| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

10 سال خاطرات سکسی من

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 16 Jan 2012 14:26 | Edited By: strenger
فصل شانزدهم: آشنایی من با فرشته
غروب بود که به تهران رسیدیم..و هرکسی به خونه خودش رفت..شب تو خونه نشسته بودم که موبایلم زنگ خورد..فرشته بود.. دعوتم کرد خونش..از خدا خواسته سریع حاضر شدم و خودمو به سرعت برق و باد رسوندم جلوی خونش.. زنگ رو زدم و در باز شد.. رفتم بالا و دعوتم کرد به داخل.. خونه بسیار شیکی داشت.. خونش حتی از تازه عروس ها هم شیک تر و وسایلش به روز تر بود..با پرده های خیلی شیک و گرون خونه رو تزیین کرده بود.. رنگ بنفش ..ست راحتیش هم بنفش رنگ بود.. تلویزیون lcd 50 اینچ با یه میز خیلی شیک ( اون موقع هنوز led نبود) ...آشپزخونش هم دیگه نگو.. همه چی تموم بود همه وسایلش سته samsung بود.. بنظر من بهترین جای خونه بعد از تخت خواب آشپز خونشه.. اتاق خوابشو بهم نشون داد .. همه دیزاین اتاقش سته قرمز ارغوانی بود که فضای رو بسیار سکسی کرده بود و گرمیه خاصی به آدم میبخشید.. خونش 2 خوابه بود ولی بالای 110 متر بود.. کلا" خیلی خوب بود..خونه فرشته زیاد رفتم و تو اون یک ماهی که با هم بودیم تقریبا" هر شب اونجا بودم..
خب معلومه دیگه هر شب برناممون چی بود دیگه.. ولی کلا" تو اون 40 یا 50 دفعه ای که باهاش سکس کردم 1 بارش خیلی رمانتیک و جالب بود که دوست دارم واسطون داستانشو بنویسم و بعد دیگه پرونده فرشته جون بسته میشه و میرم سراغ فتوحاته بعدیم..
یکی از عصر های گرم تیر ماه بود.. طبق معمول از سر کار میومدم خونه که لباسام رو عوض کنم و یه دستی به سرو روم بکشم و برم خونه فرشته..کلید خونشو بهم داده بود.. در رو باز کردم و رفتم بالا.. تلفنی بهم گفته بود دیر تر میاد بهمین خاطر مشغول پذیرایی از خودم شدم تا فرشته هم برسه.. بعد از اومدنش رفت تو حمام تا دوش بگیره..یادم رفت بگم تو حمامش یه وان خوشگل جکوزی دار هم داشت..تو ذهنم کلی نقشه کشیده بودم که یه روزی تو اون وان هم یه حالی ببرم..
اومد بیرون و درحالی که یه حوله دور سرش پیچیده بود و یکی هم از بالای سینش تا بالای زانوش دورش پیچیده بود اومد کنارم شست.. نمیدونم چرا اینقدر سکسی بود که هر وقت یکم بدنشو عریان میدیدم سریع تمامه بدنم داغ میشد.. یکم مزه ردیف کرد و نشستیم به مشروب خوردن..تو خونش چند تا شیشه مختلف از بهترین ویسکی ها و گرون ترین ودکا ها بود ولی همشون یکم سرشون خالی بود.. ازش راجع به این موضوع سئوال کردم گفت : دوستام که میان اینجا هوسی از هرکدومشون یه مقدار میخورن..
اهمیت ندادم..من عاشق ویسکی شیواز هستم پس به انتخاب من مشغول خوردن شدیم.. یکم که خوردیم..در حالی که هنوز حوله دورش پیچیده بود مشغول باز کردن حوله از دور بدنش شدم..اونم تکیه داد به راحتی و خودشو در اختیار من گذاشت..
پاهای خوشگل و برنزه شو انداخت بیرون و از هم بازشون کرد..کس کوچولوش از دور بهم سلام میداد..چراغ ها رو کم نور کردم و همونجا جلو راحتی رو به کسش زانو زدم و سرمو بردم لای پاش..
کسه تر و تازشو گرفتم بکار.. با زبونم همه جاشو میلیسیدم.ناله هاش به سرعت بلند شد..دیوانه وار مشغول بودم.. گاهی رونشو گاز میگرفتم و گاهی هم کسشو میخوردم.. همه جاشو میک میزدم.. خیلی بهم لذت میداد..ازم خواست بریم رو تخت ولی بهش توجه نکردم.. میخواستم همونجا رو راحتی بذارمش..میخواستم وحشی بازی در بیارم..لنگاشو با دستام گرفتم بالا.. تا جایی که میتونستم پاهاشو دادم بالا.. رو کمرش به سمته پایین چرخید و زانوهاش تقریبا" نزدیکه سرش شد.. التماس میکرد که یواش تر ... ولی من گوش نمیدادم.. کسش قلنبه زده بود بالا..باز افتادم به جونش.. زبونمو تا جایی که امکان داشت میکردم تو مغز کسش..وقتی زبونم تا ته میرفت تو تازه اون تو شروع میکردم به تکون دادن نوک زبونم..دیوانه شده بود.. نوک چوچولشو تند تند زبون میزدم..
باد کرده بود و متورم شده بود..انگشته میانیم رو تا ته کردم تو کسش و به شدت تکون میدادم.. میخواست بادستش مانع از این کارم بشه ولی نمیدونست بدتر منو جری میکنه..حسابی که به کسش حال دادم.. پاشدم و سریع لباسامو در آوردم و کیرمو یجا چپوندم تو کسش..
نمیخواستم واسم ساک بزنه یا قبل از سکس باهاش لب بازی کنم..چون با این کاراش تمامه لذتی که تو وحشی بازی باهاش در اورده بودم از بین می رفت..
لنگاشو تو همون حالت که تا منتها الیه بالا بود رو نگه داشتم و با شدت هرچه تمام تر مشغول گاییدنش شدم..اون به صورت نیم دایره رو راحتی بود و من تقریبا" ایستاده رو زمین در حال کردنش.. صحنه خیلی سکس ای بوجود اومده بود..صدای شلپ شلوپ خوردن کیرم به کسش همه جا رو پر کرده بود.. داشتم ارضا میشدم.. نه الان نباید آبم میومد..دلم میخواست بیشتر بکنمش..
برای همین بلندش کردم.. بدبخت لال شده بود.. جز آه و ناله صدای دیگه ای ازش نمیشنیدی...بصورت دراز کش رو دسته راحتی خوابوندمش..ایخوری خیلی بهتر بود.. پشتش به من بود و به سینه رو دسته دراز کشیده بود.. کونه خوشگلش هم رو بمن بود.. سریع کردم تو .. با چنان قدرتی تلنبه میزدم که راحتی چند سانتی به عقب میرفت.. فرشته که دیده بود حریفم نمیشه با دستش لای پاشو گرفته بود و صورتش رو از درد جمع کرده بود..باز داشت آبم میومد.. کیرمو کشیدم بیرون..از رو دسته بلندش کردم و یه پاشو گذاشتم رو زمین و یه پاشو گذاشتم رو دسته راحتی کیرمو کردم تو کسش..پشستش به من بود.. اختلاف قدیمون تقریبا" 25 سانت میشد .. خیلی سختم بود ولی میارزید پس دوباره شروع کردم به تلنبه زدن..میخواست پاشو بیاره پایین و خودشو رو دسته ولو کنه که نذاشتم.. دستامو از پشت اوردم جلو و سینه هاشو گرفتم تو دستم.. چسبوندمش به خودم..کون قلنبش زد بیرون.. انقدر گرد بود که نمیذاشت کیرم تا ته بره تو کسش.. بهش گفتم یکم قنبل کنه و با این کارش کون نازش دوبرابر زد بیرون..واییییییییییی!!!! محکم تلنبه میزدم و خودمو میکوبیدم به کونش...دیگه از خدام بود تو این وضعیت ارضا بشم.. خیلی خیلی حال کردم..وقتش رسید و کیرمو کشیدم بیرون و آبمو پاشیدم رو کمرش..بخاطر پوزیشن آخر خیلی بهم فشار اومد ولی ارزششو داشت..
یکم گذشت و حالم جا اومد..پاشدم رفتم حموم تا دوش بگیرم که هم تمیز شو و هم خستگیم از تنم در بیاد.. آب گرم رو باز کردم.. عادت دارم وقتی میرم زیر دوش معمولا" 2 دقیقه فقط زیر دوش می ایستم.. اینجوری خستگیم از تنم در میاد و آروم میشم.. در حموم باز شد.. فرشته با یه سینی نسبتا" بزرگ اومد تو حموم.. توش یه عالمه شمع بود بهمراه شیشه مشروب و 2 تا لیوان.. بعد شروع کرد شمع ها رو دونه دونه جاهای مختلف چیدن.. من حدس زده بودم قراره چه اتفاقی بیافته..فقط مشغول تماشا کردن شدم..بعد هم شیشه ویسکی رو برداشت و لیوانامونو تا نصفه پر کرد و بعد هم شیر آب رو باز کرد و خروجی وان رو بست تا آب تو وان جمع شه..یه شامپوی حمام خوش بو هم ریخت تو آب تا کف کنه..من نشستم تو وان و اونم اومد تو بقلم نشست.. آب هم داشت با سرعت تمامه وان رو پر میکرد. همزمان کف جالبی هم روی سطح آب رو میپوشوند..پیکامونو آورد داد دستم و یکیشم خودش برداشت و به سلامتی هم زدیم و پاشد و شروع کرد به روشن کردن شمع ها.. وقتی همشونو روشن کرد چراغ رو خاموش کرد و فضا بی نهایت رومانتیک شد..شیر آب رو هم بست و امد تو وان وخودشو تو بقلم انداخت.. یکم با هم دل دادیم و قلوه گرفتیم..داشتیم واسه خودمون 2 نفری کیف میکردیم..سیگار میکشیدیم و مشروب میخوردیم .. پشت به من خودشو روم ولو کرده بود..به رومی آب همراه با کف رو میریختم رو سینه ها ی نازش.. سینه هاشو میگرفتم تو دستم و با نوکشون ور میرفتم..زیر آب دستمو میکشیدم رو شکمش و تا بالای کسش میبردم.. بدنش تو آب خیلی لطیف شده بود..نرم مثل بدن نوزاد...
آروم دستمو گذاشتم رو چوچولش و شروع به مالوندن کردم..خیلی یواش این کارو میکردم.. از همه چی داشتم لذت میبردم.. فضا . نور شمع.هیکل فرشته.. مشروب ..همه چی عالی بود.آروم انگشت میانیم رو فرو کردم تو کسش.. نفسه عمیقی کشید و سرشو به طرف سرم برگردوند و مشغول لب گرفتن شد..بزور چند تا لب بهش دادم و واسه اینکه تو دهنش تگری نزنم ازش خواستم همونجا تو وان پوزیشن سگی بگیره..کیرم حسابی راست کرده بود..پاشدم و پشتش وایستادم..دلم رو زدم به دریا و ازش خواستم از پشت بهم بده..شدیدا" مخالفت کرد.. اصرار کردم.. قبول نکرد.. خواهش کردم.. فایده نداشت.. هر چی تو گوشش خوندم دیدم راضی نمیشه که نمیشه..بی فایده بود.. خیلی پا فشاری کردم ولی راه نداد..حیف اون کون..از دستم میرفت..با ناراحتی کردم تو کسش..تو همون حالت شروع کردم به آرومی تلنبه زدن..چه حسه آرمش بخشی بود.. تو آب صدای جالبی میومد.. آب میخورد به زیر سینه هاش.. تمامه وجودم یک سر شده بود لذت.. با هر بار عقب جلو کردنم انگار یک بار ارضا میشدم..دستاشو از توی آب در اورد و گذاشت رو دیوار ..بهم گفت بشینم کف وان.. نشستم و اومد نشست رو کیرم.. شروع کرد بالا پایین شدن.. به به!!! عجب صفایی داشت.. کون نازشو میمالوندم..تو نور شمع خیس شده بود و برق خاصی میزد..
یکم دیگه به همین شکل سکس کردیم و بعد پاشدم دوباره پوزیشن ایستاده گرفتیم..از وان اومدیم بیرون..اینبار یه پاش رو زمین بود یکی دیگه لب وان بود ودولا شد و شیر آب رو هم گرفت تا نیفته ..منم هم از پشت گذاشتم تو کسش.. دولا که شد کسش حسابی تنگ شد..وای وای!! کونشو گرفتم تو دستام و شروع کردم به آرومی عقب جلو کردن.. یه جیغایی تو حموم میزد که هر کی میشنید آبش میومد..فحشم میداد.. میگفت: عوضی داری میکشی منو.. تو رو خدا تند تر بزن.. دارم میمیرم از حال..کسکش بکن منو...منو بگا.. کسم ماله توء.. بکنش.. جرش بده .. انقدر آروم منو نکن.. دارم میمیرم.. دارم غش میکنم..بازم مثل همیشه یه دستش رو چوچولش بود و داشت خودشو میمالوند.. چقدر چندش آور بود..!! آبم اومد و پاشیدمش رو کونش و بعد هم خودمونو شستیم و رفتیم بیرون ..شب رو همونجا موندم..اوضاع به همین منوال میگذشت.. یه روز که شب قبلش خونه فرشته مونده بودم و از اونجا میخواستم برم سر کار دسته کلیدمو تو خونش جا گذاشتم و یادم رفت ببرمش..فرشته فرودگاه مهر آباد کار داشت و چون من هم محل کارم نردیک اونجا بود بهش گفتم میرسونمش..وقتی رسوندمش یادم افتاد دسته کلیدم همراهم نیست و نمیتونستم در مغازه رو باز کنم.. سریع برگشتم خونش و رفتم دسته کلیدم رو برداشتم که برم .. یکدفعه فکری به کلم زد..دیدم حالا که تا اینجا اومدم و فرشته هم نیست یه چرخی تو خونه بزنم و یه سر و گوشی آب بدم..از تو اتاقش شروع کردم.. میز پاتختی توش چیز خاصی نبود.. میز توالت هم همینطور.. تو کمد ها رو هم که جرات نمیکردم باز کنم .. اندازه یه بوتیک بزرگ توشون لباس بود..دیدم زیر تخت یه کشوی نسبتا" بزرگه.. عجیب بود که تا حالا چشمم بهش نخورده بود.. بازش کردم دیدم 2 تا گوشی توشونه با یه دفتر تلفن متوسط....سریع روشنشون کردم با گوشی ها شماره خودمو گرفتم دیدم هر دوتا گوشی توشون خط 0912 هست. شماره هاشونو تو گوشیم ذخیره کردم..دفتر تلفن رو برداشتم و شروع کردم به ورق زدن..اوه اوه!! چشمام چیزایی رو که میدید باور نمیکرد..اسامی حدودا" 30 یا 40 نفر نوشته شده بود که جلوی هر اسم هم یه سری عددنوشته شده بود.. مثلا" حاج صادق 450000... مرتضوی نمایشگاه 500000...علی بنکدار 350000... باورم نمیشد..از اونجا اومدم بیرون.. ظهر که شد به امیر زنگ زدم و اونو در جریان گذاشتم.. گفت: مینا میدونه دفترچه تلفنه داستانش چیه. اون شماره مشتریای فرشته است..وای سرم گیج رفت.. عجب جنده ای بود.. 500000 هزار تومن واسه یه کس ..!! اونم نه تو سال 90 با اینهمه تورم بلکه این جریان واسه سال 86 هست..4 سال پیش.. هر چه قدر هم که فرشته کس باشه بازم کی دلش میاد 400 یا 500 تومن بده بالای کس.. من که از این خایه ها ندارم..درضمن راجع به اون شیشه های نصفه هم بهم گفت اونا رو مشتریای فرشته واسش میارن.. به هر کی که میخواد بیاد خونش و ترتیبشو بده میگه یه شیشه مشروب هم با خودش بیاره..
امیر واسم تعریف کرد که یه مدته فرشته نشسته زیر پای مینا که بیا با فلانی آشنات کنم.کارخونه داره...مثل ریگ زیر پات پول میریزه..مینا هم انصافا" خوب کسی بود.. به فرشته از نظر هیکل نمیرسید ولی صورت خیلی زیبایی داشت و چون مربی شنا هم بود هیکل خوب و میزونی داشت..
نمیدونم باورتون میشه یا نه ولی خیلی خورد تو ذوقم.. ناراحت شدم..از خودم بدم اومد..میدونستم فرشته جندست ولی باورم نمیشد تا این حد....آخه من اکثرا"غروبها تا صبح پیشش بود..گوشیش هرگز زنگ مشکوکی نمیخورد..روز ها هم هر وقت بهش زنگ میزدم جواب میداد.. هیچ وقت نشده که زنگ بزنم و جواب نده..پس چجوری به مشتریاش سرویس میداد..حرومزاده چه پولی در می اورد..
مدتها بعد وقتی من با فرشته کات کردم چند هفته بعد از جدایی من امیر بهم زنگ زد و گفت با مینا بهم زده.. وقتی علتش رو پرسیدم گفت بلاخره فرشته تونست مخ مینا رو بزنه و کشیدش تو خط و انداختش تو بقل اون یارو کارخونه داره..کس کشی هم میکرد..! البته خود مینا به امیر گفته بود که رابطشون به جایی نمیرسه .. مینا گفته بود که اونم باید به فکر زندگی خودش باشه و آیندشو تامین کنه..(با کس دادن)...بعد از برملا شدن اون ماجرا روز به روز از فرشته دور تر شدم.. انقدر ازش سرد شده بودم که خونش هم نمیرفتم.. اگه جایی دعوت میشد و بهم زنگ هم میزد باهاش نمیرفتم..تا اینکه یه روز دیگه تلفنهاش رو جواب ندادم.. خوب یادم چه روزی بود.. با هر 3 تا خطش بهم زنگ میزد.. گریه میکرد چه گریه ای.. بیا و ببین.. هر کی میدیدش فکر میکرد عزیزش مرده..اونروز پدرمو در آورد انقدر بهم زنگ زد.. ولم نمیکرد.. آخر سر دیدم ول کن نیست بهش گفتم من میدونم داستانه تو چیه..دفتر تلفنت با اون 2 تا خط دیگت رو هم دارم.. آماره مشتریات رو هم دارم..پس برو به سلامت.. یه مدت با هم بودیم ..گفتیم.. خندیدیم.. خوردیم .. خوش گذروندیم دیگه خرابش نکن.. انگار آب رو آتیش ریخته باشن ...رفت و دیگه خبری ازش نشد..

