عشق ب ای یك ساعتسلام دوستان این یكی از خاطرات شیین زندگیه منه كه الام می خوام برای شما بازگو كنم .
زمستان سال گذشته در یك روز كه حال و حوصله نداشتم توی دفتر چاپ خانه نشسته بودم و مگس می پروندم شاید یه مشتری مشنگی پیدا بشه و یه پولی چیزی گیر ما بیاد دورو بر ساعت یازده صبح بود كه یه خانم میانسال با یه دختر وارد مغازه شدن راستش رو كه بخواین مغز سرم شروكرد به سوت كشیدن چشمام 4تا بود 12تا شد دختره نزدیك 20 سل سن داشت و خیلی خوشگل بود موها مشكی صورت سفید قد كوتا و ریزه ولی یكمی لاغر بود با این حال تیكه معركه ای بود ولی این نبود كه مغز من براش صوت میكشید مادر این دختره اصل مطلب بود اومده یه آگهی تبلیغاتی برای فروشگاه یا شاید بهتره بگم بوتیك آره این بیشتر بهش می خورد سفارش بده حالا اینو بی خیال مادره رو نگو كه نه كس بود نه شاه كس ابر كس هم نبود نمیتونم بگم چه كوفتی بود هر چی بود نمیشد بهش نگاه نكرد موها رنگ كرده بدن تپل و مپل صورت سفید لبا برجسته كون قلمبه مانتو تنگ و كوتاه (از مانتو دخترش كوتاهتر) و چسبون طوری كه سینه هاش قلپی زده بودن از زیرشون بیرون كه دوست داشتم همونجا بگیرمشون قدشم هم قد همون دختر تركه ای چوب خشكش خلاصه جونم براتون بگه كه حسابی باهاشون گرم گرفتم مادر كونیا فكر میكردن با یكمی لاس زدن میتونن كارشونو در حد مفتی انجام بدم براشون ولی خیلی حال داشت چون نشسته بود جفتم و بوی عطر لعنتیش توی دماغ بدبخت من بود منم دیگه بوی چیز دیگه ای رو نمی فهمیدم هراز چندگاهی دستم هم با دستش برخورد میكرد كه هی كیرم ویبره ای میخ ود و ساكت میشد برای همین هم بود كه بهش گفتم فكر كنم كارتون یكمی طول بكشه اگر دوست دارین برین یه چرخی بخورین بیاین تا من تمومش كنم نگاش كنید اگر خوب بود چاپ كنم كه اونم زیاد طول نمیكشه (علت اصلیشم این بود كه تا اونا بودن نمیشد كه كاركنم چون كیرم قیلی ویلی میرفت) رفتن بیرونو بعداز 10 دقیقه مادره برگشت توی مغازه گفت دخترم رو فرستادم بره بوتیك و بعد بره دنبال كارای دیگه منم برگشتم ببینم به كجا میرسه دوباره اومد نشست كنارم و اینبار یكمی نزدیك تر طوری كه چسبیده بود بهم و نگا میكرد به صفها مانیتور كه من دارم چیكار میكنم یكمی كه گذشت و كار طراحیش تموم شد گفت خوبه منم زدم برای چاپ 10 هزار برگ می خواست دستگاه رو اماده كردم و كارگرم رو دكش كردم بره خودم ایستادم پاش رفتم و براش یه چایی ریختم و برا خودم هم همینطور نشستم روبروش سر صحبت رو باز كرد كه كار بوتیك چجوریهو از این حرفا تا به جایی رسید گفتم شوهرتون چیكار می كنه گفت من شوهر ندارم یعنی متاركه كردم (توی دلم گفتم خاك تو سر بی عرضه شوهرت بشه) اونم از من پرسید كه شما چی هنوز كه مجردی فكر كنم گفتم نه بابا من دوسال ازدواج كردم با یه حالتی گفت اصلا بهت نمیاد گفتم خوب زنم دختر خوبیه و منم زیاد برای زندگی زور نمیزنم خودش میرسه الحمدلله بعد یكمی ساكت شدیم و یدفعه گفت راستی این بالا زندگی میكنی گفتم كه نه ولی بالا رو درست كرد كه وقتی كه می خوام استراحت كنم برم بالا یه درازی بكشم و یه چیزی بخورم و از این حرفا گفت اه خیلی خوبه منم دوست دارم بالا مغازه رو بسازم البته برای اینكه برم توش زندگی كنم راستی میشه ببینمش چطوریه منم كه از خدا خواسته كه شاید بشه ببرمش بلا و بزنمش زمین بهش گفتم كه حتماَ بفرما بریم بهت نشون بدم تا یه نگاه هم بندازی دستگاه چاپم كارش تموم شده درو قفل كردم و رفتیم بالا رسیدم توی اتاق بال كه یهو دیدم گفت وای چه جاییه چقدر خوب چیدیش بدون اینگه اجازه بگیره شرو كرد وارسی خونه و اینور اونورش رو دید زدن یهو گفت بابا كارت خیلی درسته یخچالو تلوزیونو رسیور و مبل مانو واسه خودش یه پا خونه رفت و در یخچال و باز كرد و توش رو برنداز كرد توی دلم گفتم مادر جنده بدونه اجازه هر غلطی كه دلش می خواد میكنه ، یكدفعه زد زیر خنده و برگشت و با خنده بهم گفت تو كه زنت اینجا نمیاد اینا رو می خوای چیكار گفتم كدوما رو گفت همینا كه خودت میدونی گفتم چیوخودم میدونم مگه چیدیدی گفت بیا نگاه كن رفتم جلو گفتم واااای (كاندوم ها رو دیده بود)بهش گفتم اینا رو كه میبینی برای خونه خریدم گفت اااااااا پس چرا درش بازه و مصرف شده ازش خودتی پسر دیگه تابلو شده بود بهش گفتم خوب برای روز مباداست دیگه خنیدید و گفت روز مبادا مثلا چه روزی بهش گفتم مثل اینكه خودتم خوشت ماد ها دوست داری یكی رو بهت نشون بدم گفت نه الان حوصله روز مبادا ندارم حالا تا بعداَ ببینم چی میشه گفتم تو رضایت بده حوصلتم من درست میكنم یه نگاه بهم انداخت و گفت چطوری پریدم و بغلش كردو شرو كردم به بوسیدنش گفت ولم كن الان كسی میاد زشته گفتم برو خودتی كی بیاد گفت الان سرو صدا میشه كسی بفهمه بده گفتم نه نمیشه گفت خوب الان دختر برمیگرده بهش گفتم میاد میبینه در بستس میره رد كارش دید كه دیگه بهانه ای نداره گفت ولم كن الان جیغ میزنم گفتم خوب بزن بچه میترسوی تا اومد جیغ بزنه یه لب اساسی ازش گرفتم كه صداش بند اومد شرو كردم مثل وحشی ها بوسیدنش ، شالش رو كشیدم پایین از سرش و زیپ مانتوش روباز كردم وای چیزی زیرش نبود دیگه زده بود بهسرم داشتم گردنو سینه و بنا گوشاش اونم بی حال توی بغل من مونده بود آروم توی گوشش گفتم دوستت دارم پرید و شرو كرد از من لب گرفتن دیگه هر دومون حسابی داغ كرده بودیم لخت شدیم و رفتیم روی مبل دونفره تخت خواب شو رو باز كردیو روش خوابیدیم یه كاندوم كشیدم رو كیرم و فروكردم تو كسش لامسب كس كه نبود تنور نون وایی بود داغ داغ شرو كردم به كردن كسش هی قربون صدقش میرفتم و می كردمش تا شرو كرد به تكون خوردن اونم چه تكونای شدیدی معلوم بود كه خیلیه تو كف مونده بیچچاره بعداز كمی برگشت گفت احسان واقعا دوستم داری گفتم باور كن كه عاشقتم بعد بهش گفتم دوست دارم تا آخر عمر با تو باشم بعد از زیر من بلند شدو منو خوابوند و نسشت رو كیرم و منو بغل كرد شرو كرد به بوسیدنم من محكم تر ظربه می زدم فهمیده بودم حرفم خیلی روش تاثیر گذاشته بود توی همون حالت گفت اولین مردی هستی كه با این احساس با من حرف زدی و منو محكم بغل كرد و بوسید بلندش كردمو دمر خوابوندمش و كیرم رو از پشت كردم توی كسش (خیلی حال میده حتماَ امتحان كنید یكی از حالتای مورد علاقه منه هر چی هم كیرتون بزرگتر باشه بیشتر حال میده) شروكردم به ضربه زدم تا بلخره ارضا شدم از روش بلند شدمو رفتم توی حمام كاندوم رو درو اوردم و خودم رو تمیز كردم وقتی برگشتم نشسته بود روی مبل بهش گفتم پاشو زوتر برو منم باید برم خونه دیر وقته
گفت خوب امروز رو نرو بزار با هم باشیم
گفتم برو گمشو بیرون میگم كار دارم زنیكه كیر ندیده
گفت پس همه این حرفا كه زدی چی بودن ( البته با بغض)
- كسو من عاشق تو باشم كسم خل شده اخه پاشو برو كار دارم
اشكو توی چشماش دیدم كه داشت لباساش رو میپوشید رفتیم پایین گفتم كارت آمادست تاكسی خبر كنم ببریش ؟
گفت نه میفرستم بیان ببرنش
- خوب پس حسابش بكن بی زحمت كه عصر خودم نبودم هركی اومد ببره مشكلی نباشه
- احسان واقعا میخوای از من پول بگیری
- خوب اره فكر كردی كار ما مفتی مفتیه برا مردم
-كثافت اینهمه بهت حال دادم
- كثافت همه هیكلته جنده خودتو كه حال كردی جمعا میشه 200 هزار تومن
دست كرد توی كیفش و دوتا تراول 100 هزار تومنی در اورد و انداخت جلو با عصبانیت روشو كرد اونطرف و رفت
بعداز یه هفته از روی شماره آگهی كه چاپ كرده بودم بهش زنگ زدم بهش و گفتم كه ییكی رو بفرست برگه های تبلیغاتیت رو ببره گه پشت تلفن گفت بور گمشو آشغال و بعد قطع كرد منم همه رو انداختم بیرون
چند روز بعد تو دفتر بودم كه دخترش اومد و بهم گفت برامون 5 هزار برگ دیگه چاپ كن هزینش رو هم پرداخت و گفت فقط با خدم تماس بگیر منم با خنده چشمكی بهش زدم و گفتم حتما اونم با خنده گفت منتظر تماست هستم ...

ِ