| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

آویزون

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 29 Jul 2010 12:06 | Edited By: Fdot
* جای روژمو رو لبه لیوان می بینی؟
- آره
* لیوان و داد دست منو دستشو گذاشت رو جای لباش رو لیوان و گفت :
* از اینجا بخور
لیوان و گرفتم از همونجا شربتو تا آخر سر کشیدم ...
* خوشمزه بود
- بود اما فکر نکنم به خوشمزگی ... !
یه نگاه خماری بهم کردو با زبونش رو لباش و خیس کرد ...
نمیدونم چرا نمی تونستم صحبت کنم با سر حرفی رو باز کنم . باز ساکت شدم . سکوت من عطی رو هم گرفته بود . شاید فقط صدای نفسهاش بود که می شنیم . یه چند دقیقه ساکت بودیم . نگاش کردم . شونه هامو رو شونهاش تکون دادمو گفتم :
- ساکتی ...
* چی بگم ؟
* همه حرفام یادم رفته ایلیا ...
باز تو چشماش نگاه کردم . دستامو بردم سمت دستاس ، اونا رو گرفتم .... یه کم با نوک انگشتاش بازی کردم و انگشتای دخترونشو یکی یکی بین انگشتای خودم گذاشتم ...دستشو تو دست خودم جمع كردم و محكم فشارشون دادم . لبو بردم طرف صورتش و يه ماچ كوچولو از لپاش گرفتم . خواستم به ماچ از لباش بگيرم ، صورتش رو برد عقب و گفت :
* الان نه
- چرا ؟
* يه كاري بگم ميكني؟
- جون بخواه
* قول ميدي نگي نه ؟
- باشه
* قول داديا
- باشه ...
* مياي باهم بريم حمام ؟ !!
زدم زير خنده و گفتم :
- حمام ؟
* آره .....
* جون عطي بيا بريم
- باشه ....
عين اين دختر كوچولو ها كه دست باباشونو ميگيرند دست منو گرفت و برد سمت حمام . در حمام و باز كرد . وان حموم از آب نيمه پر بود . يه دستي به آب زدم . ديدم سرده سرده و گفتم :
- اين كه يخه ! گرمش كن
* بريم توش
- سرما ميخوري .
* با لباس ميرم
- پس من با چي برگردم خونه
* امشب مهمون مني
پاهاشو كرئ تو آبو تو وان دراز كشيدو همه بدنش و برد زير آب . خيسي اب تي شرتش و به تنش چسبونده بود طوري كه برجستگي سينه هاش واقعا حشريم كرده بود . موهاي خيسشو از رو چشماش كنار زدو گفت : تو هم بيا ايليا . پاهامو گذاشتم تو ابو كم كم رفتم تو وان ... . انقدر آب يخ بود كه همه موهاي تنم سيخ شد ... تا خوابيدم كنارش ، سریع منو بغلش گرفت ، دستاشو دور شونه هام محکم فشار داد و گفت : تو چه گرمی ایلیا ! . دستامو دور کمرش حلقه کردم ، محکم تنش رو به خودم فشار دادم طوری که نرمی سینه هاشو رو سینه هام حس میکردم . یه نگاه عمیق بهم کرد . چشماشو بست و لبش رو گذاشت رو لب من . شروع کردم لب پاینش و میک زدن .... لب بالاییشم مزم مزه کردم ...پشت سر هم یه چند تا ماچ کوچولو از لباش گرفتم و با زبونم بین لباش و خیس کردم . عطی هم زبونشو کرد تو دهنمو منم زبونشو میک می زدم چقدر لباش خوش طعم بود ! دوست داشتم بیشتر بخورم. دیگه مست شده بودم . سردی آبم باعث می شد آغوش هم و بیشتر فشار بدیم ....
دستمو آوردم طرف سینه هاشو گذاشتم رو پیرهنش ، اما نمیدونم چرا دستمو برداشت . نمی ذاشت سینه هاشو بمالم . با نگاهش بهم حای میکرد که نباید دست به سینه هاش بزنم ! باز چشماش رو بست . انگار میخواست لبای تشنش رو ارضا کنم . منم اول روی پلکاشو بوسیدم ، گردنشو ، گونه هاشو ، باز رفته سراغ لباش ؛ اگه بگه نیم ساعت با لبو زبون هم ور رفتیم دروغ نگفتم ! اما به جز لباش اصلا نمی گذاشت با جای دیگه ای از تنش بازی کنم . !
بعد از نیم ساعت از تو وان بلند شد گفت : بسه ! یه حوله هم بهم داد و گفت سرتو خشک کن تا برم برات لباس بیارم . یه حوله هم رو موهای خودش گذاشت و شروع به خشک کردن موهاش کرد . از حموم اومدیم بیرون . رفت سمت اتاق . گفت : الان برات لباس میارم . تو نبا تو اتاق ! می خوام لباس عوض کنم . مات و مبهوت گفتم باشه . در اتاق و بست و بعد از یه دقیقه یه پیرهن و شورتک برام آورد . گفت بپوش منم الان میام . باز رفت تو اتاق و در رو بست ! منم زود تا نیومده تی شرت و شورتک و تنم کردم . این برام جالب بود که برام شورت نیاورئه بود 1 شاید روش نشده بود ! منم همون شورتک خالی رو پام کردم و نشستم رو کاناپه . منتظر شدم تا بیاد چند بار به سرم زد که برم در اتاق رو باز کنم اما پیش خودم گفتم این که تو اون وان با اون وضع لخت نشد ، حتما اگه الان در اتاق رو باز کنم شاکی میشه ! بی خیال شدم . نشستم و باز منتظر موندم . 10 دقیقه گذشت ؛ هنوز نیومده بود . گفتم :
- عطی ! چی کار می کنی ؟ زنده ای؟
* اومدم ....
پنج دقیقه بعد در اتاق رو باز کرد . واااااای ! چه قیافه ای که برای خودش درست نکرده بود . یه لباس یه سره قرمز مخملی که بالاش حالت تاپ داشت و درازی پایینش هم تا نوک انگشتای پاش می رسید . از اینکه این لباس رو پوشیده بود خیلی تعجب کردم . برگشتم بهش گفتم : این دیگه چیه پوشیدی . نکنه میترسیدی من لباسات رو به زور در بیارم ! چیزی نگفت . اود جلوی پای من که رو کاناپه نشسته بودم ، پشتش رو به من کرد و نشست . سرش رو انداخت پایین . گردنش رو رو به پایین خم کردو موهای پشت گردنش رو با دستاش ریخت جلوی صورتش . طوری که لختی گردنش معلوم شد . بیشتر تعجب کردم !
همینطور که روش به پشت من بود دستش رو آورد پشت گردنش و زیپ لباسش رو که از عقب باز می شد تا کمرش کشید پایین .. ! با صدای وسوسه کنندش گفت : از الان دیگه من در اختیار توام ! هر کاری می خوای با من بکن ایلیا .. !

این كاربر به علت تخلف در قوانین بن شده است
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#22 | Posted: 29 Jul 2010 12:26
بند کرست سفیدش رو از لای زیپ باز شدش میدیدم . کمرش رو از پشت گرفتم . زیپ رو تا آخر کشیدم پایین . ساکت بود . هنوز سرش پایین بود. آروم لباس یه سرش رو از تنش در آوردم . حالا دیگه فقط یه کرست سفید با یه شورت سفید بندی تنش بود . کرستش رو باز کردم . انداختمش زمین . دستاشو برد گذاشت رو سینه های لختش . بند شورتشم باز کردم و آروم از بین پاهای سفیدش در آوردم . همونطور که پشت بهم ایستاده بود دستم رو گذاشتم رو دستای گره کرده رو سینه هاشو اونا رو از هم باز کردم . هنوز سینه هاشو ندیده بودم ! دستامو کنار سینه هاش گذاشتم و انحنای اندامش رو تا نوک پاش لمس کردم ؛ بعد شروع کردم به مالوندن سینه هاش . تو مشتم جا می شد ... سر سینه هاش سفت شده بود . بیشتر فشار دادم . آخ که چه حسی داشت ... روش و کردم طرف خودم . هنوز سرش پایین بود و از خجالت نمی تونست تو چشمهام نگاه کنه . صورتش رو با دستام آوردم بالا . یه نگاه توی چشمای خمارش کردم و لبم و رو لبش چسبوندم . انقدر لب و زبون هم و میک زدیم که آب دهن هر دوتامون خشک شد . تی شرتم و در آوردم . رو دستام بغلش کردمو بردمش اتاق خواب و خوابوندمش رو تخت . خودمم خوابیدم کنارش . زبونم رو با آب دهنم خیس کردم و کشیدم رو گردنش، دیوانه وار میلیسیدمش و می اومدم پایی... لای سینه هاش ....! با نوک دندونام یه گاز کوچولو از نوک سینه های برومده خوش فرمش گرفتم . گفت : آخ ... ! یواش ایلیا ... نوک اون یکی سینش رو هم اینبار محکم تر گاز گاز کردم . بعد شروع کردم به خوردن سینه هاش ... هام ....! هام .... ! نوک سینه هاش یه کم سرد بود ، اما با آب دهنه داغش کردم . همینجوری که سینه هاشو می لیسیدم دستش رو برد سمت کیرم و آروم آروم از رو شورتک شروع کرد به مالوندن کیر شق شدم . منم که بیشتر حشری شده بودم شورتکمو کشیدم پایین . عطی هم بی هیچ رو در واسی سر کیرمو گرفت و با دستاش شروع کرد به بالا و پایین کردن .
کیرم راست راست شده بود .سر کیرم از بس پر خون شذه بود از قرمزی داشت می ترکید . مالش دستای نرمش و رو کیرم حس می ردم . باز رفتم سراغ سینه هاش .... صدای اهستش رو می شنیدم که می گفت می خوامت ایلیا . منم در گوشش طنین دوست دارم رو زمزمه می کردم . باز دوباره زبونمو گذاشتم لای سینه هاش . همونطور که می لیسیدم می اومدم پایینتر . رسیدم به بند نافش ، نوک زبونم و کردم توش و یه کم بازی بازی کردم . عطی هم رو تخت به خودش می پیچید . اومدم پایینتر ، رسیدم به کسش ! وای که چه کسی داشت .... معلوم بود تازه به کسش صفا داده بود و تمیز بود . نوک زبونمو گذاشتم روی کسش و مزه مزه کردم . تند تند زبونمو بالا پایین می بردم . وقتی لای گودی کسش رو لیس می زدم انگار دارند تمام حلای عالم رو بهم میدادند ! خیلی تکون می خورد . نمی ذاشت کسشو راحت لیس بزنم . منم دو تا پاهاشو با دستم گرفتم و باز کردم و دوباره لیسیدم . صدای فریادش بلند شده بود ... " بسه ایلیا ..! دارم دیوونه میشم ... بسه ! "
دست از لیسیدن بر داشتم . خوابیدم رو سینه هاشو بهش گفتم کرم داری؟! به روی میز اشاره کرد . رفتم و یه کم کرم برداشتم و زدم به دستام و مالوندم به کیرم . عطی رو به پهلو خوابوندم ... پاهاشو رو هم جفت کردمو با زانوهام دور پاهاشو حلقه زدم . کیرم و گذاشتم لاپاش و شروع کردم به مالوندن کیرم رو پاش ، طوری که وقتی می مالوندم سر کیرم روی کسشم لمس میکرد . کیرم و جلو عقب می کردم . از حشر زیاد داشتم دیوونه میشدم ... دیگه طاقت نداشتم . صدای ناله عطی هم حشری ترم می کرد . سر کیرم پر خون شده بود . میخواستم کیرمو بذارم تو کسش . اما می دونستم پرده داره . اینم می دونستم نمیذاره تو سوراخ کونش بذارم . بیخیال کسش شدم . با شدت بیشتری کیرمو لای پاهاش می مالوندم . انقدر با خشونت و صدای شلپ شولوپ زیاد کیرم رو داخل و خارج می کردم که صدای فریار آخ آه اووفه عطیه ! شنیده نمی شد . دیگه داشت ابم در می اومد . کیرمو از لا پاش در آوردم . سر کیرمو کردم یه طرف دیگه و آبم و رو تخت ریختم . عطی هم دستشو گذاشت رو کیرم و با مالوندنش از بالا تا پایین آبمو تا آخر در آورد !
.... دیگه هم ارضا شده بودم ، هم خسته .. از بیحالی افتادم رو عطی ، یه یه دو سه تا لب کوچولو هم ازش گرفتم و با دستام تن لختش و به سینه هام فشار دادم . ...
ساعت نزدیک 2 نیمه شب بود . صورتم و بردم سمت گوشاش .. لاله گوشش رو مکیدم و اروم در "وشش گفتم : شیطون ! این کارا رو از کجا یاد گرفتی ؟ نمیدونم چی شد تا این حرف رو زدم بغض کرد و اشک از چشماش درومد ! با صدای بغض آلود بهم گفت : من دوست دارم ایلیا ! من عاشقت شدم ! میخوام تو مال من باشی .... این حرف و که زد برای یه لحظه دلم ریخت ...! احساس کردم منم واقعا دوسش دارم . بهش گفتم : وجود ایلیا همش مال تو عطی ! گفت : نه ! میخوام واقعا مال من باشی ! گفتم : معلومه هستم ....گفت : باید بهم ثابت کنی ! جواب دادم : چه طور این کار رو برات بکنم ؟ آخه چطوری ثابت کنم دوست دارم ....گفت : نمی دونم 1 روم نمی شه بگم ! ... گریه هاش داشت عذابم میداد . دیگه از شدت گریه هق هق میزد . میترسیدم نفسش بند بیاد . گیج شده بودم . نمی دونستم باید چی کار کنم . گفت : الان یه ماهه منتظر این لحظه هستم ، که تو کنارم باشی ، کنارم بخوابی . میخوام یه قولی ازت بگیرم ! گفتم : جون بخواه عشق من ...گفت : می خوام قول بگیرم که باهام ازدواج کنی ! نمی دونستم چی جوابش بدم .... آروم گفتم : قول میدم ، قول میدم عطیه . پرسید : باور کنم ؟ جواب دادم : باورکن ! کفت باید بهم ثابت کنی ! گفتم آخه چه جوری ! همین امشب که نمیتونیم با هم ازدواج کنیم !
آروم دستشو برد سمت کیرم و شروع کرد به مالوندن ! انقدر مالوند تا باز شق کردم . بعد با دستاش کیرمو برد سمت کسش ! گفت : اینجوری ایلیا !!! اینطوری می خوام بهم ثابت کنی !گفتم نه ! اینکارو نکن . بغض کرد و گفت : پس همه حرفات دروغه . گفتم : دروغ نیست . اینکارو نمی خوام بکنم چون شاید قبل از ازدواجمون من مردم . اون وقت میخوای چی کار کنی؟ گفت : من بعد تو زنده نیستم می فهمی؟
باز کیرمو گرفت ... بررد سمت کسش. تو چشمهای دل فریبش نگاه کردم . التماس نگاهش و تو ته چشمهاشو تو قطره های ریز اشکاش می دیدم . اون لحظه یه حسی بهم می گفت که تو هم فقط با عطیه زنده ای . کیرم و گذاشتم رو کسش ... انقدر نرم بود که خودش بی اختیار سر خورد رفت تو ....
اون موقع بود که از شدت درد صدای فریادش بلند شد ... آه ... ! دیگه نمی دونم بعدش چی شد . فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه جای تخت قرمز شده ... آره ! من اون کار رو کرده بودم . دیگه عطیه دختر نبود ! نمی دونستم کار درستی کردم یا نه

این كاربر به علت تخلف در قوانین بن شده است
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#23 | Posted: 29 Jul 2010 12:29
نمیدونستم پشیمونم یا خوشحال ! اما تو نگاه عطیه لبخند رضایت رو میدیدم ....
با هم رفتیم حمام و خونه و تخت و تمیز کردیم و شستیم .... اون شب رو تا صبح تو آغوش گرم عطی خوابیدم .... بعد از ظهر فرداشم من برگشتم خونه خودمون ... اما این بار با یه تجربه سکسی بزرگ ...
عطیه از اون شب برای من تا آخر عمرم یه رویا ساخته بود ....

