| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

دخترگندمگون

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  بعدی »  
#1 | Posted: 10 Dec 2011 21:55 | Edited By: anisaa
دخترگندمگون .
داستانهایی که تو این سایت خوندم اکثرا به صورت خاطره نویسی بوده و نویسنده ها اینقدر با قدرت خاطره ها رو نوشتن که منو شیفته داستاناشون کردن اما من یه سبک دیگه رو برای داستانم انتخاب کردم که تو رمانها ازش استفاده میشه ولی نمیدونم دوستان لوتی من دوستش دارند یا نه که امیدوارم خوششون بیاد.
من این داستان رو تقدیم می کنم به دوستم داروک که خیلی تو شروعش و نوشتنش ازم حمایت کرد.

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند!
زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.
     
#2 | Posted: 11 Dec 2011 08:41
آنيسا منتظر داستانت هستم

چه اميد عبثى
بستم من
به مترسك
كه بپايد سر جاليزم را
بهتر آن است كه خود برخيزم
     
#3 | Posted: 11 Dec 2011 14:55
Mamal007
ممنونم که بهم لطف داااااااااااااااااااااااری اما من اینطوری استرس میگیرماااااااااااااااااا

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند!
زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.
     
#4 | Posted: 11 Dec 2011 15:02
قسمت اول: همیشه آسمان رادوست داشت شاید برای اینکه بی ریا مرواریدهایش را نثار موهای پریشان او میکرد اما امروز باران با نسیم خنک پاییزی همراه بود و تن تبدار او را می سوزاند. به هر سوی باغ نگاه میکرد برایش خاطره ای شکل میگرفت انگار سپیدارا ن برایش شهادت میدادند و شمشادها که پشت هم صف کشیده اند همه شان از خاطراتش می گفتند ولی اوبه یک رویا دل بسته بود رویای دوباره بچه شدن دوباره دور استخر نیلگون باغ دنبال پدر دویدن وای که چه روزهای خوبی بود روی تاب سفید بزرگ کنار خواهرها می نشست و با هم تاب میخوردند و فکر میکردند خوشبخت ترین خانواده دنیا هستند، آه سوزناکی از نهادش بر آمد انگار میخواست اوج بگیرد و تمام نامردیهای روزگار را بسوزاند، گله داشت از تمام زندگی از اینکه احساس میکرد همیشه مهربانیهایش زیر پای سنگین نامهربانیهای روزگار له شده اند. باران شدتش زیاد تر می شود ودیگر تاب ندارد و به سمت در خانه وسط باغ راهی می شود، خاطرات گذشته برایش زندگی شده اندو اورا از دنیای بیرون کنده اند شاید حق با پریا ست اوباید چند روزی از باغ بیرون رود و با آدمها تجدید پیمان کند تصمیم می گیرد بعد ازاینکه لباسهایش که حالا خیس هستند عوض کرد با مادرش در مورد بیرون رفتن از باغ حرف بزند، دقیقا فردا سه ماه می شود که آن اتفاق شوم رخ داد روزی که مجبور شد حیاتش را درآن شهر دیوا ن جا بگذارد و به دنیای کودکیش برگردد، باغ برایش مامن آرامش است چون یاد پدر زنده می شود و به زندگیش رنگ می دهد .به در خانه می رسد دری که پدرش گاهی به ان تکیه میزد وبرایش از شاملو میخواند:
امشب تو شهر چراغونه خونه دیوا داغونه......
