سكس با داداش كوچيك – 1
اسمم بهروز و در يك خانواده معمولي بدنيا اومدم.پدرم توي بازار كار ميكرد و مادرم هم خونه دار بود.
با بدنيا اومدنم، پدر و مادرم كه مستاجر هم بودن، تصميم گرفتن كه ديگه بچه دار نشن،ولي بعد از چند سال پشيمون شدن و با بهونه كردن اينكه يه دختر توي خونه لازمه،به فكر چاره افتادن.
نتيجه اين چاره جويي حاملگي دوباره مادرم بود.چند ماهي كه گذشت مشخص شد كه بچه پسره كه اين موضوع كمي اونا رو دلخور كرد ولي زياد به روي خودشون نياوردن و مثل بيشتر مردم گفتن : خدا رو شكر، پسر يا دختر بودنش مهم نيست،مهم اينه كه بچه سالم باشه.
خلاصه من 8 سالم بود كه صاحب يه داداش كوچولوي تپل مپل شدم و اسمشم گذاشتن بهنام.
زندگي روال عادي خودشو داشت و ما هم كنار همديگه خوش بوديم. بهنام كوچولو شير مادر ميخورد و در حال بزرگ شدن بود. من اصولا از همون كوچيكي بچه تيز و كنجكاوي بودم. بيشتر اوقات هم از روي عادت دستم روي دولم بود. بخاطر همين بابا بعضي وقتها اذيتم ميكرد و بلند ميگفت: پسر ولش كن،خفش كردي... و منم ميخنديدم.
زماني كه من خونه بودم و مادرم پوشك بهنام رو عوض ميكرد،پيشش ميشستم و تماشاش ميكردم.بعضي وقتها هم از فرصتهاي كوتاه استفاده ميكردم و همراه ناز دادن با دودولش بازي ميكردم و قلقلكش ميدادم.
سه سالي ازين قضايا گذشت و تو اين مدت من كمك زيادي واسه مادرم بودم.بعضي وقتها كه دست مادر بند بود،بهش غذا ميدادم،پوشكش رو عوض ميكردم،ميبردمش دستشويي و گاهي هم باهام ميومد حموم و آب بازي ميكرد.فقط مادرم سفارش زياد ميكرد كه مواظب باشم پاش سر نخوره و كله پا نشه.
تو اين سه سال بازي با دودولش شده بود كار روزمره و هر وقت چشم مادرم رو دور ميديدم، قلقلكش ميدادم و با دودولش بازي ميكردم،آخه مادر خوشش نميومد و چند باري متوجه شد و تشرم زد كه اينكارو نكنم.
موقعي كه باهام ميومد حموم،راحت بودم و همه جاشو دست مالي ميكردم، بعضي وقتها هم لاي كون تپلشو باز ميكردم و سوراخ كونشو نگاه ميكردم.
گذشت و گذشت،بهنام 5 ساله شد و منم 13 ساله. مدتي بود كه چشم و گوشم بخاطر معاشرت با بچه هاي مدرسه و دوستان كوچه و محله باز شده بود و به مسائل طور ديگه اي نگاه ميكردم.
مدت كوتاهي ميشد كه بلوغ شده بودم و بعد از يكي دو بار كثيف كردن تشكم، جلق زدن رو از بچه ها ياد گرفته بودم و هر روز جلق ميزدم.اونوقتا بازار عكس و صحبتهاي سكسي توي مدارس و بين بچه هاي محله داغ بود.من با اصرار و خواهش يكي ازون عكسها رو در ازاي دادن چيز ديگري، از بچه ها گرفتم و به خونه بردم.
هر روز كارم شده بود كه يواشكي عكسو از جايي كه قايمش كرده بودم بردارم ببرم دستشويي و يه جلق حسابي بزنم.
يكي از روزا بهنام رو طبق معمول با خودم بردم حموم، چند وقتي ميشد كه با شرت ميبردمش داخل ولي خيلي باهام جور بود و دولدولك بازيهاي من هم تمومي نداشت.زير دوش همچين كه يه دست به تن و بدن لختش كشيدم بي اختيار كيرم بلند شد. يه حس و حال عجيبي بهم دست داده بود كه واقعا گفتنش مشكله.
سعي كردم خودمو كنترل كنم ولي نشد.بهنام داشت توي تشت بزرگي كه پر از آب بود بازي ميكرد و منم داشتم فكر ميكردم كه چكار كنم و چطوري خودمو سبك كنم... فكري بخاطرم رسيد.دهنمو بردم جلو گوش بهنام و آروم بهش گفتم: بهنام ... ميدونستي كه منم مثل تو دودول دارم؟
بهنام خنده بچه گونه اي كرد و با ذوق گفت: داداشي،نشونم ميدي؟ آفرين...نشونم بده...
انگشتمو گذاشتم رو لبمو بهش گفتم:هيس...آرومتر...بعدش يواش شرتمو آوردم پايين.
بهنام كه با ديدن كيري بزرگتر از دودول خودش بدجوري ذوق زده شده بود، آروم پرسيد: داداشي ميتونم بهش دست بزنم؟
گفتم: آره،چرا كه نه.
اينو كه گفتم،در حالي كه ميخنديد،با دو دستش كيرمو گرفت و هي اينور و اونورش كرد و كنجكاوانه نگاش كرد.
ديگه داشتم ديوونه ميشدم،حسابي حشرم زده بود بالا.بهش گفتم بيا دودول بازي كنيم،اونم قبول كرد.
برش گردوندم، كيرمو صابوني كردم و گذاشتم لاپاش . دو سه بار كه عقب جلو كردم ديدم دارم منفجر ميشم،اونو محكم به خودم چسبوندم و آب كيرمو لاي پاهاش ريختم.
بهنام كمي گيج شده بود،ساكت بود و بهم زل زده بود. سريع صورتشو بوسيدم و شروع كردم به شستن سر و بدنش. بهنام يه حسن بزرگ داشت ،راز دار بود و هر اتفاقي كه بينمون مي افتاد،به كسي نميگفت . با اين حال يه سفارش ديگه بهش كردم كه اونم به اصطلاح يه ژست مردونه به خودش گرفت و گفت:نه داداشي، خيالت راحت باشه، به كسي حرفي نميزنم. منم بوسيدمش.
خلاصه حموم كردنمون تموم شد و اومديم بيرون. اون روز بهترين روز عمرم بود و تا اون موقع يه همچين حال اساسي به خودم نداده بودم.قربون داداش كوچولوم برم.
( منتظر خاطرات بعدي باشيد )
