| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
به دلیل آپگرید انجمن ارسال پست در انجمن به طور موقت در دسترس نیست!
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

من بچه میخوام

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 22 Sep 2011 20:10 | Edited By: jems007

در این تاپیك داستان سكسی من بچه میخوام قرار میگیرد

انجمن لوتی بزرگترین سایت و انجمن سكسی فارسی

منبع : آرشیو
     
#2 | Posted: 22 Sep 2011 20:11

يك سال و نيم بود كه با جواد ازدواج كرده بودم . اولش كه آمد خواستگاري من خيلي دوستش نداشتم فقط واسه اينكه بتونم يك زندگي مستقل داشته باشم و از خونه كنده بشم قبول كردم زنش بشم ولي خيلي زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصيتي بود خيلي منو دوست داشت اگه يك موقع مريض مي شدم همه كاراشو مي زاشت كنار و آروم و قرارش بهم مي خورد و به من مي رسيد . ديگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهميده بودن و ورد زبون فاميل شده بوديم . همه مي گفتن مينا و جواد تو فاميل از نظر خوشبختي لنگه ندارند و هم من و هم جواد از اين حرفها لذت مي برديم و بيشتر با هم گرم مي شديم . وقتي كه ظهر بخاطر اضافه كاري دير تر مي يومد خونه ، حتي اگه مهمون هم داشتيم تا برنمي گشت خونه سفره نهار رو پهن نمي كردم . فاميل هم اين رو فهميده بود و صداشون در نمي يومد . با آنكه مرتب جواد به من مي گفت وقتي مهمون داريم مهمونها رو گرسنه نگه ندار حداقل براي اونها نهار بزار به خرجم نمي رفت
تازگي حس مي كنم همه يك جورايي پشت سر ما حرف مي زنند . بعد يك سال همه دوست داشتن شكم بالا اومده منو ببينن مخصوصا مادر و خواهر هاي جواد كه بهر بهانه اي پاي بچه رو مي كشيدن وسط و گاهي هم نيش زبوناشون آزارم مي داد . چند بار با جواد موضوع رو در ميون گذاشتم ولي اون مي خنديد و مي گفت : اهميتي به حرف مردم نده . حالا يك خورده ديرتر بچه دار بشيم مگه چطور مي شه
يك روز مادر جواد به بهانه خبر گيري اومد خونه ما و من داشتم سبزي پاك مي كردم واسه نهار ظهر . كنارم نشست و ضمن كمك به من سر حرف رو باز كرد و طبق معمول و عادتش آنقدر حرفاشو كش داد تا باز به موضوع بچه دار شدن من رسيد . خيلي جدي گفت : اينجوري كه نمي شه مينا جون دست رو دست بزاري با يه بهونه اي دست جواد بگير ببرش آزمايش ، آخرش معلوم مي شه عيب از كدوم تونه
بعد خيلي نيش دار ادامه داد : البته جواد جون خيلي مرد قوي و سالميه و من بعيد مي دونم مشكل از اون باشه . حالا عزيزم يك آزمايش بدين بد نيست
اخم مامو كشيدم به هم و گفتم : مادر جون اين چي حرفيه مي زنيد من و جواد خوشبختيم الان هم كه هيچ كدوم ميلي به بچه نداريم
اخمي كرد و گفت : اين حرف نزن ، يعني چي يعني من نبايد نوه مو ببينم جواد هم بچه دوست داره ولي واسه اين كه تو ناراحت نشي به روت نمي ياره
با ناراحتي گفتم : اين چي حرفيه شما مي زنيد ، از كجا معلوم تقصير من باشه . جواد اگه از من دل گير باشه خودش بهم مي گه ، شما جوش جواد رو نزنيد
بلند شد و با عصبانيت گفت : وا چقدر بي تربيت شدي تو مينا ؟ نمي شه دو كلام باهات حرف زد ، هنوز كه چيزي از ازدواجتون نگذشته خوب اگه يك موقع مشكل از تو باشه ، جواد مي تونه يك زن ديگه بگيره تا آخر عمر كه نبايد به پاي تو بسوزه
خونسردي مو از دست دادم و زدم زير گريه
به مادر جواد هر چي اصرار كردم واسه نهار نموند و تا موقع رفتن مرتب حرفهاي نيش دارشو تكرار كرد
ظهر موقع نهار موضوع رو با جواد در ميون گذاشتم . خيلي از دست مادرش دلخور شد و گفت : به حرفاش اهميت نده ، و خودتو ناراحت نكن . حالا براي اينكه زبونش كوتاه بشه فردا نمي رم اداره و با هم مي ريم آزمايش از سه حال خارج نيست يا هردومون سالميم و گيري تو كار نيست و يا من اشكال دارم كه در اون صورت اگه تو دوست داشته باشي ازت جدا مي شم چون ابدا دوست ندارم تا آخر عمر به پاي من بسوزي و يا عيب از تويه كه براي من هيچ اهميتي نداره . من بدون بچه كنار تو به اندازه كافي خوشبخت هستم
با ناراحتي گفتم : اگه عيب از تو باشه ، نمي زارم منو طلاق بدي . بابا من اصلا از بچه متنفرم
و زدم زير گريه ، جواد منو بغل كرد و گفت : گريه نكن فردا معلوم مي شه
خودتو ناراحت نكن
اصلا شب خوابم نبرد حتي وقتي جواد كير شو تو كسم مي كرد حواسم بهش نبود و مثل هميشه و ناله و آه نمي كشيدم وقتي آبشو ريخت تو كسم و كمي بعدشم خوابش برد من هنوز تو فكر فردا و آزمايش بودم
وقتي آزمايش داديم ، يك برگه دادن دست جواد و قرار شد فردا صبح ساعت ده نتيجه آزمايش رو بگيريم
بيرون از آزمايشگاه جواد برگه رو داد دستم و گفت : من ديگه فردا نمي تونم مرخصي بگيرم تو خودت زحمت شو بكش
صبح فرداش كه رفتم جواب آزمايش رو بگيرم همه بدنم از هيجان مي لرزيد خيس عرق بودم مي ترسيدم جواب رو بگيرم ، جواب آزمايش رو گرفتم
رفتم تو پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود و نشستم رو نيمكت و جواب رو خوندم فهميدم عيب از جواده ، گويا كشت نمونه ها نشون مي داد اسپرم جواد بخاطر ضعف زيادي قادر نيست تخمك هاي منو بارور كنه اين رو زير برگه آزمايش نوشته بود و آزمايش هم يك سري عدد ورقم داشت كه از نظر علمي نتيجه رو نشون مي داد
     
