| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 18 از 42:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  41  42  پسین »  
#171 | Posted: 2 Jan 2011 20:50 | Edited By: van_dizel
شوهر زندانی
سه هفته پیش بود برای ثبت اصلاخات یارانه هاتوی شلوغیو سرو صدا یه زه جوون كه البته زشت هم بود از بین جمعیت خودش رو رشود پشت میز و گفت ببخشید اومدن برای ثبت نام چی لازم دارم گفتم كارت ملی سر پرست و اعضای خانواده گفت اوردم گفتم بمون توی صف تا نوبتت بشه خوب آخری بود و نزدیكای ظهر و منم خسته درو بستم و همه رو رد كردم و یكی یكی می فرستادم بیرون و دیگه درو باز نمی كردم نوبت دختره شده كارت ملیش روو داد و گفت ثبت نام كردیم شوهرم رفته زندان حالا میخوام خودم بشم سر پرست حساب بدم كه بتونم برداشت كنم خوب كار هاشو انجام دادم و موقع رفتن از دهنم پرید گفتم حالا كه شوهرت نیست چی كار میكنم بر گشت و گفت هیچی چی كار میتونم بكنم گفتم بهت فشار نمیاد گفت خوب چرا ولی مجبورم تحمل كنم تا بیاد بلند شدم كه برم طرف در كه درو باز كنم خودم رو مالودم بهش چیزی نگفت بر گشتم گفتم راستی شماره مبایلتم باید بدیم زود بر گشتم پشت میز اونم نشست روی صندلی كناری الكی به بهانه چك كردن كابل سیستم بلند شدم كه برم پشت میز باید از جلوش رد می شدم كه زیادم راه نبود اومد بلند شه من رد شم دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم نه بشید رد میشم بازم حرفی نزد رفتم پشت میز یه نگاه انداختم به بهش زشت بود ولی بدن خوبی داشت چادر زده بود و یه مانتو بد رنگ تنش يود خوب عشایر بود و دهاتی ولی سینه هاش خیلی بزرگ بود با خودم گفتم هرچه بادا باد رفتم كه بازم رد بشم اومد یكمی خودش رو جابجا كنه طوری كه فكر كنه اتفاقیه دستم رو زدم به پستوناش وای چه چیزی بود سوتین نبسته بود یه نگاه بهم انداخت و چیزی نگفت نشستم و شمارشو وارد كردم بهش گفتم دوست داری تا شوهرت بیاد باهام دوست باشی خندید و گفت چطور دوستی ؟ گفتم خوب معلومه دوست دختر دوست پسر آخه تو حیفی بمونی بدون شوهر شبا دلت بخواد كاری نشه بكنی خندد گفتم خوب حالا كه خودت هم راضی هستی میخوای ناهار بمونی پیشم باسرش نشون داد كه آره رفتیم بالا توی بالای مغازه بهش گفتم راحت باش تا من غذارو اماده كنم یه زنگ زدم رستوران گفتم دو دست غذا بفرستن برام .
برتلفن رو قطع كردم دیدم كه نشسته و داره منو نگاه میكنه گفتم چرا چادرت رو در یكمی من من كرد و خودم بلند شدم چادرش رو در اوردم و دكمه های مانتوشو باز كردم قلبش داشت تند تند میزد معلوم بود كه ترسیده مانتوشو كه در اوردم و با لباس معمولی دیدمش دیدم عجب بدنی دداره خاركسه بی خود نیست كه حشری شده بودم براش گفتم نیم ساعت دیگه ناهار رو میارن می خوای بری حموم كنی بیای گفت نه خوبه گفتم نه برو دوش بگیر سر حال بیای نمی خواست بره كه با اسرار من رفت حموم درش قفل نداره فقط الكی بسته میشه رفتم پشت در حموم لباسامو در اوردم منتظر موندم تا شرو كنه به حموم كردن وقتی كه رفت زیر دوش یواش در رو باز كردم و رفتم تو هنوز متوجه اومدنم نشده بود شرتش تنها باز بود كیرم داشت از توی شرت میتركید از پشت بهش چسبیدم كه یهو جیغ زد برگشت دید منم گفت چته ترسوندیم ولم كن گفتم ساكت میخوام خوب بشورمت گفت خودم بلدم لازم نكرده برو بیرون گفتم حرف مفت نزن دیگه تا اینجا اومدی تازه یادت اومده كه ناز كنی گف تو خدا ولم كم من اهل این كارا نیستم گفتم باشه میدونم از این به بعد اهلش می شی حالا بزار خوب بشورمت موهاش كوتاه بود و راحت سرش رو شستن شرو كردم به شستن بدنش چه دن سفیدی داشت ولی صورتش خیلی كثیف بود وقتی كه شستن تموم شرتش رو كه در اوردم دیدم در كسش پر از موه یكمی كف ریش زدم بهش و یه تیغ برداشتم و واسش زدم رود تمیز شد ولی هنوز یكمی موداشت كه بی خیالشون شدم زود پریدم بیرون و یه حوله برداشتم و پیچیدم دورش نشوندمش كنار بخاری مبایلم زنگ خورد كارگر رستوران بود رفتم غذا ها رو اوردم بالا تازه نگاش كردم وای چه كسی شده بود انصافاَ این دهاتیا رو اگر تمیز كنن خوب كسایی میشن . لباسام رو در اوردم و رفتم طرفش همه بدنش می لرزید حرارت بخاری رو زیاد كردم بهش گفتم اگر میخوای بهت خوش بگذره هر كاری میگم انجام بده گفت باشه اسمش ثریا بود بهش گفتم ثریا چند ماه كیر نخوردی گفت از وقتی كه شوهرم رفته زندان گفتم خوب الان یه باحالش ذرو میخوری حوله رو از دورش باز كردم و بازو هاشو گرفتم و بلندش كردم از رو زمین بردمش روی مبل نشوندمش گفتم كیرم رو بزار تو دهنت ساك بزن گفت نه بدم میاد حالم بهم میخوره گفتم قلت كردی به شوهر دهاتیت كه میدادی حالت بهم نمی خورد حالا كیر منو بخوری حالت بد میشه باز كن ببینم دهنش رو باز كرد و چشماشو بست و كیرم رو با یه حركت تا ته كردم تو دهنش نگه داشتم سرش رو محكم گرفتم كه حركت نكنهخیلی حال میداد سر كیرم می خورد به زبون كوچیكش بعد درش اوردم هق و هق میكرد گفت خفه شدم این چه كاریه گفتم عادت میكنی پاهاشو دادم بالا و كیرم رو گذاشتم در كسش كیرم خیس خیس بود از اب دهنش یواش كردمش تو راست می گفت خیلی تنگ بود معلوم بود خیلی وقته كه كس نداده شرو كردم به جلو عقب با سینه هاش بازی میكردم خیلی داشت بهش خوش میگذشت كیرم رو در اوردم و گفتم برگرد دستت ور بزار روی مبل همین كار رو كرد كیرم رو از پشت كردم تو كسش و شرو كردم اینبار با ضربه زدم توی این حالت بود كه نگام افتاد به سوراخ كونش مشخص بود كون هم داده قبلا گفتم ثریا مگه شوهرت از كون هم میكردت با یه صدای لرزون و ضعیف گفت نه دختر كه بودم كون میدادم گفتم پدرسگ تو كه گفتی اهل این كار نیستی گفت خوب از وقتی كه شوهر كردم این كارا نكردم خیل وقته توی همین حالت بودم كه بفكرم رسید از كونم بكنمش یه تف انداختم روی كونش با نگشت شرو كردم به ماساژ حرف نمیزد و فقط صدای نفساش رو میفهمیدم یهو دیدم داره میلرزه ارضا شده بودصداهای عحیبی از خودش در می اورد و معلوم بود كه خلی داره لذت می بره كیرم رو از كس بیرون كشیدو یواش گذاشتم در كونش هنوز بی حال بود و همه عضلاتش شل شده بودن كیرم رو یواش حل دام تو كونش یه ناله ضعیف كرد ولی مشخص بود زیاد دردش نگرفت . بوی ان تو اتاق پر شده بود ولی بدون توجه میكردمش كیرم رو بیرون كشیدم و كاز دباره می خواستم بزارمش توی كسش دیدم سر كیرم انی شده بهش گفتم جنده ریدی رو كیرم یواش خندید ولی هنوز حال نداشت گفتم باید ساك بزنی از فكر اینكه الان میخواد كیر منو كه تو كونش بوده و انی شده بزاره دهنش شهوت بیشتر میشد نشوندمش روی مبل و رفتم بالا و كیرم رو گذاشتم تو دهنش شرو كرد ساك زدن دیگه كلم داغ شده بود دباره خابوندمشو كیرم رو كردم تو كسش ولی اینبار جلو عقب نمی كردم ضربه می زدم شلاپ شلاپ كسش توی اتاق می پیچید منم با تمام قدرت ضربه می زدم داشتم ارضا میشدم گفتم بهش بگم ولی با خودم گفتم نه حالش به ریختنشه از حالتم فهمید كه دارم ارضا میشم گفت نمیخوای بكشی بیرون هنوز حرفش تموم نشده بود كه محكم بغلش كردم و یه ضربه دیگه بهش زدم و آبم رو با فشار خالی كردم توش كه یهو داد زد كس كش سوختم چقدره داغهههههههههههه ... بی حال افتادم روش بهش گفتم بیا كیرم رو بخور دیگه تموم شده كیرم رو در اوردم و گرفتم طرف صورتش شرو كرد به ساك زدن و كیرم رو لیسیدن تا كیرم تمیز شد بهش گفتم بسه دیگه كیر خوردی بیا بشین ناهارو هم بخور كه جون بگیری .
با خودم گفتم این احمدی نژاد هم خوب طرحی داده ها اینطوری من همیشه میتونم كس بكنم مخصوصا كس عشایر و روستایی كه كیرم براشون پرپر میزنه

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#172 | Posted: 5 Jan 2011 11:16

سکس ساناز و شاهین
سلام من سانازم بیست سالمه و این اولین باره که مینویسم اگه انشام بد بود ببخشید
حدود دو سال پیش یه شب که خیلی حوصلم سر رفته بود به یه شماره الکی اس دادم البته همچینم الکی نبود؛یه قسمتیش شماره دوستم بود بقیشم شماره بابام!!هیچی دیگه طرفم جواب داد؛ظاهرا اسمش شاهین بود
هرازگاهی بهش اس میدادم ولی فقط بعضی وقتا جواب میداد؛تا اینکه یه سال بعدش یه شب خونه خالم بودم بهش اس دادم؛اون همش فکر میکرد من میشناسمش و سرکاریه بخاطر همین گفت خب اگه راس میگی زنگ بزن صداتو بشنوم؛منم گفتم خب باشه زنگ بزن(من معمولا عادت ندارم به پسرا زنگ بزنم)
خلاصه زنگ زد و از ساعت یک شب تا پنج و نیم صبح صحبت کردیم؛ظاهرا تو مخابرات کار میکردو اونشب شیفت بود
میگفت چهل سالشه ولی راستش باور نمیکردم؛اخه اصلا به صداش نمیومد؛فکر میکردم بیست و هفت یا هشت سالشه
دیگه حسابی بهم عادت کرده بودیم و روزی چندساعت باهم صحبت میکردیم؛دو ماه گذشت تا اینکه قرار شد همدیگه رو ببینیم؛یه روز دانشگاه بودم ولی حوصله کلاس رفتنو نداشتم؛به شاهین زنگ زدم گفت همون اطرافم بیام دنبالت؟منم گفتم بیا
خلاصه اومدو دیدم بله؛یه مرد حدودا سی و چند ساله س؛رفتیم یه چرخی زدیمو منو رسوند خونه؛اینم بگم که شاهین تو یه شهر دیگه زندگی میکرد که حدود یک ساعت با ما فاصله داشت ولی بخاطر کارش زیاد میومد اینجا
گذشت و ما چندبار دیگه هم همدیگه رو دیدیم ولی هنوز حتی دست همدیگه رو هم نگرفته بودیم
تا اینکه یه شب که من قرار بود برم دکتر با دوستم رفته بودیم؛برگشتنی زنگ زدم به شاهین گفت میام دنبالت؛دیگه دوستم هم باهامون اومد؛بعد من که خیلی گشنم شده بود گفتم یه چیزی بگیر بخوریم؛وقتی تو ماشین منتظر بودیم غذا حاضر شه ببریم,دوستم از ماشین پیاده شد با موبایلش صحبت کنه من و شاهین هم داشتیم صحبت میکردیم که متوجه شدم هر حرفی میزنم شاهین میخنده و با یه حالت عصبی به سرم دست میکشه؛تعجب کردم ولی بروی خودم نیاوردم؛شامو که خوردیم ما رو رسوند خونه دوستم و رفت
شبش داشتیم باهم صحبت میکردیم؛گفت ساناز بیا فردا هم ببینیم همدیگه رو؛گفتم باشه کجا؟گفت دفتر!گفتم باشه؛ساعت هفت و نیم بیا دنبالم چون ظهر نوبت آرایشگاه داشتم
خلاصه صبح اومد دنبالم و رفتیم دفتر!فکر میکردم دفترش حداقل منشی و آبدارچی داشته باشه(یادم رفته بود شاهین چون فکر میکرد من میشناسمش درمورد کارش بهم دروغ گفته بود,وقتی رفتم دفترش کارشو میدونستم ولی فکرشم نمیکردم که هیچکس اونجا نباشه)
وقتی رفتیم بالا کلید انداخت درو باز کرد و من رفتم تو؛هم تعجب کرده بودم هم یه کم ترسیده بودم ولی گفتم شاهین اهل این برنامه ها نیست
خلاصه رفتم تو و نشستم رو روبروی میزش خودشم رفت پشت میزو یه کم با کامپیوتر ور رفت
همینطور که با کامپیوتر مشغول بود گفت راحت باش شالتو درآر گفتم خوبه همینجوری راحتم اونم هیچی نگفت پاشد رفت آشپزخونه منم گفتم پاشم یه نگاهی بندازم؛همه جا شلوغ و بهم ریخته بود؛داشتم برمیگشتم که بشینم که تو اتاق کناری که درش باز بود یه تخت دیدم!یه لحظه قلبم وایساد؛رفتم نشستم سرجام
شاهین هم کنارم شالمو کشید گذاشت کنار و گفت حالا بهتر شد؛بعداومد کنارم نشست رو صندلی پاهاشو دراز کرد؛داشتیم صحبت میکردیم که یهو دستمو کشید برد تو اون یکی اتاق دراز کشید رو تخت و گفت من خیلی خستم برام لالایی میخونی؟
دستامو تو دستاش گرفته بود و صاف تو چشام نگاه میکرد؛هیچی نگفتم
لباشو گذاشت رو لبام؛هیچکدوممون حرکتی نکردیم؛چند لحظه بعد من آروم لبامو تکون دادم و شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه؛سرشو آورده بود بالا منم خم شده بودم رو صورتش؛یهو منو کشید زیر و اومد روم و همینطور که لبامو میخورد دکمه های مانتو مو باز میکرد مانتومو که درآورد شروع کرد به خوردن گردن و پشت گوشام و با دستاش سینه هامو میمالید؛ تاپمو و بعدشم سوتینمو درآورد و رفت سراغ سینه هام؛راستش تا اونروز با کسی سکس نداشتم بخاطر همین خیلی لذت میبردم
شاهین همینطور داشت میرفت پایین و من واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم
دستشو برد سمت شلوارم که درش بیاره که دستشو گرفتم؛با یه حالت جدی نگام کرد و گفت کاری ندارم برام جالب بود اخه شاهینی که من می شناختم اصلا جدی نبود؛همش شوخی میکرد و میخندید؛نتونستم مقاومت کنم دستمو برداشتم و چشامو بستم
شورت و شلوارمو درآورد؛خودشم سریع لخت شد و اومد روم؛کیرشو لای پام حس میکردم؛ باز شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه
کم کم رفت پایین تا رسید به کسم زبونشو گذاشت زیرش محکم کشید بالا با زبونش میکرد تو کسم نوک دماغش میخورد به چوچولم؛یه دفعه زبونشو پهن کرد و رو چوچولمو فشار داد..دیگه نفسم درنمیومد
اومد بالا و بغلم کرد..چندلحظه همینطور بغلش بودم آروم دستمو بردم سمت کیرش و گرفتمش تو دستم و شروع کردم به مالیدنش بعد بلند شدم و شروع کردم به ساک زدن؛نمیدونستم چطور اینکارو کنم که لذت ببره فقط میدونستم که دندونام نباید بهش بخوره؛همینطور که میخوردم هرجا که بیشتر آه میکشید همونجا رو محکمتر میخوردم و میمکیدم
چند دقیقه که این کارو کردم منو خوابوند و پاهامو گذاشت رو شونه هاش و کیرشو گذاشت رو کسم؛محکم میمالیدش به کسم و آه میکشید بعد منو برگردوند و کیرشو با آب کسم خیس کرد و گذاشت رو سوراخ کونم و فشارش داد که جیغم رفت هوا
چند لحظه صبر کرد تا عادت کنم و همینطور با کسم ور میرفت و انگشتشو میکرد توش بعد آروم بقیه کیرشو فرستاد تو کونم؛خیلی درد میکشیدم..دردش فقط تو کونم نبود همه جای بدنم احساسش میکردم
کم کم شروع کرد به تلنبه زدن و بعد سرعتشو بیشتر کرد
سروصدای جفتمون دراومده بود؛دیگه داشتم لذت میبردم؛درد هم داشتم شاهین سرشو آورده بود کنار گوشمو همینطور که تلنبه میزد در گوشم میگفت بهت گفته بودم پوستتو میکنم
ده دقیقه بعد من ارضا شدم؛شاهین هم سرعتشو بیشتر کرد و بعد کیرشو کشید بیرون و آبشو رو کمرم خالی کرد
بعداز اون بازم باهم سکس داشتیم ولی هیچکدومش مثل بار اول نشد...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#173 | Posted: 7 Jan 2011 16:59

سميرا دختر تیغ زن
من 22 سالمه و دانشجو هستم.ترم دوم دانشگاه بودم كه يه روز صبح طبق معمول واستادم كه با سروسيس برم دانشگاه تو همين حال بودم كه ديدم يه دختر ناز و خوشتيپو خوش اندام كنارم واستاد رو بهم كردو گفت ببخشيد شما بليط دارين از همونجا گفتم بايد ببينم اين دختره كيه و بايد باهاش طرح دوستي بريزم و خلاصه اينو بكنم.

يكي دو روز بعد تو دانشگاه ديدمش فهميدم كه اونم دانشجويه با خودم گفتم كه داري به مقصودت ميرسي. يه ماهي رفت وآمداشو زير نظر گرفتم وخلاصه آمارشو كامل درآوردم.فهميدم كه يه دختريه كه هر 2،3 ماه يه بار پسرا رو تيغ ميزنه و در ميره.اين داستان رفت و آمدا ادامه پيدا كردو منم خودمو تو دلش جا كردم. اين جيگر ماشين گرفت و ما تو هفته 3،4 بار شبها بعد كلاسمون با هم ميرفتيم بيرون.يه هفته اي نگذشته بود كه من خودمو زدم به پررويي و دستشو گرفتم و كم كم تونستم بغلشم بكنم. من 1ماهي كه با هم بيرون ميرفتيم همين كارو ميكردم دختر همسايه كه از اين من بعد بهش ميگم سميرا فهميد كه نميتونه منو تيغ بزنه بهم خيانت كردو با يه پسر ديگه دوست شد.منم حسابي كفري شدمو با خودم عهد كردم تا اينو نكنم دست از سرش برندارم به همين خاطر يه شب دعوتش كردم به يه كافي شاپ بعد از اون گفتم بيا بريم بگرديم .

من اونو بردم يه مسيري كه خارج از شهر بودو چراغ نداشت .ازم پرسيد كجا ميريم گفتم دارم مي برمت سر يه چشمه كه آبش حرف نداره.( درضمن اينو هم بايد اضافه كنم كه سميرا خيلي بهم اعتماد داشت ) وقتي رسيديم اونجا از ماشين پياده شديمو يكم از اون آب سرد خورديم دستم يخ زده بود برگشتيم تو ماشين من دستمو گذاشتم رو روناي سميرا و هي مي مالوندم تا هم دستم گرم شه هم بتونم به اون چيزي كه ميخواستم برسم خلاصه دستمو گذاشتم لاي پاهاش و ازش خواستم تا پاهاشو ببنده به بهانه اينكه دستم گرم شه بعد يه 10 دقيقه اي دست ديگمو انداختم دور گردنش تا مثل هميشه تو بغلم كنم .اون دستم كه بين پاهاش بودو كمي حركت دادم و به كسش نزديك كردم فهميد قضيه چيه كه مانع از پيشرويم شد هر كاري كردم اجازه نداد كه دست به كسش بزنم و ميگفت كه كه از اين كار بدش مياد با خودم گفتم بزار از لباش شروع كنم چون شنيده بودم كه خانوما از لبهاشون زودتر تسليم ميشن رفتم نزديك صورتش و رو گونه هاشو بوسيدم و همينور به لباش نزديك و نزديك تر ميشدم تا اينكه سريع خودمو انداختم روش قبل از اينكه دوباره بخواد مانع بشه و محكم چسبيدم بهش كه نتونه تكون بخوره و شروع كردم به خوردن لباش اونقد لبهاي شيريني داشت كه من از خوردنشون سير نميشدم و كيرمم حسابي بلند شده بود واونقدي فشار به كيرم اومده بود كه داشت شلوارمو جر ميداد.اونم داشت مقاومت ميكرد كه بتونه از زيرم بلندشه اما كورخونده بود بعد از 7،8 دقيقه اي كه لباشو خوردم ديدم ديگه از اون مقاومتاي شديد خبري نيست فهميدم كه داره تسليم ميشه 2،3 دقيقه ديگم لب گرفتنو ادامه دادم كامل تسليم شده بود يكي از دستامو آزاد كردمو گذاشتم رو كسش و شرو كردم به مالوندن كسش واي خداي من چه حرارتي داشت كسش از روي شلوار داشت دستمو ميسوزوند داشتم كسشو ميمالوندم كه ديدم ديگه اون شروع كرده به لب گرفتن از من و يه جوري زبونشو تو دهن من مي چرخوند كه لذت ميبردم.همين طور كه لب ميگرفتيم شروع كردم به در آوردن شالش چون هر موقع باهام ميومد بيرون يه شال سرش ميكرد.بعد از در آوردن شالش نوبت رسيد به مانتوش و شلوارش بعد از 10 دقيقه هيچي لباس نداشت منم لباسامو در آوردم و دوتايي مون لخت مادرزاد شديم شروع كردم به خوردن سينه هاش واي عجب سينه هاي خوش فرمي داشت .از بدن جفتمون داشت حرارت بيرون ميزد اونقد حرارت داشت بدنامون كه عرق كرديم و اين به من خيلي كمك كرد براي گاييدنش احتياج به نه تف داشت نه شامپو و صابون.برش گردوندم تا از پشت بكنمش گفت نه خيلي درد داره هر كاريش كردم بر نگشت بهش گفتم خب اينطوري كه حال نميده از جلو كه نميتونم بكنمت پردت پاره ميشه از عقبم كه نميزاري پس چيكا كنم كه يه حرف اميد وار كننده زد و گفت چرا نميتوني از جلو بكني اينو كه شنيدم از خوشحالي داشتم پر در مياوردم و فهميدم كه سميرا قبلا هم يكي دوباري كسشو كردن. سر مو بردم بين پاهاش و شروع كردم به خوردن كسش واي كه چه حالي داشت يه چند دقيقه اي كه كسشو خوب خوردم و همه جاي كسشو خيس كردم كيرمو كردم تو دهن سميرا اول ميگفت من تا حالا كير كسي رو نخوردم اما بهش گفتم من كس تو رو خوردم تو هم بايد كيرمو بخوري به هر كلكي بود راضيش كردم كه ساك بزنه .بي شرف ميگفت تا حالا اين كارو نكردم اما مثل حرفه اي ها تمام كيرمو تو دهنش ميكردو مك ميزد.بعد از اينكه ساك زدنش تموم شد كيرمو گذاشتم رو كسش و هي با كسش ور ميرفتم ،خيلي حالش گرفته شده بود بهم گفت اگه نميكني بلند شو بريم الانه كه مامانم بهم زنگ بزنه وسط حرفاش بود كه با يه فشار كيرمو تا ته كردم تو كسش دادش در اومد و مدام ميگفت سوختم سوختم بكش بيرون منم سرعت تلمبه زدنمو بردم بالا و تا جايي كه ميشد يعني تا خايه هام تو كسش ميكردم يكم كه گذشت ديدم زياد حال نميده و آخ و اوخ نميكنه گفتم بزار يه كوني از تو بگام كه ديگه هوس خيانت به سرت نزنه به زور برش گردوندم و اونم التماس مي كرد كه از عقب نزارم دردش ميگيره كه اين درد در عوض ضربه اي كه از نظر فكري بهم زده بود چيزي به حساب نمي اومد تا جايي كه زور داشتم اونو محكم چسبيدم تا تكون نخوره كيرمم كه به خاطر عرقي كه كرده بود حسابي خيس شده بود گذاشتم دم سوراخ كونش و اونم هي خودشو تكون ميداد كه من اين كارو نكنم ولي منم نامردي نكردمو با يه ضربه به داخل سوراخش هم اونو خلاص كردم هم خودمو. نفسش بند اومد يه لحظه فك كردم كه ديگه نفس نميكشه خواستم بلند شم كه با يه جيغ خيلي بلند منو به خودم آورد .حالا خيالم راحت شده بود كه سالمه شروع به تلمبه زدن كردم و سميرام جيغ ميزدو گريه ميكردو التماسم ميكرد كه تمومش كنم اما من هنوز كينه اي كه ازش داشتم تسويه نشده بود و به كارم ادامه دادم هنوز 2،3 دقيقه اي نگذشته بود كه آبم اومد باخودم گفتم اگه بكشم بيرون كه جفتمون نجس ميشيم همه آبمو با تمام فشارو حرارتي كه داشت تو كونش خالي كردم.از روش بلند شدمو كيرمو با دستمال كاغذي پاك كردم اون هنوز همونطوري رو صندلي دراز كشيده بود و گريه مي كرد و نمي تونست بلند شه.يه چند دقيقه اي گذشت ديدم به زور خودشو جمع و جور كرد و از ماشين پياده شد، پياده كه شد ديدم خيلي نافرم راه ميره منم رفتم ببينم چي شده كه برگشت و هرچي از دهنش در اومد بهم گفت اما منم توي دلم راضي و خوشحال بودم كه تونستم هم حق خودمو و هم حق پسرايي كه اين سميراي جنده تيغ شون زده بود و بگيرم به زور سوار ماشينش كردمو رسوندمش سر كوچه مون من پياده شدمو گفتم خب به سلامت اينم بخاطر اين بود كه در حقم نامردي كردي و يه چند تايي هم بهش فحش دادمو اومدم خونه.اونم رفت خونشون از اون شب به بعد هروقت از تو كوچه رد ميشه با ماشين بهم اعتنايي نميكنه.خب منم ميگم به كيرم ما كه كار خودمونو كرديم حالا هر كاري كه ميخواي بكن.اينم از يه رويدادي كه واسم اتفاق افتاد هم تونستم حقمو ازش پس بگيرم هم يه تجربه فراموش نشدني برام اتفاق بيافته.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#174 | Posted: 1 Feb 2011 20:21

اولین سکسم با سمیرا
سلام دوستان اسم من مرتضی است ولی بچه ها صدام میکنن موری این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم برمیگرده به سه سال پیش که من مغازه داشتم مغازه صوت و تصویری و رایت سی دی که بعدا اماکن کونمون گذاشت جمع کردیم وای چقدر سی دی سوپر داشتم از کون شانس آوردم بگا نرفتم حالا از خودم بگم قدم 175 سانت کیرم 19 سانت بعضی ها تا حرف میشه میگن 25 سانت بگو آخه کوسکش مگه ممکنه آخه ولی من حقیقتو میگم حا لا بریم سر اصل مطلب ماجرا از اینجا شروع شد که یه بار یه دختره آمد یه سی دی آورد گفت از روش رایت کن بعد گفتم برو یه ساعت دیگه بیا میخواست از مغازه خارج بشه یه لحظه چشمم افتاد به لمبر های کون این قند تو دلم آب شد گفتم اگه این مال من بشه دیگه از دنیا هیچی نمیخوام چون تو این دنیا سه تا فاکتور است خوردن خوابیدن و گائیدن بقیه چیزاش بدرد نمیخوره یعنی همان خصوصیات حیوانی و غریزی انسان بگذریم تو ساعت مقرردختره اومد سی دی و تحویل بگیره مخشو کار گرفتم و اسمشو پرسیدم گفت سمیرا 21 سالشه و بالاخره باهاش دوست شدم گفت جایی ته خیابون کارمیکنم میام از اینجا رد میشم بعد دیگه هر روز به من سر میزد و درباره ازدواج و از اینگونه حرفا میزدیم منم بهش میگفتم که شدیدا بهت علاقه دارمو عاشقتم البته واقعا هم عاشقش شده بودم یعنی هر روز موقع خواب یه شارژ 2 هزاری باید خالی میکردم بعد به عشقش جق میزدم بعد میخوابیدم ولی تو ذهنم نقشه پلید میکشیدم چجوری اینو بزنم زمین همیشه هم یه مانتوی تنگ می پوشید کون و سینه هاش میزد بیرون فقط تو حسرت مونده بودم چند بار هم باهاش رفتم بیرون گردش و سینما بعد یه دوست داشتم اتاق مجردی داشت اونم خیلی تو کار کس کلک بازی بود بدبخت هرچی هم کار میکرد به کیرش خرج میکرد یه روز بهش گفتم تو که بیشتر اوقات سرکاری من خیلی هوس کردم سمیه رو بکنم این کلید اتاقتو یه روز به من بده گفت هر وقت خواستی می دم
کم کم دیگه پیش سمیه روم باز شده بود حرفارو میکشوندم به مسائل سکسی حتی میومد مغازه بهش سی دی سوپر میدادم بره نگاه کنه یه روز گفتم میتونم یه خواهشی ازت بکنم گفت بگو گفتم میترسم ناراحت بشه گفتم خیلی تو کفم بعد فوری گفت میدونستم چی میخوای بگی فوری دوریالیش افتاد گفت اتفاقا من هم هر وقت بیکار میشم با خودم ور میرم خیلی میخوام بدونم مزه سکس واقعی چجوریه ولی میترسم البته کاملا اعتمادشو جاب کرده بودم که بهش گفتم اون هم با جون دل قبول کرد گفت کجا حالا بریم گفتم خونه فامیلمون خالیه رفته شهرستان بالاخره کلیدو از دوستم گرفتم قرار شد فردا صبح ساعت 8 بیاد به آدرس- شبی که قرار بود صبح به آرزوم برسم اصلا خوابم نمی برد چون من وقت یکبار یه جنده پیرو گاییده بودم و لی حال نداده بود ولی حالا دختر 21 ساله که از هر لحاظ رو فرمه و تپله شب حتی خودمو خیس کردم فردا صبح رفتم سر قرار دیدم آرایش غلیظ کرده داره میاد قلبم میخواست از جاش کنده بشه قبل اینکه بریم سکس از دوستم 2 تا قرص بایامادول گرفته بودم خورده بودم داشت چشام خواب میرفت سمیرا اومد خوش و بشی کردیم درو باز کردم رفتیم تو اولش گفتم سمیرا خیلی میخوام قبل حال یه بار برام برقصی گفت باشه شروع کرد به رقص من هم یه آهنگ شاد گذاشته بودم اونم یه شلوار لی تقریبا آبی کم رنگ پوشیده بودکونش بالا و پایین می پرید هیجان سراسر وجودمو گرفته بود بعد اومد نشست پیشم گفت به جلوم کاری نداشته باش عقب مال توه گفتم جلو مال کیه گفت مال شوهر آینده گفتم باشه حرفی نیست بالاخره چند بار ازش لب گرفتم .از رو شروع به مالیدن سینه هاش کردم سینه هایی متوسط تقریبا سایز هفتاد بعد رفتم سراغ زیر گلو و زیر گوشش کم کم صداش دراومد دستامو بردم تو لباسش و زیر سوتین سینه های فوق العاده سفت و سفیدشو میمالیدم لباسش بالا اومده بود و بدن همچون برفش دیوونه ام کرده بود فکرشو بکنین گرم و نرم کلی بدنشو مالیدم کلی هم لب گرفتم رفتم سراغ کوسش کمی مو داشت ولی هنوز ندیده یودم فقط دستم تو بود-الان که دارم برایتون تایپ میکنم کاملا خیسم
کم کم تی شرتشو درآوردم فقط یه سوتین وای چه صحنه ای دیوانه کننده بود نمیدونستم سینه هاشو نگاه کنم یا کسشو بمالم سمیرا فقط آه و اوه میکرد سوتینشو باز کردم و شروع کردم به میکیدن سینه هاش دیگه صداش قطع نمیشد دستم هم تو شورتش بود و با کوسش بازی میکرد طعم دهن و سینه هاش هنوز تو دهنمه شلوارشو کشیدم پایین و کس کوچولو دست نخورده و سفیدش با موهای مشکی و کوتاه دل آدمو آتیش میزد چند باری ارضا شد لاله کوسشو میمالیدم و اون هم دهنک میزدحالا اون لخت روبروی من بود و من هم لخت شده بودم یه نگاه دلبری با تعجب به کیرم انداخت بلندش کردمو بردمش رو تخت و کیرموگذاشتم لای پاش که کاملا با لاله کوسش بازی کنه من تلمبه میزدم و کیرم با لاله و موها و لبهای کوسش خوب آشنا میشدن در این گیر و دار باز هم ارضا شد دیگر چشماش نیمه باز مونده بود و از خوشی خفه شده بود برگردوندمش و کون سفید و قلمنبه شو شروع کردم به خوردن دیدید بعضی دخترا کونشون بزرگه ولی بالاش چربی داره بد فرمه مال این کون بزرگ کمر باریک خیلی هم خوشبو بود یک کون باب مزاج من
کونی که وقتی آدم میخورد از دنیا و تمام تعلقاتش فاصله می گرفت سوراخ کونش اونقدر خوردم ولی باز سیر نشدم فقط کیرم داشت از شق درد میمرد بعد گفت قرار نیست که فقط تو بخوری کیرمو کرد تودهنش شروع کرد به ساک زدن یه جوری ماهرانه ساک میزد انگار هنرپیشه شبکه سکسه تخماموهم خورد ولی من قلقلکم میومد بعد گفتم که به حالت سگی واسته چون من ازاین حالت خیلی خوشم میاد یه تف انداخم در کونش آروم کیرمو گذاشتم یعنی در عرض 2 دقیقه تا نصفه رفت تو گفتم سمیرا خیلی گشادی ولی بیچاره خیلی درد می کشید حالا بگو از گشادی کونش اونقدر با خودش ور رفته بود گشاد شده بود بالاخره تا ته کردم توش ولی خیلی درد می کشی بعد از چند دقیقه دیگه آروم شد و شروع کردم به تلمبه زدن یعنی هر حالتی که تو فیلم سوپر دیده بودم من اینو گائیدم حالا دیگه در اوج لذت بود بعد درآوردم کمی برام ساک زد و دوباره کردم توکونش دیگه شده بود تونل یه اشاره میکردم میرفت توش آخرسر سرعتمو بیشتر کردم ریختم توش ولی باز از رو نرفتم شده بودم عین خر نر بعد اینکه ریختم بازم نیم ساعت کردم اون هم حی التماس میکرد که تمومش کنم ولی ول کن نبودم آخرین بارو از کونش درآوردم کذاشتم باز برام ساک بزنه اینبار ریختم تو دهنش گفت قورت بده بره تو همشو ریخت بیرون ولی تو سکس های بعدی که کردیم قورت میداد و میگفت چقدر خوشمزه است بدبخت دیگه مست شده بود بیحال افتاد منم روش حالا ازاون روز به بعد هر چند روز یکبار می کنمش بعد از دو سال سمیرا شوهر کرد ولی روابط ما باز ادامه داشت دیگه از کس هم میکنمش ولی به نظر شما از کوس دادن خیانت به شوهره؟ از کون که خیانت نیست چون کدش آزاده حالا جالب اینجاست که به شوهر خودش از کون نمیده حتی میگه از تو میخوام بچه دار شم نه از شوهرش من هم امیدوارم برای جبران این خیانت خوشایند و به پاس این همه لطف او یه بچه به سمیرا و شوهرش هدیه کنم به امید انروز


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#175 | Posted: 5 Feb 2011 16:31

به زور منو کردن
سلام بچه ها من دوباره اومدم که بنویسم.از آشغالی که به بدترین شکل بهم بشت با زد.اون موقع 16 17 دسال بیشتر نداشتم زود به همه اعتماد می کردم.یادمه تو راه مدرسه که میرفتمو میومدم یه نفر که بچه ها میگفتن به هیچکی محل سگ نمیزاره هر روز میوفتاد دنبالم .اصلا جوابشو نمی دادم چون یه جورایی خجالت می کشیدم حتی تو چشم بسر جماعت نگاه کنم.هر روز قضیه رو واسه دوستم نرگس تعریف می کردمو بهش می گفتم که طرف چی می گفت و وقتی میوفتاد دنبالم چه زمزمه هایی می کرد.یه روز نرگس گفت دیوونه اون به هیچکدوم از دخترا کاری نداره فقط از تو خوشش اومده باهاش رفیق شو ستاره.اون روز تو راه برگشت بازم افتاد دنبالم و بازم تحویلش نگرفتم.ظهر رسیدم خونه مامانم گفت ستاره تو خودتی اتفاقی افتاده ؟گفتم نه مامان یکم سرم درد میکنه.طفلی مامانم نگران شده بود.بعدش بدون اینکه چیزی بگم رفتم طبقه بالا و تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم.اون روز تا شب به حرف نرگس فکر کردمو تصمیم گرفتم ایندفعه که یارو افتا دنبالم بهش با بدمو باش رفیق شم.وقتی زنگ خورد از نرگس جدا شدمو به سمت خونه راه افتادم.تو راه هر طرفو نگاه می کردم نمیدیدمش .انگار آب شده بود رفته بود زمین .بیخیال شدمو راهمو ادامه دادم.محله ی ما یک کوچه داره که همیشه از اون کوچه میام تا زودتر برسم خونه.رفتم تو کوچه که یه دفعه دیدمش.انگار میدونست که تصمیم گرفتم دست دوستیشو رد نکنم .گفت صبر کن.با حالن غرور خاصی گفتم چیکار داری اینجا همه منو میشناسن لطفا برو تا آبرومو نبردی.گفت بخدا اگه امروز باهام رفیق نشی نمیرم.گفتم اوکی شمارتو بده بعدشم برو تا کسی مارو باهم ندیده.شماره خونشو روی یک برگه از قبل نوشته بود از جیبش در اوردو داد به من.گفت فردا نری حاجی حاجی مکه.گفتم برو دیگه.داشت میرفت گفتم راستی اسمت چیه؟پفت رضا.گفتم نمی خوای اسممو بدونی؟گفت ستاره خانوم آمارتو خیلی وقته که دارم.بعدشم یه لبخند زدو رفت.فوری شمارشو حفظ کردمو کاغذو باره کردمو انداختم تا کسی نبینه.یه روز مامانم لباساشو بوشید گفت ستاره جون دارم میرم بیش اقدس نمیای؟(اقدس خالمه)گفتم نه درسم مونده باید بخونمم گفت باشه عزیزم من بعد از ظهر برمی گردم.مامان که رفت شروع کردم به درس خوندن یه دفعه یادم اومد به رضا زنگ بزنم.رفتم سمت تلفنو شمارشو گرفتم.یه نفر گفت الو .خودش بود صداشو شناختم.گفتم سلام شناختی ؟گفت چطوری خانومی؟سرتونو درد نیارم بعد از کلی فک زدن گفت تنهایی گفتم آره گفت بیام خونتون گفتم نه آشنا داریم.گفت بس آماده شو با موتور بیام دنبالت بیا اینجا خونمون طبقه بالاش خالیه مال مادر بزرگمه.گفتم قول میدی بهم کاری نداشنه باشی؟گفت من دوستت دارم مگه میشه اذیتت کنم؟گفتم الان آماده میشم وقتی اومدی برو نزدیک مدرسم نیا تو محله گفت باشه من میرم اونجا منتظرت می مونم آماده شدی بیا گفتم باشه.تلفونو قطع کردمو آماده شدم دیدم یه دفعه تلفن زنگ خورد برداشتم مامان بود از اوضاع خونه برسیدو با خونسردی کامل جواب دادمو خدافظی کردم.خیالم راحت شد که دیگه مامان زنگ نمیزنه.با اشتیاق بیشتری آماده شدم تا زودتر برم بیش رضا.حاضر شدم در خونه رو بستمو راه افتادم سمت مدرسه رسیدمو رضارو دیدم که منتظره.سوار موتور شدمو گازو گرفت رفت سمت خونشون.کلیدزدو درو باز کرد گفتم تنهایی گفت نه مامانم طبقه بایینه.دستمو گرفتو گفت نترس گلم رفتیم بالا با یه صحنه ای مواجه شدم که به خریت خودم بی بردم.چند نفر از دوستاشم اونجا بودن.به رضا گفتم اینا کین؟با یه لبخند موزیانه گفت دوستامن دیگه.ما که غریبه توخونه راه نمیدیم.همونجا دستمو ازرضا ول کردمو به سرعت رفتم بایین که برم بیرون دیدم در قفله دیدم رضا داره میاد بایین رفتم در طبقه بایینو زدمو گفتم خانوم نجاتم بده.رضا خندیدو گفت بیخود خودتو خسته نکن کسی اینجا نیست گفتم مادرت که اومد بیرون نشونت میدم گفت کدوم ننه بابا من ننه ندارم اون خونه هم هیچکی نیست گفتم بس چرا گفتی مامانم اونجاست گفت اگه اینو نمی گفتم که اعتماد نمیکردی بیای.با صدای بلند گفتم خیلی آشغالی.رضا که فقط می خندیدو من با صورت رنگ بریده فقط بهش بدو بیراه می گفتم اخرین فحشو که دادم اومد جلو یه سیلی به صورتم زد که چشام تار شد.بعدش بغلم کردو همینطور که از بله ها میرفت بالا گفت مثل بچه آدم به هرکدوممون 2 دست کون میدی و بعدم میری وگرنه تا شب همینجایی.تقلا می کردم که دستاشو از دور کمرم باز کنم اما فایده نداشت.منو برد بالا و جلو دوستای عوضیش انداخت رو مبل کمرم درد گرفت.اومد جلو شالمو که رو گردنم افتاده بود باز کرد دوستاش داشتن نگاه میکردن.یکی از دوستاش گفت رضا از کون میکنی یا کوس؟رضا بهش گفت خفه شو فقط نگاه کن.دکمه ی مانتومو با شهوت خیلی زیاد به سرعت باز کرد گریم گرفته بود گفتم توروخدا ولم کن.گفت دهنتو ببند یه جماعت تو صفن منم ولت کنم اونا میکننت. مانتومو انداخت یه کنارو لباشو گذاشت رو لبام دستشو هردو دستشو گذاشته بود بشت سرم نمی تونستم سرمو تکون بدمو لبامو از رو لباش بردارم یه دفعه دستشو بست.موهام رفته بود لای دستش.نمی دونستم چیکار بایید بکنم فقط گریه می کردم .قربانی اون نامرد شده بودمو تو دلم نفرینش می کردم.دیدم دستشو از زیر سرم برداشتو گفت ستاره اگه ادم نشی مثل سگ میزنمت .شلوارتو دربیار.بعدم به دوستش گفت کامران برو یه چاقو از آشبزخونه بیار.گفتم چاقو بره چی باشه هر چی تو بگی و اشکام دوباره شروع به ریختن کرد.سوتیانمو در اوردو دستشو گذاشت رو شلوارم زیبشو کشید بایینو گفت شلوارتو در بیار کامرانو دیدم که با یه چاقو تو دستش اومد .شلوارشو در اورد وکیرشوتا ته گذاشت دهنم.داشتم خفه میشدم.بعد کیرشم تو دهنم بالا بایین کرد نفسم در نمی اومد.از یه طرف حواسم به رضا بود که شلوارو شورتمو باهم کشید بایینو طوری سینه هامو مالید که جیغم رفت هوا.تو دلم گفتم وای به حال اینکه منو بکنه.دیدم داره شلوارشو درمیاره به کامران گفت کیرتو دربیار برش گردونم.برم گردوندو دیدم یه دفعه بلند شد رفت تعجب کردم.بعد از 2دقیقه دیدم تو دستش روغن جامده. قشنگ کونمو رو به خودش کردو زد به سوراخ کونم.انگار کار بلد بود با یه مالش یه دفعه انگشت شصتشو فرو کرد تو بعد در اورد.کامران رفت کنار بیش بچه ها نشست جفتشون شلواراشونو در اورده بودنو داشتن کیرشونو می مالیدن.تا به خودم اومدم دیدم رضا سه تا از انگشتاشو کرده تو کونم خیلی درد می کشیدم بعد دستاشو در اوردو کیرشو گذاشت تو کونم.اینقدر تند تند تلمبه زد که داشتم جر می خوردم.جیغم رفته بود هوا.رضا به کامران گفت بیا کیرتو بزار دهنش اعصاب برام نزاشت با اون جیغاش آه آه نمیکنه حال کنیم در گوشم جیغ میزنه کیری.یه دفعه دیدم ارضا شدو ریخت تو کونم.سوزش شدیدی احساس کردم بعدم گفت بیاین بچه ها حسابی براتون بازش کردم جرش بدین.چه کون قمبلی هم داره فقط واسه کردن خوبه.همین کونو دیدم افتادم دنبالت.حیف سینه هات کوچیکه.بعد بلند شدو رفت.دوستاشم هر کدوم یه تیکه از بدنمو گرفتن.اون روز نه تنها کونمو باره کردن کثافت کامران بردمو زد.کار همشون که تموم شد دیگه از درد نمی تونستم از جام بلند شم.بعدها فهمیدم که رضا همیشه دختر میزده میاورده خونه با دوستاش حسابشو میرسیدن.رضا اومدو گفت لباساتو باشو ببوش برو تا یه دفعه دیگه هوس کونتو نکردم.اینو که گفت با چشای گریونو صورت زردو کون سوخته مثل چی از جام بریدم لباسامو بوشیدمو رفتم خونه و به حال خودم زار میزدم .احساس بدی داشتم.از خودم بدم می اومد.وقتی رسیدم خونه خدارو شکر هنوز مامانم نیومده بود .تا یک هفته نرفتم مدرسه و الکی سرفه می کردم که مامانم فکر کنه حالم بده و نمیتونم برم.اما یک هفته نمی تونستم ار درد کونم از جام تکون بخورم.لاشی زیاده دخترا اگه از شهوت هم مردین به هیچکس زود اعنماد نکنین.چون واسه اینکه اعتماد آدمو جلب کنن ممکنه خیلی حرفا بزنن .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#176 | Posted: 9 Feb 2011 11:28

به عشقم کون دادم
سلام بچه ها داستانای زیادی اینجا خوندم بعضیاش خوب بود بعضیاشم بد.منم به این فکر افتادم که داستان سکس خودمو بنویسم .من از 16 سالگی سکس های زیادی داشتم البته از سادگیمم بود چون با هرکی رفیق میشدم خودمو راحت در اختیارش میزاشتم تا نیاز خودمم برطرف کنم .همیشه تو چت رووم بودم البته به چتی ها اعتماد نمی کردم که بهشون حال بدم چون می ترسیدم فیلم سرم در بیارن.

یه روز بعد از ظهر تو روم بودم که یه نفر بهم بی ام داد .زیاد از جزییاتش نمیگم خلاصه باهم بیشتر آشنا شدیمو بهم شماره داد چند وقت گذشت و شماره ی سیو شدشو توگوشیم دیدمو بهش زنگ زدم.یه بسر با صدای بم جواب دادو بهم گفت من شماره ندادم .بعدها فهمیدم که یارو شماره ی خودشو نداده و شماره ی بسر داییشو داده.چند وقت با بسر داییش تلفنی صحبت کردمو می گفت تهران زندگی میکنه.من مشهدم و خیلی باهم فاصله داشتیم.خیلی بسر فهمیده و مودبی بود بعد از چند ماه فهمیدم عاشقش شدم.اصلا هوس باز نبود یه روز بهم گفت ستاره می خوام بیام ببینمت گفت تو با بقیه ی دخترا فرق می کنی دختر مهربونی هستی نامرد نیستی و از انجور حرفا.دوست داشتم نصورش از من همینطوری بمونه.نمی دونست دختری که می گفت فرسنگ ها با گفته هاش فاصله داشتو تا خرخره تو لجن بود.بهش نگفتم بهش وابسته شدم.خطمو سوزوندمو یه خط دیگه گرفتمو شمارشو فقط به سعید دادم.تصمیم گرفتم بیرون که میرم با ظاهر سنگین تری برم.من چهره ی کاملا معمولی دارم با قد 163 و وزن 55 روزی که سعید اومدو دیدمش باید سرمو میبردم بالا چون خیلی قد بلندو چارشونه بود.یه هیکل شبیه انریکه.خیلی جذاب بود خلاصه رفت هتلو 2 روز موندو بعدشم رفت.چند ماه باهم در ارتباط بودیمو هر چند وقت میومدو میرفتو هیج جیز بینمون اتفاق نمی افتاد.منم که سکس رو با خیلی ها تجربه کرده بودم دوست داشتم با مردی که واقعا دوسش دارمم سکس کنمو بدجور تو کف اندامش بودم.یه روز که قرار بود فرداش حرکت کنه وبیاد دیدنم بهش گفتم سعید تو چرا مثل بی اف های دیگه نیستی گفت واسه اینکه تو جی افم نیستی وجودمی. گفتم دوست دارم تو بغلم احساست کنم گفت گلم هر کاری بگی میکنم فقط بهم قول بده هیچوقت تنهام نزاری.

خلاصه فرداش امدو من خونه بودم زنگ زد گفت گلم من رسیدم مشهد تو هتل آبارتمانم.گفتم بیام؟گفت میام دنبالت بریم دور بزنیم گفتم نه خودم میام هتل گفت باشه.آدرس هتلو ازش گرفتم بعد رفتم هموم صاف وصوف کردم به خودم رسیدمو رفتم هتل خیلی طبیعی از بله ها رفتم بالا خداروشکر کسی گیر نداد.دیدم داره از بله ها میاد بایین گفتم نمیخوای تعارفم کنی برم نو گفت بریم گلم .رفتیمو از اونجایی که خیلی راحتو صمیمیه یه هندونه که دیشبش خریده بود شکوندو همینطوری با قاشق نشست شروع کرد به خوردن.تو دلم گفتم آخه خره هرکی بود الان کارمو ساخته بود تو مگه احساس نداری.شالمو از سرم در اوردمو.بهش گفتم خیلی بدی منم هندونه میخوام گفت برو از آشبزخونه قاشق بیار باهم بخوریم گفنم خودت با قاشقت میزاری دهنم اونم یه قاشق خودش میخورد یه قاشق میزاشت دهنم تا نصف هندونه رو خوردیم گفنم بسه میترکیم گفت آره راست میگی بزار بزارمش تو یخچال.بعدشم اومد نشست روبرومو دستامو گرفتو بوسید گفت دوستت دارم ستاره.من دوستای زیادی داشتمو هیچکدوم مثل تو نبودنو .....گفتم قربونت برم میشه یکم نزدیکتر بشینم؟بعد خودش اومد نزدیکمو دستشو گذاشت روشونم صورتم خیلی به صورتش نزدیک بود خودمو نزدیک کردمو بوسیدمش دلم میخواست رو لباش بوسش کنم تا اینکه به شوخی گفت ستاره اگه یکم رومو زیاد کنم نمیزنی؟ این آغاز همون چیزی بود که دنبالش بودم بهش گفتم خیلی دوستت دارم بخدا بعد م اومد نزدیکو لبامو خورد.من دختر خجالتی نبودم اما چون دوستش داشتم یکم خجالت کشیدم با اینکه ته دلم میخواستم باهاش حال کنم. 5

دقیقه داشتیم لبای همو میخوردیم که دستشو گداشت رو کمرمو منو خوابوند رو همون تختی که روش نشسته بودیم همینطور که روم خوابیده بود .دستامو برد بالا دستاشو به دستام قفل کرد بعد دستامو ول کردو لباشو برد طرف گلوم خیلی احساس خوبی داشتم متفاوت از رابطه های قبلیم .دیگه روم به روش باز شدو ازش خجالت نمی کشیدم وقتی داشت گلومو میخورد دکمه ی مانتومو باز کردم اولین دکمه رو که باز کردم بقیشوتا بایین خودش باز کرد واز روم بلند شد تا آستین های مانتومو دربیارم دوباره خوابید رومو لبامو خورد وگلومو می گفت همه چیت مثل خودت عسله خندیدمو گفتم میشه تابمو دربیارم بعد خودش برام در اورد و بعد هم دستشو برد بشت کمرمو سوتینموباز کرد.ممه هام کوچیکه اما با این وجود دستمو طوری گذاشتم روشون که نبینه دستمو برداشت سینمو خورد وبا اون یکی دستش اون یکی سینمو میمالوند بعد لباشو اورد در گوشمو گفت دوستت دارم کاش با این رفتارم اذیتت نکرده باشم.لبامو نزدیک لباش اوردمو لباشو خوردمو بعد گفتم تو بهترین بسر دنیایی.بعدشم دستمو بردمو تیشرتشو از تنش در اوردم اونم کمکم کرد خواستم دکمه ی شلوارشو باز کنم گفت ستاره بلایی سر رابطمون نیاد گفتم اینطوری رابطمون مستحکم نر میشه بعدش دیگه مقاومت نکردو دکمه ی شلوارشو باز کردم چند دقیقه بعد هر دومون لخت تو بغل هم بودیم چیزی که تو رویاهامم نمی تونستم بهش فکر کنم دستمو بردم بایینو کیر سعیدومالوندم بعد گفتم بخورمش با یه لبخند باسر تکون داد یعنی اوکی رفتم کیرشو گرفنم دستم دیدم راست شده لبامو گذاشتم رو سرشو مکیدمش از تو هم زبونمو گذاشته بودم رو سوراخ سر کیرش دیدم چشاشو بسته ویکم نفس نفس میزنه زبونمو بردمو تخماشو لیس زدمو مکیدم بعد همه کیرشو تا حلقم فرو بردمو بعد تودهنم بالا بایین میکردم 10 دقیقه براش خوردم تا اینکه دستاشو گذاشت روشونه هامو منوکشوند بالا بعدشم اومد روم دوباره لبامو گلومو خوردو سر سینه هامو مکید گفتم سعید بشت میکنم بزارش تو با اینکه هنوزم جس میکردم حس عذاب وجدانو خجالت داره اما گفن باشه.بشت کردمو دستمو خیس کردمو رو سوراخ کونم مالیدم.چون بخاطر سعید چند ماه با هیچکس سکس نکرده بودم کونم خیلی تنگ شده بود .سعید گفت میترسم دردت بگیره خودت ببر تو.منم تو همون حالت که بشت کرده بودم کیرشو مالوندم به کونم چند بار یه ذره یه ذره فرستادمش تو تا اینکه کونم یکم جا باز کرد بهش گفتم گلم حالا توخودتو حرکت بده اونم تلمبه میزد خیلی حال میداد دیگه احساس درد نمی کردم وقتی داشت تلمبه میزد همونطور کمرمو راست کردمو چسبوندم به شکمش اونم با دست راستش سینه ی چبمو گرفت و اون یکی دستشو گذاشت رو کسمو میمالوند حس کردم خیس شدم فهمیدم آبم اومده همینطور داشت تلمبه میزد که گفت دارم ارضا میشم گفتم درش نیار بریزش همونجا بعد یه دفه دیدم کیرش تو کونم بی حرکت موند فهمیدم آبشو ریخته توکونم بعد کیرشو در اورد منم که مانتوم اونور بود برش داشتمو یه دستمال از جیبم در اوردم دادم بهش گفت خودت باک کن من میرم دستشویی گفتم باشه .کونم خیسه خیس بود.گشاد هم شده بود.با دستمال باکش کردمو دیدم سعید از دستشویی اومد بیرون منم رفتم دستشویی و اومدم بیرون دیدم لخت خوابیده رو تخت اومدم کنارش خوابیدمو 10 دقیقه عشق بازی کردیم بعد لباسامونو بوشیدیمو رفتیم بارک.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#177 | Posted: 20 Feb 2011 11:44

سكس من و استاد
سال دوم دانشگاه بودم.دوست پسر نداشتم و اهل اين چيزا هم نبودم.يه دختر جوون مستقل و متشخص بودم و بيشتر بچه هاي دانشگاه فكر ميكردن متاهلم.
يه استاد داشتيم استاد يكي از دروس تخصصي.من از اون معدل الفيا بودم اما تو درس استاد م-كه اسمشو ميذارم علي-لنگ ميزدم و مطمئن بودم كه نمره خوبي نميگيرم.جلسه ي قبل امتحان ميان ترم كه گذشت مثل وحشيا سوار ماشين شدم و رفتم منزل. دو تا هم خونه هام هر دو اومدن و گفتن چته پري؟ رفته بودم تو اتاق و عصبي بودم. شماره استادو گرفتم:
-الو،سلام استاد م
-سلام بفرماييد
-من پريا س هستم.استاد معدل من...
خلاصه انقدر حرف زدم تا ازش قول دو جلسه كلاس خصوصي رفع اشكال گرفتم.فردا صبحش شركت بودم كه تماس گرفت گفت خانم س اگه وقت داريد همين الان بيايد دانشكده,من تو دفترم هستم و الان اتفاقا وقتم آزاده
بدو بدو و با هزار عجز و لابه از رئيس مرخصي ساعتي گرفتم و رفتم. سه ساعت باهام كار كرد كه ديد خسته شدم. راستش همه اشكالاتم رفع شده بود و ديگه فول بودم.گفت خب واسه امروز بسه گفتم استاد هزينه و اينا؟خنديد نگاهم كرد گفت پريا خانم اگه ميان ترم نمره كامل گرفتي هيچي اگه نه كه حقوق يه ماهتو ميگيرم. من تا اون سن جز يه بار عاشق نشده بودم.جز يه بار اونم سال دوم دبيرستان اما برق نگاه استاد حالي به حاليم كرد.يه مرد ميانسال سه تيغ با موهاي جو گندمي و لباس تميز و رسمي...فوري پا شدم و رفتم
شب آمارشو از بچه ها گرفتم.فهميدم مطلقه ست و بچه هم نداره و مرد محجوبيه و ...
فرداش تو دانشگاه ديدمش بازم به بهانه كلاس رفتم دفترش
خلاصه من اون درس سه واحدي رو با نمره كامل پاس كردم اما از فكر استاد بيرون نميومدم. فكر و ذكرم اون بود اما اميدي به وصل نداشتم تا اينكه روز معلم به بهانه كادو رفتم پيشش و واسه ش يه عطر و يه كتاب عاشقانه از رومن رولان خريدم و دادم بهش. ديگه فهميده بود كه دوستش دارم.هر شب به بهانه اي زنگ ميزدم.تا اينكه يه شب دعوتم كرد شام برم خونه ش! كفم بريد! آخه چه جور ممكن بود؟ها؟
با سر رفتم منزل استاد،رسيدم ديدم ده تايى آدم اونجاست و اكثرا هم دانشجو! تو ذوق
م خورد و بغض كردم.يه محفل روشن فكري بود بيشتر. گفتم استاد من بايد برگردم.فهميد چه مرگمه!گفت بيا
رفتيم تو اتاقي كه پر كتاب و كاغذ و اينا بود.گفتم استاد!گفت علي صدام كن!جا خوردم! گفت ميدونم،همه ميدونن! يهو دستامو گرفت و فهميدم كه بله!
من و علي سه ماه با هم گرم گرم بوديم اما حتي يه بار هم بوس نداشتيم
تا اينكه يه شب بيرون بوديم شام،گفتم علي,شب ميام خونه ت
اين عادي بود.قبلا هم پيش اومده بود خونه ش بخوابم. شب نشسته بوديم يهو تلفنش زنگ خورد و ج داد.داداشش بود يه كم احوالپرسي و بعد گفت كه زن سابق علي الان شوهر كرده.بعد اين مكالمه علي بهم ريخت
گفت من ميرم بخوابم.بعد يه ربع رفتم اتاقش كه بالش و اينا بردارم ديدم داره گريه ميكنه فوري رفتم كنارش.ديگه تا يه ساعتي درد دل كرد و گفت از اين تنهايي خسته ست و اين حرفا
مث يه مادر شده بودم بهش لبخند زدم.فهميد به چي راضيم.لبامو بوسيد گفت آره؟گفتم آره عزيزم.لبامو بوسيد.من اولين بار تو عمرم بود كه لب ميبوسيدم.بلد نبودم. علي لبامو ميمكيد و بعد زبونشو داد تو دهنم و با دندوناش زبونمو ميكشيد. تي شرتمو درآورد و سرم و محكم به سينه هاش فشار داد.يهو حس كردم خيسم. منو خوابوند و پا شد لباساي خودشو درآورد و با يه شورت اومد كنارم.لبامو بوسيد و با دستش آروم سينه مو ميماليد و بعد سرشو گذاشتم رو سينه م و با زبون لاي سينه هامو خيس كرد و بعد با زبونش آروم نرمي سينه مو فشار داد ته و با دستشم سينه مو چنگ ميزد تا اينكه سينه هام ديگه سفت سفت شد. دست كرد تو شلوارم و بوسم كرد.شرت و شلوارمو درآورد و خوابيد روم و خودشو بهم ميمالوند دست بردم شورتشو درآرم گفت پري من,تو كه باكره اي,نميخوام حتي آلتم بهت بخوره,شورتشو درآوردم گفتم آره باكره م و امشبم زفافمه.كيرشو تو دست گرفتم و مالوندم.رگاش زده بود بيرون. علي سرشو برد لاي پاهام و شروع به خوردن چوچوله م كرد.ناخودآگاه ناله ميكردم و خيس خيس بودم.خيس از عرق و خيس از آب كس.
سر كيرشو گذاشت در كسم و صدام زد,چشامو باز كردم و به علامت رضايت لبخند زدم.كيرشو داد تو كس آكبند من محكم بازوهاشو گرفتم و جيغ زدم گفت پري من خودتو خالي كن,درد داري؟
روم خوابيد و محكم بغلش كردم! با يه حركت كيرشو تا ته داد داخل.
-علي!آه!آه!علي درد دارم!
علي آروم تلنبه ميزد و آروم آروم كيرشو جلو عقب ميكرد و منم جيغ ميزدم و رو تنش چنگ مينداختم و اونم ميگفت خانمم عزيزم پري جون آروم باش الان تموم ميشه
ضرباتش محكمتر شده بود و صداي ناله هاي من بلندتر و شهوانى تر كه يهو آروم كيرشو درآورد و بلند بلند ناله كرد و آبشو ريخت روى كس بي موي من و كنارم خوابيد و لبامو بوسيد. بوسيدمش و بلند شيدم كيرشم بوسيدم و تا صبح تو بغل هم خوابيديم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#178 | Posted: 27 Feb 2011 15:29

جنده بازی های ناموفق
سال 77 بود نزدیکای عصر! حوصله نداشتم داشتم بره خودم سیگار میکشیدم مثله همیشه تو حال خودم بودم....
رفیقم علی زنگ زد!- سلام چطوری رضا پاشو بریم بیرون 2تا کس بلند کنیم بزنیم زمین!
-باش یک ربع دیگه دمه در خونه باش اونم گفت دارم راه میفتم.تلفن قطع کردم.گفتم کیرم دهنت علی یه امروز خواستیم تنها باشیم.(ولی خوب من دست رد به سینه ی رفیقام نمیزنم) یه تی شرت مشکی پوشیدم با شلوار جین ابی 2تا کاندوم گذاشتم تو جیبم رفتم دمه در.
دیدم وایساده دمه در یه پیرن مردونه سفید پوشیده بود اون موقع ها پیکان واسه خودش ماشینی بود.علی هم یه پیکان ترو تمیز داشت.
سوار شدیم یکم تو خیابونا چرخ زدیم، از دور دوتا کس خودنمایی میکردن گفتم علی نگه دار من بشینم عقب!سری پریدم پشت نشستم یکم رفتیم جلو شیشرو دادم پایین گفتم خانوما در خدمت باشیم!یکیشون یه زن میانسال بود با یه مانتو سفید با رژ قرمز اون یکی هم میخورد 25 سالش باشه یه ست کلا یشمی پوشیده بود! اون میان ساله خیره شد تو چشام منم زل زده بودم بهش یه ابرومو بردم بالا چپو راست نگاه کردن اومدن سوار شدن (یکی نبود بگه از 1 کیلومتری تابلو جنده ای حالا چپ راست نگاه میکنی) خلاصه جفتشون نشستن عقب علی هم داشت از تو اینه چشاشو تقویت میکرد گفت خوش اومدین خانوما تا اینا نشستن تو ماشین میان ساله شروع کرد کس شعر گفتن اره تو وزنت زیاده باید انقد بدی تو چشات فلانه باید مایه دار باشی مکانتون کجاستو ... همینجوری کسشر گفت، گفتم باشه بابا یه زنگ تفریح به خودت بده گفت نه بزار از الان همچی معلوم شه منم گفتم حالا که اینجوریه یه تیکه به ما نشون بدین ببینبم ارزش داره امشب با هم باشیم یا نه ،بعدش دستمو گذاشتم رو رون خانوم (اون یکی هم ساکت بود) به علی گفتم نه جنسای خوبی بلند کردی زنه دستمو کشید اونور گفت بسته دیگه گفتم نه هنوز که تموم نشوده بزار اصل جنسو وارسی کنم اومدم دستمو بزارم روکسش اونم مقاومت کرد گفتم نگاه کنا همرو فیوز میگیره مارو پوفیوز اون یکی داشت میخندید گفتم به به شما هم یه حرکتی کردی بدبخت نیشش بسته شد . رو به بقلیم کردم گفتم بزار معاینه کنم ببینم شاید مریض بودی یوهو صداشو برد بالا مریض همه کسته شما بچه های پایین(منظور جنوب تهران)همتون لاشیین این حرف همیشه منو عصبانی میکنه گفتم نگه دار علی ،جنده خانوم سیکتیر کن بیرون بدو کیری اونم چندتا فوش بارمون کرد جوونه در ماشینو باز کرد اومد پیاده شه این یکی هم کونشو کرد به طرفم که مثلا سری پیاده شه گفتم ننت گاییدس یدونه با کف پا گذاشتم دره کونش خورد به جلوییش جفتی کس شدن رو زمین شروع کردن به فوش دادو بیداد رفیقمم گازشو گرفت منم درو بستم از خنده ترکیده بودیم علی گفت پسر مگه کس خل شدی مردم میریختن کونمون پاره بود ولی باحال بود گفتم جنده فکر کرده ملکه ی جنده هاست.خوب رفیق یه چرخ دیگه بزن شاید چیزی گیرمون اومد.یک ربعی گذشت یه دختررو دیدم گفتم علی برو بقلش .علی یکم با فاصله رفت نگه داشت دیدیم خانوم کونو تکون نمیده بیاد سوارشه سرمو از پنجره بردم بیرون گفتم چرا سوار نمیشی خجالت میکشی؟ گفت یکم بیاید عقب تر یکم رفتیم عقب. بازم سوار نشد دوباره علی رفت عقب، دره عقب ماشین روبروی دختره بود درو باز کرد سوار شد گفتم چرا انقد ناز میکنی گفت خوب دیگه یکم علی کسشر گفت خندیدیم یکمم من 2 بار بین حرفام دستمو گذاشتم رو رونه پاش از سنگ صفت تر بود هربار ازش پرسیدم چرا این انقد صفته هر دفعه مارو پیچوند منم گفتم نمیخوایم رونشو بکنیم که بیخیال،یوهو دیدیم این زد زیره گریه گفت من حاملم با یه پسری اشنا شدم اونم بهم تجاوز کرد الان گذاشته رفته بعدش شروع کرد من این کارو بخاطر پول انداختن این بچه میکنم ما هم که دیگه از فکر کردنش درومده بودیم یه قیمت فضایی داد علی هم احساساتی شده بود داشت میداد گفتم علی کسخل نشو بزن بقل این داره کس میگه بر گشتم بهش گفتم گمشو بیرون رفت تو حال لاشی بازی گفت شما همتون اشغالید گفتم تا مثله همکارای قبلیت با لگد ننداختمت بیرون برو بیرون یوهو ساکت شد گفت تورو خدا نزنیا ببین من یه پام مصنوعیه بره همین وقتی دست میزدی میگفتی این چرا انقد صفته هرچی هم گفتم دروغ بود تو دلم گفتم عجب روزی شد امروز. پیاده شد مثل فلجا راه میرفت یه پاش کیری میلنگید.
گفتم علی حالا دیگه تو موندی باید تورو بوکونم خودت همیشه میگی سوراخ باشه دیفال باشه (یادمه یه دفعه مست مسته بودیم لبشو گرفتم) گفت کسخول نشیا یاده اون روز افتادم یه نیشخند زدم گفتم نترس الان مست نیستم رفت بقل یه باجه تلفن نگه داشت گفت الان زنگ میزنم ببینم بچه ها برنامه دارن امشب بریم پیششون از ماشین پیاده شد رفت سمت باجه یه سیگار روشن کردم به شانس تخمیم فکر میکردم از قدیم گفتن هرچی سنگه مال پای لنگه بره ما گفتم با خودم فکر میکردم میخندیدم عجب کسخولیتی کردیم امروزا این همه ادم اونوقت اینا به پست ما خوردن داشتم به خودم میگفتم بیخیال یه روزه کیریه دیگست میگذره،علی با عجله اومد نشست تو ماشین گفت بدو بریم بچه ها تو خونه تیمی جمعن قراره چندتا هم جنده بیارن گفتم ما تا اینجاش اومدیم باشه بریم ولی خودت که میدونی خیلی شلوغ باشه حال نمیده به من گفت حالا یه امشبو بد بگذرون نیم ساعت بعد رسیدیم این خونه اخرشم معلوم نشد بره کیه ولی محلش خوب بود کسی با کسی کار نداشت رفتیم تو دیدم به به همه الواتا جمعن فقط جای ما خالی بود یه 7 نفری میشدیم 3تا از بچه ها رفیقای خودم بودن بقیرو علی میشناخت تورج یوهو اومد جلوم گفت پسر تو هم اومدی(تورج از بچگی میشناختم با هم تو کاره پخش مواد بودیم اون موقع ما از ژاپن وارد میکردیم تورج داداشاش پخش) البته چوبه خون تو شیشه کردنه بچه های مردم رو خوردیم،با همه سلام علیک کردیم دیدم یه سری تا خرخره خوردن یه سری هم فیلم سوپر گزاشتن تو دستگاه ویدئو هی گیر میکرد ضد حال میخوردن گفتم پس ابجیامون کجان علی گفت 10 دیقیقه نمیشه اومدیم تو راهن گفتم تو که میدونی من فقط بره اونا اومدم در حال صحبت کردن بودیم دیدم یه پسره دستشو داره تکون میده میگه بیا گفتم تو با من کار داری داداش تو بیا ازین بچه سوسول خوشگلا بود که تورجینا دوره خودشون جمع میکردن تا کم کم بیارنشون تو خط اعتیاد اومد پیشم گفت اقا رضا شرمنده چیزی داری ما بکشیم گفتم چی مثلا(کسی نمیدونست من تو این کارا دست دارم خودم هم نمیخواستم کسی بفهمه حتی علی هم نمیدونست حتما این تورج کسخل گفته بود)از این پسره درخواست از من حاشا کردن گفتم بابا من تو این کارا نیسم یواش حرف میزدیم کسی نفهمه ردش کردم رفت بعدش پاشودم این تورج عوضی رو پیدا کنم ازین به بعد دهنشو ببنده تو اشپزخونه پیداش کردم زغال گذاشته بود رو گاز داشت داغ میکرد بره قلیون تا منو دید گفت پس چرا این رفیقمونو تحویل نگرفتی گفتم جاکش تو قرار بود چیزی به کسی نگی گفت حالیمه این رفیقمون حالش خرابه ما هم تموم کردیم بقیه هم از قبل سفارش داده شده گفتم مگه پیتزاس که سفارش دادن گفت این روزا کارو کاسبی خوبه بره شما هم که بد نمیشه گفتم باشه بابا اگه ابروی مارو نبردی یه چند گرمی همرامه بگو اگه خواست دو برابر قیمت گفت تو هم از موقعیت استفاده کنا پسررو صدا کرد اونم قبول کرد معامله انجام شد ما هم یه پولی زدیم به جیب رفتم تو پذیرایی دیدم علی شروع به پیک زدن کرده گفت بیا بزن ویسکیش اصل اصله از خوده روسیه اومده بد جور وسوسه شده بودم ولی گفتم نه داداش یه ماه دیگه مسابقه انتخابی تیم ملیه گفت بابا بیخیال از کشتی برات یه گوش شکسته با صورت داغون میمونه گفتم تو نگران من نباش زیاده روی هم نکن من لشتو نمیبرم خونتونا اومد بگه حواسم هست دیدم قفل کرده داره یه جا دیگرو نگاه میکنه برگشتم دیدم امیر یکی دیگه از رفیقامون با 3تا کس اومده گفتم به به اقا امیر خوش اومدی خانومارو معرفی نمیکنی همه خفه خون گرفته بودن داشتن دخترا رو نگاه میکردن دونه دونه بهشون سلام کردم امیر هم معرفی میکرد ستاره خانوم ، مریم و ستایش از ستاره خانوم گفتنش معلوم کرد که نفر اول که با ستاره میخوابه خودشه کسی تو فکرش نباشه ستاره یه مانتو مشکی پوشیده بود ولی سینه هاش خیلی بزرگ نبود ازین سینه لیموییا بود با یه شلوار سفید از زیر مانتو قنبل کونش معلوم بود ته کون بود یه نگاه دیگه انداختم چشاشم عسلی بود مریم و ستایش در حین لاس زدن با بقیه مانتو هاشونو در اوردن مریم سینه های نسبتا بزرگی داشت چشم و ابرو مشکی با موهایی که تا کمرش اومده بودن خوراک این بود از پشت موهاشو جمع کنی سرشو بکشی عقب از کون بکنیش و اما ستایش پوست سفید که به صورتی میزد یه تاپ توری پوشیده بودکه از زیرش یه کرست کرم رنگ معلوم بود با یه دامن که تا زانوهاش بود من موندهبودم این کی دامن پوشید اول که اومده بود تو خونه شلوار پاش بود ولی پاهاش برق میزد اندامش با هم همخونی داشت ،امیرو کشیدم یه گوشه گفتم عوضی اینارو از کجا اوردی پس امروز خوباشو تو جمع کردی که هرچی تخمی بود بره ما موند خندید گفت اره خوبن ولی قیمتاشونم خیلی بالاس گفتم نگران نباش پول خواستی بیا به خودم بگو راستی خودت که میدونی من کس دستمالی شده نمیکنم ستاش 40 دقیقه اول مال منه بلند گفت باش اقا رضا شما مهمونی زیاد تو جمع ما نمیای هر کودوم خواستی وردار ببر تو اتاق اینو که گفت اونایی که منو نمیشناختن یه جوری نگام میکردن حتما میگفتن جاکش هنوز نیومده نفر اول میخواد بره بوکونه ولی اونایی که میشناختن میدونستن هرکی اعتراض کنه در جا کونشو پاره میکنم مریم که با علی 2تا پسر دیگه داشت لاس میزدو ویسکی میخورد امیر هم ستاررو برد تو اتاق تورجم پشت سرشون رفت معلوم نبود تورج چقدر خایه مالی امیرو کرده بود که با هم بکنن دیدم دورو بره ستایش داره شلوغ میشه یه سیگار گذاشتم دمه لبم فندکمو روشن کردم یه صدای تیزی داشت که ستایش روشو بر گردوند سمت صدا که ببینه چیه چشاش تو چشام خیره شد چشامو یکم تنگ کردم سیگارو روشن کردم رفتم سمتش سیگارمو از لبم برداشتم گذاشتم دمه لبش بعد دستشو گرفتم بدون هیچ حرفی بردمش تویکی از اتاقا،درو سری قفل کردم تا کسی مزاحم نشه رفت نشست رو تخت یه لبخندی هم رو لباش بود رفتم پیشش نشستم گفتم من رضا هستم تو هم که اسمت ستایش اسمامون بهم میاد یه کام از سیگار گرفت گفت نمیخواد شروع کنی به خر کردنم من کارمو بلدم لباسشو در اورد با کرست نشسته بود جلوم گفتم مثله اینکه خیلی عجله داری البته حق داری مشتری هم زیاده از جیبم یه قوطی کتابی کوچیک در اورد درشو باز کردم یکم خوردم گفتم بخور گفت چی هست گفتم نترس دیدی که خودمم خوردم با اکراه یکم خورد تو دلم گفتم همین یه ذره که خوردی بره امشب کافیه دستمو انداختم رو شونش رو در رو یکم گردنشو مالیدم کم کم دارو داشت اثر یه جور داروی گیاهی بود که یه قاشق چایی خوریش یجورایی ازخود بی اختیارت میکرد ولی اثر زیادی رو مغز و بدنت نمیزاشت چشاش قرمز شده بود گفت این چی بود دادی به من، گفتم بهش فکر نکن لباشو شروع کردم به خوردن اونم همراهی میکرد دستمو حلقه کردمپشتش هم زمان با لب گرفتن کرستشو در اوردم سینه های خوش فرمی داشت رفتم سراغ گردنش داشتم میخوردم با یه دستمم نوک سینه ی چپشو میمالیدم یکم لاله ی گوششو خوردم بعد یواش دره گوشش گفتم لباس منو در نمیاری؟ بیحال لباسمو که فقط یه تی شرت بود در اورد بدنش داغ شده بود دیدم گردنش قرمز شده شروع کردم به خوردن سینه هاش شلوارمو کم کم از پام در اوردم یه پاشو دادم بالا دامنشو زدم کناریه شرت مشکی پوشیده بود شروع کردم بقل رونشو خوردن با دستمم کسشو از رو شرت میمالیدم گفت برو وسط اذیت نکن شرتشو کشیدم کنار دیوانه وار کسشو میخوردم دارو بدجور روم اثر کرده بود کارام دسته خودم نبود ولی حواسم بود دارم چی میخورم چه جوری میخورم کسش داغ شده بود ترشحاتشم زیاد هی خودشو بالا پایین میکرد اخر مجبور شدم کمرشو بگیرم نذارم تکون بخوره دامنو شرتشو باهم کشیدم پایین شورته خودمم در اوردم مثل جنازه رو تخت دراز کشیده بود یه دستش رو پیشونیش بود گفتم هنوز که کاری نکردیم گفت عوضی این چیه دادی به من قرار بود نفری یک ربع فقط بکنید حالم خوب بود عمرا میزاشم این کارارو بکنی یه نیشخند زدم گفتم تازه شروع شده بعدشم خودت خوردی من که مجبورت نکردم رفتم رو تخت بالا سرش یه دستمو بردم زیره سرش گفتم بخورش گفت برو گمشو زود باش بکن برو گفتم ببین داری اذیت میکنیا یکم بخور بقیه منتظرن مشتریات میپرنا از خجالتتم در میام یکم نگام کرد شروع کرد به ساک زدن چه ساکی میزد یه 5 دقیقه ای زد بعد گفت بسته دیگه دیدم دارو داره اثرش میره این کمتر حال میخواد بده رفتم پایین تخت یه قرص کوچیک از جیبم برداشتم( یه قرص خاصی به من یه خشاب یکی از رفقا داده بود یکم که فشارش میدادی یه مایعی از توش در میومد میریختی رو کس باعث خارش میشد) برداشتم گفت چی شد گفتم دارم کاندوم بر میدارم البته با اون کس لیسی که من کرده بودم اگه مریضی داشت منتقل شده بود کاندوم کشیدم رو کیرم پاهاشو از هم باز کردم یکم ترشحاتشو با کیرم زدم کنار سره کیرمو کردم تو یواش یواش بیشتر از نصفشو کردم تو گفت پس چرا نمیکنی گفتم دارم میکنم دیگه قرصرو فشار دادم ریخت رو کاندوم و کسش شروع کردم عقب جلو کردن بعد دو سه دقیقه داد زد محکم تر منم که منتظر همین بودم کیرو تا ته کردم تو صداش در نمیومد اروم کیرمو بردم عقب بعد شروع کردم محکم عقب جلو کردن کم کم صدای اه نالش بلند شده بود برش گردوندم دوباره شروع کردم از کس کردنش میگت کسم یکم میخاره تا حالا اینجوری نشدم محکم تر بکن گفتم حتما حشرت خیلی زده بالا یه اون که تو حال خودش بود انگشتمو کردم تو سوراخ کونش یکم بازی کردم بعید میدونستم از کون بده همینجوریش خیلی گاییده شده بود ولی گفتم بزار یه تلاشی بکنیم یکم که کونش جا باز کرد از کسش در اوردم گذاشتم دمه سوراخ کونش سروشو کردم تو گفت هو از پشت نه گفتم یکم بزار جفتمون امشبو حال کنیم دیگه نزاشت که نزاشت پاشدم 30 تومن از جیبم در اوردم گفتم حالا میشه گفت باشه ولی یکم تو دلم گفتم باش حالا وایسا ببین چه کونی ازت پاره کنم دوباره قنبل کرد سره کیرمو کردم تو کونش با تکونای کوچیک تا نصف رفت تو با دستم کیرمو گرفتم تو کونش به زور چرخوندم خوب که جا باز کرد شروع کردم تلمبه زدن با هر تلمبه یه اه کوچیک میکشید یوهو با تمام زورم بیشتر کردم توش چون امادگیشو نداشت یوهو جا خالی کرد خوابید منم کیرم تو کونش مونده بودم باهاش چیکار کنم تکون نمیخورد یکم کشیدمش بالا به کارم ادامه دادم ابم داشت میومد همونجا ولش کردم خوابیدم روش به سختی تو کونش تلمبه میزدم همه ابم تو کاندو خالی شد کاندوم هم پاره شد یکم ریخت توکونش کشیدم کیرمو بیرون سره کاندوم گرفتم تا بیشتر از این کثافت کاری نشه یه سطل تو اتاق بود کاندوم از کیرم کشیدم بیرون انداختم توش دیدم اونم داره تکون میخوره لباسامو پوشیدم یه دسمال کاغذی برداشتم کونو کسشو تمیز کردم برش گردوندم بیحال بود اروم چندبار زدم تو صورتش بعد بلندش کردم یکم ماساژش دادم سر حال شد گفتم الانه که فوشم بده با خنده گفتم خوب من دیگه برم پولم گذاشتم تو کیفت داشتم درو باز میکردم گفت خیلی اشغالی همین به بعدی بگو 5 دقیقه دیگه بیاد هیچی نگفتم درو بستم یه سری خسته رو زمین ولو بودن دو نفرم نشسته بودن تا منو دیدن یکیشون گفت داداش کارت تموم شد گفتم اره دادش برید بکنید که حسابی براتون جا دارش کردم الان 3تا کیرو با هم جواب میده پسره خندید با رفیقش رفتن تو اتاق از اتاقای دیگه هم صداهای خوبی میومد یه سیگار رشن کردم رفتم تو اشپز خونه یکم عسل پیدا کردم با ابجوش قاطی کردم یکم هم ابیمو از یخچال برداشتم هم زدم رفتم تو حال علی اومد گفت قوت کمرت پهلوون نزدیک به 1 ساعت اون تویی طرفو پاره کردی دیگه گفتم باید بری ببینی به تورج گفتم باید تلفن بزنم تلفن کجاست گفت تو اون اتاقه همون اتاقی بود که مریم داشت میداد توش رفتم درو باز کردم دو نفر دارن میکننش انگار همه دونفری کردن فقط من تک بودم یه اشاره کردم گفتم یکم اروم تر تلفن برداشتم زنگمو زدم تموم که شد داشتم اونارو نگاه میکردم مریم گفت برو بیرون دیگه همین جور که زیر کیر بود سینه هاشو مالیدم واقعا نرم بودم گفتم چشم هر چی شما بگید درو بستم رفتم پیشه علی گفتم پاشو بریم من کار دارم گفت باشه خدافظی کردیم چند روز بعد داشتیم با علی حرف میزدیم گفت اون دخترو چجوری کرده بودی اون دوتا که بعد تو کرده بودنش میگفتن عین جنازه بوده به هر کودوم یک ربع بیشتر نداده تازه شبم اون سه تا با بچه ها شب تو همون خونه میخوابن همه بچه ها هم که سگ مست بودن صبحکه بیدار میشن میبینن اینا رفتن دستگاه ویدوئو یه سری پول لباس با خودشون بردن از خنده ترکیده بودم گفتم حتما اینم به خاطره پا قدمه اون شب ما بوده.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#179 | Posted: 6 Mar 2011 12:44

ویلای دوستم علی
من پدرام 21 سالمه تبریز زندگی می کنم
هیچ فرقی در داستان نکرده مثل واقعیی برا دوستان گلم نوشتم!
داستان از این قرار بود که من با هزار مصیبت و کمی هم با کمک پدرم یه پرشیا برا خودم جور کرده بودم و تو عشق اون بودم که هر روز میرفتم سر کار فقط به خاطر ماشین که خرجش کنم شاید یکم اسپورت کردم
عصر ساعت 6 تابستون 89 بود که قرار شود با دوستم علی با هم بریم من برا ماشین زنون بگیرم رفتم دم در علی گفتم بپر بیرون میریم کار دارم گفت من نمیام گفت من میرم دوست دخترم رو بینم بالاخره با هزار مصیبت راضیش کردم که جون من بیا من تنهای حوصله ندارم برم
ساعت تقریباً 6:30 بود که اقا از خونشون زد بیرون بالاخره راه افتادیم به طرف جای که کلاً وسایل اسپورت میفروشن کمی دور بود تا وقتی که اونجا بزاریم هزار بار دوستم همش گفت منو پیاده کن برگردم سرم رو همش میخورد حوصله دیگه نداشتم
رسیدم و یکی از دوستام جای معرفی کرده بود که دوستش بود بعد این که چهار تا زنون رو ماشین نصب کردن با کلی علاقه و زوق هزار بار تو را چراغ ها رو روشن خاموش می کردم که فلش بزنه
هوا کمی تاریک شده بود تو چهارراه شهناز تو ترافیک گیر کرده بودیم اکه کسی تبریز باشه میدونه کجاست و این دوست من مثل رادیو خراب ور ور حرف میزد که زود باش زود باش دقیقاً تو چهارراه یه جای که نبش چهار راه چند تا مسافر وایستاده بود یکم جلو تر از من یه پیکان نگه داشت که مسافر سوار کنه منم چون وسط چهار راه گیر کرده بودم بهش چند تا چراغ دادم که برو
من یک لحظه دیدم یک خانوم واقعاً ناز و مامانی امد طرف ما سرش رو کم خم کرد و گفت ببخشید آقا ولیعصر واقعاً دختری بود که حتی ما نمی تونستیم خوابش رو هم ببینیم! یه مانتو تنگ پوشیده بود که تا کمرش بود معلوم بود بچه تبریز نبود چون هم فارس بود
من یه نگاه به علی کردم علی یه لبخند به من زد گفتم علی چیکار کنیم چون من اولین بارم بود که می خواستم یه دختر به این ماشین سوار کنم یکم ترس و اضطراب داشتم علی با تکون دادن سرش بهش فهموند که می تونیم برسونیمش
دختره سوار شود و تا نصف های راه هر 3تامون هم ساکت بودیم یهو این دوست دیونیه من برگشت گفت حالا نمی خواین برسونیمتون به یه کافی شاپ چون کاملاً معلوم بود اگه کسی می خواست سوار تاکسی بشه به من توجه نمی کرد دختر که بعداً فهمیدم اسمش الهام بود با عشوه گفت نه نمیشه من رو برسونید بعد خودتون هر کجا دوست دارید برید
من چیزی نمیگفتم تو فکر این بودم که الان میرسیم اونجا میگه پیاده نمیشم اخه تازگی ها این کار رواج پیدا کرده
علی از جلو یه کارت برداشت و زود شماره منو خودش رو نوشت و داد به دختره گفت اگه بازم خواستین برین جای به من خبر بدین میایم بالاخره دختر رو رسوندیم فلکه ولیعصر و پیاده شد و یه تشکر کوچیک کرد و رفت
یه چند روزی گذشت هر روز که من و علی با هم میشدیم علی می گفت اون دختره زنگ بزنه چی میشه! یه روز عصر بود که تو پارک با بچه ها نشسته بودیم دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد اخه اولین بار بود که شماره ناشناس زن میزد یه خانوم بود گفت ببخشید علی آقا اول اصلا نفهمیدم کیه گفتم شاید اشتباه گرفته یه لحظه قیافه علی رو روبروم نشسته بودم یاده صدای دختر و علی افتادم با چند لحظه مکس گفتم من پدرام هستم ولی علی هم پیشمه چند ثانیه بدم بهش زود به علی گفتم که همون دختر هست اونم گرفنه بود
بعد یک دقیقه حرف زدن علی گفت زود باش پاشو بریم گفتم کجا؟ گفت پاشو می گم همه بچه ها هم فهمیده بودن که داریم کجا میریم به جز خود من داشتیم بودو بودو میرفتیم ماشین از پارکینگ دربیاریم که علی گفت پدرام دختره میگه مامانم این رفتن مسافرت من حوصلم سر رفته بیاین منم بردارین بریم جای علی گفت پدرام فردا جمعه شنبه هم نمیریم سر کار بیا ببیریمش ویلای ما گفتم علی میتونی کلیدش رو از بابات بگیری گفت اره بابا میگم دوتای با پدرام میریم دو روز بمونیم برگردیم گفتم علی تو راه گیر بدن چی؟ گفت نمیدن
گفتم علی اول زنگ بزن ببین میتونه بیا آخه نه اون ما رو میشناسه نه ما اون رو بعد اگه رفتیم تو راه بگیرن و اینجور گفت نه چیزی نمیشه قرار شد بنزین ماشین رو من بده بقیه چیزا از علی بود علی زنگ زد براش گفت که ما می خوایم امشب دوتای بریم ویلای خودمون تو گردنه حیرا دو روز بمونیم و برگیردیم یکم فکر کن اگه میای بهمون خبر بده که تو رو هم برداریم نیم ساعت گذشته بود علی گفت پدرام این نیومد خراب شدیم بیا برگردیم پیشه بچه ها پارک که دیدم به من زنگ زد من جواب ندادم دادم علی حرف بزنه علی وقتی باهاش حرف می زد احساس میکردم چشای علی از جاش داره میزنه بیرون
علی قطع کرد گفت پدارم پههههههههههههه دختر خالش رو هم میاره گفتم علی به قران تو راه میگیرن! اگه بگیرن هم به این راحتی ول نمیکنن گفت تو نترس چیزی نمیشه! قرار شد شب ساعت 9 دربیایم یکم علی ماشین برونه یکم من. همه چیز رو با خونه ردیف کرده بودیم فکر کنم مامانه من فهمیده بود همش می گفت پدارم مواظب باشین رسیدین زنگ بزن تو راه زیاد نگه ندارین زود برگردین و از این چرت پرت ها
ساعت نه شد من همه وسایل هامون رو گذاشتیم صندق عقب علی زود زنگ زد که آدرس بدین بیایم دختر یه ادرس تو باغمیشه داد و رفتیم رسیدیم دوتاشون هم محشر بودن من مونده بودم که اینا این مانتو و شلوار رو چطوری پوشیدن اگه دقت میکردی خط کسشون هم معلوم بود! اول که سوار شدن دوتاشون هم پشت سوار شدن من چیزی نمیگفتم و با جی پی اس گوشیم ور میرفتم علی هم داشت دوتاشون رو با حرف های که اصلا هم سکسی نبود حشری می کرد رسیدیم پلیس راه تبریز دیدم وای معمور وایساده به ماشینا میگه مدارک تو دلم گفتم نرفته گرفتنمون علی از کنار یه 18 چرخ که به اون گفت بکش کنار رد شد جوری شد که فکرش به اون بود ما رو اصلاً ندید خلاصه یه چهل کیلومتری رفته بودیم که علی گفت یکی تون بیاین جلو من برم عقب چشمام رو ببندم میگفت چشمام درد میکنه دورغ میگفت من میدونستم که می خواد چیکار کنه کشید کنار الهام امد جلو چون من بیشتر با اون راحت بودم 1:30ساعت بود که تو راه بودیم بد جور خواب زده بودم به سرم الهام برام داشت چای میریخت من صدای ضبط رو هم زیاد کرده بودم که خوابم نبره یهو به اینه وسطی نگاه کردم دیدم بله علی دارم با دختره لب میره خواب از سرم پریده بود همش میخواستم بکشم کنار من برم عقب استراحت چون شب هم بود چراغ ماشین ها از روبرو اذیت میکرد
به علی گفتم علی من خوابم میاد بیا یکم تو برون علی گفت پدرام چشمام خیلی درد میکنه می دونستم دروغ میگفت گفتم علی منم خوابم میبره! با هزار مصیبت علی رو کشیدم جلو علی گفت پس برو عقب تو با ستاره که دختر خالش بود بشین میدونستم می خواست الهام هم بازی بده ولی نذاشتم گفتم الهام هم بیاد عقب شما برین جلو
ما راه افتادیم همش تو دلم میگفتم چطور دوستم رو بزارم رو پاش یا چیزه دیگه ولی میگفتم یهو ناراحت میشه میگه چای نخوره پسر خاله شدی من با ترس خودم رو کشوندم وسط دوتا صندلی جلو که کنترول ضبط رو بردارم خودم رو چسبوندم به الهام چیزی نگفت احساس کردم ناراحت نشده به بهونه ی این که ساعت رو نگاه کنم دستش رو گرفتم بعد خندید گفت چته؟ بپرس بگم چنده! خندید گفت دردم گرفت فهمیدم ناراحت نشده گفتم حالا که اینطور یه گاز از گردنت میگیرم میبینی درد به چی میگن من اول یه بوس کردم از گردنش چون می خواستم حشری بشه گفتم اول بوس کردم که بعد درد کنه دیگه نمیزاری بوسش کنم تا درست بشه تا امد بگه نکن و مقاومت کنه من یه گاز کوچیک از گردنش کرفتم ولی ثابت مونده بودم دیدم بله تون صداش عوض شده و میگه پدرام جون من نکن ولی در حالی که چشماش رو بسته بود زیر گوش یواشکی گفتم بازم گاز بگیرم فقط شنیدم گفت پدرام نکن یکم گردنش رو خوردم دیگه نای نداشت حرف بزنه بهم گفت پدرام رو پات یکم درازبکشم منم از خدا خواسته قبول کردم همون طور که دراز کشیده بود من داشتم سینه هاش رو از رو تاپ که از زیر مانتو پوشیده بود میمالوندم .............................. دیدم یکی داره میگه بیشعور پاشو رسیدیم خیلی رانندگی کردی خسته شدی
چهار ساعت و نیم بود تو راه بودیم ولی برای من مثل برق ثانیه ها رد میشدن وقتی داشتم پیاده میشدم به گوش علی گفتم علی به الهام دست نزنی گفت چرا گفتم بعداً میگم به دختر گفتم شما برین رو تخت بگیرین بخوابین من و علی هم میریم اون یکی اتاق خواب می خوابیم ساعت 3 بود که من و علی هم خوابیدیم ساعت ده صبح بود دیدم یه صدای ناز میگه بچه ها پاشین ما حوصله مون سر رفته وقتی بیدار شودم دیدم وای دوتا دختر نار ملوس جلوم واستاده علی به گوشم میگه پدرام کودوم الهامه کدوم شتاره؟ گفتم بیشعور شتاره نه ستاره خودم هم تشخیص نمیدادم چون دوتاشون هم لاغر بودن نه زیاد لاغر دو حد خوب سینه هاشون بزرگ نبود من اصلاً از سینه ی زیاد بزرگ خوشم نمیاد ولی اندام و کمرشون خیلی خیلی خوب بود نگو از ما یک ساعت زود تر بیدار شده بودن آرایش کنن
رفتم که زود یه دوش بگیرم بپرم بیرون دیدم به علی از من جلوتر رفته گفتم علی درو باز کن منم بیام آخه ما مثل دوتا داداشیم هیچ چیز برامون مهم نیست وقتی دوتا تو حموم بودیم دوتا دخترا بیرون از خنده قش کرده بودن که ما تو حموم داریم کشتی میگیریم!
بالاخره امدیم بیرون وای چه صبحانه ای درست کرده بودن ننم تا حال برام تو عمرم همچین صبخانه ای درست نکرده بود! نشستیم چهار تای حسابی خوردیم چون یه روز خوب در انتظار ما بود ستاره گفت علی- پدارم بیاین بریم بیرون تو جنگل بگریدیم الان هوا خوبه یکم که بگذره شرجی میشه زدم زیره خنده گفتم مامانه من گفته نرو یهو میری گم میشی میرزا کوچک خان جنگلی میشی! رفتیم یه 1ساعتی بود باهم گشتیم از تو جنگل همش الهام میگفت پدرام برا من از اون توت جنگلی ها بکن بده بعد برگشتیم ویلا علی گفت نهار رو شما درست میکنین شام رو هم ما قبول کردیم دخترا شروع کردن به درست کردن ناهار که اماده باشه بریم آستارا بگردیم بعد بیایم ناهار بخوریم همین طور هم پیش رفت رفتیم استارا علی بهم گفت پدرام ببین اگه دخترا برا آبشنگولی پایه هستن چهار تا آبجو یه مشروب بگیریم شب باید کارشون رو ردیف کنیم! منم قبول کردم و الهام رو کشیدم عقب گفتم اگه میخورین بگیریم گفن نه چهار تا زیاده همون دوتا بگیرین بسه بالاخره گرفتیم و برگشتیم ویلا رسیدیم خونه من رفتم دراز کشیدم جلو تی وی علی رفت به دخترا کمک کنه خدا میدونست کمک کنه یا............. ولی به علی گفته بودم به الهام دست نزن اونم مثل مرد قبول کرده بود
ناهار و خوردیم بعد جعع کردیم الهام گفت من میرم حموم خیلی عرق کردم ستاره هم بعد اون رفت همین طور که چهار تا مون هم علاف بودیم هرکی یه جا دراز کشیده بود علی یهو گفت پدرام ببین خاک تو سرت از دیشب با برق زخیره داشیتم استفاده میکردیم پاشو بریم از جای بنزین گیر بیاریم بیایم ژنراتور رو روشن کنیم تا شب نشده دوخترا موندن خونه منو علی رفتیم بنزین گیر بیاریم همون از جاده خاکی زده بودیم تو گردنه یکی با گالون بنزین می فروخت زود گرفتیم و برگشتیم با هزار مصیبت رفتیم جور کردیم راستی خود اونجا برق داشت ولی یه ماه قبلش به بابای علی گفته بودن که برق اینجا مشکل داره برا مدتی قطع میکنیم تا تعمیر شه
هوا هکمی تاریک شده بود توی جنگل از لای درختا نور کم رنگ دیده میشد کم کم صدای عجیب غریب حیوانات شروع شده بود خیلی جالب بود الهام و ستاره داشتن سکته میکردن تا این که علی گفت من میرم بیرون باربیکیو رو روشن کنم تو هم جوجه ها رو ردیف کن تا غذا رو دروست کنم ستاره جلو تی وی بو من و الهام هم که بهم خیلی کمک کرد داشتیم غذا درست میکردیم سی سیخ جوجه کشیدم چهل دفعه من الهام رو بوس کردم اونم هی عشوه میومد بعد همه چی رو آماده کردیم تا شام بخوریم علی رفت یه اب انار و یه مشروب و دوتا آبجو آورد گفت خالی خالی که نمی چسبه شام رو خوردیم من زیاد مشروب نخوردم چون می خواستم این لحظه ها به یادم بمونه دخترا هم زیاد نخوردن یکی همون علی خودش بود که خیلی در حد مرگ خورد
گفتم علی امشب من با الهام می خوابم الهام به خودش امد یهو گفت شتر در خواب بیند پنبدانه می دونستم داره ناز می کنه دست الهام رو گرفتم گفتم ما دوتا میریم یکم تو بالکون بشینیم شما هم یه بلای سر خودتون بیارید من زود پریدم قلیون رو جور کردم دوتای تو بالکون بودیم که من به الهام گفتم الی میزاری بوست کنم گفت تو که از صبح صد بار بوس کردی چیزی نگفتم داشتم به روبرو نگاه میکردم دستم رو انداختم دور گردنش به گوش اروم گفتم گل من دوست دارم با این که از من 2 سال بزرگ بود ولی یه حس خواصی داشت بهش گفتم الی چشمات رو ببند و شرو ع کردم گردنش رو خوردم یه پنج دقیق میشد که من داشتم گردنش رو می خوردم و دستم لای دوتا پاش بود پاهاش رو چسبونده بود به هم گفت پدرام دوست دارم ولی اینجا نمیشه ستاره میدا می بینه گرفتم بغلم گفتم ببرمت اتاق با صدای نازش و حشری بودن صداش گفت ستاره ببینه بد میشه منم که میدونستم علی الان داره ستاره رو میکنه گفتم اگه ببینه میگم خوابش برده از این حرف من خوشش امد و سرش رو گذاشت رو شونه ی من گفتم بغلم بردم تو اتاق گذاشتم رو همون تختی که دیشب با ستاره خوابیده بودن گفت پدراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گفتم چی شده گلم؟ گفت میای پیشم یا تنهام میزاری؟ دراز کشیدم کنارش سرش رو گذاشت رو دستم با هم روبرو بودیم بهش گفتم الی من تو رو می خوام و بعد همین حرف لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لبش هیچ عکس العملی نشون نمیداد دستم لای موهاش بود برای اولین بار توی عممرم داشتم به راحتی که الان کسی میاد یا کسی گیر میده چیزه دیگه با خیال راحت سکس میکردم چشماش رو بسته بود گفتم الی چی بیشتر دوست داری گفت تو هرچی دوست داشته باشی گردنش رو خوردم از این کار خیلی خوشش می یومد داشتم براش سینه هاش رو میمالوندم میگفت محکم فشار بده گفتم الی میخوای لباسهاتو در بیاری گفت می خوام تو دربیاری خونه و اتاق خیلی ساکت بود فقط صدای کردن علی و ستاره میومد دیدم که این صدا داره این لحظه ی من الی رو به هم میزنه با گوشیم یه آهنگ ابرو گوندش ملایم باز کردم و گذاشتم رو ریپیت که دوباره تکرار بشه به الی گفتم پا میشی تاپت رو در بیارم گفت باشه ولی نایی نداشت براش در اوردم موند یه سوتین و شلوارک سفید که شرت مشکشی که بدنش عرق کرده بود دیده میشد بوی عرق نبود بوی خواصی میداد محشر بود
محکم گرفتم بغلش کردم گفتم الی کاری میکنم بهترین لحظه ی زندگیت باشه شروع کردم به خوردن گردنش آروم رفتم پایین تر همش الی میگفت پدرام دارم تو آتیش میسوزم آه میکشید و چشماش بسته بود و اشک میریخت منم داشتم نوازشش میکردم سوتین ش رو در اوردم وای الان میدیدم بدنش چی بود و هست سفید تمیز یه لک هم نداشت دو تا سینه سفید که سر سینه هاش قهوه ای تیره دورش هم صورتی کم رنگ بود بهش گفتم الی اینا ماله کیه گفت مال پدرامم هست براش خوردم آه میکشید و گریه میکرد گفتم گلم چرا گریه میکنی گفت دست خودم نیست گفت شاید هم از روی دوست داشتن هست رفتم پایین تر داشتم شیکمش رو بوس میکردم از این کار هم خیلی خوشش امده بود زیپ شلوارکش رو کشیدم پایین دستم رو گذاشتم رو کسش خیلی خیلی داغ بود داشت می سوخت گفتم الی چرا این همه داغ بدنت گفت گلم میخوام سردش کنی اولش نگرفتم چی گفت بعد فهمید که می خواد ارضاش کنم شلوارک و شرتش رو دراوردم یه فرشته ی ناز یه دونه واقعاً تمیز و بدون لک بود مثل این بود که قبلاً دست نخورده پاهاش رو باز کردم براش کسش رو تا ارضا بشه خوردم یک لحظه دیدم میگه پدرام محکم بغلم کن بغلش کردم و با دستم کسش رو میمالوندم آب کوسش جاری شده بود بوی خوبی داشت یک لحظه محکم منو بغل کرد و بدنش لرزید فهمیدم ارضا شده گفت پدرام نمی خوای خودت لباس هاتو دربیاری؟ یادم افتاده خودم لباس همو درنیاوردم ولی الی لخت لخت هست گفت پدرام من خجالت میکشم من جلوی تو لختم ولی تو ................... منم زود لباس همو در اواردم ولی شرتم مونده بود الهام گفت پدارم من از ساک زدن بدم میاد نگو برات این کارو بکنم منم قبول کردم الی تازه به خودش امده بود گفتم پس چیکار کنم بکن تو کسم دیدم آخه خشک که نمیشه کیرم رو کردم لای پاش که یکم خیس بشه وای لا پای کردن دوختر هم خیلی حال میداد کیرم رو گزاشتم دم کسش گفتم گل من نمیترسی که گفت نه زود باش که من الان میمیرم نکنی تو آروم فشار دادم تو وای انگار رفته بود تو کوره آتیش کرده بودم همش رو که تا ته کرده بودم تو دیدم یه اه بلندی کشید گفت پدرام میدونی .....؟ گفتم گلم چی رو میدونم؟ گفت میگم یه ده دقیقه بود داشتم تلنبه میزدم گفتم داره ابم میاد قدری گریه کرده بود که دیگه حال حرف زدن نداشت گفت بزار بریزه توش منم خالی کردم همون جا همون طور که تو بغلم بود با گریه گفت پدرام سرطان کبد درام واقعاً حالم خیلی بد شده بود رفتم یه قرص ضد حاملگی اوردم و خورد با گریه تا صبح تو بغلم خوابید
صبح بیدار شدیم اصلاً باورم نمیشد که دیشب خواب بود یا واقعیت چون اصلاً حوصله نداشتم به علی گفتم ظهر برگردیم و برگشتیم تبریز تا تبریز اصلاً تو خودم نبودن همش الهام صدام میکرد یهو به خودم میومدم و........................
بعد ها بهم گفت من تا حال با کسی سکس نداشتم پردم هم خودم با دستم پاره کرده بودن به قرانی که تو ماشینم بود دست زد قصم خورد و من اولین و آخرین کسی بودم که باهاش سکس کردم
تا این که دو هفته پیش از پیشم رفت واقعاً دوسش داشتم!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#180 | Posted: 5 Apr 2011 16:30
خواهران بسیجی هم دل دارند

چشم هایم از کاسه بیرون زد. انتظار نداشتم. یک قدم عقب رفتم و در چشمان اشک آلودش نگاه کردم. موج سنگین شهوت از چشم هایش به لبانش غوطه ور می شد. لبخند مضطربی بر لبانم آمد. این بار من در آغوش کشیدمش و آرام دست بر سرش گذاشتم. او داشت داشت می لرزید.
سال دوم دانشگاه در جمع بسیجیان دانشگاه بودم نه برای ارشاد ملت بلکه برای اصلاح تفکرات خام بسیج. فعالیت های من هرگز فایده ای هم نداشت چرا که تار پوسیده افکارشان اصلاح شدنی نبود. من همیشه بدین گونه فعال بودم و دوستان و دشمانان زیادی داشتم. از طرفی ارتباطم با خانم ها و دختر ها خوب بود. از تهران آمده بودم و در بین شهرستانی های دوست داشتنی و آرام، سر زبان بیشتری داشتم. این استعداد من، داستان های بیشماری برای من ایجاد کرد.
در حین جلسه و صحبت بودم که با چشمان خیره شده ی یک دختر مذهبی و چادری صحبتم را قطع کردم و
گفتم: بفرمائید من صحبتم تمام شد.
گفت: صحبتی ندارم!
لبخند بسیار موذیانه ای زد و دستش را روی میز به زیر چانه اش زد و به من نگاه می کرد. گاه به من و گاه به شلوارم!!! دور میز چند نفر دیگر از بسیجیان و مذهبیان هم بودند. رفتار او اگر منظور بدی داشت در این جمع تحمل نمی شد و البته من هم در جمع آبروی خودم را نمی بردم. باز به نگاه کردنش ادامه داد این بار نگاهش به چشمانم نبود و کیرم را می پائید. دیگر نگاهش نمی کردم چرا که رشته ی بحث جلسه از دستم خارج می شد. صحبتم را تمام کردم و دور میز نشستم که نگاهش را قطع کنم. اما نگاهش در نگاهم گره خورد، من هم با جدیت و کمی عصبانیت در چشمانش خیره شدم تا دیده از نگاهم بردارد. صورت خندانش ناراحت شد و سرش را پائین انداخت. من هیچ نمی دانستم که چه اتفاقی در حال وقوع است. بعد از اتمام جلسه، کنارم آمد و گفت: من کار خصوصی با شما دارم اگر لطف کنید تشریف بیارید کلاس بغلی. من هیچ فکر عجیبی به سرم نزد چون ایشان دختری بسیار محجبه و مومن بودند که من مدت ها می شناختمش. با این که با هم بسیار صمیمی بودیم اما فاصله ها حفظ می شد. لذا این بار هم من خیالم راحت بود. او بسیار خشک مذهب بود و این را فقط من نمی گفتم، خیلی ها می دانستند بخصوص که در دانشگاه پخش شده بود که پدرش در وزارت اطلاعات فعالیت می کند.
به سمت کلاس کناری می رفتم که متوجه کیرم شدم که بی علت شق شده بود. شلوار پارچه ای تنگی که پوشیده بودم جایی برای پنهان کردنش نداشت و تمام طول و عرضش را به نمایش گذاشته بود. حواسم را به موضوع دیگری پرت کردم تا کیرم بخوابد. در کلاس را باز کردم و داخل شدم. دیدم او مضطرب و نگران منتظر من ایستاده است. جلو رفتم. کیرم خوابیده بود.
_گفتم: در خدمتم.
او ساکت بود و به زمین نگاه می کرد اما مردد بود. من هم سکوتم را حفظ کردم تا او به حرف بیاید. چادرش باز شد و مانتوی بسیار تنگی تنش بود معلوم بود چیزی تنش نیست حتی کرست چون سر سینه هایش عیان بود. من باز در شرف شق کردن بودم که به روی خودم نیاوردم و ...
_گفتم: چیزی شده خانم محمودی؟
با صدای لرزان _گفت: مطلبی هست که مدتیه می خوام بهتون بگم اما نمی شه!
_من: بگید راحت باشید.
هیچ جوابی نداد اما یک قدم جلوتر آمد و ناگهان.... من را در آغوش کشید و فشار داد. انتظار نداشتم یک دختر چادری مذهبی من را بغل کند آن هم در حالی که لباس هایش را در کیفش می دیدم. سینه های بزرگی داشت و مدام به من می مالاند. من دز شوک بودم اما شق کرده بودم. خودش را به برجستگی کیرم فشار می داد و لبانم را می بوسید. من فقط متحیر بودم و اصلا تشخیص نمی دادم چه کنم. سرش را روی شانه ام گذاشت و تا روی شکمم کشید. دست به کیرم کشید و زیپ شلوارم را باز کرد. مچ دستش را گرفتم و با تعجب نگاهش کردم. دستش را برد داخل شلورم و شرتم را کنار زد و کیرم را مدتی مالاند. ناگهان من پردیم!!!
یک قدم عقب رفتم و در چشمان اشک آلودش نگاه کردم. موج سنگین شهوت از چشم هایش به لبانش غوطه ور می شد. لبخند مضطربی بر لبانم آمد. این بار من در آغوش کشیدمش و آرام دست بر سرش گذاشتم. داشت می لرزید.
من او را واقعا مثل خواهرم می دانستم و نمی خواستم به سادگی رابطه سالم ام با ایشان خراب شود.
_با گریه گفت: من فقط دوستت دارم و می خوام مال من باشی، تورو خدا با کسی راجع به این قضیه حرف نزن
آمیزش شهوت، محبت و رحمت در دلم فوران کرد و از سر محبت لبخندی زدم و _از سر ترحم گفتم: نگران نباش من به کسی حرفی نمی زنم ولی با خودت باید صحبت کنم. فعلا وقتش نیست. باید برم.
ذهنم آنقدر مشغول بود که کلاس های بعد از ظهرم را نرفتم. قدم زنان در افکارم غرق بودم و داشتم در خیابان به سمت خوابگاه قدم می زدم که تلفنم زنگ خورد. با شتابی بیشتر از معمول تلفن را برداشتم. خودش بود!
_من: الو سلام [خیلی متفاوت و بی اشتیاق]
_ [با صدایی خیلی لرزان] گفت: علی یه لحظه گوش کن، من الان چند ماهه که می خوام بهت بگم اما نمی تونستم دیگه کلافه شدم و طاقت ندارم بیشتر نگه دارم حرفمو من دوست دارم می خوام ببینمت، علی تورو خدا نه نگو.. من و تو یک ساله همکاریم تو خودت می دو..
_همه چیزو خراب کردی با این کارت بی خود گریه نکن! من اصلا ازت انتظار نداشتم، فرض کنیم قبول دوستم داری اما دیگه بقیه کارات چی
_ به خدا علی من [گریه] …
_[خیلی ناراحت گفتم] آخه من الان دیگه چطوری توی چشمای تو نگاه کنم [عصبانی سرش داد زدم] چرا همه چیزو به گند کشیدی؟ این همه اعتقاد و چادر نتیجش اینه؟ آخه کدوم آدمی از یکی خوشش می آد دستشو می کنه توی شرتش؟ بگو د بگو دیگه !
خیلی عصبانی بودم و شهوت هنوز آرامم نکرده بود! من با او بسیار همکاری داشتم و شاید تنها کسی بود که اگر قرار بود با خانم ها کار کنم همیشه در تیمم بود. اگر این رابطه به رابطه دیگری می کشید برایم در کل خوش آیند نبود. از طرفی این رابطه نمی توانست پایدار بماند چرا که من اهل ازدواج هم نبودم و ما از لحاظ فکری و ایمانی هیچ تشابهی نداشتیم. حال آنکه این رابطه نمی توانست زودگذر باشد چون من به او احتیاج داشتم برای فعالیت ها و به علاوه او کسی بود که زیاد می دیدمش و هم کلاسی هم بود. اما گویا او قصدش دوستی نبود چون تماما حواسش به کیرم بود از سر جلسه تا توی کلاس که برایم مالید. این بود که فهمیدم تازه برایم تماس های دستی اتفاقی قدیم معنی پیدا کرده بودند.
_گفت: می شه ازت خواهش کنم فردا بعد از کلاس بری توی دفتر بسیج بمونی؟ من 20 دقیقه جایی کار دارم و ده دقیقه به شش می رسم پیشت تورو خدا نه نگو بذار من برات توضیح بدم... تو هم تا فردا فرصت داری فکر کنی با هم حرف می زنیم
_گفتم: نمی دونم حالا شاید اومدم اما بخدا اگر تکرار کنی ...
_[نسبتا خوشحال تر گفت] نه حواسم هست به جان علی امروز حالم خوب نبود
_نمی خواد توضیح بدی، الان اصلا حالم خوب نیست
فردا شد و من که در دلم دریایی شور افتاده بود مضطرب به سمت دفتر رفتم. می دانستم هیچ کس در آن ساعت آنجا نخواهد بود. من همه نگرانی هایم از این بود که داستان لو برود و برای من آبرو ریزی شود یا حراست برایم پرونده سازی کند و من با این همه سابقه فعالیت دچار دردسر های زیادی می شدم. از کلاس تربیت بدنی بر می گشتم و با این که ورزش زیادی نکرده بودم، خسته بودم. خواستم در را باز کنم که صدایی آمد! برگشتم دیدم...
_مسئول دفتر بسیج بود گفت: آقای صادقی امروز جلسه دارید؟
_گفتم: والا رسمی نیست اما تقریبا بله، مگه کسی جلسه داره؟
_نه آخه من دارم می رم، کلید رو بهت می دم فقط فردا صبح قبل از 8 بهم برسونید
_چشم حتما ممنون، می آرم در رو باز می کنم می ذارم توی کشوی دوم. درسته؟
_آره آره ممنون. خداحافظ
_تو دلم گفتم کون لقت
به سمت مبل رفتم که بنشینم که متوجه خاکی بودن شلوارم شدم. شلوار شل سیاه ورزشی که دوستش داشتم را در آوردم و خاکش را تکاندم. شهوت دوباره آتش گرفت و نقشه ها و افکار دیوانه واری دور سرم چرخان بودند که بر خودم قلبه کردم و دوباره پوشیدمش. ساعت نزدید شش بعد از ظهر بود که وارد دفتر شد. دیوانه از نگاهش و سلامش معلوم بود که تمام وعده هایش را شکسته و آمده است. سلام کردم و بلند شدم و کمی قیافه ی حق به جانبم را نگه داشتم. به سمت جا لباسی رفت و چادرش را در آورد.
_گفتم: معلومه که جدا می خوای صحبت کنی [به طعنه]
_او گفت: پس واسه چی اومدم؟
_نمی دونم والا!
_تشریف می آرید پشت این میز [میز جلسه] بشینید با هم صحبت کنیم علی آقا؟
_بله بفرمایید
_[سکوت شرم]
_خب بذار من شروع کنم تو نسبت به من احساس پیدا کردی؟ می دونم و چون می دونی من دین و ایمون ندارم با خیال راحت ......اما....
داشتم حرف می زدم که دیدم صندلی شو جلو تر آورد و باز من دیدم که زیر مانتو لخت شده است. دکمه ی مانتواش را از پایین داشت باز می کرد. من خودم را زدم به کوچه علی چپ! اما او داشت باز می کرد و من داشتم با حرارت صحبت می کردم و شرایط را برایش توضیح می دادم که چرا این کار درست نیست. اما نا خودآگاه شق کردم و اتفاقی که نباید افتاد. شلوارم نایلونی بود و بشدت کیرم خود نمایی می کرد. خط و خطوط کله اش کاملا مشخص بود. با دیدن کیرم خودم را جمع کردم. مجبود بودم جابجایش کنم تا مشخص نشود اما نمی شد دست بزنم چون او می دید و نمی خواستم از حرکتم برداشت چراغ سبز کند البته که کیر شق شده از چراغ سبز هم بدتر بود. بالاخره یکی دوتا اشاره جزئی با دستم به کیرم کردم تا جابجا بشود. زهرا دید و به من نزدیک و نزدیک تر شد. من خودم را کمی عقب کشیدم ولی در یک حمله وحشیانه من را باز گرفت و بغل کرد. تمام دکمه های مانتو اش باز بود و من متوجه نشده بودم. سینه هایش را به من می مالاند و روی کیرم نشسته بود. خواستم حرفی بزنم.
_گفت: ببین علی من به تو احتیاج دارم و یک ساله دارم آتیش می گیرم پس دهنتو ببند!!!
_من هم پیش خودم گفتم بابا بی خیاللللل! حالشو ببر
اما نمی خواستم راضی به نظر برسم. دکمه های پیرهن من را باز کرد و سینه هایش رو به من مالید. گردم را می بوسید و گوشم را لیس می زد. کیرم داشت منفجر می شد. لذت دیوانه واری چشمانم را مست و شهلا کرده بود و من فقط به آن لحظه فکر می کردم. در یک لحظه دستش را به زیر شرتم برد و شلوارم را پایین کشید و گفت: جوووون!
یک لحظه فکر کردم با یک فاحشه طرف هستم. کلمه جون دیگر برایم قابل هضم نبود مخصوصا از زبان همچین دختری. شهوتش را می شد به پای غرایز و نیاز های جنسی اش گذاشت اما این جون گفتن معنی دیگری داشت.
ادامه دادیم و من هم فعال شدم شلوار پارچه ای شلی که بر تن داشت را از پایش کندم. حتی شرت هم پایش نبود. نشاندمش روی کیرم. کسش غرق آبش بود و روی کیرم لیز می خورد. خودش را کاملا آماده کرده بود حتی یک خال مو در تمام بدنش نبود و آنچنان خوشبو بود و کرم زده بود که دستم از بالا تا پایین بدنش لیز می خورد و از بوی خوش عشق مب کردم. تمام شهوتم عیان شده بود. چشمانم حالت معمول را نداشتند و با ادامه داشتم وحشی می شدم.
ناگهان!!!!!!!!صدایی آمد که از جایم پریدم و در یک چشم بهم زدم لباسم را پوشیدم. در را باز کردم دیدم کسی بیرون نیست. برگشتم دیدم زهرا روی مبل نشسته و زمین را نگاه می کند. کنارش نشستم. کمی آروم شده بودم. دیگر نمی خواستم بحث این ماجرا را جلو بکشم تا لذتمان کم رنگ شود پی رفتم جلو و ...
_گفتم: تجربه اولت بود؟
_گفت: آره
_ تو که راست می گی!
_بابا بخدا فقط فیلم دیدم اونم یکی دو بار
_ولی جدی معلوم بود خوب بلدی اما فقط کاش ..
_اما نگو دیگه، خوب بود همین
_ نه خیر
_چرا خوب نبود؟ چه اش بود؟
_[بلند خندیدم به تمسخر] اولا که من می خواستم بگم این پرده ای که بین ما بود دیگه رفت کاش این نمی رفت بعدشم تو چی کار کردی؟ نه خوردی نه دادی نه هیچی!
پاشد رفت در اتاق پشتی و من را صدا زد. من فکر کردم ناراحت شد از حرفم و به دنبال اش رفتم و به نگاه کردنش ایستادم. او باز لخت شد. این بار لباس هایش را پرت می کرد!
_من گفتم: زهرا بخدا تو دیوانه شدی! اصلا تو خودتی؟ بابا الان یکی می آد آبرومون می ره! این مسخره بازیا چیه توی دانشگاه؟ بابا هر کاری جایی داره! می گیرن اخراجمون می کنن پوستومنو می کنن ها! یا بار کردیم بسه دیگه!
_گفت: علی ساکت شو، اون با من دیگه
اومد جلو و کیر منو در آورد، کیرم خوابیده بود اما چند ثانیه نشد که شق شق شد. در دستان نازش کیرم را می مالاند می بوسید و شروع کرد به خوردن. چیزی از ساک زدن نمی دونست دندان هایش داشت پوست کیرم را می کند. گفتم که نباید دندانهایت به کیرم بخورد. روش اش را اصلاح کرد و ادامه داد. من واقعا در حال لذت بردن بودم. سینه هایش را از بالا می دیدم که چه زیبا و چه بزرگ شهوتم را پرواز می دهد. معلوم بود که ورزش می کند چون بدنش سفت و بدون چربی بود. از لمس کردنش دیوانه می شدم. در ورای تمام گفته هایم من از اوایل دانشگاه کشکش جنسی به او داشتم. البته به عنوان یک مرد او تنها کسی نبود که من کشش جنسی به او داشتم. واقعیت این بود که روز قبل جلق زده بودم و دیر ارضا می شدم. بیست دقیقه تمام درحال و هوای گرمای دهن و لیزی زبانش روی کیرم بودم و صدایم بلند شده بود اما آبم نیامد. بالاخره متوجه خستگی اش شدم، بلندش کردم. برای دامن زدن به احساساتش به سراغ لب و گردنش رفتم که مثل گوهر می درخشیند. با شهوت و وحشی گری نفسم را روی گردن و گوشش روانه می کردم و صدایش بالا رفت. جلو آمد و کیرم را به روی کسش سر داد. کسش که از خیسی همچون جایی که قابل توصیف نیست با گرمایی دلپذیر، فریاد می زد که بیا بیا بیا!
ادامه دارد..

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
صفحه  صفحه 18 از 42:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  41  42  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.