فکر می کند همیشه دوست داشته پدر جوان بماند اما الان آرزوی تکیه زدن به قامت شکسته یک پدر در دلش غوغا میکند. سعی میکند در را بی صدا باز کند وکفشهای گلیش را در آورد، مادر با چشمان بسته روی مبل کنار شومینه خودش را به گرمای شعله های آتش سپرده است، هر چند تابستان تازه بارش را بسته اما پاییز با سوز سردی از راه رسیده است. مستقیم به سمت راه پله ها می رود تا به اتاق خودش برود این اتاق همیشه برایش سکوت داشت سقف بلندش را دوست دارد ، آخرین بار پدر دیوار اتاقش را رنگ آمیزی کرده بود انگار دیوارهای اتاق هم پیر وفرتوت شده اندودیگر لبخند نمیزنند، از کمد مائوتی رنگش یک لباس گرم برای خودش در می آورد یک پلیور سفید با یک شلوار جین آبی لباسای خیس تنش اذیتش می کنند لباسهایش را در می آورد و در آینه به خودش نگاه می کندو لبخند تلخی گوشه لبش می نشیند دست راستش را روی کتف چپش حائل می کند و به سیاوش فکر می کند هنوز فکر سیاوش به تنش گرما می دهد و سرمای اتاق را فراموش می کند دوست دارد دستان سیاوش الان تن تبدارش را لمس میکردند اما حیف، حیف که چقدر خوشیهایش زود فرار میکنند. لباسهایش را عوض می کند و به طبقه پایین برمی گردد. در آشپزخانه بوی نم همه جا را گرفته است با خودش فکر می کند این خانه نیاز به تعمیر اساسی دارد دیگر نمی توان در آن زندگی کرد، زندگی چه کلمه خنده داری مگر او می توانست هنوز زندگی کند، کبریت را روشن می کند و مبهوت شعله اش می شود که چطور خود را میسوزاند و به او گرما میدهد، آری هنوز مادرش زنده است وبه خاطر مادرش باید بسوزد و زندگی را گرم کند. صدای مادرش اورا به خودمی آورد:
-دخترم برگشتی؟
-آره مامانم خیلی وقته برگشتم شما خواب بودید رفتم تو حیاط قدم بزنم.
-تو این بارون؟ سمیرا سرما میخوری، منم که اینطوریم کی میتونه ازت مراقبت کنه؟ مواظب خودت باش دخترم.
-بروی چشم سرورم، الان یه چای گرم درست میکنم میارم با هم بخوریم، شما چیزی لازم نداری؟
-فقط آرامش تورو از خدا میخوام و دیگه هیچ، وقتایی که با پدرت برای آینده شما سه تا دخترا نقشه می کشیدیم پدرت همیشه تورو شاد و پرانرژی تصور می کرد، مطمئنم الان از این وضعیت ناراحته سعی کن دیگه گذشته رو فراموش کنی.
آی آرامش، چیزی که باآن غریبه شده است اما او تمام تلاشش را کرده بودتا غمهایش از مادر مخفی بماند چطور اوبا غمهایش آشنا شده بود؟ شاید چون او مادر بود، یک لحظه کلمه مادر اشک به چشمانش آورد دستش را به سمت صورتش می برد و خودش را لمس میکند خودش چقدر گناه داشت که نمی توانست مادر باشد سیاوش اورا از این نعمت محروم کرده بود آیا هیچوقت دیگر در کنار مرد دیگری میتواند لذت مادر بودن را تجربه کند از این فکر به خودش می لرزد از همه مردهای دنیا خسته است، از پدرش که آنقدر زود تنهایش گذاشته بود از سیاوش که قلبش را کشته بود وجسمش را پیر کرده بود فکر نمیکند دیگر فرصت عاشقی برایش فراهم شوددیگرتاب سختیهای بیشتر را ندارد. لیوان چای را به سمت مادرش می گیرد و به دستان چروکیده او خیره می شود، دستهایی که موهای مشکی اورا شانه میکرد و گونه هایش را نوازش میداد غرق افکارش است که صدای مادر اورا به خود می آورد.
-سمیرا کجایی لیوانو بده به من
