| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 25 از 44:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  43  44  پسین »  
#241 | Posted: 7 Jun 2011 19:08

سکس بچه اصفونی


اسم من حمید هست.
از اصفهان هستم.
جریان سکس من در تاریخ14/3/90هست
یک روز خونه بودم.یکی از دوستهام بهم زنگ زد.اسمش محمد هست.الو/الو
گفتم سلام خوبی؟/بعد از کلی سلام و احوال پرسی بهم گفت که حمید امشب اعصابم خورده شراب داری بخوریم؟گفتم اره داداش تو جون بخواه/گفت ساعت 7 میام خونتون/تا ساعت 7 حمام رفتم و خودمو اماده کردم که برم بیرون و موهام رو اتو کشیدم و زدم بیرون(با محمد)
یه خونه مجردی داریم.اونجا شراب انداختم/جاتون خالی سیاه مست کردیم و رفتیم پیست ابشار.(پارک)
نشسته بودیم و داشتیم کس و کون زنها رو نگاه میکردیم یه دفعه چشمم افتاد به یک دختر/دختر خوشکلی بود/خوش استیل/وسفید/افتادم دنبالش.
تا بهش شماره تلفن دادم.
اون روز گذشت من رفتم خونه و تا 2 روز بعد بهم زنگ نزد.
2 روز بعد بهم زنگ زد و بعد از کلی چاپ لوسی و کس لیسی کیری باهاش قرار گذاشتم تا برم بیرون/ساعت 5 عصر بود که رفتم دنبالش 3 ساعتی با هم بودیم.
اون همه چیز میگفت.ولی من اصلا تو این باغ ها نبودم.وفقط تو فکر بودم که چطور جورش کنم و ببرمش یه کون سیر ازش بکنم/تا اینکه وقتی گذاشتمش دم خونشون(اطراف خونشون)یه بوسم کرد و رفت.
شب بهش پیام دادم.گفتم خیلی شیطونی ها.
گفت چرا؟گفتم منو بوسم کردی و فرار کردی؟منم بوس میخواستم!گفت الهی دفعه بعد که دیدمت بهت میدم گفتم باشه.تا فرداش 2باره باهاش رفتم بیرون و افتاب غروب کرده بود که یه جای تاریک تو راه خونشون وایسادم.خیلی خلوت و سوت و کور بود.سکوت عجیبی بین ما بود.خودش فهمید میخوام بوسش کنم.اومد کمربند ایمنی منو باز کرد و اومد تو بغلم.منم تا جایی که میشد لباشو خوردم.
وای الان که یادم میوفته خداییش کیرم بلند میشه.یادم باشه فردا ببرمش.
هههههههههههههه
اونقدر لباشو خوردم که خودشو خیس کرده بود.راستش یه نگاه کردم اون فهمید که من متوجه شدم /یک پاشو انداخت روی اون پاش که من متوجه نشم.
این جریان گذشت تا روزی که گفتم با ماشین حال نمیده و گیر ارشاد میوفتیم.
بریم باغ؟ترسید گفت نه!گفتم بریم خونه یکی از دوستام؟(خونه مجردیمون)
سریع گفتم تو با من میای نترس تا قبول کرد.
با موتور بودم من جلو رفتم اونم پیاده پشت سر من میومد البته با فاصله.تا کسی تو محلمون متوجه نشه.اوردمش خونه.نشستیم.لب تاپو روشن کردم یه کم اهنگ گذاشتم.اونم یه کم کس و شعر های همیشه گی رو گفت تا این که نمیدونم چی شد یواش یواش رفتم تو بغلش لباشو اونقدر خوردم که شرتم خیس خیس شده بود.شهوت زده بود تو چشمام/پیش خودم گفتم من تو رو امروز میکنم.من خوابیده بودم اونم زیر بغلش روی شکم من بود طوری که صورتش روبروی صورت من بود.به خودم جرات دادم البته با ترس.یعنی من حواسم نیست.دستمو زدم به سینه هاش.بعد چند دقیقه مثلا بخوام جای خودمو عوض کنم.یه تکونی به خودم دادم و دستم انداختم روی سینه هاش.وبر نداشتم.دیدم چیزی نگفت.همین جوری که داشتم لباشو میخوردم سینه هاشو میمالیدم.بهد چند دقیقه دستمو برداشتم و بازیر گلوش بازی کردم.گفتم اگه راحت نیستی مانتو تو در بیار.اونم از خدا خواسته در اورد.یه تاپ پوشیده بود.سینه هاش متوسط بود.وای خدای من خیلی خوش استیل بود.2باره برگشت سرجاش و لب داد.منم از بالای تاپش کم کم دستمو بردم تو سینه هاش.سوتینش منو اذیت میکرد.یه دفعه خودش گفت میخوای بیا لختم کن.یه کم جا خوردم خودمو جمع کردم.گفت شوخی کردم بابا.ناراحت نشو بازش کنم؟من چیزی نگفتم دیدم خودش برگشت به کمر گفت بازش کن.بازش کردم و برگشت.
وای خدای من وقتی تو بغلم بود انگار وسط ابرها بودم.خیلی حال میداد نسبت به سکس های قبلم!
کمرم درد گرفت یه کم بد جا بودم.گفتم اذیت میشم.گفت بیا جا عوضی گفتم باشه.خوابوندمش روی کمر و شروع کردم لب گرفتن.رفتم زیر گردنش شروع کردم گردنشو خوردن .نفسش تند شده بود.مثل یک بخاری حرارت پس میداد.
تو همون حال گفت خوب ضعف ما رو میدونی ها!خندم گرفت.گفتم کجاشو دیدی!
گوشوارهاشو در اوردم و شروع کردم به خوردن گوشش از بس شهوتش بالا بود ارضا شد.یه دفعه منو بغل کرد.خیلی محکم.وتنش شروع کرد به لرزیدن.
یه چند لحظه ساکت شد.منم سینه هاشو بوس کردم.گفتم بزار ببینم چجوریه.تاپشو دادم بالا شروع کردم سینه ها شو خوردن.گفت حمید بسه میخوا م برم گفتم خودم میبرمت الان میریم.دوباره امپرش زد بالا.اه اهش در اومد.
همه سینه و شکمشو خوردم.همینجوری دستو بردم روی شکمش و بردم پایین تا از روی نافش رفت پایین دستشو گذاشت روی دستم.گفتم چته؟گفت نه؟گفتم چرا؟گفت نه؟گفتم خوب چرا گفت حمید نه.گفتم دلیلشو بگو.گفت راستش...... یه کم روش نشد بگه.دستمو بردم سمت صورتش گفتم رک بگو.گفت راستش پریودم.
گفتم خوب باشه فقط ببینمش.گفت نه.فهمیدم یه کاسه ای زیر بشقابه.دستاشو گرفتم و شوخی شوخی شلوارشو زورکی کشیدم پایین.شرتشو با یک انگشت کشیدم پایین.دیدم دهن سرویس پریود نیست.یه کم بهش نگاه کردم.چیزی نگفت.گفتم چرا دروغ گفتی؟چیزی نگفت.دستمو گذاشتم روی پاش وای چقدر نرم بود مثل پنبه بود.گفتم خدا به دادم برسه.گفت چرا؟گفتم من امشب باید برم شیطونی کنم(جق)میخواستم ببینم چی میگه.گفت نه نکن.گفتم نمیشه.گفت اگه قول بدی لا پایی حال کنی من میتونم کمکت کنم.منم از خدا خواسته.به شوخی گفتم نه من از جلو میخوام.وزدم زیر خنده.اونم خندش گرفتم.
برگشت و گفت زود باش دیرم شده.گفتم اخه من هیچ چیز نداره.دست کرد تو کیفش یه کرم داد به من گفت زود باش.منظور من کاندوم بود ولی کرم دستمو گرفت.گفتم کیرم تو این شانس.(بدون کاندوم عادت ندارم)کرمو زدم سر کیرم وسرشو گذاشتم لای پاش.یه پنج دقیقه کردم.دیدم کارم نشد.کولر هم نبودوهوا گرم گرم.عرقم در اومده بود.یه چند ثانیه صبر کردم گفتم خوبه بکنم توش.یه کم خودمو عقب و جلو کردم.سرش گیر کرد دم سوراخ کونش.تا سرش رفت داخل گفت حمید چکار میکنی؟مراقب باش!تا اومد به خودش بیاد کیر ما تا دسته جا بود.اونم جیق میزد درش بیار درش بیار جر خوردم.تا یه یک دقیقه ای جیق جیق کرد دیگه من داشت کارم میشد کیرمو کشیدم بیرون و همشو ریختم روی کمرش.گفت خیلی نامردی.گفتم ببخشید دست خودم نبود.تو دلم گفتم کس ننت.بعد هم 2 تا ایستک با هم خوردیم. خودمونو جمع و جور کردیم.اومدیم بیرون. تا یه جایی را جدا گانه اومدیم. بعد هم سوارش کردم رسوندمش خونشون.
امیدوارم از داستان من خوشتون اومده باشه.بای
نوشته: حمید
گرفته شده از یه سایت دیگه //آره داداش //



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#242 | Posted: 7 Jun 2011 19:12

دختری که به دوست پسرش پیشنهاد سکس داد


یه روز صبح هوا خیلی عالی بود من داشتم با دوستم به مدرسه میرفتم
تو راه مدرسمون دختر زیاد میدیم چشمم به یه دختره افتاد دیدم خوب کونیه
خیلی بدم آمار می داد فردااون روز به دختره شماره رودادم
چند هفته باهم حرف میزدیم اس می داد قرار میزاشتیم
یه روز دوست مادرم اومدخونمون بادخترش بود منم تو اتاق تو اینترنت گوز چرخ میزدم دیدم صداشون میاد خواستم یه بهانه ای برم بیرون تا دختررو ببینم رفتم بیرون دیدم وااااااااااای این همون دخترس که چند هفته پیش به اون شماره دادم نگو مادرش دوست مادر منه
رفتم به یه بهانه ای آب بخورم دختره منو دید جا خورد از اون روز گذشت شبش بهم زنگ زد درباره که منو دید حرف میزد یه مشت کس و شعر سرهم کرد گفت یه ساعتی حرف زد روز ها میگذشت که ما بهم نزدیک میشدم دیدم یه روز برام اس فرستاد گفت : این یه تیکه خدا نصیب همتون بکنه
گفتش که خونتون خالی شد بگو بیام خونتون منم گفتم چرا گفت بماند
بعد از دوروز خونمون خالی شد منم بهش زنگ زدم گفتم بیا
اومد اومد خونمون روسریشو در آورد گفت مامانت اینا کی میای گفتم شب گفت خوبه منم لب خندی زدم بعد از یه رب دیدم گفت میتونم راحت باشم گفتم بله دیدم مانتوشو درآورد یه رکابی قرمز پوشیده بود بهم گفت میشه چشماتو ببندی منم چشمامو بستم اومد نزدیکم ازم یه لب سکسی گرفت من خندیدم
گفدش که چیه خوشت اومد منم هیچی نگفتم روس صندلی نشتم دور صندلی میچرخید حرف میزد همون کس شعر ها میگفت منم حوصله کس شعر های اونو نداشتم چشامو بستم بعد از یه یک دقیقه اومد رو پام نشت لب گرفت چشامو باز کردم دیدم وااااااااای رکابیشو در آورده یه سوتین سیاه پوشیده بود
حالت شوخی بهش گفتم می خای بری حمام خندید گفت نه گفتم چرا اینجوری
گفت یشه بهت یه چیزی بگم گفتم بگو گفت مای باهم یه حالی کنیم منم یه ده ثانیه سکوت کردم ازم دوباره لب گرفت میای
گفتم چه حالی کنیم
خندید گفت تو نمی دونی گفتم اولشو بگو گفت س؟؟ گفتم سکس خندید گفت اره عزیزم گفت اهلش که هستی منم گفتم کمو پیش
رفتیم تواتاق روتخت داز کشیده بودم اومد از لب گرف دستامو ملیدم به سینه هاش عجب سینه های بود سوتینشو دراوردم جون سینه نبو هلو بود
سینه هاشو خوردم لباسمو درآورد شلوارم مو دراورد
اونم شلوارشو در اورد من شورتشو دراوردم دیدم موهای کسشو سه تیغ کرده بود یه خط با موهای کسش دراورده اونم شورت منو در اورد کیرمو دید گفت پسر عجب کیری هستی کمی با دست مالیدش بعد گذاشتش تو دهانش همیتور داشت ساک میزد کیرمو گذاشتم لا پاش گفت بذار تو کونم گفتم باشه عجله نکن
گذاشتم تو کونش یه جیغ زد که کفتر های همسایون به پرواز در اومدن گفتم ساکت گفت آروم تر گفتم فقت سرش بود چنبار گذاشتم دیگه کم تر درد حس می کرد همین طوری تلنبه تلنبه میزدم کیرم رو درآوردم آبو ریختم رو سینه هاش رفتم دست مال آوردم آبمو روسینه هاش باک کردم لباساشو پوشید دیگه می خواست بره ازم لبی گرفتو رفت ...
ادامه داستان در آیند نزدیک
نوشته: h.p
گرفته شده از یه سایت دیگه برا بچه های خوب لوتی // آره داداش //



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#243 | Posted: 7 Jun 2011 19:17

خاطره ای با خاطره


سلام بچه ها نمیدونم از کجا بگم ولی باید از یه جایی شروع کرد.اسمم محسنه 17سالمه دختر داییم اسمش صدفه و اونم17سالشه و خاطره دوسته صدف 16سالش بود،از 1سال پیش من خیلی تو کف دختر داییم بودم و همشه شبا خوابشو میدیدم،راستش اونم میدونست که من دارم همشه بدنشو نگا میکنم،تا یه رو که خونه خالم بودیم و همه فکو فامیل اونجا بودن،صدف(دختر داییم)با دوستش که اسمش خاطره بود از کلاس ایروبیک امده بودن خونه خالم(راستی خونه ی خالم خیلی بزرگه)،دوستام از قبل بهم گفته بودن که خاطره دختری پایس و اهل همه کاریه.خوب سرتونو به درد نیارم،قرار شد دو تایی برن حموم و دوش بگیرن،وقتی که رفتن تو حموم فرصتو غنیمت شمردم گفتم لاأقل میشه نگاشون کرد،خونه ی خالم اینا نو سازه برای همین سوراخ حموم هنوز پنجره نداشت و میشد خوب نگاشون کرد،یه پله آخر حیات بود رفتم اوردم گذاشتم کنار پنجره و یواشکی یه نگایی انداختم تازه داشتن لخت میکردن وای نمیدونید چه صحنه ای بود کیرم داشت میترکید ۴ تا پستون خوشگل جلو روم بود،(اول شرتاشونو بیرون نیووردن)۴تا توپ خوشگل با سر صورتی رنگ مثل اینکه ایروبیک خوب این توپ های جنگیو پرورش داده،خاطره رفت زیر دوش و شرتشو در أورد یه کس بدون مه وشکلش انگار که تازه از کارخونه در امده صدف با شیطنت یکم بازی کرد که یهو خاطره لرزید و ارضا شد،حالا نوبت صدف جون بود که شرتشو در بیاره ولی خودش اینکارو نکرد خاطره واسش در اوورد وای کس صدف جون هم دسه کمی از خاطره نداشت فقط یکم مو داشت ولی یه خط صاف وخوشگل وسط پاش بود که قربونشون برم،خاطره شروع کرد به لب گرفتن و با دستش کسه صدفو میمالوند ارضا شدن صدف خیلی طول کشید،این دو فرشته از حموم بیرون أمدن،من رفتم گوشه حیاط سوار تاب شدم و تو فکر لحظهای خوش بودم که دیدم صدف و خاطر امدن کنارم نشستن صدف دستشو انداخت دور گردم و گفت حالا ذاق سیا ما رو میزنی...برق از کلم پرید گفتم چی؟گفت که از تو آیینه دیدیمت که داشتی نگامون میکردی واسه همین ما اون کارارو کردیم تا حشری بشی...رنگ از روم پرید گفتم الانه که به مامان بگه.تو همین فکرا بودم که در گوشم گفت خاطره ازت خوشش اومده و میخواد بهت حال بده.من مونده بودم که چی بگم یهو بوسم کرد دستشو گذاشت رو کیرمو به خاطره گفت ماله تو شد و رفت طرف خاطره چیزی بهش گفتو رفت.هوا کم کم داشت تاریک میشد.امد کنارم نشست دستشو گرفتم که یهو لبشو گذاشت رو لبم و یه مک محکم زد .ای چه حالی داشت منم نامردی نکردم و کترشو جبران کردم دستو گذاشتم رو سینه هاش و باهاشون بازی میکردم اونم دستشو گذاشت روو کیرم و باهاش بازی میکرد چادری که پوشیده بود دیگه دورش نبود یه تاپ پوشیده بود که نوک سینه هاش داش نشون میداد اخه زیرش سوتین نبسته بود.تاپشو زدم بالا و شلوار لی شو یکم کشیدم پایین خودمم پیرهن و شلوارمو رو دراوردم و با شرت نشستم رو تاب کنارش.سرشو اوورد پایین و از رو شورت یه گاز کوچولو گرفت سر کیرم از شورت بیرون زده بود سرشو تو دهنش کردو شروع به خوردن کرد ای چه حالی میداد از یه طرف من داشتم با کسش ور میرفتم که احساس کردم دارم ارضا مشم سرشو کشیدم بیرون و ابم ریخت رو صورتش گفت این چه کاری بود که کردی.گفت حالا نوبت تو که ارضام کنی گفتم الان ارضا شدی دوباره میخوای ارضا بشی گفت تو کارتو بکن.شرت صورتیشو کشیدم پایین و با دستم با کسش ور رفتم و همینطور لب میگرفتم بعد از چند دقیقه با کیرم باکسش ور رفتم از اول خط کوسش تا اخرش کشیدم که یهو ابش ریخت رو کیرم اجب داغ بود برش گردوندم و لاپایی زدم که خیلی حال میداد برای بار دوم ابم اومد افتادم رووش بعد از 2دقیقه بلند شد شلوارشو بالا کشیدو چادرشو برداشتو لباسایه منو اوورد کنارمو یه لب خوشگل گرفتو رفت گفت مرسی از حالی که دادی و فت.بعد از 5دقیقه منم رفتم تو خونه.بعد از اون قضیه من چند بار دیگه باهاش حال کردیم تا قبل از اینکه از اون شهر برن
//آره داداش //



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#244 | Posted: 10 Jun 2011 11:50

اینم یه داستان بلند از آرشیو آویزون خدابیامرز@@@@@@@@
<<<زهر حسرت>>>



ساعت از 5 گذشته بود و تازه از خواب بیدار شده بودم ولی سختم بود از رو تختم بلند شم هی اینور اونور میكردم خودمو.گاهی میخندیدم گاهی ناراحت میشدم! خوب فكر دیگه دسته خودت كه نیست همش میره به گذشته موبایلم كه روی میز بود شروع كرد به زنگ زدن. اه یكی بیاد گوشیو بده به من سختمه تكون بخورم این مزاحم دیگه كیه بابا... با هر سختی بود گوشیو برداشتم شمارش هم نگاه نكردم چون اصلا مهم نبود كیه منم حوصله نداشتم. بله؟
-سلام... خوبی؟
یهو برق خوشحالی خشكم كرد! انگار نه انگار الان داشتم فحش میدادم به عالم و آدم كه یكی مزاحمم شده. دست خودم نبود دنیا یه طرف اون یه طرف دیگه.واقعا عاشقش بودم...
- چرا جواب نمیدی؟ حالت خوبه؟
ها؟ آره آره ببخشید خواب بودم یهو شد.
- میخوای بعدا زنگ بزنم؟
نه بابا چه حرفیه الان بیدار شدم. حالت چطوره؟ مامان اینا خوبن؟ همه خوبن؟ فامیلا؟ همسایه ها؟
- مسخره بازی در نیار حوصله ندارم.
باشه خوب چرا میزنی حالا بد اخلاق؟ كتك میخوایی نه؟ باز كتك خونت اومده پایین؟
- خستم كردی با این ادا اطوارت.میشه جدی باشی؟
اوهوم. بگو؟
- میایی اینجا؟ همین الان؟
مامانت اینا كجان؟ نكنه رفتن شیطونی كلك؟ آخ كه چقدر به بابات حسودیم میشه كه یكی مثله مامانت ماله اونه.كوفتش بشه از سرشم زیادیه!
- هویی؟ درست صحبت كن هر روز پر رو تر از دیروز میشی؟ بابام كارخونه جلسه داشت مامانم هم رفته خونه خالم. حالا میایی یا نه؟
باشه به جهنم حالا كه اصرار میكنی میام دیگه!!!
- مسخره اصلا 100 سال نیا برو گمشو...
(محكم خندیدمو تلفن رو قطع كردم)
همیشه همین بود! یكی از خوشگل ترین دخترایی بود كه تو زندگیم دیده بودم. درست مثل این بود كه بریتنی اسپیرز رو از وسط نصف كرده باشی! روزی كه دیدمش خودم باورم نمیشد بهش گفته بودم بابا جونت چقدر خرج عمل های متفاوت كرده كه خودتو شبیه بریتنی كردی!(بماند كه بهش برخورده بود و...) ولی درست برعكسش اخلاقش شبیه دخترا كه نبود هیچ اصلا شبیه آدما نبود! پرخاشگر ترین آدمی بود كه تو زندگیم دیده بودم.به قول باباش كدوم بیچاره ایی میخواد نصیب تو یكی بشه!
لباسامو پوشیدم و راه افتادم به سمت ماشینم و حركت كردم...
آسانسور تو طبقه اونا وایساد و من راه افتادم. در خونه نیمه باز بود. آروم در رو باز كردم و رفتم تو همه جا ساكت بود.ویدا؟ ویدا؟ گفت بشین اومدم.
رفتم تو نشیمن نشستم رو همون مبل راحتی كه همیشه لم میدادم! (انگار خونه بابا بزرگ مرحومم بود)
یهو یكی از پشت چشامو گرفت.آروم دستمو گذاشتم رو دستش گفتم دختر جون نمیترسی با من ور میری؟ میدونی كه من پسر كی ام....
آروم خندید دستشو ورداشت گفت پسر هركی میخوایی باش ولی بعدش كه ماله منی.
اومد جلوم بلند شدم چند لحظه تو صورت هم خیره شدیم (وای خدا واقعا این فرشته ماله من بود؟ یه لحظه به خودم حسودیم شد!) چشای مشكیش برق میزد.یكم اخم كردم گفتم تو یه چیزت هست از چشات معلومه. گفت نه چیزی نیست. دستاشو گرفتم حولش دادم رو مبل راحتی كناریمون خودمم نشستم كنارش گفتم 1 دقیقه فرصت میدم بگی چته؟ یعنی بگی چه مرگته؟ چون اگه نگی باید به زور بگی.
هیچیم نیسسسسسسسسست.اه ولم كن فقط بی حوصله ام.گفتم آها فهمیدم چی شده كتك خونت پایینه باید آدمت كنم باز گرخیدی. داد زد ساكت باش دیگه و حولم داد بلند شد رفت اونور و پشتش رو به من كرد دستمو نگاه كردم دیدم یكم خیسه یهو از جا پریدم رفتم سمتش گفتم ویدا؟ تو داری گریه میكنی؟ با صدای لرزون گفت ببخشید.میخوام بگم.... هیچی! ولش كن.
دیگه داشتم جدی میشدم اون بی دلیل گریه نمیكرد. 2 سال بود كه مال من بود ولی 1 بار اشكش رو ندیده بودم.واسه اولین بار بود گریه میكرد بعد از 2 سال!
دستشو گرفتم اخم كردم گفتم ببین خودت میدونی تا لحظه ای كه خوبم خیلی دوست داشتنیم ولی اگه اون روی من بالا بیاد و سگ بشم میدونی چی میشه دیگه؟ تجربش رو داشتی.یكم سكوت كرد گفت آره.هنوز بابام صداشو سر من بلند نكرده تا حالا ولی اون كشیده ای كه تو زدی تو گوشم هنوز صداشو میشنوم!
گفتم آفرین پس حرف بزن.گفت تورو خدا عصبانی نشو به جون مامانم میگم بعدا الان شرایط روحیم خوب نیست.گرفتمش تو بغلم گفتم باشه...
یكم گذشت منم لم داده بودم داشتم آهنگ گوش میدادم بلند شدم ببینم كجاست.دیدم كناره پنجره پذیرایی وایساده داره آسمون رو نگاه میكنه (هوا بشدت گرفته و ابری بود) رفتم پشتش اصلا نفهمید.نمیدونستم به چی داره فكر میكنه! آروم نزدیكش شدم. خدای من مگه میشه 2 نفر انقدر بهم شبیه باشن؟ حتی قد و هیكلش هم مو نمیزد با بریتنی! محكم از پشت بقلش كردم یهو جا خورد! یواش بابا چته؟ گفتم هیچی به كارت برس آسمون رو نگاه كن
با من چیكار داری؟ گفت راحتی دیگه؟ یكم بیشتر فشار بده فوقش پرس میشم نه؟ به خودم نگاه كردم خندم گرفت! راست میگفت هیكل خودمو نگاه كردم (قهرمان بدنسازی بودم) دیدم حق داره!
اومدم عقب تر خودمو جوری تنظیم كردم كه كیرم درست افتاد رو باسنش و محكم كشیدمش سمت خودم و از روی شلوار لمس میكردم چون عاشق این كار بودم.لبمو گذاشتم رو گوشش و گوشش رو میخوردم.
آروم برگندوندمش گفتم اه حالا میشه زده حال نزنی من حوصلم سر رفته. رفتیم سمت نشیمن رو مبل راحتی همیشگی نشستم اونم اومد رو پام نشست.صورتش رو كشیدم جلو لبم رو محكم گذاشتم رو لبش.
دست چپم رو سینه هاش بود با دست راستم با موهاش بازی میكردم آروم كشیدمش جلو تر درست نشست جایی كه میخواستم.آروم تاپش رو بالا زدم مثله همیشه یه نیم تنه تنش بود كه اونم از پشت بازش كردم ولی تاپش
هنوز تنش بود سینه های بی نظیرش افتاد بیرون دیگه بیخود شدم آروم لبمو گذاشتم رو گردنش و با لبام لمسش میكردم سرمو آوردم پایین تر رو سینه هاش شروع كردم به خوردن سینه هاش.دیوانه وار میخوردم سینه
هاشو گفت یواش بابا چته دردم گرفت گفتم ببخشید تقصیره خودته باهام ور میری و دوباره شروع كردم به خوردن سینه هاش.خودش رو روی پام تكون میداد تا باسنش رو كیرم لمس شه میدونست عاشق این كارم.
دستمو بردم سمت دكمه شلوار تنگی كه پاش بود آروم بازش كردم دستمو كشیدم رو نافش بردم پایین تر رو شرتش یكم دستمو كشیدم رو كسش خیسی رو میشد احساس كرد همونطوری كه نشسته بودم پاهامو بالا آوردم
سرمو خم كردم پایین لبامو گداشتم رو نافش و با لبام بازی میكردم میخواستم برم پایین تر دیدیم نمیشه! سرمو بالا آوردم زیر بقلشو گرفتم بلندش كردم و خودم بلند شدم.جلوش واساده بودم دستمو بردم از پشت تو شلوارش و
گذاشتم رو باسنش با انگشتم با سوراخ پشتش بازی میكردم و لبام هم رو لباش بود دست چپم هم رو سینه هاش چشاشو بسته بود و چیزی نمیگفت یكم فشار انگشتمو بیشتر كردم خودشو بهم نزدیكتر كرد دیگه داشتم آماده
میشدم واسه یه سكس بینظیر كه یهو مثل برق گرفته ها پرید عقب دكمه شلوارش رو بست تاپشو انداخت پایین و با اضطراب بهم خیره شد! شكه شده بودم یكم خودمو نگاه كردم گفتم چیزی شده؟
نه نه دیگه نمیتونم ادامه بدم. گفتم چی رو؟ گفت الان در موقیتش نیستم واسه سكس فكرم خرابه.یكمی جا خورده بودم گفتم مگه میخوام تو فكرت فرو كنم كه اینو میگی؟ گفت بس كن مسخره بازی رو من شرایط روحیم
خوب نیست.گفتم باشه هرجوری كه راحتی رفتم جلو آینه لباسمو مرتب كردم گفتم از اولشم میخواستی پاچه بگیری معلوم نیست باز چته من دارم میرم.
رفتم سمت داشتم كفشامو پام میكردم كه احساس كردم پشتم سنگین شد.خودشو انداخته بود پشتم و آروم در گوشم گفت ببخشید نرو بلند شدم نگاش كردم گفتم چیه؟ باز بازیه جدید یاد گرفتی؟ داد زد نه نمیخواستم نارحتت كنم
بغلم كرد گفت ببخشید ببخشید. گفتم اوه تو امروز زده به سرت روانی حرفای عجیب قریب میزنی؟ تو تاحالا مامانت رو اینجوری بغل كرده بودی ببخشید بگی؟ ازین كارا هم بلدی؟ گفت لازم بشه آره گفتم پس خدا رحم كنه
معلوم نیست چه مصیبتی تو راه كه تو اینجوری داری خودت و به آب و آتیش میزنی! گفت خفه شو محكم لباش رو گذاشت رو لبم تاپش رو از سریع در آوردم شروع كردم با لبام تمام تنشو خوردن.
بغلش كرم بردمش جای همیشگی انداختمش رو مبل راحتی دستم رو بردم سمت شلوارش دكمش رو باز كردم یهو دستش رو گذاشت رو دستم و نگام كرد اخمام رو كشیدم تو هم و خیره شدم بهش.گفت ببخشید دستش رو
برداشت منم یكم شلوارشو باز كردم ولی درش نیاوردم بلندش كردم صاف نشوندمش جلوم خودمم نشستم درست وسط پاهاش.دهنم رو بردم جلوش از روی شلوار تنگش شروع كردم به بازی با كسش.دستم رو میكشیدم رو
ران پاهاش زانوشو خم كردم تو بغلش وسط پاهاش زده بود بیرون داشتم دیوونه میشدم دستم رو بردم وسط پاهاش رو كسش آروم حركت میدادم صداش در نمیومد فقط چشاشو بسته بود.
پاهاش رو ول كردم بلند شدم شلوارش رو در آوردم فقط شرت پاش بود لبامو برم سمت نافش شروع كردم به خوردن میومدم پایین با دهنم شرتش رو پایین میدادم تا رسیدم نزدیك كسش ول كردم.اومدم پایین از بالای زانو
هاش شروع كردم به خوردن تا رسیدم رو ران پاهاش محكم تر دهنمو حركت میدادم اومدم بالاتر وسط پاهاش سرمو گذاشتم اون وسط لبامو از روی شرتش روی لبای كسش گذاشته بودم و تكون میدادم داشت دیوونه میشد غرورش اجازه نمیداد صداش در بیاد فقط لباش رو گاز میگرفت بازهم پاهاشو جمع كردم تو سینش وسط پاهاش به وضوح بیرون بود انگشتمو گذاشتم رو كسش از روی شرت دستمو میبردم رو سوراخش میمالیدم
انگشتم خیس شده شده بود از ترشحات كسش پاهاشو آزاد كردم رفتم كنارش نشستم لباشو آورد جلو رو لبام گذاشت زبونش رو آورده بود جلوی دهنم لبام رو لیس میزد دستشو آورد بالا صورتم رو محكم فشار داد دهنم یكم باز شد زبونش رو گذاشت تو دهنم و بازی میكرد كه منم دستمو بردم رو سینه هاش با سرشون بازی میكردم كه یهو پریدم هوا نامرد لبمو گاز گرفته بود از داخل! از خودم جداش كردم سریع سرم رو بردم پایین با دندونام شرت رو كشیدم رو زانوهاش بعد هم با عجله درش آوردم دستشو گذاشت رو كسش گفت خوابشو ببینی خندیدم دستشو برداشتم حولش دادم عقب تكیه داده بود به پشتش پاهاشو گذاشتم رو شونم سرمو برودم وسط پاهاش زبونمو گذاشتم رو كسش آروم بازیش میدادم سرمو محكم گرفته بود نفس میزد ترشحات كسش زیاد شده بود دستام رو بردم رو كسش یكم لباشو از هم وا كردم زبونم رو گذاشتم رو چوچولش فشار دادم كه جیغش رفت مثله برق گرفته ها میلرزید منم محكم تر با زبونم میكوبیدم بهش دیگه داشت گریه می افتاد ولی ول كن نبودم بدتر محكم تر زبونم رو تكون میدادم اونم میلرزید كه یهو موهامو چنگ زد نفس نفس میزد و یه جیغ بلند كشید دیدم آبش با تمام قدرت پاشید بیرون رو صورتم معلوم بود با آخرین توانش ارضا شده بود. دیدم بی حال شده بلند شدم سرشو گرفتم تو دستام پیشانیشو بوسیدم با صدای ضعیف گفت مثل همیشه بهترینی.نشستم كنارش احساس میكردم كمرم درد میكنه دیدم دستش آروم لغزید رو شلوارم و رفت روی كیرم شروع كرد به مالیدن.دكمه های پیرهنم رو به سرعت باز میكرد بعدم شلوارم رو در آورد گفت پاشو وایسا بلند شدم سرشو آورد جلو از روی شرتم زبونش رو روی كیرم میمالید دستش رو برد زیر بیضه هام عقب جلو میكرد كه شرتم رو از پام در آورد.سرشو آورد جلو تر زبونش رو محكم به سر كیرم كشید و شروع كرد به خوردنش.احساس كردم واقعا دیگه داره بهم فشار میاد (قبلشم اونو به شدت ارضا كرده بودم)
گفتم بسه پاشو زبونشو دوباره كشید رو بیضه هام و بلند شد.به پشت برش گردوندم دستاشو گذاشتم روی پشتیه مبل زانو هاش روی مبل بود كاملا از خودشو خم كرده بود.دستمو گذاشتو رو باسنش سرمو خم كردم باسنشو
بوس كردم دیدم برگشته با تعجب نگام میكنه گفتم هوم؟ گفت فكرشم نكن! دستمو بردم سمت كسش كه از پشت زده بود بیرون اروم كشیدم روش. اون هنوز دختر بود دنبال فرصت مناسب میگشتم كه بهونه گیری كنم و بكارتشو بردارم ولی الان نمیشد همینجوریش سگ بود وای به حال اون موقع! كیرمو آروم آوردم جلو سرشو خیلی كم گذاشتم جلوی سوراخ كسش و همینجوری بازی میدادم صداش دوباره در اومده بودم منم داشتم میمردم پس چه غلطی كنم؟ آروم كیرمو گذاشتم لای پاهاش بازی دادم ولی فایده نداشت. انگشتمو فرو كردم توی سوراخ باسنش بازیش میدادم گفت اوا؟ گفتم مرض بابا كشتی منو انگشتمه دیگه ستون چراغ برق كه نیست!
خندیدو گفت خب این كارو میكنی كه چی؟ مگه آبت از انگشتت میاد؟ گفتم حرف نزن 2 انگشتی فرو كردم تو خودشو كشید جلو گفتم وایسا تكون نخور گفت خر خودتی گفتم زرنگ شدیا گفت چون گناه داری فقط سرشو
میزاری بازی میدی گفتم باشه زر نزن مردم اه. سرشو آروم گذاشتم تو سوراخ باسنش شروع كردم بازی دادن یكمم سو استفاده كردم بیشتر فرو كردم ولی خب از هیچی بهتر بود! كیرمو آروم رو شیارای باسنش میمالیدم
كه گرفتمش گفتم برگرد من نشستم اون اومد رو پاهام نشست كیرم لای باسنش بود اگشتشتمو گذاشت تو دهنش میمكید ادا در میاورد كه اعصاب منو بریزه به هم. عادتش بود مثل سادیسمی ها رفتار میكرد! ولی بازم عاشق بودم چون تموم دنیای من بود. رفت پایین سرشو آورد جلو با تمام قدرت كیرمو میخورد دستام رو زانو هام بود اونم دستاشو گذاشت رو دستام همینجوری كه با قدرت ساك میزد ناخون هاشو (البته بهتره بگم چنگال هاش) فرو میكرد تو دستم. دستام درد میكرد آبم نزدیكه اومدن درد ارضا شدن و دستام باهام قاطی شده بود نمیدونستم كدومش بیشتر درد داره! گفتم اومدم دستاشو برداشت گذاشت زیر بیضه هامو محكم فشار داد كه داد زدم مردم از درد هم زمان ارضا شدم آبم پاشید رو صورتش.چشمامو وا كردم دیدم داره میخنده گفت خوب بود؟ گفتم ساكت باش فكر كنم عقیم شدم.
رفتم دستشویی سرو صورتمو آب زدم اومدم دیدم اونم خودشو تمیز كرده داره لباس میپوشه شرتمو پام كردم دیدم داره با حسرت نگاه میكنه؟ گفتم بیا تو دم در بده؟ چته؟
اصلا نخندید اومد جلو بغلم كرد لپمو محكم بوس كرد گفت دوست دارم. گفتم من كه ندارم ولی اگه اصرار داری تو داشته باش.ساعت و نگاه كردم وای خدا 3 ساعت بود اونجام سربع لباسمو پوشیدم رفتم جلو آینه خودمو مرتب كردم به قول معروف دوباره شدم جنتل من!
اومدم لم دادم جای همیشگیم اونم نشست كنارم سرشو گذاشت رو شونم.گفت:
- عزیزم یه چیزی بگم؟
اجازه صادر شد. اگه فقط یكیه بگو
- نه جدی میگم.فردا... فردا خواهرم داره میاد
هوم؟ ویدا چی میگی؟ اون كه 3 ماه پیش ایران بود؟ من سختمه موبایلمو از رو میزم وردارم اون از انگلیس همینجوری پا میشه میاد؟
- به من چه حالا كه داره میاد. میدونی كه اونم ازت دل خوشی نداره منم حوصله دعوا مرافه ندارم پس خواهش میكنم بزار بیاد بره تموم شه.
مگه من اصلحه كشیدم حالا؟ اصلا به من چه بیاد بره نره!
- اون كه 100% به تو ربطی نداره ولی تا بره نه زنگ میزنم نه زنگ میزنی نه اس ام اس نه هیچ كوفت دیگه ای
شوخی میكنی دیگه نه؟
- نخیر اصلا
ویدا دروغ نگوووووو من خودم ختم روزگارم اون الان درس و دانشگاه داره مگه الكیه بیاد.راستش رو بگو؟ باز چی تو سرته؟
- هیچییییییی اصلا دروغ گفتم. تو فقط هیچ كاری نمیكنی تا خودم بهت زنگ بزنم قول میدم همه چیرو بگم
ویدا واقعا كه آخرشی من احمق عاشق چیه تو شدم؟ ها؟
- دستشو گذاشت رو لبم گفت هیس دوباره شروع نكن حوصله ندارم.
اون عادتش بود گفتم كه اخلاقش شبیه دخترا كه هیچ اصلا شبیه آدما نبود.درست مثله یك سادیسمی رفتار میكرد! شایدم واقعا بود!
زنگ خونه صدا كرد. چند لحظه بعد تصویر مامانش روی مانیتور آیفون دیده شد و به سرعت صدام كرد و گفت: عزیزم مامانم اومد داره ماشینشو میذاره تو پاركینگ.سریع اومدم جلوی در.كفشهام رو به سرعت پام كردم دستش رو گرفتم و یه لحظه تو چشای هم خیره شدیم.احساسم مثل همیشه نبود 2 سالی میشد كه به پای هم جون می دادیم این دفعه بار هزارمی بود كه جلوی در خونشون میخواستم ازش جدا بشم ولی...
خدایا چرا اینطوریم این بارم مثله همیشه چرا تنم داشت می لرزید؟؟؟ گفتم عزیزم می ترسم احساس بدی دارم و اشك تو چشام جمع شده بود...
محكم منو بغل كرد لبهاشو گذاشت رو لبهام.نمیدونم چرا لبهاش سرد تر از همیشه بود؟ گفت برو كه الان مامان میاد بالا خراب كاری میشه.همین الان هم ماشینتو توی پاركینگ دیده فهمیده تو ساختمون ما هستی.
اصلا نمیفهمیدم چی داره میگه! كمرم از سكس طولانی كه باهم داشتیم درد گرفته بود اما مهم نبود چون من افكارم جای دیگه بود یه حس خیلی بدی داشتم و بغض كرده بودم... اما چرا؟ خودم هم نمیدونستم.درست مثل یه حیوونی كه میدونه بزودی قربانی میشه... زمان انگار ایستاده بود ولی سریع اومدم بیرون كه یاد این افتادم:
گفتمش عشقت به دل افسون شده ... دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ... عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ... طعم بوسه از سرم برو عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ... بهره كس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود ... همچون عشق من هیچ گل زیبا نبود
با صدای در آسانسور به خودم اومدم و با حالی خراب یه سیگار آتیش زدم و به سمت ماشینم حركت كردم. هنوز اضطراب وجودمو پر كرده بود دستمو گذاشتم رو فرمان كه پشت دستهامو دیدم.از سروری ناخونهاش كه تو دستم فرو كرده بود هنوز داشت خون خفیف میومد دستمو بردم جلو دهنم با زبون روی زخمها میكشیدم اعصابم داغون بود ولی چرا شو خودمم نمیدونستم.
5 روز كه مثل 5 سال برام گذشته بود سپری شد.دم دمای غروب بود موبایلم صدا كرد از خواب پریدم می دونستم خودشه.بله شماره موبایلش بود كه زنگ میزد.به سرعت گوشیو گرفتم ولی صدایی نیومد گفتم عزیزم حالت خوبه؟ گفت اره گفتم كجایی؟ ولی باز هم صدایی نیومد. اطرافش خیلی سر و صدا بود فكر كردم از بیمارستان زنگ میزنه حالم بد شده بود فریاد كشیدم چی شده؟ كجایی؟؟
یهو یه صدایی شنیدم... صدای یه آمپلی سراری میومد... آره درسته! مسافرین محترم به مقصد لندن لطفا هر چه زودتر به گیت شماره 2 مراجعه كنند...
زمین زیر پام لرزید و یه صدا به گوشم رسید كه گفت دلم نیومد بی خبر برم.دوست دارم منو ببخش واسه همیشه.موفق باشی...
نه خدایا نه من دارم خواب می بینم نه... 3 روز بعد از بیمارستان مرخص شدم ولی خودم رو نشناختم. من شكسته بودم و داغون تر شده بودم. از آینه می ترسیدم شده بودم مثل یه مرده دیگه ازون خنده ها و شوخی ها خبری نبود.فقط سكوت میكردم و واسه خودم سیگار میكشیدم.
10 روز بعد روی صندلی نشسته بودم و داشتم از شیشه هواپیما به بیرودن نگاه می كردم و اشك از گونه هام جاری بود و هق هق گریه هامو خودم میشنیدم.
داشتم میرفتم به ویلامون در اسپانیا ولی اینكه تا كی و چه وقت می موندم معلوم نبود.چون بی رغبتی به خودم و زندگی تمام وجودمو گرفته بود.فقط می دونستم میخوام دور بشم از همه آداما. از همه كسایی كه اسمشون آدم بود ولی باطنشون چیز دیگه ای بود به قول بابام "آدم بودن است و انسان شدن"
دیگه میخواستم تنها باشم تا همیشه میخواستم خودم باشم و خودم.... هواپیما Take Off زد و پرواز كرد.
لبخندی به تلخی زهر رو لبهام بود و یه حسی بهم میگفت به جمع بازنده ها خوش اومدی. ناگاه حواسم اومد به این...
روزگار اما وفا با ما نداشت ... طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس ... حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود ... در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پیمان خود محكم نبود ... سهم من از عشق جز ماتم نبود

2 سال از اون روزا میگذره گاهی خندم میگیره گاهی برعكس! نمیدونم كجاست و چه كار میكنه سعی كردم همه چیز رو فراموش كنم ولی فقط گاهی كه یاد اون روزا میفتم به خودم میگم:
عشق من بعد ازا ین هم آشیانت هركس است ... باش با اون یاد تو ما را بس است

ممنون از توجه شما. ارا (era)
تقدیم به همه ی دوستان ### آره داداش @@@ از اصفهان ×××



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#245 | Posted: 10 Jun 2011 12:51
سکسی اما شاعرانه (شعر)


سلام
داستان بر پایه واقعیت سروده شده
اما سیر داستان دگیر تخیلات گشته
اینم بگم من اولین باره دارم ادبیات پورنو می نویسم پس به بزرگواری خودتون ببخشید
به دلیل برخی مسائل از آوردن اسم خود داری کردم
امیدوارم خوشتون بیاد

شبی طولانی و هم بی سحر بود
دلم تنها و سر هم پر حشر بود
شمردم تا نهایت من ستاره
ولیکن خواب من شد پاره پاره
گذشت آن شام و آن شب هم سحر شد
ولی در مغز صد در صد حشر شد
زدم بیرون ز خانه بهر بازی
نشد یک شخص در یک شهر راضی
چرا که صورت زیبا ندارم
و کیر خر که لای پا ندارم
خلاصه سوی دارو خانه رفتم
به دنبال می و پیمانه رفتم
گرفتم یک کرم من بهر یک جلق
به یاد کون و پستون و کس خلق
به یک لحظه دلم زیر و زبر شد
به قلب احساس و دل حالی دگر شد
بدیدم دختری زیبا و طناز
لبش چون لعل و رخ چون خم شیراز
دو ابرو خنجری یا نیش گژدم
نگه بان مژه و پلک و مردم(منظور مردمک چشم)
دو نرگس مثل دو بادام بیروت
نه بل چون در و مروارید و یاقوت
رخش چون ماه و ساقش مثل ماهی
برم قربان آن پستان الهی
نه پستان بلکه سرخینه اناری
ز لبها لعل ریزان چون قناری
دمی چشمم به چشمش خیره کردم
دلم را بر دلش زنجیره کردم
زدم دل را به دریا پیش رفتم
پی صیاد و دام و نیش رفتم
صبوری کردمی تا وقت عالی
شماره دادمی حالی به حالی
نشستم از پی اش یک روز و یک شام
نبودم در روان و قلب، آرام
یکی لحظه شدم نومید و بی دل
ولی به روزی آید بعد مشکل
بزد زنگی دلم آنی فرو ریخت
تنم را مثل گندم او فرو بیخت
صدایش را شنیدم دل فرو ریخت
حشر با عشق آندم در درآهیخت
شدم چندی به صحبتهاش مسرور
چنان مستم که میخواره ز مخمور
به یک باره چنان گردیدم عاشق
که طوفان می برد در بحر قایق
گذشت از آن زمان ۱۰ روز و یک ماه
زدم زنگی که ای مه اندرون چاه
که رسم عاشقی در سکس باشد
که بهتر از دوا و اکس باشد
وگر غمخوار و یار و جان نگه دار
یکی مادر بس است از بهر غمخوار
بگفتم تا دلش راضی شدندی
به خیر و شر سرش قاضی شدندی
به فردایش مکانی جور کردم
مکان حاضر ز بهر سور کردم
کمر پر آب و در کون هم عروسی
زدم زنگش که خوشگل ملوسی
شده منزلی یکی امروز خالی
که بهر عشق بازیست عالی
نشانی دادم و او شد روانه
پی تقدیر و بازی زمانه
رسید او درب منزل باز کردم
پی بوسیدنش من ساز کردم
گرفتم لب!نه لب!بل شهد کامه
چنان نرم و چنان شیرین که خامه
گذشت از تایم پنج و ده دقیقه
کمر پر آب و پر عشقم شقیقه
چنان از دیدنش من راست کردم
ازو کون و کسش را خواست کردم
ببردم دلبرم را روی تختی
مکیدم من دوباره لعل،لختی
نمودم از برش بیرون لباسش
شدم کور از تن و از انعکاسش
چنان چون کافور و مثل حریری
ندیدم از ملک مثلش نظیری
چنان خوردم تنش از پای تا سر
سپس از سر به پایش بار دیگر
در آندم من هوس از کون کردم
سپس البسه ام بیرون کردم
نمودم باسنش را کردن آهنگ
سوراخ ریز و هم عالی و هم تنگ
نمودم چرب کیرم تا شود لیز
بمالیدم ورا تا گردد او لیز
یکی انگشت در کونش نهادم
دگر دستم روی رونش نهادم
گرفتم کس به دست و بوسه از لب
ز گرمایش شدم دیوانه در تب
سپس انگشت دو انگشت سوم
نمودم من گشاد آن کون قلزم
نهادم کله کیری را به کونش
گرفتم در بغل پستان و رونش
فشردم اندک اندک داخلش شد
پذیرنده چرم را کاملش شد
زدم آن دم تلمبه کون یارم
ندانستم ز حالش من ز کارم
کشیدم لحظه انزال بیرون
چر سیمین بدن را هم من از کون
بیامد خامه از کیرم به بیرون
شد او لیلی و من گردیده مجنون
نهادم لب به لب هم روی در روی
نگنجیدی میان هر دومان موی
نگه کردم به ساعت جا دریدم
ز جایم تا در منزل پریدم
همه آب منی را پاک کردم
سپس دسمال کاغظ خاک کردم
لباسش را به تن چون یوز جنگی
بخسبید آن زمان آن کیر سنگی
نمودم من روانه دلبرم را
به سوی خانه آن ویرانگرم را
به یک بوسه ورا بدرود کردم
بیامد آن زمان در بیضه دردم
پایان

