| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 10 از 78:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  77  78  پسین »  
#91 | Posted: 22 Sep 2010 07:20

ماجرای رزیتا
‫سلام ،اسم من رزیتاست و ۲۵ سالمه و متاهلم ، میخوام جریان یکی از سکس هام رو براتون بگم. داستان از اون جا شروع شد که چند سال پیش تو یه شرکت نیمه خصوصی کار میکردم، یه کار پرداز داشتیم که سنش ‫دو برابر من بود ومن تقریبا جای دخترش بودم.اون موقع ها من تازه شوهر کرده بودم ومزه سکس واقعی روتازه چشیده بودم. البته تو دوران مجردی شیطونی کرده بودم اما همون داستان همشیگی تو ایران ، یعنی ‫جریان پرده واز این جور حرفا خوب نمیذاشت که من کامل مزه سکس رو بفهمم. چون تازه کار بودم پس‬ ‫عطشم برا سکس زیاد بود وشبها اکثرا تا دیروقت با شوهرم بیدار میموندیم ومشغول امرخیر بودیم. برای همین‬ ‫همش تو شرکت پشت میزم صبح ها مخصوصا، چرت میزدم.چون مسئول حسابداری بودم وتنخواه هم دستم‬ ‫بود این آقای کارپرداز زیاد پیشم میومد ومنم که همش تو چرت بودم از خواب میپریدم، اونم با خنده و شوخی‬ ‫سربسرم میزاشت وهی چرت وپرت میگفت. یه چند بارم جلو رئیسم خواب بودم و اون اومده بود تو اتاق و‬ ‫تذکر شفاهی داده بود که شرکت جای خواب نیست ازاین حرفها. خلاصه کمکم داشتم تابلو میشدم. یه روز صبح‬ ‫که شب قبلش تا دیر وقت جایی مهمون بودیم، وقتی رسیدم اداره دیدم خیلی خوابم میاد ، سرموگذاشته بودم رو‬ ‫میز و داشتم چرت میزدم که یکی از همکارا اومد وگفت امروز میخواد بازرس بیاد نخوابی یه وقت . من حالم‬ ‫گرفته شد ورفتم تندی به صورتم یه آب زدم تاشاید خواب ازسرم بپره .وقتی برگشتم تو اتاق دیدم اقای جاهد‬ ‫یعنی همون کارپردازمون منتظر منه. تا منو دید زدزیر خنده گفت: باز مثل همیشه دیشب احیا داشتی که. همون‬ ‫طور که صورتم رو خشک میکردم گفتم نه بابا،احیا کجا بود هیات چند روزه تعطیله آقاجون. دیشب جایی مهمون‬ ‫بودیم.حالام دارم از خواب میمیرم.یه خنده کشداری کرد و گفت : من یه کاری میتونم برات بکنم تا راحت‬ ‫بشی.گفتم : یعنی چی!؟ گفت : ببین من ته سالن بالا یه اتاقی دارم که حالت انباره اما من تمیزش کردم و ظهرا‬ ‫میرم اونجا چرتکی میزنم حالا اگه بخوای تا ظهر بهت قرضش میدم. کلی ذوق کردم اما واسه اینکه زیاد پرو‬ ‫نشه گفتم نه نمیخوام تمیز نیست. گفت: خوددانی اما به دیدنش میارزه که .نمیدونم چی شد که قبول کردم. اونم‬ ‫گفت: من اول میرم در رو وا میکنم بعد تو بیا اما بپا کسی نبیندت ها و رفت. منم رفتم پیش رئیس و بهش گفتم‬ ‫یه سر تا بانک سر خیابون میرموبرمیگردم. خلاصه، رفتم سالن بالا و در یه فرصت مناسب رفتم تو انبار و در‬ ‫رو بستم.خود جاهد تو بود وداشت خرتوپرتاشو مرتب میکرد. وقتی دید منم گفت: کسی که ندیدت. با سر گفتم‬ ‫نه. با دست اشاره کرد بیا اینجا.رفتم جلو.پشت اساسا یه تخت بود.گفتم ای کلک اینو ازکجا اوردی؟آروم خندید و‬ ‫گفت خوب دیگه لازم میشه. گفتم:اما این کثیفه ، لباسم کثیف میشه. گفت:خوب مانتو رو درار اینجا که کسی‬ ‫نمیاد. یه لحظه یه تکون خوردم اما دیدم من که تا اینجاشو اومدم دیگه نباید کم بیارم. گفتم : پس برو‬ ‫بیرون. گفت:باشه من در قفل میکنم بعدا میام و رفتم. منم مانتو رو دراوردم وبا یه تاپ گرفتم‬ ‫خوابیدم. نمیدونم چقدرخوابیده بودم که احساس کردم یکی تو اتاقه،دیدم خود جاهده ،داره دنبال چیزی میگرده. تا‬ ‫منو دید گفت پشو تنبل لنگ ظهرها. گفتم:مگه ساعت چنده .گفت نزدیک یازده.باعجله بلند شدم وگفتم مانتوم کو‬ ؟ گفت آویزون کردم چروک نشه. تازه یادم اومد دارم با یه تاپ جلوش راه میرم وسینه هام معلومه. یکم خودم رو‬ ‫جمع وجور کردم و رفتم مانتوم پوشیدم. گفت من میرم بیرون اگه خبری نبود میزنم به در بیا‬ ‫بیرون. خلاصه،بدون هیچ مشکلی برگشتم اتاق خودم و ظهرشد و ناهار خوردم.بعد ناهار احساس کردم شکمم‬ ‫داره پیچ میزنه و به اصطلاح یکم درد میکنه.تو این فکرها بودم که جاهد اومد تو اتاق گفت دیگه چته مگه‬ ‫خوب نخوابیدی؟ گفتم :چرا! دلم درد میکنه. یکم نگام کرد گفت صبر کن یه چایی نبات بخوری خوب میشی.البته‬ با فرمول من وگفت پاشوبیا ابدار خونه عقبی چون شرکت دوتا ابدارخونه داشت.وقتی رسیدم اونجا دیدم کسی‬ ‫توابدارخونه نیست، سراغ ابدارچیمون رو گرفتم گفت فرستادمش جایی چیز بگیره.رییس مهمون داره. وگفت‬ ‫بشین ویه لیوان چایی داغ داد دستم به محظ اینکه خوردم شکمم خوب شد گفتم مرسی معجزه کردمن برم. گفت‬ ‫حالا یه ذره بشین بعد برو. نمیدونم چی شد که افتادیم به حرف زدن. کمکم احساس کردم بالای بهشم میخواره.‬ ‫اولش اهمیت ندادم اما هرچی که گذشت بیشتروبیشتر میشد.بعداز یه مدت کاملا احساس کردم چوچولم داره‬ ‫میخواره وجالب اینجا بود که دور سوراخ کونم هم گزگز میکرد.نوک پستونام هم احساس کردم برجسته شده‬ ‫وداره از زیر مانتو معلوم میشه.اونقدر حالم خراب شده بودکه نفسم به شماره افتاده بود.جاهد پدرسگ که‬ ‫انگارمنتظر یه همچین موردی بود گفت:چیه باز حالت بد شده؟ به زحمت گفتم: یه جوری شدم دارم میمیرم! بدون‬ ‫معطلی اومد طرفموگفت: بذار یکم ماساژت بدم وبدون اینکه منتظرجواب من بشه شروع کرد با یه دست از رو‬ ‫مانتو شکمم رو مالیدن.همین که دستش بهم خورد انگاری آتیش به جونم خورد وحالم خراب تر شد و کاملا‬ ‫خیسی رو لای پام احساس کردم. بی اختیار سرم رو روشونش گذاشتم وآروم شروع کردم ناله کردن.اونم هی‬ ‫دستش رو میاورد پایین تر ومیگفت اینجات؟ منم فقط ناله میکردم.دستش دیگه تقریبا اومده بود رو شلوارمو‬ ‫داشت بالای کسم رومیمالید. با صدای لرزونی گفتم پایین تره که.درست تو همون لحظه احساس کردم یکی از‬ ‫پستونام تو دستشه ومنو چسبوند از بقل به خودش.وداره با کسم از رو شلوار بازی میکنه. دست منم گرفت‬ ‫گذاشت رو یه چیز قلمبه داغ که وقتی خوب لمسش کردم فهمیدم کیر اقاست که خیلیم کلفت بود...نمیدونم چقدر‬ ‫منو مالید تا احساس کردم ارضا شدم.اما هنوز تشنه بودم. حالم که یکم جا اومد تازه فهمیدم چیکار کردم اما‬ ‫دیکه یکم دیر شده بود.چشمای نگرا منو که دید گفت : نترس به کسی چیزی نمیگم.بعد اومد طرفم وشروع کرد‬ ‫به باز کردن دکمهای مانتوم.اولش میخواستم نذارم اما اونقدر حشری بودم که دست خودم نبود.برای همین زیاد‬ ‫مقاومت نکردم وفقط گفتم : اگه اقا رسول (آبدارچیمون) بیاد چی؟ که گفت: گفتم که نمیاد،حالا دختر خوبی باش‬ و بذار زود کارمونو تموم کنیم. دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم تا اومدم بخودم بیام دیدم جفت پستونام از تو‬ ‫کرستم بیرونه وشلوار و شرتم رو هم تا زیر زانوم کشیده پایین وداره میگه: بذار ببینم چی قایم کرده بودی این‬ ‫چند وقت این لا. یکم کسم رو وارسی کرد ویکمم خوردش.بعد گفت فعلا وقت نیست وهمون جوری منو دولا‬ ‫کرد رو میزوسط اتاقتا نوک ممه هام به میز رسید دوباره حشری شدم واونم بدون معطلی کیرشو فرستاد‬ داخلمو شروع کرد به تلنبه زدن وبرای اینکه زودتر ارضا بشم شروع کرد با یه دستش چوچولم رو مالیدن‬ ‫وانگشت دیگشم با اب دهن خودم خیس کرد واروم کرد تو کونم. خیلی وارد بود وخیلی سریع برای با دوم به‬ ‫اورگاسم رسوندوخودش رو هم رو پشت من تخلیه کرد.بعد همونطور که پشت منو تمیز میکرد گفت: حالا‬ ‫حالت جا اومد؟ نا نداشتم حرف بزنم فقط اروم گفتم اوهوم......گفت: یالا بجنب تا کسی نیومده خودمونو جمع‬ ‫کنیم وکمکم کرد لباسم رو مرتب کنم.بعدم درو واکرد و بیرون تو راه رو نگاه کرد گفت: کسی نیست برو. وقتی‬ ‫خواستم از در بیام بیرون لای چاک کونمو یه دست کشید و گفت دفعه دیگه مفصل تر بهت حال میدم. منم اصلا‬ ‫نگاش نکردم و زدم بیرون. تو راه پله ها آقا رسول ابدارچی رودیدم وتا منو دید برگشت یه نگاه معنی داری‬ ‫بهم کرد و رفت و این تازه شروع ماجرا بود‬ .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#92 | Posted: 23 Sep 2010 06:16

دختر سرهنگ
سلام من ماهان هستم 24 ساله اهله تهران این اولین خاطره ی سکسی منه امیدوارم که خوشتون بیاد. قضیه از اونجا شروع شد که وقتی نتونستم کنکور کاردانی به کارشناسی قبول بشم مثل بقیه پسرا مشمول خدمت مقدس سربازی میشدم و منم خیلی ناراحت و نگران تن به این کار دادم خلاصش اینکه ما رفتیم خدمت و دوره ی آموزشی نظام وظیفه رو با کون پاره شدگی و دهن سرویس شدگی به پایان بردیم و از شانس تخمی تخیلی روز دادن حکمهای تقسیم ( اونایی که خدمت رفتن میدونن من چی میگم) حکم اینجانب رو به استان ( حالا بماند کجا) دادن منم که اولش کوپ کرده بودم و از یه طرف خوشحال بودم که مثل اکثریت قریب به اتفاق سر از هنگ مرزی در نیاوردیم و به اتفاق سه نفر دیگه از دوستام بعد از 3 روز مرخصی پایان دوره راهی این استان شدیم ( بی خبر از اینکه تو همین استان قراره یکی از بزرگترین اتفاقات زندگیم رخ بده)

آقا به هر بدبختی بود رسیدیم و سرتونو درد نیارم بعد از یه دو هفته دیزل پست بودن من و دوستامو تقسیم کردن و هر کدومو دادن به یه بخش ( راستی یادم رفت براتون بگم من تو نیرو افتضاحی خدمت کردم) که منو تک و تنها دادن به راهنمایی و رانندگی خلاصه ما رفتیم اونجا و خودمونو به نگهبانی معرفی کردیم و اونم یه راست منو برد پیش رییس راهنمایی رانندگی سرهنگ ...( به دلایل امنیتی از بردن نام افراد معذورم) که تا دیدمش ان تو کونم آلاسکا شد یه مرد 52-53 ساله ریشو چرک( چرکشو با تشدید بخونین) که بیشتر به درد خدمت در سپاه میخورد تا نیرو انتظامی . خیلی خشک و محکم باهام رفتار کرد و در آخر سر هم گفت اگه گواهینامه داری یه ماشین بهت تحویل بدم و اگر نه که مثله بقیه بفرستمت بری سر چهار راه وایسی و اینقدر سوت بزنی تا تخمات باد کنه ( مرتیکه دقیقا عین همین جمله رو بهم گفت بدون هیچ حجب و حیایی) منم که تو دلم داشتم خواهر مادروشو آباد میکردم و از یه طرف به خودم اطمینان کامل داشتمو از رانندگیم مطمئن بودم و از طرف دیگه کونم گشاد بود و حس و حال سر چهار راه وایسادنو نداشتم قبول کردم خلاصه تخمی تخمی شدیم راننده ی جناب سرهنگ کله کیریان

اقا 6 و نیم صبح ماشینو در میاوردم میرفتم دنباله سرهنگ میاوردمش پاسگاه و ساعت و 2 بعد از ظهر هم برش میگردوندم خونش یه دو ماهی به همین منوال گذشت تا بر اثر خایه مالی های اینجانب و سر موقع اومدن و ادا اطوار های نظامی بازی و از این کس شعر ها جناب از ما خوششان اومد و از این به بعد با همدیگه به گشت زنی در شهر میرفتیم و کلی پلیس بازی در میاوردیم ( سرهنگ کس خل بنز الگانس و ول میکرد با سمندی که تحویل من بد به گشت میومد) دیگه یه جورایی بهم اطمینان پیدا کرده و بود همش ازم تمجید و تشکر می کرد ( بدبخت خبر نداشت با دخترش چی کار میخوام بکنم) تا یه روز حین گشت که دیگه داشت هوا تاریک میشد بهم گفت بپیچ تو فلان خیابون منم اطاعت اوامر کردمو بعد از آدرس دادنهای پی در پی تا به خودم آومدم دیدم جلو یه موسسه ی آموزشی آمادگی کنکور وایسادیم بعد سرهنگ گوشیشو در آورد با یکی تلفونی صحبت کرد و بهش گفت من جلو در وایسادم منم که از حس کنجکاوی داشتم میمردم ( آخه این سرهنگ داستانه ما اهله دادن توضیحات اضافه نبود) که دیدم یه دختر 18-19 ساله خوشکل با یه مانتو ی طوسی که بدن خیلی حرفه ای هم داشت درب عقب ماشینو باز کرد و با گفتن سلام سوار شد من که اولش هنگ کرده بودم تا این حوریو دیده بودم به خودم اومدم و بعد از بابا جونش بهش سلام کردم و راه افتادم سمت خونه ی سرهنگ ولی همش توی مسیر داشتم تو آینه دختر رو با اون بدن و مانتو ی کوتاه و پاهای تو پرش دید میزدم ( طوری که جناب سرهنگ نفهمه وگرنه که تخمامو می کشید مینداخت دوره گردنم) خلاصه اصلان نفهمیدم چطوری رسیدیم در خونه ی جناب سرهنگ. پیادشون کردمو بعد از خداحافظی و ادای احترام نظامی رفتم پاسگاه . توی راه همش به قیافه و هیکل دختر فکر میکردم و یه چند باری هم مثل کس دستهای تازه وارد نزدیک بود تصادف کنم تا به هر بدبختی بود رسیدم پاسگاه ولی اصلا تو حال خودم نبودم بعد از پارک کردن ماشین یه سلام علیک زورکی با بقیه ی سربازا کردمو رفتم سر کمدم و حوله و لباسم و برداشتم رفتم حموم تو حموم هم یه جق اساسی به یاد دختر سرهنگ زدمو خودمو خلاص کردم ( واسه ی اونایی که نمیدونن میگم در خدمت مقدس سربازی به دلیل نبود امکانات کافی جلق زدن یکی از راه های مفید برای رهایی از تحریکات جنسیه) بعد از حموم اومدیم مپله بقیه روزها با بقیه آشخورها شام خوردیمو با یه کم ورق بازی و هر و کر رفتیم که لالا کنیم واسه ی آمادگی برای یه روز کیریه دیگه اما من اونشب اصلا خوابم نمی برد و همش تو فکر اون دختر بودم تا یه دو هفته گذشت و من کم کم داشتم از فکر دختر سرهنگ بیرون میومدم که سرهنگ یه روز که با بنز رفته بئد گشت و بازدید از مرکز تعویض پلاک زنگ زد به پاسگاه و به افسر نگهبان گفتش که به استوار وظیفه فلانی بگو با ماشین بره دنبال دخترم دمه آموزشگاش خودش مسیر بلده بگو بره منم از خدا خواسته راه افتادم تو مسیر داشتم پرواز میکردم تا رانندگی تا رسیدم هنوز تعطیل نشده بودن تا یه 20 دقیقه اونجا مثل دول آویزون وایسادم تا بالاخره خانوم خانوما اومدن و بعد از سلام کردن سوار شدن خودشو معرفی کرد و گفت من ساناز هستم و شما استوار اسمتون چیه منم که از گرم گرفتن این دختر خانوم با من تعجب کرده بودم گفتم استوار وظیفه ماهان ... ( آخه این دفعه یه مانتوی مشکی کیمونو پوشیده بود که خیلی توش جیگر شده بود و اصلا طرز برخوردش به باباش نمی خورد خیلی خون گرم و صمیمی منو تحویل گرفت دقیقا بر عکس بابای کس کشش بود) که اونم بعد از معرفی من گفت خوشبختم از آشنایی با شما که من هم در جواب گفتم من بیشتر خانوم خلاصه بعد از اینکه حسابی منو سوال پیچ کرد و از سنم پرسید ( اون موقع من 21 سالم بود) از اینکه چند ماه دیگه خدمت دارم و بچه ی کجا هستم و ... تا اینکه نزدیک خونشون رسیده بودم که یهو یه سوال ازم پرسید که برق از سه فاز کونم پرید اونم این بود که با یه لحنه شیطنت آمیزی پرسید : دوست دختر داری ؟ من یهو کوپ کردم واسه ی این که جلوش کم نیارم گفتم داشتم ولی پرید . که اون گفت واسه ی چی ؟ که من باز جواب دادم به خاطر خدمت مقدس سربازی همین که الان باید در خدمت پدر محترم شما و خود شما باشم که اونم با یه لحن مسخره جوابمو داد و گفت آخی حیوونی....
خیلی بهم برخورد طوری که دیگه تا پایانه مسیر باهاش حرف نزدم و توی دلم داشتم اول به بابای دیوثش بعد هم به خوش فحش میدادم .... تا رسیدیم در خونشون که تا درو باز کرد و خواست پیاده شه گفت خداحافظ بد اخلاق منم گفتم خداحافظ دختر جناب سرهنگ که تا این جمله رو گفتم درو محکم بست و رفت منم از لجش پر گاز و تکاف کشون از اونجا راه افتادم رفتم خلاصه بعد از اون روز دیگه جناب سرهنگ با سمند حال نمیکردن و همش با بنز اینور اونور بودن و منم شده بودم راننده ی شخصی خانوم ... میبردمش کلاس ...میاوردمش ( بعد میگن استفاده ی اختصاصی از ماشین دولتی ممنوعه ! ) واسشون خرید میکردم خلاصه اینکه یه جورایی شده بودم محمد امین خانواده ی جناب سرهنگ تا اینکه یه روز که دختر سرهنگ و بعد از کنکور آزمایشی سوار کرده بودم و داشتم بر میگشتیم خونه دیدم بد جوری حالش گرفتست که ازش پرسیدم چرا سگرمهاتون تو همه سرهنگ ( به دخترش به شوخی میگفتم سرهنگ اونم بهم میگفت سرباز ) که گفت من هرچی ریاضی و فیزیک و خوب تست میزنم نمیدونم چرا نمیتونم از پس زبان انگلیسی بر بیام و واسم مشکله و از این جور کس شعرا .... منم گفتم خوب لابد دانش لغویت کمه یا شاید علاقه بهش نداری ؟ که جواب داد تو فوق دیپلم چی داری ؟ که منم گفتم کامپیوتر که اون باز پرسید پس باید زبانت خوب باشه که منم به شوخی گفتم خوبه سلام میرسونه زبان شما چطوره ؟ کا داد زد بی مزه من اصلا حالم خوب نیست باهام شوخی نکن میتونی بهم زبان یاد بدی ؟ منم که یه جورایی باز پشمام ریخته بود بابت این پیشنهاد جوابشو دادم و گفتم من سرباز راننده ی بابای جناب عالی هستم و باید 24 ساعت در خدمت پدر شما باشم که با عصبانیت گفت اون با من دیگه چه مشکلی داری؟ که من جواب دادم دیگه سلامتی شما مشکل خاصی نیست حالا کجا کلاس بذاریم ؟ که جواب داد تو پاسگاه که نمیشه پس مجبوریم بریم خونه ی خودمون که من اولش داشتم می خندیدم ولی بعد همین جور حاج و واج داشتم از تو آینه دید میزدم تا رسیدیم در خونسون موقع پیاده شون بهم گفت مرسی ماهان جون من با بابا صحبت میکنم نمیتونه نه بیاره ! منم که هنوز ماق بودم گفتم من هموجوره در خدمتتون هستم... بعد خداحافظی کرد و رفت منم طبق معمول رفتم سمت پاسگاه .....
فردا صبحش سرهنگ منو خواست و پرسید دخترم ازت خیلی تعریف کرده و گفته زبان انگلیسی بلدی راست گفته میخوام از خودت بشنوم ؟ منم با یه خورده منو من کردن گفتم ایشون لطف دارن نه اونجوریا هم که میگن نیست ای یه لکو کی بلدیم که سرهنگ جواب داد از فردا ساعتای بع د از کلاس آموزشگاه میری باهاس زبان کار کنی وای به حالت اگه اون تو کنکور نتونه زبان بزنه .....
منم که باز کوپ کرده بودم گفتم قربان ماشین چی میشه ؟ که گفت به سرباز فلانی هم بگو باید بیاد ماشینو تحویل بگیره و با تو بشید دو تا راننده که وقتی تو نیستی اون راانندگی کنه بهش بگو این یه دستوره .... بهد بهم گفت مرخصی
منم بعد از پاچسبوندن رفتم بیرون تو دلم یه حسه عجیبی داشتم مثله یه جور استرس تا اینکه روز موعود رسید
سرباز فلانی منو با ماشین نظام جلوی در خونه سرهنگ انداخت پایین و خودش گورشو گم کرد و رفت
منم با یه دنیا استرس زنگ اف اف خونرو زدم که یه صذای نازی بهم جواب داد کیه؟
منم گفتم استوار ماهان فلانی هستم حسب الامر جناب عالی خدمت رسیدم که در باز شدو رفتم داخل عجب حیاط بزگی داشت یه زانتیا هم کنج حیاط بود مه تو دلم گفتم کس کشا خودشون ماشین دارن اونوقت از ماشین دولت به جای سرویسه مدرسه ی دخترشون استفاده میکنن از پله ها رفتم بالا جلو ی در وایسادم منتظر بودم تا خود سرهنگ درو بازکنه اما چی دیدم ! دخترش با یه چادر سفید خیلی نازک که راحت اونور چادر پیدا بود اومد به استقبال و بهد از یه یالا گوفتن رفتم تو که مادرشو دیدم که رو ویلچر با یه بلوز و دامن و روسری نشسته بود و یه پسره 9-8 ساله هم پای تلویزیون داشت پلی استیشن بازی میکرد تا منو دیدن یه احوالپرسی ازم کردن که انگار منو چند ساله که میشناسن بعد مادره به دخترش گفت ساناز جان آقا معلمتو ببر بالا تو اتاق خودت ( راستی یادم رفت بهتون بگم خونشون دوبلکس بود ) اقا ما رفتیم بالا البته پشت سره ساناز خانوم که سره پله ها بزرگی باسن خانوم از زیر چادر سفید خودنمایی میکرد که منو بد جوری حالی به حالی میکرد رفتیم تو یکی از اتاقها و درب اتاف بست گفت بفرمایین بشینین تل من هم کتابامو بیارم ....... کتاباشو آورد و کنار من روی صندلی بقلدست و کتابها رو روی میز گذاشت منم یکیو برداشتم تا اومدم ورق بزنم دیدم قسمت بالای چادرو شل کرده طوری که زیرش یه تی شرت چسبون سفید رنگ تنگ آستین کوتاه که رو سینش هم عکس یه گل سرخ رنگی بود تنش کرده بود. همون لحظی بود که کیر من یه تکونی خورد تی شرتش یقش باز نبود بلی بر آمدگی سینه هاش بدجوری تو چشم میزد ...مثلا خواستم خودمو عادی نشون بدم و کتابیو که تو دستم بود و باز کردم گفتم کجاشو اشکال داری که جواب داد:» همشو و منم گفتم خوب اشکالی نداره منم از درس اول شروع کردم به توضیح دادن مشغول تدریس شده بودم و هر از چند گاهی هم نیم نگاهی به سر و سینه ی خانوم مینداختم اونم همینجور داشت خیره به صورتم نگاه میکرد که بعد از یه یک ساعتی بهم گفت استاد یه زنگ تفریحی . استراحتی چیزی نمیدی منم که دیدم جلسه ی اولی ضایعس بخوام اینقدر زیاده روی کنم بهش گفتم خوب پس یه 15 دقیقه استراحت میکنیم بعد دوباره شروه میکنیم اونم گفت ok .دیگه کیره من داشت عرض اندام میکرد و منم حسابی داشتم دیدش میزدم که اون وایساد به تک و تعریف از زندگیش که مادرش تو یه تصادف فلج میشه از اون روز به بعد باباش دیگه پشت فرمون نمیشینه زیاد و باباش خشکه مذهبیو و.... تا اینکه من حرفشو قطع کردم گفتم بسه بیا ادامه درسو با هم بخونیم که اونم این بار صندلیشئ آورد جلوتر نزدیکه صندلیه من طوری که رونه پاش به پای من مالیده میشد من که دیگه اصلا حواسم به درس نبود عجب حرارتی داشت بدنش داشت پاش دستمو کذاشتمو روی پای خودم که مثلا خستگی در کنم اما پشت دستم به بغل رون پای اونم میخورد عجب گوشتی بود اووووووووووف
دیگه حسابی داغ کرده بودم چادرش از سرش افتاده بود موهاشو دم اسبی بسته بود کیرم هم حسابی به حالت آماده باش در اومده بود طوری که کاملا از روی شلوار معلوم بود نگاهش کردم دیدم اصلا تو بر درس نیست یه چند ثانیه نگاهامون به هم قفل شده بود یک دفه بهم نزدیک شد و لبمو بوسید منم دیگه طاقت نیاوردمو و بوسشو پاسخ داد و شروع کردیم از همدیگه لب گرفتن خیلی حرفه ای این کارو میکرد طوری زبونشو تو دهنم می چرخوند که انگار هر روز ایکار رو تمرین کرده دستمو گذاشتم قسمت بالایی رون پاش نزدیک آلت تناسلیش و به سمت پایین فشار دادم که یه آهی کشید که کیریم داشت منفجر میشد .... دستش میلرزید نمیدونم از زور شهوت بود یا ترس ... دست گذاشت از روی شلوار روی کیرم که گفت چه سفته ... منم دستمو آوردم بالا و سینه ی سمت چپشو گرفتم تو دستم و همزمان با لب گرفتن داشتم میمالیدم بعد بلند شدیم رفتیم رو تخت کنار اتاق و شروع کردیم به لخت کردن هم اول اون منو لخت کرد و کیرمو با دستش لمس کرد که هم زمان با لمسش من یه لرزی تئ تنم حس کردم بعد من تی شرتشو در آوردم یه سوتین سفید خوشکل بسته بود بعد رفتم سراغ شلوار استرج سیاهی که تنش بود اونم در آوردم دیدم که یه شورت سیاه توری تنشه که پشمای کسش ازش زده بیرون صورتمو بردم نزدیکش و باز لبشو بوسیدم و با آرومی سوتینشو باز کردم واااااااااااااااااااااای خدای من دو تا گوی سفید گوشتی با نوک قهوه ای روشن با سر بالا و خوش استیل جلوم بودن دیگه حالیم نبود دارم چه کار میکنم افتادم ب جون سینه هاش و دهنمو تا اونجا که جا میشد از سینش پر میکردم اونم نفس نفس میزد و آروم آه میکشید رفتم پایین سر قت کسش دیدم خودشو خیس کرده یه ماچ از روی شرت از کسش کردم و اونو در آوردم اوووووووووووووووووووووووووووووف عجب کسی بود با اینکه من تو عمرم هزاران فیلم سوپر دیده بودم ولی هیچکدوم به خوشکلی این نبود لبه هاش کپ کپ بودن بدون حتی یه ذره گوشت اضافه افتادم روش و تا جون داشتم خوردم که دو بار لرزید و قشنگ آبشو تو دهنم خالی کرد من دیگه دهنم کف کرده بود از بس کس لیسی کرده بودم حالا نوبت اون بود هر کاری کردم برام ساک بزنه قبول نکرد میگفت حالم به هم میخوره فقط واسم دستمالی میکرد واسم جق زد تا آبم اومد از کنار تختش دستمال کاغذی براشت دست خودشو و کیر منو تمیز کرد ... بلندش کردم روی تخت درازش کردم رفتم سراغ سوراخ کونش اونقدر انگشت کردم تا بزرگ شد بعد کیرمو تف مالی کردم یه تفم انداختم رو سوراخش و سر کیرمو فرو کردم که یه جیغ کوچولو زد منم سریع بالشو بهبش دادم تا بذاره جلو دهنش بعد از چند دقیقه که ماهیچه های کونش عادت کردن تا ته فرو کردم و تلنبه زدنو شرو کردم یه 20 دقیقه ای کردم که دیدم آبم داره میاد که همون تو خالی کردم و افتادم روش یه 10 دقیقه ای بی حال بودم بعد کیرمو بیرون کشیدم دیدم سر کیرم گهی شده که پاکش کردمو اونم خودش جمو جور کرد بعد از یه لب بازی دیگه لباسامون پوشیدیم به ساعت نگاه کردیم دیدیم یک ساعت و نیم کلاس پر شده بهد با هم رفتیم پایین ولی اون یه خورده بد راه میومد بعد از خداحافظی از مادر و برادرش تو حیاط یه چشمک بهم زد و منم قبل از اینکه سرهنگ پیداش بشه گورم گم کردم و رفتم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#93 | Posted: 26 Sep 2010 19:00
داستان س.ک.س ريحانه و شرت پ !!!

من ي پسر عمه به نام علي دارم كه زن بچه هم داشت كه طلاق گرفته بود. حدودا 36 سالش ميشد . ي روز واسه ناهار مهموني داده بود كه من اون روز كلاسم زود تموم شد. به مامان زنگ زدم و گفتم من زودتر ميرم خونه علي . چون راهم دور مي شد اگه مي خواستم برم خونه و دوباره با مامان اينا برگردم .
مامان گفت خب برو ما هم دو ساعت ديگه ميايم . اون روز همه فاميل دعوت بودن .
به محض اينكه رسيدم در مجتمع كه علي اونجا زندگي مي كرد خود علي هم رسيد . ميوه و چيزاي ديگه خريده بود . من اون روز ي شلوار لي سورمه اي تنگ پوشيده بودم با ي مانتوسفيد تقريبا تنگ و ي شال سفيد . علي اومد و گفت به به ببين كي اومده چرا تنها اومدي؟
گفتم كلاس داشتم ديگه از اون طرف اومدم . گفت بهترين كارو كردي . حالا دو تايي ميريم خوش مي گذرونيم. من متوجه نشدم چي ميگه .
داشتيم به طرف آسانسور مي رفتيم كه بهم گفت خوب چيزي شديا منم گفتم خوب چيزي بودم . گفت بله بر منكرش لعنت . من وقتي تو رو مي بينم لذت مي برم.
وارد آسانسور شديم . چيزايي كه خريده بودو گذاشت زمين و دستشو آورد دور كمر من و بهم گفت ببين چه دختر دايي دارم من . من فهميدم كه كارم تمومه . خب منم خنديدمو گفتم كه چي حالا . گفت بيا تا تنهاييم خوش بگذرونيم . گفت چيكار كنيم؟ گفت حال كنيم . گفت خب چه حالي؟ منو چسبوند به خودشو گفت از اين حالا !
من كه فهميده بودم ي سكس ديگه در پيش دارم گفتم باشه و خنديدم . توي چشماي هم نگاه كرديم تا علي لباشو اورد جلو منم چشمامو بستم تا لباي علي رو رو لبام احساس كردم كه همه لبامو گذاشت تو دهنشو شروع كرد به خوردن . داشت لبامو مي خورد كه دكمه آسانسورو زد واسه طبقه ششم اسانسور بالا ميرفتو علي لباي منو مي خورد . اسانسور ايستاد علي لباي منو ول كرد در باز شد . علي با اون دستش خريداشو برداشت با اوندستشم دست منو گرفت و منو با خودش برد.
در آپارتمانو باز كرد و رفتيم داخل. همون جا خريدارو ول كرد روي زمين و منو سبوند به ديوار .معلوم بود خيلي حشري شده بود .سرمو چسبوند به ديوارو شروع كرد به لب خوردن من . منم همين طور . صداي ملچ ملوچش شنيده ميشد . از روي مانتو كونمو مي ماليد كون كوچولو و خوشكلمو . مانتومو كشيد بالا و از رو شلوارقمبولام مي ماليد واقعا عالي بود معلوم بود اونم به كون علاقه بيشتري داره تا كس .
دستشو ميذاشت وسط كونمو تا لاي پام ميكشيد و بر ميگشت . لبامو ول كرد و شروع كرد به باز كردن دكمه هاي مانتوم . نميدونيد با چه عجله اي باز مي كرد واسه همين دكمه هام باز نمي شدن . خلاصه بازشون كرد و همون موقع دستشو گذاشت رويكسمو از رو شلوار مالشش مي داد از اون طرفم ازم لب مي گرفت .
ديگه كاملا منو تحريك كرده بود بدنمو بي حس. مانتومو از تنم در اوورد و همون جا روي زمين انداخت بدن خوشكلم رو نمايي شد . زيپ شلوارمو كشيد پايين . واقعا هل كرده بود چون خيلي حشري شده بود . شلوارمو به زور كشيد پايين كه تا زير باسنم اومد پايين . بعد شلوار خودشو باشرطش با هم در اوورد . من وقتي كيرشو ديدم خشكم زد . بزرگترين كيري كه تا حالا ديده بودم واسه همين خيلي ترسيدم اخه اگه قرار بود منو از كون بكنه من پاره مي شدم.
خب خودشم هيكلي بود قطعا كيرشم هيكلي ميشد .
بهم گفت زود شلوارتو در بيار . منم در اووردم. شلوارو ازم گرفتو به ي طرف اتاق پرت كرد.بعد شالمو گرفت كشيد و اونم به ي طرف پرت كرد . بعد بلوزمو از بالا گرفتو كشيد كه تمام دكمه هاش كنده شد ريخت روي زمين . گفتم چيكار مي كني علي؟ ميذاشتي دكمه هاشو باز مي كردم . هيچي نگفتو پراهنمو در اوورد و پرتش كرد گوشه اتاق .
من واقعا ترسيده بودم چون اختيارش دست خودش نبود مثل ادماي مست شده بود . شهوت از همه جاش مي باريد .
دستمو گرفتو منو برد سمت مبلاي تو سالن . منو به صورت دو زانو نشوند روي مبل البته به طرف مبل بعد منو خم كرد مثل حالت چهار دست و پا . دستاشو كرد توي شرطم و شزطمو از وسط پاره كرد . من اعتراضي نكردم چون ي جورايي اين نوع سكس جالب بود برام . تا اونجايي كه جا داشت شرتمو پاره كرد و بلافاصله صورتشو برد لاي كونم و شروع كرد به ليسيدن سوراخ كونمو كسم . من داشتم لذت مي بردم از اين كارش .
اونم مثل حميد داداشم يكي يكي انگشتاشو كرد توي كونم تا جا باز كنه بعد بلند شد و نشس روي مبل . بهم گفت بيا بشين رو پاهام روبروش نشستم رو پاهاش .دستشو برد زير كنمو يكم بلندم كرد بعد كيرشو گذاشت دم سوراخم و اروم هل داد توش واي اون لحظه ي دادي بلند زدم چون واقعا دردم اومد . ولي به هر جال كيرش رفت توي كونم . درد تو همه جاي ونم پخش شده بود .
زير قمبولامو گرفتو و كونمو بالا پايين مي كرد . منم شونه هاشو گرفته بودم و از درد فقط ناله مي كردم .
اي اي اي اه اي ايييي اااااي ا ا اي اي اوم اه اي اي
اين صداي خوشكل من بود كه تو سالن پيچيده بود . علي اصلا قربون صدقه من نرفت فقط داشت كون من مي ذاشت و به هيچي ديگه فكر نمي كرد .
كيرشو از تو كونم كشيد بيرون و ابشو ريخت روي كمر و قمبولام . اروم تر شد و منو گرفت تو بغلش . ي چند دقيقه اي تو بغلش بودم . بعد بهم گفت بلند شو الان مهمونا مياند . من با شرط پارم بلن شدم دنبال لباساي پرت شدم مي گشتم . هر كدومشو ي گوشه سالن افتاده بود .لباسامو پوشيدم ولي زير مانتوم ي پيرهن پاره بود و زير شلوارمم ي شرط پاره.
بعد از برگشت از مهموني شرتمو عوض كردمو اون شرط پاره رو ي جايي واسه يادگاري نگه داشتم.

