| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

برگ برگ سرنوشت من و خواهرم

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 7 Aug 2012 19:55 | Edited By: sa200222
قسمت سی ام.......۳تا پیک خورده بودیم و کمی داغ شده بودم سحرم معلوم بود از صرت سرخ شده اش که داره داغ میشه رو کرد به من و گفت سعید دوست داری امشب با هم راحت حرف بزنیم؟؟؟بهش نگاه کردمو گفتم من باهات راحتم .!!سحر ادامه داد میدونم اما میخوام امشب بدون حد و مرز صحبت کنیم اگه دوست داری؟دلم میخواد از هر چی تو دلمونه بگیم و بشنویم میدونم تو هم مثله من جنبه داری....با سر نایید کردمو گفتم باشه منم دوست دارم اما تو اول شروع کن باشه؟؟ سحر خندید و گفت اخی بگردم واست از بس تو خجالتی هستی!!!باشه من میگم یه کم ویسکی بریز ....منم شروع کردم ریختن اون گفت میدونی سعید من و تو همه دوران نوجوانی و جوانی مون با هم بوده ؛درسته تو یه مقطع از هم دور شدیم اما من خیلی چیزها رو مثلا شهوت مرد و چی دوست داره یه مرد و از تو دیدم و تجربه کردم ...همیشه توی نوجوانیم سوالات زیادی داشتم که خب مثله تو نمیتونستم مستقیم ازت بپرسم اما میخوام اعتراف کنم همیشه از اینکه مورد توجه تو بودم و تو واسه من حشری میشدی واسه من خود ارضایی میکردی من احساس خوشایند و لذت زیادی میکردم........از حرفاش سرخ شدم و پیکشو به دستش دادم و با هم خوردیم.....سحر ادامه داد سعید تو غیر عاطی با کسی سکس کردی؟الانم سکس داری؟بهش نگاه کردمو گفتم سکس کردم اما نه سکس عاشقانه یه سکس گذری فقط برا تخلیه که خیلی وقته اونم نداشتم و در حال حاضر هم با کسی سکس ندارم یعنی مدتهاست که سکس ندارم.......!!!!سحر متعجب نگاهم میکرد و گفت فکر نمیکنم تو ادم سردی باشی درسته؟گفتم نه نیستم تازه زیادی هم داغم!!!سحر گفت پس چیکار میکنی سختت نیست؟؟گفتم سخت که هیچ فاجعه است اما دلم نمیخواد با زنای خیابونی باشم راستش بعد عاطی دیگه سکسی به اون معنا نداشتم و کم کم کلا نداشتم و خود ارضایی میکنم...سحر بازم پرسید رعنا میگفت تا حالا حتی یه حرکت سکسی هم با هم نداشتید اره؟؟؟؟ازش خوشت نمیاد برا سکس؟؟گفتم درسته نداشتیم اما میدونی رعنا تو بدترین شرایط روحی مثله پرستار پیشم بود و اینقدر من درگیر غم نبودنت بودم که یه دیوار و حریم خاصی بینمون هست که من هیچوقت نمیخوام اونو بشکنم وگرنه رعنا هم خوشگله هم مهربون هم خوش هیکل اما نمیخوام تو این فاز باهاش باشم.....!!!پیک بعدی رو که زدیم دیگه داغ داغ بودیم ..سحر مدت کوتاهی ساکت بود تا دوباره گفت برام خیلی جالبه که میگی با رعنا نمیخواهی حریم بشکنی اما با منی که خواهرتم همیشه به دید سکسی بهم نگاه کردی و میکنی میخوام برام توضیح بدی چرا؟؟؟تو من چی میبینی؟دوباره سرخ شدم و گفتم سوال های سخت نداشتیما بدجنس...!!!سحر گفت زود باش بگو زود باش...دلو زدم به دریا و گفتم مستی و راستی....بهش گفتم سحر من اگه بگم عاشقتم چیز زیادی نگفتم من از همون ۱۴ ۱۵ سالگی تو رو دوست دارم و کم کم این خواستن با خودمون روز به روز رشد کرد من حس میکنم تو نیمه گمشده منی و این حسو دارم که تو بهترین کسی هستی که میتونه تکمیلم کنه این حرف امشب نیست حرف و درد بیش از ۱۰ساله اما کاش خواهر برادر نبودیم اونوقت.......