تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
داستان و خاطرات سکسی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 25 از 49:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  48  49  پسین »  
#241 | Posted: 21 Jun 2011 05:44
داستان از اینجا شروع میشه که من داشتم به خونه یکی از
نزدیکانم میرفتم در قیطریه,من زیاد به اون جا میرفتم اما اتفاق خاصی تا حالا نیفتاده بود اما اون روز شنیدم برای دختر عموی کس من خواستگار اومده بله من به خونه عموم میرفتم خلاصه برای اولین بار به فاصله یک قدمی دختر عموم رفتم که باهاش حرف بزنم نزارم بره خونه شوهر اما فایده نداشت اون تصمیم خودش رو گرفته بود راستی دختر عموم مهتاب 2 ماه از من کوچیک تر بود اما من مونده بودم حیرون که اینا با این فرهنگ بالا چه وقت شوهر بود,بدا" فهمیدم خانم خیلی زده بالا دیگه نمیتونه تحمل کنه تصمیم گرفتم یه حال مشتی بهش بدم اما چه طوریش رو نمیدونستم 1 هفته از اون موضوع گذشت و من در طول این 1 هفته خودم رو ارضاء نکردم تا جم شه یک دفه تقدیم کنم به کس و کونه مهتاب جون راستش من تا اون موقع هیچ دختری رو نکرده بودم ولی از این حرفا خیلی سرم میشد.اگه بگم الان سیخ نکردم دروغ گفتم.من به گوشی مهتاب زنگ زدم بعد احوال پرسی پرسیدم خونه اید گفت فقط من خونه ام مامانم اینا بیرونن میخوای بیا یه سرمنم خدا حافظی کردم با سر به خونه عموم رفتم البته با اسپره ی بی حس کننده و کاندم مدت دار رسیدم دم خونه و زنگ درو زدم کمی طول کشید تا در باز شد و من به داخل رفتم وقتی از پله بالا میرفتم به این فکر بودم چه طور به مهتاب بگم و بهش نزدیک شم وقتی از در رفتم تو حس کردم کسی در خانه نیست و این رو هم نمیدونستم اونی که تو خونست کیه تا چشمم افتاد به مهتاب زبونم گیر کرد نتونستم سلام کنم چقدر زیبا و کس شده بود با زور سلام کردم اونم همین طور که داشت جواب میداد می اومد جلو تا رسید درست رو در روی من. میتونم با جرات بگم بین صورتامون پنج سانت فاصله بود چند لحظه به هم نگاه کردیم و بعد به من با یک لحن سکسی گفت شروع کن دیگههههه.

منم نامردی نکردم صورتمو بردم جلو شروع کردم لباشو خوردن اونم دستشو برد طرف کیرم شروع کرد باز کردن کمربندمو زیپ شلوارمو کشید پایین من دستشو گرقتم گفتم:اینجا؟اونم گفت ببخشید عزیزم یه لحظه نفهمیدم دارم چی کار میکنم ودستمو گرفت منو برد تو اتاقش و خوابید رو تخت وداشت سینه هاشو میمالوند تو همین حین من بهش گفتم مامانت اینا کجان نرسن یه دفه گقت نترس شروع کن من رفتم روش رو تخت بعد آروم آروم شلوارکشو در آوردم دیدم شرت پاش نیست بهش با خنده نگاه کردم گقت خواستم راحت باشی پام نکردم خندیدمو بلند شدم شلوارمو کامل در آوردم تا اومد کیرمو بگیره دستشو گرفتم و دوباره خوابوندمش تاپش رو هم در آوردم واز زیر گردنش شروع کردم بوسیدن و زبون زدن تا رسیدم به معدن انرژی همون کسسسسسس یه طرحی با پشماش بالای کسش در آورده بود کسش یه کم تپلو صورتی در کل رو فرم بود.

اول یه لیس سر تا سری زدم بعد زبونمو لوله کدرم کردم تو کسشو تکون میدارد و این کارو سریع تر میکردم و انگشت دستمم وارد عمل کردم دیگه اه و نالش اتاق رو برداشته بود.حدود ده دقیقه ای این کارو میکدرم سینه هاشم میمالیدم یه دفه دیدم کسش داره خیس تر میشه من سرمو کشیدم اون طرف دیدم یه جیغ بلند زدو بدنشم میلدزید.دست منم گرفته بود محکم فشار میداد من سریع بولوزمو در آوردم خوابیدم روش لباشو میخوردم اونم هنوز تو همون حالت بودو چشماش قیلی ویلی میرفت کم کم با خوردن من اونم داشت دیوونه میشد سعی میکرد کیر نازنینمو بگیره بخوره
من این اجازه رو بهش دادم و خوابیدم رو تخت و دستامو باز کردم اون حمله کرد به کیرم بعد یه دفه یادم اومد اسپری تاخیری تو جیب شلوارمه سریع بلندش کردم از جیبم در آوردم سر تا سر کیرم زدم چند لحظه تحمل کرد تا کم کم اسپری عمل کرد.
مهتاب شروع کرد با وله خوردن انگار خیلی از این کار خوشش میومد انقد خورد تا کیرم شد قد تیر برق بعد کیزم رو تو دستش گرفت خوابید رو تخت پاهاشو برد بالا گفت یه جوری بکن که صدام خونرو برداره من یه نیش خند زدمو دو زانو زدم کیرم گذاشتم در سوراخ کونش و داشتم آروم بازی بازی میکردم که بکنم تو گفت میشه بزاری تو کسم من جا خوردم گفتم مگه پرده نداری؟گفت میخوام برام بزنیش منم خیلی دلم ملخواست ولی بعد برای خودش درد سر میشد بش گفتم تو مطمعنی گفت آره عزیزم بکن دیگه من کیرم گذاشتم دم سوراخ کسش بازی بازی کردم آروم حل دادم تو انگار کیرم به یه دیوار گوشتی خورد و یه اه ملایم از مهتاب شنیدم گفتم حاضری گفت یس بکن بکن بید با ترس و لرز کیرمو دور خیز کردم یه دفه فشار یه کم محکم دادم تو دوبار کیرم خورد به دیوار گوشتی ولی این بار یه کم تو تر مهتاب ام یه ذره دردش اومد ولی حال کرد دوباره این کارو محکم انجام دادم کیرم تا ته رفت تو مهتاب جیق بلندی کشید من ترسیدم کیرمو در آوردم بهش گفتم زنده ای خنده ای کرد و گفت اره بکن بزار دردم کم شه اومدم بکنم دیدم کیرم یه کم خونیه کس مهتاب ام پر خون بود با دست پاک کدرم کیرمو گذاشتم توش شروع کردم به کردن یه 15 دقیقه ای همون شکلی کردم اون قد تند میکردم که باورم نمیشه بد مهتاب گقت داره میاد بکش بیرووووون کیرمو در آوردم دیدم کسش فوران کرد و از دفه قبل شدید تر داشت میلرزید یه2دقیقه ای همون طوری بودو من محکم بغلش کرده بودم بهتر که شد خوابیدم رو تخت مهتاب اومد نشست رو کیرم و بالا پایین میشد خیلی حال میکردم مهتاب ام انگار تو فضا بود بعد این کار مهتاب رو بلند کردم برگردوندمش دستو زانو هاشو گذاشت رو تخت منم دو زانو اومدم پشتش کیرمو گذاشتم دم سوراخ باسن قشنگش میخواستم بکنم تو گفت آخ جوووون بزار تو کونم میخوام پاره بشما منم فرو کردم تو اه کشید و درد تحمل کرد منم شروع کردم به گاییدن وافتادم روش سینه هاشو از زیر گرفتم میمالیدم پشت گردنشم بوس میکردم و میمکیدم کم کم داشتم فوران میکردم کیرمو در آودم مهتاب رو به پشت خوابوندم نشستم رو سینش کیرمو گذاشتم لای سینه هاش البته خیلی سینه های بزرگی نبود ولی حال میداد یه کم این کارو کرد داشت آبم میومد بهش گفتم داره میااااااااد اونم دهنشو آورد جلوی کیرم منم خودمو ول کردم هر چی تو کمرم بود خالی کردم تو دهنش خیلی حال کردم.
با بدن شل بی حالم افتادم رو تخت کنار مهتاب بهش گفتم مرسی خیلی عالی بود اونم همه آبمو قورت داد گفت کیر تو درد نکنه که کس و کون مارو پاره کرد وقتی کسم رو اون طوری میخوردی میخواستم پرواز کنم گفتم قابلی نداشت عزیز من.
مهتاب داشت میرفت حمام دستم رو گرفت منم ببره گفتم نه من نمیام موهام خیس باشه برم خونه تابلوه حالتشم تغییر میکنه گفت حد اقل بیا کمکم کن خودمو بشورم الان مامانم اینا میرسن منم قبول کردم باهاش رفتم سمت حموم
رفتیم تو مهتاب رفت زیر دوش من وایسادم اون ور تا خیس نشم کل بدنشو با آب داشت میشست من دوباره پسرم داشت بیدار میشد مهتاب فهمید نگام کرد گفت ای شیطون دوباره:گفتم دلم میخواد ولی دارم از خستگی میمیرم ولش کن مهتاب بی خیال نشد شیرو بست اومد جلوی من زانو زد کیرم گرفت تو دستش من گفتم نهههههه خواهش مهتاب دارم میمیرم مهتاب گفت فقط می خوام بخورم اجازه هست؟به مهتاب نگاه کردم التماسو تو چشماش دیدم لبخند زدم گفتم مگه راه دیگه ای هم جز قبول کردن دارم مهتاب خندید و چشماشو بست کیرمو کرد تا نزدیکای تخمم دهنش منم دیگه نفهمیدم چی داره میشه فقط حال میکردم تا بالاخره آبم اومد از دهنش کشیدم بیرون آبم رو ریختم رو صورتو بدنش اونم دوباره کیرمو کرد دهنش تا قطره آخرشو کشید بیرون گفت حال کردی عزیزم گفتم عالی بود حالا اجازه مرخصی میدید گفت نه باید تو ام کسمو بوخوری منم که از خدام بود ولی دیگه حال نداشتم داشتم به مهتاب نگاه میکردم یه دفه خندید و گفت انگار بدت نمیاد ولی من شوخی کردم همون یه بار واسه هفت پشتم بسه منم خندیدم و کیرمو شستم به مهتاب گفتم من میرم لباس بپوشم تو ام زود بیا بیرونا باشه؟سداش اومد گفت باشههههه قر قرو لباسامو پوشیدم رفتم نشستم رو مبل چشمامو بستم انگار بی هوش شدم یه دفه حس کردم یه دست سرد رو صورتمه چشمامو باز کردم مهتاب لخت جلوم بود گفتم بورو لباساتو بپوش میمیریا گفت باید تو تنم کنی دستشو گرفتم بردم تو اتاق لباساش رو زمین بود داشتم تنش میکردم گفت میری از کشوم یه شرت بیاری گفتم باشه الان میارم آوردم داشتم پاش میکردم تا بالا که کشیدم یه لیس و یه بوس کردم کسشو بعد شلوارشم پاش کردم واسادم رو به روش اومد جلو یه لب غلیزم ازش گرفتمو با هم از اتاق رفتیم بیرون نشستیم رو مبل من گفتم نگران نیستی پردت زدم گفت نه برای چی تو قراره بیای منو بگیری آخرش مال همیم جا خوردم از خدام بود گفتم پس قضیه شوهر کردنت چی گفت به همه میگم الکی میگفتم میخواستم شوخی کنم بد رفت از تو یخچال 2 تا رد بول آورد خوردیم من گفتم پس من میرم کاری نداری گفت امشب اینجا باش خندیدم گفتم بورو بابا دیوونه داشتم کفشامو میپوشیدم گفتم حالا جدی عمو اینا کجان گفت رفتن لواسون 2 روز دیگه میان منم یه نگاهی به مهتاب انداختمو خوش حال بهش گفتم میرم خونه به بابام اینا یه خالی میبندم میگم میرم خونه رفیقم مامانش اینا مسافرتن میام پیشت باشه؟گفت باشه پس منتظرم خدافظی کردم رفتم خونه یه سری کس شر به خونه تحویل دادم اونا ام موافقت کردن من برگشتم پیشه مهتاب دیدم دوستشم اونجاست سلام کردیم به هم دیگه من نشستم مهتاب گفت چون پسر خوبی بودی برگشتی این 2 شبو میخوایم 2 تای بهت حال بدیم منم تو کوووونم عروسی بود قبول کردم (چه حالی داد اون 2 شب )

نوشته: ساسان
     
#242 | Posted: 21 Jun 2011 05:45
اولین سکس با فاطی جونم


سلام.خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم مربوط به 5 سال پیشه که من 19سالم بود و تازه وارد دانشگاه شده بودم.از اونجایی که شهرمون خیلی کوچیک و مذهبی بود تا قبله ورودم به دانشگاه من دوست دختر نداشتم.تا اینکه وارد دانشگاه شدم و با دختری بسیار خوش اندام و سکسی به نامه فاطمه آشنا شدم.طریقه آشناییمونم مثه همه دانشجویان از طریقه پیجه خوابگاه و گذاشتنه قرار بود. ما به همدیگه یه مدت ارتباط داشتیم و بیشتره قرارامون تو کافی شاپ و سینما بود.تو دفعاتی که میرفتیم سینما از گرفتنه دستش به بهونه گرمای وجودشو حس کردن شروع کردم و در دفعاته دیگم تو سینما به بهونه های مختلف سینهاشو مالوندمو لب ازش گرفتم البته خوده فاطمم پایه بودو اعتراضی نمیکرد.اینم بگم سینمای بیرجند شهری که دانشگامون توش بود خیلی خیلی خلوت بود.راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم من سینا هستم و یه سال از فاطمه زودتر دانشگاه قبول شده بودم و 2سالم از فاطمه بزرگتر بودم.گذشتو گذشت تا آخره ترمه یکم رسید و تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده فاطمرو بکنم آخه میخواس سکس داشته باشه ولی ناز میکرد و خودشو مخالف جلوه میداد منم حرصم گرفته بود.یه روز منکرات بهمون گیر دادو با هزارتا منت کشی و پاچه خاری و تعهد ولمون کردو بهونه داد دستم واسه بردنش به خونه خالی.یه سری به بهونه گیر ندادنه منکرات و اینکه ایندفه بگیرنمون دهنمون سرویسه کشوندمش خونه دوستم.بش قول دادم که فقط قصدم صحبته.اونم از خوابگاشون مرخصی 1روزه گرفتو منم قبله رفتن به خونه دوستم رفتم کاندومو اسپری لیدوکائین و یه کم خوردنی مثه آبمیوه و کیکو موزو چیپس خریدمو بعده غروب با هم رفتیم خونه دوستم که اسمش محسن بود.خونش 2تا اتاق داشت که وسطشون 1هاله بزرگ بود.منو فاطمه رفتیم تو یکی از این اتاقا.گفت:خوب بفرما گوش میکنم.منم که واسه اولین بار بود که یه دخترو میبردم خونه گرفتمشو تا میتونستم لبو بدنشو بوسیدمو سینهاشو با دستام مالوندمو میگفتم"چی چیرو بفرما.حرف باشه بعده عشقو حال!اونم که بدش نمیومد ولی به رو خودش نمیآورد یه مقدارم حشری شده بود خودشو لوس کردبی مقدمه و گفت:سینا ازت خجالت میکشم نگام نکن تا لباسامو درارم!خلاصه لباساشو در آوردو خوابید و به من که روم اونور بود گفت:بیا بکنیم!همین که اینورو نگا کردم یه بدنه لخته لخته بی موی ناز و خوش استیله مانکن گونه با یه کس و کونه تمیزو خوش فرم جلو چشام بود.منم به خاطره اینکه دیر ارضا بشم اسپریه لیدوکائینو که داروخونه ها میفروشن و مخصوصه درده دندونرو به کیسه بیضم زدم.نمیدونم چه اثری داره ولی برا من باعث شد آبم بعده 20دقیقه بیاد.خلاصه بعده زدن اسپری تصمیم گرفتم همونطور که تو داستان سکسیا خوندم حشریش کنم.شروع کردم به خوردنش از بالا به پایین.اول پیشونیشو بوسیدم بعد گونه/لب/گوش/گردن/سینه...به سینه های اناریش که رسیدم صدای آخو اوفش دراومد.منم که دیدم لذت میبره با ولعه بیشتری خوردم.تا اینکه سینهاش سفت شد.بعد شیکمشو خوردم نافشم خوردم تا اینکه رسیدم به کسه خوشکلش که حسابی خیس شده بود حسابی با زبونم باش بازی کردم که گفت:بسه سینا جون بخواب که نوبته منه.منم خوابیدمو اونم شروع کرد به خوردنه کیرم.با چنان ولعی واسم ساک میزد که انگاری داره خوشمزه ترین چیزو میخوره!بعد به حاالت سجده خوابوندمشو کرمو از کیفم در آوردمو در کونشو کرمی کردم و با انگشتم یه خورده باش بازی کردم تا باز بشه سوراخه کونش با دسته دیگمم با کسش بازی میکردم تا اینکه یه نمه سوراخه کونش باز شد.منم کیررو کرم زدمو یهویی کردمش تو کونش.وااااااااااااایییییییییی چه گرمایی...چه لذتییییی به خدا تو عمرم انقد لذت نبرده بودم.اومنم یه جیغه آروم کشیدو گفت سینا جوون آروم...بسه...درش بیار!منم بدونه توجه به حرفاش با شدت تلمبه میزدم و با دستمم کسشو میمالوندم بعده یه مدت دیدم صداش در اومد و فهمیدم اونم داره حال میکنه.بعد 10 دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه دیدم آبم دارم میآد کیرمو از کونش کشیدم بیرونو آبمو ریختم تو کمرشو به کمرش مالوندم.اون شب شاید باورتون نشه ولی به خدا 4-5بار ارضا شدم آخه شب تا صبح با هم بودیم.یه بارم با همین مالوندنه کسش فاطمه به ارگاسم رسوندمش و یادمه میگفت بهترین لذته زندگیمو بهم دادی.از اون موقع به بعد هفته ای یه بار میکردمش تا زمانی که فارغ التحصیل شدم.چند وقت پیش فهمیدم ازدواج کرده و الان بچم داره.اگه نظرتونو راجع به داستانم بدین ممنونتون میشم.با امیده موفقیت واسه همتون...

نوشته:‌ سینا
     
#243 | Posted: 21 Jun 2011 05:47
فرشته جون


سلام به همه ی شما بچه های اهل حال و با صفا
من اسمم فرزاد و الان 20 سالمه این خاطره ای که می خوام براتون بگم مال وقتیه که تازه 18 ساله شده بودم و اون موقع در همسایگه ما یه خونواده ی نسبتا شلوغ بود که 5 تا دختر و یک پسر داشت که اسمش هادی بود هادی حدود 3 سال از من کوچیک تر بود و یکی از خواهراش هم که 5 سال از من بزرگتر بود اسمش فرشته بود.
ماها توی بچگیمون با هم خاطرات شیرینی از دودول بازی هامون داشتیم. آخه یه جورایی با هم بزرگ شده بودیم و با هم صمیمی بودیم. من و هادی سگا(یه چیزی تو مایه های آتاری) داشتیم و منم که بچه ی مثبتی بودم و مادرامونم به من خیلی اعتماد داشتن خیلی وقتها با هادی تنها بودم. همین عامل باعث شده بود که منی که شهوتی بودم جذب کونهای سفید و خوش تراش هادی و سینه های ناز فرشته جونم بشم.
خلاصه من به بهونه ی فیلم های سگا و چندتا چیزای دیگه خیلی با هادی حال می کردیم.
وقتایی هم که می رفتم خونشون خواهرشو با نگاهم می خوردم و برای سینه های فرشته تو خلوتام جق می زدم(آخه اون خیلی از من بزرگ بود البته من هیکلم خیلی بزرگتر از سنمه)خلاصه تو همین رفت و اومدا بود که یه روز فرشته به من گفت فرزاد اگه شوی جدید گیرت اومد به منم بده (آخه خیلی اهل آهنگ و شو بود) منم گفتم چشم شما جون بخواه!!
همین جوری داشتیم می گذروندیم تا بالاخره یه روز من یه شوی ناز از نوال زغبی اومد دستم این در حالی بود که خونه ی ما خالی بود و من به بهونه ی باشگاه خونه مونده بودم. منم راست کردم برای سکس با فرشته. سریع خودمو رسوندم در خونشون. خودش در و باز کرد تازه از حموم اومده بود گفتم که بیاد خونمون
اونم رو حساب اینکه خونمون خالی نیست گفت: باشه تو برو تا من موهامو خشک کنمو بیام. منم رفتمو خونه رو برای اومدن عزیزم آماده کردم. بعد از حدود 5 دقیقه اومد و تا منو تنها دید جا خورد اما چون گفتم مامانم الانا پیداش می شه اومد تو و نشست منم ضبط رو روشن کردم اما تا می خواستم سی دی رو بذارم که
گفت:فرزاد من می خوام برم وقتی مامانت اینا بودن میام باشه؟(اون تازه 2 هفته بود که با یه پسره نامزد کرده بود) که من گفتم:این سی دی رو می خوام بدم به صاحابش که یه کمم اصرار کردم تا قانع شد و گفت پس زود باش چون اگه مامانامون بفهمن خیلی زشته!!!!
منم که داشتم می مردم از شهوت رفتم نشستم کنارش و گفتم فرشته جون یه چیزی رو خیلی وقته که می خوام بهت بگم ...
گفت چی؟..
- که دوست دارم و خیلی عاشقتم....
فرشته خندید اما چشماش برق خاصی میزد و یهویی گفت:دیرت نشه آقا فرزاد اون موقع که من تنها بودم و تو هم تنها چرا تو هادی رو به من ترجیح می دادی ؟!!!!
من که شاخ در آوورده بودم فقط گفتم: آخه فکر می کردم تو به من اهمیت ندی اینو که گفتم یهویی فرشته منو بغل کرد و گفت: من هیچ کسی رو به اندازه ی تو دوست ندارم عزیزم و لبهاشو گذاشت روی لبهام. من کاملا مبهوت و شگفت زده بودم و اونم داشت هی لبهای منو می مکید...
یه کم طول کشید تا به خودم اومدم و تازه کارمو شروع کردم و دست چپم رو گذاشتم روی سینش که دیدم فرشته چشمش رو بست و فهمیدم آره داره یه اتفاقاتی می افته کم کم دستمو بردم زیر لباسش و دیگه حالا دو تا دستام روی سینه هایی بود که من به خاطر رسیدن بهشون یه سال انتظار گشیده بودم!!!
کم کم بلوزشو در آوردم(فرشته یه بلوز سفید و یه شلوار استرچ تنش بود که توش خیلی نازتر شده بود)اول خوست مقاومت کنه اما وقتی یکمی بیشتر سینه هاشو مالوندم کوتاه اومد و خودشم کمک کرد!!!کم کم لبم رو از روی لبهاش بر داشتم و رفتم کم کم روی دو تا انار شیرین که حالا صورتی هم شده بودن و شروع کردم به خوردن اونا که دیدم فرشته داره دست می کشه روی سرم و میگه فرزادجوووووون ...بخور....بخورشون همش ماله توووه....منی که اون موقع اولین سکسم بود فقط سعی کردم که اونو ارضا کنم اما یهو فهمیدم که بهله انگار داره آبه آقا فرزادم میاد...
منی که اصلا دوست نداشتم آبم هدر بره شلوارو شورتمو در آووردم(فرشته سرش بالا بود وقتی پایینو نیگاه کرد و دید من چیزی تنم نیست چشماش گرد شد آخه کیرمم حسابی بزرگ شده بود) خلاصه یه کمی با نازو نوازش اونم با من راه اومد و لخت شد کسی که خودشم فکرشو نمی کرد این اتفاق بیافته!!!!(اینو بعدا بهم گفت)
منم که دیدم ماتو مبهوت مونده نذاشتم از تو این حال در بیاد یواش یواش خوابوندمش و رفتم سراغ کسش وایییییییییی چه کسی داشت سفید خوشبو تر و تمیز(آخه از حموم تازه اومده بود)کسش یه کمی مرطوب بود اون موقع نفهمیدم چرا( اما حالا می دونم) خلاصه اونقدر کسشو لیسیدم که احساس کردم آبم داره میاد برش گردوندم و کیرمو گذاشتم در سوراخ کون تپلیش و با یه کم کرم هول دادم تو فرشته نمی خواست داد بزنه بخاطر همین زمینو چنگ می زد تا سه تا تلمبه زدم آبم اومد آبم یه کمش تو کونش ریخت بقیشم مثه فیلم سوپرایی که دیده بودم ریختم رو سینه های نازش. بعدش که بازم به هم ور رفتیم و من یهو به ساعت نیگاه کردم دیدم ساعت 8 و بهش گفتم: فرشته جون الانه که مامانم اینا بیان اونم سریع خودشو جم و جور کرد و به من یه لب حسابی داد و رفت...
فرشته اینا چند ماه بعد اساس کشی کردن و رفتن...
     
#244 | Posted: 21 Jun 2011 05:48
پریسا


هیچ وقت قبول نكردم كه قبولی من در دانشگاه معلول تلاش و كوشش شبانه روزی من باشد . ( جمله ای كه مادرم همیشه به فامیل و آشنا می گفت ) . خودم بهتر از هركسی میدانستم كه اصولاً چنین تلاش و كوششی ( حداقل به صورت شبانه روزی ) وجود نداشت . با و جود آنكه چند ماه مانده به كنكور روزی یكی دوساعت تست میزدم ولی خودم بهتر از همه میدانستم كه حداكثر تلاش شبانه من به درگیری ها و كشمكش های من با پتو و بالشم محدود میشد كه این هم اصولاً جنبه درسی نداشت !
با این وجود قبولی من در رشته معماری ( كارشناسی ارشد پیوسته ) مثل بمب توی فامیل صدا كرد . پدرم به قول خود برای خرید اتومبیل وفا كرد ولی از آنجایی كه من بر خلاف تصور او بجای تهران در رشت قبول شده بودم قضیه با خرید یك رنوی مدل 57 گوجه ای رنگ فیصله یافت ! رنوی قراضه ای كه هفته ای شش روز در تعمیرگاه بود و یك روز به زحمت چند كیلومتری راه می رفت !
با این حال قبل از اولین انتخاب واحد به همت خواهرم ( كه همیشه محترمانه همدیگر را دوست داشتیم ) ماشین من هم تعمیر اساسی شد و برای انتخاب واحد با ماشین خودم به سفر رفتم. با دوستم حمید ( كه قرار بود هم دانشگاهی و نه همكلاسی باشیم . چون رشته اش علوم سیاسی بود ) جلوی ترمینال غرب قرار گذاشته بودم . قرار ما ساعت یك و نیم بود و او تا ساعت دو نیامده بود. ترمینال به لحاظ روزهای پایانی تابستان و همچنین آغاز سفر های دانشجویی قیامت بود . كم كم از آمدن او نا امید می شدم . پیاده شدم و به داخل ترمینال رفتم . به معدود تعاونی هایی كه برای رشت اتوبوس داشتند سر زدم . ولی خبری نبود كه نبود .
در تعاونی هشت بزن بزن و كتك كاری عجیبی بود. دو جوان مرد میان سالی را كتك می زدند. زن و دختری جیغ میكشیدند و مردم هم می خندیدند . دخترك ریزه میزه ولی ملوس بود. طبیعی بود كه باید به سرعت نقش فردین را بازی میكردم . نگاهی به هیكل دو جوان انداختم . زورم به آنها نمی چربید . اكثر مسافرین را تركها تشكیل میدادند . نقشه ای به ذهنم رسید . یقه یكی از آنها را گرفتم و برگرداندم و حق و ناحق مشت محكمی حواله صورت جوان كردم و با فریادی كه همه ترمینال بشنوند فریاد زدم : « به ناموس مردم چیكار داری ؟ مگه خودت خوار و مادر نداری ؟ چرا به دختر مردم متلك میگی؟! » و مشت دوم را هم توی گردنش زدم .
پدر دخترك ابتدا نگاهی با تعجب به من انداخت و بلافاصله متوجه نقشه شیطنت آمیز من شد . و او هم به دفاع خیالی از ناموس بر باد رفته اش پرداخت . تماشاچی ها كه اكثرا ترك بودند و تا آن لحظه فقط نظاره گر دعوا ، با شنیدن كلمه ناموس ( تنها كلمه ای كه میتوان با آن تركها را تحریك كرد ) فوراً نگاهی با عصبانیت به دو جوان انداختند . جوان اول كه تازه از گیجی ضربه مشت من خارج شده بود بلند شد و خطاب به من فریاد زد « منو میزنی مادر …. » با این جمله هر شكی هم كه در دل ترك های عصبانی نسبت به ماهیت ناموسی یا غیر ناموسی دعوا باقی مانده بود رفع شد و به ناگهان بیست دست قوی او را كه برای پاسخ به ضربه من بلند شده بود به زمین انداختند ! وقتی ما ( من و آن خانواده ) در اتوبان كرج بودیم دو جوان بد بخت هنوز مشغول كتك خوردن بودند !!!
آقای قاسم زاده دبیر ادبیات بود و ساكن قزوین . همسر بسیار مهربانش ( كه از تهران تا قزوین من را دعا میكرد و با هر دعا یك تكه میوه به من تعارف میكرد ) خانه دار بود و دخترش ( كه اسم اورا نمی دانستم ) دانشجوی سال دوم روان شناسی
نگاهی به آینه انداختم
- كدوم دانشگاه مشغول تحصیل هستید ؟
لبخندی زد و گفت :
- دانشگاه آزاد واحد رشت
داشت خشكم میزد . مانده بودم كه صلاح هست جلوی پدر و مادرش بگویم كه من هم قرار است با او همشهری بشوم یا نه . قبلًا به آنها گفته بودم كه مسیرم تا رشت است و آنها هم خواهش كرده بودند كه تا قزوین با من بیایند. ولی چیزی راجع به دانشگاه و خودم نگفته بودم .
- شما مشغول چه كاری هستی پسرم ؟
این را خانم قاسم زاده با مهربانی پرسید . با دو دلی پاسخی به دروغ دادم
-م ن دانشجوی سال اول رشته معماری ام. البته الان برای انجام یكی از كارهای اداری پدرم چند روزی به رشت می رم.
دوباره به دخترك نگاهی كردم و پرسیدم
- راستی شما توی رشت هتل ارزون قیمت سراغ ندارین ؟
- هتل اردیبهشت بد نیست . البته قدیمیه ولی تمیزه
بازهم لبخند دیگری را از آینه تحویل گرفتم . سعی كردم دیگر كمتر جلب توجه كنم . بقیه راه به مشاعره بین من كه خیلی شعر حفظ بودم و آقای قاسم زاده كه دبیر ادبیات بود گذشت . با وجود آنكه دختر و همسرش هم كمكش میكردند عملاً از من شكست خورده بود و من چند بار جواب خودم را خودم دادم. لبخند های توی آینه هم به تدریج به اشاراتی با چشم و ابرو تبدیل شده بود . موقعی كه آنها در فلكه ولیعصر قزوین پیاده می شدند در یك موقعیت خیلی سریع و آرام به دخترك گفتم :
- كی میای رشت ؟
-اول مهر
- منتظر تلفنتم
- به كجا؟
- هتل اردیبهشت
تشكر قاسم زاده و همسرش پایانی نداشت . حتی قاسم زاده تلفن محل كارش را داد تا اگر خواستم در برگشت سری به او بزنم . خوشبختانه شكی نكرده بودند . پیاده شدند و من هم به سمت رشت راندم . عصر روز اول مهرماه تلفن اتاقم زنگ زد .
- جانم
- سلام
- سلام
هیچكدام اسم یكدیگر را نمی دانستیم .
- ما رو كه یادت نرفته ؟
- نه خانم قاسم زاده. میتونم اسم كوچیكت رو صدا كنم ؟
- …. پریسا. اگه خواستی میتونی پری صدام كنی .
- منم فرشاد. راستی این رشت شما چرا اینقدر بی حاله ؟ همه انگار تو خونه خوابیدن
-نه فرشاد خان فقط شما تو هتلتون گرفتین خوابیدین
- چقدر هم كه اینجا هتله. بیشتر شبیه مسافر خونه است . حالا وقت داری رشت رو بهم نشون بدی ؟
- آره. اگه دلت بخواد ماشین داری ؟
- هم ماشین دارم و هم یه خبر خوش
- چی هست ؟
- بعد بهت میگم. قرارمون ساعت پنجو نیم سبزه میدون
- باشه میبینمت
اونشب خیلی خوش گذشت . وقتی گفتم قراره توی رشت درس بخونم خیلی خوشحال شد . به كمك پری همه شهر رو دیدم . هتلم رو با یه هتل تمیز و مرتب توی یك بلوار خلوت عوض كردم . گمونم اسمش كادوس یا یه همچین چیزی بود . با محله های خوب و بد شهر هم آشنا شدم . شام رو با هم خوردیم . پری با سه تا از دوستهاش یه زیرزمین رو اجاره كرده بودند و به قول خودشون ویلای مجردی داشتند. شبهای بعد پری با دوستهاش روی سرم خراب می شدند . این موضوع یك هفته ای ادامه داشت. تا یك شب پری بی مقدمه پرسید
- امشب شام درست كردم. میای خونه ما ؟
- مزاحم نباشم ؟
- اختیار دارین
صبر كردیم تا هوا تاریك شد. برای اینكه صاحبخانه مرا نبیند بی سرو صدا رفتیم داخل خانه پریسا و دوستانش . اولش كمی مرعوب جو دخترانه شدم. به تدریج شوخی های من هم شروع شد. ملیحه یكی از دوستان پریسا شلوغ تر و وقیح تر بود . كل كل جوك را با او شروع كردم . كار به جوكهای رشتی و قزوینی هم كشید . شام را در یك محیط خیلی گرم خوردیم . بساط حكم بازی را هم راه انداختیم . ساعت حدود یازده بود كه خواستم بروم. ملیحه اصرار كرد
- حالا كجا ؟
- خوب برم هتل دیگه
- امشب رو با فقیر فقرا بد بگذرون
- لطف داری. نه دیگه برم
- بابا یه لقمه خواب كه تعارف نداره
- آخه درست نیست
- نترس بابا كاریت نداریم. توكه میگفتی مهندسی معماری میخونی . اما انگار مهندسی كشاورزی بیشتر بهت میاد
به صورت پریسا نگاه كردم. اوهم گفت
- خوب بمون امشب رو.
با حالتی از تظاهر به تسلیم گفتم
- باشه هرچی شما بگین !
دوباره نشستیم . بحثی راجع به ماهیت خداوند بین من و ملیحه آغاز شد. دوست دیگرشان رفت و خوابید. پریسا بیشتر ناظر بحث بود. سرم را روی پای پری گذاشته بودم و دراز كشیده بودم. ملیحه طرفدار ماتریالیسم دیالكتیك بود و من خداپرست دو آتشه ! رانهای پری نرم و داغ بود. بحث جالبی بود. پری گاهی با مو هایم بازی میكرد. بالاخره به نقطه ای رسیدیم كه ملیحه پذیرفت كه به دلیل رفع نیاز انسان باید پذیرفت كه خدا به شكلی كه در اسلام معرفی شده وجود داره . پری كه از موفقیت من در بحث خوشحال بود بازویم را فشرد .
بلند شدم و كنار پری نشستم. چانه او را به دست گرفتم و خطاب به ملیحه گفتم :
- اصلاً مگه میشه پذیرفت موجود به این خوشگلی بر حسب تصادف بوجود اومده باشه ؟
و همزمان به نرمی لبهای پری را بوسیدم . پری به من لبخندی زد و به ملیحه گفت :
- تو نمیری بخوابی ؟
- چرا - فرشاد رختخواب تو رو بیارم اینجا ؟
من جواب دادم
- من رختخواب نمی خوام. فقط اگه میشه یه بالش به من بدین.
پریسا بلند شد و رفت برای خودش و من بالش آورد. چراغ را خاموش كرد . و با فاصله یك متر كنارم دراز كشید. خودم رو كمی به او نزدیك كردم و دستم رو روی شونه او گذاشتم .
- دوستای خوبی داری
- آره. سه ساله كه با هم همخونه ایم .
- امشب به من خیلی خوش گذشت
- خوشحالم
خودم رو كشیدم كنار او . به آرنجم تكیه دادم. كمی نگاهش كردم و چشمهاش رو بوسیدم. به من لبخند قشنگی زد. یكی از دستهام رو روی شكمش گذاشتم . و اینبار كمی محكمتر لبهاش رو بوسیدم. هر دو دستش را روی دستم گذاشت. بوسه های كوچك تر و ظریف تری را به سوی گردن و گونه هاش روانه كردم. به تدریج رفلكس مناسب رو هم دریافت كردم . من رو گرفت و به سمت خودش كشید. بوسه های من را با قرار دادن لبش میان لبم جواب داد . دستم به زیر تی شرتش رفت و باز هم دل و كمر او را لمس كرد. به شكمش خیلی حساس بود .

خوابیدم و او را روی خودم كشیدم . نرم و سبك اطاعت كرد و در این اطاعت تی شرتش از تنش لغزید و بدن نرم و لطیفش رو میون بازوهام گرفتم . زبانم كنجكاوانه از گردنش به سمت میان سینه های او رفته بود . گاهی نیر زبانم را به زیر سوتینش می راندم . روی شكمم نشست و سوتینش را بیرون آورد . دكمه های پیرهنم را باز كرد و روی سینه ام خم شد. با مهارت چشمگیری با لبهایش از گردن تا شكمم را تحریك میكرد . انگشتانم را میان موهایش فرو كرده بودم و سرش را به این وسیله هدایت میكردم . وقتی صورتش را بالا اورد و لبهاش دوباره روی لبهای من قرار گرفت او را برگرداندم و خودم روی او قرار گرفتم. سینه هایش را میان دو دستم گرفته بودم و آنها را وحشیانه می لیسیدم. با دست راستم دكمه و زیپ شلوارپارچه ایش را باز كردم و بدون آنكه شرتش را در بیاورم شلوارش را از پایش كشیدم . شورت نخی ساده ای به تن داشت. میان پاهایش خوابیده بودم و با لبهایم از روی شورت با كس او بازی میكردم. به اوج شهوت رسیده بود. یكی از دستهایش را وارد شورتش كرده بود و داشت خودش را می مالید. بلند شدم و شلوار و شورتم را در اوردم . اینبار كاملاً روی او خوابیدم . بلافاصله پاهایش را به هم چسباند . دختر بود . كمی میان پاهایش را خیس كردم و كیرم را میان پایش قرار دادم . آنقدر محكم من را به خودش چسبانده بود كه با تبر هم نمی شد جدایش كرد . با آغاز حركت من او هم شروع كرد به حركت دادن پاهایش . خیلی وارد بود . شانه هایم را سخت گرفته بود ولی هیچ صدایی ازش بلند نمی شد. از كم شدن فشار دستهایش روی شانه ام فهمیدم كه راحت شده . خودم را روی شكمش خالی كردم . ولی از رویش بلند نشدم. در میان تاریكی برق یك جفت چشم دیگر از انتهای اتاق پیدا بود. ملیحه !
فردا صبح در هتل فهمیدم كه روی كیرم به خاطر موهای زائد پریسا آش و لاش شده. انگار به آن سمباده زده باشم ! از شدت سوزش تا یكی دوهفته حتی فكر سكس را هم از خودم دور كردم !
     
#245 | Posted: 21 Jun 2011 05:50
سکس در ماشین


این علاقه به رانندگی توی خون هر جوونیه. شاید دلیلش این باشه كه رانندگی یكی از راههای ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به هر حال تقاضای گواهینامه رانندگی من در روز تولد هجده سالگیم به شهرك آزمایش رسید. وقتی مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاریخ تولدم رو دید خنده اش گرفت و با مهربونی گفت: تولدت مبارك!
گذروندن مراحل مختلف، تقریبا شش ماه طول كشید و گرفتن گواهینامه همزمان شد با امتحانات نهایی چهارم دبیرستان. درست همون سالی كه عراق موشكهاش رو به تهران می رسوند و تقریبا هیچكس توی تهران باقی نمونده بود.
از شهرك آزمایش كه بیرون اومدم، گواهینامه رانندگیم توی جیبم بود. اونقدر ذوق داشتم كه نیمی از اونو از جیب پیرهنم بیرون گذاشته بودم تا همه اونو ببینن. حداقل فایده این كاغذ پاره كه هنوز جوهر امضاش خشك نشده بود این بود كه دیگه وقتی میخواستم ماشین بابا رو بگیرم نمی گفت: می زنی یكی رو میكشی، خونش میافته گردن من!
زیر پل عابر پیاده توی بزرگراه شیخ فضل الله منتظر مینی بوس بودم. چند قدم جلوتر هم یه مادر و دختر داشتند به شدت بحث میكردند. ظاهراً دختره توی امتحان آیین نامه رد شده بود. مادر هم كه از صبح زود كلی به خاطر دخترك سختی كشیده بود، سرزنش كردنش شروع شده بود. اصلاً دلم نمی خواست جای دختره باشم.
مینی بوس رسید. طبق معمول پر از جمعیت. مادر و دختر پریدن بالا. منم پشت سر مادر. عجب جایی بود. كون مادره روی شكم من كه یه پله پایین تر ایستاده بودم فشار می اورد. از این میترسیدم كه نكنه بچسه! مادره هنوز داشت به دختره غر میزد.
ضمناً میترسیدم گواهینامم كه نوی نو بود له و لورده بشه. دستم رو بالا آوردم كه گواهینامه ام رو از جیب پیرهنم در بیارم. وقتی دستم رو پایین بردم ساعدم چاك كون مادره رو كاملاً طی كرد. اونم با فشار. دیگه صدای غر زدنش رو نمی شنیدم. ظاهراً زنك بدش نیومده بود. چون خودش رو تا جایی كه میتونست به من می مالوند. من هم فقط از گرمای بدنش كلافه بودم.
وقتی مینی بوس به چهار راه پارك وی رسید، كم كم خلوت شده بود. طی این مدت مادره فرصت كرده بود چند بار به من لبخند بزنه. منم كه از گرما كلافه بودم ترجیح دادم جواب لبخندش رو بدم تا شاید دلش به رحم بیاد و كمتر به من فشار بده. وقتی در ایستگاه محمودیه توی ردیف عقب سه تا صندلی خالی شد، مادره دختره را به پنجره چسبوند تا من كنارش بشینم. ولی من علی رغم خستگی زیاد ترجیح دادم چند صد متر باقیمونده رو هم بایستم. مادره حدودا 45 تا 50 ساله بود و دختره 18-19 ساله. دختره سرش رو انداخته بود پایین و غصه رد شدن تو امتحان رو می خورد. ولی مادره یه ضرب داشت با چشم و ابرو به من حال میداد.
سر پل تجریش هنوز مردد بودم كه دوستی با یه خانم 50 ساله رو هم تجربه كنم یا مثل آدم سرم رو بندازم پایین و برم خونه. بالاخره شیطون كار خودشو كرد و بعد از پیاده شدن منتظر شدم تا اونها هم پیاده بشن. وقتی پیاده شدند خواستم جلو برم و تلفنم رو به زنه بدم كه دیدم زنه دخترش رو فرستاد توی یه مغازه دنبال نخود سیاه و خودش اومد جلو
- سلام خانم
- سلام بلا، دنبالم بیا تا در خونه. بعد صبر كن تا بیام بیرون
وای نه. اصلاً حوصله نداشتم تو این گرما. ولی از طرفی حس كنجكاویم گل كرده بود. دنبالشون رفتم. البته با تاكسی. خونه شون توی یكی از فرعی های كار درست نیاوران بود. معطلی من بیشتر از 5- 6 دقیقه نشد. در پاركینگ باز شد و یه بنز 280 خوشگل اومد بیرون. حداقل 5 میلیون می ارزید. به پول اونروز یعنی قیمت 7-8 تا رنو.
پیاده برگشتم سر كوچه تا خانم اومد جلوم ایستاد. بی معطلی سوار شدم و اون هم به رانندگی ادامه داد.
-سلام
-سلام ، من طاهره
-منم فرشاد، خوشوقتم.
-چرا اینقدر تو بچه، شیطونی ؟
-من ؟ یا شما ؟
-من شما نیستم. به من بگو تو. !
-چشم.
-كجا میرفتی؟
-خونه
-وقت داری؟
-آره تا شب.
برای نهار دعوتم كرد به پیشخوان. بهترین پیتزا فروشی اون دوره ( هنوزم بد نیست ). خیلی بهم محبت میكرد. میگفت از شوهرش جدا شده. خودش پزشك بود. متخصص زنان. اسم دخترش هم پرگل بود. یه پسر دبستانی هم داشت.
موقع نهار گفت اگه دلم بخواد میتونیم عصر بریم بیرون شهر به ویلای اون. بدم نمی اومد. از موشكهای صدام بهتر بود. گفتم كه باید به خونه خبر بدم. قرار شد منو برسونه و خودشم بره خونه. ساعت هفت بیاد دنبالم سر كوچه ما.
توی خونه همه گیر دادن كه باید ببرمشون برای شام بیرون. منم گفتم كه همین قولو به دوستام دادم و پدرم هم از من دفاع كرد. موقعی كه عصر میخواستم برم بیرون پدرم پیشنهاد كرد كه با ماشین اون برم كه من ازش تشكر كردم و گفتم نه. پدرم از تعجب داشت شاخ در می آورد !
از خونه ما تا ویلای طاهره توی ارتفاعات میگون یك ساعت راه بود. طاهره خیلی خوشگل تر از صبح شده بود. همش برای من سیگار روشن میكرد و برام جوكهای جدید میگفت. مانتوی كنار رفته اش، دامن كوتاه سبز مغز پسته ایش رو كاملاً به نمایش میگذاشت. هیكل قشنگی داشت. ویلای طاهره یك جاده اختصاصی داشت. میگفت همه زمینهای اون قسمت مال ویلای اونه. چیزی حدود 10 هكتار كه خیلی بود. وقتی به ویلا رسیدیم تازه خانم یادشون افتاد كه كلید ویلا رو نیاوردن. بخشكی شانس. خیلی حرصم گرفت.
پیاده شدیم و كمی قدم زدیم. توی آلاچیق كه نشستیم .





گفت :
-از این كه با من دوست شدی پشیمون نیستی؟
-نه. چطور مگه؟
-آخه من سنم از تو خیلی بیشتره.
با خنده گفتم
-عوضش تجربه ات هم بیشتره
بهم یه لبخند دیگه زد. رفتم و كنارش نشستم. دستش رو گرفتم و ازش یه لب آرتیستی گرفتم. هوا تاریك شده بود. منو از روی خودش به آرومی پس زد.
-اینجا خاكی میشیم. بریم توی ماشین
از آلاچیق تا ماشین مانتو و روسریش رو برداشت و از شیشه باز جلو روی صندلی جلو پرت كرد. من رو كنار خودش روی صندلی عقب نشوند و با مهربونی من رو بوسید. سرم رو روی سینه نرمش گذاشت. نیازی نبود تحریكش كنم. اون با دیدن من توی بغلش به اندازه كافی تحریك می شد. با دقتی مادرانه تك تك دگمه های پیرهنم رو باز كرد و اونرو از تنم در آورد. با لبهاش موهای سینه منو میگرفت و به آرومی میكشید. من رو روی تشك صندلی عقب خوابونده بود و با لبهاش همه حای شكم و سینه ام رو می بوسید. گاز های آروم و نرمش روی بازو هام باعث شد كه به شدت تحریك بشم. با دست روی رانهایم بازی میكرد. وقتی مطمئن شد كه تا حد امكان تحریك شدم شلوارم رو از پایم كشید و شروع كرد به بوسیدن شورتم. لبه های شورتم رو میگرفت و بدون اینكه اون رو كاملاً از پام در بیاره به نوك آلتم كه از بالای شورت بیرون زده بود زبان میزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم های من رو توی دهانش می چرخوند. وقتی رضایت داد كه دست از این كار برداره نوك سینه هاش رو به دهانم نزدیك كرد. وقتی میخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب میكشید. اینكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با این روش منو تحریك كرد كه دیگه طاقتم تموم شد و مجبور شدم برای شروع از زور خودم استفاده كنم.
روی تشك عقب خوابوندمش و خودم رو به آرومی وارد محدوده زنانگی اون كردم. پاهای اون یك لحظه بیكار نبودند. مرتب در حال حركت و جابجایی. همین موضوع باعث لذت بیشتر من میشد. از همه مهمتر حرفهایی بود كه یك لحظه باعث غفلتم نمی شد. حرفهایی تحریك كننده و لذت بخش. از اینكه به من تسلیم شده و خودش رو در اختیار من قرار داده بود ابراز رضایت میكرد و از اینكه این احساس رو با ركیك ترین كلمات به زبون بیاره اصلاً متاسف نبود. تشك نرم صندلی بنز لذت كار رو دو چندان كرده بود. با هر حركت من یك پاسخ از سوی طاهره و یك پاسخ از سوی تشك دریافت میكردم. به تدریج حس كردم به لحظه نهایی نزدیك میشیم. گفتم : -طاهره، نمیشی؟
-احمق من تاحالا 2 بار شده ام.
-پس برگرد.
برگشت، خیلی راحت. از ماشین پیاده شدم و با دست دو سمت باسنش رو گرفتم. وقتی فرو رفت فریاد خفه ای كشید. ولی به حرفهای لذت بخشش ادامه داد.
-آخ جوون. …..من رو بتركون…… من بهت نیاز دارم…….به كیـرت نیاز دارم…..
-بریزم اون تو؟
-نه..
فورا برگشت و با دستهاش من رو ارضا كرد. حتی یك قطره از آبم روی زمین نریخت. همه آبم رو توی دستاش جمع كرد و به صورتش مالید. میگفت كه به عنوان یك پزشك میدونه بهترین ماسك برای پوست همین آبه. مدعی بود كه خیلی در زیبایی و نرمی و لطافت پوست موثره. البته بعدها این ادعا رو از پزشك دیگه ای نشنیدم و خودم هم صحت و سقمش رو جویا نشدم.
وقتی به خونه رسیدم ساعت 11 بود. پدر طبق معمول با جمله ای پر از ایهام گفت : « توی رستوران خاك بازی می كردین؟ » . نگاهی به لباسم انداختم. خیلی خاكی بود !!



نوشته : فرشاد ( كیانا )
     
#246 | Posted: 22 Jun 2011 04:51
رامسر و عشق تپل من


بنده اسمم سعید هست اتفاقی این سایت رو دیدم یه مقدار از داستان ها رو خوندم بیشترشون عشقی تخیلی بودن همین بود که خواستم ماجرایی که برام اتفاق افتاد رو براتون بگم.
ماجرا از اینجا شروع شد که :
یه چند وقتی بود نتونسته بودم مسافرت برم و یا تفریح درست حسابی نداشتم . خودمو بدجور مشغول کار وبار کرده بودم هر موقع هم که خانوادم می خواستن برن جایی من میموندم و کارهارو اداره میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم شمال تقریبا اواخر خرداد بود ما تو رامسر یه ویلای معمولی داریم دو طبقه س طبقه پایین وقتی میریم خودمون استفاده میکنیم طبقه بالا رو به یکی سپردیم میده اجاره خلاصه ماشینو ورداشتم خیلی اروم جاده رو گرفتم که برم اونجا تقزیبا ظهر بود که رسیدم ویلا خالی بود مستاجر نداشت اون روز یکم به سرو وضع هر دو طبقه و حیاط و گل و گیاه رسیدم و روز رو شب کردم . شب یه چرخی بیرون زدم خبر خاصی نبود کنار ساحل یکم پیاده روی کرم و برگشتم خونه و کفه مرگمو گذاشتم صبح پاشدم و یه صبحانه مفصل میل فرمودم و چایمو بردم تو حیاط بخورم که دیدم وضعیت ماشین خیلی خرابه دوباره خوی کارگریم گل کردو افتادم به جون ماشین که تمیزش کنم . تقریبا نزدیکای ظهر بود که در باز شد و این دوستمون امد تو و بعد از احوال پرسی و این حرفا گفت که مستاجر آورده و میخوان ویلا رو ببینن. .. و ماجرا از اینجا شروع شد.
دوستمون راهنمایشون کرد اومدن تو یه آقا و خانوم جوون و با کلاس بودن اومدن تو و با بنده هم خوش و بش کردیم اینجا بود که من مبهوت تماشای این خانوم زیبا شدم یکم از این خانوم براتون تعریف کنم تجسمش کنید تا ببینیم بعد چی میشه .
یه خانوم با قد حدودا 170 وزنشو نمیدونم ولی بدن پری داشت با سینه هایی حدود 80 یکم شکم داشت البته از نوع فوق جذاب و پاها و رانهای گوشتی و باسنی بی نهایت زیبا ، هم گرد و هم بزرگ با پوستی سفید .چهرش خیلی خوشگل و تو دل برو وکمی معصومیت تو چشمای ناز و شهلاش داشت . البته همه اینارو همون موقع ندیدم و نفهمیدم اینارو طی دو روز متوجه شدم ولی اینجا کامل توضیح دادم که تجسم بشه .
بله با راهنمایی دوستمون از کنار من رد شدن که برن داخل ، از پشت که داشتم تماشاش میکردم واقعا از ته دلم به شوهرش تبریک گفتم بابت انتخابی که کرده بود یا به طورش خورده بود یا هر چیزی . وقتی که داشت آروم قدماشو بر میداشت باسنش یه حالت رقص خواصی داشت لمبر باسنش که یه مقدار بالا میرفت به طرف اون یکی لمبرش مایل میشد و هلش میداد اون طرف و اون یکی هم دوباره به همین ترتیب و یه لرزش ریزی رو باسنش بود که واقعا شهوانیش کرده بود .
البته مانتوش تنگ نبود تقریبا نیمه گشاد بود ولی باسنش کار درست بود که همچین صحنه ای رو ساخته بود .
بالا رفتنش از پله ها رو دیگه تعریف نمیکنم براتون اون بمونه برا خودم
وقتی که خواست از در بره تو یه نیم نگاهی برگشت طرف من و لبخند کوچیکی زد و رفت تو منم برگشتم طرف ماشین که خودمو تو بدنه ماشین دیدم ماشینم رنگش مشکی هست اینه که مثل آینه نشونم داد که تا زه متوجه شدم با یه رکابی و شلوارک به مهمونامون خوش آمد گفتم . حدس زدم لبخند خانوم به خاطر خوش تیپیه من بوده که بعدا خودش هم همینو گفت .
خلاصه خونه رو پسند کردن و قرار شد برا دو روز اینجا باشن مبلغ رو گرفتیم و با شوهر این خانوم که رضا بود اسمش شماره هامون رو رد و بدل کردیم و خونه رو تحویل دادم و ماشینو کشیدم کنار که آقا رضام ماشینشو بیاره تو . رضا از ماشین اومد پایین و صدا زد فرنوش .. (اسم این خانوم زیبا فرنوش بود)
فرنوش..
- جانم
- میشه وسایلو بعدا بیارم بالا العان خستم
- باشه مشکلی نیست عزیزم
و آقا رضا هم ماشینو ول کرد رفت داخل منم با ماشینم مشغول بودم دیگه داشت موضوع برام عادی میشد که دوباره صدای نازشو شندیم که گفت :
- صاحب خونه
بله بفرمایین برگشتم طرف صدا که واقعا یه فرشته دیدم . مانتوش رو در آورده بود با یه تیشرت زرد تنگ و با شلوار لی همون بدنی که براتون گفتم رو اینجا خودم مشاده کردم . گفت میشه اسمتون رو بدونم ؟ گفتم البته کوچیک شما سعید
گفت که آقا سعید اگر براتون زحمتی نباشه یکی دو تا از این وسابل رو ببریم بالا رضا خسته بود رفت یه دوش بگیره منم اینا رو لازم دارم منم گفتم حتما و با همون وضعیت خوش تیپیم چیزای رو که میخواست براش از ماشین برداشتم که بریم نمی دونم از روی شیطنت بود یا احترام اینجاشو خودمم زیاد متوجه نشدم بهش گفتم شما اول بفرمایین، جلو که راه افتاد زبونم بند اومد ته دلم خالی شد یه حس عجیبی بهم دست داد خط باسنش هفت هشت سانتی بیرون بود نمی دنم شلوارش از اینا بود که خط باسن بیرون میمونه یا باسنش انقدر بزرگ بود که تو شلوارش جا نمیشد پوست سفید بدنش با اون بالا پایین رفتن لمبرهای کونش حس شهوت فوق العاده ای بهم داده بود که یهو برگشت و بازم با یه لبخند کوچیکی گفت پس چرا نمیاین ؟ که به خودم اومدم و گفتم ببخشید راه افتادم پشت سرش وسایلو گذاشتم تو پذیرایی و وقتی خواستم برگردم گفتم واقعا خوش به حال آقا رضا ! گفت چطور مگه ؟؟ گفتم به خاطر اینکه همسری مثل شما داره دوباره تکرار کرد که وا چطور مگه ؟ گفتم هم خوشگلین هم نازین و هم خیلی خوش اندامین .. این آخری رو نمیدونم چطور جرات کردم و گفتم . اونم با همون لبخند کوچیکش تشکر کرد وگفت نمی دونم شایدم خوش به حالش باشه منم گفتم قطعا همینطوره و برگشتم بیرون. تقریبا ساعت پنج بعد از ظهر بود که آقا رضا صدام میکرد اومدم بیرون بعد از حالو احوال و معذرت از اینکه مزاحمم شده گفت کجای رامسر دیدنیه و اولین باره اومدن اینجا کجا رو باید برن بگردن ؟!
منم براش توضیح دادم و گفتم کجا برن خوبه حرفامون ادامه پیدا کرد تا جایی که بیشتر همیگرو معرفی کردیم که بچه کجایی و چی کاره ایم از این حرفا که پیشنهاد داد که اگه کاری ندارم باهاشون برم تا هم اسیر خیابونا نشن همین که با دوست بیشتر میچسبه . منم قبلو کردم و بعد از بیست دقیقه دم در منتظر فرنوش بودیم که بیاد و بریم . فرنوش اومد با چه تیپی اومد یه آرایش معمولی ولی با کلاس داشت با شال سفید و یه مانتو کوتاه که بیشتر پاهاش افتاده بود بیرون رونهای خیلی پری داشت با یک شلوار مشکی چسبون مانتوشم تقریبا تنگ بود خلاصه خیلی خوش تیپ و سکسی شده بود خلاصه نشستیم تو ماشن اونا من عقب نشستم که هر دو رو خوب بتونم ببینم. یکم داخل شهر اینور و انور رفتیم و من گفتم بریم تله کابین رامسر خیلی باحاله قبول کردن و راه افتادیم . انجا که رسیدیم فرنوش بین ما حرکت میکرد بعضی وقتا خیلی بهم نزدیک میشد بعضی مردا و جوونا رو میدیدم که بد جوری زل میزنن بهش دیگه کاری از دستمون بر نمیومد فرنوش خیلی روی فرم بود کاریش نمیشد کرد.خلاصه سوار تله کابین شدیم و رفتیم بالا و یکم بالا پیاده روی کردیم و با برخوردای کوچیک اما هیجان انگیز برای من برگشتیم خونه .فکر فرنوش از سرم بیرون نمیرفت شب زدم بیرون و چرخی زدم و یه شیشه مشروب گرفتم برگشتم خونه و بعد از شام یکم با تلوزیون ور رفتم حوصلم سر رفته بود همش فرنوش میومد جلو چشمام و اندامش مخمو مشغول میکرد . حدود ساعت 12 شب بود که مشروب رو ور داشتم رفتم تو حیاط بشنم هوا خیلی عالی بود رفتم بغل ساختمون که اونجا یکم چمن و گل و گیاه بود رفتم نشستم رو چمنا یه پیکم زده بودم که صدای ناله ای شنیدم !! گوشامو که تیز کردم دیدم صدا از طبقه بالای خودمونه !! واوو بله صدای عشقم فرنوش بود آخه پنجره اتاق خواب بالا رو به این طرف ساختمونه و باز مونده بود البته کولر هست نمودونم چرا اونجا رو باز کرده بودن ؟؟!!
ناله ها یواش یواش بیشتر میشد پاشدم خودمو چسبوندم به دیوار و گوش وایسادم خیلی آروم صداشو میشنیدم که میگفت :
- آره بیشتر بیشتر اوووووووممم
- آره ادامه بده بیشتر بیشتر خودشو خودشوووو وایییییی آره اووووومم
با یه صدا بلند تری صداش دیگه قطع شد منه بدبختم زبونم چسبیده بود به سقف دهنم گلوم خشک شده بود نمی تونستم تکون بخورم داشت کم کم حالم سر جاش میمومد که برگردم ولی دوباره صدا شروع شد اینار یه صدای ضربه هم بهش اضافه شده بود !! بله آقا رضا داشت تلمبه میزد فرنوش یواش یواش داشت ناله هاش بلندتر میشد و قشنگ میشد صداشو شنید
- آره محکمتر تا ته بکن توش اوومم وای خدا دارم میمیرم رضا بزنش محکم بزنش
- اوخخخخخ آره محکم بکن
صدای شالاپ شلوپ کونش و قشنگ میتونستم بشنوم نامرد خیلی محکم میکوبیدش بعد چند دقیقه صداشون کامل قطع شد منم زود مشروب رو برداشتم و برگشتم تو که یه موقع پا میشن منو میبینن.
دیگه واقعا کلافه شده بودم از شدت شهوت داشتم به خودم میپیچیدم و شیشه رو سر میکشیدم من اونجا یه دوست زن داشتم که بچه جایه دیگه ای بود خلاصه اونم برا خودش جریان داره تو رامسر موندنی شده بود تنها زندگی میکرد میونم باهاش خوب بود ورداشتم بهش زنگ زدم که بیاد پیشم واقعا داشتم میمردم .
- الو سلام سیمین خوبی ؟
- سلام سعید جان مرسی تو خوبی چه عجب این وقت شب ؟؟!!
- سیمین ، جان من کجایی بیام دنبالت رامسرم حالم خیلی بده کیرم داره خفه میشه هر طور شده باید ببینمت .
گفت گم شو بابا کیرت راست شده میخوای منو ببینی ؟؟!! منم خودم العان جایی مهمونم پیش یه پسر گل تر از توام ویلاشم از مال شما قشنگتره خودشم مهربونتره من شب و پیش اینم هیچ جام نمیام .
گفتم سیمین تو رو خدا رحم کن بهم خیلی محتاجتم هر چی بخوای میدم بهت ، اصلا قبول نکرد و گفت برو جلق بزن تا فردا ببینم چی میشه و گوشی رو قطع کرد که هیچ خاموشش هم کرد .
صدای فرنوش از گوشم بیرو نمی رفت و همش ناله هاشو با خودم مرور میکردمو مشروب و سر میکشیدم دیگه لب و لوچم بی حس شده بود و راحت بدون مزه میدادمش پایین تو همین فکرا بودم که بی حال افتادم رو تخت که همون جام خوابم برده بود انقدر خورده بودم که از حال رفته بودم .
طرفای ظهر بود که با صدای در بیدار شدم رضا بود که صدام میزد . با همو وضعیت آشفته در رو باز کرم دیدم آقا رضا خیلی قبراق و سر حال پشت در وایساده داره با تعجب به من نگا میکنه که این چه سرو وضعیه سر حرف رو باز کرد و گفت رسم مهمون نوازی نیست تنهایی بشینی نوش جان کنی ..به منم یه ندا میدادی خلاصه بعد یکم چرت و پرت گفت اگه کاره ای نیستی بیا همراه ما اینجا رو یکم بگردیم هم جاهای خوبش رو بلد نیستیم هم اینکه تنهایی حال نمیده . منم به خاطر عشقم قبول کردم زود یه دوش گرفتم و سرو وضع رو درست کردم اومدم بیرون که دوباره با دیدن فرنوش هنگ کردم کنار باغچه وایساده بود داشت با گلها ور میرفت . دوباره ناله هاش برام زنده شد داشتم بهش فکر میکردم و تماشاش میکردم . اینار یه مانتو سفید نازک و بدن نما تنش بود با یه شلوار جین کوتاه زیر زانو . تپلی پاهاش با رنگ سفیدش بد جور خود نمایی میکرد . با صدا رضا به خودم اومدم و رفتم جلو با فرنوش هم احوال پرسی کردم که تازه متوجه شدم که زیر مانتوش یه تاپ مشکی کوتاه تنش بود که تا بالای نافش بود و از نزدیک قشنگ معلوم بود چه مدلیه . شلوار جین کوتاه مانتو سفید نازک خیلی خیلی سکسی شده بود . تصمیم گرفتیم بریم جواهر ده و برا نها ر ماهی کباب کنیم و با پیشنهاد فرنوش که گفت اینبار با ماشین سعید آقا بریم ببینیم آزرا سواریش چطوریه !! ماشین خودشون پرشیا بود . خلاصه اینبار با ماشین من زدیم بیرون رفتیم جواهر ده
البته نرسیده به جواهر ده که ورودی میگیرن دیگه جلوتر نرفتیم همون جا کنار جاده ترشیجات از این چیزا میفروختن که فرنوش از خود بیخد شده بود و همه رو داشت تست میکرد و چندتا شیشه ترشی و مربا خرید برا خودش . من حواسم به اطرف بود ببینم مردا که فرنوش رو میبینن چطور نیگا میکنن باورتون نمیشه بعضیا چشماشون گرد میشد وقتی میدیدنش با اون اندام و کونی که زده بود بیرون کونش واقعا بزرگ و خوش فرم بود . خلاصه از اونجا برگشتیم و یه جای دنج پیدا کردیم با فاصله از جاده کاملا خلوت بود و برا نهار اماده شدیم . من و رضا هم مشغول زغال و کباب ماهی و این حرفها بودیم گاهی هم یواشکی فرنوش رو دید میزدم شلوار جینش بازم از همونا بود که خط باسن میمونه بیرون چون مانتوش که نازک بود شلوارش معلوم میشد که پایین تره اگه دقت میکردی یکم خط کونش معلوم میشد . دیگه داشت ناهارمون آماده میشد که فرنوش ناله کرد که بابا مانتو دست و پاشو گرفته و گرمش شده و از این حرفا . آقا رضا هم نا مردی نکرد و گفت خب درش بیار دور و بر که کسی نیست راحت باش دیگه چرا داری ناله میکنی ؟؟!!
اونم پاشد مانتوش رو در آورد !!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من چی میبینم من !!!!!!!!!!!
واقعا چشمتون روز بد نبینه . یه تاپ سکسی مشکی باز . منظور از باز بودن یعنی کمی بالاتر از سوتینش بود و چاک سینه هاش که هیچ بیشتر سینه هاش بیرون بودن و از پایین جمع شده بود تا بالای نافش و کمی هم که شکم داشت خیلی حشری کننده بود از همه بدتر که کونش که تو شلوارش جا نمیشد لمبراش قشنگ بیرون بودن و و قتی نشسته بود از پشت سرش که رد میشدم میدیدم که بیشتر کونش بیرون بود . دیگه از حالم خبر نداشتم و به زور خودمو جمع میکردم فرنوش متوجه حال من بود و بعضی مواقع لبخند شیرینی تحویلم میداد. منم با اینکه شهوت تمام وجودم رو گرفته بود ولی داشتم دلم رو هم بهش میباختم چشماش خیلی دلفریب بودن همه وجودم و ذهنم رو مشغول خودش کرده بود . نهارم که کوفتم شد اصلا نفهمیدم کجا رفتیم چی خوردیم کی برگشتیم ..
موقع برگشتن رضا گفت اگه مشروب داری بیار شب نشینی کنیم و شب آخری که اینجاییم حالشو ببریم . منم از خدا طلبیده قبول کردم از کنار آینه یه گاهی به فرنوش کردم اونم بازم با نگاه شیرین و لبخندش جوابمو داد.
اینا رسوندم ویلا خودم برگشتم بیرون که دوباره مشروب بگیرم دیگه از دیشبیه چیززیادی نمونده بود .
بیرون بودم که رضا تماس گرفت که شام رو هم ما اماده میکنیم جایی نرو شام بیا بالا . بازم با شوق تمام قبول کردم . برگشتم خونه کمی استراحت کردم و یه دوش مشتی هم گرفتم حسابی تیپ زدم و نشستم پشت ماهواره تا صدام بزنن.
ساعت 10 بود که با تماس آقا رضا شیشه رو برداشتم و پریدم طبقه بالا .
رضا اومد جلو درو شیشه رو ازم گرفت رفت آشپزخونه و فرنوش هم از اتاق خواب اومد بیرون بازم منو مجذوب خودش کرد . من تو عمرم تا این حد مجذوب کسی نشده بودم نمی دونم اندامی که فرنوش داشت انقدر برام جذاب بوده یا نگاهی که داشت اینطوریم کرده بود نمیفهمیدم فقط می خواستم تماشاش کنم و از دیدنش لذت ببرم لذتی که هر لحظه برام بیشتر میشد .
از اتاق خواب با یه تاپ معمولی و یه دامن نسبتا کوتاه اومد بیرون خلاصه رفتیم شما رو خوردیم اومدیم پذیرایی یکم ورق بازی کردیم تا اینکه فرنوش جان با دست پر از آشپزخونه امد . مشروب و میوه و مزه
ما که رو زمین نشسته بودم اونم اومد کنار رضا و تقریبا روبروی من نشست دامنش چنسش نرم و نازک بود و میچسبید به پاهاش و قشنگ مدل روناشو نشون میداد .
خلاصه ساقی ما هم شد و ریخت هر سه باهم شروع کردیم . رضا گفت من عادت بدی دارم وقتی میخورم خوابم میگیره . اتفاقا خودمم همین جوریم وقتی میخورم خوابم سنگینی میکنه فرنوش گفت آره مردم میخورن شاد بشن این میخوره بخوابه خود فرنوش دو تا پیک بیشتر نخورد و به ما میرسید منم داشتم با چشمام میخوردمش وقتی میخواست جابجابشه پاهاشو که از هم باز میکرد تا دم بهشت نازش رو میدیدم که یه شرت مشکی تنش بود بار دوم که جابجا شد پاهاشو زیرش جمع کرد دامنش صاف شد رو دو تا پاش منم که روبروش بودم قشنگ رونهای گوشتیش رو تا خود شرتش میدیدم و نفسم کم کم بند میومد دیگه پر رو شده بودم چشمم رو از لایه پاش بر نمی داشتم اونم هیچ کاری نمیکرد خیلی حشری نیگام میکرد . رضا که نیمه دراز کشیده بود به فرنوش اصرار کرد که دوباره باید بخوری حتی یه پیک کوچولو رضا نیم خیز شد که به زور بده بخوره چون مشروب هم گرفته بودش نتونست خودشو کنترل کنه هر دو با هم دراز کشیدن رو زمین البته بیشتر شبیه زمین خوردن بود من صحنه ای دیدم که مخم سوت کشید دامن که کامل از رو پاهاش کنار رفت همه چیزش افتاد بیرون یه شرت لامبادا میگن چی میگن از اینا تنش بود جلوی شرتش خیلی کوچیک بود و از هر طرف گوشت کوسش قشنگ بیرون بود پشت شرتشم یه خط بودکه اونم وسط کونش بین لمبراش گم شده بود و چون سعی میکرد که از زیر رضا بیاد بیرون پاهاشو که اینور و انور کرد شرتش لغزید کنارتر و از بغلش کسش افتاد بیرون یه کس سفید و بی مو و تپل دیگه داشت سرم گیج میرفت خودمو به زور کنترل کرده بودم . خلاصه از زیرش خلاص شد و پاشد نشست رضا هم همون جا موند میگفت اصلا نا نداره بلند بشه فرنوش هم دیگه خودشو جمع نکرد و همونطور دامنش بالای روناش مونده بود شرتش رو تنش راحت بود و کشی نداشت جون رفته بود کنار و وقتی هم که فرنوش نشست شرت بین گوشت کوسش و رونش گیر کرده بود وبیشتر کوس تپلش مونده بود بیرون و ایندفه دیگه خط کوسش رو هم میتونستم ببینم . یکم سکوت شد و هیچ کس چیزی نگفت منم غرق چشماش بودم و کسش . رضا گفت برام یه بالش بیار نمی تونم پاشام چشام باز نمیشه فرنوش پاشد رفت براش بالش آورد و دوباره همونجا نشست یکم شوخی کردیم و ار اینور و اونور گفتیم که متوجه شدیم رضا به همین زودی خوابش برده یا خودش رو زده به خواب اینجاش رو نفهمیدم. فرنوش برگشت طرف من ازم پرسید میخوری بریزم برات ؟؟ منم با مکس جواب دادم نه کافیه برام بهتره دیگه منم پاشم برم ادامه دادم که دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم. پاشدم که برم گفت چطور دلت میاد منو انطوری اینجا تنها بزاری بری ؟؟
گفتم دلم نمی یاد برم ولی العان میخوام برم خود کشی کنم . گفت خودتو بکشی یا خودتو راحت کنی ؟؟ موندم چی بگم که دل زدم به دریا و با صدای آرام و لزران گفتم میتونی باهام بیای پایین ؟؟ اونم بعد از مکثی نگاهی به رضا انداخت و پاشد که باهام بیاد.................
پاشد و دستم رو گرفت خودش جلوتر رفت منم دنبال خودش کشید .
باورم نمیشد که میخواد خودش رو تسلیمم کنه فکر میکردم همه چی خوابه حال عجیبی داشتم تا اینکه رسیدیم پایین و مستقیم بردمش اتاق خواب در وبستم برگشتم سمتش که با یه حالت معصومانه همراه با شهوت نیگام میکرد رفتم بغلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم تا باور کنم که پیشمه و مال منه بعد یک لب ازش گرفتم ولی اون همکاری نکرد منم مسیر لبام رو عوض کردم رفتم سمت گلو و زیر چانش خیلی آروم میخواستم تمام بدنش رو ببوسم و کشفش کنم . خیلی آروم دوباره برگشتم سمت لباش که اینبار شیرین ترین لب زندگیم رو تجربه کردم خیلی آروم ولی همراه با عشق و شهوت . همه فکرم و ذهنم مشغول لذت دادن و بردن از این زن فوق العاده زیبا بود دوباره لبام رو بردم طرف گلوش و از اونجا به سمت چاک سینه هاش تا جایی که تاپش اجازه میداد رفتم پایین ولی اصلا دست نمیزدم بهش . لبم رو برداشتم و آروم تاپش رو در آوردم برگشت تا بند سوتینش رو باز کنم که کمی خودشو کشید عقب که کونش چسبید بهم یه لحظه چشمام گرد شد از لذتی که این کارش بهم داد کون نرم و بزرگش محشر بود . از پشت بغلش کردم و گفتم اگه اجازه بدی من برم بی حس کننده بزنم برگردم ؟ رفت سمت تخت و منم سمت آشپزخونه تو یخچال یه دونه لیدو کایین شیشه ای بود از اینا که به دندون میزنن نمی دونم بابا اونو واسه چی خریده بود . برگشتم اتاق دیدم دراز کشیده رو تخت و دامنش برگشته روی شکمش و رونهاش با تمام جذابیتش بیرون مونده صحنه ای بود که هرگز فراموش نمی کنم. منم کنارش دراز کشیدم دستاشو بردم بالای سرش صاف گذاشتم روی تخت . تو این حالت سینه های زن تو بهترین حالتشون قرار میگیرن منم با دستام از بغل سینه هاش گرفتم که سنگینی نداشته باشن تا بهترین لذت رو فرنوش تجربه کنه آروم همه سینه هاشو براش میخوردم و ناز میکردم جز سر سینه هاش . قسمت قهوه ای سینه هاش چنان جمع شده بود و سر سینه هاش زده بود بیرون که زبر و سفت شده بودن همینطور ادامه دادم تا اینکه صداش در اومد که سرش رو بگیر منم بین لبام گرفتم و با لبام فشارش دادم از آهی که زد متوجه شدم اینطوری بیشتر حال میده چون به حالت التماس میوفته و با اصرار خودش جاهای حساسش رو لمس کنم بهتره
بعد ازاینکه سینه هاشو حسابی خوردم و ماساژ دادم از سینه رفتم پایین تر زود خودمو رسوندم به رونهایی که عاشقش شده بودم سفید و تپل و قبل از اینکه شروع کنم خواهش کردم که شرتش رو در بیاره تا وسط کار وقفه نباشه . از بالای زانوهاش شروع کردم میومدم بالاتر از روی کس تپلش رد میشدم فقط نفسم رو به کسش میزدم که بیشتر طالبش بشه آروم آروم مسیر رو تنگتر کردم و فقط موندم اطراف کوسش . کوسش واقعا عالی بود لبه های بیرونیش رو براش با لبام میکشیدم و فشار میدادم و ناله ای اونم که شهوت رو چند برابر میکرد . تا اینکه دوباره صداش در اومد که سعید خواهش میکنم بسه خودش رو بگیر دارم میمیرم ولی من توجه نکردم که اینار با صدای بلند تری گفت تو رو خدا زود باش تحمل ندارم صداشم میلرزید منم با دستام لبهای کوسش رو باز کردم تا چوچولش کامل بیاد بیرون آروم نزدیک شدم و گرفتمش بین لبام نیگرش داشتم یه لحظه بدنش تیک زد و با صدای بلند آهی کشید و گفت وایییی خدا آره همینه اینو میخوام اووووووووووووم .
منم شروع کردم و آروم چوچولش رو میکشیدم و ولش میکردم که با اینکارم داشت دیونه میشد و حسابیی لذت میبرد منم خوشحال بودم که داره به اوج لذتش میرسه ازش پرسیدم میخوای با دستم بزنم بالای کوست ؟ اونم قبول کرد . اول آروم میزم و دوباره چوچولش رو با لبام میگرفت و ول میکردم دوباره محکمتر میزدم روی گوشت بالای کوسش چند بار که زدم با صای بلندی گفت محکمتر بزنش محکمتر وااااای خدا چه حالی میده ...
دو سه تا مکم میزدم و دوباره با لباو شیرجه میزدم رو کوسش . بالای کوس و کمی از شکمش حسابی قرمز شده بود ولی لذت عجیبی به هر دومون داده بود بعد چند دقیقه گفت :
آره همینطور ادامه بده آره فقط خودشو بگیر ولش نکن آره خدااااااااااااا آره ادامه بده آراه خودش واااااااااااااااای دارم میام اوووووووووووممم و با یه حالت جبغ و سرفه سرم رو هل داد عقب پیچید به خودش ارضاء شد .
منم فقط داشتم نوازشش میکرد و قربون صدقش میرفتم و با کونش ور میرفتم .
بعد فرنوش خیلی آروم گفت سعید کوسم بد جور داغ شده من کیرتم میخوام زود باش هر جور بخوای بهت میدم فقط زودتر راحتم کن . ...
منم رفتم لایه پاهاش و کیرم رو خیس کردم گذاشتم دم کسش و با یه فشار کوچیک تمام کیرم تو کوسش جا گرفت هر دومون از سر لذت که بهمون دست داد آخ بلندی کشیدیم من دراز کشیدم روش و اون پاهاشو دور کمرم قفل کرد . دست راستم رو بردم زیر کمرش و با اون یکی دستم سرو گردنش رو از زیر گرفته بودم شروع کردم عقب جلو کردن فرنوش خیلی زو
     
#247 | Posted: 23 Jun 2011 03:20
داماد خوشتیپ


هيچ وقت فکرشم نميکردم که يه زماني کار به اينجا ها بکشه. خودمم توش موندم که اين ماجرا از کجا شروع شد که به اينجا رسيد.
اولين باري که ديدمش تو يک کت شلوار بسيار خوش دوخت با يه ماشين مدل بالا بود هرجی بود هم قد بلند و هم هيکل ورزش کاري داشت و چهره جذاب از اون چهره ها که وقتي تو چشماش نگاه می‌کنی اگر دير بجنبي گرفتارش ميشي همین‌جور که من گرفتارش شدم.
جالب بود او مده بود خواستگاري و من يواشکي از پشت پنجره داشتم ديدش می‌زدم.
ماشين رو که پارک کرد با يه دسته گل بزرگ او مد طرفه خانه ما و زنگ رو زد با مادرش بود. ماهم منتظر بوديم به خاطر همين بود که از اول ديدمش خوب وارسی‌اش کردم.
ولي خوب اون که برای من نیو مده بود هرچی باشه من اون موقع 17سال بيشتر نداشتم تو حال هواي خودم بودم .
ولي خيلي چيزارو خوب مي دونستم و سرم ميشد چون ديگه بچه نبودم ولي همه به چشم بچه بهم نگاه می کردن نه اينکه از لحاظ جثه کوچک باشم بلکه کاملاً رسيده بودم هم سینه‌های قشنگي داشتم هم هيکلم به خاطر ورزشي که می‌کردم رو فرم بود.
بگذريم اون شب گذشت و زماني که رفتن من و خواهرم تنها شديم بهش گفتم چطور بود اونم خوشش اومده بود ولي رو خودش نمی‌آورد گفت اي بد نبود ولي تو چشماش می‌شود خوند که خيلي خوب بوده.
گذشت چند ماهي و اون پسر غريبه که اون شب ديده بوديمش حالا داشت داماد خانواده ما می‌شد ،خوشگل، خوش هيکل و زرنگ يه جورایی همچي تمام، بسيار خوش برخورد و خون گرم از اونجور آدمايي که اگه 10 روزم باهاش تنها باشي بازم يه چيز جديد براي گفتن داره .

گذشت و هر بار که ماهم ديگر رو می‌دیدیم انگار يه ميله داغ تو قلب من فرو می کردن هر زمان که اون با خواهر تنها بود يا باهم بيرون می رفتن من بيشتر حسوديم می‌شد چون با من هم خيلي خوب بود هر جا می‌رفت غير ممکن بود که يه سوغاتي توپ برام نياره .

توي اين چند ماه حسابي باهم قاطي شده بوديم يه جورايي اونم حس من رو خونده بود ولي خوب خيلي مراعات می‌کرد که يه موقعي سوتي نده
گذشت تا اینکه تابستان شد و هوا گرم اون روزهای جمعه اغلب خانه ما بود باورش شاید سخت باشه ولی تمام هفته تو فکر خیالم باهاش بودم تا شب جمعه بیاد و اون خانه ما با شه اغلب شب‌های جمعه می یومد خانه ما و شب‌ها تو اتاق خواهرم با هم می خوابیدن و خوب دیگه هر چی بود اون زنش بود و من باید حسرت می‌کشیدم بعضی شبا یواشکی از راه ایوان اتاق خودم که به اتاق خواهرم راه داشت می‌رفتم و از پشت پنجره یه دیدی می‌زدم که با هم چیکار میکنن و تمام بدن می‌شد آتش حس می‌کردم تمام بدنم آتش گرفته سینه هام سفت می‌شد و تمنای وجود بیشتر از پیش می شد تا اینکه پدر و مادرم قرار شد برن آلمان و اون شب‌ها برای اینکه ما تنها نباشیم می یومد خانه ما خوب دیگه فرصت خوبی بود روزهایی که کار نداشتیم من و خواهرم و دادشم می‌رفتیم استخر توی حیاط که فقط تابستان‌ها به راه بود اونم میومد اون مردنگی قشنگش از زیر شرتش پیدا بود مخصوصاً مواقعی که خواهرم دور وبرش می‌پلکید اونم سیخ می‌کرد و به خاطر اینکه آبرو ریزی نشه یا می‌پرید تو استخر یا خودش رو تو جکوزی قایم می‌کرد که اون موقع بود که من شیطنتم می‌گرفت و می‌رفتم به بهانه لوس بازی تو بغل بنشینم یا رو کولش سوار شم که دیگه خواهرم صداش در میومد .
خلاصه توری شده بود که من هر موقع می دیدم اون تو استخر هست خودم رو می‌رساندم تا یه روز که خواهر پریود بود و تو استخر نمیاومد و بالا استخر نشسته بود منم تو استخر با داماد عزیزمون در حال شنا یه مدتی که نشست حوصله سر رفت و رفت تو اتاق چون هوا هم گرم بود منم موقعیت رو غنیمت دونستم و شروع به شوخی کردن با رضا کردم طوری شده بود که اون زیر آبی میومد و به بهانه اینکه منو میخواد تو آب بکشه از زیر پاهای منو می‌گرفت و بغلم می‌کرد و خوب بعضی مواقع منو تو بغلش می‌گرفت و اون مردونگیش از پشت به من می‌چسبوند باورتون نمیشه که من رو تو ابرا می برد و مدام خودم رو بیشتر بهش میچسبوندم اونم دیگه حسابی حشری شده بود و حال خودش رو نمی‌فهمید منم خوشحال از این موضوع تا جایی پیشرفت که از پشت به من میچسیبد و دستاش روی سینه‌های من بود ، خودم هم حس میکردم سینه هام سفت شده و اصلاً رو حال خودم نیستم منتها این کار رو اونقدر انجام داد که به من یه حس سرخوشی با رخوت دست داد و حس می‌کردم دست و پام شل شده که تو این اوضاع بود که اونقدر منو رو به خودش فشار داد که یک لحظه دردم گرفت و اون هم متوجه شد و از من فاصله گرفت و با شوخی و خنده از استخر بیرون اومد و رفت زیر دوش و سریع خودش رو رسوندبه حوله و رفت حمام من که از سر خوشی نمیدونستم چیکار کنم ولی کمرم هم درد گرفته بود بعد از یک ربع شنا کردن منهم اومد بیرون و رفتم دوش بگیرم . رضا از حمام در اومده بود بهش گفتم بدجوری کمرم درد گرفته اونهم از من عذر خواهی کرد.
ولی یک برق خواستی تو چشمش بود اون گفت چیزی نشده فقط ضربه خورده و از حمام بیرون اومد.
شب که شد همه با هم رفتیم بیرون غذا خوردیم و و ساعت 11 شب بود که برگشتیم خانه ولی خواهرم اصلا حال خوبی نداشت منم میدونستم وقتی که مریض اصلا نمیشه باهاش حرف زد و بیشتر مواقع میخوابه رفتم لباس هام رو عوض کردم و امدم و تلویزیون رو روشن کردیم یه فیلم خیلی قشنگ داشت پخش میکرد که اولش بود من نشستم به فیلم دیدن که رضا هم اومد پایین توی سالن و یک نوشیدنی برا خودش و یکی برای من ریخت و شروع کردیم به صحبت و فیلم دیدن خواهرم که بالا خواب بود و میدونستم وقتی که خواب باشه یه توپ هم که در کنن بیدار نمیشه.
از هر دری حرف زدیم تا اینکه گفت کمرت چطوره منم گفتم بد نیست ولی هنوز یک کمی درد داره گفت توری نیست بیا دراز بکش تا برات ماساژ بدم تا ماهیچه هاش ول کونه منم از خدا خواسته رفتم پتو آوردم و روی شکم دراز کشیدم اونم اومد کنارم و شروع کرد از روی لباس ماساژ دادن اطراف ستون فقرا تم و کمی بعد گفت شکمت رو بالا بیار تا بلوزت رو بالا بزنم و من یکمی شکمم رو از زمین بلند کردم تا بلوزم رو تا بالای کمر بالا زد حالا دیگه دستاش رو روی تنم حس میکردم دستای گرم و مردونش رو که من رو از خودم بیخود میکرد ولی وحشت داشتم که نکنه آرزو از خواب بیدار بشه و تمام حس شنواییم روبه کار برده بودم که صدایی رو بشنوم و از طرفی هم با تمام وجود لذت میبردم اون چیزی که خیلی وقت تو ذهنم داشتم رو به واقعیت رسیده میدیدم .
رضا هم تو کارش وارد بود شروع کرد به ماساژ دادن از پایین به بالا و منهم گرم میشدم باز اون تنور وجودم شروع به آتیش گرفتن کرده بود و همینطور بالا تر میومد تا اینکه به بند سوتینم رسید خیلی راحت توی یک حرکت بازش کرد سینه های من که حجیم شده بودن خودشون رو آزاد حس میکردن و اون هنوز دستای گرمش رو روی تنم تاب میداد من دیگه مال خودم نبودم رهای رها شده بودم و اون شروع به پایین اومدن کرد از دو طرف و از زیر بغلم دستاش رو به سینهام رسنده بود منهم که مثل آدم هایی که به صلیب کشیده شده باشند هیچ حرکتی نمیکردم و اون شروع کرد به لمسس سینه هام اروم اروم روی سینه ها بالا و پایین میرفت تمام تنم شده بود آتیش گرم و دستای اون گرم تر از بدن من حس میکردم هر کجا که دست میگذاش بدنم میسوخت، بسیار نرم و راحت من حس میکردم توی این حالت نمیتونه راحت سینه های من رو خوب مالش بده یه حرکتی کردم و خودم رو چرخوندم و اونم به من کمک کرد انچنا آرام و لطیف که حس میکردم وزنم در حد یک پر کاهه، خیلی راحت شروع کرد به لمس گل سینه هام دیگه دیونه شده بودم وقتی لبهاش رو روی لبهای خودم حس کردم حس میکردم تمام دنیا مال من شده و گرمای وجودش رو شروع به خوردن کردم لبهای گوشتی اون روی لبهای من بود و من با تمام وجود لبهاش رو میخوردم و رضا هم در جواب من دستهاش روی سینه های من بالا و پایین میرفت و آتیش بدنم رو بیشتر میکرد اروم اروم حس کردم دستاش پایین تر میرن و قصد باز کردن دکمه و زیپ شلوارم رو دارن یه مقاومتی کردم و اون منصرف شد و باز روی سینه های من برگشت لبهاش رو از لبهای من جدا کرد و توی چشمم نگاه کرد شهوت و تمنا رو از توی چشمای من میخوند لبهایش رو روی گل سینه هام گذاشت و شروع به مک زدن سر سینه های من کرد سینه های من گل انداخته بود و برجسته و با هر مکی که میزد حس قشنگی تمام وجودم رو میگرفت و دیوانم میکرد دستای من رو گرفت و روی مردانگی خودش قرار داد برجستگی اون رو حس میکردم و بزرگتر از اونی بود که تصورش رو میکردم .
منم با ضرب آهنگ مک های که به سینه هام میزد اون مردانگی رو فشار میدادم کمی که گذشت زیپ شلوارش رو باز کرد و دستم رو داخل شورتش برد دستم به مردانگی اون که خورد احساس عجیبی بهم دست داد اونرو توی دستم گرفتم و اون هنوز مشغول مک زدن به سینه های من بود و من با دستم شروع به مالش اون کردم واقعاً از گرمای اون لذت میبردم بعد از کلی کلنجار بالاخره تونست زیپ شلوار من رو هم باز کنه دیگه برام هیچ چیزی مهم نبود شلوارم رو پایین کشید و شروع به بوسیدن از روی سینه هام تا شکمم کرد و هر چی سرش پایین تر می آمد لذت من چند برابر میشد و دستم توی موهای اون فرو کرده بودم و چنگ میزدم و اون شروع به خارج کردن شلوار و شورت من از پاهای من کرد و لبهاش رو رو آلتم حس کردم خیسی زبونش رو که به لبه های آلتم میخورد گرمای اون لبها تمام وجودم رو پر کرده بود اهسته و گرم روی تنم بالا و پایین میرفت حس عجیبی تنم رو گرفته بود تمام عضلات بدنم رو حس میکردم منقبض شده و یک انرژی عظیمی تمام تنم رو فرا گرفته با تمام قوا سرش رو بین پاهای خودم فشار میدادم و اون هم با فشار بیشتری آلتم رو مک میزد من دیگه قادر به حرکت کردن نبودم تمام تنم شل شد دیگه کاملا در اختیار اون بودم .
پس از یک وقفه اون باز شروع کرد به بالا اومدن، باز روی گل سینهای من بود و اونارو مک میزد دیگه تو این حالت هر دو لخت بودیم. اون روی من قرار گرفته بود و مردانگیش رو بین پاهام حس میکردم گرمای دلنشین ، گرمایی که تمام وجودم رو گرفته بود حتی گرمتر از زبونش و اون شروع به حرکت دادن کرد و من در اوج لذت اطمینان داشتم که حواسش هست چون تا یک حدی بازی میکرد و زیاد فشار نمی آورد و هر دو در اوج لذت اونقدر بالا و پایین رفت تا یک لحظه حس کردم آب گرمی رو شکمم جاری شده آره اونم به اوج لذت رسیده بود و روی سینه های من بود هر دو غرق عرق بودیم و دیوانه هم دیگه چیزی بین من و اون نبود.
بوسیدمش و بهش گفتم بلند شو تا من برم حمام و تو خودت رو بشور دیر وقته و اگه کسی مارو در این حال ببینه جای هیچ حرفی نمیمونه اونم من رو بوسید و خودش رو جمع کرد .
توی چشمای هردو مون تمنا موج میزد شاید یک باره دیگه ولی کی و کجا معلوم نیست.

نوشته: ساناز
     
#248 | Posted: 23 Jun 2011 03:26
دخترخاله کذایی


مادرم دوستی داشت که به دلیل رابطه صمیمی زیاد، به هم خواهر میگفتن و ما هم بالطبع خاله صداش میکردیم. این خاله ما 4 تا دختر داشت که به من مثل یه برادر نگاه میکردن بجز یکی که 12 سال از من کوچیکتره . این رو هم بگم که وقتی میرفتیم خونشون تمام این دخترا راحت جلوی من میگشتن و از شما چه پنهون حسابی هم منو حشری میکردن ولی من جرات مخ زنی شونو نداشتم تا این که 2 سال پیش ما از کرج اومدیم تهران تو این مدت مادرم با این خاله خانوم فقط تلفنی ارتباط داشتن تا این که تولد مادرم دعوتشون کردیم.
بعد از ظهر از سر کار اومدم دیدم بله خاله با دختر خاله های کذایی خونمون هستن از اونجا که باهاشون راحتم شروع کردن به شوخی و این حرفا تو این یه سال من خطم رو عوض کرده بودم . یه اس ام اس جوک خوندم براشون دختر بزرگه که اسمش مریم بود گفت اینو واسم send کن منم واسش فرستادم . شب شد و جشن تموم شد اونا هم پا شدن که برن کرج .مادرم اصرار کرد که بمونن اما به خاطر مدرسه اونا مجبور بودن برن.
نصفه شب یه اس ام اس واسم اومد که ای کاش میشد باهات باشم و تو دوست پسرم میشدی. من خواب آلود نگاه کردم دیدم شماره آشنا نیست. گفتم شما. اول قسمم داد که جون هر کی دوست داری اگر موافق دوستی مون نبودی به کسی نگو. منم بعد از کلی قسم آیه فهمیدم که بعله سارا خانوم هوس دوستی با منو داره.دیدم الان وقت بچه بازی نیست اگرالان نگم ممکنه تریپ love برداره واسه همین بهش گفتم عزیزم منو تو نمیتونیم با هم دوست باشیم .گفت چرا؟ گفتم آخه من با تمام کسایی که دوست بودم روابطی داشتم که با تو نمیتونم داشته باشم. گفت منظورت سکسه؟ دیدم خانوم شیطون تر از این حرفاست. گفتم آره.گفت من آرزومه که باهات سکس داشته باشم . گفتم شاید فکر کنه میتونه بعد از سکس با من ازدواج کنه و از این فکرای بچه گانه که بعضی از دخترای کم سن و سال میکنن واسه همین گفتم اهل ازدواج هم نیستم. گفت اشکالی نداره فقط با من باش منم قول میدم تا اونجا که بتونم بهت حال بدم.
القصه این رابطه تلفنی ادامه داشت تا مادرش اینا واسه فوت پدر بزرگش رفتن اردبیل.سارا با خواهر کوچیکش یلدا خونه موندن مادرش به مادرم گفت که شبا من برم پیششون.دیدم داستان داره جور میشه یه خورده غرغر کردم که من راهم دور میشه دیر میرسم سر کار . اما مامانم گفت که یه هفته است مادر جای دوری نمیره اونام مثل خواهر خودتن. دوست داشتی خواهر خودت تنها بمونه؟ منم قبول کردم.خلاصه بعد از ظهر از سر کار رفتم خونه یه سری وسایل شخصی برداشتم و رفتم کرج خونه خاله اینا. دیدم خانوم حسابی به خودش رسیده و به قول معروف تو کونش عروسیه. خلاصه بعد از شام من جامو تو حال انداختم و اونام رفتن تو اطاقشون.
واسم اس ام اس اومد که نخواب تا یلدا بخوابه و من بیام پیشت، منم گفتم باشه.خودمو با ماهواره سرگرم کردم که خوابم برد. یه وقت حس کردم که یه چیز گرم اومد رو بدنم. چشمامو باز کردم دیدم بعله خانوم تو رختخوابمه. گفتم دیوونه چرا دیر کردی ؟ گفت این یلدا همش بی قراریه مادرمو میکرد و نمیخوابید. منم یواش بغلش کردم گفتم یه وقت از خواب پا نشه گفت نه در اطاق رو قفل کردم اگه هم بیدار شه نمیتونه بیاد بیرون. لبش رو گذاشت رو لبم تازه متوجه شدم که خانوم با شرت و سوتین تو بغلمه .شروع کردیم به لب خوری و سینه مالی. یه مقدار که سینه هاشو آب لمبو کردم اونو خوابوندم و خودم اومدم روش یه خورده سینه هاشو خوردم و با زبونم اومدم پایین . کسایی که با یه دختر تازه کار حشری سکس داشتن میدونن اونا وقتی حشری میشن چه حالی دارن، بدنشو تاب میداد، خودشو از پایین تنه بلند میکرد و مینداخت زمین.شورتش رو که در آوردم دیدم خیسه خیسه . یه کس نار ، بدون بیرن زدگی لبه هاش آخه اون 18 سال بیشتر نداشت.با خودم گفتم اینی که اینقدر راحت بهبم حال داده لابد تا حالا سکس داشته.همونطور که داشتم کوسشو میخوردم یه خورده انگشتمو کردم تو کوسش دیدم اصلا تو نمیره ترسیدم از این پرده کیریا باشه که با تقی پاره میشه واسه همین اصراری تو فشار به کسش نداشتم . رفتم سراغ کونش باور نمیکنین اونقدر تنگ بود که انگشتم توش نمیرفت . پیش خودم فکر کردم این چه جوری میرینه با این کون تنگ. خلاصه دیدم نمیشه از تو وسایلم ژل لوبریکانت رو که معمولان تو وسایلم هست برداشتم و دوباره اومدم سراغش با ژل حسابی کونشو روان کردم و با زحمت دومین انگشتم رو هم تو کردم دیدم به سیا کوچیکه (اسم کیرمه) خوش نمیگذره. 69 خوابیدیم و بهش گفتم بخورش اگه دندونت بهش بخوره کونت پارست. اونم با اکراه شروع کرد منم دوباره مشغول باز کردن کونش شدم . با سلام و صلوات سومین انگشت رو هن توش کردم . گفتم بقیش رو هم یواش یواش با کیرم باز میکنم. کیرم رو از دهنش در آوردم و بهش ژل زدم و زیر شکمش 2 تا بالش گزاشتم .صحنه باحالی بود . کس و کونه باحالش زده بود بیرون اونقدر تحریک شدم که یه لحظه خواستم بزارم تو اون کس نازش
کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کسش. باور نیکنین اگه بگم عین جارو برقی مکش داشت و وقتی میذاشتم در کوسش کیرم میک میزد تو اما یه لحظه به خودم اومدم که کس خول کوس به این تنگی که انگشت توش نمیره اگه با این کیر خر بکنیش تو پرده که هیچی خودشم جر میخوره و شر میشه. واسه همین سراغ کونش رفتم و شروع کردم به عملیات راه باز کنی با بدبختی سرشو کردم توش که چنان جیغی زد که گفتم خواهرش که هیچی تمام آپارتمانشون بیدار شدن.سرشو رو بالش فشار دادم که صداش در نیاد. بعد تمام وزنمو انداختم روش و کیرمو به زور دادم تو. درش اوردم و یه خورده ژل بی حسی زدم به کونش دوباره کیرم رو هول دادم تو ولی حواسم بود که باید جولو دهنشو بگیرم و التماسم میکرد که درش بیارو اما من که شهوت تمام وجودمو گرفته بود سیا کوچیکه رو تا ته کردم تو. یه لحظه بدنش بی حرکت شد گفتم مرد روش دولا شدم دیدم صورتش سرخ شده داره گریه میکنه .یه خورده با کسش ور رفتم که دوباره حشرش بزنه بالا کیرمو هم همونجور ته نگه داشتم که خوب جا باز کنه. یه خورده باهاش ور رفتم و در همون حال حرفای عاشقانه و دختر خر کن در گوشش زمزمه کردم تا دوباره آروم شد . حس کردم دوباره داره حال میکنه و ژل بی حسی هم کارشو کرده. واسه همین آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن ولی هنوز به سختی کیرم حرکت میکرد . کیرم رو که در اوردم تا دوباره ژل لوبریکانت رو تو کونش خال کنم پشمام ریخت . تمام کیرم خونی بود دیدم اگه بهش بگم می گورخه و بی خیال سکس میشه واسه همین ژل رو خال کردم و ادامه دادم دیگه قشنگ کیرم جا باز کرده بود و داشتیم جفتمون حال میکردیم که اون با یه لرزش ارضا شد منم از لرزش اون تحریک شدم و بعد از چند بار تلمبه تمامه آبمو تو کونش خالی کردم .
از روش که بلند شدم و کیرم رو دید گفت وای جرم دادی رختخواب رو نگاه کردیم دیدم خونیه خونیه.از کونش هم داشت خون میومد. یه خورده با دستمال کاغذی خون روی کونش رو پاک کردم .دیدم چارهای نیست
بردمش دستشویی و با فشار شلنگ آب سرد و به حالت تنقیه کونش رو شستم تا خون ریزیش کم شد.اونم رفت و نوار بهداشتی گذاشت. تا کامل خونریزیش بند اومد بعد از اون تا 3 شب لاپایی حال کردیم اما ازشب چهارم دوباره توش گذاشتم.
     
#249 | Posted: 23 Jun 2011 03:30
من محمد(اسم مستعار)هستم وتقریبا دو ساله که یه دختری رو به اسم سمیرا دوست دارم و به خودشم گفتم واونم به من علاقه مند شده!من اوایل فقط با اون اس ام اس بازی میکردم وگاهی هم ابراز علاقه!اونم بعداز یه سال دوست دارم گفتن وابراز علاقه کردن عشقمو باور کرد.ما عاشق هم شده بودیم.بعد از یه سال ما خیلی باهم راحت شدیم وهر حرفی داشتیم باهم میزدیم مثل:پریود-جلق و...!من تااون موقع سکس نداشتم وخیلی دوست داشتم تجربه کنم و بیشتر اوقات ازش خواهش میکرد که باهم راحت ترباشیم و...!بالاخره یه روز اینقد که خواهش کردم قبول کرد و گفت هروقت شد میتونی باهام راحت باشی واگه خواستی باسینه هام وکسم یکم بازی کنی.ولی خونه مااصلا خالی نمیشد بخاطر همین از سمیرا جونم خواهش کردم که اگه خونشون خالی بشه من برم پیش اون.اونم قبول کرد وگفت هروقت شد زنگ میزنم که بیای عزیزم.
یه روز که توخونه نشسته بودم زنگ زد وگفت بیا خونه ما.کسی خونه نیست دوس دارم ببینمت.(البته میخواست منم به آرزوم برسونه ولی خجالت میکشید بگه)خونشون رو میشناختم آخه قبلا یه بار رسونده بودمش.رفتم خونشون درو باز کرد یه شال سفید هم سرش بود وتاپ وشلوارک پوشیده بود(چون خودم پشت گوشی اصرار کرده بودم که بپوشه ودوس دارم اونجوری ببینمش اونم قبول کرد وپوشید)رفتم توخونشون.منو برد تو اتاقش.کنارش نشستم اول یکم حرف زدیم هردوتامون یکم خجالت میکشیدیم ولی بعد از چند دیقه رومون به هم باز شد و بعد من ازش خواهش کردم که لب بگیریم(چون خیلی دوس داشتم ببینم چجوریه وچه حالی داره )اونم قبول کرد و گفت تو شرو کن.صورتمو بردم جلو ولبمو گذاشتم رولبش ومکیدم.وآآآآآآآآآیییییییی چه حالی داد خیلی شیرین بود اولین بارم بود که لب میگرفتم.گاه گاهی لبشو میکشید( یکم وحشی بازی درمیاوردم).یکم که لب گرفتیم گفتم هنوزم پای حرفات هستی؟(منظورم بازی باسینه وکسش بود)گفت آره ولی یکم خجالت میکشم.گفتم خجالت نداره که؟ما عاشق هم هستیم واگه خدا بخواد بعدا باهم ازدواج میکنیم.وقراره بعدا زنم بشی!دوباره لبمو گذاشتم رو لبش!وقتی داشتم لب میگرفتم آروم دستمو اززیر تی شرتش بردم رو سینه هاش.(عین این داستان های تخیلی که اینجا خونده بودم)یواش گفت واییییی.گفتم چی شده؟گفت دستت خیلی سرده داغون شدم(چون باراولم بود یکم استرس داشتم ودستم داشت یخ میزد.)بااون دستم وکمک خودش تی شرتشو درآوردم.سوتینشو خودش درآورد وااااااااای باورتون نمیشه دوتا سینه خوشگل بزرگ وسفید مثل برف بودن ونوکشونم صورتی سینه های واقعا خوشگلی داشت تاحالا همچین چیزی ندیده بودم(اصلا سینه ندیده بودم).رفتم توحس.خوابوندمش گفتم اجازه هست.گفت آره چون بهت قول دادم.نوک سینه چپشو گذاشتم تو دهنم وشروع کردم به خوردن خیلی خوشمزه بود.گاهی میگفت داغونم کردی. بالاخره گفتم مگه چی شده؟اذیت میشی؟گفت:نه خیلی هوسی میشم.گاهیم سرمو محکم فشار میداد رو سینه هاش!بعدگفت اون یکی روبخور این بسه(یکم خجالت میکشید وباخجالت گفت!)گفتم:چشم وشروع کردم سینه راستشو خوردن.عین فیلما دستمو آروم بردم پایین خواستم به کسش دست بزنم که یهو بادستش دستمو گرفت وگفت نمیخواد دیگه تورو خدا بیخیال شو.کلی خواهش کردم وقبول کرد.یکم از روشرت کسشو مالیدم خیس خیس بود.گفتم:اجازه هست؟گفت:آره! آروم شورتشو ازپاش درآوردم وایییییی!!!تاحالا ازنزدیک کس ندیده بودم خیلی خوشگل وتوپول وسفید بود ویه چاک بزرگ بایه سوراخ کوچیک پائین تر که اصلا معلوم هم نمیشد داشت.آروم کسشو نازکردم وای که چه حالی میداد.هی بادستم بازی میکردم اینقد که هل شده بودم یادم رفت براش بخورم!بعداز چند دقیقه بلندشد وشورتشو پوشید یه دفه گفت حالا نوبت توئه.گفتم چی؟گفت میخوام اونجاتو ببینم.مثلا میخواست تلافی کنه(آخه وقتی همیشه من یکاری براش میکردم اونم برا من میکرد)گفتم نمیخواد بابا میترسی(آخه خیلی ترسوئه هرچند زیاد بزرگ هم نبود) گفت:اشکال نداره!منم قبول کردم وکیرمو درآوردم!یه لحظه ترسید. یکم باکیرم بازی کرد گفتم آخ چقدحال میده.(یه جوری گفتم که دلش برام سوخت).ازش خواهش کردم که ازکون بکنمش(چون پرده داشت!)گفت میترسم شنیدم خیلی درد داره!با کلی اصرار قبول کرد وگفت باشه ولی اگه درد داشت نکن.منم قبول کردم وشورتشو درآوردم و دولا شد.آخ عجب کونی داشت. کیرمو گذاشتم جلوسوراخ کونش وهل دادم(اینفدعجله داشتم که کرم و...یادم رفت بزنم) سوراخ کونش خیلی خیلی تنگ بود!کیرم نرفت تو!گفت:آخ خیلی درد گرفت نمیخواد بکنی وبلند شد!کلی خواهش کردم ولی قبول نکرد ولی دلش برام سوخت وگفت:اگه بخوای میتونی کیرتو رو کسم بمالی!منم تشکرکردم وروش خوابیدم.یکم کیرمو روکسش مالیدم.گفتم سوراخش کجاست؟(نمیدونستم!)بادستش کیرمو برد جلو سوراخش گذاشت.اینقد نرم بود کیرم یکم رفت تو(سرشم کامل نرفت)خیلی هوسی شده بودم ونمیدونستم چی دارم میگم!ازش خواهش کردم که بکنمش وبیخیال پرده بشه!گفت:محمد ما مال همیم دیگه؟فقط منو دوس داری دیگه؟بعد از سکس ترکم نکنی؟من طاقتشو ندارم بدون تو میمیرم واسه همین هرکاری بگی میکنم حتی سکس چون واقعا عشقمی!گفتم:آره عزیزم تو عشقمی چطور میتونم ترکت کنم؟سکس فقط جزیی از عشقمونه! اگر نمیخوای نمیکنم عزیزم!گفت:نه اشکال نداره وقبول کرد.(آخه خیلی دوسم داشت وخیلی وقت بود که منو میشناسه وبهم اعتماد داشت منم واقعا دوسش دارم)از روش بلند شدم کنارش نشسشتم.وانگشتمو توکسش کردم.خبری ازپرده نبود.(باخودم گفتم حتماقبلا یکی کردتش نامرد.عشقم حیف شد.منم بکنم و ازش جداشم)کیرمو یکم بردم توکسش.فک کنم درد نداشت.هیچی نگفت پس منم کیرمو یهو تاآخر فشار دادم تو کسش.یه دفعه یه صدایی اومد.کیرم خورده بود به پردش!پاره شد!یه آخ کوچولویی گفت واشک ازچشماش زد بیرون.گفتم آروم باش یکم بکنم عادی میشه.هیچی نگفت!بلندشدم کیرم رو درآوردم وخواستم دوباره بکنم که خون اومد ازکسش و خیلی ترسید!رنگش پریده بود وچشش پراشک!گفت:توروخدا نکن دیگه داره خون میاد من میترسم!دلم براش سوخت گفتم:من دوست دارم نمیخوام اذیت شی پس اگه نمیخوای نمیکنم وبیخیالش میشم.زود رفت حموم منم لباسامو پوشیدم واز خونه اومدم بیرون.اومدم خونه شب بهش زنگ زدم وکلی نازشو کشیدو ازش عذر خواهی کردم وآرومش کردم!.ازاون به بعدم فرصت نشده بکنمش.
الانم به خوبی داریم رابطه دوستیمونو ادامه میدیم ومیخواهیم باهم ازدواج کنیم.این بود اولین سکس من.

قبل ازنظر دادن:
*اگه از داستان من خوشتون نیومد ومیخواین فحش بدین!بدین اشکال نداره من ناراحت نمیشم فقط به شرطی که یه ایراد خوب ازداستانم بگیرین و واسه فحشتون دلیل داشته باشین!

*در بعضی ازدوستان مثلا میگن:منم بانظر...موافقم.لطفا اینکارو نکنید.مگه شما آدم نیستید که خودتون نمیتونید نظربدید؟

*بعضی ازدوستان ساده لوح من به بعضی ازاین داشتان ها اعتماد نکنید.همه زن ها که جنده نیستن مثل این داستان ها زود قبول کنن و عین کیر ندیده ها دنبال سکس باشن.من فکر میکنم اصلا اینجوری نیست.هیچ زنی حاضرنیست باکسی به غیراز شوهرش سکس کنه.یه وقت نرین سراغ زن ها ودخترهای فامیلتون وبخواین سکس کنین ومیگن خوشش میاد اصلا این طور نیست.اون زن تاوقتی که قدرت داره مقاومت میکنه ونرم نمیشه پس اینکارو نکنین وبهتره برین دنبال یه سکس سالم باعشقتون!من خودم حتی باچندتا ازدخترا وزن های فامیل که اصلا این حرفارو نداریم سوپر نگاه کردن ولی همشون بعد ازچنددیقه بلند شدن ورفتن وگفتن:این کارا زشته!
     
#250 | Posted: 23 Jun 2011 04:35
تجاوز توسط بازیگر


در نگرانی وصف ناپذیری به سر می بردم. ادم هایی که در کنارم ایستاده بودند به نظرم بد بد نگاهم می کردند. انگار همه شان می دانستند که من در حال مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سوخت و لبانم خشک شده بود! هیچ ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! دستانم را اگر رها می کردم لرزش خفیفی داشت. حالت تهوع هم گه گاهی به سراغم می اد و بد حالی ام را تکمیل می کرد و نگرانی م را تشدید...

تقریبا یک ماهی می شد که مزاحم تلفنی داشتم . یکی دو بار زنگ زده بود که البته طوری وانمود می کرد که مثلا خودش متوجه نیست که شماره مرا گرفته! اما من ان شماره را نمی شناختم. شماره من در گوشی او چه می کرد که نا خود اگاه شماره مرا گرفته بود؟؟؟
چند باری اس ام اس زده بودم اما جواب های مسخره در حد یه کلمه و ان همه کلمه های بی معنی نصیبم شده بود. در خانه موقعیت صحبت کردن نداشتم !
تصمیم گرفتم این موضوع را با دوستم مریم در میان بگذارم .همیشه در این کار استاد بود و ته و توه همه چی را در می اورد...
حدود چند ساعتی از صحبت کردنم با مریم می گذشت که مامان و بابا بیرون رفتند و من هم از موقعیت استفاده کردم و به ان شماره زنگ زدم! پسر جوانی با صدایی پر جذبه و جدی گفت: جانم؟
بی مقدمه و سلام شروع کردم: شمابه چه حقی مزاحم من می شید؟ شماره من رو از کجا اوردید؟ معنی اون اس ام اس های مسخره چیه؟ چرا خودتون رو معرفی نمی کنید
-سلام!
-جواب من رو بدید! شما کی هستید!
-شما زنگ زدید. شما نمی خواهید بگید که کی هستید؟
-شما برای من مزاحمت ایجاد کردید که مجبور به تماس شدم!
-من نیما .... هستم! پسرعموی امین!
-امین؟؟؟؟
تمام خاطرات تلخ گذشته از مقابل چشمانم رژه رفتند...
دو هفته قبل ماه رمضان برای مسافرت به شمال رفته بودیم . کنار ویلای ما ویلای دیگری بود که یک دختر هم سن و سال من داشت و در طی ان دو هفته با هم دوست شده بودیم . در این مدت متوجه نگاه های غیرعادی برادرش شده بودم! بدم هم نمی اد. بالاخره در سن حساسی بودم و این توجه برای لذت بخش بود. هر جا که می رفتیم برادرش هم چند لحظه بعد سر و کله اش پیدا می شد... انجا هیچ اتفاقی نیافتاد اما بعد اینکه به تهران برگشتیم تلفنم زنگ خورد شماره همان دختر بود اما یک پسر پشت خط بود. اول یک الو گفت و بعد هم گوشی را قطع کرد.
سپس اس ام اس داد : من عاشقت شده ام
به این نتیجه رسیدم که حدسم درست بوده و معنی نگاه هایش رو خوب فهمیده ام . اما من هیچ حسی نسبت به اون نداشتم . پسر خوش قیافه ای بود و از نظر هیکل و تیپ هم خوب بود اما از این تیپ قیافه ها خوشم نمی امد. حس کردم اگر این گونه به او بتوپم بد باشد . خلاصه که با چند بار تلفنی صحبت کردن سعی کردم که به او بفهمانم که من هیچ حسی به او ندارم . چندین بار از من خواسته بود که بهش بگویم دوستت دارم اما هر سری به او گفته بودم که من هیچ وقت دروغ نمی گویم!
خلاصه که یک روز که از دست خودش و بچه بازی هایش عاصی شده بودم زنگ زدم و به اون گفتم که حق ندارد دیگر با من تماس بگیرد. باورم نمی شد اما پشت تلفن گریه می کرد!!! خواهرش گوشی را از دستم گرفت و گله کرد که اگر دوستش نداشتی چرا اصلا با او رابطه تلفنی برقرار کردی؟ من هم گفتم که هیچ کلمه یا جمله ای که نشان دهنده علاقه من به برادرت باشد به اون نگفته ام! از روز اول غیر مستقیم خواستم بفهمانم که نفهمید . من پدر و مادرم بهم شک کرده اند و ...
تا صبح ان روز حدود 30 تا اس ام اس و 50 تا میس کال داشتم . وقتی برای سحری از خواب بیدار شدم و به گوشی نگاه کردم باور نمی شد که این قدر تماس گرفته باشد...
همان لحظه دوباره زنگ زد . یه لحظه دست پاچه شدم و گوشی از دستم افتاد. در همان لحظه بابا که می خواست مطمئن شود که از خواب بیدار شدم به اتاقم امد...
دست پاچه گوشی را برداشتم . بابا ادم تیزی بود. متوجه غیر عادی بودن حالات من بود. با تعجب پرسید: این وقت صبح کیه داره بهت زنگ می زنه؟؟؟
با ته ته پته گفتم: هیچی! به یکی از بچه ها سپردم اگر بیدار شد بیدارمان کند. اوست..
بابا یه کم مکث کرد و دوباره نگاهی به گوشی انداخت و رفت... تماسش را ریجکت کردم و گوشی را زیر بالشتم گذاشتم و از اتاق خارج شدم.
صبح که از خواب بیدار شدم بابا گوشی را با خود برده بود! داشتم شاخ در می اوردم.در یه لحظه عرق سردی روی پیشانی م نشست... واااااااای! الان بابا همه تماس ها و اس ام اس های امین را می بیند!!!
حدسم درست بود ...
بابا وقتی امد قشرقی در خانه به پا کرد وان چنان کشیده ای به صورتم زد که روی زمین پرت شدم . با پایش به پهلوم لگد زد که مادرم به دادم رسید و بابا را از اتاق بیرون کرد.
بابا بیرون رفتن و حتی کلاس کنکور رفتن را قدغن کرده بود! برای ترساندن مدام می گفت اولین کسی که بیاد خواستگاری می دمش بره... .
حس می کردم بدون این که کاری کنم دارم تنبیه می شوم!
با هر بدبختی که بود سعی کردم دل بابا را به دست بیاورم. یک روز توی اتاق نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. به اتاق رفتم و خم شدم تا دستش را ببوسم. اشکانم بی امان می ریختند و گونه ام را خیس می کردند. بابا اجازه این کار را نداد و من را در اغوش کشید. حس خیلی خوبی داشتم. انگار همه چیز تمام شده است. اما....

و حالا نیما که مزاحم تلفنی من بود پسر عموی امین بود.
خلاصه که نیما فهمیده بود که مریم از طرف من با او تماس گرفته است. ازم قول گرفت تا به مریم چیزی نگویم! گفت از او خوشش امده و می خواهد او را ببیند! می خواست بعدا به او بگوید!
به نظر پسر بدی نمی اد . پشت تلفن کلی گریه و زاری کردم و فش نثار امین کردم اما نیما به ارامی با من حرف می زد و سعی داشت که ارامم کند. و بالاخره ارامم کرد و تا حدی اعتمادم را هم جلب کرد . خصوصا که فهمیدم بازیگر تئاتر است و چند بار در تلویزیون مجری هم شده . وقتی اسم برنامه رو گفت تازه چهره اش جلوی چشمم امد! چهره اش بد نبود .البته در تلویزیون. بیشتر به خاطر بازیگر بودنش بود که اعتمادم را جلب کرد .
فردا صبح وقتی به مریم زنگ زدم متوجه شدم که در حال رفتن به خانه نیماست . یک لحظه هنگ کردم! باورم نمی شد. هر چقدر التماسش کردم که نرود قبول نکرد. انگار بازیگر بودن نیما روی مریم هم تاثیر گذاشته بود و می خواست ببینتش.
به نیما زنگ زدم! ولی گوشیش رو جواب نمی داد. بعد چند بار زنگ زدن با عصابیت جواب داد: نمی گی شاید سر صحنه باشم؟ چیه اخه همش زنگ می زنی؟؟؟
تعجب کردم! این همان نیمای متشخص دیشب است؟؟؟
من هم با عصبا نیت گفتم: دروغ نگو. می دونم با مریم قرار داری. چرا گفتی که بیاد خونت؟ چی کارش داری؟
-هیچی!
-اره ! تو هم که راست می گی. زنگ بزن بهش بگو نیاد
-نه!
-چرا؟؟؟؟
-دلم نمی خواد . در ضمن مگه چه اشکالی داره؟ داره می اد همدیگه رو ببینیم. من نمی تونم با هر کسی توی خیابون قرار بذارم که . همه من و می شناسند. همین و بس...
دلیل مریم هم برای رفتن به خونه نیما همین بود.
به مرز دیوانگی رسیده بودم. عصبی بودم. هر چند دقیقه یک بار مریم را چک می کردم. ادرس نیما را از مریم گرفتم که اگر مشکلی پیش امد دستم چیزی داشته باشم.
مریم رفت و برگشت. از وقتی که به خانه رسیده بود زنگ زد به خانه ما و یه بند از خوبی ها و محسنات نیما می گفت . از طرز صحبت کردنش و رفتارش و تئاترهایی که بازی کرده بود و مریم فیلمش را دیده بود!

وقتی به نیما زنگ زدم , بد وبیراه پشت مریم می گفت. می گفت این اصلا یه جوریه . تنش می خواره . حالم از لحن صدای نیما به هم می خورد.
در اخر مکالماتم بی مقدمه گفت : بیا ببینمت!
-من؟ چرا؟؟؟
-خب من باید با تو صحبت کنم . امین می خواد من برای دوباره سر گیری رابطتتون پا در میونی کنم دیگه
-نه! من از اون متنفرم
در نهایت تهدیدم کرد که یا به خانه اش می روم یا به بابایم تماس می گیرد و چرت و پرت تحویلش می دهد. انگاری که نقطه ضعف مرا فهمیده بود. چه کار می توانستم بکنم؟ به ذهنم هیچ کاری نمی رسید. هنگ بودم! مخم جواب نمی داد...
عاقبت قبول کردم!

و حالا در ان نگرانی که گفتم داشتم به سمت خانه نیما می رفتم . کم کم به حالت هایم سر درد هم اضافه شده بود. تصور کاری که می کردم برای خودم هم مشکل بود. نیما به ظاهر می خواست با من صحبت کند ولی می دانستم که چه در سر دارد و با این همه داشتم به خانه اش می رفتم . ان قدر احمق و بچه بودم که نمی فهمیدم هیچ غلطی نمی تواند بکند اما از ترس بابا هم که شده روانه خانه اش شده بودم.
دم در خانه که رسیدم می لرزیدم! هوا خنک و بهاری بودم اما از درون درحال یخ زدن بودن بودم. دست و پایم در حالت بی حسی بود. ترس از چشمانم می ریخت. بعد اینکه ایفون را به صدا در اوردم در باز شد. در شیشه در ورودی موهایم را به داخل مقنعه هدایت کردم! با بدترین وضع ممکن می رفتم. به خیال خودم می خواست کاری کنم که تحریک نشود مثلا..
با ترس از پله ها بالا رفتم . خانه ش طبقه دوم بود
درب خانه ش نیمه باز بود. از پشت در سرش بیرون امد. بی اختیار و بلند سلام دادم!
نیما انگشتش را جلوی لبانش قرار داد و گفت: هیسسسسسسسسسسس!
با تعجب و سکوت وارد خانه شدم!
کفش هایم را در اوردم و در نزدیک ترین مبل به در نشستم. انگار منتظر بودم همه از هر گوشه ان خانه به سمتم هجوم بیاوردند. با دقت و بدون توجه به نیما به اطراف نگاه می کردم.در حالیکه سرپا رو به روی من ایستاده بود بلند بلند خندید و گفت: نترس. هیشکی نیست. من و تو . فقط.... . چرا بلند سلام می کنی بابا. همه همسایه ها فهمیدند یه دختر اومده خونمون!
لبخند زورکی زدم
ادامه داد: پس اون دختر لجباز و بی اعصاب پشت تلفن تویی؟؟
سرم را پایین انداختم... ادامه داد: چقدر خوشگلی ماشاالله. برای همینه خودت رو بهم نشون نمی دادی؟
در دلم بهش خندیدم. وضع سر و صورتم ان قدر داغون بود که اگر هم خوشگل بودم در ان شرایط اصلا به چشم نمی اد . حالم از قیافه مضطرب و نگران خودم به هم می خورد!
نیما با خونسردی گفت : چی می خوری؟؟
با صدایی که انگار از ته چاه در می امد گفتم : هیچی. بیا بشین. باید زود برم .خونه رو به بهانه کلاس پیچوندم. اگر بفهمند خونه خراب می شم
-بهتر... می ای پیش خودم!
جوابش را ندادم. به سمت اشپزخانه رفت. ازاین فرصت استفاده کردم و دوباره شروع کردم به وارسی خانه . از ترسی که وجودم را گرفته بود بدم می امد. امدم به خودم دلگرمی بدهم . کلی در درون خودم را سرزنش کردم و سعی کردم حداقل ترسم را به رو نیاورم.
نیما برگشت .
بدون اینکه بنشیند گفت این جا می خوای بشینی؟؟؟ بیا بریم اتاق. اونجا کامپیوتر هست بهتره. مگه نمی خوای فیلم تئاترم رو ببینی؟
دوباره زورکی لبخند زدم و گفتم: نمی شه من هم اینجا بشینم و تو حرفات رو بگی و من برم؟؟
به نشانه قهر به اتاقش رفت .
چند لحظه ای نشستم. خانه سکوت بود و نیما در اتاقش! این دیگر چه جورش بود؟ می دانستم برای چه من را به اتاق می خواند.
با ترس و تردید به سمت اتاق رفتم . تا وارد شدم با نگاه منتظر و لب خندان نیما مواجه شدم. با خنده گفت : می دونستم می ای. خوب بیا بشین!
فیلم را گذاشت... تند تند می زد انجا هایی که خودش هست را نشانم می داد...
ولی من در تمام این مدت قلبم در دهانم می تپید!
بعد اتمام فیلم یک اهنگ گذاشت و با صدای اهنگ سرش را این طرف و ان طرف تکان می داد.
نیما قیافه ش بد نبود. به نظرم امین خوشگل تر از نیما بود اما غرور نیما خیلی زیاد بود. فکر می کرد از دماغ فیل افتاده . در کل چنگی به دل نمی زد . خصوصا در ان شرایط که من اسم خودم را هم از زور استرس به زور به یاد می اوردم.
بعد اتمام اهنگ اول و شروع اهنگ دوم نیما از اتاق خارج شد و با یه نخ سیگار در دست و جا سیگاری برگشت. بعد اینکه نشست انگار که چیزی یادش رفته باشد گفت: ای وای! تو هم سیگار می کشی؟
-نه!
-اره . معلومه اهلش نیستی!!!
دوباره از روی صندلی بلند شد در چهار چوب در اتاق نشست. جا سیگاری را کنار دیوار گذاشت و شروع کرد به سیگار کشیدن... . با هر پک چشمانش خمار خمار می شد. حالاتش مرا می ترساند. کم کم شک کرده بودم که ان یک سیگار معمولی باشد !
در حالیکه چشمانش خمار شده بود و لبخند شهوت انگیزی بر لب داشت . دستش را به سمتم دراز کرد. از جایم بلند شدم . با تعجب گفتم : چیه؟؟؟
-دستم و بگیر...
-که چی بشه؟؟؟
- اه! نزن توی حالمون دیگه . می گم دستم و بگیر و بشین کنارم...
- من اومدم تو حرفات رو ...
حرفم رو قطع کرد و با صدایی بلند تر گفت: بیا بشین اینجا..
همانند یک گوسفند سرم را پایین انداختم و کنارش نشستم. دستم را محکم در دستش فشار می داد. بعد دو سه بار پک زدن به سیگارش , در زیرسیگاری خاموشش کرد.
با دستی که دور گردنم انداخته بود مرا به سمت خودش هل داد. مقاومت کردم و خودم را کنار کشیدم! دو دستم را محکم با دستانش کشید و با شدت مرا به بقل خودش انداخت. انقدر سریع و با زور زیاد این کار را کرد که حتی نتوانستم مقاومت کنم .
محکم در بقلش فشارم داد. گفتم : نیما! برو کنار. این کارا چیه؟
اول کمی نگاهم کرد و بعد بلند بلند زد زیر خنده.. حالم از خنده ها و چشم ها و حالاتش به هم می خورد . درحالیکه دستانم را محکم در دستانش قفل کرده بود از جایش بلند شد و در حالیکه مرا بر روی زمین می کشید به سمت اتاق خواب برد. به هیچ وجه نمی توانستم به زورش غلبه کنم . کلافه م کرده بودم.
با یک حرکت مرا به روی تخت انداخت. تا خواستم از جایم برخیزم با شدت به رویم افتاد. دستها و پاهایم زیر تنش قفل شده بودند. تا خواستم دهانم را باز کنم لب هایش را روی لب هایم گذاشت. حتی قدرت داد زدن هم نداشتم . هر چقدر تقلا می کردم بی فایده بود. اشکانم از گوشه چشمانم سریز می شدند و به درون گوشم میرفتند...
نیما با مهارت و بدون اینکه بتوانم کوچکترین حرکتی کنم مقعنه م را در اورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو ام!
دستش را از زیر لباسم به داخل برد و شروع کردن به مالیدن سینه ام. درحالیکه یه دستش روی دهانم بود و دست دیگرش به سینه ام گفت: جوووون عجب سینه هایی. شرط می بندم دست کسی بهشون نخورده تا حالا..
هر چه با دستانم که حالا ازاد بودند سعی می کردم که کنار بکشمش نمی شد که نمی شد . مثل سنگ بود. حتی ضربه هایم هم اثری نداشت.
این سری رفت سمت دکمه شلوارم... دستش روی التم بود اما از روی شورت. دیگر بی خیال دهانم شده بود . حواسش نبود که دااااااااد زدم: جون مامان و بابات دست نزن. گفتم جون مامان وبابات...
یک لحظه خشکش زد . نگاهم می کرد و در نهایت یکی خواباند توی گوشم. حالا چرا نمی دانم! البته بعدا از طریق مریم فهمیدم که پدرش مرده!
دست از سرم برداشت و در کنار تخت نشست. دستش را قلاب کرده بود به زانوهایش تکیه کرده بود.
با هول و استرس لباسم را که بالا داده بود مرتب کردم و دکمه های مانتوم را یکی در میان می بستم . مقعنه ام را کج و کوله سرم کردم و به سمت اتاق دیگر رفتم تا کوله م را بردارم. کفش هایم را پوشیدم و بدون اینکه بندش را ببندم با سرعت بیرون امدم. پله ها را انقدر با سرعت پایین می رفتم که چند دفعه نزدیک بود با سر به زمین بخورم...
حالم خیلی بد بود.
وقتی خودم را به سر کوچه رساندم هق هق زدم زیر گریه... حتی تصور اینکه این گونه بدنم را دست مالی کنند را هم نمی کردم. از خودم بدم می اد. حس نجس بودن می کردم . اولین رابطه م این گونه و با این وضع بود. اتفاقی نیافتاده بود اما برای من خیلی سنگین بود..
از کوچه بیرون اومدم. تقریبا همه به سرو وضعم نگاه می کردند. شروع کردم به مرتب کردن خودم...
خودم را به مترو رساندم. دیگر گریه نمی کردم . فقط خیره خیره به جلو نگاه می کردم و راه می رفتم . روی یک صندلی نشستم . هر لحظه که می گذشت من هزار بار اتفاقی را که افتاده بود مرور می کردم . مغزم سوت می کشید . از حماقت خودم عصبانی بودم . انگار که دلم می خواست خودم را تنبیه کنم .
از جایم بلند شدم. صدای افتادن کوله م را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. به جلو حرکت کردم. در لبه ایستادم. چشم دوخته بودم به ریل های برقی مترو... بزرگ نوشته بود: خطر برق گرفتگی!
یعنی حتی اگر مترو هم از رویم رد نشود تا بروم انجا برق مرا می گیرد!
یه ذره دیگر جابه جا شدم به جلو رفتم . صدای امدن مترو می امد. حس کردم این بهترین فرصت است . نا گهان با شدت زیادی به عقب کشیده شدم و به پشت به زمین خوردم.
تا صورتم را برگرداندم کشیده ای اب نکشیده ای نثارم شد. دستم را روی صورتم گذاشت ان روز حسابی از همه کشیده خورده بودم. زن سالخورده ای با اخم های در هم پشت هم حرف می زد. صدایش را خیلی خفه می شنیدم. فقط نگاهش می کردم. جمعیت دورمان حلقه زده بودند. از جایم بلند شدم . با هر قدم من همه کنار می رفتند. کوله م را برداشتم و سوار مترو شدم.
ان زن هم سوار شده بود و مدام غر غر می کرد و با صدای بلند و با عصابیت نصیحتم می کرد. بقیه هم یا مرا نگاه می کردند یا به تایید حرف هایش حرفهایی دیگر می زدند. اما من صدای همه را از درون حباب می شنیدم! کلا نمی فهمیدم چه خبر شده !

وقتی رسیدم خانه فهمیدم بابا را به بیمارستان بردند. خواهرم گفت: نمی دانم چه شد! بابا همش استرس بی خود داشت . اون قدر همین جوری ادامه داد تا یهووو افتاد. فکر کنم سکته کرده!
بی چاره بابا...!
نیما به مریم گفته بود:" این انتقامی بود که به خاطر شکستن دل امین مستحقش بود. تازه می خواستم بیشتر پیش برم که پای بابام رو وسط کشید!!!"
     
صفحه  صفحه 25 از 49:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  48  49  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2016 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites