| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

من بچه میخوام

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 4 Oct 2011 13:17

بعد به تندي رفتم سمت در و در حياط رو باز كردم و رفتم تو وانمود كردم جواد رو نديدم به تندي رفتم تو آشپزخونه و پلاستيك خريد رو گذاشتم رو ميز آشپزخونه و مشغول در آوردن خرت و پرت هايي كه براي شام خريده بودم كردم و زير چشمي مواظب در بودم . چند لحظه بعد در باز شد و جواد آمد تو حال و يك راست اومد طرف آشپزخونه پشت من ايستاد و دست شو گذاشت رو باسنم و در حالي كه كونم رو مي ماليد با خنده تو صورتم نگاهي انداخت و پرسيد : جايي رفته بودي ؟
لبخندي زدم و لبم رو جلو بردم تا منو ببوسه ، بعد از اينكه منو بوسيد با خنده گفتم : آره عزيزم ، رفته بودم واسه شام يه چيزهايي بخرم . مي خوام واست خورش كرفس درست كنم . دوست داري ؟
يه فشار به باسنم داد و گفت : مي دوني كه خيلي دوست دارم
سپس به طرف يخچال رفت و در حالي كه واسه خودش آب مي ريخت رو كرد به من و گفت : سعي كن تو هواي گرم ، زياد بيرون نري . مخصوصا واسه اميد هيچ خوب نيست ، ممكنه گرما زده بشه . امروز هم خيلي هوا گرم بود و حتما باز كلي پياده روي كردي ؟
حدس زدم اون حتما ماشين منوچهر رو و شايد هم پياده شدن من رو از اون ديده بوده لبخندي زدم و گفتم : الان كه با آژانس اومدم . راستش خيلي خسته بودم
نمي خواستم خيلي تو فكر ماشين منوچهر بره ، اميد رو دادم بغلش و با خنده گفتم : برو بخوابونش تا من هم بكارام برسم ، مي ترسم شام دير بشه
با خنده اميد رو از بغلم كشيد بيرون و گفت : واي ، چه كار سختي . من بيشتر مايلم خود تو رو بخوابونم
با خنده گفتم : من حرفي ندارم ، منو ببر خواب كن ، ولي بايد واسه شام خودت يه فكري بكني . من كه از خدامه خوابم كني
در حالي كه مي خنديد و با اميد بازي مي كرد از آشپزخونه رفت بيرون و در همون حال گفت : باشه واسه بعد ، دوست ندارم خورشت كرفس رو از دست بدم
مشغول تهيه شام شدم و حدود هشت بود كه غذا رو كشيدم و رفتم تا جواد رو كه طبق معمول كه اميد رو مي خوابوند ، خودش هم خوابش مي برد . بيدارش كنم
كنار اميد روي تخت خوابش برده بود دراز كشيدم كنارش و كمي با موهاش بازي كردم چشاي قشنگ شو باز كرد و يه دفعه منو بغل كرد و كشيد رو خودش و در حالي كه لباشو محكم رو لبام فشار مي داد ، دستاشو رو باسنم گذاشت و دستشو كشيد زير دامنم و شورتم رو گرفت و نيم خيز شد و بتندي شورتم رو از تنم در آورد و انداختش تو كف اتاق ، لبام رو به لباش گذاشتم و بعد يه بوسه طولانيو شيرين با خنده گفتم : بي خودي هوسيم نكن ، مگه نمي خواي بري اداره
نگاهي به ساعتش انداخت و آهي كشيد و لبخندي بهم زد و گفت : خدا بهت رحم كرد
از رو تخت بيرون رفتم و دستشو گرفتم و در حالي كه اون رو به طرف ميز غذا كشيدم و در همون حال با خنده گفتم : آه ، آره . خيلي هم رحم كرد
بعد از شام حاضر شد و واسه اين كه يه خورده داشت دير مي شد با عجله از خونه زد بيرون
مشغول مرتب كردن ميز شدم كه زنگ زدن . آيفون رو برداشتم . جواد بود با خنده گفت : يه دقيقه بيا دم در
رفتم تو حياط و در رو باز كردم . بلافاصله امد تو و لبام رو بوسيد و با خنده گفت : بوسه خدا حافظي يادم رفت
بعد از بوسه دستشو برد زير دامنم و دستشو كشيد رو كسم و با خنده و از روي شيطوني گفت :‌تو خجالت نمي كشي بدون شورت . اومدي دم در ، اون هم جلو در نيمه باز حياط
با خنده گفتم : تو چي ؟ خجالت نمي كشي . دست تو گذاشتي روش و فشارش مي دي ؟ اون هم جلو در نيمه باز حياط
با خنده به سمت ماشينش دويد و من هم در رو بستم و برگشتم تو آشپزخونه . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زدن . به ساعت نگاهي انداختم كمي از نه شب گذشته بود . با عجله رفتم تو حياط و در حالي كه در حياط رو باز مي كردم . با خنده گفتم : جواد ، چرا امشب اينقدر شيطون ....و
با ديدن منوچهر ناخودآگاه خودم رو پشت در كشيدم و اخمي كردم و با ناراحتي پرسيدم : تويي ؟ تو اينجا چكار مي كني ؟
     
#22 | Posted: 4 Oct 2011 13:19

و رفت تو آشپزخونه و نشست پشت ميز و نگاهي به ظرف خورشت و ديس پلو انداخت و با خنده گفت : ظاهرا غذا خيلي اضافه اومده ، ببينم پيش بيني كرده بودي من ممكنه شام بيام پيشت
با عصبانيت گفتم : چرند نگو ، اصلا هم منتظرت نبودم . قرار بود مادر شوهرم شام بيان خونه مون كه براشون مهمون رسيد و نيومدن
نگاهم كرد و با خنده گفت : واسه پدر اميد ، نمي خواي غذا بكشي ؟
يه پشقاب برداشتم و براش برنج كشيدم و گذاشتم جلوش
كمي نگام كرد و با خنده گفت :‌ نمي خواي بهم قاشق بدي ؟
خواستم براش قاشق بيارم دستم رو گرفت وگفت : نمي خواد ، ببينم قاشقي كه خودت غذا خوردي كدومه ؟
اخمي كردم و پرسيدم :‌ منظورت چيه ؟
لبخندي زدو گفت : مي خوام با قاشق تو شامم رو بخورم
قاشقم رو از رو ميز برداشتم و گذاشتم جلوش ، رو ميز
اون رو برداشت و بويي كرد و با خنده گفت : آره بوي دهن تو رو مي ده ؟
با دلخوري گفتم : خانمت بهت شام نمي داد ، اومدي اينجا ؟
پاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيد . . با عجله دامنم رو گرفتم و سعي كردم اون رو برگردونم پايين . اخمي كرد و زد رو دستم و با ناراحتي گفت : جنده خانم ، چي شده يهو عابد شدي ؟ مثل اينكه يادت رفته من كس و كونت رو سرويس كردم و روت شاشيدم . حالا چي رو داري مي پوشوني
دامنم رو روي شكمم بالا كشيد و با لحن خشني گفت : دامن تو نگه دار
دستم رو به دامنم گرفتم و اون رو بالا نگه داشتم . قاشقم رو برداشت و يه ليس بهش زد و آوردش سمت كسم و با خنده گفت : ‌شورت هم كه تنت نيست شيطون ؟ نگفتم منتظرم بودي ؟ يا نكنه شورتت رو هم واسه مادر شوهرت درش آوردي ؟
در حالي كه قاشق رو آهسته فرو مي كرد تو كسم لبخندي زد و گفت : تو نبايد . از من خجالت بكشي ، سعي كن منو شوهر دوم خودت به حساب بياري . تو بچه منو با عشق و علاقه بزرگ مي كني ، نبايد با پدرش اينقدر بي لطف باشي
دلم نمي خواست باهاش حرف بزنم . حرفهاي اون عذابم مي داد
قاشق رو تا نيمه تو كسم فرو كرد ، با اينكه دردم گرفت ولي بروي خودم نياوردم ، كمي قاشق رو تو كسم حركت داد و بعد آروم اون رو كشيد بيرون و كمي باهاش از تو پشقابش برنج برداشت و برد تو دهنش و در حالي كه لباشو به قاشق فشار ميداد قاشق رو از دهانش بيرون كشيد . و بعد مشغول شام خوردن شد . خواستم از رو پاش بلند بشم كه دستم رو گرفت و منو به طرف خودش كشيد و گفت : بيا يه خورده بخور
اخمي كردم و گفتم : من شام خوردم
با وقاحت دگمه شلوارشو باز كرد و بعد از اين كه زيپ شلوارشو داد پايين دستشو فرو برد تو شورتش و كير شو كشيد بيرون و با دست يه خورده تكونش داد و گفت : بيا ديگه ناز نكن
سپس به تندي موهامو گرفت و سرم رو پايين كشيد . جلو پاش زانو زدم و دستم رو به كيرش گرفتم و اون رو بردم تو دهنم و مشغول ساك زدن شدم و اون هم به غذا خوردنش ادامه داد
در اين موقع صداي گريه اميد از تو اتاق خواب شنيده شد به تندي دست و دهنم رو شستم و دويدم پيشش ، وقت شير خوردنش بود . رفتم رو تخت نشستم و اميد رو گرفتم تو بغلم و دگمه هاي جلو پيرهنم رو باز كردم سينه ام رو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن كوچولو و ناز اميد و اميد هم با اشتياق مشغول مك زدن به سينه هام شد
وقتي كه منوچهر اومد تو اتاق . با دلخوري گفتم : برو بيرون ، بزار بخوابونمش بعد مي يام پيشت
لبخندي زد و مشغول در آوردن لباس هاش شد و حتي شورتش رو هم در آورد . نگاهي به سينه من و به اطراف كرد و چشمش افتاد به شورتم كه جواد از پام در آورده بود . لبخندي زد و رفت طرفش و اون رو از رو زمين برداشت و اون رو به كيرش ماليد و در همون حال به من گفت : الان احساس خوبي نداري ؟ من شورت تو رو كيرم مي مالم ؟
اخمي كردم و گفتم : نه
ولي دروغ مي گفتم : اون شورتم رو طوري به كيرش مي ماليد و آه مي كشيد كه انگار كسم به كيرش كشيده مي شد ، دلم يه جورايي قلقلك اومد
ولي دوست نداشتم بروم بيارم ، شايد هم روم نمي شد
     
