| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 27 از 79:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  78  79  پسین »  
#261 | Posted: 24 Feb 2011 18:33
دوست پسر تک پر


من و دوست پسرم حدود 4 ساله که تک پره همدیگه ایم و اگه خدا بخواد قراره ساله دیگه با هم ازدواج کنیم.من دختر خیلی باربی و خوشگلی هستم تعریف از خود نباشه.اولا اصلا حرفی در مورد سکس بینمون نبود اما کم کم وقتی علاقمون بهم بیشتر شد دوس داشتیم با هم سکس بکنیم.تو این 4 سال خاطرات سکسی زیادی دارم اما دوس دارم قشنگترین و بهترینشو تعریف کنم. دوس پسر من قبلا با خیلیا سکس داشته اما من اولین کسی بود که باهاش سکس داشتم و خیلی میترسیدم.با هم برای اولین بار رفتیم شمال کولی به دلش صابون مالیده بود که با من سکس داشته باشه اما من بهش اجازه ندادم و بابت این موضوع خیلی ناراحت بود.من دختر امروزی هستم اما به یه سری اصول که خودم بهشون معتقد هستم دوس نداشتم بجز با کسی که تا آخر عمر باهام باشه سکس داشته باشم.خلاصه از این حرفا که بگذریم.دوست پسرم تونست منو متقاعد کنه که باهاش سکس داشته باشم.مامانش اینا چند روزی رفتن مسافرت و من 2 روز خونشون بودم تو این دو روز خیلی بهمون حال داد همه چیز.دوس پسرم واقعا عاشقه خودمو هیکله سکسیم شده میگه تو این همه زنی که باهاشون بوده من با این که هنوز دخترم و پرده بکارت دارم بیشتر از همه اونا بهش حال میدم.برای اون 2 روز رفتم یه لباسه سکسی توپ خریدم میخواستم خیلی بهش حال بدم.و تو خونشون بهش گفتم که چشماشو ببنده و رفتم لباسمو پوشیدم و اومدم و یه آهنگه سکسی توپ گذاشتم و گفتم چشماتو باز کن وقتی منو دید داشت قش میکرد براش سکسی رقصیدم کیرش داشت میترکید منو گرفت و پرتم کرد رو مبل و شروع کرد به لب گرفتن و سینه هامو مالیدن.آروم لباسامو درآورد و شروع کرد به خوردن کسم انقدر خورد که داشتم میموردم و بعدش گذاشت لاش و شروع کرد به تلمبه زدن.بچم تو حسرت کردنه توشه 4 ساله. و انقدر حشریش کرده بودم که زود آبش اومد. ما اون روز و شب 9 باره دیگه سکس داشتیم که دیگه داشت میمرد. حمام هم با هم رفتیم.و خیلی اون 2 روز به من و دوست پسرم خوش گذشت.یه نصیحت سعی کنید برای بدن خودتون ارزش قائل بشید و اونو در اختیاره هر کسی نزارید.من عاشقه دوس پسرمم و از اون جایی که قول ازدواج بهم داده و آدمه دروغگو و نامردی نیست بهش اجازه دادم با من رابطه جنسی داشته باشه.
     
#262 | Posted: 26 Feb 2011 23:01
سکس با دلارام دختر خواهرزنم

سلام من امير هستم اين ماجرا رو ميخوام براتون جوري بگم كه اتفاق افتاد تا شايد هس سكسيش زياد بشه . يه شب خونه ما مهموني بود بعد آخر شب دختر خواهر زنم گفت كه مي خواد پيش ما بمونه تا صبح با زنم برن بيرون ^ مامنشم گفت كه بمون ( اسم دختر خواهر زنم دلارام 17 سالشه و هيكل درشت و باهالي داره اما يه كم زشته ) بعد از يه كم جك گفتن سه تايي خوابم گرفت رفتم بخوابم . براي دلارام هم يه دشك آوردم تو هال كه هر وقت خواست بخوابه به زنم گفتم من ميرم بخوابم توهم هر وقت دوست داشتي بيا بخواب. نيمه شب بود كه با صداي دلارام دو تايي از خواب پريديم ديديم كه اومده تواتاق و داره مارو صدا مي كنه خانمم كه اسمشو ايجا ( نسيم ميزارم ) بهش گفت چي شده . دلارام گفت كه خواب بد ديده و مي ترسه تو هال بخوابه نسيم هم گفت كه بياد و پيش ما رو تخت بخوابه به من گفت يه كمي جم تر بخواب تا دلارام هم بتونه اينجا بخوابه دلارام رفت و اون طرف نسيم دراز كشيد بعد همه خوابيديم تازه خوابم برده بود كه احساس كردم يكي داري به كيرم بازي ميكنه . چون نسيم ازين كارا وقتي كه بي خواب مي شد زياد ميكرد كه منم بيدار بشم و باهاش حرف بزنم منم توجه نكردم گفتم بزار بازي كنه تا خسته بشه خودم و زدم به خواب كيرم كم كم بلند شده بودو داشت شلوارم و پاره مي كرد ديدم آروم دست شو كرد تو شللوارمو كيرمو از تو شورتم گرفت منم چون هال سكس با زنمو نداشتم دستشو گرفتم تا از شورتم بكشم بيرون ديديم از مچ دست زنم كوچيك تره يه دفه ياد دلارام افتادم كه پيش ماست جوري كه تابلو نشه و فكر كنه خوابم دستشو كشيدم بيرونو يه كم غر غر كردم و ...
چند دقيقه گذشت داشتم از شهوت مي مردم ديدم دوباره دستشو آروم گذاشت رو كيرم من آروم چشممو باز كردم ديدم كه نسيم خوابه منم كه داشتم مي مردم گفتم بزار ببينم چيكار مي كنه دوباره دستشو رسوند زير شورتمو كيرمو گرفت صداي نفساشو ميشنيدم خيلي حشري بود منم داشتم كيف مي كردم اروم خودشو رسوند پايين تخت و با دو دست گو شه هاي شلوارم و گرفت و كشيدش پايين منم سعي كردم خودمو شل بگيرم كه كارش راحت تر باشه شلوارمو كشيد پايين بعد آروم خودشو سر داد زير پتو لاي پاهام قلبم اومده بود تو دهنم اگر نسيم بيدار مي شد منو مي كشت با دستاش باز دو باره با كيرم بازي مي كرد واي داشتم مي مردم قلبم ايقدر تند ميزد كه صداشو احساس ميكردم يهك دفه نفس گرمشو نزديك كيرم احساس كردم آروم شرو كرد به ليس زدن كيرم ديگه داشتم مي مردم سعي كردم نفهمه بيدارم كيرم كرد تو دهنش شرو به خوردن كرد واي چه قدر حرفه اي مي خورد
با دستش هم آروم با خايم بازي مي كرد ديقه داشتم مي ميردم نتونستم خودمو كنترل كنم
آبم با تمام قدرت اومد اونم نامردي نكرد تا قطره آخرشو خورد ديگه حال نداشتم آروم خودش از پائيين تخت كشوند برون و خيلي يواش شلوارمو پام كرد رفتو كنار نسيم خوابيد من از بي حالي خوابم برد و از اينجا بود كه من افتادم دنبال راهي براي سكس با دلارام .
     
#263 | Posted: 26 Feb 2011 23:01
سکس با دختر خواهرم فرزانه
اوایل تابستان بود که خواهرم به اتفاق تنها دخترو پسرش جهت گذراندن تعطیلات به اصفهان اومده بودندخواهرم بعدازگذشت چند روز بخاطرشغلش مجبوربه برگشت به تهران شد و دختر خواهرم فرزانه وبرادرش پیش ما ماندندچندروزکه گذشت احساس کردم انگار فرزانه رفتارش نسبت به گذشته فرق کرده وبه قول خودمون دندهاش میخاره منم برای انکه مطمئن بشم که ایا اون اهل سکس هست یانه یکبار که توی راهروایستاده بودهمانطورکه ردمیشدم دستموانداختم درکونش تاعکس العملش راببینم که یگباره برگشت ویه نگاهی به من انداخت و یه خندهای که نشان میدادخیلیهم بدش نمییاد . دوسه شب گذشت تااینکه باباومامانم بخاطراینکه نمی تونستند زیر کولر بخوابندرفتندتوی حیاط پشه بند زدندوخوابیدندپسرخواهرم هم چندروزبودچون باپسربرادرم اسمشون راتوی مدرسه فوتبال نوشته بودند شبهامیرفت خونه برادرم میخوابید شب فرزانه توی اتاق بابا و مامانم خوابیدومنم توی اتاق خودم ساعت 12شب بودوقتی مطمئن شدم بابامومادرم خوابندرفتم دراتاق فرزانه راباز کردم ورفتم روتخت کنارش درازکشیدم راستش خیلی میترسیدم که نکنه بیدار بشه ودادوبیداد راه بندازه اماشهوت بدجوری تمام وجودمو گرفته بود وبه چیزی جزکردن فرزانه فکرنمیکردم چادرشب رو از روش کنارزدم یه دامن کوتاه مشکی ویک تاپ قرمزپوشیده بوردامن وبالازدم ویه کمی شرتشودادم پایین دستاموکردم لای کوسش واهسته شروع کردم به مالیدن کوسش فززانه یه تابی خوردوخدش راانداخت به پشت بعدازیه مدتی که خوب مالیدمش چون لای پاهاش خیس شده بودفهمیدم که بیداره وخودش رابه خواب زده بلند شدم لخت شدم ورفتم کیرموگذاشتم اهسته لای پاش چشمانش رابازکردوگفت چیکار میخای بکنی گفتم میخوام یه کمی باهمدیگه حال کنیم گفت میترسم کار بدی دستم که بعدازکلی دلیل و توضیح دادن راضیش کردم ازجاش بلندشدورفت پایین تخت لباسهاشو در اورد وسوتینشو بازکرد و انگار میخاست بره توبغل شوهرش منم که کیرم داشت شورتمو جر میدادلخت شدم فرزانه تا کیرم ودیدیه کمی ترسید وگفت دایی جون چیطوری میخای اینوتواین سوراخ تنگ بکنی منم بخاطراینکه چندتایی فیلم سوپرتویدبیرستان دیده بودم گفتم توبا این چیزها کاری نداشته باش .سینه هاشو شروع کردم به مالیدن واهسته خوردن که کم کم صداش بلندشدبه فرزانه گفتم یه کم برام سک بزن ولی اون گفت من ازاین کارخوشم نمییاد امامن بعدازخوردن سینه هاش رفتم سراغ کوسش لبموکه به کناره های کوسش رسوندم دیدم دیگه نمی توند تحمل کنه فقطمیگفت زودباش شروع کن کیروگزاشتم لای پاهاش بین دوتالبه های کوسش یه دوسه دقیقه ای که رفت واومددیدم گفت پاشوگفتم چراگفت حالابهت میگم ازروش بلندشدم دیدم به پشت خوابید وگفت حالابزن بریم یه کمی کرم ازتوکشویی میز مادرم برداشتمو مالیدم دم سوراخش اول یه کم بادست مالیدمش وبعدسرشو گذاشتم تو کونشو مقداری فشاردادم فرزانه دردی توپشتش گرفته بوداهسته گفت دربیاردربیاریه کمی دراوردم ودوباره جازدم وکامل روش خوابیدم وبه فرزانه گفتم اهسته نفس بکش فرزانه اهسته نفس کشیدکیرم تابیخ رفت توکونش اهسته شروع کردم به تلمبه زدن فرزانه از بس حال میومدتکونهای خیلی میخوردوفقطمیگفت دایی جون بکن محکم بکن منم بعدا ز چهل پنجاه بارتلمبه زدن ابم اومد میخواستم در بیارم وابم رابریزم روکمرش امانتونستم وابم راریختم توکونش اول یه مقداری ترسید ولی بعداز توضیح دادنهای من خیالش راحت شد انشب گذشت وفرداصبح موقع صبحانه خوردن گفت دایی جون عجب کونی ازم کردی فکرکنمک تا اخرعمرم فراموش نکنم بعد از ان هرهفته دوسه شب کارم همین بودتااینکه تابستان تمام شد و فرزانه برگشت تهران اما یه قول خوبی به من دادکه هروقت وهرجا موقعیتش جو ر بودعقب را دراختیارم بزاره ...
     
#264 | Posted: 27 Feb 2011 01:52
میهمان

استاد دانشگاهم

من وحید هستم 22 ساله از تبریز. اینقدر داستان چرت و پرت ،گاها خوب خوندیم که هممون استاد شدیم با کوچیکترین سوتی که شاید در واقعیت به سختی تونستیم ماسمالی کنیم اینجا اونو باور نداریم ازش استفاده می کنیم تا از نویسنده تشکر کنیم(با الفاظی که لایق بعضی هاست)پس لطفا اگه از مقدمه خوشت نیومد نخون خوندی فحش نده انتقاد کن ببخشید هم که طولانی نوشتم خواستم واسه شما هم جذاب باشه.القصه...
بر عکس همه که تو داستاناشون قدشون به آینه نرسیده ماشین سوار می شن میرن شمال وانداختم رو تخت و ... ما کارمون رو زمینه.
آقا ما هم مثل بقیه ملت دختر بازی می کردیم اونم چند تا چند تا، اما خودتون بهتر می دونین از اونجایی که دختر خوشکل وتیز رو زمین نمی مونه واسه ما هم همون دختر دبیرستانی هایی موند که با خانواده شون سر بند انداختن رو صورتشون مشکل داشتن ماهم کارمونو با اونا را مینداختیم چه کنیم دیگه شاید از بی عرضه گیه.
