تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

مرگ خاموش

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 26 Jun 2012 13:33
میهمان


مرگ خاموش


دوستان این داستان توی چت روم توسط یه نفر بهم داده شد
ظاهرا شخصیت داستان معروفه و قبلا هم داستان داده...
راست یا دروغ بودنشو نمیدونم اما چون قشنگ بود گفتم برا شما هم بزارم
     
#2 | Posted: 27 Jun 2012 16:03
میهمان


از سالن فرودگاه اومدم بیرون .هوای زمستونی ایران که به صورتم خورد
از خود بی خود شدم. هنوزهیچ کجا هوای ایرانو برام نداشت.
خیلی وقت بود که مشکلات کار زیاد شده بود.اما بلاخره تونسته بودم برای چند روزم که شده ازشون فرار کنم و بیام به وطنم.
یه نفس عمیق کشیدمو راه افتادم سمت یه تاکسی . مثل همیشه نه چمدون همرام
بود نه ساک نه بارو بندیل. .فقط و فقط یه لب تاپ با کیفش .همین.نشستم صندلی عقب و
به راننده آدرس دادمو تکیه دادم به عقب.بعد خیره شدم به خیابون
.به مردمایی خیره شدم که میخواستند به مقصدشون برسند .حالا یا با عجله
یا آهسته.یا عصبانی و ناراحت یا شاد و بی خیال. یا تنها یا با رفیقا و خانواده.
یا پیاده یا سواره.یا زود یا دیر .بلاخره همه میدونستن که مقصدشون چیه و کجا
باید برن . میدونستن که باید چی کار کنن .اما من چی؟
من از این دنیا چی میخواستم ؟من که به همه ی آرزوهام رسیده بودم چی؟
مگه دیگه مقصدی هم داشتم. تا زمانی که شانس نداشتم و روزگار بازی های
سختی با من میکرد هیچ مقصدی برام مهم نبود .چون آخرش بازنده بودم
شاید خیلی افراد معدودی به تمام خواسته هاشون توی این دنیا رسیده باشند.
اون وقت فهمیدن که دنیا چقدر پوچ و بی ارزشه .هر کسی که به ارزوهاش
رسیده باشه دیگه هیچی براش مفهومی نداره ..زندگی بی خودو بی جهت میشه اصلا ما برای چی زنده ایم؟چرا نفس میکشیم و با هر نفس خودمونو بیشتر تو کثافتو گناه قرق میکنیم ؟.هدف ما از زندگی چیه؟
هیچ وقت نرسیدم ...هیچ وقت به جواب این سوال لعنتی نرسیدم.شیشه رو کشیدم
پایینو یه نفس عمیق کشیدم .دستمو بردم تو موهامو چشمامو بستم.چند لحظه بعد
با صدای راننده به خودم اومدم .پیاده شدمو پولشو دادم. رفتم سمت در ورودی برج. اقا مظفر تا منو دید .با تردید که انگار هنوز نشناخته پرسید

- سلام اقا ارا
- سلام اقا مظفر
- چه عجب ؟از این ورا.
- گفتم بیام ایران یه نفسی تازه کنم.تو خوبی؟
- ممنون نفسی میاد .راستی ماشینت هم همونجور تو پارکینگ سر جاشه
سرمو تکون دادمو راه افتادم سمت آسانسور . صدای بلند مظفرو شنیدم که گفت:
- حتما بازم چمدوناتو نیاوردی
بدون این که چیزی بگم رفتم توی اسانسور حتما با خودش میگفت چقدر آدم تارک دنیاییه. چند دقیقه طول کشید تا آسانسور به طبقه آخر برسه .
در اسانسورو باز کردمو کلید انداختم درو باز کردم .صدای قرچ قرچ در اعصابمو خورد کرد رفتم تو و سریع بستمش . بارونی بلندمو در اوردمو انداختم روی مبل. کش موهام رو باز کردم
خونه همونجور بود که شیش ماه پیش رفتم . هنوز هم از توش بوی تنهایی و غربت و غم میومد. از تو جیبم سیگارمو در آوردمو روشنش کردم .پنجره های بلند قدی اتاق رو باز کرم .هوای سرد بیرون حالمو کمی بهتر کرد همونجور که تکیه ام به پنجره بود تو سکوت از سیگارم کام میگرفتم.
تنها صدایی که میومد صدای سوختن سیگار بود که با هر کام من از بین میرفت دلم نیومد توی این سکوت بدون یاورم ، همراه تنهایی باشم .کنترل استریو رو برداشتمو روشنش کردم.صدای دلنشین آهنگ یاور تو خونه پیچید.دو باره برگشتم سمت پنجره و با یاور زمزمه میکردم :



چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن دورغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها....


سیگارم که تموم شد مثل همیشه زدم بهش یه چرخش خوشگل گرفتو افتاد پایین
آفتاب داشت غروب میکرد.بدنم شروع کرده بود به گز گز کردن . فکر کردم به خاطر سرماست.ولی یادم افتاد که امروز باشگاه نرفتم.
بدنم به تمرینای سخت عادت داشت .زود بارونیمو تنم کردم و از خونه زدم بیرون
.رفتم پارکینگ سوار ماشین شدم و با سرعت سمت باشگاهم حرکت کردم.
زمانی که ایران بودم ناچار به این باشگاه میرفتم.ده دقیقه بعد رسیدمو ماشینو پارک کردم



×××


نزدیکای هشت شب بود که از باشگاه اومدم بیرون که دیدم چه برف مخوفی
گرفته.یواش یواش رفتم سمت ماشینو سوار شدم. همیشه از برف خوشم میومده .شیشه رو دادم پایین چون با وجود سرمای بیرون تن من هنوز داغ بود .ماشینو روشنش کردم و راه افتادم.
پشت یه چراغ قرمز یه دختر بچه 4-5 ساله با چشمای درشت همونجور که
چند شاخه گل پژمرده دستش بود اومد نزدیک منو گفت
- آقا ترو خدا یه گل بخر .
طفلک بدنش داشت از سرما میلرزید
دوباره گفت :
-آقا ترو خدا بخردیگه فقط یه دونه بخر
دست کردم جیبمو یه تراول بهش دادم .
با تردید پرسید این چقدره؟
- کافیه
.یه شاخه گل ازش گرفتم که صدای بوق ماشینای پشت سرم اعصابمو خورد کرد راه افتادم که برم دیدم دوباره چراغ قرمز شد.
ناچار دوباره پشت چراغ منتظر شدم.از آینه عقبو نگاه کردم دیدم که همون دختره دوید و از خیابون خارج شد . تو حال خودم بودم که دیدم یه مزدای قرمز اومد کنار من وایساد .توش دو تا دختر نشسته بودند .نمیدونم چرا کرمم گرفت یه حالی بهشون بدم.زدم به شیشه .دختری که سمت راست نشسته بود شیشه رو داد پایین گفت
- کاری داشتین؟
- ببخشید میتونم بپرسم ساعت چنده؟
دختره یه نگاهی به من و ماشینم انداخت بعد با خنده گفت
- منم میتونم بپرسم اسم ماشین شما چیه؟
منم با یه لخند ضایع گفتم
- بگو آ
- خوب
- ئو
- خوب؟
- دی
- آئودی؟
- نخیر آ
- ای با با
- ئو دی
- ساعت میخواستی؟
- بله
- یه نگاه به توی ماشین کردو گفت
- هشتو چهل دقبقه
همون موقع چراغ سبز شد . منم یه نگاه به ساعت مچیم کردمو گفتم ساعتت پنج دقیقه جلوئه بکشش عقب
که از کارهات عقب نیفتی
بعد دستمو بردم بالا گفتم
- بای
دختره فقط با تعجب داشت نگام میکرد .منم پامو گذاشتم رو گازو صدای غرش ماشینم توی خیابون پیچید .چند ثانیه بعد محکم زدم زیر خنده . حالا نخند و کی بخند. وقتی آروم تر شدم گفتم
-ایول .سادیسمم ارضا شد دختره ی مشنگ فکر کرده میخوام ازش شماره بگیرم .
صدای شکمم داشت میگفت گشنمه .رفتم جلوی یه رستوران وایسادم.پیاده شدمو رفتم تو.
فضای داخل رستوران خیلی آروم و قشنگ بود.تمام دیوار ها رو به رنگ قهوه ای سوخته درآورده بودند که با آهنگ ملایمی که پخش میکرد خیلی جو قشنگی درست کرده بود .بر خلاف نظرم خیلی خلوت بود فقط چند تا میز پر بود .یه میز که مال یه دخترو پسر بود که با لبخند داشتند غذا میخوردند.و حرف میزدند یه میز دیگه هم مال یه زن و مرد همراه یه دختر بچه یکی دوساله بود
که مادرش به زور میخواست یه لقمه غذا رو بزاره دهن بچه یه میز دیگه هم گوشه رستوران یه دختر نشسته بود که پشتش به من بودو داشت غذا سفارش میداد .چیزی که توجه مو بهش جلب کرد .ظاهرش بود. قیافه اش معلوم نبود اما تیپ آبی پر رنگش نظرمو جلب کرد .همه چیش ست آبی بود . شالش و مانتو با کفشای پاشنه بلندش همرنگی کاملی داشتند. سرمو تکون دادمو رفتم ته سالن
یه گوشه دنج نشستم . گارسون اومد برای سفارش غذا یه نگاه به منو ها کردمو سفارش دادم.
حدودا نیم ساعت بعد اومدم از رستوران بیرون .یه نگاه به خیابون کردم . تمام سیاهی شب رو
سفیدی برف گرفته بود .روی درختا رو برف سفید پوش کرده بود برای همین منظره خیلی جالبی شده بود. ساعنو نگاه کردم 10 شب بود اما توی خیابون پرنده پر نمیزد .برف هم اروم میبارید
اصلا حال و حوصله خونه رفتنو نداشتم برای همین خلاف جهت ماشینم شروع کردم به پیاده روی کردن .یه سیگار روشن کردمو یقه بارونی رو تا گردنم دادم بالا .همینطور که از سیگارم
کام میگرفتم به خاطرات گذشته ام فکر میکردم .به روزایی که همه چی داشتمو فکر میکردم هیچی
ندارم.با وجود الان که هیچ آینده ای برای خودم ندارم.وقتی سرنوشت فقط زورشو به من نشون
میداد چه آینده ای میتونستم داشته باشم ؟. وقتی هر کسی رو که دوست داشتم ازم میگرفت دنبال کدوم هدف بگردم؟ آخه چرا من؟ از بین این همه آدم چرا من ؟ چرا من باید شب و روزبرام فرقی نداشته
باشه؟


سرمو بلند کردم که دیدم رسیدم به یه پارک .توی پارک هیچ کس نبود. فقط من بودمو سکوت مرموز
شب!روی نیمکت نشستمو تکیه دادم به عقب .چشمامو بسته بودم و با ولع خاصی سیگارمو میکشیدم.

×××

چشمامو که باز کردم دیدم خاکستر سیگار توی دستم یخ زده .ساعتو نگاه کردم 10/30 شب شده بود.از کارای خودم خندم گرفت هیچ وقت نرمال نبودم.با هر بدبختی بود از جام بلند شدم
یواش یواش رفتم سمت خیابون راه میرفتمو با خودم زمزمه میکردم :


به صلیب صدا مصلوبم ای دوست تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگر شد قفس من به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن معنی آوازم این بود ته بن بست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر ازادی قفس بود گفتنی ها رو میگفتیم اگه فرصت یه نفس بود

از برخورد پاهام با کف خیابون که تو برف ها فرو میرفت خوشم میومد.اما کم کم احساس کردم که یه صدای دیگه ای هم از پشتم داره میاد.مثل صدای غرش بود. صدا کم کم داشت نزدیک میشد
. تازه حواسم جمع شد که شاید ماشین باشه .برگشتم پشت سرمو دیدم که یه نور خیلی زیاد باعث شد چشمامو نیمه بازنگه دارم.انگار پاهام قفل شده بود.صدای ترمز با بوق ماشین توی هم دیگه گم شد
نمیتونستم برم کنار چون دو طرف خیابون ماشین پارک بود و من اون وسط گیر کرده بودم!!.یه لحظه حواسم جمع شد که یه درد شدیدی توی ناحیه زانو هام حس کردم. برای همین باعث شد
که بیفتم روی کاپوت ماشین. زمانی که ماشین به طور کامل وایساد منم افتادم . حس بلند شدن توی پاهام نبود.صدای باز و بسته شدن در ماشین اومد .با هر نیرو و توانی که داشتم دستمو گرفتم

