|
قسمت ششم : بغلش کردم و پرتش کردم رو تخت.تخت یکنفره بود واسه همین نمیتونستم کنارش جا بگیرم.رفتم روش نشستم.فاتحانه نگاهش میکردم. با دستاش به سینه ام فشار می آورد تا بهش نزدیک نشم.مقاومتش رو میشکنم و به لبهاش قفل میشم.دستاش رو تو موهام فرو میکنه.چونه اش رو گاز میگیرم.یه سیلی آروم نثارم میکنه.بالای سینش که لخته رو لیس میزنم.دکمه های بافتش رو باز میکنم،خودش هم کمک میکنه که درش بیارم.با دست راستم پاهاش،باسنش رو نوازش میکنم.از روی استرچی که پاشه لذت بیشتری هم داره.دستمو از زیر تاپش به سینه هاش میرسونم.کمی نوازش و بعد از زیر سوتین لمسشون میکنم. حالت نفس کشیدن و فرم چشمهای ویدا عوض شده.تاپش رو هم در میارم.شروع به خوردن تنش میکنم.سوتینش خیلی نازه.یه هلال که بیشتر سینه بیرونه.زبونم که به سینه ویدا میخوره،صدای خفته اش هم بیدار میشه.خیلی آروم شروع به خوردن سینه هاش میکنم گه گاهی یه گاز کوچیک هم ازش میگیرم.بعد لحظاتی میام پایین.استرچش رو در میارم از روی شورت یه گاز به کسش میزنم که صداش در میاد.بالای شورت یه بریدگی مثلثی داره،بدون در آوردن شرت از همون شکاف مشغول لیسیدن میشم. با دو دست شورتش رو به سمت پایین میکشم. طبق معمول دستش رو میزاره جلوی کسش.با بوسه هایی که به دستاش میزنم آروم دستش رو بر میداره.شروع به خوردن ولیسیدن میکنم.ویدا مثل مار به خودش میپیچه.مجبورم با دستام باسنش رو بگیرم.بعد از چند دقیقه خودش منوبالا میکشه.دماغم رو به دماغش میمالم.چشماش به زور بازه.صدای خفش رو کنار گوشم میشنوم. - بسه سعید دارم میمیرم کیرم رو با دستم میگیرم و ضرباتی به کسش میزنم.صدای جیغش اتاق رو میگیره.معلومه با این کار خیلی حال میکنه.در واقع دارم با کیرم چوچولش رو میمالم.منو به سمت خودش فشار میده و بدون زحمت کیرم تا انتها میره داخل.مثل کوره داغه.همیشه این صحنه کمی صبر میکنم تا بدنش به کیرم عادت کنه.خیلی آروم شروع به حرکت میکنم.پاهاش به شکل هفت دو طرف من بازه..... صدای اس ام اس منو از دنیای شیرین،بودن با ویدا بیرون میاره.نگاهی به ساعت میکنم نزدیک 3:30 .نگاهی به دور برم میکنم و از روی روشنی صفحه گوشی جاش رو پیدا میکنم.یعنی کی میتونه باشه این وقت شب.شماره از یه خط اعتباریه. - هنوز بیدارید سعید خان.؟ حوصله اس ام اس بازی ندارم.شماره رو میگیرم.کی میتونه باشه؟یه سری حدس و گمان تو ذهنم شکل میگیره.با شنیدن صدای طرف مقابل جواب سوالم رو میگیرم. - شما هنوز بیدارید؟ - سلام خانوم، آره بیدارم،شما چرا نخوابیدید؟ - سلام،خوب منو شناختید. - مطمئنم زنگ نزدید هوش منو تست کنید. - مثل اینکه شما همیشه بد اخلاقید؟ - من که بابت رفتار امشبم ازتون عذرخواهی کردم؟ - میتونم باهاتون راحت باشم؟ - بفرمایید. - بهت گفتم که کلی علامت سوال تو ذهنم هست. - خوب میپرسیدید. - به نظرت با اون حالی که تو داشتی میشد ازت سوالی پرسید.نپرسیده داشتی خفم میکردی. - من بازم معذرت میخوام - شما چقدر معذرت خواهی میکنید.گفتم که باهم راحت باشیم - خوب اگه سوالی داری الان میتونی بپرسی؟ - ببین روزیکه ویدا اومد سراغم و اون پاکت رو بهم داد.همه ماجرا رو خیلی سریع واسم تعریف کرد.از ازدواج وزندگیش باعلی،از جدا شدنش وازبعد از جدایش تا اون روز . - خوب - اما چیزی که جالب بود شما تو تمام این داستان حضوری پر رنگ داشتید. - درسته، خوب این چه ربطی داره؟ - خوب من نمیفهمم چرا شما باید همه جا باشید.تو ازدواجش شمانقش اصلی رو دارید،تو مدت زندگی مشترکش همینطور،تو جداییش همینطوربعدش هم که میاد پیش شما. - خوب ،من بازم متوجه نمیشم - سعید خان،شما اگه دوسش داشتید چرا گذاشتید با علی ازدواج کنه،اگر هم که گذاشتید چرا نذاشتید زندگیش رو بکنه. احساس میکنم این حرفها روقبلا" هم شنیدم.دستام میلرزه.سعی میکنم عصبانیتم رو کنترل کنم. - ببین خانوم عزیز،من شما رو خیلی نمیشناسم اما مثل اینکه باید یه سری چیزها رو واستون روشن کنم.من زندگی کسی رو بهم نریختم.من فقط تو شرایطی که ویدا هیچ کی رو نداشت کنارش بودم.من عاشقشم میفهمی. - تو اگه عاشقش بودی نمیزاشتی با علی ازدواج کنه،تو اگه عاشقش بودی نمیزاشتی از علی جدا بشه،تو اگه عاشقش بودی نمیزاشتی بره،تو اگه عاشقش ... نمیزارم جمله اش تموم شه.کنترلم رو از دست دادم.ولی دلم نمیخواد عرصه رو بهش ببازم. - تو اصلا" اززندگی من و ویدا چی میدونی که نمیزاشتی ، نمیزاشتی میکنی؟تو کجا بودی روزی که من واسه علی رفتم به ویدا شماره دادم و ویدا چند روز بعدش زنگ زد.من اون موقع یکطرفه عاشق بودم اما بازنگ زدنش به علی فهمیدم هیچ حسی به من نداره.تو کجا بودی وقتی تو دوره نامزدی عاشقانه علی وویدا من همیشه همراهشون بودم واز دست رفتن عشقم رو میدیدم و دم نمیزدم،تو کجا بودی وقتی علی آقا بعد عروسی کم کم فیلش یاد هندوستان کرد و دوراز چشم ویدا خانوم بازی میکرد.تو کجا بودی وقتایی که ویدا تو بغل من اشک می ریخت و من بهش قول میدادم که زندگیش رو روبراه میکنم.تو چه میدونی چه کارایی که من نکردم واسه برگردوندن علی به زندگی .تو چه میدونی من چی کشیدم. - حالا چرا داد میزنی؟ - داد میزنم واسه اینکه همه آدمها فقط بر اساس چیزهایی که می بینند قضاوت میکنن وسعی نمی کنند کمی دور تر رو هم ببینند. - توکلا" نگاهت خیلی سیاه و تلخ شده به زندگی - نباید بشه .تو اگه عاشق یکی بودی و بعد چند سال بهش میرسیدی و همه زندگیت رو به پاش میریختی و عشقت در عوض تمام محبت های تو ترکت میکرد و تو رو بایه دنیا سوال بی جواب تنها میزاشت چه میکردی؟اصلا" تو کی هستی؟ - من لیلا شریفیم.دوست دوره دبیرستان ویدا.ما با هم خیلی صمیمی بودیم ،اما خوب بعد از اینکه من دانشگاه شهرستان قبول شدم یک کم بین ما فاصله افتاد بعدش هم که من واسه تخصصم رفتم مالزی و این شد که دیگه در حد میل با هم در تماس بودیم. - پزشکی خوندی؟ - آره - پس اون دفتر.... - دفتر برادرمه ، تو کار صادرات و وارداته - حالا چی زندگی من یا ویدا اینقدر تحریکت کرده که تا 4 صبح بیدار باشی و با من حرف بزنی؟میدونی یه خرده غیر منطقیه؟ - میدونم،اما اون روزی که ویدا اومد پیشم اینقدر داغون بود که واقعا دلم واسش سوخت وقتی هم که داستان پر فراز و نشیب زندگیش رو واسم گفت دیگه دلم کباب شد واسش.اون دختر شلوغ و شیطونی که هرجا میرفت انرژی رو با خودش میبرد مرده بود.اون صورت وهیکل زیبایی که هر روز ده تا پسر رو دنبال خودش می کشوند پژمرده شده بود.اینه که دلم میخواد کل ماجرا واسم روشن شه. - باشه من کل ماجرا رو واست تعریف میکنم اونوقت خودت قضاوت کن.فقط الان دارم از خواب کور میشم. - ببخشید واقعا"، که مزاحم شدم. - نه زدن بعضی از حرفها بعضی وقتا باعث میشه آدم سبک شه. - باشه پس تا فردا. - فردا ،مگه فردا چه خبره ؟ - سعید خان به همین زودی یادتون رفت؟مگه نگفتید کل ماجرا رو واسم تعریف میکنی - آهان باشه،ولی واسه فردا قول نمیدم کلی کار عقب افتاده دارم - منم فردا کار دارم ولی فردا شب شام مهمون من. - نه، بهتره یه جایی بیرون همدیگر رو ببینیم. - حالا کی گفت قراره بیای خونه ما.دیدی تو هم زود پسرخاله میشی. - نه به خدا منظوری نداشتم - میدونم داشتم اذیتت میکردم.پس فردا شب میبینمت. - باشه ولی نگفتی کجا؟ - بهت اس ام اس میدم. - باشه - پس فعلا" بای - خدانگهدار گوشی قطع میکنم و مثل آوار خراب میشم رو تخت.خدایا این دیگه کیه؟از کجا پیداش شده؟فکر لیلا ذهنم رو پرمیکنه و همراش خواب به من غلبه میکنه. با صدای زنگ موبایل چشمام رو باز میکنم.کمی طول میکشه که به اوضاع مسلط شم.تا دستم رو دراز میکنم که گوشی رو بردارم تماس قطع میشه.رضاست شمارش رو میگیرم.صدام رو صاف میکنم تا نفهمه هنوز خوابم. - سلام رضا جون - سلام مهندس ،معلوم هست کجایی؟ - ببخشید یه کم کارداشتم - کارداشتی یا خواب موندی؟ - خوب تو که میدونی چرا سوال میکنی - تو چرا بهم دروغ میگی - واسه اینکه آدمو مجبور میکنی - بیخیال حالا کی میای؟ - الان راه می افتم - بجنب امروز با بچه های وزارت مسکن قرار داریم.دیر نکنی ها؟ - نه - میبینمت پس - باش ،فعلا" بلند میشم و جنگی یه دوش میگیرم واصلاحی میکنم.از خونه میزنم بیرون.به خاطر ساعتی که راه افتادم به ترافیک سنگینی خوردم.همیشه ترافیک عصبیم میکنه.یاد وقتایی افتادم که ویدا بغل دستم بود اون وقتا متوجه گذشت زمان توی ترافیک نمیشدم.یادش بخیر.با صدای بوق ماشین پشت سری میفهمم که باد حرکت کنم. تلفنم زنگ میخوره.لیلاست. - سلام سعید خان - سلام لیلا خانوم - خوبید شما؟ - مرسی - مزاحم شدم که بگم امشب تو رستوران مرجان منتظرتون هستم.بلدید دیگه؟ - بله،چه ساعتی اونجایید؟ - حول حوش هشت خوبه؟ - عالیه - پس تاشب - مرسی احساس میکنم حالم از دیروز بهتره نمیدونم به خاطر اتفاقات دیروز و دیشبه یا دلیل دیگه ای داره.دست نوشته های ویدا رو هم آوردم که باقیش رو تو شرکت بخونم.ساعت 10.30 میرسم شرکت.چایی میخورم و واسه جلسه عصر هماهنگی های لازم رو با رضا انجام میدم.سرم خلوت تر که میشه میرم سر وقت کیفم تا یادداشتهای ویدا رو بردارم. - یکم مرداد ماه امروز تصمیم میگیرم به اون شماره زنگ بزنم.راستش از دوست اون لعنتی بدم نمیاد یعنی اصلا احساس خاصی بهش ندارم.اما دیگه دوست ندارم بیشتر از این تحقیر شم.