| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

وسوسه های شيطانی

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 26 Nov 2012 18:10
وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي ام )

به اصرار ناهيد خانم رفتم حموم ، گاييدن كوس نازي مثل ناهيد خانم با اون هيكل وحشي و سكسي كه كير رو طلب ميكنه انرژی خاصي بهم داده بود ، تو مدت زمان كمتر از 24 ساعت گاييده شدن فريبا و بعدشم كوس كردن مشتي مامي سيامك يكي از بهترين مسافرتهامو برام درست كرده بود ، همش تو ذهنم كيرمو ميديم كه لاي پستونهاي بزرگ ناهيد عقب ، جلو ميشه و فوران آبم كه گردن و صورتشو دربرميگيره ، با صداي در حموم به خودم اومد ، ناهيد خانم ميخواست ببينه چيزي لازم دارم يا نه ، از حموم كه بيرون اومد و مشغول تعويض لباس شدم سيامك برگشت و باهاش رفتيم بيرون و گشتي تو شهر زديم ، چند روزي كه گرگان موندم خيلي خوش گذشت فقط با اومدن پدر سيامك آزادي عمل ما كم شده بود ، شب آخر خانواده سيامك براي ديدن پدر بزرگشون ميخواستن برن كردكوي ، قرار شد چون باران شديدي هم ميباريد من و سيامك با فريبا و فرشته بريم و بقيه خونه بمونن ، فريبا خانم رانندگي ميكرد و سيامك هم كنارش نشسته بود ، تو راه فرشته به بهانه صحبت با سيامك وسط صندلي ميومد و خودشو كاملا به من ميچسبوند ، ورودي كردكوي بد شانسي سراغمون اومد و ماشين پنجر شد ، زير باران وحشتناكي كه ميومد اول من و سيامك و بعدشم فريبا و فرشته خيس خيس شديم ، پدر بزرگ سيامك خيلي خوش برخورد و صميمي بود و حسابي ازمون پذيرايي كرد ، به خاطر خيس شدن لباسامون مجبور شديم عوضشون كنيم ، تونستيم لباسي جور كنيم و بپوشيم ،لباسهايي بزرگ و گشاد ، فريبا پيراهني پوشيده بود كه دكمه هاي بالايي نداشت و راحت سوتين و سينه خوشگلش ديده ميشد ، به خاطر شرايط بد آب و هواييو با اصرار پدر بزرگشون قرار شد صبح زود برگرديم ، خونه پدر بزرگ سيامك به صورت آپارتماني بود كه عمه سيامك قبل از رفتنش به اروپا طبقه بالا زندگي ميكرده ، سيامك كليد بالا رو گرفت و همگي رفتيم اونجا ، چون مدت زيادي بود بالا كسي زندگي نميكرد خونه خيلي سرد بود و به پيشنهاد فريبا همگي رفتيم تو يك اتاق كه بخاري داشت ، 1 ساعت اول همگي چون خيس هم شده بوديم ميلرزيديم ولي بعدش كم كم هوا خوب شد ، لباسامون كه خيس بود ، حدود ساعت 11 شب سيامك به سرش زده بود و به سر و كول فريبا و فرشته ميپريد ، تو همين اوضا به خاطر گير دادنش به فرشته دكمه هاي پيراهنش پاره شد و هيكل مانكني و زيباش تو چشم اومد ، ولي سيامك ول كنش نبود و اينجا بود كه متوجه شدم سيامك مرتب سينه و كوس و كون فرشته رو به بهانه هاي مختلف ميماله ، فريبا زير چشمي به من نگاه ميكرد و ميخنديد ، منم هم ديد ميزدم و لذت ميبردم كه فريبا رو به سيامك گفت : ديونه لباسشو پاره كردي .
سيامك فرشته رو ول كرد و به طرف فريبا رفت و گفت : خوب كاري كردم ، ميخواي از تو هم پاره كنم ؟
جمله آخري رو با حالت خاصي گفت و باعث خنده همه شد كه فريبا گفت : پيراهنم ميگي ديگه ؟
سيامك نگاهي به من كرد ، كاملا ميشد شيطنت رو توش ديد ، سيامك رو به فريبا گفت : پيراهن ، شلوار ، و ووووو
فرشته بلند خنديد و گفت : اگه مردي از بهزاد رو پاره كن
سيامك بهم نگاهي كرد و گفت : پاره نه ، ولي اراده كنم از تنش در ميارم
فرشته كه نشون ميداد از فريبا تو شيطوني كم نمياره ادامه داد : لباساشو ديگه ؟
فريبا با لحني پر شيطنت گفت : امكان نداره ، نميتوني
سيامك : شرط ببنديم ؟
فريبا : باشه
من با لبخند گفتم : ببخشيدا ، حالا چرا سر من شرط بندي ميكنين ، از خودتون مايه بزارين
سيامك : شرط چي ؟
فريبا : هر چي تو بگي
سيامك : پس هر چي من بگم انجام ميدينا ؟
فريبا و فرشته با لبخند سرشونو به علامت تاييد تكون دادن .
سيامك به طرفم يورش برد ، واقعيت اين بود هر چقدر هم مقاومت ميكردم فقط آسيب بيشتري ميديم ، ولي اجازه دادن بهش هم صلاح نبود ، به سر و كول هم افتاديم و زياد طول نكشيد اول شلوارم و بعدشم پيراهنمو درآورد ، من كه از قبل تحريك شده بودم يكم كيرم تكون خورده بود ولي خوشبختانه بي جنبه نبود ، سيامك به سمت فريبا و فرشته رفت و گفت : خوب حالا نوبت اجرا دستورات من توسط شما 2 نفره
فريبا و فرشته بيشتر تو نخ من بودن ، فريبا گفت : خوب بگو
سيامك نيم نگاهي به من كرد ومثل فرمانرواها دستشو جلو آورد و گفت : ببوس
من خنده كنان گفتم : چي ؟
سيامك به طرف برگشت و قبل از اقدامي خودم جلو رفتم و دستشو ليس زدم ، اونم محكم به كتفم كوبيد ، درد زيادي تو دستم پيچيد و روي زمين نشستم ، همونطور كه همه ميخنديديم فرشته به طرفم اومد و كنارم نشست ، از كنار سينه هاي خوشگل فرشته توي سوتينش خيلي ديدني بود ، فرشته بهم لبخندي زد و گفت : دردت گرفت /؟ اين پسره ديونه هستش
سيامك به فرشته گفت : نوبت تو هستش ، بايد برامون برقصي
فرشته : آخه ديونه بدون آهنگ
فريبا موبايلشو گرفت و يك آهنگ خارجي گذاشت و گفت : بهانه نگير اينم آهنگ
فرشته كه لوندي از سر و صورتش ميباريد بلند شد و شروع به رقصيدن كرد ، پيراهن بدون دكمه باعث ميشد بدنش ديونه كننده تر بشه ، فريبا به طرفش رفت و پيراهنشو درآورد ، بدون هيچ مقاومتي فرشته با اندام جادوي شروع به رقص كرد و لحظه به لحظه فضا رو داغتر ميكرد ، سيامك به فريبا اشاره كرد و اونم اومد وسط و به فرشته اضافه شد ، فرشته با دستاش به فريبا فهموند كه اونم بايد لخت بشه ، اولش اخم كرد ولي با اشاره سيامك فريبا رقصي رو انجام داد كه من نتونستم مقاومت كنم و دستور آماده باش به كيرمو صادر كردم ، فريبا همونطور كه خودشو پيچ و تاب ميداد پيراهنشو درآورد ، ديدن اون سينه هاي گنده و خوشگل تو سوتين فانتيزي حكم نهايي راست شدن رو به كيرم داد ،من براي اينكه راست شدن كيرمو پنهون كنم روي زمين نشستم كه سيامك به طرفم اومد و گفت : بلند شو ببينم ، يالا
من : چيه ؟
سيامك : تو هم بايد برقصي
من : من الان نميتونم
سيامك مچ دستمو گرفت و قصد بلند كردنمو داشت كه من بهش اشاره كردم و خيلي يواش طوري كه بقيه نفهمن گفتم : ديونه شرايطم درست نيست
سيامك انگار حرف منو نشنيد و با زور كشوندمه وسط ، كيرم كه از زير شورت كاملا بلند شدنش تابلو بود تو ديد فريبا و فرشته قرار گرفت ، نميدونم چرا با اينهمه كوس و كون و سينه ديدن چرا بازم نميتونستم خودمو كنترل كنم ، فريبا به فرشته چشمكي زد و لبخندي زدن ، ولي به رقصشون ادامه دادن ، فرشته به طرف سيامك رفت و خيلي با احساس دستشو گرفت و آوردش وسط ، سيامك آروم گفت : فقط بچه ها آرومتر
و به طرف كليد برق رفت و چراغ خواب رو زد و لامپهاي وسط رو خاموش كرد ، نور كمي تو اتاق بود ولي به راحتي ميشد اندام سكسي دو تا خواهر رو ديد ، فريبا از پشت به سيامك چسبيد و بدون مشكل لباسشو درآورد ، يكم كه گذشت فريبا پشتشو به سيامك كرد و كونشو بهش چسبوند ، فضا كاملا سكسي شده بود ، سيامك بدون اينكه حضور من و فرشته براش مهم باشه فريبا رو از پشت گرفت و به خودش چسبوند و دستشو زير سينه هاش گذاشت ، رقص دو نفره سكسيشون من و فرشته رو هم تحريك ميكرد ، سيامك فريبا رو به طرف من آورد و از جلو بهم چسبوند ، كير راست شده من به كنار رون فريبا ميخورد ، با عادت كردن چشمام به نور كم بهتر ميشد چشماي خمارشون رو ببينم ، دستامو روي شونه هاي فريبا گذاشتم و تو همين احوال دست فريبا روي كيرم قرار گرفت ، چشمامون بهم گره خورد ، فريبا لبخند شهوت باري زد و كيرمو ماليد ، سيامك فريبا رو با من تنها گذاشت و به سمت فرشته كه محو ما بود رفت و بغلش زد و بلندش كرد ، فرشته پاهاشو دور كمر سيامك حلقه كرد ، دستهاي سيامك زير كون فرشته مشغول ماليدن بود ، كير گنده سيامك از روي شلوار هم خودنمايي ميكرد ، تو بر لاس زدن فرشته و سيامك بودم كه دست فريبا از زير شورتم رد شد و كيرمو گرفت ، ديگه نتو نستم تحمل كنم و سرمو لاي سينه هاش گذاشتم و بوسيدم ، سيامك فرشته رو روي زمين گذاشت و خيلي خشن برش گردوند ، دستاشو دو طرف شورت فرشته گذاشت و تو يك حركت پايين كشيد ، وايييييييييييييي كون سفيد و خوشگلش برقي تو اتاق ايجاد كرد ، سيامك شلوار و شورت خودشم با هم درآورد ، كير گنده سيامك مثل فنر بيرون افتاد ، سيامك كيرشو لاي چاك كون فرشته ميماليد ، فريبا جلوم زانو زد و كيرمو بيرون كشيد و همشو تو دهنش كرد ، فرشته هم دور زد و كير سيامك رو شروع به خوردن كرد ، واي كه چه حرفه اي كير ميخوردن ، سيامك يكم كه گذشت فرشته رو بلند كرد و كنار تخت به شكم خمش كرد ، سرشو برد لاي كون فرشته و حسابي براش ليس زد ، فريبا هم از ساك زدن كيرم دست برنميداشت ، سيامك سر كيرشو دم سوراخ فرشته گذاشت و با يك فشار فرو كرد ، تكونهايي كه فرشته به خودش ميداد معلوم بود درد همه وجودشو گرفته ، فريبا منو ول كرد و به طرف سيامك رفت و با عقب كشيدنش باعث شد كير سيامك بيرون بياد ، بعد رو به من كرد و گفت : تو بكنيش براش قابل تحملتره
من به طرف فرشته رفتم و كيرمو لاي كونش كشيدم ، سيامك و فريبا فقط نظاره گر بودن ، همينطور با سوراخش بازي ميكردم كه فرشته برگشت و گفت : بكن ديگه
كيرمو دم سوراخش گذاشتم و خيلي آروم سرشو فرو كردم ، فرشته ناله اي كرد و با نگاهي پر شهوت به عقب تقاضاي ادامه كار رو داشت ، فرو رفتن كيرم تو كون ناز و سفيد فرشته به آهستگي و در مقابل ديدگانه سيامك و فريبا ادامه داشت ، سيامك پشت سرم اومد و دستاشو پشت كمرم گذاشت ، يكمرتبه با فشار محكم سيامك به كمرم همه كيرم تو كون فرشته رفت و با ناله بلندش همراه شد ، بي حركت موندم تا سوراخ فرشته عادت كنه ، بعد شروع به تلمبه زدن كردم ، فريبا به سيامك چسبيد و كيرشو ميماليد ولي چشمهاي جفتشون به كير من بود كه مسير رفت و برگشت سوراخ كون زيباي فرشته رو طي ميكرد ، به سرعت گاييدنش اضافه كردم و محكم تو كونش ميكوبيدم .
فريبا بهمون نزديك شد و كون فرشته رو ماساژ ميداد و ميگفت : لذت ببر ، از سكست لذت ببر ، از كون دادنت لذت ببر ، از كير خوشگلي كه داره كونتون پر ميكنه لذت ببر
اومدن آبم با صحبتهاي فريبا نزديكتر شد و انگار فريبا فهميده بود كه رو به من گفت : تو كونش خالي كن ، فرشته عاشق آب كيره ، همشو تو كونش بريز
فوران آب كير من همراه با صداي جون جون من كون خوشگل فرشته رو فرا گرفت .
(ادامه دارد)
     
