| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 27 از 38:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  37  38  پسین »  
#261 | Posted: 29 Jun 2011 04:42
کس دادن زنم به پسر همسایه 2

بابی حوصلگی لبا سام رو در اوردم و افتادم روی تخت. همش تو این فکر بودم که یعنی محرابه با کی داشت صحبت می کرد که اینجور حشری شده بود و داشت از پشت تلفن کسش رو می مالید؟ دیگه داشت اعصابم خرد می شد همینجور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم یهو یک فکر عالی به سرم زد. بله تصمیم گرفتم به بهانه مسافرت رفتن یک جورایی سر از کار محرابه در بیارم وخودم رو از این حالت شک و عصبی بودن در بیارم. فردا صبح که رفتم اداره با هزار بد بختی و چرب زبونی2 روز مرخصی گرفتم و سریع رفتم خونه و به محرابه گفتم که از طرف اداره مون به یک مآموریت اعزام شدم وباید همین الان حرکت کنم. اونم هم سریع یک مشت وسایل رو واسم داخل یک ساک کوچک ریخت و گذاشت رو میز. خوب دیگه موقع رفتن بود نگاه با معنی به محرابه کردم وگفتم عزیزم کاری نداری محرابه هم اومد جلو و یک لب ابدار ازم گرفت و با شهوت گفت:عزیزم برو خدا نگهدار. فقط نمی دونم این 2 روز رو از بی کیری چکار کنم؟ من هم گفتم عزیزم من که نمی خوام برم سفر قند هار 2روزه برگشتم تو هم می تونی این مدت با یک چیزی خودت رو سرگرم کنی مثلآ خیار. فیلم سوپر یا چیز دیگه ..چه میدونم ........ دوباره یک لب ازش گرفتم وخدا حافظی کردم . لب اخری رو طوری بهم داد که کیرم راست شد زد به سرم که همون لحظه یک حالی با هم بکنیم اما واسه اجرای نقشه ام یک لحظه هم خودش یک لحظه بودو نباید فرصت رو از دست میدادم.سریع ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. اومدم سر کوچه مون ویک تاکسی گرفتم به راننده گفتم اولین مسافر خونه رو نگهداره. خلاصه به اولین مسافر خونه که رسیدیم راننده نگه داشت و گفت همین جا خوبه اقا؟ من هم گفتم اره مرسی همین جا عالیه. کرایه رو حساب کردم و بلافاصله رفتم داخل مسافرخونه. لابد می پرسید مگه تو داخل شهر خودت کس وکار نداشتی که رفتی مسافر خونه؟ اره داشتم می تونستم خونه پدرم هم برم ولی می خواستم واسه اجرای نقشه ام توی نهایت مخفی بازی باشه. صاحب مسافر خونه هم یک اتاق مرتب و جمع وجور رو بهم داد ومن کلید رو گرفتم ورفتم داخل اتاق. لبا سام رو در اوردم و رفتم روی تخت دراز کشید و تصمیم گر فتم که تا بعداز ظهر یک چرتی بزنم و بعد واسه اجرای نقشه ام دست به کار بشم. از بس که خسته ام بود یهو خوابم برد که ناگهان با صدای زنگ گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 4/5 بعداز ظهره نگاه توی مانیتور موبایل که کردم دیدم محرابه ست وداره ازخونه تماس می گیره. الو..... سلام عزیزم خوبی؟؟.. چی شده کارم داشتی؟؟... محرابه هم گفت نه عزیزم طوری نشده میخواستم حالت رو بپرسم راستی الان کجائی؟ رسیدی شهرستان؟ منم سریع گفتم نه عزیم هنوز نرسیدم اونجا هر موقع رسیدم خبرت می دم...... خوب کاری نداری عزیزم ؟خداحافظ...... این رو گفتم وگوشی رو قطع کردم. دیگه مطمئن مطمئن شدم که کاسه ای زیر نیم کاسه ست. چون اصلآ سابقه نداشت که هر وقت من به مآ موریت می رفتم محرابه به این زودی بهم تماس بگیره و در ضمن بپرسه که من به محل مورد نظر رسیدم یا نه؟ مثل برق لباسام رو پوشیدم اون لحظه ای که دنبالش بودم خودش جور شد و من نباید فرصت رو از دست می دادم.





از مسافر خونه اومدوم بیرون یک تاکسی دربست واسه تجریش یعنی محله مون گرفتم و حرکت کردیم. خداروشکر چیز زیادی تو ترافیک گیر نکردیم. جلوی خونه پیاده شدم و به طرف در خونمون حرکت کردم. باور کنید هر قدمی که طرف خونه بر می داشتم ضربان قلبم تندترو تندتر می شد. اخه اینکار من ریسک بود یا اینوری می شدم یا اونوری. یا من مچ محرابه رو می گرفتم و پیروز می شدم .. یا بر عکس این اتفاق می افتاد ومن شرمندش می شدم.خلاصه با همین افکار کلید رو انداختم روی قفل و چرخوندم و در رو باز کردم.یواش یواش از پله ها رفتم بالا. از هیجان داشتم می مردم. خلاصه با هر جون کندنی که بود رسیدم در خونمون. یواش کلید رو انداختم رو ی قفل و در رو باز کردم. بدون سروصدا رفتم تو .ظاهرآ کسی خونه نبود داشتم نا امید می شدم. یهو یک صدایی شنیدم .... اره صدا از تو اتاق خواب بود .رفتم پشت در اتاق خواب که درش نیمه باز بود داخل رو نگاه کردم. یکدفعه انگار که برق 220 ولت بهم وصل کردند.. خدایا چی می دیدم یعنی اشتباه نمی کنم؟محرابه پشت به من به سمت پنجره زانو زده بود وکونش رو تاقچه کرده بود ویک نفر هم مثل قحطی زده ها با ولع تمام داشت کس وکونش رو لیس می زد.محرابه ناله میکردو می گفت واااااااااااای بخور بیشتر..... زبونت رو محکمتر بکن تو سوراخ کونم..واااااااای ... سعید جون بخور بخور کسم و بخور وای زود باش دارم دیوونه می شم.تازه فهمیدم که حضرت اقا سعید داداش شهینه. می خواستم برم داخل و حال جفتشون رو بگیرم و سعید رو همونجا خفه کنم که انگار یکی بهم گفت صبر کن خره همه چیز رو می خوای خراب کنی؟ داشتم دیوونه می شدم. حرومزاده سعیدلای کو ن سفید محرابه رو باز کرده بود وداشت سوراخ کون محرابه رو که وسطش قرمز و دورش قهوه ای بود رو با اشتهای تمام لیس می زدو می خورد محرابه هم از روی شهوت تا حد جنون رسیده بود وکم کم داشت ناله هاش به جیغ تبدیل می شد. پیش خودم گفتم چرا من تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم که محرابه اینقدر از خوردن سوراخ کونش لذت می بره.دیگه داشتم یواش یواش ازنوع حال کردن سعید و ناله های محرابه حشری می شدم. ناخوداگاه دستم سمت کیرم رفت وشروع کردم به مالیدن . لیس زدنهای سعید تموم شد ونوبت به ساک زدن محرابه رسید. محرابه کیر سعید رو از تو شرتش کشید بیرون..حرومزاده چه کیر کلفت و خوش تراشی داشت اصلآ بهش نمیومد که توی این سن وسال همچین کیری داشته باشه. محرابه هم که مثل اونائی که توی کویر دارن از تشنگی می میرندو یهو می رسند به اب چنان کیر سعید رو می خورد که گفتم الانه که کیرش رو از جا بکنه. سعید ناله می کردو می گفت اااااااخ وااااای جوووووون بخور بخور جنده خانوم بخور همش مال خودته بخور عزیزم. ناگهاان سعید به محرابه گفت عزیزم دهنت رو باز باز کن .محرابه هم دهنش رو با زکرد وسعید هم کیرش رو کرد توی دهن محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن..واااااااای خدا چه حالی میده این کار دقیقآ همون جور ساک زدنی بود که من دوست داشتم همیشه هر موقع این صحنه ها رو تو فیلمهای سوپر می دیدم از شدت حشری شدن به جنون میرسیدمو حالا داشت یک صحنه زندش اونم با زنم جلوم نمایش داده می شد. سعید با قدرت هر چه تمامتر داشت با کیرش توی دهن محرابه تلمبه می زد. هربار که سعید کیرش رو از تو دهن محرابه در می اورد محرابه هم مثل اونایی که سرشون زیر اب باشه و دارن خفه میشن چنان نفسی می کشید که کیر ادم سیخ سیخ میشد....سعید رو کرد به محرابه گفت عزیم برو کنار تا من بیام روتخت دراز بکشم می خوام اون کس نازت رو جر بدم. این رو گفت و رو تخت دراز کشید محرابه هم اومد با کسش نشست روی کیر سعید و شروع کرد به بالا و پایین کردن واییییییییی سعید جون کشتی منو کشتی منو با این کیر کلفتت وااااااای ..الهی که من قربون اون کیرت برم واااااااااااااااای اووووووووووووووووووووخ... ااااااااااااااااااااااه ...اووووووووووووف وااااااااای بگآء منو بگا وااااااااااااای کسم.سعید اونو رو به بغل خوابوند کیرش رو گذاشت در کس محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن. صدای جیغ محرابه دوباره بلند شد....محکم.. محکم..محکمتر بزن...ااااااااااااااااخ جرم بده همش مال خودته...تو دلم گفتم جنده خانوم داره از کیسه خلیفه می بخشه..کیر سعید توکس محرابه در حال تلمبه زدن بود و محرابه هم داشت با دستش چوچولکش رو می مالید. ناگهان محرابه یک جیغ بلند کشید معلوم بود که ارضآء شده. حالت هاش رو خوب می شناختم.سعید گفت عزیزم زانو بزن نوبتی باشه نوبت اون کون سفید و نرم و خوشمزه نازنینته.محرابه با عشوه زانو زدو گفت فقط عزیزم یواش. سعید هم گفت باشه عزیزم حواسم هست.سعید رفت سراغ جیب شلوارش ویک قوطی روغن وازلین بیرون اورد اندازه2تا انگشت روغن مالید در سواراخ محرابه. ول 1 انگشت کرد توش بعداز کمی عقب و جلو کردن انگشتش داخل سوراخ محرابه دومین انگشتش رو هم کرد توش. محرابه کمی تو خودش جمع شد و گفت یواش سعید جون یواش.سعید هم انگشتاش رو دراورد وگفت خوب الان اماده شده واسه جر دادن . اینو گفت و سر کیرش رو گذاشت در سوراخ محرابه.یواش یواش کیرش رو کرد داخل وااااای ... یوواش یواش دارم می سوزم. باشه عزیزم طاقت بیار الان واست عادی می شه.اینو گفتو شروع کرد یواش یواش تلمبه زدن . بعداز 30 ثانیه سرعتش رو بیشتر کرد حالا دیگه محرابه هم داشت کم کم خوشش میومد. وای وقتی که سعید داشت تلمبه می زد کون نرم و سفید محرابه جونم داشت مثل ژله می لرزید....اااااااااااااااااااااییییی دارم جر می خورم...بده بیاد... وووووووووووووووووووووای کونم.... جربه منو....اااااااااااااااااخ.... وای ..اوووووووووووووووووووف.... سعید داشت تلمبه می زد که یک ناله بلند کشید و با صدای بلند گفت واااااااااااااااااااااااای داره ابم میاد محرابه جون...واااااااااای کیرش رو بیرون اورد سریع گرفت سمت دهن محرابه با تمام وجود هر چی اب داشت رو ریخت تو دهن محرابه... محرابه هم که انگار تشنه ها همشو قورت داد ویک خنده جنده وار کرد. سعید هم مثل لاش مرده روی زمین افتاد. شاید توی عمرش هم همچین حالی رو تو خواب هم نمی دید که بکنه.محرابه هم داشت ذره های اب سعید رو از روی سینه های ناز و سکسیش جمع می کرد و می خورد. حالا بهترین موقع واسه وارد عمل شدن من بود.در رو باز کردم وگفتم....خوب خسته نباشید... حال داد بهتون؟؟؟؟.. یهو محرابه وسعید مثل شوکه شده ها رو به من کردن... باور کنید نزدیک بود که سکته قلبی به جفتشون دست بده... انتظار هر کسی رو داشتی غیر از من. رو کردم به محرابه و گفتم چیه؟ انتظار نداشتی من رو الان اینجا ببینی ؟.. می خواستی که من الان جلفا باشم که سر کار خانوم راحت به کس دادنت ادامه بدی؟پس همه اون شک کردن ها بیجا نبود ومن حق داشتم؟...وای خدا من چقدر احمق و بد بختم..... اینو گفتم وسریع به طرف سعید حمله ور شدم و چنان مشتی زیر چشمش فرود اوردم که می خواست غش کنه...گفتم اگه الان نمی کشمت به خاطر اینه که نمی خوام دستم به خون سگ الوده بشه وگند موضوع در بیاد که فردا مردم بگن فلانی زنش هم جنده بود... برو بی ناموس .. برو از خونه من بیرون.بیچاره سعید از شدت ترس نفهمید که چه جوری لباسهاش رو بپوشه وسریع فرار کردو رفت.....سعید که رفت رو کردم به محرابه و گفتم : خوب همسر با وفا ونجیب من چطوری؟خوبی؟ این رسمش بود؟ها؟(با فریاد) اخه چرا مگه من چی واست کم گذاشتم؟..محرابه با لکنت و امیخته با شوکی که بهش وارد شده بود گفت:عماد...من...من.. داد زدم گفتم بسه دیگه. دیگه نمی خوام اون صدای نحست رو بشنوم.. تو هم گورت رو گم کن از این خونه برو.. برو خونه بابا جونت تا همین روزها بیام تکلیفت رو روشن کنم... محرابه هم کمتر از نیم ساعت وسائلش رو جمع کرد ویک اژانس گرفت و رفت خونه باباش. سعید و محرابه فکر می کردند من خیلی مردم که اون رونکشتم . ولی اونا نمی دونستن که من خایه این کار رو ندارم و اگه چیزی نگفتم صرفآ به خاطر این بود که بهانه ای واسه راحت رسیدن به شهین و کردن او که یکی از ارزوهای من بود برسم



...
     
