| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

آویزون

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 18 Jun 2010 08:45
سلام به یاد اویزون اومدم داستاناشو این جا بزارم امید وارم خوشتون بیاد

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#2 | Posted: 18 Jun 2010 08:47
سلام دوستای گلم
راستش این جا این قد داستان سکسی خوندم که طاقت نیاوردم گفتم منم بنویسم دیگه
قبل از همه چیز از اساتید بزرگوار معذرت می خوام اگه ادبیات سکسیم خوب نیست شما به بزرگواری خودتون تحمل کنین و لازمه یه سری مقدمه هم بگم من 18 سالمه خیلی هات و سکسی هستم اما این و اصلا به روز نمیارم برای همین هیچکی بهم شک نکرده…با کسایی که هیچ احساسی بشون ندارم محال ممکنه که سکس کنم چون اصلا نمی تونم و از سکس خانوادگی و این کسشعر ها هم حالم به هم می خوره خوب حالا بریم سراغ ماجرای من
من متولد مشهد هستم اما در حال حاضر به خاطر شغلم(شرکت خدمات وب سایت) تو شهرستان تریت جام (160 کیلو متری جنوب شرق مشهد) زندگی می کنم تا قبل از این مورد سکس داشتم ولی نه زیاد انگشت شمار!
همین 2 هفته پیش من به خاط کارای ثبت شرکتم راهی تهران شدم کسکشا این قد پاسمون دادن که کونمون پاره شده بود و اصلا حالی برامون نمونده بود که بریم دنبال کس بازی
با اینکه قبلش با بروبکس هماهنگ کرده بودم اما نشد دیگه
خلاصه ما کارمون تموم شد و تصمیم گرفتیم که بر گردیم شهر خودمون …سراغ بلیت هواپیما گرفتم کونیا اولین پروازی رو که می توستن بدن با کلی خایه مالی و تخمک مالی واسه 2 روز بعد بود از این جناح که کیر خوردیم گفتیم ولش کن بابا به ما سفر راحت نیومده بریم با قطار….قطار وضعش از هواپیما بدتر کونی ها این قد اسکولم کرده بودند معلوم نبود که کار کی تموم میشه بلیط رزو کنم خلاصه حسابی قاطی کردم راه افتادم تو خیابون ها گز کردن و این که چه گلی به سرش بگیرم طرفای میدون فردوسی بود که گفتم ولش کن بابا کیر تو شانسمون که شانسمونم کونی از آب در اومد با اتوبوس میریم دور همون میدون فردوسی یه هو یه صدای نازی گفت ببخشید آقا
صدا از پشت سرم بود برگشتم دیدم واییییییییییییییییییییی مامان این چیه در همون لحظه کوچولومون از خواب پریدبا دیدن این قیافه ناز ….-ببخشید نزدیکترین ایستگاه مترو کجاست؟ …دیدم بچه تهران نیست لبته تابلو بود شهرستانی و بدن هم فهمیدم آبجیش اینجا دانشجو بوده بماند گفتم مسیرتون کجاست ؟ گفت ترمینال جنوب ما رو میگی سوسمارو میگی تو کونم عروسی شد گفتم اتفاقا من هم مسافرم دارم میرم ترمینال جنوب اگه افتخار بدین با هم بریم…با چشاش یه اسکنی سرتاپا کرد من وبا یه لبخند ناز گفت باشه بریم! گفتم اگه حوصله داری پیاده بریم راهی نیست گفت آره خیلی وقته پیاد روی نکردم…هیچی دیگه ما بشکن زنون با این هوری بهشتی راه افتادیم به سمت ایستگاه دروازه دولت تو راه کلی کسشعر گفتم که بیشتر بشناسمش که حالا وسط داستان بهشون اشاره می کنم آقا رفتیم و دو تا بلیط تک سفره و سوار بر مترو به سمت ترمینال جنوب ..تو واگن با هم یه جا نشستیم و در اولیت توقف تو ایستگاه بعدی کاملا تنش رو حس کردم و یه جورای میشه گفت افتاد تو بغلم…هیچی دیگه من داشت سرم گیج می رفت این پنبه بود نه پرقو بود حسابی کیر کلفت کرده بودیم و از شق درد داشتیم می مردیم ازش پرسیدم می خوای بری کجا؟ گفت برات مهمه ….جا خوردم چه ربطی داشت …گفتم شاید ! گفت من مشهد میرم…..!!!!
من مثل یه کس کیر ندیده و تو کف که چه جوری کیرو رو میبینه کف می کنه ازش آب میا د تو همین سبک آب دهنمون جاری شد و عروسی تو کون همانا سفر با این هوری بهشتی همانا…گفتم چه جالب اتفاقا من هم دارم میرم مشهد ….کلی خوشحال شد و از این موضوع استقبال کرد و خیلی نزدیک شدیم بهم دیگه و قرارا شد که اصلا با هم بریم
رفتیم ترمینال زیاد شلوغ نبود دو تا بلیت گرفتم ساعت حدودا 3 بعدازظهر بود رفتم یه کم خرت و پرت خریدم سوار ماشین شدیم
همه چی کاملا عادی بود جز کیر باد کرده من و گرمایی رو که ااز بدن حدیث فوارن میکرد و من داشتم می سوختم
همونجور که گفتم قیافم خیلی غلط اندازه و کسی بهم شک نمی کنه و همینجور هم شد
ساعت 3:30 ماشین راه افتاد و من کیرم و واسه امشب مسواک زدم که من امشب تو ماشین باید یه حال اساسی یاهاش بکنم
تو را کلی با هم کس گفتیم و کس شنیدیم
20 سالش بود 19 سالگی نامزد کرده بود و بهم زده بودن نامزدیو و اینکه بهش خیانت کرده و تو همون دوران نامزدی آرههههههه! از من پرسید که دوست دختر دارم منم گفتم داشتم و خدا بیامرزه از این شعرا
تو راه کلی باهم صحبت کردیم و حسابی رومون باهم باز شده بود و جک های سکسی می گفتیم و من سعی می کردم بحث رو به سکس برسونم که موفق هم شدم …..داشتیم از خاطرات تولدمون می گفتم که نوبت من شد
بهش گفتم پارسال تولد آبجیم بود و کل دوستای دوران دبیرستانش رو جمع کرده بود و حالی به حولی من با همشون وحشتناک شیش بودم من کلا با دخترا زود شیش می شم هیچی دیگه این وسط با لیدا واقعا صمیمی بودم و خیلی سربه سر هم میزاشتیم اونجا با هم نقشه کشیدیم که حال آبجیمو بگیریم و براش کهنه بچه هدیه دادیم و دوستاش باز کردن کادورو دسته جمعی بهش کلی خندیدیم و خیلی حال داد
اما لیدای نامرد آدم فروشی کرد گفت همش کار احسان بوده آبجیمم گفت 2 هفته دیگه تولده لیداست من کار ندارم باید حالش رو بگیری گفتیم چشم رو چشمام
کلی فکر کردم چه جوری حال این لیدا رو بگیرم رفتم پیش بهناز این بهناز تهشه خیلی بدجنسه خواهر کسه بهش گفتم بهناز یه چی بگم بین خودمون میمونه ورداش گفت تا کجا بگی بهم …گفتم هرجا بخوای رفتیم تو اتاق من و یه لب جانانه ازش گرفتم …اینا بعد گفتم بهناز می خوام حال این لیدا رو بگیریم این اواخر خیلی پرروشده چه ببرم براش کلی بخنیدن اینم نامردی نکرد گفت کاندوم گفتم نه بابا این خیطه واسه پسر خوبه به کارش نمیاد ...یه دفه یافتم! گفت چیو گفتم براش نوار بهداشتی می برم فک کنم خیلی به کارش بیاد بهنازم تایید کرد و قرارا شد براش نوار بهداشتی بگیرم
روز موعود فرا رسید و پریدم رفتم داروخونه یه بسته از آخرین ورژن نوار بهداشتی موجود در بازار رو خریدم کادوش کردیم و رفتیم خونشون موقع باز کردن کادوها کلی حالش گرفته شد و تا 1 ساعت تو حونه دنبالم میدوید به قول خودش اگه گیرش میفتادم با ناخوناش جرم میداد….
خاطرمو با آب و تاب تعریف کردم واسه حدیث حالتش عوض شده بود یه جور دیگه می خندید معلوم بود که کسش خیلی می خواره ورداشتم گفتم چیه خیلی خوشت اومده ها ..گفت واقعا که به قیافت نمی خوره که این قد شیطون باشی…منم کلی نمک دادم بالا گفتم کجاش و دیدیو گرفت که منم آرره
دیگه از ساعت 8 تا 12 شب بحثمون فقط سکس بود اونم از خاطرات سکسیش با نامزدش می گفت و سایت اوزیونو داستان های جناب کیوان خان و اساتید بزرگوار ….(کیوان دهنت سرویس این خانم کسه کل داستانهات رو حفظ بود …با یه کلاس بزار ماهم بیایم یاد بگیریم!)
همینجور گرم صحبت بودیم که گفتم بعد از نامزدت چی کار می کنی حالا؟ اذیت نمی شی
گفت خوب معلومه که اذیت میشم ..شبا برام تنها خوابیدن سخته…منم از خدا خواسته سریع پریدم تو حرفش گفتم ولی حدیث جون امشب رو تنها نمی خوابی …
یه خنده ناز تحویلم داد و گفت یعنی تو می تونی لذتی رو که ماهان 0(نامزد سابقش) یک سال نتونست بهم بده تو به من بدی
خندیدیم گفتم معلومه که می تونم مگه بیل به کمرم خورده
یک حالی بهت بده که هیچ وقت فراموشش نکنی…در همین حال دستم رو بردم لاهای پاهاش داستم میمالوندمش حسابی تو خودم بودم که صدای راننده کونی حسمون رو بهم زد .........

دوستان پاک! اگه خوشتون اومده بگین ادامه بدم...خدایشش دلدرد میشین از خنده
راستی گلایه نکنین که زیاد سانسور کردم چون این خاطرم خیلی طولانیه اگه بخوام همشو بنویسیم کونم پاره میشه....راستی این اولین خاطره منه که اینجا نوشتم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#3 | Posted: 18 Jun 2010 08:48
ادامــــه
....یک حالی بهت بده که هیچ وقت فراموشش نکنی…در همین حال دستم رو بردم لاهای پاهاش داستم میمالوندمش حسابی تو خودم بودم که صدای راننده کونی حسمون رو بهم زد
مسافرین محترم 30 دقیقه توقف واسه شام
ای چول دادشم تو کس ننت بابا من داشتم شام کوفت می کردم مگه گذاشتی
حدیثم گفت بیا بریم یه شام توپ بخوریم ادامش باشه واسه شب که همه خوابیدن!
رفتیم پایین رستوران بود حولو هوش شاهرود فکر کنم یه چلوکباب مشتی زدیم بالا جاتون خالی و من رفتم پیش مهماندار ماشین گفتم اگه امکان داره ما برایم آخر ماشین بشینیم آخه آخر ماشین خالیه آبجیم! شب واسه خواب اینجا راحت نیست
مهماندار موافقت کرد و ما 15 دقیقه جلوتر پردیم تو ماشین و رفتیم صندلی عقب 2 ردیف آخر ماشین کاملا خلی بود….بدون مقدمه شروع کردم با نازو نوازش ….نمی شد پیش روی کنم باید صبر می کردیم تا آخر شب ساعت 12 به بعد که همه کفه مرگشون و بزران
می تونی تصور کنی از ساعت 10 تا 12:45 فقط مالیدن چی کارت می کنه
این قدر ترشحات از کیرم زده بود بیرون که انگار شاشیده بودم تو خودم
و اما
ساعت 12:40 و اندی
تنها خروپف مسافرا بود که همه تو خواب بودن
آخر ماشین تاریک جوری که حتی از 2 صندلی هم اونور تر چیزی معلوم نبود...باور کنین همون شب می تونستم بکنمش کسی نمیدید فقط مشکل اینجا بود که این حدیث خانم خیلی داد میزد نمی تونست خودش رو کنترل کنه!
مانتوش رو باز کردم دیگه بعد از 3 ساعت مالیدن دستام داشت میلرزید نمی تونستم 2 تا دکمه باز کنم وضع حدیثم بهتر از من نبود بالاخره اون دکمه ها رو باز کردم و یک تاپ که فکر کنم صورتی بود یا قرمز تاریک بود چیزی به اون صورت دیده نمیشد اما تاپش از وسط باز می شد….گرهاش رو باز کردم و دو تا سینه بلوری(باور کنین تو فیلم ها هم هنوز ندیدم همچی سینه هیا قشنگیو نديدم) افتاد بیرون افتادم به جون سینه هاش مثل یه بچه کوچولو که داره شیر می خوره سینه هاش رو می خودم و لیس میزدم رو صندلی دراز کشیدم سرم و گذاشتم رو پاهاش و سینه لیسی رو ادامه دادم یه 15 دقیقه سینه هاش رو خوردم فکم خسته شد رفتم تو کار لب یه لب مامانی با چاشنی ترس و دلهره طولانی ازش گرفتم که نگو…چه لبهای داغی …چه رژ لب خوشمزه و شیرینی …جاتون خالی بچه ها خوردم تا اونجا که جا داشتم 1 ساعتی فقط لب و بوس رودو بدل میشد و زبون نرم و داغی که همش تو دهنم می چرخید
خیلی وضع نا جوری بود هردومون به شدت شهوتی شده بودیم و از طرفی نمی تونستیم پیش روی کنیم تا همینجاش هم خیلی شاهکار کرده بودیم
کمکم از لب هم خسته شدم و باز رفتم تو کار سینه هاش یه نیم ساعتی باز سینه هاش رو خوردم این قدر شهوتی بودم که اگه راه میداد تو اتوبوس لختش می کردم میزاشتم تو کسش اما نمی شد
آروم آروم رفتم پایین نافش رو می خوردم و زبون میزدم همینجوری اومدم پایین شلوارش رو باز کردم سرمو کردم تو یه کم بو کردم…….وایـــــــــــــــــــــــــــ ـــــی چه بوی خوبی می داد(شما دخترها چی کار می کنین اینقد کس و کونتون خوشبوی اگه همین الان شرت یه پسر رو بدی پایین بو گندش خفت می کنه! برام عجیبه)
یه کم دست مالی کردم از رو شرت
حدیث هیچی نمی گفت……….فقط نفس نفس های خیلی خفیف و آروم که از ضربان قلبش معلوم بود…فک کنم قلبش یک سره شده بود چون مثل بوق تلفن آزاد میزد!
از رو صندلی پاشدم آروم رفتم جلوش زانو زدم
شلوار و شرتش رو زدم کنار
دیگه هیچی حالیم نبود…الان که فکی می کنم عجب گه گنده ای خورده بودم ها
اولین زبونی که به کسش زدم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم…حدیٍث یه آه کوتاه و آرومی کشید و گفت آیــــــــی احســــــــــــــــــــــــــــــــــؠ??ن…احسان جیگرتو بخوره کیر احسان آروم تر
دو سه تا زبون زدنم دیدم نه این حدیٍث خانوم رو ويبرست احتمالا هم آپلی فایر قورت داده چون چیزی نمونده بود که کل مسافرا از خواب بپرن
دیدم این قد داره سر صدا می کنه بی خیال شدم …آدم بی جنبه چی بود به خدا…هیچی دیگه دیدم اینم نمیشه يه 15 دقيقه اي صبر كردم اوضاع عادي بشه
گفتم حدیث جون خیلی بی کار نشستی خسته میشی بیا پایین نوبت توشد
خودم نشستم بالا فرستادم حدیث و پایین گفتم شلواروم باز کن…باز کرد اما دستش می لرزید آخه زیر شلوار یه چیزی مثل قابلمه زده بود بیرون گفتم شرتممو بده پایین دارم میمیرم
این شرتو که داد پایین احسان کوچولو که حالا از خودم هم بزرگتر بود با همه تجهیزات و با تمام قوا و سیاهی لشکرش پرید بیرون
کاش بودین و قیافه حدیث رو تو این صحنه میدیدین
نگاه شهوتناک به همراه تعجب و دلهره! نفهمید که چی شد یه دفعه مثل وحشیها پرید به جون کیرم حالا نخور کی بخور
همین الان که دارم اینا رو مینویسم و یاد اون شب میفتم کیرم زیر گلوم چسبیده
احساس می کردم الانه که نخام و ستون فقراتم کنده بشه
نمی دونم انگار یک رگ باشه که با هر مکش از سر کیرم تا پشت گردنم حس می کرمش
سرتون رو درد نیارم
زیاد نتونستم طاقت بیارم
احساس کردم یه پارچ آب می خواد همین الان از کیرم فوران کنه
بهش گفتم داره میاد بیرون نریزی اتوبوس کثیف میشه به گا میریم هااااااااااااا
هیچی نگفت فقط مثل قحطی زده ها ساک میزد
آقا چشمت روز بعد نبینه همچین آبم زد بیرون که پرید تو گلوش نزاشت حتی یک قطره از این آب گوارا هدر بره همش و خور و بعدش چندتا سرفه شدید واقعا ترسیدم جدی جدی داشت خفه می شد
تصور کن
تو اتوبوس صندلی آخر همچین جنایتی صورت گرفته بود....قیافم رو تصور کنین همینجا ریسه برین همتون
بعد حدودا 30 دقیقه حالم سر جاش اومد پا شدم دیدم بله از 100 تا گاییدن بدترش کردم خودمه جمع و جور کردم لباسام رو درست کردم حدیثم برو بر من و نگاه می کرد بد نگاه می کرد
گفتم چیزی شده؟
گفت پس من چی؟ من بگی به روی این دختر مونده بودم چه بگم گفتم خودت نتونستی طاقت بیاری جیغ میزدی نزدیک بود همه بیدار شن من چی کار کنم می گی؟ می خوای لختت کنم تو اتوبوس البته اون موقع 1 نفر نیستم من و مهماندار و راننده و شوفر و احیانا افراد متفرقه!
خندید گفت دارم برات!
یه نیگا بهش انداختم منظورش رو نفهميدم خندیدیم
دو باره رفتم تو نخ لب فکر کنم ساعت 4 یا 4:30 بود معلوم نبود دقیقا همدیگرو بغل کردیم خیلی رمانتیک خوابیدیم من که اصلا در حالت عادی خوابم نمی برد چه برسه تو ماشین...جنازم همچین ولو شده بود که نگو
صبح شده بود دیدم حدیث داره بهم مشت میزنه...!
احسان پا شو بابا آبرومون رفت
این چی بود اینگاری برق مره
پریدم گفتم چی شده مگه...گفت پا شدم دیدم مهماندار بالا سرمونه بد نگامون می کنه
گفتم به کسس ننش خندیده مگه خواهر برادر نمی تونن باهم عشقولانه بخوابن.........والا
هیچی آقا من پا شدم ساعت 7 وخورده ای بود یه کم هله هوله خورم تا بتونم پا شم خلاصه کلی به هم خندیدم تا برسیم مشهد
یه فلش بک زدم گفتم حدیث فکر می کردی این آشنایی آخرش اینجوری بشه
گفت هنوز به آخرش نرسیدیم
بازم منظور حرفشو نفهمیدم گیرم ندادم اصلا حسش نبود
بالاخره رسیدیم مشهد و پیاده شدیم و من کلی از راننده و مهماندار تشکر کردم و کارتشون و گرفتم که دفه بعدحتی اگه جت بهم بدن من دیگه فقط با اتوبوس مسافرت می کنم فقط با همین تعاونی
رفتیم جای این استگاه تاکسی گفتم حالا می خوای چی کار کنی
حدیث گفت بشین خودت می فهمی
گفتم کجا؟
گفت مگه دنبال آخرش نبودی
تازه دوزاریم افتاد که بله
گفتم خوب چرا ...اما کجا بریم
گفت خونه ما
گغتم مگه کسی نیست خونه
گفت نه بابا همه تهران هستند
مارو میگی مارمولک و می گی از طرفی تو کونم اکس پارتی بود از یه طرف دیگه نا نداشتم راه برم و از طرفي
يه مقدار واسم عجيب شد... گفتم پس تو توي فرودسي كله ظهر تنها چي كار مي كردي؟
گفت اونجا كه بوديم باز حرف اين ماهان رو پيش كشيدن و اينكه من بايد باهاش ازدواج كنم...منم ديگه از بس گفته بودم حوصله اين حرفا رو نداشتم گفتم من نمي خوام قهر كردم اومدم كه برگردم رفتم فرودگاه نشدو جريان من هم واسه اون اتفاق افتاده بود
گفت خيلي حالم بعد بود 2 ساعتي تو خيابونا فقط گريه مي كردم
جالبه كه مي گفت من و تو رو تو فرودگاه ديده واسه همين وقتي من و ديده ازم پرسيده جريان مترو و اينا رو گويا ميدونسته كه منم مشهد ميرم!
من كف كرده بودم به اين زندگي كه چي بوديم ما آدم ها ااااااااااااااااااااااا
الو احسان
ها ...چيه
حواست كجاست بابا پياده شو رسيديم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#4 | Posted: 18 Jun 2010 08:51
ندا جنده محل


من سامان تو يکي از محله ها شيرازم.اين داستان مال يه مدت پيشه
يه دختر تو محله داريم اوايل خيلي قيافي تخمي و مثبتي داشت معمولا تو پارک ميديمش
يه مدت پاپيچ من شده بود بخاطر قيافه و تيپش خوشم نميومد. خالاصه يه روز ديدم تيپ عوض کرده و يک تيکه جنده شده که نگو و نپرس. طوري که از تو پارک رد ميشد ميديدمش شق ميکرم
وقتي ديدم اينجور شده رفتم تو نخش اونم که همه فکر و ذکرش شده بود کير من هر روز ميخاستم برم سر کار ميومد سر کوچه ما رو ديد ميزد تا اينکه شماره داديم و شماره گرفتيم و زنگ ميزد کسشعر ميگفت
نا گفته نمونه يه مدت يکي از پسر ها محلمون مهرداد دنبال اين کسه افتاده بود. ما هم ديدم خودش اومده طرفمون چيزي که همه ارزوشو دارن از خدا خواسته يه بار تو کوچه داشتم رد ميشدم دم در بود صدام زد که برم تو اخه تنها بود منم زود رفتم تو دست تو دست هم کلي سرپا مالوندمش واييييي نميدونيد چه سينه هاي داشت سفت اندامش هم نه زياد چاق نه زياد لاغر دستم رو که گذاشتم رو شکمش يکم شکم داشت دلم ميخاست کيرمو همونجا در بيارم بکشم رو نافش و سينه هاشو گاز بزنم اما نذاشت گفت ممکنه مامانم اينا سر برسن من که داشتم از کيردرد ميمردم انگار ديوونه ها چسبيدم بهشو از رو شلوارکي که پاش بود اينقدر کون کوچولوشو مالوندم که اه اه ش در اومد و يدفه از ترس خر شد و نذاشت ادامه بدم کردم بيرون
ما هم مثل کير سگ افتاديم بيرون و گفتم باشه برا يه وفت ديگه
منم رفتم اونروز همه فکر و ذکرم شده بود کون اين جنده خانوم
فرداش شنيدم مهرداد هم ما منو ديده بود رفتم تو و یکم دهن لقي کرده بود همه محل فهميده بودن
تا اينکه
يه روز داشتم ميرفتم سر کار
ديدم باز سر کوچه هست منم که از جريان اونروز ديگه هرروز به فکش جق ميزم با اسرار گفتم بياد داخل.
گفت مگه خونه خاليه
گفتم نه همه خوابن
نميخاست بياد اما اينجور که هوس کير کرده بود با يکم اسرار اومد داخل از بالا سر همه رد شديم رفتيم تو اتاقم درو قفل کردم و رو تخت کنارش نشستم يکم لاس زديم و اروم دستمو گذاشتم رو رون پاهاش تو اون شلوار مانتو تنگ همچين چاک کسش و سينه هاش زده بود بيرون که داشتم ديوونه ميشدم
در حين حرف زدن همينجور رون و کمرش و شکمشو داشتم ميماليدم
از ايينکه امنيت ناجوره يکم ناراضي بود و ميخاست مقاومت کنه که زود بره
خلاصه يواش يواش مانتوشو در اوردمواي يه لباس تاپ زيرش بود که سينه سفيدش از گوشش زده بود بيرون بي مقدمه ازش لب گرفتم و سينه هاشو ماليدم
يدفعه خودش رو با صدا لرزون که از حشري شدنش بود کشيد کنار و ميخاست بره
تازه فهميده بود عجب گهي خرده اومده دسشتو گرفتم کشيدم رو تخت افتاد رو تخت خوابيدم روش يکم لب گرفتم و گفتم اگه صدا بدي داداشم بيدار شه ابروت تو محل ميره اونم که دودل بود هم کير ميخاست هم ميترسيد ساکت شد
دوباره لب گرفتيم زبونشو که يکم خوردم يواش يواش تاپ رو در اوردم يه سوتين اسپرت قرمز برش بود سينه هاشو جمع کرده بود دست کردم تو کمرش سوتين رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سينه ها سفت و خوشمزش
یه خال زیر سینش بود که ادم رو میکشت ... خیلی به بدنش جذابیت داده بود
خوب که خوردم دستمو کردم تو شلوار سفيدش شرتش نم بود خواستم شرتش رو در بيارم مقاوت کرد اما باز راضي شد شرتو در اوردم وااااي عجب محشري بود کس کوچولو معلوم بود دست نخورده هست سرمو گذاشتم لا پاشو د به خوردن خوب که خوردم
بلند شدم کيرم که تو دست ندا بود بکنم تو که گفت نه از جلو نه
اشک تو چشاش جمع شده بود دلم براش سوخت
برش گردوندم شروع کردم به سوراخ کونش ور رفتن يکم که عضله هاش باز شد دو انگشتي کردم داخل نزديک بود جيغ بزنه که با گاز گرفتن بالشت خفه شد. يکم خمش کردم که کونش در دسترس باشه يکم چربش کردم و سر کيرمو با زوووووور وارد کردم
بيچاره سرخ شده بود يکم داخل نگه داشتم کونش گشاد تر شد يواش يواش جلو عقب کردم
خيلي دردش گرفت و داشت خواهش ميکرد سامان جون بسه درش بيار اه درش بيار و زد زير گريه منم دلم سوخت و در اوردم گفتم بزار تو دهنت اونم مجبور گذاشت تو دهنش
نزديک بود با دندونش کيرم و له کنه کس خل بار اوش بود خوب تو دهنش نگه داشتم بعد شروع کرد ليس زدن دوباره در اوردم و کردم تو کونش چند تا تلمبه زدم ديدم داره ابم مياد در اوردم گذاشتم رو سينه هاش مالوندم صورت مظلوم و اشک الودش داشت حشري ترم ميکد انقدر کيرمو دوباره کردم تو دهنش و انقدر جلو عقب شدم و سر اونو جلو عقب کردم که هر دو به نفس نفس افتاديم
ديگه داشت ابم ميومد کيرو کشيدم بيرون و ابم اونقدر فشار داشت که همه اندامشو اب کيري کردم
سينه ها و ناف و صورت و تو موها و بازو هاش
بعد بهش گفتم خوش گذشت
زد زیر گريه هيچي نگفت
لباسو پوشيد منم پوشيدم با هم رفتيم بيرون اگه خدا بخاد ملت هنوز کپه مرگ گذاشته بودن
رفتيم بيرون اون رفت خونه خودشون منم رفتم شرکت
يکي از دوستام تو شرکت تا منو ديد گفت بو اب کير ميدي منم جريانو تعريف کردم و رفتم بالا
فرداش با دختراي رييس شرکت اشنا شدم
اونا که ديگه وااااااااااي هم جنده هم پولدار
از قيافشون ميخورد مثل اين ندا بار اوشون هم نباشه که ...ادامه رو بعد اگه وقت کردم ميگم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#5 | Posted: 18 Jun 2010 08:56
معصومه، سیما و ایمان


سلام من معصومه هستم 26 سالمه 2 ساله ازدواج کردم .موضوع واسه 6 ماه پیشه تازه اومده بودیم خونه جدید همسایه کناریمون یه خونواده مذهبی بودن اسم زنه سیما بود 36 سالشه هم خوشکله هم خوش هیکل بیرون که میره با چادر ومقنعه میره آرایش هم نمیکنه.
ما تو این آپارتمان فقط با این خونواده رفت و آمد میکنیم برای هم موهامونو رنگ میکنیم. اپیلاسیون میکنیم و دیگر کارای آرایشی...
یه روز اومده بود خونمون که اپیلاسیون کنیم 1 سی دی اورده بود بهم گفت فیلم سوپر میبینی؟
گفتم اگه قشنگ باشه آره!
گفت قشنگه!
قرار شد تا اپیلاسیون میکنیم فیلم رو هم ببینیم
وقتی روشن کردم دیدم عجب فیلمیه داشتیم فیلمو نگاه میکردیم سیما گفت بیا لخت شیم اپیلاسیونو شروع کنیم.
من لخت شدم فقط با یه شورت بودم سیما هم لخت شد وقتی شلوارشو در اورد شورت پاش نبود اولین باری بود که کس و کونشو لخت میدیدم. خیلی کس و کونش قشنگ بود. من که زن بودم حسابی تحریک شده بودم اومد جلوم نشست با دستش آروم شورت منو کشید پایین یه نگاه به کسم کرد گفت کس قشنگی داری!
منم گفتم ماله توهم قشنگه!
گفت ای بابا کیه که قدرشو بدونه!
گفتم واسه چی؟
گفت شوهرم چند وقتیه سرد شده انگار نمیتونه بکنه!
گفتم حتما خوب بهش حال نمیدی!
گفت نه اصلا زن حشری تر و خوب حال بده تر از من نیست! اون سرد شده!
گفتم پس الان چیکار میکنی؟
با حسرت گفت هیچی!
داشت موهای بدن منو میزد دستشو گذاشت روی کس من گفت هفته ای چند بار کیر میره توش؟
گفتم 5-6 بار!
گفت خوش به حالت از عقب هم حال میکنید ؟
گفتم آره
گفت میشه کونتو ببینم؟
من برگشتم لای کونمو باز کرده بود داشت سوراخ کونمو نگاه میکرد انگشتشو گذاشته بود در سوراخ کونم داشت بازی میکرد سرم رو برگردوندم دیدم اون دستش به کسشه داره کسشو میماله دید دارم نگاش میکنم گفت خیلی وقته از کون ندادم تو گفتی خیلی تحریک شدم!
من خودم هم خیلی حشری شده بودم گفتم میخوای من نقش شوهرتو بازی کنم ؟
شوکه شد گفت چجوری؟
گفتم بگیر بخواب فکر کن من شوهرتم من بلدم چیکار کنم!
اونم گرفت خوابید هر دومون داشتیم از شهوت میمردیم کس هر دومون خیس خیس شده بود.
شروع کردم سینه هاشو خوردن سر و صداش در اومده بود رفتم سراغ کسش داشت میترکید منم با حرص و ولع میخوردمشون بعد همونجور که داشتم کسشو میخوردم انگشتمو با آبای دم کسش خیس کردم آروم کردم تو کونش.
دیگه سیما داشت جیغ میزد هی میگفت جون منو بکن منو از کون بکن! منم انگشت بعدی رو اضافه کردم دیگه داشت با ناله های سیما آب منم میومد!
بعد گفت بذار قنبل کنم وقتی قنبل کرد صحنه ای دیدم که همونجا آبم اومد یه کون سفید و گرد با یه کس که مثل تخم مرغ از زیرش زده بود بیرون یه تف در سوراخ کونش انداختم دو انگشتی کردم تو کونش خودشم دستشو از زیر اورده بود داشت کسشو میمالید هی اه و اوه میکرد بعد یه جیغ کشید دیدم داره از کسش آب میچکه بعد بی حال افتاد رو زمین. کنارش دراز کشیدم. دستم هم روی قنبلای کونش بود. ازم تشکر کرد گفت خیلی وقته آبم اینجور نیومده بود.
بعد گفت حالا تو بخواب من کستو بخورم آبت بیاد!
گفتم نمیخواد من آبم اومد در ضمن هروقت حشری بشم یا شوهرم یا دوست پسرم حالمو جا میارن!
با تعجب گفت دوست پسرت؟
گفتم آره میخوای باهاش حال کنی ؟
گفت نه فقط دوست دارم یه بار حال کردنتونو ببینم.
گفتم باشه واسه فردا قرار میذارم بیاد تو هم یواشکی از شیشه اتاق نگاه کن بعد لباسامونو پوشیدیم و سیما بعد از تشکر دوباره رفت ..
خلاصه سیما رفت خونشون ظهر ساعت 1.5 بود که شوهرم تلفن زد گفت براش کار پیش اومده و باید ماموریت 2 روزه بره چابهار ازم خداحافظی کرد و قطع کرد ساعت 4 عصر رفتم در خونه سیما در زدم شوهرش در رو باز کرد گفتم بخشید سیما خانم هستن؟میخوام فرش و مبلو جابجا کنم تنهایی نمیتونم اگه میشه سیما خانم بیاد کمکم .
گفت اگه سنگینه منم با سیما بیام کمک!
گفتم نه دستتون درد نکنه خیلی سنگین نیست سیما که حرفامونو شنیده بود با چادر اومد دم در گفت من حاضرم کاری هم ندارم مسعود(شوهر سیما) میخواد با دوستاش برن قم . سعید (پسرش)که از مدرسه بیاد میرن.
منم تنهام تو برو من ساعت 5.5 میام خونتون خداحافظی کردم اومدم خونه.
تلفن زدم به ایمان(دوست پسرم) بوتیک لباس زنونه داره از اونجا باهاش آشنا شدم هفته ای دو سه بار با هم سکس میکنیم گفتم تا نیم ساعت دیگه خونه ما باش در ورودی رو باز میذارم یواشکی بیا خونمون طفلک ذوق کرد گفت تا 20 دیقه دیگه اونجام.
این بیست دقیقه هم گذشت از پنجره نگاه کردم دیدم داره میاد اف اف رو زدم در رو هم باز گذاشتم یواشمکی اومد تو کفشاشو گذاشتم تو جاکفشی بغلش کردم یه لب حسابی گرفتیم گفتم بشین کارت دارم ماجرای صبح خودمو سیما رو براش گفتم.
حسابی حشری شده بود باورش نمیشد سیما رو میشناخت اما به محجبه و جلسه ای بودن!
انقدر قسم خوردم تا در کمال ناباوری باور کرد قرار شد ایمان بره تو اتاق بغلی تا من و سیما بریم تو اتاق از شیشه بالای اتاق نگاه کنه هر وقت بهش علامت دادم لخت بشه بیاد تو یه نیم ساعتی گذشت در زدن.
ایمانو فرستادم تو اتاق در رو هم بستم در خونه رو باز کردم سیما بود یه چادر رنگی سرش کرده بود وقتی چادرشو برداشت دیدم وای چه تیپی زده بود یه تاپ نیم تنه با دامن کوتاه تا بالای رونش یه آرایشه قشنگ هم کرده خلاصه حسابی به خودش رسیده بود منم با تاپ و دامن بودم.
چسبیده بود بهم داشت لب میگرفت با دستاش هم داشت کونمو میمالید گفتم میخوای زنگ بزنم دوست پسرم بیاد بکنت؟
گفت نه بیا خودمون حال کنیم.
گفتم باشه دستشو گرفتم بردمش تو اتاق خودمون رو تخت تاپ و دامنشو در اورد.
نه سوتین داشت نه شورت منم لخت شدم نشستم بغلش شروع کردیم همدیگه رو مالیدن یواشکی نگاه کردم دیدم ایمان داره از شیشه بالای در نگاه میکنه من دراز کشیدم اونم رو به من پشت به ایمان قنبل کرد و شروع کرد به خوردن کس من خیلی قشنگ کسمو میخورد.
ایمان هم داشت از پشت سر کس و کون قنبل شده سیما رو نگاه میکرد من بلند شدم به سیما گفتم همینجوری قنبل کن میخام کس و کونتو با هم لیس بزنم حالت سجده شد کس و کونشو داد بالا از حرکات سر ایمان معلوم بود داره از حشر میترکه.
منم داشتم با کس و کون سیما بازی میکردم سیما هم داشت آه و ناله میکرد با سر به ایمان علامت دادم بیاد تو ایمان با کیر راست شده اومد تو اتاق داشت با دستش کیرشو میمالید. سیما هم سرشو کرده بود زیر متکا داشت آه و اوه میکرد همون حالی به سیما میگفتم دوست داری الان یه کیر بود کسو کونتو میگایید؟
اونم از زیر متکا میگفت آره کیر میخوام من!
هی این جمله رو میگفتم اونم حشرش بیشتر میشد. هی میگفت کیر ایمان تو کسم کیر ایمان تو کونم... بگو بیاد جرم بده!
منم معطل نکردم ایمانو کشیدم جلو با اشاره سر بهش فهموندم کیرشو آروم بکنه تو کس سیما که از پشت قنبل کرده بود اونم یه تف به سر کیرش زد اومد چسبید به سیما بشمار سه کیرشو فرستاد تو کس سیما یهو سیما مثل برق گرفته ها از جاش پرید رفت زیر پتو!
بهش گفتم نترس ایمانه غریبه نیست!
سیما هی میگفت نه ایمان بره بیرون پتو رو از روش کشیدم یه دستشو گذاشته بود رو کسش با اون دستش هم سینه هاشو گرفته بود. ایمان هی قربون صدقه سیما میرفت اما سیما هی میگفت نه!
منم گفتم باشه تو رو نمیکنه میخوای حال کردن ما رو ببینی؟
با سر گفت باشه من قنبل کردم ایمان شروع کرد کس و کونمو لیس زدن بعد از یه کم کیر ایمانو در کسم احساس کردم اونم آروم کیرشو کرد تو کسم. منم دیگه سر و صدام در اومده بود ایمان داشت جلو سیما از پشت سر کیرشو میکرد تو کسم خیلی حال میداد به سیما گفتم. راحت بشین ما رو تماشا کن بذار ایمان کسو کونتو ببینه اونم از خدا خواسته گرفت نشست ایمان بهش گفت بیا بشین جلو صورت معصومه برات کستو لیس بزنه!
همینجور ایمان داشت کس منو میگایید منم داشتم کس سیما رو زبون میزدم صدای ناله سیما هم در اومده بود به ایمان گفتم بیا با هم بدن سیما رو لیس بزنیم تا آبش بیاد کیرشو از کسم در اورد.
دوتایی رفتیم تو کار سیما ایمان کسشو زبون میزد منم سینه هاشو میمکیدم بد جور آه و اوه میکرد ما هم محکمتر میخوردیمش.
از داد زدناش فهمیدم یکی دو بار ارضا شد. بعد با سر به ایمان علامت دادم که کیرشو بکنه تو کس سیما کیرشو گذاشت در کس سیما! گفت اجازه میدی بکنم تو کست؟
سیما با دستش کیر ایمانو گرفت گذاشت در کسش خودشو یکم داد جلو تا کیر ایمان بره تو کسش.
کیر ایمان تا نصفه رفته بود تو کس سیما آه و نالش در اومده بود ایمان هم واقعا قشنگ میکردش حالا نوبت سیما بود که به ایمان التماس میکرد محکمتر کسشو بگاد!
اصلا تو حال خودش نبود داشت داد میزد هی میگفت جون چه کیری داری! به قربون کیرت بشم!
ایمان هم وحشی تر شده بود بد جور تلمبه میزد من دیدم سیما خیلی داره حال میکنه به ایمان گفتم سیما خیلی از کون حال میکنه یه حالی هم به کونش بده!
سیما هم میگفت آره کیرتو بکن تو کونم کونمو پاره کن!
معلوم بود داره خیلی حال میکنه ایمان کیرشو از کسش در اورد سیما رو برگردوند گفت قنبل کن!
سیما قنبل کرد. کف ایمان از این کس و کون بریده بود یه تف انداخت در سوراخ کونش یه تفم به سر کیرش زد و گذاشت در سوراخ کون سیما با هزار زحمت کیرش رفت تو کون سیما.
سیما هم داشت درد میکشید هم حال میکرد دیگه داشت داد و بیداد میکرد ایمان هم کیرشو تا دسته تو کون سیما کرده بود و داشت وحشیانه عقب جلو میکرد من خیلی تحریک شده بودم داشتم با دستم کسمو میمالیدم چند باری آبم اومد از اینکه میدیدم ایمان داره جلو من کون سیما رو پاره میکنه بیشتر تحریک میشدم.
چند دقیقه بعد ایمان گفت آبم داره میاد سیما گفت همشو بریز تو کونم بعد ایمان مثل وحشی ها چند تا تلمبه محکم زد و با داد زدنش فهمیدیم آبش اومد سیما هنوز داشت آه و اوه میکرد بعد با التماس به ایمان گفت کیرتو در نیار منم آبم میخواد بیاد...
ایمان کیرشو در نیاورد داشت با دستش با کس سیما بازی میکرد بعد سیما یه آه بلند کشید که معلوم بود آبش دوباره اومد.
ایمان کیرشو در آورد با دستمال خودمونو تمیز کردیم. ایمان از من و سیما تشکر کرد. سیما هم از منو ایمان تشکر کرد. می گفت تاحالا همچین سکسی نداشته بعد به هم قول دادیم پیش خودمون بمونه و به هیچکس نگیم.
پایان
نویسنده: معصومه

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#6 | Posted: 18 Jun 2010 09:12

تجاوز



jalebe hatman bekhonin


این داستان رو یه نفر برام ایمیل کرده. جریان داستان نه جالبه و نه جذاب ولی واقعیت تلخیه که کم کم داره تو جامعه ایران اشاعه پیدا می کنه ...

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : مريم صديق .

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#7 | Posted: 20 Jun 2010 05:48
نیوشا


من اسمم نيوشاس بيست و دو سالمه اين داستاني که تعريف مي کنم واسه شهريور هشتاد و سه همين تابستونه امساله .خالم اينا از سوئد اومده بودن خالم اينا حدود ده سال اونجا زندگي مي کردند خالم يه پسر داره با دوتا دختر که پسر خالم بيست و پنج سالشه و دختر خاله هام يکي نوزده و يکي بيست و هشت سالشه بگذريم . خالم اينا اومده بودن براي مدتي پيشمون بمونن و شوهر خالم دنبال يه خونه ميگشت که بخره. دختر خاله هام يکي شوم با دامنه کوتاه بود و اون يکي هم با يه شلوارک خلاصه اون شب من متوجه شدم که داداشم داره پاهاي دختر خالمو ديد ميزنه خلاصه شب شد دختر خاله هام اومده بدن تو اتاق من خوابيده بودن به توري که منو يکيشو رو يه تخت دو نفره بوديم و اوني که نوزده سالش بود رو يه تخت يک نفره خوابيده بود . وسطاي شب بود که احساس کردم کسي بالاي سرمه چشمو تا نصفه باز کردم ديدم داداشمه داره از زيره دامنه دختر خالم پاهاشو ديد ميزنه به روي خودم نياوردم بگذريم که اون شب چي شد . من هميشه داخل خونه يا با يه شلوارک سفيد مي گردم يا با يه دامنه کوتاه که دو وجب بيشتر نيست من قدم يک متر و هشتادوشش هستش و هفتادو هشت کيلو وزنمه و باسن نسبتا بزرگي دارم . خلاصه اون روز صبح من شلوارک کرده بودم احساس مي کردم که يک نفر منو زير نظر داره فهميدم که پسر خالمه داداشم منو صدا کرد گفت غير از اين ديگه هيچي نداري بکني گفتم براي چي؟ برد منو به طرف آيينه گفت خودتو نگاه کن من تو آيينه نگاه کردم ديدم شورتم معلومه منم شورت تنگ پوشيده بودم رنگش صورتي بود. خلاصه رفتم شلوارک و در آوردم دامنمو کردم رفتم تو پذيرايي ديگه جلوي پسر خالم نرفتم که منو بخواد ديد بزنه نشسته بودم داشتم مجله مي خوندم که شوهر خالم با پدرم اومدن مبل روبرويي من نشستن منم اصلا حواسم نبود پاهامو باز کرده بودم و همه چيزم معلوم بود شوهر خالم فکر کرده بود من براي اون باز کردم که اون ببينه خوندنه مجله تموم شد رفتم تو اتاقم که طبقه ي بالا بود ساعت حدود يک بعد از ظهر بود که يکي در اتاق و زد گفتم بفرماييد در باز شد ديدم شوهر خالمه اومد تو اتاق گفت نيو نيو شيطون شدي خونواده خالم منو نيو نيو صدا مي کنن نيو نيو يعني همو نيوشا گفتم منظورتون چيه؟ گفت اي ناقلا منم جلوي آيينه وايساده بودم داشتم لاک ميزدم به ناخنم يهو شوهر خالم اومد جلو دستشو گذاشت لاي پاهام من تعجب کردم هيچي نگفتم .خواستم ببينم خودش خجالت مي کشه يا نه .ديدم نه همينجوري داره به کارش ادامه ميده گفتم ميشه دستتونو برداريد ؟گفتش باشه اگه ناراحتي بر ميدارم رفت نشست رو صندلي به پاهام زل زده بود بلند شد اومد جلو فهميدم باز ميخاد دستشو بذاره لاي پاهام منم پاهامو بستم دستشو که گذاشت ديد من پاهام بستس گفت خودتو لوس نکن ديگه گفتم شرمنده من اينکاره نيستم گفت داري چيکار ميکني ؟گفتم دارم لاک ميزنم همين که گفتم دارم لاک ميزنم لاک از دستم افتاد دولا شدم تا لاک و بدارم اونم فرصت تلبي کردو دستشو اورد جلوتر تند تند داشت مي مالوند منم از خجالت زبونم بند اومده بود نمي دونستم چيکار کنم که يه دفه گفتم نکن ديگه اح. زود دستشو کشيد گفت خوب بابا چرا ميزني . رفت دوباره نشست رو صندلي ازش پرسيدم بقيه کجان که تو با اين همه جرات اومدي اينجا؟ گفتش همه خوابيدن . من سرم تو کاره خودم بود يهو از تو آيينه ديدم لخت شده منم فميدم مي خواد چيکار کنه پاهامو بستم اومد جلو کيرشو گذاشت پشتم گفت پاهاتو باز کن گفتم نه خوشم نمياد پاهاشو انداخت لاي پاهام به زود پاهامو باز کرد گفت من که نمي خوام کاري کنم فقط ميخوام يه کم بمالونم کيرشو عقب جلو ميکرد منم يواش يواش خوشم ميمود دستشو اورد دستم گرفت با اون يکي دستش شورتمو کشيد پايين گفتم اينجوري نه گفت نترس کاري نمي کنم گفتم من کا دارم بايد آرايشمو بکنم ميخوام جيي برم گفت من که جلوتو نگرفتم آرايش کن تا آرايشت تموم بشه منم بس ميکنم همين که يه کم خم شدم که خط لبمو درست کنم گفت همينجوري وايسا منم وايسادم کيرشو گذاشت دمه سوراخه کونم سرش که رفت تو بد جوري دردم گرفت به خودم مي پيچيدم اونم ولم نميکرد هي ميگت يه لحظس خوب ميشه دردش که آروم شد يکم ديگه فشار داد گفتم دردم مياد گفت شل کن دردت نمياد منم شل کردم يکم فشار داد که نيمي از کيرش رو تو کونم حس کردم اصلا خوشم نيومد چون باره اول بود خيلي درد داشتم منو بغل کرد و کشيد برد کناره تخت و نشست رو تخت منو نشوند رو کيرش منم ردم ميومد اصلا حال نداشتم منو دمر خوابوند خودش هم خوابيد روم تند تند ازم لب مي گرفت و کيرشو از کونم در مياورد و با شدت بيشتر ميکرد تو حدود بيست دقيقه من زيرش بودم کيرشو در آورد و منو بر گردوند کيرشو گذاشت لاي سينه هاي براي اولين بار داشتم لذت ميبردم کيرشو بر داشت و مالوند به کسم و همين که اون ميمالوند من حشري ميشدم که يهو ارضا شدم که آبم همه ريخت بيرون دوباره گذاشت لاي سينه هام آبش اومد ريخت رو سينه هام همينکه آبش اومئد مبايلش زنگ زد بابام بود بهش گفت مرد حسابي معلومه کجايي شوهر خالم با دست پاچگي هي مي گفت الو صدا نمياد بلند تر بگو زود پاشود از روم کيرشو با دامنم پاک کرد پاشد رفت منم پاشدم ديدم خيلي کثيف شدم رفتم حموم يه دوش گرفتم خاستم کاملا خودمو بشورم که يادم اوفتاد شورتو سوتينم رو اتاق مونده رفتم خودمو خشک کردم رفتم اونا رو برداشتم برگشتم تو حموم رفتم زير دوش حس کردم يکي داره ديد ميزنه . (حموممون دو بخشيه يه قسمت توالت و يه قسمت حمومه و يه پرده از وسط اينا رو ز هم جدا کرده ) صابون رو انداختم زمين به بهونه ي صابون رفتم ديدم بعله يکي وايساده منو ديد ميزنه و کيرشو دستش گرفته جق ميزنه نفميدم کيه ولي فکر کردم شوهر خالمه اومده توالت . رفتم دوباره زير دوش خودمو شستم اودم تو رخت کنه حموم که خودمو خشک کنم و لباس بپوشم يهو يکي دستشو انداخت و کسمو مالوند هيچي نگفتم فکر کردو شوهر خالمه . نگو پسر خالمه تو حموم قايم شده بود کيرشو با آب دهنش خيس کرد گذاشت لبه سوراخم فشار داد رفت تو من فکر کرده بودم شوهر خالمه هيچي نمي گفتم فقط آخ و اوخ مي کردم خيلي سريع ميکرد فميدم حشري شده بهش گفتم آبتو نريزي تو گفت باشه ديدم صداش خيلي جوونه تو دلم گفتم شايد حشري شده اينجوري حرف ميزنه خلاصه بعد از ده دقيقه آبش اومد چون حشري بود تمام آبشو ريخت تو کونم ازم لب ميگرف لب گرفتنش که تموم شد برگشتم بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو که کثيف شده بود رو شستم شلوارک و کردم داشتم از حموم ميرفتم بيرون که گفت وايسا کار دارم باهات وايسادم گفتم چيه؟ گفت وقتي اين شلوارکو مي پوشي آدمو حشري مي کني اومد جلو کنکو داشت مي مالمند که دست منو گرف زد به کيرش کيرش دوباره شق شد ازم تند تند لب ميگرفت و شلوارکمو کشيد پايين و باز کيرشو کرد و حدود بيست دقيقه کرد و باز هم گفتم آبتو نريزيا ولي باز آبشو ريخت بهم گفت مرسي اصلا باورم نميشد به همين سادگي قبول کني . رفتم از حموم بيرون بهم گفت شب دوباره ميام با هم حال کنيم گفتش تو امشب رو تخت يک نفره بخواب منم گفتم باشه. خلاصه شب شد ساعت حدود دو بود که در اتاق باز شد يکي اومد تو اتاق من که ميدونستم قراره پسر خالم بياد تو اتاق رومو کردم به ديئار و يه وري خوابيدم من اون شب يه پتوي کوچيک رو کشيدم کسي که اومده بود تو اتاق اومد زير پتو دامن کرده بودم دامنمو داد بالا شرو کرد به مالوندن لاله گوشم مي خورد خوشم ميومد کيرشو در اورد گذاشت لاي پاهام کير گلفت و درازيي بود تو دلم گفتم کير شوهر خالم که زياد بزرگ نبود و کير پسر خالمم به ابن بزرگي نبود منم که فقط با ايد دوتا بودم با کسه ديگه ا سکس نکردم و به خودم گفتم قرار بوده پسر خالم بياد حتما حشري شده اين جوريه شورتمو در آورد و کيرشو گذاشت دمه کسم دمه گوشم گفت اوپني؟ گفتم نه . گفت چه بد شد کيرشو کرد تو کونم گريم داشت در ميومد هي لب ميگرفت ازم حدود نيم ساعت کرد آبش که داشت ميومد منو بر گردوند بطوري که نيم تنه ي بالا فقط برگشت من که از درد چشام بسته بود اونم همينطور چشاش بسته بود آبش که اومد ريخت حمونجا شروع کرد لب گرفتن چشامو باز کردم که بهش بگم چرا اين کارو کردي چيزي ديدم که از تعجب شاخ در اوردم دادشم بود منو با دختر خالم اشتباه گرفته بود زود چشامو بستم اون همينطوري داشت لب مي گرفت که ديدم لبشو رو لبم نگه داشته چشامو باز کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه هر دومون از خجالت مرديم پاشد لباساشو پوشيد خواست بره گفت بکسي نگيا گفتم باشه . صبح فردا رفتم به پسر داييم گفتم چرا نيودي ؟گفت مگه داداشت اجازه داد . بعد از اون هفته اي دوبار با دادشم و ماهي يکي دوبار با شوهر خاله و پسر خالم سکس داشتم و دارم اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم بطوري که ديگه معتاد سکس شدم.اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم.
ممنون از نیوشا که این داستان رو برام فرستاد

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#8 | Posted: 20 Jun 2010 05:51 | Edited By: amir_sasat
همجنس بازان کنگان


سلام خدمت دوستان عزیزم در سایت پرطرفدار آویزون من رو حتما میشناسید اسم من هانی هست که یکی از داستان های من که با ام البنی داشتم رو براتون نوشتم من در شهر کنگان در استان بوشهر سکونت دارم امروز یکی از داستانهای من که میشه اونو همجنس بازی نامید رو براتون مینویسم خیلی داستان کوتاهیه فکر نمیکنم خیلی بشه داستان همیشه باید کوتاه باشه خوب داستان من با یه پسری هست که اسمش مهدی هست ماجرای ما از اینجا شروع شد یه روز که رفته بودم خونه مهدی اونا هم چندتا دعوت کرده بودن آخه خونشون خالی بود ما یه پنج تایی میشدیم .مهدی رفت یه فیلم سوپر از تو کمد کتاباش در اورد اومد گذاشت تو ویدئو سی دی و بزن وبکوب شروع شد یکی از دوستامون که کیر و ارضا و چطوری بچه بوجود میاد رو نمی دونست واقعا داشت از هوش میرفت نمیدونست که چه خبره اون از این چیزا هیچی نمیدونست اون توی خانوادشون جوری بار اومده بود که فرهنگ ضعیف خانوادش اجازه ی همچین کاری رو نمی داد که بدونه تو دنیا چه خبره . خلا صه یکی بچه ها که که شده بود ساقی محل که خوب کون میداد تا که این رو شنید جا خورد چون اون دوست نافهم ما کیر سفید بزرگی رو داشت . خلا صه اون کونیه نتونست خودش رو بگیره سریع رفت کیرش رو گذاشت تو دهنش براش با مهارت خاصی ساک میزد اونم که تا حالا ارضا نشده بود یه طور عجیبی کیف میکرد فکرهم نمیکردم که اینقدر اب دوست ما زیاد باشه خوب دهنش پر اب کیر شد خیلی لذت بخش بود وقتی این صحنه تحریک برانگیز رو میدیدی . ما چهار تاییمون مال اون کون ده رو کردیم اون شب تموم شد مهدی که من و یه جور دیگه ای تصور میکرد و فکر میکرد من از همون بچه مذهبهیه هام کا سرم تو نماز و دعاست اونم اونشب که فیلم سوپر اورد گذاشت می خواست منو امتحان کنه ببینه اهلش هستم یا نه بعد از چند روز تلفن زنگ خورد. عصر بود و خونه هم خالی. خونه هم حال میداد و مهیا بود واسه حال کردن و همجنس بازی . تو تلفن به من گفت می خوام بیام خونتون نماز نشون بدی . گفتم باشه قدمت روی چشم . صدای در زدنش اومد سریع رفتم درو باز کردم اره مهدی بود با چندتا سی دی . ازش پرسیدم این سیدی ها چیه گفت که اینا سی دی اموزش نماز شب هست اومدم با حضور خودت بهم یاد بدی . مهدی یه بچه ی ناز تپلی و سفیده که تا میبینیش اب از لب و لوچت جاری میشه . اومد تو خونه همینطور که میرفتیم دستی زد به سر کیرم و کیرم رو گرفت و زود ول کرد نمیدونم من رو می خواست تحرک کنه؟ دلیلش از این کارم نفهمیدم چی بود شاید این دوست ما اونقدر شهوتی شده بوده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره . سی دی رو گذاشتم تو دستگاه اولی خوب سی دی اموزش نماز بود بد بخت راست گفته بود. بهش گفتم این چیه اوردی. گفت که مگه پای تلفن بهت نگفتم . گفتم چرا ولی من یه چیز دیگه فکر میکردم مرتب نگاه کردیم سی دی تموم شد تو تلویزیون نوشته بود لطفا سی دی دوم را بگذارید دست کرد تو جعبه سی دی ها یه سی دی در اورد گذاشت همین گذاشت . دو تا پسر همجنس باز رو نشون میداد که حدود شونزده هیفده سال بیشتر نداشتن به صورت زنا باهم حال ملکردن سوراخ کون همدیگه رو لیس میزدم تخمای همدیگرو می خوردن خلاصه کلی کار دیگه . ما هردوتا مون به نهایت شهوت رسیده بودیم . بهش گفتم این سی دی دومش نه؟ . گفت : اره. خب بقول اون یارو که میگفت : چون اخرین دکمه پیرهن باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. به شکم خوابوندمش و همون کارهایی رو که تو همون فیلم میکردن ما با هاش کردم . نمیدونین که مهدی چه کون قلبه ای داشت صاف ، بدون مو ،خوش تراش، تنگ ، همه ی ویژگی های یه کون لذت بخش رو داشت . نمی دونین از لب گرفتن باهاش چه کیفی میکردم وای وای وای وای . مثل یه دختر چاره ساله تازه هم بلوغک زده بود و سینه هاش شده بود مثل سینه ی دختر چارده ساله اون سینه رو جوری میخوردم مثل اینکه لوله ابه و دارم ازش اب می خورم . خوب به کمر خوابوندمش . دیگه کیرم داشت می ترکید . کیرم رو گذاشتم تو دهنش تا خوب چرب و لیس کنه من چون کیر بزرگی داشتم دیگه دهنش طاقت کیرم رو نداشت دهنش رو داشت پاره میکرد حتی نفس به سختی می کشید . در همین لحظه مامانم اومد تو خونه ما از خجالت داشتیم اب میشدیم مامانم از دیدن این صحنه سخت متعجب شده بود بهمون گفت که این کارت رو تموم کن هانی ولی دیگه انجام نده . با شنیدن این حرف ما هر دو یه نور امید تو دلمون بوجود اومد کیرم طوری در سکوت بسر میبرد که دیگه نمیتونست حرف بزنه اما یه لحظه جونی گرفت بلند شد مامانم رفت وما دو باره دست به کار شدیم . کیرم رو گذاشتم تو دهنش و خیس خیسش کرد به شکم خابوندمش و گفتم که می خوام کونت رو پاره کنم اجازه میدی ؟ اون از دیدن کیر من ترسیده بود گفت که نه من فقط لا پام رو می فشارم بزن همون جا . من که ناراحت شده بودم گفتم باشه . این لا پا خیلی حال نداد و قهر کردم ونشستم اومد گفت : تو خودت به کیرت نگاه کن اگه بره تو کون من چی میشه . محلش نذاشتم . بعد اومد گفت که بیا مشکلی نداره فقط تا سرش بیشتر نکن تو من هم جون دو باره ای گرفتم و رفتم کیرم رو با ژل لیس کننده خیس کردم کذاشتم دم سوراخ کونش کمی فشار دادم نرفت چون که خودش رو خیلی سفت گرفته بود بعد بهش گفتم : خودت رو شل کن تا بره تو همین کارش باعث شد که سر کیر من در کوره ی داغ مهدی فرو بره یه کمکی جلو عقب کردم صدا داد وجیغ کشید بعد آروم آروم در دقیقه شش تا هفت تا تلمبه بیشتر نمی زدم . تا اینکه هی سریعترش کردم دیگه روون شده بود و جا کرده بود ولی نه به خوبی هنوز کونش پاره نشده بود از فرط درد داشت صدا میداد فریادش تا فلک میرفت داشت دیگه التماس میکرد تمومش کن ولی این اسپری لعنتی نمی ذاشت تخمام درد گرفته بود دیگه داشت ابم می اومد گفتم که چرا کونش رو پاره نکنم اخه اون نمی ذاشت کیرم تا ته بکنم تو بهش گفتم داره ابم میاد کیرم محکم تا ته فشار دادم تو. یه جیغ بلندی گشید کیرم اوردم بیرون گذاشتم تودهنش اشکش در اومده بود نمیدونست گریه کنه یا لذت ببره . ابام رو همش ریختم تو دهنش حکمش کردم که همش رو بخوره اخه من از خوردن اب کیر خیلی خوشم میاد مخصوصا اگه ماله خودم باشه بد بخت همش رو خورد فکر میکنم تا یادشه دیگه کون نده. فردای اون روز ممانم بهم گفت چیه باهم دعوا میکردین زدین سر همدیگه رو شکستین گفتم واسه چی ؟ گفت که آخه رو ملحفه تخت خون زیادی ریخته بود . گفتم اره دعوامون شد، البته به شوخی یه چشمک زد و گفت خدا رو شکر که تو سالمی سرت نشکسته. بعد از اون روز خیلی بهم پا میداد دیگه سوراخ کونش شده بود مثل کس زنی که بیست ساله داره کس میده. دیگه گاییده شده بود . حتی دستمم توش میرفت. .اینم از داستان امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه . منتظر داستان های دیگه باشین
فرستنده: هانی

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#9 | Posted: 20 Jun 2010 05:55
زهره


سلام قبل از اينكه شروع كنم بايستي خودم و معرفي كنم من حسين هستم داستاني رو كه مي خوام براتون تعريف كنم بر ميگرده به سال قبل.داستان اين طوري شروع شد كه مامانم اينا با خاله كوچيكترم وشوهرش كه تازه ازدواج كرده بودن به مسافرت رفتن و من و خواهرم تو خونه تنها بوديم .
مشغول آب دادن به گلدونها و تميز كردن شاخ و برگاشون بودم (اخه من به گل و گياه خيلي الاقه دارم و رسيدگي به گل هارو وظيفه خودم ميدونم) كه مبايلم زنگ خورد دست از آب پاشي برداشتم و رفتم گوشي رو جواب بدم.
زهره بود(زهره دختر عممه كه ما از كوچيكي با هم بزرگ شديم و من خيلي بهش الاقه دارم) بهم گفت كه مامانش اينا رفتن بيرون و قراره كه شب بمونن . من تنهام مياي پيشم؟ بهش گفتم تو چرا نرفتي؟ گفت كه اصلآ حوصله مهموني رفتن رو نداشتم زياد اسرار كردن ولي كو گوش شنوا حتي خواستن يكي رو بيارن پيشم ولي من قبول نكردمو گفتم كه مي خوام تنها باشم و درس بخونم و زودم بگيرم بخوابم . خلاصه هر جوري بود رازيشون كردم و اونا هم رفتن. ولي حسين الان تنهام من از تنهايي ميترسم. بهش گفتم من كار دارم نميتونم بيام مي خواي پرستو رو بفرستم پيشت ؟ (پرستو خواهرمه) كه پرستو صدامو شنيد و بلند گفت نه من نميرم .خود زهره هم پيشنهادم و رد كرد آخه اين دو تا هميشه با هم قهرن. بعد ديدم چاره اي نيست بهش گفتم باشه ميام ولي ساعت 8:30 زهره گفت مي خواي خوابتو بياري اينجا بابا من تنهام ميترسم. بهش گفتم واقعآ كه. تو كه ميترسي چرا تو خونه تنها موندي زهره گفت حسين اذيت نكن بيا ديگه. گفتم خيلي خوب ميام .خداحافظي كردم و گوشي رو قطع كردم يه نگاه به ساعت انداختم ساعت 6:00 بود و من يه عالمه كار داشتم سريع كارامو انجام دادمو خودمو رسوندم خونه عمه يه نگاه به ساعتم انداختم ساعت 7:30 بود زنگ و زدم زهره در و باز كردو رفتم تو (عمم اينا تو يه خونه دو طبقه زندگي ميكنن اونا ساكن طبقه دوم هستن ) داشتم به پله ها ميرسيدم تا برم بالا كه در خونه طبقه پايين باز شد توجهي نكردم قدم اول رو واسه اولين پله كه برداشتم ديدم يه صداي خشن گفت سلام به به آقا حسين برگشتم يه دختر خانوم جون بود سلام كردم . بهم گفت حال شما خوبه؟ گفتم ممنون. با يه جزوه اي حرف ميزد گفت تشريف ميبرين خونه عمه جون ؟ گفتم بله عمه اينا خونه نيستن زهره تنهاست زنگ زد اومدم پيشش.گفت پس اومدي پيش زهره . بعد با يه لحن اروم تري گفت تنهايين ديگه نه؟ يه نگاه بهش انداختم و چيزي نگفتم بعد گفت خبري شد ما در خدمتيم گفتم منظور ؟ گفت هيچي ولش كن .خداحافظي كردم و رفتم بالا.توراه كه داشتم ميرفتم به حرفاش فكر ميكردم كه منظورش از جمله آخر چي بود !؟
جلوي در رسيده بودم و حواسم نبود كه يه هو در باز شد و زهره پريد تو بغلمو لباشو گذاشت رو لبم يه بوس از لبام گرفت(اين كارا مون عاديه و يه جور سلام و احوال پرسي خودمونيه البته بين منو اون. پس فكر بد نكنين) بعد گفت چرا اينقدر لفتش دادي تا اومدي بالا ؟ گفتم بريم تو برات تعريف ميكنم.
رفتم و ولو شدم رو كاناپه كنار شومينه واقعآ كه هوا سرد بود. زهره بهم گفت تا تو يه كم گرم ميشي ميرم يه چيزي بيارم و لباسامو عوض كنم گفتم جايي بودي؟ گفت نه رفته بودم سوپر ماركت سر كوچه پودر ژله بخرم گفتم پودر ژله؟ گفت تعجب نكن من زياد به اين چيزا الاقه دارم .
رفت و بعد از يه ده دقيقه اي با يه سيني شربت اومد يه تاپ بندي مشكي پوشيده بود با يه شلوارك زير زانو كه توجه منو جلب كرد . گفتم شلواركت خيلي خوشكله گفت ممنوم تازه خريدمش بهش گفتم صليقه خوبي داريا خنديد و اومد پيشم نشست سيني رو گذاشت روي ميز.به سيني نگاه كردم يه ظرف ژله هم كنار شربتها خود نمايي ميكرد با تعجب گفتم مگه تو تازه پودر ژله نخريده بودي؟ پس چرا به اين زودي آماده شد خنديد و گفت تو خونه ژله داشتيم اتفاقآ آماده هم بود اما من اجازه خوردنشو نداشتم و بايد صبر ميكردم تا آبجي ها هم بيان آخه اگه بهم اجازه داده بودن بخورم ديگه چيزي واسه اونا باقي نمي موند . پس منم رفتم
پودرشو خريدم تا باز درست كنم و اين يكي رو هم كه آمادست بيارم با هم بخوريم يه كم بهش نگاه كردم و بعد دوتايي با هم زديم زير خنده . بعد از خوردن بهم گفت نمي خواي لباساتو عوض كني ؟ گفتم چرا. گفت پس پاشو لباس كه آوردي؟ گفتم آره رفتم تو اتاق لباسمو عوض كنم كه ديدم شلوارك پامه پس عوض نكردم و اومدم بيرون .با تعجب گفت پس چي شد چرا لباساتو عوض نكردي گفتم اخه... گفت آخه چي؟ نكنه لباس نياوردي؟ گفتم چرا ولي شلواركم همرامه. خنديد گفت برو برو لباستو عوض كن بيا همچين ميگه شلوارك كه انگار ما تا حالا با شلوارك نديديمش برگشتم تو اتاق ولباسمو عوض كردم و اومدم رو به روي زهره نشستم
زهره گفت چرا اونجا نشستي؟ گفتم گرمم شد . خنديد و اومد پيشم نشست و گفت حالا من آمادم شروع كن .با تعجب گفتم چي رو؟ يه نگاه بهم انداخت و گفت قرار شد تعريف كني كه چرا اينقدر بالا اومدنت طول كشيد؟
خلاصه ماجرا رو براش تعريف كردم . بعد از اينكه ماجرا رو فهميد بهم گفت من زياد با اين دختره نمي گردم. از دوستام شنيدم كه آدم خوبي نيست ميگن جريان داره پرسيدم چريان دار؟ گفت آره شنيدم به چند نفر هم حال داده و ... به فكر فرو رفتم و تازه فهميدم كه منظور طرف چي بود. پس فكر كرده بود خبريه . همينطور داشتم فكر ميكردم كه با ضربه زهره به پشتم از جام پريدم گفت كجايي دو سه بار صدات كردم اما انگار نه انگار.
نكنه تو فكر تور كردن اين دختره اي؟ گفتم چي ؟ گفت به خدا اگه بفهمم ...مي كشمت؟ همون طور كه تو فكر بودم يه دفعه گفتم من كه تو رو دارم.
بعد خودم از حرف خودم جا خوردم دستم و گذاشتم جلوي دهنم و با حركت سر بهش فهموندم كه ببخشيد حواسم نبود از دهنم پريد.چيزي نگفت.
بعد بي اينكه خودم بخوام دوباره به فكر فرو رفتم ديدم صورتشو آورد جلو لبشو گذاشت رو لبم و يه لب خفه كننده ازم گرفت . هولش دام اونور بهش گفتم خفه شدم ديوونه چيكار ميكني؟ با خنده گفت مگه نگفتي كه منو داري؟منظورشو فهميدم ولي چيزي نگفتم (ولي وافعآ دلم نمي خواست روم به روش باز شه).دوباره اومد جلو ازم لب گرفت و خودشو انداخت رو من .منم دستام و آوردم دور گردنش وبوسيدمش و خلاصه يه ربع ساعتي با هم حال كرديم . مشغول حال كردن بوديم كه يه دفعه كيرم و گرفت و فشار داد منم دردم اومدو سينه هاشو گرفتم فشار دادم اونم گوشمو گرفت گفت كنديش ولش كن دردم اومد منم خنديدم و دستم و بردم پايين كسش و ميمالوندم از قيافش مشخص بود كه داره خوشش مياد اروم تا پش و در اوردم وبند سوتينش رو باز كردم و مشغول خوردن سينه هاش شدم . بعد از يه ده دقيقه اي ديد كه نه من از خوردن دست نمي كشم بهم گفت همش مال خودت ولي اگه تموم شد جواب بچه اي رو كه بعدآ قراره دنيا بياد و از اين سينه شير بخوره بايد بدي. خنديدم و از روش پاشدم سريع بلند شد و لباسامو در آورد مشغول خوردن كيرم شد .خيلي قشنگ مي خورد بهش گفتم بلديا گفت حرف نزن اينم مال اينه كه فيلم زياد ميبينم .بعد شلوارشو در آوردم خلاصه بلندش كردم وايسوندمش مي خواستم كيرم و بزارم لاي پاش كه رفت پشت سرم دستام رو گرفت بعد گفت چشمات وببند . گفتم باشه. گفت دنبال من بيا چشماتم باز نكن. گفتم باشه. صداي باز شدن در رو شنيدم منو برد تو اتاق دوتاي دستمو گرفت . فهميدم روبه رومه بعد هولم داد رو تخت و پريد روم يه كم ديگه ازش لب گرفتم و بعد از پشت خوابوندمش كيرم و گذاشتم لاي كسش و آروم فشار دادم تو (كس ماماني بود به قول بعضيا آكبند) يه كم دردش اومد آخه دفعه اولش بود ولي چيزي نگفت آروم آروم مشغول تلنبه زدن بودم خيلي يواش ناله ميكرد بهم ميگفت همش مال خودت بكن تو كسم پارش كن همش مال خودته بهد از چند لحظه از روش بلند شدم اونم بلند شد و مشغول خوردن كيرم شد . با خنده بهش گفتم اين خوشمزه تره يا ژله؟ گفت خوشمزه هست ولي ژله يه چيز ديگس بلندش كردم و بهش گفتم مي خوام بكونم تو كيونت گفت كيون رو بي خيال شو دردم مياد گفتم نترس يواش ميكنمت خلاصه رازي شد خابوندمش و كيرم رو يواش گذاشتم در كيونش سرشو با يه فشار دادم تو يه آخ گفت و بعد گفت بكش بيرون دردم مياد گفتم اولش يه كم درد داره بعدش خوب ميشه تقريبآ يك- سوم كيرم و داده بودم تو. يه فشار ديگه دادم يكم ديگشم رفت تو صداش در اومد گفت حسين تو رو خدا بكش بيرون دارم ميميرم ولي من گوشم بده كار نبود دو - سوم راه رو اومده بودم يه چند دقيقه اي صبر كردم بعد با يه حركت يه هويي تمام كيرم رو دادم تو يه جيغ كشيد بعد هيچي نگفت بهش گفتم زنده اي گفت فكر كنم. چند دقيقه اي همون طوري موندم بعد آروم شروع به تلنبه زدن كردم بهم ميگفت حسين خيلي كيف ميده ولي حيف كه اولش درد داره . يه چند دقيقه اي كه تلنبه زدم احساس كردم داره آبم مياد بهش گفتم آبم و كجا بريزم گفت مي خوام همشو بخورم كيرم و در آوردم و گذاشتم تو دهنش اونم نامردي نكردو همشو خورد بعد تا صبح همون جوري رو تخت خوابمون برد. صبح ساعت 8:00 بود كه از خواب بيدار شدم وديدم يه پتو رومه زهره هم نيست . اومدم بيام بيرون لباسامو بپوشم كه ديدم همه لباسام تاه خورده روي ميزه . لباسامو پوشيدم و از اتاق رفتم بيرون . تو حال كسي نبود وارد آشپز خونه شدم ديدم زهره صبحونه رو آماده كرده و منتظره منه . وقتي وارد آشپزخونه شدم متوجه من نشد انگار تو فكر يود رفتم و پيشش نشستم با يه سلام از تو خيال آوردمش بيرون جا خورد گفت كي بيدار شدي؟ گفتم يه ربع ساعتي ميشه بهش گفتم تو كي بيدار شدي گفت 7:300 ديدم ناراحته بهش گفتم چيزي شده؟ گفت نه. گفتم به چي فكر ميكردي؟ گفت به ديشب به اون دختره . حسين بهم بگو كه به من خيانت نمي كني گفتم چي شده؟ گفت اون دختره اون حرفها به فكر رفتن بي سابقه تو و... منظورشو فهميدم اشك تو چشمام حلقه زد بهش گفتم به قرآن اگه يه بار ديگه در مورد من اينطوري فكر كني يا اينكه غمگين ببينمت ديگه باهات حرف نميزنم بعد با يه لبخند كوچولو بهش گفتم تازه من تو رو دارم و بعد خنديدم بعد يه پس كله اي بهش زدم و گفتم بخند ديگه. بعد با هم زديم زير خنده. بعد اون ماجرا چند دفعه ديگه هم سكس داشتيم

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     

#10 | Posted: 23 Jun 2010 10:45
گود بای پارتی پانته آ

ساعت یه ربع به چهار بود من جلوی کامپیوترم نشسته بودم و داشتم بازی میکردم که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن گوشی رو برداشتم و جواب دادم رامین بود بهترین دوستم بهم گفت که امشب گود بای پارتی پانته آ ست تو هم دعوت کرده میتونی بیای گفتم آره میام رامینم گفت پس تا سه ساعت دیگه میام اونجا که با هم بریم منم قبول کردم و خودم رو حاضر کردم تا اینکه رامین اومد وبا هم راه افتادیم یکی دو ساعتی تو راه بودیم تا اینکه رسیدیم رفتیم توی خونه و بعد از سلام واحوال پرسی با بچه ها مشعول خوردن و رقصیدن شدیم. من همش حواسم به دخترا بود و دنبال یه داف مامانی میگشتم تا اینکه چشمم به یه دختره افتاد و زیر نظرش گرفتمش یه دختره مامانی با موهای بلند به رنگ خرمایی وچشمای نسبتا درشت به رنگ سبز تیره با یه لباس آستین بلند یقه باز و یه شلوار لی برمودا و تنگ رفتم روبروش با فاصله نشستم وگهگاهی بهش نگاه میکردم اونم کم کم شروع کرد به نگاه کردن من بعد از مدتی من توی چشماش نگاه کردم ویه لبخند بهش زدم و منتظره عکس العملش شدم اونم روشو کرد اونور ویه نیش خند زد منم که فهمیدم چراغ سبز رو نشون داده بلند شدم و رفتم به طرفش و کنارش نشستم و سره صحبت رو باهاش باز کردم اسمش مرجان بود و 19 سالش بود یکم که با هم صحبت کردیم و رقصیدیم کم کم با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به گیر دادن و تیکه انداختن به بقیه بعد مرجان بهم گفت پاشو یه دوری توی خونه بزنیم ببینیم چه خبره منم بلند شدم دستشو گرفتم و راه افتادیم یه دوری توی طبقه اول زدیم و از پله ها رفتیم بالا تا به طبقه بالایی برسیم توی طبقه بالا چهارتا اتاق بود که دراش بسته بودن میخواستیم برگردیم پایین که یه صدای آخ و اوف از یکی از اتاق ها به گوشمون رسدیم فوضولیمون گل کرد که ببینیم اونجا چه خبره به سمت اتاق رفتیم و مقابل اتاقی که صدا ازش میومد واستادیم خیلی آروم لای درو باز کردم واااااای باورم نمیشد رامینو دیدم که با یه دختره مشغول سکس بود مرجان گفت اونجا چه خبره گفتم بیا خودت ببین نشست و از لای در داخل اتاق رو نگاه کرد و منم ایستاده داشتم نگاه میکردم دختره روی تخت نشسته بود و پاهاشو باز کرده بود رامین هم به صورت وحشیانه ای داشت کوسشو لیس میزد ودر همین حال سینه های سفته اون ختره رو چنگ میزد بعدش رامین خوابید روی تخت و دختره هم بر عکس روی اون دراز کشید وحالت 69 به خودشون گرفتن در همین حال یه چیزی رو روی کیرم حس کردم وقتی نگاه کردم دیدم مرجان با پشت دستش خیلی آروم داره کیرم رو لمس میکنه من به روی خودم نیوردم و دوباره داخل اتاق رو نگاه کردم بعد از چند دقیقه از 69 اومدن بیرون و رامین پاهای دختره رو گرفت و کشید بالا و گذاشت روی شونه هاش و دستشو به سمت دهن دختره گرفت دختره یه تف توی دسته رامین انداخت و رامین هم تفرو مالید به کیرش و آروم سرشو گذاشت دمه کسه دختره و یه دفعه با تمام قدرت همشو فشار داد توی کسه اون بیچاره دختره میخواست جیغ بشکه که رامین دستشو گرفت جلوی دهنش و نذاشت صداش در بیاد در همین حال مرجان داشت حسابی کیرمو میمالید منم دستمو بردم به طرفه سینه هاش واز توی یقه لباسش دستمو رسوندم به سینه هاش و آروم اونا رو میمالیدم بعد از چند دقیقه رامین کیرشو از کسه دختره کشید بیرون و دختره رو به صورت چهار دست و پا (سگی) خوابوند و دو تا از انگشتاشو توی دهن دختره کرد و بعد از اون یکی از انگشتاشو فرو کرد توی سوراخ کون دختره و عقب و جلو میکرد تا کمی باز بشه بعد به کیرش یه تف زد و فرو کرد توی کون دختره البته به این سادگی ها تو نمیرفت و دختره هم معلوم بود خیلی داره درد میکشه من خیلی شهوتی شده بودم و سینه های مرجان رو به طرز وحشتناکی چنگ میزدم دستمو از سینه های مرجان در اوردم و بازوهاشو گرفتم و بلندش کردم یه لب وحشیانه ازش گرفتم بعد اونو بردم به سمت یکی از اتاق ها و دره اتاقو پشت سرم بستم و دوباره لبامو روی لبای مرجان گذاشتم و دستامو گذاشتم روی باسنش و یه فشار بهش دادم بعد دستامو همینطوری آروم کشیدم روی بدنش و رسوندم به سینه هاش و اونا رو از روی لباس میمالید بعد لبامو از لباش جدا کردم و شروع کردم بوسیدن و لیس زدنه گردن و بالای سینه هاش بعد رفتم پایین تر و لباسشو دادم بالا و ناف و شکمشو لیس زدم و لباسشو از تنش در آوردم بعد رفتم سراغ سوتینش و اونو از پشت باز کردم و پرتش کردم یه گوشه ای بعد سینه هاشو که از چنگ زدنای من حسابی قرمز شده بود رو گذاشتم توی دهنم و سرشو مک میزدم مرجانم همس آه میکشید و سرم و موهامو نوازش میکرد بعد از اینکه سینه هاشو حسابی آب لمبو کردم رفتم به سمت شلوارش اول از روی شلوار کسشو یه فشار کوچیک دادم و بعد دکمه های شلوارشو باز کردم و اونو تا زیره زانو هاش کشیدم پایین و بعد اونو از پاش (البته به سختی) در آوردم بعد رفتم به سمت انگشتای پاش اونا رو لیس زدم وهمینطور به سمت بالا میومدم تا به شرت سفیدش رسیدم که حسابی خیس شده بود زبونم رو از روی شرت کشیم روی کسش و همشو کردم توی دهنم و شرتشو با دندون کشیدم پایین و از پاش درآودم و محکم پرتش کردم به سمت دیوار وخودمو رسوندم به کسش یه کسه کوچولوی خوشگل و تپل که هنوز پلمپش باز نشده بود اول اطراف کسشو با زبونم تحریک کردم که حسابی دیوونش کنم و بعد لبه های کسشو که بسته بسته بود رو با انگشتام باز کردم زبونم رو کشیدم لای کشس و اونو حسابی لیس زدم وبعد مرجانو هل دادم روی تخت و سرمو بردم سمت کسش و همشو کردم توی دهنم و مک میزدمش مرجانم پاهاشو حلقه کرد دور گردنم و وبا دستاش موهامو میکشید منم کسشو آروم گاز میگرفتم اونم جیغ های آروم میکشید بعد از اینکه آب کسشو توی دهنم خالی کرد از روش بلند شدم و یه لب آب دار ازش گرفتم و بهش گفتم قصد نداری لختم کنی مرجانم بلند شد و تیشرتمو از تنم درآورد و کمی به بدنم بوسه زد و رفت سراغ شلوارم کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو از پام درآورد از روی شرت کیرمو کمی بالا پایین کرد و یه بوسه کوچولو بهش زد و با دو تا دستاش شرتمو کشید پایین کیرم رو گرفت توی دستاش و با زبونش یه لیسه سرتا سری بهش زد و کم کم کردش توی دهنش و به صورت آماتور برام ساک میزد احساس خیلی خوبی بهم دست داد و داشتم حسابی لذت میبردم که یدفعه کیرمو یه گاز محکم گرفت!!!! من پریدم هوا و بهش گفتم مرجان معلوم هست چه قلطی میکنی؟!!! گفت ببخشید دسته خودم نبود منم بلندش کردم و لباشو آروم گاز گرفتم و گفتم مگه داری خیار میخوری ؟!!! گفتش اگه زیاد حرف بزنی پوستشم میکنم نمک میزنم بعد میخورمش !!! گفتم خوبه منم هلوتو گاز بزنم که آبش بپاشه بیرون !!! بعد دوباره لبامو رو لباش گذاشتم و کیرمو گذاشتم لای پاش اونم پاهاشو چسبوند به هم تا بیشتر حسش کنه بعد خوابوندمش روی تخت و پاهاشو از هم باز کردم ویه لیسه دیگه به کسش زدم مرجان گفت گاز نگیریا! گفتم نترس من مثل تو جو گیر نمیشم برعکس خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم توی دهنش و زدیم تو کاره 69 بهش گفتم حالا اگه جرئت داری گاز بگیر ببین چه بلایی سره کست میارم ! شروع کردیم به خودن و مک زدن بعد از چند دقیقه از روش بلند شدم و برش گردوندم روی تخت همونطور که گفتم پرده داشت و نمیشد کرد توی کسش واسه همین به پشت خوابوندمش انگشتموگذاشتم توی دهنش و کردم توی سوراخ کونش خیلی تنگ بود معلوم بود که آکبنده یکم انگشتمو عقب و جلو کردم که یکمی باز بشه یکمی که باز شد به کیرم یه تف زدم و سرشو آروم گذاشتم توی سوراخ کونش و میخواستم کمی هلش بدم تو که مرجان از جاش پرید دوباره خواستیم امتحان کنیم که بازم نتونست تحمل کنه و همش تقلا میکرد و ازم خواهش میکرد بی خیال بشم منم برای اینکه خیلی دوستش داشتم و نمیخواستم اذیتش کنم از خیرش گذشتم و یکمی لاپایی کردمش بعد برش گردوندم و لبه های کسشو باز کردمو کیرمو کشیدم لای کسش وآروم میمالدم بهش خیلی بهم حال میداد مرجانم خوشش اومده بود وهمش آه و ناله میکرد همینطور این کارو ادامه دادیم تا اینکه مرجان یه دفعه لرزید و بی حال شد و به ارگاسم رسید من کم کم احساس کردم داره آبم میاد کیرمو از لای کسش دراودم و گذاشتم لای سینه های نسبتا درشتش مرجانم با دستاش سینه هاشو فشار میداد به کیرم و منم خودمو عقب و جلو میکردم تا اینکه آبم خالی شد لای سینه هاش مرجانم از این کار بدش نیومد و با دستاش آبمو روی سینه هاش پخش میکرد و لبخندی به لب داشت بلند شدیم و یکمی خودمونو جمع و جور کردیم و با ملافه تخت خودمونو تمیز کردیم و لباسامونو پوشیدیم و از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم سمت اتاقی که رامین و اون دختره داشتن توش حال میکردن دره اتاق بسته بود و صدایی هم از توش نمیومد آروم درو باز کردم و نگاهی به داخل اتاق انداختم یه دفعه خشکم زد و همینطور منگ به تخت خیره شدم باورم نمیشد دنیا روی سرم میچرخید تخت پر از خون شده بود خدای من یعنی اون رامین بود که روی تخت افتاده بود نه این امکان نداره دویدم به طرفه تخت سره رامین رو به سمت خودم برگردوندم نگاهی به گلدون شکسته ای که کنار تخت افتاده بود انداختم خون روی سره رامین لخته شده بود رامین رو توی آغوش گرفتم وفریاد زدم رامیییییییییییین تو رو خدا بلند شو ولی اون هیچ حرکتی نمیکرد محکم توی بغلم گرفتمش و از ته دل اشک ریختم...
سرم رو بلند کردم و با چشمام که پر از اشک شده بود روبروم رو نگاه کردم مرجانو دیدم که خیلی شکه شده بود و با چشمای قرمز و گونه های خیس به من و رامین نگاه میکرد آروم قدم برداشت و به سمت ما اومد دستمو گرفت و منو از تخت بلند کرد حال خودمو نمیفهمیدم بدنم شل شده بود مرجان منو گرفت توی بغلش و میخواست منو آروم کنه ولی من همش اشک میریختم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم مرجان منو برد بیرون از اتاق و رفتیم به سمت طبقه پایین هیچ کس اونجا نبود و همه رفته بودن فرودگاه بدرقه ی پانته آ.مرجان منو نشوند روی مبل و چندتا گیلاس مشروب برام ریخت منم همشو سر کشیدم و دیگه نفهمیدم چی شد تا اینکه چشامو باز کردم و دیدم روی یک تخت خوابیدم بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم اتاق پر بود از عروسک و وسایل دخترونه گیج شده بودم نمیدونستم کجام همینطور داشتم اطراف رو نگاه میکردم که دره اتاق باز شد سرمو برگردوندم به طرفه در مرجان بود اومد به طرفم لباشو گذاشت روی لبام وگفت نگران نباش اینجا اتاقه منه گفتم من چه جوری اومدم اینجا گفت دیشب حالت خیلی بد بود وحسابی مست بودی منم در حالت مستی اودمت اینجا یه دفعه تمام اتفاقات دیشب مثل کابوس از جلوی چشمام رد شد به سمت دیوار رفتم و مشت محکمی بهش کوبیدم و با ناراحتی گفتم رامییییین... رامین کجاست...؟ مرجان اومد جلو دستامو گرفت توی دستاش وگفت امروز صبح آمبولانس اومد و رامین رو برد سرد خونه... بی اختیار اشکم سرازیر شد و گفتم آخه چرا رامین... کی اونو کشته... مرجان منو در آغوش گرفت و گفت همه چیز معلوم میشه یه دفعه یاده اون دختره افتادم که دیشب با رامین توی اتاق بود به مرجان گفتم تو اون دختره که دیشب با رامین بود رو میشناسی گفتش نه زیاد ولی فکر کنم از دوستای مهناز دختره همسایمون بود گفتم مهناز الان کجاست گفت فکر کنم خونشون باشه گفتم میتونی بری آماره دختره رو ازش بگیری مرجان گفت اگه تو بخوای باشه لباشو بوسیدم و بهش گفتم مرسی عزیزم مرجان حاضر شد و رفت خونه ی مهناز دختره همسایشون وبعد از چند دقیقه برگشت بهش گفتم چی شد تونستی بفهمی کیه؟ مرجان گفت رفتم پیشه مهناز و نشونیای دختره رو بهش دادم اونم خوشبختانه شناختش وگفت که اسمش شراره هست و شمارشو ازش گرفتم. پریدم مرجانو بغلش کردم و ازش تشکر کردم و بعد با اون شماره تماس گرفتیم ولی گوشیش خاموش بود بعد از چند ساعت تماس گرفتن بالاخره گوشی رو برداشت وقتی مرجان موضوع رو بهش گفت حسابی ریخت بهم و موضوع رو تکذیب کرد و با بغض گوشیرو قطع کرد و دیگه هم گوشی شو جواب نداد تا چند روزه بعد من با موبایل خودم باهاش تماس گرفتم گوشی رو برداشت و من بهش گفتم شراره خانوم من حتما باید شمارو ببینم قبول نمیکرد و با هزار زحمت و خواهش و تهدید بعد از چند روز راضیش کردم و توی یه پارک باهاس قرار گذاشتم و من و مرجان با هم رفتیم سره قرار و منتظر شدیم تا بیاد با چند ساعت تاخیر سرو کلش پیدا شد وقتی دیدمش سریع شناختمش و فهمیدم که خودشه. اولش خیلی بد باهامون برخورد کرد ولی بعد از یکمی مقدمه چینی بهش گفتم من میدونم که تو اونشب توی گود بای پارتی پانته آ با بهترین دوست من رامین توی اون اتاق بودی و بهتره به خودت زحمت ندی که این موضوع رو تکذیب کنی چون من هم شاهد دارم هم ازتون عکس گرفتم واگه نگی اونشب چه اتفاقی افتاد همه چیز رو با پلیس در میون میزارم ( البته عکس رو همینجوری الکی گفتم که خلع سلاحش کنم ) شراره وقتی دید ما همه چیز رو میدونیم و راه فراری نداره زد زیره گریه و ما هم هر کاری کردیم آرومش کنیم نشد که نشد و نزدیک نیم ساعت فقط گریه میکرد ولی کم کم به حرف اومد و ماجرا رو برامون تعریف کرد:
