| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

وسوسه های شيطانی

صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#11 | Posted: 1 Oct 2012 20:08
وسوسه هاي شيطاني (قسمت دهم )

پاهام بي حس شده بود و اگر 10 دقيقه ديگه بيشتر تو هال ميموندن حتما از حال ميرفتم ، باورم نميشد مامي شهنازم اينقدر سكسي و هات باشه و تو كوس دادن حرفه اي ، سامان مامي رودقيقا مثل فيلمهاي سوپر گاييد ، ولي چيزي كه مسلم شده مامي شهناز بغير سامان با كساني ديگه هم سكس كرده و كوس و كونش به كيرهاي ديگري هم ديده ،با ديدن اونها من ديگه از اينكه تو كوس و كون خاله بزارم ناراحت نبودم و بهم ثابت شده بود خانوادگي سكسي و هات و عاشق كير و كون و كوس هستيم .
مامي تو حموم رفت و سامان تو اتاقش ، آروم از خونه بيرون و به طرف دريا رفتم ، تا حدود ساعت 8 شب دور ميزدم كه موبايلم زنگ خورد ، مامي بود و ميخواست بدونه كجا هستم ، بهش گفتم دارم ميام خونه و قطع كردم ، وقتي وارد خونه شدم سامان خونه نبود و خاله هم از سر كار برگشته بود و تنها كسي بود كه نوع نگاهش خيلي متفاوت شده بود ، مامي شهناز جلو اومد و گفت : بهزاد كجايي تو ؟ خالت ميگه بابل هم نرفتي كه ، پس تا الان كجا بودي‌ ؟
هم بيحوصله بودم براي جواب دادنش و هم عصبي ، خيلي سرد گفتم : همين دور و بر
مامي شهناز اومد نزديكم و گفت : حالت خوبه ؟ چيزي شده ؟
من : نه
مامي كه ديد زياد سر حال نيستم رفت تو آشپزخانه و مشغول كارهاش شد ، منم رفتم تو اتاقم كه خاله پشت سرم اومد و در رو بست ، بعد نزديكم شد و گفت : چيزي شده بهزاد ؟ رنگ تو صورتت نيست
من : نه خاله جون خوبم
خاله : كي برگشتي ؟ پس چرا خونه نيامدي ؟
خيلي دلم ميخواست بهش بگم خونه هم اومدم ، فيلم سوپر زنده هم ديدم ، گاييده شدن خواهرتو بدست شوهرت ديدم ، ديدم كه چطوري همون كيري كه تو كون من و تو رفته كوس و كون ماميم هم فتح كرد و خواهرت مثل جنده ها از ورود كير به كوس و كونش لذت ميبرد و فرياد ميزد كه محكمتر بكنتش ، ولي حيف كه نميتونستم به زبان بيارم ،تو نگاههاي خاله نگراني پديدار شد ، كنارم نشست و گفت : بهزاد چرا حرف نميزني ؟ تو كه منو نصف عمر كردي ، شهناز رو صدا كنم ؟
من : اصلا ، خواهش ميكنم صداش نكن
خاله : باشه ولي نميخواي بگي چي شده ؟
نميتونستم اين موضوع رو پيش خودم نگه دارم ، يك حسي بهم ميگفت خاله خيلي راحت با اين موضوع كنار مياد ، اونم به خاطر اينه كه خودش بهم كوس داده بود و از طرفي ميدونست سامان منو هم گاييده و به سامان هم داشت حسوديم ميشد ، دو تا زن فوق العاده خوشگل و سكسي رو حسابي ميكرد وكيرشو تو كون پسري هم كه خيليها كشته مرده گاييدنش هستن كرده بود ، سه تا كون و دو تا كوس ، تازه از كجا معلومه كه به تعداد كوسها و كونها اضافه نشده باشه ، الناز و سولماز تابستان گذشته يك ماه اينجا پيش خاله و سامان بودن ، اونم خواهرهاي من كه كير رو از تو شلوار ميقاپن ، دو تا كه تو سكسي بودن از هم سبقت ميگيرن ، تو همين فكرها بودم كه در باز شد و مامي اومد داخل و همين كه خاله رو ديد كه بهم چسبيده و كنارم نشسته گفت : به به همچين با هم گرم گرفتين كه يكي ندونه فكر ميكنه دوست پسر ، دخترين
خاله منو به خودش فشار داد و گفت : پس چي ، حسوديت ميشه ، همه دخترها از خداشونه يكي مثل بهزاد داشته باشن
مامي شهناز اومد جلوم و گفت : دخترها كه چه عرض كنم ، زنها هم داشتن بي افي به اين خوشگلي رو آرزو دارن
مامي با لوندي و عشوه خاصي اينو گفت و از اتاق خارج شد ، خاله رو به من گفت : خوب بهزاد ميگي چي شده ؟
من : خاله يك سوال ازت كنم راستشو ميگي؟
خاله : حتما
من : خاله شما از سكس با من لذت بردين ؟
خاله نگاه معني داري بهم كرد و گفت : حالت خوبه ؟ من فكر كردم تو از بابت اون مسئله خيلي ناراحت شدي
من : خاله خواهش ميكنم ، بايد بدونم
خاله سرشو روي شونم گذاشت و گفت : خيلي
من : خاله بعد از سكس پشيمون نشدي ؟
خاله : از چي ؟
من : همين ديگه ، با من بودن رو ميگم
خاله صورتشو آورد جلوي صورتم و خيلي آروم لبش روي لبم گذاشت ، انگار تمام ناراحتي ها فراموشم شد ، داغ شدم و حس خوبي بهم داده شد ، بعد كه جدا شد گفت :چرا پشيمون ؟
و خودشو بيشتر بهم چسبوند ، تاپ بازي كه تنش كرده بود سينه هاي خوشگل بدون سوتينشو به نمايش گذاشته بود و طبيعتا نگاههاي منو به خودش جلب ميكرد ، خاله كه متوجه اين شده بود گفت : دوسشون داري ؟
من بدون اراده 2 تا دستمو روي سينه هاش گذاشتم و گفتم : خيلي ، ديونه وار
خاله : دستاشو روي دستام گذاشت و گفت : بهزاد چي شده ؟ چرا چند روزيه سر حال نيستي ، بعد از اون قضيه حس ميكنم اذيت شدي ، امروز هم كه ديگه آخر بيحاليت هستش
من همونطور كه سينه هاي خاله تو دستام بود گفتم : اذيت نشدم ، ولي راستش تا امروز همش از سامان خجالت ميكشيدم
خاله : خجالت ؟ بابت چي ؟
من : خوب ديگه من با خانمش................
خاله از روي تخت بلند شد و روبروم ايستاد و با صدايي كه شهوت تو اون موج ميزد گفت : تو با خالت سكس كردي ، خودم ميخواستم بهت كوس بدم ، تازه مگه سامان با تو سكس نكرده ؟
من : اوهوم
خاله كه معلوم بود از من داغتر دستشو روي كيرم كه حالا بلند شده بود گذاشت و گفت : خوب پس بي حساب شديم ، اون تو رو كرده ، تو هم منو
من : بي حساب كه نه ، هنوز من طلبكارم
خاله : طلبكار ؟ چند بار مگه گاييدتت ، اي بدجنس نكنه تو بيشتر از من باهاش بودي ؟
من : نه خاله جريان چيزي ديگه هست
خاله : چي ؟
من : خاله يك سوال ديگه ازت كنم ؟
خاله : 10 تا سوال ديگه كن
من : غير من با كسي ديگه هم بودي ؟
خاله : چرا اين سوال رو ميكني ؟
من : حالا بگيد شما
خاله : خوب فرض كن آره
من : بعد ازدواجتون هم ....
خاله نگاهي كنجكاوانه كرد و گفت : بهزاد دنبال چي هستي ؟ به من راستشو بگو
من : ميدوني خاله اگه يك روز بفهمي آقا سامان با يكي ديگه سكس كرده چيكار ميكني ؟
خاله : بهزاد چي شده واضح بگو
من : خاله راستش ديروز وقتي خونه برگشتم ..........................
خاله : خوب ؟
من : خاله من ..... مامي .........
خاله : چرا اينطوري حرف ميزني بگو ديگه
من : مامي با آقا سامان خونه بودن و ......
خاله : فهميدم ، پس باز سامان و شهناز ....
من : باز ؟ مگه قبلا هم ...
خاله منو تو بغلش كشوند و گفت : پس عزيز خاله فيلم سوپر زنده ديده ، آره ؟
من : اوهوم
خاله : آخ از دست اين سامان
از روي تخت پايين اومدم و خاله رو بغل گرفتم و گفتم : آره براي همين ميگم هنوز طلبكارم
و لبم روي لبش گذاشتم و محكم به خودم فشارش دادم ، دستامو گذاشتم روي كونش و مالوندمش و گفتم : فقط موندم چرا سامان خيلي دوست داره آخر سكسشو با اينجا ختم كنه
خاله كه خودشو تو بغلم ول كرده بود گفت : همه مردها اينطوري هستن ،ولي سامان بيشتر ، بهزاد شهناز هم از كون گاييد ؟
من : آره خاله ، هم از جلو هم از عقب كردش
خاله : همه سكسشونو ديدي؟
من : اوهوم
خاله : اذيت شدي ؟ از دستشون عصبي هستي ؟
من : نميدونم چرا از ديدن سكسشون ناراحت نشدم
خاله : من ميدونم چرا ،چون تو هم عضوي ازخونواده سكسي ما هستي با همون حرارت
من كه خيلي داغ شده بودم گفتم : ميدوني خاله سامان بزرگترين شانس زندگيش اومدنش تو خونواده ما بود
خاله : آره ديگه ، كجا ميخواست بره كه هم زن بگيره و بكنه ، هم خواهر زنو بكنه ، هم خواهر زاده زن رو بكنه
من : يعني ميگي النلز و سولماز هم كرده ؟
خاله : نميدونم ، منظورم تو بودي ، ولي از اين سامان بعيد نيست
من كه كاملا راست كرده بودم گفتم : خاله مامي ميدوني تو از سكسشون خبر داري؟
خاله : فكر كنم بدونه
من : تا حالا لخت مامي رو ديدي ؟
خاله : زياد ، ما خيلي با هم راحت بوديم ،تازه قبل اينكه من با سامان ازدواج كنم بيشتر با شهناز قاطي بودم
من : مثلا چقدر ؟
خاله : اينقدري كه وقتي با بي افم سكس ميكردم ماميت شاهدش بود
من : تو خونه ؟
خاله : تو خونه شما ، وقتي شهناز خبر دار شد من دوست دارم با بي افم خلوت كنم ازمون خواست بريم خونه پيش اون ، چون ميگفت اينطوري كسي بهمون شك نميكنه و راحت هستيم ، همون جلسه اول كارمون به سكس كشيد كه همش هم تقصير شهناز شد
من : چرا / ؟ مگه چيكار كرد ؟
خاله : از بس سكسي و باز جلوي بي افم اومد ، و تحريكمون كرد ، منم از خدا خواسته همونجا به بي افم سكس كردم
من : از جلو خاله
خاله : اولش نه ، نامرد طوري تو كونم كرد كه حالم بد شد و شهناز كلي كمكم كرد تا حال اومدم ، ولي بعدش اون كير كلفتشو كه تا حالا مثلشو نديدم تو كوسم كرد
من : جلوي مامي شهناز
خاله : آره ، جلوي شهناز اونقدر تو كوسم تلمبه زد كه داشتم از هوش ميرفتم
من : با مامي كاري نكرد ؟
خاله : دوست داري كرده باشه ؟
من : حالا ، كردش يا نه ؟
خاله دستشو از زير شلوارم رد كرد و كيرم گرفت و گفت : بازجويي بسه ، بقيش باشه براي بعد
و منو تو پكري گذاشت و رفت بيرون ، سامان زنگ زد و گفت كه براي ماموريتي بايد بره رشت و تا فردا شب برميگرده ، شام رو كه خورديم من رفتم تو اتاقم و خاله و مامي تو هال صحبت ميكردن ، صداي خنده هاشون نشون از خوشحالي زياد ميداد ، بايدم خوشحال باشن،مامي شهناز كه كوس و كونش حسابي حال اومده بود و خاله هم هر وقت ميخواست كير براش مهيا بود ،
حدود ساعت 11 شب خاله تو اتاقم اومد و گفت : بهزاد اگه حالشو داري بيا حكم بازي كنيم
من : سه نفره ؟ اونطوري كه حال نميده
خاله : پس يه بازي ديگه ميكنيم ، اصلا شرطي بيست و يك ميزنيم
من : باشه ، شرطش چي؟
خاله : حالا پاشو بيا
و از اتاق خارج شد ، منم رفتم بيرون ، مامي روي يكي از مبلها خودشو ولو كرده بود ، دامن كوتاهي كه پوشيده بود بالا رفته بود و رون سفيدشو هويدا كرده بود ، نميدونم چرا با ديدنش تحريك شدم و ياد كوبيده شدن كير سامان تو كونش افتادم ، سلام كردم و كنارش نشستم ، خاله هم كمي از اون نداشت ، هردو تاپهاي بندي كه نصف سينه هاشون معلوم بود تنشون كرده بودن
خاله به مامي گفت : بيا پايين روبرو هم بشينيم
مامي و من و خاله نشستيم و خاله ورقها رو بور زد و شروع به تقسيم دست كرد ، خاله جوري پاهاشو باز كرده بود كه با كمي دقت ميشد شورتشو ديد ، قبل از اينكه بازي رو شروع كنيم به خاله گفتم : خوب خاله بانك چي گذاشتي ؟
خاله با ناز و لوندي خاصي گفت : خوشگليمو
مامي شهناز بلند خنديد و گفت : پس بانكت بي ارزشه
خاله يك دونه كف دستي آروم بهش زد و گفت : بي ذوق
و بعد رو به من كرد و گفت : آره خاله ، ماميت راست ميگه ؟
من : نه خاله جون ، اين بانكي كه تو گذاشتي يكي از پر ارزشترين بانكهاي بازي هستش كه من ديدم
خاله پريد و از لبم بوسي گرفت و رو به مامي گفت : دلت بسوزه
مامي شهناز بهم نگاه كرد و با طعنه خاصي گفت : ميبينم جنس شناس شدي
من كه دلم ميخواست اين حرف مامي رو بي جواب نزارم و از طرفي سعي كنم راحتر باهاش باشم گفتم : خوب هر چي باشه اين چند روز استادم آقا سامان بوده
تغيير رنگ رو كامل تو چهره مامي و خاله ديدم ، خاله با پاهاش انگولكم كرد و چشم غره رفت ، مامي هيچ جوابي نداد و بازي شروع شد ، خيلي حرفه اي بازي ميكردن و بعد از چند دست خاله برد و گفت : خوب اينطوري نميشه ، از اين دست به بعد هر كسي برد ميتونه براي دو نفر ديگه مجازاتي تعيين كنه ، قبوله ؟
من و مامي قبول كرديم و بازي شروع شد و بازم خاله برد ، بلند شد و بالاي سرمون راه رفت و بعد رو به مامي گفت : پاشو ببينم ، يالا
مامي خنده كنان بلند شد و ايستاد ، خاله دورش مي گرديد وبعد رو به من گفت : تو هم بلند شو
من هم كنار مامي ايستادم بعد خاله ازمون فاصله گرفت و گفت : خوب شهناز گوش بهزاد رو بپيچون
مامي اعتراض كردو گفت : نخير ، اصلا بازي نميكنم
من خنده كنان گفتم : نه ديگه مامي بازي رو خراب نكن ، بزار حال كنيم
مامي : آخه ميدوني چي ميگه ؟
من : باشه ، نوبت ما هم ميرسه
مامي گوشمو گرفت و آروم چرخوند
بعد خاله رو به من گفت : حالا تو محكم بزن پشت كون مامي جونت
مامي گفت : بي شرف بزار نوبت من بشه ميدونم چيكارت كنم
من به مامي نگاه ميكردم و منتظر اوكي اون بودم ، كامي لبخندي بهم زد و چشمكم زد ، من دستمو روي كون مامي گذاشتم تماس دستم با كونش گرماي عجيبي بهم منتقل كرد ، ياد اون زماني افتادم كه سامان به تمام قدرتش كيرشو تو همين كون فرو ميكرد ، آروم دستمو روي كونش كشيدم ، خاله چشمكي بهم زد و بعد با صداي بلند گفت : محكمتر
(ادامه دارد)
     