#262 | Posted: 29 Jun 2011 04:43
کس دادن زنم به پسر همسایه 3


موقعی که محرابه رفت یک حالت عجیبی بهم دست داده بود. از یک طرف خیلی ناراحت و عصبی بودم که من از لحاظ سکس هیچ چیز واسه محرابه کم نذاشته بودم و دلیل خیانتش رو نمی دونستم و از یک طرف دیگه به خاطر اینکه یک بهانه بسیار عالی واسه دوستی با شهین و کردن او پیدا کره بودم منو خوشحال و راحت می کرد. طرفهای غروب بود که احساس کردم بد جور گر سنمه رفتم سر یخچال یک چیزی پیدا کنم و بخورم که دیدم چیز به درد بخور و باب میل من پیدا نمی شه. یک ان قاطی کردم پیش خودم گفتم :جنده خانوم فقط بلد بود به وسائل ارایشی هاش برسه که مبادا چیزی از مد روز عقب بیفته. دیدم در حال حاظر هیچ چیز مثل یک پیتزا نمی تونه منو اروم کنه . واسه همینم سریع لباسام رو پوشیدم که برم پیتزا فروشی یک پیتزا بخرم و بیام حسابی دلی از عزا در بیارم. از خونه اومدم بیرون خدا خدا میکردم سریع یک ماشین گیرم بیاد که برسم اونجا. راسیتش اصلآ حوصله پیاده روی رو نداشتم. از شانس بد من یک ماشین هم ترمز نزد و من مجبور شدم که یک ربع ساعتی رو تا اونجا راه برم. رفتم داخل و پیتزا رو سفارش دادم و بعداز گرفتن قبض روی یکی از صندلیها منتظر نشستم تا پیتزا اماده بشه. تو عالم خودم بودم که دیدم داره شماره من خونده میشه وبلند شدم و سریع پیتزا رو گرفتم وبه طرف خونه حرکت کردم.توراه که داشتم می رفتم یهو دیدم که یک ماشین داره پشت سرم بوق می زنه .یواش اومدم کنار که رد شه دیدم یک اقای مسنی سرش رو از ماشین کرد بیرون گفت:شرمنده جوون که پشت سرت بوق زدم اخه عجله داشتم... حالا واسه اینکه ناراحت نشی من مسیرم تا اخر همین خیابونه اگه مسیرت می خوره سریع بیا بالا تا برسونمت. منم از خدا خواسته سریع رفتم سوار شدم وحرکت کردیم. چیزی گذشت که رسیدیم در خونه ومن از اقاهه تشکر کردم واونم دو باره از من معذرت خواهی کرد. اومدم جلو در خونه و کلید رو از جیبم در اوردم وانداختم روی قفل و دررو باز کردم. از پله ها که داشتم میرفتم بالا یهو سایه یک زن رو سمت خونمون دیدم. اول خیال کردم که محرابه ست. ولی محال بود اون به این زودی ها برگرده.یعنی دیگه روش نمی شد که برگرده. همینجور کنجکاوانه داشتم بالا رو نگاه می کردم و پله ها رو پشت سر می ذاشتم که دیدم بله اون سایه کسی نیست غیر از خانوم خوشکله خودم یعنی شهین جون. تا دیدمش دوباره دست پام رو گم کردم و بدنم داغ شدو قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن.... که انگار یکی تو گوشم گفت چیه بدبخت باز یک کس دیدی و مثل این دهاتی کس ندیده ها حالت کما اومد سراغت؟ این چه وضعیشه؟ خودت رو جمع وجور کن. به هر بد بختی که بود خودم رو خونسرد گرفتم وگفتم سلام شهین خانوم.. شهین هم سریع روشوبه طرف من چرخوند و با عشوه گفت سلام اقا عماد ببخشید که حواسم نبود....... راستی اقا عماد مگه محرابه جون نیستش؟.. اخه هرچی زنگ زدم و هر چی در زدم هیچ کس جوابی نداد دلم شور زد گفتم شاید طوری شده.... منم سریع گفتم نه شهین خانوم مادر محرابه بنده خدا مشکل دیابت داره و هر چند وقت یکبار حالش بهم می خوره وبایدیکی پیشش باشه حالا اونم رفته اونجا که ازش پرستاری کنه.. شهین هم با ناراحتی گفت وای بمیرم ...اگه ازمن کاری بر میاد بگید تا انجام بدم تورو خدا تعارف نکنید.... نه مرسی شهین خانوم ما اندازه کافی مزاحمتون شدیم. همین جور که داشتیم صحبت می کردیم یک ان شهین چشمش به دستم افتاد و گفت : وا اقا عماد یعنی مارو قابل ندونستی شام رو در خدمتتون باشیم که رفتید پیتزا خریدی؟ گفتم این چه حرفیه شهین خانوم من امشب هوس پیتزا کرده بودم وگرنه ما که نمک پرورده هستیم. یهو با زیرکی گفتم حالا اگه شما قابل می دونید ما شام رو در خدمتتون باشیم. شهین یک نگاه معنی دار بهم کرد وگفت: نه مرسی اقا عماد من باید برم خونه چون منتظر تلفن یکی از دو ستامم. با اجازه تون........ به سلامت شهین خانوم... در رو باز کردم و رفتم خونه. تو کونم عروسی بود چون مرحله اول با موفقیت پشت سر گذاشتم یعنی مطلع شدن شهین از خالی بودن خونمون. رفتم داخل اشپزخونه و پیتزا رو گذاشتم رو میز و رفتم سر یخچال که یک نوشیدنی پیدا کنم که اولین چیزی که خورد به چشمم بطری دوغ بود سریع اونو برداشتم و نشستم وشروع کردم به خوردن شامم. شام که تمموم شد یک لیوان دوغ واسه خودم ریختم.داشتم دوغ رو می خوردم که صدای زنگ اومد پیش خودم گفتم یعنی کیه؟ در رو که باز کردم دیدم شهینه ویک کاسه آش هم دستشه. گفتم شهین خانوم این چه کاریه اصلآ راضی به زحمت نبودم..... نه بابا چه زحمتی گفتم یک کاسه از این اش رو واستون بیارم که پیتزا واسه شما نمیشه یک شام درست حسابی....... خوب بفرمائید تو .... یهو شهین یک نگاه جنده وار بهم کردو گفت : اخه اقا عماد می ترسم مزاحمتون بشم... گفتم این حرفها چیه می زنید شهین خانوم شما مراحمید .. بفرمائید خواهش می کنم بفرمائید... شهین یک نگاه به سمت پایین کردو اومد داخل.... یهو چشماش رو انداخت تو چشمام و گفت.. راسیتش اقا عماد این کاسه اش بهونه ای بود که من بیام اینجا چون من فردا باید واسه یک پروژه تحقیقاتی که تو شرکت به من محول شده کارم رو تحویل بدم . واسه همین هم یک کمی از اون مونده که باید به یک سایت اینترنتی مراجعه کنم که اطلاعات لازمه رو جمع اوری کنم.. راسیتش کامپیوترمون به خاطر دسته گل به اب دادن سعیداقاpower اون سوخته و من هنوز وقت نکردم که اونو ببرم واسه تعمیر این بود که گفتم این موقع کافی نت هم باز نیست ودیدم که نزدیک ترین راه اینه که بیام مزاحم شما بشم و از کامپیوتر شما استفاده کنم . به همین خاطر هم الکی به مامانم گفتم که می خوام یک سری برم پیش محرابه جون و بیام. داشتم از خوشحالی سکته می کردم..نه چک زدم نه چونه کس با پای خودش اومد تو خونه..... گفتم کار بسیار خوبی رو کردید که اومدید اینجا..همه وسائل این خونه متعلق به خودتونه اگه چیز دیگه ای هم لازمتون شد خداوکیلی تعارف نکنید... شهین هم با یک عشوه و ناز خاصی گفت:مرسی اقا عماد امیدوارم که بتونم جبران کنم.. منم تو دلم گفتم اگه تو بخوای همین امشب جبران میشه فقط اگه بخوای...... منم سریع کامپیوتر رو که تو اتاق بود نشونش دادم گفتم اینم کامپیوتر در خدمت شما.. شهین هم گفت ممنون اقا عماد فقط با اجازتون من یک زنگ خونمون بزنم..این رو گفت ورفت سراغ تلفن و شماره خونشون رو گرفت.....الو...الو سلام مامان جون.. میخواستم بگم که من واسه تموم کردن پروژه ام امشب رو تا دیر وقت پیش محرابه جون هستم تا از کامپیوترشون استفاده کنم .... می خواستم اطلاع بدم که دلتون شور نزنه .... باشه مامان سعی میکنم زود بیام..... باشه... خداحافظ.. وای دیگه بهتر از این نمیشد انگار همه مسائل داشت خود به خود حل میشد.یک ان یک چیزی فکرم رو مشغول کرد انم هم سعید بود... سریع از شهین پرسیم. راستی سعید اقا کجاست؟ شهین هم گفت: اون الان توی یکی از این کافی شاپها داه با یک مشت الاف تر از خودش وقت گذرونی میکنند. هرشب کارشه وتا ساعت2 بیرونه.... عالی شد خیالم از دست اون حرومزاده هم راحت شد.. شهین گفت خوب من دیگه با اجازه تون میرم تو اتاق تا کارم رو شروع کنم.. منم گفتم بفرمائید اجازه ما هم دست شماست.. وقتی رفت توی اتاق چادرش رو از سرش برداشت....وااااااااااااااااااااااااااای خدا جون چی می دیدم ...عجب هیکل ناز ومیزونی داشت یعنی من عمرا همچین هیکلی رو تا حالا ندیده بودم حتی هیکل محرابه..وای اون رکابی قرمز و شلوارک لی ابی با اون رونهای بدون مو هر بیننده ای رو بی هوش و دیوانه می کرد.....دیگه داشتم از حشر می مردم . حالت جنون بهم دست داده بود وصادقانه بخوام از احساس اون لحظه ام بگم میتونم بگم که قفل کرده بودم واقعآ قفل کرده بودم....توی حال و هوای خوردن اون هیکل ناز بودم که یهو گوشی موبایلم ز نگ خورد نگاه کردم دیدم معاون رئیس اداره مونه.میخواستم جواب ندم که پیش خودم گفتم نه .. حتمآ کار مهمی داشته که این موقع بهم زنگ زده..... الو... سلام .... مخلصیم جناب ابوابی... امرتون؟......... همینجور که داشتم حرفمو می زدم رفتم تو اشپز خونه روی یکی از صندلیها نشستم...بله ..بله .. اون پرونده رو فاکس کردم واسه بندر عباس پس فرداش جوابش اومد که گفتند مدارک لازمه اش ناقصه و باید تکمیل بشه ....بله... چشم...چشم ...تو اولین فرصت که اومدم اداره یک نگاهی بهش می ندازم.....قربون شما... خداحافظ...گوشی رو گذاشتم رو میز و رفتم ببینم خانوم کسه در چه حاله؟... با تعجب دیدم که در اتاق بسته ست...گفتم لابد موقعی که من داشتم با مهندس تلفنی صحبت می کردم تمرکزش ریخته بهم ودررو بسته .یک ان احساس شرمندگی بهم دست داد چون واقعآ بلند صحبت کردن با تلفن واسه من یک مشکل شده بود وچندین بار هم محرابه این موضوع رو بهم گوشزد کرده بود...یک ان حس کنجکاویم همراه با شهوت منو به سمت قفل در اتاق کشوند چشمم رو بردم نزدیک سوراخ قفل....... واااااااااااااااااااااااای خدا یعنی واقعیت داشت؟ پلکهامو دوباره بهم زدم که شاید خواب نباشم.. بله شهین خانوم بجای سایت تحقیقاتی رفته بود داخل یک سایت سکسی که همش عکس و کلیپ های بکن بکن داخلش بود.. یک دستش روی کیبرد بودو دست دیگه ش هم داخل اون شلوارک وداشت اون کس نازنینش رو می مالید.. اقا کیره می گفت بپر داخل و کاررو تموم کن.ولی یک حس هم می گفت صبر کن حالا زوده...یواش یواش شلوارکش رو هم کشید پائین تر ورکابیش رو زد بالا..وااااااااااااااااااااااااای خدا خدا دیگه داشتم می ترکیدم .. فکر اینکه اون دوتا سینه ناز که تا لحظاتی دیگه توی دهنمه داشت منو به مرز جنون می رسوند..بیچاره فکر کرده بود حالا که در رو بسته من حتمآ واسه اومدن تو در میزنم واجازه میگیرم که اینجوری خودش رو راحت روی صندلی ولو کرده بود وداشت با کس و سینه اش ور میرفت.. نمی دونست کیر وقتی پاشد ادب که خوبه تمام قوانین روی زمین هم رو زیر پا میذاره تا به مقصودش برسه..دیگه نتونستم طاقت بیارم با دست لرزون در رو با شتاب باز کردم..... یک ان شهین سر جاش خشکش زد...اصلآ انتظار اینو نداشت که من اینجوری وارد اتاق بشم و غافل گیرش کنم..سریع نفس نفس زنون وبا لکنت زبون گفتم....معذرت...می خوام ششهین جون.. اصلآ نمی خواستم این جوری بشه ..ولی...ولی.دیگه نمی تونستم لامسب از موقعی که چندروز پیش بعداز مدتها که از عروسیمون می گذشت دیدمت دیوونت شدم.. خدا وکیلی دیگه شب خواب نداشتم.. هرشب خواب می دیدم دارم باهات سکس میکنم... اونم نگاهی خمار به من کردو با صدایی که شهوت و جنده گی ازش می بارید گفت:حالا که اینطور شد پس بذار منم بگم.. تو میگی از چند مدت پیش که منو دید دیوونه شدی ولی من یک عمر دیوونت بودم وتو خودت نمی دونستی.. باور کن از همون شب عروسیتون من این حس اومد سراغم.. مگه ندیدی که موقع رقصیدن چه جوری جلوت کون تکون می دادم.. ولی تو دوزاریت نمی افتاد.. باور کن چندوقت پیش که محرابه به من زنگ زد وگفت داریم دنبال خونه می گردیم چنان خوشحال شدم که می خواستم بال در بیارم.چون می دونستم با اومدن شما به اینجا من هم سریع به ارزوم یعنی خوردن اون لبات می رسم. این رو گفت وسریع بلند شد دیوانه وار لباش رو گذاشت توی لبهام.. دیگه داشتم از شدت هیجان غش میکردم..با دیوانگی هر چه تمامتر شروع کردیم به خوردن لب همدیگه.. وای خدا یک بر یک حریص تر بودیم.هر چه می خوردیم بیشتر تشنه می شدیم. اب دهان شهین واقعآمثل عسل بود ..دیگه داشتیم لب همدیگه رو از جا می کندیم.ملچ ملچ ملچ لبامون خونه رو برداشته بود..من چنان داغ شده بودم که دیگه داشتم اتیش می گرفتم..لبهامو به بدبختی از لباش جدا کردم ورفتم سراغ اون سینه هایی که یک موقع از روی مانتو منو دیوونه می کرد ولی حالا لخت لخت تو دستای من و توی دهنم بودم.......مکیدن خوردن سینه ها که شروع شد حرارت بدن شهین ده برابر شد..ااااااااااااااااااااااااخ خدا.. واااااااااااای ..بخور بخور... عماد جون دارم میممیرم... بخور زبونت رو بکش لای سینم.اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.. این کار رو که کردم داشت از شدت حشر به جنون میرسید.......همینجور که سینش رو داشتم می خوردم بغلش کردم وبردمش توی اتاق خوابم و پرتش کردم رو ی تخت خوابم.سریع لباس هامو در اوردم ور فتم طرفش..دوتا پاهاش رو گرفتم بال و بینی ام رو بردم نزدیک کسش. وای خدا جون داشتم ازبوی ناز کسش دیوونه می شدمرفتم پایین تر به درسوراخ کونش که رسیدم چنان بی اختیار شدم که با ولع هرچی تمومترشروع کردم به خوردن کس وکون جیگرم..دوستانی که خوردن کس کون رو تجربه کرده باشن می دونن من چی میگم.. وااااای. خدا هر چی میخورم کسش خوشمزه تر می شد.لای کسش رو که باز کردم قرمزی کسش که پیدا شد دلت می خواست زبونت رو تا اخر بکنی توش..شهین هم که از شدت شهوت چنگ اندخته بود داخل موهام وداشت موهام رو از جا می کند. یک ان منو پرت کرد به عقب گفت نوبتی هم که باشه نوبت ساک زدن منه. این رو گفت شروع کرد به ساک زدن..ااااااخ احساس کردم که کیرم رفت داخل کیسه اب جوش..چنان حرارت شهین رفته بالا که دیگه داشت می سوخت..کیرم رو تا ته میکرد توی حلقش و در میا ورد .. بار دهمی چنان کیرم رو کرد توی حلقش که دیگه عقش گرفت.گفتم شهین جو ن بسه دیگه . می خوام بکنمت.... میخوام بکنم توی اون کس سفید و نازت..اون پاش رو با ز کرد با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود گفت بیا.. بیا..جرش بده جرش بده.. منم کیرم رو گذاشتم دم کسش اومدم که فشار بدم یهو پرسیدم.. راستی شهین مگه تو اوپنی؟ شهین گفت اره.. گفتم کی اوپن شدی؟گفت هیچی بابا اوایلی که جلق زدن رو یاد گرفته بودم یک روز خونمون خالی شد ومنم یک فیلم سوپری رو که از همکلاسیهام گرفته بودم رو از تو کمدم در اوردم و گذاشتم رو دستگاه نشستم نگاه کردم.یهو چنان تحت تآثیر اون فیلم قرار گرفتم که یک ان دیدم انگشت سبابه ام تا ته تو کسمه ودستم خونی شده.. اینو که گفت یک ان دلم سوخت..ولی دیگه کاری بود که شده بود..سر کیرم رو اروم کردم توش.. دیدم یک ناله شهوت انگیز کرد و گفت .. بکن بکن .. میخوام کیرت رو حسابی سیر کنی.. وای وقتی همه کیرم رو هل دادم توی کسش داشت از شدت دردو شهوت میمرد.. اخه تا حالا شاید این سومین کیری بود که به قول خودش می خورد.اااااااااااااااااااااه واقعآ هم راست می گفت عجب کس تنگی داشت.باور کنید کیر ادم خم میشد تا بره توش..وااااااااای خدا جون هر چه عقب جلو می کردم بیشتر می مردم..وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عماد..بکن عماد..اووووووووووووووووووووووووووف جرم بده جرم بده...همینطور که داشتم تلمبه میزدم کیرم رو دراوردم گفتم حالا زانو بزن زانو که زد کیرم رو از عقب کردم تو کسش. وشروع کردم به تلمبه زدن...وای ازشدت شهوت دیگه حواسم به تلمبه زدن هام نبود چنان میزدم که تمام بدن شهین به لرزه می افتاد. شهین هم که از شدت درد وشهوت یکی از بالشها رو گاز گرفته بود وداشت جیغ می زد....کیرم رو کشیدم بیرون.اون سورا خ کونش چنان وسوسه انگیز بود که انگار داشت باهات حرف می زد.قبل از که بکنم توش شهین گفت عماد جون بذار یک کم ساک بزنم بعد بکن تو کونم. گفتم بیا عزیزم..واااااااااااااااااااااااای دوباره ساک زدن دیوانه وارش شروع شددیگه داشت ابم میومد که هلش دادم عقب و گفتم کافیه می خوام ابم رو بریزم توی اون کون سفید و نرم گوشتیت.سریع زانو زدو کونش رو طاقچه کرد طرفم گفت زود باش زودباش دیگه...منم یک تف انداختم سر کیرم و گذاشتم در کونش یواش هل دادم توش دیدم یک کم درد کشید بعد سریع خودش شروع کرد به عقب و جلو کردن.اوووووووووووووووووووووووووووف داشتم دیوونه میشم. مثل اینکه خیلی دردش نمیومد معلوم بود از عقب زیاد داده.اه ه ه ه ه ه ه ه ه عماد واااااااااااااااااااااااای عماد جونم بگآء منو بگا تا ته بکن توش بکن اوووووووووووووف بکن محکم محکم محکمتر... اوووووووه ..واااای بزن بزن وای کونم...همینطور که داشتم تلمبه میزدم احساس کردم که تمام وجودم می خواد از کیرم بزنه بیرون..وااااااااای داره میاد داره میاد...اااااااااخ تکون نخور تکون نخور .. اااااااااااخ احساس کردم کیرم منفجر شد.. با نیروی هر چی تمامتر ابم رو ریختم توی کونش..شهین هم جیغ زد..وااااااااااای جون سوختم سوختم... وای خدا جون..... من که دی گه نا نداشتم راه برم .. هر دو مون واسه 10 دقیقه افتادیم روی تخت. بعداز 10 دقیقه بلندشدم لب شهین رو بوسیدم وازش تشکر کردم. شهین هم منو بوسید و اومد لباساش رو تنش کنه که گفتم شهین جون حموم نمی خوای بری؟.شهین هم گفت نه مرسی الا اگه برم خونه شک می کنن رفتم خونه خودم میرم. گفتم باشه هر جور میلته. دوباره اون لبای نازش رو بوسیدم وتا دم در بدرقه اش کردم وچشمام انداختم تو چشماش گفتم شهین بابت هم چیز ممنونم و اونم گفت من هم همچنین.این رو گفت و خداحافظی کردو رفت. وقتی رفت هنوز باور نمی کردم که الان من وشهین داشتیم با هم حال می کردیم. سریع رفتم توی حموم دوش رو باز کردم. زیر دوش که بودم یک ان یاد محرابه افتادم. ولی گفتم بذار یکماهی خونه پدرش باشه که هم ادب بشه و هم من دلی از عزا با شهین جونم در بیارم... تا اوون باشه دیگه به غریبه کس نده.
     
#263 | Posted: 2 Jul 2011 04:58
منشی دوست داشتنی


سلام.من شاهین هستم. دنا منشیه شرکتیه که من توش کار میکنم. خیلی مودب و خوش اخلاقه.راستش یه جورایی عاشقش شدم. دختر زیبائیه. توی این 2ماهی که باهم هستیم خیلی باهم خودمونی شدیم. من هیچ دوستی که بتونم باهاش راحت باشم ندارم. ولی الان با دنا این احساس راحتی رو دارم. برای همین من و دنا چند وقته که باهم درد دل هم میکنیم و مشکلاتمون رو به هم میگیم.
یه روز کیف CDهاش رو آورده بود شرکت.(آخه اهل فیلم بود و من بهش گفته بودم اگه فیلم قشنگ داری بیار). داشتم دونه دونه CD هارو نگاه میکردم که دیدم یه فیلمporno قاطیشونه. بهش گفتم مگه توهم ازین فیلما میبینی؟ خجالت کشید.منم بحث رو عوض کردم و بیخیال شدم.
بعدش که باهم بیشتر دراین مورد صحبت کردیم، گفت حس میکنم مشکل جنسی دارم،ولی تا حالا باکسی رابطه جنسی نداشتم. منم بهش گفتم که فقط یه بار بایه زن بیوه رابطه داشتم. دوستش داشتم و همه ش به فکر رابطه باهاش بودم. یه روز دعوتش کردم رستوران هتلی که دوستم توش کار میکنه و برای شبش یه اتاق گرفتم.بعد از شام با هزار دوز و کلک بردمش بالا توی اتاق و در رو بستم.مونده بود و هیچی نمیگفت.گوشیشو گرفتم و با گوشیش به خواهرش مسیج زدم و بجای دنا نوشتم که به مامانش اینا بگه که دنا شب خونه ی دوستش میمونه.
نشستم پیشش وبغلش کردم و شروع کردم به بوسیدنش.اونم که خوشش اومده بود، سفت بغلم کرد. بعد شروع کردم به لب گرفتن. روسری و مانتوش رو در آوردم و درحالی که داشتم لب میگرفتم، با سینه هاش هم ور میرفتم. کم کم لباسشو درآوردم و سینه هاش رو میخوردم. خیلی خجالت میکشید و اصلاً نگاهم نمیکرد ولی هیچ کاری برای ممانعت کردن با کارای من انجام نداد.شلوارشو درآوردم و رون پاش رو خوردم تا کم کم رسیدم به جای اصلی. انقد با زبونم باهاش بازی کردم که بدنش به لرزه افتاد. انقد لمسش کردم و با انگشت باهاش بازی کردم که آبش اومد.بلند شدم و بغلش کردم.بوسیدمش.لباسای خودمو درآوردم و دوباره بغلش کردم.دستشو گرفتم و گذاشتم روی کیرم.اولش نمیگرفتش.من شروع کردم به مالیدن کسش.اونم شروع کرد به بازی کردن با کیرم.من که داشتم دیوونه میشدم بهش گفتم آماده ای؟ گفت: نه دیگه بسه. گفتم از پشت که چیزی نمیشه، فقط یه کم درد داره.برش گردوندم و با کرم سوراخش رو آماده کردم. آروم کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و یه کم فشار دادم تو.هیچی نگفت ولی درد رو تحمل کرد.ازش عذرخواهی کردم و ایندفعه آروم آروم و تا آخر کیرم رو دادم تو. همزمان هم با کسش و هم با سینه هاش هم ورمیرفتم و کم کم شروع کردم به تلمبه زدن. جفتمون داشتیم دیوونه میشدیم . اونم آروم آه آه میکرد. بعد از 5دقیقه تلمبه، آبم اومد و ریختم همون تو. توی همون حالت سفت بغلش کردم و انقدر باسینه هاو کسش ور رفتم تا دوباره ارضا شد.
بعد همونجوری خوابیدیم و صبح پاشدیم رفتیم سرکار.
خیلی دوس دارم باهاش ازدواج کنم. کاش خانوادش اجازه بدن.

نوشته: شاهین
     
#264 | Posted: 2 Jul 2011 04:59
طعم کس استاد


من دانشجوی رشته ی پزشکی سال 5 ام. میخوام داستان خودم با استاد اناتومی رابگم داستان ازاونجای شروع شد که پزشکی ها باید برای هر عضو بدن اناتومی جداگانه بخوانیم.خوشبختانه این اناتومی دربارهی مبحث دستگاه تناسلی زن (به قول خودمون کس)بود استادمربوطه خانم محمدی بود 30سال بیشتر نداشت .و دارای اندامی سکسی بود که هرکسی را حشری میکرد من هرروز برای رفع اشکال به بخش اناتومی مرفتم داخل اتاقش یه روز بچه های کلاس برام گفتندکه مجرد است .من با شنیدن این حرف انگیزه پیدا کردم.رفتنم را بیشتر کردم ودرمورد هیچ موضوع دیگری سوال نمی پرسیدم یه روز بهم گفت مثل این که علاقه ی شدیدی به این موضوع دارم من که منتظر فرست بودم شروع به وراجی کردم که امروزه مشکلات این به خاطرتماسهای جنسیی زیاد شده است. صداش داشت می لرزید ومن احساس شهوت رادر چشماش میدیدم میخواستم حرف بزنم اما روم نمی شد وتندتند شروع به نفس زدن کردم دو دل بودم زیرا که ریسک بود اگر قبول نمی کرد نمره ی اناتومیم صفر بود وشایدی هم اخراج میشدم ولی مزه ی کس استاد به همه چی می ارزید. اروم! به عمد دست را به کونش زدم دیدم هیچی نگفت ومثل اینکه بدش نمی اومد دوباره این کار را تکراکردم اماین دفعه دستمو برنداشتم .دیگه کلم داغ شده بود وقید همه چی را برای اون بدن سکسی زده بودم نگاه کرد توی صورتم گفت :که این سوال ها بری درس نبوده من خجالت کشیدم ودستم را کشیدم اما دیدم در اتاق را قفل کردو کیرم را از روی شلوارم فشار داد. منم سینه هاشو شروع به مالوندنشون کردم یه کم حال کردیم. اما اتاق جای خوبی نبود وزود دست کشیدیم بعد از این رفتنم را زیادتر کردم اما برای حال .نه درس .ولی بخاط این پیش بچه ها به خرخون کلاس معروف شده بودم .شمارش راگرفته بودم وشبها SMSبازی میکردیم یه شب توی خوابگاه داشتم SMSمیدادم . فکرکردم که ترم داره تموم میشه ومن کاری نکردم تصمیم گرفتم که ادرس خونش را ازش بگیرم واین کار راهم کردم وبهش گفتم : که امشب برای رفع اشکال مزاحمتون میشم.منظورم را گرفت وخندیدو گفت حتما" مزاحم بشین اون روز اصلا" به درس گوش نمی کردم.و همش توی فکر شب بودم. بالاخره وقت موعود فرا رسید .بهش زنگ زدم وگفت :که منتظرت هستم منم تاکسی گرفتم ورفتم در خونش پیاده شدم وایفون را زدم ......... در را باز کردرفتم توی وقتی رسیدم دم در داخلی خواستم برگردم وای که چقدر خوشگل شده بود از موقعی که میومد دانشکده خوشگل تر شده بود یه تاب توری صورتی با یه شلوارک که به اندامش می اومد سلام کردم دم در یه لب ازش گرفتم ورفتم داخل بهم گفت که بنشین روی مبل تا برات ابمیوه بیارم منم منتظر نشستم. اومدابمیوه رابه ممن داد من ابمیوهرا خوردم ورفتم کنارش نشستم شروع کردم به ماساژ کمرش گفت خیلی عجله داری اینا تا صبح مال خودته بلند شو برو داخل اتاق پشتی ولباسهایت را عوض کن تا من سر به غذا بزنم منم رفت لباسهامو عوض کردم واسپری که گرفته بودم را به خودم زدم رفتم روی مبل نشستم اونم اومدوگفت که بریم شام بخوریم بعداز شام شروع می کنیم امامن که کیرم مثل اب پشت سد که میخواد سد را بشکونه داشت شلوارم پاره میکرد قبول نکردم نشوندمش پیش خودم وسینه هاشو مالیدم وازهم لب میگرفتیم من سینه هاشو ول کردم لباسهای همدیگه را در اوردیم حالا فقط با دوتا شورت بودیم واصلا" باور نمی کردم که یه روزی بتونم اینو داخل بغلم ببینم.یه کم با سینه هاش دوباره بازی کردم.دیدم نفس هاش تند شده خودش گفت:که بسه برو کسم را بخور منم بلند شدم وزیر مبل نشستم و سر شرت یه زبونی کشیدم بعد شرتش را دراوردم شروع کردم به دست کشیدن بین لبه هاش که صداش اآه و نالهاش بلند شد آآآآآآآآآههههههههه......ووووااااایییی زبونم را کردم توی کسش وچوچولشش را میکیدم که دادو فریادهاش بیشتر شد وفهمیدم داره ارضا میشه به کارم ادامه دادم تا یه جیغ کشیدو سکت شد منم ابش را خوردم وای که چه مزه ای میداد بعد بلندشد و منو نشوند کیرم را گذاشت توی دهنش و شروع به مکیدن کرد من که اسپری زده بودم حالا حالا ها ابم نمی یومدتا حالا هم کیرم را به این بزرگی ندیده بودم بلندش کردم و به حالت چهار دست وپا گذاشتمش روی زمین اب دهنشو ریخت روی کیرم واونو گذاشتم در کونش که گفت من از درد کون میترسم گذاشتمش درکوسش واروم هول دادم داخل یه اهی کوچکی کشید. مثل اینکه قبلا"هم سکس داشته چون خبری از پارگی پرده وخون نبود شروع کردم به تلمبه زدن که دوباره آه ونالش بلند شدآآآآآآآآآهههههههههه......وووووواااای ومدام میگفت که کس مال خودته بکن توش می خوام جرم بدی من سیر نمیشم بزار تااخر بره داخل با این حرفاش منو حشری میکرد منم با تمام نیرو تلمبه میزدم. از توی کسش درش اوردم وگذاشتم در کونش که دوباره مخالفت کرد بهش گفتم یه کم میذارم بره تو اگه دردت گرفت درش میارم ...... بااسرار من قبول کرد ورفت از توی کیفش کرم اورد زدم به کیرم وریختم اطراف سوراخش بعد اروم گذاشتم در سوراخش وهول دادم داخل یه کمش رفت که داد کشید درش بیار تورا جون هر کسی که دووست داری درش بیار پاپاپاپارررهشدم دارم میسوزم.....وای که چقدر تنگ بود منم که دیدم حال میده بهش گفتم اولشه یه کم صبر کن .او فقط می گفت درش بیار منم یدفعه هولش دادم تا اخر داخل صداش بند اومد. من تکون نخوردم تا دوباره اروم می گفت که درش بیا جر خوردم دارم پاره میشم من شروع کردم به تلمبه زدن. اوهم جیغ میکشید تا بعداز چند دقیقه ای ابم اومد وریختم توی کونش ......اونشب تا صبح خال میکردم بعد ازون شب داخل هفته یه بارمیرم بهش حال میدم*********پایان ترم .هم 20بهم داد وهم طعم کس استاد را چشیدم .........................از شما هم میخوام درس بخونین شاید گیر شما هم کرد

نوشته:‌مولا
     
#265 | Posted: 2 Jul 2011 05:00
یک شب رویایی


سلام دوستان عزیز در ابتدا از تمام شما عزیزانی که در داستان من (در خواب هم نمی دیدم) نظر دادید و وقت گذاشتید و تا
آخر داستان را خواندید ممنونم.این بار می خواهم در این داستان اولین تجربه سکس از کون با مهسا را براتون بگم که در آخر داستان قبلیم بهش اشاره کردم.

رابطه من و اون با هم خیلی خوب شده بود هر شب به هم اس ام اس می دادیم و با هم درد و دل می کردیم یکی از این شبها نه من خوابم می برد نه اون بهم گفت که تنهاست شوهرش سر کاره و دخترش هم خوابه ساعت حدود 2 بود که من پیشنهاد دادم بیام پیشت اونم قبول کرد از خونه ما تا خونه اونها تقریبا 20 دقیقه راه بود من توی تاریکی توی اتاقم خیلی آروم برای اینکه کسی بیدار نشه لباس هام رو پوشیدم و اومدم توی هال به فکرم رسید که دفترچه بیمه خودم رو بردارم ببرم با یکمی قرص که اگه برگشستم و کسی فهمید که من نیستم بتونم جواب بدم و بگم رفتم دکتر حالم خوب نبوده.خلاصه با این فکر آروم آروم اومدم بیرون اول یک نفس راحت کشیدم و رفتم سر کوچه اونجا به تازگی تاکسی سرویس باز شده بود البته توی محل ما تاکسی سرویس بود اما این جدید بود و اون وقت شب تنها یک ماشین داشت منم رفتم و بهش گفتم و از شانس من قبول کرد چون توی اون ساعت به غریبه ماشین نمیدن خلاصه سوار شدیم و حرکت کردیم وقتی رسیدیم من سر کوچه پیاده شدم به گلم اس ام اس دادم که اومدم اونم اومد و در رو برام باز کرد وقتی دیدمش بهش لبخند زدم چادر سرش بود وقتی رفتیم توی خانه چادرش رو که از سرش درآورد دیدم فقط با شورت و کرسته وایییی اون لحظه چقدر زود تحریک شدم بهم گفت چیزی می خوری منم گفتم نه بیا پیشم خانومی الان تو رو می خوام اونم اومد با هم رفتیم زیر پتو اون موقع زمستان بود و هوا هم سرد اون زیر خیلی می چسبید مثل همیشه شروع کردم به خوردن لبهاش و ناز کردن سینه هاش وایییییییی مگه سیر می شدم با اینکه زود به زود سکس داشتیم بازم من سیر نمیشدم حسابی خوردم لبهاشو یکمی گردنش را خوردم بعد اومدم سراغ سینه های مثل بلورش افتادم به جونشون اگه یادتون باشه در داستان قبلی گفتم که مهناز خیلی حساس بود تا یکمی سینه هاش را می خوردی صداش در می آمد اونم اون موقع شب لبهاشو گاز میگرفت که صداش در نیاد منم تا تونستم اون سینه ها رو خوردم تا بیشتر تحریکش کنم بعد مثل همیشه کیرمو بردم طرف دهنش که برام ساک بزنه وقتی کیرمو کرد توی دهنش من آههههههه بلندی کشیدم خیلی گرم بود وایییییییییییییییییییییییی فداش کیرمو که یکمی خورد درش آوردم و آماده کردن کس نازش شدم کیرم را تنظیم کردم و یک دفعه کردم توش اونم آخخخخخو ایییییییییییییییییییییی کشید که منو بیشتر تحریک کرد شروع کردم به عقب جلو کردن اونم فقط آههههههههه می کشید منم لذت می بردم و سرعتم را بیشتر کردم بعد حالت رو عوض کردم من دراز کشیدم اون نشست روی کیرم دلم میخواست مثل فیلم های سوپر منم با سرعت بکنم ولی واقعا سخت بود یکی کردمش توی اون حالت و داشت آبم می آمد گفتم مهناز پاشو گلم که الان توی کست خالی میشه اونم پاشد وآبم اومد خیلی حال کردم چون این دفعه خیلی بهتر از همیشه بود همه چیزش فرق داشت . یکمی نازش کردم و آبم رو پاک کردم بعد رفت برام نوشیدنی و میوه آورد که بخورم با هم خوردیم ساعت نزدیک 3 بود یکمی که حرف زدیم کیرم دوباره بلند شد اون هیکل ناز و لخت سکسی پیشم نشسته بود کیرمم اون موقع بازم دلش میخواست بهش پیشنهاد سکس از کون دادم تا اون شب رویایی رو کامل کنم اونم قبول کرد و روی شکم خوابید یکمی کیرمو سرشو خیس کردم و آروم گذاشتمش توی کونش اونم آهییییی کشید منم شروع به کردن کردم اون کون گرم و داغ توی زمستان واقعا حال میداد اونم چیزی نمی گفت یعنی تحمل می کرد منم می کردم شکمم به لپ های کونش که می خورد خیلی بیشتر حال میکردم با اینکه دفعه دوم دیرتر ارضا میشی من خیلی زود آبم اومد توی اون لحظه اصلا دوست نداشتم کیرم از اون کون داغ جدا بشه به همین خاطر آبمو توی کونش ریختم و تا 2 دقیقه روش خوابیدم بعد بلند شدیم و ازش تشکر کردم واقعا به من خیلی حال داد اونم خیلی خوشش اومد اما خیلی درد داشت براش لباس های خودم را پوشیدم یکمی پیشش نشستم نازش کردم سر به سرش گذاشتم و گفتم این آمپولی که بهت زدم دیگه حالا حالا ها مریض نمی شی دلم میخواست یک جوری جبران کنم چون واقعا سخت بود براش ازش خدا حافظی کردم و اومدم بیرون از شانس بد من تاکسی سرویس سر کوچه تعطیل بود مجبور شدم کلی پیاده برم تا به تاکسی سرویس بعدی برسم توی مسیر که پیاده می رفتم خیلی به سکس آن شب خطراتش و کارهایی که کردیم فکر کردم برام واقعا جالب بود رفتم ماشین گرفتم و رفتم به سمت خانه وقتی رسیدم آروم رفتم داخل همه خواب بودن منم لباسهام را در آوردم و خوابیدم فرداش مهناز به من اس ام اس داد و گفت محمد خدا بگم چه کارت کنه البته به شوخی !!! نه می توانم بشینم نه خوب بروم دست شویی سوراخ کونم درد می کنه منم کلی باهاش حرف زدم و آرومش کردم گفتم دردش برات باید لذت داشته باشه گلم.این اولین باری بود که من و مهناز ازکون سکس داشتیم دوست داشتم این داستان را برای شما دوستان عزیز هم بگم و نظراتون را هم بدونم امیدوارم خوشتان اومده باشد.این را هم بگم واقعا مهناز 190 سانتی متر بود منم 183 سانتی متر و من که گفتم واقعا نمی دانستم که سکس با زن شوهر دار اینقدر بد هستش این را هم بگم داستانم واقعی بود .(این پاسخ های نظرات شما عزیزان در داستان قبلی بود) پیشنهاد من هم این است در پایان داستان ها پیشنهادی در مورد سکس اگر دارید بدید مثلاً کاش این کار را هم میکردی با هم حمام می رفتین کاش کسش را هم میخوردی اگر اونجا این کار را می کردی بیشتر تحریک می شد فکر میکنم این کار باعث بهتر شدن روابط سکس افراد می شه و دوستانی که داستان می نویسند چه واقعی چه خیالی با کیفیت بهتر و قشنگ تر می نویسند به امید روزی که ما جوانان ایران برای ارضا خودمون مجبور به گناه و سکس با زن شوهر دار نباشیم.

نوشته:‌ محمد سونی
     
#266 | Posted: 4 Jul 2011 11:29
پرستار مامان بزرگ

وقتي که صحبت مامانم با تلفن که با مامان بزرگم صحبت ميکرد تموم شد رو به من کرد و گفت:
_ پاشو برو يه ذره خريد کن و برو پيش مامان بزرگت.
_ واسه چي؟
_اون پرستاره قراره که امروز بياد
_پرستاره کيه ديگه؟
_اي بابا مگه خبر نداري؟
_از چي؟
_واسه مامان بزرگت پرستار گرفتم.
_چرا نمياد پيش ما زندگي کنه ؟
_به خدا صد بار بهش گفتم ولي حاضر نميشه بياد ميگه نميخوام مزاحمتون بشم. از طرفي خونه اي كه تو توش باشي ديگه نميشه که مامان بزرگت بياد !
_چرا...؟
_هيچي وقتي که صدايه ضبط رو تا آخرش زياد ميکني !! همسايه ها از سر درد ميان در خونه شکايتت رو ميکنن ! چه برسه به اون بنده خدا .
_خوب بابا...تو هم که همش منتظري که يه چي بشه گير بدي به ما... ولمون کن ديگه !! حالا چي بايد بخرم؟
_وايسا الان واست ليست ميکنم...
ليست رو گرفتم و رفتم بيرون. خريد کردم و رفتم خونه مامان بزرگم در رو باز کردم و رفتم تو. مامان بزرگم توي آشپزخونه بود.
_سلام خانوم خوشگله !!
_سلام مادر خوبي؟
_من خوبم تو خوبي ؟
_منم خوبم.
_اين جا چکار ميکني ؟
_اين دختره ميخواد بياد گفتم يه چايي واسش بزارم.
_دختره کيه ؟
_پرستارم ديگه...
_آها...
_يکي از همسايه ها بهم معرفيش کرده - بنده خدا وضعيت زندگيشون يه کم ضعيفه اين دختره با سه تا داداشاش کار ميکنن تا چرخ زندگي رو بچرخونن.
_ببين مامان من ميخوام برم بايد برم يه جا کار دارم بازم بهت سر ميزنم.
دو سه هفته اي که گذشت يه دفعه به سرم زد که پاشم برم خونه مادر بزرگم اين پرستاره رو ببينم. طبق معمول تا رسيدم دم خونه مادر بزرگم کليد انداختم و در رو باز کردم و رفتم تو. جلوه در يه جفت کفش زنونه بود تو نميري فهميدم که پرستارست. وقت که رفتم تو مادر بزرگم رو ديدم که سر جايه هميشه گيش خوابيده. ولي... پرستاره کو...؟
يه دفعه نگاهم به در اتاق افتاد . يواش رفتم جلو و در و يه ذره باز کردم. ديدم لخت وايساده جلويه آيينه و داره شرت و کرستش رو تنش ميکنه.مثل اين که تازه خريده بود. يه شرت و کرست سفيد. يواش رفتم بيرون خونه و زنگ زدم. بعد از چند لحظه پرستاره اومد پشت آيفون...
_کيه ؟
_منم.
_شما؟
_من خودم هستم!!
_خودم کيه؟
_باز کن. اومدم مامان بزرگم رو ببينم.
_اوا خدا مرگم بده ببخشيد نشناختم ها...
_(يواش گفتم)چرا مرگ؟حيف نيست اون هيکلت بره زيره خاک!!
_چيزي گفتين؟
_نه...نه... با خودم بودم. خانوم شما با تلفن که با من صحبت نمي کنين باز کنين ديگه
در و باز کرد و دوباره رفتم تو اومد دم در يه چادر سفيد سرش بود که به راحتي ميشد سينه هاش و پاهاش رو ديد. اومد جلو
_سلام آقا....
_گفتم که من خودم هستم
_يه لبخند زد و گفت : سلام آقايه خودم
_سلام خانوم خودم !! نه... چيزه... ببخشيد... يعني سلام خانوم پرستار خوبين؟
_بازم يه لبخندي زد و گفت : ممنون.خوبم. بفرمايين
رفتم تو هنوز مادر برزگم خواب بود. رو به من کرد و گفت...
_ميخواين بيدارشون کنم؟
_نه... نه... اصلاً خيلي وقته که خوابه؟
_حدود 1 ساعت ميشه. بهش قرص خواب دادم.
_پس حالا حالا ها خوابه...
_بله
_اگه ميشه يه چيزي بيارين من بخورم آخه منم سن و سالي ازم گذشته - نميتونم زياد راه برم. خسته ميشم !!
_بله.شما که تو اين سن و سال اينقدر حاضر جوابين وقتي که جوون بودين چي بودين !!
تا رفت يه چايي برام بريزه منم رفتم تو اتاق که داشت شرت و کرستش رو تنش ميکرد. يه ذره از شورتش از تو کشو زده بود بيرون. کشو رو باز کردم هر دو تاش رو آوردم بيرون. بو کردم. انگار که تو شرتش عطر ميزاره .بوه خوبي ميداد شرت رو ماليدم به کيرم تا اونم يه فيضي ببره !! بي چشم و رو تا شرت خورد بهش سريع دوباره شروع کرد به آنتن دادن !!. داشتم با شرت و کرست حال ميکردم که يه دفعه بي اختيار چشمم باز شد و ديدم که دختره وايساده دم در و داره منو نگاه ميکنه...
نمدونستم که بايد خجالت بکشم يا نه ؟ سيني چايي رو گذاشت زمين و اومد به طرف من...
_واسه چي اومدين تو اين اتاق؟
_همين طوري ميخواستم چيزي بردارم.
_حتماً اون چيز هم سوتين منه!!
_ديدم که کشو بازه منم خواستم ببندمش که...
_نميخاد چيزي بگين. خدا رو شکر کم نميآري که !
_اصلاً تو ذات من چيزي به نام کم آوردن نيست
_دوستشون داري؟
_چي رو؟
_همينا که دستته ؟!
_ها... آره.ببين چه آدم هايي پيدا ميشن.خودش رو ميخورن پوستش رو ميندازن واسه بقيه!!
خنده اي کرد و اومد من رو بغل کرد. (منم که گفته بودم هيچ وقت از هيچي کم نميآرم) بغلش کردم و شروع کردم به بوسيدن گردنش - چادرش داشت از رو سرش ليز ميخورد و آخرش هم افتاد رو زمين.دستم يه ذره سرد بود بردم زير لباسش و کمرش رو ميمالوندم. يه آه ناز کشيد و خوابيد رو زمين و من رو هم کشيد رويه خودش لبام تو لباش بود و داشتم لباش رو ميخوردم.دستش رو برد سمت کيرم. داشت از رو شلوار کيرم رو ميماليد - يه غلط زد و من رو گذاشت زير و خودش اومد رو من پيرهنم رو باز کرد رفت سراغ سينه هام تا حالا کسي برام اين کار رو نکرده بود داشت سينه هام رو ميخورد و گاهي هم موهاي سينه ام رو ميبرد تو دهنش داشتم عجيب حال ميکردم - رفت پايين و شلوارم رودر آورد و داشت از رو شرتم کيرم رو ميليسيد - ديگه نميتونستم صبر کنم شرتم رو در آوردم و با چشمام بهش اشاره کردم که شروع کنه اول از تخمم شروع کرد اومد بالاتر و رفت سراغ کيرم. آه... چه ساکي ميزد مثل وحشي ها افتاده بود به جون کيرم بعد از چند دقيقه بلندش کردم و خوابوندمش و رفتم روش... يه راست رفتم سراغ سينه هاش و کرستي که تازه تنش کرده بود رو در آوردم و افتادم به جونش خيلي حشري شده بود موهام رو گرفته بود تو دستش و سرم رو به سينه هاش فشار ميداد.بعد سرم رو به طرف پايين حول ميداد.منم رفتم پايين تر و دامنش رو دادم بالا کسش عجب چشمکي بهم ميزد شرتش رو زدم کنار اول کسش رو بو کردم بويه شرتش رو ميداد.کسش يه کمي خيس شده بود با اين حال شروع کردم به خوردنش زبونم رو انداخته بودم وسطش و چشمام رو هم بسته بودم... بعد از مدتي بلند شدم و اون رو هم پشت به خودم قرار دادم کيرم رو گذاشتم دم کسش و يه دفه هول دادم تو ... کم کم عقب جلو کردن رو شروع کرده بود . چشمم به شرت و کرست افتاد که از کشو برداشته بودمشون شرتش رو انداختم دور گردنم و کرستش رو هم کردم و تو دهنم و با دندونام نگرشون داشتم. آبم داشت مي اومد کيرم و کشيدم بيرون و آبم رو ريختم رو کمرش...
بعد از چند لحظه بر گشت و يه نگاه بهم انداخت و گفت:
_خيلي حال داد... مگه نه؟
_آره کس طلا... خيلي حال داد
_اون رو چرا انداختي دور گردنت؟
_هيچي... همين طوري
بلند شديم و خودمونو رو جمع و جور کرديم و از اتاق رفتيم بيرون مامان بزرگم هنوز خوابيده بود ....
_نگفتي اسمت چيه؟
_ 20بار گفتم که من خودم هستم !
_لوس نشو ديگه اگه لوس بشي ديگه کسم تورو دوست نداره ها!!
_من قربون اون کس خوشگلت برم... بابک... اسمم بابک.
_ميمردي اين رو زودتر بگي ؟ منم نازنين هستم.
از اون ماجرا 6 ماه ميگذره الان مادر بزرگم فوت کرده - ولي من هنوز با نازنين هستم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#267 | Posted: 4 Jul 2011 11:32
به خاطر پول


تو يه خانواده پر جمعيت به دنيا اومدم من بودم و 3 تا خواهر و 1 برادر ! يه خونه داشتيم که فقط مي تونست جاي خواب ما رو تامين کنه و همين هم از دايي پدرم بهش ارث رسيده بود و اگر اون فرزند داشت اين خونه رو هم نداشتيم ! من بچه چهارم بودم ! اول داداش ناصرم بود بعد آبجي پري بعد آبجي پروينم و بعد من بودم و بعد از منم ته تغاري خونه پروانه که 5 سالش بود ! داداشم 29 سالش بود و 2 تا زن گرفته بود و طبقه بالا رو اشغال کرده بودن ! عجيب بود که چطور اون 2 تا دختر 19 و 20 ساله مي تونن همديگه رو تحمل کنن ! برام هميشه سوال بود !
تازه وارد راهنمايي شده بودم که به ترتيب خواهرام تو سن 14 و 16 سالگي رفتن خونه شوهر ! آبجي پريم که هنوز 15 سالش نشده دوقلو زاييده بود و هر وقتم که دوتا بچه هاش با هم گريه مي کردن اونم از درماندگي گريش مي گرفت !
با رفتن خواهرام جاي ما مثلا باز شده بود اتاقي که حکم انباري رو داشت حالا تبديل شده بود به اتاق خواب من و پروانه ! بابام که عليل شده بود و خونه نشين ! کليه هاش عفونت کرده بودن و زمين گيرش کرده بودن و ما وقتي فهميديم که به دياليز افتاده بود . ننه ام هم که قلبش مريض بود و مدام دکتر مي رفت ! نون بيارمون داداشم بود که اونم هميشه اول به خودشون مي رسيد بعد به ما !
کلاس دوم دبيرستان بودم و تازه تازه داشتم به پسر ها نگاه مي کردم و معني عشق رو مي فهميدم که يکروز حس کردم کسي دنبالمه ! اوايل زياد توجهي نمي کردم تا اينکه يکروز خودشو به من رسوند و همين شد سر آغاز بدبختي من !!!
روزه اولي که ديدمش ازش خيلي خوشم اومد قد بلند و شيک پوش بود ! اما از ترس داداش ناصرم فکم قفل شده بود !
سلام خانو م خانوما
آقا لطفا مزاحم نشين اينجا همه همديگه رو مي شناسن .....
من که کاري نکردم آبجي , سلام عرض کردم
گفتم که برين پي کارتون اگه داداش ناصرم بفهمه خون به پا مي کنه !
خوب بذار بفهمه اصلا داداش ناصرت وقتي خاطر خواه ليلي جونش شد همين کارا رو کرده بود !
اين کي بود که داداش ناصر رو مي شناخت ؟ اين بود که ترديد برم داشت و ايستادم تا به حرفهاش گوش بدم !!
اون هم که انگار فهميده بود رام شدم گفت بيا بريم يه جاي باکلاس يه چيزي بخوريم خودم هم برت مي گردونم ! داداش ناصرت هم که اون بالا بالا ها پيداش نمي شه ! پس بي خيال و ...... اونقدر گفت و گفت تا راضي شدم !!
خيابان هايي رو مي ديدم که گاهي از تو تلويزيون شاهدشون بودم و برام خيلي جالب بود ! بعد رفتيم به بستني فروشي شيک ! من اما فقط مات تزيينات و آدم هاي اون تو بودم ! برامون دو تا ليوان کافه گلاسه آوردن من از همون اول ليوان خودم رو با ماله اون عوض کردم !
خنديد و گفت آخه فکر کردي من جلوي اين همه آدم مي تونم تو رو مسموم کنم ؟
فقط نگاهش کردم . بعد سرشو تکون داد و مشغول شد و به منهم تعارف کرد ! وقتي اولين قاشق رو خوردم سردي اون و طعم خوشمزه اش ترسمو محو کرد و کم کم سر صحبت رو باز کردم و خيلي راحت توي يک ساعت عاشقش شدم !!
بعد از اون منو نزديکاي خونه رسوند و رفت ! با کلي ترس و لرز وارد خونه شدم ! هر کسي سرش به کار خودش بود بابام که خوابيده بود ! ننه ام هم که رفته بود خونه همسايه ها کلفتي داداشم هم که هنوز نيومده بود ! منم بدو رفتم تو اتاق و بيرون نيومدم ! چند ساعت بعد داداش ناصرم اومد و مثل عادت هميشگي اول از همه رفت پشت بوم و به کبوترهاش آب و دونه داد نيم ساعت بعد بود که يهو اومد پايين و منو گرفت به کتک و با مشت و لگد افتاد به جونم بعد هم پرتم کرد تو انباري و هر چي خرت و پرت بود ريخت روم و دفنم کرد !
بعد ها فهميدم که پسر همسايه که چشمش دنباله من بود و من بهش راه نمي دادم ما رو ديده بوده و به داداش ناصرم خبر داده بود ! چند ساعتي زير خرت و پرت ها بودم که ننه ام اومد و داد و بيداد شروع شد و آخر سر هم فقط تونست داداش ناصرو راضي به اين کنه که منو از او وضع در بياره ! و بعدم اومد بيرون !
از توي پنجره کوچک زيرزمين مي ديدم که داداش ناصر نعره مي کشه و مي گه ديگه حق نداره بره مدرشه و بعدم همه کتاب و دفتر هامو ريخت وسط حياط و پيت نفت رو خالي کرد روشون و همه رو سوزوند ! کلي گريه کردم .. دلم واسه خودم مي سوخت ... دلم براي دوستام تنگ شد و معلم هامون ... اگه ديگه نبينمشون چي ؟؟؟
شب که شد خيلي مي ترسيدم جاي خوابي هم نداشتم زير زمين گرم و دم کرده بود و مدام عرق مي ريختم نيمه شب بود که صداي پايي رو شنيدم ... ننه ام بود يه لقمه نون و پنير آورده بود و از لاي نرده هاي پنجره داد بهم تازه يادم افتاد که هيچي نخوردم .. گفتم
ننه منو بيار بيرون مي ترسم ! گفت هيس مي خواي داداش ناصرتو بيدار کني ؟ فعلا اين تو باش تا ببينم چه خاکي به سرم مي تونم بريزم ؟
لقمه رو گرفتم و رفتم گوشه زيرزمين کز کردم و مشغول خوردن شدم .. همون جوري نشسته هم خوابم برد .
توي خواب حس کردم کسي تکونم مي ده از خواب پريدم و خواستم جيغ بزنم که ديدم ننه ام اومده بالا سرم لباس برام آورده بود و کمي هم پول و يه لقمه نون ! گفت زود لباساتو بپوش و از اين خونه برو بيرون ويلا تا آخر عمرت بدبخت مي شي ! گفتم نمي خوام برم ...
دهنمو گرفت و گفت بايد بري ! مي خواهي داداش ناصرت بدت به کريم چاقو کش ؟
از شنيدن اين حرف رنگم پريد و وا رفتم کريم لات محلمون بود و بعضي ها هم مي گفتن آدم کشته و کسي جرات نداشت باهاش در بيافته حالا داداش ناصر مي خواست منو بده به اون !! نفهميدم چطوري لباسهامو پوشيدم ... دم در ننه ام رو بغل کردم و بوسيدمش هر دو با چشم گريون از هم جدا شديم تا سر کوجه مدام بر مي گشتم و سايه اش رو توي تاريکي ميديدم و اشک مي ريختم .
رفتم توي يکي از پارکها نشستم که چکار کنم ؟ فکرم کار نمي کرد و بيشتر از اونکه ناراحت باشم وحشتزده بودم ! از بچه ها شنيده بودم که تو تهران پر از کار و امکاناته و همه خوشبختن .. دست کردم تو جيبم و پولايي که ننه ام بهم داده بود رو شمردم ! 5000 تومن ! تصميم گرفتم برم تهران اما چطوري ؟ من که جايي رو بلد نبودم !
راه افتادم تو خيابون .... هوا داشت کم کم روشن مي شد خانمي رو ديدم که نون خريده بود , رفتم صداش کردم و گفتم :
سلام مي شه بگين چطوري مي شه رفت تهران ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر به سن تو تنها مي خواد بره تهران ؟
الکي گفتم با مامان و بابام اومده بوديم اينجا من گمشون کردم حالا اونا منتظر من هستن !
کمي با ترديد نگاهم کرد و در آخر بهم آدرس ترمينال رو داد ! وارد ترمينال که شدم سر گيجه گرفته بودم ! يک عالمه اتوبوس و ميني بوس بود و آدم هاي زيادي مي رفتن و مي اومدن ... صداي کسي رو شنيدم که داد مي زد تهران - تهرانياش بيان سوار شن ! رد صدا رو گرفتم و اتوبوس رو پيدا کردم خواستم سوار بشم که پسر شوفر گفت : بليط داري؟
گفتم نه ! گفت بدون بليط نمي شه ! از جيبم يه هزار تومني در آوردم و دادم بهش ! اينور اونورشو نگاه کرد و پول رو پسم داد و گفت برو آخر اتوبوس بشين صدا هم نکن مهمون خودمي ! خوشحال شدم و پريدم بالا !
چند دقيقه بعد اتوبوس راه افتاد .... هوا روشن شده بود داشتم به جاده نگاه مي کردم که کم کم چشمام رو هم افتاد و خوابم برد
وقتي از خواب بيدار شدم هنوز اتوبوس داشت راه مي رفت و هوا داشت غروب مي شد ... خيلي خوابيده بودم دهنم خشک خشک بود و دستشويي داشتم تو همين فکرا بودم که اتوبوس نگه داشت و يکي از اون جلو داد زد هر کي مي خواد غذا بخوره پياده بشه نيم ساعت ديگه راه مي افتيم !!!همه بلند شدن که پياده بشن منم قاطي اونا پياده شدم ! مردم به سمت يه رستوران راه افتادن و منم به دنبال اونا ! از يه خانمي پرسيدم : توالت کجاست ؟ خنديد و گفت منم دنبالشم بيا با هم بريم ! از يه آقايي که تو رستوران کار مي کرد پرسيد و رفتيم !
ازش جدا شدم و رفتم کنار اتوبوس ايستادم .... بوي غذا مي خورد تو دماغم و از گشنگي سرم داشت گيج مي رفت ! پولامو در آوردم و دوباره شمردم .. همون 5000 تومن بود تصميم گرفتم برم يه چيزي بخورم . رفتم تو نشستم پشت يه ميز يک آقايي اومد و گفت پدر و مادت کجان ؟ الکي گفتم تو اتوبوس !! سرشو تکون داد و پرسيد : چي ميخوري دختر جون ؟
گفتم غذا !
خنديد و گفت چه غذايي ؟ چلو کباب؟ چلو مرغ ؟ کباب ؟
دهنم آب افتاده بود اما از ترس ولخرجي گفتم چلو کباب چنده ؟ اين بار بيشتر خنديد و گفت قيمتش مهم نيست اصلا مهمون من چي مي خوري ؟ گفتم چلو کباب !
رفت و چند دقيقه بعد اومد از ديدن اون همه غذا داشتم سکته مي کردم و مثل نديد بديدا شروع کردم به خوردن ! فقط سر عروسي آبجي هام چلو کباب خورده بودم و اين دفعه سوم بود. بعد که خوردم رفتم پيش همون آقا و يه هزار تومني بهش دادم پولمو برگردوند و گفت : گفتم که مهمونه من ! گفتم نه و پولو گذاشتم رو پيشخون و راه افتادم ! دوباره صدام کرد و يه اسکناس 500 تومني بهم داد و گفت بيا بقيه اش رو بگير ... ازش تشکر کردم و رفتم دوباره کنار اتوبوس ! مسافرا دوباره داشتن سوار مي شدن منم قاطي اونا رفتم بالا و دوباره رفتم سر جام نشستم ! و بازم خوابيدم !
از صداي تهران .... از خواب بيدار شدم ! هوا تاريک بود و چراغهاي زيادي همه جا رو روشن کرده بود موقع پياده شدن يهو يکي دستمو گرفت و ديدم همون پسر شاگرد راننده هست ! گفت : فراري هستي؟ جا خورم و زبونم بند اومده بود دستمو به زور از تو دستش در آوردم و با من من گفتم آره .. نه ... چطور ؟
گفت : واسه ما فيلم بازي نکن !جاي داري بري؟ گفتم : نه ؟ گفت برو اون گوشه وايسا تا من برم و بيام ببرمت يه جاي توپ !
رفتم جايي که گفته بود . اما ترس برم داشت و فرار کردم ! از ترمينال که اومدم بيرون نمي دونستم چکار کنم ! همين طور راه افتادم توي خيابان داشتم راه مي رفتم که يه زن و مرد که کنار خيابون ايستاده بودن يه تاکسي گرفتن : آزادي ... منم بدو دويدم و سوار شدم . گفتم هر جا اينا پياده شدن منم پياده مي شم . چند دقيقه بعد کنار ميدان آزادي پياده شدن !
منم پياده شدم و محو تماشاي ميدون آزادي شدم توي کتاباي درسي عکسش رو ديده بودم اما از نزديک نه ! رفتم وسط ميدون توي چمن ها و نشستم يه گوشه تا صبح بشه ! هوا که کمي روشن شد بلند شدم و دوباره راه افتادم کمي جلوتر ميني بوس و ماشين هايي بود که داد مي زد ونک تجريش . پيش خودم گفتم سوار شم بالاخره يه جا مي رسم ديگه !
سوار ميني بوس شدم .....
ميدان ونک :
از ميني بوس پياده شدم و قدم به خيابان گذاشتم ! چقدر آدم ... گل فروشها ....کوپن فروشها ... کارگرا !!!!! يه گوشه ايستاده بودم و محو تماشاي آدم ها و ماشين ها بودم . نمي دونم چقدر به اين حالت بودم که يهو صداي يه دختر منو از بهت بيرون آورد :
بچه کجايي؟ رومو کردم به سمت صدا ... دو تا دختر خوشگل و آرايش کرده بودن مثل فيلماي خارجي موهاي طلايي و ماتيک زده با روسري که نصف موهاشون بيرون بود و لباسهاي قشنگ و خوش رنگ .... محو تماشاي اونا بودم که اون يکي گفت : نگفتي از کجا اومدي ؟
- از مشهد !
اون يکي دختر چشمکي به او يکي زد و بعد دستمو گرفتن و دنبال خودشون بردن !
من نسيمم اينم سحر تو اسمت چيه ؟ - نفيسه
چند سالته نفيسه جون ؟ اين جون گفتنش آتيش به دلم زد و يهو بغضم ترکيد .... يکي از اونها بغلم کرد و بوسيدم .. بعد از چند دقيقه که آروم شدم اشکامو با دستمال پاک کرد و گفت : فراري هستي ؟
- گفتم آره
لابد جايي رو هم نداري؟
- نه
ما هم مثل توييم بيا پيش ما با هم که باشيم مي تونيم خيلي کارا کنيم ... نمي دونم تو کلامشون چي بود که آرومم کرد و بهشون اعتماد کردم و دنبالشون راه افتادم !
اول رفتيم و ساندويچ خورديم ! تا حالا به اين خوشمزگي نخورده بودم ! خواستم من حساب کنم اما نگذاشتن ! سحر کيفشو باز کرد توي اون پر از پول بود . وقتي تعجب منو ديد گفت تعجب کردي ؟
- گفتم آره ! گفت بتو هم ياد مي ديم که پول در بياري !
کلي ذوق کردم و بعد هم با هم رفتيم به خونشون !
يه آپارتمان کوچيک و جمع و جور بود اول از همه منو فرستادن حموم سحر اومد و گفت بايد يکم به خودت برسي و بعد شروع کرد موهاي پامو زدن ! وقتي اعتراض کردم گفت دختر تا کي مي خواي امل بموني ؟؟؟ بهم بر خورد و ديگه هيچي نگفتم ! اونم مشغول شد ! اولش خيلي درد داشت اما کم کم عادت کردم ! بعد که اومديم بيرون کلي بهم لباس دادن . لباسهايي که تو عمرم نديده بودم دامن کوتاه و تاپ .... اسمهاشو اولين بار بود که مي شنيدم مدام ازم تعريف مي کردن ! پاهام سفيد شده بود و توي نور برق مي زد .... من اما مدام رنگ به رنگ مي شدم و از اينکه با دامن کوتاه باشم خجالت مي کشيدم آخه هميشه با شلوار بودم .... اون دوتا مدام مي خنديدن .... بعد نوبت ابروهام شد و ابروهامو درست کردن و بعد هم يه کرم ماليدن به صورتم و موهاي صورتمو بور کردن و بعد هم کلي کارهاي ديگه بعد که خودم رو تو آينه ديدم از تعجب دهنم وا مونده بود ! يعني اين منم ؟؟؟
چقدر خوشگل شده بودم ! اونا هم مدام ازم تعريف مي کردن ! شايد باور نکنين اما نرديک يک ساعت فقط خودمو توي آينه نگاه مي کردم و اون ها هم مدام مي خنديدن ! همه لباسهامو ريختن توي يه کيسه و انداختن دور و بهم لباسهاي نو دادن . کم کم ياد گرفتم که چطور آرايش کنم و چطور لباس بپوشم اسم لباسها رو ياد گرفتم معروفترين لوازم آرايش رو !
خالا ديگه بدون آرايش حتي تو خونه هم راه نمي رفتم و از خودم خيلي ممنون بودم ! روزا من مي موندم خونه و اونا مي رفتن بيرون و عصر يا شب مي اومدن خونه و يا مي خوابيدن يا اونقدر خسته بودن که ناي حرف زدن نداشتن ! هر چي مي پرسيدم مي گفتن سر کار بوديم ! وقتي مي گفتم منم مي خوام کار کنم مي گفتن به موقع فعلا زوده ! يه روز آخر هفته بود که قرار شد بريم پارتي ! کم کم زمزمه ها شروع شد که دوست داري دوست پسر داشته باشي ؟ منهم مدام رنگ به رنگ مي شدم و در نهايت رضايت دادم !
شب رفتيم به يه خونه که نه , قصر بود . پسري رو بهم معرفي کردن. تا دستم رو گرفت دستم رو پس کشيدم و گفتم به من دست نزن ! نسيم منو کشيد کنار و گفت مگه خل شدي ؟ دوست پسرته بايد بزاري دستتو بگيره امل بازي در نيار !!! باز اين جمله رو تکرار کرد ! انگار رگ خوابه منو فهميده بود که هر بار که کاري رو انجام نمي دادم با اين کلمه راضيم مي کرد ! پسر دوباره اومد و دستم رو گرفت و از اونا جدا شديم !
احساس بدي داشتم مثل گناه و مدام اطراف رو مي پاييدم و فکر مي کردم همه دارن ما رو نگاه مي کردن ! اما همه دختر ها تو بغل پسر ها بودن يا در حال رقص ! و هيچ کس به ما توجهي نداشت ! رفتيم روي مبل نشستيم ... هنوز دستم تو دستش بود.... بعد شروع کرد حرفهاي زيبا زدن و گفت که خيلي خوشگلم و دوستم داره و از عشق گفت ..... احساس عجيبي داشتم و خجالت زده بودم اما يک نوع حس عجيبي داشتم که تا به حال حسش نکرده بوده دستمو که نوازش مي کرد چيزي در تنم منو قلقلک مي داد .. احساس عجيبي داشتم که تا اون روز حسش نکرده بودم ... بعد بلند شد رفت و دو تا ليوان نوشيدني آورد و يکي رو داد به من و گفت بخور .... اولين قلپ رو که خوردم تمام گلو و معدم آتيش گرفت و اشک از چشمم سرازير شد !!!! با عصبانيت داد زدم اين چي بود ؟ اون که هم متعجب بود و هم نمي تونست جلوي خنده اش رو بگيره با خنده گفت به اين مي گن ويسکي , مشروب , مگه نخوردي تا حالا ؟
با گفتن اين حرف بهم بر خورد و الکي گفتم نه .... يعني آره خوردم اما ايندفعه مزش بد بود !!! زد زير خنده و گفت بذار برات درستش کنم ... بعد بلند شد رفت پاي يک ميز و چند تا چيز ريخت توي ليوانم و بعد اومد و داد به دستم و گفت بخور ببين حالا چطوره ؟
اينبار با احتياط خوردم . مزه اش خوب شده بود مثل مزه ليمو اما باز هم تند بود و کمي گلوم مي سوخت ... گفت عادت مي کني و بعد ليوان رو ازم گرفت و گذاشت رو ميز و دستش رو انداخت دور شونم و سرم رو بوسيد ! دوباره همون حس غريب دويد تو تنم ... کم کم حس کردم داره گرمم مي شه و روي گونه هام احساس داغي مي کردم ! و بعد هم رخوت عجيبي رو تو تنم حس کردم ! اون مدام حرفهاي عاشقانه مي زد حالا ديگه حرفهاش لذت عجيبي برام داشت و از اينکه منم دستشو بگيرم خجالت نمي کشيدم .... سرم گيج مي رفت اما حال عجيبي داشتم و يک نوع سستي تو تنم بود سرم کم کم روي سينه اون مي رفت اما دلم نمي خواست برش دارم بعد هم گرمي لبهاي اونو روي لب هاي خودم حس کردم .... نمي تونم احساسي که اون لحظه داشتم رو بگم اما زيبا ترين حسي بود که تا بحال تجربه کرده بودم ! نمي دونم چقدر طول کشيد و بعد هم که مهموني تموم شد و برگشتيم من هنوز تو ياد اون لحظه بودم ! هر بار به اون لحظه فکر مي کردم تنم داغ مي شد و قلبم پور از شوق و به تپش مي افتاد اما بعد دل تنگش مي شدم ! نسيم و سحر که انگار فهميده بودم چه مرگم شده مدام سر به سرم مي گذاشتن و مي خنديدن يا همديگه رو بغل مي کردن و مي بوسيدن و اداي منو در مياوردن !
چند روز بعد بود که نسيم يه موبايل داد بهم و گفت اين ماله تو بعدا که سر کار رفتي بدردت مي خوره !! کلي ذوق زده شده بودم و مدام تو دستم بود و از خودم جداش نمي کردم تا اينکه يکروز که خونه تنها بودم تلفنم زنگ زد : الو . بفرمايين ؟
سلام عروسکم ....
صدا خيلي آ شنا بود .. بنابراين پرسيدم شما ؟
به همين زودي منو فراموش کردي ؟ منم نيما . اون شب تو پارتي .....
ايواي ببخشيد نشناختم .... و حس کردم گونه هام داغ شدن و دوباره اون غريب رو تو تنم حس کردم
شماره اش رو بهم داد ... هر روز ساعتها با هم صحبت مي کرديم !
يه شب سحر اومد و با خودش يه فيلم آورده بود و کلي تعريف مي کرد ....گفت بيا ببين چي گير آوردم برات !!
کلي خوشحال شدم و همه نشستيم پاي تلويزيون ... اول فيلم زن و مردي رو نشون مي داد که خارجي صحبت مي کردن و بعد رفتن توي اتاق خواب و شروع کردن به لخت شدن و ...... احساس بدي داشتم و بلند شدم از جام که دوباره سحر گفت امل شدي ؟ و همين کافي بود تا منو دوباره سر جام بشونه ! نشستم و نگاه کردم ! حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم درد مي کرد اونها که ديدن حالم بد شده تلويزيون رو خاموش کردن و بلندم کردن و بردن به اتاقم !
اون شب تا صبح مدام توي خواب و بيداري صحنه هاي آميزش اون زن و مرد جلوي چشمام مي اومد و هي از خواب مي پريدم ! نزديکاي صبح بود که ديگه خوابم نبرد ! خودم حس عجيبي داشتم نمي دونم چرا احساس کردم که بايد اون فيلم رو ببينم .. کنجکاوي عجيبي سراغم اومده بود ... بلند شدم وتوي تاريکي نشستم و تا آخر فيلم رو ديدم از ديدن اون فيلم لذت خاصي بهم دست داد ! بعد از رفتن سحر و نسيم دوباره فيلم رو ديدم و باز هم دوباره و هر بار بيشتر خوشم مي اومد ! تا اينکه تلفن زنگ زد ....
نيما بود ! پرسيد چکار مي کردي ؟ منم همه چيزو براش تعريف کردم .. خنديد و گفت سوالي برات پيش نيومد ؟ با شرم گفتم چرا ! و بعد از زير زبونم کشيد و منم گفتم و اونم هر مورد رو با آب و تاب برام شرح مي داد و منهم از اون حرفها لذت مي بردم !
چند روز بعد يکروز بهم زنگ زد و ناهار دعوتم کرد ! منهم زنگ زدم به نسيم که ازش اجازه بگيرم و گفت برو ! خيلي راحت ! برام عجيب بود اما شک نکردم و رفتم ! جايي که آدرس داده بود ايستادم چند دقيقه بعد جلوم يه ماشين مدل بالا آلبالويي توقف کرد و شيشه اون خود بخود رفت پايين و چهره نيما معلوم شد : سوار نمي شين خانوم خانوما ؟
سوار شدم و رفتميک به يک رستوران مجلل و ناهار خوريدم .. بعد از ناهار ازم خواست بريم منزلش و اونجا رو بهم نشون بده ! چه خونه اي بود ياد اون شب افتادم .... مات خونه بودم که يک ليوان مشروب داد به دستم و نشستيم مشغول خوردن و حرف زدن شديم !
وقتي سرم گرم شد اومد کنارم و بغلم کرد .... دوباهر ه اون حس بهم دست داد اما خيلي بيشتر ... محکم تر بغلم کرد و گونم رو بوسيد و دم گوشم مدام مي گفت دوستم داره .... منهم براي اولين بار بوسيدمش .. شروع کرد به در آوردن لباسهام ... عجيب بود حتي اعتراض هم نمي کردم ياد لحظه هاي توي فيلم مي افتادم و لذتي همه وجودم رو مي گرفت .... بعد از مدتي درد خفيفي رو درونم احساس کردم و نيم خيز شدم .... داشت ازم خون مي رفت خيلي ترسيده بودم اما فکرم کار نمي کرد بهم مي گفت چيزي نيست تموم شد دوباره رو تخت افتادم و کم کم خوابم برد !
وقتي بيدار شدم نسيم بالاي سرم بود ! لباس تنم نبود . روم يه پتو انداخته بودن!نسيم نشست کنارم و موهامو نوازش کرد و گفت چطور بود ؟
با بي حالي نيم خيز شدم و بغلش کردم و خنديدم .. فقط خنديدم ....
قرار شد مدتي پيش نيما بمونم ... يکماه اونجا بودم و چه دوران زيبايي بود ... خاطره انگيز .
احساس مي کردم که همسرش هستم و اون هم شوهر من . عاشقانه دوستش داشتم و دوريشو نمي تونستم تحمل کنم چقدر براي آينده نقشه مي کشيدم اما افسوس که همه چي زود تموم شد ! يکروز نيما اومد و گفت مدتي بايد برم مسافرت و نسيم و سحر هم رفتن مسافرت بايد چند روزي بري پيش يکي از دوستام خانم خوبيه !
خيلي ناراحت شدم و دلم گرفت اما به خاطر اون لباسهامو جمع کردم و رفتيم اونجا ! زن مسني بود بهش مي گفتن خانم بزرگ ! اسمي که وقتي معنيش رو فهميدم که خيلي دير شده يود ! يه دختر ديگه هم اونجا بود و من تو اتاق اون موندگار شدم !
شب که شد دخترک اومد کنارم و گفت مي دوني اومدي کجا ؟ گفتم آره پيش دوست نيما هستم تا از مسافرت بياد ! قهقهه زد و گفت چقدر ساده اي ! اين حرف رو روز اول به منهم زدن ! ترس ورم داشت و گفتم منظورت چيه ؟
گفت يعني اينکه بايد سرويس بدي ! گفتم يعني چي ؟ گفت يعني دوزاريت نيفتاده ؟ گفتم نه ؟ و حرفي رو زد که آتشم زد ! همون موقع بلند شدم که برم ! دستمو گرفت و گفت کجا ؟ فکردي مي زارن زنده بري بيرون ؟ و شروع کرد به تهديد من و .... ! آخر حرفهاشو نمي شنيدم گزيه امونم نمي داد که بشنوم و ناچار تسليم شدم ...
فرداي اون روز خانم بزرگ اومد و گفت يه چادر نازک مي کني سرت و ميايي مي شيني تو هال مهمون داري ! از ترسم چادر سرم کردم و اومدم توي هال ! يک پيرمرد 60 ساله نشسته بود روي مبل و با ديدن من نيشش تا بناگوش وا شد و دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند !
از خنده هاش چندشم شد اما از ترسم حرفي نزدم .... بغلم کرد و شروع کرد به بوسيدنم که خاله خانم گفت برين تو اون اطاق و بعد هم رفتيم اونجا ... از اون روز کارم اين شده بود که منتظر باشم تا کسي بياد و برم پيشش ! بعد از مدتي که حرفه اي شده بودم يه روز خانم بزرگ صدام کرد و گفت دوست داري بيرون کار کني ؟ با خوشحالي پريدم و گونه اش رو بوسيدم و گفتم از خدامه !!!!
گفت از فردا مي فرستمت با يکي از بچه ها که راهشو يادت بده .. بلند شدم برم که يهو گردنمو گرفت و شروع کرد به فشار دادن ... گفت يادت باشه بخواهي فرار کني هر جا باشي پيدات مي کنم و با همين دستهام خفه ات مي کنم ! نفسم بند اومده بود و داشتم خفه مي شدم و فقط با اشاره چشم و ابرو حرفش روتاييد کردم و دستشو از دور گردنم برداشت !
از فردا شدم همکار يه دختر به اسم شيلا که همه بهش مي گفتن شيلا جني ! تا حالا هيچ ماموري نتونسه بود بگيرش و دختر خيلي تيزي بود ! صبح ها مي رفتيم توي پاساژ هاي بزرگ يا مغازه هاي ولي عصر و تجريش به بهانه خريد تا يه خاطر خواه پيدا بشه بعدهم ازش پول مي گرفتيم و مي رفتيم باهاش ! گاهي هم کنار خيابون واي مي ستاديم و اتول مي زديم ! هر چي در مياورديم نصفش رو بايد مي داديم به خانم بزرگ ! نرخ رو هم اون تعيين مي کرد ! اوا

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#268 | Posted: 4 Jul 2011 11:44
دختر دستفروش

وقتي که داشتم از استخر برمي گشتم يه دفعه موبايلم زنگ زد...
_سلام مامان.
_سلام بابک جان خوبي.ببين پسرم يه خبر بد...
_چي شده؟
_مسعود تو راه خونشون تصادف کرد مرد...
_آخ آخ... کي؟
_همين الان به ما زنگ زدن خبر دادن.ببين پسرم من و بابات داريم ميريم شمال خونشون. فهميدي؟
_آره آره.خوب...
_خوب نداره که.دو سه روزي اون جا هستيم.
_باشه.ميخواين منم بيام.
_نه...نه... تو خونه باش
_باشه.مامان زود برگردينا
_باشه مامان.مواظب خودت باش.خداحافظ.
_خداحافظ.
مسعود اسم شريک بابام بود.سره يه کار ساختموني با هم آشنا شده بودن و شريک شدند.مرد خوبي بود.دو سه باري بيشتر نديده بودمش ولي بابام خيلي ازش تعريف ميکرد.
وقتي رسيده بودم خونه ساعت 5بعد از ظهر شده بود.رفتم تو اتاقم لباسام رو درآوردم و رفتم حموم.در حموم رو هم باز گذاشته بودم...
از حموم اومدم بيرون و واسه خودم يه آب پرتقال ريختم و شروع کردم به خوردن...
داشتم پيش خودم فکر ميکردم که تو اين يکي دو روز که خونه تنهام چيکارکنم؟ يه راه حل توپ به فکر رسيد...
لباسام رو تنم کردم و رفتم تو پارکينگ.اون يکي ماشين رو برداشتم و از خونه زدم بيرون. داشتم تو خيابون ها کس چرخ ميزدم که يه رسيدم پشت يه چراغ قرمز سره يه چهار راه.
يه دست فروش دختر داشت به همه ماشين ها سرمي زد.تو دستاش چند جفت جوراب بود که دم هر ماشيني ميرفت دکش ميکردن.داشتم با چشمام تعقيبش ميکردم که اومد سمت ماشين من...
_آقا جوراب نميخواين؟
يه دختره تقريبا 17 يا 18 ساله بود.يه چادر سرش بود که رنگ روش هم رفته بود.يه پيرهن آبي تنش بود که به خوبي ميشد سينه هاش رو ديد.يه لحظه رفتم تو فکر.پيش خودم گفتم اينم بد تيکه اي نيست ها... تو همين فکر بودم که صدايه بوق ماشين هايه پشت سرم من رو از اين فکر درآورد.
گاز دادم و رفتم.تو راه داشتم به اين دختره فکر ميکردم و نقشه اي رو براش کشيده بودم.پيش خودم گفتم:آخه خره اين دختره کر و کثيفه.سگ اين رو نمي کنه تو ميخواي بکنيش.؟خوب..خوب ميبرمش حموم.کس کس ديگه.کس اين چه فرقي با کس بقيه داره.تازه ما که کس تميزش رو کرديم بزار يه بار هم کس کثيف بکنيم!!
سريع دور زدم و رفتم سر همون چهار راه.ديدم اون کنار واساده تا چراغ قرمز بشه و دوباره بياد به مردم جوراب بفروشه.
رفتم کنارش واسادم وبراش بوق زدم.روش رو برگردوند طرف من.منم با دست بهش علامت دادم که بياد سمت من.ديدم داره مياد
_سلام آقا.جوراب مي خواستين؟
_سلام.نه جوراب نميخوام.ببينم دوست داري بياي تو يه خونه کار کني؟
_خونه...؟ والا چي بگم آقا.نميدونم.
_پول خوبي بهت ميدم. مياي يا نه؟
_بله.چشم. ميام.
تا فهميدم که راضيه سريع در و براش باز کردم و گفتم:
_بدو.زود بيا بالا.
_آخه آقا ماشينتون کثيف ميشه؟
_بهت ميگم بيا بالا
اومد بالا.منم سريع گازشو گرفتم و از اون محل دور شدم. تو راه حواسم بهش بود.هيچ حرفي نمي زد.فقط داشت اين ور اون ور رو نگاه ميکرد.
_ببينم دختر چند سالته؟
_من آقا؟
_نه...عمه خدا بيامرزم!!(خنديد.وقتي که خنديد قيافش يه کم خوشگل تر ميشد.دندوناش يه دست و سفيد بود.)
_من 17 سالمه آقا.
_پدر مادرت کجان؟
_شهرستانن آقا.
_خودت تنهايي تو تهران کار ميکني؟
_نه آقا... با داداشم.من سر اين چهار راه هستم.داداشم سره چهار راه بعدي. آقا ما داريم کجا ميريم؟
_ميريم خونه من.
_برايه کار ديگه.آره؟
_آره عزيزم.(وقتي اين حرف رو زدم يه دفعه ساکت شد).چيه چرا ساکت شدي؟
_هيچي آقا.همين طوري.حالا من بايد چيکار کنم آقا؟
_صبر کن برسيم بهت ميگم.
ديگه رسيده بوديم به خونه.بردمش بالا.در و باز کردم و رفتيم تو.داشت اتاق رو نگاه ميکرد.رو کرد به من و گفت:
_حالا بايد چيکار کنم آقا.؟
_اول بايد بري حموم.
_اول بايد حموم رو بشورم؟
_نه بابا.اول بايد بري حموم تا تميز بشي.(سرش رو انداخت پايين.فهميده بود که بايد کسش رو آماده پذيرايي از کير من کنه)
_آقا ولي شما گفتين که من رو ميبرين خونتون برايه کار.
_کار از اين بهتر ميشه؟
_آقا خواهش ميکنم.بزارين برم.
_باشه برو.ولي اگه يه کمي فکر کني مي فهمي که داري اشتباهي ميکني؟
_چرا؟
_هم بهت پول ميدم.هم غذا ميدم.هم ميري حموم تميز ميشي و ... (بازم سرش رو انداخت پايين و داشت پيش خودش دو دوتا چهار تا ميکرد) بهش گفتم:پس چرا نميري؟ برو گم شو ديگه...!!
_باشه آقا.چشم هر چي شما بگين.
_آها... حالا شد.اول بايد بري حموم.تا تو برگردي منم ميرم بيرون خريد.بايد يه فکري برايه شام کنم.
يه تيغ بهش دادم و کردمش تو حموم.
_ببين بهت چي ميگم؟
_بله آقا؟
_خوب خودت رو تر و تميز ميکني.بعد مياي بيرون.حاليته؟
_چشم آقا.
در حموم رو بستم و رفتم بيرون.غذا خريدم و برگشتم.وقتي رفتم تو خونه ديدم لخت وايساده جلويه ميز آرايش مامانم و داره خودش رو درست ميکنه.
از پشت عجب هيکلي داشت.هيچ کس فکر نميکرد زير اون چادر رنگ رو رفته همچين هيکلي خوابيده باشه.مثل اين که حسابي خودش رو شسته بود.
_آهاي...
(يه دفعه برق از کونش پريد.برگشت به طرف من.باديدن اين صحنه حسابي کيرم داشت راست ميشد.صورتش حسابي خوشگل شده بود.نميدونم حروم زاده از کجا آرايش کردن رو يادگرفته بود.سينه هاش يه کمي بزرگ بود.کسشس رو هم که حسابي تميز کرده بود.سفيد سفيد شده بود).
_ب ب بله آقا؟
_اون جا چه غلطي ميکردي؟
_هيچي آقا.
_برو تو اتاق من رو تخت بخواب الان ميام.وقتي داشت ميرفت کونش بد جور مي لرزيد.ديگه بيشتر از اين معطل نکردم.پلاستيک غذا رو گذاشتم تو آشپزخونه و رفتم تو اتاق.رو تخت نشسته بود.لباسام رو در آوردم و رفتم از تو کشويه ميزم يه کاندوم آوردم.رفتم جلوش و کيرم و گرفتم جلويه دهنش و بهش گفتم شروع کن.
کيرم و گرفته بود تو دستاش.اول يه نگاهي بهم کرد و شروع کرد به خوردن کيرم.عجب ساکي ميزد.هرکي ميديد فکر ميکرد اين دختره بازيگر کانال(ايکس ايکس ال).همچنان داشت کيرم و ميخورد.و گاهي هم تو چشمام نگاه ميکرد.کيرم رو از دهنش کشيدم بيرون و گفتم که برو رو تخت. رفت رو تخت و آماده شد که پذيرايه کير خوشگل من باشه.از کيرم معذرت خواهي کردم و کاندوم رو کشيدم روش!!
دستم رو گذاشتم رو کونش رو و کيرم رو با سوراخ کسش هماهنگ کردم و با يه فشار فرستادمش تو.کسش داغ بود.چند ثانيه اي کيرم رو اون تو نگه داشتم و بعد شروع کردم به جلو عقب کردن.اصلا فکرش رو نمي کرد که همچين کسي مشتريش بشه.ديگه خجالت رو گذاشت کنار و شروع کرد به ناله کردن.داشت از آه و ناله هاش خوشم مي اومد.قشنگ اين کار رو انجام ميداد.کيرم رو از کسش کشيدم بيرون.خودش فهميد که بايد آماده بشه واسه کون دادن.برگشت يه نگاهي بهم کرد و گفت:آقا من حاضرم. کيرم رو بردم دم سوراخ کونش و کم کم کيرم رو کردم تو کونش.يه داد کوچيکي زد و گفت:آقا زود باشين.تا آخرش بکنين ديگه. يه دفعه با فشار کردم تو.لبش رو گاز گرفت و سرش رو گذاشت رو بالشم.بعد از چند لحظه خودش داشت عقب جلو ميکرد.فهميدم که ديگه دردش آروم شد.منم شروع کردم به تلمبه زدن.همش مي گفت:آقا تند تر... تند تر...
منم تند تر ميکردمش.داشتم حال ميکردم ولي آبم داشت ميومد.تا اومدم به خودم بيام آبم اومده بود.کيرم رو تو کونش نگه داشتم و تمام آبم ريخت تو کاندوم...
از پشتش بلند شدم و رفتم بغلش نشستم.چشماش بسته بود.
_ببينمت... (چشماش رو باز کرد.چشماش يه کمي خيس شده بود).گريه کردي؟
_نه آقا... از چشمام آب اومد.آخه بد جوري يه دفعه کردين تو کونم.
زدم زير خنده.اونم خندش گرفت.
_ولي تميز شدي.نه؟
_بله آقا.دستتون در نکنه.
_پاشو.پاشو برو. اون پلاستيک رو از تو آشپزخونه بيار که خيلي گشنمه.
_نمي تونست بلند بشه.کمکش کردم تا بلند بشه. وقتي ميخواست بره گشاد گشاد راه ميرفت.خندم گرفته بود.برگشت و اونم يه لبخندي زد...
شام رو باهاش خوردم و يه بار ديگه هم رفتم روکارش!! اون شب تا صبح پيشم خوابيده بود...
بعد از اون يکي دو روز ديگه هم تو خونه نگرش داشتم.وقتي که مامانم زنگ زد گفت که داريم حرکت ميکنيم به سمت تهران منم بلند شدم و بهش گفتم:
_بلند شو بايد ببرمت.
_چرا آقا؟
_مثل اينکه بهت خوش گذشته ها.مامانم اينا دارن ميان.تو خونه نداري؟
_چرا آقا...خونه داريم... يه جا هست که با داداشم شب ها اون جا ميخوابيم.
لباسام رو تنم کردم و سوار ماشين کردمش و رسوندمش دم همون خونه.خونه که نميشه گفت خرابه بهتره.
وقتي داشت ميرفت بهش گفتم:
_ببينم تو هميشه سر اون چهار راه هستي؟
_بله آقا.هميشه اونجام.
_باشه.من اگه دوباره باهات کار داشتم ميام اون جا.
_چشم آقا.من در خدمتم.
کيفم رو درآوردم و 20تا هزاري بهش دادم و ازش خداحافظي کردم...
راستش رو بخواين از اون روز تا حالا حتي يک بار هم از اون چهار راه رد نشدم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#269 | Posted: 4 Jul 2011 11:44
دندان پزشكي

چند وقي بود بد جوري دندانم اذيتم مي كرد از طرف يكي همكارانم يه دكتر توي بالا شهر به من معرفي شد كلي هم از كارش تعريف كرده بود بعد ازتماس با مطبش براي دو روز بعد ساعت 8 شب به من وقت دادن وقتي رسيدم. فقط يه مريض تو اتاق دكتر بود چشمم افتاد به منشي دكتر كه عجب مالي بود يه دختر توپولي سفيد با پستوناي بزرگ و كون گنده و چشماي قهوه اي كه خيلي هم لوند بود ديگه درد دندان يادم رفته بود داشتم تو فكرم با اين خانم خوشگل حال مي كردم!
ساعت 8:15 بود كه كار مريض تموم شد منشي بعد از بيرون اومدن از اتاق دكتر من رو راهنمائي كرد كه برم داخل خدا قسمت همه بكنه وقتي رفتم تو يه لحظه جلوي در ميخكوب شدم عجب جائي بود منشي خوشگل دكتر خوشگل تر يه خانم دكتر 32 يا 33 ساله بدون روسري آرايش كرده با يه روپوش سفيد آستين كوتاه كه معلوم بود زيرش هم لباسي نداره چون كرستش قشنگ معلوم بود بعد از سلام و خوش آمد گويي ازم خواست كه روي صندلي مخصوص كارش بشينم بعد منشي رفت بيرون من موندم با خانم دكتر از روي صندلي بلند شد اومد كنارم و شروع كرد به معاينه دندانم وقتي خم شد روي من از بين دكمه هاي لباسش كرست مشكيش قشنگ معلوم شد و من تونسته بودم پوست سفيد بدنش رو ببينم كيرم راست شده بود دلم ميخواست تا صبح فقط من رو معاينه كنه دستم روي جا دستي كنار صندلي بود كه يه لحظه گرماي رون دكتر رو حس كردم دكتر همين جوري چسبيده به صندلي داش رو دندانم كار مي كرد و با من صحبت مي كر.
منم كه تو اون حالت نميتونستم چيزي بگم من دستم رو يه كم تكون دادم كه ديدم هيچ به روي خودش نيورد منم دوباره دستم رو ماليدم به رونش مطمئن بودم كه حركت دستم رو حس كرده ولي چيزي نگفت منم جرات پيدا كرده بودم بيشر رونش رو مي ماليدم كه متوجه حركت پاي دكتر شدم داشت پاش رو تكون ميداد كه بيشتر به دست من بخوره!
بعد يه دارو به دندانم زد و گفت بايد چند دقيقه صبر كني و رفت كنار كه بشينه روي صندليش چشمش به كيرم افتاد كه حسابي باد كرده بود و داشت خود نمائي مي كرد يه خنده معني دار كرد و گفت معلوم خيلي اذيتت ميكنه!
روم نشد چيزي بگم بعد شروع كرد به حرف زدن در مورد شغلم و ... دوباره اومد سمتم و داخل دندانم رو نگاه كرد و گفت امشب نميتونم روش كاري انجام بدم چون عفونت داره بايد دارو استفاده كني چند روز ديگه بياي!
حالم گرفته شده بود گفتم حالا يه كم ديگه دارو بريزد كه دردش ساكت بشه!
خنديد گفت درد دندان اذيت مي كنه يا شلوار تنگ!
باورم نميشد كه اين حرف رو به هم بزنه گفتم هر چه باداباد نهايتش اينه كه بيرونم ميكنه ميرم يه دكتر ديگه گفتم هر دوتاش!
گفت براي دندونت كاري نميشه كرد!
گفتم براي شلوارم چي؟
گفت چون آخرين مريض هستي يه نيم ساعتي وقت داري زيپ شلوارت رو باز كن بزار يه هوايي به اين كوچولو بخوره!
چند ثانيه سكوت بينمون بود كه گفت چي شد پس چرا به حرف دكتر گوش نميدي؟
بازم سكوت كردم كه خودش اومد زيپم رو باز كرد دستش رو كرد تو شلوار و شرتم و كيرم رو گرفت آورد بيرون انگار داشتم خواب ميديدم لالموني گرفته بودم يه دستي بهش كشيد و با خنده گفت همچين كوچولو هم نيست حق داشت زبون بسته تو اون جاي تنگ بعد صندليش رو كشيد كنارم و شروع كرد با كيرم بازي كردن چشمام بسته بود كه متوجه شدم كيرم رو كرد تو دهنش!
بهش گفتم اگر منشي بياد تو چي؟
كيرم رو از دهنش در آورد گفت خوب بياد به اونم ميرسه !زياده! و خنديد گفت: نكنه نميتوني دو نفر رو سير كني؟
گفتم اينجوري كه شما شروع كردي نه!
باز كيرم رو كرد تو دهنش يه كم ديگه ساك زد بعد بلند شد از داروهاي سر كننده دندان زد به كيرم اولش يخ كردم ولي بعد از چند لحظه سري كيرم رو احساس كردم كركره اتاق رو تاريك كرد و با صداي بلند به منشيش گفت پرستو جان اون در ورودي رو قفل كن يبا اينجا كمك من!
منشي كه ازاين جا به بعد اسمش رو ميذارم پرستو تا اومد تو اتاق چشمش به من افتاد با خنده به دكتر گفت: سيمين جون اين ديگه چه مدل معالجه است؟
دكترم كه اسمش رو از اين به بعد ميذارم سيمين خنده اي كرد و گفت اين وضعش خراب تر از دندانشه!
بعد به پرستو گفت يه كم با سرم شستشو بشورش سر كننده زدم اونم يه چشم گفت با سرم شستشو و يه كم گاز استريل اومد سروقت كير من حسابي تميزش كرد و به سيمين گفت تميزش كردم حالا چي كارش كنم؟
اونم گفت بخورش خوشمزه است!
پرستو خنديد گفت اي شيطون بازم زرنگي كردي گلش رو زدي بعد شروع كرد به در آوردن مانتوش منم كه ديگه به خودم اومده بودم بلند شدم نشستم رو صندلي پرستو مانتوش رو درآورد ديدم اونم فقط يه كرست سفيد زير مانتوش داره يه پارچه پهن كرد روي زمين نشست روش وشروع كرد به ساك زدن مثل فيلماي سوپر شده بود سيمينم كنار ايستاده بود داشت ما رو نگاه ميكرد دستم رو دراز كردم طرفش فهميد باهاش كار دارم اومد جلو دكمه هاي روپوش رو باز كردم و با دستم شروع به مالوندن پستوناش كردم.
بعد بهش گفتم روپوشت رو دربيار بعد بهش گفتم برگرد بزار كرستت رو باز كنم اونم همين كار رو كرد.
پرستو هم كه مشغول ساك زدن كيرم بود سرش رو بلند كرد به سيمين گفت از كدوم دارو براش زدي سيمين گفت قوي! نترس حالاحالاها خيس نميكنه!
پرستو خنديد وبه من گفت شلوارت رو دربيار منم شلوار و شرتم رو در آوردم پرستو باز شروع به ساك زدن كرد و با دستش با تخمام بازي مي كرد و مي كرد تو دهنش منم داشتم پستوناي سيمين رو ميخوردم و ازش لب مي گرفتم بعد سيمين و پرستو جاشون رو عوض كردن پستوناي پرستو رو هم حسابي خوردم لباسم رو دراوردم سيمين رو روي صندلي مريض خوابوندم شلوار و شرتش رو باهم از پاش در آوردم شروع كردم به خوردن كسش واقعا اين دكترا كسشونم با بقيه فرق مي كنه بوي عطري داشت كسش سفيد و گوشتي بدون مو وسطش صورتي خوشرنگ كه من عاشق اين رنگم يه كمي هم آبدار شده بود پرستو هم دوباره رفته بود زير من خوابيده بود داشت ساك ميزد انگار سير نميشد بعد كه حسابي كس سيمين رو خوردم به پرستو گفتم حال نوبت تو.
سيمين بلند شد پرستو جاش خوابيد كس پرستو رو هم كه خوب خوردم سيمين گفت بسه بيا ديگه كار رو تموم كن!
بعد رفت بالا نشست روي كمد هاي كوتاهي كه تو اتاق بود و پاش رو از هم باز كرد منم همينطور ايستاده كيرم رو با كسش ميزون كردم يه كم ماليدم به كسش كه ناله سيمين دراومد.
ميگفت بكن تو ديگه! بسه بعد با يه فشار تموم كيرم رو كردم تو كس سيمين با چند تا حركت سيمين صداش بلند شده بود همش داد ميزد آخخخخخخخخخخخخ جووووووووون
بعد كيرم رو از كس سيمين در آوردم به پرستو گفتم نوبت تو پرستو هم يه جون گفت بيا من حاضرم بهش گفت دستت رو بزار روي صندلي خم شو ميخوام از كون بكنمت!
كه ديدم گفت نه من كون نميدم كونم همين جوري بزرگ هست هر كاري كردم نذاشت!
آخر سيمين عصباني شد گفت از كس بكنش بعد من بهت كون ميدم!
حال كردم چون كون سيمين بهتر از پرستو بود ولي روم نشده بود بهش بگم ( همون حجب و حياي دكتر و بيمار )
منم كيرم رو كردم تو كس پرستو خواركسه با اين كه از سيمين كوچيك تر بود ولي كسش خيلي گشاد بود كس سيمين بيشتر جذب كيرم بود يه كم كه از كس كردمش به سيمين گفتم من كون ميخوام سيمين دستش رو گذاشت رو همون كمدي كه روش از كس كرده بودمش پاهاش رو از هم باز كرد از پشت نماي كسش قشنگ بود دوباره كيرم رو كردم تو كسش!
گفت مگه كون نميخواستي بهش گفتم كست از اين پشت خيلي نماي قشنگي داره دلم نيومد ديگه نكنمش خنديد و گفت بكن بكن خوب مي كني بعد كيرم رو از كسش در آوردم و گذاشتم دم سوراخ كونش يه فشار دادم دادش رفت هوا!
بعد به پرستو گفت بهش كرم بده بماله با اين كير گنده اش داره كون من رو پاره ميكنه پرستو خودش برام كرم زد به كيرم منم كرم زدم به كون سيمين اين بار با يه فشار سر كيرم رفت تو كون سيمين يه كم نگه داشتم باز فشار دادم تا ته كيرم رفت تو كونش پرستو هم رفته بود جلوي سيمين روي كمد نشسته بود سيمين داشت كسش رو براش ميخورد منم كيرم رو تو كون سيمين عقب و جلو مي كرد پرستو از لذت جيغ ميكشيد منم با دستم هم چوچول سيمين رو ميماليدم هم با پستوناش باز مي كردم سيمينم چون داشت حال مي كرد بد جوري كس پرستو رو مي خورد بعد ديدم صداي هر دوشون بلند شد منم ديگه آخر كارم بود كيرم رو تا ته تو كون سيمين نگه داشتم و هرسه با هم آه آه كرديم و ارضا شديم تموم آبم رو ريختم روي كمر سيمين بعدم با كمك پرستو آبم رو به تمام پشت سيمين ماليدم بعد پرستو تك تك انگشتاش رو كرد تو دهندش سيمينم با دهنش كير من رو تميز كرد.
سيمين با خنده مي گفت من همون دكتريم كه ترتيب مريضاش رو ميداده .
تا دندان من درست بشه سه ماه هفته اي يه بار با سيمين و پرستو سكس داشتم . الانم تلفني با هر جفتشون در تماسم و گاهي به بهونه دندان درد بهشون سر ميزنم .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#270 | Posted: 4 Jul 2011 12:25
آخوندهاي جنده باز


خيلي دمغ بودم چند وقت بود مشتري نداشتم ازشانس بدم چندر روز بود پليس بدجوري جنده ها را جمع ميكرد. يك بگيربگيري بود كه نگو و نپرس. كثر دوستهام را گرفته بودند خودم هم دوبار شانسي از دستشون دررفته بودم و نزديك بود بگيرنم. چند تا مشتري را هم تا ميخواستم گير بندازم ازم گرفته بودند. هر روز دو ساعت به خودم ميرسيدم و ميرفتم بيرون اما تا يكي مي خواست بهم تيكه بندازه يكهو پليس و بسيج ميريختند و منم مجبور بودم فرار كنم اعصابم خيلي خورد شده بود. صاحبخانه هم پولش را ميخواست فكر ميكنم زنش سيخش ميكرد بدشون نمياد به يك بهانه اي منو از خونه ام بندازند بيرون. خيلي به پول احتياج داشتم اما حتي پول غذا خوردن هم نداشتم مونده بودم چكاركنم به خودم گفتم زنگ بزنم به چند تا از بچه ها تا برم خونه شون اما همون آدمهايي كه هميشه التماس ميكردند برم خونه شون ترسيده بودند و هيچكدوم ازم دعوت نكردند تا برم پيششون. ديگه داشتم نااميد ميشدم كه ياد مجيد كس‌كش افتادم قبلاً باهاش كارميكردم چند بار منو پيش چند تا پولدار برده بود و حسابي درآورده بودم. چند وقتي بودكه پيداش نبود ميگفتند با گردن كلفتها ميگرده و ديگه اهل كس كشي نيست. چاره اي نداشتم باهزار زحمت پيداش كردم و باهاش حرف زدم اونم پشت تلفن حرف نزد و با من بيرون قرارگذاشت. زود حاضر شدم رفتم پارك سر قرارمون. تعجب كردم يعني اين همون مجيد خودمون بود چقدر شيك شده بود. ماشيني كه سوار شده بود رو هيچكس نميتونست سوار بشه چه برسه اون ! تارسيد به من گفت اينجا جاي صحبت نيست بريم تو ماشين من. - سوار ماشين شديم بهش گفتم چه خبر مجيد چي شده اينقدر نو نوار شدي ؟ ديگه با ما نميگردي؟ مجيد گفت: راستش يه مدتيه ديگه كارهاي كوچيك نميكنم فقط با كلاس بالاها ميگردم يك دشت كه ميكنم به اندازه ده تاكس كه اينور اونور ميبرم برام مايه داره راستي توهم بدون مشتري موندي؟ گفتم: بدجوري، ميدوني كه چند وقتيه هيچكي جرات نميكنه پا جلو بذاره تاميخوام مشتري گيربيارم مجبور ميشم فراركنم راستي چرا اينجوري شده ؟ مجيدكس كش گفت:چه ميدونم حتماً بازم طرحه. به هر حال يك يه ماهي اين وضع هست منم دمغم چند تا از جنده هاي منم گرفتند الآن تيكه هيچي دور و برم نيست چند تا مشتري هم دارم كه بدجوري كليد كردند. پرسيدم: مشتري ؟ مگه الان مشتري هم پيدا ميشه ؟ نميبينند چه بگيربگيريه؟ گفت:آره بابا اونها اين چيزها حاليشون نيست فكر كردي اونها آدم معموليند نخير اونها اين چيزها اصلاً براشون معني نداره راستي امشب كه برنامه نداري؟ برنامه؟ بابا توهم دلت خوشه ها ؟ خيلي خوب پس الان ميبرمت پيش دو تا خرپول ميتوني راحت تيغشون بزني ولي اينم بگم باز ادا بازي درنياري نبينم اونجاكه رسيدي بگي ازكون نميدم ها ! - آخه چكاركنم بدم مياد نميدونم چرا ولي دست خودم نيست باور كن سرهمين مساله چوب زياد خوردم اما نميدونم چرا باز دلم راضي نميشه از عقب بدم ! - بهرحال اينبار فرق ميكنه اينها آدم معمولي نيستند ميدوني چه نفوذي دارند ؟ هركاري بخواهند ميتونند بكنند . - هركي ميخوان باشند. شده باشد از گشنگي هم بميرم ازكون نميدم. مجيد زير لب فحشي بهم داد و چيزي نگفت حدود نيم ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم به يك خونه قديمي و بزرگ.مجيد به من گفت: چند لحظه وايستا و خودش رفت زنگ زد معلوم بود كه باز داره خايه مالي طرف را ميكنه. در اين لحظه در باز شد و مجيد به طرف ماشين اومد و روشنش كرد و به داخل حياط رفت. عمارت واقعاً قشنگي بودمعلوم بودكسي كه اينجا ميشينه آدم فوق العاده پولداريه مجيد ماشين راپارك كرد و قبل ازاينكه از ماشين پياده بشم به من گفت: خوب گوشاتو وا كن من نميدونم چه غلطي ميكني اما يادت باشه راضيشون كني بهترين مشتري من داخل همين خونه است. بهش گفتم نترس كارم روبلدم. به راهنمايي مجيد به طرف خانه به راه افتادم . چه خونه اي بود.هر وسيله اش چقدر قيمت داشت. خيلي خوشحال بودم. معلوم بود طرف آدم خيلي پولداريه و خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرميكردم ميتونم دربيارم مجيد منو داخل يك اطاق خواب برد و گفت منتظر بمونم و خودش رفت.انتظار من زياد طول نكشيد چون صداي پايي را شنيدم كه به طرف اطاق ميومد. در بازشد و ناگهان من چيزي ديدم كه درتمام زندگيم مطمئنم يادم نميره . دو تا آخوند وارد اطاق شدند و آروم به طرف من اومدند. اولي رو همون ابتدا شناختم امام جمعه شهرمون بود ولي دومي با اينكه خيلي برام آشنابود و ميدونستم بارها عكسشو از تلويزيون ديدم برام ناآشنا بود. خيلي ترسيده بودم من با اون وضع نيمه برهنه فقط با يك شورت و كرست جلوي اونها. اونم دو نفر كه ميدونستم راحت ميتونند حكم اعدامم را صادركنند ! حاجي حسيني ( امام جمعه شهرمون ) آروم به طرفم اومد ودستم را گرفت و گفت : به به اينباراين ملعون چه خانم نجيب و زيبايي با خودش آورده . دخترم اسم شما چيه ؟ ترسم ريخته بود پس مشتريهاي مجيد اينها بودند خيلي تعجب كرده بودم راستش درمورد اين دو تا هر فكري را ميكردم جزاين را . به آرامي گفتم فتانه. حاجي حسيني گفت : به به چه اسم قشنگي . عفت از سر و روي شما ميبارد ماشاا... خداوند به شما چقدر كمالات عطا فرموده و بعد رو به شيخ ديگر كرد و گفت:حاجي طباطبايي شما اول ميخواهيد تشريف داشته باشيد يا من همراه ايشان باشم ؟ تازه فهميدم شيخ ديگر كيست توي خيلي از سخنرانيهاي تلويزيون ديده بودمش از آن گردن كلفتها بودكه ميدونستم خيلي خرش ميره . حاجي طباطبايي با لبخندي گفت:خواهش ميكنم ما كه اهل جسارت نيستيم و بعد طوريكه ميخواست من متوجه نشوم چشمكي به حاجي حسيني زد. نميدونم چرا از اينكار او اصلاً خوشم نيومد. حاجي طباطبايي رفت . حاجي حسيني هم اصلاً به من مهلت نداد و زود من و خودش را لخت كرد از بدن پرمو و نامتناسب و ريش بلندش خيلي بدم ميومد ولي چاره چه بود مجبور بودم به او بدهم. به آرامي كسم را فشار داد و دست ديگرش به طرف سينه هايم رفت. حتي يك لحظه هم مكث نميكرد و دائماً باكسم بازي ميكرد تحريك شده بودم. حدود دو هفته بودكه كه به خودم مرد نديده بودم. آب از كسم راه افتاده بود. حاجي حسيني شروع به بازي كردن باسينه هايم كرد و بعد با زبونش از كسم تا سينه هام را ليس زد خيلي خوشم اومد آروم كيرشو گرفتم. چقدر قربون صدقه ام ميرفت بلند شدم و شروع كردم به ساك زدن. بااينكه خودم اصلاً با همچين كيري حال نميكردم اما طرف خيلي خوشش آمده بود يك لحظه تمام كيرش را تودهنم كرد و تمام آب دهنم را ريختم روي تخماش. ديگه كم كم آه وناله اش شروع شده بود دستش هم بدجوري كار ميكرد با دست راستش كسم را چنگ ميزد. در همين موقع بود كه انگشتش به طرف كونم رفت دستش را پس زدم و گفتم: از كون نميدم مگه مجيد بهتون نگفت ؟ حاجي حسيني گفت : بله البته دخترم من خودم هم اصراري ندارم - اصلاً مجامعت از عقب مكروه است . خيالم راحت شد . برگشتم و از پشت روي تخت خوابيدم تا بكنه توي كسم. حاج آقا يك متكا زيركمرم گذاشت و بعدشروع كرد به ليسيدن. دردم اومده بود متكا اذيتم ميكرد اما چيزي نگفتم كم كم يادش افتاد كه بايد بكنه تو كسم.ي ك لحظه صدايي شنيدم مثل صداي قندون يا استكان بود وقتي كيرشو كرد توكسم يخ كردم چقدركيرش سرد بود حالم بهم خورد - عادت داشتم طرف را شهوتي بكنم تاكيرش داغ بشه ومنم حال بكنم اما اين برعكس بود . تعجب داشت كه خيلي عجيب منو ميكرديعني تا 5 يا 6 بارميكرد تو مي آورد بيرون و بعد از چند لحظه كه ميكرد تو كيرش بدجوري سرد بود كنجكاو شده بودم ببينم اين چكار ميكنه از طرفي بالشي كه زير كمرم بود نميگذاشت خوب چيزي ببينم به خودم گفتم:اين شيخها كارهاي عجيب غريب ياد دارند نكنه بلايي سرم بياره تصميم گرفتم يك مرتبه بلند شم وغافلگيرش كنم ببينم داره چكارميكنه تا دوباره كيرشو آورد بيرون بلند شدم برخلاف انتظارم چيزي اونجا نبود به جز يك كاسه يخ كه آب شده بود شصتم خبر دارشد جريان چيه. بگو ناكس هي كيرشو مي آورده بيرون و داخل كاسه يخ ميكرده تاكيرش شهوتش بخوابه و آبش ديرتر بياد . واقعاً اعصابم خورد شد آخه اين يارو چي بود كه بايد بيشتر تحملش ميكردم چاره اي نبود به پولش احتياج داشتم نميتونستم چيزي بگم ما جنده ها خيلي بدبختيم همه ميتونند به ما زور بكنند ! بالش را برداشتم و گذاشتم كنار گفتم حاجاقا شماكه ماشاالله خودتون به اين خوبي حال ميدين چرا از آب يخ كمك ميگيرين حاجي خم به ابروش نياورد تازه برعكس اينبار علنا كيرش راداخل آب يخ ميكرد و ميگذاشت تو كسم . حالم يك طوري شده بود اما تحمل ميكردم. يكهو صداي حاجي حسيني بلند شد كه گفت : آن مبارك را بگذاريد پس كله بنده. فهميدم منظورش ازمبارك كسمه كه ميخواد بذارم پس كله اش ! اين ديگه چه الاغي بودكسمو ميخواست براي چي بذارم پس كله اش ؟ بلندشدم و آروم كسم را روي پس گردنش گذاشتم .حاجي حسيني نسبتا روي تخت نشسته بود دستهام را گرفت.حالا ديگه ميتونستم بگم رو دوشش هستم با اين تفاوت كه اون نشسته بود من ايستاده. ناگهان ديدم خم شد و كون خودش و متعاقبا كون منو به طرف در نشونه رفت و بعد يكهو داد زد : حاجي طباطبايي بفرماييد . حاجي طباطبايي انگار پشت در منتظر بود بدوبدو به طرف ما اومد و كيرشو در آورد و تفي به اون زد وناگهان كيرشو به شدت كرد تو كونم. جيغ بلندي كشيدم و شروع كردم به تقلا كه خودم را آزاد كنم اما مگر ميشد اينها بدجوري منو قفل كرده بودند . تازه فهميدم جريان چي بوده. وقتي مجيد به اينها گفته من از كون نميدم اينها هم اين نقشه را كشيده بودند از عصبانيت ديوونه شده بودم . شروع كردم به داد و بيداد و هي با شدت خودمو تكون ميدادم. ازطرفي حاجي حسيني منو خوب نگه داشته بود و امكان هر كاري از من گرفته شده بود. بعد از مدتي چون در بد حالتي بودم احساس نفس تنگي كردم و از داد و بيداد و تقلا دست برداشتم. حاجي طباطبايي بدون اعتنا به شدت از كون منو ميكرد . ازشدت درد شروع كردم به گريه. من به كون دادن عادت نداشتم واينها منو به اين شدت داشتند ميكردند. درگوش حاجي حسيني گفتم: مگر شما نگفتيد كون كردن مكروه است؟ حاجي حسيني جواب داد : گفتم مكروه نگفتم گناه كه خواهر من !!! اينهم از امام جمعه شهر ما واقعاً خوب به نفع خودش فتوا صادر ميكرد.كم كم از دردش كم شده بود و داشتم لذت ميبردم. بااين وجود چون كونم تا به حال كير به خودش نديده بود بدجوري درد ميگرفت . بخصوص كه كير حاجي طباطبايي هم يكجورايي كج و معوج بود. درهمين حين بود كه آب حاجي طباطبايي اومد وتمامش راريخت توي كونم وبا گفتن الهي توبه از روي من بلندشد. حاجي حسيني هم مرا ول كرد و من روي تخت افتادم. درلحظه اول خيلي بدنم درد گرفت بخصوص كونم كه از شدت درد داشتم بيهوش ميشدم.حاجي حسيني پريد روي من و با وحشيگري تمام شروع كرد از كس منو كردن. ديگه حال اعتراض نداشتم فقط شانس آوردم كه زود آبش اومد و بعد هر دو از اطاق بيرون رفتند تا حدود چند دقيقه اي از جام نميتونستم بلندشم اما بعد بخودم اومدم و بلندشدم ولباسهام رو پوشيدم و از اطاق اومدم بيرون.مجيد و حاجي حسيني و حاجي طباطبايي روي مبل مشغول صحبت بودند. حاجي حسيني با خنده گفت : بيا دخترم بشين خسته شديد بفرماييد . درميان مجيد و حاجي حسيني نشستم.حاجي حسيني بارضايت گفت : ببخشيد كه ناراحت شديد راستش اين حاجي طباطبايي ما فقط از پشت لذت ميبرد و بعد به مجيد گفت: اينبارخانوم خوبي باخودت آوردي و بعد دوباره رو به من كرد و گفت : دخترم اين ناقابل است خدمت شما باشد و چكي را به من داد چك را از دستش گرفتم و نگاه كردم خداي من پانصد هزارتومن چقدرعالي بود با اين پول چه كارها كه نميتونستم انجام بدهم حاجي حسيني ادامه داد : البته حق الزحمه شما به مجيد آقا را هم ما پرداخت كرديم به مجيد نگاه كردم . لبخندخوشايندي روي لبهاش بود.حاجي طباطبايي گفت: اگر ممكن است شما از اين هفته هر شب جمعه با مجيد آقا تشريف بياوريد در عوض ما هر هفته همين مبلغ را تقديم ميكنيم . فقط بايد قول بدهيد كه فقط در اختيار ما باشيد و باقي اوقات هفته جاي ديگري نرويد . از خوشحالي بلافاصله قبول كردم مي دانستم كه من امكان ندارد در يك هفته اين مقدار پول بدست بياورم. موقع خداحافظي مجيد تو ماشين به من گفت: ديدي بالاخره تو هم از كون دادي. خنده اي رضايتبخش زدم وبه چشمانش نگاه كردم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 27 از 38:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  37  38  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.