#3 | Posted: 22 Sep 2011 20:13

نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از يه طرف خوشحال بودم كه مي تونستم نتيجه رو بزارم جلو مادر جواد و بهش بگم بفرما خانم ديدي عيب از من نبود و از طرفي دلم واسه جواد مي سوخت . دلم نمي خواست تا آخر عذاب وجدان داشته باشه و گوشه كنايه فاميل رو سرش باشه
مونده بودم چكار كنم . پاك در مونده بودم ، نمي دونستم كه ظهر كه جواد مي ياد پيشم چه طوري بهش بگم عيب داره
در اين فكر بودم كه يك مرد كنارم نشست و آهسته گفت : خونه خالي دارم مي ياي ده هزار مي دم ؟
رو مو برگردوندم طرفش و داد زدم : برو گمشو كثافت عوضي
بيچاره يه نگاه به دور وبرش كرد و بلند شد سريع دور شد
دستي به پيشونيم كشيدم و با خودم گفتم : اين كثافت هم چشمش به زن ....... تنها افتاده كيرش بلند شده و ....
يك دفعه يك فكر بد اومد تو نظرم بد هم نيست اگه يكي رو گير بيارم كه بشه منو بچه دار كنه همه چي حل مي شه از اين فكرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم حالا گيريم كه بچه دارم كردن ، خاك بر سرت مي خواي بچه كي رو بزرگ كني
با خودم گفتم ولي چه اهميتي داره مثل تو فيلم ها ست ديگه بچه كه از شكمم بياد بيرون مهر مادري خودش بقيه كار ها رو درست مي كنه
با سرعت برگشتم آزمايشگاه و رو كردم به متصدي آزمايشگاه كه يه خانم جوان بود و گفتم : خانم من شوهرم رو خيلي دوست دارم ما ديروز واسه آزمايش اومديم اينجا حالا هم نتيجه رو گرفتم
و بعد آزمايش رو دادم دستش و ادامه دادم : شوهرم گفته اگه عيب از اون باشه واسه اين كه منو بقول خودش تا آخر عمر عذاب نده منو طلاق مي ده تا من بتونم با كس ديگه اي ازدواج كنم و بچه دار شم . من نمي تونم بدون اون زندگي كنم بيا و خانمي كن و يك كاغذي چيزي بنويس كه نشون بده عيب از هيچكوم مون نيست و هر دومون سالميم
با همه التماس و درخواستي كه كردم قبول نكرد و مي گفت : نميشه خانم برامون مسؤوليت داره
سرم رو گذاشتم رو ميزش و به گريه افتادم سعي كرد منو آروم كنه ولي من گريه ام بيشتر شده بود در اين موقع يكي از دكترهاي آزمايشگاه آمد طرفمون و پرسيد : چي شده ؟
متصدي آزمايشگاه هم موضوع در خواست منو بهش گفت من رو كردم بهش و با گريه گفتم : تو رو خدا آقاي دكتر كاري برام بكن نزار شو هر مو از دست بدم . دكتر نگاهي به آزمايش انداخت و انگاري دلش به رحم اومد گفت : من مي تونم بنويسم كه آزمايش ها نشون نمي ده عيبي از زن و يا شوهر باشه و براي اطمينان بيشتر بايد آزمايش هاي بيشتري به عمل بياد .اين رو دوست داريد ؟ بنويسم
من گريه كنان گفتم : بله آقاي دكتر ، باز اين خيلي بهتره
راه افتاد طرف دفترش و من رفتم دنبالش . يك برگه برداشت و نگاهي به من كرد و من لبخندي بهش زدم . سريع چند قسمت برگه جديد آزمايش رو پر كرد و زير برگه نوشت آزمايشات نشون نمي ده كه عيب از طرف زن و يا شوهر....
بتندي گفتم : آقاي دكتر شما كه آقايي كرديد تو رو خدا آزمايش هاي بيشتر شو ننويسيد بخدا تا اين رو نشون همه بدم ، پارش مي كنم مي اندازمش دور بخدا راست مي گم
خودكار شو زمين گذاشت و يه نگاه به من انداخت . دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم : تو رو خدا كمكم كن
دستشو گرفت به بازوم و كمي بازو مو ماليد و در همون حال با خنده معني داري
گفت : ديگه قرار نشد كلك بزنيد خانم
گرم شده بودم بدنم داشت مي لرزيد . دستشو از بازوم جدا كرد و كشيد به پشتم و آورد رو باسنم . خودم رو عقب كشيدم و اخمي كردم و گفتم : تو رو خدا بنويسيد برم يه موقع شوهرم پيداش نشه
لبخندي زد و برگه رو تموم كرد و گذاشتش تو پاكت و داد دستم . با خوشحالي تشكر كردم و رفتم سمت در اتاق كه صدام كرد : خانم
برگشتم و نگاهش كردم و پرسيدم : بله
آمد جلو و يك كارت كوچك داد دستم و گفت : اگه يه موقع كاري از دستم بر بياد خوشحال مي شم بتونم براتون كاري انجام بدم
حرفاش بوي خوبي نمي داد خيلي بهم برخورد ، ولي براي اينكه بهش بر نخوره كارت رو گذاشتم تو كيفم و به تندي زدم بيرون ، حرفاش مدام تو گوشم بود اگه كاري از دستم بر اومد .... خداي من كاش واقعا هردومون سالم بوديم و من اين حرفها رو نمي شنيدم
برگشتم تو پارك و روي يه نيمكت لم دادم و برگه آزمايش رو از تو پاكت در آوردم . نگاهي بهش انداختم و دو سه بار خوندمش انگار دلم مي خواست اون نتيجه رو واقعي تر حس كنم . بعد نتيجه آزمايش قبلي رو پاره كردم . بلند شدم راه افتادم سمت خونه و تو راه تيكه پاره هاي آزمايش قبلي رو ريختم تو سطل زباله كنار پارك
نزديك خونه يك جعبه شيريني گرفتم و رفتم خونه يك غذاي خوشمزه كه جواد دوست داشت درست كردم
ظهر كه جواد اومد خونه خيلي پكر بود همون دم در ازم پرسيد : جواب آزمايش رو گرفتي ؟
با خنده دويدم تو خونه اون هم دنبالم دويد جعبه شيريني رو گرفتم جلوش و با ناز گفتم : بايد يه خورده خودمون رو تقويت كنيم ، همين و بس ما هر دومون سالميم . بعد نتيجه آزمايش رو دادم دستش . وقتي اون رو ديد با خنده گفت : پس چرا بچه دار نمي شيم ؟
سرمو انداختم پايين و چيزي نگفتم . جواد بازو مو گرفت و گفت : چيزي شده ؟
همونطور كه سرم پايين بود گفتم : تقصير منه ؟
خنديد و گفت : چرند نگو عزيزم مگه خودت نتيجه رو نخوندي ؟
لبخندي زدم و گفتم : چرا ولي
به تندي گفت : ولي چي ؟
گفتم : از دستم عصباني نمي شي بهت بگم
اخماشو هم كشيد و گفت : نه ، بگو ببينم چي مي خواي بگي ؟
گفتم : من مرتب قرص مي خوردم ، كه بچه دار نشيم ، آخه اول زندگي خوشم نمي ياد جيغ و وق بچه رو بشنوم ، با خودم گفتم بزار دو سه سالي تنهايي خوش باشيم
خنديد ، آنقدر خنديد كه نگرانش شدم و پرسيدم : جواد حالت خوبه ؟
منو بغل زد و لباشو گذاشت رو لبام باسنم رو تو چنگش گرفت و محكم فشار داد طوري كه دادم در اومد جواد خيلي اين كار رو دوست داشت
بعد كه از بغلم آمد بيرون با خنده گفت : آخه ديوانه ، تو كه قرص مي خوردي ، چرا منو مجبور كردي بريم آزمايش ؟ واقعا كه خولي مينا
من هم خنديدم و جواب دادم : واسه اينكه زبون مامانت كوتاه بشه و دست از سرمون برداره
لبخندي زد و گفت : اين كه بدتر ، حالا مي پرسه پس چرا اگه هر دو تون سالميد بچه دار نمي شيد ؟ چي بهش مي گي؟ ها ؟
خنديدم و گفتم : تو بهش بگو من روم نمي شه ، با اون نوه ، نوه اي كه مي كنه بفهمه قرص مي خوردم كله مو مي كنه
دوباره خنديد و گفت : قرار نشد هر چه كار سخته به من بدي ها ، باشه من يه جوري حاليش مي كنم حالا بدو نهار رو بيار اون قرص هاي مسخره رو هم بندازش دور امشب دو بار آب كاريت مي كنم ، امشب ديگه بايد جونه بچه رو تو رحمت سبز كنم . آنقده هر روز آبش مي دم كه خيلي زودتر از نه ماه رشد كنه و بياد بيرون
با خنده و ناز گفتم : نه ، آخه زود بياد مي زارنش تو دستگاه من اينجوري شو دوست ندارم
بعد رفتم تا سفره نهار رو پهن كنم
     