حرفمو ادامه ندادم اینبار سحر پیک ریخت و داد دستم و گفت اونوقت چی؟؟من سکوت کردم و اون ادامه داد اونوقت منو میکردی اررره؟/اهسته گفتم باهات ازدواج میکردم بعد میکردمت...!!!سحر لبخندی د و گفت عزیزم!!تو که از اول میدونستی ما نمیتونیم ازدواج کنیم چرا این حسو تو دلت رشد دادی؟؟گفتم مگه دسته خودمه؟میدونی چقدر با خودم جنگیدم؟؟چقدر خود خوری کردم؟چقدر عذاب کشیدم اما فایده نداشت من هر روز حسم به تو نزدیک و نزدیک تر میشه.....!!!!سحر اومد کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت سعید فکر میکنی من اذیت نمیشدم؟؟تو منو عادت دادی که همیشه بهم توجه کنی همیشه تو هر شرایطی من برات بهترین بودم توی هر جا پیش هر چند تا زن و دختر بودیم تو منو دید میزدی منو میخواستی و این منو غرق غرور میکرد اما وقتی با عاطی خیلی زود سکس کردین .وقتی عاطی با اب و تاب از بدنتو نوع سکست واسم میگفت احساس میکردم داری بهم خیانت میکنی!!!من وقتی فهمیدم که چقدر بهت وابسته ام که تو توی بغله عاطی بودیو و من ملتمسانه از پشت پنجره اون اتاق داشتم نگاهتون میکردم!!!!ا متعجب نگاهش کردم و اون گقت چیه؟؟فکر کردی فقط تو یواشکی از تو دستشویی وقتی میرفتم حمام منو دید میزدی!!!!!!دهنم وا مونده بود و اون ادامه داد یادته واست تو حموم چیکارا میکردم؟؟بعضی وقتا خل میشدم بهت فحش میدادم که چرا در و نمیشکنی نمیایی بزور بهم تجاوز کنی!!!! اره سعید جونم منم این عذاب های شیرینو کشیدم اگه من تو رو با لباسای سکسیم دق میدادم تو هم با اون بدن خوشگلت منو اذیت میکردی.....از حرفاش راست کرده بودم باورم نمیشد سحرم این حسو به من داشته باشه ؛داشتم با حرفاش تو ابر ها واسه خودم لایی میکشیدم !!!! اهای باز که رفتی تو توهم!!!!پیک دیگه ریختم و به سلامتی هم زدیم به هم و گفتم میدونی سحر من نمیدونم اسمش مریضی هست یا طبیعیه اما هر چی هست من اینقدر با کارهات خل و روانی شدم که شده یه عادت شیرین واسم حشری شدن از دست تو اندازه سکس با تو بهم لذت میده یه جورایی خود ازاری گرفتم واسه همینه همش دیدت میزنم این همون لذت درد اوری هست که از تو میگیرم ......اینبار سحر با تعجب گفت یعنی تو از اینکه من جلوت لخت یا با لباس سکسی بگردم و تو حشری بشی ولی نتونی تصاحبم کنی حال میکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!گفتم اره خیلی...سحر خندید و گفت کسخلی دیگه!!!منم خندیدمو گفتم چیز تو خلم کرده!!!پیک اخرو زدیم مستی از چشمهاش میریخت داشت بلند میشد مثلا دستشو گذاشت رو پام تا راحت تر وایسه اما گذاشت رو کیرم و یه فشار داد گفت باز این بلند شد میگیرم از ته میکنمشا ....منم دیگه سعی به پنهون کردنش نداشتم جمع و جور کردیم اومدیم تو اتاق....سحر رفت یه لباس خواب پوشید که نمیپوشید بهتر بود و دمرو خوابید رو تخت .....بهش گفتم تو تا منو خل و چل نکنی ول کن نیستی نه؟اونم خندیدو گفت نووووووچ....