| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 20 از 67:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  66  67  پسین »  
#191 | Posted: 22 Nov 2010 06:13

وقتی همه چیز برعکس باشه
خاطره من بر میگرده به دوسال پیش خانواده ما کلا ورزشکار است بابام تو جوانی فوتبال بازی میکرد مامانم والیبال یازی میکرد خواهربزرگم ژیمناستیکار و والیبال بازی میکرد (والیبال را با اصرار مامانم)خودم هم تنیس باز میکردم به صورت اماتور.
بریم سر اصل مطل که من 17سالمه بو خواهرم پنج سال از من بزرگتره که بواسطه ورزش ژیمناستیک و والیبال که انجام میداد قد بلند و اندام قشنگی داره قد من درحدود1.60متره که وقتی رودروی خواهرم وایمیستم سرم به زور تا پیش شونه هاش میرسه البته مامانم هم قدش بلنده اما خواهر واقعا قدبلنده چیزی در حدود 1.95متر چند وقت بود که پسرهای محله تو نخ خواهرم بودند(اینو از یکی دوستای خوبم شنیدم که میگفت حواست به خواهرت باشه)
از اونروز کارم شده بود تعقیب خواهرم اما چیزی ازش ندیدم. خواهرم یک رفیق داشت که از کلاس ژیمناستیک والیبال با هم دوست بودند رفیق خواهرم که اسمش نازیلا بود بهش میگفتند نازی کالس بدنسازی رو به صورت حرفه ای به پایان رسانده بود و ترکیب این دو ورزش ازش چه تیکه ای ساخته بود من همش تو کفش بودم. بگذریم خواهرم همه جا رو با نازی بود رفتار خواهرم عوض شده بود یک بار که مخواستم برم حموم دیدم خواهرم فراموش کرده که لباس های زیرش رو ببره از رو کنجکاوی بلندشون کردم که با تعجب دیدم شورتش بوی عجیبی میداد بوی شبیه منی اعصابم به هم ریخته بود اول خواستم که بهش بگم اما گفتم باید سر بزنگاه مچش رو بگیرم دوباره تعقیبها شروع شد باز هم چیزی دسگیرم نمیشد وباز چند بار دیگه همون قضیه بوی منی خواهرم هرجا که میرفت با نازیلا بود من اکثر جاها که تعقیبشان میکردم اشراف کامل بهشون داشتم الا یک جا خانه نازیلا که خودش تنها زندگی میکرد دیگه برا یقین شده بود که تو این خونه اتفاقهای دارد میافتد بنابراین تصمیم نهای رو گرفتم و از حیاط خونه پریدم تو و رفتم پشت پنجره یکی از اتاقها که صدای جذاب مردی اومد که اول کدمتون میایید یکهو خواهرم با صدای هیجان انکیزی گفت من من "من منگ منگ بودم اول خواستم برم تو(کاش گردنم میشکست و همون موقع میرفتم تو)وقتی صدای خواهرم که میگفت قربون اون کیرت برم اااااوووووووففففففففففف"اوووووووخخخخخخ"
من تو افکارم بودم که صداها قطع شد و من سریع از خونشون زدم بیرون اون شب تصمیم گرفتم که اول نازی رو بگام و بعد دیگه ارتباط خواهرم رو با هاش قظع کنم اول رفتم حسابی مست کردم چون نازی دختر قدبلند و قوی جسه ای بود محال بود که بتونم بزور باهاش سکس کنم به همین خاطر قطره حشری کننده قوی خریدم و برای اطمینان از کار قطره فقط دوقطره تو یک لیوان آب دادم به یکی از پسرهای کلاس تنیس پسره میخواست با دستش خودشو جر بده مست و پاتیل رفتم خونه نازیلا وقتی در واکرد منو تو این حالت دبد جا خورد رفتم تو (چندین بار من رفته بودم خونشون برای انجام دادن بعضی از کارای نازی)یک هو حالت تهوه شدید بهم دست داد رفتم دستشوی و تا جای که می تونستم بالا آوردم حسابی سبک شدم رفتم بیرون و با خودم گفتم الان وقتشه یواشکی قطره رو که روی پیشخون اشپزخونه جا گذاشته بودم رو برداشتم و رفتم اشپزخونه
صدای نازی بلند شد که قزبون دستت یک لیوان آب هم واسم بیار سریع یک لیوان آب حاوی حدود ده دوازده فطره رو دادم دستش وگفت زحمتی بکش بو سوپری محله یک کیلو شگر و چند قلم جنس دیگه رو بیار گلوله کش رفتم و وقتی برگشتم دیدم ناز یبا حالت شهوت انگیزی رو مبل نشسته و شربت البالو میخورد و یک لیوان هم بمن داد شریتو سر کشیدم حدودا بیست دقیقه بعد گفتم اماده شو که میخوام کس و کونت رو جر بدم جنده شروع کردم به مالوندن سینه های درشتش دو دستی کوبوند به سینه هام افتادم زمین چهاردست پا اومد سمت من
و دادمیزد کیر میخوام من کیر میخوام شورت و شلوارم رو درآورد و شروع کرد به ساک زدن کیرم اما کیرم لحظه به لحظه کوچکتر و کوچکتر میشد حدود نیم ساعت ساک زد فکر میکردم خابیده شدن کیرم مستی زیاد بود نازی گفت خسته شدم باید کاری کنم تا راست کنی گفتم چه طوری شروع کرد به لخت شدن وای کرست سفیدی پوشیده بود شلوارشو در آورد از رو شورتش شروع مرد مالوندن کسش گفت به حالت سگی بشین نشستم زبون کشید به سوراخ کونم و یک هو انگشت گذاشت تو سوراخ کونم گفتم چکار میکنی"کفت دارم کاری میکنم تا راست کنی خواستم بلند شم اما نذاشت خودشم هم بد کسشو میمالوند که ناشی از اثرات قطره بود اما انگشت هم تاثیری نداشت بلند شد و گفت باید روش دیگه ای امتحان کنم او اومد کنار صورتم گفتم دیگه چه روشی که یکهو شورتشو کشید پایین چیزی خورد تو صورتم که چراغ از چشم پرید خوب که دقت کردم نفسم بالا نیومد کیر کلفت و به بلندی 20سانت جلو صورتم بود نازی دوجنسه بود اون هم کیر کلفت "صدای نازی اروم اومد گفت بخورش"گفتم چی رو"گفت میخوری یا به زور بکنم تو حلقت بچه کونی قطره میاری که منو شهوتی کنی وقتی کونتو جر دادم حالیت میشه با می طرفی گفت چرا فقط بگو چرا منکه مثل خواهر خودتم گفتم همش به خاطر خواهرمه و از سیر تا پیاز ماجرا رو بهش گفتم نازی گفت میدونی چرا کیرت بلند نشد به این دلیله که من قطره تو رو با قطره خودم عوض کردم و قطره خودتو به خورد خودت دادم اره با خواهرت سکس داشتم فقط در حد حال و لب و ساک و قضیه آب منی ها رو بهش گفتم اون هم گفت خواهرت دوست داره من آب کیرم رو رو کونش بریزم و اون صدای مرد هم که تو شنوفتی رفت و یک سی دی گذاشت رو بخش بعد از چند تا آهنگ عقب و جلو کردن یه آهنی رو گذاشت که خواننده میگفت اول کدومتون میایید.من از حمافتی که کرده بودم اعصابم خرد شده بود
نازی تا خواست بره لباساشو بپوشه من با ترس و لرز دست زدم به کیرش اروم گفت میخوایش دیگه حرکاتم دست خودم نبود کیرشو گذاشتم تو دهنم و شروع کردم به ساک زدن صدای اه وااوه نازی بلند شده بود که نازی گفت به حالت سگی دربی تا کاری کنم راست راست کنی تو حالت سگی دیدم داره گرم میزنه توسوراخ کونم دوربرکونم چند دقیقیه بعد نیشگون گرفت و گفت بیحسه گفتم آره شرروع کرد به تلنبه زدن اول سر کیرشو کرد تو کونم فقط سرش رو عقب جلو میکرد با اینکه کرم بیحس کننده زده بود باز درد میکرد خوب که سرش تو کونم جا باز کرد نصف کیرش رو فرستاد تو یواش یواش شروع به تلمبه زدن کرد کیرم تو حالت نیمه شق بود جای درد یک لذت وصف نشدنی تو کونم پیچیده شده بود و وقتی نازی سر پستوناشو رو کمرم میکشید یک رعدی تو کیرم میزد امام زود کیرم میخابید اماده شو که میخوام درست بگامت و کیرشو تا ته گذاشت تو کونم و کم کم شدتلمبه ها بسشتر میشد دیگه داشت با آخرین قدرت و توان تلمبه میزد ولی رو من اثری نکرده بود کیرم داشت از شدت ضربه های که بهم وارد میشد میرقصید بعد از حدود نیم ساعت تلمبه زدن کیرش رو دآورد و گفت رو به دیوار صاف وایستا ایستادم و خودش هم پشت سرم وایستاد چون قدش بلند تر از من بود حتی از خواهرم هم قدبلنتره کیرش راست کمرم بود زانوهاشو خم کرد و کیرشو راست سوراخم تنظیم کرد و شروع به تلمبه زدن کرد این پوزینش عجب فازی میده تو حال خودم بودم که دیدم بین زمین و هوا وایستادم بله زمانی که نازی از تلمبه زدن تو حالت نیمه خم کمرش درد میگیره تو هین تلمبه زده خودشو راست میکنه تو فد و هیکل یک سر گردن از من بالاتر بود منو سوار بر کیرش از زمین بلند میکنه من از شدت لذت و هیجان و شهوت درد ...گفتم اههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
من همیشه تو فبلمای سوپر باین نوع پوزینش ها خود ارضای میکردم حالا خودم داشتم تجربش میکردم نازی ترسید سریع به حالت اول برگشت وکفت محمد عریزم چی شد گفتم هیچی نگو دوباره همون کارو بکن ایندفعه دستاشو زیر بغلم گرفت و بلندم میکرد بعدش نازی رو صندلی نشسن منم رو دررو روکیرش نشستم اونم پاهای منو از رودستاش رد کرد و همینجور که کونم تو کیرش بود منو بغل کرد و منو میکرد من دیگه راست راست کرده بودم دیگه داشت آبم میومد بهش گفتم سریع منو پایین آورد و من واسه اون جلق زدم اون واسه من اول آب من با فشار اومد و چند دقیقه بعد آب نازی .
هر دو خسته و کوفته افتاده بودیم و این سر آمدی شد که مون من توسط نازی سه برابر سوراخش بزرگتر شده بود خواهرم هم از قضیه من و نازی بو برده بود که یک بار خواهرم بوسیله کیر مصنوعی بدطوری ترتیبمو داد و یک بار نازی ترتیب جفتمونو داد که انشاالله هر دو داستان را که جالب هستند براتون ارسال میکنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#192 | Posted: 22 Nov 2010 12:41
با اجازه از اساتید خودم

گاييدن دختر احمق خدمتكارمون با همكاري دوستام (واقعي)

يه روز پنجشنبه بود كه مامانم از خواب بيدارم كرد و گفت :من دارم مي رم بهشت زهرا سر خاك بابام و بعدش هم با خالت(البته نه خاله چهل و هشت سالم!),مي ريم يه سر به مادربزرگت بزنيم. امروز قراره حيدر (خدمتكارمون بود كه هفته اي يه بار ميومد و خونمون رو تميز ميكرد) بياد. از خونه بيرون نري ها,تازگيها خيلي تنبل شده اين حيدر, بايد بالا سرش وايسي,ليست كارايي كه بايد بكنه رو گذاشتم بغل ميكرو, بي خيال بازي در نياري ها,
نيام ببينم كار نكرده ,رفته باشه ها و.........
خلاصه من از تمام اين حرفا,فقط اينو فهميدم كه گويا پنجشنبمون به فاك رفته و با گفتن صد بار چشم, دوباره خوابيدم.
نميدونم ساعت چند مامانم رفت بيرون ولي ساعت حدود 9 بود كه با صداي زنگ در بلند شدم و به هواي اينكه حيدر پشت دره با همون وضعيت خواب آلو,رفتم و در رو وا كردم(با يه شورتك و ركابي) .
كه يهو ديدم يه دختر چادري جلوم ظاهر شد

پرسيدم: شما؟
دختره با خجالت (احتمالا" به خاطر وضعيت لباساي من) ,سرش رو انداخت پايين و گفت :سلام!منزل آقاي ...
با تعجب گفتم : بله,فرمايش؟
گفت:سلام !, من دختر آقا حيدرم,آقام سرما خورده ,گفت كه من بيام خدمتتون.
منم كه با ديدن اين جنس لطيف به جاي اون باباي كيري سيبيل كلفتش اومده,خواب از سرم پريد , ايشون رو با اسكن كامل(البته از روي چادر) به داخل خونه هدايت كردم.
بنده خدا تا داخل خونه شد پرسيد: خانوم كجاست؟
من هم في البداهه گفتم :سرشون درد ميكنه, تا صبح نخوابيدن, قرص خوردن, تازه خوابشون برده,من بهت ميگم چيكار كني.
گفت: ايشالله زودتر خوب شن ,از كجا شروع كنم؟
گفتم:لباس كارت رو بپوش ,يه چايي بخور ,بهت ميگم(تمام فكرم اين بود ,چادرشو دربياره).
گفت: دستتون درد نكنه ,همينجوري خوبه.
منم خيلي جدي گفتم:يعني چي خوبه؟ مگه نيومدي كار كني؟ با اين چادر چاغچور كه نميشه كار كرد.اگه حال نداري ,برو بابات كه خوب شد,خودش بياد. من حال ندارم مامانم كه پا شد غر غر كنه و بگه خونه خوب تميز نشده.
اون بنده خدا هم كه از توپ و تشر من , بدجور جاخورده بود(شايد هم ترسيد ,اگه برگرده ,باباش كونش بذاره) سريع چادرش رو در آورد و با يه مانتو و روسري بلند, جلوم وايساد و گفت :چشم آقا.
منم كه تو دلم خندم گرفته بود و ازطرفي ترسيدم اگه براي درآوردن مانتوش هم بخوام اصرار كنم,ممكنه قاطي كنه ,گفتم: خيلي خوب. بهتر شدو,اسمت چيه ؟
گفت:سميه.
گفتم: سميه ,حالا برو چايي دم كن. بعدش هم خودم رفتم دستشويي وحموم. لباسامو كه پوشيدم, اومدم تو آشپزخونه ,ديدم دستاش رو گذاشته زير سرش و روي ميز صبحونه خوابش برده. منم در حين اينكه كونش رو كه عقب داده بود ( همين باعث شده بود تا كمر باريك و كون خوش فرمش از روي اون مانتوي گشاد كيريش مشخص بشه .چون كش اومده بود و تا حدودي به تنش چسبيده بود) ,ديد مي زدم, دو تا چايي ريختم و روبروش نشستم(براي اين كنارش نشستم كه وقتي از خواب بيدار ميشه,احساس امنيت كنه و نترسه).
راستي اين سميه خانوم,صورت بيضي وسفيد , بدون غبقب و خالي از مو يي داشت(بر خلاف دخترهاي اين طبقه اجتماعي كه در اثر تعصب خانواده ها تا شب عروسي , پوست صورتشون پر پشم و پيليه و البته اين سميه خانوم هم از اين قاعده مستثنا نبود بلكه صورت و بدنش به صورت ارثي فاقد پشم و پيلي اضافي بود ) . چشماي نسبتا" درشت كه بدون يه ذره آرايش هم خوشگليشون تو چشم ميزد و ابروهاي دست نخورده به هم پيوستش , با رنگ قهوه اي روشنشون يه تركيب قشنگي درست كرده بودن. علاوه بر اين ها, يه دماغ كشيده ولي خوش فرم و يه چونه تيز و دهن كوچولو, با لب هاي نسباتا" گوشتالو به رنگ صورتي پررنگ(بدون رژ لب) رو اضافه كنين.
به آرومي صداش كردم. از خواب بيدارشد و هول كرد.
گفت: سلام! ببخشيد خوابم برد, الان چايي ميارم براتون.
گفتم: اشكال نداره,خوب شد استراحت كردي,چون امروز بايد خيلي كار كني,چايي رو هم من ريختم,فقط خيلي داغه ,حواست باشه لبات رو نسوزوني!
اونم خجالت زده گفت:آقا شرمندم كردين,دستتون درد نكنه ,خانوم بيدار نشدن؟
گفتم:نه,دير خوابيده,قرصم زياد خورده.
گفت: ميخواين براش چايي ببرم.
گفتم:نه ,ميگم خوابه.چاييتو بخور.
سميه هم اطاعت كرد و با فوت كردن, شروع كرد به خوردن چايي.
من هم كه واقعا" حشري شده بودم ,شروع كردم به مخ زدن و پرسيدم : درس ميخوني؟
گفت: نه آقا,دو سال پيش ديپلم گرفتم ولي دانشگاه قبول نشدم.
گفتم: بهت مياد دختر زرنگي باشي,حتما" واسه كنكور خوب نخوندي.
گفت: نه ,آخه آقام ميگه فقط سراسري اونم تهران(چه غلطا!).
گفتم:ولي به نظر من اگه سعي كني مي توني . نااميد نشو,خيلي حيفه.
گفت:چشم آقا.آقام ميگه شما دكتريد.
گفتم: آره , قراره بشم.
گفت: خوش به حالتون.
گفتم: نه بابا , اينطورام نيست. من حاضر بودم دختر بودم ولي ديپلم هم نداشتم.
گفت: آقا چه حرفايي مي زنيد.
گفتم: نه بابا به خدا راست ميگم, ما پسرا همش بايد جون بكنيم ولي دخترا راحت مي شينن تا يكي بياد سراغشون, عروسي ميكنن و خلاص.
گفت: نه به خدا ,الان من همش نگران اينم كه اگه يكي بخواد منو بگيره ,جهيزيه ندارم و
با خجالت ادامه داد: تازه اگه بخوان منو بگيرن .
گفتم:اولا" ,دلشون هم بخواد ,دختر به اين نازي........ دوما", اين دوره زمونه كه دخترا با پسرا دوست مي شن و پسرا هم واسشون خرج مي كنن و آخر سر هم با همون پولا كه از پسراي بدبخت تيغ مي زنن,ميرن جهيزيه مي خرن و شوهر مي كنن.
گفت: نه آقا, اين مال شما بالا شهرياست,طرفاي ما هركي رو با يه مرد غريبه ببينن, اصلا"ديگه كسي نمي گيردش.تازه اگه آقاش و داداشاش زنده اش بزارن.يه بار من با پسر بقاليمون سر يه كيسه شير دعوام شد , به گوش آقام كه رسيد, انقدر منو كتك زد كه داشتم مي مردم.
گفتم: همين حيدر خودمون؟
گفت:آره.
منم اداي عصبانيت رو دراوردم و گفتم: پدرشو در ميارم, چجوري دلش اومد تن دختر به اين قشنگي رو درد بياره, بزار ايندفعه ببينمش,مي دونم چه بلايي سرش بيارم,مرتيكه عوضي رو.
با دستپاچگي گفت: نه آقا تو رو خدا , منو ميكشه اگه بفهمه با شما صحبت كردم.

ادامه دارد...

به نقل لز ایکس پرشیا

آن چه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست؛ ماندن در زیر آب است.
     
#193 | Posted: 22 Nov 2010 12:45
گاييدن دختر احمق خدمتكارمون با همكاري دوستام (واقعي) قسمت دوم

گفتم:نه عزيزم, نمي زارم بفهمه ,سر چيزاي ديگه بهش گير ميدم.
گفت: نه ولش كنيد تو رو خدا ,من اينجوري راحت ترم.
منم كه ديدم با شنيدن فحش به باباش و گفتن كلمه عزيزم, آب از آب تكون نخورد ,اميدوار تر از قبل گفتم: آخه عزيزم,خيلي ناراحت شدم
اونم گفت:ديگه چي كار ميشه كرد؟
گفتم:خيله خوب ,باشه ولي راستشو بگو؟اينجوري كه طرفداري حيدرو مي كني, فكر كنم ماجرا يه چيز ديگه بوده, نه شيطون؟
چند ثانيه سكوت كرد و گفت: نه به خدا, يه ماه بود هر وقت مي رفتم مغازشون, هي بهم چشمك ميزد و يه چيزايي يواشكي مي گفت كه من نمي فهميدم چي ميگه ولي منظورش رو متوجه مي شدم ,منتها محل نمي ذاشتم. تا اون روز صبح, به من كه مثل هميشه تو صف شير وايساده بودم ,دروغكي گفت: تو شيرتو گرفتي ,چند بار مياي تو صف,منم كه ميدونستم چرا اينو ميگه, عصباني شدم و باهاش دعوا كردم.
گفتم: آهان, پس اينطوري بوده خانوم خوشگل.بعدش هم يه چشمك بهش زدم و گفتم :حالا پاشو دوتا چايي بريز.
اونم سريع دوتاچايي ريخت و دوباره نشست.
گفتم: پس چرا با من دعوا نميكني؟ منم كه بهت چشمك زدم عزيزم.
گفت:آخه شما,آقاييد ,اون از اون آشغالاست.
گفتم:آهان,يعني هر كي آقا بود ,اشكال نداره؟
گفت :نه ,آقا تو رو خدا من و اذيت نكنيد.من بلد نيستم خوب جواب بدم.
منم خنديدم و گفتم: بابا من فكر كردم با او چادر و اين مانتو از اون حزبا للهيايي.
گفت: نه بابا,من نماز ميخونم و روزه ميگيرم ,ولي اصلا" ازحزباللهي هاخوشم نمياد . ما ها بايد چادر سر كنيم وگرنه منم از چادر خوشم نمياد, اونم مشكي. ,تازه از اين مانتو روسريم هم زياد خوشم نمياد ولي غير از اينا, مانتو و روسري ديگه اي ندارم,يعني يه دونه ديگه هم دارم ولي اين بهتره ,مال مهمونيه,حالا شايد امسال واسه عيد ,يه دست ديگه بخرم.
گفتم:مگه اومدي مهموني؟ خراب ميشن كه.
گفت: آخه چي كار كنم,بابام گفته اينجا ميام بايد با كلاس باشم.
گفتم : اشكال نداره من يه شلوار و تي شرت برات ميارم موقع كار كردن اونها رو بپوش.
گفت: باشه.
منم رفتم و شلوار كشيي كه مامانم پارسال براي كلاس ورزشش خريده و بيشتر از دو سه بار نپوشيده بود رو با يه تي شرت كه عمه كسخلم برام از هلند فرستاده بود(آخه اندازه بچه گي هام بود و فكر ميكنم مال كس ديگه رو اشتباهي براي من فرستاده بود) براش اوردم.
لباسا رو كه ديد گفت: دستتون درد نكنه,مانتو چي؟(عجب كس مشنگي بود)
منم كه تجربه اطاعت كردن سميه خانومو يه بار وقتي جدي شده بودم رو داشتم خيلي محكم و بي روح گفتم :مانتو لازم نداري, همينها رو بپوش.
اونم عين دفعه قبل ,هول شد وگفت :چشم آقا, كجا لباسامو عوض كنم.
اتاقمو بهش نشون دادم و اونم رفت تو و درو بست.
منم تا اون آماده شه ,به يكي از بچه ها كه دم خونه اون سه تا خواهر حشري (ماجراي گاييدن دوست دختر سابق داداشم و خواهر هاي حشريش) اومده بود دنبالم, زنگ زدم وخيلي سريع ماجرا رو تعريف كردم و گفتم با بچه ها آماده باشن كه اگه ايندفعه هم پا داد, اون ها هم دلي از عزا در آرن.
خلاصه بعد از حدود ده دقيقه, خانوم از اتاق اومدن بيرو,ن منتها با مانتو و روسري.
گفتم: بازم كه لباس پل وخوريت تنته سميه جان.
گفت: زيرش اونا رو پوشيدم, دستتون درد نكنه.
گفتم:چه فرقي كرد با قبل؟ اونا رو دادم كه لباسات خراب نشه عزيزم.
گفت :آخه يه جورين...خجالت ميكشم.
گفتم :اين بچه بازي ها چيه؟ از كي خجالت ميكشي؟مگه چي كار ميخواي بكني؟ بدو برو خودتو لوس نكن,كار داري ها!,لباسات خراب ميشن!
اونم با قدم هاي مردد به اتاقم بر گشت و بدون مانتو ولي با روسري مشكيش از اتاق اومد بيرون.
بعد هم به آرومي و با خجالت پرسيد:خانوم بيدار نميشن؟
با خنده گفتم: يعني خانوم بيدار شه ,تو راحتتري؟
من ومن كرد و گفت: نه ...يعني آره, يعني ميترسم اگه بيدار شن فكراي بد بكنن(آمار مامان و باباي مومن ما به گوش اون هم رسيده بود).
گفتم:خيالت راحت,با اون قرص هاي مسكن و خواب آوري كه مامان خورده,تا چند ساعت ديگه هم بيدار نميشه,بعدش هم چون حيدر خيلي مومنه ,مامان جلوش رعايت مي كنه, وگرنه خودش بي حجابه(اونجاي آدم دروغگو).
گفت:آخه آقام ميگه خانوم نماز و روزشون ترك نميشه.
منم كه فهميده بودم سميه هم نمازخونه,گفتم:چه ربطي داره عزيزم,يعني تو كه نماز خوني به اين امل بازي ها اعتقاد داري؟ هان؟(باز هم از همون روش تحكم استفاده كردم, درضمن كلمه امل رو خيلي تحقير آميزگفتم و موقع گفتنش قيافمو كج و كوله كردم!).
اونم كه معلوم بود تو رودرواسي گير كرده, گفت: نه!
گفتم: پس اون روسري رو از سرت بردار.
اونم با ترديد و آرومي وطوري كه لرزش دستاش كاملا" مشخص بود ,روسريش رو در آورد
گفتم:آهان,حالا شد. چقدر ناز و خوشگلي تو . حيف نبود خودتو, تو بغچه كرده بودي؟
سميه كه از تعريفاي من خر كيف شده بود با خجالت گفت:آقا شما لطف داريد,حالا چي كار بايد بكنم.
يه كم فكر كردم و گفتم كف آشپز خونه رو تميز كن, وسايل هم تو انباريه توي آشپزخونه اس.
گفت: چشم و رفت تو آشپزخونه. منم با دست ,كيرمو توي شورتم جابجا كردم( كه تابلو نشه شق شده!) و پشت سرش رفتم تو.
چند دقيقه بعد, مشغول سابيدن زمين شده بود و منم داشتم كونشو ديد مي زدم كه يه فكري به سرم زد و گفتم: چرا خودتو خسته ميكني؟ با تي پارچه اي ,تميزش كن كه سريع تموم شه.
گفت : تي هم مي كشم بعدش.
گفتم: نمي خواد بابا, همونجوري هم تميز ميشه.هر كاري من مي گم بكن.
اونم چشمي گفت و سريع رفت و تي رو آورد.
گفتم ولي محكم بايد رو زمين بكشي آ.
گفت: چشم و بعدش تي رو كفي كرد و شروع كرد به كار كردن. منم آروم آروم از پشت بهش نزديك شدم و شروع كردم به دستور دادن:اين جا رو درست بكش, يه ذره محكمتر,آهان, آفرين, اين طرفو ,آهان,...
سميه هم گوش به فرمان من,هر چي مي گفتم,اطاعت مي كرد.تا اين كه من با نقشه قبلي يه بار وقتي ميله تي رو عقب داد, با كف دستم محكم به ته اش زدم و بعد از يه داد بلند, تخمامو گرفتم و خودمو از عقب زمين زدم كه يعني تخمام تركيد!(البته جو گرفته بود منو و با پس سر زمين خوردم كه همين براي سميه, صحنه رو كاملا" واقعي كرد,چون اون تو همون حالت نيمه دولا, سريع برگشته بود و خوردن زمين منو ديد).
شروع كردم به ناله و ضجه و تخمام رو هم كماكان با دستام گرفته بودم كه سميه , خواست با سرعت از آشپزخونه بره بيرون.
تو همون حالت خوابيده و با ناله پاشو گرفتم و پرسيدم:كجا؟
با ترس گفت: خانومو صدا كنم,آقا به خدا حواسم نبود.
گفتم:نمي خواد, اگه بفهمه بهت گير مي ده و اگه چيزيم بشه يه وقت ازت شكايت مي كنه!
اونم كه درد رو تو قيافم مي ديد با بغض گفت: آخه چي كار كنم؟
گفتم :كمكم كن بلند شم برم تو اتاقم.
اونم اومد زير بغل منو گرفت و با كلي زحمت ,منو به اتاقم رسوند.(منم كه هر چي تونستم به بهانه درد زيادم, تو راه مالوندمش و وقتي هم كه به اتاق رسيديم در رو پشت سرمون بستم)
روتختم ولو شدم و با نفس نفس گفتم:فكر كنم بيمارستاني بشم.
اون بدبخت هم كه از ترس تو خودش شاشيده بود, گفت: خدا نكنه آقا ,شما خودتون دكتريد, تو رو خدا يه كاري بكنيد.
گفتم: متخصص مردا كه نيستم,ميله به اونجام خورده ,سميه دارم از درد مي ميرم,آآآآآآآآآآآآي!
زد زير گريه و گفت:آقا تورو خدا آرومتر ,خانوم بيدار نشه تو رو خدا.
گفتم: بذار ببينم چه بلايي سرم اومده .اون آينه رو بيار ,آهان ,بذار كنار تخت. خوب حالا بيا شلوارمو آروم بكش پايين, مواظب باش خيلي درد مي كنه,آآآآآآي ي ي ي ي ي ي ي.
سميه كه معلوم بود به هيچي ,جز درد من فكر نمي كنه ,اعتراضي نكرد و مو بمو كارايي رو كه مي خواستم انجام داد, تا اينكه گفتم شورتم خيلي تنگه حواست باشه آروم درش بياري.
سميه با من و من گفت: آقا مي خواين من از اتاق برم بيرون؟
منم داد زدم: آخه فكر كردي اگه مي تونستم از تو مي خواستم؟ خانوم زده تخمامو داغون كرده ,حالا ناز وادا هم داره. برو بيرون به مامانم بگو بياد.بعدم داد زدم: ماااااااااماااااااااان.
سميه كه حسابي ترسيده بود تو يه حركت غير منتظره پريد و دستش رو رو دهنم گذاشت و با التماس گفت آقا تورو خدا,جون هركي دوست دارين , باشه باشه ,هرچي شما بگين ,چشم ,غلط كردم.
منم كه با تماس سينه هاش با سينه ام ,حسابي حشري تر شده بودم,گفتم: خيله خوب ديگه, حرف نزن,هر چي بهت مي گم گوش بده,ممكنه در اثر اين ضربه و با اين دردي كه من دارم, عقيم شم,اونوقت مي دوني ديه اش چقدر ميشه؟ هان؟
گفت : خدا نكنه آقا, تو رو خدا زبونتون رو گاز بگيرين,منم هرچي بگين ,گوش مي كنم
گفتم:خوب, شورتمو آروم درآر,آهان آهان ,آرومتر, آآآخ يواش,آفرين...
خلاصه سميه شورتمو از پام درآورد و زير چشمي داشت به هيبت كير دراز و تخماي گنده ام ,نگاه مي كرد.با ناله بهش گفتم: آينه رو بگير جلوي تخمام,ببينمشون. آهان, يه ذره آينه رو بده پايين, واااااااي چرا اينجوري شدن؟
با صداي لرزون گفت: چه جوري شدن؟
گفتم:مگه نميبيني؟
گفت: چي رو ؟
گفتم: مويرگاي روي تخمامو نمي بيني كه قرمز شدن.
سميه بدبخت هم كه معلوم بود تا حالا كير و خايه نديده, گفت:آقا , تو رو خدا بگين حالا چي كار كنيم؟
با ناله گفتم:اون تلفنو بده ببينم چه خاكي به سرم كنم.
سميه هم با اون هيكل حشري كنندش آينه رو گذاشت زمين و رفت از رو ميز كامپيوتر تلفونو برام آورد......

ادامه دارد...

به نقل از ایکس پرشیا

آن چه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست؛ ماندن در زیر آب است.
     
#194 | Posted: 22 Nov 2010 12:48
گاييدن دختر احمق خدمتكارمون با همكاري دوستام (واقعي) قسمت سوم

... بهش گفتم الان به دوستم زنگ مي زنم اسمش فواده, رزيدنت اورولوژيه.
گفت:يعني چي؟
گفتم:يعني داره تخصص بيماري هاي مردا رو مي گيره.
بعد,مثلا"يه شماره رو گرفتم و الكي شروع كردم با ناله صحبت كردن(اون لحظه به خودم تلقين كردم كه طرف صحبتم(!) فواده):

.....سلام فواد, به دادم برس.......
....تخمام بد جوري ضربه خوردن(البته ما دكترا با هم به زبون پزشكي صحبت مي كنيم و اون لحظه براي اينكه سميه حرفامو بفهمه عادي حرف مي زدم .در ضمن يادتون نره ,كسي هم پشت خط نبود!) ......
......نه, جفتشون( انگار دسته تي,دو شاخ بوده).......
......آره خيلي درد ميكنه, سميه ,شورت و شلوارمو واسم درآورد و آيينه آورد ديدمشون,بدجوري چند تا مويرگ زده بيرون......
....نه بابا دوست دخترم كجا بود,كلفتمونه........
(از اينجا به بعد مخصوصا" ركيك تر حرف زدم كه واسه سميه عادي شه)
.....نه اتفاقا" كيرم از وقتي ضربه خورده ,بلند شده,فكر نمي كنم اون مشكلي داشته باشه......
(با شنيدن اسم كير ,سميه يه تكوني خورد)
.................نگو .... يعني ممكنه ؟ حالا چي كار كنم فواد ؟
.......من با اين وضعيتم كه نمي تونم....
...سميه؟ راست ميگي آ....
نه بابا ,امل ممل نيست , اتفاقا"خيلي هم روشنفكره.لازم نيست تو بهش بگي, خودم بهش ميگم.....
بعد همون جوري كه گوشي دستم بود (با ناله) گفتم:سميه برو پايين,رو تخت بشين.
اونم اطاعت كرد .
بعد هم با ناله و همراه با حالت عصبي,خيلي تند تند گفتم: سميه دكتر مي گه كيرم كه سيخ شده, نشونه خوبيه ولي درد زياد و مو يرگ هاي قرمز,نشونه هاي بدي ان.بايد سريع با كيرم ور بري تا زود آبم بياد.فواد مي گه : درضمن, اومدن آب كير برام يه جور معالجه هم هستش و اگه دير بجنبيم ممكنه كارم به عمل بكشه. زود باش كيرمو بگير تو دستت, زودباش معطل نكن.
سميه بدبخت هم خيلي سريع و با يه حالتي كه انگار كه مي خواد يه مار كبري رو بگيره, تنه كير منو گرفت تو دستش ولي انقدر دستش يخ بود كه شوكه ام كرد.
بعد از چند ثانيه كه به سردي دستش عادت كردم ,توي گوشي گفتم: فواد جان بهت زنگ مي زنم.....
.....يعني اگه آبم نيومد سريع زنگ بزنم اورژانس؟ باشه باشه, حتما". بهت خبر ميدم,خدافظ!
گوشي رو پرت كردم رو زمين و گفتم:سميه , تو رو خداهر كاري مي توني بكن كه آبم بياد, به خدا از ترس ودرد دارم مي ميرم.
سميه هم خيلي دستپاچه گفت : آقا به خدا ,بلد نيستم چي كار كنم.
گفتم: بهت مي گم, زودباش كف دستت تف كن ,مگه با تو نيستم زود باش.آهان, نه يه تف گنده تر,آهان خوبه . حالا كيرمو بگير ,نه با همون دستت تفيت ,آهان حالا آروم آروم دستت رو ببر بالا پايين, حالا هر چي مي توني تف كن رو كيرم , زودباش ديگه ,بار يكلله, همينطوري تفاتو جمع كن تو دهنت و بريز رو كيرم ,حالا يه ذره تندتر بالا پايين كن,آآآآآآآآآآآآآهان خوبه,چقدر خوب مي مالي آره , تندتر , بذار آبم بياد,......
پنج, شش دقيقه اي گذشت و سميه همچنان داشت كاملا"مسوولانه برام جق ميزد و عرق از سر و صورتش مي چكيد. منم كه ديدم الانه آبم بياد , سرش داد زدم و گفتم: بسه ديگه,آبم اينجوري نمياد. اصلا" اون تلفونو بده زنگ بزنم اورژانس............
...سميه كه انگار از لو لو ترسو ند نش, با ناراحتي و اضطراب گفت: آخه ,خودتون گفتيد اينجوري كنم, به خدا تقصير من نيست.
گفتم: اگه جاي تو يه دختر باكلاس(!) بود تا حالا ده بار آبم اومده بود,آخه اين چه مدليه ,انگار آدم آهني داره با كيرم ور ميره آخه يه نازي ,ادايي,چيه آخه خشك وخالي.
گفت:چشم ,بگيد چي كار كنم, همون طوري مي كنم.
گفتم:آخه از بس فرهنگ خونوادگيت پايينه, بعيد بدونم بتوني مثل يه دختر امروزي رفتار كني.
سميه هم كه تحقيراي من به رگ غيرتش برخورده بود,گفت: شما بگيد.
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم و گفتم: آخه چي بگم به يه املي مثل تو كه چادر چاقچور سرش مي كنه .....پاشو اون لباساتو درآر!
....................................
.........................
........ از رنگ و روش و نگاه خيره اش معلوم بود :سنكوپ كرده, با من و من گفت آآآآآآآخه آقا گناهه من جلو ..... شمااااااااااا......
نيم خيز شدم و با همون صداي دردآلود گفتم: اه اه ,كيرم توي اون فرهنگ تخميت,همين شماهاييد كه وضعيت ما اين شده.زدي بيچارم كردي, حالا مي گم يه گهي بخور خوب شه,خانوم انگار نو برشو آورده. كيرمو گرفته بودي تو دست واسم جق مي زدي هيچي نبود ,حالا لخت شدن گناه داره؟ آخه من بدبخت , چه جوري آبم بياد , هان؟
اگه لخت شي جلوم تا من با ديدن تنت (فقط با ديدن آ!) بيشتر تحرك شم تا گندي كه زدي , خوب شه, گناه كردي؟ هان؟خاك بر سر عمله بي كلاست كنن, پاشو گمشو اون تلفنو بده تا بعد حسابت رو برسم. گمشو ,آبغوره هم نگيرا.
.....سميه هم كه با بغض تمام حرفاي منو شنيد به جاي اينكه تلفنو از رو زمين برداره به آرومي و با دودلي شروع كردن به در آوردن لباساش.up:.
....................
...........
.....
وقتي داشت تي شرت رو در مي آورد,دستاش رو كه بالا داد ,ديدم پشماي زير بغلش حداقل دو سه سانت بلنديشونه و بعد از در آوردن تي شرتش ,سوتين كهنه و كرم رنگش هم توجهمو بيشتر جلب كرد(اينها از بي فرهنگيه وگرنه يه سوتين و يدونه تيغ, مگه قيمتشون چنده؟)
نگام كه به نگاش افتاد آثار دودلي رو تو چشاش ديدم واسه همين ,دوباره رو تخت دراز شدم و نگامو انداختم به سقف و با ناله بيشتري گفتم: هر وقت لباسات رو كامل در آوردي بهم بگو و بعدش هم چشمامو بستم.
اونم بعد از چند دقيقه و با صداي خيلي آرومي گفت: هيچي تنم نيست آقا....
نيم خيز شدم و ديدم لخت جلوي من وايساده و با دستاش جلوي سينه هاش و كسش رو گرفته.
گفتم: بيا جلو با كيرم ور برو .
اونم اومد جلو و به اجبار براي ماليدن كيرم دستاش رو از رو تنش ورداشت.
واااااااي چه سينه هايي! برخلاف هر چي سينه كه تا حالا ديده بودم رنگ نوكشون كاملا" صورتي بود (بعد ازاون هم ديگه نديدم).
وقتي شروع كرد به تف كردن و ماليدن كيرم ,ديدم بااين وضعيت تا اومدن آبم, زمان زيادي ندارم و از طرفي حيفم ميومد اون هيكل توپ رو با پشم و پيلي بكنم براي همين بهش گفتم: پاشو بريم حموم.
با ترس گفت: مي خواين چي كار كنين؟
گفتم:هيچي ,فكر كنم يه ذره آب گرم روي تخمام بريزم, دردش كمتر شه!
گفت:نه آقا,آب گرم خونريزي داخلي رو بيشتر مي كنه!(مرسي اطلاعات)
منم كه كم آورده بودم گفتم: من دكترم يا تو؟ براي تخم ,اينجور موقع ها بهتره با آب گرم ماساژش بدن, تا آب زودت بياد.
گفت:آخه خانوم چي؟
گفتم: پاشو بابا ,اگه بيدار شد مي گم دوست دخترمه. قيافتو كه نمي شناسه!
.......آب گرمو وا كردم و توي وان نشستم و گفتم تو هم بيا بشين تخمامو بمال.
دستامو دو طرف وان گذاشته و به ديواره وان تكيه داده بودم و آب گرم هم از شير رو پشت گردنم مي ريخت و به كس پشمالوش (تصحيح مي كنم به پشماي كسش!) و سينه اش و تلاشي كه تو خايه مالي مي كرد, نگاه مي كردم و تو فضا بودم كه بالاخره عزمم رو جزم كردم و گفتم: پاشو او ن تيغو وردار پشم و پيلياتو بزن,حالمو بد كردن.
جالبه اندفعه بدون كوچكترين مخالفتي, بلند شد و از وان بيرون رفت و شروع كرد به كفي كردن مواضع مذكور!(فكر كنم خودش از اون وضعيت بيشتر تو رنج و عذاب بود)
گفت: ميشه روتون رو اونور كنين.
گفتم: بابا من كه همه جاتو ديدم, راحت باش.
گفت:خواهش مي كنم. منم گفتم: باشه و توي وان ولو شدم.
............
سميه.
بله آقا.
مواظب باش تن نازتو زخم نكني.
سعي مي كنم آقا.
تمام موهاش رو هم با دقت بزن , چيزي نذاري بمونه ها.
..........
سميه.
بله آقا.
تو دختر خوبي هستي, من عصباني شدم اون حرفا رو زدم,ببخشيد.
..............
آقا.
بله.
دردتون بهتر شده, نه؟
آره ,آبم بياد ,بهترم ميشه.
.......
شما با دختري دوستيد ؟
نه,چطور؟
آخه,گفتيد اگه خانوم بيدار شه, مي گين من دوست دخترتونم.
خوب؟
يعني,يعني,..... مي خواستم بگم, مي شه من دوست دخترتون باشم.
چرا كه نه.
اشكال نداره؟
نه.
پشماتو زدي ؟
الان تموم مي شه.
زود باش ديگه.
چشم.
حالا واسه چي مي خواي دوست دخترم بشي؟
آخه......... شما همه تن و بدن من رو ديدين, حالا بايد آبتون رو هم بيارم,حالا هرچي شما بگين ولي من از اين وضعيت ناراحتم,گفتم اگه بشه من دوست دخترتون بشم و بعدا" بامن عروسي كنين . قول ميدم دانشگاه هم قبول شم! كنيزت ميشم آقا (خواركسه فيلم فارسي زياد ديده بود)
فعلا"زود پشماتو بزن بيا اينجا,دوباره داره درد تخمام زياد مي شه.
.............
وقتي هيكل و بدن بدون موش رو ديدم تخمام اومد زير گلوم,آخه واقعا"عالي بود.
گفتم: بيا منو بشور بريم تو اتاق.
اونم تمام تن منو به خصوص كير و خايه هام رو (البته با دستور من) حسابي ليف زد و بعد هم سرمو با شامپو شست.(البته با تخمام خيلي مهربون رفتار كرد,آخه ضرب ديده بودن).
بعدش هم با نظارت من تن و بدن و موهاش رو حسابي شست.
بريم .
اول شما آقا.
چرا؟
آخه خانوم يه وقت بيدار نشده باشه.
باشه بابا.
......
اول من و بعد هم سميه آبچكون ,اومديم تو اتاقم(آخه هوله رو يادم رفته بود ببريم تو حموم)و تو راه ,همه جا رو خيس كرديم.
بعد از اينكه خودمون رو خشك كرديم, گفتم : لوازم آرايشت رو وردار خودتو بساز.
اولش عين گاگولا منو نگاه كرد(فكر كنم داشت بساز رو تو ذهنش معني مي كرد)
و بعد گفت: من اصلا" لوازم آرايش ندارم!
منم رفتم وكيف لوازم آرايش مامانم رو آوردم و گفتم: بيا خودتو خوشگل كن.
خلاصه بعد از يه ساعت ور رفتن با خودش يه آرايش تخمي تخيلي و ناشيانه اي كرد كه بيشتر شبيه جنده ها شد تا خوشگل.

ادامه دارد...

به نقل از ایکس پرشیا

آن چه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست؛ ماندن در زیر آب است.
     
#195 | Posted: 22 Nov 2010 12:52
گاييدن دختر احمق خدمتكارمون با همكاري دوستام (واقعي) قسمت چهارم

منم كه واقعا" طاقتم تموم شده بود ,رفتم پهلوش و دولا شدم و همينطوري كه داشتم با ناخونام كمرشو نوازش مي كردم, شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن گردن و گوش و گلو وغبغبش و تو همين زمان با دستام سراغ سينه هاش رفتم و نوكشون را با دستام فشار دادم. وقتي ديدم هيچي نميگه, بغلش كردم .
آقا,تخماتون درد نگيره.
نه ,فقط هيچي نگو بزار آبم راحت بياد.
و بعدش هم خوابو ندمش رو تخت و با يه حركت سريع پاهاشو وا كردم و زبونم رو به كسش كه واقعا" خوشگل بود رسوندم و شروع كردم به ليسيدن.
سميه پاشو جمع كرد و فشار زيادي رو از دو طرف به سرم آورد و با لحني كه هم بغض توش بود هم شهوت وهم ترس, گفت: نه آقا نكنيد,آبروم ميره , من دخترم, قرار بود فقط نگاه كنيد,.....
منم همونجوري كه كسش تو دهنم بود و زبونمو همراه با لرزش هاي تند به سوراخش فشار مي دادم, با مكث بين كس ليسي, گفتم: كيرمو كه نكردم توش, دارم برات مي خورمش كه تو هم حال كني.
گفت:نه,نكنين.
گفتم: پاتو شل كن,خودتو در اختيار من بزار,به من اطمينان كن , به پردت كاري ندارم .
اونم بعد از چند دقيقه كس شعر گفتن,خسته شد و پاهاشو وا كرد و كسش رو در اختيار من گذاشت. منم هر چي هنر داشتم رو كسش پياده كردم تا كم كم آه و اوهش بلند شد و بعد از چند دقيقه با سفت شدن چند ثانيه اي ماهيچه هاش و بعد هم ولو شدنش روي تخت فهميدم ارضا شده (من كه بعد از اين همه درس خوندن درباره مكانيسم جنسي خانومها و گاييدن اين همه زن و دختر , نفهميدم اين لرزشي كه تو تموم داستانا ميگن خانوما موقع ارگاسمشون دچارش مي شن, چيه؟ )
حالا نوبت من بود, گفتم :بيا كيرمو بخور .
بي حال جواب داد : بلد نيستم.
گفتم: بكن تو دهنت و با زبونت و گوشتاي داخل دهنت باهاش ور برو و عقب جلوش كن ,دندوناتم بهش نخوره.
شروع كرد به كار و بعد از چند بار تذكر, كيفيت ساك زدنش به حد مطلوب رسيد.
گفتم: سميه , واسه اينكه آبم بياد يا بايد بكنم تو كست يا تو كونت.
كوپ كرد و گفت: نه آقا بسه ديگه.
گفتم: ببين, تا حالا بهت بد گذشته؟
گفت:نه, ولي من دخترم .
گفتم :خوب ميكنم تو كونت.
گفت:آآآآآخه.
گفتم: آخه نداره, جاشم نميمونه!(اونجاي آدم دروغگو), پاشو برو توالت, خانومم,حالا حالا ها, بيدار نميشه.(و هرچي رو كه از خود دختراي كوني درباره تميز كردن سوراخ كون قبل از سكس ياد گرفته بودمو بهش گفتم!).
.........

سميه رو روي لبه تخت تو وضعيت قمبل تنظيمش كردم و آروم آروم و با صبر زياد و تف مالي, كيرمو تا يك سوم تو كونش كردم(بازم نفهميدم ملت, كون تنگي رو كه دفعه اولشه چطوري با انگشت زبر و ناخون , وا مي كنن؟ ) و منتظر موندم, كامل كه دردش فرو كش كرد, آروم آروم شروع كردم به تلمبه زدن و كم كم فشاركيرمو زياد كردم, تقريبا" با رفتن تمام كيرم توي كونش رفت كه دوباره صداي آه و ناله اش بلند شد.
.....آقا آه , تو رو خدا يواشتر, درد داره , الان پاره مي شه آآآآآآآآآآآآخ,آقا رحم كنين,آقا جيغ مي زنم خانوم بيدار مي شه آآآآ,آقا فداتون شم بدين براتون بخورم, وااااااااااي چه دردي داره,نه ,آه,واي,نه,آخ,.......................................
منم كه مي خواستم تا شب نقشه ديگم رو روش پياده كنم,خشونت زيادي به خرج ندادم و آبم رو همونجا تو سوراخش خالي كردم.
................................
وقتي كيرمو درآوردم آب كيرم كم كم از كونش زد بيرون و من هم يه دستمال گذاشتم رو سوراخش و گفتم: پاشو برو توالت ,زور بزن آب كيرم بياد بيرون.
......................

تو اين فاصله واقعا" به فواد زنگ زدم و ماجرا رو مختصر و مفيد, تعريف كردم و بهش گفتم: بيا خونمون كه مثلا" منو معاينه كني.....
پنج دقيقه بعد سميه با كون گشادشده اش و با قيافه اي آويزون برگشت تو اتاق و گفت: فكر كنم خانوم بيدار شدن, از تو اتاقشون يه صدايي اومد.(فكر كنم كيرم موقع كردن, به مغزش خورده بود!)
گفتم: اشكال نداره, تو اتاق من نمياد. ببين فواد زنگ زد ,قراره بياد معاينه ام كنه, پاشو به ظاهرت برس نگه چه دوست دختر اوشكولي دارم.
گفت: شما كه بهش گفتين من كلفتتونم!
(بابا اين دخترا هم بعضي وقتا مخشون كامپيوتر ميشه ها)
گفتم: خوب حالا دوست دخترم شدي. مگه چيه؟ بلند شو آرايش كن. پاشو ببينم.
...........
......
....
..
فواد كه زنگ زد به سميه گفتم بره در رو وا كنه.
سلام,آقاي مصدوم.
سلام فواد . داشتم مي مردم.
خوب,حالا چطوري.
خيلي بهترم,دست سميه درد نكنه .خوب نسخه تو رو واسم پيچيد. و رومو كردم به طرف سميه و يه چشمكي زدم.
سميه با كلي خجالت گفت: خ خواهش مي كنم آقا.(خوبه قرار بود دوست دخترم باشه, كس خل بازم مي گفت آقا!)
فواد هم كه تو اين كارا از من استاد تر بود روشو به سميه كرد و ادامه داد: دست شما درد نكنه ,حالا شلوارش رو در آريد من بايد معاينه اش كنم.
منم كه با اين سناريوي جديد (كه به نظر مي اومد كارگردانش ايندفعه فواده), تحريك شده بودم, در عرض چند ثانيه دوباره سيخ كردم.
سميه كه انگار مسخ شده بود اومد و شلوارم رو در آورد و به دستور فواد شورتم رو هم پايين كشيد.
فواد: اوه اوه, بابا چي كار كردي با اين بيچاره ها. از حالت بيضه هات هم معلومه كه كمرت كامل خالي نشده.سميه چطوري آب آقا رو آوردي.
........
.....
..
منم مخصوصا" براي اينكه روهارو به هم وا كنم ,گفتم: بنده خدا واسم حسابي ساك زد و بعدشم بهم يه كون مشتي داد.
فواد: كافي نيست, احتمالا" خيلي هم طولش دادين, آره؟
سميه: يعني خوب نشدن؟
فواد: نه كه خوب نشدن.
با ترس ساختگي,گفتم: يعني بايد بريم بيمارستان؟
فواد: بهتر اينه كه يه بار ديگه , خودتو خالي كني,اگه ورمش نخوابيد مجبوريم ببريمت.(كون گشاد اينقدر ,خوب تو نقشش فرو رفته بود كه خودمم داشت باورم مي شد تخمام ناقص شدن.).
خيلي ناراحت و عصبي(البه ظاهرا") گفتم: سميه , بيا بخورش.
سميه هم كه تحت تاثير بازي خوب ما و هيبت فواد قرار گرفته بود (فواد خيلي قد بلند و چهار شونه تر از منه ),سريع اومد و با يه حركت, كير دراز و سيخ شده منو تو دهنش كرد و شرو ع كرد به ساك زدن, پشت سرش هم فواد با چشماي خمار به كون سميه و كله اش كه به سرعت بالا و پايين مي رفت,خيره شده بود.

فواد: ساك زدن ديگه بسه,كمرش هم بايد تكون بخوره تا آبش كامل بيرون بياد! پاشيد لباساتون رو در آريد. منم باي از نزديك ببينم موقع خالي شدن ,بيضه هات چه تغيير حالتي مي دن. بعد هم رو كرد به سميه و گفت:چيه ؟ خجالت مي كشي؟ دكتر محرمه ها! زودباش ,وقت نداريم
.......
...
...
سميه قمبل كرد و دستاش رو گذاشت رو تخت, منم كه مي دونستم چه بلايي مي خوايم سرش بياريم, بالش رو دادم بهش( مي خواستم, حتي المقدور پشت سرش رو نگاه نكنه) و گفتم: سرتو بكن توش تا اگه خواستي آه و ناله كني, صدات بيرون نره , چون مامان ديگه ممكنه از خواب بيدار شه.
حالا دوتايي پشت كون واشده اش بوديم كه من با اشاره به فواد بفرما زدم.فواد هم كه از رو شلوار معلوم بود كيرش كاملا" شق شده,با اشاره بهم فهموند كه من اول راهشو باز كنم .
منم رو سوراخ كونش يه تف انداختم و كيرم رو هم حسابي تف مالي كردم و آروم شروع كردم به تو كردن.
فواد هم اومد كنار من و در حالي كه كيرش رو از لاي زيپش بيرون مي كشيد, دولا شد و از نزديك مشغول نگاه كردن صحنه داخل شدن كيرم تو سوراخ كون سميه شد.
سميه هم كه معلوم بود لحظات سختي رو تحمل مي كنه كله اش رو به بالش فشار مي داد و صدا هاي نا مفهومي از گلوش خارج مي كرد.
.....
....

ادامه دارد...

به نقل از ایکس پرشیا

آن چه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست؛ ماندن در زیر آب است.
     
#196 | Posted: 24 Nov 2010 08:28

زن فروش!
اين ماجرا واقعيتر از اونه که باورکردنی به نظر بياد. خودم ميدونم. اما عجيبترين ماجراي عمرمه. تا به حال مثل اونو نه در جايی خوندم و نه از کسی شنيدم. اين ماجرا رو نقل ميکنم برای عبرت ديگرون. فقط اسمها و موقعيتها رو عوض کردم تا کسی شناخته نشه:
وقتی اصغر اومد توی دفتر کارم و فاش گفت که ميخواد زنش رو به من بفروشه، از زور تعجب خندم گرفت. اصغر راننده سرويس شرکت من بود. آدم خيلی خوبی به نظر ميرسيد. خيلی مؤمن. اهل نماز و روزه و روضه. اما طفلک خيلی مقروض بود. من هواش رو داشتم. هم بهش پول دادم و هم براش وام گرفتم تا زندگيش سروسامون بگيره.
چند باری شد که خانومش رو هم ميديدم. گاهی ميومد به شوهرش سر بزنه يا پولی بگيره. اصغر چند بار از من خواست که زنش رو که زينت اسمش بود توی شرکت مشغول کنم. برای من ممکن نبود چون زن اصغر هيچ کاری جز خونه داری بلد نبود. به جاش سعی ميکردم که بهش کمک پولی بيشتری بکنم. هر از گاهی که با اصغر تلفنی صحبت ميکردم، تلفن رو ميداد دست زنش و اون از من خيلی تشکر ميکرد و دعا ميکرد. زينت، زنی 35 ساله و چادری و ميشه گفت که خوشگل بود و مثل شوهرش خيلی مؤمن بود. گاهی برای من ناهار درست ميکرد و شوهرش مياورد شرکت. هميشه اصرار ميکرد که بگم چی دوست دارم تا درست کنه.
اصغر ماهها بود که هی ميگفت که نميدونه که چطوری محبتهای منو جبران کنه و چندين بار لای حرفاش گفت که همه زندگيش و حتا ناموسش متعلق به منه. من هميشه اين حرف آخری رو به حساب صداقت و سادگيش ميذاشتم. اما اون روز وقتی توی شرکت وقتی جلوم ايستاد و گفت که ميخواد به جبران پولهايي که من بهش دادم، زنش رو به من بده، فهميدم که منظورش از اون حرف چيه.
در جواب بهش گفتم: «اين چه مزخرفيه؟ کی چی؟ من اهل اين کار باشم هم خرجم خيلی کمتره اگه توی خيابون يه دور بزنم و خانم بلند کنم!» اينارو گفتم و بعدش بدون معطلی و بدون اين به حرفها و التماسهاش توجهی بکنم، اخراجش کردم.
عصر همون روز، زينت، به من تلفن کرد. گفت: «اصغر خيلی دوستم داره اما نميدونم چرا هميشه موقع سکس کردن، در مورد شما حرف ميزنه و ميگه که دلم ميخواد با چشمام ببينم که فلانی داره با تو سکس ميکنه!»
عجيب اينجا بود که زينت موضع مخالف نداشت. وقتی ازش پرسيدم که گيرم من قبول کنم، تو چيکار ميکنی؟ گفت: «اگه شوهرم مجبورم کنه که چاره ندارم!» و اين حرف رو با مقاديری عشوه گفت!
انتظار داشتم با نفرت از اين کار شوهرش ياد کنه. ترسيدم و فکر کردم که شايد نقشه‌ای برام کشيده باشن. اما اصلن بهشون نميومد. سر و ساده تر از اين حرفا بودن. خيلی عجيب بود. حس کردم که ماجرا فقط بدهکاری نيست و اصغر بايد يه مشکل روانی داشته باشه و زنش هم يه جورايي واسه پول حاضره به اين کار تن بده.
به زينت گفتم که به اصغر بگه همين الان بياد پيش من. وقتی اصغر رسيد، نشستم کنارش و باهاش حرف زدم. چهار تا کلام حرف که زدم، ديدم بعله! آقا خودشه! يه آدم دوشخصيتی به معنای واقعی کلمه!
گفت: «ميدونم که شما فکر کردی که من برای خاطر پول ميخواستم، بندازمت توی تله؟ ولی نه بخدا! شما خيلی به من کمک کردی شما اونقدر به من محبت کردی که دلم ميخواد زنم پيشت بخوابه!»
بهش گفتم که معنای کارش به صورت خيلی روشن اينه که داره جاکشی زنش رو ميکنه. گفت: «وقتی پای کسی چون من که اينهمه بهش محبت کردم، در ميونه، معناش جاکشی نيست، اما به خاطر شما حاضرم که جاکشی هم بکنم»! بهش توصيه کردم که به روانپزشک مراجعه کنه اما اصغر گفت من فقط ميخوام زنم رو توی بغل شما ببينم!
اينم بگم که در تموم اين مدت، بدجوری وسوسه شده بودم. تصور اين که زن کسی رو جلوی چشماش بکنم، تحريکم ميکرد. آدم تنوع طلبی هستم آخه!
خنده‌ام گرفت و در عين حال دوباره وسوسه شدم. گفتم: «اگه راست می‌گی بنويس. تعهد بده!» کاغذ رو برداشت و نوشت: «من راضی هستم که فلانی با زنم بخوابه!». زدم پشتش و گفتم: «اصغرآقا! جاکشی زنت رو داری ميکنی!» با لحنی جدی، حرفم رو تأييد کرد! گفتم فعلن برگرده سر کار تا ببينم چی ميشه.
توی بد مخمصه‌ای افتاده بودم. وسوسه امانم نميداد و از اون طرف به خودم ميگفتم که الاغ، اينهمه زن توی خيابون ول هستن، چرا زن شوهردار؟ خلاصه، با خودم گفتم که حالا يه کمی سر به سر اين بنده خدا ميذارم. برای همين بهش گفتم که عصر که کارمندا رفتن با زنش بياد شرکت ببينم که اون چی ميگه. گل از گلش شکفت و رفت.
ساعتای 7 بود که تلفن کرد که تنها باشم و اومد. زينت هم اومد. آرايش کرده! با مانتو! ... سلام و احوالپرسی کرديم و براشون چای آوردم. از همه دری حرف زديم اما ديدم که حرف اصلی رو نميزنن. منم هيچی نگفتم. تا بالاخره اصغر نگاه به زنش کرد و گفت: «خانوم! بفرماييد!» زينت هم گفت «چون اصغر آقا اون جريان رو دوست داره، منم حرفی ندارم!»
بلند شدم و يه کمی راه رفتم. ميخواستم مطمئن باشم که خواب نميبينم. بعد بهشون گفتم که تا فردا جواب ميدم. ميون دوراهی مونده بودم. شب به يکی از دوستام که دکتر روانشناسه تلفن کردم و ماجرا رو بهش گفتم. دوستم گفت که يا برات نقشه کشيدن که ازت باج بگيرن يا اصغر دچار بيماريه و زنش رو هم با خودش همراه کرده.
با کلی فکر و خيال خوابيدم. کم کم وسوسه بيشتر شد. تحريک شدم. دو دل شده بودم. يه دلم ميگفت بکن که اين تجربه‌ خيلی جديد ميتونه باشه. يه دلم ميگفت احمق اگه ميخوای خلاف کنی، اينهمه راه جلوت بازه.
فرداش اصغر خواست منو ببينه. سپردم که بهش بگن جلسه دارم. تلفن کرد. جواب ندادم. زنش از خونه روی موبايلم زنگ زد. جواب دادم. گفت که جوابتون چيه؟ خودم رو زدم به اون راه و گفتم که نميدونم در مورد چی حرف ميزنيد. ترسيده بودم که صدام رو ضبط کنن. هی اصرار کرد. گفتم که يادم نمياد. طولی نکشيد دوباره اصغر اومد پشت در. راهش دادم. بهش گفتم که اگه پول ميخواد بهش بدم و دست از سرم برداره. خيلی بهش برخورد و گفت که مگه تا حالا شده که پولی بخواد و من بهش ندم؟ راست ميگفت. گفت: «آقا چرا فکر بد در مورد من ميکنی؟» بی اختيار خندم گرفت. گفتم: «مثل اين که بايد عذرخواهی هم بکنم! آخه مرد حسابی خودت ميدونی چی داری ميگی؟» در جوابم گفت که با تموم وجود آرزوی اين کار رو داره!
نميدونم چی شد که يک مرتبه بند و بستم شل شد. بهش گفتم: «باشه! ساعت 8 بيارش شرکت». از خوشحالی پر درآورد! بعدش بهش گفتم که يه سؤال ازت دارم: «شماها آدمای مؤمنی هستين. چطوری به اين گناه راضی ميشين؟» در جواب حرفی زد که مخم سوت کشيد: «گفت شرعاً اگه آدم به کاری مجبور باشه عيبی نداره!»
از اين جوابش منگ شدم. گفتم: «آقا جاکش! تو چه اجباری داری؟ منکه ازت طلبکاری نکردم!». بدون اينکه فحش رو به روی خودش بياره، گفت: «منکه بدهی دارم!» ديگه شک نکردم که طرف حسابی قاط زده. ولی بعدش توی دلم، خودم رو گول زدم. گفتم حالا بيان اينجا، يه جورايي دست به سرشون ميکنم!
شب سر وقت اومدن. به خونه گفته بودم که دير ميام. توی همون اتاق خودم روی کاناپه نشستم و اونا روبرم روی مبلها. اولش يه جورايي هر سه از هم خجالت ميکشيديم که توی صورت هم نگاه کنيم. يه کمی حرفای پرت پلا در مورد آب و هوا و ترافيک زديم. اصغر چای رو که خورد رو به من کرد و گفت: «آقا من برم توی اون که شما راحت باشين». گفتم: «حالا بشين، حرف دارم باهاتون». بعدش يه مقدمه در مورد رک حرف زدن گفتم و از هر دوشون خواستم که حرفاشون رو بزنن. دوباره همون حرفای قبلی تکرار شد. مثل بدهکاری و ارادت داشتن و محبت کردن و از اين حرفا. بعد من گفتم: «خب! بفرماييد من در خدمتم!» اصغر دوباره خواست بره بيرون ولی نذاشتم و بهش گفتم که خودش بايد رل خودش رو انجام بده. يکراست رفت سراغ زنش. روسری و مانتوش رو درآورد. زينت کمابيش خوشگل بود ولی از اون مهمتر هيکل توپی داشت. سينه‌های متوسط اما برجسته و کمر باريک. قرمز شده بودن. هر دو. من تا اينجای کار هنوز به خودم ميگفتم که خوب که کاراشون رو انجام دادن، بيرونشون ميکنم! اما عجب خيال خامی. تاپ صورتی با شلوار جين چسبون، خيلی به زينت ميومد. حسابی تحريک شدم. اصغر دست زينت رو گرفت و اون با کمی اکراه بلند شد. آوردش کنار من نشست. هر سه تايي خيلی هيجان زده بوديم. من هنوز با پررويي و با کير راست شده داشتم به بيرون کردن اونا فکر ميکردم! اصغر دست انداخت روی سينه‌های زينت و گفت: «آقا ببين چه مالی رو برات آوردم!» نگاه کردم ديدم که خود بدبختش هم راست کرده! چشمای زينت هم مست شده بود. اصغر همونطوری که داشت با سينه‌های زنش بازی ميکرد، ادامه داد: «زينت جون! يادته چقدر به اميد امروز ميکردمت؟!» زينت با لحنی کشدار گفت: «آره! ...»
بعدش اصغر دست زنش رو گرفت و گذاشت روی کير ورقلمبيده‌ی من. بی خيال همه چيز شدم و دستم رو برم پشت گردن زينت و شروع کردم به نوازش کردنش. اصغر از جا بلند شد و رفت همه‌ی چراغها رو خاموش کرد. نور خيابون از پنجره ميزد تو و يه جورايی به اتاق حالت وهمناک داده بود. بعدش برگشت پيش ما و تاپ زنش رو درآورد. کرست نبسته بود. عجب سينه‌های خوشگل و برجسته‌ای داشت. بی اختيار دستم رفت توی سينه‌های زينت. صورتم رو گذاشتم کنار صورتش و آروم نوازشش کردم. حالا روی کاناپه زينت من و زينت روبروی هم بوديم و اصغر پشت زينت نشسته بود و با دستاش داشت وسط پاهای زينت رو ميمالوند. نفس هر سه حسابی تند شده بود و قاطی هم. لبهای زينت که ديگه هن و هن ميکرد، اومد روی لباهام. داغ داغ بود. زبونم رو دورلبهاش گردوندم. مک زد و زبونم رو کشيد توی دهنش. حالا از شدت تحريک بدنش موج برداشته بود. با شدت تموم کيرم رو از روی شلوار ميمالوند. وضع اصغر هم بهتر از ما نبود. از پشت چسبيده بود پشت زنش و هماهنگ با بدن زنش، تکون ميخورد. پشت گردن زنش رو می‌بوسيد و دستش توی شلوار زنش کار ميکرد. زيپ شلوارم رو بازکردم. زينت معطل نکرد و سرش و آورد پايين و شروع کرد به ساک زدن.
حالا منو اصغر رخ به رخ شده بوديم. همينجوری که داشت سينه‌های زنش رو ميمالوند. نگاش افتاد به من. از چشماش شهوت ميزد بيرون. گفت: «آقا مزاحمم برم بيرون». يه چشمک بهش زدم و گفتم: «راستی شغل شريف شما چيه الآن؟» گفت: «جاکشم! زينت جنده‌ شماس! بکنيدش!» بعدش از جا بلند شد و رفت روبروی ما روی مبل نشست. دستش به جلوش بود. سر زينت رو بالا آوردم و کمکش کردم تا شلوارش رو دربياره. پدرسوخته شورت هم نپوشيده بود. حرف نميزد. اما صدای تند نفسهاش اتاق رو پر کرده بود. خودم هم لخت شدم. به اصغر هم گفتم: «لخت شو! جاکش!» در يک چشم به هم زدن لخت شد. به زينت گفتم که جلوم زانو بزن. بعد کيرم رو گذاشتم جلوی دهنش. مشغول که شد به اصغر گفتم: «چرا معطلی؟ کس زينت رو بخور!» اصغر روی زمين خوابيد زير زنش و مشغول شد. يه کمی که گذشت زينت رو بلند کردم و گفتک که بشين روی کيرم. نشست. کيرم ليز خورد توی کسش. نگاه کردم ديدم که کير من از مال اصغر بزرگتره. گفتم: «جنده خانوم ميپسندی؟ از مال شوهر کس کشت بزرگترها!» گفت: «جووون!» پشت سر هم بالا و پايين ميرفت و من هم کمکش ميکردم. اصغر هم داشت جلق ميزد. نزديک بود ارضاء بشم که خودم رو جمع کردم. زينت نشست کنارم و شروع کرد با کيرم بازی کردن. گفتم: «گناه داره اين شوهر جاکشت! ... چهاردست و پا بشو من از پشت بکنم اون بکنه توی دهنت!» همين کار رو کرد. روی زمين. بدجور نشستم به کنج کسش. اصغر هم از جلو کرده بود توی دهنش. صدای آخ و اوخ همه بلند شده بود. اصغر توی همون حال گفت آقا «آی يو دی داره بريز توش». اينو گفت که من ارضاء شدم. اصغر هم از اونور شد. گفتم: «تا حالا شده بود که بالا و پايينت پر از آب منی بشه؟» زينت گفت: «جوووون ...» انگار نميتونست حرف ديگه‌ای بزنه. اصغر اونور روی مبل ولو شد. من و زينت اينور روی کاناپه. سرش رو گذاشته بود روی پای من و کير خوابيده من کنار صورتش بود. به اصغر گفتم: «جاکش! برو از توی يخچال يه چيزی بيار بخوريم!» گفت چشم و از جا پريد.
اون شب يه بار ديگه هم زينت رو کردم. اينبار اصغر فقط تماشا کرد. يه وياگرا انداختم بالا. اول وايسونمدش جلوی ميزم و سرپا کردمش. چنان کسی ازش کردم که توی آب و عرق افتاد. اصغر اونطرف نشسته بود و تماشا ميکرد و هی ميگفت: «ای ول! زنمو خوب گائيدی!». منم گاهی رو ميکردم به اصغر و ميگفتم: «نمره‌ی کس کشی تو بيسته!». بعدش خوابوندمش روی ميز و وايساده کردمش تا آبم اومد.
اونشب تا 11 توی دفتر بوديم. کردن زينت که تموم شد. سه تايي نشستيم به حرف زدن. به زينب گفتم کون خوبی هم داری. دفعه‌ ديگه ميکنمش. خنديد و گفت: «اصغرآقا هم اهلشه!» بالاخره رفتن و من هم برگشتم خونه. دو سه روزی ازشون بی خبر بودم. اصغر سر کار هم نيومد. من هم نميدونم چرا بهش تلفن نکردم. حس بدی داشتم. روز سوم زنگ زد و گفت شب ميخواد با زنش بياد دفتر. گفتم بياييد. سر ساعت اومد. تنها. چهره‌اش حالت عادی نداشت. خيلی در هم بود. گفت: «گناه بزرگی کرديم آقا دارم ديونه ميشم». از حالت چهرش ترسيدم. به خودم گفتم فکر کنم افتادم توی همون مخمصه که ازش ميترسيدم!
از زينت پرسيدم. گفت که اونم حالش خيلی خرابه. بعدش رو کرد به من و برای اولين بار بهم تند شد و گفت: »ما خر شديم و اين گه رو خورديم شما که فهميده هستيد چرا؟» بی اختيار منهم تند شدم. بهش گفتم که خودش اصرار کرد جاکشی زنت رو بکنی. خواستم کاغذی رو که نوشته بود نشونش بدم که ديدم پهلوم آتيش گرفت. چه دردسرتون بدم به قصد کشتن 6 تا چاقو بهم زد. جای يکی روی صورتم هنوز هست که دکترا گفتم فعلن نميشه عمل پلاستيک کرد. زد و رفت. شانس آوردم که زنده موندم. نزديک بود که کليه‌هام رو هم از دست بدم از بس خون ازم رفت. اصغر رفت و ديگه پيداش نشده. منهم با گفتن اينکه يکی از طلبکارها به صورت ناشناس منو زده، سر و ته قضيه رو جمع کردم. نميشد شکايت کرد. کار از خودم خراب بود که همش خودم رو گول زدم و قدم به قدم جلو رفتم. اصغر و زنش اگه که مذهبی هم نبودن دچار حس گناه و بعدشم حس انتقام ميشدن. فهميدن اين سخت نبود. اما همه خونی که بايد مغز منو تغذيه ميکرد توی کيرم جمع شده بود. تاوانش رو هم بدجوری پس دادم. ممکنه باز بياد سروقتم؟


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#197 | Posted: 25 Nov 2010 08:08

سکس با سوزان
خدمت تمام دوستان سلام

امروزم مي خوام يكي از خاطرات خوب سكسي خودم رو براتون تعريف كنم. اينم بگم كه دوست ندارم فكر كنيد اين خاطره غير واقعيه. چون اين خاطره رو هميشه به ياد دارم.
و اما خاطره :
من اسمم مهديه و كلا آدم خيلي گرمي هستم. شايد 50% فكر من سكس كردن هستش. الان هم 30 سالمه و 4 ساله كه ازدواج كردم.
داستان ماله دوران دانشجوييمه . من با همسرم سال 1377 آشنا شدم. در حقيقت اولين دوست دختر جدي من تو زندگيم بود كه معمولا با هم بوديم. چون دوستاي خانوادگي هم بوديم هميشه همديگر رو مي ديديم و خيلي به هم عادت كرده بوديم. جوري بود كه تمام دوستاي من مي دونستن كه من با مريم(اسم ساختگي همسرم تو اين داستان) دوستي نزديكي داريم و اتفاقا خيلي از جاها با دوستان و مريم با هم مي رفتيم. اون موقع مريم كلاس كنكور مي رفت و من تقريبا يه روز درميون مي رفتم دنبالش. يه روز كه از دانشگاه(آزاد-تهران جنوب) برمي گشتم به 2 تا از صميمي ترين دوستام گفتم مي خوام برم دنبال مريم . اگر كاري ندارين با هم بريم. اونا هم قبول كردن و ساعت 6 عصر جلوي كلاس كنكور بوديم. يكي از دوستام به نام آرش كه ماشين داشت و اون يكي هم حامد. وقتي مريم از كلاس اومد بيرون ، يكي از دوستاش به نام سوزان هم همراهش بود كه من تا حالا نديده بودمش. وايييييييييي! عجب چيري بود. يه هيكل مانكني با چشم و ابروي مشكي و درشت و كلا يه چيز تاپ. يه شيطنت خاصي تو چشاش بود .بعد از يه احوالپرسي معمولي خداحافظي كرد و رفت. من به مريم گفتم اگه مي توني رديفش كن با حامد يا آرش دوست بشه. بچه ها هم حسابي تو كفش مونده بودن. خلاصه فرداش مريم زنگ زد به من كه بهش گفته و اونم گفته كه از حامد خيلي خوشش اومده. آخه حامد يه بچه سبزه با موهاي بلند و چهارشونه است كه كون گشاد خيلي دختر پسنده. من وقتي به حامد گفتم تو كونش عروسي شد . ولي آرش بيچاره كه يه پسر كچل و كلا بد هيكله خيلي ناراحت شد.
خلاصه حامد و سوزان تلفني با هم رديف شدن. حامد اينا كرج زندگي مي كنن و كلا نمي تونستن همديگرو زياد ببينن. ضمنا حامد انقدر كون گشاد بود كه حاضر نبود بياد تهران تا باهاش بره بيرون و همش مي گفت مهدي يه كاري كن تا من بيارمش خونتون.
خلاصه بعد از 1 هفته تونستم يه برنامه ريزي كنم ( آخه رشته تحصيلي من صنايع هست و كارم برنامه ريزيه ديگه !!!!!) و بعد از كلاسم بهش بگم بياد خونمون . يه روز بهاري بود و من ساعت 1 كلاسم تموم شد. اومدم خونه و منتظر حامد و سوزان شدم كه باهم قرار داشتن .
اينو بگم كه خونه ما قديمي و 2 طبقه بود و يه راهرو داشت و من يه در از تو راهروي ورودي واسه اتاقم درست كرده بودم كه ديگه نيازي به رفتن تو خونه نبود و از تو راهرو مي شد بري تو اتاقم .
ساعت 3 بود كه جلوي در منتظرشون بودم(آخه موبايل نداشتيم اون وقت ها) كه ديدم 2 تايي دارن از بالاي خيابون مي يان . سريع يه نگاه تو راهرو كردم كه يه وقت مامانم اينا نيان و بهشون اشاره كردم كه بيان تو و برن تو اتاقم. وقتي كه رفتن تو ، يه نفس راحت كشيدم و خودمم رفتم تو اتاق. بعد از يه احوالپرسي گرم و خوش آمد گويي گفتم من برم ميوه بيارم و يه چشمك به حامد زدم و رفتم بيرون و بهش گفتم در اتاق رو قفل كنه . يه نيم ساعتي رفتم تو خونه و سر خودمو گرم كردم تا اونا به كارشون برسن. بعد يه كم ميوه برداشتم و رفتم پشت در اتاقم. براي اينكه بدونم چه خبره از تو سوراخ كليد يه نگاه بنداختم تو.آخه تخت من روبروي در بود و كليد اتاق هم از اين كليد بزرگا كه مي شد از تو سوراخ كليد تو رو نگاه كرد. وايييييييييييييييييييي خدا چي مي ديدم. حامد لخت دراز كشيده بود رو تخت و سوزان هم نشسته بود رو كيرش و بالا پايين مي كرد . ولي چون كير حامد كوچولو بود نمي تونست خوب داخل كسش بكنه و حسابي درگير بودن. سوزان هي براش ساك مي زد و دوباره شروع مي كرد . ولي مثله اينكه نميشد. منم حسابي راست كرده بودم و دلم نمي يومد صحنه ها رو از دست بدم . لامصب چه هيكل نازي داشت . حيف كير حامد كه داشت مي رفت تو كس و كون اون جيگررررررررررررر . ديگه حوصلم سر رفت و در زدم كه بيان درو وا كنن . ولي اينگار نه انگار . اصلا توجه نمي كردن . يه دفعه در خونه باز شد و بابام داشت مي يومد تو. من كه حول كرده بودم نمي دونستم كه بايد به بابام چي بگم . آخه تصور كنيد من با يه ظرف ميوه پشت در اتاقم وايساده بودم و در اتاقمم بسته بود . خلاصه ديدم حامد در و باز كرد و من خودمو انداختم تو اتاق و لامپ رو خاموش كردم. بابام از جلو در اتاقم رد شد و رفت تو خونه و من خيالم راحت شد. حامد اشاره كرد به من كه آبش اومده و دستمال آب كيريشو نشونم داد و خنديد. سوزانم لخت زير پتو دراز كشيده بود و ما رو با يه لبخند مليح نگاه مي كرد. منم يه دفعه مثل برق گرفته ها كيرم دوباره بلند شد. رفتم طرف سوزان و گفتم با اجازه!!!!!! و نشستم كنارش رو تخت . اولش يه كم خودشو لوس كرد وبا خنده به حامد گفت بهش بگو كاري باهام نداشته باشه. منم دست انداختم دور گردنش و لبمو بردم سمتش و گفتم من كه كاري باهات ندارم . فقط مي خوام يه بوس كوچولو بكنمت. خلاصه يه بوس كوچولو همانا و لب تو لب شدن همانا. شروع كردم لباشو خوردن . چه لباي گرمي داشت. فقط حيف كه واسه حامد ساك زده بود. يه 5 دقيقه اي همينطور ازش لب گرفتم . بعدش دراز كشيدم كنارش و سينه هاشو با دستام مالوندم و حسابي خودرم. ديگه داغ كرده بودم و نمي فهميدم دارم چي كار ميكنم . حامد هم پشت ميز كامپيوترم نشسته بود و تو تاريكي ما رو نگاه مي كرد. خلاصه لخت شدم و رفتم زير پتو و بغلش كردم . همينطور همديگر رو مي مالونديم. من كه مطمئن نبودم جلوش بازه يا نه اول يكم با انشتم رو چوچولشو ماليدم . يه آه كشيد كه فهميدم تازه داره خوشش مي ياد. انگشتمو يه كم بردم پايين تر و نزديك سوراخ كسش كردم. ديدم هيچ مقاومتي نكرد. فهميدم اوپنه. رفتم وسط دو تا لنگش و كيرمو گذاشتم دو سوراخ كسش و يه كم فشار دادم . خيلي تنگ بود لامصب . اصلا تو نمي رفت. يه كم تف زدمو دوباره فشار دادم. واي كه چه كس داغي داشت. آروم شروع كردم تلمبه زدن. مي گفت جوووووووون . خوشم مي ياد . محكمتر بكن . منم سريعتر تلمبه مي زدم و خودمم داغ كرده بودم. ولي چون اسپري نزده بودم خيلي زود ديدم داره آبم مي ياد . همينطور كه داشت خودشو زير من تكون مي داد كشيدم بيرون و آب كيرم رو ريختم رو شكمش . ولي اون هنوز ارضا نشده بود . يه كم با دستم براش ماليدم و انگشتش كردم تا اونم ارضا شد. حامد هم وسط كار هي چراغا رو روشن ميكرد و با خنده ما رو ديد مي زد.
خلاصه يه حال اساسي و حول حولكي كرده بودم . دلم نمي خواست كه راحت از دستمون بپره .
يه كم حرف زديمو و ميوه خورديم تا دوبار شهوت تو چشامون پيدا شد. حامد رو تخت دراز كشيد و سوزان شروع كرد براش ساك زدن. كونشم قنبل كرده بود و رو كير حامد دولا شده بود و داشت براش مي خورد. منم كه عاشق كون كردنم فرصت رو غنيمت شمردم و انگشتم رو از پشت كردم تو كون سوزان و كس و كونش رو براش ماليدم. ديدم خيلي خوشش اومده فهميدم كه خانم از كون هم مي خواد حال بده. با زانوهام رفتم رو تخت پشتش قرار گرفتم و كيرم رو كسش ماليدم . همينطور كه واسه حامد داشت ساك مي زد از لاي پاش كير منو گرفت و گذاشت دم سوراخ كونش . منم كه ذوق كرده بودم يه فشار دادم تا نصفه رفت تو. يه دفعه يكم خودش رو سفت كرد . منم با انگشت شروع كردم كسشو براش ماليدن . يه خورده خودشو شل كرد و منم تا دسته جا كردم . شروع كردم تلمبه زدن و همينطور كه داشتم مي كردم به حامد نگاه كردم . ديدم داره مي خنده . دستمو از رو كس سوزان برداشتم و از بالا سرش بردم سمت حامد. حامد هم دستشو آورد بالا و با يه چشمك با هم دست داديم . اين صحنه هنوز كه هنوزه يادمه و بعد از 8-9 سال هر وقت حامد رو مي بينم با هم ياد اون لحظه مي كنيم و كلي مي خنديم.
خلاصه سوزان كير حامد رو مي خورد و منم داشتم كونشو جر مي دادم . معلوم بود حسابي حال كرده. چون كونشو رو كير من مي چرخوند و خودشو مي داد عقب تا بيشتر كيرم بره تو كونش. حامد اوسگولم كه فقط دوست داشت براش ساك بزنن و با اون كير كوچولوش يا دوست نداشت يا نمي تونست كس و كون سوزان رو بكنه. خاك تو سرش !!!!! (اگه حامد بدونه اينو نوشتم كونمو پاره مي كنه) خلاصه سوزان يه دفعه سرش رو بالا آورد و يه آخخخخخخخخخخخخخ غليظ گفت و ارضا شد. منم با اين كارش يه دفعه حس كردم آبم داره مي ياد . با يه فشار محكم كيرم را تا ته كردم تو كون سوزان و بعد كشيدم بيرون و ريختم رو كمرش. يه 2-3 دقيقه بعد هم آب سينا اومد و كيرشو گرفت و آبشو خالي كرد تو دستمال . خلاصه سه تايي بي حال شده بوديم. يه نيم ساعتي كس كلك بازي در اورديم و بعدش با يه حركت جاسوس بازي و ... سوزان و حامد رو رد كردم كه برن بيرون .
وقتي رفتن يه نفس راحت كشيدم و يه لبخند رضايت رو لبام نقش بست. تنها دلهره من اين بود كه مريم نفهمه. چون ما رفيق فابريك هم بوديم و اين كارا هم يه جور خيانت به هم حساب مي شد و صد البته شاكي مي شد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#198 | Posted: 26 Nov 2010 03:58

تجاوز به خانم دكتر شيدايي -
سلام

من مهناز شيدايي هستم 29 ساله از يكي از شهرهاي جنوبي ايران
سال 83 بود كه دانشگاهم رو تمام كردم - و همون سال هم ازدواج البته بگم من در رشته ي پرستاري فارغ التحصيل شدم - شوهرم كارمند ساده ي بانك بود و زندگي ما درست نميچرخيد پس منم مجبور بودم كار كنم - اينم بگم كه زياد اهل حجاب نبودم و پايبند اين حرفا مثل محرم و نامحرم نبودم ولي بعد ازدواج بخاطر شوهرم بعضي عادتامو كنار گذاشتم ولي هنوزم بد لباس ميپوشيدم - همون موقع كه دنبال كار ميگشتم به چند تا بيمارستان سر زدم و خوب كاري از پيش نبردم تا اينكه به پيشنهاد دوستم براي پرستاري شوهر عمش كه چند وقتي بود بخاطر سكته از كارافتاده بود جواب مثبت دادم و قرار شد از فردا برم سر كار- صبح روز بعد راهي محل كارم شدم و قبلش يه مانتو شلوار تنگ و كوتاه پوشيدم و ارايش غليظي كردم و رفتم پيش شوهر عمه ي دوستم كه تو يه باغ بزرگ و قديمي زندگي ميكرد و جز اون پيرمرد كسي ديگه اي هم تو خونه نبود پس من راحت بودم و فقط بايد قرص هاي پيرمرده (اقاي اعتصامي) رو بهش ميدادم ظهر كه شد ناهار رو درست كردم و تو هال روسريمو در آوردم و روي مبل دراز كشيدم هنوز چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه چشمام سنگين شد و خوابم برد هنوز يه ربع نشده بود كه با صداي در بيدار شدم يهو ترسيدم گفتم شايد دزد باشه بعد چند لحظه در بازشد و يه پسر 20-22 ساله اومد تو منم همونطور هاج و واج نگاش ميكردم تا بعد از چند دقيقه به خودم اومدم و روسريمو سرم كردم و بريده بريده گفتم س_ _ _ _ _ _ _ لام من _ _ _ _ من شيدايي هستم پرستار آقاي اعتصامي - بله ميدونستم قراره بياين منم آرمان هستم پسر اقاي اعتصامي . همونجا روي مبل ولو شد و من رفتم تا غذا آماده كنم رفتم تو آشپزخونه و مشغول گرم كردن غذا شدم ولي تمام مدت احساس ميكردم يكي داره نگام ميكنه حتي چند بار برگشتم و ديدم پسر اعتصامي نشسته و بروبر منو نگاه ميكنه - خلاصه غذا رو گرم كردم و گذاشتم جلوش و به هزار بهانه از غذا خوردن باهاش در رفتم و رفتم تو يكي از اتاق ها و دراز كشيدم و مانتومو در آوردم ولي هر كاري كردم خوابم نبرد نميدونم چقدر گذشت كه يهو در اتاق باز شد و پسر اعتصامي اومد تو منم كه فرصت فرار نداشتم خودمو زدم به خواب يه چند دقيقه اي گذشت كه ديدم اومد سمتم و يه دستي به كونم كشيد و رفت بيرون قلبم اومده بود تو دهنم شايد هركس جاي من بود برميگشت و يه سيلي ميزد تو گوشش ولي گفتم كه زياد پايبند اين قضايا نبودم ولي تا قبل ازدواج اجازه نداده بودم كسي باهام سكس كنه - خوب بالاخره يك ماهي گذاشت و حال آقاي اعتصام بهتر شد و من تو تمام اين مدت مجبور بودم نگاه ها و شيطنت هاي پسر اعتصامي رو تحمل كنم - دو هفته گذشته بود و هنوز بيكار بودم كه يه روز موبايلم زنگ زد :
الو . . الو سلام بفرماييد
سلام خانم شيدايي اعتصامي هستم
بله حالتون چطوره خيلي ممنون ببخشيد مزاحم شدم ميخواستم بدونم شما جايي مشغول بكار شدين
نه نه چطور مگه ؟ يك كاري واستون پيدا كردم
إ إ چه عالي كجا ؟
فردا من ميام دنبالتون
خداحافظ
خداحافظ
قرار شد فردا صبح بياد دنبالم
ساعت هاي ده بود كه آماده شدم و سركلش پيدا شد منم آماده شدم و سوار ماشينش شدم و حركت كرديم
خوب آقاي اعتصامي كار من كجاست:
راستش كار زياد سختي نيست فقط بايد از يه پيرزن مراقبت كنين
ديگه زياد باهاش حرف نزدم فقط ديدم داريم لحظه لحظه از شهر ميريم بيرون حدود سه ربعي گذشت كه به يه ويلاي قديمي بيرون شهر رسيديم
با پسر اعتصامي رفتيم تو خونه ولي وقتي رسيديم و در قفل كرد دلم هري ريخت انگار ميدونستم چه خبره
تا پسر اعتصامي شروع به صحبت كرد
خوب ببين دختر خوب تو اينجايي تا يه حال اساسي به من بدي كسي هم نميفهمه
ناخوداگاه به سمت در دويدم و شروع به جيغ كشيدن كردم
نه مثل اينكه كه تو ادم نيستي بچه ها بياين خدمت خانم كه ديدم دو نفر از داخل اتاق اومدن بيرون
واي خدايا اينجا چه خبره نه نه پسر اعتصامي اومد طرفم و دستمو گرفت و پرتم كرد روي مبلي كه گوشه ي اتاق بود
و نشست رو شكمم و روسري رو باز كرد و لباشو روي لباي من گذاشت و مانتومو به زور پاره كرد من هيچ وقت عادت نداشتم زير مانتوم چيزي بپوشم
پسر اعتصامي تا چشمش به سينه هام مثل وحشي ها شروع كرد به گاز گرفتن و خوردن سينه هام هرطوري بود از دستش فرار كردم و رفتم يه گوشه ي اتاق و با چشماي گريون گفتم
تو رو خدا
بزارين برم
بچه ها بياين اينجا مثل اينكه اين آدم نميشه چشمم افتاد به اون دو نفر ديگه يكيشون هيكل بزرگي داشت ولي چشمم كه به كيرش افتاد چشمام از حدقه در اومد در برابر كير شوهرم و پسر اعتصام خيلي بزرگ و كلفت بود
اون دو تا اومدن طرفم و دستمو گرفتن منو انداختن روي همون مبل و اون پسري كه گفتم دستامو گرفت و پسر اعتصام كيرشو خيلي سريع و وحشيانه تو كوسم فشار داد و همينطور تلنبه ميزد نفس بالا نميومد كه همون پسره كه دستامو گرفته بود سرمو طرف كيرش فشار داد و من مجبور شدم واسش ساك بزنم كيرش واقعا كلفت بود طوري كه از نصف كمترش تو دهنم بود
ديگه كار از كار گذشته واسم مهم نبود چيكار ميكنم فقط ميخواستم از اينجا خلاص بشم پسر اعتصامي همين طور محكم تلنبه ميزد و بعد چند دقيقه اي كه خسته شد كيرشو كشيد بيرون
با اشاره ي پسر اعتصامي سرمو روي مبل گذاشتم و قنبل كردم پسر اعتصامي دوباره سراغ كسم رفت و مشغول شد و نفر سوم اومد و كيرشو گذاشت تو دهنم و منم واسش ساك زدم
يه ربعي تو همين وضعيت بوديم كه
منو مجبور كردن روي كف زمين دراز بكشم
و دوباره پسر اعتصامي كيرشو آورد جلو و من براش ساك ميزدم
تو همين حالت بوديم كه احساس كردم يه چيزي رو
سوراخ كنم تكون ميخوره
برگشتم و ديدم همون پسر قوي هيكل كه اسمش امين بود ميخواد كيرشو بزاره تو كونم - ولي من كه تا حالا به شوهرم هم از پشت نداده بودم ميدونستم الان با اون كير كلفت چي ميكشم
واسه همين برگشتم كه جلوشو بگيرم ولي اون با يه بار حركت سر كيرشو تو كونم گذاشت و واسه بار دوم نصف كيرشو گذاشت تو كونم يه جيغ بلندي كشيدمو از حال رفتم ديگه هيچي به درستي حاليم نبود فقط سايه ي اونا رو ميديدم تو همون حال پسر اعتصامي ارضا شد و من مجبور شدم آبشو بخورم
امين همين طور تلنبه ميزد
و با هر بار زدنش فقط صداي آه و اوه من ميومد كه نه سر لذت بلكه بخاطر دردي بود كه ميكشيدم تو همين حال پسر سومي اومد و كيرشو تو كسم گذاشت ديگه هيچي حاليم نبود و چشمام آروم آروم بسته شد
چشامامو كه باز كردم شب شده بود
وديدم اون سه تا نشستن و دارن منو نگاه ميكنن و ميخندن با سرگيجه و بدبختي لباسامو كه تيكه تيكه شده بود پوشيدمو رفتم طرف در كه ديدم در قفله
تو رو خدا در رو باز كنين
ببين خانم در رو باز ميكنم ولي اگه كسي از اين ماجرا چيزي بفهمه فيلمي كه ازت گرفتيم
همه جا پخش ميشه

خونه كه رفتم ديدم هنوز شوهرم نيومده
رفتم تو اتاق خواب و لباس پوشيدم
وقتي كونمو تو آينه نگاه كردم ديدم قد يه استكان بازشده
يه هفته اي با خودم كلنجار رفتم و بالاخره قضيه رو به شوهرم گفتم و رفتيم پيش پليس
ولي ديگه اونا رو پيدا نكرديم
و تنها چيزي كه واسه من موند يه خاطره ي بد بود خيلي بد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#199 | Posted: 28 Nov 2010 04:32
خاطره پسر دختر افغانی در کابل

سلام بخاطر مسائل امنیتی نمیتونم اسم رو بگم،24 سالمه و ایران به دنیا اومدم و مهندس الکترونیک هستم و 4 سالی میشه اومدم افغانستان توی این مدت با دخترای زیادی دوست بودم که حتی بیشتریاشونو فراموش کردم. خلاصه اخرین دوست دختر من اسمش مرجان است.
ما با هم رابطه خوبی داشتیم و یک جورائی ته دلم این اواخر فکر ازدواج رو باهاش داشتم و فکر میکردم که دختر خوبیه و به درد زنده گی میخوره و با هیچ پسر دیگه رابطه نداره و فقط من تو زنده گیش هستم خلاصه در کل بی خود فکر کردم چون وقتی به دلیل یک سری برنامه های کاری به یکی از شهرستان های افغانستان مسافرت کردم وقتی برگشتم خیلی چیزا برام رو شد و دیدم خانم بعد از عید نوروز 1389 با 4 یا 5 نفر رابطه داشته و باهاشون به گردش و تفریح زیادی رفته وقتی قضیه رو فهمیدم پیشم بود خیلی بهم ریختم و از کنترول خارج شدم و 4 تا کشیده خابوندم توی صورتش، و زنگ زدم به ابجی بزرگترش و قضیه رو بهش گفتم خلاصه دیدم رابطه ما داره بهم میخوره و دیگه میخواد که با من رفت و امد نداشته باشه منم ته دلم گفتم که نباید اینطوری از دستم در بره و باید انتقام بگیرم ازش خلاصه با یکی از کارمندای دفتر ازدواج اشنا شدم و یک خورده پول بهش دادم که برای من و اون یک عقد نامه درست کنه که بعد از 3 یا 4 روز اوکی شد و برام اورد. منم توی این مدت از دل مرجان خانم ماجرای 4 تا کشیده رو در اوردم و راضیش کردم بعد از این که عقد نامه درست شد توی کابل یک هوتلی هست به اسم سپین زر که خیلی مشهوره و فقط خارجی ها میرن اونجا منم مرجان خانم رو بردمش اونجا و بخاطر اقامت در اونجا برای 6 ساعت 150 دلار پیاده شدم بگذریم وقتی رفتیم اونجا خودش تعجب کرده بود که چرا بردمش اونجا منم بی رو درواسی گفتم میخوام بکنمت اما بشر فکر میکرد من شوخی میکنم یک چند دقیقه ای نشستیم بعدش کم کم لباسامو در اوردم و تازه اینجا بود که خانم فهمید که شوخی ندارم و زد زیر گریه و ازم پرسید که چی کار میخوام بکنم منم دیدم اینجوریه گفتم هیچی بابا فقط میخوام لای پات بزارم و شروع کردم به در اورن لباساش وقتی بالاتنه شو لحت کردم دیدم که واقعا بدن خوش استیلی داره لازم به ذکره که تا حالا به دلیل مشغله کاری که همیشه داشتم وقت نکرده بودم که بهش نزدیک بشم.یک خورده که لبو و پستوناشو خوردم دیدم چشماشو بشته و داره برای خودش حال میکنه منم از این وضعیت خوشم اومد بعد از چند دقیقه رفتم سراغ شلوارش که درش بیارم اما یک دفعه ای از جا پرید و سفت شلوارشو چسپید هر کاری کردم راه نداد که در بیارم منم دیدم زبون خوش حالیش نمیشه منم زدم زیر گوشش و به زور شورت و شلوارشو در اوردم یک دفعه ای بعد از این کار چشمم افتاد به بهشتش که واقعا خیلی توپ بود بعد از چند دقیقه بازی کردن باهاش دیدم دیگه مخالفتی نمیکنه و کسش حسابی اب انداخته و اصلا داره توی اسمونها پرواز میکنه منم دیدم اگه بخوام یک دفعه ای بکنم که نمیزاره برای همین اول بغلش خوابیدم و کیرمو که 17 سانته رو گذاشتم لای پاش اونم فکر کرد روی قولی که هستم میمونم و با خیالت راحت هنوزم داشت برای خودش حال میکرد منم یکی از انگشتامو کردم توی کون مرجان خانم که باز انگاری برق تمام وجودشو گرفت گفت داری جی کار میکنی منم گفت هیچی میخوام یک کمی حال کنی کیرم نیست که انگشته خلاصه هی میگفت درش بیار اما من گوشم اصلا این حرفا رو نمیشنید و به کار خودم ادامه میدادم بعد دو تا از انگشتامو کردم تو بعد شد 3 تا که دیگه دادش رفت هوا و التماس میکرد منم دیدم الان بهترین وقتشه که کارو تموم کنم توی یک حرکت سریع نوک کیرمو به سوراخ کونش فشار دادم و نوکش رو فرستادم تو که دیدم از پتوی که زیرمون روی تخت بود داره گاز میگیره و بهش چنگ میزنه و اصلا صداش در نمیاد یک ده ثانیه ای گذشت و منم فشارو بیشتر کردم که دیدم یک جیغی زد که گوشام کر شد 1 دقیقه نگذشته بود که از اداره هوتل به اطاقمون زنگ زد که همه چیز میزونه یا نه و صدای جیغ از چی بود که اونا رو هم پیچوندم دیدم اینجوری این راه نمیده با هزار تا زحمت خرش کردم و گفتم این دفعه فقط نوکشو میکنم و از این جور حرفا وقتی باز راضیش کردم با یک دستمال دهنشو بستم و دستاشم از پشت گرفتم که نتونه در بره و به حالت داگی نگهش داشتم وقتی کیرمو فرستادم تو 2 سانت بیشتر نرفت تو هر چی بهش گفتم شل کن نکرد منم با یک فشار محکم همه کیرمو فرستادم تو که باز نفسش بند اومد و منم بی اعتنا بعد از 30 ثانیه شروع کردم تلمبه زدن یکهو متوجه شدم که دورو بر کیرم خونی شده فهمیدم که کونش جر خورده و درد بدی رو داره تحمل میکنه دیدم همین جوری داره ناله میکنه و اشکاش سرازیر شده بعد از چند لحظه دهنشو باز کردم که شروع کرد به التماس کردن که بسه و از این جور حرفا منم دیدم بهتره کاری نکنم که بپره یک چند دقیقه ای بی خیال شدم و بعد از یک کمی که دوباره پستوناشو خوردم و کس لیسی کردم و دوباره بردمش بالا و ارضا شد این سری دمر خوابوندمش و کیرمو دوباره با یک فشار تا دسته جا کردم که هزار تا قسمم داد و هی میگفت ویییییییییییییییی سوختمممممممممممممم جانننننننننن مادرت در بیاررررررررررر نفسمممممممممم داره بنددددددددددد میاد تورو خدا سیدددددددددددد غلط کردمممممممممممممم هر کاری بگی میکنم اصلا برات ساک میزنم اما بی خیال شو منم گفتم صبر کن اروم میشه دوباره شروع کردم تلمبه زدن اونم همین جور التماس کردنشو ادامه میداد تو این حوالی بود که دیدم داره ابم میاد دیدم حیفه خالی نکنم تو و همون جوری توی همون حالت همشو ریختم اون تو که خوب حال داد.
بعدشم دوباره از دلش در اوردم و حالا هر پنج شنبه ای به یک بهانه ای میبرمش تو یک هوتل و ترتیبشو میدم الان بهم میگی سری اول مامانم بهم شک کرده بود چون نمیتونستم درست راه برم دوروبر کونم کبود شده بود و تا یک هفته درد داشتم این هفته هم که عادت ماهانه داره .منتظر داستانهای بعدی باشید انشالله این 5 شنبه ای باز برنامه داریم
     

#200 | Posted: 28 Nov 2010 04:33
شبنم


این خاطره که تعریف میکنم تاریخش خیلی به روزه 2/8/89

از دو سه روز مونده به همه دخترایی که میشناختم آمار دادم که یکشنبه خونه تنهام تا دوشنبه ، اخه زنمو فرستادم مسافرت 2 روزی ...
خلاصه من فکرامو کرده بودم که یکی از صبح بیاد تا ظهر ، یکیم شب بیاد پیشم ، حالا اگرم شد یکیو عصر ببینم .. اما همش خوا ب و خیال بود هر کدوم به یه دلیلی پیچوندن
یکی کار داشت یکی دانشگاه ، یکی پریود شد ... موند فقط شبنم !
گفت میام ! منم گفتم از هیچی که بهتره ...
ظهر شنبه بود که زنگ زد بهونه آوردن و این چیزا که نمیشه و کار پیش اومد و دوستم فلانه ...
شب بهش زنگ زدم گفتم باشه اصلا نیا .. منم دیگه نمیخوام هیچوقت بیای !
5 دقیقه بعد اس ام اس داد که میاد ...
بیخیال
عصر یکشنبه قرار گذاشتیم و رفتم دنبالش آوردمش خونه ...
زنگ زدم پیتزایی سر خیابون برامون شام اورد و مشغول خوردن شدیم ... بعد شامم یه فیلمی گذاشتم که با هم ببینیم ، اصلا عجله نداشتم مثل همیشه که 2 ساعت و 3 ساعت باید با استرس میکردمو جمع میکردم ..
شبنم لباس راحتی پوشید اومد تو بقلم نشست جلوی تلویزیون ...
یه تاپ نازک سفید با یه دامن کوتاه که تقریبا همه جاشو انداخته بود بیرون ..
مثل همیشه خیلی سکسی بود .. منم کم کم تحملم داشت تموم میشد !
هنوز 20 دقیقه از فیلمه نگذشته بود که دستم داشت زیر کونه شبنم میچرخید ... واسش آروم میمالیدم کس و کونشو ... گاهی دست میکردم از لای شرتش ... اونم آه ه ه میکشید ...
یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت تا شبنم دست به کار شد .. شروع کرد از روی شلوار کیرمو مالیدن ... کیرم بد جوری راست کرده بود میدونستم که حالا حالا ها تا صبح وقت هست پس عجله ای نداشتم ...
دیگه فیلم نگاه نمیکردیم من دستم لای کس شبنم بود و چوچولشو میمالیدم ... اونم افتاده بود کیرم و تا ته کرده بود تو حلقش ، از همیشه بهتر ساک میزد .. اونم میدونست وقت زیاده ... عین آبنبات مکشید زبونشو به نوکه کیرم .. منم تو آسمون بودم ...
یه 5-6 دقیقه ای همین بود ماجرا تا اینکه شبنم گفت دیگه طاقت نداره ... بلند شد شرتشو در آورد و یه ضرب نشست رو کیرم .. شروع کردیم لب گرفتن .. کیرمیم تا دسته تو کسش بود .. آروم صدا میداد که همسایه ها نفهمن چیزی ...
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
همچین سر میخورد تو کسش که انگار به هیچکس تاحالا نداده باشه ...
همین هفته پیش بود بهم گفت به یه پسره کس داده کیرش 2 برابر ماله من بوده ! ... اما ماشالا علاقش خیلی زیاد بود به این جور چیزا ...

شبنم بالا پایین میرفت منم رو مبل ولو شده بودم .. چشمامو بسته بودم فقط داشتم لذت میبردم ...
خیلی وقت بود با یه دختر نمیشد وقت زیاد بگذرونم .. مگه تو ویلای شمال که اونجام همش مواظب سرایدارو این حرفا هستم که نفهمه به گام بده !

تو این فکرا بودم که دیدم بد جوری لرزید ... آروم از رو کیرم بلند شد ، رفت رو مبل ینفره با زانو ، قمبل کرد کس و کون و سمت من ... تکیشم داده بود به تکیه گاه مبل ..
بلند شدم .. همونجوری از پشت کیرمو چپوندم تو کسش ... دیگه منم وحشی شده بودم .. یه چندتا حسابی با دست زدم رو قمبل کونش که حسابی قرمز شد ... تند تند تلمبه میزدم ... شبنمم فقط میگفت جونننننننننن
بکن این کسو
ماله تو همش .. تا صبح کیرتو از کسم در نیار ...
با این حرفاش منم حشریتر مشدم و محکم تر تلمبه میزدم ... که یدفعه دیدم داره آبم میاد ... 2-3 تا تلمبه خفن زدم
یه آه ه ه بلند
و تا آخرین قطرشو تو کس شبنم خالی کردم ...
.. شبنمم مگفت واییی سوختم ... دیگه نا نداشتم .. یکم روش موندم همونجوری و بعد بلند شدم دراز کشیدم رو مبل ...
داشتم فکر میکردم به این که .. تا صبح هیچی ازم نمیمونه .. کاشکی الان میرفت خونشون .. میخوابیدم ...
اما دیگه دیر بود واسه این فکرا .. شبنم خودشو تمیز کرد .. از تو کیفش قرص برداشت خورد که حامله نشه ..
یه ملفه دور خودش پیچید و اومد رو مبلی که من ولو بودم ..
یه ذره این کانال اون کانال کرد .. منم چشمامو بسته بودم .. خوبم میومد یکم ... یه یه ربع گذشت .. دیدم اوند دوباره رو کیره خوابیده من نشست ... چشمامو باز کردم با اون حال دیدیم داره کسشو میمله رو کیرم ،
فکر نیمکردم به این زودیا دوباره قد علم کنه .. شبنم آه آه ه میکرد میگفت گوش کن ببین چه صدایی میده .. خودشو بیشتر میمالید به کیرم .. که یه دفعه خون دوباره جریان پیدا کرد .. شروع شد به بزرگ شدن ...
شبنم خوشحال پرید کرد تا ته تو دهنش ساک زدن ...
منمانگشتمو کردم تو سوراخ کونش .. یه ذره نوچ و اینا کرد .. بعد هیچی نگفت .. منم شروع کردم به گشاد کرد سوراخ کونش که واسه کیرم جا باز کنه ...
وای که چه حالی بود .. کونه به این باحالی خواب از سرم پریده بود .. کیرمیم مثل فولاد شده بود ..
بهش گفتم بریم تو تخت ... بعدم ازش خواستم مثل حالت سجده برام قنبل کنه ..
صحنه رو که میدیدم طاقت نیاوردم .. یدفعه تا دسته کردم تو کونش .. اونم یه هوار حسابی زد .. بعدم شروع کرد به فحش دادن ... یه ذره همونجوری نگرش داشتم که جا باز کنه .. دستمم جلو دهنش بود که هیچی نگه ...
بعد آروم آروم شروع کردم تلمبه زدن ... وای که چه کون تنگی ... زنم معمولا بهم کون نیمده .. اما این شبنم همیشه ناز میکنخ ولی جور اونو میکشه ...
یه 10 دقیقه ای تلبه میزدم که دیگه دهنش سرویس شده بود ... با التماس چرخید دراز کشد گفت تو حالا آبت نیمیاد .. دوباره بکن تو کسم ...
منم قبول کردم ... افتادم روشو تلمبه زدن ... شبنمم فقط قربون صدقه کیرم میرفت ... می گفت تا حالا کسی مثل تو منو نکرده ..
خلاصه ..
20 دقیقه مدلای مختف کسشو گاییدم .. بعد کیرمو در اوردم کردم تو دهنش .. گفتم بخور تا آبم بیاد ...
شبنم شروع کرد ساک زدن حرفه ای ..
ابم با فشار اومد کلشو تو دهنش خالی کردم ... داشت حالش بهم میخورد .. از بقلای لبش زده بود بیرون ..
دوتایی رفتیم تر تمیز کردیمو .. اومدیم رو تخت که بخوابیم...
چه شبی بود اما ...
نصفه شب یه بار دیگه از خواب بیدارش کردم کردمش .. صبح هم .. تا بیدار شدیم .. یه نیم ساعتی تلمبه میزدم ..
بعدم با هم دوش گرفتیمو صبحانه خوردیم .. زدیم بیرون .. که شبنم بره خونه منم برم سره کارم ..
تا شب شبنم 10 تا اس ام اس زد تشکر کرد بابت یکی شدن کس و کونش در شب قبل ..
     
صفحه  صفحه 20 از 67:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  66  67  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.