|
داستان نوزدهم۱۹.... دو روزی از اون ماجرا گذشته بود و من هنوز داشتم برای داشتن حبیبی به هر دری میزدم اما دیگه داشتم به این نتیجه میرسیدم اون داره بیخیاله من میشه چون حالا فوقش از اینجا میخواست بره دیگه دنیا که به اخر نرسیده بود بیشتر دلم واسه خودم میسوخت دیدید میگن یارو مار خورده افعی شده من همیشه فکر میکردم تو این روابط اینقدر با تجربه و زرنگ شدم که کلاه سرم نره اما حالا میدیدم جوری تو این مدت خرم کرده بود با حرفاش و کاراش که هم پردمو زد هم من واسه داشتنش تن به هر کاری دادم ولی انگار تو خونش نامردی بود داشتم به حرف دهقان میرسیدم ....راستی از اون جریان دهقان خیلی خشک تر از قبل با هام برخورد میکرد دلم میخواست ازش تشکر کنم اما ازش میترسیدم....اونروز عصر سر صندوق دفتر دار مدیر عامل نامه ای اورد که توش منو از صندوق به قسمته ارایشی منتقل کرده بودن (توی فرم استخدام از فروشندگی ارایشی نوشته بودم بعدا فهمیدم انگار گند کار در اومده تو هیئت مدیره مجبور شدن جابجایی انجام بگیره )وااااااااای ارایشی با لباس زیر بود و ورود اقایان ممنوع دیگه حبیبی رو هم همون چند بار در روز یا تو حسابداری نمیدیدم .... اعصابم خورد بود زنگ زدم به دهقان گفت هیچ حرفی نزن اوضاع بدجوری بر علیه توئه بدون چون و چرا برو وگرنه از من کاری بر نمی یاد!!!!!!به فریده گفتم میخوام استعفا بدم اینجا نمیمونم (فریده مسئول بخش کنترل بود)اومد پیشم هر چی گفت فایده نداشت و رفت ...فردا ظهر دهقان گفت میرسونمتون نزدیک خونه به فریده گفت من یک ربع با خواهرت میخوام صحبت کنم اونم پیاده شد داشتم از تعجب شاخ در میاوردم تو سرم ۱۰۰تا سوال بود یعنی چی کار داره؟؟/تو فکر بودم همینجور که عقب نشسته بودم راه افتاد شروع کرد ...وگفت. بین خانم میلادی من نمیخوام تو مسائل خصوصی کسی دخالت کنم شاید این اولین بار باشه برا همین از الان عذر میخوام ..مکثی کرد و ادامه داد.. من چند ماهی هست از رابطه شما و حبیبی با خبرم !!!!!(چشمهام گرد شد)بگذریم از چحوری فهمیدنم اما تا وقتی خارج از محیط کار بود با اینکه میدونستم دارید اشتباه میکنید اما من نمیتونستم حرفی بزنم اما با این اوضاع بهتره یه چیزایی رو براتون رو کنم که ۲تا قول میخام قبول میکنید؟؟؟؟؟نمیدونم چرا نمی تونستم حاشا کنم یا دروغ سر هم کنم سرمو زیر انداختم گفتم چه قولی؟ اونم گفت اول اینکه قول بدید فکر نکنید حرفهایی که میزنم واسه خراب کردن رابطه شماست یا دارم زیر ابه اونو میزنم که هر حرفی که میزنم با سند هست و قابل اثبات..دوم اینکه قول بدین با احدی در موردش حرفی نزنین حتی خودش چون منو مدیر عامل با خودش از این موضوع خبر داریم و کاملا محرمانه هست و من دارم ریسکه بزرگی میکنم قبوله؟/؟؟؟؟داشتم از کنجکاوی میمردم گفتم قول میدم مطمئن باشید ........ یه کم طول کشید تا ادامه داد جدا از اینکه اون متاهل هست و این رابطه به جای خوبی ختم نمیشه ایشون کلا ادم عیاشی هم هست و دوست دختر بازم داره و کلا فقط دنباله هوس خودشه حرفشو قطع کردم گفتم دروغه این حرف امکان نداره !!!! اشک تو چشمم جمع شده بود دهقان پرید وسط حرفم گفت اجازه بده حرفم تموم شه گفتم واسه اثباتش دلیل زیاده....ایشون به غیر از اینکه هیچ کاری نکرد تو مدت مسئولیتش که خودتون بهتر میدونید ..و چون چکهای مجموعه ۲امضا هست و خودش یکی از امضا کننده هاست یه بار که مدیر عامل میخواسته بره مرخصی یه دسته چک رو امضا میکنه تا ایشون حسابهای مردم رو بهشون بده اما از وسط اونها ۲فقره چک که تو ته چک به اسم دوتا پخش خورده بوده از حسابها توی ۲زمان توسط یه زن که پشت نویسی شده که اونم با شناسنامه جعلی پاس میکنه به مبلغ ۲۰میلون تومان از حساب خارج میشه این موضوع رو علیپور فهمید ما هم پیگیری کردیم که مشخصات اون زن جعلی بود و نتونستیم کاری بکنیم و فقط دادیم به پلیس ردشو ار امضا بگیره تا ۱ماه پیش که یه خانمی به من زنگ زد گفت میخوام یه موضوعی رو در مورد حبیبی براتون بگم که ازتون قول میخام و دست نویس که از من شکایت نکنید خلاصه فرداش اومد دفتر مدیر عامل و اعتراف کرد اون ۲تا چک رو اون نقد کرده و صیغه حبیبی هست قبلا اعتیاد داشته که باعث طلاقش میشه و حبیبی هم ۵میلیون قرار بوده بهش بده که ۱تومن میده بقیه شو نمیده با زنم رابطشو کم میکنه تا مدت صیغه داشته تموم میشده حاضر به تمدید نمیشه اختلافشون بالا میگیره و اون خانم هم صیغه نامشو اورد ما دیدیم حتی کپی هم گرفتیم (انگار حبیبی اشنا داشته یواشکی یه پولی میده محضر بدون اطلاع زنش اینکارو میکنه)...خلاصه همونروز مدیر عامل حبیبی رو خواست منم بودم با اون خانوم همه چی لو رفت و حبیبی اعتراف کرد ...فقط چون مدیر عامل خودش از طریق دوستاش که حبیبی رو معرفی کرده بود وارد مجموعه کرده بودش از حبیبی خواست در ازای اینکه پرشیایی که از همین پولها خریده بودو مابقیشو بده و بیاد تو هیئت مدیره استعفا کنه اونم از شکایت صرقه نظر کنه!!!!!!!!!!!!!!خشکم زده بود دیگه حرفهای دهقان رو نمیشنیدم بغض داشت خفم میکرد ..دهقان زد کنار برگشت گفت حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟زدم زیر گریه زار میزدم اونم بدون حرفی گذاشت تا خوب تخلیه شم ............بعد که اروم تر شدم گفت معذرت. نمیخواستم بهم بریزید اما چاره نبود شاید این نامرد ازت سوءاستفاده میکرد !!!سرم داشت گیج میرفت بی هیچ فکری گفتم اون اینکارو کرده نامرد ............ دوباره زدم زیر گریه بدجوری بهم ریختم حماقت خودم بود هوس چشمهامو کور کرده بود ....دهقان یه کم من و من کرد و گفت به من اعتماد کن قول میدم رازت پیشم بمونه تا ابد فقط برام بگو اون بیشرف چیکار کرده؟؟دلم میخواست باهاش درد دل کنم همه ماجرا رو خلاصه واسش گفتم از عصبانیت سرخ شده بود هیچی نگفت سر کوچه پیادم کرد و گفتم یادتون باشه قول دادین رازدار باشید اونم سرشو به علامته تایید تکون دادو گفت عصر استراحت کن مرخصی تو رد میکنم تشکر کردمو پیاده شدم..... چه حاله بدی داشتم تا حالا بهم نامردی سکسی شده بود اما این با احساسم بازی کرده بود داشتم دق میکردم به فریده گفتم عصر نمیام ۲تا مسکن خوردمو خوابیدم از خواب که بیدار شدم هوا تاریک بود مامانم هم نبود چند تا میس کنل از فریده داشتم بهش زنگ زدم گفتم خوبم ...رفتم دوش گرفتم هنوز سرم درد میکرد...مدام حرفای دهقان و نامردی حبیبی جلوم بود ....