#12 | Posted: 1 Oct 2012 20:08
وسوسه هاي شيطاني (قسمت يازدهم )

و من همين كارو دوباره ادامه دادم ولي با ماليدن محكمتري ، كيرم تكون خورده بود و اين به اختيار خودم نبود ، مامي بهم نگاه ميكرد خاله دوباره گفت : محكمتر بهزاد ، فكر نكن شهناز مراعاتتو ميكنه ها
مامي بهم گفت : بهزاد بازي ديگه ، راحت باش
من دستم روي كونش گذاشتم و چنگش زدم ، واي چقدر نرم بود ، حالا فهميدم چرا با ضربات سامان وقتي كيرشو فرو ميكرد تو اين كون اينقدر تكون ميخورد و مثل ژله ميلرزيد ، خاله رو به مامي گفت : حالا نوبت تو هستش ، از سينه بهزاد يك گاز بگير
مامي گفت : برو بابا ، ديونه شده
من : اشكالي نداره مامي ، خودت گفتي بازيه ، تازه نوبت ما هم ميرسه
و به دنباله حرفم تي شرتمو بالا زدم ، خاله به طرفم اومد و تي شرتمو از تنم درآورد و عقب رفت ، مامي سرشو جلو آورد و روي سينه ام گذاشت و بوسيد ، خاله غرغر كرد و مامي گاز ريزي گرفت ، برخورد لبهاي داغ مامي با بدنم دماي منو بالا برده بود ، بازي رو ادامه داديم و ايندفعه مامي برد ، برق شيطنت تو چشماي مامي موج ميزد ، رو به من گفت : بهزاد همون بلايي كه سر من آورد سرش بيار
و رو به خاله گفت : يالا به شكم دراز بكش
خاله كه وضعيتش بدتر از مامي بود و مشخص بود داره هوايي ميشه خوابيد و از قصد دامنشو بالا داد ، واي چي ميديم ، شورت بندي خاله كه عملا همه كون بزرگ و سفيدشونشون ميداد ، مامي بهش گفت : فكر كردي با اينكار منصرف ميشم ، از قصد اينكار رو كردي و من به بهزاد بگم چنگت نزنه ، كور خوندي
و بعد رو به من گفت : رو پاهاش بشين و آنقدر چنگش بزن تا كونش تاول بزنه
گفتن لفظ كون از مامي بيشتر داغم كرد ، روي پاي خاله نشستم و دستامو روي كون خاله گذاشتم ، كيرم ديگه از نيم خيز بلندتر شد ، اول يكم براش ماليدم و بعد با اصرار مامي چنگ ميزدم ، خاله داشت لذت ميبرد و اينو از صداش ميشد فهميد ، مامي منو كنار زد و شروع كرد چنگ زدن خاله ، خاله يا از روي لجبازي يا واقعا لذت فقط آه و اوه ميكرد و بعضي وقتا جون جون ميگفت ، مامي تو همين كاراش يكمرتبه دستشو برد لاي پاي خاله و از كوسش بيشگون گرفت ، صداي جيغ خاله بلند شد و به طرف مامي يورش برد و گفت : بي شرف بدجنس ، دردم گرفت
و همونطوري كه جلو ما ايستاده بود شروع كرد به ماليدن كوسش ، من ديگه راست كرده بودم و اين از ديد مامي پنهان نموند و رو به خاله گفت: شراره خودتو جمع كن ، چيكار ميكني ؟
خاله با غيض گفت : خوب دردم گرفت ، اونجامو كندي
من كه شهوت وجودمو پر كرده بود و از طرفي ديده بود مامي چيكار كرد گفتم : خاله چي شد مگه ، مامي بدجور چنگت زد ؟
خاله : نه خاله جون چنگ تنها نبود ، يك جاي ديگه رو ..............
كه مامي تو صحبتش اومد و گفت : اي ساكت شو ديگه
خاله : چرا ساكت ، تو خطا كردي ، بايد مجازات بشي
من : مگه چيكار كرده ؟
خاله با لوندي و شهوت زياد گفت : شهناز به جاي ممنوعه دست درازي كرده
من خودم به خنگي زدم و گفتم : ممنوعه ؟
مامي اومد طرفم و گفت : اين خاله ديونتو ول كن
خاله : من ديونه هستم يا تو ؟ همينطور داره ميسوزه
و مرتب كوسشو ميماليد ، بعد چشمكي به من زد و گفت : منم بايد تلافي كنم
و بدون اينكه منتظر چيزي بشه به طرف مامي يورش برد و تا رفت فرار كنه از پشت گرفتش و دستشو از پشت انداخت لاي پاي مامي ، مقاومت زياد مامي باعث شد هر دوشون روي فرش ولو بشن و جنگ روي زمين ادامه پيدا كنه ، خاله هر طور بود دستشو لاي پاي مامي كرد و فشار ميداد ، صداي مامي بلند شد و اول مودبانه و بعد راحت به خاله بد و بيراه ميگفت ، خاله ول كن نبود ، من فقط شاهد بودم ، مامي با ذجه بهم گفت : بيا كمكم ديگه
من از خدا خواسته از پشت به خاله چسبيدم و دستمو روي كوسش گذاشتم ، مامي اصلا ديدي بهمون نداشت ، خاله برام زبون درآورد و بوس فرستاد ، من به ماليدن كوس خاله ادامه ميدادم و خاله هم كوس مامي رو فشار ميداد ، دامن جفتشون بالا رفته بود و كونهاي سفيد كردني نمايان بود ، مامي هم شورتش بندي بود ، خاله بهم چشمك زد و بلند گفت : آخ بهزاد نكن دردم ميگيره
مامي : داري چيكار ميكني ، بيا منو نجات بده
من : خوب مامي ميخوام ازتون جداش كنم
مامي : دستشو دربيار
خاله بهم اشاره كرد تا دستمو ببرم لاي پاي مامي و به بهانه درآوردن دست خاله اونجا بزارم ، گرماي عجيبي از لاي پاي مامي بيرون ميزد ، دستم كه به بدنش خورد ديونه شدم ، خاله اون دستشو روي كيرم گذاشت و بوس فرستاد ، مامي شلتر شده بود و مقاومتش كمتر و خاله هم همونطور دستش وسط پاي مامي بود ، مامي گفت : باشه ، صبر كن خودم بهت ميگم
خاله : دروغ ميگي
مامي : نه جون خودم
خاله : ببين اگه دروغ بگي با بهزاد به جونت ميوفتيما ، قبوله ؟
مامي : قبوله
خاله دستشو درآورد و عقب رفت ، مامي همونطور كه نشسته بود خودشو يكم جابجا كرد و گفت : بهزاد برو بيرون تا خالت تلافي كنه بعد برگرد
خاله : نخير ، بازيه ديگه
مامي : آخه ...........
خاله : آخه نداره
و بعد مامي رو به شكم خوابوند ، دامنشو بالا زد ، اين 2 تا خواهر تو زيبايي كون با هم رقابت ميكردن ، خاله بهم چشمك زد و دستشو برد لاي پاي مامي ، مامي صورتشو تو دستاش گرفت و خوابيد ، خاله بدون خشونت دستشو برد و به كوس مامي رسوند و شروع به ماليدن كرد ، از تكونهايي كه مامي به كونش ميداد مشخص بود از اين وضع راضيه ، من ديگه نميتونستم تحمل كنم و رفتم تو اتاقم ، صداي مامي و خاله داشت بلند تر ميشد ، خاله ميگفت : ولي شهناز روز به روز داره سرحالتر ميشه ها ، معلومه حسابي بهش ميرسي
مامي : يواشتر ، بهزاد ميفهمه
خاله : نه ، رفت تو اتاقش ، تازه بفهمه واقعيت هستش ديگه ، خوشحال هم ميشه بدونه ماميم اينقدر سرحال و سكسي مونده
مامي : نه ميترسم ناراحت بشه
سكوتي برقرار شد و يكمرتبه صداي جيغ مامي اومد و گفت : نه ، دروغ ميگي
خاله : باور كن
گوشام تيز كردم و رفتم كنار در ايستادم ، سرك كشيدم كنار هم روي زمين نشسته بودن ، خاله بهش گفت : من كه بهش زنگ زده بودم برگشته خونه و شما رو ديده
مامي : چرا پس متوجه نشيديم
خاله : نميدونم
مامي : از كي اومده بوده ؟
خاله خنده كنان گفت : از اولش
مامي : واي چه افتضاحي ، پس چرا عكس العملي نشون نميده ؟
خاله : خوب پسر فهميده اي هستش ، ميدونه ماميش نيازش بيشتر از ايناست ، راستي مگه قرار نبود ديگه با سامان نخوابي؟
مامي : نميدونم چي شد ، اين شوهر تو مگه ول كن من ميشه ، شراره يعني بهزاد همه رو ديده ؟
خاله : همه رو ، از اول تا آخر
مامي : واي چقدر اذيت شده پس
خاله با شيطنت خاصي گفت : والا من كه اذيتي نديدم
مامي : يعني چي ؟ مگه نميبيني باهام سر سنگينه ، اصلا بزار ببينم چطوري اينا رو به تو گفته ؟ مگه باهاش اينقدر راحتي ؟
خاله با ناز و ادا گفت : اي تو شوهر منو از كفم دربياري اونوقت من بيخيال ، آره ؟
مامي : شراره نكنه تو با بهزاد ....
خاله : مگه عيبي داره ؟
مامي : ديونه خواهر زاده تو هستش
خاله : خوب باشه ، مهم اينه كه هر دو مون لذت ميبريم ، تازه بهزاد اصلا اين چيزا براش بي اهميت هستش ، اگه بدوني چطوري وقتي ميمالوندمت نگاه ميكرد
مامي : منو ؟ جدي ؟
خاله : آره
خاله و مامي داشتن با هم ضمن صحبت ور ميرفتن ، خاله يكمرتبه گفت : ولي ديونه كوسم درد گرفت
مامي دستشو لاي پاي خاله گذاشت و گفت : آخه يعني امشب نميتوني به سامان بدي ؟ اشكالي نداره من به جات هستم
خاله : باشه منم ميرم به بهزاد جونم ميدم
مامي : شراره بهزاد خوب بلده ؟
خاله : هان چيه ؟ هوس كردي ؟
مامي : اي بي شرف ، پسرم هستشا
خاله : باز ميگه پسرمه ، انگار من گفتم پسره منه ، ديونه مهم لذت بردنه
مامي : آخه ...
خاله : آخه نداره ، اگه بدوني چه كيري داره
مامي : پس حسابي گاييدتت
به خاطر عدم تعادل كافي يكمرتبه به عقب رفتم و محكم به در خوردم افتادم زمين ، خاله سريع اومد داخل اتاق و بعدشم مامي ، همين كه منو ديدن زدن زير خنده ، خاله گفت : اي بد جنس فال گوش وايستادي ، اصلا جنس شماها خرابه
من منمن كنان گفتم : نه بخدا ، ميخواستم بيام بيرون زمين ....
خاله : خوب بسه ديگه
و كنارم نشست ، بدون معطلي دستشو روي كيرم كه هنوز راست بود گذاشت و گفت : ولي خوشم مياد اين هميشه آماده هستش
مامي لبخند آرومي زد و از اتاق خارج شد ، خاله دستشو از زير شلواركم رد كرد و كيرم گرفت و گفت : من كير ميخوام
و بدون معطلي سرشو برد پايين و همشو تو دهنش گذاشت
تو ساك زدن حرفه اي بود ، همونطوري كه كيرمو ميخورد با كونش بازي كردم و گفتم : خاله امشب اينجا بزارم ؟
خاله سرشو آورد بيرون گفت : واي نه ، بازم كون
من دوباره سرشو روي كيرم فشردم و اونم خوردش ، بلندش كردم و لختش كردم و خودم هم لخت شدم ، در اتاق باز بود و اصلا نيازي به بستن در نبود ، خاله رو روي تخت خوابوندم و رفتم وسط پاهاش ، سرمو بردم روي كوسش و ليس زدن رو شروع كردم ، ناله هاي خاله بلندتر شد و كاملا بين پاهاش رفتم صداي خاله هر لحظه بلندتر ميشد و ميگفت : بهزاد بزار تو كوسم ، من كيرتو ميخوام
كيرمو به لبه هاي كوسش ميكشيدم ، خاله ديگه داد ميزد و ميگفت : بكن توش ، كوسمو پر كن ، من كير ميخوام
سر كيرمو با دستم گذاشتم روي كوسش و با يك فشار همشو تا آخر تو كوس خاله فرو كردم ، خاله ناله كرد و گفت : آخ جون چه كيري ، شهناز بيا ببين پسرت چه خوب منو ميكنه ، دارم بهش كوس ميدم
همونطوري كه تو كوس خاله تلمبه ميزدم به عقب نگاه كردم ، مامي كنار در ايستاده بود و ما رو ميديد ، خاله متوجه اون شد و بادستش بهش اشاره كرد جلو بياد ، من به شدت تلمبه زدنم اضافه كردم ، مامي كنارم ايستاد و دستشو روي كمرم گذاشت و فشار ميداد ، سينه هاش كاملا از تاپ بيرون بود ، مشخص بود اونم با خودش ور رفته ، كيرمو از كوس خاله بيرون كشيدم و برش گردوندم ، به حالت سگي شد و با سوراخ كونش بازي كردم ، مامي دستشو گذاشت روي سينه هاي خاله و ميماليدش ، خاله بهش گفت : ميبيني چه خوب ميكنه ، داره تلافي گاييدن تو رو ميكنه ، تو به سامان كوس ميدي من به پسرت
مامي بهم نگاه كرد و دستشو برد سمت كيرم ، نميدونم چرا حرارتم بيشتر شد ، با هدايت دست مامي كيرمو دم سوراخ خاله گذاشتم ، مامي گفت : بهزاد تو كونش كن تا صداش بند بياد
من با تمام فشار همه كيرمو تو كون خاله كردم ، خاله زيرم خم آورد و خوابيد و گفت : نامرد ، كونم پاره شد
و بعد به مامي مشت زد و گفت : جنده حسابت تو رو ميرسم
من كه حسابي تحريك شده بودم شروع به تلمبه زدن تو كون خاله كردم ، مامي عقب رفت و روي صندلي نشست ، كيرمو كامل خارج ميكردم و دوباره تو كونش فرو ميكردم ، سينه هاي خاله بر اثر شدت تلمبه زدن من تكون زيادي ميخورد ، ديگه نزديك به اومدنآبم بود ، بلند داد زدم : خاله داره آبم مياد ، ميخوام همشو تو كونت بريزم
و محكم همه كيرمو تو كونش كردم و فوران آبم كون خوشگل و سفيدشو سيراب كرد
(ادامه دارد)
     
#13 | Posted: 7 Oct 2012 11:35
وسوسه هاي شيطاني (قسمت دوازدهم )