لبه ماشینو بلند شدم که یه دختر رو دیدم که قیافه اش نه اما تیپش برام آشنا بود .تازه فهمیدم همونی بود که توی رستوران دیده بودمش .با قیافه ای که رنگش مثل گچ سفید شده بود و ترس توش
کاملا مشخص بود . با نگرانی پرسید
ـ آقا حالتون خوبه؟
ـ بله. چیزی نیست
- سوار شید برسونمتون یه بیمارستان
ـ گفتم که خانوم من حالم خوبه .
ـ مطمئنید؟
- بله شما بفرمایید‍.
ـ پس بزارید برسونمتون به منزل
ـ نیازی نیست .ماشینم اول خیابون پارکه
ـ پس حداقل بزارید تا سر خیابون برسونمتون
سرمو بلند کردم زل زدم بهش .تازه فهمیدم چرا ست آبی پر رنگ زده بود. چشماش هم آبی پر رنگ
بود.با ناچاری قبول کردم .همونجور که دستمو لبه ماشین گرفته بودم رفتم سمت در.ماشینش یه هیوندا کوپه ی سفید بود . احساس میکردم که زانو هام از توی پاهام در اومده .با زور و فشار نشستم توی ماشین .دختره هم سریع نشست توی ماشین . صدای نفس های پشت سرهمی که میکشید رو آروم میشنیدم.با دیدن قیافه اش خندم گرفت بیچاره خیلی ترسیده بود.برای این که خیالشو راحت کنم گفتم:
خانوم باور کنید حال من خوبه
بله میدونم . اما به منم حق بدین وقتی شما افتادین روی کاپوت منم یه لحظه طناب دارو جلو چشمام دیدم
با خنده گفتم اون موهای من بوده که حتما رو شیشه ولو شده بود.
برگشت یه نگاه به من و موهام کرد بعدش خندیدو گفت
شاید
چند ثانیه بعد گفت
ببخشید میتونم یه سوال کنم؟
بله؟
شما این موقع شب..، تنها، چرا این خیابون دراز رو با ماشین نیومدین
یه نگاه به خیابون کردم .راست میگفت .خیابون تقریبا دراز بود.یعنی اندازه چیزی که من فکر میکردم نبود.سرمو تکون دادمو گفتم:
میخواستم قدم بزنم.
دیگه چیزی نگفت .وقتی نزدیک ماشین رسیدیم بهش گفتم نگه داره.پیاده شدم که اونم پیاده شد یه نگاه به ماشینایی که پارک بود کرد.منم با پررویی خودم داشتم نگاهش میکردم.وقتی به صورتش دقت کردم تونستم ریز صورتشو ببینم .چشمای ریز آبی پر رنگ با ابرو های کشیده .دماغ سر بالا و قلمی که مشخص بود عمل قشنگی روش انجام شده با لبای خوش فرم خیلی ریز.کلا صورت جالب و
جذابی داشت .
کدومشونه؟
چی؟
یه نگاه به من کردو با خنده به ماشینا اشاره کرد و دوباره گفت ماشینتون کدومه؟
یه نگاه به ماشینا کردم که یهو نگاهم روی یه پیکان قدیمی ثابت موند.خیلی جدی به اون اشاره کردم.
یه نگاه حاکی از تعجب خیلی زیاد به من کرد و هیچی نگفت .ولی راحت میتونستم فکرشو بخونم .
حتما داشت فکر میکرد کدوم الاغی با این سر و وضع سوار یه همچین قراضه ای میشه؟اما زود خودشو جمع و جور کردو با من دست داد و گفت
از آشناییتون خوش حال شدم اقای....؟ببخشید اسمتون؟
ارا
ارا؟
با اخم گفتم بله.اسم بدیه؟
نه نه اصلا.ولی تا به حال نشنیده بودم
حالا که شنیدید
به هر حال خدا نگه دار
داشت میرفت که صداش کردم و گفتم
ببخشید میتونم شماره شما رو داشته باشم!؟؟
با اخم نگاه کرد و گفت
به چه دلیل؟
منم با پر رویی خودم گفتم :
برای این که اگر پاهام آسیب دیده باشه هزینش رو از شما بگیرم!!!
با چشمایی گشاد داشت به من که خیلی جدی نگاش میکردم نگاه میکرد . انتظار این جواب رو اصلا نداشت . بعد خیلی آروم شماره اش رو گفت منم نوشتم بعد بدون هیچ حرفی رفت سمت ماشینش. بعد دوباره باهاش دست دادم و گفتم
حالا شب خوش
شما هم همینطور
وقتی رفت منم در حالی که از زانو درد داشتم دیوونه میشدم متل شلا رفتم سمت ماشینم و حرکت کردم سمت خونه...!!!

ادامه دارد.....

نظر فراموش نشه
     
#3 | Posted: 29 Jun 2012 15:32
میهمان


دوستان همونطور که من گفتم این داستان من نیست این داستانو از چت روم با ایدی به اسم ارا گرفتم
نمیتونم تو نگارشش دست ببرم...
با تشکر
اینم بقیه داستان..
     
#4 | Posted: 29 Jun 2012 15:58
میهمان


دو روز بعد توی خونه داشتم با لب تاپ عکس های گذشته ام رو نگاه میکردم. عکس هایی که با دیدنشون حالت عصبی پیدا میکردم ولی به هر حال نمیتونستم پاکشون کنم . اون عکس ها تنها چیزی بود که من رو به گذشته ام وصل میکرد .بعد از چند دقیقه بلاخره لب تاپ رو بستمو گذاشتم کنار .. هردفعه که توی گذشته ام غرق میشدم انگار یک چیزی مانع میشد که به حال فکر کنم رفتم یه لیوان آب خوردمو یاد تصادف دو روز پیش افتادم . حس شیطانیم گل کرد و گوشیم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم چند تا بوق خورد بعد گوشی رو برداشت
بله؟
سلام
سلام بفرمایید؟
به جا نیاوردین؟
کمی مکث کرد و بعد گفت
نخیر
ارا هستم
ارا ؟
بعد مثل اینکه یادش اومده باشه گفت
بله. بله ! حال شما خوبه ‍؟
ممنون
پاتون بهتر شده؟
نه
نه؟
تازه بدتر هم شده
جدی ؟
دکتر ها میگن باید عمل کنم
عمل ؟برای چی؟
یکی از اجزای پاهام پاره شده
معلوم بود که نگران شده .خیلی جلو خودمو نگه داشتم تا نخندم . بعد از کمی مکث گفت
من یک دکتر آشنا سراغ دارم.اگر امروز وقت دارید بریم پیشش
از حرفش جا خوردم ولی برای این که شک نکنه ناچار قبول کردم و برای ساعت 8 شب باهاش توی یک بیمارستان خصوصی قرار گذاشتم
گوشی رو قطع کرمو محکم زدم تو پیشونیم . . هرچی فحش تو دنیا بلد بودم به خودم دادم....نمیدونستم باید چه غلطی کنم...
با خودم گفتم میرم.. چیزی نمیشه که.فوقش وقتی رفتم نمیزارم اون بیاد تو اتاق دکتره میرم تو خودم یه جوری ماستمالیش میکنم میره دیگه..
همش با این حرفا به خودم امیدواری میدادم ..

ماشینم رو یه جا قبل از بیمارستان پارک کردم که تابلو نباشه .رفتم توی بیمارستان که دیدم جلوی بیمارستان وایساده.سلام کرد که جوابش رو دادم بعدش گفت :
عموی من دکتر مفاصل اند. الانم منتظر ما هستند
انگار یه پارچ آب یخ ریختند روم ...تودلم گفتم ارا بدبخت شدی رفت. الانه که با تیپا از بیمارستان پرتت کنن بیرون ..برای همین گفتم
اگر میشه قبل از این که بریم پیش عموتون باهاتون صحبت کنم
برای چی؟
عرض میکنم
پس بریم تریای بیمارستان
بریم
وقتی توی تریا نشستیم دوتا قهوه سفارش دادیم
- خوب من سراپا گوشم
یه خرده از قهوه ام خوردم. یه نفس عمیق کشیدمو گفتم
من در باره پاهام دروغ گفتم
میدونم
چی؟؟؟!!
میدونم...اگر اومدم این جا فقط میخواستم به خودتون ثابت کنم که همه ی اطرافیانتون ساده نیستند!!!
بعد کیفش رو از روی میز برداشتو با عجله از تریا بیرون رفت ...اصلا وا داده بودم.هرچی که از قبل میخواستم بگم رو یادم رفته بود..باید اعتراف کنم که خیلی ضربه مهلکی بهم زد...
سریع از جام پاشدم .انقدر تند بلند شدم که صندلیم افتاد و همه ی تریا برگشتند منو نگاه کردند.پول قهوه رو گذاشتم رو میز و زود رفتم دنبالش توی حیاط بود داشت با سرعت میرفت سمت در خروجی بیمارستان..سریع خودم رو بهش رسوندم و گفتم
خانم خواهش میکنم چند لحظه بایستید
اما اون بدون اعتنا به حرفم به راه خودش ادامه میداد.هرچی باهاش صحبت میکردم اصلا نگاه منم نمیکرد . با سرعت راه افتاد سمت پارکینگ و سوار همون هیوندای سفیدش شد و راه افتاد
منم همون طور زل زده بودم به خیابون ...عین مشنگا وایساده بودم به چراقای ماشینش که دیگه داشت ناپدید میشد نگاه میکردم ..
نمیدونستم چی کار کنم .. همونطوری که به خودم فحش میدادم رفتم سمت ماشینم ....
***
شب توی بالاکن خونم رو صندلی نشسته بودم سیگار میکشیدم . اصلا نمیتونستم اتفاق امروز رو فراموش کنم .تا حالا تو عمرم انقدر بد ضایع نشده بودم !!
ساعتو نگاه کردم 11 شب بود ..تلفونو برداشتم شمارشو گرفتم چند تا بوق خورد ..ولی جواب نمیداد .دیگه داشتم نا امید میشدم که گوشی رو برداشت
- بله؟
- سلام
- بفرمایید
- ارا هستم
- میدونم کارتونو بگید
مکثی کردم
- میخواستم ازتون بابت امروز معذرت خواهی کنم
- باشه ولی معذرت خواهیتونو قبول نمیکنم..شما فکر میکنید مردم مسخره شما اند؟
- حق با شماست .. ولی باور کنید قصد توهین نداشتم.
- ولی توهین کردید..
- خانم شما اصلا اجازه حرف زدن به منو ...
- معلومه که نمیدم. مثل بقیه میخوای یه مشت اراجیف سرهم کنی..من جنس شما ها رو خوب میشناسم.
- بله . من کارخوبی نکردم . حق دارید .ولی اجازه..
- نه اجازه نمیدم
دیگه آمپرم زد بالا..تاحالا هیچ وقت تا این حد خایه مالی یکی رو نکرده بودم..بار همین داد زدم
- شعورت نمیرسه وقتی یکی بهت زنگ میزنه ازت عذر خواهی کنه نباید باهاش این طوری رفتار کنی ؟ یاد نگرفتی ناز کردن زیادی جواب برعکس میده؟نمیدونم در مورد من چه فکری میکنی؟ برامم مهم نیست . ولی این اتفاقا خیلی سریع و ناگهانی افتاد .که مقصرم من بودم..الانم زنگ زده بوم که در باره کارم توضیح بدم و زت عذر خواهی کنم که نشون دادی شعورت در این حد نیست...همین ..خداحافظ
منتظر نشدم حرف بزنه قطع کردم .میدونستم برای این که حداقل جواب منو بده یا زنگ میزنه یا sms میده برای همین گوشیم و خاموش کردم..
هنوز سیگارم دستم بود یه نگاش کردم هنوز اندازه یه کام داشت ..یه کام عمیق گرفتمو زدم تهش پرت شد پایین..یه پوزخند زدمو گفتم یه قدم به مرگ نزذیک تر....
ادامه دارد
     
#5 | Posted: 2 Jul 2012 04:45
میهمان


قسمت سوم

حدود یه هفته از اون جریان گذشته بود . اون شب اون دختره فقط یه sms به من داد.. شاید من زیادی تند رفتم .معذرت خواهی تو رو هم قبول کردم...منم دیگه جوابشو ندادم . تا همین حد که منو به خاطر کارم بخشیده بود و منظور کارمو درک کرده بود کافی بود..
غروب از باشگاه اومدم خونه وقتی میخواستم از ماشین پیاده شم یه bmw 630 اومد تو پارکینگ .توجهی نکردم ولی اون رفت آخر سالن پارک کرد ..جایی که باید سوار آسانسورمیشدم..در ماشینمو قفل کردمو یقه کاپشن چرمیمو دادم بالا..نزدیک اون ماشین شدم که همون موقع 2 تا جیگر همونطوری که داشتند بلند بلند میخندیدند ازش پیاده شدند..داشتند وسایلشونو بر میداشتند که وقتی منو دیدند خندشون قطع شد و با تعجب به من نگاه کردند .محلشون ندادمو رفتم تو اسانسور که همون موقع اونا هم اومدند تو همون اسانسور..اخمامو کشیدم تو همو یه fuck گنده تو دلم به هردوشون دادمو دکمه طبقه اخرو زدم.اونا هم طبقه 22زدند نگاشون کردم که دیدم یکیشون که معلوم بود خیلی پرروئه داره منو نگاه میکنه..منم تکیه دادم به عقب و زل زدم تو چشماش ..وقتی دید من پرروتر از این حرفام روشو کرد اونور .همون موقع اون یکی دختره برگشت یه نگاه به من بکنه که یه لبخند مسخره بهش زدم اونم یه تبسم کردو سرشو انداخت پایین..یه نگاه به صفحه طبقات انداختم تازه طبقه 16 بود .همون موقع اون دختر پرروئه(همون که زل زده بود به من ) گفت
- شما ساکن طبقه آخرید؟
- چه طور؟
- هیچی آخه ما تازه اومدیم اینجا. . ولی تا حالا شما رو ندیده بودیم ..ظاهرا شما مقیم خارج از کشورید
فقط سرمو تکون دادم
- من و خواهرم سارا (اشاره به اون یکی دختره کرد) خیلی مشتاق بودیم شما رو ببینیم
کرمم گرفته بود یه حالی بهشون بدم
- شما لطف دارید . اگر میدونستم یه همسایه به این گلی دارم خیلی خیلی زودتر از اینا میومدم!!...اصلا میومدم ایران زندگی میکردم!
دختره با خنده گفت
- همیشه انقدر به همسایه هاتون لطف دارید؟
- نه ولی این دفعه فرق داره
با خنده گفت - مشخصه
با دقت بهش نگاه کردم یه دختر با قد متوسط که هیکلش با قدش فیت نبود یعنی کمی تپل میزد.با چشمای مشکی و ابرو های نازک و بینی کوچیک
و تقریبا سر بالا .چیزی که خیلی تو چشم بود لباش بود که با اون ماتیک قرمزش خیلی خوردنی شده بود!! آرایش غلیظش و سر و وضعش نشون میداد که از جای معمولی نیومدن یه مانتوی خیلی کوتاه قرمز پوشیده بود که داشت تو تنش جر میخورد!!یه روسری کوتاه مشکی هم سرش بود...برگشتم به صورت اون یکی نگاه کردم که از اولم همون نظرمو جلب کرده بود .هم قد خودم بود و راحت از اول فهمیدم که ورزش میکنه . برعکس خواهرش آرایش ملایمی داشت که با چشمای عسلیش یه جورایی ست بود .یه مانتوی سفیدم تنش کرده بود .یه شال سبزم سرش کرده بود که خیلی بهش میومد..همونجوری که داشتم نگاشون میکردم اون دختر اولیه گفت
- همیشه به همسایه هاتون هم انقدر زل میزنی یا این دفعه هم فرق داره؟!!
اومدم جوابشو بدم که در آسانسور باز شد .دستمو دراز کردمو گفتم
- خب خیلی خوشحال شدم ..ارا هستم
اونم دستشو اورد جلو باهام دست داد گفت
- سمیرا
یه چشمک زدمو گفتم
- امیدوارم بازم همو ببینیم
برگشتم سمت اون دختره با اونم دست دادم
وقتی داشتن میرفتن به سمیرا گفتم
- میتونم شمارتو داشته باشم
خودمو اماده کرده بودم در جواب سوالش که میگه به چه دلیل.؟چرا؟.... جوابای همیشگیمو بدم ولی بر خلاف انتظارم گفت بنویس
شمارشو تو گوشیم زدمو یه میس کال براش زدم گفتم
- اینم شماره من
با تعجب گفت - چرا شمارت اینجوریه؟
با خنده گفتم مدلشه ..
اوناهم خندیدنو رفتند سمت راهروی اصلی . در آسانسور بسته شد و منم تکیه دادم عقب ..تو دلم گفتم شد تو یه جا بری و جلو خودتو نگیری؟؟
بعد با خنده جواب خودمو دادم معملومه که نمشیه ..!

