| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

آویزون

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 18 Jun 2010 08:45
سلام به یاد اویزون اومدم داستاناشو این جا بزارم امید وارم خوشتون بیاد

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#2 | Posted: 18 Jun 2010 08:47
سلام دوستای گلم
راستش این جا این قد داستان سکسی خوندم که طاقت نیاوردم گفتم منم بنویسم دیگه
قبل از همه چیز از اساتید بزرگوار معذرت می خوام اگه ادبیات سکسیم خوب نیست شما به بزرگواری خودتون تحمل کنین و لازمه یه سری مقدمه هم بگم من 18 سالمه خیلی هات و سکسی هستم اما این و اصلا به روز نمیارم برای همین هیچکی بهم شک نکرده…با کسایی که هیچ احساسی بشون ندارم محال ممکنه که سکس کنم چون اصلا نمی تونم و از سکس خانوادگی و این کسشعر ها هم حالم به هم می خوره خوب حالا بریم سراغ ماجرای من
من متولد مشهد هستم اما در حال حاضر به خاطر شغلم(شرکت خدمات وب سایت) تو شهرستان تریت جام (160 کیلو متری جنوب شرق مشهد) زندگی می کنم تا قبل از این مورد سکس داشتم ولی نه زیاد انگشت شمار!
همین 2 هفته پیش من به خاط کارای ثبت شرکتم راهی تهران شدم کسکشا این قد پاسمون دادن که کونمون پاره شده بود و اصلا حالی برامون نمونده بود که بریم دنبال کس بازی
با اینکه قبلش با بروبکس هماهنگ کرده بودم اما نشد دیگه
خلاصه ما کارمون تموم شد و تصمیم گرفتیم که بر گردیم شهر خودمون …سراغ بلیت هواپیما گرفتم کونیا اولین پروازی رو که می توستن بدن با کلی خایه مالی و تخمک مالی واسه 2 روز بعد بود از این جناح که کیر خوردیم گفتیم ولش کن بابا به ما سفر راحت نیومده بریم با قطار….قطار وضعش از هواپیما بدتر کونی ها این قد اسکولم کرده بودند معلوم نبود که کار کی تموم میشه بلیط رزو کنم خلاصه حسابی قاطی کردم راه افتادم تو خیابون ها گز کردن و این که چه گلی به سرش بگیرم طرفای میدون فردوسی بود که گفتم ولش کن بابا کیر تو شانسمون که شانسمونم کونی از آب در اومد با اتوبوس میریم دور همون میدون فردوسی یه هو یه صدای نازی گفت ببخشید آقا
صدا از پشت سرم بود برگشتم دیدم واییییییییییییییییییییی مامان این چیه در همون لحظه کوچولومون از خواب پریدبا دیدن این قیافه ناز ….-ببخشید نزدیکترین ایستگاه مترو کجاست؟ …دیدم بچه تهران نیست لبته تابلو بود شهرستانی و بدن هم فهمیدم آبجیش اینجا دانشجو بوده بماند گفتم مسیرتون کجاست ؟ گفت ترمینال جنوب ما رو میگی سوسمارو میگی تو کونم عروسی شد گفتم اتفاقا من هم مسافرم دارم میرم ترمینال جنوب اگه افتخار بدین با هم بریم…با چشاش یه اسکنی سرتاپا کرد من وبا یه لبخند ناز گفت باشه بریم! گفتم اگه حوصله داری پیاده بریم راهی نیست گفت آره خیلی وقته پیاد روی نکردم…هیچی دیگه ما بشکن زنون با این هوری بهشتی راه افتادیم به سمت ایستگاه دروازه دولت تو راه کلی کسشعر گفتم که بیشتر بشناسمش که حالا وسط داستان بهشون اشاره می کنم آقا رفتیم و دو تا بلیط تک سفره و سوار بر مترو به سمت ترمینال جنوب ..تو واگن با هم یه جا نشستیم و در اولیت توقف تو ایستگاه بعدی کاملا تنش رو حس کردم و یه جورای میشه گفت افتاد تو بغلم…هیچی دیگه من داشت سرم گیج می رفت این پنبه بود نه پرقو بود حسابی کیر کلفت کرده بودیم و از شق درد داشتیم می مردیم ازش پرسیدم می خوای بری کجا؟ گفت برات مهمه ….جا خوردم چه ربطی داشت …گفتم شاید ! گفت من مشهد میرم…..!!!!
من مثل یه کس کیر ندیده و تو کف که چه جوری کیرو رو میبینه کف می کنه ازش آب میا د تو همین سبک آب دهنمون جاری شد و عروسی تو کون همانا سفر با این هوری بهشتی همانا…گفتم چه جالب اتفاقا من هم دارم میرم مشهد ….کلی خوشحال شد و از این موضوع استقبال کرد و خیلی نزدیک شدیم بهم دیگه و قرارا شد که اصلا با هم بریم
رفتیم ترمینال زیاد شلوغ نبود دو تا بلیت گرفتم ساعت حدودا 3 بعدازظهر بود رفتم یه کم خرت و پرت خریدم سوار ماشین شدیم
همه چی کاملا عادی بود جز کیر باد کرده من و گرمایی رو که ااز بدن حدیث فوارن میکرد و من داشتم می سوختم
همونجور که گفتم قیافم خیلی غلط اندازه و کسی بهم شک نمی کنه و همینجور هم شد
ساعت 3:30 ماشین راه افتاد و من کیرم و واسه امشب مسواک زدم که من امشب تو ماشین باید یه حال اساسی یاهاش بکنم
تو را کلی با هم کس گفتیم و کس شنیدیم
20 سالش بود 19 سالگی نامزد کرده بود و بهم زده بودن نامزدیو و اینکه بهش خیانت کرده و تو همون دوران نامزدی آرههههههه! از من پرسید که دوست دختر دارم منم گفتم داشتم و خدا بیامرزه از این شعرا
تو راه کلی باهم صحبت کردیم و حسابی رومون باهم باز شده بود و جک های سکسی می گفتیم و من سعی می کردم بحث رو به سکس برسونم که موفق هم شدم …..داشتیم از خاطرات تولدمون می گفتم که نوبت من شد
بهش گفتم پارسال تولد آبجیم بود و کل دوستای دوران دبیرستانش رو جمع کرده بود و حالی به حولی من با همشون وحشتناک شیش بودم من کلا با دخترا زود شیش می شم هیچی دیگه این وسط با لیدا واقعا صمیمی بودم و خیلی سربه سر هم میزاشتیم اونجا با هم نقشه کشیدیم که حال آبجیمو بگیریم و براش کهنه بچه هدیه دادیم و دوستاش باز کردن کادورو دسته جمعی بهش کلی خندیدیم و خیلی حال داد
اما لیدای نامرد آدم فروشی کرد گفت همش کار احسان بوده آبجیمم گفت 2 هفته دیگه تولده لیداست من کار ندارم باید حالش رو بگیری گفتیم چشم رو چشمام
کلی فکر کردم چه جوری حال این لیدا رو بگیرم رفتم پیش بهناز این بهناز تهشه خیلی بدجنسه خواهر کسه بهش گفتم بهناز یه چی بگم بین خودمون میمونه ورداش گفت تا کجا بگی بهم …گفتم هرجا بخوای رفتیم تو اتاق من و یه لب جانانه ازش گرفتم …اینا بعد گفتم بهناز می خوام حال این لیدا رو بگیریم این اواخر خیلی پرروشده چه ببرم براش کلی بخنیدن اینم نامردی نکرد گفت کاندوم گفتم نه بابا این خیطه واسه پسر خوبه به کارش نمیاد ...یه دفه یافتم! گفت چیو گفتم براش نوار بهداشتی می برم فک کنم خیلی به کارش بیاد بهنازم تایید کرد و قرارا شد براش نوار بهداشتی بگیرم
روز موعود فرا رسید و پریدم رفتم داروخونه یه بسته از آخرین ورژن نوار بهداشتی موجود در بازار رو خریدم کادوش کردیم و رفتیم خونشون موقع باز کردن کادوها کلی حالش گرفته شد و تا 1 ساعت تو حونه دنبالم میدوید به قول خودش اگه گیرش میفتادم با ناخوناش جرم میداد….
خاطرمو با آب و تاب تعریف کردم واسه حدیث حالتش عوض شده بود یه جور دیگه می خندید معلوم بود که کسش خیلی می خواره ورداشتم گفتم چیه خیلی خوشت اومده ها ..گفت واقعا که به قیافت نمی خوره که این قد شیطون باشی…منم کلی نمک دادم بالا گفتم کجاش و دیدیو گرفت که منم آرره
دیگه از ساعت 8 تا 12 شب بحثمون فقط سکس بود اونم از خاطرات سکسیش با نامزدش می گفت و سایت اوزیونو داستان های جناب کیوان خان و اساتید بزرگوار ….(کیوان دهنت سرویس این خانم کسه کل داستانهات رو حفظ بود …با یه کلاس بزار ماهم بیایم یاد بگیریم!)
همینجور گرم صحبت بودیم که گفتم بعد از نامزدت چی کار می کنی حالا؟ اذیت نمی شی
گفت خوب معلومه که اذیت میشم ..شبا برام تنها خوابیدن سخته…منم از خدا خواسته سریع پریدم تو حرفش گفتم ولی حدیث جون امشب رو تنها نمی خوابی …
یه خنده ناز تحویلم داد و گفت یعنی تو می تونی لذتی رو که ماهان 0(نامزد سابقش) یک سال نتونست بهم بده تو به من بدی
خندیدیم گفتم معلومه که می تونم مگه بیل به کمرم خورده
یک حالی بهت بده که هیچ وقت فراموشش نکنی…در همین حال دستم رو بردم لاهای پاهاش داستم میمالوندمش حسابی تو خودم بودم که صدای راننده کونی حسمون رو بهم زد .........

دوستان پاک! اگه خوشتون اومده بگین ادامه بدم...خدایشش دلدرد میشین از خنده
راستی گلایه نکنین که زیاد سانسور کردم چون این خاطرم خیلی طولانیه اگه بخوام همشو بنویسیم کونم پاره میشه....راستی این اولین خاطره منه که اینجا نوشتم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#3 | Posted: 18 Jun 2010 08:48
ادامــــه
....یک حالی بهت بده که هیچ وقت فراموشش نکنی…در همین حال دستم رو بردم لاهای پاهاش داستم میمالوندمش حسابی تو خودم بودم که صدای راننده کونی حسمون رو بهم زد
مسافرین محترم 30 دقیقه توقف واسه شام
ای چول دادشم تو کس ننت بابا من داشتم شام کوفت می کردم مگه گذاشتی
حدیثم گفت بیا بریم یه شام توپ بخوریم ادامش باشه واسه شب که همه خوابیدن!
رفتیم پایین رستوران بود حولو هوش شاهرود فکر کنم یه چلوکباب مشتی زدیم بالا جاتون خالی و من رفتم پیش مهماندار ماشین گفتم اگه امکان داره ما برایم آخر ماشین بشینیم آخه آخر ماشین خالیه آبجیم! شب واسه خواب اینجا راحت نیست
مهماندار موافقت کرد و ما 15 دقیقه جلوتر پردیم تو ماشین و رفتیم صندلی عقب 2 ردیف آخر ماشین کاملا خلی بود….بدون مقدمه شروع کردم با نازو نوازش ….نمی شد پیش روی کنم باید صبر می کردیم تا آخر شب ساعت 12 به بعد که همه کفه مرگشون و بزران
می تونی تصور کنی از ساعت 10 تا 12:45 فقط مالیدن چی کارت می کنه
این قدر ترشحات از کیرم زده بود بیرون که انگار شاشیده بودم تو خودم
و اما
ساعت 12:40 و اندی
تنها خروپف مسافرا بود که همه تو خواب بودن
آخر ماشین تاریک جوری که حتی از 2 صندلی هم اونور تر چیزی معلوم نبود...باور کنین همون شب می تونستم بکنمش کسی نمیدید فقط مشکل اینجا بود که این حدیث خانم خیلی داد میزد نمی تونست خودش رو کنترل کنه!
مانتوش رو باز کردم دیگه بعد از 3 ساعت مالیدن دستام داشت میلرزید نمی تونستم 2 تا دکمه باز کنم وضع حدیثم بهتر از من نبود بالاخره اون دکمه ها رو باز کردم و یک تاپ که فکر کنم صورتی بود یا قرمز تاریک بود چیزی به اون صورت دیده نمیشد اما تاپش از وسط باز می شد….گرهاش رو باز کردم و دو تا سینه بلوری(باور کنین تو فیلم ها هم هنوز ندیدم همچی سینه هیا قشنگیو نديدم) افتاد بیرون افتادم به جون سینه هاش مثل یه بچه کوچولو که داره شیر می خوره سینه هاش رو می خودم و لیس میزدم رو صندلی دراز کشیدم سرم و گذاشتم رو پاهاش و سینه لیسی رو ادامه دادم یه 15 دقیقه سینه هاش رو خوردم فکم خسته شد رفتم تو کار لب یه لب مامانی با چاشنی ترس و دلهره طولانی ازش گرفتم که نگو…چه لبهای داغی …چه رژ لب خوشمزه و شیرینی …جاتون خالی بچه ها خوردم تا اونجا که جا داشتم 1 ساعتی فقط لب و بوس رودو بدل میشد و زبون نرم و داغی که همش تو دهنم می چرخید
خیلی وضع نا جوری بود هردومون به شدت شهوتی شده بودیم و از طرفی نمی تونستیم پیش روی کنیم تا همینجاش هم خیلی شاهکار کرده بودیم
کمکم از لب هم خسته شدم و باز رفتم تو کار سینه هاش یه نیم ساعتی باز سینه هاش رو خوردم این قدر شهوتی بودم که اگه راه میداد تو اتوبوس لختش می کردم میزاشتم تو کسش اما نمی شد
آروم آروم رفتم پایین نافش رو می خوردم و زبون میزدم همینجوری اومدم پایین شلوارش رو باز کردم سرمو کردم تو یه کم بو کردم…….وایـــــــــــــــــــــــــــ ـــــی چه بوی خوبی می داد(شما دخترها چی کار می کنین اینقد کس و کونتون خوشبوی اگه همین الان شرت یه پسر رو بدی پایین بو گندش خفت می کنه! برام عجیبه)
یه کم دست مالی کردم از رو شرت
حدیث هیچی نمی گفت……….فقط نفس نفس های خیلی خفیف و آروم که از ضربان قلبش معلوم بود…فک کنم قلبش یک سره شده بود چون مثل بوق تلفن آزاد میزد!
از رو صندلی پاشدم آروم رفتم جلوش زانو زدم
شلوار و شرتش رو زدم کنار
دیگه هیچی حالیم نبود…الان که فکی می کنم عجب گه گنده ای خورده بودم ها
اولین زبونی که به کسش زدم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم…حدیٍث یه آه کوتاه و آرومی کشید و گفت آیــــــــی احســــــــــــــــــــــــــــــــــؠ??ن…احسان جیگرتو بخوره کیر احسان آروم تر
دو سه تا زبون زدنم دیدم نه این حدیٍث خانوم رو ويبرست احتمالا هم آپلی فایر قورت داده چون چیزی نمونده بود که کل مسافرا از خواب بپرن
دیدم این قد داره سر صدا می کنه بی خیال شدم …آدم بی جنبه چی بود به خدا…هیچی دیگه دیدم اینم نمیشه يه 15 دقيقه اي صبر كردم اوضاع عادي بشه
گفتم حدیث جون خیلی بی کار نشستی خسته میشی بیا پایین نوبت توشد
خودم نشستم بالا فرستادم حدیث و پایین گفتم شلواروم باز کن…باز کرد اما دستش می لرزید آخه زیر شلوار یه چیزی مثل قابلمه زده بود بیرون گفتم شرتممو بده پایین دارم میمیرم
این شرتو که داد پایین احسان کوچولو که حالا از خودم هم بزرگتر بود با همه تجهیزات و با تمام قوا و سیاهی لشکرش پرید بیرون
کاش بودین و قیافه حدیث رو تو این صحنه میدیدین
نگاه شهوتناک به همراه تعجب و دلهره! نفهمید که چی شد یه دفعه مثل وحشیها پرید به جون کیرم حالا نخور کی بخور
همین الان که دارم اینا رو مینویسم و یاد اون شب میفتم کیرم زیر گلوم چسبیده
احساس می کردم الانه که نخام و ستون فقراتم کنده بشه
نمی دونم انگار یک رگ باشه که با هر مکش از سر کیرم تا پشت گردنم حس می کرمش
سرتون رو درد نیارم
زیاد نتونستم طاقت بیارم
احساس کردم یه پارچ آب می خواد همین الان از کیرم فوران کنه
بهش گفتم داره میاد بیرون نریزی اتوبوس کثیف میشه به گا میریم هااااااااااااا
هیچی نگفت فقط مثل قحطی زده ها ساک میزد
آقا چشمت روز بعد نبینه همچین آبم زد بیرون که پرید تو گلوش نزاشت حتی یک قطره از این آب گوارا هدر بره همش و خور و بعدش چندتا سرفه شدید واقعا ترسیدم جدی جدی داشت خفه می شد
تصور کن
تو اتوبوس صندلی آخر همچین جنایتی صورت گرفته بود....قیافم رو تصور کنین همینجا ریسه برین همتون
بعد حدودا 30 دقیقه حالم سر جاش اومد پا شدم دیدم بله از 100 تا گاییدن بدترش کردم خودمه جمع و جور کردم لباسام رو درست کردم حدیثم برو بر من و نگاه می کرد بد نگاه می کرد
گفتم چیزی شده؟
گفت پس من چی؟ من بگی به روی این دختر مونده بودم چه بگم گفتم خودت نتونستی طاقت بیاری جیغ میزدی نزدیک بود همه بیدار شن من چی کار کنم می گی؟ می خوای لختت کنم تو اتوبوس البته اون موقع 1 نفر نیستم من و مهماندار و راننده و شوفر و احیانا افراد متفرقه!
خندید گفت دارم برات!
یه نیگا بهش انداختم منظورش رو نفهميدم خندیدیم
دو باره رفتم تو نخ لب فکر کنم ساعت 4 یا 4:30 بود معلوم نبود دقیقا همدیگرو بغل کردیم خیلی رمانتیک خوابیدیم من که اصلا در حالت عادی خوابم نمی برد چه برسه تو ماشین...جنازم همچین ولو شده بود که نگو
صبح شده بود دیدم حدیث داره بهم مشت میزنه...!
احسان پا شو بابا آبرومون رفت
این چی بود اینگاری برق مره
پریدم گفتم چی شده مگه...گفت پا شدم دیدم مهماندار بالا سرمونه بد نگامون می کنه
گفتم به کسس ننش خندیده مگه خواهر برادر نمی تونن باهم عشقولانه بخوابن.........والا
هیچی آقا من پا شدم ساعت 7 وخورده ای بود یه کم هله هوله خورم تا بتونم پا شم خلاصه کلی به هم خندیدم تا برسیم مشهد
یه فلش بک زدم گفتم حدیث فکر می کردی این آشنایی آخرش اینجوری بشه
گفت هنوز به آخرش نرسیدیم
بازم منظور حرفشو نفهمیدم گیرم ندادم اصلا حسش نبود
بالاخره رسیدیم مشهد و پیاده شدیم و من کلی از راننده و مهماندار تشکر کردم و کارتشون و گرفتم که دفه بعدحتی اگه جت بهم بدن من دیگه فقط با اتوبوس مسافرت می کنم فقط با همین تعاونی
رفتیم جای این استگاه تاکسی گفتم حالا می خوای چی کار کنی
حدیث گفت بشین خودت می فهمی
گفتم کجا؟
گفت مگه دنبال آخرش نبودی
تازه دوزاریم افتاد که بله
گفتم خوب چرا ...اما کجا بریم
گفت خونه ما
گغتم مگه کسی نیست خونه
گفت نه بابا همه تهران هستند
مارو میگی مارمولک و می گی از طرفی تو کونم اکس پارتی بود از یه طرف دیگه نا نداشتم راه برم و از طرفي
يه مقدار واسم عجيب شد... گفتم پس تو توي فرودسي كله ظهر تنها چي كار مي كردي؟
گفت اونجا كه بوديم باز حرف اين ماهان رو پيش كشيدن و اينكه من بايد باهاش ازدواج كنم...منم ديگه از بس گفته بودم حوصله اين حرفا رو نداشتم گفتم من نمي خوام قهر كردم اومدم كه برگردم رفتم فرودگاه نشدو جريان من هم واسه اون اتفاق افتاده بود
گفت خيلي حالم بعد بود 2 ساعتي تو خيابونا فقط گريه مي كردم
جالبه كه مي گفت من و تو رو تو فرودگاه ديده واسه همين وقتي من و ديده ازم پرسيده جريان مترو و اينا رو گويا ميدونسته كه منم مشهد ميرم!
من كف كرده بودم به اين زندگي كه چي بوديم ما آدم ها ااااااااااااااااااااااا
الو احسان
ها ...چيه
حواست كجاست بابا پياده شو رسيديم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#4 | Posted: 18 Jun 2010 08:51
ندا جنده محل


من سامان تو يکي از محله ها شيرازم.اين داستان مال يه مدت پيشه
يه دختر تو محله داريم اوايل خيلي قيافي تخمي و مثبتي داشت معمولا تو پارک ميديمش
يه مدت پاپيچ من شده بود بخاطر قيافه و تيپش خوشم نميومد. خالاصه يه روز ديدم تيپ عوض کرده و يک تيکه جنده شده که نگو و نپرس. طوري که از تو پارک رد ميشد ميديدمش شق ميکرم
وقتي ديدم اينجور شده رفتم تو نخش اونم که همه فکر و ذکرش شده بود کير من هر روز ميخاستم برم سر کار ميومد سر کوچه ما رو ديد ميزد تا اينکه شماره داديم و شماره گرفتيم و زنگ ميزد کسشعر ميگفت
نا گفته نمونه يه مدت يکي از پسر ها محلمون مهرداد دنبال اين کسه افتاده بود. ما هم ديدم خودش اومده طرفمون چيزي که همه ارزوشو دارن از خدا خواسته يه بار تو کوچه داشتم رد ميشدم دم در بود صدام زد که برم تو اخه تنها بود منم زود رفتم تو دست تو دست هم کلي سرپا مالوندمش واييييي نميدونيد چه سينه هاي داشت سفت اندامش هم نه زياد چاق نه زياد لاغر دستم رو که گذاشتم رو شکمش يکم شکم داشت دلم ميخاست کيرمو همونجا در بيارم بکشم رو نافش و سينه هاشو گاز بزنم اما نذاشت گفت ممکنه مامانم اينا سر برسن من که داشتم از کيردرد ميمردم انگار ديوونه ها چسبيدم بهشو از رو شلوارکي که پاش بود اينقدر کون کوچولوشو مالوندم که اه اه ش در اومد و يدفه از ترس خر شد و نذاشت ادامه بدم کردم بيرون
ما هم مثل کير سگ افتاديم بيرون و گفتم باشه برا يه وفت ديگه
منم رفتم اونروز همه فکر و ذکرم شده بود کون اين جنده خانوم
فرداش شنيدم مهرداد هم ما منو ديده بود رفتم تو و یکم دهن لقي کرده بود همه محل فهميده بودن
تا اينکه
يه روز داشتم ميرفتم سر کار
ديدم باز سر کوچه هست منم که از جريان اونروز ديگه هرروز به فکش جق ميزم با اسرار گفتم بياد داخل.
گفت مگه خونه خاليه
گفتم نه همه خوابن
نميخاست بياد اما اينجور که هوس کير کرده بود با يکم اسرار اومد داخل از بالا سر همه رد شديم رفتيم تو اتاقم درو قفل کردم و رو تخت کنارش نشستم يکم لاس زديم و اروم دستمو گذاشتم رو رون پاهاش تو اون شلوار مانتو تنگ همچين چاک کسش و سينه هاش زده بود بيرون که داشتم ديوونه ميشدم
در حين حرف زدن همينجور رون و کمرش و شکمشو داشتم ميماليدم
از ايينکه امنيت ناجوره يکم ناراضي بود و ميخاست مقاومت کنه که زود بره
خلاصه يواش يواش مانتوشو در اوردمواي يه لباس تاپ زيرش بود که سينه سفيدش از گوشش زده بود بيرون بي مقدمه ازش لب گرفتم و سينه هاشو ماليدم
يدفعه خودش رو با صدا لرزون که از حشري شدنش بود کشيد کنار و ميخاست بره
تازه فهميده بود عجب گهي خرده اومده دسشتو گرفتم کشيدم رو تخت افتاد رو تخت خوابيدم روش يکم لب گرفتم و گفتم اگه صدا بدي داداشم بيدار شه ابروت تو محل ميره اونم که دودل بود هم کير ميخاست هم ميترسيد ساکت شد
دوباره لب گرفتيم زبونشو که يکم خوردم يواش يواش تاپ رو در اوردم يه سوتين اسپرت قرمز برش بود سينه هاشو جمع کرده بود دست کردم تو کمرش سوتين رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سينه ها سفت و خوشمزش
یه خال زیر سینش بود که ادم رو میکشت ... خیلی به بدنش جذابیت داده بود
خوب که خوردم دستمو کردم تو شلوار سفيدش شرتش نم بود خواستم شرتش رو در بيارم مقاوت کرد اما باز راضي شد شرتو در اوردم وااااي عجب محشري بود کس کوچولو معلوم بود دست نخورده هست سرمو گذاشتم لا پاشو د به خوردن خوب که خوردم
بلند شدم کيرم که تو دست ندا بود بکنم تو که گفت نه از جلو نه
اشک تو چشاش جمع شده بود دلم براش سوخت
برش گردوندم شروع کردم به سوراخ کونش ور رفتن يکم که عضله هاش باز شد دو انگشتي کردم داخل نزديک بود جيغ بزنه که با گاز گرفتن بالشت خفه شد. يکم خمش کردم که کونش در دسترس باشه يکم چربش کردم و سر کيرمو با زوووووور وارد کردم
بيچاره سرخ شده بود يکم داخل نگه داشتم کونش گشاد تر شد يواش يواش جلو عقب کردم
خيلي دردش گرفت و داشت خواهش ميکرد سامان جون بسه درش بيار اه درش بيار و زد زير گريه منم دلم سوخت و در اوردم گفتم بزار تو دهنت اونم مجبور گذاشت تو دهنش
نزديک بود با دندونش کيرم و له کنه کس خل بار اوش بود خوب تو دهنش نگه داشتم بعد شروع کرد ليس زدن دوباره در اوردم و کردم تو کونش چند تا تلمبه زدم ديدم داره ابم مياد در اوردم گذاشتم رو سينه هاش مالوندم صورت مظلوم و اشک الودش داشت حشري ترم ميکد انقدر کيرمو دوباره کردم تو دهنش و انقدر جلو عقب شدم و سر اونو جلو عقب کردم که هر دو به نفس نفس افتاديم
ديگه داشت ابم ميومد کيرو کشيدم بيرون و ابم اونقدر فشار داشت که همه اندامشو اب کيري کردم
سينه ها و ناف و صورت و تو موها و بازو هاش
بعد بهش گفتم خوش گذشت
زد زیر گريه هيچي نگفت
لباسو پوشيد منم پوشيدم با هم رفتيم بيرون اگه خدا بخاد ملت هنوز کپه مرگ گذاشته بودن
رفتيم بيرون اون رفت خونه خودشون منم رفتم شرکت
يکي از دوستام تو شرکت تا منو ديد گفت بو اب کير ميدي منم جريانو تعريف کردم و رفتم بالا
فرداش با دختراي رييس شرکت اشنا شدم
اونا که ديگه وااااااااااي هم جنده هم پولدار
از قيافشون ميخورد مثل اين ندا بار اوشون هم نباشه که ...ادامه رو بعد اگه وقت کردم ميگم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#5 | Posted: 18 Jun 2010 08:56
معصومه، سیما و ایمان


سلام من معصومه هستم 26 سالمه 2 ساله ازدواج کردم .موضوع واسه 6 ماه پیشه تازه اومده بودیم خونه جدید همسایه کناریمون یه خونواده مذهبی بودن اسم زنه سیما بود 36 سالشه هم خوشکله هم خوش هیکل بیرون که میره با چادر ومقنعه میره آرایش هم نمیکنه.
ما تو این آپارتمان فقط با این خونواده رفت و آمد میکنیم برای هم موهامونو رنگ میکنیم. اپیلاسیون میکنیم و دیگر کارای آرایشی...
یه روز اومده بود خونمون که اپیلاسیون کنیم 1 سی دی اورده بود بهم گفت فیلم سوپر میبینی؟
گفتم اگه قشنگ باشه آره!
گفت قشنگه!
قرار شد تا اپیلاسیون میکنیم فیلم رو هم ببینیم
وقتی روشن کردم دیدم عجب فیلمیه داشتیم فیلمو نگاه میکردیم سیما گفت بیا لخت شیم اپیلاسیونو شروع کنیم.
من لخت شدم فقط با یه شورت بودم سیما هم لخت شد وقتی شلوارشو در اورد شورت پاش نبود اولین باری بود که کس و کونشو لخت میدیدم. خیلی کس و کونش قشنگ بود. من که زن بودم حسابی تحریک شده بودم اومد جلوم نشست با دستش آروم شورت منو کشید پایین یه نگاه به کسم کرد گفت کس قشنگی داری!
منم گفتم ماله توهم قشنگه!
گفت ای بابا کیه که قدرشو بدونه!
گفتم واسه چی؟
گفت شوهرم چند وقتیه سرد شده انگار نمیتونه بکنه!
گفتم حتما خوب بهش حال نمیدی!
گفت نه اصلا زن حشری تر و خوب حال بده تر از من نیست! اون سرد شده!
گفتم پس الان چیکار میکنی؟
با حسرت گفت هیچی!
داشت موهای بدن منو میزد دستشو گذاشت روی کس من گفت هفته ای چند بار کیر میره توش؟
گفتم 5-6 بار!
گفت خوش به حالت از عقب هم حال میکنید ؟
گفتم آره
گفت میشه کونتو ببینم؟
من برگشتم لای کونمو باز کرده بود داشت سوراخ کونمو نگاه میکرد انگشتشو گذاشته بود در سوراخ کونم داشت بازی میکرد سرم رو برگردوندم دیدم اون دستش به کسشه داره کسشو میماله دید دارم نگاش میکنم گفت خیلی وقته از کون ندادم تو گفتی خیلی تحریک شدم!
من خودم هم خیلی حشری شده بودم گفتم میخوای من نقش شوهرتو بازی کنم ؟
شوکه شد گفت چجوری؟
گفتم بگیر بخواب فکر کن من شوهرتم من بلدم چیکار کنم!
اونم گرفت خوابید هر دومون داشتیم از شهوت میمردیم کس هر دومون خیس خیس شده بود.
شروع کردم سینه هاشو خوردن سر و صداش در اومده بود رفتم سراغ کسش داشت میترکید منم با حرص و ولع میخوردمشون بعد همونجور که داشتم کسشو میخوردم انگشتمو با آبای دم کسش خیس کردم آروم کردم تو کونش.
دیگه سیما داشت جیغ میزد هی میگفت جون منو بکن منو از کون بکن! منم انگشت بعدی رو اضافه کردم دیگه داشت با ناله های سیما آب منم میومد!
بعد گفت بذار قنبل کنم وقتی قنبل کرد صحنه ای دیدم که همونجا آبم اومد یه کون سفید و گرد با یه کس که مثل تخم مرغ از زیرش زده بود بیرون یه تف در سوراخ کونش انداختم دو انگشتی کردم تو کونش خودشم دستشو از زیر اورده بود داشت کسشو میمالید هی اه و اوه میکرد بعد یه جیغ کشید دیدم داره از کسش آب میچکه بعد بی حال افتاد رو زمین. کنارش دراز کشیدم. دستم هم روی قنبلای کونش بود. ازم تشکر کرد گفت خیلی وقته آبم اینجور نیومده بود.
بعد گفت حالا تو بخواب من کستو بخورم آبت بیاد!
گفتم نمیخواد من آبم اومد در ضمن هروقت حشری بشم یا شوهرم یا دوست پسرم حالمو جا میارن!
با تعجب گفت دوست پسرت؟
گفتم آره میخوای باهاش حال کنی ؟
گفت نه فقط دوست دارم یه بار حال کردنتونو ببینم.
گفتم باشه واسه فردا قرار میذارم بیاد تو هم یواشکی از شیشه اتاق نگاه کن بعد لباسامونو پوشیدیم و سیما بعد از تشکر دوباره رفت ..
خلاصه سیما رفت خونشون ظهر ساعت 1.5 بود که شوهرم تلفن زد گفت براش کار پیش اومده و باید ماموریت 2 روزه بره چابهار ازم خداحافظی کرد و قطع کرد ساعت 4 عصر رفتم در خونه سیما در زدم شوهرش در رو باز کرد گفتم بخشید سیما خانم هستن؟میخوام فرش و مبلو جابجا کنم تنهایی نمیتونم اگه میشه سیما خانم بیاد کمکم .
گفت اگه سنگینه منم با سیما بیام کمک!
گفتم نه دستتون درد نکنه خیلی سنگین نیست سیما که حرفامونو شنیده بود با چادر اومد دم در گفت من حاضرم کاری هم ندارم مسعود(شوهر سیما) میخواد با دوستاش برن قم . سعید (پسرش)که از مدرسه بیاد میرن.
منم تنهام تو برو من ساعت 5.5 میام خونتون خداحافظی کردم اومدم خونه.
تلفن زدم به ایمان(دوست پسرم) بوتیک لباس زنونه داره از اونجا باهاش آشنا شدم هفته ای دو سه بار با هم سکس میکنیم گفتم تا نیم ساعت دیگه خونه ما باش در ورودی رو باز میذارم یواشکی بیا خونمون طفلک ذوق کرد گفت تا 20 دیقه دیگه اونجام.
این بیست دقیقه هم گذشت از پنجره نگاه کردم دیدم داره میاد اف اف رو زدم در رو هم باز گذاشتم یواشمکی اومد تو کفشاشو گذاشتم تو جاکفشی بغلش کردم یه لب حسابی گرفتیم گفتم بشین کارت دارم ماجرای صبح خودمو سیما رو براش گفتم.
حسابی حشری شده بود باورش نمیشد سیما رو میشناخت اما به محجبه و جلسه ای بودن!
انقدر قسم خوردم تا در کمال ناباوری باور کرد قرار شد ایمان بره تو اتاق بغلی تا من و سیما بریم تو اتاق از شیشه بالای اتاق نگاه کنه هر وقت بهش علامت دادم لخت بشه بیاد تو یه نیم ساعتی گذشت در زدن.
ایمانو فرستادم تو اتاق در رو هم بستم در خونه رو باز کردم سیما بود یه چادر رنگی سرش کرده بود وقتی چادرشو برداشت دیدم وای چه تیپی زده بود یه تاپ نیم تنه با دامن کوتاه تا بالای رونش یه آرایشه قشنگ هم کرده خلاصه حسابی به خودش رسیده بود منم با تاپ و دامن بودم.
چسبیده بود بهم داشت لب میگرفت با دستاش هم داشت کونمو میمالید گفتم میخوای زنگ بزنم دوست پسرم بیاد بکنت؟
گفت نه بیا خودمون حال کنیم.
گفتم باشه دستشو گرفتم بردمش تو اتاق خودمون رو تخت تاپ و دامنشو در اورد.
نه سوتین داشت نه شورت منم لخت شدم نشستم بغلش شروع کردیم همدیگه رو مالیدن یواشکی نگاه کردم دیدم ایمان داره از شیشه بالای در نگاه میکنه من دراز کشیدم اونم رو به من پشت به ایمان قنبل کرد و شروع کرد به خوردن کس من خیلی قشنگ کسمو میخورد.
ایمان هم داشت از پشت سر کس و کون قنبل شده سیما رو نگاه میکرد من بلند شدم به سیما گفتم همینجوری قنبل کن میخام کس و کونتو با هم لیس بزنم حالت سجده شد کس و کونشو داد بالا از حرکات سر ایمان معلوم بود داره از حشر میترکه.
منم داشتم با کس و کون سیما بازی میکردم سیما هم داشت آه و ناله میکرد با سر به ایمان علامت دادم بیاد تو ایمان با کیر راست شده اومد تو اتاق داشت با دستش کیرشو میمالید. سیما هم سرشو کرده بود زیر متکا داشت آه و اوه میکرد همون حالی به سیما میگفتم دوست داری الان یه کیر بود کسو کونتو میگایید؟
اونم از زیر متکا میگفت آره کیر میخوام من!
هی این جمله رو میگفتم اونم حشرش بیشتر میشد. هی میگفت کیر ایمان تو کسم کیر ایمان تو کونم... بگو بیاد جرم بده!
منم معطل نکردم ایمانو کشیدم جلو با اشاره سر بهش فهموندم کیرشو آروم بکنه تو کس سیما که از پشت قنبل کرده بود اونم یه تف به سر کیرش زد اومد چسبید به سیما بشمار سه کیرشو فرستاد تو کس سیما یهو سیما مثل برق گرفته ها از جاش پرید رفت زیر پتو!
بهش گفتم نترس ایمانه غریبه نیست!
سیما هی میگفت نه ایمان بره بیرون پتو رو از روش کشیدم یه دستشو گذاشته بود رو کسش با اون دستش هم سینه هاشو گرفته بود. ایمان هی قربون صدقه سیما میرفت اما سیما هی میگفت نه!
منم گفتم باشه تو رو نمیکنه میخوای حال کردن ما رو ببینی؟
با سر گفت باشه من قنبل کردم ایمان شروع کرد کس و کونمو لیس زدن بعد از یه کم کیر ایمانو در کسم احساس کردم اونم آروم کیرشو کرد تو کسم. منم دیگه سر و صدام در اومده بود ایمان داشت جلو سیما از پشت سر کیرشو میکرد تو کسم خیلی حال میداد به سیما گفتم. راحت بشین ما رو تماشا کن بذار ایمان کسو کونتو ببینه اونم از خدا خواسته گرفت نشست ایمان بهش گفت بیا بشین جلو صورت معصومه برات کستو لیس بزنه!
همینجور ایمان داشت کس منو میگایید منم داشتم کس سیما رو زبون میزدم صدای ناله سیما هم در اومده بود به ایمان گفتم بیا با هم بدن سیما رو لیس بزنیم تا آبش بیاد کیرشو از کسم در اورد.
دوتایی رفتیم تو کار سیما ایمان کسشو زبون میزد منم سینه هاشو میمکیدم بد جور آه و اوه میکرد ما هم محکمتر میخوردیمش.
از داد زدناش فهمیدم یکی دو بار ارضا شد. بعد با سر به ایمان علامت دادم که کیرشو بکنه تو کس سیما کیرشو گذاشت در کس سیما! گفت اجازه میدی بکنم تو کست؟
سیما با دستش کیر ایمانو گرفت گذاشت در کسش خودشو یکم داد جلو تا کیر ایمان بره تو کسش.
کیر ایمان تا نصفه رفته بود تو کس سیما آه و نالش در اومده بود ایمان هم واقعا قشنگ میکردش حالا نوبت سیما بود که به ایمان التماس میکرد محکمتر کسشو بگاد!
اصلا تو حال خودش نبود داشت داد میزد هی میگفت جون چه کیری داری! به قربون کیرت بشم!
ایمان هم وحشی تر شده بود بد جور تلمبه میزد من دیدم سیما خیلی داره حال میکنه به ایمان گفتم سیما خیلی از کون حال میکنه یه حالی هم به کونش بده!
سیما هم میگفت آره کیرتو بکن تو کونم کونمو پاره کن!
معلوم بود داره خیلی حال میکنه ایمان کیرشو از کسش در اورد سیما رو برگردوند گفت قنبل کن!
سیما قنبل کرد. کف ایمان از این کس و کون بریده بود یه تف انداخت در سوراخ کونش یه تفم به سر کیرش زد و گذاشت در سوراخ کون سیما با هزار زحمت کیرش رفت تو کون سیما.
سیما هم داشت درد میکشید هم حال میکرد دیگه داشت داد و بیداد میکرد ایمان هم کیرشو تا دسته تو کون سیما کرده بود و داشت وحشیانه عقب جلو میکرد من خیلی تحریک شده بودم داشتم با دستم کسمو میمالیدم چند باری آبم اومد از اینکه میدیدم ایمان داره جلو من کون سیما رو پاره میکنه بیشتر تحریک میشدم.
چند دقیقه بعد ایمان گفت آبم داره میاد سیما گفت همشو بریز تو کونم بعد ایمان مثل وحشی ها چند تا تلمبه محکم زد و با داد زدنش فهمیدیم آبش اومد سیما هنوز داشت آه و اوه میکرد بعد با التماس به ایمان گفت کیرتو در نیار منم آبم میخواد بیاد...
ایمان کیرشو در نیاورد داشت با دستش با کس سیما بازی میکرد بعد سیما یه آه بلند کشید که معلوم بود آبش دوباره اومد.
ایمان کیرشو در آورد با دستمال خودمونو تمیز کردیم. ایمان از من و سیما تشکر کرد. سیما هم از منو ایمان تشکر کرد. می گفت تاحالا همچین سکسی نداشته بعد به هم قول دادیم پیش خودمون بمونه و به هیچکس نگیم.
پایان
نویسنده: معصومه

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#6 | Posted: 18 Jun 2010 09:12

تجاوز



jalebe hatman bekhonin


این داستان رو یه نفر برام ایمیل کرده. جریان داستان نه جالبه و نه جذاب ولی واقعیت تلخیه که کم کم داره تو جامعه ایران اشاعه پیدا می کنه ...

