| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 26 از 40:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  39  40  پسین »  
#251 | Posted: 23 Jun 2011 03:30
من محمد(اسم مستعار)هستم وتقریبا دو ساله که یه دختری رو به اسم سمیرا دوست دارم و به خودشم گفتم واونم به من علاقه مند شده!من اوایل فقط با اون اس ام اس بازی میکردم وگاهی هم ابراز علاقه!اونم بعداز یه سال دوست دارم گفتن وابراز علاقه کردن عشقمو باور کرد.ما عاشق هم شده بودیم.بعد از یه سال ما خیلی باهم راحت شدیم وهر حرفی داشتیم باهم میزدیم مثل:پریود-جلق و...!من تااون موقع سکس نداشتم وخیلی دوست داشتم تجربه کنم و بیشتر اوقات ازش خواهش میکرد که باهم راحت ترباشیم و...!بالاخره یه روز اینقد که خواهش کردم قبول کرد و گفت هروقت شد میتونی باهام راحت باشی واگه خواستی باسینه هام وکسم یکم بازی کنی.ولی خونه مااصلا خالی نمیشد بخاطر همین از سمیرا جونم خواهش کردم که اگه خونشون خالی بشه من برم پیش اون.اونم قبول کرد وگفت هروقت شد زنگ میزنم که بیای عزیزم.
یه روز که توخونه نشسته بودم زنگ زد وگفت بیا خونه ما.کسی خونه نیست دوس دارم ببینمت.(البته میخواست منم به آرزوم برسونه ولی خجالت میکشید بگه)خونشون رو میشناختم آخه قبلا یه بار رسونده بودمش.رفتم خونشون درو باز کرد یه شال سفید هم سرش بود وتاپ وشلوارک پوشیده بود(چون خودم پشت گوشی اصرار کرده بودم که بپوشه ودوس دارم اونجوری ببینمش اونم قبول کرد وپوشید)رفتم توخونشون.منو برد تو اتاقش.کنارش نشستم اول یکم حرف زدیم هردوتامون یکم خجالت میکشیدیم ولی بعد از چند دیقه رومون به هم باز شد و بعد من ازش خواهش کردم که لب بگیریم(چون خیلی دوس داشتم ببینم چجوریه وچه حالی داره )اونم قبول کرد و گفت تو شرو کن.صورتمو بردم جلو ولبمو گذاشتم رولبش ومکیدم.وآآآآآآآآآیییییییی چه حالی داد خیلی شیرین بود اولین بارم بود که لب میگرفتم.گاه گاهی لبشو میکشید( یکم وحشی بازی درمیاوردم).یکم که لب گرفتیم گفتم هنوزم پای حرفات هستی؟(منظورم بازی باسینه وکسش بود)گفت آره ولی یکم خجالت میکشم.گفتم خجالت نداره که؟ما عاشق هم هستیم واگه خدا بخواد بعدا باهم ازدواج میکنیم.وقراره بعدا زنم بشی!دوباره لبمو گذاشتم رو لبش!وقتی داشتم لب میگرفتم آروم دستمو اززیر تی شرتش بردم رو سینه هاش.(عین این داستان های تخیلی که اینجا خونده بودم)یواش گفت واییییی.گفتم چی شده؟گفت دستت خیلی سرده داغون شدم(چون باراولم بود یکم استرس داشتم ودستم داشت یخ میزد.)بااون دستم وکمک خودش تی شرتشو درآوردم.سوتینشو خودش درآورد وااااااااای باورتون نمیشه دوتا سینه خوشگل بزرگ وسفید مثل برف بودن ونوکشونم صورتی سینه های واقعا خوشگلی داشت تاحالا همچین چیزی ندیده بودم(اصلا سینه ندیده بودم).رفتم توحس.خوابوندمش گفتم اجازه هست.گفت آره چون بهت قول دادم.نوک سینه چپشو گذاشتم تو دهنم وشروع کردم به خوردن خیلی خوشمزه بود.گاهی میگفت داغونم کردی. بالاخره گفتم مگه چی شده؟اذیت میشی؟گفت:نه خیلی هوسی میشم.گاهیم سرمو محکم فشار میداد رو سینه هاش!بعدگفت اون یکی روبخور این بسه(یکم خجالت میکشید وباخجالت گفت!)گفتم:چشم وشروع کردم سینه راستشو خوردن.عین فیلما دستمو آروم بردم پایین خواستم به کسش دست بزنم که یهو بادستش دستمو گرفت وگفت نمیخواد دیگه تورو خدا بیخیال شو.کلی خواهش کردم وقبول کرد.یکم از روشرت کسشو مالیدم خیس خیس بود.گفتم:اجازه هست؟گفت:آره! آروم شورتشو ازپاش درآوردم وایییییی!!!تاحالا ازنزدیک کس ندیده بودم خیلی خوشگل وتوپول وسفید بود ویه چاک بزرگ بایه سوراخ کوچیک پائین تر که اصلا معلوم هم نمیشد داشت.آروم کسشو نازکردم وای که چه حالی میداد.هی بادستم بازی میکردم اینقد که هل شده بودم یادم رفت براش بخورم!بعداز چند دقیقه بلندشد وشورتشو پوشید یه دفه گفت حالا نوبت توئه.گفتم چی؟گفت میخوام اونجاتو ببینم.مثلا میخواست تلافی کنه(آخه وقتی همیشه من یکاری براش میکردم اونم برا من میکرد)گفتم نمیخواد بابا میترسی(آخه خیلی ترسوئه هرچند زیاد بزرگ هم نبود) گفت:اشکال نداره!منم قبول کردم وکیرمو درآوردم!یه لحظه ترسید. یکم باکیرم بازی کرد گفتم آخ چقدحال میده.(یه جوری گفتم که دلش برام سوخت).ازش خواهش کردم که ازکون بکنمش(چون پرده داشت!)گفت میترسم شنیدم خیلی درد داره!با کلی اصرار قبول کرد وگفت باشه ولی اگه درد داشت نکن.منم قبول کردم وشورتشو درآوردم و دولا شد.آخ عجب کونی داشت. کیرمو گذاشتم جلوسوراخ کونش وهل دادم(اینفدعجله داشتم که کرم و...یادم رفت بزنم) سوراخ کونش خیلی خیلی تنگ بود!کیرم نرفت تو!گفت:آخ خیلی درد گرفت نمیخواد بکنی وبلند شد!کلی خواهش کردم ولی قبول نکرد ولی دلش برام سوخت وگفت:اگه بخوای میتونی کیرتو رو کسم بمالی!منم تشکرکردم وروش خوابیدم.یکم کیرمو روکسش مالیدم.گفتم سوراخش کجاست؟(نمیدونستم!)بادستش کیرمو برد جلو سوراخش گذاشت.اینقد نرم بود کیرم یکم رفت تو(سرشم کامل نرفت)خیلی هوسی شده بودم ونمیدونستم چی دارم میگم!ازش خواهش کردم که بکنمش وبیخیال پرده بشه!گفت:محمد ما مال همیم دیگه؟فقط منو دوس داری دیگه؟بعد از سکس ترکم نکنی؟من طاقتشو ندارم بدون تو میمیرم واسه همین هرکاری بگی میکنم حتی سکس چون واقعا عشقمی!گفتم:آره عزیزم تو عشقمی چطور میتونم ترکت کنم؟سکس فقط جزیی از عشقمونه! اگر نمیخوای نمیکنم عزیزم!گفت:نه اشکال نداره وقبول کرد.(آخه خیلی دوسم داشت وخیلی وقت بود که منو میشناسه وبهم اعتماد داشت منم واقعا دوسش دارم)از روش بلند شدم کنارش نشسشتم.وانگشتمو توکسش کردم.خبری ازپرده نبود.(باخودم گفتم حتماقبلا یکی کردتش نامرد.عشقم حیف شد.منم بکنم و ازش جداشم)کیرمو یکم بردم توکسش.فک کنم درد نداشت.هیچی نگفت پس منم کیرمو یهو تاآخر فشار دادم تو کسش.یه دفعه یه صدایی اومد.کیرم خورده بود به پردش!پاره شد!یه آخ کوچولویی گفت واشک ازچشماش زد بیرون.گفتم آروم باش یکم بکنم عادی میشه.هیچی نگفت!بلندشدم کیرم رو درآوردم وخواستم دوباره بکنم که خون اومد ازکسش و خیلی ترسید!رنگش پریده بود وچشش پراشک!گفت:توروخدا نکن دیگه داره خون میاد من میترسم!دلم براش سوخت گفتم:من دوست دارم نمیخوام اذیت شی پس اگه نمیخوای نمیکنم وبیخیالش میشم.زود رفت حموم منم لباسامو پوشیدم واز خونه اومدم بیرون.اومدم خونه شب بهش زنگ زدم وکلی نازشو کشیدو ازش عذر خواهی کردم وآرومش کردم!.ازاون به بعدم فرصت نشده بکنمش.
الانم به خوبی داریم رابطه دوستیمونو ادامه میدیم ومیخواهیم باهم ازدواج کنیم.این بود اولین سکس من.

قبل ازنظر دادن:
*اگه از داستان من خوشتون نیومد ومیخواین فحش بدین!بدین اشکال نداره من ناراحت نمیشم فقط به شرطی که یه ایراد خوب ازداستانم بگیرین و واسه فحشتون دلیل داشته باشین!

*در بعضی ازدوستان مثلا میگن:منم بانظر...موافقم.لطفا اینکارو نکنید.مگه شما آدم نیستید که خودتون نمیتونید نظربدید؟

*بعضی ازدوستان ساده لوح من به بعضی ازاین داشتان ها اعتماد نکنید.همه زن ها که جنده نیستن مثل این داستان ها زود قبول کنن و عین کیر ندیده ها دنبال سکس باشن.من فکر میکنم اصلا اینجوری نیست.هیچ زنی حاضرنیست باکسی به غیراز شوهرش سکس کنه.یه وقت نرین سراغ زن ها ودخترهای فامیلتون وبخواین سکس کنین ومیگن خوشش میاد اصلا این طور نیست.اون زن تاوقتی که قدرت داره مقاومت میکنه ونرم نمیشه پس اینکارو نکنین وبهتره برین دنبال یه سکس سالم باعشقتون!من خودم حتی باچندتا ازدخترا وزن های فامیل که اصلا این حرفارو نداریم سوپر نگاه کردن ولی همشون بعد ازچنددیقه بلند شدن ورفتن وگفتن:این کارا زشته!
     
#252 | Posted: 23 Jun 2011 04:35
تجاوز توسط بازیگر


در نگرانی وصف ناپذیری به سر می بردم. ادم هایی که در کنارم ایستاده بودند به نظرم بد بد نگاهم می کردند. انگار همه شان می دانستند که من در حال مرتکب اشتباه بزرگی هستم . دستانم یخ کرده بود. تشنگی شدیدی داشتم. گلویم می سوخت و لبانم خشک شده بود! هیچ ارایشی نکرده بودم . حتی مانتو شلوار مناسبی هم نپوشیده بودم که جلب توجه نکنم! دستانم را اگر رها می کردم لرزش خفیفی داشت. حالت تهوع هم گه گاهی به سراغم می اد و بد حالی ام را تکمیل می کرد و نگرانی م را تشدید...

تقریبا یک ماهی می شد که مزاحم تلفنی داشتم . یکی دو بار زنگ زده بود که البته طوری وانمود می کرد که مثلا خودش متوجه نیست که شماره مرا گرفته! اما من ان شماره را نمی شناختم. شماره من در گوشی او چه می کرد که نا خود اگاه شماره مرا گرفته بود؟؟؟
چند باری اس ام اس زده بودم اما جواب های مسخره در حد یه کلمه و ان همه کلمه های بی معنی نصیبم شده بود. در خانه موقعیت صحبت کردن نداشتم !
تصمیم گرفتم این موضوع را با دوستم مریم در میان بگذارم .همیشه در این کار استاد بود و ته و توه همه چی را در می اورد...
حدود چند ساعتی از صحبت کردنم با مریم می گذشت که مامان و بابا بیرون رفتند و من هم از موقعیت استفاده کردم و به ان شماره زنگ زدم! پسر جوانی با صدایی پر جذبه و جدی گفت: جانم؟
بی مقدمه و سلام شروع کردم: شمابه چه حقی مزاحم من می شید؟ شماره من رو از کجا اوردید؟ معنی اون اس ام اس های مسخره چیه؟ چرا خودتون رو معرفی نمی کنید
-سلام!
-جواب من رو بدید! شما کی هستید!
-شما زنگ زدید. شما نمی خواهید بگید که کی هستید؟
-شما برای من مزاحمت ایجاد کردید که مجبور به تماس شدم!
-من نیما .... هستم! پسرعموی امین!
-امین؟؟؟؟
تمام خاطرات تلخ گذشته از مقابل چشمانم رژه رفتند...
دو هفته قبل ماه رمضان برای مسافرت به شمال رفته بودیم . کنار ویلای ما ویلای دیگری بود که یک دختر هم سن و سال من داشت و در طی ان دو هفته با هم دوست شده بودیم . در این مدت متوجه نگاه های غیرعادی برادرش شده بودم! بدم هم نمی اد. بالاخره در سن حساسی بودم و این توجه برای لذت بخش بود. هر جا که می رفتیم برادرش هم چند لحظه بعد سر و کله اش پیدا می شد... انجا هیچ اتفاقی نیافتاد اما بعد اینکه به تهران برگشتیم تلفنم زنگ خورد شماره همان دختر بود اما یک پسر پشت خط بود. اول یک الو گفت و بعد هم گوشی را قطع کرد.
سپس اس ام اس داد : من عاشقت شده ام
به این نتیجه رسیدم که حدسم درست بوده و معنی نگاه هایش رو خوب فهمیده ام . اما من هیچ حسی نسبت به اون نداشتم . پسر خوش قیافه ای بود و از نظر هیکل و تیپ هم خوب بود اما از این تیپ قیافه ها خوشم نمی امد. حس کردم اگر این گونه به او بتوپم بد باشد . خلاصه که با چند بار تلفنی صحبت کردن سعی کردم که به او بفهمانم که من هیچ حسی به او ندارم . چندین بار از من خواسته بود که بهش بگویم دوستت دارم اما هر سری به او گفته بودم که من هیچ وقت دروغ نمی گویم!
خلاصه که یک روز که از دست خودش و بچه بازی هایش عاصی شده بودم زنگ زدم و به اون گفتم که حق ندارد دیگر با من تماس بگیرد. باورم نمی شد اما پشت تلفن گریه می کرد!!! خواهرش گوشی را از دستم گرفت و گله کرد که اگر دوستش نداشتی چرا اصلا با او رابطه تلفنی برقرار کردی؟ من هم گفتم که هیچ کلمه یا جمله ای که نشان دهنده علاقه من به برادرت باشد به اون نگفته ام! از روز اول غیر مستقیم خواستم بفهمانم که نفهمید . من پدر و مادرم بهم شک کرده اند و ...
تا صبح ان روز حدود 30 تا اس ام اس و 50 تا میس کال داشتم . وقتی برای سحری از خواب بیدار شدم و به گوشی نگاه کردم باور نمی شد که این قدر تماس گرفته باشد...
همان لحظه دوباره زنگ زد . یه لحظه دست پاچه شدم و گوشی از دستم افتاد. در همان لحظه بابا که می خواست مطمئن شود که از خواب بیدار شدم به اتاقم امد...
دست پاچه گوشی را برداشتم . بابا ادم تیزی بود. متوجه غیر عادی بودن حالات من بود. با تعجب پرسید: این وقت صبح کیه داره بهت زنگ می زنه؟؟؟
با ته ته پته گفتم: هیچی! به یکی از بچه ها سپردم اگر بیدار شد بیدارمان کند. اوست..
بابا یه کم مکث کرد و دوباره نگاهی به گوشی انداخت و رفت... تماسش را ریجکت کردم و گوشی را زیر بالشتم گذاشتم و از اتاق خارج شدم.
صبح که از خواب بیدار شدم بابا گوشی را با خود برده بود! داشتم شاخ در می اوردم.در یه لحظه عرق سردی روی پیشانی م نشست... واااااااای! الان بابا همه تماس ها و اس ام اس های امین را می بیند!!!
حدسم درست بود ...
بابا وقتی امد قشرقی در خانه به پا کرد وان چنان کشیده ای به صورتم زد که روی زمین پرت شدم . با پایش به پهلوم لگد زد که مادرم به دادم رسید و بابا را از اتاق بیرون کرد.
بابا بیرون رفتن و حتی کلاس کنکور رفتن را قدغن کرده بود! برای ترساندن مدام می گفت اولین کسی که بیاد خواستگاری می دمش بره... .
حس می کردم بدون این که کاری کنم دارم تنبیه می شوم!
با هر بدبختی که بود سعی کردم دل بابا را به دست بیاورم. یک روز توی اتاق نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد. به اتاق رفتم و خم شدم تا دستش را ببوسم. اشکانم بی امان می ریختند و گونه ام را خیس می کردند. بابا اجازه این کار را نداد و من را در اغوش کشید. حس خیلی خوبی داشتم. انگار همه چیز تمام شده است. اما....