***
فردا شبش تو خونه نشسته بودم .کنترل تلوزیون دستم بود و مثل همیشه فقط بالا و پایینش میکردم..وقتی خسته شدم خاموشش کردمو پرتش
کردم اونور.حوصلم بدجوری سر رفته بود .خیر سرم اومده بودم مسافرت یخورده حال و هوام عوض شه .ولی بدتر داشتم افسرگی میگرفتم !
یهو یه فکری به سرم زد بلند شدم موبایلمو برداشتم و شماره سمیرا رو گرفتم بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت
- سلام ارا جان
(تو دلم گفتم زکی..انگار این زبونش از ما خیلی دراز تره)-سلام خوبی؟
- ممنون . تو خوبی؟
- نه بابا . چه خوبی؟
- چرا؟؟چیزی شده؟
- افسردگی گرفتم .. دلم پوسید
- یعنی چی ؟مگه چی شده؟
- هیچی همش نشستم تو این خونه و در و دیواراشو نگاه میکنم
کمی مکث کردو گفت- میخوای یه برنامه بزاریم امروز بریم بیرون
نقشم گرفته بود..میدونستم به احتمال زیاد اینو میگه
- باشه . با این که حوصلشو ندارم ولی ok .سارا هم میاد؟
- آره بابا.من هرجا میرم اونم دنبالمه..تا یک ساعت دیگه تو پارکینگ باش . با ماشین بابای من میریم..
- باشه
گوشی رو قطع کردم که دیدم دوباره زنگ خورد شماره پدرم بود.جواب دادم....
فقط میخواست بدونه من رسیدم یا نه .همین .خیلی جالب بود بعد از 11 روزکه من اومده بودم تازه زنگ زده بود.سرمو تکون دادمو رفتم سمت کمد لباسام .
یه پیراهن مشکی برداشتم و پوشیدم . کفش های ساق دار مشکی براقمو هم پوشیدمو و رفتم جلوی آینه قدیم وایسادم . موهامو دادم پشت سرم و یه بوس
برای خودم فرستادمو کت چرمیمو تنم کردم و راه افتادم سمت پارکینگ .اونا هنوز نیومده بودند ناچار رفتم کنار ماشینشون و بهش تکیه دادمو یه سیگار روشن کردمو منتظرشون شدم......

ساعتو نگاه کردم بیشتر از نیم ساعت بود من تو پارکینگ الاف بودم ..آخرین کامو از سیگارم گرفتمو پرتش کردم اونور که دیدم در آسانسور باز شدو
سمیرا و سارا اومدند. سمیرا یه مانتو سبز که همرنگ شالش بود سرش بود. صورتش هم مثل دیروز آرایش کرده بود سارا هم یه مانتوی آبی با شال صورتی سرش بود .اونم مثل دیروز آرایشش ملایم بود.سمیرا گفت
- الهی بمیرم .خیلی منتظر شدی؟
(تو دلم گفتم باز یکی چایی نخورده با ما پسرخاله شد) چیزی نگفتم که سارا گفت
- شرمنده تو رو خدا
- اشکالی نداره
سمیرا سوییچو گرفت سمت من گفت
- رانندگی میکنی؟
- نه خودت بشین
سارا زودتر از من سوار شد بعد رفت عقب نشست . منم جلو نشستم.نمیدونستم میخوان کجا برن..توی راه داشتند با صدای ضبط و آهنگای دامبلی چیزکشون مخ منو پیاده میکردند!خیابونا جای سوزن انداختن نبود .. یه خرده که دقت کردم دیدم خیلی اینجا آشناست
- این جا فرحزاده؟
- آره.چه طور؟
- هیچی خیلی وقته اینجا نیومدم .
یاد دوران نوجوونیم افتادم 17-16 ساله که بودیم با رفیقا این جا زیاد میومدیم.ترافیک جلومون دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد .
- نمیخواد دیگه جلو تر بری . همین جاها نگه دار
- چرا ؟
صدای ضبتو کم کردمو گفتم - هیچی ولی من مخم دیگه داره پریود میشه !
یهو سارا از عقب زد زیره خنده .سمیرا در حالی که سعی میکرد جلود خندشو نگه داره گفت
- خیلی بیتربیتی ارا..
- آره میدونم .حالا اگه دوست داری چیزای دیگه شو نشنوی همین جاها نگه دار
- واقعا که لج بازی .بیا بابا
ماشینو کرد توی یکی از رستورانا و توش پارک کرد.پیاده شدیمو رفتیم تو رستوران .تو تقریبا شلوغ بود.یه گوشه نشستیم که پیش خدمت اومد سفارش
گرفت سمیرا و سارا اولین چیزی که سفارش دادند یه قلیون بود.! شاممونم سفارش دادیم وقتی پیش خدمت رفت گوشی سارا که رو میز بود زنگ خورد روشو دیدم عکس یه پسره افتاده بود
- نمیخوای جواب بدی؟
باد آدامسشو ترکوند - نه حوصلشونو ندارم
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم .10 دقیقه گذشته بود . اونا عین تراکتور قلیون میکشیدنو منم مثل دیوونه ها نگاشون میکردم .سمیرا شلنگ قلیونو گرفت سمت من
- نمیکشم
دوباره خودش شروع کرد به کشیدن!خندم گرفته بود .واقعا ندیده بودم دختر اینجوری قلیون بکشه .یه جورایی برام جای تعجب داشت
- شماها دوست پسر ندارید؟
سمیرا گفت - نه بابا . مگه بیکاریم
- پس با همه تریپ تنوع داری .نه؟
- آره . یه جورایی
پاکت سیگارمو در آوردم یه دونه برداشتم که سارا هم یه دونه از پاکت سیگارم کشید بیرون فندکمو درآوردم و اول مال اونو روشن کردم بعد مال خودموروشن کردم
- فندک قشنگی داری
- ممنون . همه میگن ولی تاحالا خودم متوجه قشنگیش نشدم
- نیازی نیست مخفی کنی که بدنش طلا سفیده
از تیز بودنش خوشم اومد ولی دود سیگارمو دادم بیرونو خیلی عادی گفتم
- یه فندک با بدنه طلا سفید که نیاز به مخفی کردن نداره
چیزی نگفت .سمیرا گفت
- چه بوی خوبی میده . مارک سیگارت چیه
تا حالا صد نفر این سوال رو ازم پرسیده بودند . در واقع این سوال هزار تا خاطره رو برام زنده میکرد.سعی کردم از تو این فکرا بیام بیرون برای همین گفتم
- تو بین این همه دود قلیون چه جوری بوی سیگار منو متوجه شدی
- دیگه دیگه..
همون موقع شاممونو آوردند که بلاخره سمیرا راضی شد از قلیون جدا شه !

***
غذام که تموم شد تکیه دادم به عقب و اونا رو که از خنده دلشونو گرفته بودن نگاه میکردم .یه خرده که گذشت سمیرا همونطور که میخندید گفت
- ارا خیلی مسخره ای . اصلا نفهمیدم چی خوردم خودت خیلی راحت غذا میخوری بعد ماها رو میخندونی نمیزاری شاممونو بخوریم
- بابا به من چه .خودتون گفتید تعریف کن
سارا که لپاش گل اداخته بود گفت
- آخه ما فکر نمیکردین تو انقدر دیوونه باشی که همچین کاری کرده باشی
میخواستم جوابشو بدم که برای گوشیم یه sms اومد بازش کردم دیدم نوشته ..اصلا بهت نمیومد که انقدر آدم ضعیفی باشی که با هر دختری که میبینی
بگی و بخندی ..حتما با منم برای همین مسخره بازیا قرار گذاشتی؟ گفته بودم جنس شماهارو خوب میشناسم..واقعا برات متاسفم..
خنده رو لبام ماسید.شمارشو دیدم .خیلی آشنا بود .یهو انگار برق 1000 ولت بهم وصل کردند....وااای...... این شماره همون دختره بود که اون شب باهاش تصادف کردم.اون از کجا منو دیده؟؟؟.سریع از جام بلند شدم بیرونو نگاه کردم همون موقع یه هیوندا کوپه ی سفید از جلو رستوران تیکاف زد و رفت . سریع دویدم بیرون ولی رفته بود
- fuck this Chance
دست از پا دراز تر برگشتم تو .سارا و سمیرا با تعجب نگام میکردند . سارا پرسید
- چی شد یهو ؟ چرا یهو ایجوری شدی؟ کسی رو دیدی؟
سیمرا گفت - ارا باور کن اونجوری که تو پاشدی داشتم سکته میکردم .میشه بگی چی شد؟
حوصله جواب دادن به سولاشونو نداشتم برای همین گفتم
- هیچی . یکی از آشناهامونو دیدم میخواستم ببینمش ولی مثل این که رفته. خب بچه ها خوش گذشت . من میخوام یه خرده قدم بزنم بعد خودم تاکسی میگیرم میرم خونه . ببخشید اگه از چیزی ناراحت شدید
سمیرا گفت - ارا این مسخره بازیا چیه ؟ چرا اینجوری شدی؟ حداقل بزار برسونیمت .
چیزی نگفتموبا هردوشون دست دادم و راه افتادم سمت خروجی .هنوز خیابون شلوغ و ترافیک بود . دستمو کردم تو جیب کتم و راه افتادم .
داشتم به این شانس تخمیم فکر میکردم که اون از بین این همه آدم باید منو منو ببینه . همین جوری که داشتم فکر میکردم نزدیک یه پیچ دیدم یه هیوندای
سفید پشت ترافیکه . رانندش معلوم بود .آره خودش بود! نمیخواستم الان برم جلو . وایسادم که برسه به آخر ترافیک .
یه 10 دقیقه بعد تقریبا دیگه ترافیک تموم شده بود که من رفتم جلو و در ماشینشو باز کردمو نشستم توش...

ادامه دارد...
     
#6 | Posted: 2 Jul 2012 15:45
میهمان


قسمت چهارم


در ماشینو باز کردمو نشستم توش یهو برگشت با ترس منو نگاه کرد وقتی منو دید ترسش تبدیل به تعجب شد.
- این جا چی کار میکنی؟
یه پوزخند زدمو گفتم
- این سوالو من باید ازت بپرسم
- خواهش میکنم از ماشین پیاده شو
چیزی نگفتم
- گفتم لطفا پیاده شو
- اومدم جواب پیغامتو بدم
- نیازی نیست .
- ببین نه تو الافی نه من از این مسخره بازیا خوشم میاد .میخوام باهات صحبت کنم .بعدشم مطمئن باش خودم از ماشینت پیاده میشم
صدای بوق ماشینای پشت سرمون در اومده بود
- بهتره راه بیفتی . راه باز شد
با اکراه نگاهشو از من برگردوندو جلو رو نگاه کرد . بعد راه افتاد.وقتی از اونجا دور شدیم بهش گفتم
- از کجا میدونستی من اینجام ؟
چیزی نگفت
- از کجا میدونستی من اینجام؟
- رستوران روبه رویی که شما توش بودین مال پدرمه
- از این جور اتفاقای تصادفی تا حالا هزار بار برام پیش اومده
- آره مثل اونشبی که بهت زدم!
سرمو تکون دادم گفتم
- آره !
- چرا بهم دروغ گفتی
- خودمم نمیدونم ولی باور کن ..
- اتفاقی شد . آره؟
- باور نکن. برام مهم نیست..ولی تو از کجا فهمیده بودی من دروغ میگم؟
یه لبخند زدو گفت
- من دارم پزشکی دوره ی کارآموزبالینی میخونم..اگه ندونم چه زمانی پا مشکلی داره که باید جراحی کنه باید بمیرم
از حرفش خندم گرفته بود . یعنی از این شانسی که داشتم خندم گرفته بود
- عجب؟ که این طور پس ما با یک خانم دکتر طرفیم
- به چی میخندی؟
- هیچی
- یعنی چی هیچی.؟تمام کارات رو اعصابه. منو بگو که اول فکر میکردم با یه جنتلمن طرفم..اما حالا ....واقعا برات متاسفم
- نمیدونستم آدم وقتی با دختر عموشم شوخی کنه از نظر دیگران خطا محسوب میشه(خودم نمیدونم این دروغ از کجام دراومد!)
چیزی نگفت
نمیدونم چرا با همون چند تا برخورد کوتاهی که باهم داشتیم یه جورایی حس حسادت نسبت به سارا و سمیرا داشت . دونستنشو خوب میدونستم ولی مثل هیمشه داشتم
خودمو گول میزدم .نمیخواستم باور کنم میخواد دوباره داره یه بازی جدید شروع بشه ..نه من بعد از این همه مدت که رابطه ای نداشتم نمیخواستم دوباره شروع کنم..
ولی خب شاید من داشتم اشتباه میکردم.شاید اینجوری نباشه ..بعد دوباره به خودم جواب دادم مگه بچه ای؟ من اگه بعد این همه مدت این اتفاقا رو نشناسم به درد لای جرز میخورمم..با صدای اون به خودم اومدم
- ماشین نیاوردی؟
خندیدم
- به چی میخندی؟
- آخه اون پیکانه رو فروختم جاش یه آئودی خریدم!!
- لعنتی..حدس میزدم اینم دروغ گفته باشی
- دروغ نبود .یه شوخی بود
- جدا اون دخترا تو رستوران دختر عموت بودن
- آره یکیش دختر عموم بود.اون یکی هم دوستش بود .!
- دلم میخواد این دفعه حرفتو باور کنم
بعد برگشت با چشمای آبی پر رنگ ریز شدش به من نگاه کرد

***
20 دقیقه بعد منو جلوی خونم پیاده م کرد . موقعی که داشتم پیاده میشدم
- ارا
- هوم؟
- مواظب خودت باش..
بعد انگار خودش از حرف بیجایی که زده بود ناراحت شد .جوابشو ندادم و از ماشین پیاده شدم
- راستی من هنوز اسم تو رو نمیدونم
کمی مکث کرد بعد گفت
- نفس
به محض این که در ماشینو بستم با سرعت حرکت کرد..
حالا اگر یه ذره شک داشتم با این حرفش کاملا برطرف شد ..برای همین تصمیم گرفتم که کاملا ازش دوری کنم
در خونه رو که باز کردم موبایلم زنگ خورد . شماره سمیرا بود .
- بله
- سلام
- سلام
- ارا کجایی
- خونه . چه طور ؟
گوشی رو قطع کرد . یه نگاه به اطرافم کردم و گفتم
- اینا چقدر به من لطف دارند!!
چند لحظه بعد دیدم در خونه رو میزنند . درو باز کردم با تعجب دیدم سارا و سمیرا با همون سر و وضعی که شب باهاشون بودم پشت درن..
هنوز چیزی نگفته بودم که سمیرا منو هول داد کنار بعد خودش اومد تو . سارا هم پشت سرش اومد تو . با تعجب فقط نگاشون میکردم . بعد متوجه یه ساک دست
سارا شدم . سمیرا همون طوری که خونه رو نگاه میکرد و میرفت سمت مبل حرفم میزد
- انقدر امشب ما رو ترسوندی که همون موقع تا رفتی ما هم اومدیم خونه..باور کن خیلی نگرانت شدیم .برای همین سارا گفت حالا که ارا خونست یه مشروب برداریم
بریم بالا با هم بخوریم .جای امشب که خراب شد .منم دیدم پیشنهاد خوبیه برای همین قبول کردم!!
با این حرف آخرش خودشو انداخت رو مبل!منم داشتم از دم همون در نگاشون میکردم
- ولی من نمیتونم مشروب بخورم
سارا که داشت مانتوشو در میاورد و میرفت سمت آشپزخونه گفت
- تو غلط میکنی
سمیرا با التماس گفت
- جون ارا یه امشبو اذیت نکن دیگه . یه شب که هزار شب نمیشه
من هنوز تو کف این بودم که این دوتا چقدر زود با من پسرخاله شده بودن!! یا خیلی هول بودن یا خیلی عقده ای! البته من حدس میزدم بیشتر تو کف ان!
عین مسخ شده ها رفتم نشتم رو مبل ..برگشتم دیدم سارا با چند تا گیلاس داره از آشپزخونه میاد بیرون . هموطوری که حدس میزدم هیکلش کاملا ورزشکاری بود
یه شلوار جذب سفید پوشیده بود که زیبایی بدن فوق العادشو چند برابر کرده بود . یه تاپ آبی رنگ خیلی چسبونم پوشیده بود که تا بالای نافش بود . بدنشم برنزه که چه عرض کنم .ذغالی کرده بود!! برای همین اون لباسای روشن تو اون رنگ بدنش خیلی سکسی شده بود..تازه چشمم به موهاش افتاد که قبلا رنگشو از زیر شالش دیده بودم.. موهاش مشکی پرکلاغی بود که کاملا لختش کرده بود ریخته بود رو شونه هاش ..
همونطوری که گیلاسا رو میزاشت رو میز رفت نشست مبل روبه رویی من..برگشتم سمت سمیرا دیدم روسریشو درآورده که موهای بلوندش معلوم شد..ولی هنوزمانتوش تنش بود ..
- حالا این ضیافت باشکوهی که ترتیب دادین فقط برای اینه که من از ناراحتی دربیام؟
سارا گفت - آخه تو خودت قیافه خودتو که ندیدی .. باور کن وقتی دیدمت شوکه شدم
(تو دلم گفتم تو که راست میگی )همون موقع سمیرا بلند شد که مانتوش رو در بیاره ..زیر مانتوی سبزش یه تیشرت زرد پوشیده بود ..با یه دامن فسفری ..برعکس سارا یه بدن فوق العاده سفید داشت .از اونایی که انگشت میزاشتی روش جای قرمزیش میموند..
- بچه ها من واقعا نمیتونم مشروب بخورم
سارا گفت
- ارا ما به خاطر تو اومدیم ..
با یه حالت مظلومی اینو گفت .. از طرفی من خودمم خیلی وقت بود که فعالیت نداشتم . چون دقیقا میدونستم اونا برای چی اومده بودند اینجا.ساعت مچیمو نگاه کردم
12 شب بود
- پدر مادر شما نگفتن کجا میرین؟
سارا گفت - بابام نیست . مامانمم که کاری نداره
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم


***


اونا آخرین پیکشونم خوردنو گیلاسشون رو گذاشتند رو میز . ولی من هنوز پیک سومم تو دستم بود . نه این که نمیتونستم . نمیخواستم بخورم چون مشروب پدر بدن
منو درمیاورد..سمیرا با صدای مستش گفت
- تو هنوز اونوو نخوردی؟
مجبور شدم تا آخر بخورم .سمیرا با زور پاشد شیشه مشروبو برداشت با گیلاس خودش اومد سمت من . ظاهرا بیشتر از سارا خورده بود . به زور خودشو به من رسوند و نشست رو پای من ..دقیقا گرمی کسش رو روی رون پام حس میکردم ..ته شیشه رو همش رو خالی کرد تو پیک خودش بعد یه ذرشو سر کشید .بعد گیلاسو
چرخوند دقیقا همون جایی که جای ماتیک قرمزش روی شیشه مونده بود و گذاشت رو دهن منو گیلاسو کج کرد و افتاد رو شونه ی من . مجبوری همش رو خوردم ..راحت 3 تا پیک دیگه خورده بودم .. سارا داشت با چشمای خمارش منو نگاه میکرد..برگشتم یه نگاه به سمیرا کردم ..ظاهرا زیاد خورده بود . تقریبا رو شونه من خوابش برده بود .از زیرش بلند شدمو خوابوندمش رو مبل وقتی برگشتم که بشینم اینور دیدم سارا جلوم وایساده . دقیقا گرمی نفسش رو حس میکردم ..زبونش رو کشید دور لباش..با دستش موهای پریشونش رو از جلوی چشماش برد کنار ..از چشمای عسلیش شهوت بیداد میکرد .. دو دل بودم ..اون اگه داغ بود به خاطر
مشروب بود نمیخواستم بعدا فکر کنه از این وضعیتش سواستفاده کردم .لبش رو آورد نزدیک .کمی سرمو بردم عقب و گفتم
- سارا تو الان تحت تاثیر مشروبی. داغی تو برای ...
نزاشت بقیه حرفمو بزنم . انگشتشو گذاشت رو لبمو گفت
-هییییییییششش...منو سمیرا برای همین اینجاییم . پس نگران نباش..
بعد لبشو چسبوند به لبم......

ادامه دارد...
     
