| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 22 از 40:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  39  40  پسین »  
#211 | Posted: 30 Apr 2011 03:41
تجاوز به من (۲)

قبل از خوندن این داستان بهتون بگم که این داستان هیچ صحنه سکسی رو به تصویر نکشیده!

حدودا سه یا چهار ماهی بود که از اون قضیه می گذشت تا اینکه قرار شد ما با خانواده همسرم اینا همگی با هم بریم شمال
راستش من زیاد از مسافرت های دست جمعی خوشم نمی اد چون هر کسی ساز خودش رو می زنه اما وقتی دیدم همسرم خیلی مشتاقه و همش می گه همه هستن و اگه ما نریم حیف می شه قبول کردم که بریم . البته این رو هم می دونستم که به علی(اسم مستعارش رضا بود) مرخصی ندادن و نمی اد . برای همین بود که دیگه مخالفت نکردم
قرار بود همه جمع شیم دم در خونه خواهر شوهر بزرگم. کلا8 نفر بودیم

همگی دم در منتظر بودیم تا خواهرشوهرم هم اماده شه بیاد پایین و بریم! توی همین حین علی پیچید داخل محوطه و بانیش باز اعلام کرد که از دیشب مونده توی شرکت و کاراش رو کرده که صبح با ما بره شمال. از این بابت هم کلی خوشحال بود. داشتم دیوونه می شدم. دلم می خواست به سمتش هجوم بیارم و خفش کنم! همسرم همش به من نگاه می کرد تا عکس العملم رو ببینه . اخم هام رفته بود توی هم! اخه این داشت کجا می اومد؟؟؟؟؟ این که قرار بود نیاااد که!
ولی نمی تونستم یهوویی بگم ما نمی اییم که! توی عمل انجام شده قرار گرفته بودیم و مجبور بودیم! طبق تقسیم بندی مادرشوهرم(تقریبا کسی روی حرفش حرف نمی زنه) من و همسرم و علی و پسر خواهرشوهرم توی یه ماشین و بقیه هم توی یه ماشین دیگه!
علی هم گیر داد که می خواد خودش رانندگی کنه. هر چقدر به همسرم گفتم که نمی خوام با این لجن توی یه ماشین بشینم نتونست کاری کنه! هر چی به مامانش گفت که ما نمی خواییم توی این ماشین باشیم مامانش گفت که شماها می خوایین صدای اهنگ رو بلند کنید و من اعصاب ندارم! همتون یه جا باشید بهتره. من می خوام توو راه بخوابم! اخه دیگه من چی بگم به این ادم؟؟؟!
همسرم و علی نشستند جلو و من و پسر خواهرشوهرم نشستیم عقب.
علی همش توی اینه بهم نگاه می کرد و لبخند می زد! یه بار هم به نگاه و لبخندش پاسخ ندادم! حالم داشت از فضای توی ماشین به هم می خورد! دراخر شالم رو کشیدم روی صورتم تا باهاش چشم توو چشم نشم
عین جغد بیدار بودم. با اینکه گیج خواب بودم اما استرس نمی ذاشت بخوابم. همش پیش خودم فکر می کردم که قراره چی بشه و اگر یه اتفاقی بیافته چی! توو دلم از خدا می خواستم که علی هیچ حرکت اضافه ای از خودش نشون نده!

بالاخره رسیدیم...
همه خسته و کوفته بودند و هر کی یه گوشه برای خودش افتاده بود...
قرار براین شد که همگی دو ساعتی بخوابیم و بعدش بیدار بشیم و بریم گشت و گذار.
رفتم خوابیدم!

....حس کردم یکی داره نوازشم می کنه.. اروم چشمام و باز کردم و دیدم که همسرم بالا سرمه . هیچ کسی توی ویلا نبود و همه رفته بودند بیرون. من مونده بودم و همسرم. داشت اروم اروم من و بیدار می کرد که با هم بریم بیرون.
من هم حاضر شدم و رفتیم...
بقیه رو پیدا کردیم و یه کم قدم زدیم و در اخر هم رفتیم رستوران برای خوردن شام.
بعد شام همه باهم برگشتیم ویلا.
باز هم چون خستگی راه کاملا از تن همه در نرفته همه خوابیدن...
روز بعدی دوباره از صبح تا شب همه با هم بودند! و شب که همه خوابیدن ما 3 نفر بیدار بودیم
من و همسرم تصمیم گرفتیم که دوتایی با هم شب رو بریم بیرون و قد بزنیم.
علی اولش می خواست بچسبه بهمون و بیاد ولی وقتی دید نه من و نه همسرم بهش تعارف نکردیم نیومد و موند توو ویلا.
بعد از حدود یه ساعت من و همسرم برگشتیم ویلا. خیلی هم اروم حرکت می کردیم که کسی رو بیدار نکنیم اما علی بیدار شد! یعنی بیدار بود . چون در حالت عادی وقتی خوابه بوق تریلی هم بیدارش نمی کنه
تا رسیدیم گفت: عکس هم گرفتید؟
همسرم هم گفتش که اره! اون هم اصرار کرد که بیایید با هم عکس ها رو ببینیم.
شما فرض کنید علی روی تخت دراز کشیده و من و همسرم هم نشستیم لبه تخت. دوربین دست من بود! من وسط بودم کنارم همسرم و علی هم طوری خودش رو تنظیم کرد که با همون حالت خوابیده بتونه عکس ها رو ببینه.
دست همسرم روی شونه ی من بود و دو برادر داشتند به عکس ها نظر می دادند..
بعد چند دقیقه همسرم گفت که می خواد بره دست شویی و رفت. علی سریع از این فرصت استفاده کرد و از حالت دراز کشیده و دراومد و چهار زانو نشست روی تخت و دستش رو انداخت دور گردنم و صورتم برد به سمت خودش و انگاری که بخواد از لبام ببوسه. صورتم رو کشیدم کنار! دقیقا از کنار لب هام صورتم رو بوسید!
یه لحظه شوکه شده بودم. با تعجب داشتم نگاهش می کردم! همین جور که دستش دور گردنم بود دستش رو اورد به سمت سینه م و محکم فشارش داد!!!
اصلا انتظار چنین حرکتی رو ازش نداشتم! اون هم توی این فرصت کوتاه
سریع خودم رو کشیدم کنار. با عجله از روی تخت بلند شدم و دوربین و پرت کردم سمتش .
همسرم از دست شویی اومد بیرون!
سریع به سمت اتاقی که خانوم ها توش می خوابند رفتم. همسرم وقتی دید دارم می رم با تعجب پرسید: مگه عکس نمی بینیم؟ کجا داری می ری؟
بدون اینکه برگردم گفتم: خوابم می اد! شب به خیر...
تا رسیدم روی تختم سیل اشکی بود که از چشام جاری می شد و میریخت روی صورتم!
اخه این ادم پیش خودش در مورد من چه فکری کرده که این اجازه رو به خودم می ده که به این شکل به من پیشنهاد سکس بده؟؟؟!
فردا صبحش علی از ویلا بیرون نیومد! سعی می کرد باهام حرف بزنه اما کلا به سمتش نمی رفتم تا بتونه حرکتی انجام بده یا حرفی بزنه
اخم هام خیلی تو هم بود! بیچاره مادرشوهرم همش میگفت: هرچقدر فکر می کنم می بینم کاری نکردم که ناراحتت کرده باشم! چیزی شده؟
به همه می گفتم حالت تهوع دارم ! پسر خواهرشوهرم گیر داده بود که زن دایی تووودلش نی نی داره! غافل از این که زن دایی توو دلش چقدر غم ریخته
اولش نمی خواستم به همسرم بگم و مسافرتش رو خراب کنم اما دلم طاقت نیاورد! حس می کردم اگر بهش نگم بهش خیانت کردم
کشیدمش کنار و فقط گفتم که علی دیشب یه حرکت خیلی بدی انجام داد! ازم پرسید که چه کار کرده ولی من چیزی نگفتم و ازش خواستم بذاره تا بعد...
همسرم هم که اصلا فکرش رو نمی کرد که علی چنین حرکتی رو انجام داده باشه چیزی نگفت و قبول کرد که بعدا قضیه رو بهش بگم!
شبش من و همسرم دوباره شب رو با هم رفتیم قدم بزنیم که من می خواستم قضیه رو کامل براش توضیح بدم که مامانش زنگ زد و گیر داد که شماها چرا همش تنهایی می رید بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
حالا خواب خواب بود هااااا. از خواب بیدار شده بوده بره دست شویی دیده من و پسرش نیستیم و گیر داده بود که چرا من رو نمی برید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همسرم هم گیرداد که بریم مامانم رو هم بیاریم! اخه مامانش هم کمرش هم زانوهاش درد می کنه . نمی تونه راه بره که! فقط می خواست ما رو بکشونه داخل!
سر همین مساله بحثمون شد! قضیه علی از یه ور و این بحث الکی هم از یه ور باعث شد که وسط دعوا از دهنم در بره و بهش گفتم : این از مامانت! این از تو ! اونم از داداشت که داره بهم تجاوز می کنه!
همسرم یه نیشخند زد و گفت: تجاوز؟ مگه چی کارت کرده؟ اون شب و می گی که تموم شد و رفت...! چرا همش تکرارش می کنی و اون خاطره لعنتی رو زنده می کنی؟
من هم عصبانی تر از قبل گفتم! نه خیررررررر! صورتم و می گیره و سعی می کنه لبم رو ببوسه و ازطرف دیگه سینه م رو می گیره دستش و فشار می ده! اونم وقتی که بیدارم! نه توو خواب! اسم این رو چی می ذاری؟ ابراز علاقه ؟ یا رابطه خواهر و برادری؟؟؟
همسرم داشت دیووونه میشد! ازم خواست دوباره تکرار کنم که چه اتفاقی افتاده! و من هم اروم تر از قبل دوباره تکرار کردم و این سری اشکم هم در اومد و زدم زیر گریه.. . نمی دونست باید چی کار کنه! اومد جلو و بقلم کرد و خواست که ارومم کنه!
بعدش هم گیر داد که صبح ماشین می گیرم و برمی گردم تهران!
اما مگه می شد مامانش رو راضی کرد؟؟؟
تا اخر هم مجبور شدیم که اونجا بمونیم ولی علی فردا صبحش به بهانه کاربرگشت تهران!

از اون به بعد دیگه علی به من نزدیک نشد و چند ماهی هم با هم حرف نمی زدیم و بعدش هم که اشتی کردیم دیگه حتی بهش دست هم نمی دم! اشتیمون هم یه چیز الکیه که کسی از این ماجرا بوویی نبره!
دیگه بیشتر از این کشش نمی دم..
ببخشید که وقتتون رو گرفتم اما برای یه لحظه هم که شده خودتون رو بذارید جای همسر من و فکر کنید که کسی روی زنتون چنین نظری داشته باشه و این جوری بخواد بهتون خیانت کنه! واقعا فکر می کنید حس جالبیه؟
باباجان! خوب برید با دوست دخترتون سکس کنید . یا چه می دونم این همه زن خراب... اخه چرا به شوهر دارها گیر می دین؟؟؟
من شخصا سکس رو دوست دارم اما سکسی که توش بوی خیانت و دورویی داشته باشه حالم رو بهم می زنه!

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#212 | Posted: 1 May 2011 03:21
پارگی کون

داستانی رو که میخوام بگم برمیگرده به 3 ماه پیش یعنی بهمن ماه سال 1389.
من 16 سالمه و دوم دبیرستان هستم.تقریبا" هم خوش قیافه.البته بدنم خیلی سکسی هست.
اونروز وقتی از مدرسه برگشتم،فهمیدم کسی خونه نیست.بنابراین رفتم خونه صمیمی ترین دوستم ش.به حساب من زنگ زدیم رستوران تا نهار بگیریم و نوش جان کنیم. درحین ناهار حرف کون دادن کشیده شد وسط.منم که خیلی حشری بودم یجوری به ش فهموندم که یه حالی بکنیم.سره کل کل من گفتم اگه من بدم تو میکنی؟؟؟ ش هم با کمی من ومن گفت باشه.خلاصه وسایل ناهارو جمع کردیم.و من رو تخت دراز کشیدم.کم کم هردوتامون لخت شدیم.ش با کرم سوراخ کونمو می مالید و آماده میکرد تا کیرش بره تو.(کیرش کوچیک ولی کلفته).حدود 5 دقیقه مالون و انگشت کرد تا نسبتا" اماده شدم.کم کم کیرش رو تو سوراخم کرد ولی چون خیلی درد داشت هی در میاورد و باز میکرد.اونروز با اینکه دهنم سرویس شد اما تونستم کون بدم و برای اولین بار آب کر دوستم رو تو کونم احساس کردم.
اون ماجرا گذشت و من با یکی دیگه از دوستای دیگم که اونم اهل حال بود رابطمون رو شروع کردیم.البته نبا کون دادن بلکه با لب و بوسه .(البته الان دنبال یه موقعیت هستم تا به اون هم بدم).
بعد از اولین بار کون دادن به ش،خودم تصمیم گرفتم یکم باز بشم.پس شروع به بازی با کونم کردم و هروقت که حموم میرفتم با تافت و شامپو هد اند شولدرز خودمو باز میکردم.اما باز هم درد داشت.
ولی الان تقربا" هر هفته زیر ش میخوابم و اصلا" دردی رو احساس نمیکنم.(این رو هم بگم که اصلا" لذت نداره).
من این داستان رو برای آگاه کردن دوستانی نوشتم که گی بودن یا لز بودن رو قبول ندارن.
دوستان هرکس یه عقیده ای برای ارضای پنسی خودش داره.بعصی ها با جلق....بعضی ها با سکس با جنس مخالف و بغضی هم رابطه با هم جنس رو ترجیح میدن.
البته فکر نکنید که من لاشی ام و به عالم و آدم میدم ...نه فقط به ش!

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#213 | Posted: 2 May 2011 12:34
پارگی کون

سلام به همه دوستام شهوانی
اسم من س هستش(امنیت!)
داستانی رو که میخوام بگم برمیگرده به 3 ماه پیش یعنی بهمن ماه سال 1389.
من 16 سالمه و دوم دبیرستان هستم.تقریبا" هم خوش قیافه.البته بدنم خیلی سکسی هست.
اونروز وقتی از مدرسه برگشتم،فهمیدم کسی خونه نیست.بنابراین رفتم خونه صمیمی ترین دوستم ش.به حساب من زنگ زدیم رستوران تا نهار بگیریم و نوش جان کنیم. درحین ناهار حرف کون دادن کشیده شد وسط.منم که خیلی حشری بودم یجوری به ش فهموندم که یه حالی بکنیم.سره کل کل من گفتم اگه من بدم تو میکنی؟؟؟ ش هم با کمی من ومن گفت باشه.خلاصه وسایل ناهارو جمع کردیم.و من رو تخت دراز کشیدم.کم کم هردوتامون لخت شدیم.ش با کرم سوراخ کونمو می مالید و آماده میکرد تا کیرش بره تو.(کیرش کوچیک ولی کلفته).حدود 5 دقیقه مالون و انگشت کرد تا نسبتا" اماده شدم.کم کم کیرش رو تو سوراخم کرد ولی چون خیلی درد داشت هی در میاورد و باز میکرد.اونروز با اینکه دهنم سرویس شد اما تونستم کون بدم و برای اولین بار آب کر دوستم رو تو کونم احساس کردم.
اون ماجرا گذشت و من با یکی دیگه از دوستای دیگم که اونم اهل حال بود رابطمون رو شروع کردیم.البته نبا کون دادن بلکه با لب و بوسه .(البته الان دنبال یه موقعیت هستم تا به اون هم بدم).
بعد از اولین بار کون دادن به ش،خودم تصمیم گرفتم یکم باز بشم.پس شروع به بازی با کونم کردم و هروقت که حموم میرفتم با تافت و شامپو هد اند شولدرز خودمو باز میکردم.اما باز هم درد داشت.
ولی الان تقربا" هر هفته زیر ش میخوابم و اصلا" دردی رو احساس نمیکنم.(این رو هم بگم که اصلا" لذت نداره).
من این داستان رو برای آگاه کردن دوستانی نوشتم که گی بودن یا لز بودن رو قبول ندارن.
دوستان هرکس یه عقیده ای برای ارضای پنسی خودش داره.بعصی ها با جلق....بعضی ها با سکس با جنس مخالف و بغضی هم رابطه با هم جنس رو ترجیح میدن.
البته فکر نکنید که من لاشی ام و به عالم و آدم میدم ...نه فقط به ش!
     
