| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 15 از 66:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  65  66  پسین »  
#141 | Posted: 2 Nov 2010 10:17

منشی مست
من يك گرافيستم و به خاطر مشغله كاريم هميشه تو شركت سرم تو كامپيوتر و كارام و دورو برمو نمي بينم . به غير من تو شركت يه منشي كار ميكنه كه يكي ار دوستام معرفيش كرده بود . خنگ بود ولي برا خر حمالي خوب بود .

ديروز كه رفتم شركت تو يه حالي ديگه بودم و ديدم به اطرافم تغيير كرده بود . تازه داشتم مي ديدم دوروبرم چه اتفاقاتي مي افته و من بهشون اهميت نمي دادم . همه انا هم بر ميگشت به دربينهاي مخفي كه نصب كرده بودم . بعد چند وقت روز قبل كه تنها بودم شروع كردم به بازبيني فيلما تا پاكشون كنم كه يه چيزي توجهمو جلب كرد . رفتارهاي غير عادي منشيم بود . تو طول زمان كار شركت هميشه كنارم نشسته بود و بعضي وقتها مي رفت پشت و يه كاري رو ميكرد كه تعجب برانگيز بود . واقعا گيج شده بودم يعني اين دختر چشه مگه شوهرش كم ميزاره براش كه اين كارا مي كنه . بله خانم پشت مي رفت و به قول خودش دور از چشم من خودشو مي مالوند و دست تو شلوارش مي كرد و با سينه هاش از رو مانتو ور مي رفت . اونروز با اتفاق روز قبل وقتي وارد شركت شدم تازه يه چيزايي فهميدم . يه دختر تپل با آرايشي زيبا ولي سنگين مانتو كوتا و چسبناك و شلواري جين مشكي كه تمام اندامشو ريخته بود بيرون و مقنعه اي كه مثلا سرش بود سينه ها جلو و گوشتي كه به خاطر مانتو تنگش چسبيده بود به بدنش و خود نمايي ميكرد . تازه فهميدم اين خانم 3 ماه تو شركت منه و پيشم مي شينه و من توجهي به اون نميكنم و ب قول بچه ها اب در كوزه و ما گرد جهان مي گرديم ...

خلاصه با اومدن من بلند شدو سلام كرد و لبخندي زد .منم نشستم رو صندليمو رفتم سراغ كامپيوتر ولي تمام هواسم به اون بود . ديدم امد كارم نشست و با برگه ها خودشو سرگرم كرد برنامه هايي كه بايد انجام مي دادمو برام مرور كرد . گراماي تنش و احساس ميكردم و اينكه وقتي من سرم به كارم بود يه جوره خاصي مو ديد مي زد و وول ميخورد . احساس مي كردم داره تو ذهنش يه چيزي رو مي پرورونه و بهش فكر مي كنه كه اذيتش مي كنه . بعد حدود نيم ساعت ديدم بلند شد و رفت پشت تو كارگاه منم سريع دوربين و فعال كردم و ديدم بازم همون حركتو انجام ميده . زيپ و دكم شلوارشو باز كرد و دسشو برد تو تكيه داد به ميز شروع كرد ماليدن و از اونور هم سينه هاشو مي ماليد . با اين صحنه كيرم راست كرد و شروع كردم به ماليدن . بعد 5 دقيقه ديدم خودشو مرتب كرد و امد دوباره پپيشم نشست و سرش به ارش بود . زير چشمي نگاش كردم ديدم لپاش گل انداخته و سرخ شده تو حال خودش نيست . به خودم گفتم اين دختر يه چيزيش هست و بايد امروز سر در بيارم . گذشت تا ظهر سرگرم مشتري ها بوديمو كارا تا ساعت 3 بعدازظهر كه معمولا خلوت مي شديم . منم داشتم طرح مي زدم كه ديدم بازم بلند شد كه بره . صداش كردم گفتم خانم ... درب شركت و هم ببند و كركره رو بكش كه حوصله كسي روندارم مي خوام به كارام برسم . اينكا رو كرد و گفت منم مي رم يكم دراز بكشم كه كمرم درد ميكنه گفتم باشه . اينبار رفت تو انبار بالا كه موكت بود و بالشت و بتو هم داشت . به خاطر اينكه من روزهايي كه زياد كار داشتم همونجا استراحت مي كردم . خلاصه رفت بالا منم دوربين و روشن كردم و ديدم رفت نشت رو موكت بالشت رو درست كرد مقنعه شو در اورد دكمه هاي مانتوشو هم باز كرد و طاق باز خوابيد . بعد يكم كه گذشت و دكمه شلوارشو باز كرد يه تكوني به خودش داد و شلوارشو تا زير باسنش كشيد پايين از رو شرت زردش شروع كرد ماليد خودش . فهميدم خانم حشري هستن و از بي خيالي منم خبر داره با خيال راحت داره حال مي كنه . منم گفتم وقتش تا منم يه اون يه حالي بدم . يواشكي رفتم بالا چون موكت پشت يه كمد بود منو نميديد ايستادم پشت كمد ديدم صداش در اومده و يه جوري كه مثلا حواسم نيست سرمو انداختم رفتم طرفش گفتم خانم ... كه يهو تو اون وضع ديدمو خودمو زدم به كوچه علي چپ . اونم يه آن شوكه شد بلند شد كه خودشو جمع جور كنه و گفت معذرت مي خوام گفم اشكالي نداره راحت باش . حتما شوهرت بهت نميرسه كه مجبوري اينكارا رو بكني . گفت شوهر ؟ كجايي اقاي ... من 2 ماه طلاق گرفتم تازه دوزاريم افتاد . گفتم پس پريد تو حرمو گفت بله آدم كه شهوتي بشه دست خودش نيست شما كه ماشالله فكر نكنم تا حالا شهئتي شده باشين كه درد منو بفهمين . منم با پرويي گفتم اگه تا حالا نشده بودم و لي الان با اين اوضاع شدم . اونم تو چشاش برقي زد و گفت راست مي گي ما كه نمي بينيم . منم معطل نكردم رفتم روشو شروع كردم به خوردن لباش اونم چسبيد به منو همراهيم كرد تو اين پيچ و تاپ همديگرو لخت كرديمو بلند شد يه نگاه به كيرم كرد و گفت خيلي نامردي كه اين همه مدت اين از من دريغ كردي و انداخت تو دهنش با ولع ساك مي زد . طوري مك مي زد ك شريانهاي خونم تو تمام بدم به جنب و جوش افتاده بودن منم كه خوابيده بودم اونم از زور شهوت ديوانه وار مي خورد بعد يه آن ديدم بلند شد و مثل قطي زده سركيرم گرفت و نشست و كيرو فرو كرد تو كسش تلمبه ميزد و فرياد مي كشيد و گفتم چته عجله داري گفت نه مردم از بي كيري داشتم ديونه مي شدم . گفتم خوب اروم مال خودته فرار نمي كنه گفت مي ترسم باز سرت بره تو كامپيوتر و منو فراموش كني . خندم گرفت تو اين فكر بودم اين بدبخت چي كشيده اين چند وقته با بي محلي هاي من . ديگه داشت ابم ميامد بهش گفتم اونم با سرعت بيشتر تلمبه مي زد و حرفاي سكسي كه ابم با تمام قدرت ريختم تو كسشو اونم ارضا شد خوابيد روم . گفتم خسته نباشي گفت ممنون ولي بازم مي خوام . گفتم باشه برا بعد خودكشي نكن حالا هميشه در اختيارت . بعد ماجرا فيلم گفتم و اونم گفت كه از بي محلي من تو روياش منو نگاه ميكرده و بعد پشت به ياد من با خودش ور مي رفته تا ارضا بشه . از روز بعد كارما شده بود همين موقع كار خانم بقل من نشسته بود و كيرمو مي ماليد و بعضي وقت ها هم در مياورد و ساك ميزد . تو فرصت مناسب هم بالا ترتيبشو مي دادم .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#142 | Posted: 3 Nov 2010 04:08
کار در دبی


