| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 20 از 56:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  55  56  پسین »  
#191 | Posted: 27 Feb 2011 16:29

جنده بازی های ناموفق
سال 77 بود نزدیکای عصر! حوصله نداشتم داشتم بره خودم سیگار میکشیدم مثله همیشه تو حال خودم بودم....
رفیقم علی زنگ زد!- سلام چطوری رضا پاشو بریم بیرون 2تا کس بلند کنیم بزنیم زمین!
-باش یک ربع دیگه دمه در خونه باش اونم گفت دارم راه میفتم.تلفن قطع کردم.گفتم کیرم دهنت علی یه امروز خواستیم تنها باشیم.(ولی خوب من دست رد به سینه ی رفیقام نمیزنم) یه تی شرت مشکی پوشیدم با شلوار جین ابی 2تا کاندوم گذاشتم تو جیبم رفتم دمه در.
دیدم وایساده دمه در یه پیرن مردونه سفید پوشیده بود اون موقع ها پیکان واسه خودش ماشینی بود.علی هم یه پیکان ترو تمیز داشت.
سوار شدیم یکم تو خیابونا چرخ زدیم، از دور دوتا کس خودنمایی میکردن گفتم علی نگه دار من بشینم عقب!سری پریدم پشت نشستم یکم رفتیم جلو شیشرو دادم پایین گفتم خانوما در خدمت باشیم!یکیشون یه زن میانسال بود با یه مانتو سفید با رژ قرمز اون یکی هم میخورد 25 سالش باشه یه ست کلا یشمی پوشیده بود! اون میان ساله خیره شد تو چشام منم زل زده بودم بهش یه ابرومو بردم بالا چپو راست نگاه کردن اومدن سوار شدن (یکی نبود بگه از 1 کیلومتری تابلو جنده ای حالا چپ راست نگاه میکنی) خلاصه جفتشون نشستن عقب علی هم داشت از تو اینه چشاشو تقویت میکرد گفت خوش اومدین خانوما تا اینا نشستن تو ماشین میان ساله شروع کرد کس شعر گفتن اره تو وزنت زیاده باید انقد بدی تو چشات فلانه باید مایه دار باشی مکانتون کجاستو ... همینجوری کسشر گفت، گفتم باشه بابا یه زنگ تفریح به خودت بده گفت نه بزار از الان همچی معلوم شه منم گفتم حالا که اینجوریه یه تیکه به ما نشون بدین ببینبم ارزش داره امشب با هم باشیم یا نه ،بعدش دستمو گذاشتم رو رون خانوم (اون یکی هم ساکت بود) به علی گفتم نه جنسای خوبی بلند کردی زنه دستمو کشید اونور گفت بسته دیگه گفتم نه هنوز که تموم نشوده بزار اصل جنسو وارسی کنم اومدم دستمو بزارم روکسش اونم مقاومت کرد گفتم نگاه کنا همرو فیوز میگیره مارو پوفیوز اون یکی داشت میخندید گفتم به به شما هم یه حرکتی کردی بدبخت نیشش بسته شد . رو به بقلیم کردم گفتم بزار معاینه کنم ببینم شاید مریض بودی یوهو صداشو برد بالا مریض همه کسته شما بچه های پایین(منظور جنوب تهران)همتون لاشیین این حرف همیشه منو عصبانی میکنه گفتم نگه دار علی ،جنده خانوم سیکتیر کن بیرون بدو کیری اونم چندتا فوش بارمون کرد جوونه در ماشینو باز کرد اومد پیاده شه این یکی هم کونشو کرد به طرفم که مثلا سری پیاده شه گفتم ننت گاییدس یدونه با کف پا گذاشتم دره کونش خورد به جلوییش جفتی کس شدن رو زمین شروع کردن به فوش دادو بیداد رفیقمم گازشو گرفت منم درو بستم از خنده ترکیده بودیم علی گفت پسر مگه کس خل شدی مردم میریختن کونمون پاره بود ولی باحال بود گفتم جنده فکر کرده ملکه ی جنده هاست.خوب رفیق یه چرخ دیگه بزن شاید چیزی گیرمون اومد.یک ربعی گذشت یه دختررو دیدم گفتم علی برو بقلش .علی یکم با فاصله رفت نگه داشت دیدیم خانوم کونو تکون نمیده بیاد سوارشه سرمو از پنجره بردم بیرون گفتم چرا سوار نمیشی خجالت میکشی؟ گفت یکم بیاید عقب تر یکم رفتیم عقب. بازم سوار نشد دوباره علی رفت عقب، دره عقب ماشین روبروی دختره بود درو باز کرد سوار شد گفتم چرا انقد ناز میکنی گفت خوب دیگه یکم علی کسشر گفت خندیدیم یکمم من 2 بار بین حرفام دستمو گذاشتم رو رونه پاش از سنگ صفت تر بود هربار ازش پرسیدم چرا این انقد صفته هر دفعه مارو پیچوند منم گفتم نمیخوایم رونشو بکنیم که بیخیال،یوهو دیدیم این زد زیره گریه گفت من حاملم با یه پسری اشنا شدم اونم بهم تجاوز کرد الان گذاشته رفته بعدش شروع کرد من این کارو بخاطر پول انداختن این بچه میکنم ما هم که دیگه از فکر کردنش درومده بودیم یه قیمت فضایی داد علی هم احساساتی شده بود داشت میداد گفتم علی کسخل نشو بزن بقل این داره کس میگه بر گشتم بهش گفتم گمشو بیرون رفت تو حال لاشی بازی گفت شما همتون اشغالید گفتم تا مثله همکارای قبلیت با لگد ننداختمت بیرون برو بیرون یوهو ساکت شد گفت تورو خدا نزنیا ببین من یه پام مصنوعیه بره همین وقتی دست میزدی میگفتی این چرا انقد صفته هرچی هم گفتم دروغ بود تو دلم گفتم عجب روزی شد امروز. پیاده شد مثل فلجا راه میرفت یه پاش کیری میلنگید.
گفتم علی حالا دیگه تو موندی باید تورو بوکونم خودت همیشه میگی سوراخ باشه دیفال باشه (یادمه یه دفعه مست مسته بودیم لبشو گرفتم) گفت کسخول نشیا یاده اون روز افتادم یه نیشخند زدم گفتم نترس الان مست نیستم رفت بقل یه باجه تلفن نگه داشت گفت الان زنگ میزنم ببینم بچه ها برنامه دارن امشب بریم پیششون از ماشین پیاده شد رفت سمت باجه یه سیگار روشن کردم به شانس تخمیم فکر میکردم از قدیم گفتن هرچی سنگه مال پای لنگه بره ما گفتم با خودم فکر میکردم میخندیدم عجب کسخولیتی کردیم امروزا این همه ادم اونوقت اینا به پست ما خوردن داشتم به خودم میگفتم بیخیال یه روزه کیریه دیگست میگذره،علی با عجله اومد نشست تو ماشین گفت بدو بریم بچه ها تو خونه تیمی جمعن قراره چندتا هم جنده بیارن گفتم ما تا اینجاش اومدیم باشه بریم ولی خودت که میدونی خیلی شلوغ باشه حال نمیده به من گفت حالا یه امشبو بد بگذرون نیم ساعت بعد رسیدیم این خونه اخرشم معلوم نشد بره کیه ولی محلش خوب بود کسی با کسی کار نداشت رفتیم تو دیدم به به همه الواتا جمعن فقط جای ما خالی بود یه 7 نفری میشدیم 3تا از بچه ها رفیقای خودم بودن بقیرو علی میشناخت تورج یوهو اومد جلوم گفت پسر تو هم اومدی(تورج از بچگی میشناختم با هم تو کاره پخش مواد بودیم اون موقع ما از ژاپن وارد میکردیم تورج داداشاش پخش) البته چوبه خون تو شیشه کردنه بچه های مردم رو خوردیم،با همه سلام علیک کردیم دیدم یه سری تا خرخره خوردن یه سری هم فیلم سوپر گزاشتن تو دستگاه ویدئو هی گیر میکرد ضد حال میخوردن گفتم پس ابجیامون کجان علی گفت 10 دیقیقه نمیشه اومدیم تو راهن گفتم تو که میدونی من فقط بره اونا اومدم در حال صحبت کردن بودیم دیدم یه پسره دستشو داره تکون میده میگه بیا گفتم تو با من کار داری داداش تو بیا ازین بچه سوسول خوشگلا بود که تورجینا دوره خودشون جمع میکردن تا کم کم بیارنشون تو خط اعتیاد اومد پیشم گفت اقا رضا شرمنده چیزی داری ما بکشیم گفتم چی مثلا(کسی نمیدونست من تو این کارا دست دارم خودم هم نمیخواستم کسی بفهمه حتی علی هم نمیدونست حتما این تورج کسخل گفته بود)از این پسره درخواست از من حاشا کردن گفتم بابا من تو این کارا نیسم یواش حرف میزدیم کسی نفهمه ردش کردم رفت بعدش پاشودم این تورج عوضی رو پیدا کنم ازین به بعد دهنشو ببنده تو اشپزخونه پیداش کردم زغال گذاشته بود رو گاز داشت داغ میکرد بره قلیون تا منو دید گفت پس چرا این رفیقمونو تحویل نگرفتی گفتم جاکش تو قرار بود چیزی به کسی نگی گفت حالیمه این رفیقمون حالش خرابه ما هم تموم کردیم بقیه هم از قبل سفارش داده شده گفتم مگه پیتزاس که سفارش دادن گفت این روزا کارو کاسبی خوبه بره شما هم که بد نمیشه گفتم باشه بابا اگه ابروی مارو نبردی یه چند گرمی همرامه بگو اگه خواست دو برابر قیمت گفت تو هم از موقعیت استفاده کنا پسررو صدا کرد اونم قبول کرد معامله انجام شد ما هم یه پولی زدیم به جیب رفتم تو پذیرایی دیدم علی شروع به پیک زدن کرده گفت بیا بزن ویسکیش اصل اصله از خوده روسیه اومده بد جور وسوسه شده بودم ولی گفتم نه داداش یه ماه دیگه مسابقه انتخابی تیم ملیه گفت بابا بیخیال از کشتی برات یه گوش شکسته با صورت داغون میمونه گفتم تو نگران من نباش زیاده روی هم نکن من لشتو نمیبرم خونتونا اومد بگه حواسم هست دیدم قفل کرده داره یه جا دیگرو نگاه میکنه برگشتم دیدم امیر یکی دیگه از رفیقامون با 3تا کس اومده گفتم به به اقا امیر خوش اومدی خانومارو معرفی نمیکنی همه خفه خون گرفته بودن داشتن دخترا رو نگاه میکردن دونه دونه بهشون سلام کردم امیر هم معرفی میکرد ستاره خانوم ، مریم و ستایش از ستاره خانوم گفتنش معلوم کرد که نفر اول که با ستاره میخوابه خودشه کسی تو فکرش نباشه ستاره یه مانتو مشکی پوشیده بود ولی سینه هاش خیلی بزرگ نبود ازین سینه لیموییا بود با یه شلوار سفید از زیر مانتو قنبل کونش معلوم بود ته کون بود یه نگاه دیگه انداختم چشاشم عسلی بود مریم و ستایش در حین لاس زدن با بقیه مانتو هاشونو در اوردن مریم سینه های نسبتا بزرگی داشت چشم و ابرو مشکی با موهایی که تا کمرش اومده بودن خوراک این بود از پشت موهاشو جمع کنی سرشو بکشی عقب از کون بکنیش و اما ستایش پوست سفید که به صورتی میزد یه تاپ توری پوشیده بودکه از زیرش یه کرست کرم رنگ معلوم بود با یه دامن که تا زانوهاش بود من موندهبودم این کی دامن پوشید اول که اومده بود تو خونه شلوار پاش بود ولی پاهاش برق میزد اندامش با هم همخونی داشت ،امیرو کشیدم یه گوشه گفتم عوضی اینارو از کجا اوردی پس امروز خوباشو تو جمع کردی که هرچی تخمی بود بره ما موند خندید گفت اره خوبن ولی قیمتاشونم خیلی بالاس گفتم نگران نباش پول خواستی بیا به خودم بگو راستی خودت که میدونی من کس دستمالی شده نمیکنم ستاش 40 دقیقه اول مال منه بلند گفت باش اقا رضا شما مهمونی زیاد تو جمع ما نمیای هر کودوم خواستی وردار ببر تو اتاق اینو که گفت اونایی که منو نمیشناختن یه جوری نگام میکردن حتما میگفتن جاکش هنوز نیومده نفر اول میخواد بره بوکونه ولی اونایی که میشناختن میدونستن هرکی اعتراض کنه در جا کونشو پاره میکنم مریم که با علی 2تا پسر دیگه داشت لاس میزدو ویسکی میخورد امیر هم ستاررو برد تو اتاق تورجم پشت سرشون رفت معلوم نبود تورج چقدر خایه مالی امیرو کرده بود که با هم بکنن دیدم دورو بره ستایش داره شلوغ میشه یه سیگار گذاشتم دمه لبم فندکمو روشن کردم یه صدای تیزی داشت که ستایش روشو بر گردوند سمت صدا که ببینه چیه چشاش تو چشام خیره شد چشامو یکم تنگ کردم سیگارو روشن کردم رفتم سمتش سیگارمو از لبم برداشتم گذاشتم دمه لبش بعد دستشو گرفتم بدون هیچ حرفی بردمش تویکی از اتاقا،درو سری قفل کردم تا کسی مزاحم نشه رفت نشست رو تخت یه لبخندی هم رو لباش بود رفتم پیشش نشستم گفتم من رضا هستم تو هم که اسمت ستایش اسمامون بهم میاد یه کام از سیگار گرفت گفت نمیخواد شروع کنی به خر کردنم من کارمو بلدم لباسشو در اورد با کرست نشسته بود جلوم گفتم مثله اینکه خیلی عجله داری البته حق داری مشتری هم زیاده از جیبم یه قوطی کتابی کوچیک در اورد درشو باز کردم یکم خوردم گفتم بخور گفت چی هست گفتم نترس دیدی که خودمم خوردم با اکراه یکم خورد تو دلم گفتم همین یه ذره که خوردی بره امشب کافیه دستمو انداختم رو شونش رو در رو یکم گردنشو مالیدم کم کم دارو داشت اثر یه جور داروی گیاهی بود که یه قاشق چایی خوریش یجورایی ازخود بی اختیارت میکرد ولی اثر زیادی رو مغز و بدنت نمیزاشت چشاش قرمز شده بود گفت این چی بود دادی به من، گفتم بهش فکر نکن لباشو شروع کردم به خوردن اونم همراهی میکرد دستمو حلقه کردمپشتش هم زمان با لب گرفتن کرستشو در اوردم سینه های خوش فرمی داشت رفتم سراغ گردنش داشتم میخوردم با یه دستمم نوک سینه ی چپشو میمالیدم یکم لاله ی گوششو خوردم بعد یواش دره گوشش گفتم لباس منو در نمیاری؟ بیحال لباسمو که فقط یه تی شرت بود در اورد بدنش داغ شده بود دیدم گردنش قرمز شده شروع کردم به خوردن سینه هاش شلوارمو کم کم از پام در اوردم یه پاشو دادم بالا دامنشو زدم کناریه شرت مشکی پوشیده بود شروع کردم بقل رونشو خوردن با دستمم کسشو از رو شرت میمالیدم گفت برو وسط اذیت نکن شرتشو کشیدم کنار دیوانه وار کسشو میخوردم دارو بدجور روم اثر کرده بود کارام دسته خودم نبود ولی حواسم بود دارم چی میخورم چه جوری میخورم کسش داغ شده بود ترشحاتشم زیاد هی خودشو بالا پایین میکرد اخر مجبور شدم کمرشو بگیرم نذارم تکون بخوره دامنو شرتشو باهم کشیدم پایین شورته خودمم در اوردم مثل جنازه رو تخت دراز کشیده بود یه دستش رو پیشونیش بود گفتم هنوز که کاری نکردیم گفت عوضی این چیه دادی به من قرار بود نفری یک ربع فقط بکنید حالم خوب بود عمرا میزاشم این کارارو بکنی یه نیشخند زدم گفتم تازه شروع شده بعدشم خودت خوردی من که مجبورت نکردم رفتم رو تخت بالا سرش یه دستمو بردم زیره سرش گفتم بخورش گفت برو گمشو زود باش بکن برو گفتم ببین داری اذیت میکنیا یکم بخور بقیه منتظرن مشتریات میپرنا از خجالتتم در میام یکم نگام کرد شروع کرد به ساک زدن چه ساکی میزد یه 5 دقیقه ای زد بعد گفت بسته دیگه دیدم دارو داره اثرش میره این کمتر حال میخواد بده رفتم پایین تخت یه قرص کوچیک از جیبم برداشتم( یه قرص خاصی به من یه خشاب یکی از رفقا داده بود یکم که فشارش میدادی یه مایعی از توش در میومد میریختی رو کس باعث خارش میشد) برداشتم گفت چی شد گفتم دارم کاندوم بر میدارم البته با اون کس لیسی که من کرده بودم اگه مریضی داشت منتقل شده بود کاندوم کشیدم رو کیرم پاهاشو از هم باز کردم یکم ترشحاتشو با کیرم زدم کنار سره کیرمو کردم تو یواش یواش بیشتر از نصفشو کردم تو گفت پس چرا نمیکنی گفتم دارم میکنم دیگه قرصرو فشار دادم ریخت رو کاندوم و کسش شروع کردم عقب جلو کردن بعد دو سه دقیقه داد زد محکم تر منم که منتظر همین بودم کیرو تا ته کردم تو صداش در نمیومد اروم کیرمو بردم عقب بعد شروع کردم محکم عقب جلو کردن کم کم صدای اه نالش بلند شده بود برش گردوندم دوباره شروع کردم از کس کردنش میگت کسم یکم میخاره تا حالا اینجوری نشدم محکم تر بکن گفتم حتما حشرت خیلی زده بالا یه اون که تو حال خودش بود انگشتمو کردم تو سوراخ کونش یکم بازی کردم بعید میدونستم از کون بده همینجوریش خیلی گاییده شده بود ولی گفتم بزار یه تلاشی بکنیم یکم که کونش جا باز کرد از کسش در اوردم گذاشتم دمه سوراخ کونش سروشو کردم تو گفت هو از پشت نه گفتم یکم بزار جفتمون امشبو حال کنیم دیگه نزاشت که نزاشت پاشدم 30 تومن از جیبم در اوردم گفتم حالا میشه گفت باشه ولی یکم تو دلم گفتم باش حالا وایسا ببین چه کونی ازت پاره کنم دوباره قنبل کرد سره کیرمو کردم تو کونش با تکونای کوچیک تا نصف رفت تو با دستم کیرمو گرفتم تو کونش به زور چرخوندم خوب که جا باز کرد شروع کردم تلمبه زدن با هر تلمبه یه اه کوچیک میکشید یوهو با تمام زورم بیشتر کردم توش چون امادگیشو نداشت یوهو جا خالی کرد خوابید منم کیرم تو کونش مونده بودم باهاش چیکار کنم تکون نمیخورد یکم کشیدمش بالا به کارم ادامه دادم ابم داشت میومد همونجا ولش کردم خوابیدم روش به سختی تو کونش تلمبه میزدم همه ابم تو کاندو خالی شد کاندوم هم پاره شد یکم ریخت توکونش کشیدم کیرمو بیرون سره کاندوم گرفتم تا بیشتر از این کثافت کاری نشه یه سطل تو اتاق بود کاندوم از کیرم کشیدم بیرون انداختم توش دیدم اونم داره تکون میخوره لباسامو پوشیدم یه دسمال کاغذی برداشتم کونو کسشو تمیز کردم برش گردوندم بیحال بود اروم چندبار زدم تو صورتش بعد بلندش کردم یکم ماساژش دادم سر حال شد گفتم الانه که فوشم بده با خنده گفتم خوب من دیگه برم پولم گذاشتم تو کیفت داشتم درو باز میکردم گفت خیلی اشغالی همین به بعدی بگو 5 دقیقه دیگه بیاد هیچی نگفتم درو بستم یه سری خسته رو زمین ولو بودن دو نفرم نشسته بودن تا منو دیدن یکیشون گفت داداش کارت تموم شد گفتم اره دادش برید بکنید که حسابی براتون جا دارش کردم الان 3تا کیرو با هم جواب میده پسره خندید با رفیقش رفتن تو اتاق از اتاقای دیگه هم صداهای خوبی میومد یه سیگار رشن کردم رفتم تو اشپز خونه یکم عسل پیدا کردم با ابجوش قاطی کردم یکم هم ابیمو از یخچال برداشتم هم زدم رفتم تو حال علی اومد گفت قوت کمرت پهلوون نزدیک به 1 ساعت اون تویی طرفو پاره کردی دیگه گفتم باید بری ببینی به تورج گفتم باید تلفن بزنم تلفن کجاست گفت تو اون اتاقه همون اتاقی بود که مریم داشت میداد توش رفتم درو باز کردم دو نفر دارن میکننش انگار همه دونفری کردن فقط من تک بودم یه اشاره کردم گفتم یکم اروم تر تلفن برداشتم زنگمو زدم تموم که شد داشتم اونارو نگاه میکردم مریم گفت برو بیرون دیگه همین جور که زیر کیر بود سینه هاشو مالیدم واقعا نرم بودم گفتم چشم هر چی شما بگید درو بستم رفتم پیشه علی گفتم پاشو بریم من کار دارم گفت باشه خدافظی کردیم چند روز بعد داشتیم با علی حرف میزدیم گفت اون دخترو چجوری کرده بودی اون دوتا که بعد تو کرده بودنش میگفتن عین جنازه بوده به هر کودوم یک ربع بیشتر نداده تازه شبم اون سه تا با بچه ها شب تو همون خونه میخوابن همه بچه ها هم که سگ مست بودن صبحکه بیدار میشن میبینن اینا رفتن دستگاه ویدوئو یه سری پول لباس با خودشون بردن از خنده ترکیده بودم گفتم حتما اینم به خاطره پا قدمه اون شب ما بوده.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#192 | Posted: 6 Mar 2011 13:44

ویلای دوستم علی
من پدرام 21 سالمه تبریز زندگی می کنم
هیچ فرقی در داستان نکرده مثل واقعیی برا دوستان گلم نوشتم!
داستان از این قرار بود که من با هزار مصیبت و کمی هم با کمک پدرم یه پرشیا برا خودم جور کرده بودم و تو عشق اون بودم که هر روز میرفتم سر کار فقط به خاطر ماشین که خرجش کنم شاید یکم اسپورت کردم
عصر ساعت 6 تابستون 89 بود که قرار شود با دوستم علی با هم بریم من برا ماشین زنون بگیرم رفتم دم در علی گفتم بپر بیرون میریم کار دارم گفت من نمیام گفت من میرم دوست دخترم رو بینم بالاخره با هزار مصیبت راضیش کردم که جون من بیا من تنهای حوصله ندارم برم
ساعت تقریباً 6:30 بود که اقا از خونشون زد بیرون بالاخره راه افتادیم به طرف جای که کلاً وسایل اسپورت میفروشن کمی دور بود تا وقتی که اونجا بزاریم هزار بار دوستم همش گفت منو پیاده کن برگردم سرم رو همش میخورد حوصله دیگه نداشتم
رسیدم و یکی از دوستام جای معرفی کرده بود که دوستش بود بعد این که چهار تا زنون رو ماشین نصب کردن با کلی علاقه و زوق هزار بار تو را چراغ ها رو روشن خاموش می کردم که فلش بزنه
هوا کمی تاریک شده بود تو چهارراه شهناز تو ترافیک گیر کرده بودیم اکه کسی تبریز باشه میدونه کجاست و این دوست من مثل رادیو خراب ور ور حرف میزد که زود باش زود باش دقیقاً تو چهارراه یه جای که نبش چهار راه چند تا مسافر وایستاده بود یکم جلو تر از من یه پیکان نگه داشت که مسافر سوار کنه منم چون وسط چهار راه گیر کرده بودم بهش چند تا چراغ دادم که برو
من یک لحظه دیدم یک خانوم واقعاً ناز و مامانی امد طرف ما سرش رو کم خم کرد و گفت ببخشید آقا ولیعصر واقعاً دختری بود که حتی ما نمی تونستیم خوابش رو هم ببینیم! یه مانتو تنگ پوشیده بود که تا کمرش بود معلوم بود بچه تبریز نبود چون هم فارس بود
من یه نگاه به علی کردم علی یه لبخند به من زد گفتم علی چیکار کنیم چون من اولین بارم بود که می خواستم یه دختر به این ماشین سوار کنم یکم ترس و اضطراب داشتم علی با تکون دادن سرش بهش فهموند که می تونیم برسونیمش
دختره سوار شود و تا نصف های راه هر 3تامون هم ساکت بودیم یهو این دوست دیونیه من برگشت گفت حالا نمی خواین برسونیمتون به یه کافی شاپ چون کاملاً معلوم بود اگه کسی می خواست سوار تاکسی بشه به من توجه نمی کرد دختر که بعداً فهمیدم اسمش الهام بود با عشوه گفت نه نمیشه من رو برسونید بعد خودتون هر کجا دوست دارید برید
من چیزی نمیگفتم تو فکر این بودم که الان میرسیم اونجا میگه پیاده نمیشم اخه تازگی ها این کار رواج پیدا کرده
علی از جلو یه کارت برداشت و زود شماره منو خودش رو نوشت و داد به دختره گفت اگه بازم خواستین برین جای به من خبر بدین میایم بالاخره دختر رو رسوندیم فلکه ولیعصر و پیاده شد و یه تشکر کوچیک کرد و رفت
یه چند روزی گذشت هر روز که من و علی با هم میشدیم علی می گفت اون دختره زنگ بزنه چی میشه! یه روز عصر بود که تو پارک با بچه ها نشسته بودیم دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد اخه اولین بار بود که شماره ناشناس زن میزد یه خانوم بود گفت ببخشید علی آقا اول اصلا نفهمیدم کیه گفتم شاید اشتباه گرفته یه لحظه قیافه علی رو روبروم نشسته بودم یاده صدای دختر و علی افتادم با چند لحظه مکس گفتم من پدرام هستم ولی علی هم پیشمه چند ثانیه بدم بهش زود به علی گفتم که همون دختر هست اونم گرفنه بود
بعد یک دقیقه حرف زدن علی گفت زود باش پاشو بریم گفتم کجا؟ گفت پاشو می گم همه بچه ها هم فهمیده بودن که داریم کجا میریم به جز خود من داشتیم بودو بودو میرفتیم ماشین از پارکینگ دربیاریم که علی گفت پدرام دختره میگه مامانم این رفتن مسافرت من حوصلم سر رفته بیاین منم بردارین بریم جای علی گفت پدرام فردا جمعه شنبه هم نمیریم سر کار بیا ببیریمش ویلای ما گفتم علی میتونی کلیدش رو از بابات بگیری گفت اره بابا میگم دوتای با پدرام میریم دو روز بمونیم برگردیم گفتم علی تو راه گیر بدن چی؟ گفت نمیدن
گفتم علی اول زنگ بزن ببین میتونه بیا آخه نه اون ما رو میشناسه نه ما اون رو بعد اگه رفتیم تو راه بگیرن و اینجور گفت نه چیزی نمیشه قرار شد بنزین ماشین رو من بده بقیه چیزا از علی بود علی زنگ زد براش گفت که ما می خوایم امشب دوتای بریم ویلای خودمون تو گردنه حیرا دو روز بمونیم و برگیردیم یکم فکر کن اگه میای بهمون خبر بده که تو رو هم برداریم نیم ساعت گذشته بود علی گفت پدرام این نیومد خراب شدیم بیا برگردیم پیشه بچه ها پارک که دیدم به من زنگ زد من جواب ندادم دادم علی حرف بزنه علی وقتی باهاش حرف می زد احساس میکردم چشای علی از جاش داره میزنه بیرون
علی قطع کرد گفت پدارم پههههههههههههه دختر خالش رو هم میاره گفتم علی به قران تو راه میگیرن! اگه بگیرن هم به این راحتی ول نمیکنن گفت تو نترس چیزی نمیشه! قرار شد شب ساعت 9 دربیایم یکم علی ماشین برونه یکم من. همه چیز رو با خونه ردیف کرده بودیم فکر کنم مامانه من فهمیده بود همش می گفت پدارم مواظب باشین رسیدین زنگ بزن تو راه زیاد نگه ندارین زود برگردین و از این چرت پرت ها
ساعت نه شد من همه وسایل هامون رو گذاشتیم صندق عقب علی زود زنگ زد که آدرس بدین بیایم دختر یه ادرس تو باغمیشه داد و رفتیم رسیدیم دوتاشون هم محشر بودن من مونده بودم که اینا این مانتو و شلوار رو چطوری پوشیدن اگه دقت میکردی خط کسشون هم معلوم بود! اول که سوار شدن دوتاشون هم پشت سوار شدن من چیزی نمیگفتم و با جی پی اس گوشیم ور میرفتم علی هم داشت دوتاشون رو با حرف های که اصلا هم سکسی نبود حشری می کرد رسیدیم پلیس راه تبریز دیدم وای معمور وایساده به ماشینا میگه مدارک تو دلم گفتم نرفته گرفتنمون علی از کنار یه 18 چرخ که به اون گفت بکش کنار رد شد جوری شد که فکرش به اون بود ما رو اصلاً ندید خلاصه یه چهل کیلومتری رفته بودیم که علی گفت یکی تون بیاین جلو من برم عقب چشمام رو ببندم میگفت چشمام درد میکنه دورغ میگفت من میدونستم که می خواد چیکار کنه کشید کنار الهام امد جلو چون من بیشتر با اون راحت بودم 1:30ساعت بود که تو راه بودیم بد جور خواب زده بودم به سرم الهام برام داشت چای میریخت من صدای ضبط رو هم زیاد کرده بودم که خوابم نبره یهو به اینه وسطی نگاه کردم دیدم بله علی دارم با دختره لب میره خواب از سرم پریده بود همش میخواستم بکشم کنار من برم عقب استراحت چون شب هم بود چراغ ماشین ها از روبرو اذیت میکرد
به علی گفتم علی من خوابم میاد بیا یکم تو برون علی گفت پدرام چشمام خیلی درد میکنه می دونستم دروغ میگفت گفتم علی منم خوابم میبره! با هزار مصیبت علی رو کشیدم جلو علی گفت پس برو عقب تو با ستاره که دختر خالش بود بشین میدونستم می خواست الهام هم بازی بده ولی نذاشتم گفتم الهام هم بیاد عقب شما برین جلو
ما راه افتادیم همش تو دلم میگفتم چطور دوستم رو بزارم رو پاش یا چیزه دیگه ولی میگفتم یهو ناراحت میشه میگه چای نخوره پسر خاله شدی من با ترس خودم رو کشوندم وسط دوتا صندلی جلو که کنترول ضبط رو بردارم خودم رو چسبوندم به الهام چیزی نگفت احساس کردم ناراحت نشده به بهونه ی این که ساعت رو نگاه کنم دستش رو گرفتم بعد خندید گفت چته؟ بپرس بگم چنده! خندید گفت دردم گرفت فهمیدم ناراحت نشده گفتم حالا که اینطور یه گاز از گردنت میگیرم میبینی درد به چی میگن من اول یه بوس کردم از گردنش چون می خواستم حشری بشه گفتم اول بوس کردم که بعد درد کنه دیگه نمیزاری بوسش کنم تا درست بشه تا امد بگه نکن و مقاومت کنه من یه گاز کوچیک از گردنش کرفتم ولی ثابت مونده بودم دیدم بله تون صداش عوض شده و میگه پدرام جون من نکن ولی در حالی که چشماش رو بسته بود زیر گوش یواشکی گفتم بازم گاز بگیرم فقط شنیدم گفت پدرام نکن یکم گردنش رو خوردم دیگه نای نداشت حرف بزنه بهم گفت پدرام رو پات یکم درازبکشم منم از خدا خواسته قبول کردم همون طور که دراز کشیده بود من داشتم سینه هاش رو از رو تاپ که از زیر مانتو پوشیده بود میمالوندم .............................. دیدم یکی داره میگه بیشعور پاشو رسیدیم خیلی رانندگی کردی خسته شدی
چهار ساعت و نیم بود تو راه بودیم ولی برای من مثل برق ثانیه ها رد میشدن وقتی داشتم پیاده میشدم به گوش علی گفتم علی به الهام دست نزنی گفت چرا گفتم بعداً میگم به دختر گفتم شما برین رو تخت بگیرین بخوابین من و علی هم میریم اون یکی اتاق خواب می خوابیم ساعت 3 بود که من و علی هم خوابیدیم ساعت ده صبح بود دیدم یه صدای ناز میگه بچه ها پاشین ما حوصله مون سر رفته وقتی بیدار شودم دیدم وای دوتا دختر نار ملوس جلوم واستاده علی به گوشم میگه پدرام کودوم الهامه کدوم شتاره؟ گفتم بیشعور شتاره نه ستاره خودم هم تشخیص نمیدادم چون دوتاشون هم لاغر بودن نه زیاد لاغر دو حد خوب سینه هاشون بزرگ نبود من اصلاً از سینه ی زیاد بزرگ خوشم نمیاد ولی اندام و کمرشون خیلی خیلی خوب بود نگو از ما یک ساعت زود تر بیدار شده بودن آرایش کنن
رفتم که زود یه دوش بگیرم بپرم بیرون دیدم به علی از من جلوتر رفته گفتم علی درو باز کن منم بیام آخه ما مثل دوتا داداشیم هیچ چیز برامون مهم نیست وقتی دوتا تو حموم بودیم دوتا دخترا بیرون از خنده قش کرده بودن که ما تو حموم داریم کشتی میگیریم!
بالاخره امدیم بیرون وای چه صبحانه ای درست کرده بودن ننم تا حال برام تو عمرم همچین صبخانه ای درست نکرده بود! نشستیم چهار تای حسابی خوردیم چون یه روز خوب در انتظار ما بود ستاره گفت علی- پدارم بیاین بریم بیرون تو جنگل بگریدیم الان هوا خوبه یکم که بگذره شرجی میشه زدم زیره خنده گفتم مامانه من گفته نرو یهو میری گم میشی میرزا کوچک خان جنگلی میشی! رفتیم یه 1ساعتی بود باهم گشتیم از تو جنگل همش الهام میگفت پدرام برا من از اون توت جنگلی ها بکن بده بعد برگشتیم ویلا علی گفت نهار رو شما درست میکنین شام رو هم ما قبول کردیم دخترا شروع کردن به درست کردن ناهار که اماده باشه بریم آستارا بگردیم بعد بیایم ناهار بخوریم همین طور هم پیش رفت رفتیم استارا علی بهم گفت پدرام ببین اگه دخترا برا آبشنگولی پایه هستن چهار تا آبجو یه مشروب بگیریم شب باید کارشون رو ردیف کنیم! منم قبول کردم و الهام رو کشیدم عقب گفتم اگه میخورین بگیریم گفن نه چهار تا زیاده همون دوتا بگیرین بسه بالاخره گرفتیم و برگشتیم ویلا رسیدیم خونه من رفتم دراز کشیدم جلو تی وی علی رفت به دخترا کمک کنه خدا میدونست کمک کنه یا............. ولی به علی گفته بودم به الهام دست نزن اونم مثل مرد قبول کرده بود
ناهار و خوردیم بعد جعع کردیم الهام گفت من میرم حموم خیلی عرق کردم ستاره هم بعد اون رفت همین طور که چهار تا مون هم علاف بودیم هرکی یه جا دراز کشیده بود علی یهو گفت پدرام ببین خاک تو سرت از دیشب با برق زخیره داشیتم استفاده میکردیم پاشو بریم از جای بنزین گیر بیاریم بیایم ژنراتور رو روشن کنیم تا شب نشده دوخترا موندن خونه منو علی رفتیم بنزین گیر بیاریم همون از جاده خاکی زده بودیم تو گردنه یکی با گالون بنزین می فروخت زود گرفتیم و برگشتیم با هزار مصیبت رفتیم جور کردیم راستی خود اونجا برق داشت ولی یه ماه قبلش به بابای علی گفته بودن که برق اینجا مشکل داره برا مدتی قطع میکنیم تا تعمیر شه
هوا هکمی تاریک شده بود توی جنگل از لای درختا نور کم رنگ دیده میشد کم کم صدای عجیب غریب حیوانات شروع شده بود خیلی جالب بود الهام و ستاره داشتن سکته میکردن تا این که علی گفت من میرم بیرون باربیکیو رو روشن کنم تو هم جوجه ها رو ردیف کن تا غذا رو دروست کنم ستاره جلو تی وی بو من و الهام هم که بهم خیلی کمک کرد داشتیم غذا درست میکردیم سی سیخ جوجه کشیدم چهل دفعه من الهام رو بوس کردم اونم هی عشوه میومد بعد همه چی رو آماده کردیم تا شام بخوریم علی رفت یه اب انار و یه مشروب و دوتا آبجو آورد گفت خالی خالی که نمی چسبه شام رو خوردیم من زیاد مشروب نخوردم چون می خواستم این لحظه ها به یادم بمونه دخترا هم زیاد نخوردن یکی همون علی خودش بود که خیلی در حد مرگ خورد
گفتم علی امشب من با الهام می خوابم الهام به خودش امد یهو گفت شتر در خواب بیند پنبدانه می دونستم داره ناز می کنه دست الهام رو گرفتم گفتم ما دوتا میریم یکم تو بالکون بشینیم شما هم یه بلای سر خودتون بیارید من زود پریدم قلیون رو جور کردم دوتای تو بالکون بودیم که من به الهام گفتم الی میزاری بوست کنم گفت تو که از صبح صد بار بوس کردی چیزی نگفتم داشتم به روبرو نگاه میکردم دستم رو انداختم دور گردنش به گوش اروم گفتم گل من دوست دارم با این که از من 2 سال بزرگ بود ولی یه حس خواصی داشت بهش گفتم الی چشمات رو ببند و شرو ع کردم گردنش رو خوردم یه پنج دقیق میشد که من داشتم گردنش رو می خوردم و دستم لای دوتا پاش بود پاهاش رو چسبونده بود به هم گفت پدرام دوست دارم ولی اینجا نمیشه ستاره میدا می بینه گرفتم بغلم گفتم ببرمت اتاق با صدای نازش و حشری بودن صداش گفت ستاره ببینه بد میشه منم که میدونستم علی الان داره ستاره رو میکنه گفتم اگه ببینه میگم خوابش برده از این حرف من خوشش امد و سرش رو گذاشت رو شونه ی من گفتم بغلم بردم تو اتاق گذاشتم رو همون تختی که دیشب با ستاره خوابیده بودن گفت پدراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گفتم چی شده گلم؟ گفت میای پیشم یا تنهام میزاری؟ دراز کشیدم کنارش سرش رو گذاشت رو دستم با هم روبرو بودیم بهش گفتم الی من تو رو می خوام و بعد همین حرف لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لبش هیچ عکس العملی نشون نمیداد دستم لای موهاش بود برای اولین بار توی عممرم داشتم به راحتی که الان کسی میاد یا کسی گیر میده چیزه دیگه با خیال راحت سکس میکردم چشماش رو بسته بود گفتم الی چی بیشتر دوست داری گفت تو هرچی دوست داشته باشی گردنش رو خوردم از این کار خیلی خوشش می یومد داشتم براش سینه هاش رو میمالوندم میگفت محکم فشار بده گفتم الی میخوای لباسهاتو در بیاری گفت می خوام تو دربیاری خونه و اتاق خیلی ساکت بود فقط صدای کردن علی و ستاره میومد دیدم که این صدا داره این لحظه ی من الی رو به هم میزنه با گوشیم یه آهنگ ابرو گوندش ملایم باز کردم و گذاشتم رو ریپیت که دوباره تکرار بشه به الی گفتم پا میشی تاپت رو در بیارم گفت باشه ولی نایی نداشت براش در اوردم موند یه سوتین و شلوارک سفید که شرت مشکشی که بدنش عرق کرده بود دیده میشد بوی عرق نبود بوی خواصی میداد محشر بود
محکم گرفتم بغلش کردم گفتم الی کاری میکنم بهترین لحظه ی زندگیت باشه شروع کردم به خوردن گردنش آروم رفتم پایین تر همش الی میگفت پدرام دارم تو آتیش میسوزم آه میکشید و چشماش بسته بود و اشک میریخت منم داشتم نوازشش میکردم سوتین ش رو در اوردم وای الان میدیدم بدنش چی بود و هست سفید تمیز یه لک هم نداشت دو تا سینه سفید که سر سینه هاش قهوه ای تیره دورش هم صورتی کم رنگ بود بهش گفتم الی اینا ماله کیه گفت مال پدرامم هست براش خوردم آه میکشید و گریه میکرد گفتم گلم چرا گریه میکنی گفت دست خودم نیست گفت شاید هم از روی دوست داشتن هست رفتم پایین تر داشتم شیکمش رو بوس میکردم از این کار هم خیلی خوشش امده بود زیپ شلوارکش رو کشیدم پایین دستم رو گذاشتم رو کسش خیلی خیلی داغ بود داشت می سوخت گفتم الی چرا این همه داغ بدنت گفت گلم میخوام سردش کنی اولش نگرفتم چی گفت بعد فهمید که می خواد ارضاش کنم شلوارک و شرتش رو دراوردم یه فرشته ی ناز یه دونه واقعاً تمیز و بدون لک بود مثل این بود که قبلاً دست نخورده پاهاش رو باز کردم براش کسش رو تا ارضا بشه خوردم یک لحظه دیدم میگه پدرام محکم بغلم کن بغلش کردم و با دستم کسش رو میمالوندم آب کوسش جاری شده بود بوی خوبی داشت یک لحظه محکم منو بغل کرد و بدنش لرزید فهمیدم ارضا شده گفت پدرام نمی خوای خودت لباس هاتو دربیاری؟ یادم افتاده خودم لباس همو درنیاوردم ولی الی لخت لخت هست گفت پدرام من خجالت میکشم من جلوی تو لختم ولی تو ................... منم زود لباس همو در اواردم ولی شرتم مونده بود الهام گفت پدارم من از ساک زدن بدم میاد نگو برات این کارو بکنم منم قبول کردم الی تازه به خودش امده بود گفتم پس چیکار کنم بکن تو کسم دیدم آخه خشک که نمیشه کیرم رو کردم لای پاش که یکم خیس بشه وای لا پای کردن دوختر هم خیلی حال میداد کیرم رو گزاشتم دم کسش گفتم گل من نمیترسی که گفت نه زود باش که من الان میمیرم نکنی تو آروم فشار دادم تو وای انگار رفته بود تو کوره آتیش کرده بودم همش رو که تا ته کرده بودم تو دیدم یه اه بلندی کشید گفت پدرام میدونی .....؟ گفتم گلم چی رو میدونم؟ گفت میگم یه ده دقیقه بود داشتم تلنبه میزدم گفتم داره ابم میاد قدری گریه کرده بود که دیگه حال حرف زدن نداشت گفت بزار بریزه توش منم خالی کردم همون جا همون طور که تو بغلم بود با گریه گفت پدرام سرطان کبد درام واقعاً حالم خیلی بد شده بود رفتم یه قرص ضد حاملگی اوردم و خورد با گریه تا صبح تو بغلم خوابید
صبح بیدار شدیم اصلاً باورم نمیشد که دیشب خواب بود یا واقعیت چون اصلاً حوصله نداشتم به علی گفتم ظهر برگردیم و برگشتیم تبریز تا تبریز اصلاً تو خودم نبودن همش الهام صدام میکرد یهو به خودم میومدم و........................
بعد ها بهم گفت من تا حال با کسی سکس نداشتم پردم هم خودم با دستم پاره کرده بودن به قرانی که تو ماشینم بود دست زد قصم خورد و من اولین و آخرین کسی بودم که باهاش سکس کردم
تا این که دو هفته پیش از پیشم رفت واقعاً دوسش داشتم!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#193 | Posted: 31 Mar 2011 10:06
سلام به همگی. همین اول کار می خوام یه اسم مستعار واسه خودم بذارم(فرزاد) اکثر داستانای این سایتو قبلا جاهای دیگه خوندم دوره ای که بد رو فاز سکس بودم.می خوام 1 داستان از جریانای خودمو واستون بنویسم بدون هیچ کمو زیادی عین واقعیت.اضافه کنم که این خاطره اولین سکسمه که اون موقع 20 سال داشتم و با اون که ازش 3 سال می گذره و توو این 3 سال اندازه موهای سرم سکس داشتم ولی هیچکدومش اون نمیشن واسه همین تصمیم گرفتم بنویسمش که لاقل یقین داشته باشم بین این همه داستان مال خودم واقعیه.جریان ازین جا شروع شد یه روز توو اتاقم دراز کش بودم و توو تخیلات سکس که گوشیم زنگ خورد شماره اشنا نبود جواب که دادم پشت خط چندتا دختر بودن که لحظه اول فهمیدم قصدشون دست انداختن منه و منم پابه پاشون کس شعر گفتم تعریف از خود نباشه ولی واقعا کم آورده بودن بعد 40 دیقه لاس خدافظی کردیم راستی یادم رفت بگم بچه اصفهان بودن.آخر حرفامون یکیشون که اسمش آرام بود (اسمشو مجبورم عوض کنم) ازم خوشش اومده بود گفت بعدن با شماره خودم می زنگم .

یعد چند ساعت یه شماره جدید میس انداخت منم تو دنیا ازین کار متنفرم و محال زنگ بزنم چون فکر می کردم اون باشه یه اس دادم و گفتم ازین کار چقدر بدم میاد بعد 15 دیقه زنگید شروع کرد به صحبتو توجیح کارش.من همون اول متوجه تغییر صداش شده بودم ولی به رو خودم نیاوردم بعد نیم ساعت لاسیدن گفت من خاله آرامم اسمم رهاست(این اسمم عوض شده) و هم سنش یعنی 22 ساله.بی طارف بگم واسه منه توو کف همینم غنیمت بود نه اینکه بهم پا نمیدادنا من عرضشو نداشتم یعنی تاحالا ازینکارا نکرده بودم و یه غروری ام داشتم در حد بنز که بهم اجازه نمیداد به دختر پیشنهاد دوستی بدم بگذریم از اصل داستان دور شدیم بعد یه هفته لاس تلفنی که چه شکلی هستی چی دوست داری قدت چقدره و… گذشت.قرار شد همدیگرو ببینیم قرار شد من از کرج برم اصفهان واسه دیدنش یادمه بچه پررو پشت تلفن بهم گفت همدیگرو دیدیم اگه خوشم نیاد از چهرمو رفتارم معلوم میشه پس ازم سوال نکن. اونموقه دانشجوی سال دوم کامپیوتر بودم تعریف از خود گه خوری زیادیه ولی اکثر دخترای یونی با چشاشون می خوردنم ولی غروره لعنتیم نمیذاشت حرکتی بزنم اونم توو یونی. من ازخودم مطمئن بودم ولی هی با خودم می گفتم اگه تا اونجا برم و چنگی به دل نزنه چی؟

خلاصه سوار اتوبوس شدم رفتم توو راه باهم اس بازی میکردیم تا اینکه حدود 9 شب رسیدم ترمینال.قبل رسیدن که باهم حرف زدیم گفت من 9.30 ترمینالم پیاده که شدم زنگیدم دیدم خاموشه یه لحظه سرم گیج رفتو افکار هجوم آوردن که اوس شدم اونم چجورش بازم شماره رو گرفتم بازم خاموش فکر اینکه شاید یکی از همکلاسیا این بلارو سرم آورده و آبروم پیش همه میخاد بره داشت دیونم میکرد بغض کرده بودم و داشتم به عالمو آدم فحش میدادم از جمله به خودم.توو همین افکار تندتند شماررو می گرفتم که می گفت خاموش است.واقعا کیر خورده بودم به معنای واقعیه کلمه.رفتم توو یکی از تعاونی ها که بلیط برگشت بگیرم واسه ساعت 12 شب داشت برا تهران منم گرفتم نشستم منتظر و توو فکر بودم ولی یه حسی بهم می گفت می بینمش واسه همین هر دختری میدیدم فکر میکردم اونه.رفتم توو حیاط ترمینال تاکسیا میومدن پیاده می کردن می رفتن یه تاکسی اومد 3 تا دختر توش بودن تاکسی یه لحظه وایساد دخترا نگام کردن بعدش تاکسی رفت منو میگی به یقین رسیدم که اونا بودن بعد 5 دیقه یه پراید که تابلو آژانس داشت توو 5 متری من نگه داشت یه دختر پشت نشسته بود که پیاده شد منو میگی چشام چهارتا شد یه تیکه به تمام معنا سریع تصمیمو گرفتم که باید مخشو بزنم که لاقل تا اینجا اومدمو کیر خوردم یه چیزی نصیبم بشه توو همون لحظه راننده که یه مرد مسن بود صدام کرد گفت مرد جوون گوشی داری بدی این خانم یه تماس باهاش بگیره گوشیش خاموش شده منم گوشی ندارم منم جواب دادم حتما بفرمایید دختره اومد جلو سلام کرد صدارو شناختم درسته خودش بود بهش گفتم من شماررو حفظم خودم می گیرم که خندش گرفت و گفت علی؟؟منم گفتم بله خانوم خوش قول.کلی ازم عذرخواهی کردو جریان خاموش شدن گوشیشو گفت.بعد یکم خوشوبش گفت شام خوردی؟منم که توو اون حال اصلا اشتها نداشتم با دیدن چنین تیکه ای اشتهام باز شده بود رفتیم رستوران شامو خوردیم حین شامو حرفا من چشام ازش جدا نمی شد همه زیباییش یه طرف چشماش یه طرف واقعا دیوانه کننده بود طبق گفنه های گذشتش من حواسم به رفتارش بود تا بفهمم نظر اون چیه معلوم بود جا خورده بعدها بهم می گفت از تصورتام خیلی قشنگتر بودی .ازش پرسیدم نظرت چیه درموردم؟خندید گفت نمی بینی حسابی خوش به حالمه!!خلاصه چند ساعتی باهم بودیم ومن فقط تونستم چندتا لب ازش بگیرم تا 10 دیقه قبل حرکتم باهم بودیم که زنگ زد آژانس اومد دنبالش منم رفتم سوار اتوبوس شدم تا نزدیکای صبح که من برسم داشتیم اس بازی می کردیمو از هم تعریف می کردیم.یه ماهی بازم تلفنی باهم بودیم که من گفتم باید باهم بریم شمال ولی قبول نکرد گفت بهونه ندارم که بتونم تنها برم بعد که من ناراحت شدم گفت توو کاشان یه خواهر داره که از شوهرش جدا شده و الان تنها زندگی می کنه و گفت بریم اونجا منم با سر قبول کردم چون دیگه مجبور نبودیم با هزار کلک جا واسه خودمون جور کنیم.خلاصش می کنم رفتیم کاشان رسیدیم دم آپارتمان خواهره در که باز شد باز چشام چهارتا شد هیچی توو قشنگی صورتو اندام از رها کم نداشت فقط یکم سن بالاتر می زد و جا افتاده تر.رفتیم توو بعد بغل بازی دو خواهر نوبت منم شد با رویا دست بدمو احوالپرسی کنم خیلی گرم تحویلمون گرفت شب بود شامو که حاضری بود دوره هم خوردیم بعد یکم گپ زدیم نوبت خوابیدن شد.رویا گفت من توو اون اتاق کوچیکه می خوابم شما ام هرجا دوست داشتین و راحتترین ما ام رفتیم توو اتاقی که تختش دونفره بود من ولو شدم روو تخت ولی رها از اتاق رفت بیرون گفت الان میام(اینو بالا یادم رفت بگم که منو رها پشت تلفن کلی تل سکس داشتیم و همه خواسته های همو می دونستیم)وقتی برگشت فکم قفل شده بود یه لباس شب توری صورتی تنش کرده بود زیرشم هیچی نپوشیده بود دیدن اندامش داشت دیوونم می کرد پاشدم عین وحشیا حمله کردم بهش که یه جمله بهم گفت که هنوزم صداقتشو احساسش می کنم گفت همش مال عشقمه هرجور و هرچقدر که بخواد.همون سرپا داشتیم لبای همو با ولع تمام می خوردیم که رها ازم خواست بغلش کنم درازش کنم رو تخت منم همین کارو کردم روو تخت که دراز کشید یه متری فاصله گرفتم ازش تا خوب نگاش کنم واقعا هیچی کم نداشت(تا الانم با دختری به زیبایی و اندام رها نخوابیدم)رفتم خوابیدم کنارش چون چند ساعتی راست کرده بودم توو راه تخمام داشت درد می کرد وقتی بهش گفتم رکابیو شلوارکمو در آورد الان فقط یه شرت مشکی پام بود از لبام شروع به خوردن کرد میومد پایین تا رسید به کیرم گرفت دستش زل زده بود بهش که یه دفعه گفت خیلی نازه هم بزرگه هم خوش فرم(اگه اندازشو می خواین دقیقا 20 سانته) شروع به لیسیدن سر کیرم کرد منم ازونجایی که چندین ساعت حشری بودم و تاحالا تجربه سکس نداشتم داشت آبم میومد که وقتی کیرمو کامل کرد توو دهنش دیگه نتونستم طاقت بیارم و ابم اومد که رها عقش گرفت قبلا پشت تلفن در مورد این موضوع حرف زده بودیم که من دوست دارم توو دهن طرفم ارضا شم اونم گفته بود نمیدونم بتونم یا نه وقتی من اینکارو بدون اینکه بگم کردم پرید توو گلوش که اینجوری شد بعد چندتا سرفه که حالش جا اومد با خنده گفت دیوونه چه خبرته چه زود اومدی منم شروع به توضیح دادن کردم بعد 10 دیقه که سربه سر هم گذاشتیم من باز راست کردم ولی اینبار خیالم راحت بود به زودی بندو آب نمیدم اینبار نوبت من بود یه حال اساسی بهش بدم از لباش شروع به خوردن کردم اومدم پایین رسیدم به سینه های معرکش عین دیوونه ها داشتم میخوردمشون که صدای رهارو در آوردم که داشت حال می کرد بعد توو حین خوردن دستمو رسوندم به کسش شروع به مالیدن کردم که دیگه داشت داد میزد منم عین خیالم نبود که رویا بشنوه 2 تا انگشتمو کردم توو کسش که حسابی داغو تنگو لزج بود داشتم بالا پایین می کردم با اونکه اون موقع از خوردن کس چندشم می شد ولی هم تمیزی کسه رها هم شهوت جذبم کرد که بخورم هنوزم یاد می کنم مزشو حس می کنم واقعا معرکه بود زبونمو تا ته می کردم توو کسش دیگه داشت موهامو ازجا می کند که صداش تغییر کرد بدنش سفت شد فهمیدم داره ارضا میشه کارمو سریع تر کردم که بیشتر بهش حال بده همه ابشو در کمال ناباوری خوردم ولو شد روو تخت کنارش دراز کشیدم چشماش خمار شده بود زیباییش داشت دیونم می کرد حرفی نمی زدم فقط داشتم نوازشش می کردم کیرم داشت می خوابید که رها متوجه شد و شروع به بازی باهاش کرد باز راست کردم اینبار یه ساک حسابی واسم زد حالا دیگه نوبت فتح کسش بود هیچوقت اون لحظرو یادم نمیره داشتم از هیجان می مردم برا بار اول می خواستم توی یه کس بذارم اونم چه کسی . یادمه وقتی یواش یواش می کردم توو داشتم از شدت لذت منفجر می شدم واقعا تنگو داغ بود چندتا تلمبه که زدم رها ام داغ کرد صداش در اومد …
از نوشتن خسته شدم اینو میذارم واستون اگه خوشتون اومد و نظر دادین ادامشو که بنظرم واقعا داستان فوق العاده ایه واستون می نویسم توو 3 روز چه ها که نشد بگین داستانو باور کردین یانه؟
یجا خوندم شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت من میگم لذت بردن باعث شادیه پس تا می تونید لذت ببرید
فرزاد
     
#194 | Posted: 31 Mar 2011 13:43
زينت


چند ماه پيش عقد كنون برادرم بود با اينكه شش سال از من بزرگتره ولي خيلي با هم رفيقيم موقع دادن كادو رفتم تو قسمت زنونه كه هديه عقدش رو بهش بدم تو اتاق كه رفتم يه زن خوشگل و جوون نظرم رو جلب كرد كه حسابي به خودش رسيده بود و كس و كونش رو بيرون ريخته بود قد متوسط توپولي و سفيد يه لباس يه سره تنش كرده بود كه از جلو تا وسط پستوناش معلوم بود از پشت لباسش تا وسطاي كمرش لخت بود دامنشم با اينكه بلند بود يه چاك داشت تا روي زانوش وقتي راه ميرفت تا رونش معلوم ميشد كونشم كه تو اون لباس مثل ژله ميلزيد وقتي راه ميرفت فاميل خودمون نبود چون من نشناختمش احتمال دادم فاميل عروس باشه يواشكي به برادرم گفتم اين كيه خنديد گفت بيخيال بابا دختر عمه مهنازه ( زن برادرم ) گفتم عجب چيزيه گفت شنيدم تقريبا ترد شده فاميله فقط تو مهموني و جشنا ميره مهناز ميگه به خاطر كاراش اكثر فاميل باهاش قطع رابطه كردن بعد به شوخي يه مشت به من زد گفت خبره شديا اينكاره ها رو قشنگ تشخيص ميدي گفتم ما اينيم ديگه تو اون جمع اكثرا سر باز بودن با لباسهاي شيك و مجلسي ولي اين يكي داد ميزد بيا من رو بكن حسابي تو نخش بودم بعد از دادن كادو به اصرار دخترهاي فاميل يه كم رقصيدم موقع رفتن بيرون ديدم دم در اتاق ايستاده داره با موبايلش حرف ميزنه چون پشتش به من بود متوجه نشد و منم به حرفاش گوش دادم كه ميگفت امشب نميتونم بابا عروسي دختر دائيمه زشته ول كنم بيام همه شك ميكنن همينطوري هم همه به من گير ميدن ديگه مطمئن مطمئن بودم اين بذاره يه فكر توپ به ذهنم رسيد تا تلفنش تموم شد سلام كردم گفتم ببخشيد من ميتونم از تلفنتون يه زنگ به دوستم بزنم قرار بود با گروه موزيك بياد دير كرده گفت خواهش ميكنم حميد خان گفتم اسم من رو از كجا ميدونيد گفت مثل اينكه يه ساعته همه دارن صدات ميكنن راست ميگفت بدبخت گفتم اوه بله درست ميفرماييد اما شما اسمتون چيه گفت زينت هستم دختر عمه مهناز گفتم خوشبختم تلفنش رو گرفتم شماره موبايل خودم رو گرفتم هميشه رو ويبره است و خيالم راحت بود بعد از چند تا بوق قطع كردم گفتم جواب نميدن ببخشيد و موبايلش رو دادم از اتاق زدم بيرون سريع شماره اش رو دادم تو حافظه گوشيم كلي ذوق كردم معلوم بود اهل حاله بالاخره كلي كس كلك بازي درآورديم فرق آدم سالم با آدمي كه ميخاره رو ميفهميم گذاشتم دو روز گذشت جلوي مغازه ما يه تلفن كارتيه از اونجا بهش زنگ زدم تا گوشي رو برداشت گفت الو جونم بفرمائيد گفتم اين بذاره بايد كردش بابا ما كه مثلا پسريم شماره تلفني رو كه نميشناسيم نميگيم جونم اين لاشي ميگفت سلام كردم جواب داد گفت بفرمائيد گفتم من شماره شما رو از دفتر تلفني كه توي مغازمون جا مونده پيدا كردم گفت يا درست خودت رو معرفي كن و بگو شماره من رو كدوم جاكشي بهت داده يا قطع ميكنم و شروع كردم كس و شعر گفتن كه بابا راست ميگم ولي از صداتون معلومه خانم خوشگل و مهربوني هستيد گفت اتفاقا من اگر عصباني بشم از همه خر ترم و هيچ مهربوني تو وجودم نيست بعدشم تو كه من رو نديدي گفتم خوب در آينده اگر افتخار بدين در خدمتتون باشيم حتما زيارتتون ميكنيم و چشممون به جمال زيباي شما روشن ميشه گفت تو از كجا ميدوني من زيبا هستم يا زشت گفتم از صداتون مشخصه گفت نه بابا اينطوريام نيست من فقط صدام قشنگه من لاغرم و سياه قدمم دو متره اگر من رو ببيني بدت مياد بهم نگاه كني چه برسه بخواي... گفتم بخوام چي خنديد گفت هيچي چه برسه بخواي با من دوست بشي طوري گفت دوست بشي كه من مطئمن بودم منظورش حال بود گفتم اختيار دارين اولا كه وجودتون شرطه دوما من مطمئنم اينطور كه گفتيد نيست گفت باشه ولي من امروز كار دارم شماره تلفنت رو بده من بهت زنگ ميزنم گفتم تلفن ما به خاطر بدهي قطعه گفت اولش اومد نسازيا گفتم نه باور كنيد جدي ميگم اصلا يادداشت كنيد تماس بگيريد مطمئن بشيد يه شماره ماله انبارمون رو بهش دادم كه چند وقت بود قطع بود گفت حالا شد ولي تو فردا ساعت شش عصر به من زنگ بزن گفتم باشه خداحافظي كرديم و تموم شد تا فردا ساعت شش بازم بهش زنگ زدم و بعد از چند دقيقه بهش گفتم راستي شما طالب چطور رابطه اي هستيد گفت يعني چي گفتم يعني يه دوستي ساده يا نه صميمي تر از اين حرفا خودش رو زده به اون راه گفت منظورت رو نميفهمم گفتم بعضي از دوستا حتي به هم دستم نميدن اما بعضي ها يه رابطه عاشقونه تر دارن در حد روبوسي و ماچ و اين حرفا بعضي ها هم نه شب تا صبح رو باهم خوشن گفت يعني چي تا صبح با هم خوشن گفتم بابا يعني با هم ميخوابن و رابطه جنسي دارن گفت حالا تا ببينم طرف چطوري باشه لارژ باشه يا نه گدا از آب دربياد ديگه مطمئن شدم جنده است گفتم من به موقعش خوب پول خرج ميكنم گفت ببينيم و تعريف كنيم بعد گفت ولي اگر من رو ديدي پشيمون شدي چي گفتم نه من پشيمون نميشم حالا كي ببينموتون گفت فردا زنگ بزن باهات قرار بذارم بعد از تلفن به خودم گفتم نكنه من رو شناخته ميخواد آبرومون رو ببره اونوقت براي برادرمم خيلي بد ميشد ولي يه حسي بهم ميگفت اين خودش بذاره خوبم ميذاره فرداش بهش زنگ زدم گفتم خوب الوعده وفا كي ببينمت گفت امروز غروب ساعت 8 پيش خودم گفتم سره كاريه شب مگه ميشه بياد سر قرار گفتم باشه ولي به نظرت دير نيست گفت نه ماشين داري گفتم آره گفت پس ساعت 8 شب بيا پارك ... از در شرقي كه بياي من روي دومين صندلي نشستم گفتم خوب مشخصاتت رو بده من يه دفعه اشتباهي نگيرم ضايع بشم خنديد گفت بهت كه گفتم لاغر سياه قد بلند با چادر و پوشيه خنديدم گفتم نه خواهش ميكنم يه دفعه لحن حرف زدنش تغيير كرد كه تو شماره من رو از كي گرفتي گفتم بابا به خدا از توي يه دفتر تلفن پيدا كردم گفت نه تو دروغ ميگي گفتم باور كن گفت ولي تو من رو ميشناسي داري دروغ ميگي راستش رو بگو منم باهات تا آخرش هستم يه لحظه ميخواستم بگم من كي هستم ولي بازم گفتم تا مطمئن نشدم بذار بهش نگم و فقط يه دستي بهش بزنم گفتم من هنوز تو رو نديدم ولي ميدونم كه خيلي خوشگل تر از ايني كه ميگي تازه به صدات مياد خيلي هم سكسي باشي گفت اوهوك چه آدم شناس شدي گفتم حس ششمم ميگه اينطوريه گفت نه اتفاقا من زيادم سكسي نيستم ولي اونطوري هم كه گفتم نيست گفتم خوب بگو چطوري هستي وقتي بازم مشخصاتش رو داد دقيقا درست گفت بعدشم گفت اگر ميخواي من رو ببري الاف كني بگو من هزار تا كار دارم گفتم نه بابا الاف چيه گفت ببين من نميدونم تو كي هستي ولي يه حسي به من ميگه من رو ميشناسي اما بازم بذار بگم بهت چون جنگ اول بهتر از صلح آخره من اول كار پولم رو ميگيرم تو دلم گفتم عجب جنده اي اين ديگه گفتم باشه چند ميگيري گفت جا داري يا نه گفتم من ميتونم تو مغازه در خدمتت باشم گفت نه بابا كار دستمون ميدي من براي خودم 50000 تومان ميگيرم اگر جا هم بخواي 10000 تومان اضافه ميشه بدجوري دلم ميخواست بكنمش تا حالا كس توپول موپول نكرده بودم گفتم باشه قبوله اما ببين ديگه با هم كنار اومديم نزني زيرش كه بد جوري مگسي ميشما گفت من كه ميدونم تو من رو ميشناسي اما باشه قول دادم ولي اگر فاميل باشي دهنت رو سرويس ميكنم چون هنوز هيچكدوم از فاميل نتوسته بود مچ من رو بگيره همه فقط يه چيزي شنيده بودن ولي من احساس ميكنم تو از آشناها هستي خنديدم گفتم راستي اسمت چي بود گفت زياد فيلم بازي نكن تو من رو خوب ميشناسي فكر كردم من رو شناخته بود خداحافظي كردم و رفتم خونه يه دوش گرفتم يه حالي به خودم دادم گفتم من امشب ميخوام با رفيقام برم بيرون شبم شايد نيام مادرم گفت چي شده وسط هفته گفتم شده ديگه سوار ماشين شدم سر راه يه بسته كاندوم خريدم با يه اسپري گفتم 60000 تومان پول ميدم حداقل بايد يه ساعت بكنمش كه بشه دقيقه اي 10000 تومان ساعت 7.55 رسيدم جلوي پارك ديدم نشسته چند نفرم كنارش داشتن نگاش ميكردن تو دلم گفتم كسكشا اين شبي 60000 تومان خرجشه خايه دارين ببرينش رسيدم جلوش قلبم داشت مثل كون خروس ميزد سرش پايين بود گفتم سلام تا نگاهم كرد يه دفعه شوكه شد با تته پته گفت سلام آقا حميد درسته گفتم بله دستم رو دراز كردم سمتش با شك بهم دست داد گفتم خوب بلند شو بريم تو ماشين اينجا ناجوره معلوم شد من رو نشناخته بوده گفت شما بودين به من زنگ ميزدين گفتم آره ولي بلند شو بريم بلند شد راه افتاد تا توي ماشين هيچي نگفت توي ماشين جلو كنار من نشست دستم رو گذاشتم روي رونش خودش رو جمع كرد گفتم چيه خوشت نمياد از من گفت نه اما ... گفتم اما چي گفت نميدونم چي بايد بگم گفتم ببين ما همه حرفامون رو تلفني به هم زديم تو هم اگر ميترسي من بهت قول ميدم اصلا من تا حالا تو رو نديدم امشب تو پارك اولين بار بود ديدمت در ضمن خوب منم اينكاره هستم كه اومدم دنبالت ديگه گفت چي كاره با خنده گفتم يعني اهل دل اهل حال بابا بيخيال شو ديگه بذار امشب بهمون خوش بگذره گفت فقط به دو تا سئوال من جواب بده بعد بريم هرجا كه خواستي گفتم بفرما گفت اول شماره من رو از كجا پيدا كردي دوم اينكه از كجا فهميدي منم به قول خودت اهل دل و حال هستم گفتم جواب سئوال دومت رو اول ميدم از اولين بار كه توي عقد كنون سعيد و مهناز ديدمت فهميدم بعدم يادته اونشب با گوشيت تلفن زدم گفت آره گفتم شماره خودم رو با گوشيت گرفتم گفت من خر رو ببين كه فكر ميكردم توبه اون دوستت زنگ زدي نگو تو بي وجدان شماره خودت رو گرفتي گفتم حالا كه جواب سئوالات رو گرفتي بگو كجا بايد بريم گفت خونه خودم گفتم چه بهتر پس آدرس رو بده تا بريم حركت كردم خونش نزديكاي ميدون نور بود بهش گفتم شام كه نخوردي گفت نه ولي اشتها ندارم گفتم بايد شام بخوري كه زود از گشنگي خوابت نبره زياد حرف نميزد گفت نترس خوابم نميبره جلوي يه پيتزا فروشي زدم كنار گفتم اينجا شام بخوريم يا بخريم ببريم خونه گفت نه همينجا ميخوريم پياده شديم رفتيم داخل و سفارش داديم منتظر بوديم تا غذا بياد ساكت بود معلوم بود معذبه گفتم ببين زينتجون اگر از من خوشت نمياد يا به هر دليلي ميخواي زيرش بزني هيچ خيالي نيست من از همينجا ميرم تو هم برو دنبال كار خودت گفت نه ولي اولين باره كه كسي از فاميل ميخواد با من ... گفتم با تو چي من كه گفتم فاميلت نيستم بابا زن داداش من ميشه دختر دائيه تو با با هم هفت پشت غريبه هستيم پس بيخيال شو اين قيافتم درست كن مثل آدماي عذادار شدي يه لبخند زوركي زد منم شروع كردم همش مسخره بازي در ميوردم كم كم يخش داشت باز ميشد شام رو خورديم رفتيم خونش يه آپارتمان 60 متري بود زياد لوكس نبود ولي تميز و مرتب بود نشستم روي مبل زينتم روبروم نشست بهش گفتم تو تو عروسي سر باز بودي ولي الان نميخواي روسريت رو دربياري يه خنده اي كرد و گفت امان از دست تو من هنوز شوكه هستم گفتم ديگه داري شورش رو درمياري گفت ببين اگر كوچيك ترين حرفي تو فاميل ازت دربياد دهنت رو سرويس ميكنم با خنده گفتم باشه بابا خانم لاته من كه صد دفعه قول دادم گفت خيلي خوب بعد بلند شد رفت سمت اتاق خوابش بعد برگشت ديدم يه شورتك دستشه انداخت طرف من گفت تا من لباسم رو عوض ميكنم تو هم خودت رو راحت كن با خنده بهش گفتم اينجا كه نميشه لباس رو
عوض كرد بعد بلند شدم دستش رو گرفتم كشيدمش سمت اتاق خوابش رسيدم ديدم يه تخت دونفره داره خيلي شيك تمام پنجره ها با پرده پوشونده شده بود يه آباژور خيلي خوشگلم گوشه اتاق بود بهش گفت خوب حالا با هم لباس عوض ميكنيم گفت من لباسم خوبه فقط مانتو درميارم گفتم باشه روسريش رو باز كرد يه دستي تو موهاش كرد و با عشوه تكونشون داد دكمه هاي مانتوشو باز كرد و از تنش درآورد يه تاپ تنگ و يخه باز تنش بود با يه شلوار تنگ كه كونش داشت منفجرش ميكرد گفت شلوارت رو عوض كن ديگه گفتم ديگه براي چي عوضش كنم درش ميارم خوب گفت چيه خيلي عجله داري گفتم بابا از اون روزي كه ديدمت تو كفت بودم حالا كه بهت رسيدم نميتونم خودم رو نگه دارم خنديد گفت اي كونده گفتم داشتيم گفت همه چي داريم هرچي هم نبود ميخريم بعد زد زير خنده گفت يالا ديگه هر غلطي ميكني زود باش گفتم بذار اول من يه دستشويي برم گفت برو بعد راهنماييم كرد رفتم يه اسپري اساسي به خودم زدم و برگشتم ديدم نشسته رو مبل داره سيگار ميكشه گفت ببينم شب اينجايي يا ميري گفتم بسه به كرمت اگر بيرونم كني ميرم اگر نه كه مزاحمم خنديد گفت نه بابا پس برو ماشينت رو بيار تو پاركينگ اينجا اعتبار نداره رفتم سريع ماشن رو آوردم داخل پاركينگ برگشتم تو خونه ديدم نيست صداش كردم گفت بيا من تو اتاق خوابم اون برقارم خاموش كن گفتم چيه تو هم كه عجله داري گفت بيا زياد حرف نزن بعضي وقتا يه دفعه خواركسه ضد حال ميزد رفتم ديدم روي تخت طاقباز خوابيده گفتم به به گفت چراغ رو خاموش كن گفتم تو تاريكي كه نميشه گفت مگه ميخواي سوزن نخ كني آباژور روشنه بسه چراغ رو خاموش كردم كيرم ديگه سر شده بود نشستم كنارش كونم چسبيد به پهلوش دستم رو گذاشتم روي پستونش گفتم با اجازه هيچي نگفت منم سرم رو خم كردم شروع كردم ازش لب گرفتن يه كم كه گذشت اونم شروع كرد به خوردن لبام زبونش رو ميكرد تو دهنم منم پستونش تو دستم بود زبونم رو رسوندم به گردنش كه ديدم چشمش رو بست دستش رو گذاشته بود روي كمرم و داشت ماساژم ميداد بهش گفتم لباست رو دربيارم گفت دربيار از پائين تاپش گرفتم كشيدم بالا خودش رو تكون داد كه راحت از تنش دربياد دستم رو كردم زير كمرش كه كرستش رو باز كنم خوش كمك كرد پستوناش بزرگ بودن ولي بد فرم نبود مثل بعضي ازاين زنا كه پستوناشون مثل مشك دوغ ميمونه شروع كردم به خوردن پستوناش اونم دستش رو رسونده بود به پشت گردنم و داشت گردنم رو ميماليد كم كم داشت نالش درميومد دستم رو گذاشتم از روي شلوار روي كسش گفت آآآآآآآآههههههههههههههه گفتم چي شدي هيچي نگفت يه دستش رو رسوند به كيرم از روي شلوار گرفتش و شروع كرد بازي كردن باهاش كم كم رفتم پائين يه كم شكم و نافش رو زبون ماليدم دكمه شلوارش رو باز كردم كشيدم پائين از اون شرتا پاش بود كه پشتش فقط يه بند داشت كه رفته بود لاي كون و جلوشم يه تيكه كوچيك داشت كه كسش از بغلاش زده بود بيرون معلوم بود كسش تنگ نيست ولي از اون كساي سياه و با نيم كيلو گوشت اضافه هم نبود مثل بعضي از جنده هاي محترم كه هيچي خرج كسشون نميكنن فقط به واسطش پول درميارن دستم رو از كنار شرتش رسوندم به كسش انگشتم رو بردم وسط كسش ديدم واي مثل كوير خشكه اين همه لاس زدن كيرش نبود بهش گفتم چيه حال نميده بهت گفت چرا گفتم پس چرا هيچ خبري نيست گفت من ترشحاتم كمه بايد از كرم مرطوب كننده استفاده كنيم گفتم اگر بخورمشم هيچي نميشي گفت بابا الانم شدم ولي ترشح ندارم گفت باشه حالا يه كم بخورم بعد كرم ميزنيم بلند شدم لباسم رو درآوردم نميدونم چه مرگم شده بود اصلا بهم حال نميداد لخت كه شدم رفتم جلوش گفتم ساك كه ميزني گفت زياد نه اما يه كم برات ميزنم به پهلوش چرخيد و كيرم رو گرفت من رو كشيد سمت خودش يه كم از زانو هام خم شدم كيرم برسه به دهنش شروع كرد ساك زدن معلوم بود اونم حال نميكنه يه كم با بي ميلي برام ساك زد گفت از توي كشوي بالايي ميز توالت كرم رو بيار گفتم من كه هنوز نخوردمش گفت بدت نمياد گفتم نه بابا من اين همه براي رسيدن بهت زحمت كشيدم حالا بكنم تموم شه بره يه پوزخندي زد گفت من ميدونستم پشيمون ميشي گفتم نه پشيمون نيستم ولي حقيقتش اين بود كه اصلا برام جذاب نبود اين هيكل توپولي و سفيد كه تو عقد كنون براش راست كرده بودم حالا لخت جلومه ولي من اصلا لذت نميبردم نميدونم چرا رفتم وسط پاش نشستم و پاهاش رو انداختم روي شونه هام با دستم لبه هاي كسش رو باز كردم يه كم فوت كردم تو كسش ديدم خوشش اومد ادامه دادم بعد شروع كردم ليس زدن و خوردن كسش ناله ميكرد ولي معلوم بود ناله دروغكي حدود پنج دقيقه كسش رو خوردم ديدم داره يه اتفاقي ميافته داره كم كم حالتش طبيعي ميشه و لذت ميبره نه اينكه بخواد وانمود منه منم براش خوردم انگشت وسط دستم تو كسش بود و زبونم روي چوچولش ديدم دستاش رو گذاشت روي سرم و داره فشار ميده به كسش منم حسابي براش كسش رو ليس زدم كم كم خودمم داشت حالم خوب ميشد بلندش كردم به حالت 69 خوابوندمش روي خودم بازم شروع شد از من كس ليسيدن و از زينت ساك زدن ديگه تموم كيرم رو ميكرد تو دهنش اسپري يه كم اثرش رفته بود تازه فهميدم به خاطر اسپري زياد لذت نميبردم مشغول بوديم كه ديدم زينت داره كيرم رو با دندوناش فشار ميده با اينكه درد داشتم ولي لذتم داشت بعد از چند ثانيه يه فشار محكم به كيرم داد و كسش رو به صورتم ماليد و اورگاسم شد ديگه كسشم خيس شده بود بلند شد خوابيد روي تخت گفت بيا بكن توش منم با كمال ميل قبول كردم ميخواستم از كاندوم استفاده كنم چون حقيقتش به سالم بودنش اطمينان نداشتم گفت نترس من سالمم گفتم هر چه باداباد بيخيال كاندوم شدم كيرم رو گذاشتم جلوي كسش و با يه فشار همش رو كردم تو كه دادش دراومد يواش بابا چرا اينطوري ميكني انگار داره زن باباش رو ميگاد خندم گرفت گفتم باشه ببخشيد يه كم ملايمت به خرج دادم و شروع كردم آروم تلنبه زدن پستوناشم گرفته بودم تو دستم زينت ديگه حسابي كيفور شده بود داشت آه و ناله ميكرد بكن بكن چه كيري داري چقدر كلفته كسم رو پاره كردي گفتم ميخوام كونتم پاره كنم گفت آخ جون بكن كونمم بكن منم از خداخواسته تند تند تو كسش تلنبه زدم كه بيشتر حال كنه تا من راحت تر بتونم كونش بذارم بعد برش گردوندم و به حالت سگي كيرم رو يه كم با آب دهنم خيس كردم گذاشتم جلوي كونش و شروع كردم فشار دادن كونش آكبند نبود ولي از كسش تنگ تر بود با زور كيرم رو توش جادادم يه كم نگه داشتم زينتم همش آخ جون آخ جون ميكرد شروع كردم به تلنبه زدن دستمم گذاشتم روي چوچولش و شروع كردم به مالوندن ديگه از اون حالت بي ميلي خبري نبود و جفتمون با كمال ميل داشتيم لذت ميبرديم زينت براي بار دوم اورگاسم شد اين رو از جيغ هايي كه ميزد فهميدم سورخ كونش قرمز شده بود و گشاد معلوم بود دردش گرفته گفت بسه بيا برات ساك بزنم تا آبت بياد من همه جام داره ميسوزه كيرم رو از كونش بيرون كشيدم با دستش مثلا تميزش كرد و گذاشت توي دهنش منم پستوناش رو ميماليدم حس كردم آبم داره مياد گفتم هيچي نگم بريزم تو دهنش خواركسه 60000 تومان ميخواد پول بگيره اون حالي رو هم كه فكرش رو ميكردم نكرده بودم براي همين تموم آبم رو تو دهنش خالي كردم اونم مثل آدماي تشنه همش رو خورد تازه كلي هم به به و چه چه كرد با هم رفتيم حموم ولي ديگه به هم كاري نداشتيم بعدش تا صبح تو بغل هم خوابيديم صبح موقع رفتن بهش يه چك پول 50000 توماني دادم با 10 تا 1000 توماني كه قبول نميكرد بازور و به اصرار چك پول رو پس داد و 10000 تومان گرفت بعدشم گفت من دفعه اول نميتونم به كسي خوب حال بدم ولي اگر بازم خواستي بياي بهم زنگ بزن مطمئن باش دفعه بعد بيشتر حال ميكني گفتم اينبارم حال كردم گفت اميدوارم و از هم خداحافظي كرديم الان يه ماه گذشته نميدونم بازم برم پيشش يا نه ولي گر رفتم حتما براتون تعريف مينك كه اينبار حال كردم يا بازم بهم حال نداد .

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#195 | Posted: 3 Apr 2011 08:24
افسوس
سلام این خاطره به چند سال قبل برمیگرده اما عین سایه دنبالمه، گذشته ای که اتفاق افتاده و نمیشه ازش فرار کرد......... 15سالم بود که عین هر دختری وارد دنیای جدیدی شدم دوران بلوغ دوران توجه پسرا بود... اولها حتی نمیتونستم جوابشونو بدم اما وقتی دوستامودوس پسراشون تعریف میکنن حس تازه ای توم درست شد وقتی تو خیابونا کسی بهم تیکه مینداخت یا میخواست شماره بده احساس غرور میکردم اما خب ساده بودم تا اینکه یه روز..............
عین همه روزا بود یه روز پاییزی آبان ماه بود، داشتم میرفتم خونه دوستم کیانا که یه ماشین افتاد دنبالم 206بود با شیشه های دودی، شیشه رو کشید پایینو گفت خوشگل خانوم برسونمت؟ نگاشم نکردم راهمو ادامه دادم دوباره نزدیک شد و گفت: خانومی حداقل نگام کن شاید پسندیدی... نگاش نکردمو گفتم: آقای محترم مزاحم نشید. خندیدو گفت مزاحم چیه؟! اصلا شمارمو بگیری رفتم. دوباره گفتم: نمیخوام بهت توهین کنم برو.تودلم احساس غرور میکردم هرچند هنوز نگاشم نکرده بودم دوباره گفت: آخه ازت خوشم اومده... عصبی نگاش کردم که خشکم زد قشنگ بود از اون چهره هایی که دوست داشتم: موهای مشکی پر کلاغیشو فشن کرده بود، چشای درشت میشی رنگ داشت، ابروهای هشتیی که معلوم بود دست خورده، بینی قلمی، لب برجسته، سفید پوستی که به گندمی بزنه، رو بینیش چسب بود انگار تازه عمل کرده بود. خندیدو دندونای سفیدو ردیفشو به نمایش گذاشت. شنیدین یکی گول ظاهر یکیو خورد اون گول خورده من بودمو این فرشته ای که تو شکل آدم جلوم بود یه گرگ فهمید که گولشو خوردم شمارشو از شیشه آورد بیرونو گفت: اسمم کامیاره خوشحال میشم بهم بزنگی. شمارشو با دستی لرزون گرفتم تو هوا دستمو گرفت گفتم: چیکار میکنیو دستمو از دستش کشیدم بیرون فهمید کارو خراب کرده گفت: منظوری نداشتم ،ببین معذرت میخوام اما اسمتو میخواستم بپرسم مکثی کردمو گفتم سارا........ گفت زنگ میزنی سارا خانوم به عشوه اومدمو گفتم نمیدونم یه اخم شیرین کردو گفت: نشدا حتما زنگ بزن وگرنه یه شاه ماهیه حسابیو از دست دادی گفتم اوهو اوهو چه اعتماد به نفسی خندیدو گفت: حالا الان نمیتونم از خوصوصیاتم بهت بگم تو کوچه تابیله من میرم اما منتظره زنگتم بعدشم رفت. وقتی رفتم پیش کیانا همه قضیه رو بهش گفتمو بعد گفتم: کیانا به نظرت چیکار کنم؟ کیانا گفت: اگه انقد که میگی خوشگلو با حاله باهاش دوس شو گفتم اگه سروش یا بابام یا اصلا مامانم بفهمن چی؟ گفت خب باید مواظب باشی کاش کیانا راهنمای خوبی د کاش میگفت پاک بودن بهتر لز هرچیه کاش میگفت آره اگه سروش یا کلا خانوادت بفهمن بدبخت میشی کاش میترسوند منو اما خب کیانا یه دختر همسنو سال خودم بود و عقلش همقد من. خلاصه وقتی رفتم خونه بهش زنگ زدم برداشتو وقتی خودمو معرفی کردم شروع کرد به چرت وپرت گفتن الان که یادم میاد فک میکنم اگه همون لحظه پشت گوشمو دست میکشیدم مخملی بودنشو احساس میکردم بهم گفت 22سالشه تو یه نگاه عاشقم شده من اون نیمه گمشدشم که وقتی از بهشت رونده شدیم گم شدم منم خام حرفایی که نظیرشو نشنیده بودم شدمو تو همون بهشتی که حرفشو میزد راه نمیرفتم بال در آورده بودمو پرواز میکردم هوس نبود یه احساس پاک بچه گونه بود آخه من هنوز جنس مخالفو نمیشناختم که بخوام هوسو بشناسم اما بر خلاف من کسیکه داشت از عشق دم میزد از یه احساس پاک چیزی جز هوس نمیشناخت....... خلاصه گذشتو گذشت تا اون برام شد همه چی رو پاکیه اسمش قسم میخوردمو حرفش واسم آیه بود همه بهم میگفتن دوس پسرت خوشگله شانس اوردی منم غرق تو غرور......... غروری که زندگیمو به باد داد سروش داداشم یه بار بهم گفت سارا اخلاقت فرق کرده گوشه گیری همش تو اتاقتی یه ترسی داری همش چیزی شده آبجی میخندیدمو میگفتم تو خیالاتیی من خیلی خوبم بهتر از همیشه میبوسیدتمو میگفت الهی همیشه خندون آبجی کوچولو سروش 26 سالش بود خلاصه روز تولدم بود که کامیار زنگ زد بهم: سلام به تنها عشق زندگیم خوبی عزیزم
-نه مگه میتونم وقتی تو رو نمیبینم خوب باشم
-پس بیا پیشم
-کجا؟ بابام هست آخه
-بگو میخوام برم خونه دوستم گروهی داریم گفتم باشه اما کجا بریم گفت کسی خونمون نیست بیا اینجا گفتم نه خونه نمیام گفت دستت درد نکنه بهم شک داری گفتم نه اما دوس ندارم گفت وقتی به کسی شک داری اصلا نگو که دوسش داری گفتم نه اما نمیام گفت اصلا نمیخوام که بیای بعد گوشیو قطعع کرد پشیمون شدم بهش حق دادم که ناراحت بشه واسه همین بهش اس ام اس دادم که خب میام اس داد میخوام که نیای دوباره اس دادم خب ببخشید قهر نکن دیگه بالاخره قبول کرد که کاش نمیکرد ادرسه خونشونو واسم سند کردو منم همون دروغیو که بهم یاد داده بود به خونوادم تحویل دادمو رفتم اما با ترس. پشت در خونشون که رسیدم ترسیده بودم اما زنگو زندم درو باز کردو گفت سزیع بیا تو کسی از همسایه ها نبینت
رفتم تو خونه بزرگی بود ویلایی بود تصور کردم روزی میشم عروس این خونه وای که چه خیالات خامی امود درو باز کردو گفت کجا موندی بیا دیگه گفتم اومدم رفتم تو خونه خونه شیکی داشتن راهنماییم کرد سمت یه اتاق انگار اتاق مامانش اینا بود نشتم رو تخت گفت چیزی میخوری گفتم نه برا اولین بار بود اینطوری میدیدمش همیشه تو ماشین نشسته بود اما حالا جلوم ایستاده بود قد بلند و هیکل درشتو خوش فرم ولی الان که یادم میاد جز انزجار تنفر حسی بهم دست نمیده اومد کنارم نشست یکم صحبت کردیم حول بودم بهش بگم تولدمه اما یکم که گذشت دستشو انداخت روشونم بعد آااورد روی سینم نفسم به شماره افتاده بود اما چیزی نگفتم تا اینکه سینمو فشار داد گفتم چیکار میکنی خواستم بلند شم که دستمو گرفت و محکم منو نشوند بعد گفت سارا ببین من بهت نیاز دارم گفتم خب من اینجام اما این کارت بد بود گفت نه منظورمو نگرفتی من به بدنت نیاز دارم هر پسری نیاز داره اصلا تو هم به بدنه من نیاز داری رنگم پرید قلبم داشت میومد تو دهنم گفتم نه من ندارم خواستم بلند شم که دوباره منو کشید گفت اما من دارم تو که انقد خودخواه نبودی به منم فک کن آخه بلند گفتم نههههههههه هنوز یادم میاد اون انگشتر نحسو از این انگشترایی بود که یه سره ان اما مال دوتا انگشتن نقش برجسته یه اسکلت بود دستشو مشت کردو با اون انگشتر به کنار سرم زد گیج شدم افتادم رو تخت شلوارشو بلوزشو در اورد حرفاش تو گوشمه که میگفت مکه دست توئه زبون خوش سرت نمیشه با ناخوش باید باهات حرف زد دوس داشتم تجربه خوبی باهم داشته باشیم اما نذاشتی اومد طرفم چشام داشت میرفت میخواست بسته بشه اما همه چی حالیم میشد شالمو عین وحشیا از سرم کندو پرت کرد یه طرف بعد اومد سمت مانتوم مانتومو دراوردو بعد لباسمو سوتینمو داد بالاو شروع کرد به خوردن عین وحشیا میخورد میخوردو کیرشو از روشلوار میمانود بهم من شلوار هنوز پام بود دوس نداشتم از این لفظذ استفاده کنم اما ناچارم بعد دست کرد تو شلوارم با چوچولم بازی میکرد که یهو شلوارمو کشید پایینوسرشو برد لای امو مشغول لیسیدنه کسم شد به دندون میکشید دیگه کامل لخت بودیم تن لختش به تنم میخورد تنی که آرزو میکردم کاش مال من بود حالا به زور روم افتاده بودو آرزو میکردم از بین بره کاش یه کابوس بود اما نبودو زندگیمو کرد یه کابوسه وحشتناک. زیر لب به سختی میگفتم کامیار تورو خدا نکن تورو خدا اما کامیار خدا نمیشناخت تو اون زمان اصلا صدامو که از ته چاه در میومدو نمیخواست بشنوه کیرشو که روش کاندوم کشیده بود که البته بعدها فهمیدم به اون چیز میگن کاندوم از پشت کرد تو اما سوراخ باسنم تنگ بود واسه همین کرد تو جلو درد دوباره پیچید تو وجودم اما حتی نای داد زدن آخ گفتنو نداشتم میسوزید اشک تو چشام پر شده بود یعنی این همونی بود که من حاضر بودم بمیرم اما خار به دستش نره؟؟؟؟؟ عین وحشیا تلمبه میزد سرشومیورد جلو سینمو به دندون میگرفت میماند بدنمو نمیدونم چقد طول کشید اما بعدش ولم کرد همینطور رو تخت افتاده بودم با یه لیوان آب اومد یه کمشو ریخت رو سرم اما هنوز نا داشتم یه کمشو ریخت رو سینه هام که انگار دوباره هوس کردو هی خوردشونو کیرشو میمالوند بهش اما انقد باهام ور رفت تا دوباره ارضا شد و ریخت رو سینه هام داغ بود خودش با یه دستمال پاک کردو گفت پاشو دیگه تیر که نخوردی که کاش خورده بودم به زور ابو به خوردم دادو گفت باید بری دیگه پدر مادرت نگرانت میشن به زور چشامو باز کردم هنوز سرم گیج میرفت گریه میکردم اما بی صدا نگام افتاد به تخت وای خدا چی میدیدم خون.........
اونم به نقطه نگاهه من نگاه کرد بعد نمیخواستم اینطوری بشه اما تو هیچی نمیگفتیکه آروم گفتم آشغال مگه من نای حرف زدن داشتم دوباره قیافه حق به جانب گرفتو گفت تقصیر خودته اگه باهاهم را میومدی اینطوری نمیشد لباسامو آروم پوشیدمو از خونه ای که فک میکردم روزی عروسش میشم اومدم بیرون دنبالم اومدو گفت رسیدی زنگ بزن بلندذ گفتم برو به جهنم کثافت از خونه اومدم بیرون وقتی رسیدم خونه بابا اینا گفتن چی شده چرا رنگت پریده گریه کردی به دروغ گفتم آره عموی دوستم تصادف کرئه سروش بغلم کردو گفت گریه نکن خوب میشه پسش زدم داد به من دس نزن بعدم اومده بود از هرچی مرده بعدم میومد همه تعجب کردن رفتم تو اتاقمو زنگ زدم به کیانا ماجرارو براش گفتمو قرار شد فردا با مامانش بریم دکتر دل تو دلم نبود صبحش رفتیم دکتر مایعنه کردو شروع کرد به حرف زدن چشم دوخته بودم به دهنش که گفت شما دیگه دختر نیستی دوس داشتم بمیرم اما اینو نشنوم حال 4 سال از اون موضوع میگذره و خانواده ام از جریان خبر ندارن منم با هیچکسی رابطه فیزیکی نداشتم که شاید درس بشه آخه بعضیا میگن اگه بعد از بار اول رابطه ای نباشه جوش میخوره اما خب میدونم که به احتمال زیاد همچین اتفاقی نمیفته کامیار نامردی نکرده بودو به کس و نا کس گفته بودسارا از اول که اومده بود خونمون پرده نداشته 2 سال پیش زنگ زد و گفت سارا غلط کردم آهت منو گرفته زندگیم خرابه(البته نه از لحاظ مالی) میام میگیرمت منو ببخش بهش گفتم کامیار کاری که تو با من کردی خیلی داغونم کرد روز تولدم آرزوی مرگ کردم هیچ میدونستی اونروز تولدم بودو تو کادوی تولد ننگو بهم هدیه کردی زار میزد اما ازش متنفربودم گفتم تنها کاری که میتونی بکنی اینه که دیگه بهم زنگ نزنی .............. از اون به بعد هر وقت بابام بغلم کردو بهم گفت دختر خوبم بغض میپچه تو گلوم میخواد خفم کنه چون من زنم حتی یه بار دیگه ام عاشق شدم طرف مقابلمم دوسم داشت همه چیرم میدونست اما بهم گفت سارا ما به خاطر اینکه شماها ارمنی هستین نمیتونیم باهم ازدواج کنیم گفتم به خاطر دینم یا به خاطر اینکه یه زنم؟ دروغ نمیگیم به هم گفت آره به همین خاطر گفتم منکه نمیخواستم اونم گفت بقیه که اینو نمیدونن هر سال ساعت 5بعدظهر روز تولدم آرزو میکردم کاش اون روز نمیرفتم خونه کامیار من برای ساده بودنم تقاص سنگینی دادم نجابتمو آیندمو و عشقمو کاش مردا واقعا مرد بودنو از مردی زورو شهوتو یاد نمیگرفتن کاش و کاش وکاش.... اما افسوس

-
     
#196 | Posted: 5 Apr 2011 08:20
سکس همزمان با دوست دخترم و دوستش
سلام من نیمام 22 سالمه دو ساله که با یه دختر به نام مینا دوستم و کلی از هم لذت می بریم
مینا دوستی به نام تینا داره که خیلی هیکل و چهره خوبی داری با قدی حدود 170 و سینه های سایز 80 باسن متناسب و کمری باریک
خود مینا هم بسیار خوش هیکل هستش قد 165 سینه های 70 ولی باسن بسیار بزرگو خوردنی که همیشه خوراک منه
ماجرا از اینجا شروع میشه که یه روز خونه ی مینا اینا مکان میشه و منم طبق عادت سریع شال و کلاه می کنم تا به اونجا برم
قبل رفتن یه دوش توپ گرفتم یه حالی به کیرم دادم اهل خالی بستنم نیستم کیرم 16 سانته ولی کمر صفتی دارم و به راحتی آبم در نمیاد .
وقتی رسیدم به خونه مینا اینا ساعت 5 بعد از ظهر بود و رفتم تو دیدم اوووووووف مینا مثله همیشه کس کرده حسابی واسم ، یه لباس خواب یه سره تا بالای زانو فقط تنش بودو یه آرایش غلیظم کرده بود منم از همون جلو در بغلش کردم رفتیم تو اتاقش انداختمش رو تخت خوابیدم روشو شروع کردم لباشو خوردن ، حالا بخور کی نخور
حسابی ملچ ملوچ می کردیم
مینا شروع کرد به در آوردن لباسای من همه رو در آورد فقط یه شرت پام موند و من همونطوری روش بودمو به هم میپیچیدیم
رفتم سراغ سینه های خوش فرمشو انقد خوردمشون تا حسابی قرمز شدن و با دستم کس تپلشو از رو شرت حسابی میمالیدم . اووووف کیرم سیخ شد
یه چرخ زدم تا مینا بیاد روم ، رفت پایینو شرتمو در آورد و شروع کرد به ساک زدن . اول حسابی تخمامو خورد بعد لباشو دور کیرم حلقه کردو حسابی ساک میزد
دیگه طاقت نداشتم و میخواستم بکنمش حالات چهار دستو پا زد رو تخت منم رفتم پشتش وای از این نما کونش واقعا قشنگه دوتا لپه گنده که وسطش دوتا سوراخ خوشگل خودنمایی می کنه ، کونشو از هم باز کردمو شروع کردم به خوردن سوراخ کونو کسش اووووووووووووووووووم عالیه
دیگه وقت کردنش بود تا اومدم کیرمو بکنم تو یهو صدای در اومد من سریع پریدم زیر تخت قایم شدم و مینا هم لباس پوشید رفت ببینه کیه .
بابای مینا رفته بود مامانشو گذاشته بود خونه ی داداشش و خودش برگشته بود مثل اینکه فردا صبح واسش کاری پیش اومده بود .
مینا سریع اومد تو اتاق و به دوستش تینا زنگ زد و جریانو تعریف کرد و تینا گفت که به خونه اونا بیاد تا بتونه در اتاق ببنده و به باباش بگه که دوستش اومده تو اتاقش نیاد منم زیر تخت از شق درد و ترس داشتم میمردم .
نیم ساعتی گذشت تا تینا اومد و وارد اتاق شد و مینا در اتاقو بستو منم از زیر تخت بیرون اومدم البته لخت ، تینا تا منو دید روشو کرد به دیوار و خندید منم لباسامو تنم کردم و سه تایی نشتیم فیلم دیدن
بدش شام خوردیمو آماده شدیم واسه خوابیدن .
تینا رو تخت خوابید و مینا دوتا جا رو زمین انداخت برای خودمو خودش که مثلا از هم جدا میخوایم بخوابیم
یکم که گذشت و مینا مطمئن شد که تینا خوابه اومد پیش من تا جفتمون از تو کف در بیایم
انقد بی طاقت بودیم که دیگه سریع رفتیم سراغ اصل مطلب ، به حالت 69 مینا خوابید رو من و بخور بخور شروع شد با زبونم سوراخ کونشو لیز میکردم و انگشتمو میکردم توش اونم داشت حسابی کیرمو می خورد بعد چوچولشو گرفتم بین لبامو حسابی مکیدم اووووووووووووم اونم تخمامو میخورد ، حسابی خوردمو انگشت کردم تا سوراخ کونش آماده شد
مینا به پشت خوابید و من رفتم روشو پاهاشو گذاشتم رو شونه هام تا سوراخ کونش حسابی بزنه بیرون ، بدنه خیلی نرمی داره
سر کیرمو مالیدم رو چوچولشو لای کسش دیگه از لذت داشت میلرزید و آبه کسش سوراخ کونشم لیز کرده بود
کیرمو مالدم به سوراخ کونشو آروم فشار دادم تو ، خیلی راحت تا نصف رفت تو دیگه کونش کیرمو میشناخت بازم فشار دادم و تا ته رفت تو که مینا یه آه بلند گفت .
من ترسیدم و برگشتم ببینم تینا بیدار شد یا نه که دیدم تینا رو تخت نشسته و داره مارو نگاه میکنه و کسشو میماله نگو که خیلی وقته بیداره .
وقتی دید منو مینا متوجهش شدیم اومد جلو شروع کرد از مینا لب گرفتن مالیدن سینه های مینا منم همینطور تلنبه میزدم
تینا شروع کرد به لخت شدن و من با دیدن بدن لخت و خوشگلش انگار جون تازه ای گرفته بودم ، وقتی تینا لخت شد شروع کرد از من لب گرفتن و منم همینطور که تو کون مینا تلنبه می زدم با سینه های تینا هم بازی می کردم سینه های فوق العاده ای داشت ، تینا برنز بود و سینه های گرد و سر بالایی داشت که باد کرده بودن
مینا از زیرم در اومد و شروع کرد لب گرفتن از تینا و منم نگاشون می کردمو کیرمو میمالیدم که مینا حولم داد و به پشت خوابیدم رو تشک ، اومد و با سوراخ کونش نشست رو کیرم ااااااااااااااهههههههههه کیرم تا ته رفت تو کونش همینجور که بالا پایین میشد تینا اومد نشست رو دهنم و منم حسابی کسشو مکیدم
تینا که دیگه حسابی طلب کیر می کرد کنار من خوابید و شروع کرد به مالیدن کسش منم با اجازه از مینا رفتم سراغش
کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش که گفت چیکار می کنی از کس بکن من گفتم پرده چی پس که گفت من حلقویم و منم از خوشحالی بال در آوردم
یه لحظه مثل وحشیا تمام کیرمو کردم تو کسش که جیغ زد و سکوت همه جارو گرفت وقتی دیدم همه چی امنه شروع کردم به تلنبه زدن تو کس تنگو ناز تینا و مینا هم داشت چوچولشو میمالیدو به من لب میداد
بعدش مینا اومد رو تینا خوابید و من کردم تو کون مینا
تند تند تلنبه میزدم درآوردم و دوباره کردم تو کس تینا
دیگه داشت آبم میومد که کیرمو کیردم تو کون مینا و همشو اون تو خالی کردم
تینا بلند شد و سوراخ کون مینا که آب منم توش بودو خورد
بعد سه تایی بغل هم خوابیدم تا صبح که بابای مینا رفتو ما هم رفتیم خونه هامون
امیدوارم از داستنم خوشتون اومده باشه

-
     
#197 | Posted: 5 Apr 2011 08:21
اولین تجربه سکسی مهسا
خاطره ای که میخوام تعریف کنم بر میگرده به 5 سال قبل اون موقع 19 سالم بود که به تازگی با پسری به اسم علی اشنا شده بودم .راستی اسم من مهسا س من تا اون سن با کسی سکس نداشتم اما بهش فکر میکردم من و علی همدیگرو خیلی دوست داشتیم و البته داریم چون با گذشت 5 سال هنوزم با همیم . یادمه اون موقع هم درس میخوندم و هم سر کار میرفتم یه چند وقتی بود که وقتی شبا با علی صحبت میکردیم همش حرفای سکسی میزد و منم کم کم خوشم اومده بود و به صحبت کردنای شبونه علاقه زیادی پیدا کرده بودم .من تو یه شرکت کمک حسابدار بودم یه روز علی بهم زنگ زد و گفت قراره با یکی از دوستاش که اونم میخوادبا دوست دخترش بیاد خونه علی اینا که برنامه ریزی کنیم و جمعه بریم بیرون و ازم خواست منم مرخصی بگیرم تا 4 تایی برنامه ریزی کنیم منم قبول کردم و به حسابدارمون گفتم حالم بده و خلاصه فیلم بازی کردم و اومدم از شرکت بیرون و البته اینم بگم که دفعه اول بود که میخواستم برم خونه علی اینا .نزدیک خونشون بهش زنگ زدم پلاکشون و پرسیدم و رسیدم خیلی استرس داشتم.در و باز کرد رفتم بالا با دوستاش احوال پرسی کردیم و بعد از اشنایی و برنامه ریزی اونا می خواستن برن که منم گفتم اگه مسیرتون به من میخوره هنوز نگفته بودم که علی گفت خودم میرسونمت.خلاصه خدا حافظی کردیم و اونا رفتن من خیلی استرس داشتم از یه طرف میترسیدم و از طرفی بدم نمیومد رابطه داشته باشم .علی در ساختمون و بست و به من نگاه کرد یه دفعه زد زیر خنده ازش پرسیدم چرا میخندی اونم گفت یه نگاه تو اینه به قیافه خودت بکن می فهمی من خجالت کشیدم پیش خودم گفتم الان میگه چه امله .اصلا خودمو جلوش نباختم گفت بیا اتاقمو نشونت بدم رفتیم تو اتاقش رو تخت نشستیم و البومای عکسشو اورد دیدیم وقتی عکسا تموم شد رو تخت دراز کشید و بهم گفت بیا پیشم منم رفتم کنارش خوابیدم پاشو انداخت رو پام صورتمو چرخوند سمت خودش و لباشو اروم گذاشت رو لبام شروع کرد به خوردن منم حرکتاشو تکرار میکردم اروم دستشو از رونم کشید و اورد بالا رو سینه هام و سینه هامو از روی تی شرتم میمالید یه حالت خیلی خوبی داشتم بعد بلندم کرد و اروم شروع کرد به خوردن گردنم و تی شرتم و دراورد وقتی چشش افتاد به سوتینم خیلی وحشیانه از تنم کند و افتاد به جون سینه هام نفسام تند تر شده بود مخصوصا وقتی نوک سینه هامو گاز میگرفت دیگه نمیتونستم تحمل کنم همون طور که سینه هامو میخورد دستشو دراز کرد سمت دکمه شلوارم اول مخالفت کردم اما سمج تر از این حرفا بود شلوارمو دراورد دستشو اروم کشید رو کسم منم یه ااااااااههههههههه بلند کشیدم و علی گفت جوووووون از روی شرت کسمو میخورد کلافه شده بودم یه قوس به کمرم انداختم اونم فهمید و شورتمو دراورد و گفت وااااایی چه کس تپلی و زبونشو کشید رو چوچولم نزدیک 10 دقیقه کسمو داشت لیس میزد که یکدفعه یه حالت خیلی خوب زیر دلم حس کردم و اونجا بود که فهمیدم اورگاسم یعنی چی .علی اومد روم و شروع کرد ازم لب گرفتن و منم فهمیدم نوبت منه که ارضاش کنم دستمو گرفت گذاشت رو کیرش به نظرم کلفت اومد ازم پرسید میخوریش منم بدون مکث گفتم اره عزیزم چون واقعا دوسش داشتم شورتشو کشیدم پایین واسه اولین بار داشتم کیر از نزدیک میدیدم واسم جالب بود سر کیرشو اروم گذاشتم تو دهنم کیرشو تو دهنم عقب و جلو میکردم علی همش اااخخ و اوووخخخ میکرد بعد چند دقیقه بلندم کرد و گفت کرم داری گفتم اره واسه چی؟گفت میخوام علی کوچولو رو هل بدم تو کون قلمبت منم فکر میکردم دردش قابل تحمله گفتم باشه کرمو اوردم بهش دادم بازش کرد گفت 4دست و پا بشین منم همین کارو کردم کرمو زد رو سوراخ کونم حسابی چربش کرد کیر خودشم همین طور سر کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم هل داد تو منم چنان جیغی زدم که علی از ترسش سریع کیرشو از کونم دراورد گفت چی شد ؟خیلی حالم بد شده بود فکرشم نمیکردم انقدر درد داشته باشه .علی همش بوسم میکرد و میگفت ببخشید حالم که بهتر شد از پشت خوابیدم و کیرشو گذاشت لای پام انقدر تلمبه زد تا ارضا شد و ابشو ریخت روی کونم و اومد پیشم خوابید .بعدش جریان سکس اونروز و جیغ زدن من تا چند وقت سوژه خندیدن ما بود.

-
     
#198 | Posted: 5 Apr 2011 17:30
خواهران بسیجی هم دل دارند

چشم هایم از کاسه بیرون زد. انتظار نداشتم. یک قدم عقب رفتم و در چشمان اشک آلودش نگاه کردم. موج سنگین شهوت از چشم هایش به لبانش غوطه ور می شد. لبخند مضطربی بر لبانم آمد. این بار من در آغوش کشیدمش و آرام دست بر سرش گذاشتم. او داشت داشت می لرزید.
سال دوم دانشگاه در جمع بسیجیان دانشگاه بودم نه برای ارشاد ملت بلکه برای اصلاح تفکرات خام بسیج. فعالیت های من هرگز فایده ای هم نداشت چرا که تار پوسیده افکارشان اصلاح شدنی نبود. من همیشه بدین گونه فعال بودم و دوستان و دشمانان زیادی داشتم. از طرفی ارتباطم با خانم ها و دختر ها خوب بود. از تهران آمده بودم و در بین شهرستانی های دوست داشتنی و آرام، سر زبان بیشتری داشتم. این استعداد من، داستان های بیشماری برای من ایجاد کرد.
در حین جلسه و صحبت بودم که با چشمان خیره شده ی یک دختر مذهبی و چادری صحبتم را قطع کردم و
گفتم: بفرمائید من صحبتم تمام شد.
گفت: صحبتی ندارم!
لبخند بسیار موذیانه ای زد و دستش را روی میز به زیر چانه اش زد و به من نگاه می کرد. گاه به من و گاه به شلوارم!!! دور میز چند نفر دیگر از بسیجیان و مذهبیان هم بودند. رفتار او اگر منظور بدی داشت در این جمع تحمل نمی شد و البته من هم در جمع آبروی خودم را نمی بردم. باز به نگاه کردنش ادامه داد این بار نگاهش به چشمانم نبود و کیرم را می پائید. دیگر نگاهش نمی کردم چرا که رشته ی بحث جلسه از دستم خارج می شد. صحبتم را تمام کردم و دور میز نشستم که نگاهش را قطع کنم. اما نگاهش در نگاهم گره خورد، من هم با جدیت و کمی عصبانیت در چشمانش خیره شدم تا دیده از نگاهم بردارد. صورت خندانش ناراحت شد و سرش را پائین انداخت. من هیچ نمی دانستم که چه اتفاقی در حال وقوع است. بعد از اتمام جلسه، کنارم آمد و گفت: من کار خصوصی با شما دارم اگر لطف کنید تشریف بیارید کلاس بغلی. من هیچ فکر عجیبی به سرم نزد چون ایشان دختری بسیار محجبه و مومن بودند که من مدت ها می شناختمش. با این که با هم بسیار صمیمی بودیم اما فاصله ها حفظ می شد. لذا این بار هم من خیالم راحت بود. او بسیار خشک مذهب بود و این را فقط من نمی گفتم، خیلی ها می دانستند بخصوص که در دانشگاه پخش شده بود که پدرش در وزارت اطلاعات فعالیت می کند.
به سمت کلاس کناری می رفتم که متوجه کیرم شدم که بی علت شق شده بود. شلوار پارچه ای تنگی که پوشیده بودم جایی برای پنهان کردنش نداشت و تمام طول و عرضش را به نمایش گذاشته بود. حواسم را به موضوع دیگری پرت کردم تا کیرم بخوابد. در کلاس را باز کردم و داخل شدم. دیدم او مضطرب و نگران منتظر من ایستاده است. جلو رفتم. کیرم خوابیده بود.
_گفتم: در خدمتم.
او ساکت بود و به زمین نگاه می کرد اما مردد بود. من هم سکوتم را حفظ کردم تا او به حرف بیاید. چادرش باز شد و مانتوی بسیار تنگی تنش بود معلوم بود چیزی تنش نیست حتی کرست چون سر سینه هایش عیان بود. من باز در شرف شق کردن بودم که به روی خودم نیاوردم و ...
_گفتم: چیزی شده خانم محمودی؟
با صدای لرزان _گفت: مطلبی هست که مدتیه می خوام بهتون بگم اما نمی شه!
_من: بگید راحت باشید.
هیچ جوابی نداد اما یک قدم جلوتر آمد و ناگهان.... من را در آغوش کشید و فشار داد. انتظار نداشتم یک دختر چادری مذهبی من را بغل کند آن هم در حالی که لباس هایش را در کیفش می دیدم. سینه های بزرگی داشت و مدام به من می مالاند. من دز شوک بودم اما شق کرده بودم. خودش را به برجستگی کیرم فشار می داد و لبانم را می بوسید. من فقط متحیر بودم و اصلا تشخیص نمی دادم چه کنم. سرش را روی شانه ام گذاشت و تا روی شکمم کشید. دست به کیرم کشید و زیپ شلوارم را باز کرد. مچ دستش را گرفتم و با تعجب نگاهش کردم. دستش را برد داخل شلورم و شرتم را کنار زد و کیرم را مدتی مالاند. ناگهان من پردیم!!!
یک قدم عقب رفتم و در چشمان اشک آلودش نگاه کردم. موج سنگین شهوت از چشم هایش به لبانش غوطه ور می شد. لبخند مضطربی بر لبانم آمد. این بار من در آغوش کشیدمش و آرام دست بر سرش گذاشتم. داشت می لرزید.
من او را واقعا مثل خواهرم می دانستم و نمی خواستم به سادگی رابطه سالم ام با ایشان خراب شود.
_با گریه گفت: من فقط دوستت دارم و می خوام مال من باشی، تورو خدا با کسی راجع به این قضیه حرف نزن
آمیزش شهوت، محبت و رحمت در دلم فوران کرد و از سر محبت لبخندی زدم و _از سر ترحم گفتم: نگران نباش من به کسی حرفی نمی زنم ولی با خودت باید صحبت کنم. فعلا وقتش نیست. باید برم.
ذهنم آنقدر مشغول بود که کلاس های بعد از ظهرم را نرفتم. قدم زنان در افکارم غرق بودم و داشتم در خیابان به سمت خوابگاه قدم می زدم که تلفنم زنگ خورد. با شتابی بیشتر از معمول تلفن را برداشتم. خودش بود!
_من: الو سلام [خیلی متفاوت و بی اشتیاق]
_ [با صدایی خیلی لرزان] گفت: علی یه لحظه گوش کن، من الان چند ماهه که می خوام بهت بگم اما نمی تونستم دیگه کلافه شدم و طاقت ندارم بیشتر نگه دارم حرفمو من دوست دارم می خوام ببینمت، علی تورو خدا نه نگو.. من و تو یک ساله همکاریم تو خودت می دو..
_همه چیزو خراب کردی با این کارت بی خود گریه نکن! من اصلا ازت انتظار نداشتم، فرض کنیم قبول دوستم داری اما دیگه بقیه کارات چی
_ به خدا علی من [گریه] …
_[خیلی ناراحت گفتم] آخه من الان دیگه چطوری توی چشمای تو نگاه کنم [عصبانی سرش داد زدم] چرا همه چیزو به گند کشیدی؟ این همه اعتقاد و چادر نتیجش اینه؟ آخه کدوم آدمی از یکی خوشش می آد دستشو می کنه توی شرتش؟ بگو د بگو دیگه !
خیلی عصبانی بودم و شهوت هنوز آرامم نکرده بود! من با او بسیار همکاری داشتم و شاید تنها کسی بود که اگر قرار بود با خانم ها کار کنم همیشه در تیمم بود. اگر این رابطه به رابطه دیگری می کشید برایم در کل خوش آیند نبود. از طرفی این رابطه نمی توانست پایدار بماند چرا که من اهل ازدواج هم نبودم و ما از لحاظ فکری و ایمانی هیچ تشابهی نداشتیم. حال آنکه این رابطه نمی توانست زودگذر باشد چون من به او احتیاج داشتم برای فعالیت ها و به علاوه او کسی بود که زیاد می دیدمش و هم کلاسی هم بود. اما گویا او قصدش دوستی نبود چون تماما حواسش به کیرم بود از سر جلسه تا توی کلاس که برایم مالید. این بود که فهمیدم تازه برایم تماس های دستی اتفاقی قدیم معنی پیدا کرده بودند.
_گفت: می شه ازت خواهش کنم فردا بعد از کلاس بری توی دفتر بسیج بمونی؟ من 20 دقیقه جایی کار دارم و ده دقیقه به شش می رسم پیشت تورو خدا نه نگو بذار من برات توضیح بدم... تو هم تا فردا فرصت داری فکر کنی با هم حرف می زنیم
_گفتم: نمی دونم حالا شاید اومدم اما بخدا اگر تکرار کنی ...
_[نسبتا خوشحال تر گفت] نه حواسم هست به جان علی امروز حالم خوب نبود
_نمی خواد توضیح بدی، الان اصلا حالم خوب نیست
فردا شد و من که در دلم دریایی شور افتاده بود مضطرب به سمت دفتر رفتم. می دانستم هیچ کس در آن ساعت آنجا نخواهد بود. من همه نگرانی هایم از این بود که داستان لو برود و برای من آبرو ریزی شود یا حراست برایم پرونده سازی کند و من با این همه سابقه فعالیت دچار دردسر های زیادی می شدم. از کلاس تربیت بدنی بر می گشتم و با این که ورزش زیادی نکرده بودم، خسته بودم. خواستم در را باز کنم که صدایی آمد! برگشتم دیدم...
_مسئول دفتر بسیج بود گفت: آقای صادقی امروز جلسه دارید؟
_گفتم: والا رسمی نیست اما تقریبا بله، مگه کسی جلسه داره؟
_نه آخه من دارم می رم، کلید رو بهت می دم فقط فردا صبح قبل از 8 بهم برسونید
_چشم حتما ممنون، می آرم در رو باز می کنم می ذارم توی کشوی دوم. درسته؟
_آره آره ممنون. خداحافظ
_تو دلم گفتم کون لقت
به سمت مبل رفتم که بنشینم که متوجه خاکی بودن شلوارم شدم. شلوار شل سیاه ورزشی که دوستش داشتم را در آوردم و خاکش را تکاندم. شهوت دوباره آتش گرفت و نقشه ها و افکار دیوانه واری دور سرم چرخان بودند که بر خودم قلبه کردم و دوباره پوشیدمش. ساعت نزدید شش بعد از ظهر بود که وارد دفتر شد. دیوانه از نگاهش و سلامش معلوم بود که تمام وعده هایش را شکسته و آمده است. سلام کردم و بلند شدم و کمی قیافه ی حق به جانبم را نگه داشتم. به سمت جا لباسی رفت و چادرش را در آورد.
_گفتم: معلومه که جدا می خوای صحبت کنی [به طعنه]
_او گفت: پس واسه چی اومدم؟
_نمی دونم والا!
_تشریف می آرید پشت این میز [میز جلسه] بشینید با هم صحبت کنیم علی آقا؟
_بله بفرمایید
_[سکوت شرم]
_خب بذار من شروع کنم تو نسبت به من احساس پیدا کردی؟ می دونم و چون می دونی من دین و ایمون ندارم با خیال راحت ......اما....
داشتم حرف می زدم که دیدم صندلی شو جلو تر آورد و باز من دیدم که زیر مانتو لخت شده است. دکمه ی مانتواش را از پایین داشت باز می کرد. من خودم را زدم به کوچه علی چپ! اما او داشت باز می کرد و من داشتم با حرارت صحبت می کردم و شرایط را برایش توضیح می دادم که چرا این کار درست نیست. اما نا خودآگاه شق کردم و اتفاقی که نباید افتاد. شلوارم نایلونی بود و بشدت کیرم خود نمایی می کرد. خط و خطوط کله اش کاملا مشخص بود. با دیدن کیرم خودم را جمع کردم. مجبود بودم جابجایش کنم تا مشخص نشود اما نمی شد دست بزنم چون او می دید و نمی خواستم از حرکتم برداشت چراغ سبز کند البته که کیر شق شده از چراغ سبز هم بدتر بود. بالاخره یکی دوتا اشاره جزئی با دستم به کیرم کردم تا جابجا بشود. زهرا دید و به من نزدیک و نزدیک تر شد. من خودم را کمی عقب کشیدم ولی در یک حمله وحشیانه من را باز گرفت و بغل کرد. تمام دکمه های مانتو اش باز بود و من متوجه نشده بودم. سینه هایش را به من می مالاند و روی کیرم نشسته بود. خواستم حرفی بزنم.
_گفت: ببین علی من به تو احتیاج دارم و یک ساله دارم آتیش می گیرم پس دهنتو ببند!!!
_من هم پیش خودم گفتم بابا بی خیاللللل! حالشو ببر
اما نمی خواستم راضی به نظر برسم. دکمه های پیرهن من را باز کرد و سینه هایش رو به من مالید. گردم را می بوسید و گوشم را لیس می زد. کیرم داشت منفجر می شد. لذت دیوانه واری چشمانم را مست و شهلا کرده بود و من فقط به آن لحظه فکر می کردم. در یک لحظه دستش را به زیر شرتم برد و شلوارم را پایین کشید و گفت: جوووون!
یک لحظه فکر کردم با یک فاحشه طرف هستم. کلمه جون دیگر برایم قابل هضم نبود مخصوصا از زبان همچین دختری. شهوتش را می شد به پای غرایز و نیاز های جنسی اش گذاشت اما این جون گفتن معنی دیگری داشت.
ادامه دادیم و من هم فعال شدم شلوار پارچه ای شلی که بر تن داشت را از پایش کندم. حتی شرت هم پایش نبود. نشاندمش روی کیرم. کسش غرق آبش بود و روی کیرم لیز می خورد. خودش را کاملا آماده کرده بود حتی یک خال مو در تمام بدنش نبود و آنچنان خوشبو بود و کرم زده بود که دستم از بالا تا پایین بدنش لیز می خورد و از بوی خوش عشق مب کردم. تمام شهوتم عیان شده بود. چشمانم حالت معمول را نداشتند و با ادامه داشتم وحشی می شدم.
ناگهان!!!!!!!!صدایی آمد که از جایم پریدم و در یک چشم بهم زدم لباسم را پوشیدم. در را باز کردم دیدم کسی بیرون نیست. برگشتم دیدم زهرا روی مبل نشسته و زمین را نگاه می کند. کنارش نشستم. کمی آروم شده بودم. دیگر نمی خواستم بحث این ماجرا را جلو بکشم تا لذتمان کم رنگ شود پی رفتم جلو و ...
_گفتم: تجربه اولت بود؟
_گفت: آره
_ تو که راست می گی!
_بابا بخدا فقط فیلم دیدم اونم یکی دو بار
_ولی جدی معلوم بود خوب بلدی اما فقط کاش ..
_اما نگو دیگه، خوب بود همین
_ نه خیر
_چرا خوب نبود؟ چه اش بود؟
_[بلند خندیدم به تمسخر] اولا که من می خواستم بگم این پرده ای که بین ما بود دیگه رفت کاش این نمی رفت بعدشم تو چی کار کردی؟ نه خوردی نه دادی نه هیچی!
پاشد رفت در اتاق پشتی و من را صدا زد. من فکر کردم ناراحت شد از حرفم و به دنبال اش رفتم و به نگاه کردنش ایستادم. او باز لخت شد. این بار لباس هایش را پرت می کرد!
_من گفتم: زهرا بخدا تو دیوانه شدی! اصلا تو خودتی؟ بابا الان یکی می آد آبرومون می ره! این مسخره بازیا چیه توی دانشگاه؟ بابا هر کاری جایی داره! می گیرن اخراجمون می کنن پوستومنو می کنن ها! یا بار کردیم بسه دیگه!
_گفت: علی ساکت شو، اون با من دیگه
اومد جلو و کیر منو در آورد، کیرم خوابیده بود اما چند ثانیه نشد که شق شق شد. در دستان نازش کیرم را می مالاند می بوسید و شروع کرد به خوردن. چیزی از ساک زدن نمی دونست دندان هایش داشت پوست کیرم را می کند. گفتم که نباید دندانهایت به کیرم بخورد. روش اش را اصلاح کرد و ادامه داد. من واقعا در حال لذت بردن بودم. سینه هایش را از بالا می دیدم که چه زیبا و چه بزرگ شهوتم را پرواز می دهد. معلوم بود که ورزش می کند چون بدنش سفت و بدون چربی بود. از لمس کردنش دیوانه می شدم. در ورای تمام گفته هایم من از اوایل دانشگاه کشکش جنسی به او داشتم. البته به عنوان یک مرد او تنها کسی نبود که من کشش جنسی به او داشتم. واقعیت این بود که روز قبل جلق زده بودم و دیر ارضا می شدم. بیست دقیقه تمام درحال و هوای گرمای دهن و لیزی زبانش روی کیرم بودم و صدایم بلند شده بود اما آبم نیامد. بالاخره متوجه خستگی اش شدم، بلندش کردم. برای دامن زدن به احساساتش به سراغ لب و گردنش رفتم که مثل گوهر می درخشیند. با شهوت و وحشی گری نفسم را روی گردن و گوشش روانه می کردم و صدایش بالا رفت. جلو آمد و کیرم را به روی کسش سر داد. کسش که از خیسی همچون جایی که قابل توصیف نیست با گرمایی دلپذیر، فریاد می زد که بیا بیا بیا!
ادامه دارد..

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#199 | Posted: 7 Apr 2011 10:52
سکس توی کمد دیواری
سلام دوستان...امید وارم از دو مطلب قبلی (اولین باری که آبم امد و اولین رابطه جنسی من ) راضی با شید از تائید هاتون ممنونم.....امید وارم بتونم باز هم رضایت شماهارو فراهم کنم........سکس تمام فکر وذکر منو به خودش مشغول کرده بود شاید باور نکنید دیدن یه عکس زن بی حجاب منو تحریک میکرد.....یه روز با چند تا از دوستای خوانوادگیمون رفته بودیم پیک نیک هوای بهاری خیلی خوبی بود...هنوز بساط نهارو بپا نکرده بودیم که هوا ابری شد و بارون شدیدی شروع به رگبار زد طوری که تا وسائلمونو جمع کردیم همه لباسهامون خیس شده بود از جمله کسائی که باهمون بود زری دختر خانو م الف بود که دوسه سالی بود پدرش فوت کرده بود و بعد از اون هرجائی میرفتیم اونا هم باهامون میومدن......زری دختر خوبی بود و مرتب با شیطنتهاش همه رومی خندوند...در مجموع دختر شادی بود و حدودا 4سالی هم از من بزرگتر بود ولی چون جثه کوچکی داشت همه به چشم یه بچه بهش نگاه میکردن بالاخره تصمیم گرفتیم عطای پیک نیک را به لغاعش ببخشیم وبرگردیم خونه ما دور هم نهارمونو بخوریم ....همونطور که گفتم تقریبا هممون خیس شده بودیم تا اینکه رسیدیم خونه وهر کسی شروع به خشک کردن مو ها و لباسهاش میکرد ....منه کشته و مرده سکسم همش هواسم به زری بود.....بالاخره دل زدم به دریا ورفتم به زری پیشنهاد دادم اکه میخواد یه بلوز خودمو بهش بدم تا لباسهای خودش خشک بشه....اونم استقبال کرد و بطرف اتاق من رفتیم ...از داخل کمد لباسم یه پیراهن سفید داشتم که یه کمی ازم بزرگ بود وهنوز نپوشیده بودمش ....ازم تشکر کرد و من از اتاق اومدم بیرون تا لباسشو عوض کنه....چند دقیقه بعدش برای اولین بار زری بدون مانتو دیدم.....روسری خیسشو سرش کرده بود واز اتاق بیرون اومد .....باور کنید این قیافه اینقد سکسی بود که به اندازه یه فیلم پورنو منو تحریک کرد.....رفتیم به جمع بقیه پیوستیم و سفره نهارو انداختیم....سر سفره من تمام هواسم به زری بود ودر عالم خیال اجزا ء بدنشو پیش خودم مجسم میکردم....این به حدی بود که توجه زری هم جلب شده بود ومرتب زیر چشمی منو میپائید....بعد از نهار مردها رفتن تو حیاط و بساط قلیون بپا کردن وخانومها هم مشغول جمع کردن سفره وشستن ظرفها شدن ...زری هم که شیطنتش گل کرده بود منو صدا کرد وگفت بیا بریم تو اتاقت شطرنج بازی کنیم...منم از خدا خواسته قبول کردم وهمراه زری رفتیم تو اتاق من......داشتم بساط شطرنج و مهره هاشو جور میکردم که دیدم زری روسریشو انداخته دور گردنش ومو های لخت وخیس خوردشو داره هوا میده که خشک بشه....نمیدونم مهره های شطرنجو چه جوری چیدم چون تمام حواسم به زری بود.....چند دقیقه نگذشت که زری روی تخت من دراز کشید و گفت چه تخت راحتی...خوش به حالت.....داشتم منفجر میشدم ..کیرم داشت مثل یه چوب لباسی از زیر شلوارم بیرون میزد که یه مرتبه زری گفت میشه یه بالش دیگه بمن بدی ؟ من ناخود اگاه برای اجرای فرمان زری خانوم از جام بلند شدم که یه مرتبه من و زری متوجه دماغ پینوکیو تو شلوار م شدیم ...به روی خودم نیوورم ورفتم از توکمد یه بالش آوردم دادم بهش...زری چشمشو از روی کیر من بر نمیداشت..که یه مرتبه اشاره کرد بهش و گفت این چرا اینجوری شده؟..من که داشتم از خجالت آب میشدم شونه هامو بالا انداختم و گفتم نمیای شطرنج؟....زری اشاره کرد بمن که بیام نزدیکش منم اطاعت کردم وبا همون وضعیت رفتم نزدیکش.....زری با انگشتش ضربه کوچیکی به کیرم زد وگفت چرا اینقد بزرگه؟!..میزاری ببینمش؟ رفتم نزدیکش وباکنار کشیدن دستام عملا اجازه دادم ...زری مثل اونائی که تاحالا کیر ندیدن از جاش بلند شد و لب تخت نشست و اروم کش شورت وزیر شلواریمو از اروی کیرم کنار زد ...وبا تعجب داشت نگاش میکرد...بعداز کمی ورانداز با دوتا از انگشتاش گرفتشو یه کمی فشارش داد و گقت چرا انقد سفته....چند ثانیه ای بالا وپائین کیرمو نگاه میکرد که من کمرمو به جلو کشیدم وکیرمو نزدیک صورتش بردم...زری هیچ مقاومتی نکرد حتی یه کمی هم استقبال کرد واز نزدیک شروع به نگاه کردنشو بازی کردنش مشغول شد ...بی اختیار کیرمو نز دیک تر بردم وهمینطور که تو دستاش بود به صورتش و گوشش وگردنش مالیدم...احساس کردم یه مرتبه زری رنگش قرمز شده ونفسهاش تند تند میزنه.....اینکارمو ادامه دادم ویه کمی هم سر کیرمو رو لباش مالیدم .... زری کاملا مثل آدمهای مست شده بود دستاش میلرزد ولباش در عین حال که بسته بود بهم می خورد ...نمیدونم جی شد که منم دست از کم روئی برداشتم و گفتم منم میخوام مال تورو ببینم...یه نگاه تسلیم شده ای توچشمام کرد وبه در اتاق نگاه کرد تازه متوجه شده بودم که ممکنه یکی بیاد ....بهش پیشنهاد دادم بیا بریم تو کمد اگه کسی ام بیاد دیگه تو کمد نگاه نمیکنه....اینقدر هردو مون تحریک بودیم که نفهمیدیم چطوری رفتیم تو کمد ...هر چند که کمد اتاقم خیلی بزرگ بود اما برای اینکار اصلا مناسب نبود ولی هیچ چاره ای نداشتیم ...توی کمد زری همینطور که کیر منو تو دستاش گرفته بود گفت مگه نمی خوای توهم مال منو ببینی؟ منم از خدا خواسته شروع کردم به باز کردن دکمه شلوارش...خودشم کمک کرد تا نصفه های رونش کشید پائین ..نمیدونم شورت پاش بود یا باشلوارش در اومد .... دستمو وسط پاهاش بررم یه کمی موی نازک به دستم خورد ...دستمو. جلوتر بردم دیدم خیسه خیسه........توهمین موقه زری که سرتاپاش به لرزه افتاده بود کیر منو آورد نزدیک کسش وگفت مواظب که هستی؟؟؟منم که تجربه ای نداشتم با سر علامت مثبت دادمو کمرمو صاف کردم تا کیرم به کس زری نزردیک تر بشه ...زری ته کیرمو تومشتش گرفته بود وبدون توجه بمن میمالید بالای کسش که کاملا خیس ولیز شده بود....دو سه دقیقه ای که گذشت دیدم چشمای زری گشاد شده وسرشو بی اختیار این طرف اون طرف میکنه اینکارش شدید تر شدید تر میشد تا اینکه یه مرتبه یه هوووووف بلد گفت و بی حرکت شرشو گذاشت رو شونه های من واینگار یه مرده بی حرکت شد فقط جند بار با فاصله های کوتاه یه کمی کیر منو که هنوز روی کسش بود تکون میداد ویه لرزه های کوچیکی میکرد.....اومدم کیرمو یه کم به وسط کسش بمالم که خودشو کشید کنار وگفت نمیتونم.....چند دقیه گذشت دکمه های بالائی پیرهنشو باز کرد واز تو سوتینش سینه هاشو در اوورد با اشاره گفت بیا بذار لای سینه هام ..منم با تمام وجودم اطاعت کردم زری سینه های کوچیک سفدشو با دوتا دستاش بهم فشار میداد تا شبیه یه سوراخ برای کیر من درست کنه با هر زحمتی بود کیرمو تنظیم کردم که مسیر لای سینه زری طی کنه باوجود اینکه هنوز آب کسش رو کیرم بود یه کمی آب دهنشو وسط سینه هاش مالید تا رون تر بشه منم که داشتم میترکیدم شروع به بالا وپائین کردن کیرم لای پستوناش کردم یکی دو دقیقه طول کشید که یه مرتبه آبم زد بیرون و پاشید بالی سینه هاشو وگردنشو حتی جونه هاشم خیس شد...اصلا فکر نمیکرد اینهمه آب بیاد ....کاملا بی حس شده بودم وتو عالم خاص خودم بودم که یه مرتبه زری دستی به رونام زد وگفت زودی باش تا کسی نیومده بریم بیرون....منم که نمدونستم چکار باید بکنم اشاره به سینه و گردنش کردم گفتم اینارو چه کار کنیم....رزی با بی حالی از جاش بلند شدواز تو قفسه پشت سر من یه دونه از زیر پیرهنی های منو برداشت وخودشو پاک کرد ویه کمی هم از آبای سر کیر من که مونده بود تمیز کرد از کمد پرید بیرون وشروع کرد به مرتب کردن خودش ...الکی چندتا از مهره های شطرنجو جابجا کرد که صحنه بازی رو طبیعی کنه....لای پنجره هم کمی وا کرد وتا بقول خودش بو ی عرقمون بیرون بره.....با احتیاط از در اتاق بیرون رفت و خودشو به دسشوئی رسوند بعد از چند دقیقه برگشت ودر حالیکه گردن وسینه هاشو اینقدر با دستمال کا غذی پاک کرده بود که قرمز شده بود ....روسریشو پوشید و جلو صفحه شطرنج به علامت اینکه داریم بازی میکنیم دراز کشید ویه نیمه چرتی زد ...یک ساعتی با هم حرف زدیم که یه مرتبه صدامون کرده بیاین بستنی بخورین.......

نوشته: وحید

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     

#200 | Posted: 7 Apr 2011 11:01
خواهران بسیجی هم دل دارند (۲)

.




قسمت قبل

دقایقی گذشته بود و من داشتم دیوانه وار ادامه می دادم. کیرم را به کسش می مالیدم. شهوت و ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. داشتم به لحظات بعدی و کردنش فکر می کردم. می خواستم کیرم را به کسش فشار دهم که خودش را کنار کشید. غم صورتش را گرفت و سرخ شد. به سمت لباسش رفت و پوشید. من مبهوت نگاهش می کردم و او غرق در ناراحتیش نشست.
گفتم: چی شد؟
جواب نداد. خیلی به من بر خورد و شلوارم را بالا کشیدم و با صورتی آشفته، حسی نیمه کاره و عصبی، نگاه تندی به او کردم.
_به اتاق اصلی برگشتم و بلند گفتم: چه شد آخه؟ چرا اینطوری می کنی پس؟ من که نگفته بودم.
باز هم سکوت کرد. فضا سرد و غمگین بود و اضطراب و وحشت همه اتاق را گرفته بود. ماجرا زیاد طول نکشید اما در عین حال لذت زیادی برده بودم ولی هنوز از ترس در رعشه بودم. از اینکه لباسمان را پوشیده بودیم آرام تر شده بودم و حس امنیت به وجودم برگشته بود. سریع در اتاق را به راهرو باز کردم. ساعت تازه شش و بیست دقیقه بود اما برای من ده ساعت شده بود نه چون خوب نبود بلکه وحشت سکس در مکان عمومی بر همه چیز چیره شده بود. صدای گریه کردن زهرا را شنیدم و طاقت نیاوردم. به سمت اتاق پشتی رفتم و زیر چارچوب در چند ثانیه به او خیره شدم. احساس عذاب وجدان داشتم. از طرفی خودم را راضی می کردم که خودش شروع کرده بود. جلوتر رفتم و جلوی پایش نشستم و
_گفتم: زهرا چرا گریه می کنی؟! بگو چی شده؟ دارم نگران می شم. من کار بدی کردم؟ آخه خودت شروع کردی که!
_[گریه اش را فرو داد و با صدای لرزان] گفت: چیزی نیست باید تنها باشم. تو برو الانا حراست می آد اتاقارو چک می کنن
_مطمعنی؟ نمی خوای باهام حرف بزنی؟ باور کن نمی خواستم کاری کنم که ناراحت بشی
_علی تورو خدا برو بذار به حال خودم باشم [دوباره گریه اش از سر گرفت]
گویی دنیا روی سرم خراب شده بود. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده که انقدر بی تابی می کرد. نخواستم اذیت اش کنم و وسایلم را جمع کردم و رفتم. هزاران فکر به سرم رسیده بود. شاید مریض بود، عذاب وجدان داشت، کاش کاری نمی کردم، اگر با کسی در این مورد صحبت کند!؟ اگر پشیمان شده است و... باز در نهان دلم با خود می گفتم خودش می خواست، من که شروع نکردم.
روز و شب در فکر اشک های بی گناه اش بودم. چند روزی گذشته بود و خبری از هم نداشتیم. من دو روز دانشگاه نرفته بودم و از او هم خبری نبود. روز سوم با ترس و لرز رفتم به سمت دانشگاه، سوار ماشین بودم و تمام ذهنم به ماجرای آن روز بود. دیوانه وار رانندگی می کردم حالت طبیعی نداشتم. نگرانی، اضطراب و هیجان مرا به سقف جنون کشانده بود. آشفته رسیدم دانشگاه، پیاده شدم، هم کلاسی ام را دیدم داشت به من نزدیک می شد. لبخندش با نزدیکتر شدن سرد تر می شد. من همه چیز را به خودم می گرفتم. در این فکر بودم که شاید زهرا دیوانگی کرده باشد و ماجرا پخش شده باشد یا شاید کسی مارا دیده باشد. سرم را پایین انداختم و کیفم را دستم گرفتم و سعی در فرار از هم کلاسی ام را داشتم. با سریع شدن قدم های او من هم تندتر می رفتم. قلبم تند می زد و خیس عرق شده بودم. صدای پاهایش را می شنیدم که تند تر می شد گویی می دوید.
بلند صدایم کرد: علی وایسا! آقای صادقی کارت دارم.
قلبم ایستاد، خشکم زد. سر جایم ایستادم. در چشمانم ترس موج می زد. دو روز تمام خیال بافی کرده بودم و گویی همه واقعیت داشت. به سختی برگشتم. چند متر با من فاصله داشت و نمی دوید ولی با شتاب پیش می آمد. در چهر اش حالت خاصی بود. نگران بود و مضطرب بود. پیش خود می گفتم که بهتر است آماده ی اخراج شدن باشم. حتمی اتفاقی افتاده است حتمی کسی من را دیده است. نکند شنود داشته اند، نکنه صدایی که شنیده بودم صدای کسی بود که ما را می پاییده؟! اشکان به من رسید و ایستاد. نفس نفس می زد. دست هایش را روی پایش گذاشت و نفسی تازه کرد. سرش را بالا آورد. در چشمان هم چند ثانیه ای خیره شدیم.
گفت: علی جان چرا در می ری؟
گفتم: چی شده؟!
_ یه چیزایی شنیدم
_ چی؟! [فقط کافی بود یک کلمه دیگر بگوید که غش کنم]
_ چرا حالا رنگت پریده؟ زرد کردی!
_ می شه حرفتو بگی؟ حالم خوب نیست
_ هیچی بابا الان شنیدم معادلات افتادی گفتم بهت خبر بدم
_ [با عصبانیت و صدایم را بالا بردم] اشکان به جان خودت آنچنان می زنمت صدای سگ بدی، مرتیکه می بینی حالم خوش نیست شوخیت گرفته؟ نمره ها رو یه ماه پیش دادن خودم می دونم ریدم... به نال بگو چی می گی [مکث کوتاهی کردم و آرام طوری که انگار شوخی می کردم ادامه دادم] جان تو حالم بده!
_ چت شده؟
_ هیچی سرم خیلی درد می کنه
_قرص بخور خوب می شی! [به تمسخر]
_ کس گیر آوردی مارو؟ من رفتم
_ نه جدی! علی جان ده تومن پول داری؟ فردا بهت پس می دم
_ برو بابا توام دلت خوشه، خودم دارم شبا گشنه می خوابم ده تومن پولم کجا بود مرد حسابی؟
از دور دیدم زهرا داشت می آمد، صحبتم را با اشکان تمام کردم و هم سو با زهرا شروع به راه رفتن کردم. آرام می رفتم که برسد. آرام تر شده بودم لبخندی به خودم و توهماتم می زدم. زهرا از کنارم طوری رد شد که انگار من را هرگز ندیده و اصلا نمی شناسد. سرعتم را بیشتر کردم پشت سرش راه افتادم.
بلند طوری که صدایم را سایرین هم بشنوند گفتم: خانم محمودی، ببخشید!
نتوانست بی تفاوت ادامه دهد. برگشت و من سریع گفتم: سلام خسته نباشید
گفت: [با سردی مایوس کننده ای] بفرمائید
نزدیک شدم و آرام گفتم: چت شده؟ چرا دیوانه شدی؟ بابا لااقل بگو چی شده؟
داشت می رفت و من دوباره گفتم: وایسا ببینم. زهرا مگه چی شده؟ جان هرکی دوست داری حرف بزن. بذار ببینمت یه جا بشینیم بگو چی شده؟ بابا من این دو روزی مردم از نگرانی
گفت: الان نمی تونم حرف بزنم وسط حیات، بهت اس ام اس می دم
گفتم: باشه من منتظرم، نری که بری ها!
به راهش ادامه داد و من که کمی خیالم راحت تر شده بود و به سمت کافه تریا رفتم. متوجه اس ام اس شدم . در عرض چند دقیقه بمب باران اس ام اس شده بودم. شروع کردم به خواندن و آنقدر مشتاق بودم که بدانم چه اتفاقی افتاده،متوجه زمان از دستم رفته بود. بعد از اس ام اس بازی طولانی متوجه شدم که در حین سکس با من ِ بدشانس خانم عذاب وجدان به وجودشان غلبه کرده و دیگر قصد کاری ندارند. با اصرار زیاد قرار گذاشتیم که پنج شنبه به دنبالش بروم که در این مورد صحبت کنیم.
من که طعم جدید لحظات سکس با یک چادری سکسی را داشتم به این سادگی ها دست بردار نبودم. تازه اول راه بود. دیگر مطمئن بودم که ماجرای آن بعد از ظهر کذائی به خوشی تمام شده بوده است یعنی کسی از ماجرا بویی نبرده و من هنوز می توانم از این داستان بهره ببرم.
تا ظهر پنج شنبه هزاران نقشه به سرم زده بود که چطوری باید پیش بروم. فکر می کردم حال که او ظاهرا پشیمان شده است و قصد ادامه رابطه را ندارد، چگونه دوباره تن بدهد و ماجرا را سکسی تر کنیم. من هنوز کار های زیادی داشتم که نکرده بودم. در واقع کاری نکرده بودم.

موعد فرا رسیده بود. با کلید ویلای دوستم (اتفاقه دیگه! پیش می آد) سوار ماشین شدم و در حال خروج از خوابگاه بودم. تماس گرفتم و با هم در جایی قرار گذاشتیم. من هم از صبح پنج شنبه شق کرده بودم و به خودم رسیده بودم که یک ماجرای مفصلی ترتیب دهم. خنده ام گرفته بود. داشتم فکر می کردم سکس عجب قدرتی دارد که این گونه برگ این رابطه را به نفع او چرخانده است. حال این من بودم که دنبال او می دویدم. فکر کنم برای بدست آوردن یک مرد این بهترین ترفند دنیا بود. چشمه ای از سکسش تمام مغز من را برای ده روز اشغال کرده بود.

شلوار نخی روشن پوشیده بودم که جولان گاه کیرم باشد! شق کرده بودم و قلبم تند تند می زد. منتظر لحظه سوار شدنش بودم. فکر سینه هایش که آن روز در دستانم بود، لب های نرمش که دیوانه وار لبان من را خیس می کرد، کسش که لحظاتی با کیرم لمس کرده بودم، همه و همه درون سرم می چرخید. تمام خون بدنم در یک نقطه جمع شده بود. نشانه های دیوانگی ام داشت دوباره مشخص می شد. دستانم خیس عرق شده بود.

رسیدم. خودشه!

از دور هم دیگر را دیدیم. نزدیک تر شد. گویی برای مراسم عذا دعوت شده است. پوشیده پوشیده بود. کمی کیرم را جابجا کردم اما کلا کیرم خوابید. سوار ماشین شد. سلام خشکی کردیم. اعصابم ریخت بهم، انگار پدرش را گاییده بودم. طلب کار هم بود. به سمت دریا رفتیم (دانشگاه من در یکی از شهر های شمالی کشور بود). سکوت سنگینی حاکم بود که من ...
_سکوت را شکستم و گفتم: چرا ساکتی؟
_گفت: همینطوری
با اصرار من بحث ما شروع شد و او شروع کرد به توجیه خود و رفتار آن روز. من هم او را تصدیق می کردم و موضوع را بی اهمیت جلوه می دادم که شاید بتوانم راضی اش کنم برای حرکت بعدی. داخل شهرک بودیم. سوت و کور بود.
_گفتم: زهرا یعنی تو منو دوست نداشتی؟ پس چرا اون کارارو کردی؟ ببین من مشکلی ندارم با این قضیه باور کن منم با کسایی دوست بودم که احساسی بهم نداشتیم و فقط با هم سکس می کردیم. خودتم خوب می دونی که من اصلا به هیچ خرافاتی اعتقاد ندارم و می تونی باهام راحت صحبت کنی. فقط من یکم قاطی کردم بالاخره تو منو دوست داشتی یا اینکه فقط ...
_گفت:خودمم نمی دونم! حماقت کردم. باور کن من همچین دختری نیستم
_من از اصلا تورو قضاوت نکردم، درک می کنم، پیش می آد
_راستش من نسبت به تو حساس شده بودم، سعی می کردم خودمو بهت نزدیک کنم. اوایل فقط ازت خوشم می اومد. نمی دونم چرا انقدر بی جنبه بودم! برخورد هایی که بعضی وقت ها با هم می کردیم از قدیم منو یجوری می کرد. هیچ وقت اینطوری به یه پسر برخورد نداشتم. چندبار اونجات بهم خورده بود
_چرا الکی می گی؟ محاله!
_یادت رفته توی آمفی تئانر؟
_اونجا که زنونه مردونه جدا بود بابا خواب دیدی!
_نخیر، داشتیم عکس می گرفتیم
_آها! به جان تو عمدی نبود اون روز! جا نداشتیم عقبتر بریم... اصلا وایسا ببینم تو چرا جلوتر نرفتی؟!
سرش را پایین انداخت و خنده ی موزیانه همیشگی اش بر لبانش آمد و آتش به وجود من انداخت.
_به داستان دامن زدم و گفتم: ای ای ای! زهرا جان خیلی بابا تو کارت درسته، من هی می گفتم این چرا اینقدر نزدیک می وایمیسته! هفت، هشت بار هم خودتو به من زدی... حالا خودمونیما منم شق کرده بودم نافرم تو هم سواستفاده می کردی ها؟!
_[سرخ شده بود] گفت: حالا بگذریم، کلا گفتم
چادرش را نگرفته بود و همان ماتتوی تنگ قبلی را پوشیده بود ولی از این که لباس زیرش تنش بود و نوک سینه اش را نمی دیدم کمی نا امید شدم. من حواسم پرت سینه و لای پایش بود . گویا چیزی گفته بود و من در جوابش تنها شق کرده بود.
_گفت: علی!
_گغتم: بله؟ چی گفتی حواسم نبود
_مرده شورتو ببرن دارم باحات حرف می زنم [به شوخی]
_خب چی کار کنم حواسم پرت شد دیگه! اصلا تقصیر خودته
دستم را آرام به سمت دستش بردم. اول دستش را کشید اما بالاخره گرفتم. کیرم خیلی تابلو بود خودم فکر نمی کردم انقدر مشخص باشد. دستش را روی پایم گذاشتم و در چشمانش خیره شدم. در چشمانم شهوت موج می زد. می خواستم لباسش را پاره کنم. دستش را نوازش می کردم. سرش را انداخت و
_گفت: نکن علی! حالم بد می شه!
کاش نمی گفت که حالش بد می شود. چراغ سبز خوبی بود. داخل ماشین کمی سخت بود و من دیگر حاضر به تجربه آن همه اضطراب و تنش را نداشتم.
_گفتم: خب باشه دیگه بریم. فقط سر راه باید یه سر بریم خونه دوستم یه چیزی براش ور دارم
یک نگاه عجیبی به من کرد که فهمیدم تا انتهای ماجرا را خوانده است. چیزی نگفت و راه افتادیم. در دلم غوغایی بود. تصوراتم امانم نمی دادند. زهرا را تصور می کردم که روبروی من ایستاده است و من لباسش را آرام از تنش در می آورم. پوست نرم و سفیدش را لمس می کنم. کیرم را به اندامش می مالم. بغلش می کنم و کونش را در دست می گیرم و فشار می دهم. گردنش را می بوسم. نفس هایم را به گوشش می رسانم و سینه هایش را لخت می کنم. کرستش را پرت می کنم و شهوانی لیس می زنم. آنقدر که فریادش گوش آسمان را کر کند. کیرم در حدی شق شده بود که در ماشین شدیدا خود نمایی می کرد. یک لحظه زهرا را زیر چشمی نگاه کردم. فهمیدم باز عهدش با خدایش سست شده و دارد زیر چشمی کیرم را دید می زند. نزدیک ویلا شدیم و من ماشین را درون پارکینگ پارک کردم.
_گفتم: بیا تو
_گفت: نه راحتم برو زود بیا
ای داد همه نقشه هایم داشت نقش بر آب می شد باید دلیلی می آوردم که
_گفتم: کارم طول می کشه و در ضمن به کمکتم احتیاج دارم
مشکوک نگاهی به من کرد و پیاده شد. من هم فکری به ذهنم رسید که ناگهان خنده پلیدی روی لبانم نقش زد. وارد خانه شدیم و
_گفت: چی کاری باید بکنی؟
_گفتم: یه چیزی توی طبقه بالای کمد اتاق هست باید ور دارم
_کمک واسه چی می خوای پس؟
_صندلی رو نگه داری دیگه
_لوسس!
اتاق اول را دیدم که اصلا کمد نداشت ولی خوشبختانه اتاق بعدی کمد داشت. صندلی را از سالن نهار خوری برداشتم و رفتیم به سمت اتاق. من رفتم بالای کمد و از شانس بد من چیزی جز چند تابلوی عکس خاک خورده نبود. دو تا را برداشتم و دادم به دست زهرا. کیرم هنوز شق بود و زهرا بیشتر اوقات جایی را نگاه می کرد که کیرم در نظرش باشد. من هم خوب حواسم بود. تابلو ها را به دستش دادم و گفتم که بر روی تخت قرار دهد. من تا دیدم او برگشت (به صورت بسیار مضحک و غیر طبیعی ای) خودم را به زمین انداختم و شروع کردم به خودم پیچیدن. خودم را جمع کرده بودم. مشکلم این بود که نمی دانستم بگویم کجایم درد می کند. این همه نقش بازی کرده بودم اما از این به بعدش به ذهنم نمی رسید. زهرا تا دید که من زمین افتاده ام چادرش را ول کرد و سریع به سمت من آمد. دستم را دراز کردم و
_گفتم: کجا رفتی؟
_گفت: خودت گفتی که! حالا کجات درد می آد؟ چی شدی؟
_کمرم خرد شد واییییی
چشمم به لب و سینه اش بود که کمتر از نیم متر با من فاصله داشت. نگاهش به کیرم افتاد و دید که هنوز شق بود. خودم هم شق درد گرفته بودم در این یک ساعت. گویی فهمید که فیلم بازی می کنم داشت بلند می شد و من داشتم موقعیت را از دست می دادم.
دستش را گرفتم. به سمت خودم کشیدم اش. با چشمانی عصبای در چشم های من نگاه کرد و من هم در جواب یک دنیا شهوت را به نگاهش برگرداندم. روی زمین افتاد. من هنوز خوابیده بودم. هر دو ساکت بودیم. دستش را از دستم قاپید و به سمت در خروجی فرار کرد. من هم فرصت را از دست ندادم و مثل گرگ گشنه دنبالش کردم. جلوی در اصلی دستش را گرفتم و کشیدم عقب. مچ هر دو دستش را گرفتم و بروی سینه اش چسباندم. انگار ترسیده بود و من هم وحشیانه در فکر لحظات بعدی بودم. چشمانش التماس می کرد اما ساکت بود. سرم را جلو بردم که ببوسمش اما امتناع کرد. عصبانی شدم و به سمت دیوار بردمش. دلم سوخت به نظر محکم به دیوار کوبیده شده بود. کیرم را به کسش چسبانده بودم و فشار وحشیانه ای می دادم. دستانش هنوز در دست من بود. صورتش ناراضی نبود اما راضی هم به نظر نمی رسید لبم را به او نزدیک کردم تا ببوسمش اما لبانم را تا نزدیکی لبانش بردم و
_گفتم: زهرا من نظرم عوض شده! نمی تونم بعد از اون تجربه قبلی دست از سرت ور دارم، قول می دم هرکاری تو بگی انجام بدم فقط منو ببوس!
جوابی نداد و در چشمانم نگاه عمیقی کرد. در چشمانش خیره شدم و لبانش را بوسیدم. دستانش را آرام آرام رها کردم و دست روی سینه هایش گذاشتم که بسیار منتظرشان بودم. لبانش را خیس می کردم سعی می کردم تا آنجا که می شود حشری کنم اش. هنوز ممانعت هایی می کرد. به سراغ اولین نقطه ضعفش یعنی گردن و گوش اش رفتم. مزه می کردم و نفس گرمم را هدیه می دادم. تاثیر زیادی داشت چرا که دستانش به دور من حلقه شد. من کیرم را به او می مالیدم. برگرداندمش و از پشت به کونش مالیدم. کون نرم و بزرگی داشت. با دستانم سینه اش را فشار می دادم و در دست گرفته بودم. دستش را آرام به پشت خود آورد و کیر من را در دستم گرفت. کمی کیرم را مالید و سعی کرد دستش را داخل شلوارم کند. برگشت دکمه شلوارم را باز کرد و زیپ شلوارم را پایین کشید. قبل از اینکه کیرم را در بیاورد دست به زیر شرتم برد تا لمسش کند. برخورد دست او با کیر من دیوانگی من را به انتها رساند. چشمانم قرمز شده بود. وحشی شده بودم و هیچ چیزی در مغزم نبود. چند وقت انتظار این لحظه مرا مانند کس ندیده های زلیل جلوه می داد اما به یک دیوانه ی واقعی تبدیل شده بودم که فقط به دنبال سکس بود. گردنش را می بوسیدم و گاز می گرفتم. دکمه های مانتو اش را با آنچنان حرصی باز کردم که آخرین دکمه کنده شد. تاپ تنگی بر تن داشت که سینه هایش از بالا بیرون زده بود. سوتینش کوچک بود و تاپش یقه اش باز. سینه های سایز 85 ای اش فقط تا نوک سینه پوشیده شده بودند. نمی خواستم زود سینه هایش را لخت کنم. به سراغ شلوارش رفتم و دکمه اش را باز کردم. دستی بر کسش کشیدم و شلوارش را از پایش در آوردم. پاهایش را باز کردم و دستم را روی کسش گذاشتم شروع به مالیدن کردم و از روی تاپ، سینه هایش را گاز آرامی گرفتم.
او دیگر دست به لباس های من نزده بود و مات و مبهوت، فقط لذت می برد.
_[با حرص] گفتم: دیوونه شدم
_ [خنده رضایتی کرد] زمزمه کرد: دوست دارم
شلوار و پیراهنم را در یک چشم به هم زدن کندم. فقط با شرت بودم. خوابندمش روی زمین. سوتینش را باز کردم اما هنوز تاپش تنش بود. سینه هایش شل بود و تکان می خورد و من را دیوانه می کرد. کیرم از روی شرت روی کسش گذاشته بودم و فشار می دادم. بالا پایین می کردم. شک نداشتم که پرده دارد و خبری از کس کردن نیست. چشمانش را بسته بود و به بالا نگاه می کرد. دست کردم داخل شرتش و متوجه شدم خیس خیس شده است. کسش را مالیدم. دو انگشت وسطم را لای کسش گذاشتم و از بالا به پایین می کشیدم و در روی سوراخ اصلی فشار ملایمی به داخل می دادم. سرعتش را زیاد کردم. در عین حال با دست دیگرم تاپش را بالا دادم شروع به خوردن سینه های سفید و سفتش کردم. اندازه اش حرف نداشت. نوک سینه اش را لیس می زدم و زبانم را دایره وار حول آن می چرخاندم. می مکیدم و گاز های کوچکی می گرفتم.
زهرا کیر من را در دستش گرفته بود و تکان می داد ولی من هنوز منتظر بیشتر از اینها بودم. داشت خمار می شد. دستم را از کسش کشیدم و خودم را بالا آوردم. کیرم را جلوی صورتش بردم. شرتم را پایین دادم و به صورتش کشیدم. آهسته گفتم: بخورش. دهانش را باز کرد و کیرم را در دهانش فرو کردم. به دلیل وضعیت خوابیده اش نمی توانست ساک بزند. خودم را کمی بالا پایین کردم. تا انتها فشار می دادم. دهنش جای زیادی نداشت که تا آخر کیرم را بخورد. چند دقیقه گذشت و خسته شدم. بلند شدیم و به اتاق رفتیم.
وای! زهرا را لخت می دیدم. با سینه هایی که دیوانه وار حشریم می کرد. هنوز شرتش پایش بود. من لخت عور بودم. روی تخت رفتیم و من زیر خوابیدم. روی من خم شد. سینه هایش را در دستم گرفتم و کمی فشار دادم. پایین رفت به سمت کیرم و دستم از پوست سفید و نرمش جدا شد. سرش را گرفتم و روی کیرم فشار دادم. گرمای دهانش دیوانه ام می کرد. با تمام تجربه هایی که داشتم او بهترین بود. با لذت تمام کیرم را می مکید و سرش را بالا پایین می کرد. گاهی کیرم را با زبانش لیس می زد و بیضه هایم را می مکید. گویی سالهاست که تجربه دارد. کیرم را تاجایی که می توانست می خورد. من با صدایی فضا را حشری تر می کردم. ساک زدن را ادامه داد و با لذت تمام برایم می خورد. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد. انتظار طولانی به سرآمده بود. بلندش کردم و شرتش را از پایش در آوردم. خدای من کسش از همه جایش بهتر بود. به خودش خوب رسیده بود انگار می دانست که اتفاقی قرار است بافتد. سفیدی پوستش و رنگ صورتی کسش منظره ای درست کرده بود که کیرم در پوست خودش نمی گنجید. جایمان را عوض کردیم و من روی او آمدم باز از سینه هایش شروع کردم. پایین رفتم تا به کسش برسم. کسش آنقدر تمیز بود که دلم نیامد بی بهره بگذارمش. اطراف کسش را لیس زدم ولی خودش را نه. با این کارم جیغش بلند شده بود. آه و ناله اش بلند و بلند تر می شد. به کسش رسیدم و جبران ساک زدنش را کردم. آنقدر خوردم که داشت فریاد می زد. ناگهان ارضا شد. پا شدم و بوسیدمش _گفتم خوبی؟
نای حرف زدن نداشت، لبخند ملیحی زد و _گفتم: می خوام بکنمت
_گفت (با افسوس) من دخترم!
با این که مطمئن بودم دختر هست اما از زبان خودش شنیدن مانند آب سردی بود که بر سرم ریخت. من هنوز ارضا نشده بودم و می خواستم ادامه بدهم. او هم هنوز مشتاق بود، از چشمانش می فهمیدم. که
_گفتم: از پشت چی؟

ادامه دارد...

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
صفحه  صفحه 20 از 56:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  55  56  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.