با تكونهاي محكم از خواب بيدار شدم ، سامان با ركابي بالا سرم ايستاده بود و لبخند ميزد و گفت : پاشو ديگه بابا ظهر شد، مثلا داري براي كنكور آماده ميشي
چشمامو ماليدم و گفتم : سلامممم/........صبح بخير .......مگه ساعت چنده
سامان همونطور كه من به شكم خوابيده بود روم خوابيد ودر حالي كه دستشو روي كونم ميماليد گفت : ساعت يازده
از تماس دستاش با بدنم خيلي احساس رضايت داشتم ، با آرامش گفتم : جدي ، پس خيلي خوابيدم ، خاله و مامي كجا هستن؟
سامان: رفتن بازار ، تو رو هم به من سپردن تا مواظبت باشم
و دستشو از زير شورتم رد كرد و كونمو ماليد ، همونطور كه زيرش خوابيده بودم گفتم : منو يا اونجا رو ؟
سامان تو يك حركت شورتمو از پام درآورد و دستشو روي كونم كشيد و گفت : هر دو
سامان ركابيشو درآورد و بعدش شورتشو و روم خوابيد ، حالا كير نيم خيزشو لاي پاهام حس ميكردم ، همونطور كه ميماليد گفت : بهزاد آخ اگه بدوني چقدر هوس كون كردم
و بعدش كونمو فشار داد و گفت : اونم كون سفيد و گنده اي مثل اين
همه صحنه هاي گاييده شدن ماميم جلوي چشمام اومد ، از زماني كه كير كلفت سامان كونش پر كرد تا وقتي كه مثل وحشيها تو كونش تلمبه ميزد ، ديگه لازم نميديم بيشتر از اين فيلم بازي كنم و بزارم اوناهم باهام اينطوري باشن ، بايد بهش ميگفتم كه وقتي ماميمو ميكرده ديدمش ، ولي براي اينكه باهاش حال كنم كم كم شروع كردم و گفتم : جدي خيلي وقته كون نكردي ؟
سامان كه ديگه كيرش بزرگ شده بود لاي چاك كونم ميكشيدش و ميگفت : آره عزيزم ، جونننننننننننننننننن
من : يعني اصلا كون نكردي ؟
سامان : اوهوم
من : حتي خاله ؟
سامان : اون كه سخت كون ميده
من : كون كردنو دوست داري ؟
سامان سرشو برد لاي كونم و شروع به ليسيدن كرد و گفت : خيليييييييييييييييي
من : هم كون من و هم كون زنها رو ؟
سامان : آره عزيزم ، هم كون سفيد تو رو هم كون خاله خوشگلتو
من : و هم كون ........................
سامان : نه عزيزم ، فقط كون شما دو نفرو
يكم خودمو از زيرش كنار كشيدم و سرمو برگردوندم طرفش و با لحني آروم ولي جدي گفتم : آقا سامان جون بهزاد يك سوال كنم راستشو ميگي ؟
سامان سرشو جلو آورد و لبم بوسيد و گفت : جون خودتم قسم نخوري راستشو ميگم
به چشماش نگاه كردم و گفتم : يعني واقعا شما فقط من و خاله رو ميكني ؟
سامان : چرا اينو ميپرسي ؟
من : قرار نشد سوال منو با سوال جواب بدي ، فقط دوست دارم بدونم اين كير ناز و خوشگل فقط كون من و خاله رو گاييده يا كسي ديگه هم ازش بهره برده ؟
سامان : خوب چون قرار نيست بين من و تو چيزي پنهون بمونه ، بله كسي ديگه هم بوده
من : كسي ديگه يا كساني ديگه ؟
سامان : خوب كساني ديگه
من : آشنا ؟
سامان : حالا
من : جون بهزاد
سامان : خوب بودن ديگه
من : تازگي هم كردي ؟
سامان كيرشو لاي پام گذاشت و روم خوابيد ، سرمو برگردونم و همونطوركه كير كلفت سامان رو لاي چاك كونم حس ميكردم گفتم : ولي خيلي لذت داره چند تا از يك خانواده رو گاييدن ، مگه نه ؟
سامان دستشو دراز كرد و ژلي كه كنار تخت گذاشته بود رو برداشت و حسابي سوراخمو چرب كرد و كيرشو دم سوراخم گذاشت و با يك فشار كوچيك سر كيرش رو تو كونم جا داد ، درد كمي وجودمو گرفت ، سامان كه مشخص بود خيلي شهوتي شده گفت : آره عزيزم ، گاييدن تو و خالت يكي از افتخارات منه
سامانكيرشو يكم ديگه فشار داد و تقريبا نصف كيرش تو كونم جا گرفت ، ديگه راحتر تحمل ميكردم ، آروم شروع به حركت دادن كيرش تو كونم كرد ، من با اينكه درد داشتم گفتم : البته افتخاراتتون بيشتر از ايناست
سامان : يعني چي كون خوشگله ؟
من همونطوركه دستامو رو به عقب روي كونم گرفته بودم و سعي ميكردم بيشتر از هم بازش كنم و سامان هم آروم تا نصفه تو كونم ميكرد و تلمبه ميزد گفتم : يعني شما بيشتر از دو نفر از فاميل ما رو گاييدي
سامان كه كيرش تا نصفه تو كونم بود توقف كرد و گفت : بيشتر از دو نفر ؟
من : اوهوم
سامان : منظورت چيه بهزاد ؟
من : خوب اوني رو هم كه ديروز تو كونش ميكردي از فاميل ماست ديگه
سامان بدون حركت كيرش تو كونم قرار داده بود و حرف نميزد ، من براي اينكه اين لذت رو ازش نگيرم و خودم هم از كون دادنم لذت ببرم ادامه دادم : آره سامان جون ، اوني كه تا آخر كيرتو تو كون خوشگلش فرو ميكردي و من از ديدنش لذت بردم مامي منه
سامان آروم گفت : همشو ديدي؟
من : اوهوم
سامان : اذيت نشدي؟
من : نه
سامان : ناراحت نشدي ؟
من : ابدا
سامان : از سكس شهناز خانم با من ناراحت نشدي ؟
من : اصلا
سامان كه معلوم بود داره برميگرده به حالت اوليه گفت : از دادن ماميت به من عصبي نشدي ؟
من : نوچ
سامان : از اينكه مثل تو و خالت زير خوابيده بود ، ازاينكه كيرم تو كونش كرده بودم ، از اينكه بهم كون ميداد
من : نه نه نه
يكمرتبه سامان با تمام قدرتش همه كيرشو تو كونم كرد ، چشمام سياه شد ولي سامان با همه توانش تو كونم تلمبه ميزد و كير گنده و بزرگشو از كونم درمياورد و دوباره تا آخر فرو ميكرد ، مثل وحشيها تو كونم ميكرد و با دستاش كونمو چنگ ميزد ، صداي برخورد بدنش با كونم وقتي همه كيرشو تو من جا ميداد شنيدني بود ، سامان بلند بلند ميگفت : آره من هم تورو گاييدم هم اون دو تا خواهر جنده رو ، جنده هاي خودمو ، نميدوني چقدر لذت داره تو كون شما كردن
و با تمام فشارش تو كونم ميكرد ، به حالت سگي درم آورد و پهلوهامو گرفت و كيرشو دوباره تا آخر تو كونم كرد ، پهلوهام براش شده بود دستگيره و با كمك اونا خودشو بهم فشار ميداد و كيرشو تو كونم جا ميداد ، شدت تلمبه زدنش بيشتر شد و يكمرتبه با فشار همه كيرشو تو كونم كرد و فوران آب داغشو تو كونم احساس كردم
(ادامه دارد)
     
#14 | Posted: 14 Oct 2012 18:06
وسوسه هاي شيطاني (قسمت سيزدهم )

تقريبا 8 ماه از اون زمان ميگذره ، من تونستم تهران قبول بشم و بالاخره عنوان دانشجويي اونم تو رشته عمران رو كسب كنم ، بعد از سكس هايي كه تو نور با سامان و خاله شراره داشتم فقط يكبار ديگه اونم تو تهران و خونه خودمون موفق شده بودم كون حسابي به اقا سامان اونم تو حموم بدم ، روابطم با مامي خيلي نزديكتر شده بود و بيشتر مواقع مخصوصا اگه تنها بوديم ريلكس گشتن رو به نهايت ميرسونديم ، اول زمستان مادر بزرگ پدريم مرحوم شد و به خاطر اينكه عمه تنها ميشد به پيشنهاد مامي اومد پيش ما زندگي كنه ، تنها مسئله اي كه پدر رو يكم نگران ميكرد راحت بودن بيشتر خانواده ما نسبت به عمه پوران بود ، عمه پوران نه اينكه مذهبي ولي مثل ما نبود و سعي ميكرد بيشتر رعايت كنه ، تو اسفند مامي داشت برنامه يك سفر طولاني به سمت شيراز رو تدارك ميديد ، من تو دانشگاه با پسري كه بچه گرگان بود آشنا شده بودم ، خيلي خوشگل و خوش هيكل ، از اون كشتي گيرهاي حرفه اي و از همه مهمتر فوق العاده درس خوان ، بيشتر اون تمايل به آشنايي نشون داد تا من ، ولي بعدش من عجيب شيفته اون شدم ، ديگه همه وقتمو سعي ميكردم باهاش باشم ، هر كي قد و هيكلشو ميديد لذت ميبرد ، استاد مخ زدن دخترها بود ، به گفته خودش 6 – 7 تا دوست دختر داشته كه همشونو از كون گاييده بود ، تو حركات و رفتارش معلوم بود از من خوشش اومده ، منم بدم نميومد كيرشو تو كونم حس كنم ، يك روز بعداظهر ازش خواستم بياد خونه ، حدود ساعت 6 بعداظهر اومد و دعوتش كردم داخل ، تنها بوديم و هيچ كس خونه نبود ، مشغول پذيرايي ازش بودم كه ماميم سر رسيد و با سيامك آشنا شد ، مامي با اون تيپ خفني كه زده بود توجه سيامك رو به خودش جلب كرد و نگاههاي خريدارانه سيامك از من پنهان نموند ، مانتوي فوق العاده كوتاه و تنگ ، با شلوار لي كه كوسشو پديدار ميكرد ، بخصوص وقتي مانتو رو درش آورد ، سيامك ديگه عملا ميخ مامي بود ، و مامي هم طبق معمول با لوند بازيهاش طرفو ديونه ميكرد ، به اصرار مامي سيامك رو براي شام نگه داشتم و با اومدن الناز و سوالماز و بعدش عمه پوران همه منتظر پدر بوديم ، خواهرام انگار سيامك پسر خاله هستش و آنقدر باهاش گرم گرفته بودن كه من تو حاشيه رفتم ، بالاخره پدرم رسيد و تو همون اولين برخورد از سيامك خيلي خوشش اومد ، اينو وقتي رفت براي تعويض لباس و با صدا زدنم گفت ، پدر ميگفت براي اولين بار از انتخاب دوستي من خوشش اومده ، بعد از شام من قصد رسوندن سيامك رو داشتم كه عمه پوران براي گرفتن مابقي كتابهاش از خونه پدربزرگم باهامون اومد ، سيامك رو كه خوابگاه رسونديم به طرف خونه پدربزرگ رفتيم ، تو راه عمه كه معلوم بود خيلي سرحال هستش گفت : بهزاد ولي نمرديمو يك دوست نرمال با تو ديديم
بهش خنديدم و با شيطنت گفتم : از كجا فهميدين نرماله ؟ تازه ميشه معني نرمال رو برامون تفسير كني حاج خانم
عمه پوران با لحني محكم و انگار ميخواد سخنراني كنه گفت : به نظر بنده دوستاني نرمال هستن كه فكر و ذكرشون درس و تفريحات سالم باشه و در صورتي كه تو جمع خانوادگي ما وارد شدن چشمشون تو حاشيه ها سير نكنه .
من : آهان ، پس اونايي كه اهل درس و كتاب نيستن غير نرمالن ؟
عمه : خوب منظور من اين نبود ، ولي بهزاد قبول كن بيشتر دوستاي تو جنس خرابن
من : عمه جون آخه چرا اينطوري فكر ميكني ، اونا چيكار كردن كه ذهن شما درموردشون خراب شده ؟
عمه : چيكار ديگه بايد ميكردن ، اكثرا كه سر و گوششون ميجنبه ، همه زندگيشون شده تو خيابانها پرسه زدن و گير دادن به دخترها
من با خنده و شيطنت گفتم : جدي ، به شما هم گير ميدن ؟
عمه آروم زد به بازوم و گفت : لوس نباش ديگه
من : عمه ، جون من راستشو بگيد بهت گير دادن ؟
عمه : چي بگم والا ، پسرهاي اين دوروزمونه به همه زن و دخترها گير ميدين ، منم يكي از اونا
من كه دلم ميخواستم اين بحث ادامه پيدا كنه گفتم : حالا اگه باهاتون حال و احوال كنيم و بهتون احترام ميزاريم گير دادنه ؟
عمه : اگه فقط سلام عليك باشه نه ، ولي تو كه خودت هفت خط روزگاري ميدوني كه اون فقط مقدمه افكار شيطاني شماهاست
من : چرا شيطاني ؟ سلام كردن ادب آدمو ميرسونه
عمه : سلام بله ، ولي.................
من : ولي چي ؟
عمه : از قديم گفتن سلام گرگ بي طمع نيست
من : دست شما درد نكنه ، حالا ما گرگ شديم
عمه : نه عمه جون ، قصد توهين نداشتم ، ولي خوب ميدوني منظورم چيه
من : نه عمه جون نميدونم
عمه يكم چپ چپ بهم نگاه كرد و بعد همونطور كه به روبرو خيره شده بود گفت : آره تونميدوني ، اگه برادر زاده من هستي كه از خودت بهتر ميشناسمت
من : اي راست ميگيد ، مثلا ؟
عمه : بهت ميگما
من : شما بفرماييد
عمه : ولش كن ، اصلا بحث رو عوض كنيم ، بهزاد آقا سيامك ورزشكاره ، درسته ؟
من : بله
عمه : معلومه
من كه دلم نميخواست به اين سادگي بحث قبلي عوض بشه گفتم : ازش خوششتون اومده ؟
عمه : پسر خوبي نشون ميده
من : عمه دوست دارين جي افش بشين ؟
عمه نگاه چپي بهم كرد و گفت : ميبيني وقتي ميگم حال و روزت خرابه ميگي چرا اين حرفارو ميزنم
من : مگه عيبي داره ؟ پسر خوبي كه هستش ، ورزشكارم كه هستش ، درسشم كه عاليه ، حتما باقي قضاياشم عاليه ديگه
عمه كه حالا نگاه سنگينشو بيشتر حس ميكردم گفت : باقي قضايا ؟ يعني چي بهزاد ؟
من : همون چيزا ديگه
عمه : كدوم چيزا؟
من براي اينكه زياد طولش ندم گفتم : همون چيزا كه بين دوست دختر و پسرا رايجه
عمه با لحني محكم ولي آروم گفت : ببخشيدا من تا حالا دوست پسر نداشتم
بهش نگاه كردم و گفتم : آخه ، جدي عمه ؟ چرا ؟ عمه به اين خوشگلي و نازي
عمه كه تونستم لبخندشو ببينم گفت : حاللا ، من خودم افتخار ندادم ،بگذريم نگفتي باقي قضايا چيه ؟
من كه از اين طور صحبت كردن عمه فهميدم بدش نمياد از ادامه بحث گفتم : خوب ميدوني عمه ، دوست پسر و دختر معمولا وقتي خلوت ميكنن ....................
نميدونم چرا نتونستم ادامه بدم ، ولي اين توقف من تو صحبت به علاقه عمه اضافه كرده بود و با هيجان بيشتري گفت : ميگي بالاخره يا نه ؟
من : ميدوني عمه اگه نشه گفت همه پسر ، دخترها ولي حداقل 99درصدشون دوستيشون براي باقي قضاياست
عمه : هي ميگه باقي قضايا ، خوب اين يعني چي ؟
ديگه برام مسلم شده بود عمه پوران داغ كرده و ميخواد من بحث رو راحترش كنم ، براي همين گفتم : منظورم از باقي قضايا جدا از ارضاء روحي دوطرف ، رسيدن به لذت جسمي هستش
عمه كه معلوم بود براي ادامه بحث دنبال سوال ديگه اي ميگرده يكم با خودش كلنجار رفت و گفت : يعني واقعا اينقدر مهمه ؟
من : چي مهمه عمه ؟
عمه : همون آخري
من : لذت جسمي ؟
عمه : اوهوم
من : اگه بگم مهمترين فصل دوستي بين پسر و دختر يا اصلا بهتر بگم اصليترين فصل مشترك بين مرد و زن اونه اشتباه نكردم
عمه تو فكر فرو رفته بود ، نبايد ميزاشتم گفتگومون همين جا ختم بشه ، براي همين گفتم : ميدوني براي من غير قابل قبوله كه دختر يا پسري پيدا بشه كه اينو نخوان ، و اگه راستشو بگم هنوز باورم نميشه شما دوست پسر نداشته باشين
عمه به طرفم برگشت و گفت : من دوست پسر به اون معنايي كه شماها ميگيد نداشتم ، بودن همكلاسيهايي كه باهاشون ارتباط درسي داشتم ولي خيلي كنترل شده و محدود و ..
من تو حرفش پريدم و گفتم : خوب اون كه بايد كنترل شده باشه ، مخصوصا تا زمان ازدواج
عمه يك ضربه آروم بهم زد و گفت : لوس نكن خودتو ، باور كن من اصلا با پسري رابطه اونطوري كه ميگي نداشتم ، ولي مطمئنم تو تلافي همه رو كردي
من با لبخند گفتم : ميدوني عمه ناز و عزيزم ، من معتقدم جنس من و تو براي هم ساخته شده و بايد براي شاد بودن و لذت بردن از هم ، استفاده بشه
عمه : استفاده نه سوءاستفاده
من نگاهي به عمه كه مشخص بود با نيم ساعت قبل خيلي فرق كرده انداختم و گفتم : زماني ميشه گفت سوء استفاده كه يكي فقط لذت ببره
عمه : خوب نميدونم چي بگم ، شايد حق با تو باشه
ديگه بينمون حرفي رد و بدل نشد و عمه تو فكر رفته بود
(ادامه دارد)
     