#23 | Posted: 8 Oct 2011 14:40

شورتم رو گذاشت رو تخت و نشست كنارم و سپس سينه ديگه مو كشيد بيرون و كرد تو دهنش و مشغول زبون زدن به نوك سينه ام شد . كمي كه اين كار رو كرد حس كردم دارم داغ مي شم و چشام داشت دو دو مي زد
وقتي سينه مو برد تو دهنش و مشغول مك زدن شد . آهسته پاهامو به هم فشار دادم و ناله خفيفي كردم
كمي ديگه از سينه هام شير خورد و نشست كف اتاق و پاهامو از هم باز كرد و سرشو فرو كرد لاي پام و مشغول خوردن كسم شد . . . آه و اوف من در اومده بود . رون پاهامو به صورتش فشار دادم و با بي حالي گفتم : بسه ديگه اذيت نكن ، بزار شير اميد رو بدم . داره دست و پام شل مي شه
گوشش بدهكار نبود و حاضر نبود دست از كسم برداره . يه خورده ديگه كه كسم رو ليس زد . انگشتشو هم فرو كرد تو كسم . كمي كه از فعاليت زبون و انگشتش تو كسم گذشت . اميد رو كه تقريبا خوابش برده بود . گذاشتمش رو تخت كوچولوش و با بي حالي افتادم رو تخت . خودش رو انداخت روم و لباسامو از تنم در آورد . و روم دراز كشيد و در حالي كه تو چشام نگاه مي كرد بادست كير شو گذاشت رو چاك كسم و محكم فشارش داد تو . لب مو به دندون گرفتم و چشامو بستم . . ده دقيقه اي تو كسم تلم زد . و بعد لبامو بوسيد و با خنده گفت : آبم رو كجا بريزم ؟
چشامو بستم و گفتم : ‌نمي دونم فرقي نمي كنه
يه فشار محكم به كيرش داد و بي حركت شد و با خنده گفت : حس كردم شايد يه دختر بخواي ، واسه همين واست يه دختر كاشتم . همه آبم رو ريختم تو كست
لازم نبود اون بگه من خودم از حركت آب داغش رو تو كسم فهميده بودم كه آبش اومد
از روم بلند شد و با خنده گفت : عجب كس ماماني داري ، من كه از گاييدنش هيچ وقت خسته نمي شم . حيف بايد برم و كار هاي پارتي فردا رو انجام بدم و مقدمات اومدن توي خوشگل رو فراهم كنم و گر نه شب تو بغلت مي خوابيدم
با عصبانيت گفتم : من كه نمي يام ، مگه حالتو نكردي ؟ قرارمون يادت رفت؟ من قرار نيست بيام خونه تو و اصلا چنين خيالي ندارم
شورتم رو از روي تخت برداشت و آمد سمت من و شورتو كمي به كوسم ماليد و بعد اون رو گذاشت تو جيب شلوارش و با خنده گفت :‌ فردا اومدي خونه بهت مي دم ، بي خودي هم خودت رو لوس نكن گفتم كه يه پارتي كوچولو دارم كه بدون تو اصلا مزه نمي ده ، همه دوستام هم مشتاق هستند كه تو رو ببينن . بهر حال ساعت ده شب فردا تو خونه منتظرت مي مونم و اگه نياي فرداش قبل از هر كاري اون نتيجه آزمايش رو واسه شوهرت مي فرستم اداره ، ولي بهتره بياي من دارم براي تكميل تحصيلاتم واسه چند سالي مي رم فرانسه و ديگه همه چيز تموم مي شه ، بچه نشو حتما بيا به نفعته
با بغض گفتم : تو رو خدا منوچهر كوتا بيا و دست از سرم بردار
لبخندي زد و گفت : نگران نشو ، اين آخرين باره
سپس به سمت در رفت و با لحن تهديد آميزي گفت : من آدم صبوري نيستم و زود عصبي مي شم ، و بهتر براي حفظ زندگيت هم كه شده دير نكني
تمام روز بعد رو تا شب دچار تشنج شده بودم . كنترلم رو بسختي حفظ مي كردم وقتي جواد منو بوسيد و رفت اداره . يه آژانس خبر كردم و اميد رو بردم در خونه اشرف خانم همسايه مون كه خيلي هم با هم دوست هستيم و ازش خواهش كردم مواظب اميد باشه تا برگردم بهش گفتم از بيمارستان بهم تلفن كردن ، يكي از دوستاي نزديكم تصادف كرده و من بايد برم بيمارستان ديدنش و مواظب اميد باش تا برگردم
با حالت عصبي و نگراني كه داشتم ، حسابي باورش شد و در حالي كه اميد رو از من مي گرفت ، گفت :‌ برو مينا جون ، اصلا نگران اميد نباش من مواظبش هستم
     
#24 | Posted: 8 Oct 2011 14:42

راهي خونه منوچهر شدم . تو خونه از سر وصداي شلوغي و موزيك معلوم بود كه يه جشن يا بقول منوچهر پارتي خداحافظي در جريانه . دوباره منوچهر بود كه به استقبالم اومد و منو برد پيش مهمون هاش و بهشون معرفي كرد . بجز حسين و محمد و رضا كه دفعه قبل باهاشون آشنا شده بودم چند نفر ديگه هم تو اون جمع بودن ، روي ميز كلي خوراكي و نوشيدني بود . خيلي سعي كرد بهم مشروب بده ولي ديگه نخوردم اون بار هم گول خورده بودم و واقعا فكر مي كردم دارم دلستر ، نوشيدني كلاس بالا مي خوردم . منوچهر از من خواست مجلس رو گرم كنم . و مجبورم كرد كه مانتو و شلوارم رو در بيارم و با بلوز و شورت براي مهموناش برقصم . دو ، سه ساعتي به نوبت با همه شون رقصيدم . و گاهي هم تو هنگام رقص منو مي بوسيدن و يا بدنم رو مي ماليدن . روي مبل نشسته بودم و داشتم ميوه مي خوردم كه منوچهر دستم رو گرفت و منو بلند كرد و با خنده به دوستاش كه مشغول صحبت و موزيك گوش كردن بودن گفت : خوب بچه ها شيرين ترين قسمت پارتي شروع شد . اول من مراسم رو شروع مي كنم و شما ها هم مي تونيد براي خودتون قرعه بكشيد و نوبت هاي بعدي رو مشخص كنيد . محمد بلند شد و گفت : منوچ جان اجازه بده ، دو نفري مشغول بشيم اينطوري تند تر نوبت بقيه مي شه ، همه يار هاي جفت انتخاب كنند و من يكي مطمئن هستم دوتايي گاييدن اين خوشگل به همه بيشتر حال مي ده من كه خيلي ، خيلي حال مي كنم
منوچهر كه مثل بقيه كمي مست بود رو كرد به من و با خنده گفت : نظر تو چيه ؟
حسابي عصبي بودم ، آنقدر اعصابم بهم ريخته بود كه دست و پام داشت مي لرزيد . با عصبانيت دستم رو از دست منوچهر بيرون كشيدم و و با صداي بلند داد زدم : كثافت عوضي ، تو داري واقعا از من سو استفاده مي كني . من فقط با تو حال مي كنم و بعد بايد برم خونه . نمي تونم زياد بمونم اميد ، هر لحظه ممكنه بيدار بشه . من اون رو پيش همسايه گذاشتم . يه ساعت بيشتر نمي مونم
منوچهر با خنده دستم رو چسبيد و گفت : شنيديد بچه ها ، وقت رو طلف نكنيد . زود بايد كار تون رو انجام بديد . هر گروه دوتايي نبايد يه ربع بيشتر طولش بده
من با عصبانيت مانتو مو برداشتم و در حالي كه مشغول پوشيدن بودم داد زدم : تو فكر كردي شوخي مي كنم احمق ، حال كه اينطوري شد . من همين الان مي رم
منوچهر به طرفم آمد و يه سيلي به گوشم زد .
اصلا انتظار اين رو نداشتم خجالت زياد از يه طرف و درد فراوان از طرف ديگه . منو گيج و داغ كرده بود . منوچهر مانتو مو از تنم در آورد و با خنده گفت : خوب حالا كه اينقدر
عجله داري . مجبوريم گروهي كار كنيم
سپس با خنده رو كرد به دوستاش و گفت : همه با هم گاييدن اين خوشگل رو شروع مي كنيم . فقط يادتون باشه هول نشيد و به هم ضد حال نزنيد و هر كدوم چند دقيقه بيشتر رو كار نباشيد و اجازه بديد همه حالشو ببرن . حالا حمله به ميناي خوشگل همه با خنده بهم هجوم آوردن و در يك چشم بهم زدن همه لباسامو از تنم بيرون آوردن . و منوچهر منو انداخت رو شونه اش و به طرف اتاق خواب راه افتاد و بقيه هم كه فكر كنم ده نفري مي شدن با خنده و ادا و اطوار مسخره اي كه حكايت از مستي شون مي داد دنبال ما راه افتادن منوچهر منو انداخت رو تخت خواب و خودش هم انداخت روم . من كه تقلا مي كردم تا شايد بتونم از زير تنش فرار كنم . وقتي محمد هم خودشو رو سينه هام انداخت . دست از تلاش برداشتم و در حالي كه حس بدي داشتم . آهسته مشغول گريه كردن شدم . گريه و بغض من هيچ تاثيري در اون جمعيت مست ، كه با خنده مشغول لخت شدن بودن نداشت . منوچهر كه مشغول خوردن كسم بود خودش رو روي تخت انداخت و با خنده رو كرد به من و گفت :‌ بيا روم خوشگل و منو كشيد روش و خيلي زود كير شو تو كسم حس كردم . محمد در حالي كه به كون من نگاه مي كرد . و كير شو تو دستش مي ماليد رفت پشت من نشست و تفي به كونم انداخت و در حالي كه با انگشت تفش رو به سوراخ كونم مي ماليد . سر كير شو گذاشت رو سوراخ كونم . از تصور اينكه الان اون كير كلفتش رو تو كونم فشار مي ده ، وحشت كرده بودم . آخه الان هيچ جوري آماده نبودم و بدنم سفت و بسته بود و مي دونستم كه درد وحشتناكي رو در پيش رو دارم . دستم رو به پاي محمد گرفتم و نگاه التماس آميزي بهش انداختم . كمي تو چشام نگاه كرد و در حالي كه تو چشام خيره شده بود . گفت : منوچ ، اون روغن هاي مخصوص كون كردنت كجاست ؟
     