#7 | Posted: 9 Aug 2012 10:40
میهمان


قسمت پنجم

با تمام قدرت لبامو میخورد . جوری که اصلا نمیتونستم همراهیش کنم .یه دستمو گذاشتم روی عضله های شکمش و کمی باهاشون بازی میکردم..اون یکی دستمو
هم گذاشتم روی باسن سفتش..یهو از زیر زانوهاش بلندش کردمو همونطور که داشتم ازش لب میگرفتم و تو بغلم بود محکم چسبوندمش به ستون دیوار ..یه پاش تو
بغل من بود اون یکی هم بین زمین و هوا بود ولی اون همچنان داشت لبای منو میخورد..
بوی مشروب اطرافمون رو پر کرده بود..دو تا دستش رو گرفتمو بردم بالا سرش . لبامو ازش جدا کردمو اومدم پایین تر .
شروع کردم گردنشو زبونای ریز کشیدن ..
صداش در اومده بود . دستاش و ول کردم و با دودستم سینه هاشو گرفتم و فشار دادم . لبامو گذاشتم روی سینه هاشو از روی تاپش گاز های کوچیک
از نوک سینه هاش میگرفتم.یهو خودش وحشیانه تاپشو دراورد. زیرش یه سوتشن سفید
داشت .سرمو گرفت و گذاشت بین سینه هاش . شروع کردم روی خط سینه هاش با زبون بالا و پایین رفتن ..
دستمو گذاشتم بین پاهاش .با انگشتای اون یکی دستم هم آروم روی پهلوهاش میکشیدم. خودش سوتشینشو از پشت باز کردو انداختش اونور
.. تازه سینه هاشو دیدم . سینه هاش فوق العاده بودند.. مدلشون کاملا گردبود دقیقا مثل دو تا دایره هم اندازه که نوکشون روشن بود
.شروع کردم نوک سینه هاشو خوردن .هنوز دستمو از لای پاهاش برنداشته بودم..یه خرده که گذشت با
زبون از روی شکمش اومدم پایین و شلوارشو دراوردم ..یه شرت نخی سفید پاش بود..ترشحات کسش تقریبا داشت چکه میکرد..فهمیدم به اندازه کافی تحریک
شده..شرتشو زدم کنارو یه لیس روی کسش کشیدم که یه لرزش تو تنش ایجاد شد..
به لیسیدنم ادامه دادمو لبه های کسشو از هم باز کردم زبونمو گذاشتم توش..
صداش بد جوری بلند شده بود..شرتشو از پاش دراوردمو شروع کردم به زبون زدن تو کسش .5 دقیق بعد تقریبا دیگه داشت ارضا میشد .زبونمو گذاشتم رو چوچولش
و با قدرت با هاش بازی میکردم
_ ارا دارم میام
صورتمو بردم کنارو دستمو گذاشتم بین پاهاش و با قدرت زیاد شروع کردم چرخوندن ..
- اااااااااااااااااااااااه ه ه ه...
یه لرزش شدید گرفتو دستم پر آب شد .. بعد بیحال افتاد رو شونه ی من .. آروم بلندش کردم که دیدم سمیرا بیحال لخت جلوم وایساده..!سارا رو خوابوندم روی
مبل و خودمم رفتم نشستم . سمیرا تاپ و دامنشو دراورده بود و با سوتین قرمزو شرت مشکی جلوم وایساده بود..
آروم آروم اومد سمتم و خودشو انداخت رو من شروع کرد ازم لب گرفتن ..کسشو رو رون پاهام عقب و جلو میکرد..یه دستشو گذاشت روی کیرمو یه دست منم گرفتو
گذاشت روی کسش.. کسش فوق العاده داغ بود ..با انگشتم روی خط کسش بالا و پایین میکشیدم ..صورتشو برد عقبو دکمه های پیرهنمو باز کرد و شروع کرد سینه
هامو لیس زدن و میمود پایین تر..کمربند شلوارمو باز کردو شلوارمو دراورد بعد از روی شرت شروع کرد ساک زدن...
حس باحالی بود..کیرم خشک ولی شرتم از دهنش خیس بود شرتمو پایین کشید و سر کیرمو گذاشت تو دهنش و شروع کرد مک زدن ..
معلوم بود کارشو خیلی خوب بلده.. همونطوری که مک میزد میومد
پایین ترتا جایی که دیگه دهنش جا نداشت .یخرده تو اون حالت موند.بعد شروع کرد ساک زدن .مثل همیشه چیزی نمیگفتم فقط با اخم داشتم نگاه میکردم..10 دقیقه
بعد احساس کردم دارم میام..
- اومدم
شروع کرد تند تر عقب و جلو کردن ... ابرو هامو کشیدم تو همو با فشار خالی شدم ..دهنشو سر کیرم نگه داشته بود و تند تند مک کیزد ...تا جایی که اخرین قطرشم
خورد..یه نفس عمیق کشدمو چیزی نگفتم ..اونم با انگشت دور دهنشو پاک کردو انگشتوشو کرد دهنش .بعد بلند شد شرتو سوتینشو دراورد و دست منو گرفت و
بلندم کرد و خودش لم داد رومبل و کسش و داد جلو ...نشستم جلوشو با دوتا دستم کسشو باز کردمو انگشتمو محکم فشار دادم که یهو خودشو سفت کردو یه اه بلند
کشید
- چرا وحشی بازی در میاری
یه خنده کردمو چیزی نگفتم . با قدرت انگشتمو غقب جلو میکردمو همزمان با زبونم زیر کسشو لیس میزدم ..ترشحات کسش که زیاد شد شروع کردم با زبون به
چوچولش ضربه زدن . اروم با دندون میگرفتمشو میکشیدمش سمت خودم . صداش انقدر زیاد شده بود که سارا هم به هوش اومده بود . اومد سمت سمیرا و سینه
هاش رو گرفتو شروع کرد خوردن ..لرزش بدنش داشت بیشتر میشد منم سرعت زبونمو بیشتر کردم که یه اه بلند کشیدو تمام ابش خالی شد رو صورتم ..بلند شدم
نگاهش کردم با بیحالی لبخند زدو اروم گفت
- مرسی
- خواهش
برگشتم نگاه سارا کردم. تکیه داده بود به مبل .رفتم دستشویی و صورتمو شستمو برگشتم .پیرهنمو در آوردم و رفتم سمت سارا .نشستم کنارش. دوباره شروع کرد به
لب گرفتن . با بوسه های ریز اومد پایین و رفت سمت کیرم ..گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن . کیرم دوباره داشت بلند میشد .چند دقیقه بعد
بلندش کردمو گفتم به پشت من روی مبل بشینه و بچسبه به مبل کیرمو از عقب بردم نزدیک کسشو گفتم
- دختری ؟
نگام کرد و چیزی نگفت ..همونجوری که با کیرم رو کسش بازی میکردم یه انگشتمو فشار دادم تو کونش و بازی میدادم ..یه خرده بعد دوتا انشگتمو کردم توش..
چیزی نمیگفت . میدونستم بار اولش نیست برای همین کیرمو گزاشتم دم سوراخشو آروم فشار دادم تو تقریبا راحت رفت تو . ولی صداش دراومده بود
- ارا یخرده یواش تر..واااای
کشیدم بیرونو محکم دوباره کردم توش ..سارا فریاد کشید ..ولی سادیسم من مثل همیشه اود کرده بود.پوزخندی زدمو دوباره
این کارو کردم ..دیگه داشت التماس میکرد ..چند بار که این کارو کردم دیگه داشت از حال میرفت که
شروع کردم تلمبه زدن ..5 دقیه بعد بهش گفتم بلند شه و رو مبل چهار دست و پا بشینه ..بعد دوباره شروع کردم به تلمبه زدن .. سرعتمو زیاد کردم
سمیرا از صدای سارا بیدار شده بود و داشت بلند میشد که بیاد سمت سارا ..هموطوری که تلوتلو میخورد اومد سمت سارا و شروع کرد سینه هاشو خوردن (چون
خواهر بودن نمیخواستن کس همو بخورند)کیرمو کشیدم بیرونو رفتم
سمت سمیرا اونم خودش پاهاشو باز کردو منم خیلی راحت کیرمو کردم تو کسش و شروع کردم با قدرت تلمبه زدن .اصلا تنگی کون سارا رو نداشت
..10 دقیقه بعد احساس کردم آبم داره میاد ..سرعتمو بیشتر کردم طوری که دیگه سمیرا جیغ میکشید و
فقط میخواست زودتر تمومش کنم چون کم کم اونم داشت از حال میرفت..کیرمو کشید بیرونو همه ی ابمو روی سینه هاش خالی کردم ...
یه چند تا نفس عمیق کشیدمو گفتم
- تو هنوز ارضا نشدی ؟
سرشو تکون داد ..دوتا انگشتمو کردم تو کسش وشرع کردم با ریتم خاصی عقب جلو کردن..
یخرده بعد دوباره ارضا شد و همه ابش ریخت تو دستم ولی کمتر از بار
اولش بود..بعد رفتم سمت سارا با اونم همین کارو کردم که بعد چند دقیقه اونم ارضا شد..
جفتشون نا نداشتند تکون بخورند ..از دیدنشون خندم گرفت.شرتمو پوشیدمو رفتم سمت دست شویی. بعد برگشتم شلوارم و پوشیدمو رفتم روی مبل روبه روییشون
نشستم .
یه سیگار روشن کردمو زل زدم بهشون ..تو حال و هوای خودم بودم که با صدای سارا به خودم اومدم
- انگار نه انگار تو الان همزمان با دو نفر سکس داشتی ؟ نه؟
خندیدمو گفتم
- فابریک از اول این طوری بودم!
سرشو تکون دادو گفت
- میدونم همه چیزت غیر آدمیزاده..یه سوال بپرسم؟
- هوم؟
- تو ازم سوال کردی دخترم چون مطمئن نبودی نباشم .. ولی از سمیرا نپرسیدی چون مطمئن بودی دختر نیست .. از کجا مطمئن بودی؟
- راه های رفته زیاد دارم
- لعنتی..یه بار نشد تو یه جواب درست بدی.
- به جای این حرفا بهتره اون جنازه رو بیدار کنی و برین پایین .. خانوادتون نگران میشن
سرشو تکون دادو سمیرا رو به زور بیدارش کرد ..اونم با حالت منگ روی پاهاش بلند شد تا سارا لباساشو تنش کنه
- مگه مجبور بودی انقدر بخوری دختر؟
سمیرا با صدای مستش گفت
- مست نیستم فقط خوابم میاد
خندیدمو گفتم
- آره میدونم.!بهتره زودتر بری بخوابی .داری تموم میشی!
سارا که تقریبا مستیش پریده بود همونطوری که داشت شلوار سمیرا رو به زور پاش میکرد گفت
- همیشه همینه تو اینجور چیزا اصلا جنبه نداره ..
بعد برگشت سمت منو گفت
- یه بار نزدیک بود تو یه مهمونی که مست بود یه آشغال بهش تجاوز کنه . دیر رسیده بودم......................
دیگه صداشو نمیشنیدم با این حرف آخرش یاد چند سال پیش افتادم ..تو اون مهمونی که من و سعید و ماندانا و ترانه تا خرخره مشروب خورده بودیم بعدشم
من به خاطر مستی خیلی زیادم نفهمیدم چه غلطی میکنمو به ترانه تجاوز کردم...
صداها دور سرم در حال حرکت بود و سرم گیج میرفت .. اطرافم جز سیاهی چیزی نبود..اسممو خیلی گنگ میشنیدم انگار یکی 1 کیلومتر دور تر داشت
صدام میکرد...یهو با برخورد آب با صورتم چشمامو باز کردم ..سارا یه لیوان دستش بود و داشت با وحشت منو نگاه میکرد..سمیرا هم کنارش وایساده بود .
بیچاره انگار مستی از سرش پریده بود ..سارا گفت
- ارا چی شد ؟ از حرف من ناراحت شدی؟ چرا داشتی میلرزیدی.؟از چیزی....
دستمو گرفتم جلوشو نزاشتم ادامه بده
- من حالم خوبه .. فقط کمی خسته ام (دوباره شوک عصبی گرفته بودم)
بعد بلند شدمو گفتم
- شما برید ..
سمیرا گفت
- مطمئنی؟
سرمو تکون دادم..اونا هم انگار فهمیده بودند بهتره منو تنها بزارند بدون این که چیزی بگن لباساشونو پوشیدنو رفتند . موقعی که داشتند میرفتن سمیرا برگشت و گفت
- ارا
- بله؟
- ممنون.امشب خیلی خوش گذشت .
لبخندی زدمو سرمو تکون دادم.اونا رفتند و منم رفتم سمت پنجره های قدی یه سیگار روشن کردمو پنجره رو باز کردم
با دیدن چراغای شهر یه لبخند زدم ..همیشه با دیدن چراغای شهر مخصوصا آسمونخراشها
حال میکردم..از سیگارم یه کام عمیق گرفتمو پیشونیمو تکیه دادم به دستمو چشمامو بستم.........

ادامه دارد...
     
#8 | Posted: 9 Aug 2012 10:42
میهمان


قسمت ششم

فردا ظهرش جایی کاری داشتم که دیدم گوشیم زنگ میخوره .شماره نفس بود نمیتونستم جوابشو بدم ..بعد از ظهرش خودم بهش زنگ زدم
- بله؟
- سلام
- سلام خوبی؟
- ممنون ..کاری داشتی ظهر زنگ زدی؟
- نه یعنی آره میخواستم ببینم امروز وقت داری؟
- چه طور؟
- میخواستم اگه میتونی امشب شامو باهم بخوریم
احساس کردم یه ذره هول کرده
- باشه
برای ساعت 8 با هاش توی یه رستوران قرار گذاشتم و قطع کردم ..به احتمال زیاد پشت این دعوتش برنامه ای داشت ..سرموتکون دادمو گفتم
- بهتره فعلا بریم باشگاه از تمیرینمون عقب نیفتیم بعد میاییم یه فکری میکنیم..