strenger
     
#32 | Posted: 8 Feb 2012 12:34
فصل هفدهم:آشنایی با هدا
چیزی از جدا شدنم با فرشته نگذشته بود..یه شب تو خونه نشسته بودم که مهدی زنگ زد و گفت بیا بریم بیرون..حاضر شدم و ماشین وبرداشتم و بعد از سوار کردن مهدی به سمت خیابان پهلوی(ولی عصر کنونی) راه افتادیم.. مثل همیشه شلوغ بود..پرازدحام و درهم.. همینش حال میداد.. دختر پسرا دنبال همدیگه.. یکی در حال شماره بازی یکی در حال التماس..خیلی باحال بود.. الان دیگه مثل سابق نیست.. دور زدن اونجا دیگه فایده نداره فقط خاطره های قدیم رو زنده میکنه..
ما هم مثل خیلی از پسر های دیگه مسیرمون رو. رو به چهارراه پارک وی ادامه دادیم.همینطور که داشتیم میرفتیم بالا بعد از جام جم
دیدم ماشین جلوییمون که یه ماکسیما بود زد رو ترمز.سرنشیناش دو تا پسر بودن.. خط نگاهشون رو که دنبال کردم دیدم دارن مخ دو تا دختر رو که تو پیاده رو مشغول راه رفتن بودند رو میزنن.
ما هم رفتیم و پشت ماشینشون آروم مشغول حرکت شدیم.. ماکسیماییه یکم زبون ریخت و بعد هم که دید پا نمیدن گاز ماشین رو گرفت و رفت.. من رفتم جلو تر دیدم یکیشون به زور 19 سالش میشه ولی اون یکی خوب چیزی بود.. تیپشون بدک نبود..شروع کردم به زبون بازی..دختر میگفت آقا مزاحم نشو.. میخوایم پیاده بریم.. گفتم تا کجا؟ کوچیکه گفت تا تجریش.. گفتم اوه تا تجریش خب بیا بالا من میرسونمتون.. دختر بزرگه گفت نه ممنون..کوچیکه راضی بود بیاد سوار شه ولی بزرگه هی چوب لای چرخمون میکرد و ساز مخالف میزد..در ضمن بزرگه چه کونی هم داشت..
خلاصه مهدی هم هی داشت آیه یاس میخوند.دیدم یهو دو تایی اومدن سمته ماشینمون به مهدی گفتم بیا دیدی مخشونو زدم..مهدی داشت با تعجب نگاهشون میکرد که نامردا اومدن تو خیابون و منتظر تاکسی شدن..مهدی عوضی یه خنده مزخرفی کرد و من هم کلی ضایع شدم..واسه این که کم نیارم رفتم جلو پاشون زدم رو ترمز و گفتم مگه نمیخواین با تاکسی برین؟ بزرگه گفت :چرا! گفتم خوب کرایشو بمن بدین..من میرسونمتون.. یه نگاهی به هم کردن و بعد اومدن سوار شدن..کون مهدی سوخت.. یه بیلاخ هم من بهش دادم..به سمته تجریش حرکت کردیم.. بعدا" فهمیدم بزرگه اسمش هدا است..این بود اول آشنایی من با هدا..
بعد از اینکه با هدا شماره رد و بدل کردم میدون تجریش پیادشون کردم و رفتیم دنبله کارمون.. چند هفته گذشت.. هدا رو فراموشش کرده بودم..یه روز عصر دفتر یکی از دوستام بودم که موبایلم زنگ خورد و خودشو هدا معرفی کرد.. بعد از اینکه یاداوری کرد شناختمش..از خودش گفت و تعریف کرد و گفت من اونشب بهت یه دروغی گفتم .. من بهت گفتم خونمون جردنه..گفتم : خوب حالا کجاست مگه؟ گفت : ورامینه!!! برق از 3 فازم پرید..ورامین! من تا حالا نزدیکه اونجا هم نرفتم.. نه اینکه بگم جای بدیه یا به کسی توهین شه.. نه اصلا" منظورم توهین نیست.. اصلا" بلد نیستم از کجا باید برم..خیلی از جاهای جنوب تهران رو بلدم ولی من هدا رو چهارراه پارک وی سوار کردم.. ورامین تا اونجا خودش یه مسافرته..بهش هم همین حرفو گفتم .. گفت :اونشب اونجا مهمونی دعوت بودیم..پس طرف موقعیش آزاده..ولی بازم بدرد نمیخوره..خواستم از سر خودم بازش کنم..یهو فکری بنظرم رسید..
بهش گفتم هدفم رو راجع به دوستی میگم..اگه خواست بمونه اگرم نه که بره به سلامت..گفتم: ببین من تو دوستی از اونایی نیستم که هر روزبه طرفم زنگ بزنم..هدفمم از دوستی سکس و رابطست..دنباله کافی شاپ رفتن و سفره خونه رفتن و این چیزا هم نیستم..
بهم گفت : اِ پس زرنگی!! گفتم من اینجوریم.. حالا انتخاب با خودته..من اولش دارم بهت میگم..خود دانی..یکم دیگه صحبت کردیم و بعد با حالت ناراحتی گوشی رو قطع کرد..
منم لعنت فرستادم به این شانسه تخمیم که یه همچین گوشتی رو باید وسط تهران بلند کنی تازه آخرشم بچه ورامین از آب در بیاد..
گذشت و من هم دیگه بهش زنگ نزدم.
چند روز دیگه گذشت تا اینکه دوباره زنگ زد..اصلا" به روی خودش نیورد و حرفی از قبل نزد..من هم مطمئن بودم با حرفم کنار اومده..یه چند روزی باهم کم و بیش تلفنی صحبت کردیم..
تاینکه یه شب بهم زنگ زد و گفت اومدم تهران.. الان نارمکم..خونه دوستم بودم..میخواستم برم شب پیشه خالم بمونم ولی با خودم گفتم قبل از اینکه بهشون زنگ بزنم بهتره تو رو ببینم..باهاش ونک قرار گذاشتم..رفتم سر قرار و دیدمش.. تقریبا" 1 ماهی میشد که ندیده بودمش..چهرش کاملا" از یادم رفته بود.. با یه بچه کوچولو اومده بود..بعد از سوار شدن و حال احوال کوچولوشو معرفی کرد.. گفت این مهسا دخترمه.. یه دختره خوشگل و با نمک داشت..خیلی ناز بود..با هم رفتیم شام بیرون.. راستش خیلی دلم واسه بچه سوخت..خودمم دقیقا" نفهمیدم چرا ولی یهو تا دیدمش دلم گرفت..هنوز یکم وجدان داشتم!!
رفتیم تو سوپر استار نشستیم و غذا سفارش دادم..اونجا بود که رازشو بهم گفت..گفت که 6 ماهه از شوهر جدا شده..شوهرش معتاد بوده و اذیتشون میکرده..با اینکه با این جماعت زیاد سرو کار داشتم ولی حرفای این یکی به دلم میشست...
شاممون رو خوردیم و بیشتر اون بود که صحبت میکرد و من هم فقط گوش میکردم و گه گاهی هم با تکون دادن سرم حرفاشو تایید میکردم..
حس میکردم خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم..جالبه وقتی از رستوران اومدیم بیرون اون هم خودش به این موضوع اشاره کرد..
رو بهم کرد و گفت تو حرفات بهم گفتی خونه مجردی داری درسته گفتم آره هنوزم دارمش.. گفت: میتونیم امشب ببریم اونجا و من دیگه خونه خالم نرم..من که از خدام بود بهش گفتم باشه فقط صبر کن ببینم کسی اونجا نیست بعد میریم..زنگ زدم به مهدی..مهدی تهران نبود..سریع گاز ماشین رو گرفتم و با سرعت نور رسیدیم خونه..ساعت 9 شب رونشون میداد..بعد از اینکه اومدن داخل هر کدممون رفتیم تو یه اتاق تا لباس راحتی بپوشیم..
وقتی از تو اتاق اومدم بیرون متوجه تغییر نگاهش شدم.. با چشم خریدار نگام میکرد..بهش گفتم:چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟گفت: بهم نگفته بودی ورزشکار هم هستی؟ گفتم:عزیزم مگه من و تو کلا" چقدر با هم صحبت کردیم که من بخوام اینارو هم بهت بگم..
خلاصه مهسا کوچولو بهونه پلی استیشن گرفت..براش راش انداختم و باهاش چند دقیقه بازی کردم.. بچه از خوشحالی داشت بال در میورد..یکم بازی کردیم که دیدم همونجا پای تی وی خوابش برد..مادرش بردش تو اتاق رو تخت خوابوندش و برگشت.. کانال رو عوض کردم و زدم ماهواره..مشغول دیدن یه فیلم قشنگ شدیم که البته من قبلا" دیده بودمش..star dust اسمش بود..ماجراش داستان خاطرخواهی یه نویسنده ایتالیای الاصله که تو هفت آسمون یه ستاره هم نداره وخیلی اتفاقی با یه پیش خدمت تو کافه آشنا میشه و ...داستانش درام هست..بگذریم..
با اینکه دیده بودمش بازم رفته بودم تو دل فیلم و هدا رو بکلی فراموش کرده بودم..یهو دیدم یه ملافه انداخت روم و خودش اومد زیرش..به خودم اومدم دیدم در حال جا کردن خودش تو بغله منه.. یه جورایی برام غیر قابل باور بود.. نمیدونم چه رسمیه !! اونی رو که میخوای باید پدرت دربیاد تا پاش به مکان باز شه.. اونی رو که نمیخوای و حسه خاصی بهش نداری اینجوری خودشو میچسبونه بهت ..نه اینکه ازش بدم بیاد..اتفاقا" دختر جا افتاده و پخته ای بود.ظاهرشم از رو لباس خوب بود..خلاصه من که دیدم خودش داره پا میده و انگار چند وقتی هم هست که طعم کیر از زیر دندونش رفته بیرون عزمم رو جزم کردم که امشب یه حال اساسی بهش بدم..همینطور که مشغول فیلم دیدن بود و پشتشو کرده بود بهم من دستمو آروم از زیر لباسش بردم تو یواش یواش نزدیکه سوتینش کردم.. سوتینش رو دادم بالا واییییییییی نه!!!!!! یه سینه مثل کیسه فریزر!! شل و وا رفته.. فقط پوسته خالی بود.. عین بادکنک خالی از باد..!! به همون آرومی که دستم رفته بود بالا حالا سر و ته کرده بود و داشت میومد پایین..
دستمو گذاشت رو شکمش.. یکم مشغول مالوندن شدم.. یکم دیگه بردم پایین.. بازم پایین تر..وایییییییییییی نه!!! بازم پوسته کیسه فریزری!! بعدا" که ازش راجع به پوسته شکمش پرسیدم گفت:مال زایمان و دوران حاملگیه.. ای خدا... انگار هر کی راحت بیاد تو مکان یه ایراد اساسی داره...حسابی خورده بود تو برجکم..
یواش یواش شلوارشو در آوردم و شرتشو تا زیر زانوهاش کشیدم پایین جالب اینجا بود که نه تنها هیچی نمیگفت بلکه حتی به روی خودشم نمیورد..حتی برنگشت یه لب کوچیک بده.. انگار بیهوش شده بود..دستمو کشیدم رو کسش دیدم صافه صافه..مشغول مالوندن چوچولش شدم.. نفسهای عمیق و بی صدایی میکشید..داشت حال میکرد..ولی صداش در نمیومد... به خیال اینکه الان وقته مناسبیه انگشته میانیمو کردم تو سوراخ کسش..آنچنان دستمو فشار داد و ناله خفیفی کردکه مچ دستم درد خفیفی گرفت..باورتون نمیشه بگم چقدر تنگ بود.. حتی واسه انگشته من..اوه اوه.. این بدبخت چجوری میخواد امشب کیر منو تحمل کنه..دستمو کشیدم بیرون..کیرمو گذاشتم دمه سوراخش و یواش یواش شروع کردم به مالوندن..حسابی آب کسش راه افتاده بود..سر کیرم حسابی خیس و لزج شده بود..
یواش شروع کرد به فشار دادن..باورم نمیشد.. اولین و آخرین کسی بود که کردم و انقدر تنگ بود..نمیرفت تو.. باورتون نمیشه..اغراق نمیکنم..واقعا" نمیرفت تو..انگار میخواستی کیرتو بکنی تو لوله خودکار..!
یکم سر کیرم رفت تو شاید 2 سانتش.. یه لحظه نگاهش کردم دیدم بنده خدا رنگش شده عین گچ دیوار.. دراوردمش..دلم براش سوخت.. بهش گفت تو چجوری با شوهرت سکس میکردی.؟ اصلا" تو نمیره! گفت یکم با انگشت آروم آروم بکن تو تا بازشه.. شروع کردم با انگشتم کردن تو کسش..یکم گذشت دوتا از انگشتامو کردم تو.. خیلی حشری شده بودم.. خیلی هم عصبی شده بودم..کفرم در اومده بود..سرتونو درد نیارم یه ربع من الاف بودم تا کسه خانوم رو باز کنم..گشادش یه بدبختی داره تنگشم یه مکافاته دیگه! باز کیرمو گذاشتم دمه سوراخ و یه هل دادم.. اینبار انقدر عصبی بودم یهو نصف کیرم رفت تو.. کله شو کرد تو بالش و یک جیغه جانانه زد..محکم نگهم داشت تا تکون نخورم..از همه طرف کیرم تو فشار بود.. شروع کردم به تلنبه زدن..آخ آخ چه حالی میداد..تو عمرم انقدر تو سکس حال نکرده بودم..با اینکه نه ساک زده بود نه لب بازی کرده بودیم ولی خیلی تحریک میشدم..
یه چیز دیگه که برام خیلی عجیب بود و دیگه هم تکرار نشد سایز آلتم بود.. کیرم بطرز باورنکردنی بلند شده بود.. بیش از حد معمول که راست میشه کشیده شده بود..
یکم دیگه تلنبه زدم و بعد رعشه عجیبی تو کمرم احساس کردم..سریع دراوردم بیرون و همه آبمو رو کمرش خالی کردم..یه لیوان آب ازم رفت..اونشب همه چی واسم غیر عادی بود..دمه صبح هم یبار دیگه باهاش سکس کردم..صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه بردمش میدان آزادی پیادش کردم و رفتم سر کار..یک هفته بعد هم دیدمش که اون یکبار هم ختم به خونه شد و یه سکس جانانه دیگه باهاش کردم.. بعد هم دیگه زنگ نزد منم همینطور یعنی علاقه ای به ادامه این رابطه نداشتم و اینجا بود که دوستیم با هدا جون تموم شد..