#32 | Posted: 4 Dec 2012 17:06
وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و يكم)

فريبا با ولع هر چي بيشتر كير سيامك رو ميخورد ، فرشته كنار ديوار نشسته بود و با كوسش بازي ميكرد ، سيامك مثل وحشيها سينه هاي فريبا رو چنگ ميزد ، من با اينكه انرژي زيادي رو براي گاييدن فرشته مصرف كرده بودم ولي كم كم كيرم باز داشت بلند ميشد ، فريبا دستشو رو سينه سيامك گذاشت و خوابوندش و خودشو روش كشوند ، كير گنده و وحشتناك سيامك رو با كوسش تنظيم كرد با تمام وزنش نشست ، كير سيامك راه كوس خوشگل فريبا رو پيمود و فرو رفت ، صحنه خيلي زيبايي بود ، فرو رفتن كير تو كوس از پشت هم خيلي ديدن داره ، فريبا خودشو پيچ و تاب ميداد و بالا ، پايين ميكرد ، بيشتر فعاليت از فريبا بود و سيامك فقط دستاشو زير كون فريبا گذاشته بود و كمكش ميكرد ، به فرشته نگاهي كردم كه حريصانه گاييدن خواهرشو ميديد ، فرشته چهار دست و پا به طرفشون رفت و سرشو روي سينه سيامك گذاشت و با دستاش سينه هاي فريبا رو ميماليد ، فريبا همونطور كه به شدت حركاتش اضافه ميكرد به فرشته گفت : واي نميدوني چه حالي ميده
فرشته با لبخند گفت : ميخواي منو هيجاني كني ؟
فريبا : كوس دادن خيلي حالش بيشتره
فرشته : اي ، پس منم ميخوام
و بعد سرشو به طرف سيامك گردوند و گفت : منم كير ميخوام
سيامك : تو كه الان كير خوردي دختر
فرشته : نه ، كوسم كير ميخواد
فريبا همونطور كه كير سيامك رو تو كوسش ميچرخوند رو به عقب برگشت و به من گفت : از ديدن خوشت مياد ؟
من : خيلي ، تا حالا سكسي به اين قشنگي نديدم
فريبا روي سينه سيامك دراز كشيد و گفت : سيامك من 2 تا كير ميخوام
سيامك : چي ؟ 2 تا كير ؟
فريبا : آره ، ميخوام ببينم اونايي كه با 2 تا كير گاييده ميشن چه حالي دارن
و بعد دستشو روي سوراخ كونش كشيد و رو به من كرد و گفت : بيا ، بكن توش
من كه دوباره كاملا مست كرده بودم منتظر نشدم و رفتم پشتش و با انگشتام با سوراخش بازي كردم ، سيامك بهم گفت : يواش تو كونش كن
من با چشمام جوابشو دادم و با آب دهانم سر كيرمو خيس كردم كه فرشته بلند شد و تو دهنش گذاشت و حسابي برام خورد ، حالا ديگه كيرم آماده ورود تو كون فريبا بود ، سرشو با كمك فرشته دم سوراخ فريبا گذاشتم ، فريبا همونطور كه همه كير سيامك تو كوسش بود بيحركت شد ، خيلي آروم سر كيرم فرو كردم ، فريبا يك تكوني خورد و گفت : اوه ، ولي 2 تا كير درد داره ها
من : ميخواي ادامه ندم ؟
كه تا فريبا رفت جواب بده ، فرشته دستشو پشت كمرم گذاشت و همون كاري كه فريبا در موردش انجام داده بود و تلافي كرد و با فشار باعث شد من نتونم تعادلمو حفظ كنم و بيشتر كيرمو تو كون فريبا جا بدم ، فريبا ناله اي كرد و گفت : وايييي جر خوردم
ديگه جاي تعمل نبود ، شروع كردم تو كونش تلمبه زدن و يكم كه گذشت سيامك هم شروع كرد ، ناله هاي فريبا بيشتر به ذجه زدن تبديل شده بود و مشخص ميكرد درد زيادي رو تحمل ميكنه ، من و سيامك با شدت تو كون و كوسش تلمبه ميزديم كه سيامك گفت : بلند شو داره آبم مياد
من بلند شدم و سيامك كيرشو از كوس فريبا بيرون كشيد و با جلو رفتم فرشته روي سينه ها ش ريخت ، ولي كير من همچنان تب كون و كوس فريبا رو داشت ، فريبا برگشت و به حالت چهار دست پا شد و من دوباره كيرمو تو كونش كردم ، همه توانمو بكار بردم و تلمبه ميزدم ، يكم كه گذشت از كونش درآوردم و تو كوسش كردم ، فريبا سرشو برگردوند و گفت : آره تو كوسم بزار ، كوسم بيشتر كير ميطلبه
من : اوه ، چه حالي ميكنم من ، چه كوس و كوني داري فريبا
اونقدر تو كوسش كوبيدم كه آبم اومد و وقتي از كوسش بيرون كشيدم همشو روي كمرش خالي كردم .
(ادامه دارد)
     
#33 | Posted: 4 Dec 2012 17:07
وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و دوم)