بالبخندی از مادر عذرخواهی می کند و خودش هم روی یک راحتی دورتر از مادر می نشیند سعی دارد برای همه چیز دلیل منطقی پیدا کند اینکه ، چرا سیاوش اورا ترک کرد چرا؟ این سوال برایش تازگی ندارد و همه فکر میکنند پاسخش کاملا روشن است اما او هیجوقت نتوانسته بود درک کند. گرمای اتاق اورا در خود حل میکند و خواب چشمانش را نوازش میدهد در عالم رویا روزهای با سیاوش بودن را مرور میکند روزی که برای کارآموزی به بیمارستان رفته بود او همراه نرگس بود دویار جدانشدنی دوران دانشکده پرستاری آنجا به خانوم موحدی سوپروایزر بخش معرفی شده بودند. نرگس دختر ظریف وبور میتوانست هرنگاهی را مفتون خودش کند و در نگاه اول توانسته بود نظر مثبت موحدی را جذب خودش کند سمیرا این را خوب درک میکرد. موحدی در حالیکه به مانیتور جلو خود خیره شده بود گفت:
-شما با هم به این بخش معرفی شدید، بعد نگاهش را به سمت آنها برگرداند وادامه داد، من نمیتونم تایم کشیکاتونو هماهنگ بزارم.
نرگس که دختر باهوش و زیرکی بود سعی کرد موحدی را متقاعد کند که دو دوست با هم کار کنند. همین زمان دکتر زمانی با همراه مریض به سمت رسپشن می آمدند در همین هنگام خانوم موحدی از سمیرا ونرگس روی برگرداند و بسمت دکتر زمانی رفت. همراه مریض قصد داشت دکتر را متقاعد کند که بدون جراحی باید بتوان برای مریضش کاری کرد اما دکتر زمانی بی توجه به حرفای او با موحدی شروع به صحبت کرد، نرگس و سمیرا فاصله زیادی از آنها نداشتند ولی آن دونفر زمزمه می کردند و کسی متوجه صحبتهای آنها نمی شد. سمیرا با نگاهش به همراه مریض خیره شده بود که از استرس به خود می پیچید وشاید هیچکدام از آدمیان دوروبرش نمی توانستند اندکی از غم او را درک کنند در همین افکار غرق بود که نرگس با ضربه آرامی به پایش او را به خود آورد دکتر زمانی و موحدی کنارشان ایستاده بودند و زمانی سعی می کرد خود را بی توجه به حضور دختران جوان نشان دهد اما چشمهای دریا گونه اش انگار داشتند سمیرا را درخود غرق می کردند سمیرا وقتی متوجه نگاه او شد خود را تکانی داد و با یک لحن سرد سلام داد اما نرگس از هیچ تلاشی برای گرفتن زمان کشیک یکسان با سمیرا کوتاهی نمی کرد شاید چون می دانست دوست نازدانه اش توانایی اینهمه کار وتنهایی و بیماری را ندارد آنروز هر طوری بود توانستند رضایت موحدی را جلب کنند و با روی خندان به سمت در بخش حرکت کردند هر دوی آنها برای بخش قلب پذیرفته شده بودند و این نهایت خوشحالی آن دو بود. در حال برنامه ریزی برای عصر بودند که یکدفعه در باز شد و یک بیمار را که مشخص بود از ریکاوری خارج کرده بودند به سمت جلو هل دادند و سمیرا که منتظر این صحنه نبود به شدت به تخت برخورد کرد و پرستاران همراه بیمار که نگران بیمارشده بودند با نگاهشان سمیرا را شماتت کردند بدون توجه به اینکه تقصیر از خودشان بود سمیرا که به شدت پاهایش درد گرفته بودند به دیوار تکیه داد و سعی در ماساژ ناحیه کوفتگی کرد و نرگس مدام اظهار نگرانی میکرد واز سمیرا میخواست که بروند و رادیولوژی از پاهایش عکس بگیرند اما سمیرا می گفت چیزی نیست که صدایی از عقب آن دو را به خود آورد.
-مشکلی برای پرستارهای جوون ما پیش اومده؟
نرگس که با چرخش سر وشناخت صاحب صدا به وجد آمده بود با لحنی دلبرانه گفت:

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند!
زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.
     
#5 | Posted: 11 Dec 2011 15:03
-نه دکتر مشکلی نیست دوستم بی احتیاطی کرده.
سمیرا که با شنیدن این جمله نرگس درد رافراموش کرده بود به چشمهای نرگس نگاهی کرد و وقتی آنهمه ذوق را در چشمان دوستش دید از گفتن حقیقت منصرف شد دکتر زمانی نزدیکتر آمد و رو به سمیرا کرد و گفت :
-اگه مشکلیه بمونید دکتر انصاری پاتونو ببینه الان میخواد بیاد بخش ما
سمیرا که دوست داشت زودتر از این بحث خارج شوند تشکر کرد وبا سردی که خاص خودش بود سعی به فرار از موقعیت ایجاد شده داشت و دستان نرگس را در دست گرفت و با تشکر گفت: نه باید برای تهیه چند تا برگه برای عصر بریم دانشکده. نرگس که خوب فهمیده بود دوست همیشه گریزانش باز احساس خطر کرده است سعی در آرام کردن جو داشت که سمیرا با یک خداحافظی به سمت در حرکت کرد واینبار باز در به سمیرا کوبیده شد انگار امروز در می خواست سمیرا را روانه یکی از اتاقهای بیمارستان خود کند . سمیرا که از این برخورد به شدت عصبانی شده بود رو کرد به آقای پشت در وگفت :
-بد نیست یکم آرومتر درو باز کنید.
مرد جوان که لحن سمیرا را توهین بزرگی به خودش می دانست بدون عذر خواهی سعی کرد از در رد شود ولی نرگس ودکتر زمانی با دیدن این صحنه نمی توانستند خندیدن خود را پنهان کنند و شروع کردند به خندیدن که دکتر زمانی ضارب را شناخت و صدای خندیدنش اوج گرفت و رو به نرگس کرد وگفت :
-دکتر انصاری اومدن ولی انگاری خودشون جای درمان دوستتون رو بیشتر آزردند .
با این جمله دکتر انصاری که متوجه زمانی شده بود با دیدن دوستش لبخند به لب آورد و شروع به سلام واحوالپرسی با زمانی و نرگس کرد و زمانی هم برای اینکه این خاطره تلخ را از یاد سمیرا ببرد اورا به انصاری معرفی کرد.
-خانوم راد پرستار جوان بیمارستان ما، اقای دکتر انصاری هستند. همونکه بهتون قولشو داده بودم.
با این جمله هر چهارنفر خندیدند اما سمیرا گیج نگاههای زمانی بود با آن چشمهای جادوییش. بعد از معرفی از هم جدا شدند و سمیرا به فکر این بود آیا همه زنها مجذوب آن نگاه می شوند که نرگس اورا به خودش آورد.
-چقدر توفکری؟
-نه چیزی نیست.
-سمیرا دقیقا وقتی می گی چیزی نیست یعنی خیلی مهمه
-واقعا؟!
-به زمانی فکر میکنی؟
سمیرا از تعجب چشمهایش باز شده بود.
-از کجا فهمیدی؟ اصلا چرا باید به زمانی فکر کنم؟
-چون داشت بانگاش همینجا میخوردتت
-وای نرگس اینقدر این مرد هیزه چطور میخوایم تحملش کنیم؟
-نه اصلا هم هیز نیست حتی یکبار هم به من نگاه نکرد فقط باچشماش تو رو می طلبید.
-خب توهم، منو می طلبید...
-توهم که وحشی، آخه دختر کی میخوای یاد بگیری باید به دیگران فرصت بدی بشناسنت؟ اینجوری میترشیا
-شما که اینهمه فرصت دادی برا همینه یه شوهر داری با چند تا بچه؟؟
-برو بابا توام همه چیزو تو ازدواج میبینی، شاید من ازدواج نکردم اما مردا رو شناختم میدونم برای کدوم نگاه باید ارزش قایل شد جنابعالی که از همه نگاهها فرار میکنی.
-نرگس من نه دوست دارم نه برام مهمه نگاشون یعنی چی.
درحین حرف زدن سوار تاکسی شدند دیگر بحث دکتر زمانی تمام شده بود و برای عصر برنامه ریزی می کردند که سمیرا رو کرد به نرگس وآرام گفت:
-خودمونیم ولی چقدر دکتر انصاری متین و باشخصیت بود
-اه که تو هم اخرش منو می کشی با این تفکراتت، بیچاره زمانی رو روز اول شیدا کردی بعد به انصاری گنده دماغ فکر میکنی؟ حتی تا آخرش نکرد ازت عذرخواهی کنه، گمونم از اون آدماییه که فکر میکنه چون دکتره از همه بالاتره.
-اما من مثل تو فکر نمیکنم، بنظرم خیلی قابل احترام ودوست داشتنی اومد.
- چی؟بیخیال بابا، دوست داشتنی؟؟ اولا تو میدونی دوست داشتنی یعنی چی؟بعدشم فکر نمیکنی یخورده قدش کوتاه بود؟
-کوتاه؟؟؟
-اره ، به زور5 سانت ازت بلندتر بود.
سمیرا بالبخند موزیانه ای گفت:
- نه نرگسم بگو چقدر از تو بلندتر بود؟
نرگس با همان نگاه شیرینش خودش را برای سمیرا لوس کرد و جواب داد:
-از من که خیلی اما توهم خیلی بدی به رخم میکشی من کوتاهم.
-نه عزیزم تو ماهی من منظورم این بود من زیادی قدم بلنده وگرنه تو استانداردی.
هنوز با خاطراتش معاشقه میکرد که صدای مادر او را به خودش می آورد.
-سمیرا جان مادر ببین کیه، مگه منتظر کسی بودی مادر؟
کمی به چشمانش فشار می آورد تا موقعیتش را تشخیص دهد و با لبخندی به مادر می گوید:
-درو که باز کنم هر کی باشه میفهمیم، اگه شما خسته اید ببرمتون اتاقتون؟
-نه مادر این چه حرفیه، تازه خوشحال هم میشم یکی بیاد ما دوتارو از تنهایی درآره پاشو جواب بده قبل اینکه فکر کنه کسی خونه نیست...... ادامه دارد.......

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند!
زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند.
     
#6 | Posted: 11 Dec 2011 15:40
anisaa
انیسا جون فضا سازیت فوق العادس
مخصوصا اونجا که سمیرا تو فکرش با خودش حرف میزنه و یهویی با صدای مامانش به خودش میاد. انگار خود آدم رفته تو فکر
عزیزم زود به زود ادامه بده . من منتظرم

There are moments in Life
when you miss Someone so much
that you just want to pick them from Your Dreams
... and hug them for Real


     
#7 | Posted: 11 Dec 2011 16:51
anisaa
شروع داستانت رو بهت تبریک میگم
امیدوارم تا پایان همینجوری ادامه پیدا کنه

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
.
مهم نیست
از کجا آمده‌ای
یا به کجا می‌روی
من تو را
به هر جهت
دوست دارم.
     
#8 | Posted: 11 Dec 2011 17:08
انیسا جان!
آنچه عیان است چه حاجت به بیان است.فوق العاده زیبا و بدون تکلف نوشتی و همینطور خیلی ملموس و قابل درک.
امیدوارم موفق باشی...

♥ ♥ ♥ATENA♥ ♥ ♥
     
#9 | Posted: 11 Dec 2011 17:49
از اونكه انتظار داشتم بهتره موفق باشى

چه اميد عبثى
بستم من
به مترسك
كه بپايد سر جاليزم را
بهتر آن است كه خود برخيزم
     

#10 | Posted: 11 Dec 2011 21:25
بی تعارف فوق العاده نوشتی. یه همچین قلمی از یه نویسنده باتجربه انتظار میره، البته اگه شما نویسنده نباشید...

sex
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  بعدی » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / دخترگندمگون بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.