| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

من و مامان و زندایی

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 12 Dec 2012 02:11

با درود
درخواست ایجاد تاپیک با عنوان
من و مامان و زندایی ( نوشته ایرانی )
در تالار خاطرات و داستان های سکسی
را دارم
تعداد پست های ۶ قسمت می باشد .
با سپاس بیکران

آره داداش




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#2 | Posted: 13 Dec 2012 03:32

من و مامان و زندایی 1

اون روز دو ساعت آخرو کلاس نداشتم و زودتر اومدم خونه . دبیر زیست شناسی ما مریض شده بود و مارو فرستادن خونه . وقتی اومدم خونه مامان مهوشمو ندیدم ولی صدای شرشر آب حموم نشون می داد که باید زیر دوش باشه . راستش منم خیلی خسته و خفه بودم و البته علاوه بر حموم شیشه ای و جکوزی و بند و بساطهای دیگه یه دوش اضافه هم تو حموم درست کرده و حتی چند نفری هم می شد رفت حموم . اتفاقا به نظرم اومد که یکی دیگه هم داخل حموم باشه . دو تا زن زیر دوش حموم شیشه ای بودند . صحنه عجیبی دیدم . دوتایی سخت همو بغل زده بودند . شیشه از اونجایی که مات بود چهره شونو نمی دیدم . فقط می دونستم که لباشون رو لبای همه ودارن همو می بوسن . متوجه یکی شون شده بودم . مامانم بود . یکی دیگه رو نمی دونستم کیه . سریع رفتم بیرون و تو جا کفشی رو یه دیدی زدم .. کفشای زندایی مهسا اونجا بود . مامان و زندایی داشتند لز می کردن . خیلی ناراحت شدم . مامان همش منو نصیحت می کرد علاوه بر پسرا از دوستای دختری هم که اخلاقی فاسد دارند دوری کنم . حالا خودش و زن دایی مهسا داشتند با هم حال می کردند . اونم دو تا زن شوهر دار که نیازی هم به این کارا نداشتند . منم لخت شدم و رفتم یه گوشه ای از این حموم وسیع قایم شدم که منو نبینن . قربونش برم بابا که داشت خونه می ساخت حموم عمومی درست کرده بود . چند دقیقه بعد دو تایی از زیر دوش اومدن بیرون در فضای باز قرار گرفتن . دل تو دلم نبود . نمی تونستم زیاد خم شم و اونا رو ببینم . رفته بودم پشت یکی از سکوها قایم شده بودم . -مهسا اگه می خوای کاری بکنی زودباش زودباش من دارم از حال میرم . اگه الان ماهرخ بیاد خونه چی ؟/؟ -اون که تا دو ساعت دیگه نمیاد . -دیدی یه وقت اومد .. من هوسمو هوس کوسمو چیکار کنم . -عیبی نداره بعد از ظهر که داداشت رفت بیرون می تونی بیای خونه مون اونجا با هم حال کنیم . -اینم بد فکری نیست . اونو که باید حتما بیام . بیا کونتو بیار جلو بینم . هر دو تاشون از اون کون گنده ها بودند می ترسیدم می خواستم زیاد رواونا زوم کنم . یه لحظه که سرمو آوردم بیرون دیدم دو تایی در دو جهت مخالف هم طوری قمبل و کون به کون کردن که کونشون رو هم بلغزه . چقدر این صحنه هوس انگیز بود . یه دستمو گذاشتم رو سینه بی سوتین و یه دست دیگه امو هم از لای شورتم به کوس خیسم رسوندم . .. مامان بد جنس آخه چرا؟/؟ منم دوست داشتم منم می خواستم که یه جوری حال کنم .مگه من آدم نیستم . کونشونو چه جور رو هم می غلتوندند . -مهوش جونم -جون دلم . بخواب رو زمین تا کوستو بخورم . مامان روزمین دراز کشید و پاهاشو به دو طرف باز کرد . زندایی پس از این که کف دستشو رو کوس مامان مهوش کشید و چهار تا انگشتشوتو کوسش فرو کرد دهنشو گذاشت رو کوس مامان وزیر قسمت بالای کوسشو میون دو تا لباش قرار داد و با شدت میکشون می زد و ولش می کرد -آخخخخخ مهسا مهسا جونم . آتیش زدی منو . بیا همدیگه رو بغل بزنیم و دوتایی حال تو حالی کنیم . این انصاف نیست که من همش به تو حال بدم وتو حال نکنی -مهوش ! جون تو ور رفتن و لیس زدن خودش دنیای حاله . بااین حال مامان دوست داشت به عروسش حال بده . دو تایی رو زمین و پشت به من طوری دراز کشیدند که سرهاشون در جهت مخالف من قرار داشت و چشمشون به طرف من نبود خیلی راحت می تونستم اونا رو ببینم . دوتایی رو به روی هم و یه پهلو قرار گرفتند . بازم لباشون رفت رو لبای هم و مامان دستشو گذاشت رو کوس زن دایی و زندایی هم همین کارو در جهت عکس انجام داد . -آخخخخخخ مهوش مهوش تو هم خوب بلدی بهم حال بدی . خیلی دلم می خواست . حالا هم خیلی سنگینم باید یه جوری ارضا شم . -منم همین طور مهسا جون . یه قسمتی از کونشونم معلوم بود و انگشتایی که می رفت داخل کوس . هوس من زیاد شده بود هیچ , حسرت من هم به اوج رسیده بود از این نظر که من هنوز دختر بودم و راه کوسم هنوز باز نبود ولی اونا علاوه بر این که شوهر داشتند و کیری بود که از سوراخ کوسشون رد شه و ارضاشون کنه با خودشون هم ور می رفتند . حالا مامانو باش که میاد و به یه دختر 16 ساله نصیحت می کنه که هوای خودتو داشته باش و با دخترای ناباب دور نزن . ای مامان مامان تو دیگه کی هستی . دخترت در محرومیت قرار داره و تو اینجا داری با زن دایی حال می کنی ؟/؟ اونم پیش من فیلم بازی می کنی و میگی که این کارا زشته و ... نمی دونستم شاید منم اگه یه روزی صاحب یه دختر شم همین حرفا رو بهش بزنم . عیب ما آدما اینه که فکر می کنیم خودمون درست فکر می کنیم و دیگران در اون زمینه خاصی که ما روش انگشت گذاشتیم نمی تونن مثل ما عمل کنند و ما به خوبی می تونیم خودمونو از ضررهای یه کاری دور نگه داشته باشیم و به فوایدش بچسبیم . البته اگه بشه اسم لذت و شهوت رو فایده گذاشت . حس کردم که منم دلم می خواد یه جوری حال کنم . برم پیش اون دو تا ولی از مامان خجالت می کشیدم . رابطه منو اون یه رابطه شرم و حیایی همراه با ترس بود . ولی حالا این مامان و زن دایی بودند که باید ازم خجالت می کشیدند ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#3 | Posted: 19 Dec 2012 01:38

من و مامان وزندایی 2

نمی تونستم اونا رو در اون حالت ببینم و هیچ حسی نداشته باشم . من یک دختر بودم و هیجانات دوران مجردی رو داشتم و اونا رو می دیدم که چه جوری به تن و بدن هم لیس می زنند . مامان پاهاشو به دو طرف باز کرده بود و زن دایی مهسا هم خودشو انداخته بود روش و کوسشو روش می گردوند .. آخخخخخ نهههههه چقدر دلم می خواست یکی هم باهام این کارو انجام می داد . من که از همون اول فقط یه شورت پام بود به یه قسمت از دیواره تکیه دادم وپاهامو به دو طرف باز کردم شورتمو یه خورده پایین کشیدم و دستمو گذاشتم روی کوسم . با نگاه کردن به اونا منم با خودم ور می رفتم . اصلا خیالم نبود که منو ببینند و منم مخصوصا می خواستم کاری کنم که متوجه من بشن . ولی اونا اون قدر پررو و حشری و در عالم خودشون بودند که ناله های من در میان ناله های هوس اونا گم شده بود . مهسا بیشتر رو مامان سوار بود . مامان در یه حالت سگی قمبل کرده بود و زن دایی شست دست راستشو کرده بود تو سوراخ کون مامان و چها تا انگشت دیگه اشو کرده بود توکوسش و با سرعت فرو می کرد داخل و می کشید بیرون . حالا که دیگه دوتایی شون پشت به من بودند و باید صداشون می زدم تا یه نگاهی به من بندازن . با خشم و حسرت به اونا نگاه می کردم . دلم می خواست منو هم می بردند کنارشون و بهم حال می دادند . اخه اونا شوهر داشتند و بازم خودشونو با این چیزا مشغول می کردند . من یواش یواش صدامو برده بودم بالاتر . دیگه نه از مامان خجالت می کشیدم نه از زن دایی -ببینم مهسا تو یه صدایی نمی شنوی ؟/؟ یه لحظه زن دایی مهسا سرشو بر گردوند عقب و با جیغ اون مامان هم روشو طرف من بر گردوند . مامان دستاش می لرزید . سکس اونا رو زهر ماری کرده بودم . -زن دایی ! مامان جون ! اگه کمک می خواهین منم هستما . . مامان از این کارا ضرر نداره ؟/؟ .. -ماهرخ بس کن زشته خودتو بپوشون . فکر نکردی اون جور که داری با خودت ور میری خطرناک باشه ؟/؟ تو فردا پس فردا باید شوهر کنی . -مامان جون اگه شوهر کنم دیگه این کارا چه به درد من می خوره . من الان نیاز دارم که بخوام ازاین کارا کنم -وای دختر تو چقدر پررو شدی .. -مامان دوست داری برم با دوستای بی تر بیتی که از این کارا می کنن ؟/؟ ...یا مامان جونم خودش تر تیب منو میده و ببینم دایی جون و بابا می دونن جریان چیه یا این کار سری و سکرته .. -دختره فضول شرم کن تو جراتشو نداری از این بابت با کسی حرفی بزنی حیای دخترونه و زنونه ات کجا رفته ؟/؟ -رفته لاپای تو و زن دایی جون .. اومد طرف من تا منو بزنه ولی مهسا دستاشو گرفت و اونو ساکت کرد . خشم سرتا پامو گرفته بود . -مامان به روح عزیز جون که منو خیلی بیشتر از تو دوست داشت قسم که میرم موضوع رو به بابا میگم . ولی اون دست بردار نبود . مهسا که دید من کوتاه نمیام یه سری تکون داد و یه خورده هم واسه آروم کردن مامان تلاش کرد و در گوشی هم یه چیزایی بهش گفت . بعد اومد طرف من و گفت ماهرخ خوب نیست واسه تو دختر در این سن .. ما اگه خواسته هامون به حدی برسه که دیگه از دست ما کاری بر نیاد با عرض معذرت شب میریم تو بغل شوهرمون .. ولی تو چی .. جامعه پر از انحرافاته .. -زن دایی جون اگه این جوره که میگین و شوهر بهتر می تونه زنشو سر حال کنه پس این کارا چیه که تو و مامان دارین می کنین . مهسا خودشو نزدیک من رسوند و لباشو گذاشت رو لب من . نمی دونم چرا از این حرکتش چندشم شد . من اصولا از این که یکی لبامو ببوسه خوشم نمیومد و یه حالت چندش بهم دست می داد . یه خورده خودمو جمع و جور کردم و داشتم کنار می کشیدم که مهسا کف دستشو گذاشت رو کوس من .. اوووووخخخخخخ چقدر خوشم اومده بود . راستش وقتی خودم دستمو رو کوسم میذاشتم لذت می بردم و کیف می کردم اما وقتی که زن دایی این کارو واسم انجام داد و با کوسم ور رفت حس کردم لذتش چند برابر شده . دیگه طوری شهوت منو پیچونده بود که خودمو بیشتر بهش فشردم و منم لبای مهسارو میک می زدم . سست شده بودم . کف حموم دراز کشیده و مهسا همچنان دستشو رو کوسم نگه داشته بود و باهام ور می رفت . لباشو از رو لبام ورداشت و گفت مهوش بیا جلو بینم با دخترت قهری ؟/؟ قهر چیز خوبی نیست حرامه . مگه تو مسلمون نیستی . اونم مادر با دخترش ؟/؟ زود باش بیا جلو .. ناز داشت بیاد . من چشامو بستم و مامان مهوش اومد طرف من .. -مهسا جون اون بهم جسارت کرده -مامان تو خودت نصیحتم می کردی و حرفتو زیر پا گذاشتی من که چیزی نگفتم . آنچه که بر خود می پسندی به دیگری هم بپسند . مهوش جون بهم نزدیک ترشد و در همین لحظه مهسا زیر گوشم گفت مامانته بزرگتره یه عذر خواهی ازش بکنی بد نیست .. -مامان ببخشید اگه جسارتی کردم . قصدم این نبود . دیدم اشک تو چشای مامان جمع شده و مهسا که دید این جوریه دستشو از رو کوسم برداشت و دهنشو گذاشت جای اون و قسمت بالای بدنمو آزاد کرد تا مامان بره روش .. مامان با چشایی که اشک درش حلقه زده بود لباشو به لبام نزدیک کرد . دلم واسش سوخت . بیچاره خیلی پیش من خجالت کشیده بود ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#4 | Posted: 26 Dec 2012 22:57

من ، مامان و زندایی 3

زن دایی جون داری شیرینی قطاب می خوری ؟/؟ آخه مهسا جون خیلی از شیرینی قطاب خوشش میومد و کوس منم از بس تپل و خوشگل بود شبیه به قطاب لقمه ای شده بود . -اگه بدونی چقدر خوشمزه تر از قطابه . -مهسا جون نوبت منم میشه که قطاب شما رو هم بخورم . -اون دیگه از اون نوع بزرگاشه .. مامان لباشو گذاشته بود رو لبای من . چقدر بامزه لبامو میک می زد . کوس خوری مهسا سبب شده بود که لب خوری مامان بهم لذت بده .. اونم چه لذتی .. به کوسم که فکر می کردم دوست داشتم لبم بیشتر جویده شه و رو لبم که زوم می کردم هوس کوسم بیشتر می شد . دستامو فرو برده بودم لای موهای مامان و نوازشش می کردم . بوی محبت و گرمای وجود اونو احساس می کردم . مامان خوب و خوشگل من .. هر لحظه بیشتر از لحظه قبل یه قلقلک خاصی رو توی کوسم احساس می کردم . دستای مهسا رو سینه هام کار می کرد . اونجا هم از لذت و کیف بی نصیب نمونده بود . حالا دیگه سه نقطه از بدنم داشت به تمام تنم حال می داد . -مامان چقدر کیف داره .. مهسا جون بخورش .. کوسسسمو نازش کن .. بخور مثل یه شیرینی --اوووخخخخخ ماهرخخخخخ این از اون شیرینی هاست که هر چی می خورم سیر نمیشم . مهوش چی ساختی لنگه خودت ولی تازه تر از خودته .. حیف که دخترت شوهر نداره وگرنه می دونستم کوسشو چه جوری آب بندی کنم . -زن دایی قربون شکل ماهت حالا هم می تونی . حالا هم می تونی . لیسش بزن .. مامان خوشم میاد . ولم نکنین .. ولم نکنین .. چقدر دلم می خواست دختر نبودم و یه چیز کلفتی رو فرو می کردند تو کوسم . هنوز مثل یه زن حس نکرده بودم لذت چیز کلفتو وقتی که میره تا ته کوس یا اون وسطا ولی می تونستم تصورشو بکنم . وقتی که به اون لبه های بیرونش کیف می داد و منو در اون آرزو نگه می داشت که کاش با تماس و اصطکاک بیشتری می رفت ته کوس و منو داغ داغم می کرد خب معلومه که دیگه چیه .. . مهسا دهنشو از رو کوسم بر داشته بود و یه دستشو از رو سینه ام آورد جلو و روی کوسم قرار داد . -اوووووههههه نههههه مهسا جون .. همین قدر نه .. انگشتاتو بیشتر بکن تو کوسسسسم . می دونم چیزیم نمیشه . می دونم نمیشه .. منو بکن .. بکن تو کوسسسم -مهسا مواظب باش اگه بیشتر بکنی تو کوسش اون وقت دختر من دیگه دختر حساب نمیشه .. -حواسم هست مهوش جون . من اگه حریف ماهرخ و شوهرش شم حریف تو خواهر شوهرم نمیشم . -فدای تو مهسا جون -مامان نمی دونم چه جوریم . انگاری دلم می خواد همین جوری باهام ور برین . اصلا کیفم تموم نمیشه . دلم می خواد تند تند بهم حال بدین . مامان زن دایی من یه جوری هستم . -فدای دخترم شم . مهسا هر کاری که می دونیم باید انجامش بدیم . ماهرخ جونم گناه داره فداش شم . اون وقت هوش و شهوت می زنه به کله اش و نه می تونه درساشو بخونه و نه می تونه به بقیه کاراش برسه و دیگه خیلی چیزای خطر ناک دیگه ای که ممکنه پیش بیاد -مامان فکر می کنی من برم با پسرا ؟/؟ -عزیزم این غریزه هر دختریه .. -آره قربونت ماهرخ جون مامانت راست میگه هنوزم با این که سالهاست که عروسی کرده هر مرد خوشگلی رو که می بینه دلش می لرزه -مهسا .. بس کن از این شوخیها با ماهرخ نکن .. البته اینو که گرایش به جنس مخالف در غریزه آدما وجود داره راست می گفت ولی من در این لحظه فقط اینو می خواستم که یه جوری منو به آخر عشق و کیف برسونن . حال و حالتی که تا حالا نداشتم . فقط در داستانهای سکسی می خوندم که فلانی ارگاسم شده .. ارضا شده .. آبش اومده .. به اوج شهوت رسیده . مهسا ازم خواست که که رو زمین یه پهلو کنم . تمام تنمو لیف مالی کرد و اون و مامان شروع کردن به مالوندن بدن من . بعد ازم خواست که طاقباز شم و با همون حالت اومد رو من قرار گرفت و کوس خودشو رو کوس صابون مالی شده من قرار داد و با یه چرخشای عجیب منو بیشتر از حال می برد . دلم می خواست محکم تر جیغ بکشم . حس می کردم داخل یه کوره ای قرار گرفتم که دوست دارم زودتر ذوب شم و نجات پیدا کنم . -مهسا جون زن دایی چقدر خوشم میاد . از اون طرف مامان واسه این که بیکار نشینه و هم یه حالی به مهسا داده باشه که رو من بیشتر فعالیت کنه کف دستشو گذاشته بود رو چاک کون مهسا و با سوراخ کونش بازی می کرد . من نمی تونستم این صحنه رو ببینم فقط حسش می کردم و از سر و صداهای مهسا متوجه می شدم که انگشت مامان رفته تو کونش . -مهوش مهوش .. چیکار داری می کنی . تو که می دونی من چقدر خوشم میاد با کونم ور میری .. -وقت زیاد داریم مهسا جون . حالا وقتشه که ماهرخ گلمو در یابیم . -زن دایی به قربونش منم دارم همین کارو می کنم . شکاف و چاک کوس مهسا وقتی در تماس با کوسم قرار می گرفت عین یه سنگ چخماقی بود که داره یه سنگ دیگه رو به آتیش می کشه . کوس من موریزه داشت و نرم بود و کوس مهسا برق انداخته و کاملا صاف . اصلا سیخم نمی زد ولی خیلی لذت بخش بود . یواش یواش اون حالتی رو که برسم به لذتی بالاتر در خودم احساس می کردم . همونی که وصفشو خیلی خونده بودم . ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی





طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#5 | Posted: 1 Jan 2013 23:18

من و مامان و زن دایی 4

وووووییییی ووووویییییی ماااااماااان ماااااااماااان کوسسسسسسم زن دایی جووووووون جووووون آتیش گرفتم . نمی تونم بند شم .. -مهسا مهسا ولش کن .. الان دخترم قلبش وای میسته .. -نه نهههههه باید عادت کنه .. مگه اون پیرمرده که اگه یه کوس ببینه فشارش بره بالا و سکته کنه . هیچیش نمیشه . زن دایی همچنان به کارش ادامه می داد تازه دستاشم گذاشته بود رو سینه هام و باهاشون ور می رفت و سر مامان هم داد می زد که بیکار نباشه و بیاد رو من که کمک کنه و زود تر منو به ارگاسم برسونه و بتونم به آخر کیف برسم -مهوش جای این که انگشت تو کون من بکنی بیا یه حالی به این دخترت بده که به مرحله تکمیلی برسه . مامان تنها جای خالی که گیر آورد لبام بود که اونا رو به قبضه خودش در آورد واونم در جهت مخالف من طوری لبامو می بوسید که مزاحم کار زن دایی مهسا نشه . مهسا دو تا پاشو طوری به پاهام فشار می داد که اونا رو نمی تونستم به طرف بالا حرکت بدم . زیر پام که کفه حموم بود . دستامو دور کمر مهسا قرار داده و اونو بیشتر به طرف خودم می فشردمش یه حالتی داشتم که انگار یه لذت چرخشی روی کوس و دور کوسم با یه سرعت زیاد داشت منو پرتم می کرد به یه فضایی که انگار خودم باشم و خودم . یه چیزی رو حس می کردم که همراه با لذت در حال آب شدنه . انگار گوشت یه قسمت از کوسم در حال آب شدن بود . یه لذتی فوق العاده همراه با آرامش که نمی دونستم اسمشو چی بذارم اونو به چی تشبیه کنم . نمونه کوچیک این لذتو وقتی که داشتم در فانتزیهای سکسی خودم تصور می کردم که یه پسر داره باهام حال می کنه اون وقت دستمو میذاشتم رو کوسم ولی این کیف کردنها تا یه حدی بود . یا این که یه چیز کلفتی رو روی کوسم می کشیدم تا با یه قلقلک مخصوص خودمو آروم کنم ولی این جوری بیشتر خودمو آتیش می زدم و دلم می خواست زود تر یه زن بشم و یه امکاناتی رو که یه زن ازش بهره منده منم داشته باشم ولی حالا خیلی فرق می کرد . مهسا کوسشو همین جور روی کوس من می غلتوند مامان داشت منو می بوسید . دستای زن دایی هم رو سینه هایی قرار داشت که در سن من حساسیت اون دست کمی از حساسیت و تحریک پذیری کوس نداره . حس کردم که دیگه دارم به مرزجنون می رسم و کوسم داره از هم می پاشه . مامان و زن دایی منو چفت و بست کرده بودند . فشار دستامو رو کمر مهسا زیاد کرده لب مامان مهوشو هم با فشار میک می زدم و گاهی هم خیلی آروم گازش می گرفتم . یه لحظه حس کردم کوسم مثل یه شمع داره آب می شه . یه چیزی در حال جوش اومدن و جریانه . این حالت یه دقیقه ای ادامه داشت و یواش یواش آروم گرفتم . مامان وقتی حس کرد لبام شل و بی حرکت شده لباشو از رو لبام ورداشت و زن دایی هم وقتی که دستام از دور کمرش افتاد اونم ولم کرد و آروم از روم پا شد . حتی حالشو نداشتم چشامو باز کنم که ببینم اونا دارن چیکار می کنن . بعد از دقایقی که خواب و خماری من کمتر شد و یه نگاهی به اونا انداختم دیدم چه جوری دارن با هم حال می کنن . مامان شونه های زن دایی رو گرفته بود و انداخته بودش رو شونه هاش خودشو جلوتر کشیده و با یه کوس تو کوس دو تایی با هم حال می کردند . یه فیلم حسابی توی حموم راه انداخته بودند . وقتی حرکاتشونو می دیدم و چشام می خورد به کون درشت و تپل دو تایی شون و این که چقدر با حرص و ولع همدیگه رو می بوسن و نوک سینه های همو میذارن تو دهن هم دوباره تحریک شده بودم . مامان و زن دایی گرسنه سکس و خوردن پر و پاچه هم بودند . با این که خوشم میومد ولی یه خورده احساس خستگی می کردم . اونا چه طور این همه با هم حال می کردند و بعدش شبم می رفتند توی رختخواب پیش شوهرشون . فقط داشتم به حرفاشون گوش می کردم و حرکاتشونو هم زیر نظر داشتم . شبیه فیلمها و شوهای هندی که رقص قرینه می کنند دو تایی در یه همچین مایه هایی با هم سکس می کردند . دستا رو کوس .. لبا رو لب .. اوخ که چه حالی می داد . دلم می خواست که دوباره باهام ور برن . ولی دو تایی شون اونجا رو کرده بودند مثل فیلمهای کاراته و جیغ و داد و از این فریاد ها .. نیمساعتی شد که دو تایی شون آروم شدند . چه خبر بود . سه تایی مون رفتیم زیر دوش پس از یه شستشوی مختصر و شوخی با هم اومدیم بیرون . من یکی که خیلی سبک و آروم شده بودم . یه حسی که فکر می کردم چند تا کیر کلفت از خوش تیپ ترین پسرای شهر و دیارمون رفته توی کوسم . مامان و زن دایی دیگه روی شورت و سوتین خودشون چیزی نپوشیده بودند . رفتند طرف اتاق خواب . -عزیزم ماهرخ جون اگه درس داری یا کار دیگه ای می تونی به کارت برسی . من و مهسا جون یه کارایی با هم داریم -مامان زن دایی شما هنوزم جا دارین ؟/؟ -عزیزم محیط هم در تحریک و لذت دادن به آدم موثره .. اون جا فضای حمام بود و اینم فضای اتاق خواب و تخت و یه محیط شاعرانه . الان درو می بندیم . همه جا تاریک میشه . چراغ خواب نارنجی رو روشن می کنیم . دوتایی مون میریم روی تخت .. اوخ ماهرخ جون تو امروز حالتو کردی قربون دختر خوشگلم بشم . برو مادر فدات . ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#6 | Posted: 7 Jan 2013 12:15

من و مامان و زندایی 5

برای یک دختر دبیرستانی که تازه غنچه های هوسش میره که شکوفا بشه هر چند که یک بار هم ارضا شده باشه ولی دیدن این صحنه ها و حس اون هوسشو می بره بالا و بازم دلش می خواد که سکس کنه . مگه می تونستم درس بخونم . اونا رفته بودند در یک فضای شاعرانه که واسه خودشون شب درست کرده بودند . لای درو باز کرده بودم تا اون فضای شاعرانه و هوس انگیز رو بهتر ببینم . مامان و زن دایی روی تخت و در فضایی بسیار ملایم داشتند هیجان خودشونو نشون می دادند . نور نارنجی روی کون اونا هوس و آتیش روی کوس منو زیاد تر می کرد . دوست داشتم برم وسط اونا ولی می دونستم که ممکنه مزاحم کارشون شده تمرکزشونو بهم بزنم . نمی دونستم با چه بهونه ای برم سراغشون . بازم هرکدوم داشتن شورت اونو در می آوردند . محیط هم به آدم آرامش می بخشید و هم پر التهاب بود -مهوش مهوشششششش -جااااااااان -ببینم با کیر بیشتر حال می کنی یا با کوس -تا کوس کی باشه .. لباشونو به هم چسبوند ه دو سه دقیقه ای مشغول بودند . بعد مهسا لباشو از رو لبای مامان بر داشت و گفت کوس من . کوس من . . -مهوش من خیلی هوس دارم . یه خورده با تن و بدنم حال کن تا یه حالی هم به من داده باشی . این ما هرخو که باهاش خیلی حال کردم خودم خالی به حالی شدم و هرچی هم که کیف کنم دلم می خواد تا آخرش برم . مهسا رو تخت قمبل کرد و مامان مهوش از پشت رفت رو کونش و دوطرف کونشو به پهلو ها باز کرد و سعی داشت کوسشو به کوس زندایی اونم از پشت بماله ولی کون گنده مهسا این اجازه رو بهش نمی داد اگرم می خواست چاک کونو با فشار به دو طرف باز می کردولی ممکن بود سوراخ کون مهسا جون جر بخوره .. چقدر قشنگ بود این صحنه ها . دوتایی کاملا لخت . منم دیگه خودمو بر هنه کرده بی خیال درس شده بودم ودستم فقط روی کوسم بود و با خودم ور می رفتم . درهمین لحظه تلفن زنگ خورد . ثریا خانوم بود . از همکلاسی هاش بود که گاهی به هم سر می زدند . همینو بهونه کرده رفتم اتاقشون . -ماهرخ کی گفته دوباره خودتو این شکلی در بیاری . اگه از درسات عقب بیفتی من یکی که حریف بابات نمیشم . فهمیدی چی گفتم ؟/؟ -مامان یکی امروزه .. -گوشی رو بده به من ببینم این ثریا جون چی میگه . آبرومونو پیش این زنه بردی . حتما فکر می کنه خونه مون همیشه دعوا هست . گوشی رو دادم دست مامان و خودم یه خورده عقب رفتم و با زار و التماس به مهسا نگاه می کردم . زندایی یه اشاره ای به من کرد و گفت بیام جلو .. -ببین ماهرخ جون مادرت حق داره نگران درساته اومد زیر گوشم گفت ولی تو با من ور برو بهم حال بده .. فقط مادرتو زیاد حساس نکن .. بعد که این حرفا رو زد صداشو دوباره بر د بالا . -ماهرخ جان مادرت حق داره ووو... حالا صحبتای مامان و دوستش خیلی جالب بود . -جااااااان ؟/؟ چی میگی ثریا .. الان مهسا پیش منه .. کون نگو عین خورشید و ماه .. سوزان و سفید ..آره عزیز کوسش همون تپلی رو داره . آدم دلش می خواد یه شب تا صبح بشینه و فقط بخوره بخوره بخوره .. مهسا گوشی رو از مامان گرفت و گفت ثریا جون مهوش شوخی می کنه خودش بار بهتری داره . وقتی ثریا خداحافظی کرد از صحبتاشون فهمیدم که اونم باهاشون لز داشته و از قرار معلوم چند نفرن اینا . با هم بر نامه دارن . متوجه شده بودم که دارن برای جا مشورت می کنند . پس اون دفعه که مجلس تو خونه مون بود و مامان نذاشت حضور داشته باشم و در این مورد هم باهام دعوا افتاد موضوع سر همین بود ؟/؟ ظاهرا اونا با هم وعده گذاشته بودند که برای یه روزی توی خونه ثریا جمع شن و یه بر نامه دسته جمعی داشته باشن .. مامان که صحبت تلفنی رو تموم کرد روکرد به مهسا و گفت ببین تو خیلی به این دختره آبانس میدی . یه لحظه می خواست بگه رو میدی که حرفشو خورد . -ببینن مهوش جان دختره نیاز داره . یادت رفته که ما به سن اون بودیم چه حس و حالی داشتیم ؟/؟ اون روزا رو که نباید از یاد ببری -یعنی میگی چون دخترمو دوست دارم خود خواهم ؟/؟ نگاه کن خب تو حموم بهت حال دادیم واسه چی خودتو دوباره لخت کردی اومدی اینجا .. مهسا یه اشاره ای بهم زد و منم رفتم طرف مامانم . فوری بغلش کرده لبامو گذاشتم رو لباش و طوری خودمو واسش لوس کردم که کوتاه بیاد . دستامو گذاشتم رو سینه های تپل و بر جسته مامان که هنو ز نوک تیزش و کبودی خیلی کم دورش نشون می داد که مامان خیلی به سینه هاش می رسه . پس این همه کلاس ورزش رفتن و یه کارایی واسه بر جسته تر شدن باسن و آب کردن چربی شکم بی خود نبود . اون بیشتر می خواست با دوستاش و زن دایی یه لز درست و حسابی داشته باشه و حال کنه تا این که بخواد به بابا جونم حال بده . چرا تا حالا متوجه نشده بودم . لبامو گذاشتم پس گردن مامان . خیلی آروم شونه هاشو گرفتم تو چنگ خودم .. صداش در نمیومد . -آهههههه مهسا ببین ماهرخ داره باهام چیکار می کنه تنمو دوباره سست کرده .. مهسا هم جلو مامان قرار گرفت و گفت تو هم نذار دستات بیکار باشن و یه حالی بهم بده . حالا که سه تایی شدیم دست دوباره جور جوره ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#7 | Posted: 16 Jan 2013 20:39

من و مامان و زندایی 6

مهوش مهوش جان زود باش کونمو از پشت بازش کن .. کوسمو خوب ببین . زود باش زبونتو در آربکش روش . چرا این قدر امروز سست و بی حال شدی . داری حال می کنی حال هم باید بدی دیگه . نکنه یادت رفته که باید حال دو طرفه و چند طرفه داشته باشیم . -مهسا مهسا این ماهرخ دیگه واسه من حال نذاشته . هر چی می خوام بگم نیاد بازم نمیشه .. حالا اومدی رو حرف من . دیدی ثریا اون دفعه به دخترش پروین چقدر می نازید . و تعریفشو می کرد . حتما این دفعه اونم توی جمع هست .. -هرکی اختیار بچه شو داره . -مهوش جون اون یه خورده خوشش میاد که ازش تعریف بکنن . مگه ماهرخ جون چی از پروین کم داره . خیلی خوشگل تر و خوش بدن تر هم هست .. -ول کن مهسا . اونا شاید ناراحت بشن . -ببین مهوش من میگم ماهرخو ببریم . اونا که نمی دونن چی به چیه . وقتی ببینن چه خوب حال میده ازش خوششون میاد . از طرفی اونا از خداشونه که یه نیروی جدید اضافه شه .. آخ که چقدر دلم برای یه بر نامه دسته جمعی لک زده -چیه مهسا مگه اینجا که من و تو و ماهرخ با همیم بهت خوش نمیگذره نمی تونی حال کنی .. -چرا ولی وقتی که آدم میون یک گروه لز کار قرار می گیره و همه مون لخت و یک دست میشیم یه صفای عجیبی داره . چون دیگه افاده ها مبره کنار . هیشکی پز نمیده . اون به دکتر بودن خودش نمی نازه . یکی دیگه نمیگه که من این قدر خونه و سرمایه دارم برج دارم .. اگه بدونی چه حالی داره . چه عشق و لذتی میده . همه مون مساوی میشیم -خب مهسا جون این قدر توی حس نرو . می دونم تو این روزا خیلی هوای ماهرخو داری و دلت می خواد که اونو با خودمون ببریم . ولی اگه از درساش بیفته همش تقصیر توست . -مامان من درسامو خوب می خونم خیلی خوب . سعی می کنم بهترین نمراتو بگیرم و تو و بابا بهم افتخار کنین . زن دایی بیشتر دل منو می برد . از این می گفت که خونه ثریا اینا از بس بزرگه که دو تا استخر دارن . یکی روباز و تابستونی و یکی هم سر پوشیده و زمستونی که امکانات گرمایی خوبی داره . در هر فصلی زنا می تونن برن استخر .البته اون سرپوشیده کوچیک تره . یه روز جمعه به بهونه مهمونی دیگه مرد توی خونه نمی مونه . آخ که در فضای باز و میون گل و گیاه چه صفایی داره وقتی زنا میرن تو هم و دیگه همه ... -مهسا دیگه بس کن دل ما رو هم بردی . طوری حرف می زنی که انگار با هم نرفتیم . از همون سال اول که پات به خونواده ما باز شد خوبه که بهت سختی ندادم -ولی مهوش جون اگه بوبردار نمی شدم منو نمی بردی -مامان زن دایی جون ببخشید الان وقت این حرفا نیست . طوری از خاطراتتون حرف می زنین که انگاری دارین از صد سال پیش صحبت می کنین . الان دیگه وقت حال کردنه .. -اوووووففففف راست میگه مهوش مهوش جون .. من حال می خوام .. -ببین ماهرخ جون من با مهسا چیکار می کنم تو هم همون کارو باهام بکن . کف دستشو جمع کرد و تقریبا به حالت نیم گره کردش توی کوس مهسا . ما پشت به پشت قرار گرفته بودیم . من پشت مامان و مامان پشت زن دایی .. ناله های مامان و زن دایی در اومده بود . هیشکی نبود مال منو بماله .. خیلی دلم می خواست . مجبور شدم دست راستمو که آزاد بود اونو رو کوسم بذارم و با خودم ور برم . حالا سه تایی مون غرق هوس بودیم . مهسا همچین از استخر و خونه ثریا گفته بود که می دونستم مامانو هم برده به عالم هپروت . به همین دست چپم که داشت کوسمو می مالوند دل خوش بودم که مامان گفت ماهرخ جون با سینه ام هم ور برو .. داشت حرصم می گرفت ولی یه پهلو کردم تا هم کف دستم رو کوس مامان باشه و هم این که من ازش بخوام با اون دست آزادش کوسمو بماله و اونم باهام مشغول شد . یه چند دقیقه ای این جوری با هم حال کردیم و بعدش سه تایی مون فشرده کنار هم دراز کشیدیم . -ماهرخ جون یه لز کار موفق اونه که تمام حس خودشو بر مبنای نیازش تنظیم کنه . اون خیلی راحت می تونه احساس زنونه رو درک کنه و به طرفش حال بده . چون خواسته های اون همون خواسته های طرفیه که داره باهاش حال می کنه . پس در رابطه دو زن با هم اونا راحت تر می تونن به یک درک و تفاهم از هم برسند و راحت تر همدیگه رو بپذیرن و خود خواهی ها رو بذارن کنار . واسه همین به نظرم یه زن لذتی رو که از با یه زن دیگه بودن می تونه ببره خیلی شیرین تر و با حال تر از لذتیه که از در کنار مرد بودن می تونه احساس کنه . می تونه خودشو بذاره در قالب طرفش .. -اوه مهوش امروز چه قشنگ حرف می زنی . شدی عین استادای دانشگاه -مهسا جون توکه از ما جلو زدی -چوب کاری می فرمایید مهوش جان . ما هر وقت باشه ناخن انگشت کوچیکه شما هم نمیشین . درحالی که سر و صورت مامانو غرق بوسه کرده زیر گلوشو می بوسیدم و با سینه ها و کوسش ور می رفتم مرتب بهش می گفتم مامان مامان قربونت منو هم با خودت می بری . ؟/؟ من بیام ؟/؟ -دختر تو که می دونی مادرت چقدر مهربونه و دوستت داره .. من حرفی ندارم ولی تو هم قولی رو که دادی نباید فراموش کنی ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#8 | Posted: 23 Jan 2013 02:13

من و مامان و زندایی 7

اوووووففففف ماهرخ .. ماهرخ دوباره کمرمو سستش کردی .. -مامان یه آهنگ تند غربی هوس انگیز بذارم .. این جوری شاید زود تر آبت بیاد . هیجانو می بره بالا .. یکی از اون آهنگهای تند و اکشنو گذاشتم که وقتی مچ دستها داخل کوس بود دو تایی کونشونو چه با حال می گردوندند . دیدن کون درشت و کوس باز شده اونا هوس منو هم زیاد می کرد مامان به هر درد سری بود یه جوری دستشو گذاشته بود روی کوسم و باهاش ور می رفت . همه از هم انتظار داشتیم . ناله در ناله شده بود . همین نالیدنها هم ما رو حشری تر و بی حس تر کرده بود .. -مهسا میای دراز بکشیم ؟/؟ -باشه مهوش جون این جوری دست و بالمون باز تره و کمتر خسته می شیم . من و مامان و زن دایی پشت به پشت قرار گرفتیم من وسط اون دو نفر دراز کشیدم .من و مهوش جون سرمون روبروی هم قرار داشت و در واقع کوس منم رو به کوس مامان بود و کونم به کوس زن دایی چسبیده بود اون دستشو از پشت رو کوسم گذاشته بود و منم از روبرو با کوس مامان ور می رفتم و از پهلو هم دستمو کرده بودم توی کوس مهسا جون . من و مامان چه عاشقونه و با هوس همو نگاه می کردیم . داشتیم همدیگه رو می خوردیم . یواش یواش سرمونو به هم نزدیک کردیم . -آخخخخخ ماهرخ فکرشو نمی کردم یه روزی تا این حد بهم حال بدی .. -مامان دوستت دارم . همیشه کنارتم .. عاشقتم مامان . خودم زنتم شوهرتم . .. مامانو صافش کردم و روش قرار گرفتم . کوسمو به کوسش چسبوندم . سینه هام رو سینه هاش می گشت . ولی خب سینه های درشت اون بود که بیشتر به حرکت در میومد . داغ داغ کرده بود .. -اییییییی مهوش ماهرخ منو فراموش کردینا -چی میگی مهسا مگه میشه حال نکرده دست از سر هم ور داریم .. چقدر آرزو می کردم که راه کوسم باز می بود و منم مث اونا حال می کردم . چه هیجانی داره وقتی که راه این کوس باز میشه .. یعنی می ارزه این همه دبدبه و کبکبه برای باز کردن راه کوس . منظورم همون عروسیه .. اگه الان باز بودم دست اونا هم می رفت توی کوسم . هر چی می خواستم می تونستم توش فرو کنم . ولی نباس از این حرفا پیش مامان می زدم . اون منو خیلی دوست داشت و داره و اگه بفهمه کمترین خطری منو در این زمینه تهدید می کنه تحریمم می کنه و دیگه نمی تونم وارد گروه لز و لز بینی اونا بشم . خودمو رو کوس مهوش جونم حرکت می دادم -ماهرخ عزیزم دیگه واسه ما جون و حال نذاشتی -خوشت میاد ؟/؟ خوشت میاد مامان ؟/؟ حال می کنی ؟/؟ بازم میگی ماهرخ باهات نباشه ؟/؟ -آره ماهرخ جون حال می کنم . لذت می برم . مهسا از جاش پا شد و با آهنگ می رقصید . پاشدن اون یعنی بر داشته شدن دستش از رو کوسم ولی رقص اون با این آهنگ تند طوری حشریم کرده بود که از مامان می خواستم با سینه هام ور بره و میکشون بزنه .. -ماهرخ بهت حال میدم هر چقدر که بخوای ؟/؟ -مهسا به جای رقاص بازی بیا به ماهرخ حال بده . اون شروع کرد به خوردن سینه هام و مهسا بر گشت طرف من . سرش رو به کونم قرار داشت . دستاشو گذاشت رو کونم و زبونشو کشید رو کوسم از اون طرف مامان هم که داشت سینه هامو می خورد . . انگشتای زندایی از بالا به پایین در تماس با کوسم قرار داشت .. -مهسا جون ماهرخو بی حالش کردی خودت باید حالشو جا بیاری .. -ما رو باش اومدیم دو تایی مون ار گاسم شیم حالا ماهرخ از ما حشری تر شده -چیکار کنیم دختره و جوونه و نیاز داره .. الان یه هوس تازه توی وجودشه . من و تو که پس از این همه سال این همه هوس داریم یه دختر جوون چی می تونه باشه . قربون دختر خوشگلم بشم . خالی کن خودتو . داد بزن . بریز بیرون ..هوستو خالی کن .. ماهرخ جون از مامانت خجالت نکش .. مامان این یه تیکه رو معلوم نبود رو چه حسابی گفته . چون تنها چیزی که سرم نمی شد خجالت بود . حرف خنده داری زده بود . یه فشار قوی نیاز داشتم که دوباره ار گاسم شم . دوباره که میگم نسبت به ار گاسم در لز قبلی بوده .. -مامان مامان .. می خوام بیشتر ..بیشتر حال کنم .. -ماهرخ پاشو پاشو .. از جام پاشدم و طاقباز افتادم رو تخت . پاهامو به دو طرف باز کرده و لبه های کوسمو نگه داشته و مثل ملکه ها از مامان و زن دایی می خواستم که لباشونو بذارن رو کوسم با میک زدن بهم حال بدن . دو تایی شون سنگ تموم گذاشتن . هر کدوم چند دقیقه ای کوسمو لیس زدند . مگه ار گاسم بشو بودم . گردنشون که درد می گرفت جا عوض می کردند . بالاخره دفعه آخری که مامان داشت کوسمو می خورد زن دایی اومد رو سینه هام و اونا رو میک زد و دستشم رو شکمم قرار داد و با زیرش بازی کرد تا حس کردم یه حالتایی مثل حالت ار ضا شدن قبل در من به وجود اومده .. بی حس و کرخ شده بود . روح از بدنم در حال جدا شدن بود . -جاااااان اوووووخخخخخ ماااامااااان داره میاد اومدم .. مردم .. هلاک شدم جون گرفتم .. -مهوش ولش نکن .. دهنتو بر ندار اون وقت باید دو باره از نو میک بزنی ..-زن دایی فدات .. منو که ساختین من می سازمت . کنیزتم . ولم نکن .. اومد . جوووووون .. خوشم میاد ولم نکنین فقط دو دقیقه .. فقط یه دقیقه .. همین جور لذت داشت ازم می ریخت . داغ شده بودم .. بدنم می لرزید .. عجب روزی بود .. یعنی واقعا سکس و لز و عشقبازی کردن تا این حد به آدم می چسبه ؟/؟ ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#9 | Posted: 31 Jan 2013 22:58

من و مامان و زندایی 8

حالا دیگه باید خودمو نشون می دادم . باید تلاش زیاد تری می کردم تا دل مامانو به دست بیارم . اول من و مامان مهوش افتادیم به جون زندایی و من یکی این قدر قلقلکش دادم تا خسته اش کردم . -نکن .. نکن .. ماهرخ نکن .. حالتو می گیرما .. با چهار تا انگشتام افتادم به جون کوسش و تا می تونستم سر حالش کردم .. دیگه بی حال و بی حس یه گوشه ای افتاده بود . حالا دیگه من و مامان می تونستیم اونو سر حالش کنیم . صورتمو به صورت مهسا جون چسبونده گفتم حالا دیگه نوبت منه که بهت حال بدم -مگه تا حالا حال نکردم ؟/؟ تو باید بدونی که حال کردن و حال دادن ما هر دو تاش تقریبا یه معنی داره چون با عشق انجام میشه -قربونت زن دایی یعنی تو با عشق باهام عشقبازی کردی ؟/؟ -آره عزیز .. اونو سخت بغلش کرده و خواستم که با تمام وجودم بهش حال بدم . طوری که همیشه زیر کوس و پوست تنش بمونه . طوری که از همه اونایی که بهش حال دادن با حال تر باشه . دستاشو که به دو طرف دراز شده بود محکم به رو تخت فشرده و نذاشتم حرکت کنه . از اونجایی که می دونستم می تونه وزنمو تحمل کنه روش دراز کشیدم . کوسم کاملا منطبق با کوس زندایی جون و سوار بر اون شد . انگاری تقریبا هم قد بودیم . با این که اون لبامو می بوسید و با بوسه هاش حال می کردم ولی حالا که من خودم ابتکار عملو در دست گرفته بودم بازم یه حال دیگه ای می کردم . راست می گفت مهسا جون . هر چند حال دادن و حال کردن یه جورایی تفاوت داشتند ولی شباهتشون خیلی بیشتر بود و به هر دو تاشون می شد گفت حال کردن . سینه های درشت مهسارو با سینه های متوسط خودم می گردوندم .. -نهههههه ماهرخ جون خسته ای درس داری .. -مهسا جون تو که می دونی من چقدر دوستت دارم و باهات حال می کنم . حال کردن با تو یعنی رفع خستگی .. مهوش جون که بیکار ش کرده بودم و میدون داری ما رو می دید گفت بچه ها مثل این که منو یادتون رفت -مامان اگه دوست داری برو کنار زن دایی دراز بکش که به هر دو تاتون حال بدم . اگرم نه که می تونی بیای کمک من تا مهسا جونو برسونیم اون بالا بالاها .. -ماهرخ ببینم یه شبه داری ره صد ساله رو میری -به من افتخار نمی کنی ؟/؟ من بچه همون مامانم دیگه . بچه توام مامان .. البته هر چی باشم بازم به تو افتخار می کنم چون تو استاد منی . البته داشتم به مامان شاخ و بال هم می دادم . چون به نظرم اومد زندایی خیلی راحت تر و باحال تر لز می کنه . مامانو هم کنار زندایی خوابوندم . با یه دستم با اون ور می رفتم و بقیه قسمتهای تنم هم رو مهسا جون کار می کرد . مهوش جون و مهسا که سرشون کنار هم قرار داشت شروع کردند به بوسیدن هم .. این به نفع منم تموم شد چون دو تایی یه جوری خودشونو داغ تر هم می کردند .. یه حرکت دیگه ای رو انجام دادم که یه خورده کارمون سنگین تر شده بود ولی مهسا جون می گفت این حرکت واسش تنوع داره . رفتم زیر بدن مهسا دو تا پاشو به طرف خودم کشیدم و کوسشو همون دراز کش گذاشتم توی دهنم . با یه میک زدن مشتی و جانانه اونو بازم بیحالش کرده بودم . پای چپمو هم دراز کرده گذاشتمش وسط کوس مامان و با کف پا اونجا رو می مالیدم . مامان دو تا پاشو از وسط محکم به مچ و کف پام می فشرد .. -اووووخخخخخ ماهرخ عزیزم کوسسسم زود تر کلک این مهسا رو بکن بیا سراغ من . بیا دیگه بیا دخترم .. دیگه حسی ندارم .. می دونست که اگه بیاد کمک من مهسا جونو زود تر می تونه به ار گاسم برسونه .. ازم خواست که فقط رو اون کار کنم . مهوش جون فقط با دستاش بدن مهسارو می مالوند و آروم همه جاشو نوازش می کرد تا من با سرعت بیشتری زن دایی خوشگلمو به اوج هوس برسونم .. -ماهرخ .. با انگشتات کوسمو بکن .. تند تر بکنش .. چهار تایی پنج تایی هر جوری که می تونی .. خوبه .. خوبه .. بزن بزن آتیشم کن .. در همین اوضاع مهوش جون هم بیکار ننشسته بود و تا می تونست به مهسا جون حال داد . -مهوش بیا جلوتر .. بیا .. -فقط صورتمو لک ننداز .. -بیا مهوش بیا جلوتر نذار آبم بره عقب دارم حال می کنم .. مامان کونشو گرفت طرف زن دایی و گفت خب مهسا جون اگه دوست داری به اینجا چنگ بنداز . با همین جا عشق کن . من انگشتامو کرده بودم تو کوس زندایی و چهار انگشته بهش حال می دادم تا این که یهو دیدم مامان جیغی کشید که دلم سوخت . مهسا جون بد جوری پنجه هاشو توی کون مامان فرو کرده بود . چشاشو بسته بود و لبخند می زد .. مامان فوری یه تکونی به خودش داد و کونشو گذاشت رو سر مهسا و گفت حالا از دلش در بیار خوب بلیسش .. مهسا ارضا شده بود و من و اون دو تایی رفتیم سراغ مامان .. آخ که چقدر بهمون خوش می گذشت . متوجه نبودیم که وقت و زمان چه جوری می گذره .. لذت زیر پوست ما تمومی نداشت . ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     

#10 | Posted: 6 Feb 2013 03:34

من و مامان و زندایی 9

بالاخره اون آخر هفته ای که انتظارشو می کشیدم و آرزوشو داشتم از راه رسید . دیگه حالا چطور شد از دست خونه و خونواده در رفتیم و اون طرف هم زنا بر نامه هاشو ن جور شد که ما یک مجلس زنونه بی دغدغه داشته باشیم بماند برای بعد . فکر کنم یه چیزی حدود بیست نفری می شدیم . بیخود نبود که مامان و زندایی دو ساعت داشتند فکر می کردند که چی بپوشن چی نپوشن . همه خانوما سکسی ترین لباساشونو پوشیده بودند و انواع و اقسام زرق و بر ق ها رو به خودشون مالیده و آویزون کرده بودند . من یه جین ساده پام کرده بودم و در میون جمعیت از نظر ظاهری از همه ساده تر نشون می دادم . مهسا که یه شلواری پوشیده بود که انگاری داشت می ترکید . بقیه هم یه جورایی بودند . بعضی ها که از همون اول رفته بودند پیشواز چون فقط با یه شورت می گشتند . اونم شورتهای لاله زنبوری که کونشونو خیلی خوشگل نشون می داد .منو که یه دختر بودم وسوسه می کرد که بیفتم روش و گازش بزنم . شده بود عرصه رقابت که از هم عقب نمونن . مامان مهوش یه اشاره ای به من کرد و من سرمو بردم نزدیکش .. -ماهرخ جون اونی رو که شورت لاله زنبوری آبی تنش کرده می بینی -خب آره -عزیزم اون فوق متخصص بیماریهای داخلیه . کارش حرف نداره .. اصلا خودشو نمی گیره . همه شون همینن . ثریا خانوم باهامون بر خورد گرمی داشت . پروین فکر کنم یه سالی رو از من بزگتر بود . اونم به یه شورت ساده که فقط جلوش به صورت بر گ درختی روی کسشو می پوشوند این طرف و اون طرف پرسه می زد و از مهمونا پذیرایی می کرد . من و اون فکر کنم تنها کس بسته های اونجا بودیم . وقتی رسیدیم اونجا دیگه شب بود و وقت خوردن شام . ثریا خانوم با صدای بلند و رسای خودش گفت -خانوما از این که یه بار دیگه دور هم جمع شدیم تا یه روزی رو دور از هیاهوی آقایون و بکن و نکن اونا شاد باشیم و آزاد آزاد هر کاری که دلمون می خواد انجام بدیم و حال کنیم خیلی خوشحالم . خودتون می دونین که چطور از این مجلس لذت ببریم . هیچ اجباری در انجام کارایی که بقیه می کنن نیست . اگه خسته این می تونین برین استراحت کنین . هر کی دوست داره می تونه بره تو حال خودش و نوار گوش کنه .. چند دستگاه تلویزیون و رسیور اینجاست با انواع و اقسام آنتن گردونها و کامپیوتر و لب تاب و سیستم به اندازه کافی داریم .. گل سر سبد حال کردنها هم که می دونین چیه .. هیچ تحمیلی نیست . فقط می خواهیم خوش باشیم . خانوم دکتر فرماش می کنن اگه قصد دارین از سوگلی لذتها استفاده کنین یه خورده شامو سبک تر میل بفر مایین بهتره . یه وقتی فکر نکنین که من برای خوردن می کنم . ببینین غذا سلف سرویسی حاضره . به اندازه صد نفر تدارک دیدم . حالا نظرتون چیه . خسته این .. همگی با هم فریاد زدن نهههههه نههههه .. ثریا خانوم دوباره فریاد زد . کی خسته هست .. همه با هم گفتند دشمن .. آخ که چه کیف و حالی بود و چه بر نامه ای . یکی یکی لباساشونو در آوردند و همه دیگه حداکثر با یه شورت و سوتین بودند . مامان یه اشاره ای بهم زد دختر زود باش . چته .. نمی دونم چرا من یکی هنوز سختم بود . انگار باور نداشتم که باید در میون این جمع بیست نفری یه حرکتی هم از خودم داشته باشم . هر چند می دونستم اگه بر نامه شروع شه اون جوری ها هم که شل و سر د باشم نیست ولی تا حدودی استرس هم داشتم . اگه یکی از این خانومای باتجربه یه چیزی می گفت چی .. مهسا : ماهرخ چیه یه خورده استرس داری . ماهرخ جون نترس . اینا نصفشون از دوستای قدیم و همکلاسای مامان و ثریا خانومن . خیلی خاکی هستن . -زن دایی فکر می کنی از من خوششون بیاد -چرا که نه . من در میون این جمعیت از اونایی هستم که خیلی سخت ار گاسم میشم وقتی که تو تونستی باهام کنار بیای پس با اونا هم می تونی کنار بیای . باور کن ازت خوششون میاد . -امید وارم . زندایی فقط کنارم باش . -اوووووهههههه چی میگی ماهرخ . بچه نشو دیگه وقتی بر نامه شروع شه اصلا معلوم نیس کی به کیه . هر کی میره یه طرف . دیگه نباید نگاه کرد اون کیه این کیه .. چرا باید این توجه رو هم داشت ولی اون چیزی که در اصل اهمیت داره اینه که این چیه اون چیه . تو نگاه کن که چی دستته نه این که کی دستته . اگه می خوای یک لزکار موفق باشی فقط باید به این فکر کنی . چی گفتم ماهرخ جون .. -زندایی مهسا من باید در درجه اول به این دقت کنم که چی زیر دستمه نه کی .. یعنی با اون چه که روبرومه حال کنم و بهش حال بدم . -آره همونی باش که خودت می خوای . ساده تر بگم خودت باش . می بینی اینا الان تو کس و کون و سینه ها و وجودشون چه آشوبی برپاست . آشوب از این نظر که می خوان حال کنن و ریلکس شن. ار گاسم شن تا یه مدتی رو با نشاط و روحیه زندگی کنن . به غیر از تو و پروین که در اصل افتخاری هستین بقیه همه شوهر دارن . شام سبکی خوردیم و رفتیم طرف استخر . چقدر محیط گرم بود . آب استخر هم ولرم .. . همه جا مثل روز روشن بود . زنا شورتشونو در آوردند و در در آوردن سوتین از بغل دستی کمک می خواستند . من و مامان و زن دایی هم خودمونو با اونا هماهنگ کردیم ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من و مامان و زندایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.