صبح كه تو راه گرگان بوديم لحظه به لحظه شب قبل تو ذهنم ميومد ، از كون خوش فرم و تنگ فرشته تا كوس تپل و كون گنده فريبا ، از لحظه فرو رفتن كيرم تو كون فرشته تا نشستن فريبا روي كير گنده سيامك ، همه و همه يكي از خوشترين شبهاي زندگيمو برام رمق زده بود ، بعد از خداحافظي از خانواده سيامك به طرف تهران راه افتاديم ، سيامك اصلا از قضيه گاييده شدن خواهراش صحبتي نميكرد ، دير وقت تهران رسيديم و چون خيلي خسته بوديم پيش بقيه نرفتيم و زود خوابيديم ، فرداش سيامك براي يكسري كارهايي كه پدرش ازش خواسته بود زود بيرون رفت و من تو رختخوابم بودم كه صداي در اومد و به دنبالش عمه پوران اومد داخل ، انگار كوسهاي زيبا اطراف ما قصد نداشتن دست از سرمون بردارن ، عمه پوران با اوري بلند وارد شد ، كه وقتي درش آورد شلوار استرج تنگي كه پاش بود كوس تپلشو تو ديد مياورد ، ژاكت بافتي كه تنش بود هم تنگ و چسبون به حدي كه سينه هاش هم چشمك ميزد ، از جام بلند شدم و پريدم طرفش و بغلش كردم و دستامو انداختم پشت كونشو و ميمالوندمش و لبمو گذاشتم روي لبش ، اونقدر داغ بود كه كيرم درجا برپا داد ، مشغول حال و حول بوديم كه صداي محكم در اومد و مامي رو پشت شيشه در ورودي ديديم كه از سردي خودشو جمع كرده بود و ميخنديد ، از عمه جدا شدم و مامي داخل اومد و همونطور كه بلند ميخنديد گفت : پسر كشتي عمه پورانتو ، چرا اينقدر فشارش ميدي ؟
من و عمه هم خنديديم ، عمه يكم قرمز شده بود ، مامي اومد طرفم و بغلم كرد و گفت : عزيزم دلم خيلي برات تنگ شده بود
گرما و عطر بدن مامي كمي از عمه نداشت ، كير من كه راست شده بود از توي شلواركم كاملا معلوم بود ، من برروي لپ مامي بوسه زدم كه با اعتراض بهم گفت : باشه ، حالا عمه رو اونطوري ميبوسي و منو ....
خنده آرومي كردم و رو به عمه گفتم : همه جور حسادت زنانه ديده بوديم بجز اينموردشو
و دست دور كمر مامي انداختم و در مقابل چشمايه حيرت زده عمه لبمو روي لب مامي گذاشتم ، اونم دستاشو دور گردنم انداخت و با شهوت لبمو ميخورد ، همونطور كه از مامي لب ميگرفتم لباس گرمشو از تنش درآوردم ، واي پسر چه لباس سكسي زيرش داشت ، نصف سينه هاش بيرون بود ، عمه پوران هاج و واج ما رو نگاه ميكرد ، وقتي از هم جدا شديم مامي به طرف عمه پوران رفت و دستشو گرفت و به سمت من آوردش و همزمان بهش گفت : ببخشيد بي نوبتي كردم ، بفرماييد ادامه احوال پرسيتونو داشته باشين .
و عمه رو تو بغل من هولش داد و ادامه داد : البته از يه نظر بهتر شد
عمه كه هنوز تو شوك بود منمن كنان گفت : از چه نظر شهناز جون ؟
مامي با لوندي بي نظيري گفت : خوب از اين نظر كه اصل احوال پرسي رو بهت ياد دادم ديگه
و بهد به من چشمكي زد ، من كه باز ديونه شده بود كمرعمه رو كه هنوز مامي رو نگاه ميكرد گرفتم و تو بغلم كشيدمش و تا رفت به خودش بياد لبمو روي لبش گذاشتم ، يكم مقاومت كرد ولي وقتي زبونمو تو دهنش كردم و چرخوندم و دستمو زير يكي از پاهاش گذاشتم و بالا كشيدمش و دستمو بردم پشت كونش تسليم شد ، عمه خودشو در اختيار من گذاشته بود و لذت ميبرد ،
مامي روي يكي از راحتيها نشست و من و عمه هم رفتيم پيشش ، مامي رو به من گفت : خوب عزيزم خوش گذشت ؟
من : خيلي مامي ، خيلي
مامي : خوبه ، البته از خود سيامك جون ميشه فهميد خانواده خوبي داره
من : فوق العاده هستن
عمه : اينطور كه با حرارت ميگي معلومه خيلي خوش گذشته
من : عمه يه چيزي من ميگم شما ميشنوين ، بايد اونجا باشين تا ببينين
مامي : خوب سيامك جون برادر و خواهر داره ؟
من : سه تا خواهر داره ، برادر هم نه
مامي : مذهبي هستن ؟
من : اصلا ، همشون فوق العاده هستن
عمه با شيطنت نيم نگاهي بهم كرد و رو به مامي گفت : خوب ديگه بهترين شرايط بوده براش ديگه
مامي : خواهرش بزرگ هستن ؟
من : يكيشون پرستار هستش ، يكيشون داره ديپلم ميگيره ، يكيشون هم سوم راهنمايي
مامي يك واي بلند كشيد و رو به عمه گفت : هيچي پوران جون ، حق داره پسرم
و بعد رو به من گفت : اونا هم مذهبي نيستن ؟
من : مذهبي ؟ ابدا ، راحت و ريلكس ، از ما شادتر و خوشتر باشن كمتر نيستن ، مامي جون ناهيد خانم اونقدر مهربان و خوش برخورد كه نگو
مامي : ناهيد خانم ؟
من : مامي سيامك رو ميگم ، دقيقا مثل شما ، رفتارش ، اخلاقش ، تيپش ، خصوصيات ظاهريش ، علايقش ، اصلا مامي شهنازمه
مامي مثلا اخمي كرد و با عشوه رو به عمه گفت : ميبيني پوران ، يك هفته اي پسرمو ماله خودشون كردن
عمه و من بلند زديم زيرخنده ، مامي دوباره گفت : پس ناهيد خانم مثل منه ؟ كاملا ؟ همه جوره ؟
من : اوهوم
مامي با اشاره و لحن طعنه آميزي گفت : همه جوره ؟
من چشمكي بهش زدم و گفتم : همه جوره
مامي به طرفم حمله اي كرد و بيشگوني ازم گرفت ، من كه قصد فرار كردن داشتم روي عمه پوران افتادم و اونم از كنار راحتي روي زمين ولو شد و منم روش ، مامي بهم رسيد و خودشو روم انداخت و دستشو به كيرم كه حالا نيم راست بود رسوند و فشارش داد و گفت : من اينو از بيخ ميبرم
عمه سرشو ميخواست برگردونه كه نتونست ولي با تعجب گفت : چي رو شهناز ؟
مامي كه گرم مجادله بود گفت : اينو ديگه
كه عمه تازه تونست ببينه ، اگه بگم دراومدن شاخ رو روي سرش ميشد حدس زد اشتباه نكردم ، عمه آب دهنشو قورت داد و با تعجب از مامي پرسيد : چرا شهناز ؟
مامي : مگه نميبيني چي ميگه ؟
عمه : كي ؟
مامي : اين پسره
عمه : مگه چي گفت ؟
مامي : همين كه همه جوره مثل منه
عمه : خوب اين چه ربطي به كندن اونش داره ؟
مامي كه تازه متوجه سوتي دادنش شده بود من رو ول كرد و روي راحتي نشست و با لحني كه هم لوندي توش بود و هم يكم استرس گفت : هان .... ، خوب .... ، هيچي ،
ولي من ديگه ول كن نبودم و بهترين فرصت براي پيوند دان مامي و عمه تو اين بحثها رو پيدا كرده بودم گفتم : هيچي ، منو داشتي از مردونگي مينداختي و هيچي
عمه كه معلوم بود خوشش اومده بلند خنديد و رفت كنار مامي نشست وبا شيطنت گفت : راست ميگه ديگه ، ولي يك چيزي رو من هنوز نفهميدم ، اونم ربط بين شما و ناهيد خانم و مردونگي بهزاد
من از اصطلاحات عمه خنده گرفت و سرمو بين دستام گرفتم ، مامي سكوت كرده بود ، من بلند شدم و رفتم كنار مامي و از كنار بغلش كردم و از لپش يه بوس صدادار گرفتم و گفتم : من مامي خوشگل و نازمو از 1000 تا دختر فشن هم بيشتر ميخوامش
مامي خودشو لوس كرد ولي راستش عطري كه ازش به مشامم ميرسيد منو گيج كرد ، عمه كه ديگه راحت ميشد تو لحنش شيطنت رو فهميد گفت : 1000 تا ؟ واي چه خبره ،
مامي خنده اي كرد و رو به عمه گفت : حسوديت ميشه ؟ دلت بسوزه
هر سه زديم زير خنده ، مامي دوباره رو به من گفت : پس خوش گذروني كردي حسابي ؟
من كه ميخواستم يكم از خصوصيات خانواده سيامك رو براشون بگم تا راحتر باهاش برخورد كنن گفتم : آره ، همون شب اول با اينكه پدر سيامك (شاهرخ خان ) بايد ماموريت ميرفت ولي ناهيد خانم به خاطر ما بزم بزن و بكوبي و رقصي راه انداخت كه نگو ، جاتون خالي مشروب معركه اي هم داد بهمون و حسابي حال كرديم ، همشون استاد رقص ، و ....
اينجا حرفمون قطع كردم تا ببينم عكس العمل مامي و عمه چيه ، حدس درست بود هر دو منتظر ادامه بودن و با مكث من به دهنم چشم دوخته بودن ، مامي كه سكوت منو طولاني ديد گفت : خوب بعدش
من : همين ديگه
مامي : همين ؟
من : همين همين هم نه ، خوب .... ، همه چيز رو كه نميشه تعريف كرد
اينجا بود كه مامي از يكطرف و با بلند شدن عمه و حمله كردنش به سمتم از طرف ديگه حساسيت ايجاد شده رو به چشم ديدم
مامي بيشگونم گرفت و گفت : نميشه تعريف كرد ؟ ديگه چي ؟
عمه : يا نبايد ميگفتي ، حالا هم كه گفتي بايد تا آخرش تعريف كني
من خودمو از دستشو رها كردم و رفتم روبروشون ايستادم و گفتم : خوب ميترسم باز ............
مامي : باز چي ؟
من : قول بدين تا آخرش سر جاتون بشينينا
عمه : مگه ميخواي فيلم وحشتناك بهمون نشون بدي كه اينطور ميگي ؟
من با شيطنت گفتم : فيلم وحشتناك كه نه ،ولي ممكنه داستان واقعي رمانتيك و ......
مامي : و ؟
من : حدس بزنيد
مامي پشت خودشو به راحتي داد و دستشو دور كمر عمه انداخت و به طرف خودش كشوند و گفت : پسرمن خودم بزرگت كردم ، ميدونم چي ميخواي بگي پس ادامه بده ، بهت قول ميدم اين دختره هم نزارم از جاش بلند بشه
من كه ميدونستم مامي كاملا منظورمو گرفتم ادامه دادم : راستش اون شب خواهرهاي سيامك و ناهيد خانم چنان شاد و شنگول بودن كه اصلا حواسشون نبود و حسابي زده بودن تو جاده خاكي ، واقعيت اينه كه خيلي هيكلهاي زيبايي دارن و چون لباساشون سكسي بود خيلي منظره هاي جالبي درست ميكردن
مامي و عمه لبخند زده بودن و من همچنان به تعريف اون شب ادامه ميدادم ، خيلي داغ و شهوتي شده بودم ، يادآوري اون صحنه ها و همچنين صحنه گاييدن ناهيد خانم و فريبا و فرشته باعث شده بود كيرم رو به شق شدن پيش بره و من كه مثل آدمهاي مست شده بودم تو صحبتهام گفتم : تازه همه اينا به يك كنار صحنه اي كه تو گلخانه شون ديدم به يك كنار
مامي : گلخانه ؟
من : هان ، گلخانه گفتم ؟ هان .... ولش ...
مامي : ببين بهزاد قرارمونو بهم نزن
از طرفي خيلي دلم ميخواست بگم و از طرفي نميدونستم عكس العمل عمه و مامي با سيامك چه جوري ميشه ، ولي هوس و شهوت بر عقلم غلبه كرد و ادامه دادم : آره ، گلخانه ، ولي قبلش بايد از هر دو شما قول ديگري بگيرم
مامي به عمه نگاهي كرد و گفت : قول ؟ يعني به ما اعتماد نداري ؟
من : نه ، مسئله اعتماد نيست ، راستش ميترسم بعد از شنيدن اين موضوع با برخوردتون با سيامك عوض بشه
مامي : با سيامك ؟ چرا ؟ مگه باهات بد رفتاري كرده ؟
من : نه ، اصلا مسئله من نيستم كه
مامي : پس چي ؟
من : ببين مامي ، عمه جون ، مسئله روابط بين خودشونه
مامي : بگو عزيزم
عمه هم با لبخند بهم اشاره كرد كه ادامه بدم
من : راستش اون شب همونطور كه همه داشتن ميرقصيدن سيامك و فريبا خانم رفتن بيرون و منم چون حوصله ام سر رفت گفتم گشتي تو حياط بزنم كه چشمم به گلخانه اي كه قبلا تعريفشو كرده بود افتاد ، به طرفش كه رفتم و نزديكش شدم صداهايي رو شنيدم كه ناخواسته رفتم داخل و ................
سكوت كردم كه مامي با علامت سر اشاره كرد ادامه بدم ، من كه حركت كيرم به خاطر يادآوري اون زمان بيشتر شده بود نگاهي به هردوشون كردم و سرمون پايين انداختم و ادامه دادم : صحنه سكس سيامك و فريبا
(ادامه دارد)
     
#34 | Posted: 5 Dec 2012 15:10
وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و سوم)

سكوت خونه رو در برگرفته بود ، عمه با تعجب منو نگاه ميكرد ، يكم كه گذشت گفت : راست ميگي عمه ؟
من : خوب آره
عمه : تو هم ديدي ؟
من : خوب آره
عمه : همشو ؟
من : مگه ميشد نديد ، شما هم جاي من بودي تا آخرش نگاه ميكردين ، خيلي قشنگ و داغ بود
تو چشماي مامي شهوت رو ميشد ديد ، عمه آب دهنشو قورت داد و گفت : خوب عمه نگفتي كه ممكنه اذيت بشي ؟
من كه ميخواستم بحث رو داغتر و سكسيترش كنم گفتم : اذيت ؟ خيلي ديدني بود ، داغ و پر حرارت ، خيلي لذت ميبردن
عمه : جدي ؟ سكس كامل ؟
من : كامل كامل
عمه : يعني ........
عمه داغ كرده بود و ميخواست بيشتر بشنوه ، از مامي هم خيالم راحت بود كه عاشق اين صحبتها هستش ، پس ديگه بايد به آخرش ميرسوندم ،به طرف عمه رفتم ، كيرم ديگه راست راست شده بود و كاملا داشتن ميديدنش ، كنارش نشستم ،دستامو دور بازوهاش انداختم ، چقدر داغتر شده بود ،به چشماش نگاه كردم و ادامه دادم : يعني چي عمه جونم
عمه با لحني كه لرزش توش مشخص بود و نميتونست كلمات رو خوب ادا كنه گفت : يعني مثل ........، يعني تمام ....
من : مثل چي ؟ بگو عمه
مامي دستاشو روي روناي عمه گذاشته بود و آروم ماساژش ميداد و دست ديگشو هم تو دست عمه چنگ انداخته بود ، عمه منمن كنان گفت : مثل زن و شوهرا ؟
من : آره عمه ، مثل زن و شوهرا ، مثل دوست پسر و دوست دخترها ، مثل دو نفر كه از بودن با هم لذت ميبرن ، از برخورد بدنهاشون با هم ، از بوسيدن لبهاي هم ، از .....
مامي كه ديد سكوت كردم گفت : از ؟
من : از سكسشون ، فريبا خيلي سكس داغي داره ، خيلي خوب سكس ميكنه ، بي نظيره
مامي رو به من خيلي آروم گفت : تو هم باهاش ......
من : اوهوم
مامي : خوب بود ؟
من : عالي
مامي : هنوز دختره ؟
من: نه
مامي : پس كامل بوده
من كه ديگه آمپر چسبونده بودم گفتم : آره كامل كامل
عمه با صدايي كه به زور ميشد شنيد گفت : تو همين 1 هفته اينقدر پيشرفت كردي ؟
من : بله عمه جونم ، خيلي بيشتر از اينا هستش
عمه : مگه فريبا مجرد نيستش ؟
من : خوب بله
عمه : پس .......
مامي عمه رو به طرف خودش كشوند و برد تو بغلش و با لبخند گفت : مجرد ، متاهل ، اينا ديگه قديمي شده عزيز من ، بايد تو اين چند روز زندگي شاد بود و عشق و حال كرد ، مهم اينه كه از بودن با هم لذت ببريم
عمه به طرف مامي چرخوند ، طوري كه صورتهاشون روبرو هم قرار گرفت ، مامي بهش لبخند زد و دوباره گفت : حيف اين لبهاي خوشگل نيست ، من كه هم جنستم هوس بوسيدنشو دارم چه برسه به اين پسره
عمه چشماش خمار شده بود و سكوت كرد ، مامي دستاشو تو موهاي عمه كرد و اونارو پريشون كرد و دوباره گفت : نميدونم چطور تونستي تا حالا طاقت بياري
عمه خيلي آروم گفت : در چه موردي ؟
مامي : تنها بودن ، بدون عشق و حال كردن
عمه ناخواسته بهم نگاهي كرد و خنديد ، مامي متوجه شد و با شور زيادي به من نگاه كرد و گفت : اي ، پس اونطوري هم كه من فكر ميكنم نيستش ، معلومه بهزاد تو اين خونه به فكر همه هستش
هر سه خنديديم ، من بلند شدم و جلوي جفتشون روي زمين نشستم ، يك دستم روي رون مامي و اون يكي روي رون عمه بود
مامي سر عمه رو به طرف خودش چرخوند و گفت : داشتن خواهر شوهري به زيبايي تو كامل كننده خانواده ماست
عمه لبخند زيبايي زد و با دستش براي مامي بوس فرستاد ، مامي سرشو برد پايين و لبشو آروم روي لب عمه گذاشت ، صحنه فوق العاده زيبايي بود ، عمه و مامي لب تو لب داشتن لذت ميبردن و كير من هم آماده باش كامل شده بود ، مامي آروم خودشو از عمه جدا كرد و گفت : واي چقدر شيرين بود ،پس بهزاد حق داشته
مامي دستشو روي شكم و رونهاي عمه ميكشيد و گاه گداري هم زير سينه هاش ميرفت ، عمه كه كوسش از توي شلوار استرج تنگ بيرون زده بود كم كم خودشو پيچ و تاب ميداد ، مامي آروم دستشو برد سمت وسط پاهاي عمه ، با تكونهايي كه به خودش ميداد مشخص ميكرد داره لذت ميبره ، مامي آروم دستشو روي كوس عمه گذاشت ، برق عجيبي در چشمايه عمه پوران بود ، مامي آروم بهش گفت : چقدر تپله
و آروم فشارش داد ، صداي آه عمه دراومد ، مامي با چشماش بهم فهموند كه كمكش كنم ، از مچ پاهاي عمه شروع كردم و اومدم بالا ، دستام از زانوهاش كه رد شد و به سمت كوسش نزديك ميشد عمه صداش بلندتر ميشد ، تقريبا كمتر از چند سانتي با كوسش فاصله داشت كه مامي دستمو گرفت و روي كوس عمه گذاشت ، واقعا تپل بود ، ديگه عمه پوران سرشو عقب داده بود و ناله هاي شهوتي ميكرد ، مامي به سراغ سينه هاش رفته بود و با بالا دادن لباسش داشت اون بلورهاي زيبا رو ميماليد
دستمو دو طرف شلوار استرج عمه گذاشتم و با كمك خودش درآوردمش ، حالا شورت فانتزي عمه كه فقط دو لبه كوسشو پوشانده بود صحنه زيباتري درست كرد ، مامي دستشو از زير شورت عمه رد كرد و كوسشو ماليد و گفت : حيف اين كوس نيست كه دست نخورده بمونه
عمه همونطور كه ناله ميكرد گفت : آخه ...، من هنوز ازدواج.....
مامي نذاشت حرف عمه تموم بشه و گفت : ازدواج هم ميكني ، ولي ربطي به لذت بردن تو نداره
من سرمو بردم وسط پاي عمه و به كوسش رسوندم ، مامي شورتش كنار زد و با اولين برخورد زبونم با كوسش ناله عمه به آسمون رسيد ، من شروع به خوردن كوسش كردم و مامي سينه هاشو ليس ميزد ، عمه ديونه شده بود و بيشتر كه ادامه داديم بلند رو به مامي گفت : شهناز ، شهناز... من ..من .....من كير ميخوام
شورتشو از پاش درآوردم و رفتم بينش ، مامي بلندم كرد و به سمت خودش كشيدمه ، كيرمو كه كاملا راست بود تو دهنش گذاشت و حسابي برام خوردش ، همزمان دستش روي كوس عمه بود ، بعد بهم گفت : حالا بكنش ، كوسشو پاره كن پسر
رفتم وسط پاش و كيرمو با كوسش تنظيم كردم ، عمه نگاهي مضطرب بهمراه التماس داشت ، سر كيرمو مامي جلوي كوس عمه نگه داشت و گفت : يواش فرو كن
خودمو كنترل كردم و يكم فشار آوردم ، سر كيرم داخل شد ، ولي معلوم بود پرده شو پاره نكرده ، همونطوري دورو برش چرخوندم ، عمه داشت ديونه ميشد ، دستاشو دو طرف كمرم گذاشت و محكم به خودش فشارم داد و همزمان كه كيرم تو كوسش فرو ميرفت بلند و با ناله گفت : بكن كوسمو ، پارم كن ، ميخوام بهت كوس بدم
تقريبا بيشتره كيرم تو كوس رفت ، يكم كه عقب دادم خون ناشي از پاره شدن پرده عمه ديده شد ، زياد نذاشتم بگذره و شروع كردم به تلمبه زدن ، عمه اولش درد داشت ولي كم كم داشت لذت جاي درد رو ميگرفت ، شدت فرو كردن كيرمو تو كوس تپل عمه زياد كردم ، مامي هم با يك دستش كوس خودشو و با دست ديگه سينه هاي عمه رو ميماليد ، كيرمو كاملا از كوس عمه بيرون ميكشيدم و محكم فرو ميكردم ، صداي برخورد بدنم وقتي همه كيرمو توش ميكردم با كوس و رونهاي عمه خيلي شنيدني بود ، عمه بلند بلند گفت : شهناز راست ميگي ، چقدر كوس دادن لذت داره
مامي كه حالش كمتر از عمه نبود گفت : آره عزيزم ، ميدونم ، اونم وقتي كيري مثل اين تو كوست بره
عمه : امتحانش كردي ؟ تو كوست كرده ؟
مامي : آره خوشگل من ، آره
ديگه به اومدن آبم نزديك شده بودم ، محكم تو كوس عمه تلمبه ميزدم ، داشت آبم ميومد كه بيرون كشيدم و روي سينه هاي عمه نگه داشتم ، با جلق زدن مامي آبم فوران كرد و روي سينه و صورت عمه پاشيد .
(ادامه دارد)
     
#35 | Posted: 9 Dec 2012 09:23
وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و چهارم)