#15 | Posted: 14 Oct 2012 18:07
وسوسه هاي شيطاني (قسمت چهاردهم )

به خونه پدر بزرگ رسيديم ، وقتي وارد شديم عمه خيلي خوشحال شد و به ملافه هايي كه روي مبلها بود دست ميكشيد ، بهش گفتم : عمه خيلي خاطره از اينجا داري؟
عمه : خيلي ، بهترينها
من : مشخصه ، آرامش پيدا كردين
عمه : آره بهزاد جون ، خيلي دوست دارم اينجا باشم ، حيف كه تنهام
من كه باز شيطنتم گل كرده بود گفتم : خوب ميتوني تنها نباشي ، دوست پسري ، چيزي .... يا اصلا ازدواج كن عمه
عمه : ازدواج ؟ اونم من ، اصلا ، مگه ديونه هستم
من : چرا عمه ؟ خوب از تنهايي در مياي
عمه به طرفم اومد و دستشواززيردستم رد كرد و گفت : من تا با شماها هستم تنهايي رو حس نميكنم
نميدونم چرا حرارت زيادي بهم منتقل شد ، عمه به طرف اتاقش رفت و منم پشت سرش وارد شدم ، عمه روي تختش دراز كشيد و گفت : آخ كه چه حالي ميده اينجا خوابيدن
من : خوب بخواب
عمه : الان ؟ بايد بريما
من : خوب نميريم ، همينجا ميخوابيم
عمه : خونه منتظرمون هستنا
من : زنگشون ميزنيم
عمه : ميترسم بابات ناراحت بشه
من : چرا ناراحت ، من خودم براش توضيح ميدم ، صبح زود هم ميريم خونه تا به كار و درس برسيم
عمه با خوشحالي بلند شد و بغلم كرد ، براي اولين بار سفتي سينه هاشو وقتي بهم چسبيد حس كردم ، عمه بهم گفت : مرسي بهزاد جون ، تلافي ميكنم
من به بابا زنگ زدم و جريان رو براش تعريف كردم ، اونم بعد از كلي سفارشات كه در رو دو قفله كنيم ، يك كارد كنارم بزارم ، مواظب عمه باشم ، صبح زودتر بيام و اين حرفا قبول كرد ، من رفتم و در ورودي رو قفل كردم و برگشتم ، عمه داشت با كتاباش كار ميكرد ، وقتي وارد اتاقش شدم بهم گفت : راستي بهزاد ما كه لباس راحتي نداريم ، با همينا بخوابيم ؟
من كه مطمئن بودم فرصتي بهتر گيرم نمياد تا با عمه تنها باشم گفتم : من كه نميتونم ، تو رو نميدونم
عمه : يعني چي نميتوني ، مگه لباس آوردي با خودت ؟
من : نه
عمه : پس چي ؟
من : خوب زير پوش كه دارم
عمه : آهان ، باشه ، ولي اتوي شلوارت خراب ميشه ، صبح بايد عوضش كني
من : چرا خراب بشه ، درش ميارم
عمه : ديونه با شورت ميخواي بخوابي ؟
من : آره
عمه : خوبه ديگه ، منم اينجا چوبم
من كه فهميدم عمه منظورش چيه براي اينكه راحتر باشه گفتم : خوب با شلوار كه نميشه خوابيد ، تازه غريبه كه نيستيم ، از همه گذشته تو ميخواي با مانتو بخوابي ؟
عمه : نه ، مانتومو در ميارم ، لخت كه نيستم
من : اونوقت با شلوار لي بخوابي ؟
عمه يكم فكر كرد و گفت : چاره اي نيست
از نوع نگاهام عمه تونسته بود فكرمو بخونه و گفت : نخير من با همين خوبمه ، شما هر طور راحتي باش ، البته نه هر طورا
من خنده كردم و از اتاقش خارج شدم و همزمان گفتم : نه عمه ، من تو هال ميخوابم و شما هر طور راحتين باشين ، تو اتاق نميام ، با شلوار اونم لي تنگي كه شما دارين خوابيدن سخته
عمه پشت سرم بيرون اومد و گفت : شلوار من تنگه ؟ پس تنگ نديدي ، اگه يكم دقت ميكردي تنگ بودنو به شلوارهاي الناز و سولماز و مادرت ميگن نه من
خندم گرفته بود و گفتم : باشه بابا ، دعوا كه نداريم ، اونا آخه اونقدر كم شلوار ميپوشن كه من هيچوقت دقت نكردم
عمه همونطور كه به طرفم ميومد مانتوشو درآورد ، تا اون زمان هيچ وقت به چشم خريدار تو بر هيكل عمه نرفته بودم ، كمر باريك با سينه هايي درشت و كوسي كه از روي شلوار نشون ميداد بايد خيلي توپول باشه ، كون هم كه نگو ، با اينكه خيلي گنده نبود ولي خوش فرم و سكسي بودش ، عمه كه متوجه نگاههاي من شده بود گفت : آها ، چته ؟
من : هيچي عمه
عمه : بهزاد من تنهايي ميترسم كه
من : خوب منم ميام تو اتاق
عمه : ولي شلوارتو در نمياريا
من : ميرم زير پتو بعد در ميارم ، خوبه ؟
عمه يكم فكر كرد و گفت باشه ، الان كه تو بر هيكلش ميرم ميبينم خيلي سكسي و تكه ، و حركاتش هم لوندتر شده بود ، عمه روي تخت خوابيد و من هم پايين تختش خوابيدم ، چراغ خواب اتاقش بيشتر از حد معمول روشنايي داشت و كاملا اتاق رو روشن كرده بود ، من زير پتو كه رفتم شلوارم درآوردم و كناري انداختم.
عمه لبه تخت اومد و به طرف من چرخيد و گفت : ببخشيد ، من فقط به خودم فكر كردم و اصلا حواسم به تو نبود كه روي زمين اذيت ميشي
من : اين حرفا چيه عمه جونم ، من خيلي هم خوشحالم كه با شما هستم ، نميدوني چه لذتي داره با عمه ناز و خوشگل و خوش اخلاق خوابيدن
عمه خنده اي كرد و گفت : بهزاد چند سوال ازت كنم راستشو بهم ميگي ؟
من : حتما عمه
عمه : چند تا دوست دختر داري ؟
كاملا مشخص شد حال عمه طبيعي نيست ، پس بهتره كمكش كنم ، براي همين خيلي عادي و ريلكس گفتم : در حال حاضر فقط يكي
عمه : مگه بيشتر هم داشتي ؟
من : آره ، چند تايي بودن
عمه : غريبه هستن ديگه ؟
من : هم غريبه هم آشنا
عمه : باهاشون تا كجا رفتي ؟
من : مسافرت ؟
عمه : نه ، منظورم دوستيتون تا چه حد بوده ؟
من : آهان ، همون باقي قضايا ؟
عمه : اوهوم
من : خوب ............ بوده ديگه
نميخواستم اونطور نشون بدم كه مشتاق گفتنش هستم ، برعكس ميخواستم كاري كنم عمه خودش حرفو بكشه
عمه : يعني چي بوده ديگه ، درست جواب بده
من خنده اي بهش كردم و گفتم : بين خودمون ميمونه ؟
عمه : انگشت كوچيكشو آورد پايين و گفت : قول
من سرمو بالا بردم و انگشتشو بوسيدم ، نميدونم چرا با اينكه فقط يك انگشتشو بوسيدم ولي از بوسيدن كس خاله شراره هم بيشتر داغم كرد ، عمه دوباره گفت : خوب نگفتي ؟
من : با يكيشون بوده
عمه : همون قضايا ؟
من : بله
عمه : چند سالشه دوست دخترت ؟
من : دوست دختر الانم ؟
عمه : نه اوني كه باهاش راحتر بودي ؟
من : هم سن الناز
عمه : ميتوني بگي كي بوده ؟
من : راستش دوست الناز
عمه : جدي ؟ الناز هم ميدونه ؟
من : دوستيمونو آره ، ولي اون قضايا رو نه
نميخواستم ذهن عمه در گير همه چيز بشه براي همين خيلي مطالب رو سانسور ميكردم ، عمه دوباره گفت : خونه خودتون ميومد ؟
من : بله
عمه بي قراربود و اينو ميشد از لحن صحبت كردنش و حركاتش فهميد ، سكوت بينمون برقرار شد ، عمه تو فكر بود ، براي اينكه ادامه داده باشم گفتم : عمه حالا من سوال كنم راستشو ميگيد ؟
عمه : باشه
من : راست راستشو ؟
عمه : راست راست
من : شما از داشتن دوست پسر بدتون مياد ؟
عمه با يكم تاخير گفت : ميدوني بهزاد ، تا حالا به صورت جدي بهش فكر نكرده بودم
من : يعني الان بهش فكر ميكنيد ؟
عمه كاملا به طرفم خم شد و گفت : بهزاد ببين عمه جون يه موقع صحبتهايي كه بينمون ميشه رو جايي نگي ؟
من كه اصلا هواسم نبود شلوار پام نيست بلند شدم و ايستادم و دستمو رو سينم گذاشتم ، و تا رفتم حرف بزنم عمه با خنده بلند گفت : پسر چيكار ميكني ؟
و اشاره به من كرد ، تازه يادم اومد شلوار ندارم ، ديگه اگه ميخواستم به هدفي برسم نبايد كوته ميومدم براي همين خيلي عادي گفتم : عمه ، گير ندين ديگه ، انگار لب دريا رفتيم
عمه با خنده گفت : باشه ، عجب دريايي هم
دوباره دستمو روي سينم گذاشتم و گفتم : من همين جا به يگانه عمه خوشگل و نازم قول ميدم رازدارش باشم و در همه امور يار و ياورش باشم
عمه بلند شد و روي تخت نشست و خيلي سريعتر از اوني كه كه فكر ميكردم با وضعيت من كنار اومد و گفت : بهزاد ، عمه جون قبولت دارم
من براي اينكه بهتر بهش نزديك بشم كنارش روي تخت نشستم ، جوري كه كاملا بهش چسبيدم ، حرارت عجيبي از عمه متصاعد ميشد ، و بعد بهش گفتم : خوب من سرو پا گوشم
عمه به جلو خيره شد و گفت : راستش با صحبتهاي تو بيشتر تو فكرش رفتم
من : خوبه ، عاليه عمه
عمه : ولي نميدونم چرا دلهره دارم
من دستمو روي دستش گذاشتم و فشار دادم و گفتم : دلهره نداره كه ، خودم همه فوت و فنشو يادتون ميدم
عمه خنده اي كرد و گفت : بله ، ميدونم استادي
و بعد از يكم مكث دوباره گفت : خوب بهزاد ، گفتي الان هم يك دونه دوست دختر داري ، ميشه بدونم اون كيه ؟
من سرمو بردم كنار گوشش و آروم گفتم : بله ميشه بدوني
عمه : خوب كيه ؟
من : بيست سواليه ، بايد بپرسي تا بهش برسي
عمه : باشه ، غريبه هستش ؟
من : نوچ
عمه : پس آشنا ست
من : بله
عمه : هم سنته ؟
من : نوچ
عمه : كوچيكتر پس ؟
من : نوچ
عمه : كوچيكتر نيست ؟ بزرگتره ؟
من : اوهوم
عمه : جدي ؟
من : اوهوم
عمه : آخه تو آشنايان ،.... ، تهران زندگي ميكنه ؟
من : بله
عمه : خيلي بهمون نزديكه ؟
من : خيلي
عمه : باهاش از اون قضايا هم داشتي ؟
من : ابدا
عمه : چرا ابدا ؟ خوشش نمياد ؟
من : اونو نميدونم ، ولي خودم نخواستم
عمه : يعني اون ميخواد
من : شايد ، البته اونطور كه من از جنس شماها خبر دارم ، بعيد ميدونم بدش بياد
عمه بيشگون آرومي ازم گرفت و گفت : اي بدجنس ، همه حرفاتو ميزنيا
و بعد دوباره گفت : خوب بگو كيه ديگه
من : سوال كنيد
عمه : خونه ما زياد مياد ؟
من : زياد ، خيلي زياد
عمه با تعجب فكر كرد و گفت : پسر منو دست انداختي ؟ كسي با اين مشخصات نداريم كه
من : بخدا داريم ، هم آشناست ، هم از من بزرگتره ، هم خوشگل و نازه ، هم خوش اخلاق و با مرامه ، هم خونه ما هستش
يكمرتبه عمه بيشگون محكمي ازم گرفت و گفت : بد جنس ، حالا فهميدم كيه
من از كنارش در رفتم و تو همون اتاق فاصله گرفتم و گفتم : فهميدين كيه ؟
عمه : لازم نكرده بفهمم ديونه
و روي تخت خوابيد و پتوشو روي خودش كشيد .
بهش نزديك شدم و آروم كنارش نشستم و بدون اينكه نگاهاش كنم گفتم : مگه جرمه آدم با عمش دوست باشه
عمه جوابي نداد ، دوباره گفتم : من بهترين دوستاي دخترم از دورو بره خودم بودن ، مامي ، خواهرهاي عزيزم ، خاله شراره عمه پوران خوشگل و ناز و با مرامم ، من كه نگفتم با همه دوست دخترها بايد باقي قضايا رو داشت
و از كنارش بلند شدم و زير پتو رفتم و خوابيدم
بعد از اون شب روابط من با عمه صميميتر شد و بيشتر مواقع عمه با من براي خريد هماهنگ ميكرد ، يك شب پدر سر ميز شام گفت كه قصد داره خونه پدربزرگ رو بفروشه ، غم رو ميشد تو چهره عمه ديد ، خيلي بهم ريخت ، روز بعد وقتي داشتم باهاش تو پارك قدم ميزدم ناراحتي شو از موضوع فروش خونه گفت ، منم تو فرصت مناسب به پدر گفتم و قرار شد 5 – 6 ماه عقب بندازه .
بعداظهر پنج شنبه وقتي همه براي عصرونه جمع شده بوديم عمه پيشنهاد داد شب رو همه بريم خونه پدر بزرگ بخوابيم ، تا يادي از گذشته هم كنيم ، من مطمئن بودم مامي و خواهرام مخالفن ، چون اونا خيلي سوسول و تيتيش ماماني بودن ، پدر هم حوصله نداشت ، من كه ديدم عمه تو ذوقش خورده گفتم : من موافقم ، فردا هم تعطيله و ميتونيم حسابي بخوابيم
پدر گفت : باشه ، با عمت برو
(ادامه دارد
     