غروب از باشگاه اومدم خونه ساعات 7 بود .یه دوش گرفتمو یه پیرهن زرشکی تیره تنم کردم و موهام که تا پشت گوشام بود رو دادم عقب .فقط احساس
میکردم پیرهنم کمی بهم تنگه ..ساعت و دیدم دیرم شده بود
- نمیخواد بابا الان دیگه وقت لباس عوض کردن ندارم
میخواستم کت بپوشم ولی بیخیال شدم سریع کاپشن چرمیمو تنم کرد و راه افتادم
نزدیک 8 بود که رسیدم جلوی رستوران که یه خدمتکار اومد سوویچ ماشینمو گرفت و رفت سمت پارکینگ ..ظاهرا جای خیلی خاصی بود .. یه رستورانی بود که از
بیرونش معلوم بود فضای آرومی داره .. چیزی که خوشم اومد ظاهر کلاسیکش بود که در عین حالم تیره و تار بود!
یه خدمتکار در رو برام باز کرد و منم رفتم تو .. همونطوری که حدس میزدم توش کاملا آروم بود . گوشه و کنارش با چراغای زرد و قرمز روشن بود
خیلی هم شلوغ نبود..داشتم دنبال نفس میگشتم که دیدم خودش دستشو برد بالا و تکون داد منم رفتم سمتش . موقعی که نزدیکش شدم بلند شد و باهام دست داد
منتظر شدم اول اون بشینه بعد خودم نشستم..یه لبخندی زدم و گفتم
- خوشحالم دوباره میبینمت
- منم همینطور
گارسون اومد برای سفارش غذا.یه نگاه به منو کردمو سفارش دادم . نفس گفت
- برای من همیشگی رو بیار
موقعی که گارسون رفت بهش گفتم
- ظاهرا با خیلیا این جا قرار میزاری ..
- نه ..این جا به دانشگاهم نزدیکه معمولا اینجا ناهار میخورم
- پس با همکلاسیای پسرت اینجا قرار میزاری؟!!
- نه به خدا..من اصلا با پسر این جا قرار نزاشتنم..
- پس من چیم؟؟
- باور کن به غیر تو ...یعنی تو اولین نفری هستی که...
دیگه داشت گریش میگرفت..دلم براش سوخت و گفتم
- میدونم عزیزم فقط داشتم شوخی میکردم .
تکیه دادم عقب گفتم
- خب خانم دکتر ما در خدمتیم ! کاری با من داشتی؟
یه اخم ناز کرد و گفت
- مگه برای دعوت دلیل خاصی میخواد؟؟
- نه ..بیخیال .میگم ما کی شما رو تو لباس سفید میبینیم؟!
- متوجه نمیشم
یه لبخند زدمو گفتم
- روپوش پزشکی رو میگم !
- آها ..نمیدونم 4-3 سال دیگه .
- قول میدم اولین نفری باشم که میام مطبت .البته اگر تا اون موقع زنده مونده باشم
- حرفات آدمو از زندگی کردن ناامید میکنه ..چرا انقدر به زندگی بدبینی؟
یه پوزخند زدمو گفتم
- من بدبین نیستم زندگی به من بدبینه!
همون موقع غذامونو آوردند .نیم ساعت بعد نفس بلاخره تونست نصف غذاشو تموم کنه !
- همیشه انقدر زیاد میخوری؟؟
با خنده گفت
- آره معمولا همینقدر میخورم.
بلند شدیم که نفس دست کرد تو کیفش .یه اخم بهش کردمو گفتم
- بیرون منتظر باش من میام
بیچاره رنگش پرید بدون اینکه چیزی بگه رفت بیرون . پول غذا ها رو حساب کردم و اومدم بیرون
- ارا چیزی شد؟
- نه فقط خوشم نمیاد یه دختر جلو من دست تو کیفش بکنه
- خب اینو مثل آدم نمیتونستی بگی؟
خندیدمو گفتم
- نه نمیشد..
چند لحظه بعد گفتم
- ماشینت کو؟
- نیاوردم
- چرا ؟
- چون یه بار من تو رو رسوندم حالا هم باید تو منو برسونی..!
- همیشه به چیزایی که طلب داری انقدر زود رسیدگی میکنی؟
- نه همیشه
- باشه ولی من الان دلم میخواد قدم بزنم ..ولی اگر دیرت میشه...
- نه .اتفاقا خیلی هم خوبه .بریم
سرمو تکون دادمو شروع کردیم توی خیابون سربالایی قدم زدن ..بارون شروع کرده بود نم نم باریدن.که یهو احساس کردم یه چیزی از بالا دستم سر خورد اومد
تو پایین. برگشتم دیدم دستشو گذاشته تو دستم ..اومدم یه چیزی بگم ولی بیخیال شدم و گذاشتم تو حال و هوای خودش باشه
- ارا میتونم یه بپرسم
- آره بپرس
- باید قول بدی راستشو بگی
- سعی میکنمم!
با مشتش کوبید روی بازوم وگفت
- بیخود باید راستشو بگی!
خندیدمو گفتم
- باشه بابا چرا میزنی؟
- چند تا دوست دختر داری؟
- هیچی
یه کمی مکث کرد و گفت
- راست میگی دیگه
- آره .باور کن جدی میگم .خیلی وقته خودم نخواستم دیگه با کسی دوست بشم.. تا اونجا که تونستم از دردسر دوری کردم
- چرا؟
رومو کردم اونورو چیزی نگفتم .نزدیک یه پارک کوچیک شدیم نفس گفت
- بیا بریم توی اون پارکه
- باشه ..
توی پارک هیچکس نبود روی یه نیمکت نشستیم .نفس یه ها کرد و گفت
- هوای باحالی شده
- آره میدونی چند وقته رنگ بارون رو ندیدم.تو دبی این چیزا تقریبا وجود نداره
- پس دبی زندگی میکنی؟
- آره
- جواب منو ندادی.برای چی میخوای دیگه با کسی رابطه داشته باشی؟
- چرا این سوالا رو میپرسی؟
- چون برام مهمه
یرگشتم سمتش با چشمای ریز آبی پررنگش داشت منو نگاه میکرد .حالت چشماشو میشناختم
- از رابطه ی عاطفی دوری کردم چون میدونم عاقبت خوشی نداره .چون تاحالا روزگار نزاشته آب خوش از گلوم پایین بره ..چون همشه با من بازی کرده
چون تاحالا هرکسی رو که تو این دنیا دوست داشتم ازم جدا کرده .هرکسی .نمیدونم چرا ؟ ولی به خاطر دیگران هم که شده دیگه نمیخوام وارد یه
بازی دیگه بشم ..چون تاحالا...
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم
- برای اینه که دیگه نمیخوام متعهد بشم .الانم از اون موقع که با یکی دوست بوم خیلی وقته میگذره ..
بعد یه پوزخند زدمو گفتم
- الانم حتی نمیدونم کجای این دنیاست.(یاد التماس های ملیسا تو اون لحظه اخر افتادم).
بعد برگشتم سمتش و گفتم
- حالا فهمیدی چرا دیگه نمیخوام با کسی رابطه داشته باشم؟
- تقریبا ..یعنی راستشو بخوای دقیقا نه ..منظورت رو اصلا نفهمیدم
(تو دلم گفتم همیشه همین بوده اولش هیچکس نفهمیده ولی آخرش که داشتند میرفتند کاملا فهمیده بودند چی میگم..)
بلند شدم رفتم جلوتر پشتمو کردم بهش یه سیگار روشن کردم .بارون نم نم میخورد به صورتم
- ببین نفس من بچه نیستم .میدونم میخوای چی بگی .ولی ازت خواهش میکنم قبل از...
هنوز حرفم تموم نشده بود که اومد جلوم وایساد دستشو گذاشت رو لبمو بدون مقدمه گفت
- ارا دوستت دارم
خشکم زد...سیگار از دستم افتاد... نه ... شاید اشتباه شنیده بودم .شاید اون نمیفهمید چی داره میگه .شاید سنگینی این حرفش رو احساس نمیکرد .
ولی من کاملا حسش میکردم این حرفش دائم مثل پتک تو سرم ضربه میزد همونجوری فقط نگاهش میکردم
- ارا باور کن اولین بار که دیدمت یه تفاوت توی تو دیدم که تو بقیه ندیدم .یه تفاوتی که هنوزم نمیدونم چیه... ارا من تاحالا هیچ وقت از یکی انقدر خوشم نیومده
.از اولین بار که دیدمت همش جلوی چشممی .انقدر که دیگه دروغاتم باور میکردم
رفتم نشستم روی نیمکت و دستمو بردم توی موهام ..نفس حرف میزد و من از اینور داشتم خفه میشدم ..
- ارا؟ارا خوبی؟
سرمو آوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم
- چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی؟
انگار این حرفش رو نشنیدم
- ببین نفس تو دختر ساده ای هستی .چیزی که من این رو خیلی خوب فهمیدم .یه دختر خوشگلی که هر پسری ارزوی تو رو داره .
ولی باور کن مشکل یه چیز دیگست .مشکل منم ..یعنی همیشه من بودم ..برای همینه که نمیخوام وارد بازی احساسات بشم
- من منظورت رو نمیفهمم .ولی باور کن نمیزارم ...تو قبول کن ما نمیزاریم اتفاقی بیفته
- ما؟
- آره . مگه نمیگی همیشه یه اتفاق میفته.هرچی که باشه جلوش وایمیسیم
- مگه دست تو و منه؟ چیزی که باید بشه میشه
- ما اگه باهم باشیم هیچ اتفاقی نمیفته
- ولی من دیگه دلم نمیخواد یه زخمی به زخمام و یه فکر دیگه به فکرای سمیم اضافه بشه.من واقعا دیگه کشش رو ندارم
- من بهت قول میدم
به چشمای معصومش نگاه کردم دلم نمیومد ناراحتش کنم با این که از آخرش خبر داشتم بلند شدم دستشو گرفتم و گفتم
- بهتره بریم سمت ماشین
یه خنده ای کرد و دستمو فشار داد


نیم ساعت بعد جلوی در خونشون پیادش کردم . یه نگاهی به خونشون انداختم .یه خونه ی ویلایی که ته حیاطش از در شیشه ایش معلوم نبود..!
وسط حیاط یه ساختمون 2 طبقه سفید خیلی بزرگ خود نمایی میکرد
- شما اینجا مستخدمید دیگه نه ؟!
آروم زد تو سرم و گفت
- واقعا که بی ادبی
- اگه قرار باشه از الان بزنی همینجا کاتش میکنما!
- واقعا که هم بی ادبی هم بی شخصیت..!
خندیدمو گفتم
- میدونم !
میخواست پیاده بشه یه مکثی کرد و برگشت سمت منو صورتش رو آورد جلو لبش رو نزدیک لبم کرد ..چند لحظه وایساد وقتی دید
من چیزی نمیگم لبش رو گذاشت رو لبم ..با تمام وجودش لبامو میخورد و منم همراهیش میکردم .چند لظه بعد صورتشو آورد عقبو یه خنده کرد
بعد زبونشو کشید رو لبم
- چرا لبات اینجوریه؟
- دیرت شد..! برو دیگه..
خندید و پیاده شد . رفت سمت خونشون درو باز کرد بعد برگشت سمت من دست تکون داد و رفت تو
منم راه افتادم.ساعت 11/30 شب بود .پشت چراغ قرمز یه فرعی وایسادم ..بارون بند اومده بود ..هیچ کس تو خیابون نبود ..برای همین رفتم کنار.. پیاده شدم
وتکیه دادم به در ماشین . یه سیگار روشن کردم هنوز نمیدونستم چجوری راضی شده بودم که بعد از این همه مدت دوباره یه رابطه رو شروع کردم .مثل همیشه از
همین اولش داشتم به آخرش فکر میکردم آخرای سیگارم بود که یه پراید سفید از دور با صدای زیاد آهنگ رپ ضبطش داشت نزدیک میشد

ادامه دارد...
     
#9 | Posted: 9 Aug 2012 10:42
میهمان


قسمت هفتم

همونجوری که تکیم به ماشینم بود و سیگارم تو دستم بود داشتم نگاشون میکردم ..به من که رسید جلوم وایساد .توش دو تا پسر بودن که موهاشون رو انقدر
سیخ کرده بودند که داشت به سقف ماشین میخورد !.چراغ رو نگاه کردم قرمز بود .دهن هردوشون آدامس بود و داشتن آهنگ مسخره رپی که پخش میشد و تکرار
میکردند .یهو اون که سمت پنجره بود چشمش افتاد به من
- چه طوری دادا؟
یه لبخند زدمو از سیگارم یه کام عمیق گرفتم .اون یکی که راننده بود گفت
- دادا این وقت شب اینجا وایسادی بلندت نکنن..!
یهو هردوشون بلند زدن زیر خنده .اون یکی گفت
- امشب کا رو کاسبی کساد بود ؟
همونطوری که داشتند میخندیدند اون یکی گفت
- این ماشینم از همین راه خریدی نه ؟؟!!
همونطوری که لبخندم رو لبم بود آخرین کامو از سیگارم گرفتم و زدم تهش صاف خورد تو صورت اون پسره که سمت من بود بعد راه افتادم سمتش
اون هنوز داشت با عجله دنبال سیگار من میگشت که با یه دستم یقش رو گرفتمو از پنجره کشیدمش بیرون .رنگش مثل گچ سفید شده بود .اون یک تا قیافه منو
دید سریع پاش رو گذاشت رو گاز و رفت ولی یخرده جلوتر انگار پشیمون شد و وایساد . از ماشین پیاده شد ولی جلو نیومد .یقه پسره هنوز تو دستم بود
از دهنش بوی شدید مشروب میومد ولی فکر کنم از ترسش مستیش پریده بود و داشت التماس میکرد.ولش کردم و گفتم
- از جلو چشمم گمشو تا نظرم عوض نشده
تو یه چشم به هم زدن رفت توی ماشین .اون یکی هنوز داشت با تعجب منو نگاه میکرد .اشاره به موهاش کردم و گفتم
- کمتر دستت رو تو پریز بکن دادا !!
چیزی نگفت فقط سریع سوار شد و راه افتاد
خندم گرفته بود .چون فهمیده بودم مستن کاریشون نداشتم .راه افتادم سمت ماشینم که برم خونه .وقتی داشتم سوار میشدم تو شیشه ماشین دیدم پیرهنم قسمت
پشت بازوم پاره شده
- fuuuuck گفتم تنگه ها..حتما وقتی یقه پسره رو گرفتم پاره شده.
سرمو تکون دادمو سوار ماشین شدم و حرکت کردم
شب تو خونه رو تختم دراز کشیده بودم که دیدم یه sms اومد
- خدا به خیر بگذرونه این وقت شبیه!
بازش کردم دیدم نفسه ..نوشته بود
..Good night My love سرمو تکون دادمو براش زدم You too My Honey
چشمامو بستمو خوابیدم


***

یک هفته از شروع رابطه ی من با نفس میگذشت ..تو این یک هفته اون خیلی بهم نزدیک شده بود .منم خودمو کامل سپرده بودم به باد ببینم این دفعه
میخواد منو تا کجا ببره .. رابطه ام رو هم با سمیرا و ساناز کم کرده بودم .چند بار دیگه سمیرا میخواست بیاد خونه ام که من میپیچوندمش
شب بود رفته بودم بیرون برای خونه کمی خرت و پرت بخرم که دیدم گوشیم زنگ خورد نفس بود
- هوم؟
- هوم چیه بی ادب؟؟
- اوهوم..خب بفرمایید ..خوبه؟
- آفرین .حالا شدی یه آدم باشخصیت
خندیدمو گفتم
- حالا توام شدی یه خانم باشخصیت ..!میگم چه عجب تو یه بار ازما تعریف کردی؟؟
- خیلی پررویی ..
- باشه بابا تسلیم ..حالا چیکار داری؟
- کجایی؟
- بیرون
- امشب بیا اینجا ..!
- هوووووم؟؟
- هومو کوفت ..! من که حریف زبون درازت نمیشم ولی شما امشب اینجایی ..مامان بابام نیستند .. یادت نره ها..بااااای
گوشی رو قطع کرد منم مثل اسکلا هنوز گوشی تو دستم بود .
.10 دقیقه بعد از گل فروشی اومدم بیرون یه سبد گل دستم بود میرفتم سمت ماشین که برم خونه نفس !تو راه داشتم فکر میکردم چون به احتمال زیاد رفتن من اونجا
به سکس میکشید.. یک ربع بعد رسیدم از شیشه های ماشین خودم رو نگاه کردم یه بلیز جذب آبی یقه باز تنم بود .موهام رو درست کردمو راه افتادم سمت خونشون
زنگ رو زدم که خودش آیفون رو برداشت
- بیا بالا عزیزم
درو زد رفتم تو حیاط .یه حیاط خیلی بزرگ که وسطش سنگ فرش شده بود میرفت تا ساختمون اصلی..سبد گل تو دستم بود و میرفتم سمت ساختمون ..یه
استخر خیلی بزرگ وسط حیاط بود که نوری رو که بهش میخورد بازتاب میکرد روی دیوار ..سرمو برگردوندم نفس داشت میومد بیرون یه لباس یکسره سبز
تنش بود که تا بالای زانوش میرسید .رفتم جلو و سبد روبهش دادم
- سلام
- سلام عزیزم ..گل برای چی ؟ تو خودت گلی
دستمو گرفت و رفتیم تو ..تو یک سالن اصلی بود که انتهاش یه شومینه روشن بود .دو طرفش پله میخورد میرفت طبقه بالا. چپ و راست سالن منتهی به
یک سالن بزرگتر میشد ..نفس همونجوری که دستش تو دست من بود منو برد سمت سالن سمت راستی ..رفتیم روی یک مبل نشستیم
- شرمنده خدمتکارامون نیستند . فرستادمشون مرخصی
- اجباری دیگه ؟!
خندید و گفت
- آره
- مامان باباتم فرستادی مرخصی اجباری؟
- دیوونه ..بابام یه کنفرانس پزشکی داشت رفت آلمان مامانمم نمیزاره بابام جایی تنها بره ..دیشب رفتند
- اونوقت تو تنها تو این خونه چی کار میکنی ؟
- تنها نبودم .. خدمتکارامون رو 4 ساعت پیش فرستادم
- آفرین ولی فکر نمیکنی یه ذره این کارت تابلوئه ؟!
- ای بابا چقدر تو سوال میکنی؟ اصلا مگه فضولی ؟ ! پاشو بریم اونور شما بخوریم
- من نمیام؟
- یعنی چی؟
- تو غذا چیزی ریختی میخوای منو بیهوش کنی بعد بهم تجاوز کنی ؟!!
نفس داشت با تعجب به من نگاه میکرد
- تو اینه همه پررویی رو از کجا اوردی؟
- از دبی دیگه!
خندیدیمو بلند شدیم رفتیم توی سالن اصلی بعد رفتیم توی آشپزخونه . یک میزغذاخوری بزرگاونجا بود که فقط یک دیس زرشک پلو با مرغ
و سالاد و چیزای دیگه روش بود ..
- خدمتکاراتون خیلی زحمت کشیدن !
- خیلی مسخره ای ..اینو خودم درست کردم ..
برگشتم نگاش کردم یه لبخند زدمو نشستم پشت میز اونم نشست بغلم
- فقط ببخشید چون وقت نبود نتونستم چیز دیگه ای درست کنم
- خواهش ..کلی هم دستت درد نکنه
اولین قاشق رو که گذاشتم دهنم کمی مکث کردم بعد با هزار بدبختی دادمش پایین .برگشتم سمت نفس یه لبخند زدم اونم یک لبخند زد انگار خودشم داشت
به زور میخورد!!
با هر بدبختی که بود تونستم غذامو بخورم ..
- دستت درد نکنه ..!
دیدم زد زیر خنده
- زهر مار کجاش خنده دار بود؟
- ارا باید قیافه خودتو میدیدی ؟ مگه مجبور بودی بخوری ؟ من خودم فقط یک قاشق خوردم
راست میگفت بشقابش همونجوری مونده بود..ولی من کم نیاوردم و گفتم
- نه خیلی هم خوشمزه بود ..اگه تو غذات رو نمیخوری بده به من !
- جدی میگی؟
- معلومه ..
حرفم تموم نشده بود که بشقابش رو هول داد طرف من ..یه نگاه بهش کردم و یه نگاه به بشقاب ..ضایع بود اگر زیر حرفم میزدم ..دیدم بحث رو کم کنیه
شروع کردم به خوردن ..نفس هم دستشو گذاشته بود زیر چونش و داشت منو نگاه میکرد !!
چند دقیقه بعد بلاخره آخرین قاشقم هم خوردم ..
- آفرین .. تو اینجور چیزا اصلا کم نمیاری..دسر میخوری عزیزم ؟!!
من که هنوز داشتم غذامو میجوییدم سرمو به علامت منفی تکون دادم!!

***
توی سالن روی مبل نشسته بودم کنترل هم دستم بود مثل همیشه داشتم کانالا رو بالا پایین میکردم .نفس هم توی آشپزخونه بود ..چند دقیقه بعد
با یک شیشه شامپاین و 2 تا گیلاس اومد تو سالن و گذاشتشون رو میز بعد اومد رو مبل کنار من نشست ..یه نگاه به من و تلوزیون کرد
- وا ؟ تو چرا اینجوری میکنی؟
بعد کنترل رو ازم گرفت و زد یه کانال که داشت آهنگ خارجی پخش میکرد
بعد در شامپاین رو باز کرد با فشار باز شد وکمی از کفش ریخت بیرون یک گیلاس برای من ریخت یکی هم برای خودش
- فقط همین یکی ها ..من بیشتر نمیخورم (تو دلم گفتم تو این مدت به اندازه کافی خوردم)
- چرا؟
- مربیم گفته مشروب خوردی سمت باشگاه نبینمت!
من همون یکی رو خوردم نفسم که دید من بیشتر نمیخورم دیگه ادامه نداد..بعد سرشو گذاشت رو شونم چند دقیقه ای هیچکدوم حرف نزدیم بعد دست منو گرفت و گفت
- ارا من یه چیزی گفتم که تو هنوز به من نگفتی
چیزی نگفتم میدنستم دوستت دارم رو میگه..نمیخواستم به این زودی چیزی بگم
- ولی یادت باشه من باید بشنوم ..الانم پاشو بریم بالا اتاقمو نشونت بدم
بعد دستمو گرفتو رفتیم سمت پله ها ازشون بالا رفیتم ..طبقه دوم نسبت به پایین خیلی کوچکتر بود .چند تا اتاق خواب با فاصله از هم قرار داشت که آخریه
اتاق نفس بود .همینجوری که منو میبرد سمت اتاقش حرفم میزد
- ارا باور کن اگر امشب نمیومدی از ترس سکته میکردم
جلوی در اتاقش وایساد و درش رو باز کرد . رفتیم تو روی میزش یه عالمه کتاب ریخته بود ..روی دیوار چند تا عکس آز آناتومی بدن انسان زده بود که مربوط
به درسش میشد
- اتاق قشنگی داری
- مرسی
- رفتم رو تختش نشستم اونم رفت سمت کامپیوترش چند دقیقه بعد دیدم هنوز داره با کامپیوترش کار میکنه
- منو آوردی اینجا که خودت بری با اون ور بری؟!
- چند لحظه وایستا نمیدونم کجا ریختمش...
- چی رو؟
جوابی نداد .یه اه کشیدم و پاکت سیگارمو دراوردم.. یه دونه از توش برداشتم فندکمو دراوردم بازش کردم همین که میخواستم سیگارمو روشن کنم یهو صدای
ملودی خیلی آشنا تو اتاق پیچید..یه لبخند رو لبم نشست برگشتم سمت نفس اونم یه لبخند زد ..نفس اهنگ حادثه ی یاور رو گذاشته بود
سیگارمو روشن کردم رفتم سمت پنجره اتاقش بازش کردم و تکیه دادم به دیوار کناری پنجره... با ولع خاصی از سیگارم کام میگرفتم و به بیرون خیره
شده بودم ..خیلی آروم با یاورم زمزمه میکردم:

گفتم که عطش میکشتم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپای
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش , مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش , فکر خطر باش...

سیگارم که تموم شد زدم تهش یه چرخش گرفت و افتاد پایین نفس اومد بغل من وایستاد و سرشو گذاشت رو شونه ی من دستمو گرفت و گفت
- اما این یکی سفر با بقیه سفرهات فرق داره این دیگه توش خطری نداره
سرم رو گذاشتم رو سرشو گفتم
- امیدوارم
برگشت سمت منو تو چشمام نگاه کرد بعد لبش رو اورد جلو ..کمی تو چشماش نگاه کردمو لبام رو گذاشتم رو لبش


ادامه دارد...
     
#10 | Posted: 11 Sep 2012 08:42
میهمان


قسمت هشتم

دستاشو گذاشت پشت گردنمو خودشو فشار میداد به من ..لباش رو محکم به لبام فشار میداد.. یکم بعد زبونش رو برد توی دهنم میکشید پشت
لبام منم با دستام آروم کمرش رو میمالیدم ..هردومون تحریک شده بودیم ..سرشو برد عقب بعد برگشت گفت
- بازش کن
یه نگاه به لباسش کردم و زیپش رو باز کردم .رفت عقب لباسش رو دراورد .. هیکلش فوق العاده بود .کشیده با پوست براق و سفید ..یه ست
قرمز لباس زیر هم پوشیده بود..گفت
- حالا نوبت توئه
بلیزم رو دراوردم ولی شلوار جینم هنوز پام بود ..اومد جلو یه دست کشید روی شکمم و گفت
- چقدر سفته ..! مثل سنگ میمونی...حتما خیلی خرج بدنت میکنی نه؟
یک لبخند زدمو شروع کردم لباش رو خوردن ..تنش واقعا داغ بود دستمو بردم پشت کمرش و سوتینش رو باز کردم .. سینه هاش
رو که دیدم یه لبخند زدمو شروع کردم به خوردن..سینه هاش گرد و کاملا کشیده بودند دستشو گذاشته بود پشت سرم و به خودش فشار میداد ..منم
با وجودم میخوردم .دست خودم نبود فقط دیوانه وار میخوردم .نفس گفت
- آروم تر بابا ..الان میکنیشون ..!
سرعتمو کمتر کردم..یخرده بعد بلندش کردم و گذاشتمش رو تخت و جلوش زانو زدم
ساق پاش رو بلند کردم و از ساق پاش شروع کردم به خوردن و میومدم بالا .با زبونم همینطوری میکشیدم رو رون پاهاش ولی نزدیک کسش که میشدم
دوباره میومدم پایین از اول این کارو میکردم ..چند بار که این کارو کردم .صداش دراومده بود
- ارا میشه پاهامو ول کنی و بری سراغ اصل کاری؟
ولی سادیسم من نمیزاشت این کارو کنم ..دوباره همون کار قبلیمو ادامه دادم ..چند لحظه بعد گفت
- ارا دارم دیوونه میشم
ولی من کارخودم رو تکرار میکردم ..یخرده بعد زبونم رو گذاشتم روی شرتش و زبونم رو فشار دادم تو ..سرمو گرفتو خودش شرتشو زد کنار بعد سرمو فشار
داد به کسش میترسید دوباره برم پایین!..منم با زبونم افتادم به جون کس صورتی خوش فرمش ..زبونم رو میکردم تو در میاوردم .داشت دیوونه میشد
خودش رو به جلو هول میداد پاهاش رو دور گردنم حلقه کرد ..صداش در اومده بود منم با قدرت کسش رو میخوردم .ترشحات کسش زیاد شده بود
ولی من بدون توجه کارمو میکردم .تکون های بدنش داشت زیاد میشد برای همین زبونم رو گذاشتم روی چوچولش و با قدرت بهش ضربه زدم ..یهو
یک جیغ بلند کشید و به ارگاسم رسید . بعد بیحال افتاد رو تخت ..منم رفتم دستشویی صورتم و شستم و برگشتم . رفتم نشستم رو صندلی کامپیوترش
و منتظر شدم تا حاش جا بیاد ..چند دقیقه بعد از جاش بلند شد و گفت حالا تو بیا رو تخت ..رفتم نشستم رو تخت و تکیه دادم به عقب .اونم اومد
روی پاهام نشست و شروع کرد لبام رو خوردن ..زبونش رو میکشید دور دندونام و روی زبونم یخرده بعد رفت نشست پایین پاهام و کمربند شلوارم رو باز کرد و
با شرتم کشید پایین بعد کیرم رو گرفت تو دستش و شروع کرد به مک زدن ..زیاد وارد نبود و کمی دندوناش میکشید به کیرم .بلندش کردم و گفتم چهار دست و
پا بشینه رو تخت .از پشت دست کشیدم روی کسش ..میدونستم دختره ..کیرمو بردم نزدیک کسش و آروم روش عقب جلو میکردم ..داشتم دیوونه میشدم
یک انگشتمو آروم کردم توسوراخ کونش ..دیدم با تعجب برگشت سمتم
- ارا چی کار میکنی؟
یه پوزخند بهش زدم که گفت
- حتی فکرشم نکن !
خم شدم گردنشو بوسیدمو گفتم
- اگر بهت فشار اومد در میارم
نزاشتم چیز دیگه بگه بعد دوتا انگشتم رو خیلی اروم فشار دادم تو.یه آخ کوچیک گفت ولی طفلک داشت تحمل میکرد ..خیلی تنگ بود همینم کار من رو سخت تر
میکرد ..یخرده بعد سر کیرمو گذاشتم جلوی سوراخش و خیلی اروم فشار دادم تو ..یک داد زد و خودشو کشید جلو و گفت
- ارا درش بیار
همونطوری نگه داشتم ولی اون داشت هنوز درد میکشید ..چند لحظه بعد که یخرده جا باز کرد بیشتر فشار دادم تا جایی که دیگه تا آخر رفت تو .کونش فوق العاده
تنگ و داغ بود .احساس کردم دارم میسوزم! ...سرش رو گذاشته بود رو بالش و هیچی نمیگفت .منم آروم شروع کردم به تلمبه زدن اونم هی میگفت
- ارا زود تمومش کن دارم میمیرم
منم کم کم سرعتمو بیشتر کردم اونم فقط سرو صدا میکرد .با دو تا دستم پهلو هاش رو گرفته بودم و داشتم با قدرت تلمبه میزدم ..چند دقیقه بعد به خاطر تنگی
کونش احساس کردم دارم میام سرعتمو بیشتر کردم .نفس دیگه از درد صدا نیمکرد .سرو صداش به خاطر لذت بود ..با تمام قدرت به کارم ادامه میدادم خود نفس
هم با ریتم من خودش رو به عقب فشار میداد تا جایی که احساس کردم دیگه نمیتونم تحمل کنم کشیدم بیرون و با تمام قدرت روی کمر و باسنش خالی شدم
چند تا نفس عمیق کشیدمو دستمو گذاشتم بین پاهاش و اروم چوچولش رو میمالیدم .سرعتمو بیشتر کردم چند لحظه بعد خودشو سفت
کرد و یه اه خفیف کشید و تو دستم خالی شد .بعد برگشت و سرش رو گذاشت روی شونم ..چند دقیقه تو اون حالت موندیم و بعد بلندش کردم و ازش پرسیدم
- حمامتون کجاست .؟
با سر به گوشه اتاقش اشاره کرد ..رفتم تو و خوابوندمش توی وان یهو پاهاش رو جمع کرد وگفت
- ارا یواش ..نمیتونم بشینم
پیشونیشو بوسیدم و خیلی آروم دوباره گذاشتمشتو وان. بعد آب داغ رو باز کردم اونم سرشو تکیه داد به عقب و چشماش و بست ..منم نشسته بودم
لبه وان و نگاش میکردم ..چقدر مظلوم چشماش رو بسته بود ..
تو حال و هوای خودم بودم که دیدم دستشو گذاشت روی دستمو بهم لبخند زد و گفت
-با اینکه دردش زیاد بود ولی مرسی . احساس میکنم با همه ی وجودم ارضا شدم
- خواهش

یکم بعد هردومون از حموم اومدیم بیرون و خودمون رو خشک کردیم و هردومون لخت رفتیم روی تخت یک نفرش خوابیدیم !
نفس به خاطر سکس قوی که داشت خیلی زود خوابش برد ولی من هرکاری که میکردم خوابم نمیبرد .داشتم فکر میکردم .فقط داشتم به یک چیز فکر میکردم
به آخرش....