Yes.?
     
#94 | Posted: 29 Sep 2010 04:06

مقابله به مثل

يک خاطره مختصر ومفيد مينويسم وقضاوت را به شما ميسپارم.
من الآن 36سالمه . ببينيد !!!، شما گوش کنيد اون مرتيکه(شوهرم) بامن چي کارکرد ،… اونوقت قضاوت کنيدکه آياکارمن درست بوده ياغلط…
17سال پيش ازدواج کردم . شوهرم فقط يکي دوماه اول باهام درست وانساني رفتارکرد ولي بعدش ديگه مرتب کتک ميزد، به پدرومادرم درحضورخودشون بدترين فحشها رو ميداد. بجز يکماه اول ازدواج باورکنيد ديگه اصلا” با من همخوابگي نکرد(شايد سالي يکبار). درعوض جلوي چشم من خانوم مياورد خونه وميبردشون توي اطاق خواب وبه من ميگفت :مادرجنده اگه صدات دربياد ميکشمت .من وقتي خانوم ها ميرفتند با گريه والتماس بهش ميگفتم لااقل قبلش زنگ بزن وبگو من بچه را بردارم ،برم خونه مامانم اينا.ولي اصلا” گوشش بدهکاراين حرفهانبود.مامان من74سالشه وبابام هم81سال .آخه اينها فحش دادن دارن که روبروشون وا ميستاد وبه اونها رکيک ترين فحشها روميداد؟… پسرم 9سالشه . وقتي 4سالش بود براي اينکه منو آزار بده باآتيش سيگار ميسوزوندش ….خلاصه من سرتون رادردنيارم.. هيچ نامردي نبود که درحق من نکنه …ومن فقط آرزو ميکردم يکروز بتونم ازش سخت ترين انتقام رو بگيرم.
پارسال شوهرم سکته کرد و زمينگير شد طوري که نه ميتونه ازجاش تکون بخوره ، نه ميتونه حرف بزنه. .. فقط مثل يک جنازه يک گوشه اي افتاده و فقط نگاه ميکنه.
دو هفته پيش چون پول قبض تلفن زياد اومده بود رفتم مخابرات تا اعتراض کنم … اون آقاهه که مسئول کار من بود ، احساس کردم داره يه جوري منو برانداز ميکنه… به روم نياوردم… پرسيد چندسالتونه ؟ گفتم : 36 گفت بخدا فکرکردم 24يافوقش 25سالتونه! چقدرهم خوشگليد! منهم گفتم چشماتون خوشگل مي بينه .حالا قبض ما درست ميشه يانه؟ گفت: آخه استفاده کردين .واقعا” زياد ب تلفن صحبت کردين. حالا ميخواين بيام يک نگاهي به سيمهاتون بندازم شايد سيمکشي اشکال داشته باشه. منهم که ميدونستم اين بابا چه مرگيشه و چي ميخواد ، ازفرصت استفاده کردم وگفتم : مسئله پولش نيست ، قبض رو پرداخت ميکنم ولي اگه دلتون خواست بياين يک نگاهي به سيمها بکنيد…. يارو هم ازخدا خواسته فوري ميز کارشو سپرد به همکارش و گفت بفرمائيد بريم.
توي راه آقاهه سر صحبت رو باز کرد و همونجور که فکر ميکردم پرسيد که آيا شوهردارم يانه؟ منهم که خيلي دلم پربود بطور خلاصه براش يک چيزايي تعريف کردم. ديدم همينطورکه داره رانندگي ميکنه وبامن حرف ميزنه ، دستشو ميذاره روي رون پاي من . اولش دستشو ميذاشت و زود برميداشت ولي کم کم ديدم دستشو که ميذاره دير برميداره . تااينکه دفعه آخر ديگه اصلا” دستشو بر نداشت وهمينجور که باهام حرف ميزد پاهام را هم از روي مانتو نوازش ميکرد و ميماليد . منهم اصلا” هيچي نميگفتم . کم کم ديدم دستش از روي ران پام رفت لاي پاهام و يکدفعه ديدم شروع کرد به ماليدن کسم . حالا ديگه اصلا” حرف هم نميزد. منهم گذاشتم حسابي کارشو بکنه . تااينکه رسيديم خونه .
وقتي رسيديم خونه ديدم شوهرم بيداره و داره روبروشو نگاه ميکنه . آقاهه گفت : خانم بريم سيمها را ببينيم؟…گفتم سيمها را همينجا نگاه ميکنيم بعد آروم بهش گفتم : ببين هرکاري ميخواي بکني همينجا جلوي چشم اين آشغال ميخوام بکني؟ هرجور دوست داري باهات راه ميام . آقاهه هم اولش يک کم مردد بود ، بعدش گفت : باشه ، اتفاقا” اينجوري بيشترهم حال ميده …. بهش گفتم هرکاري دوست داري بکن ، حساب کن اصلا” هيشکي اينجا نيست .
آقاهه هم گفت : چشم غزيزمممممم…… بعد همونجا دستشو گذاشت روي سينه هام وشروع کرد به ماليدن . يک مقدارکه از روي لباس ماليد کم کم دستشو برد زير کرستم و يک چند دقيقه اي هم از زير کرست ماليد …. بعد آقاهه گفت : من ممه ميخوام … گفتم ميخواي بخوري ؟ گفت : آره عزيزم… گفتم : من که يکبار بهت گفتم هر کاري ميخواي بکن ، حالا هم ميگم خودت وکيلي …. گفت : بابا دمت گرم.. و پستونهامو درآورد و شروع کرد به مک زدن . همونجور که ممه ميخورد ومن هم آخ واوخ ميکردم ، شوهرم هم داشت نگاه ميکرد.حالا نميدونم چون قدرت تکلم نداشت ، هيچي نميگفت يا اصلا” شاکي نبود!!! ولي من براي عذاب دادن اون اينکارو ميکردم.
کم کم يکي يکي همه لباسهامو درآورد ومن لخت لخت شدم . بهش گفتم : ببين يک کم زودباش چون بچه تايکساعت ديگه ازمدرسه مياد هاااا … ودرهمين حين که اين حرف رو ميزدم دستم را بردم واز روي شلوار کيرش را گرفتم دستم و درهمون حال خودمو چسبوندم بهش واون هم شروع کرد به لب گرفتن . بعد همونطور که داشت لب ميگرفت دکمه شلوارشو بازکرد و کيرش رو از شلوار بيرون آورد. عجب کيري بود (هنوز قيافه اش جلوي نظرمه) کيرش را گرفتم دست و روبه شوهرم کردم وگفتم : ببين! هوه…. اين کيره ها… ميبيني؟ کس کش ….. بعد ديگه آقاهه رو کمکش کردم تا لباسهاشو درآورد و افتاد به جونم… اولش قبل ازاينکه بکنه گفت : بابا بيا بريم اون اطاق ،اين مرتيکه رو بيخيالش شو ..گفتم : نه .. ببين: من نه اينکاره ام نه نياز مالي دارم ، اگه به توهم امروز پا دادم فقط بخاطر اينه که جلوي چشم اين باشه … آقاهه هم گفت باشه و شروع کرد به ساک زدن … طوري زبونشو فشار ميداد توي کسم که انگار داره با کيرش ميکنه.. من چون ساک زدن را دوست ندارم فقط کيرشو ميماليدم…بعد ازاينکه حسابي کس ليسي هاشو کرد ، دستاشو گذاشت روي دوتا شونه هام و آرام هلم داد که يعني بخوابم ، ميخواد بکنه …خوابيدم نزديک شوهرم وپاهامو باز کردم …آقاهه هم اومد افتاد روم و دستاشو کرد لاي موهام وهمونطور که لب ميگرفت ومن زبونمو توي دهنش ميچرخوندم، با انگشتاش چوچوله مو ميماليد وبعد هم سر کيرشو گذاشت روي کسم وآروم فشار داد تو…. بخدا همچين دردم گرفته بودکه اصلا” داشتم پشيمون ميشدم…. آقاهه ميگفت : بابا توعجب ناز تنگي داري !!! منهم نگاه کردم به شوهرم وبلند گفتم: آخه اين شوهرعزيزم حيفش ميومد بکنه … تواين 17 سال 17 بارهم با من همبستر نشده ……خلاصه شانس ما اون آقاهه بعد از چندبا عقب جلو کردن ارضا شد وآبش راهم ريخت روي ناف من … حالا جالب اينه که آقاهه اولش ميگفت بايد از پشت هم بکنمت چون خودت کفتي که هرکاري خواستي بکن … وقتي آبش را ريخت روي بدنم بهش گفتم : پس چي شد؟!!! وخنديدم.. آقاهه هم که يک مقدار کم آورده بود سرخ شد وگفت : آخه اين لامصب اينقدر تنگه که نتونستم خودمو بيشتر کنترل کنم، ايشالله بعدا” جبران ميکنم… بهش گفتم : ديگه خواب ديدي خيرباشه… اين دفعه هم خودت ميدوني واسه چي اينکارو کردم .
آقاهه رو(که هنوز هم اسمش رانميدونم) بوسيدم وگفتم : خب ديگه برو ، الآن پسرم مياد .
آقاهه گفت : من بايد بازهم ببينمت . گفتم: اصلا” …گفت ترا خداااا…گفتم : حرفش هم نزن.آقاهه رو کرد به شوهرم وگفت : خداحافظ حاج آقا !!!
خلاصه آقاهه رفت وخوشبختانه تاحالاهم همونطور که ازش خواهش کردم سر و کله اش پيدا نشده


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#95 | Posted: 30 Sep 2010 05:59

ناشی
روشين تو بغلم نشسته بود. داشتيم با هم صحبت ميکرديم و منم همينطور با موهای کسش که ازش خواهش کرده بودم بذاره بلند بشن بازی ميکردم. انگشتام کاملا تو موها گير ميکردن و خيلی کيف ميداد. روشين رو يکماه پيش تو راهه دبيرستان باهاش دوست شدم. هيکل ريزه سينه های بزرگ و چشمای سبزه روشنی داشت. تقریبا هر روز تا موقعی که مامانش از سرکار برگرده یعنی حدوده سه الی چهار ساعت ما دوتا لخت تو بغل هم بودیم ولی خوب نهایتا به لاپایی ختم میشد. دستم که لای موهای کسش بود و با چوچولش بازی میکردم بهش گفتم بذار امروز یه تجربه جدید داشته باشیم. گفت چه تجربه ای؟ گفتم از کون بکنمت. یه نگاهی بهم کرد و زد زیره خنده. گفتم چرا میخندی من که جدی گفتم. گفت منم بدم نمیاد ولی سپیده دوستم یکبار اینکارو کرد و تا چند روز کمرش درد میکرد. گفتم بابا اون بلد نبوده. با تعجب گفت مگه تو بلدی؟منم دیدم ضایع شد گفتم منظورم اینه که راستش میکنم میذارم توش!!!گفت: خیله خوب بیا امتحان کنیم ببینیم چطور میشه!از پشت دراز کشید و گفت خوب شروع کن. من یه نگاهی انداختم منتها چیزی شبیهه سوراخ ندیدم تو دلم گفتم بدشانسی هرچه کاره سخته ماله پسرهاس! منم بناچار روی روشین خوابیدم به امیده اینکه کیرم خودش راهه کونه خانمه پیدا کنه!هی داری چیکار میکنی ؟ با تمامه وزنت افتادی رو من دارم له میشم!پس چیکار کنم باید بکونمش تو کونت یا نه؟!آخه بد بخت اینطوری که تو نمیره. فقط من زیرت له میشم.حالا درست میشه یه لحظه صبر کن ( و همینطور داشتم با کیرم دنباله سوراخه خانم میگشتم)دیوونه از دستت هم استفاده کن اون چیزت رو بگیر بذار رو سوراخ بکن تو!باشه باشه عصبانی نشو ( کیرمو گرفتم و بصورت عمودی گذاشتم رو شیاره وسط)کسخل این کونه زیپ که نداره بازش کنی هر جا دلت خواست بکنیش تو!تو هم منو دست کم گرفتیا بابا خوب اولش یخورده سخته دیگه.ول کن آشیل بذار من برات جلق میزنم کرمت بخوابه.چرا انقدر هولی الان پیداش میکنم ( بلند شدم دو تا لپ رو یه خورده وا کردم دیدم چه سوراخه نازنینی اون وسطه و با انگشت یه خورده مالوندمش)خوب معطله چی هستی؟ بلند شم یا میکنی توش لامصبو؟!بذار جاشو حفظ کنم وقتی میخوابم نمیتونم ببینمش!احمق مگه چندتا سوراخ اون وسطه که حتما باید ببینیش؟؟؟( راست میگفت تا حالا فکرش رو نکرده بودم) خیله خوب عزیزم الان درست میشه.کیرم رو گرفتم و گذاشتم رو سوراخ یه هل دادم دیدم نیم متر رو هوام و یه نعره وحشتناکی میادپدر سگ کونم و پاره کردی! دلت میخواد یه خیار رو نشسته محکم تو کونت بکنن بفهمی چه دردی داره؟آخه عزیزم تو خودت گفتی بکنم توش. منم داشتم میکردم توش که منو پرت کردی.آخه این بدمصب خیلی سفته یه خورده نرمش کن. کرم داری؟نه حالا من تو این گیرو ویر از کجا کرم پیدا کنم؟خوب اشکال نداره من واست تف میزنم یه خورده لیز بشه که راحت بره تو.یه خورده تف انداخت کفه دستش و به کیرم مالوند که حسابی لیز بشه.روشین جان خوبه لیز شد. الان آبش میریزه بیرون. خوب پس دیگه بی عرضه بازی در نیاریا وای به حالت.( خدایا حسابی جلو یه دختر آبروم رفت) بابا ایول دیگه ما یه کونم نتونیم بکنیم دیگه هیچی!!!!آره میبینم آقای کون کن! دهن منو گاییدی.دستش درد نکنه حسابی لیز شده بود منم نوکش رو گذاشتم رو جایی که احساس میکردم کونش باشه و فشارش دادمخاک بر سره احمقت کنن کونمو پاره کردی آشیل دردم اومد.( عصبانی شدم) اینطوری که نمیشه هی بهم فحش میدی. بذار بره تو بعد بگو درد داره.خنگه خدا نمیتونی غلط میکنی دختر میاری لختش میکنی بعد عرضه نداری بکنیش.خیله خوب لازم نیست سرکوفت بزنی اصلا من از خیرش گذشتم.غلط کردی !! مگه شهره هرته ! حالا که اینطوره حتما باید بکنی توش بی عرضه.منم از خدا خواسته چیزی نگفتم و فقط کمی اخم کردم. بهم گفت:تو بگیر دراز بکش من خودم همه کارا رو میکنم.منم دراز کشیدم. اومد روم کیرم رو با دستش گرفت و آهسته گذاشت رو سوراخش. به آرامی پایین رفت. یکدفعه تمامه وجودم گرم شد. به آرامی خودش رو حرکت میداد. با همون دوبار اول که تکون خورد آبم اومد ولی انقدر باحال بود که کیرم نخوابید و روشین داشت حسابی کیف میکرد. همونطور که داشت لذت میبرد گفت دوباره که خواست آبت بیاد بهم بگو و بازم ادامه داد. جیغ های قشنگی میزد و خودشو به هر طرفی که دوست داشت مینداخت. بعد از یه ربع گفتم که داره میاد. کشید بیرون و خوابید رو پاهام و با دو انگشت سره کیرم رو گرفت و فشار داد. چند لحظه بعد ولش کرد و آبم با فشار پرید تو صورتش. یه نگاهی بهش کردم دیدم چشمای سبزش با صورته پر از آبش خیلی خوشگل شده و سرم رو گذاشتم زمین. کیرم رو گرفت و حسابی لیسش زد. بعد اومد تو بغلم و دراز کشید. گفت: دیدی کاری نداشت! فردا باید کس کردن هم یادت بدم.پایان


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#96 | Posted: 30 Sep 2010 07:29

دختر سرهنگ - ۲
قبلا داستان دختر سرهنگ (۱) واستون گفتم و حالا میخوام ادامه ی ماجراهای خودمو با اون دختر خانوم واستون بگم .....
اونروز بعد از خداحافظی از ساناز ( دختر سرهنگ ) و برگشتن پای پیاده به سمت پاسگاه ( آخه ماشینو اون یکی هم خدمتیم برده بود پاسگاه و از بس سربازای راهنمایی و رانندگی وجهه و اعتبار دارند هیچ ماشینی تخم سوار کردن سربازای راهنمایی رانندگیو نداره مجبور بودم یه یک کیلومتری پیاده برم سمت پاسگاه کیری خودمون) حسابی توی راه داشتم به امروز و اتفاقی که واسم افتاده بود فکر میکردم و پیش خودم فکر میکردم اگه بابای کس کشش بفهمه ( جناب سرهنگ کله کیریان میگم ) حتما میدن منو خشک خشک وسط میدون صبحگاه ستاد فرماندهی بکنند یه جورایی خایه فنگ شده بودم و از طرفی میترسیدم از عواقب کار از یه طرف حس نیاز به سکس و ارضای جنسی بهم میگفت ادامه بدم خلاصه همین جوری با نفس اماره و وجدانه باطله ( به قوله آخوند کس کش عقیدتی سیاسی که هر پنجشنبه میومد توی پاسگاه ما و کس شعر های مذهبی واسمون میگفت و ما آشخور های در به در هم باید عین دول 2 ساعت گوش به اراجیفهای حاج آقا میدادیم و... ) درگیر بودم تا رسیدم جلو ی درب ورودی پاسگاه. نگهبان جلو در که از سربازای همونجا و یکی از دوستای هم خدمتی من بود درو واسم باز کرد و منم رفتم داخل بعد از سلام علیک با الباقی افراد پاسگاه از جمله افسر نگهبان خوار کسه رفتم تا لباسمو عوض کنم موقعی که شلوارمو در آوردم متوجه شدم بد جوری از جلو بوی گه ( البته ببخشیدا ) میدم که باز مجبور شدم جول و پلاسم جمع کنم برم حموم توی حموم داشتم خودمو میشتم تا اینکه دست بردم زیر بیضه هام تا مثلا بشورمشون دیدم یه درد وحشتناکی از زیر بیضه هام تا مغز کلم پیچید ( فکر کنم چون یه خیلی وقت بود که یه درست و حسابی آبم نیومده بود اینطوری شده بودم یا شایدم به خاطر برخورد و فشار به لمبرهای کون دختر سرهنگ اینجوری شدم ) به هر بدبختی بود خودمو شستم و اومدم بیرون که دیدم افسر نگهبان مادرجنده اومد پیشم و گفت : عافیت شازده خبریه هر روز میری حموم که منم در جواب گفتم نه دیشب جنوب شدم وقت نشد صبح برم حموم ( آخه یکی نیست به این دیوث بگه بتوچه کس کش آماره حموم رفتن منو میگیری مگه تو روزای شنبه با قیافه ی کیری و موهای بهم ریختت میای سر کار من بهت میگم دیشب با حاج خانوم خبری بوده ) خلاصه شب شده و طبق معمول شام خوردیم بعد از یه خورده کس کلک بازی با الباقی سربازها رفتم که لالا کنیم واسه فردا ....
فردا صبح قبل از ساعت 6 و نیم سرهنگ با افسر نگهبانی تماس گرفت به افسر نگهبان گفت : به استوار وظیفه ماهان فلانی بگو امروز بیاد دنبالم .. منم اطاعت اوامر کردمو و راه افتادم سمت خونه ی جناب سرهنگ و سر موقع و مثل همیشه با ادا اطوارهای نظامی (البته بیشتر از سر خایه مالی چون نمی خواستم این موقعیت از دست بدم چون هر از گاهی که با بچه های سر چهار راه ها حرف میزدن میگفتن دهنشون گاییده شده و حتی یکی دو تاشون دیسک کمر گرفتن واسه ی همین همیشه احترام نظامی بازی خفنی از خودم واسه ی سرهنگ میذاشتم تا یه وقت فکر به درون شهری فرستادن منو نکنه ) سوارش کردم و تو راه همش ازم تقدیر و تشکر کرد و گفتش که دخترش خیلی ازت راضی بابت تدریست و پیش منم یه چند روزی مرخصی تشویقی داری و منم گفتم گفتم قابلی نداره قربان من همه جوره در خدمتم ( همه جورشو دیگه شما میدونین منظورم چیه ! ) بعد بهم گفت امروز بعد از ظهر هم منظرت هستم در ضمن خودم هم امروز بعد از ظهر کاری ندارم و میخوام نحوه ی تدریستو به دخترم تو منزل ببینم منم گفتم : چشم حتما خدمت میرسم ( خوب پس امروز از بکن بکن خبری نیست چون بابای جاکشش خونست )
ساعت حدود بود که 5.30 که باز این تلفن تخمی پاسگاه زنگ خورد و افسر نگهبان بهم گفت به فلانی بگو تا در منزل رییس ( سرهنگ ) برسونتت باز رفتم درب خونه ی سرهنگ . زنگ زدم خوده سرهنگ جواب داد منم گفتم قربان استوار فلانی هستم حسب الامر جناب عالی خدمت رسیدم که یهو در باز شد و رفتم داخل ... تا چشمم به سرهنگ افتاد نزدیک بود از خنده بمیرم که خیلی خودمو کنترل کردم مردک کس مشنگ ( سرهنگ میگم) تو خونه ابای آخوندی قهوه ای رنگ ( همینی که تو تنه آخوندا هست و تو مملکت ما هم زیاد بابه ) پوشیده بود برای اولین بار با من دست داد که انصافا عجب دستای قوی و سنگینی داشت و بعد تعارف کرد و بهم گفت دخترم تو اطاقش منتظزته برو بالا منم خیلی رسمی و با کلاس رفتم بالا تا در اتاق باز کردم چشمم شد 4 تا دختره با مانتو نشسته بود بهم سلام کرد و منم جواب سلامشو دادم و گفتم چرا با مانتویی؟ اونم جواب داد آخه بابام خونست و نمیتونم مثل دیروز باهاتون راحت باشم امروز باید خیلی احتیاط کنی وگرنه.... که دیگه نذاشتم ادامه بده و گفتم نمیخواد بگی و بقیشو خودم میدونم و بهتر بریم سر درس اقا درس و شروع کردمو داشتم متن کتابو واسش ترجمه میکردم و توضیح میدادم هنوز نیم ساعت نگذشته بود که دیدم دارن در میزنن دخترش جواب داد گفت بفرمایین و در اتاق باز شد و سرهنگ با یه سبد میوه و چندتا پیش دستی اومد داخل ( با همون لباس تخمیه مسخره که زیرش زیرپوش آستین دار پوشیده بود) منم گفتم شرمنده کردین جناب سرهنگ شما چرا به زحمت افتادین که جواب داد اینجا که اداره نیست پسر جان تازه خودت که خانومم رو دیدی بنده خدا نمیتونه خودش بیاره که منم گفتم در هر صورت راضی به زحمتتون نبودم و از این جور کس شعر ها که به تدریس ادامه بده منم میخوام یه خورده نگاه کنم آقا ما بعد از خوردن یه مقدار میوه ( اما چه خورنی مردک عین کیر رستم بالا سرم وایساده بود نفهمیدم که چی دارم کوفت میکنم ) درس رو دوباره شروع کردم و با صدای رسا و بلند داشتم مطالبو توضیح میدادم و از دخترش هم یه سری جاها توضیح میخواستم که موبایل سرهنگ زنگ خور و با ببخشید گفتن رفت بیرون و در اتاق پشت سرش بست که منو و دخترش بعد از رفتنش یه نفس راحتی کشیدیم بعد ساناز خانوم رو به من کرد و گفت امروز خیلی خوب پیش رفتیم ولی نمیتونیم تا زمانی که بابام خونست مثل دیروز با هم سکس کنیم که منم حرفشو با سر تایید میکردمو و اونم با صدای خیلی آروم بهم میگفت: از اون روز اولی که سوار ماشینت شدم ( همچین میگفت ماشینت انگار ماشین ماله بابامه ! ) دلباختت شدمو و از این جور اراجیفی که دخترا به پسرا تحویل میدنو مثل این جمله که تو همشون مشترکه : من تا حالا با پسری نبودمو ... تو مثل داداشمیو . و.... آقا دیگه رسما درس تعطیل کرده بودیم و داشتیم دل میدادیم و قلوه میگرفتیم و که در همین منوال دستشو از روی شلوارم گذاشت روی کیرم و آروم واسم میمالوند و منم دو تا دکمه ی بالای مانتوشو باز کردم ودستمو به پستونش رسوندم ناکس زیر مانتو فقط سوتین داشت انگار فکر همه جارو کرده بود خلاصه یه یک ربعی همدیگرو میمالیدیم که تایم کلاس امروز هم به پایان رسید و منم با یالا گفتن رفتم پایین که سرهنگ هم جلو پام بلند شد با گفتن خسته نباشید منو به بیرون هدایت کرد و لباس پوشید و گفت تا جلو ی پاسگاه میرسونمت آخه زمستونه و هوا هم تاریکه هم سرد منم الکی گفتم راضی به زحمت شما نیستم ( ولی تو دلم گفتم بذار برسونه آخه کجا معلمه خصوصی مفت گیر میاد ... چشمش کور مگه پاهای زانتیاش خسته میشه ) خلاصه سوار شدیم و اونروز بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت ( البته یه کم بمال بمال داشتیم ولی به خوبیه دیروز نبود) و من داشتم خودمو واسه فردا آماده میکردم (و از خدا میخواستم که این بابای جاکشش خونه نباشه تا من به آرزوم برسم ) رفتم پاسگاه و همون کارای کیری تکراری همیشگی با یه مشت آدم مزخرف و تکراری تا باز دوباره صبح شد رفتم باز دنبال سرهنگ و آوردمش اداره توی مسیر به جز سلام علیک هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد ... ظهر دوباره خودم برش گردوندم و بهم گفت امروز بعد از ظهر باید بیای تدریس ولی من جلسه دارم و نیستم با ماشین بیا و ماشینو بیار تو حیاط زمستونی نمیخوام تو تاریکی و سرما پیاده برگردی منم از خدا خواسته قبول کردم و بهش گفتم فقط جناب سرهنگ به افسر نگهبان این امر بگین تا مانع رفتن من نشه که اونم جواب داد بهش گفتم و خداحافظی کرد و پیاده شد و رفت .. آقا من دیگه از خوشحالی تو شرت خودم جا نمیشدم (در شرت خودم نمی گنجیدم ) رفتم پاسگاه و دل دل میکردم تا ساعت بشه 5 تا با ماشین نظام برم کس بکنم ( حتی فکرش رو هم نمی کردم سرهنگ همچین حالی بهم بده البته منم حال به دخترش میدادم ) و ساعت 5 شد من با هماهنگی با افسر نگهبان مادر قحبه ماشینو کشیدم بیرون و راه افتادم تا رسیدم در خونه سرتنگ و زنگ زدم صدای خود سانازجونم جواب داد و درو واسم باز کرد منم رفتم داخل باز همون چادر رو سرش انداخته بود ولی لباسای زیرش چیزه دیگه ای بود رفتیم بالا اینبار کامل چادر گذاشت کنار و پرید تو بقلم یه ماچ آبدار از لپم کرد و بهم گفت خیلی میخوامت منم که اولش جا خورده بودم اما میخواستم خودمو عادی نشون بدم و بهش گفتم بزار یه کم درس بخونیم بعدا با هم حال کنیم ( راستی تا یادم نرفته اینبار یه تاپ یقه باز تا سر خط سینش پوشیده بود با یه شلوار استرج آبی آسمونی که حجم ماهیچه های رونش توش هوار میزد ) یه یک ساعتیو درس خوندیم تا اینکه اون باز پیش قدم شد ( اینکه میگن خانوما از نظر جنسی از آقایون حشری تر و تحریک پذیر ترنو من بهش ایمان دارم و به خودم کاملا اثبات شده ) و شروع به مالیدن من کرد و منم همینطر ....... تا اینکه لب تو لب شدیم و من دستمو گذاشتم رو سینشو مالش رو شروع کردم و همزمال لب میگرفتیم تا اینکه رفتیم سر تختش تا خواستم لختش کنم بهم گفت بذار درب اتاق قفل کنم تا یه وقت سامان ( داداشش ) نخواد سر زده بیاد تو آخه بعضی وقتا از این کارها میکه و منم یه چشمک خرکی بهش زدم و اونم بعد از قفل کردن در اتاق امود پیش منو گفت حالا در خدمتتم سرباز که منم با یه لبخند شروع کردن به در آوردن لباسهاش ( عاشق این کارم که خودم با دستای خودم یه خانومو لخت کنم ) اینبار شرت و سوتینش با همدیگه ست بود و سفید گلدار و خیلی تحریک کننده اونم منو لخت کرد ... حالا هردو لخت بودیم و منم بهش گفتم با اجازه سرهنگ و دستمو بردم پشتش و سوتینش رو باز کزردم که سینهاش تالاپی افتاد بیرون باز به همون قشنگی و سر بالا و گرد و سفت با نوک بیرون زده از حشر .... افتادم به جون سینه هاش و مثل دفعه ی قبلی دهنمو با سینش پر میکردم و نوکشو مثل آبنبات چوبی میمکیدم اونم همش میگفت : اه ه ه ه اوووووووووووووووووویییییییییییییی ییییی اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووممم
رفتم پایین و شرتش رو در آوردم Oh my God اینبار پشمای کسش رو زده بود وااااااااااااااایییییی چی میدیم قشنگ ترین کس دنیا روبروی صورتم بود افتادم به جونش اینقدر چوچولشو خوردم که باد (ورم) کرد لای کسشو باز کردم میخئاستم ببینم توش چیه ؟ که دیدم بعله خانوم حلقوی تشریف دارن و قشنگ سوراخشون معلومه بعد رو کردم بهش و گفتم : ساناز خیلی بدی تو حلقوی بودی و به من هیچی نگفتی اونم گفت حالا که خودت دیدی میخواستم بهت بگم ولی می ترسیدم...منم دیگه هیچی نگفتم و زبونمو کردم تو کسش برای اولی بار بود که داشتم کس یه دختر ( البته زین پس به جای وازه ی دختر های حلقوی بفرمایید خانوم ) می خوردم مزش ترش مانند میزد دائم دیواره های کسش منقبظ می شد و زبونم رو مفشرد ولی چه حالی میداد نمیدونید من چی میگم حتما یه بار امتحان کنید ساناز فقط داشت به آرومی و از روی شهوت لب پایینشو گاز میگرفت دیگه ادامه ندادم و بلند شدم شرتمو در آوردم و کیرمو تمام قد گذاشتم جلو دهنش که باز نمیخواست واسم بخورتش اما با کس لیسی و خواهش و تمنای من خیلی با اکراه این کار کرد بدک نبود ولی دندوناش به سطه کیرم میخورد که آزارم میداد بعد از پنج دقیقه خوردن راضی شدم و گفتم کافیه و رفتم روش و باز لب گرفتم و آروم در گوشش گفتم ساناز جونم میذاری از جلو بکنم اونم خیلی با ناز گفت اوهوم و منم با دست لبه های کسش رو آروم و با احتیاط باز کردم و سر کیرمو با مشقت و سختی زیاد فرستادم تو کسش که باز میخواست داد بزنه و منم مثله همیشه از شگرد بالش استفاده کردم دادم بذار جلو دهنش ولی چه با حال بود یه فشار دیگه دادم و کیرم به خاطر آب کسش و معاشقه ی قبل از دخول ( خیلی تاثیر داره ) راحت تا ته رفت توش اصلا با کون قابل مقایسه نبود یه حجم ماهیچه ای نرم و لزج و گرم که تمام فضای دور کیرمو در بر میگرفت و خیلی هم تنگ بود بعد از یه دو دقیقه که ماهیچه های کسش به حجم کیر 28 سانتی من عادت کرد افتادم به تلنبه زدن حالا نزن کی بزن یه دفعه دیدم صورت ساناز جونم قرمز شده و چشماشو بسته و یه تکون شدید خورد و انگار که بیهوش شد منکه پاک ریده بودم به خودم کیرمو از کسش در آوردم و وایسادم تکون دادنش و به گه خوردن افتاده بودم همش میگفتم ساناز ساناز جونم حالت خوبه؟ از ترس کیرم خوابید بعد از یه 3 دقیقه ای که انگار رفته بود تو خلسه به حال اومد و گفت مرسی عزیزم تا حالا اینطوری ارضا نشره بودم منم که تا حالا رنگم مثله گچ شده بود بهش گفتم آخه دختر تو که منو نصفه جون کردی بعد بهم گفت بازم میخوام منم گفتم روتو برم ولی اینبار کسش انگار باز تر و گشاد تر شده بود کیرمو به قوله بچه های سایت شهوانی باز فرستادم تو بهشتش و بعد از یه 5 دقیقه کردن دیدم انگار میخوام خالی بشم در آورد و بالای کسش خالی کردم ( مثل این فیلم سوپرای خارجی ) و بیحال کنارش افتادم بعد از 5 دقیقه که حالم جا اومد لباس پوشیدمو و به ساناز جونم هم کمک کردم تا خودشو تمیز کنه و لباسشو بپوشه بعد از پوشیدن لباسامون دوتایی با هم موز از تو سبد میوه های تو اتاقش خوردیم تا جبران انرزی از دست رفته رو بکنه یه لب از هم دیگه گرفتیم و با هم اومدیم پایین و من با مادرش اینا خداحافظی کردم و رفتم تو حیاط تا ماشینو در بیارم برم که ساناز چادر به سر دوید اومد سمت ماشین بهم گفت بابت امروز ممنون ماهان جونم و دوست دارم و منم گفتم:I love U عشقم و بعد درب حیاطو برام باز کرد و منم ماشین بردم بیرون و رفتم ........8 ماهی که از خدمت مقدس سربازیم مونده بود 3 ماهش رو با این خانو کلاس خصوصی زبان انگلیسی داشتم و تو فرصتهای مناسب حسابی اونو از جلو و عقب کردم و اونم هیکلش پاک اومده بود روی فرم و به اصطلاح خودمون باز شده بود ( مثل این دخترایی که ازدواج میکنن و بدناشون به خطر سکس با شوهراشون روی فرم میاد ) هیکل ساناز هم اونجوری شده بود وقتایی هم که که بابای خرمقدس کس کشش خونه بود رابطه ی اون و من در حد مالش بود و بس .....خلاصه تو این 3 ماه حسابی کس کردم و 5 ماه باقی موندرو چون نمیتونستم برم خونشون و بکنمش به یادش دست به خود ارضایی ( جلق) میزدم ولی هیچوقت خاطره ی اولین باری که کسش گذاشتم رو یادم نمیره . امیدوارم که لذت برده باشین.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#97 | Posted: 30 Sep 2010 12:08
کبرا خانوم

سلام هفده سالم بود که به خاطره وضع بد مالي مجبور شديم تو يکي از محله هاي پايين شهر خونه اجاره کنيم يه خونه سه طبقه بود که طبقه دومش و ما اجاره کرديم طبقه اولشم يه سوپر بود يه هفته اي ميشد که ساکن شده بوديم پدر مادرم هروز صبح زود مي رفتن و شب دير وقت ميومدن يه روز تابستون حدوداي ظهر بود تو اتاقم دراز کشيده بودم ديدم يه صدايي مياد به گوشه اتاقم که نزديک ميشدم صدا واضح تر ميشد صداي آقا مجيد صاحب مغازه بود گوشه فرش و گرفتم زدم کنار ديدم رو زمين يه دريچه فلزي است يه سوراخ به اندازه يه سکه هم روش بود از سوراخ نگاه کردم ديدم آره مغازه آقا مجيد که قشنگ پشت دخلش قرار دارم تو مغازش پر جنس بود و پشت دخل و هيچ کس نمي تونست ببين يه وي سي دي هم گذاشته بود با تلويزيون که باهاش موزيک گوش ميداد داشتم همين جور ديد مي زدم که ديدم کبري خانوم زن آقا مجيد اومد پشت دخل انگار براش نا هار آورده بود اونا دو تا بچه داشتن يکه يکيش ده سال و يکي سيزده سال داشت کبري يه زن سي و هفت ساله بود مغازه که خلوت شد کبري خانوم يه زير انداز انداخت ناهار آورد که با هم بخورند روسريش و که برداشت من قفل کردم يقه مانتوش باز بود و قشنگ چاک پستوناش معلوم بود پستوناش خيلي درشت بود منم که اين صحنه رو ديدم دستم و گذاشتم رو کيرم هي کيرم و ميماليدم ديدم مانتو شو در آورد داشتم ديونه ميشدم فقط يه تاپ تنش بود سوتينم نبسته بود نوک پستوناش از روي تاپش معلوم بود وقتي راه ميرفت پستوناش بالا پايين ميشد يه دامن مشکي بلند پوشيده بود خيلي پارچه شلي داشت قشنگ کون گرد و گندشو مي تونستم ببينم يه چاک تا زانو داشت که وقتي پاهاش از هم فاصله ميگرفتن ساق تپلش که با يه جوراب مشکي نازک سکسي تر شده بودن رو ميشد ديد من ديگه قاطي کرده بودم کرم و برداشتم ماليدم به کيرم و جق ميزدم غذا آورد وقتي دولا شد غذا رو بزار زمين دامنش رفت لاي کونش و هر لپ کونش که به اندازه يه توپ بسکتبال بود نمايان شد وقتي نشست چهارزانو نشست دامنش و تا وسطاي رون داد بالا خيلي پاهاي تپل و گوشتالودي داشت مخصوصا با اون جوراب ها که ديگه محشر شده بود پستوناي گرد و گندشم که داشت تاپش و پاره مکرد داشتن غذا مي خوردن که يه ذره از غذا ريخت رو پستوناي کبري خانوم دستمال وبرداشت تاپ شو داد پايين يکي از پستوناش کامل معلوم بود همين داشت تميز ميکرد از شهوت زياد آبم زد بيرون اون هي پستونشو ميماليد و تميز ميکرد منم هي با ديدن اين صحنه ها حشري تر ميشدم اون روز توي اون دو ساعتي که کبري اونجا بود سه بار جق زدم شب هم هي يادم ميوفتاد يه هفته اي بود که از اين جور صحنه ها ميديم ديگه انقدر جق زده بودم از خودم بدم اومده بود. پيش خودم گفتم چطور ميشه اين کبري رو کرد ؟؟؟؟؟؟ داشتم فکر ميکردم ديدم تنها راهش تهديد کردن ، ولي يه چيزي بايد جور ميکردم که بتونم اين کارو بکنم ، که فهميدم ، يه دوربين ديجيتال که فيلم هم ميگرفت داشتم ، با اون فيلم ميگريم ، ساعت يک ظهر بود ديدم کبري اومد ولي خيلي سکسي تر به نظر ميومد اومد پشت دخل ديدم آقا مجيد رفت در مغازه رو بست پشت دخل کبري مثل اون روز همون لباس هارو پوشيده بود و دولا شده بود داشت غذارو از تو نايلون در مياورد ديدم آقا مجيد برگشت دستش جلوي کيرش بود همون جوري اومد طرف کبري دامنش و زد بالا ديدم کيرش که شق شق شده بود و کرد تو کس کبري خانوم خيلي کونش گنده سفيد بود با هر تلنبه آقا مجيد کون کبري چنان ميلرزيد که انگار توش ژله ست من کپ کرده بودم خودم هم همونجور که فيلم ميگرفتم لخت شدم از ديدنيه سکس زنده حال ميکردم کبري خانوم هم با اون لهجه شهرستانيش هي ميگفت آخ آروم تر مجيد ، مجيد هم مثل ديونه ها دست انداخت تاپ شو کشيد پايين پستوناي کبري دو تاشم افتاد بيرون با دستاش پستوناي کبري هي ميماليد دو دقيق که گذشت کبري گفت مجيد بيا اين سي دي رو بزار مثل اينا هر کاري کردن ما هم بکنيم ، زير انداز انداختن همون جور نشستن فيلم شروع شد اول زن ساک زد کبري هم همينطور کير آقا مجيد گرفته بود و ساک ميزد آب دهنش هي از بالاي کير مجيد مي ريخت تا به تخماش مرسيد کبري هرت مکشيد تو دهنش بعد مرد کس ليسي کرد باورم نميشد اين شهرستاني ها اينقدر وارد باشن آقا مجيد کبري رو خوابوند دامنش داد بالا بعد از نوک انگشتاي کبري شروع کرد ليس زدن بعد رفت روي ساقش بعد ماهيچه هاي تپل کبري رو ليس ميزد از پهلوي داخلي روناي کبري ليس زد تا رسيد به کسش هميشه فکر ميکردم سياه باشه ولي کاملا اشتباه کرده بودم يه کس صورتي خوشگلي داشت که آب از لب و لوچم آويزون شده بود لبه هاي کسش و با دهن ميک مزد هي چوچوله هاي کبري رو بين لباي خودش سُر ميداد کبري هم هي آخ و اوخ ميکرد در همين حالم پستوناي درشت کبري رو با کف دست ميماليد زبونشو همون جور سُر داد تا رسيد به پستوناي کبري جون نوکشو هي بازبون قلقلک ميداد يا ميمکيد بعضي وقتا هم يه گاز آروم ميگرفت بعد نشست رو شکم کبري کيرش و گذاشت لاي پستوناش کبري هم پستوناشو به هم چسبونده بود مجيدم تلنبه ميزد بعد مجيد نشست رو يه جعبه نوشابه کبري دوزانو نشست جلوش کير مجيد کرد لاي پستوناش کير مجيد تا از بالاي پستوناي کبري ميزد بيرون کبري جون يا ليس ميزد يا ميک ميزد من ديگه داشتم ميمردم که آبم اومد بعد کبري پا شد با کس نشست رو کير آقا مجيد تلنبه زدنا هي تند ميشد پستوناي کبري جونم تکوناي شديد تري ميخورد مجيد همون جوري کبري رو حل داد روزمين کيرش که در اومده بود و کرد تو کسش لنگاي کبري رو داده بود بالا و با دوتا دستاش جفت پاهاي کبري رو از وسطاي روناي گوشتالوش بغل کرده بود و چنان تلنبه ميزد که کبري از زور شهوت دستاي خودش و گاز ميگرفت هي مجيد تلنبه ميزد هي پستوناي کبري شديدتر تکون ميخوردن هر از گاهي لباي کبري رو ميخورد پستوناشو بادست محکم ميماليد من دوباره راست کردم تو همين هين کبري چشاش بسته شد يه آهي هم کشيد که داشت آبم ميومد کبري ارضا شده بود، بعد آقا مجيد کيرشو در آورد وايستاد جلوي کبري ، کبري هم با اون پاهاي تپلش که همون جوراب هاي مشکي بلند نازک سکسي پاش بود و يه برق خاصي رو ،روش ميشد ديد براي مجيد جق ميزد مجيد هيچ کاري نميکرد کير آقا مجيد بين کف پاهاي کبري که هي عقب جلو ميشد بود تا آبش اومد کبري هم با ديدن آب مجيد هي آخ اوخ ميکرد ميگفت جوووووون بريز روم اونم تمامشو ريخت رو شکم و پستوناي کبري ، منم براي دومين بار آبم اومد داشتم قش ميکردم بدم لباس پوشيدن و من تا دو روز فقط فيلم شونو نگاه ميکردم اون روزا آقا مجيد ظهر به بعد ميرفت با موتور کار مي کرد وکبري در مغازه وايميستاد تا عصر يه روز ظهر سي دي شونو برداشتم رفتم پايين فقط کبري بود رفتم سلام عليک کردم صدام ميلرزيد نمي دونستم چه اتفاقي ميوفته سي دي در آوردم گفتم کبري خانوم من دستگام خراب اين سي دي رو برام تست مي کني گفت آره بيا خودت نگاه کن خيلي خلوت بود رفتم پشت سي دي رو گذاشتم کبري رو صدا زدم الکي گفتم اين چي جوري ميره جلو من بلد نيستم اومد دو وجبي جلوي من رو به تلويزيون زد جلو بعد شروع زد تنها کاري که کرد فقط خشکش زده بود دقيقا همونجا بود که کير تو کسش بود خودشم خوابيده بود صورتش قشنگ معلوم بود سريع گفتم تو که دوست نداري اين تو کل محل پخش بشه برگشت هم عصباني بود هم ترسيده بود هم گريه ميکرد گفت خيلي حروم زاده اي من بهم بر خورد دستم و گذاشتم رو پستوناش گفتم نشنيده ميگيرم الان مغاز رو تعطيل ميکني گفت تو خواب ببيني دستم از رو پستوناش زد کنار من گوشيم و در آوردم شماره مهدي دوستم رو گرفتم گفتم مهدي يه سي دي سوپر دستم ايراني اتفاقا براي يکي از زناي محل خريداري رو آيفن بود مهدي گفت آره با زن تو فيلمشم خريدارم ديدم کبري رنگش پريده گفتم باشه من بهت زنگ ميزنم کبري گفت اينجا نميشه گفتم باشه تو تو مغازه بمون من خودم رديف ميکنم رفت توي اتاقم با هزار زحمت دريچ رو باز کردم اون يه چهار پايه بزرگ گذاشت کشيدمش تو اتاقم گريه نمي کرد مانتو شو در آوردم زيرش يه سوتين بنفش پوشيده بود گفتم فکر کن من مجيدم دوست ندارم کم کاري کني کيرم ميماليد شلوارشم در آوردم گفتم اول ساک ميزني بعد لا پستوني کس کش انگار جنده بوده چنان حرفه اي ساک ميزد که آبم اورد گفتم تا قطره آخرش و بايد برام بخوري اونم از روي اجبار خورد با همون دهن آب کيري گفتم حالا انقدر بزن تا راست شه ده دقيقه اي کيرم و راست کرد بعد پنج دقيقه لا پستوني بقيش تو کس ميکردم دو باره آبم اومد بد بخت خسته شده بود پاشدم گفتم با پاهات چنان بايد برام جق بزني که از دفعه قبل زود تر راست شه که همونم شد گفتم از کون ميخوام بزارمت گفت نه نه حلش دادم دمر خوابوندمش بزور سوراخشو پيدا کردم کردم تو يه جيقي زد که داشتم کر ميشدم هي التماس ميکرد منم بد تر حشري ميشدم ديگه آبم تموم شده بود تندش کردم تا ارضا شدم بعد اون ازش ميخواستم که لباساي مورد علاقم بپوشه منم ديگه باهاش مهربون صحبت ميکردم الان با هم خيلي رفيقيم اون روز ميگفت من تو رو مثل مجيد دوست دارم آقا مجيدم که دگه کارش کم شده بود تو مغازه زياد ميموند کبري ناهار که مياورد مجيد ميفرستاد نون بگيره در مغازه رو ميبست من کيرو از دريچه ميدادم بيرون اون برام ساک ميزد هر وقتم تو مغازه سکس ميکنه با صداي بلند تر آخ و اوخ ميکنه ميدونه من خوشم مياد يه بارم رفتم خونشون تو حموم سکس کرديم
     
#98 | Posted: 30 Sep 2010 12:10
اولین سکس

من تا 17 سالگي سكس واقعي نداشتم (واي چي كشيدم من )و سكس من محدود بود به ديدن سوپر و جق زدن
البته خيلي دلم مي خواست با جنس مخالفم يه حال اساسي بكنم اما چون يكم خجالتي بودمم هيچ وقت نتونستم تا اين پروژه رو به مرسه ظهور برسونم تا ...
تا اينكه آبجي ما نامزد كرد.( كه كاش زودتر مي كرد. )
چون باعث شد من با چه جيگرايي آشنا شدم و به خاطر دوستي با خواهرم اونارو زياد مي ديدم. اما بازم اين خجالت لعنتي ...
تا اينكه نزديك عيد سال 82 بود كه پدرم گفت امسال عيدو ميريم مشهد . منم اولش زياد موافق نبودم چون باسه عيد با بچه ها كلي برنامه ريخته بوديم . اما وقتي فهميدم دوستاي خواهرمم (البته همسايشونم ) بودن قرار با ما بيان با تمام وجود مشتاق و منتظر لحظه حركت بودم
بزارين يك از دخترا بگم ، 4 تا خواهر كه يكيشون ازدواج كرده بود كه اسمش بود آيلار و دوميش 21 سالش بود و اسمش ليدا و سوميش كه خوشمزه ترينش بود و اسمش نرگس و آخريشم كه همسن خودم و خوشگلترينشون و عشق من و اسمش مريم . اينم بگم كه پدرشون چون خيلي زور زده بود باسه ريختم اسپرم ها جونشو تقديم شما كرده بود.
من با هر 4 تا شون سكس داشتم ولي باسه اينبار اولين سكسمو با مريم رو مي نويسم
گفتم كه قرار شد بريم سفر اونم با هيئت .
تو اتوبوس من و خواهرم تو يك جا و پشت سر مريم و نرگس و پدر و تو صنلي كناري ما و پشت سر ليدا و مامانش نشسته بودن .
گفتم كه من و مريم هم سن بوديم و رشتمونم يكي بود ( شاگرد زرنگي بودم ها –رشتم رياضي بيد) به خاطر همين به پيشنهاد مادر مريم تو جمكران ( كه از اول سفر بد جوري منو نگاه مي كرد ) خواهرم و مريم جاشونو با هم عوض كردن تا منو مريم بتونيم با هم درسامونو مرور كنيم .
من كه مثل هميشه وقتي اسم درس به خصوص رياض و هندسه ميومد وسط ديگه همه چيزو فراموش مي كردم كللا اينكه مريم يه دختره و تو نيم ميلي من نشسته رو بي خيال شده بودم و رفته بودم تو بهر هنسه و قضيه هاش.
تا اينكه موقع شام كه راننده نگه داشت با تو سري پدرم به خودم اومدم و رفتيم شام بخوريم .
خلاصه كلام ما موقع رفت فقط هندسه و رياضي خونديم .
تو مشهد هم چون همش دنبال نرم افزارو و كتاب بودم (يه بار رفتم حرم) اصلا وقت نكردم يه بارم مريمو حتي تو هتلم ببينم چون صبح ساعت 6 مي زدم بيرون و ساعت 1 و 2 شب برمي گشتم .
كه كاش اينكارو نميكردم چون ديدم وقتي موقع برگشتن شده اصلا با من حرف نميزنه و مثلا باهام قهر كرده .منم دلو زدم به دريا و گفتم مريم خانوم ميشه همراه من بيايين بازار تا تو انتخاب سوغاتيا كمكم كنيد كه خواهرمو نسرين هي بهم متلك پروندن كه اي بابا تو اين همه مدت حالا مي خواي سوغاتي بخري. ولي خب گلي به جمال مريم كه ما رو سه نكرد و با هام اومد و منم باقي مونده پولم همش باسه اون كادو خريدم .
البته به دور چشمان باباي عزيزم.
واي خدا من اولين دوست دخترمو با خرج گزافي پيدا كردم.
موقع برگشتن هم فقط با هم شوخي مي كريم و اصلا يه كتابو ورق نزديم فقط بابايي نميزاشت ما شبام كنار هم بمونيم كه به لج اون مريم هم صنليشو راست مي كرد و تو بغل من مي خوابيد . فقط يه مانعي داشت بين منو اون كه كلفتي حدود15 سانتي ميشد.
خلاصه سفرم تمود شد و تو شهرم هي زنگاي آخر از كلاس جيم مي شدم تا بتونيم با هم برگرديم خونه .
دوستي ما فقط در حد رد و بدل كردن حرفاي عاشقونه بود تا اينكه يه روز عصر پنجشنبه كه دمغ نشسته بودم و هيچكس خونه نبود ديدم در ميزنن ، وقتي در رو باز كردم ديدم مريمه .
بهم گفت يه CD خريده ولي نميتونه نصبش كنه. و ازم خواست تا ببينم مشكلش چيه .
منم دعوتش كردم بياد تو اونم از خدا خواسته پريد تو .
بهش گفتم بره به اتاق من تا منم دو تا ليوان شربت آماده كنمو ببرم .( واي من بودم ها)
وقتي رفتم به اتاقم ديدم مانتوشو در آورده و با يه تاپ آتيشي و يه شلوار تنگ استريچ نشسته پشت كامي.
من با ديدن اون تو اين وضعيت حالم داشت بد مي شد و خودمو به زور كنار كامي رسوندم و نشستم رو صندلي .
به صورت من نگاهي كرد و گفت مواظب باش شربتو نريزي روت منم تازه متوجه شدم هنوز سيني تو دستمه و گذاشتمش رو ميز و گفتم بفرماييد اونم با يه خنده قشنگ گفت اول شما ميل كن كه نزديك بود از حال برم.
CD رو گذاشت تو CD Rom و چون اتوران ويدئو سي دي رو گذاشته بودم روي مديا پلير ، خودكار شروع به پخش فيلم كرد .
گفتم چه خبر
گفت خبراي جالب و به مانيتور نگاه كرد ديدم بعد از چند ثانيه كه صفحه سياه نمايش مي داد تام و جري اومدن تو صحنه .
با خودم گفتم اورده كارتون نگاه كنيم .
كه ديدم زد جلو و واي پستوناي زنه اومد تو كادر .
زل زده بودم به پستوناي زن تو فيلم كه ديدم سرشو اورد سمت من و از لپم يه ماچ درست حسابي برداشت.
صورتمو برگردوندم به طرف اون و چند لحظه با تعجب نگاش كردم كه ديدم كه لباش رو لبامه و داره ازم لب ميگيره.
به خودم اومدم و گفتم آش كشك خالس پس بايد خورد.
هرچي كه از فيلما ياد گرفته بودم به كار بستم و همزمان با خوردن لباش دستمو از زير تاپش به پستوناش رسوندم و همزمان شروع به مالش پستوناش كردم.
بعد از حدود 5 دقيقه بغلش كردم و بردمش روي تخت خوابم .
ادامه خبر رو از روي تخت خواب دنبال كنيد:
وقتي رسيديم به تخت خواب خوابوندمش رو تخت و شروع كردم به نوازش بدنش از لباساش ، كه ديدم پاشد و تاپشو در اورد و بعد هم شلوارشو كه اينبار واقعا از حال رفتم.
فكر مي كردم هيكل توپي داشته باشه ولي نه به اين توپي ، ( بس بگو چرا خواهرم همش از هيكل و اندام مريم تعريف مي كرد)
منم بلوز و شلوارمو از تنم بيرون كردم و دوباره خوابوندمش و شروع كردم از روي كرست پستوناشو خوردن واي كه چه حالي ميداد . كم كم كرستشو زدم بالا و شروع به ليسيدن پستوناش كردم . كم كم اومدم پايين و همزمان دستمو كردم تو شرتش و بهشتيشو مالش دادم.
يكم كه گذشت ديدم كسش از آب پر شد (بس بگو بيچاره خيلي وقته تو كفه)
رفتم پايين و شرتشو با دندون كشيدم پايين و چوچوله خوشگلشو ليسينگ كردم .
كم كم صداش در اومده بود و ديگه صداي فيلم ميون صداي آه و اوه اون معلوم نبود.
حدود ده دقيقه لسينگش كردم و باسه بار دوم آبش اومد و عجب آب خوشمزه اي (از عسل خوشمزه تر بود )
حالا نوبت اون بود كه حالي به مشدي ما بده ديدم پاشد و بي محاوا شرتمو كشي پايين و حاجي خبردار ايستاد و اونم ائلش با اكراه و با ناز شروع كرد به ليس زدن كنارهاش و يه دفه تا تهش كرد تو دهنش و چند دقيقه اي برام ليس زد .
كه ديدم نزديك آبم بياد . كيرمو از دهنش بيرون اووردم و بازم گرفتم تو بغلم و بردشم تو اتاق بابا و مامانم .
و از كمد بابايي اسپري رو برداشتم و زدم به كلش و خودمم رفتم رو تخت و به حالت 69 دراز كشيديم و همزمان شروع به ميل نمودن كرديم . كم كم خسته شد و حاجي رو ول كرد . اما من تازه يه چيزي رو متوجه شدم كه خانومي پرده داره و به خاطر فكرايي كه مي كردم ناراحت شدم . (بعدا وقتي بهش گفتم چنان نوازشم كرد كه سوتش هنوزم تو گوشمه و گفت چون منو دوست داشته و به خاطر من اون كارارو كرده و مثل خودم همه چيزو از فيلم ياد گرفته)
القصه بهش گفتم برگرده و با كرم دست و صورت سوراخي رو چربش كرديمو حاجي رو فرستاديم رو مينا !
اولش نرفت تو ولي با هزار جون كندن حاجي رو روانه كرديم و مريمم با وجود اينكه درد مي كشيد هيچي نگفت و تحمل كرد تا تمامش رفت تو.
يكي دو بار كه رفتو برگشت كرديم ديدم نه بابا حاجي وارده و باسه خودش خوب جا باز كزده. منم همونطوري كه حاجي توش بود دستامو بردم به طرف پستوناش و اونارم مالوندم.
بعد از چند دقيقه ديدم حاجي شيميايي شده و مي خواد بالا بياره حركتامو تند تر كردم و همه محتويات حاجي رو خالي كردم همونجا و از حال رفتم يكم تو بغلم هم خوابيديم كه با صداي زنگ تلفن به خودم اومد و وقتي جواب دادم ديدم مامانمه و بهم گفت كه شبو مي مونم خونه عمواينا تو روستا و فردا عصر ميان و بهم امر كرد كه منم شب برم اونجا . منم بهونه اووردم كه درس دارم و اونم بي خيال شد . وقتي برگشتم به طرف تخت ديدم بيچاره مريم ناي بلند شدنم نداره .
بهم گفت بيا كمكم كن تا بلند شم .
منم گفتم مامانم اينا شب نميان و اگه ميتونه شبو بمونه .
اونم ديدم اگه بره سه ميشه قبول كرد و تلفنو ازم خواست و زنگ زد به دوستش و گفت كه به خونشون زنگ بزنه و بگه كه مريم خونه اوناس و شب هم همونجا ميمونه.
با وجود اينكه خودمم حال نداشتم بلندش كردم و بردمش تو حموم .
وقتي آب گرم حمو بهمون خورد يكم حالمون سر جاش اومد و بعد از حموم زنگ زدم به تاكسي تلفني و گفتم كه يه ماشين بفرسته و خوشبختانه اونم يكي از دوستاي خودمو فرستاده بود .
با هزار خواهش از دوستم خواستم كه ماشينو بده به من و شب بياد ببره . اونم چون من هنوز گواهينامه نداشتم قبول نمي كرد.
ولي وقتي يكم از اون سبزاي خوشگل باباجونو گذاشتم تو دستش قبول كرد به شرط اينكه اگه اتفاقي افتاد پاي اونو وسط نكشم .
با مريم رفتيم بيرون و بعد از يكم خيابون گردي بردمش بازار و بازم تو خرج افتادم .
و شامم بردمش رستوران و يه جوجه كباب زديم به بدن كه باسه شب درازمون جون داشته باشيم.
موقع برگشت بهم گفت كه ديگه عمرا بياد خونه ما و منم گفتم اشكالي نداره همين حالا ميريم خونه شما.
خلاصه تو راه همش با هم شوخي مي كرديم تا اينكه رسيديم خونه و اون شب تو بغل هم بوديم و نميگم كه شب با هم چيكارا كرديم .
     
#99 | Posted: 30 Sep 2010 12:12
لمبرهای نسرین

نسرین زن برادربزرگ خانممه یه هیکل چاق و گوشتی هر رون و لنبر اندازه کل هیکل منه وسینه هاش هرکدوم فکر کنم 10 کیلو باشه یه زنییه خودمونی وساده وازحرف زدن زیاد هم بدش نمی یاد نسرین پنجمین زن فامیل خانمم بود که کردمش یک روز بعد از ظهر خونه مادر خانمم دسته جمعی باهم نشسته بودن من از بیرون امدم زنم و خواهرش مادرشون با نسرین روی بالکن که نیم متری از حیاط بالاتر بود نشسته بودند نسرین لبه نشسته بود و پاهای چاقشو اویزون کرده بود.من تو حیاط ایستاده بودم نسرین خواست بلند شه بره پاهاشو که جمع کرد یه لحظه چشمم به وسط پاش افتاد از بس چاق بود شلوارش از دوختاش چاک برداشته بود و رون و شورت قرمزش معلوم شد وسطش هم قلمبگی کوسش دیده میشد اونا باهم مشغول بودن و فقط سودی فهمید که من لا پای نسرین رو دید می زنم هیچی نگفت نسرین هم متوجه شد و فقط یه لبخندی زد نگو خودشم می دونسته خشتکش پارس اینو موقع کردنش گفت .نسرین گفت خونه هیچکس نیست و شبم شوهرش شیفته و خداحافظی کرد و رفت منم حشری شدم به فکر کردنش افتادم میدونستم که نسرین اکثر شبا تنها می خوابه دو دل بودم که امشب برم یا نه با خودم گفتم نکنه اهل حال نباشه و ضایع بشم داشتم تو ذهن خودم منصرف می شدم که مادر خانمم گفت با بچه ها برین باغ یه کم انگور بیارین باغشونم کنارخونه پسرش بود زنم گفت من نمی ام سودی گفت اقا داود بلند شو باهم بریم توراه سودی گفت نسرینو تور کردی گفتم نه گفت به من چه که جورش کنم گفتم حالا کی گفت که جورش کنی ؟گفت یعنی تواز گوشت به این خالصی گذشت کردی؟ گفتم پس چی همچین مالیم نیست گفت کوسش دو برابر ما ل منه گفتم تو کجا دیدیش گفت یه روز تو حموم براش لیف می کشیدم جلو سودی کم نیاوردم و نگفتم که جورش کن ولی اون دونست که می خوام. رسیدیم باغ نسرینم با یه زنبیلی اومد پیش ما مشغول چیدن شدیم اونارم هم شروع کردن به کرم ریختن سودی گفت اقا داود خودتو خسته نکن ما می چنینیم نسرین گفت می خوای برو تو خونه استراحت کن گفتم نه بچینین بریم نسرین دو لا شد بود انگور می چید سودی گفت زن داداش اونا چیه یکم لاغرشون کن گفت ویلان بمونه ابم می خورم بدتر چاق میشم س.دی بشوخی گفت اخه اب داریم تا اب نسرین گفت سودابه توفضولی مگه؟راست می گی مال خودتو لاغرکن سودی گفت من دارم ولی نه اندازه تو بیچاره داداشم چقدر باید زور بزنه سو.دی دیگه تیر خلاصو زده بود نسرین گفت اقا داود خدایش کداممان چاق تریم من که سیخ کرده بودم گفتم شما چاق ترین ولی مال سودی نسبت به هیکلش گنده اس تازه به سن تو برسه باچرثقیل باید بلندش کنیم سودی گفت شما چرا باید بلندم کنین گفتم من نه شوهرت باید بلند کنه سودی گفت اخه میگی بلندت کنیم تازه ببین خودتو خواهرم به چه روز انداخته راست می گی یه کم بخودت برس نسرین گفت اتفاقا لاغر خوبه دیگه قبراق و فرز میشه سودی گفت چیه زن داداش هوس قبراق کردی ؟مگه داداشم قبراق نیست نسرین گفت ما اون بیچاره رو کی دیدیم که ببینیم قبراق یا قبراق نیست دو شب یک شب خونس اونم ازبس ختس شامشو خورد می خوابه معلوم بود نسرین خیلی توکفه کیره سودی گفت نسرین شبا نمی ترسی یکی بیاد؟خونه من که تو اپارتمان می ترسم چه برسه به خونه توباغ نسرین گفت ترسی نداره مگه من دخترم منظورشو فهمیدیم سودی گفت می خوای امشب ما بیاییم پیشت گفت خوش اومدین من گفتم من شام دعوتم بعد شام می ام سودی گفت مارم برای خواب می اییم. چیدن انگور تموم شد من ازجلوتر می رفتم یه لحظه برگشتم عقب دیدم سودی زد کون نسرین وگفت تکونشان بده کیرم دیگه نمی خوابید دستموگرفتم ازش و اونا هم فهمیدند توی راه سودی گفت رد کن بیاد گفتم چی؟ گفت شیرینی اونی که شب می افتی روش گفتم من که نمی خوام گفت اره از کیرت پیداست نمی خوای حرفی نیست ماهم می ایم گفتم بیاین گفت لوس نشو شامتو خوردی میری اونجا منم تلفنو میکشم گفتم تا مال من هست چرا تلفن خندید گفت از پریز رفتیم خونه مادر خانم جون اونم بد جور هوس کیر کرده بود خواستم برم گفت شب بیا اینجا و دست گذاشت رو کوسش یعنی بیا بهت می دم من هوس کوس دیگه کرده بودم گفتم وقت زیاده یه شب دیگه اخه فردا هم زیاد کار دارم بعد از شام رفتم در خونه برادر زنم زنگو زدم نسرین اومد جلو در وبا همون شلوار خشتک پاره بود بدون دامن زود دوید گفت ببخشید من برم یه دامن تنم کنم وقتی جلوتر می دوید لمبراش بدجور تکون می خوردند خواستم از پشت بگیرمش .رفتم تو نسرین اومد گفتم پس بچه ها نیومدند؟ گفت نه گفتم زنگ بزن بیان اونم گفت تلفن مان قطع با موبایلم زنگ زدم گوشی رو برنداشتند گفتم شاید نیان اخه سودابه توراه گفت اگه دختر خاله ها بیان ما دیگه نمی ایم منم چایمو خوردم می رم .نسرین گفت کجا یه شب بد بگذره شما که غریبه نیستین جا بزرگه شما بخوابین تو اتاق خواب منم تو هال می خوابم با تعارف قبول کردم. وفتی می خواست بلند شه چون چاق بود پاهاشو طوری می ذاشت که لا پاش معلوم می شد دیدم شورتم نداره و قشنگ قلمبگی کوسش پیداس همون طور جلو من معطل می کرد گفتم نسرین خانم یه جا می دی به من؟ گفت برو رو تخت ما بخواب گفتم اخه گفت اخه نداره این قدر تعارفی نباش گفت چیزی خواستی صدام کن اگه بلند نشدم تو یخچال همه چی هست خودت زحمت شو بکش منم خوابم سنگینه گفتم شرمنده اونا هم نیامدند منم مزاحم شدم گفت مزاحم چی دیگه یه شب خوابیدن خالی مزاحمت نداره من رفتم تو اتاق خواب شلوارمو در اوردم هوا گرم بود لخت شدم .با شلوارک خوابیدم البته ملافه رو کشیدم نسرین تو هال خوابید برق رو هم خاموش نکرد دامنشو در اورد وانداخت کنار جاش خودشو من نمی دیدم خوابم نمی برد بعد از نیم ساعتی دیدم خیلی گرمه ملافه رو از رو خودم انداختم و کیر سیخ شدمو گرفتم میخواستم برم بیفتم روش با خودم گفتم بزار اون بخواد اتاق خواب تاریک بود واز تو هال معلوم نمی شد بلند شدم رفتم مثلا اب بخورم دیدم نسرین بیداره ولی تا منو دید چشماشو بست همون طور طاق باز خوابید ه بود و تیشرتشم داده بالا وشکمشم بیرونه رفتم اشپزخونه مثلا اب بخورم برگشتم دیدم پاهاشو جمع کرده ولی وسط پاش بازه وخشتکشو بیشتر پاره کرده وکوسش قشنگ پیدا س کوسش اندازه کون یه دخت کوچولو بود کیرم سیخ سیخ بود دونستم که اونم چراغش سبزه خواستم بیفتم روش ولی صبر کردم رفتم رو تخت دراز کشیدم دیدم نسرین بلند شد اومد منو صدا کرد جواب ندادم فکر کرد من خوابیدم البته می دونست خواب نیستم اومد نزدیکتر از نزدیکتر صدا کرد بازجواب ندادم کیرم سیخ بود واز پاچه شلوارکم بیرون بود نسرین منو نگاه می کرد دست تو شلوارش کرده بود غلت زدم برگشتم طرف اون صداش در اومده بود داشت حال می کرد چشممو باز کردم انگار هول شده باشم بلند شدم نشستم گفتم نسرین خانم چیزی شده؟اونم دستشو از تو شلورش بیرون کشید و گفت وای شرمنده هول شدین دو سه بار صدات کردم بیدار نشدی یه صدایی اومد ترسیدم .بلند شدم برم بیرون رو نگا کنم نسرین گفت اقا داود سرما نخوری؟ منم انگار حواسم نیست گفتم وای ببخشید و دنبال زیر پوشم گشتم نسرین اونو داد دستم و همین طور منو نگا می کرد اونو تنم کردم رفتم بیرون الکی نگاهی کردم بر گشتم گفتم هیچ چی نیست نسرین گفت ببخشید شما رم بد خواب کردم رفت اشپز خونه و با سینی و یه هندونه اومد برق رو روشن کرد من همون طور با شلوارک بودم خواستم شلوارمو بپوشم گفت اقا داود گرمه من که غریبه نیستم بیا بشین یه قارچ هندونه بخور خنک بشی ساعتو نیگا کردم تازه دوازده بود نسرین چهار زانو نشته بود و داشت هندوانه می برید وهمه چیش حتی لبای کوسشم معلوم بود منم همین طور میخ شده بودم نسرین نگاهی به وسط پاش کرد و گفت وای ببخشید بلند شود که بره گرفتم از دستش گفتم من که غریبه نیستم سینی رو یه طرف هول دادم و نسرین رو کشیدم طرف خودم گفتم بیا پیشم بخواب می ترسی اونم راحت اومد رو تخت ازش لب گرفتم اونم بیکار نموند سینه های منو فشار می داد تیشرتش رو در اوردم سوتین نداشت سینه هاش تو چنگم جان نمی شدن با دست اونو رو بغل کردم افتادم به جونشون با یه دست از جای پاره شلوارش گرفتم و اونو ج ردادم گفت اخ جون الان خودمم جرمی دی دیدی عصر چه خشتکی نشونت دادم منم دلم می خواست منو بکنی کوسش تو کف دستم جاش نمی شد چوچولشو مالیدم اونم شروع کرد وول خوردن و به کمرش قر میداد دست کرد شلوارکمو داد پایین زیرش شورت نداشتم کیرم عین فنر پرید بیرون و همین طور بالا پایین می شد نسرین گفت اخ جون چه کیریی این می خواد کوسو کونمو جر بده سرشو بلند کرد و کیرمو انداخت دهنش منم سه انگشتی مشغو ل کردن کوسش بودم اون با یه دست دستمو زد کنار و گفت برو روش از عصری هلاک شدم باهاشو نمی تونست بالا ببره یه بالش زیر کونش گذاشتم و پاها شو به حالت خم گذاشت پایین کیرم با ساک اون خیس بود گذاشتم دم کوسش و هول دادم تو از بس تنگ و چاق بود نصفصش رفت تو باهاشو باز تر کرد تا ته کردم تو یه اوییی گفت که تا حالا اون طور حال نکرده بودم شروع کردم به تلمبه زدن صدای فرج فرج و شالاب شولوبی میداد که فکر کنم همسایه هاشون می شنیدند کیرمو در اوردم تا حالتوشو عوض کنه با دست زد رو تخت گفت تورو خدا در نیار بده تو منم با ضربه زدم تو اون جیغ که نه هوار می کشید و می گفت لا مذهب جرم بده پارم کن بکوب بکوب منم تند تند ضربه می زدم اون ارگاسم شد داغی ابشو با کیر حس کرد که زد بیرون دست بردم زیرش سوراخ کونش انگار که اب تو چاله جمع شده باز وبسته می شد اون بی حال افتاد گفتم نسرین خوبی گفت بهتر از این نمی شه گفت نریختی؟ گفتم نه سری دوم اونم با حالت عشوه وناز گفت واییییی نه فردا نمی تونم راه برم کیرمو کشیدم بیرون گفتم سگی بخواب اون خوابید و کونشو داد بالا سوراخ کونش از اب کوسش برق می زد انگشت کردم سوراخش گفت از کون دوست داری گفتم اره گفت فقط چند تا تلمبه .کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش یه فشار دادم تا ته رفت بدون درد و ناراحتی گفت کیف کردی گفتم اخ چه جورم دو سه تا تلمبه زدم گفت در بیار کار دارم ازتو کشو زیر تخت یه کیرمصنوعی در اورد گذاشت دهنش وخیسش کرد داد دست من منم با این کارش عشق می کردم و رمز کون گشادشو دو نستم کیره 30سانتی بود و کلفتی شم هفت سانت میشد گفت بذار کونم اونو گذاشتم کونش بدون واهمه ای کشید تو کیره خیلی نرم بود بادست میزدم عین فنر بالا پایین می شد و سوراخ کونشو باز و بسته میکرد می خواست ابم بیاد گذاشتم توکوسش گفتم نسرین می خوام پرت کن گفت حالا نه بزار یه حال اساسی بکنم تنهایی بهم مزه نمی ده بعدشم لوله مو بستم هر چقدر خواستی پرم کن کیرمو در اوردم گفت کیر بلند رو بزار تو کوسم سر کیرو خم کردم وگذاشتم توکوسش چه حالی می کرد از وسطش کیر گرفتم و عقب جلو کردم با کف دست از وسطش فشار دادم کامل رفت تو لمبرای کونشو جمع کردم وکیر به اون بلندی وکلفتی توش گم شد کونشو باز و بسته می کردم و کیره خودش عقب جلو می کرد گفت واییی داود جونم کلفترش کن فکری به خاطرم رسید گفتم تو کونت یا کوست گفت کوسم برش گردوندم و تخت خوابید لنگاشو دادم بالاو بالشو گذاشتم زیرش و با حالت اویزون نشتم لای پاش و کیر خودم رو دادم تو اول نمی رفت یه کم فشار دادم تا ته کردم توش نسرین گفت اوییییی جوووون چه کیفی می کنم انگار سه نفر من میکنن و با دستش کیرو عقب جلو می کرد منم دیگه نمی تونستم صبر کنم خوابیدم روش تند تند تلمبه زدم اون دیگه عقب جلو نمی کرد فقط حال می کرد گفتم نننسرییین و تموم ابمو خالی کردم توش و اونم ابشو ریخت کیرم تو کوسش خوابید و اونم پاهاشو جمع می کرد صدای فرت فرت جمع شدن کوسش حال قشنگی به ادم می داد کیرمو کشیدم بیرون وتا صبح کنارش خوابیدم صبح بلند شدم دیدم اندازه نصف لیوان اب من و خودش ریخته زیرش و کیره همون طور توش بود اونو کشیدم بیرون کوس وکونش همون طور باز مونده بود خواب بود تخت خوابوندمش دوباره کردم تو کوسش با بی حالی و شهوت گفت دادوم سیر نشدی من تلمبه میزدم و صدای فرج فرج خیلی کیف می داد دوباره ابمو ریختم تو کوسش اون حتی بیدارم نشد رفتم حموم و دوش گرفتم رفتم ساعت ده زنگ زدم تازه بیدار شده بود ازم تشکر کرد و قول سکس دیگه ای ازم گرفت بعد اونم سودی زنگ زد گفت خسته نباشی مرد کوس ندیده خوب از چنگم در رفتی منم باز ازش تشکر کردم و اونم گفت عشقم واسه سکس سه نفری اماده باش و خدا حافظی کردیم.
     

#100 | Posted: 2 Oct 2010 04:51

اولین تجربه سکس با مرد
سلام اسمن من شیلا هستش 21 سالمه و یک گرافیست هستم و توی آلمان زندگی میکنم
این اولین داستانی است که برای شما تعریف میکنم آخه وحشتانکترین تجربه من بود که هر چند بعضی وقتها کرم تو کونم ول میخوره تا دوباره تجربه بکنم ولی یاد دردش می افتم و منصرف میشوم.
من یک لزبین هستم و یک دوست دختر آلمانی دارم که پنج سال از من بزرگتر است. هر چند من با دوست دختر و بعضا زنهای دیگر لز داشتم و تا الان خیلی وقتها به ارگاسم رسیده ام ولی این بار خیلی فرق داشت. سال پیش بود که دوست دخترم کریستینا (Christina) به من زنگ زد گفت: شنبه بیا خونه چند روز است که دلم واسه کست تنگ شده گفتم: خفه شو دفعه قبل خیلی دردم اومد هنوز نمیتونم کونم رو زمین بزارم بدجوری جرم دادی من همون کارو با تو نکنم قبول نیست کریستینا گفت: باشه تو بیا هر کاری میخواهی بکن گفتم: تو همیشه همین حرف را میزنی اولش حسابی منو میکنی دیگه رمقی برام نمیمونه که من هم تو را بکنم از طرف هم تو کس و کونت خیلی گشاده هر کاری میکنم به اندازه من درد نمیکشی من اصلا نمیخوام کریستینا از پشست تلفن بوسم کرد گفت: نازت بکشم عزیزم خودت نمیخواهی گشاد بشی و الا تا الان گشادت کرده بودم ترو خدا ناز نکن خیلی دلم تو را میخواد. مثل همیشه اصلا نمیتونستم در مقابل خواسته هاش مقاومت بکنم چون هم خیلی عاشقش هستم و هم اینکه خودمم میخاریدم برای سکس با کریستینا با ناز به کریستینا گفتم: خوب چون خیلی دوست دارم باشه فردا صبح میام پیشت تا شب با هم باشیم.
از صحبت با کریستینا حشری شده بودم اصلا نمیتونستم به کارم فکر کنم همش به سکس با کریستینا فکر میکردم دیدم نمیتونم تحمل بکنم شورتم را کمی کشیدم پایین ویبره داخلی را از کشوی میزکارم درآوردم باتری نو توی آن انداختم روشنش کردم و آرام کردم توی کوسم یک آه کشیدم بدنم کمی لرزید پاهایم را به هم جفت کردم بعد یک دقیقه به خودم مسلط شدم با انگشت ویبره را کامل دادم توی کسم از لرزش ویبره احساس خوبی داشتم فقط سیم ویبره از کوسم بیرون مانده بود یک نوار بهداشتی بزرگ گذاشتم روی کسم و شورتم را بالا کشیدم نشستم روی صندلی به خودم میپیچیدم و پاهایم را به هم میمالیدم همکارم (جولیا) که میز مقابل بود گفت چی شده در حالی که صدام میلرزید به دروغ گفتم: چیزی نیست جیش دارم جولیا گفت: دختر مگه خر شدی برو جیشت رو بکن بیا خیلی تابلو هستی گفتم: الان میرم یک ربع توی همان وضعیت ماندم رحمم آتش گرفته بود به نفس نفس افتاده بودم دیگه نمیتونستم تحمل بکنم بدو رفتم دستشویی شورتم را پایین کشیدم نوار بهداشتیم حسابی خیس شده بود سیم ویبره را گرفتم از توی کسم درش آوردم همزمان با فشار زیاد آبم کسم ریخت بیرون فکر کنم یک لیتری میشد احساس راحتی کردم چند دقیقه نشستم روی توالت فرنگی وقتی حالم کاملا خوب شد تازه فهمیدم چی شده تمام آبم ریخته بود کف زمین و دامن شورت و جوراب و کفشم خیس شده بود مانده بودم چکار کنم به جولیا زنگ زدم خواستم بیاد کمکم گفت: مگه چی شده گفتم: دیر رسیدم خودم خیس کردم جولیا گفت: دختر دیوانه یک دقیقه بعد اومد تو سرویس کف زمین را که دید گفت: وایستا ببینم بعد دامن را داد بالا با دستم مانع شدم گفتم: وای دختر چکار میکنی زد روی دستم گفت: خفه شو بزار ببینم (آخه من و جولیا خیلی با هم راحت هستیم) انگشتش را لای کسم کشید گذاشت تو دهنش بلند شد یک در کونی محکم به من زد گفت: دختر دیونه این جیش یا .... خودم را لوس کردم گفتم: آخه تقصیر من نبود جولیا در سرویس را از داخل بست پاها و کسم را شست گفت همیجا بمون تا برگردم چند دقیقه بعد به همراه خدمتکار شرکت و یک دست لباس و کفش برگشت خدمتکار که منو دید یک خنده شیطنتی کرد من زود دستم را گذاشتم روی کسم کمی سرخ شدم لباسهای جولیا را پوشیدم موقع رفتن دیدم جولیا به خدمتکار پول داد و به او گفت صدایش را درنیاورد.
روز شنبه صبح حسابی به خودم رسیدم موهای کسم را زدم که واسه کریستینا جونم آماده باشه وقتی رسیدم جلوی آپارتمان کریستینا منتظرم بود دستم را گرفت برد سوار ماشین خودش کرد راه که افتاد پرسیدم کجا داریم میرویم گفت: عجله نکن میبینی اسرار کردم: توروخدا بگو تورو خدا بگو .... گفت: واااای دختر تو شیش ماهه هستی میخوام ببرمت یک جایی که حسابی گشادت کنند که اینقدر از دست من ناله نکنی و قدر منو بدونی. زیر دلم خالی شده بود رسیدیم جلوی یک ساختمان بزرگ که رویش نوشته بود مخصوص خانمها کمی خیالم راحت شد وقتی رفتیم داخل دو مرد خوشهیکل که بجز شورت کوتاه چیز دیگری نداشتند به استقبال ما آمدند کریستینا کارت دعوتنامه را نشانشان داد داخل شدیم بجز یک زن میان سال حدود 50 ساله تمام کسانی که آنجا بودند مرد بودند همه هم لخت مادر زاد با کیرهای کلفت و دراز که آویزان بود دلم هری ریخت پایین دست و پام شروع کرد به لرزیدن کریستینا که متوجه شد زد به پهلوم گفت: چه مرگته چرا میلرزی در حالی که تته پته میکردم گفتم: منو کجا آوردی خیلی مترسم اینها همشون مردند از کونم یک نیشگون گرفت گفت: ترسو نمیخوان که زنده زنده بخورنت که زنهای که کونشون زیاد میخاره میان اینجا حال کنند گفتم: کریستینا میدونی من فقط کس و کونم برای تو میخاره من نمیخوااااام کریستینا یک درکونی محکم به من زد گفت: خفه شو آبروی منو نبر کلی پول دادم تا امروز اینجا را رزرو بکنم تازه مگه خودت نگفتی که هر بار با من سکس میکنی خیلی دردت میاد آوردم اینجا تازه معنی درد کشیدن را بفهمی دستش را به التماس گرفتم گفتم: نه تروخدا غلط کردم بیا هر کار دوست داری با من بکن منو اصلا جر بده هر چقدر دوست داری کس و کونت را میخورم بیا برگردیم اینها خیلی کلفت هسند من خیلی مترسم Pleeeeeease . نه انگار کریستینا میخواست به من درس حسابی بده و کوتاه نمی آمد دست منو گرفت کشون کشون برد جلو حدود 10 تا مرد که لخت لخت بودند کیراشون سیخ سیخ بود هیکلهای ورزشی و تنومندی داشتند که مو به تنم سیخ شده بود چیزی نمونده بود که جیش بکنم توی شلوارم کریستینا یکی را انتخاب کرد دو دستی بازوی کریستینا گرفتم مثل بچه ها گفتم: تروخدا تروخدا این خیلی کلفته من زیرش میمرم کریستینا دستش را کشید گفت: خودتو لوس نکن باشه برو هر کدام کوچکتره انتخاب بکن ولی یکی را باید انتخاب بکنی بعد هلم داد جلو یک درکونی هم به من زد کوچکترین کیر را انتخاب کردم وااای همین کوچکه هم خیلی کلفت بود 25 سانت طول 4 سانت هم کلفتی کیرش بود ختنه هم کرده بود برای همین سرش خیلی کلفت بود کریستینا به اون پسره اشاره کرد و اون درجا جلو آومد یک دستش را زیر کونم گذاشت و یک دستش را هم زیر کمرم و از زمین بلندم کرد و محکم بغلم کرد با خودش برد برگشتم به کریستینا نگاه کردم یک مرد کیر کلفت هم انو بلند کرد و برد وقتی وارد اتاق شدیم منو با مهربانی زمین گذاشت و خودش را به اسم جان معرفی کرد و گفت به مدت یک ساعت در خدمت شما هستم و اگر بیشتر بخواهی ادامه خواهیم داد من همینطور سرجام یخ زده مانده بودم لباسهایم را خیلی حرفه ای از تنم درآورد و آویزان کرد یک شورت و یک سوتین نو و خوشگل به رنگ صورتی تنم کرد (راستش هنوز این شورت و سوتین را به عنوان یادگاری نگه داشته ام) جان بغلم کرد گفت: بار اولت است ما مردهای حرفه ای هستیم اصلا نترس هیچ آسیبی بهت نمیرسونم ولی قول نمیدهم که درد نداشته باشی خواست لبهای مرا ببوسد که مانع شدم گفتم من لزبین هستم و دوست دخترم منو برای تنبه اینجا آورده خندید گفت: باشه من هم خوب تنبیهت میکنم منو بلند کرد گذاشت روی تخت بدن خیلی داغ و سفتی داشت و عضلاتش توی پوست نرم ولطیف من فرو میرفت که احساس خوبی به من میداد از زیر گردن شروع کرد به بوسیدن وقتی به سینه ام رسید بند سوتینم را از جلو باز کرد و پستونهای منو گرفت توی دستش اخه پستونهای من خیلی درشت نیست کوچیکند برای همین به راحتی توی دستهای بزرگش جا میشد کمی که پستونهای کوچک منو مالوند با خنده گفت: خانم خوشگل شما زیاد از بدنتان استفاده نمیکنید برای همین است که دوست دخترت داره تو را تنبیه میکنه بعد شروع کرد به مکیدن پستونهای من نفسم بند اومد خیلی احساس خوبی داشتم چون تقریبا همه پستونم کرده بود تو دهنش توی همین حال با یک دستش از روی شورتم کسم را شروع کرد به مالیدن همینکه دستش به کسم خورد بدنم لرزید هیچی نشده ضربان قلبم تند شده بود و آخ و اوخم کل اتاق را گرفته بود سرش را بلند کرد گفت: Easy (آروم) من هنوز کاری نکردم دست خودم نبود ترس و تحریک شدن منو به اوج خودش رسانده بود جان زبانش را گذاشت وسط پستانهایم و تا نافم را لیس زد دستش را روی حلقه نافم که به شکل قلب بود و از نقره بود کشید گفت: این خیلی قشنگه با مهربانی با من حرف میزد همین باعث شد که من یواش یواش آرام بشم و از ترسم کم بشه کمی با نافم و حلقه آن بازی کرد بعد با یک حرکت نشست وسط پاهایم بند شورتم را از دو طرف باز کرد و از روی کسم پایین انداخت از حرفه ای کار کردنش خیلی خوشم آمده بود جان گفت: WAAAAAW چه کس خوشگل و خوش رنگی داری کمتر دختری پیدا میشه که کس صورتی داشته باشه من از حرفش خوشم اومد بهش خندیدم گفت: الان خوب شد تو جای خوبی آمدی باید بخندی نه اینکه بترسی بعد یک بوس خیلی آرام از کسم کرد لبهای کسم را گرفت و آرام از هم باز کرد از سوراخ کوسم یک بوسه کرد بعد یک لیس بلند سرتاسری وای مردم .... بعد چوچولم را با دندونش کمی کشید من هم به شوخی یک جیغ زدم هر دو خندیدیم (من تازه یواش یواش داشتم خر میشدم نمیدانستم چه بلایی قرار است سرم بیاید) برای همین خودم را در اخیتار جان گذاشتم اون هم دید که اعتماد منو به دست آورده یک خنده ای کرد افتاد به جون چوچولم کمی نگذشت که اخ اوخم بلند شد با شست دستش سوراخ کسم را میمالید و با یک انگشت دیگر سوراخ کونم را حسابی حشری شده بودم ضربان قلبم تندتر شده بود و تند تند نفس نفس میزدم که یکباره احسام کردم توی رحمم داغ شد بدنم به تشنج افتاد جیغ زدم گفتم: خواهش میکنم وایستا ..... دارم .... میام .....
جان هم ولم کرد پاهایم را باز کرد دهنش را گرفت جلوی سوراخ کسم یک تشنج شدید کردم و با فشار زیاد تخلیه شدم زیر دلم خالی شد احساس کردم راحت شدم سرم را بلند کردم به جان نگاه کردم که تمام صورت و بدنش خیس شده لپاش باد کرده بود بعد تمام آبم که توی دهنش جمع کرده بود پاشید روی شکمم یک جیغ کشیدم و هر دو خندیدم بلند شدم روی پاهاش نشستم طوری که کسم به شکمش چسبید خیلی حال کردم صورتش را بوسیدم گفتم مرسی خواستم بلند شم منو محکم کرفت و روی شکم انداخت روی تخت گفت: کجا تازه شروع شده گفتم: خوب من که ارضاء شدم دیگه چی مانده گفت: کریستینا سفارش تو را به ما کرده که خوب تنبیهت بکنیم با ترس گفتم: میخواهی چکار بکنی گفت: نترس نمیخواهم که بخورمت البته کست را میخورم و خندید تکان نخور که برگردم من هم در حالی که به شکم روی تخت خوابیده بودم دستم را زیر چونم گذاشتم و نگاهش کردم دیدم دو تا پماد از توی کشو در آورد با یکی حسابی روی کیرش مالید و دومی را برداشت آمد طرف من به کیرش دقت کردم شروع کرد به بزرگ شدن و شق کردن ترسم گرفت گفتم: میخوای اینو بکنی تو کسم جان گفت: نه عزیز توی کس و کونت میکنم.
نشست وسط پاهایم دستش را برد زیر شکمم و کونم بلند کرد طوری که کس و کونم در اختیارش بود روی سر تیوپ کرم که نمیدانم چه کرمی بود قیف مخصوصش را بست اول کمی دور کسم مالی بعد با انگشت کسم را ماساژ داد و یکباره انگشت کلفتش را کرد توی کسم هر چند درد جدی نداشت ولی از ترسم جیغ زدم بعد قیف تیوپ را که حدود 10 سانت بود کرد توی کسم و نصف تویپ را توی کسم خالی کرد از خنکی آن خوشم آمد کرم را بیرون کشید و کمی به دور کونم مالید گفتم خواهش میکنم اینجا را نه ولی راستش ته دلم میخواست بیشتر جنبه عشوه کردن داشت با انگشت کمی سوراخ کونم را مالید و بعد انگشتش را کرد توی کونم بعد سر کرم را کرد توی کونم و باقی مانده کرم را توی کونم خالی کرد بعد شروع کرد با یک انگشت و بعد با دو انگشت سوراخ کسم را گشاد کردن که این کارش خیلی به من حال داد انگشتش را بیرون کشید کمی نگذشته بود که داغی سر کیرش را پشت سوراخ کسم احساس کردم تا خواستم واکنش نشان بدهم با یک فشار سر کیرش را کرد تو کسم آتیش گرفت جیغ زدم خواستم خودم را جلو بکشم که کیرش از کوسم در بیاید ولی فایده نداشت محکم منو بغل کرده بود یواش یواش دردش کمی آرام شد وقتی دید من تقلا نمیکنم دستش را دور شکمم حلقه کرد و شروع کرد به فشار دادن و یکباره تا ته کیرش را توی کسم جا داد واااای خدا احساس کردم که دارم منفجر میشوم با تمام قدرتی که داشتم جیغ زدم و بیحال افتادم کمی که گذشت سرحالتر شدم جان کون منو محکم بغل کرده بود و کیرش تا خایه هاش توی کسم بود و بیحرکت مانده بود فکر کنم کیرش تا داخل رحمم رفته بود چون از تو کسم و شکمم خیلی میسخوت نا نداشتم حتی ناله بکنم با بی حالی به جان گفتم: خواهش .... میکنم ..... بکش ..... بیرون ..... دارم ..... منفجر .... میشم..... جان گفت: کمی صبر کن عادت میکنی اگر درش بیارم خیلی اذیت میشی من توی اینکارم استادم. تنها کاری که میتونستم بکنم ناله کردن بود ولی یک احساس عجیبی داشتم با اینکه دردم خیلی شدید بود ولی خوشمم می آمد فکر کنم پنج دقیقه به همین حالت ماندیم که کیر جان توی توی کسم جا باز کرده بود جان کیرش را یواش یواش از توی کسم بیرون کشید وقتی کیرش کامل بیرون آمد احساس کردم زیر دلم خالی شد یک نفس عمیق کشیدم کسم بدجوری میسوخت جان خم شد و کسم را بوسید گفت آماده ای گفتم: نه نه نه تو را خدا .... دوباره کیرش را کرد توی کسم یک جیغ بلند کشیدم شروع کردم به گاز گرفتن دشک ولی دردش کمتر از قبل بود وقتی خایه هاش به چوچولم خورد فهمیدم که کیرش را تا ته توی کسم جا کرده من فقط ناله میکردم و تشک را چنگ میزد و گاز میگرفتم جان آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن تازه داشتم کیرش را احساس میکردم کیرش که توی شکمم بالا پایین میشدم حرکتش را احساس میکردم تازه فهمیدم که کسم خیلی کوچک چون وقتی سر درشت کیر جان تا ته دهلیز کسم میرفت تو و با فشار از دریچه رحمم میرفت داخل را احساس میکردم با ناله از جان سوال کردم: طول کیرت چقدر است گفت: 25 سانت گفتم: دروغ نگو یک متره داره از دهنم میزنه بیرون گفت: نه گفتم: سر کیرت حتی توی رحمم هم میره گفت: قبلا که به تو گفتم کس کوچکی داری ولی کار من گشاد کردن و بزرگ کردن کس و کونه نگران نباش وقتی کارم تمام شد همه چیز درست میشه.
جان تلمبه زدنش را تندتر کرد داشتم میمردم واقعا کیرش داشت از دهنم میزد بیرون بدنم به تشنج افتاد کسم حسابی داغ شده بود فهمیدم دارم به ارگاسم میرسم به جان گفتم: خواهش میکنم وایستا داره آبم میاد جان درحالی که به کارش ادامه میداد گفت: بگذار به اوجش برسه در میارم داشتم منفجر میشدم یک بند جیغ میکشیدم که یکباره جان کیرش را از توی کوسم بیرون کشید با یک تشنج شدید طوری که کاملا دستام و پاهام منقبض شده بود آبم با فشار زیاد پاشید بیرون افتادم روی تخت و از حال رفتم نمیدانم چقدر طول کشید که بیدار شدم کسم میسوخت ولی احساس خیلی خوبی هم داشتم جان کنارم نشسته بود داشت موهایم را نوازش میکرد کمکم کرد که بشینم صورتم را بوسید و یک شکلات به من داد با یک بطری آب خنک گفت: بخور انرژی بگیری آنقدر آب از بدنم رفته بود که بطری آب را تا آخرش سر کشیدم جان خدید گفت: وااااو و یک بطری دیگر باز کرد و داد دستم کمی دوروبرم را نگاه کردم تشک حسابی خیس شده بود تمام بدن جان هم همینطور پای خودم هم خیس شده بود جان وقتی دید خودم تعجب کردم گفت: مثل آتشنشانی میمانی یادت باشد اگر جایی آتش گرفت به اونجات شیلنگ وصل کن بده دست آتشنشانها تا آتش را خاموش کنند یک مشت دخترانه به بازوش زدم گفتم: بیتربیت هر دو خندیدیم آب و شوکلات را خوردم سر حال اومدم جان گفت بیا ادامه بدهیم گفتم تمام نشده گفت نه تازه باید کونت را گشاد بکنم گفتم: تو کس منو از پشت کردی حالا کونم از جلو بکن منو بلند کرد به پشت روی تخت خوابوند گفت: یکبار دیگه کست را از جلو میکنم ولی کونت را حتما باید از پشت بکنم اینطوری بهتره دستم را بردم روی کسم دیدم حسابی باد کرده دور سوراخ کسم را با انگشت چک کردم ببینم پاره که نشدم جان فهمید گفت نترس پاره نشدی ولی حسابی گشاد شدی بعد کیرش را که حسابی شق و کلفت شده بود گذاشت جلوی سوراخ کسم چشم را بستم منتظر شدم که بره تو جان یک حرکت کرد کیرش تا ته رفت تو گفتم: آخ چقدر خوبه ولی کسم خیلی میسوزه اینبار خیلی برام راحتر بود و کیف هم میکردم وقتی بدن خیس جان به کپلهای خیس من میخورد چلپ صدا میداد که از این خیلی خوشم میامد پنج دقیقه طول نکشیده بود که دیدم دارم به ارگاسم میرسم چیزی نگفتم تا مثل دفعه قبل یک ارگاسم کامل و خوب داشته باشم با دستام رانهایم را گرفتم و به روی شکمم جمع کردم و سرم را بالا آوردم ببینم آنجا چه خبر است وای کیر کلفت جان با سرعت میرفت توی کسم و بیرون میامد که همین موجب شد که به اوج لذت برستم بدنم دوباره به تشنج افتاد جان فهمید و کیرش را در آورد چند لحظه بعد با چشمهای وحشت زده خودم دیدم که آبم با چه فشاری از توی سوراخ کسم فوران کرد خیلی احساس راحتی کردم و خودم را ول کردم روی تخت آنقدر از این کار لذت برده بودم که خودم برگشتم و حالت چهار دست و پا قرار گرفتم تا جان کون منو گشاد بکند ولی میترسیدم با این حال کونم را در اختیار جان گذاشتم که هر کاری دوست دارد بکند.
جان پاهایم را از هم باز کرد و نشست وسط پاهایم با یک دستش کپل های درشت مرا از هم باز کرد و با دست دیگرش شروع کرد به مالیدن سوراخ کونم اول یک انگشتش را تو کونم کرد بعد از مدتی انگشت دومش بعد انگشت سومش را کمی درد داشتم البته به یمن سکس با کریستینا که خیلی به سوراخ کونم علاقه داشت و خیلی وقتها از کونم منو میکرد کونم گشادتر از کسم بود جان کمی دیگر با کونم بازی کرد با دو تا دست بزرگش کپلهای مرا گرفت و از هم باز کرد دردم کرفت گفتم: یواش پاره شدم بعد کیرش را آرام گذاشت پشت سوراخ کونم درشتی و گرمی کیرش احساس خوبی به من داد اینبار آرام آرام کیرش را هل داد داخل کونم از درد جیغ زدم گفتم: جان ترو خدا یواش دارم منفجر میشم وااااای مردم. جان به کارش ادامه داد تا جایی که کیرش را کامل تو کونم جا داد چند دقیقه ای همینطور بیحرکت ماند تا اینکه کیرش توی کونم جا باز کرد بعد آرام آرام شروع کرد به تلمبه زدن سرم را بردم زیر شکمم ببینم چطور کونم را میکند ولی چیزی ندیدم فقط عقب و جلو رفتن جان را میدیدم یک لحظه چشمم به شکمم افتاد وقتی که جان کیرش را تو میکرد شکمم برجسته میشد که این منو خیلی حشری کرد مدتی به این صحنه نگاه میکردم اصلا درد کونم یادم رفته بود جان تلمبه زدنش را تند کرد کونم حسابی داغ شده بود به ناله کردن افتادم کیرش آنقدر بلند بود که احساس میکردم دارد از دهنم بیرون میزند برای همین حالت تهوه بهم دست داده بود مدتی گذشت کونم حسابی به سوزش افتاده بود از جانم خواستم کیرش را بیرون بکشد تا دراز بکشم خسته شدم جان هم نامردی نکرد و یکباره بیرون کشید که از کونم صدا در آمد جان با صدای بلند خندید حسابی خجالت کشیدم صورتم را لای دستم قایم کردم برای اولین بار بود که جلوی کسی اینطوری با صدای بلند میگوزیدم از خجالت سرخ شده بودم حتی سوزش کونم هم یادم رفته بود جان خودش به پشت خوابید گفت تو بیا بشین روی کیرم این صحنه را توی فیلمهای پورنو دیده بودم بلند شدم پاهایم را دو طرف بدن جان گذاشتم بعد رویش چونباتمه زدم جان کیرش را روی سوراخ کونم تنظیم کرد من هم کامل نشستم روی کیرش که کیرش تا ته رفت توی کونم یک آخ گفتم البته اینطور دردش کمتر بود جان هم با دو دستش پستانهای کوچک مرا کرفت و میمالوند خودم شروع کردم به تلمبه زدن که خیلی خوشم اومد مدتی نگذشت که جان شروع کرد به اوف اوف کردن و یکباره بدنش منقبش شد فهمیدم که میخواهد آبش بیاید سریع نشستم با دوتا دستهایم کپلهایم را گرفتم کشیدم که کیر جان تا آنجا که امکان دارد برود تو وقتی که مطعن شدم جان ابش را کامل توی کونم خالی کرده از رویش بلند شدم سوراخ کونم را گرفتم طرف شکم جان و زور زدم آب جان همراه با یک گوز بلند ریخت روی شکمش ساعت را نگاه کردم که حدود یک و نیم ساعت بود که جان منو میکرد با هم رفتیم دوش گرفتیم البته تمام بدن مرا جان شست و با حوله خشکم کرد و از حمام بیرون آمدیم یک کیلاس ویسکی خوردیم با کمک جان لباسهایم را پوشیدم و بیرون آمدم کمی به سختی راه میرفتم چون کسم و کونم خیلی میسوخت هنوز کریستینا بیرون نیامده بود من همانجا توی اتاق انتظار نشستم مدتی نگذشت که یکی از مردها برایم آبمیوه و کیک آورد که خیلی بهم چسبید چون هیچ انرژی برایم باقی نمانده بود حدود یک ربع بعد کریستینا آمد وضع او خیلی داغونتر از من بود بلند شدم به استقبالش رفتم همدیگر را بوسیدیم و از ساختمان خارج شدیم تا برسیم به آپارتمان کریستینا کل داستان را خلاصه براش تعریف کردم کریستینا از من خواست که شنبه و یکشنبه را توی آپارتمانش بمانم منم هم بغلش کردم گفتم: من مال تو هستم هر کاری بگی همان را میکنم لبهایم را بوسید رفتیم داخل آپارتمان حسابی گشنه بودیم وقتی پیتزا آمد خوردیم و بعد رفتیم تا شب خوابیدیم که برای برنامه شب هم انرژی داشته باشیم و هم خستگی از تنمان بیرون برود.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 10 از 78:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  77  78  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.