| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 25 از 70:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  69  70  پسین »  
#241 | Posted: 7 Feb 2011 19:31
سکس با راضیه و سارا
.باسلام اسم من سعید هست وساکن کرمان ومیخوام بهترین خاطره سکسی ام را براتون بنویسم ولی قبل از همه چیزیک کوچولو از خودم بگم من از سن 16سالگی اعتیاد داشتم وواسه همین اصلا دنبال دختر نبودم فقط فیلم سکسی میدیدم وبس تا اینکه 4سال فبل وقتی 30 ساله شدم اعتیادم را ترک کردم وتازه فهمیدم که شدیدا احتیاج به سکس دارم
یک صبح سرد زمستانی بودداشتم میرفتم سمت خانه که خلوی خوابگاه نزدیک خونه دیدم یک خانم واسیتاده ویک جورایی التماس میکنه کسی ترمز بزنه که من زدم.سوار که شد فک من شروع کرد تا اینکه اسم و شمارشو گرفتم.اسمش راضیه بود. واز همان شب زنگ زدم وهمان شب اول واسه صبح جمغه قرار گذاشتم.صبح جمعه رفتم دنبال خانم که حدودا یک ساعتی هم دیر کرده بود.با هم کمی چرخ زدیم تا اینکه ازراضیه خواستم برویم بیرون شهروبا هم راحت تر باشیم که دیدم راضیه با هول هراس گفت که نه.میگفت من خیلی میترسم که ابرو ریزی شود.بشدت خورد توی پرم گفتم ضدحال از این بدتر نداشتی.خندید وگفت ناراحت نباش الان زنگ میزنم به خاله یکی ازدوستام تا خونه را واسه ما خالی بکنه.منو برق گرفت خوشحال گفتم اگه افتخاربدید بریم خونه من آخه من واسه مصرف خونه کرایه کرده بودم.باخوشحالی رفتم سمت خونه وسر راه هم جلوی داروخانه ترمزی زدم.کاندوم گرفتم واسپری تاخیری.دردسرندم رفتیم خونه راضیه که مانتوشو درآوردکمی ضدحال خوردم آخه راضیه کمی چاق بود وباب طبع من نبودولی بهتر ازجنده خیابونی سن بالابودراضیه نشست روی مبل ومن بایک آب میوه رفتم بغلش نشستم.ابمیوه را که دادم دستش دستمو انداختم گردنشو آروم دستمو بردم زیرسینه اش لبخنیدی زدومی جابجا شد چسبید به من.من هم ه ترمز بریده بودمشروع کردم به ماساژیسنه هاشولب گرفتن.چیندقیقه که ادامه دادم تاپ مشکیشو درآوردم وسینه هاشو از سوتین انداختم بیروت به سر شیرجه زدم روی سینه های راضیه.کم کم دستمو بردم سومت شلوارش دیدم مخالفتی نداره فهمیدم میتونم دست بکار بشم.دستمو کردم توی شورتش گذاشتم روی کسش دیدم دستشو گذاشت روی دستمو محکم فشارداد.دیگه ترمز بریدمشلوارشو کشیدم پایین به سر رفتم لای پاهاش وشروع کردم با زبون کسشو لیسیدن.راضیه دیگه حشری شده بوددستشو برد سمت کیرم ودیدم آهی از ته دل کشید.شلوارکمو با شورت باهم بیرون آورد کیرم داشت شورتمو جر میداد.کیرمو گذاشت دهنشو شروع کرد به خوردنانصافا خوب ساک میزدبعد چند دقیقه گفتم میخوام بکنم توی کسش که دیدم خودشو کشید عقب وگفت نه.آروم رتتم سمتش وگفتم چرا عزیزم؟گفت کیرت خیلی کلفت وبزرگه من دردم میاد.با خنده کفتم نگران نباش عزیزم نمیزارم دردت بیادوبعد دستشو گرفتم وبردم توی تختخواب.کمی اسپری به کیرم زدم وشروع کردم به خوردن سینه هاش.بیست دقیقه ای مشغول خوردن سینه ها بودم وتی رفتم سراغ کسش تشک تختمو خیس کرده بود.راضیه دیگه توی این دنیا نبودکاندوم وزدم به کیرم وخوابیدم روش به آرومی ویواش یواش کردمش توی کسش.راضیه داشت تشک با دستاش پاره میکردومن هم تلمبه زدنو شروع کردم.آخ واوخ راضیه بلند شدویمی گفت پارم کردی سعید.جرم بده.بکن منو.خلاصه من تلمبه میزدم وراضیه هم که گلویش خشک شده بود فقط میگت اه اه اه.یک ربعی مشغول تلمبه زدن بودم که دیدم داره آبم میاد.راضیه گفت ابتو بریز روش شکممم ومن هم کاندوم را که در آوردم با فشار آبم ریخت روی شکم راضیه وتاروی گردنش هم پاشدبعد اون کمی همدیگه را بوسیدیم وراضیه میبایست بره خوابگاه.دو هفته ای هر روز با راضیه سکس داشتم تا اینکه متوجه شدم راضیه سرد شده.خودش گفت تمایل به سکس هرروز نداره ولی میتونه با یکی از دوستاش آشنام کنه.فردا جلوی دانشگاه دیدم راضیه با یک خانم چادری اومد سمت ماشین ونشست روی صندلی عقب ودوستش نشست جلو خودشو معرفی کرد سارا ومن هم گفتم سعید هستم وخوشبختم.چادر که رفت عقب رونهای خوش تراش سارا جلب توجه میکرد که توی شلوار لی تنگ زده بود بیرون.با اشاره راضیه رفتم سمت خونه.چادر ومانتو سارا که کنده شد تاپ نارجی کوتاه وسکسی سارا بشدت خودنمایی میکرد.بنا بدرخواست سارا چای دم دادم که دیدم راضیه گفت من کلاس دارم وباید برم موقع برگشت شام هم میگیرم وسریع با آژانس رفت رفتم چای بیارم سارا پا شدورفت توی اتاق خواب.با سینی چای رفتم دیدم که لب تختخواب نشسته چای را که برداشت گفت با این شلوار اذیت میشم.اشکال نداره بیرون بیارم.آب از لب ولوچه ام راه افتاده بود با خونسردی کفتم راحت باشید.شلوارشو که بیرون آورد دیدم یک شلوارک سفید تنگ پوشیده وکسش هم قلمبه زده بیرون. دراز کشید روی تخت ومجله ماشینو برداشت شروع کرد به خوندن.من هم از موقعیت استفاده کردم ونشستم لب تختخواب دست زدم به ساق پاش.یکدفعه سارا مجله را پایین آورد وگفت چه دستای گرمی.من هم ازخدا خواسته دستمو بردم سمت رونهاش وگفتم از گرمای وجود سارا جونمه و دراز کشیدم کنارش.دستمو آوردم سمت کمر سارا وزیر سینه هاش که دستم رسیددیدم خودشو داد جلو ومن شروع کردم به زبون زدن به بلالای سینه هاش لب خوردن.سارا همونی بود که من میخواستم وحشتناک حشری بود.ده دقیقه نگذشته بود که صدای سارا بلند شد.به من گفت که موزیک بذارم ومن رفتم داخل پذیرایی وگیتارآرمیک گذاشتم وفوری اسپری زدم و اومدم رسیدم توی اتاق سارا سینهاشو از سوتین داده بودبیرون داشت با خودش ور میرفت.با دیدن من کمی شکه شد من هم گفتم مگه سعید مرده که به خودت ور میری خوابیدم روی سارا وشروع به خوردن سینه هاش کردم.بدنش بیش از حد خوش اندام وسفت بود.تاپ وسوتینش وبیرون آوردم وحساب سینه هاشو خوردم.آخ واوخ سارا بلند شده بود ومرتب میگفت جانم. شلوارک وشورت سارا هم بیرون اوردم از کسش اب میریخت زبونمو که به چوجوله اش زدم داشت دیونه میشد داشتم کسشو میخوردم که سارا شلوارکمو کشید پایین و وقتی که کیرمو دید بلند گفت آخ جون چه درشته.سارا زیاد خوب ساک نمیزد وبعد چنددقیقه که حسابی کیرم راست شده بود گفتم که سارا جون اگه اجازه بده شروع کنم.سارا پاهاشو گرفت هوا ومن هم کاندوم زدم به کیرم واومدمآهسته بکنم توی کسش که پاهاشو جمع کرد دورکمرم منو محکم فشار داد.اه بلنی کشید. کیرمن تا آخر توی کسش بود وگفت اینجوری بکن منو. تلمبه زدن من شروع شده بود فریاد های سارا که میگقت بکن منو.با کیرت کسمو پاره کن خیلی بلند شده بود. سارا مدام منو میبوسید ومیگفت قربون کیر سعید جونم برم که داره منو میکنه.سیاهی چشای سارا پیدا نبود که دیدم محکم منو فشار میده متوجه شدمارضا شده.سارا رو چرخوندم ورفتم سراغ کونش اول میگفت از عقب نکن وقتی بهش گفتم که تو حالتو کردی نمیگذاری من حال کنم گفت باشه فقط آروم. کرم و از بالای تخت برداشتم وبه کون سارا زدم وآروم نوک کیرمو کردم توی کون سارا وکم کم تمامشو کردم تو وقتی دیدم کیرم جا باز کرده شروع به تلبه زدن کردم سارا داد میزد بسه دیگه دارم میسوزم ولی من دست بردارنبودم وتا آبمو توی کونش نریختم دست بردار نبودم.اون روز خیلی لذت بردمورابطه من وسارا شش ماه دیگر ادامه داشت تا اینکه ساراازدواج کرد ولی هر موقع که کرمان میاید با هم سکس انجام میدیم وسارا همیشه میگه کاش کیرتو روشوهرم داشتامیدوارم از داستان سکس من خوشتون اومده باشه.
     
#242 | Posted: 7 Feb 2011 19:33
زندگانی دانشجویی
.سلام برهمه بر و بچه های ایرونی
من اسمم پویا هستش و بچه جنوبم (خوزستان). این خاطره که براتون میگم یه اتفاقی هستش که تو زندگیم تاثیر داشته و اینو با اجازه و تایید کسی که تو این خاطره شریکم بوده براتون می نویسم چون به نظرش جالب بوده که من در موردش چی فکر می کردم.
جونم بهتون بگه تو جنگ بابام شهید شدش و من زیاد از بابام خاطره ندارم یا بهتر بگم اصلاً ندارم. مامانمم کارمند بانک هستش و بجز اون هیشکی رو ندارم. به خاطر من و اینکه ناراحت نشم مامانم دو سه تا از کسایی که بهش درخواست ازدواج داده بودند رو رد کرده بود یه بارم که می خواست با من مشورت کنه رگ غیرتم گل کرد و چنان الم شنگه ای راه انداختم که بیا و ببین. تقصیرم نداشتم نمی دونستم مامانم چه زجری میکشه (اون موقع مامانم 37 سالش بود و من 18 سالم و مامانم 17 سالگی ازدواج کرده بود) ولی بعداً طوری که بهتون می گم قبول کردم.
تو تابستون سال 80 بود که تو کنکور دانشگاه تهران قبول شدم (یکم !!!! خرخونم و البته سهمیه بابام رو هم بذارید روش .....). و کوچ کردم تهران بر ادادمه تحصیل. یه یک سالی از درسم گذشته بود که مجبور شدم برای درست کردن دندون هام برم دندون پزشک یه دندون پزشک توپ پیدا کردم دکتر مینا ........... . چون من زیاد کار داشتم باش اونم باهام راحت بود و یه جورایی به هم خو گرفته بودیم. یه روز که رفته بودم اونجا وقتی وارد اتاق شدم یه خانمی بغل دکتر نشسته بود که بعداً فهمیدم دوست دوران دانشگاهش بوده منم اونروز طبق معمول کارهایی رو که بایست روی دندونم انجام می داد انجام داد و رفتم.
جلسه بعدی دندونپزشکم هنوز یادمه یه روز بارونی بود که من وقتی وارد مطب شدم خیس خیس بودم. وقتی کار با دندونام تموم شد گفت وایسا کارت دارم منم فکر کردم توصیه های پزشکیه و وایستادم. شروع کردیم به حرف زدن و یه دفعه گفت: تو این یه ساله با کسی (منظورش دختر بود) بودی منم جا خوردم ولی اصولاً چون آدمی هستم که دست و پام رو گم نمی کنم و اون موقع هم مثل الان نبود که هرکی 5 تا موبایل داشته باشه گفتم از بس درس می خونم وقت کاری دیگه رو ندارم البته خیلی بهم سخت می گذره چون هیشکی رو ندارم باهاش راحت حرفم بزنم. که یه دفعه شروع کرد کرد به گفتن از دوستش:
- تو اون دوست اونروزی منو دیدی که؟
- آره اونم دکتر بود؟
- آره. اسمش نیوشا......... . دوست دانشگاهم بوده اونم دندونپزشکه. 3 سال پیش ازدواج کرد ویه سال بعدش تو یه مسافرت خانوادگی وقتی که یه مینی بوس گرفته بودن تا اونا رو به مناطق اطراف اون شهر واسه گردش ببره اتوبوسشون میره تو دره. شوهرش و مامان و بابای خودش و شوهرش با خواهر شوهرش میمیرن و تنها اون و برادر شوهرش زنده میمونن خود اونم بعد از اینکه 16 روز تو کما بوده حالش جا میاد. از اونجایی که تک فرزندم هستش تقریباً به جز من دیگه کسی رو نداره.
- آخه بیچاره!!!! یه جورایی مثل منه منم الان تو تهران تنها شما رو دارم (باخنده)
اونم با یه خنده جوابمو داد و گفت یه پیشنهاد برات دارم به شرطی که بی جنبه بازی در نیاری یا جوابت آره هستش یا نه. فقط جواب بده باشه؟ منم با سر قبول کردم که گفت: این پیشنهاد من هم تو رو از تنهایی در می یاره هم اونو. تو که تا حداقل 3 سال دیگه واسه لیسانس تهرانی. اونم با اصرار من و با هزار بدبختی تازه دوباره شروع کرده به کار کرده ولی تنهایی خیلی بهش از لحاظ روحی بهش فشار میاره!! اونم اونروز که تو رو دیده یه جورایی از تو خوشش اومده -(خیلی قیافه شاخی ندارم ولی خداییش هم خوش هیکلم چون ورزش می کنم و هم خیلی خوش تیپم و شدید یه تیپم می رسم)- حالا میگم بیایین به هم عقد کنین تا اونروزی که مدرکت رو می گیری نه تو تنهایی و نه اون.
منم دیدم بد نمیگه خداییش بگم تا اونموقع دوست داشتم سکس کنم ولی زیاد تو نخش نبودم تازه این سکسم شرعی بود!!! گفتم : نمیشه می دونی اگه یه اسم بره تو شناسنامه ما که بیچاره می شم من. من تازه 20 سالمه (اون موقع رو میگم). که دیدم گفت اون با من. من هماهنگ می کنم که دفتردار اسمی تو شناسنامه شماها ننویسه.
که دیگه نذاشت من جواب بدم و گفت فردا شب ساعت 7 روبروی سینما آفریقا منتظرتم وقتی می خواستم برم اومد جلو از لپم یه بوس برد و گفت ممنونم قبول کردی منم داشتم از خجالت آب می شدم که فهمید و با خنده گفت اووهههههه چقدر خجالت میکشی برو!! فردا هم به خودت برسی بیایی که یه وقت نظرمون عوض نشه. منم سر خرو کج کردمو رفتم. اونروز که نیوشا رو دیده بودم،یده بودم که خوشگله.بیشتر از هرچیزی چشمهای عسلی رنگی که داشت اونو خوشگل کرده بود. قدش حدوداً 1.80 بود نسبتاً قد بلند بود اندازه خودم بود و اصلاً اثاری از شکم در وجودش نبود که شاید از اثرات فشارهای روحی بود. البته اکثر اینها رو بعدن فهمیدم. یادم رفت بگم نیوشا اونموقع 29سال می کرد.
فردا شب با هم رفتیم سینما و شام خوردیم و رومون به روی هم باز شد با ماشین خانم دکتر مینا...... بودیم شوهرشم اومده بود وقتی نیوشا را پیاده کردیم و منو رسوندن در خوابگاه گفتن: خیلی ازت ممنونیم که قبول کردی. بیچاره تازه حدود شش هفت ماه که یکم حالش بهتر شده خیلی حاش خراب بوده. بعد یه هفته که باهم بودیم و اخلاق یکدیگر رو می سنجیدیم و به توافق رسیده بودیم یه شب مینا خانوم به من زنگ زد و گفت فردا ساعت 10 صبح میایم دنبالت که بریم محضر.
هیچ شبی رو تو زندگیم با اون استرس نخوابیده بودم حتی شب کنکور. فردا تو محضر مسئله رو با حاج آقایی که اونجا بود مطرح کردیم و به هر ترتیبی بود راضیش کردن که فقط خطبه رو برا ما بخونه (با مهریه یه جلد قرآن و 14 گل مریم). بعد وقتی از تو محضر اومدیم بیرون دکتر و شوهرش رفتن . ما رو به حال خودمون گذاشتن. ما هم بعد از کلی گشتن تو شهر شب رفتیم خونه. یادم رفت بگم قرار بود تو خونه نیوشا باشیم ما در ضمن نیوشا کسی براش نمونده بود که مزاحممون بشه و تقریباً اون چند تایی که میومدن خونشون از قضیه ما خیر داشتن فقط فامیل من بی اطلاع بودن.
اولین شب بود و من بایستی یه کاری می کردم!!!
بعد از خوردن شام وقتی پای تلویزیون بودیم آروم آروم خودمو بهش نزدیک کردم معلوم بود به خودش رسیده حرارتش بدنش رو حس می کردم وقتی رسیدیم جفتش (تو اون یه هقته کتابخونه دانشگاه رو زیر و رو کرده بودم واسه کتابایی که چطور با زنم رفتار کنم طوری که کتابدار داشت بهم شک می کرد. به غیر از هرچی مقاله تو اینترنت خونده بودم) دستمو گداشتم دور گردنش و شروع کردم به حرف زدن در مورد همه چی (تو این شرایط معمولاً کس شعر میگیم هممون)!!! بعد شروع کردم به نوازش گردن و موهاش یه طوری داشت آماده می شد و دیگه نای حرف زدن هم نداشت بعد یه 1 دقیقه ای که بین ما به سکوت گذشت لبامو آروم بردم طرف لباش و ...........
وای تو زندگیم اینقدر یهم خوش نگذشته بود داشتم لباش رو می خوردم و اومدم یه حال اساسی بهش دادم لبم رو از رو لبش بردم رو گردنش و مشغول خوردن و لیس زدن گوش و گردنش شدم. داشت تو آسماونا سیر می کرد که بعد یه 1 دقیقه از رو مبل بغلش کردم و همونجور که داشتن لب و گردنش رو بوس می کردم بردمش تو اتاق خواب و انداختمش رو تخت بعد افتادم و آروم لباسش رو درآوردم یکم از رو سوتین پستوناشو خوردم و بعد سوتینشو باز کردم و مشغول خوردن سینه هاش شدم می خواستم یه حال اساسی بعد این همه مدت بهش بدم سینه هاش زیاد بزرگ نبودن ولی واقعاً بدن خوش فرمی داشت منم بعد از خوردن سینه هاش رفتم سراغ نیم تنه پایینی آروم شلوارشو دادم پایین و از پاش درش اوردم شرتش کاملاً خیس بود واسه همین چندشم شد از رو شرت براش بخورم شرتش رو در اوردم !!!!!!! وای عجب چیزی بود با یه دستمال دور کسش رو تمیز کردم و شروع کردم به خوردن کسش راستش دوست نداشتم ولی میخواستم از شب اولش با من یه خاطره خوب داشت باشه ولی بعدش دیگه به دهنم مزه داد با ولع زیادی کسش رو می خوردم و اون هم با ناله های بلند و گاهی آرومش منو شهوتی میکرد وقتی با زبونم با چوچولش بازی می کردم بدش تکون می خورد بعد یه چند دقیقه یه آب از تو کسش ریخت بیرون و بدنش تکونی خورد و با یه ناله دنباله دار ارضا شد یه 5 دقیقه ای رو تحت اوفتاده بود
حال نداشت منم کنارش خوابیده بودم و سرش رو گذاشته بودم رو بازوم بعد همون 5 دقیقه یه نگاهی بهم کرد یه لبخند بهم زد و گفت حالا نوبت منه؟ منم بهش لبخند زدم و اون یه دفعه لبش رو رو لبم گذاشت و دستشو گذاشت رو کیرم قبلش بلوزم و در اورده لودم واسه همین خوردن سینه هاش به سینه هام حالمو عوض می کرد و حالا نوبت من بود که بیشتر از اون حال کنم (فعلاً!!!) بعد اروم همونطور که داشت می لیسد اومد پایین شلورمو داد پایین و گفت وای ببین چی داریم اینجا !!!!! یکم از روش شرت با کیرم بازی کرد و بعد درش اورد و شروع کرد به خوردن کیر خوشگل من بعد یه چند دقیقه ای خوردن وقتی دید آه و اوهم داره در میاد دست از خوردن کشید چون می دونست الانه که آبم بیاد و ........ بعد دوباره اومد رو من و شروع کرد به لب گرفتن تا کیر من یه تجدید قوا کنه بعد من بلندش کردم خوابندمش رو تخت پاهاشو دادم بالا و آروم کیرمو بردم سمت کسش و آروم هلش دادم تو یه آه کوچیکی کشید معلوم بود زیاد با کسش بازی نکردن بعد من همونطور آروم بقیه کیرمو بردم تو خوب گذاشتم توش جا کنه بعد آروم شروع کردم به تلمبه زند و آروم آروم تندترش کردم شاید من اینجا بیشتر از اون لذت می بردم چون با اولم بود . اصطکاک کیرم با دیواره کسش منو دیوونه کرده بود و اون داشت دیگه پرواز می کرد منم با همون سرعت ادامه می دادم بعد یه 5 دقیقه صداش بلند شد و ارضا شد منم یه چند ثانیه بعدش ارضا شدم و همه آبمو توش خالی کردم بار اولم بود و چنان گیج بودم و داشتم لذت می بردم که نفهمیدم چیکار می خوام کنم بعد هموجور افتادم روش و خواب رفتم فردا حدود ساعت 10 صبح بیدار شدم بلند شدم تنها یه شورت پام بود رفتم بیرون دیدم دار میز صبخانه رو میچینه سلام کردم دیدم جواب سلاممو داد و گفت تا یه دوش بگیری چایی دم میشه منم سریع رفتم یه دوش گرفتم وقتی رو میز بودم بهش گفتم حواسم نبود دیشب داخلت خالی کردم که خندید و گفت عیبی نداره بار اولت بود معلوم بود که هول کردی بعدشم همونجور خوابیدی روم با هزار بدبختی از زیرت اومدم بیرون نگران نباش من قرص ضد حاملگی خورده بودم
بعد از اون ما 4 سال با هم بودیم و من عاشقش بودم و هنوزم هستم اون تو زندگی من تاثیر زیادی گذاشت به من فهموند که مادرم چه زجری میکشه و من قبول کردم مادرم ازدواج کنه و منم اینقدر بهش اصرار کردم که تو آزمون فوق تخصصی شرکت کنه و اونم اینکارو کرد ولی تو دانشگاه فرانسه قبول شد و من مجبور بودم دوره فوق لیسانس خودم رو بدون اون بخونم الان اون فرانسه هستش عروسی کرده و یه بچه 1 ساله هم داره منم درسم تموم شده و رفتم سر کار. ما هنوزم با هم ارتباط داریم ولی مثل دو دوست و یه بارم که رفتم فرانسه رفتم به دیدنه خودش و شوهرش اونا هم منو گرم تحویل گرفتن البته شوهرش نمیدونه قضیه ما چیه و اون منو به عنوان یک دوست خانوادگی جا زده بود از همین جا یه بار دیگه ازش تشکر می کنم.
چند وقت پیش این داستانو براش ایمیل کردم و ازش اجازه گرفتم که بزارمش تو سایت اونم اجازه داد و گذاشتم که شما هم بخونید. امیدوارم خودتون اومده باشه.
ببخشید اگه یک طولانی بود و غلط داشت!!!!
     
#243 | Posted: 7 Feb 2011 19:37
کلبه
.بین چالوس و نمک ابرود ابادی خیلی کوچیکی هست که اسم هم نداره و فقط 9 خونه داره که اهالی این 9 خونه از ایل و تبار قدیمیهای شمالند و نه فروختند و نه تا الان به کسی اجاره دادند
به همین دلیل خیلیها اونجارو اصلا نمیشناسند
از پشت این ابادی یه راهی به وسط جنگل وجود داره که فقط پیاده و یا بااسب و موتور میشه رفت راه ماشین رو نیست تقریبا یک ساعت پیاده راه بری میرسی به یه کلبه چوبی خیلی زیبا
دایی من یکی از اهالی همین 9 تا خونست و من هر 13 روز بهار و 1 ماه هر تابستون میرم پیششون
بگذریم
پارسال اواخر تابستون بود که یکی از بچه ها به من زنگ زد که با دوست دخترش و خواهر دوست دخترش دارن میرن شمال و دنبال یه جای مطمئن میگشت که من معرفی کنم منم زود گفتم که خواهرشو با من رفیق کنه و بریم همین کلبه
فرداش به من زنگ زد که دوستش قبول کرده چون من موتور دارم من ادرسو دادم و خودم زودتر رفتم که با داییم هماهنگ باشم که مشکلی پیش نیاد و در ضمن وسایل برای نهار و شام که معمولا فقط کباب میشه درست کرد هم بخرم و ببرم
راه افتادم و رفتم وقتی رسیدم بیشتر مرد های اهالی رفته بودند شهرستان برای کار و دایی من هم که سوپری داره گفت مشکلی نداره و من وسایلی که لازم داشتمو گرفتم و رفتم
قبل از رفتن به همین دوستم زنگ زدم که بگم برن پیش داییم که دوستم گفت پدر دوست دخترش تصادف کرده و الان بیمارستانه
منو میگی کلی خورد تو حالم
حالا نه میتونم تنهایی بمونم نه میتونم برگردم
به خونه گفته بودم 4 روز دیگه بر میگردم
اعصابم حسابی بهم ریخته بود به خودم گفتم جهنم میرم 4 روز تنهایی وسط جنگل میمونم برای اعصابم هم خوبه از موبایلو خیابونو ترافیک هم راحت میشم
خلاصه تا رسیدم به کلبه ساعت 3 بعدالظهر بود تا میتونستم هیزم جمع کردم . پنجره هارو هم چک کردم درو هم صفت کردم تا اینکه شب شد
شب اول که خیلی خوش گذشت و کلی تو روحیم و اعصابم تاثیر گذاشت دیگه کمترین صدا که تا قبل از اون بهش اهمیت نمیدادم شنیده میشد مثل زوزه باد . جا بجا شدن برگها
صبح بیدار شدم و رفتم بیرون و برای خودم اهنگ میخوندمو کبابارو سیخ میکردم که صبحونه بخورم گفتم که اونجا هیچی نداره فقط کباب میشه پخت
تو همین حالو هوا بودم که دیدم دو تا دختر دارند از سمت ابادی میان به سمت کلبه تا منو دیدند میخاستند برگردند که نمیدونم یکیش به اون یکی چی گفت که دوباره اومدند سمت من
اولیه که معلوم بود بزرگتره با صدای تهدید امیزی گفت تو کی هستی تو کلبه چیکار میکنی؟
من گفتم که شما کی هستی و اینجا چه میکنی من خودم خواهر زاده فلانی ... هستم
تا اینو گفتم گفت پس شما امیر اقایی فامیل فلانی زن داییمو میگفت گفتم بله شما کی هستید که دومی با لهجه کاملا شمالی گفت ما هم دخترای فلانی که از اهالی همون ابادی بودند هستیم و اومده بودیم اینجا تو کلبه باشیم
من هم دیدم که یا باید من برم یا اونارو هم دعوت کنم. گفتم تشریف بیارید اگر دوست داشتید نهار هم با هم میخوریم که بزرگتره که اسمش لیلا بود گفت نه ممنون ما نهار اوردیم
خلاصه اونا رفتند تو کلبه و من هم 3 تا سیخ کباب کردم و دو تاشو دادم به اونا که بعد از کلی تعارف از من گرفتند
من داشتم بیرون از کلبه برای خودم حال میکردم که یه ان صدای جیغ شنیدم که بعد از جیغ . لیلا یواش گفت یواش الان میشنوه
نمیدونم چرا کنجکاو شدم که اینا چیکار میکنند برای همین الکی از کلبه دور شدم که اونا ببیند که من دور شدم بعد از پشت درختا خودمو به پشت کلبه رسوند و یواش نزدیک شدم از لای یکی از پنجره ها یواشکی و کمی هم ترس داخلو دیدم که لیلا پای دختر کوچیکه که اسمش منیر بود را باز کرده و داره داخل کوسش یه گرد قرمز رنگیرو میریزه و بعد بهش میگه بالا پایین بپر و خودش میاد دم در تا ببینه من دارم میام یا نه
کلی برام سوال پیش اومده بود
اینا دارن چه کار میکنند؟
پودر قرمز رنگ چی بود؟
چرا داره میریزه داخل کوسش؟
اصلا چرا میگه بالا پایین بپر؟
نمیدونستم الان باید چه کار کنم دوباره از پشت درختا خودمو به جلوی کلبه رسوندم که دیدم لیلا داره از لای در منو میبینه و به منیر یه چیزایی میگه من هم بدون توجه به اینکه میدونم اونا چه کار کردند رفتم تو کلبه که دیدم منیر داره به خودش میپیچه
پرسیدم چیزی شده که لیلا زود گفت نه نمیدونم چرا منیر دل درد گرفته فکر کنم به خاطر پیاده رویه که به اینجا اومدیم منم زود گفتم که نه فکر کنم از اون پودریه که ریختی تو کسش
این چی بود که ریختی . نکنه میخای اینو بکشی؟
که لیلا گفت به شما مربوط نیست تا اینو گفت منم گفتم بله به من مربوط نیست ولی احتملا به پدرتون که مربوطه
تا اینو گفتم منیر گفت نه ترو خدا بابام بفهمه منو میکشه . پرسیدم خودتون میگید چی شده یا برم به سمت ابادی
لیلا میخاست تفره بره که با تهدید من مجبور شد همه چیو بگه
لیلا خواهر سعید همسایه منیر بود این سعید داستان ما منیرو حامله میکنه و به گفته خود لیلا چون اولشه میشه با پرمنگنات نتفرو انداخت راست یا دروغش پای لیلا
من تازه به جواب سوالام رسیده بودم گفتم نه بابا کی میگه باید بره دکتر تو که با این کارا اونو میکشی
داشتم به لیلا بحث میکردم که منیر جیغی کشید که گوشام زنگ زد داشت مثل شیر نعره میکشیدو گریه میکرد لیلا هم دستشو گرفته بودتا اینکه بعد از 10 دقیقه اروم شد و کف کلبه خون
من ترسیده بودم نمیدونستم باید چه کار کنم ولی لیلا خوب وارد بود منیرو کشوند روی تخت و با ابی که من با مکافات تا اون بالا اورده بودم داشت پای منیرو تمیز میکرد و میگفت راحت شدی
سرتونو درد نیارم بالاخره منیر حالش خوب شد و حاظر شد بره
من لیلارو کشوندم اونرتر و گفتم داداش تو لذتشو برده دردشو منیر باید بکشه؟
لیلا هم گفت بخدا خودش هم مثل سگ پشیمونه
منم گفتم فکر نکنم بتونم بی خیال از این قضیه بگذرم و باید به باباش بگم
لیلا گفت اگر نگی فردا صبح میام پیشت
یکم فکر کردم و گفتم فردا تا ظهر نیایی من میام پایین
فرداش اصلا انتظار اومدنشو نداشتم که صبح زود دیدم یکی داره در کلبرو میزنه
باز کردم دیدم بله خود لیلاست
اومد تو گفت زود باش باید زود برگردم و خودش تو یه چشم به هم زدن لخت شد
اصلا پشت اون لباسای محلی انتظار این صحنرو نداشتم
پستونایی سفید و صفت و سر بالا
کسی کاملا بی مو و معلومه دست نخورده
بدنی لاغر تو پر که استخوناش دیده نمیشد و اصلا هم شکم نداشت
خلاصه این بدنو باید کلی خرجش کنی تا بشه این ولی لیلا خرج نکرده همچنین بدنی داشت
محو نگاهش بودم که گفت من باید زود برم یکم عجله کن
رفتم سمتش دستاشو گرفتم یکم مالیدم بعد اروم تمام بدنشو لمس کردم و خیلی اروم روی سینه هاش دست میکشیدم لیلا هم چشماشو بسته بود
اصلا دلم نمیخاست این هوریو بکنم فقط میخاستم نگاش کنم
خیلی اروم و با وسواس لبمو بردم سمت لبش چه مزه ای داشت ولی خودش لباشو بسته بود و من میخوردم اروم رفتم تو گردنش و میبوسیدمو میلیسیدم که لیلا هم خیلی اروم اه اه میکرد تمام این مدتو سر پا بودیم دوباره رفتم سراغ لبش که اینبار خودش هم همراهی میکرد معلوم بود اولش فقط اومده بود بده و دهن منو ببنده ولی الان کاملا حشری شده بود رفتم پایینتر تا رسیدم به سینه هاش که تا لبم به نوک سینش خورد یه اهی کشید که تمام بدنم به رعشه افتاد داشتم دیوونه میشدم
با ولع سینه هاشو میخوردم و لیلا هم دیگه داشت داد میزد بردم خابوندمش روی تخت وشروع کردم کسشو لیس زدن لیلا داشت جیغ میزد و خودشو جمع میکرد دیگه یه دادی زد و اروم شد و از جاش پاشد گفت تو فیلما دیده بوده کس میخورند ولی تو اولین نفری که میخره و خیلی هم حال داد
من هنوز لباسامو در نیاورده بودم خیلی تند لباسامو در اورد و افتاد به جون کیر ما اولش خورد به ذوقم چون من اینقدر رومانتیک حال داده بودم و اون عین وحشیها داشت ساک میزد اصلا حال نمیکردم ولی لیلا پیش خودش فکر میکرد داره خیلی برای من مایع میزاره بهش گفتم ارومتر بزار منم حال کنم که اروم شد بعد منو خوابوند و خودش نشست روی کیرم ولی خیلی سخت کیرم رفت تو کسش
پرسیدم کی باز کرده گفت داداش منیر
داشت روی کیر من بالا پایین میرفت که من برگردوندمش پایین حالا اون پایین بود و من روش خیلی اروم شروع کردم به کردن و بعضی مواقع هم تا اخر میبردم ته کسش و نگه میداشتم چند دقیقهای کردمش تا دوباره ارضاء شد میخاستم بکنم تو کونش که هر کاری کردم نزاشت ولی روی دستو پاش نشسیت و از پشت کیرمو فرو کردم تو کسش که خیلی حال داد 10 دقیقه ای هم همین طور کردمش تا اینکه احساس کردم دیگه نمیتونم نگهش دارم کشیدم بیرون و ریختم رو سینه و صورتش صحنه دیدنی شده بود
لیلا بلند شد یه لب اساسی داد و رفتی گفت به دوستام میگم که بچه تهرانی منو کرد
دیگه هم ندیدمش
     
#244 | Posted: 7 Feb 2011 19:58
خانه
پرواز با پرستو
.سلام اسم من پارسا هست و ميخوام براي اولين بار داستان بنويسم اگر بد بود ببخشيد چون دفعه ي اولمه .... اين داستان كه ميخوام بگم دو سال پيش برام اتفاق افتاد و اميد وارم كه اون داستان رو اونجور كه هست بگم .. بزار همين اول داستان هم بگم كه خواهشا فوش ندين ....
حدود 3 سال پيش وقتي 16 سالم بود براي اولين بار دختري و ديدم كه عاشقش شدم ولي چيزي كه از دختره شنيده بودم اين بود كه به كسي پا نميده حتي به اين مخ زنای مدرسمون هم پا نداده بود جه برسه به من كه تا به حال دوست دختر هم نداشتم.. ولي خوب عشق و عاشقي كه اين حرفا سرش نميشه .. خلاصه بعد از مدت حدود 2 يا 3 ماه تونستم بالاخره باهاش دوست شم اسمش پرستو بود و همه تو كفش بودن وقتي باهاش بودم انگار تمام دنيا رو بهم ميدادن ولي با اين حال اين قدر نگاهش ميكردن مردم كه اين قضيه باعث ناراحتيم ميشد حتي دوستام هم كه تو مخ كردن الناز بهم كمك ميكردن هم همين رو ميگفتم و نگاهش ميكردن و همش به هيكل اون خيره ميشدن ... تنها چيزي كه من تا به حال به اون توجه نكردم ...
بعد از اون متوجه هيكل عالي الناز شذم واقعا هر كسي رو به هوس مين داخت يك سال از دوستي من و پرستو ميگذشت و چند ماه بود من علاوه بر زيبايي محو بدن اون هم شده بودم مو هاي تمام مشكي اون و هيكل سكسي اون واقعا من رو به شهوت مينداخت و كاملا از خود بيخودم ميكرد ... اين موضوع باعث ميشد تمايلم به سكس با هاش بيشتر بشه از طرفي دوستام هم تحريكم ميكردن ديگه تصميم خودم رو گرفته بودم .. تصميمم سكس بود چيزي كه تا اوم موقع حتي بهشم فكر نكرده بودم ... اما تمام آرزوم در پرستو خلاصه ميشد .... گذشت روز موعودم رسيده بود روزي كه ميخواستم از عشقم به عنوان وسيله ي تخليه ي شهوتم استفاده كنم اون روز رو خوب يادمه عطر تحريك كننذه زده بودم و آماده و ترو تميز كه اومدم دنبالش و رفتيم از طرفي ميترسيدم كه پرستو رو از دست بدم و طرفه ديگه اي هم سهوتم بود كه به خودم قول دادم اگر اين كا رو بكنم با پرستو ازدواج كنم .. مثل هميشه رفتيم پارك و رسديدم به آخراي پارك كه هميشه اونجا ميرسيديم كه بتونيم راحت تر با هم باشيم بدون هيچ كسي كه بهمون گير بده از ترس داشت سرم گيج ميرفت و تير ميكشيد پرستو داشت يه سري حرف ميزد كه اصلا توجهي بهش نمي كردم متوجه حال من شده بود نشته بوديم و من فقط لبخند خشكي داشتم آخر سر پرستو اومد نزديك تر و پرسيد پارسا چيزي شده كه رنگم پريد نميدونستم چي كار كنم در ه لحظه تصميمو گرفتم سريع لبام و چسبوندم به لباش پرستو مات مونده بود كه داستان چيه و تا 10 . يا 20 ثانيه خشك شده بود بالاخره اون هم همراهيم كرد و شروع به خوردن لبا كرد اون روز لب هاش هم مزه ي ديگه اي ميداد تمام هوش و هواسم به اون بود و اين حالت نمي خواستم تموم شه پرستو هم همراهيم ميكرد و اون هم سير نميشد وقتي فهميدم كه اون هم تمايل به لبهام داره و آماده ي هشري شدنه كارم رو شروع كردم با همه ي توان و جراتم و همون لرزشم دستم رو گزاشت رو سينه هاي پرستو قلبم از جا كنده شده بود و سرم تير ميكشيد و كيرم هم نيمه شق بود در حين گزاشتن دستم روي سينه ي پرستو لبهام رو جدا كردم و سريع شال و روسريش رو كنار زدم و شروع به خودن گلوش كردم پرستو كه تازه لبش از لبم كنده شده بود و نفسش رو داشت تازه ميكرد با همون حال نفس نفس گفت چي كار ميكني... با حالتي كه نه رضايت رو اعلام ميكرد و نه شكايت ... من بدون پاسخ به اين جواب به كارم ادامه ميدادم 5 دقيقه از اين حالت ميگذشت پرستو هم تو 5 دقيقه با اين كه نق زياد ميزد .. ديگه صداش كم شده بود ... ولي من ديكه طاقت نداشتم داغ داغ بودم و نفسم بالا نمي اومد اومدم بالا كه نفس بگيرم كه پرستو غافل گيرم كرد........ --چرا ول كردي تازه گرم شده بوديم..... ان رو پرستو گفت و به يكباره پارسايي كه همه ي كاراش رو با ترس و لرز جلو برده بود رو شير كرد ... گفتم :‌ eeee گرم شدي ؟؟ اين گرم كردنش بود بقيش تو خونه خالي ... از اينجا به بعد نقل قول ميزنم
_پس پاشو بريم
_ كجا؟؟
_ خونه خالي ديگه
_ مگه سراغ داري؟؟؟
_ آره
_ كجا ديوونه ؟؟
_ سارا (خواهر پرستو) الان كلاسه تا عصري هم نمياد
_ بدو بريم
از خونه ي پرستو اينا تا پارك 5 دقيقه بيشتر پياده نبود رسيديم كليد رو انداخت و در رو باز كرد تا در رو بست سروع كردم كه زد تو زقم و كفت نترس بابا در نيمرم كه..دستم رو گرفت و برد تئ اتاقش تا رسيديم بدون معطلي برگشت و لباش رو روي لبا م گزاشت شروع به خوردن كرد منم ديگه از خود بيخود شده بودم هميجوذي كه لبام رو ميخورد دستم رو از پشت به كونش رسوندمو سروع به مالوندنش كردم ديگه 3 ..4 ديقه گزشته بود كه طاقتم تموم شدبقلش كردم گزاشتمش روي تخت تك تك دكمه هاي مانتو شو باز كردم كه با كمك خودش در اوردم تاپ صورتي رنگي تنش بود من هم شروع به خودن گلوش كردم و دستام وبا كمك خودش تا رو تا نيمه هاي بدنش در اوردم ديگه الان من بئدم و پرستو كسي كه هميشه عاشقش بودم الان فقط با يك سوتين جلوم بود سينه هاي نسبتا بزرگي داشت ولي جوري بود كه هر پسري آرزوش رو داره از روي سوتين شروع به خودن ليس زدن چاك سينه هاش كردم آروم آروم مي اومدم پايين سرم از شهوت داشت ميتركيد سوتين رو از لبه هاش آروم آروم به پايين ميكشيدم و ديگه از اين روند خسته شده بودم كه دستمو بردم و از پشت سوتين رو باز كردم و كشيدم پايين سينه هاي سفيد سفيد پرستو با حالتي موج دار از سوتين بيرون اومد اين حالت ديوونم كرد .. دهنمو نزذيم كردم و شروع به خوردن سينه هاش مزه ي عجيبي داشت ديوونه داشتم ميشده يك دستم روي سينه ي اون و يكي ديگه از اون سينه هاي سفيد و زيبا توي دهنم نرم نرم بود آه و ناله هاي كوتاه و عميق پرستو ديوونم كرده بود حالا فقط ميخواستم بكنم بلند شدم و اوممدم پايي شلوارشو در اودم و پاهاشو باز واي خدايااااااا چي ميديدم يك شرت آبي كه خيس خيس بود و كس برستو بهش چسبيده بود ديگه تموم بود اين كس همون عشقم ود كه من حتي تا 2 ماه پيش به اين هيكل سكسيش توجهي نداشتم شرت رو پايين كشيدم و بدون دقت كردن به كس پرستو زبونم رو چسبوندم اين با آه آه هاي منقطع پرستو به يك آه بلند و عميق تبديل شد ايسن حشرم رو بالا برد سروع به گردوندن زبونم روي كس پرستو كرده بودم واقعا مه ركه بود ليز و خوش مزه ديوانش شده بودم اين حالت 10 ديقه اي ادامه داشت تا اين كه آه آة هاي پرستو بلندو بلند تر ميشد و كه يك باره لرزيدو آبش با فشار اومد تو دهنم كه خوب يه بخشيش رو اجباري قورت دادم اما مكزش خوب بود ... در گه نوبت من بود كه لذت ببرمو به آرزوم برسم سريع لخت شدم و كيرمو در اوردم كه بزرگ بزرگ بود بزرگ ترين حالتي كه تا به حال ديدم اومدم جلو پرتو هنوز بريا تحريك من آه آه ميكرد كيرمو چسبوندم به كسش كه پرستو گفت:
_ هوي مگه ما آدم نيستيم ؟؟‌نبايد يه ذره ما هم بخوريم؟؟؟
اين رو كه گفت سريع بدون هيچ صحبتي نشستمت پرستو هم كه ميدونست چيكار كنه اومد بالاي كيرمو نشست و با لبا خوشگلش يك بوس از كيرم گرفت و گزاشت تو دهنش اولين بار بود كه همچي ن حسي داشتم شروع به ميك زدن كرد و ليسيدن واقعا باورم نميشد كه اين پرستو هستش كه من تا 1 سال پيش حتي فكر دوست شدن برام مثل رويا بود ديگه حشرم كامل با زده بود داشتم لذتم رو ميبر دم با اينكه پرستو وارد نبود و دندونا به كيرم ميگرفت و درد داشت اما همين درددش هم لذت بخش بود
كمك م من هم آه آه هم در اومده بود و كه احساس كردم دارره آبم مياد منم به تلافي آبي كه از پرستو خردم ميخواستم كه آبمو بخوره آبم اومده و انگار كه سبك شده باشم برق از سرم پريد و حالم عوض شد .. بي حال بودم چشامو بستم و قتي باز كردم نفه ميدم آبم چي شد ولي پرستو هم چنان كيرمو ليش ميزد احتمالا آبم رو خورده بود كه گفت ديكه بسه منم حال ميخوام...
خوابيد و پشتشو كرد به من منم اومدم كه بكنم و به اوج لذتم برسم اما كون نمي خواستم.. از اونجا ديدم كه يك كس صورتي ه بدون مو داره بهم چشمك ميزنه كه بيا هواتو دارم .. منم بدون ترديد كيرمو ماليدم به كسشو سريع حول دادم توو ... پرستو حاليش نبود دو سه با كه عقبو جلو كردم حس كردم به مايعي رو كيرم پاشيد كه حدس زدم پردشو زده باشم ديگه حاليم نبود آب از سرم گذشته بود و فقط تو حال خودم بودم آه ناله و حرف هاي پرستو كه يادم نيست چي گفت اتو گوشم بود و تحريكم ميكرد عرق رئي پيشو نيم بودو ناله هام رو هما با پرستو تو اوج لذت بوديم هم من لذت برده بودم هم اون ديگه داغ داغ بودم كس پرستو به كيرم فشار مي آورد و حالم سر جاش نببود هربا كه كيرم ميرفت و مي اومد يه موج شهوت و لذت تو من به وجود مي اومد كه يك دفعه احساس كردم كه آبم ميآد 10 دقيقه اي ميشد تو اين حالت بوديم و خوب جون يه با ر ارضاع شده بودم دير تو مي اومد تو همين حالت بودم كه تند و تند و تند كردم آه آه هاي پرستو تو گوشم بود و بلند و بلند تذ ميشد كه آبم رو ريخنم تو كسش يك آه بلند كشيدم ... و كيرمو كسيدم بيرون .. پرستو داشت قر ميزد كه چرا كردم تو كسشو آبم و توش خالي كردم كه من حاليم نبود تو همون اوضاع بوديم كه در باز شد و يك لحظه قلبم وايساد ....... اين داستان ادامه دارد ( اگه خوب بود بگيد ادامشو بگم فقط جون من فوش نديناااا فقط نظر بگين )
     
#245 | Posted: 7 Feb 2011 19:59
باغ بزرگ
.با سلام بیژن هستم.
یه مدتی بود تنهایی تو یه باغ بزرگ زندگی می کردم. تنها رفیقم یه سگ بود که شبا آتیش روشن می کردم و دور آتیش می نشستیمو با هم درد دل می کردیم! بعضی وقتا هم مش صادق با اون موهای زرد و کلاه یشمی رنگش می اومدو پاسور های کهنه و رنگ پریدشو از جیبش در می آوردو شروع می کردیم به بازی.
ترم جدید شروع شده بودو منم دوباره کت شلوار مشکی با پیرهن سفیدمو پوشیده بودمو سیگار به لب به طرف دانشکده می رفتم تو راه بچه ها رو دیدم که دور هم جمع شدن. یه سه ماهی بود ندیده بودمشون با خوشحالی به طرفشون رفتم یه سلام احوال پرسی کوتاه کردیم سیگارمو انداختم دور و از در دانشکده رفتم تو. تا وارد دانشکده شدم سنگینی یه نگاهی رو روی خودم حس کردم بله همون نگاه بود همونی که همیشه می خواست منو با نگاهش له کنه ولی هیچوقت نشد که بیاد و حرفشو بگه فقط نگاه...یه اتفاقاتی ده ماه پیش واسم افتاده بود که تقریبا منو به پوچی کشونده بود اتفاقی که باعث شد یه جوون خودشو شکسته تر از یه پیر بدونه واسه همین اصلا واسم مهم نبود که چی می خواد بشه و کی چی می خواد بگه واسه همین برگشتم به طرفش تا دلیل این نگاه سنگینشو ازش بپرسم که یهو یکی از استادهای با مراممونو دیدم که دستمو گرفت با خودش برد دفترش تا یه گپی با هم بزنیم خلاصه تو یکی از این درسای تخصصی باهاش همکلاس شده بودم درسته به درسای دیگه زیاد دقت نمی کردم و هر کدومو چند بار می خوندم ولی تو درسای ترسیمی هیشکی به گردم نمی رسید از شانس من اینم از همون درسا بود.توی کلاس همیشه خدا دورو برم شلوغ بودو بچه ها همیشه دورو برم موس موس می کردن.
توی یکی از این روزای پاییزی تنهایی روی یه نیمکت زیر یه درخت بزرگ و پیر تو محوطه نشسته بودمو داشتم با یه ولع خاصی از سیگارم کام می گرفتم دانشگاه سوت و کور بود و داشتم از دور به دختری نگاه می کردم که خرامان به طرفم می اومد. راستش منظره جالبی بود قدم های کوچیک و آروم اون با بادی که می وزید برگای خشک درختارو این ور اون ور می برد. سیگار دومو روشن کردمو همین طور داشتم به ظرافت این دختر نگاه می کردم یه کم که نزدیک شد فهمیدم رویاست همونی که همیشه با نگاهش آدمو دیوونه می کرد آروم که داشت از کنارم رد می شد یه سلام کوچیکی کردو سر به زیر می خواست بره که صداش کردم : رویا خانوم!!!!!!!!! برگشت به طرفم خیلی جا خورده بود اصلا انتظارشو نداشت. گفت بفرمایید آقا بیژن (همه منو با اسم کوچیک صدا می زدن) گفتم اگه امکان داشته باشه می خواستم یه چند لحظه ای وقتتونو بگیرم یه سوالی داشتم که خیلی وقت بود می خواستم ازتون بپرسم یه چند قدمی با هم راه رفتیم و تو راه بعد از یه کم مقدمه چینی دلیل این نگاهشو ازش پرسیدم. چون یه کم حول شده بود جواب درستو حسابی بهم نداد و زود خداحافظی کرد و رفت فرداش توی کلاس دیدمش که خودش اومد پیشمو بعد از یه سلام و احوال پرسی یه چند تا طرح و پلان و نقشه از تو آلبومش در آوردو خواست راجع به اینا باهاش مشورت کنم اونقدر کاغذ جلوم ریخت که من خودم گیج شده بودم. دلیل این کارشو می دونستم ولی نخواستم به روش بیارم گفتم الان کلاس شروع می شه باشه واسه بعد. قبول کردو شماره تلفنشو داد بهم که با هم قرار بذاریم.
پس فردا جلوی دانشکده دیدمش و گفتم اگه می خوای راجع به اونا با هم صحبت کنیم بهتره که یه چند تا تایم مشخص کنیم تا در مورد کارات صحبت داشته باشیم اونم قبول کردو یه چندتا وقت گفت.
تایم اول! چنان طوفانی شد که نزدیک بود باد آدمو با خودش ببره تا اومد بهش گفتم من باید برم! گفت آخه چرا؟ گفتم باید زود برگردم باغ سگ رو بستم الان از ترس می میره باید مراقب نایلونای گلخونه باشم تا باد پارشون نکنه. ازش خداحافظی کردم می خواستم که برگردم صدام کردو گفت می شه منم بیام باغتونو ببینم! گفتم باشه اشکالی نداره که گفت باید منو عصری خودت برگردونی. سوار ماشین شدیم همون ماشین بابام بود که سال پیش ازش گرفته بودم. باغ یه پنجاه کیلومتری با تبریز فاصله داشت هر چقدر به طرف باغ می رفتیم هوا بهترو بهتر می شد در طول راه زیاد با هم حرفی نزدیم و رویا فقط داشت با تعجب دور و اطراف رو نگاه می کرد مثل بچه ها ازم سوال می کرد: اینجا کجاست این چیه...
رسیدیم در باغ رفتم درو باز کردم و ماشینو بردم تو گفتم بفرمایین. باغ بزرگی بودو یه نیم ساعتی فقط باغ و دور زدیم و درختای خشک و دید زدیم چند تا هم سیب بالای درختا بود رفتم واسش کندم. خوشحالی عجیبی رو می شد تو قیافش دید انگار دنیا رو بهش دادن. من که لایق این محبت نبودم و نمی تونستم دلیلی واسه علاقه مند شدنش به خودم پیدا کنم من که همیشه گند دماغ و اخمو بودم سیگارم می کشیدم دیگه این دیوونه عاشق چی شده بود عاقلان دانند.بعد ناهار شروع کردیم صحبت در مورد درسو تا عصر ادامه دادیم کم کم هوا تاریک می شد گفتم رویا پاشو حاضر شو برسونمت قبول کرد ولی هی این پا اون پا می کرد. آخرش گفت میشه امشب اینجا بمونم؟!؟!؟ گفتم آخه دوستات نگران می شن(تو خوابگاه می موند) گفت نه بهشون زنگ می زنم می گم. دیگه چاره ای نداشتم جز قبول کردن خواستش. رفتم چند تا هیزم آوردم و آتیشو روشن کردم هوا دیگه سرد شده بود و حرارت آتیش یه لذت خاصی می داد واسه رویا یه کاپشن گرم آوردم و خودم رفتم یه پتو انداختم رو دوشم اومدم نشستم حالا جز منو سگم یه مهمون دیگه هم داشتیم بعد از اینکه زغالا خوب سرخ شد بساط شام و قلیان رو ردیف کردم . رویا طوری داشت می لرزید که صدای دندوناشو می شد شنید واسه اینکه گرمش کنم گفتم بیا پهلوی من زیر پتو اونم اومد درست تو بغلم نشست چون ریز نقش بود راحت توی بغلم جا شد پتو رو کشیدم روش من یه دستمو از زیر پتو در آورده بودم داشتم کباب ها رو سرخ می کردمو اونم دستش و انداخته بود دور گردنم و صورتم رو نوازش می کرد. راستش من خودم زیاد مایل به این کار نبودم ولی خوشحالی رویا منو هم خوشحال می کرد. اولین سیخ رو دادم به رویا ولی یه تیکه خودش می خورد یه تیکه میگذاشت دهن من شامو خوردیم یه قلیون دو تایی کشیدیم. ناز و نوازش رویا تبدیل شده بود به بوس های کوچولو که یه لحظه گردنمو گرفت و لبشو گذاشت روی لبم یه ماچی کرد که برق از کلّم پرید اونو از لبم جدا کردمو گفتم رویا جون اصلا کار خوبی نبود نباید این کارو می کردی.یه اخم کوچولو کرد و سرشو گذاشت رو سینم و داشت به آسمون نگاه می کرد برگشت بهم گفت یه چیزی بگم؟! گفتم بفرما! گفت بیژن جون خیلی دوست دارم و دوباره لبش رفت روی لبم راستشو بخواین خودمم هم تحریک شده بودم یه چند دقیقه ای از هم لب گرفتیم و بغلش کردم بردم تو خونه باغ چون بخاری رو تا آخرش زیاد کرده بودم اتاق گرمه گرم بود (باغ ما اولین ملک بعد از ده بود واسه خاطر همین آب و برق و گاز داشت) .گذاشتمش زمین ولی رویا دست بردار نبود دوباره پرید تو بغلم و شروع کرد به لب گرفتن. گفتم دختر بسه دیگه لبامو کندی!. بعد از این که یه چایی خوردیم جا انداختم واسه خواب ولی رویا قبول نکردو گفت باید بغل تو بخوابم.توی جا همش باهام ور می رفت و نازم می کرد دیگه خودمم تحریک شده بودم که یهو رویا رو گرفتم و شروع به لب گرفتن کردیم تو حال و هوای بوسه داشتم لباسای رویا رو در می آوردم و اونم لباسای منو می کند خلاصه لخت لخت تو بغل هم اینور اونور غلت می زدیم. سرمو کمی آوردم پایین تر و سینه های کوچیک مثل انارشو چنگ می زدمو می خوردم بیشتر می خواستم رویا ارضا بشه تا خودم. رویا هی داد می زد و خواهش می کرد که هی بکنمش که اومدم بالا جلوی صورتش گفتم رویا جون شما هنوز دختری و من نمی تونم این کارو بکنم.که یهو رویا زد زیر گریه! تعجب کرده بودم گفتم آخه رویا جون چی شده چرا گریه می کنی من که چیزی نگفتم که با گریه می گفت نه تو باید پرده منو بزنی من می خوام شب زفافم با تو باشه . چاره ای جز قبول کردن نداشتم دوباره بوس و نوازش شروع شد که خودش آلتمو گرفت و نزدیک بهشتش برد خودش مماس کردو منم با یه فشار کوچیک سرشو کردم تو یه کم دیگه تو کردمو احساس کردم یه چند قطره خون چکید پایین و سر آلت منم خونی شده بود. تو چشماش رضایت و خوشحالی رو می دیدم دوباره فرو کردمو بعد از پنج شش بار عقب و جلو رویا خودشو سفت گرفتو ارضا شد منم با ارضا شدن اون داشتم می اومدم که کشیدم بیرون و ریختم رو شکمش و افتادم تو بغلش. یه کم بعد جفتمون خوابمون برد و تا صبح همونجوری بغل هم خوابیدیم صبح زودتر از رویا بیدار شدمو رفتم خونه مش صادق و شیر و سرشیر و خامه و کره گرفتم با دو تا سنگک داغ رفتم باغ رویا رو بیدار کردم رفت خودشو شست و چند تیکه از لباساشو تنش کرد و اومد سر سفره جفتمون با خوشحالی و رضایت از شب زفاف تا می تونستیم خوردیم.
رویا سه روز پیشم تو باغ موند و بعد بردمش تبریز که دیگه زیاد شک نکنن بهش از اون روز به بعد اکثر شبا رویا پیشم بود و با هم رابطه داشتیم. ولی بعدا پای کسان دیگه ای هم به باغ باز شد که اگه خواستین واستون تعریف می کنم.
     
#246 | Posted: 9 Feb 2011 12:28

به عشقم کون دادم
سلام بچه ها داستانای زیادی اینجا خوندم بعضیاش خوب بود بعضیاشم بد.منم به این فکر افتادم که داستان سکس خودمو بنویسم .من از 16 سالگی سکس های زیادی داشتم البته از سادگیمم بود چون با هرکی رفیق میشدم خودمو راحت در اختیارش میزاشتم تا نیاز خودمم برطرف کنم .همیشه تو چت رووم بودم البته به چتی ها اعتماد نمی کردم که بهشون حال بدم چون می ترسیدم فیلم سرم در بیارن.

یه روز بعد از ظهر تو روم بودم که یه نفر بهم بی ام داد .زیاد از جزییاتش نمیگم خلاصه باهم بیشتر آشنا شدیمو بهم شماره داد چند وقت گذشت و شماره ی سیو شدشو توگوشیم دیدمو بهش زنگ زدم.یه بسر با صدای بم جواب دادو بهم گفت من شماره ندادم .بعدها فهمیدم که یارو شماره ی خودشو نداده و شماره ی بسر داییشو داده.چند وقت با بسر داییش تلفنی صحبت کردمو می گفت تهران زندگی میکنه.من مشهدم و خیلی باهم فاصله داشتیم.خیلی بسر فهمیده و مودبی بود بعد از چند ماه فهمیدم عاشقش شدم.اصلا هوس باز نبود یه روز بهم گفت ستاره می خوام بیام ببینمت گفت تو با بقیه ی دخترا فرق می کنی دختر مهربونی هستی نامرد نیستی و از انجور حرفا.دوست داشتم نصورش از من همینطوری بمونه.نمی دونست دختری که می گفت فرسنگ ها با گفته هاش فاصله داشتو تا خرخره تو لجن بود.بهش نگفتم بهش وابسته شدم.خطمو سوزوندمو یه خط دیگه گرفتمو شمارشو فقط به سعید دادم.تصمیم گرفتم بیرون که میرم با ظاهر سنگین تری برم.من چهره ی کاملا معمولی دارم با قد 163 و وزن 55 روزی که سعید اومدو دیدمش باید سرمو میبردم بالا چون خیلی قد بلندو چارشونه بود.یه هیکل شبیه انریکه.خیلی جذاب بود خلاصه رفت هتلو 2 روز موندو بعدشم رفت.چند ماه باهم در ارتباط بودیمو هر چند وقت میومدو میرفتو هیج جیز بینمون اتفاق نمی افتاد.منم که سکس رو با خیلی ها تجربه کرده بودم دوست داشتم با مردی که واقعا دوسش دارمم سکس کنمو بدجور تو کف اندامش بودم.یه روز که قرار بود فرداش حرکت کنه وبیاد دیدنم بهش گفتم سعید تو چرا مثل بی اف های دیگه نیستی گفت واسه اینکه تو جی افم نیستی وجودمی. گفتم دوست دارم تو بغلم احساست کنم گفت گلم هر کاری بگی میکنم فقط بهم قول بده هیچوقت تنهام نزاری.

خلاصه فرداش امدو من خونه بودم زنگ زد گفت گلم من رسیدم مشهد تو هتل آبارتمانم.گفتم بیام؟گفت میام دنبالت بریم دور بزنیم گفتم نه خودم میام هتل گفت باشه.آدرس هتلو ازش گرفتم بعد رفتم هموم صاف وصوف کردم به خودم رسیدمو رفتم هتل خیلی طبیعی از بله ها رفتم بالا خداروشکر کسی گیر نداد.دیدم داره از بله ها میاد بایین گفتم نمیخوای تعارفم کنی برم نو گفت بریم گلم .رفتیمو از اونجایی که خیلی راحتو صمیمیه یه هندونه که دیشبش خریده بود شکوندو همینطوری با قاشق نشست شروع کرد به خوردن.تو دلم گفتم آخه خره هرکی بود الان کارمو ساخته بود تو مگه احساس نداری.شالمو از سرم در اوردمو.بهش گفتم خیلی بدی منم هندونه میخوام گفت برو از آشبزخونه قاشق بیار باهم بخوریم گفنم خودت با قاشقت میزاری دهنم اونم یه قاشق خودش میخورد یه قاشق میزاشت دهنم تا نصف هندونه رو خوردیم گفنم بسه میترکیم گفت آره راست میگی بزار بزارمش تو یخچال.بعدشم اومد نشست روبرومو دستامو گرفتو بوسید گفت دوستت دارم ستاره.من دوستای زیادی داشتمو هیچکدوم مثل تو نبودنو .....گفتم قربونت برم میشه یکم نزدیکتر بشینم؟بعد خودش اومد نزدیکمو دستشو گذاشت روشونم صورتم خیلی به صورتش نزدیک بود خودمو نزدیک کردمو بوسیدمش دلم میخواست رو لباش بوسش کنم تا اینکه به شوخی گفت ستاره اگه یکم رومو زیاد کنم نمیزنی؟ این آغاز همون چیزی بود که دنبالش بودم بهش گفتم خیلی دوستت دارم بخدا بعد م اومد نزدیکو لبامو خورد.من دختر خجالتی نبودم اما چون دوستش داشتم یکم خجالت کشیدم با اینکه ته دلم میخواستم باهاش حال کنم. 5

دقیقه داشتیم لبای همو میخوردیم که دستشو گداشت رو کمرمو منو خوابوند رو همون تختی که روش نشسته بودیم همینطور که روم خوابیده بود .دستامو برد بالا دستاشو به دستام قفل کرد بعد دستامو ول کردو لباشو برد طرف گلوم خیلی احساس خوبی داشتم متفاوت از رابطه های قبلیم .دیگه روم به روش باز شدو ازش خجالت نمی کشیدم وقتی داشت گلومو میخورد دکمه ی مانتومو باز کردم اولین دکمه رو که باز کردم بقیشوتا بایین خودش باز کرد واز روم بلند شد تا آستین های مانتومو دربیارم دوباره خوابید رومو لبامو خورد وگلومو می گفت همه چیت مثل خودت عسله خندیدمو گفتم میشه تابمو دربیارم بعد خودش برام در اورد و بعد هم دستشو برد بشت کمرمو سوتینموباز کرد.ممه هام کوچیکه اما با این وجود دستمو طوری گذاشتم روشون که نبینه دستمو برداشت سینمو خورد وبا اون یکی دستش اون یکی سینمو میمالوند بعد لباشو اورد در گوشمو گفت دوستت دارم کاش با این رفتارم اذیتت نکرده باشم.لبامو نزدیک لباش اوردمو لباشو خوردمو بعد گفتم تو بهترین بسر دنیایی.بعدشم دستمو بردمو تیشرتشو از تنش در اوردم اونم کمکم کرد خواستم دکمه ی شلوارشو باز کنم گفت ستاره بلایی سر رابطمون نیاد گفتم اینطوری رابطمون مستحکم نر میشه بعدش دیگه مقاومت نکردو دکمه ی شلوارشو باز کردم چند دقیقه بعد هر دومون لخت تو بغل هم بودیم چیزی که تو رویاهامم نمی تونستم بهش فکر کنم دستمو بردم بایینو کیر سعیدومالوندم بعد گفتم بخورمش با یه لبخند باسر تکون داد یعنی اوکی رفتم کیرشو گرفنم دستم دیدم راست شده لبامو گذاشتم رو سرشو مکیدمش از تو هم زبونمو گذاشته بودم رو سوراخ سر کیرش دیدم چشاشو بسته ویکم نفس نفس میزنه زبونمو بردمو تخماشو لیس زدمو مکیدم بعد همه کیرشو تا حلقم فرو بردمو بعد تودهنم بالا بایین میکردم 10 دقیقه براش خوردم تا اینکه دستاشو گذاشت روشونه هامو منوکشوند بالا بعدشم اومد روم دوباره لبامو گلومو خوردو سر سینه هامو مکید گفتم سعید بشت میکنم بزارش تو با اینکه هنوزم جس میکردم حس عذاب وجدانو خجالت داره اما گفن باشه.بشت کردمو دستمو خیس کردمو رو سوراخ کونم مالیدم.چون بخاطر سعید چند ماه با هیچکس سکس نکرده بودم کونم خیلی تنگ شده بود .سعید گفت میترسم دردت بگیره خودت ببر تو.منم تو همون حالت که بشت کرده بودم کیرشو مالوندم به کونم چند بار یه ذره یه ذره فرستادمش تو تا اینکه کونم یکم جا باز کرد بهش گفتم گلم حالا توخودتو حرکت بده اونم تلمبه میزد خیلی حال میداد دیگه احساس درد نمی کردم وقتی داشت تلمبه میزد همونطور کمرمو راست کردمو چسبوندم به شکمش اونم با دست راستش سینه ی چبمو گرفت و اون یکی دستشو گذاشت رو کسمو میمالوند حس کردم خیس شدم فهمیدم آبم اومده همینطور داشت تلمبه میزد که گفت دارم ارضا میشم گفتم درش نیار بریزش همونجا بعد یه دفه دیدم کیرش تو کونم بی حرکت موند فهمیدم آبشو ریخته توکونم بعد کیرشو در اورد منم که مانتوم اونور بود برش داشتمو یه دستمال از جیبم در اوردم دادم بهش گفت خودت باک کن من میرم دستشویی گفتم باشه .کونم خیسه خیس بود.گشاد هم شده بود.با دستمال باکش کردمو دیدم سعید از دستشویی اومد بیرون منم رفتم دستشویی و اومدم بیرون دیدم لخت خوابیده رو تخت اومدم کنارش خوابیدمو 10 دقیقه عشق بازی کردیم بعد لباسامونو بوشیدیمو رفتیم بارک.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#247 | Posted: 15 Feb 2011 06:50
کون غزل

تمامی اسامی مستعار می باشد.
سلام من کیانم و 21 سالمه از اهواز. یه روز تو خط واحد بودم که یه دختر ناز و خوشکل هم اومد تو ایستگاه منم هی نیگاش می کردم دیدم راه اومد آروم رفتم و شماره رو بش دادم .تا دو روز زنگ نزد منم تقریبا بیخیال شدم بعد 2 روز یه ایرانسل میس انداخت اس دادم که یو؟ اونم جواب داد ن غزلم و اونروز تو خط واحد شماره دادی و .....
کم کم با هم جور شدیم و بیشتر با هم بودیم کلا دختر خوبی بود و رابطمون هم شده بود تلفنی و گاهی اوقات هم بیرون می رفتیم
من کلا اهل سینما رفتن نیستم و کافی شاپ رو ترجیح می دادم تا یه دفعه غزل گفت که بریم سینما منم گفتم باشه با هم رفتیم سینما اکسین فیلم تازه شروع شده بود ما هم داشتیم لب میگرفتیم یکم که داغ شدیم دیدم دستش رفت رو شلوارم و کیرم رو نوازش داد منم یکم دیگه لب گرفتم تا اینکه فیلم تموم شد و رفتیم خونه.
شب اس داد که خوش گذشت؟ منم گفتم اره خصوصا قسمت مالشش یه کم شوخی کردیم و خوابیدم . از اون روز به بعد با هم صمیمی تر شدیم بعد چند هفته پیشنهاد خونه بش دادم اول قبول نکرد ولی بعد اوکی رو داد.
یکی از دوستام بچه شهرستان بود و اینجا یه خونه شیک داشت باش صحبت کردم و کلید رو گرفتم. با ماشین بابا رفتم دنبالش و سریع بدون اینکه کسی ببینه رفتیم تو خونه اول یکم حرف زدیم بعد کم کم ازش لب گرفتم اول یکی مقاومت میکرد بعد خودش همراهی کرد. از بدنش بگم الکی نمی گم که توپ بود و فلان فلان و لی کلا خوببود ناز بود سینه هاش 75 بود کونش هم یه انحنای خاصی داشت که من مجذوبش بودم
خلاصه من لباسم رو در اوردم اونم لخت شد فقط شورت پاش بود شروع کردم به خوردن سینه هاش خیلی حوشمزه بود دوستانی که سینه خوردن می دونن همین تور که می خوردم با دست از رو شرت کسش رو می مالیدم چون دوست نداشتم کسشو بلیسم واسه این گفتم اینجوری تحریکش کنم 2 3 دقیقه که لب گرفتیم اون شرتمو در اورد و یواش یواش شروع کرد به ساک زدن منم عاشق ساک زدنم مخصوصا تخم هامو بدم بخوره همین کارو هم کرد آخه من تو سکس دوست دارم من رئیس باشم و یکیم هم خشن باشه ولی نه زیاد.
یعد از ساک زدن بش گفتم غزل شرتتو در بیار دیدم نخیر خانم راه نمیاد بهش گقتم بابا ضدحال نزن در بیار دیدم نه خییییییییر
خلاصه یه جورایی راضیش کردم ...... ولی گفت فقط لا پایی منم الکی گفتم باشه
شرتو که دراورد اوف چه کونی چه کسی کاملا صاف و بی مو مثه اینکه اماده کرده بود خودشو یکم لا پایی زدم دیدم این طوری دو سر باخته واسه من بش گفتم غزل کس که بیخیال چون اکبنده بزار تا از کون بمنم گفت اصلا کفتم یکم میزارم اگه درد داشت در میارم دیدم گفت باشه ولی یواش . یه چشم گفتم و یکم ژل مو زدم رو کیرم یکم هم به کونش یکم انگشت کردم تو ش دیدم یه اه کوچولو کشید کم کم دو تا انگشت رو بردم تو یکم ادامه دیدم احساس کردم وا شده اروم کیرم رو گذاشتم دیدم اصلا راه نداره اخه کیرم 19 سانته و قطرش یکیم زیاده اروم فشار دادم دیدم یه ذره خون اومد بش نگفتم و فشار دادم سرش که رفت تو یه جیغ کشید ولی کم کم وا شد منم اروم تلنبه زدم اونم اه و اوه میکرد من عاشق حالت سگیم تو همین حالت موهاشو کشیدم که کمرش بیشتر قوس ور داشت اوووووف. امنم میدونست چطور منو تحریک کنه و همش می گفت بکنم محکم تر بزن ...
یه 6 7 دقیقه تلنبه زدم اونم داشت تو ابرها سیر میکرد که احساس کردم ابم داره میاد سریع در اوردم و ریختم رو سینش اونم مالیدش و ...
2 نفری هم حموم نرفتیم اصلا حموم نرفتیم لباش پوشیدیم و منم رفتم خونه یه دوش گرفتم....
ببخشید که کوتاه بود اخه این اولین داستانمه اگه بد بود بگید که دیگه نزارم اگه خوب بود هم بگید که یکی دیگه بزارم ممنون

فحش ندین تو رو خدا راست بود حتی یه ذرش هم دروغ نبود بای..
     
#248 | Posted: 15 Feb 2011 06:53
عبرت

سلام
مهم نيست من كي هستم يا از كجا هستم فقط اينو از خودم ميگم كه 37 سالمه و مجرد و مهندس با درآمدخوب و حتي ماشين و شركت و خونه مناسب ولي باور كنيد كه فكر راحتي ندارم و احساس عذاب وجدان راحتم نميذاره وكاملا پشيمون از كارهاي گذشته ام در زندگي .
يه شركت دارم كه هر از گاهي آخر وقتا ميرم تو اينترنت و تو سرچ داستانهاي سكسي به اين سايت برخوردم كه حدود يه هفته اي هست كه بعضي از داستاناشو ميخونم كه واقعا از خيليهاشون حالم به هم ميخوره مخصوصا سكسهاي با محارم كه منو ياد خاطراتم ميندازه و حسابي حالم بد ميشه .
البته چون خودم واقعا اين تجربه تلخ و كثيفو داشتم ميدونم بعضي از اين خاطرات سكس محارمو كه توي اين سايتها نوشتن واقعيت نداره و اينكه اين داستانها واقعي نيستن منو بيشتر خوشحال ميكنه و خواهشي كه من از شما خوانندگان و علاقمندان به سكس دارم اينه كه اصلا به سكس با خانواده خودتون حتي فكر نكنيد چون واقعا چيزي بجز عذاب وجدان و پشيموني و اتلاف وقت و ...... چيز ديگه اي بدنبال نداره .البته من با سكس مخالف نيستم چون واقعا ميدونم كه يه نيازه مثل غذا ولي از راه درستش . با اينكه من در دوران مجرديم 2 يا 3 بار سكس با غريبه داشتم ولي از اون سكسهام هيچ خاطره بدي و حتي عذاب وجدان نداشته و ندارم .
از يه خانواده 6 نفري بودم ، پدر و مادر و دو خواهر و يه برادر من پسر بزرگ خانواده بودم و خواهر بزرگ من هم ازدواج كرد و رفت دنبال زندگيش . باور كنيد تا 22 سالگي كه دانشجو بودم به هيچ چيز جز درس فكر نميكردم ولي رفيق شدن با يه پسر بد در دانشگاه منو تا آخر خلاف برد تو اون دوران ياد گرفتم مشروب بخورم و پاسور بازي كنم و تو محفل ترياكيا بشينم و بكشم و حتي سكس بكنم و حتي ساير خلافهاي ديگه . البته اينم بگم كه خوشبختانه آلوده نشدم و تا اونجاييكه ميتونستم درسمم ميخوندم و بعد از گرفتن ليسانس به خدمت سربازي رفتم و در يكي از مناطق دور ايران مشغول بخدمت شدم .
تو اواسط دوران خدمت سربازي با گرفتن يه مرخصي 15 روزه به خونه اومدم و چون تو خرداد ماه بود مادرم كه منو خيلي دوست داشت از من خواست كه به خواهر كوچيكم كه آخرين فرد تو خانواده بود وحدود 7 سال از من كوچكتر بود و داشت براي گرفتن ديپلمش تلاش ميكرد و كمي هم تو درس رياضي ضعيف بود باش تمرين كنم و بهش رياضي نشون بدم البته چون در دوران دبيرستان رشته تحصيلي من رياضي فيزيك بود و در دوران دانشگاه رشته مهندسي عمران خونده بودم رياضيات رو خوب بلد بودم و چون روزا بيشتر براي تفريح با دوستان بيرون بودم بنابراين فقط شبها ميتونستم با خواهرم تو درس رياضي كار كنم و اون مجبور بود شبها رو تا ساعت3 الي 4 صبح با من بيدار باشه و چون محرم من بود و در كنار من احساس آرامش ميكرد بيشتر با لباسهاي راحت پيش من تو اتاقم مينشست كه منم در حين درس دادن نيم نگاههايي به هيكل تپل و سفيدش مينداختم و چون 2 سالي بود كه سكس نداشتم خيلي وسوسه ميشدم كه هيكلشو ديد بزنم و بعدش پشيمون ميشدم اما شهوت به من غلبه كرد و يه روز بهش تمرين دادم و گفتم من ميرم بيرون و وقتي برگشتم شب تمريناتتو ميبينم و رفتم خونه يكي از دوستان و شب وقتي برگشتم بعد از خوردن شام باتفاق خواهرم رفتيم اتاق من و داشتم برگه هاشو تصحيح ميكردم كه خداييش دو مورد بيشتر غلط نداشت و من اونارو بهونه كردم و اولش حسابي باش بد اخلاقي كردم و بعد گفتم ايندفعه برات يه قانون ميذارم و اونم اينه كه اگر اشتباه كردي مجازات ميشي و حالا هم بايد مجازات بشي و خواهرمم چون هم منو دوست داشت وهم از من ميترسيد . گفت باشه هر چي تو بگي فقط عصبي نشو . وبعدش گفت من آماده ام اولش چند تا با خط كش زدم رو دستش و بازوهاش و بعد از عمد و شهوت چند تا مسئله سخت بهش دادم و اون نتونست كامل جواب بده و دوباره مجازات كه ايندفعه همه از پشت به كونش ميزدم و اونشب گذشت و دوباره فردا بهش مسئله هاي سخت تر دادم و گفتم اگر نتونه مجازاتشو سنگين تر ميكنم و دوبار رفتم خونه همون دوستم وتا عصر حدود 5 تا فيلم سوپر ديديم و حتي كمي هم مشروب خورديم و حسابي خوش گذروندم و تو اون احوال تنها چيزي كه از خاطرم نميرفت فكر هيكل سكسي و تپل و سفيد خواهرم بود و نتونستم به شهوتم غلبه كنم و شب وقتي برگشتم به خواهرم گفتم برو كمي استراحت كن و ساعت 12 شب بيا چون من كمي خسته ام و ميخوام بخوابم و اونم قبول كرد . البته هدفم اين بود كه خانوادم بخوابن بعد ..../ تقريبا ساعت 12 بود و من مشغول ديدن فيلم بودم كه شنيدم صداي در اومد كه ديدم خواهرمه و اومد داخل و بعد از كمي شوخي مشغول حل تمرين و تصحيح اوراق شدم كه كمي ازش اشكال گرفتم و بهش گفتم مثل اينكه اين مجازاتها كافي نبود حالا سخت ترش ميكنم و بعد از كمي مكث و من و من كردن گفتم براي اينكه مجبور بشي خوب بنويسي و ديگه اشتباه نكني مجازاتتو اينطوري ميكنم كه در صورت اشتباه بري اون گوشه اتاق و لباستو در بياري . خواهرم كمي شوكه شد و خجالت كشيد و كمي هم ناراحت ولي من گفتم اگر اشتباه كني ، پس سعي كن اشتباه نكني ( البته اينو بگم كه درسش خوب شده بود ولي من بخاطر شهوتم امتحاناتشو سخت گرفتم ) و دوباره ازش يه سوال پرسيدم كه جواب داد و سواد دوم رو چون ميدونستم ممكنه جواب بده براش وقت گذاشتم و وقتش كه تموم شد جواب كامل نبود و بهش گفتم حالا بايد مجازات بشي و اونم گفت يه سوال ديگه اگر نتونستم بعد و منم قبول كردم و دوباره سوال و دوباره طبق وقت جواب نداد و بهش گفتم كه طبق مجازات بايد بري و اونكارو بكني اول كمي اگر و اما آورد ولي ميتونستم شهوتو تو چشماش ببينم و به من گفت كه قول بده چشماتو ببندي و منم قبول كردم و اونم كمي مسخره بازي درمياورد و بالاخره بعد از قفل كردن در شروع كرد لباساشو درمياورد و بعد به من گفت چشمامو باز كنم كه وقتي باز كردم خداييش واقعا يه مانكن بود فقط حيف كه خواهرم بود البته اون پشتشو به من كرده بود و شرتشم پاش بود و فقط لباس و سوتينشو درآورده بود و اونشبو من رفتم كنارش و گرفتمش تو بغل و فقط مي بوسيدمش كه حتي به من گفت نكنه به من نظر داري كه من گفتم نه اين فقط بوس خواهر و برادريه و وقتي كه اينو شنيد خيالش راحت شد و تا يك ساعت كنار من خوابيد البته با شرت و منم روي اينكه بهش بگم شرتشو در بياره نداشتم و فقط ميبوسيدمش وحتي به سينه هاشم دست نزدم و براي اينكه احساس بدي نكنه بهش گفتم ما محرميم و حتي ميتونيم تمام اعضاي بدن همو ببينيم و ديگه كاري نكرديم تا اينكه من برگشتم خدمت و در طول دوران خدمت فقط چند باري اونو ميبوسيدم كه بالاخره خدمت منم تمام شد و رفتم دنبال تاسيس شركت و امتحانات نظام مهندسي و فورا شركتم راه افتاد و با يه نفر شريك شدم و پيشرفت كردم و بابام هم اونزمان برام يه پرايد خريد و خواهرمم يكباردركنكور رد شده بود كه داشت دوباره براي كنكور ميخوند و هيكلش هم واقعا روزبروز قشنگتر ميشد البته تو اين دوران هم در حد ببوس و كمي هم لمس بدن از رو لباس كنار هم بوديم البته اينم بگم كه برادر كوچكترم كه دوسالي از من كوچكتر بود ازدواج كرده بود و اون فقط با ديپلم پيش بابام مشغول كار شده بود و زندگيشم جدا بود . يكروز كه پدر و مادرم رفته بودن ديدن خواهرم بزرگم به شهرستان و خواهرم بخاطر كنكور تو خونه مونده بود و منم فقط شبها ميومدم خونه كه از زور خستگي و كار زياد بعد از شام ميخوابيدم و تقريبا شب سوم يا چهارم بود كه فرداش جمعه بود و من ميتونستم راحت بخوابم ترجيح دادم بيدار باشم و دوباره اون حس سكس و شهوت اومد سراغم ( البته تا مدتي كه سر كار بودم بهش زياد فكر نميكردم) و من رفتم پيش خواهرم كه تو اتاقش مشغول درس بود براي كنكور و وقتي منو ديد برام چاي و كمي ميوه آورد و من تو اتاقش مشغول تماشاش بودم و هيكلشو ديد ميزدم كه رفتم كنارش نشستم و گرفتمش تو بغل و بهش گفتم كه ميخوام برم حموم و خسته ام اگر برات مزاحمتي نيست ميخوام بياي ليفم كني و بعد از اتاقش اومدم بيرون و رفتم حموم و مشغول شستن سرم شدم و ميخواستم ببينم كه مياد يا نه كه اي كاش نميومد كه شروم همه چي از اونجا بود . كه متوجه شدم در ميزنن وقتي درو باز كردم ديدم خودشه و اومد و شلواركشو داد بالا و اومد داخل ومن فقط با شورت بودم و شروع كرد به ليف زدن من و منم شروع كردم به شوخي كردن با خواهرم تو حمام و اونم سعي ميكرد كه ادامه نده و وقتي ميخواست بره بيرون منم عمدا كف صابونو ريختم رو لباساش كه كاملا كفي شده بود و از روي عمد هم دوش حمامو باز كردم كه تقريبا خيس شده بود كه اونم شروع كرد به غرغر كردن كه بهش گفتم بهتره لباسشو در بياره و بياد با من حموم كنه كه از حرفم ناراحت شد و رفت بيرون و منم كلي به خودم لعنت فرستادم كه خودمو جلوش خراب كردم . تقريبا كارم داشت تموم ميشد كه شنيدم خواهرم پشت در ميگه بيا بيرون ميخوام برم حموم و منم به شوخي گفتم من نميام تا صبح تو حموم هستم ميخواي صبح حمام كن كه گفت نخير من صبح كلاس كنكور دارم و حوصله حمام ندارم . منم بهش گفتم خب اگه خجالت نميكشي بيا با من حمام كن كه بازم گفت نخير من خواهرتم نه زنت كه يك لحظه شهوتي شدم و گفتم منم داداشتم و محرمت و ضمنا بدن لختتو ديدم و ضمنا مگه من ميخوام كاري كنم . تازه چه عيبي داره خواهر وبرادر با هم حموم كنن وقتي به هم محرم هستند اونم ميگفت آخه من با تو خجالت ميكشم و منم گفتم خجالت نداره خيلي زود عادت ميكني و بعد از كمي من و من اومد داخل و لباساشو درآورد بجز شورت وسوتين و بعد از اون من اونو تو حموم بغل كردم و شروع كردم به بوسيدنش البته اولين بار بود كه خواهرم كيرمو از زير شرت ميديد و خجالت ميكشيد و بهش گفتم ميخوام دوباره منو بشوري و اونم دوباره شست و وقتي به شرتم رسيد منم پشتمو بهش دادم و شرتمو دراوردم كه كمي تعجب كرد و چشماشو بست و منم به شوخي بهش آب ميپاشيدم كه ناچار ميشد چشماشو باز كنه و بالاخره به اين موضوع عادت كرد و به من گفت جلوتو خودت بشور كه من برگشتم و گفتم خواهشا خودت بشور كه تو اين فاصله اون كير منو ديد دوباره چشماشو بست ولي دوباره مجبورش كردم باز كنه و با اكراه باز كرد و بعدش منم شروع كردم به ليف كردن اون و وقتي پشتش به من بود به من گفت داداش فكر نميكردم شورتتو جلوم در بياري از اين كارت خوشم نيومد احساس ميكنم تو ديگه داداشم نيستي دوست داشتم حدمون بيشتر از اين نشه و من شروع كردن به گفتن چرنديات و اينكه ما خواهرو برادريم و محرم هم كه كمي از دلش دراومد كه منم بهش گفتم مثلا منم ميتونم مال تو رو ببينم و ناگهان شرتشو كشيدم پايين كه تا اومد به خودش بياد من كارمو كرده بودم و شرتشم درآوردم كه اونم دستشو گرفت جلوش كه من نبينم و كلي خجالت ميكشيد . كمي كه از خجالتش كم شد با هم آبكشي كرديم و اومديم بيرون و رفتيم شام خورديم و بعدش رفتيم بخوابيم و منم بهش گفتم اگر هنوز به من اعتماد داري و منو به عنوان برادر قبول داري دوست دارم لخت بياي پيشم بخوابي چون اگر تا صبح نياي پيشم بخوابي ميفهمم كه برادرت نيستم ( البته قصد نداشتم بهش دستي بزنم فقط ميخواستم ثابت كنم كه برادرشم و بهش خيانت نميكنم ) كه تقريبا بعد از نيم ساعت فقط با يه شرت اومد و پيشم خوابيد و گفت اينم بخاطر اينه كه بدوني برادرمي و دوستت دارم و ناراحت نشدم و ببينم ميتوني ثابت كني كه به من دست نميزني . اما اون شب من به قولم عمل نكردم و خواهر عزيز و قشنگمو همون شب دو باراز عقب باش نزديكي كردم البته تقريبا با حيله و نيرنگ كه باعث شد كه واقعا هم فشار زيادي بهش اومد و درد زيادي كشيد و بعد از كارمون در حاليكه اشك تو چشماش بود و دستش پشتش بود كه وقتي بلند شدم و بين پاهاشو نگاه كردم كه مبادا پرده بكارتشو پاره كرده باشم كه خوشبختانه به خير گذشت و بخاطر فشار زياد من و تنگ بودن اون از پشت ( كون)‌ درد زيادي كشيده بود كه واقعا دلم براش سوخت . با همون گريه به من گفت باورش نميشه كه چرا بهش خيانت كردم و ميگفت كه ميتونست اون شب با خوشي به پايان برسه و واقعا گريه هاش منو ويران كرد. وقتي گريه هاش تموم شد در حاليكه به من نگاه ميكرد گفت : داداش اون كاريو كه نبايد با من ميكردي كردي و به من كه خواهرتم خيانت كردي و تمام بدنمو ديدي كه همش تقصير خودمه و اي كاش با مامان و بابا ميرفتم و بعد از اون دوباره گريه و بعدش شورتشو برداشت و رفت . و از اونشب ديگه به من نگاه نكرد البته اينكار من باعث افت درسي اون شد و كنكور قبول نشد و حتي از لحاظ روحي افت شديدي داشت و ديگه با من گرم نبودفقط براي تابلو نشدن جلوي بابام و مامانم ميومد مينشست و با اكراه ميخنديد و حتي اجازه داخل شدن منو به اتاقش نميداد و تو يه روز ديگه كه مامانم و بابام ميخواستن برن مسافرت خونه داييم خواهرم هم با اونا رفت كه تو خونه با من تنها نباشه . باور كنيد از اون حادثه تا الان تا حد زيادي ميل سكسي در من از بين رفته و باور كنيد حتي هيچ ميلي به زن گرفتن ندارم . اي كاش زودتر ميدونستم اونچيزي كه ما براش خيلي وقت ميذاريم بايد عشق و دوست داشتن باشه نه ميل به كاري كه اول تا آخرش 20 دقيقه طول نميكشه . بهر حال هر زمان كه ميخواستم با خواهرم صحبت كنم و بابت اونشب ازش معذرت خواهي كنم با تمام نفرت ازم دوري ميكرد و يكروزجمله اي كه ازش تو ذهنم هست كه ميگفت ما ديگه خواهر و برادر نيستسيم . پرده عشق و صميميت و محبت بين ما از بين رفته و برادري كه خواهرشو مجبور كنه جلوش لخت بشه و حتي بهش دست درازي كنه به هم حرام هستن نه حلال . حتي يكروز كه آخرين بار بود رفتم پيشش به من گفت تا زماني كه تو خونه هستي و جلوي چشمامي من معذبم و راحتي ندارم و هميشه ياد اونشب ميافتم . باور كن اگر دختر نبودم من از اين خونه ميرفتم ولي چه كنم كه دخترم و باور كن نميخوام ببينمت . اين جوابي بود به من كه بفهمم وجود من اونو عذاب ميده كه بعد از اون من يه خونه ديگه اجاره كردم و بر خلاف ميل پدر و مادرم و بخاطر آرامش خواهرم از اونجا رفتم و 8 ماه بعد يه مناقصه توي يه شهر ديگه برنده شدم و از شهر خودمون رفتم و بعد از رفتنم خواهرمم خوشبختانه دانشگاه آزاد شهر خودمون قبول شد و اونجا هم با يه نفر آشنا شد و ازدواج كرد البته منم جشن عروسيش رفتم ولي بازم اون گرميه سابقو با من نداشت و تو لحظاتي كه با اعضاي خانواده روبوسي ميكرد روبوسيه سردش با من براي حفظ آبرو و اجبار بود و رابطمون خيلي سرد بود باور كنيد خيلي بهش حق ميدم چون ميدونم وقتي با شوهرش نزديكي داره به چه چيزايي فكر ميكنه و چه چيزايي عذابش ميده البته اينم بگم كه يه دختر 4 ساله داره كه فقط يكبار ديدمش و اينم ميدونم كه كه تنها دايي كه دخترش دوست داره داداش كوچيكمه و فقط اسم اون تو دهنش باور كنيد حتي تماه هديه هاي عروسي و تولد بچش كه واسه خواهرم خريده بودمو برده بود فروخته بود و داده بود به مسجد . البته اينو يكروز كه واسه بچه بدنيا اومدش هديه داده بودم خودش به من گفت و از اونروز ديگه فهميدم ما واقعا ديگه خواهر و برادر نيستيم و الان حدود 8 سال كه اونو نديدم و حتي خيلي كم به خونوادم سر ميزنم و يك شب هم نميمونم وخواهر بزرگمم كه مدتهاست خارج از كشور زندگي ميكنه و ارتباط زيادي باش ندارم . الان يه شهرخيلي دورتر از شهر خودم هستم و حتي شماره تلفن و آدرس هم به هيچ كس ندادم بغير از پدر و مادرم . البته اين اواخر شايد حدود 5 ماهي ميشه كه خواهرم كه شمارمو از مادرم گرفته با من تماس ميگيره و وقتي كه گوشيو برميدارم و ميفهمم خودشه قطع ميكنم نميدونم چكارم داره شايد بخاطر اينكه بخوام زن بگيرم مثلا ميخواد منو ببخشه يا بگه همه چيو فراموش كرده ولي منم ديگه تمايلي ندارم كه اونو خواهر خودم بدونم . خب عزيزان اين داستان نبود يه واقعيته براي كسانيكه عاقبت انديشي ندارن . اينهارو گفتم تا بدونيد كه آخرو عاقبتش همينه يعني انزوا و گوشه گيري و نفرت از خود و همه . باور كنيد همه چي دارم ولي خواهرام و برادرم كه مثل من ندارن از من خوشبخترن . ضمنا اينم بدونيد كه سكس يه نيازه . سكس يه آغاز داره و يه پايان جمعا 20 يا 30 دقيقه طول نميكشه و خيليم لذتبخشه ولي اينو بدونيد كه اتفاق زماني رخ ميده كه انتظارشو نداري . پس بگونه اي سكس كن كه وجدان آسوده اي داشته باشي .
     
#249 | Posted: 15 Feb 2011 07:02
از عشق تا نفرت

چند روزی بود خیلی به زندگی نا امید بودم وبه افسردگی حادّی دچار شده بودم که یه روز...
تو خونه تو افکارم غرق بودم که یه mms حاوی یه عکس سکسی برام اومد شماره کسی کهmms رو داده بود نا آشنا بود به همین خاطر زنگ زدم به شمارش.یه دختر جواب داد گفتم شما به من mms دادید؟ که گفت لابد شماررو اشتباه وارد کرده من هم گفتم اشکال نداره فقط زنگ زدم بابت عکس تشکر کنم.بالاخره طی چند تماس دیگه دنا(همون دختر) دوست شدم .من که تا حالا با هیچ دختری دوست نبودم و تماسی نداشتم اوایل مثل آدمای کس خول فقط قصدم دوستی بود.
ولی کم کم داشتم به دنا علاقه مند میشدم چون منو از نا امیدی در آورده بود اونو فرشته نجات خودم می دونستم
یه روز با هم تو پارک نشسته بودیم یه کم چیپسو خرتو پرت که خوردیم من که بهش خیلی وابسته شده بودم و می شه گفت عاشقش شده بودم یه گوشه خلوت نشسته بودیم که اوّل یه بوس ازش کردم (ولی با کلّی ترس( که کاری نکرد ولی وقتی لبامو به لباش نزدیک کردم خودش زودتر ازمن از لبام یه ماچ خیلی سفت کرد .
تو این دوران دنا کلّ زندگی من شده بود و من واقعا عاشقش بودم و جز حسّ عشق و علاقه پاک چیزی به اون نداشتم
یه روزی بی دلیل به من اس داد که چرا بامن دوست شدی؟ -من که بدون اون دیگه دلیلی واسه زندگی نداشتم ونمی خواستم از دستش بدم بهش اس دادم که می خواستم برات بمیرم و می خوام حتیّ بعد مرگ هم با تو باشم .
عصرهمون روز که با هم قرار گذاشتیم من به اون پیشنهاد ازدواج دادم و معلوم بود که اون از من هم مشتاق تره وازم تو ماشین یه لب سفت وسخت گرفت این خوشی 10 دقیقه بیشتر طول نکشید تا دنا به من گفت:یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟واسه چی ناراحت بشم؟ مگه چی می خوای بگی؟گفت:یه رازیه که باید قول بدی ناراحت نشی.
گفتم:باشه.گفت یه ساله که پسر داییش پردشو زده.بعدش گفت ناراحت نشدی (مثلا می خواست از همون اول صادق باشه)من هم با لبخند تلخی همراه با بهت زدگی گفتم:نه. بعد از یه ساندویچی که با دنا رفتیم ومن هیچی از اون زهر ماری که می خوردم نمی فهمیدم وهمش تو فکر بودم .وقتی برگشتم خونه.دیگه دلیلی واسه ازدواج با دنا نمی دیدم - یه دختر جنده که می تونم به راحتی بگامش حتیّ یه دیوونه زنجیری هم نمی خواست باهمچین دختری ازدواج کنه . من که دو سه باری دنا رو برده بودم خونمون و خونوادمم از دوستی من و دنا با خبر بودند و چون قبلش داداشم با یه دختر دوست بود و کلّ فامیل می دونستند کسی جرات نمی کرد به من اعتراض کنه چون میدونستن چه جوابی میدم.خلاصه یه روز دیگه بردمش خونمون و طبقه بالا که اتاق منه نشسته بودیم رفتم پایین تا یه چای براش بیارم وقتی با چای برگشتم بالا دیدم مانتوشو درآورده وبا یه بلوز آستین کوتاهه . وای چه دستهای سفیدی داشت که من احمق تو اون همه وقت فقط و فقط عاشق اون بودم ومتوجّه نبودم چه گوشتی تو دست و بالمه!!!
بعد از اینکه چایی اش رو خورد خوابوندمش وازش لب گرفتم و اون هم فکر می کرد طبق معمول کاری جز چند تا بوس ولب گرفتن باهاش ندارم .
بعد یه لب طولانی تقریبا 5 دقیقه روش دراز کشیدم وبغلش کردم اون هم منو تو آغوش گرفته بود که یهو شروع کردم به خوردن گردنش و یه بوس از روی سینش کردم اون که تازه متوجه شده بود چه قصدی دارم یکی از دکمه های پیرهنم رو بدون هیچ حرفی وبا سکوت تمام باز کرد و یه دفعه با هم زدیم زیر خنده یه لب دیگه از هم گرفتیم و به خاطر اینکه زودتر لباسامونو در بیاریم لبای هم دیگرو ول کردیم طی چند ثانیه فقط رو به روی هم با یه شرت وایسادیم من اولّش روم نمی شد شرتمو در بیارم ولی اون با پرّرویی تمام شرتشو درآورد وشرت منو هم خیلی ناگهانی کشید پایین وکیرمو کرد تو دهنش(یعنی من عاشق همچین کسی بودم؟!!! بی خیال) وخیلی ماهرانه ساک می زد البته من چیزی از خوب یا بد ساکیدن نمی دونم چون تا اون روز کسی کیرمو نساکیده بود ولی بهم خیلی حال داد...
بعد از نزدیک یه ربع ساک زدن حوصلم سر رفت و کیرمو از تو چنگ و بالش کشیدم بیرون و گفتم بسّه دیگه مگه ناهار نخوردی؟!!!
دنا خوابید رو زمین و لای پا هاش رو باز کرد و گفت: حالا نوبت توءِ
یادم افتاد که ممکنه کسی بیاد بالا پریدم و در رو از توقفل کردم کلید رو هم گذاشتم بهش باشه که از اون طرف نشه با کلید هم بازش کرد . دنا که گیر داده بود حالا تو باید کس منو بلیسی بهش اعتنا نکردمو با قیض گفتم برو بابا ! وکیرمو با فشار تمام کردم تو کسش . حسّی که برای اولّین بار تجربش می کردم مثل این بود که قلبم رفته بود تو کیرم و می خواست از بدنم بزنه بیرون ...
اول با نفرت می کردمش 15 سانت کیر داشتم 20 سانت هم قرض گرفتمو تا می شد تو کسش تاپوندم یه جور می کردمش که تا آخر عمر کس دادنو ببوسه و بذاره کنار تا دیگه وقت منو نگیره و آخرش هم بگه پردم پارست اولّش با نفرت می گاییدمش ولی هر چی سفت تر تو کسش می کردم بیشتر لذّت می برد بعد به خودم گفتم منم خوش باشم و یه حالی بکنم
همینطور که سینه هاشو می خوردم عذر خواهی کردم و گفتم که می خوای کست رو بلیسم؟ اون هم زود خر شد و گفت نه عزیزم تو فقط بکن....من هم چون اولّین بارم بود زود آبم اومد کیرم رو از تو کسش در آوردم وتا اومدم آبمو بریزم رو شکمش زود پرید و کیرم رو باعجله کرد تو دهنش . تخمین این که چقدر یا چند لیتر آب ازم خالی شد غیر ممکنه ولی اگه بنزین بود یه قطرشو هم بهش نمی دادم !...
من دیگه منگ منگ شده بودم ودیگه حال پوشیدن لباسهامم نداشتم خیلی خوابم گرفته بود و خلاصه خیلی حس خوبی داشتم با زور لبا سامو پوشیدم انگار داشتم کوه می کندم . دنا گفت: منو برسون منم تو دلم گفتم کی حال داره تو جندرو برسونه ولی به خودش خیلی آروم تر گفتم خودت برو . یکم ناراحت شد ولی خداحافظی کرد و رفت فرداش زنگ زد به گوشیم گفت می خواد لباس بخره وبرم دنبالش ...ولی من دیگه آدم قبلی نبودم و تصویر دیگه ای از دنا تو ذهنم شکل گرفته بود و دیگه عاشقش که نبودم هیچ ازش متنفر هم شده بودم .
گفتم برو بابا نه دیگه به من زنگ بزن نه دیگه حتّی کیرمو میدم بخوری .با صدای بغزآلودی گفت آخه چرا؟
گفتم: چون جنده ای جنده و قطع کردم بعد یه مدّتی فهمیدم که فرید دوستم شماره منو به دنا داده بود و فرید همون پسر دایی دناس که پردشو زده .آخ که من احمق چقدر پول و وقت واحساس پاکم رو به پای یه جنده ریختم ولی آخرش خوب تو کاسش گذاشتم و با اینکه خیلی وقت منو گرفت ولی هم از افسردگی منو نجات داد و هم خوب کسی رو کردم که الآن پشیمونم چرا ازش فیلم نگرفتم .
میدونم با احساسات یه دختر نا پاک بازی کردم ولی اصلا ناراحت نیستم و باید دخترها بدونن که ماپسرها هیچ قصدی برای دوست شدن با دختر ها نداریم جز ســــــکـــس سکس سـکـــــــس.
و پسرها هم مواظب باشن که هیچ وقت نمی شه به دخترا اطمینان کرد.(هیچ دختری)
     

#250 | Posted: 15 Feb 2011 17:46
سکس با معشوقه

من فریدون25سالمه از 3 پیش تو محل کار م عاشق 1 دختر که 2 سال از خودم بزرگتر بود شدم اسمش پرستو بود یک دختر از خود راضی و یکم تپل بود بعد از 2تا سه ماه کار کنار هم از محل کارم رفت تا ادامه تحصیل بده و من هیچ وقت بهش نتونستم بگم که دوستش دارم ولی خودش از عکس العمل من نسبت به خودش فهمیده بود خلاصه بعد از رفتن از محل کار با کمک های من دانشگاه قبول شد با اینکه کمکش کردم برای ارتقا مدرکش خیلی واسم کلاس میذاشت برای دیدنش دست به هر کاری میزدم ؛بعد از قبول شدنش تیپش عوض شد هر وقت تو خیابون میدیدمش تو اون تیپ که مانتوش به باسنش چسبیده بود و باسن تپل و دنبه ایش با سینه های بر جستش که این تیپ منو دیوونه کرده بود وبا هر بار دیدن کنترلم را از دست میدادم و 1جق میزدم.

گذشت تا بعد از سه سال یعنی امسال که من برای خودم کسی شده بودم و دیدن اون هم از لحاظ سکسی و بقیه موارد من دیونش بودم بلاخره با تماس های من به عنوانهای مختلف به پرستو خانم یک روز تلفنی دل رو به دریا زدم و پیشنهاد ازدواجم را بهش دادم که ایشون 1ماه فرصت فکر و مشورت با خانواده را خواست. بعد از 1هفته طاقت نیووردم و 1اس ام اس عاشقانه بهش دادم اونم با غرور و تکبر خاص جوابم را داد و این شد زمینه رد وبدل پیام های بی حد ما که بیشتر نصف شبها بود ،که تقریبا با هم خودمونی شدیم و با رسیدن موعد جواب سر کار خانم باز هم با غرور جواب نداد و گفت شرایطم واسه امتحان آموزش پرورش یکم بحرانی چون شغل آیندش بود. بعد از دو ماه استخدام شد و کلاس گذاشتنش برای من بیشتر و با اس ام اس های شبانه روزی جواب منفی را ازش شنیدم ولی دوست داشت باز هم با من درد دل کنه ؛بعد از ملاقات های کاری ما و تماسهای تلفنی که من دیگه داشتم میترکیدم چون با حرف زدن با پرستو خانم هم شق میکردم و جق میزدم ؛ با پا فشاری من برای ازدواج و بهانه های کس گربه ای اون دیگه طاقت نداشتم و ازش پرسیدم اگر منو واسه ازدواج نمی خوای پس ادامه رابطه با من واسه چیه؟ ولی طفره و غرور _در عین حال با هم خودمونی بودیم.

1روز با من تماس گرفت و 1سوال که مربوط به کارش بود و یک نرم افزار کامپیوتری بود از من پرسید من دعوتش کردم دفترم تا یادش بدم قبول کرد و اومد منم دفتر را تعطیل کردم و در بستم و آموزش نرم افزار را شروع کردم در حین آموزش چشمم به رونهاش که میخورد و باسنش که از دو طرف بیرون زده بود کیرم راست شد ؛یواش یواش زانوم را زیر رونش بردم اونم بدش نیومد اینقدر راست شده بود که فهمید و به روش نیوورد و منم زانوم را اینقدر جلو برده بودم که به کونش رسیده بود وای چه حالی بود دلم نمی خواست تموم بشه اینقدر نرم بود که فکر کردم رو تشک ابری افتادم گاهی وقتها دستشو که نرم و سفید بود به بهونه تمرین روی موس میووردم و نوازش میدادم دیگه آبم داشت میزد بیرون اینقدر فشار زانو م زیاد شده بود که رونش روی کیر من که سفت وبلند شده بود افتاد ؛یباره نگاهم به ساعت افتاد دیدم ساعت 2 بعدظهر شده همون وقت مبایلش زنگ خورد مامانش بود گفت نهار کشیدیم اونم مجور به رفتن شد وقتی بلند شد بره پشت مانتوش بالا بود وای باسن بزرگش را که دیدم 1 آه تو دلم کشیدم از بس کیرم راست شده بود موقع رفتنش از جام بلند نشدم خودش فهمید ؛وقتی رفت کیرم که خیس شده بود را در اوردم و تا مالیدم آبم روی زمین و میز پاشید.

شب زنگ زد گفت جمعه خانوادش خانه عموش دعوتن بقیه کلاس را اونجا برگزار میکنیم میدونست نه نمیارم نظر منو نپرسید ؛جمعه رسید و اس ام زد بیا منم از خدا خواسته 20 دقیقه ای خودم را با عجله در خونشون رسوندم رفتم آیفون را زدم داخل رفتم تا در ورودی هال را باز کرد دیدم 1 شلوار تنگ لی روشن با 1 پیراهن نصفه آستین تنگ سفید با گل قرمز پوشیده نرسیده کیرم بلند شد رفتم رو مبل کاناپه نشستم اونم رفت وسایل پذیرایی را آورد تا نگاش به شلوار من افتاد 1 لبخند زد وقتی شیرینی و میوه خوردیم لپ تاب را آورد و کنار من رو کاناپه نشست و درس را شروع کردیم من فقط هواسم به کون و رونای درشت و سینه هاش که مثل دوتا توپ بود کیرم داشت میترکید؛دوباره خودم را بهش چسبوندم زانوم را زیر رونش بردم و فشار دادم سرم با سرش 2 سانت فاصله داشت آتش شهوت دو تایمون مشخص بود اونم خودش را به من چسبوند 1 عطر خوشبو به صورت و گردنم زده بودم ؛یواش یواش بازوهای لختش که نرم و سفید و تپل بود به بازوهام میخورد رونهای خوش فرمش هم با رونهام برخورد میکرد یک باره دیدم 1نگاه شهوت انگیز افروخته به من انداخت و من هم یباره کنترلم از دست دادم و بغلش کردم و لبهاش را تو دهنم کردم اونم اینقدر منو تو بغلش فشار میداد و لبام را میخورد یباره دستشو سمت کیرم برد و میمالید منم نصف آستینش را در آوردم تا نگام به سوتین و ناف و بدنش خورد حمله ور به سمت سینه هاش شدم سوتینش را در آوردم و سینه های راست و بزرگش را مکیدم اونم دکمه های پیراهنمو را باز کرد و شروع به لیسیدن سینه هام کرد _خابوندمش و دکمه شلوارش را با فشار پکوندم شلوارش را با زور تمام در آوردم وای عجب پایین تنه ای شرت قرمزش که به پوستش چسبیده بود و نصف باسنش را گرفته بود در آوردم و خودم هم لخت شدم سرم را سمت کونش بردم و باسنش که مثل بالشت نرم بود به صورتم میمالیدم و کون و بدنش را لیس میزدم دیگه طاقت نداشتم کیرم را لای کونش گزاشتم داشت تو کسش میرفت که گفت مواظب باش منم لای کونش را باز کردم و سوراخ کونش را با تف خیس کردم اما به زور و درد ی که هی سوراخش را تنگ میکرد بالاخره داخل رفت یباره روش افتادم و سینه هاش را از پشتش فشار میدادم اولش نمیشد تلمبه زد چون تنگ بود ودردش میومد ولی یواش یواش با لا و پایین شدم که یباره از حرارت بدن دو تایمون و کونش که نرمیش را حس میکدردم آبم را با فشار تو سوراخش خالی کردم و حدود1ساعت روش خابیدم.
     
صفحه  صفحه 25 از 70:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  69  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.