تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

دیوار

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 27 Dec 2011 18:25 | Edited By: darvack
درود

با عرض ارادت.. میخواستم تقاضا کنم که یک تاپیک به نام دیوار برام باز کنید..و یه خواهش دیگه که دارم.. اون دوتا کلمه ی داستان سکسی رو از کنار همه ی داستانهام حذف کنید و اجازه بدید صرفا نام خود داستان باشه... در اینمورد خواهشا تعجیل به اجرا بفرمایید.

سپاسگذارم

داروک
     
#2 | Posted: 27 Dec 2011 18:58 | Edited By: darvack
دیوار ( نوشته ی داروک )

دیوار (قسمت اول)
صبح زود ، آفتاب نزده ساعت ده و نیم یه روز سرد اوائل اسفند که چشمامو از خواب باز میکنم، از اینکه یکی لبه ی تختم نشسته دلم فرو میریزه..داره تو صورتم لبخند میزنه.. سعی میکنم تمرکز کنم...اههههه باز اومدش..
در حالی که تنمو از سرما، لایه سه تا پتو پیچوندم وفقط از چشمام به بالا رو از زیرش بیرون کشیدم، خودمو میبینم که لبه ی تختم نشستم.. آره خودمم !!! میگه اسمش داروکه...قبلا هم بهم سر زده ..همیشه هم یه وقتایی میاد که اصلا انتظارشو ندارم! برا ی همین یه جورایی از دیدنش جا میخورم..یکبار توی شونزده سالگی دیدمش و دیگه ندیدمش تا حدود بیست روز پیش. اونوقتیکه از پرتو جدا شدم و اومدم خونه تا وسائلمو جمع کنمو از اصفهان بزنم بیرون..تو بیست روز گذشته این دفعه ی دوم که بهم سر میزنه و آمارش بالا رفته!! دارم به خودم شک میکنم...
دوستشدارم..اما محال بتونیم با هم کنار بیایم..دائم با هم تو کل کلیم. بلاخره سکوت رو میشکنه و میگه:
سلام.. تولدت مبارک...
-خفه شو..
خودمو از لای دوتا پتو میکشم بیرون و با پاهام میزنم جمعشون میکنم کنار تختو میگم: اههههههه..دوباره این اومدش...بعد با یه خیز از توی تخت بلند میشمو میرم جلو آیینه..
-ولمون کن بابا ..خجالت نمیکشی تولد تبریک میگی؟...
تو آیینه نگاه میکنم به خودم...بیست روزه حمام نرفتم..ریشم بلند شد و موهام از شدت چرب بودن چسبیده به سرم...داروک داره میخنده..از تو آیینه به جاییکه نشسته نگاه میکنم..یادم میاد که از توی آیینه دیده نمیشه..پس به صورت کثیف خودم نگاه میکنمو دستی روی موهام میکشم..فکر میکنم این داروک عجب خریه...آخه با این روحیه ی داغون من، وقت تولد تبریک گفتنه؟! داروک میگه: احمق..
با عصبانیت بر میگردم تو صورتش نگاه میکنم..جوری تو صورتش زل میزنم که انگار دارم دنبال یه تفاوت با خودم میگردم تا همونو دست آویز کنمو، بهش ثابت کنم اون...من ...نیست..اما هرچی با دقت بیشتری نگاه میکنم، بیشتر متوجه میشم که هیچ چیزیمون با هم فرق نداره.. فقط داروک صورتشو کاملا اصلاح کرده و لباساش تمیزو مرتبه و معلومه که تازه دوش گرفته، که پوستش تمیز و تقریبا برق میزنه..
حرصم میگره و با حرص میگم حالا این لبخند احماقانه چیه؟ بر میگردم میرم طرف اپن آشپز خونه، بطرآب معدنی رو بر میدارم و خالی میکنم تو پارچ تا برم باش مسواک بزنم.
داروک از جاش بند میشه و میره جلوی آیینه. دقیقا کار منو تکرار میکنه و بعد بر میگرده میاد جلوم اونطرف اوپن میایسته و تو صورتم رک نگاه میکنه و میگه: اگه میخوای عقده هاتو سر من خالی کنی؟ بگو تا منم خودمو آماده کنم..
ههه، عقده؟ به قول شهره، بشین بینیم بابا... خودمو از تو آشپز خونه بیرون میکشمو از در میرم بیرون. و می ایستم روی ایون و از اون بالا نگاهی به بیشه ی زمستون زده میندازم..توله سگ سیاهی که چند روز پیش از توی بیشه ی کنار رود خونه پیدا کردم و با خودم آوردم توی ویلا ، خودشو میکشه رو پاهامو شروع میکنه پاهامو لیسیدن.. نگاهش میکنمو لبخند میزنم... از ته گلوش یه صدایی در میاره..بهش میگم کووووفت..دارو ک کم بود؟ تو هم میخوای منو خر کنی؟!
داروک از پشت سرم میگه ..به خدا شعور این حیوون از تو خیلی بیشتره..
-چرا؟ چون مثه توی احمق تولد رو تبریک میگه؟ هههه ، جدی به اینکارت یکم فکر کن..تولد تبریک میگی؟!! مسخره نیست کارت؟..
آخه خره منکه خودتم!!
همونطور که مسواک رو تو دهنم عقب و جلو میکنم از لای دندونام میگم: من تو نیستم.. توهم مثه من نیستی..
داروک بلند میخنده...صداش توی محوطه ی باغ میپیچه...یکم وهم انگیزه....از این فکر خنده م میگیره..میخندم...کفهای خمیردندون از دهنم میپاشه بیرون..داروک میگه: مرض ..ببین چقدر خری؟! اونجا که باید بخندی مثه سگ میموونی و بعد رو به سگم میکنه و میگه: البته جسارت بنده رو ببخشید. سپس ادامه میده.اما حالا که باید از این فکر بترسی بر عکس میخندی!!
آب توی پارچو میکنم توی دهنم قرقره میکنم و بعد تف میکنم سمت باغچه...چتد تا مشت آب هم میزنم به صورتم که توی اون سرما حس میکنم صورتم یخ زده...بعد میرم طرف در..
داروک خودشو از جلوی در کنار میکشه تا من رد بشم..وقتی دارم از جلوش رد میشم زیر گوشم میگه ..بوی گند میدی...بی اهمیت رد میشم...
داروک بر میگرده میشینه لبه ی تخت..منم زمزمه کنان میرم طرف چای ساز که روی اپن قرار داره..
دل را ز خود بر کنده ام. با چیز دیگر زنده ام.
عقل و دل و اند یشه را، از بیخ بن سوزیده ام.
ای مردمان ای مردمان ، از من نیاید مردمی!
دیوانه هم نند یشد آن، کاندر دل اندیشیده ام .
همونطور که زمزمه میکنم دارم به کار داروک فکر میکنم.. اصلا چرا اون درست روز تولدم اومده سراغم...دفعه ی قبلم وقتی بود که میخواستم از خونه بیام بیرون..
من از برای مصلحت، در حبس دنیا مانده ام.
حبس ازکجا؟ من از کجا؟ مال که را دزدیده ام؟
داروک داره مهربون نگاهم میکنه...دیگه اون زهر خند رو نگاه هش نیست..ازش مپرسم: تو اگه جای من بودی امروز چبکار میکردی؟ سریع جواب میده: دوباره خرشدیا..بعد داد میزنه، چند بار بگم؟ من خودتم. اولاغ!!
من دلخور غر میزنم. خب چیه بابا داد میکشی؟! بعد کلوچه ایی که روی اوپن آشپزخونه ست رو برمیدارم بازش میکنم و یه گاز گنده بهش میزنم..چای که آماده شده رو میریزم توی لیوان و بدون درنگ سر میکشم.. دهنم میسوزه. اما چون مازوخیزم دارم دوباره سر میکشم..
داروک از جاش بلند میشه و میاد جلوی اپن می ایسته و میگه : بیست روزه که هیچ خبری از سیمینو مامان ندارم..
تو دلم شور میفته..داروک ادامه میده..فکر نمیکنی این کاری که تو کردی یکم ایراد داره؟.
با اخم نگاهش میکنمو تشر میزنم: چی انتظار داشتی ؟ حالم خوب نبود...نیاز به تنهایی داشتم...
باشه تو درست میگی...اما فکر نمیکنی دیگه وقتشه که تمومش کنیم؟ یه نگاه بنداز به خودت..ببین بیست روزه حمام نرفتی..واقعا این در خوره منه؟
-ههههه. خب از همینجا معلوم میشه که منو تو یکی نیستیم.
پس غلط میکنی توی داستانهات منو، خودت جا بزنی..
-مثه اینکه خودتو خیلی جدی گرفتی؟ بذار خیالتو راحت کنم، که من همین حالا با دیدن تو بهم ثابت شده که بیماری دارم..آره جونم بیماری به نام شیزوفرنی..
ببین شهروز ، اصلا برام مهم نیست که تو چی فکر میکنی..و یا اینکه بیماری داری یا نداری..یه چیزایی هست که تو نباید به خاطر اون چیزها از زندگی فرار کنی..همین سیمینو مامان دو تا دلیل محکم..چرا به این فکر نمیکنی که با این کار داری اونا رو آزار میدی؟ و البته دلایل زیاد دیگه ایی هم وجود داره ..که من حرف زدن در موردشو واجب نمیدونم..
-باشه باشه تو بردی..
هههه، چیو بردم؟ واقعیتو دارم میگم..ببن ساعت نزدیک یازده ست..سریع آمادشو بریم اصفهان..
همونطور که تسلیم داروکم، میرم طرف در، که باز برم رو ایوون و حولمو که همون روز اول که دوش گرفتم انداختم رو نردهای بالکن ایوونو بردارم..داروکم پشت سرم میاد روی ایوون...چشمم میفته توی حیاط زیر پام..مثه هر روز گلچهره همونطور که داره از بشکه ی کنار حیاط نفت میکشه با همون صورت مهربونش..زیر چشمی بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه.. وچادر کهنشو رو سرش مرتب میکنه ..بهش میخوره شونزده یا هفده سالش باشه..بیست روز پیش این سوییت از این ویلا رو با یکم از پول ماشین اجاره کردم..تقریبا قله ی کوهه..بالای یکی از دره های منطقه ایی به نام فارسان..یه منطقه ی خوش آب هوا.. بعد از سد زاینده رود..
میگم شهروز خوب تیکیه اییها؟
برمیگردم تو چشای گرد شده به هیکل گوشتیه گلچهره ی، داروک نگاه میکنم..
خنده م میگیره..میگم:اوهووووی نخوریش؟..
دارو ک تند و سریع چمشاشو از روی گلچهره بر میداره و میگه لا الله الا ....خفه شو شهروز،بدبخت تو خوابم یه همچین تکه ایی گیرد نمیاد...بکر و دست نخورده...
دیگه بلند به خنده میفتم و سریع بر میگردم توی اتاق تا راحت بخندم..
وقتی دارم میرم حمام..داروکم شروع میکنه لخت شدن..خنده م میگیره..میگم دیوونه داری چیکار میکنی؟
هیچی منم دارم میام حمام...خوشحالم..
-مسخره من کاملا لخت میشم...نمیتونم با کسی برم حمام..
یباره داروک شلوارو شورتشو پایین میکشه و لخت مادر زاد میدوه طرف حمام...چاره نیست منم کاملا لخت میشمو وارد حمام میشم...هر دومون از سرما داریم مبلرزیم تا بلاخره آب گرم از شیر جاری میشه و من دستشو میزنم روی دوش و میرم زیر آب گرم...داروکم به زور خودشو جامیده زیر دوش..
وقتی دارم با حوله سرمو خشک میکنم میرم سراغ شومینه..آتیشش تقریبا خاموش شده..چند تا تیکه هیزم از تو ایوون میارم میندازم توش..بعد میرم سراغ لپتاپ و روشنش میکنم...با یه نوع اینترنت کانکت میشمو یه راست میام تو سایت...توی این بیست روز هم روزان ابری رو تموم کردم و هم دیشب قسمت اول بازی رو تو سایت گذاشتم. میرم تو تاپیکم...تعجب میکنم...استقبال خیلی بیشتر از انتظارمه.. دارند تو دلم قند میسابند..داروک همچنان ساکت نشسته و داره منو نگاه میکنه....نفهمیدم کی خودشو خشک کرد و کی لباس پوشید که تمیز و مرتب سر جای قبلش نشسته
یباره میگه:چیه خیلی حال میکنی ازت تعربف میکنند . نه ؟
بر میگردم تو چشماش نگاه میکنمو میگم: نه که تو حال نمیکنی!
چرا منم حال میکنم ...اما واقعا با این کار دنبال چی هستیم؟!
با خودم فکر میکنم واقعا دنبال چی هستم؟! سعی میکنم ازش بگذرم...پست بچه ها رو که میخونم ..حس میکنم باید جواب بدم. چون بی جواب گذاشتن بی احترامیه..شروع میکنم جواب دادن..داروک هم از جاش بلند میشه میاد کنارم می ایسته و زل میزنه به مانیتور...مسنجرمو باز میکنم بیشتر از بیستا اف دارم.. از نادیا و پرتو..بعد بیست روز، این اولین باره که دارم مسنجرمو باز میکنم. نادیا پیامهاش فقط یه جمله بود..منتظرتم..حق نبود منو بی خبر بذاری..هر روز چند بار این اف رو گذاشته بود.پرتو فقط دو تا آف گذاشته بود.. اولی رو باز میکنم..نوشته..
درود..
میخوام مثه خودت حرف بزنم، برا همین گفتم درود..
میخوام چند تا چیزو بگم. اما امیدورام طاقت بیاری و تا آخر بخونی..اول اینکه فکر نمیکردم اینقدر بینمو فاصله ایجاد بشه که با قهر بری و هیچ تماسی هم نگیری...اگه هر اتفاقی هم تو زندگیمون بیفته من پرتو هستم اینو که یادت نمیره؟ خوب میدونی که من خودمو زن تو میدونم. جفت تو. دوم اینکه میدونم به زودی ماجرای اتفاق افتاده رو مینویسی..اونوقت میخوام ببینم بازم اونقدر از من متنفر هستی، که منو بذاریو بری؟ میدونم که اون قضیه خیلی سخت گذشت.. اما اگه واقعا به عنوان یه نویسنده بهش نگاه کنی، اونوقت میبنی که چه رمان خوبی از توش در میاد.. (البته از این بگذریم که بعید میدونم اونقدر توانایی داشته باشی که بتونی درست و شیوا بنویسی) مبدونیکه عاشقتم . ولی دست بردار از بچه بازی..خودت میدونیکه هدف چی بوده و خودت میدونی که لحظه به لحظه ی آزاری که دیدی رو داشتم با تموم وجودم لمس میکردم..ولی به خدا لذت نمیبردم..برگرد عزیزم...منتظرتم ...
پرتو
دارم رو حرفاش فکر میکنم...داروک میزنه سر شونه ام و میگه :آف بعدیشو باز من..بعدیو باز میکنم میبینم نوشته..
درود..
قربونت برم...میدونستم که مینویسی...دیشب که دیدم بازی اومد رو سایت تا صبح از خوشحالی نخوابیدم..همش داشتم فکر میکردم که چی باید بنویسم..ولی نتونستم جملاتی سر هم کنم. به خدا همه صورتم از اشک خیسه..اونقدر خوشحالم که اگه، دستم بهت برسه آرزو میکنم تو بغلت بمیرم..جون پرتو برگرد..
بعد خروج از نت. لپتاپو خاموش میکنمو میرم جلوی آینه تا موهاموی نیمه مرطوبمو مرتب کنم..بعد میرم لباسامو میپوشم..لپ تاپو میذارم توی کوله م..خوشبختانه کوله انقدر جا داره که همه یوسیله های با خودم آورده رو تو خودش جامیده..بعد میرم روی ایوون تا توله سگو بغلش کنم.. بدون اینکه مقاومت کنه خودشو تو بغلم جامیده. به آسمون نگاه میکنم نیمه ابریه... ابرا رو میشناسم..سیروسه. بعد نیمبوس میاد که بارون زاست. پس احتمالا از بعد از ظهر هوای بارونی خواهیم داشت..وسط سوییت ایستادمو دارم دورمو نگاه میکنم تا چیزی جانگذارم.. بعد از در خارج میشم.. از داروک خبری نیست..حتمی زود تر از من رفته بیرون..همینجوریه یعضی وقتا بی دلیل گم میشه..کفشامو میپوشمو از راه پله میام پایین توی پاگرد آخر که دیگه باید طول حیاط باغ رو طی میکردم تا از باغ خارج بشم..میبینم گلچهره داره سگشونو باز میکنه..سگه با دیدن من یه پارس میکنه که تو دلم میلرزه..عجب حیوون خریه! تو این بیست روزه هنوز نمیتونه منو به جا بیاره..گلچهره با لبخند پر از شرم سلام میکنه. با اون لهجه ی خاصش..بهش لبخند میزنم و با سر بهش اشاره میکنم...آروم خجالت زده میاد کنارم...پوست آفتاب سوخته ی گونه هاش بیشتر قرمز شده...آروم بهش میگم.. تو دختر مهربونی هستی... میخوام یه کاری برام بکنی ...میخوام این سگو نگهداری کنی..میتونی؟
بدونه درنگ سگ رو از دستم میگیره. چادرشو درست میکنه و میگه بله آقا حتما این کارو میکنم.از هیجان صداش میلرزه.. میگم: من دارم میرم..اخماش میره تو هم..بازم سعی میکنم لبخند بزنم..ادامه میدم.میدونی که قرار من پدرت، برای اجاره ی اینجا چقدر بوده..و منم پرداخت کردم..
بله آقا میدونم..
-خب پدرو مادرت که نیستند..منم یه موقعیتی شده که باید برگردم. از طرف من باشون وداع کن..مغموم سرو زیر میندازه و میگه چشم آقا..
میگم: شاید بازم اومدم سر بزنم..آه میکشه..
از در حیاط خارج میشم..میبینم اگه بخوام از جاده برم تا سر جاده ی اصلی خیلی راه باید برم.. برا همین تصمیم میگیرم که راه رو نیمه کنم و از شیب کوه پایین برم...ادامه دارد....
     
#3 | Posted: 28 Dec 2011 20:49 | Edited By: darvack
دیوار(قسمت دوم)
از نیمه ی راه سراشیبی داروکو میبینم که سر جاده ایستاده و داره منو نگاه میکنه..هوا اونقدر سرده که با وجود لباس گرمی که پوشیدم، دارم میلرزم..میرسم پایین و بعد از بیست روز گوشیمو روشن میکنم. داروک میاد طرفمو غر میزنه...اهههه چقدر طولش میدی؟!
-هیییییی..نخوای غر بزنیا....
دلم داره برا مامانی و سیمین پر میزنه...
-خودت لوس نکن! یه جوری حرف میزنی انگار من بوقم اینجا!!
تو که دلت داره برا پرتو پر میزنه..
-خیلی پرو رویی!! میخوای بگی تو به فکرش نیستی؟!
نگاهشو میبره تو عمق بیشه ی اونطرف جاده و میره تو فکر..
یه می نی بوس از راه میرسه و من سوارش میشم..داروکو میبینم که ایستاده و با افسوس به من میگه: جا برای نشستن نیست.توی ذهنم بهش میگم مهم نیست..سلام میکنم درو میزنم بهم....راننده یه چهار پایه بهم میده تا پشت به اون بشینم ... یعنی روبه مسافرا...اولش سخته برام..چون من تنها چشم تو چشم مسافرا نشستم..هندس فریمو در میارم وصل میکنم به گوشیمو میذارم توی گوشم..آلبوم مورد نظرمو باز میکنمو با اولین نتهای موسیقی..که نتهای ابوعطا رو با یه ارکستر قوی مینوازند و بعد خوش ترین صدای جهان توی گوشم فریاد میکشه..
برخیز و مخور غم جهان گذران.
خوش باشو دمی به شادمانی گذران.
در طبع جهان اگر وفایی بودی..
نوبت به تو خود نمیرسی از دیگران.
چشمم میفته کف می نی بوس، میبینم یه روزنامه افتاده..از اینجا که نگاه میکنم میبینم نمیتونم اسم روزنامه رو بخونم. البته خیلیم فرقی نمیکنه...اما عکس چند تا از کله گنده ها رو کنار هم میبینم و یه متن زیرش.. برا رفع بیکاری خیز میگیرم روزنامه رو بردارم...که خانومی بچه به بغل دو ردیف عقبتر نشسته، زود تر از من، دستشو دارز میکنه و روزنامه رو برمیداره..من همینجور تو خیز خودم موندم...زن متوجه ی من نشد. دیدم که روزنامه رو باز کرد صفحه اول رو جدا کرد مچالش کرد و شروع کرد کون بچه شو پاک کردن..تازه دیدم بچه ش خرابکاری کرده..حالم بد شد..برای اینکه کار از محکم کاری عیب نمیکنه، چند تا برگ دیگه شم کشید به کون بچه شو انداخت تویه پلاستیک..و درشو گره زد.. هنوز خواننده ی خوش صدا داره توی گوشم میخونه..
این غافله ی عمر عجب میگذرد.
دریاب دمی که با طرب میگذرد..
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب میگذرد..
دوباره موسیقی منو از حالو هوای روزنامه بیرون میکشه...سرمو تکیه میدم به ستون در و سعی میکنم چشمامو ببندم ، تا بتونم از دنیای واقعی بیرون برم..به محض اینکه جلوی چشمام تاریک میشه...خودمو میبینمو پرتو.تو اتاقمون ...تازه از مهمونی برگشته بودیم..پرتو تند و سریع داشت لباساشو در میاورد تا بره دوش بگیره...منم همونطور که آروم آروم دارم لباسامو درمیارم، پرتو رو دید میزنم...عاشق اینجور رفتارشم...وقتی داره آماده میشه تا بره حمام، حتی یه نگاهم به سمت من نمیکنه..من احمقم مثه زن ندیدها نشستمو دارم خوب بالا پایینش میکنم... اما مگه سیرمونی دارم؟..با اینکه یه تاپ نخی بلند تا زیرباسنش پوشیده ..اما همون حرکت کردنشو هر دفعه به قسمت پیدا شدنش دلمو میلرزونه..
وقتی داره تو دراور دنبال لباس زیر میگرده و منم دارم جورابامو در میارم تا طبقه معموله گلوله کنمو شوت کنم کناراتاق..بر میگرده و دستمو در حال پرتاب میبینه... تو شک میفتم که ادامه بدم یا نه...اخماش میره توهمو میگه:خجالت نمیکشی؟ من صبح تا شب باید ریختو پاشای تورو جمع جور کنم..اونقدر با اون اخم خوشگل شده که من همون وقت دستمو از بالای سر میارم پایینو گلوله ی جورابو میکنم تو دهنمو خودمو پسکی میندازم روتخت..خندش میگیره و میپر روی سرم و شروع میکنه به زدن..معنی کارامو خوب میفهمه... میدونه عاشق اخمشم..
به همین بهونه خودشو تو بقلم جامیده.. میگیرمش تو بغلم و پشت گردنشو میبوسم..میگه: اهههه لباتو که مالیدی به جورابت مالیدی پشت گردنم..
-خب تو که داری میری حمام!!
تو نمیخوای بیا؟
-چیه؟ آمپرت بالاست؟
خودشو با زوراز توبغلم بیرون میکشه و دلخور با خودش، جوری که منم بشنوم میگه: بیشرف...همین حالا داشت با اون چشمای هیزش منو درستی قورت میدادا !!
-میمیری رک بگی آمپرت بالاست؟
تقریبا فریاد میکشه همه چیو باید بگم؟ خودت فهمشو نداری؟! همونطورکه دستامو زیرسرم قلاب کردمو دارم نگاش میکنم خونسرد میگم : نوچ...من بیشعورم...از اینکه حرصشو درآوردم دارم حال میکنم.
عصبانیه و داره کشوهای دراور رو بی دلیل بازرسی میکنه..میدونم داره معطل میکنه که شاید من حرکتی بکنم..اما از جام تکون نمیخورم....دارم فکر میکنم که تازه دو هفته س که با همیم و برا اینکه رگ خواب همو پیدا کنیم نیاز به فرصت داریم..پرتو بیشتر از این نمیتونه خودشو در برابر نگاه من نگهداره و وارد حمام میشه...خنده ام میگیره...این غرور لعنتیش بامزه بود...من لباسامو در میارمو با یه شورت میرم رو تخت میخوابم. یعد چند دقیقه پرتو منو صدا میکنه و میگه: میشه بیای پشتمو لیف بزنی؟
بلند میشمو میرم تو حمام... بخار همه جارو گرفته و پرتو پشت به من لب وان نشسته. پوستش از آب و نور برق میزنه.. میرم جلو لیفو میگیرمو خیلی خونسرد شروع میکنم به شستن کمرش...بعد هم لبفو میدم دستشو از حمام میام بیرون..اما ضربان قلبم اونقدر بالاست که به سختی دارم نفسهامو در برابراون هیجان کنترول میکنم...دقایقی بعد پرتو ازحمام بیرون میاد. با حوله لباسی. به من نگاه میکنه که دارم یه کتاب از سعیدی سیرجانی میخوونم..عصبانیت توی چهره ش پیداست...با خودم فکر میکنم.. اگه عشقه باید دوطرفه باشه..چرا همش من باید برا معاشقه برم سراغ اون؟ خب یبارم اگه واقعا بهم نیاز داره اون اعلام کنه...یکی از درونم داد میزنه احمق اونکه با رفتارش بهت میگه..
پرتو تنشو خشک کرد. موهاشم خوب آبشونو گرفت. یه بلوز و شلوار قهوه ایی بافتنی دوراز چشم من و پشت در کمد پوشید. موهاشو جمع کرد و یه کلاه بافتنی با سوراخای درشت سرش کرد و اومد روتخت کنار من و پشت به من، بدون کلمه ایی خوابید..حتی شب بخیرهم نگفت.. کتاب و میبندمو بلند میشم میرم چراغو خاموش میکنمو برمیگردم روتخت..فقط یه شبح از پرتو میبینم..دارم تو تاریکی با لذت بهش نگاه میکنم..مرتب داریم آه میکشیم..هردو کلافه ایم...دقایقی بیشتر نمیگذره که پرتو بر میگرده طرف من..تو اون اتاق نیمه روشن که نور از بیرون وارد شده از پنجره، تاریکی مطلق اون میشکست، چشماشو میدیدم..بهش لبخند میزنم..بدون کلام صورتمو جلو میبرم تا لباشو ببوسم...چشماشو میبنده..بوسه ی دوم دستاش از زیرپتو بیرون میاد و دور گردنم حلقه میشه و تو دهنم نفس میزنه ....
با متوقف شدن ماشین، به خودم میام. خواننده ی خوش صدا داره تو گوشم فریاد میکشه.
.قاصد روزان ابری داروک،
کی میرسد باران؟.
رسیدیم به زرین شهر..باید پیاده بشم.. نگاه میکنم میبینم داروک سر جاش نیست...توی ترمینالم..رو ساعت گوشیم نگاه میکنم...حدود یک بعد از ظهره..چشمم میفته به دکه ی روزنامه فروشی...میبینم داروک ایستاده داره روزنامه ها رو نگاه میکنه.. میرم طرفش.کنارش که میرسم برمیگرده میگه شهروز این روزنامه رو بخر..اخم میکنمو میگم:دیوونه شدی میخوای بابت یه مشت اراجیف پول بدم؟
بابا اینقدر اصفهانی بازی در نیار..بخرش دیگه..
خم میشم تا ببینم چی توش نوشته که داروک گیر داده بخرمش..میبینم با تیتر بزرگ نوشته...تعدادی شهید، یکی از گوشه های خوزستان پیدا کردند و به زودی میارند برا مراسم تشعیع. نا خوادآگاه بغض گلومو میگیره...یاد بهرام میفتم...بهرام مصیبی دوست داروکه...یعنی داروک میگه..میگه قبل اینکه تو رو بشناسم دوست بهرام بودم..نگاه میکنم به داروک چشماش خیسه..شروع میکنه برا چندمین بار در مورد بهرام حرف زدن..
چند سال قبل از این که تو رو ببینم سردر گم فقط اینطرفو اونطرف میچرخیدم..و هیچ وقت اینقدر که سعی میکنم غیر مستقیم خودمو تو زندگیت جا بدم رو کسای دیگه کار نمیکردم..اما بهرام منو میدید..دقیقا به همین شکل و شمایل..عین تو. تو بسیج محل همش با هم بودیمو خیلی دوستشداشتم..خیلی خاص بود.. و با دست کاری شناسنامه بلاخره رفت جنگ...فقط شونزده سالش بود.
دارم با خودم فکر میکنم که یه پسر شونزده ساله باید تو زندگیش به چی فکر کنه؟ به جای اینکه یه موجی درونش بپیچه که خونخواهش کنه و حتی به خاطر زمین با یکی دیگه بجنگه..داروک با افسوس ادامه میده
خیلی زمان نبرد . چند ماه بیشتر نشد که شهید شد...
پول روزنامه رو میدم و یه بست سیگار وینستون اولترا لایت آمریکایی اصل میخرم، تا بعد از بیست روز سیگار بکشم...همیشه همینطوریم به هیچ چیز آلودگی پیدا نمیکنم.. البته چیزی نمونده که امتحانش نکرده باشم..دارم فکر میکنم به سینوهه پزشک مخصوص فرعون..حدود سه هزارو پونصد سال پیش گفته: وقتی یه حکومت نو پا میخواد پایه های قدرتشو محکم کنه..یه جنگی راه میندازه و اسمشو میذاره مقدس..و به پشتوانه ی اون جنگ سالها به اون دسته از آدما حکومت میکنه..خندم میگیره...همونطور که دارم سیگار میکشم، یه نگاه اجمالی به روزنامه میندازمو میدم دست داروک و به طرف خروجی ترمینال راه میفتم..یباره داروک داد میکشه شهروز اینجارو... نگاه میکنم رو جایی از روزنامه که اون داره اشاره میکنه..شوکه میشم..اسم بهرام مصیبی رو میبینم...به سرعت سیگارمو میندازمو روزنامه رو از داروک میگیرمو همونجا رو میخونم...یه مختصری از هویت بهرام و بعد ماجرایی رو نوشته
بهرام وقتی خودشو به جبهه میرسونه، شهید خرازی قصد برگردوندنشو میکنه.. اما بهرام با گریه و التماس دست خرازی رو میچسبه... شهید خرازی هم میگه اگه در عرض دو هفته غواصی رو یاد بگیری میتونی بمونی و بهرام بعد از دو هفته یه غواص ماهر بوده..به اینجا که میرسم دیگه نمیتونم ادامه بدم...روز نامه رو میبندمو میشینم رو جدولهای کنار ترمینال..دست خودم نیست، صورتم خیس اشکه..داروک می ایسته جلومو میگه دوست من بوده تو چته؟ پاشو آبرومونو بردی..ادامه دارد...
     
#4 | Posted: 8 Jan 2012 19:07
دیوار(قسمت سوم)

وقتی ترمینال اصفهان از ماشین پیاده میشم مدتیه که بارون گرفته.. داروک روبه روم ایستاده و میگه: من دارم میرم..امشب برات یه سورپرایز دارم..بهش لبخند میزنم و میگم زر نزن..تو هیچ هنری جز حرف اضافه زدن نداری..ادامه میده..میخوام یه چیزی بهت بگم..گوش کن..سعی میکنم یه جوری که یعنی برام مهم نیست، سمت دیگه رو نگاه کنم..بازم ادامه میده..این مهمه. من با تو به دنیا اومدم.. و با تو هم میمیرم..اگه گفتم قبل از تو بودم، میخواستم قضیه ی بهرام رو باور کنی..میخوام هیچ وقت از یادش نبری..بهرام یه نمونه ست.. از این بهرامها زیاد بودند...شونه هامو به نشونه ی بی اهمیت بودن بالا میندازم..اما خوب میدونه که بهرام تو دلمه..برا همین میخنده..و میگه بدرود شهروز تا یه نیاز دیگه..و یباره تا به جاش نگاه میکنم، دیگه نیستش..خودمم..داروک..خودمم شهروز..من شهروزم. داروکم .. هر دوام..و بهرام..آه بهرام مصیبی ..دوستم بود که توی شونزده سالگی فدای قدرت طلبی کوردلان اهریمنی شد..همون وقت تلفنم زنگ میخوره نگاه میکنم رو گوشیم ...شماره ی خونه ی باباست..جواب میدم. صدای سیمنه..
سلاااااااااااام آقا شهروز...
-سلام خوشگل داداش..چطوری؟
معلوم هست کدوم گوری هستی؟ مامانی داره از دستت دق میکنه..
-من که گفتم یه مدت نیستم...
چی شده گوشیتو روشن کردی؟! یادت اومده تولدته؟
میخوام بگم آره داروک یادم آورده که پشیمون میشم..سیمین ادامه میده گوشی با مامانی حرف بزن..
سلام مادر..
داره گریه میکنه..سلام عزیزم حالت خوبه؟..
-آره خوبم...خوب خوب..
کجایی؟
-تازه رسیدم اصفهان..حالا میام خونه...
منتظرتم زود بیا مادر..
اونقدر بارون تنده که تو چند لحظه همه ی سرو تنم خیس شده..ارتباطو قطع میکنمو به دنبال یه تاکسی میگردم تا دربست کنم..
تو خونه ی مادرم فقط گرمای محبت پدرم کمه...هر چی سیمینو مادرم در مورد جدایی منو پرتو میپرسند بدون جواب میذارم و این کلافشون میکنه. مخصوصا سیمین رو که از فضولی داره میمیره..زیاد اونجا نمیمونم و عزم رفتن به خونه ی خودمو میکنم...از خونه که میام بیرون بازم گوشیم زنگ میخوره..شماره ی نادیاست..
-سلام نادیا..
سلااااااااام آقای بی معرفت فراری!! واقعا که جون تو جون شما مردا کنند آخر نامردی هستید..
-اینجوری حرف نزن نادی..میدونیکه همیشه به فکرتم...
چی شده گوشیت روشنه؟!
-برگشتم اصفهان..دارم میرم خونه..ذوقزده میگه: جون نادی برگشتی؟
-آره عزیزم..
تورو خدا بیا پیش من..
-نه نادی باید برم خونه لباسام خیسه. برم عوضشون کنم..
خب برو کاراتو انجام بده و بیا..منم شام درست میکنم تا بیای..
-نمیتونم بهت قول بدم....
مرررررررگ.. میدونم میخوای بری سراغ اون دختره ی ....
-نادی اون دختره زن منه... هنوز همه چی بینمون تموم نشده...در ضمن تصمیم ندارم برم سراغش..با عصبانیت میگه:
هاها...تو دیگه خیلی احمقی !! واقعا که لیاقتت همون دخترست....ارتباط رو قطع میکنه..میفهمم باهام قهر کرده..
هوا تاریک شده که کلید رو توی در خونه میچرخونم و وارد حیاط میشم..همه ی خونه توی تاریکی فرو رفته..طول حیاط رو طی میکنم و وارد ساختمون میشم...سکوت سکوت و سکوت..انگار هیچ وقت توی این خونه هیچ زندگی با عشقی تو جریان نبوده..چراغها رو روشن میکنمو نگاهی به محیط گردآلود میندازم..میرم طرف اتاق خواب و چراغشو روشن میکنم...کل اتاق همچنان بهم ریخته ست..یکی از عکسای قاب گرفته ی پرتو رو زمین کنار دراور افتاده.. میرم جلو و برش میدارم...روشو خاک گرفته. با آستین مرطوبم پاکش میکنم و به چشمای سیاهش و اون لبای خندونش نگاه میکنم..قلبم تندتر میطپه و زانوهام میلرزه..حس میکنم خیلی دل تنگشم..سعی میکنم با پاهام چیزای ریختو پاش شده ی کف اتاق رو کنار بزنم تا راهی برای خودم باز کنم و برم روی تخت بشینم..میشینم لبه ی تختو و همچنان به صورت پرتو زل میزنم..بعد سرمو بلند میکنم و به قاب عکس بزرگی که دونفرمون با هم گرفتیم و روی دیوار بالای سر تخت نصبه نگاه میکنم..روی اونم خاک گرفته...اونقدر عاشقونه همو بغل کردیم و داریم به صورت هم میخندیم که باورم نمیشه الان اینهمه فاصله بینمونه..ناخودآگاه آه میکشم..عکس پرتو رو میذارم روی میز کنار تخت و از جام بلند میشم میرم جلوی آینه ی روی در کمد..به خودم لبخند میزنم..حس میکنم خیلی تنهام..کاپشنمو از تنم در میارم...حولمو بر میدارم وشروع میکنم سرمو خشک میکنم..یباره از تو آیینه چیزی میبینم که باورم نمیشه...شوکه شده بر میگردم و به آستانه ی در اتاق نگاه میکنم..پرتو رو به روم ایستاده..با پالتو و شال. چمدونش دستشه..نگاهشو به زمین دوخته و آب بارون داره از همه جای تنش فرو میریزه..حس میکنم قلبم میخواد بیاد توی دهنم..نمیدونم چرا اما بغض میکنم..پرتو همونطور که نگاهش رو به زمین دوخته داره آروم آروم اشک میریزه..نمیدونم باید چیکار کنم..بلا تکلیفم..ولی درست حالم مثه اون روزیه که پرتو با مسیج بهم ابراز عشق کرد..انگار تازه بهش رسیدم..بلاخره صدای خسته از گریه ش تو گوشم میپیچه..
تولدت مبارک..
وااااااای هنوز یادشه که امروز تولدمه..ادامه میده..
هنوز جایی تو این خونه دارم؟
دیگه نمیتونم روی پاهام به ایستم و روی تخت میشینم..دارم نگاهش میکنم که مثه موش آب کشیده شده و منتظر اینه که من جواب سوالشو بدم...نفس تو سینه م گره خورده و نمیتونم حرف بزنم..یه لحظه سرشو بلند میکنه و مستقیم توی چشمام نگاه میکنه..فقط میتونم بهش لبخند بزنم..انگار منتظر همینه.. چمدونشو میندازه زمین و بطرفم میدوه..روی هوا میقاپمش. میفته روی سینه م. صورتش با صورتم چند سانت فاصله داره ..بوی نفسش که من عاشقشمو دارم استشمام میکنم...آب داره از سرو صورتش میچکه روی صورتم..پالتوش خیس خیسه... و لباسای نمناک منو بیشتر خیس میکنه...هر دو ساکتیم و فقط داریم تو چشمای هم نگاه میگنیم..یه دسته از موهای خیسش از زیر شالش بیرون اومده و ریخته روی صورتم..با بغض میگه: از عصر تا حالا دارم دور و بر خونه میچرخم...میدونستم میای..با اینکه کلید داشتم اما میخواستم اول تو وارد خونه بشی..
فشارش میدم به خودم. اونقدر محکم که آروم میناله..
لباش داره وسوسم میکنه..نگاهمو میخونه..یکم بیشتر صورتشو بهم نزدیک میکنه..و باز میگه تولدت مبارک...دیگه نمیتونم خودمو کنترول کنم و دهنشو میبلعم..یه چیزی مثه یه عقده داره توی سینه م میجوشه..از دستش عصبانیم..لبشو گاز میگیرم که از درد میناله..یباره حالت جنون بهم دست میده. میچرخم تا بیاد زیر تنم..لبهامو از دهنش جدا میکنم..به شدت تحریک شده م .. از روی تنش نیم خیز میشم... دستمو بالا میبرم و محکم یه چکش میزنم..یکم شوکه میشه..از روش کامل بلند میشمو یقه ی پالتوشو میگیرم و از روی تخت بلندش میکنم..و بازم یه چک دیگه میزنم روصورتش که به خاطر خیس بودنش هم صدای بیشتری میده، هم حس میکنم دستم بیشتر میچسبه به صورتش...تنم داره میلرزه..میخوامش..اما اونقدر اون حس جنون تو وجودم داره غل ممیزنه، که دست خودم نیست..صدای گریه ش بلند میشه..دوطرف یقه ی پالتوشو میگیرمو محکم از هم میکشم..دکمه هاش از جا کنده میشه..با خشونت اونو از تنش در میارم..همچنان شوکه داره نگاهم میکنه و زار میزنه....یه پلیور یقه اسکی سیاه رنگ زیر پالتوش پوشیده..دست میندازم پایین پلیورش و از درزش میگیرم و با یه حرکت اونو تو تنش جر میدم..برش میگردونم تا بتونم از تنش بیرون بکشم..دستاش به طرف عقب میاد و از توی آستیناش بیرون کشیده میشه..تن سفید و نمدارش میفته بیرون... هوای خونه سرده..برش میگردونم..ترسیده و من لذت میبرم..با کف دستم محکم میزنم روی بازوش ..یکم تعادلشو از دست میده..صورتش از سیلیها سرخ شده..به گریه داره ادامه میده..وقتی متعادل میشه، یکی دیگه میزنم روی اون یکی بازوش..از ترسو سرما میلرزه و اشک میریزه..فریاد میکشم....خفه شو گریه نکن...اما بیشتر میترسه و گریه ش شدید تر میشه و من بیشتر لذت میبرم... خودمو نمیشناسم...این حالتو نمیشناسم..دستمو جلو میبرم و شلوار بافتنی چسبونیکه پوشیده رو از کمر میگیرمو میکشمش توی بغلم و باز لباشو گاز میگیرم..خون از لبش میزن بیرون.از درد تقریبا جیغ میکشه . برش میگردونم طرف تخت و میزنم توی سینه ش . میفته روی تخت..خم میشم و شلوارشو توی پاهاش جر میدم..یکم سخت پاره میشه..اما اونقدر احساس قدرت دارم که با چند بار کشیدن بلاخره جر میخوره و پاهای کشیده و زیباش بیرون میفته.. شروع میکنم به زدنش..و اون زیر دستای من همونطور که زار میزنه میگه..بزن ..اگه اینجوری راحت میشی بزن..و من هر لحظه وحشیتر میشم. ظرف چند لحظه تموم تنش جای دستای منه..پوست سفیدش دیگه حالا سرخ سرخ شده و داره درد میکشه.. اما گله نمیکنه...و من همچنان بی رحمانه دارم میزنمش.. سعی میکنم دیگه توی صورتش نزنم..از شدت شهوت و جنون دارم میلرزم..اونقدر کتکش میزنم تا از نفس میفتم و اون هم جیغ میزنه بزن ..حقته ...بزن..هر کاری دلت میخواد بکن..اما من به هیچ وجه دلم نمیسوزه...شورتو سوتینشو تو تنش پاره میکنم.. و بعد خودمو میندازم روش...کمربندمو باز میکنم و شلوار و شورتمو تا نیمه پایین میکشم..هر دومون داریم میلرزیم..من از شهوت و دیوونه گی و اون از سرما و ترس...وقتی بهش وارد میشم، از شدت درد بازم جیغ میزنه..ولی بیرحمانه به کارم ادامه میدم..فقط چند لحظه ست و من به اوج میرسم و تخلیه میشم..تخلیه میشم از جنون.. خالی میشم از شهوت ..خالی میشم از عقده..صورتمو میذارم روی سینه ش که از سرما و درد داره میلرزه و بغضم میترکه..
-عزیز دلم ..منو ببخش..دوستتدارم...چرا منو دیوونه کردی؟ چرا؟
پرتو همچنان که گریه میکنه..داره موهامو نوازش میکنه..آروم شدی عشقم؟... راحت شدی؟..میخوای بازم بزنیم؟..اگه هنوز راحت نشدی بزن .. هر کاری دلت میخواد بکن. اما بگو که هنوز دوستمداری..
-دوستتدارم پرتو..دوستتدارم. اشکام داره میریزه روی سینه های یخ زدش..بیشتر میلرزه..اما منو به خودش فشار میده..دستمو دراز میکنمو پتو رو میکشم به روی خودمون تا روی سرمون ...هر دو زیر پتو داریم زار میزنیم..و همدیگرو محکم فشار میدیمو میلرزیم..
غلط کردم پرتو..غلط کردم..من حیوونم که تو رو کتک زدم..منو ببخش..
دوستتدارم شهروز..فکر نمیکنم زیباتر از این میشد..کاش همون روز منو زده بودی، اما ترکم نکرده بودی..اونقدر تو این حالت میمونیم و گریه میکنیم تا کم کم آروم میشیم و هر دو به خواب میریم....ادامه دارد..
     
#5 | Posted: 10 Jan 2012 19:28 | Edited By: darvack
دیوار (قسمت چهارم)

از صدای نالیدنو بهم خوردن دندونای پرتو از خواب بیدار میشم..میبینم خودشو تو بغلم گلوله کرده و داره میلرزه..هنوز برهنه ست..تنش بیش از اندازه داغه.. دست میذارم روی پیشونیش..وحشت میکنم. از تب داره میسوزه..سریع از زیر پتو میام بیرون..خونه غرقه نوره. اما مثه فریزر سرد..نگاه میکنم به ساعت روی دیوار. حدود دو صبحه..میرم تو پذیرایی و شومینه رو روشن میکنم..بعد بر میگردم توی اتاق و از توی کمد، یه تشک بزرگ با پتو و بالش برمیدارم و بر میگردم پهن میکنم جلوی شومینه..چراغها رو خاموش میکنمو برمیگردم توی اتاق و بازم چراغشو خاموش میکنم.. میرم طرف تخت و پرتو رو از زیر پتو میکشم بیرون و بغلش میکنمو میرم طرف پذیرایی و میذارمش توی رختخواب..اونقدر تبش بالاست که به فکر میفتم باید تبشو ببرم..میرم تو آشپزخونه و از توی کابینتها کیسه ی داروها رو پیدا میکنم..دوتا استامینوفن کدویین و یه لیوان آب برمیدارم و برمیگردم پیش پرتو..صورت عروسکی رنجورش رو تو نور شومینه میبینم..یکم خون روی چونه ش خشک شده. داره مثه بید میلرزه و تنش خیس عرقه سرده.. سرشو از روی بالش بلند میکنم..چشماشو نیمه باز میکنه..بهم نگاه میکنه.
-دهنتو باز کن عزیزم... باید دارو بخوری.. با صدایی ضعیف میگه:تو کی هستی؟
-دهنتو باز کن عمرم...
شهروز کجاست؟..من لختم..بهم دست نزن..اگه شهروز بفهمه دق میکنه...
میفهمم از شدت تب داره هزیون میگه...بلاخره با اصرار دهنشو باز میکنه. قرصها رو میذارم توی دهنش و بهش آب میدم..به زور قورتشون میده..از کنارش بلند میشم. میرم باز تو آشپزخونه..شیر آب گرمو باز میکنم و یه قابلمه ی بزرگ آب ولرم پر میکنمو یکم الکل توش میریزم و برمیگردم پیش پرتو که هنوز داره دندوناش از لرز بهم میخوره...پایین پاش میشینمو پاهای ظریفشو از زیر پتو بیرون میکشم تا بذارم توی قابلمه...بازم میناله...دست نزن بهم.. شهروز کجاست؟...
-من اینجام عزیزم..نترس...پاهاشو میذارم توی قابلمه..چندشش میشه و بیشتر میلرزه..بازم صدای ضعیفش بلند میشه..سرده...نکن..
-باید تبت بیاد پایین عزیزم وگرنه تشنج میکنی؟
من شهروزو دیوونه کردم...هه هه.. حقش بود..همش بهم میگه دوستم داره..احمق منو میزنه..احمقه دیگه..مگه آدم کسیو دوستداره میزنتش؟
میرم کنارش میشینم و به صورت رنجورش نگاه میکنم..سعی میکنه تو اون نور قرمزو زرد آتیش شومینه صورتمو بشناسه..دست میکشم روی موهاش..همونطور که داره میلرزه میخنده و میگه..شهروز بی غیرت منو با تو تنها گذاشته؟ من لختم ...تو که مرد بدی نیستی؟
کم کم داره از حال میره.. قرصها داره اثر میکنه و من آروم آروم آب میریزم روساقهای زیباش.. و زانوهای برهنشو میبوسم..تبش پایین اومده.. و حالا به خواب رفته..از جام بلند میشم میرم توی اتاق و لباسامو عوض میکنمو بر میگردم میشینم کنارش...
با اولین پرتوهای خورشید که از پنجره بزرگ رو به حیاط وارد اتاق میشه، از چرت چند دقیقه ایی که در حال نشستن زدم میپرم..اونقدر خونه گرم شده که پرتو پتو رو از روی تنش کنار زده..از چیزیکه میبینم دوباره بغض میشینه تو گلوم..تمام بدنش کبوده..اون پوست سفید و مخملیش هیچ جای عادی نداره..تمام تنش از ضربه هاییکه من وحشی بهش زدم سیاهو کبود شده..به صورت رنگ پریده ش نگاه میکنم.لبش ورم کرده و هنوزم یکم خون روی چونه شه..هر دو طرف صورتش از سیلیهایی که زدم کبوده..واااااااای خدا من چقدر وحشیم..من یه حیوونم..چطور تونستم باهاش اینکارو بکنم..آروم دست میکشم روی صورتش.. چشماشو باز میکنه..رنجورو بیمار.. تو چشمای مرطوبم لبخند میزنه..خم میشم پیشونیشو میبوسم..بازم با صدای ضعیف میگه:دیشب تا حالا بیداری عزیزم؟ دیگه نمیتونم تحمل کنم و دوباره بغضم میشکنه..
-منو ببخش پرتو.. منو ببخش.. و شروع میکنم تنشو بوسیدن..سینه ش .. شکمش.. رونهای داغونش...میون بوسه هام میخنده و میگه:هیییی... چشم چرون. خوب به این بهونه داری همه ی تنمو دید میزنی...
بعد دستاشو دراز میکنه و سرمو میگیره بینشون و من به بوسه هام ادامه میدم..میگه: بیا کنارم..میرم زیر پتو کنارش دراز میکشم..نمیتونم توی چشماش نگاه کنم..صورتمو میگیره بین دستاش میگه: خجالت نکش... حقم بود..نادیا برام گفته که چقدر کتک خوردی..صورتمو میبرم توی سینه ش.. میلرزه با تموم بیماری و دردی که تو تنشه حس میکنم تحریک شده..میگیرمش توی بغلم.. از درد تنش میناله..اما صورتمو میبوسه...آروم زیر گوشم میگه..من بهت نیاز دارم..همونطور که آروم دارم اشک میریزم...میخندمو میگم: یعنی چی؟
بد جنس نشو...میخوامت..لباساتو در بیار..
-تو حالت خوب نیست عزیز دلم..
اذیتم نکن..
-چی میخوای؟
گفتم بدجنس نشو...
-بلوزمو درمیارم..با اونهمه درد رنج انگار یباره حالش عوض میشه و میچسبه به تنم...نفسهاش غیر عادیه.. هیچ وقت اینجور حریص ندیده بودمش..صورت رنگ پریدشو میکشه به سینه م ..فشارش میدم به خودم.. بازم از درد میناله و بعد میگه: شهروز زود باش..دارم میمیرم برات..
-زودباشم چی؟
لخت شو لعنتی...شلوارتو در بیار..میبینی که من نمیتونم حرکت کنم... حرفشو گوش میکنم و آروم میلغزم روی تنش...چشماشو از حال میره و میگه بیشرف خواستنی..

***********************************************

دو روز گذشته رو فقط توی خونه موندم و دارم از پرتو مراقبت میکنم...مرتب دارم تنشو با روغن بدن چرب میکنم و داروهاشو سر وقت میدم و هر بار که یکم انرژی میگیره اولین فکرش معاشقه ست..تو کل این دوسال و خورده ایی که با همیم، هیچ وقت اینقدر حریص ندیده بودمش..انگار هیچ وقت قصد اینو نداره که ازم سیر بشه..هر چقدر بهش میگم که اینجوری بیماریت بیشتر طول میکشه..میگه اشتباه میکنی...من مریض تو شدم..نه چیز دیگه...بلاخره بعد سه روز از اون رخوت بیرون اومده و حالا دیگه بیشتر وقتا از رختخواب بیرونه و داره برا مرتب کردن خونه بهم دستور میده.. دوباره گرمای عشقمون خونه رو پر کرده.. و مثه همیشه داره بهم غر میزنه..از ترنم حنجره ش موقعه ی غر زدن لذت میبرم و به عمد یه وقتایی کارایی میکنم، که سرم جیغ بکشه و یا بهم غر بزنه..دیگه هیچ چیزی از اون گذشته ی تلخ توی ذهنمون نیست.
صبح روز چهارم با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار میشم..نگاه میکنم روی صفحه ش..آقای فرخیه.. دست پرتو رو از رو سینه ام بر میدارمو میشینم لبه ی تخت..
-سلام جناب فرخی..
سلام پسرم...چطوری؟
-خوبم قربان به لطف شما...دستور بفرمایید..
شهروز جان امروز برای نهار میخوام بیای باغ..باهات کار دارم..
-یه نگاه به پرتو میندازم که داره کنجکاوانه نگاهم میکنه و با یکم تعلل جواب میدم..چشم حتما..فرخی میگه:مشکلی که نداری؟..
-نخیر..در خدمتم..
پس ظهر میبینمت فعلا...
قربان شما..حتما خدمت میرسم...ارتباط که قطع میشه... با خودم فکر میکنم که فرخی چیکار میتونه داشته باشه؟! صدای خواب آلود پرتو بلند میشه..
کی بود عزیزم؟
-آقای فرخی..برا نهار دعوتم کرد باغ...
خب حالا داری به چی فکر میکنی؟
-به اینکه گفت باهام کار داره...یعنی چیکار میتونه داشته باشه؟
پرتو دستمو میگیره و منو میکشه به طرف خودش توی تخت.. میگه: حالا کو تا ظهر بیا تو بغل من..خندم میگیره و میرم کنارش..میچسبه بهمو میگه: شهروز میخوام...
-دست بدار..دختره ی حشری...رمق برات نمونده..یباره چشماشو کامل باز میکنه و خودشو میکشه روی سینه ی منو میگه: من یا تو؟ تو کم آوردی نه من..
-منو سر لج ننداز..میزنم داغونت میکنما..
اوه اوه..چه به خودشم مینازه..سینه مو میبوسه و ادامه میده..هنرتو نشون بده ببینم چند مرده حلاجی..
-تو توی این بیست روز دیوونه شدی..میخوای اونقدر بدی تا بمیری..
میخنده و میگه:وااااای آره چرا من اینجوری شدم؟!.. سیر نمیشم ازت...
-بیماری زیاده خواهی جنسی گرفتی. باید ببرمت دکتر..اخماشو میکشه تو هم و میگه:من بیماری جنسی نگرفتم..فقط کمبود تو رو دارم جبران میکنم...
میگیرمش تو بغلمو میگم: قربونت برم، دارم شوخی میکنم... من خودم وضعیتم از تو بدتره. میبینی که و لباشو به کام میکشم..

*******************************************

وقتی زنگ باغ فرخی رو میزنم بعد از چند لحظه نادیا درو به روم باز میکنه..اخماش توی هم و نگاهی از روی تمسخر به سر تا پام میندازه..بهش لبخند میزنم و میگم: سلام خانوم فرخی..
بدونه اینکه جوابمو بده برمیگرده و میره داخل و منم پشت سرش راه میفتم..صداش در میاد..عشقتونو دیدید؟..
-منظورت پرتوست؟
مگه تازگی عشق دیگه ای هم پیدا کردی؟
-هر که را روی خوشو موی نکوست...میپره وسط حرفمو میگه: خب بسه..چند هزار بار میخوای این شعرو بخونی؟ حالا که فقط عشق اون دختره ی خیره سر کورت کرده..دستمو جلو میبرم شونه شو میگیرم و مانع از جلو رفتنش میشم و برش میگردونم طرف خودم و تو چشماش نگاه میکنم...
نادی..بین منو تو چیزی نیست جز یه دوستی عمیق که من خیلی براش ارزش قائلم..تو رو دوستدارم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستت بدم..من نه بی معرفتم و نه بی چشمو رو..یادم نمیره که چه کارهایی برام کردی..اما نباید به خاطر دوستداشتنه پرتو بهم تیکه بندازی..اون انتخاب من به عنوان جفته..شاید خیلی اتفاقها بینمون بیفته. ولی تا زمانیکه همو دوستداریم نمیتونیم از هم جدا بشیم...باید اینو بفهمی..چشماش مرطوب میشه و میگه: امیدوارم که همیشه با هم بمونید...من چیزی نگفتم..میدونیکه منم پرتو رو دوستدارم..اما حقم نبود اونشب که برگشتی اصفهان نیای پیش من..آه میکشمو سرمو زیر میندازم و میگم: آخه عزیز من چرا فقط خودتو میبینی..میدونی اگه اونشب نرفته بودم خونه پرتو از سرما مرده بود..یکم چشماش گشاد میشه..ادامه میدم..آره اونشب از عصر زیر بارون و اون هوای سرد، پشت در خونه رژه میرفته، تا من برگردم...میدونسته برمیگردم..
از کجا؟
-چون تولدم بود...
نادیا برافروخته میشه..میفهمم برا اینکه نمیدونسته اون روز تولد منه خجالتزده ست..سرشو زیر میندازه و میگه: پس حق اون بودی..من اشتباه کردم...
همیشه به خاطر همین منطقش برام جذابه..صورتشو میگیرم تو دستامو پیشونیشو میبوسمو میگم: بریم پیش پدرت ببینم چیکار داره با من..با راهنمایی نادیا وارد ساخنمون میشم و میرم طرف پذیرایی..وقتی از در پذیرایی میرم داخل از چیزیکه میبینم جا میخورم..باورم نمیشه..کنار پدیرایی روی فرشی که پهن شده. فرخی و همون قاضی پرونده رو میبینم که پای منقل و بساط روی بالش لم دادند و دارند با هم صحبت میکنند..بوی تریاک کل فضا رو گرفته..با تموم شوکی که بهم وارد شده اما بلند سلام میدم..هر دو متوجه ی من میشند و در حال تلاش هستند که از جاشون به احترام من بلند بشند که قدمهامو سریعتر بر میدارم تا مانع بلند شدنشون بشم...و موفق میشم قبل از اینکه روی پاهاشون به ایستند خودمو بهشون برسونم و نذارم که بیشتر از این شرمنده م کنند..جناب قاضی بافور به دست به صورتم لبخند میزنه ..فرخی میگه: بشین پسرم..کفشامو از پاهام در میارمو اجازه میگیرمو میشینم..
قاضی:خب چطوری پسرجون؟ دوست دختر کله شقت چطوره..
با یکم خجالت جواب میدم..ببخشد حاج آقا اما ایشون دوست دخترم نیست...همسرمه..
قاضی بلند میخنده و میگه: یعنی چی؟..اگه اون روز ازتون مدرک ازدواج خواسته بودم چیزی داشتید؟ به سختی آب دهنمو قورت میدم و دلخور میگم:پیوندمون قلبیه...نیازی به کاغذ نداریم..
قاضی بازم با طعنه میخنده و رو به فرخی میگه: واقعا که جوونای امروز خیلی عجیبند!!! اون روز تو اتاق نبودی ببینی به قول خودشون همسرشون چقدر گستاخ و جسور جوابمو میداد..انگار طلبکار بود..بعد رو میکنه به من و میگه خدا به دادت برسه پسر جون با این دختر...
از این حرفش خوشم میاد و لبخند میزنم...فرخی شروع میکنه به صحبت..شهروز ازت خواستم بیای اینجا تا یه مطلب رو من بگم و یه کاری هم حاجی باهات دارند..اول اینکه ، اگه حاجی سر پرونده بهمون لطف نکرده بودند، حالا حالاها درگیر اون قضیه بودیم و به خصوص پرتو خانوم که دیگه شورشو در آورده بود..بعد دستشو به دور از چشم قاضی میاره پایین و انگشتاشو به علامت پول دادن بهم میماله و یه چشمک بهم میزنه..در جوابش فقط لبخند میزنم..قاضی بافورو به طرفم میگیره و میگه:بفرما...هر چند که این کا تعارف نداره...حس میکنم از شرم در برابر فرخی تا بنا گوش سرخ شده م..فرخی به جای من جواب میده..حاجی شما راحت باشید شهروز اهلش نیست..دارم با خودم فکر میکنم..همچین نا اهلم نیستم..بدم نمیاد یه وقتایی یه شیطونی بکنم..
حاجی همونطور که داره یه بس تریاک میچسبونه روی بافور میگه:راستش من به بهمن خان گفتم دعوتت کنه چون یه کار مهم باهات دارم..بعد دست میکنه توی جیب پالتوش که کنارش افتاده و یه پاکت بیرون میکشه و میده دستمو میگه بازش کن..
پاکت رو باز میکنم و از توش یه عکس بیرون میکشم ..با دیدن عکس جا میخورم..عکس سروشه...سروش شرافت...هم کلاسیم بود توی دبیرستان..خوب میشناختمش.. یه پسر فعال و آگاه..بعد از دیپلم رفت دانشگاه و تاریخ رو دنبال میکرد..از همون زمون دنبال دردسر بود..آرزوش بود که یه روزی ایران رنسانشو بگذرونه...همیشه میگفت: ما یه دوره به مذهبیون بدهکار بودیم.. چیزیکه همه ی دنیا از اون گذر کردند..بعد از سیر تاریخی غرب که چطور رسیدند به رنسانس حرف میزد..به قدری جذاب صحبت میکرد که من ساعتها میشستمو به حرفاش گوش میکردم..هر وقت حرف از حکومت دیکتاتوری مذهبی پیش میومد..میگفت: ما باید این دوره رو با سیر تحول بگذرونیم ..فکرشو بکنید امشب بخوابیم و فردا از خواب بیدار بشیم بهمون بگند: آقا دمکراسی کامل برقرار شده ..فکر میکنی تو این مملکت چه اتفاقی میفته؟ واضحه سنگ رو سنگ بند نمیشه..چون این ملت با تموم سادگی و پاکی که دارند، هنوز به ظرفیت برقراری ناگهانی دموکراسی نرسیدند..خودشون خودشونو میخورند..
توی این افکارم که صدای قاضی به خودم میاره...چیه؟ میشناسیش؟توی چشماش نگاه میکنم تا شاید قصدشو از نگاهش بفهمم..اما اون خیلی پخته تر از اینه که بشه چیزی از نگاهش خوند..بافور رو میذاره بین دو لبش و فوت میکنه و بعد صدای جیز جیز سوختن تریاک و اون بوی مسخ کننده تشدید میشه..وقتی میخواد نفس تازه کنه دودشو به صورت من فوت میکنه و میگه : برات سوال شده که عکس هم کلاسیت چرا دست منه؟ خیلی نگران نباش..یه اتفاقی افتاده که میخوام یه کاری برا این پسر بکنی..میدونم که دوستته و میدونم که یه زمانی بهترین دوستای هم بودید..
ساکتمو کنجکاوانه گوش میدم..و قاضی بازم بافور رو میذاره بین دولبش..صبر میکنم تا آقا کامشو بگیره و دوباره لب به سخن باز کنه..
یه دوستی دارم که از قضات دادگاه انقلابه..بر حسب اتفاق چند روز پیش که رفتم خونه ش یه پرونده دیدمو اونو خوندم..مربوط به همین پسره بود..تحت تعقیبه..سیاسیه..دیدم عکس تو به عنوان یکی از نزدیکترین دوستاش تو اون پرونده ست..
-اما من چند ساله ازش خبر ندارم..
با این حال میخوام پیداش کنی..
-برای چی من باید اینکارو بکنم؟ مگه خودتون مامور اطلاعاتی ندارید؟
پسر جون من دنبال این نیستم که گیر بیفته..میخوام پیداش کنی و بهش هشدار بدی..حتی حاضرم کمکش کنم از ایران بره بیرون..
-چرا شما میخوایند این کارو بکنید؟
عزیز دلم. درسته که من قاضیم.. اما من خودمو از مردم میدونم، نه از حکومت..نمیخوام این یکی هم به سرنوشت باقیه ی بچه های این خاک دوچار بشه..
قلبم شروع میکنه به سرعت طپیدن..دارم به سروش فکر میکنم... نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم..دارم فکر میکنم هدف این قاضی تریاک باز رشوه گیر چیه؟
صدای نادیا از پشت سرم بلند میشه..بابا نهار اومده..
از باغ که میام بیرون، منگم..هم از بخوری شدن تریاک و هم از فکر کردن به وضعیت سروش..دارم فکر میکنم چیکار باید بکنم و از کجا شروع کنم..اگه این یارو منو طعمه کرده باشه چی؟ اگه قصدش این باشه که به واسطه ی من به سروش برسند چی؟ تصمیم میگیرم وقتی رسیدم خونه اولین کارم این باشه که توی نت ازش اطلاعاتی بدست بیارم، تا ببینم چقدر اوضاعش وخیمه....ادامه دارد..
     
#6 | Posted: 1 Apr 2012 08:59
دیوار (قسمت پنجم)

وقتی میرسم خونه، پرتو که دیگه حالش خیلی بهتر شده مثه قبلا میپره تو بغلم...وقتی داریم همو میبوسیم منو بو میکشه . اخمهاش میره تو هم و میگه: چرا اینقدر بوی تریاک میدی؟ رفتی تو باغ چه غلطی کردی؟ تو که اهل این کارا نبودی!!!
-قربونت برم . اونجا داشتند تریاک میکشیدند لباسام بو گرفته..
بگو جون پرتو تو نکشیدی؟
-آخه عمرم، من کی تا حالا بهت دروغ گفتم؟!
خب ، آقای فرخی چیکارت داشت؟
براش خلاصه و مفید هر چی گذشته رو توضیح میدم..عمیقا میره تو فکر و بعد میگه:شهروز برات دردسر درست نشه؟
-نمیدونم عزیزم...اما خیلی نگران سروش شدم..باید بفهمم که تو چه وضعیتی قرار داره..عصبانی میشه و میگه منظورت چیه؟ میخوای خودتو گرفتار سیاست کنی؟
-چی داری میگی عزیزم. هنوز چیزی اتفاق نیفتاده و ازش جدا میشمو میرم طرف کامپیوتر و روشنش میکنم..
میخوای چیکار کنی؟
-میخوام ادامه ی قصه ایی که سرکار علیه درست کردید رو بنویسم و میشینم روی صندلی..میاد از پشت بغلم میکنه گونشو میکشه به صورتمو میخنده..
دیدی گفتم یه روز مینویسیش..گونشو میبوسمو میگم قربون خانوم خوشگلم برم که از اول که دیدمش یا زده دهنمو سرویس کرده یا اونقدر حرصم داده که دیوونم کرده..میاد روی پاهم میشینه و دستاشو دور گردنم حلقه میکنه..نوک دماغشو میکشه به دماغمو میگه: تو که زدی داغونش کردی..خجالت میکشم.محکم بغلش میگیرم.. دوباره باعث میشه بغض گلومو بگیره..بازم محکمتر به خودم فشارش میدمو میگم: من یه حیوونم..من یه حیوونم..
گردنمو میبوسه
باورم نمیشد یه روزی بتونی منو بزنی...و باور نمیکردم خودم با دلو جون کتکت رو تحمل کنم..اما اونوقتم میفهمیدم که حتی زدنت هم از روی دوستداشتنه..هیچ وقت نمیشه پیش بینی کنی که ممکنه چه رفتاری ازت سر بزنه... لباشو میبوسم..نگاه میکنم رو مانیتور ویندوز بالا اومده..بهش میگم: نهار خوردی؟
نه...مگه تو نخوردی؟
-چرا عزیزم.. هر چند که بدون تو بهم نچسبید..
خب خودتو لوس نکن شکمو... میدونم که اصلا هم یاد من نبودی..بغضمو قورت میدمو بهش اخم میکنم..
-پاشو برو زنگ بزن رستوران یه چیزی سفارش بده..
نه.. مهم نیست..میذارم شب با هم غذا میخوریم..یکم عصبانی میشم و با تشر میگم: پاشو ببینم.. تازه یکم حالت بهتر شده..برو غذا سفارش بده.. منم باهات میخورم...
شکمو مگه نگفتی غذا خوردی؟
-راستش این یارو بدجور انداختم تو فکر..منم درست غذا نخوردم..برو یا یه چیزی درست کن یا غذا سفارش بده..لباشو میذاره روی لبامو یه بوس عمیق میکنه و از روی پاهام بلند میشه و میگه با نیمرو کارت حل میشه؟
-والا با این رمقی که تو این چند روز ازم کشیدی، فکر نکنم نیم رو برام کار ساز باشه..چون تو اون چشمای خوشگلت دارم میبینم که دوباره دنبال یه فرصتی..با صدای بلند قهقه میزنه و میگه:میخوام بکشمت..میخوام کاری کنم که دیگه توان اینو نداشته باشی که دست روم بلند کنی..
-پرتو خواهش میکنم دیگه این موضوع رو یادم نیار. نمیدونی چقدر تو این چند روز عذاب کشیدم..
حقته..آخه کسی یه زنشو میزنه؟ اونم زنیکه اومده بهت بگه دوستتداره..سرمو زیر میندازمو میگیرم بین دستام.. ادامه میده.. تاز بهم تجاوز هم کردی..این دیگه خیلی نامردیه..
سرمو بلند میکنم تا دوباره ازش خواهش کنم این حرفا رو تموم کنه.. از اینکه میبینه چشمام مرطوب شده یباره خودشو میبازه و میپره سرمو میگیره توی سینه ش..
چرا بغض کردی عزیزم...غلط کردم دیگه نمیگم...و شروع میکنه تند تند سرمو بوسیدن...ببخش به خدا نمیدونستم اینقدر ناراحت میشی...دیگه نمیگم..عشق منی.. اصلا هر کاری کردی حقم بود.. جون پرتو اینجوری مظلوم نگام نکن..وقتی اینجوری نگام میکنی حس میکنم خیلی پستم..
وقتی داره این کارها رو میکنه، من دارم مثه خر کیف میکنم...بازم میگیرمش تو بغلم و جواب بوسه هاشو میدم..بلاخره بعد چند دقیقه معاشقه رضایت میده، که تنهام بذاره تا به کارم برسم..و وقتی داره از اتاق خارج میشه میگه: راستی وقتی نوشتنت تموم شد ، اول بده من بخونم بعد بذارش توی سایت..بهش لبخند میزنم..
به محض خروجش از اتاق، تو گوگل اسم سروش شرافت رو سرچ میکنم..کلی پیج میاد که اسمش توی اونها هست..اولین صفحه مربوط به یکی از روزنامه های وابسته به حکومته.. بازش میکنم و از تیتری که در مورد سروش نوشته حیرت میکنم..اون روزنامه سروش رو یه جانیه و سارق مسلح معرفی کرده..که تحت تعقیبه اطلاعات نیروی انتظامیه..لبخندی به تلخی رو لبام میشینه..این ترفند دیگه برام جا افتادست، که هر کسیو میخواند نابود کنند، سریع وصله ی سارق مسلح رو بهش میچسبونند..اونقدر اون مطلب چرتو بی محتواست، که نخونده ازش میگذرم..تو صفحات دیگه هم به نوعی روزنامه های وابسته ی دیگه هم همین دریوریها رو نوشتند..میبینم اینجوری به نتیجه نمیرسم...فیلتر شکنو فعال میکنم و دوباره سرچ میکنم..اینبار یه چیز جالب پیدا میکنم...یه فرم ازش پیدا میکنم، که به اسم خود سروشه..بازش میکنم و شروع میکنم به خوندن..اولین مطلب یه مقاله در مورد پروسه ی سیر رسیدن جوامع تو طول تاریخ به دموکراسی و آزادی خواهیه..کلمات و جملاتشو میشناسم.. این مقاله خیلی شبیه به همون صحبتهاییکه همیشه با هم داشتیم..پس ازش میگذرم..دارم دنبال یه راهی برای ارتباط باهاش میگردم..نتیجه میگیرم که توی همین فرم، قسمت پیغامهای خصوصیش براش نامه بنویسم..
درود..
سروش جان من شهروز .....هستم . میدونم حالا با خودت فکر میکنی که چی شده بعد از چند سال پیگیرت شدم.اما یه اتفاقی افتاده که باید در موردش باهات صحبت کنم..لطفا تو اولین فرصت با این شماره تماس بگیر...سپس آدرس فرمو ذخیره میکنم و از توش میام بیرون..و شروع میکنم قسمت بعدی بازی رو نوشتن. میدونم که پرتو نباید زیاد تو جریان این قضیه قرار بگیره.. چون از روی نگرانی ممکنه یا پا پیچم بشه و یا از روی ندونستن یه کار نا به جایی انجام بده..
وقتی از نوشتن فارغ میشم...پرتو رو صدا میکنم..به سرعت خودشو بهم میرسونه و میگه: جانم سرورم؟ دستور بدید..از لحن مضحکش میخندم...میگم تموم شد میتونی بخونیش..با ذوق میپره کنارم و منو هل میده ...از روی صندلی میفتم روی زمین..از خنده ریسه میره..
-قربون خنده هات برم که صداش تو خونه گرمی میده..از جام بلند میشم و صورتشو میبوسمو از اتاق میرم بیرون و میرم جلوی تلویزیون و روشنش میکنم..تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری که تو خرداد سال آینده قراره برگزار بشه...اونقدر لوث و بی مایه ست که حالمو بهم میزنه..پس ماهواره رو روشن میکنم و شروع میکنم بین کانالها دور زدن..اما هر چی میگردم هیچ جذابیتی برام نداره..نه رقص عربی..نه موزیک کلیپهای غربی..نه فیلمهایی که داره پخش میشه..هیچ و هیچ..ذهنم بد جور درگیر سروش شده...سروش شرافت سارق.. اونم از نوع مسلحش..کلافه میشم ...از جام بلند میشم و میرم که کاپشنمو بردارم تا یزنم از خونه بیرون..موقعه ی خروج پرتو رو صدا میزنم
جووونم جناب داروک؟
خنده م میگیره...
-من دارم میرم بیرون چیزی نمیخوای؟
بدون اینکه از اتاق بیرون بیاد. دلخور فریاد میکشه..بازم میخوای تنهام بذاری؟
-عزیزم میخوام برم یکم قدم بزنم..
آهاااااای داروکی...حواسم بهت هست...نری دختر بازی...
دیوونه تو منو کور کور کردی.. دیگه زنیو نمیبینم..از روی لذت میخنده...و میگه زود برگرد...
-سعی میکنم...یباره مثه جن از اتاق میپره بیرون و میدوه طرفمو خودشو تو بغلم جا میده و میگه:از دستم ناراحتی؟
-نه قربون اون صورت عروسکیت برم..چرا باید ناراحت باشم؟
چرا اینقدر بهم ریخته ایی؟! خیلی کلافه بنظر میای؟!
-چیزیم نیست عزیزم..میرم یکم راه برم..
خب بذار منم خوندن نوشته هاتو تموم کنم باهات میام...
-میخوام یکم تنها باشم...دلخور گوشه های لبشو پایین میکشه و با یه لحن بچه گونه که من عاشقشم میگه: دیجه منو دوست ندالی؟
-تو همه ی زندگی منی..همه ی دلخوشیم...راستی بعد که تمومش کردی، آمادشو تا شب یه سر بریم خونه ی مادرم..سیمینو مامان خیلی سراغتو میگیرند..نمیخوام فکر بیخود بکنند..بازم خودشو لوس میکنه و میگه چشم جناب داروک...به سختی از خودم جداش میکنمو از خونه میزنم بیرون...
نزدیک غروبه و من دارم بی هدف تو خیابونها پرسه میزنم. دوساعتی هست که از خونه زدم بیررون.برا م یه مسیج میاد. از طرف پرتوئه..بازش میکنم. نوشته من پنج دقیقه ی دیگه میدون انقلابم..یه نگاه به درو برم میکنم...میبینم دقیقا روبه روی میدون انقلاب اونطرف رودخونه ایستادم..حرکت میکنم به طرف سی و پل که از روش عبور کنمو برم میدون انقلاب. قدمهامو سریع بر میدارم که حتی الممکن زودتر از پرتو برسم به میدون..
وقتی وارد میدون میشم، مستقیم چشمم میفته به جمعیتی که رو به روی سینما آفریقا جمع شدند..به نظر میاد دعوا شده باشه..صدای فریاد زنی از میون جمعیت میومد..چشمم میفته به ماشین نیرو انتظامی.دوتا بنز ایستاند و مردم هم دور تا روش جمعند و یه زن هم داره اون وسط جیغ میزنه..تو دلم شور میفته..علتشو نمیفهمم..از رو فضولی به سرعت عرض خیابون طی میکنمو خودمو میرسونم به جعیت.واااای خدای من ..همینو کم داشتم...پرتو در حالی که شالشو از سرش باز کرده بود و تو دستش گرفته بود دو زن سیاه پوش جیره خور پلیس رو به طرف عقب هل میده و و برافروخته و عصبانی فریاد میزنه و میگه: نگران چی هستی؟ تن منه؟ به تو ربطی نداره.. من میخوام همه ببیند..و شروع میکنه دکمه های مانتوشو باز کردن.. تعدادی از جوونا که یکم غیرتی شدند..داره صداشون در میاد..آقا چیکارش دارید ولش کنید..اون دو تا زن بازم به طرف پرتو هجوم میبرند . کشمکش آغاز میشه و پرتو تو همون میون پالتوشو از تنش در میاره...تو همین بین یه بنز دیگه از لای جمعیت خودشو نزدیک صحنه میکه و از درهای عقبش دوتا زن دیگه پیاده میشند..شمایل؟ خود مادر پولاد زره!! میفهمم قضیه جدی شد...اولین چیزیکه به ذهنم میرسه اینه، که بهترین کار چی میتونه باشه؟ بر میگردم پشت سرمو نگاه میکنم.. یه پسر جوون روی یه موتور نشسته و داره صحنه رو نگاه میکنه..خودمو میرسونم بهش
سلام..
سلام چی شده داداش؟
یکم دست پاچه م...بهش میگم ببین.. اون دختر نامزد منه..ا گه نتونم از اینجا ببرمش..ابنا میبرندش. این موبایلو این کارت شناسایی و هر چیزی دارم پیشت میذارم فقط موتورتو به هم بده.. دو ساعت دیگه هر جا گفتی برات میارمش..پسره نگاهی به سر تاپام میندازه و میگه: اون زنته؟ با افسوس سرمو تکون میدم..میگه خب چطوری میخوای ببریش؟..
بهش میگم موتورتو بذار یه گوشه. سویچم بذار روش و وایسا نگاه کن..
در گیری پرتو با چهار زن بالا گرفته..یباره داد میزنم..ولش کن ...ولش کن..
مردمی که انگار منتظره این اند، که یکی قرصو محکم حرف بزنه، یواش یواش همراه با من صداشون از تو جمعیت بیرون میاد. به چند ثانیه نمیکشه که همه ی مردم یکصدا دارند با هم داد میزنند ولشکن...ولشکن .. و کم کم شهامتشون از اینکه صداشون به گوش هم میرسید بیشتر شد و با اولین قدمی که به طرف جلو برداشتم.. جمعیت به علامت هجوم چند قدم برداشتد...چهار زن که در حال کشمکش با پرتو بودند، تو دلشون ترس افتاد. چهار مامور مرد هم بود، که تا اون زمان سعی میکردند دخالت نکنند..و به محض اتحاد این چمعیت نه چندن بزرگ، خودشونو به چهار زن رسوندند و سعی کردند از دست مردم در امان نگهشون دارند..از همین حرکت نیمه تهاجمی مامورا، مردم تههیج شده، بیشتر به طرف اونا هجوم بردند.. همون وقت از یه سمت دیگه، دست پرتو رو گرفتم و کشیدم...جمعیت که تا حالا یکم نظم دو دسته گی پلیس و مردم روا در خود داشت. یباره بهم ریخت.. چند نفر منو پرتو رو همراهی کردند و میگفتند.. سزیع فراریش بده .. زود باش تا دوباره نگرفتنش...پسر جوون موتورو آماده گذاشته بود.. پرتو بدون حجاب پشت سرم سوار موتور شد.پسر حتی موتورو روشن گداشته.. به سرعت. صدای آژیر یکی از اون ماشینها بلند میشه..به سرعت وارده خیابون شمس آبادی میشمو میرم جهت مخالف حرکتم اونطرف خیابون و میرم تو یکی از کوچه ها و دیگه اونقدر تو کوچه ها میپیچم که عمرا دست کسی بهمون برسه..صدای آژیر رو میشنوم..اما خیالم راحت که دیگه پرتو تو امنیته..پرتو از پشت محکم بغلم کرده..میگه:موتور کجا بود یباره؟!!
عصبانیمو ساکت میمون..
شهروز؟
-بله؟
دوستتدارم..
-بیخود پاچه خاری نکن...به خاطر اینکارت تنبیه میشی...
چراااا؟
-برا چی باشون درگیر میشی؟
آخه تو نمیدونی چه برخوردی کرد زنیکه عوضی..
خب، اونام دنبال این اند که آدمای مثه تورو بگیرند، ببرند حالشونو جا بیارند..
یعنی چی؟.. زنیکه آشغال تو گوشم بهم میگه جنده..انتظار داری وایسم بهش نگاه کنم..
-خب حالا برده بودنت خوب بود؟
میچسبه به کمرمو میگه وااای نه..
دیگه از همونجا کوچه به کوچه میرم طرف خونه ی مادرم..ادامه دارد..

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#7 | Posted: 1 Apr 2012 09:00
دیوار (قسمت ششم)

چند تا کوچه مونده به خونه ی مادرم ، یه گوشه نگهمیدارم . با به تندی و با اخم بهش میگم پالتو و شالتو بپوش..در حالی که دندوناش از سرما داره بهم میخوره از موتور پیاده میشه و همونطور که داره سعی میکنه توی چشمام نگاه کنه تا بفهمه که چقدر عصبانیم ، با اون صورت گل انداخته از سرماش بهم لبخند میزنه..اخمامو بیشتر میکشم توی همو نگاهمو ازش میدزدم...هر بار به این فکر میکنم که اگه برده بودنش ..... مو به تنم سیخ میشه...دوباره میشینه پشت سرمو محکم بغلم میکنه و میگه: حالا چرا اینقدر جدی شدی؟! ساکت میمونم.. چون همچین وقتا ممکنه حرفی بزنم که بعد جبران کردنش سخت باشه..اما خیلی عصبانیم..میخنده و خودشو بیشتر بهم فشار میده و میگه: ولی جدی جدی خیلی حال میده باهاشون درافتادن..
بازم ساکت میمونم.. میدونم داره تحریکم میکنه که حرف بزنم..اما باید بهش حالی کنم که سر این موضوع به هیچ وجه باهاش مماشات نمیکنم..باید بفهمه که اون همه چیز منه و سرش هیچ ریسکی رو نمیپذیرم..میرسیم خونه ی مادرم...
پرتو رو پیاده میکنم و میرم سراغ یه تلفن عمومی و به گوشی خودم زنگ میزنم. همون پسر جواب میده..
بله؟
-سلام مرد جوون..خوبی؟
سلام خودتونید؟..
-آره عزیزم.. کجا بیام موتورو بهت بدم؟
هر جا راحترید..
بلاخره باهاش قرار میذارم و میرم تا سر راهم براش یه کادو بخرم..دارم فکر میکنم چی بخرم؟ که چشمم به یه مغازه ی کامپیوتر فروشی میفته..بازم میرم طرف تلفن عمومی و بهش زنگ میزنم..
جانم؟
-یه سوال دارم ازت..
بپرسید..
-تو برا خودت کامپیوتر داری؟
نه..چطور؟
-مهم نیست تا یک ربع دیگه سر قرارمونم..
باشه منتظرم..
سریع میرم توی کامپیوتر فروشی و یه لپتاپ متوسط انتخاب میکنمو میخرمش..وقتی کارت میکشم و پرینت حسابمو میگیرم ، میبینم پول فروختن ماشینم به نصف رسیده..
وقتی دارم کادو رو به پسر جوون میدم با ممانعت طرف میشم..
نه آقا من کاری نکردم..یعنی این کارو هر کسی میکرد..نمیتونم یه همچین کادوی گرونیو قبول کنم..
-پسر خوب. گوش کن به من..تو اگه بدونی چه لطف بزرگی بهم کردی دیگه این حرفا رو نمیزنی..اگه من نتونسته بوم نامزدمو از اون مهلکه بیارم بیرون، ممکن بود برا همیشه نتونم خودمو ببخشم..تو هنوز جوونی نمیدونی این کثافتها چه بی شرفهایی هستند..دیدی که نامزدمو..یکم زیادی خوشگله..فکر میکنی اگه این آشغالها برده بودنش چه اتفاقی ممکن بود براش بیفته؟ اگه هیچ اتفاقی هم نمیفتاد، تا میومدم از اون خراب شده که میبرندش بیارمش بیرون ..باور کن که پیر میشدم..پس تو خدمت بزرگی به من کردی که من با هیچ چیز نمیتونم جبرانش کنم..در ضمن من اینو بهت نمیدم که دیگه برا همیشه از هم جدا بشیم..میخوام با هم دیگه از حالا دوست بشیم..تو پسر با ارزشی هستی. و و و و
بلاخره اونقدر زبون میریزم تا میتونم متقاعدش کنم که هدیه رو ازم بگیره..شمارشم میگیرم و همچنین اسمش که میگه : من رضا هستم....ازش جدا میشم و میگم باهات تماس میگیرم و میخوام برم طرف خونه ی مادرم که رضا میگه: آقا شهروز بذارید برسونمتون..
**************************************************
از خونه ی مادرم برگشتیم خونه ی خودمون و من همچنان ساکت و سرد..پرتو سعی میکنه سر هر چیز ساده ایی یه ماجرای خنده دار درست کنه، شاید بتونه منو به خنده بندازه و یا مجبورم کنه حرف بزنم..اما اونقدر از اون موضوع ترسیدم، که هر بار بهش فکر میکنم، ترجیح میدم که یکم باهاش جدی باشم..دارم لباسامو عوض میکنم که وارد اتاق میشه و با خنده و یه لحن مضحک میگه: شهروز جون لختش قشنگه..دارم از خنده میترکم، اما به سختی جلوی خندیدنمو میگیرم..شروع میکنه وارسی صورتش توی آیینه و از توش منو زیر نظر داره..بازم میگه: چرا اینقدر لباس میپوشی؟ مگه نمیخوای بخوابی؟
جوابشو نمیدومو از اتاق میام بیرون. میرم آشپزخونه که برا خودم قهوه درست کنم...
وقتی کنار گاز ایستادم و منتظرم تا قهوه آماده بشه، میاد تو آشپزخونه..با یه لباس سکسی که قبلا ندیده بودم بپوشه..میره سر یخچال و جوری وانمود میکنه که انگار حواسش به من نیست..
اونقدر با اون لباس جذاب شده که برا چند لحظه تصمیم میگیرم، که از اون حالت قهر بیام بیرون..اما داروک تو وجودم فریاد میکشه.. خاک برسرت..اینقدر ضعیف نباش...
-خفه شو.. ببین چه تیکه ایی شده!!
بدبخت یه جوری حرف نزن انگار اولین بار میبینیش!
-تو احمقی نمیفهمی که دوستاشتن میتونه رشد کنه و بزرگ بشه..ربطی به اولین بار و آخرین بار نداره..هر روزم که بگذره برام جذابتر میشه..
باشه باشه تو راست میگی..اما یکم خودتو نگهدار خره..آبرومونو نبر توروخدا..
-دست از سرم بردار..میخوام عادی باشم..میخوامش..
به درک برو هر غلطی دلت میخواد بکن..
اونقدر در گیر این کشمکش با خودم شده م، که به خودم میام میبینم، قهوه سر رفته و گاز رو به گند کشیدم..پرتو هم ایستاده تو آستانه ی در آشپزخونه و داره با شماطت نگام میکنه و یه لبخند تمسخر آمیزم روی لبای خوشگلشه..بازم سعی میکنم خودمو جدی بگیرم..بلاخره صداش در میاد..
آره.. دلت که نسوخته ! بلاخره یه کلفت داری که گنده کاریهاتو جمع و جور کنه...خجالتم که نمیکشی!! من همینجور صبح تا شب باید پشت سر آقا راه برم و ریختو پاشها و کثافتکاریاشونو جمع کنم..میدونی با اون قیافه اییکه گرفتی و تمام تلاشتو میکنی که جدی باشی و نشون بدی آدم بد اخلاقی هستی و میخوای به اصطلاح منو تنبیه کنی چی کم داری؟ هه هه.. فقط یه سبیل مثه این سلاخهای قدیمی و یه چاقوی گوسفند کشی...
بعد بلند میخنده و ادامه میده راستی خیلی باید بامزه بشی....
سعی میکنم نگاهش نکنم. چون نگاه کردن دوتا ضرر داره ..اول اینکه اونقدر داره بامزه و شیرین مسخره بازی در میاره که به سختی جلوی خودمو گرفتم که نخندم و دوم اینه که اگه نگاهش کنم اونقدر وسوسه انگیز شده که بعید میدونم خودمو در برابرش کنترل کنم..قهوه رو میریزم تو فنجون و میام که از آشپزخونه برم بیرون..جلوی درو میگیره و میگه: پس من چی؟ نمیخوای به منم قهوه بدی؟ شونه هامو بی اهمیت میندازم بالا و میخوام ازش رد بشم. بوی تنش کلافم میکنه..دستشو جلو میاره و فنجونو از تو نعلبکیش کش میره و به سرعت میره طرف پذیرایی و میگه: من میخورم تا تو باشی همه چی رو با هم قاطی نکنی.. برو برا خودت یکی دیگه درست کن..
یکم حرصم میگیره..بر میگردم تو آشپزخونه تا یه قهوه ی دیگه درست کنم..اما حوصله شو ندارم و بر میگردم میرم توی اتاق و کامپیوتر رو روشن میکنمو میرم تو سایتی که داستانهامو میذارم..
خونه رو سکوت گرفته و من در حال جواب دادن پست خواننده هام..چند دقیقه ی بعد پرتو وارد اتاق میشه و میره روی تخت میشینه..تقریبا تو زاویه ی نیم رخ من و زل زده بهم..بعد یکم سکوت میگه:قهوه برا خودت درست نکردی؟ ساکت میمونم..از جاش بلند میشه و میاد از پشت دستاشو میندازه روی شونه هام و صورتشو میچسبونه به صورتم و شروع میکنه پست خواننده ها رو بلند بلند خوندن..لحنش مملو از تمسخر و حسادته..
اوووه این یکیو..ببین چی نوشته...و همونطور که با یه لحن کشدار شروع میکنه خوندن پست..وسطش مرتب به طعنه میگه..هه...صورتشو بیشتر به صورتم فشار میده و میگه من بدبختم خر همین چیزات شدم...فکر کردم آدم حسابی هستی..
ساکت میمونه تا ببینه حرفی که زده چقدر بد بوده و چقدر تونسته منو تحت تاثیر قرار بده..اما به حرفش بی توجه میمونم..و بازم ترجیح میدم ساکت باشم..بازم ادامه میده..
از رگ واین چیزا هم که انگار خبری نیست !!! یکی به من بگه آدم حسابی نیستی دهنشو جر میدم..
کارم تموم شده..از جام بلند میشم..مجبور میشه دستاشو از روی شونه هام برداره و صورتشو بکشه عقب ..اما من بدبخت مست بوی تنشم..با تمام این وجود دارم سعی میکنم که همونطور مسکوت باقی بمونم..یکم جدی تو چشماش نگاه میکنم..از نگاهش میخونم که داره انتظار اینو میکشه که به خاطر توهینش جوابشو بدم..اما بی جواب ترکش میکنم.. میرم مسواک میزنمو بر میگردم و یه پتو و بالش بر میدارم و میرم جلوی شومیینه میخوابم..اینبار دیگه عصبی شده.. میاد بالای سرم میایسته و میگه:میخوای اینجا بخوابی؟ جوابشو نمیدوم و دستمو میذارم روی صورتم تا نتونم نگاهش کنم..با پاش یه لگد میزنه به پام و میگه: جوابمو بده؟ میخوای اینجا بخوابی؟.. اهمیت نمیدم..
صدای نفسهاشو میشنوم که از روی عصبانیت به شماره افتاده..صدای صندلهاشو میشنوم که داره ازم دور میشه ..دستمو بر میدارم میبینم وارد اتاق خواب شد و چراغو خاموش کرد..
بلند میشم چراغ پذیرایی رو خاموش میکنم و بر میگردم سر جام..به محض اینکه چشمامو میذارم روی هم چهره ی سروش جلوی چشمام نقش میبنده..اونقدر به سروش و پرتو فکر میکنم تا از هوش برون میشم..
صبح با نوازشهای پرتو بیدار میشم..کنارم نشسته.. با یه بلوز و شلوار ساده ی راحتی..داره موهامو دست میکشه..نگاهم تو نگاه سیاهش باز میشه..مهربون بهم لبخند میزنه و میگه صبح بخیر..
-صبح بخیر..و از جام بلند میشم تا برم یه آبی به صورتم بزنم.. نگاه میکنم روی ساعت. هشت و نیمه صبحه..پرتو همونجور سر جاش با افسوس نشسته..دیگه داره از این بی محلی من کلافه میشه..
صورتمو میشورمو میرم تو آشپزخونه..همه چی آمادست..حتی میز صبحونه رو هم چیده..اما من بی توجه میرم طرف کتری و قوری روی گاز..پرتو وارد آشپزخونه میشه..بازم سعی میکنه بهم لبخند بزنه و میگه: داروکی صبحونه نمیخوری؟ جوابشو نمیدم و به خوردن چاییم ادامه میدم..پرتو میاد و میشینه روی صندلی و مستقیم نگاهم میکنه..منم دارم چاییمو تموم میکنم..بعد از توی یخچال بسته ی سیگارمو در میارم و یدونه روشن میکنم.. پرتو چشماشو تنگ کرده و با تعجب داره نگاهم میکنه و سپس میگه: تو هیچ وقت صبح سیگار نمیکشیدی؟!
بی اهمیت یه کام عمیق میگیرم و دودشو به طرف سقف فوت میکنم..و بعد از آشپزخونه میرم بیرون و میرم تو اتاقم تا لباس عوض کنم..دارم لباسامو میپوشم که وارد اتاق میشه..
میخوای بری بیرون؟
جوابشو نمیدم..و به کارم ادامه میدم..
هی ..هپلی با توام..خودتو تو آیینه دیدی؟ میخوای این ریختی بری بیرون؟ بی اهمیت به حرفاش ادامه میدم..بغض میکنه و میگه: میخوای آبروی منو ببری؟ اینجوری بری بیرون همه فکر میکنند کلفتت کاراشو درست انجام نمیده و یباره گریه میفته و میشینه لبه ی تخت..میدونم ریختو قیافه ی بهم ریخته م فقط بهونه ی گریه کردنشه..بازم بهش اهمیت نمیدم و سریع از خونه میزنم بیرون..
تصمیم دارم برم باقیه ی پولو بدم به یکی از این شرکتای نمایندگی شاید بتون یه ماشین دیگه بخرم..چون خیلی بهش نیاز دارم..
نزدیک ظهره که گوشیم شروع میکنه به زنگ خوردن..نگاه میکنم رو صفحه میبینم شماره ی تلفن عمومیه..
-بله؟
سلاااااام شهروز خان...
واااای صدای سروشه..تقریبا فریاد میزنم..سلام پسر کجایی تو؟
چطوری داداش؟..شنیدم ازدواج کردی؟
-آره .. خوبم. تو چطوری؟ کجایی؟
من دو روزه اومدم اصفهان..دیروز پیامتو تو اون سایت گرفتم..چی شده؟
-سروش باید خصوصی بات حرف بزنم ..پشت تلفن نمیشه..
خب پس باید چند روز صبر کنی..چون فعلا نمیتونم بیام سراغت..
-سروش چیکار کردی که دنبالتند؟
آدرستو بده، تو همین چند روز میام میبینمت..
-نمیشه سروش وضعیتت خوب نیست.. نباید بیای خونه ی من..
نگران نباش..من میدونم چیکار کنم..
آدرسو بهش میدم و میگم : سروش ممکنه تلفن من تحت کنترل باشه..
آره میدونم.. برا همین نمیتونم بیشتر از دو دقیقه رو خط باشم..فعلا خدا نگهدار تا فرصتی بشه برا دیدنت..
-سروش شوخی نگیریها...زودتر باید ببینمت..
اوکی..میام سراغت..فعلا
-بدرود..
ارتباط که قطع میشه..درگیری ذهن من شروع میشه..این دیوونه میخواد چیکار کنه..اگه بیاد سراغ من ممکنه که گیر بیفته..با همین تفکرات میرم خونه..
وقتی وارد خونه میشم..پرتو رو میبینم که نشسته روی کاناپه پشت به من، جلوی تلویزیون و داره یه برنامه ی روانشناسی از ماهواره میبینه..حتی روشو بر نمیگردونه طرفم.. میفهمم که جنگ شروع شده..یکم که میرم جلوتر میبینم پالتوش تنشه.. میفهمم از بیرون اومده..با تندی میپرسم: کجا بودی؟
بر میگرده با اخم نگاه میکنه و میگه: به تو ربطی نداره...
اووووه نه جدی جدی تصمیم داره بجنگه.. خوب میشناسمش ..حالا وقت اینه که یا من کوتاه بیام و یا پای عواقب سر لج انداختنش به ایستم..سریع بر میگردم و میرم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم..صدای صندلهاش میاد که تند و عصبانی و نفس زنون داره میاد طرف اتاق..وقتی وارد اتاق میشه، دستاشو میزنه به کمرش و فریاد میزنه: من کیم؟ من کجای زندگیتم؟
با تعجب به صورتش که عصبانیت داره ازش فوران میکنه نگاه میکنم..سعی میکنم به حرفش بی توجه باشم و به تعویض لباسم ادامه میدم..بیشتر عصبانی میشه..
با توام..تو چی فکر کردی؟ من یه دخترم که آویزونه تو شدم؟ همین حالاشم ده تا مرد نامرد مثه تورو میذارم توی یه جیبم..فکر میکنی بهت محتاجم؟..من همون پرتوام.. همون که اومدی تو شرکتش مثه موش بودی..حالا برا من خودتو میگیری؟ فکر کردی کی هستی؟.. چهار تا آدم به به و چه چهتو کردند فکر میکنی برا خودت کسی شدی؟ فکر کردی چون دائم دارم میگم دوستتدارم اجازه میدم خوردم کنی؟ اونم تو... توی احمق که حتی نمیتونی خرج زندگیتو در بیاری؟ یا مثه دیوونه ها و زمان مجردیت باید شبگردی کنی و یا مست باشی..و یا حالا که احساس وظیفه میکنی بری راننده تاکسی بشی..تو خودتو برام من میگیری؟ یادت رفته با کی طرفی؟
میشینم لبه ی تخت و نگاهش میکنم و میذارم حرف بزنه .. میخوام ببینم تا کجا پردها رو از هم میدره..اشک تو چشماش جمع شده و بغض داره ولی همچنان داره فریاد میزنه..من از این خونه میرم..تو هم بهتره بری سراغ همو نهاییکه قبلا باهاشون بودی..برو سراغ همونهاییکه هر جفنگی مینویسی بهت آفرین میگند..
بعد بر میگرده میره سر کشوهای دراورش..بی صدا داره از چشماش اشک میجوشه..و در حال جمع کردن لباساشه..
آروم میگم: تو باید اینو بفهمی که من تحمل اینو ندارم که خودتو تو چیزای خطرناک درگیر کنی..یباره بر میگرده و از روی عصبانیت خودشو میندازه روی من..میفتم روی تخت..اونقدر عصبانیه که تا حالا اینجور ندیده بودمش..تا میام بفهمم میخواد چیکار کنه منو میگیره زیر چک و پنجه کشیدن و همونطور که داره اشک میریزه داره بهم فحش میده..کثافت پست..نامرد و بی رحمانه داره ناخونهای بلندشو توی گوشنم فرو میکنه.. هر چی تلاش میکنم دستاشو بگیرم بی فایده ست عصبانیت قدرتشو چند برابر کرده..
فکر کردی چه خری هستی؟ هر غلطی دلت خواسته از اول تا حالا کردی و من هیچی بهت نگفتم..عوضی..دیگه کم میارم و عصبانی میشم.. مچ دستاشو میگیرم سرش فریاد میزنم بسه دیگه بیشعور ..هر چی دلت خواست بهم گفتی!!!
یباره منو ول میکنه و صداش آروم میشه و به نرمی و بغض شدید میگه:سرم داد نزن احمق.. بچه م میترسه..و سر میخوره کف اتاق و تکیه میده به تخت و دستاشو میذاره رو صورتش و شروع میکنه هق هق زدن..
دارم با خودم حرفی که از دهنش شنیدمو حلاجی میکنم..چی شنیدم؟!! داد نزن بچه م میترسه..از روی تخت بلند میشم.. از گونه ام جای ناخنش داره خون میاد...میرم رو به روش میشینم..دستاشو گرفته جلوی چشماش..دستاشو میگیرم که از روی صورتش بردارم..یکم مقاومت میکنه اما برمیداره...صورتش سرخه و از اشک خیسه..
-پرتو تو چی گفتی؟ درست شنیدم؟
گریه ش شدیدتر میشه..
-پرتو تو حامله ایی؟
دست میکنه تو جیب پالتوش و جواب آزمایشش رو میده دستم..باورم نمیشه..نمیدونم باید چیکار کنم..حتی نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت..بازم به صورتش نگاه میکنم. مشکوک میپرسم: پرتو این واقعیه؟!
با سرش تایید میکنه... یباره دلم ضعف میره..انگار تازه میفهمم که چی شده..
-فدات بشم عروسکم...تو بچه تو شیکمت داری؟! بچه ی من؟
میونه اشک ریختن لبخند میشینه رو لباش..اونقدر هیجانزده ام که یدفعه میگیرم میکشمش تو بغلم.. قربونت برم.. باورم نمیشه...پر توی من داره بچه برام میاره؟..قربونت برم..
در عرض چند ثانیه انگار هیچ درگیری بینمون نبوده..خودشو میچسبونه به سینه مو میگه... لعنتی بی شرف..دارم برات میمیرم.. توی احمق نمیخوای بفهمی.. آخه چقدر تو خری...
بیشتر فشارش میدم به خودمو میگم من قربون تو برم.. غلط کردم...هر چی تو بگی درسته..از رو زمین بلندش میکنم و شروع میکنم پالتوشو از تنش درآوردن..با هر دکمه که باز میکنم چند تا بوسه رو صورتش میزنم..دست میکشه روی گونه م که داره خون میاد..بمیرم.. صورتتو داغون کردم..
-فدای سرت.. قربون تو اون نی نی برم...پالتوشو که در میارم . مجبورش میکنم بخوابه روی تخت و بلوزشو میزنم بالا و هزار بار شکمشو میبوسم..دوستتون دارم ..قربون دوتاییتون برم..خودم بغض دارم ولی جلوی خودمو میگیرم که نشکنه..پرتو باید فردا بریم محضر عقد کنیم..دیگه نمیشه کاریش کرد..
همونطور که از گریه هاییکه که کرده فیر فیر میکنه میخنده و میگه..بلاخره به آرزوت رسیدی؟ میخواستی منو رسما کلفت خودت بکنی که موفق شدی..
-این حرفو نزن قربونت برم .. خودم نوکر هر دوتایتونم..
میخنده و میگه: ما نوکر نمیخوایم..برو یه کاری پیدا کن.. ما به پول بیشتر از نوکر نیاز داریم..
بازم شکمشو میبوسم و میگم: وقتی میگم نوکرم یعنی از هر لحاظ.....ادامه دارد..

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#8 | Posted: 1 Apr 2012 09:01
دیوار ( قسمت هفتم)

جلوی محضر ایستاده ایمو داریم به هم لبخند میزنیم..پرتو میگه: قبل اینکه بریم تو و منو رسما به کنیزی خودتون در بیارید باید به حرفام گوش بدی..
-پرتو اینقدر تیکه ننداز! منو به کنیزی خودت در بیاری یعنی چی؟! تو همه ی زندگی منی دیوونه این حرفا چیه؟
ببین بی شرف حقه باز. حالا سه ساله که دارم این زبون بازیتو تحمل میکنمو میگم ولشکن، بذار فکر کنه خرم کرده..میدونی چرا؟ چون اگه هر بدی داشته باشی میدونم که نامرد نیستی..اما اینجا دیگه کوتاه نمیام.. باید شرایطمو قبول کنی..
-حالا شرایط خانوم چی هست؟ قربونشون برم..
ببین.ببین..همین حرفاته که حرصمو در میاره.. چون میدونم بازم میخوای خرم کنی..
کلافه میشمو سرمو میگیرم بین دستامو میگم : واااای خدا...من کی خواستم اینو خر کنم؟ این حرفا چیه این میزنه؟
بسه ...بسه..کولی بازی در نیار...اولین شرطم اینه که حق طلاق با من باشه...
یباره جوش میارمو میگم: معلوم هست چی میگی؟! مگه قراره من طلاقت بدم؟ معلوم هست تو چته؟! ما تازه داریم بچه دار میشیم. از حالا میخوای این چیزا رو یاد اون فسقلی بدی؟
میخنده و دستشو میکشه رو شکمشو میگه: الهی که قربونش برم..فسقلی خودمه..
-وای پرتو بخدا از حالا دارم براش بال بال میزنم..
بیخود..اون فقط مال منه..تو فقط باید به من فکر کنی..
-یعنی چی ؟! میخوای به بچه ی خودتم حسودی کنی؟!
نمیدونم..هر اسمی که روی این حس میخوای بذار..اما اگه به اون بیشتر از من توجه کنی، خودم شب تو خواب خفه ت میکنم..هر دوتون مال منید و من میگم که چیکار باید بکنید...
-ای قربون چشمای سیاه و براقت برم...هر چی شما بفرمایید سرورم..خب شرط بعدیتون چیه؟
از همین حالا مینویسم که اگه فسقلی دختر بود حضانتش تمامو کمال در صورت جدا شدن حقه منه..و اگر پسر بود. تا چهارسالگی با من و بعدش با توافق هم یه تصمیم دیگه میگیریم..
اونقدر از این حرفش تو دلم شور میفته که نزدیکه عصبانی بشم..اما خودمو کنترل میکنمو میگم: پرتو اینقدر این حرف جدایی رو نزن..خوب نیست..
دستمو میگیره و میبوسه و میگه:به جون خودم منظور بدی ندارم...فقط نمیخوام با قوانین مسخره اییکه وجود داره ازدواج کنم..
با حرص میگم: دختره ی دیوونه..
یباره صدای شهره در حالیکه داره از ماشینش پیاده میشه بلند میشه..بلاخره بعد سه سال مجبور شدید که مثه آدمها زندگی کنید؟
میاد جلو با من دست میده و میگه: چطوری آقای خانوم باز؟ در جوابش فقط میخندم.. بعد پرتو رو بغل میگیره و میبوسه و سرشو میذاره روی شکمشو میگه الهی که خاله ایی قربونش بره ..بذار ببین جفتک نمیندازه..
پرتو: چی داری میگی دیوونه اون فقط چند روزشه...
شهره:ببین پرتو منو خر نکن..اولا که میدونم این فسقلی حد اقل یکی دوماهشه..و دوم اینکه..اگه بچه ی این باباس..میدونم که چه کره خری از آب در میاد..
پرتو.: شهره یذره خفه شو ادب داشته باش...
شهره: آخه مگه دروغ میگم؟ کسیکه که بتونه پرتو بنکدارو حامله کنه..یا خیلی عوضیه..یا خیلی ماهه..از این دو حالتم خارج نیست..حالا به نظرت شهروز کدومشونه؟
پرتو دوباره دست منو میگیره و میگه: خودت خوب میدونی که هر دوشونه...
-دست شما دوتا درد نکنه!! بابا اینقدر بنده نوازی میفرمایید، خجالتم میدید!!
شهره: ببین اون شب اولیکه با هم رفتیم بیرون رو یادته، که بهت گفتم اگه بتونی این دخترو بشونی سر جاش خیلی کارت درسته؟ حالا هم حرفم همونه..یعنی به اینکه کارت درسته دیگه ایمان دارم..حالا حتی اگه عوضیم باشی، بازم یه عوضی کار درستی..حالا چرا اینجا ایستادید؟!
-منتظرم شاهدهای کرایه ایی بیاند..آخه زنها رو که تو این قانون داخل آدم حساب نمیکنند..رفتم دوتا کارگر پیدا کردم که بیاند به عنوان شاهد سند ازدواجمون رو امضا کنند.
شهره با افسوس میگه: هه خنده داره..شهادت زنی که جزو بهترین دوستای آدم باشه، به تنهایی قبول نیست و حتما باید به ازای هر یک مرد غریبه ، دوتا زن شهادت بدند!!!
میخوام حرفی بزنم که چشمم میفته به دوتا شاهد کرایه ایی که دارند از کنار خیابون وارد پیاده رو میشند تا بیاند پیشمون..
وقتی به محضردار که یه مرد حدود پنجاه و خورده ایی و معلومه که از اون خشک مقدسای پول پرسته میگم که میخوایم عقد کنیم. میگه: خب پدر عروس خانوم کجاند؟
بهش میگم : قانون اجباری اذن پدر دیگه برداشته شده و فکر نمیکنم مشکلی داشته باشه...
محضردار: ببین پسرجوون. من یه آدمی هستم که برام خونواده خیلی مهمه و کاری هم به تغییر قانون ندارم..ما توی این محضر فقط با اجازه ی پدر عقد میکنیم..
خنده م میگیره..دست میکنم تو جیبیم و یه اسکناس پنجاهزار تومنی بیرون میکشم و با یه کاغذ مچاله میکنمو بهش میگم..شما این کاغذو عنایت بفرمایید..فکر کنم این اجازه کتبی براتون کافی باشه..کاغذو از دستم میگیره و یکم بازش میکنه..نیشش تا بنا گوش باز میشه و میگه: اجازه بدید بخونمش..و کاغذ رو میبره زیر میزو اسکناسو از لاش برمیداره و بعد چند لحظه میگه.. بله بله..مشکل حله..پرتو از پشت باسنمو وشگون میگیره و تو گوشم زمزمه میکنه...بخدا که شهره در موردت هر چی میگه درسته!! دوستتدارم عوضی بی شرف..اونقدر از این زمزمه کردنش تو گوشم لذت میبرم که دلم میخواد برگردم همون وسط ببوسمش..اما با خودم میگم بذار بعد عقد این حاجی مذهبی رو سورپرایز میکنم..
به محض اینکه یبار خطبه ی عقد خونده میشه پرتو یباره و با صدای بلند میگه بببببببببله...شهره تو گوشش میگه خفه شو دختره ی بی آبرو..سه بار باید خونده بشه..بعد خودش با یه عشوه ی مرد افکن که حس میکنم دل حاجیو به لرزه انداخته میگه: ببخشید حاج آقا عروس رفته گل بچینه..همه میزنند زیر خنده..
وقتی برای مرتبه ی سوم خطبه خونده میشه و پرتو هم برای بار سوم میگه بله.. بی اختیار بر میگردیم طرف همو بدونه توجه به دیگران لبامون میچسبه بهم...وقتی به خودمون میایم، میبینم شهره داره به زور پرتو رو از من جدا میکنه و حاجی هم با چشمای دریده داره بهمون نگاه میکنه و میگه: جلل الخالق.. بابا اینها رو زود برسونید به یه اتاقی یه جایی تا ابروی همه رو نبردند..
از محضر که میایم بیرون شهره میگه: خب نهار کجا مهمونم؟
پرتو:هر جا تو بگی عزیزم..
نهارو تو یکی از شیکترین رستورانهای شهر به پیشنهاد شهره صرف میکنیمو حرکت میکنیم طرف خونه ..توی ماشین من صندلی عقب نشسته ام و شهره داره رانندگی میکنه و پرتو کنارشه..دارم به سروش فکر میکنم..خیلی نگرانشم..شهره داره میگه: خب من عروسو داماد رو برسونم خونه و به قول حاج آقا بفرسمشون توی یه اتاق و برم خودمو گمو گور کنم..راستی پرتو میدونی چیکار کنی یا باید یادت بدم؟
پرتو: خفه شو ..
شهره: وااااا !! چرا اینجوری حرف میزنی؟.. خب میخوام کمکت کنم..از مامان و خاله و دایه که خبری نیست..خب یکی باید بهت بگه چه غلطی باید بکنی..بعد از توی آیینه یه چشمک به من میزنه..
پرتو: گفتم خفه شو شهره..
شهره: اصلا به من چه..به درک..شهروز بزن در به داغونش کن..ههههه
وقتی میرسیم جلوی خونه از چیزیکه میبینیم شوکه میشیم.. پدرو مادر پرتو با خواهر بزرگش و یکی دوتا از خاله و خانباجیها دمه خونه منتظرمون ایستادند..پرتو رو میکنه به شهره و میگه: شهره تو اینها رو خبر کردی؟
شهره: خب آره..من صبح بهشون زنگ زدم و گفتم که تو باردار شدی و هر چی از دهنم دراومد بارشون کردم..انگار به رگ غیرتشون برخورده!! بعدم گفتم میبرش دکتر..
پرتو: شهره میکشمت بخدا..بذار بعدا دستم بهت برسه...
شهره: گمشو دختره ی دیوونه.. مگه میشه تو این شرایط کسی ازت مواظبت نکنه؟
وقتی داریم از ماشین پیاده میشیم..بازم شهره میگه: شهروز دیگه سفارش نکنما..یادت نره با این وحشی چیکار کنی..از روی شوخی بهش چشم غره میرمو در ماشینو میزنم بهم..
وقتی خونواده ی پرتو میبیندمون چند قدمی بطرفمون میاند.. مادرش در حالیکه داره اشک میریزه میاد جلو و پرتو رو میگیره تو بغلش.. ظاهرا همه خوشحالند جز من..از روی ادب یه سلام بلند به همه میدمو میرم درو باز میکنمو خودمو کنار میکشم..پدرش سعی میکنه که بهم لبخند بزنه و جوری وانمود کنه که باید گذشته رو فراموش کرد...میرم کنار پرتو و میگم: میرم خرید..چشماش پر اشکه شادیه..میخنده و میگه: زود بیا..
طرفای عصر هم ایل و تبار من میاند و خلاصه تا آخر شب هیهاتی تو خونه راه میفته که بیا و ببین..منم عین این خدمتکارا دارم توی آشپزخونه کار میکنمو و سیمن و سارا خواهرام کمک میکنند..حالم داره از این وضعیت بهم میخوره..از این خاله بازیها متنفرم..اما چاره ایی هم ندارم..فقط هر چند دقیقه یبار پرتو خودشو میرسونه بهمو با یه بوسه خرم میکنه..خواهرم هم مرتب تیکه بارمون میکنند.. چیه بابا؟ چه خبره؟ انگار تازه عروس و دامادند..
پرتو توی گوشم میگه بیچاره ها خبر ندارند که دقیقا همینه..هر دو بلند میخندیم..و خواهرام حیرونو متعجب بهمون نگاه میکنند.. سیمین میگه: هی عروسه....مواظب باش ماها خواهر شوهراتیم ها...
بلاخره حدود ساعت یازده همه رضایت میدند که ما دوتا تازه بهم رسیده رو تنها بذارند و برند سر خونه زندگیشون..
آخرین نفرات مامانو سیمین هستند که من دمه خونه دارم به سفارشات مادرم گوش میکنم.
مادر حواست باشه کار سنگین نکنه...میدونم تو یکم جوشی هستی..یه وقت عصبانی شدی سرش داد نزنیها..اگه یه و قت کاری پیش اومد هر وقت که بود اول خودمو خبر کن..
منکه از اینهمه سفارش دیگه عصبی شدم .. میگم: باشه مادر من خیالت راحت باشه..
بلاخره با هر زحمتی هست اونها رو راهی میکنمو خسته و کوفته برمیگردم توی خونه..دارم با خودم فکر میکنم. بخدا راحت بودیم زن نداشتیمها.. آخه این چه بلایی بود که سر خودم آوردم..که با دیدن پرتو نظرم عوض میشه..دوباره همون لباس اونشبی که با هم دعوامون شد رو پوشیده..برای اولین بار میبینم آرایشش تنده..دستاشو گذاشته تو دوطرف آستانه ی اتاق خواب و میگه: زود کاراتو بکن که بات خیلی کار دارم...می ایستمو سر تا پاشو برانداز میکنمو میگم: من که جرات نمیکنم امشب نزدیک تو بشم..
چشماشو تنگ میکنه و میگه: بچه پرو تا نیومدم با لگد ببرمت تو اتاق، خودت بدو بیا..میرم طرف دستشویی تا مسواک بزنم..میگم: خب خیلیم بد نیست آدم یه شبم با زن خودش بخوابه ببینه چه مزه ایی میده...از این حرفم یباره پرتو از خنده میترکه...
برمیگردم نگاش میکنمو میگم: کوفت خنده داره؟ خب واقعیته...میدوه طرفمو همونطور که میخنده میخواد با لگد و مشت منو بزنه...هر چی اون منو میزنه من میکشمش تو بغلمو میبوسمش..
************************************
هر دو خیس عرق کنار هم ولو شدیم .. پرتو خودشو میکشه روی سینه مو میگه: وحشی..بی همه چیز...بی شرف..
-تن لختشو فشار میدم به خودمو میگم: چیه ؟ خوش گذشته؟
عوضی با یه تازه عروس حامله اینجوری رفتار میکنند؟
-آخ که الهی من بگردم این تازه عروسو.خودت که از من وحشیتری و دهنشو میبلعم...
شهروز تو رو خدا دیگه گیر نده... ببین من نمیدونم چه مرگم شده، که همینطوری هم سیر نمیشم ازت.. وقتی تو شروع میکنی که دیگه اصلا اختیاری از خودم ندارم..دیروز که رفتم دکتر بهش گفتم.. دکتره میگفت: اصولا خانومهایی که پسر باردار میشند تو زمان بارداریشون حریصترند..
با تعجب میپرسم: مگه چقدر وقتته؟ خودشو روی بازوم رها میکنه و به سقف خیره میشه و میگه: حدود دوماه..
میچرخم طرفشو صورتشو میبوسمو میگم: چقدر وقته فهمیدی که بارداری؟..
راستش از همون موقعه که اون ماجرا رو به وجود آوردم حس میکردم حالم عادی نیست...
از جام بلند میشمو چراغو خاموش میکنمو بر میگردم و میکشمش تو بغلمو موهاشو نوازش میکنمو تنشو بو میکشم.. بوی زندگی میده..حس میکنم از همیشه بیشتر دوستشدارم.. برا همین توی گوشش میگم: از همیشه بیشتر دوستتدارم..ریز میخنده و میگه میتونی تا صبح همین حرفا رو بهم بزنی؟ میبوسمشو بیشتر فشارش میدم به خودم..اونقدر توی اون حالت میمونیم تا خوابمون میبره...
*****************************************
نیمه شب از صدای چند تا قدم محکم که روی پشت بوم برداشته میشه بیدار میشم...یکم میترسم..با خودم فکر میکنم.. نکنه دزد اومده .. اما خبری نمیشه...چند لحظه بعد از خستگی دوباره داره خوابم میبره که میشنوم یکی داره میزنه به شیشه ی پنجره ی پذیرایی و آروم صدا میکنه...شهروز...صدا برام آشناست.. دقت میکنم.. میبینم صدای سروشه...آروم پرتو رو که پشت به من تو بغلمه رو از خودم جدا میکنمو بلند میشم. شلوارمو میپوشم و میرم تو پذیرایی در اتاق خوابو میبندمو میرم چراغ پذیرایی رو روشن میکنم..بعد میرم در پذیرایی رو که قفلش کردم باز میکنم..سروش تو آستانه ی در ایستاده.. با اون قامت بلندش.. و اون چهره ی اسطوره ایش.موهای خرمایی و چشمای روشنو دماغی قلمی و دهانی به ظرافت دهن یه دختر. زیباتر شده. چون چهره ش پخته تر شده.شهامتو جسارت داره تو نگاهش موج میزنه...چند لحظه بهم خیره میشیم و یباره میپریم تو بغل هم.
-سروش عزیزم..
دلم برات تنگ شده بود شهروز ...
-بیا تو داداش..
با اکراه وارد میشه و میگه: خانومتو ناراحت نکنم این وقت شب؟
-بیا تو ...نگران نباش..همسرم هم مثه خودم یاغیه.. بیا تو..
میریم توی آشپزخونه و من میرم که چای درست کنم .. سروش هم میشینه روی صندلی و میگه: یادش بخیر چقدر تو این خونه شیطونی کردیم...یادته؟ کلیدو از بابات میدزدیدی؟
-آره...
راستی بابت پدرت متاسفم...
به تلخی بهش لبخند میزنم...
با مهشید چیکار کردی؟
-رفت از ایران بیرون..خبری ازش ندارم..
دختر خوبی بود..اولش که فهمیدم ازدواج کردی با خودم فکر کردم شاید مهشید تونسته قاپتو بدزده..اما از اونطرف هم با خودم فکر میکردم تو خیلی چموشتر از اینی که چند سال با مهشید مونده باشی...
میخوام جواب بدم...که یباره پرتو تو آستانه ی آشپزخونه ظاهر میشه..روبدوشامبرشو پوشیده و در حالیکه موهاش آشفته دورش پخشه و داره چشماشو میماله میگه: شهروز چه خبره؟
یباره سروش با دیدن پرتو.. یه سوت بلند میکشه و میگه: این خانوم خوشگله زن داداشه؟
پرتو که حسابی جا خورده..یکم به سروش خیره میشه و بعد رو میکنه به منو میگه: هی داروکی..نگفته بودی دادشم داری!!
خنده م میگیره..عزیزم این سروشه..
پرتو که انگار یباره بهوش اومده میاد طرف سروش ..سروش از جاش بلند میشه .. پرتو دستشو دراز میکنه و با سروش دست میده و میگه: ببینم شما عادت دارید نصف شب برید خونه دوستتون؟
سروش: راستش اینجور که معلومه شهروزم آدم شد و من هنوز آدم نشدم...
پرتو هم میشینه پشت میز و میگه: خب حرف مهشید خانوم بود ادامه بدید...
سروش به من نگاه میکنه..
-چی میگی پرتو؟ همون حرفای تکراری که هزار بار خودم برات گفتمو داشتیم میزدیم..
آهان من فکر کردم آقا سروش از عشق گذشتتون براتون خبر آورده...
بهش اخم میکنمو میگم: من هیچ وقت عشقی جز تو نداشتم..
سروش با یه لحن مسخره میگه: آره..آره..راست میگه زن داداش ..خیالت راحت باشه...آخه شهروز اگه میخواست عاشق باشه اونوقت خیلی اوضاع خراب میشد.. میدونی اونوقت باید هر هفته یکی به عشقهاش اضافه بشه...
پرتو دلخور از جاش بلند میشه و میگه: مثه اینکه جای من اینجا نیست برم بخوابم...بعد دستشو بالامیاره و با انگشتش به من اشاره میکنه و میگه: خدمت تو هم بعدا میرسم...و بعد مثه یه فرشته از آشپزخونه به نرمی خارج میشه...
سروش به من نگاه میکنه و میگه: چیزی ندارم بگم...درست انتخاب کردی..خود خودشه....ادامه دارد..

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#9 | Posted: 1 Apr 2012 10:20
دیوار (قسمت هشتم)

به یاد اون روزای قدیم با هم لبی تر میکنیم..عرق ..عرق سگی که عقل مردو ازش بدزده.
عقلم بدزد لختی. چند اختیار دانش؟
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه؟
دم دمای صبحه که همه ی اونچه اتفاق افتاده از ماجرای پرتو گرفته تا دادگاه و اون قاضی تریاکی باجگیرو در خواستشو و و و همه و همه رو توضیح داده ام..
سروش همونطور که داره آستینشو بالا میزنه و در حال بلند شدنه میگه: در موردش فکر میکنم. خب ،کجا میتونم وضو بگیرم؟..
به تمسخر نگاش میکنم..
زهر مار چه مرگته؟ چرا مثه سگی که به صاحبش نگاه میکنه نگاه میکنی؟
-هه هه آره آقا سروش ما سگتیم..اما این ادا اطوارا رو برا من در نیار..بابا بچه مسلمون همین حالا یه بطر عرقو با من خوردی!!!
میخنده و میگه..یه وقتایی اینقدر خر میشی که دلم میخواد بزنم دهنتو سرویس کنم..هنوز همون عادت ها رو داری..بیچاره پرتو چی میکشه از دستت!!!
-منو باش ... آقا هر غلطی دلت میخواد بکن..
آخه بچه پرو عرق خوردن الانم چیکار داره به نماز خوندنم؟ اونو لازم بود امشب بخورم..اما نمازمو که وظیفه میدونم که نباید نخونم..
-من مشکلم این نیست..من تو ریشه مشکل دارم..
هووووی عوضی حرف زیادی نزنیا..
-چته بابا من که هنوز چیزی نگفتم!!! فقط میگم خوبه آدم بیشتر تاریخ بخونه..مخصوصا تاریخی که اعراب نوشتند..من نمیخوام بگم اعراب آدمای بدی هستند..اما اینکه برامون یه چیزی بیارند، که ما نداشتیم، جز جنگ و خونریزی نبوده...
شهروز خفه شو..
-برو بابا تو هم تا دوتا کلمه ی حرف حساب میزنیم مثه یابوی افسار گسیخته جفتک میندازی...از پنجره بیرونو نگاه میکنم..سپیده زده..یکم احساس سر درد دارم..صدای پرتو به گوشم میرسه که با صدای خواب زده میگه: هنوز شما بیدارید؟ بعد میاد طرفم...
با دستم به سروش دستشویی رو نشون میدم و پرتو رو میگیرم بغلم.. سروش میره دستشویی که وضو بگیره..
چی داشتین با هم این همه وقت میگفتید؟
چونه شو میبوسمو میگم: حرفای مردونه..
اونوقت از کی مرد شدی؟
-دقیقا از وقتی عروسکمو دیدم و میکشمش تو بغلم..قلبم داره تند تندتر میزنه..
بیا بریم بخوابیم...
-چی داری میگی منو سروش حالا حالاها با هم حرف داریم.. من برات یه پیشنهاد دارم..
یکم سرشو میکشه عقبو مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و میگه:آی که حقه بازی داره از چشمات میریزه..میخوای دست به سرم کنی.. دارم از لحن حرف زدن میفهمم که میخوای از خونه بیرونم کنی..
-بیرونت کنم یعنی چی؟! میخوام بگم یه چند روز برو خونه ی مادرم پیش سیمین..هم مواظبتند هم خوبه دیگه...
ابروهاشو میکشه تو همو جدی میگه : من جایی نمیرم..باید بدونم میخواین چیکار کنید..
سروش از دستشویی خارج میشه و میاد تو آشپزخونه..پرتو خودشو از من جدا میکنه..سروش همونطور که داره زیر لب برا خودش اذان میگه ، داره آستینهاشم میاره پایین.. بعد رو به پرتو میگه: آبجی خانوم یه مهر به من بده..پرتو بر میگرده تو صورت من نگاه میکنه..شوکه شده.. چون توی خونه مهر نداریم و منم اینو میدونم..پرتو به تته پته میفته که من از خنده میترکم..
سروش میگه: ای مررررررگ با اون خندیدنت!! مهم نیست خودم یه چیزی جور میکنم..
-آره دیگه همه چیو جور میکنید شما..
خفه شو شهروز..
پرتو میپره وسط حرفمونو میگه: آهای پسرااااا اینجا خانوم واستاده!!
آی ببخش. هی یادم میره شهروز طوق گردنشه..عذر میخوام و باز از آشپزخونه خارج میشه..پرتو رو میکنه به منو، مشکوک میپرسه منظورش از طوق چیه؟
-هیچی بابا منظوری نداره..اونم حرف زدنش مثه منه..پر تو پلا زیاد میگه...
پرتو میره که صبحونه رو آماده کنه..چند دقیقه بعد سروش بر میگرده پیشمون..
در حال صبحونه خوردن به سروش میگم: خب حالا تو بگو..با چشماش به پرتو اشاره میکنه..بهش میفهمونم مشکلی نداره..
نمیدونم از کجا شروع کنم..حدود یک سال پیش به واسطه ی یکی از آشناها پرونده ی پدرمو تو یکی از زندانها کشیدیم بیرون..پدرم سال شصت و هفت تو اعدامای دسته جمعی حکومت توی زندانها اعدام شده. میبینم پرتو گوشاشو تیز کرده ، تا حرفای سروشو خوب حلاجی کنه...سروش آهی میکشه و ادامه میده: از اونوقت یه سری حرکتها کردم...به اینجا که میرسه با ابرو به سروش اشاره میکنم که دیگه ادامه نده..چون میدونم پرتو میترسه..یباره سروش حالو هواشو عوض میکنه و میگه: راستی یه کار باحال یاد گرفته ام..البته خیلی سرش زحمت کشیدم؟
-چه کاریه که میتونه تو رو اینقدر خوشحال کنه؟
هیپنوتیزم...
یباره پرتو با لحنی زوقزده که آلوده به ترسه میگه : وای جدی میگی سروش خان؟
آره جون سروش جدی میگم..
اول این شهروزو هیپنوتیزم کن .. میخوام ببینم تو اون مغز خرابش چی میگذره؟
هههه. آبجی خانوم شما که رو منم سفید کردی؟
پرتو خیلی جدی میگه : سروش به من نگو آبجی خانوم..خوشم نمیاد ..من اسم دارم..
من میزنم زیر خنده..
سروش گردنشو کج کرده و با تمسخر داره به پرتو نگاه میکنه...پرتو از طرز نگاه کردن سروش خنده ش میگیره و یکی میزنه پشت گردن من..
-آی منو برا چی میزنی؟!
برا اینکه نمیتونم اونو بزنم..شما دوتا کجا همو شکار کردید؟ خیلی زبون همو خوب میفهمید.. با یه اشاره همه چیو بهم میگید..اینبار منو سروش میزنیم زیر خنده..حس میکنم پرتو رو به خاطر خندیدن ناراحت کردم...چون تند از جاش بلند میشه و میره که چایی بریزه..تا بر میگرده سر میز.. خم میشم تو چشماش نگاه میکنم.. بهم لبخند میزنه اما نگاهش دلخوره..دستشو میگیرم میبوسمو میگم باور کن به تو نخندیدیم.. به اینکه همه همینو به ما میگند خندیدیم...پرتو انگشتامو فشار میده و میگه مهم نیست..چاییت رو بخور..و باز لبخند میزنه..
تو که گفتی زنم هم مثه خودم یاغیه!!! اینکه خیلی نازنازیه..
سروش جان با من کل کل راه ننداز پشیمون میشی...
-آره راست میگه..باور کن سروش ..کارایی میکنه خارق العاده.. باورت نمیشه...
هههه..آره شهروز برام گفت چه بلایی سرش آوردی...
میز صبحونه جمع میشه و پرتو داره زمزمه ی هیپنوتیزمو میکنه..دارم فکر میکنم اینکه وای به حالم میشه...اگه سروش منو هیپنوتیزم کنه و منو بده دست پرتو که تا چند ماه درگیریو با پرتو دارم..پس چیکار کنم؟ تو همین افکارم که سروش میگه بریم تو پذیرایی..بعد پرتو دستور میده که بشینم برا هیپنوتیزم..اونقدر هیجانزده ست که رو پاش بند نیست..میشینم رو کاناپه و سروش یه صندلی میذاره روبه روم و میشینه روش..
پرتو میگه:آخیش حالا تخلیه اطلاعاتیت میکنم..
سروش میگه به این قلم که تو دسته منه نگاه کن.و شروع میکنه قلمو تو دستش روبه روی چشمای من به صورت افقی نوسان دادن.بعد شروع میکنه تلقین کردن...
خب ، خودتو ریلکس کن و فقط به این مداد نگاه کن..چند لحظه میگذره و من دارم به مداد نگاه میکنم.. کم کم حس میکنم پلکهام داره سنگین میشه..سروش میگه: من از ده میشمارم تا صفر تو به یه خواب عمیق فرو میری..بعد شروع میکنه معکوس شمردن..به عدد پنج که میرسم شروع میکنم چشماممو چرخوندن و قبل رسیدن به عدد یک خودمو به خواب زدم...
خب تو حالا توی یه خواب عمیقی که از دستورات من اطاعت میکنی..درسته؟
با سرم علامت تایید میدم..
صدای پرتو در حالی که سعی میکنه از ترس و احتیاط کنترلش کنه به گوشم میرسه که میگه: حالا دیگه خوابه خوابه؟
آره.. و در ضمن مطیع..بیا این آقا شهروز با اختیارات تام در خدمت شما.. تا هر چی میخوای ازش بدونی حالا ازش بپرسی.
یعنی هر چی بپرسم جواب میده ؟
آره البته قبلش من بهش میگم.. بعد به من میگه: خب آقا شهروز هر چی پرتو پرسید بهش جواب صحیح میدی اوکی؟
با سر تایید میکنم..
پرتو نفسی عمیق میکشه و میگه: خب چی ازش بپرسم که خوب باشه..آهان.. شهروز تا حالا چند بار به من دروغ گفتی؟
جواب میدم: من هیچ وقت دروغ نمیگم..
میفهمم حرصش گرفته..
میپرسه: کدوم زنو بیشتر از همه تا حالا دوستداشتی؟
-تورو .. قربونت برم...سروش میزنه زیر خنده..نگاش کن حقه باز تو هیپنوتیزمشم دروغ میگه...بعد خطاب به پرتو میگه: البته حرف منو جدی نگیر چون واقعا نمیتونه دروغ بگه .. هر چی اینجا ازش میشنوی حقیقته...خاصیت هیپنوتیزمه..
پرتو دوباره میپرسه: چند تا دوست دختر داشتی؟
-شروع میکنم تو ذهنم شمردن..یهو با انزجار میگه خوبه نمیخواد بشماری...سروش میخنده..پرتو خطاب به سروش میگه: بخدا تو بیداری هم ازش پرسیدم..دقیقا همین کارو کرد..سپس ادامه میده: میشه چند لحظه تنها باشیم؟
آره میشه...
مشکلی نداره؟
نه مشکلی پیش نمیاد من میرم تو آشپزخونه یه چای میخورم .. و بعد سروش میره آشپزخونه..پرتو صداشو آروم میکنه و میگه: ببینم تو سکس با من بیشتر لذت میبری یا با مهشید که بودی؟
-با تو سکس نمیکنم..با تو معاشقه میکنم.. با تو یکی میشم..
خبه خبه..دروغ میگی بیشرف...میدونم اون جنده خانوم بهتر بهت کس میداده..
از این طرز حرف زدن پرتو شوکه میشم..سابقه نداشت اینقدر وقیح حرف بزنه. میگم:-نه دروغ نمیگم.
صدای سروش میاد که میگه بسه دیگه هر چی باید ازش پرسیدی..پرتو میگه: فقط یه سوال دیگه؟
سروش میخنده و باز میره تو آشپزخونه..پرتو دوباره آروم میپرسه: توی اون ماجرا تو با نادیا نخوابیدی؟
-نه...
چرااااا؟
-چون تورو دوستدارم..
نادیا چی؟ اونم ازت نخواست باش بخوابی؟
-نه..نه.. اون برا عشق حرمت قائله..
داره خنده ام میگیره به دو دلیل اول اینکه پرتو نمیدونه فرد هیپنوتیزم تا ازش نخواند، چیزیو توضیح نمیده.. و دوم اینکه چقدر نگران رابطه ی من با زنهای دیگه ست..البته اینم میدونم که خاصیتشونه..
بلاخره سروش میاد و منو از دست سوالهای پرتو نجات میده و میگه: خب شهروز من تا ده میشمارم و تو بیدار میشی و هیچی بیاد نداری...
وقتی چشمامو باز میکنم میبینم پرتو روبه روم ایستاده و زل زده بهم.. با خودم فکر میکنم نکنه فهمید خودمو زدم به خواب؟ از جام بلند میشمو میگم: خب نوبت شماست خانوم..پرتو با اکراه میشینه رو کاناپه و سروش همون روند رو طی میکنه و پرتو هیپنوتیزم میشه..به سروش میگم: چی از من پرسید؟
هیچی..اینکه چند تا دوست دختر داشتیو همین چیزا ... چیز خاصی نبود..سروش میگه آمادست هر چی بخوای میتونی ازش بپرسی...نگاه میکنم به صورتش که تو خواب به معصومیت دختر بچه هاست..به سروش میگم: میتونم تنها ازش بپرسم؟
آره ... مشکلی نداره و بلند میشه میره آشپزخونه..میشینم جلوشو دستشو میگیرم...یه بار برا همیشه میگم و دوستدارم که بیاد داشته باشی همیشه و وقتی هم بیدار شدی بازم اینو یادت نره.. من هیچ زنیو بیشتر از تو دوست نداشتم و نخواهم داشت...بعد سروشو صدا میزنم و میگم اوکی بیدارش کن..ادامه دارد...

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#10 | Posted: 1 Apr 2012 10:21
دیوار (قسمت نهم)

چند روز بیشتر به عید نمونده . پرتو داره توی باغچه بنفشه میکاره و هر چند لحظه با ساعد دستش موهاشو که میاد تو صرتشو کنار میزنه..منو سروش پشت پنجره ایستادیم و اون نمیدونه کا ما داریم از پشت پرده ی تور نگاهش میکنیم.
.سروش همونطور که غرق تفکره سکوت حاکم رو میشکنه و میگه: نگاش کن با چه عشقی داره این کارو میکنه!!
-آره ..دختر عجیبیه..هیچ وقت نمیتونی بفهمی چی داره توی اون کله ی کوچولوش میگذره..
هر چی هست که میبینم تو یکی رو آدم کرده..تونسته یه کاری کنه که از اونهمه بی بندو باری دست برداری..
-مرتیکه یه جوری حرف میزنه که انگار من دون ژوان بودمو خودش پسر امام جمعه !!
هاهاها..آخه پست فطرت، من کی یکی از اون هرزه گی های تو رو کردم؟
-خفه شو سروش..فکر نکن قد و هیکلت از من درشتر شده جلوت کم میارما..یادت رفته چقدر مثه سگ ازم کتک میخوردی؟ حالا هم میزنم دهنتو سرویس میکنم..
میدونی از چی زورم میگیره آقای داروک؟ از اینکه هنوزم فکر میکنی بیشتر از من میفهمی..
با تعجب نگاش میکنمو میگم: تو از کجا فهمیدی؟!!
چیه؟ انتظار نداشتی بدونم چه خری هستی؟ مرتیکه من بیست و چهار ساعت دارم تو نت چرخ میزنم..فکر کردی خیلی زرنگی؟ اونقدر نوشتنت برام تابلوست که به محض اینکه اولین قسمت روزان ابری رو خوندم فهمیدم که خود خود بی ذاتت هستی...هنوز یادم نرفته تو دبیرستان چطوری همه رو با نوشتن دورو بر خودت جمع کرده بودی..نوشتنت برام کاملا آشناست رفیق...
-ببین حرومزاده..کی بیشتر از من میدونه که تو چه خواهر جنده ایی هستی؟ اما اینکه فهمیدی من دارم چیکار میکنم دیگه نشون میده که واقعا باید یه فکری برا خواهرت بکنم...
ههههه.. کثافت شانس آوردی که خواهر ندارم..وگر نه میزدم خورد و خمیرت میکردم.. در ضمن خر خودتی...شاید بتونی پرتو رو فریب بدی، اما منو نمیتونی..میدونم موقعه ی هیپنوتیزم خودتو زدی بخواب..
-خب که چی؟ حالا میخوای اینم بذاری کف دست پرتو؟..
اگه پسر خوبی باشیو مثه یه بچه مسلمون رفتار کنی کاری بات ندارم..
-اهههههه سروش بس کن تورو خدا..تو به دین مذهب من چیکار داری؟
بی غیرت چطور میتونی یباره اینهمه تغییر کرده باشی؟! یادت رفته اونقدر دو آتیشه بودی که همه ازت فرار میکردند..نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی!!
-خب آدماها یه جایی پی به اشتباهشون میبرند..
خفه شو.. میخوای بگی منم حالا تو اشتباهم؟
جوابشو نمیدمواز پشت پنجره میام و روی راحتی میشینم. سروشم میاد رو به روم میشینه
بعد مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و در حالی که به صورتش یه فرم مضحک میده زبونشو برام در میاره..
-بخدا که تو هیچ وقت بزرگ نمیشی..
آره ترجیح میدم کوچیک بمونم وگرنه مثه تو باید طوق بندازم گردنم..
-بدبخت تو هم اگه یه دختری مثه پرتو گیرت بیاد و طوقشو قبول نکنی فقط خری..
یباره در باز میشه و پرتو تو آستانه ی در ظاهر میشه.. هیجانزده و برافروخته..صداش داره میلرزه..
شهروز اینو ببیین..از چیزیکه تو دستش میبینم شوکه میشم.. یه کلت برتا از سر لوله توی دستشه..جوری گرفته که انگار یه چیز کثیف رو بین پنجه هاش داره..اولین چیزیکه به ذهنم میرسه اینه که فقط میتونه مال سروش باشه..بهت زده به طرف سروش نگاه میکنم..که از جاش نیم خیز شده و با تته پته میگه: پرتو اونو آروم بذارش زمین...آروم باش..
پرتو ترسیده و داره میلرزه...از جام میپرم...میرم طرف پرتو.. بذارش زمین عزیزم...آروم باش چیزی نیست..اونقدر ترسیده که میفهمم میخواد گریه بیفته...
-آروم باش قربونت برم چیزی نیست... بذارش زمین...نترس...سروش از جاش بلند میشه میاد کنار من میخواد حرف بزنه که یباره سرش فریاد میکشم.. خفه شو سروش..
-نترس عزیزم چیزی نیست بذارش زمین..پرتو آروم خم میشه و اسلحه رو میذار زمین..یه خیز بلند بر میدارمو سریع کلت رو بر میدارم و نگاه میکنم میبینم روی ضامنه..پرتو از هیجان بیحال شده..میفته تو بغلم...کلتو میذارم تو کمرم و پرتو رو بغلش میکنمو میبرمش توی اتاق خواب..ضعف کرده..سروش میاد کنارمون.. بهش میگم برو یکم آب قند درست کن..بعد دستکشای باغبونیشو از دستش بیرون میکشم..پرتو با صدای ضعیف میپرسه: شهروز این چیکاره ست؟
-چیزی نیست عزیزم نگران نباش و پیشونیشو میبوسم..آروم باش عزیزم..
من میترسم...
دست میبرم زیر گردنو کمرش و میکشمش توی بغلم.. نترس چیزی نیست...فقط یه اسلحه ست .. چیزی نیست که...
بهش بگو همین حالا از اینجا بره..
-باشه قربونت برم..حالا آروم باش فعلا...سروش با یه لیوان آب قند در حال هم زدن وارد اتاق میشه..
لیوانو ازش میگیرم و میبرم جلوی دهن پرتو.. بخور عزیزم...چیزی نیست...همشو بخور..بعد پرتو رو میذارم روی تخت..
-به چیزی فکر نکن..خیالت راحت باشه چیز مهمی نیست.. بخواب تا من ببینم قضیه چیه..به سروش اشاره میکنمو هر دو از اتاق خارج میشیم و درو میبندم..
سروش دستشو جلو میاره و میگه : اسلحه رو بده..
-خفه شو..تو داری چه غلطی میکنی؟
هیچی جون داداش...فقط برا دفاع از خودمه...
-تو سرقت مسلحانه کردی؟
سروش دست میکنه توی موهاشو میگه: چی داری میگی؟!!
-پس این اسلحه برا چیه؟
کلافه میره و روی کاناپه میشینه..گفتم که برا دفاع..
-سروش تو داری چیکار میکنی؟
یباره منفعل فریاد میزنه..انتقام...میفهمی؟.. دارم انتقام پدرمو میگیرم...
-از کی؟
از همین خونخوارا..
-هاهاهاها..پس تو هم دست کمی از اونها نداری...همه ی اون حرفایی که در مورد برتری اندیشه و خرد گراییو این دری وریها که میگفتی شعار بود؟! داری آدم میکشی؟
سرشو گرفته بین دستاشو ساکته و من ادامه میدم...مرتیکه ی احمق فکر میکنی چند نفر باید کشته بشند تا تو انتقامتو گرفته باشی؟
من کسیو نکشتم شهروز. اما چند بار درگیری مسلحانه داشتم..
-اما اگه تو تگنا بیفتی میکشی؟ هان؟
ساکته و داره به زمین نگاه میکنه..
-جواب بده ؟ هان؟ میتونی آدم بکشی؟..
از جاش بلند میشه و دوباره میره پشت پنجره..
من نمیتونم از خون پدرم بگذرم.. این حکومت خونخوارم فقط با مبارزه ی مسلحانه از بین میره...
هاهاها ..به همین خیال باش..مرتیکه مگه مغز خر خوردی؟ تو تنهایی میتونی با یه کلت برتا جلو کسایی بایستی که نا توی شورت ماماناشونم تانک چیفتن قایم کردند؟ مرتیکه الاغ اینها دارند به همه ی منطقه های مسلمون نشین جنگی اسلحه صادر میکنند..یادت رفته تیر هفتاد و هشت چطور اونهمه آدمو با چند تا زره پوش و چند تا لباس شخصی که تعدادشون به دوسه هزار نفرم نمیرسید زدند در به داغون کردند؟ جوریکه چند سال صدای هیچ کس در نیومد؟ حالا تو شدی زاپاتا؟ فکر میکنی با یه اسلحه و دست تنها میتونی یه حکومتو ریشه کن کنی؟! راستی که نا امیدم کردی. اصلا فرض میکنم که تو تنها مثه سوپر من قدرت خارق العاده داشته باشی و با یدونه اسلحه اونقدر بکشی تا این حکومت سرنگون بشه..اونوقت با وجدانت میخوای چیکار کنی؟
مگه اونا وقتی داشتند پدرمو به جرم سیاسی بودن اعدام میکردند رگ وجدانشون بیدار شد؟
-بیشعور منم حرفم همینه..اگه قرار باشه دائم جنگ حیدری و نعمتی راه بیفته همیشه همه از هم خونخواهند..آخ که دارم از این همه حماقت حالم بهم میخوره..
پس غیرت کجا میره؟ حالا که فهمیدم خونوادم به خاطر قدرت طلبی این آشغالا از بین رفت میگی بشینمو نگاه کنم؟
-نه احمق نفهم..نشین نگاه کن، اما با آدم کشتن هم نمیتونی کاری از پیش ببری..این عوضیهای خونخوارم تقاص آدم کشیهاشونو میدند..اگه اینجور نشه اونوقت معادله ی تاریخ بهم میخوره..اینو بفهم عوضی..
کی دیگه؟ نسل چهارم هم داره میسوزه...دارند با خون ریزیو شکنجه همه رو خفه میکنند..
-خب ، حالا شما بفرمایید با یه کلت درستش کنید..بیشعور خون جلو چشماتو گرفته و عقلتو از کار انداخته.. تو فقط با این کار خودتو به کشتن میدی..همه جا هم پر میکنند که آقای سروش شرافت یه سارق مسلح بود که به حول قوه ی الهی به دست سربازان گمنام امام زمان فدای گوز رهبر شد...احمق بی پدر مادر تو که به قول خودت بیست و چهار ساعت تو نت میگردی، چطور ندیدی که به عنوان یه سارق مسلح معرفیت کردند....
شهروز تو داری چی میخوای از من؟ نمیتونم آروم باشم..
-من یه پیشنهاد برات دارم.. تو که میخوای اینجوری خود کشی کنی چرا اسم سارق روت بذارند؟ همینجور برو واستا وسط میدون انقلاب و فریاد بکش به خاطر اینکه پدرمو این نامردا بی گناه کشتند، منم خودمو میکشم و یه تیر بزن تو اون کله ی پوکت و خودتو راحت کن..
همین وقت در اتاق باز میشه و پرتو از اون بیرون میاد و پالتوش تنشه و یه ساک کوچیک هم توی دستشه و میگه: من حرفاتونو شنیدم..فکر میکردم که فقط شهروز احمقه و داره با نوشتن خودشو تو خطر میندازه..البته دلم به این خوش بود که اگه هر اتفاقی هم برا شهروز بیفته حداقل کسی نمیتونه بهش بگه که آدم کشه و یا سارقه.. اما حالا دیگه یا جای منه تو این خونه یا جای سروش..اگه شهروز نمیتونه بهت بگه که از اینجا بری، پس من میرم..
سروش سرشو زیر میندازه و میگه لازم نیست.. من نیومدم که آویزون شما بشم.. من فقط اومدم شهروز رو بعد چند سال ببینم و قصد موندن ندارم...من میرم همین حالا..
تلفن خونه شروع میکنه زنگ خوردن..میگم ساکت باشید ببینم.. و از جام بلند میشم میرم تلفن رو بر میدارم...
-بله؟
یه صدای زمخت و خالی از احساس از اونطرف به گوشم میرسه..
آقای شهروز....
-بله بفرمایید؟!
خونتون کاملا تحت محاصره ی سازمان امنیت ملیه ..میدونیم که دوستتون سروش شرافت سارق مسلح رو توی خونتون پنهون کردید... فقط ده دقیقه فرصت دارید که خودتونو تسلیم کنید..در غیر این صورت مجبوریم که وارد خونه بشیم... بازم باتون تماس گرفته میشه ..سریع تصمیم بگیرید..و ارتباط قطع میشه..
گوشی رو میذارم .. پاهام توان ایستادن نداره..میشینم روی زمین و چیزیکه شنیدمو به سروش میگم..پرتو هم رنگش بیشتر ازقبل میپره..
سروش به طرف من میاد و میگه اسلحه رو بده...
-خفه شو سروش..
فریاد میکشه شهروز اسلحه رو بده...من نمیتونم اینجوری گیر بیفتم..
-مرتیکه مگه نگفتی یه جوری میام که کسی نفهمه؟
نمیدونم چه اتفاقی افتاده..تا منو نگرفتند باید در برم...اسلحه رو بده..از جام بلند میشمو میگم..برو سروش در برو.. اسلحه میخوای چیکار؟
به طرفم حمله میکنه و با هم در گیر میشیم.. اما قدرت بدنیش خیلی بیشتر از منه و میتونه اسلحه رو از کمرم بیرون بکشه..همون وقت صدای بر خورد چیزی با در خونه میاد.. نگاه میکنم توی حیاط .. میبینم چند تا کاماندو اومدند توی حیاط و دارند دنبال یه پناه گاه میگردند و بعدش صدای یه نفر که از بلند گو داره حرف میزنه..فقط چند دقیقه وقت دارید.. خودتونو تسلیم کنید..سروش با سر لوله میزنه شیشه رو میشکنه و بعد فریاد میکشه.. اگه کسی جلو بیاد به طرفش شلیک میکنم...
-سروش احمق نشو..پسر داری چیکار میکنی؟ و به طرفش حمله میکنم. بازم با هم درگیر میشیم..مچ دستشو میگیرم و میگم : بده به من اسلحه رو ..
ولش کن شهروز .. ولشکن.. انگشتم روی ماشه ست...یکباره رگبار تیره که به طرفمون شروع به باریدن میکنه..خودمو میندازم روی زمین...شیشه ها داره خورد میشه و روی سرو صورتمون میریزه..صدای شلیک گوشمو کیپ کرده.. از زیر دستم نگاه میکنم میبینم.. پرتو روی زمین افتاده...نه خدای من چی دارم میبینم..دستاش روی شکمشه و از خون سرخ..دیوونه میشم..نگاه میکنم به سروش درست مقابل افتاده..غرق خونه...صدای شلیک قطع میشه..سینه خیز خودمو به پرتو میرسونم...به پهلو افتاده و بیهوش.. دستشو از روی شکمش بر میدارم..باورم نمیشه یه گلوله خورده به شکمش...بلندش میکنم میگیرمش روی دستم...در ورودی شکسته میشه و چند تا کاماندو وارد ساختمون میشند و دستور میدند که بخوابم روی زمین و دستامو بذارم روی سرم.. در حالی که صورتم از اشک خیسه شوکه به روی زمین دراز میکشم و فریاد میکشم.. همسرم تیر خورده...خواهش میکنم...خواهش میکنم....ادامه دارد...

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / دیوار بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites