| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
به دلیل آپگرید انجمن ارسال پست در انجمن به طور موقت در دسترس نیست!
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 2 از 40:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  36  37  38  39  40  پسین »  
#11 | Posted: 5 Jul 2010 05:04
جر خوردن كونه ناري


از اين جا بگم كه من با يه خانومي به اسم نازي كه البته شوهر دار بود دوست بودم حدود 4 سال پيش بود . نازي اهل لاهيجان بود و ار خوشگلي چيزي كم نداشت . ناري شده بود سوراخ فوري من هر وقت لنگ كس ميشدم اون به دادم ميرسيد. نزديك 1 سالي با هم بوديم و هر وقت ميخواستم در اختيارم بود . اما يه چيري كه من تو كفش بودم كون نازي بود كه هيچوقت نزاشت من از اون كون خوشگل كام بگيرم حتي يه بار خواستم به زور از كون بكنمش كه با گريه از من التماس كرد تمومش كنم و منو پشيمان كرد . تا اين كه من تو يه دانشگاه تو شهرستان قبول شدم و مجبور شدم از تهران برم. 4 ماهي تهران نيومدم و با نازي تلفني در ارتباط بودم .تا اين كه يه روز نازي اصرار كرد كه بيام تهران چون كه شوهرش براي چند روز قرار بود بره شمال. منم بهش گفتم كه نميشه بيام چون هيچ دليلي نميتونم براي خونواده بيارم . خلاصه قرار شد من بيام تهران و همون روز برگردم شهرستان ( ببين كس چه به روز ادم مياره)من ساعت 7 صبح رسيدم تهران و چون ميدونستم نازي تنهاست يه راست رفتم خونه نازي ( اينم بگم كه خودمو واسه يه سكس حسابي اماده كرده بودم . يعني يه كوچولو ترياك حب كردم ولي از ترس اين كه مبادا اثر نكنه اسپري دندون هم با خودم بردم اونجا) . طبق قرار قبلي نازي در وا گذاشته بود كه يه وقت همسايها منو پشت در نبينن و من زود برم تو .خونه نازي تو يه اپارتمان 5 طبقه بود و نازي طبقه اول زندگي ميكرد
من بدون اين كه پشت در معطل بشم رفتم تو كه با ديدن نازي برق از كونم پريد . پيش خودم گفتم واسه گائيدن اين حوري اگه لازم باشه راه قندهارم ميرم .البته نازي تنها نبود و دوستش هاله كه اونم مثه نازي ................ تشريف داشت اونجا بود. نازي تنها بچه ش رفته بود مدرسه و من مونده بودم با 2 تا كس ناز
بد پذيرائي و خوردن صبحانه . من رفتم دستشوئي كه اين كير گرسنه رو با اسپري اماده كنم . بيرون كه اومدم ديدم هاله تنهاست و با چشاي نازش به اتاق خواب اشاره كرد ( يعني برو اونجا كه نازي منتظرته ). منم با يه نيشخند جوابشو دادمو رفتم پيش نازي. ديدم كه نازي رو تخت نشسته و لي با يه حالت عجيب . طوري كه يه گناهي كرده باشه. ولد من بي توجه بدون معطلي رفتم سراغ اصل ماجرا بعد يه كم عشق بازي و خوردن سينهاي بلورين و كون سفيد نازي و اطمينان از اين كه ترياك و اسپري اثر خودشو كرده نوبت گائيدن كس تپل نازي شد. اما همين كه كيرمو انداختم تو كس نازي ديدم كيرم پر خون شد . از يه طرف داشت حالم بد ميشد از طرف ديگه داشتم به اين شانس كيري و اين ضد حالي كه خوردم به زمين و زمان فحش مبدادم . سريع از رو تخت بلند شدمو به نازي گفتم مسخره كردي منو اين همه راه اومدم اون وقت تو پريوديو. كه نازي گفت به خدا وقتش نبودو منم امروز صبح فهميدمو از اين حرفا اما من كير رو خورده بودم و مدام فحش ميدادم . بعد 5 دقيقه بلند شدم كه لباسامو بپوشم كه نازي ميگفت بيا با دهن . بيا بزار لاي سينه هام . كه من با يه حالت قهر گفتم بابا اصلا امروز نصيب نيست بي خيال
تو همين گيرو دار يهو نازي برگشت گفت خب بيا از عقب !!!!!!!!!!!! من باورم نميشد انگار تمام دنيا رو بهم دادن 1سال ونيم تو كف اون كون بودم حالا نازي خودش گفت بيا از عقب!!!!!!!
اگه تو اون لحظه هاله ميگفت بيا از كس و كون منو بكن ولي بي خيال نازي شو باز قبول نميكردم
چون من ارزوم گائيدن كون نازي بود .
اون بنده خدا فكر ميكرد من مثه هميشه زود كارم تموم ميشه و پيش خودش حساب كرده بود فوقش 5 دقيقه تحمل ميكنه . اما غافل از اين كه من با انواع وسائل تاخير اومدم سراغش. زودي پريدم با كرم كيرمو نرم كردم و رفتم سراغ نازي تنها چيري كه من از اون لحظه يادم اينه كه نازي با التماس گفت جون مادرت فقط يواش. سوراخ كون نازي رو با ولع با انگشتام باز ميكردم كيرمو اماديه فتح اون قله دست نيافتني ميديدم با اولين فشارجيغ نازي بلند شد . اما هوس من حس ترحم رو تو من كشته بود با تمام قدرت تلمبه ميزدم خودم رو تو اسمونا ميديدم از شانس بد نازي هم ترياك خوب موقئي اثر كرده بوئ هم اسپري اثر خودش رو داشت چشمام رو بسته بودم و به اون روزي فكر ميكردم كه اولين بار نازي رو ديدم و چطور اون كون خوشگلش باعث شد برم دنبالش و تورش كنم حالا كير من تو همون كون بود . يه لحظه چشامو باز كردم ديدم اشك تو چشاي..........................
اشك تو چشاي نازي جمع شده و داره از درد ملافه رو گاز ميگره و ميگه بسه . صداي نازي بلند شده بودو هاله اومده بودپشت در و ميگفت شما داريد چي كار ميكنيد همسايه ها همه فهميدن يه كم يواش تر . اما من هاليم نبود مثه كسي كه اولين بار باشه كه كس ميبينه با تمام قدرت تلمبه ميزدم . ديگه داشت كم كم خالي ميكردم كه ديدم كيرم خوني شده . خوب كه دقت كردم ديدم داره از كون نازي خون مياد . خيلي ترسيده بودم چون تا حالا كسي رو جر نداده بودم . اما من بايد خالي ميكردم . اين بار دلم نيومد بكنم تو كون نازي . هر چند اون كاملا بي حال بود و هيچي حاليش نبود . كيرمو گذاشتم لاي سينه هاشو هونجا خالي كردم . نازي بي حلا رو تخت افتاده بود . من شرتمو پوشيدم و رفتم بيرون . هاله همين كه منو با اون وضع ديد گفت يه كم راحت باش خجالت نكشي. منم بدون اعتنا به حرفش يه سيگار روشن كردمو گفتم برو بيبين نازي چشه . هاله سريع رفت تو اتاق و تازه فهميده بود كه چه بلائي سر دوستش اومده .از اون به بعد ديگه هيچ وقت نتونستم نازي رو از كون بكنم . ( اگه تونستم دفعه بعد براتون مينويسم مه چطور تونستم هاله رو هم بكنم )

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#12 | Posted: 8 Jul 2010 16:53
ره آورد نمایشگاه کتاب تهران‬


امسال بعد از ۵ سال رفته بودم نمایشگاه کتاب. البته چند تا کتاب برای کارشناسی ارشد نیاز داشتم وگرنه کی حوصله داره پاشه بره تهرون؟ شبش زنگ زدم یکی از دوستان و قرار شد صبح برم خونه ش. خونه ش ‫طرفای آرژانتین بود. خسته و کوفته رسیدم اونجا.زنگ زدم دیدم رفیق کوس کشم با یه قیافه ی کیری و خواب آلود در رو باز کرد. بهش گفتم چه خبره الاغ... چرا این قدر چرت می زنی؟ ... گفت بریم تو برات می گم... رفتیم توی اپارتمانش... دیدم همه جا به هم ریخته س‬ . ‫رفیقم گفت : بابا دیشب تا حالا بکن بکن بود اینجا. یه دفه جور شد. هرچی هم زنگ زدم روی موبایلت در دسترس نبودی. نیم ساعت نیست رفته ن از اینجا. ‫من هم گفتم کیرم توی این شانس و کم کم کیرم راست شد. به دوستم گفتم : باور کن ۳ ماهه چیزی نکردم و حسابی تو کفم اگه می شه واسه امشب جورشون کن‬ . ‫دوستم گفت : کونی مگه من کوس کشم ؟؟ بابا دو تا دختر فراری بودن که رفتن من چه می دونم الان کجان ؟ ‫...و ادامه داد ولی کلید خونه تحویل تو من تا شب برنمی گردم اگه چیزی گیر اوردی بیار تو ‫یه دو تومن فقط بزار کف دست نگهبان برج... که سه نشه... کم کم لباس پوشید و زد بیرون..

‫صبحونه زدم تو رگ و با یه ماشین خودم رو رسوندم نمایشگاه کتاب... چه محشری بود و چه کوس بازاری...‬ ‫یکی از یکی خوشگل تر. چن تا ازغرفه ها رو سرزدم و مشغول خرید شدم... رسیدم روبروی یه غرفه که فقط‬ ‫کتاب های مارکز و هدایت رو می فروخت. من بیشتر اونها رو زمان دانشجویی خونده بودم... دیدم دوتا دختر‬ ‫کوس طلا با فروشنده در مورد مارکز صحبت می کنن و اون کوس خول هم ظاهرا اطلاعاتی نداشت. و کوس‬ ‫شعر جواب می داد. من خودم رو انداختم وسط و بی مقدمه گفتم :.. بله بله کتاب صد سال تنهایی در سال‬ ۱۹۷۵ جایزه ادبی نوبل گرفته. نثرش رئالیسم جادوییه و محشره هرکی این کتاب رو نخونه اصلا کتاب خون‬ ‫نیس... و کلی کوس شعر دیگه هم سر هم کردم که مثلا بوف کور هدایت هم به همین سیاق نوشته شده... کم کم ‫دخترا با من سر حرف رو باز کردن و در مورد هدایت سوال کردن بعد هم فروغ و شاملو و جمال زاده و آل احمد‬ .


‫بنده هم که کتاب باز حرفه ای بودم همه رو جواب دادم و آروم آروم دخترا شروع کردن با من قدم بزنن... من‬ ‫پرسیدم شما از کجا تشریف اوردین ؟ گفتن دانشگاه ازاد آشتیان... من هم گفتم من دانشجوی فوق لیسانس‬ ‫ریاضی دانشگاه صنعتی اصفهانم... و اونها ازاینکه من این همه کتاب ادبی خونده بودم تعجب کردن. اخه‬ ‫ریاضی کجا و ادبیات کجا ؟ به اون دخترا که اسم یکیشون پرستو و اون یکی هم فروزان بود کمک کردم تا‬ ‫کتاب های خوبی بخرن. نزدیک یکی دوساعت با هم بودیم و طرفای ظهر قصد داشتن خداحافظ کنن. من گفتم‬ تا کی تهران هستین ؟ گفتن شب برمی گردیم. گفتم تا شب اگه بیکارید با هم باشیم من هم کاری ندارم‬ . ‫فروزان که اندام کشیده و چشمای خوشگل تری داشت گفت : ما خیلی مزاحم شما شدیم. به خدا شرمنده‬ ‫هستیم... گفتم نه خواهش می کنم. و ادامه دادم اگه خسته این بریم منزل یکی از دوستان من... اونجا یه‬ استراحتی بکنین و بعد برین...


فروزان من من کرد و گفت اخه درستش نیست که‬ ‫پرستو گفت : دوستتون با کیه ؟ من گفتم: شب می یاد خونه من تنهام... و تقریبا برای رفتن اماده شدیم... من‬ ‫فوری یه تاکسی دربست گرفتم... و نشستم روی صندلی عقب کنار فروزان... باورکنید پای چپم که به پای‬ ‫فروزان خورد کیرم راست شد و باورم نمی شد من قراره این دو تا کوس رو با هم بکنم... ولی یه کمی هم‬

‫دودل بودم که ببرمشون خونه و موفق نشم بکنم... این بود تصمیم گرفتم اگه قصد دادن ندارن زنگ بزنم دوستم‬ ‫تا اون هم بیاد...رسیدیم دم در برج... رفتم توی اتاق نگهبانی و گفتم سلام من خواهر زاده ی اقا مرتضی هستم.‬ ‫از نمایشگاه کتاب می یام اگه اهل کتاب هستید این رو برای شما خریدم و یه دیوان حافظ گذاشتم جلوش که یه‬ اسکناس ۲ هزارتومنی هم زیرش بود و گوشه ش پیدا بود‬ ‫نگهبان گفت : ممنون پسرم... من عاشق شعرم... وگفتم با اجازه و دو فرند کوس تور شده را با اسانسور تا داخل اپارتمان مشایعت کردم‬ .


‫باور کنید توی کونم عروسی بود ولی نمی دونستم از کجا شروع کنم. بی مقدمه گفتم اگه گرمتونه جا لباسی‬ ‫توی اون اتاق هست می تونین راحت باشین. مثل اینکه منتظر این حرف باشن دوتایی رفتن توی اتاق و بعد از‬ ‫ده دقیقه دو تا حوری بهشتی وارد شدن... فروزان با موهای بلند و یه تاپ قرمز و پرستو هم با موهای کوتاه‬ مش کرده و شلوارک نارنجی رنگ... وای من کیرم در حال ترکیدن بود‬ . ‫به فروزان گفتم : فکر نمی کردم دعوت منو قبول کنید... اون گفت : دیدیم موقعیت مناسبیه که با هم بیشتر آشنا‬ ‫بشیم و از محضر شما استفاده کنیم و تقریبا سرگرم حرف شدیم... پرستو که یه کم گوشه گیر بود و داشت به‬

‫کانال های ماهواره ور می رفت گفت : اینجا حمام نداره ؟...خیلی عرق کردم و گرممه. من هم فوری گفتم چرا‬ ‫عزیزم. این حمام و در رو بهش نشون دادم... و پرستو وارد حمام شد... من موندم و فروزان و تقریبا راه برای‬ ‫کردن اون هموار شد... مخصوصا از جلوی فروزان رد شدم و رفتم توی اشپزخونه تا کیر راست شده م رو‬ ببینه و حساب کار رو بکنه... اون هم زیر چشمی یه نگاهی به شلوار من انداخت و به روی خودش نیاورد‬ .


دوتا چایی اوردم و نشستم کنار فروزان‬ ‫خودم رو بهش نزدیک کردم و گفتم : ببخشین فروزان خانوم شما خیلی دختر زیبایی هستین... من خیلی حالم‬ بده‬ . فروزان گفت : چطور مگه : و دست منو گرفت‬ ‫گفتم : نمی دونم می خوام ببوسمتون... و لبش رو اورد جلو من هم لبام رو چسبوندم به لباش و شروع کردم لب‬ ‫بگیرم... نفس های گرمش بسیار تحریک کننده بود... اروم دست گذاشتم روی سینه هاش. چقدر نرم و برجسته‬ ‫بودن. و شروع کردم بمالمشون و کم کم دست بردم زیر تاپش و اون ها رو گرفتم توی مشتم... کم کم بلندش‬ ‫کردم و بردمش توی اتاق خواب و انداختمش روی تخت... و شروع کردم باسن های نرمش رو بمالم... و سینه‬ ‫هاش رو بخورم... هول کرده بودم. نمی دونستم چی کار کنم... تا به حال این قدر کوس راحت و دلچسب گیرم‬ ‫نیومده بود...اروم اروم دست بردم. توی شورتش و کوسش رو گرفت و شروع کردم بمالم با جیغ های کوتاهش‬ ‫نشون می داد که حسابی به سکس احتیاج داه و دختر گرمیه... کم کم لخت لختش کردم... و دستش رو گرفتم و‬ گذاشتم روی کیرم. کیری که از تعجب داشت می ترکید‬ .


‫یه کم مالید و گفت : بذار دهنم دارم می میرم... کیرم رو گذاشت توی دهنش و شروع کرد ساک بزنه... اون هم‬ ‫چه ساکی... پیش خودم گفتم باید جفتشون رو بکنم. توی همین فکرا بودم که دیدم در باز شد و پرستو خانوم با‬ یه حوله قرمز رنگ وارد اتاق شد. و گفت سهم منو هم بذار کنار کونی. همه شو نخور‬ ‫... من که داشتم شوکه می شدم... دیدم پرستو حوله رو زد کنار و نشست به ساک زدن و گفت به به چه شیرینه‬ ‫و دوباره تا ته کرد توی دهنش و همین طور حرفای سکسی می زد. من درحالی که داشت حال بد می شد گفت‬ ‫بسه پرستو. ابم الان می یاد. پرستو هم ول کرد و دیدم فروزان در حالی که داشت کوسش رو می مالید گفت‬ اخ. اخ. وای. بیا منو بکن مردم‬ ...


‫به کمک پرستو فروزان رو انداختیم روی تخت... و در حای که لنگ هاشو داده بو بالا گفت بکن توش بکن‬ ‫توش مردم... به پرستو گفتم جلوش بازه؟‬ ‫گفت آره زود باش حالش بد شده. من هم کیرم رو با فشار هرچه تمام تر کردم توی کوسش و شروع کردم با‬ ‫غیض و فشار و شهوت معطل مانده ی سه ماهه تلمبه بزنم... پرستو هم محکم کونم رو فشار می داد و توی‬ کردن کمک می کرد... کم کم اب فروزان اومد و چن تا جیغ محکم کشید و گفت. جون. من کوس دادم‬ . ‫اخیش. گنه کردم گناهی پر ز لذت.....مرسی بچه ها من کوس دادم... اروم کیرم رو از توی کوس فروزان در‬ آوردم و به پرستو گفتم بخواب‬ .


‫پرستو گفت : من کون می دم. جلوم بسته س. گفتم باشه جیگر. بخواب کیرم تو اون کون فندقی ت. شما دو تا‬ ‫کجا بودید من سه ماهه دارم می میرم... .و خوابید روی تخت و باسن ها رو داد بالا... فروزان که تازه ارگاسم‬ ‫شده بود پاشد و اومد کمک و شروع کرد کوس پرستو رو بماله... من هم کیرم رو یه کم خیس کردم گرچه از‬ ‫کوس فروزان کاملا خیس شده بود و اروم گذاشتم دم کون پرستو. کون تنگی بود... و اروم کلاهک هسته ای‬ ‫رو فرو کردم که جیغ پرستو در اومد و گفت : خیلی کلفته مردم... صبرکن... نزن دیگه‬ . ‫یه کم صبر کردم... و تا ته فرستادم تو... تقریبا تمام کیرم توی کون پرستو بود... اروم در اوردم و دوباره فرو‬ ‫کردم... پرستو که از شدت درد و لذت داشت به خودش می پیچید گفت : آبت رو بیار... آبت رو بیار. دارم می‬ ‫میرم... خیلی کلفته... البته طفلکی راست می گفت. فکر کنم تازه کار بود و اصول کون دادن رو نمی‬ دونست‬ ...


‫شروع کردم محکم تلمبه بزنم و یه دفه گفتم آب دارم اب چی کار کنم فروزان گفت در بیار زود من هم فوری‬ ‫کیرم رو کشیدم بیرون... و شروع کردم اب منی هام رو روی سینه های پرستو و فروزان بریزم... اون قدر‬ ‫لذت بردم از این کوس و کون کردن که نهایت نداشت... با سینه هایی پر اب منی و کیری فاتح کوس و کون‬ ‫رفتیم حمام. تا شب دو بار دیگه هر دوی اون ها رو سیر کردم. به طوری که شب که دوست اومد خونه نمی‬ تونستم پاشم و در رو باز کنم‬

‫فرستنده: رستم‬

Yes.?
     
#13 | Posted: 8 Jul 2010 17:08 | Edited By: SexyBoy

آقا معلم


امروز می خوام یکی از خاطرات جالب و فراموش نشدنیم رو براتون تعریف کنم که برمیگرده به پنج سال پیش، یعنی وقتی تقریبا هجده سالم بود.
من برای آمادگی کنکور به یک آموزشگاه خصوصی میرفتم و چند تا درس رو که برام سخت بود رو گرفته بودم. یکی از این درسا شیمی بود که دبیرش یه مرد حدودا ۴۵ ساله بود که از اون تیپای جذاب دخترکش داشت و همیشه شیک پوش و مرتب بود و وقتی میومد تو کلاس بوی عطرش هوش از سر آدم می برد.
از بچه ها شنیده بودم که این از اون دون ژوآن های حسابیه و خیلی دختر باز. همیشه هم یه تعداد دختر دور و ورش می پلکیدن. یک بارم از یکی از دوستام شنیده بودم که به بهانه ی کلاس خصوصی با شاگرداش رابطه داره.
خیلی کنجکاو شده بودم و از طرفی بدم نمیومد یه جوری خودمو بهش نزدیک کنم.
یه روز بعد از کلاس رفتم دنبالش و گفتم:
:ببخشید می خواستم ببینم شرایط کلاس خصوصی های شما چیه؟
- می خوای بیای؟
: اگه بشه بله چون من سر کلاس خوب می فهمم
- خب یه رضایت نامه از پدرت میاری که من بدونم در جریان هستن. بعد یه روز رو برات فیکس میکنم.
: بعد ببخشید هزینه ش چه قدر میشه؟
- حالا نگران اون نباش.جلسه ی اول رایگانه. اگه خوشت اومد بعد با هم کنار میایم.
وقتی این جمله رو گفت یه لبخند شیطنت آمیزی همراه با یه چشمک زد و رفت.
من رفتم خونه و یه رضایت نامه خودم نوشتمو امضای بابام رو هم که بلد بودم زدم زیرش!
جلسه ی بعد که با هم کلاس داشتیم دوباره آخر کلاس رفتم پیششو نامه رو دادم اونم یه نگاهی انداخت و گفت باشه بعد از تقویمش روزاشو نگاه کرد و گفت فعلا چهارشنبه ساعت۵ بیا.
منم قبول کردم.
تا چهارشنبه همش هیجان داشتم. با خودم میگفتم یعنی ممکنه کاری بکنه؟ اصلا شاید همه ی حرفا دروغ باشه. شایدم جرات نکنه بار اول به من نزدیک شه. خلاصه با یه دنیا سوال هفته گذشت و چهارشنبه شد.
صبح زود بیدار شدم و یه راست رفتم حموم که خودمو برای سکس احتمالی که در انتظارش بودم آماده کنم. حسابی تو حموم به خودم رسیدم و هر چی اضافی بود از بین بردم!
بعد اومدم موهامو حسابی سشوار کشیدم که تا کمرم بریزه. اصلا اشتهای ناهار خوردن نداشتم رو تخت ولو شدمو غرق در افکار که یهو یاد ساعت افتادمو پاشدم که لباس بپوشم.
اول یه شورت و سوتین ست مشکی توری پوشیدم که خیلی به نظر خودم قشنگ بود.
روشم یه تاپ استرچ صورتی با شلوار کشی سفید که احساس کردم خیلی خوشکل شدم!
یه مانتو روسری ساده هم تنم کردم که مامانم مشکوک نشه و زدم از خونه بیرون.
راس ساعت ۵ جولوی خونش بودم. زنگ زدم که دیدیم بدون هیچ سوالی در باز شد و تاره چشمم به آیفون تصویری افتاد. خونه ش طبقه ی اول بود و دیدم که لای در بازه. در زدمو رفتم تو.
که یهو خشکم زد.... دیدم آقای (م) با یه شلوارک مشکی و یه تی شرت جلوم ایستاده و با لبخند منو
به داخل دعوت میکنه...
- خب بشین من یه شربت بیارمو بعد شروع کنیم
بعد از چند دقیقه با یه پارچ شربتو دو تا لیوان برگشت و گفت:
چرا لباستو درنیاوردی؟ هوا به این گرمی میپزی که منم که منتظر فرصت بودم با یه لحن خاص گفتم نه ممنون راحتم آخه لباسم مناسب نیست چون هوا گرم بود چیزی نپوشیدم اونم با شیطنت گفت خب چه بهتر... دربیار راحت باش مثل من. کسی خونه نیست
منم دیگه تعارف نکردمو زود مانتو روسریمو درآوردم که متوجه شدم زل زده به منو داره با لبخند نگاه میکنه.
گفتم خب شروع کنیم؟
گفت نه! گفتم چرا؟ گفت دیگه نمیتونم...گفتم برای چی؟ گفت آخه مگه میشه یه همچین دختر خوشگلی کنار آدم باشه بعد آدم تمرکز درس دادن داشته باشه؟
خیلی تعجب کردم.فهمیدم که همه ی حرفا در موردش درست بوده. اصلا انگار این مردا وقتی حشری میشن دیگه هیچ چیز براشون مهم نیست.
همون جور که داشت نگاه میکرد بدون اینکه از من اجازه ای بگیره دست کشید رو سینه هامو محکم فشارشون داد! من با اینکه برای این کار آمادگی داشتم اما باورش برام سخت بود.
ولی بدون هیچ مقاومتی خودمو بهش سپردمو دلم می خواست حسابی لذت ببرم.
منم دستامو دور کمرش حلقه زدم و فشارش میدادم. عجب عطر خوبی داشت تنش.
یه کم به ناز و نوازش گذشت که یهو از رو زمین بلندم کرد و برد به اتق خوابش که یه تخت یک نفره اونجا بود
منو گذاشت رو تخت و تی شرت خودشو در آورد. تنش حسابی داغ شده بود منم بدتر از اون دراز کشید رومو با موهام بازی میکرد
بعد خیلی محکم لبشو گذاشت رو لبمو مثل کسی که مدت هاست چیزی نخورده لبامو می خورد منم ترجیح دادم خودم کاری نکنم و فقط اون فاعل باشه
بعد از چند ثانیه از روم بلند شد و گفت لخت شو...من عاشق اینم که دختر خودش لخت شه منم که تا اون روز هیچ وقت خودم این کارو نکرده بودم یه کم برام سخت بود اما خب چاره ای نبود
شروع کردم به لخت شدن اونم به من خیره شده بود و از رو شلوارک کیرشو میمالید وقتی کاملا لخت شدم گفت خب حالا بیا شورت منو در بیار. منم اومدم شلوارکشو کشیدم پایین و دیدم که زیرش از شورت دیگه ای خبری نیست
کیرش نیمه راست بود و هنوز خیلی سفت نشده بود. با یه دستش چنگ زد تو موهامو گفت بخور عزیزم
من تا اون روز هیچ وقت زیر بار کیر خوردن نرفته بودم. نه که بدم بیاد ولی خوشم هم نمی یومد و اصلا بلد هم نبودم. بهش گفتم تا حالا نخوردم بلد نیستم... گفت خب بالاخره باید از جایی شروع کنی. من میشم موش آزمایشگاهی تو.
کیرشو گرفتم دستمو یه کم وراندازش کردم. بعد آروم سرشو گذاشتم تو دهنمو با زبون لیس زدم
بهم گفت فقط لیس نزن. سعی کن مک بزنی. تا حالا مگه یخمک نخوردی؟ همون جوری مک بزن
منم تازه فهمیدم که منظورش چیه و شروع کردم به مک زدن. اونم همش آه و ناله میکرد تا اینکه حس کردم دیگه دهنم جایی نداره.
کیرش دو برابر قبل شده بود. خودشم اینو فهمید و گفت خب دیگه بسه برو بخواب لبه ی تخت منم رفتم دراز کشیدم طوری که پاهام از تخت آویزون بود.
اومد پاهامو تا جایی که می تونست و حتی خیلی بیشتر باز کرد که دردم اومد.
بعد یه تف انداخت تو کسم که از این کارش خوشم نیومد ولی چیزی نگفتم
از کمد کنار تخت کاندوم برداشت و کشید رو کیرش بعد یه کم با کسم ور رفت که حسابی آماده باشه خیلی آروم سر کیرشو گذاشت رو سوراخمو خیلی آروم فشار داد تو بر خلاف ظاهرش که نشون می داد اهل سکس خشن و سریع باشه خیلی آهسته تو کسم تلمبه میزد. انگار که هیچ عجله ای نداشت.
من تا همین امروزم همچین سکسی رو دیگه تجربه نکردم. بیشتر از یک ساعت هر دو در اوج بودیم
با هر جلو عقب کیرش من لذت میبردم. با دست خودم هم چچولمو میمالیدم که بیشتر لذت ببرم
این وسط به جز صدای نفس هامون صدای دیگه ای نبود.
کسم به حدی خیس شده بود که با تلمبه زدناش صدای شالاپ شلوپ میداد
کم کم احساس کردم که حالت چشماش داره عوض میشه فهمیدم الانه که آبش بیاد
خودشم که زودتر فهمیده بود بهم گفت کجا بریزم؟
گفتم رو سینم
اونم کیرشو در آورد و کاندومشو سریع بیرون کشید و همه آبشو که به نظرم خیلی زیاد بود رو سینه و شکمم ریخت و خوابید روم.
منم خوابم گرفته بود. سکس آروم و بی سر و صدایی داشتم ولی واقعا لذت بردم.
نیم ساعت بعد پاشدیم و لباس پوشیدیم.
بهم خندید و گفت از کلاست راضی بودی؟
گفتم آره ولی حیف که رشته ی سکس تو دانشگاه نداریم!
بعد پرسیدم چه جوری جرات کردی به من نزدیک شی؟ اگه من جیغ میزدم؟ اگه میرفتم آموزشگاه میگفتم؟اگه.....؟
گفت ای بابا...من اگه طرفمو نشناسم که دیگه هیچ چی.من همون اول که گفتی می خوای بیای کلاس فهمیدم چی می خوای!!!
.....
از اون به بعد سه بار دیگه با هم سکس داشتیم و دیگه هم ندیدمش چون رفت برای همیشه خارج

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     
#14 | Posted: 9 Jul 2010 15:30
پاره شدن کون فریبا

یه روز یکی از مشتریامون به من گفت البته خانوم بود. گفت که دوست داری دوست دخترت برات چی بخره؟ منم گفتم من فعلا با کسی دوست نیستم و تو این خطا نیستم . راستش چشمم خودشو گرفته بود قیافه نداشت اما سینه های خوبی داشت منم که عاشق سینه هستم .
خلاصه چند روزی گذشت. یه روز بهم گفت که می خوام با دختر خالم آشنات کنم منم دیدم اگه نقدو ول کنم شاید نسیه هم گیرم نیاد گفتم باشه اگه می خواید می تونید شمارم رو بهش بدید .
فردای همون روز بهم زنگ زد گفت من فریبا هستم دختر خاله خانوم .... ماهم یهقرار گذاشتیم رفتیم سر قرار. راستش نه قیافه داشت نه سینه ای که من دوست داشته باشم .اما من دست رد به سینه هیچ کوسی نمی زنم .
تو قرار اول دیدم میشه یه کارایی باهاش کرد. خلاصه برای قرار بعدی نقشه کشیدم که هر جور شده بیارمش خونه .
تا این که زنگ زد گفت می خواد منو ببینه. منم گفتم که اصلا از بیرون رفتن خاطره خوبی ندارم اگه دوست داره می تونه بیاد خونه .اونم قبول کرد .خلاصه قرارو گذاشتیم .برای فردای اون روز .
ساعت 8 صبح بود که زنگ در خونم به صدا در اومد خانوم به خودش حصابی رسیده بود .اومد منم یه چایی آوردم خوردیم .
من گفتم فریبا میشه یه بوست کنم؟ طفلی اگه میدونست اون بوس به کجا ختم میشه کس ننش میخندید بده .خلاصه همینکه لبو ازش گرفتم شرو به مالیدنش کردم حسابی حشری شده بود .البته هی نه نه میکرد اما من با پرو بازی هی لباساسو در میووردم .تا لخت لخت شد .
گفتم از جلو یا عقب پدر سوخته گفت هیچ کدوم .جلو که پرده دارم عقبم درد داره . لاپام بزار .گفتم خار کوسته من عاشق کونم مگه میشه کوس بیاد خونه ما من لا پاش بزارم .
اینقدر رو مخش کار کردم که من واردم کونه بچه 12 ساله گزاشتم دردش نگرفته .که راضی شد .
منم کرم آوردم در سوراخه کونش چرب کردم همین طور کیرمو گزاشتم دم سوراخ تا فشار دادم یه جیغ کشید که مردم در بیار! منم تازه به فتوحات نزدیک بودم با یه فشار ناگهانی کیرم رو تا ته تو کونش جا کردم بدون مقدمه تندتند تلمبه زدم همین که آبم اومد کیرمو در آوردم که دیدم همه جا پر از خون شده بله کون تنگ فریبا خانوم پاره شده بود .
الان یه یک سالی میگزره هنوز فریبا میاد و کون میده میره ولی مثل روز اول دیگه تنگ نیست. پنج شنبه پیش که پیشم بود دستم تا موچ توکونش کردم که کلی حال کرد!

Yes.?
     
#15 | Posted: 9 Jul 2010 15:30
عسل و رضا

من عسل هستم و 21 سالمه. اولین خاطره سکس من که مال 2 سال پیشه به یاد موندنی ترینشونه و هنوزم وقتی یادش می افتم بدجوری حالی به حالی میشم.

مامانم اینا رفته بودن مسافرت زنگ زدم به دوست پسرم که تازه باهاش دوست شده بودم من تا قبل از اون با پسرا فقط لاس میزدم صمیمی نمیشدم واسه همینم پیش نیومده بود اینهمه دلم بخواد با یه پسری سکس کنم.رضا خیلیی هات بود بدنشم خیلی دوست داشتم قبل از اون با هم در حد بغل و لب بودیم و من وقتی عکسای بدون لباسشو تو گوشیش دیدم اب از لب و لوچم راه افتاد.

خلاصه رضا بهش که زنگ زدم با کله دوید اومد از در که اومد تو دم در یه لب خوشگل از هم گرفتیم گفتش وای چه لباس نازییی.براش شربت درست کردم گفتم بیا تو اتاقم.رمانتیکترین آهنگای زندگیمو سلکت کرده بودم که بذارم پای کامپیوتر که اومدم اومد از پشت بغلم کرد لبای مرطوبشو گذاشت رو گردنم.من آهنگو پلی کردم دستاشو گرفتم برگشتم لبامو آروم مالیدم رو لباش دستامو انداختم دور گردنش گفتم چرا هولی دیر نمیشه که گفت هول چیه میخوام همش تو بغلم باشیا یه دفعه از رو زمین بلندم کرد بردم روی تخت !من هم میخندیدم هم دست و پا میزدم آی دیوونه چیکار میکنی؟!رضا منو نشوند تو بغلش لب بالاییشو مکیدم تو دهنم ولش نمیکردم خیلی میخواستمش لباش خنک بود ازش سیر نمیشدم.میخواستم اول من بخورمش تمام صورتشو لیس میزدم گلوشو میخوردم بعد زبونمو کردم تو دهنش عاشق لحظه بودم که زبون همو میلیسیدی و میخوردیم تی شرتشو از تنش در آوردم دست کشیدم به سینش گفت تو که از من هولتری چیزی نگفتم خندیدم هولش دادم که بخوابه چشمام شیطون و سکسی بود.خوابیدم روش از گردنش شروع کردم به لیسیدن و مکیدن شونه هاشو گاز میگرفتم.بلوزمو کشید بالا سوتینمو باز کرد گفت گلم بشینیم اونم مثل من عاشق سکس نشسته بود لباسمو کشید از تنم بیرون .گفت وای عسلم چه نازن.نوک سینه هامو یه بوس یواش کرد من لرزیدم تا حالا کسی به سینه هام دست نزده بودزبونشو کشید دور قهوه ای نوک سینه ام کلشو خورد هی میکرد تو دهنش در میاورد وقی یه سینه امو میخورد اون یکیو با دست میمالید نوک ممه هامو میگرفت بین دو تا انگشتش میمالوند من کم کم وحشی شده بودم رضا خوابید روم سینه امو میک میزد گاز گاز میکرد من ناله میکردم کم کم مو هاشو میکشیدم سرشو گرفتم بین دستام آوردم بالا لباشو مکیدم
رضا جونم بشینیم؟
بشینیم گل من
رضا یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی؟
هرچی باشه عزیزم
منو انگشت میکنی؟ جونم آر ه خوشگلم
نشستم دکمه های شلوارشو باز کردم دستمو بردم لای پاهاش...
...دکمه های شلوارشو باز کردم. یه کم کشیدمش پایین. گفتم جونم چقدر بزرگ شده ه ه . گرفتمش تو دستم شروع کردم مالیدنش از روی شورت.رضا چشماش گرد شده بود کونمو محکم میمالید فشار میداد دستشو گذاشتم لای پام لای پامو از روی شلوارجین چنگ زد فشار میداد عین وحشیا زیپمو باز کرد دست کرد تو شورتم گفتم یوااش میخوام زیاد با هم باشیم.خیلی طولانی لبامو کشید تو دهنش گفت جونم تا صبح میکنمت عسل. دستمون تو شورت همدیگه حسابی میمالوندیم .جون عسلم خیس شده کست؟ آره تو خیسش کردی
وای بخورمش جون..

رفت پایین زبونشو میکرد توی نافم نزدیک بود شلوارمو پاره کنه.دست کشید رو کسم لباش بسته بود چوچچولم پف کرده بود سرش زده بود بیرون. ناخوداگاه پاهامو جمع کردم. گفت جونم مال خودمی. باز کن پاتو بخورم پیشیتو. رونامو لیس میزدمن آخ و اوخم در اومده بود دلم بالا و پایین میرفت نفسام پر سر و صدا شده بود سرمو برده بودم عقب و چشامو بسته بودم. رضا بود و کس من و زبون داغش.. زبونشو کشید رو چوچولم که سرش زده بود بیرون آییییی سرمو آوردم پپایین نگاش کردم که لای پاهام نشسته و سعی میکنه برسه به کسم دوست داشتم بذارم سعی کنه که حریص تر بشه.باورم نمیشد این رضای منو که داره کم کم زبونشو میکنه لای لبای کسم. عضله امو شل کرمد پاهامو باز کردم. نگا کرد تو چشمام خندید گردنشو ناز کردم لبای کسمو با انگشت باز کرد تازه اپیلاسیون کرده بودم خشبو کننده هم زده بودم که پیشیم حسابی خوردنی بشه.

لباشو باز کرد یه لیس صدادار زد از همه ی کسم آآآخخخ دستامو فشار میدادم به تخت و صورت عشقمو لای پاهام نگاه میکردم رضا فقط با چوچولم ور میرفت اول حسابی لیسیدش.منم که این چوچوله همیشه کار دستم میده ناله میکردمو به خودم میپیچیدم.زبونشو تیز کرد به چوچولم تند تند ضربه میزد وای دلم الانم زبونشو میخواااد. زبوشو لوله کرد فرو کرد تو کسم داشتم دیوونه میشدم چنگ زدم موهاشو آی رضااا بکن بکن تو بیشتر بیشتر میخواام.میخندید نگام میکرد میگفت جووون عسل حشری من. رضا بخور میک بزن گاز بگیر آه رضا دارم میمیرم میک بزن عزیزم. جون بخورمش؟ کجاتو بخورم؟ بگو کجاتو میک بزنم؟ کسم آه ه بدجوری به خودم میپیچیدم. رضا کسمو میک بزن عزیزم. رضا وحشیانه همه کسمو کشیده بود تو دهنشو میک میزد من سرشو فشار میدادم تو کسم و جیغ میزدم. بسه دیگه بسه الان ارگاسم میشم رضا بسه آییییی... خندید گفت نگران نباش من قرص خوردم ده بارم که ارگاسم بشی باز حشریت میکنم. بسه دیگه آخ بسههههه.

دست از مکیدن بر نمیداشت حشری میخندید بینیشو میمالید لای کسم این کارش جدا دیوونم کرده بود رضا میکم بزن کسمو بمیک. انقدر محکم کسمو ساک زد که آبم اومد یه کم بیحال شده بودم یه دقیقه ای ولو شدم روی تخت رضا آرو اروم با سینه هام ور میرفت لباشو بوس کردم رفتم پایین گفتم ببین من وحشیما بهم قول میدی آبت نیاد؟ چشمام خمار بدو آره عزیزززم. شگمشو لیسیدم از روشورت کیرشو گاز گاز کردم نفس داغمو میدادم تو شرتش دستمو لیسیدم کردم تو شورتش. نمیدونم این کارا اون موقع از کجا به عقلم میرسید! کیرشو گرفتم تو دست خیسم با اون دست شورتو کشیدم پایین کیرش صورتی بود یه بوس کوچولو از نوکش گرفتم.سرشو کردم تو دهنم فقط سرشو لیس لیس میکردم با زبون ضربه میزدم بهش. دور کلاهک کیرشو زبون میزدم.بعد سر کیسرشو مالیدم دور لبای غنچه ایم که باد کرده بود .رضا ریتم نفساش عوض شده بود. یه دفعه همه کیرشو با هم کردم تو دهنم و سریع در آوردم. رضا بلند گفت آاا ه میخوام بخورش عسل. دهنت چه داغه بکن تو دهنت. گفتم عزیزم آروم باش میخورم ولی الان زوده. کیرشو با زبونم خیس کردم. رفتم سراغ تخماش. تخماشو میخوردمو کیرشو میمالیدم گفتم رضا من بعد ساک زدن بهت کس نمیدما! میخوام طول بکشه رضا دیگه نمیتونست حرف بزنه فقط نفس نفس میزد بدجوری وحشی شده بود کیرشو تا ته کردم تو دهنمو هی میکردم تو أر میاوردم توی اون لحظه ها عاشق نگاه کردنش بودم که من داشتم بهش لذت میدادم...

Yes.?
     
#16 | Posted: 9 Jul 2010 15:32
من و با کلاس ترین استاد دانشگاه

(برای حفظ حریم خصوصی افراد داستان،تمامی اسامی تغییر داده شده)

وقتی اون روز صبح رفتم دانشگاه اصلا تصور نمیکردم چی ممکنه منتظرم باشه و چه اتفاقاتی اون روز قراره برای من بیفته.
راستش من مهتاب هستم.اون زمان 28 ساله بودم و دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های تهران.از بچگی همیشه بچه ی درس خونی بودم و خیلی کم به اطرافیانم میرسیدم طوری که اکثرا من رو به عنوان یه آدم منزوی میشناختن.از وقتی هم که دانشگاه رفتنم رو شروع کردم هم همین وضعیت رو داشتم.فقط میخواستم درس بخونم و فارغ التحصیل بشم.اون روز هم یکی از روزهای آخرین ترمم بود و با توجه به اینکه شاگرد ممتاز بودم و برای پایان نامه هم مشکلی نداشتم به زودی مدرکم رو میگرفتم و میخواستم به کمک پدرم برای ادامه تحصیل از کشور خارج بشم و شرایط تحصیلی و نمراتم هم خیلی بهم کمک میکرد.
به خاطر اینکه بیشتر عمرم رو مشغول درس خوندن بودم هیچوقت به داشتن رابطه ی جنسی فکر نمیکردم و توی دانشگاه هم هیچ وقت با هیچ پسری اونقدر دوست نشدم که کار به سکس بکشه.در واقع اصلا سکس برام اهمیت نداشت و چیزای مهمتری توی زندگیم وجود داشت.همه بهم میگفتن دختر خیلی خوشکلی هستم و اگه اینقدر گند دماغ و درس خون نبودم تا حالا باید ازدواج میکردم ولی برای خودم بیشتر درسم مهم بود و اینکه چه قیافه یا تیپی داشته باشم مهم نبود.
اون روز یکی از روز های اردیبهشت 85 بود که من برای شرکت توی آخرین جلسه ی کلاس استاد محمدی* رفتم دانشگاه. گرمای هوا طبق معمول آزار میداد.من یه مانتوی کوتاه تا روی زانو و مقنعه سرم بود و آرایش چندانی نداشتم.به خاطر تصادف و شلوغی خیابونهای منتهی به دانشگاه حدود یک ساعت دیر رسیدم سر کلاس و بعد از وارد شدن با نگاه عصبانی استاد و بیشتر از 40 تا دانشجو مواجه شدم.
عذر خواهی کردم و نشستم.کلاس تا ساعت 12 و نیم ادامه داشت تا اینکه استاد محمدی پایان کلاس رو اعلام کرد.من هم وسایلم رو جمع کردم و خواستم از کلاس خارج بشم که استاد محمدی گفت:«خانم صابری.شما بمونید»من هم روی اولین صندلی نشستم تا همه خارج شدن.بعد از خالی شدن کلاس استاد به سمت من اومد و روی یکی از صندلی های کنار من نشست.مردی سی و چند ساله با قدی بلند صورتی با جذبه.خیلی از دختر های کلاس عاشق استاد محمدی بودن.استاد گفت:«خانم صابری.توی امتحان میان ترم بالاترین نمره رو آوردین.»تعجب نکردم.به هر حال با خنده گفتم استاد چند شدم؟ استاد گفت خب باعث تعجبه ولی 19 شدی صابری.طبق قولی که داده بودم نمره ی پایان ترمت رو کامل بهت میدم تا معدلت بالاتر بشه و راحت تر بتونی وارد یه دانشگاه بین المللی بشی.از استاد تشکر کردم.استاد محمدی خندید و گفت:بهتره پایان نامت رو هم ببینم.نمیدونم چرا صابری ولی میخوام به عنوان آخرین ترمی که توی این دانشگاه تدریس میکنم کمکت کنم تا با بهترین شرایط فارق التحصیل بشی.
برای من اصلا جای تعجب نداشت.چون دانشجوی ممتازی بودم نه تنها استاد محمدی بلکه همه ی استاد ها به من کمک میکردن.با این همه باز هم از استاد تشکر کردم و قرار شد پایان نامم رو که اخیرا تمومش کرده بودم برای استاد ببرم و هنوز معلوم نبود کجا.استاد ازم خواست حوالی ساعت 5 عصر بهش زنگ بزنم تا بهم بگه کجا برم.من هم ازش تشکر کردم و برگشتم خونه.متن جزوه ای که برای پایان نامه نوشته بودم با تمام ضمیمه هاش رو روی فلش ریختم و سر ساعت با استاد تماس گرفتم. استاد محمدی ازم خواست تا به یه آدرس حوالی منطقه ی سعادت آباد برم.خونه ی خود ما شهرک غرب بود و فاصله ی زیادی نداشتیم.حدود ساعت 6 به یه مجتمع مسکونی بزرگ رسیدم که استاد ازم خواسته بود بیام.باید به واحد 135 میرفتم.بعد از استفاده از اسانسور به طبقه ی ششم و واحد 135 رسیدم.با اینکه دانشگاه نمیرفتم ولی بازم یه مقنعه و مانتوی مشکلی با یه جین آبی تنم کرده بودم.پشت در رسیدم و زنگ زدم.چند لحظه صبر کردم.استاد محمدی در رو باز کرد.همون مرد اما این بار ریش هاش رو تراشیده بود و یه تیپ رسمی زده بود و بوی عطرش همه جا رو پر کرده بود.ازم خواست برم داخل.من هم به حرفش گوش کردم.راستش همه ی ما تا اون روز فکر میکردیم استاد محمدی متاهل هست چون یه حلقه ی طلایی همیشه توی دست چپش بود و رفتارش هم بیشتر باعث میشد همچین فکری بکنیم.من داخل شدم.خونه خالی بود.استاد ازم خواست تا روی مبل بشینم و خودش وارد آشپزخونه شد.با صدای بلند گفتم:استاد پس خانوادتون کجان؟استاد محمدی گفت:ایران نیستن خانم صابری.امریکا هستن.با تعجب گفتم:ولی شما خیلی وقته ایران هستین استاد.چند لحظه بعد استاد محمدی با دو تا لیوان شربت برگشت و در حالی که جلوی من مینشست گفت:من و همسرم حدود 10 ساله از هم جدا شدیم.من چند ساله ایران زندگی میکنم.
تعجب کردم.در واقع تمام حرف و حدیث هایی که در مورد استاد گفته میشد غلط بود و استاد محمدی یه مرد مجرد بود.البته من هیچوقت اونقدر خودم رو به کسی نزدیک نمیکردم ولی باز هم استاد محمدی مرد جذابی بود.از کیفم فلش مموری رو در آوردم و روی میز گذاشتم و گفتم:استاد این کل مطالب پایان نامم هست.استاد لپتاپش رو از کنار مبل برداشت و مشغول بررسی شد.چند دقیقه ای استاد مبهوط مانیتور بود و من هم مبهوط استاد محمدی.دلیلش رو نمیدونستم ولی خیلی تحریک شده بودم.خوش تیپ ترین و با کلاس ترین استاد دانشگاه حالا جلوم نشسته بود.مردی که با خاطر اینکه فکر میکردم متاهل هست مثل اکثر دختر های دانشگاه بهش نزدیک نمیشدم ولی حالا شرایط فرق میکرد.همینطوری مشغول برانداز کردن استاد بودم که صدای استاد به گوشم رسید:حواست کجاست صابری.یکهو به خودم اومدم و گفتم:هیچ جا استاد.داشتم فکر میکردم.استاد محمدی سرش رو تکون داد و دوباره به مانیتور خیره شد.از استاد اجازه گرفتم و به سمت دستشویی رفتم.خیلی تحریک شده بودم و میخواستم به صورتم آب بزنم.وارد دستشویی شدم و جلوی آینه وایسادم.به خودم نگاه کردم.چهره ی بدی نداشتم و اندامم هم خوب بود.مقنعه رو در آوردم و مانتو ام رو هم هیمنطور.گل سرم رو باز کردم و موهام رو که تا زیر شونه هام میومد رو کاملا باز کردم.شیر رو باز کردم و یه کم آب به صورتم زدم.سرم همینطور پایین بود که یکهو گرمای دو تا دست رو روی شونه هام احساس کردم.ترسیدم.جزئت نداشتم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم.یعنی استاد محمدی بود؟
دستهای گرم از کنار کتف هام سر خوردن و از زیر بقلم به سمت سینه های درشت و گوشتیم اومدن و شروع کردن به مالیدن سینه هام.من هم هیچ حرفی نمیزدم و همونطوری مونده بودم.چند لحظه ای اون دست ها سینه هام رو میمالوندن و من هم کاملا تحریک شده بودم.شاید اولین بار عمرم بود که اینطوری تحریک شده بودم.اون دست ها از روی سینه هام سر خوردن و خیلی آروم دکمه های شلور جین تنگم رو باز کردن.بعد هم خیلی آهسته شلوار و شرت سیاهم رو با هم پایین کشیدن.خودم هم کمک کردم و شلوار و شرتم رو کامل از پام در آوردم.دیگه موقع برگشتن بود.یواش برگشتم و صورت جذاب استاد محمدی رو جلوی چشمم دیدم.خودم هم نفهمیدم ولی سریع لبم رو به سمت لب استاد بردم و اون هم خیلی آروم و نرم شروع کرد به خوردن لب بالاییم.منم مقاومتی نشون نمیدادم.دست های گرم استاد تی شرت زردم رو از پایین گرفت و در آورد و بعد هم بند سوتینم رو باز کرد و حالا من کاملا لخت روبروی استاد بودم و اون هم بدن سفید و بلوری من رو توی بقلش گرفته بود و داشت منو میبوسید.بعد آروم منو بلند کرد و همینطور که لب هام توی دهن استاد بود به سمت اتاق خواب رفتیم.استاد منو یواش روی تخت گذاشت و خودش شروع کرد به در آوردن لباس هاش.من که به شدت تحریک شده بودم روی تخت دراز کشیدم و به استاد نگاه کردم.وقتی کیر تمیز و بزرگ استاد رو دیدم خیلی لذت بردم.اون واقعا یه مرد تمام عیار بود.بعد از اینکه استاد تمام لباس هاش رو در آورد به سمت من اومد و روی من خوابید و در گوشم گفت:«میدونی مهتاب.خیلی خیلی دوست دارم.شاید بهتره بگم عاشقتم»من که از شنیدن این حرف تعجب کرده بود ساکت موندم.استاد از خیسی کس تنگم استفاده میکرد و کیرش رو روی کسم میمالید.کم کم داشتم به حالت ارگاسم نزدیک میشدم و استاد هم از آه کشیدن های من متوجه شده بود به خاطر همین به کارش ادامه داد و چند لحظه بعد من کاملا ارضا شدم ولی خودش هنوز ارضا نشده بود.با این حال از روی من بلند شد و کنارم خوابید.دستش رو زیر گردنم گذاشت با دست دیگش یکی از دستام رو گرفت و شروع به نوازش موهام و دستم کرد.واقعا میدونست چطوری باید با یه دختر برخورد کنه و تو کارش استاد بود.چند لحظه بعد گفت:مهتاب.میدونی میخوام بعد از این ترم کجا برم؟» سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم:«کجا؟»اونم خندید و گفت:«سوئد.همون دانشگاهی که تو میخوای برای ادامه تحصیل بری اونجا.مدارکم رو همون پارسال همزمان با تو ارسال کردم و اونا هم قبول کردن که به عنوان استاد یار اونجا مشغول به کار بشم.آخه...آخه نمیتونم تو رو تنها بذارم»من که واقعا از شادی نمیدونستم چیکار کنم دوباره لبم رو به استاد نزدیک کردم و اون هم دوباره مشغول بوسیدن لبم شد.من بلند شدم و روی استاد خوابیدم و گفتم:«میدونین چیه؟ من دارم ایران رو ترک میکنم.شاید واسه همیشه. اونم با شما. به خاطر همین میخوام کسی که عاشقمه برای اولین بار بکارتمو ازم بگیره.میخوام شما برام این کارو بکنین!»استاد محمدی با تعجب گفت:«اما....اما تو مطمئنی مهتاب؟»با غرور گفتم:«هیچ وقت اینقدر مطمئن نبودم.منم عاشق شمام. همیشه عاشقتون بودم.میخوام این لطف رو در حقم بکنید.»استاد محمدی لبخندی زد و باز مشغول بوسیدن لبهام شد.بعد از اون بلند شد و زیر پام نشست.من به سمت سقف خوابییدم و پاهام رو باز کردم و زانو هام رو یه کم خم کردم که کسم بالا بیاد.استاد بین پاهام نشست و چند تا دسمال کاغذی زیر کسم گذاشت.بعد هم انگشتش رو به کسم مالید تا دوباره تحریک بشم. همین اتفاق هم افتاد و درست در اوج شهوت استاد با انگشت پرده ی بکارتم رو از بین برد.

بعد از اون روز تا روزی که من ایران رو ترک کردم با استاد چند دفعه ی دیگه سکس داشتم و بعد از گرفتن مدرکم یکی دو ماه بعد از استاد،کشور رو به مقصد سوئد ترک کردم.حالا بیشتر از سه ساله که من و حمید(استاد محمدی)توی سوئد با هم زندگی میکنیم.هنوز ازدواج نکردیم ولی بعد از یه سال که وارد سوئد شده بودیم از حمید باردار شدم و الان یه پسر یه ساله داریم و زندگی خوبی رو با هم میگذرونیم.هیچ وقت خاطرات ایران و اولین سکسم رو فراموش نمیکنم و هنوز هم همون صفت درسخون بودنم رو دارم و البته هنوز هم عاشق بهترین استاد عمرم هستم....

Yes.?
     
#17 | Posted: 9 Jul 2010 15:36
استخدام و تجاوز وحشتناك به سوزان

سوزان هستم 23 سالمه حدود یکساله لیسانسم گرفتم و دنبال کار هستم . اینطور که میگن خیلی خشکل و خوش هیکلم شاید هم واسه همینه که هر جا میرم به طمع تماس ج ن س ی ... می خوان منو استخدام کنن ولی خب اونطور کارها رو مسلما خودم نمی خوام . مورخه ..... آگهی استخدام شرکتی رو توی روزنامه دیدم وقتی زنگ زدم چون دو روز از آگهی می گذشت پرسیدم گرفتید ؟ طرف که ظاهرا مرد جوانی بود جواب داد من اگه گرفته باشمم به شما میگم تشریف بیارید . می گفت شرکت تبلیغاتی داره و یه خانم زیبا و جوان و خوش برخورد به عنوان منشی می خواد یه کسی که مشتریاش نپرند .
طبق هماهنگی قبلی سر ساعت 11 صبح به آن شرکت رفتم برای اینکه منو استخدام کنند تا حدی به خودمم رسیدم ( آرایش و عطر و ... ) شرکت هیچ تابلویی نداشت منم خیلی مشکوک شدم علاوه براین داخل مجتمع چند واحدی هم نبود بلکه بالای یک مغازه قرار داشت که همون مغازه هم بسته بود آیفون هم فقط یک زنگ تکی داشت . راستش کمی ترسیدم بسم الله گفتم و زنگ زدم . همون آقا گفت : کیه ؟ گفتم برای استخدام قرار شد بیام خدمتتون . گفت : سوزان خانم ؟ گفتم بله . گفت : بفرماین بالا . گفتم معذرت می خوام جسارت نباشه ولی خانم دیگه ای هم اینجا هستن که من بیام بالا ؟ گفت : آره آره . خام نجفی بیاین شما صحبت کنید ایشون حق دارن احتیاط کنن . بعدش صدای خانمی شنیدم که گفت : عزیزم بیا بالا مگه واسه استخدام نیومدی ؟ خیالم راحت شد و رفتم بالا . بالا که رسیدم ، همون خانم نجفی جلو راه پله به استقبالم اومد و مرا داخل شرکت برد تا مدتی اون آقا نیامد و خود خانم نجفی با من صحبت می کرد او که زنی حدودا 40 ساله بود بعد از پذیرایی و احوالپرسی به من گفت : ببین سوزان جون آدم باید حرفش رو راحت بزنه . من مدتی با آقای یاری آشنا هستم و واقعا هم از وقتی به شرکتش اومدم به قول خودش ویتامین شرکت شدم و مشتریاش هم چند برابر کردم می خواد تو هم اگه اومدی همینطوری باشی یعنی در واقع یکی مثل منو میخواد واسه همینم به من گفته اول باهات صحبت کنم .
گفتم من در خدمتتون هستم بفرماین . فقط از این لحاظ که آقای یاری خانمی مثل شما خواستن ، می تونم بپرسم وظایف شما اینجا دقیقا چه چیزای هستش تا ببینم منم می تونم اونطوری که ایشون خواستن باشم یا نه ؟
جواب داد البته تو با من تفاوتهایی هم داری . مثلا تو لیسانس هستی من دیپلمه . تو جوان و باکره هستی من مطلقه .
اینو که گفت ، مشکوک شدم و گفتم ببخشید منظورتون چیه چه ربطی داره ؟ گفت : اینجا از لحاظ حقوق ، عیدی ، بیمه ، ناهار و ... عالیه ولی منشی آینده هم در قبال این مزایا وظایفی داره که اگه اومدی خودت متوجه میشی .
دیگه منظورش فهمیدم و فورا گفتم : ببینید خانم محترم من نمی دونم شما کی هستید و شغلتون اینجا چی هستش ولی من اصلا اونی که بتونم همکار شما بشم نیستم و واسه خودم متاسفم که اومدم اینجا . امیدوارم اونی که می خواین پیدا کنین خداحافظ .
همین که گفتم خداحافظ یه چیزی از پشت مبلی که نشسته بودم به شونه هام فشار وارد کرد و مردی گفت : برگرد تا بفهمی خداحافظیت برای رفتن از دنیا بود نه از این شرکت . بی نهایت وحشت زده شدم و قبل از اینکه برگردم و اون را ببینم جیغ بلندی کشیدم . سریع همون زن محکم دهانم رو گرفت و اون نامرد تنومند هم که الآن می دیدمش ، با اسلحه کلت جلو من ایستاد و گفت این صدا خفه کن داره می دونی یعنی چی یعنی اگه یه جیغ دیگه بزنی رفتی اون دنیا هیچکس هم نمیفهمه .
نامرد همین کلت رو از پشت روی شونه هام گذاشته بوده . هر جوری بخوام حالم رو براتون وصف کنم ، نمی تونید درک کنید مگر که خدای نخواسته زبونم لال باهاش مواجه بشید . حسابی گریه می کردم و می گفتم باشه جیغ نمی زنم ولی بگيد چه فکری واسه من دارید ؟ من چه ظلمی به شما کردم ؟ تو را به خدا فکر کن الآن خواهر خودت جای من باشه آخه چرا ؟ آخه چرا من ؟ همینطور گریه و التماس می کردم که انگار بی هوش شدم .
اون پست تر از حیوانها همون اول چیزی رو به من خورانده بودند ( نمی دونم ابله اسلحه رو دیگه واسه چی می خواست من که قرار بوده بی هوشم کنه ) وقتی بیدار شدم لحظه ای که چشمام باز کردم و اون شرکت لعنتی رو دیدم دنیا روی سرم خراب شد . هیچ لباسی تنم نبود و با تمام گیجی و بی حالی ولی متوجه همه چیز شدم ساعت دیواری 8:30 بود مقداری فکر کردم تا بفهمم یعنی چه موقع . از تاریکی هوا فهمیدم شب شده من 11 صبح به اینجا اومده بودم فهمیدم که زندگیم تباه شده و باز گریه کردم . احساس درد داشتم پرسیدم با من چکار کردید ؟ یاری نامرد گفت شنیدن کی بود مانند دیدن . راحت فیلمش رو ببین .
وای نمی دونید چه حال بدتری پیدا کردم دیگه مرگ هم واسم مهم نبود و تا جیغ کشیدم و کمک خواستم اون نامرد که چنین انتظاری هم داشت ، دهانم را محکم با چند پارچه بست البته اون زن هم هنوز بودش و کلت رو مقابلم گرفته بود . توی این حالت فیلم رو دیدم . فکر می کردم هر چه بوده از همین نامرد بوده ولی توی فیلم اول خود یاری در حالی که صورتش رو پوشانده بود ، به من تجاوز کرد و اون زن پست هم طوریکه پشتش به دوربین بود بعدش آلت ت ن ا س ل ی یاری رو می بوسید ( صدای بوسه زدن شنیده میشد ولی دهانش رو به دوربین نبود هر دو هم از موها و هيكلشون مي شناختم وگرنه هيچ چهره اي جز من در تصوير مشخص نبود ) بعد از او دو نامرد دیگه که فکر می کنم خیلی هم جوانتر از یاری بودند ، با چهره پوشیده به من تجاوز کردند . باورم نمیشد چطور اینهمه بلاهایی که در فیلم می دیدم رو تحمل کردم و چطور بیدار هم نشدم . گه گاهی اون زن هم از پشت توی فیلم بود . فیلم رو تا آخر در حالیکه اشک می ریختم و تلاش برای کمک خواستن می کردم ، دیدم . توی بدترین شرایط ممکن قرار داشتم . از طرفی این فاجعه از طرفی هم ساعت نزدیک 10 شب داشت میشد و فکر نگرانی های خانواده ام به خصوص مادرم داشت دیوونم می کرد دیگه همون التماس هم نمی تونستم بکنم و دهانم حسابی با پارچه بسته بودند حتي نفس به سختي مي كشيدم . خیلی تشنه بودم ساعتها آب نخورده بودم ولی اونا فکر می کردند می خوام فریاد بزنم و آب به من نمی دادند .
متاسفانه یه دختر از ترس آبروش سکوت میکنه ولی اینم بگم که اگر تباه و بی آبرو شدم اگر تا هم اکنون داروهای اعصاب و روان می خورم کابوس می بینم و تحت نظر پزشک هستم ، ولی با صرف وقت و هزینه و تحقیق بسیار زیاد بالاخره خانواده ام چنان انتقامی از شخص یاری که اولین نفر در فیلم ب ک ا ر ت منو از بین برد ، گرفتند که اگر بنویسم چكار باهاش كردند ، حاضرید پدر و عموهای منو با دستهای خودتان قطعه قطعه کنید . اون زنه هم یاری رو مجبورش کردیم بکشوندش پیش ما که البته عموهام خیلی جوانمردانه و بیشتر به این خاطر که دخترای دیگه رو مثل من نکنه ، به درک حاصلش کردند ولی دیدارمون با اون دو پسر جوانتر به قیامت موکول شد و به دستمان نيامدند البته خود آقای یاری از خدا بیخبر بجای اونها هم زجر کشید و مثـله شد و هر قطعه از بدن کثیفش پس از تحمل زجرهایی که حتی از نوشتنش هم تنم به لرزه می افته ، در محلی دفن شد .
لطفا کسی ردیابی منو نکنه چون اسامی مجازی نوشتم خودمم کافی نت هستم و فقط خواستم دخترهای زیبا و جوان که مثل من چشمشون به آگهی استخدام شرکت و موسسات هستش ، بدانند که چنین چیزهایی هم شده و تازه حالا كه ما خیلی تلاش کردیم و اون نامرد و نازن بدتر از حيوان رو به چنگ آوردیم و تلافي كرديم ، ولي در هر صورت الآن من باکره نیستم و از ترس کابوس هم نمی خوابم مگر از عوارض داروهایی که میخورم خوابم بگيره . پدر و عموهایم هم هر چه باشه دیگه قاتل دو تا حیوان هستند . از گرگها و گرگ صفتها در امان باشيد ؛ سوزان

Yes.?
     
#18 | Posted: 9 Jul 2010 15:38
اتوبوس

تو اتو بوس یه پیر مرد بهم می مالید
راست کرده بودم
داشت آبم می اومد
منم کیرشو دستم گرفتم مالیدم
هر قدر کیرشو می مالیدم
آبش نمی اومد
با تحکم بهم گفت پاشو این یکی بشینه
مثل گوساله اطاعت کردم
تا بلند شدم
چسبوند به در کونم
دستشو گذاشته بود رو شونم
یه دست دیگه شم گذاشته بود پهلوی راستم
هی با کیرش تقه میزد به در کونم
همه نگاه می کردن
ولی اون حالیش نبود
مجبور شدم ایستگاه بعدی پیاده بشم
اونم پیاده شد
تو خیابون هی انگشت تو کونم می کرد
سوار ماشینم کرد
منو بد تو یه حموم حوالی خیابون انقلاب
تو حموم هیشکی نبود
رفتیم نمره
شروع کرد به لخت شدن
وقتی لخت شد
لباشو آورد جلو لبامو میک زد
دو تا تف گنده هم انداخت تو دهنمم
کیرمو با دستش از روی شلوارم گرفت
دست راستمو از طرف دیگه گذاشت رو کیرش
یه دفعه موهای سرمو گرفت کشید پایین
مثل شتر در مقابلش زانو زدم
کیرشو تا ته کرد تو دهنم
همونجوری که موهامو گرفته بود
کیرشو محکم تا ته حلقم فرو كرد
مزه شاشش اب منی و بوی پشماش داشت حالمو بهم میزد
چند بار خواستم سرمو از دستش خلاص کنم نذاشت زورش به من می چربید
وقتی حسابی دهنمو گایید
بلندم کرد
شلوارمو کشید پایین
دوتا اخ تف کنده چسبوند در کونم
بعد سر کیر گنده شو تو کونم احساس کردم
همینکه سر کیرش رفت تو کونم
بقیه شو با فشار داد تو

سوزش شدیدی اطراف سوراخ کونم احساس کردم
درد بود که میریخت تو جونم
پاهام ضعف رفت
همینکه دید دارم ناله میکنم
موهامو کشید عقب
پرتم کرد روی سکوی داخل حمام
دروسطم بست
اومد نشست روم
موهامو گرفت دستش
سرمو با فشار کوبوند به سنگ
دست چپشو برد پایین کیرشو گرفت با فشار هل داد داخل کونم
با هر بار فشار کیرش به داخل کونم
با غیظ سرمو محکم می کوبوند به سنگ
مثل اینکه داره با اسب یورتمه میره
اونجا روی سنگ کثیف و سرد حمام نمره وسط شهر فهمیدم
سکس اسب سواریه
بسته به اینکه چه موقعیتی در سکس داشته باشی
نقش اسب یا سوار را بر عهده خواهی داشت
من در اون لحظات اسب بودم
که سوارم به شدت هر چه تمامتر مرا میراند
و عجیب اینکه از اینهمه وحشیگری لذت می بردم

نوشته: منی نویس

Yes.?
     
#19 | Posted: 9 Jul 2010 15:44
پیرمرد و...اصلا هیچی...



یادم میاد دو سه ماه پیش یک روزه بارونی ساعت تقریبا نه صبح بود میرفتم شرکت که سر چهارراه پارک وی (به سمت ونک) یک دختره وایساده بود و دست برای تاکسی نگه میداش برای همین فهمیدم که کاسب نیست ولی نمیدونم چرا یهو براش چراغ زدم و هفت هشت
متر جلو تر براش وایسادم نیگاه کردم دیدم تحویل نگرفته و هنوز منتظر تاکسیه...بازم بر خلاف معمول دنده عقب گرفتمو جلوش وایسادم....شیشه رو دادم پائین و گفتم دخترم من تا ونک میرم میخواهی تا یه جائی برسونمت؟ نگام کرد و گفت مرسی و همینطور که سوار میشد گفت خیلی ممنون تو این بارون اصلا تاکسی گیر نمیاد. تا سوار شد دیدم بوی ادکلن مردونه تو ماشین پیچید تو صورتش که نگاه کردم دیدم آرایش کاملی نداره یعنی چشمو ابرو کشیده ولی بدون ماتیک....این بود که حدس زدم از پیش کسی میاد....از طرفی ....زیرچشمی هم کیر منو دید میزد.... کم کم سر حرف و باز کردم از زمین گفتم و از اسمون بافتم....حرف کشوندم به جائی که میخواستم... گفتم وضع خیلی خرابه .. به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد...اگه بهشون دست بدی....دیگه نمیتونی پس بگیری...من
بیشتر دلم برای شما جوانها میسوزه چون ماها که دیگه کارهامونو اون قدیما کردیم...اما الان مگه میشه؟؟؟با این حرفام یه کمی احساس راحت تری پیدا کرد و مثل ادمهائی که تازه از زندان انفرادی امدن بیرون دلش و باز کرد و گفت شما درست میگید الان وضع خیلی خراب شده ادم جرات نداره حتی با خوانوادش راجب دوستاش صحبت کنه. اگه میخوای کسی رو ببینی یا قرار بزاری باید تو خونه دروغ بگی .....مثلا بگی دارم میرم گردش علمی...یا بگی از طرف دانشگاه میرم اردو..اینو که گفت منم دل و زدم به دریا و با خنده پرسیدم ببینم...الان از پیش کسی میای مگه نه؟مکسی کرد و گفت بله.... ولی شما از کجا فهمیدین؟ گفتم آخه بوی دوستت تو ماشین پیچیده...دفعه دیگه قبل از اینکه بیائی بیرون یادت باشه به خودت پرفیوم زنونه بزنی و ماتیک هم یادت
نره!!! مونده بود که چی بگه.گفت ببخشید منظورتون و نمیفهمم!! گفتم دخترم من مثل باباتم ناراحت نشو من و تو ممکنه که دیگه همدیگرو نبینیم پس خوب گوش کن.. الان ساعت 9 صبحه تو هم داری بوی ادکلن مردونه میدی با خوانوادتم که راحت نیستی....ماتیکت هم که پاک شده..... ازهمه اینها من برداشتم اینه که صبح زود یواشکی با دوستت قرار گذاشتی که یا همدیگرو ببینیدو یا با هم حال کنید ...حالا هم کارش تموم شده داری میری....(بعد قبل از اینکه حرف آخرمو بزنم با خودم گفتم یه برگی بهش میزنم یا میگیره و عشق و حال یا اینکه پس میزنه و پیاده میشه).... بعد گفتم.... اما از زیر چشمی نگاه کردنت به کیرم میفهمم که کار تو هنوز تموم نشده ...اینو گفتم و سر کیرم که اندازه کله گربه هست رو دراوردم نشونش دادم و گفتم دوست داری اون چیزی رو که زیر چشمی نیگاهش میکنی تو
کوست حسش کنی. دختره مونده بود چیکار کنه ..چی بگه از طرفی هم شاید به خودش میگفته.... من که اینو دیگه نمیبینم...حالم هم که خرابه...پس بزار هر چی میشه بشه.... به شرکتم که رسیدیم رفتم پارکینگ زیرزمین که ماشینو پارک کنم که دختره گفت کجا میریم من دارم میترسم گفتم نترس ...بعدا از من تشکر میکنی.اول قبول نمیکرد ولی کلی بهش اطمینان خاطر دادم و رفتیم بالا .به منشیم گفتم اگه کسی منو خواست بگو هنوز نیامدم...با دختره رفتیم تو دفترم درو قفل کردمو بغلش کردم و صورتشو بوسیدم...آروم برشگردوندم بردمش رو صندلی و دو زانو رو صندلی نشوندمش....مانتوشو دادم بالا ....شلوارشو با شورتش تا زانوش کشیدم پائین.... اروم لمبرهاشو از هم باز کردم و گفتم بزار ببینم چی قایم کردی بین این دو تا....کمرش قوس ورداشت.... کونشو داد بالا.... سوراخ کونش افتاد بیرون....گفتم وآآآآی ی ببین کونت هنوز
خیسه چه بوئی میزنه....اروم با صدائی که میلرزد گفت ببخشید اصلا فرصت نکردم خودمو کامل تمیز کنم دوستم کارشو کرد و من امدم بیرون پرسیدم تو چی؟با صدائی آروم و لرزون گفت من؟؟ هیچی!!! خواهش میکنم آآآبمو بیاررر دیگه معطل نکردم کیرمو گذاشتم دم کوسش و پرسیدم با کوس حال میکنی؟ سرش رو به علامت اره بالا و پائین کرد و منم کردم توش که یهو گفت آآآآخ خ خ جوووون چه کیر داغی داری....چه کلفته....تمام کوسمو پر کرده. شروع کردم عقب و جلو کردن ...سرمو بردم دم گوشش و گفتم جون... فدات شم کوست چه ابی انداخته....از کیرم خوشت میاد؟؟ قالب کوست هست؟؟ از دوستت کلفتره؟؟ مال دوستت رو دوست نداری؟؟ کوچیکه؟؟ دوستت آبتو نمیاره؟؟ کونت میزاره بعد میگه برو؟؟ خوب عیبی نداره...تو هم الان اب میدی....الان راحت میشی.... اینهارو که میگفتم حالش بدتر شد حالا دیگه خودش عقب و جلو میکرد هی میگفت وآآآای دارم
دیوونه میشم..... کیرت تا ته کوسمه....آخ جوووون بالاخره یه کیر تو کوسمه که دردم بیاره....منم دیدم این دختره خیلی حالش خراب شده دستشو گرفتم و رو زمین و به پهلو خوابوندمش خودمو بردم بین پاهاش....پای راستش زیرم و پای چپش رو آوردم بالاو گرفتم بغلم (مثل قیچی شده بودیم) کیرمو کردم کوسش و شروع کردم عقب و جلو.... بعد با شصت دست راستم سوراخ کونش رو و با شست دست چپم چوچولشو رو میمالوندم که دیگه حسابی آه و نالش بلند شده بود شروع کردم محکم کردن...با هر ضربه ای که تو کوسش میکردم نیم متر جلو میپرید...هی جیغ میزد وآآآآی کوسم ...وووآآآآی سوراخه کوسم داره پاره میشه....آآآآآخ ...ووووآآآای آآآه ه ه ه که یهو دستشو گذاشت رو سینه ام و چنگی کشید و بعد از چند تا تکون تکون خوردن بی حسو حال رو زمین ولو شد. ابم که داشت میامد پرسیدم کجات بریزم ...با بی حسی گفت هر جا که دلت
میخواد....منم کیرمو درآوردم و آآآآررروم کردم تو کونش....با یک صدائی که از ته چاه میامد فقط تونست بگه آآآی ی ی کارم که تموم شد کیرمو که از کونش بیرون کشیدم سوراخش تا چند لحظه چشمک میزد.... و بعد بی صداوبیحرکت کف زمین ولو شدیم.








تو فکر میکنی اینها که گفتم خیالاته؟ دروغه؟ هر جور راحتی.....

Yes.?
     

#20 | Posted: 10 Jul 2010 22:54
شیرین جان و منوچهر



داستان سکس دیگران را خواندم، کیف کردم و لذت بردم و این هم یک داستان واقعی بنده که به مردان و زنان سکسی، خواننده گان همزبان و دوستان سکسی ام پیشکش می کنم، تا شاید که بیشتر از من کیف کنند.
بنده د.ا.ر، سی و پنج سال دارم. در بیست و پنج سالگی با دختر عمویم شیرین که هفده سال داشت و پیش از ازدواج هم چندین بار نزدیک و همبستر شده بودیم، ازدواج کردم. زمانه های تازه به اوج قدرت شهوانی رسیدن و جوش و مستی جوانی را، با همین همسر امروزی ام در مدت چهار تا کمتر از پنج ماه دوره نامزدی سپری کردیم؛ اما هنوز در باره ی سکس و مشاطه بازی ... چیزی نمی دانستیم و مهمتر از همه اینکه به دلیل سایز کمتر از ده سانتی کیرم، نه خودم از همبستری کیف چندانی می کردم و نه همسرم چندان با ذوق و نشاط حال می کرد.
از برکت پیشرفت های روز افزون تکنالوژی و تی وی و موبایل و کمپیوتر و انترنت ... رفته رفته با سرخوردن به تصاویر و فیلم و دیگر امکانات فزیکی ... وارد دنیای سکس شدم و روز بروز با مطالعه و دریافت های سکسولوژی، شیرین جانم را نیز به دنیای سکس تشویق می کردم؛ آرایش و طرز لباس پوشیدن، حرکات جدید در حال گائیدن، بوسیدن، مکیدن، لیسیدن، چوشیدن و... همه اندوخته های سکسی را با وی شریک می کردم، اما غافل از اینکه همسرم نیز در چنان سن بلوغ هفده - هژده سال با داشتن اندام و صورت خوشگل و زیبا، از کیر من شاد نشده بود.
تقریباً یک و نیم سال پس از ازدواج صاحب فرزندی شدیم و هنوز پنج ماهه نبود که از خانه و شهر به خارج از کشور مهاجرت کردیم و با یک خانواده ی بیگانه ی هموطن در یک حویلی کرایی همسایه شدیم. من و شیرین با کودک ما در یک اتاق، خانواده ی همسایه با پدر و مادر سالخورده و دو پسر و سه دختر جوان زیر پانزده تا بیست سال در دو اتاق دیگر کنار هم بودیم.
با گذشت چند روز و چند ماه، رفت و آمد های ما و ایشان با شب نشینی ها و نزدیکی های بی پرده و حجاب شکل گرفت. نیمه شبی از شبهای گرم بالاتر از چهل درجه که بدون رو پوش و کمبلی می خوابیدیم، ناگهان از خواب بیدار شدم دیدم شیرین در جایش نیست. لحظه ی انتظار کشیدم فکر کردم دستشویی رفته باشه، اما دیر شد نیامد. از جا پریدم و از اتاق به صحن حویلی و آشپزخانه و دستشویی گذر کردم، همه خوابیده بودند و شیرین جانم درَک نداشت. از راه پله ی صحن حویلی با پای برهنه آرام آرام به طرف سقف بام رفتم که صدایی به گوشم نزدیک شد؛ به به، چه حالی، سینه های لخت شیرین جان بیرون از گریبان و در دستان منوچهر بچه همسایه بروی کمبل و دوشکی هردو روی سقف بام نشسته و آنقدر غرق لذت و مستی بودند که در فاصله ی دو سه متری هم به من متوجه نشدند. لحظه ی اندک سکوت اختیار کردم، با خود گفتم چه باید بکنم ...؟ آرام آرام از راه پله پایین شده و به اتاق رفتم و آرامش و خاموشی را به شرمساری و رسوایی ترجیح داده و تصمیم گرفتم که شیرین جانم هرگز نفهمد.
دوباره سرجایم رفته و سر به بالشت ماندم، خوابم پریده بود. حال کردن ایشان را هنوز در پیش چشمانم داشتم و باورم نمی شد. گه با خود می گفتم با چنین رسوایی و بدنامی چگونه بعد از این بروی منوچهر و همسرم ببینم و باید این خانه را ترک کنیم، یا که اندام گوارا و صورت نظیف و لباس چسب با سیب گونه های برجسته و کون و کمر مقبول شیرین جان دل منوچهره برده و شاید فقط برای ارضای جنسی اش شیرین جانمه وادار به این کار کرده ... گهی باز به بالا به سقف بام اتاق درست همانجا که شیرین جانم آیا چه کرد و می کرد نگاهم را دوخته فکر می کردم؛ شاید هم کیرو جوانیی منوچهر دل شیرین جانه برده باشه، بگذارآخر تابکی ناشاد از کیر من باشد، آخر هرآن گونه سکس برای شاد شدن کیر من کرده، پس چرا اونم سکس دلخواه خود را نداشته باشد، حالا که خواسته ی او در توان من نیست نیست. این تقصیر کیر من است که دوبرابرش کرده نمی توانم، پس چرا از کیری که شاید نسبت به من خوشش آمده شاد نشود؟ و یا... و... با همین غرق خیالات، ساعتی بیشتر گذشته بود که شیرین آهسته به خانه داخل شد و با روشن کردن چراغ به من نگاه کرد، دید که بیدار استم اندکی دورتر ازمن دراز کشید و پرسید: نَو بیدار شدی؟ بلی گفتم و سعی کردم که شک نکنه و حرف بیشتر نزدم، چشمانم را بستم و گفتم بخواب.
بعد از آن روز به روز، سردی و بی میلی را به خوبی در هنگام حال کردن با شیرین جانم احساس می کردم؛ یعنی حس می کردم که واقعاً کیر دلخواه خوده پیدا کرده، ولی خوب می دانستم که از یکسو خودم چشمان او را با سکس بینا کردم و از سوی دیگر خیلی دوستش داشتم و می خواستم برعلاوه نادیده گرفتن ارتباط جنسی اش با بچه همسایه، از خود نرنجانمش. هرگز واکنشی از دانستن رابطه ی جنسی اش با منوچهر نشان نمی دادم و برعکس با منوچهر آنگونه رویه می کردم که اصلاً شیرین جان بیشتر از گذشته اعتمادش به من افزوده می شد و همین گونه دلش را به دست می داشتم.
رابطه ها و رفت و آمد ها روز به روز بیشتر از پیش نزدیکتر و آزادتر شد؛ تا حدی که یک شب دیگر تقریباً یک هفته بعد از همان شب، بار دیگر ناگهانی بیدار شدم که صدای ناله و زدن زدن کیر و کوس شیرین جان و منوچهر در داخل اتاق خواب ما در پایان پاهایم بالای دوشک جریان دارد. تکان نخوردم و با چشمان نیمه باز تا پایان کار در روشنی چراغ خواب به تماشا نشستم، دیدم که منوچهر با شورت نیمه کشیده راست پای دراز روبه کوس عریان شیرین خوابیده و کونش را آهسته آهسته بالا و پایین می کنهٍ، مثل اینکه گاییدن و مشاطه بازی را درست بلد نبود و روزه ی شهوت جوانی اش را نیز با کوس شیرین جان افطار کرده بود.
شیرین جان هم با نوک های انگشتانش پشت منوچهر را نوازش می داد و با همدیگر بوس بازی می کردند و ... حرف های باهم رد و بدل داشتند؛ گهی پُس پُسک گهی بلند تر، خوب گوشم را متوجه کردم شنیدم که منوچهر بار بار از شیرین خواهش می کنه که پاهایش را باز کنه، یعنی بگذاره که درست حسابی کوسش را پاره کنه و از کیر خود شادش کند. به گمانم که تا آندم شیرین جان کمتر از نیم کیر منوچهر را به داخل کوسش و یا هیچ راه نداده بود و چرا نداده بود؟ ترسیده بود؟ یا منتظر این بود که در پیش چشمان باز من و با اجازه ی من یاهم به کمک من کیر دلخواه خود را تا ناف کوسش جا دهد. با همین گمانه زنی ها نگاهش می کردم، ندانستم چه در فکرش خطور کرد، در حالیکه با انگشتانش پله های کون منوچهر را می فشرد و دل و نادل چون تا هنوز چنین نکرده بود، خاموشانه گفت: هی منو جان! خی پیش از درون کدن بگیر یکبار کوسمه خو بلیس! منوچهر نادیده و ناکده کار احمق با حرکت نا خوش آیند و بی رغبتی گفت: قندم بار دیگر چنین خواهشه از مه نکنی، خوشم نمیایه... شیرین جان هم از این خواستش صرف نظر کرد و فهمید که منوجانش اهل سکس و این چنین کارا نیست، پرسید: اگه شوهرم بیدار شوه... خَی بگو که امشَو چند دفه کوسمه یخ کده می تانی ...؟ منوچهر یک بوسه ی مممممم پهههه از لبان شیرین گرفت و خود را بلند کرد و کیرش را آهسته از کوس شیرین بیرون کشید. واه چه کیر راست ایستاده ی هژده - بیست سانتی با دو برابر کلفتی و دراز تر از کیرمن ... با دو دست دلک های دوپای شیرین جانه گرفته سر شانه هایش گذاشت و تنبان شیرین جانه از پاهایش درآورد و از خوده هم کمی پایین زد تا هنگام گاییدن کمی آزاد و راحت باشند و با صدای سرلب به گوش من زد: بگذار که بیدار شوه ببینه که زنش سکس در زیر کیرم خمار گاییدن است و هنوز اجازه دخول داده نشده چطور شیرین جان... و از بسکه شیرین جان هم پروای شوهر و پرده ی شرم و حیا را برایش کاملاً دریده بود، او هم با جرأت و بی شرمی گفت: اگه بیایه به کمک ما و از پاهایت محکم بگیره و یگان تف بیندازه سر کیرم چقدر عالی، ههههههههه... حالی فقط بگو که چی رقم خوشت میایه، به این شاه کیرم بگو که تا کدام خط و چند دفه درونش کرده می تانی؟ تو فقط اَمر کن و گاییدنه ببین که تا به حالی شوهر خَو بُردیت نکرده باشیت... شیرین در حالیکه با هردو دست کیر منوچهر را محکم حلقه کرده و شاید هم فکر می کرد که در هنگام دخول شاه کیر به کوسش افگار شده و فریادی بزند و آنگاه با بیدار شدن من چه بربادی و رسوایی برپا شود و یا هرچه بادا باد ... ولی از تکان خوردن و لمیدنم و کیر بیدارم که از پشت روپوش اندکی نمایان بود و داشتم با دستانم اورا نوازش می دادم، با نگاه های مسلسل به سویم خیره شد و فهمید که بیدار استم، با ناز و عشوه ی که هرگز ندیده بودم، همان طوریکه گاه گاهی البته برای ارضا شدنش و یا دخول کامل کیر من پشتش به روی بالشت می خوابید، درست همانطور بی خبر از آنکه حالا در زیر خرکیر خوابیده و پدرشه درمیاره، کیر منوچهر را با دستانش نوازش داده به من نشان می داد و می فهمیدم که درست با کیر منوچهر برایم اشاره می کرد که ببین کیره ببین که تو هم ده عمرت ندیده باشی و رویش به طرف من با جرأت و بی حیایی تمام گفت: مه خو امشَو خوده صدقه کیر منو جان می کنم، ها عزیزم اگه این کیر از تو می بود هرگز این کاره نمی کدم خو حالی دیگه بگذار که منوجان بزنه تا خلاص شویم باز تو بیا و همه دار و ندار کوسمه بخور، چرا که منوجان مَیل شه نداره و راستش تو باز کار منوجانه هم کرده نمی تانی، همینطور نیست منوجان! پوزخندی کرده ادامه داد: باور کو منوجان از روز اول تا به حالی مه خبر نشدیم که کیر شوهرم ده کجایم میره به سرت قسم این اولین بار است که مزه کیره او هم شاه کیر تره می چشم، فکرته بگیری قندم آهسته درون کنی افگارم نکنی آاا...!
هرچه بار بار خود را اینسو و آنسو شوراندم، نتوانستم به این خواسته ی شهوانی شیرین جانم باور کنم و لبیک بگویم. خاموش ماندم و از کیر منوچهر هم ترسیده بودم که مبادا شیرین جانمه افگار کنه ولی نه اینطور نبود، بلکه شیرین جان امشب کاملاً خود را آماده و تسلیم کرده بود که تا آخرین توان، نخستین کیر کلفت و مست را به ته کوسش جا زده و این سکس خرکیره هم تجربه کنه. منوچهر با پرسش اینکه خی شوهرت کوسته هم می لیسه ...از پُشت ساق پاهای شیرین گرفت و زانو هایش را روی سینه اش چسباند، طوریکه واقعاً چمبه کوس شیرین جان کاملاً بیرون زده و حتا برای بزرگتر از کیر منوچهر هم آماده بود، ولی احمق ناکرده کار نه در فکر ارضا شدن شیرین بود و نه در این باره سر در می آورد. در حالیکه شیرین جان بی صبرانه کوسش را چه قشنگ آماده و گشاده گرفته بود، چه خوب می گفت: می خوام که اِمشَو گاییدن از تو باشه و لیسیدن و چوشیدن از شوهر عزیزم اخخخخیییییی چقدر مزه بته ... و این بار برمَلا با پاهایش به پاهایم مالیده و اشاره کرده گفت: عزیزم مره ببخش مگر وعده می کنم که بعد ازین تره هم لحظه ی ناشاد نمی مانم ولی خیراست یک دفه خو از خاطر مه بخیز که شوق کدیم بخیز دیگه...! فهمیدم که دیگر چیزی در میان شرم و حیا باقی نمانده و دلم شد بخیزم و هم به فرمانش کنم و هم دو نفره از پس و پیش کوس و کونش را بدرانیم ولی راستش از کیر منوچهر خجل بودم و از خجالتی خاموشی را به شریک شدن در این گاییدن ترجیح دادم.
آن شب دیگر جرأت و حاکمیت فقط در دست خود شان بود، تا بلاخره منوچهر بدون کدام نوازش دادن و حرکت ارضا کننده ی کوس و کون و پاهای شیرین جانه کاملاً باز گرفته و زانوهایش را طور چسبانده در دو بغلش محکم نمود و همین که کیر سفت و راستش خود بخود به دهن کوس شیرین جان برابر شد، با چه بی رحمی هی گفته تا بییییخ فرو برد و صدای آااااااااخ شیرین جان بلند شد و با دستانش شانه های منوچهر را به بیرون فشار داد، یک کمی سر خوده بلند کده خوب با چشم باز دیدم که چه گاییدن بی رحمانه ی، شاید چقدر شیرین جانم افگار و اذیت شد و شاید چنان کیر محکم تا عمق کوس و پشت کمرش خورد که در طول عمرش نخورده بود. لحظه به لحظه تلمبه زدن وحشیانه ی منوچهر سرعت گرفت و طوریکه از هیچ گونه فشار و افگار شدن شیرین و یا از خبرشدن حتا اعضای خانواده خودش که در اتاق پهلوی ما خوابیده بودند باک و پروایی نداشت، شانه هایش را به پشت زانو های شیرین چسبانده و در واقع می خواست که اصلاً دیگر شیرین جان توان تکان خوردنه هم نداشته باشه و همانطورم کرد، چنان به محکم زدن شروع کرد که از یکسو صدای پاااق پاااق ترقیدن کیر و کوس هردو و از سوی دیگر ناله های شیرین جان که داد می زد الللااااااااااا کشتی مه آستااااااااااستا به لیاز خدااستا بزن منوجاااااااااان.... تمام خانواده و حتا همسایه های دور و بر شاید این فریاد ها را در این شب شنیده باشند، اما کس نمی دانست که کِی زن کِی را چطور می گاید.
این صحنه ی سوپر با چه قشنگ تلمبه زدن که کاملاً روشن درون و بیرون شدن کیر منوچهره به داخل کوس شیرین جان می دیدم، زیرا منوچهر ظالم طوری بالای شیرین جان خوده انداخته بود که شیرین جان همان گونه بالشت در زیر کمرش و پاهایش از زانو چنگ و در زیر شانه های منوچهر چنان محکم که واقعاً جای تکان خوردن نداشت. گاهی هم که کیر منوچهر درون و بیرون می شد دهن کوس شیرین جان چنان کشاد شده بود که تا این دم نیده بودم. چه فضای سکس آزاد و پُرهیجان ایجاد شده بود.... ایکاش آن شب فیلمبرداری می شد!
شیرین جان هم که توان هیچ حرکتی را در مقابل هیکل و فشار جنونی منوچهر نداشت، ناچار محکم ترین ضربات پی هم کیر منوچهر را با ناله های دوامدار تا اندرون های شکمش تحمل می کرد و رفته رفته برایش آسانتر می شد و تلمبه زدن های منوچهر خرکیره از دل و جان با حرف های بی پرده و بیخود می پذیرفت. گرچه می فهمیدم شیرین جان پیش از آن با کسی نزدیک نشده بود، اما راستی که گفته اند سودای نخست بوی مشک می دهد با چقدر هیجان و مستی به حدی شهوانی شده بود که اصلاً ترس و بیم از خیالش پریده بود و فقط و فقط لذت می برد و با هربار محکم فرو رفتن کیر منوچهر تا آخرین خط به درون کوسش از بسکه که دیگر آن همه درد و فشار هم به لذت تمام مبدل شده بود و شاید ارضا هم شده بود گفت: صدقیت شوم منو جاااااااااااان بزن بزن پاره پاریم خو کدی حالی دیگه تا که می تانی ماکم بزن ... در همین بزن بزن وحشیانه که گویی واقعاً کوس شیرین پاره پاره شده باشه، منوچهر با نفس عمیق اوووووه کرده رفت روی سینه های شیرین سر ماند و شیرین جان هم جاااااااااان گفته دستانش را به کمر منوچهر چنگ زده به طرف خود محکم فشرد و هردو با نفس های آرام یکدیگر را بوسیدند و خندیدند و...، در حالیکه این صحنه ی هیجانی تقریباً یک ربع طول کشید و هردو نفس های راحت می کشیدند، با خود گفتم: چی سکس مزه داری، نوش جانت شیرین جان ... و فهمیدم که تمام آب منی کیر منوچهر خوووووب تا بیییییییخ در جایی ریخت که تا امروز من نتوانسته ام به آنجا برسانمممممممممم، آیا که چه کیفی داشته باشد...؟
ازینکه برداشت آن لحظه ها برایم خیلی هیجانی و باور نکردنی بود، چشمانم را پُت کردم و خود را به خواب انداختم، ولی شیرین جانم که به تازه گی برای چندمین بار سکس دلخواه خود را نصیب شده بود و لحظه ی پیش هم به منوچهر گفته بود بکن تا که بس بگویم، تا دم دم صبح که خوابم برد، یکی دو بار دیگر هم کیر دلخواه خود را تا به اعماق کوسش مزه کرد.
رابطه ی سکس شیرین جان و منوچهر همین گونه بیشتر در غیاب من برای سه - چهار ماه مؤقتی ادامه داشت؛ تا روزی که بلاخره هنگام خداحافظی با منوچهر و خانواده ی شان در فرودگاه با حرف های خاموشانه و فشردن دستان همدیگر، اندکی علنی تر نشان داد که چقدر با منوچهر محبت و راز نیازی داشت و من هم خود را به کوچه ی حَسن چپ می زدم؛ در داخل هواپیما متوجه شدم که اشک می ریزد، پرسیدم چرا؟ هق هق کنان گفت: پدرجان و مادرجانمه دیده نتانستم ... در این باره حق به جانب بود، زیرا این سفر به گونه غیرمترقبه رخ داده بود و فرصت دیدار با کسی را نداشتیم. اما شک من این بود که شاید قطره های را هم از برای جداشدن از منوچهر می ریزاند؛ زیرا نه تنها بهترین خاطره های عشقی و سکسی از آن شب های گرم به یاد ماندنی را با خود می برد، بلکه مهمتر از همه دختر هشت ساله ی را که امروز فرزند ما گفته می شود، از مایه ی منوچهر حدود سه ماهه در بطن داشت.

اگر مورد پسند دوستان و خواننده گان بود نظر بدهند، تا دنباله اش را نیز آماده و پیشکش نمایم.

نوشته:‌ رامین
     
صفحه  صفحه 2 از 40:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  36  37  38  39  40  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.