اون شب من توی اون اتاق روی تخت نشسته بودم و داشتم با تلفن صحبت میکردم که یه دفعه سر و کله رامین پیدا شد معلوم بود که مسته بعد کلی مخ زدن منو راضی کرد که باهاش سکس داشته باشم من اولش زیره بار نمیرفتم ولی کم کم قبول کردم و خودم رو در اختیارش گذاشتم رامین اول به زور یه لب ازم گرفت و شروع کرد به درآوردن لباسهام و منو کامل لخت کرد و بدن و سینه هامو با ولع تمام میخورد و لیس میزد بعد لباس های خودشو در آود و کیرشو به زور کرد توی دهنم منم یکمی براش ساک زدم رامینم با دستاش سرمو به کیرش فشار میداد بعد کیرشو از دهنم کشید بیرون و منو پرت کرد روی تخت و سرشو گذاشت لای پاهام و خیلی وحشیانه کسمو لیس میزد و میخورد بعد خوابید روی تخت و منو وادار کرد به صورتی که کسم روی دهن اون باشه کیره اونم روی دهن من روش بخوابم رامین کسم و سوراخ باسنم رو لیس میزد و منم کیرش رو میخوردم بعد از چند دقیقه رامین منو از روش بلند کرد و خوابوند روی تخت پاهامو بلند کرد و گذاشت روی شونه هاش و کیرشو با فشار زیاد کرد توی کسم من خیلی دردم گرفت و میخواستم جیغ بکشم که رامین دستشو گرفت روی دهنم و شروع کرد به تلمبه زدن خیلی وحشیانه این کارو میکرد و من اصلا لذت نمیبردم بعد از چند دقیقه تلمبه زدن کیرشو از کسم کشید بیرون و منو به صورت چهار دست و پا در آورد و انگشتاشو کرد توی دهنم وبعد یکی از انگشتاشو کرد توی سوراخ باسنم و عقب و جلو میکرد بعد یه تف به کیرش زد و اونو فرو کرد تو خیلی دردم گرفت و سعی کردم نزارم این کارو بکنه ولی اون بدون توجه به من به کاره خودش ادامه میداد و همه کیرشو کرد توی باسنم و شروع کرد به تلمبه زدن ولی من همش خودمو سفت میکردم و به خودم میپیچیدم بعد از چند بار عقب و جلو کردن کیرشو درآورد خوابید روی تخت و منو نشوند روی کیرش من با احتیاط کیرشو وارد کسم کردم و شروع کردم به بالا و پایین پریدن و رامین هم با دستاش سینه هامو چنگ میزد همینطور که مشغول بودیم یه دفعه در اتاق باز شد و یک نفر وارد اتاق شد به سمت در نگاه کردم واااااااااااای عرشیا برادم بود که با خشم و نفرت به ما نگاه میکرد و یه دفعه به ما حمله کرد من سریع از از روی رامین بلند شدم و به طرف دیگه اتاق دویدم. عرشیا و رامین با هم درگیر شدند عرشیا روی سینه های رامین نشسته بود و به صورت رامین مشت میزد رامین هم تا اونجایی که میتونست جلوی مشت های عرشیا میگرفت و یک مشت خیلی محکم به دهن عرشیا کوبید که باعث شکستن چندتا از دندوناش شد عرشیا دندونایی که توی دهنش شکسته بود رو تف کرد بیرون و گلدون شیشه ای که کنار تخت بود رو برداشت و به سره رامین کوبید. خون از سره رامین راه افتاد رامین دستشو گذاشت روی سرش و نگاهی به دستش که پر از خون شده بود انداخت و دیگه هیچ حرتی نکرد عرشیا که خیلی ترسیده بود فرار کرد وبا عجله از اتاق رفت بیرون...
دیگه نذاشتم ادامه بده صدامو بلند کردم و ازش پرسیدم عرشیا کجاست؟ شراره دوباره زد زیره گریه و گفت تورو خدا با عرشیا کاری نداشته باشید من فقط همین یک برادرو دارم از جام بلند شدم و با صدای بلند گفتم میکشمش... مرجان دستامو گرفت و گفت آروم باش خودتو کنترل کن شراره هم همش التماس میکرد و گریه میکرد. شراره رو به حاله خودش گذاشتیم و ازش دور شدیم با مرجان خداحافظی کردم و فرستادمش بره و منتظر شدم تا شراره از جاش بلند بشه بعد از چند دقیقه بلند شد وبه سمت آبخوری رفت و دست و صورتشو شست و به طرف بیرون پارک حرکت کرد من دنبالش میکردم تا اینکه از پارک خارج شد و کنار خیابون واستاد و سوار تاکسی شد سریع به طرف ماشینم حرکت کردم و دنبال تاکسی که شراره توش بود راه افتادم تا اینکه شراره از تاکسی پیاده شد و به سمت یک خیابون حرکت کرد منم با ماشین بدون اینکه متوجه بشه دنبالش کردم دمه دره یه خونه ایستاد دست کرد توی کیفش و میخواست کلیدشو دربیاره که یه پسره درو باز کرد و کمی با شراره جر و بحث کرد حدس زدم که حتما این همون عرشیا برادره شراره هست ولی باید مطمئن میشدم برای همین دنبالش راه افتادم سره خیابون ایستاد و میخواست تاکسی بگیره رفتم جلوی پاش ترمز کردم و شیشه رو دادم پایین و بهش گفتم کجا میری داداش یکمی تعجب کرد و گفت ونک گفتم بیا بالا سوار شد و راه افتادیم توی راه سره صحبت رو باهاش باز کردم و از هر دری باهم حرف زدیم وقتی داشت حرف میزد نگاهی به دهن و دندوناش انداختم درست بود چندتا از دندوناش شکسته بود یکمی دیگه که باهاش صحبت کردم ازش پرسیدم راستی اسمت چیه گفت مخلص شما عرشیا دیگه مطمئن شدم که خودشه نمیدونستم چیکار کنم به زور خودمو کنترل کردم تا اینکه رسیدیم به ونک و اونم پیاده شد و رفت منم به سمت خونه حرکت کردم و فقط به انتقام فکر میکردم دو سه روزی گذشت و من هر روز میرفتم نزدیکای خونشون تا آمارشو دربیارم و بفهمم که چه ساعتی از خونه میاد بیرون و کی به خونه برمیگرده بعد از چند روز متوجه شدم که هر روز ساعت 9-10 صبح از خونه میاد بیرون و میره به ونک و توی یک بوتیک کار میکنه و ساعت 8-9 شب هم به خونه برمیگرده توی یکی از همین روزا که نزدیک خونه اونا بودم توی ماشین نشسته بودم که یه دفعه در ماشین باز شد ویک نفر سوار شد سرمو برگردونندم دیدم شراره کنارم نشسته دستشو روی دستم گذاشت و گفت میخوام باهات حرف بزنم گفتم میشنوم گفت اینجا نه لطفا بریم یه جای دیگه ماشینو روشن کردم و راه افتادیم رفتیم توی یه کافی شاپ خلوت و دنج نشستیم شراره شروع کرد به درد و دل کردن: حدود 5ساله پیش من پدر و مادرم رو توی یه تصادف از دست دادم و توی این مدت فقط برادرم بود که از من مراقبت میکرد و خرج منو میداد عرشیا برای من هم پدر بود هم مادر هیچ وقت نذاشت من تنها بمونم من عرشیا رو عاشقانه دوست دارم و بدون اون حتی یک لحظه هم نمیتونم زندگی کنم بعد دستامو گرفت و گفت خواهش میکنم عرشیا رو ببخش بهش گفتم رامین حقش نبود توی اوج جوونی جونشو از دست بده شراه گفت میدونم عرشیا حماقت کرد ولی دست خودش نبود شما خودتونو بزاید جای عرشیا توی اون موقعیت چیکار میکردی سرمو گذاشتم روی میز و کمی به فکر فرو رفتم و آروم گفتم هر کاری میکردم آدم نمیکشتم از جام بلند شدم و رفتم سمت بیرون شراره هم اومد دنبالم رفتم توی ماشین نشستم و سرمو گذاشتم روی فرمون بعد از چند لحظه شنیدم که یکی داره به شیشه ضربه میزنه سرمو بلند کردم دیدم شراره هست شیشه رو دادم پایین گفت اجازه هست سوار بشم سرمو به علامت رضایت تکون دادم اونم سوار شد و گفت ببخشد که ناراحتتون کردم ماشینو روشن کردم و به سمت خونه خودم رفتم ماشینو پارک کردم و به شراره گفتم ببخشید که نمیتونم برسونمت خیلی خستم باید استراحت کنم یه وقته دیگه باهم صحبت میکنیم شراره گفت میشه بیام خونتون گفتم چی؟؟؟؟ گفت دستشویی دارم اومد توی خونه به سمت دستشویی راهنماییش کردم بعد چند دقیقه اومد بیرون میخواست بره که بهش تعارف کردم حالا که تا اینجا اومدی بشین یه چیزی بیارم بخوریم قبول کرد و روسری و مانتوشو درآورد و نشست روی مبل و گفت توی خونه مشروب داری یکمی جا خوردم بلند شدم و رفتم توی آشپز خونه و یه دونه ویسکی Black&White از توی یخچال برداشتم ریختم توی لیوان و اودم گذاشتم جلوش هر دومون سر کشیدیم و شراره دوباره شروع کرد به حرف زدن من خیلی داغ شده بودم و اصلا حالیم نبود چی میگه شراره خودشو به من نزدیک کرد و کمی خودشو چسبوند به من و دستشو کشید روی پام و گفت خواهش میکنم متوجه منظورش نشدم میخواستم ازش بپرسم چی گفتی؟ که بدون مقدمه لباشو گذاشت روی لبام و اجازه حرف زدن بهم نداد من حسابی جا خورده بودم و هیچ حرکتی نمیکردم که شراره همونطور که ازم لب میگرفت دستشو از روی شلوار گذاشت روی کیرم و اونو میمالید بعد لباشو از لبام جدا کرد و زانو زد جلوم و کمربندم و باز کرد وشلوار و شرتمو با هم کشید پایین و یه لیس سر تا سری به کیرم زد و آروم کرد توی دهنش و مهارت خاصی ساک میزد من دستمو گذاشتم روی سرش و با موهاش بازی میکردم شراره هم کیرمو از دهنش در آورد و دوباره یه لیس بهش زد و بعد بیضه هامو کرد توی دهنش و اونارو مک میزد بعد بلند شد و به پشت خوابید توی بغلم من هم همونطور که خوابیده بود از روی شلوار دستی به باسنش کشیدم و شلوارشو کشیدم پایین بعد از روی شرت یه بوسه به باسنش زدم و اونم کشیدمش پایین بعد لای باسنش رو با دستام باز کردم و شروع کردم به لیس زدن بعد شراره رو برش گردوندم و لباسش رو زدم بالا و ناف و شکمشو لیس زدم و بعد سوتینش رو باز کردم و سینه های سفت و خوش فرمشو کردم توی دهن وحسابی سرشو مک زدم با دستام هم حسابی سینه هاشو چنگ میزدم و میمالیدم بعد رفتم پایین تر و وبا انگشتام چوچولشو یکم تحریک کردم و بعد کسشو کردم توی دهنم و تا اونجایی که میتونستم زبونم رو فرو کردم توی کسش بعد از چند دقیقه شراره بلند شد و نشست روم وبا دستش کیرمو به سمت کسش هدایت کرد و آروم گذاشتم توی کسش و شروع کرد به بالا و پایین پریدن منم با دستام سینه هاشو چنگ میزدم خیلی تحریک شده بودم و برای همین زود داشت آبم میومد به شراره گفتم یواش تر داره میاد ولی اون توجه نکرد و حرکاتشو تند تر کرد بعد از چند لحظه آبم با فشار خالی شد توی کسش و شراره هم محکم نشت روی کیرم و همش خالی شد تو کسش از روم بلند شد و رفت سمت دستشویی منم همونطوری روی کاناپه بیهوش شدم وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت 9 شبه و من نزدیک 3-4 ساعته که خوابیدم نگاهی به دور و برم کردم شراره رفته بود و کسی خونه نبود رفتم حموم یه دوش آب سرد گرفتم یه چیزی هم خوردم و گرفتم سره جام خوابیدم صبح که از جام بلند شدم هنوز نفرت عرشیا از دلم بیرون نرفته بود و هنوز هم فقط به انتقام فکر میکردم اونروز خی

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / آویزون بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.