#16 | Posted: 15 Oct 2012 12:13
وسوسه هاي شيطاني (قسمت پانزدهم )


عمه نگاهي معني دار بهم كرد و چيزي نگفت ، منم ادامه ندادم ، حدود ساعت 8 شب عمه اومد تو اتاقم و گفت : بهزاد پس بريم خونه پدر بزرگ ؟
من : بريم
و وسايلمونو جمع كرديم و شام رو خورده نخورده راه افتاديم ، تو راه عمه همش تو فكر بود و منم زياد بهش پيله نشدم ، خونه كه رسيديم عمه لباس عوض كرد و اومد تو هال ، جالب بود ، اولين بار بود ميديم عمه با دامن نسبتا كوتاه ، اونم بدون جوراب و با تيشرتي كه خيلي تنگ بود جلوم ظاهر ميشد ، به طرفم اومد و گفت : نميخواي لباس عوض كني ؟
من رفتم تو اتاق وبا شلوارك و ركابي برگشتم ، عمه پاهاشو روي مبل جمع كرده بود و دامنش تا بالاي زانوهاش رفته بود ، واي چقدر سفيد و خوشگل بودن ، عمه علاقه اي به تلويزيون نداشت و من كمتر ديده بودم پاي برنامه هاي اون بشينه ، ولي اون شب روشن كرده بود و داشت فيلم مستندي رو كه شبكه 4 گذاشته بود ميديد ، فيلم در مورد شيرها بود و داشت صحنه اي از عشق بازي 2 تا شير نر و ماده رو نشون ميداد ، عمه بدون مقدمه گفت : خوشبحال اينا
من : كيا عمه ؟
عمه : همين شيرها ، ببين چقدر راحتن
من رفتم و كنارش نشستم و گفتم:آره،خيلي خوبه ،هيچكس بهشون گير نميده ، تازه نه منكراتي نه امر به معروف و نهي ....
كه عمه خنديد و گفت : تو هم با اين تشبيه كردنت
من : نه ديگه عمه ، ببين چه دارن حالشونو ميكنن
عمه نگاهي كه من قبلا كمتر ازش ديده بودم بهم كرد و گفت : اي ، دوست داري ؟
ازلحن عمه كاملا لوندي ميباريد ، اصلا امشبش خيلي فرق داشت ، با آرامش گفتم : خيلي ، تازه اونم تو محيط باز و آزاد
عمه خنده كنان گفت : و تازه اونم جلوي دوربين
هر دومون ميخنديديم ، عمه بهم گفت : مگه محيط باز بهتره ؟
من : براي چي ؟
عمه : همين ديگه
من :آهان ، خيلي ، اصلا قابل مقايسه نيست
عمه : يه طوري صحبت ميكني انگار داشتي
من : خوب آره
عمه : جدي ؟ كجا ؟
من : خونه خودمون
عمه : نه ، ديونه كجا خونه ؟
من : روي تخت تو حياط
عمه : نگفتي يكي ببينه ؟
من : عمه وقتي داغ ميشي ديگه هيچي حاليت نميشه
عمه : روي همون تخت ؟
من : بله
عمه : حتما لخت هم بودين
من : بله
عمه : لخت بودين ؟ دروغ ميگي
من : نه جون خودم
عمه : با دوست الناز ؟
من : بله
عمه : اونم لخت شد ؟
من : اول اون لخت شد
عمه : لخت لخت ؟
من : لخت لخت ، هردومون
كيرم تكون خورده بود و از نيم خيز بزرگتر شد ، عمه به طرفم برگشت و گفت : نگفتين صداتون بيرون بره ؟
من : اتفاقا نزديك بود
عمه : جدي ؟ چطور مگه
من : آخه هم احساسي شده بود و هم يكم درد داشت
عمه كه تغيير رنگ رو تو چهره داشت سرشو به طرف تلويزيون برگردوند و گفت : خوب مگه مجبور بود ؟
من : آره
عمه سريع به طرفم برگشت و گفت : به زور كاريش كردي ؟
من : نه بابا ، از اين لحاظ ميگم مجبور بود كه كسي كه تجربه كرده باشه نميتونه دل بكنه
با وجود اينكه هال زياد گرم نبود ، نشستن عرق روي گردن عمه كاملا معلوم بود ، عمه همونطور كه تلويزيون رو نگاه ميكرد گفت : پس چه بهتري داره ، اون كه همش استرسه ، تازه ميگي كه ناتموم مونده
من كه ديگه داغ داغ كرده بودم خودم زدم به راحتي وگفتم : ناتموم ؟ اينقدربهش حال ميدادم كه اگر كسي هم ميومد ول كن قضيه نبود ،
عمه دوباره بهم نگاه كرد ، تو چشماش تمناي دوستي بيشتر حس ميشد ، با آرامش گفت : خيلي خوب بود ؟
من تو چشماش خيره شدم و گفتم : خيلي ، بيشتر از اوني كه تصور كني ، فقط بايد تجربه كني تا دركش برات مقدور باشه
عمه از روي مبل بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت : بهزاد من ميرم بخوابم ، براي تو هم روي زمين تشك ميندازم تا مثل اون دفعه اذيت نشي ، خوابت گرفت تلويزيون رو خاموش كن و بيا
بلافاصله بلند شدم و تلويزيون رو خاموش كردم و تا عمه رفت به تختش برسه از پشت بهش رسيدم و بغلش كردم و گردنشو بوسيدم ، لرزش بدنش منو ترسوند ، ولش كردم و فاصله گرفتم ، عمه به طرفم برگشت و عرق زيادي كه تو صورتش بود رو با دستمال تو دستش پاك كرد و گفت : ديونه ترسيدم
ولي از جاش تكون نخورد و جلوم ايستاد ، سرشو پايين انداخته بود و به فرش نگاه ميكرد ، بهش نزديكتر شدم و فاصلم باهاش به كمتر از نيم متر رسيد ، آروم گفتم : ببخشيد ، قصدم اذيت كردن نبود
عمه با لبخند آرومي گفت : نه ، اذيت نشدم ، فقط چون آمادگيشو نداشتم ترسيدم
بهش نزديكتر شدم ، حالا ميشد گفت فقط با يك تكون كوچيك بهش ميچسبيدم ، دستامو گذاشتم دو طرف بازوهاش و گفتم : حالا آمادگيشو داري ؟
عمه بدون اينكه سرشو بالا بياره گفت : آمادگي چيرو ؟
من : من ميخوام عمه خوشگل و نازمو بغل كنم ، ايرادي داره ؟
عمه هيچي نگفت ، به طرف خودم كشيدمش و اومد تو بغلم ، دستاشو گذاشت دور كمرم و منو به خودش فشار داد ، خيلي داغ بود ، كيرم كاملا راست شده بود ،چسبيدن سينه هاي عمه بهم وضعمو بدتر ميكرد ، سرمو بيخ گوشش بردم و گفتم : چقدر داغي عمه
عمه سكوت كرده بود و فقط با دستاش با كمرم بازي ميكرد ، دوباره گفتم : من عاشق اين حرارتم
عمه بازم ساكت بود ، و سرشو روي سينه هام گذاشته بود ، لبمو بردم روي گردنش بوسيدم ، دوباره لرزش بدنشو حس كردم و اينبار با دستاش كمرمو فشار داد ، دوباره لبمو روي گردنش گذاشتم و نگه داشتم ، دستاش تمام پشتمو طي ميكرد و از نفس كشيدنش معلوم بود شهوتي شده ، يكمرتبه از خودم جداش كردم و به فاصله 20 سانتي نگه داشتمش و به چشماش خيره شدم ، تا خواست حركتي كنه لبمو روي لبش گذاشتم و به خودم فشردمش ، اولش يكم مقاومت كرد ولي بعدش مثل قحطي زده ها لبمو ميخورد و خودشو بهم ميماليد ، نميدونم چرا دلم نميخواست از اين حد بيشتر جلو برم ، عمه رو به عقب بردمش و روي تخت نشوندمش و ازش فاصله گرفتم ، سرشو پايين انداخته بود و كاملا قرمز شده بود ، سينه هاي بزرگ و سفتش انگار بزرگتر شده بود و عجيب منو وسوسه ميكرد ، از اتاق بيرون رفتم و روي مبل نشستم ، نوعي دلهره و آشوب وجودمو گرفته بود ، آخه عمه پوران با خاله ومامي فرق ميكرد ، حتي با الناز و سولماز ، اونا همشون به نوعي از سكس و راحتي استقبال ميكنند ولي اگه عمه پوران تا اين مرحله كشيده شده من خودمو مقصر ميدونستم ، همه اين فكرها باعث شد اشكم دربياد و تن دادن عمه پوران به اينكار رو نتيجه اعمال خودم بدونم ، تو همين گير ودار بودم كه دست عمه از پشت روي شونه هام قرار گرفت و گردن و شونه هامو ميماليد ، و بعدش با صدايي كه گرفته بود گفت : تو ديگه چرا ناراحتي ؟ مگه منتظر اين زمان نبودي ؟
من : منتظر ؟ از كجا ميدونستي من دنبال اين قضيه هستم ؟
عمه : از نگاهات ، لحن صحبتت و وضعيت ظاهريت
من كه كلي شرمنده و خجالت زده عمه شده بودم سكوت كردم ، عمه اومد و كنارم نشست و رو به من متمايل شد ، پاهاشو روي مبل جمع كرد و بعد گفت : بهزاد يه سوال ميكنم دوست دارم رك جواب بدي ، تو كه اينقدر دوست دختر داري و مطمئنم كه بااكثرشون رابطه نزديك هم داري چرا باز دلت و چشمت دنبال من و خاله شراره و بقيه هستش ؟
واقعا هنگ كردم و نميدونستم چي بايد جواب بدم ، اينقدرها هم كه فكر ميكردم عمه پوران ساده نيست و خيلي چيزها رو ميدونه ، بهش نيم نگاهي كردم و سرمو دوباره پايين انداختم .
عمه دستاشو روي شونه من كشيد و خيلي آروم و شمرده گفت : خيلي جالبه تو بر خلاف بابات هستي ، اون سرد و خشك و تو هات و خيلي شيطون ، تو و الناز و سولماز كاملا مثل شهناز خانم هستين ، وراستشو بخواهي بهتون حسوديم ميشه
با اين جمله آخري به نوعي منو به ادامه كار دعوت ميكرد ، عمه ماليدن بازومو محكمتر ادامه داد و يكمرتبه خودشو بهم چسبوند ، دستشو پشت انداخت و بازومو گرفت و گفت : اي كاش يكم از انرژي شما رو من داشتم
ديگه برام حتمي بود آماده هر نوع كاري شده ، براي اينكه بدونم چقدر از رابطه من و خاله و مامي ميدونه بهش گفتم : ولي عمه از قرار معلوم همش زاغ سياه منو ميزنيدا
عمه خنده اي كرد كه نشون ميداد روحيه شادي داره و گفت : ما اينيم ديگه ، فكر كردي خيلي زرنگي ، اون همه كشتي گرفتن با شراره خانم ، روي زمين خوابوندنش و به بهانه كشتي گرفتن دستمالي كردنشون ، يعني فكر كردي ما بوقيم
پس عمه پوران خيلي چيزها رو ديده بود ، چند باري خاله رو همينطوري حسابي ماليده بودم و حتي يكبار سينه هاي نازشون از توي تاپش درآوردم و ليس زدم ، ولي اصلا فكر نميكردم تو ديد عمه باشم
عمه از جاش بلند شد و به طرف اتاق رفت و گفت : شب بخير
من هم دنبالش رفتم و تا عمه روي تخت دراز كشيد كنارش نشستم ، عمه به پشت خوابيد و يكي از پاهاشو جمع كرد كه باعث شد دامنش سر بخوره و رون پاش تا نزديكي شورتش ديده بشه ، چشمم كاملا روي اون نقطه زوم بود ، منتظر بودم كه عمه خودشو جمع و جور كنه ولي اينكار رو نكرد و وقتي نگاش كردم به سقف خيره شده بود ، تاپ تنش به قدري تنگ بود كه ميشد تمام برجستگيهاي سينه هاشو تشخيص داد ، ميخواستم برم بخوابم ولي با ديدن اين صحنه ها منصرف شدم ، نميدونستم چطوري بحث رو شروع كنم ، يكمرتبه فكري به سرم زد و گفتم : عمه فكر ميكني قدرت تو بيشتر باشه يا خاله شراره ؟
عمه بدون تغيير حالت بده گفت : خوب معلومه من ، 10 تا مثل خالتو حريفم
من : شايد ولي پيش من كم مياري
عمه : حيف كه الان خسته هستم وگرنه حاليت ميكردم
چشمام همش تو رونها و سينه عمه بود و گفتم : ولي ميدوني چيه عمه ، خاله شراره از شما بيشتر ورزش ميكنه ، براي همين ورزيده تره
عمه لبخند قشنگي زد و سرشو به طرفم برگردوند و گفت : خوب اون كه بععله ، ورزشي كه اون ميكنه بايدم ورزيده تر باشه ، تازه اونم به جاي يك حريف چند تا حريف داشتن همه جا رو ورزيده ميكنه
ديگه عمه چراغ سيز رو داشت پر نور ميكرد براي همين گفتمش : جدي ميگم عمه ، مثلا پاهاش خيلي قوي تر نشون ميده
عمه پوران كه شهوت داشت همه وجودشو ميگرفت و لحن صداش هم داشت عوض ميشد به طرفم خم شد گفت : آخه خيلي با اونجا كار ميكنه ، حريفاشم بيشتر دوست دارن دورو بر پاهاش بچرخن
دستم روي زانوش گذاشتم و آروم آوردم بالا و تقريبا وسطاي رونش نگه داشتم و فشار كوچيكي دادم ، عمه كاملا مست شهوت شده بود ، آروم گفتمش : ميدوني آخه اينجاها جون ميده براي تمرين
عمه : و البته مسابقه
من دستمو رو به بالا كشيدم و روي پهلوهاش گذاشتم ، يكم كه ماليدمش دستم به پشتش رسوندم و آروم بالا بردم ، دستم به بند سوتينش كه خورد نگه داشتم و براي شروع شيطنت جديد گفتم : ولي شما خانمها دست انداز درست كردينا
عمه با لوندي گفت : نه كه شما آقايون خيلي هم بهش توجه ميكنين
من : نه ما سعي ميكنيم با احتياط از روش رد شيم
عمه : نخيرم ، هميشه از سر راه برش داشتين
من : راستي شماها اذيت نميشين هميشه اين دست اندازا رو درست ميكنين؟
عمه : والا تا اونجا كه من ميدونم فقط منم هميشه اينو دارم ، بقيه كمتر درست ميكنن
راست ميگفت اكثر اوقات مامي و خاله و حتي خواهرام سوتين نميبستن ، من با شيطنت بيشتر گفتم : حتما راحترن
عمه آهي كشيد و گفت : اون كه آره ، مخصوصا موقع خواب
من : پس چرا توا ........................
و ادامه ندادم تا ببينم عمه چي ميگه ، عمه با لوندي گفت : من چي ؟
من : خوب ، ... ، همين ديگه ، چرا تو برش نميداري
عمه با لوندي و شهوت زياد گفت : من سختمه
من : چه سختي ، ميخواي كمكت كنم
عمه چشماشو بست و خنديد و با تكون سر اوكي داد ، از كنارش بلند شدم و رفتم از اونطرف تخت بالا و كنارش نشستم ، عمه خودشو تكون داد و به شكم خوابيد ، دستمو روي كمرش كشيدم و گفتم : دوست داري ماساژت بدم ؟
عمه با تكون سر بازم اوكي داد ، دستم روي كمرش بيشتر تكون دادم و منطقه مانورمو وسيعتر كردم ، ولي تا الانش از روي تاپ بود ، دستمو بردم زير تاپش و با اولين برخورد با پوستش كيرم درجا رو به راست شدن اوج برداشت ، يكم كه تكون دادم با صدايي آروم گفتم : عمه از زير ماساژت بدم
عمه بازم با سر تاييد كرد ، دستمو دو طرف تاپش گرفتم و بدون مكث و با سرعت بالا كشيدم و با كمك خودش از تنش درآوردم ، براي اولين بار بدن لخت عمه پوران رو ميديم ، شروع به ماساژ كردم همه جاي پشتشو ميماليدم ، چند باري دستمو زير بند سوتينش بردم ، بدون اينكه ازش اجازه اي بگيرم بندشو باز كردم و به اطراف انداختم ، عمه غرق شهوت بود و من با آرامش ميمالوندمش ، دستامو بردم پايين و از روي كمرش برداشتم و روي روناش گذاشتم ، ادامه ماليدن رو تا مچاش داشتم و دوباره رو به بالا ،ولي بدون اينكه دستمو بردارم همينطور روي روناش بالا بردم تا به نزديكي كوسش رسيد ، مشخص بود شديدا بي تاب شده ، روناشو از داخل هم ماليدم و تو يك لحظه بدون اينكه بخوام دستم به كوسش خورد ، لرزش شديدي داشت ، ولي ديگه جاي عقب نشيني نبود ، دستمو از روي روناش تا روي كونش كشيدم و 2 تا دستي دو طرف كونشو ميمالوندم ، تو يك حركت دامنشو پايين كشيدم و درش آوردم ، حالا عمه فقط با يك شورت روي تخت خوابيده بود و سرشو تو بالش پنهان كرده بود ، ركابي و شلواركمو درآوردم و روي عمه دراز كشيدم ، كيرم كاملا راست شده بود و با وضعيتي كه گرفته بودم وسط كون عمه بود ، با دستام گردن و شونه هاشو ماليدم و لبمو روي گردنش گذاشتم و بوسيدمش ، دستامو آروم آروم به طرف سينه هاش هدايت كردم و با اولين تماس با كنار سينه هاش صداش دراومد ، يواش دستمو زيرش بردم و 2 تا سينه هاي سفتشو گرفتم ، ديگه با صداي بلند آه و اوه ميكرد ، از روش بلند شدم و برش گردوندم، دستاشو جلوي چشماش گرفت ، روش دراز كشيدم و حالا كيرم دقيقا روي كوسش بود ، دستاشو از روي صورتش رد كردم و لبمو روي لبش گذاشم ، داغ داغ بود ، عمه خودشو رها كرد و دستاشو دور كمرم گرفت و منو به خودش فشار داد ، خيلي داغ لب ميداد ، يواش رو به پايين رفتم و به سينه هاش رسيدم ، اولين زبوني كه زدم صداي جيغ آرومش بلند شد ، يكي از سينه هاشو به دهان گرفتم و ميك زدم و بعد شروع به خوردن هر دو كردم ، عمه سعي ميكرد دستشو به كيرم برسونه ، خودمو به يك طرف متمايل كردم و عمه تونست از روي شورت كيرم بگيره ، و بلافاصله با صداي بلند گفت : وايييييي
من : دوسش داري ؟
عمه : اوهوم
دستي كه روي شورتم بود رو گرفتم وشورتمو پايين كشيدم و گذاشتم روي كيرم ، عمه فشارش ميداد ، دستم روي شكمش گذاشتم و يواش پايين بردم ، بالاي كوسشو ماليدم و عمه خودشو پيچ و تاب ميداد و كيرمو ول نميكرد ، خودمو كشيدم وسط پاهاش ، شورتش رو درآوردم ، عمه هيچ مقاومتي نشون نميداد و كاملا رام من بود ، كوس تميز و سفيدي داشت ، به تپلي كوس خاله شراره نبود ، سرمو پايين بردم و از بالاي كوسش بوس گرفتم ، صداي عمه بلندتر شده بود ، اولين زبوني كه به كوسش كشيدم ديگه عمه كاملا از خود بيخود شد و گفت : واي بهزاد دارم ديونه ميشم
من : بخورمش ؟
عمه : اوهوم
من كه ميخواستم داغترش كنم همچنان گفتم : بخورمش ؟
عمه : آره
من : بخورمش ؟
عمه : آره آره آره
من : كجا رو بخورم ؟
عمه : بخور ديگه
من : كجا رو ؟
عمه دستشو روي كوسش كشيدو گفت : اينجا رو
من : اسمش چيه ؟
عمه : بخور بهزاد
من : اسمش عمه
عمه : بخور بهزاد ، بخورش ، جون من بخورش ،كوسمو بخور ، بخور
سرمو گذاشتم روي كوسش و مثل قحطي زده ها كوسشو ميخوردم و ليسش ميزدم ، ناله هاي عمه بلند و بلندتر ميشد ، دستمو بردم زير كون خوشگلش كه با ليس زدن كوسش از روي تشك بلند ميكرد ، شدت خوردن كوسشو بيشتر كردم ، عمه كه حالا ديگه راحت داد ميزد بلند بلند ميگفت : واي چه حالي ميده ، بخور كوسمو ، چه كيفي داره ، بخور كوسمو بخور
و با چند تا تكون شديد ارضاء شد و آروم گرفت ، ولي من تازه كارم شروع شده بود
(ادامه دارد)
     