یه کم ایستاده نگاش کردم منتظر بودم تعارفم کنه تا برم بخوابم پهلوش انگار فکرمو خوند و گفت ماساژ میخوام از اون با حال ها....بهش لبخند زدم و رفتم رو تخت..جوووووووووون از این بدن یه لباس حریر نازک تنش بود که همه چیش توش پیدا بود کیرم داشت شورت و شلوارکمو جر میداد !!!!!!!!..... نشستم بین پاهاشو شونه هاشو مالیدم اونم چشمهاشو بست و ناله شهوتی کرد که منو دیوونه تر کرد همه تنشو با ظرافت خاصی میمالیدمو لمس میکردم ....اااااااخ که من چقدر این بدنو میخواستم لباسش رفته بود بالا و شورت لامباداش مثله یه نخ لای کونه بزرگو خوشگلش گیر کرده بود با سر انگشت هام کونشو مالیدم و اروم دست میکشیدم ....صدای سحر بلند تر شده بود و ناله های سکسیش اتیشم میزد کلی مالیدمش کسش کاملا معلوم بود اینقدر اب داده شورتش خیس شده بود بعد اینکه خوب کون و رونهای نرمشو مالیدم به پهلو کنارش دراز کشیدم سحر یه نگاهی بهم کرد و گفت سعید منم مثله تو نیاز دارم باهات باشم منم مثله تو دیوونه سکس با توام دلم میخواد اینو باور کنی اما یه خواهش دارم ازت من تصمیممو گرفتم میخوام باهات باشم میخوام فقط تو باشی که منو تصاحب میکنی فقط تو !!!!!!داشتم از این حرفاش بال در میاوردم یعنی دارم به ارزوم میرسم؟؟؟؟باورم نمیشد ...سحر ادامه داد اما سعید من میخواهم ۱۰۰ درصد اماده باهات باشم دلم نمیخواد کوچکترین تردیدی داشته باشم چون نمیخوام پشیمون بشم میفهمی؟؟؟؟با سر تایید کردم و اون گفت به من یه فرصت کوتاه میدی تا به شرایط روحی کامل برسم؟؟؟میتونی تحمل کنی؟؟؟؟اگه بخواهی همین الانم در اختیارتم اما خودم اونجوری کامل میخوام تو چی میگی؟؟؟دهنم باز مونده بود هنوز شک زده بودم بعد چند لحظه مکث بهش گفتم معلومه که منم میخوام وقتی با هام باشی که اماده اماده باشی من که صبر کردم این مدتم روش!!! ولی قول بده زودی بشه ...تحملش واقعا سخته مخصوصا الان که میدونم تو هم مثله منی باشه فدات شم؟؟؟؟(دلم نمیخواست چون هنوز تحت درمان بود یه دفعه به هم بریزه و همه تلاشمون واسه خوب شدنش بی فایده باشه از طرفی تحملم تموم شده بود اما میخواستم همونی که میخواد باشه)سحر بغلم کرد و گفت باشه عزیزم حتما با کمک تو زودی خوب میشم سعید من دیگه قصد ازدواج ندارم قول بده تا وقتی ازدواج کنی فقط و فقط مال من باشی؟؟؟؟؟به خودم فشارش دادم و گفتم با وجود تو کی دیگه ازدواج میکنه قول قول میدم.....سحر بهم گفت امشبو فقط همدیگرو ارضا میکنیم و تا برگردیم تهران و خودمو زود تر اماده کنم تا به کام هم برسیم باشه عزیزم؟؟؟؟؟بهش چشمک زدمو لباسشو از تنش در اوردم و افتادم به خوردن سینه های خوشگلش جوووووووووون چقدر خوردمش اونم جیغ میزد دستمو گذاشتم رو کسه خیسشو به سرعت میمالیدمش و همزمان سینه هاشو میخوردم ووواااااای چه لذتی داشت خیلی زود ارضا شد و از حال رفت!!!!!دمرو خوابیدو گفت بذار لای کونم سعید!!!!منم سریع کیرمو در اوردم یه کم خیسش کردم و یه بوس از کونش کردم و گذاشتم لای کونه نرمش شاید چند دقیقه طول کشید اینقدر حشری بودم که ابم مثله اتشفشان فوران کرد.....جوووووون....نویسنده سامان

دلم تویی میخواهد که سکوتم را معنی کند.....
