|
بعد به تندي رفتم سمت در و در حياط رو باز كردم و رفتم تو وانمود كردم جواد رو نديدم به تندي رفتم تو آشپزخونه و پلاستيك خريد رو گذاشتم رو ميز آشپزخونه و مشغول در آوردن خرت و پرت هايي كه براي شام خريده بودم كردم و زير چشمي مواظب در بودم . چند لحظه بعد در باز شد و جواد آمد تو حال و يك راست اومد طرف آشپزخونه پشت من ايستاد و دست شو گذاشت رو باسنم و در حالي كه كونم رو مي ماليد با خنده تو صورتم نگاهي انداخت و پرسيد : جايي رفته بودي ؟ لبخندي زدم و لبم رو جلو بردم تا منو ببوسه ، بعد از اينكه منو بوسيد با خنده گفتم : آره عزيزم ، رفته بودم واسه شام يه چيزهايي بخرم . مي خوام واست خورش كرفس درست كنم . دوست داري ؟ يه فشار به باسنم داد و گفت : مي دوني كه خيلي دوست دارم سپس به طرف يخچال رفت و در حالي كه واسه خودش آب مي ريخت رو كرد به من و گفت : سعي كن تو هواي گرم ، زياد بيرون نري . مخصوصا واسه اميد هيچ خوب نيست ، ممكنه گرما زده بشه . امروز هم خيلي هوا گرم بود و حتما باز كلي پياده روي كردي ؟ حدس زدم اون حتما ماشين منوچهر رو و شايد هم پياده شدن من رو از اون ديده بوده لبخندي زدم و گفتم : الان كه با آژانس اومدم . راستش خيلي خسته بودم نمي خواستم خيلي تو فكر ماشين منوچهر بره ، اميد رو دادم بغلش و با خنده گفتم : برو بخوابونش تا من هم بكارام برسم ، مي ترسم شام دير بشه با خنده اميد رو از بغلم كشيد بيرون و گفت : واي ، چه كار سختي . من بيشتر مايلم خود تو رو بخوابونم با خنده گفتم : من حرفي ندارم ، منو ببر خواب كن ، ولي بايد واسه شام خودت يه فكري بكني . من كه از خدامه خوابم كني در حالي كه مي خنديد و با اميد بازي مي كرد از آشپزخونه رفت بيرون و در همون حال گفت : باشه واسه بعد ، دوست ندارم خورشت كرفس رو از دست بدم مشغول تهيه شام شدم و حدود هشت بود كه غذا رو كشيدم و رفتم تا جواد رو كه طبق معمول كه اميد رو مي خوابوند ، خودش هم خوابش مي برد . بيدارش كنم كنار اميد روي تخت خوابش برده بود دراز كشيدم كنارش و كمي با موهاش بازي كردم چشاي قشنگ شو باز كرد و يه دفعه منو بغل كرد و كشيد رو خودش و در حالي كه لباشو محكم رو لبام فشار مي داد ، دستاشو رو باسنم گذاشت و دستشو كشيد زير دامنم و شورتم رو گرفت و نيم خيز شد و بتندي شورتم رو از تنم در آورد و انداختش تو كف اتاق ، لبام رو به لباش گذاشتم و بعد يه بوسه طولانيو شيرين با خنده گفتم : بي خودي هوسيم نكن ، مگه نمي خواي بري اداره نگاهي به ساعتش انداخت و آهي كشيد و لبخندي بهم زد و گفت : خدا بهت رحم كرد از رو تخت بيرون رفتم و دستشو گرفتم و در حالي كه اون رو به طرف ميز غذا كشيدم و در همون حال با خنده گفتم : آه ، آره . خيلي هم رحم كرد بعد از شام حاضر شد و واسه اين كه يه خورده داشت دير مي شد با عجله از خونه زد بيرون مشغول مرتب كردن ميز شدم كه زنگ زدن . آيفون رو برداشتم . جواد بود با خنده گفت : يه دقيقه بيا دم در رفتم تو حياط و در رو باز كردم . بلافاصله امد تو و لبام رو بوسيد و با خنده گفت : بوسه خدا حافظي يادم رفت بعد از بوسه دستشو برد زير دامنم و دستشو كشيد رو كسم و با خنده و از روي شيطوني گفت :تو خجالت نمي كشي بدون شورت . اومدي دم در ، اون هم جلو در نيمه باز حياط با خنده گفتم : تو چي ؟ خجالت نمي كشي . دست تو گذاشتي روش و فشارش مي دي ؟ اون هم جلو در نيمه باز حياط با خنده به سمت ماشينش دويد و من هم در رو بستم و برگشتم تو آشپزخونه . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زدن . به ساعت نگاهي انداختم كمي از نه شب گذشته بود . با عجله رفتم تو حياط و در حالي كه در حياط رو باز مي كردم . با خنده گفتم : جواد ، چرا امشب اينقدر شيطون ....و با ديدن منوچهر ناخودآگاه خودم رو پشت در كشيدم و اخمي كردم و با ناراحتي پرسيدم : تويي ؟ تو اينجا چكار مي كني ؟
|