#17 | Posted: 18 Oct 2012 21:33
وسوسه هاي شيطاني (قسمت شانزدهم )

عمه بيحال شده بود ولي من تازه داشتم اوج ميگرفتم ، سرمو از روي كوسش برداشتم و خودمو كنارش كشيدم و لباشو بوسيدم ، عمه خيس عرق شده بود ، شورتمو درأوردم و كير كاملا شق شده رو به پاي عمه ميماليدم ، يكم كه گذشت عمه خودشو به طرفم برگردوند و كيرمو تو دستاش گرفت و گفت : بهزاد تو يك شيطاني
سرمو بردم زير گردنش و ليسش زدم و گفتم : تو هم فرشته اي
عمه دستشو به كيرم رسوند و گفت : بهزاد راستشو بگو دست چند نفر اينو ماليدن ؟
من : اي ، چند نفري بودن
عمه : شراره كه ميدونم يكي از اوناست ، اون ديونه اين چيزاست
من : از كجا ميدوني ؟
عمه : ميدونم ديگه
من دستمو روي كوسش گذاشتمو و فشار دادم و گفتم : بگو ديگه
عمه : حالا باشه براي بعد
شدت حشري بودن من به حدي رسيده بود كه هيچي نميفهميدم ، همونطور كه كوس عمه رو فشار ميدادم بهش گفتم : حالا تو بگو غير من كي ديگه اين كوس توپولو ماليده
عمه كه دوباره داشت داغ ميشد گفت : اينطوري هيچ كس
من : پس چطوري بوده ؟ چند بار ؟
عمه : يكبار
من كه ديگه داغ داغ بودم گفتم : جدي ؟ كي بوده ؟
عمه : حالا باشه براي بعد
من : جون عمه بگو ، كي بوده ؟ فقط ماليده يا توش هم كرده ؟ اوفففففففف ، جونننننننننننننن ، پس قبلا كوس دادي ، آره ؟
عمه كيرمو محكم فشار داد و گفت : خيلي بد شديا ، حالا كي گفت پسر بوده
من : اي ، يعني پسر نبوده ؟
عمه : نوچ
من : واي ، دختر ؟
عمه :اوهوم
من : كي ؟
عمه : تو دوران دانشجوييم ، از هم اتاقيام
من : پس تجربه سكس رو داري ؟
عمه : يه چيزايي
من : چيزي تو كوس هم كردين ؟
عمه : نخيرم
من : پس چي ؟
عمه : فقط لاس زدن
من : دوست داشتي ؟ لذت ميبردي ؟
عمه : بدم هم نميومد
من : اونطوري بيشتر لذت ميبردي يا الان ؟
عمه : هر دوتاش
دستمو از روي كوسش برداشتم و سينه هاشو گرفتم و گفتم : يعني سينه هاي همو ميخوردين ؟
عمه : اوهوم
من خودمو بالا كشيدم و كيرمو تقريبا جلوي صورت عمه بردم و گفتم : حالا بگو كوس خوشگلتره يا كير
عمه سرشو جلو آورد و به سر كيرم زبون زد و گفت : اين
من : دوسش داري ؟
عمه : اوهوم
من : پس بخورش ديگه
عمه سركيرمو تو دهنش كرد و يه ميك يواش زد ، همه وجودم به لرزه دراومد ، عمه كيرمو از دهنش درآورد و گفت : خوشت مياد ؟
من : خيلييييييييييي ، بخورشششششش
عمه : من چندمين نفرم كه اينو ميخورم
من : بخورششش
عمه : تا حالا كيارو مهمون اين كردي ؟
من : بخور عمه ، كيرمو بخور ، خيليا ديونه اين هستن ، خيليا دوست دارن بخورنش و تو كوسشون كنن ، خيليا دوست دارن كونشون با كيرم پر كنم
عمه : مثلا كيا ؟
من : حالا بخورش ، بهت ميگم
عمه : اين كوس كيارو پر كرده ؟
من : بخور
عمه : بگو تا حالا اين خوشگله رو كيا تو خودشون جا دادن
من سر عمه رو به طرف كيرم كشيدم و تو دهنش گذاشتم و گفتم : بخور كيرمو ، بخور ، تو كوس تو هم ميكنم
عمه سرشو عقب كشيد و گفت : اونجا نه ، نميزارم اونجا كني
من خودمو به پايين كشيدم و كمرشو گرفتم و دورش دادم ، حالا كون خوشگل و سفيدش جلوم بود ، با دستام روش كشيدم و سرمو بردم لاي چاك كونش و ليس زدم و گفتم : باشه ، اگه نزاري تو كوست كنم ، كيرمو اينجا فرو ميكنم
عمه : از عقب ميگن درد داره ؟
من : اي ، كي ميگه درد داره ؟
عمه : هر كي كه تا حالا داشته
من : آفرين ، پس دوستايه سكسي زياد داري
عمه : حالا درست ميگن ديگه ؟
انگشتمو دوروبر سوراخش كشيدم و گفتم : عجله نكن خودت متوجه ميشي
عمه با اضطراب گفت : يعني ميخواي منو بكني ؟
من : آره خوشگل من ، آره
و انگشتمو تو سوراخش كردم ، يكم خودشو سفت كرد ، ولي بعد از مدتي عادي شد براش ، ديگه شروع كردم به آماده كردنش و حسابي سوراخشو ليس زدم و با انگشتام بازش كردم ،يك دونه متكا زير شكمش گذاشتم تا حسابي كونش در دسترس من قرار بگيره و روش خوابيدم و بيخ گوشش گفتم : حاضري ؟ ميخوام مزه كير رو بهت بچشونم
عمه : فقط ترا خدا آرومتر
سر كيرمو حسابي چرب كردم و گذاشتم دم سوراخ كونش ، يكم كه فشار آوردم سرش تو كون عمه پوران رفت و ناله ضعيفش بلند شد و گفت : يواشتر بهزاد
يكم گذاشتم بگذره و بعد يكم ديگه فشار دادم و تقريبا يك سوم كيرم تو كونش جا شد ، ديگه ناله ها و زجه هاي عمه بلند تر شده بود ، آروم شروع كردم عقب جلو كردن و يواش يواش مقدار بيشتري از كيرمو تو كونش جا ميدادم ، با صبر و حوصله بيشتري داشتم عمه پوران رو ميگاييدم ، كم كم ناله هاي عمه كمتر شد و شدت تلمبه زدن من بيشتر ، عمه همونطور كه زيرم داشت كون ميداد گفت : حالا ميگي غير من با كي بودي ؟
من كه حسابي شهوتي و مست شده بودم گفتم: چه عجله اي داري خوشگله ، بزار همه كيرمو تو كونت جا بدم
عمه با ناله گفت : مگه همش نرفته ؟
من : همه چي ؟
عمه : همون ديگه
من : اسمشو بگو خوشگله
عمه : اذيت نكن ديگه
من : من اذيت نميكنم ، من دارم عمه خوشگلمو ميكنم ، حالا بگو همه چي نرفته ؟
عمه : هموني كه داره طاقتم تموم ميكنه
يكم فشار دادم و كيرم بيشتر تو كونش رفت و گفتم : بايد اسمشو بگي ، وگرنه تمومي نداره
عمه كه معلوم بود هم درد ميكشه و هم شهوت و مستي دوباره وجودشو فرا گرفته بود گفت : باشه ميگم بدجنس ، همون ديگه ، هموني كه داره پشتمو پاره ميكنه
من : اسمشششششششش
عمه : كيرت
وقتي اسمشو گفت با فشار تقريبا بيشتره كيرمو تو كونش كردم و روش خوابيدم ، ديگه عمه داشت كم كم اشكش درميومد ، با صدايي كه درد كشيدن توش معلوم بود گفت :بهزاد پاره شدم ، حالم بد شده
من درحالي كه كيرم تو كون عمه پوران بود بيخ گوشش گفتم : يكم تحمل كني عادي ميشه برات
عمه : خيلي درد داره
من : كجات عمه ؟
عمه : پشتم
من : كجاي پشتت ؟
عمه : ديونه دارم از درد ميميرم
من از شدت شهوت هيچي حاليم نبود ، براي همين كيرمو يكم بيرون كشيدم و دوباره تا آخر تو كونش كوبيدمش ، عمه با فرياد گفت : بهزاد پاره شدم ، بكشش بيرون
من : تا نگي كيرم كجاتو داره پاره ميكنه بيرون نميكشم ، بايد بلند اعتراف كني ، بايد خودت به زبون خودت بگي
عمه بلند داد زد : ديونه كونمو پاره كردي
من با شدت شروع كردم تو كونش تلمبه زدن و همه كيرمو بيرون ميكردمو دوباره تا آخرش تو كونش فرو ميكردم ، تو همين وضعيت بلند گفتم : با چي كون خوشگلتو پاره كردم ؟
عمه : با كيرت ديونه ، با اون كير گندت ، داري كونم پاره ميكني
به اومدن آبم زماني نمونده بود ، براي همين با شدت به تلمبه زدن ادامه دادم و تو يك لحظه كيرمو از كونش بيرون كشيدم و فوران آبمو روي پشتت مشاهده كردم
(ادامه دارد)
     