این كاربر به علت تخلف در قوانین بن شده است
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#24 | Posted: 29 Jul 2010 12:41
بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو که کثيف شده بود رو شستم شلوارک و کردم داشتم از حموم ميرفتم بيرون که گفت وايسا کار دارم باهات وايسادم گفتم چيه؟ گفت وقتي اين شلوارکو مي پوشي آدمو حشري مي کني اومد جلو کنکو داشت مي مالمند که دست منو گرف زد به کيرش کيرش دوباره شق شد ازم تند تند لب ميگرفت و شلوارکمو کشيد پايين و باز کيرشو کرد و حدود بيست دقيقه کرد و باز هم گفتم آبتو نريزيا ولي باز آبشو ريخت بهم گفت مرسي اصلا باورم نميشد به همين سادگي قبول کني . رفتم از حموم بيرون بهم گفت شب دوباره ميام با هم حال کنيم گفتش تو امشب رو تخت يک نفره بخواب منم گفتم باشه. خلاصه شب شد ساعت حدود دو بود که در اتاق باز شد يکي اومد تو اتاق من که ميدونستم قراره پسر خالم بياد تو اتاق رومو کردم به ديئار و يه وري خوابيدم من اون شب يه پتوي کوچيک رو کشيدم کسي که اومده بود تو اتاق اومد زير پتو دامن کرده بودم دامنمو داد بالا شرو کرد به مالوندن لاله گوشم مي خورد خوشم ميومد کيرشو در اورد گذاشت لاي پاهام کير گلفت و درازيي بود تو دلم گفتم کير شوهر خالم که زياد بزرگ نبود و کير پسر خالمم به ابن بزرگي نبود منم که فقط با ايد دوتا بودم با کسه ديگه ا سکس نکردم و به خودم گفتم قرار بوده پسر خالم بياد حتما حشري شده اين جوريه شورتمو در آورد و کيرشو گذاشت دمه کسم دمه گوشم گفت اوپني؟ گفتم نه . گفت چه بد شد کيرشو کرد تو کونم گريم داشت در ميومد هي لب ميگرفت ازم حدود نيم ساعت کرد آبش که داشت ميومد منو بر گردوند بطوري که نيم تنه ي بالا فقط برگشت من که از درد چشام بسته بود اونم همينطور چشاش بسته بود آبش که اومد ريخت حمونجا شروع کرد لب گرفتن چشامو باز کردم که بهش بگم چرا اين کارو کردي چيزي ديدم که از تعجب شاخ در اوردم دادشم بود منو با دختر خالم اشتباه گرفته بود زود چشامو بستم اون همينطوري داشت لب مي گرفت که ديدم لبشو رو لبم نگه داشته چشامو باز کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه هر دومون از خجالت مرديم پاشد لباساشو پوشيد خواست بره گفت بکسي نگيا گفتم باشه . صبح فردا رفتم به پسر داييم گفتم چرا نيودي ؟گفت مگه داداشت اجازه داد . بعد از اون هفته اي دوبار با دادشم و ماهي يکي دوبار با شوهر خاله و پسر خالم سکس داشتم و دارم اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم بطوري که ديگه معتاد سکس شدم.اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم.

این كاربر به علت تخلف در قوانین بن شده است
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#25 | Posted: 11 Aug 2010 08:23
میهمان

ماجراي من و ليلا عاقبت خوشي نداشت. ليلاي بي معرفت، بر خلاف تصور من همه چيز رو به شهروز و كيميا گفت. اين موضوع باعث شد كه شهروز هم متقابلا با كيميا دوست بشه و من و ليلا هم به هم بزنيم. تا يك سال بعد از اون وقايع من عملا هيچ دوست دختر جدي نداشتم و روابطم با دختر ها يك روزه بود. ياد گرفته بودم كه سراغ چه دختر هايي بايد بروم. ولي در اين ميان دختري براي مدتي كوتاه در زندگيم پا گذاشت كه هرگز با او سكس نداشتم. دختركي به اسم سپيده. اسم اصليش فاطمه بود و بچه محل بوديم. من با برادرش رضا و دوست برادرش مجتبي كه همسايشون هم بود، بخاطر بچه محلي، يه سلام عليكي داشتيم. ولي رابطه مون صميمانه نبود. به عقيده من خيلي جك و جواد بودند. خانواده اونها با ما خيلي فرق داشت. از ديد اونها ما طاغوتي بوديم!
از طرفي علي رغم خوشگلي بيش از حد فاطي (كه به اصرار ميخواست بهش سپيده بگيم) زياد مايل نبودم برم طرفش. راستش هم خيلي جواد بود و هم خيلي بچه. سنش شايد حداكثر 14 سال بود. البته من هم اون موقع 18 سالم بود ولي فكر ميكردم اون خيلي بچه است. در هر حال رابطه خيلي كمي باهاشون داشتم. اين موضوعي كه ميخوام بگم ويكتور هوگو خيلي قشنگ بيانش كرده. دختر ها از 14 سالگي تا 15 سالگي يه هو 10 سال بزرگ ميشن. يعني نگاهشون، كششون، فرم حرف زدنشون يه دفه خانومونه ميشه. اين اتفاق در مورد سپيده هم افتاده بود. من كه سپيده رو ماهها بود نديده بودم وقتي شب چهارشنبه سوري سال 65 ديدمش، يه دفعه خشكم زد.
اون شب طبق معمول هرسال قرارمون با بچه محلها تو كوچه ما بود. اون وقتها آتيش بازي و ترقه بازي درست و حسابي جرم بود. واسه همين هم كوچه هاي خاصي تو تهران، محل تجمع جوانها ميشد. يكي از اين كوچه ها ، كوچه ما بود. يكي ديگه تو توانير، يكي فاز 1 اكباتان ،….
هوا هنوز كاملا تاريك نشده بود كه صداي ترقه و زرنيخ – كلرات تو كوچه ما پيچيده بود. دو طرف كوچه به وسيله مبل و ميز هاي قراضه به آتيش كشيده شده بود تا جلوي ورود پاترول كميته، گرفته بشه. هر دو طرف كوچه نگهبان گذاشته بوديم كه ساعت به ساعت عوض مي شدند. اوايل شب بود كه مجتبي، رضا و سپيده رو ديدم. چند ثانيه اي سپيده رو نشناختم! هلو شده بود. با توجه به حضور رضا، سريع بي خيالش شدم و رفتم تو نخ آتيش بازي. از همه جاي شهر جوونها اومده بودن تو كوچه ما.
اونشب خيلي خوش گذشت. ماشينهاي غريبه ها كه سر و ته كوچه پارك شده بود، جلوي ورود ماشين كميته ها رو بسته بود. تا ساعت 11 – 12 شب هيچ اتفاق بدي نيفتاد. يه دفعه خبر دادن كه جرثقيل اومده و ماشين مردم رو جابجا ميكنه. رضا و مجتبي به سرعت رفتند به طرف سر كوچه كه خبري بگيرند. بيشتر مردم به سرعت در حال فرار بودند. كوچه بطور ناگهاني شلوغ شد و 5 – 6 تا پاترول سفيد و سبز كميته، گرد و خاك كنان پيچيدند توي كوچه. بايد فرار ميكردم. به سرعت به طرف خونه رفتم و در حياط رو باز كردم و رفتم تو. قبل از اينكه در را كامل ببندم سپيده هم اومد تو حياط ما. پرسيدم
-پس رضا كو؟
-رفته بود سر كوچه. مي ترسم گرفته باشنش
در رو آهسته كمي باز كردم و سرم رو بيرون بردم تا اگه خبري از بچه هاي خودمون شد راهشون بدم. از اون همه شلوغي ديگه هيچ خبري نبود. در قسمت بار آخرين پاترول مجتبي و رضا را ديدم كه با نگراني به من نگاه مي كردند. اشاره كردم كه سپيده توي حياط ماست. رضا كمي آرامش پيدا كرد و به همراه پاترول سفيد رنگ از پيچ كوجه پيچيد و از نظرم محو شد. من ماندم و مسئوليت سپيده. اميدواري به اينكه رضا اونشب آزاد بشه واهي بود. حداقل مدت دستگيري اونوقتها يك شب بود. تازه اگر كار به يه تعهد ختم ميشد. سپيده از ترس دندونك ميزد. خوب سرد هم بود يه كم. نمي تونستم ببرمش خونه. بابا رضا رو نميشناخت و توضيح اينكه يه دختر 15 ساله رو، اون موقع شب براي چي آوردم خونه، كلي دردسر و احتمالا درد جاهاي ديگه رو به همراه داشت. بيرون رفتن اون هم چه تنها و چه با من نتيجه اي جز خوابيدن در كميته سعدآباد نداشت. زنگ در رو زدم و با آيفون از خواهرم خواستم به مادر رضا زنگ بزنه و جريان رو بگه. بلكه اون بياد و دخترشو كه رو دستم مونده بود ببره.
اومدن اونها نيم ساعتي طول كشيد. تو اين نيم ساعت من سعي كردم فردين بازي در بيارم و به رضا خيانت نكنم. براي همين لام تا كام حرف نزدم. سپيده هم كه طفلك از ترس رودل كرده بود دو سه بار با خجالت رفت تو دستشويي زير زمين.
بالاخره مادر سپيده اومد. ولي نه تنها. پدر و يكي از دوستان پدرش هم با اون بودند. من تا حالا پدر رضا رو نديده بودم. يه من ريش و پشم و يه چفيه خطري داشت. ظاهرا تو جبهه فرمانده يكي از گردانهاي سپاه بود. فكر كردم الان دهنم رو سرويس ميكنه. ولي اون تو فكر ديكه اي بود. به من گفت سوار ماشينش بشم و خيلي مودبانه ازم خواهش كرد باهاشون تا سعدآباد برم و دفترچه بسيجمون رو هم همراهم داشته باشم. (شايد جوانترها ندانند كه دفترچه بسيج در اون روزها رسمي ترين مدرك هويت و مويد محل زندگي اشخاص بود) با قيافه و سابقه اي كه اون داشت، آزاد كردن رضا و مجتبي زياد طول نكشيد. به دروغ گفتيم كه همگي داشتيم توي خانه ما درس ميخوانديم و اونها هيچ ربطي به چهارشنبه سوري نداشته اند. پدر رضا از من تشكر كرد و هركس به خانه خودش رفت.
عيد سال 66 براي من عيد خوبي نبود. تا روز دوازدهم توي خونه تنها بودم و منتظر سوقاتي هاي مامان و بابا و خواهرم از تركيه. من ممنوع الخروج بودم و نميتوانستم با اونها برم. روز دوازدهم تلفن زنگ زد. صداي نخراشيده پدر رضا بود كه با مهرباني از من دعوت كرد براي سيزده به در همراه اونها به فشم برم. چون هيچ برنامه اي نداشتم و اين چند روزه هم خيلي كف كرده بودم، با خوشحالي قبول كردم.
ساعت 8 صبح طبق قرار قبلي به در خانه آنها رفتم. درب رو سپده باز كرد.
-سلام ، چطوري؟
-خوبم، تو خوبي؟
-بابات نيست؟ (هنوز مثل يه بچه باهاش حرف ميزدم. ولي هردومون مي دونستيم كه ديگه بچه نيست)
-نه. بابا صبح زود رفت جبهه. ديشب آخر شب بهش زنگ زدن. كلي هم ازت عذر خواهي كرد.
ازش خواستم رضا رو صدا كنه. كمي با رضا صحبت كرديم. بيچاره همه برنامه هاي اونها هم به هم خورده بود. رفتم خونه و وقتم رو با نوارهاي داريوش گذروندم. براي نهار هم طبق معمول سوسيس و تخم مرغ درست كردم. ديگه حالم از اين عيد به هم خورده بود. سيگارم تموم شده بود و خوابم نمي برد. زدم به كوچه. جلوي بقالي درياني با يه چادر سفيد ديدمش. داشت كره مي خريد. بهم لبخند زد. صبر كردم بياد بيرون. همش تو فكر رضا بودم. اگه به رضا مي گفت چي؟
-آخرش از خونه نرفتين بيرون؟
-نه، مامانم رانندگي بلد نيست.
-آهنگ برج ابي رو دارين؟
-آره، تو نداري؟
-نه، هرچي به اين رضاي بي معرفت هم ميگم بهم بده، نميده. ازبس خسيسه. (اينو راست مي گفتم) ميشه بهم بدي ضبطش كنم؟
-…… ميري خونه؟
-آره
-برات ميارم
و دويد به سمت خانه خودشان. نفسم بالا نمي اومد. دل و جراتم ته كشيده بود. توي چشماش يه برق واضح رو ميشد ديد. اميدوار بودم برق شيطنت نباشه! به سرعت رفتم خونه. در اتاقم رو بستم، از بس به هم ريخته بود. يه كم ادكلن جوان اپل زدم. نشستم توي هال. چشمام به آيفون بود. دستام يخ كرده بود. باز اضطراب داشتم. اينبار واقعا مي ترسيدم. اگه بجاي سپيده ، رضا مي اومد بد بخت مي شدم. زنگ در رو زدند. آيفون رو برداشتم.
-كيه؟
-بازكن.
نفس راحتي كشيدم. سپيده بود. در رو باز كردم. توي حياط ايستاده بود. نمي اومد سمت ساختمان ولي در رو هم پشت سرش بسته بود. چي بايد تعبير مي كردم؟ در هال رو باز كردم.
-نوارو اوردم.
-من كفش نپوشيدم. بيارش.
چادرش رو بالاي سرش گرفت و دويد. سينه هاش بالا و پايين مي پريد. خوشگل بود. خيلي. جلوي در هال رسيده بود.
-بگير، اينم نوار. من خسيس نيستم. يادت باشه!
-بيا تو ضبطش كنم.
-واي نه. بايد زود برم. گفتم ميرم خونه سميرا اينا! (سميرا دوستش بود)
-خوب پس صبر كن يه نوار باحال بهت بدم.
و همينطور رفتم طرف هال و نشستم كنار جا نواري. پرسيدم
-چي گوش ميكني؟
-چي داري؟
و او هم آرام آرام بطف من آمد. با شلوغي يك بچه نوارهاي من رو به هم ميريخت. چادرش روي كمرش افتاده بود.يه پليور قرمز و زرد كهنه با يه دامن بلند سبز و رنگ و رو رفته پوشيده بود. با اين لباس مطمئن بودم نيامده تا دل من رو ببره. ولي برده بود.كنارم دو زانو نشسته بود و راجع به نوارهام ازم مي پرسيد. دستم را روي شانه اش گذاشتم و بلند شدم. گويي براي بلند شدن به كمك شانه او نياز داشتم. او هم ناگهان بلند شد. ولي در چهره اش تبسم بود.
-شما ها مشروب هم ميخورين؟
با ترديد پاسخ دادم
-آره، ميخوري؟
قهقهه خنده اش بلند شد.
-نه ديوونه، … ما مومنيم. بابام ميگه شماها طاغوتيين. ولي ميگه تو پسر خوبي هستي!
-نظر خودت چيه؟
چشمهاش برق زد. با لبخند و به آرامي گفت
-برات مهمه؟
گول خورده بودم. اون ميدانست كه دلم را برده. فقط اداي بچه ها رو در مي آورد.
-دوست پسر داري؟
-آره
خيلي سريع پاسخ داد. يه لحظه فكر كردم مي خواد امتحانم كنه.
-چندتا؟
-يكي
لحنش جدي بود.
-ميشناسمش؟
ـآره، مجتبي!
هاج و واج مونده بودم.
-جدي ميگي؟
-آره خوب
-رضا هم مي دونه؟
-نه احمق. اگه بفهمه پوستشو قلفتي ميكنه!
-چند وقته؟
-دو هفته است!
اشتباه كرده بودم. اون فقط يه بچه بود. با تمسخر پرسيدم
-خودش هم ميدونه؟
-كي؟
-مجتبي رو ميگم. مي دونه كه دوست پسرته؟
با معصومانه ترين لحني كه يه دختر 16 ساله ممكنه حرف بزنه جواب داد
-خلي ها!! باهم عشق بازي هم كرديم!
رنگم پريده بود. مجتبي! پسر زردنبو و ديلاقي كه حتي كلفت 60 ساله ماهم حاضر نبود با او باشد، با اين عروسك كوچولو خوابيده بود. دستش را گرفتم و روي مبل نشاندمش. مات و مبهوت بودم. روبرويش نشستم.
-چيه فرشاد؟ چرا رنگت پريده؟
-چيزيم نيست. حالا بهم بگو. همه اش رو . از اول تا آخر. كي باهاش دوست شدي؟ و چيكارها كردين؟
و او همه را گفت. از فرداي چهارشنبه سوري تا ديشب در زير زمين خانه مجتبي.هرچه را مي دانست گفت. بجز آنچيز هايي كه نمي دانست. و … نمي دانست كه باكره است يا نه! به او گفته بود كه اينكار باعث ميشه كه عاشق هم بشن. به اون از عشق آسموني خودش حرف زده بود و بالاخره به اون گفته بود حداكثر تا يك ماه ديگه با هم ازدواج ميكنن. بي شرف!
به خودم فكر كردم. و به هدفي كه تا چند دقيقه پيش داشتم. از اون خواستم بره. و ديگه هيچوقت به من فكر نكنه. توبه كردم و به جرات ميگم كه بعد از اون اتفاق هيچوقت دختري رو اغفال نكردم. هرگز.
فقط با دخترهايي بودم كه ميدونستن براي سكس پيش من ميان.
     