     
#32 | Posted: 8 Aug 2012 18:51 | Edited By: sa200222
قسمت سی و یکم.....اونشب اینقدر مست بودیم که وقتی تن نازشو پاک کردم چشمهاشو سحر بسته بود و من داشتم به صورت خوشگلش نگاه میکردم که خوابم برد ....صبح با تکون های سحر بیدار شدم نمیدونم کی از خواب بیدار شده بود اما ارایش کرده اماده نشسته بود رو مبل و داشت ناخن دستشو لاک میزد بهش لبخند زدمو صبح بخیر گفتم و پاشدم یه ملافه دورم گرفتم و رفتم حمام و اماده شدیم رفتیم صبحونه خوردیم و با سرویس تور رفتیم خرید....توی باقیمانده سفرمون دیگه کاری نکردیم اما چیزی که برام جالب بود رفتار عاشقانه ای بود که هم من هم سحر نسبت به هم انجام میدادیم یه حس بالاتر از صمیمیت گذشته یه حس تملک جاودانه!!!!!اون کماکان منو با طرز لباس پوشیدن و رفتارش حشری و دیونه میکرد منم سعی میکردم اونی باشم که اون میخواد دلم میخواست براش تکمیل و کامل باشم و به وضوح میدیدم که اونم هر روز سر حال تر میشه......سفر اینبار یه سفر رویایی و پر از لحظاته عاطفی و عشقی بود دیگه چیزی از هم پنهون نداشتیم و بهم اشکارا عشق می ورزیدیم.......بالاخره برگشتیم تهران ؛۲ روزی به کارام رسیدگی کردم سحر دوست نداشت بریم یه خونه بهتر میگفت میخوام اینجا بمونم منم خودم دوست داشتم .... شب سوم با سامان تو نت چت کردمو براش از سفرمونو اتفاقاتمون گفتم(تو نت راحت همه چیو میگفتم و اونم میپرسید) خوشحال بود که سحر داره روبراه میشه و اخرش گفت میرم ۲روز تا شهر پدریش و میاد منم گفتم اومدی حتما یه قرار بزار ببینمت ...دلم میخواست یه کادو حسابی بهش بدم و از زحماتش تشکر کنم با سحر فرداش رفتیم پیش دکتر اونم از وضعیتش رضایت داشت و قرصاشو به جز ۲تاشون قطع کرد از مطب زنگ زدیم به رعنا و دعوتش کردیم شام بریم بیرون....اونشب سوغاتی هاشو بهش دادیم و تا دیر وقت با هم بودیم وکلی سر به سر هم گذاشتیم...من کماکان منتظر بودم تا عشقم بهم اوکی بده اما هنوز زود بود باید چند وقتی صبر میکردم که این سخت ترین کار دنیا بود !!!!!!!!اخر هفته بود که سامان زنگ زد و گفت یه چیز میگم شوکه نشی؟دلم شور افتاد گفتم بگو سامان میدونی که من دیوونم بهم میریزم ۱!۱خندید و گفت اره واقعا اینو خوب اومدی!!!بلند گفتم سامان بگو چی شده؟؟سامان با خنده ادامه داد من رفتم قاطی مرغها!!!!!چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سامان این مسخره بازیها چیه؟؟؟خل شدی؟مستی؟؟؟؟کجایی اصلا؟؟؟ سامان ادامه داد بابا بخدا راست میگم !!!!!!بابا مامانم گیر دادن یکی از اقوام دور مادرمو برم ببینم حالا تا ببینیم چی میشه اما اومدم اینجا تازه فهمیدم همه کار هارو کردن قرارشونم گذاشتن اومدم اینجا همه دورم کردن نذاشتن تکون بخورم هی گفتن برو ازمایش شاید به هم نخورید بعد گفتن حالا یه بار دیگه حرف بزنید بعدم تا اومدم برگردم مامان بابام اومدن و همه ریختن سرم تا همین ۱ساعت پیش عقد کردیم بعدم زد زیر خنده.......!!!!!