#18 | Posted: 18 Oct 2012 21:34
وسوسه هاي شيطاني (قسمت هفدهم )

با زنگ موبايلم بيدار شدم ، الناز بود و ميگفت كه پشت در هستش و هر چي زنگ ميزنه ما متوجه نميشيم ، تازه به سر و وضع خودم نگاه كردم ، لخت لخت بودم ، سريع لباسمو پوشيدم و وقتي دنبال عمه گشتم صداي شير آب توجمو جلب كرد ، عمه حموم رفته بود ، من رفتم و در رو باز كردم ، الناز با غرغر وارد حياط شد و من در بستم و گفتمش : تنهايي ؟
الناز : آره
من : بقيه كجا هستن ؟
الناز : اونا نميان .
الناز داخل ساختمان رفت و من پشت سرش رفتم ، داشتم به طرف آشپزخانه ميرفتم كه عمه از حموم لخت لخت بيرون اومد و بلند گفت : بهزاد بيدار شو ديگه
من داشتم سكته ميكردم ، فاصله الناز با عمه كمتر از 3 متر بود ، فقط يك حوله كوچيك روي سر عمه بود و سينه هاي نازش و كوس تپلش كاملا تو ديد قرار داشت ، هر سه نفرمون مثل برق گرفته ها بي حركت بوديم ، ناگهان الناز بلند زد زير خنده و عمه با يك جيغ تند به طرف اتاق رفت و در رو بست ، من همچنان شوك بودم ، الناز به طرف اتاق عمه رفت و وارد اتاق شد و در رو بست ، من به خودم كه اومدم مشغول آماده كردن صبحانه شدم ، صداي خنده بلند الناز ميومد كه بعد از چند دقيقه با صداي خنده عمه قاطي شد ، همش منتظر بيرون اومدن اونا بودم ، حدود 20 دقيقه بعد الناز از اتاق بيرون و به طرف آشپزخانه اومد و با لحني كه طعنه توش موج ميزد گفت : ميبينم خيلي بزرگ شدي
من خودمو به اون راه زدم و گفتم : بزرگ بودم ، به جاي صحبت بيا صبحانه رو آماده كن
الناز با لوندي خاصي گفت : هر كي از ديشب خوابيدن اينجاحالشو كرده بايد خودشم صبحانه رو آماده كنه
نميدونستم الناز با چه منظوري اين حرفو زد و براي همين تو جواب موندم ، عمه هم اومد و وقتي بهم رسيد گفتم : صبح بخير عمه : صبح بخير
عمه خيلي ريلكس برخورد كرد و اين باعث شد من آرامش بگيرم ، الناز خيلي موزيانه نگاه ميكرد و نيشخند ميزد ، عمه 2 ، 3 بار به پهلوي الناز زد و با هم زير خنده ميزدن ، الناز به طرف دستشويي رفت و من بلافاصله به عمه گفتم : چيزي كه بهش نگفتي ؟
عمه : به كي ؟ الناز ؟
من : آره
عمه : مگه ديونه ام
من : پس چرا اينطوري ميكنه اين دختره
عمه : از خودتون بپرسين ، اينقدر تو خونه با هم راحتين كه فقط لخت بودن من براش عجيب بود
من : بهت چي گفت ؟
عمه : هيچي ، فقط ميگفت تو خيلي شوكه شده بودي
من : خبر نداره اصل شوك ديشب بوده
عمه : تو نميخواستي به من بگي الناز اومده؟
من : اصلا نفهميدم چطوري شد
عمه : حالا خوبه كه من با الناز خيلي راحتم
من : اي ، يعني قبلا لخت همو ديدين ؟
عمه : حاللللا
من به طرفش رفتم و يك دستمو دور كونش و دست ديگه رو روي سينه هاش انداختم و گفتم : پس الناز ديده عمه خوشگلمون چه كوسيه
عمه منو هول داد و گفت : بي ادب ، برو عقب الان ميادا
من دوباره بهش چسبيدم و شروع به مالوندنش كردم كه يكمرتبه صداي الناز به خودم آورد كه گفت : آي، داري چيكار ميكني ، عمه رو تنها گير آوردي ، چرا اذيتش ميكني
الناز از دستشويي بيرون اومده بود و ما اينو متوجه نشديم ، عمه خيلي ريلكس گفت : آره الناز ، پدر منو درآورده ، خيلي اذيت ميكنه
الناز به طرفم اومد و آروم به سينم كوبيد و گفت : اگه راست ميگي حالا زور بگو ، عمه براي من بهترين دوسته و نميزارم بهش زور بگي ، ميخواي 2 نفري حالتو بگيريم
من رفتم مشتش بزنم كه عقب رفت و دستم به دكمه هاي مانتوش گرفت و كنده شد ، الناز يك نگاه به مانتوش كرد و به طرفم حمله ور شد ، من از آشپزخانه خارج شدم و دور مبلها ايستادم ، الناز بد و بيراه ميگفت ، عمه از خنده داشت ميمرد ، الناز شاكي به طرف عمه رفت و گفت : حالا چيكار كنم ؟
عمه : خوب برو درش بيار تو هم ، بايد همون اول مانتو رو درمياوردي
الناز با شيطنت خاصي گفت : اي ، ميخواستم درش بيارم ولي شما رو كه اونطوري ديدم همه چي يادم رفت
و به طرف اتاق رفت ، من به آشپزخانه رفتم و به عمه گفتم : مثل اينكه الناز هم بدش نميادا ، البته حق داره اين هيكل مرد و زن نميشناسه ، همه رو ديونه ميكنه
و از پشت عمه رو بغل كردمو سينه هاشو گرفتم ، صداي در اومد و سريع عمه رو ولش كردم ، صدا از در اتاق بود ، ولي در بسته بود ، عمه گفت : نكن پسره ديونه ، الناز خيلي تيزه ، ممكنه بويي ببرا
من كه دوباره مست مست شده بودم گفتم : خوب ببره ، مطمئنا بهم حق ميده
عمه : ديونه جلوي خواهرت ؟
من : خوب آره ، الناز ميدونه من خيلي سكسي هستم
عمه : يعني ميدونه سكس هم ميكني ؟
من : آره ،من كه قبلا بهتون گفته بودم خودش دوستشو باهام آشنا كرد
عمه : آشنا رو آره ولي اينكه بدونه سكس ...
من : راستش الناز خونه بود كه دوستشو كردم
عمه : جدي ؟ چيزي نگفت بهتون؟
من : فقط وقتي تموم شد و ما رو ديد به طعنه بهمون گفت خسته نباشي ، ميدوني عمه الناز خودش از من بدتره
عمه : اين چه حرفيه ، يعني ميگي ...
من : آره عمه ، مطمئن باش سكس داشته
عمه : الناز ؟
من : همه دخترا
و بعد دستمو دوباره روي كوسش كشيدم و گفتم : آخه هيچ دختر و زني رو نميتوني پيدا كني كه كوسش هوس كير نكنه
عمه : يعني الناز از جلو ......
من : نميدونم ، شايدم
عمه : خيلي جالبه ، چقدر راحت با اين مسئله برخورد ميكني
من : ميدوني عمه اين حق طبيعي همه هستش كه از لذتهاي دنيا استفاده كنن ، هم مرد هم زن
عمه : تو خيلي خرابي ، مطمئنم از هيچ كس نميگذري
من دوباره از پشت چسبيدمش و كونشو تو بغلم كشيدم و دستامو لاي پاهاش كشيدم و گفتم : ميدوني كوس و كون براي گاييدنه و سينه براي خوردن
عمه : براتم هيچ فرقي نميكنه ؟
من : اون كه فرق ميكنه ، كوس خوشگل عمه با كوسهاي ديگه قابل قياس نيست
عمه : آره جون بابات ، حتما وقتي خاله شرارتم ميكردي به اون اين حرفا رو ميزدي
تا رفتم جوابش بدم الناز بيرون اومد ، عمه رو ول كردم و كنار رفتم ، واي پسر اين دختره چرا اينطوري لباس پوشيده بود ، يك دامني كه سر جمعش 20 سانت نبود و تيشرتي كه از زير سينه هاش تا روي دامنش توري و فقط روي سينه هاش رو پوشيده و كوتاهيش به حدي بود كه راحت قسمت بالايي سينه هاش ديده ميشد و از تنگي داشت سينه هاش بيرون ميزد ، عمه وقتي اونو اينطوري ديد سوتي زد و گفت : وايييييي ، خانم از كدوم شوي فشن اومدن ؟
الناز با لوندي كه من تا حالا ازش نديده بودم پشتشو بهمون كرد و مثل مدلها ازمون دور شد و دوباره دست به كمر به طرفمون اومد ، چرا دروغ ، با ديدن كون خوشگل و سينه هاي بيرون زدش كيرم آماده باش زد ، الناز با همون ناز اومد كنارمون و گفت : قشنگه ؟
عمه : عاليه ، فوق العاده هستش
الناز با نگاهي خمار به من اشاره كرد و گفت : نظرت چيه ؟
من : خيلي زيباست ، البته خودت زيباتري از لباست
براي اولين بارالناز با دستاش برام بوس فرستاد و گفت : مرسي
عمه چشمكي بهم زد و رو به الناز گفت : حالا بگو ببينم براي كي اين تيپو زدي ؟
الناز خيلي عادي گفت : براي خودمون ، مگه تيپ زدن و مرتب بودن عيبي داره ؟ من كه از ديدن آدمهاي خوش تيپ لذت ميبرم
و بعد رو به من كرد و گفت : درست ميگم داداش خوشگل من ؟
نميدونم چرا تو صداي الناز هوس و شهوت ميديدم ، نوع نگاهش هم فرق ميكرد ، از طرفي خيلي دلم ميخواست راحتر از گذشته باهاش باشم ، براي همين از موقعيت استفاده كردم و گفتم : حق با تو هستش ، ولي بايد اعتراف كنم با اين لباس خيلي خوشگل و خوردني شدي
اين حرف من كافي بود تا الناز رو بيشتر تحريك كنه و همونطور كه به طرفم ميومد يك دور زد و خودشو تو بغلم انداخت و گفت : قربون داداش عزيزم بگردم
و از لپم بوس گرفت .
(ادامه دارد)
     
#19 | Posted: 22 Oct 2012 20:19
وسوسه هاي شيطاني (قسمت هيجدهم )

ديگه دست خودم نبود كيرم بلند شده بود و سخت پنهونش مي كردم ، الناز با ناز و كرشمه وسط هال رفت و رو به عمه گفت : يه آهنگي بزار يكم برقصيم
عمه پوران لبخندي زد و موبايلشو درآورد و آهنگي از اندي گذاشت (( خوشگلا بايد برقصند)) ، الناز شروع به رقص كرد و آنقدر لوند بازي درآورد كه نگو ، عمه پوران هم خودشو كنار من رسوند و گفت : به نظرت الناز غير طبيعي نميزنه ؟
من : نه
عمه : پس چرا اينطوري ميكنه ؟
من : فكر ميكنم لخت ديدنه شما تحريكش كرده و شورشو زياد كرده
عمه : يعني چه ، مگه پيش دوست پسرشه كه داره تخليه ميكنه خودشو
من : اگه پيش دوست پسرش بود كه لباس تنش نميكرد
عمه چشم غره اي بهم رفت و گفت : خوش بحال تو
من : چرا خوش بحال من ، خوش بحال دوست پسرش كه همچين داف نازي رو داره
عمه : دوست پسرشو ميشناسي ؟
من : آره
عمه : پسر خوبيه ؟
من : خيلي ، ازش خوشم مياد
عمه : مگه باهاش برخورد هم داشتي؟
من : راستش آره
عمه : مگه خونه هم اومده ؟
من : 2 – 3 باري
عمه : شهناز خانم ميدونه ؟
من : ميدونه كه الناز بي اف داره ، ولي اينكه خونه اومده نه
عمه : تو از كجا فهميدي كه خونه آورده ؟
من : خودم بهش گفتم به جاي اينكه بره خونه پسره ، اونو بيار خونه ما
عمه : چرا ؟
من : آخه اينطوري ديگه مطمئني فقط پسره هست و يه موقع چند نفريش نميكنن
عمه : مگه باهاش راحت بوده ؟
الناز مست و خمار وسط هال ميرقصيد و اون اندام سكسيشو تو ديد ما ميذاشت ، به عمه نگاهي كردم و گفتم : بله ، باهاش راحته
عمه : يعني تا اونجا كه ....
من : بله عمه خوشگله ، تا همونجا
عمه : وقتي تو بودي ؟
من : نميدونستن خونه هستم
عمه : يعني ديدشون زدي ؟
من : نه فقط صداشون رو ميشنيدم
عمه : واي ، چيا ميگفتن ؟
من : همه چي و آخرشم آه و واه
عمه: يعني سكس ؟
من : اوهوم
عمه : از كجا مطمئني ؟
من : آخه صحبتهاشون و صداهاشون اينو ميرسوند
عمه : اين كه دليل نميشه
سرمو بردم كنار گوشش و يواش گفتم : وقتي پسره بهش ميگفت كوستو بخورم و الناز هم آخرش با ناله ميگفت كونمو پاره كردي ، به نظر شما اگه پسره النازو نميگاييد پس چيكارش ميكرد
عمه به شونم زد و گفت : بي ادب
الناز كه اين حركت عمه رو ديد اومد طرفمون و گفت : باز عمه رو اذيت كردي
نوع نگاهش خيلي فرق كرده بود و شهوت تو چشاش موج ميزد ، دست عمه و من رو گرفت و به طرف وسط هال كشوند و همونطور كه اون كون خوشگلشو پيچ و تاب ميداد گفت : برقصين ديگه ، بيان حال كنيم ، آخ اگه يكم مشروب بود
عمه با چشمان از حدقه دراومده گفت : مشروب ؟ مگه ميخورين
من و الناز نزديك هم شديم و ميرقصيديم و من گفتم : يكم
عمه : با هم ؟
من : بله
عمه : من كه تا حالا لب نزدم
من همونطور كه ميرقصيدم بهش گفتم : برم يكم بگيرم ظهر با هم بخوريم ؟
عمه هيچي نگفت و فقط ميرقصيد ، الناز مشروب نخورده مست كرده بود ، عمه پوران رو از پشت گرفت و خودشو بهش چسبوند ، هماهنگ با هم كمرشونو پيچ و تاب ميدادن ، راست شدن كيرمو به زحمت پنهون كردم ، دو نفري مثل قطار ميرقصيدن و به طرف من اومدن ، از من كه رد شدن الناز دستمو گرفت و كشيد و گفت : بيا ، بيا قطارو بزرگترش كنيم
من كه كيرم راست شده بود و از طرفي با اصرار الناز روبرو شده بودم دنبالشون راه افتادم و كمر باريك الناز رو گرفتم و باهاشون ميرقصيدم و ميرفتم ، ولي خودمو بهش نچسبوندم ، الناز همونطور كه از جلو به كون عمه پوران وصل كرده بود منو هم به طرف خودش ميكشوند ، وقتي ديد من مقاومت ميكنم گفت : بيا ديگه ، لوس نكن خودتو
من : من كه دارم ميام
الناز : نه مثل ما بيا ، ميخواييم قطاري برقصيم
عمه هم كه تحت تاثير فضاي شاد قرار گرفته بود و از طرفي نميدونست كيرم راست شده گفت : راست ميگه ديگه ، الناز رو بچسبو برقص
من كمر الناز رو گرفتم و كون خوشگلشو به رون پام چسبوندم ، طوري كه كيرم بهش نخوره ، همينطور كه داشتيم ميرفتيم و سرعتمون زياد شده بود ناگهان عمه ايستاد و كونشو به عقب و تو شكم الناز فشار داد ، بالطبع الناز هم اينكار رو با من كرد و اينجا بود كه رونم سر خورد و كون الناز كاملا تو بغلم جا گرفت ، من بخاطر پنهان كردن كير راست شده ام اونو رو به بالا و زير لبه شورتم قرار داده بودم و همين باعث شد كاملا وسط چاك كون الناز قرار بگيره ، براي چند ثانيه هنگ كردم و منتظر عكس العمل الناز شدم ، ولي الناز بدون اينكه جلب توجه كنه به رقص ادامه داد با اين تفاوت كه ديگه كير راست شده من لاي چاك كون خوشگلش قرار داشت و با پيچ و تابهايي كه ميداد به بيشتر شق شدنش كمك ميكرد ، اول دستام سست شده بود و كمر الناز رو خيلي آروم گرفته بودم ولي يكم كه گذشت الناز يكي از دستاشو روي دستم قرار داد و با فشارش بهم فهموند كه محكمتر بگيرمش ، پيچ و تاب دادنهاي الناز هر لحظه بيشتر ميشد و خودشو بيشتر به عقب فشار ميداد ، كيرم از زير لبه شورت دراومدو يكم رو به پايين شد و همين كافي بود كه با فشارهاي الناز كاملا لاي پاش بره ، الناز روشو برگردوند و با لبخندي كه پر از شهوت و لوندي بود بهم چشمك زد ، بدون اينكه خودم بفهم كمرشو فشار دادم و خودمو بيشتر بهش چسبوندم
عمه ايستاد و رو به عقب قدم برداشت و ما هم همينطور ، ديگه با آهنگ كاري نداشتيم و داشتيم به نوعي بازي ميكرديم ، عقب عقب رفتن ما با برخورد من به ديوار خاتمه پيدا كرد ولي عمه همينطور خودشو به عقب هول ميداد ، عمه سرشو روي شونه الناز گذاشته بود و رو به عقب فشار ميداد و الناز هم اينكار رو با من كرد ، من دستاي الناز رو ديدم كه زير سينه هاي عمه قرار داشت و با حركتهاي نرمي رو به بالا فشارشون ميداد ، ديگه عملا كيرم لاي چاك كون الناز داشت خوش ميگذروند ، عمه همينطور كه به عقب فشار ميداد گفت : الناز بيا اينقدر بهزاد رو فشارش بديم كه له بشه
الناز : باشه عمه ، فشار بده
عمه : هر وقت تو اذيت شدي بگو
الناز با لوندي زيادي گفت : من دارم كيف ميكنم
عمه : پس فشارو بيشتر كن تا مثل آبيموه گيريش كنيم
الناز : باشه ، يكم بيشتر فشار بديم آبشششش مياد
يكمرتبه عمه از الناز فاصله گرفت و به طرفش برگشت و با خنده گفت : آب چيش ؟
الناز همونطور كه به من چسبيده بود خودشو پيچ و تاب داد و گفت : آب بهزاد ديگه
(ادامه دارد)
     

#20 | Posted: 23 Oct 2012 23:50
وسوسه هاي شيطاني (قسمت نوزدهم )

و واقعا راست ميگفت اگه به كارش ادامه ميداد آبم ميومد ، الناز كه ديگه مطمئن بودم از حركت كيرم لاي كونش داشت لذت ميبرد مثل كسي كه به ارضاء شدن نزديك بشه به سرعتش اضافه كرد و اين همون چيزي بود كه من ميترسيدم ، چون با اينكارش آب من داشت ميومد و عمه كه هم هيجانزده شده بود و هم متعجب محو كار الناز شده بود ، بر اثر حركات تند الناز دامن تنگش بالا رفت و عملا كونش لخت تو بغل من بود ، عمه پوران بهمون نزديك شد و الناز رو كه حالا كونشو روي كير من بالا ، پايين ميكرد و به سمت جلو خم آورده بود گرفت و ازم جداش كرد ، كير راست شده من تو ديد عمه قرار گرفت و خنديد و بهش اشاره كرد ، الناز دست دور كمر عمه انداخت و باهاش به رقص ادامه داد ، من نميتونستم به اين وضع ادامه بدم و خيلي بهم فشار اومده بود ، به سمت اتاق رفتم و درو بستم ، صداي خنده بلند الناز و بعد عمه اومد ، چند دقيقه اي خودمو مشغول امور ديگه كردم تا سرد بشم ، الناز داخل اتاق اومد ، مشخص بود حالش بهتر شده و از اون حرارت خبري نيست ، الناز رو به من گفت : اذيت شدي ؟
من : نه
الناز : ببخشيد اگه اذيت شدي ، نميدونم چرا از كنترل خارج شدم
من : مهم نيست ، غريبه كه بينمون نيستش ، عمه هم از خودمونه
الناز با شيطنت خاصي گفت : اون كه بعله ، تازه عمه جون داره سرحالتر ميشه
من : آره ، منم متوجه شدم
الناز با ناز و كرشمه گفت : البته ناگفته نماند كه حضرتعالي در اين امر خيلي موثر واقع شدي و عمه جون رو متحول كردي
نوع نگاه و لحن صحبت الناز همه نماينگر اين بود كه ميخواد باهام راحتر باشه ، پس من هم استقبال كردم و گفتم : خوب وقتي ميبينم شما ها ولش كردين ، دلم براش سوخت
الناز : البته دلت براي خودتم سوخته ، ولي بازم خوبه كه از اين كسلي درش آوردي ، راستي بهزاد ديشب كجا خوابيده بودين ؟
من : خوب تو اتاق ، چرا ؟
الناز : هر دو تون ؟
من : آره ، مگه چي شده ؟
الناز : موندم عمه چه جراتي كرده با بودن تو لباساشو تو اتاق كنده و رفته حموم
من : خوب وقتي من خواب بودم رفته
الناز : آرررره
من : منظورت چيه ؟
الناز با لوندي كون خوشگلشو پيچ و تاب ميداد و گفت : تو گفتي و منم باور كردم
من : خوب باور نكن
الناز : اگه من تو رو ميشناسم كه اين صحنه ها رو از دست نميدي
من : تو كه ميدوني براي من اين چيزا عاديه
الناز با لوندي گفت : آره ، تو خيلي ريلكسي ، اصلا برات فرقي نداره ، تو رقص هم همينطوره
منظورشو فهميدم و براي اينكه كم نيارم گفتم : تو رو هم ديديم ، چيزي نمونده بود ...............
الناز : نمونده بود چي ؟
من : هيچي ولش
الناز به طرفم اومد ، چشماش عجيب خمار بود و با پوشيدن اون لباس بدنش سكسي و شهوت انگيز شده بود ، خودشو بهم نزديك كرد ، طوري كه بالاي سينه هاي سفيدش نظرمو جلب كرد ، عطر هوس انگيزي كه بخودش زده بود هر مردي رو ديونه ميكرد ، من بلند شدم و جلوش ايستادم ، فاصله من با الناز به كمتر از بيست سانت رسيد .
الناز با لوندي و شيطنت گفت : خوشم اومد ، مخشو خوب زدي ، اصلا ميدوني چيه تو اين كار حرفه اي هستي
من خيلي آروم ولي با احساس گفتم : از خواهر بزرگم ياد گرفتم
الناز : من شاگرد تو هستم داداشي
دستاي من ناخواسته رفت دو طرف كمرش و فشار كمي بهش دادم ، سينه هاي سفت الناز جلوي ديد من قرار داشت ، من با صدايي كه لرزش تو بود گفتم : چيزي بهت گفته ؟
الناز : كي ؟
من : عمه پوران
الناز : مثلا چي ميخواسته بگه ؟
من : هيچي ، همينطوري سوال كردم
الناز كه چشمشو رو به پايين و به سمت كير نيم راست شده من گرفته بود گفت : ديشب خوش گذشت ؟
من : جاي تو خالي
الناز : مطمئني ؟ ولي فكر كنم اگه من بودم نميتونستي پروژه مخ زني تو اجرا كني
من كه حالا شهوت وجودمو گرفته بود و از طرفي الناز با ناز و ادا بيشتر خودشو بهم ميچسبوند گفتم : اتفاقا الان كه فكرشو ميكنم اگه تو بودي كار من راحتر بود
الناز : تو كارش رفتي ؟
من : اي
الناز : الان كه خيلي سرحال هستش ، معلوم خوب ساختيش
من : خوب ديگه ، يدونه عمه بيشتر نداريم كه
الناز : ما هم يدونه داداشي خوشگل و با معرفت بيشتر نداريم ، بهزاد نميدوني چقدر از داشتن داداشي باحال و رديفي مثل تو خوشحاليم
من : منم از داشتن دو تا خواهر خوشگل و ناز كه هميشه بفكر من هستن خوشحالم ، بخصوص الناز خانم خوش تيپ و خوشگل
الناز از من فاصله گرفت و با همون ناز و لوندي دور زد و با عشوه گفت : بهزاد خوشت اومد ؟ ، بهم مياد ؟ لباسش قشنگه ؟
من به طرفش رفتم و در حالي كه پشتش بهم بود بهش نزديك شد و دوباره كمرشو گرفتم و گفتم : عاليه ، فوق العاده بهت مياد البته نبايد از اصل قضيه يادمون بره
الناز : اصل قضيه ؟
من : آره الناز جون ، اصل قضيه اينه كه اين لباس به خاطر زيبايي و هيكل قشنگ تو هستش كه تو چشم مياد
الناز يكم عقب اومد و بهم چسبيد ، ديگه از اينكه كيرم كه حالا بلند شده بود بهش بچسبه واهمه نداشتم ، الناز خودشو بيشتر بهم چسبوند و گفت : تو هم خيلي خوشگل و خوش هيكلي
ديگه كاملا تو بغلم بود ، دستام روي شكمش قرار داشت ، كيرم از روي دامن كوتاه و تنگش لاي چاك كون قرار گرفته بود و الناز با پيچ و تاب خودش اين وضع رو سكسيترش ميكرد ، دستام آروم آروم بالا آوردم و نزديك سينه هاش گذاشتم ، همونجايي كه با تور به دامنش وصل شده بود ، پوست بدنشو حس ميكردم .
الناز با صدايي كه شهوت توش موج ميزد گفت : اين چيه پشتم گذاشتي ؟
منظورشو ميدونستم چيه ، سرمو بردم كنار گوشش و آروم گفتم : كدومو ميگي ؟
الناز : هميني كه پشتمه ؟
من : پشتت كه چيزي نيست
الناز : منظورم اوني كه از كمرم پايينتر گذاشتي
من : حسش ميكني ؟
الناز با شهوت زياد گفت : اوهوم
من : تو كه با اين چيزا غريبه نيستي ، خوب ميشناسيشون
الناز : آره ، ولي اين انگار چيزي ديگست
من : چطور نديده اينو ميگي ؟
الناز : حس من اشتباه نميكنه ، حرارتش خيلي بيشتر از بقيه هستش
من : مگه حرارت چند تا رو تا حالا اندازه گرفتي كه اينقدر وارد شدي ؟
الناز با ناز زياد گفت : مطمئن باش از تو بيشتر نبوده
من : من كه با كسي نبودم
الناز : ميخوايي برات اسم ببرم ؟
من دستمو زير سينه هاش بردم و گفتم : ببر خوشگله
الناز : دوستاي خودم در درجه اول وبقيه هم اگه اشتباه نكنم خودي هستن
من : راست ميگي ، خيلي باهوشي
دستمو كاملا بالا بردم و روي سينه هاش گذاشتم ، الناز آهي كشيد و گفت : مطمئنم خاله شراره و عمه پوران ازاين دستهاي گرم بي بهره نموندن
محكم به خودم فشردمش و خودمو پايين كشيدم و دوباره رو به بالا اومدم ، همين باعث شد كير راست شدم دقيقا وسط چاك كونش قراره بگيره ، الناز با حرارت گفت : اوه چه بزرگه
من كه ديگه اختيار از كف داده بودم گفتم : چي بزرگه خوشگله ؟
الناز كه ديگه معلوم بود بي اختيارتر از منه سريع برگشت و كيرمو تو دستاش گرفت و گفت : اين داداشي ، كيرتو ميگم ، همين كيري كه باعث شده عمه نتونه خوب راه بره ، فكر كردي نفهميدم ، ديشب اين حال عمه رو جا آورده ، ديشب اين بوده كه كون عمه رو فتح كرده ، آره داداشي ، همين كيري كه از پشت داشت بهم حال ميداد
من : تو كه هر وقت بخواهي برات هستش ،مطمئنم مزه هاي متفاوتي رو چشيدي
الناز : تازه شدم داداشم
من : ميشه بدونم چند نوع بودن
الناز جلوي پام زانو زد و كيرمو از روي شلوارك بوسيد و گفت : دوست داري بدوني ؟
من : اوهوم
الناز : بعدش تو هم ميگي ؟
من : اوهوم
الناز : قول قول ؟
من : قول
الناز : همه همه رو ميگي ؟ هر كي كه بوده ، آشنا و غريبه
من : به شرطي كه تو هم بگي
الناز بلند شد و جلوم ايستاد ، يكمرتبه خودشو بهم چسبوندو سرشو بيخ گوشم آورد و گفت : دوست داري بدوني النازت با كيا خوابيده؟
من : آره خوشگله
الناز : ناراحت نميشي ؟
من : نه خوشگلم ، منم با خيليا بودم كه ميگمت ، هم آشنا ، هم غريبه
الناز دستشو دوباره روي كيرم كشيد و گفت : من تا حالا غير اون دوست پسرم كه تو ميشناسيش با چند نفر ديگه بودم
دستمو زير كونش گذاشتم و از زير دامنش رد كردم ، پوست صاف و نرمش تو دستام بود .
شروع به ماليدنش كردم و گفتم :اسمشون خوشگله ، ميخوام بدونم اون خوش شانسهايي كه اين كون مشتي رو ماليدن و كردن كيا بودن
الناز : پس بدون داداشي ، يكي از همكلاسيهاي كلاس كنكورم ، و يكي از آشنايانمون
من حدس ميزدم براي همين بهش گفتم : بزار من بگم ، ميخوام بدونم چقدر حدسم درسته
الناز : بگو داداشي
من : اوني كه از آشنايان هستش و اين كون رو گاييده آقا سامانه
الناز ازم جدا شد و با لبخند بهم نگاه كرد و گفت : آره ، آفرين داداش باهوش ، حالا نوبت تو هستش
من با شهوت گفتم : اگه بدوني كه من عاشق سكسم و برام هيچ كس فرق نميكنه چي ميگي ؟
الناز جلوي پام نشست و بدون معطلي شلوارك و شورتمو پايين كشيد و كير شق شده منو تو دهنش گذاشت ، واي داشتم ديونه ميشدم ، الناز يكم ميك زد و بلند شد و گفت : حالا راحت بگو ، اسم همه رو
من : باشه ميگم ، دوست تو ، خاله شراره ، عمه پوران و ..........
الناز : و كي ؟
من : ولش كن
الناز : و من و كي ؟
من ديگه تحمل نداشتم الناز رو به روي تخت خمش كردم و دامنشو بالا دادم و شورت بنديشو پايين كشيدم ، اصلا دست خودم نبود ، كير شق شده ام رو دم سوراخش گذاشتم و فشار دادم ، سرش تو كون الناز رفت ولي ادامه ندادم چون آبم فوران كرد ، با همون وضع گفتم و مامي شهناز .
(ادامه دارد)
     
صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / وسوسه های شيطانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.