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : مريم صديق .

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#7 | Posted: 20 Jun 2010 05:48
نیوشا


من اسمم نيوشاس بيست و دو سالمه اين داستاني که تعريف مي کنم واسه شهريور هشتاد و سه همين تابستونه امساله .خالم اينا از سوئد اومده بودن خالم اينا حدود ده سال اونجا زندگي مي کردند خالم يه پسر داره با دوتا دختر که پسر خالم بيست و پنج سالشه و دختر خاله هام يکي نوزده و يکي بيست و هشت سالشه بگذريم . خالم اينا اومده بودن براي مدتي پيشمون بمونن و شوهر خالم دنبال يه خونه ميگشت که بخره. دختر خاله هام يکي شوم با دامنه کوتاه بود و اون يکي هم با يه شلوارک خلاصه اون شب من متوجه شدم که داداشم داره پاهاي دختر خالمو ديد ميزنه خلاصه شب شد دختر خاله هام اومده بدن تو اتاق من خوابيده بودن به توري که منو يکيشو رو يه تخت دو نفره بوديم و اوني که نوزده سالش بود رو يه تخت يک نفره خوابيده بود . وسطاي شب بود که احساس کردم کسي بالاي سرمه چشمو تا نصفه باز کردم ديدم داداشمه داره از زيره دامنه دختر خالم پاهاشو ديد ميزنه به روي خودم نياوردم بگذريم که اون شب چي شد . من هميشه داخل خونه يا با يه شلوارک سفيد مي گردم يا با يه دامنه کوتاه که دو وجب بيشتر نيست من قدم يک متر و هشتادوشش هستش و هفتادو هشت کيلو وزنمه و باسن نسبتا بزرگي دارم . خلاصه اون روز صبح من شلوارک کرده بودم احساس مي کردم که يک نفر منو زير نظر داره فهميدم که پسر خالمه داداشم منو صدا کرد گفت غير از اين ديگه هيچي نداري بکني گفتم براي چي؟ برد منو به طرف آيينه گفت خودتو نگاه کن من تو آيينه نگاه کردم ديدم شورتم معلومه منم شورت تنگ پوشيده بودم رنگش صورتي بود. خلاصه رفتم شلوارک و در آوردم دامنمو کردم رفتم تو پذيرايي ديگه جلوي پسر خالم نرفتم که منو بخواد ديد بزنه نشسته بودم داشتم مجله مي خوندم که شوهر خالم با پدرم اومدن مبل روبرويي من نشستن منم اصلا حواسم نبود پاهامو باز کرده بودم و همه چيزم معلوم بود شوهر خالم فکر کرده بود من براي اون باز کردم که اون ببينه خوندنه مجله تموم شد رفتم تو اتاقم که طبقه ي بالا بود ساعت حدود يک بعد از ظهر بود که يکي در اتاق و زد گفتم بفرماييد در باز شد ديدم شوهر خالمه اومد تو اتاق گفت نيو نيو شيطون شدي خونواده خالم منو نيو نيو صدا مي کنن نيو نيو يعني همو نيوشا گفتم منظورتون چيه؟ گفت اي ناقلا منم جلوي آيينه وايساده بودم داشتم لاک ميزدم به ناخنم يهو شوهر خالم اومد جلو دستشو گذاشت لاي پاهام من تعجب کردم هيچي نگفتم .خواستم ببينم خودش خجالت مي کشه يا نه .ديدم نه همينجوري داره به کارش ادامه ميده گفتم ميشه دستتونو برداريد ؟گفتش باشه اگه ناراحتي بر ميدارم رفت نشست رو صندلي به پاهام زل زده بود بلند شد اومد جلو فهميدم باز ميخاد دستشو بذاره لاي پاهام منم پاهامو بستم دستشو که گذاشت ديد من پاهام بستس گفت خودتو لوس نکن ديگه گفتم شرمنده من اينکاره نيستم گفت داري چيکار ميکني ؟گفتم دارم لاک ميزنم همين که گفتم دارم لاک ميزنم لاک از دستم افتاد دولا شدم تا لاک و بدارم اونم فرصت تلبي کردو دستشو اورد جلوتر تند تند داشت مي مالوند منم از خجالت زبونم بند اومده بود نمي دونستم چيکار کنم که يه دفه گفتم نکن ديگه اح. زود دستشو کشيد گفت خوب بابا چرا ميزني . رفت دوباره نشست رو صندلي ازش پرسيدم بقيه کجان که تو با اين همه جرات اومدي اينجا؟ گفتش همه خوابيدن . من سرم تو کاره خودم بود يهو از تو آيينه ديدم لخت شده منم فميدم مي خواد چيکار کنه پاهامو بستم اومد جلو کيرشو گذاشت پشتم گفت پاهاتو باز کن گفتم نه خوشم نمياد پاهاشو انداخت لاي پاهام به زود پاهامو باز کرد گفت من که نمي خوام کاري کنم فقط ميخوام يه کم بمالونم کيرشو عقب جلو ميکرد منم يواش يواش خوشم ميمود دستشو اورد دستم گرفت با اون يکي دستش شورتمو کشيد پايين گفتم اينجوري نه گفت نترس کاري نمي کنم گفتم من کا دارم بايد آرايشمو بکنم ميخوام جيي برم گفت من که جلوتو نگرفتم آرايش کن تا آرايشت تموم بشه منم بس ميکنم همين که يه کم خم شدم که خط لبمو درست کنم گفت همينجوري وايسا منم وايسادم کيرشو گذاشت دمه سوراخه کونم سرش که رفت تو بد جوري دردم گرفت به خودم مي پيچيدم اونم ولم نميکرد هي ميگت يه لحظس خوب ميشه دردش که آروم شد يکم ديگه فشار داد گفتم دردم مياد گفت شل کن دردت نمياد منم شل کردم يکم فشار داد که نيمي از کيرش رو تو کونم حس کردم اصلا خوشم نيومد چون باره اول بود خيلي درد داشتم منو بغل کرد و کشيد برد کناره تخت و نشست رو تخت منو نشوند رو کيرش منم ردم ميومد اصلا حال نداشتم منو دمر خوابوند خودش هم خوابيد روم تند تند ازم لب مي گرفت و کيرشو از کونم در مياورد و با شدت بيشتر ميکرد تو حدود بيست دقيقه من زيرش بودم کيرشو در آورد و منو بر گردوند کيرشو گذاشت لاي سينه هاي براي اولين بار داشتم لذت ميبردم کيرشو بر داشت و مالوند به کسم و همين که اون ميمالوند من حشري ميشدم که يهو ارضا شدم که آبم همه ريخت بيرون دوباره گذاشت لاي سينه هام آبش اومد ريخت رو سينه هام همينکه آبش اومئد مبايلش زنگ زد بابام بود بهش گفت مرد حسابي معلومه کجايي شوهر خالم با دست پاچگي هي مي گفت الو صدا نمياد بلند تر بگو زود پاشود از روم کيرشو با دامنم پاک کرد پاشد رفت منم پاشدم ديدم خيلي کثيف شدم رفتم حموم يه دوش گرفتم خاستم کاملا خودمو بشورم که يادم اوفتاد شورتو سوتينم رو اتاق مونده رفتم خودمو خشک کردم رفتم اونا رو برداشتم برگشتم تو حموم رفتم زير دوش حس کردم يکي داره ديد ميزنه . (حموممون دو بخشيه يه قسمت توالت و يه قسمت حمومه و يه پرده از وسط اينا رو ز هم جدا کرده ) صابون رو انداختم زمين به بهونه ي صابون رفتم ديدم بعله يکي وايساده منو ديد ميزنه و کيرشو دستش گرفته جق ميزنه نفميدم کيه ولي فکر کردم شوهر خالمه اومده توالت . رفتم دوباره زير دوش خودمو شستم اودم تو رخت کنه حموم که خودمو خشک کنم و لباس بپوشم يهو يکي دستشو انداخت و کسمو مالوند هيچي نگفتم فکر کردو شوهر خالمه . نگو پسر خالمه تو حموم قايم شده بود کيرشو با آب دهنش خيس کرد گذاشت لبه سوراخم فشار داد رفت تو من فکر کرده بودم شوهر خالمه هيچي نمي گفتم فقط آخ و اوخ مي کردم خيلي سريع ميکرد فميدم حشري شده بهش گفتم آبتو نريزي تو گفت باشه ديدم صداش خيلي جوونه تو دلم گفتم شايد حشري شده اينجوري حرف ميزنه خلاصه بعد از ده دقيقه آبش اومد چون حشري بود تمام آبشو ريخت تو کونم ازم لب ميگرف لب گرفتنش که تموم شد برگشتم بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو که کثيف شده بود رو شستم شلوارک و کردم داشتم از حموم ميرفتم بيرون که گفت وايسا کار دارم باهات وايسادم گفتم چيه؟ گفت وقتي اين شلوارکو مي پوشي آدمو حشري مي کني اومد جلو کنکو داشت مي مالمند که دست منو گرف زد به کيرش کيرش دوباره شق شد ازم تند تند لب ميگرفت و شلوارکمو کشيد پايين و باز کيرشو کرد و حدود بيست دقيقه کرد و باز هم گفتم آبتو نريزيا ولي باز آبشو ريخت بهم گفت مرسي اصلا باورم نميشد به همين سادگي قبول کني . رفتم از حموم بيرون بهم گفت شب دوباره ميام با هم حال کنيم گفتش تو امشب رو تخت يک نفره بخواب منم گفتم باشه. خلاصه شب شد ساعت حدود دو بود که در اتاق باز شد يکي اومد تو اتاق من که ميدونستم قراره پسر خالم بياد تو اتاق رومو کردم به ديئار و يه وري خوابيدم من اون شب يه پتوي کوچيک رو کشيدم کسي که اومده بود تو اتاق اومد زير پتو دامن کرده بودم دامنمو داد بالا شرو کرد به مالوندن لاله گوشم مي خورد خوشم ميومد کيرشو در اورد گذاشت لاي پاهام کير گلفت و درازيي بود تو دلم گفتم کير شوهر خالم که زياد بزرگ نبود و کير پسر خالمم به ابن بزرگي نبود منم که فقط با ايد دوتا بودم با کسه ديگه ا سکس نکردم و به خودم گفتم قرار بوده پسر خالم بياد حتما حشري شده اين جوريه شورتمو در آورد و کيرشو گذاشت دمه کسم دمه گوشم گفت اوپني؟ گفتم نه . گفت چه بد شد کيرشو کرد تو کونم گريم داشت در ميومد هي لب ميگرفت ازم حدود نيم ساعت کرد آبش که داشت ميومد منو بر گردوند بطوري که نيم تنه ي بالا فقط برگشت من که از درد چشام بسته بود اونم همينطور چشاش بسته بود آبش که اومد ريخت حمونجا شروع کرد لب گرفتن چشامو باز کردم که بهش بگم چرا اين کارو کردي چيزي ديدم که از تعجب شاخ در اوردم دادشم بود منو با دختر خالم اشتباه گرفته بود زود چشامو بستم اون همينطوري داشت لب مي گرفت که ديدم لبشو رو لبم نگه داشته چشامو باز کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه هر دومون از خجالت مرديم پاشد لباساشو پوشيد خواست بره گفت بکسي نگيا گفتم باشه . صبح فردا رفتم به پسر داييم گفتم چرا نيودي ؟گفت مگه داداشت اجازه داد . بعد از اون هفته اي دوبار با دادشم و ماهي يکي دوبار با شوهر خاله و پسر خالم سکس داشتم و دارم اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم بطوري که ديگه معتاد سکس شدم.اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم.
ممنون از نیوشا که این داستان رو برام فرستاد