#25 | Posted: 8 Oct 2011 14:43

منوچهر كه داشت به تندي تو كسم تلم مي زد ، با خنده گفت : فكر نكنم چيزيش مونده باشه . تو كشو رو نگاهي بكن . به نظر من حيفه كون مينا رو كرم بزني ، بدون كرم خيلي بيشتر مزه مي ده . وقتي كير آدم تو اون كون تنگ درد مي ياد ، من كه حسابي نعشه مي شم انگار صد تا كس كردم
محمد از تخت پايين اومد و از تو كشو ميز آرايش يه پماد در آورد و با خنده رو كرد به من كه با لبخند حاكي از تشكر نگاش مي كردم و گفت : ‌شانس اوردي هنوز كمي داره ، همه رو بس نمي كنه ولي يكي دو تا كير رو هم كه جواب بده خودت به اندازه كافي جا باز مي كني
آمد رو تخت و كمي از اون پماد رو به كيرش و كمي هم به روي كونم ماليد و كير شو فرو كرد تو . نفس بند اومد با آنكه با دست رون پاشو عقب فشار ميدادم تا آهسته تر فشار بده ولي كير چرب شده اش مرتب بيشتر فرو مي رفت . . شروع كردم به داد زدن و خواهش كردن كه بكشه بيرون
همه دور ما حلقه زده بودن و دو نفري هم كيراشون رو مي كردن تو دهنم از شلوغي دور و برم حالم گرفته شده بود . وقتي محمد با يه زور محكم همه كير شو تو كونم فرو كرد از شدت درد ، كير رضا رو كه تو دهنم بود گاز گرفتم . با انكه خيلي مواظب بودم محكم گاز نگيرم ولي انگار خيلي دردش اومد در يه لحظه كير شو از دهانم كشيد بيرون و با پشت دستش محكم به صورتم كوبيد . دستامو يه لحظه از روي سينه منوچهر برداشتم تا دستي به صورتم بكشم ولي فشاري كه محمد از عقب تو كونم با كيرش وارد كرد منو به جلو هول داد و باز مجبور شدم دستامو روي سينه منوچهر بزارم ، دماغم بد جوري به سوز افتاده بود ، با چكيدن چند قطره خوني كه از دماغم روي سينه منوچهر افتاد . متوجه شدم سوزش دماغم بي علت نبوده . با يه دست دماغم رو گرفتم . خيلي خون مي يومد
رضا دوباره موهامو گرفت و كير شو به دهانم نزديك كرد لبامو به هم فشاردادم و اجازه ندادم كير شو فرو كنه . و با نگاه پر از نفرت نگاهش كردم . رضا لبخندي زد و محكم موهامو كشيد از شدت درد دهانم باز شد و اون با خنده كير شو تو دهانم فرو كرد . و بقدري فشارداد تو كه نزديك بود خفه شم عقي زدم و گازي به كيرش زدم . دوباره به تندي كير شو بيرون كشيد و مشتي به صورتم زد و جلوشو گرفت تو دستش و نشست روي تخت . و مشغول ناله كردن شد . منوچهر كه انگاري خيلي رضا رو دوست داشت چند مشت حواليه سر و صورتم كرد . محمد دست شو گرفت و داد
زد :‌ منوچ ، احمق چكار داري مي كني ؟ خودت رو كنترل كن . تو كه اين بيچاره رو كشتي
منوچهر داد زد : نديدي اين جنده كس كش ، چطور كير رضا رو عمدا گاز گرفت
سپس پماد رو برداشت و پرتش كرد كنار اتاق و داد زد : بچه ها طوري بكنينش كه همه شهر صداي درد و جيغش رو بشنوند . حالا كه اينطور شد تا فردا ظهر همه مي تونن بكننش
اين رو كه گفت به گريه افتادم و با التماس گفتم : تو رو خدا منوچهر اگه تا قبل از آمدن شوهرم خونه نباشم و بو ببره همه شب بيرون بودم ، زندگيم خراب مي شه ، تو رو قرآن . غلط كردم
سپس رو كردم به رضا كه كيرشو تو دستاش گرفته بود و گفتم :‌بيا برات ساك بزنم ، منو ببخش تو رو خدا بهم رحم كنيد
منوچهر با خشونت نگاهي به خون هايي كه روي شكم و كمي هم روي تخت خواب ريخته بود كرد و داد زد : همه جا رو به كثافت كشيدي ، تا حالا هيچ جنده اي اينقدر كثافت كاري نكرده بود
اين كلمه جنده مثل مشت تو سرم فرو مي اومد با عصبانيت داد زدم : من جنده نيستم ، كثافت آشغال
و بعد يه سيلي بهش زدم و چنگي به صورتش كشيدم
با غيض شروع كرد به ضربه زدن به سر صورتم و مهدي به تندي منو كشيد عقب و از رو تخت آورد پايين . با وحشت پشت محمد كه تنها حامي من بود قايم شدم و محمد خطاب به منوچهر داد زد : خيلي احمقي منوچ ، كثافت . يه خورده كمتر مرگت مي كردي . خودت رو كنترل كن . اينطوري كه جنازه اين زن بيچاره هم از اتاق بيرون نمي ره
منوچهر از رو تخت پايين آمد و نزديك من شد . خودم رو كشيدم پشت محمد ، با صداي بلندي داد زد : حيف اين كير من كه تو كس و كون تو لجن بشه ،
بعد رو كرد به دوستاش و گفت : حسابي بكنينش ، مواظب باشيد ماده سگ گاز تون نگيره ، ديگه پول نمي خواد بدين . همون نفري ده چوب كافيه ، بقيه رو تا فردا ظهر مهمون من هستيد
سرم گيج مي خورد ، خوب پس منوچهر با بدن من كاسبي مي كرد . نفرت همه وجودم رو پر كرد از پشت محمد اومدم بيرون و محكم كوبيدم تو گوش منوچهر و داد زدم : لجن خودتي ، كثافت تو با بدن من كاسبي مي كني بدبخت كمتر از زن
از مشت محكمي كه به صورتم زد پرت شدم رو زمين به تندي آمد طرفم اگه دوستاش اونو نمي گرفتن معلوم نبود چكارم مي كرد . محمد منو بغل كرد و روي تخت نشوند و داد زد : خفه شو ديگه ، زبون درازي نكن بدبخت صورتت آش و لاش شده . به خودت رحم كن
منوچهر به تندي دوستاشو كنارزد و دستي به دماغش كه از ضربه من خون افتاده بود كشيد و نگاهي به خون تو دستش كرد و با خنده گفت : خواهر تو مي گام ، جنده . تا فردا ظهر فقط بايد كون و كس بدي . . اگه لازم باشه زنگ مي زنم و همه دوستام و همكارام و بچه محل ها رو خبر مي كنم آنقدر مي گم بكونند كه جنازه پاره ، پاره شده ات از خونه بره بيرون ، نمي دوني با كي طرف شدي
سپس رو به دوستاش داد زد : چرا مشغول نمي شيد ، بكنينش ديگه . مگه پول كس و كونش رو نداديد ؟‌
محمد منو خوابوند رو تخت و خودش هم دراز كشيد روم . و كير شو تو
كسم فرو كرد . لباشو رو لبام نزديك كرد و آهسته گفت : تو رو خدا مينا خانم منوچ حسابي مست و كله اش هم داغه ، آروم بگير
وقتي لباشو روي لبام گذاشت از شدت دردي كه تو صورت و لبام حس مي كردم اون رو با دست از صورتم دور كردم
به چشاش خيره شدم ، چشاش پر آب شده بود ، اصلا فكر نمي كردم محمدي كه اون طور با خشونت دفعه پيش منو مي كرد يه آدم مهربون و دل نازك از آب در بياد
با دستام صورتش رو گرفتم و بزور لبخندي بهش زدم . آنقدر صورتم درد مي كرد كه نمي تونستم حتي بخندم دست شو به موهام كشيدو در حالي كه مشغول تلم زدن بود سرم رو نوازش كرد يه دفعه دردم گرفت و محمد يه نگاه به سرم كرد و پرسيد : سرت هم كمي خون اومده ، به ديوار خورد درسته ؟
آهسته در حالي كه بغضم گرفته بود سرم رو به علامت تاييد تكون دادم
     
#26 | Posted: 11 Oct 2011 12:41

منوچهر داد زد : بجم ديگه محمد ، شش دونگ كه اجاره اش نكردي ، بقيه هم آدم هستند ها
سپس رو كرد به رضا و گفت : ميزوني يا نه ؟
رضا لبخندي زد و گفت : ‌آره نگران نباش ، الام مي رم سراغش . تلافي شو سرش در مي يارم
منوچهر نگاه پر نفرتي به من كه با خشونت نگاش مي كردم ، كرد و با خنده مسخره اي گفت : دلم مي خواد كاري بكني كه تا چند وقت نتونه درست راه بره . دفعه پيش كه زد به چاك ، حسابي ازش بدم اومد با كار هاي امروزش ديگه از زير كير شما هم جونش در بره واسم مهم نيست ، تازه اولشه كاري مي كنم كه به گوه خوردن بيافته
بعد بهم نزديك شد و من كمي خودم رو كنار كشيدم . محمد دست منوچهر رو گرفت و گفت : آروم باش منوچ ، يه خورده رحم داشته باش
منوچهر كمي رو صورتم خم شد . و با خنده گفت :‌چطوري جنده ، هر چند كس و كون دادن واسه شما جنده ها حال مي ده
آب دهنم رو با خون هايي كه تو دهنم بود رو با يه تف به صورتش پرت كردم . قبل از اون كه بتونه دوباره منو با مشت هاي گره كردش بزنه . دست شو رضا گرفت و
گفت : آروم باش ديگه ، ولش كن . اين لجن ها ارزش ندارن اعصابتو خراب كني
منوچهر خم شد رو صورتم و يه تف انداخت روم و با خنده گفت : بعد كه همه حالشون رو كردن بايد شاش همه رو تا قطره آخرش بخوري و گرنه زنده از اين خونه نمي ري بيرون . اين خونه اجاره ايه و من هم كه عازم خارج هستم ، هيچ كس دستش بهم نمي رسه
لبخند ديگه اي زد و ادامه داد : فردا با يه شكم پر و بالا اومده از شاش هاي بچه ها مي ري خونه ، موقع خوردن شاش بچه ها دقت كن ببين كدوم خوشمزه تره مي خوام روي اين موضوع يه شرط بندي كنم . وتو افتخار داري كه با تعيين خوشمزه ترين شاش ها ، برنده رو تعيين كني . مزد برنده هم اينه كه از فردا ظهر تا آخر شب مي تونه تنهايي باهات حال كنه
با نفرت گفتم :‌اگه نتونم تا صبح قبل از اومدن شوهرم خونه باشم ، مي توني منو بكشي تا عقده هات خالي بشه بدبخت ، وگر نه خودم همين جا خودم رو مي كشم و خونه بر نمي گردم
منوچهر با خنده گفت : مهم نيست اول بچه ها حالشون رو بكنند و بعد كه شاش همه مون رو خوردي . مي توني خودت رو بكشي . همين تو باغچه چالت مي كنيم . آب از آب هم تكون نمي خورده . يه نامه هم از طرف تو واسه شوهرت مي نويسم و با نتيجه آزمايش واسش مي فرستم تا يه خورده حالش جا بياد و بفهمه هنر بچه دار بودنش با كمك كير مردم امكان پذير شده
قبل از اون كه بتونم روش تف كنم از اتاق رفت بيرون . رضا خوابيد رو تخت و منو كشيد رو خودش و به محمد اشاره كرد و گفت : هنوز كمي كيرم درد مي كنه تو از كون بكنش بزار يه خورده با كسش حال كنم
وقتي به كمك محمد روي شكمش نشستم با دست كير شو تو كسم فشارداد و در حالي كه به صورتم نگاه مي كرد ، سري تكون داد و گفت : اح چه صورت تخمي اي پيدا كردي ، حالم بهم خورد
دلم نمي خواست به بدن كثيفش دست بزنم وقتي كه محمد كرد تو كونم و مشغول تلم زدن شدن كمي خودم رو عقب كشيدم و دستامو از روي سينه رضا برداشتم و به بازوي محمد گرفتم
در اين موقع منوچهر اومد تو اتاق و با دوربيني كه دستش بود مشغول عكس گرفتن از من در حالت هاي مختلف شد . دوربين از اون مدل هايي بود كه خودش هم عكس رو ظاهر مي كرد و با هر عكس گرفتنش عكس از يه طرف ديگه دوربين مي يومد بيرون ، آهي كشيدم . سرم به دوران افتاد نمي تونستم خودم رو نگه دارم محمد اين رو حس كرد دستاشو گرفت رو سينه هام و همون طور كه اونها رو مي ماليد . آهسته تو گوشم گفت : يه نيم ساعتي ديگه بهانه دستشويي بگير . من سعي مي كنم بهت كمك كنم
سپس چند تكون تند به خودش داد و كير شو از كونم كشيد بيرون و آبشو ريخت رو پشتم . منوچهر با خنده گفت : ‌بريزيد تو كسش بابا ، بقول مينا آب هاتون رو حروم نكنيد ، يادت رفته دفعه قبل چطوري آب هاتو نو مواظبت مي كرد از كسش نياد بيرون
محمد لبخندي زد و گفت : هنوز كسش مونده ، وقتي ترتيب كس خوشگلش رو دادم آبم رو توش مي ريزم
منوچهر با خنده گفت : جنده بچه شو هم نياورده ، خوب بود مي آورد ببينيم شكل كدوم يكي از ماست آن طوري معلوم مي شد آب كير چه كسي به كسش جفت و جور تره
رضا با شنيدن اين حرفها حسابي شهوتي شده بود ناخوناشو تو رون پاهام فرو كرد و چند بار محكم با كيرش تو كسم ضربه زد و وقتي حركت آب شو تو كسم حس كردم منو كشيد تو بغلش و دستاشو دور كمرم قفل كرد و منو محكم به خودش فشارداد تا آخرين قطرات آبش هم خالي بشه و لباشو گذاشت رو لباي باد كرده و دردناكم و فشار داد از شدت درد جيغ مي زدم همه صورتم مور مور مي شد و تير افتاده بود
منو هول داد از روش كنار و حسين پريد رو تخت و منو كشيد رو خودش و بلافاصله كير شق شده و بزرگشو چپوند تو كسم و با خنده گفت : نوبت كيه كون شو بكنه ؟
يه نفر از دوستاش كه مرد چهار شونه و هيكلي بود با خنده آمد جلو و با خنده گفت : من
     
#27 | Posted: 11 Oct 2011 12:42

با بي حالي وخستگي نگاهي به كير كلفت و بد تركيبش كردم . حالم خيلي گرفته شد . ديگه آنقدر درد توئ سرو كله بود كه ناي تحمل درد كونم رو نداشتم
گفتم : مي خوام برم دستشويي ؟
منوچهر لبخندي زد و گفت : چيه كير كلفت محسن ديوانه ات كرد ، با خودت گفتي به اين بهانه مي توني فرار كني ؟ آره جنده خانم ؟
محمد با خنده گفت : من ، دنبالش مي رم كور خونده از اينجا نمي تونه فرار كنه . من هنوز نكردم تو كسش ، امكان نداره اون كس باد كرده و كوچولو رو بي خيالش شم . باهاش مي رم دستشويي و يه خورده كه زيادي طولش بده همون جا تو دستشويي مي گايمش
منوچهر با خنده گفت : فكر نمي كنم دستشويي داشته باشه ، حالا بزار چند نفري رو راه بندازه اگه ديدي واقعا دستشويي داره ، خودت ببرش ولي چشم ازش برندار ، خيلي خواهر كسته يه ، ممكنه قصد فرار داشته باشه
محمد لبخندي زد و گفت : تا حالا كسي از شكم ننه اش در نيومده كه بتونه از چنگ من فرار كنه
فرو رفتن كير محسن تو كونم همه دردهامو چند برابر كرد و عمدا با فشار سعي مي كرد همه كيرشو بكنه تو . من از درد ي كه تو همه وجودم پيچيده بود نعره مي زدم و داد و فريادم به هوا رفته بود و بقيه در حالي كه كيراشون رو مي ماليدن ، از ناله و درد كشيدنم بيشتر هوسي مي شدن و
لذت مي بردن و قتي كه محسن كير شو با عجله كشيد بيرون و فرو كرد
تو كسم با چند تكون محكم كه به كسم داد . آبشو خالي كرد و بعد كير شو بيرون كشيد ، حسين كه كير شو كشيده بود بيرون تا محسن بكنه تو آبشو تو كسم خالي كنه دوباره كير شو فرو كرد تو كسم و به تندي مشغول تلم زدن شد ، محسن از پشت من بلند شد و از تخت پايين رفت . و يه نفر ديگه از دوستاي منوچهر كير به دست آمد رو تخت و زانو زد رو تخت و پشت من قرار گرفت و در حالي كه تفي به كونم مي انداخت كيرشو گذاشت رو سوراخ كونم
با بغض شديدي كه تقريبا گريه ام گرفته بود گفتم : من بايد برم دستشويي و گرنه همينجا خودم رو خالي مي كنم ها
منوچهر كه مشغول عكس گرفتن بود با خشونت گفت : بعد اين دو تا با محمد برو دستشويي ، واي بحالت اگه تخت رو كثيف كني
چند دقيقه بعد كه حسين آبشو تو كسم خالي كرد و بي حركت شد
منوچهر با خنده به اوني كه داشت تو كونم تلم مي زد گفت : مجيد ، نزديك آمدن آبت يه خورده كير تو تو دهنش بكن و بزار تميزش كنه بعد بكن تو كسش ، دلم نمي خواد كسشو كثيف كنيد
محمد گفت : داري زيادي شلوغش مي كني ، منوچ . اين بدبخت هم آدمه خوب نيست اينطوري باهاش تا مي كني ؟
منوچهر اخمي بهش كرد و گفت : چيه ؟ دلت واسش سوخت ، مگه فك و فاميلته ؟
محمد اخماشو هم كشيد و چيزي نگفت و منوچهر هم مشغول عكس گرفتن شد
چند دقيقه كه گذشت مجيد كير شو از تو كونم بيرون كشيد و بلند شد و كير شو آورد سمت دهنم . بوي بدي كه از كيرش مي يومد حالم رو بهم زد و نزديك بود پس بيارم . در حالي كه گريه مي كردم دهنم رو هم قفل كردم و چشامو بستم
صداي مجيد رو شنيدم كه مي گفت : بابا اين وحشيه جنده ، يه موقع كير مو گاز نگيره ؟
منوچهر با خنده گفت : چند مشت قوي كه تو صورتش بزني گاز گرفتن يادش مي ره ، خود جنده اش هم مي دونه اگه گاز بگيره زير مشت لگد لهش مي كنم ، نترس گاز نمي گيره
با همه اين حرف ها من با خودم عهد كردم اگه بكنه دهنم با همه قدرتي كه دارم كير شو گاز بگيرم ، آنقدر از خودم حالم بهم مي خورد كه ديگه هيچي برام مهم نبود
چشامو باز كردم و به صورت مجيد كه كير شو با احتياط به دهنم نزديك مي كرد ، نگاه تهيدي آميزي كردم . يه خورده شل شد . محمد كه ما رو نگاه مي كرد سريع گفت : صبر كن مجيد ، اون گازش مي گيره
و بعد يه زير پوش رو از لباسهايي كه كف اتاق پراكنده بود برداشت و محكم لوله اش كرد و آمد طرفم و بزور اون رو يه طرف دهنم فرو بردو بين دندون هام گذاشت . و بعد مجيد كير كثيفش رو فرو كرد تو دهنم
حسين تند دستامو گرفت و اجازه نداد تكون بخورم و مجيد ، سرمو گرفت تو دستاش و تو دهانم با اون كير كثيفش تلم مي زد . بوي كثافت و فرو بردن بيش از حد كيرش تو گلوم باعث شد عقي بزنم
مجيد كير شو كشيد بيرون و دو باره رفت پشتم و كير شو تو كسم فرو كرد
و تند تند مشغول تلم زدن شد . من همونطور كه با دستام رو سينه هاي حسين تكيه زده بودم و از تلم زدن هاي تند مجيد تو كسم عقب جلو مي رفتم با خشونت نگاهي به صورت حسين كه زير تنم بود كردم و از اين كه دستامو گرفته بود تا نتونم كاري بكنم از دستش عصباني بودم . حسين دستشو دراز كرد و زير پوش رو از دهنم بيرون كشيد و با خنده اي كه حال آدم رو بهم مي زد از من پرسيد : خوشمزه بود ، حال داد يه ليس دور لبات بزن يه خورده كثيفي بهشه . خجالت نكش بخور . نوش جونت
با همه درد و ناراحتي كه داشتم زبونم رو دور لبام كشيدم و بعد آب دهنم رو تف كردم تو دهنش
با خشونت مشتي به صورتم كوبيد و اگه محمد جلو نمي آمد و اون رو نمي گرفت ، ممكن بود چند ضربه ديگه هم بهم بزنه .
     
#28 | Posted: 11 Oct 2011 12:43

سرم گيج مي خورد و بزور چشامو باز نگه داشتم . مجيد بي خيال جريانات دور و بر مرتب به سرعت تلم زدنش اضافه مي كرد و وقتي كه خودشو خالي كرد لبخندي زد و كير شو از كسم كشيد بيرون
حسين كه محمد اون رو گرفته بود ، از رو تخت بلند شد و تفي به صورتم انداخت و گفت :‌ بچه كوني ، جنده . چه حالي مي ده كه ببينم داري شاشم رو مي خوري . بي صبرانه منتظر اون لحظه هستم
من نشستم رو تخت و وانمود كردم مي خوام ادرار كنم ، نمي دونم با حال بدي كه داشتم شايد هم اين كار رو مي كردم
منوچهر كه منو نگاه مي كرد داد زد : محمد ببرش دستشويي ، كثافت رو يه موقع اينجا رو به گند نكشه
محمد دويد طرفم و بازو مو با خشونت كشيد و گفت :‌بيا بريم جنده خانم دوست دارم از نزديك شاشيدنت رو تماشا كنم ، يه موقع هم ديدي همونجا كس تو پاره كردم . راه برو ديگه تنه لش
سپس منوچهر از تو كشو ميز توالت سيگار شو در آورد و همه رفتن طرفش و نشستن رو تخت
محمد منو از اتاق بيرون برد و بلافاصله لباسامو از دور وبر مبل تو حال پذيرايي جمع كرد و منو كشيد طرف بيرون و تو حياط با دستپاچگي كمكم كرد كه لباسامو بپوشم و بعد از خونه رفتيم بيرون و سريع در ماشينش رو كه بيرون پارك بود باز كرد و منو كه با دستام به ماشينش تكيه كرده بودم كه نخورم زمين كمك كرد سوار ماشين بشم و به سرعت ماشين رو به حركت در آورد . وقتي دور شديم بسته سيگار شو از تو داشبورد در آورد و تعارفم كرد .خيلي هوس كرده بودم يه سيگار بكشم . سيگاري برداشتم و گذاشتم رو لبام نمي تونستم به سرو صورتم دست بزنم همه جاي صورتم مي سوخت وقتي سيگارم رو روشن كرد . تو نور فندك صورتم رو تو آيينه ديدم . بي اختيار زدم زير گريه و سيگار از لبم افتاد رو مانتوم . محمد نگاهي به من كرد و متوجه شد آتش سيگار داره مانتو مو مي سوزونه اون رو برداشت و از پنجره پرت كرد بيرون و آهسته دستي به سرم كشيد . دلم مي خواست به دست و پاي اون موجود بهشتي بيافتم و دست و صورتش رو غرق بوسه كنم اگه محمد نبود واي خدا ، چه بلا هايي بود كه سرم مي آمد
خودم رو بهش چسبوندم و دستم رو روي دستش كه فرمون ماشين رو گرفته بود گذاشتم و با گريه گفتم : ازت ممنونم محمد ، تو فرشته نجات من شدي
سرشو طرفم گرفت و پيشاني مو بوسيد و گفت : ديگه تموم شد ناراحت نباش ، من فرشته نيستم ولي اونها خيلي كثافت بودن شايد هم از زياده روي تو خوردن مشروب وحشي شده بودن
با راهنمايي من رسيدم خونه ، وقتي ماشين رو نگه داشت لبخندي زد و گفت : اجازه مي دي ببرمت تو خونه ، يه موقع زمين نخوري ؟
لبخندي زدم و گفتم :‌ممنون مي شم ، فكر نمي كنم به تنهايي بتونم برم
ماشين رو خاموش كرد و آمد پايين و كمكم كرد كه از ماشين پياده بشم و كليد هامو گرفت و در حياط رو باز كرد . گفتم :‌ بزار برم اميد رو از اشرف خانم ، همسايه مون بگيرم اون بيچاره حتما حسابي گشنه شده
من رو برد تو حياط و گفت : اول يه خورده به سر و صورتت برس ، و به نظر من تو با اين حالت نمي توني بچه رو بگيري و بر گردي ممكنه بخوري زمين
وقتي رفتيم تو خونه كمكم كرد مانتو مو در بيارم و بعد منو نشوند رو مبل
و گفت : چيزي مي خوري برات بيارم ، گلوت باز شه ؟
سرم رو تكون دادم و گفتم : نه با اين حال و روزم ، نه
كنارم نشست و گفت : مي خواي ببرمت حموم و كمكت كنم خودتو بشوري ؟
لبخندي زدم و گفتم : آره ، اين خيلي بهتره

من رو برد حمام و زير دوش منو شست . و من هم حسابي دهانم رو چند بار شستم تا اينكه طعم بد دهنم بر طرف شد با اينكه هر دو لخت بوديم و براي اينكه زمين نخورم مرتب تو بغلش بودم . از كير بي حالش معلوم
بود تو فكر حال كردن با من نيست و اين ثابت مي كرد محمد واقعا يه انسان خوب و واقعيه
نيم ساعتي بعد كه از حمام بيرو ن رفتيم خيلي سر حال شده بودم
نگاهي به ساعت انداختم ساعت يك و ربع رو نشون مي داد . جلو آيينه رفتم و نگاهي به صورتم كردم خداي من خيلي صورتم خراب شده بود و چند جاي صورتم سياه و كبود بود و بغل دماغم ورم كرده و سياه شده بود حالا جواب جواد رو چي مي دادم ؟ دستم روي صورتم گرفتم و مشغول گريه كردن شدم . از دستي كه به سرم كشيده شد . يهو برگشتم و . چشمم به محمد افتاد كه كنارم ايستاده بود و مشغول نوازش سرم بود
دستش رو گرفتم و آهسته بوسيدم و با گريه گفتم : حالا با اين شكل و قيافه چطوري اميد رو از اشرف خانم بگيرم ؟ آخه بهش گفته بودم يكي از دوستام حالش بده و من مي رم عيادتش و ازش خواسته بودم بچه رو برام نگه داره
محمد گفت : من مي رم مي گيرمش ، ببينم كدوم همسايه است ؟
با نگراني گفتم : نه تو رو خدا ، خيلي بد مي شه با خودش مي پرسه اين مرده ، كيه كه اومده دنبال بچه ؟
لبخندي زد و گفت : بهش مي گم راننده آژانس هستم و تو از من خواستي بچه رو ببرم بيمارستان كه بتوني بهش شير بدي ، نگران نباش فقط برام بگو كدوم خونه است
گفتم : همين دست چپي در خونه شون آبيه ، اسمش هم اشرف خانمه ، يه جوري بگو شك نكنه
لبخندي زد و رفت . و من رو با دنيايي نگراني و تشويش خاطر تنها گذاشت خداي من ، نكنه بچه رو بهش نده
بلند شدم و از گوشه پرده پنجره به بيرون نگاه كردم . با اين كه مي دونستم هيچي ديده نمي شه ، ولي طاقتم نمي يومد يه جا بشينم . ماشين محمد كه جلو خونه پارك بود تنها چيزي بود كه ديده مي شد . در اين موقع محمد رو ديدم كه داره در ماشين رو باز مي كنه و نشست تو ماشين و اون رو روشن كرد و دوباره پياده شد و به طرف خونه اشرف خانم راه افتاد و كمي بعد ديگه نديدمش . همونطور كه چشمم تو خيابون بود ديدم محمد در حالي كه بچه رو بغل زده بود نشست تو ماشين و ماشين رو روشن كرد و راه افتاد واي خداي من بچه رو برد ، قلبم گرفت .
     
#29 | Posted: 14 Oct 2011 08:45

چرا بچه رو برد ؟ خداي من نكنه رو دست خوردم . نكنه همه اينها نقشه بوده تا بچه مو از من بگيرند و من رو واردار كنند براي پس گرفتن بچه با هاشون ...... واي نه . خدا جون بهم رحم كن . بي اختيار به سمت لباسام دويدم و به تندي لباسامو پوشيدم و رفتم تو حياط . اي واي كليد هام دست محمد مونده . اگه برم بيرون كه نمي تونم برگردم . واي چقدر من بدبختم . مرتب تو حياط قدم مي زدم و در حالي دستم گوشه لبم بود و ناخون ها مو دندون مي گرفتم و مرتب تو حياط بالا و پايين مي رفتم . چه حماقت بزرگي كردم كه به محمد اعتماد كردم . حالا ديگه بيچاره شده بودم اين سرو صورت . نصفه شب رفتن بيرون از خونه و بعد يه مرد غريبه و گرفتن بچه و .. واي آخه مگه مي شه آدم اينقدر بدبخت باشه
صداي ماشين كه جلوي خونه متوقف شد منو به سمت در حياط كشيد با عجله در حياط رو باز كردم از ديدن محمد كه با بچه در بغل از ماشين پياده مي شد . به سرعت به طرفش رفتم و بچه رو از بغلش كشيدم بيرون و يه سيلي به صورت محمد كوبيدم و با خشونت گفتم : خيلي كثافتي
و به سرعت به سمت در خونه رفتم . محمد دنبالم راه افتاد و صدام كرد با عصبانيت نگاش كردم . يه شيشه كوچولويي كه دستش بود به طرفم دراز كرد و گفت : اين رو هم اشرف خانم داده بود ، فكر كنم آب قنده واسه بچه است
من شيشه رو با عجله گرفتم و رفتم تو خونه و در حياط رو بستم و بسرعت رفتم تو خونه و در حالي كه با اميد خوشگلم حرف مي زدم . نشستم رو تخت و سينه ام رو در آوردم و گذاشتم تو دهانش وقتي لباي كوچولوش توك سينه مو تو دهنش گرفت و با ولع مشغول مك زدن شد . انگار همه خستگي و نگرانيم برطرف شد مرتب بوسش مي كردم و تو بغلم فشارش مي دادم . سرم رو كه بالا آوردم از ديدن محمد كه در آستانه در اتاق خواب تكيه زده بود و لبخند به لب منو نگاه مي كرد ، قلبم ريخت ، حسابي جا خوردم . با ناراحتي گفتم : تو اينجا چكار مي كني برو از خونه ام بيرون
چند قدم به طرفم آمد با عجله يه دستم رو به صورتم گرفتم و كمي خودم رو كنار كشيدم . كليد هاي منو كه تو دستش بود ، نشون داد و دستم رو گرفت و از صورتم دور كرد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت :‌ببينم يهو چت شد ؟
با دلخوري گفتم : چرا بچه مو بردي ؟
لبخندي زد و كنارم نشست و با خنده گفت : بايد چكار مي كردم ، مثلا من راننده آژانس بودم و از بيمارستان براي گرفتن بچه اومده بودم و بايد وانمود مي كردم دارم بچه رو مي برم بيمارستان ، آخه اشرف خانم جلو در خونه اش ايستاده بود و منو نگاه مي كرد . ديوانه من بچه رو مي خوام چكار ؟ و تازه اگه مي خواستم بدزدمش كه برش نمي گردوندم
با خودم فكر كردم ، راست هم مي گفت . واقعا نمي شد كار ديگه اي بكنه آخ چه بد شد زدم تو گوشش . چقدر فكرم خرابه ، كاش يه خورده بيشتر فكر مي كردم
به تندي لباشو بوسيدم و گفتم : منو ببخش ، انگاري كه حماقت كردم
بچه رو كشيدم با خودم رو تخت و گذاشتمش رو تخت و من هم از بغل سينه مو گذاشتم تو دهنش و نگاهي به محمد كردم و با خنده دامن مو كشيدم بالا و
گفتم :‌ بيا شروع كن ، من در اختيارتم
لبخندي زد و گفت : فكر مي كني براي اين كار اينجا هستم
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : فرقي نمي كنه ، تازه خودت تو خونه منوچهر گفتي هنوز نكردي تو كسم ، بيا ديگه ناز نكن . من خودم دوست دارم منو بكني ، خيلي خودم رو مديون تو مي دونم . راستش تنها كاريه كه مي تونم بكنم و ازت تشكر كنم
به طرف در رفت و گفت : تو زن خوبي هستي ، اميدوارم خوشبخت بشي من اگه كاري كردم واسه اين بود كه هنوز يه خورده در خودم مردي احساس مي كنم
بعد از رفتن محمد كنار اميد خوابم برد . خيلي خسته بودم و بهش احتياج داشتم
با تكون هاي شونه هام از خواب پريدم . جواد با قيافه پريشون بالاي سرم بود و با عصبانيت تكونم مي داد . لبخندي بهش زدم و گفتم :‌سلام جواد جون ، كي اومدي خونه
چشمم به خون هايي كه رو تختي رو قرمز كرده بود افتاد با عجله دستم رو به دماغم گرفتم حسابي مي سوخت . معلوم بود موقع خواب دماغم به متكي فشار آمده و خون افتاده . سعي كردم از رو تخت بلند شم . سرم داشت گيج مي خورد . موقعي كه از تخت مي يومدم پايين يهو چشام سياهي رفت دستم رو به شونه جواد گرفتم . خودش رو عقب كشيد و من افتادم كف اتاق . با زحمت بلند شدم و نگاهي به جواد انداختم و با خنده گفتم : بدجنس چرا رفتي عقب ؟
جواد داشت به اميد كه غرق خواب بود و متكي و دوشك خوني نگاه مي كرد
لبخندي زدم و گفتم : الان مي شورمشون ، طوري نيست . اگه با آب سرد بشورم لكش نمي مونه
بعد دستم رو به ديوار گرفتم و خودم رو از اتاق كشيدم بيرون . ساعت تو حال يازده ونيم رو نشون مي داد ، واي خدا چقدر خوابيده بودم با آشفتگي به اطراف نگاه كردم يهو دلم شور افتاده بود چشمم به روي ميز كنار مبل افتاد ، پاكت و برگه آزمايش و كلي عكس كه رو ميز پرت و پلا بود ، با يه نگاه به عكس ها ، خودم و كساني كه تو خونه منوچهر منو كرده بودن ديده مي شد . لبخندي زدم و به طرف دستشويي رفتم
     

#30 | Posted: 14 Oct 2011 08:47

خوب منوچهر زهر خودشو ريخته بود ، تو دستشويي بعد از شستن صورتم نگاهي تو آيينه به خودم انداختم و لبخندي زدم و گفتم : خوب جنده خانم دستت رو شد
كاش از خونه منوچهر در نمي رفتم و شاش هاي اونها رو مي خوردم . فكر كنم واقعا حقم بود . آهي كشيدم و از دستشويي بيرون اومدم و نگاهي به جواد كه پشت ميز رو مبل وارفته بود و بروي ميز خيره شده بود كردم و روبروش نشستم رو مبل . لبخندي زدم و پرسيدم : ‌صبحانه خوردي ؟
با ناراحتي نگاهي به من انداخت و با چشم اشاره به عكس هاي رو ميز كرد و
گفت : خبر نداشتم اينقدر دوست هاي جور واجور داري ، ببينم احتمالا بايد الان هم بچه دار شده باشي . شرط ميبندم خودت هم نمي دوني اميد مال كدوم يكي از اينهاست . يا اون حاصل تلاش يه عده ديگه بوده
لبخندي زدم و گفتم : مي تونم اگه بخواي درباره اين موضوع باهات صحبت كنم
به طرفم خيز برداشت چند سيلي محكم به دست و پشت دستش به صورتم كوبيد . درد وحشتناكي تو صورتم دويد ، اشك از چشام سرازير شد و همراه با خوني كه از دماغم بيرون مي زد به روي دامنم مي چكيد
منگ بودم ، هم همهايي تو سرم پيچيده بود و صداي فريادش رو مي شنيدم كه با عصبانيت مي گفت : مگه چيزي هم مونده كه برام تعريف كني همه چيز رو اين عكس ها به وضوح نشون مي ده ، بقيه اش رو هم كه تو نامه ، منوچهر خان تشريح كرده كه شما خيلي قبل از ازدواج با من با اون و دوستاش رابطه داشتي و نوشته كه تو محله شون به اسم جنده سالار معروف بودي . آخه چرا مينا ؟ تو كه هرزه و بقول رفيقات جنده سالار بودي ، چرا با من ازدواج كردي فكر مي كردي براي هميشه گذشته كثيفت مخفي مي مونه . چطور راضي شدي بچه اي رو كه تو هرزگي درست كرده بودي به ناف من ببندي . تو منو خورد كردي كثافت هرزه
لبخندي زدم و گفتم : اين چي بود ، جنده سالار بودنم رو منوچهر واست نوشته
نامه اي رو از رو ميز برداشت و به صورتم پرت كرد . لبخندي زدم و سرم رو تكون دادم و گفتم : خوبه ، حداقل يه موقع واسه خودم سالار هم بودم و خبر نداشتم
از جيبش بسته سيگاري در آورد و سيگاري روشن كرد ، جواد اهل سيگار نبود . بلند شدم و سيگار رو از گوشه لبش بداشتم و اون رو رو خورد كردم و انداختم رو ميز و با دلخوري گفتم : فكر مي كني ميناي سالار جنده ارزشش رو داره ، بخاطرش سيگاري بشي ؟
اخمي كرد و بسته سيگار شو پرت كرد رو ميز و گفت : واقعا كه ، من چقدر احمقم
بلند شدم و رفتم دستشويي و صورتم رو شستم . ولي خيلي دردم گرفت هر كجاي صورتم رو كه دست مي كشيدم به شدت مي سوخت
خودم رو مرتب كردم و در حالي كه سعي مي كردم لبخند بزنم از دستشويي آمدم بيرون . و با خنده به جواد كه دستاشو تو موهاش فرو كرده بود و زانو هاشو رو پاش تكيه زده بود ، گفتم :‌ جواد ، اجازه هست يه چيزي بخورم خيلي ضعف كردم
و بعد به طرف آشپزخونه و يخچال رفتم و كمي كره و پنير برداشتم و گذاشتم رو ميز آشپزخونه و كمي نون برداشتم و نشستم پشت ميز يه لقمه واسه خودم درست كردم و گذاشتم تو دهانم . از زور دردي كه هنگام تكون دادن دهنم بهم دست مي داد كلافه شدم ولي خوب خيلي ضعف كرده بودم مي خواستم چند لقمه اي بخورم . يادم افتاد تو يخچال شير داريم . بلند شدم و يه ليوان شير واسه خودم ريختم و در اين بين نگاهم به جواد افتاد كه داشت به طرفم مي يومد . داشتم ليوان رو به سمت دهنم مي بردم كه سيلي محكمي به گوشم زد و داد زد : بهتره بري و صبحانه تو پيش دوستات كه باهاشون عكس يادگاري گرفتي بخوري ، نه تو خونه من
دستامو بالا بردم و گفتم : باشه ، باشه . خيلي خوب داد نزن الان همسايه ها مي ريزن اينجا ، الان حاضر مي شم مي رم
جارو و خاك انداز رو برداشتم و خم شدم و مشغول جمع كردن خورده شيشيه هاي ليوان كه افتاده بود زمين شدم . بازو مو گرفت و فشار سختي بهش داد و گفت :ولش كن بيا برو . من خودم تميز شون مي كنم
لبخندي زدم و نگاهش كردم و گفتم : تو كه اين همه مدت منو تحمل كردي دو سه دقيقه ديگه هم دندون رو جيگر بزار الان تموم مي شه
سپس دوباره مشغول جارو كردن شدم . همون طور كه سرم پايين بود از ديدن چند قطره خون كه از دماغم رو زمين مي چكيد . با عصبانيت دماغم رو گرفتم و ايستادم . جواد بازو مو گرفت و داد زد : ‌بيا برو همه جا رو به كثافت نكش
جارو رو انداختم رو زمين . و در حالي كه از آشپزخونه مي رفتم بيرون با افسردگي گفتم : پس مواظب باش پاتو نزاري رو شيشه خورده ها
به تندي رفتم سمت حال ولي يهو سرم تير افتاد و چشام سياهي رفت و با آنكه خيلي سعي كردم خودم رو كنترل كنم ولي محكم خوردم زمين سعي كردم از زمين بلند بشم كه صداي جواد تو گوشم پيچيد : بلند شو مسخره بازي در نيار ، تو خسته نشدي . يا شايد هم نقش بازي كردن عادتت شده . آره ؟
خودم رو از رو زمين به كمك دستم كه به ديوار گرفته بودم بلند كردم و كمي ايستادم تا سياهي چشام برطرف شد و بعد در حالي كه تلو تلو مي خوردم رفتم سمت لباس هام و مانتو مو تنم كردم و به اتاق خواب رفتم و اميد رو گرفتم تو بغلم و برگشتم تو حال و به جواد كه منو با عصبانيت نگاه مي كرد گفتم : حالا كجا بايد برم ؟
زهر خنده اي كرد و گفت : از من مي پرسي تو سالار جنده ها هستي ؟
لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم گفتم : آه ، آره يادم رفته بود
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من بچه میخوام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.