بعد چند باری که زنگ زدم به حبیبی گوشی رو برداشت هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم و قطع کردم مدام زنگ میزد جواب نمیدادم تا خاموش کردم گوشیمو دراز کشیدم.... همه خاطراتم با حبیبی اومد جلو چشمم چقدر راحت با احساس من بازی کرده بود.....حتی نمیخواستم ریختشو ببینم تصمیم گرفتم دیگه نرم سر کار نمیتونستم ببینمش و تف تو صورتش نندازم....من شاید خودمو قربانی جنون سکسیم کرده بودم اما به کسی نامردی نکرده بودم..فریده زنگ زد به خونه بهش گفتم دیگه نمیام قاط زده بود قطع کرد یه ۱۰ دقیقه بعد باز تلفن زنگ خورد دهقان بود واااااا ی فریده بهش گفته بود زنگ بزنه کلی باهام حرف زد با دلایلش که منطقی هم بود راضی کردم برم سر کار................حبیبی رو یه بار دیدم اوتم از دور ...گذشت تا مجمع شد و رسما حبیبی تشریف کثافتش رو برد برا همیشه... و ما بدون حتی یه اس به هم رابطمون تموم شد...تو این مدت ۱۵روز دهقان سعی کرد روبراه بشم اما من زخم عمیقی داشتم خیلی ساکت و منزوی شده بودم چون خرید های غرفه ها هم با دهقان بود بعضی وقتها برا انتخاب جنس مخصوصا خرید لباس زیر زنانه و مردانه منو باید میبرد تا انتخاب کنم...همش با هام صحبت میکرد حتی نصیحت هاش هم به دلم مینشست برام یه ادم دیگه بود بعضی وقتا به خودم جرات میدادم بهش فکر کنم هر چند از محال ها بود بهم اجازه داده بود هر وقت دلم گرفت خواستم دردل کنم بهش زنگ بزنم منم همش دلم میگرفت!!!!!اونم با صبر حرفامو میشنید البته خارج از وقت کار بیشتر ظهر ها...باید یه جایگزین احساسی واسه خودم درست میکردم که حبیبی و نامردی هاش یادم بره.... چند باری به دهقان تیکه انداخته بودم و خودمو لوس میکردم اما مگه خام میشد ...تو محیط کار همون کوه یخی بود اما تو وقتهای ازاد صبورانه جوابمو میداد ۱ماهی گذشت بهش عادت کرده بودم دوسش داشتم اما تو دلم..نمیدونستم اون چه حسی داره احتمالا ترخم ..اما همینم خوب بود واسم ... یه روز دلمو زدم به دریا ازش سوال کردم دوست دختر داره؟؟//اونم گفت داشتم مدتی هست ندارن....جوری تابلو ذوق کردم که خندش گرفت..سوتی داده بودم اما برام مهم نبود بهش گفتم خوش به حاله کسی که دوست دخترته !!!!اونم خندید و گفت نه من اینقدر هام خوب نیستم ...مگه نمیگفتی کوه یخی هستم!!!!!گفتم چرا اما مهربونی و خیلی به فکر همه اینا چیزه کمی نیست....اونروز حرفامون بوی خاصی داشت تا بالاخره بهش گفتم کاش یه دختر خوبی بودم لیاقته با تو بودنو داشتم (هنوز از گذشته و قبل حبیبی چیزی نمیدونست)سکوت طولانی بین ما برقرار شد تا گفت فریبا من ادم بی احساسیم یعنی بلد نیستم حرف بزنم تو عملم شاید بفهمی احساسمو اینجوری اذیت نمیشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااا بلند گفتم نههههههههههههههه تو فقط باش همینم کافیه باورم نمیشد سامان دهقان ؟من؟امکان نداره..هر شرطی گذاشت قبول کردم ..و رابطه ما اغاز شد....(دوستان قسمت بعد رو از زبون خودم میگم اما حرفهای خود فریباست سعی میکنم از تعریفاش کم کنم تا حمل بر خودستایی نشه)پایان .نویسنده سامان
| تاريخ تولدت مهم نيست..؛ تاريخ تبلورت مهمه..؛ اهل كجا بودنت مهم نيست..؛ اهل و بجا بودنت مهمه..؛منطقه زندگيت مهم نيست..؛منطق زندگيت مهمه..؛ و از همه مهمتر...آدم بودنت مهمه....... |
|