#26 | Posted: 11 Aug 2010 08:24
میهمان

دکتر بهنام و همسرش

اينجا رو بهترين مجل ديدم تا خاطراتم با دکتر بهنام و همسرش پريساي عزيزم رو براتون بنويسم اميدوارم خوشتون بياد.
قصه از اونجايي شروع شد که 3سال پيش حميد (يکي از دوستامو ) برا عمل جراحي مغز بستري کرديم حميد 15 روز بستري بود از قبل از عمل تا ريکاوري و بعد از عمل تو اين 15 روز من دائم بالا سرش بودم و دکتر حميد يه مرد 36 ساله جا افتاده خوشتيپ و سر زبون دار بنام دکتر بهنام ... بود که روزي چند نوبت به حميد سرکشي ميکردو چک ميکرد. خلاصه تو اين مدت با دکتر چندين بار کل کل جک وتيکه اينا افتاد همينجوري باهم رفيق شديم تا اينکه روزآخر (اولين روز بهترن 2سال عمرم)که حميدو مرخص کرديم دکتر گفت بيا مطب فراموشمون نکني و اين حرفا ما هم کمي تعارف و..بعدشم باي و اومديم خونه .
تا 6 ماه بايد حميدو هر ماه ميبرديم معاينه و حميد طفل معصوم که تنها رفيقش من بودم و پدر نداشت و يه مادر پير که خودش و به زور جمع ميکرد . نميخوام خيلي مفصلش کنم س تاريخ با حميد رفتيم مطب دکتر تا ما روديد خيلي تحويل گرفت راستش خودم جا خوردم يه معاينه 15 دقيقه ايي شد 1.30 گپ و بازم جک و تيکه پروني و ... وسط صحبتاش ا ما مريضاي ديگه اش رو هم ويزيت ميکرد. اون روز گذشت و هرماه 1 بار تا 6 ماه همين برنامه بود باورم نميشد هرچي بيشتر ميگذشت دکتر علاقه اش به من بيشتر ميشي تا جاييکه خودم شک کردم که علت اين تحويل گرفتنها چيه (بعدها بهش گفتم فهميدم که احساس واقعي دلش بوده). خلاصه رفاقت من با کتر عميقتر عميق تر شد ديگه با هم قرار فرحزاد و درکه و سفرو اينا داشتيم تا اينکه يه روز دکتر گفت اينقده حرفت تو خونه ماست که پريسا خواسته شام بيايي خونه و با هم دور هم باشيم


از مطب دکتر اومدم خونه و سريع رفتم دوش گرفتم و اصلاح اساسي (تا زير بغلم ) تميز کردم و کت شلوار ديپلمات مشکي داشتم با پيراهن سفيد براق و کراوات دودي خلاصه خوش تيپ کردم و با کلي فکرو خيال که چه خواهد شد امشب اومدم سر ميدان ... که قرار شد دکتر سر راه بياد دنبالم و سعي کردم 5 دقيقه زودتر از قرارمون برسم چون بهنام خيلي دقيق بود . اونم منو با اين تريپم ديد اولش خنديد ولي معلوم بود خيلي خوشش اومده بودو کلي تعريف که هميشه اين تيپي بگردو قربون صدقه .
سر راه خواهش کردم يه جا نگه داشت ،از يه گلفروشي معروف يه دسته گل گرفتم و از قنادي لادن تجريش هم يه بسته شيريني تر گرفتم (بهنام ميگفت پريسا عاشق شيريني تر) و از يه کادو فروشي هم سرر راه يه مجسمه تخت جمشيد (بازم چيري که پريسا عاشق بود)گرفتم و راه افتاديم ديگه سمت خونه ساعت حدود8.10 بود رسيديم .
خونه دکتر يه واحد از طبقات بالاي يه برج بلند تو ظفر بود که شبها از تراس اونجا تقريبا کل تهران خودنماي ميکرد و يه آرامش خاصي داشت. ساعت 8.15 بود و ما پشت در آپارتمان و منم دل تو دلم نبود که ايکاش اولين قرارمون بيرون بوديم راحتتر بودم و اگه از من خوشش نياد و تحويل نگيره و پريسا چه شکلي ميتونه باشه و هي اين فکرا داشت ديوونام ميکرد که آهسته در وا شد و من سرم پايين صداي پريسا رو شنيدم که خيلي با صلابت و مهربون سلام و احوالپرسي کردو با دکتر روبوسي کردو خوشامد گويي و سرمو که آوردم بالا ديدم واقعا يه فرشته خوشگل و زيبا با يه لباس حرير سبز خوشگل و لخت که تا بالاي رونش افتاده بود و يه شلوار مشکي پارچه اي که خيلي سنگين و زيباتر نشون ميداد روبروم ايستاده و با يه لبخند گرم که واقعا ته دلم نشست و از استرسم کم کرد دست داد و خوشامد گويي و دعوتمون کرد داخل و بر خلاف توهمات من ظاهراپريسا هم تو همين نگاه اول ازم خوشش اومد اينو تو کلماتو تعربف و تمجيداش ميشد فهميد که دائم ميگفت بهنام از شما خيلي تعريف کرده و هميشه حرف شما تو خونه ماست و ...منم مثل لبوي زمستون قرمزو داغ و بي زبون فقط ميگفتم مرسي لطف دارين خواهش ميکنم و از اين حرفا ، دکتر نيش خند ميزد و ميخنديد و يواشکي بهم ميگفت چه آدم شدي و هي سر به سرم ميذاشت و ميخنديد و کم کم آرامش پريسا رو که ديدم با حرفاي صميمي اش منم يخم واشد و شروع کردم به بلبل زبوني و جک و شوخي و باورم نميشد که به اين زودي تونسته بوديم با هم رابطه برقرار کنيم.
پريسا خانم دستپختش عالي بود برا اونشب يه سوپ ايتاليايي و مرغ بريان و ماهي سرخ کرده درست کرده بود و سفره شام برا خودش داستاني بود مفصل ، شام و با کلي خنده و شوخي هاي ملايم خورديم و حدودا 2 ساعت بعد از شام هم از هرچي که فکرش رو بکنيد صحبت و بحثو شوخي و اينا شد و ديگه آخر شب بود يه آژانس گرفتم و پريسا موقع خداحافظي با تشکرهاش از بابت شيريني و هديه و اينا که به گفته خودش واقعا سورپرايز شده بود (هديه ها چيز با بارزشي نبود غير منتظره بودنشون برا پريسا خيلي جالب بود )منو خيس عرق کرد و با يه آرامش خاصي به خونه برگشتم

بعد از شب اولين ملاقات خانوادگي ديگه پريسا رو نديدم تا 2ماه بعدش که دکتر گفت 5شنبه مهموني جشن تولد خواهر زاده پريسا ست پريسا دعوتت کرده ، منم بدون هيچ تعارفي رو به بهنام گفتم : مگه اينکه پريسا به فکر ما باشه .... بهنام يه نيم نگاهي به من کردو گفت : بابک خيلي پروويي مگه با هم کم بيرون رفتيم ، گفتم بابا شوخي کردم و يه جک گفتم و بهنام هم يادش رفت . خلاصه شد 4 شنبه و منم يه دست لباس نو تهيه کردم و ميخواستم يه دست سفيد بپوشم .
براي فردا قرار بود منم برم خونه بهنام اينا از اونجا با هم بريم خلاصه تيپ سفيد اسپرت پوشيدم و اصلاح و دوش و ... راه افتادم ساعت 6.15 رسيدم خونه بهنام ، زنگ و زدم پريسا جواب داد و درو باز کرد رفتم بابلا ديدم فرشته خوشگل من تازه از حموم اومده و داره تن وموهاشو خشک ميکنه بهنام هم هنوز نيومده بود . پريسا تا منو با لباس جديدديد يه چند ثانيه اي فقط نگام کردو يه اوه کشيدو بووسم کردو تعارف زد بيام تو رفتم رو کاناپه نشستم و اونم رفت تو اتاق خواب لباساشو عوض کنه و بلند بلند هم حرف ميزد و خيلي خوشحال بود که برا تولد خواهرزاده اش ارزش قائل شدم و لباس نو گرفتم و از تو اتاق خواب بلند بلند صحبت ميکرد : مگه ميخوايي بيايي خواستگاري و از اين حرفا بعدشم يهو از اتاق اومد بيرون دامن کوتاه مشکي تنش بود تا بالاي زانو لباسشم هنوز دستش بود فقط سوتين بسته بودانگار يه حرف مهم ميخواست بگه که با اين عجله اومد اومد و با نيشخند بهم گفت : بابک ! راستي اگه بخواهي عروسي کني ...حرفشو همينجا خورد و ديگه ادامه نداد من گفتم خب ؟ ديگه ادامه نداد اصرار کردم که چي ميخواست بگه گفت دلمون برات تنگ ميشه اگه بري گفتم همين ؟؟؟
گفت اره اين آره رو يه جوري با ناز کشيد و سرش و انداخت پايين که ديگه نتونستم بشينم و تماشا کنم بلند شدم و رفتم طرفش و از دوتا بازوهاش گرفتم و نگاهش کردم و بعدشم سرم و گذاشتم رو سرش و اهسته کشيدمش تو بغلم و بدنش هنوز گرم بود از حرارت حموم و يه لوسيوني ميزد که هم خوشبو بود و هم خيلي نرمترش ميکرد . تو بغلم چسبوندمش و پشتش با دستام ماساژ ميدادم اونم دستاش و دور کمرم حلقه کرده ود و از سينه هام ميوسيد و لباش گذاشتم رو لبام خيلي آهسته و يکنواخت لب و زبونش رو بوسيدم و کمي خوردم و اونم همينطور يهو چشمم به ساعت افتاد گفتم پريسا دير نشه ، پريسا به خودش اومد و زودي دويد اتاقشو جمع و جور کردو لباس قشنگهاشو پوشيد و بهنام همهمين موقع زنگ زد که من آماده ام پايين زود بياييد و ديگه درا رو قفل کرديم و رفتيم پايين سوار ماشين شديم و را افتاديم ساعت7.30 رسيديم خونه آقاي سعيدي شوهر خواهر پريسا . اين خواهر زاده اش اسمش مليکا بود جشن تولد 12 سالگيش بود تقريبا تمام دوستاش بودن و ما .ماهم که اومديم پريسا بلافاصله من رو به مهسا خواهرش و آقاي سعيدي شوهر خواهرش معرفي کرد که نکنه احساس غريبي کنم .آقاي سعيدي از اين آدماي فوق العاده شوخ طبع و بگو بخند بود . مهسا هم بزنم به تخته هيچي از پريسا کم نداشت سفيد و کمي تپل تر و موهاش رو بنفش سوخته مش کرده بود و خيلي بهش ميومد با اينکه بهنام کنارم بود ولي پريسا هر چند دقيقه يکبار بهمون سر ميزد و خلاصه خيلي خوش گذشت فقط اين دوستاي مليکا هي جيغ و ويغ ميکردن و يه کم از اونا کلافه شده بودم و ديگه وقت شام شد و شام رو اوردن که ديگه سرو صداها جمع شد . خونه آقاي سعيدي بزرگ بود براي همه جا بود که راحت غذا بخورن شام که جمع شد ديگه کوچولوهايي که تنها اومده بودن همه رو آقاي سعيدي رسوندشون بقيه مهمونا هم که يواش يواش رفتن ديگه خو.دموني شديم تقريبا من بودم و دکتر و پريسا و آقاي سعيدي و مهسا . مليکا هم که خسته بود رفت استراحت کنه تا 3 صبح آقاي سعيدي حرف زد و همه خنديدن. نميدونم پريسا چي به مهسا گفته بود که از اون اول تا آخر همينجوري نگاه سنگينش رو حس ميکردم يه نگاه خاص و اسير کننده ...