strenger
     
#33 | Posted: 20 Mar 2012 20:03
فصل هجدهم:آشنایی با سپیده
بعد از رابطه ام با هدا یه مدتی بود که با کسی نبودم..زمستون شده بود من حالت عادی تو زمستون مثل مرغ کرچ ام دیگه چه برسه به اینکه تنها ام باشم..مثل مردهای متاهله مثبت و خوب میرفتم سر کار و میومدم خونه و میخوابیدم و دوباره روز از نو ..روزی از نو..بد جوری سایه سنگینه یک نواختی رو زندگیم داشت سنگینی میکرد..راستش خودمم از وضع موجود راضی نبودم ولی یه جورایی داشتم باهاش کنار میومدم..
یه شب دوستم فرید زنگ زد و گفت یکی از بچه های شرکتشون (فرید مهندس صنایع بود و تو یه شرکت مهندسی مشغول بکار بود همکاراشم همهشون هم رتبه خودش بودن) مهمونی گرفته البته همه زنو شوهرن یکی دوتا از دوستای خوده صاحب مجلس هم دخترن و مجرد هم هستن ولی کلاس مهمونیشون جوریه که بایدتیپ رسمی بزنی...
اولش یکم من من کردم ولی بعد دیدم بهتر از اینه که بخوام آخر هفته رو تو خونه بمونم..پس دعوتشو قبول کردم و آدرسو گرفتم و قرارمدارای لازم رو گذاشتم...
با فرید رفتیم بالا هوا خیلی سرد بود..جلوی در فرید توضیحای لازم رو راجع به صاحب مجلس داد که طرف زنه ولی با اینکه تازه متاهل شده بد جوری میخاره..از اونجایی هم که فرید جون بسیار فضول تشریف داره رزومه بنده خدا رو دراورده و دیده که وضعیت تاهلش رو مجرد زده..حالا چرا الله اعلم ...
در باز شد و اولین چیزی که مثل نیزه تو چشم من فرو رفت یه جفت سینه بمب و گنده و سفت که متعلق به هانیه جون(صاحب مجلس) بود..سریع خودمو جمع و جور کردم..بعد از سلام و احوال پرسی گرمی که باهامون کرد (انگار منو 10 ساله میشناسه) دعوتمون کرد تو.. وای وای بی پدر با اون بدن و هیکل چه لباسی هم پوشیده بود.. پیرمرد 100 ساله هم براش راست میکرد.. یه پیرهن پوشیده بود که فکر نمیکنم کلا" 1 متر پارچه برده بود.از بالا فقط نوک سینه هاشو پوشونده بود و از پایین چاک کونشو..دیگه شما تصور کنین من چی کشیدم.. ولی بنده خدا شوهرش..هر چی از آدم حسابی بودن و آقا بودنش بگم کم گفتم..
یکم که گذشت و کم کم یخمون آّب شد. به فرید گفتم این چرا اینجوری لباس پوشیده ..گفت: باید ببینی تو شرکت چجوری با همه میلاسه.. از عمد یه لباسایی میپوشه که همه جاشو بندازه بیرون..فکر کنم شوهرش خوب بهش حال نمیده.. خیر سرش مهندسه !! خدایی هیکلش منو یاد صنم مینداخت..فرید بهم گفت بدمینتون بازی میکنه اونم بصورت حرفه ایی ..بعلت اینکه متاهل بود حتی به خودم اجازه ندادم بهش فکر کنم تا اینکه متوجه شدم یه جیگر اون گوشه خونه که دیده نسبتا" کوری هم داشت تنها واسه خودش نشسته و داره خیلی با پرستیژ مشروب میخوره و سیگار میکشه..
عجب تیکه ای بود لامصب.. پاهای کشیده ای داشت که حکایت از قدی بلند میکرد.. یه مینی جوپ تا زیر باسن پوشیده بود با یکی از اون جورابهایی که تو فیلم سوپر ها میپوشن . لوزی لوزی های بزرگ داره..از همونایی که آدم میبینه دیگه میخواد از شدت شهوت کون خودشو پاره کنه.. از همونا پوشیده بود..با یه تاپی که به زور سینه های خوشگلو درشتشو میپوشوند..آه از نهادم درومد.. یه اشاره به فرید دادم..تا دیدش صورتش از شدت هیجان قرمز شد..حالشو درک میکردم..ولی بهم گفت قبل از هر کاری مطمئن شو صاحب نداشته باشه واسمون شر شه..درست میگفت واسه همین رفتم تو نخش. به واسطه مشروبی که نوش جان میکردم کم کم داشتم میرفتم بالا..
1 ساعت گذشت ..از جاش تکون هم نمیخورد لعنتی..کسی هم نمیومد پیشش.دیگه مطمئن شدم تنها ست..اون اونطرف راحت و فارق از غم و غصه نشسته بود . نمیدونست من اینور خونه دارم تو آتیشش میسوزم..نمیتونستم ازش چشم بردارم..
نسبتا" زود رفته بودیم مهمونی پس حالا تا آخر شب خیلی وقت داشتم..حالا که مطمئن شده بودم تنهاست میتونستم راحت تر باهاش طرح دوستی بریزم..یه چند باری یکی دوتا از این جوجه مهندس های اسکل تازه به دوران رسیده رفتن سمتش که بلندش کنن باهاش باهاشون برقصه ولی دیدم خیلی قشنگ پیچوندشون..میدونستم فقط خودمم که میتونم مخشو بزنم..کاره خودم بود..(اعتماد بنفسم رفته بود بالا شدیدا")
داشتم نقشه های شیطانیمو طراحی میکردم که یهو مثل عجل معلق هانیه جنده جفت پا پرید تو افکارم..بهم گفت سیگار داری..
تو دلم گفتم ای پتیاره.. این همه اینجا سیگاری و سیگار بدست دقیقا" باید بیای به منی که یه نخ سیگار هم دستم نیست گیر بدی .. خواستم دکش کنم که یهو یه فکری به سرم رسید..نمیخواستم بی مهابا به آب بزنم..یعنی اینکه برم جلو و بهش پیشنهاد بدم چرا که اگه 1 % هم نخواد باهام دوست شه دیگه شانس دومی نداشتم.پس حیف بود..
باید از طریق هانیه میرفتم جلو..بهش گفتم الان برات جور میکنم..رفتم و از فرید پاکت سیگارشو گرفتم..بهش تعارف کردم و برداشت..با یه لحن طعنه آمیزی بهم گفت :آقای ورزشکار یکی هم تو بکش..نترس بابا هیچیت نمیشه..دیدم بد جوری مست کرده..اگه الان بخوام اینجا ترتیبشو بدم هم نه نمیگه..من روشن کردم.یهو بهم گفت بیا بریم رو تراس اونجا هواش بهتره..فکر کن!! با اون لباس تو اون سرما.. رفتیم و شروع کرد به صحبت کردن و از اون تعریف آبکی هایی که خیلی از زنا واسه اینکه راه سکس رو باهام باز کنن میکردن هانیه هم شروع کرد..که آره فرید بهم نگفته بود همچین دوستی داره و .... نذاشتم حرفاشو ادامه بده..خودمو زدم به اون راه و گفتم هانیه خانوم من هم از شما و شوهرتون(الان اسمشو یادم نیست) خیلی خوشم اومده و شروع کردم به تعارف تیکه پاره کردن و رسوندم به اونجا که گفتم اون خانومه که اون گوشه نشسته کیه؟ گفت:چطورررر؟ (با یه عشوه خرکی) گفتم همینطوری ازش خوشم اومده..خیلی سنگین و با کلاسه(ارواح عمش) میخواستم یه لطفی بهم بکنی اگه میشناسیش یه آماری چیزی ازش بهم بدی یا باهاش صحبت کنی ببینی دوست داره باهام دوست شه؟
اخماشو کشید تو هم و یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت: اون بدرد تو نمیخوره! گفتم :آخه چرا؟ گفت:نمیخوره دیگه! گفتم:واسه چی؟ دلیلت چیه؟شوهر داره؟ گفت:نه بابا ساپورتی داره. خرجشو میده..تو دلم گفتم چه بهتر.گفتم عیبی نداره حالا تو بیا یه وسا طت بکن شاید خواست..خلاصه بهر بهانه ای بود خرش کردم بره جلو..
قرار شد من و فرید مشغول رقص باشیم و اون هم بره و اون جیگر رو بلندش کنه بیاره وسط..وقتی داشت باهاش صحبت میکرد دیدم یه نگاهی بهم انداخت فهمیدم هانیه داره یه چیزایی راجع به من بهش میگه..همینکه از جاش پاشد وشروع کرد به راه رفتن قلب من نزدیک بود بایسته..وای وای خدا شهوت و زیبایی از ذره ذره وجودش میریخت..همه مردهای تو مهمونی داشتن با چشماشون میخوردنش..چه اندامی..بیسته بیست..
مشغول رقصیدن بودیم که من یواش یواش جامو با هانیه عوض کردم..بعد هم مشغول مخ زدنش شدم..همه چی طبق نقشه پیش رفت..شمارشم گرفتم و همون لحظه هم بهش زنگ زدم که مطمئن شم نپیچوندتم..
بعد بهم گفت من قبلا" ازدواج کردم و یه بچه هم دارم..تو با این مسئله مشکلی که نداری؟ جا خوردم..حالا چه وقته مطرح کردن این چیزا بود..شک کردم.. به روی خودم نیوردم و جوابشو دادم.بعد بهم گفت من یه دوست پسردارم که..نذاشتم حرفشو بزنه ..گفتم:میدونم هانیه سر بسته یه چیزایی بهم گفته..گفت:بهت گفته الان هم اینجاست.!!.سنگکوب کردم..وحشتزده پرسیدم:پس کو؟با خنده گفت تو آشپزخونست.داره مشروب میخوره..فکر کردم داره شوخی میکنه.واسه همین آروم شدم و گفتم کلک از سر شب دارم آمارتو میگیرم تو که از سر جات تکون نخوردی و کسی هم نیومده پیشت بشینه پس کجاست؟ گفت بخدا همینجاست و الاناست که سرو کلش پیدا بشه و بعد هم یه چشمک حوالم کرد که دل و دینمو برد و رفت سر جاش نشست.. هنوز تو شکه کارش بود که دیدم یه لندهور تر از خودم تلو تلو خوران بایقه ای که تا نافش هم باز گذاشته بود در حالی که از مستی خیسه عرق شده بود اومد رفت نشست کنارش..تازه یارو رو شناختم.
از اون لحظه اول که رفتیم تو آشپزخونه مشروب بخوریم این اون تو نشسته بود تا اون موقعی که اومد بیرون..ای داده بیداد معلوم نبود چقدر خورده بود..ادامه دارد.....