#4 | Posted: 22 Sep 2011 20:13

ضربه اي به باسن زد و گفت : ديگه از اين شيطوني ها نكني
دستي به باسنم كشيدم و اخمي كردم و با ناز گفتم :‌دردم اومد ، ديونه
خنديد و گفت : بزار شب بشه درد و نشونت مي دم
شب كلي به خودش فشار آورد تا موفق شد دوبار آب شو تو كسم خالي كنه
به خيال خودش مي خواست همون شب با آبش تو كوير خشك من بذر بچه بكاره ، غافل از اين بود كه بذر بود ولي آب اون نمي تونست اين بذر رو جون بده
چند روز بعد همه فاميل پر شده بود كه ما سالميم و من تمام مدت قرص مي خوردم . هر كس مي يومد خونه با شوق برگه آزمايش رو نشونش مي دادم . در اين بين مادر جواد خيلي از دستم عصباني بود
يه هفته بعد ديگه موضوع عادي شد و همه آروم گرفته بودن ولي من مرتب خود خوري مي كردم . بايد يك كاري مي كردم . اين شكمم بايد بالا مي يومد و گرنه اگه تا چند ماه ديگه خبري نمي شد باز همه كنجكاو مي شدن
رفتم تو فكر مردهايي كه مي شناختم . بايد يك نفر رو پيدا مي كردم كه هم خوشگل و هم خوش تيپ باشه و از همه مهمتر قابل اعتماد باشه
اصلا دلم نمي خواست از فاميل ها باشه ، يعني اصلا روم نمي شد هيچ جوري با فاميل باشم باز غريبه خيلي بهتر بود مي رفت پي كارشو دردسر هاي بعديش كمتر بود
تو همه مردهايي كه ديده بودم ميوه و سبزي فروش محل چيز خوبي بود
تيپ قشنگي داشت صورتش هم خيلي جذاب بود . سريع مانتو مو پوشيدم و از خونه زدم بيرون با خودم گفتم : مي رم يه خورده ميوه مي خرم و به اين بهونه به چشم خريداري خوب برسي مي كنم ، ببينم چطور مي شه
طبق معمول داشت با چند خانم ديگه كه واسه خريد اومده بودن صحبت مي كرد ، خوب مي دونستم داره به بهانه هاي مختلف زن ها رو به صحبت مي كشه . عادتش بود . يه پلاستيك برداشتم و مشغول ميوه برداشتن شدم . يهو برگشت و گفت : خانم ببخشيد ، چيدني نيست بزاريد بيام خودم براتون مي ريزم
بعد اومد طرفم و منو كه شناخت گفت : ببخشيد خانم ، زردالو ها در همه
لبخندي زدم و گفتم : واسه منم در همه ؟
لبخندي بهش زدم و نگاش كردم ، يه خورده هول كرده بود تا حالا اينطوري باهاش حرف نزده بودم هميشه وقتي باهاش حرف مي زدم اخمام تو هم بود
بغلم ايستاده بود و داشت تو پلاستيكي كه جلوش گرفته بودم زردالو مي ريخت . بهش نزديكتر شدم و دور وبرم رو نگاه كردم وقتي ديدم كسي حواسش به ما نيست همون طور كه بغل دستش ايستاده بودم كمي خودمو بهش چسبوندم . زير چشمي يه نگاه به من كرد و بعد آهسته گفت : باشه خودت سوا كن
بعد دست شو آورد جلو و در حالي كه مي خواست پلاستيك رو از دستم بگيره دستشو گذاشت رو دستم و يه فشار كو چو لو بهش داد
پلاستيك ميوه رو از من گرفت و زردالو ها رو خالي كرد و پلاستيك خالي
رو داد دستم . بعد رفت سمت مشتري هاي ديگه
يه لرزش كوچولو تو دست و پام افتاده بود . عرق كرده بودم تا حالا از اين غلط ها نكرده بودم ، روزگار عجيبيه بعضي وقتها آدم مجبور مي شه دست به چه كارهايي بزنه ، معمولا رو شدن يه رابطه خيانت آميز باعث گسستن زندگي ها مي شه يه موقع هم بايد يه جورايي از اين رابطه براي حفظ زندگي استفاده كرد
يه خورده عمدا طولش دادم تامشتري ها شو جواب بده . وقتي تنها شديم
گفت : خانم ، تو پستو هم ميوه هاي بهتر از اون دارم . مي خواي از اونها سوا كن
دستام به لرزش افتاد . مي خواست منو بكشه تو پستوي پشت مغازه اش
كه به جاي در با يك پرده زخيم از مغازه جدا مي شد . در شرايط معمولي امكان نداشت پا مو بزارم اونجا ولي حالا شرايط يه جور ديگه بود . دلم رو زدم به دريا و يه نگاه بهش انداختم و با خنده گفتم : خوب اگه بهترش رو داريد چرا رو نمي كنيد ؟
لبخند مسخره و توهين آميزي بهم زد و اشاره كرد به در ورودي پستو و
گفت : بفرماييد ، مغازه مطعلق به خودتونه
يه نگاه به بيرون مغازه كردم كسي متوجه مغازه نبود بعد با قدم هاي لرزان رفتم سمت پستو و داخل شدم . بر خلاف اسمش بيشتر به يك اتاق بزرگ شبيه بود جعبه هاي ميوه خالي يه گوشه اش رو هم تلمبار شده بود و يك سمت ديگه جعبه هاي پر ميوه قرار داشت و ته اتاق يك تخت با رو تختي كثيف و چرك مول شده ديده مي شد يه گاز كوچولو و يه ميز كه روش چند استكان كثيف و خورده هاي نون روش بود ، هم بغل تخت به چشم مي خورد . يه جعبه زردآلو كشيد جلو و با خنده گفت : بفرماييد ، از تو اين جعبه سوا كن خانم
در اين موقع پرده رفت كنار و يه بچه ده دوازده ساله آمد تو. قبلا اونو اينجا ديده بودم شاگرد ميوه فروش بود . تو دستش دو تا نون و روش هم يه مقدار پنير قرار داشت و رو كرد به جوان مغازه دار و گفت : كاظم آقا بفرماييد گرفتم . نون و پنير رو از دست بچه گرفت و گفت : برو جلو مغازه بشين تا من صبحونه مو بخورم كسي آمد بگو نيم ساعت ديگه بياد ، بگو كاظم آقا رفته بازار . فهميدي چي گفتم ؟
پسر بچه گفت باشه و از پستو رفت بيرون
     
#5 | Posted: 23 Sep 2011 16:18

كاظم آقا نون و پنير رو گذاشت رو ميز و آمد طرف من و مشغول جابجا كردن جعبه ها شد . ومن همچنان آروم داشتم زردآلو تو پلاستيك مي زاشتم . يك دفعه كاظم آقا با خنده گفت : خانم خيار خوب هم داريم ها اگه لازم داريد ؟
نگاش كردم يه دونه خيار كلفت از تو جعبه خيار جلو پاش گرفته بود دستش و نشونم مي داد
بزور لبخندي زدم و گفتم : نه ، ممنون
آمد سمت من و پشت من ايستاد و با خنده گفت : بزاريد كمك تون كنم و خودشو به پشتم چسبوند و دستاشو از دو طرف پهلو هام آورد جلو و مشغول گذاشتن زردالو تو پلاستيك دستم شد . وقتي كه ديد با عكس العمل تندي مواجه نشد گستاخ تر شد و بيشتر خودشو به من مي ماليد تماس جلو شو حتي از رو شلوارش رو باسنم كاملا حس مي كردم . يه خورده كه خودشو بهم مالوند دستاشو رو سينه هام گذاشت و مشغول ماليدن شون شد . نفس ، نفس مي زدم ، ترس برم داشت .حس مي كردم همه بدنم داغ شده و از گرماش دارم بي طاقت مي شم . بعد مانتو مو داد بالا و همون طور كه پشت من بود دگمه كمر شلوارمو باز كرد و بعد زيپ شلوارمو پايين كشيد و به تندي شلوار و شرتم رو با هم تا روي رونم پايين كشيد و دست انداخت رو شكمم و منو به طرف خودش كشيد و با هيجان زياد گفت : دستاتو بزار رو جعبه ها خوشگل
كمي خم شدم و دستامو رو جعبه ميوه ها تكيه دادم . نشست جلو پام و با يه دست مانتو مو رو كمرم بالا نگه داشت و سرشو برد سمت كسم و در حالي كه دماغش رو سوراخ كونم حركت مي كرد كسم رو گرفت به دهنش ، من فقط مي لرزيدم . و با تماس لب و زبونش تو كسم كم كم زانو هام شول شد . بلند شد و يه دستشو زير زانوهام گرفت و دست ديگر شو به كمرم و تا آمدم به خودم بجنبم منو بلند كرد تو دستاش و برد سمت تخت
و تقريبا منو انداخت رو تخت و حريصانه خودشو انداخت تو بغلم . همش نگام به در پستو بود مي ترسيدم كسي اون پرده رو بده كنار وبياد تو
كاظم به تندي دگمه هاي مانتو ما باز كرد و بلوزم رو داد بالا و زير گلوم جمع كرد و سوتينم رو از رو سينه هام كنار زد ووحشيانه نوك سينه مو به دهنش فرو كرد و ميك مي زد . من همچنان مضطرب و آشفته نگاهم به در پستو بود و حتي وقتي كسم رو تو دهان گرفت و زبونشو كرده بود تو و با دستاش محكم سينه ها مو فشار مي داد ، لذتي برام نداشت دوست نداشتم و شايد هم روم نمي شد تو صورت كاظم آقا نگاه كنم
يهو از درد فرو شدن ناگهاني كيرش كه وحشيانه تو كسم فرو برده بود به خودم آمدم و داد زدم : يواش تر
كمي كه تلم زد شهوتي شدم و شهوتي آميخته با ترس وجودم رو پر كرد چند دقيقه كه تلم زد حس كردم اورگاسم شدم . اولين تحريك كامل من بود كه توسط كسي بجز جواد صورت مي گرفت . كمي بعد تلم زدنش تند تر شد و با سرعت بيشتري خودشو به من مي كوبيد . سينه هام با هر بار تلم زدنش تو كسم به روي بدنم بالا و پايين مي رفت . نگاهي بهش انداختم . نفهميده بودم كه چه موقع شلوارم رو از پام در آورده بود ولي پاهام رو شونه هاش بود و با دستاش رون پاهامو گرفته بود تو بغلش وقتي ديد دارم نگاش مي كنم لبخندي زد و گفت : كس آب داري داري ، ببينم از كير من خوشت مي ياد ؟ تا حالا همچي كيري تو كست رفته بود
آهي كشيدم و با ناراحتي گفتم : كار تو بكن اينقدر حرف نزن ، من بايد برم
يه خورده ترش كرد و ناگهان آهي كشيد و آروم شد . حس كردم آبش تو كسم ريخت
لبخندي زد و گفت : آبم ريخت تو كست خوشگل ، ولي نگران نباش من
نطفه ندارم ، زنم براي همين ازم جدا شد . نمي تونم حامله ات كنم نگران نشو
سرم گيج رفت انگار تمام دنيا رو رو سرم خراب كرده بودن ، دلم مي خواست فرياد بزنم كثافت عوضي چرا از اول اين رو نگفتي ، گريه ام گرفت و با چشاي اشك بار لباسم رو پوشيدم . كاظم يه نگاه به من كرد و با خنده گفت : چرا گريه مي كني ؟ بخدا راست مي گم . همه مغازه دار هاي دور بر هم مي دونن من نطفه ندارم ، مي توني سؤال كني . نترس بابا حامله نمي شي
داشتم دگمه هاي مانتو مو مي بستم . احساس حماقت بد جوري عذابم مي داد . از پستو زدم بيرون نزديك در مغازه صدام كرد : خانم ببخشيد ميوه هاتون يادتون رفت
     
#6 | Posted: 23 Sep 2011 16:19

اصلا به روم نياوردم و قتي رسيدم خونه رفتم تو حمام و خودمو شستم از خودم بدم گرفته بود . خيلي ارزون خودم رو به باد دادم . يه خورده زير دوش گريه كردم تا آروم بشم . بعد كه آمدم بيرون نشستم رو مبل و به فكر فرو رفتم . به فكر كانديد دوم كه با داشتن زن و بچه خيالم از بابت بچه دار شدنم راحت بود
كسي كه كانديد دوم بود آقا يوسف دوست و همكار جواد بود كه با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم . واسه اين تو دوستاش كه با ما رفت و آمد داشتن اون رو انتخاب كردم كه خيلي هيز بود و هر موقع كه وقت گير مي آورد سعي مي كرد بهم نزديك بشه . قبلا محلش نميدادم و رو نمي ديد . ولي حالا مجبور بودم بهش رو نشون بدم
دو روز بعد از اون ماجرا ، صبح كه جواد مي خواست بره سر كار به من گفت : آقا يوسف ما رو دعوت كرده روز جمعه بريم باغشون كرج ، دوست داري بريم ، شنبه هم كه شيفت كاريم بعد از ظهره مي تونيم شب اونجا بمونيم ، مثل دفعه پيش
من از خدا خواسته گفتم : خيلي خوبه باغ با صفايي داره ، حتما خوش مي گذره
روز جمعه با جواد وسايل لازمه رو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ، از تهران تا باغ آقا يوسف حدود يه ساعت و نيم بيشتر راه نبود
در طول راه من چشامو بسته بودم و خودم رو زده بودم بخواب ولي در اصل همه هوش و حواسم به آقا يوسف و چگونگي رابطه آغاز كردن با اون بود . و اصلا نفهميدم كه كي رسيديم جلو در باغ
وقتي آقا يوسف در رو باز كرد و از ما استقبال كرد تازه بخودم آمدم و مشغول حال و احوال پرسي با اون و خانمش شدم . آقا يوسف دو تا بچه كوچولو بامزه داشت يكي يه پسرسه ساله به اسم رضا و اون بزرگه يه دختر ده ساله به نام رويا . هر دو شون شيرين و خواستني بودن . هم من و هم جواد خيلي اونها دوست داشتيم . زنش پري ده ، دوازده سالي از من بزرگتر بود
يه فضاي بزرگ پر از درخت و گل كاري شده و يه استخر كوچك اولين چيزهايي بود كه در ورود به چشم مي يومد و ساختمان هم عقب زمين واقع شده بود . معمولا تو يه فضاي قشنگ زير درخت ها فرش مي انداختيم رو زمين و بيشتر طول روز بيرون بوديم و نهار هم همونجا مي خورديم . وقتي كه مردها مي خواستن از استخر استفاده كنند من و پري مي رفتيم تو ساختمون و تدارك غذا رو مي ديديم . چون از باغ استفاده هميشه گي نمي شد و هر دو سه هفته يه بار مي يومندن اينجا وسايل زيادي اينجا نبود و فقط چيزهاي خيلي ضر روري توش بود تو حال يه تلوزيون و يه دست مبل رنگ رو رفته و يك ميز مبل به چشم مي خورد و يك گاز و يك يخچال قديمي و دو سه تا كابينت كه تو آشپزخونه بود بقيه وسايل اون خونه رو تشكيل مي داد دو تا اتاق خواب هم داشت كه تو هر كدوم يك تخت خواب قديمي و مختصر وسايل خواب اضافه يك گوشه اش رو كف اتاق قرار داشت . همه جا رو با موكت فرش كرده بودن و چون وسايل براي آشپزي نبود . قرار گذاشته بوديم و هر خانواده از قبل غذا مي پخت و وقتي به باغشون مي رفتيم موقع نهار يا شام تو آشپزخونه فقط سالاد درست مي كرديم و غذا گرم مي كرديم
و معمولا بيشتر روز بيرون تو باغ بوديم و شب كه شام رو تو حال مي خورديم بعد معمولا يا پاستور بازي مي كرديم و يا ما خانم ها صحبت مي كرديم و جواد با آقا يوسف شطرنج بازي مي كردن . موقع خواب بستگي داشت يا هر خانواده تو اتاق خواب ها مي خوابيدن و يا مردها مي رفتن تو باغ مي خوابيدن و ما خانم ها هم تو يكي از اتاق خواب ها مي خوابيديم
هيچ قانون معيني نبود هرطور كه پيش مي يومد وقت رو مي گذرونديم
تا نزديك ظهر تو باغ دور هم مشغول صحبت و چايي و ميوه خوردن بوديم تا اينكه آقا يوسف با خنده گفت : خوب حالا وقت يه آبتني با حاله
من و پري بلند شديم و رفتيم تو خونه و براي شوهرامون از تو ساك حوله در آورديم و داديم رويا براشون ببره . بد نمي دونستن اجازه مي دادن رويا هم مثل رضا لخت بشه و با مردها برن تو استخر . بعد من و پري مشغول گرم كردن غذايي كه با آمدنمون به باغ مي زاشتيم تو يخچال شديم و در ضمن سالاد درست مي كرديم . صداي خنده و سر و صداي بچه ها و مردها از تو آشپزخونه هم شنيده مي شد . من مثل هميشه نبودم و مدام تو فكر بودم حال خودمو نمي دونستم و چيزي كه همه فكر منو بخود مشغول كرده بود نياز به بچه بود . اون روز عمدا يه لباس لختي تر پوشيده بودم و چون هيچ كدوم از شوهرامون تعصبي نبودن ما خانم ها هم دستمون تو انتخاب لباس باز بود . كمي بعد آقا يوسف در حالي كه هوله رو دور خودش گرفته بود با خنده آمد تو حال و بعد اومد سمت آشپزخونه و با خنده از خانمش خواست كه نوشابه آماده كنه كه ببره بيرون بخورند
وقتي خانمش پشت به ما مشغول باز كردن نوشابه و ريختنشون تو يه پارچ بزرگ بود تا يخ توش بريزه . يه نگاه به آقا يوسف كردم . داشت به ساق پام كه تا زانوم از زير دامن كوتاه هم بيرون بود نگاه مي كرد
لبخندي بهش زدم و گفتم : خوش بحالتون كاش ما هم مرد بوديم مي يومديم تو آب
لبخندي زد و گفت : كاري نداره من و جواد آقا كه اومديم بيرون مي يايم تو اتاق و شما و پري بريين آب تني
پري همون طور كه پشتش به ما مشغول كارش بود با خنده گفت : آره ، چرا كه نه ، وقتي اومديد بيرون ما رو خبر كنيد . حالا يوسف جان از تو كابينت چند تا ليوان بردار بزار تو سيني.
     
#7 | Posted: 23 Sep 2011 16:20

يوسف جلو آمد و موقعي كه مي خواست از كنارم رد بشه شونه شو به پشتم ماليد . عمدا اين كار رو كرد . نمي دونم چرا ، دست خودم نبود آه آهسته اي كشيدم و يه لحظه چشامو بستم . همين كار كوچك كه كاملا غير ارادي انجام دادم . از چشم هيز آقا يوسف مخفي نموند . همون طور كه ليوانها رو تو سيني مي گذاشت لبخند معني داري بهم كرد و چشمكي زد
چراغ سبز منو خيلي خوب حس كرده بود چون كيرش از زير حوله كمي بزرگ شده بود وقتي ديد دارم نگاش مي كنم بي شرمانه دستشو رو كيرش يه خورده فشار داد . من اخمي كردم و رو مو بر گردوندم . همون طور كه پهلوم ايستاده بود و ليوانها رو مي چيد تو سيني يه نگاه به خانمش كرد و دستشو گذاشت رو باسنم . وحشت كردم با عجله خودم رو كنار كشيدم و رفتم طرف پري و تو شكستن و يخ ريختن تو پارچ كمكش كردم
زير چشمي نگام به يوسف بود اون با لبخند داشت منو نگاه مي كرد
آقا يوسف ليوان ها رو آورد سمت ما و آن ها رو گذاشت رو ميز كابينت جلو و پري و بهش كه داشت پارچ روتكون ميداد گفت : من مي ريزم خانم ، شما يه زحمت بكش و برام لباس زير بيار
پري پارچ رو داد دستش و رفت سمت يكي از اتاق ها
وقتي رفت تو اتاق يوسف پارچ رو داد دست من و گفت : شما زحمت شو بكشيد مينا خانم . پارچ رو گرفتم و داشتم تو ليوان ها نوشابه مي ريختم كه حركت دستشو رو باسنم حس كردم . دوباره ترس برم داشت مي ترسيدم يهو پري از اتاق بياد بيرون و ما رو ببينه آخه آشپزخونه اوپن بود و از تو حال هم مي شد آشپزخونه رو ديد با ناراحتي كمي خودم رو كنار كشيدم انگشتشو فرو كرد به باسنم كثافت آنقدر محكم فشار داد كه آخ بلندي كشيدم . حسابي دردم اومد . شايد با خودش سوراخ كونم رو نشونه كرده بود ولي در واقع اين طور نبود . از صداي آخ من يوسف خودش رو كشيد عقب و پري هم صداش از تو اتاق شنيده شد كه مي پرسيد :چي شد مينا جون ؟
مونده بودم چي بگم ، داد زدم : چيزي نيست ، نزديك بود پارچ از دستم سر بخوره بيافته
يوسف با خنده نزديكم شد پارچ رو گذاشتم رو كابينت و از آشپزخونه زدم بيرون و رفتم پيش پري
كثافت پر رو خيلي بي ملاحظه بود و اصلا نمي فهميد كه ممكنه پري سر برسه و ما رو ببينه . پري لبخندي زد و گفت : چقدر ترسويي دختر ، خوب پارچ بيافته فداي سرت اينكه داد كشيدن نداره ، برو واسه جواد لباس زير بيار ديگه چرا معطلي ؟
بعد لبخندي زد و ادامه داد : يا جواد آقا موقع آبتني شورت شو در مي ياره
با دست به باسنش زدم و گفتم : بي تربيت نشو
بدجنس با صداي بلند داد زد : آخ
و بعد در جواب يوسف كه مي پرسيد : چي شد ؟
با خنده بلند گفت : مگه تو فضولي
هر دو خندمون گرفت . وقتي برگشتم سمت در كه برم براي جواد از تو اتاق خودم كه ساك ها مون توش بود شرت بردارم . ديدم يوسف دم در ايستاده
از كنارش كه رد شدم دستشو رو كسم گذاشت و يك فشار محكم بهش داد . ضعف كردم . حسابي دردم اومد . نزديك بود دوباره داد بزنم . ولي خودم رو كنترل كردم و زود رفتم تو اتاق و با عجله شورت جواد رو برداشتم و از اتاق زدم بيرون مي ترسيدم يوسف پر رويي كنه و بياد تو اتاق وقتي كه تو حال شورت رو دست يو سف دادم تا براي جواد ببره . سيني نوشابه رو گرفت جلوم و گفت : بفرماييد مينا خانم
پري از تو آشپزخونه گفت : من دارم واسه خودمون مي ريزم تو اونها ببر واسه خودتون
اونجايي كه ما ايستاده بوديم پري تو آشپزخونه ديده نمي شد و خوب طبيعيه كه اون هم ما رو نمي ديد . لباشو غنچه كرد و سرش رو جلوم كشيد با عصبانيت از كنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه
چند دقيقه بعد يوسف كه لباساشو تن كرده بود آمد تو حال و با خنده داد زد : نوبت خانم ها شده ، اگه مي خوايين برين تو آب ، يالا
پري خنده كنان رفت سمت اتاق تا براي خودش لباس برداره و من هم رفتم تو اتاقي كه وسايلمون توش بود و براي خودم لباس زير برداشتم خيلي سريع اين كار رو كردم نمي خواستم تو اتاق زياد بمونم و قتي خواستم برم بيرون ديدم يوسف دم در ايستاده و منو نگاه مي كنه نزديكش كه شدم دستشو آورد سمت پام خودم رو تندي عقب كشيدم با خنده آهسته گفت : مي خواي من هم باهات بيام آبتني ؟
از بي شرميش حالم داشت بهم مي خورد خيلي حرصم گرفته بود با عصبانيت ولي آهسته گفتم : عرضه شو داري خوب بيا چرا معطلي ؟ از جلو در بريد كنار و گرنه.... د
نزاشت حرفم تموم بشه خودش رو كنار كشيد و دستشو گذاشت رو كيرش و با خنده گفت : جون ، بيا برو خوشگل خانم
و بي شرمانه كمي كير شو با دستاش مالوند . در حالي كه مواظب بودم دستشو نياره طرف من به تندي از كنارش رد شدم و با عجله رفتم طرف استخر
جواد داشت مي يومد تو منو كه ديد لبخندي بهم زد و پرسيد : چيزي شده رنگت
پريده ؟
لبخندي زدم و صورتش رو بوسيدم و گفتم : نه عزيزم يه خورده سر درد دارم ، چيزي نيست
بعد حوله رو ازش گرفتم ، جواد منو محكم گرفت تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام . با صداي خنده اي كه شنيديم هر دو با عجله از هم جدا شديم و به طرف صدا چرخيديم پري كنار يوسف دم در حال داشتن به ما نگاه مي كردن و پري كه خنديده بود . آمد طرفمون و رو كرد به جواد و با خنده گفت : آقا جواد برو تو ديگه ، نكنه خيال داري آبتني ما رو تماشا كني؟
جواد سرخ شد و با خنده به سمت يوسف كه جلو در حال دست به سينه ما رو تماشا مي كرد رفت و با خنده گفت : ما غلط مي كنيم
بعد از رفتن آنها به داخل حال من و پري لباسامونو در آورديم و رفتيم تو آب بچه ها داشتن تو آب با همديگه آب بازي مي كردن و مي خنديدند
با حصرت نگاهي به آنها انداختم و آهي كشيدم . پري متوجه شد با خنده گفت : من خبر نتيجه آزمايش رو از يوسف كه اون هم از جواد شنيده بوده مي دونم ، تو هم بدجنس اگه قرص نخورده بودي حتما الان يه بچه تو بغلت بود . البته هنوز هم دير نشده ، اميدوارم خيلي زود شكمت بياد بالا
بعد خنديد و گفت : بچه اول كه بياد تا چشم باز كني دومي و سومي و چهارمي و ... و
نزاشتم حرفش تموم بشه با خنده گفتم : خوب حالا . بزار اوليش بياد
     
#8 | Posted: 26 Sep 2011 13:35

موقع نهار خوردن هر موقع كه چشم به آقا يوسف مي افتاد مي ديدم منو نگاه مي كنه . سايه سنگين نگاهش لحظه اي آرومم نمي گذاشت . اصولا آقا يوسف از چراغ سبز من به اين طرف پاك حالش عوض شده بود و بعضي وقتها من واقعا از چراغ سبزي كه داده بودم پشيمون مي شدم . بعد نهار مشغول پاستور بازي شديم وقتي كه فيلم سينمايي تلويزيون شروع شد آقا يوسف و جواد رفتن تو اتاق پاي فيلم و من پري هم رفتيم تو باغ و متكي گذاشتيم و بيرون دراز كشيديم . خواب بودم كه حس كردم كسي داره لبامو مي بوسه يهو چشم باز كردم ديدم آقا يوسف بالا سرمه نزديك بود جيغ بزنم دست شو زود گذاشت رو دهنم و دست ديگه شو رو سينه هام گذاشت و فشار داد به تندي خودم رو كشيدم عقب و بلند شدم . از هولم نزديك بود پامو بزارم رو پري كه نزديك من خواب بود . يه نگاه تند به آقا يوسف انداختم و دويدم سمت خونه ، بي شرف هيچ حواسش به بقيه نبود و در هر فرصتي سعي مي كرد بهم بچسبه و يا انگولكم كنه
تو خونه جواد روي مبل خوابش برده بود . به ساعتم نگاه كردم و رفتم تو آشپزخونه كه چايي آماده كنم
وقتي كه داشتم كتري رو آب مي كردم . آقا يوسف آمد پشتم و تا بخودم جنبيدم از پشت منو بغل كرد . دستاشو رو سينه هام گذاشت و مرتب مي مالوند . سعي كردم خودم رو بكشم عقب ولي خيلي محكم منو چسبيده بود و مرتب خودشو به باسنم مي ماليد . خيلي مي ترسيدم اگه يه موقع جواد بيدار مي شد واي خدا . از طرفي روم نمي شد داد بزنم و از طرفي اون كثافت محكم سينه ها مو فشار مي داد . خودم رو كشيدم سمت اوپن آشپزخونه اينطوري پاي جواد رو مي تونستم ببينم . جواد پشت به ما روي مبل خوابش برده بود و پاشو گذاشته بود روي ميز . در ورودي هم ديده مي شد يه خورده خيالم راحت تر شد . كتري هنوز تو دستم بود . آقا يوسف دست برد طرف پام و پيرهنم رو كشيد بالا و كمي شكمم رو عقب كشيد و شرتم رو كشيد پايين و يك دفعه كيرش رو روي كونم حس كردم داشت با دست اون رو مي داد سمت كسم . كيرش حسابي بزرگ بود خم شد كه با تفي كه به دستش انداخته بود كير شو كنه
آهسته كتري رو گذاشتم رو اوپن و با سرعت خودم رو كشيدم كنار و دويدم سمت در آشپزخونه . يه نگاه بهش كردم . بيچاره كيرش تو دست مات و دمغ مونده بود . با ناراحتي اشاره كرد برم پيشش ، نگاهي به كير گنده اش كردم معلوم بود كه از كير جواد بزرگتره و يه خورده هم كلفت تره ، حسابي حالش گرفته شده بود هي با اشاره التماس مي كرد برم پيشش . خوب تونسته بودم بهش ضد حال بزنم ، حقش بود تا اون باشه كه اين قدر پر رو بازي در نياره . وقتي براي بار چندم از من خواست برم پيشش لبخندي بهش زدم و با سر اشاره كردم نه با يه دو قدم كه به سمتم آمد دويدم بيرون و رفتم سمت جواد و نشستم كنارش . كثافت پر رو داشت مي يومد جلو جواد رو بغل زدم و لبامو گزاشتم رو لباش ، جواد چشاشو باز كرد و با خنده گفت : تو كي بيدار شدي مينا ؟
آقا يوسف دويد سمت آشپزخونه ،جواد منو رو پاش نشوند و لباشو گذاشت رو لبام من از كنار صورتش آقا يوسف رو كه داشت با حسرت مارو تماشا مي كرد ، مي ديدم . براي اينكه بيشتر حرص شو در بيارم دگمه هاي پيرهنم رو باز كردم و سينه هامو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن جواد و اون هم شروع كرد به خوردن و بوسيدن سينه هام . حسابي داشتم لذت مي بردم نمي دونم چرا ، ولي جلو چشاي آقا يوسف سكس كردن شهوتم رو چند برابر كرده بود جواد منو از رو پاش بلند كرد و نگاهي به اطراف كرد وقتي خواست سمت آشپزخونه رو نگاه كنه دستامو گرفتم به صورتش و نگذاشتم اين كار رو بكنه با خنده گفتم : بيرون خوابند كسي نيست
شرتم رو پايين كشيد چون من روم به آشپزخونه بود بخوبي مي تونستم آقا يوسف رو ببينم . جواد هم شهوتي شده بود كمي بيژامه و شورتش رو پايين كشيد و كير شق شده اش افتاد بيرون ، با تحريكي كه از كار آقا يوسف شده بودم . من خيلي بيشتر از اون شهوتي شده بودم جواد منو طرف خودش كشيد . خم شدم و كير شو گرفتم تو دهنم و يه خورده براش ساك زدم . منو بالا كشيد و كير شو كرد تو كسم . . خم شدم و دو دستم رو به پشتي مبل تكيه دادم و سر جواد بين آرنج دو دستم گير افتاد
نمي تونست سرشو برگونه يه طرف ديگه و همون طور كه نگام به آقا يوسف بود . اون داشت با حرص و لذت ما رو تماشا مي كرد . تكونهاي تند سينه هام كه از تلم زدن كير جواد تو كسم ايجاد مي شد . حسابي حال آقا يوسف رو خراب كرده بود نمي تونستم دستاشو كه پشت اپن بود ببينم ولي از حركت تند شونه هاش معلوم بود داره با كيرش جرق مي زنه . مرتب با حركت لباش بوسه نثارم مي كرد .
     
#9 | Posted: 26 Sep 2011 13:49

حسابي تحريك شده بودم حركاتم تند شده بود و ناله مي كردم مي دونستم صداي ناله هاي منو آقا يوسف بخوبي مي شنيد . ديگه كم مونده بود كه آبم بياد از حالت چشام آقا يوسف هم اين رو فهميده بود . آقا يوسف چشمش به من بود كه لبخندي زد و كتري رو برداشت و به سمت شير آب رفت و صداي تق و توق ظرفها رو در آورد
جواد بيچاره يهو منو عقب زد . و من هم سريع دگمه هاي پيرهنم رو بستم و شرتم رو دادم بالا و كنارش نشستم . جواد هم طفلك تندي همون طور كه نشسته بود شورت و بيژامه شو كشيد بالا . اعصابم خراب شده بود كم مونده بود كه به اورگاسم برسم اگه اون كثافت . آخ چقدر حرص مي خوردم
من از رو مبل بلند شدم و لبخندي به جواد زدم و گفتم : من مي رم و پري رو بيدار مي كنم
وقتي داشتم به طرف در مي رفتم نگاهي به آقا يوسف انداختم با بدجنسي لبخندي بهم زد
بعد از شام ، من و پري مشغول شستن ظرفها شديم . و بچه ها هم رفتن تو اتاق و گرفتن خوابيدن و آقا يوسف و جواد داشتن شطرنج بازي مي كردن كمي بعد آقا يوسف آمد تو آشپزخونه و پارچ رو برداشت و اون رو شست و در حالي كه داشت توش يخ مي انداخت گفت : پري ، من و جواد بيرون مي خوابيم . شما هم تو بخوابيد
من به تندي رو كردم بهش گفتم : نه آقا يوسف من و جواد تو اتاق مي خوابيم
راستش يه جورايي مي ترسيدم ، بغل جواد آرامش بيشتري داشتم
اخمي بهم كرد و با خنده گفت : حالا يه شب رو بزاريد جواد آقا راحت بخوابه
جواد از تو حال با خنده گفت : مينا شوخي مي كنه يوسف ، من هم هوس كردم بيرون بخوابم
پري با خنده گفت : يوسف پس شما برو واسه خودت و جواد آقا پتو و متكي ببر
آقا يوسف نگاهي به من كرد و لبخندي زد و گفت : باشه دوغ رو كه رو براه كنم مي رم
آقا يوسف دو بسته دوغ از تو يخچال در آورد و خالي شون كرد تو پارچ
و بعد از تو جيبش يه پلاستيك در آورد و در مقابل چشاي بهت زده من گرد سفيدي كه توش بود خالي كرد تو دو تا ليواني كه جلوش بود و با دست به من فهموند كه براي خواب كردن و اشاره به پري و جواد كرد
و بعد تو ليوان ها دوغ ريخت و با يه قاشق هم زد و دو تا ديگه ليوان رو هم از دوغ پر كرد
در اين موقع پري برگشت و روش رو كرد به يوسف و گفت : براي من نريز يه خورده سرما خوردم . مي ترسم اذيتم كنه
آقا يوسف خنديد و گفت : امكان نداره دوغ خوردن بدون تو برام صفايي نداره
و بعد يكي از ليوانهايي كه توش چيزي ريخته بود رو برداشت و برد طرف دهن پري ، و در حالي كه دست ديگه شو به كمرش زده بود گفت : بيا عزيزم ، بخور
پري كمي سرشو عقب كشيد و گفت : اذيت نكن ، بزار بعد مي خورم دستام كفيه
آقا يوسف دستشو كه به كمر پري گذاشته بود پايين كشيد و گذاشت رو باسن پري و كمي فشار داد
پري نگاهي به من كرد و بعد آهسته گفت : اذيت نكن پر رو
آقا يوسف ليوان رو به لب پري چسبوند و گفت : پس زود بخور تا منم بدلم بشينه ، بتونم دوغم رو بخورم
پري سري تكون داد و دستاشو شست و ليوان رو از دستش گرفت و با خنده
گفت : بده خودم مي خورم
آقا يوسف دو تا از ليوان ها رو به دست گرفت و نزديك من شد و يكي شو داد دستم و گفت : ببريد واسه آقا جواد ، بعد يه ليوان ديگه داد دست ديگم و با خنده گفت : اين هم براي شما
به ليواني كه اول داده بود و با دست چپ گرفته بودمش نگاهي انداختم و مونده بودم چكار كنم . از يه طرف دلم نمي يومد داروي خواب رو بخورد جواد بدم و از طرفي من مجبور بودم واسه نقشه ام باهاش همكاري كنم
پري رو كرد به من و گفت : ببرش مينا جون گرم مي شه
     

#10 | Posted: 26 Sep 2011 13:50

من راه افتادم طرف حال جواد رو مبل نشسته بود و چشاش تو تلوزيون بود و اخبار گوش ميكرد . ليوان دوغ شو دادم دستش و كنارش نشستم و مشغول خوردن شديم وقتي دوغش رو خورد ليوان رو ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه . آقا يوسف رفته بود كه وسايل خواب رو ببره بيرون جا ها رو درست كنه و پري هم داشت بقيه ظرفها مي شست من هم رفتم كمكش ولي تو دلم احساس بدي داشتم
وقتي شستن ظرفها تموم شد . با هم رفتيم تو حال و نشستيم رو مبل و پري دست برد و صفحه شطرنج رو بهم زد و با خنده گفت : جمع كنيد اينو بياييد پاستور بازي كنيم
يه دو ساعتي كه بازي كرديم آثار خواب آلودي در چهره پري و بعد از مدتي تو چهره جواد آشكار شد . كمي ديگه كه بازي كرديم . پري شروع كرد به چرت زدن . جواد هم تقريبا همين طور . پري بلند شد و با بي حالي رو كرد به ما و گفت : مي بخشيد من خوابم گرفته ، مي رم بخوابم
بعد رو كرد به من و گفت : تو نمي خواي بخوابي ؟
آقا يوسف به تندي گفت : تو برو بخواب يه خورده ديگه بازي كنيم ما هم مي ريم مي خوابيم
پري شب بخيري گفت و رفت تو اتاق و جواد هم كه حسابي به چرت زدن افتاده بود بلند شد و رو كرد به آقا يوسف و با خنده گفت : انگاري من هم حسابي پنچر شدم . بريم بخوابيم
آقا يوسف بلند شد و گفت : آره من هم خيلي خوابم مي ياد ، تو برو من هم اينجا رو مرتب مي كنم مي يام
جواد رفت طرف بيرون و من هم بلند شدم . آقا يوسف دستمو گرفت و با خنده
گفت : يه لحظه صبر كن كارت دارم
گفتم : ولم كن مي خوام برم بخوابم
بعد بلند شد و گفت : برو ببين جواد خوابيده
بعد دست منو گرفت و برد طرف در بيرون و بعد كمي باسنم رو فشار داد و گفت : برو ديگه ناز نكن
با قدم هاي لرزون رفتم سمت جواد و كنارش نشستم خم شدم روش و لباشو بوسيدم . حسابي خوابش برده بود پتو رو كشيدم روش و برگشتم تو حال . آقا يوسف داشت در اتاق رو كه پري و بچه ها توش خواب بودن از بيرون قفل مي كرد . منو كه ديد لبخندي زد و گفت : جواد خوابه ؟
اخمي كردم و گفتم : نه
لبخندي زد و آمد طرفم و دستم رو گرفت و گفت : مي دونم ، بيا بريم
دستمو كشيد و منو برد تو اتاق ديگه و در رو از داخل قفل كرد و مشغول در آوردن لباساش شد
وقتي شرتش رو در آورد كير گنده اش رو گرفت تو دستش و با خنده رو كرد به من و گفت : از بعد از ظهر مست تو شده
بعد آمد كنارم و دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و تا بخودم اومدم همه لباسامو در آورده بود و منو دراز كرد رو تخت . وقتي لباشو رو لبام گذاشت بخودم اومدم و آهسته
گفتم : بزار برم ، خواهش مي كنم
لبخندي زد و گفت : حالا چند ساعت وقت داريم چه عجله اي داري بعد كه چند بار آبمون اومد خواب بيشتر مزه مي ده
لباشو دوباره رو لبام گذاشت و سعي كرد زبونش رو بكنه تو دهنم . من لبامو بهم فشار دادم و نزاشتم اين كار رو بكنه
رفت رو سينه هام و مشغول فشار دادن و خوردن سينه هام شد . كم كم حس مي كردم گرم شدم و شهوت وجودم رو در بر مي گرفت مخصوصا وقتي كيرش رو روي كسم مي چرخوند . با ولع عجيبي سينه ها مو مي خورد و مي ماليد خيلي زود تحريك شدم و دستامو روي تخت مي كشيدم

و آهسته ناله مي كردم وقتي كه زبونش رو تو كسم فرو كرد بي اختيار دستامو گذاشتم رو سرش و آهسته فشارش دادم به خودم اون هم بيشتر زبونشو فرو مي كرد وقتي دو تا از انگشتاشو فرو كرد تو كسم و تند تند عقب جلو كرد . ديگه داشتم با فشار زياد سينه ها مو مي ماليدم . كمي بعد آمد رو سينه ام نشست و كير شو گذاشت لاي سينه هام و كير شو مي كشيد بهشون من با دستام سينه هامو گرفتم و به كيرش فشار مي دادم و اون هم لبخندي زد و حركت شو تند تر كرد
كمي بعد كير شو گرفت لب دهنم ، لبامو كه براي ناله كردن باز بود بستم
ولي با خشونت دهنم رو باز كرد و كير شو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد . دستم رو گذاشتم رو كسم و به تندي او نو مي ماليدم
و قتي كير شو كشيد بيرون در همون لحظه آبم اومد و به اورگاسم رسيدم
و بيحال شدم . پاهامو انداخت رو شونه هاشو و با خنده گفت : حالا اولشه كجا رو ديدي قول ميدم آنقدر بهت حال بدم كه فردا از درد پاهات نتوني درست راه بري
و كير شو با فشار كرد تو كسم و همه لش شو انداخت روش به شدت دردم گرفت جيغي كشيدم ولي به تندي دستم رو گرفتم رو دهنم
خنديد و گفت : اگه بيدار بشن هيچ برامون خوب نيست ها ، نمي توني جواد رو قانع كني من بزور دستم به كوس تو رسيده . ولي من مي تونم بهش ثابت كنم تو خارشك داشتي ، پس سعي كن سر و صدا راه نندازي ، مخصوصا وقتي خواستم بكنم تو كونت دردش يه خورده بيشتره . ببينم كير من رو بيشتر پسند مي كني يا مال جواد
رو ؟
چشامو بستم و چيزي نگفتم و اون هم تند و تند تلم مي زد . كمي بعد حركاتش خيلي تند شد معلوم بود كه مي خواد آبش بياد . ترسيدم يه موقع بكشه بيرون . دستامو به بغل كمرش گرفتم و اونو با همه قدرتي كه داشتم به خودم فشارش دادم . وقتي حركت آبش رو تو كسم حس كردم من هم در همون لحظه دوباره آبم اومد . لبخند رضايتي رو لبام نشست و دستام شول شد و از كمرش افتاد پايين . اون هم خودشو انداخت رو من و با خنده گفت : خيلي حال داد نه ؟
بي اختيار سرم رو تكون دادم و گفتم :‌ آره ، خيلي . حالا پاشو برو بخواب من هم مي رم پيش پري مي خوابم
اخمي كرد و گفت : هنوز كارم تموم نشده ؟
منظور شو فهميدم . اخمي كردم و گفتم : نه از پشت نه ، ديگه بسه . من نمي زارم ديگه منو بكني
خنديد و گفت : فايده اي نداره ، من كار نيمه تموم رو دوست ندارم
بعد كنارم دراز كشيد . دلم مي خواست زود از اين وضعيت خلاص بشم مي ترسيدم يه موقع كسي از خواب بيدار بشه . گفتم : پس زود تر كار تو بكن برو ، مي ترسم كسي از خواب پاشه
خنديد و گفت : نترس بزار يه خورده كيرم جون بگيره . هنوز خيلي وقت داريم ، اگه خيلي عجله داري بيا خودت كير مو حال بيار . يه خورده واسم ساك بزن
دستو كشيد طرف خودش . رو كيرش خم شدم و كردمش تو دهنم كمي كه ساك زدم از من خواست كس مو بگيرم سمت دهنش و در همون حال هم ساك بزنم . من پشت به صورتش نشستم رو شكمش و رو كيرش خم شدم و كسم رو كشوندم طرف دهنش و كير شو با دست گرفتم و تو دهانم كردم . مشغول ساك زدن بودم كه انگشت شو كرد تو كسم و مي چرخوند
دوباره شهوتي شدم . آنقدر كه چند بار از شدت هوس نزديك بود كير شو گاز بگيرم . بعد انگشت شو از تو كسم درآورد و باهاش سوراخ كونم رو مي ماليد
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من بچه میخوام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.