از اونشب جشن تولد به بعد همه فکرم توي نگاه مهسا بود و هزاران فکرو خيال خام که آيا چيزي پشت اون نگاه بوده يا نه يه نگاه معمولي بوده ، با اينکه دلم مطمئن بود که نگاه مهسا نگاه عادي نبود ولي هر بار که تو اين فکر که مثل خوره به جونم افتاده بود فرو ميرفتم سعي ميکردم بدون قضاوت و نتيجه گيري فضاي فکريم رو بشکنم و خودمو با فکراي ديگه مشغول ميکردم چون از نتيجه گيري از اون اتفاق خيلي وحشت داشتم نميخواستم اسير يه نگاه بشم که خداي ناکرده بعدا اتفاقاتي پيش بياد که بهنام و پريسا و بقيه فکر کنن از اعتمادشون سوء استفاده کردم چون واقعا اينطوري نبوده هرگز به بهنام و خانوادش خيانت نکردم . اگر با پريسا و بهنام راحت بودم فقط بخاطر اين بود که اين يه تمايل کاملا 3 طرفه بود بهنام و پريسا در کنار تمام حسن خلقيکه داشتن تمايلات جنسي خاصي داشتن هرچند هنوز به سکس نرسيده بود ولي واقعا يه آرامش خاصي بين هر 3نفر وجود داشت .
من وضع ماليم بد نبود با يکي از دوستام يه شرکت واردات مواد اوليه رنگهاي صنعتي داشتيم به خاطر کارم بيشتر تو مسافرت بودم و 2 هفته اي بود براي يه تسويه حساب قديمي رفته بودم کرمان . بعد از ظهر دوم مهر ماه 84 بود هواي کرمان سوز خشکي داشت . بارم و بسته بودم و با يه تاکسي از هتل اومدم فرودگاه و با پرواز ساعت 10 صبح اومدم تهران و از فردگاه تا برسم خونه حدودا نيم ساعتي تو راه بوديم. خونه پدري تو کوچه پس کوچه هاي تجريش بود و منم با مامان و بابا که سنشون کم هم (مامان 64 بابا 76) نيست باهم زندگي ميکرديم و خلاصه يه دوش گرفتم و مامان نهار قرمه سبزي درست کرده بود که من عاشقشم ، نهار و خوردم و راه افتادم طرف شرکت ساعت 2.15 رسيدم خانوم طاهر منشي شرکت و محسن شريکم و يکي ديگه از کارمندا بنام آقاي محمودي تو شرکت بودن . سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي که تموم شد يکي يکي سوغاتي هاشونو دادم و اين وسط خانوم طاهر از همه بيشتر ذوق زده شده بود . خانم مينا طاهر يه خانوم حدودا 34 ساله خوش قدو قامت و واقعا زيبا و شيرين زبون با لحن کلام واقعا دلنشين بودکه از شوهر معتادش جدا شده بود و با مادرش تنها زندگي ميکردن ما با هم صيغه محرميت خونده بوديم و در اصل همسر صيغه اي من ميشد از اين رابطه فقط محسن اطلاع داشت و چون خانوم ديگه اي تو شرکت نداشتيم که فضولي کنه تقريبا احساس امنيت ميکرد و من از تمايلات مينا واقعا خوشم ميومد اگه نخوام پنهون کنم اين 2 هفته دلم براش خيلي تنگ شده بود هم برا شيرين زبونياش هم برا سکسش . مينا از لحاظ رواني خيلي وارد بود هميشه هر وقت سکس ميکرد از روز قبلش شروع ميکرد به شيرين زبوني ه تيکه جک و البته نه در حضور همه ، تقريبا وقتايي که تنها بوديم . اتاق مار من و محسن دقيقا چسبيده به هم بود و دفتروميز منشي هم وسط سالن . کارمندا سعن 4 ميرفتن منشي با مدير ميرفت اين يه قانون بود محسن ميدونست که مينا هم دلش هوس يه سکس اساسي کرده به روي خودش نياورد م 4 خداحافظي کردو رفت و بقيه بچه ها هم که موقع اومدن نبودن ( يکي بانک بود و يکي دنبال ترخيص و ..) همه با هم رفتن . يکي دنبال دوست دخترش يکي دنبال مسافر کشي و يکي پيش خونوادش و... . شرکت طوري بود وقتي از درب آپارتمان خارج ميشدي درب از بيرون باز نميشد ديگه از درب پاينن هم اگه خارج ميشدي فقط با آيفون ياز ميشد وقتي همه رفتن سکوت مطلق دفتر بود و من و مينا . نميخواستم اون پيش قدم بشه خودم رفتم بالا سرش دست گذاشتم رو شونه هاش گفتم خسته نباشي ما رو نميبيني خوش ميگذره . با يه صداي ارزون که نشون مداد از همون ظهر ثانيه ثاينه انتظار اين لحظه رو ميکشه گفت مرسي ، اين چه حرفيه آقا ي تهراني که خرفشو بريدم گفتم بگو بابک و دستمو رو شونه هاش به پهناي 2 کتفش اروم غروم شروع کردم به ماساژ دادنش و ديدم که چشماش خمار شد و گفت دلم برات تنگ شده بود . از همونجا ازپشت صندلي خم شدم و دستامو از 2 طرفش انداختم رو سينه هاش که تو حالت عاديش کلاملا گرد و بي نقصه الانم که سفت و شق شده يود و کمي سينه هاشئ ماليدم و ديدم به ناله افتاد و خودش و رو صندلي رها کرد و از همون بغل سرمو از پشت سرش به گوشاشا نزديک کردم و و موهاشو مش نسکافهاي کرده بود تا حالا به اين خوشگلي نديده بودمش ، منم از همون پشت سرمو بردم جلو و يه بوس آبدار از لپاش گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش که ديدم بي خاختيار دست منو که رو سينهاش بود همي ميماليد و فشار ميداد و آروم در گوششش بااهاش حرف ميزدم : مينا جون عزيز نازم ، گل قشنگم ، نميدوني دلم برات يه ذره شده بود و لاله گوششش و که ميمکيدم احساسس ميکردم آبش روان شده و بي معطلي لباسا ش در آرودم و اونم لباساي منو در آوردو خودشو تو بغل من محکم چسبودن و يوانه وار لباي منو ميخورد و منم از خودم بيخود شده بودم هي باهم سر پا ک ه بوديم ناخداگاه ميچرخيديم و تا اينکه نزديکه ديوار شديم و منم چسبودنمش به ديوارو يه پاشو به کمک خودش گرفتم بالا و بر خلاف هميشه که خيلي مفصل سکس ميکرديم چون هم اون فوقالعاده بي طاقت بود و هم من ديگه بي مقدمه چسبيديم به هم و با دست کير منو رو کسش هدايت کرد و به محض اين که رفت تو شروع کرد از آروم آروم به تند و نهايتا با هر ضربه رون پاي من يه ناله اي ميکردو خودشو سفتتر تو بغلم جا ميکرد و از صداش فهميدم به ارگاشم رسيدو کم کم آرومش کردم و تا اينک تلمبه زدن و متوقف کردم و فقط ميبوسيدمش تو بغلم ديدم رمقي نداره سر پا بايسته بردمش رو يه کاناپه بزرگ که وسط سالن بود و خوابودنمش و يه پاشو انداختم رو پشتي کاناپه يه پاشم بازه باز کردم از پاييين شرو ع کردم کسش رو با زبون تميز کردن و ليسيدن ، اولش خيلي نرم با احساس و دوره کسش و قلب ميکشيدم و بعدش از صداي نفسهاش فهميدم دوباره داره اوج ميگيره زبونمو لووله کردم انتهاي کسش و فرو کردم تووو و تمامه کسش رو با ولع ميخوردم . بعد از 20 دقيقه برا بار دوم به ارگاسم رسيد و باز هم ولو شد رو کاناپه منم ديگه برام نفسي نمونده بود کمي روش دراز کشيدم و بعد از چند دقيقه اي که با هم حرف زديم مينا رفت از تو يخچال آبانار شيرين آوردکه از قبل آماده کرده بود (شيطون ميدونست من عاشق آب انار وسط سکس هستم) بعد از نوشيدن آب انار من روو کاناپه لم دادم و مينا اومد پاينه پام نشست و با کيرم شروع کرد به ور رفتن و همش هم حرفاي عاشقانه ميزد . با کير من اينقده با احساس حرفا ميزد که همين لحن کلامش و حرفاش منو از خودم خارج ميکردو خيلي سکس رو لذتبخش ميکردو منم ديگه رهاش ميکردم و فقط با موهاي سرش و صوورتش و گلوشو سينه هاش بازي ميکردم تا اينکه آبمو اورد چشمامو بستم و فقط احساس کردم از تو دهنش خارج نکرد کيرمو و تمامه آبمو کشيده بود تو دهنش و با اب دهنش مخلوط ريخت رو سينه هاشو هي ميمياليد و باهاشون عشق بازي ميکرد...
     
#27 | Posted: 11 Aug 2010 08:26
میهمان

دردسرهاي گرم بودن ويك شوهر سرد
تازه 17سالم شده بود دبيرستان صفورا سرچهارراه حكيم نظامي مي رفتم وهر روز هم تمام گشت وگذارم توي خيابون نظر بود چون واليبال بازي مي كردم وهميشه هم رقص خوبي داشتم هيكلم بقول پسرها كه بهم متلك مي گفتند روي فرم بود.
كم كم با يك آقا كه توي خيابون نظر مغازه داشت آشنا شده بودم .قبلش دوستها وهمكلاسيهام به سينه ويا كوسم دست زده بودند ولي اولين باري كه اون آقا دست به كوسم زد را هيچ وقت فراموش نمي كنم .
اون روز رفته بودم مغازه يوسف حالا ديگه حسابي باهاش دوست شده بودم وواسه من دختر دبيرستاني شده بود يك بت كه جمعه ها كه تعطيل بود دلم واسه اش پر پر مي زد.اون دستش را روي دستم گذاشته بود.اما يهو با دست راستش كوسم را لمس كرد اول مي خواستم فرار كنم ويا دادبزنم .اما وقتي چشمم تو چشمش افتاد واون كه اونطوري داشت كوسم را مي مالوند ديگه نتوانستم حرفي بزنم.فقط ديگه فهميدم كه ماليدن يك مرد هزار بار بهتر از دخترها هست.
دفعه بعد وقتي يوسف بهم گفت كه فردا ساعت يك ونيم بجاي دبيرستان بيا برويم خانه ما دهنم قفل شد وهيچ چيز نگفتم فقط گفتم باشه.بعدها فهميدم كه من خيلي خيلي به اين حس نياز ووابسته هستم.
فردا عصر با يوسف رفتيم خونشون.وقتي ازم خواست كه مقنعه ومانتوم را دربيارم خيلي خجالت مي كشيدم خود يوسف مانتو ومقنعه ام را دراورد ويك نوار گذاشت وروي مبل نشست تا من برقصم.وقتي يك اهنگ رقصيدم رفت لباسش را عوض كرد ويك تيشرت وشلوارك پوشيد وگفت حالا بيا باهم برقصيم .من شلوار پوشيده بودم با يك پيراهن وقتي مي رقصيد چيزي را به خودم حس مي كردم.درحاليكه اون با يك دستش باسنم وكوسم را مي مالوند من را حسابي بيخود كرده بود كه وقتي به خودم امد كه ديدم توي اطاق خوابشم وروي من خوابيده وداره لبم را مي بوسه.درحاليكه با موهام بازي مي كرد دكمه هاي پيراهنم را باز كرد وسينه هايم را چنگ مي كرد مي بوسيد وبعد كرستم را دراورداصلا نمي توانستم حرف بزنم فقط يك حس داشتم مانند پرواز در اسمانها.
وقتي شلوار وشورتم را دراورد كوسم را ديگه لختي مي مالوندوحالا ديگه من توسط يك مرد ارضا شده بودم.خودش هم لخت شد ومنو به شكم خوابوند وكير كلفتش را لاي كونم گذاشت وكمي حال كرد.بعد درحاليكه با سوراخ كونم بازي مي كرد وكيرش را به كرم چرب مي كرد منو قنبل كرد وكيرش را كم كم وارد كونم كرد.مي خواستم گريه كنم دستم را گاز مي گرفتم .كمي از كيرش را كه وارد كرد بيحركت شد ولي بعد ادامه داد حالا عقب وجلو مي كرد كه يك لحظه احساس كردم درون كونم اتش گرفت وپر اب شد.يوسف بيحركت روي من خوابيد وبعد بلد شد ورفت دستشوئي .اين اولين خاطره وتجربه من با يك مرد بود كه بعدها فهميدم مي توانم من هم حال كنم وچه بسا مردهايي با ابهت وكلاس زياد كه مغرورند را رام كنم تا كوسم را بليسند وبراي اينكه كوسم را بليسند حاضرند چه خرجها كه بكنند.
ويك نكته من بخاطر محدوديتهايي كه شوهرم برايم ايجاد كرده نمي توانم هم زود زود به اينترنت بيايم وخاطراتم را بنويسم كه ببخشيد.
اما شما برايم جواب بنويسيد ويا خاطره ويا داستان سكسي ويا عكسهاي سكسي ايراني وخارجي به ايميلم بفرستيد.راستي من امكانات چت را ندارم


بعد از ان روز اين نياز را هر روز در خودم حس مي كردم ديگه وقتي دوستام سر به سرم مي گذاشتند بهم حال نمي داد ولي لحظه هايي را كه با يوسف بودم هميشه در ذهنم بود كه دوباره يوسف ازم خواست كه به خانه شون بروم من هم از خدا خواسته راهي شدم وقتي در مغازه يوسف دستمالي مي شدم هميشه شورتم سريع خيس مي شداون روز هم وقتي به خانه يوسف رفتيم سريع كلاسورم را گوشه اطاق گذاشتم ويوسف بغلم كرد وشروع به بوسيدن ومالوندنم كرد.بعد يوسف مقنعه ومانتوم را دراورد اون روز لباس خوبي پوشيده بودم يك تاپ با شلوار استرچ وكرست وشورت مشكي
يوسف باسنم را مي ماليد وبعد تاپ وسوتينم را دراورد وشروع به خوردن سينه هام كرد وبعد شلوارم را دراورد .حالا بايك شورت جلوي او بودم كه فهميدم من هم بايد يوسف را لخت كنم پيراهن وشلوارش را دراورد وبعد زيرپوشش را كه گفت تينا دوست داري كيرم را بخوري من هم از خدا خواسته شروع به خورد كيرش از روي شورت وبعد لختي شدم .يوسف بغلم كرد وبرد روي تخت وشورت را دراورد وشروع به خوردن كوسم كرد وقتي زبانش را اطراف چوچوله ام مي ماليد ويا نوك زبانش را توي كوسم مي كرد جيع مي زدم.
كه يوسف بعد برگردوند وسوراخ كونم را ليسيد وزبانش را توي كونم مي كرد وبعد كيرش را اين بار دوم بود كه كيرش در داخل كونم بود بعدازاينكه حسابي منو كرد ابش را داخل كونم ريخت وچون من بايد به دبيرستان مي رفتم درحاليكه نمي توانستم راه بروم وكونم مي سوخت رفتم.
سر كلاس دوست نزديكم پريسا گفت توي خونه كار مي كردي كه اينقدر بوي وايتكس مي دهي من نمي دانستم كه بوي اب مردها شبيه به بوي سفيد كننده است گفتم نه ولي وقتي راه رفتنم راديد گفت بالاخره توهم كوني شدي حالا مي فهمي كه چه لذتي دارد وقرارشد كه برايم يك دوست پسر هم سن وسال خودم پيدا كند كه چهار نفري باشيم.
بقيه را بعدا مي گوييم اما نمي دانم كسي حتي يك انتقاد هم نمي نويسد يا من خيلي خيلي افتضاح مي نويسم يا كسي نمي خواند.
در ضمن ايدي من


روز بعدش پريسا دوستم گفت كه امروز مي ايي باهم برويم بگرديم من هم كه خانه كاري نداشتم همراه پريسا براي گردش اطراف پل فلزي ومجتمع بلوار رفتيم كه انجا پريسا با دوتا پسر شروع به حرف زدن كرد انها اسمشون مهرداد وجلال بود.مهرداد دوست پسر پريسا بود وانها باهم قرار گذاشته بودندكه من را با جلال اشنا كنند بهرحال منو جلال دوست شديم ودرحاليكه من دلم مي خواست جلال بامن سكس كند جلال فعلا قصد نداشت ولي از روي شلوارش مي ديدم كه هرگاه بيرونيم جلال كيرش راست شده وشهوتي مي شود.جلال هم براي اينكه من بهش توجه كنم همه چيز برايم مي خريد از لباس زير عطر وهرروز يا نامه غافل از اينكه من نياز ديگري هم دارم البته همون زمان من مي توانستم با يوسف برطرفش كنم ومي كردم اما نمي دانم چرا دلم مي خواست مردهاي ديگري را هم امتحان كنم.خيلي از خانمها توي خيابون دلشون مي خواهد كه يك مردي كه اونها مي طلبند يك راست بيايد وكيرش را توي كوس يا كون اونها فرو كند.بهرحال يك روز جلال خواست كه باهم به سينما برويم.خوب يادمه در رديف اخر سينما خانواده اصفهان نشسته بوديم وكه جلال دستم را گرفت وبعد يواش يواش از روي مانتو با سينه هام بازي مي كرد .ودراخر هم دستش را گذاشت روي كوسم كه حالا از شدت شهوت مثل اتش شده بود.
وقتي از سينما بيرون امديم اگه شورتم را مي چلوندند شايد اب ازش مي ريخت جلال با ماشينش كه منو مي برد براي اولين بار دستش را توي شورتم كرد ومن هم از روي شلوارش كيرش را مي مالوندم .گفت هر موقع خانه اشون خالي شده مي ايي خانه ما كه با سر گفتم اره.
روز كه خونه جلال خالي بود رفتم خانه انها كه بقيه اش را بعدا مي گوييم.


جلال بغلم كرده بود وتند تند منو مي بوسيد طوري كه رژ ازبين زفته بود بعد كه مانتو ومقنعه ام را دراورد وبا تاپ وشلوار نشستم رفت شربت اورد ولي مدام دست به پاهام وسينه ام مي زد .بعد تاپ وسوتينم را دراورد وبا سينه هام بازي مي كرد ومي خورد بعد رفت سراغ شلوار واون را هم دراورد از پاهام تا دور ناف واطراف رانهام را مي بوسيد وبعد رفت سراغ كوسم كه حالا خيس خيس بود يكم باهاش ور رفت وشورتم را دوراورد وشروع به خوردن كوسم كرد .بعد من جلال را لخت كردم كيرش از كير يوسف كوچكتر بود ولي به نظرم زيبا بود بهين خاطر وقتي جلال بهم گفت بخورمش چيزي نگفتم وبعد از كمي ليسيدن شروع به خوردن كيرش كردم .هيچ وقت فكر نمي كردم يك كير اينقدر خوشمزه باشد بهين خاطر تصميم گرفتم از يوسف راهم بيشتر بخورم.
جلال منو خوابوند وگذاشت لاي كوسم با كيرش به لاي كوسم مي كشيد ومن دلم مي خواست كه جلال اون كير خوشگل را توي كوسم فرو كنه اما جلال فقط منو ديونه مي كرد.
بعد اون هم خواست قنبل كنم وبعد از كمي ليسيدن كونم كيرش را توي سوراخم فرو كرد اب جلال خيلي زودتر از اينكه من هم ارضا شوم امد.
بعدها از خيلي مردها وپسرها شنيدم كه ديونه كونم شده بود.ومن دوتا دوست داشتم كه هردو كونم را ميليسيند.وزبانشون را توي كونم مي كردند.اين به اين را مي فهموند كه اگر من قدرتي ندارم ويا ضعيفم اما مردها هم حاضرند براي اينكه به كونم برسند ان را بليسند يا بخورند.


خوب به قول سريالها دوسال بعد
حالا نوزده ساله شده بودم ديپلم گرفته بودم وديگر از شر درس وبحث راحت شده بودم.و چون واليبال وشنا بازي مي كردم ورقصم هم خوب بود كلا بدنم خوب است هنوز هم بدنم خوب است.
خواستگاران زيادي داشتم كه من هيچكدامشون را نپسنديده بودم تا امير به خواستگاريم امد.
امير از لحاظ قيافه بد نيست ولي خيلي هم خوشگل نيست واين خوب بود كلا سريع عقد كرديم وبعد باهاش شروع به بيرون رفتن كردم امير مي خواست كه من ارايش بكنم وقتي خودش هست لباس راحت بپوشم ولي كلا سكسي باشم اما هيچ خبري از سكس نبود.منكه مزه سكس را چشيده بودم حالا خيلي كمبود داشتم ولي مي خواستم از جلوراهم امتحان كنم كه بايد امير مشكلش را حل مي كرد
خوب بايد اين مسئله را حل مي كردم يك روز كه خونشون بودم وكسي هم نبودم ديگه خودم دست بكار شدم اول با رقص وبعد كم كم لخت شدم بعد رفتم سراغ امير اول از روي شلوار وبعد لختش كردم امير دوست ندارد كه كيرش را بخورم كيرش خيلي كوچك ولاغر بود خيلي باهاش بازي كردم تا بالاخره امير هوسي شد وكيرش را داخل كوسم كرد درد زيادي نداشت چون كوچك بود فقط سوزش كمي داشت وبعد خوني كه بر سر كير امير وچوچوله من بود وبهمين راحتي من زن شده بودم اما شوهرم نياز من واحساس منو نه تنها اون موقع بلكه الان هم درك نمي كند.امروز نمي خواهم خاطره بگويم ولي مي خواهم بدانم چند درصد از شما نياز همسرتان را درك كرده ايد چند درصد از شما اجازه مي دهيد كه طرف مقابل هركاري خواست بكند.
چه تعداد از شما اول با طرفتان بازي و مي مالونيدش چه تعداد از شما مردها بعد از سكس بازهم به زنتان محبت مي كنيد
خيلي از شما ها پس از انكه ارضا شديد اصلا بفكر زنتان نيستيد.
من فاحشه نيستم اما چطوري نياز جسمي ايم را برطرف كنم وقتي با هزار التماس ماهي دوبار يك كير كوچولو وباريك را توي كوسم حس مي كنم درحاليكه خيلي از مردها گرم وبا كيرهاي بزرگند من اين مردها را تجربه كردم كه حتي اگر بعد از سكس هم ديگر كاري نكند اما در همان زمان سكس تو به اوج لذت مي رسي.



پس از روزي كه توسط امير شوهرم باز شدم حسابي هوس يك كير كلفت وابدار كرده بودم وتنها كسي كه فعلا مي توانست اين خواسته را برآورده كند يوسف اولين دوستم بود كه هنوز باهاش رابطه داشتم البته يوسف مي دانست كه من نامزد كرده ام چون بعد از عقد چند بار خانه اش رفته بودم ولي نمي دانست كه حالا از كوس هم مي تواندبكند.آن روز وقتي به مغازه اش رفتم از شدت شهوت نمي توانستم حتي راه بروم وقتي كه به مغازه يوسف رسيدم احوالم را كه ديد گفت كه خانمش خانه هست وجايي براي رفتن نداريم وبا كمي دستمالي وماليدن حال من را بيشتر خراب كرد.وقتي توي خيابون بودم ماشينها بدنبالم ويا بوق مي زدند ومي خواستند كه سوار بشوم ومن هم ان موقع اصلا جراتش را نداشتم وسريع خانه رفتم ويك دوش گرفتم شايد كمي كم شود شب امير امد اما واصلا فكر من را نمي كرد فردا با يوسف تماس گرفتم وگفت كه خانه اش را براي عصر خالي كرده ومي توانيم به انجا برويم (ديگر نمي گوييم كه يوسف شربت يا چاي آورد چون يك دوستي از بازديد كننده ها ناراحت شده وگفته چرا هركس كه به خانه دوستش مي رود اول شربت يا چاي مي خورد ايشان فكر مي كنند هركس كه به خانه رفت از همان دقيقه اول شروع به كردن مي كنند)خوب بگذريم.
يوسف پس از كمي رقص وبوس بغلم كرد وبه اطاقم برد وبجانم افتاد من هم كه هميشه عاشق مردگرمي هستم به احساساتش جواب مي دادم وكيرش را از روي شلوار مي مالوندم پس از كمي ماليدن سينه هام از روي تاپم لباسم را در اورد وشروع به ماليدن سينه هام از روي سوتينم كرد وبعد سوتينم را هم دراورد بعد سراغ شلوارم رفت وبا شورت هر دو را دراورد وشروع به خوردن كوسم كرد البته كمي تعجب كرده بودم اما من بهش هنوز چيزي نگفته بودم واو فكر مي كرد من هنوز دخترم بعد من سراغ يوسف رفتم وشلوار وشورت وتي شرش را در اوردم وشروع به خوردن كيرش كردم كه انقدر بزرگ بود كه نگووقتي حسابي خوردم به پشت خوابيدم يوسف فكر كردمن هوس كردم كه باز هم كوسم را بخورد بخاطر همين باز هم امد سراغ كوسم وشروع به خوردن كرد اما من بر روي خودم كشيدمش وبا دستم كيرش را گرفتم ودر دهانه كوسم اماده كردم يوسف نگاهي كرد وگفت تينا شوهرت بفهمه ميكشدتت گفتم كشته اما نتوانسته درست وحسابي تو منو بكش فهميد گفت اپنت كرد با سر اشاره كردم وگفت تو بايد جرم بدهي ويوسف يواش يواش كيرش را توي كوسم فرو مي كرد واي كه چقدر درد كشيدم .يوسف خيلي ارام ارام توي كوسم فرو مي كرد ومن پشتش وپهلوهايش را چنگ مي زدم تا اينكه تمامي كيرش را درون كوسم حس كردم يوسف ارام ارام منو مي بوسيد وبعد شروع به عقب وجلو كردن كرد لحظه هاي وحشتناكي بود وبعد دردش لذت بخش شد ومن يواش يواش ارام شدم تا اينكه بي حس شدم وارضا شدم اما يوسف هنوز عقب وجلو مي كرد ويك لحظه كيرش را بيرون كشيد وابش را با فشار بر روي تاجك كوسم پاشيد طوري كه تا نافم امد وبعد كنار هم خوابيديم در حاليكه يوسف با موهايم بازي مي كرد از من تشكر مي كرد ومن دوباره با كيرش بازي مي كردم اما نمي توانستم به چشمهايش نگاه كنم ومدام حرف مامانم در گوشم بود كه مي گفت اين خانمه جنده ويا فاحشه است خدايا چرا من اينكار را كردم ودر درونم اشوبي بود ويك حس وحشتناك پشيماني .
اما وقتي دوباره كير يوسف راست شد حس كردم كه دوباره هوس كردم بعد از كمي كه با هم بازي كرديم يوسف سراغ كونم رفت وكونم دوباره مهمون دوست داشتني اش را پذيرا شد در حاليكه تخمهاي يوسف مدام با عقب وجلو كردن به چوچوله كوسم مي خورد هوس كير در درون كوسم كردم اما مي دانستم كه بخاطر ميكروبهاي درون كون بايد جلوگيري كرد وبعد از چند دقيقه اي هردو ارضا شديم وابش را توي كونم ريخت.
وقتي از هم جدا شديم هم حس خوبي داشتم هم پشيماني حالا اگر ماشينها بوق مي زدند ويا مردم متلك مي گفتند فكر مي كردم همه مي دانند كه من كوس داده ام .فردا ان روز يوسف ازم خواست تا با هم خانه يكي از دوستاش برويم .من اون دوستش را مي شناختم چند باري ديده بودمش مرد ميانسالي بود به نام مهدي نمايشگاه ماشين داشت .چند باري با اون ويوسف رفته بوديم باغ ناژوان واسه قليون كشيدن ويا چاي خوردن .

سلام
خوب ديگه راحت شده بودم چند باري رفته بودم خونه يوسف وديگه براحتي هم بهش كوس مي دادم هم كون .چندبار هم كه جور نشده بود يوسف كليد باغ مهدي را گرفته بود ورفته بوديم انجا مهدي مي دونست كه من با يوسف رابطه دارم.يك روز كه احتياج به پول داشتم ونمي توانستم به شوهرم بگوييم رفتم مغازه يوسف كه ازش قرض بگيرم كه مهدي هم انجا بود ويوسف گفت كه اون مبلغ را نداره ولي مي تواند مقداري بهم بدهد من هم گرفتم به اميد اينكه از پريسا بقيه اش را قرض بگيرم.فردا كه مي خواستم بروم بيرون وقتي سر خيابون منتظر تاكسي بودم تا بروم سراغ پريسا ديدم مهدي با ماشينش امد ومن هم سوار ماشين شدم .گفت كجا مي خواهي بروي ومن هم چون اون در جريان قرض گرفتن از يوسف بود جريان را بهش گفتم واينكه الان بروم ببينم مي توانم از پريسا قرض بگيرم.يوسف گفت كه چند ساعتي بوده كه منتظر من بوده وگفت قصددارد اين پول را به من بدهد ومن پول يوسف را هم برگردانم.بهش گفتم اگر من بيرون نمي امدم چي .چيز خاصي جواب نداد.من نمي خواستم كه پول را بگيرم وبهش گفتم در عوضش چي بهت بايد بدهم يا چكار كنم گفت هيچ چيز نمي خواهد فقط مي خواهد كه مشكل من را حل كند.ولي مهدي كم كم منو را به كيرش نزديك مي كرد تا من خودم را دراختيارش بگذارم نه اينكه اون خودش از من درخواست كند.از اون به بعد هر چيز ويا هركاري داشتم مهدي سريع برايم حل مي كردوبراي تهيه جهيزيه وام مي خواستم پولش را بهم دادوفقط براي اينكه كسي شك نكنه قباله ام را بر بانك مهر زد.بهر عنوان وبهانه اي برايم طلا وكادو مي خريد حتي بيشتر از شوهرم.
تا اينكه خودم حس كردم كه بايد اينها را تلافي كنم بهم خاطر ازش خواستم تا يك روز به باغش برويم وكمي استراحت كنيم البته از اين جريان يوسف هم نبايد خبري داشته باشد.
اون روز مي دانستم كه مي خواهم به جبران همه پول وطلا وكادو ومحبتها خودم را دراختيار مهدي قراردهم تا حالا با كساني كه رابطه داشتم بخاطر خوشگلي ودوستي بود اما اين بار پول بود ومي دانستم كه اگر بتوانم از خودم بكنمش براي هميشه تامين مي شوم.
بهمين خاطر سوتين وشورت مشكي چون بدنم سفيد است با تاپ وشلوار استرچ پوشيدم چون هم سينه هام بيشتر مشخص بود هم باسنم.
وقتي به باغشون رسيديم من مانتو وروسريم را در اوردم وباهم حرف مي زديم بعد به بهانه اينكه خسته ام دراز كشيدم وسرم را پاهاي اون گذاشتم ودرحالي كه باهاش حرف مي زدم با سرم با كيرش بازي مي كردم اما هنوز دست نزده بودم عجيب اين كه من كيرش را حس مي كردم اما سر كيرش را حس نمي كردم .وقتي كه حسابي بهش راه دادم مهدي شروع كرد.اول به سراغ لب وبعد واز روي تاپم سينه هم را مي مالوند وبعد رفت سراغ كوسم كه خيسي اش را از روي شلوار هم مشخص بود تاپ وشلوارم را دراورد وبعد شروع به خوردن سينه ام وكوسم كرد بعد درحالي كه منو بلند مي كرد از من خواست كه اون را لخت كنم اول پيراهنش را دراورد سينه پر موي داشت وپشت شونه هاش هم پر از مو بود (من عاشق مردهاي پشمالو هستم)وقتي شلوارش را دراوردم يك شورت مردانه پاچه دار پوشيده بود.همه دوست پسرهام قبلا شورت اسليپ مي پوشيدند ولي مهدي شورت پاچه دار داشت وقتي شورتش را پايين كشيدم انچه را ديدم باور نمي كردم يك كير كلفت ودراز از همه كيرهاي كه تا حالا ديده بود بزرگتر.اندازه مچ دستم بودم (بعدها مهدي برايم يك دستبند طلاي خريد كه دور كيرش امتحان كردم به سختي بسته مي شد)راهي بود كه امده بودم خودم خواسته بودم ومهدي ازم نخواسته بود حتي اگر مي مردم هم بايد ارضاش مي كردم فقط مي شد سرش را خورد من دهنم كوچك است واي رگهاي دور كيرش بزرگ شده بود وسبز ومشخص بودچطوري اين كير را بايد درون كوسم مي كردم كمي كه خوردم وليسيدم.مهدي منو خوابوند وكيرش را لاي سينه هام گذاشت اصلا جا نمي شد ازس بزرگ بود وسرش هم كه تا چانه ام مي رسيد تخماش بزرگ و برخوردش با با سينه وگردنم حالم را عوض كرده بود.مهدي به ارامي پايين مي رفت وبدنم را مي خورد با سينه هام بازي مي كرد ومي خورد وهم زمان با زير بغلم وكوسم بازي مي كرد وانگشت دستش را توي كوسم مي كرد كه يك لحظه ضعف كردم وفهميدم ارضا شدم مهدي با انگشتش اب كوسم را به كيرش مي مالوند ولنگهاي را از هم باز كرده وسر كيرش را به ارامي به تاج كوسم مي مالوند حسابي هوس كرده بودم اما اون فرو نمي كرد.وقتي بهم نگاه مي كرد بهش التماس مي كردم كه كيرش را درون كوسم فرو كند اما مهدي قصد نداشت خودم كيرش را گرفتم وبه دهانه كوسم نزديك كردم وقتي سر كيرش را درون كوسم حس كردم خودم بغلش كردم كه كيرش را توي كوسم فرو كند لحظه وحشتناكي بود داشتم جر مي خوردم واحساس مي كردم كه لحظه به لحظه كوسم توسط كير مهدي پر مي شد هم عالي بود وهم ترسناك ومهدي هم عجله اي نداشت تا اينكه كوسم پراز كير شد تخماهايش را در سوراخ كونم حس مي كردم وسركيرش را كه فكر كنم به دهانه رحمم رسيده بود .بعد مهدي تلمبه زدن را شروع كرد با هر جلو وعقب كردن وحشتناك درد مي كشيدم وبعد دردش ارام شدومهدي تند تر كرد وقتي احساس كردم كه الان است كه ارضا بشود ديگر چيزي نفهميدم ومهدي را بغل كردم وهمزمان با مهدي ارضا شدم كوسم پراز اب بود ومن حسابي ترسيدم مهدي پس از اينكه كوسم وكير خودش را تميز كرد گفت برو دستشويي وادرار كن وبيا وقتي برگشتم يك قرص ضدحاملگي هم بهم داد اما راه نمي توانستم بروم بعد از كمي حرف زدن بهم گفت كه از قصد من خبر داشته ولي اول مي خواسته كه من خودم بخواهم مانند وقتي كه كيرش را توي كوسم كردم وهم مي خواسته منو واسه هميشه داشته باشد .وازمن تشكر كرد وقتي به خانه رسيدم حسابي بوي اب مني مي دادم وراه هم نمي توانستم بروم .شب مادرم به اطاق امد وگفت الان كه زن شدي مواظب خودت باش اخه فكر مي كرد اون روز توسط شوهرم باز شدم درحاليكه خبر نداشت دخترش مثل يك فاحشه زير مرد زنداري خوابيده كوسش پر از اب شده والان مي ترسد كه حامله بشود.وقتي فردا سراغ كيفم رفتم دوتا چك پول ديدم اما نفهيدم كه مهدي كه درون كيفم گذاشته چون اون روز خيلي درد داشتم وترس كه مبادا حامله بشوم