گاييده شدن كوس عمه اونم براي اولين بار با كير من خيلي هيجان انگيز بود ، از طرفي به خاطر اينكه مامي تو اين جريان شريك بود جمع سكسي خانواده تكميل تر شده بود ، ديگه مامي جلوي عمه پنهون كاري كمتري نشون ميداد ، روزگار به همين منوال ميگذشت تا اينكه توسط يكي از دوستان الناز همگي به يك پارتي خداحافظي دعوت شديم ، ماجرا از اين قرار بود كه يكي از دوستان الناز قصد ترك ايران را داشتن و به همين خاطر پارتي تدارك ديده بودن و به خاطر صميميت زيادش با الناز خانوادگي دعوت شده بوديم ، پدر شديد سرماخورده بود و به خاطر درد شديد عضله هاش حتي قادر به خوب راه رفتن نبود ، بعداظهر روز مهماني سيامك هم عذر خواست وبا وجود اينكه بهش توضيح دادم پارتي خيلي رديفي هستش و كلي كوس و كون و سينه اونجا هست و حتي ميتونه كوس جديد براي گاييدن پيدا كنه ولي بازم قبول نكرد ، چند روزي بود تو حال نبود و گفت اصلا حوصله نداره و منم زياد بهش گير ندادم ، مامي هم به خاطر شرايط پدر خونه موند و من و خواهرام با عمه راه افتاديم و رفتيم ، پارتي تو يكي از ويلاهاي نزديك دماوند تدارك ديده شده بود و ما با هماهنگي يكي ديگه از دوستاي الناز با 2 تا ماشين راه افتاديم ، الناز تو ماشين دوستش بود و سولماز و من و عمه با ماشين خودمون ، تازه از تهران داشتيم خارج ميشديم كه عمه ميخواست از تو داشبورد سي دي در بياره كه چشممون به پلاستيك دارو هاي پدر افتاد ، واي پسر فراموش كرده بودم داروهاي پدر رو كه تازه براش تجويز شده بود و داخلش آمپول مسكن هم قرار داشت بهش بدم ، از صبح به خاطر رو به وخامت گذاشتم حالش و با آوردن دكتر به خونه براش اين داروها رو تجو.يز كرده بود و من هم قبل از رفتن گرفته بودم ولي به خاطر اينكه همه حواسم به زودتر رفتن بود فراموش كرده بودم بهش بدم . عمه پيشنهاد كرد كه اون برگرده خونه ، ولي من قبول نكردم و با الناز تماس گرفتم و اونا كنار جاده توقف كردن ، با صحبتي كه باهاشون كردم قرار شد عمه و سولماز هم با دوست الناز برن و من بعد از رسوندن داروها به پدر برگردم و بهش تو پارتي ملحق بشم ، اونا رفتن و من به طرف خونه راه افتادم ، همش از اينكه چطوري با پدر مواجه بشم ميترسيدم ، چون خيلي تاكيد داشت كه زودتر مسكن رو بزنه ، مامي شهناز بلد بود و فقط سوتي من كار رو خراب كرده بود ، خونه كه رسيدم از در آپارتماني وارد خونه شدم و رفتم داخل ، پدر رو تخت خوابيده بود و ناله ميكرد ، به محض ديدنم شروع به غرغر كرد و منو به خاطر اين سهل انگاري حسابي مورد سوال قرار داد و گفت به خاطر همين مامي شهناز مجبور شده بره و داروها رو تهيه كنه ، با موبايل مامي تماس گرفتم كه پيام ميداد در دسترس نيست ، به پدر گفتم ميمونم تا مامي بياد كه با عصبانيت بهم گفت برم عمه و خواهرامو تنها نزارم ، بهش پيشنهاد دادم سيامك رو بگم بياد پيشش كه بازم قبول نكرد ، چاره اي نبود بايد ميرفتم پيش بچه ها ، از پدر خداحافظي كردم كه با برخورد سرد و بدون جواب از اتاقش بيرون رفتم ، بازم دلم نيومد و تصميم گرفتم به سيامك بگم تا برگشتن مامي مواظب پدرم باشه ، به طرف سوئيت خودمون كه اونطرف حياط بود رفتم ، عجيب بود چراغهاي هال و پذيرايي و آشپزخانه خاموش بود
سيامك از تاريكي متنفر بود و اگر چاره داشت حتي موقع خواب لامپهاي هال رو روشن ميذاشت ، به در ورودي كه نزديك شدم تصميم عوض شد ، احتمال داشت سيامك به خاطر بي حوصلگي زود خوابيده باشه ، تصميم گرفتم آروم برم و اگر بيدار بود جريان پدرمو بهش بگم ، آروم دستگيره ورودي رو چرخوندم ولي در قفل بود و باز نشد ،ديگه مطمئن شدم خوابيده و به خاطر اينكه كسي مزاحمش نشه در رو هم قفل كرده ، فقط براي اينكه از سلامتيش اطمينان حاصل كنم كليد رو درآوردم و آروم در رو باز كردم ، وارد كه شدم صداي آروم سيامك ميومد كه داشت صحبت ميكرد ، ولي واضح نبود ، صدا از داخل اتاق خواب ميومد ، به در نزديك شدم ، حالا صدا كاملا واضح بود ، سيامك احتمالا داشت با موبايلش صحبت ميكرد و ميگفت : باور كنيد از همون روز اول كه ديدمتون تمام ذهنمو مشغول خودتون كردين
حتما اين پسره باز داره مخ يك دختر ديگه رو ميزنه و همين امروز و فرداست كه كيرشو براش هديه ببره ، تو همين فكر بودم كه صدايي آشنا جوابشو داد ،..................................................................، دور از ذهنم نبود ولي تو اين شرايط باورش سخته ، پدر اينطور مريض تو اتاقش ناله ميكنه و مامي به بهانه دارو با سيامك لاس ميزنه ، درسته مامي شهناز جوابش رو داد و گفت : راست ميگي
سيامك : به جون مامان ناهيدم
مامي : چرا قسم ميخوري ، اونم جون ناهيد خانم رو .
سيامك : براي اينكه باور كنين
مامي : باور ميكنم عزيزم ، حالا نگفتي چيه من باعث مشغول شدن ذهنت شده ؟
سيامك : راستش تمام خصوصياتتون
مامي : مثلا ؟
سيامك : اخلاقتون
مامي : ديگه ؟
سيامك : شاد بودنتون
مامي : بعدش ؟
سيامك : صداي دلنشينتون
مامي : ادامه
سيامك : ظاهر فوق العاد تون
مامي : ظاهرم ؟
سكوت برقرار شد كه بعدش صداي جابجايي اومد و به دنبالش صداي مامي كه گفت : وزنم كه زياد نيست ؟
سيامك كه شهوت تو صداش موج ميزد گفت : نه شهناز خانم
مامي‌ : شهناز خانم نه ، شهناز جون
سيامك : شهناز جون
مامي : خوب از ظاهرم ميگفتي
سيامك كه صداش بريده بريده شده بود گفت : شما خيلي زيبا هستين
مامي : هميشه همينطوري از خانمها تعريف ميكني ؟
سيامك : نه شهناز جون ، دوست دارين راحت بگم ؟
مامي : اره عزيزم
سيامك : چقدر راحت ؟
مامي : به همون راحتي كه با دوست دخترت صحبت ميكني
سيامك : من با دوست دخترم فقط صحبت نميكنما
مامي : اي ، پس چيكار ميكني ؟
سيامك : خيلي كارها
مامي : مثلا يكيشو بگو
سيامك : من هر وقت از دوست دخترم تعريف ميكنم دوست دارم با دستم هم نشون بدم
مامي : جون ، من عاشق اينطور تعريف كردنم
سيامك : خودت خواستيا
و سكوتي برقرار شد و پشت سرش سيامك انگار سرشو از زير آب خارج كرده باشه نفس بلندي كشيد و گفت : اوليش همينه ، لبهاي داغ و شيرينتون
مامي : واي چه داغي سيامك
سيامك : دوميش ميدوني كجاست ؟
مامي : نههههه
سيامك : اين سينه هاي بلوري و خوشگلت
صداي آه مامي بلند شد ، با هم لاس ميزدن و حال ميكردن ، كيرم داشت بزرگ ميشد ، يكمرتبه صداي جابجايي اومد و پشت سرش سيامك گفت : شهناز جون شك كردم در رو بستم يا نه ، يك دقيقه بلند شين
سريع تغيير مكان دادم و پشت يك راحتي پنهون شدم ، سيامك از اتاق بيرون اومد و به طرف در رفت و دوباره با كليدش قفل كرد و همونطور كه به طرف اتاق برميگشت گفت : ديدين ، شك درست بود ، در رو نبسته بودم
مامي همونطور كه سيامك داخل اتاق ميشد بهش گفت : خوب اشكالي نداره كه ، كي ميخواد بياد ؟
سيامك : كسي كه نيست ، ولي اينطوري خيالم راحتره
سيامك در اتاق رو كامل نبست و حالا ميشد راحت داخل رو ديد ، مامي شهناز روي پاي سيامك نشسته بود ، با يك حركت لباس مامي رو درآورد و به دنبالش سوتينشو ، حالا سر سيامك لاي پستونهاي مامي بود و مثل وحشيها ميخوردش ، مامي خودشو از روي پاي سيامك عقب كشيد و شروع كرد به درآوردن شلوارك سيامك و شورتشو پايين كشيد ، با بيرون پريدن كير سيامك مامي با صداي بلندي گفت : وايييييييييييي ، چه كير گنده اي ، جوننننننننننن
سيامك كه مست شده بود سر مامي رو به كيرش فشار داد و تو دهنش كرد ، مامي شروع به ساك زدن براي سيامك كرد ، سيامك با پستونهاي بزرگ مامي بازي ميكرد ، يكم كه گذشت بلندش كرد و به پشت روي لبه تخت خوابوندش ، سيامك شورت مامي رو درآورد و سرش برد وسط پاش و شروع به خوردن كوسش كرد ، كوسي كه از خوشگلي و تپلي تك بود ، مامي سر سيامك رو فشار ميداد و ميگفت : بخورش ، بخورش و آماده كيرت كن
سيامك سرشو بالا آورد و خودشو كشيد جلو بين پاي مامي و كير گنده و وحشتناكشو با كوس مامي تنظيم كرد و به لبه اون بهشت خوشگل ماليد ، مامي كه داشت ديونه ميشد گفت : بكن تو كوسم سيامك ، بكن
سيامك : اگه بهزاد بفهمه ماميشو گاييدم چي ؟
مامي كمر سيامك رو گرفت و با فشار به سمت خودش كشيد ، كير گنده سيامك آروم آروم تو كوس مامي داشت جا باز ميكرد ، مامي با صدايي كه معلوم بود از گنده بودن كير سيامك يكم اذيت شده گفت : واي دارم پاره ميشم ، انگار بار اوله دارم كوس ميدم ، چقدر كيرت بزرگه ، همه كوسمو پر كرده
سيامك كه حالا همه كيرشو تو كوس مامي فرو كرده بود گفت : نوش جونت ، ماله خودته ، فقط شرمندگيش براي منه كه موندم چطور به بهزاد نگاه كنم
مامي : چرا كير گنده من ؟
سيامك : آخه دارم كوس ماميشو ميكنم ، كوس تپل و گاييدني مامي شهنازشو
مامي : زياد خودتو اذيت نكن ، اون دوست داره ماميش به تو كوس بده
سيامك به سرعت گاييدن اضافه كرد و با شدت تو كوس مامي تلمبه ميزد ، بر اثر برخورد بدن سيامك وقتي همه كيرش تو كوس تپل مامي جا ميگرفت سينه هاش تكون زيادي ميخورد ، سيامك سينه هاي بزرگ مامي رو تو دستاش گرفت و مثل وحشيها تو كوس مامي ميكوبيد و ميگفت : دارم لذت ميبرم ، كوسي ميكنم من ، كوسي تپل و خوشگل
مشخص بود داره به لحظه اومدن آبش نزديك ميشد ، بلند به مامي گفت : آبم كجا بريزم ، خوش كوس من
مامي بلند داد زد : تو كوسممممممممممممممممممممم
و صداي آه بلند سيامك با آخرين ضربه محكمي كه تو كوس مامي كوبيد همزمان شد و بعدش روش خوابيد .
(ادامه دارد)
     
#36 | Posted: 18 Dec 2012 17:25
وسوسه هاي شيطاني (قسمت سي و پنج)



تمام طول راه فكرم تو خونه بود ، مامي طوري از كوس دادنش لذت ميبرد كه انگار تا حالا سكس نداشته ، كير گنده سيامك تونسته بود حسابي به كوس مامي حال بده ، عمه پوران تو مهموني متوجه تغيير وضعيتم شده بود و همش گير ميداد كه چي شده ، بعد از اوپن شدنش بيشتر دوروبر من ميومد و سكسيتر صحبت ميكرد ، موقع برگشتن الناز و سولماز با دوستشون برگشتن ، من و عمه پوران هم با ماشين خودمون و پشت سرشون حركت كرديم ، تو ماشين عمه از خستگي خوابش برد و تمام مدت منو با افكارم تنها گذاشت ، نزديك خونه الناز بهم زنگ زد و گفت كه براي خوابيدن ميرن خونه دوستش چون كه تنهاست ، خونه كه رسيديم اول با عمه رفتيم سراغ پدر ، تو خواب و بيداري بود ، بهش سلام كرديم و حالشو پرسيديم و اينكه مامي كجاست ، پدر با طعنه گفت : چي بگم ، از اون موقع كه براي گرفتن داروهاي من بيرون رفته بود و خيلي هم دير اومد ميگه زمين خورده و كمرش خيلي درد گرفته ، الانم رفته تو اتاق و خوابيده
من رفتم تو اتاق مامي ، به پهلو خوابيده بود ، رونهاي سفيد و تپلش با بالارفتن دامن كوتاش آدمو هوسي ميكرد ، آروم بهش نزديك شدم و پشتش روي تخت نشستم ، دستمو خيلي يواش روي پهلوش گذاشتم ، مامي تكوني خورد و به طرفم برگشت ، مشخص بود دردي رو تو وجودش داره ، با چشماني خواب آلود گفت : كي برگشتين ؟
من : چند دقيقه پيش ، مامي حالت خوبه ؟
مامي با لبخند آرومي گفت : آره عزيزم
من : پدر ميگفت زمين خوردي ، آسيب ديدي ؟
مامي با حالتي كه انگار توقع اين سوال رو نداشت گفت : هان ... نه ..... نه نه چيزي نشده ، يكم كمرم درد گرفته
من بهش نزديكتر شدم و گفتم : ميخواي بريم دكتر ؟
مامي : نه عزيزم
من كه حالا به مامي چسبيده بودم دستم بردم روي پهلوش و به طرف كمرش كشيدم و گفتم : يكم ماساژت بدم ؟
مامي همونطور كه سعي ميكرد به شكم بخوابه گفت : دستت درد نكنه ، يكم آره
و همونطور كه از روي تختش بلند ميشدم گفتم : پس اجازه بدين لباسامو عوض كنمو بيام
مامي به شكم خوابيد كه همون موقع صداي در اومد و پشت سرش عمه وارد شد ، عمه كه مانتوشو درآورده بود و با همون لباس سكسي تو مهمونيش بود به مامي نزديك شد و گفت : سلام ، چي شده شهناز جون ، داداش ميگفت زمين خوردي
مامي : سلام عزيزم ، چيزي نيست ، يكم كمرم در گرفته
من : الان يك ماساژ توپ بهش ميدم خوب بشه
عمه : آره ميدونم ، ماساژهاي تو خيلي معروفه
مامي : واقعا ، آدمو حال مياره
عمه همونطور كه به طرف در برميگشت گفت : اگه كاري داشتين صدام بزنين ، من لباسامو عوض كنم برميگردم
من لباسامو درآوردم و در رو از داخل بستم ، رفتم روي تخت و شروع به ماليدن پاهاش كردم ، دوباره تصوير فرو رفتن كير سيامك تو كوس تپل مامي جلو چشمام ظاهر شد ، مامي ناله هاي آرومي ميكرد ، همينطور رو به بالا رفتم ، يواش روش دراز كشيدم ، كيرم ديگه راست شده بود ، بيخ گوش مامي گفتم : كجات از همه بيشتر درد ميكنه ؟
مامي با صدايي كه به زحمت شنيده ميشد گفت : همه جا عزيزم ، از نوك پنجه هاي پاهام بگير تا سرم
من : خوب هر قسمت روش خودشو داره
وهمونطور كه روش دراز كشيده بودم با دستام زير سينه هاشو ماليدم و گفتم : مامي خوشگل من چرا مواظب خودت نيستي
مامي : خوب اتفاق ديگه ، قابل پيش بيني كه نيست
من : من تو راه متوجه شدم داروهاي پدر رو ندادم و برگشتم خونه
مامي يكمرتبه تكون محكمي خورد و طوري كه انگار ميخواد برگرده تقلا كرد ، من از روش كنار رفتم و پهلو خوابيدم ، مامي به طرفم برگشت و با حالتي متعجب گفت : برگشتي ؟ كي ؟
من : بين راه
مامي : تو برگشتي خونه ؟
من : بله ، وقتي ديدم داروها رو ندادم بچه ها رو با دوست الناز فرستادم و خودم اومدم خونه
مامي : پس چرا پدرت هيچي بهم نگفت ؟
من : نگفت ؟ جدي ؟ پس .....
مامي روي تخت نشست و دوباره ادامه داد : آره نگفت ، تو كي برگشتي كه من متوجه نشدم ؟
من : شما خونه نبودين ، پدر ميگفت رفتين براش دارو بگيرين
مامي : آره ، همونجا هم زمين خوردم ، خوب پس كي رفتي پيش بچه ها ؟
من : داروها رو كه دادم برگشتم
مامي : اي ، پس نموندي ، منم كه نتونستم دارو بگيرم براش
من :‌ موندن كه يكم موندم ، ولي نه پيش پدر
اينو با لحن خاصي گفتم كه تغيير حالت رو تو چهره مامي حس كردم ، مامي يكم با تعجب منو نگاه كرد و بعد با استرس خاصي كه كاملا تو چهرش موج ميزد گفت :‌منظورت چيه ؟ پس كجا رفتي ؟
من كه ميخواستم جريان گاييدنشو بهش بگم ادامه دادم : يه جاي خوب
مامي : كجا ؟
من : يه جاي خوب خوب
مامي كه حرصش درآمده بود بيشگون آرومي ازم گرفت و گفت : ميگم كجا ؟
من : يه جايي كه يه فيلم خيلي تاپ رو ديدم ، اجراي زنده
از نوع نگاهش متوجه شدم منظورمو فهميده ، با صدايي آروم گفت : اذيت نكن ، كجا رفته بودي ؟
من همونطور كه كنارش دراز كشيده بودم دستامو روي روناش كشيدم ، مامي سكوت كرده بود ، آروم دستمو به طرف كوسش بردم و كنارشو دست زدم و گفتم : امشب حسابي بهش رسيديا
مامي نفس عميقي كشيد و كنارم خوابيد و گفت : اي بد جنس
من به طرفش چرخيدم و دستمو روي كوسش گذاشتم و آروم ماليدم و گفتم : چه كيري خورده امشب ، حسابي حسابي
مامي سكوت كرده بود ، همونطور كه كوسشو ميمالوندم ادامه دادم : خوشت اومد از كيرش ؟ كوستو پر كرد ؟
بازم مامي حرفي نزد ، همونطور كه به ماليدن ادامه ميدادم گفتم : اولش تقصير اون بي معرفت هستش كه محكم روي تخت انداختت ، بعدش تقصير خودته كه گذاشتي همه كيرشو يهو تو كوست فرو كنه
مامي لبخند شهوتي زد و بازم سكوت ، من ادامه دادم : ولي مامي واقعا از كير گنده سيامك كمر درد گرفتي ؟
مامي آروم گفت : راستش نه
من : زمين كه نخوردي ؟
مامي : نوچ
من : پس چي ؟
مامي سرشو آورد كنار گوشم و گفت : كمرم درد نميكنه
من : جدي ؟ يعني ....
مامي : درد اصلي جاي ديگه هستش
من : كوست ؟
مامي : نه ، وقتي از پشت كرد ، اذيت شدم
من : واي ، تو كونت كرد ؟
مامي : اوهوم
من : اي بي انصاف ، حق داري مامي جونم
و بعد مامي رو گردوندمش و شروع به ماساژ لمبرهاي كونش كردم ، مامي گفت : البته تقصير خودمه ، نبايد دوباره به شور مينداختمش
من : جدي ، بعد از كوس دادنت بازم باهاش ور رفتي ؟
مامي : آره ، منم باز با ديدن كيرش نتونستم جلوي خودمو بگيرم و اونقدر روش نشستم و كونمو بهش ماليدم تا سيامك دوباره شروع كرد
من : و چون يكبار طمع كوستو چشيده بود ايندفعه تو كون نازت كرده ، درسته ؟