بهش گفتم زهر مار یعنی چی گولم زدن مگه بجه هستی اگه نمیخواستی چرا وایسادی؟من تو رو میشناسم مارمولک کاریو بی برنامه نمیکنی داری دستم میندازی؟؟سامان گفت گوشی؟!!!!بعد یه خانومی گفت سلام اقا سعید من مریم هستم اقا سامان راست میگه ما ۱ساعته عقد کردیم ..همه چی فوری انجام شد هنوز خیلی ها خبر ندارن اما ایشون خواستن اول به شما بگن......هول شده بودم بهش تبریک گفتم و براشون ارزو خوشبختی کردم....سامان گوشی رو که گرفت شروع کردم بهش فحش دادن..سامان نمیدونم بهت چی بگم ولی تو ازدواج کردنتم مثله بقیه ادما نباشه ها همه چیت باید خاص باشه احمق!!!!؟؟؟.. سامان گفت مرسی داداش از تشکرت انشااله عروسی تو!!!!من هر چی دری وری میگفتم اون میخندیدو یه چیز دیگه میگفت تا لجم گرفت و باهاش خداحافظی کردم قرار شد شنبه بیاد تهران پیشم.....باورم نمیشد این پسر خل بود رفت زن گرفت دیوونه اونم ۳روزه....؟؟؟؟وقتی به سحرم گفتم شوکه شد بعدم کلی خندید از دست کارای سامان اونشب کلی از نحوه اشناییمون و نت و اکیپمون حرف زدیم و خوابیدیم اینم بگو از وقتی از سفر اومدیم تو اتاق من یه تخت ۲نفره خریدیم و شبها تو بغله هم میخوابیدیم و هر دو از این موضوع رضایت داشتیم....قضیه سامان شده بود نقل همه جا رعنا هم کپ کرده بود از بچه های نتم به هر کی گفتم باورش نشد همه میگفتن دستت انداخته حتما با دوست دخترش داشته حال میکرده زنگ زده سر به سرت گذاشته.....!!!!اما شنبه عصر که اومد پیشم سند ازدواجشم باهاش بود کلی زدمش پسره دیوونه رو......اونشب برا اولین بار بعد اینکه سحر اومده بود پیشم ۳تایی رفتیم بیرون و شام بهمون داد و کلی خندیدیم و دستش انداختیم اما اون پرو تر از این حرفها بود و خیلی هم حال میکرد از کارش....... شب با هم قرار گذاشتیم رفتیم نت و هم اون کل ماجرا ازدواجشو گفت هم من همه باقیمانده های رابطه مو با سحر ؛اونم بهم اصرار کرد عجول نباشم بزارم خود سحر با امادگی کامل بیاد جلو.....فقط یه چیز ناراحتم میکرد اونم این بود که سامان عزمشو جزم کرده بود بره تو زادگاه خودش شغلشو ادامه بده و همونجا بمونه....۱ماه بیشتر نگذشت که سامان رفت و اونجا مستقر شد و واسه اینکه اونجا داماد سر خونه نشه فورا بساط عروسیشو داشت جور میکرد....تو این مدت سحر هر روز روبراه تر میشد و منم تو فکر خرید یه ویلا تو کلاردشت بودم؛؛ دوست داشتم از پولی که برا سحر تو این مدت تو حساب جدا گذاشته بودم یه مقدارم بزارم روش به نام خودش بگیرم و بالاخره این اتفاقم افتاد و تا روزی که رفتیم اونجا واسه سند بهش نگفتم و سوپرایزش کردم ...خیلی خوشحال بود از کاری که کردم و بیشتر از اینکه اونموقع بهش اینارو ندادم و گرنه سروش از چنگش در میاورد خوشحال بود... رعنا دیگه شده بود دوست سحر و بیشتر با اون بود تا با من منم خوشحال بودم از اینکه سحر با یکی دوسته که داره کمکش میکنه برگرده به شرایط عادی....