شبش از درد خوابم نمي برد و وحشتناك كوسم مي سوخت كير مهدي خيلي بزرگ بود .وحالا من از اينكه اينقدر حشري شده بودم كه نگذاشته بودم كيرش را از توي كوسم بيرون بياورد وآبش را توي كوسم خالي كرده بود مي ترسيدم كه نكنه حامله بشوم.صبح بعد از اينكه بابا وداداشم رفتند مادرم سراغم آمد وشروع به صحبت كرد من بهش گفتم كه ديروز امير شوهرم باهام نزديكي كرده واين بو بخاطر اب او است.عصر درحاليكه به سختي مي توانستم را بروم سراغ امير رفتم البته سر راه به مهدي هم تلفن زدم وبهش گفتم وقرارشد روز بعدش با هم منو پيش يك دكتر كه مي شناخت ببرد تا معاينه ام كند.وبعد سراغ امير رفتم نمي دانم چرا وقتي با امير تنها بودم هرتلاش مي كردم امير اصلا كاري نمي كرد.باور كنيد الان هم مرا به چشم يك عروسك مي بيند كه بايد خوب لباس بپوشم ارايش كنم اما اصلا بفكر نيازهاي من نيست.
خلاصه روز بعد با مهدي پهلوي يك نفر كه مي گفت دكتر است رفتيم ولي اوفقط از اين آمپولهاي تنظيم كننده عادت پروژسترون داد.مامان هم در خانه با داروهاي گياهي كمك مي كرد وفكر كنم با آب زرشك مشكل حل شد .من كه اصلا چيزي نفهميدم فقط در موعد پريودم مريض شدم وهم خودم ومامان خوشحال شديم.
البته در اون مدت شيطوني نكردم فقط يك بار اونم براي يوسف در مغازه اش ساك زدم.درحاليكه براي دوباره بودم با مهدي بي تاب بودم يك روز كه در خيابان بودم با مرد ديگري آشنا شدم تازه ماشين ماكسيما را ديده بودم وسوار ماشينش شدم.مرد كه اسمش بهزاد بود سريع خودش را بهم نشون داد آن روز زير مانتو دامن پوشيده بودم وبهزاد درحاليكه رانندگي مي كرد بعد از كمي باز با دستم يواش يواش دستش را زير دامنم برد ورانهايم را مي مالوند.بعد من خودم را كمي جلو دادم تا راحتتر دستش به
     
#28 | Posted: 11 Aug 2010 08:28
میهمان

با محدثه عزيزم و مامانش
سلام دوستان اميدوارم خوب باشين اين خاطره من از سكس با محدثه عزيزم و مامانشه اميدوارم خوشتون بياد
بگذريم من دانشجوي مديريت توي دانشگاه... بودم زياد به سكس و اين چيزا گير نبودم سرم تو لاك خودم بود و به قول بچه ها بچه مثبت و خر خون بودم به همين خاطر به آمار دخترا رو نميدادم چون اعتقاد داشتم كه اين كارا مال زمانيه كه درسم تموم شده باشه اونوقت ديگه هر غلطي بخوام ميكنم ولي يكي بود كه بد گير داده بود هر كاري ميكردم از رو نميرفت تا اينكه سال اول با نمرات عالي تموم شد و من هم بايد مثل بقيه به تعطيلات ميرفتم محدثه كه اكثر واحداش با من تداخل داشت اومد پيشم البته با اين اخلاق ان من آشنا بود همشهري بوديم و من نميتونستم باش همكلام نشم خلاصه اومد گفت من تودرس خانم دكتر مازيار مشكل دارم واحدشم رد شدم تو تعطيلات مياي تا يه خورده كمكم كني گفتم مگه چند نمره كم داري گفت هفت نمره گفتم نمره رو قطعي كرده گفت نه من اعتراض زدم ولي ميدونم دكتر رضايت نميده موبايلمو در آوردم زنگ زدم به دكتر
سلام استاد حال شما خوبه
سلام آقاي ... خوبين شما به سلامتي عازم تعطيلاتين
بله استاد غرض زنگ زدم هم خداحافظي كنم هم سفارش يه همشهريمو به شما بكنم تا اينجا آواره نشه
بفرماييد چه خدمتي ميتونم بكنم ؟
استاد نمره بيست منو بكنين سيزده
شوخي ميكني براي چي ؟
هفت نمره به خانم محدثه .. بدين تا از درس شما نمره بيارن
چه كار سختي ايشون اصلا به درس من اهميت نميدن
حالا شما استاد روي منو زمين نزنين
ناقلا خبريه؟
نه استاد نميخوام دختر مردم تو شهر غريب به خاطر يه واحد دوندگي كنه
باشه من ده نمره قبولي به خاطر گل روي تو به ايشون ميدم از خودتم كم نميكنم ولي يه شرط داره
چه شرطي استاد ؟
برو تعطيلات برگرد بهت ميگم
باشه استاد ممنون
به محدثه گفتم بيا اين نمره حالا دست از سر من بردار بد جور تو پوزش خورد با ناراحتي گفت دستت درد نكنه مگه من وبال گردنتم كه با من اينجوري حرف ميزني گفتم بيخيال خانوم دكتر ده نمره به شما دادن تو جواب اعتراضت منعكس ميشه چشماش برق خوشگلي زد گفت راست ميگي گفتم دروغم چيه خيلي ذوق كرد ديگه داشتم بي تاب ميشدم محدثه خيلي خوشگل بود تقريبا تو همه خوشگلاي دانشگاه سر بود ولي خوب منم اعتقاد خودمو داشتم خلاصه رفتم يه هفته اي نگذشته بود كه با برو بچ تو پارك كوس چرخ ميزدم كه موبايلم زنگ خورد شماره نا آشنا بود ميخواستم بي خيال شدم ولي كنجكاو شدم جواب دادم يه خانوم پشت خط بود گفت من مامان محدثه هستم محدثه خيلي از شما تعريف كرده مخصوصا با اون كاري كه كردي منم مشتاق شدم با شما آشنا بشم برا همين يه مهموني تدارك ديدم كه ميخوام تشريف بيارين منزل كف كرده بودم نميدونستم چي بگم با اكراه گفتم باشه اونم با كلي تعارفو تشكر قطع كرد جمعه بعد از باشگاه يه دوش گرفتم كلي به خودم رسيدم نميدونم چرا اينكارو ميكنم ولي احساس يك نياز دروني بود به آدرسي كه مامان محدثه داده بود رفتم عجب جايي بود يه خونه كه چه عرض كنم يه باغ اونم تو زعفرانيه كم آورده بودم من كه نعمت با با و مادر بالاي سرم نبود فقط يه برادر داشتم كه بنده خدا تا بوق سگ كار ميكرد تا خرج زن و بچه و تحصيلات منو بده حالا با چشماي گرد داشتم خونه محدثه رو ديد ميزدم بگذريم قبل از اينكه در بزنم در باز شد و محدثه تو آيفون گفت امين جان مثل هميشه ساعتمو با تو تنظيم ميكنم رفتم تو عجب جاي من كه لال بشم بهتره شما بايد خودتون خونه رو ببينين رفتم تو ويلا كه ديدم محدثه اومد جلو دست داد من هم براي اينكه دوباره تو پوزش بزنم ميخواستم دست ندم كه ديدم يه حوري بهشتي داره پشت سرش مياد سريع دستمو دراز گردم جوووووووون چه دست گرمي داشت بعد از دست دادن با محدثه با مامان محدثه كه پشت سرش اومد دست دادم متحير مونده بودم اين زن خيلي جوون مونده بود خلاصه رفتيم تو پذيرايي ديدم چند تا از دوستاي محدثه هم هستن ولي از يه مرد هم خبري نيست تقريبا يخم باز شده بود ولي جو همچنان براي من سنگين بود خلاصه با محدثه خيلي راحت شدم اونم كه برام سنگ تموم گذاشته بود فكر نميكردم دختري كه همه تو دانشگاه براش سرودست ميشكنن اينجوري با من دوست بشه منم كه تجربه اول دوستيم با يه دختر بود خلاصه روز خوبي بود بعد از ناهار رفتم تو باغ قدم بزنم كه ديدم محدثه مثل سايه دنبالمه صبر كردم تا به من برسه رفتيم تا كنار استخر يه نيمكت كنار استخر بود رفتم روش نشستم محدثه اومد كنارم نشست گفت روبيك جان خيلي آدم سردي هستي سرمو روشونش گذاشتم ياد پدرو مادرم كه تو تصادف از دستشون دادم افتادم براش از زندگيم گفتم من كه با درس خوندن سعي در فراموشي غم پدر و مادرمو داشتم برادر زحمت كشم كه به خاطر من دانشگاهو ول كرد تا منو سرو سامون بده بعد از ازدواج هم كه تو آژانس زحمت ميكشيد تا خرج زندگيش و منو در بياره
داره صداي گريه مياد؟بــــــــــــله محدثه داشت گريه ميكرد ميگفت منو ببخش چقدر در مورد تو اشتباه قضاوت كردم منو ببخش سرشو آوردم بالا به چشماي خوشگلش نگاه كردم يه دفعه لبامون تو هم گره خورد؟
اصلا برام غير منتظره بود من با اين همه غرور به اين زودي به يه دختر باختم دستمو انداختم گردن محدثه بلندش كردم تا برگشتيم عقب ديديم مامان محدثه پشت ما كنار درختا وايساده گفت به به دختر خانومم عجب پسري رو تور كرده با خجالت بهش نگاه كرديم اومد كنارم گفت نوش جونت لياقت خودتو به دخترم ثابت كردي از خجالت سرم بالا نميومد با نوك انگشت اشارشزير چونه ام رو لمس كرد سرمو آورد بالا يه بوس تو گونه من نشوند گفت اگه محدثه حرفي نداره منم حرفي ندارم محدثه گفت من يكساله كه دارم تو خواب و بيداري تو رو ميبينم ولي نميدونستم تا الان كه چرا اينجوري به من بي محلي ميكني ولي الان هزار برابر گذشته دوستت دارم هوا خنك شده بود مهمونا هم كه رفته بودن رفتيم تو ويلا مامان محدثه خيلي با محدثه پچ پچ ميكرد از طرز حرف زدنش كيرم راست ميكرد چه برسه كه رو بوسي هم كرده بوديم خلاصه محدثه منو شام هم نگه داشت مامان محدثه هم كه بزنم به تخته خانوم دلچسبي بود ولي سنش پايين بود بعد محدثه كفت كه تو دوم راهنمايي ازدواج كرده و يكسال بعد هم محدثه به دنيا اومده يعني الان اون 33 ساله بوده باباي محدثه از اون خانزاده هاي خرمايه بوده كه پنج سال پيش سكته ميكنه و اين املاك به محدثه و مادرش ميرسه

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي رانديدي بدن عريانت را نشانش نده

خلاصه به اصرار محدثه و منيژه خانوم مامان محدثه من شامو موندم بعد محدثه برام آژانس گرفت و تا دم در منو همراهي کرد تو ماشين تو حال خودم بودم ديگه غرور م خرد شده بود من کاملا تسليم يه غريزه دروني شده بودم به خونه رسيدم و مستقيم توي رخت خوابم خزيدم تا سحر تو اوهام خودم غوطه ور بودم يکي دو بار هم به خاطر صحنه هايي که ديده بودم خالي شدم صبح ساعت 11 با صداي زنگ موبايلم از جا پريدم بله شماره محدثه بود اونطرف خط منيژه خانوم بود گفت برم خونشون کارم داره سريع دويدم حموم يه تيپ جانانه زدم و دويدم سمت در زن داداشم صدام کرد امين کجا گفتم کار دارم گفت مبارکه حالا اون دختر زرنگ کيه جا خوردم فهميدم خيلي تابلو کردم گفتم هيچکس با همون چهره مهربونش يه ساندويچ داد دستم خنديد گفت بخور تا جلوش غش نکني يه چشمک حوالم کرد خندم گرفت گفتم باشه رفتم تو خيابون يه تاکسي در بست گرفتم تا خونه محدثه رسيدم دم در تا زنگ زدم در باز شد ديدم منيژه با يه تيپ جذاب اومد تو حياط استقبالم دستمو گرفت اورد تو پذيرايي گفت ماشاا... دخترم خيلي خوش سليقست ديگه رها شده بودم بوي عطر توي خونه و زيبايي منيژه منو افسون کرده بود از هر جمله کلمه کلمه اش سکس سرازير بود اومد کنارم نشست گفت امين جان ميدوني محدثه به تو علاقه پيدا کرده گفتم منظور گفت منظور اينکه بايد بدوني من به احساس دخترم حساسم اگه اونو قرباني هوست کني روزگارتو سياه ميکنم با ناراحتي گفتم من همه حرفامو بهش زدم منم يه جورايي بهش علاقه دارم گفت به به مبارکه منو تو بغلش گرفت و بوسم کرد گفت فداي دوماد خوشگلم بشم ناخود آگه امين کوچيکه حس ششمش به کار افتاد محض فضولي قد علم کرد تا سرک بکشه ببينه چه خبره منيژه ناقلا هم فهميد چه خبره دستشو گذاشت رو کيرم گفت جوووووووووون اين ميخواد دخترمو جر بده لباشو رو لبم گذاشت لبامون به هم قفل شد چقدر شيرين بود به منيژه گفتم محدثه گفت خونه دختر خالش ناهار دعوته ديگه هيچي نفهميدم با يه حالت خاصي زبونشو تو دهنم ميچرخوند ديوونه شده بودم شروع کردم به ماليدن ممه هاش ديگه منيژه صداش در اومد گفت بريم تو اتاق خواب همونجور بغلش کردمو رفتيم تو اتاق خواب تو تخت خواب لباسمو در آوردم با يه شلوارک پريدم رو تخت منيژه هم با يه شورت و سوتين اومد تو تخت کنارم دوباره لب بازي رو شروع کرديم کم کم نرمي گوششو ميخردم ليزو خوشمزه بود منيژه هم ديگه داشت داد ميزد اومدم پايين زير گلوشو ليسيدم بعد با سرعت کرستشو آزاد کردم واااااااااااااااي چه ممه هايي مثل بچه گرسنه افتادم رو پستوناش تا تونستم از پسسسسستوناش خوردمو ليسيدمو گاز گرفتم منيژه يکسره ناله ميکردو به خودش ميپيچيد با يه حرکت شورتشو در آوردم گرسنه افتادم رو چوچولش و تا تونستم ليسيدم يه کم شور بود ولي خيلي مزه داد يه دفعه منيژه مثل ديوونه ها برگشت اومد شورتمو در آورد و کيرمو تا ته تو دهنش کرد اينقدر قشنگ ساک ميزد که داشت آبم ميومد که کيرمو از تو دهنش آزاد کردمو با دم کوسش ميزون کردمو هل دادم تو منيژه مثل ديوونه ها شروع کرد به جيغ زدن اونقدر داد زد تا به نفس نفس افتاد هي قربون صدقه کيرم ميرفت منم مثل ديوونه ها تلمبه ميزدم تا اينکه منيژه ناله شديدي کرد و لرزيد منم ديگه نا نداشتم پوزيشن رو عوض کردم سگي خوابوندمش و کيرمو دم کونش ميزون کرد منيژه با التماس گفت امين جون يواش خيلي وقته کون ندادم گفتم باشه ولي امان از بي تجربگي تو فشار اول نصف کيرم رفت تو کون منيژه منيژه جيغ بلندي کشيد داد زد کوس کش مگه نگفتم يواش جرم دادي کوني افتادم به قربون صدقه رفتن منيژه که بار اولمه حال ميکنم شرمنده و از اين کوس شعرا که منيژه آروم گرفت منم يواش يواش بقيه کيرمو کردم تو کونش دوباره ناله هاي منيژه جون شروع شد تا اينکه براي بار دوم هم ارضا شد من هم که داشتم ميومدم و سرعتمو زياد کرد تا اينکه ارضا شدم کيرمو تو کون منيژه جون نگه داشتم تا خالي شدم بعد افتادم رو منيژه و خوابم برد بعد ده دقيقه با تکوناي منيژه بيدار شدم آروم کيرمو از تو کونش کشيدم بيرون و باهم رفتيم حموم
بعد حموم نيم ساعتي تو پذيرايي نشسته بوديم منيژه از عشق دخترش به من ميگفت و من گوش ميکردم ديگه خجالتي بين ما نمونده بود ولي باز يه احساس عجيب تو وجودم بود با وجود گرماي هوا باز احساس سرما و لرز ميکردم تا اينکه محدثه اومد منيژه چشمک نازي زدو رفت تا از آشپزخونه آبميوه بياره محدثه کنارم نشست چه چشماي قشنگي داشت خيره شدم تو چشماش تو افکارم ميگفتم چه آدم خري هستم من دختر به اين نازي يکساله که با بي محلي هام عذابش دادم محدثه متوجه نگاه خيره من شد اومد کنارم نشست گفت امين جان چيزي شده بغض گلومو بست خيلي خفه گفتم محدثه يه چيزي بگم؟ گفت بگو عزيزم خيلي آروم به اندازه اي که شايد خودمم نتونستم صداي خودمو بشنوم گفتم دوستت دارم يه هو محدثه گر گرفت با صورتي که از قرمزي سرخ شده بود گفت امين جان چي؟ مکث کردم صدام در نميومد به خودم اومدم ديدم محدثه صورتشو ده سانتي صورت من گرفت خيره به چشمام نگاه کرد يک آن لبامون تو هم گره خورد چقدر با مزه بود وصفش برام مشکله فقط اينو ميدونم که صداي منيژه مارو به خودش آورد به به دو کبوتر عاشق ؟ چه زوديه هو از هم جدا شديم هر دو مون با احساس گناه به منيژه نگاه کرديم خنديد گفت مبارکه

منيژه اومد كنارمون نشست گفت هيچ وقت احساستونو از هم پنهان نكنيد با اين حرف منيژه جرات پيدا كردم دوباره به محدثه گفتم نميدونم چرا ولي رفتار سرد من به خاطر جبر زمونه بوده همين منو از واژه عشق غافل كرده بود ولي با وجود تو دارم گرمي عشقو احساس ميكنم منيژه بلند شد صورت منو محدثه رو بوسيد و گفت محدثه اينم عشقت كه شبا با گريه از رفتار سردش پيش من شاكي بودي محدثه يه نگاه به من كرد و بوسيد منيژه مارو تنها گذاشت و رفت دنبال كارش زنگ زدم به منزل داداشم همه جريانو به زنداداشم گفتم اونم خوشحال شد گفت مباركه بعد گوشي رو دادم به محدثه تا با زنداداشم كه تسلط كاملي روي نظر داداشم داشت صحبت كنه تا از اين طريق مانعي نباشه دو سه روز بعد به همراه داداشم تشريفات خواستگاري و محرميت و اين چيزا رو انجام داديم نامزدي منو محدثه تا پايان دانشگاه ادامه داشت تو اين مدت همه جوره از خجالت منيژه و محدثه در ميومدم بگذريم تعطيلات تموم شدو ما دوباره سر كلاس و درس حاظر شديم تقريبا دو سه هفته از شروع كلاسها نگذشته بود كه خانوم دكتر مازيار كه در اول داستان نمره محدثه رو درست كرده بود به من نزديك شد
سلام آقاي .....
سلام استاد خوبين شما؟
به خوبي شما كه نميرسه كه با نمره من كاسبي ميكني
استاد كاسبي چيه تقير دل ماست چكار كنم
استاد قبول مباركتون هم باشه ولي اگه يادت باشه براي نمره دادن يه شرط داشتم
چه شرطي استاد؟
ساعت 2 بيا دفترم
باشه استاد
با خودم گفتم يعني چه شرطيه كه استاد مازيار روش تاكيد داره
تا ساعت 2 سه ساعت مونده بود و من تو فكر و كمي دلشوره بودم كه دكتر با من چكار داره خلاصه ساعت 2 رسيدم به دفتر دكتر رفتم تو ديدم منشي دكتر نيست ولي خود دكتر رو صندلي منشيش نشسته
سلام استاد
سلام عزيزم ديگه من اينجا نه استادم نه دكتر فقط بگو مرجان
چشم استاد
مگه نگفتم نگو استاد كله پوك
ببخشيد مرجان خانوم
حالا شد
حالا امرتون چي بود كه من با اين فوريت خدمت برسم
گوش كن آقاي... ميدوني كه دو ساله كه از درساي من واحد ميگيري و من در قالباي زيادي بهت حال دادم البته خودت هوش و استعداد سرشاري داشتي ولي خوب من هم از نمره كم نگذاشتم درسته؟
بله مرجان خانوم
ولي از تو دل من خبر نداشتي هميشه به تو كه ميرسدم دلم آشوب ميشد زيبايي و جذابيت تو بد جوري تو دلم نشسته بود ولي تو هميشه سرت تو كتابات بود و اهميتي به اطرافت نميدادي حالا هم كه از من زرنگتر پيدا شده رفته رو مخت ولي بيخيال قصد اون ازدواج بود و براي من مردونگي و قولت حالا هم گفتم كه بيايي به قولت عمل كني
چكار كنم استاد
مرجان بلند شد كليد روي درو چرخوند و اومد روبه روي من ايستاد دستشو گذاشت رو شونم لباش رو گذاشت رو لبام و گفت مردونگيتو ثابت كن
     
#29 | Posted: 11 Aug 2010 08:30
میهمان

کردن زن اکبر اقا

زمستون سال هفتاد بود.