ساعت 2 بعد از ظهر بالاخره بهش زنگ زدم بیچاره نزدیک بود سکته کنه.صدای قشنگی داره.یه حس آرامشی به آدم میده.نیم ساعتی با هم حرف زدیم.البته بیست و هشت دقیقش رو اون حرف زد.از خودش خانوادش،احساسش به من حرف زد.قرار شد بیشتر با هم آشنا شیم. - ششم مرداد ماه از دوستی من و علی چند روزی میگذره.پسر خوبیه،مودب وباکلاس.مکانیک میخونه.دیروز با اون لعنتی اومده بود سر قرار.اصلا" دوست نداشتم اون باشه،اما وقتی دیدم میگه مثل برادرمه نخواستم بزنم تو ذوقش.دوست نداشتن من نه به خاطر اینکه ازش بدم بیاد باشه بلکه به خاطر اینه که هرجا این پسر هست من نمیتونم تمرکز کنم وناخودآگاه محوش میشم.دوست ندارم علی متوجه بشه.چون چیزی نیست. - بیستم مرداد چند روزی ننوشتم چون درگیر عروسی دخترخالم بودم.خیلی خوش گذشت.علی هم بود.بیشتر بهم نزدیک شده .خیلی بهم محبت میکنه.اونجا به خواهرم معرفی کردمش.اما چیزی که خیلی اذیتم کرد این بود که علی گفت روش نمیشه تنها بیاد و میخواد با یکی از دوستاش بیاد.منم چیزی نگفتم اما وقتی توی سالن دیدم که با اون لعنتی اومده دلم میخواست علی رو خفه کنم.ولی چقدر خوش تیپ شده بود این پسر تو کت و شلوار مشکی.قد بلند،چهار شونه با اون موهای بلند مشکی ،همه دخترای مهمونی در حال گرفتن آمارش بودند.هرچند علی تقریبا" هم قد و هیکله اونه ولی اون یه چیز دیگه بود وسط اون مهمونی.موقع رقص برای لحظاتی مجبور شدم باهاش برقصم اما اون اصلا" بهم نگاه هم نکرد.دلم میخواد بزنمش این لعنتی سنگ دل رو. - یکم شهریور تقریبا هر روز با علی هستم.تونسته تمام علامت سوالهای ذهنم رو پاسخ بگه.نمیتونم بگمدوسش دارم ولی براش خیلی ارزش قائلم.دیروز سعید ما و دو دیگه از دوستاش رو دعوت کرده بود واسه شام.خوش گذشت.کم کم دارم به حضور این لعنتی و اون چشمهای سیاه گیراش عادت میکنم.دیشب فهمیدم برعکس اون چیزی که من فکر میکردم اصلا سرد و یخ نیست. - سوم شهریور امروز یه چیز مهم فهمیدم.داشتم از دانشکده برمیگشتم که یه دوو سیلو افتاد دنبالم.سر سه راه نزدیک دانشگاه پیاده شد که بهم شماره بده من بهش گفتم مزاحم نشه.یهو نمیدونم سعید از کجا مثل اجل معلق رسید و با پسره دست به یقه شد.من هنگ کرده بودم.هنوزم هنگم نمیدونم چرا این کارو کرد.بعدش واسم یه ماشین دربست گرفت منو فرستاد ولی یک کلمه هم باهام حرف نزد.منم مثل طلسم شده ها دستوراتش رو اجرا کردم.وقتی رسیدم سریع به علی خبر دادم.اما اون انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.بی خیالی این پسر بعضی وقتا کلافم میکنه. صفحه خونده شده رو کنار میزارم.صدای درمیاد. - بفرمایید - سلام آقای مهندس - به به آقای فرحی،بفرمایید فرحی که سرش رو از در داخل کرده بود وارد میشه و مقابل من می ایسته. - یه عرضی داشتم مهندس - بگو عزیزم - میشه یه وام بهم بدید و از حقوقم کم کنید؟ - چقدر میخوای؟ - دو میلیون رو سر برگ شرکت دستور پرداخت و کسر حقوق رو واسش مینویسم و میدم دستش که بده قسمت مالی.همینطور که داره تشکر میکنه از اتاق میره بیرون.کاغذ بعدی یادداشتها رو بر میدارم. ادامه دارد.....
|