و حالا نیما که مزاحم تلفنی من بود پسر عموی امین بود.
خلاصه که نیما فهمیده بود که مریم از طرف من با او تماس گرفته است. ازم قول گرفت تا به مریم چیزی نگویم! گفت از او خوشش امده و می خواهد او را ببیند! می خواست بعدا به او بگوید!
به نظر پسر بدی نمی اد . پشت تلفن کلی گریه و زاری کردم و فش نثار امین کردم اما نیما به ارامی با من حرف می زد و سعی داشت که ارامم کند. و بالاخره ارامم کرد و تا حدی اعتمادم را هم جلب کرد . خصوصا که فهمیدم بازیگر تئاتر است و چند بار در تلویزیون مجری هم شده . وقتی اسم برنامه رو گفت تازه چهره اش جلوی چشمم امد! چهره اش بد نبود .البته در تلویزیون. بیشتر به خاطر بازیگر بودنش بود که اعتمادم را جلب کرد .
فردا صبح وقتی به مریم زنگ زدم متوجه شدم که در حال رفتن به خانه نیماست . یک لحظه هنگ کردم! باورم نمی شد. هر چقدر التماسش کردم که نرود قبول نکرد. انگار بازیگر بودن نیما روی مریم هم تاثیر گذاشته بود و می خواست ببینتش.
به نیما زنگ زدم! ولی گوشیش رو جواب نمی داد. بعد چند بار زنگ زدن با عصابیت جواب داد: نمی گی شاید سر صحنه باشم؟ چیه اخه همش زنگ می زنی؟؟؟
تعجب کردم! این همان نیمای متشخص دیشب است؟؟؟
من هم با عصبا نیت گفتم: دروغ نگو. می دونم با مریم قرار داری. چرا گفتی که بیاد خونت؟ چی کارش داری؟
-هیچی!
-اره ! تو هم که راست می گی. زنگ بزن بهش بگو نیاد
-نه!
-چرا؟؟؟؟
-دلم نمی خواد . در ضمن مگه چه اشکالی داره؟ داره می اد همدیگه رو ببینیم. من نمی تونم با هر کسی توی خیابون قرار بذارم که . همه من و می شناسند. همین و بس...
دلیل مریم هم برای رفتن به خونه نیما همین بود.
به مرز دیوانگی رسیده بودم. عصبی بودم. هر چند دقیقه یک بار مریم را چک می کردم. ادرس نیما را از مریم گرفتم که اگر مشکلی پیش امد دستم چیزی داشته باشم.
مریم رفت و برگشت. از وقتی که به خانه رسیده بود زنگ زد به خانه ما و یه بند از خوبی ها و محسنات نیما می گفت . از طرز صحبت کردنش و رفتارش و تئاترهایی که بازی کرده بود و مریم فیلمش را دیده بود!

وقتی به نیما زنگ زدم , بد وبیراه پشت مریم می گفت. می گفت این اصلا یه جوریه . تنش می خواره . حالم از لحن صدای نیما به هم می خورد.
در اخر مکالماتم بی مقدمه گفت : بیا ببینمت!
-من؟ چرا؟؟؟
-خب من باید با تو صحبت کنم . امین می خواد من برای دوباره سر گیری رابطتتون پا در میونی کنم دیگه
-نه! من از اون متنفرم
در نهایت تهدیدم کرد که یا به خانه اش می روم یا به بابایم تماس می گیرد و چرت و پرت تحویلش می دهد. انگاری که نقطه ضعف مرا فهمیده بود. چه کار می توانستم بکنم؟ به ذهنم هیچ کاری نمی رسید. هنگ بودم! مخم جواب نمی داد...
عاقبت قبول کردم!

و حالا در ان نگرانی که گفتم داشتم به سمت خانه نیما می رفتم . کم کم به حالت هایم سر درد هم اضافه شده بود. تصور کاری که می کردم برای خودم هم مشکل بود. نیما به ظاهر می خواست با من صحبت کند ولی می دانستم که چه در سر دارد و با این همه داشتم به خانه اش می رفتم . ان قدر احمق و بچه بودم که نمی فهمیدم هیچ غلطی نمی تواند بکند اما از ترس بابا هم که شده روانه خانه اش شده بودم.
دم در خانه که رسیدم می لرزیدم! هوا خنک و بهاری بودم اما از درون درحال یخ زدن بودن بودم. دست و پایم در حالت بی حسی بود. ترس از چشمانم می ریخت. بعد اینکه ایفون را به صدا در اوردم در باز شد. در شیشه در ورودی موهایم را به داخل مقنعه هدایت کردم! با بدترین وضع ممکن می رفتم. به خیال خودم می خواست کاری کنم که تحریک نشود مثلا..
با ترس از پله ها بالا رفتم . خانه ش طبقه دوم بود
درب خانه ش نیمه باز بود. از پشت در سرش بیرون امد. بی اختیار و بلند سلام دادم!
نیما انگشتش را جلوی لبانش قرار داد و گفت: هیسسسسسسسسسسس!
با تعجب و سکوت وارد خانه شدم!
کفش هایم را در اوردم و در نزدیک ترین مبل به در نشستم. انگار منتظر بودم همه از هر گوشه ان خانه به سمتم هجوم بیاوردند. با دقت و بدون توجه به نیما به اطراف نگاه می کردم.در حالیکه سرپا رو به روی من ایستاده بود بلند بلند خندید و گفت: نترس. هیشکی نیست. من و تو . فقط.... . چرا بلند سلام می کنی بابا. همه همسایه ها فهمیدند یه دختر اومده خونمون!
لبخند زورکی زدم
ادامه داد: پس اون دختر لجباز و بی اعصاب پشت تلفن تویی؟؟
سرم را پایین انداختم... ادامه داد: چقدر خوشگلی ماشاالله. برای همینه خودت رو بهم نشون نمی دادی؟
در دلم بهش خندیدم. وضع سر و صورتم ان قدر داغون بود که اگر هم خوشگل بودم در ان شرایط اصلا به چشم نمی اد . حالم از قیافه مضطرب و نگران خودم به هم می خورد!
نیما با خونسردی گفت : چی می خوری؟؟
با صدایی که انگار از ته چاه در می امد گفتم : هیچی. بیا بشین. باید زود برم .خونه رو به بهانه کلاس پیچوندم. اگر بفهمند خونه خراب می شم
-بهتر... می ای پیش خودم!
جوابش را ندادم. به سمت اشپزخانه رفت. ازاین فرصت استفاده کردم و دوباره شروع کردم به وارسی خانه . از ترسی که وجودم را گرفته بود بدم می امد. امدم به خودم دلگرمی بدهم . کلی در درون خودم را سرزنش کردم و سعی کردم حداقل ترسم را به رو نیاورم.
نیما برگشت .
بدون اینکه بنشیند گفت این جا می خوای بشینی؟؟؟ بیا بریم اتاق. اونجا کامپیوتر هست بهتره. مگه نمی خوای فیلم تئاترم رو ببینی؟
دوباره زورکی لبخند زدم و گفتم: نمی شه من هم اینجا بشینم و تو حرفات رو بگی و من برم؟؟
به نشانه قهر به اتاقش رفت .
چند لحظه ای نشستم. خانه سکوت بود و نیما در اتاقش! این دیگر چه جورش بود؟ می دانستم برای چه من را به اتاق می خواند.
با ترس و تردید به سمت اتاق رفتم . تا وارد شدم با نگاه منتظر و لب خندان نیما مواجه شدم. با خنده گفت : می دونستم می ای. خوب بیا بشین!
فیلم را گذاشت... تند تند می زد انجا هایی که خودش هست را نشانم می داد...
ولی من در تمام این مدت قلبم در دهانم می تپید!
بعد اتمام فیلم یک اهنگ گذاشت و با صدای اهنگ سرش را این طرف و ان طرف تکان می داد.
نیما قیافه ش بد نبود. به نظرم امین خوشگل تر از نیما بود اما غرور نیما خیلی زیاد بود. فکر می کرد از دماغ فیل افتاده . در کل چنگی به دل نمی زد . خصوصا در ان شرایط که من اسم خودم را هم از زور استرس به زور به یاد می اوردم.
بعد اتمام اهنگ اول و شروع اهنگ دوم نیما از اتاق خارج شد و با یه نخ سیگار در دست و جا سیگاری برگشت. بعد اینکه نشست انگار که چیزی یادش رفته باشد گفت: ای وای! تو هم سیگار می کشی؟
-نه!
-اره . معلومه اهلش نیستی!!!
دوباره از روی صندلی بلند شد در چهار چوب در اتاق نشست. جا سیگاری را کنار دیوار گذاشت و شروع کرد به سیگار کشیدن... . با هر پک چشمانش خمار خمار می شد. حالاتش مرا می ترساند. کم کم شک کرده بودم که ان یک سیگار معمولی باشد !
در حالیکه چشمانش خمار شده بود و لبخند شهوت انگیزی بر لب داشت . دستش را به سمتم دراز کرد. از جایم بلند شدم . با تعجب گفتم : چیه؟؟؟
-دستم و بگیر...
-که چی بشه؟؟؟
- اه! نزن توی حالمون دیگه . می گم دستم و بگیر و بشین کنارم...
- من اومدم تو حرفات رو ...
حرفم رو قطع کرد و با صدایی بلند تر گفت: بیا بشین اینجا..
همانند یک گوسفند سرم را پایین انداختم و کنارش نشستم. دستم را محکم در دستش فشار می داد. بعد دو سه بار پک زدن به سیگارش , در زیرسیگاری خاموشش کرد.
با دستی که دور گردنم انداخته بود مرا به سمت خودش هل داد. مقاومت کردم و خودم را کنار کشیدم! دو دستم را محکم با دستانش کشید و با شدت مرا به بقل خودش انداخت. انقدر سریع و با زور زیاد این کار را کرد که حتی نتوانستم مقاومت کنم .
محکم در بقلش فشارم داد. گفتم : نیما! برو کنار. این کارا چیه؟
اول کمی نگاهم کرد و بعد بلند بلند زد زیر خنده.. حالم از خنده ها و چشم ها و حالاتش به هم می خورد . درحالیکه دستانم را محکم در دستانش قفل کرده بود از جایش بلند شد و در حالیکه مرا بر روی زمین می کشید به سمت اتاق خواب برد. به هیچ وجه نمی توانستم به زورش غلبه کنم . کلافه م کرده بودم.
با یک حرکت مرا به روی تخت انداخت. تا خواستم از جایم برخیزم با شدت به رویم افتاد. دستها و پاهایم زیر تنش قفل شده بودند. تا خواستم دهانم را باز کنم لب هایش را روی لب هایم گذاشت. حتی قدرت داد زدن هم نداشتم . هر چقدر تقلا می کردم بی فایده بود. اشکانم از گوشه چشمانم سریز می شدند و به درون گوشم میرفتند...
نیما با مهارت و بدون اینکه بتوانم کوچکترین حرکتی کنم مقعنه م را در اورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو ام!
دستش را از زیر لباسم به داخل برد و شروع کردن به مالیدن سینه ام. درحالیکه یه دستش روی دهانم بود و دست دیگرش به سینه ام گفت: جوووون عجب سینه هایی. شرط می بندم دست کسی بهشون نخورده تا حالا..
هر چه با دستانم که حالا ازاد بودند سعی می کردم که کنار بکشمش نمی شد که نمی شد . مثل سنگ بود. حتی ضربه هایم هم اثری نداشت.
این سری رفت سمت دکمه شلوارم... دستش روی التم بود اما از روی شورت. دیگر بی خیال دهانم شده بود . حواسش نبود که دااااااااد زدم: جون مامان و بابات دست نزن. گفتم جون مامان وبابات...
یک لحظه خشکش زد . نگاهم می کرد و در نهایت یکی خواباند توی گوشم. حالا چرا نمی دانم! البته بعدا از طریق مریم فهمیدم که پدرش مرده!
دست از سرم برداشت و در کنار تخت نشست. دستش را قلاب کرده بود به زانوهایش تکیه کرده بود.
با هول و استرس لباسم را که بالا داده بود مرتب کردم و دکمه های مانتوم را یکی در میان می بستم . مقعنه ام را کج و کوله سرم کردم و به سمت اتاق دیگر رفتم تا کوله م را بردارم. کفش هایم را پوشیدم و بدون اینکه بندش را ببندم با سرعت بیرون امدم. پله ها را انقدر با سرعت پایین می رفتم که چند دفعه نزدیک بود با سر به زمین بخورم...
حالم خیلی بد بود.
وقتی خودم را به سر کوچه رساندم هق هق زدم زیر گریه... حتی تصور اینکه این گونه بدنم را دست مالی کنند را هم نمی کردم. از خودم بدم می اد. حس نجس بودن می کردم . اولین رابطه م این گونه و با این وضع بود. اتفاقی نیافتاده بود اما برای من خیلی سنگین بود..
از کوچه بیرون اومدم. تقریبا همه به سرو وضعم نگاه می کردند. شروع کردم به مرتب کردن خودم...
خودم را به مترو رساندم. دیگر گریه نمی کردم . فقط خیره خیره به جلو نگاه می کردم و راه می رفتم . روی یک صندلی نشستم . هر لحظه که می گذشت من هزار بار اتفاقی را که افتاده بود مرور می کردم . مغزم سوت می کشید . از حماقت خودم عصبانی بودم . انگار که دلم می خواست خودم را تنبیه کنم .
از جایم بلند شدم. صدای افتادن کوله م را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. به جلو حرکت کردم. در لبه ایستادم. چشم دوخته بودم به ریل های برقی مترو... بزرگ نوشته بود: خطر برق گرفتگی!
یعنی حتی اگر مترو هم از رویم رد نشود تا بروم انجا برق مرا می گیرد!
یه ذره دیگر جابه جا شدم به جلو رفتم . صدای امدن مترو می امد. حس کردم این بهترین فرصت است . نا گهان با شدت زیادی به عقب کشیده شدم و به پشت به زمین خوردم.
تا صورتم را برگرداندم کشیده ای اب نکشیده ای نثارم شد. دستم را روی صورتم گذاشت ان روز حسابی از همه کشیده خورده بودم. زن سالخورده ای با اخم های در هم پشت هم حرف می زد. صدایش را خیلی خفه می شنیدم. فقط نگاهش می کردم. جمعیت دورمان حلقه زده بودند. از جایم بلند شدم . با هر قدم من همه کنار می رفتند. کوله م را برداشتم و سوار مترو شدم.
ان زن هم سوار شده بود و مدام غر غر می کرد و با صدای بلند و با عصابیت نصیحتم می کرد. بقیه هم یا مرا نگاه می کردند یا به تایید حرف هایش حرفهایی دیگر می زدند. اما من صدای همه را از درون حباب می شنیدم! کلا نمی فهمیدم چه خبر شده !