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#8 | Posted: 20 Jun 2010 05:51 | Edited By: amir_sasat
همجنس بازان کنگان


سلام خدمت دوستان عزیزم در سایت پرطرفدار آویزون من رو حتما میشناسید اسم من هانی هست که یکی از داستان های من که با ام البنی داشتم رو براتون نوشتم من در شهر کنگان در استان بوشهر سکونت دارم امروز یکی از داستانهای من که میشه اونو همجنس بازی نامید رو براتون مینویسم خیلی داستان کوتاهیه فکر نمیکنم خیلی بشه داستان همیشه باید کوتاه باشه خوب داستان من با یه پسری هست که اسمش مهدی هست ماجرای ما از اینجا شروع شد یه روز که رفته بودم خونه مهدی اونا هم چندتا دعوت کرده بودن آخه خونشون خالی بود ما یه پنج تایی میشدیم .مهدی رفت یه فیلم سوپر از تو کمد کتاباش در اورد اومد گذاشت تو ویدئو سی دی و بزن وبکوب شروع شد یکی از دوستامون که کیر و ارضا و چطوری بچه بوجود میاد رو نمی دونست واقعا داشت از هوش میرفت نمیدونست که چه خبره اون از این چیزا هیچی نمیدونست اون توی خانوادشون جوری بار اومده بود که فرهنگ ضعیف خانوادش اجازه ی همچین کاری رو نمی داد که بدونه تو دنیا چه خبره . خلا صه یکی بچه ها که که شده بود ساقی محل که خوب کون میداد تا که این رو شنید جا خورد چون اون دوست نافهم ما کیر سفید بزرگی رو داشت . خلا صه اون کونیه نتونست خودش رو بگیره سریع رفت کیرش رو گذاشت تو دهنش براش با مهارت خاصی ساک میزد اونم که تا حالا ارضا نشده بود یه طور عجیبی کیف میکرد فکرهم نمیکردم که اینقدر اب دوست ما زیاد باشه خوب دهنش پر اب کیر شد خیلی لذت بخش بود وقتی این صحنه تحریک برانگیز رو میدیدی . ما چهار تاییمون مال اون کون ده رو کردیم اون شب تموم شد مهدی که من و یه جور دیگه ای تصور میکرد و فکر میکرد من از همون بچه مذهبهیه هام کا سرم تو نماز و دعاست اونم اونشب که فیلم سوپر اورد گذاشت می خواست منو امتحان کنه ببینه اهلش هستم یا نه بعد از چند روز تلفن زنگ خورد. عصر بود و خونه هم خالی. خونه هم حال میداد و مهیا بود واسه حال کردن و همجنس بازی . تو تلفن به من گفت می خوام بیام خونتون نماز نشون بدی . گفتم باشه قدمت روی چشم . صدای در زدنش اومد سریع رفتم درو باز کردم اره مهدی بود با چندتا سی دی . ازش پرسیدم این سیدی ها چیه گفت که اینا سی دی اموزش نماز شب هست اومدم با حضور خودت بهم یاد بدی . مهدی یه بچه ی ناز تپلی و سفیده که تا میبینیش اب از لب و لوچت جاری میشه . اومد تو خونه همینطور که میرفتیم دستی زد به سر کیرم و کیرم رو گرفت و زود ول کرد نمیدونم من رو می خواست تحرک کنه؟ دلیلش از این کارم نفهمیدم چی بود شاید این دوست ما اونقدر شهوتی شده بوده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره . سی دی رو گذاشتم تو دستگاه اولی خوب سی دی اموزش نماز بود بد بخت راست گفته بود. بهش گفتم این چیه اوردی. گفت که مگه پای تلفن بهت نگفتم . گفتم چرا ولی من یه چیز دیگه فکر میکردم مرتب نگاه کردیم سی دی تموم شد تو تلویزیون نوشته بود لطفا سی دی دوم را بگذارید دست کرد تو جعبه سی دی ها یه سی دی در اورد گذاشت همین گذاشت . دو تا پسر همجنس باز رو نشون میداد که حدود شونزده هیفده سال بیشتر نداشتن به صورت زنا باهم حال ملکردن سوراخ کون همدیگه رو لیس میزدم تخمای همدیگرو می خوردن خلاصه کلی کار دیگه . ما هردوتا مون به نهایت شهوت رسیده بودیم . بهش گفتم این سی دی دومش نه؟ . گفت : اره. خب بقول اون یارو که میگفت : چون اخرین دکمه پیرهن باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. به شکم خوابوندمش و همون کارهایی رو که تو همون فیلم میکردن ما با هاش کردم . نمیدونین که مهدی چه کون قلبه ای داشت صاف ، بدون مو ،خوش تراش، تنگ ، همه ی ویژگی های یه کون لذت بخش رو داشت . نمی دونین از لب گرفتن باهاش چه کیفی میکردم وای وای وای وای . مثل یه دختر چاره ساله تازه هم بلوغک زده بود و سینه هاش شده بود مثل سینه ی دختر چارده ساله اون سینه رو جوری میخوردم مثل اینکه لوله ابه و دارم ازش اب می خورم . خوب به کمر خوابوندمش . دیگه کیرم داشت می ترکید . کیرم رو گذاشتم تو دهنش تا خوب چرب و لیس کنه من چون کیر بزرگی داشتم دیگه دهنش طاقت کیرم رو نداشت دهنش رو داشت پاره میکرد حتی نفس به سختی می کشید . در همین لحظه مامانم اومد تو خونه ما از خجالت داشتیم اب میشدیم مامانم از دیدن این صحنه سخت متعجب شده بود بهمون گفت که این کارت رو تموم کن هانی ولی دیگه انجام نده . با شنیدن این حرف ما هر دو یه نور امید تو دلمون بوجود اومد کیرم طوری در سکوت بسر میبرد که دیگه نمیتونست حرف بزنه اما یه لحظه جونی گرفت بلند شد مامانم رفت وما دو باره دست به کار شدیم . کیرم رو گذاشتم تو دهنش و خیس خیسش کرد به شکم خابوندمش و گفتم که می خوام کونت رو پاره کنم اجازه میدی ؟ اون از دیدن کیر من ترسیده بود گفت که نه من فقط لا پام رو می فشارم بزن همون جا . من که ناراحت شده بودم گفتم باشه . این لا پا خیلی حال نداد و قهر کردم ونشستم اومد گفت : تو خودت به کیرت نگاه کن اگه بره تو کون من چی میشه . محلش نذاشتم . بعد اومد گفت که بیا مشکلی نداره فقط تا سرش بیشتر نکن تو من هم جون دو باره ای گرفتم و رفتم کیرم رو با ژل لیس کننده خیس کردم کذاشتم دم سوراخ کونش کمی فشار دادم نرفت چون که خودش رو خیلی سفت گرفته بود بعد بهش گفتم : خودت رو شل کن تا بره تو همین کارش باعث شد که سر کیر من در کوره ی داغ مهدی فرو بره یه کمکی جلو عقب کردم صدا داد وجیغ کشید بعد آروم آروم در دقیقه شش تا هفت تا تلمبه بیشتر نمی زدم . تا اینکه هی سریعترش کردم دیگه روون شده بود و جا کرده بود ولی نه به خوبی هنوز کونش پاره نشده بود از فرط درد داشت صدا میداد فریادش تا فلک میرفت داشت دیگه التماس میکرد تمومش کن ولی این اسپری لعنتی نمی ذاشت تخمام درد گرفته بود دیگه داشت ابم می اومد گفتم که چرا کونش رو پاره نکنم اخه اون نمی ذاشت کیرم تا ته بکنم تو بهش گفتم داره ابم میاد کیرم محکم تا ته فشار دادم تو. یه جیغ بلندی گشید کیرم اوردم بیرون گذاشتم تودهنش اشکش در اومده بود نمیدونست گریه کنه یا لذت ببره . ابام رو همش ریختم تو دهنش حکمش کردم که همش رو بخوره اخه من از خوردن اب کیر خیلی خوشم میاد مخصوصا اگه ماله خودم باشه بد بخت همش رو خورد فکر میکنم تا یادشه دیگه کون نده. فردای اون روز ممانم بهم گفت چیه باهم دعوا میکردین زدین سر همدیگه رو شکستین گفتم واسه چی ؟ گفت که آخه رو ملحفه تخت خون زیادی ریخته بود . گفتم اره دعوامون شد، البته به شوخی یه چشمک زد و گفت خدا رو شکر که تو سالمی سرت نشکسته. بعد از اون روز خیلی بهم پا میداد دیگه سوراخ کونش شده بود مثل کس زنی که بیست ساله داره کس میده. دیگه گاییده شده بود . حتی دستمم توش میرفت. .اینم از داستان امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه . منتظر داستان های دیگه باشین
فرستنده: هانی

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#9 | Posted: 20 Jun 2010 05:55
زهره


سلام قبل از اينكه شروع كنم بايستي خودم و معرفي كنم من حسين هستم داستاني رو كه مي خوام براتون تعريف كنم بر ميگرده به سال قبل.داستان اين طوري شروع شد كه مامانم اينا با خاله كوچيكترم وشوهرش كه تازه ازدواج كرده بودن به مسافرت رفتن و من و خواهرم تو خونه تنها بوديم .
مشغول آب دادن به گلدونها و تميز كردن شاخ و برگاشون بودم (اخه من به گل و گياه خيلي الاقه دارم و رسيدگي به گل هارو وظيفه خودم ميدونم) كه مبايلم زنگ خورد دست از آب پاشي برداشتم و رفتم گوشي رو جواب بدم.
زهره بود(زهره دختر عممه كه ما از كوچيكي با هم بزرگ شديم و من خيلي بهش الاقه دارم) بهم گفت كه مامانش اينا رفتن بيرون و قراره كه شب بمونن . من تنهام مياي پيشم؟ بهش گفتم تو چرا نرفتي؟ گفت كه اصلآ حوصله مهموني رفتن رو نداشتم زياد اسرار كردن ولي كو گوش شنوا حتي خواستن يكي رو بيارن پيشم ولي من قبول نكردمو گفتم كه مي خوام تنها باشم و درس بخونم و زودم بگيرم بخوابم . خلاصه هر جوري بود رازيشون كردم و اونا هم رفتن. ولي حسين الان تنهام من از تنهايي ميترسم. بهش گفتم من كار دارم نميتونم بيام مي خواي پرستو رو بفرستم پيشت ؟ (پرستو خواهرمه) كه پرستو صدامو شنيد و بلند گفت نه من نميرم .خود زهره هم پيشنهادم و رد كرد آخه اين دو تا هميشه با هم قهرن. بعد ديدم چاره اي نيست بهش گفتم باشه ميام ولي ساعت 8:30 زهره گفت مي خواي خوابتو بياري اينجا بابا من تنهام ميترسم. بهش گفتم واقعآ كه. تو كه ميترسي چرا تو خونه تنها موندي زهره گفت حسين اذيت نكن بيا ديگه. گفتم خيلي خوب ميام .خداحافظي كردم و گوشي رو قطع كردم يه نگاه به ساعت انداختم ساعت 6:00 بود و من يه عالمه كار داشتم سريع كارامو انجام دادمو خودمو رسوندم خونه عمه يه نگاه به ساعتم انداختم ساعت 7:30 بود زنگ و زدم زهره در و باز كردو رفتم تو (عمم اينا تو يه خونه دو طبقه زندگي ميكنن اونا ساكن طبقه دوم هستن ) داشتم به پله ها ميرسيدم تا برم بالا كه در خونه طبقه پايين باز شد توجهي نكردم قدم اول رو واسه اولين پله كه برداشتم ديدم يه صداي خشن گفت سلام به به آقا حسين برگشتم يه دختر خانوم جون بود سلام كردم . بهم گفت حال شما خوبه؟ گفتم ممنون. با يه جزوه اي حرف ميزد گفت تشريف ميبرين خونه عمه جون ؟ گفتم بله عمه اينا خونه نيستن زهره تنهاست زنگ زد اومدم پيشش.گفت پس اومدي پيش زهره . بعد با يه لحن اروم تري گفت تنهايين ديگه نه؟ يه نگاه بهش انداختم و چيزي نگفتم بعد گفت خبري شد ما در خدمتيم گفتم منظور ؟ گفت هيچي ولش كن .خداحافظي كردم و رفتم بالا.توراه كه داشتم ميرفتم به حرفاش فكر ميكردم كه منظورش از جمله آخر چي بود !؟
جلوي در رسيده بودم و حواسم نبود كه يه هو در باز شد و زهره پريد تو بغلمو لباشو گذاشت رو لبم يه بوس از لبام گرفت(اين كارا مون عاديه و يه جور سلام و احوال پرسي خودمونيه البته بين منو اون. پس فكر بد نكنين) بعد گفت چرا اينقدر لفتش دادي تا اومدي بالا ؟ گفتم بريم تو برات تعريف ميكنم.
رفتم و ولو شدم رو كاناپه كنار شومينه واقعآ كه هوا سرد بود. زهره بهم گفت تا تو يه كم گرم ميشي ميرم يه چيزي بيارم و لباسامو عوض كنم گفتم جايي بودي؟ گفت نه رفته بودم سوپر ماركت سر كوچه پودر ژله بخرم گفتم پودر ژله؟ گفت تعجب نكن من زياد به اين چيزا الاقه دارم .
رفت و بعد از يه ده دقيقه اي با يه سيني شربت اومد يه تاپ بندي مشكي پوشيده بود با يه شلوارك زير زانو كه توجه منو جلب كرد . گفتم شلواركت خيلي خوشكله گفت ممنوم تازه خريدمش بهش گفتم صليقه خوبي داريا خنديد و اومد پيشم نشست سيني رو گذاشت روي ميز.به سيني نگاه كردم يه ظرف ژله هم كنار شربتها خود نمايي ميكرد با تعجب گفتم مگه تو تازه پودر ژله نخريده بودي؟ پس چرا به اين زودي آماده شد خنديد و گفت تو خونه ژله داشتيم اتفاقآ آماده هم بود اما من اجازه خوردنشو نداشتم و بايد صبر ميكردم تا آبجي ها هم بيان آخه اگه بهم اجازه داده بودن بخورم ديگه چيزي واسه اونا باقي نمي موند . پس منم رفتم
پودرشو خريدم تا باز درست كنم و اين يكي رو هم كه آمادست بيارم با هم بخوريم يه كم بهش نگاه كردم و بعد دوتايي با هم زديم زير خنده . بعد از خوردن بهم گفت نمي خواي لباساتو عوض كني ؟ گفتم چرا. گفت پس پاشو لباس كه آوردي؟ گفتم آره رفتم تو اتاق لباسمو عوض كنم كه ديدم شلوارك پامه پس عوض نكردم و اومدم بيرون .با تعجب گفت پس چي شد چرا لباساتو عوض نكردي گفتم اخه... گفت آخه چي؟ نكنه لباس نياوردي؟ گفتم چرا ولي شلواركم همرامه. خنديد گفت برو برو لباستو عوض كن بيا همچين ميگه شلوارك كه انگار ما تا حالا با شلوارك نديديمش برگشتم تو اتاق ولباسمو عوض كردم و اومدم رو به روي زهره نشستم
زهره گفت چرا اونجا نشستي؟ گفتم گرمم شد . خنديد و اومد پيشم نشست و گفت حالا من آمادم شروع كن .با تعجب گفتم چي رو؟ يه نگاه بهم انداخت و گفت قرار شد تعريف كني كه چرا اينقدر بالا اومدنت طول كشيد؟
خلاصه ماجرا رو براش تعريف كردم . بعد از اينكه ماجرا رو فهميد بهم گفت من زياد با اين دختره نمي گردم. از دوستام شنيدم كه آدم خوبي نيست ميگن جريان داره پرسيدم چريان دار؟ گفت آره شنيدم به چند نفر هم حال داده و ... به فكر فرو رفتم و تازه فهميدم كه منظور طرف چي بود. پس فكر كرده بود خبريه . همينطور داشتم فكر ميكردم كه با ضربه زهره به پشتم از جام پريدم گفت كجايي دو سه بار صدات كردم اما انگار نه انگار.
نكنه تو فكر تور كردن اين دختره اي؟ گفتم چي ؟ گفت به خدا اگه بفهمم ...مي كشمت؟ همون طور كه تو فكر بودم يه دفعه گفتم من كه تو رو دارم.
بعد خودم از حرف خودم جا خوردم دستم و گذاشتم جلوي دهنم و با حركت سر بهش فهموندم كه ببخشيد حواسم نبود از دهنم پريد.چيزي نگفت.
بعد بي اينكه خودم بخوام دوباره به فكر فرو رفتم ديدم صورتشو آورد جلو لبشو گذاشت رو لبم و يه لب خفه كننده ازم گرفت . هولش دام اونور بهش گفتم خفه شدم ديوونه چيكار ميكني؟ با خنده گفت مگه نگفتي كه منو داري؟منظورشو فهميدم ولي چيزي نگفتم (ولي وافعآ دلم نمي خواست روم به روش باز شه).دوباره اومد جلو ازم لب گرفت و خودشو انداخت رو من .منم دستام و آوردم دور گردنش وبوسيدمش و خلاصه يه ربع ساعتي با هم حال كرديم . مشغول حال كردن بوديم كه يه دفعه كيرم و گرفت و فشار داد منم دردم اومدو سينه هاشو گرفتم فشار دادم اونم گوشمو گرفت گفت كنديش ولش كن دردم اومد منم خنديدم و دستم و بردم پايين كسش و ميمالوندم از قيافش مشخص بود كه داره خوشش مياد اروم تا پش و در اوردم وبند سوتينش رو باز كردم و مشغول خوردن سينه هاش شدم . بعد از يه ده دقيقه اي ديد كه نه من از خوردن دست نمي كشم بهم گفت همش مال خودت ولي اگه تموم شد جواب بچه اي رو كه بعدآ قراره دنيا بياد و از اين سينه شير بخوره بايد بدي. خنديدم و از روش پاشدم سريع بلند شد و لباسامو در آورد مشغول خوردن كيرم شد .خيلي قشنگ مي خورد بهش گفتم بلديا گفت حرف نزن اينم مال اينه كه فيلم زياد ميبينم .بعد شلوارشو در آوردم خلاصه بلندش كردم وايسوندمش مي خواستم كيرم و بزارم لاي پاش كه رفت پشت سرم دستام رو گرفت بعد گفت چشمات وببند . گفتم باشه. گفت دنبال من بيا چشماتم باز نكن. گفتم باشه. صداي باز شدن در رو شنيدم منو برد تو اتاق دوتاي دستمو گرفت . فهميدم روبه رومه بعد هولم داد رو تخت و پريد روم يه كم ديگه ازش لب گرفتم و بعد از پشت خوابوندمش كيرم و گذاشتم لاي كسش و آروم فشار دادم تو (كس ماماني بود به قول بعضيا آكبند) يه كم دردش اومد آخه دفعه اولش بود ولي چيزي نگفت آروم آروم مشغول تلنبه زدن بودم خيلي يواش ناله ميكرد بهم ميگفت همش مال خودت بكن تو كسم پارش كن همش مال خودته بهد از چند لحظه از روش بلند شدم اونم بلند شد و مشغول خوردن كيرم شد . با خنده بهش گفتم اين خوشمزه تره يا ژله؟ گفت خوشمزه هست ولي ژله يه چيز ديگس بلندش كردم و بهش گفتم مي خوام بكونم تو كيونت گفت كيون رو بي خيال شو دردم مياد گفتم نترس يواش ميكنمت خلاصه رازي شد خابوندمش و كيرم رو يواش گذاشتم در كيونش سرشو با يه فشار دادم تو يه آخ گفت و بعد گفت بكش بيرون دردم مياد گفتم اولش يه كم درد داره بعدش خوب ميشه تقريبآ يك- سوم كيرم و داده بودم تو. يه فشار ديگه دادم يكم ديگشم رفت تو صداش در اومد گفت حسين تو رو خدا بكش بيرون دارم ميميرم ولي من گوشم بده كار نبود دو - سوم راه رو اومده بودم يه چند دقيقه اي صبر كردم بعد با يه حركت يه هويي تمام كيرم رو دادم تو يه جيغ كشيد بعد هيچي نگفت بهش گفتم زنده اي گفت فكر كنم. چند دقيقه اي همون طوري موندم بعد آروم شروع به تلنبه زدن كردم بهم ميگفت حسين خيلي كيف ميده ولي حيف كه اولش درد داره . يه چند دقيقه اي كه تلنبه زدم احساس كردم داره آبم مياد بهش گفتم آبم و كجا بريزم گفت مي خوام همشو بخورم كيرم و در آوردم و گذاشتم تو دهنش اونم نامردي نكردو همشو خورد بعد تا صبح همون جوري رو تخت خوابمون برد. صبح ساعت 8:00 بود كه از خواب بيدار شدم وديدم يه پتو رومه زهره هم نيست . اومدم بيام بيرون لباسامو بپوشم كه ديدم همه لباسام تاه خورده روي ميزه . لباسامو پوشيدم و از اتاق رفتم بيرون . تو حال كسي نبود وارد آشپز خونه شدم ديدم زهره صبحونه رو آماده كرده و منتظره منه . وقتي وارد آشپزخونه شدم متوجه من نشد انگار تو فكر يود رفتم و پيشش نشستم با يه سلام از تو خيال آوردمش بيرون جا خورد گفت كي بيدار شدي؟ گفتم يه ربع ساعتي ميشه بهش گفتم تو كي بيدار شدي گفت 7:300 ديدم ناراحته بهش گفتم چيزي شده؟ گفت نه. گفتم به چي فكر ميكردي؟ گفت به ديشب به اون دختره . حسين بهم بگو كه به من خيانت نمي كني گفتم چي شده؟ گفت اون دختره اون حرفها به فكر رفتن بي سابقه تو و... منظورشو فهميدم اشك تو چشمام حلقه زد بهش گفتم به قرآن اگه يه بار ديگه در مورد من اينطوري فكر كني يا اينكه غمگين ببينمت ديگه باهات حرف نميزنم بعد با يه لبخند كوچولو بهش گفتم تازه من تو رو دارم و بعد خنديدم بعد يه پس كله اي بهش زدم و گفتم بخند ديگه. بعد با هم زديم زير خنده. بعد اون ماجرا چند دفعه ديگه هم سكس داشتيم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     