سلام خاطره ای که برای شما می گم مربوط میشه به سال زمستان سال 1386که من به دعوت یکی از آشنایانم برای کار به کشور امارت شهر دبی رفتم که الان قریب به 3 سال است که اونجا هستم .
ابتدا بصورت آزمایشی و باویزای مسافری 3 ماهه و طبعا بدون همسرم ، قراربراین بود که اگر شرکت مربوطه و من پس از سه ماه به نقطه مشترک مبنی بر ادامه همکاری رسیدیم آنها نیز ویزای دایم رابرای من دربیاورند و من نیز درآن شرکت کار کنم. من که پس از 5 سال زندگی مشترک هیچ موقع بدون همسرم نبودم و تاآن موقع باهیچ زنی بجز همسرم رابطه جنسی و حتی دوستی نداشتم (به همین خاطر بودکه زنم با رفتنم به اینصورت موافقت نمود) برایم پس از گذشت بیست روز اوضاع و احوال فرق کرد علی الخصوص با دیدن زنهای خوشکل چندملیتی آنجا ، روزهای اول به جلق زدن بسنده می کردم و برای اینکه طرف رابطه نامشروع و صرف پولهای گزاف نروم یک ماههی به همین منوال گذشت .
تااینکه یک روز جمعه نزدیک عید بود(آخرین جمعه سال) که مثل همیشه خودرو فورد شرکت را بداشتم و برای ورزش به باشگاه نزدیک شرکت رفتم در برگشت هنگام ورود به پارکینگ منزلم احساس کردم یه ماشین بنز مدل سال با راننده خانم پشت سرم است و اونیز میخواهد وارد پارکینگ شود اعتنا نکردم و حواسم را جمع هدایت خودرو به محل پارک خودرو در طبقه 5 نمودم . بدلیل پربودن تمامی طبقات ماشین بنز نیز مثل من در همان طبقه پارک نمود وقتی آن خانم پیاده شد کمی براندازش کردم ، طرف بین 30 تا 35 سال سن داشت با موهای بلوند و قدی بلند ، برای رفتن به ساختمان اصلی محل سکونت مجبور شدم به همراه آن خانم سوار آسانسور شوم در همین موقع آن خانم از من به انگلیسی پرسید: طبقه چندم ؟ من هم که دست و پامو گم کرده بودم ابتدا به فارسی و بعد به انگلیسی گفتم طبقه سیزدهم . یکدفعه دیدم خندید و به فارسی به من گفت : سلام سیما هستم و دستش را جلو آورد من هم که دیدم خرابکاری کردم گفتم ببخشید منم فوادم .
سیما گفت : چندوقته دبی هستی چرا من تاحالا ندیدمت گفتم : سه ماهی میشه ، ولی از ده روز قبل سوار خودرو میشم ، چون گواهینامه رسمی دولت امارات را ندارم و از ده روز قبل بخاطر حسن انجام کار م مدیرعامل شرکت که با پدرم دوسته اجازه داده سوار ماشین شرکت بشم . سیما گفت : کارت چیه و تحصیلاتت ؟ گفتم من فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارم و امور جاری شرکت را انجام می دهم . یدفعه دیدم طبقه 13 شد که بااشاره سیما متوجه شدم باید بیرون بروم در همین موقع سیما به من گفت تنهایی که یدفعه دلم هررررری ریخت پایین گفتم بله ولی قراره هروقت که ویزام درومد زنم هم بیاد گفت : پس هروقت کاری داشتی من طبقه ۲۳ واحد .... زندگی میکنم و کار من هم در زمینه کتاب و نشر است (که منم گفتم واحد من هم شماره .... است ) می تونی با داخلی ساخمان با من تماس بگیری . گفتم ازدیدار شما خوشحال شدم ، و خداحافظی کردم.
چند روز بعد ، یعنی شب عید وقتی برای رفتن به خونه مدیرعامل شرکتمون آماده شده بودم و به قول معروف تیپ زده بودم یکدفعه گوشی داخلی ساختمان به صدا درآمد ، که سلام کردم دیدم پشت خط سیما است اول صداشو نشناختم ولی بعد از اینکه خودشو معرفی کرد گفتم باز صوتی دادم اونم خندید و گفت اشکالی نداره پیش میاد مگر تاکنون چندبار صدای منو پشت تلفون شنیدی بی خیال بابا . سپس گفت : آقا فواد امشب قرار اینجا شش ایرونی جمع بشن که برای تکمیل شدن سفره 7 سین مون اگرشماهم تشریف بیاورید ممنون میشم گفتم: مزاحم نباشم گفت: شما مراحم هستید گفتم : پس تا یک ساعت دیگر میام اشکالی که نداره ؟ گفت : نه راحت باش چون هنوز مهمونای منم نیومندن پس می بینمتون خداحافظ.
یک ساعت بعد شد و رفتم خانشون ، پس از سلام و احوالپرسی گفتم نیومدن گفت نه مهمونا زنگ زدن و گفتن که رفتن به شارجه اول خونه پدرشون و فرداشب میان گفتم آقاتون کی میاد گفت من مجرد هستم. در همین حال که هنوز ننشسته بودم گفتم پس رفع زحمت می کنم که دیدم اخم کرد و گفت توام اگر مثل وانا جاخالی بدی دیگه باهات حرف نمیزنم گفتم نه خواهش میکنم قصدم این بودم شاید شماهم می خواهید شارجه بروید گفت پدر و مادر من که نیستند برم اونجا ، بعدش گفت تابرم یه چیزی بیارم و بخوریم شماهمین جا تشریف داشته باشید گفتم چشم ، کنجکاوانه در و دیوار را دید میزدم که دیدم عکس یکی از علمای عظام البته بدون عمامه روی میزه !!!!! پیش خودم گفتم بابا این دیگه کیه ؟؟ نه به اون حجابش که اصلا نداره و نه به این عکس ، پیش خودم گفتم از همنجا ازش سوال میکنم ، پرسیدم سیما خانم این عکس آقای ......(فلانی) برای چی روی میز شماست؟؟؟ که گفت : این عکس بابامه که گفتم شوخی نکن گفت بخدا سپس از آشپزخانه با یک مانتوی بلند که با یک کمربند بسته شده بود اومد بیرون و پاسپرتشو به من نشون داد ، بله دیدم با یه پسوند کمتر خانوم دختر حاج آقا ....است. گفت حالا خیالت راحت شد گفتم ببخشید گفت مهم نیست گور پدر من که همه میشناسنش و ماروهم به دردسر انداخته ، تمام خوشی ها رو از ماگرفته ، حتی اینجا ، گفتم بخدا منظورم این نبود که گفت اگر با آخوندای پدرسوخته بدی ، هرستو می تونی همینجا سرم دراری که یهو کمربند مانتوشو باز کرد !!!!! جای همتون خالی ، معلوم بودسیماخانم تو این مدت بدجوری سیماش قاطی کرده بود چون از اتصالی برق بدنش خشکم زد ، دیدم گفت شما مردم ایران فقط حرف میزنید و اهل عمل نیستید که یهویی پریدم سینه هاشو گرفتم ودستم گفتم من مقلد پدرشماهستم میشه آداب شیردادن را به من یادبدی که گفت اگر پسرخوبی باشی و تو این مدت با زن دیگر نباشی کلیه مسائل شرعی را به تو یاد میدم خندیدم و گفتم پس کی عمامه سرم میزاری که گفت خودتو لوس نکن زود باش بریم سراصل مطلب . منم گفتم چشم و یدفعه زبونمو بردم طرف کسش و اون چوچولای اویزون و خوشکل رو کردم تودهنم که یهویی جیغ کوچولویی زد گفت توطلبه خوبی هستی احسنت احسنت . با این شیطونهاش دیگه طاقت نیاوردمه کیرمو کردم تودهنش ، چنان با حرص و ولع میخورد که نگو ، بهش گفتم همش مال تو یواشتر که گفت باشه بعد باخواهش التماس گفت بکون توش منم که تاحالا با زن دیگری رابطه نداشتم با چند دفعه فرو کردن کیرم داخل کسش ارضا شدم و آبمو ریختم روی بدنش ، بهش گفتم ببخشید قول میدم دفعه بعد اسپری بزنم آخه تو امون ندادی گفت برای بار اول خوب بود .
خلاصه پس از خوردن شام رفتیم باهم وروی یک تخت خواب خوابیم فردای آنروز قرار شد نزد امام جماعت مسجد دبی بریم و بین ماسیقه بخواند .
از آن روز به بعد و تاوقتی که همسرم بیاد دبی تقریبا هفته ای سه شب من خونه سیما بودم و البته الان کمتر از قبل من سیما رو می بینم اونم گله ای نداره چون زن هرزه ای نبوده و نیست .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#143 | Posted: 3 Nov 2010 13:46

وقتی اشتباهی کون دادم
من 32 سالمه تا پارسال پسر بودم. از بچگی ارزوم بود که اولین سکسم با همسرم باشه نمیدونم این فکر احمقانه چطوری در من شکل گرفت من خرافاتی یا مذهبی نیستم ولی ادم مخ زن و کوس لیس هم نیستم تنها دوست دخترم در سن 27 سالگی بود که بعد از چند ماه دید خبری نیست منو کشوند خونشون و لخت شد امد بغلم ازم خواست بکونمش ولی قبول نکردم چون زنم نشده بود منم سریع از خونشون زدم بیرون تا وسوسه نشم اونم بعد از 2 ماه کات کرد. شاید فکر کنید کیرم کوچیکه یا کم ابم نه خدا شکر هم کیرم بزرگه هم بدن قوی دارم. از 11 سالگی دارم جق میزنم روزی 2 بار. تو 23 سالگی بخاطر فشاری که بخودم اوردم رگه بیضم پاره شد ومجبور شدم عمل کنم.دکتر گفت نباید جق بزنم و باید زن بگیرم. برای انکه بتونم راست کنم باید خودمو خیلی تحریک میکردم یواش یواش ور رفتن با خودمو شروع کردم اولا فقط انگشت می کردم خودمو ولی طی 7-8 سال از خیار و شیشه ادکلن استفاده میکرم با اینکه تا 31 سالگی هنوز کوس و سینه دختر زنده لمس نرده بودم(به غیر از یک مورد دوست دخترم که از خجالت چشمو بسته بودم)علاقه عجیبی به کون دختر دارم.
پارسال رفته بودم استرالیا برگشته تو مالزی و تایلند یک هفته توقف داشتم. تصمیم گرفتم عهدمو بشکنم و یه کونه توپل بزنم تو رگ. ولی کسی که کون بده پیدا نکردم.

ساعت 3 صبح بود و از فک زدن خسته شده بودم بیخال کون شدم و یک تیکه ناز انتخاب کردم ولی مشکل این بود که میگفت ما دو نفر هستیم یا هر دو یا هیچکدوم من از موقعیت استفاده کردم و گفتم نفر دومو از کون می کنم که موافقت کردن. رفتیم یک هتل. با نفر اول که فقط کوس میداد رفتم دوش گرفتم دومی نیومد و گفت تنهایی دوش میگیره. با کلی هیجان بعد از ساکی که زد کردم تو کوسش ولی گشاد بود و وسط کار کیرم خوابید دومی امد کمکم کمر و سینه هامو می لیسید تا راست کنم ولی تاثیری نکرد بیخال کوس شدم به دومی گفتم که شلوارتو در بیار تا کونتو بگام. گفت عجله نکن بزار اول کاری کنم تا حسابی راست کنی به پشت دراز کشیدم اولی بصورت 69 امد روم و شروع کرد ساک زدن دومی خایه هامو کرد تو دهنش و اروم انگتشو کرد تو کونم خیلی حال می داد حسابی راست کردم و اه و اهم رفت هوا. بعدش پاهمو داد بالا و سوراخ کونم حسابی خیس کرد بعدش یه چیز داغ چسبوند به کونم و یکم فشار داد کمی شوکه شدم سرمو بلند کردم دیدم دومی یه کیر داره به چه کلفتی به طول 20 سانت. نیمخیز شدم گفتم کوس کش پول دادم که بکونمت نه اینکه منو بکنی. تازه فهمیدم چرا راحت قبول کرد کون بده چون کوسی برای دادن نداشت(توضیح اینکه این دو تا جنده اذربایجانی بودن و راحت فارسی میفهمیدن). دومی گفت تو که کونت بازه قبلا دادی پش خفه شو و حالتو بکن. مونده بودم چه بگم راست میگفت داده بودم اونم به خیار. بیخیال شدم و دراز کشیدم شروع کرد به کردنم اول خیلی اروم تا نصفه کرد تو کونم اولش یکم درد داشت ولی خیلی زود تبدیل شد به لذت. از اینکه دارم کون میدم ناراحت بودم چون کونی نبودم ولی نتونستم بیخیال شم. از انکه یه چیز داغ و کلفت تو کونم بود داشتم میمردم. پاهامو سفت گرفت و تا ته فشار داد یه درد بم ولی لذتبخش پیچید تو کونم با شروع دومی تلمبه بود که ابم فوران زد اولی امد ساک بزنه نزاشتم و خودم شروع کردم به جق زدن که حالش بیشتر بود. پوزیشنمو عوض کردم و مدل سگی نشستم و دومی هم کیرشو تا ته تو کونم کرد کلا تو فضا بودم دو طرفه داشتم حال می کردم اولی امد زیرم و ساک میزد حدود 20 دقیه حسابی ترتیبمو داد که باز ابم امد. از خستگی و لذت بیهوش شدم. جنده ها رو رد کردم و 2-3 ساعت خوابیدم. بیدار شدم بازم دلم کیر می خواست ولی بیخیال شدم چون نه کونی بودم و نه دلم میخواست که باشم در ثانی می ترسدم که عادت کنم. بعد از یک سال هنوز به یاد انروز جق میزنم. روزی که رفتن کون بکنم ولی کون دادم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#144 | Posted: 3 Nov 2010 13:47

هسته خرما
سلام اسم من محسنه و یه بچه ی خیلی مال هستم
بچه ها همشون به من نظر دارن وقتی راه میرم میچسبونن بهم ماجرا از اینجا شروع شد که با یکی از بچه ها رفتیم برا کردن یه دختره پرو میگفت نفری 15 تومن اما واقعا حرفه ای بود حشر ادمیزاد با دیدنش میزد در حد اعلا نمیدونید چی شد اول کار با بچه ها لخت شدیم نبودین ببینین تا قبل از این که دختره رو بیارن بچه ها هی به من نیگا میکردن و متلک میگفتن دختره اومد رفیق ما هم خواسته نخواسته تو راهرو لختش کرده بود فقط یه سوتین صورتی با یه شرت فسفری پوشیده بود تا اومد شروع کرد لب دادن و لب گرفتن نوبت من رسید من که تالا سکس نداشتم گفتم بسم الله رفتیم اول لبا ما سفت گرفتم دیدم داره لباما میمکه ازش تقلید کردم خلاسه یه 4 5 دقیقه ای ازش لب گرفتم همین جور که لب میگرفتم هر چی از تو فیلما یاد گرفته بودم به کار بستم اول سینه هاشی مالیدم کردنشا بوسیدم دوباره اومدم لب گرفتم و ...
بالاخره نوبت کردنش شد من از شت قاب گوشیو که قایم کرده بودم برداشتم شروع کردم فیلم گرفتن دختره یه کمر باریک داشت و یه کون قلنبه که حدودا 2 برار کمرش بود وقتی قرش میداد کونش لنبر میخورد با بچه ها سکس کرد اول برا حمید خان یه ساک حرفه ای زد جوری اقا حمید م که ابش نمیومد ظرف 5 دقیقه هر چی اب داشت ریخت تو دهن اون بیچاره اونم همشو قورت داد نمیدونید عجب صحنه ای بود همهی صورت و سینه های شق کرده ی این سارا خانوم خیس ابمنی بود حمید شورت دختره رو کشید ایین تازیر زانوش اومد دختره شروع کرد به لب گرفتن از حمید خان ما حمیدم از فرست استفاده کردو بند سوتینه دختره رو باز کرد دو تا سینهی سفت و شق شده افتاد بیرون سارا همین طور که لب میداد شورتشو کشید پایین یهو بهشتش پیدا شد منم دیگه فیلم برداری رو گذاشتم کنار رفتم یش علی و گفتم میشه از این کرمه بهم بدی گفت میخوای چی کار تو که کیرت اندازه هسته خرماس گفتم حالا بده داد شروع کردم مالیدن به کیرم نمیدونید چه حالی میداد (اونایی که اولین سکسشون رو یادشون میاد میفهمن) تاب نیوردم رفتم پیش حمید گفتم برو کنار رفت اون ور به دختره گفتم بشن لب تخت نشستو کونشو قنبل کرد و گفت میخوای با این هسه خرما منو بکنی گفتم بره تو کونت میشه درخت نخل رفتیم توش ما که هسته خرما داشتیم با همون فشار اول تا خایه رفتیم تو سر کار جنده خانوم احساس میکردم کیرم داره بزرگ میشه چند تا طلنبه زدم البته فک نکنم بشه با هسته خرما تلبه زد کیرمو که اوردم بیرون دیدم به به ببین چی شده یه 18 سانتی میشد به دختره گفتم تکون نخور جنده خانوم خندید کیرا که گذاشتم درش نرفت تو سارا گفت حمید بدو بکن توش دیگه منتظرم گفتم حمید؟و با یه فشار تا خایه رفتم توش شروع کردم تلمبه زدن این قد زدم که اوف اوفم دراومد هیچی حالیم نبود فقط میزدم دختره سرشا برگردوند از ش یه لب گرفتم گفتم برگرد گفت واسه چی گفتم میخوام بهشتتو بگام برگشت باورم نمیشد یه دختر جنده همچین بهشته تنگی داشته باشه لبای بهشتش صورتی بود و پفکی نمیدونید داشتم از حشریت میترکیدم کیرو گرفتم و کردم توش یه اخی گفت که اگه رستمم بود ابش میومد ما هم که با این اخ هر چی داشتیم ریخت تو کسش از کسش اب میومد تعجب کردم دیدم کمتر 5 دقیقه ابم اومده مجید گفت برو برو ابرو هر چی مرد بود رو بردی اخه اینم شد کمر؟

خلاصه جونم براتون بگه که من تا 5 روز تو کف سارا خانوم بودم و با خاطره هاش جلق میزدم و همیشه شیر موزو انارو خروما و هویج دم دست داشتم شده بودن غذاهای اصلیم کمرم شده بود عین سنگ اما نمیدونستم بازم از کوس بکنم ابم میاد یا نه دیگه بچه ها نه بهم متلک میگفتن نه هیچی فقط هرزگاهی میگفتن اخه اب مردم این قد زود میاد چند روز بعد برادرم مهدی که 24 سالش بود از کیرم با خبر شد که این کیر کوچولو شده 18 سانت به داداشم در مورد بچه ها گفتم یکی شونو گیر کشیدمو گفتم من یه دختر گیر اوردم هستی ؟اوم از خدا خواسته گفت اره اقا ما وایسادیم تو خونه تا یهو داداشم اومد و با داداشم زدیم کون پسره رو گاییدیم اصلا باورم نمیشد داداشم اینجوری باشه یه کیر داشت حدود 20 سانت و کلفتی 5 سانت این قد تلبنه زد که بیچاره بچه ها بیهوش شد داداشم با پارچ اب یخ بیدارش کرد و با هم میگفتیم کونی کونی از این خاطره 11 سال میگذره الان من 27 سالمه از اون موقع به بعد با داداشم دختر میکردیم و حالشا میبردیم یه زن دارم به نام نازنین یه کون حلقوی داره با یه کس تنگ


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#145 | Posted: 4 Nov 2010 09:39
میهمان

سلام
علي هستم و 24 سالمه
من تا قبل ازدواجم سكس با دختراي جورباجوري داشتم اما خوب اونقدر حريص بودم كه آخرشم گرفتار اين حرصم شدم
ماجرا از اين قراره كه من 19 سالم بود و عاشق سكس با دختراي توپول بودم از دست قضا هم يه دوست دختر توپول داشتم يه 2 ماهي بود باهاش بودم و خيلي تو نخش بودم كم كم مسيجاي سكسي بهش ميدادم اولا جواب نميدادا اما خوب ديگه ديگه,تا اينكه اومد تو خط جوابمو ميداد,تا اينكه كارمون به سكس تل كشيد(سكس تلفني)
يه شب بهش گفتم:ليلا(اسمش ليلا بود)فردا مياي خونمون مامان بابام قراره برن خونه مامان بزرگم,اول قبول نكرد اما يه كم كه رو مخش كار كردم قبول كرد,فرداش بابام اينا ساعت 8/30 رفتن منم زودي رفتم حموم,دوش گرفتم موهاي كيرمو زدمو آماده خوردن كردمش,خوب ساعت 10 بود كه كم كم بايد ميرسيد,ديدم زنگ ميزنن ديدم صورت توپولش تو آيفون ديده ميشه درو باز كردمو منتظر شدم بياد بالا آخه ما خونمون 3 طبقست و ما طبقه 3 مينشستيم,زنگو زد پريدم درو باز كردم واي چشتون روز بد نبينه عجب بدني بود اما....(ليلا اصلا خوشگل نبود منم عاشق توپوگيش بودم كه باهاش دوست شدم)واي تا ديدمش خشكم زد,دستشو گرفتم بردمش آشپزخونه گفتم ليلا فكر كن اينجا خونمونه واسم مثل يه زن خوب صبحونه درست كن اونم گفت چشم(بيچاره فكر ميكرد واقعا دوسش دارم اما نداشتم اما ماجرا عوض ميشه تا آخر بخون),رفت دم يخچال درو باز كرد خم شد دنبال مربا ميگشت آخه ديدم مربا برداشت,اين صحنه رو كه ديدم ديگه نتونستم بمونم رفتم از پشت بغلش كردم گفت علي گفتم جو و و و ن گفت اذيت نكن ديگه گفتم ديگه صبحونه نميخام تو رو ميخوام بخورم خنديد,دستشو گرفتم بردمش اتاق خوابم درازش كردم رو تخت خودمم پريدم روش,واي بدنش مثل ژله بود يه 2 دقيقه اي همين جوري مونديم ,تا اينكه ديدم كيرم داره شاخ ميشه.

اول لباساي ليلا رو در آوردم,خجالت ميكشيد بعدم واسه خودمو در اوردم(توصيه:خواستين دختر بكنين كاندوم حتما استفاده كنيد)رفتم كرمو اسپري رو آوردم اما كاندوم يادم رفت,اسپري رو زدم به كيرم تا دير آبم بياد,به ليلا گفتم دختري يا زن,گفت:به خدا دخترم تا حالا هم با هيچكي سكس نداشتم گفتم باشه و شروع به خوردن سينه هاش كردم واي خيلي گوشتي بود چنان ميخوردم كه انگار صد ساله گشنه موندم احساس كردم داره ارضا ميشه آخه اون تا حالا ارضا نشده بود واسه همينم رفتم پايين تا رسيدم به كس گوشتيش,واي اونايي كه زناشون كسشون گوشتيه ميدونن دارم چي ميگم,اول با زبونم داشتم باهاش بازي ميكردم بعد كامل انداختمش تو دهنم كه ارضا شدو ترشحاتشم ريخت دهنم,بعد آروم شد گفتم نوبت منه گفت باشه و كيرمو گزاشتم تو دهنش به جا خوردن گاز ميگرفت واسه همينم زودي در آوردم بي تجربه بود ديگه,گذاشتم لاي سينه هاش يه 5 دقيقه اي رو سينه هاش عقب جلو دادم تا گفتم برگرد گفت:علي ميترسم,تو چشاش اشك جمع شد دلداريش دادم و برگشت واي چي بود هلو بود واقعا,واي داشتم ديوانه ميشدم من از خوردن كون متنفرم واسه همينم نخوردم اما كرم زدم به انگشتم و آروم كردم توش صدايي ازش در نيومد دوميشم انداختم كه ديدم تكوني خوردو گفت درد داره اما من حرفي نزدم سوميشم انداختم كه آخش در اومد,ديگه سوراخش آماده كير من بود,گفتم آماده اي عشق من(بلوف ميزدما),گفت آره, كيرمو انداختم تو كرم و مالوندمش,آروم كيرمو گزاشتم لبه كونش فشار دادم واي چنان جيغي زد كه گفتم الان مستاجرمون مياد بالا اما انگار خونه نبود,كيرم تا 3,4 دقيقه همون جوري بود تا اينكه آروم آروم تلمبه ميزدم كيرمو در آوردم ديدم خونيه فهميدم بي چار جر خورده,انداختم توش باز كم كم داشتم تندترش ميكردم تا ديگه داشتم با سرعت نور تلمبه ميزدم :دي
نميدونم چرا آبم نميومد,خدا شيطان رو لعنت كنه زد به سرم برم سراغ كسش گفتم ليلا ميخواد پردتو بزنم ازم يه سوال پرسيد علي منو واقعا دوست داريو ميخواي باهام ازدواج كني منم تو اون حال گفتم آره(كاش لال ميشدمو نميگفتم) گفت باشه دستشو گرفتمو بردمش حموم چون نميخواستم خونه رو خون بگيره,اول كسشو خوردم واسش بعد آروم آروم سره كيرمو گزاشتم رو كسش,تا قبل اون پرده نزده بودم اما خوب تو فيلما ديده بودم كه چه طوري بايد پرده رو زد,تو 1 ثانيه تا تهش فشار دادم تو (ميدونستم جيغش ميره هوا يه دستمال تو دهنش گزاشته بودم)
واي حمومو خون گرفت اولش تكون نخوردم تا اينكه چند دقيقه گشت بعد كيرمو در آوردمو كسشو شستم و كيرمم شستم تا بهداشتي بكنمش :دي انداختم تو كسش گفت علي ميسوزه جواب ندادم و شروع به تلمبه زدن كردم كه يه لحظه تو خودم نبودم به خودم كه اومدم ديدم روش بي خود افتادم واي من چه كار كردم آبمو ريختم تو كسش,ديدم داره گريه ميكنه داشتم ديوانه ميشدم آبروش ميرفت اول خواستم بزنم زيرش و ديگه باهاش ارتباط نداشته باشم اما خوب دلم سوخت, يك هفته ديگه خوانواده رو راضي كردم كه بريم خواستگاريش بعد از خواستگاري ماجرا رو به خونواده هامون گفتيم كه خوش بختانه پدر من آدمه كاملا منطقي هستن و ما رو بخشيدم,8 ماه 19 روز ديگه هم من بابا شدم صاحب يه پسر كاكول زري جالب اينجاست ما 5 ماه نامزد بوديم و 3 ماه ديگش بچه دار شديم كه اولا به خاطر همين از فاميل خجالت ميكشيديم
اميدوارم خوشتون اومده باشه,من از زندگيم راضي هستم اما من نتونستم جواني كنم گرفتار يه اشتباه شدم
     
#146 | Posted: 4 Nov 2010 09:41
میهمان

آقای رییس
من مونا هستم 24 سالمه، خاطره من برمی گرده به 18 سالگیم، اولین سکسی که داشتم با رئیسم بود که جزو بدترین خاطراتمه، رئیسم تقریبا 34 سالش بود،اولین باری که پا مو تو دفترش گذاشتم برقو تو چشاش دیدم ، چند تا سوال ازم پرسیدو بعدش گفت که استخدامی منم داشتم از خوشحالی بال در م یآوردم، 1 ماه از کار کردنم تو اون شرکت می گذشت که یه روز بهم زنگ زدو گفت می خواد باهام دردو دل کنه منم قبول کردم چند بار باهم صحبت کردیم تا اینکه ازم خواست برم خونش گفت که خیلی احساس تنهایی می کنم فقط می خوام که کنارم باشی و از این صحبتا، منم قبول کردم ، اولین باری که رفتم خونش برای جلب اطمینان من اصلا کاری باهام نداشت ، فقط قلیون کشیدیمو گفتیم و خندیدیم، بار دوم که رفتم خونش اومد سمتم کمکم کرد تا مانتومو در بیارم نگاهش یه جوری شده بود یهو نگاهم افتاد به کیرش که از زیر شلوارش قلمبه شده بود راستش خیلی ترسیده بودم ، رفت سمت اتاق خواب لباساشو عوض کرد یه شلوارک تنش کردو اومد رو کاناپه کنارم نشست دستشو انداخت دور گردنم شروع کرد به بوسیدنم مقاومت کردم اما زورم بهش نمیرسید دستشو برد سمته سینه هام همزمان ازم لب می گرفت راستش دروغ چرا خودمم حشری شده بودم دلو زدم به دریا و باهاش همراهی کردم، شرتمو از تنم در آورد بعد سوتینمو باز کرد شروع کرد به مالیدنو مکیدن سینه هام ، منم بدم نمیومد داشتم حال می کردم بعد شلوارمو در آوردو شروع کرد به خوردن کوسم ، شلوارکشو از تنش در آورد نمی دونین چه کیره گنده ای داشت بهم پیشنهاد داد که براش ساک بزنم گفتم نمی تونم گفت چشماتو ببندی می تونی گفت درست اسمش بده ولی خوراکش خوبه ، راستم می گفت شروع کردم ساک زدن ، بعدش گفت برگرد گفتم نهههههههههه از پشت اصلا گفت خیالت راحت یه جوری می کنم که دردت نیاد چشمتون روز بد نبیهه او ن روز انقدر داد زدم که هنوز صدای خودم تو گوشمه، کارشو کردو دوتایی رفتیم حموم یه دوش گرفتیم. یه هفته بعد از اوکراین بهم زنگ زد گفت که هیچ وقت سکس با من رو فرا موش نمی کنه ....ومن دیگه هیچ وقت ندیدمش
مرسی که خوندین
     
#147 | Posted: 4 Nov 2010 16:40
میهمان

تولد ماندگار


این اولین داستان من که براتون تعریف میکنم که درشهریور89 اتفاق افتاد .
من 27 سالمه 4 ساله ازدواج کردم و یه بچه پسر 2ساله دارم اسمم رو هم مهران (البته نه اسم واقعی) معرفی میکنم در یکی از شهرهای آذربایجان شرقی زندگی میکنم که از بردن نامش معذورم در ضمن استاد مخزنی هستم .
داستان از اونجایی شروع شد که بع ازدواجم دختر یکی از همکارامو دیدم که با یه نگاه عاشقانه دلمو به لرزه در اورد ولی از اونجایی که هم با پدرش همکار بودم و هم اینکه متاهل بودم ودر ضمن هیچ علاقه ای به ارتباط با شخص دیگری نداشتم کمی بی خیال قضیه شدم گذشت یکسال و نیم از اون ماجرا تا اینکه من یک مغازه لباس زنانه دایر کردم کم کم جو بازار در من تاثیر کرد(بوتیک داران خوب میدونن من چی میگم) اون دختر هم گه گاهی به بازار می اومد و با همون نگاهش دلمو تکون می داد بلاخره کار خودشو کرد و من نتونسستم بیشتر از این خودمو کنترل کنم( یادم رفت اول بگم من تو همون دفعه اول که دیدمش شمارشو پیدا کردم ولی اصلا بهش زنگ نزده بودم ) با خط ایرانسل چند اس ام ا س عاشقانه براش فرستادم که ازم پرسید شما؟ منم نوشتم یه عاشق دیدم گوشیم زنگ زد شماره اون بود که اسم مستعارشو میذارم ویدا جون جواب دادم ازم پرسید شما گفتم بعدا میگم علت زنگ زدنمو وشمارشو از کجا اوردن و اینجو چیزارو پرسید که همشو توضیح دادم بدون اینکه خودمو معرفی کنم چون میترسیدم به باباش بگه و ابروریزی بشه خلاصه حرفام ویداجونو کنچکاو کرد که کی میتونه باشه و این کار باعث شد من قرار دیگه واسه زنگ زدن ازش بگیرم برخلاف میلش قبول کرد تا منو بشناسه چند روز اینجوری باهاش حرف زدم تا اینکه ازش قول گرفتم اگه کسی از ماجرا با خبر نشه خودمو معرفی کنم و در مورد متاهل بونم هم براش گفتم ماجرا چون خیلی براش جالب شده بود قول داد و منم خودمو معرفی کردم وبا یه قرار دیدار منو بشناسه .
بعد از قرارمون زنگ زدم و خیلی دل گرفته جوابمو داد که تا حالا فکر میکردم مجردی وگرنه اصلا بهت نگاه هم نمیکردم و خیلی دوست داشتم منم چون خیلی دوسش داشتم نمیتونستم ازش دل بکنم با اصرار من قبول کرد تا هروقت خودش صلاح دونست برام زنگ بزنه ویه ارتباط سالم داشته باشیم .زنگ زدنامون شروع شد هفته ای یه بار ماهی 3بار تا 4،5 ماه به این شکل ادامه یافت و منم روش حره ای کار میکردم
تا اینکه عاشقش کردم و قرار دیدار ورسوندن به خونشون شروع شد ولی تو این مدت به قولمون عمل کردیم و هیچ وقت از حدود دوستی سالم فراتر نرفتیم .البته هر از گاهی اصرار میکرد که دیگه تموم کنیم که من مخالفت میکردم و قسمش میدادم ادامه بدیم یه روز ازم یه چیزی خواست که یادم رفته چی بود براش بخرم و صبح که کلاس داشت اول وقت بهش بدم صبح طبق قرار اونو براش بردم تو راه پله اموزشگاه بهش بدم که دستمو گرفت و ازم یه لب گرفت باورم نمیشد خیلی جا خوردم تا اینکه بهش زنگ زدم و علتش پرسیدم گفت خودم هم ندونستم چی شد دیگه به روی هم نیاوردیم تا اینکه یه روز باهام بهم زد ازم خواست دیگه بهش زنگ نزنم با خیلی جنگ و دعوا نتونستم راضیش کنم ادامه بدیم و منم ناراحت شدم و گفتم هر جور راحتی بعد 2روز گوشیم زنگ زد خودش بود اول خواستم جواب ندم ولی چون واقعا دوسش داشتم جواب دادم گفت که یه امانتی دارم برم ازش بگیرم منم گفتم کار دارم نمیتونم گفت تا ساعت 2 تا بابام از سر کار نیاومده بیا ازخونمون بگیر خونه کسی نیست گفتم نمیشه قطع کردم بعد چند دقیقه از عصبانیت بهش اس دادم نوشتم اگه تو دوسم می داشتی دتعارف میکردی بیا خونه ! تااینکه عصر اس اومد فردا 8صبح اینجا باش باورم نمیشد زنگ زدم گفتم منو مسخره میکنی دیدم نه جدی میگه گفت زنگ بزن درو باز کنم بیا تو .
تا صبح هزار جو رفکر کردم صبح زود رفتم دوش گرفتم رفتم چون من خیلی به وقت حساسم 7.59 دقیقه بهش زنگ زدم گفت کوچه رو نگاه کن کسی نباشه منم خوب دورو برو کنترل کردم گفتم باز کن تا بازش کرد پریدم تو درو بستم اومد استقبالم بایه دست دادن و بوس گرفتن رفتم تو نشستم رو مبل اومد کنارم نشست با عشق و ناز بهش گفتم باورم نمیشه من اینجام اونم می خندید و سرشو گذاشت رو پاهام منم نوازشش میکردم بوسش میکردم ماساژش میدادم یواش یواش حین ماساژ دادن دستمو رسوندم کنار سینه هاش و اونا رو گرفتم چشاشو بسته ود و هیچی نمیگفت بلندش کردم وبا اجازش که ازش رضایت گرفتم لب بازی شروع شد تو خودش نبود ماهرانه اونو تحریکش میکردم تا خودشو کامل کشید بغلم وچسبیید بهم بردم اتاق خوابش خوابوندم رو تختش و ادامه دادم سینه هاشو اوردم بیرون و شروع کردم به خوردن سینه هاش دادش در اومده بود خیلی حشری شده بود لباساشو در اوردم شروع کردم به خوردنش دیگه چشاشو بسته بود و داد میزد منم لخت شدم خیلی داغ کرده بودم دادم دستش چشاشو باز کرد ترسید گفت این چیه بهش دلداری دادم حقم داشت چون بقول خودش خیلی کلفت بود خلاصه با اصرار خوابوندمش گذاشتم دم سوراخ کسش گفت زیاد نره تو که من دخترم منم مالوندم جلوش دیگه تو خودش نبود گفتم برگرد بذارم پشتت گفت میترسم دردم بگیره قول دادم اروم بکنم و هروقت دردش اومد دست نگه دارم قبول کرد به پشت خوابی گذاشتم سوراخ کونش اروم فشار دادم تو نمیرف از بس کلفت بود با هزار زحمت فرستادم توش دادش در اومد منم طبق قولم دست نگه داشتم ولی هرجه تلاش کردم دردش بیشتر میشد رفتم کرم اورد یکم با کرم انگشت مالی کردم خوب چربش کردم دوباره گذاشتم توش انصافا خیلی تنگ بود ولی کرم هم کارساز نبود بازم دردش شروع شد گفتم یکم تو همکاری کن کمی هم من اروم بکنم با هزار زحمت و درد و فریاد یک سومش رفت تو. تختشرو چنگ می زد کمی نگه داشتم تا اروم بشه بعد از اینکه اروم شد تاصف و کمی بیشتر هم فرستادم تو ش داد وگریش شروع شد بیچاره خیلی درد داشت دلم براش سوخت چون نمی خواستم اذیتش کنم بازم نگهش داشتم تا اروم بشه با ناز وبوس و نوازش ارومش کردم بهم فحش میداد بلاخره اروم تلمبه زدم نمیذاشت زیاد بره توش ابم اومد بهش گفتم بریزم توش گف نه بریز رو کمرم با اینکه کنترلش برا اقایون سخته ولی بازم بخاطر علاقه زیادی که بهش دارم و دوسش دارم نخواستم ناراحتش کنم ابمو رو پشتش خالی کردم مثل اینکه شیر اب باز شده ابم اومد .
بوسش کردم ازش لب گرفتم وبخاطر این کارش تشکر فراوان کردم وقول گرفتم اگه فرصت مناسب پیش اومد بازم تکرار کنیم وبعد رفتیم بساط صبحنه رو پهن کرد وفهمیدم قضیه امانتی که قرار بود بهم بده کیک تولدش بود بازم بوسش کردم و تولدش رو تبریک گفتم و تو25 سالگیش تولدشو باهم جشن گرفتیم.

امیدوارم مورد توجه دوستان قرار گرفته باشه "بازهم خاطره جدید واستون می نویسم"
     
#148 | Posted: 6 Nov 2010 02:22

چطور کون دادم
خوب معمولا اینجا کسی داستان میگه اول ازخودش میگه. من سحر هستم 23 سالمه و تو یکی از برج های بالا شهرتهران زندگی میکنم. قدم 177 و وزنمم 66 کیلو. موها و چشم و ابرو مشکی.از اونجایی که باشگاه میرم هیکلم فوق العاده سکسیه.کون درشتو کمر باریک و سینه های درشت.

من دختر فوق العاده ای هستم و همیشه لباس های شیک و مد روز تنم میکنم اکثر لباسهام آب از دهن پسرا راه میندازه چون خیلی سکسی تر نشونم میده. یکی از کسایی که خیلی تو کفم بود پسر سرایدارمون بود. یه پسر ورزش کار که خوش تیپم بود. ولی من اصلا تحویلش نمیگرفتم چون من از یه خانواده خیلی پولدار بودم و این موضوع اونو خیلی ناراحت کرده بود و باعث شده بود برام اون نقشه رو بکشه.
یه روز که از خرید برگشته بودم و داشتم ماشینمو پارک میکردم دیدم که امید (امید اسمش بود) وایساده تو پارکینگ و داره با موبایلش حرف میزنه. اهمیتی ندادم و در ماشین و بستم و رفتم سمت آسانسور. اون هم پشت سرم اومد و پشت من وایساد تا آسانسور بیاد پایین.از پشت سلام کرد. جوابشو ندادم و در آسانسورو باز کردم و اونم پشت سرم اومد تو.طبقه 8 رو زدم اما اون هیچ دکمه ای رو نزد.تعجب کردم .داشت با موبایلش ور میرفت .طبقه 4 که رد شد آسانسور ایستاد! ترسیدم. گفتم : چی شد؟ گفت: نمیدونم. برق وصل بود اما دکمه ها کار نمیکرد. گفتم: یه زنگ بزن بابات بره ببینه چی شده. اونم یه نگاه به گوشیش کرد و گفت : اینجا آنتن نمیده.راست می گفت مال منم آنتن نمیداد. گفتم : پس چیکار کنیم؟ اه لعنت به این شانس. گفت: به من که بد نمیگزره. باتعجب نگاش کردم. گفت: توکه هیچوقت مارو تحویل نمیگیری لااقل اینجا مجبوری پیشم باشی. بلند گفتم: احـــــمق! و برگشتم و پشتمو کردم بهش که دیگه نبینمش اما جلوم آیینه بود و از تو آیینه میدیدمش که یه لحظه از چیزیکه دیدم قلبم وایساد. امید داشت از روشلوار کیرشو میمالید.چیزی که من از رو شلوار دیدم خیلی بزرگ بود. چشمامو بستم. حس کردم داره بهم نزدیک میشه. نفسم تند شده بود. اگه جیغ میزدم صدام به جایی نمیرسد. هیچ کاری نمیتونستم بکنم. چشامو باز کردم.شلوارشو کشیده بود پایین و کیرشو گرفته بود دستش. چی میدیدم؟ خیلی کلفت بود. ازپشت چسبید بهم.گفتم: برو کنار احمق. گفت: کجا تازه گیرت آوردم. گفتم: اگه به بابام بگم پدرتو در میاره. گفت: برام مهم نیست فقط میخوام بکنمت.دکمه های مانتومو که تنگ و تا زیر باسنم بود باز کرد و به زور از تنم در آورد.زیرش فقط یه تاپ پوشیده بودم بدون سوتین. سینه هامو گرفت و محکم فشار میداد. از درد جیغ زدم و برگشتم زدم زیر گوشش.اونم عصبانی شد و تاپمو به زور در آورد و دوباره برم گردوند و شلوارمو که کشی بود سریع کشید پایین و محکم زد رو باسنم که جیغم رفت هوا. گفتم امید جون مادرت نکن.خیلی آشغالی. بی اهمیت 2 تا دیگه زد رو باسنم و نا خودآگاه کونمو قمبل کردم براش. یه تف کرد رو سوراخ کونم و کیرشو گذاشت رو سوراخم. پامو بستم و خودم و سفت کردم که کیرش نره تو اما با فشاری که اون آورد سر کیرش رفت تو. دستامو گذاشتم رو آیینه آسانسور که نیفتم و این کارم باعث شد کاملا کونم قنبل شه براش و اونم کیرشو تا ته کرد تو کونم. ناله میکردم که شروع کرد به تلمبه زدن و تو آیینه میدیم که چطور کونمو گرفته تو دستاشو داره به تلمبه زدنش تو کونم نگاه میکنه. موهامو گرفت و محکم ضربه میزد که دیگه کونم باز باز شده بود و داشتم حال میکردم. یه دستمو بردم پایین و شروع کردم کسمو مالیدن. اون تلمبه میزد و منم کسم میمالیدم. حس کردم دارم ارضا میشم که گفتم : تندتر بزن و اونم تند ترش کرد و ارضا شدم. از کردنم خسته نمیشد انگار. کیرشو در میاورد و دوباره میکرد تو که باعث میشد کونم بگوزه و صدا بده که یه دفه آبش اومد و ریخت رو کونم. من که بلا فاصله نشستم زمین و سوراخ کونم که داشت جر میخوردو شروع کردم به مالیدن. اونم کیرشو کرد تو شلوارشو محکم دو تا مشت زد به دیوار آسانسور. آسانسور به کار افتاد و رفت بالا.تازه فهمیدم یه نفر باهاش هماهنگه و آسانسورو از کار انداخته بوده.دکمه آسانسورو زد و طبقه 8 ایستاد. امید گفت بازم میام سراغت و رفت.منم لباسامو با همون آب کیر رو کمرم پوشیدم و رفتم خونه اما از این ماجرا بدم نیومده بود و . . .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#149 | Posted: 6 Nov 2010 03:17
كون كن دهاتي


الان که اين داستان را براتون تعريف ميکنم حدوداً چند ساله که از اون خاطره خوب ميگذره و من در حسرت اون روز به قول بزرگاي ادبياتمون آواره ترينم چون الان از شهرمون دورم وتوي يک روستاي دور افتاده که مثلاً پايتخت اقتصادي ايرانه توي يکي از پتروشيميها مشغول به کارم (عسلويه) . کف مثل کف صابون. اول اينا بگم که چون من بچه دهاتم اگر اسمها رو واقعي بدم زود لو ميرم من که گور سياه اون بنده خداکه الان داره تو بغل شورهرش که اي کاش يه روز شوهرشم بکنم ضايع ميشه .
من توي يکي از روستاهاي شهرستان قيرو کارزين واقع در استان فارس زندگي ميکنم و از اون جايي که نتونستم سربازيمو بخرم مجبور شدم برم خدمت مقدس سربازي .من که دوران سربازيم هم مثل کارم توي يک شهرستان گرم بود هر موقع ميومدم بايد کلي عشق وحال ميکردم تا بتونم در انجام وظيفه، روحيه کافي داسته باشم .يکي از اون عشقو حالها بر مي گرده به روزي که من از خدمت اومده بودم وبي خوابي شب گذشته باعث شده بود تا من تا ساعت 10صبح بخوابم . بالا خره بيدار شدم و ديدم غير از داداش کوچيکم هيچکه خونه نيست ما هم که کلي کف بوديم صبحونه روخورديم ورفتيم دنبال ياسر تا بريم يه عرق سگي يا وتکا ،کونياک ....يا هر زهر ماري که گيرمون اومد بگيريم وبخوريم ديديم مثل هميشه آقا ياسر خوابه چون وضع مالي اونها خيلي خوب بود هيچ کاري جز خورد و خواب نداشت .ماهم بي خيال شديم رفتيم سر کوچه ديديم که رضا گفت من دارم ميرم باغ توهم برو مقداري مزه برا ي عرق سگي بگير و بيار تا امروز که اومدي خوش باشيم . منم رفتم چند تا کوچه بالاتر تا چند کيلو ميوه وچيپس و مخلفات بگيرم. تو راه ديدم يه دختر خانومي داره ما رو ديد ميزنه ولي از اونجا که يارو چادري بود گفتيم حالا همين جوري يه نگاه به ماي بي جنبه کرده. دل سگ مذهب ما ول کن نبود ما هم اونو زديم به دريا. گفتيم بريم دنبالش هر چه باداباد، منم که خدايي اون موقع برا زرنگي مثل فنر بودم وحالا حداقل توروستاييان خودمون خوش تيپ و خوش اندام، رفتيم تا در خونه يارو. اونم در را با کليد باز کرد و من فهميدم طرف تنهاست وکسي خونشون نيست ولي حقيقتاً ترسيدم چيزي بهش بگم چون طرف را يه خوبي ميشناختم اونم يه نگاه معني دار به ما کرد و رفت تو چون در را محکم نبسته بود گفتم برم تا ته کوچه يه دوري بزنم برگردم ديدم دم دره يا يه چيزي بهم ميگه يا يه چيزي بهش ميگم توکلت علي الله وقتي بر ميگشتم ديدم دم در از تو حياط واستاده داره نگاه ميکنه منم با کمال پررويي گفتم سلام اونم از من پررو تر گفت بفرما تو دم در بده (با شيطنت وشوخي ) گفتم کي خونتونه گفت هيچکه همه رفتن تو باغ ولي از شانس بد من چون نزديکاي ظهر بود الان خونوادش ميومدن من گفتم من نميام ولي خونه ما کسي نيست اگه خواستي بيا خونه ما باهات کار دارم منم بي خيال رضا رفتم خونه تا اون بياد .حدود دو يا سه ساعت بعد ديدم يه نفر داره در ميزنه خوشحال رفتم ديدم رضا ناراحت دم در واستاده، منم با عصبانيت گفتم ببخشيد من مهمون داشتم نتونستم بيام باشه تا يک ساعت ديگه حتما ميام واونم گفت من به خاطر تو خواستم سور و سات راه بيندازيم حالا تو..... تو همين حين ديدم حوري هر دو عالم داره مياد منم با ترس و لرز از رضا خواهش کردم بره وهيچي هم نگه و از اونجا که ما تو رفاقت واسه هيچ يکي از رفيقها کم نذاشتيم در اين موردا از همه رفيقام مطمئن بودم تا پاي جونشونم باشه هيچي لو نميره اون اومد خونه وسلام کرد و اول پرسيد اين پسره کي بود و از اين جور حرفها که ديگه خودتون ميدونيد ...... منم گفتم رفيقم بود ورفت. چون اگر غير از اين بود اون دم در وانميستاد و اون که ديگه از اين به بعد زهرا هست منطق را پذيرفت وديگه چيزي نگفت زهرا جونم اومد تو ومن به داداش کوچيکم که تنها مزاحم بود گفتم بره تو باغ وميوه اون فصل يعني انار برام بياره در ضمن زهرا هم به خاطر کلاس خياطي که اون روزها تازه توي روستاي ما دائر شده بود اومده بود سر کلاس خياطي (کير )باهم رفتيم تو اتاقي که من توش خوابيده بودم. اوني که تو يک عروسي ديد ما رو حسابي زده بوده از اون شب عروسي، بعدا که چقدر دنبال من بوده، و از من تعريف شنيده و تعريف کرده و تو شهر (قير) دنبال دختر خالش بودم فهميده ولي چيزي نگفته وووو....تا يک ساعت هي ميگفت منم الکي گفتم منم دنبال تو بودم وتو به من محل نميزاشتي ووو...ولي همه اين حرفها مخ زني بود و بس من رفتم کنارش و دستشو گرفتم اون که حسابي از اين کار ميترسيد گفت تو رو خدا به من دست نزن تو به من گفتي کارت دارم من اومدم ببينم چيکارم داري. با اون لحجه اي که از شهريا ياد گرفته بودم خيلي با حال گفتم دوست دارم اونم احساس همدردي کرد و من ديگه طاقت نياوردم دستشو کشيدم رو رختخواب خودم که هنوز جمع نکرده بودم ويه لب به زورکي ازش گرفتم گفتم زهرا چرا نميزازي من بوست کنم مگه نميگي دوسم دارم داري گفت چرا ولي... من ديگه مهلت ندادم و پشت سرهم لب ميگرفتم و دستم فقط روي سينه هاش بود ديدم آروم آروم شل وشلتر ميشه تا اينکه خوابوندمش کاملاً رو تشکي که اونجا بود و همراه با لب، چادر که اونجا افتاده بود ولباسهاش رو از تنش در اوردم البته به اندازه تمام زندگيم دروغ گفتم و خايه مالي کردم و کونم پاره شد تا مخش رو زدم تا لباسش رودربيارم اونم بعد از نيم ساعت قربان صدقه رفتن . يه شورت ويه کرست مشکي مثل روزگار الان من تنمش بود با خودم گفتم در آوردن اين ديگه کار حضرت فيله تا همين تنه هم از دست نداديم کارمون رو بکنيم کاملاً خوابيدم روش همچنان لب ميگرفتم و اون هم تازه مز مزه ميکرد مثل عرق خوراي تازه کار از من لب ميگرفت يعني روش نميشد وگر نه از خداش بود و مثلاً داشت نجابت نشون ميداد. هزاران قربان صدقه مفت ومجاني نصيب هم ميکرديم تااينکه به من گفت تو من رو لخت کردي خودت لخت نميشي. من که از خدام بود گفتم: گفتم شايد تو بدت بياد، اونم گفت من که بهت گفتم دنبالت بودم تا گيرت بيارم و آرزو داشتم يه بار تو بغل هم باشيم من هم از فرصت استفاده کردم و خود م رو وکير بدبختم که کونش پاره شده بود از تو لباس آزاد کردم من لخت واونم يه شورت و کرست تو تن مبارکش. کم کم دستم رفت زير شورتش ويه دستم هم زير کرست، ماليدن همان وزهرا بي حال شدن همان منم که ديگه مثل خدا بيامرز فردين شده بودم سلطان قلبش . کيرم رو چسپونده بودم به زهرا و اونم که در حال آه و ناله بود خودشو بيشتر به من ميچسبوند تا اينکه زهرا جون منو تو بغل گرفت و چنان فشرد که فهميدم ارضا شده گفتم ديدي مملي کلاه رفت سرت. من که زرنگتر از اين حرفها بودم سريع کرست و شورتشو در آوردم ( اونم با التماس ودر حالي که اون از حال رفته بود ) و سينه هاشو کردم تو دهن ديگه اعتراضي نکرد يه کس سفيد مثل پيشوني ياسر وسينه هايي از اون انارهاي سفتي که برادرم رفته بود بياره. من سينه هارو ميخوردم و اون تشنه آب بود تا بخوره در ضمن مملي کوچيکه هم لاي پاش گذاشتم و هزاران قسم خوردم که مواظب باشم پرده پس نره .توي همين مکيدن سينه ولاپايي متوجه شدم داره بازم ولو ميشه که امان بهش ندادم و وارونش کردم گفت داري چيکار ميکني منم گفتم اينجا که ديگه شماره نميندازه اونم يه لب بهم دادوشروع به شمارش گل تشک کرد و من که تا حالا کس و کونهاي زيادي کردم چه پسر چه دختر وچه زن اول بايد يه بوس رو کونش بکنم کس ليس نيستم ولي سينه رو دوست دارم کون زهرا جون رو يه دو سه بوس زدم و مقداري کرم که از تو يخچال موقعي رفتم آب براي زهرا بيارم همراه آوردم و کشيدم به کون مبارک و کير خودم که شده عين گرز رستم. زهرا هم که تا اون موقع فرصت نشده بود کير منو زيارت کنه يه نگاه بهش انداخت وکيرمو گرفت تودست وبعد از اون که مقداري با اون بازي کرد ودستشم چون کرمي بود نرم بود چند تا بوس به کيرم کرد و اونو از خجالت در آورد تا راحت کارشو بکنه. و من چون بدم ميومد واز همه مهمتر روم نميشد ازش نخواستم برام ساک بزنه وشايد اون هم اين کار رابرام نميکرد يه بالش گذاشتم زير شکم نازش ومملي کوچيک که هر زن جنده اي خايش ميچسبه چه رسد به يه دختر رو فرستادم برا ماموريت يه کم خيسش کردم و اون که ديگه داشت منفجر ميشد (کير نگون بخت من) گذاشتم در سوراخ زهرا خانم وبهش گفتم تا اونجايي که ميتونه شل کنه. تا کيرم رو فشار دادم از تنگي سوراخ کون يه ناله کرد ولي کيرم وارد مخزن الاسرار نشد و اونم چون دردش اومد يه جيغ زد و گفت ديگه نميزارم اين کار را بکني بازم من التماس و دوست دارم هاي تکراري نصيبش کردم وبه قولي حسابي خايه مالي کردم واسه دم مالي . تا اينکه اون قبول کرد ومن هم که ديگه راضي نبودم دوباره خايه مالي کنم گفتم اول سوراخ را کمي گشاد کنم وبا انگشت افتادم به جون کون ومن هم چون عاشق کون هستم حسابي يه انگشت دو انگشت کردم تا اينکه اون آماده پذيرايي شد سر کير را گذاشتم در کون مبارک وآهسته سر کيررا کردم تو. زهرا جونم يه جيغ ديگه زد و گفت دارم ميسوزم منم به اون قول دادم الان دردش خوب ميشه واز اين کا ر خوشش مياد کم کم کيرم رو فرستادم جلو تا آخرش اونم با استادي کامل. زهرا جون که داشت مي ترکيد گفت مملي جون هرکه دوست داري زود باش منم با حرکت اهسته شروع به تلمبه زدن کردم و اون بيچاره فقط ناله ميکردکم کم داشتم سرعت را بيشتر ميکردم که ديدم دارم ارضا ميشم بهش گفتم داره آبم مياد اونم گفت بريز رو سينه هام برگشت ومن هم آبم رو ريختم رو سينه هاش . اصلاً دلم نميخواست به اين زودي کارم رو تموم شده ببينم ولي ديگه کاري نميشد کرد اونم که دوباره نميذاشت بکنمش ( چون واقعاً کونش پاره شده بود ) وداشت با آبم رو سينش حال ميکرد منم با اينکارش فهميدم که اون از ما پاچه پاره تره. ولي انصافاً اينجوريش رو ديگه نخورده بود. بعد که کلي همديگر رو تو بغل گرفتيم و بوسيديم به هم قول داديم که تا آخر عمر مال هم باشيم جون عمه مون. اون ديگه بايد ميرفت ،وقتي بلند شد که بره سوزش عميقي در اعماق کونش احساس ميکرد از حرکتاش ميخوندم روش نميشد ولي آخرش که داشت ميرفت گفت کونم روپاره کردي منم با خنده گفتتم توکه ديگه تو خياطي استاد شدي برو بدوزش . آخرين لب رو دم در ازش گرفتم وتا ديدار بعدي که هنوز ميسر نشده همديگر رو به خدا سپرديم .ولي خداييش شاه کون بود .خوش به حال اون که ميکنتش . واينم بگم که رضا هنوز واسه اون روز که درباره من مردونگي کرده به خودش فحش ميده .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     

#150 | Posted: 6 Nov 2010 03:19
فائزه



سلام اول بگم که من اسم وافعي خودم را نميدم اين داستاني را که ميخواهم بگم همش واقعيت داره و هيچ دروغي در خاطره اي که ميخوام بگم نيست اسمي که براي خودم انتخاب کردم سعيد هست من الان 23 سال دارم خاطرهي که ميخواهم بگم مربوط به دوره سربازي ميشه من دران زمان که فکر ميکنم سال 83 بود سرباز بودم ودرمشهد سرباز بودم البته خودم بچه مشهد هستم يادم هست اونموقع يکي از همسايه هاي من اسباب کشي ميکنه وميره از اين ويک خانواده 3 نفري به انجا مي ايند که يک دختر 22 ساله داشتند انها اهل تهران بودند يادم هست اين دختر به قدري که خوشگل بود همه دنبال اين بودن که يک جوري باهاش دوست بشند يک مدتي گذشت واين دختر با هيچ کسي دوست نشد و به هيچ کسي پا نميداد يک روز در پارک محله بودم که ديدم اين دختر با يک پسر نشسته بود نزديک که شدم تعجب کردم اخه اون پسر داداش من بود باورم نميشد داداش من از اون6 سال کوچيکتر بود چطور با اون دوست شده بود به هر حال بگذريم يک مدتي از دوستي اين دو گذشت که ديدم داداشم باهاش قهر کرده البته حق هم داشت اخه داداشم از اون خيلي کوچکتر بود يک شب دختره که اسمش فائزه بود در کوچه ديدمش بهش گفتم بياد کارش دارم اول من من کرد ولي بعد امد بهش گفتم چرا با فلاني قهر کردي ديدم زد زير گريه تعجب کردم بعد گفت براي چي ميپرسي گفتم اخه اون داداش من هست وميخوام بدونم براي چي قهر کرديد که ديدم دوباره گريش بيشتر شد من بهش گفتم اخه کدوم ادم عاقل با يک پسر کوچيکتر از خودش دوست ميشه اون هم 6 سال کوچيکتر بعد بهش پيشنهاد دوستي دادم اول قبول نکرد گفت بايد فکر کنم اين موضوع گذشت تا اينکه يک روز زنگ زد خونه اون شماره خونه را از داداشم گرفته بود بعد بهم گفت که بيمارستان هستش گفتم براي چي انجا هستي گفت که ازمايش خون داده به خاطر همين اونجا هستد منم از فرصت استفاده کردم رفتم بيمارستان هم براي ديدنش وهم براي اينکه ببينم يک وقت بيماري خوني نداشته باشه . وقتي رسيدم بيمارستان و جواب ازمايش را گرفتيم ديدم سالم هست من بردمش يک ابميوه فروشي و3 تا شير موز خورديم بعد سوار تاکسي شديم وبرگشتيم خونه تو راه بهش گفتم ميايي خونه من گفت نه تو بيا من تعجب کردم گفتم بيام خونه شما گفت اره شب ساعت 12 شب گفتم ببينم چي ميشه اگه شد ميام . از خونه اينها بگم که يک حسينيه بود و پدر ان سرايدار حسينيه بود شب شد ساعت 11 شب بود که خوابم برد وچشم که باز کرده بودم ديدم ساعت 2 هست گفتم چقدر بد شانسم ولي من ادم پررويي بودم وهر طوري که ميشد بايد ميرقتم داخل حسينيه وقتي رسيدم دم در حسينيه ديدم بسته هست خواستم از روي ديوار برم داخل ديدم نميشه مجبور شدم مثل اين دزدها از روي دويار مسجد که کنار حسينيه بود برم بالا و از انجا به پشت بام همسايه بغلي وفتي رسيدم روي ديوار وميخواستم بيام پائين ميديدم که اين زائر هاي که درحسينيه هستند ميايند بيرو ن وبراي رفتن به حرم خودشون را اماده ميکردند بعد از چند بار که خواستم برم اين زائرين مي امدند بالاخره هر طور شد رفتم داخل حيات حسينيه رفتم پشت در اتاق فائزه در زدم ديدم نمياد باز دوباره اين مسافرها مي امدند منم ميرفتم داخل اشپزخونه قايم مشدم تا اينکه اين خانم از در زدنهاي من بيدار شد ودر را باز کرد منم رفتم داخل اتاق به من گفت چرا دير امدي منم گفتم اخه عزيز م من از صبح تا ظهر پادگان هستم وخسته ميشم به خاطر همين خوابم برد يکم نشستيم کنار هم وحرف زديم بعد از يک ساعت گفتم بگيريم بخوابيم کنار هم که با نظر من موافت کرد اون دراز کشيد من هم يک کنار ديگه بعد از چند دقيقه بهش گفتم فائزه گفت چيه گفتم ميتونم کنارت بخوابم با يکم مکث گفت بيا من رفتم وکنارش خوابيدم دوبار به در پرروئي زدم وگفتم فائزه گفتش چيه گفتم تا حالا سکس داشتي گفتش براي چي ميپرسي گفتم همينطوري گفت نه نداشتم ميدونستم دروغ ميگه اخه من با داداشم راحت بودم وازش پرسيده بودم وگفته بود يک بار اون را گائيده من بهش گفتم مگه تو با داداشم حال نکردي گفت کي که من تمام ماجرائي که داداشم گفته بود بهش گفتم گفت به خاطر اينکه دوستش داشتم باهاش حال کردم گفتم مگه من را دوست نداري گفت چرا گفتم که اگه من را دوست داري هر کاري بگم ميکني گفت از کجا بدونم تا اخر من را دوست داري منم گفتم من مثل داداشم نيستم ولت کنم من تا اخر باهات هستم بعد ديدم چيزي نميگه من دوباره بهش گفتم مياي يکم لب بگيريم از هم که اون هم قبول کرد حالا از اينجا شروع ميشه داستان من ..../.... تا چند دقيقه از هم لب گرفيتم بعد از چند دقيقه من لباس اون که يک رکابي بود در اوردم وشروع کردم به خوردن سينه هاي اون و ديدم که اهش در اومده بعد شلوارش را از پاش در اوردم و يکم بمال بمال کردم وکسش را ميماليدم يک نگا بهش کردم گفتم فائزه جلوت باز هست گفت نه گفتم پس برگرد برگشت من شروع کردم به ماليدن سوراخ کونش اول يک انگشت کردم تو ديدم يک اخ کوچک کرد بعد از چند دقيقه که با سوراخش ور رفتم شلوارم را در اوردم اخه اين کير لامسب من بد جوري باد کرده بود وقتي شلوارم را در اوردم يک نفس راحتي کشيدم اخه بد جور درد گرفته بود من يک تفي به کيرم زدم ويواش داخل کونش کردم ديدم صداش در اومد ميگفت يواش دردم گرفت ولي من مثل اين وحشيها شده بودم اخه بد جور شهوتم زده بود بالا اون اشکش در اومده بود من تا ده دقيقه با اون حال کردم که ديدم ابم داره مياه سريع در اوردم وريختم روي بدنش اونشب به من خيلي حال داد بعد از اينکه يک لب ازش گرفتم باهاش خداحافظي کردم و رفتم در ضمن من کليد حيات را ازش گرفتم تا راحتر برم داخل حسينيه شب بعد هم به اين منوال گذشت تا رسيد به شب سوم که مصادف بود با شب نيمه شعبان من ساعت 1 شب رفتم در خونه فائزه کليد را انداختم ودر را باز کردم البته موقعي که در را باز ميکردم ميرفتم کوچه پشتي که کسي نياد از خونه بيرون من در را باز کردم و رفتم کوچه پشتي ديدم صداي پا يک نفر داره مياد به سرعت داشت ميمومد که من در رفتم پشت سرم را نگاه کردم ديدم که باباي فائزه هست گفتش اي وايستا وايستا من که ترسيده بودم گفتم بهتر هست بايستم تا ببينم چي ميشه که ديدم اصغر اقا رسيد به من گفت سلام توئي گفتم اره چطور مگه گفت هيچي يکي از خونه من اومد بيرون فکر کنم دزد بود اخه من داخل اتاق بودم که صداي در اومد منم گفتم شايد از اونطرف رفته گفتش شايد ولي اين بابا به من شک کرد وديگه از فرداش با من حرف نميزد روز بعد من زنگ زدم به فائزه گفتم ديگه نميام خونه شما از اين به بعد ساعت 3 ميايي به جايي که ميگم اون هم قبول کرد البته با اصرار من من که ديدم خونه خودم نميشه ببرم خونه يکي از دوستام از اينجا به بعد کسکشي من شروع ميشه البته کسکشي افتخار نيست ولي براي اينکه واقعيت را بگم تعريف ميکنم من اين خانم را ميبردم خونه يکي از دوستام اون هم دنبال اين دختر بود ولي اون باهاش دوست نشده بود بعد از يکي دوبار که رفتم خونه دوستم گفت بايد من هم حال کنم گفتم نميشه گفت بايد بشه وگرنه ديگه نميزارم بيايي اينجامن رفتم موضوع را به فائزه گفتم اول گفت نه ولي با اصرار من قبول کرد يک ماهي گذشت ومن و دوستم هر روز با اون حال ميکرد م من وقتي براي ماموريتي به تهران ميرفتم از فائزه پول قرض ميکردم فکر کنم در اين مدت حدود 500 هزار تومني شده بود هم ميکردمش هم پولش را ميگرفتم يک روز به دوستم گفتم بيا امروز از جلو بکنيمش گفتش ميترسم گفتم براي چي گفت به خاطر اينکه پرده داشته باشه و پاره بشه گفتم تو بگيرش بقيش با من اون هم قبول کرد تا اون روز اين دختر براي من ساک نزده بود و من مجبورش کردم ساک بزنه براي اولين بار بود که ساک ميزد اين را از روي ساک زدنش معلوم بود بعد به دوستم گفتم بياد داخل ديدم امد من لخت بودم فائزه هم لخت بود رو به دوستم کردم وگفتم لخت بشه اون هم لخت شد فائزه گفت براي چي اون لخت ميشه گفتيم ميخواهيم دو به يک کار کنيم بعد از اينکه يکم بهش ور رفتيم به فائزه گفتم که ميخواهم از جلو بکنمت که گفت نه نميشه من دختر هستم نميدم ولي من رو به دوستم کردم واون فهميد چيکار بکنه اون فائزه را از پشت نگهش داشت و من از جلو پاهاشو باز کردم خيلي تقلا ميکرد ولي به هزار زحمت تونستم کيرم را بکنم داخل ميدونيد چي شد ووقتي کيرم رفت داخل ديدم اين خانم از اولش هم پرده نداشته يعني من 6 ماه سرکار بودم و از عقب حال ميکردم خيلي عصباني شدم گفتم بايد يک بلايي سرش در بيارم وقتي که کارم تموم شد دوباره خودم را امده کردم و از دوبار با يک سکس وحشي شروع کردم بدون اينکه کونش را اماده کنم کيرم را با يک حول دادم داخل و جيغش به هوا رفت هي داد ميزد و ميگفت يواش ولي من خيلي عصباني بودم و همش تند تند ميکردمش بعد از يک ربع ابم که ميخواست بيا بهش گفتم بياد ساک بزنه که گفت نه نميزنم حالم بهم ميخوره ولي به زور کردم تودهنش بدبخت نميتونست کاري بکنه اخه دوستم دستاش را گرفته بود بعد از چند بار ساک زدن ابم را بدون اينکه بهش بگم با تمام فشار داخل دهنش ريختم واونهم مجبور شد بخورتش بعد از اينکه تموم شده بود دوستم باهاش حال کرد دوباره اون هم مثل من همان بلا را سرش در اورد رفتم سراغ کيفش و پولي که بهش گفته بودم بياره داخل کيفش بود يعني 150 هزار تومن اون را بدون اينکه بهش بگم برداشتم چون ميخواستم برم تهران براي ماموريت اون روز گذشت من شبش سوار اتوبوس شدم ورفتم تهران از تهران زنگ زدم بهش وتا تونستم فحشش دادم وبهش گفتم 6 ماه من را سر کار گذاشته بود اين جنده خانم از فحش هاي من به قدري بدش اومد که با من قهر کرد تا اينکه امسال چند ماه قبل از فوت بابام از مشهد به تهران رفتند ومن از دستش راحت شدم ولي يک چيزي را بگم به هيچ دختري که به اين راحتي دوست ميشه اطمينان نکيند و اگر دوست شديد فقط وفقط بکنيد هم از کون هم از کس و هم از لحاظ پول باور کنيد خيلي حال ميده به من که خيلي حال داد اين را ببگم يک روز بهش زنگ زدم وگفتم ميخوام پولت را پس بدم که گفت مزاحم نشو من نامزد دارم گفتم جنده خانم ميخوام پولت را پس بدم که گفت مال خودت منم گفتم به کيرم نميدم بهت و ديگه هيچ وقت باهاش تماس نداشتم تا اينکه زا اين شهر رفتند اميدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
صفحه  صفحه 15 از 66:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  65  66  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.