مامي : اوهوم
من : و درد الانتم به خاطر فرو رفتن كير گنده سيامك تو اين كون خوشگله ؟
مامي : دقيقا
يكم مامي رو ماليدمش و بعد از بوسيدنش از اتاق خارج شدم و رفتم تو سوئيتم .
صبح وقتي از خواب بيدار شدم سيامك خونه نبود ، اون روز من كلاس نداشتم و همش مشغول به امور متفرقه شدم ، ساعت از 2 بعداظهر گذشته بود و از سيامك خبري نشد ، به موبايلش زنگ زدم و جواب نداد ، بعد از خوردن ناهار چرتي زدم و بعد از بيدار شدن بازم سيامك رو نديدم ،دوباره سعي كردم باهاش تماس بگيرم كه ايندفعه با خاموش بودن گوشيش روبرو شدم ديگه نگران شده بودم ، از سوئيت اومدم بيرون كه موبايلم زنگ خورد ، شاهرخ خان پدر سيامك بود ، اومده بود تهران و ميخواست قبل از برگشتنش سيامك رو ببينه كه با خاموش بودن موبايلش روبرو شده بود ، هر چي اصرارشون كردم نيومدن و گفتن كه بايد برگردند ، همينطور تو حياط دور ميزدم كه مامي اومد و وقتي با چهره مضطرب من روبرو شد قضيه سيامك و خاموش بودن موبايلش و تماس شاهرخ خان رو بهش گفتم ، مامي از اينكه نتونستم شاهرخ خان رو متقاعد كنم ناراحت شد و خودش باهاش تماس گرفت ، بعد از كلي صحبت و ناز و عشوه تونست براي شام دعوتش كنه ، پدر با شنيدن اين موضوع حالش گرفته شد ، چون هم وخامت حالش بيشتر شده بود و هم تو اين موقعيتها اصلا حوصله مهمون نوازي نداشت ، با پيشنهاد مامي پدر با عمه پوران رفتن خونه پدر بزرگ و قرار شد به شاهرخ بگيم ماموريت هستن ، فقط ميموند سيامك كه اونم بعهده من گذاشتن براي توجيه نبودن پدر .
حدود ساعت 5 سروكله سيامك هم پيدا شد ، خيلي دمق بود ولي با شنيدن خبر اومدن پدرش حالش بهتر شد ، با شاهرخ خان كه تماس گرفتيم گفت تا ساعت 7 مياد و اين زمان براي كنكاش وضعيت سيامك كافي بود ، بردمش تو سوئيت و بازجويي رو شروع كردم .
من : معلوم هست كجايي ؟ همه رو نگران كردي تو
سيامك : دانشگاه بودم
من : دانشگاه ؟ تو فقط صبح كلاس داشتي تا الان كجاي بودي ؟
سيامك : تو كتابخانه درس ميخوندم
من : يعني اينجا نميتونستي ؟
سيامك كه كاملا بهم ريخته بود با صدايي كه تاسف ازش ميباريد گفت : گير نده بهزاد ، حالش نيست
من بهترين راه براي بهبود وضعيت روحي سيامك رو كشيدن تو بحثهاي سكسي ميدونستم و چون قصد داشتم قضيه گاييدن ناهيد خانم و همچنين گاييده شدن مامي رو علني كنم بهترين زمان رو مقتضي دونستم و شروع كردم : جدي ؟ بايدم حالشو نداشته باشي
سيامك نيم نگاهي بهم كرد و گفت : خوب يعني چي ؟ بايدم حالشو نداشته باشم ؟ خوب الان تو حس نيستم ، ايرادي داره ؟
من : نه ، چه ايرادي ، با اون همه فعاليت بايد حسي برات نمونه
سيامك يكم اخم كرد و گفت : اي ، حضرتعالي ديشب عيش و نوش داشتي اونوقت به من ميگي فعاليت
من: بله ، من عيش و نوش داشتم ولي تو هم كم نياوردي
سيامك با نگاهي متعجب گفت : من ؟ من .... ، من كه ديشب از بي حوصلگي قرص خورده بودم وتا صبح تخت خوابيدم
ديگه حاشيه رفتن بي مورد بود ، براي همين گفتم : بله ، بله ، كاملا صحيح ميفرماييد ، قرص خورده بودي ولي نه قرص خواب ، قرص خوابوندن ، اونم چه خوابوندني
سيامك كه چشماش باز شده بود سري تكون داد و گفت : بهزاد حالت خوبه ،معلومه چي داري ميگي ؟
من : خوبه خوب ، منم جاي تو بودم و يك شب نشين خوشگل و ناز كنارم بود به جاي يك قرص 10 تا قرص ميخوردم ، البته از نوع شق كننده هاش ، پسر من كه با تو اين حرفها رو ندارم ، ديشب اگه من عيش و نوش بودم و كوس و كونهاي زيادي ديدم به جاش تو كوس و كوني گاييدي كه خيليها تو نخش هستن
سيامك درجا هنگ كرده بود و مثل برق گرفتها نگاه ميكرد ، كنارش رفتم و به پشتش زدم و گفتم : ولي فكر نميكردم ماميم زير كيرت كم بياره ، پسر بدجور از كون كرديشا
سيامك دقيقا نقش مجسمه رو بازي ميكرد و هيچ عكس العملي نداشت ، دوباره ادامه دادم : تلمبه زدن تو كوسشو ديدم ، خيلي حال كردم ، ولي حيف اگه ميدونستم ميخواي تو كونش هم كني ميموندم
سيامك آروم روي راحتي نشست و سرشو پايين انداخت ، رفتم و جلوش نشستم و گفتم : خوب بگو ببينم حال كردي ؟
بازم سيامك سكوت كرد ، دوباره گفتم : هان ، بد بود ، كوسش زيادي گشاده ؟
سيامك سرشو بالا آورد و آروم گفت : ديونه ، اين چه حرفهايي ميزني
من : خوب وقتي اينطوري قيافه ميگيري يعني مالي هم نبوده
سيامك : اتفاقا بينظيره
من : جدي ؟ كوسش يا كونش ؟
سيامك : كلا ، شهناز خانم معركه هستش
من : از ناهيد خانم هم بهتره ؟
سيامك نگاه تندي بهم كرد و گفت : دقيقا تو خال زدي ، مثل هم هستن
من بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم و ادامه دادم : پس بلند شو آماده پذيرايي از شاهرخ خان باش ، با اون گاييدن ديشب بايد سرحالتر شده باشي كه
سيامك : آخه شهناز خانم اذيت شده
من خنديدم و گفتم : آره ، كونشو پاره كردي ، تا حالا اينطور كه مامي ميگه همچين كيري تو كونش نرفته بود
سيامك خنديد و من از خارج شدم . حدود ساعت 7 شاهرخ خان اومد و با اولين برخورد با مامي نگاههاي شهوت بارشو تو اندام مامي ديدم ، با لباسي كه مامي پوشيده بود سينه هاي بزرگ و كون بزرگش داد ميزد ، خط سينه هم كاملا نمايان بود ، بعد از احوال پرسي نبودن پدر و عمه رو براش توضيح داديم كه تازه اون موقع سيامك متوجه شد كه وقتي من كنارش رفتم و بهش قول توضيح بعدا را دادم بيخيال شد .
شاهرخ خان با مامي حسابي گرم گرفته بود و من و سيامك هم به سولماز و الناز گير داده بوديم و سر به سرشون ميذاشتيم
بعد از شام شاهرخ خان به خاطر اينكه دوستاش منتظرش بودن زودتر بلند شد كه بره و قبل از اون از مامي و خانواده دعوت كرد كه براي تعطيلات عيد بريم گرگان .
شب خوبي بود و به ياد ماندني ،
روزها به همين ترتيب ميگذشت و اونطور كه من فهميدم چند بار ديگه مامي زير سيامك خوابيده بود و حسابي بهش كوس ميداد ، منم بيكار نبودم و چند باري با بقيه سكس داشتم ، نزديك عيد پدر طبق معمول بهانه جويي رو شروع كرد و مخالف با مسافرت ، درگيري كه ما هميشه موقع سفر داشتيم ، بالاخره بازم قرار به مسافرت بدون پدر شد ، موردي كه تقريبا 80% سفرهامون باهاش كنار اومده بوديم ، روز 27 اسفند همگي به غير پدر و به اتفاق سيامك به طرف گرگان راه افتاديم ، خاله شراره هم قرار شد يكروز بياد پيشمون و همگي رو با خودش برگردونه نور .
(ادامه دارد)
     
#37 | Posted: 18 Dec 2012 17:25
وسوسه هاي شيطاني (قسمت آخر)

استقبال گرم و پذيرايي بي نظيري كه ازمون شد باعث شد مامي و بچه ها خيلي زود باهاشون گرم بگيرن ، جالب قاطي شدن عمه پوران با فريبا بود كه همش باهم بودن ، 3 روز گرگان بوديم كه خاله با آقا سامان اومدن و يك شب موندن و قرار شد فردا صبحش همه با خانواده سيامك بريم نور ، اولش شاهرخ خان و ناهيد خانم قبول نميكردن ولي آنقدر سامان و خاله اصرار كردن كه موافقتشون رو گرفتن .
روز اولي كه نور رسيديم آقا سامان خبر داد تونسته يكي از ويلاهاي لب ساحل رو كه براي يكي از پولدارهاي چالوس هستش و به خاطر لطفي كه آقا سامان در حقش كرده براي 2 روز بگيره ، ويلايي معركه و دنج .
فقط يك مطلب بود كه حالمون رو گرفت و اونم آماده باش خوردن آقا سامان ، نميدونم چي شد كه مجبور شد تمام اين مدت رو بره قرارگاه و اصلا فرصت موندن پيشمون رو نداشت و خاله هم به خاطر همين باهاش به نور برگشت .
ويلا خيلي بزرگ و دنج بود با تمام امكانات ، همون ظهر همگي زديم تو آب ، خانمها با لباسهايي كه ديونه ميكرد ، اگه از گشت دريايي نميترسيدن لخت لخت ميشدن ، ناهيد و مامي با اون اندام سكسي و جا افتاده ، الناز ، سولماز ، فرشته ، يكي از يكي زيباتر ، فريبا كه عمه رو مثل خودش فشن كرده بود و معركه .
ويلا 3 تا اتاق خواب بزرگ داشت ، ناهيد خانم و مامي با عمه و فريبا يك اتاق كه مشرف به دريا بود رو همون اول گرفتن ، الناز با بقيه هم رفتن سراغ يكي ديگه از اتاقها كه خيلي بزرگ بود ، مونديم من و شاهرخ وسيامك كه تنها اتاق باقي مانده كه از همه كوچيكتر بود نصيبمون شد ، بعد از استراحت كوتاهي كه كرديم فرشته با الناز وبقيه رفتن بيرون گردش و فتانه هم به سيامك گير داد و اونم مجبور شد ببرش بيرون ، مونديم من و شاهرخ خان و مامي و ناهيد خانم .
ناهيد خانم به مامي پيشنهاد داد براي شام غذا آماده كنن كه با مخالفت شاهرخ خان روبرو شديم ، نظر ايشون اين بود تو اين مدت آشپزي ممنوع باشه و غذا از بيرون تهيه كنن ، من اومدم لب پله ها نشستم و به دريا نگاه ميكردم ، صداي آهنگ شادي از داخل بلند شد ، وقتي برگشتم ديدم مامي و ناهيد خانم دارن ميرقصن و شاهرخ خان هم نشسته و براشون كف ميزنه ، تاپ و دامني كه جفتشون داشتن به اندازه كافي سكسي بود كه هر مردي رو تحريك كنه ، به خصوص كه ناهيد خانم هر چند دقيقه ميرفت و سينه هاشو براي شاهرخ خان تكون ميداد ، سينه هايي كه راحت ميشد نصفشونو ديد ، مامي به طرفم اومد و كشيدمه وسط و منم باهاشون ميرقصيدم ، چند بار بين مامي و ناهيد خانم قرار گرفتم و سينه هايه جفتشون بهم چسبيد ، شاهرخ خان هم با اصرار ناهيد خانم بلند شد و به جمعمون پيوست ، بارها متوجه نگاه سكسي شاهرخ خان به مامي و عكسش شدم ، چند بار هم بهم چسبيدن ، تو همين حال و هوا بوديم كه ناهيد خانم پشتشو به شاهرخ خان كرد و كاملا كون خوشگلشو چسبوند و شاهرخ خان هم حسابي بهش فشار آورد ، دستاش زير سينه هاي ناهيد خانم بود و ميمالوندش ، نگاههاي شهوت آلودي بين مامي و شاهرخ خان ردو بدل ميشد ، موبايل ناهيد خانم زنگ خورد و تا رفت كه جواب بده شاهرخ خان اومد طرف ما و جلوي من ميرقصيد ، مامي هم نزديكمون بود ، بدم نميومد تنهاشون بزارم ، به بهانه آب خوردن رفتم طرف آشپزخانه كه ناهيد خانم هم صحبت ميكرد ، موقعيت پذيرايي و جايي كه مامي و شاهرخ خان ميرقصيدن طوري بود كه اگه تو آشپزخانه بودي به هم ديد نداشت ، ليوان آب رو كه گرفتم ناهيد خانم هم صحبتش تموم شد و اومد طرفم و از پشت چسبيدمه و كيرمو گرفت و بيخ گوشم گفت : حالش چطوره ؟
من : اي بد نيست ، مشتاق ديدار شماست
ناهيد خانم گردنمو بوسيد و آروم از كنار اوپن به پذيرايي نگاهي كرد و بعد رو به من گفت : بهزاد بيا
من رفتم پيشش و يواش مسيري كه نشون ميداد رو نگاه كردم ، شاهرخ خان دست مامي رو گرفته بود و داشتن ميرقصيدن ، ناهيد خانم گفت : ميبيني ، تا چشم منو دور ديد به شهناز خانم گير داد
من خنده كوتاهي كردم و گفتم : اينقدر حسود نباشين ، شاهرخ خان به اندازه كافي به شما رسيده ، مامي منم گناه داره ديگه
ناهيد خنده اي كرد و گفت : اي ، باشه ، شاهرخ ماله شهناز ، تو هم ماله من
من : قبوله
ناهيد : ببين پشيمون ميكنيا ، شاهرخ بد ميكنه ها
من : مامي من از خداشه
ناهيد سرشو آورد جلوتر و گفت : بهزاد ، كير شاهرخ خيلي بزرگه ها ، كوس و كون شهناز رو پاره ميكنه ها
گفتن كلمات كوس و كون باعث شد شهوتي بشم و ناهيد خانم رو بچسبم ، يكمرتبه صداي زنگ ويلا اومد ، بچه ها بودن كه برگشتن ، فريبا و الناز بيشتر از همه پكر بودن ، ميگفتن خيلي دوست دارن برن تو آب ، شاهرخ خان گفت باشه بعد از شام يكم ديرتر هم ميريم كه مزاحم نداشته باشيم .
شام رو خورديم ، شراب فوق العاده اي كه شاهرخ خان آورده بود همه رو داغ كرد ، حدود ساعت 12 شب به طرف دريا رفتيم خوشبختانه اصلا موج نداشت ، همه زديم تو آب ، با اين تفاوت كه همه با لباس شنا بودن ، همه خانمها به جزء عمه مايو دو تكه سكسي داشتن ، عمه هم مايو زيبايي داشت ولي دو تكه نبود ، از همون اول به سر و كله هم زدن شروع شد ، فرشته با الناز و سولماز به طرف سيامك رفتن و شروع به بازي با اون كردن ، سينه ها همشون با خيس شدن مايوهاشون وقتي نزديكشون ميرفتي ديونه ميكرد ، به خاطر تاريكي هوا تا نزديك نميشدي نميتونستي خوب تشخيص بدي ، همينطور تو آب بودم كه از پشت يكي گرفتمه و تا رفتم به خودم بيام مايوم تا زانوهام پايين كشيده شد ، صداي خنده هاي فريبا و عمه نشون ميداد اين توطئه اوناست ، من كه قبلش با ديدن اندام سكسي اونا راست كرده بود و به خاطر شراب داغ بودم زياد مقاومت نكردم ، فريبا كيرمو گرفت و ماليد ، عمه هم كنارم ايستاده بود ، فريبا رو به عمه گفت : ببين چه كيفي ميكنه ، اصلا انگار نه اينكه مايوشو درآورديم ، عمه هم كه مست كرده بود گفت : من اينو ميشناسم
فريبا همونطور كه كيرمو ميماليد گفت : منم ميشناسمش
به اطراف نگاهي انداختم ، همه دورو برم بودن ولي ديد كافي نداشتن ،نصف بيشتر سينه هاي بزرگ فريبا بيرون افتاده بود ، سرمو بردم و از كنارشون بوسي گرفتم ، عمه با لحني پر از شهوت گفت : خوشمزه بود ؟
دستامو بردم سمت سينه هاش و گرفتمش و گفتم : آره ، مثل ليموهاي خودته عمه جون
همه به سر و كول هم ميزدن ، فريبا من و عمه رو گرفت و از همه دور كرد خيلي فاصله گرفته بوديم ، وقتي داشتيم ازشون دور ميشديم مامي و ناهيد خانم رو ديدم كه به سروكول شاهرخ ميپريدن ، وقتي حسابي دور شديم فريبا منويكم از آب بيرون كشيد ، طوري كه آب از زانوهام يكم بالاتر بود ، جلوم نشست و همه كيرمو تو دهانش گذاشت ، عمه با صدايي كه استرس توش مشخص بود گفت : فريبا نبينن
فريبا كيرمو از تو دهانش درآورد و گفت : خوب ببينن ، بالاخره يكي بايد شروع كنه ديگه
عمه : يعني چي ؟ منظورت چيه ؟
فريبا دست عمه رو گرفت و نشوندش و گفت : بيا ، خيلي حال ميده ، كم كم بقيه هم شروع ميكنن
عمه نشست و دستشو روي كيرم گذاشت ، فريبا دوباره شروع به خوردن كرد ، بعد كيرمو درآورد و سر عمه رو به سمتش كشوند و كيرمو تو دهن عمه كرد ، واي داشتم ديونه ميشدم ، فريبا همينكه عمه سرشو عقب كشيد لبش روي لب عمه گذاشت و بعد رو به من كرد و گفت : ميتوني به هردومون حال بدي ؟
زير بازوهاشو گرفتم و بلندش كردم و چرخوندمش و دستمو گذاشتم روي پشتش و خمش كردم ،بند مايوي فريبا رو كنار زدم و كيرم كه حسابي راست بود رو با كوسش تنظيم كردم و با يك حركت همشو تو كوسش كردم ، فريبا ناله اي كرد و خودشو بهم ميكوبيد ، عمه سينه هاي فريبا رو از تو سوتينش درآورد و ميماليد ، با تمام شدت تو كوس فريبا ميكوبيدم ، يكم كه تلمبه زدم از كوسش بيرون آوردم و عمه رو به طرف خودم كشيدم ، فريبا يكي از پاهاي عمه رو بالا آورد و كمكش كرد روي يك پا وايسته ، كيرمو بردم دم كوسش و با كمك خودش فرو كردم ، با تمام قوا كوسشو ميگاييدم ، ديگه اون 2 تا هم سينه هاي همو ميماليدن ، چند نوبت ديگه از كوس عمه درمياوردم و تو كوس فريبا ميكردم ، نزديك به اومدن آبم شده بود كه هر دوشون جلو زانو زدن و فريبا تو دهنش كرد و اونقدر مكيد كه آبم تو دهنش فوران كرد ، عمه هم سرشو برد كنار سر فريبا و كمي از آبم خورد ، يكم كه به حال اومديم رفتيم تو ساحل و همون دور و بر قدم ميزديم كه صداي ناله هايي رو شنيديم ، فريبا با دستش بهم فهموند كه سكوت كنيم و به طرف صدا رفتيم ، صدا از پشت يك قايق ميومد ، نزديك كه شديم سيامك رو ديديم كه الناز و فرشته رو به حالت سگي خوابونده و اون موقع تو كون الناز كرده بود ، الناز با صدايي كه واضح بود ميگفت : آقا سيامك دارم جر ميخورم ، يواشتر ، كونم پاره شد
ولي سيامك گوشش بده كار اين حرفا نبود و محكم تو كون الناز ميكوبيد ، پهلوهاي الناز رو با دستهاي بزرگش گرفته بود و همه كيرشو از كون الناز خارج ميكرد و دوباره تو كونش ميكوبيد ، فرشته با كوس و كونش بازي ميكرد ، سيامك همينطور كه داشت الناز رو ميگاييد با دستش سوراخ فرشته رو بازي كرد و بعد از كون الناز بيرون كشيد و رفت پشت سر فرشته و كيرشو به سوراخ فرشته تنظيم كرد و انگار عجله داشته باشه با تمام قدرتش همه كير گنده و كلفتش تو كون ناز فرشته كرد ، فرشته ناله اي سر داد و بلند گفت : واي الناز دارم پاره ميشم ، حالا ميفهمم فريبا چه دردي ميكشيد موقع كون دادن به سيامك
فريبا بهمون نگاهي كرد و خنديد ، من ازشون جدا شدم و عمه و فريبا موندن تا گاييده شدن الناز و فرشته رو كامل ببينن ، سولماز با فتانه داشتن قصر ماسه اي درست ميكردن ، وقتي منو ديدن سولماز گفت : خوش گذشت ؟
من خنديدم و جوابي ندادم ، هر چي نگاه كردم اثري از شاهرخ خان و مامي و ناهيد نبود ، از سولماز سراغشون گرفتم كه گفت اونا خسته شدن و رفتن تو ويلا ، نميدونم چرا يك حسي بهم ميگفت شاهرخ خان هم با ناهيد خانم مشغول شده ، بيچاره مامي كه سرش بي كلاه مونده ، يا بهتر بگم كوسش بدون كير .
به طرف ويلا رفتم،وارد كه شدم صداي بلند جيغ ناهيد ترسوندمه،ميخواستم بگم چي شده كه صداي مامي اومد كه
گفت : شاهرخ خان يواشتر ، اذيت شد
صدا از داخل حموم ميومد ، حمومي كه خيلي بزرگ و حداقل 3*3 بود ، در حموم شيشه اي ولي باز بود ، وقتي داخل رو ديدم خشكم زد ، هر 3 نفرشون لخت لخت بودن ، مامي روي سكو نشسته بود وسرناهيد خانم روي كوس مامي بود ، شاهرخ خان هم از عقب كيرشو داشت ميماليد ، و گفت : ناهيد حاضري ؟ دوباره داد و بيداد نكنيا
ناهيد : خوب تو كوسم بزار ، چرا ميخوايي تو كونم كني ؟
شاهرخ : هوس كون جفتتونو كردم ، تو كوستون هم ميزارم
و بعد كيرشو با سوراخ كون ناهيد تنظيم و با يك فشار بيشتر از نصفشو تو كون ناهيد كرد كه با ناله هاي اون مواجه شد
ديگه بدون معطلي شروع كرد به تلمبه زدن و كوبيدن كيرش تو كون بزرگ و ناز ناهيد خانم ، سر ناهيد خانم هم روي كوس مامي حركت ميكرد و گاهي زبوني ميكشيد ، شاهرخ خان كه فكر نميكردم اينقدر خشن باشه كيرشو از كون ناهيد خانم بيرون كشيد و زدش كنار و رفت وسط پاي مامي ، مامي كير شاهرخ رو گرفت و دم كوسش گذاشت و گفت : اول تو كوسم بزار ، باشه ، بعد كونمو جر بده
شاهرخ بدون كلامي همه كيرشو هول داد تو كوس مامي ، و از روي سكو بلندش كرد و بغلش گرفت ، در حالي كه همه كير شاهرخ تو كوس مامي بود اونو بالا ، پايين ميكرد ، سينه هاي بزرگ مامي به سينه هاي ستبر شاهرخ ماليده ميشد ، به عينه گاييده شدن حسابي مامي رو ميديم ، شاهرخ مامي رو پايين گذاشت و برش گردوند و رو به ناهيد گفت : امشب آبم ماله اين كوسيه خوشگله ، باشه ؟
ناهيد با لبخند سرشو تكون داد ، شاهرخ مامي روبر روي سكو خمش كرد و كيرشو دم سوراخ كون مامي گذاشت و بدون معطلي همشو يكجا فرو كرد ، مامي هم مثل ناهيد جيغ زد ، ولي فايده اي نداشت ، شاهرخ با شدت تو كونش ميكوبيد ، صحنه بيرون كشيدن كيرش و دوباره فرو كردن تو كون مامي خيلي زيبا بود ، همينطور كه پهلوهاي مامي رو گرفته بود و تو كونش تلمبه ميزد با دستشم گاهي به لمبرهاي مامي چك ميزد ، و ميگفت : عجب كوني داري شهناز ، خوش بحال اونايي كه دم دستشو هستي و حسابي ميكننت
ضربه هاي شاهرخ تو كون مامي شدت گرفت و ناگهان پهلوهاي مامي رو فشار داد و با آخرين قدرتش تو كونش كوبيد و نگه داشت و داد زد ، آب شاهرخ تو كون مامي جريان پيدا كرد .
(پايان)
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / وسوسه های شيطانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.