| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 21 از 56:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  55  56  پسین »  
#201 | Posted: 7 Apr 2011 11:58
زن عمو
یه روز صبح که از کرج به سمت تهران برای رفتن به سر کار راه افتاده بودم تصمیم گرفتم ناهارو برم خونه عموم که نزدیک محل کارم بود.چون کار من پنج شنبه ها نیمه وقت بود تا ساعت 12 بیشتر نبودم و کمتر از نیم ساعت بعد از تعطیل شدن از سر کارم به در خونه عموم اینا رسیدم.توی یه واحد آپارتمان از یه ساختمونه سه طبقه زندگی میکنن.وقتی رسیدم یکی از همسایه هاشون داشت از خونه میرفت بیرون گفتم بی زحمت درو نبندید چون منو میشناخت بدون سوال و جواب که کی هستم درو نبست و من وارد ساختمون شدم.رسیدم جلوی واحدشون چند بار زنگ زدم ولی کسی درو باز نکرد.چون صدای تلویزیون از خونشون میومد گفتم شاید تو دستشویی باشه.یکم صبر کردم دوباره که زنگ زدم زن عموم درو باز کرد بعد از سلام و احوالپرسی رفتم داخل.اولین چیزی که در برخورد با زن عموم توجهمو جلب کرد صورت و لپ قرمزش بود که انگار کسی اونو مکیده باشه.چشمهاشم یه جوری بود.گفتم تنهایی؟گفت نه پسر برادرم هم هست.میشناسیش که سعید .شوفاژ اتاق نشتی داشت گفتم بیاد درست کنه.بعد گفت بیا بشین.گفتم بذار با آقا سعید هم یه سلام علیکی بکنم.رفتم تو اتاق دختر عموم دیدم داره با شوفاژ ور میره.سلام و علیک کردم بعد اومدم تو هال نشستم.زن عموم اومد برام چایی آورد خم شد که چایی بهم تعارف کنه دیدم تیشرتشو برعکس پوشیده و جای دوختش بیرونه.چایی رو برداشتم.بهش گفتم زن عمو لباستو پشت و رو پوشیدی. گفت اوا حواسم نبود.حالا ولش کن بعدا درستش میکنم.چاییمو خوردم زن عموم هم گفت من برم مشغول ناهار درست کردن بشم. برادر زادش از تو اتاق گفت عمه من ناهار نمیمونم باید برم خونه زنم منتظره.گفت باشه عمه جان هر جور راحتی.رفتم آشپز خونه به زن عموم گفتم میشه برم تو اتاقتون یه کار با کامپیوتر دارم.گفت برو اشکالی نداره. وقتی وارو اتاق شدم دیدم رو تختی بهم خورده هستش و مرتب نیست تعجب کردم چون زن عموم خیلی آدم تمیز و وسواسی و مرتبی هستش.از اینجا بود که یکم شک کردم نکنه خبری بوده اینجا.رفتم سراغ سطل آشغال کنار تخت دیدم یه چند تا دستمال کاغذی مچاله شده توشه اونارو کنار زدم دیدم یه کاندوم هم هست که توش آب منی بود و دستمال کاغذی سرش فرو کرده بودن که آبش بیرون نریزه.همه چیز تازه بود تر و چسبناک بودن دستمال ها و البته کاندوم.دیگه مطمئن شدم که زن عموم با پسر برادرش سکس کرده.اما چرا؟ اون پسره که حدودا 32 سالشه و زن داره و زن عموم هم که 44 سالشه و شوهر داره.یعنی یه پسر، عمشو کرده؟.برام عجیب نبود سکس عمه و برادر زاده.ولی اینکه اون عمه زن عموی من بوده خیلی عجیب بود.تحریک شده بودم من از بچگی زن عمومو دوست داشتم و وقتی به بلوغ رسیدم این دوست داشتن باعث شد که بیشتر از بقیه زنهای فامیل حواسم بهش باشه و بارها به عشقش جق زده بودم.و تا الان که نزدیک 25 سالم بود همیشه توجهم به بدنش بود.اما حتی تو خیالم هم فکر نمیکردم زن عموم کسی باشه که با غیر از شوهر خودش سکس کنه چه برسه به آشنا اونم برادرزاده خودش.با کلی فکر و خیال کامپیوتر و روشن کردم و یک ایمیل کاری فرستادم بعد که کارم تموم شد اومدم از اتاق بیرون.چند دقیقه بعد سعید از اون یکی اتاق اومد بیرون و خداحافظی کرد و رفت.وقتی با زن عموم تو خونه تنها شدم دوباره یاد سکس اون با سعید افتادم و بهش فکر کردم این باعث تحریکم شد و با خودم گفتم اگه به اون داده حتما به من هم میده.اصلا حتما چیه باید بده.توی همین فکر و خیال با خودم بودم که پاشدم رفتم آشپزخونه پیشش.روی صندلی ناهار خوری نشستم.پشتش به من بود داشت غذا درست میکرد.منو که دید شروع کرد حال و احوال دوباره از خانواده پرسیدن و از اینجور صحبت ها.من در حال که جوابشو میدادم از پشت به کونش خیره شده بودم.چیزی که بارها از گذشته تا به امروز منو شهوتی کرده بود.آخه اون قد کوتاهی در حدود 155 داره و وزنش هم باید حول و حوشه 67 تا 70 باشه.نسبت وزن و فدش باعث شده بود که زنی با هیکل تو پر و رون و باسن تپل باشه.و از پشت اون هیکلو لخت تصور میکردم خیلی حشری بودم همش دلم میخواست برم دامنشو بدم بالا کونشو تا پایین روناش بلیسم.حرف که میزد تصور میکردم برام با حالت سکسی صحبت میکنه.دیگه داشتم دیوونه میشدم بهش گفتم زن عمو کارت تو آشپزخونه کی تموم میشه؟گفت الان برنجو دم بذارم تمومه.چند دقیقه صبر کردم کارشو کرد برگشت رو صندلی روبروم نشست گفت خوب آقا فرید.گفتم زن عمو به نظرت من چجور آدمی هستم؟گفت از چه نظر؟گفتم به نظرت خنگم یا باهوشم؟گفت به نظر بچه تیز و زرنگی هستی.گفتم راز دارم یا نه؟ گفت اینو نمیدونم ولی فکر کنم قابل اطمینان باشی.حالا چرا اینارو میپرسی؟گفتم امروز اول که اومدم خونتون صورتتون قرمز بود انگار کسی مکیده.بعد دیدم پیرهنتو برعکس پوشیدی نه خودت فهمیدی و نه برادرزادت.رفتم تو اتاق خواب رو تختی بهم ریخته بود.توی سطل کنار تخت هم دستمال های خیس و تازه بود.اینارو که میگفتم فقط داشت بهم نگاه میکرد.بعد گفتم الان یه چیزی رو مطمئنم.اونم اینه که با سعید داشتی سکس میکردی.دهنش از تعجب باز مونده بود.گفت این حرفا چیه فرید جان.گفتم خودت گفتی من زرنگ و تیزم.پس فکر نکن همین الان یهو خر میشم.دیدم صورتش از ناراحتی درهم شد و گفت جون مادرت به کسی نگو آبروم میره.تازه اول عموت خیانت کرد به من با دوست قدیمیه من دوست شد.گفتم میدونستم عمو با دوست شما ارتباط داره.تازه من اگه میخواستم بهش بگم که دیگه به خودت نمیگفتم.گفت پس قول میدی به کسی نگی.گفتم آره قول میدم.گفتم الان برو لباستو مرتب کن تابلو نشه.رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم.کیرم دیگه مثل سنگ شده بود.اومد که در اتاقو ببنده منو دید گفت یه دقیه وایستا لباسمو درست کنم بیام.گفتم یه چیز بگم دیگه اون احترامی که پیشم داشتیو الان نداری.منو خر فرض کردی یا خودتو که فکر میکنی من راز به این مهمی رو مفت و مجانی پیش خودم نگه میدارم.پس بهتره فبل از اینکه لباستو درست کنی به منم یه حالی بدی.گفت تو فقط به کسی نگو هر وقت دلت خواست بیا اینجا برای من تو و سعید فرقی ندارید.رفتم سمتش صورتشو بوس کردم لبمو تو لبش قفل کردم چسبوندمش به خودم محکم به خودم فشارش میدادم طوری که کیرمو رو بدنش احساس کنه چون قدم ازش بلند تره کیرم به شکمش میچسبید.البته هر دو تامون هنوز لباس داشتیم و من بدنمو چسبوندم که بزرگی کیرمو احساس کنه.دست راستمو از پشت انداختم لای لمبر کونش.فشارشون میدادم به سمت خودم .از لبش سیر شدم ولش کردم اول لباس خودمو در آوردم شورتمم در آوردم کیرمو نشون دادم گفتم بخورش.گفت نمیتونم منم اصرار نکردم دامنشو کشیدم پایین.شورت پاش نبود.گفتم اینم یه نشونه از سکس تو و برادرزادت.شروع کردم لیسیدن کسش با زبونم با چوچولش بازی میکردم.من تو اوج شوت بودم اونم داشت شهوتی میشد.اروناشو لیس میزدم برش گردوندم اون ایستاده بوم و من رو زانو نشسته بودم روی لمبر کونش میمکیدم.از پشت پیراهنشم درآوردم از همون پشت چسبیدم بهش سینه هاشو تو دستام گرفتم فشار میدادم.بلندش کردم گذاشتمش روی تخت کنار تخت وایستادم کیرمو گرفتم تو دستم با دستم رو کسش تنظیم کردم شروع کردم تلمبه زدن و وحشیانه عقب جلو کردناز درد و شهوت به خودش میپیچید ومنم با لذت کارمو میکردمتصمیم گرفتم برای تنوع برم سراغ کونش.برش گردوندم با وجود اینکه مخالفت میکرد انگشتمو تو کونش کردم تا جا باز کنه.ولی خیلی تنگ بود کیرمو با فشار محکم رو سوراخ کونش گذاشتم تا سر کیرم بیشتر تو نرفت صدای ناله هاش فضای اتاقو گرفته بود.من برای اینکه صداش بیرون نره سرشو به تخت فشار دادم و با تلاش بیشتر بالاخره همه کیرمو تو کونش جا دادم.به سختی کیرم عقب جلو میشد و درد اون هم بیشتر از قبل بود دست و پا زدن و دردی که میکشید منو ارضا کرد و تمام آبمو تو کونش خالی کردم.وقتی ولش کردم و برگشت اشک تو چشماش جمع شده بود .لباسمو پوشیدم بدون اینکه ناهار بخورم و حرفی بزنم از خونه بیرون اومدم.

-
     
#202 | Posted: 7 Apr 2011 11:59
خواهر دامادمون
به خواهرم زنگ زدم گفتم دیشب که خونتون بودم گوشیمو جا گذاشتم شما هم که رفتید مسافرت من گوشیمو لازم دارم چیکار کنم؟گفت از مامان کلید مارو بگیر برو خونمون برش دار.خواهرم وقتی ازدواج کرد توی خونه مادر شوهرش ساکن شد.یه خونه ویلایی با حیاطی بزرگ و ساختمونی بزرگ که قسمتی از اونو تیغه کشیدن تا خونه خواهرم مستقل بشه.و درش از تو بالکن مستقل بود.پدر شوهر خواهرم هم مرده و مادر شوهرش با خواهر شوهرش که اونم شوهرشو از دست داده زندگی میکنند.رفتم رسیدم در خونشون وارد حیاط شدم که برم تو خونه خواهرم دیدم همزمان با ورود من صدای در اومد اما صدای در حیاط نبود.دقت کردم دیدم صدای در دستشوییه که تو حیاطه و انگار کسی داشت به در میزد.جلوتر که شدم دیدم یه صدای زنونه میگه مامان اومدی من اینجا گیر کردم آب قطع شده خودمو نشستم موندم اینجا.رفتم پشت در گفتم سلام سیمین خانوم منم رضا.ماجرای گوشیمو توضیح دادم که چرا رفته بودم اونجا.گفت رضا جون دستت درد نکنه گوشه حیاط یه ظرف آب هست گذاشتیم برای مواقعی که آب قطع میشه.از اونجا برام آب میاری.گفتم باشه.رفتم ظرفو تا دم دستشویی آوردم گفتم خوب چجوری آبو به شما بدم با این ظرف که نمیشه.گفت آفتابه رو گذاشتم پشت در برش دار.لای درو باز کردم آفتابه رو دیدم ولی یکم دور بود چون از رو سنگ که نشسته بود دستشو دراز کرده بود آفتابه یکم با در فاصله داشت منم دستم نمیرسید برای اینکه بتونم برش دارم باید درو بیشتر باز میکردم و چون دلم میخواست دید هم بزنمش گفتم دستم نمیرسه یکم درو بیشتر باز کردم دستمو با سرمو بردم که آفتابه رو بردارم قشنگ دیدمش که رو سنگ دستشویی نشسته.اونم منو دید ولی چیزی نگفت ولی سرخ و سفید شد از خجالت.آفتابه رو آب کردم بازم برای دادنش نصف بدنمو بردم داخل که بتونم تا وسط دستشویی آفتابه رو بگذارم.اینکارو کردم ولی بازم خجالت کشید.بعد از چند دقیقه که اومد بیرون گفت آب میریزی دستمو بشورم؟یکم صابون ریخت تو دستش اومد تو حیاط همون حالتی که تو دستشویی رو پا میشینن نشست گفت آب بریز.من داشتم آب میریختم چون یه شلوارک تنگ تا روی زانو پوشیده بود قلمبگی کسشو دیدم خیره شده بودم به اونجاش که حواسم نبود آبو دارم کجا میریزم.یه نگاه بهم کرد گفت حواست کجاست درست آب بریز دیگه.گفتم ببخشید .دستشو شست گفت بریم خونه.رفتیم داخل رو مبل نشسته بودیم در مسیرش که میرفت آشپزخونه برام میوه اینا بیاره رقص کونش موقع راه رفتن دیگه کیرمو بلند کرد.یه تاپ هم پوشیده بود که سینه های گندش کاملا پیدا بود تازه سوتین هم نبسته بود.راسته که بعضی ها میگن زن جا افتاده یه چیز دیگس.اون یه زن 43 ساله با قد حدود 174 و هیکل توپر باسن بزرگ و سینه های حشری کننده بود که داشت جلوی من که یه پسر 25 ساله با قد 170 و هیکل معمولی بودم رژه میرفت.هم از من بلند تر بود و هم درشت تر.هیکلش داشت دیوونم میکرد بالاخره بعد از چند بار رفت و آمد به آشپزخونه اومد نشست رو مبل روبروی من.منم مستقیم به تپلیه کسش نگاه میکردم بس که حشریم کرده بود.تصمیم گرفتم حرفو بکشونم سمت ماجرای دستشویی.گفتم از کی تو دستشویی بودین؟گفت یه ده دقیقه ای بود تازه کارم تموم شده بود که میخواستم خودمو بشورم که دیدم آب نیست صدای در حیاط که اومد فکر کردم مامانمه.تو دلم گفتم عجب پر رویی راحت صحبت میکنه.گفتم منم مثل خودش راحت صحبت میکنم خجالت هم میگذارم کنار.با شیطنت خاصی گفتم هر کاری کردم نیام تو نشد دیگه مجبور شدم بیام داخل تا بتونم آفتابه رو بردارم شما رو هم تو اون وضعیت دیدم.گفت شوهرمم هم منو تو اون حالت ندیده بود که تو دیدی.گفتم یعنی من الان از شوهرتون به شما نزدیک ترم؟گفت وا چه ربطی داره مگه هر کس یه نفرو تو دستشویی دید بهش نزدیک میشه.تو همین حین دست انداختم کیرمو تو شلوارم درست کردم داشت خودشو میکوبید به در و دیوار شلوارم.داشتم با کیرم ور میرفتم که درستش کنم.گفت فکر کنم تا حالا زنی رو لخت ندیده بودی؟گفتم چرا دیده بودم.چطور مگه.گفت خودت بهتر میدونی.گفتم چیو؟گفت از رو شلوارت معلومه همه چیز.گفتم یه نگاه به شلوار خودت بنداز.نگاه کرد جلوی کسشو.خط کسش کاملا معلوم بود.یه نیش خندی زد.رفتم جلو زیپ شلوارمو کشیدم پایین کیرمو در آوردم گفتم اینو میگفتی معلومه؟یه دستی رو کیرم کشید گفت همینو میگفتم.منم دستمو بردم رو کسش از رو شلوارک مالیدمش گفتم منم اینو میگفتم.لبمو گذاشتم رو لبش دستمو بردم تو موهاش محکم سرشو چسوبدنم به لب خودم.چنان لب همدیگرو میخوردیم که هیچ کدوممون دلمون نمیخواست تمومش کنیم.من زودتر لبمو ورداشتم رفتم سراغ گردنش مکیدن و سریع زبونمو از بالا به پایین میکشیدم.بعد تاپشو از تنش در آوردم سینه هاش سفت و گنده بود با دستم با زیشون میدادم.شلوارکشم در آوردم شورت نداشت به همین خاطر بود که خط کسش از رو شلوار زده بود بیرون.با زبونم کردم تو کسش بازی میدادم میچرخوندم تو کسش هم من حال میکردم هم اون دیگه دلم میخواست بکنمش.شلوار خودمم در آوردم گفتم رو زمین دراز بکش.کیرمو کردم تو کسش خیلی داغ بود ولی گشاد هم بود.چون اسپری نزده بودم میدونستم زود آبم میاد به همین خاطر با خودم گفتم همین که چند بار عقب جلو کنم آبم میاد پس همین چند بارو تند تند بزنم که حال بده.چند بار که عقب جلو کردم آبم نزدیک بود بیاد که کیرمو در آوردم و روی شورتم خالی کردم.پایان

-
     
#203 | Posted: 7 Apr 2011 12:01
دختر عموی 14 ساله
سلام من حسام هستم 24 سالمه یه دختر عمو دارم که 10 سال ازش بزرگترم یعنی اون 14 سالشه.البته هیکله درشتی داره قدش 160 و وزنش 63 اینا میشه به همین خاطر بیشتر به دختر 20 ساله میخوره هیکلش ولی هنوز سادگی بچگونه داره منم از همین قضیه استفاده کردم.اون خیلی دختر شیطونی هست و سر به هواست یه بار که من خونشون بودم مامانش تو گوشیش فیلم سوپر دیده بود جلوی من دعواش کرد و تهدید کرد که با دو سه تا از دوستاش دیگه نپره.البته چون مامان خودش آدم راحتی بود جلوی همه مردا لباسهای تخریک کننده میپوشید زیاد بهش گیر نداد.یه بار که من رفتم خونشون زن عموم آماده شد بره بیرون میخواست بره کلاس زبان.یه خورده تلویزیون با دختر عموم نگاه کردیم خسته شدم گفتم نیلوفر گوشیتو بده ببینم چی داری؟گفت باشه تو هم بده منم ماله تورو نگاه کنم.توی گوششیش رفتم قسمت عکس های دوربین دیدم از خودش چند تا عکس لختی انداخته.مثل اینکه ست شورت و کرست خریده بود همش تو از خودش از زاویه های مختلف با شورت و کرست عکس قدی انداخته بود.معلوم بود گوشی رو یه جا تنطیم کرده اتوات عکس گرفته شده بود چون یکم عکسها کج گرفته شده بود.کنار هم روی مبل 3 نفره نشسته بودیم.عکسارو نشونش دادم گفتم چه جیگری بودی ما خبر نداشتیم.گفت ا حواسم نبود اینا تو گوشیه خیلی بدی چرا نگاه کردی.گفتم حالا مگه چی شده تو هم ماله منو نگاه کن.گفت مگه تو هم از خودت عکس داری گفتم نه بیا طبیعیشو ببین.بدون اینکه منتظر بمونم که چی جواب میده تی شرتمو درآوردم شلوارمم درآوردم جلوش وایستادم گفتم بیا عکس به این وضوح دیده بودی؟کیرمم شق شده بود تو شورتم جا نمیشد.بعدش گفتم بیا اینم نشونت بدم.شورتمو درآوردم یه خنده کرد گفت وای این چیه دیگه؟جلوتر رفتم گفتم میخوای لمسش کنی؟با یه حالتی مثل اکراه دستشو مالید به کیرم. گفتم خوشت اومد گفت آره چه بامزست.به شوخی گفتم مگه خوردیش؟خندید.گفتم حالا تو نمیخوای خودتو به من نشون بدی؟گفت مگه ندیدی عکسمو.گفتم چرا طبیعیش بهتره.لباساشو درآورد کرستشم درآورد.گفت شورتتم دربیار دیگه.اونم درآورد گفت زود نگاه کن.منم که اونجوری دیدمش رفتم بغلش کردم سینه های پرتقالیه کوچیکشو مک میزدم گفت چیکار فقط نگاه کن بره.گفتم حالا مگه چیه تموم که نمیشه.رو مبل خوابوندمش پاشو دادم بالا کسشو لیس میزدم چه حالی میداد.اونم دگرگون شده بود با زبونم با چوچولش بازی میکردم جفتمون لذت میبردیم.برش گردوندم گفتم یادته یه فیلم سوپر تو گوشیت بود.گفت آره.گفتم موضوعش چی بود.گفت هیچی یه پسره یه زنه رو میکرد.گفتم آفرین به سنت نمیاد اینجور حرفا.گفتم الان منم یکم بکومنمت ببین لذتش ده برابر فیلم دیدنه.گفت نه بابا دخترما.گفتم از پشت خره.گفت نه دوستام میگن خیلی درد داره.گفتم برای هر کس فرق میکنه شاید برای تو درد نداشت.گفت پس قول بده اگه درد داشت درش بیاری.گفتم باشه.گذاشتمش رو زمین حالت سگی گرفت منم یه چند بار با سوراخش بازی کردم تا جا باز کنه.کله کیرمو کردم تو کونش احساس کردم نمیخواد تو بره با دستام محکم پهلو هاشو گرفتم با تمام قدرت فشار دادم تو تمام کیرم رفت داخل.چنان جیغی زد گفتم خره الان همسایتون میفهمه.گفت درش بیار میسوزه.گفتم یکم صبر کن برای همیشه درست میشه.تلمبه که میزدم هی آخ و ناله میکرد ولی من اعتنا نمیکردم.آبم که اومد خالی کردم تو کونش.سریع بلند شدم گفتم الان مامانت پیداش میشه زود خودتو جمع و جور کن.منم میرم بعدا میبینمت.بوسش کردم رفتم بیرون.الان چند ماه میشه که باهم مثل دوست دختر و دوست پسر بیرون میریم و روزهایی که مامانش کلاس زبان میره با هم سکس داریم اما هنوز از جلو نکردمش

-
     
#204 | Posted: 8 Apr 2011 08:19
میهمان

دختر حاج خانوم
يه ماه ميشد كه خونمو عوض كرده بودم. يه اتاق فسقلي تو يه خونه قديمي گرفته بودم. با صابخونش طي كرده بودم كه الان ارديبهشت ماهه هيچ جا خونه نيست و منم نمي تونم اينجا براي هميشه بمونم واسه همينم اينجا رو فقط براي پنج ماه كرايه ميكنم. اونم راضي بود چون اگه من نمي گرفتم خونه خالي مي موند. بنا به دلائلي تنها شده بودم. بايد دوباره از اول واسه خودم هم خونه پيدا مي كردم. صابخونه يه پيره زن تنها بود مي گفت 10 - 12 سال ميشه كه شوهرش مرده خودش هم سنش بالا بود. فكر كنم پرونده اش توي دفتر دستك خدا گم شده بود. حداقل 80 سال رو داشت. از من خيلي خوشش ميومد. مي گفت پسراش مي خواند اين خونه را از چنگش در بيارند ولي دخترش نذاشته. دلم براش ميسوخت. براش كارهاشو ميكردم. خريد مي كردم ،كارهاي سنگين و انجام ميدادم. حتي اون اواخر بهم ميگفت من حالم زياد خوب نيست شبها در و باز مي ذارم اگه يه وقت حالم بهم خورد و يا ديدي من صبح از خواب بيدار نشدم حتما بيا تو اتاقم. به من اعتماد داشت.
حاج خانم يه دختر داشت تقريبا 38 تا 40 ساله. دخترش پرستار بود. شوهر داشت و سه چهار تا بچه قد و نيم قد. هروقت ميومدند انگار زلزله اومده. هركي نمي دونست فكر مي كرد مغولها از تو اين خونه رد شدند. خونه كوچيك بود ولي همه چي داشت. يه حموم كوچولو هم داشت كه اون ور حياط بود. اون سال من تنها بودم. واسه همين هم حوصله م سر ميرفت و زود زود ميومد تهران. تقريبا هر دو هفته پنج شنبه جمعه ميرفتم تهران. حاج خانم با وجود اينكه ادم خوبي بود ولي فضول بود.منو دوست داشت نمي خواست زود زود برم.
- نامزد داري؟
- نه بابا نامزد چيه؟
- پس واسه چي اينقدر زود زود ميري و منو تنها ميذاري؟
- همينطوري دلم سر ميره پاميشم ميرم خونمون
- من باورم نميشه
هميشه عادت داشت يا پنج شنبه يا جمعه بره خونه دخترش مهموني. هم ميرفت مهموني هم اينكه حمومشو اونجا ميرفت. اصلا از حموم توي خونه استفاده نميكرد. يه روز جمعه مثل هميشه صبح اومد و از من خداحافظي كرد و رفت. بعضي وقتها بدجوري حوصلمو سر ميبرد. همش سفارش ميكرد كه در خونه رو باز نذاري من نيستم يه وقت اينجارو پاتوق نكني. دختر نياري و ....
خلاصه كونده حتي به همسايه ها هم ميسپرد
- من رفتم خونه شهين. هواست باشه اين پسره خونه تنهاست.
ظهر بود خوابيده بودم. حس كردم يكي داره به در اتاق ميكوبه. از خواب پريدم تو همون حالت خواب و بيداري داد زدم
- كيه؟
- ببخشيد منم شهين
در رو باز كردم. ديدم دختر حاج خانومه. باورم نميشد. با بلوز و دامن و بدون روسري. پس چادر و مقعنه كو؟
- خواب بوديد؟ بيدارتون كردم؟
- نه خواهش ميكنم. بفرماييد
- مامان ميخواست بره حموم ولي لباساشو جا گذاشته. يعني مي دونيد همه لباساشو نيورده يه جيزاي بايد براش ببرم..
- خوب؟
- من الان يه ربع اومدم اينم كليد در اتاق مامانه هركاري ميكنم باز نميشه. مي خواستم اگه ممكنه شما بياييد كمكم كنيد
- خواهش ميكنم.
اصلا حواسم نبود. يه شلوارك پوشيده بودم و يه زيرپوش ركابي. هيچ وقت جلوي حاج خانوم اين طوري نميومدم چه برسه به دخترش. سرمو از تنم جدا ميكرد. ازون خشكه مذهبا بود. يه بار گيرداده بود ميگفت برو پشم سينه هاتو بزن.
- واسه چي؟
- زشته دخترها از بالاي پيرهنت ميبينند.
ريدم به اون دختري كه با ديدن دو تا پشم سينه شورتشو خيس كنه.
...
از راه پله رفتم بالا. كف راه پله تميز بود و موكت شده. به پاگرد كه رسيدم ديدم كيف و چادر دختر حاج خانم اونجاست. رفتم بالا تا جلوي در اتاق رسيدم.
- كليد كو؟
- ببخشيد ايناهاش.
يه جفت جوراب مشكي نازك پوشيد بود. دامنش نه بلند بود نه كوتاه. خنده از رو لبش كنار نميرفت. مونده بودم چه غلطي بكنم. بخندم يا همونطوري بمونم. اصلا بهش نميومد كه سه چهار تا بچه زاييده.
- بفرماييد خيلي راحت باز شد.
- دست شما درد نكنه. بياييد تو حالا
- نه مرسي اگه كاري داشتيد من پايينم
- حتما مزاحمتون ميشم
رفتم پايين. هنوز گيج بودم اصلا باورم نميشد. انگار تازه خواب از سرم پريده بود. دختر حاج خانم اينطوري بود چرا؟ هميشه چادر و مقعنه و مانتو و .... ما كه سر در نيورديم. رفتم تو اتاق و اب جوش گذاشتم سر گاز تا يه چايي درست كنم. يه ربع نشده بود كه ديدم دوباره در اتاقمو داره مي كوبه.
- ببخشيد مزاحمتون شدما ممكنه امشب مامان نياد. اخه اگه الان بره حموم ديگه شب نمياد اينجا
كونده انگار مامانش ملكه انگليسه.
- باشه مسئله اي نيست من هستم هر كاري باشه در خدتمم.
- خواهش ميكنم من با اجازتون بايد برم. خيلي ممنون
- خواهش ميكنم. چايي حاضره ها. يه استكان با ما مي خورديد بعد ميرفتيد.
- نه مزاحم نميشم ايشالا يه وقت ديگه
- بابا چه مزاحمتي. دو ساعت اومدي اينجا داري با در ور ميري منم صدا نكردي بيام كمكت
خنديد و انگار ميخواست محبت منو جبران كنه.
- باشه يه استكان با شما مي خورم.
درو تا ته باز كردم و دعوتش كردم تو. پشت سرش زود در و بستم. زود جلوتر از اون كتابها رو از رو زمين جمع كردم و دشكمو كه گوشه اتاق بودمرتب كردم و ازش خواستم اينجا بشينه.
- من اينجا خيلي خاطره دارم ها
همينطوري كه اطراف اتاق و نگاه ميكرد چادرشو از سرش بر داشت. خيلي راحت. فكر ميكرد من بچه ام و مثل يه بچه باهام رفتار ميكرد. البته اون موقع تقريبا نصف سن اونو داشتم. ولي عجب هيكلي. تازه متوجه شده بودم. تازه داشتم اونجاهايي رو كه نديده بودم مي ديدم.
- خاطره هاي خوب يا بد؟
رفت سر وقت طاقچه اتاق. تو طاقچه چند تا كتاب گذاشته بودم. اونايي كه كتابهاي درسي بودند تميز و سفيد بودند. نو و دست نخورده .
يه كتابو دست كرد و برداشت. واي عجب آبروريزي شد. خونه مجردي همينه ديگه همش ايراد داره همه چيزش تابلوئه نميشه همه جاشو پاك كرد بالاخره يه جا سوتي ميدي. وسط كتابو باز كرد شروع كرد بلند بلند خوندن.
- افسر پليس دستشو گذاشته بود روي سينه .....
عجب غلطي كردم اين كتابو از بچه ها گرفتم.
- اينا چيه مي خوني؟ اينم درسته؟
- نه بابا همشو نخوندم نمي دونم چيه. دوستم بهم داده.
- چه دوستايي داري
- مامان ميگه تو دوست دختر داري. همش ميترسه اونو بياري خونه و آبروش بره
- نه بابا. مامان از كجا اين حرفو ميزنه؟
- زنه ديگه بالاخره ميفهمه
- شما چي فكر ميكني؟
برگشت رو به من و نيگام كرد. يه لحظه جا خوردم. فكر كردم زيادي خودموني شدم.
- نمي دونم تو راستشو بهم بگو. دوست دختر داري؟ تهران كه حتما داري. اگه نداشتي اينقدر زود زود نميرفتي
- نه بابا تو اين شهر كوچيك مگه ميشه ادم دوست دختر داشته باشه. تازه اينجا همه متعصب هستند.
- ولي دختراي خوشگلي داره. بهت ميگم حتما يه زن از اينجا بگيري
- من زن نمي خوام دختر ميخوام
زد زير خنده. حالا نخند و كي بخند. چه بيمزه. وقتي ميخنديد تا ته معدشم ميشد ديد. دندوناش بدجوري ميزدند بيرون. دستشو گرفت جلوي دهنش و ميخنديد. خندش قطع نميشد.
- مگه من چي گفتم؟
با دست اشاره كرد كه هيچي ولي هنوز ميخنديد.
- چيه تو خونوادتون دختر داريد ميخواييد به من بندازيد؟
- اره ميخواي؟
انگار بهش اجازه حرف زدن دادم. تازه روش باز شده بود.
- خيلي هم دلت بخواد. من كه زنم اونا رو ميبينم چشم ازشون بر نميدارم
- اگه اينطوره چرا تاحالا ازدواج نكردند؟
يه نگاهي بهم كرد و به زور ميخواست جلوي خندشو بگيره. لباشو بهم فشار ميداد. منم خندم گرفت. ديد كه من خنديدم اونم يهويي تركيد.
- پس اين چايي چي شد؟
- چشــــــم شما بفرماييد بشينيد.
نشست رو تشكم. پاهاشوبه يه طرف رو هم گذاشت و خم كرد. لبه دامنش كوتاه بود. جورابش تا زير زانوش بود. سفيدي پاش افتاده بود بيرون. يه چايي ريختم و گذاشتم جلوش. يه بسته شكلات هم داشتم. مامان هميشه برام ميخريد و به زور ميذاشت تو ساكم. عجب دستاهايي داشت. سفيد لطيف نرم و يه خرده تپل.احساس خوبي داشتم. هردو براي لحظه اي ساكت شديم. يه دستشو زير پستوناش گذاشته بود و فشار ميداد. دست ديگه شم استكان چاي بود.وقتي نفس ميكشيد حال ميكردم صداي نفس كشيدن و هورت كشيدنش ارامش بخش بود. اصلا ادم باورش نميشد اين زن 40 سال سن داره. بهم نيگا كرد. تقريبا چند ثانيه بدون عكس العملي بهم زل زديم.
- چيه؟
- هيچي
- نه بگو
- به حاج خانم نگي من كتاب .. دارم.
- نه بابا اون تو عالم خودشه. اصلا از اين چيزا سر در نمي ياره. تو هم بهتره به جاي خوندن اينا درستو بخوني
- ميشه يه چيزي ازتون بپرسم. البته اگه فضولي نباشه و نارحت نميشيد.
- حتما
- شما هميشه اينطوري لباس مي پوشيد؟
- آره مگه چيه؟ من مامانم ناراحت ميشه واسه اون اينطوري لباس مي پوشم وگرنه شوهرم براش مسئله اي نيست. حتي جلوي دوستاش و مهمونامون از اين راحت تر هم لباس مي پوشم.
- مثلا چطوري؟
- خيلي كنجکاوي ها.
ديد من هيچي نگفتم خودش فهميد لحن صداش مورد پسند من نبود
- اينطوري
پاهاشو دراز كرد و لبه دامنشو تا روي رونهاش اورد بالا. داشتم سكته ميكردم. حالا من يه چيزي گفتم اون چرا اينكارو كرد؟ داشتم ديونه ميشدم. عجب پاهاي خوش تراشي داشت. مثلا ميخواست بگه ميني ژوپ هم مي پوشم. احساس كردم كيرم داره بزرگ ميشه. تو اون حالت نشسته جام بد بود. بدجوري شورتم بهش فشار ميورد. چشم از پاهاش بر نداشتم. همونطوري از حالت چهار زانو بلند شدم و دو زانو نشستم و بعد ديدم چاره اي ندارم براي اينكه جا براي كيرم باز كنم مجبور بودم بهش دست بزنم. زود و سريع دستمو بردم روي كيرم و با يه حركت سريع همانند دفعات قبل جاشو تو شورتم گشاد كردم. شهين متوجه شد. زود دامنشو اورد پايين. رونهاشو سفت بهم فشار داده بود تا مثلا شورتش معلوم نشه.
- چيكار كردي داشتيم نيگا ميكرديم ها
- پرو نشو ديگه. خيلي بهت رو دادم
- بذار بازم ببينم
تو همون حال دستمو بردم تا لب دامنشو بگيرم. با دست سفت دامنشو نگه داشت.
- نكن
- يه بار ديگه. فقط چند ثانيه
زل زده بود به كيرم
- فقط يه بار ها
اصلا باورم نميشد. كنترلم دست خودم نبود. خيلي يواش و اروم دامنشو روي پاهاش كشيد بالا. تو همون حين هم به من نيگاه ميكرد. من داغ داغ شده بود. دستمو كشيدم روي پاهاش. لذت مي برد از اينكه ميديد من دارم اتيش ميگيرم. عكس العمل من براش جالب بود. چشم از من بر نمي داشت. دامنشو خيلي برد بالا درست روي شورتش نگه داشت. دستم بردم لاي پاهاش.چيكار ميكردم خودم حاليم نبود. چي فكر ميكرديم چي شد.
- چرا قائمش كردي؟
- چيو؟
- ميخوام رنگ شورتتو ببينم.
- ديگه قرار نشدها بچه پرو
- تو كه ميدوني اخرش بايد نشون بدي پس يالا ديگه
دستمو به زور لاي رونهاي پاش فشار ميدادم تا به شورش برسم. اونم ميخنديد با دستاش جلوي منو ميگرفت. انگار داريم يه جور بازي ميكنيم. خيلي باحال بود. نمي دونم شايد قلقلكش ميشد.
- بالاخره گرفتمش
- ول كن تروخدا
- اول تو دستتو بردار
شورشتو گرفته بودم نميدونم شايد هم پشم كسشم گرفته بودم. هنوز ميخنديد. مي خواست با خنده و التماس سر من شيره بماله.
- اگه ولي كني بهت نشون ميدم.بخدا راست ميگم. قول ميدم.
-- حتما؟
- حتما
دستمو ول كردم و از روي پاهاش برداشتم. تا ديد من رفتم كنار زود از جا پريد كه در بره. منم زود پاهاشو بغلم كردم. زد زير خنده.
- من بايد برم دير شده
- مگه قول ندادي؟
- يه وقت ديگه
- همين حالا. اگه اين همه طولش نميدادي الان تموم شده بود و تو رفته بودي
مثه كشتي گيرها پاهاشو بغل كرده بودم. دستمو بردم بالا . دامنش كشيده شده بود و كونش جمع و جور نشون داده ميشد. كونشو چنگ زدم. عجب خوش تراش بود.دولا شد رو من تا من پاهاشو ول كنم. همونطوري با يه فشار خوابوندمش رو دشك. رفتم روش يه بوس به صورتش كردم. بعد همونطوري بهم زل زد
- خيلي خوب فقط زود باش. همين يه بار هم هست و خيال نكني از فردا ميتوني هركاري دلت خواست بكني.
معطل نموندم رفتم سراغ صورتش تا بخورمش
- نه نكن ارايش دارم
اومدم پايين افتادم روي سينه هاش شروع كردم مالوندن. پيرنشو زدم بالا. همونطوري بدون اينكه كرستشو باز كنم سينه هاشو در اوردم. عجب چيزي بود. پدر سگ سفت سفت شده بود. مشخص بود كه اونم دلش بدجوري كير ميخواست. داغ داغ بود. احتياج به كاري نداشت. نوك هردو تا سينه هاش سيخ شده بود. يه كم از هر دوشون خوردم. زود اومدم پايين دامنشو دادم بالا. عجب پاهايي. تازه داشتم يه دل سير نيگاشو ميكردم. روي پاهاش دست كشيدم. بگي يه دونه مو داشت. نداشت. پاهاشو از هم باز كردم. شورتشو چنگ زدم و در اوردم. خودم هم شورت و شلواركمو در اوردم. كسش يكم مو داشت ولي لباش از هم باز شده بود. خيس خس بود از دور ميشد تشخيص داد. معلوم نبود از كي به خودش ميپيچيده و حرفي نميزده. رفتم جلو از نزديك برانداز كردم. لاشو باز كردم و انگشتمو فرو كردم توش. سرشو اورد بالا.
- نكن
انگار بدش ميومد كه من با اين سن و سال تو كسش انگشت كنم. پاهاشو بست دستم موند اون تو. دستمو كشيدم بيرون
- خيل خوب حالا باز كن
دوباره باز کرد. ميشد چوچوله شو تشخيص داد. دلم مي خواست مثل هنرپيشه هاي فيلم سوپر يه بار يه زبون بزنم ببينم چي ميشه. يا عكس العملش چيه؟ متوجه شد ميخوام ليس بزنم.
- من خوشم نمياد. همش فكر مي كنم ميخواي گاز بگيري احساس خوبي ندارم.
به درك . كيرمو اوردم جلو پاهاشو خودش برد بالا. گذاشتم لاي لباي كسش. عجب باحال بود. همونطوري يه خرده روش كشيدم. چيزي نگفت اونم خوشش ميومد.
- زود باش ديگه. كاپوت نميخواد. بريز توش من قرص مي خورم
انگار منم كاپوت دارم. تا دسته توش فرو كردم. لباشو گاز ميگرفت و سرشو مياورد بالا و نگاه ميكرد.حس كردم كيرم يه جايي توي كسش گير كرده. . دست نگه داشتم. خودش دستشو اورد و گذاشت بالاي كسش بعد پوسشو كشيد به سمت نافش. حس كردم حالا درست شد. اونم دوباره سرشو گذاشت پايين. خيلي حال ميداد. نه گشاد بود نه تنگ ولي هرچي بود كس بود. داشت ابم ميومد ديدم دستشو دور گردنم انداخت و منو سفت فشار داد. عجب زوري داشت. چشماش بسته بود و دهنش باز. گردنمو داشت مي شگست. ابم اومد. با خيال راحت ريختم تو كسش. هرچي ابم ميومد اونم گردن منو بيشتر فشار مي داد. با خودم فكر ميكردم اگه همون اول همچين زوري ميزد كه من نمي تونستم بكنمش.كم كم دستاش شل شد. هنوز چشماش بسته بود. اصلا حرفي نميزد. از جاش تكون نمي خورد. انگار مرده. صداش كردم. چيزي نگفت دوباره صداش كردم. يه آهان گفت. صداش تغيير كرده بود انگار تازه از خواب پاشده باشه. يهو چشماشو باز كرد.
- دستت درد نكنه. مرسي
انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه. خيلي راحت پاشد رفت دستشويي. بعد اومد و شورتشو پاش كرد. من كه ديگه نا نداشتم دلم ميخواست مثل خرس بخوابم.
- من برم خيلي ديرم شده. الان دلواپس ميشند.
- خداحافظ درم پشت سرت بي زحمت ببندد.!
     
#205 | Posted: 8 Apr 2011 08:28
میهمان

این داستان از داستان های آویزون كه خیلی دوش داشتم
با سلام به همه بچه ها من پويا هستم 18 سالمه يک چيزي براتون تعريف مي کنم فقط فکر نکنيد من بي غيرتم!!
من چون داستان رضا رو خوندم خواستم اين خاطره رو بنويسم که بخونين . سيزدهم عيد بود يعني همون سيزده بدر خودمون رفته بوديم شمال اطراف شهسوار اونجا يه خونه داريم که از پدر بزرگم به پدرم ارث رسيده خونه بزرگي و با باغ بزرگي هست خلاصه رفتيم اونجا پسر داييم که سربازه اومده بود تهران خونه ما که روز سيزدهم با هم بريم شمال و مي خواست روز چهاردهم برگرده پادگان.
خونه داييم اينا رامسر هستش. خلاصه رفتيم شمال. شب دوازدهم بود رسيديم و گرفتيم خوابيديم.
صبح من زود پا شدم رفتم بيرون چند تا حلقه فيلم عکاسي گرفتم که بيام با پسر داييم عکس بگيرم چون اون مي خواست فرداش بر گرده پادگان .
اومدم خونه ديدم بابام مي گه پويا آماده شو بريم رامسر دنبال داييت.
گفتم باشه دو تا خواهرام هم پيش بابام بودن خواهر کوچيک 14 سالشه بزرگه 22 يادم اومد که اين پسر داييه يکم شيطونه اگه خواهرم تنها بمونه يه موقه جو مي گيرتش ميره سروقت خواهرم.
چون از خواهرمم يه تيکه قبلا ديده بودم بيشتر شک کردم به پدرم گفتم پس اين دوتا هم بيان با ما
پدرم گفت آخه داييت اينا تو ماشين جا نميشن يکي نبايد بياد من گفتم خوب من نمیام شما سه تا برين پدرم قبول کرد خواهرم بلند داد زد به مامانم گفت منم دارم مي رم پدرم اينا رفتن منم رفتم تو اطاق بالا که دوربين و بردارم بيام با پسر داييم عکس بگيرم رفتم دوربین و آماده کردم رفتم دنبال پسر داييم ديدم نيستش رفتم تو باغ دنبالش داشتم باغ و مي گشتم که ديدم مامانم با پسر داييم دارن با هم شوخي ميکنن مامانم پسر داييم رو حول ميداد پسر داييم مي افتاد مامانم که می خواست بره پسر داييم پاهاشو ميگرفت مامانم زمين مي خورد.
منم ديدم دارن با هم شوخي مي کنن گفتم جو نرم چون اون مامانمه پسر داييم خجالت مي کشه و نشستم رو چمن و داشتم نگاشون ميکردم پسر داييم هي به مامانم ميگفت عمه جون فرحناز خانم زود باش دير ميشه ها من طاقت ندارم صبر کنم مامانمم مي گفت باشه حالا وقت هست من فکر ميکردم پسر داييم گرسنه هست داره ميگه که مامانم غذا رو زود درست کنه!! آخه بابام گفته بود که مامانم غذا زود درست کنه که تا اومدن نهار بخوريم.
مامانم پسر داييم رو هول داد پسر داييم خورد زمين مامانم خواست فرار منه پسر داييم پاهاشو گرف مامانم بد جوری زمين خورد که کمرشو گرفت و گفت آخ کمرم قلنج کرد!!!
پسر داييم گفت پاشو وايسا دستاتو بگير پشت سرت تا قلنجشو بگيري!
مامانم بلند شد و اون کارا رو کرد پسر داييم دستشو قلاب کرد زير دستاي مامانم بلندش کرد و قلنجشو گرف و گذاشتش زمين ولي همون طوري دستشو نگه داشته بود ديدم داره از لپ مامانم تند تند بوس ميکنه!! هي ميگفت عمه جون خودمي بعد يهو لبشو گذاشت رو لب مامانم با مکس زياد بوس کرد که حتا صداشو منم شنيدم يکم بهم بر خورد ولي گفتم خوب عمشه اونم پسر داداششه اگه چيزي بود حتما مامانم گير ميداد بهش دو سه بار همين طوري بوس کرد و گفت عمه بخدا من ديگه طاقت ندارم الآن همه ميان هنوز کاري نکرديم!!! مامانم گفت خب باشه فقط زود!!! منم که با خياله راحت داشتم تماشا ميکردم و به حرفاشون گوش ميدادم فکر ميکردم دارن در باره غذا حرف ميزنن مامانم با يه شلوار بود و يه کت زنانه سفيد يهم ديدم مامانم شلوارشو درآورد جا خوردم برگشت دستاشو گذاشت رو ديوار باغ دولا شد پسر داييم هم شورت مامانمو داد کنار شروع کرد به ليس زدن کسش باورم نمي شد حسابي جا خوردم بعد چند دقيقه به مامانم گفت بيا کيرمو بخور مامانم گفت خوشم نمياد پسر داييم!
گفت حالا بخور خوشت مياد مامانم گفت من کير شوهرمو نخوردم واسه تورو بخورم پسر داييم گفت فقط بکن تو دهنت ميخوام خيس بشه مامانم خوابيد رو زمين پسر داييم نشست رو سينش کيرشو کرد تو دهنش من يهو چشمم به دوربين افتاد گفتم بذار چندتا عکس بگيرم ازشون بعدا بدرد مي خوره يه عکس گرفتم دوربين کامرا ديجيتال ال جي بود راحت مي تونستم از نزديکتر هم بگيرم مامانم بلند شد و دولا شد دستاشو گذاشت رو ديوار پسر داييم لخت شد کيرشو کرد تو کسش و صداي آخ و اوخ مامانم بلند شد
منم عکس مي گرفتم بعد چند دقيقه مامانم دراز کشيد رو زمين و پاهاشو بالا برد و پسر داييم کت مامانمو از تنش در اورد و سر پستوناشو ميک ميزد اونا کار خودشونو ميکردنو منم عکس مي گرفتم که پسر داييم بلند شد کيرشو گذاشت لاي پستوناي مامانم و آبش اومد و ريخت رو پستونا و سرو صورت مامانم بعد با کت مامانم صورت مامانمو پاک کرد و دوباره کيرشو کرد تو کسش و مي کرد و لب مي گرفت به مامانم گفت مي خواي آبمو بريزم تو کست حامله بشي مامانم گفت نه نمي خوام!!! گفت کسي که نمي فهمه تو شوهر داري اگر شوهرت گفت کي حامله شدي بگو خودت اون شب ريختي آبتو!!
مامانم گفت نه نمي خوام ديگه بچه دار بشم
منم داغ کرده بودم به خودم مي گفتم برم نرم چه خاکي تو سرم بريزم که صداي ماشين بابام رو شنيدم مامانمو پسر داييم زود بلند شندن و لباساشونو پوشيدن و رفتن تو ساختمان منم دوربين و بر داشتم رفتم تو اطاق خوابيدم
پسر داييم اومد تو اطاق گفت پويا تو نرفتي باهاشون
گفتم نه
گفت از کي اينجايي
گفتم يک ساعت خوابيدم اگه بذاري بازم مي خوام بخوابم
گفت نمياي عکس بگيريم
گفتم عکاسي بسته بود من فيلم ندارم برو بيرون مي خوام بخوابم رفتشو اون روز گذشت تا تابستون خواهرم دانشگاه ميرفت خواهر کوچيکم ميرفت مدرسه منم رفته بودم پيش يکي از دوستام اومدم خونه رفتم دنبال مامانم گشتم ديدم نيست رفتم بالا ديدم از تو حموم صدا مياد ديدم مامانم باز با پسر داييم ميخوان حال کنن زود رفتم از پايين هنديکم رو بر داشتم اومدم از تو دستشويي پنجره رو باز کردم ازشون فيلم گرفتم يهم تلفن زنگ زد رفتم اونو جواب بدم رفتم بالا دوباره فيلم بگيرم ديدم پسر داييم و مامانم دارن ميان پايين بدون اينکه به اونا توجه کنم رفتم تو اطاقم درو بستم و عکسها و فيلم رو ريختم تو کامپيوتر اين داستانو نوشتم که بگم به هر کسي اعتماد
نکنين چند تا از عکسايي که از مامانمو پسر داييم گرفتم رو با کمي سانسور ميفرستم که ببينين . بعد از جريان مامانم و پسر داييم مامانمو با يکي دو نفر ديگه هم ديدم با يکي از ماموراي برق که اومده بود قبض برق و بده و سوپر مارکت محلهمون که پدرم خونه نبود اومده بود پيش مامانم که حال کنن از همشون عکس گرفتم و يه روز تمام عکسا رو به پدرم نشون دادم و پدرم حسابي جا خورد و از مامانم شکايت کرد و عکسا رو نشون قاضي داد.
آخر شهریور بود که پدرم مامانمو طلاق داد من به بابام گفتم من مادر جنده نمي خوام
پدرم تو دادگاه به قاضي گفت من زن جنده نمي خوام که بخاطر همين حرفش يه هفته باز داشت شد و مادرم و پسر داييم 2 سال حبس براشون بريدن 70 ضربه شلاق و صد هزار تومان جريمه نقدي .
     
#206 | Posted: 9 Apr 2011 05:56
خواب ممه ای من[b][/b]
.حتمال زیاد همه پاملا اندرسون رو میشناسن.البته نه به قیافه بلکه به ممه های مرده زنده کنش...
همیشه به همه مبگم این پاملا اندرسون اگه بره جلوی اصحاب کهف وایسه بعد از هزاران سال دوباره سر از خاک بر میاورند....
اولین باری که پاملارو شناختم توی فیلم سیم خاردار(barb wire)بود...
توی فیلم یک نقش مثل جمیز باند داشت اما اینقدر پستوناشو تو فیلم به بهونه های الکی در میاورد که یاد شعر مرده بدم زنده شدم افتادم...
اما دیگه یک صحنه خیال همه رو راحت کرد و با بازیگر مرد نقش مقابل لخت شد و مرد اول کرست پاملا رو زد بالا و دوتا ممه خوشگل افتاد بیرون...
مرده تا دید حالا نخور و کی بخور...
نوکشو جوری میلیسید که انگار داره بستنی میهن لیس میزنه...(حالا انگار اگه من بودم مثل ایس پک نمیخوردم!)...
بعد شلوارک پاملا رو درمیاره و پاملا رو به دیوار قمبل میکنه و مرده همینطوری که پستونارو گرفته و نفس میزنه میزاره لاپا پاملا و تلمبه و الا ماشاالله....
من که با دیدن این صحنه کیرم شق بود هیچ قلبم از هیجان داشت مثل سوپاپ فراری میزد...
دیدم نمیشه پریدم تو حموم جون به بهانه دوش گرفتن با شامپو جلقیدم....
تو دوثانیه اول ابم اومد و جوری هم اومد انگار سالهاست که نزدم...
خلاصه تا شب به فکر پاملا و اون ممه ها بودم....
موقع خواب هم با صلوات بر پستان پاملا خوابیدم...
و حالا داستان شروع میشود...
خواب دیدم دقیقا توی فضای فیلم سیم خاردار هستم...
اونم کی؟همون بازیگر مرد نقش مقابل...
بایبد پاملا رو نجات میدادم....
نه به خاطر خودش...به خاطر پستوناش...
عملیات نجات پستون شروع شد...
ما توی مکانیکی بزرگ بودیم....
پاملا داشت به دشمنانش که همه روسی بودند شلیک میکرد...
اما مگه یک نفر با یک کلت یک ام16 از پس اون همه کلاشینکف برمیاد؟!
خلاصه مثل مکس پین دو تا کلت در اوردم و روی سطح زمین که روغن ریخته بود لیز خوردم و با شلیک به چپ و راست خیلی ها رو کشتم...
دیدم چند نفر هستند که هنوز دنبال منند...
من زیر یک ماشن قایم شدند...
وقتی نزدیک ماشین رسیدند تا زیرشو ببینند که اونجا هستم یا نه دو تا تیر به پاشون زدم...
تا رو زمین افتادند دو تاهم به کله هاشون زدم...
یکیشون وینچستر داشت...
برش داشتم از پشت همون ماشین سه تای دیگه رو هم کشتم...
اما هنوز یکی مونده بود...
دیدم اونجایی که ایستاده یک ماشین تو هوا معلقه که به یک اهرم وصله....
با توکل به مولای متقیان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اهرم رو زدم و ماشین ول شد و مغزش با تمام وجود پاچید بیرون!!!!
بعد رفتم سراغ پاملا و بلندش کردم و خاک روش رو تکوندم و خواستم برم...
که پاملا شونمو گرفت و برمگردوند و لبامو بوسید...
وای خدای من....
پاملا.............من................بوس..........................
دیگه صبر جایز نبود...
مثل فیلم چسبوندش به دیوار....
کرستشو زدم بالا و حسابی اون ممه هایی که حسرتشونو میخوردم رو گرفتم...
چنان خوردم که پاملا جیغش در اومد....

بعد زانو زد و من کیرمو گذاشتم لای ممه هاش و عقب جلو کردم....
بعد که خسته شدم بلند کردم و لباشتو تا پس حلقش خوردم....
بعد بدون فوت وقت شلوارکو در اوردم شروع کردم خوردم کس...
خدایا چه کس نرمی...
خوشبو بی مو....
باید مراقبش باشم که جر نخوره...
اروم گذاشتم لای کس....
اول کلاهشو کردم توش...
یک کم عقب و جلو تا کس پاملا اماده بشه.
بعد دیگه معطل نکردم زدم توش...
زدم توش ...
زدم توش....
دیگه عرق جفتمون در اومد....
بهش گفتم داره میاد....
گفت:بپاش لا پستونام....
من از خدا خواسته در اوردم و طوری پاشیدم که ممه هاش سفید پوش شد....
بعد بغلش کردم و بوسیدمشو گفتم:کلک تو فارسی بلدی؟
گفت:از بس ایرانیا فیلممو دانلود کردن و گذاشتن کم کم فارسی بلد شدم....
همون طور که تعجب کرده بودم بلند شدم و دیدم ساعت 10 صبحه...
عجیبتر این بود که دیدم شلوارم خیسه....
بعله....
تو خواب ارضا شده بودیم....
و لذا بلافاصله صبحونه نخورده پریدم حموم تا دوش بگیرم...

دوستان لطفا مسخره نکنند این خواب واقعی بود....
خوب مگه چیه....یک نفر تو خواب حال کرده....
شماها خودتون کم خواب کس و کون کردن نمیبینید....
پس لطفا عادل باشید...
تا بعد....

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#207 | Posted: 9 Apr 2011 12:00
کدبانو قسمت 7

طبق برنامه ریزیهای پرستو امشب قرار بود شیما و شوهرش سعید بیان خونمون..از صبح تو شرکت منو دیوونه کرده بود بس که زنگ زده بود و سفارش کرده بود شیرینی یادم نره..زودتر برم خونه که برسم قبلش یه دوش بگیرم..همه چی آماده باشه...موبایلم هی زنگ نخوره که کار راه بندازم از پشت تلفن..و هزار جور نصیحت و توصیه دیگه...با این وضع تو شرکت همه میگفتن آقای اصلانی زودتر بیا برو خونه که خانومت همه خطوط رو اشغال کرده ...راستم میگفتن..پرستو دیگه داشت کل شرکت رو بهم میریخت..منم که دیدم اینجوریه ساعت 4 از شرکت زدم بیرون...البته بعد از اینکه احدی رفت..به هر حال حفظ ظاهرم خوب چیزیه ..نمیخواستم ببینه منم همزمان با اون دارم از شرکت میرم..سر راه یه جعبه شیرینی خریدمو راه افتادم طرف خونه...همه خریدهای خونه رو لیست میکردیم و میدادیم یه پسر نوجونی که هفته به هفته میومد و لیست رو میگرفت و خرید میکرد آخرشم بهش یه پولی میدادیم که اونم راضی باشه و هر دفعه که خواستیم بیاد...بچه خوبی بود..میگفت کارش همینه...واسه اینو اون خرید میکنه...گاهی وقتا هم اصرار میکرد ماشین منو پرستو رو بشوره ..ما هم بعضی وقتا ماشینو نمی بردیم کارواش میدادیم پسره بشوره یه پولی هم بهش میدادیم...ماشینو بردم تو حیاط و کنار ماشینو پرستو پارک کردم..یه نگاه به حیاط انداختم مثل همیشه مرتب و منظم...درختهای بزرگ گیلاس و توت اطراف حیاط بودن و بوته های کوچیک انواع و اقسام گلها هم وسط حیاط کاشته شده بودن...جعبه شیرینی رو برداشتمو از ماشین اومدم پایین...از پله های جلوی خونه که رفتم بالا بوی عطر خیلی خیلی خوبی به مشامم خورد...در خونه رو باز کردمو دیدم اثری از پرستو نیست..یاد دفعه های قبلی افتادم که یه راست میرفتمو از تو آشپزخونه پیداش میکردم..خیلی خوشحال بودم که دیگه واقعا تغییر کرده...بلند صداش زدم و جعبه شیرینی رو گذاشتم توی آشپزخونه...صداش از طبقه بالا اومد که گفت اومدم عزیزم...کتمو در آوردمو نشستم روی صندلی کنار پله ها...صدای پای پرستو که اومد بلند شدم بگم من زودتر اومدم که به همه کارها برسم که تا چشمم خورد بهش خفه شدم..انگار بار اول بود که میدیدمش...اول بالای پله ها ایستاد و منتظر شد عکس العمل منو ببینه...موهاشو خیلی قشنگ درست کرده بود...مشخص بود رفته آرایشگاه...موهای لختش حالا حالت دار شده بود از گوشه های صورتش حالت فر خورده چند تا تیکه کوچیک افتاده بود پایین...یه تاپ و دامن زرشکی پر رنگ تنش بود که خیلی پوست سفیدش رو نشون میداد..اصلا باورم نمیشد پرستو میخواد جلوی سعید اینا رو بپوشه و این شکلی بگرده...تاپش یه بند داشت که پشت گردنش بسته میشد خط سینه اش از اون زاویه که ایستاده بود بازم دیده میشد...دامنش تنگ بود تا بالای زانوش بود...یا بهتره بگم فقط باسنو می پوشوند..این لباسش خیلی زیاد شیک و مجلسی بود...اصلا به نظرم مناسب یه مهمونی معمولی دوستانه نبود..یکی دو ماه پیش این تاپ و دامنو واسش خریدم که تولد خواهرش پوشید اونم با اصرار من..همش میگفت روم نمیشه خیلی لختیه...همه جام بیرونه...اما حالا جلوی شوهر شیما سعید چه جوری میخواست اینو بپوشه...فقط یه بار سعید و دیده بودیم اونم شب عروسیش بود..با این همه فکر مختلف بازم راضی بودم...چون پرستو تو این ظاهر و لباس خیلی از شیما سرتر شده بود...امشب به سعید نشون میدادم که پرستوی من خیلی خوشگلتر از شیماست...از پله ها اومد پایین...کفشاشم رنگ لباسش بود..پاهای کشیده و سفیدش برق میزد..معلوم بود حسابی افتاده به جونشون تا اینجوری برق افتادن..چند تا پله مونده بود برسه به من گفت سلام..بعدم یه چرخ زد و گفت خوبه؟؟؟..گفتم به به...سلااااام..چی می بینم...عاااالیه...تو از صبح این همه به من زنگ میزدی کی وقت کردی اینقدر به خودت برسی..خنده خوشگلی کرد و گفت ما اینیم دیگه..اومد پایینو طاقت نیوردم کشوندمش تو بغلمو گفتم من که تا آخر مهمونی میمیرم...واااای چه عطری زدی پرستو...بوش تا سر کوچه میاد..لباشو آورد سمت گوشمو گفت اگه پسر خوبی باشی تا آخر مهمونی قول میدم امشبم بهت خوش بگذره...جوری تو گوشم حرف میزد که نفسش میرفت تو گوشمو یه جوری میشدم...موهای تنم سیخ میشدو داغ میکردم..لبامو بردم بین موهاشو چشمامو بستم..عطر موهاش دیگه داشت دیوونه ام میکرد...موهاشو بوسیدمو گفتم پس زیاد دور و ور من نچرخ که یهو دیدی وسط مهمونی ترتیبتو دادم..بلند خندید و از تو بغلم اومد بیرون..گفت شیرینی که یادت نرفت؟؟..گفتم نه تو آشپزخونه است...منم برم یه دوش بگیرم..پرستو رفت طرف آشپزخونه که یهو صداش زدم و گفتم از اینکه همون خانومی که میخواستم شدی ممنونم پرستو...من خیلی ازت راضیم...چشمک زد و گفت بهترم میشم عزیزم...رفت سمت آشپزخونه..از پشت گردی و برجستگی باسنش کاملا جلب توجه میکرد..صدای پاشنه کفشاش تو سکوت خونه...موهای لایت و براقش..پاهای کشیده و قشنگش..دیگه نتونستم نگاه کنم سریع رفتم بالا لباس بردارمو برم یه دوش بگیرم..
ساعت 7:30 بود..من کاملا شیک و آماده نشسته بودم جلوی تلویزیون و کانالهای ماهواره رو عوض میکردم..هر جا یه خانوم خوشگل نشون میداد نگه میداشتمو میدیدم پرستو یه چیز دیگه است...حس میکردم خوشگلترین و با کلاسترین خانوم دنیا تو خونه منه...به خودم می بالیدم که بالاخره پرستوی دلخواهمو به دست آوردم..پرستو هم گاهی کنار من می شست و گاهی هم جلوی آینه بود..با صدای زنگ خونه آماده شروع مهمونی شدیم..رفتم طرف پنجره باغبونمون شلنگ رو انداخت زمینو سریع رفت در رو باز کنه..درهای خونه باز شد و ماشین خوشگل و شیکی وارد حیاط شد...درست پشت ماشین منو پرستو پارک شد...پس سعید باید یه رقیب خوب واسه من باشه..اما من فرشید هستم...کسی که تا حالا شکست نخورده..اول شیما از ماشین پیاده شد..اوه اوه اوه...دقیقا انگار یه عروسک متحرک بود..پرستو دوید طرف در خونه و منتظر شد که از پله ها بیان بالا بره استقبالشون...صورت شیما رو نمیدیدم...بعدم که از دیدم خارج شد..سعیدم با یه سبد گل قشنگ پیاده شد..یه کت و شلوار مشکی تنش بود...واقعا از تیپش خوشم اومد...مثل یه مدیر واقعی بود..تو قد و هیکل به من نمی رسید من هم بلند تر بودم هم چهار شونه تر..اما اون یه 5-6 سانتی از من کوتاهتر بود..هیکلشم خیلی معمولی بود..نه چهار شونه..نه اسکلت...خیلی متوسط..موهاش یه کمی بلند کرده بود که به نظرم زیاد به تیپش نمیومد..از صدای پرستو و شیما معلوم بود باید برم استقبال...خیلی وقت بود شیما رو ندیده بودم...رفتم طرف در و شیما رو دیدم که دست تو دست پرستو وارد خونه شد...رفتم نزدیکشون گفتم سلام...شیما خانوم خیلی خیلی خوشحالم می بینمتون..خیلی ناز و قشنگ خندید و گفت سلام آقا فرشید...ممنونم..بهم نزدیک شده بودیم دستمو طرفش دراز کردمو دستهای ظریفشو گذاشت تو دستم...شیما مثل پرستو چشم و ابرو مشکی بود..با ابروهایی که معلوم بود یه آرایشگر حرفه ای درستشون کرده..بلند و نازک و خیلی خوش حالت...اون موقع که تازه عروسی کرده بودن همه میگفتن خدا به سعید رحم کنه..چون همه پولهاش قرار خرج ظاهر و آرایش شیما بشه..حالا که یه نگاه دقیقتر به شیما میکردم میدیدم راست میگفتن...مانتوش که بیشتر به کت میخورد..تازه از کت منم که کوتاهتر بود...اگه یه کمی خم میشد راحت همه باسنش دیده میشد...شلوارش کوتاه بود و نازک...صدای جیرینگ جیرینگ پا بندش حواسمو برد طرف خودش...داشتم شیما رو راهنمایی میکردم بشینه که صدای احوالپرسی پرستو و سعید اومد...پرستو دست گل تو دستش بود و تشکر میکرد...منم با سعید دست دادیم و یه کوچولو هم همدیگرو بغل کردیم...نشست کنار شیما..منم نشستم رو مبل رو به روییشون..چند دقیقه بعد پرستو هم اومد و کنار من نشست...یه سریع تعارفهای اولیه شروع شد که شما چرا به ما سر نمی زنید و ما دلمون تنگ میشه و از این مزخرفات... آهسته تو گوش پرستو گفتم راستی کاش به مهین میگفتی امشب بیاد کمکت...مهین خدمتکارمون بود که پرستو خودش خواسته بود دیگه نیاد تا همه کارها رو خودش انجام بده..فقط گاهی میومد خونه رو تمیز میکرد..چون دیگه این یکیو پرستو تنهایی نمی تونست انجام بده...خونه بزرگ بود و اساسها زیاد...اونم آهسته گفت نمیخواد...غذا که از بیرون میگیریم...پذیرایی هم که کاری نداره...همه چی رو میز چیده شده دیگه فقط کافیه بردارن و بخورن...همین...خب راست میگفت مهمتر از همه شام بود که قرار بود سفارش بدیم...چند دقیقه ای گذشت که شیما با کلی ناز و عشوه بلند شد و گفت وااای پرستو جون گرممه...لباسمو کجا عوض کنم؟؟..پرستو هم بلند شد و راهنماییش کرد..نگاه سعید رو پاهای لخت پرستو می چرخید...یه کمی بهم بر خورد..ولی گفتم حتما اینم فهمیده پرستو خیلی سرتر از این خانوم لوس و نانازیشه..چند دقیقه بعد هر دو با هم برگشتن...شیما که انگار اومده لب ساحل ...تا قبل از اون فکر میکردم لباس پرستو مناسب نیست..ولی حالا میدیدم لباس شیما از اون بدتره..یه تاپ خیلی خیلی نازک مشکی که من به راحتی سوتین مشکیشو میدم...شلوارشم که از بس فاقش کوتاه بود احتمالا اگه پشت به من می شست خط باسنشم میزد بیرون..موهاش کوتاه بود...ولی خیلی قشنگ درست شده بود...مشکی مثل تاپش..من وسعید گاهی چند جمله ای راجع به کار می گفتیم...اونم انگار از فرصت میخواست استفاده کنه و ببینه ما چه جوری قرارداد می بندیم...خودش الکترونیک خونده بود..حالا ربطش به این سئوالاش چی بود نمی فهمیدم..پرستو کنار شیما نشسته بود و ریز ریز می خندیدن و حرف میزدن..داشتیم صحبت می کردیم که صدای ماهواره حواسمون رو پرت کرد...آه و ناله هایی پخش شد که من نزدیک بود همون وسط راست کنم..تبلیغ یه فیلم سینمایی پر صحنه بود..تا من میگشتم کنترل رو پیدا کنم و کانال رو عوض کنم به اندازه کافی چیزهای قشنگ قشنگ پخش شد...سعید که سرش پایین بود...منم که گیج شده بودم چیکار کنم...خوشبختانه در عرض یک دقیقه تموم شد و منم بدون اینکه به خودم زحمت بدم کنترل رو گیر بیارم نشستم سر جام...به خیر گذشت..
پرستو از جاش بلند شد و ظرف شیرینی رو گرفت جلوی سعید..پشتش به من بود داشتم شورت قرمزشو میدیدم...احساس کردم تنم داغ شد..دلم می خواست همون وسط برم دستمو بکشم لای پاهاش...به خودم گفتم الان با اون تاپش دولا هم که شده حتما سعیدم صحنه قشنگی میبینه....بعد از اونها ظرف شیرینی رو که گرفت جلوی من دیدم حدسم درست بوده...نوک سینه اشم معلوم بود...با یه کمی اخم بهش فهموندم یقه لباسش بیش از حد بازه..لباشو غنچه کرد و یه بوس بی صدا واسم فرستاد...از یه طرف داشتم میزدم بالا از یه طرفم غیرتی شده بودم..اونی که زورش زیاد بود آمپرم بود که گفت بی خیال..تو هم شیما رو دید بزن..صحبتها گل انداخته بود سر عروسی شیما...سعید می گفت خیلی از شیما راضیه و کاش زودتر با شیما آشنا میشدو از این حرفها...منم حسابی اون وسط قربون صدقه پرستو رفتم که پیش شیما کم نیاره...آهنگ خنده شیما یه جور خاصی بود..درست مثل کسایی که یه کمی مست هستن می خندید..مورمورم میشد با خنده هاش..مهمونامون که پذیرایی شدن جامونو عوض کردیم که بهتر بتونیم لم بدیم...رفتم رو راحتیهای انتهای پذیرایی نشستیم..پرستو کنار من نشست و خودشو تقریبا انداخته بود تو بغلم..گردن سفید افتاده بود بیرون..موهاشم که بالای سرش جمع شده بود بیشتر گردنش رو نشون میداد...به خصوص بند نازک و زرشکیه تاپش که پشت گردنش گره خورده بود..دلم میخواست سرمو دولا کنم و با دندونام بندشو باز کنم سینه های بلوریش بیفته بیرون...از این فکرها می ترسیدم راست کنم آبروم بره..مثلا خواستم حواسمو پرت کنم...نگاه کردم به شیما و سعید که اونا هم مثل ما بودن..شیما سرشو گذاشته بود رو شونه سعید و پچ پچ میکردن با هم...به خودم گفتم این سعید بیچاره هم دست کمی از من نداره ظاهرا...تو گوش پرستو گفتم چرا شما خانومها اینجوری ولو شدین؟؟..شبیه این مهمونیهای سکس ضربدری شدیم...پرستو سریع بلند شد و صاف نشست گفت فرشید به خدا چشماتو درمیارم بخوای جور دیگه ای به شیما نگاه کنی...دستمو انداختم دور گردنشو گفتم اییییش...مگه دیوونه ام...خانوم خودم به این خوشگلی..لبخند رضایت رو لب پرستو نشست و یه کمی جم و جورتر از قبل نشست...
نیم ساعت بعد من و سعید رفتیم توی حیاط یه قدم بزنیم سیگاری بکشیم...یه کمی مردونه صحبت کنیم...
یه ساعتی اونجا بودیم که زنگ زدن و شام آوردن...سعید رو راهنمایی کردم بره تو خونه..خودمم اومدم برم غذا رو بگیرم که آقای باغبون انگار قبلا بهش برنامه داده شده بود..اومد طرفمو گفت خانوم گفتن شما برید داخل خونه..امشب این خورده کاریها پای منه...تو دلم گفتم آفرین پرستو خانوم...استعداد زیادی هم داشتی ..منم رفتم تو خونه...میز شامو که کار خاصی نداشت فقط چند تا لیوان و قاشق میخواست ...غذا رو جلوی در به پرستو دادن و رفتن...ظرف غذاها تعویض شد و شیما با صدای لوسش گفت آقایون شام حاضره...من و سعیدم رفتیم سر میز شام..موقع شام بی اختیار جوری نشسته بودیم که پرستو و سعید پیش هم افتاده بودن...یعنی پرستو بین من و سعید نشسته بود..اولش واسم مهم نبود...اما وقتی دیدم چشمای سعید زیادی رو گردن و سینه های پرستو می چرخه دیگه داشتم عصبی میشدم...پرستو هم اصلا حواسش به خودش نبود..از اینور میز دولا میشد اون طرف لیوان برمیداشت...دستشو که دراز میکرد از بغل تاپش نصف سینه اش معلوم میشد...دلم نمی خواست اینقدر بدنش تو دید باشه...کاش همون موقع بهش میگفتم لباسشو عوض کنه..شیما هم از اون بدتر...وقتی می خندید و تکیه میداد به صندلی لرزش خفیفی تو سینه هاش میفتاد که هوش از سر آدم میبرد...اما حداقل سوتین داشت...ولی پرستو با این لباس باز و بدون سوتین همه جاشو ریخته بود بیرون..آهسته تو گوشش گفتم این یارو زیاد داره دیدت میزنه...کمتر دولا شو..با ناز گفت ااا ..فرشییییید..گیر نده دیگه...چپ چپ نگاش کردم ولی حواسش به من نبود..وسط غذا چنگال سعید افتاد زیر میز..معذرت خواهی کرد که بره بیاردش ...پرستو هی وول می خورد و می خندید میگفت آآآآآی...پای منو با چنگال اشتباه نگیری..شیما می خندید و می گفت سعید خوب چشماتو باز کن اشتباه نکنی...هر دو بلند می خندیدن...منم کلافه و عصبی حرصمو سر غذام درمیاوردم و محکم می جویدمش..سعید اومد بالا و به شوخی گفت اگه کسی چیزیش افتاد زمین بگه من برم بیارم واسش..سه تایی می خندیدن...منم بلند گفتم سعید جان لطفا یه لیوان آب واسه من بریز که حسابی گرمم شده...می خواستم جو عوض بشه و خنده های لوده و مسخره خانوما هم تموم بشه...ولی شیما پرروتر از همه بود گفت ای وای..سعید رفته زیر میز شما گرمتون شده؟؟..دوباره هر سه خندیدن...جالب بود سعید خیلی واسش این حرکات شیما عادی بود...اما چرا من با اینکه این همه لذت می بردم پرستو امروزی و شیک باشه حالا غیرتی شده بودم...البته واقعا هم پرستو زیاده روی کرده بود...سعید گاهی با قاشقش سالاد میذاشت دهن شیما...پرستو هم به من گفت زودباش فرشید..منم میخوااااام..این جمله آخرشو جوری گفت نزدیک بود بخوابونمش رو میز...اما خودمو کنترل کردمو آهسته گفتم پرستو..من از این حرکات خوشم نمیاد..این کارا باشه واسه وقتی که تنها بودیم..پرستو انگار میخواست تو جمع کم نیاره قاشق منو از دستم گرفت و بلند گفت بیا به منم بده..شیما و سعید با خنده به من نگاه میکردن...تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم..نمی خواستم پرستو ضایع شه...یه کمی سالاد برداشتمو قاشقو بردم سمت دهنش...دهنشو باز کرد و خورد با زبونش کشید دور لباشو گفت واااای چه خوشمزه بود..دوباره سه تایی می خندیدن..منم محو کارهای پرستو شده بودم که این دختر چرا این جوری شده...تو دلم گفتم پرستو زمینه جنده شدنم داشته ظاهرا...خیلی دختره با استعدادی بوده و خبر نداشتم...هر چقدر بهش چپ چپ نگاه میکردم فایده نداشت جوری وانمود میکرد که متوجه نشده من ناراحتم یا از این حرکاتش اونم جلوی سعید هییییز بدم میاد..شام که تموم شد من برج زهرمار شده بودم...شیما و پرستو ظرفها رو جمع میکردن..پس این خدمتکار نخواستنشون هم واسه این بود که راحتتر مانور بدن جلوی ما..وگرنه باید بست می شستن ور دل ما...الحق که از این شیما شیطون تر کسی نبود...حسابی به پرستو درس داده بود..
بعد از غذا همگی جلوی تلویزیون بودیم...من شبکه رو زده بودم روی یه کانال مسخره که یه سری شو بیخود نشون میداد..عمدا این کارو کرده بودم که اینا دوباره شوخیهای مزخرفشون گل نکنه..اما شیما کنترل رو برداشت و کانال رو زد روی یه شبکه ای که یه فیلم بود..یه فیلم معمولی...اما هرلحظه امکانش میرفت که یه چیزهایی هم بینش نشون بده..شیما خودشو انداخته بود بغل سعید و سعید هم با موهاش ور میرفت..گاهی دولا میشد و بوسش میکرد...پرستو هم به طبع اون ولو شده بود رو من و میدید من عکس العملی نشون نمیدم خودش با من ور میرفت...با انگشتهای دستم بازی می کرد و روی سینه ام دست میکشید..اما دیگه کوچیکترین احساسی بهم دست نمیداد...خیلی از دستش عصبانی بودم...تا حالا نشده بود جلوی من با کسی لاس بزنه...اگه من امشب نبودم دیگه می خواست چیکار بکنه...
وسط فیلم زنه از شوهرش یه لب طولانی میگرفت ...شیما با صدای حشری اما آرومی گفت سعییییید...منم میخوااااام..حدس میزدم الان سعید داره ازش لب میگیره اما نمی خواستم بهشون نگاه کنم...پرستو بهشون نگاه کرد و به من گفت فرشیییید...منم میخواام...جدی نگاش کردم و گفتم ولی من نمیخوام...اخم کرد و گفت چرااا؟؟..گفتم تو چه جوری میخوای من به شیما ناجور نگاه نکنم اونوقت خودتو اینجوری جلوی شوهرش انداختی بیرون؟؟...من دوست ندارم کسی به تو ناجور نگاه کنه...دستشو گذاشت روی لبمو گفت هیسسس..تو روخدا فرشید...می شنون...بذار بعدا حرف میزنیم...هردو ساکت شدیمو چیزی نگفتیم...
ساعت حدودا 12 بود که شیما و سعید بعد از یه خدافظی مسخره که کلی خودشونو بهمون مالوندن رفتن...اونقدر از دست پرستو عصبانی بودم که نمی تونستم یه کلمه باهاش حرف بزنم..یه راست رفتم بالا تو اتاقمو لباسامو عوض کردم...سرم درد گرفته بود..پرستو خودش میدونست که چرا ناراحتم...اما خودشو میزد به اون راه...اومد تو اتاقو عمدا جلوی من شروع کرد لخت شدن و لباس عوض کردن..اینقدر لباساشو آروم درمی آورد که من برم طرفش..اما به شدت از دستش عصبانی بودم...شلوارک خوابم رو پوشیدم و رفتم رو تخت...پشتمو کردم طرف پرستو...اومد روی تخت و خودشو چسبوند بهمو گفت فرشید...این طرفی بخواب ببینمت...گفتم خیلی خستم پرستو...ساکت شو می خوام بخوابم...با دستش می کشید روی بازوهام..گفت من که کاری نکردم تو ناراحت شدی...خب اونا دوستامون هستن دیگه...برگشتم طرفشو با عصبانیت گفتم آآآره..دوستامون هستن...کاش میگفتی بمونن چهار تایی یه حالی هم بهم بدیم...دیگه کم مونده بود تو و شیما اون وسط لخت شید...نه به اون موقع ها که لباس باز دوست نداشتی نه به حال که اصلا لباس دوست نداری...پرستو ساکت شد و چیزی نگفت...منم پشتمو کردم بهش و خوابیدم..
ادامه دارد...

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#208 | Posted: 10 Apr 2011 11:52
سکس با عشقم شیوا
.سلام اسم من علی هست 22 سالمه و خیلی سکس همراه با عشقو دوست دارم من 1 ساله که با شیوا آشنا شدم شیوا دختری هست 20 ساله با قد بلند و چهره ی زیبا و از همه مهمتر سفید یک هفته بعد از آشنایی دعوتش کردم بیاد خونمون و اونهم چون به من اعتماد داشت نه نگفت خلاصه قبل از اینکه بیاد من حسابی به خودم رسیدمو اصلاح کردم و اتاقمو پر از شمع کردم وقتی که اومد اول 1 کادو واسم خریده بود که بازش کردمو بعد از اون دستشو گرفتم و خیره شدم به چشاش آروم لبمو بردم طرف صورتش و لبمو گزاشتم رو لباش مزه ی عسل میداد حدود 10 دقیقه لب میگرفتیم که شروع کردم به در آوردن لباساش دوباره لب گرفتیم رفتم پاینتر گردنشو میلیسیدم که حسابی شیوا رفته بود تو حسو داشت حال میکرد آروم تاپشو در آوردمو شروع کردم به خوردن سینه هاش آخ که چه حالی داشت شیوا نوک سینشو میمکیدمو میخوردم شیوا هم صدای آه و آوهش در اومده بود آروم شلوارشو درآوردم و پاهاشو باز کردمو شروع کردم به خوردن رووناش سفید و بدون حتی 1 تار مو آرووم شرتشو در آوردمو شروع کردم به خوردن کسش وای که چه حالی میکنم با خوردن کس شیوا هم میگفت همشو بخور همش مال خودته 10 دقیقه کسشو میخوردمو شیوا دیگه تو ابرا بود منم لخت شدمو شیوا شروع کرد به ساک زدن اولش نمیخورد اما وقتی مزش رفت زیر زبونش با ولع میخورد گفتم میخام از کون بکنم اون گفت نه با اسرارهای من راضی شد آخه چون تا حالا سکس نداشته بود واسش سخت بوود خلاصه با کلی دردسر سر کیرمو فرستادم تو بهشت بد یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن شیواهم داشت جیغ میزدو حال میکرد تا اینکه آبم اومدو همشو خالی کردم توو کونش بعد تو بغل هم 2 ساعت خابیدیم بعدش با همدیگه آماده شدیم و رفتیم بیرون بعد از اون هر وقتی که شیوا بتونه بیاد بیرون میاد خونمون و با هم لذت میبریم از عشقمون.
     
#209 | Posted: 11 Apr 2011 07:47
اولین سکس من با مریم خوشگله.
سلام . به خدا این داستان واقعیه.خواهر زادم اسمش پدرامه از اون دختر بازاست. هر کسی را تا پیدا میکرد میاورد خونمون میزد زمین. یک دختر پیدا کرده بود به اسم مریم. از اون مذهبی ها بود و اصلا تو راه نبود بعد از چند هفته خواهرزادم با هاش دعوا شد به قولی کات کرد. ولی نمیدونم بدجوری دائم زنگ میزدو سیرش شده بود با اینکه می دونست پدرام اهل وفاداری نیست باز زنگ میزد . خلاصه یک شب زنگ زد خونه ما ساعت 11 شب.درددل میکرد و دائم گریه وزاری.من هم قربونش برم تا همین الان بدشانسم با خودم گفتم مخشو بزنم.زنگ های عاشقانه شبانه و حرف های سکسی شروع شد.ولی هنوز ندیده بودمش گفت قیافم معمولیه اگه منو ببینی فرار می کنی. پیچ شمیران ساعت 7 صبح قرار گذاشتیم چون صبح می خواست بره دانشگاه پیام نور.

وقتی دیدمش پوست سبزه ای داره و قیافه خیلی نازی و هیکلش هم روی فرم بود.البته کونش از اون طاقچه ای بود که من خیلی دوست دارم.تو ماشین نشستیم تا شهریار با هاش رفتم . خلاصه مخشو زدم گفتم عاشقت شدم. و حسابی مالودمش و دستم رفت تو شورتش و چشماش یک حالت خاصی شده بود.برای اینکه تابلو نشه کاپشنمو گذاشتم روی پاش تا دستم معلوم نشه راننده از اون بیقا بود. بعد از این ماجرا 2 هفته بعد خرش کردم بزور آوردمش خونه به بهانه اینکه مجسمه سازم بیا مجسمه ها را ببین. از من قول گرفت بهش دست نزنم.ولی دوستان همه می دونیم دختری که بیاد خونه خودش می دونه سند دادنش امضا شده.میگفت تا حالا با کسی سکس نداشته. وقتی 1 ساعت با هاش صحبت کردم راضی شد فقط پیرهنشو در بیاره.دستم بردم زیر سینه اش حسابی مالوندم و آرام آرام نوک سینه هاش سخ شده بود خوردم.بزور شلوارشو از پاش در آوردم.و خودم کاملا لخت شدم و کیرم را گذاشتم زیر شورتش.هی بالا و پائین کردم دیدم صداش در آومده. شورتش که در آوردم قسم می خورد تا حالا با کسی سکس نداشته راست می گفت از یک نشونه فهمیدم.آنهم اینکه وقتی یک مشت کرم kv johnson به سر کیرم زدم بزور تو سوراخ کونش میرفت و گریه اش گرفته بود.یکدفعه انگاری پردش پاره شده باشه جیغی زد . من ترسیدم کشیدم بیرون دیدم دور سوراخ کونش ترک برداشته داره مقداری خون میادبه روش نیاوردم و به کارم ادادمه دادم. خیلی حال میداد از تنگی کونش و بعد کشیدم بیرون و آبمم را ریختم پشت کمرش.بعد از این زود لباساشو پوشید و با عصبانیت گفت منو بدبخت کردی چه جوری نماز بخونم . دیگه دوست ندارم ببینمت.من کلی رو مخش کار کردم ولی بیهوده بود تا 2 هفته زنگ نزد . یادمه درست 26 بهمن بهم زنگ زد که هنوز تو دفترچه خاطراتم یادادشت کردم. گفت چرا با من سکس کردی و از اینجور حرف هائی که دختره می زنن.ولی چیزی گفت من شاخ در آوردم گفت می خوام اتاقتو ببینم. فقط همین دست به من دیگه نمی زنی. نمی دونم چرا دخترها اینجوری هستند اصلا نباید بهشون بگی می خوام با هات سکس کن.

خلاصه 2 سال با هاش بودم و این شهوت لعنتی اجازه نمیداد به همین قانع بشیم.دائم سر کیرم را گه گاهی به دهانه کسش فرو میکردم و با دستاش اجازه دخول بیشتر را نمیداد.یک روز خر شدم گفتم برو دکتر شاید حلقوی باشی .جفتمون تو سکس به وابسته بودیم. به جان مادرم قسم قصد ازدواج با هاش داشتم که حادثه ای همه چیز را بر باد داد.گفت رفتم دکتر زنان آزمایش کرد گفت حلقوی هستی ولی از نوع ارتجاعی.ما هم که از خدا خواسته زدیم توش. ولی ای وای دروغ گفته بود تا کیرم را چند بار بالا و پائین کردم از کسش قدری خون اومد.و پردش پاره شد از زمانی که پاره شد من را ول کرد ورفت پسر بازی.ما می موندیم و عشق همراه با خاطراتش.

4 سال از این موضوع میگذره و گه گاهی بهم زنگ میزنه ودرد و دل میکنه ولی دیگه اصلا قرار تو خیابون هم نمیذاره.من آنقدر دوستش داشتم گفت اگر 206 بخری باز با هات رفیق میشم ما با هر بدبختی و قرض و قوله خریدیم . وبعد گفت فیلمت کرده بودم. ببخشید داستان زیاد سکسی نبود ولی نمی دونم هم عذاب وجدان دارم نفرت خیلی زیادی ازش.هر دختری که اپن بشه اینرا بدونید که دیگه مال شما نیست. وقتی مزه شو بچشه هوس کیر های دیگه هم می کنه. الان 206 سفید رنگ تو پارکینگه و هیج جا با هاش نمیرم. دیونه ام نه ............؟ اگر خوشتون نیومد بگید اینها عین واقعیت بود تا تخیل.....دوست داشتید داستان بیوه فلکه دوم صادقیه هم بگم که کلی سکس خنده بازاره.........شب خوش

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#210 | Posted: 12 Apr 2011 14:28
سکس با همکار


داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم كاملا واقعي هست و براي خود من اتفاق افتاده . من در يكي از شركتهاي دولتي كار مي كنم كه تو اداره يك منشي خيلي خوشكل كار مي كنه . يادمه اولين باري كه ديده بودمش اصلا خجالت مي كشيدم تو روش نگاه كنم ديگه چه برسه به اينكه... درباره ش فكر كنم . همون ابتدا درباره ش تحقيق كردم بچه ها گفتن كه طلاق گرفته و الان با پدر و مادرش زندگي مي كنه . بدجوري تو راگوزم خورده بود . واقعا دوستش داشتم و همش به اون فكر مي كردم . مدتها بود تو كفش بودم تا اينكه يه روز بهم زنگ و گفت چند تا عكس منظره مي خواد كه پروژه خودش رو تزئين كنه . منم هر چي عكس منظره و گل و گياه داشتم جمع كردم و گذاشتم كه بهش بدم يه دفعه يه فكر عجيبي به سرم زد دو تا عكس سكسي خيلي قشنگ رو انتخاب كردم و گذاشتم لاي اون عكسها . و همه عكسها رو باهم گذاشتم روي يك ديسكت و بهش دادم . هر چند سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم نتونستم خيلي ترسيده بودم . روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم سئوال نكردم يعني نمي شد سئوال كنم . چند روز گذشت و هيچ حرفي از اون عكسها نزد منم موضوع رو فراموش كردم تا اينكه نزديكهاي ظهر دوباره بهم زنگ و گفت كه درباره يه موضوعي مي خواد مقاله تهيه مي كنه و از من خواهش كرد كه تو اينترنت براش بگردم و پيدا كنم . منم سريع ده دوازده تا مقاله پيدا كردم مرتبشون كردم و بهش دادم خيلي از من تشكر كرد . كم كم بهش نزديك شدم و روز به روز بيشتر باهم حرف مي زديم . روزي سه چهار بار مي رفتم تو اتاقش يا بهش تلفن مي كردم و باهاش حرف ميزدم . خيلي دلم مي خواست بدونم چرا از شوهرش جدا شده ولي مي ترسيدم بپرسم. مدتها گذشت تا اينكه يك روز يكي از بچه ها اداره اومد بهم گفتم كه كيوان همه مي دونن تو با اين خانم رابطه داري و مي بينن كه هر روز چند بار مي ري پيشش منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من با هيچكس رابطه اي ندارم . بعد از اينكه فهميدم همه چيز رو مي دونه بهش گفتم ببين من فقط با اين خانم حرف مي زنم همين . بعضي وقتا كه دلم مي گيره زنگ مي زنم باهاش صحبت مي كنم . گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي قول بده به كسي نگي منم گفتم باشه نمي گم . گفت اين خانم وقتي اومد تو اين اداره متاهل بود ولي با يكي از كارمندهاي اينجا رابطه نامشروع داشته وقتي هم كه شوهرش فهميد اونو طلاق داد . بعد از طلاقش هم چند بار گفتن كه با مردها رابطه داره . من كه اصلا حرفهاش رو باور نمي كردم بهش گفتم اينها همش دروغه اون خانم خيلي پاك و محجوب هست و اينها همش شايعه هست . من نمي دونم چرا از شوهرش طلاق گرفته ولي مي دونم كه اينكاره نيست . گفت تو خيلي ساده هستي و همه چيز رو با چشم خودت مي بيني بعدش گفت اصلا يه چيزي خودت يه روز كه اينجا خلوت شد برو تو اتاقش و در رو قفل كنم ببين اون چيكار مي كنه . آن شب تا نصفه هاي شب همش به اين فكر مي كردم كه آيا اون واقعا .... روز بعد تصميم گرفته بودم كه بهش تلفن كنم و همه چيز رو بهش بگم . اول صبح بهش تلفن كردم و گفتم مي خوام درباره يه موضوع مهمي باهات صحبت كنم گفت خوب بگو گفتم تلفني نميشه وقتي اداره خلوت شد و رئيس رفته تو اداره نبود مي يام اتاقت و بهت مي گم گفت باشه . نزديكهاي ظهر بود بهم زنگ و گفت رئيس نيست مي توني بياي منم سريع بلند شدم رفتم تو اتاقش و در رو قفل كردم . بهم گفت چرا در رو قفل كردي ؟ گفتم نمي خوام وسط حرفها كسي بياد داخل . تو چرا از شوهرت جدا شدي ؟ گفت همينو مي خواستي بپرسي از صبح تا حالا دلم هزار راه رفت گفتم آره همينو مي خواستم بپرسم . گفت شوهرم معتاد بود و هر كاري كردم ترك نمي كرد . گفتم تو خواستي ازش جدا بشي يا اون خواست گفت نه من خواستم . وسط حرفهاش بلند شدم و رفتم روي ميز پيشش نشستم دستم رو گذاشتم روي سرش و آروم صورتش رو بوسيدم يه دفعه دلم ريخت ولي اون هيچ عكس العملي نشون نداد . منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم . خودش رو عقب كشيد و گفت خوب ديگه بلند شو برو الان همه مي فهمن تو اينجا هستي گفتم خوب بفهمن . بلند شد در رو باز كرد منم مجبور شدم برم بيرون . تا نصفه هاي شب خوابم نمي برد و همش به صحنه امروز فكر مي كردم با خودم گفتم كه واقعا اينكاره نيست چجوري منو راه داد تو اتاقش اجازه داد كه در رو قفل كنم

روز بعد دوباره بهش تلفن كردم و گفتم ميشه امروز هم بيام اتاقت ؟ گفت براي چي ؟ گفتم همين جوري بشينيم باهم حرف بزنيم گفت باشه اگه خلوت شد بهت زنگ مي زنم . دو ساعت بعدش زنگ زد و گفت رئيس نيست مي توني بياي اينجا منم از خدا خواسته دويدم رفتم اتاقش و در رو قفل كردم . مستقيم رفتم پشت ميزش بوسش كردم و بهش سلام كردم . بهم گفت خيلي شجاع شدي روز اول خجالت مي كشيدي سلام كني ولي حالا ... منم تودلم گفتم كجاشو ديدي . آروم دست كردم مقنعه اش رو كشيدم گفت چيكار مي كني ديووونه گفتم هيچي مي خوام موهات رو ببينم . موهاي طلايي و گردن بلوري سفيدي داشت زير گردنش رو نيگا كردم سينه اش مثل پنجه آفتاب سفيد بود . بهم گفت خوب ديدي حالا مقعنه ام رو بده گفتم نمي دم . صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو بوس كردم . دستام رو گذاشتم دور كمرش و محكم بغلش كردم بهش گفتم دوستت دارم . گفت ديووونه مي دوني اگه كسي بفهمه چي ميشه ؟ گفتم نترس هيچكس نمي فهمه . لبام رو گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم . بعد از چند لحظه اونم شروع كردم مك زدن . مثل تشنه ها لبام رو مك مي زد . دست كردم دكمه هاي مانتوش رو باز مي كردم و لباش رو مك مي زدم . مانتوش رو در آوردم . واي چي داشتم مي ديدم ... بدنش مثل لامپ مهتابي سفيد بود يه كرست و شورت فيروزه اي پوشيده بود داشتم ديوونه مي شدم . كيرم داشت شلوارم رو سوراخ مي كرد دست گذاشتم رو شورتش از رو شورت كسش رو مي ماليدم لباش رو مي خوردم . گفت خوب واستا منم در لباسات رو در بيارم كمكش كردم و سه سوت لباسام رو در آوردم .كير شق شده ام رو از رو شورت ديد گفت اوووه چقد بهش فشار اومده . گفتم مي شه يه خورده بخوري ؟ گفت چيو بخورم ؟ بهش گفتم كيرم .... اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه خورده كه اصرار كردم قبول كرد . يه جوري مي خورد انگار صد ساله كارش همينه . دقيقا حركاتش مثل فيلمها بود اول همشو مي كرد تو دهنش بعد تند تند عقب و جلو مي كرد يا زيرش رو زبون مي كشيد . ديگه مطمئن شده بودم كه من در موردش اشتباه مي كردم بهش گفتم رو ميز دولا شو مي خوام بكنم . روي ميز خوابيد طوري كه پاهاش رو زمين بود من رفتم عقب اول يه خورده با دست ماليدم كيرم رو گذاشتم لاي پاش و ماليدم به كسش . آه و ناله ش بلند شده بود گفت زود باش بكن تو زود باش ديگه ... منم كيرم رو محكم فشار دادم تو كسش يه دفعه داد زد آه آه من دستم رو گذاشته بودم رو كونش و عقب و جلو مي كردم . كيرم رو كشيدم بيرون دوباره محكم فشار دادم داخل و شروع كردم به تملبه زدن . بعد بهش گفتم بكنم تو كونت ؟ گفت نه اصلا خوشم نمي ياد اگه اينكار رو بكني ديگه اصلا باهات حرف نمي زنم . منم همينجوري تو كسش عقب و جلو مي كردم يه دفعه كيرم رو تا ته كردم تو كسش و روش خوابيدم آبم رو تا ته ريختم تو كسش يه خورده از پشت سينه هاش رو گرفتم ماليدم و بلند شدم . دوباره لباش رو بوسيدم بهش گفتم نمي ترسي حامله بشي ؟ گفت نه بابا مطمئن باش نمي شم . بعد از اون هم چند بار رفتم اتاقش و باهم حال كرديم كه دفعه بعد براتون تعريف مي كنم
     
صفحه  صفحه 21 از 56:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  55  56  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.