وقتی رسیدم خانه فهمیدم بابا را به بیمارستان بردند. خواهرم گفت: نمی دانم چه شد! بابا همش استرس بی خود داشت . اون قدر همین جوری ادامه داد تا یهووو افتاد. فکر کنم سکته کرده!
بی چاره بابا...!
نیما به مریم گفته بود:" این انتقامی بود که به خاطر شکستن دل امین مستحقش بود. تازه می خواستم بیشتر پیش برم که پای بابام رو وسط کشید!!!"
     
#253 | Posted: 25 Jun 2011 04:51
ساک زدن مونا در کافی نت


اگه یادتون باشه داستانی رو نوشتم با عنوان بیوه خطرناک. دیدم استقبال خوبی شد ازش. خدا رو شکر کسی هم بهم فحش نداد . گرچه میدونم کاربرای این سایت کاملا خودشون به راست بودن یا دروغ بودن داستانها واقف هستن و میدونن به چه کسی فحش بدن یا چه کسی رو تمجید کنم...

حالا مهم نیست. هرجور دوس داشتین قضاوت کنین
--
این جریان رو که میخوام بگم مربوط میشه به سالهای84-85---
مدتی بود که میرفتم سایت اویزون رو دید میزدم و یجورایی خوشم اومده بود ازش. بیشتر وقتمم تو قسمت دوستیابیش میگذروندم و هر روز تاپیکهایی که دخترا میزدن رو چک میکردم تا شاید یه همشهری پیدا کنم . هرچی میگشتم کمتر کسی رو پیدا میکردم که به موقعیت مکانی من بخوره...

یه روز طبق معمول داشتم تو سایت چرخ میزدم که دیدم یه دختر به اسم مونا ازگرگان یه تاپیک زده که دنبال دوس پسر میگردم میخوام با کسی دوس باشم که از همه نظر ساپورتم کنه و از این کسشعرا...

بعدشم ایمیلشو گذاشته بود نوشته بود یه عکس از خودتونو کیرتون بفرستید..

منم که از بس گشته بودم یه همشهری پیدا نکرده بودم با خودم گفتم حالا بذار واسه این یه میل بفرستیم ببینیم چی میشه..

یه عکس از خودمو یه عکسم از کیرم به ایمیلش فرستادم و یه نامه احساسی هم نوشتم که اره من فقط واسه سکس نمیخوامت و.... خداییش هم هرچی براش نوشتم واقعی نوشتم چون شدیدا دنبال یه دوس دختر میگشتم که از همه لحاظ باهم باشیم نه فقط سکس.

خلاصه گذشت و بعد از 4-5 روز دیدم برام جواب نامه امو داده و کاملا معلوم میشد این یه جوابی بود که بصورت روتین برای همه کسانی که بهش ایمیل میدادن میفرستاد تو ایمیلش چند تا سوال خصوصی تر نوشته بود(بحساب خودش کسانی که به ایمیلش نامه میدادن رو گزینش میکرد و از جواب هرکسی که بیشتر خوشش میومد میذاشتش تو مرحله بعدی) منم به سوالاش پاسخ دادمو دوباره براش فرستادم..
خلاصه سوال جوابامون تا جایی رسید که قرار شد تلفنی حرف بزنیم.
من تو همون نامه اول که بهش داده بودم شمارمم گذاشتم اما اون تا وقتی که مطمئن نشد تماس نگرفت.

بالاخره بعد از چند مدت که نامه نگاری کردم باهاش زنگ زد.
صدای خیلی جذابی داشت و واقعا ادم رو دیوونه صداش میکرد.
چند وقت باهم تلفنی حرف زدیم و جوری که هر دو تقریبا به هم وابسته شده بودیم.
روزی که عکسشو برام میفرستاد رو یادم نمیره چقدر هیجان داشتم. خیلی لحظه قشنگی بود. چندتا عکس برام فرستاد چقدر زیبا بود واقعا زیبا بود.

بهم قول داد دیگه سایت اویزون نره حتی پاسورد ایمیلی که تو سایت گذاشته بود رو هم بهم داد. وقتی بازش کردم بیشتر از 200 تا نامه درخواست دوستی داشت..
خیلی بهم وابسته شده بودیم. تنها مشکلی که بینمون بود مسافتی که بینمون بود که خیلی اذیتم میکرد.
گرگان کجا و شهر ما کجا ....

کارمون این شده بود اون پشت وبکم برام لخت میشد و من جلوش جلق میزدم. یه مدت همینجوری گذشت و تا اینکه دیدم اینجوری نمیشه باید یه فکری کنیم.

قرار شد من برم گرگان پیشش. مشکل این بود که اونجا هم جا نداشتیم.
نه دوستی نه اشنایی. خونه خودشونم که نمیشد بریم. مونده بودم چکار کنم. به خودم لعنت میفرستادم چرا عاشق کسی که ازم دوره شدم.. دل بود دیگه چکارش میشد کرد.

خلاصه بلیط گرفتمو رفتم گرگان. باورتون نمیشه وقتی اومد استقبالم باورم نمیشد که از نزدیک دارم عزیزمو میبینم. هر دومون در حسرت سکس داشتیم میسوختیم.

با ماشین اومده بود دنبالم حدود ظهر بود که رسیدم گرگان سوار ماشینش شدمو رفتیم یکی از رستورانهای اونجا و ناهار زدیم.

بعد از رفع گرسنگی و خستگی شروع کردیم به فکر کردن و بحث کردن که حالا کجا بریم که بتونیم حداقل یه لبی ازهم بگیریم.
که یهو مونا فکری به ذهنش رسید گفت بریم کافی نت .... که تو خیابون....

هست. چندبار رفتم اونجا خیلی خلوته میشه اونجا کنار هم بشینیم..

من که نمیشناختم جایی رو موافقت کردم باهم رفتیم کافی نت. حدود ساعت 3ظهر بود یه دختر خوشکل هم مسئولش بود که پشت سیستم نشسته بود.

رفتیم ردیف اخر یه میز تحریر بزرگ گذاشته بودن که دوتا سیستم همراه با کیس هاشون روی میز گذاشته بودن. طوری که وقتی کسی مینشست پشت این میز تقریبا میشه گفت اون کسی که جلو نشسته نمیتونه ببینه ...

دقیقا جایی بود که بهش نیاز داشتیم.

مونا نشست کنار دیوار منم کنار اون که میشه سر میز. چون ردیف اخر هم بودیم خیالمون راحت بود که کسی از پشت نمیتونه ببینه مارو.

تنها نگرانیمون یه پسره دو ردیف جلوتر بود با همون دختره که ردیف اول پای سیستم نشسته بود هر از گاهی از جاش پا میشد...

دیگه طاقت نیاوردیم مونا به عنوان اینکه میخواد چیزی رو از زمین برداره دو زانو نشست رو زمین منم زیپ شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو که مثل تیراهن شده بود اوردم بیرون دادم دستش...

وای چه لحظه ای شده بود. چه صحنه ای بود. وقتی کیرمو کرد تو دهنش انگار دنیا رو بهم داده بودن. جوری ساک میزد برام که تصورشو نمیتونستم بکنم...

اینقدر حشری شده بودم که در عرض 3-4 دقیقه ابم با قدرت زیاد اومد و تا تهش رو ریختم تو دهن مونا اونم بدون اینکه کم بیاره کاملا قورتش داد.

نمیدونین چقدر لذت بردیم .
یه بوی اب منی ته کافی نت رو گرفته بود که هرکسی اضافه میشد به اون قسمت میفهمید خبریه..

سریع خودمونو جمع و جور کردیم از کافی نت زدیم بیرون.

مونا گفت بیا بریم جنگل نمیدونم اسمش چی بود توسکان بود توستسکان بود دقیق یادم نمیاد اسمش چی بود

سوار ماشین شدیم و رفتیم همون جنگل. یخورده اونجا قدم زدیم پشت چندتا درخت هم یخورده لب گرفتیمو سینه خوردم ولی میترسیدیم سکس کنیم نمیشد..

تا اینکه مونا گفت بیا بریم مسافرخونه ای پیدا کنیم شاید قبول کنه پول بهش بدیم بیخیال بشه و شناسنامه نخواد ازمون..

رفتیم پایین شهر یه میدون بود که داخل یکی از کوچه های مشرف به میدون یه مهمان پذیر بود داخلش شدیم یه پیرمرد باحال بود (اگه زنده هست خدا حفظش کنه) بهش گفتم حاجی من از ... اومدم این خانم هم دوس دخترمه. نه میخواییم ادم بکشیم نه دزدی کنیم نه کار دیگه ای فقط میخواییم این دوروزی که اومدم شهرتون با ایشون باشم/ اگه حرفامو باور میکنی مردونگی کن و بذار ما باهم باشیم. پولشم هرچقدر میشه میدم.

واقعا خدا حفظش کنه پیرمرده قبول کرد اجاره رو دوبل بگیره بذاره تا شب مونا پیشم باشه .
وقتی رفتیم تو اتاق اول باهم پریدیم تو حموم وای چه لذتی داشت.
بدن همو لیف میزدیم. لب میگرفتیم... باور نکردنی بود.
از حموم که اومدیم بیرون پریدیم رو تخت . حالت 69 شدیمو میخوردیم مال همو.

مونا اوپن نبود نمیتونستم از جلو بکنمش. بهم گفت از پشت بکن. دوسه بار از پشت کیرمو کردم تو کونش ولی راستش با ساک زدن بیشتر حال میردم...
خلاصه دو روزی که گرگان بودم همش پیش هم بودیمو همدیگرو ارضا میکردیم...

چندبارم رفتیم ناهارخوران قلیون کشیدیمو غذا خوردیم..

دوستان باور کنین سکسی که همراه عشق باشه بزرگترین لذتیه که برای یه پسر و دختر فکر میکنم میتونه باشه.
امیدوارم همتون این نوع سکس رو همیشه تجربه کنین/

---------------

سالهای ساله که ازجریان منو مونا میگذره و متاسفانه اتفاقاتی پیش اومد که ما بهم نرسیدیم دیگه///

موفق باشید
کاوه
     
#254 | Posted: 25 Jun 2011 04:58
فاز نیلوفر


ميخوام از يكي از بهترين دوست دخترهام براتون بگم ، اسمش نيلوفر بود و آخر هر چي كه فكر و شو كني . ديوانه سكس و آخر شهوت با اندامي فوق العاده زيبا و متناسب و البته جذاب كه هر مردي را مجذوب و ديوانه ميكرد . ( قدي بلند 185 با سينه هايي بزرگ و سفت و باسني خوش فرم و بدني خوش استيل و تركيب ) خيلي وقتها بخش ميگفتم خدا موقع آفريدن تو كاملا بيكار بوده و تو تمام اندام و چهرت كار كرده .
ما با هم همه جوره رفيق بوديم و خيلي هم سكس داشتيم. يكروز بعداز بيرون رفتن و سكس با هم به نيلوفر پيشنهاد كردم بريم شمال هم تفريح كنيم و حال . اونم قبول كرد ولي به شرطي كه صبح زود بريم و تا غروب برگرديم چون ميگفت پدرش ادم گيري و مادر و خواهراش رابطمونو ميدونستن . فكر كنم در اون موقع 30 سال داشتم اونم 28 سالش بود .
قرارمون شد جمعه ساعت 6 صبح نزديك خونشون ، من رفتم دنبالش و بعد از سوار كردنش با سرعت زياد به سمت شمال رفتيم . يادم به خاطر پليس از جاده فيروزكوه رفتيم قائمشهر و بعدش بابل و بابلسر و در آخر مقصد خيابون دوازدهم دريا كنار . توي راه خيلي عطش كير داشت شايد چند روزي بود نكه نكرده بودمش و همش ميگفت تندتر برو بايد زود برگرديم . تقريبا ساعت 30/9 صبح رسيديم و هنوز دو دقيقه نشده بود كه رسيديم بغلم كرد و شروع كرد به لب و ماليدن .

من هم كه يك اذربايجاني سريع بردمش اتاقهاي بالا و شروع كردم به برنامه و بعد از شايد 40 دقيقه و اتمام كار هر دو مون لخت روي تخت دراز كشيديم . وقتي بلند شدم ديدم ساعت نزديك ظهر بود و به اتفاق رفتيم بابلسر رستوران ميزبان بعد از صرف نهار و تجديد قواي جسمي و تغذيه دوباره برگشتيم ويلا و كاري كردم كخ تا عمر دارم نه من فراموش ميكنم و نه اون . شايد بگم نزديك به يك ساعت و نيم رو كار بوديم و دقيقا متوجه ارضا شدنش شدم . توي اين مدت 3 بار ارضا شد و مثل يك گربه وحشي تمام كمرم و از پشت چنگ انداخته بود .
سكس به ارامي شروع شد و در ادامه با خوردن نيلوفر همراه بود و هر چه ميگذشت ميديم كه ديوانه تر ميشه و در 40 دقيقه پاياني به قصد كشت تلمبه ميزدم و اون با داد و فرياد و عدم تعادل روحي در سكس و حشري بودن كه بعضي اوقات ميخنديد من را به سكس طولاني تر مصمم ميكردد .
اون روز از هر جايي كه بگي ( دهان / لاي سينه / لاي پا / كون / كس ) به دشمن متجاوز حمله ميكردم و انصافا عالي فاز ميداد و همراهي ميكرد .
خودش ميگفت تا حالا اينطوري سكس نداشتم و بعد از اين موضوع تقريبا 3 سال با هم بوديم كه بعدش فكر كنم ازدواج كرد .
ما با هم مسافرتهاي زيادي رفتيم و خاطرات شيريني را با هم داشتيم ، البته بگم به نظرم همه چي سكس نيست خيلي جدابيتهاي ديگه در دوستي وجود داره كه با سكس كامل ميشه .
موفق و سربلند باشيد .

