| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 13 از 37:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  36  37  پسین »  
#121 | Posted: 3 Nov 2010 13:47

هسته خرما
سلام اسم من محسنه و یه بچه ی خیلی مال هستم
بچه ها همشون به من نظر دارن وقتی راه میرم میچسبونن بهم ماجرا از اینجا شروع شد که با یکی از بچه ها رفتیم برا کردن یه دختره پرو میگفت نفری 15 تومن اما واقعا حرفه ای بود حشر ادمیزاد با دیدنش میزد در حد اعلا نمیدونید چی شد اول کار با بچه ها لخت شدیم نبودین ببینین تا قبل از این که دختره رو بیارن بچه ها هی به من نیگا میکردن و متلک میگفتن دختره اومد رفیق ما هم خواسته نخواسته تو راهرو لختش کرده بود فقط یه سوتین صورتی با یه شرت فسفری پوشیده بود تا اومد شروع کرد لب دادن و لب گرفتن نوبت من رسید من که تالا سکس نداشتم گفتم بسم الله رفتیم اول لبا ما سفت گرفتم دیدم داره لباما میمکه ازش تقلید کردم خلاسه یه 4 5 دقیقه ای ازش لب گرفتم همین جور که لب میگرفتم هر چی از تو فیلما یاد گرفته بودم به کار بستم اول سینه هاشی مالیدم کردنشا بوسیدم دوباره اومدم لب گرفتم و ...
بالاخره نوبت کردنش شد من از شت قاب گوشیو که قایم کرده بودم برداشتم شروع کردم فیلم گرفتن دختره یه کمر باریک داشت و یه کون قلنبه که حدودا 2 برار کمرش بود وقتی قرش میداد کونش لنبر میخورد با بچه ها سکس کرد اول برا حمید خان یه ساک حرفه ای زد جوری اقا حمید م که ابش نمیومد ظرف 5 دقیقه هر چی اب داشت ریخت تو دهن اون بیچاره اونم همشو قورت داد نمیدونید عجب صحنه ای بود همهی صورت و سینه های شق کرده ی این سارا خانوم خیس ابمنی بود حمید شورت دختره رو کشید ایین تازیر زانوش اومد دختره شروع کرد به لب گرفتن از حمید خان ما حمیدم از فرست استفاده کردو بند سوتینه دختره رو باز کرد دو تا سینهی سفت و شق شده افتاد بیرون سارا همین طور که لب میداد شورتشو کشید پایین یهو بهشتش پیدا شد منم دیگه فیلم برداری رو گذاشتم کنار رفتم یش علی و گفتم میشه از این کرمه بهم بدی گفت میخوای چی کار تو که کیرت اندازه هسته خرماس گفتم حالا بده داد شروع کردم مالیدن به کیرم نمیدونید چه حالی میداد (اونایی که اولین سکسشون رو یادشون میاد میفهمن) تاب نیوردم رفتم پیش حمید گفتم برو کنار رفت اون ور به دختره گفتم بشن لب تخت نشستو کونشو قنبل کرد و گفت میخوای با این هسه خرما منو بکنی گفتم بره تو کونت میشه درخت نخل رفتیم توش ما که هسته خرما داشتیم با همون فشار اول تا خایه رفتیم تو سر کار جنده خانوم احساس میکردم کیرم داره بزرگ میشه چند تا طلنبه زدم البته فک نکنم بشه با هسته خرما تلبه زد کیرمو که اوردم بیرون دیدم به به ببین چی شده یه 18 سانتی میشد به دختره گفتم تکون نخور جنده خانوم خندید کیرا که گذاشتم درش نرفت تو سارا گفت حمید بدو بکن توش دیگه منتظرم گفتم حمید؟و با یه فشار تا خایه رفتم توش شروع کردم تلمبه زدن این قد زدم که اوف اوفم دراومد هیچی حالیم نبود فقط میزدم دختره سرشا برگردوند از ش یه لب گرفتم گفتم برگرد گفت واسه چی گفتم میخوام بهشتتو بگام برگشت باورم نمیشد یه دختر جنده همچین بهشته تنگی داشته باشه لبای بهشتش صورتی بود و پفکی نمیدونید داشتم از حشریت میترکیدم کیرو گرفتم و کردم توش یه اخی گفت که اگه رستمم بود ابش میومد ما هم که با این اخ هر چی داشتیم ریخت تو کسش از کسش اب میومد تعجب کردم دیدم کمتر 5 دقیقه ابم اومده مجید گفت برو برو ابرو هر چی مرد بود رو بردی اخه اینم شد کمر؟

خلاصه جونم براتون بگه که من تا 5 روز تو کف سارا خانوم بودم و با خاطره هاش جلق میزدم و همیشه شیر موزو انارو خروما و هویج دم دست داشتم شده بودن غذاهای اصلیم کمرم شده بود عین سنگ اما نمیدونستم بازم از کوس بکنم ابم میاد یا نه دیگه بچه ها نه بهم متلک میگفتن نه هیچی فقط هرزگاهی میگفتن اخه اب مردم این قد زود میاد چند روز بعد برادرم مهدی که 24 سالش بود از کیرم با خبر شد که این کیر کوچولو شده 18 سانت به داداشم در مورد بچه ها گفتم یکی شونو گیر کشیدمو گفتم من یه دختر گیر اوردم هستی ؟اوم از خدا خواسته گفت اره اقا ما وایسادیم تو خونه تا یهو داداشم اومد و با داداشم زدیم کون پسره رو گاییدیم اصلا باورم نمیشد داداشم اینجوری باشه یه کیر داشت حدود 20 سانت و کلفتی 5 سانت این قد تلبنه زد که بیچاره بچه ها بیهوش شد داداشم با پارچ اب یخ بیدارش کرد و با هم میگفتیم کونی کونی از این خاطره 11 سال میگذره الان من 27 سالمه از اون موقع به بعد با داداشم دختر میکردیم و حالشا میبردیم یه زن دارم به نام نازنین یه کون حلقوی داره با یه کس تنگ


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#122 | Posted: 6 Nov 2010 02:22

چطور کون دادم
خوب معمولا اینجا کسی داستان میگه اول ازخودش میگه. من سحر هستم 23 سالمه و تو یکی از برج های بالا شهرتهران زندگی میکنم. قدم 177 و وزنمم 66 کیلو. موها و چشم و ابرو مشکی.از اونجایی که باشگاه میرم هیکلم فوق العاده سکسیه.کون درشتو کمر باریک و سینه های درشت.

من دختر فوق العاده ای هستم و همیشه لباس های شیک و مد روز تنم میکنم اکثر لباسهام آب از دهن پسرا راه میندازه چون خیلی سکسی تر نشونم میده. یکی از کسایی که خیلی تو کفم بود پسر سرایدارمون بود. یه پسر ورزش کار که خوش تیپم بود. ولی من اصلا تحویلش نمیگرفتم چون من از یه خانواده خیلی پولدار بودم و این موضوع اونو خیلی ناراحت کرده بود و باعث شده بود برام اون نقشه رو بکشه.
یه روز که از خرید برگشته بودم و داشتم ماشینمو پارک میکردم دیدم که امید (امید اسمش بود) وایساده تو پارکینگ و داره با موبایلش حرف میزنه. اهمیتی ندادم و در ماشین و بستم و رفتم سمت آسانسور. اون هم پشت سرم اومد و پشت من وایساد تا آسانسور بیاد پایین.از پشت سلام کرد. جوابشو ندادم و در آسانسورو باز کردم و اونم پشت سرم اومد تو.طبقه 8 رو زدم اما اون هیچ دکمه ای رو نزد.تعجب کردم .داشت با موبایلش ور میرفت .طبقه 4 که رد شد آسانسور ایستاد! ترسیدم. گفتم : چی شد؟ گفت: نمیدونم. برق وصل بود اما دکمه ها کار نمیکرد. گفتم: یه زنگ بزن بابات بره ببینه چی شده. اونم یه نگاه به گوشیش کرد و گفت : اینجا آنتن نمیده.راست می گفت مال منم آنتن نمیداد. گفتم : پس چیکار کنیم؟ اه لعنت به این شانس. گفت: به من که بد نمیگزره. باتعجب نگاش کردم. گفت: توکه هیچوقت مارو تحویل نمیگیری لااقل اینجا مجبوری پیشم باشی. بلند گفتم: احـــــمق! و برگشتم و پشتمو کردم بهش که دیگه نبینمش اما جلوم آیینه بود و از تو آیینه میدیدمش که یه لحظه از چیزیکه دیدم قلبم وایساد. امید داشت از روشلوار کیرشو میمالید.چیزی که من از رو شلوار دیدم خیلی بزرگ بود. چشمامو بستم. حس کردم داره بهم نزدیک میشه. نفسم تند شده بود. اگه جیغ میزدم صدام به جایی نمیرسد. هیچ کاری نمیتونستم بکنم. چشامو باز کردم.شلوارشو کشیده بود پایین و کیرشو گرفته بود دستش. چی میدیدم؟ خیلی کلفت بود. ازپشت چسبید بهم.گفتم: برو کنار احمق. گفت: کجا تازه گیرت آوردم. گفتم: اگه به بابام بگم پدرتو در میاره. گفت: برام مهم نیست فقط میخوام بکنمت.دکمه های مانتومو که تنگ و تا زیر باسنم بود باز کرد و به زور از تنم در آورد.زیرش فقط یه تاپ پوشیده بودم بدون سوتین. سینه هامو گرفت و محکم فشار میداد. از درد جیغ زدم و برگشتم زدم زیر گوشش.اونم عصبانی شد و تاپمو به زور در آورد و دوباره برم گردوند و شلوارمو که کشی بود سریع کشید پایین و محکم زد رو باسنم که جیغم رفت هوا. گفتم امید جون مادرت نکن.خیلی آشغالی. بی اهمیت 2 تا دیگه زد رو باسنم و نا خودآگاه کونمو قمبل کردم براش. یه تف کرد رو سوراخ کونم و کیرشو گذاشت رو سوراخم. پامو بستم و خودم و سفت کردم که کیرش نره تو اما با فشاری که اون آورد سر کیرش رفت تو. دستامو گذاشتم رو آیینه آسانسور که نیفتم و این کارم باعث شد کاملا کونم قنبل شه براش و اونم کیرشو تا ته کرد تو کونم. ناله میکردم که شروع کرد به تلمبه زدن و تو آیینه میدیم که چطور کونمو گرفته تو دستاشو داره به تلمبه زدنش تو کونم نگاه میکنه. موهامو گرفت و محکم ضربه میزد که دیگه کونم باز باز شده بود و داشتم حال میکردم. یه دستمو بردم پایین و شروع کردم کسمو مالیدن. اون تلمبه میزد و منم کسم میمالیدم. حس کردم دارم ارضا میشم که گفتم : تندتر بزن و اونم تند ترش کرد و ارضا شدم. از کردنم خسته نمیشد انگار. کیرشو در میاورد و دوباره میکرد تو که باعث میشد کونم بگوزه و صدا بده که یه دفه آبش اومد و ریخت رو کونم. من که بلا فاصله نشستم زمین و سوراخ کونم که داشت جر میخوردو شروع کردم به مالیدن. اونم کیرشو کرد تو شلوارشو محکم دو تا مشت زد به دیوار آسانسور. آسانسور به کار افتاد و رفت بالا.تازه فهمیدم یه نفر باهاش هماهنگه و آسانسورو از کار انداخته بوده.دکمه آسانسورو زد و طبقه 8 ایستاد. امید گفت بازم میام سراغت و رفت.منم لباسامو با همون آب کیر رو کمرم پوشیدم و رفتم خونه اما از این ماجرا بدم نیومده بود و . . .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#123 | Posted: 6 Nov 2010 03:17
كون كن دهاتي


الان که اين داستان را براتون تعريف ميکنم حدوداً چند ساله که از اون خاطره خوب ميگذره و من در حسرت اون روز به قول بزرگاي ادبياتمون آواره ترينم چون الان از شهرمون دورم وتوي يک روستاي دور افتاده که مثلاً پايتخت اقتصادي ايرانه توي يکي از پتروشيميها مشغول به کارم (عسلويه) . کف مثل کف صابون. اول اينا بگم که چون من بچه دهاتم اگر اسمها رو واقعي بدم زود لو ميرم من که گور سياه اون بنده خداکه الان داره تو بغل شورهرش که اي کاش يه روز شوهرشم بکنم ضايع ميشه .
من توي يکي از روستاهاي شهرستان قيرو کارزين واقع در استان فارس زندگي ميکنم و از اون جايي که نتونستم سربازيمو بخرم مجبور شدم برم خدمت مقدس سربازي .من که دوران سربازيم هم مثل کارم توي يک شهرستان گرم بود هر موقع ميومدم بايد کلي عشق وحال ميکردم تا بتونم در انجام وظيفه، روحيه کافي داسته باشم .يکي از اون عشقو حالها بر مي گرده به روزي که من از خدمت اومده بودم وبي خوابي شب گذشته باعث شده بود تا من تا ساعت 10صبح بخوابم . بالا خره بيدار شدم و ديدم غير از داداش کوچيکم هيچکه خونه نيست ما هم که کلي کف بوديم صبحونه روخورديم ورفتيم دنبال ياسر تا بريم يه عرق سگي يا وتکا ،کونياک ....يا هر زهر ماري که گيرمون اومد بگيريم وبخوريم ديديم مثل هميشه آقا ياسر خوابه چون وضع مالي اونها خيلي خوب بود هيچ کاري جز خورد و خواب نداشت .ماهم بي خيال شديم رفتيم سر کوچه ديديم که رضا گفت من دارم ميرم باغ توهم برو مقداري مزه برا ي عرق سگي بگير و بيار تا امروز که اومدي خوش باشيم . منم رفتم چند تا کوچه بالاتر تا چند کيلو ميوه وچيپس و مخلفات بگيرم. تو راه ديدم يه دختر خانومي داره ما رو ديد ميزنه ولي از اونجا که يارو چادري بود گفتيم حالا همين جوري يه نگاه به ماي بي جنبه کرده. دل سگ مذهب ما ول کن نبود ما هم اونو زديم به دريا. گفتيم بريم دنبالش هر چه باداباد، منم که خدايي اون موقع برا زرنگي مثل فنر بودم وحالا حداقل توروستاييان خودمون خوش تيپ و خوش اندام، رفتيم تا در خونه يارو. اونم در را با کليد باز کرد و من فهميدم طرف تنهاست وکسي خونشون نيست ولي حقيقتاً ترسيدم چيزي بهش بگم چون طرف را يه خوبي ميشناختم اونم يه نگاه معني دار به ما کرد و رفت تو چون در را محکم نبسته بود گفتم برم تا ته کوچه يه دوري بزنم برگردم ديدم دم دره يا يه چيزي بهم ميگه يا يه چيزي بهش ميگم توکلت علي الله وقتي بر ميگشتم ديدم دم در از تو حياط واستاده داره نگاه ميکنه منم با کمال پررويي گفتم سلام اونم از من پررو تر گفت بفرما تو دم در بده (با شيطنت وشوخي ) گفتم کي خونتونه گفت هيچکه همه رفتن تو باغ ولي از شانس بد من چون نزديکاي ظهر بود الان خونوادش ميومدن من گفتم من نميام ولي خونه ما کسي نيست اگه خواستي بيا خونه ما باهات کار دارم منم بي خيال رضا رفتم خونه تا اون بياد .حدود دو يا سه ساعت بعد ديدم يه نفر داره در ميزنه خوشحال رفتم ديدم رضا ناراحت دم در واستاده، منم با عصبانيت گفتم ببخشيد من مهمون داشتم نتونستم بيام باشه تا يک ساعت ديگه حتما ميام واونم گفت من به خاطر تو خواستم سور و سات راه بيندازيم حالا تو..... تو همين حين ديدم حوري هر دو عالم داره مياد منم با ترس و لرز از رضا خواهش کردم بره وهيچي هم نگه و از اونجا که ما تو رفاقت واسه هيچ يکي از رفيقها کم نذاشتيم در اين موردا از همه رفيقام مطمئن بودم تا پاي جونشونم باشه هيچي لو نميره اون اومد خونه وسلام کرد و اول پرسيد اين پسره کي بود و از اين جور حرفها که ديگه خودتون ميدونيد ...... منم گفتم رفيقم بود ورفت. چون اگر غير از اين بود اون دم در وانميستاد و اون که ديگه از اين به بعد زهرا هست منطق را پذيرفت وديگه چيزي نگفت زهرا جونم اومد تو ومن به داداش کوچيکم که تنها مزاحم بود گفتم بره تو باغ وميوه اون فصل يعني انار برام بياره در ضمن زهرا هم به خاطر کلاس خياطي که اون روزها تازه توي روستاي ما دائر شده بود اومده بود سر کلاس خياطي (کير )باهم رفتيم تو اتاقي که من توش خوابيده بودم. اوني که تو يک عروسي ديد ما رو حسابي زده بوده از اون شب عروسي، بعدا که چقدر دنبال من بوده، و از من تعريف شنيده و تعريف کرده و تو شهر (قير) دنبال دختر خالش بودم فهميده ولي چيزي نگفته وووو....تا يک ساعت هي ميگفت منم الکي گفتم منم دنبال تو بودم وتو به من محل نميزاشتي ووو...ولي همه اين حرفها مخ زني بود و بس من رفتم کنارش و دستشو گرفتم اون که حسابي از اين کار ميترسيد گفت تو رو خدا به من دست نزن تو به من گفتي کارت دارم من اومدم ببينم چيکارم داري. با اون لحجه اي که از شهريا ياد گرفته بودم خيلي با حال گفتم دوست دارم اونم احساس همدردي کرد و من ديگه طاقت نياوردم دستشو کشيدم رو رختخواب خودم که هنوز جمع نکرده بودم ويه لب به زورکي ازش گرفتم گفتم زهرا چرا نميزازي من بوست کنم مگه نميگي دوسم دارم داري گفت چرا ولي... من ديگه مهلت ندادم و پشت سرهم لب ميگرفتم و دستم فقط روي سينه هاش بود ديدم آروم آروم شل وشلتر ميشه تا اينکه خوابوندمش کاملاً رو تشکي که اونجا بود و همراه با لب، چادر که اونجا افتاده بود ولباسهاش رو از تنش در اوردم البته به اندازه تمام زندگيم دروغ گفتم و خايه مالي کردم و کونم پاره شد تا مخش رو زدم تا لباسش رودربيارم اونم بعد از نيم ساعت قربان صدقه رفتن . يه شورت ويه کرست مشکي مثل روزگار الان من تنمش بود با خودم گفتم در آوردن اين ديگه کار حضرت فيله تا همين تنه هم از دست نداديم کارمون رو بکنيم کاملاً خوابيدم روش همچنان لب ميگرفتم و اون هم تازه مز مزه ميکرد مثل عرق خوراي تازه کار از من لب ميگرفت يعني روش نميشد وگر نه از خداش بود و مثلاً داشت نجابت نشون ميداد. هزاران قربان صدقه مفت ومجاني نصيب هم ميکرديم تااينکه به من گفت تو من رو لخت کردي خودت لخت نميشي. من که از خدام بود گفتم: گفتم شايد تو بدت بياد، اونم گفت من که بهت گفتم دنبالت بودم تا گيرت بيارم و آرزو داشتم يه بار تو بغل هم باشيم من هم از فرصت استفاده کردم و خود م رو وکير بدبختم که کونش پاره شده بود از تو لباس آزاد کردم من لخت واونم يه شورت و کرست تو تن مبارکش. کم کم دستم رفت زير شورتش ويه دستم هم زير کرست، ماليدن همان وزهرا بي حال شدن همان منم که ديگه مثل خدا بيامرز فردين شده بودم سلطان قلبش . کيرم رو چسپونده بودم به زهرا و اونم که در حال آه و ناله بود خودشو بيشتر به من ميچسبوند تا اينکه زهرا جون منو تو بغل گرفت و چنان فشرد که فهميدم ارضا شده گفتم ديدي مملي کلاه رفت سرت. من که زرنگتر از اين حرفها بودم سريع کرست و شورتشو در آوردم ( اونم با التماس ودر حالي که اون از حال رفته بود ) و سينه هاشو کردم تو دهن ديگه اعتراضي نکرد يه کس سفيد مثل پيشوني ياسر وسينه هايي از اون انارهاي سفتي که برادرم رفته بود بياره. من سينه هارو ميخوردم و اون تشنه آب بود تا بخوره در ضمن مملي کوچيکه هم لاي پاش گذاشتم و هزاران قسم خوردم که مواظب باشم پرده پس نره .توي همين مکيدن سينه ولاپايي متوجه شدم داره بازم ولو ميشه که امان بهش ندادم و وارونش کردم گفت داري چيکار ميکني منم گفتم اينجا که ديگه شماره نميندازه اونم يه لب بهم دادوشروع به شمارش گل تشک کرد و من که تا حالا کس و کونهاي زيادي کردم چه پسر چه دختر وچه زن اول بايد يه بوس رو کونش بکنم کس ليس نيستم ولي سينه رو دوست دارم کون زهرا جون رو يه دو سه بوس زدم و مقداري کرم که از تو يخچال موقعي رفتم آب براي زهرا بيارم همراه آوردم و کشيدم به کون مبارک و کير خودم که شده عين گرز رستم. زهرا هم که تا اون موقع فرصت نشده بود کير منو زيارت کنه يه نگاه بهش انداخت وکيرمو گرفت تودست وبعد از اون که مقداري با اون بازي کرد ودستشم چون کرمي بود نرم بود چند تا بوس به کيرم کرد و اونو از خجالت در آورد تا راحت کارشو بکنه. و من چون بدم ميومد واز همه مهمتر روم نميشد ازش نخواستم برام ساک بزنه وشايد اون هم اين کار رابرام نميکرد يه بالش گذاشتم زير شکم نازش ومملي کوچيک که هر زن جنده اي خايش ميچسبه چه رسد به يه دختر رو فرستادم برا ماموريت يه کم خيسش کردم و اون که ديگه داشت منفجر ميشد (کير نگون بخت من) گذاشتم در سوراخ زهرا خانم وبهش گفتم تا اونجايي که ميتونه شل کنه. تا کيرم رو فشار دادم از تنگي سوراخ کون يه ناله کرد ولي کيرم وارد مخزن الاسرار نشد و اونم چون دردش اومد يه جيغ زد و گفت ديگه نميزارم اين کار را بکني بازم من التماس و دوست دارم هاي تکراري نصيبش کردم وبه قولي حسابي خايه مالي کردم واسه دم مالي . تا اينکه اون قبول کرد ومن هم که ديگه راضي نبودم دوباره خايه مالي کنم گفتم اول سوراخ را کمي گشاد کنم وبا انگشت افتادم به جون کون ومن هم چون عاشق کون هستم حسابي يه انگشت دو انگشت کردم تا اينکه اون آماده پذيرايي شد سر کير را گذاشتم در کون مبارک وآهسته سر کيررا کردم تو. زهرا جونم يه جيغ ديگه زد و گفت دارم ميسوزم منم به اون قول دادم الان دردش خوب ميشه واز اين کا ر خوشش مياد کم کم کيرم رو فرستادم جلو تا آخرش اونم با استادي کامل. زهرا جون که داشت مي ترکيد گفت مملي جون هرکه دوست داري زود باش منم با حرکت اهسته شروع به تلمبه زدن کردم و اون بيچاره فقط ناله ميکردکم کم داشتم سرعت را بيشتر ميکردم که ديدم دارم ارضا ميشم بهش گفتم داره آبم مياد اونم گفت بريز رو سينه هام برگشت ومن هم آبم رو ريختم رو سينه هاش . اصلاً دلم نميخواست به اين زودي کارم رو تموم شده ببينم ولي ديگه کاري نميشد کرد اونم که دوباره نميذاشت بکنمش ( چون واقعاً کونش پاره شده بود ) وداشت با آبم رو سينش حال ميکرد منم با اينکارش فهميدم که اون از ما پاچه پاره تره. ولي انصافاً اينجوريش رو ديگه نخورده بود. بعد که کلي همديگر رو تو بغل گرفتيم و بوسيديم به هم قول داديم که تا آخر عمر مال هم باشيم جون عمه مون. اون ديگه بايد ميرفت ،وقتي بلند شد که بره سوزش عميقي در اعماق کونش احساس ميکرد از حرکتاش ميخوندم روش نميشد ولي آخرش که داشت ميرفت گفت کونم روپاره کردي منم با خنده گفتتم توکه ديگه تو خياطي استاد شدي برو بدوزش . آخرين لب رو دم در ازش گرفتم وتا ديدار بعدي که هنوز ميسر نشده همديگر رو به خدا سپرديم .ولي خداييش شاه کون بود .خوش به حال اون که ميکنتش . واينم بگم که رضا هنوز واسه اون روز که درباره من مردونگي کرده به خودش فحش ميده .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#124 | Posted: 6 Nov 2010 03:19
فائزه



سلام اول بگم که من اسم وافعي خودم را نميدم اين داستاني را که ميخواهم بگم همش واقعيت داره و هيچ دروغي در خاطره اي که ميخوام بگم نيست اسمي که براي خودم انتخاب کردم سعيد هست من الان 23 سال دارم خاطرهي که ميخواهم بگم مربوط به دوره سربازي ميشه من دران زمان که فکر ميکنم سال 83 بود سرباز بودم ودرمشهد سرباز بودم البته خودم بچه مشهد هستم يادم هست اونموقع يکي از همسايه هاي من اسباب کشي ميکنه وميره از اين ويک خانواده 3 نفري به انجا مي ايند که يک دختر 22 ساله داشتند انها اهل تهران بودند يادم هست اين دختر به قدري که خوشگل بود همه دنبال اين بودن که يک جوري باهاش دوست بشند يک مدتي گذشت واين دختر با هيچ کسي دوست نشد و به هيچ کسي پا نميداد يک روز در پارک محله بودم که ديدم اين دختر با يک پسر نشسته بود نزديک که شدم تعجب کردم اخه اون پسر داداش من بود باورم نميشد داداش من از اون6 سال کوچيکتر بود چطور با اون دوست شده بود به هر حال بگذريم يک مدتي از دوستي اين دو گذشت که ديدم داداشم باهاش قهر کرده البته حق هم داشت اخه داداشم از اون خيلي کوچکتر بود يک شب دختره که اسمش فائزه بود در کوچه ديدمش بهش گفتم بياد کارش دارم اول من من کرد ولي بعد امد بهش گفتم چرا با فلاني قهر کردي ديدم زد زير گريه تعجب کردم بعد گفت براي چي ميپرسي گفتم اخه اون داداش من هست وميخوام بدونم براي چي قهر کرديد که ديدم دوباره گريش بيشتر شد من بهش گفتم اخه کدوم ادم عاقل با يک پسر کوچيکتر از خودش دوست ميشه اون هم 6 سال کوچيکتر بعد بهش پيشنهاد دوستي دادم اول قبول نکرد گفت بايد فکر کنم اين موضوع گذشت تا اينکه يک روز زنگ زد خونه اون شماره خونه را از داداشم گرفته بود بعد بهم گفت که بيمارستان هستش گفتم براي چي انجا هستي گفت که ازمايش خون داده به خاطر همين اونجا هستد منم از فرصت استفاده کردم رفتم بيمارستان هم براي ديدنش وهم براي اينکه ببينم يک وقت بيماري خوني نداشته باشه . وقتي رسيدم بيمارستان و جواب ازمايش را گرفتيم ديدم سالم هست من بردمش يک ابميوه فروشي و3 تا شير موز خورديم بعد سوار تاکسي شديم وبرگشتيم خونه تو راه بهش گفتم ميايي خونه من گفت نه تو بيا من تعجب کردم گفتم بيام خونه شما گفت اره شب ساعت 12 شب گفتم ببينم چي ميشه اگه شد ميام . از خونه اينها بگم که يک حسينيه بود و پدر ان سرايدار حسينيه بود شب شد ساعت 11 شب بود که خوابم برد وچشم که باز کرده بودم ديدم ساعت 2 هست گفتم چقدر بد شانسم ولي من ادم پررويي بودم وهر طوري که ميشد بايد ميرقتم داخل حسينيه وقتي رسيدم دم در حسينيه ديدم بسته هست خواستم از روي ديوار برم داخل ديدم نميشه مجبور شدم مثل اين دزدها از روي دويار مسجد که کنار حسينيه بود برم بالا و از انجا به پشت بام همسايه بغلي وفتي رسيدم روي ديوار وميخواستم بيام پائين ميديدم که اين زائر هاي که درحسينيه هستند ميايند بيرو ن وبراي رفتن به حرم خودشون را اماده ميکردند بعد از چند بار که خواستم برم اين زائرين مي امدند بالاخره هر طور شد رفتم داخل حيات حسينيه رفتم پشت در اتاق فائزه در زدم ديدم نمياد باز دوباره اين مسافرها مي امدند منم ميرفتم داخل اشپزخونه قايم مشدم تا اينکه اين خانم از در زدنهاي من بيدار شد ودر را باز کرد منم رفتم داخل اتاق به من گفت چرا دير امدي منم گفتم اخه عزيز م من از صبح تا ظهر پادگان هستم وخسته ميشم به خاطر همين خوابم برد يکم نشستيم کنار هم وحرف زديم بعد از يک ساعت گفتم بگيريم بخوابيم کنار هم که با نظر من موافت کرد اون دراز کشيد من هم يک کنار ديگه بعد از چند دقيقه بهش گفتم فائزه گفت چيه گفتم ميتونم کنارت بخوابم با يکم مکث گفت بيا من رفتم وکنارش خوابيدم دوبار به در پرروئي زدم وگفتم فائزه گفتش چيه گفتم تا حالا سکس داشتي گفتش براي چي ميپرسي گفتم همينطوري گفت نه نداشتم ميدونستم دروغ ميگه اخه من با داداشم راحت بودم وازش پرسيده بودم وگفته بود يک بار اون را گائيده من بهش گفتم مگه تو با داداشم حال نکردي گفت کي که من تمام ماجرائي که داداشم گفته بود بهش گفتم گفت به خاطر اينکه دوستش داشتم باهاش حال کردم گفتم مگه من را دوست نداري گفت چرا گفتم که اگه من را دوست داري هر کاري بگم ميکني گفت از کجا بدونم تا اخر من را دوست داري منم گفتم من مثل داداشم نيستم ولت کنم من تا اخر باهات هستم بعد ديدم چيزي نميگه من دوباره بهش گفتم مياي يکم لب بگيريم از هم که اون هم قبول کرد حالا از اينجا شروع ميشه داستان من ..../.... تا چند دقيقه از هم لب گرفيتم بعد از چند دقيقه من لباس اون که يک رکابي بود در اوردم وشروع کردم به خوردن سينه هاي اون و ديدم که اهش در اومده بعد شلوارش را از پاش در اوردم و يکم بمال بمال کردم وکسش را ميماليدم يک نگا بهش کردم گفتم فائزه جلوت باز هست گفت نه گفتم پس برگرد برگشت من شروع کردم به ماليدن سوراخ کونش اول يک انگشت کردم تو ديدم يک اخ کوچک کرد بعد از چند دقيقه که با سوراخش ور رفتم شلوارم را در اوردم اخه اين کير لامسب من بد جوري باد کرده بود وقتي شلوارم را در اوردم يک نفس راحتي کشيدم اخه بد جور درد گرفته بود من يک تفي به کيرم زدم ويواش داخل کونش کردم ديدم صداش در اومد ميگفت يواش دردم گرفت ولي من مثل اين وحشيها شده بودم اخه بد جور شهوتم زده بود بالا اون اشکش در اومده بود من تا ده دقيقه با اون حال کردم که ديدم ابم داره مياه سريع در اوردم وريختم روي بدنش اونشب به من خيلي حال داد بعد از اينکه يک لب ازش گرفتم باهاش خداحافظي کردم و رفتم در ضمن من کليد حيات را ازش گرفتم تا راحتر برم داخل حسينيه شب بعد هم به اين منوال گذشت تا رسيد به شب سوم که مصادف بود با شب نيمه شعبان من ساعت 1 شب رفتم در خونه فائزه کليد را انداختم ودر را باز کردم البته موقعي که در را باز ميکردم ميرفتم کوچه پشتي که کسي نياد از خونه بيرون من در را باز کردم و رفتم کوچه پشتي ديدم صداي پا يک نفر داره مياد به سرعت داشت ميمومد که من در رفتم پشت سرم را نگاه کردم ديدم که باباي فائزه هست گفتش اي وايستا وايستا من که ترسيده بودم گفتم بهتر هست بايستم تا ببينم چي ميشه که ديدم اصغر اقا رسيد به من گفت سلام توئي گفتم اره چطور مگه گفت هيچي يکي از خونه من اومد بيرون فکر کنم دزد بود اخه من داخل اتاق بودم که صداي در اومد منم گفتم شايد از اونطرف رفته گفتش شايد ولي اين بابا به من شک کرد وديگه از فرداش با من حرف نميزد روز بعد من زنگ زدم به فائزه گفتم ديگه نميام خونه شما از اين به بعد ساعت 3 ميايي به جايي که ميگم اون هم قبول کرد البته با اصرار من من که ديدم خونه خودم نميشه ببرم خونه يکي از دوستام از اينجا به بعد کسکشي من شروع ميشه البته کسکشي افتخار نيست ولي براي اينکه واقعيت را بگم تعريف ميکنم من اين خانم را ميبردم خونه يکي از دوستام اون هم دنبال اين دختر بود ولي اون باهاش دوست نشده بود بعد از يکي دوبار که رفتم خونه دوستم گفت بايد من هم حال کنم گفتم نميشه گفت بايد بشه وگرنه ديگه نميزارم بيايي اينجامن رفتم موضوع را به فائزه گفتم اول گفت نه ولي با اصرار من قبول کرد يک ماهي گذشت ومن و دوستم هر روز با اون حال ميکرد م من وقتي براي ماموريتي به تهران ميرفتم از فائزه پول قرض ميکردم فکر کنم در اين مدت حدود 500 هزار تومني شده بود هم ميکردمش هم پولش را ميگرفتم يک روز به دوستم گفتم بيا امروز از جلو بکنيمش گفتش ميترسم گفتم براي چي گفت به خاطر اينکه پرده داشته باشه و پاره بشه گفتم تو بگيرش بقيش با من اون هم قبول کرد تا اون روز اين دختر براي من ساک نزده بود و من مجبورش کردم ساک بزنه براي اولين بار بود که ساک ميزد اين را از روي ساک زدنش معلوم بود بعد به دوستم گفتم بياد داخل ديدم امد من لخت بودم فائزه هم لخت بود رو به دوستم کردم وگفتم لخت بشه اون هم لخت شد فائزه گفت براي چي اون لخت ميشه گفتيم ميخواهيم دو به يک کار کنيم بعد از اينکه يکم بهش ور رفتيم به فائزه گفتم که ميخواهم از جلو بکنمت که گفت نه نميشه من دختر هستم نميدم ولي من رو به دوستم کردم واون فهميد چيکار بکنه اون فائزه را از پشت نگهش داشت و من از جلو پاهاشو باز کردم خيلي تقلا ميکرد ولي به هزار زحمت تونستم کيرم را بکنم داخل ميدونيد چي شد ووقتي کيرم رفت داخل ديدم اين خانم از اولش هم پرده نداشته يعني من 6 ماه سرکار بودم و از عقب حال ميکردم خيلي عصباني شدم گفتم بايد يک بلايي سرش در بيارم وقتي که کارم تموم شد دوباره خودم را امده کردم و از دوبار با يک سکس وحشي شروع کردم بدون اينکه کونش را اماده کنم کيرم را با يک حول دادم داخل و جيغش به هوا رفت هي داد ميزد و ميگفت يواش ولي من خيلي عصباني بودم و همش تند تند ميکردمش بعد از يک ربع ابم که ميخواست بيا بهش گفتم بياد ساک بزنه که گفت نه نميزنم حالم بهم ميخوره ولي به زور کردم تودهنش بدبخت نميتونست کاري بکنه اخه دوستم دستاش را گرفته بود بعد از چند بار ساک زدن ابم را بدون اينکه بهش بگم با تمام فشار داخل دهنش ريختم واونهم مجبور شد بخورتش بعد از اينکه تموم شده بود دوستم باهاش حال کرد دوباره اون هم مثل من همان بلا را سرش در اورد رفتم سراغ کيفش و پولي که بهش گفته بودم بياره داخل کيفش بود يعني 150 هزار تومن اون را بدون اينکه بهش بگم برداشتم چون ميخواستم برم تهران براي ماموريت اون روز گذشت من شبش سوار اتوبوس شدم ورفتم تهران از تهران زنگ زدم بهش وتا تونستم فحشش دادم وبهش گفتم 6 ماه من را سر کار گذاشته بود اين جنده خانم از فحش هاي من به قدري بدش اومد که با من قهر کرد تا اينکه امسال چند ماه قبل از فوت بابام از مشهد به تهران رفتند ومن از دستش راحت شدم ولي يک چيزي را بگم به هيچ دختري که به اين راحتي دوست ميشه اطمينان نکيند و اگر دوست شديد فقط وفقط بکنيد هم از کون هم از کس و هم از لحاظ پول باور کنيد خيلي حال ميده به من که خيلي حال داد اين را ببگم يک روز بهش زنگ زدم وگفتم ميخوام پولت را پس بدم که گفت مزاحم نشو من نامزد دارم گفتم جنده خانم ميخوام پولت را پس بدم که گفت مال خودت منم گفتم به کيرم نميدم بهت و ديگه هيچ وقت باهاش تماس نداشتم تا اينکه زا اين شهر رفتند اميدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#125 | Posted: 6 Nov 2010 03:20
مرد پاييزي



دريکي از روزهاي پاييزي من به دنبال يک سوژه براي داستان نويسي بپارک رفتم در آنجا پير مردي را ديدم به نظرم آمد که دنبال يک همصحبت مي گرده منم بدم نمي اومد باهاش همصحبت بشم يکم که با هم حرف زديم ازش خواستم تلخترين و مهيجترين داستاني که شنيده يا براش اتفاق اقتاده رو برام تعريف کنه اونم قبول کرد وداستان آغاز شد .يک روز در سالهاي خيلي دوردختر زیبایی بود به نام نگار. نگار در يک خوانواده بسيار متعصب از نوع متحجرش زندگي مي کرد نگار دوستي داشت به نام شيوا شيوا همکلاسي اون بود وهر روز با برادرش از مدرسه به خونه مي اومد و چون شيوا ونگار دوست بودن معمولاسه تايي با هم ميومدن کم کم اين نزديکيها بين نگار وسام برادر شيوا بيشتر شد وگاهي با هم کتاب ردو بدل ميکردن و داخل کتاب جملات عاشقانه براي هم مينوشتن تا ان روز شوم البته قبل از بيان اون اتفاق بايستي آناتومي نگارو به شما بگم نگار دختری بود17ساله با قدی متوسط ووزنی حدود70کیلو باصورتی گرد وسفید وبسیار زیبا خوب برگردیم به داستان سام در کتاب برای نگار نوشت که فردا من از ساعت 2به بعد تا پس فردا خونه تنهام اگه دوست داری بیا اینجا وقتی این مطلب رو نگار داخل کتاب خوند ناگهان احساسش بر عقلش قلبه کرد چون سام و خیلی دوست داشت ومیخواست روزی با سام ازدواج کنه ابته از حق هم نگذریم سام هم خیلی زیبا وخوش تیپ بود خلاصه فردا رسید و نگار هم یه بهانه جور کردواز خونه زد بیرون سام هم برا خودش نقشه های شومی کشیده بود که ناگهان نگار زنگ در وزد سام دل تو دلش نبود به سرعت رفتو در وباز کردو بدونه مقدمه نگارو در آغوش کشید وبهش گفت که عاشقشه و آرزوش اینکه با اون ازدواج کنه نگار وقتی شنید دیگه در پوست خودش نمی گنجید وعاشقانه سام ودر آغوش کشید سام هم اونو بسید وبه داخل خونه رفتن نگار یه گوشه نشستو سام هم رفت با دو لیوان شربتو یه فکر شوم برگشت شربتو که خوردن به نگار گفت که باید مطمئن بشه که اون باکره است وبعد بره با خانوادش صحبت کنه نگار هم قسم و آیه که من باکرم ولی سام میگفت من تا نبینم باور نمیکنم نگارم راضی شدوبه آرامی دامنش رو بالا زدو شرتشم در اورد سام هو شروع به دیدن کرد وقتی سام مشغول بودگاهی هم بردیدن کس نگارم می مالید ناگهان نگار در وجودش احساس یه گرمای لذتبخشی کرد وهر چی مالیدن های سام بیشتر می شد این گرما هم بیشتر میشد سام هم فهمیده بود واز نگار خواست که اجازه بده اون کسشو بخوره نگار اول مخالفت کرد ولی بعد تاب تحمل شهوت درونشرو که با مالیدنهای سام بیشتر میشد ونکرد و قبول کرد سام مدت 5دقیقه کس نگار و میلسسیدو میمکید ناگهان نگار ازون خواست که اونو بکنه سام سر از پا نمی شناخت به سرعت باورنکردنی لخت شد کیرش و که دیگه شق درد گرفته بود راهی کس نگار کرد اول اروم اونو داخل کسش فشار داد بعد تا پرده نگار پاره بشه نگار یه جیغی زدو خون از کسش سرازیر شد سام هم بر سرعت کردنش افزوده بود تا جایی که کیرش تا ته رفته بود تو نگار هم کاملاتسلیم سام بود ودیوانه وار سامو میبسید بعد از10دقیقه نگار کاملا ارضا شد وهمونموقع سام هم ارضا شدوآبشو تا قطره آخر ریخت تو کس نگار بعد در حالی که بیحال شده بود در کنار نگار خوابید حدود 1ساعت هر دو در آغوش هم خوابیدن که نگار بیدار شد وناگهان ترس عجیبی سراسر وجودش و گرفت وزد زیر گریه سام از صدای گریه نگار بیدار شدو شروع به نوازش اون کردو بهش قول داد که سریعا\"با پدرش صحبت می کنه ومیاد خواستگاریش نگار هم آروم شدو به خونه رفت سام با پدرش حرف زدو قضیه رو براش گفت پدرش هم قبول کرد قرار شد با خوانواده نگار صحبت کنند و برن خواستگاریش پدر نگار هم قبول کرد واجازه داد بیان روز خواستگاریش پدر نگار از سام پرسید که شما شغلتون چیه سام گفت من محصلم پدر سام گفت درسش تا6ماه دیگه تموم میشه وبعد از سربازیش میاد پیش خودم تو بازار کار می کنه تا اون موقع هم من خرج زندگی جفتشونو میدم پدر نگار گفت اول باید بره سربازی بعد اگر تا اون موقع خواستگار مناسب تری پیدا نشد در موردش فکر میکنه پدر سام دید با توجه به شرایط موجود راهی نمونده جز گفتن حقیقت ماجرا پدر نگار تا شنید رفت ازتو جیبش یه چاقو در اورد رفت سراغ نگار پدر سامو همه اونای که تو خونه بودن سعی کردن جلوشو بگیرن که نگارم دوید تو اتاقشو در و بست ولی پدرش بیخیال قضیه نمیشد نگارم لباساشو جمع کردو از پنجره اتاقش فرار کرد,شب بودو هوا سوز عجیبی داشت ونگار بدون مقصدی پیش می رفت کم کم خستگی وترس وجودش و گرفت ناگهان همین طورتوحال خودش بود یه ماشین و جلوی خودش دید ماشین با نگار تصادف کرد و اونو به کناری رها کرده بود اونم بیهوش کنار خیابون افتاده بود تا اینکه یه پیر مرد سوار یه ماشین پیکان وایسادو اون سوارش کردو با خودش برد به یه خونه وقتی می خواست اونو از ماشین بغل کنه وبیارتش توخونه نگار به هوش اومد ولی حال حرف زدن نداشت ودید اون خونه حیاط خیلی بزرگی داره که اتاق هاش دور تا دورشن پیر مرد نگارو به یه زن تحویل دادو رفت زن یه مقداردوا گلی که اون وقتها استفاده میشد آوردوبه خراش پیشانی نگار مالید بعد رفت وبراش یه مقدار غذا اوردو اونم با ولع شروع کرد به خوردن بعد غذا اون زن جای اونو توی یکی از اتاقها انداختو یه دس لباس خواب به اون داد نگارم تشکر کردو رفت لباسشو عوض کردو دراز کشید تو فکر اتفاقات امشب بودوبه اون پیر مردواین زن فکر می کرد
نگار داشت به اتفاقات اون روز واون پيرمردو اون زن فکر مي کرد که ناگهان ديد اون زن که تا به حال حتي يه کلمه هم باهاش حرف نزده بودحالا با يه شيشه که بعد فهميد ودکااست وارد اتاق شد ديگه داشت شاخ در مي آورد که زن يه پيک براش ريخت و داد دستش نگار گفت نمي خورم ولي زن گفت بخور برات خوبه گرمت ميکنه نگارم قبول کرد يه خورده که خورد بدش اومد ولي پيش خودش گفت حالا که خوردم بزار تا تهش بخورم آخه اون وقتا اين چيزا مد بود پيک اول تمام شد اون زن پيک دوم پر کردوبه نگار گفت بخور اونم خورد پيک دوم و که خورد ديد يه گرماي عجيبي سراسر وجودش و گرفت وکم کم احساس کرد ديگه تو اين دنيا نيست اين احساس بيشتر و بيشتر مي شد که يهو ديد اون زنه رفت بيرون بعد چند دقيقه يه مرد سياه قد بلند چاق با ظاهري زشت و نا مرتب وارد اتاق شد درو پشت سرش بست نگار ديد اون داره با اون دست سياه وزبرش بدن اونو نوازش ميکنه نگار قدرت فکر کردن هم نداشت وکاملاتسليم بود مرد ه سيا شروع کرد لبهاي نگار وخوردن به طرز وحشتناکي اين کارو ميکرد با سرعت زيپ بليز دامن نگارو باز کرد با سرعت لباسش دراورد با چنان وحشي گري اين کارو کرد که لباس نگار از چند جا پاره شد لباسو که دراورد شروع کرد اول لبها بعد سينه هاي نگارکه بدليل عجله اي که بر اي پوشيدن لباسو فرار از دست پدرش داشت،سوتين نبسته بود بدندون گرفته بود طوري همه سينه نگار تو دهنش کرده بود که انگار آب نبات چوبي بعد از سينه که حسابي کبودش کرد رفت سراغ کس ناز نگار که اگه بگيم دست نخورده سخني به گزاف نيست دست توي شرت سفيد نگارکردويه خورده که کسش وماليد سريع شرت نگارو دراورد حالا ديگه نوبت خودش بود يه تيشرت کثيف بد بو با يه شلوار پارچه اي تنش بود اونارو به همراه شرتش دراورد شرتش و گذاشت جلوي دهن نگار، به نگار مي گفت بو کن ببين (فري جون) چه بويي ميده نگار داشت بالا مياورد اخه شرت اون اونقدر کثيف وچقر بود که صورت زيباي نگار نوچ کرده بود بعد نگار و بلندش کرد و نشوندش رو خودش بهش گفت :حال کردم اينو با خايه هام بکني تو دهنت نگار اومد فرار کنه که يهو دستشو گرفت ويه سيلي محکم زد تو صورتش طوري که تا چند دقيقه چيزي نمي ديد بعد اون به زور اون کير سيا بد بوش و تو دهن نگار کرد نگار ديگه نمي تونست نفس بکشه با مشت به پاي اون ميکوبيد وقتي سرش و بلند کرد نگار صورت سفيدش مثل لبو سرخ شده بود مرتب گريه ميکرد اين کار نگار اون وحشي روخوشحال ميکرد واونم با فشار بيشتري کيرش و تو دهن نگار ميکرد،بعد نگار و برگردوند و داشت براندازش مي کرد که چشمش به کون سفيد و گوشتالوي نگار خورد ديگه امونش نداد ورفت با يه تف دم سوراخ کون نگار کيرش فشار بده اون تو نگار جيغ ميزدو التماس ميکرد ويهو اون با تمام زورش طوري کيرش فشار داد تو که نگار از درد بيهوش شد به هوش که اومد ديد اون داره جوري تلمبه ميزنه که صداي شالاپ شلوپش کل اتاق و بر داشته بود ونگار زياد دردي حس نمي کرد، همين لحظه بود که متوجه به هوش اومدن نگار شد وبهش گفت: جنده خانم عجب کوني داري اين دومين باره که دارم جرت ميدم همين جوري که داشت تلمبه ميزد يهو کيرش و دراورد نگار و خوابوند و کيرش و کرد تن نگار همه ابشو ريخت تو دهنش واينقدر نگه داشت که نگار مجبور بشه همه اون آبو بخوره بعد هم بيحال عين يه خرس اوفتاد کنار نگار،نگارچند ساعتي گريه مي کرد وتازه فهميده بود اون پير مرد اونو اورده جنده خونه سريع لوازمش و جمع کرد ،هوا تقريبا روشن شده بود نگارم همينطور تو خيابونا تا شب ول مي گشت شب که رفت از تو آشغالي يه پالتو پاره پيدا کرد و رفت گوشه پارک چمباتمه زد و خوابيد صبح که شد ديد از گرسنگي نميتونه طاقت بياره رفت يه چيزي پيدا کنه که ديد يه زني از تو خونه اومد بيرون و چادر ش دراوردوکرد تو کيفش و رفت سر خيابون ،ديد چند تا ماشين جلوش بوغ زدن وبلاخره سوار يکيشون شد،نگار ناگهان فکري به ذهنش زد پيش خودش گفت من که ديگه آب از سرم گذشته لااقل اينطوري ديگه اين قدر گرسنگي وبيچارگي نمي کشم(آنچه شيران را کند روبه مزاج احتياج است احتياج است
احتياج)نگار سريع رفت توي دستشويي پارک ويه خورده به سر و وضعش رسيد و رفت تو خيابون اولين ماشين که اومد دو نفر توش بودن هي براي نگار بوق زدن ولي نگار يکم چون دو نفر بودن ازشون ترسيد بلافاصله يه ماشين پيکان اومد بغلش وايساد نگار وقتي توي ماشين وديد ،ديد يه ادم تقريبا 35 ساله با ظاهري آرام ومتين داره ازش دعوت مي کنه نگارم پذيرفت وسوار ماشين شد توي راه مبلغشم با هاش طي کردواونم قبول کرد يه نيم ساعتي همينطور توي خيابون ميگشتن که يهو نگار از اون اقا پرسيد جاي شما کجاست پس چرا نمي رسيم؟اونم بهش گفت من جا ندارم بايد بريم يه جايي بيرون از شهر نگارم قبول کرد همين طور رفتند تا رسيدند به يه جاي تقريبا وسط بيابون با ماشين رفت بين دو سخره بلند وهمون جا وايساد نگار يه کم ترسيد ولي پيش خودش گفت:اين يه نفره تازشم به ظاهرشم نميخوره که ادم بدي باشه اين طور شد که نگار مشغول در اوردن مانتوش شد که يهو صداي ماشين شنيد اون صدا نزديک ونزديکتر ميشد وبلا خره يه ماشين شورلت با6نفر آدم پياده شدند نگار تا چشمش به اونا خورد ديد دارن با اون جووني که سوارش کرد خوش وبش ميکنن نگار تازه فهميد تو چه جهنمي اومده اومد از در عقب ماشين يواشکي در بره هنوز چند قدم بر نداشته بود که ديد يه دست قوي مانتوشو تا پايين پاره کرده اونا نگارو گرفتند ومجبورش کردند لباساشو کاملا در بياره ولخت براي اونا برقصه اونام بساط ترياک کشي شونو آماده کرده بودنو نگار بيچاره رو مجبور کرده بودن تا براشون برقصه بعد ازين که يه دل سير ترياک کشيدن اومدن سراغ نگار،راستشو بخواين از لحاظ روحي تحمل نوشتنشو ندارم ولي خودتون مجسم کنيد 7مردي که سيروپر ترياک کشيدن توي بيابون اونم با يه دختر17ساله خوشگل چه کارهايي که نميکنن فقط اينو بگم نگار از شدت درد سه بار غش کرد اونا تاغروب دست از سر نگار بر نداشتن جوري شده بود که ديگه پاهاشو نمي تونست حرکت بده ويه گوشه افتاده بود ،يهو چشاش وباز کرد ديد که يکي داره موهاش و خيس ميکنه يکي ديگم داره سرش وکف ماي ميکنه از تعجب داشت شاخ درمي اورد که يهو ديد يکي با تيغ داره مياد سراغش از ترس مي لرزيد وبه نکلت افتاده بود اونام دو نفري به صورت خوابوندنش ويکي هم مشغول تراشيدن موهاش شد(آخه اون وقتا اونايي که ادعاي لات بازي شون مي شد اگه يه دختر خوشگل وتنها گير مي اوردن اول ترتيبش ميدادن بعد موهاي سر وابروهاش وباتيغ مي زدن واگرپسري رو مي کردن با چاقو يه خط ازبالاي باسنش تا پايين رونش مي انداختند)نگار اين رو قبلا شنيده بود فرياد مي زد مي گريست ولي کسي نبود بدادش برسه اونا سر نگار تراشيدن و رفتن سراغ ابروهاش همين که تيغ گذاشتن که ابروهاش و بزنن نگار سرش وتکون داد که همين باعث شد پيشونيش جر بخوره وخونش سرازير بشه ولي اون نامردا اصلا توجهي نکردن وبه کار شون ادامه دادن بعد از تموم شدن اومدن يه عکس دست جمعي ازخودشون نگار گرفتن و نگار لخت وبرهنه رو اونجا ول کردن نگار دا ميزد والتماس ميکرد اخه هوا ديگه کاملا تاريک شده اونا توجهي نکردن ورفتن نگار موند ويه بيابون پر سگ و شغال و مار و عقرب يه گوشه نشسته بودو ميلرزيدو گريه ميکرد که يهو يه صداي وحشتناکي شنيد شبيه ناله يه نفر دقت کرد فهميد صداي شغاله از ترس پاي برهنه پا به فرار گذاشت پاهاش محکم به سنگهاي کف بيابون مي خورد ولي از ترس فقط جيغ ميکشيد ومي دويد همون موقع رسيد به يه جاده که انگار سالهاس کسي از اونجا رد نشده اونجا نشست،داشت به خداوند عرضه مي داشت که خدايا من وببخش، يا همين الان جونم بگير يا من و ازين نکبت نجات بده چند دقيقه نگذشت که يه نوري رو از انتها جاده ديد نور نزديکتر مي شد وبه دو نور به موازات هم تقسيم شده بود نور يه کاميون بود ،راننده کاميون تا نگاروديد ترمز کرد نگار ديد يه مرد ميانسالي حدود50 شايدم بيشتر از ماشين پياده شد تا نگار وديد داشت شوکه مي شد نگار شروع کرد به اون مرد التماس کردن که اونو از اينجا نجات بده اون مَردَم سوارش کرد ،يه پتو دادبه نگار تا خودش و بپوشونه يه چايي هم از تو فلاکس ريخت براش، کم کم نگار داشت حالش سر جاش مي اومد که اون مرد که حاج حسن آقا اسمش بود ازش پرسيد که اگه الان مي توني ودوست داري بگوچرا اينطوري شدي ،نگار هم با گريه وآه وناله قضيه رو براش تعريف کرد وقتي همه چيزو گفت حاج حسن آقا ماشين وکنار جاده وايسوند ورفت يه گوشه وبا صداي بلند گريه مي کرد، وقتي حسابي خودش وخالي کرد اومد تو ماشين وبه نگار گفت دخترم خودم پدر همشون در مي ارم بعدشم اگه دوست داري بيا پيش ما زندگي کن من وخانومم بچه دار نمي شيم هر کاري هم ميکنيم افاقه نميکنه اگه قبول کني من وزنم هم قول ميديم عين دختر نداشتمون ازت نگهداري کنيم نگار ديگه از ذوغش نتونست جلوي خودش ونگه داره وزد زير گريه ،حاج حسن آقا اون وبا خودش به خونه برد وقتي خانومش نگاروديد جا خورد چون ميديد يه دختري لخت با سري تراشيده، خلاصه حاج حسن آقا رو يه گوشه اي کشيد و ازش پرسيد اين ديگه کيه ؟حاجي هم قبل از اون که خانومش بخواد فکر بد کنه خلاصه ماجرا رو گفت ،خانوم حاجي چون به صداقتش ايمان داشت قبول کرد ونگار و که تا اون لحظه يه گوشه اي ايستاده بود باآغوش باز به خونه برد،بعد ها نگار تموم ماجرا رو براي حميده خانم زن حاجي تعريف کرد،بيچاره هر وقت يادش ميافتاد براي نگار گريه ميکرد ، نگار پيش اون زن ومرد مهربون 5سال موند بعد با پسر همسايه حميده خانم که حدود36سالش بود وخانومش تازه مرده بود ازدواج کرداسم شوهرش سياوش بود سياوش از زن سابقش يه پسر کپل مپلي داشت که نگار عاشقش بود سياوش توي اداره ماليات کار مي کرد و زندگي خوبي رو با نگار داشت،بعدها نگار به سرا غ پدر مادر اصلي خودش رفت اونارو بخشيده بود پدر نگار وقتي ديد نگار ازدواج کرده همسرشم آدم با شخصيت وخوبيه نگاروپذيرفت. مادر نگار وقتي اتفاقات بدي رو که براي نگار افتاده بود شنيد تا مدتها شبها کابوس مي ديد وگريه مي کرد.درپايان از همه شما تشکر مي کنم.

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#126 | Posted: 7 Nov 2010 02:38
وقتی مدیر از ادم تعریف کنه اینه دیگه :


يوري


من حمید هستم و این داستانی که می خواهم براتون تعریف کنم مربوط به زمانی است که برای کار کردن ژاپن بودم . حدود 8 ماه بود که تو ژاپن کار می کردم و بلانسبت مثل تراکتور جون می کندم اون موقع حدود 24 سالم بود و تو یک کارخونه پلاستیک سازی کار میکردم .
از روزی که ژاپن رفته بودم تا اون روز فقط دنبال کار کردن بودم و تنها عشق و حالمون در کنار بچه های ایرونی دیگه ای که نزدیک هم بودیم ورق بازی کردن و مشروب خوردن تو خونه بود .
اون روزی که می خواهم ازش براتون بگم تقریبا حدود عید نوروز خودمون بود، ژاپنیها هم دقیقا روز نوروز خودمون را تعطیل هستند و به اون جشن کاملیا (شکوفه های سیب ) می گن. ما (من و چهار تا از دوستهای ایرونی ) اون روز خونه یکی از بچه ها مشغول آبجو خوری و... بودیم که صحبت به اونجا کشید که بچه ها گفتند ما امشب می خواهیم بریم عشق و حال یعنی دنبال کس کردن . اونها که میدونستند من تو این چند ماه از این کارها نکردم گفتند که تو هم باید بیایی . ولی من گفتم که واسه کس که نباید پول داد اون هم اینجا که با این زحمت پول در می آریم و اونها می گفتند اینجا که نمیشه مخ زد و .......
خلاصه بعد از کلی گفتگو از اونها اصرار و از من انکار که من بابت کس پول بده نیستم حدود ظهر بود رفتیم بیرون.
تو شهری که ما بودیم یک میدان داشت که ایستگاه مترو و فروشگاه و.... اونجا بود تو میدان چند تا باجه تلفن هم بود که برای تماس با ایران از اونجا زنگ میزدیم و مقابل اون باجه ها وسط میدان که مثل یک پارک کوچیک بود چند تا نیمکت واسه نشستن بود .( اینها که تعریف می کنم برای اینه که راحت تر بتونین تجسم کنید ) .
ما به میدان رسیدیم تو باجه ها پر بود رو نیمکت نشسته بودیم که دوباره صحبت قبلی ادامه پیدا کرد من هم که نمی خواستم کم بیارم گفتم تو اون باجه تلفن رو ببینین می خواین برم مخ اون دختره رو بزنم .
- گفتن نمی تونی
- گفتم اگه زدم چی
- گفتن شرط می بندیم
- گفتم سر چهار لیتر آبجو ، اگه من باختم به هرکدومتون یک لیتر آبجو میدم ولی اگه شما باختید هر کدام یک لیتر آبجو برای من می خرین .
- گفتن باشه .
بعد من بلند شدم و رفتم سراغ باجه نمی دونستم چی باید بگم و چه کار باید بکنم فقط جلو باجه این پا و اون پا می کردم که متوجه شدم اون هم خارجی هستش (تایلندی ) و مطمئن بودم که مثل من ژاپنی کم بلده دیدم داره پشت سر هم کارت تلفن مصرف می کنه ، فکری به خاطرم رسید و در باجه رو زدم و با یک ببخشید رفتم تو باجه و گفتم زیاد کارت مصرف می کنی !!! من راهی بلدم که کمتر مصرف کنی .(تمام حرف زدنهام با یوری ژاپنی بوده که من ترجمه آن را می نویسم ) Youri اسم دختری بود که باهاش آشنا شدم که با وجودیکه قدش بلند نبود ولی هیکل و اندام قشنگی داشت و از این به بعد بهش یوری میگم .
تا یادم نرفته بگم ما ایرونی ها برای تلفن زدن به ایران چون هزینه اش بالا بود راهای دودره کردن بلد بودیم که خارجیهای دیگه بلد نبودند اون موقع هم یک راه خوب بلد بودم که کارت را میگذاشتیم و تلفن می زدیم و قبل از اینکه کارت صفر بشه یک سکه 10ینی که از جنس مس بود را روی بورد تلفن ( که زیر شیشه شماره انداز اون بود و ما شیشه را کنار می زدیم) میکشیدیم و یکهو کارت را سالم پس میداد و دوباره اون کارت مثل یک کارت مصرف نشده قابل استفاده بود . یعنی تلفن مفتی می زدیم .
- یوری گفت چطوری
- من گفتم کارتت رو بده و کارتش رو گرفتم و وارد تلفن کردم و گفتم شماره بگیر
شماره اش رو گرفت و شروع به صحبت کرد من هم مواظب بودم که کارت رو قبل از تموم شدن با روشی که گفتم سالم در بیارم که اینکار رو کردم و دوباره کارت رو وارد تلفن کردم وقتی مبلغ کارت رو دید خیلی تعجب کرد ولی خیلی هم خوشحال شد تا یادم نرفته بگم که کیوسکهای تلفن ژاپن اونقدر کوچیکه که وقتی دو نفری می ری توش باید به هم بچسبید تا اون تو بمونید. تو این مدت تو این فکر بودم که بچه ها رو نیمکت چیکار می کنن و چی دارن میگن .
- یوری گفت تو نمی خوای زنگ بزنی
- گفتم زنگ می زنم
اون موقع تو ایران صبح زود بود و هنوز همه خواب بودند ولی چاره نبود زنگ زدم و صحبت کردم. در حال صحبت بودم که متوجه شدم پاهای یوری لای پاهای من در حال بازی هستش و خودشو به من می ماله من هم که حواسم پرت شده بود و کیرم راست شده بود یادم رفت که کارت تلفن رو با اون روش، سالم در بیارم و کارت سوراخ شد و اومد بیرون .
- گفتم ببخشید الان یک کارت دیگه برات می خرم
- گفت نمی خواهد.
بعد از باجه اومدیم بیرون و رفتیم کنار هم رو یک نیمکت نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن ازش پرسیدم که کجائی هستش و اسمش چی هستش و کجا کار می کنه و چی کار می کنه و..... در مورد کارش باید بگم که تو یک اومیسه (بار ژاپنی ) کار میکرد و به اصطلاح کنار مشتری بشینه و براش مشروب بریزه و بعدش هم آخر شب باهاش بره و......
- گفتم من می خواهم امشب بیام اونجا و با تو باشم
- با عصبانیت گفت نه..
- گفتم چرا؟؟؟؟
- گفت تو که اینجوری تلفن می زنی و پول خرج نکردن برات اهمیت داره اگه بیایی اونجا باید کلی خرج کنی و برای اینکه شب رو هم با من باشی 30هزار ین پول بدی ( اون موقع هر ین برابر یک تومن بود و الان برابر 8 تومن )
- گفتم آخه ازت خوشم اومده و می خوام با تو باشم و ....
- گفت من هم می خواهم با تو باشم .
- گفتم پس چی کار کنم ؟
- گفت من امشب رو مرخصی می گیرم و میام هینجا ساعت 8 شب اینجا باش .
- کفتم باشه و دست دادیم و خداحافظی کردیم
اون رفت خونشون و من هم بعد از دور شدن اون رفتم پیش بچه ها که حدود یک ساعتی بود تو کف بودن . به بچه ها که رسیدم
- گفتم دیدید؟
- گفتن چی رو ؟
- گفتم مخشو زدم دیگه .
- گفتند کاری که نکردی هنوز ..
- گفتم برای شب قرارش رو هم گذاشتم .
اونها که نمی خواستند کم بیارند و هنوز قبول نداشتند که شرط رو باختند
- گفتند که سر کارت گذاشته و نمی یاد.
- من که از اون مطمئن بودم گفتم میاد اگه نیومد من دو برابر به شما آبجو میدم (8لیتر)
- گفتند باشه .
بعد از گشتی که زدیم رفتیم خونه و من رفتم حموم و خودم رو تمیز کردم و حسابی به خودم رسیدم و لباس تمیز و خوب پوشیدم و منتظر ساعت موعود بودم بعد به بچه ها گفتم که یکی تون که خودتون قبول دارین بیاد و ببینه که وقتی باهم میریم به شما بگه تا نگین دروغه و بزنین زیرش .
حدود یک ربع به 8 بود که رسیدم سر قرار فکر می کردم من عجله دارم !!! ولی وقتی دیدم که یوری زودتر از من اونجاست فهمیدم که اون بیشتر از من عجله داره؟؟؟!!! سلام کردم و گفتم بریم باهم چیزی بخوریم .تو اون لباسهایی که پوشیده بود عین یک تیکه هلو شده بودکه از همون جا من سیخ کرده بودم یک تاپ خوشکل با یک مینی ژوب که اندامش رو خیلی قشنگ نشون میداد و جوراب شلواری شیشه ای که پوشیده بود ، خدائیش چی شده بود. رفتیم یک رستوران معمولی و یک غذای ساده خوردیم و بعد
- گفت بریم خونتون !!!!!!!
- گفتم خونه ما نمی شه ( تو دلم گفتم چهارتا سیبیل کلفت اونجا نشستند)..
- گفت خوب بریم کجا ؟
- گفتم خونه شما نمی شه ؟؟؟
- یک کم فکر کرد و گفت اگر امشب دوستام شب نیان میشه ..
- گفتم کدوم دوستات ؟؟؟
- گفت با دو تا دیگه از هموطنهاش که تو همون اومیسه کار می کنند با هم خونه دارند و اگه اونها با مشتری برن بیرون تا ظهر روز بعد هم نمی آن .
- گفتم پس بریم اگر هم اومدند و تو بگی من برم ، می رم .
راه افتادیم ، خونشون زیاد دور نبود فقط تو راه یک کم خوراکی (چیپس و آبجو و سیگار و ...) گرفتم و رفتیم . به خونشون که رسیدیم دو تا اطاق تو در تو که کنار یکی از اطاقها آشپزخونه بود و یک حموم کوچولو هم درش به اون یکی اطاق باز می شد و وسط این دو تا اطاق هم از همان درهای کشوئی چوبی که همه می شناسند بود.
وارد خونه شدیم و رفتیم تو یکی از اطاقها نشستیم و یوری از آشپزخونه دو تا لیوان و بشقاب آورد و مشغول صحبت شدیم که کی اومده ژاپن و در مورد ایدز هم ازش پرسیدم ، گفت که توی اومیسه هفته ای یکبار ازشون تست می گیرند و اگه کسی مبتلا شده باشه بیرونش میکنند و همه دخترایی که اونجا کار میکنند سالم هستند (از جمله خودش ).
بعد از خوردن آبجو و غیره درحالی که پیشم نشسته بود شروع کردم ازش لب گرفتن الحق که خودش هم بدجوری هوائی بود از بوسیدن و اینکه خودش را به من فشار میداد این رو میشد فهمید درحالی که لبهامون به همدیگه قفل شده بود دست من بیکار نبود و داشتم پاهاش رو میمالیدم و یواش یواش بالا میومدم تا اینکه به کسش رسیدم دیدم داره از حال میره گفتم نشسته نمیشه پاشو چیزی بیار پهن کنیم بعد ادامه بدیم .
اون هم که منتظر همین بود از کنار اطاق پتو و بالش رو آورد و خودش هم شروع به لخت شدن شد . من هم معطل نکردم سریع لباسهام رو در آوردم و وقتی شورتم رو درآوردم و کیر سیخ شده من رو که حدود 22سانت بود دید آمد جلو و گفت از همون موقع که تو باجه احساسش کرده بود می خواستش . من هم گفتم ، خوب همون موقع می گفتی و من هم تو همون باجه میکردمت بعد هردو باهم خندیدیم .
ازش پرسیدم که کاندوم استفاده کنم یا نه که گفت هرجور که بیشتر دوست داری بکن فرق نمیکنه ......
- گفت از همون اولش هم از کیرت خوشم اومده بود چون تا دست بهش می زنی سفت و سیخ می شه ، مال ژاپنیها یا تایلندیها را باید کلی بمالم و بخورم تا کمی از جا بلند بشه اونهم نصفه نیمه ولی مال تو خیلی سفت ومحکمه و باهاش کیف می کنم .
- گفتم قابل نداره مال خودته
- گفت قول می دی که فقط مال من باشه
- گفتم البته
درحالی که صحبت می کردیم من مشغول بوسیدن و لیسیدن سینه هاش بودم نوک سینه هاش مثل یک گردو سفت و قهوه ای کمرنگ بود اون هم مشغول بازی با کیرم بود نمی دونست چطوری باهاش حال کنه اونقدر حشری بود که یک خورده می خوردش یک خورده باهاش بازی می کرد یک خورده با تخمهام بازی می کرد من هم از سینه هاش دست بردار نبودم با دست دیگم هم درحال بازی با چوچولش بودم دیگه به سرحد جنون رسیده بود و داشت ارضاء می شد و می گفت بیا بکن گفتم صبرکن چون می خواستم تا صبح باهاش حال کنم . خوابوندمش روزمین و پاهاش رو باز کردم ، ولی برعکس رفتم روش یعنی کیرم رو گذاشتم دم دهنش و خودم هم شروع به خوردن ولیسیدن کسش کردم .. الحق که کسش خیلی ناز بود با لبهای صورتی قشنگ و خیلی تنگ زبونم رو تو کسش می چرخوندم و اون هم با حرص و ولع در حال خوردن کیرم بود بعد از چند لحظه که این عمل را انجام دادیم دیدم تکونهاش سریع شده و بعدهم با یک تکون شدید و فریادی که از شهوتش خبر می داد فهمیدم که ارضاء شد من هم تو همون موقعها بود که آبم با فشار زیاد روی صورت و سینه هاش پاشیده شد بعد هردومون کمی بی حال کنار هم دراز کشیدیم من نیم ساعتی خوابم برده بود که با نوازش دستهای ظریف یوری چشمهام رو باز کردم و دیدم که به خودش دوباره رسیده و غذاو نوشیدنی برای خوردن آورده بود و گفت بیا بخور که تا صبح باهات کار دارم من هم که از خداخواسته غذا رو که یک غذای تایلندی بود و با گوشت و فلفل و سبزیجات مختلف درست شده بود خوردم که اونقدر تند بود که سوختم و کلی آبجو و نوشیدنی خنک خوردم و گفتم این چی بود گفت خیلی مقوی است گفتم اگه برام غذا درست می کنی دیگه اینقدر تنش نکن گفت باشه عزیزم هرچی تو بگی . بعد از خوردن دو باره مشغول شدیم و خلاصه تا صبح چهار بار دیگه کردمش و اون هم تو این چهار بار سه بار دیگه ارضاء شد ولی با اون غذائی که به من داد هردفعه اونقدر قوی شده بودم که هر دفعه لا اقل یک ساعت رو کارش بودم و اون شب یک شب فراموش نشدنی برای من بود . فردای اون روز که دوستاش نزدیک ظهر بود و اومدند من هنوز تو خونه اونها خواب بودم که با سرو صدای اونها از خواب بیدار شدم وبا اونها هم آشنا شدم و بعد از خوردن نهار با یوری اومدیم بیرون و من رو تا خونه همراهیم کرد . این شروع سکس من در ژاپن بود که شرط را هم بردم و 4 لیتر آبجو رو همون شب اورد دادم .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#127 | Posted: 7 Nov 2010 02:41
مهناز-1


از بیکاری داشتم خمیازه می کشیدم . پاهامودراز کردم و تا اونجایی که می شد کشیدمشون .
آقای محبی یه نگاهی کرد و بهم گفت : چیه هنوز نیومده داری خستگی در می کنی؟
دستامو از دو طرف باز کردم و کشیدم تا پستونهام حسابی برجسته بشه و بتونه خوب ببینه . نگاهش ثابت موند و گفت : حالا تو هم هی جلو من دلبری کن ها
از جام پاشدم و رفتم جلوی میزش و با لوندی گفتم : چیه ؟ دیگه راست نمیشه؟
سرشو تکونی داد و گفت : بی خیال بابا . از ما یکی بکش بیرون . بذار زندگیمون رو بکنیم .
نگاهی به در اتاق کردم وقتی مطمئن شدم که خودمون دو تا تنهاییم دستمو گذاشتم رو شونه اش و براش مالیدم . محبی دستمو پس زد .
گفت : برو بشین سرجات الان یکی میاد آبرو ریزی میشه .
رفتم نشستم و گفتم : محبی جان امشب هم نمیایی پیشم؟
گفت : نه نمیشه زنم کنترل میکنه . بی خیال ما یکی شو باشه ؟
گفتم : همین یه امشب رو بیا دیگه نیا . نه من نه تو دیگه . قول میدم .
محبی گفت : تو اینو الان می گی ولی شب که منو کشیدی رو خودت فرداش یادت می ره و باز هم همین بساطه .
با ناز گفتم : آخه احمد جون هیشکی مثله تو نمی تونه منو راضی کنه که عزیزم
گفت: ببین یه امشب رو میام بعدش هم زود باید برم ها . بگم بعدا ازم ناراحت نشی ها .
گفتم : تو بیا من هر چه قدر بخواهی راضی ام .
صحبتم قطع شد چون یه ارباب رجوع اومد تو اتاق
عصر زود تر رفتم خونه وحموم رفتم . تا حسابی تمیز باشم . قرار شده بود که احمد ساعت 6 برسونه خودشو . 6 ماه پیش تو این شرکت به عنوان کارمند دبیر خونه استخدام شده بودم , احمد محبی بالادست من کا رمی کرد . از موقعی که شوهرم رو ترک کرده بودم این سومین جایی بود که کار میکردم و تو هرجا هم با یکی ریخته بودم رو هم ولی احمد تو اینها یه چیز دیگه بود . لامصب جوری منو می کرد که تا یکساعت بی حال می شدم . البته شاید هم حق داشتم چون اصلیتش مال خوزستان بود و لابد مردای اونجا اکثرا همینطوریند . این اواخر زنش بهش شک کرده بود و خیلی هم از زنه می ترسید ولی من هم نمی تونستم از لذت هماغوشی باهاش بگذرم . برای همین به هر کلکی بود می کشوندمش تو خونه ام . ا زحموم که برون اومدم آیفون زنگ زد . در رو باز کردو تا احمد بیاد تو . در رو باز کردم و لخت با حوله حموم دراز کشیدم رو کاناپه . احود اومد تو و در رو بست .
یه نگاهی به من کرد و گفت : ببین مهناز این آخرین باریه که میام قبوله؟
گفتم : باشه عزیزم .
بعد زدم کنارم اومد نشست و تو چشام خیره شد . دست انداختم دور گردنش و لباشو بوسیدم حوله ام رو از شونه ام دور کردم و لخت لخت خودمو تو بغلش جا کردم . کیرش سفت می شد . نشستم پایین مبل و زیپشو کشیدم پایین . این اواخر باید این قدر بهش ور می رفتم که به حال بیاد . سرمو کردم لای پاشو و گفتم آقا کیره پاشو دیگه . احمد خنده ای کرد و منو بلند کرد دستامو انداختم دور گردنش و پاهامو جفت کردم دور کمرش . منوبرد انداخت رو تخت و شلوارشو کشید پایین . کیرش شورتشو جابجا کرده بود .
غمزه اومدم و گفتم : احمد جونم پیرهنتو را هم در آر
گفت : نه باید زود برم وقت نیست . بعدهمونجور افتاد روم و پاهامو انداخت روی شونه هاش . کیرش رو با دست تا دم سوراخ کسم آورد و با یه حرکت فرستاد تو . با راولی که کیرشو دیده بودم دهنم باز مونده بود . تا حالا کیری به این کلفتی ندیده بودم اندازه یه استکان قطرش بود. به حدی که بار اول حس کردم که دارم جرمی خورم ولی الان دیگه برام عادی شده بود . دستاشو دور رونهای پام انداخته بود و با شدت هر چه تمام تر عقب جلو میکرد خودشو .یواش یواش لرزشی به تنم می افتاد که ناگهان آیفون زنگ زد . احمد از حرکت ایستاد . وحشت زده پرسید کیه ؟ با پام به خودم فشارش دادم و به ناز گفتم : هیشکی بکن زود باش . که دوباره زنگ زدند . ناچار از جام بلند شدم و همینطوری لخت رفتم جلو آیفون . یه زنی پشت در بود . ای وای بدبخت شدم برگشتم ببینم این چی بود که احمد این جوری جیغ زد . احمد با لکنت گفت : این ... این... زنمه
چشام گشاد شد.
گفتم: چی ؟ اون اینجا چی کار میکنه آخه؟
دوباره به صفحه آیفون نگاه کردم . زنه دستشو دیگه از رو ی زنگ بر نمی داشت . آروم گوشی رو برداشتم . چیزی نمی گفت و فقط با عصبانیت زنگ میزد .
یهو داد زد : مرتیکه بیا بیرون ببینم . یالا بهت می گم بیا بیرون .
نگام به احمد افتاد کیرش که کامل خوابیده بود و دست و پاشم از ترس می لرزید .
بهش گفتم : چه جوری اینجا رو پیدا کرده؟ .
احمد در حالیکه هول هولکی شلوارشو بالا میکشید بریده بریده گفت : نمی دونم تو هم هی اصول دین می پرسی . لابد زاغ سیامو چوب زده . حالا چی کا رکنم ؟ چه گهی بخورم؟ همه اش تقصیر توی لعنتیه هی گفتم نیام هی اصرار کردی . وای خدا جون چه گهی خوردم الان آبرو ریزی میشه
رفتم اتاقم لباسامو پوشیدم و بهش گفتم : بیخودی شلوغش نگن مرتیکه خر . اگه آبروی کسی بره اون مال منه نه تو . اینجا خونه منه نه تو.
بعد رفتم از پنجره آشپزخونه یواشکی بیرون رو نگاه کردم . زنش شروع کرده بود به جیغ کشیدن : آهای احمد بی غیرت فکر نمی کردی دستت واسم رو بشه هان؟ میایی بیرون از خونه این پتیاره یا نه؟
فکر کردم یعنی منظورش از پتیاره منم؟
به احمد گفتم : خب برو بیرون ببرش .
احمد نشسته بود رو زمین و دستاشو رو سرش گذاشت و گفت نه بذار فکر کنه کسی نیست بذاره بره . رفتم بالا سرش زدم تو کله اش .
گفتم : پاشو بابا داره جلو همسایه ها آبروریزی می کنه . دیگه نمی تونم اینجا زندگی کنم .
پاشد نگاهی بهم انداخت و ناغافل زد تو گوشم . داد زد: زنیکه جنده من زندگیم داره از هم می پاشه تو فکر همسایه هاتی پتیاره .
از ضربه ای که بهم زد گیج شدم . ناخودآگاه نشستم روی مبل و صورتم رو گرفتم .
صدای زنش بلند بلند می یومد : احمد بی ناموس تا 10 می شمارم اگه خودتو نشون ندی همینجا لخت میشم وسط همین کوچه . همهمه مردم رو هم می شنیدم . بعد شمارش کردن . 7 .. 8 ... 9 ... 10 بیا زن خودت رو هم لخت ببین بی شرف . پاشدم از گوشه شونه احمد به کوچه نگاه کردم جمعیت زیادی دورش جمع شده بودند و روسریش رو در آورده بود . مانتوش رو هم در آورد . زیرش یه تی شرت با شلوار مشکی پوشیده بود . با یک حرکت تی شرت رو هم کند و یه سوتین موند به تنش . احمد سراسیمه از در دوید بیرون . باورم نمی شد اونچه رو که می دیدم . از در حیاط دوید بیرون مردم دور زنش جمع شده بودند و داشتند با یه چادر میپوشندنش . احمد رسید به زنش . تا نگاه زنه افتاد بهش مثل کرکس پرید روش و بزن بزن . مردم رو می دیدم که سواشون می کردند . بعد زنشو دیدم که داره به سمت خونه من حرکت میکنه . از ترس دویدم دورو بستم و قفل کردم . تمام تنم یخ کرده وبود . سرمو کردم زیر پتو مثل بید به خودم می لرزیدم . یه نیم ساعتی گذشت . خبری نشده بود . آروم از پنجره بیرون رو نگاه کردم . کوچه آروم و ساکت شده بود . نمی دونستم باید چی کا رکنم . نشستم و به دیوار روبروم نگاه کردم . 3 ساعتی گذشت بی اونکه بفهمم . شوک عجیبی بهم اومده بود . در آپارتمان به صدا در اومد . خواستم جواب ندم ولی نشد چون صدا کرد ما میدونیم اونجایی در رو باز کن . مانتو روسری سرم کردم در رو باز کردم . 3 تا مرد پشت در بودند .
یکیشون گفت : خانوم از شما شکایت شده و وارد خونه شد و اون دوتای دیگه هم پشت سرش . یه هومتوجه شدم که اینها اصلا کی هستن .
گفتم : ببخشین ا زکجا اومدین شما ؟ که دست یکیشون رو روی دهنم حس کردم . اونی که بزرگتر به نظر می رسید گفت » ببین به نفعته که سرو صدا نکنی و با ما همکاری کنی باشه اونوقت که ماهم کارمونو کردیم میذاریم می ریم ولی وای به حالت اگه غیر از این باشه . اون وقت جایی می ری که عرب نی انداخت . روشن شد؟
چشام از ترس گشاد شده بودند . یعنی چی ؟ اینها دزد بودند یا قاتل؟ یا شاید هم هردوش ولی طولی نکشید به منظورشون پی بردم . منو کشوندند تو اتاق خواب .
گندهه یه چاقو از جیبش در آورد و گفت : دختر خوبی هستی دیگه نه؟ با سر جواب مثبت دادم . دستشو از روئ دهنم برداشت و پرتم کرد رو تختم . به اون دوتای دیگه اشاره کرد و اونها بی کلمه ای حرف اومدند جلو و شلوارمو از پام کشیدند بیرون . دهنم باز شد که اعتراض کنم که گندهه چاقوشه به گلوم نزدیک کرد و گفت : حرف گوش نکنی هان؟
سرمو به علامت منفی به چپ و راست گردندم . اون اومد روم و مانتو مو از بالا گرفت و جر داد . اون دوتا هم از آستینام گرفتن و تی شرتمو در آوردن . دست راستشو گذاشت رو شورتم و گفت : جون چه کسی بکنیم امشب بچه ها و به حرکت سریع اون رو هم از پام درآورد . لخت مادرزاد با چهره ای وحشت زده زیر دستای اون مرد منتظر چیزی بودم که نمی دونستم چیه ولی حتما بسیار ترسناک و دلخراش بود .مرد شلوارشو کشید پایین و کیرشو در آورد . به صورتم نزدیک کرد
گفت : مشغول شو. بی اراده دهنمو باز کردم و کیرشو چپوند تو دهنم میخواستم عق بزنم ولی از ترس جلو خودمو گرفتم . سعی کردم به چیزی فکر نکنم و کاری رو که ازم خواسته بود انجام بدم تا اتفاق بدی نیافته . اون دوتای دیگه هرکدوم یکی از دستامو گرفتند و گذاشتند روی کیر هاشون و فرمان بمالون دادند . اون ها رو هم مالوندم . بغض گلومو گرفته بود و میخواستم خفه بشم ....
---1

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#128 | Posted: 7 Nov 2010 02:55
مهناز - 2


گندهه کیرشو کشید بیرون و خایه هاشو آورد جلو دهنم و گفت : ببین جیگر .دلم میخواد همچین بلیسیش که انگار داری بستنی می خوری . روشن شد؟ بااکراه زبونموزدم بهش . مزه شوری می داد ولی چاره ای نبود . چشمامو بستم دلم نمی خواست این صحنه رو ببینم . زد توسرم .
گفت : چرا چشاتو می بندی ؟ بازشون کن و تو چشام نگاه کن فهمیدی؟ مثل این که تنت می خواره ها .
چشمامو باز کردم . چشماش سرخ سرخ بود . ترسم بیشتر شده بود . فکر کردم امشب من جون سالم به در نمی برم . باید هر چی می خوان انجام بدم تا شاید نهایتا دست از سرم بردارند . خایه هاشو لیسیدم و اومدم بالا به کیرش رسیدم . تا نوکش رو لیس زدم و رفتم تا رو نافش . نافش رو هم لیس زدم . خیلی کثیف بود ولی من زده بودم به سیم آخر . گندهه شورت وشلوارشو در آورد و منو بلند کرد و به سینه خوابوند . یکی از اون دوتا اومد زیرم خوابید و دومی هم کیرشو جلو صورتم گذاشت . گریه ام گرفت .
گفتم : خواهش میکنم با من این کار رو نکنین خواهش میکنم مگه من چی کارتون کردم ؟
سه تایی خندیدند .
یکیشون گفت: تو کاری کردی خودت خبر نداری پتیاره . حالا هم خفه شو اگه جونت رو دوست داری .
گریه کنان گفتم : پس لااقل یکی یکی بیاین جلو من به خدا جنده نیستم که این جوری بخواهین منو بکنین . گندهه زد رو کونمو گفت : پس لابد من جنده ام ؟ !
بعد دوباره هر سه تایی خندیدند
و دوباره گندهه گفت : بار آخرت باشه که مزاحم ما میشی وگرنه . ناگهان حس کردم شونه ام سوخت . چاقوشو کشیده بود رو پوستم .
جیغ خفه ای کشیدم : چشم چشم غلط کردم هر چی شما بگین چشم ببخشین .
ساعدمو گذاشتم رو تخت . پایینی کیرشو فرستاد تو کسم و فشار داد روبرویی من هم کرد تو دهنم تا بخورمش . گندهه هم از پشت سعی میکرد بکنه تو . تا حالا ا زکون به کسی نداده بودم و دلم میخواست جیغ بزنم تمام وجودمو در د گرفته بود ولی جرئتشو نداشتم . سه تایی شروع کردن به عقب جلو کردن . بعد چن لحظه آب اونی که تو دهنم کرده بود ریخت تو حلقم . اومدم بریزم بیرون که نذاشت و دهنمو نگه داشت آب پایینی هم اومد و خودش بلند شد . ولی گندهه تازه تونسته بود داخل کنه و هنوز میکرد و سوزشش شدیدو بدتر می شد سرمو کرده بودم تو دشک و در حال جون کردن بودم . با دستاشم پستونهامو از دو طرف همچین می کشید که انگاری می خواد بکنتشون . بعد چند دقیقه حس کردم که اونم دست برداشته . به پهاو غلطیدم . و نگاهی بهشون کردم اون دوتا لباساشون رو پوشیده بودند .
گندهه هم خودشو مرتب کرد و گفت : ببین جنده خانوم این دفعه رو بهت رحم کردم ولی اگه فقط یه بار فهمیدی چی می گم اگه فقط یه بار دیگه دورو بر محبی بپلکی این دفعه اسید می پاشم رو صورتت . روشن شد؟
سرمو تکون دادم . آمد جلو موهامو گرفت و کشید جلو .
با خشونت گفت: نشنیدم پتیاره
بریده بریده گفتم : بله بله فهمیدم
دوباره پرتم کرد به طوری که از روی تخت افتادم رو ی زمین و سرم هم خورد به گوشه پاتختی . سرمو با دست گرفتم و تو خودم گلوله شدم . صدای بسته شدن در رو شنیدم و فهمیدم که رنج و عذابم حداقل برای مدتی تموم شده .
سوزش خیلی بدی داشتم که اجازه نمی داد زیاد به همون حالت بمونم. ا زجام به سختی پاشدم . اول ا زهمه در رو قفل کردم بعد رفتم تو حموم و دوش آب رو باز کردم آب با فشا رمی اومد .و از رو شونه هام به پایین سرازیر می شد . می لرزیدم و گریه می کردم اشکام با آب مخلوط میشد و میریخت رو سرامیکهای کف حموم . دستامو گرفتم به دوش و نشستم کف حموم و زار زدم . بدبختی از این بالاتر برام متصور نبود . سرمو زدم به کاشی های حموم . درد گرفت ولی اعتنا نکردم باز هم زدم و باز هم . ولو شدم کف حموم . چه مدتی این جوری بودم نمی دونم ولی وقتی به خودم اومدم که آب کاملا سرد شده بود . لنگ لنگان ا ز جام پاشدم و رفتم تو هال . ساعت 3 نیمه شب رو نشون می داد. با حوله خودمو خشک کردم . ا زنگاه کردن به تختم چندشم می شد ولی چاره ای نبود. تمام ملحفه ها رو جمعشون کردم و انداختم تو سطل آشغال . اگه میشد تخت رو هم می انداختم همون تو . یه پتو از تو کمد دراوردم و توی هال دراز کشیدم .سر درد بدی پیدا کرده بودم و حال مرگ داشتم . دلم میخواست بخوابم و دیگه بلند نشم . دلم میخواست بمیرم . . . .
چشممو باز کردم . مدتی بود خوابیده بودم نفهمیدم . نگاهی به ساعت کردم 10 صبح بود . سعی کردم از جا پاشم ولی کمرم درد می کرد . به سختی ولی پاشدم . نگاهی تو آینه به خودم انداختم . وحشت کردم . آدمی که تو آینه به من نگاه میکرد من نبودم یه مرده از قبر در رفته بود که به من زل زده بود . سرمو برگردوندم و رفتم تا یه لقمه ای بخورم . تا شب دور خودم میگشتم و مثل دیوونه ها با خودم حرف میزدم . شب که تلفنم زنگ زد . برداشتم صاحبخونه ام بود گفت : خانوم ببخشین ولی باید از آپارتمان پاشین چون.....
نذاشتم حرفشو تموم کنه گفتم : چشم همین هفته جای دیگه ای رو پیدا میکنم و پا میشم
و گوشی رو قطع کردم . ناگفته پیدا بود که این موضوع پیش میاد . رفتم سراغ لباسام و ریختموشون تو یه ساک . چیز زیادی نداشتم و جمع کردنشون خیلی وقت نمی گرفت . باید از فردا دنبال یه جای دیگه میگشتم .
رویا زد رو شونه ام و بهم گفت : خب چی میگی ؟ تو هم میایی؟
گفتم : آخه
گفت : آخه نداره . تو هم که بیایی میشیم 4 نفر و کلی بهمون خوش می گذره . فقط باید اوکی بدی
گفتم : اوکی
خندید و رفت تو اتاقش . تلفنشو برداشت تا با بقیه هم هماهنگ کنه .
گفت :الو بنفشه قبول کرد مهناز هم میاد تو فقط به مژگان اطلاع بده . آره .. آره .. پس ساعت 7 دم خونتونم . و گوشی رو قطع کرد . اومد بیرون و
گفت : همه چی هماهنگه . پس برو زود بخوا ب که صبح باید زود پاشی .
رفتم تو اتاقم و روی تختم افتادم . اسکی فردا جزو برنامه هام نبود ولی دیگه بخاطر رویا قبول کردم . البته عیبی هم نداشت الان 3 سال بود که مدام کار می کردم شب و روز بی هیچ استراحتی و یه آنتراک چیز بدی نمی تونست باشه . ا زاون اتفاق کذایی به بعد مسیر زندگیم عوض شد به طوری که به هیچ مردی دیگه نزدیک نشدم . خونه رو که عوض کردم . کا رمو هم مجبور بودم که عوض کنم . به جستجوی کار به همه جا سرک کشیدم تا اینکه رویا رو پیدا کردم . همکلاسی قدیمم بود که ناباورانه تو تهران میدیدمش . اون هم بعد از طلاق از شوهرش اومده بود تهران و تنها زندگی می کرد . متوجه شد که دنبال کا رمیگردم ازم قول گرفت که جایی میبرتم که هر چی رو که دیدم شتر دیدم ندیم باشه و برد منو به یه گاراژ قدیمی دیدن مردی که بعد فهمیدم جز قاچاقچیهای بزرگه که از ترکیه و عراق جنس میاورد . بعد از سبک سنگین کردن من اجازه دادند که وارد تشکیلاتشون شم و قرار شده بود که بالا دست من رویا باشه و من فقط از اون حرف شنوی داشته باشم . تو این سه سال جوری خودمو نشون دادم که کلی از کردهای لب مرز حرفمو می شنیدند و اطاعت میکردند چون فقط اظها رنظر من باعث می شد که اونا پیش چشم رئیس عزیز شن یا خوارو خفیف . او تجاوز منوخیلی عوض کرده بود . زخم عمیقی رو قلبم افتاده بود که جز با خون پاک نمیشد .
7 صبح مژگان و بنفشه رو هم سوار کردیم راهی دیزین شدیم . تو راه اینها همه اش بگو بخند میکردند و مسخره بازی در می یاوردند .
بنفشه گفت : بچه ها شنیدین رشتیه نبود خونه زنش دختر دار میشه بهش خبر می دن میگه ولی اگه من بودم پسر می شد؟
خندیدیم .
مژگان گفت : رشتیه م یخندید پرسیدن چرا میخندی گفت الان خونمون بودم پسر عموم افتاده بود رو زنم . منو دید هول شد وایستاد . تا حالا قیافش رو اینطوری ندیده بودم.
خندیدیم .
رویا رانندگی می کرد . گفت : قزوینیه زن میگیره . برادر زنه به زنه میگه اگه یه روزی بهت گفت برگرد بیا بهم بگو پدرشو بسوزونم . بعد چن ماه زنه به داداشش میگه که دیشب به من گفت برگرد. داداشه میاد یقه قزوینیه رو میگیره میگه مرتیکه چرا به آبجی ام گفتی برگرد ؟قزوینه با تعجب میگه: ببم جان یعنی ما بچه دارم نباید بشیم؟!
از خنده ریسه رفتیم .
بعد از این که همه از غش و ضعف خارج شدند . بنفشه گفت : مهناز حالا نوبت تو .
گفتم : من بلد نیستم .
گفت : لوس نشو دیگه یکی باید بگی . بقیه هام اصرار کردند .
گفتم : باشه میگم . ولی خوب بلد نیستم ها .
همه با هم گفتند : تو بگو . عیبی نداره
گفتم : فیله تو دریا بود . موشه بهش میگه بیا بیرون ببینم . فیله میاد بیرون . موشه می گه برو تو . فیله میگه چی کار داشتی ؟ موشه میگه هیچی مایوم گمشده . میخواستم ببینم تو پات نکردی؟
مژگان گفت : یه دمپایی بدین من اینو بزنم . با این جوک ننرش .
همه ساکت شدند بعد ناگهان عین بمب ترکیدند . این قد رخندیدند که رویا مجبور شد بزنه کنار .
مژگان بعد از چندین دقیقه خنده گفت : رویا یه قهوه خونه وایستا یه صبحونه ای بخوریم .رویا هم تو اولین قهوه خونه ایستاد . بچه ها رفتن داخل . من هم دنبالشون داشتم وارد میشدم که ناگهان برق تموم ستون فقراتمو گرفت . خشکم زد . به کسی که پشت دخل نشسته بود دوباره نگاه کردم . خودش بود خود خودش . همون گندهه بود ...
با حرکتی غریزی خودمو کشوندم عقب و از پشت در دوباره نگاهش کردم . بله خودش بود که داشت با یه مشتری حسا ب میکرد . عقب عقب اومدم و ایستادم پشت ماشین . نمی دونستم که الان باید چه عکس العملی نشون بدم . مدتی تو فکر بودم که بنفشه اومد بیرون و دنبال من گشت .
منو دید و داد زد : مهناز چرا پس نمی ایی؟
با دست اشاره کردم که بیاد پیش من .
با تعجب اومد جلو و گفت : چیه ؟ چی شده ؟
گفتم : ببخش می شه به رویا بگی بیاد بیرون یه دقه
با تعجب گفت : چیزی شده ؟
گفتم : نه برو بگو بیاد
رفت تو و چند لحظه بعد با رویا اومد بیرون . مژگان هم تا دم در اومد بیرون و با تعجب به ماها نگاه میکرد .
رویا با تعجب گفت: چی شده؟ چرا نمی ایی تو؟
بنفشه رو هول دادم و گفتم : برو تو با مژگان .
با دلخوری رفتند تو . رویا گفت : د جون بکن ببینم . چی شده؟
گفتم : او یارو رو پشت دخل دیدی؟
گفت : نه
گفتم : اونی که الان پشت دخل نشسته . همون یارویی که با دو تای دیگه ریختن تو خونم شبونه .
چشماش گشاد شد .چی ؟ اشتباه نمیکنی؟
گفتم : نه خود خودشه
گفت : اونم تو رو دید ؟
گفتم : نه
گفت : حالا چی کار میخواهی بکنی؟
گفتم : نمی دونم بذار کمی فکر کنم . تو حالا برو تو یه چیزی بخورین تا من هم فکرامو بکنم
رویا رفت تو . فکر کردم که چی کا رباید بکنم؟چه جوری انتقامم رو بگیرم ؟ تا حالا خیلی تو این مورد فکر کرده بودم ولی حالا که جلوی روی طرف بودم فکرم قفل کرده بود . دلم میخواست میتونستم یارو رو بکشم ولی تو این چند وقت فکرهای بهتری به سرم زده بود . اخته کردن همچین مردی براش از مرگ بدتر بود . حالا تنها کاری که باید بکنم این بود که یه جوری بکشونمش به جایی خلوت و نقشه ام رو اجرا کنم . ولی کار دشواری بود . بهترین جای کا راین بود که جاشو پیدا کرده بود م . به نظر می اومد که مالک اونجا باشه .دشوار ترینش هم این بود که چه جوری این کار رو بکنم . بچه ها بعد 10 دقیقه اومدند بیرون . اومدند تو ماشین نشستند . رویا ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. همه ساکت بودیم .
رویا سکوت رو شکوند و خطاب به من گفت : ببین بچه ها از این رفتارت دلخور شدند . اگه اجازه بدی موضوع رو بهشون بگم چون تا حالا چیزی بین ما مخفی نمونده .
با تردید سرمو به علامت موافقت تکون دادم . تا برسیم به پیست رویا موضوع رو تعریف کرد براشون و جاهایی هم من کاملش کردم . رنج و عذاب من گریه جفتشون رو در اورده بود . بهشون هم گفتم که قصدم چیه و فقط باید فکر کنم که چه جوری اجراش کنم . اسکی کردن با فکرخراب چیز عجیبیه که ما همه انجامش دادیم و روی همین حساب هم زود تر راه افتادیم اومدیم تهران . برگشتنه دوباره جلوی همون قهوه خونه وایستادیم بچه ها رفتند تو تا دوباره یارو رو با دقت بیشتری ببینند . مدتی که گذشت اومدند بیرون . نشستند تو ماشین و رویا راه آفتاد .یهویی همشون زدند زیر خنده .
مژگان گفت : مهناز این کا ر ازاونی که فکر میکردیم ساده تره .
باتعجب گفتم چطور؟
گفت : چون یارو به من چشمک زد و من هم با لوندی تمام شما ره اش رو ازش گرفتم . حالا تو دست ماست .خوبه؟
خوشحال شدم . پس فقط می مونه یه جای امن و یه اخته کن وارد .
بنفشه گفت : جای امنش با من . رئیس جایی رو تو جاده قدیم قم داره که کاملا متروکه است و کلیدشو من دارم ولی اخته کن رو نمی دونم چی کا رباید بکنیم .
قرار شد که از اطرافیانمون بپرسیم و تا فردا خبر بدیم . خون جدیدی تو رگهام به گردش در اومده بود .
فردا عصر رویا اومد تو خونه و کیفشو پرت کرد و گفت بیا اخته کنمون هم جور شد
گفتم : کیه ؟
گفت : یکی از بچه های لب مرز به نام کاک ابراهیمه . هفته دیگه تهرانه . موضوع رو بهش گفتم و قبول کرد
گفتم : چی موضوع منم گفتی ؟
گفت : نه خره . فقط گفتم که یه تسویه حساب شخصیه . اونم قبول کرد و با 2 نفر از رفیقاش میان ولی یه جورایی گفتم که چی کا رکرده ولی تو رو نگفتم . گفتم کس دیگه ای .
زنگ زدم به مژگان و اونم طبق قرار رفت رو مخ یارو . یه روز قبل از قرارمون بهمون گفت که یارو کاملا تو دستشه و حالا زمان رو بهش بدیم .
رویا هماهنگیها رو کرد و جا و کاک ابراهیم و تیمش هم آماده شده بودند . فقط مانده بود انتقام من ....

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#129 | Posted: 7 Nov 2010 06:38
مهناز- 3


مژگان با یارو تو میدون آزادی قرار گذاشته بود که بره سوارش کنه . ما هم از دور با یه ماشین دیگه قرار شده بود که تعقیبشون کنیم . رویا با مژگان میرفت و بنفشه هم با من . روز موعود رسیده بود . دلم میخواست خودم هم میرفتم تو ماشین ولی راهی به ذهنم نمیرسید . ساعت 10 صبح رفتیم سر قرار . از دور یارو گندهه را دیدم که مرتب کرده و شیک وایستاده کنار خیابون . رویا و بنفشه براش بوق زدند و اونم سوا رشد . طبق قرارمون . بنفشه موبالشو روشن کرد و منو گرفت تا بتونم گوش بدم .
اولین چیزی که پیچید تو گوشم صدای نکره یارو بود . به به الهه خانو رفیقتم که اومده .
خندم گرفت : بنفشه خودشو الهه معرفی کرده بود .
الهه مجازی گفت : آره خب حسین جون . اینقدر که من ازت برای دوستم تعریف کردم ندیده عاشقت شده و دلش میخواست اونم امروز رو با ما باشه . از نظر تو ایرادی که نداره؟
گفت : نه چه ایرادی قدمش رو چشام
بعد سکوت شد . الهه مجازی گفت : بابا تو چه عجولی بذا ربرسیم بعد منو جر بده دستتو از رو کسم بردار
پیش خودم گفتم : یک دهنی ازت بگام یارو که بفهمی یه من ماست چه قدر کره داره
رویا رانندگی می کرد . بیچاره مژگان . زنگ زدم به رویا . گفتم رویا چی شده ؟ مژگان روگفت : بیا مامانت باهات کار داره مژگان گوشی رو گرفت : بله مامان . چشم چشم شب نمیایم . به سرعت به انبار متروکه نزدیک میشدیم . رویا چشم بندی رو که آماده کرده بودیم رو به چشم یارو زد و گفت قرارمون که یادته . یارو گفت : آره اعتراضی نیست .وارد محوطه شدیم و سریع در رو پشتمون بستند .
پیاده شدم و رفتم جلو . مژگان دست یارو رو گرفته بود و با خودش به سمت انبار میبرد . یارو هه هم هی سوال میکرد که این جا کجاست و الان کجاییم؟ ما ها هم دنبالشون . رفتن توی انبار و در رو نیمه باز گذاشتن . قرار بود که هروقت اوضاع مساعد بشه به کاک ابراهیم اطلاع بدم که بیاین . یارو تو انباری چشم بندشو باز کرد . و نگاهی به مژگان انداخت و نگاهی به انباری . خداییش انباریه شکل هرجایی بود الا جای هماغوشی .
گفت : الهه جون جای بهتری سراغ نداشتی؟ بعد دست انداخت دور گردنش و کشیدش به سمت خودش .
مژگان بهش گفت : حسین جون بهت گفته بودم که من چه جور سکسی رو دوست دارم که . پس بذار خودم شروع میکنم .
اونم کله هاش ر وتکون داد . طنابی رو که آماده کرده بودیم مژگان برداشت و دو دست لندهور رو بست به دو طرف میله های روی دیوار . وقتی حسابی محکم شدند . صدا کرد بچه ها بیایین . در رو به شدت باز کردم و وارد انباری شدم . مستقیم رفتم جلوش و چشم انداختم تو چشمش . اول منو نشناخت و با لبخند بهم نگاه کرد ولی یه کم که گذشت آشنایی رو تو چشاش دیدم و ترس رو .
گفتم : چطوری دوست قدیمی ؟
با دهن باز فقط نگاه کرد .
داد زدم : بچه ها بیایین لباساشو در آرین .
مزگان چاقو انداخت و از بالا تا پایین رو جرداد .
سرو صدای لندهور در اومد : چی کا ردارین میکنین ؟ پشیمون می شین ها . با بد کسی در افتادین با شماهام . ول کنین منم شتر دیدم ندیدم . میبخشمتون .
هر 4 تایی خندیدیم . لباساشو از تنش پاره کردیم و لخت مادر زاد شده بود .
رویا رفت کیرشو گرفت تو دستش : مهناز این با این کیره تورو اذیت کرده بود ؟
یارو یوا ش یواش به التماس افتاد : خواهش میکنم من زن و بچه دارم بهم رحم کنین من خصومت شخصی که با ایشون نداشتم . فقط دستور رو اجرا کردم . خواهش میکنم .
رفتم جلوش و گفتم : چه جالب چون من هم دارم دستو ر رو اجرا میکنم
و ناگهان با یک لگد محک زدم تو تخمش .
آخ جگر خراشی کشید و گفت : حالا چی کارم میخواهین بکنین ؟
اشاره کردم گاز پیک نیکی رو آوردن و سیخ داغ روش رو . آوردم بالا و جلوی چشش گرفتم .
گفتم : داغی اینو ببین و بچش کثافت
چسبوندم به صورتش . بوی گوش کباب شده بلند شد .
داد زد : غلط کردم گه خوردم تو به خانومی خودت منو ببخش
سیخ رو دوباره گذاشتم رو شعله اونم هی التماس میکرد و از بقیه میخواست که جلوی منو بگیرن . دوباره برداشتم چسبوندم رو تنش . فریادش بلند شد . دوباره دوباره . کیرش رو گرفتم و کشیدم . سیخ رو گذاشتم حسابی داغ بشه و کامل چسبوندم روی کیر ش . فریادی کشید و بی حال شد . نگاهی به دوستام کردم . رفته بودند بیرون طاقت دیدن این صحنه هارو نداشتند منم اومدم بیرون .
ازشون پرسیدم بچه ها چی کار کنم؟ بسه؟
همشون متفق القول گفتند : نه کاری رو که شروع کردی باید تموم کنی
کاک ابراهیم رو وارد کردند . اونها با وسایلشون اومدند تو . یارو چشاشو با ز کرد . کاک ابراهیم 4 تا سیلی محکم زد تو صورتش و گفت : ببین عوضی تا چند دقیقه دیگه از مردی می افتی . بعد از اون می ذاریم که بری . ولی اینو بدون که اگه بعدا بخواهی یه غلط اضافه بکنی . اون غلط آخرین غلط عمرت خواهد بود.
یارو التماس میکرد و ازم میخواست که ببخشمش ولی این چیزا تو من دیگه اثر نمی کرد . دوتا رفیق کاک ابراهیم بیضه های یارو گرفتند و کشیدند پایین . ابراهیم چاقوشو برداشت و به پوستش نزدیک کرد و خون که بیرون زد دیگه نتونستم نگاه کنم و زدم بیرون . فریاد جگرخراشش تا آسمون رفت و حس کردم بغض من هم تازه باز شد . شروع کردم به گریه . با هراشکی آرامش بیشتری بهم دست میداد .و نفسم راحت تر بالا میاومد . 10 دقیقه بعد ابراهیم اومد بیرون و دستاشو شست .
پرسیدم چی شد؟
گفت : هیچچی بیضه هاشو در آوردم . و بلند خندید . رفتم تو . یارو بیهوش بود و یکی از دوستای ابراهیم داشت خایه اش رو باند پیچی م یکرد . گفتم چی کارش میکنین بعدا
گفت : با خودمون میبریمش محل زدگیش همونجا ولش میکنیم که بره . خوبه ؟
گفتم : آره دستتون درد نکنه
اومدم بیرون . ابراهیم دستشو گذاشت رو شونم و گفت: خانوم از ما راضی هستین؟ دستشو گرفتم و کفشو بوسیدم . گفتم ممنونتم . خیلی . خیلی . امشب کجا میخوابین . گفت : این دو تا رفیقم که می رن کردستان منم ولی هستم یه مسافرخونه جا گرفتم . رویا بهش گفت : چرا مسافرخونه شب بیا پیش ما . ابراهیم خندید و گفت : اگه مزاحم نباشم از خدام هم هست . دوتا رفیقش یا رو رو کشون کشون آوردند انداختند تو پرایدشون و به سرعت از در انبار رفتند بیرون . ما هام به دنبلاشون انوجا رو ترک کردیم . حالا حس میکردم که یه آدم دیگه هم و میتونم که حرفایی برای گفتن داشته باشم .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     

#130 | Posted: 7 Nov 2010 06:40
مهناز - 4


کاک ابراهیم اون شب اومد خونه ما . فرستادیمش تو اتاق رویا بخوابه و رویا هم اومد پیشم . یه خارشک عجیبی رو کسم حس میکردم . میخواستم که کسی اونو برام بخارونه .
رویا گفت : چرا نمی خوابی ؟
به رویا گفتم : تو چرا نمی خوابی؟
گفت : پس بذار برم ابراهیم رو هم بگم بیاد اینجا چون اونم حتما بیداره
در رو باز کرد و رفت تو اتاقش . اومدنش طول کشید از جا پاشدم در اتاقش رو باز کردم دیدم به به رویا خانوم کیر آقاا ابراهیم رو کرده تو دهنش و حالانخور کی بخور . منو که دید اشاره کرد
گفت: بیا تو ابراهیم از خودمونه . بیا که می دونم تو هم تو کفی چند ساله
ابراهیم از جاش پاشد و اومد به سمت من بی اختیار رفتم تو بغلش . بغل اون آرامش بخش بود کمرم رو چسبوندم به هش کیرش رو حس کردم و اون هم پستونهای منو از سوتینم در آورده بود و میک میزد .خیلی بامزه این کا ررو میکرد بیشتر غلغلکم میاومد . منو خوابوند رو تخت رویا و رویا رو هم بغل من خوابوند . لباسهای هردومونو در آورد . کسامونو آوردیم بالا کیرشو اول کرد تو کس رویا چند با رتلمبه زد در آورد کرد تومال من . دوباره در آورد کرد تومال رویا . سرو صدای هرسه تامون بلند شده بود رویا پستونهای منو میک میزد منهم مال اون . حشرم به قدی بالا زده بود که میخواستم پستونهای رویا رو گاز بگیرم .
ابراهیم زیاد دووم نیاورد و آبشو ریخت روی پاهای ماها . و بعد افتاد بین ما دونفر . تازه حشر من زده بود بالا و این هم که غش کرده بود . ای بابا . سه سال بود که رابطه با کسی نداشتم و این فشار 3 ساله یه دفعه می خواست بزنه بیرون . چشمام میخواست از کاسه در بیاد .
رویا نگاهی بهم کرد و گفت : می خواهی بهت ور برم تا خالی شی؟ سرمو به علامت نفی تکون دادم . از لزبین بازی بدم میاومد . چاره ای نبود . به ابراهیم نگاهی کردم .
سرشو بلندکرد و گفت : رو من یکی حساب نکن .و دوباره افتاد رو تخت .
چاره ای دیگر نبود . بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون . رویا دنبالم اومد بیرون .
کونمو نیشگونی گرفت و گفت : شیطون باز هم راه افتادی ها .
فردا ابراهیم رفت و زندگی ما روال عادی خودشو پیدا کرد . صبحها سر کار و گاهی هم سفر به شهرستان . سرم خیلی شلوغ شده بود و حس خیلی خوبی تو زندگیم داشتم . تا اینکه با آشنایی با رسول زندگیم وارد مرحله جدیدی شد. یه روز آبی بود تو خرداد و باید می رفتم مریوان تا یک سری از کارهامو از اونجا هماهنگ کنم . البته اول سری به سنندج میزدم بعد میرفتم مریوان . با اتوبوس از ترمینال غرب راه افتادم . توی راه همش به فکر کارهام بودم و یواش یواش جای خالی یک مرد رو تو زندگیم حس می کردم . به یه قهوه خونه رسیدیم .
راننده نگه داشت : بیاین برای ناهار و نماز نیم ساعت دیگه راه میافتیم کسی جا نمونه ها
همه اومدن پایین . دست و رومو شستم و ناهاری خوردم . وسطهای غذا خوردن چشمم افتاد تو چشم یک مردی که زل زده به من نگاه میکرد . سرمو انداختم پایین و ادامه دادم و لی سنگینی نگاهشو حس میکردم . دوباره نگاهش کردم . اشاره کردم که چیه ؟ و اون سرشو انداخت پایین . مرد جا افتاده ای به نظر م یاومد با موهای جوگندمی و یک عینک به چشم .سیبیل انبوهی داشت ولی ریششو کاملا تراشیده بود . از زاویه ای که میدیدم جذاب به نظر میاومد . ازش خوشم اومد پاشدم رفتم جلو صندلی جلوش خالی بود . کشیدم نشستم رو بروش .
گفتم : فرمایش هست قربان؟
ناباورانه سرشو آورد بالا و گفت : نه ببخشین
گفتم : شما اهل کجایین؟
آروم گفت : تهرانی هستم ولی اصلیتم شمالیه .
گفتم : چه جالب یه شمالی تو کردستان چی کا رمیتونه داشته باشه ؟
گفت : والا من دندانپزشکم و مطبم در حال حاضر اونجاست .
گفتم : چه جالب منم یه دندونم خرابه و مدتی بود که وقت نکرده بودم برم دکتر . حالا آدرس شما رو م یگیرم میام خدمتتون .
کارتشو داد و از جا بلند شدم . دکتر رسول مرادی. دستمو دراز کردم من هم مهناز اصغری . دستمو گرفت وفشار ملایمی داد . رعشه ای افتاد تو تنم . پشتمو کردم و ازش دور شدم .
کارم تو سنندج زود تموم شد . تا فردا بیکار بودم . هرچی فکر کردم دیدم بهترین جا برای من رفتن پیش دکتره . هم باز می بینمش و هم دندونمو درست میکنم . به مطب زنگ زدم و کسی برنداشت و به موبایل زدم . وقتی خودمو معرفی کردم دیدم که دست و پاشو کمی گم کرد .
گفتم : دکتر مطب نمی رین امروز؟
گفت: امروز تعطیلیم فردا بازه
گفم : حیف شد چون من فردا نیستم
که دکتر گفت : نه اگه کارتون واجبه میام تا نیم ساعت دیگه دم مطب باشین
گفتم : باشه و قطع کردم .
نیم ساعت بعد رو صندلی دراز کشیده بودم و دهانمو با زکرده بودم . نگاهی کرد و
گفت : بله یکیش خرابه . آمپول بزنم؟
دستمو به پاش کشیدم و گفتم : از این آمپولا اگه باشه بد نیست .
دکتر رسول . نگاهی به صورتم کرد و گفت : ببخشین در رو قفل کنم .
بعد از قفل کردن در اود دید روسریمو در آوردم . کیرشو دیدیم که بلند میشه . دستشو گذاشت رو شونم و نگاهی کرد تو چشمام دست بردم و کیرشو از رو شلوارش گرفتم . سرشو آورد جلو و لبهاشو گذاشت روی لبم .
متاسفانه هماغوشی ما بیش از یک دقیقه طول نکشید .چون آب دکتر خیلی زود اومد ریخت تو. شلوارش .از جام پاشدم و موبایلمو دادم . تا اگه اومد تهران بیاد بهم سر بزنه و از در مطب زدم بیرون . آدم به این شلی هم نوبرشه

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
صفحه  صفحه 13 از 37:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  36  37  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.