| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 15 از 79:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  78  79  پسین »  
#141 | Posted: 26 Oct 2010 04:06

تارای مقدس
وقتی جوون تر بودم همیشه تو رابطه با دختر ها مشکل داشتم . اولش خوب بود. باهاشون خوب شروع می کردم اما وقتی می خواستم بهشون نزدیک بشم گند می زدم به همه چیز.
یادمه اولین باری که به دوست دختر سابقمم پیشنهاد سکس دادم . بد جوری ضایع شدم . و فکر می کنم دلیل این ترسم هم همون بود.
اسمش پرستو بود.
یه دختر سبزه و لاغر. صورت خوبی داشت و بردنش هم دنبه نداشت به اون صورت. خوب لباس می پوشید و بدنش همیشه چشم منو می گرفت. در کل دختر خوبی بود . اما چون زیاد اهل اعتقادات نبود و خوانوادشون هم متعصب نبودن خیلی زود جرات به خرج دادم و یه روز که باهم تو یه کافی شاپ نشسته بودیم بهش گفتم : نظرت چیه که رابطه مونو نزدیکتر کنیم؟
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه ... ام... چجوری بگم... خودت بگیر دیگه
- آها!! منظورت اینه که دستتو بکنی تو شلوار من و هر جا گیر میاری با من ور بری؟
- دو طرفم رو نگاه کردم که مبادا کسی نگاهش به ما باشه
با صدای آروم گفتم : خوب خیلیا این کارو می کنن
- نه عزیزم، دخترایی که این کارو می کنن فاحشن . من نیستم. واسه خوابوندن شهوتت برو دنبال یکی دیگه بگرد ...
بعد از اون اتفاق رابطمون کم و کمتر شد تا اینکه بعد از یک ماه دیگه خبری ازش نشد. من هم که اهل تماس گرفتن و منت کشی نبودم تصمیم گرفتم بی خیالش بشم.
وقتی برای دختر ها نقش قدیس بازی می کردم دوست داشتنی بودم و وقتی هم که سعی می کردم اونارو به راه بیارم آدم عوضی بحساب می اومدم. اما در هر دو حالت دوستی من بعد از یک ماه یک طرفه قطع می شد . همیشه این من بودم که ترک می شدم.
و فرقی هم نمی کرد که دختره لاغر باشه یا چاق، سبزه باشه یا سفید ، هنر دوست داشته باشه یا ورزشکار.
8 تلاش و بدون نتیجه...
***
تو دانشگاه دوستام همیشه از رابطه هاشون تعریف می کردن. که معمولا به دستمالی کردن تو سینما یا بوسیدن تو یه جای خلوت محدود می شد. اما بین بچه ها یه نادر بود که هر هفته چند تا خاطره واسه رو کردن داشت. فک می کردم که خالی بند خوبیه چون اینقدر هم خوش تیپ و هیکل نبود که بشه باور کرد که این همه تو این کار ماهره. گوشیش پر شماره بود . هر روز هم چند تا تماس کوتاه با کسایی که عزیزم و هانی می نامیدشون داشت
یه بار که تو تریای دانشگاه با هم نسشته بودیم بهش گفتم : نادر.. جونِ من خالی نمی بندی این همه داستان از سکس های مختلفت واسمون تعریف می کنی؟
- چطور مگه؟
- من تو یه رابطه سادش موندم.. ائنوقت تو...
- می دونی 12 این کار بیشتر از توانایی فیزیکی توانایی روحی می خواد
- کس شر تحویلمون نده بابا
- جدی میکم. ببین . من فقط یه چیزی دارم که باعث میشه به هر کی می خوام تو رابطه برسم. صداقت...

***

حرفای نادر روم تاثیر گذاشته بود . با خودم می گفتم شاید حق با اون باشه. من هیچوقت نتونستم صادقانه خواسته ام رو با یه دختر مطرح کنم. از یه طرف تصمیم گرفتم یک بار هم که شده با خودم و طرف مقابلم تو یه رابطه دوستی صادق باشم . از طرفی هم می ترسیدم که هشتمین دوست دخترم رو هم از دست بدم. شاید هر کدوم از 7 نفر قبلی اگه جای تارا بود این کار رو راحت می کردم . اما تارا...

تارا بدون شک بهترین دختری بود که تا حالا باهاش آشنا شده بودم. اولین بار که دیدمش ، روی سکو های دانشکده نشسته بودم . یه سیگار تو دستم بود و داشتم سریع می کشیدم که بر گردم سر کلاس. یه دختر کمی تپل با قد معمولی از دور داشت به سمت دانشکده می اومد. روپوش سیاه تنش بود که تنگ بود و اندانش رو خیلی خوش فرم نشون می داد. که آستر های زرشکی داشت. شلوار سیاه با یه کتونی به رنگ آبی نفتی. شبیه تمام دختر های دیگه . اما نمی دونم چرا تمام حواسم پیشش بود. کمی که جلوتر اومد می تونستم صورتش رو ببینم . پوستش سفید بود. بینی کوچیک و چشمای درشتش اونو شبیه قدیس های فیلم های اروپایی میکرد. لبهای درشت و چونه گردش هم چهره اش رو خیلی معصوم نشون می داد.لب هاش قرمز خوشرنگی بود که کمی به صورتی می زد.آرایش غلیظی نکرده بود. اما موهای فر فندقی رنگش که از زیر مقنعه زده بود بیرون خیلی جلب توجه می کرد. یک راست به طرف من اومد و پرسید: عذر می خوام. می دونید دانشکده مکانیک کجاست؟...
(وقتی یک نفر از واژه عذر می خوام استفاده می کنه یعنی یه آدم معمولی نیست...)
حول شده بودم و یه حسی می کفت نباید بذاری از دستت بره. چون تا آخر عمر پشیمون میشی: اینجا دانشکده مکانیک قدیمه. اگه با آموزش اینجا کار دارید باید برید دانشکده جدید...
خودم هم از این دروغی که گفتم داشتم شاخ در می آوردم اما همین باعث شد اون روز 5 ساعت تمام با اون باشم و تا نزدیک خونه شون باهاش رفتم و ساعت 9 شب یه خونه رسیدم.
یک ماهی از آشنایی ما می گذشت و من واقعا لذت می بردم از با اون بودن. هر چند تو رابطه ما هیچوقت حتی یک جک کمر به پایین هم نبود.
حالا باید این رابطه افلاطونی رو خراب می کردم . نمی دونم . شاید ممکن بود برای همیشه اون رو از دست بدم.
عصر چهار شنبه بود که بعد از کلی گشت زدن با تارا داخل یه کافه نشسته بودیم و صحبتمون در باره ی کتابی بود به اسم در جستجوی زمان از دست رفته. دست تارا رو گرفته بودم و انگشتم رو مثل همیشه روی ناخن های براقش می کشیدم.همیشه عادت داشتم انگشت هاش رو ببوسم. تارا داشت در باره شخصیت سوان حرف می زد که گفتم: تارا... یه چیزی خیلی اذیتم می کنه این روزها. دستش رو بلند کردم و انگشت هاش رو مثل همیشه بوسیدم.
روش رو از میز به سمت من بر گردوند.
ادامه دادم: راستش می دونی چیزی که کار رو سخت تر می کنه اینه که تو روبروم نشستی
همچنان ساکت نگاهم می کرد
حول شده بودم و نگران بودم که ناراحت نشه از حرفم: راستش من تو رابطه مشکل دارم. می دونم که حرف هام زیاد برات جالب نیست. اما این چیزیه که عذابم می ده . اگه مخالفت کنی هیچ اشکالی نداره. دیگه هیچ وقت این موضوع رو وسط نمی کشم . اما چیزیه که باید می گفتم.
تارا لیوان رو به لب هاش چسبوند . چشم هاش رو بست و لیوان رو پایین آورد. تو چشم هام زل زد . چشم هام رو به سمت لیوان چرخوندم که روی لبه اش خط کم رنگ قرمز رنگ افتاده بود. با صدای آرومش که هیچ نشانه ای از استرس و عصبانیت توش نبود به من گفت:
آخر همه دوسِت دارم ها همینه...
و بعد سکوت. و در سکوت بیرون اومدیم و تنها یک خداحافظی ساده با هم داشتیم
اونشب یک لیوان از دستم افتاد و شکست. تو راه با یه نفر درگیر شدم و 3 تا قرص آلپرازولام خوردم تا خوابم بود.
فردای اون روز هم خیلی سخت می گذشت . هیچ تماسی بین من و تارا بر قرار نشد. ساعت حدود 5 بود و نزدیکای خونه بودم که تارا بهم اس ام اس داد : پاشو بیا خونمون راجع به دیشب حرف بزنیم
وقتی رسیدم به خونشون ، تنها بود. با یه پیرهن سبز رنگ و دامن سیاه تنگ و بلند جلوی در اومد.
رفتم داخل. چند بارری خونشون رفته بودم.
بهم گفت: دیشب تا صبح به حرفات فکر کردم. بهت حق می دم. من هیچ حرفی نزدم. بعد از یک دقیقه سکوت گفت: کاندوم داری؟
با تعجب و استرس گفتم نه!! خودم هم از جوابم تعجب کردم. چون 3تا کاندوم 1 سال و 6 ماه تو کیفم مونده بود. اما اصلا دوست نداشتم کاندومی که برای پرستو خریده بودم رو بعد از یک سال و 6 ماه استفاده کنم. ترجیح می دادم برم بیرون ، یخرم.
گفت اشکالی نداره. دستشو انداخت دور گردنم و لبهاش رو روی لبهام گذاشت. حول شده بودم. دماغمون بیشتر به هم چسبیده بود تا لبهامون. الآن که یاد اون روز می افتم خندم می گیره. خیلی ناشی بودیم. به قول خود تارا سکسمون شبیه حیوونا بود. با خودم گفتم این اولین و آخرین فرصته. هر چی فیلم پورن تو زندگیم دیده بودم رو یک لحظه جلوی چشم هام آرودم و سعی کردم ازشون استفاده کنم. صورتم رو کمی کج کردم. یک دستم رو بردم تو موها ی تارا و دست دیگرم رو دور کمرش حلقه کردم.
تارا هم دو پاش که روی زمین بود رو بالا آورد و دور کمر من حلقه کرد. حالا روی پای من نشسته بود.دست بردم و دامنش رو بالا دادم . یه دستم رو به کونش گذاشتم و بعد از سی ثانیه هر دومون مشغول باز کردن پیرهن هم بودیم. بر خلاف انتظارم اصلا کار نا بلد و خجالتی نبود. و انگار کلی هم فیلم سوپر دیده بود . چون مثل من همه چیز رو می دونست اما کار عملیش ضعیف بود. دو دکمه پیر هنش رو باز کردم . پیر هن رو مثل تی شرت از تنش در آوردم.اون هم تو این مدت دکمه های شلوارم رو باز کرده بود و داشت شلوارم رو از تنم در می آورد دامنش رو در آوردم . شرتش سفید بود و خوشبختانه مو های بدنش رو هم شِیو کرده بود.
بعد ها برام تعریف کرد که از صبح با کلی خجالت، چند فیلم از دوست هاش گرفته و دیده تا برای اون کار ها آماده شده بود. هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که من ارضا شدم. وقتی تارا داشت با کیرم ور می رفت و من هم مشغول خوردن کسش بودم . روم نمی شد ازش بخوام برام ساک بزنه و خودش هم اونطور که بعدا گفت دوست نداشت این کار رو. 10 دقیقه مجبور شدم با بدنش بازی کنم . اون هم فقط لذت می برد . هر چند هیچ وقت اون روز صدای هیچ کدوممون در نیومد. انگار با اولین صحبت قانون بزرگی رو شکسته بودیم
وقتی مشغول خوردن سینه هاش بودم دستش رو دراز کرد و یک بسته کاندوم از کیفش که روی میز بود در آوردو به من داد. چند تا از کاندومای بسته ای که به نیت پرستو خریده بودم رو برای تمرین استفاده کرده بودوم. به همین خاطر تونستم سریع خودم رو مجهز کنم. ایستاده بودم که تارا خودش بو به بدنم چسبوند و دو دستش رو به دور شونه هام انداخت. نیازی به حرف زدن نبود. من می دونستم که اون باکرست و می دونستم که امروز قراره باکرگیش تو سن 18 سالگی برداشته بشه.به همین خاطر آروم کیرم رو جلوی سوراخش گذاشتم. بدون فشار و آروم داخل کردم .چیزی جلوش رو گرفته بود . مجبور شدم تو یه لحظه فشار شدیدی بیارم. یک دفعه کیر16 سانتی ام تا ته رفت تو و شکمم خورد به شکم تارا. هیچ صدایی ازش بلند نشد ولی از پنجه هاش که به پشتم چنگ انداخته بود می شد فهمید که چه دردی رو داره تحمل می کنه. با دو دست پهلوش رو گرفتم که زمین نخوره و خیلی آروم اونو روی کاناپه اندختم.و خودم روش خوابیدم. هر دو سعی می کردیم سکسمون رو مثل یک مراسم اسطوره ای پیش ببریم. به همین دلیل یک بار هم تارا در طول سکس پشتش رو به من نکرد. کمی که جلو عقب شدم آبم برای دومین بار و این بار داخل تارا اومد . البته توی کاندوم.
تارا بعد از پاره شدن پرده اش تقریباچشم هاش رو بسته بود . به نظر می رسید درد زیادی رو تحمل می کن.کمی خون روی زمین ریخته بود. بلند شدم . از داخل اتاق تارا و روی تخت ملحفه سفیدی آوردم و روی تارا که بی حال روی کاناپه خوابیده بود انداختم چشم هاش رو باز کرد . نگاهی به من کرد که هنوز هم بعد از 4 سال به یادم مونده و زیبا ترین چیزیه که چشمم در زندگی دیده. خم شدم و بوسیدمش. با دستمال کاغذی تمام خونی که حالا روی زمین و میان پاهای تارا سیاه شده بود را جمع کردم. دیددم که تارا می خواد از جاش بلند شه.. در اون لحظات انگار ذهن هم رو می خوندیم. رفتم روی سرش. یکدستم رو زیر رون هاش انداختم و دست دیگرم رو هم دور کمرش. بلندش کردم و در حالی که صورتم رو به صورتش چسبونده بودم به سمت حموم بردم. چند دقیقه ای داخل حموم و زیر آب نوازشش می کردم. تارا انگار که کاملا بی حال بود.هیچ عکس العملی نشون نمی داد و همین رو خیلی دوست داشتم. 1 ساعت بعد هر دو روی کاناپه نشسته بودیم . تارا به من تکیه داده بود . صورتش رو به من کرد و گفت:
خوشحالم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#142 | Posted: 26 Oct 2010 06:02 | Edited By: van_dizel
سكس با مادر و دختر اراكی
سلام دوستان من عضو جدید هستم براتون می خوام یكی از ماجراها سكسی خودم رو تعریف كنم
ماجرا مال زمان دانشجویی من توی اراك بود یادمه تازه رفته بودم توی شهر اراك و از این مشاور املاكی به اون مشاور املاك برای پیدا كردن یه خونه دانشجویی ولی از شانس من شایدم تجربه كم من بود كه برای گرفتن خونه دیر اقدام كرده بودم و خونه گیر نمی اومد .. بگذریم تقریبا یه یك هفته ای بود كه می گشتم كه یه مشاور املاكی یه خونه رو بهم ادرس داد توی خیابون ملك وقتی كه رفتم پیداش كنم شیره جونم گرفته شود از بس كه كوچه پس كوچه داشت ولی به هر زحمت پیداش كردم و دیدم به به چه خونه ای تقریبا مال دوران قاجاره این چیه دیگه خونس نه بابا سگ دونیه واسه همینم بود كه كسی تا اون موقع كرایش نكرده اومدم برگردم و بی خیال شم با خودم گفتم برو تو یه نگا بنداز بد نیست از این خونه قدیماست كه واسه دیدن كه عیبی نداره در رو زدم یه 3 دقفیقه ای طول كشید یكی در رو باز كرد از لای در گفت بفرمایید چی می خوای گفتم كه از طرف مشاور املاك اومدم بر ای برای ... هنوز حرفم تموم نشده بود كه گفت بفرما در رو باز كرد و رفت كنار از جلو در منم رفتم تو بابا خونه نبود اینقده درخت داشت كه انگاری باغ بود هواسم به خونه بود كه یهو زنه گفت دانشجویی به خودم اومدم و گفتم بله ؟! ... بله دانشجوم ....
- چند نفرین
- خودم تنهام
- بیا تا بهت نشون بدم خونه رو
اینو گفت و افتاد جلو یه آن وقتی از جلوم گذشت (قبش درست ندیده بودمش چون پشتم بهش بود) دیدمخانم یه چادر سبز نازك زده كه از زیر چادر همه چیزش معلومه وای الان كه یادش میوفتم بازم كیرم براش راست شد ... موهای سیاه پر كلاعیش كه كوتاه بودن و یه پیراهن اآستن كوتاه و یه سلوارك كه تا زیر زانوش بودو پاهای سفیدش از زیرش معلوم بود خوب كفتم بابا بی خیال برو خونه رو ببین ... تو همین فكر بودم كه رسیدیم به یه اتاق كه نگاه كدم دیدم بعله یه اتاقه كه با سگ دونی فرقی نداره گفتم اینو میدی كرایه گفت تمیزش میكنم تو فكر نباش رفتم حموم و دستشویی رو یه دید زدمو آشپزخونه كه توی آشپزخونه بوی غذا می اومد اونم چی قرمه سبزی یهو دلم قلی ویلی رفت و گفتم به به خورشت سبزی كه یه خنده نخدی كرد و گفت گشنت شد ؟ ... مامان من آشپزیش حرف نداره ... گفتم خدا حفظش كنه از اون تریپ آخوندیا هم اومدم كه همیشه میام ... رفتم تو آشپز خونه رو یه سرك كشیدم كه یه خانم مسن رو دیدم كه با بلوز دامن ایستاده بود و یه روسری هم سرش و سلام كردم برگشت و گفت علیك سلام پسرم گفتم تو دلم چه ننه ای داره ... چون كونش كه كون نبود نفر بر بود برگشتم از دختره پرسیدم فقط شماهایید برادری پدری كسی ؟! ... كه چشمم افتاد به سرو گردن دختره وای ننه جون انی چی بود دختره تپل سینه درشت باسن بزرگ شكم دار وای كسی بود برای خودش گفت نه منو مامانم تنها زندگی میكنیم یه جرقه اومد تو مغذم با خودم گفتم خدا رسونده كرایش میكنم خونه خوبیه یعتی صاحب خونه هاش خوبن
دختره گفت خوبه گفتم اره خوبه واسه من كه دانشجوام بسه حالا كی بریم مشاور املاكی گفت بی خیال نمی ریم خودمون همینطوری یا زبونی یا مینویسیم بین خودمون گفتم باشه هرجور كه شما میدونین .. خوب حالا از كی بیام با خنده كفت از همین امشب بیا با تعجب گفتم پس نمی خواین اتاق رو درست كنین با یه حالتی گفت تا شب تمیزش میكنم و موكتشم برات می ندازم شب لوازمت رو بیار .
به سرعت رفتم مسافر خونه وسایلم رو برداشتم و كارامو كردم همش تو فكر اون دختره بودم تا به خودم اومدم شده بود ساعت 7 شب هواهم تاریك داشت ی شد راه افتادم رفتم طرف خونه جدید . پشت در كه رسیدم در زدم چند دقیقه گذشت در باز شد كسی رو ندیدم رفتم داخل خونه تاریك تاریك بود یكمی ترسم گرفته بود كه دیدم صدایی از پشت سرم گفت شما برو منم درو قفل میكنم الان میامبرگشتم دیدم دخترس رفتم طرف اتاقه یه نگاه انداختم رفتم تو وسایلم رو گذاشتم یه گوشه موكتش كهنه بود ولی تمیز بود خوب تمیزش كرده بود رفتم بیرون گفتم حالا واسه كرایه باید باكی حرف بزنم با شما یا مادرتون گفت فرقی نمیكنه ... اصلا ماهی 20 تومن خوبه ؟ گفتم پیش نمی خوای گفت نه گفتم قبوله قرارداد می نویسی گفت نه هیم كه گفتیم كافیه پس شد از سر ماه امروز دوم ماهه دوروزم برات كه م كنم میشه ... گفتم نمی خواد بی خیال همون یه ماه رو حساب كن یه لبخند زدو گفت باشه حالا بیا شام ما حاضره كه گفتم نه مرسی من شام خوردم (دروغ) واااا ... باشه هر طور راحتی رفتم تو اتاقم داشتم لباسام رو عوض میكردم كه یهو دیدم در باز شد دختره اومد داخل من قایم شدم گفت وای ببخشید شرمنده هواسم نبود مامان گفت كه براتون شام بیارم قرمه سبزیه خوشت میاد لباسم رو پوشیدم از دوباره گفتم دستتون درد نكنه كه گفت خواهش میكنم ولی اگه میومدی پیش خودمون بهتر بود گفتم رازی به زحمت نیستم ، ظرفارو میشورم میارم براتون گفت نه بابا این كارو نكنی خودم میام میبرم میشورم گفتم قول میدم تمیز بشورم خندید و گفت نه منظورم این نبود گفتم من اینطوری راحت ترم گفت هر جور كه دوست داری سینی رو گذاشت روزمین خم شده بود سینه هاش آویزن شدن تو تیشرتش كه یهو كلم سوت كشید كرست نبسته بود چادره باز شد و روناشو دیدم ساق پاش رو كه سفید بود دیگه زد به كلم مات مونده بودم به خودم اومدم كه گفت هواست كجاست ؟ .... گفتم ببخشید خندید و با حالتی كه فهمیده من چمه گفت من میرم بیروم تا شامت رو راحت بخوری رفت نشستم مثل قهتی زده ها تمومش كردم و رفتم تو حیات تا ظرفا رو بشورم چشمم خود به سمت اتاقای اوناكه دیدم مادره داره لباس عوض میكنه وای سینه هاشو كه دیدم كلم تركید گنده گنده بودن حیاطم تاریك بود و منو نمیتونست ببینه منم نشستم یه گوشه خوب دید زدم بعد رفتم ظرفام رو بشورم كه دیدم دختره داره از پله ها میاد پایین هواسش به منم نیست وای یه پیرهن كه دكمه بالاش رو تنها بسته بود تنش بود میرفت كنار توی باد بدنش مشخص میشد وای داشت میومد پایین گفتم الان منو ببینه بد میشه چیكنم كجا برم تو همین فكر بودم كه منو دید گفت وای تو بیرونی ببخشید اومد و ظرفا رو گذاشت كنار لوله و رفت داخل چادرش رو زدو اومد خندم كرفته بود بهش ول زود ظفام رو شستم و رفتم تو اتاقم یه سیگار روشن كردم و نشستم یه گوشه زیاد اهل رادیو تلوزیون نیستم ولی حوصلم سر رفته بود زد به كلم برم یكمی دید بزنم پاكت سیگارم رو برداشتم رفتم بیرون دیدم كه نشسته كنار لوله حوض داره ظرفا رو میشوره منو دید یه نگاه انداخت و گفت حوصلت سر رفت بیا اینجا رفتم كنارش گفت سگارم كه میكشی گفتم چیه ممنوعه خندید و گفت نه بابا هر كاری كه می خوای بكن چیكارت دارم گفتم پدرت كجاست كفت فوت شده
گفتم خدا بیامرزه
-ممنون ، میگم توچی میخونی
-كامپیوتر
-چندسالته
-19 - شما چندسالته 30
كلم سوت كشید
گفتم شوخی میكنی؟
- نه
- بهت نمیاد البته برای اینه كه ازدواج نكردی
- نه من یه بار ازدواج كردم ولی طلاق گرفتم
- اخ ببخشید متاسفم خیلی سوال پرسیدم این به من ربطی نداشت
- نه عیبی نداره ، تو هم بهت نیاد 19 سالت باشه ماشاله خوب قدو هیكلی داریبهت میاد 26 رو داشته باشی ، اهل كجایی
- خوزستان ، اهواز
نشستم كنارش گفتم مادرت ناراحت تنمیشه كه من نشستم دارم با شما حرف می زنم گفت نه بابا راحت باش ، توی آلم خودمون بودیم داشتیم حرف میزدیم ظرفاشو تموم كرد و بهم گفت بیا بریم داخل یه چایی بخوریم یكم روم نمیشد كه گفت بیا بریم نترس مامانم نمیخوردت رفتم تو اتاقشون دیدم مادره نیست گفت مادرم توی اتاق اونوریه حتما خوابه بیا بشین گفتم بیدار نشه گفت نه خوابش سنگینه توی دلم گفتم با اون كون كلفتی كه داره بایدم خوابش سنگین باشه دوتا چایی ریخت اومد نشست شرو كردیم حرف زدن نمیدونم چرا بازم جو گرفته بودم و نجیب بازی در می اوردم یه لحظه سرم رو بردم بالا دیدم كه چادر رو دراورده گذاشته كنار چشام چارتا شد دیگه خجالتم ریخته بود و راحت شده بودم كم كم حرفام رو بردم تو صحبتای دختر پسرا و دوست دخترا و اینا كه ازم پرسید چنتا دوست دختر داری ؟ گفتم هیچی گفت دروغ نگو بگو چنتا داری گفتم هیچی راست می گم گفن بگو من ناراحت نمی شم وای این چی میگه گفت بخدا دوست دختر ندارم گفت حیف نباشه گفتم چی كنم دیگه كسی قدرم رو نمی دونه گفت آره منم همینطورم كسی قدر منو هم نمیدونه گفتم تو كه ماشاله بزنم به تخته .. تخته كو ؟ ... خانم خوبی هستی تو دیگه چرا گفت دیگه دیگه ! ... گفتم آها از اون لحاظ گفت از كدوم لحاظ گفتم از لحاظ دیگه دیگه !ر خنش گرفت و گفت منظورت چیه بچه فكری نزنه به سرت ها برو با هم قد خودت بازی كن گفتم خوب هم قدم گیر نیماد تو دخترا همه ازم كوتاه ترم زد زیر خنده گفتم الان مامانت بیدار میشه گفت بشه عیبی نداره تاره گفتم خوابش سنگینه گفت چاییت سرد نشه الان میام رفت توی اتاق و بر گشت یه دامن پاش كرده بود و یه دست رخت خواب اورد گفتم خوب من هم رفتم گفت كجا ؟ امشب رو بخواب همینجا فردا شب برو تو اتاقت فردا باید اتاقت رو سم پاشی كنم تا جونوری چیزی نیشت نزنه گفتم خوب اینجا كه نمیشه گفت چرا مگه می خواد چه اتفاقی بیوفته گفتم خوب من باید لباسام در بایرم موقع خواب گفت نو لخت مادر زاد بخواب دیگه چی كسی اگه حرف زد با من گفتم باشه خوب من برم قبل از خواب یه سیگار بكشم و یه قدمی بزنم تو باغ و بیام گفت برو منم جاتو میندازم خودمم هم میخوام برم حموم رفتم توی اتاقم چیزامو درست و راست کردم و اومدم تو حیاط داشتم سیگارم رو روشن میکردم که خشکم زد حمومشون توی حیاط بود دختره رفته بود لای در نمیدونم شایدم حواسش به من نبود داشت لباساشو در میورد گفتم دیگه نمیشه تحمل کرد کف دستی واجب شوده چی کار کنم چی کار نکنم توی این فکرا بودم که متوجه شدم داره نگام میکنه دختره لخت شده جلوم داره منو می پاد منم سیگارم رو داشتم می کشیدم وای الان یه چیزی بهم میگه که یادم اومد الان داشتیم حرفای دوست دختر و پسرو اینچیزا واسه هم میگفتیم پس سیگارم رو کشیدم و یکم نگاش کردم تا رفت توی حموم از حموم کا اومد بیرون یه حوله دورش بود زود رفت تو منم رفتم پشتسرش داخل گفت دیوونه موندی توی حیاط چیکار بیا بگیر بخواب دیگه مگه فردا نباید بری دانشگاه گفتم نه فردا کلاس ندارم گفت بخواب منم باید خودم رو خشک کنم رفتم زیر پتو گفت مگه لباساتو در نمیاری دروغگو گفتم خوب اینجا که نمیشه روم نیست گفت روت باشه در بیار منم یواش زیر پو لباسامو در اوردمو با شرت رفتم زیر پتو که دیگه خوابم برد نصف شب از خواب پریدم رفتم برم دستشویی که دیدم هواخیلی سرده ولی حوصله نداشتم لباس تنم کنم اصلا هم هواسم نبود که کجام رفتم دستشویی و اومدم بخوابم رفتم زبر پتو که چشمم افتاد به مادره که توی اتاق خواب بود و پاش از زیر پتو اومده بود بیرون ( اینو نگفته بودم من عشقم اینه که زنای مسن رو بکنم خیلی دوست دارم ) کیرم راست کرده بود حسابی رفتم طرفش یواش پتو رو دادم بالا به به مادره هم ریلکس خوابیده دانه رو زدم کنار کونشو دیدم یه غلط خورد قلبم اومد توی دهنم ولی خواب بود به رو خوابید وای چه چیزی بود بی خیال شدم رفتم بخوابم دیدم دختره توی حال خوابیده جاش چند متر با من فاصله داره اونم که به به پتو از روش رفته بود کنار با دیدنش ای سی سیپیوم سوخت دیگه بابا از نزدیک یه چیز دیگه بود چیکار کنم چیکار نکنم که صداش درومد کله خراب نمیری بخوابی سرمامی خوری اینطوری واستادی از ترس همه بدنم عرق کرده بود نمیدونستم چیکار کنم زبونم بند اومده بود سرش رو اورد بالا و گفت بچه ننه یه شب پیش مامانت نیستی خواب نمیبره ها بعد خندید گفت میری بخوابی یا بیام بخوابونمت گفتم دیگه یه چیزیش میشه این از توی رخت خوابش اومد بیرون پاشد اومد طرفم وااااااااای ... داشتم خواب میدیدم لباس خوابش نخی بود و یه تیکه تقریبا همه بدنش رو یشود دید گفت چته کپ کردی بگیر بخواب گفتم باشه اومد بالاسرم نشست نمیدونستم چیکار کنم حشری شده بودم با خودم گفتم هرچه باداباد بلند شدم خودم رو چسبوندم بهش گفت بگیر خواب من خوابم میاد که دیگه نفهمیدم چی کار میکنم شرو کردم ازش لب گرفتن پتو رو کشیدم رومون و رفتم زیر پتو نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط می خوردم که دستش رو گذاشت رو صورتم هولم داد پایین یواش اومد رومو گفت حول نشو یکمی اوروم باش گفتم چی کار کنم گفت هیچی راحت باش من درستش میکنم لباس خوابش رو باشرت و کرستش رو در اورد بعد شرت منم از پام کشید بیرون پو رو کشید رومون بعد شرو کرد لب کرفتن و خودش رو مالوندن به من دیگه کیرم دردش گرفته بود نمی دونستم باید چیکار کنم اومد رو منو کیرمو گرفت و گذاشتش دم کسشو نشست روش بهش فشار میومد ولی ساکت بودیم شرو کرد بالا پایین کردن گفتم ممکنه آبم بیاد گفت صبر کن بلند شد رفت یه لیوان اورد دست کرد توشو چند قطره ریخت رو کیرم خیلی سرد بود با دستش مالوندشکیرم داشت یخ می کرد ولی حس کردم حرارت بدنم اومده پایین بازم نشست روش شرو کرد حرکت کردن دستشو کرد تو لیوان ور بعد زدش زیر کردنم وای خیل سرد بود با این کار حرارت بدن منو می اورد پایین که دیر تر ارضا بشم منم دیگه داشتم از پایین ضربه میزدم خیلی حال میکرد سین هاشو فشار میدادم هرازچندگاهی هم ازش لب می گرفتم شکمش بالا پایین می شد سینه هاشم تکون تکون می خوردن با دیدن این صحنه ها کلم داشت داغ میکرد دیگه نمیشد جلو خودمو بگیرم محکم و محکمتر ضربه میزدم دیگه صدای ضربه هام بلند شده اونم هی به نفس نفس افتاده بود که یهو شرو کرد به تکون خوردن و لزرید بعدشم بی حال افتاد رو من خیلی ترسیدم یکمی که گذشت گفت من اومدم تازه فهمیدم که چش بوده ، به ارگاسم رسیده بود تاحالا همچین چیزی ندیده بودم . بازم شروکردم به گاییدنش یکی که ضربه زدم حس کردم آبم داره میاد که یهو بلند شد و سریع دستش رو با آب سرد خیس کرد و کیرم رو گرفت نمی دونین چه بلایی سرم اومد بیضه هام داشتن میترکیدن گفت حالا باید از اول بکنی حالا خوابیده بود زیر پام و منم میکردمش کسش خیلی گرم ود کیرم منم سرد بود خیلی خوشش می اومد یکمی گه گذشت دیدم که ابم نمیاد بهش گفتم آبم نمیاد منم دارم از بیضه درد می میرم
گفت خوب می خوای از کون بکن تنگ تره بیشتر خوشت میاد
برش گردوندم کونشو با اب دهنم خیس کردم کیرم و گذاشتم درش که دیدم فایده ای نداره نمیره تو گفت صبر کن الان میام رفت از تو یخچال یکمی کره اورد با انگشتش مالید در سوراخ کون خودش بعد با دستش کیر منم چرب کرد یکمی بعد قمبلی کرد و گفت حالا بکن تو کیرم رو گذاشتم درش یکمی فشار دادم یکمی رفت تو که کمرشر رو بلند کرد یکمی دیگه فشارش دادم که یواش جیغ زد کشیدم بیرون از اول شرو کردم بازم کیرو کردم تو کونش تا همون جای که دفه قبل رفته بود چیزی نگفت بقیه رو یهو کردم تو که دیدم داد زد گفت اااااااااااااااییییییییییییییی کس کش دردم گرفت با ایان حرفش بیشتر حشری شدم شروکردم جلو عقب یکیمی که کردم دیدم که نه فایده ای نداره ابم نمیاد گفتم باید یه کار دیگه کرد گفت چیکار کنم حالا گفتم نمیدونم به تو ادت کرده کیرم باید یکی دیگه رو بکنم گفت کیو میخوای بکنی جز من تو کسی دیگه که نیست بع دبا خنده گفت مگر اینکه مامانم رو بکنی که منم بلافاصله گفتم خوبه همونو میکنم که خندش کرفت و گفت بی مزه کارت رو بکن می خوام بخوابم گفتم شوخی نمی کنم گفت برو گم شو چطوری میخوا بکنیش گفتم نمیدونم ولی کیرم بدجوری براش راست کرده گفت خره اون پیره زنه دیگه از وقت کیر خوردنش گذشته گفتم دود از کنده بلند میشه دستش رو گرفتم از زمین بلندش کردم و گفتم بیا بریم که گفت کسخل تو مثل اینکه حالیت نیست ها گفتم بیا بریم تو خواب میکنمش نمی فهمه گفت چطوری بیدار میشه خوب گفتم بیا خیلی فاز میده دستش رو کشیدم بردمش توی اطاقی که مادرش بود پتورفته بود کنار یکمی پاش بیرون بود که گفت تو چطوری میخوای این پیر زن رو بکنی هان که گفتم تو فقط نیگا کن رفتم نشستم کنارش گفتم کمک کن شرتش رو از پاش در بیاریم یواش شرتش رو در اوردیم و لباسش رو دادیم بالا سینه هاشم انداختم از زیر بلوزش بیرون بعد به دختره گفتم کیر منو یکمی خیس کن اونم نامردی نکرد و یکمیتف زد بهش امتحان کردم دیدم هنوز نمیشه آخه ماره خواب بود و کسش خشک بلند شدم استادم جلوش کیرم رو گرفتم تو صورتش گفتم ساک بزن گفت برو گم شو حالم بد می شه گفتم برو بابا تو کس خودت بوده یکیمی ایراد گرفت ولی بلاخره رازی شد یکمی ساک بزنه گذاشتش تو دهنشو یکمی خیسش کرد و زود درش اورد گفت بیا اینم کیر مبارکرفتم نشستم کنار ماره کیرم رو گذاشتم دم کسش یه فشار دادم داخل خیلی با حال بود مادره یه ناله کرد و منم کارم رو شرو کردم خیلی با حال بود حالا نکن پس کی بکن دیگه کلم داشت سوت میکشید داشت ابم میومد که دختره کقت می خواستی بیای بکش بیرون گفتم دارم میام ولی چطوری که توی یه چشم بهم زدم پرید سمت کیرم و گرفت و کشید بیرون نشست روم کیرم توی دستش بود که ابم اومد بیحال سر جام بودم ولی هنوز سینه ماره توی دستم بود که یه صدایی از مادره بلند شد و گفت چیکار داری میکنی خیلی ترسیدم که دختره رفت بالا سر ماردش و چشماش رو گرفت مادره هم دیگه چیزی نگفت بازم گرفت خوابید بلند شدم رفتم سر جام بخوابم که دختره هم جاشو گذاشت کنارم و خوابد توی بغلم خوابیده بود که ازش پرسیدم مادرت صبح بیدار شد منو تو رو لخت توی بغل هم دید چی میگه که گفت بی خیال دیر تر از ما از خواب بیدار میشه اون قرص خواب خورده تا قبل از ساعت 12 ظهرم بیدار نمیشه تو راحت باش . هیچ فکرشم نمیکردم برم خونه بگیرم همون شب اولم توی خونه کس بکنم
فرداش که بیدار شدم هنوز دختره خواب بود توی بغلم یه تکون خوردم اونم بیدار شد خیلی حال کرده بودم گفتم من برم یه دوش بگیرم برم بیرون ، سریع دوش گرفتم و سه سوته اماده شدم زدم بیرون یکمی کس چرخ زدم و برگشتم خونه درو زدم دختره درو باز کرد رفتم تو تا پامو گذاشتم تو حیاط مادره گفت زود جولو پلاست رو جم کن بزن بچاک گفتم چی شده دختره گفت خفه شو بیا گندش بالا اومده رفتم دمبال دختره توی اتاقم که چیزام رو بیارم که دختره گفت فهمیده دیشب ترتیبش رو دادی گفتم چطور
گفت میگه این پسره که هست من میترسم دیشب خواب دیده که رفتی بالا سرش دست و پاشو بستی و سیر کردیش
با خنده گفتم خواب دیده ؟!
- آره بابا مادر من بعضی وقتا اینجوری میشه
- حالا چی منم باید برم
- خوب دیگه چاره ای نداریم ، البته هروقت دلت واسه من تنگ شد می تونی بیای
یهو صدای مادره اومد که داد می زد اونجا چه خبره هان بهش بگو بره دیگه که دختره سرش رو برد بیرون و گفت دارم کمکش میکنم وسایلش رو جم کنه تو کار خودت رو بکن
وقتی که اینو گفت بازم نگام به هیکلش افتاد خیلی سکسی بود کیرم بلند شد تا اومد داخل پریدم گرفتمش چادرش رو انداختم کنار گفت الان می فهمه گفتم خوب بفهمه من که دارم میرم پسبزار به دلم نمونه یبار دیگه بکنم و برم دامن بلندش رو دادم بالا و شرتش رو کشیدم پایین گفتم دستات رو بزار روی لبه پنجره نشستم کسش رو یه لیس زدم تا خیس بشه بعد کیرم رو کردم تا ته توش یه آخ کوچیک گفت و شرو کردم به کردن بلوزش رو زدم بالا سینه هاش افتادن بیرون خیلی باحال بود تا تونستم کردمش یکمی که گذشت آبم داشت می اومد گفتم دارم میام گفت بریز تو عیبی نداره وقتی آبم اومد یه آخ بلند گفت و بعدش گفت چقدر داغه لامسب ، دیدم توی حیاط مادره داره مارو نگاه میکنه که گفتم مادرت داره نگاه میکنه که دختره گفت کس ننش نگاه کنه به اون چه من میخوام کسبدم به کی ، شلوارم رو کشیدم پایین و ساکو چیزام رو گرفتم دستو و زدم بیرون مادره داشت از پشت پنجره نگام میکرد با خودم گفتم عیبی نداره من که گاییدمت حالا هم کس ننت بقول دختر جندت ، رفتم مسافر خونه چند روزی گذشت توی دانشگاه با چندتا از بچه ها آشنا شدم که خونه داشتن و بمن گفن بیا پیش ما رفتم خونشون یمدت بعد دلم هوای کس کردن کرد ، با خودم گفتم برم سراغ دختره رفتم طرف خونه دختره و مادرش، رسیدم دیدم خبری از خونه نیست و همش شده زمین خالی یه آقای مسن داشت از اونجا رد میشد ازش پرسیدم ببخشید این خونه قدیمیه رو خراب کردن ؟
جواب داد آره یه 17 سالی میشه که خرابش کردن ولی به سن تو قد نمیده اونو یادت باشه
گفتم نه بابا من همین یه ماه پیش اینجا بود 17 سال چیه
گفت برو آقا ! حالت خوب نیست! .. من 50 ساله توی این محلم تو چی میگی
گفتم مگه این خونه مال یه مادر دختر نبود ؟
گفت اره بود 17 سال پیش مادره مرد دختره هم که بیوه بود با یه کس کش تر از خودش ازدواج کرد مرده هم این خونه رو فروخت بعد کوبیدنش هنوز هم که هنوزه کسی نیومده روش بسازه ، منم دیگه وقت ندارم باید برم .
با خودم گفتم یعنی چی ؟ چه معنی میده این یعنی من باز کسخل شدم ف از چند نفر دیگه هم پرسیدم همون حرفا رو برام زدن دیگه مخم نمیکشید رفتم برگشتم که برم یه سیگار روشن کردم به سرم زد برم روی زمین یه قدمی بزنم در حال قدم زدن بودم که لابلای خاک و خلو سنکا یه چیز فلزی توجهم رو جلب کرد دست انداختم گرفتمش دیدم همون فندک خودمه درس رو باز کردم شرو کرد به صدا کردن قور ...قور ... و چراغ میزد . موهای تنم سیخ شد و برگشتم رفتم ولی با سرعت زیاد .
پایان

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#143 | Posted: 26 Oct 2010 15:34 | Edited By: van_dizel
سكس در قطار
سلام دوستان این بار میخوام یه داستان كوتاه براتون تعریف كنم
ترم دوم دانشگاه بودم هنوز توی فكر اون مادر و دختری بودم كه داستانش رو براتون گفتم رفته بودم اهواز موقع برگشتن با قطار دست برقضا افتادم توی یه كوپه كه همه دختر بودن 4 تا دختر دانشجوی باحال و منو دوستم كه خیلی گاگول بود تازه قطار راه افتاده بود كه كه یه نیم ساعتی گذشت و رئیس قطار اومد و گفت بلیطا ما هم بهش نشون دادیم بعد بهمون گفت كه بادی كوپه شما پسرا رو عوض كنیم تا خانوما راحت باشن كه من به رئیش قطار برگشتم و گفتم شماره بلیط من همینجاست و از سرجام جم نمی خورم آقای رئیس قطار به یه قیافه درهم و عصبانی گفت مقرراته آقا نمیشه باید جات رو عوض كنیم كه منم خیلی خونسرد گفتم من كه مشكلی با جام ندارم اگر خانوما ناراحتن میتونن برن ریارو خیلی شاكی شد گفت مگه اینجا خونه خالست كه بخوای هرجاكه خودت گفتی بشینی گفتم من بلیط خریدم پولشم دادم می خواستیم از همون اول درستش كنین گه یه مامور نیروانتظامی باهاش بود و منو كشید كنار گفت پسر جون مقرراتشون اینو میگه باید جاتو عوض كنی وگرنه منم مجبورم از قطار پیادت كنم كه این رفیق گاگول ماهم گفت احسان (مثلا احسان) بی خیال شو میبینی كه نمیشه تو روشون واساد بریم حالا اگر خوشت نیومد یه فكری میكنیم خوب ماهم راه افتادیم رفتیم 4 كوپه پایین تر یه پیرزن و پیرمرد دهاتی رو گذاشتن جای ما آقا توی اون كوپه هم كه رفتیم كه همه یه مشت آدمه درپیت اعصابم داشت خورد می شد آخه داشتم بررسی میكردم كه برم تو كار كدومشون كه زده شد به حالم اعصابم كیری شد رفتم سمت دستشویی ها یه سیگار آتیش كنم كه دیدم اینطرف پره آدم دارن سیگار میكشن حوصله نداشتم قیافه هاشون رو نیگاه كنم واسه همین هم رفتم سمت دیگه خلوت بود ایستادم یه گوشه سیگارمو روشن كردم كه دیدم 2 تا از اون دخترا اومدن كه برن دستشویی یكیشون بهم گفت میشه سیگارت رو بگیری اونطرف بوش اذیتمون میكنه كه منم دیگه كیر شده بود توی اعصابم سیگارو از لای پنجره قطار انداختم بیرون و حرفی نزدم كه دختره گفت من كه نخواستم خواموش كنی گفتم دستت رو بگیر اونطرف كه گفتم بی خیالش دیگه رفت دخرته كه دید من اعصابم تخمیه گفت چیه رئیس قطاره حالت رو گرفت گفتم زیر بار حرف زور دوست ندارم برم دختره گفت دیگه مجبوری با اینا نمیشه كنار اومد حالا خوبه كه تو رفتی یه كوپه دیگه این پیره مرد و پیر زنه رو اوردن پیش ما دهنمون تا اراك اسفالته كه گفتم مگه شما هم میرین اراك گفت اره گفتم چه جالب منم اراك درس میخونم كدوم دانشگاهی گفت .... ای ول پس چرا تا حالا تو رو من ندیدم توی دانشگاه گفت ولی من تو رو میشناسم دانشجوی كامپیوتری گفتم درسته بعد از كمی سكوت گفتم بابا ما رو هم بردن پیش یه مشت آدم عوضی نمیدونم حالا ما باید چی بكشیم از دست اینا تو همین موقع دوستش از دستشویی اومد بیرون یه نگاه به من كرد و بعد همون دختره رو كرد به من گفت می خوای برگردی سر جاتون گفتم از خدامه ولی چطوری گفت معلومه تا شب صبر كن این پیرمرد پیرزنه رو دك كیم شما برگردین گفتم ای ولی دمت گرم ولی چطور گفت اونش با ما تو فكرشو نكن گفت خوب ما بریم توی كوپه كه یهو بازوشو كشیدم وازش پرسیدم ببخشید اسمت رو بهم نمیگی كه گفت لیلا (بازم مثلا ) بهش گفتم منم ... كه پرید وسط حرفم و گفت احسان هستی درسته خندیدم و گفتم درسته بعد دستش رو كشید و گفت ولم كن الان كسی میبینه میگه اینا چشونه ، بعد هردومون خندیدیم. یه سیگار روشن كردمو كشیدم رفتم توی كوپه یكمی با عرفان (بازم مثلا) دوست گاگولم چرخ خوردیم و شب شد و تقریبا همه خوابیدن یواش یواش خودمون رو آاده كردیم كه بریم توی كوپه دخترا رفتم دم در دیدم لیلا سرش رو اورد بیرون و با دست بهم اشاره كرد كه بیا منم ساكم و برداشتم و رفتم ساك و دادم دستش و ساك ارفان رو هم همینطور ساك پیر مرد پیر زنه رو هم بردم گذاشتم توی اون یكی كوپه جا بجا شدیم و رفتیم توی كوپه تا رسیدم توی كوپه امپرم رفت بالا بابا اینا دیگه كین همه با تیشرت و شلوارك لیلا هم كه یه تاپ و دامن كوتاه بود گفتم مزاحم نباشیم كه لیلا گفت بیا داخل بینیم این همه خود زنی كردی كه برگردی حالا مزاحم نباشیم (با دهن كج اینو گفت) همه دخترا زدن زیر خنده ، عرفان گفت احسان بیا بریم الان میان میبرنمون بدبخت میشیم كه بهش گفتم خره یك كلمه حرف بزنی ها میزنم له و لوردت میكنم نمیتونی ببینی برو بكپ حمال (البته خیلی با هم راحت بودیم اینم طرز حرف زدن ما با هم بود) اون بدبختم كفت هر گهی كه از خودش گه تر نیست رو می خوای بخوری بخور بعد توی گوشم گفت قاشق گه خوری كه اوردی پدر سگ؟ بعد هردومون خندیدم اونم رفت كفه مرگش رو گذاشت و ما نستیم با دخترا به لاسیدن با اون لباسا زیاد راحت نبودم گفتم بچه ها من برم توی دستشویی شلوارم رو عوض كنم و بیام كه لیلا گفتنه این كارو نكنی شر میشه كسی ببینه كه گفتم جلو شما هم كه نمیشه كه گفت مگه میخوای چیكار كنی كه اینقدر محرمانس با یه شیطنتی گفت كه همه سه تای دیگه بتا هم گفتن واااااااااای منم برا ینكه كم نیارم شرو به عروض كردن كردم و گفتم حد اقل چشاتون رو ببنیدین كه لیلاه درومد گفت بچه ها چشاتون رو ببنیدن كه خجالت نكشه دختره كه بازم با هم خندیدن دیگه كفری شده بودم ولی چشاشونو بستن منم شروكردم به لباس عوض كردم كه یه لحظه متوجه شدم یكی داره نگاه میكنه لیلا بود با یه حالتی خریدارانه داشت نگام میكرد نگاهامون به هم گره خورد بخودم اومدمو زود ركابی و شلواركم رو پوشیدم و هیكلو انداختم جلوشن گفتم عوض شد باز شروع كردیم به حرف زدن تا بخودمون اومدیم ساعت 1 بود همه خسته رفتیم كه بخوابیم لیلا تخت روبروی من خوابیده بود هردومون بالانصف شب بود كه چام رو باز كردم دیدم خوابم نمیاد ولی همه خواب بودن روی دستم پرخیدمو دستم رو گذاشتم زیر سرم لیلا رو نگاه میكردم كه یهو چشاش رو باز كرد جا خوردم گفت چیه خوابت نمیاد گفتم نه گفت منم همینطور دست كردم توی لوم لپتاپم رو در اوردم و روشن كردم بهش گفتم میخوای بیای تو هم نگاه كنی كه گفت اره برو اونور تر نشستیم كنار هم كه تازه اونموقع بود درست و حسابی نگاش كردم عجب چیزی بود این دختره وای ! . كفت عكس داری گفتم اره رفتم توی عكسام همه قاطی بودن خونوادگی و سكسی و منظره و هرچی كه فكر كنی داشتیم نگاه میكردیم كه یه عكس سكسی اومد كه یه دختره از یه پسره داشت لب می گرفت كه دلم قیلی ویلی رفت براش یكم بعد متوجه شدم روم لم داده و داره نگاه میكنه منم یواش دستم رو گذاشتم دورش بیشتر اومد طرفم بازم یه كس دیگه اومد اینبار دخر و پسره تو رختخواب خوابیده بودن روی هم دیگه نتونستم خودم رو كنترل كنم برگشتم یه لب ازش گرفتم دیدم كه خودشم میخواد و داره جواب میده لبتاپ رو بستم گذاشتم توی كوله بر گشتم روش شرو كردم به حال كردن تاپشو دادم بالا كرست نداشت سینه هاشم كوچیك بود با حال شرو كردم خوردن دیگه توی حال خودم نبودم بخودم اومدم دیدم شرتش رو كشیدم پایین نمیدونم كی این كار ور كردم رفتم طرف كسش كه كوچولو بود شرو كردم به خوردن خیلی حال میداد شلواركم رو در اوردم برگشت روم و شرو كرد ساك زدن منم دیگه توی فضا بودم زود خوابوندمش خواستم از كون بكنمش كه گفت نه اصلا فكرشم نكن وگرنه نمیخوام گفتم پس چی گفت بزار لاپام گفتم اینطوری كه من میام و تو میمونی تو خمای گفت از كونم كه بكنی فقط درد داره یه فكری به سرم زد و گفتم بخواب پاتم جفت كن گفت می خوای چیكار كنی گفتم خوشب میاد كیرم خیس یود كس اونم انقدره حشری بود كه خیسیش رو میشد دید كیرم رو گذراشتم لاس دو لپ كسش مشكل عمودی كه چوچولش رو می مالوندو به در كسش میمالید یه جورایی بگیم ساندویچی شرو كردم عقب و جلو خیلی داشت حال می كرد یادم اومد كه كاندوم ندارم چكار میكردم اونم داشت ارضا میشود گفتم لیلا كاندوم ندارم گفت بدرك بزار حالمونو بكنیم كه یهو دیدم داره تكون میخوره زود بغلش كردم معلوم بود بار اولشه خیی تكوناش بد بودن سرش نزدیك بود بخوره روی تخت كه گرفتم همینطوری داشتم جلو عقب میكردم كه دیگه تكوناش وایسادن و بحال مونده بود منم خیلی حشری بودم بازم گفتم لیلا كاندم ندارم چیكار كنم گفت كس ننشون ملافه و تخت كثیف میشه كه مال ما نیستن یكم دیگه كه جلو عقب كردم تمام كمرم خالی شد گفت ایییییییییی همش ریخت كه به من داره ازم چكه میكنه گفتم كس ننشون ملافه كثیف میشه خندش گرفت زود لب گرفتم كه صا خندش رو كسی نفهمه بیدار بشه بی حال افتادم روش خوابیدم با صدای مامور قطار كه می گفت اراك ... اراك .... اراك جانمونی بیدار شدم بقیه هم بیدار شدن وای چه خاكی برسرمون شده بود الان میبینن 3 میشه تو همین فكر بودم كه یكی از دخترا سرش رو اورد بالا گفت بهههههههههههههه بچه ها اینجارو دیشب برنامه بوده هر سه تاشوت سرشونو اوردن بالا و گفتن نامردا تنها تنها ! بعد همه خندیدن از خجالت نمیدونستم چیكار كنم بلند شدم و لباس پوشیدم و همه با هم زدیم از كوپه بیرون رفتیم پایین دست لیلا رو گرفتم و شرو كردیم به راه افتادن كه دیدم پلیسه داره میاد همون كه اول داستان گفتم با رئیس قطاره بود لیلا گفت وای بدبخت شدیم احسان گفتم بی خیال ، خودم رو خونسرد گرفتمو دستمو بردم بالا و و اونم دستش رو برد بالا و خندید ماهم رفتیم گفتم لیلا خونه ما همینجاست بیا بریم خونه ما كه نزدیكه فردا برین كه خطری نداشته باشه اونا هم قبول كردن كسی رفتیم خونه فرداش كه می خواست بره شماره مبایلش رو بهم داد و یه زنگ زد به دوست پسرش و گفت الو ایكبیری دیگه دورو بر من نپلكی یه بی اف دارم كه اگه بیای طرفم دهنت سرویس میكنه (منو میگفت:winkingدیگه نمی خوام ببینمت
پایان

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#144 | Posted: 26 Oct 2010 19:45
میهمان

شبی در مطب

با سلام من آرش هستم یه پزشک عمومی با کلی دوندگی تونستم یه مطب شیک تو میرداماد تهیه کردم ولی از شانسم که بدش به تورمن میخوره منشی ایده آلمو نتونستم پیدا کنم یه دو هفته ای همه کاری کردم از آگهی روزنامه بگیرتا رو زدن به فا میل و آشنا ولی یه منشی خوب به تورم نخورد تا اینکه یه روز تو مطبم مشغول بودم که یه خانوم خوشگل هراسان با مادرش اومدن تو مطب دیدم خانوم فشارش بالاست یه آمپول افت فشار بهش تزریق کردم و گذاشتم رو تخت مطب استراحت کنه خانوم همراهش اومد پیشم گفت اگه امکان داره من پیش مادرم بمونم گفتم اشکالی نداره من هم گهگاهی بهش سر کشی میکنم ضمنا با این حالش نباید تنهاش بذارین دختره که بعد خودشو زیبا معرفی کردگفت من بیکارم و روزا به دنبال کار میگردم برا همین پیشش نیستم منم که دیدم اوضاع همونجوریه که انگار داره همه چی رو به راه میشه گفتم چه خوب تو چه زمینه ای مهارت داری گفت حقیقتش تا یک ماه پیش تو یه نیرو گاه منشی بودم ولی قراردادم تموم شد و اونا از خدا خواسته منو تو لیست تعدیل نیرو قرار دادن واخراج کردن گفتم اتفاقا منم دنبال یه منشی با مهارت میگردم چند روز بیا اگه کارت مورد پسندم باشه استخدامت میکنم الان هم ویزیت مادرت رایگانه فردا ساعت سه بعد از ظهر بیا مطب کار آزمایشیتو شروع کن دیدم زیبا گریش در اومد آقای دکتر شما لطف بزرگی رو در حق من کردین تو اون لحظه اصلا تو مایه سکس نبودم ولی نمی دونم صحبت با اون حالت خاصی بهم داد فکر نمیکردم یه خانوم خوشگل اینجوری منو تحت تاثیر قرار بده خلاصه شبو تا صبح تو اوهام خودم گذروندم فکر زیبا از سرم بیرون نمیرفت خیلی خوشگل و درز عین حال شیطون به نظر میرسید خلاصه ساعت سه رفتم مطب دیدم زود تر از من رسیده مطب منم درو براش باز کردم و فرستادمش تو خلاصه همه ریزه کاریها رو بهش گفتم و پسوورد کامپیوتر هم بهش گفتمو رفتم تو اتاقم دیدم اولین بیمار هم اومد تو یه خانوم نسبتا جوون که از جوش روی رون پاش شاکی بود منم بردمش رو تخت مطب درازش کردم دست کشمو دستم کردم و آرروم شلوارشو کشیدم پایین دیگه نمیشد شورتشو بکشم چون جوش از بیرون شورت معلوم بود آروم لمسش کردم خانوم یه تکونی به خودش داد دیدم از اوناییه که میخارن خیلی هم میخارید جوش بهانش بود گفت آقای دکتر یکی هم بالا تره گوشه شورتو زدم بالا معلوم نبود دیدم خودش شورتو پایین کشید همه کوس و کونش بیرون افتاد دیدم میبخشید اقای دکتر بی ادبی میشه ولی بالای اینجامه دیدم بالای کوسش یه جوش بد فرم زده وارسیش که کردم دیدم خانوم مو هاشو که زده مو از زیر پوت بیرون نزده و همونجا رشد کرده و تبدیل به جوش شده یه سوزن سرنگ برداشتم جوشو سر کردم و آرزوم جوشو باز کردم و مورو بیرون کشیدم در حین بیرون کشیدن از دهنم در رفت گفتم ای شیطون اونجا چه کار میکنی که خانومه گفت اگه بخوای بازم از ای شیطونا پیدا کنم دیدم که خیلی حالش خرابه گفتم خانوم مپل اینکه شو هرت کم ماساژت میده کفت شوهرم عمرشو داد به دکتر برا همین میتونم بگم شوهرم الان دکتره از این حاضر جوابیش خندم گرفت گفتم لباستو بپوش گفت چه دکتر خوبی از حق ویزیتشم گذشت گفتم الان که نمیتونم حق ویزیت ازت بگیرم گفت تو راستش کن من قبلا ارضا شدم گفتم به این زودی گفت نه من خونمون رو به روی مطبته داشتم ماهواره میدیدم و با خودم ور میرفتم که ارضا شدم بعد که حالم جا اومد اومدم کنار پنجره دیدم که با خانوم منشیت رفتین تو مطب گفتم تا مشغول حال کردن با منشیت نشدی من پیش دستی کنم رفتم سمت ایفون به زیبا گفتم مراجعه کننده دارم زیبا گفت نه منم رفتم سمت همسایه و دیدم آرش کو چیکه حالش خرابه منم آوردمش بیرون وکردم تو کوس خانوم نیک منش یه آهی کشید و تند تند تلمبه زدم خلاصه اورژانسی همسایه مطبمو گاییدم و بیرونش کردم وقتی که رفت بهزیبا گفتم مراجعه کننده دارم گفت نه همه رو رد کردم گفتم چرا؟ کفت آخه اینقدر سرو صدیکردین که دیدم بهتره کسی تو مطب نباشه دیدم خیلی ضایع شده به زیبا گفتم مگه خبری بود گفت آقا آرش هر چی باشه من پنج سال منشی بودم هم با مسائل روسا آشنام هم اینکه آبرو چیز کمی نیست گفتم پس تو هم آره گفت آره من تا سه ماه پیش وضعیتم خوب بود تا اینکه رییس جدید که اومد دیدم از اون حزبیای دو آتیشه ست منو هم به خاطر حرف دیگران اخراج کرد گفتم عجب گفت حالا که میدونی چه خبره منم میتونم راز داز خوبی باشم به شرطی که یه راز هم از من داشته باشی یخ کرده بودم نه از شب قبل که تو رویای کردن زیبا بودم نه الان که خودش آماده بود گفتم باشه من که الان یکی رو کردم حال ندارم که زیبا گفت من درستش میکنم منم گفتم مطب چی گفت خانوم که رفت درو بستم امروز مطب تعطیله هر چی باشه من هم سه ماهه کیر ندیدم خلاصه بردمش تو اتاق گفت عجله نکن اون خانوم هم اورژانسی بود اصلا حال نکرد ولی من باید حال کنم رفت کنار تخت گفت این اسپره بی حسیه گفتم اره گفت لبا ساتو در بیار کیرمو در آوردم یه ساکی به کیرم زد که تمام خایه هامو کلیه هام از نوک کیرم بیرون زد بعد اسپری رو زد به کیرم گفت حالا شوهر عزیزم چیزی میل داری من احمق هم گفتم چی زیبای خوشگلم گفت همش که نمیتونم زنت باشم یه خورده هم باید مامانت باشم گرفتم چی گفت پستوناشو از تو مانتو و تیشرتش آزاد کرد و عین یه بچه شروع کردم به خوردن که تلفون زنگ زد گوشی رو برداشتم خانوم نیک منش بود گفت آقاتی دکتر مطب تعطیله گفتم چطور مگه گفت هیچی انگار منشیت خیلی خوشحاله که مطب تعطیله گفتم شیطون گفت دکتر جون از من میشنوی کاسبیتو خراب نکن هرذ شب با منشیت بیا خونه من حالتونو بکنین وبرین لالادیدم عجب بشرین این زنا خلاصه رفتم سراغ زیبا شروع کردم هلو هاشو خوردن خیلی با مزه بود خوشمزه مثل عسل دیکه زیبا تو حال خودش نبود کامل لختش کردم رفتم پایین و کوسشو محکم لیسیدم آروم جیغ میزدو نال میکر منم همچین کوسشو لیس میزدم که انگار عسل رو کوسش ریختن تمام صورتم آب کوسی شده بود زیبا التماس میکرد بکنمش ولی خوب م رییسش بودم باید دلم میخواست دیدم زیبا داره میلرزه فهمیدم ارضا شده آرش کو چولو اشاره کرد که میخوام برم زیبا کوچولو رو ببوسم منم اطاعت کردم و فرستادمش تو کوس زیبا زیبا یه جیغ بلند زد منم تند تند تلمبه میزدم اسپری کار خودسو کرده بود بیست دقیقه تلمبه زدم تا اینکه زیبا دوباره ارضا شد زیبا گفت بکن تو کونم گفتم دردت نمیاد گفت تو چیکار داری بکن تو کونم منم یه کم وازلین برداشتم مالیدم در کونشو هل دادم تو زیبا یه آخ بلند کشید گفت نگه دار تا عادت کنم جون چه کیری, دارم میمیرم منو جر بده منم آروم شروع کردم به گاییدن زیبا اونم هی قربون صدقه خودمو کیرم میرفت تا اینکه آبم اومد و همشو تو کون زیبا ریختم زیبا رفت یه خورده که تو بغل هم خوابیدیم زیبارفت یه آبی به صورتش بزنه منم که حالم جا اومد از رو مزاحم یاب با خانوم نیک منش تماس گرفتم سلام کردم خانوم نیک منش گفت سلام شیطون خوش گذشت گفتم جای تو خالی گفت زیبا دختر خوبیه قدرشو بدون جا خوردم گفتم مگه اونو میشناسی گفت آره اون دختر خالمه با توجه به اینکه وضعیتشو که برات گفته میدونستم و شما هم به منشی نیاز داشتین گفتم بذار این دو کبوترو به هم برسونم الان هم که انگار از هم راضی هستین الان که خسته ای از فردا شب به جای اینکه اعتبار مطبت خراب بشه بیا خونه من هم من حال میکنم هم شما دو کبوتر عاشق اگر هم خواستی مریضاتو مثل من بگایی به زیبا جون نخ بده خودش تو کارش استاده الان پنج ساله من مطبمو دارم همه منو به عنوان یه پزشک معتبر میشناسن منو زیبا مثل زنو شو هر شدیم البته خانوم نیک منش هم هووی زیباس ولی این دو تا هوو خیلی با هم سازگارند.
     
#145 | Posted: 27 Oct 2010 06:27
سكس در مغازه
سلام بازم یه داستان كوچیك دیگه دارم
درسم رو تموم كرده بودم و بی كار به سرم زد بود یه شغل بازاری داشته باشم مثل پدرم به هر كاری كه فكر می كردم نمیشد پس رفتم توی كار پدرم یه ماهی كه گذشت تقریبا با زنگی خودم داشتم می افتادم سر دور كنار كار خودم كه چاپ خونه بود به كارای كامپیوتری هم میرسیدم یه روز یه زنه با یه ساك اومد توی دفتر و هی تابلوهارو نگاه می كرد كه مدل های اعلامه روش بود و هر از گاهی هم سوال می پرسد منم كه تقریبا فهمیده بودم از این زن فراریاست مشتریام رو یه جوری دك كردم تا ببینم چی میخواد ازش پرسیدم كارت چیه كه گفت یه تلفن بده می خوام زنگ بزنم بهش گفتم باشه اومد داخلو گوشی رو برداشت و شماره می گرفت زن زشتی بود معتادم بود خلاصه بگم چیز خوبی نداشت برای گاییدن ولی من كه كیرم برای سوراخ توی دیوارم راست میشه گفتم یه دستی بهش بزنیم ببینیم چی كارس همینطور كه پشتش به من بود دستم رو بردم زیر دامنش لای پاش كونش رو گرفتم دیدم چیزی نگفت فقط كار خودش رو میكرد یكمی دیگه دست مالیش كردمدیدم و گفتم بی خیال شو كسی نیاد سه بشه كه یهو یكی از دوستام اومد داخل مغازه یه نگاه انداخت و اشاره داد منم بهش اشاره دام كه كس خواسی نیست بیا تو اومد نشست زنه از تلفن زدن خسته شد و برگشت و گفت دستت درد نكنه گفتم خواهش میكنم بعد خودش خودش شروكرد از زندگیش گفتن و كه شوهرش زندانه و بچه داشته و خواهرش بچش رو فروخته و از این كس شعرا منم بهش گفتم حالا كجا میخوای بری اگر توی این شهر كسی رو نداری گفت یه شماره داشتم می خواستم برم خونه یارو كه یارو گوشی رو خواموش كرده منم بهش گفتم خوب اگر جایی نداره بیا برو بالا توی بالكن مغازه استراحت كن فرش هست و سرویس بهداشتی هم داره ظهرم برات نهار بگیرم بخوری كه اشك اومد توی چشماش و گفت معلوم میشه هنوزم ادم خوب پیدا میشه یواش یواش راه افتاد رو رفت از پله ها بالا كه رفتم دنبالش رو گفتم فقط سرو صدا نكن كولر هم براشزدمو اومدم پایین تا ظهر شد به رفیقم هم گفتم برو یه دوتا غذا بگیر با مخلفات بیار خواستی بمونی برا خودتم بگیر كه گفت برو گمشو من مثل تو حشری كیر شق نیستم كه كس هر سگس بزارم ، غذا خرید و رفت و منم درو بستم و رفتم بالا دیدم خوابیده بیدارش كردم گفت شكمم درد میكنه منم بهش گفتم لباساتو در بیار كه راحتتر باشی بعد لباسامو در اوردم و كیرم كه شق بود و از زیر شورد دید نشستیم به غذا خوردن من زیاد نخوردم بقیشو گذاشتم بعداز اینگه گاییدمش ، غذاشو خورد و منم كه حشری بودم اونم یهو برگشت و گفت كاندوم داری توی مغازه برگشتم گفتم كه اینجا می خوای بگامت گفت اره گفتم ساك كه میزنی گفت اره ولی باید كاندوم بزاری وگرنه حالم بهم می خوره گفتم باشه كاندوم رو كشیم رو كیرم و خوابوندمش رو زمین و نشستم روش كیرم و گذاشتم توی دهنش شرو كرد برام ساك زدم یكمی كه خورد گفتم اینطوری بهم حال نمیده كاندم رو باید در بیارم كه گفت نه نمیتونم حالم بهم می خوره كه گفتم خفه بدوم كاندوم بهتره كه كاندوم رو در اوردم و كردمش توی دهنش اونم چاره ای نداشت و باز شرو كرد خوردن كه گفتم آبم داره میاد كه می خواست تقلا كنه كیرم از دهنش بیاد بیرون كه نتونست همه آبم ریخت تو دهنش انقدر زیاد اومده بود كه از دهنش می ریخت بیرون و مجبور م شد نصفش رو قورت بده ، هی اق میزد و بلندش كردم و بردمش دستشور دهنش رو بشوره و یه كمی آب گرم بهش دادم كه بره پایین بعد منوده بود و نگام كی كرد گفتم چیه گفت چرا اینكارو كردی گفتم حرف نزن بیا بشین كی خوام بكنمت گفت دیگه نه كه طوری زدم در گوشش كه خورد زمین برگشت طرف كیفش یه چاقو در اورد كه منو بزنه تحدید كرد كه اگه ولش نكنم دادو بیداد میكنه و ابرومو میبره منم دوباره رفتم طرفش دستش رو پیچوندم و چاقورو گرفتم بهش گفتم صدات دربیاد خفت میكنم حالا بخواب می خوام بكنمت اولم زانو بزن كیرم رو بخور حسابی تا راست بشه ، اونم از ترسش نشست دوزانو رو بروی كیرم گذاشتش توی دهنش و شرو كرد به ساك زدن وقتی میخورد نگا میكرد و اشك رو توی چشماش میدیدم و بیشتر حشری میشدم یكمی دندون میزد كه باز زدم در گوشش گفتم درست ساك بزن جنده مادرت رو سك گائید كه دوباره كیرم رو گذاشت دهنش دیگه داشت گریه میكرد كیر منم حسابی با دیدن این صحنه شق كرده بود گفتم بخواب بكنم خوابید پاهاشو داد بالا یه كاندوم دیگه از توی كیفش برداشتم كشیدم روی كیرم كردمش تو كسش یه ناله كرد گفت یواش شرو كردم تلمبه زدن انقدره محكم میزدم كه عرق خودم درومد بهش گفتم برگزد از كون بكن كه گفت نه بخدا به جون بچم من از كون تاحالا ندادم گفتم خفه شو برگرد رفتم یه كم كره از توی یخچال اوردم مالیدم به كیرم و زدم در كون اون انگشتم رو كردم تو كونش و باش بازی كردم و بعد كردمش تو تا انگشت هی ناله میكرد ولی دیگه كونش باز شده بود كیرم رو گذاشتم در كونش حل دادم داخل كه دادش رفت بالا گفت مادر جنده درش بیار كه زدم توی سرش زد زیر گریه گفت حیوون وحشی جر خوردم درش بیار كه دیگه محلش نمیزاشتم و محكم میكردمش دیكه دستاش داشتن میلرزیدن دیگه صدای گریش بلند بود و التماسم میكرد به كیرم نگاه كردم پر خون بود فهمیدم كونش پاره شده ولی اهمیت ندادم و می كردمش دیگه آبم داشت میومد چندتا ضربه محكم زدم و ارضا شدم یه جیغ كشید و از حال رفت كیرم رو كشیدم بیرون رفتم كیرم رو تمیز كردم و نشستم جلوش بعداز چند دقیقه بهوش اومد بهم نگاه كرد غصش رو خوردم یه سیگار روشن كردم و گفتم رو یه دوش بگیر بیا رفت دوش گرفت خودش رو تمیز كرد و برگشت ولی گشاد گشاد راه میرفت و گریه میكرد و بهم فحش میداد بهش گفتم هنوز كونت میخواره میخوای اینبار چیزی كلفت تر از كیر من بره توی كونت ؟ برگشت نگام كرد و گفتم اگه میخوای بیشتر جر نخوری هواست به حرفات باشه دیگه حرف نمیزد و فحش نمیداد فقط گریه میكرد گفتم بگیر بخواب تا شب آخر وقت برات فكری بكنم خوابید شب كه شد انداختمش توی ماشین و بردمش سر یكی از مسیرا كه اتوبوسا وا میستادن بهش گفتم سوار هركدوم كه بشی میرسوننت یه بسته هم هزاری بهش دادم خیلی خوشحال شد گفتم اینم خرج بخیه ! بعد بهم گفت میخوای از دوباره برات ساك بزنم توی ماشین رفتیم یه جای خلوت ماشین رو هم خواموش كردم كیرم رو در اوردم و شرو كرد به خوردن اینبار خیلی حرفه ای میخورد بعد آبم كه اومد همش رو قورت داد گفت دیگه حرفه ای شدم رفتم پیادش كردم و رفت
پایان

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#146 | Posted: 27 Oct 2010 15:29
میهمان

ماجرای من و داود

وقتي براي اولين بار به شهر پرند رفتم اصلا" فكر نميكردم كه اين بيابون بي آب و علف يك روز مركز عشق من باشه. داستان از اين قراره
در دانشگاه قبول شدم رشته... صبح ها با اتوبوس از ... به دانشگاه مي اومدم و دوري راه منو خسته ميكرد. تا اينكه يك روز موقع رفتن به خونه در تنهاصندلي خالي اتوبوس نشتم .كنار يك پسري كه سرش تو كتاب بود. از بس كه خسته بودم بعد از دقايقي چشمام سنگين شد و يواش يواش خوابم برد نمي دونم كه چقدر خوابيده بودم كه با يك تكون ماشين از خواب بيدار شدم ديدم كه سرم روي دوش پسري است كه بعدا" فهميدم اسمش داوود بود. خجالت كشيدم و از داوود پوزش خواستم كه ديدم گفت :اشكالي نداره راحت باشيد. ديگه خوابم نبردوتا انتهاي مسير همش به داوود فكر ميكردم. فرداي اون روز صبح موقع سوار شدن در ايستگاه متروي صادقيه داوود رو ديدم كه آخر صف ايستاده بود رفتم وپشت سرش ايستادم و سلام گفتم . داوود با لبخند به من جواب داد خلاصه باب آشنايي من و داوود از اونجا بود تا اينكه پدر و مادرم براي مسافرت عازم خارج شدند و زمان امتحانات فرا رسيده بود . توي دانشگاه با داوود قرار گذاشتم كه فردا (كه دانشگاه تعطيل بود ) به خونه ما بياد و با هم درس بخونيم اون اولش قبول نمي كرد و ميگفت كه از پدر ومادر و برادر بزرگت خجالت ميكشم و وقتي فهميد كسي خونه نيست قبول كرد.صبح زود بلند شدم و صبحانه داداشم رو دادم و اونو راهي كارخونه بابام كردم و منتظر داوود شدم.
داوود ساعت 8:30 زنگ خونه رو زد ومن درو براش باز كردم .داوود روي مبل نشست بهش گفتم صبحانه خوردي گفت:آره و من گفتم كه من نخوردم بيا باهم يك لقمه بزنيم. با هم به آشپز خونه رفتيم و هردو ما از دنيا بيخبر كه چه اتفاق ميخواد بيافته پرسيدم چايي ميخوري يا قهوه كه اون مثل من قهوه خواست من تا به اون روز اينقدر به چهره داوود خيره نشده بودم و زيبايش رو نديده بودم . خلاصه صبحانه تمام شد و رفتيم تو اتاق من که درس بخونيم.درس رو شروع كرديم اونقدر مشغول بوديم و گرم شده بودم كه متوجه نشدم روسريم افتاده وقتي داوود گفت چه موهاي زيبايي داري متوجه شدم و كمي صورتم سرخ شد. داوود گفت راحت باش منهم روسريم رو سرم نكردم و به اون گفتم خوب شما هم راحت باشيد و اشاره به لباسش كردم و اونهم پيرهنش رو در آورد زير پيراهن ركابي تنش بود گفتم چه ناز شدي و شوخي شروع شد نفهميدم كي من توبغل داوود بودم و داشتم بهش لب ميدادم داوود گفت ...اجازه ميدي لختتو ببينم من هم گفتم خودت لختم كن و اون لباسهامو در اورد و من هم گفتم تو هم لخت شو اونهم لخت شد واييييييي چه دودول قشنگ و صافي داشت همديگرو بغل كرديم و اون منو خوابوند رو تختم و شروع كرد به ماليدن سينم و لب گرفتن لذت عجيبي ميبردم لبشو آورد و شروع كرد به ليسيدن چوچولم . داشتم گر ميگرفتم و در حال پرواز بودم كه گفت اجازه ميدي ؟گفتم چكار ميخواي بکني ؟گفت كه ميخوام لذتت رو تكميل كنم گفتم باشه . ديدم كيرشو گذاشت رو چوچولم و شروع كرد به ماليدن .داشتم ديوونه ميشودم عرق كرده بودم داشتم ميمردم اونهم همينطور بود.داد زدم داوود تمومش كن بكن تو بكن تو. داوود گفت برگرد . برگشتم آروم سرشو گذاشت دم كونم و فشار داد نميدونم كه اون كير چطور تو كونم جاي گرفت. لذتم دو چندان شده بود و اون آروم آروم بالا و پايين میكرد . ديگه طاقتم تموم شده بود . احساس داغي ميكردم و دوست داشتم كه داوود رو با تمام وجودم بخورم اون هم دست كمي از من نداشت نداشت و به كارش وارد بود . اونقدر اين كارو ادامه داد كه احساس كردم چيز داغي تو کونم ريخته شد و احساس سبكي توام با لذت بهم دست داده بود . داوود همون طوري روم خوابيد و همون طور خوابمون برد . بعد از 2ساعت همون طوري كه خوابيده بوديم بيدار شدم و از داوود بخاطر درس!!! دادنش بسيار بسيار تشكر كردم. تا ساعت 5 چند بار با هم حال كرديم و قرارمون به فردا در دانشگاه موكول شد. بعد از دوش گرفتن براي داداش شام درست كردم و بسيار سرحال و شاد بودم كه داداشم بهم شك كرد.
فردا داوود رو ديدم و به خاطر ديروز كلي ازش تشكر كردم . چون امتحان ساعت 12بود داوود گفت بريم يه گشتي تو بيابونا بزنيم . توي پارك داشتيم با هم لبو لوچه تقسيم ميكرديم كه ديدم مآموراي انتظامات سر رسيدن و مارو بردن پيش رئيسشون و تلافي ديروز رو سرمون در آوردن.
     
#147 | Posted: 29 Oct 2010 04:07

شب قدر
این خاطره ای که میخوام براتون بگم مربوط میشه به آخرین سکس من و به نظر خودم بهترین سکس من تا حالا هم همین بوده که توی آخرهای ماه رمضان امسال 1389 اتفاق افتاد..
برادر من یک مغازه شلوار جین داره که خودش اغلب دنبال جنس و این چیزهاست ،بیشتر من میرم مغازه ، میشه گفت که من فروشنده برادرم هستم..
یک روز مثل همه ی روزهای دیگه صبح داشتم تو مغازه مگس می پروندم و روزنامه می خوندم که دیدم یک خانوم ،نه خانوم نه، یک فرشته در غالب یک خانوم خوشگل اومد تو مغازه و گفت که آقا ببخشید شما زنانه هم دارید؟؟؟ منم که به هیچ مشتری نه نمیگم مخصوصا اگه این مشتری یک خانوم خوشگل باشه ، خلاصه من هرچی مدل داشتم بهش نشون دادم و اونم 4 تا انتخاب کرد که پرو کنه ، اون رفت تو پرو منم بعد از 2،3 دقیقه از پشت در بهش گفتم که سایزش خوبه؟؟ که در رو باز کرد....
اون لحظه واقعاً هنگ کردم وقتی دیدمش،،دیدم مانتو و روسری شو درآورده یکی از شلوارها رو هم پوشیده با یک تاپ خوشگل مشکی که سینه هاشو خیلی ناز نشون میداد،ولی اصل مطلب بر میگرده به کونش..
اول بزارين از بدنش بگم ، قدش فکر کنم 172 بود و با یک بدنی که مانکن ها باید جلوش لنگ بندازن،موهای مشکی،پوست برنزه،دست و پاهای سکسی که با لاک خوشگلی که زده بود سکسی تر هم شده بود؛ سایز سینه هاش هم به گفته ی خودش (که بعد ها گفت ) 75 بود..
من وقتی دیدمش واسه خودم تخمین زدم که سنش باید بین 26 تا 30 باشه،اینم بگم که من عاشق سکس با دختر و خانوم هایی هستم که سنشون از من بیشتر و جا افتاده هستن،که اونم دقیقا همین شرایط را داشت..
حالا از همه ی اینا که بگذریم از کونش واقعاً نمیشه گذشت،فکرشو بکنید یک بدن خوش استیل بدون حتی یک گرم چربی اضافه با یک کمر باریک ولی با یک کون خوشگل بزرگ خوش تراش و سکسی ،، یعنی فکر کنم خدا یک 2،3 سالی روی این وقت گذاشته بود..
اون شلواری هم که پوشیده بود،قشنگ چسبیده به اون بدن خوشگلش و بیشتر داشت کونشو نشون میداد،منم که دهنم کف کرده بود و داشتم 4 چشمی نگاهش میکردم و هی از شلوار تعریف میکردم واقعاً هم خیلی بهش میومد فقط مشکلی که داشت این بود که میگفت من تو محیط کارم نمیتونم شلوارهای زیاد چسب بپوشم،منم ازش پرسیدم کارتون چیه؟ که گفت توی کارگذاری بیمه کار میکنه و خودش هم نمایندگی بیمه داره،خلاصه از 4 تا شلوار 3 تاشو پسندید خداییش هر چی میپوشید بهش میومد فقط بهم گفت که واسش قد شو علامت بزنم که کوتاه کنه،موقع علامت زدن دستم می خورد به اون ساق پاهای خوش تراشش و کیرم هم حسابی داشت خودشو میزد به در و دیوار و خود زنی میکرد..ما هم 3 تا شلوارو گذاشتیم تو کیسه و کلی هم خوشحال بودم که 3 تا شلوار یک جا فروختم،ازش پرسیدم شما بیمه ماشین هم میکنید ؟ گفت آره ما همه ی بیمه ها رو انجام میدیم ،کارتشو داد گفت این شماره های منه (شرکت و موبایل) کاری داشتی تماس بگیر ، اون رفت و منم کارتشو دقیق خوندم فهمیدم که خانوم اصلا تهران نیست و تو اصفهان کار میکنه ، خیلی حالم گرفته شد..
چند روز گذشت ( البته بگم تو این چند روز چند باری به یادش از خجالت کیرم در اومدم و فرت و فرت جق میزدم به یادش ) یک شب که بیکار بودم گفتم بهش یک اس ام اس جوک بدم ببینم چی میشه ،دادم اونم جواب داد شما؟؟ منم خودمو معرفی کردم که زنگ زد؛ پشمام ریخت گفتم الان میگه خاک بر سر بی ظرفیتت ،گوشی رو برداشتم بعد از سلام و احوال پرسی گفت چی شده یاد من کردی؟؟ منم خیالم راحت شد گفتم من همیشه به یاد شما هستم ،بعد گفت شلوار هارو خیلی گرون حساب کردی و از این کس شعرا؛ اون شب به چرت و پرت گفتن گذشت ،دیگه چند روز یک بار با هم در تماس بودیم توی این مدت فهمیدم که خانوم 32 سالشه ، یک بار ازدواج کرده و طلاق گرفته و تنها زندگی میکنه، یک چیز دیگه هم گفت که فکم چسبید به زمین این که یک پسر داره که 12 سالشه ، اصلا بهش نمیومد گفت 17 سالگی خر شده ازدواج کرده سریع هم بچه دار شده الان هم 4 ساله که جدا شده و به خاطر اینکه از شوهرش دور باشه و ذهنش راحت باشه اومده اصفهان زندگی و کار میکنه..
خب داریم به روز اتفاق نزدیک میشیم توی ماه رمضان بود فکر کنم 18 رمضان بود ،که زنگ زد گفت امشب دارم میام تهران و تا عید فطر هم هستم ،پدر و مادرش تهران بودن میومد پیش اونا ، آقا منو بگی تو کونم عروسی شد..
دقیقا روز 23 ماه رمضان و آخرین شب قدر بود ، اون شب یکی از فامیل های ما تو کرج مراسم افطاری و عزاداری داشت خانواده من همه رفتن منم به بهانه مغازه موندم خونه چون اصلا با فک و فامیلمون حال نمیکنم ؛ ساعت حدود های 6 بود که مامانم زنگ زد مغازه گفت ما داریم میریم و برات غذا گذاشتم و از این حرفا ..
یک دفعه یاد عشقم افتادم گفتم یک زنگ بهش بزنم ببینم برنامش چیه ولی گفتم بی خیال امشب شب قدر ، خدا میزنه سوسکم میکنه اما همتون حتما میدونید که وقتی کیر به آدم دستور میده به هیچ چیز جز سکس نمیشه فکر کرد ، دلو زدم به دریا بهش زنگ زدم گفتم امشب وقت داری ببینمت ؟؟ گفت آره کجا بریم ؟؟ گفتم من کمرم درد میکنه نمیتونم زیاد حرکت کنم ، بیا بریم خونه ما هم راحت تریم هم این که من زیاد مجبور نیستم حرکت کنم ، گفت زشته جلو مامان بابات ، گفتم خره اونا نیستن ، گفت باشه تا یک ربع دیگه خبر میدم ..
راستی اینم بگم من بهش گفته بودم 26 سالمه و اونم باور کرده بود..
یک ربع گذشت زنگ زد گفت آدرس بده منم که از خوشحالی میخواستم بال در بیارم آدرسو دادم گفت بعد از افطار اونجام منم مغازه را بستم و رفتم خونه..
رفتم حمام به پشمام یک حالی دادم خودمو هم ژیگول کردم تا لحظه موعود فرا رسید..
زنگ در رو زد و اومد بالا وای چه جیگری شده بود یک مانتوی مشکی جذب با یکی از شلوار هایی که از من خریده بودو پوشیده بود ، بوی عطرش آدمو دیوونه میکرد، موهاشو هم خیلی خوشگل درست کرده بود یک سبد گل خیلی شیک هم خریده بود که من مونده بودم چی بگم بهش، گل رو گرفتم با هم دست دادیم اومد نشست منم که خالی بسته بودم کمرم درد میکنه گفتم عزیزم من کمرم درد میکنه خودت برو هرچی دوس داری از یخچال بردار (حالا هیچی هم تو یخچال نبودا !!! ) اونم گفت نه مرسی عزیزم میل ندارم..
بهش گفتم پاشو لباساتو در بیار راحت باش اونم مانتوشو درآورد و کیر من شروع کرد به سیخ شدن ، من هرچی از سکسی بودن این بگم کم گفتم به خدا..
شروع کردیم به صحبت و حرفامون گل انداخت هی از کارش می نالید میگفت سخته و همش استرس داره من ولی داشتم به این فکر میکردم که چطوری شرایط سکس رو مهیا کنم ، یک دفعه فکری به ذهنم رسید بهش گفتم عزیزم من به خاطر کمرم زیاد نمیتونم بشینم اگر اجازه بدی من دراز بکشم اونم گفت تورو خدا راحت باش و این حرفا ، منم یک بالش آوردم دراز کشیدم بهش گفتم بیا یک ذره کمرمو مشت و مال بده بهتر بشم اونم گفت بلد نیستم گفتم بیا یاد میگیری ، اومد یک ذره به کمرم ور رفت منم هی غر میزدم چرا مثل افلیج ها ماساژ میدی بخواب من بهت یاد بدم..
اونم بالاخره با اصرار خوابید منم نشستم رو کمرش ، باورم نمیشد اون بدنی که فقط با خیالش جق میزدم الان زیر دستامه و دارم ماساژ میدم به خودشم گفتم باورم نمیشه الان دارم بدن خوشگلتو ماساژ میدم اونم به شوخی گفت خفه شووووووووو !!!!
هی دستم میخورد به بند سوتینش بهش گفتم باز کن اینو مزاحمه ، گفت باز کنم شل میشه آخه ،گفتم چی شل میشه ، گفت حالا حتما باید اسم ببرم ؟؟ با هم زدیم زیر خنده منم که دیگه راسته راست بودم رفتم پایین تر رو کونش نشستم خودمو هم متمایل کردم به جلو که کیرم قشنگ افتاد رو کونش ، بهم گفت راحتی آقا عرفان؟؟!! منم گفتم راستشو بخوای نه، که اونم گفت خیلی پر رویی به خدا..
منم اینو به منزله چراغ سبز تلقی کردم و کاملا خوابیدم روش ، صورت و گردنشو شروع کردم مثل وحشی ها به خوردن ،بهم گفت داری چیکار میکنی؟؟ گفتم همون کاری که از وقتی دیدمت آرزشو داشتم ،تو همون حال بهش گفتم میدونی من چند وقته تو کف توام؟؟ گفت دیوونه مگه من چی دارم؟؟ دستمو محکم گذاشتم رو کون قلمبش ( وای که عجب صحنه ای بود ) گفتم تو اینو داری همین کونت منو دیوونه کرده بعد شروع کردم محکم کونشو مالوندن ، دستمو از لای پاش رسوندم به کسش چقدر داغ بود کیرمو از رو شلوار میمالیدم به کونش و گردنشو هم میخوردم بعدش برگردوندمش دستمو گذاشتم رو سینه هاشو یک ذره مالیدم افتادم روش شروع کردم به لب گرفتن ، اول همکاری نمیکرد ولی بعدش اونم شروع کرد به خوردن لبای من دستاشم دور کمر من حلقه کرده بود و منو رو خودش فشار میداد ..
بعد از حدودا 10 دقیقه لب و لوچه بازی و دست مالی گفتم بریم رو تخت ، بلندش کردم و رفتیم توی اتاق ، رسیدیم به تخت اول جلوی تخت همونطور ایستاده یک ذره لب گرفتیم بعد هلش دادم رو تخت شروع کردم به لخت کردنش اونم با یک لحن سکسی و ناز همش میگفت عرفان تو دیوونه ای..
فکر میکردم سر سینه هاش صورتی باشه ولی قهوه ای بود یک ذره خورد تو حالم چون اصلا با سینه هایی که سرش قهوه ای باشه حال نمیکنم البته اکثر خانوم های ایرانی سر سینه هاشون قهوه ایه حالا بگذریم..
شروع کردم به خوردن سینه هاش نوکش خیلی سیخ بود حال میداد اونم دیگه چشماشو بسته بود و دستشو کرده بود تو موهام ، خواستم شلوارشو در بیارم گفت بزار خودم در میارم بلند شد خیلی با ناز و عشوه کونشو داد سمت من و شلوارشو آروم کشید پایین ، وای اون کونی که آرزوشو داشتم الان لخت جلوم بود یک شرت صورتی خوشگل پاش بود که با سوتینش ست بود منم که دیگه داشتم دیوونه میشدم افتادم به جون کونش ، هم داغ بود هم نرم هم سکسی هم همه چی !!!! اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین ،، از لپ های کونش گاز میگرفتم خیلی حال میداد اونم هی جیغ های سکسی میزد که منو وحشی تر میکرد ، آقا یه دونه مو تو بدنش نبود توله سگ ، شورتش هم دیگه خیس شده بود معلوم بود که حشری شده ، شورتشو کشیدم پایین یک کس ناز و کردنی افتاد بیرون اول میخواستم کسشو بخورم ولی بیخیال شدم چون زیاد به کس لیسی علاقه ندارم( فقط بعضی وقت ها کس دوست دخترم رو میخورم ) هی با دستم میزدم رو کسش و میمالوندمش اونم دیگه صداش بلند شده بود ، تازه یادم افتاد خودم هنوز لباسام تنمه ،سریع خودمو لخت کردم و گفتم خب دیگه نوبت توئه ، گفت چیکار کنم گفتم خودت میدونی ، من دراز کشیدم و با چشمام به کیرم اشاره کردم اونم اول گرفتش تو دستش یه ذره مالید بعد با زبونش نوک کیرمو لیس زد و بعد آروم کرد تو دهنش ، اصلا نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم خیلی حرفه ای ساک میزد همزمان تخمام رو هم میمالید بهش هر کاری میگفتم میکرد 4،5 دقیقه ای ساک زد من دیگه دیدم یه ذره دیگه بیشتر ادامه بده آبم میاد واسه همین بلندش کردم و یه ذره دوباره ازش لب گرفتم و خوابوندمش ، کیرمو با یه فشار کردم تو کس داغ و خیسش با اینکه یک با زایمان کرده بود (و احتمالا 1000 بار داده بود !!!! ) کسش تنگ بود ، شروع کردم به تلمبه زدن اونم چشماشو بسته بود و ناله میکرد ، توی اون حالت یه 3،4 دقیقه ای بودیم که یه دفعه یاد کونش افتادم بهش گفتم برگرد 4 دست و پا قنبل کن ، گفت من تا حالا از پشت نداشتم منم گفتم عیب نداره از این به بعد داری ، برگشت منم خوب سوراخشو چرب کردم و انگشتش کردم تا جا باز کنه بعد کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و فشار دادم ، ولی هر کاری کردم نرفت تو خیلی زور زدم ولی واقعاً نشد خلاصه قید کونشو زدم و گفتم ایشالا باشه دفعه بعدی سر فرصت البته تو دلم گفتم !! دیدم از پشت کسش منظره خیلی خوشگلی داره و قلمبه زده بیرون از همون پشت گذاشتم تو کسش تو این حالت تنگ تر هم شده بود ، من هم شروع کردم وحشیانه تلمبه زدن همونطور که میکردم هی محکم میزدم رو کونش جوری که کونش سرخ سرخ شده بود منم که دیگه تو حال خودم نبودم هی بهش میگفتم به کی داری کس میدی اونم هیچی نمیگفت فقط آه و اوه و ناله میکرد دیگه داشت آبم میومد بهش گفتم بریزم تو گفت نه من قرص نمیخورم منم کشیدم بیرون و ابمو با فشار ریختم رو کمرش دوباره سریع کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن تا اون هم ارضا بشه محکمتر میکردم اونم هی میگفت عرفان بسمه ،تورو خدا بس کن دیگه صداش خونه رو برداشته بود یک دفعه خودشو جمع کرد و ساکت شد فهمیدم که ارضا شده منم یه ذره دیگه ادامه دادم و دوباره آبم اومد و ریختم لای کونش...
رفتم دستمال آوردم کمر و لای کونش و کیر خودمو تمیز کردم ، یه 5 دقیقه ای تو همون حالت خوابیدیم من که عرق از همه جام در اومده بود..
بلند شد لباساشو پوشید و شروع کرد به آرایش کردن منم لباسامو پوشیدم بهم گفت خوبه تو کمرت درد می کرد منم گفتم خره یعنی نفهمیدی همش فیلم بود؟؟!! گفت خیلی بی شعوری عرفان منم گفتم جووووووووووون !!!!
خلاصه زنگ زدم آژانس یه ماشین اومد ، جلوی در وقت خداحافظی هم یه لب هالیوودی گرفتیم و ازش تشکر کردم و خداحافظی کردیم و رفت ، بعد از اون چند بار تلفنی حرف زدیم و رفتیم با هم بیرون تو چند روزی که تهران بود الان هم که رفته اصفهان و هنوز هم با هم در ارتباطیم البته خیلی خیلی کم ..
ولی باز هم دمش گرم خیلی به من حال داد ، هنوزم به یادش بعضی وقت ها یه جغی میزنیم دوره همی !!!!!
و این که هنوز هم تو کف کونشم !!!!!!!!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#148 | Posted: 30 Oct 2010 08:27
زدن پرده دختر حاج آقا
ترم آخر بودم و یه هفتته مونده بود به شرو شدن فرجه امتحانات پایان ترم رفته بودم راه آهن اراك كه بلیط بگیرم برای هفته بعد واستاده بودم توی صف كه یه حاج آقایی پیش بادجه استاده بود و داشت با یارو فروشنده بلیط بحث میكرد یه دختر چادری هم ایستاده بود كنار دیوار و حس كردم داره منو میپاد یه نگاه بهش انداختم روشو كرد انطرف توی دلم بهش گفتم مادر كونی خودش آمار میده خودشم قمیش میاد بعداز مدتی دیدم بازم داره نگاه میكنه اینبار زود سرم رو چرخوندم یه لبخندی زدو سرش ور انداخت پایین گفتم ای ول چه دختر چادری باحالی اخونده اومد طرف دختره گفت بلیط خریدم بابا بریم رفتن نشستن روی صندلی ها منم ببلیطم رو كه خریدم اومدم برم زد بسرم ببینم كه بمونم دختره رو دید بزنم یكمی كون اخونده بسوزه رفتن نشستم چند ردیف عقبترشون كه دختره برگشت و منو نگاه كرد و چند لجظه چشمامون گره خوردن توی هم كه خندش گرفت و روش و برگردوند توی دل گفتم اگر با بابات نبودی ... قطار اومد بلند شدن رفتم رو سكو منم رفتم دیدم دخترو باباهه از هم خدا حافظی كردن و آخونده سوار شد و قطار راه افتاد دختره برگشت نگام كرد داشت میرفت طرف سالن و كه از اون در بره بیرون كه خودمو رسوندم بهشو شمارم رو گذاشتم توی دستش و جیم شدم رفتم بیرون راه اهن اومد از بغلم گذشت و یه نگام كرد و خندید افتادم دنبالش بهش گفتم سلام ببخشید شما دانشجویی ؟ گفت آره گفتم اون آخونده هم بابات بود گفت آره چطور ؟ گفتم همینطوری میخواستم فقط سر صحبت رو باز كرده باشم گفت خوب از كردی بقیش گفتم مسیرت كجاست گفت دروازه مشهد گفتم منم میرم همونجا بزار یه در بست بگیرم یكمی هم اختلات كنیم تو را گفت باشه عیبی نداره توی را كلی از خودش و باباش و انا از ش پرسیدم و فهمیدم اسمش معصومه است و بابا نماینده ولی فقیه تو یكی از شهرای استان لرستان ازش خوشم اومده بود دختر راحتی بود رسیدیم دروازه مشهد كه راننده ه گفت اینم دروازه مشهد حالا كدوم ترف كه دختره گفت همینجا پیاده میشیم اومد دست كنه تو كیفش كه دستش رو اروم گرفتم و خودم كرایه رو حساب كردم دستش رو گرفتم رو راه افتادیم طرف خونشون سر یه كوچه كه رسیدیم گفت خوب من باید برم خونم توی این كوچست گفتم كدومه با دست بهم نشون داد بعد راه افتاد كه بره صداش كردم معصومه برگشت و دستم رو به علامت تلفن گذاشتم در گوشم و گفتم منتظرم ها ، خندید و راهش رو ادامه داد رفتم خونه و شام خوردم و توی حال خودم بود كه تلفن زنگ زد یكی از بچه ها گفت احسان تو رو كار دارن ، دیدم خودشه قرار گذاشتیم فرداش بریم بیرون دور بخوریم ، رفتیم پاساژ فردوسی رفت توی یه لوازم آرایش كلی خرت و پرت خرید گفتم اینا واسه چین گفت بابا م كه اومده بود همه لوازمم رو ریختم دور كه نبینه بعد بعدشم رفتیم یه بوتیك یه تاپ بلند انتخاب كرد و یه لباس محلسی رفت پرو كردو برگشت و گفت خوبن هر دو رو می برم . پسر كف كرده بودم دختر آخوندو این كارا بهشون نمیاد خلاصه رفتیم پیتزا آفتاب تو عباسیه من پیتزام تموم شده بود كه دیدم اون تازه نصفش رو ورده و میگه دیگه جاندارم گفتم شما دخترا همه سوسولین گفت تو كه سو.سول نیستی چقدر میتونی بخوری مگه كه گفتم خوب الان بهت نشون میدن به فروشنده گفتم یه پپرونی بزرگ و با توشابه و سیبزمین برامون بیاره پیتزای اونم كشیدم جلومو شروكردم به خوردن ( كل كل بود دیگه نمیشد كم بیارم ) كه درومد گفت شوخی میكنی
گفتم نه
- پس میخوای ببری باخودت
- نه
- ای بتركی
- بازم نه
كه هردومون زدیم زیر خنده بعد از تموم شدن زدیم بیرون كه گفتم تا خونه باید راه بریم گفت چرا گفت به دو دلیل اول اینكه هم بیشتر با هم باشیم دوم اینكه من خیلی سنگینم باید حزمشون كنم كه گفت مگه مجبوری شكمو اینقدره بخوری كه الان باد كنی خلاصه شرو كردیم راه رفتن كه دیگه هوا داشت تارذیك میشد ماهم افتادیم توی مسیرذ خونه معصومه رسیدیم سركوچه گفتم بیاد باهات بیام گفت واسه چی گفتم هم می خوام خونتو ببینم هم میخوام برم دستشویی كه خندش گرفت و درو باز كرد و گفت كسی نیست برو منم پریدم تو دست شویی بعداز 20 دقیقه برگشتم و دیدم یكی گفت خسته نباشی برگشتم دیدم معصومه ست گفتم وامونده نباشی یه لیوان آب داد دستم خوردم گفت یواش یه نفس نخور لان دوباره باد میكنی كه زدیم زیر خنده تازه چشمم بهش افتاده بود بله با چادر سفید اومده جلو استاده بود همون تاپ رو كه خریدیم تنش بود تا بالای زانوش بود تاپه موهای بلندش هم روی شونه و گردنش ریخته بود چه بدنی هم داشت خلاصه یه كلام بگم فرشته ای بود برای خودش نمیتونستم از سینه و پاهاش چشم بردارم كه گفت هوی بچه كپ كردی ها ! كه خندم گرفته بود گفت خوب برو تا كاری دست خودت و خودم ندادی اومدم برم كه گفت لوانو بیار لوانو بهش دادم كه باز گفت كاپشنت رو ببر كه برگشتم كاپشن رو از دستش بگیرم به ماچ اب دار از لباش دزدیدمو رفتم كه با صدای یواشو خندون گفت آی دزد رو بگیرین برگشتم دیدم داره می خنده گفتم چیه گفت هیچی یكمی صب كن بعد برو خیلی تابلو شدی مگا خودم كردم دیدم بلع آقا كیره بلند شده و داره آبرو ریزی میشه كه گفت صب كن بخوابه بعد برو یكمی ایستادم و دیدم كیره نمیخواد بخوابه گفتم معصومه من میرم هرچی بیشتر بمونم این بدتر میشه پریدم سه لب دیگه ازش گرفتم و زدم بیرون زیپ كاپشن رو هم بستم كه كسی نبینه دیگه كار هر روز ما این بود كه دو سه ساعتی رو با هم بیرون باشیم تا یه هقته كه تموم شد و فرجه امتحانات و رفتم خونه 10 روز خونه بودم و ولی همش به معصومه فكر میكردم دلم می سوخت كه چرا هنوز نكردمش خلاصه رفتم اراك و باهاش تماس گرفتم و رفتیم بیرون گفتم دوستات اومدن یا نه گفت نه هنوز فردا میان بهش گفتم ببین من خسته شدم بیا یكیم بریم یه جایی بشینیم گفت كجا گفتم خونه ما گفت نه دوستات خونن نمیخوام گفتم خوب بریم خونه شما گفت باشه رفتم خونشون و لباسامون رو در اوردیم و نشستیم اونم نشسته بود توی بغلم خیلی نرم و لطیف بود گفتم تو چند سالته گفت 19 سال گفتم آخوندا كه دختراشونو زود شوهر میدن كه گفت آره خوب منم نامزد دارم تا درسم تموم بشه گفتم نامزدت كیه گفت یكی از محافظای بابامه بهش گفتم كوفتش بشی دختر به این خوشگلی رو دادن به یه حزب الهی خندش گرفت و گفت تازه خیلی هم یغوره .
یكمی باهم داشتیم ور میرفتیم كه حسابی راست كرده بودم نمیدونستم باید چیكار كنم چنتا با لبام زیر گردن و غبغبش رو گاز گرفتم خیلی اونم حشری شده بود كه گفت بیا بریم تو اتاق گفتم باشه درو باز كرد دیدم همه رخت خوابا پهنن گفتم اینا از كی پهنن معصومه گفت اینا اصلا جمع نمیشن زندم گرفت و گفتم شما دیگه چقدر گشادین بغلش كردمو انداختمش روی یكی از تشكل تاپشو در اوردم و خودمم لخت شدم پریدم روش شرتش یكمی خیس بود فهمیدم خیلی حشریه گفتم كرم داری گفت آره ضد آفتاب تو دراوه اوردم زدم روی كیرم كونش رو داد بالا گفت بكن توی كیرم رو گذاشتم در كونش یواش حلش دادم رفت تو كونش یكمی ناله كرد ولی بعدش دیگه چیزی نگفت شرو كردم یواش یواش حركت كردن بوی ان میزد زیر دماغم ولی توی فكر نبودم با دستم كسش رو می مالوندم كه یهو شرو كرد تكون خوردن ولرزیدن و ارضا شد بهش گفتم بی جنبه ! بی حال دراز كشید منم روش خوابیدمو می كردم تو كونش دیه یكمی به حال اومد و گفت چی شد نیومدی ؟ گفتم هنوز كه نه گفت خوبه وفت كه می خواستی بیای بریز تو كونم گفتم باشه آبم اومد و ریختم توش كیرم رو كشیدم بیرون و رفتم دوش گرفتم اونم اومد باهام اومدیم بیرون و شام خوردیم و خوابیدیم چشمام رو كه باز كردم دیدم دوستاش بالاسرمونن و دارن بهمون می خندن ، منم زود پریدن لباسام رو تنم كردم كه برم معصومه گفت وایسا یه چیزی بخور گفتم نوكرتم من برم وگرنه همه رو میكنم الان - زد زیر خنده - منم پریدم بیرون و رفتم خونه امتحان آخر رو كه دادم دم در دانشگاه یكی از بچه ها صدامكرد و گفت فرداشب قراره مهمونی بگیرن همه بچه ها هم هستم البته رفقا چون دیگه هركسی میرفت سوی خودشو همدیگه رو نمیدیدیم گفتم باشه گفت فقط یه خرجم گردن تو انداختم بچه ه توی دلم گفتم خواركسه ها هنوز دعوت نكردن خرج انداختم گردنم گفتم كون لقتون لا چی هست گفت باید مشروبش رو تو بخری بهش گفتم مادر جنده ها آخه همه خرجش همین مشروبشه خندید و گفت احسان حالا یه بزرگی بكن و یه حالی به بچه ها بده همه حساب كشیدیم روت خرشدمو گفتم باشه ولی قبلش بگم مادر یك یكتونو گاییدم همشون خندیدن و رفتیم سراغ یكی از دوستام بهش گفتم كه چی میخوام برام اورد و رفتیم برا مهمونی رسیدم در خونه بچه ها بله همه بچه ها با زیداشون اومدن منه اسكولم با كیرم گفتم خاك تو سرت احسان رفتم زنگ زدم به معصومه گفتم زود اماده شو باید برین پارتی گفت نه من نمیشه بیام گفتم چرا آخه فردا امتحان دارم گفتم من نمیدونم باید بیای بریم من تنهام و كلی پول از دست دادم برا این مهمونی گفت خوب لباس ندارم بهش گفتم همون مجلسی رو كه یه ماه پیش خریدی بپوش گفت باشه گفتم پس الان میام دنبالت یكی از بچه ها رو دیدم گفتم بپر باید بریم دوست دخترم رو بیاریم گفت نمیشه بیا ماشین رو ببر سوار شدم و گازوندم تا رسیدیم در خونه معصومه در زدم كه پرید بیرون گفتم كس مغز داریم میریم پارتی اینطوری میخوای بیای گفت توی اونجا آرایش مینم كه بیام بیرون سوار شدیم گفت این مال كیه گفتم یه خر تر از خودم توی مسیر شو كرد آرایش رسیدیم یه خیابون بالاتر ماشین و زدمو رفتیم طرف خونه بهش گفتم با چادر می خوای بیای تو گفت مگه چیه ؟ گفتم هیچی بریم رفتیم تو خونه معصومه چادرش رو در اورد و رفت توی یكی از تاقا مقنعه و كیف و چیزاشو گذاشت یگوشه موقع اومدن بیرون كیلید رو از پشت در برداشتم و در ورو قفل كردم دیگه بخودم اومده بودم كه به معصومه نگا كردم با اون لباس مجلسیه شده بود مثل رشته واقعی خیلی خوشگل شده بود لامسب بدون اغراغ كه بگم از هر چی دختر بود توی مهمونی خوشگل تر بود ما 15 تا ردوست سمیمی بودیم هر كسی هم با دوست دخترش اومده بود خلاصه تا تونستیم خوردیم و ریخت و پاش كردیم به معصومه هم تا جون داشت رقصید دیگه روی پاش بند نبود وقتی رفتم طرفش خودشو انداخت توی بغلم گفتم چته گیج میزنی گفت نه حیلی هم ححالم خوبه دیدم دهنش بود الكل میده پسر اینقدره خورذده بود كه منه مست بوی الكل دهنش رو فهمیدم خیلی توی كف بودم بهش گفتم بیا ببرین توی اتاق كارت دارم بغلش كردمو بردمش توی اتاق پرتش كردم روی تختی كه انجا بود یه بطری مشرب دیگه اوردم و با دوتا لیوان براش هی میریختم و هی مستتر می شد ، زود پریدم روشو لباساشو در اوردم و خودم هم لخت شدم بعد چادرش رو ذاشتم زیرش شرو كردم لب گرفتنو معاشقه وقتی كه كاملا حشریش كردم پاهاشو دادم بالا با صدای ضعیف گفت از كجا می خوای بكنی بهش گفتم از كس خوشگلت گفت وااااااااااااااااای بكن منم كیرم رو گذاشتم دم كسش و یواش فشار دادم كه یهو گفت آآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییی نههههههههههههه بكش بیرون اینجا نههههههههههه درد داره كه یهو فشار دادم تا ته رفت تو هی جیغ میكشید و التماس میكرد كه محكم زدم توی صورتش گفتم مادر جنده خفه شو فكر كردی میزارم به این سادگی در بری و بری پیش شوهر احمقت ، نمیدونی پرده دختر آخوند رو بزنی چه حالی میده ، بعد زدم زیر خنده و ان التماسم میكرد كه ترو خدا كه بازم زدم تو صورتش و گفتم جنده كار از كار گذشتده دیگه پرده نداره اومد تقلا كنه كه گردنش رو با دستم گرفتم و فشار دادم گفتم تكون اضافی نخور وگرنه كتكت میزنم اشكش درومده بود و نمیتونشت كاری بكنه منم دوباره شرو كردم به كردن تو كسش خیلی تنگ بود منم توی ابرا بودم داشتم ارضا میشدم و كیرم رو بیرون كشیدم ریختمش روی شكمش بعد به كیرم نگاه كردم و دستام پر خوب بودن كس اونم پر از خون بود دستام رو تمیز كردم و با خشحالی نشستم روبروش و سیگارم رو روشن كردن اونم داشت به خودش می پیچید ، از ته دلم بهش میخندیدم بلند شدم رفتم طرفش بلندش كنم دستم رو كنار زد و گفت بهم دست نزه عوضی بهش گفتم عوضی اون بابای آخوندته رفتم دستش رو گرفتم و اونم مست بود منو فحش خار مادر میداد لباساشو تنش كردم و انداختمش توی ماشین یكی از بچه ها و بردمش دم در خونشون ساعت دونیم نصف شب بود پشت در پیادش كردم و زنگ رو زدم و موندم سركوچه تا دوستاش اومدن دم در همه داشتن جیغ میزدن آخه دوتا سیلی كه بهش زده بودم انقدر مهكم بودن كه همه صورتش كبودشده بود به رفیقم گفتم حركت كن بریم توی راه كفت فكرشم نمیكردم تا این حد آدم كثیفی باشی بهش گفتم همینجا وایسا میخوام پیاده برم بقیه راه رو گفت توی این سرما با این همه برف گفتم انقدرا خوردم كه دارم از گرما می پزم در ضمن با توی احمق نرم بهتره پیاده شدم و اون حركت كرد سیگارم رو روشن كردم و شرو كردم به راه رفتن .
یه ماه بعد برگشتم اراك برای گرفتن نمراتن از توی راه آهن اومدم بیرون دیدم یه مردی هیكلی گنده با یه خانم چادری كنار خیابون منتظر ماشین ایستادن از طرف دیگه خیابون گذشتم نگاشون كردم زنه معصومه بود پای چشمش هنوز كبود بود ( ناز شصتم كه اینقدر دست سنگینی دارم ) منو دید نگاهمون به هم گره خورد بعد خندید شب خونه دوستام بودم همون جایی كه زندگی میكردم تلفن زنگ زد بچه ها گفتن احسان معصومه ست تو رو كار داره گوشی رو گرفتم و پشت گوشی گفت فردا می خوام ببینمت ... !
پایان

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#149 | Posted: 30 Oct 2010 12:57 | Edited By: van_dizel
كمك به دوست قدیمی
دوسال پیش یه دوست معتاد داشتم كه زنش رو كرایه میداد برای اینكه بتوه خرج عملش رو دربیاره و خماری نكشه زنشم بدبخت از ترس شهر الدنگش كه نه از دست دوستای الدنگتر از شوهرش مجبور بود تن به این كار بده البته نمیدونم شایدم خودش دیگه اینكاره بود ولی زن بدبختی بود بدبختی از سرو كولش میابرید دیگه بدنش داشت از فرم می افتاد و صورتش دیگه جذابیت قبل رو نداشت یه روز كه و دفترم نشسته بودم اون دوست الدنگ كسكشم اومد و ازم خواست بهش پول قرض بدم منم بهش گفتم : چوب خطت رفته بالا
- بهت برمیگردونم
- دفعه پیشم همینو گفتی رفتی و پیدات نشد تا الان
- بخدا گیرم مشكل دارم الانم میخوام برم دكتر
- آره ارواح ننت مادر سگ نكنه حسین سگ پدر شده دكتر جدیداَ ماهم خبر نكرده
- احسان ناموساَ نمیخوام مواد بخرم به ناموس زنم قسم
-مادر كونی تو زنت رو میدی این. اون می كنن حالا ناموسش رو قسم می خوری
- تروخدا احسان بجز تو دیكسی رو كه ندارم
یكمی ساكت موندمو بعداز چند لحظه بهش گفتم : زنت كجاست؟
- چیكارش داری (برق رو توی چشماش میتونستم ببینم )
- گفتم كجاست
- خونه
-بریم پیش حسین برات بخرم
یه كاندوم تاخیری از توی كشو میزم برداشتم و یه اسپری هم توی ماشین داشتم گفتم بریم ، راه افتادیم زنگ زدم به حسین گفتم حسین این لندهور الدنگ چی میكشه گفت كی رو میگی گفتم همین علی كسكشه رو میگم ، گفت خوب معلومه تریاك گفتم در خونه باش با ماشین رد میشم بنداز تو ماشین عصر بیا پولش رو بهت بدم اندازه یه وعدش رو میخوام گفت باشه بیا ببر .
رفتم جنس و گرفتیمو راه افتادیم طرف خونشون می خواست توی ماشین مصرف كنه كه نزاشتمش رسیدیم خونشون در رو باز كرد و رفت داخل زنش توی حیاط بود تا منو دید جا خورد گفت چی میخوای بعد شوهر الدنگش از پشت سر من اومد بیرون و تریاكو بهش دادم گفتم بگیر نكبت برو خودتو بساز زنش فهمید قضیه چیه گفت احسان از تو دیگه انتظار نداشتم گفتم خوب شوهرت خرج داره نمی خوای خرجش رو در بیاری باید خودت باهاش كنار بیای شهر نكبنش رفت یه گوشه توی اتاق نشست و مثل سگ رفت تو كثافت كاری خودش زنش رو بردم تو اتاق كناری گفتم لخت شو در دفتر رو بستم و كلی هم كار دارم رود باش گفت اون میخواد نشه كنه به من چی كار گفتم قرار منو شوهرته لخت شو میدونم به خیلی ها دادی حالا نوبت منه دیگه راهی نداشت لباساشو د اورد و بهش گفتم برام ساك بزنه كیرم حسابی راست كرده بود اسپری رو در اوردم و زدم به كیرم بعد كاندوم رو كشیدم روش كیرم داشت سر میشد صدای بچش اومد كه داشت صداش میكرد در رو باز كردم دختر كوچولوش اومد داخل گفت كثافت جلو دخترم اینطوری وانسا گفتم برو گم شو برگرد می خوام بكنمت گفت جول بچه نمیدم كه با پام حولش دادم و گفتم تو گه میخوری اومد فرار كنه با لگد زدم تو كونش از درد به خودش پیچید دخترش داشت گریه میكرد بچه رو گرفتم گفتم مثل ادم بمون وگرنه این بچه باید جور تو رو بكشه اینو گفتمو شرو كردم بچه رو لخت كنم كه افتاد به التماس گفت باشه غلط كردم به بچم كار نداشته باش برگشت كیرم رو گذاشتم در كسش فرو كردم تو كیرم احساس نداشت منم مثل اسب وحشی میكردمش طوری كه صداش درومده بود و داشت ناله میكرد بعد بهش گفتم باید از كون بكنمت گفت نه ترو خدا خیلی درد داره ولی گوش ندادم و كیرم رو از كس در اوردمو با كلی تف كه زدم در كونش فروكردم تو كونش جیغش رفت هوا و التماس میكرد كه كونم داره پاره میشه و این حرفا یه 15 دقیقه ای گذشته بود انقدر اسپری زده بودم كه حالا حالاها آبم نمی اومد اونم داشت داد میزدو التماس میكرد كه دیدم شوهرش اومد توی اتاق گفت چیكار زنم داری ولش كن
-خفه شو نكبت فعلا كه كس منه وقتی كه كارم تموم شد میشه مال تو حالا برو گم شو وگرنه تو رو هم میكنم
برگشت یه چاقو اورد و گفت ولش كن وگرنه می كشمت
- الدنگ بازم نشه كردی هار شدی یادت رفته تا چند سال پیش كون خودم بودی حالا برو گم شو وگرنه تو رو هم میكنم
زنش میخواشت بلند شه كه با مشت زدم توسرش بی حال افتاد زمین بلند شدم طرف شوهره بهش گفتم زن جنده تو میخوای منو بزنی شرو كردم به زدنش داشت التماس میكرد زنش روی زمین افتاده بود و جون نداشت بلند شه و حرف بزنه فقط منو میدید كه دارم شوهرش رو تا حد مرگ كتك میزنم شلوار شوهره رو كشیدم پایین یه كرم دیدم روی تاقجه دست بردم توش ازش زدم شر كیرم و شر كون اون كیرم رو كردم توی كون شوهره شرو كردم به كردن زنه فقط داشت نگا میكرد دیگه كارم باشوهره داشت تموم میشد رفتم طرف زنه زنو نشسته بود روی زمین و داشت نگامون میكرد و شوهرش رو میدید كه من دارم كونش میزارم برگشتم طرف زنه و بهش گفتم اثر اسپری داره میره زود برگرد كارو تموم كنم بدون هیچ هرفی برگشت و كونش رو داد طرف من شرو كردم كردنش دیگه داشتم ارضا میشدم گفتم برو بخواب كنار شوهرت رفت و خوابید منم كاندوم رو از روی كیرم كشیدم بیرون آبم رو ریختم روی دوتاشوت بعد رفتم طرف لباسام یه سیگار روشن كردن و یكمی موندم رو كردم طرف زنه گفتم میدونی چیه باید به این زندگی نكبت خودت و شوهرت شاشید بعد كیرم رو گرفتم و شاشیدم تو اتاقشون اومدم بیرون و لباسام رو پوشیدمو اومدم كه برم دیدم یه پیرزنه روی صندلی چرخ دار نشسته داره منو نگاه میكنه و آروم گریه میكنه رفتم توی ماشین بوی گه میدادم یه اسپری بدن داشتم توی ماشین همش رو روی خودم خال كردم و باقیشو توی ماشین راه افتادم رفتم طرف كارم .
فردای اون روز دیدم بازم علی اومد توی مغازه و بهم گفت یكمی پول قرض میخواد بهش گگفتم امروز ندارم بره سراغ یكی دیگه تا من حالم جا بیاد
پایان

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     

#150 | Posted: 1 Nov 2010 01:29
بهار زندگی ام


من اسم من جواد هست و تو یه شرکت کامپیوتری کار می کنم. بعد از 3 سال کار کردن شرکت یه خانومی رو استخدام کرد به اسم بهار- از روز اولی که دیدمش یجوری دلم به لزره افتاد نمی دونم تا بحال براتون پیش اومده یا نه با دیدنش لذتی خاصی بهم دست می داد دوست داشتم فقط نگاش کنم. اینم بگم که الان از این ماجراها چند سالی می گذره اما هر وقت داستانهای این سایت رو می خونم یاد بهار می افتم. بگذریم روزای اول تمام فکر و ذکرم شده بود نگاه کردنش چون تو شرکت من کارم نسبتا خوبه اکثرا وقتی سوال داشتن میومدن سراغ من. من هم پسری بودم اون زمان 23-24 ساله که زیاد قیافه هم نداشتم اما بهار دختری جذاب و تو دلبرو طوری که تمام پسرای شرکت سعی می کردن بهش نزدیک بشن اینم بگم که شوهر داشت. اما من چون هیج اومدی به خودم و اینکه به من محل بذاره بخاطر همین سعی می کردم فقط یواشکی نگاش کنم. دل خوش بودم به نگاه کردنش همین- تا اینکه یک روز سیستمش به مشکل خورده بود و همه گفته بودن فقط کاره جواده اونم اومد پیشه من یه لحظه دیدم بالا سرم وایستاده و داره خسته نباشید میگه خنده ای که رو لباش بود هوش از سرم برد رومو بر گردوندم و یه لحظه عمیقا فقط بخندشو تجسم کردم نشست پیشم و سیستم شو براش درست کردم. بعد از اون روز هروقت از جلوش رد می شدم با یه خنده که آدمو به عرش می برد می گفت خسته نباشید مهندس- همین طور چند وقتی گذشت تا اینکه یکسری از بیرون شرکت زنگ زد و ایمیلو گرفت تا یک فایل برام بفرسته و من بهش بگم خطاش برای چی هست. دقیقا نمی دونم چطوری شد که کارمون به چت کردن رسید و من هرچی در چنته داشتم رو می کردم و می خندوندمش و با جابجا کردن صندلیم خنده قشنگ شو می دیدم. تمام دلخوشیم شده بود اومدن شرکت و چت کردن با بهار تا آخر وقت که شوهرش میومد دنبالش . بعد از چند وقت تمام احساس خودمو در غالب تیکه بخودش می گفتم که مثلا احساس اونه- می گفتم نکنه عاشقم بشی ها- اگه یه روز باهات چت نکنم میمیری نه؟- تمام وجودت شدم نه؟ و از اینجور چیزا. بعضی وقتها اینقده می خندوندمش که تمام بچه ها می گفتن به شوهرت بگو با ما هم چت کنه اخه می گفت با شوهرم چت می کنم. پای چت بهش گفتم بریم مسافرت گفت آره گفتم بریم شمال تو جنگل چادر بزنیم جفتمون تو یه چادر بخوابیم بعد شب برا اینکه اسلام بخطر نیافته مجبوریم که جدا بخوابیم اون می خندید و من لذت می بردم اون فکر می کرد که دارم فقط شوخی می کنم اما خبر نداشت که از ته دلم می گفتم و با تمام وجودم دوست داشتم همچین اتفاقی بیافته. دستشوئی شرکت راهروش با انباری یکی بود یکسری بهش گفتم می رم تو انباری تو هم به بهونه دستشوئی بیا تو و درو ببند می خوام تنهائی و دور از شرکتی بودن ببینمت قبول کرد رفتم و 20 دقیقه منتظر شدم و بعد از کلی اس ام اس دادن اومد اما سریع رفت قلبم تند تند میزد- رفتم پای سیستم و کلی باهاش چت کردم و قرار شد دوباره برم تو انبار اومد چند دقیقه فقط نگاش کردم داشت لباش و می خورد بهترین لجظات عمرم بود و هست اومد جلو دستشو گرفتم قلبش تند تند می زد دستامو باز کردم اومد تو بغلم وای که اینگار دنیا رو بهم دادن کسی که دل خوشیم فقط نگاه کردنش بود حالا محکم منو بقل کرده بود دوست داشتم زمان متوقف بشه و اون حس و تا ابد داشته باشم سرم رو از رو شونش اوردم عقب و یه بوس از پیشونیش کردم و گفتم مرسی و بعد بلافاصله اون رفت- از ترسش بهم می گفت و منم می گفتم تو زندگی باید آدم یه چیزائی داشته باشه که براش ریسک کرده باشه و هیچکس هم خبر نداشته باشه اونوقت وقتی تا آخر عمر بهش فکر کنه لذت می بره. دیگه کار ما از اون روز شده بود تو انباری رفتن و بغل کردن اصطلاحا ماچ ماچ بازی کردن و قربون صدقه هم رفتن. تا اینکه قرار شد من برا ادامه کار و زندگیم از تهران برم شیراز چند روز فقط التماس می کردم که یه قرار خونه باهم بزاریم تا اینکه خونشون خالی شد و بهم گفت بیا- قرار شد آخره شب برم پیشش ساعت 8 رفتم کافه تا یه اسپرسو بخورم شاید رلکس بشم تا ساعت 12.30 طول کشید تا لحظه موعود رسیدو گفت بیا یه ردبول خوردمو خودمو سریع رسوندم خونش- در رو باز کرد وای خدای من چی می دیدم بهار خوشگلم بهار عمرم با یه شلوار لی و یه هی شرت سورمه ای چبوم واستاده بود موهای بلند و بلندشم ریخته بود ذو شونه هاش و داشت سیب می خورد پاهام از حرکت ایستاده بود بخودم اومدم دیدم داره می گه بیا دیگه می خوائی همسایه ها بفهمن. رفتم تو سمت چپ در دستشوئی بود بعدشم اشپزخانه اوپن و حال شروع می شد انتهای حال هم سمت راست راهروئی بود که به اتاق خواب می رسید و بقیه خونه. رفتم رو مبل نشستم و اومد پیشم نشت یا یه بشقاب میوه فقط نگاش می کردم و اونم خجالت می کشیدو نگاش و ازم می دزدید. بعد از اینکه یخم باز شد بهش گفتم بره لباسشو عوض کنه و با یه لباس سکسی تر بیاد اولش ناز می کرد و بعدش رفت با یه چادر که دوره خودش پیچیده بود اومد یکم رقصید و بعد یواش بواش چادر رو از رو تنش لیز داد پائین وای خدای من یه لباس یسره تا بالای زانو حریر که مثل بوم نقاشی اون تنه خوشگلشو برام به نمایش میزاشت عارنجم و گذاشتم رو پام و سرمو تو دستم گرفتم هیچی نمی تونستم بگم اینگار بعد از چندین و چند سال زندگی تمام عالم و بشریت دست به دست هم داده بودن تا بهترین شب زندگیم و رقم بزنن بهار مثل ماه داشت می درخشید دستامو باز کردم که بیاد پیشم که گفت طوری که تو داری نگاه می کنی اگه بیام منو میخوری بعد دوید رفت تو اطاق و تا حدود 1 ساعت بعدش شوی لباس برام اجرا می کرد. من به لمیدم رو مبل و به این فکر می کردم که تا آخر عمرم هم دیگه همچین شبی رو تجربه نمی کنم. آخره سر با یه لباس خواب صورتی کم رنگ با گلای خوشگل سفید که پائینشم طوری داشت اومد پیشم نشست اینقده نگاش کردم که خودش گفت خوردی منو ول کن و اومد لبامو بوسید و لباموو تو هم گره خورد بوسیدیمو بوسیدیم و بوسیدیم رو مبل به پشت دراز کشیده بودم اون بوس می کرد و من به چشاش خیره شده بودم رفت عقب و چند لحظه ای نگاه هامون تو هم گره خورد شیرین ترین تصویر عمرم بود صورتش. بعد تی شرتشو از تنش در آوردم و بهار خوشگلم و با سوتین بغل کردم گرمای بدنش آتیشم می زد. رفتیم رو زمین غرقه بوسش کردم نقطه ی حساس بدنشو قبلا بهم گفته بود من بوسیدمو بوسیدمو بوسیدم چنان پیچو تاپ میخورد و من غرق تماشاش بودم که کلا از خوم یادم رفته بود نشستم رو شکمش و اون تی شرت منو در آورد دوباره رفتم سراغ لباش چرخیدمو اون روم دراز کشیده بود از رو شلوار باسنشو ماساژ می دادم واقعا تو اون لحظه رو عرش بودم. به معنای کلمه لذت رسیده بودم. بهم نگاه کرد گفت منتظر اجازه ای گفتم آره گفت دستو بکنم تو شلوارم منم دستمو یهدفعه کردم تو شورتش که یه جیغ کوچیک زد از روم فرار کرد و گفت گفتم شلوار نه شورت فرصت طلب :دی .
گفتم باشه و دستم و کردم تو شلوارش و تمام نواحی که دستم می رسید رو پیمایش کردم بعد با گفتم کلمه کوچیکوچیکوچیکوچیکوچی کم کم رفتم سمت شورت و دستم و کردم زیرش که با یه چشمک جوابمو داد چرخیدیمو من اودم رو دستاشو گرفتمو بردم بالای سرش گذاشتم و گفتم اگه تکون بدی می بندم به مبل با یه حراسی که نشون دهنده این بود که نمی دونست من می خوام چکار کنم نگاه می کرد و سرشو تکون می داد اومدم رو گردنش و زیر گوشاش در جد جنون لذت می برد و منم زیر چشمی نگاش می کردم و سعی می کردم به بهترین شکل عمل کنم چقد این مدل نگاه کردن رو دوست دارم. طفلکی همچنان دستاشو نگاه داشته بود اومدم پائین تا رسیده به سینه هاش دقیقا همون سایز و حالتی که من دوست دارم نوک کوچیک خودشونم نه کوچیک نه بزرگ که به یکم تلاش می تونستم همشو باهم و دهندم جا بدم سفت و حالت دار با دندون سوتینشو گرفتم و بردم بالا بعدشم باز کردم و انداختم اونور. شروع کردم بخوردن و گاز زدن طفلکی مونده بود ناله کنه یا از درد داد بزنه. بعد هچنان لیس زنان رفتم پائین تر تا رو نافش یاد مرضیه دوست دختره قبلیم افتاده بودم که نقطه حساسش نافش بود خندم گرفته بود گفت به چی می خندی و شکمم خنده داره گفتم نه یاده مرضیه افتادم گفت کوفت کارتو بکن اونو با همین کارت فراریش دادی دیگه. بعد شلوارکشو از تنش در آوردم و بهار من موند با یه شورت خوشگل اطراف شورتشو کلی گاز گرفتم و لیس زدم خواستم شورتو در بیارم که نذاشت اودم بالا نوبت اون بود شروع کرد به خوردن گوشم وای که چه لذتی داره می دونه که چقد حساسم به گوشم رفت پائین و شلوارمو در آورد اما بر خلاف میلم دست به شرتم نزد و اومد بالا بروی خودم نیاوردم تقریبا 70% کار ما شده بود به هم خیره شدن و لب گرفتن. به روی شکم بر گردوندمشو موهاشو دادم بالا و پشت گردنشو بوس کردم که یه لزره تو تنش افتاد وقتی پشت گردنشو می بوسیدم آهی می کشیدو سرشو می برد پائینو پشتشو میداد بالا که این حرکت منو دیوونه می کرد. اومد رو کتفش و می بوسیدم ستون فقراتشو گرفتم و بوس بوس اومدم پائین کلی رو باسنش مانور می دادم هر جائی که بگی رو می بوسیدم و گاز می گرفتم یه لحظه از شورتش گرفتم و از پاش درآوردم طفلکی کلی جا خورد کلی خجالت کشید و صورت شو با دستاش گرفت من بلافاصله روش دراز کشیدم و رفتم سراغ پشت گردنش تا دوباره داغ شه. اومدم پائین دوباره و شروع کردم به لیس زدن جائی که حتی اون لحظه که زبونم روش بود باورم نمی شد فقط دعا می کردم که اگه خوابم هستم بیدار نشم هیچوقت. طفلکی داشت پرپر می زذ اطرافشو گاز می گرفتم و زبونمو مینداختم وسطش چرخوندمش رو پشت دیدم صورتشو با دستش گرفته پشت دستاشو که چندتا بوس کردم گفت غفلگیرم کردی نامرد. گفت چرا شرت تو در نمیاری گه گفتم زحمتش با شما کلی با اکراه در آوردش تمام مدت داشت تو چشام نگاه می کرد اینگار روش نمی شد بهش نگاه کنه گرفت تو دستشو یکم فشارش داد بعد رو دراز کشیدو اونو گذاشت لای پاش و شروع کرد به بوس کردن چرخیدم و اومدم روش گفتم اجازه هست کارو تموم کنم که گفت اگه یه چیز ازت بخوام بحرفم گوش می کنی که من گفتم تو جون بخواه واقعا هم حاضر بودم هرچی بگه گوش گنم که گفت نمی خوام داخل کنی نمی دونم چرا ولی دلم نمی خواد بعدشم چشاش و بستد و معذرت خواهی کرد که منم چشاشو بوسیدمو گفتم چشم روش دراز کشیدم و لای پاش روی درگاه بهشتیت بالا و پائین می کردم دستامو گذاشته بودم اطراف بدنش و بالا و پائین می کردم و از لذت بردن اون لذت می بردم چند باری چرخوندمشو از پشت همین کارو می کردم و پشت گردنشو می بوسیدم و بالا و پائین می کردن تا اینکه اون ارضاء شد ساعت شده بود 4.30 صبح چرخید بقلش کردمو غرق بوسش کردم تا حالش جا اومد که گفت توچی منم گفتم نمی خوام همین که تو شدی برای من کافیه چند دقیقه ای تو بغلم گرفتمشو اون چشاشو بست و منم نگاش می کردم- بعدشم لباسامو بوسیدمو از خونش زدم بیرون تا خونه ما 20 دقیقه راه بود که پیاده رفتم تو راه بهترین حس و داشتم اصلا اینگار نفهمیده بودم که من ارضا نشدم- هروقت به اون شب فکر می کنم باورم نمی شه که واقعی بوده- بعدشم من از اون شرکت رفتم و الان هم چندسالی میشه که ندیدمش گهگداری برام ایمیل میزنه-

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
صفحه  صفحه 15 از 79:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.