رویایی که به حقیقت پیوست
قسمت اول:خاطرات گذشتهاسم من امیره.من یه جون 28 ساله هستم.من از بچگی از دختر و زن گرفتن و این بحث ها خوشم نمیومد.همیشه دوست داشتم با کسی که چند سالی از خودم بزرگتر باشه رابطه داشته باشم.برام هم فرقی نمیکرد طرف چند سالشه حتی دوست داشتم که شوهر هم داشته باشه و بار یه نفر دیگه تو زندگیم رو دوشم نباشه.چه از نظر مادی و چه چیز های دیگه.دوست داشتم معشوقه های زیادی داشته باشم که همشون هم از من بزرگتر باشن.یادمه موقع دبیرستان بیشتر بچه ها دوست دختر داشتن و منم بچه خوش تیپی بودم اما اصلا دلم سمت هیچ دختری نمیرفت.بیشتر دوستام هم دختر باز بودن ولی باز هم هیچ گزری برام باز نمیشد که برم سمت این کارها.نه این که نتونم ، نه بلکه دلم نمیخواست.همیشه دوست داشتم با زن های همسایه و فامیل هامون رابطه داشته باشم.البته نه فقط سکس بلکه دوست داشتم بینمون یه رابطه عاطفی هم وجود داشته باشه و همینطوری که اونا دارن زندگی خودشونو میکنن من رو هم به عنوان شریک زندگی قبول کنن اما این مسائل فقط بین ما باشه و به زندگی اونا لطمه ای وارد نشه.به خاطر همین همیشه به یاد زن های همسایه و فامیل ها و آشنایانمون جلق میزدم و هر شب به یاد یکیشون به رخت خواب میرفتم.همه این ماجراها از وقتی شروع شد که به سن بلوغ رسیدم.من به خاطر موقعیت اجتماعی که داشتم همیشه از هم سن و سالام چند سالی بزرگتر بودم ( از همه لحاظ چه چه از نظر فکری چه از نظر خاسته های روزمره) البته نه به این معنی که هوش بالایی داشته باشم نه بلکه یه آدم معمولی بودم اما موقعیت من در اجتماع منو مجاب میکرد که اینجوری باشم.یادمه همیشه دنبال فیلم ها و عکس های سکسی بودم که چند نفر آدم بالغ یا یه زن بالغ با یه بچه سکس میکنن و آرشیو خوبی هم داشتم که سکسی ترین آرشیو فیلم سکسی رو بین بچه محل هامون داشتم.خیلی از دوستام التماس میکردن که یا سیدی بهشون بدم و فقط حتی برا نصف روز دستشون باشه و وقتی سیدی رو برمیگردوندن از چهرشون معلوم بود که تو اون نصف روز چه کارها که نکردن.من دوستای زیادی تو محل داشتم البته با هر کسی دوست نمیشدم اما اگر با کسی دوست بودم حتما با هم صمیمی میشدم.خیلی هم تو بین دوستام مورد اعتماد بودم و البته این رو هم بگم یجورایی خودم هم نمیدونم دلیلش چیه ولی من با وجود علاقه شدیدم به زن های بالغ و بقولی رسیده هیچ وقت اصلا فکرم سمت خواهر و مادر دوستام نرفته و این رو همه دوستام چون صمیمیت زیادی با هم داشتیم میدونستن.اصلا نمیدونم چرا ولی خود به خود چمم به مادر دوستام نمیرفت و حتی اگر یوقع میرفتم خونه دوستام همیشه سرم پایین بود و اصلا نمیتونستم بهشون نگاه کند.اما در عوض وقتی زن های دیگه رو میدیدم از هر فرستی برای دید زدن استفاده میکردم.من چون کارهای کامپیوتریم خوب بود همیشه آشناهای اگه یموقع عکسی یا فیلمی داشتم که میخاستن سیدی کنن و یا مثلا فیلم های عروسی و یا مهمونی هاشونو که به صورت نوار ویدئویی بود میخاستن سیدی کنن که راحت تر ببینن میدادن دست من که سر همین هم من آرشیو خوبی از زن های آشناهامون داشتم.البته برای سو استفاده ازشون استفاده ای نکردم چون تو مرامم نیست اما هراز چند گاهی برای جلق زدن ازشون استفاده میکردم و هیچ وقت از این کارا سرخورده نبودم چون که یه جورایی اینو حق خودم میدونستم و دلیلی برای ارضا کردن خودم.خوب من همینجور بزرگتر میشدم و همینجور هم علاقم به زنهای بالغ بیشتر میشد تا جایی که حتی به دلیل این که خیلی جلق میزدم نزدیک بود چشمام ضعیف بشن و البته تونستم خودمو کنترل کنم.من هیچ وقت نمیدونستم ارضای بیش از حد چق عواقب بدی میتونه برای آدم داشته باشه و این مدیون سایت های سکسی هستم چون هیچ کس به طوری علمی و جدی مطلی در این باره نمیدونست اما از وقتی که با سایت های سکسی آشنا شدم مطالب خوبی در این باره خوندم و به خاطر خوندن اون مطالب تونستم عواقب این کارمو بفهمم و این که چقدر میتونه روی بدن تاثیر بدی بزاره.
.خونه ما یجوریه که بیشتر اوقات پدرو مادرم نیستن و برادر و یا خواهر دیگه ای ندارم و تک فرزندم.کار پدرم تو شهرستانه و اونجا مسئول یه پروژه جاده سازیه و مادرم هم پرستاره و تو یه بیمارستان کار میکنه.پدرو مادرم هر جفتشون از اون خر خونا بودن ولی من یه آدم تنبلم که اصلا حالو حوصله هیچ کاری رو ندارم و دارم تو رفاح کامل زندگی میکنم.خونه بزرگی نداریم چون مادرم بیشتر اوقات خونه نیست نمیتونه خونه رو جمعو جور کنه و پدرم هم با کارگر مخالفه و به خاطر همین تو یه آپارتمان 160 متری تو یه محله خلوت تهران که البته بیشتر فامیل هامون هم همین اطرافن زندگی میکنن.همسایه هامون هم چون پدرو مادرم هیچ وقت خونه نیستن رابطه ای باهامون ندارن و البته بیشتر سرشون تو لاک خودشونه اما باز من به خاطر این که با چند تا از بچه های همسایه هامون دوستم باز منو بیشتر میشناسن و یه جورایی از زندگی بیشترشون اطلاع دارم و به قولی تو زندگیم تو یه کار موفق بودم که اونم خصیصه اصلی پسر های یعنی امار در آوردن بوده که من تو این کار موفق بودمو آمار بیشترشونو حتی تا بچه هاشونو داشتم.البته همه اینا به دلیل اطلاعاتی بود که با دوستان موقع جمع شدن کنار هم ردو بدل میکردیم که واقعا یکی از لذت های بزرگ زندگیم بود مخصوصا وقتی به جاهاییش میرسیدیم که مربوط به زن های همسایه هامون بهد که دیگه واویلا.....من همیشه پشت کامپیوترم چون هیچ کسی نیست که باهاش حرفی بزنم و همدمم باشه و حتی با این که دوستای خوب و با مرامی دارم باز هم جمع دوستام فقط برای چند لحظه هستش و بعد اار این که من از جمع دوستانمون جدامیشم دوباره تنها ترین آدم روی زمین میشم که با وجودی که تو یه خونواده تحصیل کرده هستم اما ....
چی بگم ....هیچ کسو ندارم که منو درک کنه و شاید به خاطر همینه احتیاج دارم که یکی رو داشته باشم که بزرگتر از خودم به که هم همسرم باشه و هم پدرو و مادری که فقط سهمشون از پدر و مادر بود به دنیا آوردن یه فرزند و در رفاه گزاشتن اون هستش.
تقریبا 22 سالم بود که دوستام نگران من شدن و تصمیم گرفتم که یه کس برای من جور کن و با توجه به این که میدنستم من به هر کسی علاقه ندارم تصمیمشون این بهد که یه زن سن بالا تقریبا 30-35 ساله جور کنن.اولش بهم گفتن منم بهشون گفتم که کارشون بی فایدست ولی اونا گفتم ما یکی رو پیدا کنیم بندازیم سرت دیگه خودتم نمیتونی از دست یه زن سکسی فرار کنی.اینطوری شد که افتادن تو کوچه خیابونا و ند روزی گزشت و خبری نشد و منم فکر کردم که فهمیدن کارشون بی فایده هستش و دس از کارشون برداشتن.یادمه 2 هفته بعد اون ماجرا بود که بابم مثل همیشه تو ماموریت و چند روزی نبود خونه و اونشب هم شیفت مادرم بود و چون اون یجورایی مسئول کل پرستارای بیمارستان بود اونشب هم من مثل خیلی از روزها تنها بودم.اصلا این تنهایی منو از اجتماع دور کرده بود و جلق زدن این تنهایی رو چند برابر به طوری که دیگه آدما برام هیچ معنی نداشتن و من انگاری اصلا برای یه جای دیگه بودم و اصلا هیچ کسو هیچ چیز برام اهمیتی نداشت.انگاری تو تخیلاتم معشوقه های زیادی رو درست کرده بودم و با اونا زندگی میکردم.آدمایی که هر شب با یکیشون بودم؛روزها باهاشون به بیرون میرفتم و عصر ها که خسته از بیرون برمیگشتم اونا تو خونه من بودنم و خستگی رو از تنم بیرون میکردن.انگار تمام این رویا ها باورم شده بود.ولی من یه آدمی بودم که تو تخیلاتم قدم میزدم و دوباره برای مبارزه با تنهایی بیشتردوباره رفتم سراغ آرشیوم که معشوقه های خیالیمو بیارم و یه دستی به کیرمون بزنیم که بلکه یه حالی بیایم.فتم سراغ چند تا عکس فوق سکسی از یکی از زن عمو هام که چه جیگری بود و حتی فکر کردن بهش آبمو میاورد چه برسه به نگاه کردن به عکسای سکسیش تو عروسی.شروع کردم به جلق زدن تا حشرم خیلی بالا رفته بود و عرق زیادی کرده بودم و بدنم خیس عرق بود.چون خلی جلق میزدم و دیگه برام عادی شده بود دیگه حال زیادی نمیکردم و دیر آبم میومد و به خاطر همین خیس عرق بودم و نفس نفس میزدم.وضعیت حال به هم زنی بود ولی مجبور بودم چون چاره ای نداشتم و این کار تنها همدم من در تنهایی بود.کم کم داشت آبم میومد که نزدیک بود دادم در بیا که چرا این آب لعنتی نمیادو راحتمون نمیکنه که یهو کیر خوردم.یه منگل کسخل هی داشت زنگ خونه رو میزد.اونم ساعت چند 12:30 نصفه شب معلوم بود دیگه ابرام کسخله بود یکم بهش رو دادیم چند بار بهش کاندم داده بودم دوباره نصفه شبی کس آورده کاندم نداره کیر خورده.رفتم یه چند تایی گرفتم دستم اونم لامصب ول کن نبود و اینقدر زنگ میزد که اعصابمو بیشتر خورد کرد که وسط راه گفتم بسه دیگه خارکسه گاییدی مارو ولی چه حیف که صدا بیرون نمیرفت به خاطر این چیز میزای تخمی که لای درو دیوار میچپوندن که صدا برون نره.در همون حین خواهرو مادر ساختمون ساز رو هم مورد عنایت قرار دادم و در حین رفتن به سمت در چند تایی هم فهش به اونا دادم.درو وا کردم شروع کردم بدون دادن لحظه ای فرست فش دادن به ابراهیم که چرا وسط جبق ما مزاهم شدی کونده خان خوب یه بسته کاندم بزار خونت یا از این کسایی که چس کلاس میزارنو بدون کاندم نمیدن نیار.خلاصه گفتیمو که یهو دیدم دست نرمی جولو دهنمو گرف و منو حول داد به سمت خونه.ابرام هم خودش کون بود ولی دیگه نه اونجوری که یهو صدای بسته شدن درو شنیدم.پشمام ریخت ولی خودمو جموجور کردم گفتم مادرتو میگام تو اومدی منو بکنی کس کش کونت میزارم سر در محل آویزونت میکنم که یهو چشامو واکردم دیدم وای...