***

فردا صبحش چشمامو باز کردم نمیدونم کی خوابم برده بود .ساعت رو دیدم 9 صبح بود . نفس کنارم نبود ..بلند شدم نشستم رو تخت .دست کشیدم توی
موهام .بلند شدم لباس هامو پوشیدمو رفتم بیرون ..هیچ صدایی از هیچ جا نمیومد.از پله ها رفتم پایین ..دیدم از توی آشپزخونه صدا میاد ..رفتم توش دیدم نفس
میز صبحونه رو چیده ..برگشت منو دید یک لبخند زد اومد جلو روی لبم رو بوسید و گفت
- صبح بخیر عزیزم
- صبح تو ام بخیر
بعد نشستم کنار میز و شروع کردم به خوردن .یخرده بعد صبحونم که تموم شد بلند شدم و گفتم
- عزیزم من دیگه باید برم
لیوان اب پرتغالشو سر کشید و اومد جلوم و شروع کرد لبام رو خوردن بعد گفت
- بوس با طعم پرتقال !
باهاش خداحافظی کردم و راه افتادم سمت در....

چند روز گذشت.نفس هرلحظه به من نزدیکتر میشد بعد از اون روز چند بار دیگه هم با هم سکس داشتیم . من هم عاشقش شده بودم.. بعد از این همه سال که
جلوی خودم و دردسر رو گرفته بودم حالا یه دردسر دیگه ای رو شروع کرده بودم که دوباره داشتم توش بازی میکردم ..دیگه برام آخرش مهم نبود فقط برام
نفس مهم بود همین ..
شب توی باشگاه زیر تمرین بودم که گفتند بیا گوشیت داره زنگ میخوره .رفتم گرفتم دیدم نفس 2بار زنگ زده ..رفتم یک گوشه نشستم .سریع بهش زنگ زدم
..بلافاصله گوشی رو جواب داد
- سلام آقای ورزشکار
- سلام
- چه طوری؟
- هیچی سر تمرینم .بگو
- هیچی زنگ زدم گفتم مامانم میخواد ببینت ..امشب بیا اینجا
خندیدمو گفتم
- رفتی تعریف زیادی ازم کردی .آره؟
- معلومه . تعریفم داری !
- اونوقت اسم من تو زبون بازی بد دررفته!!
- عمرا به پای تو نمیرسم .! یادت نره بیایی ها ..بااای
گوشی رو قطع کرد .سرمو تکون دادمو رفتم سر تمرینم..
شبش از باشگاه اومدم بیرون رفتم خونه سریع یک دست ست قهوه ای سوخته زدم و راه افتادم
.سر راه یک سبد گل دیگه گرفتم رفتم سمت خونه نفس .چند دقیقه بعد رسیدم و پیاده شدم .موهام رو مثل همیشه دادم پشت سرم و راه
افتادم سمت خونشون .زنگ و زدم که در باز شد . رفتم سمت ساختمون . مثل دفعه قبلی خود نفس اومد تو حیاط استقبالم .یه بلیز سفید تنش بود با دامن
کوتاه زرد . یک لبخند زد و رو لبم رو بوس کرد بعد سبد گل رو ازم گرفت و گفت
- تو قراره هر دفعه که میای اینجا یک گل بیاری؟
- زیاد خوشحال نشو این رو برای تو نیاوردم برای مادرته!
آروم زد تو سرم و گفت
- همیشه یک چیزی برای جواب داری..!
خندیدمو دستش رو گرفتم رفتیم تو ..توی سالن اصلی روی مبل نشستم .نفس گفت
- الان برمیگردم
بعد رفت سمت اتاقش .یک نگاه به دور و برم کردم که دیدم کارگرشون با یه سینی اومد تو اتاق .سینی رو گرفت جلوی من .یک فنجون قهوه برداشتم و
تشکر کردم .همون موقع ک خانم با لباس یکسره زرشکی که تا پایین زانوش میرسید اومد تو سالن . فهمیدم مادر نفسه چون شباهت فوق العاده ای به خود نفس
داشت .چشمای آبی پررنگ و لبای کوچیکش و..همه چیزش عین نفس بود.بلند شدم وایسادم اومد جلو سلام کردم که جوابم رو داد .دستم رو بردم جلو گفتم
- ارا هستم
یک لبخند زد دستش رو اورد جلو باهام دست داد و گفت
- من مریم هستم مادرنفس
یک لبخند ملیح زدم و گفتم
- میدونم
- چه طور؟
- هرکسی که با دختر خانم شما یک بار ملاقات کرده باشه به خاطر زیبایی که داره حتما تو ذهنش میمونه ..چه برسه به من!
رفت نشست روی مبل و گفت
- خب چه ارتباطی به من داره؟
- کاملا مشخصه که نفس این زیبایی رو از شما به ارث برده..
یک خنده کرد و گفت
- مرسی ..لطف داری شما
کارم گرفته بود! اولین قدم رو برداشته بودم ..مرحله تخریب! با موفقیت به پایان رسید..! بعد خودم از حرفم خندم گرفت .داشتم آروم از قهوم میخوردم که
نفس اومد تو سالن . آروم اومد سمت من و بغل من نشست و گفت
- چی میگین شما بهم ؟
آروم از فنجونم خوردمو گفتم
- هیچی
برگشت سمت من و گفت
- مگه میشه؟ من تورو میشناسم ..یک جایی بشینی و چیزی نگی..!
مادرش با اخم گفت
- یعنی چی نفس؟ این چه طرز حرف زدن با اقا ارا ست؟
بعد بلند شد و به من گفت
- ببخشید عزیزم من الان برمیگردم . میرم یک سری به معصومه (کارگرشون) بزنم .از خودتون پذیرایی کنید تا من بیام خدمتتون !
بعد یک نگاه خشمگین به نفس کرد و از اتاق رفت بیرون..منم خیلی عادی تکیه دادم به عقبم و قهوم رو میخوردم .نفس داشت با دهن باز
منو نگاه میکرد ! بعد با تعجب گفت
- ارا نه!!!
خیلی ریلکس گفتم
- چرا!!
محکم کوبید رو شونم که کمی از قهوه ریخت روم
- چی کار میکنی دیوونه .. ؟
- ارا تو واقعا یک جانوری هستی که من تاحالا تو عمرم ندیدم!
خندیدمو گفتم - میدونم حالا پاشو برو یک دستمال بیار این قهوه رو زود پاک کنم ..پاشو تا این جانور وحشی نشده!

***
دور میز شام نشسته بودیم و داشتیم غذا میخوردیم ..به خاطر حرفایی که من میزدم جو خیلی خودمونی تر شده بود..کلا داشت همه چیز خوب پیش میرفت
مریم ؛ مادر نفس زن خوبی بود و این رو از حرف زنش میشد فهمید که از من بدش نیومده ..ولی انگار منتظر یک فرصت بود .انگار یک چیزی میخواست
بگه که ملاحظه میکرد .نمیدونم چرا ...شایدم من توهم میزدم .سعی کردم این افکار رو دور بریزم و از این لحظات لذت ببرم ..بعد از شام توی سالن
من تنها روی مبل تکیه داده بودم عقب داشتم از سیگارم کام میگرفتم..که مادر نفس اومد تو به احترامش نیم خیز شدم که گفت
- راحت باش عزیزم
اومد روی مبل کناری من نشست و گفت
- میشه لطف کنی یک سیگارم به من بدی ؟
پاکت سیگارم رو بهش دادم یک نگاه بهش کرد و گفت
- تاحالا ندیدم این مارک رو..از کجا تهیه میکنی؟
لبخندی زدم و گفتم
- ایران نداره
یک دونه برداشت و پاکتش رو داد به من .فندکم رو درآوردم و سیگارش رو روشن کردم .ازم تشکر کرد .منم سرمو انداختم پایین مشغول کام گرفتن شدم
..چند لحظه گذشته بود که بدون مقدمه پرسید
- دوستش داری؟
برگشتم با تعجب نگاش کردم ..همونطوری که به جلوش خیره بود دوباره پرسید
- نفس رو میگم ..دوستش داری؟
چند ثانیه ساکت موندم و بعدش گفتم
- آره ..ولی بعد از این که اون عاشقم شد عاشقش شدم .پس اگر فکر میکنید گولش زدم یا ...
- نه مسئله این نیست ..من باید یک چیزی رو بگم .بعدش تصمیم با توئه
یک کام از سیگارش گرفت و توی جا سیگاری خاموش کرد .بعد برگشت سمت من و با چشمای ریز شدش نگام کرد
خواست حرف بزنه که نفس با سر و صدا وارد سالن شد. مادرش حرفش رو خوردو تکیه داد عقب . نفس یک سیب از روی میز برداشت بعد همونطوری که یک گاز
بزرگ ازش میگرفت اومد رو دسته مبلی که من نشسته بودم نشست و گفت
- ارا تو رو یک لحظه هم نمیشه تنها گذاشت !
مادرش با تعجب میگفت
- چه طور؟
نفس خندید و گفت
- ارا خودش میدونه
مادرش که منظور نفس رو نفهمیده بود ولی خندید (منظور نفس این بود که من هرکی رو میبینم سریع مخش رو میزنم!)
یخرده دیگه نشستیم و حرف زدیم که من بلند شدم و گفتم
- من دیگه بهتره برم
نفس با دلخوری گفت
- چرا؟
- دیگه دیر وقته عزیزم
با مادرش دست دادم و خداحافظی کردم و راه افتادم نفس هم با من اومد.دست من رو گرفته بود و بدون هیچ حرفی با من میومد سمت خروجی اصلی..از موقعی
که صحبت مادرش رو شنیده بودم کلا نمیتونستم اعصابم رو کنترل کنم .نمیدونم ولی نمیتونستم به این قضیه فکر نکنم
..باد شدیدی گرفته بود.نفس خودش رو چسبونده بود به من و بازوی من رو سفت گرفته بود..دم در وایسادمو برگشتم نگاش کردم گفتم
- بهتره بری دیگه عزیزم
یک لبخند ناز زدو لبش رو چسبوند رو لبم و شروع کرد به خوردن لبای من..دلم نمیخواست اون لحظه تموم شه ولی مثل همیشه لحظه های خوش خیلی
زودتر از لحظه های بد تموم میشن ...

2 روز بعد تو خونه نشسته بودم داشتم تلوزیون نگاه میکردم و مثل همیشه کنترل دستم بود و فقط داشتم بالا پایینش میکردم که گوشیم زنگ خورد .
شمارش رو دیدم ناشناس بود..گفتم
- شرمنده غریبه جواب نمیدم ..
همونطوری پرتش کردم رو میز ..گوشی همونطوری داشت زنگ میخورد ولی من پررو تر از این حرفا داشتم به کارم ادامه میدادم!
دوباره زنگ خورد .بازم جواب ندادم..5 دقیقه بعد دیگه خبری ازش نشد .یک پوزخند زدم و گفتم
- انگار راحت شدیم!
ولی دوباره زنگ خورد..دیدم اگه جواب ندم گوشیم میسوزه! با اکراه گوشیم رو برداشتم و جواب دادم
- بله
- سلام
جا خوردم ..شناختمش .. مریم بود ..ولی اون شماره من رو نداشت
- الو؟
سریع خودم و جمع و جور کردم وگفتم
- سلام
-سلام .. چرا جواب نمیدادی؟
- بله جایی بودم نمیتونستم جواب بدم
- الان میتونی؟
- آره ..
- شمارت رو از گوشی نفس برداشتم
یک مکث کرد و گفت
- میخوام ببینمت
- الان؟
-آره..الان کجایی؟
اومدم بگم خونه ولی یادم اومد گفتم جاییم برای همین گفتم
- دارم میرم خونه
- آدرست خونت رو میدی؟
- نفس میدونه دیگه
- من دارم تنها میام .درضمن نمیخوام نفس چیزی بفهمه
جا خوردم ..آدرس رو بهش دادم وخداحافظی کرد ولی من هنوز گوشی تو دستم بود ..یعنی چی کار میتونست داشته باشه ؟ هرچیزی که بود به همون موضوع 2
شب پیش مربوط بود ..چرا نفس نباید چیزی میفهمید؟ هر چی تو ذهنم دنبال جواب این سوالا میگشتم به نتیجه ای نرسیدم ...
به خودم اومدم دیدم هنوز گوشی تو دستمه ..سرمو تکون دادمو گفتم
- هرچیزی که باشه با اومدنش معلوم میشه
ولی توی دلم یک حسی داشتم .. یک حسی که بارها برام تکرار شده بود ...

ادامه دارد...
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / مرگ خاموش بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites