قسمت نهم : جستجو- خودتو باور کن.
- چطوری؟
- یعنی هر طور که هستی خودتو قبول کن.
- اگه سخت بود چی؟
- اگه قبول کنی، سخت نیست.
بهار سال گذشته، رفتم پاریس. درست یک روز بعد از سالگرد تولدم. اولین سالی که بابام نبود. و خیلی از کسانی که می شناختم نبودن. و من برای اولین بار، احساس کردم که خودم نیستم. من، بدون گذشته م وجود نداشتم. و باید گذشتمو پیدا میکردم.
- صبر کن .من میخام برات جشن تولد بگیرم.
- حو صلشو ندارم شری.
- پس با هم میریم.
- اوکی.
- میشه بگی توی پاریس قراره چی پیدا کنیم؟
- اگر زیاد سوال کنی، تنهایی میرم.
- اوکی وقتی پیداش کردی بهم بگو.
- اوکی.
و عصر یک روز جمعه، در پاریس بودیم. کریستل، هیچ تغییری نکرده بود. همان قیافه. همان لبخند. همان گردن کشیده اشرافی. و همان ظرافت و نظمی که در خاطرم مونده بود.
- چرا هتل گرفتین؟
- زیاد نمی مونیم خانوم کریستل. یکشنبه بر میگردیم.
کریستل با گردن کشیده، زیر چشمی به شارون نگاه میکنه.
- چرا این مدت نیومدی پیش من؟
من نگاه میکنم به شارون که روبروی تابلوهای توی سالن غذاخوری ایستاده.
- شارون دوست صمیمی منه. با هم زندگی میکنیم.
- با هم؟
- بله. با هم.
کریستل سرشو تکون میده.
- بیا کنارم بشین . بیا عزیزم.
من میز بزرگ غذاخوری رو دور میزنم. می شینم کنار کریستل.
- خوب. حالا بگو ماجرا چیه.
من نگاه میکنم به انگشتهای کشیده کریستل، که روی میز گذاشته.
- من خواستم شمارو ببینم خانوم کریستل. می خاستم مطمین بشم که خاطره هام زنده هستن.
کریستل آه می کشه.
- چه دختری هستی تو. خدای من. وقتی بهم زنگ زدی، وقتی که گفتی میخای بیای. حدس زدم دنبال چیزی میگردی. اما زیاد توی گذشته ها نگاه نکن عزیزم.
من سرمو بلند میکنم .نگاه میکنم به شارون که کنار مجسمه یه زن لخت ایستاده.
- من گم شدم خانوم کریستل.
کریستل دوباره نگاه میکونه به طرف شارون.
- من این چند سال گذشته ،هر وقت بابات به اینجا می اومد، سراغتو میگرفتم. از بابات شنیدم که رفتی. البته بچه ها وقتی بزرگ میشن ،ممکنه اختلافات بزرگی هم با خانوادشون پیدا کنن. اما تو؟ باورم نمی شد شیوا.
من سرمو میندازم پایین. می دونم کریستل چیز زیادی نمی دونه. و نمی خام بیشتر از چیزهایی که بابام بهش گفته، چیزی بگم.
- شما درست می گین خانوم کریستل.
کریستل گردن بلندشو تکون میده.
- هر کسی می تونست ببینه که چه عشقی بین شما دختر و پدر وجود داره. اصلن باورم نشد که ترکش کردی.
- الان چی خانوم کریستل. الان چکار کنم؟
کریستل پا می شه.
- بریم توی پذیرایی. موافقی؟ اونجا حوصله شارون هم سر نمیره.
من پا می شم. کریستل راه میوفته. من چشمک میزنم به شارون. دهنمو باز و بسته میکنم ، و بیصدا بهش میگم که همینجا بمونه. شارون شکلک در میاره.
- من این نقاشیها رو می بینم. بعد میام.
کریستل سرشو بر میگردونه. لبخند میزنه.
- باشه عزیزم. راحت باش.
و از سالن خارج میشه. من پشت سر کریستل وارد پذیرایی می شم.
- اینجا خیلی تغییر کرده خانم کریستل.
- بله. هر سال تغییر میکنه.
می شینیم روبروی هم.
- گفتی که با شارون زندگی می کنی؟
- بله.
کریستل با نگاهش سوال میکنه. و بعد مثل کسی که جوابشو گرفته سرشو تکون میده.
- پس اختلافتون با پدرت این بوده. حالا می فهمم.
من چیزی نمی گم.
- البته بابات وقتی فهمیده میخای با یه دختر زندگی کنی، حتمن شوکه شده. اما طول نمی کشه. یه روز قبول میکنه. اما تو چرا گم شدی شیوا؟ تو که میدونی چی میخای.
- آره میدونم .برای همین گم شدم.
کریستل لباشو به هم فشار میده.
- حالا که به دستش آوردی عزیزم. حتی حاضر شدی به خاطرش پدرتو ترک کنی. دیگه چی؟
من توی دلم می نالم. کاش می دونستی کریستل. کاش می تونستم همه چیزو بهت بگم. کاش میدونستی که من هیچ چیز پیدا نکردم. گم شدم. گم شدم. و حالا اینجام. که فقط یه تکه کوچک از خودمو پیدا کنم. یه تکه کوچک، که چند سال پیش، توی این خونه جا گذاشتم.
- خانوم کریستل.
- بله عزیزم.
- میشه اطاقی که بار اول بهم دادین ببینم.
کریستل چشماشو درشت میکنه. لبخند میزنه.
- البته عزیزم. اصلن چرا امشب همینجا نمی مونی؟ هان؟ بمونین.
و می مونیم. یک شب تمام. در اطاقی که چند سال پیش، در هفده سالگی، با اولین مرد زندگیم خوابیدم.
- خودتو باور کن شیوا.
- چطوری خانوم کریستل؟
- یعنی خودتو هر طور که هستی قبول کن.
- اگر سخت بود چی؟
- اگر قبول کنی ، دیگه سخت نیست.
-------------------
- سخت بود؟ یا من سخت می گرفتم؟
از کنار پنجره کوچکی که به طرف دشت باز می شد، به اسبهای آرام توی مزرعه نگاه می کنم.
- شری، یادته پارسال رفتیم پاریس؟
شارون سرشو کرده توی لپ تاپ من و به عکسهای سفر اسپانیا نگاه میکنه.
- آره. پیش اون خانوم گردن درازو میگی؟
- خانوم کریستل.
- آره. یادمه. خیلی جالب بود. بابات اونم کرده؟
زل میزنم به شارون. ساکت. و شارون متوجه می شه. سرشو آروم بالا می گیره و نگاهم میکنه.
- ناراحت شدی؟
- آره.
شارون دوباره به عکسها نگاه میکنه.
- یه چیزی رو باید خوب بفهمی شیوا. که اصلن نمی فهمی.
من نگاه میکنم به دورهای مزرعه.
- چی رو باید بفهمم؟
شارون پا می شه. می یاد کنارم می ایسته. نگاه میکنه به جهت نگاه من.
- اینکه نباید سخت بگیری.
من چیزی نمی گم. شارون، به دشت روبرو نگاه میکنه.
- سخت نگیر شیوا. توی این دنیایی که هیچکس خودش نیست. تو میخای خودت باشی. این به اندازه کافی سخت هست.
- کریستل میگفت، اگه خودتو قبول کنی، دیگه سخت نیست.
شارون به یاد کریستل میوفته و می خنده.
- حتمن باید می رفتیم پاریس که از اون بشنوی؟
بعد گردنشو دراز میکنه و ادا در میاره
- شیوا...خودتو قبول کن..دیگه سخت نیست.. هه هه. هه هه.
من به شارون نگاه میکنم و می خندم.
- نه شری. من می خاستم اون اطاقو ببینم. برام مهم بود.
شارون برمیگرده. خودشو میندازه روی تخت.
- من هم باید برم، اون اصطبلی که برای اولین بار، توش کوس دادم ببینم. اوه خدای من....بعضی وقتا، از دستت مایوس میشم شیوا.
بعد، موبیلشو از جیبش در میاره
- بیا اینجا یه چیزی نشونت بدم.
میرم و کنار شارون می شینم. شارون، صفحه موبیلشو ، جلوی چشمم میگیره.
- توی یه مزرعه. نزدیکیهای ماست.
من، زل میزنم به عکسهای توی موبیل.
- اینا چیه شری؟
شارون صداشو میاره پایین.
- یکی از دوستام فرستاده. چند شب در ماه دور هم جمع میشن. فردا شب هم هست. بریم؟
من، تند می شم.
- نه. دیوونه شدی؟
شارون سرشو خم میکنه و زل میزنه توی چشمام.
- به خاطر من بیا. اگه بد بود نمی مونیم.
من، ساکت نگاه می کنم به عکسها. به آدمهای لخت و نقابداری که با هم سکس میکنن.
- سکس با همه؟
پچ پچ میکنم. شارون سرشو تکون میده. پچ پچ میکونه.
- نه. با همه نه. اما همه می بینن.
- نه شری. نه.
- میدونی چند وقته سکس نداشتم. بریم دیگه.
- آخه چرا اینجا؟ بریم شهر. بریم دیسکو.
شارون موبیل رو پرت میکونه روی تختخواب.
- دیسکو؟ من میخام با یه مرد سکس کنم. با یه مرد واقعی.
من، انگشتمو با علامت تهدید به طرفش میگیرم.
- یه مرد. فقط.
شارون سرشو تکون میده.
- آره. یه مرد فقط.
من دوباره تهدید میکنم.
- شری. اگه بیشتر از یکی بهت دست بزنه ، خودت میدونی.
- نه. مگه من جنده م؟
و بعد، زل میزنه به پنجره روبرو.
- شیوا... من هم بعضی وقتا دلم برای گذشته تنگ میشه. من هم دنبال یه تیکه از گذشته هستم.
دراز می کشه روی تخت. چشماشو می بنده. زمزمه میکنه.
- شاید فردا شب پیداش کردم شیوا... یه مرد... که آتیشم بزنه....یه مرد واقعی...
من، نگاه میکنم به صورت شارون. و فکر میکنم. به شبهای مهتابی اسلواکی. و فکر میکنم به خاطره شارون که هر شب، لخت مادرزاد، زیر دستهای یه مرد آتیش می گرفت. آه می کشم. توی صورت شارون. عمیق.
- سوختم شیوا.... من هم سوختم.
- می دونم شری... می دونم عزیزم...
-------
ادامه دارد...