| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های درخواستی

صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#21 | Posted: 9 Jul 2013 13:08
سلام من چند سال پیش تو لوتی یه داستان خوندم که یک زن شوهر دار توی یک شرکت حسابدار بود و یک بار همراه ریسش کامران میره ماموریت و تو ماموریت تو هتل ریس اونو از پشت میکنه من عاشق این داستانم خواهش می کنم اگه کسی اینو داره دریغ نکنه ممنون فهیمه
     
#22 | Posted: 8 Aug 2013 03:19
چند سال پیش یه داستانی خوندم که توی سایت مامان سکسی بود
اسم داستان : مامان حمیرا بود که ۷تا قسمت داش
اگه کسی از دوستان این داستان رو داره , لطف کنه بذاره تا بقیه هم استفاده کنن . داستانش خیلی قشنگ و توپه

اگه مرگ من رو این دار صلوات داره ؟
امرو من اینجام و فردا سر تو بالا داره ...
     
#23 | Posted: 8 Aug 2013 03:27

sa200222

هُـجوم بیاور به من...

می خواهم دشمنی باشم...

که با آغوشت مرا می کُـشی!
     
#24 | Posted: 8 Aug 2013 09:27
سلام؛
من یه داستان خوندم از era؛
اسمش یادم نیست ولی همون داستانی که توش era‏ حین مستی به دختری بنام ترانه تجاوز میکنه؛ توی یه پارتی مانندین همراه سعید و ماندانا که ترانه رو میبینن،
خیلی وقته دنبال این داستانم، توی تایپیک مجموعه داستانهای era‏ هم نیست!!

جـهـانم بی تو الـــــف ندارد!!
     
#25 | Posted: 8 Aug 2013 19:52
خاطرات سکسی رضا را کسی داره؟بیش از ۴۰ یا ۵۰ صفحه بود واقعی ترین خاطراتی بود که خونده بودم خودش موشته بود این چیزا که تو اینترنته همش چرته و داستان و این چیزایی که براتون مینویسم خاطرات واقعی!
خاطرات لیلاش را حتما تو سایت های مختلف خوندید که عاشقش شده بود و قضایای بعدیش! خاطرات گلد کوییست و...
اگر کسی کاملش را داشت لطفا بذاره بعد از اون قضیه بگیر و ببند های چند سال پیش اثری از داستاناش ندیدم و یه دفعه همش پاک شد!
     
#26 | Posted: 14 Aug 2013 22:37
سلام مجدد؛
مهسا بانو مثل اینکه مسئول این بخش شمایی؛
اگه میشه یه کمکی به ما بکن؛ من شدیدا لنگ این داستان era‏ هستم، خیلی هم عجله دارم؛
یک دنیا ممنون

جـهـانم بی تو الـــــف ندارد!!
     
#27 | Posted: 16 Aug 2013 01:29
چند سال قبل داستانی خوندم در مورد پسری که با مامانبزرگش سکس میکنه .جریانشم اینطور بود که مامانبزرگه داشته با خودش حال میکرده پسره متوجه میشه و میاد ماسازش میده که کارشون به سکس کشیده میشه دوستانی که داستانو دارن بذارن برام خیلی دنبالشم ممنون میشم

gelaxi
     
#28 | Posted: 21 Sep 2013 16:57
سلام.
بچه خیلی وقت پیش یه داستان شاید ۲۰ قسمتی بود که خوندم ، خیلی جالب بود.
لطفاْ اگه کسی داستان کامل رو داشت لینکشو بذاره.
اسمش یادم نمیاد اما موضوع یه زن و شوهری بود به اسم اشکان و (اسم خانومه یادم نیست) که به همراه دوست خانوادگیشون مجید و آلاله توی آلمان زندگی میکردند ...
همسر اشکان ، توی کلاس زبان با یه خواهر و برادر خارجی دوست میشه و سکس میکنه ، که اینو آلاله متوجه میشه.
کم کم اشکان به آلاله نزدیک میشه و با هم رابطه برقرار میکنند. و ...

پيش رخ تو اي صنم ، کعبه سجود مي کند
در طلب تو آسمان ، جامه کبـود مي کند
     
#29 | Posted: 23 Sep 2013 11:49
mahsa_hot عزیزم ارتباط جدید فکری من و همسرم
سلام دوستان. من اسمم اشکانه. الان نزدیکه دو ساله که با نگار همسرم اومدیم آلمان برای کار. البته قرار نیست برای همیشه بمونیم و ایشالا به زودی برمیگردیم. من به لحاظ خونوادگی خیلی مقید بودیم. به همین خاطر هم تا سن بیست و هفت سالگی که ازدواج کردم، پسر باقی مونده بودم و حتی دوست دختر هم نداشتم. در واقع، یه جورایی همیشه خودم رو با امید به ازدواج و اینکه بعد از ازدواج یک دنیای پر از لذت و سکس در انتظارم خواهد بود، حفظ میکردم. اما وقتی ازدواج کردم، اگرچه بالاخره طعم سکس رو چشیدم ولی تازه متوجه شدم که تاحالا خودم رو از چه لذاتی محروم کرده بودم. از طرفی، حس تنوع طلبی که در وجود همه ما هست، در وجود من هم رشد کرد و باعث شد شروع کنم به سر و گوش آب دادن
یه سری شیطونی هایی کردم و خلاصه کمی جبران مافات کردم.
البته، در این کارها همیشه یک حس شرم و عذاب وجدان از این داشتم که دارم به خانمم خیانت میکنم
برای کم کردن از این حس، در زندگی مشترک ده برابر بهش میرسم و کاری میکنم که براش واقعا ایده آل باشه همه چیز. تا اینکه شرایط به گونه ای پیش رفت که از اونهم یه چیزایی دیدم و شنیدم. راستش، اینها چیزاییه که من نمیتونم برای هیچکس بگم. اما خب دلم میخواد بریزم بیرون. واسه همین حالا یه خورده برای شما میگم. خوشبختانه کسی اینجا دیگری رو نمیشناسه
همونطور که گفتم، زن من اسمش نگاره. من الان بیست و نه سالمه و اونهم بیست و پنج. این رو هم بگم که نگار هم مثل من از یه خانواده سنتیه و حتی اینجا تو اروپا هم روسری داره و با حجاب میگرده.
اینجا که ما هستیم یه دکتر ایرانی هست که معمولن ایرانیها پیشش میرن. ما هم طبعا اگه نیاز باشه پیش همون میریم.
این دکتر که میگم نزدیک پنجاه سالشه. سرش یه خورده کچله و هیکلی هم هست. اصلا از اون قیافه هایی نیست که آدم فکر کنه یه زن ممکنه خوشش بیاد.
ما تازه که اومده بودیم اینجا، یک بار نگار ساق پاش درد گرفته بود. حالا یا کوفتگی بود یا هرچی ولی دردش اذیتش میکرد. تصمیم گرفتیم بریم پیش دکتر.
طبق معمول هر دو با هم رفتیم. بعد از حال و احوال و خلاصه سوالات و اینها، دکتر اومد که نگار رو معاینه کنه. نگار اونروز یه پیرهن بلند پوشیده بود با یه دامن پارچه ای بلند که کاملا حجابی باشه. از این دامنهای مشکی بلند که جنسشون نرم و لخت و لطیفه.
من علیرغم شیطنت های گاه و بیگاه خودم، حساب خودم رو از نگار جدا می دونستم و هیچوقت فکر بدی در مورد نگار نمیکردم. همیشه هم خیلی مواظب بود در رفتار و گفتار.
اونروز اما دکتر اومد رو صندلی کنار نگار نشست و از نگار خواست کفشش رو دربیاره و پاش رو بلند کنه و پاشنه ش رو بذاره روی زانوی دکتر تا اون بتونه ساق پا رو معاینه کنه. من دیدم نگار وقتی پاش رو بلند کرد که بذاره روی پای دکتر، بی اینکه احتیاجی باشه، دامنش رو به جای اینکه فقط مثلا تا زیر زانو بزنه بالا، بردش بالاتر، یعنی تقریبا تموم رون پاش افتاد بیرون.
من ناخودآگاه یه لحظه تو چشم دکتره برق شهوت رو دیدم. خیلی عصبانی شدم اما راستش رو بخواین توی دلم یه حس شهوت عجیبی بهم دست داد.
دکتر هم معاینه رو که باید ظرف شاید دو سه دقیقه انجام میشد، قشنگ یه ده دقیقه طول داد و جلوی چشم من حسابی ساق سفید و هوس انگیز نگار من رو دست مالی کرد و حتی به هوای معاینه، دستش رو روی رونش هم برد. هوس انگیز ترین بخش کار برای من هم وقتی بود که دکتر پای نگار را با دستش بلند کرد و جوراب سیاه شیشه ای ساق کوتاهی که نگار پوشیده بود رو از پاش درآورد. حالا چرا برای معاینه ساق پا باید جورابش رو در میاورد من نمیدونم!
راستش من اونروز برای اولین بار این جرقه توی ذهنم زد که شاید نگار هم اونقدر که من فکر میکنم، بیخیال این چیزها نباشه. یعنی شاید همونجور که من فیلم بازی میکنم و خودم رو خیلی وفادار نشون میدم ولی باطنم جور دیگه س، شاید خب اونهم اینجوری باشه. این بود که از اونروز یه کمی بیشتر حواسم رو جمع کردم. این گذشت تا اینکه چند روز بعد، نگار باز هم شروع کرد از درد پا گلایه کردن. میگفت پمادهایی که دکتر داده فایده نداشته و این حرفها. به من گفت اشکان برنامه ت رو چک کن ببین چه وقتهایی میتونی از شرکت بزنی بیرون، تا من وقت بگیرم با هم بریم دکتر.من این اصرارش رو که دیدم، تقریبا داشت شک و تردیدم از بین میرفت. چون خیلی اصرار داشت با هم بریم. وقتم رو چک کردم و بهش گفتم. بعد دیدم زنگ زد شرکت گفت اشکان تو اون ساعتهایی که تو آزاد هستی، دکتر وقتش پر بود. من هم دیگه وقت نگرفتم. گفتم بذاریم هفته بعد که تو هم بتونی بیایی
گفتم باشه.
اما شب که رفتم خونه دیدم نگار خیلی از پا درد میناله. جوری که دلم کباب شد. گفتم بابا خب حالا خودت برو. نمیخوردت که. یا اصلن با آلاله برو. (آلاله زن یکی از همکارام توی شرکته که با نگار هم رفیقن.) اونهم خلاصه با کلی ناز و ادا قبول کرد. فرداش وقت گرفت و رفت.
اما توی اون ساعتی که نگار پیش دکتره بود، من ذهنم خیلی راه های مختلف رفت. کلی افکار به سرم زد. از اینکه یعنی الان دکتر داره باز هم نگار رو دستمالی میکنه و اینها. فکرهایی که همش برام تحریک کننده بود. با اینکه چیزی ندیده بودم اما فکرش همش تو سرم بود.
این ها گذشت. نگار تقریبا برای این پادردش که اخرش هم من نفهمیدم دلیلش چی بود، چندین بار رفت دکتر. و دیگه هم تنها میرفت.
حالا این رو داشته باشین تا بعد.
چند هفته بعد، قرار بود ما دو تا به همراه آلاله و مجید شوهرش بریم سفر به یکی از شهرهای آلمان که اتفاقا خاله مجید هم از سالها پیش اونجا زندگی میکرد. اما قرار گذاشتیم که نریم خونه خاله مجید و دوی یه هتل ارزون قیمت، دو تا اتاق بگیریم. مجید هم توی سفر خودش بره به خاله ش سر بزنه.
قبلا هم با هم سفر رفته بودیم. خیلی زوج خوش سفری هستن. خیلی باهاشون خوش میگذره.
رفتیم. توی سفر، یه شب نگار که خیلی خسته بود زود گرفت خوابید. من اما خیلی خوابم نمیومد. رفتم توی لابی هتل نشستم به مجله و تلویزیون و اینها. بعد گفتم برم در اتاق مجید اینها ببینم مجید اگه بیداره، با هم بشینیم حرف بزنیم.
رفتم. آلاله در رو باز کرد. گفت مجید رفته بیرون ولی زود میاد. بیا تو. قبول کردم.
اما خیلی برام عجیب بود. اولین بار بود که آلاله رو اونجوری میدیدم. یه رب دوشامبر پوشیده بود که تا زانوش بود و پاهای نازش مثل برف میدرخشید. آخه آلاله و مجید هم مثل ما از اون سنتی های دوآتیشه بودن که حالا که تو اروپا اومده بودن هم آلاله مثل نگار روسری سر میکرد. تعجب کردم که پیش من اینجوری نشسته.
بهش گفتم آلاله تو که اینجوری هستی پس چرا روسری سر میکتی؟ گفت آخه مجید اونجوری دلش میخواد و فکر میکنه من خیلی باحجابم. منهم دلم نمیخواد ناراحتش کنم.
گفتم خب الان مجید بیاد ناراحت نمیشه پیش من اینجوری نشستی؟ گفت اشکان راستش رو بگم؟ مجید امشب رفته پیش خاله ش اینها و گفته شب همونجا میخوابه و فردا بعد از صبحانه میاد. خواسته برنامه تفریح جمعی ما به خاطر خاله ش خراب نشه. گفتم یعنی مجید امشب نمیاد؟ گفت نه. بعدش سکوت کرد.
فضای اتاق یه جوری شده بود. هر دو مون میدونستیم که جریان چیه و این رو خوب حس میکردیم اما چون همیشه یه حریمی بین ما بود، حالا هیچکدوممون رومون نمیشد بشکنیمش. من بالاخره دیدم شاید نمیتونم این وضع رو ادامه بدم. بنابراین گفتم ببین آلاله، من الان خیلی دلم میخواست که شرایط یه جور دیگه بود. منهم مثل خودتم. پیش تو نمی خوام تظاهر کنم. اما خب، من به نگار یه تعهداتی دارم.
همینکه اینو گفتم انگار آلاله هم جرات پیدا کرد. برق شیطنت تو چشماش پدیدار شد و با یه لحنی که دخترها وقتی میخوان بدجنسی کنن به خودشون اون لحن رو می گیرن گفت: اگه بگم من یه چیزایی از نگار میدونم که تو نمیدونی چی؟ قبل از ادامه داستان، این رو بگم که نگار قدش حدودا صد وشصت و هفت و وزنش هم پنجاه و یکی دو کیلو. در کل هیکلش خیلی خوب و متناسبه. من خیلی از تیپش خوشم میاد. تنها چیزی که من زیاد نمی پسندم، سینه هاشه که به نسبت هیکلش، بزرگه و به نظر من اگه کوچیکتر بود بهتر بود. موهای مشکلی بلند و صورت ظریف و خیلی زیبا.
یعنی راستش وقتی من باهاش ازدواج کردم، مطمئن بودم که با داشتن همسر به این خوشگلی و خوش هیکلی هیچوقت دست از پا خطا نمی کنم. اما چه کنم که انسان تنوع طلبه دیگه.

خلاصه، برگردم به خاطره اونشب تو آلمان. وقتی آلاله گفت چیزهایی از نگار میدونه، من خشکم زد. یعنی چی؟ همونجا توی ذهنم سریع هزار تا فکر کردم. بهش اصرار کردم که باید هرچی میدونه بهم بگه.
آلاله گفت ببین، من و نگار با هم دوستیم، خیلی رفت و آمد داریم، با همدیگه مدتهاست کلاس زبان آلمانی میریم و با هم راحتیم و طبعا من خیلی چیزها میدونم که نباید به تو بگم. اما چون امشب از دست مجید عصبانی هستم (دلیلش رو اون موقع به من نگفت و منهم تو اون لحظات، آخرین چیزی که دلم میخواست بدونم همینه که چرا از دست مجید ناراحتی! ) و دلم میخواد با تو ارتباط برقرار کنم، یه چیزهایی بهت میگم که وجدانت از نظر اینکه به نگار خیانت میکنی و اینها راحت تر باشه. به شرطی که هرچی میشنوی همینجا پیش خودمون دو تا دفن بشه.
من سرم رو به علامت موافقت تکون دادم.
بعد ادامه داد: راستش تو این کلاس زبان آلمانی که ما با نگار با همدیگه میریم، یه خواهر و برادر هستن که اهل اسلواکی هستن. خواهره خیلی دور و بر من و نگار میچرخه همیشه، همش هم از خوشگلی ما دو تا تعریف میکنه و میگه شماها خیلی چهره شرقی قشنگی دارین و قیافه تون مثل مینیاتورهای زیباست و این چیزها. اما برادره یه کمی کناره گیری میکنه. ما هم فکر میکردیم خب خیلی اهل معاشرت نیست.
معمولا من و نگار وقتی تعطیل میشیم، با همدیگه آروم آروم قدم میزنیم و تا جاییکه مسیرمون مشترک هست را با هم میایم. اما یه روز، وقتی تعطیل شدیم، ساعت پنج عصر بود و ما هم آخرین کلاس بودیم. من اونروز چون خیلی عجله داشتم، نمی تونستم منتظر نگار بشم تا قدم زنون بریم سمت خونه. واسه همین هم سریع از نگار خداحافظی کردم و زدم بیرون به طرف خونه. یه چند دقیقه که رفتم، دیدم موبایلم رو توی کلاس جا گذاشتم. برگشتم و اومدم تو موسسه و رفتم سمت کلاس.
در رو که باز کردم، یه چیزی دیدم که اصلا نمی تونستم باور کنم. فکر میکردم همه رفتن و توی کلاس هیشکی نیست. معمولا وقتی کلاسها تعطیل میشن، یعنی آخرین کلاسها که ساعته پنجه، موسسه ساعت پنج و نیم تعطیل میکنه و درها رو دیگه میبندن. اما وقتی رفتم تو کلاس دیدم دختره (هلن) که گفتم اهل اسلواکی هست، ایستاده و از پشت نگار رو بغل کرده، نگار هم شونه ش رو به عقب تکیه داده روی اون دختره و با اینکه روسریش هنوز سرشه، اما دکمه های پیرهنش بازه و دستای هلن از جلو دارن با شکم و پهلوهای نگار ور میرن، و پسره (ایوان) هم تاپ سفیدی که نگار زیر پیرهنش پوشیده بود رو داده بالا، سوتین سیاه توری که نگار پوشیده بود را مشیده پایین و سینه های بزرگ نگار رو گرفته تو دستاش و داره با لب و زبون باهاشون بازی میکنه. نگار هم آروم آروم داره ناله میکنه و تکون میخوره.
با ورود من اون دو تا یهو از جا پریدن و نگار هم من رو که دید خشکش زد... من اصلا نمیدونستم چیکار کنم. ولی تصمیم خودم رو گرفتم و بدون اینکه یه کلمه حرف بزنم، فوری موبایلم رو برداشتم و زدم بیرون.
اما نگار لباسش رو مرتب کرد و دوید دنبالم و ازم خواهش کرد که بذارم برام در این مورد توضیح بده. بعد هم گفت که این اولین بار بوده و وقتی که همه رفتن اون داشته وسایلش رو جمع میکرده که هلن اومده سمتش و دستش رو گرفته و دوباره شروع کرده از خوشگلیش تعریف کردن و بعد از پشت بغلش کرده. نگار میگفت وقتی که دختره ز پشت گرفتتش از خود بیخود شده بوده و برای چند لحظه اصلن نمیفهمیده چه کار میکرده و وقتی هم ایوان اومده جلو و دست برده سمت سینه هاش میخواسته جلوشو بگیره اما بی حس و حرکت بوده و خلاصه اینها... و بعد هم التماس کرد که به هیچکس در این مورد چیزی نگم. منهم قبول کردم و از هم جدا شدیم.
از اون به بعد نگار اصلا توی کلاس حتی با اون دختر و پسر سلام هم نمیکرد و از اونها کناره میگرفت.
با این حال، یه روز که میخواستم یه بسته پست کنم و برای همین هم مجبور شدم وسط روز برم مرکز شهر، خیلی اتفاقی، از توی پنجره های دفتر پست دیدم که نگار کنار خیابون ایستاده. خواستم برم بیرون صداش کنم و حال و احوال کنم که دیدم یه ماشین مدل قدیمی دانشجویی از این پژوها جلوی پاش ایستاد، و در رو باز کرد. دیدم ایوان و هلن توی ماشین هستن. نگار هم یه نگاه دور و بر کرد و سوار شد. تا سوار شد هم در رو بست و ماشین حرکت کرد. همونطور که گفتم، آلاله گفت نگار رو دیده بوده که سوار ماشین ایوان و هلن شده بوده.
اون شب که آلاله اینها رو توی هتل برای من تعریف می کرد، من هم عصبانی بودم، هم از آلاله خجالت میکشیدم و هم از شنیدن اینکه نگار هم اونجور که من فکر میکردم، به من وفادار نبوده و سر و گوشش میجنبیده، یه حس عجیبی بهم دست داده بود. ناخودآگاه همون حسی رو در وجودم داشتم که اونروز توی مطب دکتر وقتی که طرف با ساق و ران نگار ور میرفت بهم دست داده بود. آمیزه ای از خشم، هیجان، شهوت، کنجکاوی و باز هم شهوت و شهوت....
از فکر اینکه غیر از من، یه مرد دیگه، یک مرد غریبه با سینه های نگار بازی کرده، اونها رو توی دهنش کرده و لیسیده بشدت تحریک شده بودم.
به آلاله گفتم تو خودت واقعا دیدی که اون پسره سینه های نگار رو توی دهنش کرده باشه؟ آلاله گفت قسم می خورم.
رفتم جلو به سمت آلاله، و دو طرف رب دوشامبرش رو گرفتم و کشیدمش یه کمی جلوتر...
الان سینه به سینه هم ایستاده بودیم.
آلاله گفت اشکان میخوای چی کار کنی؟ گفتم نمیدونم... خودت چی فکر میکنی؟ همون کاری که وقتی در رو برام باز کردی و گفتی بیا تو، تو ذهنت داشتی.
و بعد آروم رب دوشامبرش رو از هم باز کردم.
آلاله هیچی زیر رب دو شامبرش نپوشیده. داشتم دیوونه میشدم. سینه هاش برجسته و سفید و ناز بود اما خب از سینه های نگار خیلی کوچیک تر بود و من هم خیلی خوشم اومد.
اومد یه چیزی بگه که من سرم رو بردم طرف گردنش و شروع کردم به بوسیدن زیر گوش و کنار گردن. میدونم که این کار زنها رو دیوونه میکنه. نگار هر وقت این کار رو باهاش میکنم از شدت شهوت له له میزنه.
روی آلاله هم جواب داد. صدای اه و اوف آلاله کمی بلند شد. خودش رو ول کرده بود توی بغلم. همینجور که گردنش رو میخوردم دستم از پشت داشت با باسنش بازی میکرد. یواش یواش دامن رب دوشامبرش رو توی دستام جمع کردم و آوردم بالا. با دست چپ نگه داشتم و با دست راست شروع کردم به نوازش باسنش که حالا لخت شده بود.
اونهم باسنش رو به آرومی تکون میداد زیر دستم. سرم رو آوردم عقب و توی چشماش نگاه کردم. گفتم آلاله هیچ میدونی ما الان داریم چیکار میکنیم؟ مطمئنی که اینو میخوای؟ آلاله چیزی نگفت ولی دست برد طرف دگمه شلوار من و بازش کرد. فهمیدم که تا آخرش هست.
نشستم روی صندلی و آلاله رو کشیدم طرف خودم. پاهاش رو باز کرد دو طرف پاهای من و نشست روی پام. رخ به رخ هم. سینه هاش اومده بود بالاتر. نزدیک صورت من. دستم رو از پشت دور کمرش حلقه کردم. با موهای نازش هم بازی میکردم. یه نگاه تو چشمای عسلی رنگش کردم و گفتم خانوم مهندس، اجازه هست؟ (نگفته بودم، آلاله توی ایران مهندسی عمران خونده. البته اینجا چون زبان آلمانی بلد نیست هنوز نمیتونه کار کنه و توی خونه است). آلاله گفت خواهش میکنم. من هم رفتم سراغ سینه هاش. تا لبهام رو روی نوک سینه اش گذاشتم آلاله آهی کشید. گفت: وای اشکان نمیدونی چقدر داغم. حتی الان باورم نمیشه که این تویی که به جای مجید داری اینها رو میخوری.... آه....
من چیزی نگفتم و ادامه دادم. چند دقیقه ای اینکار رو کردیم. بعد با خنده و شیطونی گفت: این زیر چه خبره؟ نمیتونی تحمل کنی یه خانوم روی پات بشینه؟ اشاره ش به آلتم بود که اون زیر سفت شده بود و داشت از زیر بهش فشار میاورد.
آلاله پا شد، شلوارم رو کامل از پام درآورد، طرف رو که دید گفت ببین اشکان تا پشیمون نشدم بیا کار رو تموم کن. و رفت دراز کشید رو تخت. رفتم جلو، قوزک پاهای نازش رو گرفتم و آوردم بالا. بوسیدم. پاهاش رو نوازش کردم. بعد اونها رو از هم باز کردم.
نازش مثل گل تازه شکفته داشت به من نگاه میکرد. تقریبا شبیه ناز نگار بود. البته آلاله کلا یه خورده از نگار درشت تره و قد بلندتر. نازش هم یه کمی تپل تر بود. موهاش رو معلوم بود چند روز پیش زده. چون یه خورده درآمده بود.
پاهاش رو کامل باز کردم و رفتم بین پاهاش، زبونم رو گذاشتم روی کلیتوریسش. و آروم کشیدم تا پایین. بعد دوباره بالا. آه وناله میکرد. گفت اشکان، دارم میلرزم. فعلا طاقت این بازی ها رو ندارم. میخوامش. الان.
گفتم آلاله آماده ای؟ گفت آره عزیزم. منهم سر آلتم رو گذاشتم جلوی دهانه نازش. اما فرو نکردم.
دست هام رو حایل کردم دو طرف بدن آلاله، آروم خم شدم طرفش، لبهام رو گذاشتم روی لبهاش، سینه ام رو فشار دادم روی سینه های سفید و لطیفش، بعد صورتم آوردم بالاتر، بینیش رو بوسیدم، نگاه کردم توی چشماش و بعد پایین تنه ام رو آروم فشار دادم پایین و خیلی آروم، آلتم رو فرستادم توی نازش که از شدت شهوت و حشریت داغ و خیس شده بود... همیشه دوست دارم در این لحظه، توی چشمای کسی که باهاش سکس دارم نگاه کنم. دلم میخواد شهوت و لذت و حرارت و حتی درد رو توی صورتش و توی چشماش ببینم.
چند لحظه نگهش داشتم، آلاله نفس نمیکشید. من هم احساس عجیبی داشتم. چشماشو بست و دوباره باز کرد، منو نگاه کرد و بعد پاهاش رو کامل دور کمرم حلقه کرد و با این کارش ازم خواست مشغول بشم. و منهم شروع کردم....بدن هامون به هم چسبیده بود و هر دو نفس نفس میزدیم. صدای آه و ناله آلاله فضا رو پر کرده بود. داغ بودیم... آلاله کوتاه و بریده حرف میزد: تندتر.... محکمتر....
دلم میخواست تا حالا حالاها ادامه بدم. اما انقدر تحریک شده بودم که دیدم بیشتر از این دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. به آلاله گفتم عزیزم ببخشید ولی فکر میکنم بهتره که درش بیارم. میترسم آبم بیاد. آلاله گفت: آره آره لطفا درش بیار
آلتم رو کشیدم بیرون و دو تا دستمال کاغذی از میز کنار تخت برداشتم و خودم رو تخلیه کردم توی اونها. (نمیخوام خالی بندی کنم و بگم پاشیدم روی سینه هاش یا شکمش. دلم میخواد فقط اون چیزی که اتفاق افتاده رو براتون بگم.)
آلاله همونجور که دراز کشیده بود و داشت نفسش رو تازه میکرد، نگاه ناز و پر عشوه ای به من کرد و گفت: باورت میشه ما این با هم این کار رو کردیم؟ من که هنوز هم باورم نمیشه...
دراز کشیدم پیشش و گفتم: نه دیگه. من الان باورم میشه! اما تا یه ساعت پیش خوابش رو هم نمی دیدم! یعنی وقتی داشتم تو آسانسور می امدم بالا که بیام در اتاقتون، حداکثر فکری که میکردم این بود که با مجید بریم بشینیم تو لابی و یه خورده حرف و بحث سیاسی بزنیم! ولی ببین قسمت چی بود!
و بوسیدمش... موهاش رو نوازش کردم. دست رو صورتش کشیدم. آلاله هم عین گربه ها شروع کرد دستم رو زبون زدن و لیسیدن و بعد بوسیدن... خندیدیم! مثل دیوونه ها! لخت کنار هم دراز کشیده بودیم.... نگاهم بهش افتاد، هوای اتاق یه کمی سرد بود. نوک ممه هاش هنوز رو به هوا بود و برجسته! دست بردم و یکیشون رو گرفتم. باهاش بازی کردم... نگاهم به جالباسی اتاقشون افتاد که لباس بلند مانتومانند و روسری آلاله روش آویزون بود... دوباره بیادم اومد که این همون آلاله است که حدود یکساله همیشه تو مهمونی و سفر و گردش و رستوران، با روسری و لباس پوشیده میبینمش... همون که همیشه پیش مجید و نگار، منو آقااشکان صدا میکنه و من هم از مجید می پرسم آلاله خانوم چطوره؟ سلام برسون... و حالا آلاله، لخت کنار من خوابیده. بعد از سکس!
دوباره یاد سکس افتادم... آلتم که از حال رفته بود دوباره قد کشید... آلاله نگاهش افتاد بهش.
خندید! گرفتش دو دستش. گفت این دوباره چی میگه؟ باز که سرحاله!
گفتم آره، تازه یادش افتاده که موقعیت از چه قراره!
آلاله از جاش پا شد، چرخی زد و نشست روی شکم من. دستاش رو گذاشت دو طرف من روی تخت. آلتم از پشت به باسن و کمرش میخورد... گفت: این مدلی دوست داری؟ نگار که خیلی عاشق این پوزیشنه! یه وقتایی که حرفهای دخترونه با هم میزنیم، میگه مدل مورد علاقه من اینه که من سوار اشکان باشم! راست میگه؟
راست میگفت. این مدل خیلی مورد علاقه نگار بود! همیشه اینجوری دوست داشت. از فکر نگار انگار باز تحریک شدم. یعنی از فکر اینکه دارم با کسی غیر از نگار سکس می کنم. آلتم دیگه داشت منفجر میشد... گفتم بذار بهت بچشونم مزه ش رو. بعد با دستام دو طرف پهلوهای آلاله رو گرفتم و کمکش کردم بره بالاتر. اونهم دستش رو برد زیر و سر آلت من رو گذاشت جلوی دهانه نازش و بعد آروم آروم اومد پایین... یک بار دیگه مشغول شدیم. آلاله خوابید روم. با موهای سینه م بازی میکرد... با دستش میکشید روی شونه هام و سینه م و گردنم. پایین تنه ش رو هم بالا پایین میکرد. بعد گفت: خسته شدم، حالا تو بزن. و خودش رو سفت چسبوند به من. منهم شروع کردم به زدن. تند تند... این دفعه چون بار دوم بود، خیالم راحت بود که حالاحالاها از آب خبری نیست... و نبود... تا چندین دقیقه... تا جایی که دندونهای آلاله رو روی شونه خودم حس کردم... حالش دست خودش نبود انگار... جیغ میزد... ناله میزد... گفت: خسته شدم. حالتمون رو عوض کنیم... و آروم پاشد. منهم پاشدم. گفت: تا حالا سرپایی کردی؟
گفتم از پشت آره ولی از جلو نه. آخه قد نگار کوتاه تره. نمیشه. گفت ولی با من میشه.
اومد جلو. پاهاش بسته بود. من پاهام رو باز کردم. کمرش رو چسبوندم به دیوار، خودم رو کشیدم جلوتر. آلتم رو گذاشتم جلوی نازش که دیگه کاملا خیس و نرم و آماده بود و فشار دادم تو. چون پاهاش رو به هم چسبونده بود، نازش تنگ تر شده بود و به هر دومون بیشتر لذت می داد.... چند دقیقه هم تو این حالت مشغول بودیم تا من دیدم دوباره نزدیکه آبم بیاد و کشیدم بیرون و باز همون سیستم دستمال کاغذی...
دیگه دیر بود. می ترسیدم نگار از خواب بیدار بشه و بفهمه من تا این موقع شب بیرون اتاق بودم. لباسهام رو پوشیدم. آلاله هم رب دو شامبرش رو تنش کرد. گفتم: ممنونم آلاله. خیلی خوش گذشت. گفت: به من هم همینطور.
گفتم: من باید مفصل باهات صحبت کنم. هم در مورد اتفاقی که امشب بینمون افتاد و هم در مورد مطالبی که در مورد نگار گفتی. اما الان وقت نیست دیگه.
گفت: میدونم. باشه. بعدا مفصل صحبت میکنیم با هم. فقط، الان یه راست نرو تو اتاقتون. برو از هتل بیرون، یه خورده تو هوای آزاد قدم بزن، لباسهاتو یه خورده تکون تکون بده.
گفتم چرا؟ گفت ممکنه
     

#30 | Posted: 23 Sep 2013 11:53
گفتم چرا؟ گفت ممکنه بوی تن من رو گرفته باشی... یا موی من. میدونی ما زنها چقدر حساسیم؟ از اتاق مجید و الاله اومدم بیرون. رفتم سمت آسانسور و سوار شدم. تویی ذهنم غوغایی بود.
فکرهای مختلف توی سرم رژه میرفتن. از یک طرف، شکسته شدن سد و حریمی که بین من و آلاله وجود داشت و سکس داغ و آتشینی که چند لحظه پیش با اون داشتم. تمام خاطرات گذشته یکسال بین خودم و آلاله توی همون چند لحظه به ذهنم میومدن. صحبتهایی که میکردیم... جاهایی که چهارتایی رفته بودیم، بحثهامون در مورد وضعیت سیاسی ایران... مخصوصا، چیزی که تموم ایرانیهایی که میان اروپا همیشه تا به هم میرسن دلشون میخواد در موردش حرف بزنن: چرا اینها پیشرفت کرده اند و ما وضعمون اونجوریه تو ایران؟ ریشه مشکلات ما کجاست! و خلاصه این جور حرفها و بحثها.... خودم رو میدیدم که دارم داد سخن میدم و آلاله رو میدیدم که گوش میده، یه وقتایی سر تکون میده، یه وقتایی مخالفت میکنه... یاد شبی افتادم که آلاله و مجید اومده بودن خونه ما و بعد از شام میخواستیم ورق بازی کنیم. ما عاشق حکم هستیم. من و مجید یه تیم شدیم و آلاله و نگار هم با هم. انقدر من و مجید تقلب کردیم و بردیم که این دو تا دختر معصوم اشکشون در اومده بود.
آلاله اون شب میگفت: باید دیگه اینجوری بازی نکنیم. دفعه بعد دیگه نباید اشکان و مجید با هم باشن. دفعه بعد ضربدری بازی میکنیم. من و اشکان با هم، نگار و مجید هم با هم. این حرف رو در مورد ورق بازی میگفت اما من از همون موقع تا مدتها، این حرف رو از یاد نبرده بودم و دوست داشتم با یه نگاه سکسی و جنسی به این حرفش فکر کنم. تو ذهنم تصور میکردم که آلاله میگه دفعه بعد ضربدری باشه! من و اشکان با هم سکس کنیم و مجید و آلاله هم باهم!
و حالا؟ داشتم بیرون هتل توی هوای نسبتا سرد قدم میزدم، بعد از سکس با آلاله. غزال خوش اندام بالاخره رام من شده بود. اونهم بی اینکه من بخوام! خودش پیش قدم شده بود!
از طرف دیگه، فکر حرفهای آلاله در مورد نگار هم ولم نمیکرد. یعنی نگار واقعا با اون خواهر و برادر اسلواک ارتباط داره؟ یعنی سوار ماشینشون شده و باهاشون رفته جایی تا با هم سکس کنن؟
منو بگو که تو این همه مدت چه تصوری از نگار داشتم!
بعد با خودم گفتم: حالا از کجا معلوم که آلاله داره راست میگه؟ خودش که گفت، امشب یه دفعه هوس کرده تسلیم من بشه و من رو بکشه روی خودش، چون دیده من عذاب وجدان دارم، یه چیزی در مورد نگار سر هم کرده تا من با خیال راحت بزنمش زمین. (زمین که نه، بزنمش روی تخت!!!!)
ولی شاید هم راست میگفت. اگه راست باشه چی؟ چه جوری بفهمم؟ و اگه بهم ثابت شد، باید چکار کنم؟ دعوا کنم؟ طلاقش بدم؟
فکر طلاق و جدایی از نگار داغونم میکرد. من واقعا نگار رو دوست داشتم. عاشقش بودم. نگار چه به لحاظ جنسی و زیبایی و چه به لحاظ اخلاق و معاشرت، نمونه کامل یک زن ایده آل بود. از وقتی با نگار ازدواج کرده بودم، زوج ما برای همه فامیل و دوست و رفیق یک نمونه مثال زدنی بود. نگار روابطش با خونواده من هم خیلی خوب بود و احترام و دوستی و صمیمیتی که بین اون و پدر و مادر و خواهر و برادر من بود واقعا کم نظیره. از فکر اینکه نگار رو از دست بدم دیوونه میشم.
ضمن اینکه چه آبرویی از من خواهد رفت.... چکار باید بکنم؟
با تمام این افکار متضاد، با وجودی پر از خشم، لذت، ناراحتی و شهوت، برگشتم به هتل، به اتاق رفتم و کنار نگار که هنوز در خواب ناز بود، دراز کشیدم و به خواب رفتم. فردا صبح، از خواب که بیدار شدم، نگار هم همزمان با من بیدار شد. توی رختخواب داشت با اون چشمهای خوشگلش که من هنوز هم نمیتونم دقیقا بگم به رنگی هستن (یه چیزی بین سبز و قهوه ای، خوشرنگ. مثل تیله هایی که بچگی باهاشون بازی میکردیم) به من نگاه میکرد. با صدایی پر از ناز و عشوه و تمنا گفت: دیشب کی خوابیدی؟ خوابت نمیبرد؟ آخی...
گفتم: آره. بیخوابی زده بود به سرم. رفتم توی لابی و تا دیروقت تلویزیون دیدم.
گفت: حالا امروز میخوایم بریم بیرون شهر رو بگردیم همش خواب آلود هستی. حتما هی میخوای بگی من خسته شدم، خوابم میاد، زود برگردیم هتل. نه؟ این مجید و آلاله بیچاره چه گناهی کردن با ما همسفر شدن؟ گفتم: نترس، من از اون دو تا کم نمیارم. اصلا از کجا معلوم که اونها دیشب زود خوابیده باشن؟ شاید تا دیروقت بیدار بودن و داشتن با همدیگه صفا میکردن.
نگار زیر لحاف چسبید به من و گفت: نه بابا، با اون خستگی دیروز، شب کسی حال سکس نداره که! سکس وقتی خوبه که آدم استراحتش رو کرده باشه و کاملا سرحال و شاداب باشه!
این رو گفت و دستش رو برد پایین....
گفت: اشکان، الان ساعت نه و نیمه. فکر میکنی صبحانه هتل تا ساعت چنده؟
گفتم: تا ده و نیم عزیزم. فکر می کنم برای یک عشق بازی مختصر صبحگاهی وقت داشته باشیم! این رو گفتم و غلتیدم روش.... لباس خوابش رو کمک کردم از تنش درآورد. بدن سفید و مرمریش زیر نور آفتاب صبح که از پشت پرده نازک اتاق تابیده بود میدرخشید... بوسیدمش. رفتم سراغ سینه های بزرگش... اونها رو تصور میکردم که اون پسره ایوان داره میخوردشون... نشستم... ساق پاش رو تو دستم گرفتم و مشغول بوسیدن و نوازششون شدم. باز اون ساقهای سفید و تراشیده و ناز رو تصور کردم که توی دستهای دکتره دارن مالیده میشن
(ببخشید که از اصل کلمات استفاده میکنم. دوستان خودتون خواستین)
این فکرها باعث شد کیرم داغ و سیخ بشه. گفتم نگار سینه هات رو به هم بچسبون. با دو تا دستش سینه های بزرگ و نرمش رو به هم چسبوند.... اومدم روی شکمش و کیرم رو گذاشتم لای سینه هاش. شروع کردم به تلنبه زدن. خوب که زدم، رفتم پایین، یه بالش ورداشتم و گذاشتم زیر کون همسر قشنگم. کسش اومد بالا. تمیز، سفید، بی مو. (از وقتی اومدیم آلمان، برای صرفه جویی، خودم یاد گرفتم که براش موم بندازم! همین پریروز براش موم انداخته بودم) زبونم رو بردم جلو.... شروع کردم به خوردن... کس بیمو... تمیز و سفید، بهترین چیز برای شروع یک صبح عالی و رویایی
حسابی کسش رو خوردم... مخصوصا کلیتوریسش رو.... ناله میکرد! ضجه میزد. داد زد: اشکان بده... من کیر میخوام... بدش به من.... همین حالا...
پا شدم، سر کیرم رو گذاشتم جلوی کسش و با یه فشار فرستادمش تا ته توی کس داغ و خیسش. اما در تمام لحظات کردن، همش توی فکر کس داغ آلاله بودم که دیشب ترتیبش رو داده بودم. همین طور به این فکر می کردم که آیا نگار با اون پسره ایوان سکس هم داشته؟ تو چه پوزیشنی؟ آیا به اون هم گفته بالش بذاره زیر کونش تا کسش قشنگ قلنبه بشه و باید بالا؟
با فشار و تند میکردمش. به خاطر دو بار سکس دیشب، حسابی طول کشید تا آبم بخواد بیاد. نزدیک پانزده بیست دقیقه بی توقف کردمش. این آخریها دردش میومد. میگفت بسمه دیگه. اما انگار هم شهوت و هم یک عصبانیت خاصی توی وجودم بود که نمیذاشت بس کنم. میدونستم که قرص میخوره و به همین خاطر هم آبم رو کامل داخل کسش ریختم. وقتی کشیدم بیرون، نگار هنوز نفسش جا نیومده بود...
با نفس نفس گفت: وای... عجب سکسی بود. خیلی وقت بود این قدر وحشی و محکم منو نکرده بودی! مثله اینکه اومدیم سفر و آب و هوا عوض کردی روی سکست هم اثر گذاشته! اگه میدونستم اینجوریه، بیشتر اصرار میکردم که تندتند بیایم سفر!
منهم گفتم آره، فکر کنم مال همینه (توی دلم میگفتم آخ که اگه میدونستی دلیل این شهوانی بودن امروز صبح چیه!)
خلاصه، نگار رفت حمام تا خودش رو تمیز کنه. همین موقع تلفن اتاق زنگ زد. برداشتم. آلاله بود. اول پرسید نگار هست؟ (به عادت همیشه که خب اگه نگار بود مثلا بایستی با نگار حرف میزد دیگه!) گفتم نه رفته حموم. گفت شک که نکرد؟ گفتم نه. گفت مجید زنگ زده گفته یه جا قرار بذاریم توی شهر، اون هم از خونه خاله ش میاد همونجا بهمون ملحق میشه.
گفتم پس بریم پایین صبحانه رو بخوریم. بعد صحبت میکنیم و یه قرار میذاریم و به مجید هم اطلاع میدیم.
نگار اومد. رفتیم صبحانه. آلاله هم اومد. رفتارش با من هیچ فرقی با روزهای قبل نداشت. اونروز رفتیم بیرون و شهر رو حسابی گشتیم. برخورد من و آلاله هم عینا مثل روزهای قبل بود. گویا هیچ اتفاقی بین ما نیافتاده بود. البته خب همچنان میگفتیم و میخندیدیم و چهارتایی سر به سر هم میذاشتیم ولی زیر این ظواهر، دیگه نگاه من هم به آلاله و هم به نگار عوض شده بود.
این دو تا رو با یه چشم دیگه میدیدم. آلاله رو که نگاه میکردم، از فکر کردن به اینکه من الان برخلاف دیروز، دقیقا میدونم که این دو تا برجستگی زیر لباسش، چه شکلی هستن، کلی حشری میشدم. پستونهاش رو تصور میکردم که وقتی داشتم در حالت ایستاده، چسبونده بودمش به دیوار و با فشار و ضربه های تند کیرم رو توی کسش میکردم، این پستونها چطوری بالا و پایین میرفتند...
وای که چه حسی داشتم در تمام طول سفر.
نگار هم جای خاص خودش رو داشت در افکار و ذهنیات من. با این چیزهایی که فهمیده بودم....
بی صبرانه منتظر این بودم که بتونم با آلاله خلوت کنم و حسابی باهاش صحبت کنم. البته در طول سفر دیگه این فرصت پیش نیامد. باقی سفر، جاتون خالی خیلی خوش گذشت. مجید هم خیلی عذرخواهی کرد که نشد همه با هم بریم خونه خاله ش اینا و گفت خاله ش مریض احوال هست و نمیتونه از چندنفر پذیرایی کنه و خلاصه از ما خواست از سر تقصیراتش بگذریم که تنهایی رفته اونجا. من هم قاطعانه ازش خواستم که اصلا در این مورد صحبت نکنه و مسلما ما هیچ انتظاری نداشتیم. (دیگه بهش نگفتم بابا دمت گرم که تنهایی رفتی خونه خاله ت و این فرصت رو برای من ایجاد کردی که سیر دلم، اون زن قشنگ و خوش هیکلت رو بکنم! )
سفر تموم شد و برگشتیم به شهر خودمون و از فردا، روز از نو روزی از نو.
اولین روز در بازگشت، صبح از شرکت زنگ زدم به موبایل آلاله. بعد از سلام و احوال، گفتم آلاله باید ببینمت. باید باهات صحبت کنم.
خودش رو زده بود به اون راه و داشت مثلا اذیت میکرد. با یه ناز خاصی میگفت: آخه در چه موردی؟ جریان چیه؟ خب با نگار جون تشریف بیارین شام در خدمتتون باشیم.
جوری که شک کردم نکنه کسی پیششه که نمیتونه حرف بزنه. این بود که گفتم هیچی بابا. حالا پس بعدا باز بهت زنگ میزنم. یه دفعه زد زیر خنده. گفت باشه بابا. چرا قهر میکنی حالا! کی میتونی از شرکت بزنی بیرون؟
گفتم: فردا ساعت یازده خوبه؟ گفت عالیه. کجا؟
توی یه کافه که جای نسبتا پرتی بود و احتمال دیده شدنمون کم بود قرار گذاشتیم.
فردا سر ساعت هر دو اونجا بودیم. برخلاف همیشه، دست دراز کرد طرفم. من هم دستش رو گرفتم و کشیدمش طرف خودم و بغلش کردم. با یه کمی مقاومت، اومد توی بغلم. لبهاش رو بوسیدم. بعد نشستیم و سفارش چای دادیم.
مشغول صحبت شدیم. آلاله گفت ببین اشکان من قبل از هر چیز باید یه چیزی رو کاملا روشن کنم: این اتفاقی که بین من و تو افتاد، من اصلا دلم نمیخواد زندگیم رو خراب کنه. یعنی نوع رابطه ای که من با تو برقرار کردمف اصلا دلم نمیخواد فکر کنی که جایگزینی برای رابطه من با شوهرمه. من با مجید هیچ مشکلی ندارم. حسابی هم دوستش دارم. دلم میخواد سالیان سال باهاش زندگی کنم و در اولین فرصت هم که زندگیمون یه خورده سر و سامان بگیره میخوایم بچه دار بشیم.
اگه من خارج از زندگی زناشوییم با مثلا تو سکس میکنم، این فقط سکسه، نه عشق. رابطه عاطفی و روحی من و تو در همون حد سابق و به عنوان دو تا دوست ادامه خواهد داشت. نمیخوام فکر کنی من تو رو به جای مجید میخوام. همینطور هم دلم نمیخواد این اتفاق توی رابطه تو با نگار اثر بذاره. تکرار میکنم: بین من و تو، غیر از دوستی همیشگی، صرفا یه رابطه فیزیکی جنسی به وجود اومده که میتونیم هر دو به عنوان تنوع، ازش استفاده کنیم و لذت ببریم. و البته، باید کاملا مواظب باشیم همسرامون چیزی از این نفهمن. تو اینها رو قبول داری؟
کاملا باهاش موافق بودم. خود من هم اصلا نمیخواستم عشق کسی رو جایگزین عشق نگار کنم. گفتم که من عاشق نگار بودم و هستم. از این فرضیه الاله هم که میگفت رابطه ما صرفا سکس هست و نه عشق، خوشم اومد.
این که روشن شد، گفتم خب خانوم مهندس آلاله، اون حرفها چی بود در مورد نگار زدی؟ راست بود؟
گفت: اشکان واقعا میخوای بدونی؟ ببین من اون شب گفتم تا تو رو بکشونم روی خودم. من اون شب واقعا تو رو میخواستم. به همین خاطر دهن لقی کردم و نگار رو لو دادم. فکر نمی کنی زندگیتون خراب میشه؟
گفتم: ببین الاله، اولا که من همونجور که گفتم واقعا عاشق نگار هستم. حتی با اون حرفهایی که از تو شنیدم احساسم فرقی نکرده. ثانیا، من وقتی خودم با زنهای دیگه سکس دارم، چه طور میتونم بگم نگار این حق رو نداره؟ مگر اینکه، بفهمم که رابطه نگار از دایره فیزیکی محض خارج شده و نگار دیگه منو دوست نداره. اگه اینجور باشه، فکر نمی کنم ادامه زندگی درست باشه.
آلاله گفت: این آخری رو مطمئنم که نیست. نگار هم تو رو خیلی دوست داره. همیشه ازت تعریف میکنه و من مطمئنم که نگار هم آینده زندگیش رو بر پایه زندگی با تو میخواد.
گفتم: پس بهم بگو دقیقا چیها از نگار میدونی؟
گفت: من غیر از اون مورد دختر و پسر اسلواک که بهت گفتم، خیلی چیز زیادی نمیدونم.
(تصمیم گرفتم بهش یه دستی بزنم) گفتم: ببین آلاله، من از رابطه نگار با اون دکتره خبر دارم.
آلاله یهو از جا پرید! گفت: چی؟ چه خبری داری؟
واکنشش رو که دیدم، مطمئن شدم اولا پس واقعا رابطه ای هست و ثانیا، آلاله هم در جریانه!
گفتم من میدونم دیگه. اما الان حداقل انتظارم از تو اینه که با من صادق باشی و بهم بگی تو چی میدونی؟
گفت: ببین من رو تحریک به راستگویی نکن، یه وقت چیزهایی میگم که نخوای ها! و خندید!
گفتم: مطمئن باش من همش رو میخوام بشنوم. با جزئیات.
آلاله شروع به تعریف کرد. گفت و گفت و گفت.
از همون روزی گفت که قرار بود برای پادرد نگار با هم برن پیش دکتر.
گفت: ببین اشکان، من به نگار گفته بودم که دیدمش که سوار ماشین ایوان و هلن شده. اول انکار کرد ولی بعد گفت یه ارتباطاتی داره. من برای اینکه تشجیعش کنم، از خودم براش گفتم و از اینکه منهم اینور و اونور سر و گوشی آب دادم. نگار هم که چیزهایی از من شنید، دیگه روش بیشتر به من باز شد و از اون به بعد با من راحت تره.
اون روز که میخواستیم بریم دکتر، توی راه به من گفت آلاله راستش رو بهت بگم؟ من پا درد ندارم. این دکتره اما خیلی وقته به من نظر داره. منهم ازش بدم نمیاد. با اینکه سنش نزدیکه پنجاهه و هیکلی و یه خورده کچله اما هر وقت دست بهم میزنه تحریک میشم. خودم هم نمیدونم چرا اما یه احساس شهوت عجیبی نسبت بهش دارم که باعث میشه هی دلم بخواد برم پیشش و یه کاری کنم که دستمالیم کنه...
گفتم: خب پس چرا منو داری با خودت میبری؟ سر خر میخوای؟
گفت: به آلاله، برای خاطر اشکانه. نمیخوام شک کنه. دفعه قبل فکر کنم یه بوهایی برد.
(آلاله گفت: حالا میفهمم راست میگفته و تو یه چیزهایی فهمیده بودی)
گفتم: نگار جون، من رو اصلا مزاحم حس نکن. اصلا میخوای کمکت کنم؟ به دکتره بگم آقای دکتر، لطف کنین این مریضتون رو بکنین تا خوب بشه؟
توی همین حرفها بودیم و میخندیدیم و با هم شوخی میکردیم که رسیدیم به مطب دکتر ... گفتم که آلاله داشت برای من از روزی تعریف میکرد که با نگار با همدیگه رفته بودن به مطب دکتر.
آلاله گفت: وقتی رسیدیم مطب دکتر، دیدیم غلغله است. اصلا انگار اونروز تمام ایرانیهای مقیم آلمان مریض شده بودن و همه شون هم اومده بودن دکتر! حداقل هفت هشت نفر توی اتاق انتظار بودند (آره، در مقایسه با مطب دکترها تو ایران، خیلی هم خلوته. ولی معمولا ما هر وقت میریم مطب این دکتره، یا سر ساعت نوبت خودمون میریم تو و یا حداکثر یه نفر یا دو نفر جلوتر از ما نشستن.)
به نگار گفتم: وای جمعیت رو. مگه وقت نگرفتی؟ نگار گفت: چرا بابا. بیا بریم پیش منشیش ببینیم جریان چیه. باید چیکار کنیم. رفتیم اتاق منشی. نگار گفت که وقت داره. منشی هم چک کرد و گفت بعله حق با شماست. سعی میکنم سر ساعتتون برید داخل. گفتیم آخه این جمعیت؟ گفت به هرحال اولویت با شماست که نوبت قبلی دارین!
کلی ذوق کردیم. ولی به نگار گفتم نگار واقعا تو الان باید وجدان درد بگیری! گفت چرا؟ گفتم آخه این بیچاره ها واقعا مریضن، اما تو فقط اومدی دنبال کیف و حال!
خندید و گفت: یواش صحبت کن بابا! مگه نمی بینی اینجا ماشالا انگار وسط میدون انقلاب تهران باشی همه ایرانی هستن و فارسی بلدن! یه وقت میشنون بد میشه ها!
در ثانی، مگه من گفتم که اینها همه درست همون روز و ساعتی که من وقت گرفتم، مریض بشن بیان؟
تو همین حرفها و شوخی ها بودیم که منشیه اسم نگار رو صدا زد و رفتیم تو.
اتاق دکتر برخلاف اتاق انتظار خیلی آروم و ساکت بود. اصلا سر و صدای بیرون هم نمیومد. فکر کنم سیستم پنجره ها و دیوارها کاملا عایق صدا بودن.
دکتره تا نگار رو دید بلند شد و خیلی گرم سلام و علیک کرد و دست دراز کرد طرفمون. (جالبه، وقتی من با مجید میرم، فقط با مجید دست میده!) ما هم هر دو باهاش دست دادیم . نشستیم.
گفت: خب، مریض کدوماتون هستین؟
من گفتم: آقای دکتر، شما یه نگاهی به قیافه ما بندازین معلوم میشه کدوممون مریضیم! معلومه دیگه، مریض این دختر طفل معصومه!
نگار گفت: آقای دکتر راستش از اون دفعه قبل که با شوهرم برای پادرد اومدم پیشتون، درد پاهام نه تنها بهتر نشده بلکه کمر و شونه هام هم خیلی درد میکنه و تیر میکشه. دیگه خسته شدم.
دکتره توی کامپیوترش داشت پرونده نگار رو میدید (اینجا آخه هرکس باید پیش فقط یک دکتر عمومی بره و باید پرونده داشته باشه. حتی اگه بخوای پیش متخصص بری، فقط با معرفی و نظر دکتر عمومی خودته که متخصص قبولت میکنه).
گفت: راستش من اون دفعه پات رو کامل معاینه کردم. ولی بیماری یا نقص خاصی ندیدم. حالا که میگی کمر و شونه هات هم درد میکنن، میگم شاید اصلا مشکل از همین کمر و شونه بوده که در یه مقطعی زده به پاهات. بذار معاینه کنیم ببنیم چی میشه.
بعد یه نگاهی به نگار کرد و گفت: بلند شو بایست و پالتوت رو دربیار.
نگار همین کار رو کرد. زیر پالتو، یه پیرهن یقه اسکی تنگ پوشیده بود به رنگ توسی. با شلوار جین آبی رنگ و چکمه.
دکتر گفت: یه احتمال اینکه که کلا استخونهای پاهات دچار انحراف از محور شده باشن. نتیجه اینکه هم به خود پا فشار میاد و هم به کمر. شلوارت رو در بیار و برو روی اون صفحه مدرج اون کنار بایست.
نگار گفت: شلوارم رو؟
دکتر گفت: نکنه پیش این دوستت خجالت میکشی؟
من گفتم: نگار جون دکتر که محرمه. میخوای کمکت کنم؟
گفت نه. خودم در میارم.
و نشست روی صندلی تا چکمه هاش رو دربیاره. راست یا دروغ، چکمه از پاش در نمیومد. دکتر زانو زد جلوی پاش، چکمه ها رو یکی یکی گرفت و از پای نگار کشید بیرون. موقع این کار هم با دست چپ چکمه رو گرفته بود و دست راستش رو گذاشته بود روی رونهای نگار.
بعد نوبت شلوار شد. دکتر با خنده گفت: این یکی خودش در میاد یا باید شلوارت رو هم من در بیارم؟
اشکان باورت نمیشه در اون حالت، همین جمله ها من رو هم شهوتی و هوسی کرده بود چه برسه به نگار!
نگار دگمه شلوارش رو باز کرد و زیپش رو کشید پایین. دو طرفش رو گرفت و شلوار رو از پاش در آورد.
اشکان کوفتت بشه این زن خوشگل و خوش هیکلی که داری. پاها و رونهای خوش تراش و ظریف و سفیدش بدجوری چشمگیر بود.
حالا نگار جونت ایستاده بود با یه لباس یقه اسکی تنگ، یه شورت سیاه از اینا که پشتش فقط یه بنده، و یه جفت جوراب ساق کوتاه شیشه ای رنگ پا.
دکتر یه براندازی کرد و گفت: نه. به نظر نمیاد پا اعوجاج داشته باشه. فقط بذار مطمئن بشم.
بعد نشست کنار پای نگار و دستای بزرگ و پشمالوش رو گذاشت روی مچ پای راست و حلقه کرد، بعد شروع کرد آروم آروم آوردن بالا. روی ساق، زانو، و بعد رون. همینجور آروم آورد تا بالا تا وقتی که من دقیقا دیدم که شست دستش چپش چسبیده بود به شرت نگار. درست زیر کس. بعد شروع کرد به شکل حلقوی دور رون و مفاصل بالای رون نگار رو مالیدن. گفت: باید مطمئن بشم مفاصل اینجا مشکلی ندارن!
قشنگ داشت با اینکار با شست دستش کس نگار رو از روی شرت میمالید.
من نگار رو نگاه کردم. چشماش رو بسته بود. من خودم از شهوت داشتم دیوونه میشدم. اشکان دلم میخواست همونجا من به جای نگار بودم.
نگار جشمهاش رو باز کرد و من رو دید. یه لبخند محو زد. و بعد یه چشمک!
شیطون!
بعد دکتر بلند شد و گفت: نه مشکل از پا نیست. یه دفعه نگاهش به سینه های نگار افتاد و گفت: فکر کنم فهمیدم. مشکل از بزرگی زیاد سینه هات شاید باشه. به شونه و کمر فشار میاره و بعد هم به مرور درد منتقل شده به پا.
نگار گفت: یعنی ممکنه؟
دکتر گفت: الان میفهمیم. پیرهنت رو دربیار .
خدای من! تو روز روشن این دکتره داشت خیلی راحت و بدون هیچ مشکلی، نگار رو لخت میکرد!
بعد منتظر دیگه نشد. خودش پایین لباس نگار رو گرفت و کشید بالا تا از سرش در بیاره. ولی لباس یقه اسکی توی سر نگار گیر کرده بود! حالا نگار رو مجسم کن که لخت ایستاده، با یه جفت جوراب و شورت، سوتین های مشکی ست شورتش هم پیدا شده، اما دستهاش به طرف بالا توی آستین های لباس (سر آستین ها توی دست دکتره) و سرش هم توی لباس گیر کرده!
اشکان من اگه مرد بودم و جای دکتره بودم، همونجا آبم میومد!
خلاصه با یه خورده زور، لباس دراومد. دکتره و نگار و منهم کلی خندیدیم!
بعد دکتر گفت: سوتینت رو باز کن!
نگار گفت: آلاله جون میای کمکم؟
رفتم. رفتم پشت نگار و مشغول شدم به بازکردن سوتینش از پشت. توی گوشش گفتم: دیدی گفتم کمکت میکنم؟ فکر میکردی یه روز من، سوتینت رو برای یه مرد باز کنم؟
و هر دو خندیدیم.
دکتره گفت: به چی میخندین شما دو تا؟
هر دو با هم گفتیم هیچی!
خب، پستونهای بزرگ و سفید نگار حالا جلوی آقای دکتر بود!
دکتر اومد جلو. سر سینه های نگار از شهوت (و یه خورده هم هوای سرد مطب) برجسته و سفت شده بود.
دکتر سینه ها رو توی دستش گرفت. باهاشون ور رفت. بازی کرد. مثلا داشت معاینه میکرد ولی هرسه میدونستیم که دقیقا داره باهاشون بازی میکنه!
بالا پایینشون کرد. هرکاری دلش میخواست کرد. و بالاخره بعد از چند دقیقه رضایت داد!
گفت: من فکر کنم مشکل از همینهاست. یا باید جراحی کنی. یا با ورزش و ماساژ، عضلات گردن و کمرت رو تقویت کنی که وزن اینها رو بتونن تحمل کنن.
نگار گفت: لباسهام رو بپوشم؟
دکتر گفت: آره دیگه. بیرون مریض زیاد منتظره. فکر میکنم معاینه کافیه (به زبان دیگه: حیف که الان وقت نیست بیشتر باهات حال کنم!)
از منشی وقت بگیر یه دفعه دیگه بیا تا چند تا تکنیک ماساژتراپی و اینها یادت بدم. ولی اون باید سر فرصت انجام بشه!
نگار مشغول پوشیدن شد. دکتر رو به من کرد و با یه خنده مرموزی گفت: شما جاییت درد نمیکنه؟ گفتم: فعلا نه! ولی مهارت شما رو که دیدم، قول میدم در اولین فرصت اگه دردی چیزی پیدا کردم بیام خدمتتون!
هر سه خندیدیم.
قب
     
صفحه  صفحه 3 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های درخواستی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.