| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 18 از 70:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  69  70  پسین »  
#171 | Posted: 7 Nov 2010 06:44
زن دوم عباس آقا نانوا


سال 1378 من فوق دیپلمم رو گرفتم ورفتم خدمت مزخرف سربازی... کرج آموزشی بودم وبعدش انداختنم یزد از اونجا هم مرا به یکی از کلانتریهای اطراف اون شهر که قبلا این منطقه خودش روستایی بوده که اون زمون تازه جزء شهر یزد به حساب میومد ومنم اونجا مامور گشت شدم و24 ساعت پستم بود 24 ساعت استراحت داشتم. یک روز توپاسگاه نشسته بودم که یک مردتقریبا 60 ساله با یک دختر جوان وارد شدن با همون نیگاه اول به اون دختره افتاد قشنگیشو پسندیدم چیز گوشتی بود اون حدودا بیست ودوساله بنظر میومد اولش فکرکردم دختر اون پیرمرده هستش وحدس زدم که حتما دخترباشوهرش دعواشون شده واومده درخواست شکایت کنه چون بعضی از این زانا که به اونجامیمدن این شکایتا را داشتن اول اومدن تو افسرنگهبانی افسرنگهبان رفته بود تو اتاق رییس منم بعد از سلام بهشون گفتم بشینین تا افسر نگهبان بیاد دوتاییشون راست من نشستن پیرمرده که خیلی عصبانی به نظر میومد مدام نیگادختره میکرد وپک پوزی میکرد ونیگاشو میکرد پایین منم زیر چشمی نگاهم روکه نمیتونستم ازش بردارم چون خوب چیزی بود خلاصه توسن بیست ویکسالگی بودیم و اوج شهوت وتوی این پاسگاه وتو کف کس وکون مطمئنم اگه شماهم جای من بودین همین احساس مراداشتین بعدکه افسرنگهبان اومدهردوشون بلند شدن وسلام کردن افسرنگهبان هم که ستوان دوم بود بچه یاسوج هم بود نشست وبرگه های شکایتو دراورد بعد هم روکرد به دوتاشون گفت شکایت دارین ؟دختره از همونجا گفت بله من ازاین آقا شکایت دارم افسرنگهبان هم شروع کرد به نوشتن .
نام:مریم
نام خانودگی:؟؟
نام پدر:؟؟
شغل:خانه دار
اهل: کاشمر
ساکن :؟؟؟یزد
وبقیه مشخصات بعد افسر نگهبان گفت میخاین من شکایتتون روبنویسم یا خودتون مینویسین
که مریم خانوم گفت من سوادزیادی ندارم وزیادبلدنیستم من میگم شما بنویسین .....
من پارسال به عقد این آقا درومدم ویک سالی میشه باهاش زندگی میکنم اما ایشون مرامرتب میزند وخرج زندیگیمو به غیراز خورد وخوراک نمیده میگه خودت برو سرکار و برای خودت پول دربیار پیرمرده هم پرید وسط حرفشو میگفت دروغ میگه افسرنگهبان هم میگفت لطفا شما ساکت بعد هم این لعبت(مریم خانوم) شروع کرد به گریه کردن کمی دلم براش سوخت بعدشم افسر نگهبان گفت دیگه حرفی ندارین؟ مریم هم گفت نه بلند شد اومد جلو شروع کرد به امضا کردن وقتی خم شده بود وامضا میکرد نیگام به کونش افتاد که چادرهم سرش بود کمی از چادرکه بصورت خط خیلی باریکی رفته بود لای کونش کونش بزرگ به نظر میومد وقتی خواست بشینه سر جاش چادرشو پیچوند دورخودشو رفت که بشینه دوباره نیگا کونش کردم قوس بزرگی از کونش درزده بود البته روش چادر بود وقتی میرفت لمبرای کونش دوسه تا یی بالا پایین افتادن که منوجذب خودشون میکردنوقتی نشست نیگاهی معنی دار بهم کرد وچادرشورو ازرو صورتش وسرش بلند کرد یعنی دارم موهامو درست میکنم موهاشو که مش کرده بودو دیدم دوباره یک نیگاهی بهش کردم اونم سرشو انداخت زیر آخه میترسید این کفتارپیر یه چی بهش بگه
یه شلوارمشکی و یک لباس که تمام بدنشو پوشونده بود تنش بود
بعد پیرمرده اومد جلو رو مشخصاتشو به افسر نگهبان گفت
نام:عباس
نام خانوادگی:؟/؟؟؟
شغل: نانوا
تاریخ تولد :1318
خلاصه بقیه مشخصات بعدهم گفت جناب سروان من میگم شما بنویسین ....
عباس نانوا: این خانوم زن منه واختیارش دارم هرطور هم عشقم بکشه میخام باهاش رفتار کنم اگه هم بخاد طلاقش بدم این کارو نمیکنم چون هم جوانه هم میتونه تو کارام بهم کمک کنه اون زنم که همش مریضه ودیگه هم به درد نمیخوره (اینجا بود که فهمیدم عباس نانوا دوتا زن داره)
خلاصه بعد نوشتن شکایت امضا کرد ونشست یک امضای کج و کولهای کرد که خندم گرفت
درحینی که این شاطر داشت با افسر نگهبان حرف میزد منم مرتب زیر چشمی مریم جونو میپاییدم که اونم همینطور هی نیگاه میکرد ودوباره سرشو زیر میانداخت حدس میزدم میخاد یه چیزی بهم بگه اما نمیتونست تونیگاش التماس موج میزد خیلی صورت ناز وملوسی هم داشت اما غم براوچیره شده بود با خودم گفتم بیچاره معلوم نیست با این کفتار تو این یک سال چی کشیده که دیگه اومده شکایت کنه مدام هم دستشو میاورد روی چشماشو اشکاشو پاک میکرد وبعدش هم نیگا من یکرد و سرشو دوباره میانداخت پایین معلوم بود که ازاین که سرنوشت با او این کار کرده ازغصه صورتش کمی مثل آدمایی که کسیشون میمیره وگریه کردن شده بود معلوم بود که نمیخاست با این مرد که مثل اربا وبرده بودن زندگی کنه
آخه میدونین بعدها که ازش پرسیدم چرا زن این شدی میگفت این مرد ازپدرم بیست میلیون طلب داشته پدرم که نداشته منوبه جاش به عقد این مرد دراورده منم که توی یک دهات بودم اولش فکر میکردم دارم کار خوبی میکنم وپدرم رو از زندان نجات میدم وبه قولی ثواب میکنم بعدش خدا بزرگه
دردسرتون ندم بعدی که بلند شدن برن تا فردا بیان برن دادگاه دوباره دم درخروجی یه نیگاه به من کرد وبا شوهرش رفتن وقتی میخاستن از در ورودی کلانتری خارج بشن من بازم یه نیگاهی بهش کردم که دیدم نیگاشو برگردوند یه لبخند نازی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم بهم زد ورفت منم سرمو براش خیلی نرم تکون دادم ولبخندی بهش زدم فهمیدم که از من خوشش اومده وای که خیلی هوسم شده بود باهاش سکس کنم خیلی مامان بود آخه میدونین دخترا از لباس پلیس خیلی خوششون میاد ودوس دارن با پلیسا رفیق باشن چون تمام گروهبانایی که با من رفیق بودن همشون دوس دختر داشتن اونم چنتا ....بگذریم
شب که ساعت یازده تا یک موقع استراحتم بود تا بعدش برم گشت اونم تا صبح خوابم نمیبرد وتمام اون صحنه های مریم میومد جلوی چشمام مخصوصا اون خنده نازش که آخرکارتحویلم داد تو فکربودم که بیشتر بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم که یک فکری به سرم زد وقتی میخاستم برم گشت رفتم داخل افسر نگبانی وپرونده این مریم رو درآوردم وآدرسشو یادداشت کردم به افسر نگهبان که بچه بسار خوبی بود با من جیک بود گفتم میشه فردا پرونده این مریم رو به من بسپاری تا ببرمشون دادگاه؟
خنده ای کرد وگفت باشه ای کلک یه خبراییه ؟ نه برو بروکه من اینجا همتونو میشناسم تورو هم این بچه ها به درکردن صبح بیا باهاشون برو.بعدهم گفت استوارجان این دختره یه سی سانت چیزی میخاد که بره اونجاش این پیره کی هم که نمیتونه جوابشو بده کارشون به اینجا کشیده این شکایتم بهونه هستش راست میگفت این افسر نگهبان ما درست زده بود توخال
ساعت هشت صبح که اسلحه و دستبند رو تحویل دادم لباسمو مرتب کردم یه فانوسقه مشت بستم تا ابهت لباسم بیشتر بشه نشسته بودم توافسر نگهبانی که یهو دیدم این لیلی ومجنون وارد شدن وقتی اومدن توافسر نگهبانی سلام کردنو نشستن منم به مریم سلام کردم بیشتر از دیروز تحویلش گرفتم به پیرمرده هم همونجور برخورد کردم که بهم شک نکنه بعد پیرمرده رفت تو اتاق رییس بازم هنوز هردوشون عصبانی بودن اما مریم کمتراز دیروز به نظرعصبانی بوددراین لحظه که شوهره نبود مریم یه نیگاه معنی داری بهم کردو گفت آقای...(چون فامیلم رو لباسم بود اسممو صدا میزد ) کی میریم دادگاه؟ منم بهش گفتم ده دقیقه دیگه بعد گفت :شما با ما میایین ؟گفتم: اگه قسمت بشه بله .
یه لبخندی زد که گویی تمام حقشو گرفته دوباره چادرشو باز کرد وبست واییییی یه شلوار لی تنگی پوشیده بودکه چاکش رفته بود زیر بهشتش با یک لباسی که تا بالا دکمه شلوارش سینه های نازشم تو لباس آب دهنمو حسابی راه انداخت بعدها بهم گفت که عمدا این تیپو زده بودم تا تورو به سمت خودم جذب کنم
داشتم باهاش صحبت میکردم اونم مستقیم به چشمام زل زده بود بعدرفتم تا سه نشده ورییس بویی نبره بیرون با پرونده شون وایسادم .مریم توافسر نگهبانی بود من بیرون تو راهرویطوری وایسادم که هرچی دیدش میزدم کسی متوجه نمیشدخلاصه اون نیگاه میکرد من نیگاه و...
بعدتاکسی تلفنی شوهرش گرفت ومنم نشستم جلو اودوتا هم عقب تارسیدیم دادگاه خواستم پولو حساب کنم که عباس نانوا گفت شما جناب سروان اختیار دارین منم اصرارمیکردم میخاستم اعتماد اونوبه خودم جلب کنم تا تودادگاه یهو یه چی اگه به مریم گفتم نک ونیش نکنه پولو حساب کرد ورفتیم پیش قاضی رفتم پرونده رو دادم قاضی اومدم بیرون وبه عباس گفتم که منتظر باشین صداتون میکنن قاضیه هم زن بود چون قاضی خانواده بود پرونده میرفت پیش اون اومدم کناری وایسادم طوری که بتونم مریم رو ببینم عباس نونوا گفت من میرم دم در ومیام اینجا یه آشنا دارم ببینم میتونه برام کاری بکنه منم ازخداخاسته گفتم برو چون یک ساعتی میشه تا نوبتتون بشه (الکی گفتم )وقتی رفت مطمئن که شدم رفته اومدم روبروی مریم جونم وایسادم وشروع کردم باهاش حرف زدن که پدرت کیه ؟ واهل کجایین واینجا برات خوب هست یانه و...خلاصه که گرم گرفته بودیم کیرم هم زیر شلوارم دل دل میزد اونم مدام چادرشو باز میکرد ومیبست تا منو حشری کنه متوجه شدم که این بدبخت که انگار میخاست با یک جوانی مثل من بگه وبخنده وعشق بازی کنه این مردک که نمیتونست این خواسته هاشو ارضا کنه خیلی لبخند ملیحی میزد وحرف میزد فهمیده بودم که حسابی ازم خوشش اومده بود بهش گفتم من توی این شهر کسی رو ندارم واز این که با تو آشنا شدم خوشحالم (بعد دلمو زدم به دریا وباخودم هرچی میخواد بشه بشه )بهش گفتم: تو چی؟اونم که انگار منتظر همین سوال بود اول لبخندی زد وسرشو انداخت پایین وگفت :منم از این که با شما آشنا شدم خوشبختم بهش گفتم :سوال منو جواب ندادی از من خوشت اومده یا نه ؟گفت: چی بگم ؟ گفتم چی نداره یک کلمه بگو آره یا نه که با حالت خاصی بانیگایی که بهم میکرد لبخندی زد ومردمک چشمشو کرد سمت چپو با تکون دادن سرش که بالابود وبا خجالتی خاص گفت : خیلی گفتم: خیلی که چی؟ گفت :از همون اول که تو پاسگاه دیدمتون ازتون خوشم اومد بله خیلی دیگه مطمئن شدم که جذب خودکردمش .بعد بهش گفتم:میتونم بیرون از پاسگاه ببینمتون ؟گفت من بیشتر وقتها خونه ام اینجا که بغیر از فامیلای شوهرم کسی رو ندارم بیشتر خونه هستم گفتم میتونم بیا اونجا؟ گفت فقط بین ساعت ده صبح تا یک بعد از ظهر چون عباس نونوایی بعدش هم شاید یه سر بره خونه زن اولش شایدم نره معلوم نیست گفتم باشه یه سر بهت میزنم ویه چایی مهمونت میشم قبوله؟گفت شما صابخونه ایین شماره خونشونو از تو پرونده برداشتم گفتم شايد لازم بشه
بعد بیست دقیقه ای پیرمرده اومد و یک ربع بعد رفتیم تو قاضیه بعد از ده دقیقه ای که باهاشون صحبت کردن گفت برین تا این حکمی که مینویسم پاسگاه اجرا کنه دوباره احضاریه میدم بیایین دادگاه خلاصه دوباره تاکسی نشستیم
عباس نونوا مدام تو راه بهش نق نق میزد ومیگفت خوب پای منو به دادگاه باز کردی وازاین حرفایی که خودتون دیگه بدونین یک زن وشوهر بعد دادگاه باهم میزنن وقتی رسیدیم جلو پاسگاه پیاده شدم از عباس نونوا خداحافظی کردم یه چشمکی هم به مریم جونم زدم وهیچی نگفتم اونا هم رفتن .
فرداش ساعت ده ونیم توگشت بودم رفتم یه تلفن عمومی به خونش زنگ زدم گوشی رو برداشت سلام کردم با همون سلام کردن صدای منو شناخت وگفت :جناب سروان شمایین (درجه های نظام رو نمیدونست همینجوری بهم میگفت جناب سروان ..من استواروظیفه بودم)همونجا ازش خواستم که منو حمید صدا کنه اونم قبول کرد.گفتم :میتونم بیام مهمونت بشم یا نه؟ گفت خواهش میکنم.گفتم پس تا ده دقیقه دیگه میام وقتی رسیدم دم خونشون که تویه کوچه بن بست بود پلاکشون که روی آدرسشون بود از توجیبم نیگاه کردم هیچ کس تو کوچه نبود یه خونه قدیمی روبروشون بود دیگه هیچ خونه دیگه ای اونجا نبود درزدم وصدای بیسیمو کم کردم دروکه باز کرد یه چادر گل گلی سرش بود تا منو دید سلامش کردمو گفتم کسی نیستش ؟ گفت : بیا تو خیالت راحت باشه یه نیگاهی به اطراف کردمو موتور پاسگاه رو بردم گذاشتم انتهای کوچه تا کسی نبیندش کسی هم که اونجا خونش نبودخیالم بیشتر راحت شد با اسلحه ودستبند وبی سیم یه وضعی تابلو رفتم تو خونش قلبم تند تند میزد ولی وقتی رفتم تو کمی راحتتر شدم مریم جون پشت در وایساده بود بهش گفتم عزیزم خیالم راحت باشه که کسی نمیاد ؟اخه اگه منو با این لباس بگیرن اعدامم میکنن گفت راحت راحت باشه هیچکی اینورا پیداش نمیشه حتی پسرای عباس نونوا آخه یه بار یکیشون بد جوری تونخم بود ولی من که ازش خوشم نماد هم زشته هم بد اخلاق مثل باباش درگیر شدم وعباس نونوا هم یک خط ونشون براشون کشید که خیلی وقته اینجاها نمیان بعد اینکه اروم تر شدم جلو شد و رفت تو منم پشت سرش رفتم تو وایی اون کونش که چسبیده بود به چادرش مثل ژله بالا پایین میرفت کیرم دیگه بادیدن این کون تپل بلند شده بود ومستم کرده بود وقتی رسیدیم تو حال گفت بفرمایین بشینین تا یه چایی ومیوه براتون بیارم منم که فرصتم نبود تا بکنمش وقتی رفت تو آشپزخونه بعد مکثی رفتم تو دیدم که پشتش به منه هنوز چادرش سرش بود ولی آویزون سرش بود طوری که یه تیکه از چادرش فقط روی مغز سرش بود دستاشو که لخت بودن ویه تی شرتی پوشیده بود قرمز رنگ با یک زیر شلواری که جنسش پلاستیکی بود چسبیده بود به روناش وکونش داشت از تو جا ظرفی که بالای شیر ظرفشویی بود بشقاب میوه برمیداشت که رسیدم پشت سرش و خودمو چسبوندم بهش کیر داشت منفجر میشد فرصتم به سر اومده بود دیگه هیچی نمیفهمیدم بی سیمو گذاشتم رو ظرف شویی و دستامو بردم زیر بغلش وگرفتمش توبغلم مست مست شده بودم واز چشمام شهوت می باری وقتی گرفتمش توبغل چادرش از رو سرش افتاد سریع برگشت وگفت خیلی عجله داری عزیزم برگشتو مثل اینکه او بیشتراز من فرصتش نبود لبشو گذاشت رو لبام شروع کردیم به لب خوردن واییییییی عجب لبای شیرین داشت مثل وحشیها لب میخوردیم مدام لبشو میکرد تودهنم ومن میخوردمش بعد من زبونمو میکردم تودهنش نفساش میخورد به صورتم داغ داغ بودن دستامو از پشت کردم تولباسش وکمرشو میمالیدم اونم یه دستشو انداخته بود دور گردنم واون دستش رو کیرمو از روشلوار می مالید لختی بازوش دور گردنم خیلی باهال بود سفید وگوشتی کیرم داشت توشلوارم منفجر میشد جاش تنگ شده بود میمالیدم به کسش دستمو کم کم از تو کمرش دراوردم انگشتامو بردم زیر تمبونش کردم تو ولمبرای کونشو گرفتم وشروع کردم به مالیدن یادم می افتاد که این همون کونی بود که توپاسگاه جلوم خم کرده بود والان تو دستامه وای که چه زود بهش رسیدم عجب نرم بود نرم نرم لمبراشو تو دستام میلرزوندم وبالا پایین مینداختمشون هنوز لبامون تو هم بود هیچطوری هردومون سیر نمیشدیم بیچاره خیلی معلوم بود تو این یک سال زجر کشیده بعد همونجا کف آشپز خونه خابوندمش یه روفرشی اونجاپهن بود لباس نظامی واسلحه واینا مزاحمم بودن
چون اولین بارم بود که سکس میکردم زیاد وارد نبودم تازه اینم با این وضعیت یعنی اسلحه رولور و دستبند به کمرم بود بی سیم هم مرتب سروصدا میکرد باید حواسم به اون هم باشه واین خونه هم که هنوز برام ناشناخته بود هر لحظه میترسیدم یک اتفاق ناگواری پیش بیادولی تنها انگیزم مریم بود واون هیکل نازشو صورت خوشکلش واز همه مهمترعطش این دختر برای سکس با یک جوانی هم سن وسال خودش خیلی وقت بود که آبم نیومده بود آخه تواین مملکت آخوندزده باید تا وقتی که داماد نشدی با متکا وپتو و یا جلق توی حموم خودتو ارضا میکردی اما حالا که این فرصت برام جور شده بود حیفم میومد از دستش بدم اونم چه جیگری که ده برابر خودم نیاز به سکس داشت بگذریم در اون لحظه که روی روفرشی تو آشپزخونه روش خوابیدم دوباره لب ولوچه هامون تو هم رفت ومثل ندیده ها میخوردیم بعد زبون رو بردم روی کپ های گوشتیش ومثل سگ میلیسیدم زبونمو ازپایین صورت نازش میکشیدم میووردم تا نزدیکای گوشش وای چقدر صاف و خوشمزه بود مریم جونم که خیلی خوشش میومد سرشو میانداخت بالا تا کیفش بیشتر بشه چشماشو بسته بود ونفس نفس میزد همچنان کیرمو میکشیدم روی کسش که هنوز پوستشو(زیرشلواری وشرتش) نکنده بودم میمالیدم یه لحظه که دیگه فهمیدم طاقتش سر اومده گفت حمید جون بکنم دارم میمیرم ولی من هنوز از صورتش ولباش سیر نشده بودم ومیخوردم دهنش بوی پیاز میداد چون قبل از اینکه من بیام صبحونه خورده بود ولی وقتی شهوتی باشی و اون کس وکونی رو هم پسندت باشه زیر چرخای کیرت باشن همه چیز طرف برات خوشمزس حتی اگه بگوزه یا دهنش بوی بده یا زیر بغلش بوی عرق بده برات مهم نیست فقط اگه کسش پشماشو نزنه من یکی که دلم نمیره بلیسمش خلاصه یک لحظه ازروش بلند شدم وفانوسقه رو از روی کمرم باز کردم وکناری گذاشتم وخوابیدم روی فرش تا اون بیاد با هام حال کنه چون میفهمیدم اون بیشتر به من نیاز داشت تا من به اون .....اشارش کردم اومد خوابید روم تیشرتشو زدم بالا وسینه های نازش که کرست هم نبسته بود افتادن بیرون خیلی با حال بود
تا افتادن بیرون مثل گربه ای که موش میگیره دهنم بردم سمت سینه راستش و با لبام سر سینشو گرفتم تو دهن ومیمکیدم چون اولین بارم بود که یک سینه اونم یک سینه تقریبا کوچیک وبا سرسینه قرمز بسیار کمرنگ .....خیلی بهم حال میداد یک لحظه مریم کف دوتا دستاشو گذاشت روی زمین وروی اون دوتا دستاش بلند شد سینه شو از تو دهنم بیرون آورد اون یکی سینشو آورد گذاشت تو دهنم خیلی حال داد بعد یک دقیقه ای که اون سینشو خوردم دوباره خودش سینشو از دهنم بیرون کشید اون یکی رو دوباره گذاشت تو دهنم مرتب چند باری باهام این کارومیکرد
منم دستامو برده بودم تو زیر شلواریش و کونشو که خیلی میخاستم بکنمو میمالیدم خیلی نرم بودن انگشتای هر دوتادستمومینداختم لای قاش کونش لمبرای کونشو باز میکردم ودوباره بهم میرسوندمشون صحنه های فیلمای سوپری که دیده بودم رو به یادم میومد وکیف میکردم اونم دوتاسینشو هی از دهنم در میوورد اون یکیشو میکرد تودهنم خیلی بهش حال میداد هی کسشم رو روی کیرم میکشید بعد ده دقیقه ای که هم دیگه رو خوردیم یک لحظه دیدم بی سیم داره منو پیج میکنه خیلی آروم دوتا دستامو آوردم انداختم زیر بغلش.... لعبتمو از رو ی خودم کشیدمش کنار وبلند شدم بیسیمو جواب دادم
بی سیم : شصت وچهار …شصت…شصت وچهار…شصت
(شصت وچار من بودم وشصت هم افسر نگهبان)
من:بفرمایین
افسر نگهبان: پنج شیش(یعنی موقعیت)
من : آپاراتی
افسرنگهبان : موردی هست؟
من: موتور پنچر شده
افسر نگهبان : خداحافظ
خیالم راحت شد که کارم ندارن وقتی داشتم بیسیمو جواب میدام نگام به مریم بود که همونجور روی زمین طاق وپشت خابیده بود و داشت سینه هاشو با دو تا دستاش میمالید معلوم بود که هنوز میخاست من بخورمشون یک لحظه حالم به خاطر بیسیم گرفته شده بود کیرم تو شلوارم بلند شده بود مریم هم یه نیگاه به اون میکرد ویک نیگاه به من بعد که بیسیموجواب دادم با خودم گفتم عجب آپارتیی اومدم فقط فرقش اینه که اونجا موتورتو باد میکنی ولی اینجا باد کیرتو خالی میکنی ……
اومدم سراغش اما اول کمربندمو باز کردمو زیپ ودکمه شلوارمو باز کردم وشلوارمو تا نیمه کشیدم پایین وکیرم کمی آزادش کردم ورفتم اروم خابیدم روی مریم وکیرمو گذاشتم روی کسش یک لحظه اونم گفت :اخخخخ حمید بیا که خیلی خوش اومدی … رفتم دوباره سراغ سینه هاش یکم دیگه سینه هاشو خوردم خیلی خوشمزه بودن سینه کوچولو همشو هش میکشیدم ومیکردم تو دهن دهنم پراز از گوشت شده بود گوشتی نرم ولطیف همونجا که تودهنم بود زبونمو میزدم سرسینش یک آخهایی میکرد که بیشتر حشری میشدم ….بعد سینشو از دهنم درآوردم ویکم زیر گلوشو لیس زدم کمی بوی ترش شدگی میداد ولی مزه خوبی داشت هنوزتو دهنمه دیگه داشتم نگران میشدم با اینکه در اوج شهوت بودم زبونم همونجور کشیدم اوردمش تا پایین از وسط قاچ سینش رد کردمو نافشو بوسیدم دو دستمو انداختم دور کش تمبونش با سرعت تمبون و شرتشو باهم کشیدم پایین پاهاش میون هوا وزمین بود وایییی کسش پشمالو بود پاهاش خیلی سفید بودن ورونای گوشتی ومثل ژله میلرزیدن مچ جفت پاهاشوهمونجور که میون هوا زمین بود بهم چسبوندم قشنگ آوردمشون بالا تا کسشو که بیشتر بهم میچسبید رو ببینم کسش متوسط بود نه بزرگ بود نه کوچیک بهش گفتم : عزیزم عباس کیرشو این تو میکنه گفت : مینکه ماهی یکبار اونم با مکافات ولی من که ازش خوشم نمیاد به زور تحملش میکنم تا آبش که میاد اونو روی کسم خالی میکنه کمی دیگه پاهاشو آوردم بالاتر طوری که کمی از کمرش هم از رو فرش بلند شده بود میخاستم سوراخ کونشو ببینم وایییییییییی کمی موداشت ولی سوراخ کون پیدا بود یه سوراخ ریز و تنگ که میون دوتا لمبر بزرگ افتاده بود صحنه قشنگی رو جلو چشمم آورده بودم هرچی نیگاه میکردم سیر نمیشدم بهش گفتم کونتو همکش..... اونم هممیکشید ...واییییییییی وقتی سوراخشو هممیکشید اون سوراخ محو میشد ومیرفت تو لمبراش گم میشد گفتم بازم هممبکش .... مریم هم چون میخاست منو بیشتر شهوتی کنه چند بار پشت سرهم اینکارو میکرد همزمان کسشم هم کشیده میشد سریع همونجا که نیم خیز نشسته بودم شرتم کشیدم پایین کیرم روکه دیگه داشت منفجرمیشد از قفس آزادش کردم تا مثل شیرگرسنه ای که به جون یک حیوونی مینداختن ولش کنم تو کس مریم دراون موقع مریم که فهمیده بود من کیرمو دراوردم گفت : حمید میخام کیرتو ببینم …منم پاهاشو رها کردم وکیرمو از روی شکمش آوردم واز روی سینه هاش ردشون کردم آوردم نزدیک صورت مریمو بهش گفتم که سلام کرده …..
مریم : سلام به روی ماهش واییییییییییییی عجب کیری …..چه کلفته ….اوووووووووووم (مریم دوتا دستاشو آورده بود وبالاو پایین کیرمو گرفته بود)با لهجه خاص کاشمریش با نیگاهی که به کیرم میکرد گفت : زیارت قبول عزیزم سر کلفتشو برد سمت لباش ویه بوس ازاون گرفت ….بعد هم همونطور میکشید روی لباش ودماغش بوش میکرد خیلی برام جالب بود چشاشو بسته بود ومیکشیدش رو چشاش بعد هم دهنشو باز کرد وکردش تو دهن …….واییییییی اوفففففففففففف داغ داغ بود کیرم داغ شد با سرعت از دهنش بیرون کشیدم داشت دیگه آبم میومد یه لحظه مکث کردم دوباره گذاشتمش تو دهنش اونم سزشو میمکید زیاد وارد نبود دندوناش میخورد بهش سرشو میمکید با دستاش تخمم که مثل یک سیب زمینی سفت شده بود میمالید من که جلو نمیرفتم او سرش رو از رو زمین میکند ومیواورد بالا ودهنشو میبرد سمت کیرم
دوتا تپل های کونم که روی سینه هاش بودن حال داشت سرسینه هاش مالیده میشدن روی پوست کونم که عند حال بودن وقتی تو این حالت بودم دکم

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#172 | Posted: 8 Nov 2010 01:32
بهاره



اين داستان مال موقعي يه كه سال سوم دانشگاه بودم . يه مدتي بود كه افتاده بودم تو كارسكس چت به اين اميد كه يه كسي گير اين كير بيچاره ي ما بيفته خلاصه مثه هر روز سيستمو استارت كرديمو شروع كردم يكي يكي رومهاي سكسو گشتن از اين روم به اون روم حالا نگرد كي بگرد هي بچه ها مسخرم ميكردن منم ميگفتم وقتي يه تيكه باحال پيدا كنم بهتون ميگم! تااينكه يه روز ظهر بالاخره يكي جوابمو داد . راستشو بخواين فكر ميكردم سر كارم اما ديگه گفتم بادا باد فوقش كه خورده بهم ميخندن ديگه .مثه هميشه با سلام گفتن شروع كردم هنوز نرفته بودم تو فاز سكس كه خودش گفت اگه يه پسر با معرفت پيدا بشه حاضره كه دوست سكسيه اون بشه از اونجا كه منم خداي معرفتم(!!!!!!) با هم دوست شديم. اينقد ر رفته بوديم تو فاز معرفت كه سكسه داشت فراموش ميشد(به قول يكي از بچه ها تيكه رو) خلاصه من داشتم حسابي حرص ميخوردم كه گفت عزيزم كيرت چقديه؟منو داري جون تازه گرفتم, يه خورده خجالتي بازي در اوردمو با ناز (!)گفتم 18 سانت عزيزم يهو مثه كير نديده ها شروع كرد قربون صدقه ي كيرم رفتن از شما چه پنهون يه خورده حسوديم شد اما خوب منو كيرم نداره كه! خلاصه بحث رفت تو مايه ي قرار گذاشتن و اينكه دوست داره باهاش چه كار كنم. خيلي حشري بود و با ديدن كير من از پشت وب واقعا حشري شده بود. من كه بيشتر از اون تو كف بودم ديگه حال نداشتم فقط يه كس داغ ميخواستم كه بيفتم به جونشو بخورمش تو اين حال با خودم ميگفتم:حتما يه كس چاق و كيريه كه مفتم نميكننش اخه هميشه قيافه دخترهاي چتي رو درست حدس ميزنم اما همينجوري هم ميكنمش يه دفعه گفت كامي همين امشب كيرتو ميخوام برق از سه فازم پريدگفتم اين وقت شب؟ گفت كس من شب و روز نميفهمه هر وقت بخواد براش ميخرم با يه حالت مردد ......با دو دلي كه برم يا نرم......دلو زدم به دريا گفتم : باشه عشق من(يه بار ديگه تيكه رو) هيچي اقا قرار گذاشتيم ميدون كاج جلوي اون مسجده (خدا منو ببخشه) 5 دقيقه گذشت ساعت شد 1:30 شب حالا بگذرد كه چنتا كلان بهم كليد كرد. اما يهو تمام بدنم بيحس شد باور نميكردم اين شكلي باشه...........................! صحنه رو كه ديدم نميدونستم بايد حال كنم يا ضد حال بخورم. يه دختر ديدم با 175 قد حدود 55 تا 60 وزن فقط لحظه شماري ميكردم كه بياد جلو تا خيالم راحت بشه كه خودشه تو همين افكار بودم كه يكي گفت اقا كاميار؟ زود خودمو جمع و جور كردم گفتم بله. شما هم بايد بهاره خانم باشين درسته؟ هيچي نگفت فقط با يه لبخند حرفمو تاييد كرد. دلم ميخواد واقعا همونجوري توصيفش كنم اما باور كنين نميشه لباش نه كوچيك بود نه بزرگ يه چيز رادست كه خوردنش ارزوي خيلي هاست برنز بودن بدنش ا از گردنش و يقهه مانتوش كه باز بود بد جوري حشري كننده بود. سينه هاشو كه ديدم حدس زدم كه سايزش بايد حدود 80 باشه كاملا شق و جوندار بود يه كمر باريك بدون هيچ چيز اضافه و يه كون كه وقتي چشم بهش افتاد بي اختيار اه كشيدم همه ي اينارو تو يه مانتوي تنگ سفيد جا داده بود.يه لحظه ارزو كردم كه ايكاش جاي اين مانتو بودم تا هميشه بهش ميچسبيدم. خلاصه تو يه دنياي ديگه بودم كه گفت كجا بايد بريم؟ گفتم چيزي كه نميخوري؟ گفت نه فقط زود بريم كه دارم ميميرم . راهنماييش كردم طرف ماشينو بعد از سوار شدن گازشو گرفتم طرف خونه.... تو راه به اين فكر ميكردم كه چه جوري بكنمش 100 تا راه اومد تو ذهنم واي نميدونين تمام بدنم از زور شهوت داغ شده بود . رسيديم دم خونه در پاركينگ رو باز كردم و كليدو دادم بهش گفتم برو واحد 6 من الان ميام. راستش ميخواستم با اين كار اون زودتر از من تو خونه باشه تا بيبينم چكار ميكنه. يه 10 دقيقه ايي طولش دادم بعدش رفتم به سوي سرنوشت(!).......... رفتم بالا و زنگ زدم. بعد از چند دقيقه در باز شد يه جيگر تو چار چوب در ظاهر شد بر عكس حسي كه تو وجودم بود خيلي اروم رفتم تو اخه ديگه خيالم راحت بود كه امشب بهاره مال منه . لباسشو عوض كرده بود يه تاپ صورتي كمرنگ پوشيده بود كه كاملا بر امدگي سينه هاش معلوم بود و نوك سينه هاش چون سوتين نبسته بود خود نمايي ميكرد. فكر اينكه تا چند دقيق ديگه اونا تو دهن منه مثل عسل برام شيرين بود.اصلا حواسم نبود كه به سينه هاش خيره شدم با شيطنت يه نيشگون از صورتم گرفت و گفت جوجوي كوچولو نميخواي بياي تو؟ اين حرفش يه جورايي قند تو دلم اب كرد. رفتم تو و درو بستم بعدش يه راست رفتم سر يخچال. يه شيشه absulut كه براي يه همچين شبي تهيه كرده بودم رو برداشتم و با ساير مخلفات رفتم تو پذيرايي يه وقت فكر نكنين خوره سكس هستما اما ميخواستم از همه ي وقت اون يه شب استفاده كنم. ميدونين كه وقت يه سكس ملس زود تا چشم هم ميزاري تموم ميشه خلاصه رفتم رو كاناپه روبروش نشستم و با گفتن خوش اومدين سر حرفو باز كردم.باور كنين اينقدرناز بود كه از حرف زدن باهاش هم لذت ميبردم. از اونجا كه اعتقاد دارم سكس بدون احساس هيچ لذتي نداره حرفو بردم تو باب دوست داشتن. بهش گفتم:بهار تو اينكارت كه اومدي پيشم واسه سكسه صرفا؟ خيلي راحت گفت اره يه جورايي حالم گرفته شداما رو نكردم گفتم اگه من بخوام هميشه با تو باشم؟گفت:جوجو به اين راحتي عاشق شدي؟ اونم عاشق يه دختر كه تا حالا زير 10 نفر خوابيده؟گفتم نه اما ازت خوشم اومده نميخوام اين بار اخري باشه كه ميبينمت گفت بستگي به خودت داره. گيلاسشو پر كردمو براي خودم هم يه كم ريختم نميخواستم مست برم تو كار سكس.لا جرعه همشو سر كشيد و گفت:وقتي اومدم باهات سكس كنم يعني ازت خوشم اومده اونقدم لاشي نيستم كه همزمان با 100 نفر رو هم بريزم. فعلا مال توام. اين حرفش يه جورايي خرم كرد. يه گيلاس ديگه زديمو دستشو دراز كرد طرف من اتيش هوس جفتمو با گرماي كاذب الكل شعله ور تر شده بود. بالا خره انتظار داشت تموم ميشد سكس با يه دختر رويايي...... ارزوي هميشگيم ........ دلم ميخواست دوستام بودن و فك هاي اويزونشونو ميديدم.......................................................... ........................................كه تو عالم عشق و حال مستي دستشو دراز رد طرف من دستاشو گرفتم تو دستمو از جام بلند شدم رفتم طرفش كنارش رو كاناپه نشستم .اونم خودشو ول كرد تو بغل منو به عبارتي خودشو سپرد دست سرنوشت. اروم ا روم خم شدم و لبمو گذاشتم رو لبش و يه بوسه كوچيك اما اخر احساس از لبش گرفتم . اونم كه حسابي تو تب سكس بود دستاشو انداخت دور گردنمو ديگه بخور بخور شروع شد. من لبا شو ميخوردمو اوم دائم با كيرم بازي ميكرد ديدم كه حسابي رفته تو يه دنيا ي ديگه. ميخواستم حسابي ببرمش تو شهوت امما ديگهبيشتر از اين طاقت نداشتم كه دست به سينه هاش نزنم. دستمو كردم ماي سينه هاش و اون دو تا سينه ي برونزهي نازو حالا نخور كي بخور اونم كمتر از من حشري نبود دستشو كرده بود تو شلواركمو با كيرم بازي ميكرد حس ميكردم دارم رو ابرا راه ميرم اروم اروم خم شدم و لبمو گذاشتم رو لبش و يه بوسه كوچيك اما اخر احساس از لبش گرفتم . اونم كه حسابي تو تب سكس بود دستاشو انداخت دور گردنمو ديگه بخور بخور شروع شد. من لبا شو ميخوردمو اوم دائم با كيرم بازي ميكرد ديدم كه حسابي رفته تو يه دنيا ي ديگه. ميخواستم حسابي ببرمش تو شهوت امما ديگهبيشتر از اين طاقت نداشتم كه دست به سينه هاش نزنم. دستمو كردم ماي سينه هاش و اون دو تا سينه ي برونزهي نازو حالا نخور كي بخور اونم كمتر از من حشري نبود دستشو كرده بود تو شلواركمو با كيرم بازي ميكرد حس ميكردم دارم رو ابرا پرواز ميكنم از بس داغ بودم تي شرتمو دراوردم كه اشاره زد شلواركتم در بيار منم با ميل اينكارو كردم بازم نشستم سر جام اما اينبار اون دمر خوابيد رو كاناپه و شروع كرد از رو شرتم كيرمو ليس ميزد داشتم ديوونه ميشدم اما ميخواستم هر جور دوست داره حال كنه انگار اونم مثه من ديگه طاقت لاسيدن نداشت شرتمو كشيد پايينو كيرمو نم نم كرد تو دهنش يواش يواش ساك ميزد برام بعضي وقتا هم شيطونش ميگرفتو با دندوناش ميماليد سر كيرم كه با اينكارش موهاي بدنم سيخ ميشد دلم ميخواس همون لحظه وسط پاهاش بودم و كسش و ليس ميزدم اما همچين با ولع داشت ميخورد كه دلم نيومد بلند شم اخه اونم بد جوري داشت بهم حال مي داد. تا اينكه خسته شدو خواست حالت خوابيدنشو عوض كنه .به پشت خوابوندمشو رفتم لاي پاهاش دو تا پاشو انداختم رو شونه هامو شروع كردم به خوردن زياد خوشم نمياد ا اينكار اما او كسي كه اون داشت هر كسم جاي من بود دينو ايمونشو ميباخت ديگه سرو صدا و اه و اوهش در اومده بود و چشماش كاملا بسته شده بود يه 40 دقيقه ايي گذشتو يه دفعه هاره يه اه بلند كشيدو فهميدم كه ابش اومده اما من هنوز اندر خم يه كوچه بودم اخه من خيلي دير ابم ميا و هر سكسم بالاي 5/2 ساعت طول مي كشه بگذريم نشستم بين پاهشو شرو كردم با كيرم ماليدن رو كسش. سكوت يه ساعته ي ما رو با گفتن اينكه كامي تورو خدا بكن تو شكست فهميدم كه الان اخر حشره اروم كيرمو گذاشتم دم كسش و فشار دادم تو يه جيغ حشري كننده ايي كشيدو گفت تا ته بكن منم كه حسابي حرف گوش كن شده بودم اروم كيرمو تا ته هل دادم تو كسشغث 40 دقيقه ايي هم به شكلاي مختلف كه بلد بودم كردمش .هر بار كه چشمم به هر جاي بدش ميخورد حشري تر ميشدم هر جاشو ميديدم ميخواستم كه باهاش بازي كنم خلا صه بعد از 2 ساعت تلمبه زدنو بالا پايين كردن ابم داشت ميومد انگار اونم فهميد با يه صداي خفه گفت نريزي توش اما ديگه دير گفته بود اخخه اونقدر كس نازي داشت كه حيفم اومد همين 2 تا تلمبه اخرو هم نزنم اما به قول خودش ابو تمام بايد ريخت تو كس اخه ميگفت همه سكس يه طرف ابو كه ميريزن تو هم يه طرف................ حدود 5 ماه باهاش دوست بودم و سكس كار هميشيمون بود . تا مكان گيرمون ميومد رو هم بوديم اا نميدونم دروغ يا راست به بهونه خارج رفتن ديگه نديدمش و موبايلشم كه زنگ ميزدم وا گذار شده بودو خلاصه اين دوستيم تموم شد و من هراز گاهي ياد اون روزا ميفتم كه همش شد خاطره.

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#173 | Posted: 8 Nov 2010 07:32
عشق ب ای یك ساعت
سلام دوستان این یكی از خاطرات شیین زندگیه منه كه الام می خوام برای شما بازگو كنم .
زمستان سال گذشته در یك روز كه حال و حوصله نداشتم توی دفتر چاپ خانه نشسته بودم و مگس می پروندم شاید یه مشتری مشنگی پیدا بشه و یه پولی چیزی گیر ما بیاد دورو بر ساعت یازده صبح بود كه یه خانم میانسال با یه دختر وارد مغازه شدن راستش رو كه بخواین مغز سرم شروكرد به سوت كشیدن چشمام 4تا بود 12تا شد دختره نزدیك 20 سل سن داشت و خیلی خوشگل بود موها مشكی صورت سفید قد كوتا و ریزه ولی یكمی لاغر بود با این حال تیكه معركه ای بود ولی این نبود كه مغز من براش صوت میكشید مادر این دختره اصل مطلب بود اومده یه آگهی تبلیغاتی برای فروشگاه یا شاید بهتره بگم بوتیك آره این بیشتر بهش می خورد سفارش بده حالا اینو بی خیال مادره رو نگو كه نه كس بود نه شاه كس ابر كس هم نبود نمیتونم بگم چه كوفتی بود هر چی بود نمیشد بهش نگاه نكرد موها رنگ كرده بدن تپل و مپل صورت سفید لبا برجسته كون قلمبه مانتو تنگ و كوتاه (از مانتو دخترش كوتاهتر) و چسبون طوری كه سینه هاش قلپی زده بودن از زیرشون بیرون كه دوست داشتم همونجا بگیرمشون قدشم هم قد همون دختر تركه ای چوب خشكش خلاصه جونم براتون بگه كه حسابی باهاشون گرم گرفتم مادر كونیا فكر میكردن با یكمی لاس زدن میتونن كارشونو در حد مفتی انجام بدم براشون ولی خیلی حال داشت چون نشسته بود جفتم و بوی عطر لعنتیش توی دماغ بدبخت من بود منم دیگه بوی چیز دیگه ای رو نمی فهمیدم هراز چندگاهی دستم هم با دستش برخورد میكرد كه هی كیرم ویبره ای میخ ود و ساكت میشد برای همین هم بود كه بهش گفتم فكر كنم كارتون یكمی طول بكشه اگر دوست دارین برین یه چرخی بخورین بیاین تا من تمومش كنم نگاش كنید اگر خوب بود چاپ كنم كه اونم زیاد طول نمیكشه (علت اصلیشم این بود كه تا اونا بودن نمیشد كه كاركنم چون كیرم قیلی ویلی میرفت) رفتن بیرونو بعداز 10 دقیقه مادره برگشت توی مغازه گفت دخترم رو فرستادم بره بوتیك و بعد بره دنبال كارای دیگه منم برگشتم ببینم به كجا میرسه دوباره اومد نشست كنارم و اینبار یكمی نزدیك تر طوری كه چسبیده بود بهم و نگا میكرد به صفها مانیتور كه من دارم چیكار میكنم یكمی كه گذشت و كار طراحیش تموم شد گفت خوبه منم زدم برای چاپ 10 هزار برگ می خواست دستگاه رو اماده كردم و كارگرم رو دكش كردم بره خودم ایستادم پاش رفتم و براش یه چایی ریختم و برا خودم هم همینطور نشستم روبروش سر صحبت رو باز كرد كه كار بوتیك چجوریهو از این حرفا تا به جایی رسید گفتم شوهرتون چیكار می كنه گفت من شوهر ندارم یعنی متاركه كردم (توی دلم گفتم خاك تو سر بی عرضه شوهرت بشه) اونم از من پرسید كه شما چی هنوز كه مجردی فكر كنم گفتم نه بابا من دوسال ازدواج كردم با یه حالتی گفت اصلا بهت نمیاد گفتم خوب زنم دختر خوبیه و منم زیاد برای زندگی زور نمیزنم خودش میرسه الحمدلله بعد یكمی ساكت شدیم و یدفعه گفت راستی این بالا زندگی میكنی گفتم كه نه ولی بالا رو درست كرد كه وقتی كه می خوام استراحت كنم برم بالا یه درازی بكشم و یه چیزی بخورم و از این حرفا گفت اه خیلی خوبه منم دوست دارم بالا مغازه رو بسازم البته برای اینكه برم توش زندگی كنم راستی میشه ببینمش چطوریه منم كه از خدا خواسته كه شاید بشه ببرمش بلا و بزنمش زمین بهش گفتم كه حتماَ بفرما بریم بهت نشون بدم تا یه نگاه هم بندازی دستگاه چاپم كارش تموم شده درو قفل كردم و رفتیم بالا رسیدم توی اتاق بال كه یهو دیدم گفت وای چه جاییه چقدر خوب چیدیش بدون اینگه اجازه بگیره شرو كرد وارسی خونه و اینور اونورش رو دید زدن یهو گفت بابا كارت خیلی درسته یخچالو تلوزیونو رسیور و مبل مانو واسه خودش یه پا خونه رفت و در یخچال و باز كرد و توش رو برنداز كرد توی دلم گفتم مادر جنده بدونه اجازه هر غلطی كه دلش می خواد میكنه ، یكدفعه زد زیر خنده و برگشت و با خنده بهم گفت تو كه زنت اینجا نمیاد اینا رو می خوای چیكار گفتم كدوما رو گفت همینا كه خودت میدونی گفتم چیوخودم میدونم مگه چیدیدی گفت بیا نگاه كن رفتم جلو گفتم واااای (كاندوم ها رو دیده بود)بهش گفتم اینا رو كه میبینی برای خونه خریدم گفت اااااااا پس چرا درش بازه و مصرف شده ازش خودتی پسر دیگه تابلو شده بود بهش گفتم خوب برای روز مباداست دیگه خنیدید و گفت روز مبادا مثلا چه روزی بهش گفتم مثل اینكه خودتم خوشت ماد ها دوست داری یكی رو بهت نشون بدم گفت نه الان حوصله روز مبادا ندارم حالا تا بعداَ ببینم چی میشه گفتم تو رضایت بده حوصلتم من درست میكنم یه نگاه بهم انداخت و گفت چطوری پریدم و بغلش كردو شرو كردم به بوسیدنش گفت ولم كن الان كسی میاد زشته گفتم برو خودتی كی بیاد گفت الان سرو صدا میشه كسی بفهمه بده گفتم نه نمیشه گفت خوب الان دختر برمیگرده بهش گفتم میاد میبینه در بستس میره رد كارش دید كه دیگه بهانه ای نداره گفت ولم كن الان جیغ میزنم گفتم خوب بزن بچه میترسوی تا اومد جیغ بزنه یه لب اساسی ازش گرفتم كه صداش بند اومد شرو كردم مثل وحشی ها بوسیدنش ، شالش رو كشیدم پایین از سرش و زیپ مانتوش روباز كردم وای چیزی زیرش نبود دیگه زده بود بهسرم داشتم گردنو سینه و بنا گوشاش اونم بی حال توی بغل من مونده بود آروم توی گوشش گفتم دوستت دارم پرید و شرو كرد از من لب گرفتن دیگه هر دومون حسابی داغ كرده بودیم لخت شدیم و رفتیم روی مبل دونفره تخت خواب شو رو باز كردیو روش خوابیدیم یه كاندوم كشیدم رو كیرم و فروكردم تو كسش لامسب كس كه نبود تنور نون وایی بود داغ داغ شرو كردم به كردن كسش هی قربون صدقش میرفتم و می كردمش تا شرو كرد به تكون خوردن اونم چه تكونای شدیدی معلوم بود كه خیلیه تو كف مونده بیچچاره بعداز كمی برگشت گفت احسان واقعا دوستم داری گفتم باور كن كه عاشقتم بعد بهش گفتم دوست دارم تا آخر عمر با تو باشم بعد از زیر من بلند شدو منو خوابوند و نسشت رو كیرم و منو بغل كرد شرو كرد به بوسیدنم من محكم تر ظربه می زدم فهمیده بودم حرفم خیلی روش تاثیر گذاشته بود توی همون حالت گفت اولین مردی هستی كه با این احساس با من حرف زدی و منو محكم بغل كرد و بوسید بلندش كردمو دمر خوابوندمش و كیرم رو از پشت كردم توی كسش (خیلی حال میده حتماَ امتحان كنید یكی از حالتای مورد علاقه منه هر چی هم كیرتون بزرگتر باشه بیشتر حال میده) شروكردم به ضربه زدم تا بلخره ارضا شدم از روش بلند شدمو رفتم توی حمام كاندوم رو درو اوردم و خودم رو تمیز كردم وقتی برگشتم نشسته بود روی مبل بهش گفتم پاشو زوتر برو منم باید برم خونه دیر وقته
گفت خوب امروز رو نرو بزار با هم باشیم
گفتم برو گمشو بیرون میگم كار دارم زنیكه كیر ندیده
گفت پس همه این حرفا كه زدی چی بودن ( البته با بغض)
- كسو من عاشق تو باشم كسم خل شده اخه پاشو برو كار دارم
اشكو توی چشماش دیدم كه داشت لباساش رو میپوشید رفتیم پایین گفتم كارت آمادست تاكسی خبر كنم ببریش ؟
گفت نه میفرستم بیان ببرنش
- خوب پس حسابش بكن بی زحمت كه عصر خودم نبودم هركی اومد ببره مشكلی نباشه
- احسان واقعا میخوای از من پول بگیری
- خوب اره فكر كردی كار ما مفتی مفتیه برا مردم
-كثافت اینهمه بهت حال دادم
- كثافت همه هیكلته جنده خودتو كه حال كردی جمعا میشه 200 هزار تومن
دست كرد توی كیفش و دوتا تراول 100 هزار تومنی در اورد و انداخت جلو با عصبانیت روشو كرد اونطرف و رفت
بعداز یه هفته از روی شماره آگهی كه چاپ كرده بودم بهش زنگ زدم بهش و گفتم كه ییكی رو بفرست برگه های تبلیغاتیت رو ببره گه پشت تلفن گفت بور گمشو آشغال و بعد قطع كرد منم همه رو انداختم بیرون
چند روز بعد تو دفتر بودم كه دخترش اومد و بهم گفت برامون 5 هزار برگ دیگه چاپ كن هزینش رو هم پرداخت و گفت فقط با خدم تماس بگیر منم با خنده چشمكی بهش زدم و گفتم حتما اونم با خنده گفت منتظر تماست هستم ... ِ

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#174 | Posted: 12 Nov 2010 03:43
میهمان

ماجراهاي من و فيروزه

ماجرا به چند سال پيش بر مي گردد. وقتي كه من دانش آموز بودم. تازه با يكي از همكلاسانم دوست شده بودم و چون من شاگرد ممتاز كلاس بودم قرار شد با او رياضي كار كنم. اين شد كه يك روز به خانه ي دوستم رفتم و مشغول درس خواندن شديم. نيم ساعتي بيشتر نگذشته بود كه ديدم در اتاق باز شد و دختري وارد اتاق شد كه از لحاظ قد و هيكل معركه بود. سلام كرد و يك سيني چاي گذاشت و نگاهي معني دار هم به من انداخت. وقتي از اتاق داشت مي رفت بيرون من زير چشمي نگاهي به باسن هاي او انداختم و حال خودم را نفهميدم و كيرم كم كم راست شد.خواهر دوستم نامش فيروزه بود. از ان روز به بعد طرح دوستي من با علي بيشتر و صميمي تر شد چرا كه تصميم گرفته بودم فيرزوه را حتما بكنم.
يك روز كه مي دانستم علي منزل نيست همين جوري رفتم در منزلشان و در زدم و ناگهان ديدم در باز شد و يك حوري بهشتي در را باز كرد. دست و پايم را گم كرده بودم. گفتم سلام. ببخشين علي نيست. فيرزوه گفت : نه. بفرمايين تو. گفتم نه مزاحم نمي شم. گفت نه من تنهام. اين حرف را كه زد يواشكي رفتم تو و حسابي داشتم مي لرزيدم و قاطي كرده بودم. گفتم ببخشين فيروزه خانوم من بايد با شما حرف بزنم. گفت : خوب بگو هر چي دوس داري. گفتم. ن. ن نمي تونم بگم. گفت چرا. گفتم : روم نمي شه. گفت : بگو من صورتم رو مي كنم اون طرف. صورتش رو كرد سمت ديوار. و من آروم گفتم : مي خوام بكنمت. فيروزه از اين حرف من خنديد و گفت همين. خيلي مهم بود. گفتم خوب اره. يه نگاهي انداخت به شلوار من كه حسابي وضعيت بر آشقته اي پيدا كرده بود و گفت مثل اين كه خيلي حالت بده. گفتم اره. و پريدم بغلش كردم و لب هام رو گذاشتم روي لباش و شروع به خوردن كردم. عسل خوانسار هم به اون شيريني نبود... فيروزه هم حسابي چشم هاشو بسته بود و داشت حال مي داد....يه دفه صداي در خونه كوچيكشون چرت هر دوي مارو پاره كرد و من به سرعت از اون يكي در زدم بيرون. و گفتم بهم زنگ بزن. نزديك هاي غروب بود كه تلفن زنگ زد. فيروزه بود سلام كرد من هم گفتم سلام قربون جيگرت برم. تو كه منو كشتي. فيروزه گفت : تو هم منو كشتي. بايد يه فرصت حسابي گير بياريم. اون روز نزديكاي عيد بود و من مي دونستم خونه ي دايي يكي از دوستان دو هفته خالي مي شه. بهش گفتم يه فكري مي كنم و خبرت مي كنم. روز سوم عيد بود كه رامين از خونه داييش زنگ زد و گفت خونه از امروز خالي شده و دايي و زن داييش رفتن دوبي... من گفتم مي خوام كوس بيارم گفت باشه ولي من هم هستم. گفتم ببينم چي مي شه. فوري به فيروزه زنگ زدم و گفت فردا ساعت ده مي تونه بياد گفت اره يه كاريش مي كنم. فردا ساعت 9 خودم رو گذاشتم خونه ي دايي رامين. با رامين كلي حال و احوال كرديم و اون هم اتاق خواب داييش رو اماده كرد و گفت : نامردي نكني من هم مي خوام. گفتم حالا تا طرف بياد يه كاريش مي كنيم... ساعت ده بود كه يه نفر زنگ زد من سريع رفتم پشت در ديدم فيروزه س. سلام كرد گفتم سلام عزيزم. ونمي دونم چي شد كه يه دفه بغلش كردم و انداختمش روي كولم و شروع كردم ببرمش توي اتاق. فيروزه كه هي مي خنديد گفت منو بذار زمين خودم مي يام. چقدر هولي. گفتم دارم مي تركم. بيا ببينم. بردمش توي اتاق و گذاشتمش زمين. با رامين يه سلامي كرد و نشست روي مبل اقا رامين هم رفت و كلي شيريني و چاي و ميوه اورد و حسابي از فيروزه خانوم پذيرايي كرد. نيم ساعتي گذشت و من دست فيروزه رو گرفتم و بردم توي اتاق خواب... به رامين گفتم ما يه نيم ساعتي كار داريم. ! بدون هيچ اشاره اي فيروزه لخت شد يه شورت قرمز و يه سوتين ياسي تنش بود. من هم لخت شدم و شروع كردم كيرم رو بمالم. فيروزه رو بردم روي تخت و كنارش دراز كشيدم. يه دفه منو بغل كرد و گفت بالاخره توي دام افتادي. ! من هم گفتم. تو هم همين طور و شروع كرديم لب بگيريم. من گردنش رو كه مثل گوشت بره نازك و لذيذ بود خوردم. بعد لاله ي گوش هاش رو خوردم. و رفتم سراغ سينه هاش كه مثل دوتا كندوي عسل اماده ي بهره برداري بودند... اين قدر سينه خوردم كه حال هردوتامون بد شد. فيروزه گفت علي بسه ديگه برو پايين و ساك بزن. من هم گفتم با كمال ميل. و شروع كردم مغز كوس و چوچوله ش رو بخورم و فيرزوه حسابي داشت بالا و پايين مي پريد و حال مي كرد يه دفه صداي جيغ كوچيكي اومد كه فهميدم آبش اومده. و گفت اخيش حال اومدم. بيا منو بكن گفتم كوس مي دي ؟ گفت : نه بابا اون كه بسته س. كون مي دم اون هم چه كوني. و باسنش رو داد بالا. همون باسن هايي كه اون روز حال منو بد كرده بود حالا در اختيار من بودن. فكر مي كردم خواب مي بينم. ولي واقعيت داشت. اروم كيرم رو گذاشتم در كونش و يه فشار كوچيك دادم تقريبا كلاهكش جا افتاده بود. فيروزه گفت : صبر كن جا باز كنه.
گفتم بار چندمته كون مي دي ؟ گفت بابا همه ي دوستاي داداشم منو كردن نمي دونم تو چرا بي خبر مونده بودي ؟ ؟ هر چي هم بهت نخ مي دم انگار حاليت نيست. ولي خوشحالم كه بالاخره توي چنگ من افتادي ! و گفت خوب بقيه ش رو جا بنداز و من هم فشار كيرم رو بيشتر كردم و تقريبا تا ته رفت فيرزوه گفت : ديگه نيست ؟ گفتم نه بابا تموم شد فكر كنم خيلي خوش اشتهايي ؟ گفت خوب حالا اروم تلمبه بزن و من شروع كردم كير رو در بيارم و دوباره فرو كنم. با هر رفت و امدي فيرزوه مي گفت : جون به اين مي گن كير. بكن. جرم بده. مي خوام به همه ي همكلاسي هاي داداشم بدم. به هر حال اونا زحمت مي كشن و بي مزد و منت به داداشم درس ياد مي دن من هم بايد يه جوري جبران كنم !!‌ من هم سرعت رفت و امدم رو بيشتر كردم. و حسابي داشت بدنم و دل و روده هام حال مي اومد. فيروزه گفت : ابتو مي خواي چيكار كني ؟ من هم كه قادر به حرف زدن نبودم گفتم : نمي دونم بذار بكنم گفت : بكن ابت رو بريز توش مشكلي نيست. يه دفه احساس كردم دارم به اوج لذت مي رسم و يه جيغ كوچيك كشيدم و اب مني هام شروع كرد بياد شايد نزديك يه استكان بود. تا قطره ي اخر توي كون فيروزه خانوم خالي كردم و عقده اي كه مدت ها توي دلم مونده بود رو خالي كردم.... اروم كيرم رو در اوردم و گفتم فيروزه رامين هم مي خواد بكنه. فيروزه گفت باشه عزيزم بگو بياد اگه دوست ديگه اي هم دارين بگين بياد من امادگي دارم. رفتم بيرون كه رامين رو صدا بزنم ديدم رامين پشت در كيرش رو گرفته توي دستش و داره مي ماله گفت : چي شد ؟ گفتم برو طرف خيلي وارده. رامين هم حسابي كون فيروزه خانوم رو جر داد ... فيرزوه بعد از ده دقيقه لباس پوشيد و اومد توي هال و گفت بچه ها خيلي خوش گذشت. من هم گفتم به ما بيشتر. و رفت. با اولين سكسي كه با فيروزه داشتم خيالم راحت شد كه از جهت سكس تامين هستم و حسابي چسبيدم به درس خواندن و هر از گاهي هم كه فرصت مي شد فيروزه را مي كردم. مشكل اصلي من كمبود خانه ي خالي بود. خانه ي دايي رامين هم ازدست رفته بود. ان سال در كنكور قبول شدم و به تهران امدم و تقريبا ارتباط فيزيكي من با فيروزه قطع شد. ولي تلفني با هم در ارتباط بوديم. بعدها شنيدم علي نامرد بي معرفت هم بدون خداحافظي با من رفته خارج. كسي كه همه چيزش را از من داشت. شش ماه گذشت و يك شب فيروزه زنگ زد و گفت فردا شب شب عروسي اوست. گمان كردم قصد خداحافظي با من را دارد و من براي هميشه از ان قنبل هاي نرم و ان اندام محروم مي شوم... ولي گفت ازفردا شب راه جلو باز مي شود و دوست دارد كه با من از جلو سكس داشته باشد. با شنيدن اين حرف كيرم راست شد و گفتم كي ؟ گفت شب جمعه هفته اينده... گفتم پس داماد كوس كش كجاست؟ گفت قرار است برود كيش و دوشبه برگردد...
قرار من با او ساعت 12 نيمه شب بود اون هم توي خونه ي خودش... فوري يه بليت گرفتم و خودم رو همون ساعت رسوندم دم در خونه ي فيروزه... قبلش يه تماس گرفتم و گفت همه چيز مرتبه... دراپارتمان رو باز مي ذارم تا بياي بالا...من هم با هزار ترس و لرز اروم اروم خودم رو گذاشتم در اپارتمان و مثل گربه اروم اروم از پله ها رفتم بالا در خونه باز بود و يواشكي خودمو گذاشتم توي خونه.. واي يه حوري بهشتي با اندام سكسي و با ارايش زيبا و بوي عطر مست كننده پشت در ديدم... حسابي راست كرده بودم.. فيروزه گفت : عزيزم بيا تو دلم چقدر دلم برات تنگ شده بود و منو بغل كرد و شروع كرد ازم لب بگيره و اروم اروم منو برد توي اتاق خوابش... واي يه اتاق خواب رويايي نور ابي كم رنگ و صداي موسيقي بدون كلام حسابي فضارو شاعرانه كرده بود... فيروزه گفت : لخت مي شي ؟ گفتم پس چي... و شروع كرد لباس هاي منو در بياره... .شهوت از توي چشماش فوران مي كرد... باورم نمي شد كه قراره براي اولين بار توي زندگيم كوس بكنم... احساس مي كردم خواب مي بينم... ولي واقعيت داشت كوس يه تازه عروس گذاشتن لذتي بي اندازه داشت. كوسي كه تازه پاره شده بود و حسابي تنگ بود...اروم اروم رفتيم روي تخت و كنار هم دراز كشيديم... فيرزوه گفت تا مي توني از من لب بگير و منو بخور و منو بمال.. اون شوهرم كه اصلا اين كاره نيس ... من هم شروع كردم.. به خوردن لباش... بعد بدنش رو حسابي ماليدم.. و نوبت اون شد كه ساك بزنه. اروم اروم رفت سراغ كيرم و موهاي نرم و مرطوبش رو ريخت رو ي كيرم و شروع به خوردنش كرد. توي اين مدت حسابي وارد شده بود... 10 دقيقه اي گذشت كه ديدم داره ابم مي ياد.. گفت بسه ديگه نخور تا يه كم سفت بشه... پاشد و كنارم دراز كشيد و گفت بيا كوس بخور.. كوسي كه چن ساله تو كفشي... اروم رفتم سراغ شورتش و اونو باز كردم... واي عين يه غنچه ي رز قرمز كه تازه شكفته بود و داشت كم كم متورم مي شد... بوي عطر مي داد حال خودمو نفهميدم... افتادم به جونش حالا نخور كي بخور..مي خواستم تموم عقده هاي جنسي م رو توي اون كوس خالي كنم... شروع كردم بجومش با دندونام... پيش خودم گفتم : رحم نبايد بكني.. اين كوس حق توست... تويي كه مفت و مسلم علي رو درس مي دادي و كوني بي خداحافظي گذاشت رفت انگليس.. پس حقشه كه خواهرش گاييده بشه... .صداي جيغ فيروزه داشت بيشتر مي شد و مرتب موهاي منو چنگ مي زد... .يه دفه گفت توش كن مردم توش كن من هم كيرم رو يه كم ماليدم و گذاشتم در كوسش و بي رحمانه تا ته فرو كردم.. فيروزه گفت دردم اومد اروم بكن من كه در نمي رم... گفتم جرت مي دم.. هر چي بيشتر جيغ بكشي بيشتر كيف مي كنم و شروع كردم به تلمبه زدن... .واي خداي من... من داشتم كوس مي كردم... پس كوس اينه ؟ همينه كه همه ي مردا رو بيچاره كرده... چه گرم بود چه لطافتي داشت...عرقم در اومده بود... حسابي احتياج داشتم... مرتب مي گفتم... كوس كوس كوس.. من كوس مي كنم... همه بيان ببينن... علي بيا كه دارم خواهرت رو مي كنم.. جون.. جون... .علي كجايي بيا ببين و شاهد باش نامرد بي معرفت... .فيرزوه هم همين جوري داشت جيغ مي كشيد... ضربه ها شديدتر و تندتر شدن... .احساس كردم تموم ماهيچه هام دارن منقبض مي شن.. احساس كردم عقده هاي سركوب شده ي جنسي م داره خالي مي شه... .يه دفه يه جيغ بلندي كشيدم و فيروزه گفت.. خالي كن توش... تشنمه... بريز ابم بده.. اب اب اب مني اب اب اب مني... و من هم از خدا خواسته تا اخرين قطره ابم رو ريختم تو كوسش...تموم عقده هام خالي شده بود.. فيروزه پاهاش رو حلقه كرد دور كمرم و گفت بذار توش باشه درش نيار همين جوري كه هستي بخواب و توي بغل من لالا كن... چشمامو بستم وخوابم برد...
با کردن کوس تنگ فیروزه تا یکی دو ماه شارژ بودم و هوس کوس به سرم نزده بود. یک روز که حسابی هوس کوس کرده بودم به فیروزه زنگ زدم. خانمی گوشی رابرداشت من هم فوری قطع کردم. یکی دوروز بعد زنگ زدم باز هم همان خانم گوشی را برداشت... کم کم داشتم نگران می شدم. شماره را به یکی از دوستان دادم تا از طریق دوست دخترش قضیه را پی گیری کند...باورم نمی شد فیروزه از ان خانه برای همیشه رفته بود سفر. یعنی رفته بود خارج از کشور... حسابی پکر شدم...دوباره من ماندم و کیر دمقم که حسابی تشنه شده بود... چند ماهی گذشت و خبری نشد من هم فکر فیروزه را از سر به در کردم. درسم را تمام کردم رفتم خدمت و یک شرکت کوچک تاسیس کردم و دررشته ی خودم شروع کردم فعالیت کنم. از اخرین باری که با فیروزه خوابیده بودم نزدیک 4 سال می گذشت. یک روز که طبق معمول داشتم می رفتم سر کار و مدام از توی ماشین چشمم دنبال کوس بود یه دفه یه خانوم چادری نظر منو به خودش جلب کرد. با یه چادر عربی ایستاده بود توی ایستگاه اتوبوس آروم رفتم جلوی پاش ترمز کردم. و گفتم جایی تشریف می برید ؟ محل نذاشت... پیاده شدم دیدم از این کوس نمی شه گذشت... گفتم خانوم خدمتتون باشیم. دیدم آروم به من نگاه کرد...و رنگ از چهره ش پرید...خدایا خود فیروزه بود...فیروزه ی من...دست و پام شروع کرد بلرزه...و گفتم فیروزه خودتی ؟ خیلی سرد جواب منو داد و گفت امری دارین ؟ گفتم سوار شین برسونمتون...با بی میلی سوار شد...و راه افتادم. از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم... گفتم بی خبر می ذاری می ری ؟ چقدر خوشگل شدی ؟ باورکن خیلی دنبالت گشتم...ولی افسوس. یه دفه بغضش ترکید و زد زیر گریه.....من که حسابی قاطی کرده بودم گفتم :چی شد ؟ من حرف بدی زدم ؟ گفت نه. من خیلی بدبختم. شوهرم منو طلاق داد...
این حرف رو که زد قند تو دل من اب شد...گفتم خدا مرگش بده !!! چرا ؟ گفت : نمی دونم با یه زن دیگه ریخت روی هم از هم جدا شدیم. من هم دست از پا درازتر برگشت ایران. گفتم بچه داری گفت نه خوشبختانه. گفتم امروز ناهار با هم باشیم. گفت : نه حالم خوب نیست.
گفتم : با من حرف بزن حالت خوب می شه و آروم آروم مخش رو زدم از کارم پرسید گفتم یه شرکت کوچیک زدم و هی بد نیست الان هم داریم می ریم اونجا. پرسید منشی داری ؟
گفتم آره ولی عصرا می یاد...تقریبا همه چیز مرتب بود برای این که بعد از این همه سال یه شکم سیری از عزا در بیارم... فیروزه رو بردم توی شرکت و در رو از پشت قفل کردم. فیروزه با دیدن دفتر و دستک من حسابی کف کرد و گفت ای والله برای خودت شدی یه پا مهندس گفتم : اختیار دارین خانوم محترم. و هردو زدیم زیر خنده...بی مقدمه گفتم : باورکن فیرزوه چهار ساله کوس نکردم. بریم توی اون اتاق یک کوس توپ ازت بکنم... فیروزه گفت : چشم اقای مهندس شما امر بفرمایین و سراغ دستشویی رو گرفت... راهنماییش کردم...من هم رفتم مقدمات کاررو اماده کنم...کیرم حسابی راست شده بود لباس در آوردم و رفتم یه پتو پهن کردم و دراز کشیدم...دیدم فیروزه وارد اتاق شد با یه قد و قواره ی باورنکردنی. اندازه ی باسن ها و سینه ها مشتی و گردن کشیده... حسابی خارج بهش ساخته بود...لباس در آورد و با یه شورت و سوتین قرمز دراز کشید کنار من...لب هاش رو گذاشت روی لب هام و شروع کرد بخوره...انگار خواب می دیدم...نمی تونستم باورکنم که رسیدم به کوس گم شده م...
اروم گفت : خیلی می خوام باید جرم بدی از عقب و جلو. من هم گفتم چشم عزیزم تا کی وقت داری ؟ گفت تا شب...! بعد ار لب گرفتن رفتم سراغ سینه هاش که حسابی مرمری شده بود. به حد کافی و وحشیانه اون ها رو خوردم و افتادم به جون کوسش اون قدر خوردم و گاز گرفتم و گفتم : می کنمت...می کنمت...اندازه چهار سال کوس بهم بدهکاری...جون چه چیزی بهتر از این. خدایا شکرت...یه دفه فیرزوه پرید به کیرم و شروع کرد ساک بزنه...اون هم چه ساکی... خوار کوس ده حسابی حرفه ای شده بود...با زبونش می زد زیر خایه هام و می اومد بالا. من هم داشتم کیف می کردم... یه دفه گفت : می خوام همه ی آبتو قورت بدم اجازه می دی ؟ گفتم آره. تا شب وقت داریم. ساک زدنش شدیدتر شد من هم داشت تمام ماهیچه هام منقبض می شد. یه دفه تمام آبم رو کشید توی دهنش به طوری که از کنار لبش زد بیرون و مک زد تا اخرین قطره ی اون هم اومد و همه ش رو قورت داد...و گفت اخ جون حال اومدم... مدت ها بود اب به این خوشمزگی نخورده بودم... ناهار رو باهم خوردیم...و دوباره بکن بکن شروع شد...فیرزوه گفت به یاد دوران مجردیش هوس کرده یه دست کون مشتی ازش بکنم . من هم اطاعت کردم...و بعداز کردن یه کون توپ دو دست دیگه فیروزه رو گاتییدم ... نزدیکای غروب بود که دیگه نای راه رفتن نداشتم. تقریبا عقده های 4 سال دوری از این کوس مشتی تخلیه شده بود و با یه روحیه ی خوب به خونه برگشتیم...ا اون روز تاریخی نزدیک 3 ماه می گذره... وتقریبا فیروزه شده تنها کوسی که منو ارضا می کنه...قراره به زودی منو به یکی از دوستاش که به قول فیروزه مرتب کلاس می ذاره و می گه هیچ مردی اونو تا به حال نکرده اشنا کنه اگه اون دوستش رو کردم براتون می نویسم...
     
#175 | Posted: 12 Nov 2010 03:44
میهمان

مرضیه دختر نظافتچی ساختمان

حدود ۴ الی ۵ سال پش بود و ما در خانه ای ۴ طبقه زندگی می کرديم و چون همه ۴ خانواده کون گشاد بودن هر هفته زنی به اسم آسيه برای تميز کردن راه پله می امد هر هفته به همين منوال مي گذشت که در يکی از هفته های تابستان آسيه خانوم همراه دخترش مرضيه به خونه ما برای تميز کاری آمد و من از همون نگاه اول از مرضيه که دختری 18 يا 19 ساله بود خوشم امد و شروع به کار کردند و من هم هر چند دقيقه يک بار مرضيه رو که يک هیکل نازی داشت ديد ميزدم ... اخر وقت که اسيه خانوم داشت مي رفت به مامان من گفت هفته بعد بخاطر اينکه وقت دکتر داره نمی تونه بياد ولی بجاش مرضيه برای تميز کردن می آيد يک جورای تو کون ما عروسی شد چون ميدونستم که هفته بعد مامانم اينا عروسی دعوت هستند و می تونم با مرضيه از در دوستی وارد بشم البته همان روزی که با مامانش امده بود کمی باهاش حرف زدم و بنظرم دختر با حالی بود و من منتظر روزی که قرار بود مرضيه بياد بودم ... مامانم اينا گير دادند که تو هم بايد بيای عروسی و من هم خودم زدم به مريضی و گفتم دارم ميمرم ساعت ۳ مرضيه امد و چون مامانم اينا فاميل درجه اول بودن از ساعت ۴ برای عقد کنون رفتن و من موندم طرح يک نقشه برای نزديک شدن وقتی از در اپارتمانمون خارج شدم رفتم سمت پشت بوم ديدم که به به اهای ساختمون همه زدن برون و من و مرضيه خانوم باهم تو ساختمون تنها هستيم يکی دو بار در حالی که داشت کار می کرد به بهانه تنظيم ديش از کنارش رد شدم و باب صحبت رو باز کردم و يک بار داشت جارو می کرد که باسنش زده بود بيرون و من تنونستم خودم کنترل کنم يک دست حسابی به اندامش کشيدم اول کمی ترسيد ولی بعد يک لبخندی زد و دوباره شروع به کار کرد من که ديدم اهل حال هست بهش گفتم کسی خونه ما نيست ميای با هم يک فيلم ببينيم؟
اول گفت نه ولی من اصرار کردم و گفت پس صبر کن تا پله ها رو تمام کنم که بعد راحت بشينيم فيلم رو ببينيم و من هم قبول کردم و رفتم يک کمی خونه رو مرتب کردم و يکی از سی دی ها سوپر توپم رو هم پيدا کردم و يک فيلم ايرانی... يک نيم ساعتی گذشت و صدای زنگ امد(دينگ دينگ ) وقتی در رو باز کردم مرضيه پشت در بود گفتم بياد تو . مرضيه رفت تو دست شويی که آبی به سر و صورتش بزنه از کنار در مانتو و روسريشو انداخت بيرون و وقتی از دستشوی بيرون امد يک پيراهن و يک شلوار لی تنش بود و من صداش کردم تو اتاق و گفتم بيا فيلم رو ببين و يک فيلم ايرانی گذاشتم و يک صندلی براش کنار صندلی خودم گذاشتم نشستيم به ديدن بعد از چند دقيقه گفت فيلم چرت و پرتی هست فيلم درست حسابی نداری . من گفتم نه ولی يک فيلم دارم به سن تو نمی‌خوره به شوخی يکی زد پشتم و گفت حالا تو بذار تا ببينم چيه! من هم يکی از توپ ترين فيلم سوپر هام که موضع دار بود رو گذاشتم و نشستيم به ديدن يک چند دقيقه ای گذشت ديدم مرضه رفته تو فيلم و اصلا حواسش نيست دستم رو آروم گذاشتم رو پاش اول متوجه نشد ولی وقتی کمی دستم رو روی پاش گشيدم يکدفعه از جا پريد کمی ناز می کرد من هم ديدم که اونجوری هست کارم شروع کردم و با دست شروع به ماليدن لاله گوشش کردم و بعد با زبان شروع به ليسيدن لاله گوشش کردم در که فرصت توپ يک لب توپ ازش گرفتم. اون هم شروع کرد به لب گرفتن من کم کم به سمت گردنش رفتم و حسابی حشريش کردم آروم آروم پيراهنش رو در اوردم
چه سينه ها درشتی داشت و يک کورست آبی تنش بود. از روی کورست شروع به ماليدن سينه هاش شدم و از بالا ناف تا دم شيکمش رو بوس می‌کردم و ليس می‌زدم بعد خودش کورستش باز کرد و من هم مثل وحشی ها به سينه هاش حمله ور شدم و اونها رو ليس و گازهای کوچک می‌ گرفتم بعد رفتم سراغ شلوارش و دکمه شلوارش رو باز کردم و زیپش رو کشيدم پايين و به کمک خودش از پاش دراوردم و فقط يک شورت پاش بود حالا ديگه نوبت من بود تيشرتم رو در اوردم و مرضيه در حال ماليدن کيرم از روی شلوار کم بود بعد شلوارکم رو در اوردم و مرضيه دستش رو کرد داخل شورتم و کيرم رو دراورد و شروع کرد به به ليسدنش و بعد گذاشت داخل دهانش و شروع کرد به مکيدن اون حس عجيبی بود داغ داغ شده بودم.
داشت ابم می‌اومد انگار خيلی حرفه‌ای بود به مرضيه اشاره کردم داره ابم مياد کيرم رو از دهانش کشيدم بيرون و ابم رو روی سينه هاش ريختم اما من ارضا نشده بودم و معلوم بود اون هم هنوز حشری رفتم و دستمال کاغذی اوردم و سينه هاشو پاک کردم بعد از جند دقيقه بهش گفتم هنوز هم حال داری؟ گفت آره و من دوباره شروع کردم ولی اين بار رفتم سراغ اصل مطلب و شروع به ماليدن کسش از روی شرت شدم و از کنار شرتش شروع به ليس زدن کردم و اروم اروم شرتش رو در اوردم وقتی اين کار رو می‌کردم مرضيه ناله می کرد که اين کارش من رو حشری تر می‌کرد وقتی زبانم رو وارد کسش می‌کردم صدای ناله هاش بيشتر می شد بعد بلند شدم و رفتم از داحل يخچال يک کرم اوردم و با دو انگشت اروم اروم به کونش ماليدو و سوراخش رو کاملا چرب کردم با نوک انگشت کمی به سوراخش فشار اوردم و کم رونش کردم بعد بهش گفتم کونش رو سمت من بال بگيره و بعد کيرم رو دم سوراخش گذاشتم و اروم فشار دادم خودش رو جمع کرد و کيرم از سوراخش بيرون امد . بهش گفتم دردش زياد نيست فقط يک لحظه هست اين بار فشار دادم اين بار تا نيمه کرده بودم داخل که يک جيغ بنفش کشيد من که ديدم ضايع هست سريع کشيدم بيرون و رفتم ضبط رو روشن کردم و يک نوار شعر ور گذاشتم و صداش تا اخر زياد کردم به خودم گفتم شاید يکی از اين همسايه ها فضول از بيرون بياد خونه!! بعد رفتم سمت مرضيه و کمی نوازش کردم و دلدارش دادم و اين بار کيرم رو يواش يواش وارد کردم و بعد با يک حرکت سريع تا آخر کردم تو و مرضيه از درد به خودش می پيچيد بعد با يکی دو بار عقب و جلو کردن ديگه روان شد و ديگه هر دو داشتيم حسابی حال می کرديم بخاطر اينکه ابم يک بار امده بود ابم دير امد بعد از حدود ۷ يا ۸ دقيقه ابم امد و بادست کيرم رو سمت کمر مرضيه هدايت کردم و ابم رو ريختم رو کمرش و بعد هر دو روی زمين ولو شديم و از خستگی همون شکلی خوابمون برد و با زنگ تلفن هر جفتمون از خواب پريديم و من تلفن رو جواب دادم بابام بود و می‌خواست حالم رو بپرسه ساعت حدود ۷ بود . مرضيه گفت ديرش شده من بهش گفتم تو برو حمام من زنگ می‌زنم آژانس برای نيم ساعت ديگه ماشين بياد و مرضيه رفت حمام و من هم زنگ زدم ماشين بياد و بعد من هم رفتم حمام و بازهم شروع به ور رفتن به مرضيه شدم وای به خاطر وقت کم به خوردن کس و سينه‌هاش رضايت دادم وقتی از حمام بيرون امديم ماشين دم در بود و مرضيه حاضر شد و با هم پايين اومديم و من هم برای حسن ختام يک لب ازش گرفتم و بعد سوار ماشينش کردم و کرايش رو حساب کردم و از هم خداحافظی کرديم بعد اين ماجرا من و مرضيه چند بار ديگه با هم سکس داشتيم و هنوز با اينکه ما خونه خودمون را عوض کرديم تلفنی با هم تماس داريم .
     
#176 | Posted: 12 Nov 2010 03:46
میهمان

کل کل

خوب داستان من از اينجا شروع شد كه... اومدم تو شبكه بعد رفتم سراغ ميل باكسم و شروع كردم به خوندن نامها توی يكيشون نوشته بود (بچه جون تو كه اينكاره نيستی بيخود كردی راجع به سكس وبلاگ زدی اگه ادعات ميشه يه تلفن بده تا يادت بدم يه سكس درست و حسابی يعنی چی!!) اسمش سحر بود راستشو بخوايين اولش بهم بر خورد گفتم بايد باهاش رو در رو بشم پس يه نامه براش فرستادم(از نوع برقيش!!) و باهاش برای هفته بعد يه قرار ساعت يازده شب گذاشتم (بهترين موقع برای حرفای سكسی از اين ساعت شروع ميشه البته نظر من اينه) اومده بود البته قبلش آفلاين گذاشته بود كه من ميام منم خوشم اومده بود آدم پر جرعتی بود خلاصه ساعت قبل از يازده بود كه من آنلاين شدم. ولی به صورت اين ويز بل كه مثلا كلاس بزارم پنج دقيقه از قرارمون گذشته بود كه اومد منم براش پی ام زدم بعد از سلام و جنگلوك بازی دوباره شرو كرد گفت : ببين عزيزم من مطمئنم كه تو تا حالا يه سكس رو تجربه نكردی! گفتم از كجا ميدونی؟ گفت از نوشتهات! يه زره مكث كردم بعد بهش گفتم من نميتونم تايپ كنم! خوردم زمين دستم درد ميكنه ميتونيم تلفنی صحبت كنيم؟ گفت الان... گفتم آره و تلفنم رو بهش دادم زود زنگ زد البته منم دوست داشتم زنگ بزنه شايد از اون بيشتر .... سحر: سلام امير : سلام خوبی؟ سحر ممنون تو چطوری امير: (اولش فكر كردم يكی ديگس)سحر جان ميتونيم با هم راحت باشيم؟ سحر : منم ميخواستم همينو بگم امير : خوبه ... حالا به من ميگی من از اونا بلد نيستم سحر : (با خنده) كودوما؟ امير : شيطون يعنی يادت رفت ...چند سالته ؟ سحر : ااااااا... اول تو بگو ؟ امير : من ..برای تو مهمه؟ سحر: زياد نه .. بگو! امير : من 21 سالمه . سحر : اوخی پسرم خوبی امير:مگه تو چند سالته ؟ سحر: من 26 سالمه ....عكس داری؟ امير : ميخوای با پست برات بفرستم (آب كه از سرم گذشت پس گفتم به تخمم راحت باهاش حرف ميزنم بيخيال كلاس بابا)!! سحر : نه خره تو كامپيوترت امير : آره دارم تو چی ؟ سحر : بفرست منم ميفرستم امير : صبر كن پيداش كنم ..راستی كجای تهران هستی؟ سحر : اونورا....بفرست امير : سحر..خودتو لوس نكن سحر : من ونك تو چی امير : نزديكم كه هستيم من يوسف آباد.. سحر : اين عكس خودته ..به نظر بيشتر از 21 سال ميخوری امير : مرسی نظر لطفتون بيد ..ميدونم اكثرا همينو ميگن ...حالا نوبت شماست بفرست سحر : باشه الان .......داره ميا د امير: آره شمارت كه افتاده مال خودته . منظورم اينه كه ميتونم زنگ بزنم ؟ سحر : آره اجازه هست عكسمو ديدی؟ امير : آره (عجب چيز رديفی خيلی خوشم اومده بود تقريبا داشتم يه جوری ميشدم كه..) سحر : الو ديدی چه شكليمممم؟! امير : آآآآآآآآآم كجا ببينمت ؟ سحر : كجا دوست داری همديگرو ببينيم ؟ امير : گفتم پايين تر از ونك يه نمايشگاه ماشينه فردا ساعت پنج اونجا باش ميام دنبالت ! سحر :‌ همونيكه آنا داره ؟...باشه ولی اگه دير بيای من ميرم امير : باشه تا تو ماشينارو ببينی منم ميام سحر : باشه پس تا فردا ...فعلا.. امير : باشه شب بخير سحر : قربانت!!! خوابيدم تا فردا ساعت ده و نيم يازده بود كه از خواب بيدار شدم تا در اتاق و باز كردم ديدم مامانم بهم ميگه به به چه عجب .... بدو غذای بچتو(هاپو كوچولومو تو خونه و فاميل ميگن بچه خوب شماهاهم بد نيست بابا شدن رو تجربه كنين) ديشب يادت رفته بدی الاناس كه اينجارو بزاره رو سرش خلاصه غذای بچمو ورداشتم و بعدشم تلفن رو و دوييدم طرف پاركينگ تا منو ديد همچين چپ چپ نگام كرد كه پريود شدم! ...زنگ زدم به چندتا از اساتيد و پيشكسوتها كه باهاشون قضيه رو در ميون بزارم جالب اينجاس كه رفقا گفتن : اگه ننه اين دختر رو نگای ممكنه درد سر بشه البته بعضی از اساتيد هم گفتن بيخيال اينا باندن ميری مريض ميشی ميميری بعد بابا و ننت ميان خر ما رو ميگيرن خلاصه منم دلو زدم به دريا ساعت چهار و نيم بود كه راه افتادم جلوی راهمم يه بسته كاندوم توپ و يه اسپری خريدم و رسيدم به مكان (مكان قرار)‌ ديدم ده دقيقه دير كردم و طرف رفته داشتم به خودم فحش خار مادر ميدادم كه ديدم يه دختره اومد طرفم آره خودش بود سحر : سلام معذرت ميخوام يه ذره دير شد امير : خواهش ميكنم مهم نيست فكر ميكردم ديشب اونطوری كه به من گفتی زودتر از من برسی سحر : (با خنده )‌شرمندم ولی مثل اينكه تو بيشتر عجله داشتی! امير‌ : نه دوست (يادم رفت براتون از سحر بگم ...با اينكه از من پنج سال بزرگتر بود ولی تيپش مثل دخترای همسنو سال من بود يعنی اسپرت بود قدشم بلند بود يه زره از من كوتاه تر بود از هيكلش كه الانم يادم ميوفته (.....) خلاصه خيلی رديف بود بهش گفتم بريم و راه افتادم دستای همو گرفتيم و راه افتاديم نشستيم تو ماشين و يه آهنگ لايت هم گذاشتم و رفتيم به سوی .... تو راه باهم صحبت سكسی ميكرديم سزار منم كه از خواب پريده بود توی راه هم كه داشتيم ميرفتيم يه پژو 206 اود كنارمونو يه كارت پستال انداخت تو (حالا من نفهميدم شماره هم باهاش بود يا نه ولی زود ورش داشتم و نگاش كردم سحر گفت توش چی نوشته گفتم هيچی يه شعر .. دری بريه سحر : نه بخون ! امير : باشه خوب گوش كن ميخوام نطق كنم امير : ظهر تابستان است سايه ها ميدانند كه چه تابستانی است سايه هايی بی لك گوشه ای روشن و پاك كودكان احساس! جای بازی اينجاست سحر : يعنی چی؟؟ امير :‌ (راستشو بخوايين نميدونستم چه كس شعری بگم ) گفتم منظورش من و توييم ديگه سحر : اااااا كس نگو عزيزم امير : (مااااااااااااااا ايول پس ديگه ميشه راحت حرف زد) عزيزم ميگه تو اين گرمای تابستو سايه ها هستن و منو تو هم داريم با هم باهال ميكنيم ولی توی جای بازی نه زير سايه درست گفتم ؟ سحر : نميدونم بستگی داره كه بلد باشی يا نه امير : (ديگه حرسيم كرده بود البته شوخی ميكرد منم ميدونستم) حالا ميريم منم ميخوابونمت و فاكينگ بببببببددددددد!!؟؟!؟!؟ حالا ميبينی سحر : فقط خنديد ! همه چيز داری يا بايد بريم خريد امير : همه چيز هست خيالت راحت باشه رفتيم طرفای جردن آخه خونه يكی از پيشكسوتا خالی بود رسيديم زنگ كه زدم گفت الان ميام پايين با خودم گفتم كسخول چرا ميگه ميام پايين ... اومد و گفت من ميرم بيرون و چند ساعت ديگه ميام راحت باشين بعد رفت با سحر دست داد سلام و احوال پرسی و بهش گفت تو يخچال هرچی خواستين هست و رو درواسی نكنن بعد به من نگاه كرد و يه چشمك زد منظورشو فهميدم (يعنی يه جوری بكنش كه نتونه پاشه)! خلاصه دستشو گرفتم و بردم تو خونه بالا كه رفتيم.. رفتم سراغ يخچالش (ايول اين رفيق ما مرام تركونده بود ) گفتم زياد مست نكنم كه گاگولم سر گيجه بگيره ولی سحر چهار تا ليوان آبجو (البته مخلوط با الكل 96 ) خورد ديدم اومد طرفم و لب بازی شروع شد به پيشنهاد من دوتايی رفتيم حمام اونجا لباسای همديگرو در آورديم و يه دوش يخ دونفره گرفتيم وقتی خواستيم بيايم بيرون سحر گفت من جلوی دوستت لخت نميشم پس دوباره لباسامونو پوشيدم و رفتيم طرف اتاقی كه تخت دو نفره باباش اينا بود! گفت يه بلايی سرت بيارم كه مجبور شی بری پيش بابات بگی من غلط كردم! گفتم اينهههههه پس برو بريم قرار گذاشتيم كه نوبتی هر دفعه يكی از چيزايی كه تنمون بود رو در بياريم (فكر ميكنين كی برد؟)خوب معلومه من باختم لخت لخت بودم ولی آبجيمون هنوز شرتش پاش بود از رو شرت مالوندمش چشاشو بست ديدم دستشو رسونده به گاگول (كير) من اولش خوب ميمالوندش بعد كه من دستمو كردم. تو شرتش يهو ديونه شد گاگول منو چرخوند (اولش دردم گرفته بود ولی به روی خودم نيوردم ) بهش گفتم جون دارم حال ميكنم از تعجب داشت شاخ در ميورد (فكر كنم داشت غزلشو ميخوند) بهش گفتم برگرده و چهار دست و پا بشينه با دستام پاهاشو از هم باز كردم چشم به كسش كه خورد مخم تكون خورد (از اون كسهای گوشتيه آبدار بايد درس خوبی به اين دختره ميدادم ) كمرشو با دست چپم گرفتم. بعد با دوتا انگشتم كسشو از پشت طوری گرفتم كه چوچولش بين انگشتام قرار بگيره اولش خوب حال ميكرد ولی يهو دوتا انگشتامو فشار دادم چوچولش زير فشار همراه با حركات بالا و پايين بود داد ميزد و سعی ميكرد خودشو آزاد كنه ولی كمرشو گرفته بودم و سعی ميكردم با حرفای سكسی آرومش كنم كه ديدم دستم خيس شد سريع برشگردوندم و سينه هاشو مالوندم يكم كه حالش جا اومد شروع كرديم لب گرفتن از هم دوباره حشری شده بود گوششو لاله گوشو گردنشو سينه هاشو خوردم و اومدم به طرف پايين رسيده بودم به نافش زبونمو ميدادم اونتو اولش يه زره قلقلكش اومد ولی بعد سرو صداش بلند شد رفتم پايين تر رسيدم به كسش كه سرمو كشيد بالا! گفت حالا تو بخواب تا من ننتو بگام! منم به شوخی بهش گفتم حواستو جمع كن مامانم هنوز دختره (با هم خنديديم ) لاپای منو باز كرده بود و داشت كيرمو ميخورد خيلی حال ميداد و من فهميدم وارده با دستش هم تخمامو ميمالوند و بعضی وقتها هم ميكشيدتشون كه يهو يه گاز از كيرم گرفت كه دهنم سرويس شد گفتم بخواب (راستی يادم رفت بگم من اسپری زده بودم از نوع خفنش) خلاصه سحرم از جلو باز بود كيرمو گذاشتم رو كسش و فشارش دادم اون تو بد نبود احساس كردم كيرم داره تو يه جای تنگ ميره و مياد و به ديواره های كسش كشيده ميشد هر دو در اوج لذت بوديم كه فهميدم اينجوره نميشه بهش گفتم سحر برگرد با ناز برگشت كيرمو گذاشتم در سوراخش ولی هر كاری كردم نرفت اون تو به سحر كفتم چيكار كنم گفت الا ن درستش ميكنم كيرمو گرفت دستش و از تو كيفش يه كرم در آورد و ماليد به كيرم گفت حالا امتحان كن گذاشتم در سوراخش و به هر زحمتی بود كردم اونتو تا نصفه هاش رفته بود كه با تمام زورم كردم اونتو ديدم! با صدای بلند گفت يواش تر ولی بايد ماموريت رو انجام ميدادم (آخه بابا افت داره فردا من نتونم جلوی پيشكسوتا و بزرگا سر بلند كنم ) تازه ريتم گرفته بودم كه سحر گفت بسه ديگه ... نميتونم گفتم صبر كن عزيزم الان تموم ميشه ولی اسپری كارشو كرده بود حدودا يه بيست دقيقه ای گذشت كه ديدم داره آبم مياد كشيدم بيرون و كاندومرو برداشتم و ريختم رو پشتش كه سحرم همون لحظه به اوج رسيد جفتمون از حال رفته بوديم و تو بغل هم خوابيديم ولی من نيم ساعت بعد بيدار شدم و شروع كردم به ماليدن بدن سحر كه خستگس از تنش در بياد (آخه من خيلی مهربونم) و بعد يه دوش گرفتيم و من بهش گفتم ميخوام لباساتو خودم تنت كنم اونم موافقت كرد بعدشم با هم رفتيم شام خورديم اونم تو يه جای خوب و بعد هم با هم خداحافظی كرديم و من رسوندمش خونشون ( خار كسه از اون مايه دارا بودن ) فردا كه از خواب بيدار شدم ديدم اصلا نميتونم تكون بخورم كيرم بدجوری درد ميكرد خلاصه به بهونه سر درد يه مسكن خوردم و حالم بهتر شد گفتم يه زنگ به سحر بزنم ببينم اون تو چه وضعيه وقتی گوشيو ورداشت گفت مادر جنده تمام تنم درد ميكنه از همه بدتر سوراخ كونم دهنتو گائيدم ... خندم گرفته بود بهش گفتم مهم نيست دفعيه بعدی تجربت بيشتر ميشه اينو كه گفتم خيلی شاكی شد ... و گوشيو گذاشت!
     
#177 | Posted: 12 Nov 2010 03:47
میهمان

داستان شهرام

سلام من اسمم شهرام از مشهد 32 سالمه قيافه خوبي هم دارم اين رو تمام دوستان و فاميل ميگم که شکل يک از هنر پيشه هاي هاليود هستم اين داستان رو که مي خوام براتون بگم تقريبا 3 سال پيش اتفاق افتاد ما از لحاظ مادي وضعمون خيلي خوبه من از خودم ماشين (زانتيا) دارم و يک آپارتمان خيلي شيک بهترين نقطه شهر با بهترين لوازم که فکرش و بکنيد تک پسر هم هستم و يک دونه خواهر که اون هم آلمان مامان و بابا هم نيمي از سال رو ميرن پيش اون خلاصه يک روز من تنها بودم و حوصلم سر رفته بود گفتم يک سر برم توي شبکه (چت روم) وقتمون بگذره همين جور که داشتم سرک مي کيشدم ديدم يک ايدي دختر وارد چت شد من هم نا خواسته بهش سلام کردم ولي جواب نداد من هم کم نياوردم ايتقدر پيله شدم تا جواب داد بعد با هم صحبت کرديم و با ناز و اکرا جواب من رو مي داد اسمش آزيتا بود و 26 سالش بود از من 3 سال کوچکتر بود با خودم گفتم اگر تو رو نکنم نامرد باشم! از اين جريان 2 ماهي گذشت و کار من اين بود که هر روز ساعت 12 ظهر بيام و با اون چت کنم تا آخر با هزار کلک شماره بهش دادم و اون هم بعداز 2 هفته زنگ زد باز هم اين جريان 1 ماه طول کشيد باز هم تحمل کردم تا اينکه يک روز خودش گفت نمي خواي هم رو ببينيم من هم قبول کردم قرار گذاشتيم همون روز ساعت 9 توي يک رستوران آقا من توي کونم عروسي بود که ببينيم اين چه شکليه خلاصه رفتم و همونجايي که قرار گذاشته بوديم ديدم بله يک خانم با همون مشخصات نشسته ولي اصلا خوشگل نيست و خيلي صورت معمولي داره سلام کرديم و ديگه هيچي نگفتيم غذا خورديم و بدون اينکه حرفي زده بايم خداحافظي کدم و رفتم حساب کردم و اومدم خونه و با خودم گفتم اي کير توي اين شانسه من با اينکه هميشه از اين لحاظ خيلي خوش شانس بودم ولي اين سری خيلي بد بود اون شب خيلي توي فکر بود که با اون حرفهايي که به من زده بود نمي خورد با خودم گفتم ولش کن مهم نيست ساعتهاي 1 شب بود که ديدم موبايلم داره زنگ مي خوره نگاه کردم ديدم شماره همونه جواب ندادم ولي ول کن نبود خاموشش کردم و نشستم به مشروب خوردن تا سپيده صبح مي خوردم نفهميدم کي خوابم برد نزديکهاي ظهر بود که از خواب بيدار شدم و اول موبايلم رو روشن کردم چون منتظر تماس يکي از دوستهاي کاري بودم رفتم دوش گرفتم ديدم داره زنگ مي خوره اومدم نگاه کردم ديدم باز آزيتاست اينقدر تماس گرفت ديگه کلافه شدم جواب دادم
- الو - سلام - سلام - خوبي - اي چرا اينجوري جواب من رو ميدي؟ گفتم هميچي! بعد گفت ميخوام ببينمت گفتم نه حوصله ندارم خيلي اصرار کرد و من هم ناچار قبول کردم گفتم کجا گفت الان کجاي گفتم توي آپارتمان خودم گفت ميام اونجا اشکالي نداره با ناراحتي و بي ميلي گفتم باشه ولي من مي خوام برم جايي کار دارم گفت باشه تا نيم ساعت ديگه ميام با زور و اکرا گفتم باشه و گوشي رو قطع کردم نيم ساعت گذشت و ديدم ايفون زنگ خورد!- کيه؟ - منم - باشه بيا بالا واحد 3 رفتم در رو باز کردم و اومدم توي پذيرايي روي مبل نشستم چند ثانيه بعد اومد سلام تا برگشتم بگم سلام کپ کردم و به لکنت افتادم واي چه هلويي جلوم ايستاده بود بلند شدم و دست دادم بفرما بشين يک دسته گل خيلي قشنگ دستش بود داد به من گذاشتمش توي ظرف آب و اومدم مقابلش نشستم مونده بودم که اين ديروزي نيست که قدش بلندتر از اون سفيد لبهاي قلبه اي چشمهاي حالت دار گونه هاي خوشگل خيلي خوش اندام خلاصه هلو! رفتم و براش آب ميوه اوردم خورد و بعد از چند دقيقه گفت فقط خواستم خوب ببينمت و برم و بابت ديروز معذرت خواهي کنم اوني که اومده بود دختر کارگرمون بود چون نمي تونستم اعتماد کنم و خودم بيام و خودم اون طرف نشسته بودم ديدمت! نمي تونستم بيام جلو! گفتم که ناراحت ميشي بعد بهت توضيح ميدم ببخشيد يک ساعتي با هم حرف زديم البته اومده کنار من نشسته بود و من هم هيچ کاري باهاش نکردم از چشماش التماس دعا رو ميخوندم ولي خودم رو بي تفاوت گرفتم حتا دستش رو هم نگرفتم بعد بلند شد - کاري نداري من ميرم - گفتم کجا؟ - گفت آخه تو کارداري مي خواي بري نخواستم کم بيارم گفتم اهان يادم نبود وقتي خم شد کفشش را پاش کنه کونش به طرف من بود واي چه کوني اصلا از رو مانتوش نشون نمي داد دست داد و رفت از اون رو چند روزي گذشت من هم هيچ اصراري نکردم براي دوباره ديدن شب جمعه همون هفته بود من باشگاه نرفتم و با 2 تا از دوستانم رفتيم شام بيرون و توپ مشروب خورديم آزيتا تماس گرفت که کجايي جريان رو بهش گفتم بدون هيچ حرفي قطع کرد من هم ناراحت شدم گفتم ديگه جوابش رو نميدم آخر شب بر گشتيم و از دوستام جداشدم چون تنها بودم و مامان و بابا رفته بودن آلمان پیش خواهرم اومدم آپارتمان خودم ساعت رو نگاه کردم 12 بود لباسهام رو در آوردم و با يک شرت روي کاناپه داز کشيدم داشتم شبکه XXL رو نگاه مي کردم که آيفون زنگ خورد من هم بدون اينکه بگم کيه در رو زدم و درب آپارتمان رو باز کردم و اومدم باز روي کاناپه دراز کشيدم آخه اونقدر خورده بودم که فقط مي خواستم ولو بشم با خودم گفتم حتما پسر داييمه چون اون بيشتر اوقات که من تنها بودم شب جمعه ها ميومد توي همين فکر بودم که دست گرمي روي بازوم احساس کردم برگشتم نگاه کردم ديدم آزيتاست جا خوردم! گفتم تو! گفت آره اومدم امشب با تو باشم! گفتم خونوادت پس چي؟ گفت اونها با عموم از بعدازظهر رفتن شمال و 5 روز ديگه ميان! - پس خواهرت چي؟ گفت به اونا گفتم من با دوستام مي خوام برم کيش! خيالم راحت شد لباسهاش رو از تنش در آورد و با يک دونه تاپ نشست جلوي من بعد گفت من مشروب ميخوام گفتم برو از يخچال بيار يک شيشه ويسکي آورد و شروع کرد به خوردن گفت قليان (ميوه اي) هم ميخوام من رفتم آماده کنم وقتي که اومدم ديدم نصفه شيشه رو خورده بعد شروع کرد به کشيدن قليان معلوم بود اولين بارش گفتم تو که نمي توني چرا ميکشي؟ گفت چون تو ميکيشيدي براي همين فهميدم که چون من رفته بودم با دوستام ناراحت شده و مي خواد تلافي کنه قبلا بهم مي گفت که دوستم داره باورم نميشد ولي امشب باورم شد ديگه داشت ولو ميشد گفت بريم رو تخت من هم قبول کردم دراز کشيد روي تخت و لباسهاش رو در آورد من هم فقط يک شرت پام بود خودش برام درآورد خدا عجب هيکلي داشت سفيد و بي مو کمر باريک و کون تپل و تراشيده آخه ورزشکار بود کمربند مشکي رزمي داشت سينه هاش سفت و سربالا کس تپل و سفيد و صورتي ولي من خودم رو خيلي نگه داشتم اومدم کنارش دراز کشيدم من رو گرفت توي بغلش و شروع کرد با موهاي سينم بازي کردن و همين جور هم دستش به کيرم بود کيرم اينقدر سفت شده بود که نگو من بلند شدم و به بهانه آب ميوه آوردن اومدم اسپري بي حس کننده زدم به کيرم و با دو تا ليوان آب ميوه اومدم توي اتاق ديدم نشسته و داره تلويزيون ميبينه من هم نشستم و شروع کردم به حرف زدن تا قشنگ بي حس بشه (کيرم) آب ميوه رو خورديم من هم اومدم توالت و کيرم رو قشنگ شستم اومدم توي اتاق ساعت 2 بامداد بود کنارش خوابيدم گفت شهرام من ميخوام! گفتم چي؟ گفت کير! گفتم ول کن بابا حوصله لا پايي رو ندارم گفت نه ديوونه بکن توي جلو و عقبم! گفتم مگر تو پرده نداري؟ گفت نه من يک بار ازدواج کردم ولي خب به دلايلي طلاق گرفتم! من هم آب از دهنم راه افتاده بود خنديدم و خودش فهميد که بايد شروع کنه رفت سراغ کيرم و با يک اشتهايي شروع کرد به خوردن که انگار از گرسنگي داره ميميره من هم شروع کردم به مالوندن سينه هاش گفت شهرام کسم رو بخور من هم خيلي بدم ميومد گفتم نه گفت تازه حمام بودم و برات تميزش کردم با بي ميلي رفتم سراغ اون گل سرخ تا زبونم خورد ديدم عجب حالي داره واي داشتم ديوونه ميشدم چند دقيقه اي گذشت گفت صبر کن يک کار ديگه و رفت شيشه ويسکي رو آورد گفت پاشو و از روي سينت بريز تا من از زيره کيرت بخورم من هم همين کار رو کردم بعد نوبت من شد بهش گفتم بيا لبه تخت بشين من هم سرم رو بردم زيره کون و کسش اون از بالا مي ريخت من هم ميخوردم شيشه تمام شد بعد گفت بکن ديگه وقتشه! من هم نامردي نکردم سر شهرام کوچولو رو گذاشتم دم کسش و خان رو سواره درشکه کردم واي چقدر گرم بود و تنگ بزور رفت تو و حالا نکن که کي بکن اصلا از ارضاء شدن من خبري نبود اون آه و نالش تو اتاق پيچيده بود و يک فرياد بلند زد فهميدم ارضاء شد! گفتم پس من چي؟ گفت اينقدر بکن تا تو هم بشي من هم گفتم چشمممم کيرم رو در آوردم گذاشتم دمه کون خوشگلش آروم فشار دادم شروع کرد به جيغ زدن گفت شهرام دارم جر ميخورم ولي بکن حال ميده بعد بيشتر قنبل کرد واقعا داشتم رواني ميشدم از خوشحالی! خيلي کونش قشنگ بود تا حالا توي عمرم همچين کوني نديده بودم از بغلهاي پام زده بود بيرون سفيد و تپل و نرم و ناز خلاصه شروع کردم به عقب جلو کردن اون هم مي گفت شهرام محکمتر من هم وحشي شده بودم هر چقدر زور داشتم فشار ميدادم نفهميدم چقدر طول کشيد ولي ديگه عرق جفتمون در اومده بود مثل اينکه رفتيم دوش گرفتيم و کم کم به لحظه موعود نزديک شدم اره داشتم ارضاء مي شدم خواستم بکيشم بيرون گفت نه بريز تو کونم من هم که نميتونم حرف خانم خوشگل ها رو زمين بزنم اطاعت کردم همش رو ريختم توي کون مبارکش ديگه ولو شديم چند دقيقه اي گذشت بعد با هم رفتيم حمام و باز توي وان شروع کرديم به کردن وقتي اومديم بيرون ديديم صبح شده اومديم روي تخت خوابيديم تا عصر و بازهم تکرار تا شب شام رفتيم بيرون و اين 4 روز با من بود ولي خيلي به من حال داد خيلي واقعا کم نذاشت براي من و الان هم با هم ارتباط داريم ولي صيغه اش کردم اين هم نتيجه پيله بازي من بود و بد نبود! به شما هم نصيحت ميکنم کم نيارين منتظر داستانهاي بعدي من باشيد چون من همين الان 15 تا دوست دارم و تصميم دارم همه رو براتون بگم فداي شما شهرام از مشهد.
     
#178 | Posted: 12 Nov 2010 04:50

شاگرد خوب من
۲۳ ساله بودم و در دفتر خودم مشغول کار و اکثر مواقع هم تدریس داشتیم ( از نام بردن شرکت و نوع تدریس خودداری میکنم ) یکی از شاگردانم یه پسر 15 ساله توپولی و سفید و ننر بنام حمید بود که هرچی بهش درس میدادم یاد نمیگرفت و تو عالم دیگه ای سیر میکرد . چند بار مادرش آمده بود دفتر که این بچه چیز یاد نمیگیره و دلشون میخواسته که با این کلاسها توانی بچه شون زیاد بشه . قرار شد که چند جلسه خصوصی برم خونه آنها باهاش کار کنم مادرش قبول کرد و حتی گفت که به خودش هم توی خونه درس بدم و اونم یاد بگیره .
اولین جلسه را رفتم خونشون و تدریس به مادر و پسر شروع شد . اونروز فهمیدم که انگار حمید یه چیزیش هست کنجکاو شدم که ماجرا را جویا شوم . با مادرش خصوصی صحبت کردم و موافقت کرد که من اینکا را بکنم . حمید یه خواهر بزرگتر از خودش داشت که دبیرستانی بود و سرش توی لاک خودش بود پدرش هم بخاطر نوع کارش اکثرا نبود . تابستان بود و اکثر جلسه ها را صبحها که شرکت هم خلوت تر بود برگزار میکردیم . در جلسه سوم کلاس درس توی خانه محیط کمی صمیمی تر شد و راحت تر بودیم مادر حمید همیشه با مانتو و لی بی حجاب سر کلاسها بود و حمید هم طبق معمول توی هپورت .
آنروز مادر حمید و خواهرش بعد از کلاس رفتن بیرون برای خرید و منو حمید تنها شدیم . ازش پرسیدم که چرا حواسشو جمع نمیکنه و همش سربه هواست اول طفره میرفت و هی میخندید ازش پرسیدم اگر چیزی هست به من بگه من راز نگه دار خوبی هستم رفت که 2تا لیوان شربت بیاره من کمی تو اتاق جستجو کردم نشسته بودم لب تخت که دلم خواست دراز بکشم تا خوابیدم متوجه شدم انگار چیزی زیر بالش هست دستم را بردم و یک مجله سوپر دیدم که عکس زنهای لخت و بکن بکن و بخشی که عکسهای زنها با پسرای جون بود . ( چون خودم هم تو این خط ها بود ) خوشم آمد و غرق تماشا بودم . حمید با 2 تا لیوان شربت آمد و گفت اینو از کجا پیدا کردی مگه تو فضولی گفتم عیب نداره منم که سن تو بودم از این کارا میکردم هنوزم میکنم بیا باهم ببینیم . خلاصه نشستیم به تماشا و خوردن شربت و صحبت در مورد سکس دیگه با حمید رومون باز شد . تو قسمت زن و پسر ها حمید یه عکس نشونم داد و گفت فکر کنم اینا مادر و پسر باشن ببین چه حالی باهم میکنن یه نگاهی بهش کردم دیدم از این موضوع برقی توی چشماش هست که نگو . بله اقا حمید توی نخ مامانش بود و مسائل سکسی . منم که از دیدن عکسها هیجان زده شده بودم گفتم فیلم هم داری گفت آره میخوای ببینی و رفتیم پای تلویزیون فیلم را گذاشت و شروع کردیم به دیدن در حین تماشا گاهی در مورد سکس و کردن از من سوالاتی میکرد منهم جواب میدادم . خودمم داشتم حشری میشدم یه صحنه خیلی جانانه از 2 تا زن و یه مرد بود که بی اختیار چند بار کیرمو مالوندم محو فیلم بودم متوجه شدم حمید کیرشو درآورده و داره جلق میزنه مخصوصا یه قسمت فیلم یه زن حدودا 40 ساله با یه پسر 20 ساله بود که حمید اخ و جونی میکرد و جلق میزد پرسیدم چیکار میکنی گفت خیلی حال میده این پسره مامانشو میکنه گفتم مگه خوبه آدم مامانشو بکنه گفت مامان که بحال و تیکه باشه حال میده یه لحظه فکر شیطانی از سرم گذشت دست بردم و کیر حمید را گرفتم یکمی مالوندم و دست بردم توی پاهاش گفت توهم اهلشی مثل اینکه گفتم چرا که نه حمید لباسشو در آورد لخت لخت خوابید روی مبل ، سفید و تپل بدون مو و منو هم دعوت کرد که پیشش بخوابم ، گفتم حمید یه وقت مامانت اینا میان بریم توی اتاق . حمید روی تخت خوابید منم لخت شدم و رفتم پیشش مثل دخترها بود ناز و ادا در می آورد گفت بخواب روی من بوسم کن منم که حسابی حشری شده بود خوابیدم روش و شروع کردیم به حال کردن پرسیدم مگه مامانت تیکس که میخوای بکونیش گفت نمیدونی چه هیکلی داره تو خونه راحت لباس میپوشه گاهی موقع لباس عوض کردنش میرم از لای در نگا میکنم . ظاهرا بعلت غیبتهای طولانی پدرش یکی از آقایون فامیلشون میاد گاهی به آنها سر میزنه و گاهی هم دستی به سرگوش مامان حمید میکشه البته در حد لاس و لیس و حمید یکی دوبار اونارو توی آشپزخونه دیده . به پهلو خوابیدیم حمید پشتشو کرد به من که ظاهرا بکنمش گفتم قبلا کون دادی گفت چند دفعه است که یکی از دوستام میاد پیشم با هم فیلم میبینیم بعد با هم میکنیم و منو میکنه . در حال توصیف مامانش و حال دادن به اون آقا و اینکه اگر حمید جای اون بود چیکار میکرد حمید را کردم خیلی حال داد و منو وسوسه کرد که بیشتر به مامانش توجه کنم . اقا حمید از حول دادن یادش رفته بود که فیلم را از ویدئو در بیاره منکه داشتم میرفتم مامانش امد و پرسید به نتیجه ای رسیدین نگاهی خریدارانه بهش کردم و گفتم بله اما نمیدونم چطوری مطرحش کنم خداحافظی کردم و برگشتم شرکت .
فردای آنروز مامان حمید زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت دیروز یه فیلم ناجور توی ویدئو بوده و میخواست بدونه که من در جریانم یا نه ، گفتم بله فیلم را هم دیدم و متاسفانه آقا حمید شدیدا در خط مسائل سکس قرار گرفته و حتی توی اتاقش هم چندتا مجله داره . گفت وای اگر پدرش بفهمه هردو مونو میکشه ، گفتم شما هم فیلم را دیدین ، مکثی کرد و گفت خوب بله کامل دیدم گفتم چطور بود هیچی نگفت فقط خنده ای کرد گفتم به روی خودتون نیارین ظاهرا مسئله از جای دیگه آب میخوره و بایستی مفصل صحبت کنیم . قرار شد فردا که برای کلاس میرم اونجا بعدش صحبت کنیم .
نمیدونستم چیکار کنم ، از طرفی حمید از مامانش گفته بود ، مامانش فیلم را دیده بود و میدونست که منم دیدم و اینکه من از ماجرای لاس زدن مامانش خبر داشتم . خلاصه رفتم توی خانه خواهر حمید رفته بود پیش دوستش و فقط ما 3 نفر بودیم خیلی جدی کلاس شروع شد سعی میکردم خیلی به مامانش نگاه نکنم ولی خوب نمیشد همش نگاهمون می افتاد بهم و من گاهی بدنشو دید میزدم . بعد از 1:30 کلاس مامانش رفت یه چیزی بیاره برای خوردن به حمید گفتم از اتاقت تکون نمیخوری تا صدات کنم . بعنوان آب خوردن رفتم سمت آشپزخانه و مامانشو صدا کردم خانم ...... میشه یکم آب بخورم و رفتم توی آشپزخانه مامان حمید مانتوشو در آورده بود چون فکر نمیکرد من برم . همیشه یه مانتو خیلی بلند میپوشید . به به یه تاپ قرمز که و شلوارک چسب کوتاه عجب هیکلی داشت ، چاق نبود ولی درشت بود بازوهای خیلی قشنگ سینه های برجسته نگاهی کردم هردو خندیدیم گفتم میبخشید گفت اشکال نداره حمید کجاست گفتم تو اتاق سرگرمه خب میتونیم صحبت کنیم ؟ لیوان آب را که بهم داد دستمو کشیدم روی دستش و نشستیم توی آشپزخانه در مورد حمید صحبت کنیم . قند توی دلم آب میشد که ممکنه حالا که منم این هیکل را دیدم لاس و لیس داشته باشم – حق داشت حمید بیچاره – گفتم رک برم سر اصل مطلب حمید توسط یکی دوستانش به این راه افتاده و فیلم ها را دوستش بهش میده و یمرتبه پرسیدم راستی فیلم چطور بود و با خنده شیطنت آمیز گفتم خوشتون آمد میخواستم ببینم چه عکس العملی نشون میده . اونم خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت خب جالب بود بدن نیومد و در عین ناباوری من گفت خیلی طولش میدن خوبیش به اینه که طبعی باشه نگاهی بهش کردم خنده ای کرد و نگاهشو دزدید گفت راستی مسئله اصلی چی بود که گفتین از جای دیگه آب میخوره ، مکثی کردم و گفتم میتونیم راحت باشیم . اخمی کرد و گفت فعلا که انگار خیلی راحتیم . گفتم شرمنده هستم اما رک بگم این اندامی که شما دارین همه را وسوسه میکنه و حتی اقا حمید هم وسوسه شده . گفت منکه مادرشم به من نظر داره ؟ گفتم خب حالا که شده خصوصا اینکه ، مکثی کردم گفت چی گفتم شماها را هم دیده . یکمرتبه سرخ شد . گفتم خب شاید شما هم حق داشته باشین منم الان دارم خدمتون ارادت پیدا میکنم نگاهی اخم آلود همراه با خنده کرد گفتم مثل اون فیلما داره میشه . خیلی اندامتون تحریک کنندست . گفت ای بابا ما که دیگه سنی ازمون گذشته – ( از اینکه منم ماجراشو میدونستم کمی نرم تر شد ) گفتم تازه رو فرم هستین شکسته نفسی نکنین . بلند شد که یه چائی بیاره منم بلند شدم رفتم پیشش گفتم مجله ها را دیدین گفت پیدا نکردم گفتم میرم میارم – رفتم تو اتاق حمید ، خیلی هیجان زده بود گفت چی شد گفتم فعلا هیچی مامانت فیلم را دیده مجله ها را بده گفت نه گفتم ناراحت نباش – مجله ها را برم توی اشپزخونه و جلوی کابینت ایستادیم با خانم .....

نگاه کردیم کمی خودمو بهش نزدیک کردم گفتم اما فیلم باحال تره اونم تائید کرد عکس مورد علاقه حمید را بهش نشون دادم و دستمو گذاشتم پشت کمرش و گوشت های پهلوشو یه فشار دادم نگاهی بهم کرد ، دیگه نتونستم مقاومت کنم بغلش کردم و بوسیدمش منو پس زد گفت دیگه همین مونده حمید من و ترا ببینه گفتم بذار ببینه داره از عشق شما دیونه میشه و دوباره بغلش کردم اینبار آرومتر شد ولی منو بغل نکرد بعد از کمی لب گرفتن شروع کردم به بوسیدن و لیس زدن گردنش گفت مردشور اینکارای اداری آدم همش بدون شوهر میمونه سرمو بردم وسط سینه هاش و حالا دیگه بغلم کرد عجب سینه هائی داشت با دستمم داشتم باسنشو چنگ میزدم گفت بسه دیگه ، خواهش کردم اگه میشه یکم دیگه بعد پیشنهاد دادم اصلا 3 نفری فیلم ببینیم ، راضیش کردم که حمید را درک کنه و بلاخره با زور و اجبار اوردمش توی اتاق . حمید اینقدر هول شده بود که نمیدونست چیکار کنه من نشستم بین مادر و پسر و فیلم نگاه کردیم . دستم را انداختم دور گردن مامانش و باهاش ور میرفتم ، حمید هم یه بالشت گذاشته بود روی پاش و از زیر با کیرش ور میرفت . بلاخره فیلم هر 3 را حشری کرد شروع کردم به لب گرفتن از مامانش تاپ و شلوارشو در آوردم خودم هم لخت شدم و شروع کردم به عشقبازی با مامانش حمید هیجان زده نگاه میکرد و بی اختیار کیرش را در آورده بود و میمالید بهش اشاره کردم بیاد جلو ، از هیجان میلرزید لخت شد و شروع کرد با پاهای مامانش ور رفتن و یواش یواش افتاد روی مامانش همدیگرو بغل کردن و حال کردن ولی هیچ حرفی نمیزدن منم با هردوشون ور میرفتم ، دیگه داشتم کلافه میشدم حمید را زدم کنار و شرت مامانشو در آوردم شروع کردم به خوردن کسش حمید هم سینه هاشو میخورد منم رفتم واسه سینه هاش ، یکیشو حمید میخورد و یکیشو من و هردو کسشو میمالیدیم . افتادم رو مامانش کیرمو خواستم بکنم تو کسش گفت این یکی دیگه نه فقط حال میکنیم . عجب حالی هم میداد دیگه روی همه به هم باز شده بود مامانش برای حمید جلق میزد و منم کیرمو میمالیدم در کون هردوشون حمید آبش امد منم افتادم روی مامانش کیرمو گذاشتم بین پاهاش اونم پاهاشو بهم میمالید و لب حسابی تا منم آبم امد .
فردای آنروز حمید امد دفتر پیش من از بابت کمکی که بهش کرده بودم تشکر کرد و گفت که شب قبل هم به بهانه لوس بازی که خواهرش متوجه نشه پیش مامانش خوابیده و مامانش یبار دیگه براش جلق زده . طرفای ظهر بود زنگ زدم خونشون از مامانش بابت ماجرای دیروز عذر خواهی کردم و گفتم بادیدن بدنش بی اختیار شدم گفت عیب نداره و گفت که کلاسها را مرتب ادامه بدیم و بیشتر بهشون سر بزنم ، از آنروز به بعد چند بار دیگه 3 نفری حال کردیم اما مامانش نمیدونست که در این بین حمید گاهی منو میکشه روی خودش و میکنمش .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#179 | Posted: 15 Nov 2010 07:36

من فقط برای کار رفته بودم
من نصاب ماهواره هستم 32 سالمه و تقریبآ هر روز 3 تا 5 جا خونه مشتریها در تمام نقاط تهران میرم و اتفاقات زیادی برام میفته این خاطره جمعه پیش افتاده. پنجشنبه پیش یه اقایی تماس گرفت گفت میخاد بشقاباشو بیاره تو بالکن منم گفتم باید ببینم راه میده یا نه جا داره جلوش بازه سمتش باید بخوره گفت پس امشب بیا جارو ببین اگه مشکلی نداشت فردا بیا یک بشقابم اظافه بیار ترک هم بگیره منم راه افتادم رفتم یه اقایی بود تقریبآ 50 ساله بالکنو دیدم گفتم میشه برای فردا جمعه ساعت 10 صبح قرار گزاشتم و برگشتم. صبح با یه بشقابو ال ان بی رفتم در خونش زنگو که زدم یه خانمی با صدای نازک دخترونه جواب داد و در باز کردو من به داخل رفتم دیدن این صحنه دختری تقریبآ 17 یا 18 ساله با یه حریر بدون دکمه با یه شرت و سوتین قرمز رنگ اونم اول صبح ببینید من چه حالی شدم اونم خیلی ریلکس و با محبت بچهگانه منو به داخل دعوت کرد وقتی رفتم داخل ابزارمو برداشتمو شروع به وصل بشقاب کردم پرسیدم پدر تشریف ندارند گفت همسرم هستند الانم رفتند فرودگاه مهمانشو بیاورد من دیگه هنگ کرده بودم اخه 50 سال کجا این دختر 17 ساله کجا خیلی هم خوشگلو ناز بود ادامه داد گفت ایشون دیر میان پول شما را هم گزاشته اینجا و داد به من منم گفتم حالا عجله ای نیست کارم تموم بشه میگیرم خلاصه کار بشقاب تموم شدو توی بالکن نصب کردمو اومدم که سرچ دستگاهو تموم کنم در حین کار بودم که گفت چرا کانال مولتی ویژن نشان نمیده گفتم که فرانسه قطع کرده گفت قبلآکانالی به نام اسپایس پلاتینیوم بود 24 ساعته فیلم سکسی پخش میکرد قطع شد حالا هم که این کانالها رفته دیگه ماهواره ام به درد نمیخوره گفتم اگه دنبال کانال سکسی میگردید روسیه کانال سکسی داره فقط باید ال ان بی اظافه کنی پرسید چقدر میشه گفتم 20000 تومان گفت که برام بگیر منم براش تنظیم کردمو کانالاشو نشون دادم در اون زمان یه کچل امریکایی که معرفم هم هست داشت کونه دختررو میکرد که یه دفعه دختره که پیش من نشسته بود گفت اخ جون {از حالا اسمشو میزاریم لیلا}من یه لحظه به چشاش خیره شدم که گفت تعجب نکن منو شوهرم فقط با فیلم ارضا ء میشیم الان چند ماهی میشه که شوهر بیچاره من خالی نشده خیلی دلم براش میسوزه پرسیدم تو چی اصلآ با این شوهرت ارضاء میشی گفت راستش نه ولی تو فیلما خودمو میزارم جای هنر پیشه زن توی فیلم کمی خندیدم که گفت اره بخند بایدم بخندی اگه مثل من گشنه یه کیر بودی از من بدتر بودی گفتم حتمآ از خیانت هم بدت میاد گفت اتفاقآ نه ادمشو پیدا نکردم گفتم چشمات حتمآ ضعیفه گفت نه اگه منظورت خودتی الان اگه به تو بدم فردا خودت هی زنگ میزنیو دوباره میخای اگه ندمم یا به شوهرم میگی یا تلفنمو پخش میکنی من بعد از کمی مکس گفتم من اینجوری نیستم حالا اختیار با خودته . دیگه کارم تموم شده بود اورد پولو داد من داشتم میرفتم بیرون که گفت ایا من باید قبول کنم که تو ادم عوضی نیستی گفتم تو الان اینجا تنهایی منم پولمو گرفتم اگه ادم عوضی بودم به زور هم که شده میکردمت ولی من خواهان سکس با اشتیاق دو طرفه هستم اگه تو بخوای میکنمت اکه نخوای میرم . با این صحبت من لیلا درو بست و منو کشوند سمت مبل منو نشوند و خودشم نشست رو پای من و شروع کرد به خوردن لب من وحشیانه داشت لبمو قورت میداد انقار 100 ساله لب نخورده تا من دستامو به سینش رسوندم دستمو کنار زدو گفت تو کاری نکن من اینجا خودم همه کارم فهمیدم میخاد حرص پیرمردرو از من در بیاره منم که داشتم حالمو میکردم پیش خودم گفتم بزارم اقده هاشو سر من خالی کنه 10 دقیقه ای لبمو خورد تا اومد زیر گلوم خوب لیس میزد منم که تو ابرا بودم دکمه های پیرهنمو باز کرد پیرهنمو دراورد زیر پیرهنمو هم دراورد زیپ شلوارمو پایین کشیدو شلوارمو کشید پایینو در اورد همراهه شورتم یه دفعه کیرمو که حسابی شق کرده بودو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن خوب ماهر بود میرفت سمت سوراخ کونمو لیس میزدو اروم میومد تا سر کیرم من که حسابی داشتم حال میکردم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم تمام ابمو تو دهنش خالی کردم لیلا هم همرو خورد من خودم ابمو ندیدم همرو خورده بود ولی دست بردار نبود دوباره ساک زد تا دوباره کیرم راست شد بلند شد حریرو در اورد سوتینشو که باز کرد سینههای کوچولوش افتادن بیرون باور کنید نوک سینه هاش صورتی بودند من تا اون روز قهوه ای و یا مشکی دیده بودم ولی صورتی نه خیلی خوشگل بود سینه هاشو کرد تو دهنم و فشار میداد میگفت بخور منم خوردم خیلی با حال بود سینشو محکم میکرد تو دهنم همش که جا نمیشد ولی تا اونجا که تونستم تو دهنم جا دادمو میمکیدم حتی نفس هم کم میاوردم بعد 15 دقیقه ای میشد که رفت کنارو شرتشم در اوردو اومد روی مبل ایستاد پاهاشو باز کردو کسشو اورد بالای سر من انصافا کسش دست نخورده بود لایه های کسش چروک نبود خلاصه کسشو اورد جلوی دهنم منم کسشو لیس میزدم که کسشم با فشار چسبوند به دهنمو خودشو تکون میداد 10 دقیقه ای هم کسلیسی کردم تا اونم ارضاء شد خیلی اب داشت معلوم بود که چند ماهی میشه ابش نیومده دیگه خسته شده بود کشیدمش روی مبل کیرمو خیس کردمو کردم تو کسش و یه دفعه تا ته کردم تو دادی کشید که گفتم الانه که همسایه ها بریزند تو منم اهمیت ندادمو هی با فشار تلمبه میزدم کم کم ارامتر شد اهو واه میکرد هی میگفت بکن بکن تا ته بکن جرم بده اه عجب کیری داری منم حشرم هی میرفت بالا که یه ان یاد کارای لیلا افتادم منم برگردوندمو یه تف در کونش انداختمو کیرمو گذاشتم دم کونش که خودشو کنار کشید گفت نه از کون نمیشه منم گرفتمو به زور خابوندمش کیرمو دوباره خیس کردم کردم تو کونش انصافآ به زور رفت دهنشو با دستم گرفته بودم ولی معلوم بود خیلی درد داشته 3 یا 4 دقیقهای تکون نخوردم تا ارام شد وقتی شروع به تلمبه زدن کردم داشت حال میکرد میگفت تا حالا کون نداده ولی حالش از کس بیشتره منم بعد از چند بار تلمبه زدن ابمو تو کونش خالی کردم و بیحال افتادم روی مبل نیم ساعتی گذشت لباسامو پوشیدمو شماره موبایلمو بهش دادمو گفتم من به تو زنگ نخواهم زد ولی اگه تو خواستی به من زنگ بزن


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#180 | Posted: 15 Nov 2010 07:41
من و مهدي و زهرا


سلام دوستان
همینطور که قبلآ گفتم من نصاب ماهواره هستم من اوایل کارم برای انتن مرکزی به روزنامه همشهری حدود 3 سال پشت هم اگهی میدادم و بعد از اون تا حالا با همون مشتریهای اگهی کار میکنم و جالبتر این بود که در طول این 3 سال فقط 2 نفر برای انتن مرکزی تماس گرفتند بقیه همه برای ماهواره زنگ میزدند و الانم هم این اگهیها در قسمت انتن روزنامه همشهری ادامه دارد و اگر شما با هر کدامشان تماس بگیرید و درباره ماهواره بپرسید جواب میگیرید بگزریم بریم سر خاطره
اوایل کار با یه پسره به نام مهدی که ما بهش میگفتیم مهدی کرده کار میکردم من در دفتر میماندم و جواب تلفنو میدادم مهدی میرفت به ادرس مشتری .
مهدی خونشون قرچک ورامین بود و هر روز ساعت 11 صبح میومد من اون موقع تو خیابان خوش بودم یه روز صبح ساعت 7 صبح مهدی زنگ زد که داره میره دفتر منم زود بیام گفت مهمون هم داره من با تعجب از رخت خواب بلند شدم رفتم دفتر کمی که گذشت دیدم مهدی با یه زن افغانی که زهرا نام داشت و پسر 2 سالش به اسم حسن اومدند داخل اول یکم جا خوردم مهدی منو کشوند به اتاق بقلی گفت این دختره افغانی کس توپی داره تا ساعت 5 بعدالظهر میمونه هرچند بار خواستیم بکنیمش نفری 5000 تومان هم بدیم چیزی نمیگه منم گفتم به چه ارزون حالا این زنه تمیزه مهدی گفت به قیافش نگاه نکن زن تمیزیه بعدشهم اگه دلت نمیاد اول میبریمش حموم خلاصه منم راضی شدم اونروز دیگه قید کارو زدیم بعد یه صبحانه مهدی که از دیروز یه ادرس داشت رفت که ادرسو بره بعد بیاد مهدی که رفت به زهرا گفتم چند سالته گفت 19 سال گفتم مگه کی عروسی کردی که بچت 2 سالشه خودتم 19 سالت گفت 16 سالگی لباساش ادمو اذیت میکرد یه جور چندش اور بود گفتم لباساتو در بیار از راه اومدی برو حموم دوش بگیر اونم گفت باشه وقتی لخت شد باورم نمیشد زیر اون لباسای حقیر بدنی مثل مانکن باشه اصلآ اضافه نداشت همه چیزش عالی بود پرسیدم منم میتونم باهات بیام حموم گفت میل خودته خدایی حرف گوش کن بود منم لخت شدم با هم رفتیم حموم رفتیم زیر دوش خودمونو خیس کردیم من لیفو برداشتم خیلی اروم شروع کردم به شستن زهرا گوشت بدنش سفت بود شلو ول نبود روی سینش که رسیدم دیدم خودشو جمع کرد و اهی کشید دیدم خوشش میاد روی سینش ادامه دادم که کیرمو گرفت و داشت میمالید با لیف اروم رفتم سراغ کسش که پاهاشم باز کرد منم حسابی کسو کونشو شستم دیگه بخار اب حمومو گرفته بود منم یه دوش گرفتمو زهرا رو اب كشیدمو اومدیم بیرون همونجور خیس بردمش روی مبل شروع کردم به خوردن سینه هاش خیلی با سینش حال میکرد منم ادامه دادم که بد جور لرزید و ناله کرد کیرمو گرفتو برد تو دهنش منم ایستاده داشتم لذت میبردم خیلی باحال ساک میزد کیر منو تا اخر جا میداد تو دهنش سر کیرم میرفت تو حلقش یه لحظه به کسش نگاه کردم کس کوچیکی دارن این افغانیا کسشو براش میمالیدم که کیرمو برد تا حلقش یه 20 ثانیه ای نگه داشت که من دیدم اگه بذارم به کارش ادامه بده ابم میاد کشیدم بیرون رفتم سراغ کسش دروغ چرا نتونستم خودمو راضی کنم که کسشو بخورم با اینکه تمیز تمیز بود خلاصه کیرمو کردم تو کسش که اه اه زهرا بلند شد منم خیلی با حوصله و ارام میکردمش که زهرا گفت یالا بجم دارم میمیرم تندش کن منم گوش نکردم و همونجور اروم میکردم که دیدم چشمای زهرا سفید شد اول ترسیدم ولی خودش گفت واینستا بکن من دیدم بابا اینکه خیلی حشریه یه 15 دقیقه ای که کسشو میکردم زهرا دوباره ارضاء شد منم زهرارو برگردوندم کیرمو کردم تو کونش نسبت به کس تنگش کون گشادی داشت نسبت به کونایی که کرده بودم راحتتر تو رفت بعد چند بار تلمبه زدن ابم اومد همشو ریختم رو سینش و بی حال افتادم پیشش نیم ساعتی گذشت که مهدی اومد منم همونجور لخت رفتم تو حال روی مبل خوابیدم مهدی رفت تو اتاق من خوابم برده بود که با صدای گریه بچه بیدار شدم دیدم ظهر شده مهدی نیست زهرا داره به بچه شیر خشک درست میکنه اب جوش خواست رفتم اب جوش درست کردم دادم بهش مهدی هم اومد با 3 پرس کوبیده ناهارو خوردیم زهرا بچه رو خوابوند مهدی رفت سراغش منو هم صدا کرد منو مهدی همزمان از عقبو جلو کردیم جاهامونو زود به زود عوض میکردیم انقدر کردیم تا اب منو مهدی لااقل بعد 1 ساعت اومد طرفای ساعت 4 بود که دوباره دو نفری کردیم اب مهدی اومد ولی من خودمو کشتم ولی نشد که نشد خلاصه بی خیال شدم مهدی با زهرا رفتند مهدی گفت من تو راه با هاش حساب میکنم
فردا صبح مهدی از من 5000 تومان گرفت گفت به زهرا از طرف من داده منم گفتم حلالش باشه به من خیلی حال داد منو مهدی بعد یه ماه به هم خوردیم اون رفت قرچک مغازه باز کرد منم وقتی میرفتم نصب . تلفنو دایورت میکردم روی موبایلم دیگه تنهایی کار میکردم بعد جدایمون یه روز صبح زهرا زنگ زد سراغ مهدیو گرفت منم گفتم دیگه اینجا نمیاد پرسیدم مگه الان کجایی گفت تو میدان راه اهن ایستاده میخاسته بره خونش که ورامین بود خواسته بیاد اینجا شب با مهدی بره منم گفتم مهدی نیست ولی اگه بیاد شب براش اژانس میگیرم که بره زهرا هم قبول کرد اونروز هم یه حال اساسی کردم شب براش اژانس گرفتم موقع رفتم خواستم پول بدم که گفت مگه من جندم که پول میدی من با تعجب گفتم ببخشید اخه اونسری 10000 تومان از منو مهدی گرفتی الانم من پول دادم که زهرا جون بچشو قسم خورد که هیچ پولی از منومهدی نگرفته حالا مهدی 5000 سهم منو برای چی گذاشته جیبش نمیدونم حتمآ مزد زحمتشو گرفته
پایان

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
صفحه  صفحه 18 از 70:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  69  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.