#10 | Posted: 20 Jun 2010 06:57
میهمان

کس پشمالو

يه هفته ميشد كه خونه خالي داشتم. يه آپارتمان كوچولو تو اكباتان بود. وقت نداشتم كسي رو بيارم. بايد هرجور ميشد تا آخر ماه كرايش ميدادم. مال من نبود اگه من خونه از خودم داشتم كه ... بگذريم.اگه ميرفتم بنگاهي ميگفتم دو روزه اجارش ميداد. اصلا شايد همون موقع مشتري داشت. زود كرايه ميرفت. گفتم حتما بايد توش يه سيخي بزنم. وقت نداشتم كه دنبال اينكار برم. بالاخره يه روزمو خالي كردم. اگه همون روز اول به بچه ها ميگفتم صد تا كس اورده بودند. نمي خواستم اين دفعه سر خر داشته باشم. همش يا بايد نفر آخر برم تو كه طرف اينقدر روش فشار اوردند كه ناي دادن نداره. آدم عذاب وجدان ميگيره. كردنش كوفتش ميشه انگار دارم شكنجش ميدم. اون بنده خداهم لابد چميدونم به فكر اجاره خونه و خرج بچه هاشو و حسين آقا سبزي فروش و ممد آقا بقال و .. ايناست. واسه همينم صداش در نمياد. ولي خوب من كه مي فهمم. اگه نفر اول برم تو كه ديگه هيچي. بايد يه ربعه بيام بيرون. اگه طول بكشه بچه ها خودمو ميكنند. اين بود كه اين دفعه گفتم براي يه بار هم كه شده همه كارا رو خودم بكنم.
صبح زود از خونه زدم بيرون. مثل هميشه ، انگار دارم ميرم سر كار. ماشينو برداشتم و راه افتادم. حيف كه تو محلمون نميشه وگرنه همون جا يكي سوار ميكردم. از كل تهران ميان اينجا كس بلند ميكنند. خدا بركتش بده. اما ما خودمون بي بهره ايم. مثل تيم هاي فوتبال ته جدولي كه بازيكن درست ميكنند و دو دستي تقديم تيمهاي صدر جدول ميكنند. يه جايي رو تو جنت آباد ميشناختم. مي دونستم اونجا ايستگاهه. هميشه ديده بودم سر كس دعواست. تا يكي مياد لب خيابون صد تا پيكان و پژو و موتور ميان جلوي طرف. اولين جايي كه به ذهنم رسيد اونجا بود. رفتم اونجا. خبري نبود. آخه صبح زود بود هنوز ملت داشتند ميرفتند سر كار. كسي نبود.
لابد جنده هام مثل مدير عاملها ساعت نه به بعد از خونه ميان بيرون. ماشينو يه جا پارك كردم. موتورو خاموش كردم. چشمام فقط دنبال زن ميگشت. هيچ خبري نبود. نمي تونستم بين زنهاي عادي و زنهاي جنده فرق بذارم. ولي چيزي كه مشخص بود خيلي ها اون موقع داشتند ميرفتند سر كار. چمي دونم شايد اونام كس ميدن ولي به رئيس و همكاراشون. تيپ و قيافه هاي مختلف. يكي لاغر بود و مانتو خفاشي پوشيده بود تا مثلا چاق نشون بده. يكي چاق بود و چادرشو محكم دور خودش مي پيچوند طوري كه كونش تو چادر قالبي معلوم ميشد. مثلا اينطوري خودشو لاغر نشون ميداد. بعضي ها هم معلوم بود كه اصلا اهل خلاف نيستند. بعضي ها هم يه جوري به آدم نيگا ميكردند كه انگار تو دلش ميگفت من كس ميدم ولي حيف كه الان كار دارم و بايد برم سر كار. بعضي ها هم همچين نيگا ميكردند كه انگار ميگنند كونت بسوزه كس دارم ولي بهت نميدم. و صد البته كون آدم ميسوزه. هرچي وايسادم چيزي نديدم. نمي دونم شايد بودند و من نمي تونستم تشخيص بدم. به ساعتم نيگا كردم داشت نه ميشد. دلم شور ميزد زمان همينطوري ميگذشت. با خودم ميگفتم اگه به يكي از بچه ها ميگفتم حتما يكي دست و پا ميكرد. كس كشا دو تا دونه فرمولو حفظ نميكنند ولي هركدومشون سي چهل تا شماره موبايل جنده رو بلدند. راه افتادم و از جنت آباد اومدم بيرون. وارد اتوبان آيت الله كاشاني شدم. همينطوري به سمت آرياشهر ميومدم پايين. بگي پرنده پر ميزد . شانس منه ديگه. روزهاي ديگه كه با خونواده ميومدم همينطوري كس ريخته بود. التماس ميكردند بياييد مارو بكنيد. كسي نبود. روبروي يه دكه روزنامه فروشي رسيدم. زدم كنار و از ماشين پياده شدم. رفتم اون ور خيابون تا يه روزنامه بخرم. دوسه تا مغازه دار از مغازه اومده بودند بيرون. روزنامه فروشيه هم همينطور همه داشتند به يه جا نيگا ميكردند. يه همشهري برداشتم و مي خواستم پول بدم. ولي انگار ملت تو باغ نبودند. يه زن چادري وايساده بود كنار خيابون. تاكسي رد ميشد بوق ميزد،‌اصلا اعتنايي نميكرد،‌ميني بوس رد ميشد همينطور. روزنامه فروشه رو صدا زدم
- آقا يه همشهري
يه چيزي داشت ميخورد دهنش مي جنبيد. پنجاه تومني و از من گرفت و باز وايساد نيگا كردن. به مغازه دارا نيگا كردم. همشون دم در مغازه وايساده بودند. بعضي ها دست به سينه. انگار دارند فيلم سينمايي نيگا ميكنند.
- آقا ميشه اينو حساب كني ما بريم؟
زورش ميمود جواب بده.
- زنيكه جنده اومده اينجا وايساده. هيشكي بلندش نميكنه.
سر جام خشكم زد. اين جنده بود؟‌همه ملت فهميده بودند الا من. يارو از تو مغازش تشخيص داده بود من از دو متريش نه. آخه از كجا مي دونستم اين چادريه جندس؟ هان؟ همينه ديگه بالاخره بايد فرقي بين من و اونايي كه 30 ساله دارند كس ميكنند باشه.
بقيه پولمو گرفتم و اومدم تو خيابون اومدم بغل جندهه وايسادم. مثلا مي خوام از خيابون رد شم.
- اون ماشين منه اون ور خيابون بيا دنبال من. خونه خالي هم دارم.
ديگه چي بايد ميگفتم؟ همينشم كه گفتم به زور گفتم. مثلا هرچي زور و جرات بود تو خودم بود جمع كردم و گفتم. به خيال خودم مثلا كسي نفهميد. ديگه واينستادم از خيابون رد شدم و رفتم اون ور. در ماشينو باز كردم و سوار شدم. در جلوي سمت شاگرد رو هم قفلشو باز كردم. يه نيگا كردم. همه فهميده بودند كه من مي خوام بلندش كنم. هم مغازه دارها هم زنه داشتند منو نيگا ميكردند. ماشينو روشن كرده بودم. اگه دست خودم بود زده بودم تو دنده ميذاشتم و ميزدم به چاك. روزنامه فروشيه از دكش اومده بود بيرون. انگار داره پرتاب موشك به كره مريخو نيگا ميكنه. با سر به زنه اشاره كردم. از اونور خيابون اومد اين ور خيابون. داشتم سكته ميكردم. اصلا نمي تونستم رانندگي كنم. زير نگاه ملت فضول و شهيد پرور داشتم خفه ميشدم. اومد وايساد كنار خيابون. معطلش نكردم زدم تو دنده و رفتم جلوش. شيشه رو دادم پايين.
- بيا بالا ديگه
- خونت كجاست؟
اه اه عجب صداي كيريي داشت. لهجه اي داشت كه تا اون موقع نشنيده بودم . چاره نداشتم. اينجا بيابون بود و اون هم لنگه كفش.
- همينجا .اكباتانه زياد دور نيست.
درو باز كرد و اومد نشست كنارم. تا اون داشت مي نشست يه نيگاهي به اطراف انداختم. تا اون موقع جرات نگاه كردن نداشتم. حالا همه نيششون باز شده بود. حس كردم انگار دارند به يه قهرمان ملي نيگا ميكنند. انگار رستم بودم و از هفت خان گذشته بودم. هنوز نيگاش نكرده بودم كه زدم تو دنده و راه افتادم. زود از مهلكه فرار كردم.فكر ميكردم تموم ماشينا دارند منو تعقيب ميكنند. به ميدون نور كه رسيدم زود پيچيدم پايين. اتوبان گشاد ميشد و بزرگ بود .هيشكي توش نبود. پامو گذاشتم رو گاز و رفتم. سرعتم تو سرازيري به 80 كيلومتر ميرسيد. تو آينه نيگاه كردم هيشكي پشت سرم نبود. اينقدر تند ميودم كه جنده خانم هم از ترس دستشو گذاشت رو داشبورد ماشين. پشت چراغ قرمز بلوار فردوس وايسادم. تازه فرصت نگاه كردن پيدا كرده بودم. چادرش اينقدر كثيف بود كه نگو. خوب كه دقت كردم ديدم خودش از چادرش بدتره. حالم داشت بهم ميخورد. دستاش زبر و خشن بود. پشت دستش رو استخون انگشتاش پينه بسته بود. يه نگاهي با لبخند بهم زد. دلم داشت بهم ميخورد. با خودم فكر كردم كه اون مغازه دارها هم حتما داشتند به من ميخنديدند كه عجب كس كپكي را بلند كرده بودم.
- اسمت چيه؟
- منيژه
- بچه كجايي؟
- تو چيكار به جاش داري.
ترجيح دادم باهاش حرف نزنم. وقتي حرف ميزد از صداش حالم بهم ميخورد. وقتي هم مي خنديد دندوناش ميرخت بيرون. معلوم بود كه صد سالي ميشه مسواك نزده.
- من گشنمه برام يه چيزي بگير.
كس كش بذار برسيم بعد. هنوز يه چهارراه اونورتر نرفتيم تيغ زدنو شروع كرده.
- چي ميخوري؟
- ساندويچ نباشه هرچي ميخواد باشه.
پيچيدم تو بلوار فردوس تا واسه شازده خانم يه چيزي بخرم.
- آخه الان اول صبحه هنوز غذاخوريها باز نكردند . يكي دو ساعت تا ظهر مونده.
- پيتزاهم خريدي ايراد نداره.
سگ خور . اينم يه پيتزا. اون همه پيتزا به اون دختراي كس قشنگ چس دادم ، اينم روش.
جلوي يه مغازه پيتزا فروشي نيگر داشتم. رفتم تو مغازه. يكي داشت كف مغازه رو مي شست.
- دو تا پيتزا مخصوص ميخوام.
- الان غذا نداريم
- حالا نميشه يه كاريش بكنيد.
- مسئله اون نيست. ما كه از پول بدمون نمياد. تنورمون خاموشه بايد داغ بشه طول ميكشه تازه الانم زوده فقط شما اومديد. كسه ديگه اي كه نيست.
- حالا تو فر بذاري نميشه؟
كس كش انگار مفتي ميخوام.جاروشو گذاشت كنار و رفت طرف آشپزخونش.
- ممد؟ ممد مي توني دو تا پيتزا مخصوص بذاري؟
- الان؟
- آره يه مشتري اومده . تو فر بذار ايراد نداره.
ممد آقا اومد پشت پخچالي كه جلوي در آشپزخونه بود. چه مي دونم لابد ميخواست ببينه كدوم كس خلي ساعت نه و نيم صبح پيتزا مي خواد.
- سلام .دستت درد نكنه دو تا پيتزا مخصوص بذار ما ببريم.
- نوشابه هم ميخواي؟
انگار مشكل نوشابه بود.
- آره يه دونه از اين خانواده ها ميبرم.
- يه ربع بيست دقيقه اي طول ميكشه ها
- ايراد نداره. دستت درد نكنه
پولشو بهش دادم و اومدم تو ماشين تا اونجا منتظر بشم. مثه گرگ گرسنه به شكاري كه كرده بودم نگاه ميكردم. حداقل 25 سال و داشت. خدا مي دونه چقدر تا حالا كس داده بود. خوب شد كه كاندوم گرفته بودم.
- چي شد؟
- الان حاضر ميشه.
از اينكه من بي پروا بهش نگاه ميكردم خجالت ميكشيد. به نظر آدم مظلومي ميود. اصلا بهش نميومد اهل دستور دادن باشه.بيشتر بهش آدم تو سري خوري ميومد. وقتي قيافه ميگرفت صورتش مسخره ميشد. زود ميفهميدي كه داره فيلم بازي ميكنه.
- چند سالته منيژه خانم؟
- بيست و سه
- اصلا بهت نمياد. جوونتر ميزني
يه لبخندي زد و شروع كرد به شكوندن قلنج انگشتاي دستش. اصلا بگي يه ذره لطافت داشت، نداشت. چاره اي نبود. ديگه راه برگشت نداشتم. اگه مي خواستم اين دست و اون دست كنم دير ميشد و ديگه از كس خبري نبود.
پيتزارو گرفتم و به طرف خونه راه افتاديم. ماشينو پارك كردم و با منيژه از ماشين پياده شدم.
- تو روتو سفت بگير.
همين كارو كرد. نمي دونستم اگه يه نفر بهمون گير بده چي بگم؟ حاضر بودم بگم اين جندس و پاش وايسم و تاوان پس بدم ولي دروغي نگم كه اين زنمه. جلوي ورودي نگهبان وايساده بود و مارو نيگا كرد. سلام كردم و رد شدم. چيزي نگفت. نمي دونم شايد حدسهايي ميزد ولي ...
به هر صورت با آسانسور رفتيم بالا. تو راهرو پرنده پر نميزد. بهترين ساعت بود. همه اونايي كه بايد از خونه ميرفتند بيرون،‌رفته بودند. كليد انداختم به در و رفتيم تو.
تو آپارتمان هيچي نبود. كفش موكت بود و لاغير. يكي از پنجره ها رو روزنامه چسبونده بودم. خيلي تاريك شده بود ولي براي كس كردن خوب بود. منيژه خودش رفت و تمام خونه رو سرك كشيد. منم رفتم تو آشپزخونه و چيزايي رو كه خريده بودم گذاشتم رو كابينت.
- اينجا چرا اينجوريه؟ هيچي نداري كه
اوه چقدر بد. شازده خانم شرمنده كه خونه خاليه.
- مي خواييم اينجارو اجاره بديم.
- چند اجاره ميدي؟
- چطور؟
- من اجارش ميكنم
به به لابد منم ميشم صاب جنده خونه. بايد بيام و دم در ميز بذارم و ژتون بفروشم هان؟
- اجاره شده. يه ماه هم پول دادند. منتها هنوز نيومدند توش.
- بيا غذاتو بخور سرد ميشه ديگه.