نوشته: شاعر
     
#246 | Posted: 10 Jun 2011 12:55
من و دانشجوی بابام


سلام دوستان منم میخوام یکی از داستانمو واستون بزارم اگه از نظر جمله اینا مشکل داره به بزرگی کیر و یا سینه هاتون ببخشید دیگه خوب بریم سر اصل مطلب
بنده 3 4 سال پیش یه کافی نت زدم و این کافی نت هیچ جوری پا نمیداد افتتاحش کنم خلاصه خودم میرفتم اونجا چت میکردم تا یه بار یه هفته مونده بود به عید دیدم یکی اومد پایین و میگه سیستم خالی دارین منم همینجوری نیگاش کردمو گفتم نمبینی اینجا بهم ریخته اس ؟ گفت پس چرا بالا نزدین که تعطیله ادم اوسکل نشه گفتم دوست نداشتم گفت بچه پرو رفت دم مغازه یه ان برگشت گفت راستی شما فلانی نیستی؟گفتم شما؟ گفت من یه 2 ماه پیش بهتون زنگ میزدم نمره میخواستم از باباتون ( اخه بابام استاد بود شماره منم دست اکثر دانشجوها بود ) گفتم خوب نمره دادم بهتون
- نه خودم گرفتم
- خوب به سلامتی(اره جون عمت)
- ببخشیدا پروئیه الان همه جا تعطیله اجازه میدین با سیستم خودتون افامو چک کنم
- منم دوست دارم کار مردمو راه بندازم( اره جون عمم) گفتم بفرمایید فقط کوتاه ( اینم واسه کلاسش گفتم)
خلاصه اومدو مارو بلند کردو نشست پشت سیستم ایدشو باز کرد ( منم که اصلا نیگا نکردم ببینم ایدیش چیه ) افاشو خوندو بعد گفت اجازه میدین یه چنتا افم بزارم
- بفرمایین
- ...
- واقعا معذرت میخوام تو یه چنتا سایتم میتونم برم
- نه چه خبره فقط قرار بود یه افو چک کنیا(شوخی کردم مثلا ) بفرمایین
خلاصه خانوم ساعت 12 اومد 2 پاشد بره دم در که رسید
- راستی میتونم شماره اینجا رو داشته باشم
- مگه شما شماره موبایلمو ندارین
- اون که قطع شده (تا کجا رو هم میدونست)
- بفرمایین کارت کافی نتو بهش دادمو نشستم پشت سیستم بعد 12 الی فوقش 13 دقیقه تلفن زنگ خورد
- علو سلام بفرمایین
- فلانی
- بله خودم هستم شما ( اینم واسه کلاس گذاشتن بود دیگه)
- منو نمیشناسی
- نه متاسفانه به جا نمیارم میشه خواهش کنم خودتون معرفی کنین؟
- من مریمم
- کدوم مریم
- مگه تو چنتا مریم میشناسی
- یه چنتایی هستن
- مثلا کیا
- مریم مادر مسیح مرم حیدر زاده.... زد زیر خنده و
- نه من اونا نیستم من همونیم که نیم ساعت پیش مزاحم شما شد
- خواهش میکنم
بعد از این درو اون در حرف زدیم تا 3.5 یه دفه گفت امروز عصر میای بریم بیرون؟
- منم که اب دهنم راه افتاد گفتم افتخار میکنم فقط من باید برم خونه لباسمو عوض کنمو بیام
- باشه پس5- 5.5 میام اونجا
- باشه پس فعلا
- بای
زنگ به آژانس زدمو رفتم خونه 1500 پول بیشتر همراهم نبود دادم به راننده به امید اینکه از مامانم بگیرم لباسامو عوض کردمو به مامانم گفتم پول داری گفته دیر گفتی الان از خرید اومدم ( شانس کیریو داشته باش) گفت 5 6 تومن تو کیفم هست فعلا بردار 5 تومن برداشتمو دیدم ساعت 5.15 شده دوباره از ناچاری اژانس گرفتمو رفتم دیدم داره قدم میزنه تا منو دید
- کجا بودی جاکش تاالان یک ساعت رو پا وایسادم
- ببخشید دیر شد دیگه حالا چرا فحش میدی
- دوس دارم مشکلی داری؟
- نه ( چی بگم دیگه) حالا بیا سوار شو بریم سوار شدو گفتم کجا بریم
- هرجاراحت تری فقط یه جا باشه قدم بزنیم (تو کونم عروسی شد اخه قدم زدن خرجی نداشت )
- بریم پارک ازادگان؟
- بریم
رسیدم میدان اطلسیو پیاده شدیم 2000 دادم به راننده تا رفت تو بازارچه داشتیم قدم میزدیم که گفتم بریم بستی بخوریم گفت من سردمه ذرت مکزیکی میخوام ( ای کیر تو این شانس حالا پول نداری واسه چی تارف میکنی) رفتم 2 تا ذرت مکزیکیم گرفتمو 2000 دادم بعد رفتیم قدم بزنیم تا ساعت 9 اینا راه میرفتیمو حرف میزدیم ( نمیدوم چرا اون روز هیشکی بهمون گیر نداد اخه 5 شنبه بود شایدم بخاطر اینکی هیشکی نبود مامور اینام نبود خلاصه خیلی خوش شانس بویم) یه دفه گفت بریم شام بخوریم ( وای فکر اینجاشو نکرده بودم)
- من که گرسنم نیست
- ولی من خیلی گرسنه ام
خلاصه هرجوری بود تا 9.5 کشوندمش یه دفه دیدم جلو پیتزا ولنجکیم
- بریم همینجا شام بخوریم غذاشم خوبه منم از ناچار قبول کردم
- چی میخورین براتون بیارم
- 2 تا سالاد 2تا سیب سرخ کرده 2 تا پیتزا گوشت بعد اینا رو اوردنو من هی داشتم به این فکر میکردم که چی دروغی به این یارو بگم یا چه فیلمی بازیکنم که بگم فردا پولتو میارم اینا نصف پیتزا رو خورده نخورده پاشدم زودتر برم که یه جوری راستو ریستش کنم تا اومدم برم
- بشین سرجات
- سیر شدم میخوام برم حساب کنم
- من گفتم بریم شام پس مهمون منی( وای انگار که یه کیر کلفت از توکونت در بیارن خوشحال شدم)
- نه بابا اینا چه حرفیه زشته
- به جون خودم اگه بری دیگه باهات کاری ندارم
- چشم ولی این دفه نوبت منه ها( از کون شانس اوردم)
- باشه فقط یه زنگ بزن آژانس بیاد دیگه حال پیاده رفتنو ندارم
حالا ساعت 10.5 بود سوار شدیمو رفتیم دم خونش پیداه شد پول داد به راننده و گفت تو کجا میری
- میرم مغازه با دوس دخترام بچتم
- اگه گزاشتم تو بچت
- من اونجا تو اینجا چجوری میخوای نزاری؟
- حالا معلوم میشه
- باشه بای
- بای
رفتم مغازه و تا سیستمو روشن کردم دیدم تلفنه جواب دادم مریم بود تا 1 داشتیم باهم میصحبتیدیم
- تو نمیخوای بری خونه
- چرا اگه شما قطع کنید میرم
- باشه راستی فردا صبح بیا خونه من
- جانم چشم حتما
- دیدی نتونستی چت کنی( ادم ساده گیر میارن اسکلش میکنن دیگه)
فردا صبح زود ساعت 10 از خواب بیدار شدمو پول از بابام گرفتمو یه اصلاحو راه افتادم رسیدم دم خونش وای خدای من چی میدیدم یه تاپ و شلوارک سفید پوشیده بود
از پله ها رفتیم پایین وای خدای من چه بدنی داشت قد حدود 165 تو پر سینه هایی با سایز 9085 و .... وارد خونه که شدم اصلا به خونه دانشجویی شبیه نبود همه امکانانات زندگی در حد عالی ( مایکرو فر تلوزیون ال سی دی کامپیوتر ریسیور یخچال سای بای ساید و....) نشستم روی مبل و یه چایی اورد خوردیمو
- چیکار کنیم الان؟
- نمیدونم هر کار تو بگی
- میخوای بریم تو اینترنت؟
- جانم اینترنتم داری؟
- اره چطور مگه به من نمیاد
- اخه تو که اینترنت داشتی مغازه من چیکار میکردی
- هان از اون نظر اخه بیکار بودم میخواستم یه نفرو اسکل کنم
- دست شما درد نکنه یعنی من اسکلم دیگه
- اره اگه نبودی الان اینجا چیکار میکردی
بیخیال بحث شدیمو رفتیم سراغ کامپیوتر تا ایدمو باز کردم هرچی اد لیست بود پاک کرد
- دیونه چرا اینجوری میکنی
- یا من یا اد لیستت
- فکر کردی همین یه ایدیو دارم
- اگه راست میگی اون ایدیتم باز کن ببینم
منم که ساده برای اثبات صداقتم ( همون خریت )اون یکی ایدیمم باز کردم که ادلیست اونا رو هم پاک کرد
- باشه حالا تو ایدیتو باز کن ببینم
- من ایدیمو جلو غریبه ها باز نمیکنم اصلا بیخیال کامپیوتر بیا بریم تلوزیون ببینیم
رفتیم سراغ تلوزیون و من کنترلو برداشتمو داشتم شبکه های ایرانو بالا پایین میکردم
- بیا با این کنترل کار کن
- این دیگه کنترل چیه مال ویدیو سیدیه؟
- نه مال ریسیوره
- ریسیور چیه دیگه
- تو نمیدونی ریسیور چیه
- نه از کجا باید بدونم حالا تو بگو تا بدونم
- بابا همون ماهواره
- ععععععع تو ماهواره داری خیلی خفنی
- اشکالی داره
- نه فقط من تا حالا ماهواره ندیدم
- خوب بیا حالا ببین
کنترلو خودش برداشتو هی این کانال اون کانال میکرد بیشترم شبکه های خارجیو بالا پایین میکرد
- برگرد رو مولتی ویژن ببینم فیلمش چی بود ( سوتی دادم)
- اره جون عمت تو نمیدونی ماهواره و ریسیور چیه
خلاصه کلی خندیدیم از سوتی منو داشتیم فیلم میدیدم بعد سرشو گذاشت رو شونه منو یه بوسم کرد منم که انگار نه انگار یه دفه گفت
- خیلی بیشعوری
- جانم چرا فحش میدی
- چرا جوابمو نمیدی؟
- مگه چیزی گفتی
- اره
- معذرت میخوام متوجه نشدم خوب دوباره بگو دوباره یه بوس ابدار کردو
- اینو گفتم
- منم یه بوسش کردمو دوباره رفتیم مثلا سراغ فیلم که گفت
- اجازه هست دست به اونجات بزنم
- اونجام چیه دیگه
- اونجات دیگه
- یعنی چی منظورت چیه چرا نمیخوای دوستیمون سالم باشه ( اخه کیرم سیخ شده بود میترسیدم ابرو ریزی بشه)
- باشه بچه ننه ترسو
- ترسو واسه چی چون میخوام دوستیمون سالم باشه بچه ننه هستم ( جو گیریه دیگه)
اینقدر جو گرفتم که از سر جام پاشدمو گفتم من دارم میرم اومدم کفشمو پوشیدمو هزار تا لعنت به خودم میفرستادم اخه بچه کونی تو که هلاک یه دختری حالا چرا ناز میکنی داشت گریم میگرفت که با دستای خودم کسو پرونده بودم که دیدم داره میگه
- فکر نمیکردم اینجوری باشی بیا بابا بیا بشین جا کش بچه ننه
از خدا خواسته سریع برگشتم و دوباره رو مبل نشستم که دوباره گفت
- بزار یه دست بزنم دیگه مگه چی میشه
- اخه خجالت میکشم
- از کی خجالت میکشی
- از هیشکی بیخیال بابا
دستشو گذاشت رو کیرم دید که بیچاره چه قدی علم کرده شروع کرد به خندیدنو مالیدن
- میخوام ببینمش
- نه
- چرا؟
- یه شرط داره ( کلاسو داری)
- چه شرطی
- اول من ببینم
- جاکش خوب اینو از اول میگفتی
رفت تو اشپز خونهو لخت شدو اومد فقط یه سوتینو شرت تنش بود تا دیدمش نزدیک بود ابم بیاد چه بدنی داشت لامصب
- حالا نوبت توه
- من که هنوز ندیدم ( وای که چقدر پرو ام)
- خوب خودت بیا درش بیار بقیشو
رفتم نزدیکشو یهو دیدم منو گرفتو چسوند به خودشو لبشو گذاشت رو لبم ( دیگه تو این دنیا نبودم داشتم پرواز میکردم ) کمکم لختم کردو منم هی با سینه هاش بازی میکردم ( خدا نصیب همتون بکنه ) یه دفه شرتمو کشید پایینو گفت وای این دیگه چیه ( من قیافه ندارم ولی یه کیر دارم 22 سنتی متر و کلفت که همه دوستام به کیر من غبطه میخورن اگرم باور نمیکنین به کیرم بگید تا عکسشو بزارم) شروع کرد به خوردن تو اوج لذت بودم چه ساکیم میزد انگار تمام جونم میخواست از سر کیرم بیاد بیرون داشت ابم میومد که بلندش کردمو خوابوندمش رو مبلو سوتینشو در اوردم شرو ع کردم به خوردن خوشمزه ترین چیزی بود که تا اون موقعه خورده بودم اونم اخو اوخ میکردیه ربعی سینه هاشو خوردم گفت چیزای دیگه هم دارما گفتم همش مال خودمه میخوام کم کم بخورم تموم نشه امودم پاینتر تا به نافش رسیدم یه لیس بهش زدمو رفتم پاینتر یه خورده از رو شرت بو کردمو شرتشو در اوردم چه کس خوشکلی چه خط زیبایی چه سوراخ قشنگی بهترین چیز دنیا شروع کردم به خوردن اولش یه ذره اوق زدم ولی بعدش خیلی خوشمزه شد خوشمزه ترین خوارکی شور دنیا خیلی ناشیانه میخوردم که با راهنماییای خودش کم کم یاد گرفتم داشتم میخوردم که یه دفه دیدم داره یه چنتا آه کشید(نمیدونم چرا مثل داستانای دیگه بدنش نلرزید) و کسش ابدار تر شد گفت بسه دیگه من ارضا شدم حالا نوبت توئه خوابید رو زمینو گفت بیا از پشت بکن گفتم چرا از پشت اوپن نیستی مگه گفت اپن ننته جاکش خوابیدم روشو تا اومدم کیرمو بکنم تو کونش گفلت مگه دشمنتم که میخوای اینو بکنی تو کونم گفتم پس چیکارش بکنم گفت بزار لا پام گذاشتو لا پاشو شروع کردم به بالا پایین کردن یه 5 6 دقیقه ادامه داشت گفتم ابم داره میاد گفت بریز رو سینه هام و سریع برگشتو کیرمو گرفتو چند بار بالا پایین کرد تا ابم اومد تا حالا نشده بود اب من اینقدر باشه بعدم یه لب از من گرفتو خودشو تمیز کردو گفت برم ناهار بخوریم که کلی برنامه دارم خلاصه اون روز بعد ناهارم چند بار باهم سکس کردیمو حموم هم رفتیمو بعد زدیم بیرون شامم خوردیمو اون رفت خونه خودش منم رفتم خونه...
اگه خوشتون اومد بگید بقیه شو هم بزارم اگرم که نه نمیزارم دیگه.

نوشته: پارادوس
     
#247 | Posted: 11 Jun 2011 04:30
يه يك ماهي مي شد كه تو راه مدرسه مي ديدمش . هميشه وسط دوستاش بود و باهاشون مي رفت به مدرسه . از همون بار اولي كه زير پل ستارخان ديدمش منو محو خودش كرد .
من كه جرئتشو نداشتم جلو برم و سلام اشنايي بدم اونم جلوي همه دوستاش . يا دور ور من سر خرا هميشه مي پلكيدن يا دور ور اوون . ولي نه انگار واقعا اين دختر منو محو خودش كرده بود
وقتي بهش نگاه مي كردم واقعا توي دلم مي لرزيد . نمي خوام بگم تا حالا دختر نديدم نه اصلا از اون دسته ادما نيستم كه جلو دخترا به خودشون مي شاشن ولي خوب دست خودم نبود
يادمه 3 خرداد بود كه براي امتحان ديني 6 صبح پاشدم برم مدرسه امتحانات نهايي بود و دخترو پسر نداشت تو راه حوزه بودم كه ديدم با يكي از دوستاش داره از سر كوچه مي پيچه مياد
از دور معلوم بود كه با هم دارن جر و بحث مي كنن رسيدم پيششون دوستش گفت نه جواب سوال اين نميشه و ... از اين حرفا من كه اصلا حواسم فقط پيشه دختره بود رفيقش برگشت گقت
اقا پسر جواب اين سوال چي مي شه كه من يهو تشتكم پريد گفتم هان ... چه خبر شده .. رفيقش گفت نه ... مثل اينكه داداشمون تو يه فاز ديگس بعد كتاب داد به دوست خوشگلش و گفت تا سوالو از
ايشون بپرسي من رسيدم سر ستارخان . دوستاشتم يه ماچ خوشگل از رفيقش مي گرفتم كه چقدر اين دختر فهيم و با كمالاته ....
خلاصه جونم براتون بگه رفيقش تا رفت من تو دو تا چشم هاي درشتش زل زدم مژه هاش بلند و مشكي بود چشم هاش طوري بود كه انگار ازش نور بيرون ميومد لب هاش رو انگار براش تراشيده بودن
اين دختر معركه بود هموني كه ميخواستم بود . كم كم يه احساسي سر تا پاي وجودمو داشت فرا مي گرفت . به صورتش كه دقت مي كردم رنگ گونه هاش به سرخي مي رفت پوست روشن و سفيدي داشت
ولي اون حس توي درونم ول كن نبود . دستم رو دراز كردم تا مثل يه ادم با شخصيت رابطه ي خوبي رو درست كنم ولي نمي دونم چرا دستم داشت مي لرزيد دستشو جلو اورد و به ارومي دست منو گرفت
گرماي لطيفي پوست دستمو نوازش مي كرد . باز اون احساس داشت اوج مي گرفت و بالا و بالا تر مي رفت . گفتم افتخار اشنايي با كدوم بانوي زيبايي رو دارم ؟ گفت اسمم ساناز هست .(من اسمشو مي دونستم
تحقيقات لازم رو انجام داده بودم ) . ديدم زيادي دارم بهش زل مي زنم سرمو اومدم بندازم پايين كه ديدم . بله من ديدم واقعا اينطور بدن اين فرشته رو از نزديك نديده بودم خيلي زيبا بود . سينه هايي كه ممكن بود حتي
كمتر دختري حتي توي خواب بتونه اون ها و تو همچين سني داشته باشه اون احساس توي درونم ديگه داشت به اوج مي رسيد .پايين تر كه اومدم كمر باريكشو ديدم و رسيدم به پاهاش كه ... چشمم رو بستم و به سر كوچه نگاه كردم
اصلا باورم نمي شد . داشتم مي سوختم حرارت اون احساس تمام بدنم رو مي سوزوند . من شروع كردم بچه كدوم مدرسه اي و از اين حرف هاي كليشه اي ... تا زير پل با هم حرف زديم نزديكاي پل
كه رسيديم ديدم بچه هاي مدرسه وايسادن زير پل و يه سري دختر و پسر هم اونور بودن هي به هم كس شعر مي گفتن ما كه نزديك شديم نگاه بعضي از دو تا گروه رو روي خودم حس كردم
سريع جلوي ساناز وايسادم . گفتم ببين بچه ها رو مي شناسي كه عقده اي ان بعد امتحان تو پارك مي بينمت ... بعد كتابشو ازش گرفتم و شمارمو روش نوشتم خداحافظي كردم و به سمت مدرسه
راه افتادم سر جلسه امتحان به يه نكته اي پي بردم كه اون احساسي كه منو توي خودش غوطه ور مي كرد و من براي اولين بار با اون شدت حسش كرده بودم چيزي نبود جز شهوت
بله شهوت ساناز بود كه منو به هم ريخته بود اون پوست زيبا و سفيدش و اون چشمهاي خمار كه منو به دنبالشون مي كشوند اون بدن تراشيده ... نفهميديم امتحانو چطور داديم يه كله رفتم پارك توي راه برام
مسيج اومد كه كجايي دل تو دلم نبود رفتم تو پارك و ديدم تنهايي روي نيمكت نشته حتي از اون دور هم با دختر هايي كه توي پارك نشته بودن متفاوت بود .. باز اون احساس شروع كرد منو قلقلك دادن
رفتم و اهسته كنارش نشستم . سلام كردم و گفت تو خودتو معرفي نكردي ها ... اسمم رو گفتم و در مورد خودم و وضعيت زندگيم براش گفتم .. همين طور كه حرف مي زديم مي ديدم كه داره فاصلمون كمتر مي شه
مي ترسيدم بهش دست بزنم و يا كاري بكنم ولي حتما دليلي داشت كه ما دوتا اونجا پيش هم بوديم . ديگه بس بود حرف هاي كس شعر و احمقانه ...
با من دوست ميشي ساناز ؟ اين جمله بدون اختيار از دهانم بيرون اومد همين كه گفتم سرشو با شدت چرخوند طرفم طوري كه طره اي از موهاش روي صورتش افتاده بود ديگه بدجوري تحريك شده بودم
توي چشمام نگاه مي كرد . جوابمو گرفته بودم و خيلي خوشحال بودم خيلي اهسته سرمو نزديك كردم توي چشماش ترس رو نمي ديدم عجيب بود ... فقط هيجان رو حس مي كردم هيجاني از يك
رابطه خيلي شور انگيز ... نمي خواستم به لب هاش برسم ولي در عوض گوشه ي لبشو بوسيدم .عين يه شاهكاره هنري واقعا داشتم مي مردم داغ داغ شده بودم لب هاش خيلي نرم بودند و زيبا شايد نتونم
تصويرشو براتون بگم ولي واقعا منو تحريك مي كردو من خوشحال بودم. وقتي عقب ميومدم ترسيدم توي صورتش نگاه كنم مبادا الان كارم مناسب نبود. ولي ديدم چشم هاش رو بسته بود
و فقط مي شد يك حس رو تشخيص داد و اون لذت بود. اي كاش .. اي كاش توي يه جا تنها بوديم با هم . مي تونستم لب هاي داغشو بمكم دستم روي سنه هاش ....
خودمو كشوندم جلو و بغلش كردم كارهام دست خودم نبود وقتي تنم به تنش چسبيد بدنش داشت بدنمو مي سوزوند خيلي داغ بود سرمو روي شونش گذاشتم و گفتم خيلي دوست دارم
اونم گفت منم همين طور دست هاشو اروم روي كمرم گذاشته بود اصلا توحال خودم نبودم توي اسمونا ... برخورد سينه هاش رو با سينه ي خودم حس مي كردم اومدم عقب تا يه نگاه بهش بندازم
دستش رو گرفتم و از رو نيم كت بلندش كردم . گفتم به من اعتماد داري ؟ ساكت بود . چشماي قشنگو به كفش هام دوخته بود . دستمو بردم زير گونش و سرشو بلند كردم . تا ببينمش . زيبا بود
از هميشه زيبا تر . يكدفعه دستشو گرفتم و دوييدم . يه جيغ كوتاه زد و با من شروع به دويدن كرد . تقريبا همه تو پارك ما رو نگاه مي كردن . چند تا پير مرد هم داشتن با هم تخته بازي ميكردن
شروع كردن به نچ نچ . وقت نداشتم وايسم خار مادرشونو بگام . دوييدم . با سرعت مي دوييدم دست ساناز هم ول نمي كردم . بعد يه مدتي دوييدن ديدم من دستشو نگرفتم اونم دست منو گرفته
خيالم راحت شد كه خودش هم مي خواد بياد . به فكرم رسيده بود كجا بايد بريم . از عرض خيابون ستارخان رد شديم دوييديم توي يكي از كوچه هاش يه ساختمون خرابه بود كه 6 سال بود ولش كرده بودن
نيم ساز بود . نرده هاي درش طوري بود كه مي شد ازش رد شد . كلا توي هر زمان ديگه اي جاي وحشت ناكي به نظر ميومد ولي در كل عالي بود ساناز داشت سرو ته كوچه رو ميديد
يهو گفت عاليه بيا. دست منو گرفت خودش خم شد و از لاي نرده ها رد شد . منم رد شدم از سراشيبي خاكي ساختمون بالا رفتيم پله هاش رو كامل نساخته بودن ولي تا طبقه 3 رفتيم بالا و رفتيم توي اتاقي
كه كاملا خاكي بود . يعني واقعا بگم اشغال دوني .. ولي من اصلا توجه نكردم ساناز جلوي من بود دستمو گذاشتم روي شونش و برشگردوندم دو تا دستم رو گذاشتم روي كمرش و و اروم بردمش سمت ديوار
چسبوندمش به ديوار .دستمو بردم پايين و از رون هاي پاش گرفتم دقيقا انگار داشتم به پنبه دست مي زدم . رون هاش رو از هم باز كردم و خودمو بهش چسبوندم پاهاشو دور كمرم حلقه كرده بود
و دستاش روي شونه هام بود لب هاشو جلو اوورد . لب هامو نزديك كرده بودم توي فاصله ي خيلي كمي از هم بود نزديك 2 دقيقه توي همون حالت غوطه ور بوديم . كه بهو سرش رو جلو اورد و لب هامو گرفت
دست انداختم و مغنه اش رو از سرش دراوردم . اونم گيره موش رو باز كرد و من موهاي بلند و زيباش رو كه تا پايين كمرش مي رسيد رو ديدم مو هاش مشكي و براق . يه وقفه ايجاد شد ولي مهم نبود همون طور كه ازش
لب مي گرفتم دستم كرده بودهم تو موهاش و اونو نوازش مي كردم سرمو بردم جلو شروع به خوردن گوشش كردم سرمو بردم تو گردنش لب ها مو روي رگش گذاشته بودم و مي تونستم ضربان قلبشو حس كنم
شروع به خوردن كردم و سينه هاش رو از روي فرم مدرسه اش مي مالوندم . يه آه بلند گفت . ته دلم داشت مي لرزيد . حس ترس از اونجايي كه بوديم و شهوت به هم اميخته بود در هم غوطه مي خورديم
دكمه هاي مانتوشو باز كردم . اونم داشت تي شرت منو در مياورد . اصلا دلمون نمي خواست اون حالت رو تغيير بديم . سرمو بردم لاي سنه هاش مجبور شدم بيشتر از روي زمين بلندش كنم . چرا باورم نمي شد ؟
چرا ؟ اين دختر ي كه من عاشقش شده بودم انقدر منو دوست داشت و باهام كجا اومده بود ؟ مانتوش فقط دكمه هاش باز بود و از دو طرف اويزون شده بود . دستمو بردم از زير بغلش و مانتوش گره كرستشو باز كردم
چشمم افتاد به سينه هاش . داشتم منفجر مي شدم دو تا سينه خيلي خوشگل شايد بتونم از بدنش يه عكس بگيرم تا شما ببينيد نمي دونيد چقدر خوش اندامه . سينه هاش بلورين و سر بالا بودن نوكشون قهوه اي تيره يود
و دورش هم به هاله قهوه اي روشن ديده مي شد بالاي يكي از سينه هاش يه خال ريز داشت تقريبا بين سينه هاش مي شد .گرفتمش تو بغلم و همون طور از جامون تكون نخورديم ولي اروم نشستيم روي زمين
من 4 زانو نشسته بودم و اون نشته بود روي پاهام و پاهاشو از دو طرفم اورده بود بيرون خودش هم به ديوار از پشت چسبيده بود . موهاشو از پشت جمع كرد و ريخت روي شونش . توي اون حال هوا ...
خيلي محشر بود همه چيز . اروم بغلش كردم و يه لب اروم ازش گرفتم . احساساتمونو به جاي اينكه بگيم بايد پانتوميم بازي مي كرديم . شلوارشو از پاش در اوردم نصفه . زيپ شلوارمو باز كردم .
اسپارتاكوس هم كه الان شاخ شده بود پريد بيرون . دستاي گرم و لطيفشو روي كيرم حس كردم چشمامو بستم . دستشو ليس زد و شروع كرد روي كيرم مي ماليد . توي بغلم بود . براي همين نمي تونستم
كس و كونشو ببينيم . وضع ناجوري بود ولي حال داد . خودش كيرمو برد سمت سوراخ كونش . منم از پشت لمبر هاي كونش دو دستام بود . اروم اروم . سرشو كردم تو. اونم اروم در گوشم اخ اخ مي كرد .
دل تو دلم نبود . لب پايينيشو مي ديدم كه داشت مي لرزيد . يه كم ديگه وزن خودش رو اضافه كرد تا بيشتر جا بگيره . ديگه تا نصف كره بود تو . مو هاشو زدم كنار تا صورتشو ببينم . داشت تو چشمهاش اشك جمع
مي شد . اون صورت سفيد و جذاب . الان هم حشري شده بود هم منو حشري مي كرد . كيرم تا ته رفت تو و من ديدم كه يك قطره اشك از گوشه ي چشم هاش سرازير شد سرشو رو به بالا گرفته بود . و دستاش
از پشت داشت كير منو و كون خودشو هدايت مي كرد . منم نوازشش مي كردم و كردن و سينشو بوسه مي زدم .يك 5 دقيه اي طول كشيد تا اروم بشه . بعد خودش دوباره تف انداخت روي دستش و كير منو دراورد
ماليد روي كيرم دوباره كردم تو . اينبار راحت تر رفت ولي صداي اهش بلند توي گوشم طنين انداخت . ديگه شروع شده بود . اروم با حركت بسيار ارام بالا و پايين مي رفت . دستمو بردم به جايي كه احيانا كسش اونجا
بود كه من نديدم اونو . شروع به ماليدن كردم و سرم هم توي گردنش بود . نمي خواستم ازش جدا بشم . اروم بالا و پايين مي رفت . البته من هم درد داشتم واقعا كيرم داشت درد مي گرفت . ولي بدتر از در كون اون
نبود . (به اين مي گن فدا كاري :دي) . كم كم داشت حركات تند تر مي شد . صداي نفساش سنگين شده بود و كنار گوشم مي شنيدمشون . منم حركاتم روي سريع كردم و كسش رو خيلي تند مي ماليدم . دوباره
صداي نفس هاش به اه تبديل شد . حر كاتمون خيلي تند بود . من ديگه اخر هاي كارم بود . اونم چشم هاشو بسته بود و سرشو رو به بالا گرفته بود . يه دستم محكم داشت كسشو مي ماليد كه دستم خيس خيس شده بود
با يه دست هم بقلش كردم اخرين تلمبه هامو مي زدم و چشم هامو بستم . و صداي يهك آه بسيار بلندي نواي گوشم شد . محكم فشارش مي دادم تو بغلم . هنوز حس مي كردم داره ابم مياد . چشم هاي ساناز بسته بودند
همون طور كيرم رو نگه داشته بودم توي كونش . هر دومون به اوج لذت رسيده بوديم . بدن ها خسته و كوفته . توي همون حالت دراز كشيدم و ساناز رو هم روي خودم كشيدم توي بغلم خوابوندمش . دوست دارم .
اين 2 كلمه از دهن ساناز بيرون اومد . من هم متقابلا اينو بهش گفتم . همون طور كه خوابيده بويدم رو هم روي خاك ها يه لحظه احساس كردم خوابم برد . چشم هامو كه باز كردم ديدم ساناز داره شلوارش رو بالا مي كشه
ولي شرت پاش بود و من باز نتونستم اون كسش رو ببينم . كرستش رو بسته بود و داشت ديگه مانتوشو تنش مي كرد . من باز ارضا شده بودم ولي اون بازم داشت منو تحريك مي كرد . سرمو تكون دادم كه اين فكر ها
از سرم بپره . پاشدم . بغلش كردم و يه بوس طولاني از لباش گرفتم . لباسامون خاكي شده بود . راه افتاديم از اون ساختمون بريم بيرون . پاهاي من ناي راه رفتن نداشت و اون هم خوب نمي تونست راه بره .
از اون پله هاي اشغال با زحمت بيرون اومديم و شاد خندون از نرده ها رد شديم دست همديگرو گرفتيم و برگشتيم سمت پارك . دم شير اب وايساديم . لباسامون كه خاكي بودنو تمييز كرديم . به طرز اعجاب انگيزي
اروم شده بودم . رفتيم روي نيمكت نشستيم و همديگرو نگاه مي كرديم . توي فكر 4 ساعت پيش بودم كه من اين دختر و شناختم . اينم روزگاره ديگه .. يهو يكي گفت اقا ساعت چنده . منم از افكارم پريدم بيرون .
ساعت ؟ . اوه اوه ساعت . برگشتم به ساناز گفتم ساعت ! اونم گفت واي... اختيار زمان از دستمون رفته بود پاشديم و د بدو خونشون ارياشهر بود تا زير پل باهاش اومدم . و خدا فظي كردم عين سگ رفتم خونه
و تمام روز تو فكر بودم كه اخه چطوري ؟اين اتفاق يهو اخه ؟ يه خنده اي كردم و نشستم پاي كامپيوتر وي پي ان رو باز كردم و سايت شهواني رو سرچ كردم و شروع به نوشتن كردم
_______________________________________________________________
     
#248 | Posted: 11 Jun 2011 04:33
میهمان

بیوه خطرناک
سلام.
کاوه هستم رفیقی داشتم به اسم فرزاد. هر از گاهی هر وقت دختر با حالی به تورش میخورد یه حالی هم به من میداد و منم با دختره اشنا میکرد.
منم هر از گاهی که با یکی از رفیقام به هم میزدم به فرزاد معرفیش میکردم..

خلاصه همیشه به هم حال میدادیم. بخاطر کوچیک بودن محیط شهرمون هم سعی میکردیم بیشتر با دانشجوهای شهرستانی که واسه تحصیل میومدن رفیق شیم...
بگذریم.
یه روز فرزاد زنگ زد بهم که اره با یه زن بیوه رفیق شدم شیرازیه و تازه واسه تحصیل اومده اینجا و خونه اجاره کرده و از تو هم تعریف کردم براش و خلاصه حاضره به جفتمون بده ..
منم خوشحال که به به یه مدتی با یه بیوه رفیق میشیمو عشق و حالمونو میکنیمو از نظر مالی هم اگر واقعا نیازمند باشه ساپورتش میکنیم که فقط با خودمون باشه...
قرار شد فردا ظهر من ناهار بگیرم و بریم خونه مریم خانم و خلاصه سه نفری صفا کنیم.

فردا ظهر حدود ساعت 1 رفتم رستوران 3 پرس غذا گرفتم و به فرزاد زنگ زدم گفت که من پیش مریم هستم ادرسو داد و گفت بیا.

شانس بدم ماشینمم تعمیرگاه بود و مجبور شدم تاکسی دربست گرفتم و رفتم ادرسی که فرزاد داده بود.
وقتی رسیدم زنگ زدم به فرزاد و اومد در رو باز کرد.
یه اپارتمان 4 طبقه بود باهم رفتیم طبقه دوم داخل خونه شدیم.
وقتی وارد منزل شدم دیدم به به عجب زن زیبایی بود این مریم. همونجا شق کردم
با هم دست دادیمو فرزاد معرفیمون کرد به هم. مریم سفره رو انداخت و نشستیم مشغول خوردن ناهار شدیم..
از زندگیش تعریف کرد و قبول شدنش تو دانشگاه و....
بعد از ناهار مریم سفره رو جمع میکرد فرزاد یواش به من گفت من قبل از اینکه بیای باهاش حال کردم دیگه حس و حال ندارم. من میرم تو بمون پیش مریم عشق و حالتو بکن اگه خواستی بعنوان هدیه یا هرجی که خودت خواستی پولی هم بذار تو کیفش... منم خداییش خیلی از قیافشو اندامش خوشم اومده بود و ظاهرا هم دیدم اخلاقش خوبه و با مرامه گفتم باشه تو برو منم بعدا میام..
فرزاد یه چیزی در گوش مریم گفت و خداحافظی کرد و رفت.

من موندم و مریم..
بعد از جمع شدن سفره اومد پیشم نشست و منم اروم اروم شروع کردم به نوازش کردنش.
با خودم گفتم بهتره قبلش یخورده کسشعر بگم تا فکر نکنه فقط بخاطر سکس اومدم پیشش و ...
بهش گفتم دوس دارم فقط با خودمو فرزاد باشیو اگه مشکلی داشته باشی ساپورتت میکنیم فقط وفادار باشیو خراب نکنی خودتو تو این شهر و...

خلاصه بعد از کسشعر گفتن بهش گفتم اگه اماده ای شروع کنیم..
اونم بدون مقدمه تاپشو در اورد و سینه های سایز 80 رو از زیر سوتین نمایان کرد..
داشتم منفجر میشدم..

میخواستم زودتر کیرمو بدم بهش تا بخوره برام..

خودش هم داشت دیوونه میشد از حشر..
اومدم شلوارمو در بیارم که یهو صدای در اومد..

یخورده ترسیدم بهش گفتم کیه یعنی؟
بهم گفت برو تو اتاق تا من برم ببینم کیه.

زود لباسشو پوشید رفت در رو باز کرد زن صابخونه بود!
(خونه صابخونه طبقه همکف بود)
صدای زن صابخونه رو شنیدم داشت بهش میگفت من دیدم یه اقایی اومده بالا و اومده داخل خونه شما شده اون کیه!
اینو که گفت خدا شاهده تمام بدنم و قلبم از جا داشت در میومد.
باور کنید از ترس داشتم میمردم. مریم به زن صابخونه میگفت کسی خونه من نیومده اونم پیله کرده بود که نه من خودم دیدم اومده خونه شما...

از سرو صدای زن صابخونه دو سه تا از زنای همسایه هم از خونه هاشون اومدن بیرون..

شاید باور نکنین من از ترسم تو کمد لباس قایم شده بودم.

دیدم راه چاره ای ندارم اگه همینجور خودمو میباختم شاید سکته میکردم.

یخورده به خودم دلداری دادم گفتم نهایتش اینه که منو میبینن دیگه جرمی که نکردم زن بیوه هست نهایتش میگم مثلا صیغه کردم جرم هم نکردم ..

یخورده دلم قرص شده بود

اما چیزی که نباید بشنوم رو شنیدم.

زن صابخونه به مریم گفت که مریم خانم من به شوهرتون میگم که یه مرد اومده خونتون..
باور کنید این حرفو که شنیدم انگار مرگ رو جلو چشمام میدیدم.
خدا نکنه هیچوقت برای دوست و دشمنتون این اتفاق بیفته.

(من واسه خودم یه اعتقادی دارم و اون اینه که هیچوقت تا حالا با زن شوهر دار رابطه برقرار نکردم و نخواهم کرد. هرکسی دوس داره میتونه مسخره کنه اما این اعتقاد منه کاری هم به دین و .... ندارم. کلا ارتباط با زن شوهر دار رو خیلی بدم میاد)

وقتی شنیدم که مریم شوهر داره بخدا مرگ رو دیدم جلو چشمام چون اگر منو میگرفتن میشدم اش نخورده و دهن سوخته.
صد در صد حکمم اعدام بود اگه گیر میفتادم.

مطمئن بودم زندگی و ابرو و حیثیتم نابود شده. تمام وجودمو بغض گرفته بود و به خودمو فرزاد لعنت میفرستادم که چرا همچین غلطی کردم و منی که هیچوقت خونه هیچ دختری نمیرفتم چرا خر شدم و اومدم اونجا.

تو این افکار بودم که شنیدم مریم به زن صابخونه گفت هرکاری دلتون میخواد بکنید . هیچ مردی خونه من نیست و محکم در رو بست.

مریم بدو اومد تو اتاق و بهم گفت باید هرجور میتونی فرار کنی . اگر زنگ بزنن به 110 کلک هر دومون رو میکنن.

بهش با گریه گفتم تو چرا دروغ گفتی طلاق گرفتی تو که شوهر داشتی.
که بهم گفت وقت این اراجیف نیست به فکر فرار کردن باش که دیدم راست میگه وقت این حرفا نیست.

مریم از چشمی در داخل راه پله ها رو نگاه میکرد هیچ کس نبود.

بهم گفت اروم اروم برو پایین اگر هم زن صابخونه پایین بود یجوری بزنش کنار و در رو.
حداقل اونجا بگیرنت بهتر از اینه که داخل خونه بگیرنت.

باور کنید تو اون شرایط بهترین راه حلی که به ذهن میرسید همین بود حداقل کسی نمیدید که من از خونه اون اومدم بیرون.

اروم در رو باز کردم و یواش یواش اومدم پایین. رسیدم به همکف دیدم زن صابخونه دم درشون وایساده و داره کشیک میده.

با خودم گفتم هرچه بادا باد.

شروع کردم به دویدن و زن صابخونه هم شروع کرد به داد زدن و فحش دادن.

محل ندادم رسیدم به در اصلی اونو باز کردم اومدم داخل کوچه قلبم از جا داشت در میومد.

شروع کردم به دویدن. زن صابخونه هم تو کوچه داشت داد میزد و همسایگان رو به کمک میطلبید.

اینقدر دویدم تا رسیدم به خیابون اصلی. بخدا همینجور اشکام داشت میریخت.
جلو یه وانت رو گرفتم و پریدم داخلش تنها چیزی که یادم میومد این بود که با گریه بهش گفتم زورگیرا دنبالمن میخوان جیبمو بزنن . خدا خیرش بده با اخرین سرعت گازشو داد و منو رسوند به یه منطقه بی خطر.

دوستان گرامی این داستان من واقعیه بخدا هیچ چیزش الکی و چاخان نبود.

من تا یک هفته همش قرص فلوکسیتین میخوردم تا اضطرابم کم شه.
داغون شدم تو این مدت همش کابوس میدیدم.

این جریان به خیر گذشت اما هنوز که هنوزه وقتی یادم میاد قلبم طپشش زیاد میشه و استرس منو میگیره.

من که خدا رو شکر با هیچ زن شوهرداری رابطه ندارم و نداشتم اما به کسانی که با زن متاهل رابطه برقرار میکنند توصیه میکنم ترک کنین این کار رو.

خدای ناکرده اتفاق یه بار میفته اگه گیر بیفتین همه چیتونو از دست میدید.
لذت چند دقیقه ای ارزش نداره به یه عمر پشیمونی.

قربون همتون
کاوه
     
#249 | Posted: 11 Jun 2011 04:38
میهمان

بزرگ ترین اشتباه زندگیم
سلام به همه دوستان.اسمه من معین و 24 سالمه و اهله تهرانم.خاطره ای که میخوام واسطون تعریف کنم مربوطه به اوایله دوره دانشجوییم که اون زمان 20 سالم بود.از نظر من تو اوایله دوره دانشجووییم دانشگاه جای درس بود نه زید بازی و اوایله دوره دانشجوییم جوه درس منو گرفته بود و از همون روزای اول شروع کردم به مرور روزانه درسه استاد.یه مدت گذشتو خوب که دورو برمو نگاه کردم دیدم همه بچه ها زیده دانشجو دارن و درسته خارجه دانشگاه زید داشتم ولی خوب که فک کردم دیدم زیده تحصیل کرده و هم دانشگاه یه چیزه دیگس از طرفی خوب کسایی تو دانشگاه ریخته و تصمیم گرفتم یه حرکتی بکنم.اینم بگم که من رشتم پرستاری یکی از دانشگاههای آزاده تهران بود.از اونجایی که تیپم خوب بود(تعریف از خود نباشه) قدم 182یه و اون زمان بدنسازی کار میکردمو حسابی بدنم ساخته بود قیافمم خوبه و بابامم رئیس کارخونه بود و یه زانتیا انداخته بود زیره پام. دخترا زیاد بم پا میدادن.بلاخره تصمیم گرفتم دنباله یه مورده خوب بگردم تا اینکه چشم افتاد به دختری بسیار خوش اندام"خوشکل و مهربون به نامه نازنین.نازنین رشتش پرستاری بود منتها یه سال از من عقبتر بود.همه پسرا تو کفش بودن ولی به هیچکی پا نمیداد.یه روز تصمیمه خودمو گرفتمو رفتم سراغش وقتی دیدم اصلا پا نمیده یه فکره شیطانی اومد تو سرم اونم این بود که با تریپ ازدواج مخشو بزنم.به یکی از زیدامم سپردم خودشو مامانم معرفی کنه و بهش بزنگه تا باورش بشه حرفم حرفه.خلاصه نازنینم باورش شد و از اونجایی که من موقعیتم بد نبود و اونم بچه شهرستان بود یه دل نه صد دل عاشقم شد.وقتی از زندگیش حرف میزد خیلی دلم واسش میسوخت.میگفت باباش فوت شده و مامانشم پیره و بقیه برادرو خواهراش ازدواج کردن و تمامه امیدش نازنینه و بیشتره حقوقه بازنشستگیه باباشو میده برا خرجه دانشگاهه نازنین.ولی من دلم بیشتر برا کیرم میسوخت که تو کفه کونه دست نخورده نازنین بمونه.یه روز بهش گفتم بیا بریم خونمون تا با مامانم آشنات کنم.اونم از اونجایی که تو مدته آشناییمون سنگه صبورش بودم و بهم شدیدا دل بسته بودو اطمینان کرده بود قبول کرد.همینکه وارده خونه شدیم و دید بهش دروغ گفتم زد زیره گریه وافتاد به پام و التماسم کرد که بذارم برم.ولی من اونموقع عقلم تو کیرم بود اون موقع و جز کردنش به هیچی فکر نمیکردم.یه شربت واسش درست کردم و یه کم داروی خواب آور یواشکی توش ریختم و گفتم:بخورش آروم که شدی چشم میریم بیرون اصلا بریم بگردیم.اونم بازم اطمینان کرد و شربتو سر کشید.بعد چند دقیقه گیج شد و تو همون حال لباساشو در آوردم...جوون چه بدنه نازی داشت.یه ذره مو تو بدنش دیده نمیشد.و هیکلش عینه باربی بود.بدنش مثه برف سفید بود.خوابوندمش رو تخت و نازنین تو حالت گیجی میگفت:ولم کن چیکار میکنی و از اونجایی که صداش خمارگونه بود بیشتر تحریک میشدم به کردنش!!!از بالا به پایین شروع کردم به بوسیدن و خوردنش:پیشونی/گونه و لبشو میبوسیدم به به چه لبای شیرین و خوشمزه ای داشت لامصب!! بعد شروع کردم به خوردنه گردن و سینه هاش.سینهاش سایزشون 85بود و خیلی خوشفرم و خوشکل و خوشمزه بودن دیوونه وار شروع کردم به خوردنشون دیدم تو حالت گیجی صدای آه و نالش در اومد و خوشحال شدم که اونم داره لذت میبره.اونقد خوردمشون که سفته سفت شدن سینه هاش.بعدش شیکمو نافشو خوردم تا اینکه رسیدم به کس کوچولوش.انگاری یه تیکه هلو گذاشته بودن لا پاش خیسه خیس شده بود با ولعه زیاد کسشم خوردم و در حینه خوردنه کسش دستمو کرمی کردمو با سوراخه کونش بازی میکردم تا باز بشه.با زبونم حسابی به کسش حال دادم اونم تو اون حالش حال میکرد خلاصه بعده 10دقیقه که به پشت خوابوندمش و سره کیرمو که داشت میترکید سریع کردم تو کونش و تا بیخ کردمش تو کونش... جووون چه گرمو تنگ بود.تا حالا همچین کونی نگاییده بودم با ورود کیرم تو کونش صدای جیغش رفت هوا.شانسم گرفت خونمون ویلاییه وگرنه دهنم سرویس بود.موقعه تلمبه زدن تو کونش با دستم با کسش بازی میکردم و گاهیم با سیتهاش بازی میکردم.و کم کمک اونم حال میکرد.خلاصه بعده یه رب دیدم داره آبم میاد آبمم تو کونش خالی کردم و انداختمش رو تخت و یه لب ازش گرفتم.زد زیره گریه.تازه فهمیده بود چه بلایی سرش آوردم.دیدم حرف از شکایت میزنه تو منم از بدنه لخته مادرزادش چنتا عکس گرفتمو تهدیدش کردم اگه به کسی بگه مادرشو میگام و عکسشو واسه نه نه ش میفرستم اونم گریه زاری کرد و منم همه چیزو بش گفتم و گفتم هدفم از دوستی باهاش چی بوده اونم نفرینم کرد.گفت:امیدوارم یه روزه خوش نبینی منم با خنده گفتم:وای تورو خدا نفرینم نکن الان میمیرم!!! بعد انداختمش از خونمون بیرون.نمیدونم چه کرمی داشتم که حتما باید میکردمش. با اینکه اینهمه زید تو شهر داشتم ولی کردنه نازنین برام آرزو شده بود.1هفته گذشت و نفریناش گرفت:بابام شرکتش ورشکست کرد و با ایسته قلب فوت شد.برا پاسه چکای برگشتیش همه زندگیمونو فروختیم و دیگه هیچی برامون نموند.یه پسره سره آبجیم همون بلایی رو آورد که من سره نازنین آوردم و آبجیمم در نهایت خودکشی کرد و من موندمو مامانم که الان از غصه روانی شده.2ساله پیش ترکه تحصیل کردمو الان تو یه تعمیرگاه اتوموبیل مشغوله به کارم.هر چی دنباله نازنین گشتم که ازش حلالیت بخوام پیداش نکردم.مثه اینکه انتقالی گرفته بود. روم نمیشد برم شهرشون و تو چشاش نگاه کنم.این داستانو نوشتم که به همه شما پسرای همجنسم بگم که چوبه خدا صدا نداره و آهه یه دختر که عاشقونه دوستون داره چه کارا که نمیتونه باهاتون بکنه.من همه چی داشتم ولی برا نیم ساعت لذت کله زندگیمو به باد دادم.اگه کسی پایه دوستی نبود با تریپ ازدواج مخشو نزنید.امیدوارم همگی موفق باشین.و التماسه دعا دارم از همنون.بای

نوشته: معین.ا.
     

#250 | Posted: 14 Jun 2011 10:07
زن بابای دوستم 2
وقتي كه با دستم لاي كسش رو باز كردم و چشمم به اون رنگ صورتي و چوچولش كه يه كم متورم شده بود خورد ديگه دلم ميخواست يه راست قورتش بدم زبونم رو كه گذاشتم لاي كسش شروع كرد حرف زدن واي بخور بخور آخخخخخ وووووااااااااااايييييييييييييي وووووااااااااااايييييييييييييي ااااااااااااااااوووووووووووومممممممم آآآآآآآآآآخخخخخخ منم با اشتها اون كس خوشمزه رو ميخوردم زبونم رو ميكردم توي كسش كه صداش بلند تر ميشد و يعني ديگه داشت جيغ ميزد بعد از پنج دقيقه ديگه فرياد ميزد بخور بخور كسم رو بخور كشتي من رو بخورش بكنش و بعد بدنش لرزيد و صداش قطع شد منم كسش رو رها كردم تا يه كم حالش بهتر بشه بعد چشماش رو باز كرد يه لبخندي زد و گفت مرسي گفتم قابل نداشت خنديد نيم خيز شد كيرم رو گرفت از روي شرت گفت واي عجب پسري داري خندم گرفت گفتم كوچيك شماست دست بوسه با خنده كيرم رو از تو شرتم درآورد با يه حركت سرش رو آورد سمت كيرم و روي شكمش خوابيد كيرم رو كرد تو دهنش كوفتش بشه باباي فريد اين زن چنان ساكي ميزد كه انگار جونم ميخواست از سر كيرم بزنه بيرون تموم كيرم رو ميكرد تو دهنش بعد مك ميزد و سرش رو عقب ميكشيد تخمام رو ميكرد تو دهنش با اينكه دردم ميگرفت ولي لذتش بيشتر بود زير تخمام رو زبون ميزد ديگه نميتونستم خودم رو نگه دارم بهش گفتم بسه كيرم رو از دهنش بيرون كشيد گفت خراب ميكني خودت رو گفتم آره گفت عيب نداره من بازم درست ميكنم نترس بعد بازم شروع كرد به ساك زدن يه دقيقه بعد تموم آبم تو دهنش خالي شد بدون حروم كردن قطره اي همش رو خورد بعد ولم كرد گفت چطور بود گفتم عالي خنديد و افتاد روي تخت منم باز شروع كردم به خوردن كسش يه بالشت گذاشتم زير كمرش كونش بالا اومد يه سوراخ كوچيك داشت نميدونم چرا اين با اين هيكل درشت كسش كوچيك بود با اين كون درست و حسابي سوراخش كوچيك بود حسابي بازم كس و كونش رو خوردم از ناله هاي فرنگيس بازم كيرم سر حال اومده بود بين پاهاش نشستم و كيرم رو ماليدم به سوراخ كسش و چوچولش با صداي بلند گفت بكن ديگه كشتي من رو منم كيرم رو با كسش ميزون كردم و آروم فشار دادم تو كسش حسابي تنگ بود ولي چون خوب ليسش زده بودم آبدار بود با فشار من صداي فرنگيس بلند تر ميشد آخ آخ واي واي واي آي آي آيييييييييييي يواااااااااااااااااااااشششششششششششششششش اوفففففففففففففففففف اوووووووووفففففففففففففففففففففففف يواش يواش يواششششششششششششششششش ديگه تموم كيرم رفت تو كسش يه كم صبر كردم و بعد شروع كردم تلنبه زدن حسابي كسش باز شده بود چند مدل كردمش سرپا - سگي - تو بغلم ولي تنها مدلي كه فرنگيس حال كرد من به كمر خوابيدم و اون نشست روي كيرم و مثل اسب سوارها بالا پائين ميپريد تخمام درد گرفته بود پستوناش تو هوا خيلي قشنگ بازي ميكرد منم حسابي حال ميكردم كه ديدم سرعتش زياد شد بعد با يه ضربه محكم نشست روي كيرم و احساس كردم قشنگ از كسش داره آب مياد روي پاهام بلند شد به حالت سجده خوابوندمش كيرم رو زدم به كونش گفت ميخواي اين رو بكني گفتم اگر اجازه بدي گفت واي درد داره گفتم نترس يواش ميكنم دردت نياد هيچي نگفت منم اول با انگشتام سوراخش رو آماده كردم و بعد كيرم رو با زور و زحمت كردم تو كونش جيغ ميزد بدبخت يواش يواش واي كونم جر خورد واي كونم پاره شد الهي بميري يواش آي آي آي آي مامان كونم داره ميسوزه منم فشارم رو بيشتر كردم تا تموم كيرم تو كونش رفت و شروع كردم تلنبه زدن تا موقعي كه تموم آبم رو تو كونش ريختم ديگه صداش در نميومد افتادم روش بعدم بلندش كردم رفت خودش رو شست و لباس پوشيد نهار از بيرون گرفتم و خورديم يه آژانس براش گرفتم رفت تا از در رفت بيرون فريد مثل تارزان از بالاي كمد اومد پائين گفت چطور بود تازه يادم افتاد كه فريد اون بالا بوده گفتم معركه بود عجب چيزي زير بابات ميخوابه يه خنده تلخي كرد و بعد فيش دوربين رو زديم به تلويزيون و تموم فيلم رو با هم ديديم دم فريد گرم اصلا از چهره من كوچيك ترين صحنه اي هم نگرفته بود ولي روي صورت فرنگيس زوم كرده بود حسابي بدن لختش رو كامل گرفته بود بعد يه دونه از روي فيلم كپي كرديم كه فريد بده به باباش و يه دونه هم من نگه داشتم براي سوژه جلق چيز خوبيه چون شايد ديگه نتونم فرنگيس رو بكنم...
     
صفحه  صفحه 25 از 44:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  43  44  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.