سامان کارت عروسیشو برا هفته اینده برامون اورد با سحر رفتیم یه کادو خوب براشون گرفتیم باید پنجشنبه دیگه ۵بهمن میرفتیم اونجا ...!!!! ۲ شب مونده بود که بریم عروسی بعد شام سحر اومد کنارم نشست و حرف وباز کرد از عروسی و کی بریم کی بیاییم و چی بپوشیم خلاصه یه دفعه گفت سعید چقدر خوشحالی دوستت داره داماد میشه؟؟؟بهش نگاه کردمو گفتم معلومه خیلی سامان بهترین دوستمه چرا اینو پرسیدی؟سحر خندید و گفت همینجوری!!!گفتم منم که تو رو نمیشناسم یالا بگو دیگه؟؟؟سحر سرشو پایین انداخت و گفت میخواستم بدونم تو که اینقدر از عروسی دوستت خوشحال میشی اگه خودت فرداشبش که اومدیم داماد بشی چه حسی داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟هنگ کرده بودم دهنم وا مونده بود کاملا شوک زده داشتم نگاهش میکردم!!!!!!تازه فهمیدم چی میگه داد زدم جدی میگی؟؟؟؟؟؟سحر از فریادم ترسید و گفت دیوونه ترسیدم!!!!پریدم بغلش کردمو دور اتاق میچرخوندمش و صورتشو غرق بوسه میکردم اونشب برام شیرین ترین شب عمرم بود ازش سوال کردم سحر عزیزم مطمئنی اماده هستی؟دوست دارم هیچ چیزی نگرانت نکنه ؟؟/سحر گفت اره مطمئنم اما اگه گیر بدی یهو پشیمون میشما!!!!هول شدم بهش گفتم نه نه غلط کردم همه چی ارومه فقط یه ۲تا بزن تو گوشم که بفهمم خواب نیستم!!!سحرم دو طرف صورتمو بوسید و یه لب بهم داد و گفت دیدی بیداری....اونشب کلی قربون صدقه هم رفتیم تو دلم به سامان فحش دادم که چرا زودتر ازدواج نکردی!!!!!!!!دل تو دلم نبود تا روز عروسی ۱۰۰سال بهم گذشت سعی میکردم به سحر چیزی نگم اما اونم معلوم بود یه جورایی ذوق و استرس داره به سامان تلفنی جریانو گفتم عوضی کلی سر به سرم گذاشت و اذیتم کرد .....تو عروسی سامان بعد تالار اومدیم خونه پدر عروس کلی تا نیمه شب رقصیدم سحر نگین مجلس اونشب بود و با اون لباس ماکسی خوشگلش و اون اندامه سکسیش دلبری میکرد حتی یه خواستگارم واسش پیدا شد و وقتی بهش گفتم چی گفتی به اون خانومه خندید و گفت بهش گفتم شوهر دارم!!!!!!!!!!سامان بهم گیر داده بود من میخوام ساقدوشت باشم تو اون شلوغیم دست از این کاراش بر نمیداشت......ما شب خونه پدر مریم زن سامان موندیم و خیلی تحویلمون گرفتن فردا ظهر ناهار و خوردیم و سامان هم گیر داده بود بمونید ۲روز اینجا و هر چی بهش چشم غره میرفتم بدتر میکرد!!!!خلاصه با هزار شوق و اشتیاق راه افتادیم تو راه هر چند دقیقه ۱بار من و سحر بهم نگاه میکردیمو به صورت هم لبخند میزدیم و مطمئن بودیم ما بهترین زوجی هستیم که داریم برای رسیدن بهم لحظه شماری میکنیم......................................پایان قسمت اخر مجموعه برگ برگ سرنوشت من و خواهرم....نویسنده سامان

دلم تویی میخواهد که سکوتم را معنی کند.....
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / برگ برگ سرنوشت من و خواهرم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.