چادرشو از سرش در اورد و مانتوشم باز كرد. رفت و نشست كنار ديوار اتاق. يه جعبه پيتزا بهش دادم. خودمم اومدم و نشستم روبروش. دو تا ليوان يه بار مصرف رو كه گرفته بودم پر نوشابه كردم. دامن پوشيده بود. پاهاشو تو سينش جمع كرده بود و كف پاشو گذاشته بود زمين. جعبه پيتزارو گذاشت رو زاونوهاش و با دست ديگه از توش پيتزا بر ميداشت. منم رفتم و به ديوار روبرو تكيه دادم. اصلا ميل نداشتم. ولي براي همراهي با اون شروع كردم به خوردن. مثل گاو ميخورد. انگار از قحطي در رفته. با خودم فكر كردم گناه كس كردنم با سير كردن شكم گرسنه اين جنده خانم پاك ميشه. بهش نيگاه ميكردم و خوردنشو تماشا ميكردم. معلوم بود كه گشنشه. بيچاره راست ميگفت. ديد كه من دارم بهش نيگاه ميكنم. يه لبخند مرموزانه اي زد
- دستت درد نكنه خوشمزه اس
دامن پاش بود. پر دامنشو گرفت و اورد بالا و انداخت رو شكمش. پاهاي سفيد و خوشگلش مشخص شد. عجب تيكه اي بود. ته روناش يه تيكه كس پشمالو ديده ميشد. اصلا شورت پاش نبود.بدون نگاه به من غذاشو ميخورد. هيكل خوشگلي داشت. پاهاش عضله اي بودند. ولي يه ذره سليقه و لطافت نداشت. شايد خيلي زنها آرزوي داشتن همچين هيكلي رو داشته باشند. ولي حيف كه تميز نبود. اصلا ديگه نمي تونستم پيتزا بخورم. رفتم نشستم كنارش
- من تازه صبحونه خوردم بيا مال منم بخور.
فقط دو سه تا تيكه ازش خورده بودم. پاهاشو دراز كرد. دامنش هنوز بالا بود. اما روي كسشو گرفته بود. دسمتمو بردم لاي دامنش. روناشو بهم چسبوند و با پشت دستي كه پيتزاشو گرفته بود ، دستمو رد كرد
- نكن
- بذار فقط نيگاش كنم. دست نميزنم
دستشو كشيد كنار. دامنشو زدم بالا. بوي عرقي ميداد كه نگو و نپرس. راستي راستي حالم داشت بهم ميخورد. چطوري مي تونستم اينو بكنم. منو بگو كه صبح زود رفته بودم حموم و مثلا خودمو واسه يه خانم شيك و تر و تميز آماده كرده بودم. پشماي سياه كسش نمي ذاشت آدم چيزي ببينه. ولي پاهاي خوشگلي داشت. يه دونه مو روشون نبود. جوراباش تا زير زانوهاش بالا اومده بودند. كف جورابش سوراخ شده بود. زردي پاشنه پاش معلوم بود.
- آخرين بار كي رفتي حموم؟
- چطور؟
- مي خواي اينجا با هم بريم حموم؟ تا حالا تو وان حموم نشستي؟
- نه من حموم نمي خوام برم
عجب هپليي بود. پيتزاهاي منم خورد. تا حالا نديده بودم دختر يا زني بتونه يكي و نصفي پيتزا بخوره. هميشه با هركي مي رفتم بيرون پيتزاهاي اضافي اونا رو هم من مي خوردم. وقتي غذاش تموم شد. واسه خودش نوشابه ميريخت و مي خورد.
يه آروغي زد كه صداش داشت سقفو مياورد پايين. اه اه حالم داشت بهم ميخورد. حيف كير كه بره تو كس اين زن. اصلا بگي يه ذره جاذبه داشته باشه. اگه همونجا وسط اتاق ميريد تعجب نميكردم.
- پاشو باهم ميريم حموم. هم اينكه با هم حال ميكنيم،‌ هم اينكه تميز ميشي. خيلي كثيفي. بالاخره اينجا نري بايد يه جاي ديگه بري.
- آب داغه؟
- آره بابا اينجا هميشه اب داغه.
بردمش دم در حموم و توي حموم و بهش نشون دادم تا بلكي تشويق بشه.
- منكه اينجا لباس ندارم .
- ايراد نداره با لباس كه نمي خواي بري تو آب.
شروع كردم به لخت شدن. وايساده بود و منو نيگا ميكرد.
- من نميام اگه ميخواي بري تو برو من منتظر ميمونم.
- چي چي رو من نميام؟ مي برمت
رفتم تو حموم و شير آب و باز كردم تا وان پر بشه.
- بابا همش پنج دقيقه ميريم توش.
رفتم طرفش و دامنشو كشيدم پايين. مقاومتي نكرد. دامنش كشي بود راحت در ميومد. جورابشم خودش در اورد. يه بلوز هم بيشتر تنش نبود. كرست هم نداشت.زير بغلش پشم داشت به چه اندازه . از پشم كسش بلند تر.به عمرش به خودش تيغ نزده بود. وان كه تا نصفه اب شد اوردمش تو حموم. خودمم هم لخت لخت شدم. كيرم اصلا از جاش تكون نخورده بود. بدنش سفيد سفيد بود ولي بو ميداد. سينه هاش بزرگ بودند. وقتي بهشون دست زدم و چلوندمشون باز دستمو رد كرد. بردمش تو وان. همونطوري وايساده بود و منو نيگا ميكرد. تو اون خونه هيچي نداشتيم جز يه صابون دستشويي با يه حوله دست.
- بشين ديگه
تا نشست دوشو باز كردم و سرشو آوردم زيرش. تازه انگار خوشش اومده بود. چيزي نمي گفت. سرشو گرفت زير دوش. و خودش موهاشو زير دوش خيس كرد و دست مي ماليد. چشماشو بسته بود و رو صورتش دست ميكشيد. صابونو آوردمو و شروع كردم به شستن موهاش.
- بده خودم
صابونو دادم بهش. من هنوز بيرون از وان بودم. اگه خيس ميشدم چيزي نداشتم كه خودمو خشك كنم.وقتي سرشو صابوني كرد صابونو داد من. شروع كرد به مشت و مال دادن موهاش. منم شروع كردم به صابوني كردن بدنش. سينه هاش زير دستمام سر ميخورد. نوكش برجسته شده بود. اين دفعه ديگه چيزي نمي گفت. خيلي دلم مي خواست از جاش بلند شه و كسشو براش بشورم. سرشو كه شست از جاش بلند شد. صابونو ازم گرفت و دوبار شروع كرد از بالا خودشو صابوني كردن. دلم مي خواست باهاش برم تو وان و باهاش ور برم. خيلي راحت پاهاشو باز كرد و صابونو لاي كسشم ماليد. بعد يه پاشو گذاشت لبه وان و تا پايين صابونيش كرد بعد اونيكي پاشو گذاشت. بوي عطر صابون تو حموم پيچيده بود. بدنش ليز شده بود. دستمو بردم لاي پاهاش چيزي نگفت. صابون كردن بدنش تموم شده بود فقط منتظر بود من دستمو از لاي كسش در بيارم. پشماش كه خيس شده بودند تازه لباي كسشو ميشد ديد. همه چيزش عالي بود فقط جذاب نبود. يعني كثيف بود و پشمالو.
حموم كردنش تموم شد. چيزي براي خشك كردنش نداشتم. يه حوله دست بود. اونو دادم موهاشو خشك كنه. چيز ديگه اي نداشتم. با زير پوش خودم هم تنش خشك كردم. تقريبا خشك شده بود ولي به موهاشو كه دست ميزدي هنوز نم داشت. چاره اي نبود. سشوار كه نداشتيم. از تو كيفش يه بورس در اورد. بورس كه چه عرض كنم. يكي در ميان شونه هاش افتاده بود. خوشگل شده بود. همونطوري كه جلوي آينه دستشويي وايساده بود و بورس تو موهاش گير كرده بود از پشت بغلش كردم. موهاش بوي صابون دسشويي ميداد. خيلي بهتر شده بود. موهاي زير بغلش زياد بودند ولي قابل تحمل بودند. سينه هاشو مي مالوندم. چيزي نمي گفت. به كارش ادامه ميداد. موهايي رو كه تو بورسش گير كرده بودند يكي يكي از توش مي كشيد بيرون. كيرمو لاي لپاي كونش فشار مي دادم. هيچي نمي گفت. كم كم سينه هاش سفت تر شدند. نوكش كه خيلي وقت بود سيخ شده بود. بدنش داغ بود. وقتي گردنشو بوس ميكردم دست از بورس كشيدن بر ميداشت. بورسو گذاشت لب كاسه دستشويي و خودش دستامو از دور كمرش باز كرد و برگشت طرفم. لباشو گذاشت روي لبام. به زور زبونشو هل داد تو دهنم. حالا كه نمي خواستم از اين يكي لب بگيرم خودش به زور ازم لب ميگيره. دستاشو دور گردنم انداخته بود و سفت فشارم ميداد. دستمو از پشت بردم روي كونش و چنگ زدم. با نوك ناخنم به پشت كمرش كشيدم. اونم همين كارو كرد. ديگه واسم مهم نبود كه دندوناش زرده يا اينكه گوشه لبش تب خال زده. اصلا به اين چيزا اهميت نمي دادم. خوشمزه ترين لب و دهن و داشت. ولم نمي كرد. دستمو اوردم جلو و سينشو گرفتم. همين باعث شد كه لبامون از هم جدا بشه. نگاهي به دستم انداخت. سينشو چنگ زدم و نوك سينشو لاي دو تا انگشتم گرفتم و فشار دادم. زبونشو از دهنش در اورد و سيخ كرد رو به من. منم همين كارو كردم. خيلي با احساس و آروم نوك زبونهامونو به هم مي ماليديم. يهو مثل وحشي ها هجوم اورد و زبون منو گرفت و كرد تو دهنش. خيلي حال مي داد. كيرمو تو شكمش فرو ميكردم. شده بود به اندازه يه دسته تبر. دست انداختم و يه پاشو اوردم بالا. پاشو دور زانوم حلقه كرد. از پشت دست انداختم كونشو گرفتم و چنگ زدم. بعدش با نوك ناخنم روي كونش دايره ميكشيدم. از خودش صدا در ميورد. حس ميكردم اون بيشتر از من داره حال ميكنه. اصلا هيچ جنده اي اينجوري كار نميكرد.
- بريم تو اتاق بسه ديگه
دستشو از دور گردنم باز كرد. يه نيگاهي به كيرم انداخت. قرمز قرمز شده بود. پوزخندي زد و دستشو دور كيرم حلقه زد. سر كيرمو فشار ميداد. خيلي حال ميداد. اصلا نمي تونستم از جام تكون بخورم. اون يكي دستشو اورد و برد زير خايه هام. خايه هامو گرفت تو مشتش. دستش گرم گرم بود. خيلي حال ميداد. رو زانو نشست و كيرمو كرد تو دهنش. قبلا موقع لب گرفتن گرماي دهنشو حس كرده بودم. اما حس كردن گرماي دهنش با كيرم يه چيز ديگه بود. داشتم ديونه ميشدم. همونطوري كه ساك ميزد دستاشو از دور كيرم برداشت و شروع كرد با نوك انگشتاش روي پاهام خط كشيدن. ديگه تحملم تموم شد. زود كيرمو از دهنش كشيدم بيرون و زود رفتم سر كاسه دستشويي. آبم با فشار پاشيد بيرون. موقع اومدنش چشمامو بستم. وقتي چشمامو باز كردم ديدم ديوار روبرو و شير اب ، آب كيري شدند. همه جا ريخته بود جز تو كاسه دستشويي. شير ابو باز كردم و همه جارو شستم. برگشتم ديدم منيژه نيست. رفتم تو اتاق ديدم نشسته و تكيه داده به ديوار و داره سيگار ميكشه. اونطوري كه چمباته زد بود ميشد راحت لباي كسشو ديد. چوچولش گنده بود و زده بود بيرون. كسش از هم باز شده بود. چند تيكه گوشت اضافي ازش زده بيرون انگار نارنجك تو كسش تركيده بود. رفتم نشستم كنارش. دستمو از بالا بردم رو كسش. خودش كاملا پهن زمين شد و پاهاشو از هم باز كرد. كسش خيس بود. انگشتمو بالا و پايين ميبردم. دستم خيس و لزج بود. انگار خياليش نبود. نه حرفي ميزد و نه عكس العملي از خودش نشون ميداد. فقط سيگارشو ميكشيد. جرات كردم و يه انگشتمو تو كسش فرو كردم. شروع كردم يواش يواش تكون دادن.
- تند تر
چه عجب! بالاخره يه چيزي گفت تكليف مارو روشن كرد. به كارم ادامه دادم. اما هيچ عكس العملي تو صورت منيژه نمي ديدم. زل زده بود و به انگشتم نيگا ميكرد. با هر بار فرو كردن من ، انگشتم تو جنگل پشم كس غيب ميشد. سيگارش تموم شد. دستشو اورد و كيرمو گرفت تو دستش.
- دوباره بلند شده ؟
چيزي نگفتم و به كارم ادامه دادم.
- بيا بكن توش. بسه ديگه.
از جام بلند شدم.
- بذار برم يه شاش بكنم.
رفتم دستشويي. دستمو نگاه كردم. خيس بود و چسبناك. چند تا دونه پشم هم به دستم چسبيده بود. دستم و شستم و يه شاش حسابي هم كردم. وقتي برگشتم ديدم منيژه چادرشو كف اتاق پهن كرده و منتظره منه. از تو جيب شلوارم يه كاندوم در اوردم.
- من تميزم به خدا
- مي دونم ولي ميترسم حاملت كنم
هرچي زور زدم نتونستم با دندون جلد روي كاندمو پاره كنم. دستشو دراز كرد و كاندوم ازم گرفت. خيلي آروم و ماهرانه با دست پارش كرد. رفتم جلوش سيخ وايسادم. كيرمو گرفت تو دستشو شروع كرد به ماليدن. كيرمو مثل دستگاه فشار خون گرفته بود تو دستشو و هي تلمبه ميزد. دستش گرم بود. قالب كيرم بود اصلا انگار دستشو واسه كير گرفتن آفريده بودند.كيرم سيخ شده بود ولي نه به اون اندازه كه بشه روش كاندوم كشيد. دوباره كيرمو كرد تو دهنش. آخ چه حالي ميداد. با زبونش با كيرم بازي ميكرد. يهو خيلي يواش دندوناشو رو كيرم كشيد. ديگه حسابي سيخ شده بودم. كاندوم و راحت رو كيرم كشيد. خودش خوابيد رو زمين و مانتوشم مچاله كرد و گذاشت زير سرش. پاهاش و از هم باز كرده بود. هيچي معلوم نبود. فقط وقتي پاهاشو تو سينش خم كرد ميشد سوراخ كونشو ديد. فكر كنم اون تيكه دچار ريزش مو شده بود. بهر حال جلوش قرار گرفتم و كيرم گذاشتم لاي لباي كسش. خودش با دستش لباي كسشو از هم باز كرد. سر كيرمو يواش فرو كردم تو كسش. رفتم و روش خوابيدم. دستامو بردم زير بدنش و بغلش كردم. زمين سفت بود. آرنجم درد ميگرفت. كس كردنمون هم مثل بقيه چيزامو با حداقل امكانات انجام ميشد. كسش خيلي تنگ بود. اصلا بهش نميومد. با اون كسي كه من ديده بودم حس ميكردم بايد گشاد باشه ولي نبود. پاهاشو انداخت دور كمرم. دستاشو گذاشت پشتم و منو به سمت خودش فشار ميداد. اينقدر پاهاشو سفت كرده بود كه نمي تونستم تكون بخورم. اصلا جلو و عقب كرد
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / آویزون بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.