#214 | Posted: 6 May 2011 02:19
سکس شیوا و محسن

اسمم شیواست،35 سال دارم و متاهل هستم و دارای یک فرزند دختر.شاغل و تحصیلکرده هم هستم. هر کس از جنس مخالف که منو می بینه اقرار می کنه که خوشگلی .همسرم مرد خوبیه ولی متاسفانه در سکس ضعیفه.بطور اتفاقی با مردی به نام محسن آشنا شدم که او هم متاهله و دارای یک فرزند.محسن هم مشکلی مشابه من با خانمش داره.
یه روز محسن من رو به آپارتمان دوستش دعوت کرد و من هم پذیرفتم.یک شلوار لی تنگ تنم بود و یک تاپ قهوه ای.محسن برام چای و شیرینی اورد و کلی با هم از هر دری حرف زدیم.احساس می کردم که کلافه است.می خواست بیاد طرفم اما دست دست می کرد.اومد نشست کنار کاناپه ای که من نشسته بودم ف روی زمین و نگاهم کرد.گفت بیا پایین بشین کنارم.من هم رفتم نشستم کنارش .نگاه کرد توی چشمام و یهو بغلم کرد و گفت : " کاش تو زنم بودی ، دوستت دارم" و تمام بدنش لرزید.حال من هم زیاد خوب نبود.مدت زیادی رو بدون سکس گذرونده بودم.دستم رو حلقه کردم به دور گردنش.
محسن شروع کرد آروم آروم با نوک زبونش گردنم رو می خورد و من هم خودم رو بهش می مالیدم.آروم آروم لباشو کشید روی صورتم و روی لبهام و لبهامو خورد. وای که چه آروم و قشنگ این کارو می کرد.با یه دستش هم سینه ها و نوک سینه هامو می مالید.من هم دستامو به پشتش می مالیدم و بدنم رو به بدنش می مالیدم.هر دو می لرزیدیم.دستاشو از پشت کمرم و از زیر لباسم رسوند بخ بدنم.نوک انگشتاشو می مالید به پوست تنم و من داغ می شدم.کسم خیس شده بود و کیر محسن هم از شلوارش زده بود بیرون و نفس نفس می زد.
چند بار خواستم خودمو از دستش نجات بدم اما دستاهای قویش این اجازه رو به من نمی داد.تاپم رو از تنم دراورد و اول کمی نگاهم کردوسینه هام برجسته شده بود و نوکش بیرون زده بود.با زبونش نوک سینمو لمس کرد....چه حالی داشتم.از روی همون سوتین سینه هامو می خورد و با یه دستش هم از روی شلوار کسم رو می مالید.دیدم مقاومت فایده نداره و بهتره من هم خودمو رها کنم.
دستم رو بردم و کیرش رو از روی شلوار لمس کردم.بزرگ بود.گفت دستتو ببر تو شیوا، این همه اش مال توهستش.حالم بد بود.دستم رو بردم طرف سینه هاش و تا نوک سینه اش رو لمس کردم اخش در اومد.فهمیدم به اینجا حساسه.... چرخیدم و من به روش خوابیدم نوک زبونم رو به نوک سینه هاش می زدم. آه و اوهش در اومده بود.شلوارم رو در اورد و من رو خوابوند روی کاناپه.بعد هم شلوار خودشو در اورد. از روی شورت زبون به کسم زد.نفسم بند اومده بود.
گفت که تا حالا این کارو نکردم اما می خوام کس تپلتو بخورم
من که تو حال خودم نبودم گفتم : واااااااااای خیلی دوست دارم .... و اون هم حسابی کسم رو خورد.لیس می زد.مک می زد.می خوردش ...حالم داشت بدتر و بدتر می شد اما محسن ول نمی کرد.می گفت می خوام آبت بیاد توی دهنم
زبونش داغ داغ بود و وقتی بالای کسم رو میک می زد من فقط آه و اوووه می کردم.گفت واااای شیوا می خوااام جررررتتتت بدم .....
خوابدی روی من ....سینه هامو می مالید و لیسم می زد و می گفت ....نه نمی خوام به این زودی تموم بشه. زبونش رو به تمام شکمم می کشید و تمام تنم می لرزید.زبونش رو تا کسم می رسوند و .....یه کم اونجا می چرخوند و باز نگاهم می کرد.
گفتم واااای محسن تو منو کشتی ...گفت می دونی چقدر این صحن ها رو مرور می کردم؟؟؟؟ حالا زوده که آبم بیاد.تو هم باید صبر کنی . دیواانه شده بود.
کیرش رو آورد از گردنم کشید تا پایین و برد لای پام و کشید رو کسم.دیگه کسم حسابی خیس بود. سر کیرش رو گذاشت دم سوراخ کسم و یه کم فشارش داد.
گفت : عجب کس تنگی داری شیوا !!!!! گفتم بکن توش ....تمومش کن محسن!
گفت نه !!! آرووووم آروووووم !!!! همونطرو که کیرشو با بازی بازی وارد کسم می کرد.سینه هامو می خورد و می مالوند.من دیگه واقعا تو حال خودرم نبودم.تجربه همچین سکسی رو نداشتم.اینقدر طولانی و عمیق !
کیرشو یواش تو کسم تکون می داد.واقعا کسم داشت جر می خورد.کمرمو می دادم بالا و پایین و نا خود آگاه با ناخنام به تنش می کشیدم.تا اینکه دیگه صبرش تموم شد و شروع کرد به تلمبه زدن!!!! پرسید آبمو کجا بریزم؟ گفتم رو شکمم.....

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#215 | Posted: 6 May 2011 02:21
سوينگر

اون به طرز عجيبي سكسي و جذاب بود...ميتونم بگم مادرزادي يك طناز بسيار دلفريب بود..
آرايش به صورتش به شكل نازي مينشست..چشماي عميق و مشكي اون يك نفوذ كشنده داشت. همه توصيف از سن 17 سالگي اون در اندامش پنهان بود ..كمري باريك و باسني با رانهاي گوشت آلود و خوشتراش، آدم جز هوس گاييدن اين دختر چيزي به مغزش راه پيدا نميكرد..اسمش شيما بود..من دانشجوي مهندسي بودم و اون سال دوم دبيرستان بود..دوست پسري به نام مهرداد داشت كه وضعش توپ بود ..اون همكلاس من بود..خيلي رفيق بوديم من هميشه خونه اش ميرفتم..صميمي بودن ما تا حدي بود كه از روابط سكسي دوست دخترامون هم به هم ميگفتيم..اون شيما رو به خونه مجرديش مياورد و باهاش عشق بازي ميكرد..شيما اوپن نبود اما ميتونست هر پسري را حتي با حرف به اوج لذت برسونه...مهرداد از عشق من به شيما با خبر بود ولي من و مهرداد كه اولين بار علايق سكسي مون به هم گفتيم فهميديم هردومون سكس گروهي و 2 به 1 رو دوست داريم يا اينكه دختر مورد علاقه جفتمونو باهم بكنيم خيلي اتفاق نظر داشتيم. فيلماي زيادي ميديديم گاهي تو 17 – 18 سالگي با پيداكردن يك سوژه غير قابل دسترس باهم جق ميزديم يا براش ميزدم..
من عاشق سكس گروهي و ضربدري هستم..اين احساس رواز اول با مهرداد مشترك داشتيم و هميشه ديدن فيلمهاي مردهاي سوينگر يا لذت جو كه همسرشونو يك يا چند نفر جلوشون ميكردند از دست نميداديم. اول ها وقتي دست مهرداد روي كون شيما ميلغزيد و من از لاي در يا دوربين وبكم جاسازي شده داشتم ديد ميزدم چه حالي ميداد...حس اينكه اين زن منه و مهرداد داره حال ميكنه باهاش، كلي كيف ميداد بمن.
يادمه كه مهرداد از شدت عشق سكسي اش به شيما جون قصد داشت باهاش ازدواج كنه . اما خانواده اش نميذاشت..با اينكه شيما بيرون و خيابون ظاهر بدي نداشت زيبا بود و خوش اندام
اما خواهر و مادرش نذاشتند با شيما ازدواج كنه. با اين حال باهم فكر ميكرديم اون نامزدشه و منم موقع سكس ديد ميزدم ..و از اندام زيباش كيف ميكردم..تو يكي از اين دفعات مهرداد در حال ماليدن اندام شيما ميگفت:
مهرداد: اين بدن چه بدني كه لختش منو ديونه كرده و با مانتو تو خيابون مرداي ديگه رو
شيما: ممممم....آرررره...جووووون عزيزم....الان زير تو ام....مال تو ام.آخخخخخ مهرداد جووون دوست داري .بيرون كه هستم مال مرداي ديگه باشم؟...مممممم
مهرداد : آآخخخ....نگو..از اين حرفا نگو كه ميميرم برات.....خيلي دوستت دارم وقتي برام فانتزي ميسازي .....مي خواهي يكي از اين مردا ديد بزنه گاييدن مارو....؟ جنده من؟...آرهههه
تو اين لحظه من كيرم دستم بود براي شيما جون و كون زيباش ميزدم.....وقتي سوالش با ناله و آخ و اوخ شيما همراه شد مهرداد به من اشاره كرد بيا تو...با ترس نزديك شدم مهرداد به آرومي دم گوشش گفت اين مرد داره كون زيباتو ديد ميزنه....شيما از شدت سكس ناله ميكرد و احتمال اومدن منو از راهرو به اطاق ميداد و با حسس ما آشنا بود ...ميگفت
شيما : مهردادجون... لختم كن.....ممممم....
مهرداد:الان جيگرم.....(شرت مشكي شيما را با يه ضرب از بدنش كند...شيما چاردست وپا كونش بالا و سرش نزديك فرش مهردادپشتش با كير شق شده تو دستش و دست ديگش ميزد رو كون شيما)...ببين شيما جونم چه كوني داره مازي جون( مازيار اسم من) عشق من بهترين بدن دنياست.....
مازيار : آرهههههه...چه كون ناز و گرديه ...خيلي بزرگ و لوند ه .....ممممم...مهرداد جون دوست داري چي بگم از اين كون و بدن .....چي كار كنم برات....؟؟؟؟
شيما با صداي من بدجوري كونشو بالا پايين ميكرد...له له ميزد...... مهرداد كيرشو تف زد لاي كون شيما جون گذاشت و بالا و پايين ميبرد كون و كس شيما رو با سر كيرش نوازش ميداد.... ميكشيد و شيما هم ناله ميكرد... سوال من از مهرداد جوابي رو ميخواست كه اين اطاق منفجر بشه..
مهرداد: مازي جون هرچي كيرت ميخواد بگو تا حال كنم...بگوووو..
مازيار: آخخخ مهرداد عجب نامزدي داري...چه كوني داره...آخخخخ....مهرداد...مهرداد...
مهرداد: چيه عزيز بگوووووو
مازيار: كيرن تو كس نامزدت...كيرم تو كون زنت...
مهرداد: وايييييييييييي آرهههه ...جووووووون كيرت تو كون نامزدم...كيرت تو كس زنم آخخخخخخخ...بيا كيرتو بزارم لاي كون نامزدم.....
مهرداد جلو كيرم زانو زده بود و كيرمو گرفت يه كم ماليد ...
مهرداد: اره چه كيريه....عزيزم شيماجونوم كير غريبه ميخوايي لاي پات بذارم خودم ؟ آرهه جنده من ؟ عزيزم بگوووووو

شيما كه به اوج رسيده بود و كسش را به سرعت ميماليد گفت
شيما: آره...ميميرم براي دو كير همزمان....مهرداد جون...ميدونم ميخواهي جندت باشم...عزيزم....مممممم....مهرداد...مهرداد..
مهرداد: چيه؟ بگو...چي دوست داري ؟ ...مممممم
مهرداد همينطوري كه ميماليد كيرمو منم راست راست كرده بودم و آه ميكشيدم.... شيما چاردست وپا پشت به ما بود سرشو برگردوند و با چشماي نيمه بسته و خمارش با ناله گفت :
شيما: مازي جون ....مازي جون.....
مازيار: چيه.....ممممم...چه كسو كوني داري شيما جووون....
مهرداد كيرم رو ميماليد و كيرش كه رو كون نامزدش بود رو بالا پايين ميكرد.
شيما: مازي....كيرت تو كس و كونم....ميميرم برا كيرت ..بتپون تو كونم....ممممممم
من كه حشري شده بودم دست مهرداد از كيرم كشيدم كيرمو جلو صورت مهرداد گرفتم و با حرص و شهوت گفتم:
مازيار: مهرداد.... بيا ....كسكش زن جنده ...سر كيرمو تف بزن بزارم لاي كس و كون زنت مهردادكه يه دفعه حشر من و ديد ...كلي حال كرد ...له له ميزد برا اين لحظه ...يه جوري مست و خمار از پايين به بالا نگام كرد ...يه تف انداخت سر كيرم و با دست كيرمو ماليد .....گذاشت لاي كون نامزدش ....داشتم از حس لمس كون شيما پرواز ميكردم...كس و كون همون دختري كه از پشت سرش تو خيابون دنبالش ميرفتم و هر روز و آرزوي داشتن او بدن و گاييدنش هر روز تو خيالم بود الان جلوي من و كيرم لاي كون سفيدش بود..
مازيار: آخ چه كوني داري شيما جون ....كيرم توشه .....
شيما :‌ مممم ديوونه اشي اره....ميديدم كف كون مني....كيرت تو من چه حالي ميده....
مهرداد: ....آخخخخخ...جون...شيما ...عزيزم...لاي پات يه كير كلفته ....جلوم داره ميگاد تورو.. .... چه مرد كسكشي شدم برات....ممممممممممممم.
من همينطور كه لاپاش گذاشتم با حشر زياد گفتم
مازيار: مهرداد لاي كون نامزدتو بازكن برام.. نامزد كوني تو رو ميگام .. ...مهرداد جون.... جون.......
مهرداد لاي كون شيما رو باز كرد سوراخشو ماليد برام....كون چاقو سفيد و برام كامل از هم باز كرد. منم كه كنترل نداشتم رو خودم يه دفعه سر مهرداد رو گرفت فشار دادم روي كون نامزدشت طوري كه از نزديك نزديك سوارخ كون شيماو كيرمو ببينه.... شروع كردم تپوندن تو كون نامزدش...
مازيار: آخخ....ببين چه ميره توششش...تو كون زنت .... كير من تو كون تنگ زنت ميره ميبيني؟ ممممم.....جون.....( سرش كه رفت ...شيما ناله اي جيغ مانند كرد و . كم كم باز شد ....تو آسمونها بودم كيرم رو عقب جلو تو كون تنگش ميكردم ......مهرداد هم نفس نفس ميزد.... كيرمو كشيدم بيرون كه يه دفعه مهرداد سر كيرمو تف انداخت ...من حشري تر شدم دست خودم نبود ...سرشو كه سفت نگه داشتم ..كيرمو جلو دهنش بردم و با يه ضربه تو دهنش كردم...نميدونستم چكار ميكنم . اما مهرداد بدش نيومد... دوباره و دوباره كردم داشت ابم مي آمد كه زدم تو كون نامزدش...با سه بار حركت عقب جلو آبم پمپ شد توش...از بغل كيرم زد بيرون ...ناله هاس شيما تمومي نداشت ...دستمو از سر مهرداد برداشتم و ديدم كه كيرش شل شل شده اما آب كيرش سرازير آروم مياد بيرون...گذاشت جاي كير من تو كون نامزدش ... اونم آبشو ريخت ...و افتادند زمين كف اطاق تو بغل هم لب گرفتند... نميدونم چي شد بالا سرشون رفتم كيرمو گذاشتم بين صورتهاشون....چه جور ميليسدنش .... واي كه مرده بودم از سكس........آخ.....

اينطوري بود كه اين حس شوهر لذت جو تو خونم رفت و سوينگر شدم....

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#216 | Posted: 6 May 2011 02:22
یک حقیقت، یک اشتباه

فصل یکم:
کسی خانه نبود روی مبل جلوی تلویزیون ولو شدم و برای اینکه این خاطره لعنتی باز به یادم نیاد سر خودمو با سرچ کردن یک کانال خوب ماهواره گرم کردم خودم هم نمیدونستم دنبال چی هستم فقط دلم میخواست هیچی یادم نیاد ولی نمیشد تا یک لحظه بیکار میشدم دوباره سر و کله ی این افکار پیدا میشد؟دیگه خسته شده بودم .صدای زوزه ی باد پائیزی توی خونه پیچیده بود دائم در ورودی خونه رو تکون میداد ،پنجره ها میلرزیدن و من همینطور بی تفاوت فقط ذهن خودموروی این متمرکز کرده بودم که باید هرطور شده دیگه بهش فکر نکنم.اخ که چقدر دلم میخواست همین الان یکی برسه و از تنهایی درم بیاره اینجوری باهاش گرم صحبت میشدم هر چند این افسردگیه من این چند وقت همه را از من رونده بود گوشه گیر شده بودم و کسی دیگه کاری به کارم ندشت.........
همینطوری جلوی تلویزیون بودم که ناخوداگاه برای چندمین مرتبه شروع کردم به مرور کردن اتفاقات این رابطه.
عید دوسال پیش بود ، مامان و بابا از قبل از سال تحویل تدارک یک سفر رو ترتیب داده بودن تو اتاق خودم بودم با داداشم ارین اون 1 سال از من کوچکتر بود روی تختش دراز کشیده بود و داشت فکر میکرد و من داشتم جزوه ها مو مرتب میکردم صدای اسپیکر کامپیوتر هم طبق معمول زیاد بود توی حال هوای خودم بودم که مامان در رو باز کرد و اومد صدای اسپیکر رو که نزدیک در بود کم کرد توجهمون بهش جلب شد با حالتی که انگار خیلی خوشحاله گفت بچه ها عید قرار شد با دایی محسن وزنش وبچه هاش و خاله زهرا و بچه هاش بریم شیراز و بعدم بندر عباس من گفتم بیخود من با بچه ها قرار گذاشتم قراره خودمون با هم بریم مادر میدونست اگر من قرار باشه یک کاری رو انجام بدم هیچ چیز جلو دارم نیست و حتما انجامش میدم ارین هم خیلی پایه ام بود بیچاره با اینکه سمانه دختر خاله زهرا رو خیلی دوست داشت (اونم همینطور)، ولی اگر من ازش میخواستم که با ما رفیقا بیاد سفر رومو زمین نمیزد مادرم بیچاره از من همون اول نا امید شد و روکرد به ارین بعد از چند لحظه سکوت بالاخره لب باز کرد و با چهره ای ناراحت از ارین پرسید تو چی نمیای؟
ارین نگاه ملتمسانه ای بهم نگاه کرد منم سر خودموبا جمع و جور کردن جزوه ها گرم کردم با حالتی بی تفاوت رومو برگردوندم ولی از ته دل دوست داشتم با ما بیاد ارین خیلی داداش خوبی است و چون زبون شیرینی داره و هرجا که باشه همه رو میخندونه دوست داشتم اون بیاد با من که با حضور اون خیلی بیشتر خوش میگذشت.ارین بین دوراهی گیر کرده بود
گفت:حالا اووووه کو تا سال تحویل بذار ببینم چی میشه مادر یکم امید پیدا کرد سرشو به نشانه تائید پایین و بالا کرد .
گفت :باشه
درو بست و رفت به سمت اشپزخونه که نهار رو اماده کنه منم دوباره رفتم صدای اسپیکر رو زیاد کردم و اومدم به کارم ادامه میدادم که دیدم صداش کم شد منتظر صدای مادر بودم ولی صدای ارین بود داشت با گوشیش حرف میزد درست حدس زدم سمانه بود ارین و سمانه از زمانی که یادمه همدیگرو دوست داشتن عشق بچگانه شون موقع بازی های بچگانه شون به یک عشق واقعی تبدیل شده بود و عشقشون پاک بود پاک پاک......
توی صحبتاش میشد فهمید که خیلی دوست داره با مادر اینا بره و سمانه التماس میکرد که تورو خدا بیا اگه نیای منم نمیرم بهونه ی سفر من تو هستی حالا اگر نباشی به چی دل خوش کنم.دوراهی بدی بود ارین به اونم همون حرفایی که به مادر گفته بود تحویل داد و قطع کرد.
دیگه سکوت من بی عقلی بود همینطور که چند تا کاغذ تو دستام بود برگشتم و بهش گفتم :دیوونه من که حرفی نزدم که تو اینجوری رفتی تو لاک خودت بخدا من راضی نیستم که بخوای به زور باهام بیای هر جور دوست داری رفتار کن بخدا ناراحت نمیشم حتی اگه نیای .
چشماش برق زد ولی خودشو کنترل کرد و گفت :قربونت حالا خدا بزرگه
چند روز از این ماجرا گذشت و چند روز دیگه سال تحویل بود و ما بلاتکلیف که چکار کنیم تا اینکه خبر دادن امیر دوستم همونی که قرار بود با ماشین اون بریم سفر تو بزرگراه تند رفته و نامحسوس یک جریمه ی هنگفت انداخته روی دستش و ماشینشم بردن پارکینگ با این تفاسیر عملا برنامه سفر دوستان کنسل شد و من مجبور شدم بعد از سال تحویل با ارین ومادر وپدر به همراه خاله و دایی با 3 تا ماشین راهی بشوم که ای کاش قلم پام میشکست و هیچ وقت به این سفر نمیرفتم ولی تقدیر چیز دیگه ای خواسته بود. دایی یک پسر خردسال داره که تازه خدا بهشون داشت و یک دختر 7 ساله واسه همین هم توی سفر دائم بایستم صدای ونگ ونگ بچه میشنیدم وبیچاره زنش که دائم میبایست اون پستونای سکسیشو در بیاره بجای دهن شوهر بکنه تو دهن بچه خاله 4فرزند داشت که کوچکترین فرزندش داداش 6سال کوچکتر از سمانه بود کلاس اول راهنمایی بود و دوتا خواهر بزرگتر از سمانه هم عروس شده بودن و فقط خاله و شوهر خاله وسمانه و سینا اومده بودند.خدا رو شکر وضع مالی دایی خوب بود و ابروی مارو میخرید اون سال هم با یک هیوندا ازرا اومده بود ماهم وضع مالی مون بد نبود ولی کل دارو ندارمونو روی هم میریختیم در خونه ی دایی رو هم نمیتونستیم بخریم.
خلاصه رسدیم به شهر شیراز شهر باحالی بود مخصوصا دختراش که نمیدونم اهل همون شهر بودن یا اینکه مهمون نوروزی بودن ولی نگاه های من فقط محض چشم چرونی بود و هیچ وقت نمیرفتم به اینجور دختر ها با این تیپ ها طرح دوستی بریزم کسی هم تو دلم نبود ولی من عقاید خاصی دارم دختر رو بدون ارایش وبا زیبایی طبیعی خودش دوست دارم.
همینطور که رسیده بودیم تو شهر پرسه میزدیم که جایی پیدا کنیم واسه استراحت که به پیشنهاد مادر از همه جا درمانده رفتیم ستاد اسکان نوروزی خوشبختانه خاله برای محکم کاری کارت فرهنگی بودن سارا دختر دوم خودشو ازش گرفته بود خدارو شکر به کار اومد و وقتی ارائه داد جای بهتری بهمون معرفی کردن وقتی که مستقر شدیم.من و ارین دوش گرفتیم توی اون مدرسه خیلی شلوغ نبود اون مدرسه رو فقط به فرهنگی ها میدادن و چون ما زود امده بودیم تعداد کمی امده بودند ولی دائم تعدادشون زیاد میشد.دایی هم که داشت اعصابش خورد میشد تا حالا با این فلاکت سفر نکرده بود ولی بیچاره هیچی نمیگفت. 2-3روزی که گذشت دایی به من سوییچ ماشینشو داد و ازم خواست که برم واسه بچه اش پوشک و یک سری خرت و پرت بگیرم و بیام منم با ارین رفتیم خرید و همینکه برگشتیم به اون مدرسه دیدم یک ماشین که شماره پلاکش مال شهر محل دانشگاهم هست تازه رسیدن و میخوان که مستقر بشن یک زن و یک مرد و یک دختر که داشتم از پشت میدیدمش با دوتا پسر که هم سن و سالای خودمون بودن بودن پیاده شدن پسرا داشتن کمک میدادن که وسایل رو بیارن پایین و اون خانوم که سن و سالش تقریبا 40 رو داشت ،داشت دستور میداد و اون دختر هم کنار باباش داشت به حرفای مسئول اسکان اون مدرسه گوش میداد که ارین پیاده شد و رفت بالا منم چند لحظه بعدش پیاده شدم در های ماشین رو قفل کردم .
بااون دختر 4-5متر بیستر فاصله نداشتم داشتم همینطور نگاه میکردم از پشت میشد به زیبایی اندامش پی برد مانتوش خیلی تنگ نبود ولی در حدی بود که بشه اندامشو دید زد اروم اروم قدم میزدم که شاید صورتشو برگردونه که این کارو نکرد اصلا متوجه من نبود دیگه موندن بیش از حد ابروریزی میشد بنابراین رفتم بالا ولی اندام قشنگش نمیذاشت تا صورتشو ندیدم دل بکنم برم بالا، ازون مهمتر پلاک ماشینشون مال شهر دانشگاهم بود وباید میدیدمش شاید اشنا می بود اخه اون شهر ،شهر بزرگی نبود واسه همین پله ها رو نیمه رفته بودم برگشتم
و به بهانه ی حرف زدن با مسئول اونجا رفتم جلوی اون ، صبر کردم که حرف پدر اون دختر تموم بشه جوری ایستاده بودم که میشد قشنگ چهره اش رو دید بی رودربایسی صادقانه میگم به محض اینکه دیدمش دلم لرزید...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا چی میدیدم این دختر بود یا یک فرشته صورت خیلی ناز ومعصومانه رنگ چشمای عسلی وموهای طلاییش هارمونی جالبی ایجاد کرده بود لب های قرمز ظریفش بدون رژلب توی افتاب ظهر میدرخشید هر از چند گاهی نسیم خنکی میوزید چند شاخه از اون موهای طلاییشو بازی میداد و میومدن روی اون چشمای قشنگش اونم با عشوه و ناز سرشو میگردوند که موهاش برن کنار انگار الیشا کاتبرت جلوم ایستاده تا حالا این حس رو نداشتم اونم یک جور خاصی بهم نکاه میکرد و تا من تو چشماش نگاه میکردم بعد از لحظه ای چشم تو چشم شدن با من با خجالت نکاهشو از من میدزدید کاشکی میشد زمان رو نگه داشت که فقط بهش نگاه کنم و از این همه زیبایی یکجا لذت ببرم اندام ظریف دخترونه ای داشت قدش حدود 167-168 یکم تپلی که لطافتشو میشد حس کرد سینه هاش از روی مانتو کاملا مشخص بودن و به اندازه کافی رشد کرده بودن شکم اصلا نداشت ولی کلا اندامش یکم تپلی بود پاهاشو میکلانش تراشیده بود رونهای ماهیچه ای قوس کمر و کونشم واقعا خیلی قشنگ بود با نگاه هایم باعث شدم یکی ازون پسر ها شک کنه و به بهانه ای اونو کشید اونطرفتر همون لحظه هم حرف پدرش تموم شد و اومد کمک اون پسر ها منم بعد از یکم کس وشعر گفتن راهی شدم که برم بالا اون دختر هم به همراه ماماتش داشت جلوم راه میرفت حالا میشد به کونش بهتر دقت کرد پشت مانتوش به خاطر اینکه خیلی روش نشسته بود چروک بدی خورده بود و چاک پشت کونش رفته بود کنار و وقتی همینطور جلوی من از پله های مدرسه بالا میرفت منم از پشت زوم کرده بودم به حجم کونش خدایا هرچی زیبایی بود رو یکجا داده بودی به این ؟؟؟؟؟
حجم کونش از روی شلوار بد نبود تپلی وقتی که راه میرفت انگار کونش داره ادامس میجوه بالا پائین رفتن کونش یخورده شهوتیم کرده بود ولی من یک حس دیگه بهش داشتم نمیتونستم به سکس باهاش فکر کنم بیشتر داشتم عاشقش میشدم اخه واقعا خوشگل بود.
میترسیدم برم باهاش دوست بشم ازینکه از من خوشش نیومده باشه و نخواد باهام دوست بشه از طرفی هم ما داشتیم 2-3روز دیگه میرفتیم بندر عجب مخمصه ای بود باید هرچه زودتر کارو یکسره میکردم فکری به ذهنم رسید که از طریق سمانه اقدام کنم اگه ارین بهش میگفت شاید میتونست اونو بهم برسونه بنابراین معطل نکردم با ارین صحبت کردم اونم از سمانه خواست و سمانه هم بعد از کلی منت گذاری سر من فردا شبش رفت جلو کشوندش کنار و باهاش حرف زد.بهش
گفت :پسر خاله ی بزرگش خیلی از تو خوشش میاد و میخواد باهات دوست بشه.
اونم گفت:متاسفانه من نمیتونم پیشنهاد ایشونو قبول کنم اگه ایشون خیلی مطمئن هستن خودشون اقدام میکردن نه اینکه پیک بفرستن .
سمانه عصبی شد و فقط اینارو به ارین گفت و دیگه قبول نکرد که بره صحبت کنه.
خدایا حالا باید چکار میکردم یک روز دیگه بیشتر وقت نداشتم و اگر نمیتونستم کارمو بکم تا اخر عمر حسرت به دلم میموند که ای کاش بیخیال میشدم و فراموش میکردم که این دختر رو دیدم اما مگه میشد.
بالاخره تصمیم خودمو گرفتم فرداش که میدونستم ظهر از گشت و گذار میان به مدرسه واسه استراحت وقتی که امدند دائم دم پنجره اون اتاق که روبه حیاط بود کشیک میدادم خدا خدا میکردم که خودش تنها بیاد توی حیاط که خدارو شکر دیدم یک سری ظرف کثیف دستشه و امده پای ابخوری که بشوره که نهار بخورن منم دویدم اومدم پایین کنارش وایستادم یک نگاه بهم کرد و منتظر بود که کارم تموم بشه و برم یکم موذب بود کسی دور و برمون نبود تقریبا خلوت بود در حالی که داشتم دستامو میشستم بدون اینکه بهش نگاه کنم
گفتم: میدونم از دستم ناراحت شدید شاید بهتر بود حرف دلمو خودم بهتون میگفتم حرف شما درست بود ولی حالا که دور نشده میشه کار منو نادیده بگیرین و بهم زنگ بزنید.من امشب دارم میرم ولی ندیدن شما برام خیلی سخته بذار حدااقل با صداتون ارامش بگیرم خواهش میکنم بهم زنگ بزنید
همینطوری که دیگه اخر ظرف شستنش بود گفت شمارتو بگو حفظ میکنم
گفتم:بیاین تو سالون پایین بهتون میگم.وسپس رفتم.
چند دقیقه بعدش اومد و من شماره ای که از قبل نوشته بودم دادم بهش.
گفتم :کی بهم زنگ میزنی؟
لبخند قشنگی گوشه لبش نشوند که زیباییشو چند برابر کرد بهم گفت :خیلی خوب حالا چه عجله ایه......
فهمیدم اره زیادی بیتاب شنیدن صداش بودم.
دوتایی با کمی فاصله که کسی بهمون شک نکنه رفتیم بالا
ومن دیگه داشتم منفجر میشدم اخه اولین کسی بود که دلمو اینجوری لرزونده بود و من موفق شده بودم بهش شماره بدم ، بیتاب بودم دائم توی فکرش بودم داشتم تمرین میکردم که وقتی که زنگ زد چی بهش بگم و ازم بیشتر خوشش خدایا چند ساعت داشت میگذشت و اون هنوز زنگ نزده بود
فصل دوم:
ما شب راهی شدیم به سمت بندر عباس تو ماشین وقتی انتن گوشیم میرفت هی بیتابی میکردم که زودتر به یک جایی برسیم که انتن بده وقتایی هم که خودم پشت رول بودم همچین که انتن میرفت گلوله میرفتم شانس اوردم که مادر خواب بود وگرنه خدای نکرده سکته میکرد با این طرز رانندگی من،
بالاخره دیدم یک اس ام اس اومد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی که بازش کردم دیدم یک شماره ی غریبه است و نوشته بود بالاخره رفتین؟
یک خورده فکر کردم میدونستم باید خودش باشه ولی نخواستم تابلو بشه بگه که چقدر هول هستم ولی توی کونم عروسی بود.بهش اس دادم ببخشید شما؟
جواب داد:شماره میدی یادت میره؟
ماشینو نگه داشتم و دادم به دست ارین و خودم نشستم کنارش شروع کردم به اس بازی.
جواب دادم:اهااااااااااااااااااااااااااااااان سلام خوبین شما؟
جواب داد:ممنون مرسی کجا رفتین ؟دیگه برنمیگردید.
اس دادم:با اجازه شما رفتیم بندر عباس وفکر نمیکنم دیگه برگردیم.باید سر صحبتو باهاش باز میکردم بهش گفتم راستی اسم شما چیه؟(میدونستم اسمش یلدا است چون اونجا میشنیدم به این اسم صداش میکردن ولی اگر خودش میگفت بهم بهتر بود)
جواب داد: یلدا اسم شما چیه ؟
اونم میدونست اسمم امین هست ولی دوست داشت خودم بگم بهش منم جواب دادم امین همینجوری سر صحبت باز شد و میگفت که اون دوتا پسره داداشاش هستن اسم یکیشون یاشار بود اسم اون یکی مصطفی ولی بهشون نمیخورد داداش باشن اصلا شباهتی به هم نمیدادن ولی خوب من اعتماد کردم شب اول زیاد اس بازی نکردیم و بهم گفت که خسته است و میخواد بخوابه.منم مزاحمش نشدم.وای چه شب قشنگی بود صدای داریوش تو ماشین پیچیده بود منم فقط داشتم بهش فکر میکردم و ارین منو گرفت به حرف نمیخواستم جلوی بابا اینا حرفی راجع بهش بزنم شاید خودشونو به خواب زده بودن.فقط فکر میکردم و خودمو خوشبخت ترین مرد دنیا تصور میکردم.
فرداش رسیدیم بندر و دوباره فقط اس بازی و شب ماشینو برداشتم و خواستم همراه ارین بریم ساحل ارین هم اصرار کرد که سمانه هم بیاد منم گفتم خوب بیارش اونم به سمان گفت و اونم اماده شد که 3تایی بریم ساحل مامان و بابا وخاله و دایی رفتن بازار.منو ارین و سمان رفتیم به ساحل اون دوتا که داشتن قدم میزدن و عاشقانه دست همو گرفته بودن و طول ساحل رو سیر میکردن منم نخواستم مزاحمشون باشم گفتم بچه ها من اینجا تو ماشین میشینم شما برید خوش باشین خواستین بیاین قبلش بهم زنگ بزنید.اونا هم رفتن منم تو ماشین نشستم و در حالی که 2-3تا اس ام اس بین منو یلدا رد و بدل شده بود بهش گفتم میخوام باهات حرف بزنم اخه تا حالا صدای قشنگتو نشنیدم اونم جواب داد اگر شد بهت تک میزنم دوباره شروع کردیم به اس بازی که به جای جواب یکی از اس ها دیدم تک زد منم بهش تل زدم بعد از2تا بوق گوشی رو جواب داد و گفت سلام خوبی صدای با مزه ای داشت انگار یک دختر 4 ساله داره با شیطونی باهات حرف میزنه گفتم سلام حالت خوبه تشکر کرد و شروع کردیم به صحبت کردن خیلی زیاد نگذشته بود که دیدم قطع کرد دوباره زنگ زدم که اشغال کرد اس داد مصطفی اومد کنارم نتونستم صحبت کنم ببخشید ،
گفتم: اشکال نداره گلم.
دوباره به اس بازی وقت خودمونو هدر دادیم تا اینکه ارین اینا اومدن و رفتیم به سمت خونه ای که دربست اجاره کرده بودیم.کلا خانواده ی ما قلیون میوه ای خیلی دوست دارن واسه همین شبا همش 2-3تا قلیون چاق میکردیم و میکشیدیم زن دایی خوشکلم هم چون بچه شیر میداد اصلا نمیکشید سمانه هم چون در مقابل چشم غوره های ارین بود جرات نمیکرد زیاد بکشه اخر شب بود و بعد از اینکه خانوما خوابیدن ما اقایون برنامه ی مشروب فردا رو ردیف کردیم.من خیلی دوست داشتم مشروب بزنم.خوشبختانه دایی دست و دل بازی کرد و
Johnnie_Walker Blue labelقبول کرد که یک مشروب خیلی توپ مارو مهمون کنه
یکی دوتا دوست اونجا داشتم از بچه های دانشگاه بودن که بهشون زنگ زدم و بالاخره جنس مورد نظر رو پیدا کردیم فردا ظهر خریدیمش و شبش نشستیم به خوردن من و ارین و دایی و بابام (شوهر خاله بخاطر مشکل معده اصلا نخورد) وقتی که نصفه بیشتر شو رفتیم بالا هر 4تا مون گرم گرم بودیم حالا بیرون رفتن و لب ساحل رفتن خیلی فاز میداد .رفتیم و من که کلم داغ بود دوباره به یلدا جونم اس دادم گفتم عزیزم میخوام صداتو بشنوم خواهش میکنم گفت باشه ببینم چی میشه.خیلی حال میده وقتی که مستی با کسی که خیلی دوسش داری حرف بزنی.
بعد از چند دقیقه دیدم بهم زنگ زد برداشتم گفت ببین من به بهانه دستشویی اومدم پایین و خیلی نمیتونم صحبت کنم گفتم خوبه اشکالی نداره .
گفتم یک سوال ازت دارم بپرسم؟
گفت ؟جانم بگو
گفتم:ببین مصطفی اصلا به تو و یاشار شباهتی نداره راستشو بگو بهم که چکاره ی تو هست.
انگار که خیلی عصبی شده باشه گفت:چه لزومی داره بهت دروغ بگم؟؟؟؟؟؟؟
گفتم: منظوری نداشتم ولی خودت قبول کن که اصلا بهت شباهتی نداره توبه این بلوندی و سفیدی یاشار هم همینطور ولی اون موهای موج دار مشکی داره رنگ پوستش هم سبزه است؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
با صدای لرزان از عصبانیت گفت: هرجور دوست داری فکر کن این همه دوست داشتی صدامو بشنوی فقط میخواستی همینو ازم بپرسی کاری نداری.؟؟؟؟
من که هول شده بودم ممکن از دستش بدم گفتم :عزیزم به خدا منظوری نداشتم با حالت مستی که داشتم خیلی خودمو کنترل میکردم که تو حرفام سوتی ندم که بفهمه اروم ازش خواستم باهام ازدواج کنه.
یکه خورده بود گفت :تو که منو نمیشناسی چطور این پیشنهاد رو میدی تو فقط منو چند بار دیدی تازه باهم حرفی هم نزدیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم: معصومیت یک دختر از تو چشماش میشه فهمید برای من همین کافیه
یلدا از وقتی که دیدمت اتش گرفتم هرچی داره میگذره واقعا دارم عاشقت میشم یک سوال ازت میپرسم راستشو بگو ؟
گفت:باشه
گفتم:دوسم داری؟؟؟؟؟؟؟
گفت:اگر نداشتم بهت زنگ نمیزدم باهات نمیموندم
گفتم: دوست دارم بهم بگی
با همون صدای ظریفش مثل دختر بچه های بانمک اروم شمرده شمرده گفت؟ د و س ت د ا رم خوب شد.
دیگه از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم قلبم بشدت تو سینه میزد .
با صدای لرزان که از خوشحالی تونستم بغضمو بخورم و گفتم پس باهام ازدواج کن.
با حیا و خجالت خاصی گفت:اخه من چی بگم نمیدونم بخدا هر چی تو بگی
دیگه داشت دور میشد با عشقی چند برابر روز های قبل بهش گفتم: دوووووووووووست دارم عزیزم خداحافظ.
مستی هنوز داشت بهم حال میداد دوباره به جمع بابا اینا ملحق شدم و روحم فقط پیش یلدا بود.فکر میکردم خوشبختی بهم رو اورده.
خلاصه بعد از 2 روز دیگه ما به شهر خودمون برگشتیم و تعطیلات تموم شد و دوباره کلاسهای دانشگاه و دردسر رفت و امد به شهر دانشگاهم و ......
ولی یک دلخوشی داشتم که دل به دل کسی بستم که اونم منو دوست داره.
باهاش قرار میگذاشتم که ببینمش ولی خیلی میترسید و به زور قبول میکرد و وقتی که میومد دائم اینطرف و اونطرف رو نگاه میکرد انگار منتظر یک چیز بد بود منتظر کسی که تعقیبش کرده و حالا میخواد مادو تارو رسوا کنه واقعا دیدنش توی کافی شاپ یا توی پارک ها همراه با ترس بود هم برای من که توی اون شهر غریب بودم و هم برای اونم که شهر خودشون بود توام با شوک بود بعد از 3 -4بار دیگه که با این فلاکت قرار میگذاشتیم توی یکی از قرار ها دستشو گرفتمو بهش گفتم میای خونه ی ما؟
چشمای قشنگشو درشت تر کرد و گفت نه
گفتم :اخه چرا؟
گفت :اینجوری بهتره
ناراحت شدم گفتم:بهم اعتماد نداری؟
گفت: بحث این نیست من نمیتونم بیام
همینطور دستشو به صورتم نزدیک کردم بوسیدم و
گفتم :حتی اگر من ازت بخوام؟؟؟؟؟
گفت:وای امین تو همیشه همین کارو میکنی گیر نده دیگه وقتی میگم نمیشه یعنی نمیشه دیگه.
دستشو به نشانه نارضایتی اروم ول کردم و به وسایل بازی100 متر اونطرف تر که یک خانوم داشت بچه اش سوار تاب میکرد خیره شدم گفتم:هرطور راحتی ولی یادتون باشه.
یلدا یک نگاهی اطراف کرد و اروم خودشو کشوند به سمت خودم دست راست و چپشو گذاشت روی شونه ام با همون معصومیت همیشگی گفت:عزیزم ناراحت نشو دیگه زیر چشمی نگاهش کردم و دوباره نگاهمو به جلو خیره کردم.
عصبانی بودم که چرا با اینکه میدونه من با تمام وجود دوسش دارم بهم اعتماد نمیکنه.
من دوسش داشتم، عاشقش بودم اصلا تو فکر سکس باهاش نبودم برای من همون دیدن چهره ی قشنگش و اینکه میدونستم منو دوست داره خیلی بیشتر از سکس لذت بخش بود.
ولی نمی تونستم اینو بهش بفهمونم یکم خودشو کشید اونطرف تر و گفت:خوب بگو چکار کنم باشه میام.
گفتم: اصلا نمیخواد دیگه زدی تو ذوقم.
ناراحت گفت:ولی من معذرت خواهی که کردم خیلی بی انصافی. شده تا حالا ازم چیزی بخوای من اون کار رو انجام ندم؟.بغض صداشو میشد از لابلای حرف هاش شنید رو کردم بهش اروم دستمو گذاشتم روی شونه اش اوردم کمی پایین تر همینطور که انگار دارم کمرشو ماساژ میدم اروم یکم بیشتر کشیدمش سمت خودم داشتم پیش خودم فکر میکردم چقدر با معرفت بوده و راست میگه هرکاری که ازش میخواستم نه نمی گفت یاد اون خاطره ای افتادم که چند شب قبلش بخاطرم با خانواده اش بحث کرده بود و الان هیچ کس باهاش حتی حرف هم نمیزد.
اطراف رو نگاه کردم هوا گرگ و میش بود و کم کم داشت صدای گنجشک ها ی اون پارک تمام میشد سوت و کور دلگیری شده بود هیچ کس توی پارک رفت و امد نمیکرد روی اون نیمکتی که ما نشسته بودیم دید کمی از اطراف روی ما دوتا داشتن .کمی بیشتر بهش چسپیدم اروم سرمو خم کردم و در حالی که سرشو پایین اورده بود به پوست لطیف گونه اش بوسه ای زدم سرشو بلند کرد و با چشم هایی خمار بهم نگاه کرد دوباره دستشو گرفتم گذاشتم روی پای خودم
کم کم دیگه هوا داشت تاریک میشد رو کردم بهش
گفتم: نفسم من بخاطر خودمون این پیشنهاد رو بهت دادم به خاطر اینکه دیگه ترس و لرز مزاحم رو نداشته باشیم وگرنه مطمئن باش اینقدر عاشقت هستم که به اون چیزی که ازش میترسی فکر نکنم با حالتی حق به جانب بهم گفت :من از چیزی نمیترسم
گفتم: پس چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با حالت چهره ی معصومانه اش نگاهشو بهم دوخت گفت :باید چیزی ر

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#217 | Posted: 6 May 2011 03:48
آموزش ماساژ
زن برادر خانمم اسمش غزاله و ازم حدود 14 سالی کوچکتره هیکل تو پر و یه جفت سینه بزرگ و صورتی زیبا داره از زمانیکه با برادر زنم ازدواج کرده فکر میکنه که اهل خونه رفتار غریبی باهاش دارن که البته همینطور هم بود.من بخاطر بهتر شدن وضعییتش میخواستم کمکش کنم با او در مورد اوضاع خونه گفتم که چیکار کنه تا دل اهل خونه رو بدست بیاره و موفق بود یکروز ازش پرسیدم رابطش با حسن شوهرش چطوره؟/؟ گفت خیلی خوب نیست رابطه جنسیتون چطور؟/؟ البته ببخشید که بی پرده گفتم.خواهش میکنم اشکالی نداره.میلی بهت نداره؟؟/؟؟ نه زیاد.میخوای بهتر بشه؟/؟ آره کمکم میکنی؟/؟ آره.وقتی از سر کار میاد خونه براش چیکار میکنی؟/؟ غذا میذارم بعد چایی بعد میره میخوابه.وقتی پیشش میخوابی خسته گیشو در میاری؟؟/؟؟ چطوری؟/؟ یادم میدی؟/؟ چرا که نه حتما یادت میدم.بعد از تمامی اون حرفها قرار شد یکروز که کسی خونه نیست برم و یه چیزهایی یادش بدم.شانس من مادر زنم و بقیه به مسافرت رفتن و کسی خونه نبود منم طبق قولی که داده بودم برای یاد دادن پاره ای از کارها پیش غزاله رفتم.ساعت 9 صبح بود در زدم. در رو که باز کرد تعجب کرد و گفت مگه سر کار نرفتی؟/؟ نه.رفتم تو یه دامن مشکی بلند پوشیده بود با یه بلوز قرمز که سینه هاش ازش زده بود بیرون.توی فکر چیزی جز یاد دادن نبودم گفتم خیلی خستم ماساژم میدی؟/؟ دراز کشیدم.گفت نه زشته.گفتم بابا کسی که نیست درثانی مگه میخوام به کسی بگم؟/؟ به هر بدبختی بود راضیش کردم بشینه روی کمرمو ماساژم بده.دستهای پر زوری داشت باسن نرمی داشت ولی بلد نبود چیکار کنه گفتم معلومه حسن رقبتی نشون نمیده بلد نیستی باهاش ور بری.زمانیکه خواست بخوابه باید انقدر لطیف ماساژش بدی که نفهمه کی خوابش برده بیا دراز بکش تا یادت بدم.برای اولین بار بود که دستهام پشتش رو لمس میکرد.واااااااای چقدر نرم و لطیف بود.شروع به ماساژ دادن کردم از بالا تا پایین خیلی بهش خوش میگذشت.گفت خوب ماساژ میدی.منم از بالا تا پایین پاهاشو هم مالیدم.یکدفعه فکری اومد توی سرم که یکم پامو از گلیمم درازتر کنم.شروع کردم به مالیدن این بار به یک شکل دیگه.از نوک انگشتهای پا شروع کردم امدم روی ساق پاهاش با ترس دستمو بردم زیر دامنش تا پشت رونشو مالیدم.دیدم چیزی نگفت اما من بخاطر اینکه ناراحت نشه دستمو بیرون آوردم رفتم سراغ کمرش.شروع کردم به مالیدن از کنار پهلوهاش سینه های بزرگش به چشم میخورد که بخاطر خوابیدن و فشار توی اون لحظه پهن شده بودن.کم کم نزدیک سینه هاش شدم و دستی بهشون کشیدم اوووووووف چقدر سفت بودن دوباره تکرار کردم ایندفعه با فشار بیشتر خودشم مثل اینکه بدش نمیومد دستم به سینه هاش بخوره چون تا حس میکرد دستهام نزدیک سینه هاش میشه از زمین فاصله میگرفت تا دستم پیشروی بیشتری داشته باشه.یکدفعه از جاش بلند شد گفت دیگه بسه و رفت نشست روی مبل.یادم اومد برای آموزش فیلم سوپر آوردم رفتم و فیلم رو گذاشتم توی کامپیوتر گفتم اینم آموزش تصویری.با ذوق و شوق خاصی نگاه میکرد خوشش میومد شهوت کم کم از چشمهاش زد بیرون همانطوریکه کامپیوتر فیلم پخش میکرد منم رفتم پشت سرش روی مبل نشستم و شونه هاشو ماساژ میدادم.شل شل شده بود کم کم دستمو زیر کتفش بردم و از پایین پهلوهاش به بالا میمالیدم با هر دو دست گاهی سینه های سفتشو از بغل فشار میدادم تا جاییکه فقط سینه هاش توی دستم بود.نمیتونستم هر کدومش رو توی دستم جا بدم فقط محکم میمالیدم.اینطوری دیگه حال نمیداد دستمو بردم زیر لباسش و کمی زدمش بالا یک سوتین مشکی بسته بود.آروم بازش کردم و از پشت دستمو یواش یواش بردم زیر سینه هاش.سنگینی سینه هاش رو که توی دستم احساس کردم دیگه همه چیز رو فراموش کردم.حالا نوک سینه هاش توی دستم بود باهاشون بازی میکردم خیلی دوست داشتم رنگشون رو میدیدم.گفتم فرض کن من حسن شوهرتم؟/؟ گفت ای کاش حسن هم مثل تو بلد بود ماساژ بده؟؟/؟؟ رفتم جلوی پاهاش روی زمین نشستم گقتم پس پاهاتو از هم باز کن تا رونهاتو برات بمالم.دستمو بردم زیر دامنش و شروع به مالیدن کردم ولی بخاطر تنگی دامنش نمیتونستم زیاد پیشروی کنم.دامنشو تا بالای زانوهاش دادم بالا گفت نذاری فیلمو ببینماااااااا.گفتم تو نگاه کن منم ماساژت میدم.پاهاشو که از هم باز کردم این بار بیشتر باز شد بخاطر بالا رفتن دامنش شورتش سفیدش رو میدیدم.داخل رونهاش رو میمالیدم خیلی حال میداد کم کم انگشتم رو به کوووووووسش زدم چیزی نگفت انگشت اشاره ام روی کووووووسش بود دو تای دیگه روی رونش.دلمو زدم به دریا دیگه تموم انگشتهام جز شستم روی کوسش بود حالا فقط یک شورت بین من و کوسش بود.کم کم اونم زدم کنار و چوچولش رو مالیدم انگشتش توی دهنش بود نفس نفس میزد.شورتش خیس خیس شده بود گفت کسی نیاااااااااد؟؟/؟؟ گفتم نه نترس.پاهاشو روی مبل گذاشت طوریکه زانوهاش توی بغلش بود با صدایی لرزون گفت دیگه بسهههههه گفتم تازه اولشه.دامنش زیر باسنش رفته بود.شورتش رو زدم کنار کووووووووس سفید و بادکرده و صافش رو دیدم.گفتم اوه ه ه ه چقدر صافه؟//؟ یک نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد گفت حموم بودم منم با دستم براش میمالیدم دستم خیس شده بود انگشتمو کردم داخل کوووووسش دستمو گرفت نکنم.کیررررررررم شق شده بود بلند شدم شلوارمو دراوردم گفتم الان که ناراحت بشه؟؟/؟؟ ولی حرکتی ازش ندیدم فقط یک نگاه کوچیک کرد و روش رو کرد به مانیتور.شلوار و شورتم رو همزمان دراوردم رفتم بین پاهاش دستهامو از زیر زانوهاش رد کردم و روی رونش رو گرفتم و کشیدمش جلوتر.ظاهرا خودش رو زده بود به بیخیالی.سر کیرررررررررم توف زدم گذاشتم جلوی کوووووووسش یکمی لای درز کوسش بالا پایین کردم بعد گذاشتم روی سوراخش کوووووسش و کردم توششششششششش یک اه ه ه ه ه کشید که نزدیک بود آبم بیاد وقی خوب همشو جا کردم شروع کردم جلو و عقب کردن کیرم.جووووووون عجب کووووووووس خوش تراش تپلی داشت لباسش رو کامل از تنش دراوردم اووووووف چه سینه های درشت خوش فرمی داشت از خوشگلی کوووووووس و سینه هاش نفهمیدم کی آبم اومد و تا قطره آخر توی کووووووسش ریختم بعد کیرمو از کوسش بیرون کشیدم شروع کردم به مالیدن کوسش همینطور آبم از کوسش بیرون میزد یکدفعه حس کردم رفتارش شکلی دیگه شد بللللللله داشت آبش میومد دستمو محکم فشار میداد و جیغی کشید از حرکت ایستاد آبش امده بود.بوسیدمش و غزاله هم ازم بابت ماساژ خوبم تشکر کرد گفت تا الان حسن هم اینطوری حال بهم نداده بود.ازم خواست که در این مورد با کسی حرفی نزنم و هروقت فرصتی پیش اومد همدیگه رو ماساژ بدیم.منم گفتم چشششششششم

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#218 | Posted: 7 May 2011 03:57
ستاره و سیامک
این داستان قدیمیه اونشب طرفهای ساعت 8 بود که سيامک برام اس ام اس داد و
نوشته بود از فردا تا دو روز خونشون خاليه و ازم خواسته بود برنامه ها رو
جور کنم که فردا صبح اونجا باشم.اتفاقا فردا قرار بود مامانم از صبح بره
خونه خالم چون دو روز ديگه يک مهمونی داشتن و مامانم قرار بود بره کمکش و
شبم بمونه منم قرار بود برم اما چون فکر ميکردم من ميتونم به سيامک بگم
که اون بياد خونه ما واسه همين بهونه کلاس زبان رو آوردم و عصر هم کلاس
رانندگی.برای سيامک اس ام اس دادم که صبح تا قبل از 9 اونجام خونه سيامک
بما نزديک بود تقريبا ده دقيقه پياده روی نزديک کلاس زبان صبح مامانم
بيدارم کرد و گفت زودتر آماده بشم که منو برسونه کلاس منم ديدم اگه بهونه
بيارم ممکنه شک کنه زود آماده شدم اما نشد اونجوریکه ميخواستم بخودم برسم
مامان منو سر خيابون پياده کرد و ايستاد تا من وارد ساختمون شدم از شانس
خوبم کسی توی حياط نبود زود برگشتم بيرون رو چک کردم و مامانم رفته بود
نفس راحتی کشيدم و تا خواستم برم دوستم مريم رو ديدم.- کجا؟ چرا هولی؟
کسی دنبالت کرده؟- سلام.. نه بابا. با سيامک قرار دارم. مامان رسوندم، من
برم تا کسی من رو نديده. به معلم بگو ستاره مريض بود گواهی ميارم - باشه
شانس داری ديگه دوست پسر دکتر داشتن اين مزيتها رو هم داره خوش بگذره.زود
اومدم بيرون کليد خونه سيامک رو داشتم وقتی رسيدم در خونه رو باز کردم
رفتم تو و خيالم راحت شد يخورده که بخودم اومدم دست کردم از توی کيفم رژ
لب رو درآوردم و کمی به لبهام رژ زدم رفتم سمت در ورودی کليد انداختم
رفتم داخل.- سيامک؟ کجائی؟ صدای دوش حموم از اتاقش ميومد رفتم تو اتاقش و
در حموم باز بود آروم در زدم.- سک سک..- سلام عزيزم کی اومدی؟/؟ لباسهاتو
در بيار بيا تو که منتظرت بودم.- باشه.رفتم سمت تخت که درست روبروی حموم
بود در باز بود و ميدونستم که داره منو تماشا ميکنه اما به روی خودم
نياوردم آروم لباسهامو درآوردم فقط سوتين و شورت رو گذاشتم باشه.برگشتم
سمت سيامک با چشمهای پر هوس داشت تن منو نگاه ميکرد.- اونا رو هم در بيار
ديگه تو با شورت و سوتين ميری حموم؟؟/؟؟ درحاليکه موهام رو جمع ميکردم و
بسمت حموم ميرفتم گفتم:- نه اما اينبار فرق ميکنه و با صدای حشری جوریکه
ميدونستم تحريک ميشه ادامه دادم- ميخوام تو لختم کنی عزيزم و خودمو توی
بغلش رها کردم تنش خيس بود و ازش حرارت بلند ميشد مثل آدمهای که تب دارن
خيلی حال ميداد.تن من کمی سرد بود و از برخورد پوستمون حس خوشی بمن دست
ميداد چند دقيقه بدون هيچ حرکتی فقط منو در آغوش گرفته بود و با ريتم
آرومی تکون ميخورديم.بعد کنترل ضبط رو برداشت و يک موزيک ملايم گذاشت.منو
کمی از خودش جدا کرد و درحاليکه با نگاهی پر از هوس و التماس به چشمهام
نگاه ميکرد گفت:- دلم واست تنگ شده بود ستاره دوستت دارمممممممم قبل از
اينکه من بتونم جواب بدم لباشو گذاشت روی لبهام و يک بوسه طولانی و آروم
ازم گرفت زبونهامون رو بهم ميزديم ميدونست که من اين کار رو خيلی دوست
دارم بی اختيار چند بار ناله کردم نوک زبونامونو روی هم ميکشيديم داخل
لبهامو ميليسيد و زبونشو روی دندونهام ميکشيد نفسش داغ و قوی بود چند
بارم زبونمو توی دهنش ميگرفت بعد سرشو ميکشيد عقب و زبونمو با لبهاش آروم
لمس ميکرد بعد لبهاشو به لبهام چسبودند و دهن منو با حرکت زبونش باز کرد
و زبونشو داخل دهنم کرد منم زبونشو میک ميزدم و همينجوری رفتيم زير دوش
هيچوقت بنظرم هيچ لب گرفتنی به اندازه زير دوش مزه نميده.منو بخودش فشار
ميداد و هنوز در حال بوسيدن لبهامو میک زدن زبونم بود سيامک عاشق لب
گرفتن بود و سير نميشد دستهاشو برد توی موهام و گيره سرمو باز کرد موهام
مثل آبشار ريختن روی شونه هام با دستش موهامو نوازش ميکرد تا قوس کمرم به
قوس کمرم که ميرسيد منو بخودش فشار ميداد کيرررررررش سفت و بزرگ شده بود
و به شکمم ميخورد.دستشو برد زير موهام و سوتينم رو باز کرد مجبور شديم
کمی از هم فاصله بگيريم تا من لباسمو دربيارم اما توی اين فاصله سيامک
بيکار نبود و صورتمو بوسه بارون کرد.- دوستت دارم عسلم تا حالا چيزی به
شيرينی لبات و زبونت نخوردم ملوس من زبونم قفل شده بود و نميدونستم چی
بگم؟/؟ لباسمو که درآوردم سيامک منو بطرف خودش کشيد و باز لبهامو ميبوسيد
با يک ريتم خاصی لبهامو میک ميزد و با هر میک زدنش روی لبهامو زبونم
احساس ميکردم که کوسم خيس و خيس تر ميشه.لبهاشو بسمت پائين حرکت داد چونه
ام رو میک زد و رفت بسمت سينه هام ميبوسيد و ميرفت پائين هر دو سينه ام
رو توی دستش گرفته بود و باز اومد بالا که لبهامو ببوسه و آروم سينه هام
رو ميماليد.بعد يکی از سينه هامو به دهن گرفت و شروع کرد میک زد دهنش داغ
بود و با حرص و ولع میک ميزد.- دوستت دارممممممم ستاره من - اممممممممم
منم دوستت دارم عزيزممممم موهاشو نوازش ميکردم و اونم سينه منو میک ميزد
و گاهی هم ليس ميزد سرشو آورد بالا لبهامو بوسيد و دوباره رفت سمت اون
يکی سينه ام بوسيدشم ليسش زد و بعد آروم شروع کرد میک زدن با اينکارش
ديوونه ام ميکرد همينجور که میک ميزد دستشو برد بسمت شکمم و اروم از روی
شورت کسمو نوازش ميکرد - آه ه ه - قربون ناله هات که حشری ترم ميکنه
تنتو بچسبون بهم ايستاد و منو بخودش چسبوند بزرگی کيرشو حس ميکردم
دستهاشو دور کمرم حلقه کرده بود و بدون هيچ حرکتی سرمو روی شونه اش
گذاشته بودم و آروم تکون ميخورديم.- قشنگم بريم بيرون؟/؟ نگاهی بهش کردم
و نشستم جلوی پاش شورتش خيس بود و به کيرش چسبيده بود دستمو روی
کيررررررش گذاشتم داغ بود مثل پوست تنش کمی از روی شورت کيرشو ماليدم و
بوسيدم ليسش زدم شورتشو با دندونهام و کمک دستم کشيدم پائين کيرررررشو
خيلی دوست داشتم سفيد بلند کلفت و يجوری تميز بود کيرشو توی دستم گرفتم
کمی مالیدمش بعد سرشو بوسيدم يک نگاهی به سيامک کردم داشت با چشمهای پر
هوسش بمن نگاه ميکرد برام با لبهاش بوس فرستاد همونجوری که چشمهام به
چشمهاش بود کيرشو گذاشتم توی دهنم چشمهاشو بست و ناله کرد مشغول ساک زدن
شدم تخمهاشو هم آروم ماساژ ميدادم حسابی رفته بود توی حس ناله ميکرد و
منو حشری تر ميکرد کيرشو با ولع میک ميزدم و ميليسيدم از زير تخمهاشو
ميليسيدم تا سر کيرش کيرشو محکم میک ميزدم و تخمهاشو رو به پائين ميکشيدم
اونم سرمو بسمت کيرش فشار ميداد و موهامو چنگ ميزد يهو بخودش اومد خم شد
منو بلند کرد و گفت:- عزيزم اگه اينجوری ادامه بدی که آبم مياد درحاليکه
با کيرش بازی ميکردم گفتم خب بذار بياد آبتو ميخوام بدون اينکه منتظر
جوابش باشم کيرشو گرفتم توی دهنم و میک ميزدم تخمهاشو ميماليدم و زير
تخمهاشو آروم با سر انگشتهام نوازش ميکردم ناله ميکرد و ازم ميخواست که
تمومش کنم اما من اهميت نميدادم با صدای حشری و آه ه ه و ناله ميگفت:-
ملوسم تمومش کننننننننن آبم مياداااااااا - آب ميخوام سيامک آبتو ميخوام
دلم ميخواد مزش کنم آب بهم بده آب کيرتو بده و میک ميزدم کيرشو يهو صدای
نفسهاش بلندتر شد کيررررررش سفت تر شده بود و ميدونستم که هر لحظه آبش
مياد کيرشو گرفتم توی دهنم و محکم میک ميزدم همه آبشو خالی کرد توی دهنم
درحاليکه نگاهش ميکردم و سيامک هم نگاهش بمن بود کمی از آبشو از دهنم
ريختم روی لبهامو چونه ام بعد ليسش زدم و قورتش دادم.- نوش جونت
عزيزمممممممم خوشمزه بود؟؟/؟؟ با حرکت سرم بهش گفتم آره و سيامک خم شد
منو بلند کرد توی بغلش گرفت و لبهامو بوسيد و آب خودشو از روی لبهام ليس
زد زبونمو میک ميزد و بعد چونه و بعد گردنمو لبهاشو بسمت گوشم حرکت داد
زير گوشمو بوسيد و توی گوشم آروم زمزمه کرد:- دوستت دارم ستاره کمی که
حال سيامک جا اومد بهش گفتم بره توی اتاق تا من يک دوش کوچولو بگيرم و
بيام بعد از رفتن سيامک شورتمو دراوردم دستی به کوسم کشيدم خيس خيس بود
سريع يک دوش گرفتم و حسابی کووووووسمو شستم و اومدم بيرون سيامک خوابش
برده بود هنوز حوله تنش بود رفتم جلوی ميز توالت کيف آرايشم رو دراوردم و
کمی خودمو آرايش کردم موهامو با حوله بالای سرم بسته بودم نگاهی به صورت
خودم توی آينه انداختم خواستم يه بوس واسه خودم توی آينه بفرستم اما
پشيمون شدم همون لحظه سيامک گفت:- آنکه در آئينه دارد بوسه را از خود
دريغ کی به عاشق وا گذارد اختيار بوسه را؟/؟ - ای کلک تو بيداری پس چرا
هيچی نميگی؟؟/؟؟ سيامک بسمت من چرخيد و گفت:- دلم ميخواست آرايش کردنتو
ببينم محو آرايش شده بودی ستاره؟/؟- جونم؟/؟- بيا بغلم ميخوام يک چيزی
بهت بگم رفتم کنارش نشستم کمی اين دست اون دست کرد و آخرش گفت:- خيلی
هوست رو کردم جيگرم همونطورکه نشسته بودم و سيامک بطرفم خم شده بود دستمو
بردم روی کمر حوله اش و کمربندش رو باز کردم منو کشيد روی خودش و لبهامو
بوسيد زبونشو ميکرد توی دهنم و با دستش کمرمو نوازش کرد و بعدم کوووونمو
ميماليد و بخودش فشار ميداد کيرش سفت شده بود و معلوم بود حسابی حشری شده
نشستم روی شکمش و حوله ام رو از دور بدنم باز کردم و انداختم روی صندلی
جلوی ميز آرايش بعدم حوله ای که به موهام پيچيده بودم رو دراوردم خم شدم
روی سيامک و لبهاشو بوسيدم و کمکش کردم که دستهاش رو از حوله بياره بيرون
کوسمو به شکمش ميماليدم و ناله ميکردم روی ديوار پشت سرم يک آينه قدی بود
من چهار دست و پا روی شکم سيامک قرار گرفته بودم کونم رو داده بودم بالا
و سيامک ميتونست از بين بدن هردومون کووووووس و کوووووووون منو از پشت
توی آينه ببينه همونطورکه به کوس و کونم نگاه ميکرد و کيرشو ميماليد
گفت:- تو کوس سکسی منی ستاره کوس خيس و خوشگلمی منم دستمو از زير بردم
لای پاهام و کوسمو ميماليدم سيامک ناله ميکرد بعد آروم انگشتم رو کردم تو
کسم - اممممممممممممم داری کوس خودتو ميگائی جيگرررررر انگشتمو بيشتر فرو
کردم توش و ناله شهوت انگيزی کردم بعد انگشتمو درآوردم و گرفتم جلوی دهن
سيامک انگشتمو ليس زد و میک ميزد و کيرشو ميماليد با اينحال هنوز حواسش
به کوس و کونم از توی آينه بود انگشتمو درآوردم و به لبهاش کشيدم و باهاش
نوک سينه هامو نوازش دادم - کووووووسده ميدونستی خيلی مامانی کوس طلای
منی تو کيرم ميخوادت عزيزم من همونجور عقب رفتم و سرم لای پاهاش بود
کيرشو گرفتم توی دستم کونم رو کاملا داده بودم بالا سيامک کمی بدنش رو
بسمت لبه تخت خم کرده بود و درحاليکه کيرشو ميخوردم و براش ساک ميزدم بدن
لخت منو توی آينه ميديد - جوووووووون بخورش کير خورمی همش مال تو همشو
بکن توی دهنت قشنگم لبهای خوشگلتو دورش حلقه کن ساک بزن کير خور من کسده
ساک بزن خيلی حشری شده بود و با حرفهاش خيلی تحريکم کرده بود دست از ساک
زدن برداشتم نگاهش کردم و پرسيدم:- کوسمو دوست داری؟/؟- مستشم ديوونه شم
کوست مال منه کوس طلا برگشتم و کوسمو از پشت گرفتم جلوی صورتش- کوسمو
بخور ليسش بزن همونطور که کوسمو انگشت ميزد ميگفت:- آخ خ خ چه کوووووس
آبداری داری چقدر خيس شده اين کوس تو کوس منی جنده من خيلی حشری شده بود
کوسمو به صورتش فشار دادم و مشغول ليس زدن کوسم شد از چوچول تا سوراخ
کونمو ميليسيد و میک ميزد و با دستهاش سينه هام رو گرفته بود ميماليد-
بخور کووووووسمو کوسم مال توئه ليسش بززززززززن میکش بزننننننننن انگشتشو
آروم کرد توی کوسم و عقب و جلو ميکرد حسابی حشری شده بودم چشمم به کيرش
افتاد کيرررررررش رو توی دهن گرفتم و همونطور که میک ميزدم تخمهاشو سوراخ
کونشو هم ميماليدم آروم انگشتمو روی سوراخ کونش ميکشيدم و همونموقع سيامک
محکمتر کوسمو میک ميزد و توی کوسم ناله ميکرد ميدونستم از اينکه با سوراخ
کونش بازی کنم خوشش مياد لبهامو زير تخمهاش ميکشيدم و سوراخ کونش رو
بوسيدم و بعد هم داخل رونش رو و آروم شروع به ليس زدن سوراخ کونش کردم و
کيرش رو ميماليدم ديگه کوسم رو نميخورد اما با انگشتاش با کوسم ور ميرفت
و ناله ميکرد.- بليس منو عزيزمممممم وووااااااایییییی چقدر ناز سوراخ
کونم رو ميليسی عين يک بچه گربه ملوس زبونتو فشار بده توشششششششش عزيزم
کوس طلای من ميخوای منو بکنی ؟/؟ - آره ميخوام آمادگيش رو داری ؟/؟- من
هر کاری بخوای بکنی هميشه آماده هستم برگشتم طرفش لبهاشو بوسيدم و با
کيرش بازی ميکردم بعد منو بغل کرد و غلت خورديم حالا من زير بودم و اون
رو بود لبهامو بوسيد و بعد رفت سراغ سينه هام و مشغول ليسيدن و مکيدنشون
شد نوک سينه هام رو توی دهنش گرفته بود و محکم میک ميزد و با انگشتش
کوسمو ميماليد.- واااااااااایییییییییی چه حالی ميده انگشتم که ميکنی
خيلی حال ميکنم پاهامو باز کرده بود و انگشتهای سيامک همه جای کوسمو لمس
ميکرد بعد اومد بالا لبهامو بوسيد و برگشت و کونش رو گرفت بطرفم کمی کونش
رو دست کشيدم و بوسيدمش از کمرش تا زير کونش رو با هر دو دست ماليدم و
ميبوسيدم ميدونستم از اينکه کونش رو ببوسم و با لبهام لمس کنم لذت ميبره
کمرشو قوس داده بود و پاهاشو کامل باز کرده بود جوری که کيرش بين سينه
هام قرار گرفته بود و خيلی هم داغ و سفت بود مشغول ليسيدن و ماليدن تخماش
شدم و هم زمان با انگشتم روی سوراخ کونش ميکشيدم از روی ميز کنار تخت يک
دستکش لاتکس برداشتم دستم کردم و بعد با کرم چربش کردم توی اين فاصله
سيامک از توی آينه همه کارهای منو ميديد و کيرش رو ميماليد حسابی حشری
شده بود بعد درحاليکه با دست ديگه ام که دستکش نداشت کونش رو ميماليدم
نوک انگشتمو گذاشتم روی سوراخ کونش.- چی ميخوای؟/؟ با سر انگشتش دور
سوراخ کونش رو لمس کردم - ميخوای بکنمت؟/؟ ناله ای کرد و گفت:- آره بکن
منو انگشتم کننننننننن دستمو گرفتم به کمرش کمی بطرف خودم کشيدمش سوراخ
کونش رو بوسيدم و زبون زدم خودشو از بدنم بلند کرد و کيرشو ميماليد
تخمهاشو کمی میک زدم و همزمان انگشتمو گذاشتم روی سوراخ کونش و ميماليدمش
آروم آروم انگشتمو توی کونش فرو ميکردم و سيامک ناله ميکرد - آه ه ه بکن
منو انگشتت رو تا ته بکن توی کونم خودش راهنمائی ام ميکرد وقتی انگشتم
کاملا رفت توی کونش کمی صبر کردم و بعد با اشاره خودش شروع به عقب جلو
کردن انگشتم توی کونش شدم.ـ چه حالی ميده بکننننننن بيشتر سريعتر
عزيزممممممم حالا انگشتت رو بطرف شکمم قلاب کن تو کونم آه ه ه آره عزيزم
همينطوری هر کاری ميگفت براش ميکردم بعد ازم خواست همين کار رو دو انگشتی
براش بکنم با صدای سکسی و گرفته بهش گفتم:- عزيزم ديگه اينقدر با کير
خوشگلت بازی نکن نميخوام الان آبت بيادهاااااااا کمرشو قوس داده بود و
حسابی از حرکت انگشتهای من توی کونش لذت ميبرد بعد شروع کرد به ليسيدن و
میک زدن کوس من که حسابی خيس بود اونم دو تا از انگشتهاش رو توی کوسم
کرده بود و عقب جلو ميکرد من خيلی حشری شده بودم از طرفی داشتم کون سيامک
رو ميگائيدم و منظره کيرش و تخمهاش از پشت حسابی بهم حال ميداد و از طرف
ديگه سيامک دو تا از انگشتهاش رو توی کوسم عقب جلو ميکرد و با زبونش
چوچولم رو ميليسيد و گاهی هم میک ميزد.نزديک ارگاسم شده بود و ديگه تمرکز
نداشتم که انگشتهام رو توی کون سيامک کنم شروع کردم به ليسيدن و میک زدن
تخمهای سيامک و بعد که انگشتهامو درآوردم سوراخ کونش رو ميليسیدم و میک
ميزدم سيامک متوجه شده بود که نزديک به ارگاسم هستم محکمتر کوسمو میک
ميزد و سعی ميکرد با حرفهاش تحريکمو بيشتر کنه - آبت داره مياد کوسده من
؟/؟ آررررررره ميدونم ميخوای بمن آب بدی آب کوستو ميخوام عزيزمممممممم تو
کوسمی کوس سکسی و جنده منی جنده آب کوستو ميخوامممممم کمرمو بلند کردم و
کوسمو بصورتش فشار دادم و با يک آه ه ه بلند آبمو توی دهنش خالی کردم -
جووووون چه آب کوست شيرينه عزيزم کوست مال منه تو کوس طلای منی و آروم
کوسم رو ميماليد و منم کم کم آروم شدم بعد برگشت طرفم دستهامو دور گردنش
حلقه کردم و لبهای خيسش رو روی لبهام گذاشت و زبونش رو توی دهنم فرو کرد
- تو زن سکسی منی جنده خودمی ملوسم.- سيامک دوستت دارم دلم ميخواد هميشه
جنده تو باشم.- هستی کوس طلا تو کوس جنده منی غلت خورديم و منو به پهلو
از پشت بغل کرد کمی خواب آلود بودم و خوابم برد نميدونم چقدر خوابيده
بودم که احساس کردم يک چيزی داره به لبهام ماليده ميشه فکر کردم شايد
سيامک داره کيرشو به لبهام ميماله اما سيامک پشت سرم بود؟/؟ چشمهامو باز
کردم و ديدم يک جعبه مخملی توی دستش گرفته و داره اونو به لبهام ميماله
برگشتم طرفش پرسيدم - اين چيه ديگه؟؟/؟؟- بازش کن تا بهت بگم خوشگل خانم
جعبه رو گرفتم و باز کردم توش يک حلقه بود واااااااای باورم نميشد يک
نگاه به حلقه انداختم و يک نگاه به سيامک که لبخند ميزد - چيه؟/؟ چرا
اينجوری نگاه ميکنی تا حالا منو نديدی يا حلقه نديدی؟/؟ - خوب آخه اين
يعنی چی؟/؟ لبهاشو روی لبهام گذاشت و با احساس منو بوسيد و بعد دستشو برد
بطرف سينه هام و نوک سينه هام رو ميکشيد لبهامو از لبهاش جدا کردم گفتم -
حرف بزن ديگه سيامک بگو ببينم اين يعنی چی؟/؟ نگاهی کرد و چشمهای پر از
هوسش رو بمن دوخت و گفت - يعنی تو نميدونی يعنی چی؟/؟ و قبل از اينکه من
حرفی بزنم دستشو برد روی کوسم و انگشتشو کشيد لای لبه های کوسم و گفت -
يعنی ميخوام اين کوسو برای هميشه به نام کيرم کنم انگشتشو فرو کرد توی
کوسم و توی گوشم گفت - يعنی ميخوام اين کوس خيس و سکسی و تنگت رو هر شب
بگام بازم بگم ؟/؟ من نفسم بند اومده بود و حرفهای سيامک و حرکاتش حسابی
مستم کرده بود سيامک انگشتشو کشيد بيرون و گرفت جلوی لبهام و درحاليکه
لبهای خودش رو هم به صورتم نزديک ميکرد گفت.- يعنی ميخوام آب کوست رو هر
وقت دلم خواست بخورم و انگشتمو کرد توی دهنش و بعد لبهامو آروم و طولانی
بوسيد.- يعنی ميخوام زنم بشی بعد دوباره انگشتشو ماليد به کوسم و گفت.-
زنم ميشی؟/؟ با من عروسی ميکنه کوس طلای من؟/؟ تا حالا کسی اينطوری ازم
خواستگاری نکرده بود با صدای حشری و پر هوس توی چشمهای پر از شهوتش نگاهی
کردم و گفتم - آرهههههه - جوووووون اين سکسی ترين آره بود که يک مرد
ميتونه از زبون زنش بشنوه اونم برای درخواست ازدواج کوس خوشگلمی و لبهامو
بوسيد و انگشتش رو توی کوسم پائين بالا ميکرد.- خوب حالا که قرار شده
رسما زنم بشی بهتره قبل از اينکه کوس خوشگلتو بگام يکم ازت پذيرائی کنم
نظرت چيه؟/؟ من گيج و منگتر از اونی بودم که بتونم جواب بدم سيامک که حال
منو ديدی گفت.- کوس طلا چرا انقدر ماتی؟/؟ حرف بزن ببينم زبونت از کار
نيفتاده باشه و بلند بلند خنديد و سينه هام رو ميماليد ناله ای کردم و
گفتم - نه زبونم کار ميکنه اون عقلمه که هنگ کرده - چرا خوشگله؟/؟ انقدر
عجيب بود ازت خواستگاری کردم؟/؟- نميدونم فقط اينو ميدونم که خيلی
خوشحالم و دوستت دارم - اين يعنی اينکه کوس من هستی؟/؟ - آره عزيزممممم
کوستم کوس خيس و سکسی - ستاره فقط يه چيزی يهو دلم ريخت با ترس پرسيدم
چی؟/؟ - نترس گلم فقط موضوع اينه که هنوز خجالتی هستی و روت نميشه بی
تربيت باشی و حرفهای سکسی بزنی سعی کن دهنت رو بدون قفل و چفت بذاری واسه
من باشه کوسم؟/؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت - نميخوام از الان شروع کنی
خودم سر فرصت يادت ميدم کوس طلا فقط بخواه که اينکار رو کنی خودش درست
ميشه - باشه عزيزم سعی ميکنم.- خوب پاشيم بريم يک چيزی بزنيم توی رگ که
حسابی باهات کار دارم جيگرم بلند شدم و خواستم حوله بپوشم که سيامک گفت -
يک کادوی ديگه هم برات دارم از توی کشو اولی برش دار يک بسته بود و وقتی
بازش کردم يک ست شورت و سوتين قرمز رنگ سکسی بود که از ديدنش ذوق کردم
پريدم گردن سيامک رو گرفتم و لباش رو بوسيدم.- مرسی عزيزم خيلی ناز و
خوشگله - تن تو که باشه نازتره دلم ميخواد توی خونه يا لخت باشی يا با
شورت و سوتين باشه؟/؟ حالا برو بپوشش که از ديشب تا حالا همش منتظر هستم
بپوشيش و از ديدنت لذت ببرم بعد يه ضربه به کونم زد و رفت دستشوئی منم ست
رو پوشيدم و موهامو کمی خشک کردم و بستم بالا سيامک از دستشوئی که اومد
يه شورت تنگ قرمز پوشيده بود خيلی سکسی شده بود.- واااای اينجوریکه من
نميتونم خودمو کنترل کنم.- منم همين طور چقدر بهت مياد خيلی مامان شدی
اومد جلو بغلم کرد و لبهامو بوسيد و کيرشو به کوسم ميماليد بعد منو از
خودش جدا کرد و گفت - خوب بهتره تا ضعف نکردی يک چيزی بدم بخوری اينجوری
فرصت ميکنم تنت رو هم سياحت کنم ساعت 12:10 بود يک زنگ زدم به مامانم و
گفتم که برای ناهار با مريم ميرم بيرون و خيالش راحت باشه در حالی اين
حرفها رو به مامانم ميگفتم که روی پاهای سيامک نشسته بودم خيلی بهم چسبيد
و بعد که قطع کردم تلفن رو سيامک لپمو ویشگون گرفت و گفت - ای شيطون که
با مريمی هان؟/؟- چيه نکنه توقع داشتی بگم با داماد آيندتم اونم با يک ست
شورت و سوتين سکسی و روی پاش نشستم اونم فقط يک شورت پوشيده و ديدن کيرش
داره ديوونم ميکنه هااااااان؟/؟- اوه نه بابا ديگه اين همه جزئياتم لازم
نيست پا شدم و رفتم سمت يخچال - چی قراره بخوريم؟/؟- قراره ساعت 12:30
پيتزا بيارن بعد با کمک هم ميز رو آماده کرديم و سر ساعت مقرر پيتزا رو
آوردن و مشغول خوردن شديم بعد از غذا با هم ميز رو جمع کرديم و رفتم اتاق
سيامک من خودمو انداختم روی تخت و در حال نگاه کردن به حلقه ای که دستم
بود گفتم - وااااااای چقدر خوابم مياد سيامک با تعجب نگاهی بمن کرد و گفت
- حتما شوخی ميکنی مگه نه؟/؟خواستم سر به سرش بزارم پشتمو کردم بهش و
گفتم - شوخی؟/؟ اصلا خيلی خوابم مياد حتی نميتونم پتو بکشم روی خودم ميشه
روم رو بپوشونی اومد طرفم دستشو کشيد به کونم و گفت - حتما چرا که نه و
بعد کنارم خوابيد و پاهاشو دورم حلقه کرد و کيررررشو از پشت ميماليد به
لای کونم با عشوه و ناز گفتم - اااا نکن گفتم روم رو بپوشون - منم دارم
همينکار رو ميکنم اما بجای پتو خودمو ميکشم روت جيگر سکسی بعد منو بطرف
خودش چرخوند و لبهاشو روی لبهام گذاشت از حال رفته بودم کيرش رو به کوسم
ميماليد و لبهاشو از روی لبهام بسمت پائين حرکت ميداد سوتينی که خريده
بود يک قلابم از جلو داشت و باز ميشد سوتين رو درآورد و سينه هامو توی
دستش گرفته بود و ميماليدشون و فشارشون ميداد.- آه ه ه آرومتر عزيزم دردم
مياد - منم ميخوام دردت بياد که صدای ناله های سکسيت رو بشنوم عزيزم بعد
شروع به خوردن سينه هام کرد - چه سينه های کوسی داری نگهاشون ميکنم حشرم
ميزنه بالا تو تمومه تنت واس

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#219 | Posted: 7 May 2011 04:05
پیشنهاد عجیب
من 16سالم بود که از خونه فرار کردم بابام يک آدم معتاد بود که وقتي خمارميشد تمام حرصش رو سر من بيچاره خالي ميکرد تموم تنم جاي مشت و لگدهاي‎ ‎اون آدم مافنگي بو يکروز مثل هميشه افتاده بود گوشه خونه از مدرسه که‎ ‎اومدم خونه سلام کردم رفتم نشستم اومدم تلويزيون رو روشن کنم که يکدفعه‎ ‎لگدم زد گفت تو با پسر سکس ميکني؟/؟ که تو يک جنده ای؟؟/؟؟ هر چي از دهنشدر ميومد بمن گفت بيچاره مادرم هم باورش شده بود ديگه نميتونستم اون وضعرو تحمل کنم شب زدم بيرون از همون شب اول مزاحمتها شروع شد پسرها مرتباذيتم ميکردن يادم يکبار چند تا پسر که توی ماشين بودن از پشت زدن لایپام که از درد افتادم زمين و ملت اومدن کمک اونهام فرار کردن شبها از ترساينکه کسي پيدام نکنه تا صبح توی دستشوئي پارک ميخوابيدم دور تا دروم همهآدمهاي معتاد و دخترهاي جنده بودن داشتم از بي کسي ديونه ميشدم تا اينکهبا يک خانم 27 ساله آشنا شدم منو برد خونش و بمن گفت که اگه ميخواي ازاين وضع راحت شي من ميتونم کمکت کنم منم از خدام بود که از اين همه سختيراحت شم گفتم هر کاری حاضرم کنم بعد گفت ميخواد چيکار کنه گفت که منميفرستمت دوبي پيش دوستهام تا اونجا کار کني و راحت زندگي کني من اولش جاخوردم از يکطرف اين همه بدبختي رو داشتم از يکطرفم به اين فکر ميکردم کهحرفهائي که بابام زده داره درست از آب درمياد ولي انقدر اون وضع برام سختبود که حتي چند شب مجبور بودم گشنه بخوابم تا يک چيزي برای خوردن پيداکنم قبول کردم و قرار شد که دو هفته بعد که پاسپورتم آماده ميشه با سه‎ ‎نفر ديگه برم دوبي وقتيکه رسيديم اونجا يک دختر ايروني اومد دنبالمون وبردمون يک خونه خيلي شيک يکمدت که استراحت کردم يک مرد ايروني که بعدافهميدم اسمش امیر بود در اتاقم رو باز کرد با دختری خيلي خوشگل و خوشهيکل که همراهش بود اومدن داخل امیر گفت لخت شو من شکه شدم منظورش‎ ‎چيه؟؟/؟؟ فکر کردم نيومده ميخواد ترتيبم رو بده دوباره گفت لخت شو.منداشتم از ترس همينجوری ميلرزيدم اين اولين باره ميخواستم جلوی کسي لباسمودربيارم اما مجبور بودم.ميدونستم که اگه بخوام مخالفت کنم همونموقع منوميندازن بيرون بالاخره لخت شدم بمن گفت يک چرخ بزن ببينم؟/؟ بعد برگشت بهاون دختر که همراهش بود گفت کسي برای اينجور دخترها پول نميده خودت بسازشبعدم رفت بيرون خيالم راحت شد اون دختره منو برد يک سالن که پر ازدستگاهاي بدنسازي بود و يک استخر بزرگ داش از همون روز اول روزي چند ساعتمجبور بودم که با اون دستگاها کار کنم بعد از چند ماه هيکلم ما نکن شدهبود بعدش با يک دختر ديگه هر شب ميرفتيم يک کافه ميشستيم و يک گلاس عرقميگرفتيم دستمون و به ملت نگاه ميکرديم بعد يکسري افراد ميومدن جلومون واون دختره چيزي به انگليسي بهشون ميگفت که بعضي ها ميموندن برای قراره شبتا برن توی هتل يا اينکه خونشون اکثرا هم پسرهای خارجي بودن منم ديگه يادگرفته بودم هر شب مجبور بودم تنها برم اونجا تا يکي به تورم بخوره خلاصهيکشب که رفته بودم يک پسر خيلي خوشگل اومد جلوم و ازم قيمت خواست منمقیمتو بهش گفتم اونم قبول کرد و گفت همين الان بريم هتل باهاش رفتم تویراه توی ماشين فهميدم اینم امسش امیره و ايرانيم هست خيلي خوشحال شدم کهلااقل مجبور نيستم با يک آدم خارجي سکس داشته باشم چون يکبار يک آمریکاییباهام خيلي بدجور سکس داشت بنظرم ديوونه بود همش منو ميزد امیر از اينکهچه جوري اومدم اينجا سوال ميکرد مثل يک برادر باهام حرف ميزد کنارش احساسآرامش ميکردم تا اينکه دیدم جلوی در هتل هستيم بازم دلم لرزيد؟/؟ مثلهميشه باز ترس تموم تنم رو گرفت دعوتم کرد برم داخل يک اتاق دو تخته داشتاتاقش خيلي شيک بود رفتم روی تخت دراز کشيدم ميدونستم اونم من رو مثل همهبرای کوس وکونم ميخواد ولي خيلي مهربونتر بنظر ميومد زنگ زد برامون يکشام حسابي آوردن وقتي شام خورديم گفت ديگه بريم بخوابيم گفتم سريع کارترو بکن من ديرم شده بالاخري راضيم کرد بمن کلي پول بده تا پيشش بخوابمرفت زير پتو منم که کارمو بلد بودم چراغ رو خاموش کردم و رفتم زير پتوسرمو گذاشتم روی سينش شروع کرد با موهام بازی کردن گرمي بدنشو حس ميکردماحساس ميکردم پدرم منو بغل کرده دستشو برد روی سينم دستشو خيلي آروم حرکتميداد داشتم حشري ميشدم گردنمو بوس ميکرد خودشو بمن مي چسبوند و فشارررررميداد داشتم لذت ميبردم دستشو خيلي آروم از پشت کرد توی شورتم و شروع کردبه بازي کردن با چوچولم با يک دست داشت سينهامو ميماليد و با يک دست داشتبا چوچولم بازي میکرد وااااااااایییییی خیلی حال میداد صورتمو برگردوندتوی چشمهاش التماس رو ديدم لبهامو بردم نزديک چشمهاش بسته شده بودنميتونست ديگه تحمل کنه نفسهاش خيلي تندتر شده بود منم لباسهامو کاملدراوردم لخت جلوش ايستادم ميخواست بلندشه منو بگيره بهش اجازه ندادمميخواستم از اونشب يک خاطره بسازم دستمال برداشتم و با اون دستهاشو بهکنار تخت بستم شلوارکش رو از پاش دراوردم و شروع کردم به مالیدنکيرررررررررش با آب دهنم خيسش کردم کيرشو کردم توی دهنم ميخواستم با کيرشتا ميتونم حال کنم هي ميکردم توی دهنم و درمياوردم از اينکار خيلي لذتميبرد ولي توی نگاهش چيز ديگه اي بود نشستم روی کيرش کيررررررش رو کردمتوی کوووووووووسم جاااااااااااااان گرمي کيرشو کاملا توی کوسم احساس کردمشروع کردم به تلمبه زدن صدای آه ه ه گفتنش بلند شد منم براي اينکه حشريتر شه شروع کردم به جيغ زدن واااااااااایییییییی جوووووووووون چهکیرررررررری دارییییییی امیرررررررررررر جونممممممم چشمهاش رو نميتونستباز کنه عرق سردی کرده بود تموم تنش داشت ميلرزيد ولي من ول کن نبودم وسريعتر داشتم تلمبه ميزدم داد کشيد گفت تو رو خدااااااااااااابسههههههههههه حدس زدم آبش ميخواد بياد از روش بلند شدم و دوباره شروعکردم به ساک زدن با يک دستم کيرشو گرفتم و سرشو کردم توی دهنم از دفعهاول سريعتر ساک ميزدم که یکدفعه دهنم پر شد از آب کيرش داشت به شدت نفسنفس میزد کيرش کاملا شل شده بود من بلند شدم و رفتم خودمو بشورم فقطميگفت مرسيیییییی عزيزم وقتي برگشتم ديدم همونجوري روی تخت افتاده لبهاشوبوسیدم و دستهاشو از تخت باز کردم وقتي لباسهامو پوشيدم بمن پيشنهادی دادکه خيلللللللي جا خوردم نميدونستم چي بگم؟؟/؟؟ واااای خدااااا بمن گفتباهاش ازدواج کنم‎ ‎پایان

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     

#220 | Posted: 11 May 2011 14:28
تصوير زيباي سکس قسمت اول
او به معنای واقعی یک جنتلمن بود.مردیکه سالها آرزویش را داشت.مردیکه او را در رویاهای خود میدید.جوان خوش تیپ تحصیل کرده مبادی آداب خوش مشرب بسیار پولدار از آمریکا برگشته.مدیر مسئول چند شرکت بزرگ زنجیره ای غذایی و یکی از بساز و بفروشهای بزرگ تهران بزرگ.از این بهتر چه میخواست؟/؟.نوشین به آرزوی دیرینه اش رسیده بود.تنها دختر خانواده اش بود 25 سال داشت و تنها برادرش نیما هم برای تحصیل به آلمان رفته بود.پدرش مرد زحمتکشی بود که زند گیش را با بقالی در مناطق مرکزی شهر پیش میبرد.اصغر آقا آنقدر سر بزیر و اهل کار و تلاش بود که امروزه صاحب چند سوپر مارکت در بهترین نقاط تهران بود.همان اوایل که وضعش خوب شده بود به کمک جمع کرده های خود و ارث پدری خانه ای در محمودیه خریده بود که هنوز همان زیبایی اولیه را داشت بخاطر همین اصلا دوست نداشت به آپارتمان تبدیلش کند.از آپارتمان نشینی متنفر بود و این مجتمع ها را به کاروانسرا و خانه قمر خانم تشبیه میکرد.پدر نوشین پنجاه ساله بود مادرش اقدس هم دختر یکی از آدمهای پولدار و سرشناس شهر بود.با وجود مخالفتهای شدید خانواده اش با پدر آنروزها آس و پاس او ازدواج کرده بود و الحق که با اینکارش شرط را برده بود. چون پدرش نه تنها مرد زن و بچه دوست و عاشق زندگیش بود بلکه به هیچ چیز از گرایشات منفی مردانه تمایل نداشت.اهل سیگار و مشروب و تریاک نبود.زن بازی نمیکرد.با خدا بود. عوام فریبی نمیکرد.کلاه بردار و کم فروش یا گرانفروش نبود.مامان اقدس و بابا اصغر هر دوتاشون خیلی خوشگل بودند و نوشین از هر دوتاشون قشنگتر نازتر و مامانی تر بود هیکلش مناسب بود.نه چاق بود نه لاغر.راستش هنوز با کسی سکس نداشته یکی دو بار پا داده بود ولی از ترس اینکه در اثر بی تجربگی بکارتش را از دست دهد و یا آبرویش برود ترجیح داد با استشها و ور رفتن با خیار و بادمجان خود را ارضا کند.سینه ها باسن و حتی قد متوسطی داشت.ساختمان کوسش هم در سایز متو سط بود. با چوچوله هایی بیرون زده متورم و ملتهب که کیررررر کیررررر میکردند و جز موز و خیار و بادمجان مکنده دیگری نداشتند.در عوض این اندام متوسط الوزن شکم لاغر و فرو رفته ای داشت که زیبایی او را دو چندان میکرد. موهای مشکی بلند صاف و اتو کشیده که تا انتهای کمر و بالای باسنش میرسید با چشم و ابروها و مژگان مشکی او تناسب داشت.صورت گرد و سفیدش بینی قلمی او و.....از او نمونه ای از یک حوری بهشتی ساخته بود.شباهت فوق العاده ای به گوگوش 18 ساله داشت.هنوز آنوقتها که موهای مشکی بلند و زیبایش را کوتاه نکرده بود همان وقتهاییکه یکه تاز فستیوال کان فرانسه بود.نوشین که فرزند بزرگ خانواده هم بود خواستگار زیاد داشت ولی همه را یا خود او یا خانواده اش به بهانه های مختلف رد میکردند.از وقتی هم که لیسانس زبان انگلیسیشو از یکی از دانشگاههای تهران گرفته بود دیگه بیکار خونه نشسته بود تا اینکه یک روز آقا فرهاد با عمه جانش که تنها فامیل بازمانده اش در ایران بود به خواستگاریش آمد.از محسنات شاه داماد که یه مقداریش گفته شد ولی آنچه که برای اقدس خانم و حتی نوشین اهمیت بیشتری داشت این بود که آقا داماد پدر و مادرش مرده بودند.فامیلاش همه توی آمریکا زندگی میکردند و تنها برادرش هم اونجا بود و نوشین خانم از دست مادر شوهر و خواهر شوهر راحت بود.برعکس مادر و دختر این موضوع اصغر اقا را نگران میکرد که این بی کس و کار بودن نکنه مشکوک باشه ؟؟/؟؟ به محله عمه خانم اینها رفته یک تحقیقات جانانه و درست و حسابی کرده که الحمدالله بخیر گذشت و تمام گفته هایشان درست بود.این فرهاد خان ما هم که سه چهار سالی از نوشین بزرگ تر بود قصد ماندن در ایران را داشت.نوشین در همین افکار بود که صدای عاقد او را بخود آورد.صدای پدرش را هم میشنید که میگفت دختر مگه خوابی؟/؟ دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟؟/؟؟- عروس رفته گل بچینه.- برای سومین بار دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟/؟- بعععععله.عقد و عروسی را با هم گرفته بود.او هم مثل پدرش از آپارتمان خوشش نمیامد.همان دور و برها یه خونه تر و تمیز گل و گیاه دار با متراژ بالا گرفته دستی به سر و روش کشیدند و شده بود عین اولش.شوهر پولدار او یک میلیارد و پانصد بابت این خونه پول داده بود.همش هم نقد.حسابی دلار خرج کرده بود.همه اینها به یکطرف آنچه او را بیشتر به هیجان می آورد و برای آن لحظه شماری میکرد سکس و هم اغوشی با شوهر عزیزش بود.یک عمر خود نگهداری کرده در این روزگار فاسد که از دست دادن بکارت قبل از عروسی میرود تا کلاس و افتخاری شود او گوهر نجابت خود را حفظ کرده بود و الحق که پاداش این پرهیزکاری در انتظارش بود.حسابی خود را تر و تمیز کرده بود.بعضی از دوستانش از لذیذ بودن کیر میگفتند راستش در دل به آنها حسادت میکرد که توانسته اند طعم لذیذ کیررررر را بچشند و او با این همه مکنت و زیبایی از آن بی نصیب بوده است.اما آنشب دیگر حسرت نمیخورد او به مرادش رسیده بود.صحنه زفاف فرا رسید. نوشین دستپاچه شده بود.نمیدانست چکار کند.خجالت میکشید؟/؟ تجربه نداشت.سختش بود.فرهاد او را بوسید کمی آرام گرفت.او هم فرهاد را بوسید.شوهرش خیلی سریع با چند شماره او را لخت کرد.نوشین نرمک نرمک را بیشتر ترجیح میداد ولی خوشحال هم بود که یکدفعه خجالتش میریزد کووووووسش داغ و چرب شده.بالایش سفت شده بود.آرام و قرار نداشت معلوم نبود فرهاد در لخت کردن خودش چرا اینقدر لفتش میدهد ؟؟/؟؟ بالاخره آقا داماد هم لخت شد. اما بطرف نوشین نرفت.اخر و عاقبت نوشین که دیگر طاقتش طاق شده بود پا پیش گذاشت و بطرف کیرررررر فرهاد رفت تا مثل آنچه که در فیلمها دیده برای شوهرش ساک بزند.آخ خ خخخخخخخ هوس و شهوت دیوانه اش کرده بود اما فرهاد اعتنایی به او نمیکرد که هیچ خود را هم کنار میکشید و مرتب میگفت عجب بدنی داری کردن داره .- عزیزم خب بیا کارتو بکن دیگه ؟؟/؟؟- نمیدونی چه حالی میده اینجا وایسم و تماشات بکنم.نوشین که دیگر کلافه شده بود فریاد زد بسههههههه دیگه من نمیفهمم هدفت چیههههههههه ؟/؟ معطل چی هستی؟/؟ تو مگه زن نمیخواستی اینم زن ؟؟/؟؟ فرهاد بی توجه به خواسته های او چند لحظه اتاق خواب را ترک کرد و با یک موز کلفت و دراز برگشت ؟؟؟/؟؟؟ نو شین به دیدن این منظره یکه خورد.ـ عزیزم این چیه تو دستت گرفتی ؟/؟- میخوام باهات حال کنم.- تو رو خدا شوخی نکن تو که طبیعی و کلفت ترش رو داری اینکارها چیه ؟/؟ من کیررررررر گوشتیتو میخوام این چیه تحویلم میدی ؟/؟ اگه من میخواستم با اینها هوس خودمو بخوابونم دیگه چرا عروسی میکردم بابامم که دستش به دهنش میرسید و به اندازه کافی خدا به ما داده که محتاج کسی نباشیم ؟/؟- عزیزم به دل نگیر اینقدر بی کلاس نباش حال که کردم کارمو شروع میکنم.ـ نوشین که در آتش هوس میسوخت با خود گفت باشه چند دقیقه دیگه هم صبر میکنم ببین این چیکار میکنه ؟/؟ نوشین قوز کرده و بحالت سگی بر روی تخت قرار گرفت. فرهاد موز را از پایین تا بالای کوووووووسش میکشید.سرعت جریان خون در رگهای نوشین مخصوصا رگهای ناحیه قلبش چند برابر شده بود.- فرهاد چقدر زجرم میدی من کیرتو میخوام کیررررررر- نمیدونی چه حالی داره نوشین راستی راستی تو حال نمیکنی ؟/؟ چه دختر بی احساسی هستی.- من فقط با جسم شوهر عزیزم حال میکنم این دیگه چیه ورداشتی آوردی ؟/؟ مگه داریم فیلم سوپر بازی میکنیم ؟؟/؟؟- شاید ولی بهتر از فیلم سوپر مرد این بار موز را از حالت عمود خارج کرد و بصورت افقی وارد کوس زن کرد.-آخ خ خ خخخخخ بیشتر فرو نکنی پرده ام پاره میشهاااااااااا.- خب پاره بشه بالاخره که باید پاره بشه.- نه من میخوام با کیر تو پاره بشه.نوشین اینحرف را زد و قصد حرکت و خارج نمودن موز از کوسش را داشت که فرهاد متوجه جریان شده و با فشار دست موز را بیشتر بداخل فرستاد.نوشین از درد فریادی کشید و بیحال بر زمین افتاد.بکارتش پاره شده خون اطراف کوس و کونش را گرفته خشم و درماندگی بر او مسلط شده بود.فرهاد خون او را پاک کرد.خوشبختانه خونریزی بند آمده ادامه دار نبود نوشین بخاطر سکس خود را کنترل کرد.-عزیزم حتما میترسیدی که خودت پرده منو پاره کنی ناقلا از خون میترسیدی؟؟/؟؟ بیا جلو دیگه نترس بیا کوس و کون من همه مال تو قمبل کرد و پشت به شوهرش آماده پذیرایی از کیر شد.خیر کوس لیسی و مقدمه چینی های دیگر را خورده به اندازه کافی حرص خورده بود.منتظر بود که کیررررررر داغ فرهاد را در کوووووووووس درمانده و گدایش احساس کند. فرهاد به کون خوش تراش نوشین و کوس شسته و تیغ زده و باد کرده آن وسط او می نگریست و جلق میزد.از نظر فرهاد این حالت نوشین زیباتر از زیباترین عکسهای سکسی بود که دیده.نوشین با التماس کیر میخواست.منتظر تکه گوشت فرهاد بود اما ناگهان احساس کرد قطرات لغزنده ای بر قسمتهایی از کون و کپلش چسبیده و حسابی آن ناحیه را آبیاری کرده اند.سرش را برگرداند آخرای جلق زدن فرهاد بود.نوشین آنشب را با کمری سنگین خوابید.خدایا چیکار کنم فردا شب خوب میشه؟؟/؟؟ دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.نگذاشت کار به فردا شب بکشد.از خانه بیرون نرفتند.فرهاد دوست داشت بیرون بروند تا از دست این بازیهای زنش در امان باشد.صبح فردای شب زفاف بود.بازهم فرهاد عقب نشینی میکرد.این بار بجای موز کیر مصنوعی ویبره و برقی و چند مدل معمولی با خود آورده بود.نوشین باز هم تحمل میکرد/ میخواست بداند آخرش بکجا میکشد؟؟/؟؟ نه این فرهاد آدم بشو نبود.فرهاد کیر مصنوعی را در اطراف کوس نوشین میگرداند.از مدل ویبره و خودگردان آن استفاده کرده بود.نوشین بیچاره به همان هم قانع شده بود.بکنننننننن فرهاد بذار بچرخه.نوشین دچار لرزش و هیجان خاصی شده بود. شیرینی مطبوعی که طعم آنرا برای اولین بار می چشید.چرخش کیر مصنوعی در داخل کوس و دور چوچوله هایش تمام بدن او را به لرزه درآورده بود.تیک تاک قلبش به گوش فرهاد هم رسیده بود.همین رضایتش را جلب کرده تا بکارش ادامه دهد.یعنی کیر طبیعی هم تا این حد حال میدهد؟/؟ بیچاره هنوز کیر گوشتی را مزه نکرده بود تا متوجه لذت آن شود.تعداد ضربان قلبش در دقیقه خیلی بیشتر از حد متعارف شده بود.بی آنکه بخواهد و تمرکزی در بیان و کلامش داشته باشد فریاد میزد فرهااااااااد من کیرررررررررر میخوام فرهااااااااد به دادم بررررس.فرهاد نجاتم بده من مردممممممم.فرهاد بی اعتنا به او دستش را ثابت نگه داشته و گاه مختصر عقب و جلویی میکرد تا کیر مصنوعی کارش را انجام دهد.گاهی هم نفوذ بیشتری به داخل کوس می نمود.نوشین چند فریاد پشت سرهم کشید و ساکت شد.شوهرش فهمید که توانسته به طریق مصنوعی ارضایش کند.زن دمرو افتاده از حال رفته بود.فرهاد سوار بر پاهای نوشین شروع کرد به جلق زدن و در ده دوازده جهش آب منی خود را بر فضای کون و کپل نوشین خالی کرد.با لذت و اشتیاق فراوان به این منظره می نگریست.کون همسرش شبیه به زمینی پر از برف شده بود.عاقبت آن برفها را با پاروی دستش پخش و پاک کرد.- تو رو خدا فرهاد بذارش توش ببینم مزه اش چه طوریه ؟/؟ اینقدر عذابم نده.منم نیاز دارم.بدنم تن تو رو میخواد.کیر تو رو میخواد.اینجور باهام رفتار نکن تو چته ؟؟/؟؟ روزها و هفته ها گذشت.رفتار فرهاد تغییری نکرد که نکرد.نوشین از این وضع خسته شده بود.نمیدانست با چه کسی درد دل کرده از بدبختی خود بگوید پدرش بر خلاف بقیه اشتیاق چندانی به ازدواج او با فرهاد نداشت.البته مخالف هم نبود ولی دوست نداشت دخترش چشم و گوش بسته تسلیم کسی شود که بیست سال در وطن نبوده.با یکی از دوستانش این موضوع را درمیان گذاشت.فاطمه از دوستان و همسایگان قدیمیش بود که از اول دبستان تا آخر دبیرستان را باهم همکلاس بودند.برای او مثل یک خواهر بود.از بدبختی خود برایش گفت و از او خواهش کرد که موضوع را به کسی نگوید.هر چند نیازی به سفارش نبود.فاطمه به او توصیه کرد که فرهاد را باید از نظر روانی تجزیه و تحلیل کرد.او یک مشکل روحی دارد و باید زیر نظر روانپزشکی مجرب تحت درمان قرار گیرد.نوشین هم با گفته او موافق بود اما دو مشکل بر سر راه این کار وجود داشت.یکی خود او و دیگری شوهرش.آخر با چه رویی میتوانست به دکتر بگوید که شوهرش مشکل خود ارضایی داشته با کیر مصنوعی بطرفش می آید بر فرض او خجالت را کنار بگذارد و بخاطر نجات زندگیش سیر تا پیاز ماجرا را برای روانکاو تعریف کند با شوهرش چکار کند؟؟/؟؟ شوهری که اصلا خود را بیمار نمیدانست و هنگام عشقبازی رفتاری مثل بچه ها داشت.یعنی اصلا عشقبازیی در کار نبود.پسر دایی اش قاسم از روان پزشکان مشهور و کار آمد شهر بود.از بد شانسی او اینکه از خواستگاران او بشمار میرفت.آیا وجدان پزشکی خود را زیر پا گذاشته جریان را برای سایرین تعریف خواهد کرد؟؟/؟؟ نه درست است که از دست من عصبانیست اما او نباید کار را با مسائل خصوصی قاطی کند.راضی کردن فرهاد کار حضرت فیل بود.نزد بقیه خوب حفظ ظاهر میکرد.البته واقعیتش هم در بسیاری از مسائل منطقی بود هیچکس تصورش را نمیکرد که همچین عیبی داشته باشد.سرانجام مثل مادری که به بچه اش قول آدامس و شکلات میدهد تا بچه کاری برایش انجام دهد و یا سر به زیر باشد نوشین قبول کرد که به او باج بدهد تا برای یکبار با او به دکتر بیاید. خواسته او این بود که یکی از شبهایی را که در کنار هم لخت هستند و عشقبازی بدون اتصال و کذایی خود را انجام میدهند زن تحت اختیار شوهر باشد.اگر از نوشین خواست که قوز کند تا چند ساعت به پوزیشن کونش خیره شود اطاعت کند اگر خواست موز و بادمجان به کوسش فرو کند اعتراضی نداشته باشد.اگر خواست جلق بزند سرکوفتش نکند.نوشین با خود گفت خدایا میون این همه پیغمبر جرجیس کجا بود نصیبم کردی ؟/؟ منکه دارم این کارهارو هرشب انجام میدم.حتما طفلکی خیلی از اعتراضات من معذب میشه که میخواد برای یه شب هم که شده در نهایت آرامش بکارش برسه ؟/؟ بالاخره روز بعد او و شوهر عزیزش روانه مطب دکتر پرویز پسر دایی و خواستگار دوران مجردیش شدند.نوشین با اضطراب و دلهره خاصی وارد مطب شد.خجالت میکشید در کنار شوهرش از مسائل خصوصی اش با دکتر بگوید هر چند به تنهایی هم رویش نمیشد ولی اینطوری تحملش راحت تر بود .- فرهاد بشین من الان میام نوشین به تنهایی وارد اتاق دکتر شد.... ادامه دارد

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
صفحه  صفحه 22 از 40:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  39  40  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.