strenger
     
#34 | Posted: 21 Mar 2012 20:38
فصل هجدهم:آشنایی من با سپیده
اون پنج شنبه هم با همه خوشی هاش و هیجاناتش گذشت..واقعا" خیلی تو مشروب خوردن زیاده روی کرده بودم..فرداش چیزی از شب قبل تو ذهنم نبود..تمام روز رو تو خونه خواب بودم.. شنبه صبح رفتم سر کار..اصلا" یادم نبود به سپیده زنگ بزنم...ظهر بود که موبایلم زنگ خورد..شماره ناشناس بود.جوا دادم دیدم به به سپیده خانومه.یکم با هم صحبت کردیم و برای همون روز عصر یه برنامه بیرون رفتن هماهنگ کردیم..
دیگه شب شده بود..رفتم میدون کاج دنبالش.. اومد سوار شد و بعد از حال و احوال مفصل شروع کردیم از خودمون تعریف کردن..استاد دانشگاه بود.!! در ضمن تو یه موسسه خصوصی تو همون میدون کاج زبان تدریس میکرد..زن خود ساخته و قوی ای بنظر میومد.. از شخصیتش خوشم اومده بود..یکم از هانیه پرسید که بهش گفتم منم تازه تو اونمهمونی دیده بودمش..اصرار داشت که دوستم فرید چیزی از رابطه ما به هانیه نگه ! منم قبول کردم..بعد از خوردن یه قهوه و چند ساعت صحبت کردن رسوندمش و برگشتم خونه..شب هم 1 ساعتی تلفنی با هم صحبت کردیم و حرف سکسم وسط کشیدم..همهچی داشت طبق روال پیش میرفت و خدا رو شکر مشکلی هم نبود..
چند شب تلفنی با هم صحبت میکردیم..بخاطر مشکلات کاریه هر دوتامون فرصتی نبود که بکشونمش خونه.. اهل پیچوندن و این مسائل هم نبود..هر وقت از شبانه روز بهش زنگ میزدم حتی اگه تو دانشگاه هم بود جواب میداد..خیالم راحت شده بود..
سال 86 بود..یادمه اون سال زمستون برف سنگینی اومده بود.. دیگه بعد از اون سال همچین برفی نیومد..مملکت 3 روز تعطیل بود.. بعدازظهر بهش زنگ زدم و گفتم من که امروز نمیتونم از خونه تکون بخورم تو هم که درس و دانشگاهت تعطیله واسه غروب یه برنامه بذار پاشو بیا اینجا.. قبول کرد.. ساعت نزدیکای 6 بود که گوشیم زنگ خورد و راهنمایشش کردم بیاد بالا..وارد خونه شد و من مهبوت تیپ و هیکلش شدم..
با اینکه یک شکم زاییده بود چیزی کم از مدل ها نداشت.. با اون قد 178 اش یه چکمه شیک با پاشنه 7 سانتی هم پوشیده بود که چیزی نمونده بود قدش به قدم برسه..دلم میخواست همونجا دمه در ترتیبشو بدم..دعوتش کردم اومد تو..نشست رو مبل و مشغول تماشای خونه شد و منم واسش یه dvd شو از سلن دیون ( celen dion) گذاشتم.. مشغول پذیرایی شدم..وقتی از تو آشپزخونه اومدم بیرون دیدم مانتوشو در آورده و با یه شلوار تنگ نسکافه ای و یه تاپه سفیده یقه باز که وقتی از بالا لای سینه هاشو میدیدی تا نافش معلوم بود پوشیده بود..چکمه هاشو هم در نیورده بود و با اینکه من خیلی به این مسئله حساس (ورود به خونه بدون کفش) ولی اینبار رو استثنا قائل شدم..پاهاشو انداخته بود رو هم و یه استیل سکسی هم گرفته بود..
همش داشتم تو سرم نقشه میکشیدم چجوری بکنمش..اول کدوم مدل رو امتحان کنم..بعد از اینکه یکم صحبت کردیم بهش گفتم بیا بریم اتاقم رو هم بهت نشون بدم..با دیدن اتاقم انگار خون تو صورتش دوید.وسرخ سرخ شد.. اتاقم رو تازه دکورشو عوض کرده بودم و همه جاشو با کاغذ دیواری سیاه و سفید دیزاین کرده بودم..انصافا" قشنگ شده بود..
نشستیم رو تخت .. بوی عطر channel اش داشت بیهوشم میکرد..خودشم بد جوری شهوتی شده بود.. بینمون یه سکوتی حکمفرما شده بود که از صدتا صحبت کردن گویا تر بود..تو اون لحظه هیچکدومون جرات حرف زدن یا انجام کاری رو نداشتیم..انگار منتظر حرکت از همدیگه بودیم..طاقت نیوردم و با دست زیر چونشوگرفتم و سرشو برگردوندم سمته خودم و یواش یه بوس کوچیک از لبش کردم..چنان آهه ضعیف و شهوت آلودی کشید که هنوزم که هنوزه تو گوشم میپیچه..دیدم ون از من بدتره پس امنش ندادم و شروع کردم تو همون حالت لب گرفتن..انچنان حرفهای ازش لب میگرفتم که آهش بلند شده بود..
منو خوابوند رو تخت و خودشم اومد روم و پاهاشو انداخت اینور و اونورم.. نشست رو شکمم و تی شرتمو در آوردم و یه نگاهی بهم انداخت و یه جوووووووون کشداری گفت و نذاشت من کاری دیگه ای بکنم سریع مشغول خوردن بدنم شد..دیونه وار داشت منو میخورد..اولش یکم قلقلکم میومد ولی بعدش جاشو با شهوت عوض کرد وحالا ناله های من بود که تو اتاق میپیچید..
یکم شکمم و سینه هامو خوردتو کارش استاد بود..کاملا" میدونست یک مرد رو چجوری باید تحریک کنه..پیش خودم گفتم نکنه کم بیارم آبروریزی شه... بعد گفتم گور باباش الان رو بچسب..! با وحشی گریه خاصی شلوارمو از پام کند و شروع کرد از روی شرت کیرمو بوسیدن و لیس زدن..تو بدننش یه لرزشه خفیفی رو احساس میکردم..کاملا" شهوتی شده بود.از کنار شرتم کیرو خایه هامو کشید بیرون شروع کرد با آرامش مالوندن..بعد یواش سر کیرمو گذاشت تو دهنش..اول با سرش ور رفت و میکش میزد. بعد کم کم رفت پایین و پایین تر.آرزوم بود یکی پیدا شه تا ته این لامصبو بکنه تو دهنش.یعنی میشد این کار بوسیله این جیگر انجام بشه؟؟ تو همین توهمات بودم که دیدیم صدای عق عق داره میاد ..بقدری حشری بود که میخواست همشو بخوره ولی نمیتونست.. خسته نمیشد و بازم سماجت میکرد.. آب دهنش از دور خایه هام به سمته پایین سرازیر میشد و آروم آروم حرکتش رو روی بدنم احساس میکردم..
با ساک زدن ارضا نمیشم ولی این یکی فرق میکرد..احساسم بهم میگفت اگه تا چند لحظه دیگه رو همین تخت مثل ماست وا رفته بمونی 100% منفجر میشی پس فرصت رو غنیمت شمردم و از جام بلند شدم..برعکس همیشه که سر از پا نمیشناختم موقع لخت کردن این دفعه خواستم آروم این کار رو انجام بدم و عکس العملش رو ببینم..شیطنتم گل کرد..میخواستم اذیتش کنم و دیر تر به مراد برسونمش..کلافه شده بود.. با صدایی لرزان ازم میخواست زودتر بکنمش..بعد از اینکه لباسای رو را دراوردم دیدم یه سته لباس زیر ناز پوشیده بود که آدم با دیدنشون ظعف میکرد..به به بنازم به این خلقت خدا.. با اون قد و قواره چه بدنی داشت..کی باورش میشد این آدم یه شکم زاییده..نه اثری از ترک بود و نه اثری از شل و ولی ... دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با یه حرکت برش گردوندم به روی شکم و سوتینشو باز کردم و شرتشم تا زانو کشیدم پایین..شروع کردم به خوردن پشتش ..گرمای پوستش صورتمو نوازش میکرد..ذره ذره کمرشو میبوسیدم.. سرمو کردم لای پاش تا کس نازشو زیارت کنم.. یکم تیره رنگ بود ولی دشت و تپلی بود..تمیز و جمع و جور بدون وجود پوسته اضافه..
زبونمو بکار انداختم ..حسابی آب انداخته بود..چوچولش چنان بادی کرده بود که اندازه یه بادوم شده بود..تا تونستم کسشو خوردم.. تو همون حالت خوردن به کمر برگردوندمش.. سرم لای پاهاش بود و حالا داشتم با دستام سینه های گرده 75 ش رو میمالوندم(میچلوندم) سفت و سر بالا..همونی که میخواستم..حسابی یه دلی از عزا در آوردم..نفساش به شمارش افتاده بود..از تو چشای خمارش میتونستی التماس رو ببینی.. خودمم دسته کمی از اون نداشتم..از اینکه تونسته بودم از پسش بر بیام خوشحال بودم و روحیه گرفته بودم..اومدم روش .. هنوز خوب جا نگرفته بودم که امان نداد و کیرمو گرفت و گذاشت دمه سوراخش..با یه تکون کوچیک همشو کرد تو..نفس عمیقی کشید..پنجه هاشو انداخت دور لپه کونم و منو به طرف خودش فشار میداد..وای چه حالی میده.. بهتون پیشنهاد میکنم با شریک جنسیتون حتما" برای یک دفعه هم که شده این کارو امتحان کنید و نتیجشو ببینید...
محکم تلنبه میزدم و اونم هر بار بلند تر داد میزد..درد و شهوت با هم مخلوط شده بود..پاهاشو دادم بالا جوری که زانوش نزدیکه شونه هاش رسیده بود..کسش اندازه یه پرتقال قلنبه زده بود بیرون.. دیدن این صحنه اندازه 5 بار ارضا شدن منو تحریک کرد..حالا میتونستم تا دسته بتپونم تو..محکم میکوبیدم تو کسش. خیلی دردش گرفته بود دلم میسوخت ولی خیلی سکسی و وحشیانه و تحریک کننده بود.. انگار اونم از این وضعت بدش نمیومد ولی خطوط اخم رو پیشونیش حکایت از درد زیادی میداد..تو اوج لذت بودم که با احساس ارضا شدن بخودم اومدم. پاهاشو ول کردم و داد زدم آخخخخخخخخ آبم داره میاد!! وای وای!! با همون صدای شهوت آلود بهم گفت نکشش بیرون..من آیو دی دارم.بریز تو عزیزم..همشو بریز تو.. کسمو با آبت سیراب کن..وای خدا دیگه از این بهتر هم میشد یعنی؟ شانس بهم رو کرده بود.. اول که همچین تیکه ای خورد به پستم بعد هم که آدم حسابیه و خوش هیکل و بعد هم اینکه دیگه لازم نیست تو بهترین لحظه سکسم بکشم بیرون... ادامه دارد.....

strenger
     
#35 | Posted: 23 Mar 2012 13:53
فصل هجدهم:آشنایی من با سپیده
بعد از سکس اولمون منظورم راند اوله دوبار دیگه هم باهاش سکس کردم..دفعه سوم که ارضا شدم بعد از اینکه رفت خودشو شست و اومد تو تخت ولو شد زیر گوشم گفت رٍسم رو کشیدی...آخ یه حالی کردم وقتی اینو شنیدم..باز رفتم تو خطرات 3 سال پیش از ماجرای سپیده..یعنی اون وقتایی که با ساغر و صنم سکس میکردم..یادش بخیر..چقدر آماتور و ناشی بودم اون وقتا.. همش دغدغه اینو داشتم که نتونم باهاشون خوب سکس کنم و خیط بشم..ساده بودم واقعا"...
اونشب با تمامه خوبیهاش و لحظاته خوشش گذشت..شادیه زایدالوصفی سراسر وجودمو فرا گرفته بود..انگار تمام سلول های بدنم مملو از انرژی شده بودن..قبلا" هم برام این حالتها پیش اومده بود ولی یه مدت طولانی بود که خبری از این حسه دوست داشتنی نبود..
شب وقتی تو اتاقم دراز کشیده بودم تا خوابم ببره نگاهمو به سقف اتاق دوخته بودم و داشتم به این خوش اقبالی که تو زندگیم اومده بود فکر میکردم.. خیلی راضی بودم چرا که همه چی اوکی بود..به خودم نمیتونستم دروغ بگم. ..ازش خوشم اومده بود..واقعا" هم تیکه شاخی بود.. همونی بود که میخواستم.. سر خر هم نبود که بخواد گیر بده و از آدم بخواد تمام وقت در اختیارش باشم.. هم به کارام میتونستم برسم هم به رابطم با اون.. ..
چند شب دیگه گذشت حس کردم پیوند بینمون داره روز به روز عمیق تر میشه..با اینکه تازه با هم آشنا شده بودیم ولی انگار ماهها بود که همدیگه رو میشناختیم..حرف که میزدیم حرفامون به دلامون مینشست..خوب همدیگه رو درک میکردیم..هماهنگ کرده بودیم هر وقت اون پیشه ساپورتیشه من تماس نگیرم..اونم بهم گفته بود دوست دختر داشته باشم (البته من منتظر کسب اجازه ازون نبودم) ولی میدیدم نیازی به شخص دومی ندارم..خیلی هم از این رابطه راضی بودم..
اواخر هفته بعد هماهنگ کردم بیاد خونمون.. طبق معمول اومد باز هم منو با ظاهر زیباش شگفت زده کرد..بعد از اینکه سه راند طاقت فرسا ولی توام با لذت با هم داشتیم حاضر شدیم تا برسونمش..
به سمته خونش راه افتادیم..تو کوچه شون بودیم که من از دور دیدم یکی داره تلو تلو خوران یه جورایی تقریبا" از وسط کوچه مسیرشو به سمته انتهای کوچه طی میکنه.. سپیده حواسش نبود بهش گفتم این بنده خدا رو نگاه کن معلوم نیست نعشه ست یا مسته.. گفت کیو میگی و سرش رو آورد بالا.. وقتی نگاه کرد به اون عابر هنوز 4 یا 5 متری مونده بود که بهش برسیم... با دیدن اون طرف سریع روشو برگردوند و با حالتی پریشون درحالیکه تا سر حد مرگ ترسیده بود گفت گاز بده ...برو برو.. تو روخدا برو..!!!
من که از این رفتار عجیبش تعجب کردم گاز ماشین رو گرفتم و بعد از طی کردن یه مسافت خیلی دوری به خواسته خودش یه جای پرت پیادش کردم..تو مسیر هیچ حرفی نزد..انقدر ترسیده بود که رنگش کاملا" سفید شده بود..منم نخواستم تو اون وضعیت سین جیمش کنم..
حدس میزدم باید شخص مهمی رو دیده باشه.کاملا" واضح بود.. بعد از اینکه پیادش کردم برگشتم خونه..تو مسیر همش فکرم درگیر این بود که یعنی اون یارو کی بوده که سپیده با دیدنش انقدر ترسیده بود..من و اون که همیشه با هم بودیم..شبا هم که حداقل 1 ساعت با هم صحبت میکردیم.. یعنی شوهرش بوده.از فکر کردن به این مسئله سرم درد میگرفت و تیر میکشید. بعد باز دوباره میگفتم نه امکان نداره چون ممکن نیست شوهر داشته باشه و بیاد مهمونی.. یا وقتایی که شبا با من حرف میزنه پس شوهرش کجاست؟
یعنی سپیده پیشه خودش نمیگه ممکنه شوهرم زنگ بزنه و ببینه تلفن خونه اشقاله ...هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به جواب میرسیدم..صبر کردم ببینم چی میشه..فقط خدا خدا میکردم اونی که فکر میکنم نباشه..
تو اتاقم بودم که موبایلم زنگ خورد..مثل همیشه بشاش و پر انرژی سلام داد..واسش قیافه گرفتم و گفتم اون کی بود که با دیدینش قبضه روح شدی؟؟ گفت اونو میگی هیچی بابا همسایمون بود..نمیخواستم ما رو با هم ببینه..شکم به یقیین تبدیل شد.. داشت دروغ میگفت.!!. گفتم مگه تو با همسایهات رفت آمد داری؟ گفت:نه! گفتم تو که میخواستی چند روز دیگه منو دعوت کنی خونت پس دیگه چرا باید بترسی؟ دیدم داره پرت و پلا میگه گوشی روش قطع کردم...زنگ زد .شاکی شده بود گفتم بیخودی قیافه حق به جانب نگیر تا نگی اون یارو کی بود همین آشه و همین کاسه..! بازم قطع کردم..باز زنگ زد و شروع کرد چرت و پرت گفتن ..گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم..
صبح رفتم سر کار..نزدیکای ظهر بود زنگ زد..ردش کردم..باز زنگ زد...ردش کردم..دفعه سوم زنگ زد جواب دادم دیدم داره گریه میکنه..گفتم بیخودی واسه من آبغوره نگیر یه سئوال کردم یه جواب بیشتر نداره..اون یارو کی بود..؟؟
اینجا بود که بلاخره بعد از کلی جون کندن به حرف اومد و گفت :شوهرمه!!!
با شنیدن این کلمه سرم یخ شد..دهنم خشک شد و وا رفتم..با اینکه دیشب داشتم پیشه خودم تصورشو میکردم ولی از ته قلب باور نداشتم تا اینکه از زبون خودش شنیدم..
یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون آدم بدبخت..یه لحظه فکر کردم من جای اونم..میرم از صبح تا شب جون میکنم بعد زنم میره به اینو اون کس میده.. نمیشنیدم سپیده داره چی میگه..چشمامو بستم و دهنمو باز کردم..فحش و بد بیراه بود که نثارش کردم..
انقدر گفتم و گفتم تا احساس کردم خالی شدم..بعد گوشی رو روش قطع کردم..
انگار یکی داشت خفم میکرد..الان که دارم اینا رو واسه شما تعریف میکنم بغضم گرفته.. جا نماز آب نمیکشم.. تا الان که به این سن رسیدم خیلی کارا کردم.. خیلی عوضی بازیها هم دراوردم..دهن خیلی از دخترا رو سرویس کردم ولی باور کنین من از خاطرات سکسیم دارم واستون مینویسم..تو این سالا دختر های نجیبه زیادی هم به تورم خورده که بنده خدا ها از رو سادگی گول ظاهرمو خوردن و میخواستن باهام بمونن ولی من نخواستم ..یه چهار چوب واسه خودم دارم که توش دختر باکره و زن شوهر دار راه نداره...! اگر سر دخترایی که واستون داستاناشونو نوشتم هم عوضی بازی در اوردم خودشون خواستن همونطوری که همه شما اخلاق و رفتار های این تیپ دخترها رو میدونید ..خودشون آتو میدادن دستم..
بهرحال اون روز هم گذشت و 1 هفته بعد سپیده زنگ زد..گفت میخوام ببینمت.. من که انقدر ازش بدم اومده بود نمیخواستم صداشو بشنوم چه برسه به اینکه بخوام ببینمش.. گفتم:اینکه امکان نداره ولی اگه حرفی داری بگو میشنوم..فقط ازم نخواه برگردم چون بهیچ وجه راه نداره..و شروع کرد برام تعریف کردن داستانه زندگیش..
خلاصه براتون تعریف میکنم از زبان خود سپیده...
20 سالم بود که با ناصر ازدواج کردم..اولش ازش خوشم میومد ولی بعدا" یه اخلاقایی ازش دیدم که تو ذوقم خورد.. تقریبا" از سال دوم ازدواجمون رابطم باهاش رو به سردی رفت..
ناصر فوق لیسانس مهندسی داشت و تو یه شرکت دولتی بزرگ(بخاطر مسائل امنیتی نمیتونم اسم شرکت رو بگم) یه کار خوب پیدا کرد و درامد خوبی هم داره..اونی که شب اول تو مهمونی دیدی هم ناصر بود..(همون لندهوره که سیاه مست بود)..
سال سوم ازدواجم یکی از دوستای برادرم به من ابراز علاقه کرد و یه مدت با هم رفت و آمد داشتیم..منم خیلی ازش خوشم اومده بود..(ای جنده پس از همون اول تو کونت میخاریده)..
گذشت و همش بهم میگفت از ناصر جدا شو و بیا با هم ازدواج کنیم..تا اینکه یهو نفهمیدم چی شد زد و من حامله شدم..وقتی بهش گفتم که من از ناصر حامله ام و این خبر رو بهش دادم یه سیلی زد تو گوشم و برای همیشه رفت و چند وقت بعدشم فهمیدم از کشور رفته... دیگه کسی تو زندگیم نیومد تا اینکه تو رو دیدم( منم که خر !!) ازش پرسیدم حالا مشکلت با شوهرت چیه؟ چرا بهش خیانت میکنی؟ گفت: ناصر آدم بیخیالیه..دیگه منو بچمونو فراموش کرده.. هر جا میخوام برم منو پسرم با هم میریم.. هیچ وقت باهامون جایی نمیاد.. هیچ وقت نشده بگه امشب 3 تایی میریم پارک یا شهربازی یا سینما..
سپیده گفت:تو اونشب تو مهمونی دیدیش گفتی اون دوستت (ساپورتی) چرا انقدر مست کرده..فکر میکنی فقط همون شب بود.. اون کاره هر شبشه.. ناصر دائم الخمره.. هر شب بعد از اینکه از شرکت میاد شیشه مشروبشو میذاره جلوش و موسیقیه سنتی رو صداشو بلند میکنه و مشغول خوردن میشه..حالم از هر چی دهن که بوی الکل میده بهم میخوره..
گفتو گفتو گفت...تا حسابی خودشو خالی کرد..معلوم بود حرفاش واقعیت داره.. حرفاشو باور کردم..ولی دلیل نداشت خیانت کنه و کارش قابله توجیه نبود.. بهش گفتم تو که درامد خودتو داری از شوهرتم که بدت میاد..پس چرا ازش جدا نمیشی ..جواب داد بخاطره پسرم....!!

