| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 15 از 56:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  55  56  پسین »  
#141 | Posted: 7 Nov 2010 02:55
مهناز - 2


گندهه کیرشو کشید بیرون و خایه هاشو آورد جلو دهنم و گفت : ببین جیگر .دلم میخواد همچین بلیسیش که انگار داری بستنی می خوری . روشن شد؟ بااکراه زبونموزدم بهش . مزه شوری می داد ولی چاره ای نبود . چشمامو بستم دلم نمی خواست این صحنه رو ببینم . زد توسرم .
گفت : چرا چشاتو می بندی ؟ بازشون کن و تو چشام نگاه کن فهمیدی؟ مثل این که تنت می خواره ها .
چشمامو باز کردم . چشماش سرخ سرخ بود . ترسم بیشتر شده بود . فکر کردم امشب من جون سالم به در نمی برم . باید هر چی می خوان انجام بدم تا شاید نهایتا دست از سرم بردارند . خایه هاشو لیسیدم و اومدم بالا به کیرش رسیدم . تا نوکش رو لیس زدم و رفتم تا رو نافش . نافش رو هم لیس زدم . خیلی کثیف بود ولی من زده بودم به سیم آخر . گندهه شورت وشلوارشو در آورد و منو بلند کرد و به سینه خوابوند . یکی از اون دوتا اومد زیرم خوابید و دومی هم کیرشو جلو صورتم گذاشت . گریه ام گرفت .
گفتم : خواهش میکنم با من این کار رو نکنین خواهش میکنم مگه من چی کارتون کردم ؟
سه تایی خندیدند .
یکیشون گفت: تو کاری کردی خودت خبر نداری پتیاره . حالا هم خفه شو اگه جونت رو دوست داری .
گریه کنان گفتم : پس لااقل یکی یکی بیاین جلو من به خدا جنده نیستم که این جوری بخواهین منو بکنین . گندهه زد رو کونمو گفت : پس لابد من جنده ام ؟ !
بعد دوباره هر سه تایی خندیدند
و دوباره گندهه گفت : بار آخرت باشه که مزاحم ما میشی وگرنه . ناگهان حس کردم شونه ام سوخت . چاقوشو کشیده بود رو پوستم .
جیغ خفه ای کشیدم : چشم چشم غلط کردم هر چی شما بگین چشم ببخشین .
ساعدمو گذاشتم رو تخت . پایینی کیرشو فرستاد تو کسم و فشار داد روبرویی من هم کرد تو دهنم تا بخورمش . گندهه هم از پشت سعی میکرد بکنه تو . تا حالا ا زکون به کسی نداده بودم و دلم میخواست جیغ بزنم تمام وجودمو در د گرفته بود ولی جرئتشو نداشتم . سه تایی شروع کردن به عقب جلو کردن . بعد چن لحظه آب اونی که تو دهنم کرده بود ریخت تو حلقم . اومدم بریزم بیرون که نذاشت و دهنمو نگه داشت آب پایینی هم اومد و خودش بلند شد . ولی گندهه تازه تونسته بود داخل کنه و هنوز میکرد و سوزشش شدیدو بدتر می شد سرمو کرده بودم تو دشک و در حال جون کردن بودم . با دستاشم پستونهامو از دو طرف همچین می کشید که انگاری می خواد بکنتشون . بعد چند دقیقه حس کردم که اونم دست برداشته . به پهاو غلطیدم . و نگاهی بهشون کردم اون دوتا لباساشون رو پوشیده بودند .
گندهه هم خودشو مرتب کرد و گفت : ببین جنده خانوم این دفعه رو بهت رحم کردم ولی اگه فقط یه بار فهمیدی چی می گم اگه فقط یه بار دیگه دورو بر محبی بپلکی این دفعه اسید می پاشم رو صورتت . روشن شد؟
سرمو تکون دادم . آمد جلو موهامو گرفت و کشید جلو .
با خشونت گفت: نشنیدم پتیاره
بریده بریده گفتم : بله بله فهمیدم
دوباره پرتم کرد به طوری که از روی تخت افتادم رو ی زمین و سرم هم خورد به گوشه پاتختی . سرمو با دست گرفتم و تو خودم گلوله شدم . صدای بسته شدن در رو شنیدم و فهمیدم که رنج و عذابم حداقل برای مدتی تموم شده .
سوزش خیلی بدی داشتم که اجازه نمی داد زیاد به همون حالت بمونم. ا زجام به سختی پاشدم . اول ا زهمه در رو قفل کردم بعد رفتم تو حموم و دوش آب رو باز کردم آب با فشا رمی اومد .و از رو شونه هام به پایین سرازیر می شد . می لرزیدم و گریه می کردم اشکام با آب مخلوط میشد و میریخت رو سرامیکهای کف حموم . دستامو گرفتم به دوش و نشستم کف حموم و زار زدم . بدبختی از این بالاتر برام متصور نبود . سرمو زدم به کاشی های حموم . درد گرفت ولی اعتنا نکردم باز هم زدم و باز هم . ولو شدم کف حموم . چه مدتی این جوری بودم نمی دونم ولی وقتی به خودم اومدم که آب کاملا سرد شده بود . لنگ لنگان ا ز جام پاشدم و رفتم تو هال . ساعت 3 نیمه شب رو نشون می داد. با حوله خودمو خشک کردم . ا زنگاه کردن به تختم چندشم می شد ولی چاره ای نبود. تمام ملحفه ها رو جمعشون کردم و انداختم تو سطل آشغال . اگه میشد تخت رو هم می انداختم همون تو . یه پتو از تو کمد دراوردم و توی هال دراز کشیدم .سر درد بدی پیدا کرده بودم و حال مرگ داشتم . دلم میخواست بخوابم و دیگه بلند نشم . دلم میخواست بمیرم . . . .
چشممو باز کردم . مدتی بود خوابیده بودم نفهمیدم . نگاهی به ساعت کردم 10 صبح بود . سعی کردم از جا پاشم ولی کمرم درد می کرد . به سختی ولی پاشدم . نگاهی تو آینه به خودم انداختم . وحشت کردم . آدمی که تو آینه به من نگاه میکرد من نبودم یه مرده از قبر در رفته بود که به من زل زده بود . سرمو برگردوندم و رفتم تا یه لقمه ای بخورم . تا شب دور خودم میگشتم و مثل دیوونه ها با خودم حرف میزدم . شب که تلفنم زنگ زد . برداشتم صاحبخونه ام بود گفت : خانوم ببخشین ولی باید از آپارتمان پاشین چون.....
نذاشتم حرفشو تموم کنه گفتم : چشم همین هفته جای دیگه ای رو پیدا میکنم و پا میشم
و گوشی رو قطع کردم . ناگفته پیدا بود که این موضوع پیش میاد . رفتم سراغ لباسام و ریختموشون تو یه ساک . چیز زیادی نداشتم و جمع کردنشون خیلی وقت نمی گرفت . باید از فردا دنبال یه جای دیگه میگشتم .
رویا زد رو شونه ام و بهم گفت : خب چی میگی ؟ تو هم میایی؟
گفتم : آخه
گفت : آخه نداره . تو هم که بیایی میشیم 4 نفر و کلی بهمون خوش می گذره . فقط باید اوکی بدی
گفتم : اوکی
خندید و رفت تو اتاقش . تلفنشو برداشت تا با بقیه هم هماهنگ کنه .
گفت :الو بنفشه قبول کرد مهناز هم میاد تو فقط به مژگان اطلاع بده . آره .. آره .. پس ساعت 7 دم خونتونم . و گوشی رو قطع کرد . اومد بیرون و
گفت : همه چی هماهنگه . پس برو زود بخوا ب که صبح باید زود پاشی .
رفتم تو اتاقم و روی تختم افتادم . اسکی فردا جزو برنامه هام نبود ولی دیگه بخاطر رویا قبول کردم . البته عیبی هم نداشت الان 3 سال بود که مدام کار می کردم شب و روز بی هیچ استراحتی و یه آنتراک چیز بدی نمی تونست باشه . ا زاون اتفاق کذایی به بعد مسیر زندگیم عوض شد به طوری که به هیچ مردی دیگه نزدیک نشدم . خونه رو که عوض کردم . کا رمو هم مجبور بودم که عوض کنم . به جستجوی کار به همه جا سرک کشیدم تا اینکه رویا رو پیدا کردم . همکلاسی قدیمم بود که ناباورانه تو تهران میدیدمش . اون هم بعد از طلاق از شوهرش اومده بود تهران و تنها زندگی می کرد . متوجه شد که دنبال کا رمیگردم ازم قول گرفت که جایی میبرتم که هر چی رو که دیدم شتر دیدم ندیم باشه و برد منو به یه گاراژ قدیمی دیدن مردی که بعد فهمیدم جز قاچاقچیهای بزرگه که از ترکیه و عراق جنس میاورد . بعد از سبک سنگین کردن من اجازه دادند که وارد تشکیلاتشون شم و قرار شده بود که بالا دست من رویا باشه و من فقط از اون حرف شنوی داشته باشم . تو این سه سال جوری خودمو نشون دادم که کلی از کردهای لب مرز حرفمو می شنیدند و اطاعت میکردند چون فقط اظها رنظر من باعث می شد که اونا پیش چشم رئیس عزیز شن یا خوارو خفیف . او تجاوز منوخیلی عوض کرده بود . زخم عمیقی رو قلبم افتاده بود که جز با خون پاک نمیشد .
7 صبح مژگان و بنفشه رو هم سوار کردیم راهی دیزین شدیم . تو راه اینها همه اش بگو بخند میکردند و مسخره بازی در می یاوردند .
بنفشه گفت : بچه ها شنیدین رشتیه نبود خونه زنش دختر دار میشه بهش خبر می دن میگه ولی اگه من بودم پسر می شد؟
خندیدیم .
مژگان گفت : رشتیه م یخندید پرسیدن چرا میخندی گفت الان خونمون بودم پسر عموم افتاده بود رو زنم . منو دید هول شد وایستاد . تا حالا قیافش رو اینطوری ندیده بودم.
خندیدیم .
رویا رانندگی می کرد . گفت : قزوینیه زن میگیره . برادر زنه به زنه میگه اگه یه روزی بهت گفت برگرد بیا بهم بگو پدرشو بسوزونم . بعد چن ماه زنه به داداشش میگه که دیشب به من گفت برگرد. داداشه میاد یقه قزوینیه رو میگیره میگه مرتیکه چرا به آبجی ام گفتی برگرد ؟قزوینه با تعجب میگه: ببم جان یعنی ما بچه دارم نباید بشیم؟!
از خنده ریسه رفتیم .
بعد از این که همه از غش و ضعف خارج شدند . بنفشه گفت : مهناز حالا نوبت تو .
گفتم : من بلد نیستم .
گفت : لوس نشو دیگه یکی باید بگی . بقیه هام اصرار کردند .
گفتم : باشه میگم . ولی خوب بلد نیستم ها .
همه با هم گفتند : تو بگو . عیبی نداره
گفتم : فیله تو دریا بود . موشه بهش میگه بیا بیرون ببینم . فیله میاد بیرون . موشه می گه برو تو . فیله میگه چی کار داشتی ؟ موشه میگه هیچی مایوم گمشده . میخواستم ببینم تو پات نکردی؟
مژگان گفت : یه دمپایی بدین من اینو بزنم . با این جوک ننرش .
همه ساکت شدند بعد ناگهان عین بمب ترکیدند . این قد رخندیدند که رویا مجبور شد بزنه کنار .
مژگان بعد از چندین دقیقه خنده گفت : رویا یه قهوه خونه وایستا یه صبحونه ای بخوریم .رویا هم تو اولین قهوه خونه ایستاد . بچه ها رفتن داخل . من هم دنبالشون داشتم وارد میشدم که ناگهان برق تموم ستون فقراتمو گرفت . خشکم زد . به کسی که پشت دخل نشسته بود دوباره نگاه کردم . خودش بود خود خودش . همون گندهه بود ...
با حرکتی غریزی خودمو کشوندم عقب و از پشت در دوباره نگاهش کردم . بله خودش بود که داشت با یه مشتری حسا ب میکرد . عقب عقب اومدم و ایستادم پشت ماشین . نمی دونستم که الان باید چه عکس العملی نشون بدم . مدتی تو فکر بودم که بنفشه اومد بیرون و دنبال من گشت .
منو دید و داد زد : مهناز چرا پس نمی ایی؟
با دست اشاره کردم که بیاد پیش من .
با تعجب اومد جلو و گفت : چیه ؟ چی شده ؟
گفتم : ببخش می شه به رویا بگی بیاد بیرون یه دقه
با تعجب گفت : چیزی شده ؟
گفتم : نه برو بگو بیاد
رفت تو و چند لحظه بعد با رویا اومد بیرون . مژگان هم تا دم در اومد بیرون و با تعجب به ماها نگاه میکرد .
رویا با تعجب گفت: چی شده؟ چرا نمی ایی تو؟
بنفشه رو هول دادم و گفتم : برو تو با مژگان .
با دلخوری رفتند تو . رویا گفت : د جون بکن ببینم . چی شده؟
گفتم : او یارو رو پشت دخل دیدی؟
گفت : نه
گفتم : اونی که الان پشت دخل نشسته . همون یارویی که با دو تای دیگه ریختن تو خونم شبونه .
چشماش گشاد شد .چی ؟ اشتباه نمیکنی؟
گفتم : نه خود خودشه
گفت : اونم تو رو دید ؟
گفتم : نه
گفت : حالا چی کار میخواهی بکنی؟
گفتم : نمی دونم بذار کمی فکر کنم . تو حالا برو تو یه چیزی بخورین تا من هم فکرامو بکنم
رویا رفت تو . فکر کردم که چی کا رباید بکنم؟چه جوری انتقامم رو بگیرم ؟ تا حالا خیلی تو این مورد فکر کرده بودم ولی حالا که جلوی روی طرف بودم فکرم قفل کرده بود . دلم میخواست میتونستم یارو رو بکشم ولی تو این چند وقت فکرهای بهتری به سرم زده بود . اخته کردن همچین مردی براش از مرگ بدتر بود . حالا تنها کاری که باید بکنم این بود که یه جوری بکشونمش به جایی خلوت و نقشه ام رو اجرا کنم . ولی کار دشواری بود . بهترین جای کا راین بود که جاشو پیدا کرده بود م . به نظر می اومد که مالک اونجا باشه .دشوار ترینش هم این بود که چه جوری این کار رو بکنم . بچه ها بعد 10 دقیقه اومدند بیرون . اومدند تو ماشین نشستند . رویا ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. همه ساکت بودیم .
رویا سکوت رو شکوند و خطاب به من گفت : ببین بچه ها از این رفتارت دلخور شدند . اگه اجازه بدی موضوع رو بهشون بگم چون تا حالا چیزی بین ما مخفی نمونده .
با تردید سرمو به علامت موافقت تکون دادم . تا برسیم به پیست رویا موضوع رو تعریف کرد براشون و جاهایی هم من کاملش کردم . رنج و عذاب من گریه جفتشون رو در اورده بود . بهشون هم گفتم که قصدم چیه و فقط باید فکر کنم که چه جوری اجراش کنم . اسکی کردن با فکرخراب چیز عجیبیه که ما همه انجامش دادیم و روی همین حساب هم زود تر راه افتادیم اومدیم تهران . برگشتنه دوباره جلوی همون قهوه خونه وایستادیم بچه ها رفتند تو تا دوباره یارو رو با دقت بیشتری ببینند . مدتی که گذشت اومدند بیرون . نشستند تو ماشین و رویا راه آفتاد .یهویی همشون زدند زیر خنده .
مژگان گفت : مهناز این کا ر ازاونی که فکر میکردیم ساده تره .
باتعجب گفتم چطور؟
گفت : چون یارو به من چشمک زد و من هم با لوندی تمام شما ره اش رو ازش گرفتم . حالا تو دست ماست .خوبه؟
خوشحال شدم . پس فقط می مونه یه جای امن و یه اخته کن وارد .
بنفشه گفت : جای امنش با من . رئیس جایی رو تو جاده قدیم قم داره که کاملا متروکه است و کلیدشو من دارم ولی اخته کن رو نمی دونم چی کا رباید بکنیم .
قرار شد که از اطرافیانمون بپرسیم و تا فردا خبر بدیم . خون جدیدی تو رگهام به گردش در اومده بود .
فردا عصر رویا اومد تو خونه و کیفشو پرت کرد و گفت بیا اخته کنمون هم جور شد
گفتم : کیه ؟
گفت : یکی از بچه های لب مرز به نام کاک ابراهیمه . هفته دیگه تهرانه . موضوع رو بهش گفتم و قبول کرد
گفتم : چی موضوع منم گفتی ؟
گفت : نه خره . فقط گفتم که یه تسویه حساب شخصیه . اونم قبول کرد و با 2 نفر از رفیقاش میان ولی یه جورایی گفتم که چی کا رکرده ولی تو رو نگفتم . گفتم کس دیگه ای .
زنگ زدم به مژگان و اونم طبق قرار رفت رو مخ یارو . یه روز قبل از قرارمون بهمون گفت که یارو کاملا تو دستشه و حالا زمان رو بهش بدیم .
رویا هماهنگیها رو کرد و جا و کاک ابراهیم و تیمش هم آماده شده بودند . فقط مانده بود انتقام من ....

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#142 | Posted: 7 Nov 2010 06:38
مهناز- 3


مژگان با یارو تو میدون آزادی قرار گذاشته بود که بره سوارش کنه . ما هم از دور با یه ماشین دیگه قرار شده بود که تعقیبشون کنیم . رویا با مژگان میرفت و بنفشه هم با من . روز موعود رسیده بود . دلم میخواست خودم هم میرفتم تو ماشین ولی راهی به ذهنم نمیرسید . ساعت 10 صبح رفتیم سر قرار . از دور یارو گندهه را دیدم که مرتب کرده و شیک وایستاده کنار خیابون . رویا و بنفشه براش بوق زدند و اونم سوا رشد . طبق قرارمون . بنفشه موبالشو روشن کرد و منو گرفت تا بتونم گوش بدم .
اولین چیزی که پیچید تو گوشم صدای نکره یارو بود . به به الهه خانو رفیقتم که اومده .
خندم گرفت : بنفشه خودشو الهه معرفی کرده بود .
الهه مجازی گفت : آره خب حسین جون . اینقدر که من ازت برای دوستم تعریف کردم ندیده عاشقت شده و دلش میخواست اونم امروز رو با ما باشه . از نظر تو ایرادی که نداره؟
گفت : نه چه ایرادی قدمش رو چشام
بعد سکوت شد . الهه مجازی گفت : بابا تو چه عجولی بذا ربرسیم بعد منو جر بده دستتو از رو کسم بردار
پیش خودم گفتم : یک دهنی ازت بگام یارو که بفهمی یه من ماست چه قدر کره داره
رویا رانندگی می کرد . بیچاره مژگان . زنگ زدم به رویا . گفتم رویا چی شده ؟ مژگان روگفت : بیا مامانت باهات کار داره مژگان گوشی رو گرفت : بله مامان . چشم چشم شب نمیایم . به سرعت به انبار متروکه نزدیک میشدیم . رویا چشم بندی رو که آماده کرده بودیم رو به چشم یارو زد و گفت قرارمون که یادته . یارو گفت : آره اعتراضی نیست .وارد محوطه شدیم و سریع در رو پشتمون بستند .
پیاده شدم و رفتم جلو . مژگان دست یارو رو گرفته بود و با خودش به سمت انبار میبرد . یارو هه هم هی سوال میکرد که این جا کجاست و الان کجاییم؟ ما ها هم دنبالشون . رفتن توی انبار و در رو نیمه باز گذاشتن . قرار بود که هروقت اوضاع مساعد بشه به کاک ابراهیم اطلاع بدم که بیاین . یارو تو انباری چشم بندشو باز کرد . و نگاهی به مژگان انداخت و نگاهی به انباری . خداییش انباریه شکل هرجایی بود الا جای هماغوشی .
گفت : الهه جون جای بهتری سراغ نداشتی؟ بعد دست انداخت دور گردنش و کشیدش به سمت خودش .
مژگان بهش گفت : حسین جون بهت گفته بودم که من چه جور سکسی رو دوست دارم که . پس بذار خودم شروع میکنم .
اونم کله هاش ر وتکون داد . طنابی رو که آماده کرده بودیم مژگان برداشت و دو دست لندهور رو بست به دو طرف میله های روی دیوار . وقتی حسابی محکم شدند . صدا کرد بچه ها بیایین . در رو به شدت باز کردم و وارد انباری شدم . مستقیم رفتم جلوش و چشم انداختم تو چشمش . اول منو نشناخت و با لبخند بهم نگاه کرد ولی یه کم که گذشت آشنایی رو تو چشاش دیدم و ترس رو .
گفتم : چطوری دوست قدیمی ؟
با دهن باز فقط نگاه کرد .
داد زدم : بچه ها بیایین لباساشو در آرین .
مزگان چاقو انداخت و از بالا تا پایین رو جرداد .
سرو صدای لندهور در اومد : چی کا ردارین میکنین ؟ پشیمون می شین ها . با بد کسی در افتادین با شماهام . ول کنین منم شتر دیدم ندیدم . میبخشمتون .
هر 4 تایی خندیدیم . لباساشو از تنش پاره کردیم و لخت مادر زاد شده بود .
رویا رفت کیرشو گرفت تو دستش : مهناز این با این کیره تورو اذیت کرده بود ؟
یارو یوا ش یواش به التماس افتاد : خواهش میکنم من زن و بچه دارم بهم رحم کنین من خصومت شخصی که با ایشون نداشتم . فقط دستور رو اجرا کردم . خواهش میکنم .
رفتم جلوش و گفتم : چه جالب چون من هم دارم دستو ر رو اجرا میکنم
و ناگهان با یک لگد محک زدم تو تخمش .
آخ جگر خراشی کشید و گفت : حالا چی کارم میخواهین بکنین ؟
اشاره کردم گاز پیک نیکی رو آوردن و سیخ داغ روش رو . آوردم بالا و جلوی چشش گرفتم .
گفتم : داغی اینو ببین و بچش کثافت
چسبوندم به صورتش . بوی گوش کباب شده بلند شد .
داد زد : غلط کردم گه خوردم تو به خانومی خودت منو ببخش
سیخ رو دوباره گذاشتم رو شعله اونم هی التماس میکرد و از بقیه میخواست که جلوی منو بگیرن . دوباره برداشتم چسبوندم رو تنش . فریادش بلند شد . دوباره دوباره . کیرش رو گرفتم و کشیدم . سیخ رو گذاشتم حسابی داغ بشه و کامل چسبوندم روی کیر ش . فریادی کشید و بی حال شد . نگاهی به دوستام کردم . رفته بودند بیرون طاقت دیدن این صحنه هارو نداشتند منم اومدم بیرون .
ازشون پرسیدم بچه ها چی کار کنم؟ بسه؟
همشون متفق القول گفتند : نه کاری رو که شروع کردی باید تموم کنی
کاک ابراهیم رو وارد کردند . اونها با وسایلشون اومدند تو . یارو چشاشو با ز کرد . کاک ابراهیم 4 تا سیلی محکم زد تو صورتش و گفت : ببین عوضی تا چند دقیقه دیگه از مردی می افتی . بعد از اون می ذاریم که بری . ولی اینو بدون که اگه بعدا بخواهی یه غلط اضافه بکنی . اون غلط آخرین غلط عمرت خواهد بود.
یارو التماس میکرد و ازم میخواست که ببخشمش ولی این چیزا تو من دیگه اثر نمی کرد . دوتا رفیق کاک ابراهیم بیضه های یارو گرفتند و کشیدند پایین . ابراهیم چاقوشو برداشت و به پوستش نزدیک کرد و خون که بیرون زد دیگه نتونستم نگاه کنم و زدم بیرون . فریاد جگرخراشش تا آسمون رفت و حس کردم بغض من هم تازه باز شد . شروع کردم به گریه . با هراشکی آرامش بیشتری بهم دست میداد .و نفسم راحت تر بالا میاومد . 10 دقیقه بعد ابراهیم اومد بیرون و دستاشو شست .
پرسیدم چی شد؟
گفت : هیچچی بیضه هاشو در آوردم . و بلند خندید . رفتم تو . یارو بیهوش بود و یکی از دوستای ابراهیم داشت خایه اش رو باند پیچی م یکرد . گفتم چی کارش میکنین بعدا
گفت : با خودمون میبریمش محل زدگیش همونجا ولش میکنیم که بره . خوبه ؟
گفتم : آره دستتون درد نکنه
اومدم بیرون . ابراهیم دستشو گذاشت رو شونم و گفت: خانوم از ما راضی هستین؟ دستشو گرفتم و کفشو بوسیدم . گفتم ممنونتم . خیلی . خیلی . امشب کجا میخوابین . گفت : این دو تا رفیقم که می رن کردستان منم ولی هستم یه مسافرخونه جا گرفتم . رویا بهش گفت : چرا مسافرخونه شب بیا پیش ما . ابراهیم خندید و گفت : اگه مزاحم نباشم از خدام هم هست . دوتا رفیقش یا رو رو کشون کشون آوردند انداختند تو پرایدشون و به سرعت از در انبار رفتند بیرون . ما هام به دنبلاشون انوجا رو ترک کردیم . حالا حس میکردم که یه آدم دیگه هم و میتونم که حرفایی برای گفتن داشته باشم .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#143 | Posted: 7 Nov 2010 06:40
مهناز - 4


کاک ابراهیم اون شب اومد خونه ما . فرستادیمش تو اتاق رویا بخوابه و رویا هم اومد پیشم . یه خارشک عجیبی رو کسم حس میکردم . میخواستم که کسی اونو برام بخارونه .
رویا گفت : چرا نمی خوابی ؟
به رویا گفتم : تو چرا نمی خوابی؟
گفت : پس بذار برم ابراهیم رو هم بگم بیاد اینجا چون اونم حتما بیداره
در رو باز کرد و رفت تو اتاقش . اومدنش طول کشید از جا پاشدم در اتاقش رو باز کردم دیدم به به رویا خانوم کیر آقاا ابراهیم رو کرده تو دهنش و حالانخور کی بخور . منو که دید اشاره کرد
گفت: بیا تو ابراهیم از خودمونه . بیا که می دونم تو هم تو کفی چند ساله
ابراهیم از جاش پاشد و اومد به سمت من بی اختیار رفتم تو بغلش . بغل اون آرامش بخش بود کمرم رو چسبوندم به هش کیرش رو حس کردم و اون هم پستونهای منو از سوتینم در آورده بود و میک میزد .خیلی بامزه این کا ررو میکرد بیشتر غلغلکم میاومد . منو خوابوند رو تخت رویا و رویا رو هم بغل من خوابوند . لباسهای هردومونو در آورد . کسامونو آوردیم بالا کیرشو اول کرد تو کس رویا چند با رتلمبه زد در آورد کرد تومال من . دوباره در آورد کرد تومال رویا . سرو صدای هرسه تامون بلند شده بود رویا پستونهای منو میک میزد منهم مال اون . حشرم به قدی بالا زده بود که میخواستم پستونهای رویا رو گاز بگیرم .
ابراهیم زیاد دووم نیاورد و آبشو ریخت روی پاهای ماها . و بعد افتاد بین ما دونفر . تازه حشر من زده بود بالا و این هم که غش کرده بود . ای بابا . سه سال بود که رابطه با کسی نداشتم و این فشار 3 ساله یه دفعه می خواست بزنه بیرون . چشمام میخواست از کاسه در بیاد .
رویا نگاهی بهم کرد و گفت : می خواهی بهت ور برم تا خالی شی؟ سرمو به علامت نفی تکون دادم . از لزبین بازی بدم میاومد . چاره ای نبود . به ابراهیم نگاهی کردم .
سرشو بلندکرد و گفت : رو من یکی حساب نکن .و دوباره افتاد رو تخت .
چاره ای دیگر نبود . بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون . رویا دنبالم اومد بیرون .
کونمو نیشگونی گرفت و گفت : شیطون باز هم راه افتادی ها .
فردا ابراهیم رفت و زندگی ما روال عادی خودشو پیدا کرد . صبحها سر کار و گاهی هم سفر به شهرستان . سرم خیلی شلوغ شده بود و حس خیلی خوبی تو زندگیم داشتم . تا اینکه با آشنایی با رسول زندگیم وارد مرحله جدیدی شد. یه روز آبی بود تو خرداد و باید می رفتم مریوان تا یک سری از کارهامو از اونجا هماهنگ کنم . البته اول سری به سنندج میزدم بعد میرفتم مریوان . با اتوبوس از ترمینال غرب راه افتادم . توی راه همش به فکر کارهام بودم و یواش یواش جای خالی یک مرد رو تو زندگیم حس می کردم . به یه قهوه خونه رسیدیم .
راننده نگه داشت : بیاین برای ناهار و نماز نیم ساعت دیگه راه میافتیم کسی جا نمونه ها
همه اومدن پایین . دست و رومو شستم و ناهاری خوردم . وسطهای غذا خوردن چشمم افتاد تو چشم یک مردی که زل زده به من نگاه میکرد . سرمو انداختم پایین و ادامه دادم و لی سنگینی نگاهشو حس میکردم . دوباره نگاهش کردم . اشاره کردم که چیه ؟ و اون سرشو انداخت پایین . مرد جا افتاده ای به نظر م یاومد با موهای جوگندمی و یک عینک به چشم .سیبیل انبوهی داشت ولی ریششو کاملا تراشیده بود . از زاویه ای که میدیدم جذاب به نظر میاومد . ازش خوشم اومد پاشدم رفتم جلو صندلی جلوش خالی بود . کشیدم نشستم رو بروش .
گفتم : فرمایش هست قربان؟
ناباورانه سرشو آورد بالا و گفت : نه ببخشین
گفتم : شما اهل کجایین؟
آروم گفت : تهرانی هستم ولی اصلیتم شمالیه .
گفتم : چه جالب یه شمالی تو کردستان چی کا رمیتونه داشته باشه ؟
گفت : والا من دندانپزشکم و مطبم در حال حاضر اونجاست .
گفتم : چه جالب منم یه دندونم خرابه و مدتی بود که وقت نکرده بودم برم دکتر . حالا آدرس شما رو م یگیرم میام خدمتتون .
کارتشو داد و از جا بلند شدم . دکتر رسول مرادی. دستمو دراز کردم من هم مهناز اصغری . دستمو گرفت وفشار ملایمی داد . رعشه ای افتاد تو تنم . پشتمو کردم و ازش دور شدم .
کارم تو سنندج زود تموم شد . تا فردا بیکار بودم . هرچی فکر کردم دیدم بهترین جا برای من رفتن پیش دکتره . هم باز می بینمش و هم دندونمو درست میکنم . به مطب زنگ زدم و کسی برنداشت و به موبایل زدم . وقتی خودمو معرفی کردم دیدم که دست و پاشو کمی گم کرد .
گفتم : دکتر مطب نمی رین امروز؟
گفت: امروز تعطیلیم فردا بازه
گفم : حیف شد چون من فردا نیستم
که دکتر گفت : نه اگه کارتون واجبه میام تا نیم ساعت دیگه دم مطب باشین
گفتم : باشه و قطع کردم .
نیم ساعت بعد رو صندلی دراز کشیده بودم و دهانمو با زکرده بودم . نگاهی کرد و
گفت : بله یکیش خرابه . آمپول بزنم؟
دستمو به پاش کشیدم و گفتم : از این آمپولا اگه باشه بد نیست .
دکتر رسول . نگاهی به صورتم کرد و گفت : ببخشین در رو قفل کنم .
بعد از قفل کردن در اود دید روسریمو در آوردم . کیرشو دیدیم که بلند میشه . دستشو گذاشت رو شونم و نگاهی کرد تو چشمام دست بردم و کیرشو از رو شلوارش گرفتم . سرشو آورد جلو و لبهاشو گذاشت روی لبم .
متاسفانه هماغوشی ما بیش از یک دقیقه طول نکشید .چون آب دکتر خیلی زود اومد ریخت تو. شلوارش .از جام پاشدم و موبایلمو دادم . تا اگه اومد تهران بیاد بهم سر بزنه و از در مطب زدم بیرون . آدم به این شلی هم نوبرشه

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#144 | Posted: 7 Nov 2010 06:40
مهناز - 5


چند ماه از آشنایی من با رسول میگذشت . رسول چند بار پیشنهاد داده بود که با هم دیگه ازدواج کنیم . اون از زنش جدا شده بود و تنها بود . من البته حس می کردم که آمادگی ندارم ولی رسول زیاد اصرار می کرد و یواش یواش راغب می شدم که قبول کنم . چون اون هم داشت خودشو به تهران منتقل می کردو میتونست که باهم زندگی کنیم . شغلم رو بهش نگفته بودم و یواش یواش داشتم آماده می شدم که یک زندگی آرومی رو شروع کنم . آقا رسول از وقتی که تصمیم به ازدواج با من گرفته بود دیگر به سکس اهمیت نمیداد و منو تشنه میگذاشت . حالا چراشو نمیدونم . این موضوع بود تا اینکه یک روز عصر بعد از کار زنگ زدم به رویا تا با من و رسول بیاد سینما ولی هرچی زنگ میخورد کسی برنداشت . البته یک بار یه مرد برداشت و گفت اشتباه است . برام عجیب بود . ولی اهمیتی ندادم . رسول اومد دنبالم و رفتیم سینما . بعد ا زفیلم ازم خواست که باهاش یه دوری تو خیابونها بزنم .میگفت می خوام باهات حرف بزنم .قبول کردم کار خاصی نداشتم . تو خیابونها میگشتیم و همینطور حرف میزدم و دست همو نوازش میکردیم . دست چپمو آروم گذاشته بودم رو کیرش و نوازشش میدادم .زیپشو باز کرده بودم وداشتم دستمو می کردم تو شورتش که ناگهان ماشین جلویی زد رو ترمز و از پشت زدیم بهش . رسول رفت پایین . از اون یکی ماشین 5 نفر پیاده شدند . یکیشون رسول رو زد کنار و پرتش کرد رو زمین . بقیه شون دویدند طرف ماشین و در سمت منو باز کردند . وقتی فهمیدم چی شده که بین زمین وهوا بودم . هرکدومشون یکی از دست و پاهامو گرفته بودند و به سمت ماشینشون می بردند .
جیغ زدم : ولم کنین چی می خواین از من .
انداختنم تو ماشین . نگاهم به رسول افتاد که اون یکی داشت بهش لگد می زد و دیگه چیزی رو نفهمیدم و بیهوش شدم .
مدت زیادی رو بیهوش بودم . وقتی چشمامو باز کردم توی یک جای تاریک بودم . از جا پاشدم . تنم کمی درد میکرد . نمی فهمیدم چی شده . کمی فکر کردم . بله منو دزدیده بودند . حالا چی میشه . حتما کار رقبای قاچاقچیمون بود . نمی دونستم ازم چی می خواستند . از رسول خبری نبود . رفتم سمت در و به مشت به در کوبیدم . قبلا که تو این کار اومده بودم پیش بینی کرده بودم که اگر دستگیر شم باید چه جوری رفتار کنم . دوباره به در مشت زدم . صدای کلید توی قفل چرخید و در آروم آروم باز شد . نوری شدیدی تو اتاق تابید و چشممو خیره کرد . ناخودآگاه چشممو بستم . لحظه ای بعد بازش کردم . ولی دوباره بستم . آروم بازش کردم . اصلا باورم نمی شد . یارو گندهه جلو روم ایستاده بود و بهم لبخند میزد
ناخودآگاه عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار پشتی ام . جای سیخ روی صورتش هنوز خودشو نشون می داد ولی بیشترش زیر ریشش پوشیده شده بود . قلبم به شدت شروع به زدن کرده بود و داشت از سینه ام می زد بیرون . چشمهام از وحشت گشاد شده بودند و حس می کردم که از حدقه دارند می زنند بیرون . حس کسی رو داشتم که داره به یه مرده ا زگور دررفته نگاه می کنه . گندهه اومدجلو . نیشش تا بناگوشش باز شده بود . پشت سرش یک نفر دیگه هم بود که با خشونت به من نگاه می کرد . گندهه دستشو آورد جلو و کشیدروی صورتم . من همینجوری خشکم زده بود و عکس العملی نشون نمی دادم . دستشو آورد رو سرم و روسریم رو از سرم کشید .
به رفیقش گفت : مهناز خانوم ما واقعا خوشگله ها مگه نه؟
رفیقش بی هیچ پاسخی به من نگاه کرد . سرما توی بدنم رسوخ کرد .یهو گندهه دستشو انداخت بالای مانتوم و به شدت کشید با این حرکت پرت شدم جلو و به زانو در آمدم . دست انداخت و از مو هام منو کشید روی زمین . چهار دست و پا شدم تا کشیده نشم ولی همچین می کشید که دوباره می افتادم روی زمین . از در اوردم بیرون . تونستم سر پا بشم .
صدام بالاخره در اومد . ولم کن لعنتی چی از جون من میخواهی ؟
خندید : عجله نکن خوشگله . اول بیا سورپریز منو ببین .
از یه در دیگه رفتیم تو . سالن بزرگی بود . چیزی رو که میدیدیم نمی تونستم باور کنم . رویا , بنفشه , مژگان و کاک ابراهیم لخت مادرزاد بسته شده بودند به میله . صورت ابراهیم درب و داغون بود به طوری که چشماش باز نمی شد . رویا هم یه بریدگی عمیق روی بازوش داشت که خونریزی میکرد و خط کسش قرمز قرمز بود . بنفشه و مژگان زیر جفت چشاشون کبود بود و پستون های بنفشه کاملا به سیاهی میزد . ناخودآگاه جیغی کشیدم . برگشتم سمت یارو و بهش حمله کنم که با دو تا چک از پا منو در آورد . دونفر از رفیقاش اونجا بودند دوباره از رو ی موهام کشوندنم روی زمین تا دم میله ها.
گندهه بهشون گفت : بچه ها اینو مخصوص خودم بذارین . میخوام سالم بمونه ببینه که با رفیقاش چی کا رمی کنم و آرزوی مرگ کنه .
بلندم کردند و بستند به میله . گندهه یه میله کلفت برداشت و رفت سراغ رویا .
بهش گفت : خوب خانوم خوشگله از این میله خوشت میاد ؟
میله رو آورد تا سوراخ کسش و مالید به دور رو برش .
رویا التماس می کرد : خواهش می کنم . منو ببخش . کنیزیت رو می کنم . بذا رمن برم . بذا رمن برم .
میله ولی رفت تو کس رویا و جیغ جگر خراش رویا فضای سالن رو پر کرد. بنفشه از ترس بیهوش شد و منو مژگان شروع به گریه کردیم .
جیغ زدم . با اونا چی کار داری ؟ طرف حساب تو منم نه اونا . بذار برن . اومد جلو . دستی کشید روی پستونم و تی شرتمو زد بالا و شروع کرد به میک زدن . کیرشو در اورد و شلوارشو کشید پایین . شورت و شلوار من رو هم پایین داد . ناغافل کرد تو و شروع به تلمبه زدن کرد .. حالم داشت به هم می خورد .
هن هن کنان گفت : اون دفعه که نشد بکنم تو کست ولی خوب کسی داری ها .
زود ارضا شد و آبشو ریخت تو من . همونجوری ولم کرد و شلوارشو کشید بالا رویا ناله میکرد و میله همنجوری تو کسش باقی مونده بود .. رفت نشست وسط ماها روی یک صندلی .
نگاهی بهمون کرد و گفت : میدونین چرا اینجایین که ؟ سکوت ما رو که دید گفت : خوبه پس می دونین . انتقامی ازتون بگیرم . که تا شب 100 با رآرزوی مرگ کنین . فکر کردین اخته شدم بدبختها . این پسره رفیقتون آدم ساده ای هم هست . زود گول خورد . و همون منو به سمت شماها هدایت کرد . من خودم ولی فقط قصدم مهناز جونمه . بقیه شما ها رو رفیقام که الان میان ترتیب خواهند داد . اشک از چشمام سرازیر شده بود حتما جون سالم از اینجا به د رنمی بردم . و به دست خودم دوستام رو هم به پای مرگ کشونده بودم
نمی دونستم چی می شه .
گندهه نگاهی به ماها کرد و گفت : دلم می خواد ببخشمتون ولی یه شرطی داره . شما 4 نفر باید یه حال اساسی به من ورفیقام بدین . قبول دارین ؟
همه به سرعت قبول کردیم .
بندهای ماهارو باز کرد و به سمت در راهنماییمون کرد . از اونجا به سمت اتاق دیگه رفتیم و ناگهان با حداقل 15 نفر مرد مواجه شدم که اونجا نشسته بودند و مشروب می خوردند .
گندهه با ورود ما اعلام کرد : رفقا اینم سورپریزی که براتون داشتم . 4 تا کس درجه 1 که آماده اند تا هرکاری رو باهاشون بکنین .هرکاری رو .
مردها از جاهاشون پاشدند و به طرف ماها اومدند . ماها اینقدر بی حال بودیم که نمی تونستیم کاری کنیم و هرچها رنفریمون لخت مادرزاد بودیم . 5 نفرشون اومدند و منو بردند روی تشکی که اونجا بود . کیرهاشون رو کشیدند بیرون و ازم خواستند که حالشون بیارم . با گریه تلاشمو می کردم و نیم نگاهی هم به بقیه بچه ها داشتم . همشون داشتند گریه میکردند و زجر می کشیدند ولی چاره ای نبود و برای زنده موندن باید این کا ر رو می کردیم ......
از اون موضوع چند سالی گذشت ولی هیچ کدوم از ما دیگه وارد زندگی قبلیمون نشدیم . رویا خودکشی کرد .مژگان و بنفشه هردو معتاد شدند . و من هم ا زشدت غصه چند باری خودکشی کردم که در آخرین بار سعی کردند که نجاتم دهند .ولی کا رمن ا زاین حرفها گذشته بود و روی تخت بیمارستان در انتظار مرگم .

پایان

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#145 | Posted: 7 Nov 2010 06:42
عروس صاحبخونه


اسم من شهرامه و30 سالمه این داستانی که می خوام براتون بنویسم کا ملا واقعیه 2 سال پیش که دربه در دنبال خونه می گشتم و هر بنگاهی تو محلمون رو 100 بار شخم زده بودم یهو به یه مورد مناسب وتقریبا ارزونی برخورد کردم طرف یه پیرمرد70-80 ساله بودکه اومده بود بنگاه خونشو بسپره صاحب بنگاه هم تا شرایط رو شنید رو کرد به منوگفت فلانی بدرد تو میخوره برو ملک و ببین خلاصه با پیرمرده راه افتادیم چون مسیر نزدیک بود پیاده میرفتیم پیرمرده هم تو راه حسابی پر چونگی کردکه از حرفاش فهمیدم خودش تو این خونه زندگی نمیکنه و پسرشو عروسش وتنها بچشون که یه دختر بچه6 سالست اینجا ساکنن در ضمن فهمیدم پسرشو و عروسش پسر خاله دختر خاله هستن یه چیز دیگه هم که از لهجش میشد فهمید اراکی بودنش بود خلاصه رسیدیم به خونه و پیرمرده زنگ طبقه اول که عروسش میشست رو زدو به عروسش گفت مریم من پام درد میکنه شما زحمت بکش طبقه بالا رو نشون بده 1-2دقیقه بعد عروسش که یه زن چادری و محجبه بود اومدبیرون باور کنید اصلا تو رویا هامم نمیگنجید که یک روز بکنمش خلاصه با عروسش رفتم بالا و خونه رو دیدم و پسندیدم یهو یه سوالی به ذهنم رسید که برای من خیلی مهم بود اونم ماهواره از عروسش پرسیدم یادم رفت از حاج اقا سوال کنم ماهواره میشه گذاشت یا نه عروسشم گفت به پدر شوهرم چه مربوط ما وشما می خوایم تو این خونه زندگی کنیم در ضمن به پدر شوهرم نگو که از این چیزا بیزاره و حتی نمیدونه ما داریم بگذریم که من چقدر تعجب کردم چون به عروسشم نمیومد اهل تماشای ماهواره باشه یهو عروسش گفت راستی شما چند نفرین منم گفتم 2 نفر منو مادرم با تعجب گفت یعنی شما مجردین گفتم اره چطور مگه گفت هیچی(نمیدونم شاید داشت خودشو با من مقایسه میکرد که چطور من مجردم ولی خودش که از نظر ظاهر با من هم سن بود یه بچه 6 ساله داره) به هر هال ما خو نه رو اجاره کردیم یه 5-6 ماهی گذشتو ما این خانومو کم میدیدیم هر بارم که میدیدمش سرشو مینداخت پا ئینو جواب سلاممو میدادو زود جیم میشد یکی دوبارم من لباس زیراشو که تو حیاط خلوت پهن کرده بود دید زدم که بازم باعث تعجب من بود که زن به این با حجابی چطور شورت و کورستش انقدر سکسی و تحریک کنندست یه چند باری هم زیر زبون مادرمو کشیدم که فهمیدم خانوم با شو هرش اختلاف داره یعنی شوهره ادم شکاک و سختگیریه و فقط به پول فکر میکنه و سال تا سال زنشو بیرون نمیبره وحتی جمعه هم کار میکنه این مسائل گذشت تا اینکه یه روز جمعه زنگ تلفن ما بصدا در اومد مادرم که گوشی رو بر داشت فهمیدم با عروس صاحبخونه داره حرف میزنه عروسه پرسیده بود شما برق دارین یا نه مادرمم گفته بود اره عروسشم میگه برق ما قطعه اگه میشه به اقا شهرام بگین یه نگاه بندازه منم با یکم غر غر لباس پوشیدم رفتم دم درشون تا منو دید شروع کرد به زبون ریختن که ترو خدا ببخشید شرمنده جواد خونه نیست و الا مزاحم شما نمیشدم در ضمن اینبار چادرشو شل گرفته بود و روسریشم عقب بود که هم مو های خرمائی تیرش معلوم بود هم پستونایه درشتش ولی بیشتر از همه چشمایه عسلیش منو دیوونه کرده بود تو دلم گفتم جنده خانم حالا که کارت گیره داری هال میدی روزای دیگه که خبری نیست بگذریم فهمیدم سیمی که دور کونتور برق می پیچن سوخته و باید عوض شه ازش سیم و دم باریک خواستم رفت اورد بهش گفتم فندکم بیارین که سیمو لخت کنم گفت شرمنده فندک نداریم با کبریت نمیشه گفتم اصلا بزار از بالا بیارم گفت نه بابا زحمت میشه بفرمائید تو رو گاز حرارت بدین منم که از خدا خواسته رفتم تو داشتم سیمو لخت میکردم که دیدم برام شربت اورده ایندفعه بطور کامل چادر شو برداشته بود البته لباسش پوشیده بود ولی من تا اون زمان اونو بدون چادر ندیده بودم خلاصه حسابی شق کرده بودم پیش خودم گفتم بزار سر صحبتو با هاش باز کنم گفتم خانم ... یه چیزی می خوام بگم روم نمیشه گفت بگید گفتم ولش کن گفت نه بابا بگین ایرادی نداره گفتم بگذریم پشیمون شدم دیگه افتاده بود به التماس که ترو خدا چی می خواستین بگین هر چی بیشتر التماس میکرد من بیشتر حشری میشدم دیگه خود این سوژه شده بود لاسیدن منو و مریم خلاصه بعد کلی اصرار گفتم به اقا جواد شو هرت حسودیم میشه که خانم خوبی مثل شما داره خندید و گفت نظر لطفتونه شما فکر نمیکنین منم به دختری که بخواد زن شما بشه حسودیم بشه گفتم نه گفت چرا گفتم چون من زن نمیگیرم گفت چرا خندیدمو خودمو حسابی به پروئی زدمو گفتم چیه خواهر مجرد داری خندیدو یهو انگشتشو بعلامت هیس اورد جلوی بینیشو گفت بیا تو هال دخترم بیدار نشه خیلی فضوله همه چیو به باباش میگه رفتیم تو هال و رو مبل نشستیم گفتم می خوام یه اعترافی بکنم گفت بگو گفتم دوست دارم گفت منم همینطور ولی کاش شوهر نداشتم گفتم خانم ... گفت راحت باش مریم صدام کن گفتم مریم میشه روسریتو بر داری یه مکثی کردو گفت باشه و روسری شو بر داشت موهاش خر مائی تیره وتا سر شو نه هاش بود یهو هوس کردم با مو هاش بازی کنم و دستمو کردم لای موهاش اونم سرشو چسبونده بود به سینم شروع کردم با مو هاش بازی کردن چه هالی می داد بعد صورتشو با دستم گرفتمو چر خوندم سمت صورت خودمو لبامو گذاشتم رو لباش5-6 دقیقه لباشو مکیدم یهو گفت شهرام میترسم دخترم بیدار شه شو هرمم خیلی شکاکه هرنیم ساعت یه بار زنگ میزنه ببینه کجام بهتره بری گفتم باشه و یه بوسه از لبش گرفتمو اومدم تو حیاط کنتورو وصل کردمو رفتم بالا مادرم گفت چرا دیر کردی گفتم سیماشون اتصالی داشت درست کردم . خلاصه از فردای اونروز دوستی منو مریم شروع شد ساعت 11 بود که دیدم تلفن داره زنگ میزنه به شماره که نگاه کردم دیدم مریم خانم گل عروس صا حبخونه است تا سلام کردم گفت تنبل خان نمی خوای بری سر کار گفتم راستش دیشب تا دیر وقت پای ما هواره بودم ا صلا حس کار کردن ندارم کارمم که ازاده امروزو نمیرم(شرکت دارم) خلاصه دوستی تلفنی منو مریم شروع شد بعضی مواقع هم با هم بیرون میرفتیم و میگشتیم یه بارم اصرار کرد میخوام شرکتتو ببینم بردمش دفترو بهش نشون دادم ولی تو تمام این بیرون رفتن ها رابطمون از لب گرفتن بیشتر نمیشد چند بارم پشت تلفن تا صحبت سکس شد حرفو عوض کرد اینها گذشت تا مهر ماه که دخترش رفت کلاس اول مریم بیشتر روزها تو خونه تنها بود منم یه کم بدهی تو شرکت بالا اورده بودم می خواستم یه کم وقت کشی کنم تا مطالبات شرکت وصول شه و بدهی یامو بدم در هر صورت منم اکثرا و برای فرار از دست طلب کار ا خونه بودم دیگه بیرون رفتنای منو مریم بیشتر شده بود مریمم هر بار برای بیرون رفتناش یه کلکی سوار میکرد و یه بهو نه ای میو و رد چند بارم شوهرش بهش گیر داده بود و یه شکائی کرده بود و میگفت حق بیرون رفتن نداری منو مریمم مجبور بودیم یا تلفنی صحبت کنیم و یا تو خونه همدیگرو ببینیم یه بار که من طبق معمول رفته بودم پا ئین و داشتم با مریم عشق بازی میکردم یهو بسرم زد باهاش سکس کنم واسه همین شروع کردم به مالیدن پستو ناش که دیدم یهو خجالت کشید و رنگش قرمز شد ولی چیزی نگفت معلوم بود که داره هال می کنه یه کم که مالیدمش گفتم مریم می خوام پیرهنتو درارم اولش یه نه گفت ولی زیاد مقاومت نکرد پیرنشو که دراوردم دیدم یه کرست مشکی توری 3 سگک بسته شروع کردم از رو سو تین سینها شو مالیدن و در همون حالم لب گرفتن بعدم شروع کردم به لیس زدن گردنش که دیدم داره حال می کنه و هی اه و اوه میکنه و منو بیشتر به خودش فشار میده منم از فرصت استفاده کردمو کرستشو باز کردم وای چی میدیدم تو فیلمهای سوپرم کمتر پیش میومد یه همچین سینه ای ببینم دایره قهوای درشت با نوک بر جسته شروع کردم نوک پستو نا شو میک زدن یکیشو لیس میزدم اون یکی رو سفت فشار می دادم مریمم حسابی حشری شده بود و هی می گفت شهرام دوست دارم یه کم که با سینه هاش ور رفتم دستمو رسوندم به لای پاشو شروع کردم به مالیدن کسش از رو شرت که یهو با دو تا دستاش دستمو گرفتو گفت اونجا نه خواهش می کنم من شوهر دارم ترو خدا اونجا نه منم اعتنائی نکردمو به کارم ادامه دادم همزمان با پستوناشم به نوبت بازی می کردم اونم دیگه گیر نمیداد 7-8 دقیقه بعد رفتم لای پاش گفت چیکار می خوای بکنی گفتم می خوام کستو لیس بزنم گفت نه شهرام ترو خدا نه من از خجالت میمیرم گفتم عزیزم خجالت نداره به هر دومون هال میده اونم هی می گفت نه یه شرت توری قرمز پاش بود که پشمای کسش از تورای شرتش زده بود بیرون اونم با دو تا دست شر تشو چسبیده بود و ول نمیکرد منم و قتی دیدم ول کن نیست انگوشتامو از کنار شرتش کردم تو و رسوندم به کسش مریمم که دید دارم به هدفم میرسم شرتشو ول کرد منم همون مو قع از پاش دراوردم حالا دستاشو گرفته بود روی کسش منم هی دستاشو می بوسیدم و از ش می خواستم دستشو برداره که یهو دستاشو از رو کسش برداشتو جلوی صورتش گرفتو و گفت به خدا دارم از خجالت اب میشم حالا من درست وسط رونش بودمو داشتم اون کوس پشمالو رو دید میزدم چو چو لای مریم حسابی سیخ شده بود از لای کسشم اب سفتو سفیدی زده بود بیرون که پشمای کسشو به هم چسبو نده بود منم شروع کردم به لیسیدن کسش اول از پا ئین کسش لیس میزدم تا بالا بعد شروع کردم از چو چو لش لب گرفتن مریم حسابی داغ کرده بود و اه اوه می کرد بهم می گفت بخور منم میگفتم چیرو بخورم اونم می گفت اینجامو و کسشو نشون می داد منم می گفتم تا اسمشو نگی نمی خورم که یهو گفت کسمو بخور شهرام کسمو بخور فهمیدم خیلی حشریه و میشه ازش اعتراف گرفت همو نطور که چوچولشو لیس میزدم پرسیدم مریم خود ارضائی هم می کنی گفت اره هر 2-3 روز یه بار جق میزنم گفتم با چی گفت اکثرا با خیار میکنم تو کسم یا بالای کسمو میمالم(بعد ها برام تعریف کرد که یه برس داشته که دستش مثل کیر بوده و اکثرا جلوی اینه و با دسته برس کسشو هال می اورده) پرسیدم از کی جق زدنو شروع کردی گفت دوران راهنمائی که بودم تو کلاسمون دخترا فقط در مورد کون دادناشون حرف میزدن یا مجله سکسی ردو بدل می کردن یا برای بقیه تو ضیح می دادن چطوری باید جق زد با حرفاش منو حشری تر کرد کیرمو دراوردم گذاشتم لای پستو نش اونم دو تا دستی سینه هاشو به هم فشار میداد(بعد ها گفت شهرام شوهرم لای پستو نام نمیذاشت و من چند باری تو فیلمای سو پر دیده بودمو و دوست داشتم که این اتفاق بیو فته که تو همون روز اول ارزمو براورده کردی) یه کم که عقبو جلو کردم کیرمو اوردم سمت دهنش و هل دادم تو دهنش که شروع کرد به مشت زدن فهمیدم داره خفه میشه کشیدم بیرون گفت اینجوری من خفه میشم بخواب برات ساک بزنم گفتم بیا 69 شیم که منم مال ترو بلیسم حالت 69 شدیمو اون شروع کرد به لیسیدن و خوردن کیرم منم کسشو باز کرده بودمو به چوچولش لیس میزدم یهو بهش گفتم مریم چرا پشمای کستو نمیزنی گفت اخه شوهرم اینجوری دوست داره جواد می گه کس بی پشم مثل شیر بدون یالو کو پاله(حالا بگذریم که من بعدا کس مریمو همه مدلی کردم با پشم بی پشم خطی پر فو سوری مریمم به شوهرش میگفت مدل میزنم که برات متنوع باشه شوهرشم خوشش او مده بود جالب اینه که من بعضی مواقع تو فیلم سوپر از یه مدلی خوشم میومد و به مریم نشون میدادم می گفتم اون مدلی بزنه یا خودم براش می زدم شو هرشم حال می کرد) از روش پا شدم پا هاشو انداختم رو شو نمو کلا هک کیرمو کردم تو کسش یه کم که عقب و جلو کردم شروع کردم به تلنبه زدن مریم داشت جیغ میکشید و حال میکرد خایه های منم تند تند می خورد به سوراخ کون مریم که دیدم داره ابم میاد کیرمو در اوردم ابمو ریختم رو سینه هاش اونروز من مریمو8 بار و هر بار با یه پوزیشن کردم یه چیز جالب دیگه این بود که یه کم که تو کسش تلنبه میزدم احساس می کردم ابش کیرمو خیس کرده سریع می خوابیدمو میگفتم مریم کیرمو بخور اونم مثل فیلمهای سوپر اب کس خودشو از رو کیرم لیس میزدو می خورد (بعدها وقتی از کونم می کردمش کیرمو ساک میزد) بعدم رفتیم حموم البته با اصرار من چون خانوم می گفت خجالت می کشم تو مدت 1 سالی که با هم بودیم همه جوری کردمش انقدر حشری بود که خودش کوسشو باز می کرد میگفت شهرام بیا کسمو بخور یا جلوی من با کسش بازی میکردو چوچو لاشو میمالید یا با هم فیلم سو پر میدیدیم و همونجوری که یارو تو فیلم زنرو میکرد منم مریم خانومو میکردم بعضی وقتها برام تعریف میکرد شهرام دیروز تو منو 7-8 بار کردی تازه شو هرمم شبش می خواست که برام سخت بود بعضی وقتها میگفت شهرام من حالی رو که به تو میدم به شوهرم ندادم بعضی وقتها هم همینطور که داشتم کوسشو میلیسیدم یا از چوچولش لب میگرفتم یا میکردمش شوهرش تلفن میزد و مریم طفلک مجبور بود تو همون هال با شوهرش صحبت کنه ویا بعضا لاس بزنه

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#146 | Posted: 7 Nov 2010 06:44
زن دوم عباس آقا نانوا


سال 1378 من فوق دیپلمم رو گرفتم ورفتم خدمت مزخرف سربازی... کرج آموزشی بودم وبعدش انداختنم یزد از اونجا هم مرا به یکی از کلانتریهای اطراف اون شهر که قبلا این منطقه خودش روستایی بوده که اون زمون تازه جزء شهر یزد به حساب میومد ومنم اونجا مامور گشت شدم و24 ساعت پستم بود 24 ساعت استراحت داشتم. یک روز توپاسگاه نشسته بودم که یک مردتقریبا 60 ساله با یک دختر جوان وارد شدن با همون نیگاه اول به اون دختره افتاد قشنگیشو پسندیدم چیز گوشتی بود اون حدودا بیست ودوساله بنظر میومد اولش فکرکردم دختر اون پیرمرده هستش وحدس زدم که حتما دخترباشوهرش دعواشون شده واومده درخواست شکایت کنه چون بعضی از این زانا که به اونجامیمدن این شکایتا را داشتن اول اومدن تو افسرنگهبانی افسرنگهبان رفته بود تو اتاق رییس منم بعد از سلام بهشون گفتم بشینین تا افسر نگهبان بیاد دوتاییشون راست من نشستن پیرمرده که خیلی عصبانی به نظر میومد مدام نیگادختره میکرد وپک پوزی میکرد ونیگاشو میکرد پایین منم زیر چشمی نگاهم روکه نمیتونستم ازش بردارم چون خوب چیزی بود خلاصه توسن بیست ویکسالگی بودیم و اوج شهوت وتوی این پاسگاه وتو کف کس وکون مطمئنم اگه شماهم جای من بودین همین احساس مراداشتین بعدکه افسرنگهبان اومدهردوشون بلند شدن وسلام کردن افسرنگهبان هم که ستوان دوم بود بچه یاسوج هم بود نشست وبرگه های شکایتو دراورد بعد هم روکرد به دوتاشون گفت شکایت دارین ؟دختره از همونجا گفت بله من ازاین آقا شکایت دارم افسرنگهبان هم شروع کرد به نوشتن .
نام:مریم
نام خانودگی:؟؟
نام پدر:؟؟
شغل:خانه دار
اهل: کاشمر
ساکن :؟؟؟یزد
وبقیه مشخصات بعد افسر نگهبان گفت میخاین من شکایتتون روبنویسم یا خودتون مینویسین
که مریم خانوم گفت من سوادزیادی ندارم وزیادبلدنیستم من میگم شما بنویسین .....
من پارسال به عقد این آقا درومدم ویک سالی میشه باهاش زندگی میکنم اما ایشون مرامرتب میزند وخرج زندیگیمو به غیراز خورد وخوراک نمیده میگه خودت برو سرکار و برای خودت پول دربیار پیرمرده هم پرید وسط حرفشو میگفت دروغ میگه افسرنگهبان هم میگفت لطفا شما ساکت بعد هم این لعبت(مریم خانوم) شروع کرد به گریه کردن کمی دلم براش سوخت بعدشم افسر نگهبان گفت دیگه حرفی ندارین؟ مریم هم گفت نه بلند شد اومد جلو شروع کرد به امضا کردن وقتی خم شده بود وامضا میکرد نیگام به کونش افتاد که چادرهم سرش بود کمی از چادرکه بصورت خط خیلی باریکی رفته بود لای کونش کونش بزرگ به نظر میومد وقتی خواست بشینه سر جاش چادرشو پیچوند دورخودشو رفت که بشینه دوباره نیگا کونش کردم قوس بزرگی از کونش درزده بود البته روش چادر بود وقتی میرفت لمبرای کونش دوسه تا یی بالا پایین افتادن که منوجذب خودشون میکردنوقتی نشست نیگاهی معنی دار بهم کرد وچادرشورو ازرو صورتش وسرش بلند کرد یعنی دارم موهامو درست میکنم موهاشو که مش کرده بودو دیدم دوباره یک نیگاهی بهش کردم اونم سرشو انداخت زیر آخه میترسید این کفتارپیر یه چی بهش بگه
یه شلوارمشکی و یک لباس که تمام بدنشو پوشونده بود تنش بود
بعد پیرمرده اومد جلو رو مشخصاتشو به افسر نگهبان گفت
نام:عباس
نام خانوادگی:؟/؟؟؟
شغل: نانوا
تاریخ تولد :1318
خلاصه بقیه مشخصات بعدهم گفت جناب سروان من میگم شما بنویسین ....
عباس نانوا: این خانوم زن منه واختیارش دارم هرطور هم عشقم بکشه میخام باهاش رفتار کنم اگه هم بخاد طلاقش بدم این کارو نمیکنم چون هم جوانه هم میتونه تو کارام بهم کمک کنه اون زنم که همش مریضه ودیگه هم به درد نمیخوره (اینجا بود که فهمیدم عباس نانوا دوتا زن داره)
خلاصه بعد نوشتن شکایت امضا کرد ونشست یک امضای کج و کولهای کرد که خندم گرفت
درحینی که این شاطر داشت با افسر نگهبان حرف میزد منم مرتب زیر چشمی مریم جونو میپاییدم که اونم همینطور هی نیگاه میکرد ودوباره سرشو زیر میانداخت حدس میزدم میخاد یه چیزی بهم بگه اما نمیتونست تونیگاش التماس موج میزد خیلی صورت ناز وملوسی هم داشت اما غم براوچیره شده بود با خودم گفتم بیچاره معلوم نیست با این کفتار تو این یک سال چی کشیده که دیگه اومده شکایت کنه مدام هم دستشو میاورد روی چشماشو اشکاشو پاک میکرد وبعدش هم نیگا من یکرد و سرشو دوباره میانداخت پایین معلوم بود که ازاین که سرنوشت با او این کار کرده ازغصه صورتش کمی مثل آدمایی که کسیشون میمیره وگریه کردن شده بود معلوم بود که نمیخاست با این مرد که مثل اربا وبرده بودن زندگی کنه
آخه میدونین بعدها که ازش پرسیدم چرا زن این شدی میگفت این مرد ازپدرم بیست میلیون طلب داشته پدرم که نداشته منوبه جاش به عقد این مرد دراورده منم که توی یک دهات بودم اولش فکر میکردم دارم کار خوبی میکنم وپدرم رو از زندان نجات میدم وبه قولی ثواب میکنم بعدش خدا بزرگه
دردسرتون ندم بعدی که بلند شدن برن تا فردا بیان برن دادگاه دوباره دم درخروجی یه نیگاه به من کرد وبا شوهرش رفتن وقتی میخاستن از در ورودی کلانتری خارج بشن من بازم یه نیگاهی بهش کردم که دیدم نیگاشو برگردوند یه لبخند نازی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم بهم زد ورفت منم سرمو براش خیلی نرم تکون دادم ولبخندی بهش زدم فهمیدم که از من خوشش اومده وای که خیلی هوسم شده بود باهاش سکس کنم خیلی مامان بود آخه میدونین دخترا از لباس پلیس خیلی خوششون میاد ودوس دارن با پلیسا رفیق باشن چون تمام گروهبانایی که با من رفیق بودن همشون دوس دختر داشتن اونم چنتا ....بگذریم
شب که ساعت یازده تا یک موقع استراحتم بود تا بعدش برم گشت اونم تا صبح خوابم نمیبرد وتمام اون صحنه های مریم میومد جلوی چشمام مخصوصا اون خنده نازش که آخرکارتحویلم داد تو فکربودم که بیشتر بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم که یک فکری به سرم زد وقتی میخاستم برم گشت رفتم داخل افسر نگبانی وپرونده این مریم رو درآوردم وآدرسشو یادداشت کردم به افسر نگهبان که بچه بسار خوبی بود با من جیک بود گفتم میشه فردا پرونده این مریم رو به من بسپاری تا ببرمشون دادگاه؟
خنده ای کرد وگفت باشه ای کلک یه خبراییه ؟ نه برو بروکه من اینجا همتونو میشناسم تورو هم این بچه ها به درکردن صبح بیا باهاشون برو.بعدهم گفت استوارجان این دختره یه سی سانت چیزی میخاد که بره اونجاش این پیره کی هم که نمیتونه جوابشو بده کارشون به اینجا کشیده این شکایتم بهونه هستش راست میگفت این افسر نگهبان ما درست زده بود توخال
ساعت هشت صبح که اسلحه و دستبند رو تحویل دادم لباسمو مرتب کردم یه فانوسقه مشت بستم تا ابهت لباسم بیشتر بشه نشسته بودم توافسر نگهبانی که یهو دیدم این لیلی ومجنون وارد شدن وقتی اومدن توافسر نگهبانی سلام کردنو نشستن منم به مریم سلام کردم بیشتر از دیروز تحویلش گرفتم به پیرمرده هم همونجور برخورد کردم که بهم شک نکنه بعد پیرمرده رفت تو اتاق رییس بازم هنوز هردوشون عصبانی بودن اما مریم کمتراز دیروز به نظرعصبانی بوددراین لحظه که شوهره نبود مریم یه نیگاه معنی داری بهم کردو گفت آقای...(چون فامیلم رو لباسم بود اسممو صدا میزد ) کی میریم دادگاه؟ منم بهش گفتم ده دقیقه دیگه بعد گفت :شما با ما میایین ؟گفتم: اگه قسمت بشه بله .
یه لبخندی زد که گویی تمام حقشو گرفته دوباره چادرشو باز کرد وبست واییییی یه شلوار لی تنگی پوشیده بودکه چاکش رفته بود زیر بهشتش با یک لباسی که تا بالا دکمه شلوارش سینه های نازشم تو لباس آب دهنمو حسابی راه انداخت بعدها بهم گفت که عمدا این تیپو زده بودم تا تورو به سمت خودم جذب کنم
داشتم باهاش صحبت میکردم اونم مستقیم به چشمام زل زده بود بعدرفتم تا سه نشده ورییس بویی نبره بیرون با پرونده شون وایسادم .مریم توافسر نگهبانی بود من بیرون تو راهرویطوری وایسادم که هرچی دیدش میزدم کسی متوجه نمیشدخلاصه اون نیگاه میکرد من نیگاه و...
بعدتاکسی تلفنی شوهرش گرفت ومنم نشستم جلو اودوتا هم عقب تارسیدیم دادگاه خواستم پولو حساب کنم که عباس نانوا گفت شما جناب سروان اختیار دارین منم اصرارمیکردم میخاستم اعتماد اونوبه خودم جلب کنم تا تودادگاه یهو یه چی اگه به مریم گفتم نک ونیش نکنه پولو حساب کرد ورفتیم پیش قاضی رفتم پرونده رو دادم قاضی اومدم بیرون وبه عباس گفتم که منتظر باشین صداتون میکنن قاضیه هم زن بود چون قاضی خانواده بود پرونده میرفت پیش اون اومدم کناری وایسادم طوری که بتونم مریم رو ببینم عباس نونوا گفت من میرم دم در ومیام اینجا یه آشنا دارم ببینم میتونه برام کاری بکنه منم ازخداخاسته گفتم برو چون یک ساعتی میشه تا نوبتتون بشه (الکی گفتم )وقتی رفت مطمئن که شدم رفته اومدم روبروی مریم جونم وایسادم وشروع کردم باهاش حرف زدن که پدرت کیه ؟ واهل کجایین واینجا برات خوب هست یانه و...خلاصه که گرم گرفته بودیم کیرم هم زیر شلوارم دل دل میزد اونم مدام چادرشو باز میکرد ومیبست تا منو حشری کنه متوجه شدم که این بدبخت که انگار میخاست با یک جوانی مثل من بگه وبخنده وعشق بازی کنه این مردک که نمیتونست این خواسته هاشو ارضا کنه خیلی لبخند ملیحی میزد وحرف میزد فهمیده بودم که حسابی ازم خوشش اومده بود بهش گفتم من توی این شهر کسی رو ندارم واز این که با تو آشنا شدم خوشحالم (بعد دلمو زدم به دریا وباخودم هرچی میخواد بشه بشه )بهش گفتم: تو چی؟اونم که انگار منتظر همین سوال بود اول لبخندی زد وسرشو انداخت پایین وگفت :منم از این که با شما آشنا شدم خوشبختم بهش گفتم :سوال منو جواب ندادی از من خوشت اومده یا نه ؟گفت: چی بگم ؟ گفتم چی نداره یک کلمه بگو آره یا نه که با حالت خاصی بانیگایی که بهم میکرد لبخندی زد ومردمک چشمشو کرد سمت چپو با تکون دادن سرش که بالابود وبا خجالتی خاص گفت : خیلی گفتم: خیلی که چی؟ گفت :از همون اول که تو پاسگاه دیدمتون ازتون خوشم اومد بله خیلی دیگه مطمئن شدم که جذب خودکردمش .بعد بهش گفتم:میتونم بیرون از پاسگاه ببینمتون ؟گفت من بیشتر وقتها خونه ام اینجا که بغیر از فامیلای شوهرم کسی رو ندارم بیشتر خونه هستم گفتم میتونم بیا اونجا؟ گفت فقط بین ساعت ده صبح تا یک بعد از ظهر چون عباس نونوایی بعدش هم شاید یه سر بره خونه زن اولش شایدم نره معلوم نیست گفتم باشه یه سر بهت میزنم ویه چایی مهمونت میشم قبوله؟گفت شما صابخونه ایین شماره خونشونو از تو پرونده برداشتم گفتم شايد لازم بشه
بعد بیست دقیقه ای پیرمرده اومد و یک ربع بعد رفتیم تو قاضیه بعد از ده دقیقه ای که باهاشون صحبت کردن گفت برین تا این حکمی که مینویسم پاسگاه اجرا کنه دوباره احضاریه میدم بیایین دادگاه خلاصه دوباره تاکسی نشستیم
عباس نونوا مدام تو راه بهش نق نق میزد ومیگفت خوب پای منو به دادگاه باز کردی وازاین حرفایی که خودتون دیگه بدونین یک زن وشوهر بعد دادگاه باهم میزنن وقتی رسیدیم جلو پاسگاه پیاده شدم از عباس نونوا خداحافظی کردم یه چشمکی هم به مریم جونم زدم وهیچی نگفتم اونا هم رفتن .
فرداش ساعت ده ونیم توگشت بودم رفتم یه تلفن عمومی به خونش زنگ زدم گوشی رو برداشت سلام کردم با همون سلام کردن صدای منو شناخت وگفت :جناب سروان شمایین (درجه های نظام رو نمیدونست همینجوری بهم میگفت جناب سروان ..من استواروظیفه بودم)همونجا ازش خواستم که منو حمید صدا کنه اونم قبول کرد.گفتم :میتونم بیام مهمونت بشم یا نه؟ گفت خواهش میکنم.گفتم پس تا ده دقیقه دیگه میام وقتی رسیدم دم خونشون که تویه کوچه بن بست بود پلاکشون که روی آدرسشون بود از توجیبم نیگاه کردم هیچ کس تو کوچه نبود یه خونه قدیمی روبروشون بود دیگه هیچ خونه دیگه ای اونجا نبود درزدم وصدای بیسیمو کم کردم دروکه باز کرد یه چادر گل گلی سرش بود تا منو دید سلامش کردمو گفتم کسی نیستش ؟ گفت : بیا تو خیالت راحت باشه یه نیگاهی به اطراف کردمو موتور پاسگاه رو بردم گذاشتم انتهای کوچه تا کسی نبیندش کسی هم که اونجا خونش نبودخیالم بیشتر راحت شد با اسلحه ودستبند وبی سیم یه وضعی تابلو رفتم تو خونش قلبم تند تند میزد ولی وقتی رفتم تو کمی راحتتر شدم مریم جون پشت در وایساده بود بهش گفتم عزیزم خیالم راحت باشه که کسی نمیاد ؟اخه اگه منو با این لباس بگیرن اعدامم میکنن گفت راحت راحت باشه هیچکی اینورا پیداش نمیشه حتی پسرای عباس نونوا آخه یه بار یکیشون بد جوری تونخم بود ولی من که ازش خوشم نماد هم زشته هم بد اخلاق مثل باباش درگیر شدم وعباس نونوا هم یک خط ونشون براشون کشید که خیلی وقته اینجاها نمیان بعد اینکه اروم تر شدم جلو شد و رفت تو منم پشت سرش رفتم تو وایی اون کونش که چسبیده بود به چادرش مثل ژله بالا پایین میرفت کیرم دیگه بادیدن این کون تپل بلند شده بود ومستم کرده بود وقتی رسیدیم تو حال گفت بفرمایین بشینین تا یه چایی ومیوه براتون بیارم منم که فرصتم نبود تا بکنمش وقتی رفت تو آشپزخونه بعد مکثی رفتم تو دیدم که پشتش به منه هنوز چادرش سرش بود ولی آویزون سرش بود طوری که یه تیکه از چادرش فقط روی مغز سرش بود دستاشو که لخت بودن ویه تی شرتی پوشیده بود قرمز رنگ با یک زیر شلواری که جنسش پلاستیکی بود چسبیده بود به روناش وکونش داشت از تو جا ظرفی که بالای شیر ظرفشویی بود بشقاب میوه برمیداشت که رسیدم پشت سرش و خودمو چسبوندم بهش کیر داشت منفجر میشد فرصتم به سر اومده بود دیگه هیچی نمیفهمیدم بی سیمو گذاشتم رو ظرف شویی و دستامو بردم زیر بغلش وگرفتمش توبغلم مست مست شده بودم واز چشمام شهوت می باری وقتی گرفتمش توبغل چادرش از رو سرش افتاد سریع برگشت وگفت خیلی عجله داری عزیزم برگشتو مثل اینکه او بیشتراز من فرصتش نبود لبشو گذاشت رو لبام شروع کردیم به لب خوردن واییییییی عجب لبای شیرین داشت مثل وحشیها لب میخوردیم مدام لبشو میکرد تودهنم ومن میخوردمش بعد من زبونمو میکردم تودهنش نفساش میخورد به صورتم داغ داغ بودن دستامو از پشت کردم تولباسش وکمرشو میمالیدم اونم یه دستشو انداخته بود دور گردنم واون دستش رو کیرمو از روشلوار می مالید لختی بازوش دور گردنم خیلی باهال بود سفید وگوشتی کیرم داشت توشلوارم منفجر میشد جاش تنگ شده بود میمالیدم به کسش دستمو کم کم از تو کمرش دراوردم انگشتامو بردم زیر تمبونش کردم تو ولمبرای کونشو گرفتم وشروع کردم به مالیدن یادم می افتاد که این همون کونی بود که توپاسگاه جلوم خم کرده بود والان تو دستامه وای که چه زود بهش رسیدم عجب نرم بود نرم نرم لمبراشو تو دستام میلرزوندم وبالا پایین مینداختمشون هنوز لبامون تو هم بود هیچطوری هردومون سیر نمیشدیم بیچاره خیلی معلوم بود تو این یک سال زجر کشیده بعد همونجا کف آشپز خونه خابوندمش یه روفرشی اونجاپهن بود لباس نظامی واسلحه واینا مزاحمم بودن
چون اولین بارم بود که سکس میکردم زیاد وارد نبودم تازه اینم با این وضعیت یعنی اسلحه رولور و دستبند به کمرم بود بی سیم هم مرتب سروصدا میکرد باید حواسم به اون هم باشه واین خونه هم که هنوز برام ناشناخته بود هر لحظه میترسیدم یک اتفاق ناگواری پیش بیادولی تنها انگیزم مریم بود واون هیکل نازشو صورت خوشکلش واز همه مهمترعطش این دختر برای سکس با یک جوانی هم سن وسال خودش خیلی وقت بود که آبم نیومده بود آخه تواین مملکت آخوندزده باید تا وقتی که داماد نشدی با متکا وپتو و یا جلق توی حموم خودتو ارضا میکردی اما حالا که این فرصت برام جور شده بود حیفم میومد از دستش بدم اونم چه جیگری که ده برابر خودم نیاز به سکس داشت بگذریم در اون لحظه که روی روفرشی تو آشپزخونه روش خوابیدم دوباره لب ولوچه هامون تو هم رفت ومثل ندیده ها میخوردیم بعد زبون رو بردم روی کپ های گوشتیش ومثل سگ میلیسیدم زبونمو ازپایین صورت نازش میکشیدم میووردم تا نزدیکای گوشش وای چقدر صاف و خوشمزه بود مریم جونم که خیلی خوشش میومد سرشو میانداخت بالا تا کیفش بیشتر بشه چشماشو بسته بود ونفس نفس میزد همچنان کیرمو میکشیدم روی کسش که هنوز پوستشو(زیرشلواری وشرتش) نکنده بودم میمالیدم یه لحظه که دیگه فهمیدم طاقتش سر اومده گفت حمید جون بکنم دارم میمیرم ولی من هنوز از صورتش ولباش سیر نشده بودم ومیخوردم دهنش بوی پیاز میداد چون قبل از اینکه من بیام صبحونه خورده بود ولی وقتی شهوتی باشی و اون کس وکونی رو هم پسندت باشه زیر چرخای کیرت باشن همه چیز طرف برات خوشمزس حتی اگه بگوزه یا دهنش بوی بده یا زیر بغلش بوی عرق بده برات مهم نیست فقط اگه کسش پشماشو نزنه من یکی که دلم نمیره بلیسمش خلاصه یک لحظه ازروش بلند شدم وفانوسقه رو از روی کمرم باز کردم وکناری گذاشتم وخوابیدم روی فرش تا اون بیاد با هام حال کنه چون میفهمیدم اون بیشتر به من نیاز داشت تا من به اون .....اشارش کردم اومد خوابید روم تیشرتشو زدم بالا وسینه های نازش که کرست هم نبسته بود افتادن بیرون خیلی با حال بود
تا افتادن بیرون مثل گربه ای که موش میگیره دهنم بردم سمت سینه راستش و با لبام سر سینشو گرفتم تو دهن ومیمکیدم چون اولین بارم بود که یک سینه اونم یک سینه تقریبا کوچیک وبا سرسینه قرمز بسیار کمرنگ .....خیلی بهم حال میداد یک لحظه مریم کف دوتا دستاشو گذاشت روی زمین وروی اون دوتا دستاش بلند شد سینه شو از تو دهنم بیرون آورد اون یکی سینشو آورد گذاشت تو دهنم خیلی حال داد بعد یک دقیقه ای که اون سینشو خوردم دوباره خودش سینشو از دهنم بیرون کشید اون یکی رو دوباره گذاشت تو دهنم مرتب چند باری باهام این کارومیکرد
منم دستامو برده بودم تو زیر شلواریش و کونشو که خیلی میخاستم بکنمو میمالیدم خیلی نرم بودن انگشتای هر دوتادستمومینداختم لای قاش کونش لمبرای کونشو باز میکردم ودوباره بهم میرسوندمشون صحنه های فیلمای سوپری که دیده بودم رو به یادم میومد وکیف میکردم اونم دوتاسینشو هی از دهنم در میوورد اون یکیشو میکرد تودهنم خیلی بهش حال میداد هی کسشم رو روی کیرم میکشید بعد ده دقیقه ای که هم دیگه رو خوردیم یک لحظه دیدم بی سیم داره منو پیج میکنه خیلی آروم دوتا دستامو آوردم انداختم زیر بغلش.... لعبتمو از رو ی خودم کشیدمش کنار وبلند شدم بیسیمو جواب دادم
بی سیم : شصت وچهار …شصت…شصت وچهار…شصت
(شصت وچار من بودم وشصت هم افسر نگهبان)
من:بفرمایین
افسر نگهبان: پنج شیش(یعنی موقعیت)
من : آپاراتی
افسرنگهبان : موردی هست؟
من: موتور پنچر شده
افسر نگهبان : خداحافظ
خیالم راحت شد که کارم ندارن وقتی داشتم بیسیمو جواب میدام نگام به مریم بود که همونجور روی زمین طاق وپشت خابیده بود و داشت سینه هاشو با دو تا دستاش میمالید معلوم بود که هنوز میخاست من بخورمشون یک لحظه حالم به خاطر بیسیم گرفته شده بود کیرم تو شلوارم بلند شده بود مریم هم یه نیگاه به اون میکرد ویک نیگاه به من بعد که بیسیموجواب دادم با خودم گفتم عجب آپارتیی اومدم فقط فرقش اینه که اونجا موتورتو باد میکنی ولی اینجا باد کیرتو خالی میکنی ……
اومدم سراغش اما اول کمربندمو باز کردمو زیپ ودکمه شلوارمو باز کردم وشلوارمو تا نیمه کشیدم پایین وکیرم کمی آزادش کردم ورفتم اروم خابیدم روی مریم وکیرمو گذاشتم روی کسش یک لحظه اونم گفت :اخخخخ حمید بیا که خیلی خوش اومدی … رفتم دوباره سراغ سینه هاش یکم دیگه سینه هاشو خوردم خیلی خوشمزه بودن سینه کوچولو همشو هش میکشیدم ومیکردم تو دهن دهنم پراز از گوشت شده بود گوشتی نرم ولطیف همونجا که تودهنم بود زبونمو میزدم سرسینش یک آخهایی میکرد که بیشتر حشری میشدم ….بعد سینشو از دهنم درآوردم ویکم زیر گلوشو لیس زدم کمی بوی ترش شدگی میداد ولی مزه خوبی داشت هنوزتو دهنمه دیگه داشتم نگران میشدم با اینکه در اوج شهوت بودم زبونم همونجور کشیدم اوردمش تا پایین از وسط قاچ سینش رد کردمو نافشو بوسیدم دو دستمو انداختم دور کش تمبونش با سرعت تمبون و شرتشو باهم کشیدم پایین پاهاش میون هوا وزمین بود وایییی کسش پشمالو بود پاهاش خیلی سفید بودن ورونای گوشتی ومثل ژله میلرزیدن مچ جفت پاهاشوهمونجور که میون هوا زمین بود بهم چسبوندم قشنگ آوردمشون بالا تا کسشو که بیشتر بهم میچسبید رو ببینم کسش متوسط بود نه بزرگ بود نه کوچیک بهش گفتم : عزیزم عباس کیرشو این تو میکنه گفت : مینکه ماهی یکبار اونم با مکافات ولی من که ازش خوشم نمیاد به زور تحملش میکنم تا آبش که میاد اونو روی کسم خالی میکنه کمی دیگه پاهاشو آوردم بالاتر طوری که کمی از کمرش هم از رو فرش بلند شده بود میخاستم سوراخ کونشو ببینم وایییییییییی کمی موداشت ولی سوراخ کون پیدا بود یه سوراخ ریز و تنگ که میون دوتا لمبر بزرگ افتاده بود صحنه قشنگی رو جلو چشمم آورده بودم هرچی نیگاه میکردم سیر نمیشدم بهش گفتم کونتو همکش..... اونم هممیکشید ...واییییییییی وقتی سوراخشو هممیکشید اون سوراخ محو میشد ومیرفت تو لمبراش گم میشد گفتم بازم هممبکش .... مریم هم چون میخاست منو بیشتر شهوتی کنه چند بار پشت سرهم اینکارو میکرد همزمان کسشم هم کشیده میشد سریع همونجا که نیم خیز نشسته بودم شرتم کشیدم پایین کیرم روکه دیگه داشت منفجرمیشد از قفس آزادش کردم تا مثل شیرگرسنه ای که به جون یک حیوونی مینداختن ولش کنم تو کس مریم دراون موقع مریم که فهمیده بود من کیرمو دراوردم گفت : حمید میخام کیرتو ببینم …منم پاهاشو رها کردم وکیرمو از روی شکمش آوردم واز روی سینه هاش ردشون کردم آوردم نزدیک صورت مریمو بهش گفتم که سلام کرده …..
مریم : سلام به روی ماهش واییییییییییییی عجب کیری …..چه کلفته ….اوووووووووووم (مریم دوتا دستاشو آورده بود وبالاو پایین کیرمو گرفته بود)با لهجه خاص کاشمریش با نیگاهی که به کیرم میکرد گفت : زیارت قبول عزیزم سر کلفتشو برد سمت لباش ویه بوس ازاون گرفت ….بعد هم همونطور میکشید روی لباش ودماغش بوش میکرد خیلی برام جالب بود چشاشو بسته بود ومیکشیدش رو چشاش بعد هم دهنشو باز کرد وکردش تو دهن …….واییییییی اوفففففففففففف داغ داغ بود کیرم داغ شد با سرعت از دهنش بیرون کشیدم داشت دیگه آبم میومد یه لحظه مکث کردم دوباره گذاشتمش تو دهنش اونم سزشو میمکید زیاد وارد نبود دندوناش میخورد بهش سرشو میمکید با دستاش تخمم که مثل یک سیب زمینی سفت شده بود میمالید من که جلو نمیرفتم او سرش رو از رو زمین میکند ومیواورد بالا ودهنشو میبرد سمت کیرم
دوتا تپل های کونم که روی سینه هاش بودن حال داشت سرسینه هاش مالیده میشدن روی پوست کونم که عند حال بودن وقتی تو این حالت بودم دکم

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#147 | Posted: 8 Nov 2010 01:32
بهاره



اين داستان مال موقعي يه كه سال سوم دانشگاه بودم . يه مدتي بود كه افتاده بودم تو كارسكس چت به اين اميد كه يه كسي گير اين كير بيچاره ي ما بيفته خلاصه مثه هر روز سيستمو استارت كرديمو شروع كردم يكي يكي رومهاي سكسو گشتن از اين روم به اون روم حالا نگرد كي بگرد هي بچه ها مسخرم ميكردن منم ميگفتم وقتي يه تيكه باحال پيدا كنم بهتون ميگم! تااينكه يه روز ظهر بالاخره يكي جوابمو داد . راستشو بخواين فكر ميكردم سر كارم اما ديگه گفتم بادا باد فوقش كه خورده بهم ميخندن ديگه .مثه هميشه با سلام گفتن شروع كردم هنوز نرفته بودم تو فاز سكس كه خودش گفت اگه يه پسر با معرفت پيدا بشه حاضره كه دوست سكسيه اون بشه از اونجا كه منم خداي معرفتم(!!!!!!) با هم دوست شديم. اينقد ر رفته بوديم تو فاز معرفت كه سكسه داشت فراموش ميشد(به قول يكي از بچه ها تيكه رو) خلاصه من داشتم حسابي حرص ميخوردم كه گفت عزيزم كيرت چقديه؟منو داري جون تازه گرفتم, يه خورده خجالتي بازي در اوردمو با ناز (!)گفتم 18 سانت عزيزم يهو مثه كير نديده ها شروع كرد قربون صدقه ي كيرم رفتن از شما چه پنهون يه خورده حسوديم شد اما خوب منو كيرم نداره كه! خلاصه بحث رفت تو مايه ي قرار گذاشتن و اينكه دوست داره باهاش چه كار كنم. خيلي حشري بود و با ديدن كير من از پشت وب واقعا حشري شده بود. من كه بيشتر از اون تو كف بودم ديگه حال نداشتم فقط يه كس داغ ميخواستم كه بيفتم به جونشو بخورمش تو اين حال با خودم ميگفتم:حتما يه كس چاق و كيريه كه مفتم نميكننش اخه هميشه قيافه دخترهاي چتي رو درست حدس ميزنم اما همينجوري هم ميكنمش يه دفعه گفت كامي همين امشب كيرتو ميخوام برق از سه فازم پريدگفتم اين وقت شب؟ گفت كس من شب و روز نميفهمه هر وقت بخواد براش ميخرم با يه حالت مردد ......با دو دلي كه برم يا نرم......دلو زدم به دريا گفتم : باشه عشق من(يه بار ديگه تيكه رو) هيچي اقا قرار گذاشتيم ميدون كاج جلوي اون مسجده (خدا منو ببخشه) 5 دقيقه گذشت ساعت شد 1:30 شب حالا بگذرد كه چنتا كلان بهم كليد كرد. اما يهو تمام بدنم بيحس شد باور نميكردم اين شكلي باشه...........................! صحنه رو كه ديدم نميدونستم بايد حال كنم يا ضد حال بخورم. يه دختر ديدم با 175 قد حدود 55 تا 60 وزن فقط لحظه شماري ميكردم كه بياد جلو تا خيالم راحت بشه كه خودشه تو همين افكار بودم كه يكي گفت اقا كاميار؟ زود خودمو جمع و جور كردم گفتم بله. شما هم بايد بهاره خانم باشين درسته؟ هيچي نگفت فقط با يه لبخند حرفمو تاييد كرد. دلم ميخواد واقعا همونجوري توصيفش كنم اما باور كنين نميشه لباش نه كوچيك بود نه بزرگ يه چيز رادست كه خوردنش ارزوي خيلي هاست برنز بودن بدنش ا از گردنش و يقهه مانتوش كه باز بود بد جوري حشري كننده بود. سينه هاشو كه ديدم حدس زدم كه سايزش بايد حدود 80 باشه كاملا شق و جوندار بود يه كمر باريك بدون هيچ چيز اضافه و يه كون كه وقتي چشم بهش افتاد بي اختيار اه كشيدم همه ي اينارو تو يه مانتوي تنگ سفيد جا داده بود.يه لحظه ارزو كردم كه ايكاش جاي اين مانتو بودم تا هميشه بهش ميچسبيدم. خلاصه تو يه دنياي ديگه بودم كه گفت كجا بايد بريم؟ گفتم چيزي كه نميخوري؟ گفت نه فقط زود بريم كه دارم ميميرم . راهنماييش كردم طرف ماشينو بعد از سوار شدن گازشو گرفتم طرف خونه.... تو راه به اين فكر ميكردم كه چه جوري بكنمش 100 تا راه اومد تو ذهنم واي نميدونين تمام بدنم از زور شهوت داغ شده بود . رسيديم دم خونه در پاركينگ رو باز كردم و كليدو دادم بهش گفتم برو واحد 6 من الان ميام. راستش ميخواستم با اين كار اون زودتر از من تو خونه باشه تا بيبينم چكار ميكنه. يه 10 دقيقه ايي طولش دادم بعدش رفتم به سوي سرنوشت(!).......... رفتم بالا و زنگ زدم. بعد از چند دقيقه در باز شد يه جيگر تو چار چوب در ظاهر شد بر عكس حسي كه تو وجودم بود خيلي اروم رفتم تو اخه ديگه خيالم راحت بود كه امشب بهاره مال منه . لباسشو عوض كرده بود يه تاپ صورتي كمرنگ پوشيده بود كه كاملا بر امدگي سينه هاش معلوم بود و نوك سينه هاش چون سوتين نبسته بود خود نمايي ميكرد. فكر اينكه تا چند دقيق ديگه اونا تو دهن منه مثل عسل برام شيرين بود.اصلا حواسم نبود كه به سينه هاش خيره شدم با شيطنت يه نيشگون از صورتم گرفت و گفت جوجوي كوچولو نميخواي بياي تو؟ اين حرفش يه جورايي قند تو دلم اب كرد. رفتم تو و درو بستم بعدش يه راست رفتم سر يخچال. يه شيشه absulut كه براي يه همچين شبي تهيه كرده بودم رو برداشتم و با ساير مخلفات رفتم تو پذيرايي يه وقت فكر نكنين خوره سكس هستما اما ميخواستم از همه ي وقت اون يه شب استفاده كنم. ميدونين كه وقت يه سكس ملس زود تا چشم هم ميزاري تموم ميشه خلاصه رفتم رو كاناپه روبروش نشستم و با گفتن خوش اومدين سر حرفو باز كردم.باور كنين اينقدرناز بود كه از حرف زدن باهاش هم لذت ميبردم. از اونجا كه اعتقاد دارم سكس بدون احساس هيچ لذتي نداره حرفو بردم تو باب دوست داشتن. بهش گفتم:بهار تو اينكارت كه اومدي پيشم واسه سكسه صرفا؟ خيلي راحت گفت اره يه جورايي حالم گرفته شداما رو نكردم گفتم اگه من بخوام هميشه با تو باشم؟گفت:جوجو به اين راحتي عاشق شدي؟ اونم عاشق يه دختر كه تا حالا زير 10 نفر خوابيده؟گفتم نه اما ازت خوشم اومده نميخوام اين بار اخري باشه كه ميبينمت گفت بستگي به خودت داره. گيلاسشو پر كردمو براي خودم هم يه كم ريختم نميخواستم مست برم تو كار سكس.لا جرعه همشو سر كشيد و گفت:وقتي اومدم باهات سكس كنم يعني ازت خوشم اومده اونقدم لاشي نيستم كه همزمان با 100 نفر رو هم بريزم. فعلا مال توام. اين حرفش يه جورايي خرم كرد. يه گيلاس ديگه زديمو دستشو دراز كرد طرف من اتيش هوس جفتمو با گرماي كاذب الكل شعله ور تر شده بود. بالا خره انتظار داشت تموم ميشد سكس با يه دختر رويايي...... ارزوي هميشگيم ........ دلم ميخواست دوستام بودن و فك هاي اويزونشونو ميديدم.......................................................... ........................................كه تو عالم عشق و حال مستي دستشو دراز رد طرف من دستاشو گرفتم تو دستمو از جام بلند شدم رفتم طرفش كنارش رو كاناپه نشستم .اونم خودشو ول كرد تو بغل منو به عبارتي خودشو سپرد دست سرنوشت. اروم ا روم خم شدم و لبمو گذاشتم رو لبش و يه بوسه كوچيك اما اخر احساس از لبش گرفتم . اونم كه حسابي تو تب سكس بود دستاشو انداخت دور گردنمو ديگه بخور بخور شروع شد. من لبا شو ميخوردمو اوم دائم با كيرم بازي ميكرد ديدم كه حسابي رفته تو يه دنيا ي ديگه. ميخواستم حسابي ببرمش تو شهوت امما ديگهبيشتر از اين طاقت نداشتم كه دست به سينه هاش نزنم. دستمو كردم ماي سينه هاش و اون دو تا سينه ي برونزهي نازو حالا نخور كي بخور اونم كمتر از من حشري نبود دستشو كرده بود تو شلواركمو با كيرم بازي ميكرد حس ميكردم دارم رو ابرا راه ميرم اروم اروم خم شدم و لبمو گذاشتم رو لبش و يه بوسه كوچيك اما اخر احساس از لبش گرفتم . اونم كه حسابي تو تب سكس بود دستاشو انداخت دور گردنمو ديگه بخور بخور شروع شد. من لبا شو ميخوردمو اوم دائم با كيرم بازي ميكرد ديدم كه حسابي رفته تو يه دنيا ي ديگه. ميخواستم حسابي ببرمش تو شهوت امما ديگهبيشتر از اين طاقت نداشتم كه دست به سينه هاش نزنم. دستمو كردم ماي سينه هاش و اون دو تا سينه ي برونزهي نازو حالا نخور كي بخور اونم كمتر از من حشري نبود دستشو كرده بود تو شلواركمو با كيرم بازي ميكرد حس ميكردم دارم رو ابرا پرواز ميكنم از بس داغ بودم تي شرتمو دراوردم كه اشاره زد شلواركتم در بيار منم با ميل اينكارو كردم بازم نشستم سر جام اما اينبار اون دمر خوابيد رو كاناپه و شروع كرد از رو شرتم كيرمو ليس ميزد داشتم ديوونه ميشدم اما ميخواستم هر جور دوست داره حال كنه انگار اونم مثه من ديگه طاقت لاسيدن نداشت شرتمو كشيد پايينو كيرمو نم نم كرد تو دهنش يواش يواش ساك ميزد برام بعضي وقتا هم شيطونش ميگرفتو با دندوناش ميماليد سر كيرم كه با اينكارش موهاي بدنم سيخ ميشد دلم ميخواس همون لحظه وسط پاهاش بودم و كسش و ليس ميزدم اما همچين با ولع داشت ميخورد كه دلم نيومد بلند شم اخه اونم بد جوري داشت بهم حال مي داد. تا اينكه خسته شدو خواست حالت خوابيدنشو عوض كنه .به پشت خوابوندمشو رفتم لاي پاهاش دو تا پاشو انداختم رو شونه هامو شروع كردم به خوردن زياد خوشم نمياد ا اينكار اما او كسي كه اون داشت هر كسم جاي من بود دينو ايمونشو ميباخت ديگه سرو صدا و اه و اوهش در اومده بود و چشماش كاملا بسته شده بود يه 40 دقيقه ايي گذشتو يه دفعه هاره يه اه بلند كشيدو فهميدم كه ابش اومده اما من هنوز اندر خم يه كوچه بودم اخه من خيلي دير ابم ميا و هر سكسم بالاي 5/2 ساعت طول مي كشه بگذريم نشستم بين پاهشو شرو كردم با كيرم ماليدن رو كسش. سكوت يه ساعته ي ما رو با گفتن اينكه كامي تورو خدا بكن تو شكست فهميدم كه الان اخر حشره اروم كيرمو گذاشتم دم كسش و فشار دادم تو يه جيغ حشري كننده ايي كشيدو گفت تا ته بكن منم كه حسابي حرف گوش كن شده بودم اروم كيرمو تا ته هل دادم تو كسشغث 40 دقيقه ايي هم به شكلاي مختلف كه بلد بودم كردمش .هر بار كه چشمم به هر جاي بدش ميخورد حشري تر ميشدم هر جاشو ميديدم ميخواستم كه باهاش بازي كنم خلا صه بعد از 2 ساعت تلمبه زدنو بالا پايين كردن ابم داشت ميومد انگار اونم فهميد با يه صداي خفه گفت نريزي توش اما ديگه دير گفته بود اخخه اونقدر كس نازي داشت كه حيفم اومد همين 2 تا تلمبه اخرو هم نزنم اما به قول خودش ابو تمام بايد ريخت تو كس اخه ميگفت همه سكس يه طرف ابو كه ميريزن تو هم يه طرف................ حدود 5 ماه باهاش دوست بودم و سكس كار هميشيمون بود . تا مكان گيرمون ميومد رو هم بوديم اا نميدونم دروغ يا راست به بهونه خارج رفتن ديگه نديدمش و موبايلشم كه زنگ ميزدم وا گذار شده بودو خلاصه اين دوستيم تموم شد و من هراز گاهي ياد اون روزا ميفتم كه همش شد خاطره.

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#148 | Posted: 8 Nov 2010 07:32
عشق ب ای یك ساعت
سلام دوستان این یكی از خاطرات شیین زندگیه منه كه الام می خوام برای شما بازگو كنم .
زمستان سال گذشته در یك روز كه حال و حوصله نداشتم توی دفتر چاپ خانه نشسته بودم و مگس می پروندم شاید یه مشتری مشنگی پیدا بشه و یه پولی چیزی گیر ما بیاد دورو بر ساعت یازده صبح بود كه یه خانم میانسال با یه دختر وارد مغازه شدن راستش رو كه بخواین مغز سرم شروكرد به سوت كشیدن چشمام 4تا بود 12تا شد دختره نزدیك 20 سل سن داشت و خیلی خوشگل بود موها مشكی صورت سفید قد كوتا و ریزه ولی یكمی لاغر بود با این حال تیكه معركه ای بود ولی این نبود كه مغز من براش صوت میكشید مادر این دختره اصل مطلب بود اومده یه آگهی تبلیغاتی برای فروشگاه یا شاید بهتره بگم بوتیك آره این بیشتر بهش می خورد سفارش بده حالا اینو بی خیال مادره رو نگو كه نه كس بود نه شاه كس ابر كس هم نبود نمیتونم بگم چه كوفتی بود هر چی بود نمیشد بهش نگاه نكرد موها رنگ كرده بدن تپل و مپل صورت سفید لبا برجسته كون قلمبه مانتو تنگ و كوتاه (از مانتو دخترش كوتاهتر) و چسبون طوری كه سینه هاش قلپی زده بودن از زیرشون بیرون كه دوست داشتم همونجا بگیرمشون قدشم هم قد همون دختر تركه ای چوب خشكش خلاصه جونم براتون بگه كه حسابی باهاشون گرم گرفتم مادر كونیا فكر میكردن با یكمی لاس زدن میتونن كارشونو در حد مفتی انجام بدم براشون ولی خیلی حال داشت چون نشسته بود جفتم و بوی عطر لعنتیش توی دماغ بدبخت من بود منم دیگه بوی چیز دیگه ای رو نمی فهمیدم هراز چندگاهی دستم هم با دستش برخورد میكرد كه هی كیرم ویبره ای میخ ود و ساكت میشد برای همین هم بود كه بهش گفتم فكر كنم كارتون یكمی طول بكشه اگر دوست دارین برین یه چرخی بخورین بیاین تا من تمومش كنم نگاش كنید اگر خوب بود چاپ كنم كه اونم زیاد طول نمیكشه (علت اصلیشم این بود كه تا اونا بودن نمیشد كه كاركنم چون كیرم قیلی ویلی میرفت) رفتن بیرونو بعداز 10 دقیقه مادره برگشت توی مغازه گفت دخترم رو فرستادم بره بوتیك و بعد بره دنبال كارای دیگه منم برگشتم ببینم به كجا میرسه دوباره اومد نشست كنارم و اینبار یكمی نزدیك تر طوری كه چسبیده بود بهم و نگا میكرد به صفها مانیتور كه من دارم چیكار میكنم یكمی كه گذشت و كار طراحیش تموم شد گفت خوبه منم زدم برای چاپ 10 هزار برگ می خواست دستگاه رو اماده كردم و كارگرم رو دكش كردم بره خودم ایستادم پاش رفتم و براش یه چایی ریختم و برا خودم هم همینطور نشستم روبروش سر صحبت رو باز كرد كه كار بوتیك چجوریهو از این حرفا تا به جایی رسید گفتم شوهرتون چیكار می كنه گفت من شوهر ندارم یعنی متاركه كردم (توی دلم گفتم خاك تو سر بی عرضه شوهرت بشه) اونم از من پرسید كه شما چی هنوز كه مجردی فكر كنم گفتم نه بابا من دوسال ازدواج كردم با یه حالتی گفت اصلا بهت نمیاد گفتم خوب زنم دختر خوبیه و منم زیاد برای زندگی زور نمیزنم خودش میرسه الحمدلله بعد یكمی ساكت شدیم و یدفعه گفت راستی این بالا زندگی میكنی گفتم كه نه ولی بالا رو درست كرد كه وقتی كه می خوام استراحت كنم برم بالا یه درازی بكشم و یه چیزی بخورم و از این حرفا گفت اه خیلی خوبه منم دوست دارم بالا مغازه رو بسازم البته برای اینكه برم توش زندگی كنم راستی میشه ببینمش چطوریه منم كه از خدا خواسته كه شاید بشه ببرمش بلا و بزنمش زمین بهش گفتم كه حتماَ بفرما بریم بهت نشون بدم تا یه نگاه هم بندازی دستگاه چاپم كارش تموم شده درو قفل كردم و رفتیم بالا رسیدم توی اتاق بال كه یهو دیدم گفت وای چه جاییه چقدر خوب چیدیش بدون اینگه اجازه بگیره شرو كرد وارسی خونه و اینور اونورش رو دید زدن یهو گفت بابا كارت خیلی درسته یخچالو تلوزیونو رسیور و مبل مانو واسه خودش یه پا خونه رفت و در یخچال و باز كرد و توش رو برنداز كرد توی دلم گفتم مادر جنده بدونه اجازه هر غلطی كه دلش می خواد میكنه ، یكدفعه زد زیر خنده و برگشت و با خنده بهم گفت تو كه زنت اینجا نمیاد اینا رو می خوای چیكار گفتم كدوما رو گفت همینا كه خودت میدونی گفتم چیوخودم میدونم مگه چیدیدی گفت بیا نگاه كن رفتم جلو گفتم واااای (كاندوم ها رو دیده بود)بهش گفتم اینا رو كه میبینی برای خونه خریدم گفت اااااااا پس چرا درش بازه و مصرف شده ازش خودتی پسر دیگه تابلو شده بود بهش گفتم خوب برای روز مباداست دیگه خنیدید و گفت روز مبادا مثلا چه روزی بهش گفتم مثل اینكه خودتم خوشت ماد ها دوست داری یكی رو بهت نشون بدم گفت نه الان حوصله روز مبادا ندارم حالا تا بعداَ ببینم چی میشه گفتم تو رضایت بده حوصلتم من درست میكنم یه نگاه بهم انداخت و گفت چطوری پریدم و بغلش كردو شرو كردم به بوسیدنش گفت ولم كن الان كسی میاد زشته گفتم برو خودتی كی بیاد گفت الان سرو صدا میشه كسی بفهمه بده گفتم نه نمیشه گفت خوب الان دختر برمیگرده بهش گفتم میاد میبینه در بستس میره رد كارش دید كه دیگه بهانه ای نداره گفت ولم كن الان جیغ میزنم گفتم خوب بزن بچه میترسوی تا اومد جیغ بزنه یه لب اساسی ازش گرفتم كه صداش بند اومد شرو كردم مثل وحشی ها بوسیدنش ، شالش رو كشیدم پایین از سرش و زیپ مانتوش روباز كردم وای چیزی زیرش نبود دیگه زده بود بهسرم داشتم گردنو سینه و بنا گوشاش اونم بی حال توی بغل من مونده بود آروم توی گوشش گفتم دوستت دارم پرید و شرو كرد از من لب گرفتن دیگه هر دومون حسابی داغ كرده بودیم لخت شدیم و رفتیم روی مبل دونفره تخت خواب شو رو باز كردیو روش خوابیدیم یه كاندوم كشیدم رو كیرم و فروكردم تو كسش لامسب كس كه نبود تنور نون وایی بود داغ داغ شرو كردم به كردن كسش هی قربون صدقش میرفتم و می كردمش تا شرو كرد به تكون خوردن اونم چه تكونای شدیدی معلوم بود كه خیلیه تو كف مونده بیچچاره بعداز كمی برگشت گفت احسان واقعا دوستم داری گفتم باور كن كه عاشقتم بعد بهش گفتم دوست دارم تا آخر عمر با تو باشم بعد از زیر من بلند شدو منو خوابوند و نسشت رو كیرم و منو بغل كرد شرو كرد به بوسیدنم من محكم تر ظربه می زدم فهمیده بودم حرفم خیلی روش تاثیر گذاشته بود توی همون حالت گفت اولین مردی هستی كه با این احساس با من حرف زدی و منو محكم بغل كرد و بوسید بلندش كردمو دمر خوابوندمش و كیرم رو از پشت كردم توی كسش (خیلی حال میده حتماَ امتحان كنید یكی از حالتای مورد علاقه منه هر چی هم كیرتون بزرگتر باشه بیشتر حال میده) شروكردم به ضربه زدم تا بلخره ارضا شدم از روش بلند شدمو رفتم توی حمام كاندوم رو درو اوردم و خودم رو تمیز كردم وقتی برگشتم نشسته بود روی مبل بهش گفتم پاشو زوتر برو منم باید برم خونه دیر وقته
گفت خوب امروز رو نرو بزار با هم باشیم
گفتم برو گمشو بیرون میگم كار دارم زنیكه كیر ندیده
گفت پس همه این حرفا كه زدی چی بودن ( البته با بغض)
- كسو من عاشق تو باشم كسم خل شده اخه پاشو برو كار دارم
اشكو توی چشماش دیدم كه داشت لباساش رو میپوشید رفتیم پایین گفتم كارت آمادست تاكسی خبر كنم ببریش ؟
گفت نه میفرستم بیان ببرنش
- خوب پس حسابش بكن بی زحمت كه عصر خودم نبودم هركی اومد ببره مشكلی نباشه
- احسان واقعا میخوای از من پول بگیری
- خوب اره فكر كردی كار ما مفتی مفتیه برا مردم
-كثافت اینهمه بهت حال دادم
- كثافت همه هیكلته جنده خودتو كه حال كردی جمعا میشه 200 هزار تومن
دست كرد توی كیفش و دوتا تراول 100 هزار تومنی در اورد و انداخت جلو با عصبانیت روشو كرد اونطرف و رفت
بعداز یه هفته از روی شماره آگهی كه چاپ كرده بودم بهش زنگ زدم بهش و گفتم كه ییكی رو بفرست برگه های تبلیغاتیت رو ببره گه پشت تلفن گفت بور گمشو آشغال و بعد قطع كرد منم همه رو انداختم بیرون
چند روز بعد تو دفتر بودم كه دخترش اومد و بهم گفت برامون 5 هزار برگ دیگه چاپ كن هزینش رو هم پرداخت و گفت فقط با خدم تماس بگیر منم با خنده چشمكی بهش زدم و گفتم حتما اونم با خنده گفت منتظر تماست هستم ... ِ

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#149 | Posted: 12 Nov 2010 04:50

شاگرد خوب من
۲۳ ساله بودم و در دفتر خودم مشغول کار و اکثر مواقع هم تدریس داشتیم ( از نام بردن شرکت و نوع تدریس خودداری میکنم ) یکی از شاگردانم یه پسر 15 ساله توپولی و سفید و ننر بنام حمید بود که هرچی بهش درس میدادم یاد نمیگرفت و تو عالم دیگه ای سیر میکرد . چند بار مادرش آمده بود دفتر که این بچه چیز یاد نمیگیره و دلشون میخواسته که با این کلاسها توانی بچه شون زیاد بشه . قرار شد که چند جلسه خصوصی برم خونه آنها باهاش کار کنم مادرش قبول کرد و حتی گفت که به خودش هم توی خونه درس بدم و اونم یاد بگیره .
اولین جلسه را رفتم خونشون و تدریس به مادر و پسر شروع شد . اونروز فهمیدم که انگار حمید یه چیزیش هست کنجکاو شدم که ماجرا را جویا شوم . با مادرش خصوصی صحبت کردم و موافقت کرد که من اینکا را بکنم . حمید یه خواهر بزرگتر از خودش داشت که دبیرستانی بود و سرش توی لاک خودش بود پدرش هم بخاطر نوع کارش اکثرا نبود . تابستان بود و اکثر جلسه ها را صبحها که شرکت هم خلوت تر بود برگزار میکردیم . در جلسه سوم کلاس درس توی خانه محیط کمی صمیمی تر شد و راحت تر بودیم مادر حمید همیشه با مانتو و لی بی حجاب سر کلاسها بود و حمید هم طبق معمول توی هپورت .
آنروز مادر حمید و خواهرش بعد از کلاس رفتن بیرون برای خرید و منو حمید تنها شدیم . ازش پرسیدم که چرا حواسشو جمع نمیکنه و همش سربه هواست اول طفره میرفت و هی میخندید ازش پرسیدم اگر چیزی هست به من بگه من راز نگه دار خوبی هستم رفت که 2تا لیوان شربت بیاره من کمی تو اتاق جستجو کردم نشسته بودم لب تخت که دلم خواست دراز بکشم تا خوابیدم متوجه شدم انگار چیزی زیر بالش هست دستم را بردم و یک مجله سوپر دیدم که عکس زنهای لخت و بکن بکن و بخشی که عکسهای زنها با پسرای جون بود . ( چون خودم هم تو این خط ها بود ) خوشم آمد و غرق تماشا بودم . حمید با 2 تا لیوان شربت آمد و گفت اینو از کجا پیدا کردی مگه تو فضولی گفتم عیب نداره منم که سن تو بودم از این کارا میکردم هنوزم میکنم بیا باهم ببینیم . خلاصه نشستیم به تماشا و خوردن شربت و صحبت در مورد سکس دیگه با حمید رومون باز شد . تو قسمت زن و پسر ها حمید یه عکس نشونم داد و گفت فکر کنم اینا مادر و پسر باشن ببین چه حالی باهم میکنن یه نگاهی بهش کردم دیدم از این موضوع برقی توی چشماش هست که نگو . بله اقا حمید توی نخ مامانش بود و مسائل سکسی . منم که از دیدن عکسها هیجان زده شده بودم گفتم فیلم هم داری گفت آره میخوای ببینی و رفتیم پای تلویزیون فیلم را گذاشت و شروع کردیم به دیدن در حین تماشا گاهی در مورد سکس و کردن از من سوالاتی میکرد منهم جواب میدادم . خودمم داشتم حشری میشدم یه صحنه خیلی جانانه از 2 تا زن و یه مرد بود که بی اختیار چند بار کیرمو مالوندم محو فیلم بودم متوجه شدم حمید کیرشو درآورده و داره جلق میزنه مخصوصا یه قسمت فیلم یه زن حدودا 40 ساله با یه پسر 20 ساله بود که حمید اخ و جونی میکرد و جلق میزد پرسیدم چیکار میکنی گفت خیلی حال میده این پسره مامانشو میکنه گفتم مگه خوبه آدم مامانشو بکنه گفت مامان که بحال و تیکه باشه حال میده یه لحظه فکر شیطانی از سرم گذشت دست بردم و کیر حمید را گرفتم یکمی مالوندم و دست بردم توی پاهاش گفت توهم اهلشی مثل اینکه گفتم چرا که نه حمید لباسشو در آورد لخت لخت خوابید روی مبل ، سفید و تپل بدون مو و منو هم دعوت کرد که پیشش بخوابم ، گفتم حمید یه وقت مامانت اینا میان بریم توی اتاق . حمید روی تخت خوابید منم لخت شدم و رفتم پیشش مثل دخترها بود ناز و ادا در می آورد گفت بخواب روی من بوسم کن منم که حسابی حشری شده بود خوابیدم روش و شروع کردیم به حال کردن پرسیدم مگه مامانت تیکس که میخوای بکونیش گفت نمیدونی چه هیکلی داره تو خونه راحت لباس میپوشه گاهی موقع لباس عوض کردنش میرم از لای در نگا میکنم . ظاهرا بعلت غیبتهای طولانی پدرش یکی از آقایون فامیلشون میاد گاهی به آنها سر میزنه و گاهی هم دستی به سرگوش مامان حمید میکشه البته در حد لاس و لیس و حمید یکی دوبار اونارو توی آشپزخونه دیده . به پهلو خوابیدیم حمید پشتشو کرد به من که ظاهرا بکنمش گفتم قبلا کون دادی گفت چند دفعه است که یکی از دوستام میاد پیشم با هم فیلم میبینیم بعد با هم میکنیم و منو میکنه . در حال توصیف مامانش و حال دادن به اون آقا و اینکه اگر حمید جای اون بود چیکار میکرد حمید را کردم خیلی حال داد و منو وسوسه کرد که بیشتر به مامانش توجه کنم . اقا حمید از حول دادن یادش رفته بود که فیلم را از ویدئو در بیاره منکه داشتم میرفتم مامانش امد و پرسید به نتیجه ای رسیدین نگاهی خریدارانه بهش کردم و گفتم بله اما نمیدونم چطوری مطرحش کنم خداحافظی کردم و برگشتم شرکت .
فردای آنروز مامان حمید زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت دیروز یه فیلم ناجور توی ویدئو بوده و میخواست بدونه که من در جریانم یا نه ، گفتم بله فیلم را هم دیدم و متاسفانه آقا حمید شدیدا در خط مسائل سکس قرار گرفته و حتی توی اتاقش هم چندتا مجله داره . گفت وای اگر پدرش بفهمه هردو مونو میکشه ، گفتم شما هم فیلم را دیدین ، مکثی کرد و گفت خوب بله کامل دیدم گفتم چطور بود هیچی نگفت فقط خنده ای کرد گفتم به روی خودتون نیارین ظاهرا مسئله از جای دیگه آب میخوره و بایستی مفصل صحبت کنیم . قرار شد فردا که برای کلاس میرم اونجا بعدش صحبت کنیم .
نمیدونستم چیکار کنم ، از طرفی حمید از مامانش گفته بود ، مامانش فیلم را دیده بود و میدونست که منم دیدم و اینکه من از ماجرای لاس زدن مامانش خبر داشتم . خلاصه رفتم توی خانه خواهر حمید رفته بود پیش دوستش و فقط ما 3 نفر بودیم خیلی جدی کلاس شروع شد سعی میکردم خیلی به مامانش نگاه نکنم ولی خوب نمیشد همش نگاهمون می افتاد بهم و من گاهی بدنشو دید میزدم . بعد از 1:30 کلاس مامانش رفت یه چیزی بیاره برای خوردن به حمید گفتم از اتاقت تکون نمیخوری تا صدات کنم . بعنوان آب خوردن رفتم سمت آشپزخانه و مامانشو صدا کردم خانم ...... میشه یکم آب بخورم و رفتم توی آشپزخانه مامان حمید مانتوشو در آورده بود چون فکر نمیکرد من برم . همیشه یه مانتو خیلی بلند میپوشید . به به یه تاپ قرمز که و شلوارک چسب کوتاه عجب هیکلی داشت ، چاق نبود ولی درشت بود بازوهای خیلی قشنگ سینه های برجسته نگاهی کردم هردو خندیدیم گفتم میبخشید گفت اشکال نداره حمید کجاست گفتم تو اتاق سرگرمه خب میتونیم صحبت کنیم ؟ لیوان آب را که بهم داد دستمو کشیدم روی دستش و نشستیم توی آشپزخانه در مورد حمید صحبت کنیم . قند توی دلم آب میشد که ممکنه حالا که منم این هیکل را دیدم لاس و لیس داشته باشم – حق داشت حمید بیچاره – گفتم رک برم سر اصل مطلب حمید توسط یکی دوستانش به این راه افتاده و فیلم ها را دوستش بهش میده و یمرتبه پرسیدم راستی فیلم چطور بود و با خنده شیطنت آمیز گفتم خوشتون آمد میخواستم ببینم چه عکس العملی نشون میده . اونم خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت خب جالب بود بدن نیومد و در عین ناباوری من گفت خیلی طولش میدن خوبیش به اینه که طبعی باشه نگاهی بهش کردم خنده ای کرد و نگاهشو دزدید گفت راستی مسئله اصلی چی بود که گفتین از جای دیگه آب میخوره ، مکثی کردم و گفتم میتونیم راحت باشیم . اخمی کرد و گفت فعلا که انگار خیلی راحتیم . گفتم شرمنده هستم اما رک بگم این اندامی که شما دارین همه را وسوسه میکنه و حتی اقا حمید هم وسوسه شده . گفت منکه مادرشم به من نظر داره ؟ گفتم خب حالا که شده خصوصا اینکه ، مکثی کردم گفت چی گفتم شماها را هم دیده . یکمرتبه سرخ شد . گفتم خب شاید شما هم حق داشته باشین منم الان دارم خدمتون ارادت پیدا میکنم نگاهی اخم آلود همراه با خنده کرد گفتم مثل اون فیلما داره میشه . خیلی اندامتون تحریک کنندست . گفت ای بابا ما که دیگه سنی ازمون گذشته – ( از اینکه منم ماجراشو میدونستم کمی نرم تر شد ) گفتم تازه رو فرم هستین شکسته نفسی نکنین . بلند شد که یه چائی بیاره منم بلند شدم رفتم پیشش گفتم مجله ها را دیدین گفت پیدا نکردم گفتم میرم میارم – رفتم تو اتاق حمید ، خیلی هیجان زده بود گفت چی شد گفتم فعلا هیچی مامانت فیلم را دیده مجله ها را بده گفت نه گفتم ناراحت نباش – مجله ها را برم توی اشپزخونه و جلوی کابینت ایستادیم با خانم .....

نگاه کردیم کمی خودمو بهش نزدیک کردم گفتم اما فیلم باحال تره اونم تائید کرد عکس مورد علاقه حمید را بهش نشون دادم و دستمو گذاشتم پشت کمرش و گوشت های پهلوشو یه فشار دادم نگاهی بهم کرد ، دیگه نتونستم مقاومت کنم بغلش کردم و بوسیدمش منو پس زد گفت دیگه همین مونده حمید من و ترا ببینه گفتم بذار ببینه داره از عشق شما دیونه میشه و دوباره بغلش کردم اینبار آرومتر شد ولی منو بغل نکرد بعد از کمی لب گرفتن شروع کردم به بوسیدن و لیس زدن گردنش گفت مردشور اینکارای اداری آدم همش بدون شوهر میمونه سرمو بردم وسط سینه هاش و حالا دیگه بغلم کرد عجب سینه هائی داشت با دستمم داشتم باسنشو چنگ میزدم گفت بسه دیگه ، خواهش کردم اگه میشه یکم دیگه بعد پیشنهاد دادم اصلا 3 نفری فیلم ببینیم ، راضیش کردم که حمید را درک کنه و بلاخره با زور و اجبار اوردمش توی اتاق . حمید اینقدر هول شده بود که نمیدونست چیکار کنه من نشستم بین مادر و پسر و فیلم نگاه کردیم . دستم را انداختم دور گردن مامانش و باهاش ور میرفتم ، حمید هم یه بالشت گذاشته بود روی پاش و از زیر با کیرش ور میرفت . بلاخره فیلم هر 3 را حشری کرد شروع کردم به لب گرفتن از مامانش تاپ و شلوارشو در آوردم خودم هم لخت شدم و شروع کردم به عشقبازی با مامانش حمید هیجان زده نگاه میکرد و بی اختیار کیرش را در آورده بود و میمالید بهش اشاره کردم بیاد جلو ، از هیجان میلرزید لخت شد و شروع کرد با پاهای مامانش ور رفتن و یواش یواش افتاد روی مامانش همدیگرو بغل کردن و حال کردن ولی هیچ حرفی نمیزدن منم با هردوشون ور میرفتم ، دیگه داشتم کلافه میشدم حمید را زدم کنار و شرت مامانشو در آوردم شروع کردم به خوردن کسش حمید هم سینه هاشو میخورد منم رفتم واسه سینه هاش ، یکیشو حمید میخورد و یکیشو من و هردو کسشو میمالیدیم . افتادم رو مامانش کیرمو خواستم بکنم تو کسش گفت این یکی دیگه نه فقط حال میکنیم . عجب حالی هم میداد دیگه روی همه به هم باز شده بود مامانش برای حمید جلق میزد و منم کیرمو میمالیدم در کون هردوشون حمید آبش امد منم افتادم روی مامانش کیرمو گذاشتم بین پاهاش اونم پاهاشو بهم میمالید و لب حسابی تا منم آبم امد .
فردای آنروز حمید امد دفتر پیش من از بابت کمکی که بهش کرده بودم تشکر کرد و گفت که شب قبل هم به بهانه لوس بازی که خواهرش متوجه نشه پیش مامانش خوابیده و مامانش یبار دیگه براش جلق زده . طرفای ظهر بود زنگ زدم خونشون از مامانش بابت ماجرای دیروز عذر خواهی کردم و گفتم بادیدن بدنش بی اختیار شدم گفت عیب نداره و گفت که کلاسها را مرتب ادامه بدیم و بیشتر بهشون سر بزنم ، از آنروز به بعد چند بار دیگه 3 نفری حال کردیم اما مامانش نمیدونست که در این بین حمید گاهی منو میکشه روی خودش و میکنمش .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#150 | Posted: 15 Nov 2010 07:36

من فقط برای کار رفته بودم
من نصاب ماهواره هستم 32 سالمه و تقریبآ هر روز 3 تا 5 جا خونه مشتریها در تمام نقاط تهران میرم و اتفاقات زیادی برام میفته این خاطره جمعه پیش افتاده. پنجشنبه پیش یه اقایی تماس گرفت گفت میخاد بشقاباشو بیاره تو بالکن منم گفتم باید ببینم راه میده یا نه جا داره جلوش بازه سمتش باید بخوره گفت پس امشب بیا جارو ببین اگه مشکلی نداشت فردا بیا یک بشقابم اظافه بیار ترک هم بگیره منم راه افتادم رفتم یه اقایی بود تقریبآ 50 ساله بالکنو دیدم گفتم میشه برای فردا جمعه ساعت 10 صبح قرار گزاشتم و برگشتم. صبح با یه بشقابو ال ان بی رفتم در خونش زنگو که زدم یه خانمی با صدای نازک دخترونه جواب داد و در باز کردو من به داخل رفتم دیدن این صحنه دختری تقریبآ 17 یا 18 ساله با یه حریر بدون دکمه با یه شرت و سوتین قرمز رنگ اونم اول صبح ببینید من چه حالی شدم اونم خیلی ریلکس و با محبت بچهگانه منو به داخل دعوت کرد وقتی رفتم داخل ابزارمو برداشتمو شروع به وصل بشقاب کردم پرسیدم پدر تشریف ندارند گفت همسرم هستند الانم رفتند فرودگاه مهمانشو بیاورد من دیگه هنگ کرده بودم اخه 50 سال کجا این دختر 17 ساله کجا خیلی هم خوشگلو ناز بود ادامه داد گفت ایشون دیر میان پول شما را هم گزاشته اینجا و داد به من منم گفتم حالا عجله ای نیست کارم تموم بشه میگیرم خلاصه کار بشقاب تموم شدو توی بالکن نصب کردمو اومدم که سرچ دستگاهو تموم کنم در حین کار بودم که گفت چرا کانال مولتی ویژن نشان نمیده گفتم که فرانسه قطع کرده گفت قبلآکانالی به نام اسپایس پلاتینیوم بود 24 ساعته فیلم سکسی پخش میکرد قطع شد حالا هم که این کانالها رفته دیگه ماهواره ام به درد نمیخوره گفتم اگه دنبال کانال سکسی میگردید روسیه کانال سکسی داره فقط باید ال ان بی اظافه کنی پرسید چقدر میشه گفتم 20000 تومان گفت که برام بگیر منم براش تنظیم کردمو کانالاشو نشون دادم در اون زمان یه کچل امریکایی که معرفم هم هست داشت کونه دختررو میکرد که یه دفعه دختره که پیش من نشسته بود گفت اخ جون {از حالا اسمشو میزاریم لیلا}من یه لحظه به چشاش خیره شدم که گفت تعجب نکن منو شوهرم فقط با فیلم ارضا ء میشیم الان چند ماهی میشه که شوهر بیچاره من خالی نشده خیلی دلم براش میسوزه پرسیدم تو چی اصلآ با این شوهرت ارضاء میشی گفت راستش نه ولی تو فیلما خودمو میزارم جای هنر پیشه زن توی فیلم کمی خندیدم که گفت اره بخند بایدم بخندی اگه مثل من گشنه یه کیر بودی از من بدتر بودی گفتم حتمآ از خیانت هم بدت میاد گفت اتفاقآ نه ادمشو پیدا نکردم گفتم چشمات حتمآ ضعیفه گفت نه اگه منظورت خودتی الان اگه به تو بدم فردا خودت هی زنگ میزنیو دوباره میخای اگه ندمم یا به شوهرم میگی یا تلفنمو پخش میکنی من بعد از کمی مکس گفتم من اینجوری نیستم حالا اختیار با خودته . دیگه کارم تموم شده بود اورد پولو داد من داشتم میرفتم بیرون که گفت ایا من باید قبول کنم که تو ادم عوضی نیستی گفتم تو الان اینجا تنهایی منم پولمو گرفتم اگه ادم عوضی بودم به زور هم که شده میکردمت ولی من خواهان سکس با اشتیاق دو طرفه هستم اگه تو بخوای میکنمت اکه نخوای میرم . با این صحبت من لیلا درو بست و منو کشوند سمت مبل منو نشوند و خودشم نشست رو پای من و شروع کرد به خوردن لب من وحشیانه داشت لبمو قورت میداد انقار 100 ساله لب نخورده تا من دستامو به سینش رسوندم دستمو کنار زدو گفت تو کاری نکن من اینجا خودم همه کارم فهمیدم میخاد حرص پیرمردرو از من در بیاره منم که داشتم حالمو میکردم پیش خودم گفتم بزارم اقده هاشو سر من خالی کنه 10 دقیقه ای لبمو خورد تا اومد زیر گلوم خوب لیس میزد منم که تو ابرا بودم دکمه های پیرهنمو باز کرد پیرهنمو دراورد زیر پیرهنمو هم دراورد زیپ شلوارمو پایین کشیدو شلوارمو کشید پایینو در اورد همراهه شورتم یه دفعه کیرمو که حسابی شق کرده بودو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن خوب ماهر بود میرفت سمت سوراخ کونمو لیس میزدو اروم میومد تا سر کیرم من که حسابی داشتم حال میکردم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم تمام ابمو تو دهنش خالی کردم لیلا هم همرو خورد من خودم ابمو ندیدم همرو خورده بود ولی دست بردار نبود دوباره ساک زد تا دوباره کیرم راست شد بلند شد حریرو در اورد سوتینشو که باز کرد سینههای کوچولوش افتادن بیرون باور کنید نوک سینه هاش صورتی بودند من تا اون روز قهوه ای و یا مشکی دیده بودم ولی صورتی نه خیلی خوشگل بود سینه هاشو کرد تو دهنم و فشار میداد میگفت بخور منم خوردم خیلی با حال بود سینشو محکم میکرد تو دهنم همش که جا نمیشد ولی تا اونجا که تونستم تو دهنم جا دادمو میمکیدم حتی نفس هم کم میاوردم بعد 15 دقیقه ای میشد که رفت کنارو شرتشم در اوردو اومد روی مبل ایستاد پاهاشو باز کردو کسشو اورد بالای سر من انصافا کسش دست نخورده بود لایه های کسش چروک نبود خلاصه کسشو اورد جلوی دهنم منم کسشو لیس میزدم که کسشم با فشار چسبوند به دهنمو خودشو تکون میداد 10 دقیقه ای هم کسلیسی کردم تا اونم ارضاء شد خیلی اب داشت معلوم بود که چند ماهی میشه ابش نیومده دیگه خسته شده بود کشیدمش روی مبل کیرمو خیس کردمو کردم تو کسش و یه دفعه تا ته کردم تو دادی کشید که گفتم الانه که همسایه ها بریزند تو منم اهمیت ندادمو هی با فشار تلمبه میزدم کم کم ارامتر شد اهو واه میکرد هی میگفت بکن بکن تا ته بکن جرم بده اه عجب کیری داری منم حشرم هی میرفت بالا که یه ان یاد کارای لیلا افتادم منم برگردوندمو یه تف در کونش انداختمو کیرمو گذاشتم دم کونش که خودشو کنار کشید گفت نه از کون نمیشه منم گرفتمو به زور خابوندمش کیرمو دوباره خیس کردم کردم تو کونش انصافآ به زور رفت دهنشو با دستم گرفته بودم ولی معلوم بود خیلی درد داشته 3 یا 4 دقیقهای تکون نخوردم تا ارام شد وقتی شروع به تلمبه زدن کردم داشت حال میکرد میگفت تا حالا کون نداده ولی حالش از کس بیشتره منم بعد از چند بار تلمبه زدن ابمو تو کونش خالی کردم و بیحال افتادم روی مبل نیم ساعتی گذشت لباسامو پوشیدمو شماره موبایلمو بهش دادمو گفتم من به تو زنگ نخواهم زد ولی اگه تو خواستی به من زنگ بزن


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 15 از 56:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  55  56  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.