نوشته: ساسان
     
#255 | Posted: 28 Jun 2011 05:14
کون بجای کس


با سلام مجدد من علیرضا هستم که چند روز پیش یه خاطره از دوران دانشجویی براتون فرستادم اما قضیه ای که می خوام تعریف کنم مربوط میشه به همین جمعه گذشته.
عصر جمعه خونه داداش بزرگم بودم که میخواستن برن مهمونی منم با بی حالی از خونشون زدم بیرون یه ساعت کوس چرخ زدم زنگ زدم خونه دادش کوچیکم دیدم خانمش رفته خونه مادرش شهرستان اینم تنهاس رفتم خونشون برش داشتم زدیم بیرون که بیفتیم دنبال یه کوس بگردیم و روز جمعه ای یه حالی به خودمون بدیم!
اول عصر یه کم خبری نبود و کل محدوده میرداماد تا ونک و ولی عصر تا تخت طاووس عاری از هرگونه کون و کوسی بود یه خورده بعد زنگ زدم پسر عمم که همیشه تعداد متنابهی کوس زیر دست و بالش داره خلاصه اون کس کش هم دم لایه تله نداد و 2 ساعت تمام ما رو کیر کرد خلاصه هوا که تاریک شد جنده های محترم کمکمک فعالیت شبانه خود را شروع کردن و خیابان پر شد از کوس های رنگارنگ در انواع مختلف. کیس اول رو تو خیابون ولیعصر نرسیده به ونک زدیم که دو نفر بودن یکیش کیری بود و اون یکی چیز توپی بود دیدم از جلو ماشین در میرن پیاده شدم رفتم طرفشون تا گفتم سلام پیریه برگش گفت نفری 40 میگیریما! یه لحظه مخم تیر کشید که اووووووووووو چه خبره یه راه میخوای بکنیش تو کوس طرف حالا معلوم نیس دفه اول ابت زود بیاد بعدش زرتی 40 چوب پیاده بشی ولی به روی خودم نیاوردم گفتم بابا کی حرف پول زد در راه کوس جان دادن رواس که لااقل سوارشون کنم و بعدش مخشونو کار میگیریم قیمت رو میاریم پایین القصه این دو فقره کوس رو بلند کردیم اومدن چپیدن تو ماشینو تا نشستن پیریه گفت که ما نصفشو تو ماشین میگیریم نصف بعدی تو خونه قبل از عملیات!
دیدم کاملا حرفه ای ان و به هیچ وجهی من الوجوه نمیشه سرشونو شیره مالید دوباره شروع کردم به مزه ریختن که بابا بیخیال حالا یه تخفیفه کوچولو بدین ما هم از شرمندگیتون در میایم و یه دفه که نیس ما میخایم مشترک بشیم و از این کوس شعرا که پیریه یه دفه ای وحشی شد که یالا نیگهدار پفیوس بچه کونی!
بعد با عشوه به اون یکی گفت که مریم جون پیاده شو بریم اینا پول بده نیستنو اسو پاسن. ناکس انقد حرفه ای بود که فوری به افکار پلید من پی برد و با صدتا فحش که لطیف ترینش مادر قحبه بود پرین پایین تو این اثنا دیدم اووووووو اون ور خیابون یکی دیگه واساده انده کوسه خیلی توپ و خوش هیکل تا خواستم دور بزنم برم جلوش واسم فوری دو تا کوس اولی رفتن سراغش که بابا با این بچه کونیا نریا اینا پول ندارن که خودشون کونین و از این کوس شرا خانم کوس دومی هم اگه 1% احتمال سوار شدنش بود با این حرفا دیگه رایش برگشت اونم بی خیال شدیم و دوباره تلاش مستمری رو برا یافتن لااقل 1 فقره کوس تعاونی و اعلا شروع کردیم نیم ساعت بعد دو مورد دیگه رو سوار کردیم که نسبت به اولی ها هم خوشگل تر بودن و هم قیمتشون 30 تومن بود و همینکه مهربونتر هم بودن اما اینا هم گیر داده بودن که نصفش باید تو ماشین پرداخت بشه که منم یه تراول بیستی اماده کرده بودم که بهشون بدم ایناهم میگفتن باشه 40 تا هم خوبه میدین ولی نظر من این بود که تو خونه هم 20 تا دیگه بدیم و بی حساب بشیم که بعد از کمی چونه زدن متآسفانه این دو مورد نیز رمیدن و پریدن!
دیگه داشت اعصابم خرد میشد به زمین و زمان فحش میدادم که ای کیر تو این شانس هیچ جنده ای یعنی حاضر نمیشه یکم بامون راه بیاد عجب زمونه ای شده عجب گرانی شده گوشت خوب کیلویی 5000 تومن اون موقع 250 گرم گوشت خوک 30-40 هزار تومن ای ریدم تو این مملکت از این پسر عمه کوس کشم خبری نشد که نشد مثل اینکه اونم رو فرم نبود اخه این جور مواقع کوسای تیری می اورد میکردیم حیف. ساعت دیگه داشت 11 میشد و دیگه هرکی هم قرار بود بده سوار یکی شده و رفته بود خیابونم کمکم داشت خلوت میشد که یه هو سمت مخالف خیابون کیس تازه ای به چشم خورد از دور خیلی کوس به نظر اومد فور دور زدیمو من پیاده شدم دیگه باید هر طور شده مخ این یکی رو می زدیمو یه فیضی به کیر مبارک کی رسوندیم خلاصه تا پیاده شدم خانم گفتش که 30 میگیرم منم گفتم باشه زود بیا سوار شو دو قدم به طرف ماشین اومد بعهد وایساد منم برگشتم دیدم دو تا جوجه بسیجیه کونی بغل ماشین به داداشه گیر دادن حوصله درگیری رو نداشتم پریدم تو ماشین دستی بردم بالا گفتم برادر سوتفاهم شده یا مهدی ادرکنی!
کوس کش نیششو باز کرد و به راننده گفت بریم برادر خودین. گازشو گرفت رفت دختره هم از ترسش پرید تو یه پیکان قراضه و رفت ما هم دنبالش یه خرده بعد پیاده شد اون بغل یه فرعی بود رفتیم تو صداش کردم بدو اومد پرید تو ماشین گازشو گرفتیم رفتیم یه هو دیدم دوباره این دو تا کسکش بغل ماشین دارن علامت میدن که وایسا خوشبختانه بزرگراه نزدیک بود و مسیر باز و ساعت حدوده 11.5 منم با این اطمینان زنجیری که همیشه تو ماشین بود در اوردمو اومدم از شیشه بیرون جاتون خالی یه 4 5 تا حسابی حواله این مادر قحبه ها کردم و گاز دادیم و رفتایم خوشبختانه این مورد اخری دیگه از پول پیش و این حرفا چیزی نگفت و منم اصلا راجع به پول صبتی نکردم فقط تو را واسه غذا و کاندوم نیگه داشتیم رفتیم خونه!
تو خونه اولش نفری یه قرص خوردیم و بعد شامو زدیم بعدش دختره پاشد که کی اول میاد منو داداشی به هم نیگاه کردیم و با اشاره به من گفت که اول تو برو منم قبل از اینکه برم اتاق خواب به پسر عمم زنگ زدم که کونده تو که کوس جور نکردی لااقل اگه دوس داریس یکی اوردیم بیا بکن.
اونم مثل قرقی از اون ور شهر حرکت کرد که بیاد. خلاصه من تا رفتم تو جنده خانم چراغو خاموش کرد به طوریکه اتاق تاریکه تاریک شد بعد هم فوری لباساشو دراورد و کاندوم رو سریع کرد تو کیرم و شروع کرد از رو کاندوم ساک زدن (البته اینم مدل جدیدیه که چند وقتیه در میان جنده های محترم مد شده و به خیال کوس کششون فکر می کنند که به این طریق جلو ایدزو میگیرن که البته از همین جا به عنوان یک پزشک به کلیه جنده های محترم اعلام میکنک که ایدز از طریق سکس اورال منتقل نمیشود" و از این به بعد با فراق خاطر نسبت به کیر رنج کشیده مردم ساک بزنن و لذت یه ساک اساسی رو به ملت زهر مار نکنن و صد البته تنها کاری که جنده ها خوب انجام میدن همین ساک زدنه که اونم بیشتر به خاطر اینه که اب مشتریه بخت برگشته زودتر بیاد و زودتر اسکن ها رو بگیرن و گورشونو گم کنن) خلاصه دیدم این جنده الانه که ابمو بیاره اول خواستم یه بار ابمو بیارم بعد دیدم که ممکنه بعدش کیرم راس نشه بی خیالش شدم و رویا رو کشیدم کنار!
خواستم به کوسش دست بزنم که دیدم خودشو میکشه کنار و نمیذاره دست بزنم برگشت گفت دست نزن ابم میاد گفتم اشکالی نداره خوب بیاد دیدم بهونه اورد بیخیال شدم در ضمن هی پاهاشو به هم میچسبوند که دستم به لای پاش نخوره خلاصه رویا دراز کشید و یه چیزی مثل کرم مالید به کیرم بیشتر شک کردم که واسه کوس کردن که کرم نمیخواد اخر سرم یه متکا خواست که بذاره زیر کمرش در حالیکه دستاش رو جلوی کوس کذاییش گرفته بود تقریبا مطمئن شدم که خانم دو جنسس و به اصطلاح شی مل تشریف دارن منم به روی خودم نیاوردم و کیرم رو اروم گذاشتم لب کونش که گشاده گشاد بود معلوم بود که حسابی واسش زحمت کشیده و موقع ریدن دیگه احتیاجی به زور زدن نداره و خیلی راحت رفع حاجت میکنه با بی میلی شروع به تلمبه زدن کردم و تو این فکر بودم که این دوجنسه کونی پیش خودش سرمون کلاه میذاره لذا از افکار سکس خارج شدم و ابم هم که موقع ساک کم مونده بود بیاد دیگه سست شد و با وجود فشارهایی که رو کون طرف میاوردم ابم نمی اومد دو بار پوزیشن عوض کردیم تا بالاخره ابم اومد واز لجم کشیدم بیرون کاندومو در اوردم و پاشیدم به سر و کولش بلافاصله اومدم بیرون جریانو به داداشم گفتم برخلاف من حالش گرفته نشد و خوشش هم اومد و گفت که اتفاقا من از دو جنسه ها خیلی خوشم میاد خلاصه یه نیم ساعتی هم اون با رویا ور رفت و دو بار کاندوم ترکوند اخرشم ابش نیومد که نمیدونم به دلیله گشادیه بیش از حد کونه رویا بود یا قرصه اثر خوبی داشت پشت سر داداشم رویا ذرتی لباس پوشید اومد بیرون تو این بین پسر عمم هم اومد ولی هر چقدر اصرار کردیم که تو رو خدا به این بنده بینوا هم بده نداد که نداد و برگشت گفت که دیرم شده ازین قرتی بازیها!
خلاصه بهش گفتم چقدری بدم راضی بشی برگشت گفت که 2 نفر 60 تومن مخم تیر کشید با خودم گفتم ای کوس کش کون گشادتو جای کوس حواله کردی این همه هم پول میخای هر چقدر کردم به 30 تومن راضی نشد که نشد و تز منم این بود که من فکر کردم 2 نفرو گفتی 30 تومن و الا 20 تومنم کوس توپ فراوون بود تازه فکر کردی با بچه 15-16 ساله طرفی اندازه موهای سرت تو کون و کوس گذاشتم دیگه فرق این دو رو نفهمم باید برم بمیرم کس کش حروومزاده با پررویی تمام با اون صدای کلفت کیریش از رو نمیرفت که من کوس دارم بش گفتم جای دور که نیس مایه همین جاس بکش پایین ببینیم ولی نکشید که نکشید!
دیدم به هیچ صراطی مستقیم نمیشه یه نقشه شیطانی واسش کشیدم گفتم راستشو بخوای من اصلا پول همرام نیس باید از عابر بانک بگیرم بهت بدم که لااقل از خونه ببرمش بیرون که یه موقع ابرو ریزی نکنه از خونه زدیم بیرون و به پسر عمم گفتم تو از پشت بیا که یه موقع مشکلی پیش نیاد الکی دنبال عابر بانک بودم واین کونیه مدام تکرار میکرد که من خودم ختم روزگارم یه موقع فکر نکن میتونی منو دور بزنی و از این حرفا که تو این بین دوباره 2 نفر از برادرها به دادم رسیدن اونا که داشتن با موتور گشت میزدن 2 نصفه شب ما رو میبینن و شک میکنن و با موتور میفتن دنبالمون منم یه معکوس کشیدمو گازش و گرفتم! پست سر من پسر عمم و پشتش برادرا عجب صحنه ای بود خیلی زود گمشون کردم ولی رویا که معلوم بود خیلی ترسیده و دنبال درد سرم نمیگرده هی اصرار میکرد که پولم نمیخام فقط نیگر دار پیاده بشم تو دلم میگفتم کوس عمت باستی پولم بدی که دو تا پسر خوشگل و خوشتیپ و علاف خودت کردی تو این بین با موبایل پسر عمم تماس گرفتم و مثلا با ترس بهش گفتم که این کوس کشا افتادن دنبالمون نمیتونم برم بانک پول همرات داری و جوری که رویا بشنوه بلند گفتم صدیه باشه دختره میاد اونجا صدیو بهش بده بره. برگشتم به رویا گفتم زود 40 تا پیاده شو میخام یه صدی بت بدم گورتو گم کنی ما کی امروز همش بد اوردیم اینم روش اولش قبول نمیکرد و هی میگفت نیگر دار میخام پیاده شم بالاخره خم شدم به زیر صندلی که ترسید گفت چاقو در بیاری جیغ میزنم!
بهش گفتم بچه بازیا چیه الان کلتو در میارم یه دونه تو مغزت خالی میکنم که نتونی نفس بکشی بد جوری ترسیده بود و عرق کرده بود در اورد 40 تومن داد بهش گفتم برو ماشین پشتی بگیر تا پیاده شد جفتمون گاز دادیم رفتیم و. پشت سرمون صدای ناهنجار رویا که داد میکشید مادر جنده ه ه ه ه ه وایساااااااا و ما تو سیاهی شب گم شدیم تا اولا واسه خیلی ها درس عبرتی بشه که کونو به جای کوس قالب نکنن و مهم تر اینکه زیاد سر پولش چونه نزنن که ممکنه اعصاب طرف بریزه به هم و مادرشونو بگاد و به قول جنده ه ای قدیمی هر چی دادی خدا بده برکت سرمایه دادی مگه مایش چیه؟
     
#256 | Posted: 28 Jun 2011 05:17
برده ی شهوت


یه سیگار از پاکت دراوردم فندک اوردم بالا درشو باز کردم یادگار داداشم بود سنگشو چرخوندم روشن نشد باز این کار و تکرار کردم روشن نشد ا ه ه ه تو دیگه اذیت نکن فندکی که همیشه روشنش میکردم یاد داداشم می افتادم و خاطراتش همیشه پیشم بود ولی انگار راضی نبود من سیگار بکشم فندکش برای این بود که روشن نمیشد سیگار و انداختمش دور من که سیگاری نیستم پس اینجا چکار میکنم سیگار چرا تو دستام بود , یاد گذشته افتادم خیلی هم دور نبود...
سامان ... سامان ... سامان… سامان ... سامان , بله...بله چیه بابا 20 دفعه صدا میکنی یه بار صدام کنی میفهمم ,آره جون دلت کجایی پسر خبری نبود ازت گفتم دور از جون شانس اوردیم بلایی سرت اومده ,هه هه هه بی مزه , بابا 4 5 دفعه صدات کردم , اخ خ خ خ خ ببخشید داداش راست میگی حواسم نبود فردا با یه نفر قرار دارم همش فکرم پیش اونه , آی ی ی ی ناقلا دوست دختر جدید پیدا کردی , ای بگی نگی هم آره هم نه , یعنی چی هم آره هم نه :دی نکنه دوجنسست که اینجوری میگی , نه بابا چرا چرت میگی یه جورایی با تمام دوست دخترایی که داشتم فرق میکنه , اوهووووم ولی باز عقلم جایی قد نمیده سامان بگو ببینم بچه چی تو کلته , هیچی بابا طرف 38 سالشه با هم تلفنی آشنا شدیم , ای بابا سامان یه جوری رفتار میکنی انگار کمبود محبتی چیزی داری یا خیلی تنهایی تو که 20 تا دوست دختر داری الاغ آخه زن 38 ساله برا چیته من که نمیفهمم , خوب من همه جورشو داشتم میخوام اینجوریشم امتحان کنم , واقعا الاغ بهترین و زیباترین کلمه ای بود که میشد برای تو به کار برد میگم جون احمد بیخیال شو , نه احمد من باید این ببینم باهاش یه مدت رابطه داشته باشم ببینم چه جوریاست دوستی با یه زن سن بالا , اوکی خود دانی سامان مراقب خودت باش کار دست خودت ندی , چشم داداش حتما حواسم جمع میکنم ... اما من حواسم جمع نبود همش به اون فکر میکردم که فردا ببینمش چطور رفتار کنم ...
(صدای آلارم موبایل)چشمام باز کردم ساعت 9 صبح بود دیشب ساعت 3 خوابیدم حتما برای اینه که دیر بلند شدم یه صدایی از درونم میاد , پاشو دیگه پسر آماده شو امروز باید از همه ی روزا بهتر باشی , بابا ول کن من و چه به زن 38 ساله نمیرم , عجب پسر انقدر ترسو نبودی که تو چرا اینجوری شدی کوچولو , یعنی میگی برم ارزشش و داره ؟آره برو ارزش داره ,تو همین فکرا بودم که خودم تو حمام دیدم یه دوش آب سرد گرفتم صورتمم اصلاح کردم زدم از خونه بیرون رفتم پارکی که قرار گذاشته بودیم روی همون نیمکت که گفته بود نشستم 5 دقیقه ای زودتر اومده بودم دقیق سر زمان مورد نظر اومد نگاش کردم با اون چیزایی که میگفت از خودش یکی بود قد حدودا 160 یه7,8 کیلویی اضافه وزن داشت موهاش مش بود اومد نزدیک گفت آقا سامان گفتم بله خودم هستم گفت من شراره هستم گفتم بله شناختم یه لبخند زیبایی رو لباش بود منم یکم خجالت میکشیدم با یه زن که 19سال از خودم بزرگتر بود الان بیرونم باهم رفتیم یه بستنی خوردیم و اونروزم تموم شد روز به روز بهم نزدیکتر میشدیم تا اینکه حرفامون بعد چند وقت کشید به سکس گفت من 6 سال از همسرم جدا شدم سکس نداشتم به شدت نیاز دارم منم از خدا خواسته گفتم منم نیاز دارم برای جمعه همون هفته قرار گذاشتیم خونه ی اون شراره از ارث پدرش و مهریه ای که از شوهرش گرفته بود تونسته بود یه خونه و یه ماشین بگیره رفتم خونش از زنگ خونرو زدم در باز شد دیدم شراره با یه تاب طوسی با یه شلوارک سفید تنگ در خونرو باز کرد اومد جلو دست دادیم بقلم کرد و بوسیدم خیلی داغ بود بدنم قشنگ داشت گرماشو حس میکرد بهش گفتم برم دیگه کاری نداری رامون نمیدی که تو خونه گفت :آخ خ خ خ ببخشید عشق من تو خوابم نمیدیم این صحنه رو که تو واقعا بیای بیا تو شرمنده یکم هیجان زده شدم یه جورایی مثل بچه ها شد بود اما من با سن کمم خیلی ریلکس برخورد کردم شاید از استرس زیاد بود قفل کرده بودم نمیدونم رفتم رو مبل نشستم با یه از خاصی گفت آقامون چی میل داره براش بیارم گفتم هیچی بیا بشین اومد کنارم نشست واقعا خانوما یه جوری طراحی شدن که هوش از سر آقایون بپرونن خیلی ناز شده بود دستشو اورد رو شونه هام یکم ماساژ داد بعد لباشو آروم آورد جلو لباشو خوردم لبامو یواش گاز میگرفت که منو با با اینکارش حشریتر میکرد حدود 5 دقیقه اینکارو انجام دادیم تا اون بهم گفت بیا بریم رو تخت تا ببینم دیگه چیا بلدی رفتیم کنار تخت که رسیدیم کامل لخت شد فقط شرتش و در نیاورد به سینه هاش داشتم نگاه میکردم که گفت کجایی کارت دعوت میخوای گفتم نه من که دعوت دارم زود تیشرت با شلوار دراوردم پریدم بقلش انقدر خوردم سینه و گردنشو که کامل قرمز شدن گفت کاه که از خودت نیست کاه دون از خودت منم گفتم خوشمزست دوست دارم نمیخواستم فکر کنه بچم هیچی حالیم نیست من و چرخوند خودش اومد رو اروم همه جای بدنم بوس کرد و رفت تا رسید به شرتم گفت اوففففففففف میدونی چند وقت تو حسرتتم شرتمو دراورد کیرمو که کاملا راست شده بود گرفت دستش یه بوس کرد کامل کرد تو دهنشخیلی خوب ساک میزد کم کم داشتم میومدم بهش گفتم گفت میخوام بخورم منم گفتم اوکی که 5 ثانیه بعد ابم اومد تا قطره اخرشو خورد رفت به سمت اشپزخانه 2 تا لیوان ابمیوه اورد خوردیم دوباره اومد سر وقت کیرم انقدر ساک زد تا کاملا کیرم بزرگ شد گفتم بسته بخواب تا بهت نشون بدم چیا بلدم گفت جوووووووون فدااااااااااااااات شرتشو در اوردم گفتم بخورم گفت نه خوشم نمیاد منم سر کیرم و یکم رو چاک کسش بازی دادم مثل دیونه ها شده بود میگفت بکن جرم بده کیرتو میخوام منم حول دادم رفت تو تا وسطاش حدودا با حول اول رفت که دیدم سرخ شدمیگفتم چی شد گفت خیلی دردم گرفت گفتم ادامه ندم که گفت نه ادامه بده دوست دارم دردشو منم ادامه دادم کیرم و تا اخر تو کس تنگش جا کردم شروع کردم به تلمبه زدن خیلی تنگ بود چشماشو بسته بود و اه واوه میکرد منم همینجوری ادامه دادم تا ابم داشت میومد گفتم دارم میام گفت همشو میخوام تو کسم منم خالی کردم اونروز 3 بار دیگه سکس کردیم که براش سنگ تموم گذاشتم دیگه عاشقم شده بود به خیالم هفته ای 2 3 روز اگه باهم نبودیم ناراحت میشد از دستم تا اینکه بعد 6 ماه یه روز بهم پیشنهاد داد که ماشینشو به نامم بکنه و من به طور همیشگی با اون زندگی کنم که من قبول نکردم درست بود شرایطشو داشتم باهاش زندگی کنم اما مغزم و که خر گاز نگرفته بود که رد کردم درخواستشو که بهم گفت تو برده ی منیو هرکاری که میگم باید انجام بدی که منم این گفت همونجا خوابوندم زیر گوشش افتاد زمین تا جایی که میخورد زدمش و از خونش زدم بیرون تازه فهمیدم اون من و دوست نداشت و یه کیر جوان میخواست تا خودشو ارضا کنه از خودم حالم بهم خورد توبه کردم دیگه از این خریتا بکنم ...
دوباره خودم و رو نیمکت پارک دیدم پاکت سیگارو مچاله کردم قطره اشکی از گوشه گونم سر خورد افتاد پایینیاد داداشم افتادم از این ماجرا یه سال میگذشت داداشم یه ماهی بود من و باری همیشه ترک کرده بود از وقتی داداشم رفت همه ی خاطرات بدم داشت میومد جلوی چشمم.
از سکس با افرادی که اختلاف سنی زیادی دارند با شما اجتناب کنین ببخشید بار اولی بود که مینویسم نویسنده هم نیستم و ضعفهایی که داستانم داره اینو نشون میده خوشحال میشم از ضعفام بهم بگین اینم قسمت کوچیک از زندگی پرفرازونشیب بنده بود اسم خودمم تغییر دادم از اسمی استفاده کردم که منوصدا میکنن اسم واقعیم چیز دیگه ای هستش.
خدانگهدار
     
#257 | Posted: 28 Jun 2011 05:29
من و تینا جوون


سلام به همگی خسته نباشید اولین بارمه که یکی از داستان های خودمو با دوست دخترم (عشقم ) می نویسم راستی یادم رف خودمو معرفی کنم دوستام بهم میگن مهی بچه شمال غرب کشور هستم همون جایی که اخبار بعضی وقتا میگه سیل میادو بارون میاد حالا بگذریم .امسال 19 سالمه پارسال 18 سالم بود که با یه دختری آشنا شدم اما دختری متفاوت آشنا شدم از 17 سالگی تو خط دختر بودم یعنی همه کار زندگیم شده بود دختر بازی و این حرفا تا اینکه با یکی از این دخترا خیلی صمیمی شدم حالا در حد دل دادیمو قلوه گرفتیم این خانوم ما که اینجا اسمشو میذاریم همیشه با تیپ اسپرت و شیک میگشت واقا از لحاظ قیافه هیچی کم نداش یه خواهر از خودشم بزرگتر داره که دانشجوی مکانیک .حالا بازم بگذریم . یواش یواش بریم سر اصل مطلب
این تینا جوووون من قدش تقریبا 170 و وزنش 65 کیلویی با چشای سیاه و موهای بلوند . بعضی روزا بعد ظهر کلاس داش حالا کونکوری و زبان و این حرفا موقع برگشتن از کلاس معمولا تو کوچه یا خیابون میدیدمش انصافا تو قیافه حرف نداش یعنی همه بچه های کوچه و فامیل حسرته لباشو و میخوردن آخه واقا هر چی بگم بازم کمه
پارسال عید مامانش اینا رفتن مسافرت اونو داداشش موندن خونه حالا دلیل خواصی داش یه روز شب اس داد که صب مهمون منی اومدنی خونه با خودت یه نون بگیر صبحونه رو با هم بخوریم من بار اولم بود که داشتم به خونه دختر میرفتم از یه طرف میترسیدم از یه طرفم نمی دونسم که روز سوم عید صبح زودی با چه بهونه ای از خونه بزنم بیرون خلاصه سر تونو درد نیارم بابام اینارو به بهونه کتابام پیچوندمو که دوسم میخواد بره مسافرت میرم کتابامو ازش بگیرم
حالا من با کلی ترس و وحشت اومدم کوچه تینا جووووون یه 10 دقیقه ای نگهبانی دادم بعدش تینا جووون درو باز کردو رفتم تو چون بار اولم بود خیلی میترسیدم و هم اضطراب داشتم . تینا اومد جلو و دس دادیم و رفتیم تو گفتم که بار اولم بود تنهایی با یه دختر تو خونه خالی بودم بخاطر همین کیرم حسابی آپ شده بو خجالتم میکشیدم آخه تا اون موقع اصلا تو فکر سکس و ... نبودم فقط در حد دوستی معمولی و ....
خلاصه بعد صبحونه رو با هم خوردیم یکم دری وری گفتیم و خندیدیم برگشتم خونه بدون اینکه با هم رابطه داشته باشیم
بعد عید تو کلاس بودم فک کنم زنگ آخرادبیات بود هم معلم خسته شده بود هم ما ها
یهو گوشیم به ویبره افتاد که اس اومده باز کردم دیدم که تینا جونه نوشته (دوستت دارم مهی) منم نوشتم همینطور جیگر تو اس دادن بار اول بود ک میگف میبوسمت منم واسش یه بوووس آبدار فرستادم تا اینکه بهش گفتم میخام از نزدیک ببوسمت خلاصه قرار بعدی مون نزدیک امتحانات خرداد بود من رفتم خونشونو اون اومد به پیشوازیمو همو بغل کردیم وااااااااای نمیدونم حسه دفعه اول تو آغوش هم بودنو چطوری بگم بعد یه 5 دقیقه هم آغوشی چند تا بوووووس آبدار از لباش گرفتمو رفتیم پای کامپیوترش اون نشست منم پشتش موهاشو نوازش میکردم اونم داش عکساشو نشونم میداد عکسای عید و دید و بازدیدا بودن بعد دیدن عکسا ازم پذیرایی کرد میوه و شیرینی اورد واسم اونا رو ک خوردیم بهش گفتم تینا جوووووون گف جوووونم گفتم میشه تو بغل هم باشیم یکم سرخ شد اما قبول کرد و گف فقط 2 دقیقه ها گفتم باشه یه ذره هموبغل کردیم حالا دیگه من ول کن نبودم تا اینکه احساس کرد کیرم حسابی آپ شده و منم خودمو بهش میمالیدم این دو دقیقه شد 1 ساعت اونم همین طور برگشتم گفتم بخوابیم رو زمین ک راحت باشیم اولش من دراز کشیدم روش و بدنه خودمه به بدنه ناز و توپولش میمالیدم دیگه هر دومون فهمیده بودیم که از هم چی میخواییم سینه هاشو گرفتم تفلی یکم خجالت زده شد و چشاشو بست از رو پیراهنش حسابی مالیدم تا اینکه پیراهنشو زدم بالا و وااااااااااااااای این دیگه چی خیلی سفید و ماه ه ه ه اونقدر مالیدمش که دیگه آهش بلند شد یکمم با زبونم دورشو لیس زدم و میخوردم و لای سینه هاشو با زبونم عینه بستنی میلسیدم برگشتم گردنشو صورتشو خوردو لباشم خوردما نگید ناشی هستی تا رو نافش همینجوری میلیسیدم
هووووووووم چقد خوشمزس . بچه ها هرکی دوس داره بگه عکس سینه ک نه ولی هولو هاشو براش میفرسم
خلاصه این کیر منم دیگه داشت شلوارمو پاره میکرد تینا هم از یه طرف خجالت میکشید بهش دس بزنه تا اینکخ خودم شلوارم با شورتمو کشیدم پایین و دادم دسش یکم تو دسش گرف و مالوندش دو دقیقه نکشیده آبم ریخت تو دسش . حالا دیگه نوبت اون بود که شلوارکشو بکشه پایین ولی قبول نمی کرد با کلی قوربونه صدقت برم و فدات شم راضیش کردم
وااااای کسش هم چیزی از سینه هاش کم نداش کاملا بی مو وصاف عینه دو تا کلوچه
هوووووم حلا دیگه من نمیدونم بخورم یا انگشت کنم هم با دسم نازش میکنم هم با زبونم قلقلکش میدم و صدای تینا هم در آومده اونقد با انگشتم قلقلکش دادم تا اینکه خودش دسمو گرف و نگه داش یکم لرزید و احساس کردم اونم ارضا شده . هردو کنار هم دراز کشیدیم منم دسمو گذاشتم رو سینه های بهشتیش یکم ک مالوندم این کیر ما بازم آپ شد و هردومون لختیم من رفتم روش و کیرمو گذاشتم لای پاش اولش یکم ترسید ولی بعد اینکه لبمو گذاشم رو لبه مثله توت فرنگیش آروم شد وکیرمو آروم لای پاش حرکت میدادم این دفعه میدونسم آبم دیر میاد خلاصه یه بار اون رو من دارز کشید یه بار من رو اون بعدش گفتم بخواب به پشت میخوام از پشت بزارم لای پات و اونم خوابید من از پشت روش دراز کشیدم
آخ خ خ خ خ چقد نرم و نازه چقد خوردنیه اولش یکم با روناش بازی کردم اونقد خوابوندم رو روناش که حسابی سرخ شده بود و کیرمو فرسادم از پشت لای پاش حالا دیگه دستا مون تو هم بودو کیرم نزدیکه کسش و از لای کسه سفیدش بالا پایین میشد انگار گذاشتیش تو کسش و لبا مون هم رو لبه هم بود یکم که تلمبه زدم انصافا اونم هم کاری میکرد احساس کردم که آبم میاد و هی بهش گفتم که آروم نمخام به این زودی آبم بیاد ولی اون که زیر من بود یکم کونش (کون که چی عرض کنم ؟ دشک بود ) و حرکت داد و همه آبم ریخت لای پاش و رو کسش حالا هردو مون رو هم هستیم و کیرم مثه چسب چون تازه آبش اومده بود به لای پای تینا جوون چسپیده بود اونروز تموم شودو لای پاشو تمیز کردمو و لخت تو خونشون با هم (دانس) میرفتیم با اینکه بلد نبودم ولی دسامو گرف و یکم بگی نگی یادم داد سینه هاش جلو چشم هی بالا پایین میشد و منو دیونه میکرد لبامو گذاشم رو سینه هاش اونقد خوردم که سینش هم مثل کونش سرخه سرخ شد کیر منم بازم آپ شد اما دیگه هیچ کودوم مون نای سکس کردنو نداشتیم . این دفعه کیرمو گرف تو دسشو لباسامو بهم پوشوند و یه بوووس حسابی از کیرم گرف . نوبت من شودو دسمو گذاشم رو کسش و شرتشو پاش کردم سوتینشم بستم حالا با ی شرت و سوتین حسابی خوردنی شده بود همون جوری اومد دم در و تا حیاطشون همراهی کرد .....
بچه ها بعد اون سکسمون خیلی سکس داشتیم تقریبا فک کنم پردشو زدم آخه ی باری گف بعد اینکه تو رفتی از کوسم خون اومده . آخه کیرمو تو سکس های بعد اون روزمون یواش یواش میفرسادم داخل کسش
منتظر خاطرات واقعی من باشید .
دوستتون دارم
مهی از همین نزدیکیا
اگه غلط املایی داشتم قوربونتون زیاد سخت گیری نکنید .

نوشته:‌ مهی
     
#258 | Posted: 28 Jun 2011 21:08
دختر فراری ... (۱)

سالم بود که فهمیدم کسی که تا اون موقع فکر می کردم مامانمه , مامانم نیست و مامان بزرگمه و کسی که فکر می کردم داداش بزرگمه ,داداشم نیست و بابامه!!!
این ها گفتنشون خیلی راحته و نوشتنش خیلی راحت تره . اما برای من همش کنیه بود...همش تنهایی بود... همش یه عذاب بود و اون عذاب دوست نداشته شدن بود!
بابام به مامانم خیانت می کنه و مامانم طلاق می گیره و دیگه هیچ وقت برنمی گرده.حتی به خاطر من! و بابام که من شده بودم سربارش , خودش رو پدر من معرفی نمی کرد تا اینکه با گوش ایستادن فهمیدم که من کی م و بابام کیه و مامانم کجاست...
اون موقع دیگه راهی نداشت....
بابام ازدواج کرد و به اجبار من رو با خودش به اون خونه برد. به خاطر من کلی دعوا و کشمکش با زنش داشت ولی در نهایت مجبور بود.
زندگی کردن با اونا خیلی سخت بود. شاید بیشتر به خاطر اینکه تصمیم گرفته بودند که فکر کنند موجودی به نام سما پیششون نیست. توی مهمونی هایی که مربوط به زن بابام می شد من نمی رفتم. یعنی من و نمی بردند. از وقتی که سارا شده بود زن بابای من , اکثر اوقات توی خونه تنها بودم و به این تنهایی عادت داشتم.
زندگی من توی اتاقم خلاصه می شد. تنها و ساکت . اکثر اوقات به گریه کردن و بعض کردن می گذشت. برای یه دختر خیلی سخته که مادر نداشته باشه. خیلی سخته که از پدرش بی توجهی ببینه و بیشتر از همه اینا خیلی سخته که ببینه همون پدر چقدر به برادر ناتنیش محبت می کنه.
اسم برادر ناتنی م بردیا بود و اسم زن بابام سارا. سارا کلا کاری به کارم نداشت. نه محبت می کرد نه اذیت می کرد. سعی می کرد کلا من و نبینه تا مشکلی هم پیش نیاد. بابا که من بهش می گفتم امیر سعی می کرد من رو از خودش دور کنه تاسارا از دستش نرنجه. اره خوب ... من برای کسی مهم نبودم و این عاملی بود که من رو به بیرون خونه می کشوند. خونه و اتاقم برام مثل زندون بود. از زمانی که از مدرسه می اومدم , می رفتم پارک و تا شب اونجا تنهایی یا با صمیمی ترین دوستم سمیرا برای خودم خوش بودم. همین که توی اون خونه نباشم برام کافی بود. کسی هم توی خونه سراغم رو نمی گرفت. اگر شب هم خونه نمی رفتم 100% خوشحال هم می شدن.
16 سالم بود که با امیرسام اشنا شدم. دو سه باری با ماشین اومده بود دم در مدرسمون و بالاخره موفق شده بود که من و سمیرا رو سوار کنه. از همون روز اول شیفته چشماش شده بودم. چشمای درشت و عسلی داشت. لب هاش گوشتی و جمع و جور بود.20 سالش بود. چهره مهربون و خواستنی داشت. وقتی می خندید زندگی هم به من می خندید و از همون روز اول امیرسام هم عاشق چشم های ابی و موهای پرکلاغی من شده بود..!
این چشما رو از بابابزرگ سمت مادریم ارث برده بودم. بابابزرگم ایتالیایی بود و با مامان بزرگم دوست بوده و بعد به دنیا اومدن مامانم اینا رو ولشون می کنه. اینا چیزایی بود که عمه و مامان بزرگ در مورد مامانم بهم گفته بودند. مامانم از خانواده پولدار و تحصیل کرده ای بوده ولی بابام از یه خانواده معمولی...
تمام تلخی هایی که باعث می شد اون خونه برای من بشه شبیه جهنم در کنار امیر سام و با حضورش به شیرینی تبدیل می شد. حتی شنیدن صدای گرم و مهربونش از پشت تلفن دلم رو اروم می کرد و خیالم رو راحت می کرد که من تنها نیستم و کسی رو دارم که حداقل توی اوج تنهایی هام پیشم باشه.
از هر شرایطی برای بیرون رفتن با امیر سام استفاده می کردم. برای من فقط تماشای امیرسام بزرگترین هدیه ای که بود می تونستم دریافت کنم اما همیشه یه شاخه گل یاس همراهش بود. گاهی شرمندم می کرد یه کادوی ناز هم برام می گرفت. با کادوهایی که بهم می داد می خوابیدم. گل هایی که بهم هدیه می داد تا یه هفته اتاقم رو پر از عطر یاس می کرد و عطر گل یاس ناخوداگاه چهره مهربون و عاشق امیرسام رو جلوم می اورد.
وقتی دلم می گرفت این بقل امیرسام بود که به روی من باز بود. اون قدر توی بقلش گریه می کردم تا اروم اروم می شدم.
یه روز که با هم رفته بودیم بیرون پلیس بهمون گیر داد و بردنمون کلانتری. به جای اینکه به بابا یا سارا اطلاع بده به عمه گفتم. بیچاره عمه از همون بچگی همون طور که به ایدا دخترش محبت می کرد به من هم محبت داشت. وقتی که اومد و با کلی عز و التماس بیرون اوردنمون اولش می خواست دعوامون کنه اما امیرسام اون قدر با شخصیت و با نزاکت باهاش برخورد کرد که عمه پشیمون شد. حتی عمه رو تا دم در خونشون رسوندیم. اینجوری بود که عمه در جریان دوستی من و امیرسام قرار گرفت. بیچاره خیلی نگرانم بود ولی این رو می شد فقط از توی نگاهش فهمید!!!
.... یک سالی دوستی من و امیرسام گذشت و تو این مدت علاقمون نسبت هم دو چندان شده بود. اون قدر بهش وابسته شده بودم که اگر یه روز صداش رو نمی شنیدم تا صبح خوابم نمی برد و بیقراری می کردم. حتی به خاطر امیرسام و اصرارهاش درسهام هم پیشرفت کرده بود و این برای مدیر و معلم هام جای تعجب خیلی زیادی داشت!
دلم می خواست تولد امیرسام رو که اول فرودین هستش پیشش باشم اما همیشه سال تحویل ها رو خونه ی مامان و بزرگ با عمه اینا دور هم بودیم...
غیبت های بابا و سارا و خیلی زیاد شده بود. یه شب فهمیدم که دارند به عروسی می رند. از کراوات زدن بابا و ارایشگاه رفتن سارا مشخص بود اما حتی به من نگفتند که قراره شب رو دیر بیایند یا به من هم بگند که خبر مرگت تو هم پا شو بیا! مثل همیشه که کز می کردم و می نشستم گوشه اتاقم و برای بی کسی خودم اشک می ریختم باز هم بعد رفتنشون بغضم ترکید و اون قدر گریه کردم که توی همون حالت نشسته و جمع شده خوابم برده بود. حتی صبح که از خواب بیدار شدم کسی نیومده بود توی اتاق که ببینه مردم یا زنده! معلومه که هیچ کسی برای ادم مادر نمی شه. و مادر من که فکر کنم با همه مادرهای دنیا متفاوت بود که حتی توی این همه سال نخواسته بود برای یه بار هم که شده ببینه دختری که پس انداخته چه شکلی شده!
بعدها از عمه شنیدم که مامانم بعد از باردار شدن متوجه خیانت بابا شده بود و بعد اینکه من رو توی بیمارستان به دنیا اورد نخواست که من و ببینه و فقط طلاق خواست!
نمی دونم ! ولی چرا مسئول خیانت بابا من بودم؟ چرا من باید تاوان گناه می دادم؟؟؟
از روزی که سارا و بابا رفته بودند عروسی یه هفته ای می گذشت که بابا بلند صدام زد! فکر کردم لابد باهام کاری دارند! می خوان ابی میوه ای چیزی براشون ببرم! جز در این مواقع یاد من نمی افتادند!
در حالیکه سرم پایین بود از اتاق خارج شدم و به سمت بابا و سارا رفتم . بردیا داشت نقاشی می کشید و بابا و سارا کنار هم نشسته بودند و بابا دستش رو دور گردن سارا انداخته بود! وقتی این حالت هاشون رو می دیدم حالم بد می شد . ازشون بیشتر بدم می اومد . بیشتر حس می کردم که سارا باعث شده که من این جوری زندگی کنم و علاوه بر مامانم بابام رو هم از چنگم در اورده.
بابا با یه لحن اروم و مهربون گفت: عزیزم بشین کارت دارم!
من: چشم
-ببین دختر گلم. ماشاالله هزار ماشالله دیگه بزرگ شدی و برای خودت خانومی شدی. این روزها که سر ما شلوغ بود عروسی داداش سارا بود!
بابا یه کم مکث کرد. انگاری که دست پاچه شده باشد. دستش رو از دور گردن سارا برداشت و تکیه داد به زانوهاش و سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:
ببین سما جان! زن داداش سارا و فامیل هاش از حضور تو خبر ندارند. یعنی فعلا نمی دونند که سارا زن دوم منه! ببین بالاخره می فهمند اما الان که روز های اول زندگی و اشنایی دو تا خانواده ست بهتره که ندونند! می دونم اون قدر بزرگ شدی که بفهمی من چی می گم! امسال عید ما به خاطر عضو جدید خانواده سارا باید اونجا باشیم. می شه تنهایی بری خونه عمه یا مامان بزرگ؟؟؟
از وقاحت بابا حالم داشت به هم می خورد. از اینکه اینقدر لحن مهربون و مظلوم به خودش گرفته بود تعجب کرده بودم اما نمی دونستم که می خواد یه همچین حرفی رو بهم بزنه؟
با عصابنت از جام بلند شدم . دلم می خواست هر چی که دم دستم هست رو به سمتش پرتاب کنم! کلی کلمه و حرف توی ذهنم صف کشیده بودند ولی تا اومدم همه رو نثار بابا کنم انگاری که واژه ها رو گم کردم!
با عصبانیت به سمت اتاقم رفتم . بابا از پشت داد زد: سما جان! جواب من و نمی خوای بدی؟؟؟
دیگه طاقت نیاوردم! چشمام رو بستم و با تمام توانی که داشتم شروع کردم به داد زن : از من چی می خوای؟ که انکار کنم که دخترتم؟ که بگم من مسئول خیانت بابام هستم؟ که بگم من مقصرم که دو تا احمق ندونسته من و به دنیا اوردند؟ بابا چرا من و به دنیا اوردید؟ چرا؟ تو و مامان هدفتون چی بود؟ چرا دارید زجرم می دید؟ بابا اصلا من می شناسی؟ می دونی من کیم؟ می دونی چند سالمه؟ دوستام کین؟ می دونی بیرون که می رم کجا می رم؟ اصلا برات مهمه که مردم یا زنده؟؟؟ نکنه داری دعا می کنی سریع بمیرم؟؟؟ اره! برو بگو ... برو بگو که اون دختر بدبخت و بی کسی که توی خونه من زندگی می کنه خواهرمه. مثل بچگی هام که خودت رو ازم قایم می کردی. این جوری بهتره.
داد می زدم و اشکام بی امان جاری می شدند
وقتی به سارا نگاه کردم چشماش پر شده بود!
نگاهم رواز روی جفتشون برداشتم و به اتاقم پناه اوردم. سریع به سمت تلفن دوییدم . میون حمله اشکهام به صورتم سعی می کردم شماره امیرسام رو بگیرم.
تا گوشی رو برداشت بدون اینکه حرفی بزنم فقط و فقط گریه کردم! بیچاره مونده بود چی بگه . اولش چندبار سوال کرد ولی وقتی دید که گریه امونم نمی ده ساکت شد تا گریه هام تموم شه. وقتی قضیه رو بهش گفتم چند لحظه مکث کرد . هنگ کرده بود و بعدش هم هر چی فحش از دهنش دراومد حوالی بابا کرد! وقتی امیرسام بهش فحش می داد انگاری که دل من خنک می شد!!!
بعد اینکه تلفن رو قطع کردم تازه یاد این افتادم که می تونم اولین فروردین رو پیش امیرسام بااااشم! تا یاد این قضیه افتادم خواستم بهش زنگ بزنم اما خواستم سورپرایزش کنم!
با سمیرا و محمد(محمد دوست صمیمی امیرسام و دوست پسر سمیرا بود) هماهنگ کرده بودم. سمیرا و محمد قرار بود که برند ولی به جفتشون سپرده بودم که از رفتن من چیزی نگند. روز اول عید من رفتم خونه سمیرا. به عمه و مامان بزرگم هم گفته بودم که پیش سمیرا هستم.
خونه سمیرا کلی به خودم رسیدم. خاله سمیرا جوری ارایشم کرده بود که باورم نمی شد این منم!
پدر و مادر و شوهر خاله سمیرا توی یه تصادف فوت شده بودند و سمیرا با خاله ش زندگی می کرد!
یه لباس خیلی نااااااااز که قبلا با سمیرا رفته بودم و خریده بودم و تنم کردم جلوی اینه ایستادم! برای تولد امیرسام رفته بودم سولاریوم . موهای مشکی و تن برنز شده م توی اون پیرهن دکلته و کوتاه خیلی خودنمایی می کرد. ارایش ملیحی که روی صورتم بود زیباییم رودوچندان کرده بود. موهای نصف بسته و بازم که به صورت اشفته درست شده بود یه عروسک کامل ازم ساخته بود! خاله سمیرا همش سر به سرم می گذاشت و می گفت: من به امیرسام حسودیم می شه! یعنی که چی می خوای اینجوری بری پیشش و دلبری کنی؟؟؟
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه امیرسام.
سمیرا و محمد وارد شدند اما من توی راه پله ها ایستادم تا یه ذره بگذره و تنهایی وارد بشم!
یه دسته گل بزرگ براش سفارش داده بودم و یه عطر خوش بو که می دونستم دیووونه ی بوشه براش خریده بودم.
بعد چند لحظه.
پشت در به سمیرا میس انداختم! قرار بود که محمد سر امیرسام رو گرم کنه تا من وارد خونه بشم. بعد چند لحظه سمیرا در رو باز کرد و سریع من رو برد به سمت اشپزخونه...
مانتو و روسریم رو در اوردم. موهام رو دست کشیدم و توی اینه جیبی ارایشم رو چک کردم. دسته گل رو دستم گرفتم و از اشپزخونه بیرون اومدم. محمد با دستش اشاره کرد که برم سمت اتاق!
کلی استرس داشتم. قلبم تند تند می تپید. همش دوست داشتم ذوق رو توی چشای امیرسام هر چه زودتر ببینم. دست و پام یخ کرده بود و می لرزید.
در زدم!
امیرسام: محمد به خدا اگه شوخی شهرستانی کنی خودت می دونی هاااااااااااا
توی دلم بهش خندیدم!
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم! امیرسام روی تختش نشسته بود چشماش بسته بود! معلوم نبود محمد بهش چی گفته بود...
اروم نزدیکش شدم. امیرسام گفت: محمد! داری چی کار می کنی؟ به خدا می کشمت هااااااا
به زور جلوی خندم رو گرفتم! صندلی رو اوردم گذاشتم جلوش و نشستم. اروم گفتم: امیرسام جونم! گلم چشممات رو باز کن
امیرسام با تعجب چشماش رو باز کرد و اولین کلمه ای گه گفت این بود: نه!!!؟؟؟!!!!!
با خنده گفتم: اره!
-وای دختر تو اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خدا جووووووونم!
بعدش هم به سمتم اومد و محکم من رو توی بقلش گرفت. محکم بقلش کرده بودم. همیشه اغوشش برام امن ترین جای دنیا بود.
بعدش با خنده گفت: برو یه کم وایستا اون تر ببینم! با ناز یه کم ازش دورتر شدم و از سر اتاق مثل مانکن ها فشن تی وی براش ژست گرفتم و راه رفتم ...
امیرسام: جوووووووون! جیگرتووو دیوووونه1 چی کار کردی با خودت؟؟؟ چه قدر ناز شدی! چقدر ماه شدی! وای نمی گی طاقت ندارم جلوی خودم و نگه دارم!
یه چشمک شیطون زدم و از اتاق اومدم بیرون. تا از اتاق بیرون اومدیم سمیرا و محمد یه اهنگ روشن کردن و شروع کردن به رقصیدن و مسخره بازی!
جشن تولد کوتاه ولی شادی براش گرفتیم. اخر تولد من با محمد و سمیرا برنگشتم. مامان و بابای امیرسام مسافرت بودند و از اونجایی که امیر سام هم باهاشون مشکل داشت هیچ وقت باهاشون هیچ جا نمی رفت.
بعد رفتن محمد و سمیرا ,اروم دستم رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه من و برد به سمت اتاقش. نشوندم روی تخت و خودش هم نشست کنارم . دستام و گرفت توی دستاش و ذل زد توی چشمام... می دونستی خیلی خوشگلی؟ می دونستی با اعصاب ادم بازی می کنی؟ می دونستی روانیم کردی؟
-فکر کردی تو روانیم نکردی؟ من عااااااشقتم امیر... بدون تو می میرم!
-منم بدون تو می میرم. قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری! باشه؟
-با همه وجودم بهت قول می دم
یه لحظه نگاهمون تو هم گره خورد. تا عمق نگاهش نفوذ کرده بودم. لب هامون بی اختیار همدیگه رو می طلبیدند. وقتی که لبش رو لبم گذاشت . داغی لبهاش نفسم رو بند اورد. اولش اروم با بوسه های پی در پی شروع کردیم! کم کم بوسه ها تبدیل به لبازی شده بود. دستام رو توی موهای امیرسام فرو کرده بودم و سرش رو به سمت خودم فشار می دادم . وقتی که به چشماش نگاه می کردم حس می کردم توی چشماش هیچی جز عشق نیست... امیرسام وسط لب بازی ها مکث می کرد و نگاهم می کرد و دوباره به لب هام هجوم می اورد... من غرق در بوسه های امیرسام بودم و امیرسام داشت زیپ پیرهنم رو پایین می کشید! من اون روز می خواستم فقط مال امیرسام باشم! همه جوره...
در حالیکه داشت بند سوتینم رو باز می کرد من رو روی تخت خوابوند. همون طور که داشت ازم لب می گرفت با عجله لباس های خودش رو از تنش در اورد. من هم از این فرصت استفاده کردم و پیرهنم رو کامل از تنم در اوردم...
امیرسام رو روی خودم انداختم! با لبخند بهم نگاهم کرد و دماغش رو به دماغم مالید. دوباره به سمت لب هام هجوم بود. کم کم از روی لب هام سر خورد روی گردنم. با ولع گردنم رو لیس می زد. با بوسه های پی در پی به سمت سینه هام رفت. تا به اون موقع این حس ها رو تجربه نکرده بودم. امیرسام نوک سینه هام رو میک می زد و با دست دیگه ش از روی شرت با هام ور می رفت. تعداد نفس های من هر لحظه بالاتر می رفت و داغی تنم رو خودم هم حس می کردم.
امیرسام با ردی از بوسه از سینه هام به سمت شورتم رفت. شورتم رو با ارامش در اورد و دو دور بال اسرش چرخوند و پرتش کرد اون ور تر. پاهام رو از هم باز کرده بود. با صدای بلند گفت: واااااااااااااای! دوست دارم دیوووووووووونه!
سرش رو کرد لای پاهام و شروع کرد با زبونش به ور رفتن با کلیتورسم. نفس های تندم تبدیل به ناله شده بود و این ناله ها هر لحظه قویتر می شدند. بدنم تاب می خورد و مثل موج دریا بالا پایین می شد. با دستام محکم به رو تختی چنگ زده بودم! و خیلی طول نکشید که ارضا شدم. با ناله بلندی که بیشتر شبیه به جیغ بود امیرسام فهمید که ارضا شدم. از جاش بلند شد و اومد کنار من که بی حال دراز کشیده بودم دراز کشید! با پشت دستش شروع کرد به ناز کردنم. وقتی چشمام رو با بی حالی باز کردم دیدم زل زده توی چشمام و یه لبخند مهربون روی لباشه. یه لبخند زدم و گفتم: مرسی! خیلی حال داد!
امیرسام: تازه این اولشه.. بیشتر از این ها هم حال می کنی...
تازه یاد اون بیچاره افتادم . قیافم و مظلوم کردم و گفتم : ببخشیدددددد. من بلد نیستم. اولین بارمه خوب. یادم نبود تو موندی.
بلند بلند خندید : حالا تو فعلا حالت جا بیاد...
از جام بلند شدم و کیرش رو کردم توی دهنم. یهووو بلند داد زد: دیوووووووونه! دندونااااااااات! نباید بخوره بهش..
با چشمام گفتم باشه و دوباره سعی کردم که بدون اینکه دندونم بهش نخوره براش ساک بزنم. در طی این کار امیرسام هم کمکم میکرد و اخرها می گفت: اها! حالا بهتر شد...
بیچاره گیر چه کسی هم افتاده بود...
بعدش کیرش رو از دهنم کشید بیرون... با خنده بهم گفت! بسه دیگه! بریم لباسامون رو بپوشیم
تعجب کردم! اخه اون که ارضا نشده بود. فهمیدم که با ساک زدن من بیچاره اذیت هم می شده. مجبورش کردم که از پشت بکنه.
قبول نمی کرد. می گفت طاقت نمی اری و خیلی درد داره. ولی هر جور که شده راضیش کردم. من و خوابوند و خودش پشتم دراز کشید. از پشت محکم بقلم کرد و اروم نوک کیرش رو گذاشت روی کون من. خیلی درد داشتم. فقط یه کم نوکش رفته بود داخل اما من فکر می کردم که داره کمرم نصف می شه. امیرسام با انگشتش یه ور می رفت و یه کم دیگه با نوک التش. کم کم التش رو به داخل هدایت کرد ... حس وحشتناکی داشتم. دستای امیرسام رو که از پشت بقلم کرده بود محکم چسبیده بودم و از درد فشار می دادم. اشکم در اومده بود اما خوب بود که پشتم به امیرسام بود. نمی خواستم لذتی که داره می بره زهرمارش بشه. اون قدر تنگ بود که رفت و اومد کیرش زور می برد. تا نزدیک ارضا شدنش شد ,بیرون کشید و ریخت روی بدنم!
خودشم ولو شد روی تخت. من هم همون طور پشت بهش خوابیده بودم. همه جام درد می کرد ولی خوشحال بودم که حداقل امیرسام حال کرده. یه کم که گذشت .. امیرسام از بالاسرش دستمال برداشت و روی بدنم رو پاک کرد. من رو به سمت خودش برگردوند و تازه اشکای روی صورتم رو دید. محکم توی بقلش فشارم داد . سرم روی سینه ش بود و امیرسام مدام از روی سرم من رو می بوسید...
وقتی سرم رو بلند کردم دیدم داره گریه می کنه . با تعجب گفتم : چته؟؟؟؟؟
-ببخشید! دردت اومد نه؟ به خدا نمی خواستم. چرا بهم نگفتی؟؟چرا؟ من حاضر نیستم یه مو از سرت کم بشه
-این ها چه حرفیه؟ من هم حال کردم. یه کم هم درد داشتم. اذیت نکن دیگه. مرد مگه گریه می کنه؟ خجالت بکش بابا. پاشو از مهمونت پذیرایی کن. خرس گنده رو باش...
خندش گرفت. از جاش بلند شد وگفت: بریم حموم؟؟؟
توی حموم خودش همه جام شست. وقتی حرکاتش رو می دیدم بیشتر عاشقش می شدم. بیشتر دیووونش می شدم. و بیشتر حس می کردم که نفسم به نفسش بنده ....

نوشته: یک دوست قدیمی

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#259 | Posted: 29 Jun 2011 04:38
اوج لذت با مینا 2

و بعد چند دقیقه حرف زدن گفتم دوستتون نمیاد گفت نمی دونم بهش زنگ بزن ببین کجاس گفتم جوابمو نمیدی تا حالا باهاش تلفنی صحبت نکردم گفت خوب اس بده اس دادم که خانوم گلم کجایی ؟ تا سند رو زدم صدای گوشیه خانم رفیعی دراومد گوشیشو برداشت ویه نگاه کرد و گوشی رو گذاشت رو میز بعدش صدای گوشی من دراومد اس رو که خوندم دیدم نوشته روبروت نشستم قرمز شدم دستو پاموگم کردم اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم اونم یه خرده خجالت کشیده بود گفت راستش من از شما خوشم اومده بود و به همچین رابطه ای هم نیاز داشتم از طرفی هم نمی خواستم با کسی باشم که ازم سوء استفاده کنه ،جا خورده بودم ولی خیلی خوشحال بودم بالاخره مینا یا همون خانم رفیعی رو دوس داشتم و ناچارا میخواستم با دوستش باشم،دوستیمون شروع شد روزای خوبی داشتیم آزادی زیادی داشت بابت دخترش هم خیالمون راحت بود اکثرا با مادربزرگش بود و هفته ای یه شب با باباش بود ،خیلی باهم بیرون میرفتیم پارک کوه هر جا که میشد البته ساعتای خلوت روز بعضی وقتا هم که کسی نبود میبوسیدمش واقعا دوسش داشتم و با تموم وجودم میبوسیدمش اونم همچین حسی داشت و من اینو میفهمیدم دیگه نیازامون قوی تر شده بود و میخواستیم با هم به اوج برسیم یه روز که داشتیم با هم تلفنی صحبت میکردیم بهش گفتم و اونم حرفمو تایید کرد و گفت همچین حسی داره و منتظر بوده که من پا پیش بذارم برای دو روز دیگه دعوتم کرد به خونش روزی که دخترش با باباش بود،دو روز برام دو سال گذشت تا اینکه روز موعد رسید یه دوش درست و حسابی و کلی هم به خودم رسیدم بعدش رفتم خونش واسه شام دعوت بودم یه دسته گل خوشگل براش گرفتم و رفتم خونش در رو برام باز گذاشته بود که دم در معطل نشم که کسی منو ببینه رفتم تو دیدم در واحدش بازه و داره منو دید میزنه خونشون دو واحد بیشتر نبود طبقه پایین مینا و دخترش طبقه بالا هم صاحبخونه بود رفتم تو دم در گل رو دادم بهش و بوسیدمش خیلی خوشگل شده بود یه خرده بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود بهش گفتم چه ناز شدی خانومم تشکر کرد و دعوتم کرد که بشینم رفت برام چایی با شکلات آورد نشست کنارم و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن بعد اینکه چایمو خوردم دستمو انداخته بودم رو شونش و با موهاش بازی میکردم یهو گفت آخ سرم ترسیدم گفتم چی شد یهو؟؟؟گفت بعضی وقتا سردرد شدید میگیره رفت یه قرص خورد و اومد نشست کنارم و سرشو گرفت تو دستاش خیلی نگرانش بودم نمی دونستم باید چکار کنم دستمو گذاشتم رو سرش و موهاشو نوازش کردم گفتم مینا جونم حالت خوبه میخوای سرتو ماساژ بدم خیلی خوبه شاید سرت خوب بشه گفت باشه امتحانش ضرر نداره رو زمین نشستم و سرش روگذاشت رو پاهام من 4 زانو بودم و سرش بین پاهام بود حالت Tشروع کردم به ماساژ دادن سرش بعد ده دقیقه گفت خیلی بهتر شدم و تقریبا دردش خوابید خوشحال شدم که بهترشده خم شدم و یه بوساز پیشونیش کردم بعد یه بوس از چشمش کردم بعد از لبش بعد بازم لبش و اونم جوابمو داد بعدش لبامون بهم قفل شد قبلا هم پیش اومده بود ازش لب بگیرم ولی الان یه چیز دیگه بود یه احساس بهتری داشت خیلی خوب بود دلم میخواست زمان وایسه و من همیشه تو اون حالت بمونم با این مدل لب گرفتن اذیت میشدم آخه خم شده بودم و کمرم درد میگرفت مینا هم اینو فهمید و گفت عزیزم بیا بریم تواتاق خواب بلند شدیم یه لب سر پا گرفتیم و رفتیم تو اتاق مینا رو محکم گرفتم تو بغلم و به خودم فشارش دادم دوست داشتم اینقد فشارش بدم که بره تو وجودم لبای همدیگرو میخوردیم و چشامونو بسته بودیم کم کم رفتیم طرف تخت و آروم هلش دادم رو تخت و همه جای صورتشو بوسیدم یه بلوز آبی پوشیده بود با دامن بلند تنگ بلوزش رو درآوردمو خوابیدم روش لبم رو لباش بود و با دستم هم موهاشو نوازش میکردم از لبش اومدم پایین زیر گردنشو بو کشیدم و بوسیدم تنها صدایی که تو فضای اتاق بود صدای نفس کشیدنمون بود از گردنش رفتم پایین سراغ سینه هاش از روی سوتین یه خرده مالیدمش بعد دستمو بردم پشتش و گیرشو باز کردم سینه هاشو گرفتم تو دستم سینه هاش خیلی درشت نبود به بدنش میومد ولی یه خرده آویزون بود که اونم طبیعی بود بالاخره یه بچه شیر داده بود یه سینش رو گذاشتم تو دهنم و میک زدم یه آه کشید که کیرم که نیمه جون بود کاملا به هوش اومد و قد کشید اون یکی هم تو دستم بود و با انگشت شصت و اشارم نوکشو میمالیدم بعد جاهاشونو عوض کردم بین سینه خوردنم هم میرفتم یه لب میگرفتم دوباره میومد سراغ سینش بعد چند دقیقه که سینشو خوردم با دستی که سینشو میمالیدم رفتم سراغ کسش دامن تنش بود از رو دامن کسشو مالیدم دیدم اینطور نمیشه چون دامنش خیلی تنگ بود بلند شدم نشستم گفتم میخوام دامنتو دربیارم چرخید گفت زیپش پشتمه بازش کن وای چه کونی داشت چه خوش تراش بود زیپشو باز کردمو چرخید رو به پشت و با کمک خودش دامنشو درآوردم خواستم بخوابم روش گفت نه اینطور نمیشه تو هنوز لباس تنته بیا لباستو دربیارم تیشرتم رو در آورد کمربندمو باز کردم زیپ و دکممو باز کرد و سرپا پایین تخت وایسادم و شلوارمو درآورد حالا هر دومون فقط با یه شرت جلوی همدیگه وایساده بودیم گفت میخوام برات ساک بزنم گفتم نمی خوای من اول برات بخورمش گفت نه میخوام اول ساک بزنم آبتو بخورم بعد تو بخوری وبعدشم بکنی میتونی دو بارارضا بشی؟ گفتم آره مشکلی نداره ولی میتونی آب کیر منو بخوری بدت نمیاد؟ گفت نه دوس دارم بخورم گفتم هرجور راحتی عزیزم یه دست از رو شرت کشید به کیرمو و شرتم درآورد کیرمو گرفت تو دستش یه بار دستشو کشید از بالا تا پایین روش و بعدش گذاشتش تو دهنش خیلی خوب ساک میزد احساس لذت فوق العاده ای داشتم در عین حالی که کیرمو میخورد خایه هامو میمالید وقتی هم که خایه هامومیک میزد واسم جلق میزد با هرحرکت لبش رو کیرم احساس بهتری بهم دست میداد بعضی وقتا هم کیرمو تا ته میکرد تو دهنش وایییی وقتی سر کیرم میخورد به ته حلقش خیلی حال میداد کم کم ریتم خوردنشو تند کرد و کیرمومحکمتر میک میزد و تا ته تو دهنش میکرد تو اوج لذت بودم که آبم اومدو خالی شد تو دهنش اونم تا قطره آخرشو مکید خیلی بیحال بودم افتادم رو تخت و اصلا حس نداشتم اومد کنارم و پیشونیمو بوسید منم لبمو گذاشتم رو لبش و لب و زبونشو خوردم حالا نوبت من بود که اونو به اوج برسونم خابوندمش رو تخت لب و زبونشوخوردم بعد سینه هاشو خوردم بعدش رفتم سراغ کسش از رو شرت یه زبون به کسش زدم و شرتشو درآوردم و پاهاشو باز کردم معلوم بود خیلی حشری شده کسش خیسه خیس بود با شورتش کسشو پاک کردم و شروع کردم به لیسیدن و مکیدن چوچولشو میکردم تو دهنم و میمکیدمش اونم اول آه آروم میگفت و بعدش صداش اوج گرفت و با آه و ناله های اون من بیشترحشری میشدم و محکمتر میخوردم انگشتمو میکردم تو کسش جوری که کف دستم رو به صورتم باشه و از زیر دستم کسشو زبون میزدم دیگه صداش اوج میگرفت و منم فهمیدم که نزدیک ارضا شدنشه با زبونم کسشو میمکیدم و با دستم بالای چوچولشو میمالیدم دیگه صداش خیلی بلند شده بود و یهو یه آیییییییی بلند گفت و بی حال شد فهمیدم ارضا شده یه خرده دیگه دستو زبونمو تکون دادم تا ارضا شدنش کامل باشه بعد رفتم کنارش دراز کشیدم و بوسیدمش که دستشو گذاشت رو کیرم و گفت حالا نوبت اینه گفتم فعلا واسا حالت جا بیاد گفت نه حالم خوبه بیا رو سینم یه خرده بخورمش که بره سر جاش رفتم رو سینش سرشو آورد بالا و کیرمو کرد تو دهنش بعد یه خرده که خورد گفتم عزیزم بسه دیگه اجازه بده بره سر جاش با یه لبخند حرفمو تایید کرد و من نشستم جلوش پاهاشو دادم بالا و کیرمو گذاشتم دمه کسش گفتم یهو فشار بدم یا آروم آروم دوست داشتم الان که با منه بیشترین و بهترین لذت رو داشته باشه یه فکری کرد و گفت یهو گفتم باشم عزیزم همینطور که کیرمو دم کسش بازی میدادم یهو تا ته کردم توش وایییییییییییییی چه تنگ بود اونم یه آی بلند گفت شروع کردم به عقب جلو کردن تو کسش خیلی حال میداد یه احساس فوق العاده بود من یه بار ارضا شده بودم و دیرتر ارضا میشدم بعد چندتا عقب جلو کردن حالتمو عوض کردم به بغل خوابید منم پشتش بودم پاشو بلند کردم و از پشت کردم تو کسش بعد حالت سگی کردمش که بهترین حالت بود تو این حالت ارضا شدم و آبمو ریختم رو کمرش با سرو صداهایی هم که مینا انجام میداد فهمیدم دوبار ارضا شده ، بعد ارضا شدن تو بغل هم خوابیدیم که احساس کردیم داره بوی سوختگی میاد بله غذاش سوخته بود زنگ زدیم از بیرون غذا آوردن و خوردیم وراجع به سکس عالیمون صحبت کردیم آخر شب هم رفتم خونمون اگه دوست داشتین بگید بقیه سکس هامون رو هم بنویسم

نوشته: یه آشنا
     

#260 | Posted: 29 Jun 2011 04:40
کس دادن زنم به پسر همسایه 1


میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. اوایل ازدواجمون من
ومحرابه زندگی خوب وشادی رو داشتیم. هردومون با عشق و علاقه هیچی رو واسه همدیگه
کم نمیذاشتیم.شایدبتونم به جرائت بگم اوائل ازدواجمون از لحاظ سکس کردن هیچ زن وشوهری
به پای ما نمیرسید. هردومون حشری و کم تجربه تو سکس ومی خواستیم همون روزهای اول
هر مدلی رو توی فیلمهای سوپر یاد گرفته بودیم روی همدیگه پیاده کنیم. اون روزها ما همه چیز
رو توی سکس می دیدیم. واقعآ یادش بخیر باور کنید شاید اگه پا میداد روزی سه بار هم من اونو
می کردم. این لحظات خوش ادامه داشت تا اینکه اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. صاحب
خونمون که عموی محرابه می شد خونه رو بدون اینکه از ما ریالی اجاره بگیره داده بوددستمون .
ولی همون اول به ما شرط کرده بود که این خونه رو واسه پسرش که توی سوئد درس می خوند
گذاشته کنار وتا مادامی که اون نیومده ما می تونیم ازش استفاده کنیم.وما هم قبول کرده بودیم.
بله شهاب درسش رو تموم کرده بود و همونجا هم با یک دختر ایرانی ازدواج کرده بود وبه پدرش
تماس گرفته بود وگفته بود که تا یکماه دیگه کاراش ردیفه و می خواد بیاد ایران. عمو تو کونش
عروسی بود وچنان با ذوق وشوق این خبر رو به ما داد که می شد لابه لای حرفاش خوند که دیگه
جدی جدی باید فکر یک خونه تا ظرف یکماه دیگه باشیم. وای ازاین بدتر نمی شد .اخه ما اصلا
امادگیش رو نداشتیم چون ما که پول اجاره بالا شهر اونم تو تهران رو نداشتیم پایین شهر هم فقط
به یک دلیل نمی تونتم برم. دلیلش هم این بود که محرابه از هر لحاظ یک گوشت به تمام عیار بود
باور کنید وقتی راه میره همچین اندامش شروع به رقصیدن می کنه که من که شوهرشم کیرم
راست میشه وای به غریبه دیگه. همین مسئله منو بر سر دوراهی قرار داده بود وا عصابم رو بود
خورد کرده بود. یا باید میرفتم زیر بار قرض و همون بالا شهر زندگی میکردم یا باید پایین شهر با
همسایه های اکثرآ چشم چرون و کس لیس زندگی می کردم. محرابه هم چون یک زن کاملآ
حشری بود منو نگران می کرد.چون دیده بودم با لوازم ارایشی سر کوچه مون چه جوری با ادا حرف می زد.

واقعآ داشتم دیوونه می شدم . شاید اشکال از خودم بود. چون زیادی بدبین شده بودم ولی شما قضاوت کنید ایا با داشتن چنین زنی واقعآ این افکار نباید سراغم میومد؟ تصمیم گرفتم از فردا زیر سنگ هم که شده یک کم پول پیش واسه اجاره خونه دوروبر خونمون پیدا کنم.فکر اینکه کس محرابه جونم کیر دیگه ای رو لمس کنه اصلآ واسم قابل قبول نبود.پیش هر اشنایی واسه پول رفتم یا نداشتند یا اگه هم داشتن اونقدری نبود که به درد من بخوره .نا امید و دل نگرون اومدم خونه.صدای محرابه زدم دیدم از توی انباری جوابم رو داد. اخه داشت وسائل رو واسه اسباب کشی جمع می کرد.تو چهرش اصلآ نگرانی نبود انگار نه انگار که عمو جونش جوابمون کرده بود. گفتم محرابه تو انگار اصلآ تو فکر از اینجا رفتن و پیدا کردن خونه نیستی؟. اون با خونسردی نگاهم کردو گفت چرا ناراحت باشم امروز داشتم تلفنی با شهین جون صحبت می کردم وبهش گفتم که داریم دنبال خونه می گردیم. که اونم با خوشحالی گفت که الان مدتیه که طبقه بالایه خونشون تخلیه شده وباباش داره دنبال یک مستآجر مطمئن می گرده وحالا که تو گفتی چه کسی مطمئن تر ازتو وعماد. شهین رو می شناختم اون یکی از دوستای صمیمی محرابه بود. اون هم واقعآ یک کس اساسی و به تمام معنا بود یادم شب عروسیمون وقتی تو قسمت زنونه کنار محرابه نشسته بودم موقع رقصیدن چنان جلوی من کون تکون میداد که از بس که راست کرده بودم نزدیک بود همه خانمها بفهمند که من محو کس و کون شهین جون قرار گرفته بودم. بعد از اون ماجرا هم کمتر دیدمش وخیلی دلم می خواست اون رو بیشتر ببینم و یک جورایی با ا اون دوست بشم. وقتی محرابه این خبر خوش رو به من داد باور کنید می خواستم بال در بیارم. چون با یک تیر دو نشون می زدم 1. دیگه نمی خواستم واسه پیدا کردن خونه همه بنگاهها رو بگردم 2.به ا ارزوم هم یعنی تور کردن شهین و کردن اون می رسیدم.با خوشحالی ولی به صورتی که سه نشه گفتم خوب حالا کی قراره خبرش رو بهمون بده؟ محرابه گفت شهین گفت که خونه کاملآ خالیه هرموقع شما ok بدید واسه ما هم مشکلی نداره. من هم گفتم پس منتظر چی هستی دیوونه زنگ بزن بگو ما از فردا دیگه اسباب کشی می کنیم. محرابه هم با خوشحالی گفت چشم عزیزم الان زنگ می زنم. طرفهای شب بود داشتیم با کمک هم اسبابامون رو جمع می کردیم که تلفن زنگ زد محرابه گفت عماد من دستم گیره اگه میشه تلفن رو جواب بده. من هم رفتم گوشی رو برداشتم. الوبفرمایید....؟ ناگهان یک صدا کاملآ شهوت الود از پشت خط گفت الوه ه ه ه سلام اقا عماد من شهینم عذر می خوام که مزاحم شدم محرابه جون هستش؟ من که با شنیدن صدای شهین هم کیرم راست شده بود و هم ضربان قلبم هم روی هزار رفته بود با لکنت زبون گفتم سلام شهین خانوم.. بله هستن گوشی خدمتتون..... محرابه محرابه عزیزم بیا شهین خانوم کارت داره. محرابه سریع اومد گوشی رو ازم گرفت... الو سلام شهین جون خوبی؟ چطوری با زحمات ما؟ خوب بفرما عزیزم..... وای نه دیگه مزاحمتون نمیشیم اندازه کافی شرمندتون شدیم ... نه به خدا... خوب حالا که اصرار می کنی باشه ولی حسابی ما رو خجالت زده کردیا..خوب قربونت برم .... می بینمت خدا حافظ.... گفتم چی شده؟ محرابه گوشی رو گذاشت ورو به طرف من کرد و گفت می بینی عماد این شهین جون چقدر با معرفت ونازه.... با اصرار زیاد منو راضی کرد که فردا با داداشش سعید بیان اینجا و تو اسباب کشی کمکمون کنن .من هم که خوشحال شدم گفتم می خواستی بگی بابا خودشون رو توی زحمت نندازن.. فردا هم فرا رسید حول و حوش ساعت 9 صبح بود که زنگ ایفون خونمون به صدا در اومد .. محرابه رفت در رو باز کنه. در رو که باز کرد دیدم یک کس ناز ناز توپ همراه یک پسر 24 ساله که دست کمی از خودش نداشت اومدن تو. تا شهین منو دید گفت سلام اقا عماد حال شما خوبه؟ من که واقعآ از این همه خوشکلی و زیبایی کم اورده بودم و دهنم دیگه داشت باز می موند گفتم مرسی شهین خانوم خیلی خوش اومدید بفرمایید. شهین هم رو کرد به سعید و گفت معرفی می کنم داداشم سعید من هم رفتم جلو وبهش دست دادم وگفتم خوشبختم. سعید پسر خیلی قشنگی بود ودست کمی از شهین نداشت ولی چشمهای خیلی حیزی داشت اینو قشنگ می شد از طرز نگاهش خوند همین مسآله منو ناراحت کرد که بعد ها یک وقت با محرابه عیاق نشن وهمون اتفاقی رو که ازش می ترسیدم بیفته؟.. اما همون موقع من چنان رفته بودم توی کس وکون و لب شهیین جون که انگار یکی بهم گفت بی خیال بابا تو دیگه خیلی شورش رو در اوری ادم نباید اینقدر شکاک باشه. خلاصه تا شب با کمک همدیگه اسباب کشی رو تموم کردیم وبه خونه جدیدمون نقل مکان کردیم. من که 3روز مرخصی گرفته بودم سعی کردم اون 2 روز دیگه رو هر کاری بود انجام بدم که دیگه تا 2ماه بعد خبری از مر خصی نبود. جا دادن ومرتب کردن وساییل هم همون2 روز طول کشید وبعداز 2 روز من به سر کارم برگشتم.ظهر که از سر کارم بر گشتم کلید رو که انداختم روی در دیدم صدامحرابه داره از تو اتق خواب میاد . انگار داشت با تلفن صحبت می کرد رفتم جلودر اتاق رو که باز کردم تا من رو دید سریع دستش رو از تو شرتش کشید بیرون وبا لکنت گفت عزیزم بعدآ با هات تماس می گیرم و گوشی رو گذاشت. رو کرد به من وگفت عماد جون کی اومدی؟ ومن هم که خودم رو زدم به کوچه علی چپ گفتم همین الان منتهی شما از بس که بلند بلند با دوستتون صحبت می کردین اگه توپ هم منفجر میشد نمی فهمیدید. محرابه که می شد حسابی شهوت رو از تو چشماش خوند گفت عزیزم ببخشید داشتم با شهین حرف می زدم . اینو گفت و اومد جلو لباش و گذاشت تو لبم 2..3 دقیقه ای لب همدیگه رو خوردیم که زیپ شلوارم رو کشید پایین که واسم ساک بزنه گفتم نه الان اصلآ حسشس نیست واسه بعد . محرابه با ناز و ادا گفت چراااااااااا؟ گفتم خسته ام. خودت هم می دونی وقتی خستم باشه اصلآ حال و حوصله حال کردن رو ندارم... گفت باشه عزیزم.. هر چی تو بگی

...
     
صفحه  صفحه 26 از 40:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  39  40  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.