strenger
     
#36 | Posted: 25 Mar 2012 10:03
فصل نوزدهم:آشنایی من با سوگند
از اوایل زمستون که یه مدت کوتاهی با سپیده گذروندم تا اول اسفند رو باز برگشتم با صنم و عسل.. لامصبا خوب چیزایی بودم.. خودمم کرم داشتم.. میرفتم باهاشون دوباره رابطه برقرار میکردم همچین که چند بار با هم سکس میکردیم ازشون زده میشدم و میبریدم..خودمم نمی تونستم دلیلی واسه این کارام پیدا کنم..
روز اول اسفند بود..خیلی این ماه رو دوست دارم .. چون بعدش عیده و بهار میاد..
یه شب به دعوت امیر دوسته قدیمیم رفتم خونشون که پنج شنبه شب رو با هم یه مشروب خوری کوچیک داشته باشیم و بعدشم بزنیم بیرون دختر بازی..
مشروب رو زدیم و باز امیر منو با رو کردن گراس سورپرایز کرد..اون رو هم چاق کردیم و زدیم به بدن.. دیگه انگار داشتیم رو ابرا راه میرفتیم.. با اون حالمون ماشین رو برداشتیم و زدیم بیرون..
رفتیم ایران زمین به محض ورودمون دیدم یه پراید بغلمون داره بد جور آمار میده.. امیر گفت این دوست پسر نداره چون تنها اومده واسه دست گرمی هم که شده به همین شماره بده.. قیافشم بد نیست..گفتم یکم کوتوله میزنه..گفت :وقتی زیرت خوابید هم قد میشید!! دیدم حرف حساب جواب نداره.. صورتشم خوب بود.. البته یه خروار آریش هم کرده بود.. شمارمو بهش دادم و خودشو سوگند معرفی کرد و بعد باهاش خداحافظی کردم و رفتم سراغ کیسهای دیگه اونشب من 9 تا شماره دادم و امیر 4 تا.. بماند که شبش گوه گیجه بنفش گرفته بودم و همه رو با هم اشتباهی میگرفتم..
فرداشم رفتم و چندتاشونو دیدم و همه اونا رو پیچوندم..پس فرداشم همینطور یه سری دیگه رو دیدم و بازم پیچوندم تا اینکه نوبت به سوگند جون رسید..
همون لحظه اول که دیدمش گفتم این ماله منه.. و میخوام یه چند وقتی رو باهاش بمونم..اگر خدا خواهد!!
در کل سوگند صورت خیلی زیبایی نداشت.. چیزی که اونو واسم متمایز میکرد نحوه آرایشش بود..من از آرایش غلیظ خوشم نمیاد ولی سوگند اولین و آخرین دختری بود که دیدم با آرایش غلیظ خیلی جذاب و سکسی میشد...
از همون لحظه اول که همدیگه رو دیدیم متوجه شدم که اونم از من خوشش اومده و میتونیم یه رابطه طولانی با هم داشته باشیم..رابطه من با سوگند 1.5 سال طول کشید البته این وسطا 2 یا 3 بار وقفه یکی دو ماهه بینش افتاد ولی عجیب غریب ترین سکس هامو من با این دختر داشتم سکس هایی که مطمئنم اگه واسطون تعریف کنم میگید این بابا داره خالی میبنده ..
چند تا از خفن تریناشو واستون میگم..
سوگند یه دختر خیلی سیاست مدار و موذی بود..خیلی حساب شده و سنجیده حرف میزد و رفتار میکرد.. با اینکه اون موقع 22 سالش بود ولی خیلی بیشتر از سنش میفهمید..از طبقه مرفه جامعه بودن و خونواده نسبتا" اصل و نسب داری هم بودن که یه شجره نامه مفصل هم داشتن که به یکی از شاههای قاجار میخورد..
مطمئنم اگه من تازه باهاش آشنا شده بودم نمیتونستم همچین جیگری رو نگه دارم و واقعا" تا ابد مثل یه آدم کور زندگی میکردم.. دلیلشو بعدا" میگم...خیلی دوست داشت شوهر کنه و دلش میخواست یکی باشه که زودتر خودشو بهش بندازه..اینو از حرفاش و بعدا" از رفتارش فهمیدم..تا 2 هفته اول رابطمون بهیچ وجه نمیذاشت حتی بوسش کنم.. حتی جوری وانمود میکرد که میلی به گرفتن دست من نداره.. دوزاریم افتاده بود که از اونایی که باید خودش بخواد و بیاد طرفم.اگه میخواستم بهش نزدیک شم اون از من دور میشد..پس باید حساب شده حرکت میکردم عین شطرنج...
دوهفته کذایی از رابطه ما میگذشت و بهم گفته بود دختره..! با اون شکل و تیپو قیافه نمی دونم پیشه خودش چه فکری کرده بود..یادمه یه شب دیگه با خودم عهد کردم که امشب که رفتم دیدمش وقتی پیادش کردم دیگه بهش کاری نخواهم داشت... همون شب وقتی جلوی خونشون پیادش کردم برگشت و یه لب آرتیستی بهم داد..!! نمی دونم چی شد..یهو انگار ازم خوشش اومد یا اینکه دیگه نتونسته بود خودشو کنترل کنه..هر چی بود که وقتی بهم لب داد از شدت شهوت یه آه خفیفی کشید که هنوز صداش تو گوشمه.. منم پررو بازی دراوردم و چندتا لب دیگه ازش گرفتم.. تا خواستم سینه هاشو بازرسی کنم دستمو پس زد و کنفم کرد..بد با یه خداحافظی منو ناراحت کرد..
همون شب کلا" تصمیمم رو راجع به پیچوندنش عوض کردم و سعی کردم هر جوری شده نگه ش دارم ...2 یا 3 روز دیگه هم گذشت و هر روز باهاش بیرون میرفتم.عید شده بود وهمه جا خلوت بود.. کم کم شبا شروع کردیم با هم سکس فون کردن .
تازه داشت بد از 2 هفته خودشو نشونم میداد.. عجب ناکسی بود..تو حرفاش دائم بحث ازدواج رو میکشید وسط..اعصابه منو بهم میریخت با این حرفاش..آخه یکی نیست به بعضی از این دختر ها بگه بابا کسی که میاد تو ایران زمین دور دور به درد ازدواج نمیخوره که؟ تازه تو منو 2 هفتس میشناسی چیه انقدر حرف ازدواج رو میکشی وسط.!!
دیدم این بابا میخواد آویزون شه باید به هر ترتیبی که میشه سکس کنم و بعد هم بپیچونمش تا سر خر واسم نشه..یه روز بهم گفت یکی از دوستاش اومده خونشون ..بهم گفت بیا عصر بریم بیرون و تو هم یکی از دوستات رو بیار ..منم با امیر هماهنگ کردم و ساعت 6 زیر پل کردستان تو ملاصدرا قرار گذاشتیم..اومدن و ماشیینشونو پارک کردن و 4 تایی با ماشین من رفتیم سعادت آباد سفره خونه.. وقتی رسیدیم و خواستیم پیاده شیم به بچه ها گفت شما پیاده شید تا سفارش بدید ما میایم..
من که از این کارش تعجب کرده بودم چیزی نگفتم ببینم قراره چی بهم بگه..!
بهش گقتم:خب ..گوشم با شماست بفرمایید..دیدم با چشماش به کیرم ذل زده و ابروهاشو میندازه بالا.. ای دل غافل..من هم از همه جا بی خبر..بنده خدا زده بوده بالا..گفتم اینجا ..بی خیال تورو خدا..گفت: من حالم اصلا" خوب نیست..یه کاری بکن..
داشتم از شدت ترس و هیجان و شهوت میمردم..قلبم به شدت ضربانش رفته بود بالا..از یه طرف کیس جدید بود و من بی تابش و از طرف دیگه مکانمون نامناسب بود..یه دوری اون اطراف تو کوچه ها زدم دیدم اصلا" راه نداره. اونجای قبلی هم که عسل رو میبردم بهمون دور بود..همینطوری داشتم بی هدف رانندگی میکردم که یهو دیدم تو یه کوچه بن بست تنگ گیر افتادم..وای خدایا ممنونم ازت بهتر از این نمیشد..انقدر حالش بد بود که امان نداد من ماشین رو خاموش کنم.. سریع دکمه های شلوارمو باز کرد و کیرمو کشید بیرون..شروع کرد با ساک زدن..وای چقدر لذت بخش بود ......
یکم ساک زد و بعد من سریع دکمه های مانتوشو باز کردم منو با یه تاپه خوشگل سورپراز کرد و بعد هم شلوارشو تا زانو کشید پایین و دیدم به به چه پرو پاچه سفیدی بهم زده.. از دیدینش به وجد اومدم سفید و تمیز مثل هلو پوس کنده..
دست کشیدم لای پاش دیدم آب از کسش راه افتاده وحسابی خیس کرده..کیرمو گذاشتم لای کسش ولی فرو نکردم.. یکم بازی بازی کردم تا دیونه ش کنم.لب های خوشگلشو میبوسیدم و گازشون میگرفتم و اونم هیچ نارضایتی از این بابت نداشت..فقط آروم زمزمه میکرد بکن تو..تو رو خدا بکن تو.. دارم میمیرم..هلاک اون کیرتم بکن.. یهو دادم تا دسته رفت تو.. وایییییییی دنیا رو بهم دادن.. یه نفس عمیق کشید و پشت بازوهامو چنگ زد..از همون ابتدا با سرعت تلنبه میزدم.. کسش معمولی بود.. نه تنگ نه گشاد رو هم رفته بد نبود.خیلی داد میزد.. معلوم بود داره تمارض میکنه ولی بهم حال میداد.. داد میزد ای کسمم..واییی... بکن.. کسو بکن.. .وسط سکس یاد حرف اون روز امیر افتادم که گفتم :قدش کوتاست و اون گفت:وقتی زیرت بخوابه هم قدین.. راست میگفت هم قد شده بودیم....
سکسمون سریع تموم شد چون من خیلی قبلش تحریک شده بودم و کلی تو کفشم بودم و چند وقتی هم بود که سکس نکرده بودم و توپخونم هم پر از مهمات بود.. برگشتیم تو سفره خونه ..بچه ها خیلی نگران شده بودن. دوستش یکی بود از خودش 100 برابر قیافه تابلو تر.. یکم نشسته بودیم که دخترها پاشدن و رفتن دستشئیی..من که فهمیدم میخوان برن ماجرای منو تعریف کنن. امیر گفت: کونی کدوم گوری رفتید؟ بهش گفتم رفته بودم این جیگر رو سیخ بزنم و امیر با چشمایی از حدقه در اومده به من زل زد...!!

strenger
     
#37 | Posted: 29 Mar 2012 18:23
فصل نوزدهم: آشنایی من با سوگند
خدمت شما خواننده های عزیزم عرض کنم که بنده با سوگند سکسهای زیادی داشتم خوب مدت زیادی هم با هم بودیم و این کاملا" طبیعیه ولی نکته اش در اینجاست که سوگند اصلا" مثل اکثر دخترهای دیگه نبود..قبلا" گفته بودم که صورت خیلی زیبایی نداشت ولی وقتی تمامه اجزای صورت و هیکلشو کنار هم میذاشتی یه ترکیبه کاملا" سکسی رو میدیدی..و رفتار ها و دیدگاههاو عملکردهاش تو سکس بود که حسابه اونو با بقیه متمایز میکرد و منو تونسته بود پا بنده خودش کنه..
قرار نیست با تعریف تمامه سکسم شما رو خسته کنم پس بهم اجازه بدید چندتا از ناب ترین هاشو واستون تعریف کنم...
سوگند اهل مشروب خوردن نبود ولی از اون دسته آدمایی بود که با هر تیپی میچرخید مثل همونا میشد.. من مشروب میخوردم و اون اوایل نمیخورد و منم اصراری بهش نمیکردم..بعد کم کم خودش مایل به خوردن شد و دیگه واسه واسه خودش شد یه پا مشروب خور...یه روز که بساط مشروب خوری مون براه شده بود و حسابی گرم خوردن بودیم و کلمون هم داغ شده بود ( من یه خونه مجردی واسه خودم تازهگیها گرفته بودم که دیگه مشکل مکانم حل شده بود و سوگند هم چند دست لباس خواب های مامانی از اونایی که آدم وقتی میبینه هوش از سرش میره خریده بود و اونجا گذاشته بود که هر وقت میومد پیشم خودش اول از همه میرفت و اونا رو میپوشید)اون شب یه لباس خواب مشکی که همش تور بود پوشیده بود..شرتم با گره بسته میشد..کلم کلی داغ شده بود و سوگند هم داشت واسه من عشوه های سکسی میومد..به درخواست خانوم عسل خریده بودم و رفت و یه پیاله عسل آورد.. میمالید نوک سینه هاش و بعد جلوی چشام نوک سینه هاشو میلیسید. من هم محو تماشای نمایشش شده بودم.. بعد یه کار عجیب تر کرد و در شیشه مشروب رو بست و گره شرتشو باز کرد و شرتشو انداخت یه گوشه...
رفت خوابید رو زمین و شیشه مشروب رو هم با خودش برداشت باز لباسشو تا رو شکمش داد بالا و کسه تمیز و سفیدشو انداخت بیرون..شیشه مشروب رو گذاشت رو زمین بین دوتا زانوهاش و با پا زد و انداختش رو زمین و بعد با انگشتای سکسی و خوشگله پاش یواش یواش شروع کرد به بازی کردن با سر شیشه..من منظورشو از این رفتارا نمیفهمیدم.. سر در نمیوردم میخواد چیکار کنه.. یواش یواش سر شیشه رو با پاش به سمته کسش هدایت کرد تا جایی که در شیشه خورد به کسش..
یعنی میخواست شیشه رو ؟؟!!.... نمیتونستم باور کنم.. از جام تکون نخوردم میخواستم ببینم آخرش میخواد چیکارکنه..یه انگشتشو کرد تو دهنش و خیلی سکسی مشغول مکیدن انگشتش شد و با اون دستش آروم شیشه رو بلند کرد و یواش شیشه رو رو بدنش کشید و آورد تا رسوندش به دهنش و تمام این مدت هم چشمامشو به چشمام دوخته بود..
سر شیشه رو کرد تو دهنش و مشغول ساک زدن شد..یکم خورد و باز دوباره سر شیشه رو که سرش حالا حسابی آب دهنی شده بود رو چسبوند به کسش و یواش سرشو داد تو کسش!!.. باورکنین چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم..بمحض دیدن این صحنه خیلی بهم برخورد.. صورتم از شدت عصبانیت گر گرفت و تمام وجودم شد یه گلوله آتیش..ولی نمیدونم یهو چرا انقدر خوشم اومد..همیشه تو فیلم سوپرها وقتی میرسید به جایی که زنه داره با یه وسیله ای با خودش ور میره اون صحنه ها رو رد میکردم بره چون واسم جذابیتی نداشت ولی الان بر عکس بود.. واقعیشو داشت جلوم بازی میکرد..
پس تحمل کردم.. سر شیشه رو کرد تو کسش و البته ناله ها و آه و اوهاش هم که بماند..دلم میخواست تا ته این ماجرا رو دنبال کنم..بد جوری داشتم تحریک میشدم..درجه حشرم 1000 رو هم رد کرده بود..
سر شیشه دائم داشت بیشتر فرو میرفت سرعت عقب جلو کردنش هم بیشتر شده بود..حالا دیگه اون یکی دستش هم اومده بود به کمکش و دو دستی داشت با شیشه کسشو پاره میکرد..یخورده دیگه هم طاقت آوردم تا اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم..
من عاشق سکس های وحشیانه ام favorite(مورد علاقه ام هم) fittish است... همیشه دلم میخواست یکی رو پیدا کنم و تو سکس باهاش خشن رفتار کنم..
از روی صندلی خزیدم پایین و خودم شیشه رو گرفتم تو دستام..یه تف انداختم رو شیشه و یواش تر از اون شروع کردم به فرو کردن و درآوردن.. یکم این کار ادامه دادم و بعد هر دفعه که میکردم تو بیشتر هل میدادم .. تا جایی که دیگه سر شیشه که تقریبا" مثل آلت مردونست پیدا نبود یعنی یه چیزی حدود 7 یا 8 سانت و رسید با جایی که میرفت تا شیشه خیلی کلفت بشه دوست داشتم اونجاشو تا جایی که تحمل داره بکنم تو..
آخ فشار میدادم و اون جیغ میزد یه حالی بمن میداد که نگو...دائم با هر بار فرو کردن بیشتر هم فشار میدادم تا اینکه دیگه کم آورد و آروم بلند شد دیدم شهوت تو چشماش موج میزنه.. داشت میمرد .. بهم گفت بریم تو حموم....
لخت شدیم و هر دو رفتیم تو حموم..آب رو گرم کرد و شروع کرد به شستن تن و بدنم و من هم متقابل ...بعد خوابید کف حموم و شروع کرد به مالوندن سیته هاش..ازم خواست من بشینم رو سینش تا بتونه کیرمو بخوره..مثل غلام حلقه بگوشی اطاعت امر میکردم..
یکم برام ساک زد و بعد حرفی ازش شنیدم که شاید تا آخر عمرم دیگه از دهن کسی نشنوم....
بهم گفت :بشاش روم.. واقعا" اولش فکر کردم بخاطر اینکه مستم اشتباه شنیدم.. گفتم چی؟!! گفت :بشاش روم...نمیدونستم تو اون لحظه چیکار باید بکنم..شدیدا" احساس خجالت کشیدن کردم.. ضربان قلبم بالا رفت... انتظار شنیدن اینو نداشتم.. بازم اصرار کرد..
اگر مست نبودم 100 سال این کارو نمیکردم..امکان نداشت.. ولی خوب یادمه به خودم نهیب زدم: احمق حالا که خودش میخواد تو خودتو چس نکن.. روزه عجیبی در پیش داشتم..دائم داشتم سورپرایز میشدم..من حسابی مشروب خورده بودم و مثانه ام هم پر بود.. پس وایستادم بالای سرش و اونم لای پاهام رو زمین دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود و سینه هاشو داشت میمالید... با یه فشار کوچیک شاشمو با فشار رو بدنش خالی کردم..آههههههش درومد.. اصلا" چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم...هنوزم فکر میکنم اون روز یه خواب بوده ولی باور کنین اتفاق افتاد..
خودشو با شاش من میشست و آه و ناله میکرد..با دستاش شاش منو به همه جای بدنش میمالید.. درکش نمیکردم با این کار داره چه لذتی میبره ولی خیلی داشت حال میکرد.. یه حسه عجیبی هم به خودم دست داده بود..انگار یه برده جنسی داشتم..یه جورایی لذت بخش بود.. این که میدیدم یکی هست که بخاطر من داره انقدر خودشو پست میکنه اونم با رضایت خودش واسم جالب و غرور آفرین بود...
بعد از اینکه شاشیدنم تموم شد یکم دیگه با خودش ور رفت و بلند شد وتنشو شست و یه سکس جانانه تو حموم کردیم و اومدیم بیرون ..شدیدا" احتیاج به خواب داشتم..دوتایی همدیگه رو بغل کردیم و خوابیدیم..
نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با یه حالت رضایت و لذت وصف نشدنیی چشمامو باز کردن.. بواسطه تاثیر مشروب رو خودم هنوز احساس گیجی میکردم و منگ بودم چند ثانیه گذشت به خودم اومدم دیدم ای دل غافل پس بگو چرا انقدر با لذت بیدار شدم خانوم داشت واسم ساک میزد.. خیلی این حرکت دوست داشتم..
یکم ساک زد ولی خوب ساک نمیزد دندوناش میخورد به آلتم و حسمو ازم میگرفت..همینطور که مشغول خوردن بود یه متکا گذاشت زیر باسنم..اینبار راحت تر میتونست بخوره یکم دیگه گذشت و من داشتم کارشو تماشا میکردم ..یکم ساک میزد بعد میرفت توپامو میخورد میومد بالا ساک میزد باز میرفت پایین رونمو لیس میزد کاراش واقعا" از رو شهوت و دیوونه کننده بود..
همینجوری داشت تمامه پایین تنمو میخورد که یهو یه کاری کرد که انگار آب یخ رو روم ریختن...
همینطور که منو اینور اونور میکرد و پر و پامو میخورد پاهامو گرفت بالا و شروع کرد به خوردن توپام بعد زیر بیضه ها رو خورد یه رگی زیر توپا هست که خوردنش خیلی حال میده عسل هم همیشه اونو واسم میخورد..یکم هم اونو خورد و که یهو اون کاری رو که نباید میکرد رو کرد...یواش یواش رگه رو گرفت و رفت پایین من که از شدت لذت تمامه اون ناحیه ام بی حس شده بود و تحریک ها با تاخیر به مغزم میرسید یهو از جام 1 متر پریدم هوا.. دیوس یهو زبونشو گذاشت رو سوراخ کونم و شروع کرد به خوردن اونجا!! واییییییییی!!! تا حالا همچین حالی رو تجربه نکرده بودم... ولی از شدت خجالت کبود شدم...!! احساس کردم تبدیل به یه بچه کونی شدم که دارن از کونش سوء استفاده میکنن که با مقاومت سوگند جون برخوردم و نتونستم جلوشو بگیرم با اصرار ازم خواست صبر کنم و من هم شروع کردم به راه بیراه آوردن که ای بابا !! زشته .. اونجا کثیفه و از این حرفا .. ولی گوشش بدهکاره این حرفا نبود..دوباره شروع کرد و دروغ چرا منم خیلی خیلی بهم حال میداد ولی با تمامه پررویم روم نمیشد و نمیتونستم قبول کنم اون یه همچین کاری رو باهام بکنه..حسه بدی بهم میداد حسه مفعولیت بهم میداد.. دلم نمیخواست اینجوری باشه ولی خودمو بدستش سپردم و چشمامو بستم و رفتم تو دنیای لذت..
اولش یکم قلقلکم میومد ولی یکم که گذشت جاشو با یک تحریک وحشتناک عوض کرد جوری که نمیتونستم رو کونم بند شم..قهار ترین کسایی که واسم ساک میزدن یا بدنمو تا اون زمان خورده بودن نتونسته بودن اینجوری منو تحریک کنن..انقدر شدت لذت زیاد بود که میخواستم ملافه زیرمو بکنم تو کونم..
احساس میکردم کیرم دوبرابر معمول رشد کرده و از همیشه بیشتر راست و شق شده..بعد از اون حرکت ناجوانمردانه یه سکسی با هم کردیم که تا آخر عمرم نمیتونم فراموشش کنم... ادامه دارد

strenger
     
#38 | Posted: 4 Apr 2012 15:01
فصل نوزدهم:آشنایی من با سوگند
همونطور که قبلا" هم گفتم سکس من با سوگند خیلی زیاد و متنوع بود و دیگه جوری شده بود که هر لحظه و هر جا که بودیم و احساس میکردیم که شهوتی شدیم سریع با هم هم آغوش میشدیم.. مهم نبود که کجا هستیم سریع برای خودمون یه جایی ردیف میکردیم و مشغول میشدیم از کوچه بن بست و خیابون گرفته تا لای درختای توی بزرگراهها و تو پیک نیک داخل چادر مسافرتیو ....
چیزی که منو هرگز ازش سرد نکرد سکسش بود.. برعکسه خیلی از زنهای بیوه ای که باهاشون سکس داشتم و خیر سرشون شوهر داری هم کرده بودن ولی هر چی من با این دختر سکس میکردم بیشتر تشنش میشدم دو یا سه بار با هم کات کردیم اونم بخاطر وجود دوستای پتیارش بودن که میشستن زیره پاش و میبردنش با اینو اون دوستش میکردن و اونم غیبش میزد و بعد از 1 ماه مثل سگ پشیمون میشد و برمیگشت ..خوبی من تو رابطم با این تیپ دختر ها این بود که اصلا" بهشون کاری نداشتم یعنی اهل گیر دادن بهشون نبودم چرا که میدونستم با این کار به طرفم نشون میدم دوستش دارم یا اینکه برام مهمن..بار ها ازشون شنیده بودم که بهم میگفتن تو بی غیرتی و از این حرفا ولی من برام مهم نبود چون اونا ارزش غیرت بخرج دادن رو نداشتن..من که میدونستم بهشون گیر بدم یا ندم اونا هم به من میدن و هم به دیگران پس دیگه چرا اضافه کاری کنم..
یادمه یه بار که مدت زیادی ازش بی خبر بودم زنگ زد بهم ازم خواست همدیگه رو ببینیم..خوب یادمه عید سال 88 بود..6فروردین بود..اون روز حسابی داشت بارون میبارید باهاش سر پل مدیریت قرار گذاشتم اومد و ماشینشو پارک کرد و نشست تو ماشینم ..راه افتادم چند ماهی بود که ندیده بودمش بدون اینکه بروش بیارم کجا بوده و چرا ول کرده و رفت خیلی راحت و خونسرد شروع کردم به خوش و بش کردن..سریع باهام خودمونی شد و تعریف کرد که الان با یکی از بازیگرا دوست شده(شرمنده اسمشو نمیتونم بگم) بعد از بی وفایی های این جماعت شکایت کرد و فهمیدم یارو ولش کرده و رفته پی عشق و حاله خودش..خلاصه نقشه رو از قبل شیده بودم و سر خر رو کج کردم و راه افتادم به طرف خونه مجردی..
تو دلم همش داشتم بهش فحش میدادم که جنده خانوم 2 روز نمیتونه بی کیر زندگی کنه و دائما" باید یکی پیدا شه که بکشه رو خودش..ازم پرسید کجت داری میری گفتم خونه؟ گفت من خونه نمیام.گفتم:تو این بارون کجا میخوای بریم..جایی نمیتونیم بریم!!
بعدشم من که باهات کاری ندارم.. تو الان دیگه صاحب داری..اینو که گفتم بهش برخورد و خیلی محکم گفت:غلط کردی..من با هیچ کس نیستم و هیچ کسی هم نمیتونه صاحب من بشه..
خلاصه با همین ترفند کشوندمش خونه اون سال هم من حسابی زده بودم تو خط ورزش و الحق و والانصاف هیکل خیلی توپی بهم زده بودم..روزی 3 ساعت تمرین میکردم 6 روز در هفته و رژیم غذایی شدید هم داشتم و خلاصه حسابی بدنم رو کات کرده بودم و بقول خودمون فیتنس کارا خشک کرده بودم..تو خونه که رسیدیم سریع پریدم یه رکابی و شلوارک پوشیدم که سوگند با دیدنم هیکل نتونست جلوی خودشو بگیره و شروع کرد به به چه چه کردن که خوب رفتی واسه جنده ها هیکلتو ساختی !! چرا واسه من خودتو اینجوری نکرده بودی؟ و از این حرفا خلاصه من فرداش مسافر بودم و قرار بود برم تایلند. این دومین بارم بود که میخواستم برم تجربه قبلییم دیدم دخترتایلندی های اونجا بدرد لای جرز دیوار هم نمیخورن و روسها هم اگه از آدم خوششون نیاد مردا رو پشمشون هم حساب نمیکنن..
البته من دفعه اول از هم آغوشی با روسا بی بهره نموندم..واسه همین نمیشد ریسک کرد و با کمر پر برم اونجا ..حالا هم که خدا سوگند رو رسونده بود و باید ازش نهایت بهره رو میبردم..سریع پریدم رو تخت و خیلی با پررویی دستشو کشیدم و انداختمش تو بغل خودم.. تظاهر به بی میلی میکرد ولی من که میشناختمش چه موجوده حشرییه کافی بود دستم به سینه و کسش بخوره اونوقت بود که لنگاش میرفت هوا ...یکم تو بغل هم از خاطرات قدیم تعریف کردیم و دیگه کم کم نرم شده بود یواش چونشو آوردم بالا و یه لب کوچیک ازش گرفتم..انگار بهش برق وصل کرده باشن شروع کرد به لرزش ولی خیلی خفیف ..تاپشو دام بالا و سینه هاشو از تو سوتین انداختم بیرون اولین چیزی که به چشمم خورد یه جفت سینه خوشگل بود که انگار بادشون کرده باشن..
سفت و قلنبه شده بود..سریع شلوارشو از پاش کندم و فهمیدم چرا هیکلش اینقدر خوب شده بود.. لامصب یخورده وزنش رفته بود بالا و پاهای توپلو گوشتیش گوشتی تر هم شده بود..خلاصه خیلی کردنی شده بود...
دیدن اون هیکل گوشتالوش یه حسه تازه ای بهم میداد.انگار دام با یک نفر دیگه سکس میکنم..حرص و ولعم زیاد شده بود..از مچ پاش شروع کردم به خوردن.. یه مزه ای داشت هنوزم یادم میوفته دهنم پر آب میشه..خیلی حال میداد تمامه پاشو سانت به سانت لیس زدم و نزدیکه کسش که میشدم متوقف میشدم و یه دیگه رو میخوردم اینجوری خیلی تحریک میشد..هر لحظه تشنه تر میشد..سینه هاشو که دیگه نگو...با زبون و دندون افتادم به جونشون..هیچ وقت نسبت به کبود کردن سینه هاش اعتراض نمیکرد و منم با تمامه لذت سینه هاشو میمکیدم..خیلی دوست دارم بدنه طرفمو تو سکس کبود کنم..بعد از اینکه چندتا جای کبودی واسش یادگاری گذاشتم رفتم سراغ جاهای دیگه..
رسیدم به لباش و شروع کردم به لب گرفتن.. من از لبای طرفم میفهم که چه حسی بهم داره و اون لحظه بود که فهمیدم سوگند واقعا" حسی بهم نداره و الان هم اگه اینجاست بخاطره خودشه و میخواد خودش یه حالی بکنه..
چون لباش بهم حالی نمیداد بی خیالش شدم و رفتم سراغ شکم و کمرش ذره ذره پوستشو میلیسیدم و باهاش حال میکردم..وقتی یه شریک سکسی خوب داشته باشم دوست دارم از جزء جزء وجودش لذت ببرم..
یکم با نافش ور رفتم دیگه حسابی تحریک شده بود و آه و نالش خونه رو از جا برداشته بود...حالا وقت خوردن اصل کاری بود..یهو زبونمو گذاشتم رو چوچولش..چنان نفس عمیقی کشید که یه لحظه صبر کردم تا خودشو وفق بده..شروع کردم به خوردن کسش..دیوونه شده بود..دستاشو کرده بود لای موهام و سرمو فشار میداد تو کسش.. کسشم حسابی آب انداخته بود و مایع شور مزه و لزجی ازش بیرون میومد...یکم که گذشت ازش خواهش کرد برم روش و ترتیبشو بدم..
پاشدم و رفتم خوابیدم روش و طبق عادت همیشگیمون ( من همیشه با کفشاش باهاش سکس میکردم یعنی وقتی لخت میشد کفشای پاشنه بلندشو پاش میکرد و بعد شروع به سکس میکردیم این کار منو خیلی تحریک میکرد) پاهاشو باز کرد و پاشنه های کفششو گرفت تو دستاش ..کسش تا منتها الیه باز شد و من هم کیرمو عین بوئینگ 747 که میخواد تو آشیانه اش فرود بیاد فرو کردم تا ته تو کسش..یه داد کوچیک زد و نبرد ما شروع شد...
کسش به تنگی سابق نبود..معلوم بود یارو حسابی تکونده بودش ولی خوب بدک هم نبود.. حسابی با هم سکس کردیم و اونم حرفه ای تر شده بود و چیزای جدیدی یاد گرفته بود که واسم جالب بود..دستاشو انداخته بود دور کمرم از منم خواست خودمو نندازم روش تا بتونه زیره من تکون بخره و من که فرو میکردم تو اونم با دستاش خودشو میکشید سمته بالا و کسشو میکوبید تو کیرم اینجوری تا ته کیرم میرفت تو و میخورد به اون زائده معروف و خیلی تحریک کننده بود..انقدر این پوزیشنمون لذت بخش بود که میخواستم تا لحظه آخر تو همین حالت باهاش سکس کنم..
یکم که گذشت احساس کردم شیره جونم داره از تنم میزنه بیرون کشیدمش بیرون و پاشیدمش رو تنش و اونم داشت به خودش پیچ و تاب میداد و لذت میبرد.. بعد از اون راند دو راند دیگه هم باهاش رفتم و بعد هم رفتیم بیرون و بردمش جایی که سوارش کرده بودم پیادش کردم و انگار که نه انگار اتفاق خاصی بینمون افتاده باشه از هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم و دیگه هم ندیدمش البته یه چند باری بعدا" هم تماس گرفت ولی خبری از دیدار و سکس نشد که نشد....1 ماه بعد دیدم بهم زنگ زد و بعد از یه حال و احوال مختصر بهم گفت: ما همدیگه رو دیدیم؟ از سئوال که پرسید شک کردم و فهمیدم کسی پیششه و میخواد ازش آمار بگیره..گفتم نه!! چطور مگه..که دیدم یه پسره گوشی رو ازش گرفت و بعد از سالم و اینا شروع کرد به سئوال پرسیدن که آره من شماره شما رو از تو گوششیش در آوردم و دیدم با شما تماس گرفته..در ضمن از رابطش با شما هم واسه من تعریف کرده من هم خیلی خونسرد بهش گفتم نه من خیلی وقته ایشون رو ندیدم و ازش خبری ندارم فقط زنگ زده بودم و بهش سال نو رو تبریک گفتم..همین !! بنده خدا رو گول زدم دلم واسه پسره سوخت نمیدونم چرا این کارو کردم ولی شبش سوگند بهم اس ام اس داد و کلی ازم تشکر کرد و گفت حتما" جبران میکنم..

strenger
     
#39 | Posted: 16 May 2012 08:23
فصل بیستم: آشنایی با شیدا
یکی از روزایه گرم تابستون بود و من به تازه گی از بنده گیه سوگند رها شده بودم و سوار بر مرکب خودم داشتم تو خیابونا واسه خودم پرسه میزدم..عصر بود و مردم ریخته بودن تو خیابونا و همه جور آدمی رو میدیدی..
داشتم واسه خودم میروندم که یهو یه دختر هیکل درشت از سمت مخالفم دوید و از جلوی ماشین من رد شد و واسم دست تکون داد که بایستم...پشت سرش هم یک دختر دیگه دوید و منم زدم رو ترمز و اونا هم مثل برق پریدن بالا رو کرد بهم و گفت گازشو بگیر که الان شیشه هاتو میارن پایین..!! تعجب کردم گاز ماشین رو گرفتم و به سرعت دور شدم..
خلاصه ماجرا این بود که دختره تو پارک چند نفر بهش گیر داده بودن و میخواستن خفتش کنن (حالا تو روز روشن اونم تو اون پارک به اون شلوغی چجوری بماند) اونم یکی زده بوده تو تخمه یکیشون و فرار کرده بودن و اومده بودن تو خیابون که خوردن به پسته من!
اینجوری خودشو معرفی کرد که بچه پایین شهر ام و اینم که همراهمه ایرانی نیست و ترکیه اییه و دائم هم باهاش ترکیه استامبولی صحبت میکرد و اون موقع شیدا 19 سالش بود ...خلاصه تا یه مسیری رسوندمش ..صورت زیبایی نداشت سبزه تیره بود ولی قد خیلی بلندی داشت شاید 180 میشد و بدن پری هم داشت مثل دکل بود...
بهش شماره دادم و فهمیدم با مادرش تنهاست و اون دختره هم تو ترکیه باهاش آشنا شده بود و الان هم که ائنده ایران اون دوستش رو هم آورده و آخر تابستون هم برمیکردن ترکیه ..واسم داستانه زندگیشو تعریف کرده که چطور یک سال پیش بخاطر یک پسر از خونه فرار کرده بوده و بعد از اینکه از مرز رد میشن و میرن ترکیه پسره وقتی میفهمه این حاملس میپیچه و اینو با یه بچه تو شکم ولش میکنه و خیلی چیزای دیگه که تعریف کردنش جز غم و ناراحتی چیزی نداره ..
یکی دو شب باهم تلفنی صحبت کردیم و واسم گفت با یه وکیله هم دوسته و ازش خوشش میاد !! خیلی راحت همه چیشو واسه من میگفت و وقتی ازش پرسیدم پس دیگه چرا با من داره دوستی میکنه گفت از تو هم خوشم اومده و چون تا دو ماه دیگه بیشتر ایران نیستم میخوام از هر کی خوشم اومد باهاش دوست شم ..!
بهر حال دیدم حالا که تنور داغه منم باید نون رو بچسبونم واسه همین یه رو که میخواستیم برای اولین بار همو ببینیم من امیر رو با خودم بردم سر قرار و بعد از اینکه یکم تو خیابونا پرسه زدیم بهش پیشنهاد دادم اگه دوست داره میتونیم شب بریم خونه من و چهار تایی باهم باشیم..اونم در کمال خونسردی جواب مثبت داد و راهیه خونه شدیم..
شب نشسته بودیم دور میز و مشروب میخوردیم و دوستشو بهمون معرفی کرد اسمش دنیز deniz بود. همینطور که کلمون داغ میشد کم کم با دنیز هم سر شوخی رو باز کردیم البته انگلیسی که بلد نبود شیدا شده بود مترجممون و ما هم ازش خواستیم چندتا فحش خار ومادر ترکیه ایی یادمون بده و اونم چندتا ایرانی یاد گرفت..خیلی خنده دار بود وقتی با لهجه خودش فحش ایرانی میداد..
دیگه کم کم من شهوت زد بالا و از زیر میز شروع کردم به مالوندن پرو پاچه شیدا..خیلی پر و گوشتالو بود..
یواش یواش میمالوندم و خیلی به آهسته گی دستمو میاوردم بالا تا رسوندم به بهشتش..عجب بزرگ بود.. یادم نمیره تو یه دستم جا نمیشد!! یه نگاه به صورتش کردم دیدم چشماش خماره خماره..دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق ..
آروم نشوندمش رو تخت و خودمم نشستم کنارش آهسته مشغول ور رفتن با گردن و موهاش شدم..داشت از تب شهوت آتیش میگرفت..بدنش یه تیکه حرارت شده بود و گرمای تنشو به وضوح با دستم احساس میکردم..
از صورتش خوشم نیومده بود واسه همین نمیخواستم باهاش لب بازی کنم و از این حرفا واسه همین از همون ابتدا مشغول دراوردن لباسم شدم و از اونم خواستم لباساشو در بیاره..
وقتی لخته لخت شد دیدم با چه هیولایی قراره دستو پنجه نرم کنم..واقعا"ابعاده شگفت انگیزی داشت ..همه جاش درشت بود..دستاش..پاهاش..شونه هاش..در عوض اوناییش که باید بزرگ باشه کوچیک بود مثل سینه و کون..کون که اصلا" نداشت..عین کون فیل بود..صاف و پهن..سینه هم یه برجستگی کوچیک که اونم صدقه سریه وزن زیادش بود..
بهر حال من دراز کشیدم و اونم اومد روم باور کننین یادم نمیره اومد ازم لب بگیره و روم دراز کشید من سرمو چرخوندم و وانومد کردم سیر خوردم و دهنم بومیده بمحز اینکه خودشو انداخت روم نفسم بالا نمیومد..داشتم پرس میشدم.. از اون وضعیت پیش اومده خندم گرفته بود و تو دلم به خودم لعنت میفرستادم..
دست بکار شدم و خرطومم رو دادم دستش و مشغول ساک زدن شد..آخ آخ با همه بد هیکلیش عجب میخورد! یجوری کیره منو میکشد و میک میزد که جونم میخواست از سر کیرم بزنه بیرون.. از اون جالب تر صدا هایی بود که از خودش در میاورد..
دیگه داشتم ارضا میشدم..خیلی حرفه ایی این کارو میکرد.. کیرمو تا ته میکرد تو دهنش و جوری که بینیش میخورد به پوسته شکمم..نمیخواستم اومجوری ارضا شم ..بلندش کردم و رفت زیرم و من اومدم روش..میخواستم باهاش یه سکس توپ کم.. و از همون وحشی بازیهای مخصوص خودم در بیارم..انگشتمواشارمو خیس کردم و یواش فرو کردم تو کسش..شروع کردم به آهسته تکون دادن.. نوک سینه هاشو گرفته بود تو دستشو آروم خودشو تکون میداد..چشماشو بسته بود و تو عالمه خودش داشت سیر میکرد..خیلی آهسته انگشته میانیم رو هم اضافه کردم و اولش تا ته نمیکردم تو که مبادا دردش بیاد بعد دیدم نه مثل اینکه اینم جواب میده و حالا داشتم دو انگشتی میکردمش..یکم ناله هاش و آه و اوهش درومده بود..خوب بود..تا اینجای کار خوب پیشروی کرده بودم و خودم حسابی تحریک شده بودم..احساس میکردم کیرم میخواد از وسط بشکنه..از بس تحریک شده بودم..سرعت دستمو برده بودم بالا و شلپ شلپ تو کسش میزدم حالا نوبت انگشت بعدی بود انگشت انگشتر..!اون رو هم بازی دادم باز هم به شیوه دفعه قبل اول یواش یواش..حالا بیشر صداش درومده بود..صورتش رو که نگاه میکردم حال میکردم چون داشت حال میکرد و منم همینطور. راضی بنظر میومد و شکایتی نداشت منم داشتم کیف میکردم کسش حسابی آب انداخته بود ..دستم خیسه خیس شده بود و لزج..به راحتی میرفت تو ومیومد بیرون..حسه یه موجوده وحشی رو داشتم.. میگن گرگ از شکار کردن لذت نمیبره از چیزی که بیشتر لذت میبره دریدنه... وقتی به یه گله حمله میکنه تمامه گوسفندا رو تیکه پاره میکنه و فقط یکی شونو میخوره ...حالا داستانه سکس منم شده بود دریدن کسه شیدا بیشتر از وحشی بازیام لذت میبردم..
دوتا لبه های کسشو با انگشتام باز کردم..حسابی کسش باز شده بود.. آماده شدم و کیرمو گذاشتم دمه سوراخش و آهسته فرو کردم تو..داغ و خیییییسسس..ولی تنگ نبود..خب مسلمه دیگه با اون بلایی که من سرش آورده بودم نبایدم همچین انتظاری داشه باشم ..یواش شروع کردم به تلنبه زدن..خیلی بهم حال میداد..انگار داشتم شاخ ترین دختره تهران رو میکردم.. خوب میدونم بخاطره چی بود که انقدر داشت بهم حال میداد.. هر وقت قبل سکسم وحشی بازی در میاوردم همینطوری لذت میبردم..شاید به 3 دقیقه نکشید که احساس کردم دارم ارضا میشم کشیدم بیرون و تمامه آب داغم رو پاشیدم رو شکمش..آنچنان آبم پاشید بیرون که ریخت لای موهاش و زیره گردنش..تا صبح 2 بار دیگه هم با هم سکس کردیم و ظهر که از خواب بیدار شدم دیدم داره حالم ازش بهم میخوره..باز این حسه لعنتی اومد سراغم..نمیدونم چرا بعضی وقتا نسبت به بعضیا این جوری میشدم..هنوزم میشم.. دسته خودم نیست...یه آژانس واسشون گرفتم و ردشون کردم رفتن پی کارشون و دیگه هم بهش زنگ نزدم ..

strenger
     

#40 | Posted: 19 May 2012 15:50
فصل بیست و یکم:آشنایی من با شیما 2
فرید با یکی از دوستاش یه خونه مجردی تو شهران گرفته بودن و تبدیل شده بود به پاتوق هر وقت میرفتم اونجا چند نفر سیبیل و گردن کلفت اونجا پلاس بودن.. رو همین حساب زیاد اونورا آفتابی نمیشدم.. بخاطره اینکه میدیدم آدمهای جالب و بدردبخوری بنظر نمیرسیدن و یک بار هم به فرید اینو گوشزد کرده بودم که بنظرم اومد یکم دلخور شد و البته یه مدت بعدش هم گندش در اومد و سر و صدای همسایه ها بلند شده و نزدیک بود کار به جاهای باریک بکشه که ختم به خیر شد..
و دوباره فرید اومد سمته منو اظهار پشیمونی کرد و باز با هم عیاق شدیم..یه شب اومد دنبالم و رفتیم بیرون دور بزنیم تو راه واسم تعریف کرد که چند وقت پیش تو خیابون یه شماره داده و طرف مطلقه از آب درومده و خیلی حشریه و خلاصه از این حرفا...
گفت الان هم باهاش قرار دارم کلی تعریفتو کردم و میخواد ببینتت و دختر هم تو دستو بالش پره..اوکی رو دادم و به سمته فرحزاد راه افتادیم تو سفره خونه بودیم که دیدم اومد.. تنها بود ..قد 160 چاق..با یه آرایش داغون..ولی صورت خوبی داشت.. از همون لحظه اول داشت با چشماش منو میخورد..فرید خیلی باهاش راحت بود انقدر زنه تابلو بازی درآورد که فرید بهش گفت اگه میخوای برو تو دستشویی اینجا بهش(من) بده..
اون پرروی حاضر جوابم گفت نه من تورو دارم ولی یکی از بچه های باشگاه رو میشناسم که خوراکشه!!
از اون ماجرا گذشت و من شمارمو دادم بهش و کلی هم اصرار کردم که من یکی رو میخوام چنین باشه و چنان باشه و....
شب تو خونه بودم که موبایلم زنگ خورد.. شماره ناشناس بود.. جواب دادم دیدم صدای جنس لطیف میاد..بعد از حال و احوال گفت که از طرف شیوا زنگ میزنم و من خواهرشم شیما..از بس از این مدل هاشو دیده بودم که دیگه واسم عادی شده بود..یکم با هم صحبت کردیم..قرار شد فرداغروب همدیگه رو ببینیم..
قرار گذاشتیم فرحزاد .. تو ماشین نشسته بودم و منتظرش بودم وقتی وارد پارکینگ شد دیدم یه داف خوب اومد پایین با یه هیکل پر و یه عینک شیک و تیپشم ای بدک نبود.. دست دادیم و رفتیم بشینیم..عینکشو که برداشت چشمتون روز بد نبینه..وا رفتم..بنده خدا خیلی زشت بود..یهو تو دلم خالی شد..تا تونستم به اون شیوای جنده فحش دادم . لعنت فرستادم به شانسه تخمیم و وقتی که واسه این قرار گذاشتم...هر جوری بود بزور نیم ساعتی تحمل کردم و خداحافظی کردم و زدم بیرون شب هرچی زنگ زد جواب ندادم..فرداش شیوا زنگ زد..جنده خانوم هر وقت هم زنگ میزد 1 ساعت لاس میزد و از دادنش به فرید تا اینکه شبا تو خواب حشری میشه و از این کس شرا تعریف میکرد تا اینکه رسید به حرف اصلی که چرا با شیما کات کردی منم دیدم ضایع بگم خواهرت زشت بود از دهنم پرید گفتم بابا شیما دختره بدرد من نمیخوره..حالا روحمم از این ماجرا خبر نداشت که پرده داره یا نه ...
گفت بابا پس خدا عقب رو واسه چی آفریده.. از کون بکنش..قسم میخورم با همین لحن با من حرف میزد..میگفت تو حالا به این یه حالی بده من خانوم رئیسم !! (البته با خنده میگفت) جک و جنده تو دستو بالم زیاده از این شروع کن تا به خوباش برسه..خلاصه یکم با هم حرف زدیم و خندیدیم تا اینکه منو خر کردو راضیم کرد که با خواهرش بخوابم..
دوباره شیما شروع کرد به زنگ زدن منم امونش ندادم ..میخواستم به بقیه دختر هایی که وعده شونو بهم داده بود برسم و شیما رو باید هر جوری بود تحملش میکردم...
از فرید راجع به دوستاش شنیده بودم چون دوسه بار اکیپی اومده بودن خونه ی فرید و اونم واسم تعریف کرده بود که 2 تاشون خوب کسایی هستن..
شب باهاش تلفنی صحبت کردم ..جالب بود خودش حرف سکس رو وا کرد و در ضمن اینو هم گفت که دختره و از پشت میده..
من هم دیگه لفتش ندادم و واسه فردا دعوتش کردم بیاد خونه..
فرداش یک ساعت زودتر از معمول خودمو به خونه رسوندم و حاضر شدم..حسابی به خودم صفا دادم و صورتمو شیش تیغ کردمو مام و افتر شیو و .... مهم نبود مهمونم کیه عادتمه دوست دارم تر تمیز و شیک سکس کنم.. بهم زنگ زد و گفت آژانس گرفته و راه افتاده منم آدرس رو بهش دادم..برای آخرین بار به همه چی نگاهی انداختم ..همه چی مرتب بود..
زنگ در زده شد ..در رو باز کردم و اومد بالا..بعد از دیده بوسی به طرف اتاق راهنماییش کردم..مانتوشو ازش گرفتم.. اولین بمب سرد کننده ازش خورد تو پیشونیم..اه اه !! عجب تاپه زشت و رنگ و رو رفته ای پوشیده بود... یه صدای آشنایی تو گوشم زمزمه میکرد لباس زیراشم دسته کمی از لباسای روش نداره.. بقول معروف سالی که نکوست از بهارش پیداست..!!!
یکم نشستیم دیدم داره میاد کم کم طرفم.. انگار اون بود که میخواست بهم تجاوز کنه.. ازش بدم میومد.. تو دلم کلی فحش نثار خودم کردم..
بگذریم دیگه واسه این حرفا دیر شده بود..حالا که قبول کردم باید پیه این چیزاشم به تنم میمالیدم.. واقعا" این کس چیه که بعضیا مثل اون وقتای خودم حاضرن واسش همه کاری کنن؟؟؟ هنوزم بعد از این همه سال نتونستم جواب این سئوال رو پیدا کنم..
خلاصه چسبید به من و من که از خدا بود زودتر این ماجرا تموم بشه بدون اینکه هیچ سراغازی برای شروع سکسم داشته باشم رفتم سر اصل کاری یکم گردن و سینمو خورد و من دستمو از تو شلواش کردم تو و از زیر شرتش رد کردم و کونشو گرفتم تو چنگم.. عجب عظمتی داشت.. سفت و گرد..خدایی از این یه قسمتش خیلی خوشم اومد..
سریع شلوارشو دراوردم و دیدم بعلهههههه !! حدسم کاملا" درست بود..دیوس یه شرتی پوشیده بود که مادربزرگه خدا بیامرزه منم از اونا نمی پوشید زشت و بلند و بد قواره هنوز رنگشو یادمه کرم بود...تااههههههه!!!!
سریع شرتشم کندم ولباسو سوتینه تخمیشم دراوردم و پرت کردم یه گوشه اتاق و مشغول شدم اول دادم برام ساک بزنه ... وای انگار این بشر زاییده شده بود که حاله منو بگیره دندوناش پوسته آلتمو رنده میکرد .. دیدم اگه به همین منوال پیش بره همین یذره کیر رو هم از دست میدم عطا شو به لقا ش بخشیدم... کشیدم بیرون و گفتم قنبل کنه و اون همین کارو کردحالت سگی گرفت و من هم وازلین رو از روی پا ختی برداشتم و یکم به کیرم و یکم هم به سوراخش مالیدم..
سر آلتم رو گذاشتم دمه سوراخش ..ازم خواست یواش یواش فشار بدم بره تو بعد که جا باز کرد تند تند بکنمش..منم قبول کردم..بخاطره اینکه اصلا" تحریک نشده بودم که بخوام وحشی بازی در بیارم یا اینکه انقدر سکسی نبود که نتونم جلوی خودمو بگیرم..یواش کردم تو کونش انصافا" تنگ بود .. تنگ و خوش فرم...گرد و قلنبه...یکم هم بدنش پر بود و همین باعث شده بود کونش 10 برابر خوش فرم بشه از دیدن اون صحنه یکم تحریک شدم و شروع کردم به تلنبه زدن..دسته راستشو گذاشته بود رو رون پام تا از تند تلنبه زدن من جلوگیری کنه.. درد داشت منم وحشی بازی در نیوردم و دلم واسش سوخت..یکم که گذشت کیرمو تا نصفه کشیدم بیرون و رو کمره کیرم یه تف انداختم تا خیسی با وازلین ترکیب بشه و روان تر بشه و همین هم شد...
حالا دیگه جا باز کرده بود..دیگه هرجور که دلم میخواست تلنبه میزدم.. کیرمو میکشیدم بیرون و سوراخشو نگاه میکردم که چقدر باز شده و شده قالب کیرم دیدن اون صحنه ها حسابی حالمو جا میورد..
لپای کونشو تا جایی که میتونستم از هم باز میکردم و سوراخ کونش اندازه یه گردو میزد بیرون...دیگه وقتش شده بود آبم داشت میومد..با تمام توانم تو کونش خالی کردم..این قسمتش از همه بیشتر بهم حال داد..لامصب تو کل سکسمون جیکشم در نیومد..عین یه تیکه گوشته بی خاصیت رو تخت ولو شد..منم رفتم خودمو شستم تا واسه راند بعدی آماده شم..
وقتی از دستشویی اومدم بیرون رفتم تو تخت و اونم رفت تا خودشو بشوره و برگشت اومد..بسرم زد یه سکس جانانه باهاش بکنم..جوری که دیگه منو نتونه فراموش کنه حالا که یه کونه مشتی به پستم خورده باید نهایت لذت رو ازش میبردم..من که دیگه قرار نبود ببینمش پس باید یه حال فراموش نشدنی با اون کون میکردم..یکم میوه خوردیم و صحبت کردیم و تی وی دیدیم تا اینکه دیدم 1 ساعت گذشته و دول وا مونده من هم داره کم کم قوای جسمانیه تحلیل رفته اش رو بدست میاره..پا شدم رفتم تو دستشویی..یه اسپری بی حس کننده زیره روشوییم همیشه قایم کرده بودم ...دراوردمش و زدم به کیرم.. همه جاش یخ زد..یکم صبر کردم.. یهو کیرم گر گرفت..یخورده دیگه صبر کردم بعد شرت و شلورمو کشیدم بالا وبرگشتم تو اتاق..حدودا" 10 یا 12 دقیقه ای گذشت و دوباره به یه بهونه ای رفتم تو دستشویی و تمامه آلتمو به دقت شستم..
برگشتم و یکم با سینه هاش ور رفتم و دستمو بردم سمته کونشو محکم گرفتمش تو چنگم..کیرم کاملا" سر شده بود.. یواشکی یه
نیشگون از آلتم گرفتم دیدم ای داده بیداد اصلا" هیچ حسی نداره..زیاده روی کرده بودم.. دلم واسه کونش سوخت ..قرار بود چه جری بدم من اون کونو..
یکم باهام ور رفت نسبت به قبل بیشتر طول کشید تا بلند شه ولی بلاخره راست شد و باز دوباره با وازلین چربش کردم و هل دادم رفت تو.. بی حسیشو دوست نداشتم..از کاندوم بدتره..اصلا" نمیفهمیدم فقط انجام میدادم و تلنبه میزدم..
باز همون پوزیشن سگی گرفتیم و اینبار من دو زانو نخواستم حال کنم بلکه بصورت نیم خیز وایستادم و پاهامو به موازاته پاهاش گذاشتم و خم شدم روش..اینجوری کیرم تا جایی که امکانش بود فرو میرفت ..
سرشو یواش هل دادم تو و تا نصفه فرو کردم . دستشو گذاشته بود رو پنجه پام و روی پام رو از شدت درد فشار میداد..یکم صبر کردم تا جا باز کنه جفت سینه هاشو گرفتم تو چنگم و شروع کردم به چلوندنشون..
آروم و آهسته شروع کردم به تلنبه زدن هر چی میگذشت سرعتم رو بیشتر میکردم..حفظ تعادل تو این مدل سخته و انرژی زیادی از آدم میگیره ولی واقعا" تحریک کنندست و لذت بخشه..کیرم سره سر بود و من فقط تنگی کونشو احساس میکردم..واقعا" داشتم تا دسته میکردم تو کونش..اگه جا داشت تخمام رو هم میکردم تو ... سینه هاشو ول کردم و کفل هاشو گرفتم و با تمامه زورم میکشیدمش به سمته خودم تا محکم به کیرم بخوره..دوباره داشتم وحشی میشدم..میخواستم جرش بدم ولی خسته شده بودم.. ماهیچه های رونم گرفته بود و بد جوری نفس کم آورده بودم..کیرمو کشیدم بیرون و یه چند ثانیه ای صبر کردم تا نفسم تازه شه..
لامصب با اون شدتی که کردمش هر کسه دیگه ای بود صدای عربدش تا سره کوچه رفته بود ولی این لعنتی انگار نه انگار بود.. این کارش بیشتر حرص منو در میاورد و کفریم میکرد..
به پهلو دراز کشیدم و از اونم خواستم همین کارو انجام بده..لپای کونش حالا افتاده بود رو هم وبا اون گردی قشنگی که داشت منو از شدت شهوت میخواست ذوب کنه..
بهش گفتم لای کونشو بادست باز کنه و گذاشتم لاش... دوباره با سرعت مشغول شدم.. اگه اسپری نمیزدم تا الان مطمئنا" ارضا شده بودم..دستمو انداختم زیره زانوش و پاشو آوردم بالا تا جایی که امکان داشت بالا نگه داشم و باز شروع کرم به تپوندن..
اون یکی دستمم بیکار نمونده بود و از زیره سرش رد کردم و سینشو محکم گرفتم تو دستم.. فشار میدادم..تلنبه میزدم.. عرق میکردم و فشار میدادم .... محکم تر تلنبه میزدم.. حرص داشتم..
کیرمو کشیدم بیرون احساس میکردم نزدیکه که ارضا بشم.. نه! الان زود بود..یکم دیگه جا دارشت که حالشو ببرم.. اگه ارضا شم معلوم نیست دیگه کی بتونم یه همچین کونی رو زمین بزنم..با اینکه اصلا" نمیخواستم باهاش فیس تو فیس سکس کنم ولی یه پوزیشن بود که تو یه فیلم پورن دیده بودم که یارو پارتنره شو اونجوری از کون میکرد میخواسم منم همون حالتو رو این پیاده کنم..
رفتم روش مثل حالتی که انگارمیخوام باهاش از جلو رو در رو سکس کنم..پاهاشو بصورت عمودی دادم بالا از هم بازشون کردم ..
خودم رفتم وسط پاهاش یکم پاهاشو هل دادم سمته خودش تا کونش بیاد بالاتر و بعد یه تف انداختم سر کیرم و باز هل دادم تو روده ش
تو تمام مدت سکس تو اون حالت مچ پاهاشو ول نکردم و بعد که یکم گذشت پاهاشو چسبوندم به هم و زانوهاشو خم کردم و زانوشو چسبوندم به سینش..چون به تاج تخت چسبیده بود و راه نداشت که بالا تر بره بخاطره فشاری که موقع تلنبه زدن بهش میاوردم زیرم در حال چرخیدن بود و دائم کونش میومد بالاتر واینجوری بیشتر فرو میرفت بهش.. با دیدن این صحنه ها و کردن وحشیانه من بلاخره آبم اومد و ارضا شدم و همونجا تو کونش خالی کردم و یه 5 دقیقه ای روش دراز کش افتادم...عرق از همه جای بدنم سرازیر شده بود و داشت چکه میکرد.. خیلی وقت بود به این شدت عرق نکرده بودم..خیلی خسته شده بودم..35 دقیقه یک ضرب داشتم باهاش سکس میکردم..بعد هم پاشدیم و خودمونو تمیز کردیم.. نیم ساعت بعد هم یه بهونه ای آوردم و ردش کردم رفت و دیگه هر چی زنگ زد جوابشو ندادم ولی همچنان رابطمو با شیوا حفظ کردم....

strenger
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / 10 سال خاطرات سکسی من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.