توي ميني بوس داشتيم ميومديم سنندج . بعد از دو روز علافي مريوان رو به قصد سنندج ترک ميکردم . ماموريت اداري بود و ناچاري . ما هم بايد تن درميداديم . اما با هر بد بختي بود تموم شد و ديگه برميگشتم خونه . هيچ جا خونه خود آدم نميشه . اما وقتي به خونه سرد و بي روح خودم فکر ميکردم حالم گرفته ميشد . حدود شش ماه بود از زنم جدا شده بودم و سواي مسايل سکسي و اين جور مسايل تازه پي برده بودم همه چيز تو زندگي سکس نيست و چيزاي ديگه اي هم وجود داره که بايد مد نظر قرار بگيره . تو همين فکرا بودم که احساس کردم يکي داره صدام ميزنه...
=آقا؟آقا؟ بفرماين ميوه؟
منم رومو طرفش کردم . يه زنه تقريبن چهل ساله بود و يکم چاق و تپل . البته جداي از سنش که از من زياد تر بود خيلي تو دل برو بود . اه بازم از اين فکراي احمقانه کردم . ابله !!!مگه نميبيني شوهرش پيشش نشسته؟ خودمو از اين افکار موذيانه خلاص کردم و گفتم؟
_خيلي ممنون خواهرم ميل ندارم . اگه تو ماشين چيزي بخورم حالم بد ميشه.
=اي آقا چي چي ر وحالم بد ميشه . مگه از خوردن تا حالا کسي حالش بد شده ؟ بفرمايين . مطمئن باشين نمک نداره ..
اينو گفت و خنديد. منم ديگه تعارف رو جايز ندونستم و يه دونه بر داشتم .
_دستت درد نکنه خواهرم . خيلي ممنون.
=خواهش ميکنم . راستي شما تنها هستين؟
_بله از ماموريت دارم ميام .
=اهل سنندج هستين؟
_بله . شما اهل کجا هستيد . البته به لهجه تون ميخوره اهل سقز يا بانه باشين؟درسته؟
=بله . ما اهل بانه هستيم .
يه نگا بيرون انداختم . کم کم باريدن برف شروع شده بود . رو کردم بهش و گفتم:
_شما براي چي مريوان رفته بوديد؟
=شما ازدواج کردين؟
يکم فکر کردم . اومدم بگم زنم رو طلاق دادم که گفتم بابا مردم که نبايد همه چيه تو رو بدنن . منصرف شدم و گفتم:
_بله . الان شش ساله ازدواج کردم . يه بچه سه ساله هم دارم .
= خدا نگهدارش باشه . راستش دختر بزرگم با يه پسر مريواني ازدواج کرده . ما هم يه هفته اينجا بوديم .
_اها . به سلامتي. ايشالا خوشبخت بشن .
=خيلي ممنون .
_الان ميخواين يکراست از سنندج برين بانه؟
=بله . توي گاراژ که پياده شديم ماشين ميگيريم و ميريم بانه .
_ايشالا به سلامت برسين.
اينو گفتم و برگشتم . بخار روي شيشه رو پاک کردم و بيرون رو نگا ميکردم . برف آروم آروم ميباريد . دلم هواي امير(پسرم ) رو کرده بود . کاشکي زود تر ميرسيديم . البته فرقي نميکرد . چون خونه مادرم بود و هر وقت که ميرسيدم بايد صبح ميرفتم . ساعت يازده شب بود و تقريبن سي کيلومتر تا سنندج راه مونده بود . نزديکاي سنندج که رسيديم يهو بارش برف شديد شد و شانس با ما يار بود که وقتي جاده بسته شد ما ديگه تو شهر بوديم . رسيديم توي گاراژ و پياده شديم . منتظر شدم ماشين بياد زود برم خونه . کولاک بود . نميتونستي جايي رو خوب ببيني . ماشين نبود برگشتم تو گاراژ يه خورده هوا بهتر بشه ديدم همون زن با شوهرش توي گاراژ ايستادن . با خودم گفتم حتمن منتظر کسي هستن . اما چهرشون به منتظر ها نميخورد . همون جور ساکت و بي حرکت ايستاده بودن . رفتم جلو و بهشون گفتم :
_منتظر کسي هستين ؟
شوهره جواب داد:
=نه منتظر ميني بوس هستيم بريم بانه.
با هوايي که من ميديدم و گاراژ خالي تا فردا صبح ميني بوس در کار نبود . الانم ساعت يازده و نيم بود . اگه اونجا ميايستادن تا صبح يخ ميزدن . بهشون پيشنهاد دادم :
_حالا ماشين نيست . جاده بستس و تا فردا باز نميشه . بهتر نيست بياين کلبه حقيرانه من فردا صبح برين ؟
زنه رو کرد به شوهره و گفت:
=اکبر آقا بهتره بريم . ما که تو سنندج کسي رو نداريم . فردا صبح زود حرکت ميکنيم و ميريم . البته اگه مزاحم اين آقا نيستيم؟
منم سرمو انداختم پايين و گفتم :
_اي بابا چه مزاحمتي . تازه الانم بچه ام خونه مادرمه و اگه برم خونه تنها هستم .
=پس خانمتون کجا هستن؟
خواستم بگم زنم طلاق گرفته يه دفه يادم افتاد که بهش گفتم ازدواج کردم و حرفي از طلاق نزدم . بعد از کمي تامل گفتم
_خونه مادرم هستن .
با هم رفتيم خونه . حوالي دوازده رسيديم . اون موقع هنوز از لوله کشي گاز خبري نبود و اکثر خونه ها با چراغ نفتي روشن ميشد . بعضي ها که وضعيت بهتري داشتن موتور خونه و شوفاژ داشتن والا اکثر خونه ها با چراغ نفتي روشن ميشد . از زير زمين نفت رو آوردم و تو چراغ ريختم و يه چايي دم کردم . چاي رو که خورديم لرز توي راه از بدنمون بيرون رفت . خونم يه آشپز خونه کوچيک داشت با دو تا اتاق . البته يه چراغ داشتيم درنتيجه يه اتاق گرم داشتيم . بهشون گفتم همين جا تو اين اتاق با هم ميخوابيم . جا انداختم . اتاق زياد بزرگ نبود جاي اونا رو جوري انداختم که زنه بالاي اتاق مرده وسط و خودم پايين يکم با فاصله خوابيدم . يه ساعت از نيمه شب گذشته بود . روم به طرف پنجره بود . از نور تير چراغ برق ميتونستم حجم برف رو ببينم . داشتم ريزش برف رو ميديدم که خوابم برد . يه دفه تو خواب ديدم يکي داره به پام ميزنه . با خودم گفتم شانس ما رو ببين مهمون دعوت کن خونت لگد هم بخوري . بي خيال شدم و گفتم بابا عيبي نداره خوابه نميدونه يکم پايين تر خزيدم ديدم نه لگد زدناش ادامه داره . برگشتم ديدم زنه بغل دستمه . پا شدم و گفتم :
_مشکلي پيش اومده؟
=نه عزيز جون چيزي نيست.
اينو گفت و کيرمو گرفت تو دستش. يه لحظه يخ کردم . اگه شوهرش بيدار ميشد و اين صحنه رو ميديد چي کار ميکرد ؟ البته نميتونست کاري بکنه چون من خيلي تنومند بودم و چند سالي بود جودو کار ميکردم اما مساله اين نبود . مساله نامردي بود که من درحق اونا ميکردم . خودمو عقب کشيدم و گفتم :
_نکن . الان اکبر آقا بيدار ميشه خيلي بد ميشه . يه امشب رو بي خيال .
=تو کاري به اين حرفا نداشته باش . اکبر آقا هم با من . اون کاري نداره . ما يکم با هم حال ميکنيم و بعدش ميخوابيم .
_چي چي رو اکبر آقا با من؟ اگه بيدار بشه آبروي من ميره .
اينو يکم بلند گفتم . احتمالن اکبر آقا شنيده بود اما خودشو به خواب زد و رو شو کرد طرف ديوار. زنه گفت:
= ديدي؟ ديدي راست ميگفتم . اصلن بذار راحتت کنم . الان چند ساله اکبر اقا از کار افتاده . من خيلي وقت پيش خواستم ازش جدا بشم . اما اون خيلي منو دوست داره . بهم گفته با هر کي ميخواي باش اما حرف طلاق رو نزن . به خاطر بچه ها قبول کردم . البته هنوز هم برام جاي سواله که چطور يه مرد ميتونه اينو قبول کنه . نميدونم .
اينا رو گفت و ساکت شد . راستش خودمم يکم هوايي شده بودم . شش ماه بود که کيرم فقط به شرتم برخورد ميکرد و به غير از شاشيدن هيچ کار ديگه اي نکرده بود . پيشنهادشو قبول کردم و رفتم زير پتو . اونم اومد زير پتوي من .
صورتمو بردم جلو و يه لب حسابي ازش گرفتم . مثل اينکه اونم مثل من خيلي وقت بود سکس نداشته بود . چون با يه لب آهش در اومد . بهش گفتم يواش حالا که اينجوريه ما هم نبايد سو استفاده بکنيم . باورم نميشد همچين موقعيت توپي گيرم اومده . دست بردم از زير لباسش و دو تا پستوناشو که قد دو تاطالبي بودن گرفتم . سوتين نداشت . حقم داشت . هيچ سوتيني نميتونست اين پستونارو تو خودش جا بده . هوس کردم پستوناشو بخورم . لباسشو دادم بالا و لبامو رو نک پستونش گذاشتم . هر جا رو دست ميزدي پستون بود . يکم پستوناشو خوردم و دستمو بردم تو شلوارش . شرت هم پاش نبود . يکم رو شکمش گشتم تا کسش رو پيدا کردم . از بس چاق بود . البته خودمم خيلي وقت بود سکس نداشتم جاش يادم رفته بود. (البته زنم لاغر بود و کسش هم دم دست ) اما با زن چاق سکس نداشتم و تو اتاق تاريک بود . منم موقعيت استراتژيک کس يادم رفته بود(احتمالن از خوشي) . آها بالا خره پيداش کردم . يه کس تپل و گوشتالود درست مثل صورتش. بهش گفتم :
_اي جونم . دخترت از اينجا اومده بيرون . خوش به حالش . چه جاي گرم و نرمي
اون فقط چشماشو بسته بود . کسش خشک خشک بود . با خودم گفتم اگه اين جوري بکنمش داد و هوارش آبرومونو ميبره . يکم کسشو ماليدم و لاله گوششو خوردم . يواش يواش صداش در اومد . جلو دهنشو گرفتم . بعد از چند ثانيه کسش داغ شد و حرکاتش بيشتر . احساس کردم الانه که ارضا بشه . دستم ديگه خيس شده بود از آب کسش . خواستم دستمو بردارم و از راه کير بهش حمله کنم که دستمو محکم گرفت رو کسش و گفت ادامه بده . مثله اينکه نميخواست اين حال رو از دست بده . منم ادامه دادم و يه دفه يه استکان آب جوش ريخت تو دستم . و بي حرکت ايستاد . دستم از گرماي آب کسش داشت ميسوخت که دو تا فواره ديگه اينبار کمتر از کسش آب ريخت رو دستم . گذاشتم از اون حالت ارگاسم در بياد . دستشو گرفتم و گذاشتم رو کير باد کرده خودم . دستش خشک بود و مالش کيرم با درد همراه بود . دستم هنو.ز از آب کسش خيس بود . يکم دستمو به دستش ماليدم و يکم رو کيرم تا حسابي لرج بشه . آها حالا شد . کيرم باد کرده بود اما هنوز شق نکرده بودم . کيرم يه مقدار بزرگ بود و زمان ميبرد تا شق بشه . يکم ديگه ماليد و تقريبن آماده عمليات شده بودم . خيلي آروم اونو برگردوندم و کيرمو گذاشتم بين لبه هاي کسش . يکم فشار دادم . سرش با زور رفت تو . اومد داد بزنه جلو دهنش رو گرفتم و تا دسته فرستادم تو . اينبار نفسش بند اومد . چند لحظه به همون حالت وايسادم و آروم عقب جلو ميکردم . جرات نداشتم تا ته بکنم توش . ميترسيدم نتونه خودشو کنترل کنه و داد بزنه . ول يبا اينکه سنش زياد بود و مادر هم بود اما کس تنگي داشت . حالا شايد تا حالا کير به اين بزرگي نخورده باشه اما خلاصه خيلي حال ميداد . کسش هر ثانيه داغ تر ميشد . کيرم داشت ميسوخت. درش آوردم و بهش گفتم ميخوام بيام روت . اونم گفت : تورو خدا زود تر دارم ميميرم خلاصم کن . بهش گفتم اين بار ميخوام تا ته بکنم آماده اي؟ با سر جواب داد بکن . آروم و بدون صدا رفتم روش . چه شکم نرمي داشت . سرمو گذاشتم بين پستوناش و يکم خوردم و اومدم بالا . با دست کيرمو رو کسش ميزون کردم و آروم فرستادم تو . پاهاش بسته بود و اين کسشو تنگتر ميکرد . پاهاشو از هم باز کردم وکيرمو آروم تا ته فرستادم تو . براي يه لحظه تموم کيرم فضاي کس تنگشو احاطه کرد. خيلي احساس خوبي بود . همه کيرم تحت يک فشار گرم و مطبوع بود . شروع کردم تلنبه زدن و يه دستم رو دهنش بود . ديگه آهو ناله نميکرد . چشماشو بسته بود و آروم ميخنديد . منم ديگه نزديک اومدنم بود . کيرمو در آوردم و آبموريختم بيرون . نميدونم کجا اما شايد يه دقيقه آب کيرم داشت خالي ميشد . کجا نميدونم . شايد تو شلوارش خالي کردم . اون به نفس نفس زدن افتاده بود اما من تازه شارژ شده بودم و بلافاصله بعد از اينکه کيرمو با شلوارش پاک کردم دوباره گذاشتم تو کسش يکم تلنبه زدم جاري شدن يه باريکه داغ رو زير کيرم احساس کردم . براي دومين بار آبش اومده بود . البته براي خودم جاي تعجب بود که آبم اومده بود اما کيرم هنوزشق شق مونده بود و تازه داشتم فعاليت هم ميکردم . حدود ده دقيقه ديگه تلنبه زدم و دوباره آبم اومد . اونم بعد از دوبار ارضا شدن ديگه بسش بود . رفت پيش شوهرش و گرفت خوابيد . اما من انگار ده ساعته که خوابيدم و الان قبراق و سر حال توي جام نشسته بودم . ساعت دو و نيم بود . پاشدم رفتم تو حياط يه سيگار روش کردم و با آرامش کشيدم . بعد از سکس همه چي مزه ميده . داشتم به زنم فکر ميکردم . راستي چرا از هم جدا شديم . اون خونه بزرگ و ماشين ميخواست اما من نداشتم . البته شايد تا حالا پشيمون شده باشه . همه که نميتونن ثروت مند باشن . فردا ميرم و به مادرم ميگم بره باهاش صحبت کنه که برگرده .
برف ديگه داشت بند ميومد . از اون سوز چند ساعت پيش ديگه خبري نبود . رفتم تو . ساعت سه شده بود شال و کلاه کردم رفتم بيرون و براشون سنگک داغ و حليم گرفتم . ساعت پنج رسيدم خونه . از بس شلوغ بود . اکبر آقا پا شده بود و داشت سيگار ميکشيد . يه لحظه خجالت کشيدم تو صورتش نگا کنم . اما گفتم آبروداري کنم و چيزي به روي خودم نياوردم . نشستم پيشش و منم يه سيگار ديگه چاق کردم و با هم کشيديم . زنش هم کم کم پاشد . با هم صبونه خورديم . نزديکاي شيش و نيم بود که بلند شدن برن . ميني بوس ساعت هفت حرکت ميکرد . منم تا دم در همراهيشون کردم . اکبر آقا جلو بود و زنش عقب . وقتي رسيديم دم در زنش يهو کيرمو گرفت تو دستش و يه نوازش کوچولو کرد و خدا حافظي کردن و رفتن . اين سکس برام حکم يه محرک رو داشت . چون درست فرداي همون روز مادرم رفت و به همسر سابقم گفت که اگه مايله و دلش ميخواد پسرم حاضره دوباره با هاش ازدواج کنه و اونم موقعيت رو خوب ديد حرف مادرم رو پذيرفت و به اين ترتيب بود که يک سکس ناخواسته زندگيم رو دوباره رو به راه کرد .

پايان
     

#30 | Posted: 11 Aug 2010 08:31
میهمان

عراقی
يه توضيح كوتاه ، من الان چند سالي هست كه اومدم استراليا و يه چندتا GF عوض كردم . اونايي كه داستان قبلي من (كس چادري) رو خونده باشن ميدونن كه من از مخ زني اينترنتي خوشم نمياد ولي مثل اونيكي داستان ، اين هم اينترنتيه

آقا ما داشتيم تو ياهو چرخ مي زديم (تو رووم هاي سيدني) يهو يه آيدي ديدم maryam.... . به خودم گفتم ايرانيه . آقا ما هم سريع پيج كرديم اول يه خورده به انگليسي باهاش حرف زدم بعد يخورده فارسي حرف زدم ديدم نمي فهمه . خلاصه بي خيال شدم و شماره رو دادم و يه ربع بعد زنگ زد . انگليسي رو با لهجه عربا حرف مي زد (خيلي توحلقي) فكر كردم لبنانيه چون اينجا لبناني خيلي زباده . ازش پرسيدم كجاييه گفت عراقي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آقا تعجب كردم چون عراقي خيلي اينجا كمه . خلاصه صحبت كرديم و اينا . خيلي عشوه ميومد و ناز مي كرد . فهميدم تو محله مسلمون نشين سيدني ميشينن كه چندان جاي جالبي نيست باباش هم گيره اساسي . پرسيدم چند سالته گفت 19 . آقا اون روز گذشت و مريم خانوم شد دوست تلفني ما چون من خونم اين سر شهره و اونا اون سر شهر (عين شمال شهر و جنوب شهر تهران) من كه تخم نمي كردم برم محله اونا (چون مسلموناي اونجا خطرناكن) اون هم نميومد چون از باباش مي ترسيد همديگه رو نديديم . بعد از يه مدت بهش گفتم عكس بفرسته كلي ناز كرد تا آخر يه عكس برام فرستاد . وقتي عكسش رو ديدم پشمام فر خورد . خانوم باحجاب بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (اينجا حجاب رو خيلي خوب نمي دونن و حجاب نشونه مسلموناي 7 طبقست كه اصلا باهاشون نمي شه شوخي كرد) آقا منم ترسيدم گفتم ببين تو مشكلي با BF نداري ؟؟؟ گفت نه اين حجاب و از ترس بابام دارم ولي من هنوز باورم نمي شد .يه چيز ديگه اينكه عكسش بچه تر از 19 سال مي زد باز ازش پرسيدم تو 19 سالته ديگه ؟ گفت آره !!!!!!!!!! خلاصه ما ادامه داديم ولي نميومد ببينمش تا بعد از 2 ماه ديگه حوصله ام سر رفت گفتم يا مياي اينجا يا ديگه اصلا زنگ زدني . كلي التماس كرد كه نميشه و نمي تونم . خلاصه راضي شد .
آقا خلاصه يه روز وسط روز اومد (مدرسه رو دودر كرده بود) همچين كه اومد ، ديدم نه بابا اين بچه است . گفتم تو 19 سالت نيست گفت نه 18 سالمه . (اينجا زير 18 سال under-age حساب ميشه و سكس از هر نوعيش با under-age تا 15 سال زندان داره ، اينجا قتل عمد هم مي تونه فقط 15 سال زندان داشته باشه حالا خودتون ببينين چقدر گشتن با دختراي كم سن و سال خطرناكه) خلاصه خانوم برديم تو خونه . با هزار زحمت حجاب و كنديم ازش و شروع كرديم . يخورده كه گذشت رفتم سراغ كسش كه ديدم خانوم پرده داره . اينجا هم كه اصلا خيالي نيست اين حرفا ما هم كير و گذاشتيم دم پرده و تا اومديم جر بديم داد زد كه نه لطفا نكن . گفتم آخه چرا ؟ گفت حالا دفعه ديگه . نمي دونم چي شد كه راضي شدم و گفتم برگرد از پشت . آقا من هم كه همه وسايل و هميشه تو كشوم دارم . سريع يه كاندم و كرم و خلاصه 1 2 3 تو كون خانوم . آقا از همون اول شروع كرد به داد و بيداد . من هي گفتم صبر كن خوب ميشه ديدم نخير خانوم از جيغ و داد نميوفته . من هم گفتم كون لقش تا دسته كردم تو تلمبه زدن . ديگه جاي جيغ و داد به هوار هوار افتاده بود . نمي دونم اون همه جون و از كجا اورده بود هركي ديگه بود از حال رفته بود . حالا نمي دونم اون وسط من چرا ياد جنگ ايران و عراق افتادم . آخه نه من نه داداشم نه بابام نه سربازي رفتيم نه جنگ ولي وقتي داشت اون زير هوار ميزد من ياد جنگ و اين حرفا افتاده بودم . به فارسي بهش مي گفتم يادته چه دهني از ما سرويس كردين ؟ يادته چه پدري از ما در اوردين ؟ حال من جاي اون همه دهنتو مي گام . حالا حرصم گرفته باعث شده آبم نياد . اون بدبخت اون زير له شد بعد از شايد يه ربع كه خودم تخم درد گرفته بودم كشيدم بيرون بدون اينكه ارضا شده باشم اونكه صداش در نميومد . همونجور خوابيده بود و آروم نفس مي كشيد . من هم حرصم فروكش كرده بود . آروم بغلش كردم و باز به فارسي بهش گفتم اين يه خورده تلافي اون بلاهايي بود كه سر ما اوردين . آقا بلند شد و ما رو بوسيد . يخورده نشستيم كسشر گفتيم و خودش گفت كه خيلي درد كشيده بوده ولي بد نبوده . بعد گفت مي خوام يه حقيقتي رو بهت بگم . گفتم چي ؟ گفت من 18 سالم نيست . 17 سالمه
انگار دنيا رو تو سرم كوبيده باشن . گفته ديونه مي دوني اين كار جرمه ؟ مي گيرن دهنمو سرويس مي كنن . گفت آره ولي من خيلي دوست دارم و از اين كشسرا . گفتم بيخود كردي دوستم داري . پسفردا ميان ميندازنم تو زندون . همون موقع فهميدم كه بايد باهاش مدارا كنم . خلاصه خودم رو كنترل كردم و راهيش كردم . از اون به بعد هرچي زنگ مي زنه جوابشو نمي دم همين ولنتاين هم برام يه ساعت باحال فرستاد ولي بازم من جواب ندادم . رفتم با يه دانشجوي law صحبت كردم . گفت چون خودش سنش رو نادرست گفته بوده تو جرمي نكردي ولي حالا كه ديگه مي دوني اگه ادامه بدي جرمه . آقا ما هم ديگه ماليديم درش .
الان با كمال افتخار اعلام مي كنم كه من ذره اي از زجري كه اين عراقي ها به ما دادن و جبران كردم . ايشالا يه روز هممون رو كس عراقي بخوابيم تا حسابامون تصفيه شه . من كه تصميم گرفتم هرچي كس و كون عراقي ببينم بكنم با اينكه از نظر جنسي بهم حال نداد ولي از نظر روحي خيلي خوب بود .
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / آویزون بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.