خلاصه ما(من و چهار تا از دوستام) که از دانشگاه قبول شدیم (دو سال پیش)... اولین روزی که رفتیم (بعد یه هفته مثل دبیرستان) حراست دانشگاه بهمون گیر داد که شما...ماهم هرچی می گفتیم اونم مثل خر می گفت کارت دانشجوییتو بده که دوستم قات زدو دعوا که بعدش با وساطت امور فرهنگی بخیر گذشت با تاخیر اومدیم سر کلاس زبان که استادشم خانم بود اونم گیر داد که گفتم بعد من کسی نیاد کلاسو این چیزا اما به کی می گفت ما که نشسته بودیم و بحث دعوا هم بالا بودخلاصه بعد تذکر دوم من یه نیگا به استاد انداختم که کیرم عین ماهواره امید رفت هوا،زن به این خوشگلی کم دیده بودم ما که رفتیم تو هپروت یه آن دیدم استاد بالا سر منه داره تو کلاس می چرخه تا اومدم خودمو جمع و جور کنم دیر شد کیر ما که بلند شده بودو رو رونم قرار داشت از روی شلوار لی که پام بود قشنگ معلوم بود که تا دید رفت نشت رو صندلیشو یه نگاه چپ هم به ما کرد کلاس تموم شدو اومدیم بیرون تازه چند تا از بچه محل ها اعم از دختر و پسررو دیده بودیم داشتیم خوش و بش می کردیم که این استاد از بغلمون رد شد که دیدم یهو همه سرها به طرفش چرخیدن یه ملت هم پشت سرش راه افتادنو دارن از کونش تعریف و تمجید می کنن منم گفتم که عجب تیکه ایه که یکی از دخترا که قبلا یه لاسی هم باهاش زده بودم گفت به پروپاش نپیچ که می زنتت زمین و بحث درباره خانم بالا گرفت وقتی دخترا رفتن به بچه ها جریان کلاسو گفتم، که ترم بالایی با یه مشورت گفتن خدا رحمتت کنه برو تا حذف واضافه تموم نشده یه کاری بکن منم گفتم بیخیال و رفتیم کافه تریا دانشگاه وساعت بعد هم با اون بودیم خلاصه روزها گذشت دو بعدهم به خاطر ثبت نام تو فوتسال نرفتیم سر کلاس هفته بعد که رفتیم با استاد باهم وارد کلاس شدیم دیدیم ملت که 50 نفری میشدن چپیدن عقب کلاسو دخترا هم که عین اعلامیه رو دیوارن ما هم که یه ساعت بیشتر کلاس خانم نرفتیم نمی دونیم قضیه چیه و هی تیکه می پرونیم که از پشت سریم پرسیدم گفت که هفته گذشته بچه ها مزه پرونی کردنو کلاسو بگا دادن حالا هم گفته میپرسه هر کی نتونه بگه منفی پنج نمره از پایان ترم که گلوم خشکید حالا من یکم زبان بلد بودم کتاب یارو رو گرفتم دستمو ده بخون که نامرد(نا زن) نفر سوم من صدا زد چندتا گرامر پرسید جواب دادم که با مرسی خوب بودی منو بدرقه کرد و کلاس که تموم شد منم گفتم برم بابت اون رزو معذرت خواهی کنم آخه تو کلاس دیدم که آدم منطقی و روشن فکریه. رفتم پیشش وبا یه لحن خیلی مودبانه باهاش صحبت کردمو عذر خواهی کردم که ازم پرسید چرا اینکارو کردم؟ منم چیزی نگفتم و از کلاس خارج شدم آخرای ترم بود که احساس کردم خیلی دوسش دارمو دل میخواد باهاش حرف بزنم بچه ها هم که فهمیده بودن با اخلاقی هم که ازش دیده بودیم میگفتن به سرت زده آخر ترمه خودتو بد بخت نکن اما چه کنیم که دلم به این حرفا راضی نمی شد.اون ترم تموم شدو ما هم با هزاربدبختی تونستیم یه آردی بخریم یه روز که داشتم میرفتم دانشگاه کنار اتوبان (اخه دانشگاه آزاد تو ورودی شهر اول اتوبان هستش) دیدم خانم کنار اتوبان وایساده پرایدش خراب شده بود هر کاری کردیم درست نشد گفتم یه آشنا دارم برم بیارمش درست کنه وقتی رسیدم دم در ماشین برگشتم سوئیچ ماشینشو ازش گرفتمو درشو قفل کردم گفت چیکار میکنی که گفتم خطرناکه یه خانم با شخصیت وخوشگلی مثل شمارو اینجا تنها بذارم شمارو می رسونم دانشگاه برمیگردم تعمیرکارو میارم سوار ماشین که شدیم زنگ زد به دانشگاه و گفت که نمیام ماشینم خراب شده موندم تو راه قطع که کرد گفتم نگران ماشین نباشین نمیدزدم که خندیدوگفت آره جون خودت تو آدم زنده رو درسته میخوری چه برسه به ماشین. دید من اخم کردمو ظبط ماشینو روشن کردم که پرسید یه سوالی ازت بپرسم راستشو میگی؟منم یه نگاه بهش کردمو گفتم به حرف آدم دزد چه راست و دروغ نباید اعتماد کرد که یه معذرت خواهی کردو گفت شوخی کردم ودوباره بپرسید که با تائید من گفت چرا این همه دنبال منی یه جوریی به من نگاه می کنی ؟من که دیدم خودش سر صحبتو باز کرده و من تو عمرم همچین فرصتی پیدا نمی کنم که حرفامو بهش بگم دلو زدم به دریا و گفتم اگه اون کاری که اول ترم کردمو چماق نکنی بکوبی تو سرم خیلی حرف دارم که بهتون بگم قبول کردو گفت من همچین کسی نیستمو اگه اینجوری بود بهت نمره نمیدادم که راست هم می گفت آخه من تو درس زبان پیش 18 شدم منم با منو من گفتم که من خیلی دوستون دارمو اخلاقتونو میپسندم و عاشق طرز فکرتون شدم وقتی که دیدم داره جلو شلوامو نگاه میکنه گفتم منظورم هم از این دوستی اصلا سکس نیست که خودشو جمع کردو با یه مکث گفت اگه اینطوریه منم دوستیتو قبول می کنم و دست نازشو به طرفم دراز کرد منم دستشو تو دستم گرفتم و یه بوسه ی داغ هم نثارش کردم تو راه از اینکه چقدر دوسش دارم و همیشه تو رویاهام بهش فکر می کردم بهش گفتم و تعمیرکار آوردیم سر ماشین که اونم ده دقیقه ای درست کرد و این استاد ما که اسمش سپیده است خواست بهش پول بده که اوس تقی هم قبول نمی کرد هی از مون تعریف می کرد که خیلی به سرمون منت دارن از این کس شعرا که من سوارش کردم آوردم دم در مغازش و5 تومن هم بهش دادم رفت خواستم دور بزنم برم دانشگاه که دیدم سپیده خانم هم پشت سرمه که پیاده شدو اومد گفت اگه وقت داری بریم یه چیزی بخوریم که منم بیخال دانشگاه شدم و رفتیم یه کافی شاپ ویه ساعتی گپ زدیم و اونم شمارمو گرفت و شماره خودشم داد و رفت شب شده بود که گوشیم زنگ زد یه آقایی پشت خط بود که خودشو شوهر سپیده خانم معرفی کرد تا اینو شنیدم به خودم گفتم شروع نشده با جنگ دعوا میخواد تموم شه که آقا شهرام شروع کرد به تشکر و این که بتونیم جبران کنیم که منم هاج واج مونده بودم که گفت سپیده از شما خیلی تعریف کردو منم مشتاق شدم ببینمتون واسه همین اگه منت سرمون بزارین فردا واسه شام بیاین خوشحال میشیم وپرسید که میاین منم که تو بهت بودم به نشانه این که نفهمیدم چی گفتین گفتم بله که ایشون هم مجال ندادنو گفتن که آدرسو واسم اس ام اس میکنه گوشیو قطع کردن منم هی به مغزم فشار آوردم تا بفهمم قضیه چیه که دیدم نه نمیشه واسه همین یه اس به سپیده دادمو ازش پرسیدم که اونم گفت فردابهت میگم تقریبا 10 صبح بود که زنگ زد و گفت اینجوری خواستم با شوهرم هم دوست شی واونم خیلی تنهاست به جز کارش دل مشغولی نداره شب شده بود ما هم به خودمون رسیده بودیم آماده رفتن که سر راه یه دسته گلم هم خریدم و رفتم اون شب خیلی خوش گذشت شوهرش هم خیلی با شعور و فهمیده بود دخترش هم که 4 سالش بود عین خودش خوشگل و بامزه بود در کل زندگی خوبی داشتن اما با گذشت زمان می فهمیدم که از زندگیشون زیاد هم راضی نیستن چون هر دوشون وقتی زیادی داغ می کردن بهم زنگ میزدن و میرفتیم بیرون که یبار شوهرش که خیلی عصبانی بود گفتم اخه مشکلتون چیه؟چیزی گفت که مخم سوت کشید گفت وقتی رفته خونه ازش تقاضای سکس کرده مشغول شدن بعد سکس خانم با اینکه سه بار ارضاء شده بوده ولی راضی نشده که تو این حین واسشون مهمون میاد ولی سپیده بجای اینکه از مهمونا پذیرایی کنه میره تو اتاق مشغول خود ارضایی میشه و از سر و صداش مهمونشون بهش میگه مثل اینکه بد موقع مزاحم شدیم و پا میشن میرن اینم باهاش دعوا میکنه او میاد بیرون بعد چند روز من فهمیدم سر اون موضوع با هم قهرا ما هم که یه پنج ماهی میشد باهاشون صمیمی شده بودیم به شوهرش گفتم اگه اجازه بدین من باهاش صحبت کنم قضیه رو حل کنیم بره پی کارش لااقل به فکر دخترت باش که هی بهونه تورو میگیره(یه سوتی بود که بخیر گذشت و نفهمیدمن دم به ساعت با زن وبچش میرم بیرون)خلاصه شب باهاش یه دسته گل وشیرینی خریدیمو رفتیم خونه که به سپیده هم سپرده بودم شام درست کنه خلاصه دوروز بعد بود که شهرام و تو خیابون دیدم وگفت می خواد بره چین دنبال یه سری از کاراش معلوم هم نیست چند روز طول بکشه به منم سفارش کرد که شب هم برم برسونمش فرودگاه یه بسته ای رو هم بهم بده تا در غیاب اون بدم به یکی از دوستاش.خلاصه عصر روز بعد وقتی داشتم از دانشگاه بر میگشتم رفتم خونه سپیده و یکم باش حرف زدیم برگشتم خونه ولی من دیگه اون آدم سابق نبودم شب همش میخواستم برم ترتیب سپیده رو بدم پس فردای اون روز وقتی کلاسم تموم شد تو راهرو دیدمش که پرسید کلاست تموم شد منم گفتم اره دارم میرم نهار بخورم برم خونه که گفت منم کلاس ندارمو بیا بریم خونه ما نهار بخوریم از اونجایی که هر کوسخلی غذای خونگی رو به چلو لاستیک دانشگاه ترجیح میده منم قبول کردم و رفتیم وقتی رسیدیم خونه سپیده رفت تو اتاقشودرش هم نیمه باز گذاشت ومشغول عوض کردن لباسش شد ولی من نمی تونستم چیزی ببینم وقتی برگشت یه آن موهای تنم سیخ شد اون چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم لامسب با یه تاب آستین کوتاه و یه شلوار کشی که چسبیده بودن به تنش وهمه پستی وبلندی بدنشو نمایش میدادن رفت تو آشپزخونه مشغول درست کردن غذاشد تلفنو برداشت به خونه مادرش که تقریبا نزدیک خونشون بود زنگ زد و احوال دخترشو جویا شدو گفت عصری میاد دنبالش(چون هر دو میرفتن سر کار دخترشونو نزدیک خونه مادرش به یه مهد ثبت نام کرده بودن مادرشم بعد مهد می بردش خونه اش) بعد غذا وقتی داشتیم ماهواره نگاه میکردیم شهوت داشت تو پذیرایی موج میزد که بلاخره سپیده نتونست دوم بیاره و رفت شربت بیاره ولی وقتی برگشت پاشو زد به کنار میزو دولیوان شربتو ریخت رو من و افتاد زمین و شلوارشوکشید بالا تا زانوشوببینه بعد رو به من کردو گفت ببخشید وحمومو بهم نشون میداد که برم حموم و منم یه دوش گرفتمو ازش لباس خواستم که یه حوله واسم اورد که اونم دوبرابرم بود پوشیدمو اومدم بیرون اونم لباسامو انداخت تو ماشین لباسشویی و اومد اما دیدنی بود شلوارش هنوز رو زانوش بود که من بهش خندیدم وقتی متوجه شد اومد به طرفم ومنو زد که بخاطر تو اینجوری شده ولی بعدش این سپیده بود که میخندید چون کیر من از خیمه زده بود بیرون وقتی حوله رو کشیدم روش سپیده گفت چیکارش داری گرمش شده زده بیرون اومد نشست رو پامو به چشمام زل زد و لبشو گذاشت رو لبم که این آغاز سکس منو اون بود وقتی از خوردن لب هم سیر شدیم پاهام سست شده بودن واسه همین از رو مبل به طرف زمین خزیدم که سپیده کمربند حوله رو باز کرد و حوله رو زمین افتاد ولی بر عکس همه این سپیده بود که سر و سینه منو می خورد ومن فقط اونو تو بغلم فشار میدادم وقتی خسته شد تاپشو از تنش در اوردم سینه هاشو که تو یه سینه بند کوچیکتر از سایز سینه هاش جا خوش کرده بودنو دستم گرفتم و شروع به لیسیدن کردم نمیدانم چه مدت گذشت اما وقتی به خودم امدم که سپیده لرزید و ارضاءشد و تازه من فهمیدم هنوز بهشت کوچکی که در این دنیا نصیبم شده را ندیده ام اززیرش بلند شدم و شلوار چسبانش را از تنش کندم که شرتش راکه به همانند سینه بند خاکستری رنگش با طرحی از شاخ وبرگ سفید بود تا زانو پایین اومد ومن دوباره مشغول لیسیدن شدم این بار از زانو به طرف کسش.شرتش که تا زانوش پایین اومده بود درش اوردم وجلوی چشماش یه لیس زدم که سپیده خنده ای کردو شورتشو گرفت لیسید ومن دوباره مشغول خوردن شدم انگار که نهار نخوردم و این سهم منه ولی با آرامش تمام میخوردم وقتی رسیدم به کوسش لبه های بیرونی کوسشو میخوردم و دستام سینه های اونو ماساژمی دادوقتی دیدم ناله هاش داره تندتر میشه لبه های کوسشو باز کردم وکوسشو از هر طرفی می لیسیدم وقتی چوچولشو چند بار مکیدم آبش مزه دهنمو عوض کرد که من از این مزه خوشم نمی اومد ولی اون که برای بار دوم ارضاءشده بود از این کارم راضی بود و با دستش منو به طرف کوسش میخواند تا ادامه بدم ولی من با چند بوس از کوسش جدا شدم وخواستم آب کوسشو با خودش شریک شم ازش لب گرفتم و اب دهنمو رو زبونم جمع کردمو وقتی زبونم کرد تو دهنش کارم تموم شد و این بار من بودم که کم کم داشتم لذت می بردم چون سپیده داشت با آبی که تو دهنش جمع شده بود کیرمو شستوشو میداد که خیلی ماهرانه و با ابتکار خودش میخورد چیزی از کارش نگذشته بود که تخمام رو تو دهنش کرد وسرشو عقب کشید و تخمامو ول کرد چند بار تکرار کرد که آبمو دراورد از منقبض شدن عضلاتم فهمید واسم جق زد و ابمو ریخت تو لیوانی که روی میز بود ودوباره کیرموکرد تو دهنش میک زد ولی باقیمونده آبمو خورد کیر من داشت بی حال می شد اونم مثل قبل حشری نبود واین تحریک کننده نبود واسه همین تو بغلم کشیدمش چون نمیخواستم اونم آب خودمو بهم برگردونه لپشو بوسیدمو تو بغلم فشردمش بی هیچ حرکتی تو بغل هم بودیم که سکوتو شکست و گفت خیلی دوست دارم ووقتی شنید من بیشتر خندید ولی خنده اش از ته دل نبود که من رو وادار کرد ازش بپرسم خاطره ای بد رو واسش زنده کردم ؟که با پوزخندی گفت نه وقتی دید زل زدم بهش گفت تو این 6 سالی که ازدواج کرده هیچ وقت مثل الان بدون اینکه بده اینطور حس خوبی نداشته و از سکسش راضی نبوده که آخرش به دردودل ختم شد ومن دیدم بیشتر از اینکه به سکس نیاز داشته باشه به محبت نیاز داره که با زنگ خوردن گوشی از هم جداشدیم مادرش بود واسه شام دعوتش می کرد اونم بهونه آورد و گفت اگه میشه نازنین (دخترش) هم پیش اونا بمونه و جواب بله رو گرفت خداحافظی کرد بهم گفت تو هم تا صبح مهمون منی منم به خونمون زنگ زدمو پیچوندمشون تک تک رفتیم حموم و دوش گرفتیم وقتی اومدم بیرون دیدم حوله خودشو تنش کرده و داره لباسای منو که از لباسشویی درآورده اطو میکنه تا کاملا خشک بشه منم با همون حوله ای که قبلا داده بود رو مبل نشستم واز خودم پذیرایی میکردم کارش که تموم شد پرتقالی رو که پوست کنده بودمو از دستم قاپید و گفت آماده شو بریم بیرون هم بگردیم هم شام بخوریم وقتی برگشتیم خونه ساعت ده و نیم بود لباساشو عوض کرده بودو با دو لیوان و شراب قزمز در دستش اومدپیشم نشست و بطری رو هم گذاشت رو میز لیوان هارو پرکرد وماهواره یکی از شبکه های آذربایجان داشت تایتانیک رو پخش میکرد که داشتن از هم لب میگرفتن وقتی لیوان دوم رو که از لبم جدا کردم لبای نازشو چسبوند به گردنم ودوباره عشق بازی ما سرگرفت لبو لوچه همو حسابی خیس کرده بودیم این بار سپیده خودش تاپ فسفری رنگشو و پیراهن منم از تنم دراورد ومن بی اختیار به سمت سینه هاش که حالا بیشتر از قبل خودنمایی میکرد رفتم سوتین سفید پارچه ای که وسط سینه هاش گره زده بودو باز کردم ومحو سینه هاش شدم وبا بوسه ای که به پیشانیم نشست فهمیدم فیلم نیست و سینه های نازشو که اصلا هم آویزون نبودو دستم گرفتمو مثل نوزاد دو ماهه میک میزدم و با سینه هاش بازی میکردم که به یاد ظهر افتادم که من اصلا تو این بهشت دنیوی که در آرزوش بودم پا نذاشتم واسه همین زیاد مانور ندادم و اومدم پایین تر و شلوارک عزیزترینمو از پاش در آوردم که باز محو اندام زیبای سپیده شدم انگار با شورت و کرست حوری آسمانی میشد که به زمین اومده تا برا من بهشتو معنی کنه تصور کنید زنی 30 ساله با قدی 170 تقریبا 65 کیلو وزن با موهای بلندو سیاه وخوش حالت که با کمی پریشونی زیباتر هم شده بود که رو صورتش ریخته شده بود وشرت سفیدش تو بدن برنزه اش واقعا جلوه زیبایی داشت با چند بوس از بدنش شرتشو از پاش دراوردم تصمیم گرفتم اول اونو ارضا کنم که این کار مساوی بود با لیسیدن کوس وکون سپیده عزیزم که طولی نکشید که دیدم ناله هاش داره منظم میشه واین خبر از ارضا شدن می داد که زرنگی کردمو این بار با انگشت کردن تو کسش ارضا شد ومن که کارمو به خوبی انجام داده بودمو می دونستم کونش رو هم فتح خواهم کرد ابشو هدر ندادمو دم سوراخ کونش هدایت کردم تا واسه عملیات انتهاری آمادش کنم سپیده با یه چرخش شروع به ساک زدن محشرش شد وطولش نداد و منم کشید رو زمینو نشست رو کیرمو خودش به ارامی فرستاد تو بهشتش وای با اینکه کم کوس و کون کرده بودم ولی ناب بودن کوس سپیده رو می شد فهمید با بالا وپایین شدن سپیده و لیز شدن کیر من با آب کوسش دیگر سکان کار را به من سپرد تا من رانیز به عالمی دگر ببرد من هم به خاطر علاقه خاصی که به پوزیشن کنار هم خوابیدن دارم برگشتم و پشت سپیده قرار گرفتم و پای چپشو جمع کردم به طرف شکمش و کیرمو فرستادم توکوسش ومشغول گائیدن آرزوها وافکارم(سپیده )شدم وقتی رعشه هایی تو تنم حس کردم منم مثل سپیده ناله ای کردمو کشیدم بیرون اما عضلاتمو منقبض کردمو تا آبم نیاد سپیده رو به حالت سگی در آوردم تا هم تو کوسش کنم هم با سوراخ کونش بازی کنم تاآماده شود حین تلنبه زدن دو انگشتمو تو کونش کرده بودمو این کار نوید از آماده بودن کونش می داد که منم معطل نکردمو کیرمو از کوشس بیرون کشیدم و با مکث تو کونش کردم تا کیرم یه نیرویی دوباره بگیره تو این مدت کار سپیده فقط ناله بود و ور رفتن با سینه هاش وکوسش که وقتی سر کیرمو توکونش احساس کرد ناله ای کردو دستشو عقب آورد تا خودش تعیین و تنظیم کننده باشه که با مکث های پیاپی تمام کیرمو تو کونش جمع کرد و دستشو کشید وبیشتر قمبل کرد واین یعنی رضایت از سکس (اااای ی ی جونا به زور تو کون کسی نذارین...) کمی که تلمبه زدنم روان شد با بوسه های که نثارش می کردم ازش تشکر کردمو با نوک انگشتام رو کمرش پیاده روی می کردم که دوباره ارضاء شد و با ناله ای که سر داد منم قطره هایی از وجودمو تو کیرم حس کردم که تو کون سپیده دنبال جایی برای ادامه حیات می گشتن با بوسه هایی از لب همدیگر از هم جدا شدیم ومن راهیه دستشویی شدم وقتی برگشتم هنوز سپیده با اب کوسش بازی میکرد ولی کونش که بعدها فهمیدم تا آن روز بیشتر از 4 بار فتح نشده بود کمی خراشیده شده وسپیده که طاق باز به پشت خوابیده بود می شد دید که هنوز به حالت اولیه برنگشته واسه همین وقتی دیدم حس عجیبی پیدا کردم دوباره کنارش نشستم و با بوسه های بابت اینکه کاری کردم که دردش بیاد ازش معذرت خواهی کردم وکمکش کردم تا بره دستشویی وقتی رفتیم روی تخت بخوابیم که نیمه شب شده بود وما عاری از هر فکری در آغوش هم بودیم صبح وقتی بیدار شدم سپیده کنارم نبود و صبحانه آماده روی میز بود و یاداشتی برای من وقتی صورتمو می شستم جای رژ لبهای سپیده که گردنم را بوسیده بود نمایان بود. دوستی ما پابرجا بود و به نیازهای غریزیمان هم توجه داشتیم تا اینکه یک روز شهرام زنگ زد و گفت بیا محضر ...کاری نداشتم رفتم اما آنچه میدیدم باور نداشتم آنها می خواستند از هم طلاق بگیرند ومن شاهد طلاق بودم شهرام خانه،ماشین،شرکتش،وچیزهایی راکه داشت به نام سپیده کرد و خودش با یک چمدان و دویست هزار دلار به آلمان رفت واز من که شاید تنها رفیق خود میدانست خواست تا احوالی ازدخترش جویا شوم و او را بی خبر از یادگار زندگیش نگذارم چند ماه بعد سپیده بهم پیشنهاد ازدواج موقت داد و الان بعد از یک سال من عاشق سپیده و دخترش نازنین شده ام و زندگی آرامی داریم ودخترش به من بابا می گوید اگربتوانم خانواده ام را راضی کنم تا با زنی 7 سال بزرگتر از خودم که یک بچه هم داردازدواج کنم در سالگرد ازدواجمان به طور دائمی ازدواج خواهیم کرد.
     
#265 | Posted: 27 Feb 2011 16:29

جنده بازی های ناموفق
سال 77 بود نزدیکای عصر! حوصله نداشتم داشتم بره خودم سیگار میکشیدم مثله همیشه تو حال خودم بودم....
رفیقم علی زنگ زد!- سلام چطوری رضا پاشو بریم بیرون 2تا کس بلند کنیم بزنیم زمین!
-باش یک ربع دیگه دمه در خونه باش اونم گفت دارم راه میفتم.تلفن قطع کردم.گفتم کیرم دهنت علی یه امروز خواستیم تنها باشیم.(ولی خوب من دست رد به سینه ی رفیقام نمیزنم) یه تی شرت مشکی پوشیدم با شلوار جین ابی 2تا کاندوم گذاشتم تو جیبم رفتم دمه در.
دیدم وایساده دمه در یه پیرن مردونه سفید پوشیده بود اون موقع ها پیکان واسه خودش ماشینی بود.علی هم یه پیکان ترو تمیز داشت.
سوار شدیم یکم تو خیابونا چرخ زدیم، از دور دوتا کس خودنمایی میکردن گفتم علی نگه دار من بشینم عقب!سری پریدم پشت نشستم یکم رفتیم جلو شیشرو دادم پایین گفتم خانوما در خدمت باشیم!یکیشون یه زن میانسال بود با یه مانتو سفید با رژ قرمز اون یکی هم میخورد 25 سالش باشه یه ست کلا یشمی پوشیده بود! اون میان ساله خیره شد تو چشام منم زل زده بودم بهش یه ابرومو بردم بالا چپو راست نگاه کردن اومدن سوار شدن (یکی نبود بگه از 1 کیلومتری تابلو جنده ای حالا چپ راست نگاه میکنی) خلاصه جفتشون نشستن عقب علی هم داشت از تو اینه چشاشو تقویت میکرد گفت خوش اومدین خانوما تا اینا نشستن تو ماشین میان ساله شروع کرد کس شعر گفتن اره تو وزنت زیاده باید انقد بدی تو چشات فلانه باید مایه دار باشی مکانتون کجاستو ... همینجوری کسشر گفت، گفتم باشه بابا یه زنگ تفریح به خودت بده گفت نه بزار از الان همچی معلوم شه منم گفتم حالا که اینجوریه یه تیکه به ما نشون بدین ببینبم ارزش داره امشب با هم باشیم یا نه ،بعدش دستمو گذاشتم رو رون خانوم (اون یکی هم ساکت بود) به علی گفتم نه جنسای خوبی بلند کردی زنه دستمو کشید اونور گفت بسته دیگه گفتم نه هنوز که تموم نشوده بزار اصل جنسو وارسی کنم اومدم دستمو بزارم روکسش اونم مقاومت کرد گفتم نگاه کنا همرو فیوز میگیره مارو پوفیوز اون یکی داشت میخندید گفتم به به شما هم یه حرکتی کردی بدبخت نیشش بسته شد . رو به بقلیم کردم گفتم بزار معاینه کنم ببینم شاید مریض بودی یوهو صداشو برد بالا مریض همه کسته شما بچه های پایین(منظور جنوب تهران)همتون لاشیین این حرف همیشه منو عصبانی میکنه گفتم نگه دار علی ،جنده خانوم سیکتیر کن بیرون بدو کیری اونم چندتا فوش بارمون کرد جوونه در ماشینو باز کرد اومد پیاده شه این یکی هم کونشو کرد به طرفم که مثلا سری پیاده شه گفتم ننت گاییدس یدونه با کف پا گذاشتم دره کونش خورد به جلوییش جفتی کس شدن رو زمین شروع کردن به فوش دادو بیداد رفیقمم گازشو گرفت منم درو بستم از خنده ترکیده بودیم علی گفت پسر مگه کس خل شدی مردم میریختن کونمون پاره بود ولی باحال بود گفتم جنده فکر کرده ملکه ی جنده هاست.خوب رفیق یه چرخ دیگه بزن شاید چیزی گیرمون اومد.یک ربعی گذشت یه دختررو دیدم گفتم علی برو بقلش .علی یکم با فاصله رفت نگه داشت دیدیم خانوم کونو تکون نمیده بیاد سوارشه سرمو از پنجره بردم بیرون گفتم چرا سوار نمیشی خجالت میکشی؟ گفت یکم بیاید عقب تر یکم رفتیم عقب. بازم سوار نشد دوباره علی رفت عقب، دره عقب ماشین روبروی دختره بود درو باز کرد سوار شد گفتم چرا انقد ناز میکنی گفت خوب دیگه یکم علی کسشر گفت خندیدیم یکمم من 2 بار بین حرفام دستمو گذاشتم رو رونه پاش از سنگ صفت تر بود هربار ازش پرسیدم چرا این انقد صفته هر دفعه مارو پیچوند منم گفتم نمیخوایم رونشو بکنیم که بیخیال،یوهو دیدیم این زد زیره گریه گفت من حاملم با یه پسری اشنا شدم اونم بهم تجاوز کرد الان گذاشته رفته بعدش شروع کرد من این کارو بخاطر پول انداختن این بچه میکنم ما هم که دیگه از فکر کردنش درومده بودیم یه قیمت فضایی داد علی هم احساساتی شده بود داشت میداد گفتم علی کسخل نشو بزن بقل این داره کس میگه بر گشتم بهش گفتم گمشو بیرون رفت تو حال لاشی بازی گفت شما همتون اشغالید گفتم تا مثله همکارای قبلیت با لگد ننداختمت بیرون برو بیرون یوهو ساکت شد گفت تورو خدا نزنیا ببین من یه پام مصنوعیه بره همین وقتی دست میزدی میگفتی این چرا انقد صفته هرچی هم گفتم دروغ بود تو دلم گفتم عجب روزی شد امروز. پیاده شد مثل فلجا راه میرفت یه پاش کیری میلنگید.
گفتم علی حالا دیگه تو موندی باید تورو بوکونم خودت همیشه میگی سوراخ باشه دیفال باشه (یادمه یه دفعه مست مسته بودیم لبشو گرفتم) گفت کسخول نشیا یاده اون روز افتادم یه نیشخند زدم گفتم نترس الان مست نیستم رفت بقل یه باجه تلفن نگه داشت گفت الان زنگ میزنم ببینم بچه ها برنامه دارن امشب بریم پیششون از ماشین پیاده شد رفت سمت باجه یه سیگار روشن کردم به شانس تخمیم فکر میکردم از قدیم گفتن هرچی سنگه مال پای لنگه بره ما گفتم با خودم فکر میکردم میخندیدم عجب کسخولیتی کردیم امروزا این همه ادم اونوقت اینا به پست ما خوردن داشتم به خودم میگفتم بیخیال یه روزه کیریه دیگست میگذره،علی با عجله اومد نشست تو ماشین گفت بدو بریم بچه ها تو خونه تیمی جمعن قراره چندتا هم جنده بیارن گفتم ما تا اینجاش اومدیم باشه بریم ولی خودت که میدونی خیلی شلوغ باشه حال نمیده به من گفت حالا یه امشبو بد بگذرون نیم ساعت بعد رسیدیم این خونه اخرشم معلوم نشد بره کیه ولی محلش خوب بود کسی با کسی کار نداشت رفتیم تو دیدم به به همه الواتا جمعن فقط جای ما خالی بود یه 7 نفری میشدیم 3تا از بچه ها رفیقای خودم بودن بقیرو علی میشناخت تورج یوهو اومد جلوم گفت پسر تو هم اومدی(تورج از بچگی میشناختم با هم تو کاره پخش مواد بودیم اون موقع ما از ژاپن وارد میکردیم تورج داداشاش پخش) البته چوبه خون تو شیشه کردنه بچه های مردم رو خوردیم،با همه سلام علیک کردیم دیدم یه سری تا خرخره خوردن یه سری هم فیلم سوپر گزاشتن تو دستگاه ویدئو هی گیر میکرد ضد حال میخوردن گفتم پس ابجیامون کجان علی گفت 10 دیقیقه نمیشه اومدیم تو راهن گفتم تو که میدونی من فقط بره اونا اومدم در حال صحبت کردن بودیم دیدم یه پسره دستشو داره تکون میده میگه بیا گفتم تو با من کار داری داداش تو بیا ازین بچه سوسول خوشگلا بود که تورجینا دوره خودشون جمع میکردن تا کم کم بیارنشون تو خط اعتیاد اومد پیشم گفت اقا رضا شرمنده چیزی داری ما بکشیم گفتم چی مثلا(کسی نمیدونست من تو این کارا دست دارم خودم هم نمیخواستم کسی بفهمه حتی علی هم نمیدونست حتما این تورج کسخل گفته بود)از این پسره درخواست از من حاشا کردن گفتم بابا من تو این کارا نیسم یواش حرف میزدیم کسی نفهمه ردش کردم رفت بعدش پاشودم این تورج عوضی رو پیدا کنم ازین به بعد دهنشو ببنده تو اشپزخونه پیداش کردم زغال گذاشته بود رو گاز داشت داغ میکرد بره قلیون تا منو دید گفت پس چرا این رفیقمونو تحویل نگرفتی گفتم جاکش تو قرار بود چیزی به کسی نگی گفت حالیمه این رفیقمون حالش خرابه ما هم تموم کردیم بقیه هم از قبل سفارش داده شده گفتم مگه پیتزاس که سفارش دادن گفت این روزا کارو کاسبی خوبه بره شما هم که بد نمیشه گفتم باشه بابا اگه ابروی مارو نبردی یه چند گرمی همرامه بگو اگه خواست دو برابر قیمت گفت تو هم از موقعیت استفاده کنا پسررو صدا کرد اونم قبول کرد معامله انجام شد ما هم یه پولی زدیم به جیب رفتم تو پذیرایی دیدم علی شروع به پیک زدن کرده گفت بیا بزن ویسکیش اصل اصله از خوده روسیه اومده بد جور وسوسه شده بودم ولی گفتم نه داداش یه ماه دیگه مسابقه انتخابی تیم ملیه گفت بابا بیخیال از کشتی برات یه گوش شکسته با صورت داغون میمونه گفتم تو نگران من نباش زیاده روی هم نکن من لشتو نمیبرم خونتونا اومد بگه حواسم هست دیدم قفل کرده داره یه جا دیگرو نگاه میکنه برگشتم دیدم امیر یکی دیگه از رفیقامون با 3تا کس اومده گفتم به به اقا امیر خوش اومدی خانومارو معرفی نمیکنی همه خفه خون گرفته بودن داشتن دخترا رو نگاه میکردن دونه دونه بهشون سلام کردم امیر هم معرفی میکرد ستاره خانوم ، مریم و ستایش از ستاره خانوم گفتنش معلوم کرد که نفر اول که با ستاره میخوابه خودشه کسی تو فکرش نباشه ستاره یه مانتو مشکی پوشیده بود ولی سینه هاش خیلی بزرگ نبود ازین سینه لیموییا بود با یه شلوار سفید از زیر مانتو قنبل کونش معلوم بود ته کون بود یه نگاه دیگه انداختم چشاشم عسلی بود مریم و ستایش در حین لاس زدن با بقیه مانتو هاشونو در اوردن مریم سینه های نسبتا بزرگی داشت چشم و ابرو مشکی با موهایی که تا کمرش اومده بودن خوراک این بود از پشت موهاشو جمع کنی سرشو بکشی عقب از کون بکنیش و اما ستایش پوست سفید که به صورتی میزد یه تاپ توری پوشیده بودکه از زیرش یه کرست کرم رنگ معلوم بود با یه دامن که تا زانوهاش بود من موندهبودم این کی دامن پوشید اول که اومده بود تو خونه شلوار پاش بود ولی پاهاش برق میزد اندامش با هم همخونی داشت ،امیرو کشیدم یه گوشه گفتم عوضی اینارو از کجا اوردی پس امروز خوباشو تو جمع کردی که هرچی تخمی بود بره ما موند خندید گفت اره خوبن ولی قیمتاشونم خیلی بالاس گفتم نگران نباش پول خواستی بیا به خودم بگو راستی خودت که میدونی من کس دستمالی شده نمیکنم ستاش 40 دقیقه اول مال منه بلند گفت باش اقا رضا شما مهمونی زیاد تو جمع ما نمیای هر کودوم خواستی وردار ببر تو اتاق اینو که گفت اونایی که منو نمیشناختن یه جوری نگام میکردن حتما میگفتن جاکش هنوز نیومده نفر اول میخواد بره بوکونه ولی اونایی که میشناختن میدونستن هرکی اعتراض کنه در جا کونشو پاره میکنم مریم که با علی 2تا پسر دیگه داشت لاس میزدو ویسکی میخورد امیر هم ستاررو برد تو اتاق تورجم پشت سرشون رفت معلوم نبود تورج چقدر خایه مالی امیرو کرده بود که با هم بکنن دیدم دورو بره ستایش داره شلوغ میشه یه سیگار گذاشتم دمه لبم فندکمو روشن کردم یه صدای تیزی داشت که ستایش روشو بر گردوند سمت صدا که ببینه چیه چشاش تو چشام خیره شد چشامو یکم تنگ کردم سیگارو روشن کردم رفتم سمتش سیگارمو از لبم برداشتم گذاشتم دمه لبش بعد دستشو گرفتم بدون هیچ حرفی بردمش تویکی از اتاقا،درو سری قفل کردم تا کسی مزاحم نشه رفت نشست رو تخت یه لبخندی هم رو لباش بود رفتم پیشش نشستم گفتم من رضا هستم تو هم که اسمت ستایش اسمامون بهم میاد یه کام از سیگار گرفت گفت نمیخواد شروع کنی به خر کردنم من کارمو بلدم لباسشو در اورد با کرست نشسته بود جلوم گفتم مثله اینکه خیلی عجله داری البته حق داری مشتری هم زیاده از جیبم یه قوطی کتابی کوچیک در اورد درشو باز کردم یکم خوردم گفتم بخور گفت چی هست گفتم نترس دیدی که خودمم خوردم با اکراه یکم خورد تو دلم گفتم همین یه ذره که خوردی بره امشب کافیه دستمو انداختم رو شونش رو در رو یکم گردنشو مالیدم کم کم دارو داشت اثر یه جور داروی گیاهی بود که یه قاشق چایی خوریش یجورایی ازخود بی اختیارت میکرد ولی اثر زیادی رو مغز و بدنت نمیزاشت چشاش قرمز شده بود گفت این چی بود دادی به من، گفتم بهش فکر نکن لباشو شروع کردم به خوردن اونم همراهی میکرد دستمو حلقه کردمپشتش هم زمان با لب گرفتن کرستشو در اوردم سینه های خوش فرمی داشت رفتم سراغ گردنش داشتم میخوردم با یه دستمم نوک سینه ی چپشو میمالیدم یکم لاله ی گوششو خوردم بعد یواش دره گوشش گفتم لباس منو در نمیاری؟ بیحال لباسمو که فقط یه تی شرت بود در اورد بدنش داغ شده بود دیدم گردنش قرمز شده شروع کردم به خوردن سینه هاش شلوارمو کم کم از پام در اوردم یه پاشو دادم بالا دامنشو زدم کناریه شرت مشکی پوشیده بود شروع کردم بقل رونشو خوردن با دستمم کسشو از رو شرت میمالیدم گفت برو وسط اذیت نکن شرتشو کشیدم کنار دیوانه وار کسشو میخوردم دارو بدجور روم اثر کرده بود کارام دسته خودم نبود ولی حواسم بود دارم چی میخورم چه جوری میخورم کسش داغ شده بود ترشحاتشم زیاد هی خودشو بالا پایین میکرد اخر مجبور شدم کمرشو بگیرم نذارم تکون بخوره دامنو شرتشو باهم کشیدم پایین شورته خودمم در اوردم مثل جنازه رو تخت دراز کشیده بود یه دستش رو پیشونیش بود گفتم هنوز که کاری نکردیم گفت عوضی این چیه دادی به من قرار بود نفری یک ربع فقط بکنید حالم خوب بود عمرا میزاشم این کارارو بکنی یه نیشخند زدم گفتم تازه شروع شده بعدشم خودت خوردی من که مجبورت نکردم رفتم رو تخت بالا سرش یه دستمو بردم زیره سرش گفتم بخورش گفت برو گمشو زود باش بکن برو گفتم ببین داری اذیت میکنیا یکم بخور بقیه منتظرن مشتریات میپرنا از خجالتتم در میام یکم نگام کرد شروع کرد به ساک زدن چه ساکی میزد یه 5 دقیقه ای زد بعد گفت بسته دیگه دیدم دارو داره اثرش میره این کمتر حال میخواد بده رفتم پایین تخت یه قرص کوچیک از جیبم برداشتم( یه قرص خاصی به من یه خشاب یکی از رفقا داده بود یکم که فشارش میدادی یه مایعی از توش در میومد میریختی رو کس باعث خارش میشد) برداشتم گفت چی شد گفتم دارم کاندوم بر میدارم البته با اون کس لیسی که من کرده بودم اگه مریضی داشت منتقل شده بود کاندوم کشیدم رو کیرم پاهاشو از هم باز کردم یکم ترشحاتشو با کیرم زدم کنار سره کیرمو کردم تو یواش یواش بیشتر از نصفشو کردم تو گفت پس چرا نمیکنی گفتم دارم میکنم دیگه قرصرو فشار دادم ریخت رو کاندوم و کسش شروع کردم عقب جلو کردن بعد دو سه دقیقه داد زد محکم تر منم که منتظر همین بودم کیرو تا ته کردم تو صداش در نمیومد اروم کیرمو بردم عقب بعد شروع کردم محکم عقب جلو کردن کم کم صدای اه نالش بلند شده بود برش گردوندم دوباره شروع کردم از کس کردنش میگت کسم یکم میخاره تا حالا اینجوری نشدم محکم تر بکن گفتم حتما حشرت خیلی زده بالا یه اون که تو حال خودش بود انگشتمو کردم تو سوراخ کونش یکم بازی کردم بعید میدونستم از کون بده همینجوریش خیلی گاییده شده بود ولی گفتم بزار یه تلاشی بکنیم یکم که کونش جا باز کرد از کسش در اوردم گذاشتم دمه سوراخ کونش سروشو کردم تو گفت هو از پشت نه گفتم یکم بزار جفتمون امشبو حال کنیم دیگه نزاشت که نزاشت پاشدم 30 تومن از جیبم در اوردم گفتم حالا میشه گفت باشه ولی یکم تو دلم گفتم باش حالا وایسا ببین چه کونی ازت پاره کنم دوباره قنبل کرد سره کیرمو کردم تو کونش با تکونای کوچیک تا نصف رفت تو با دستم کیرمو گرفتم تو کونش به زور چرخوندم خوب که جا باز کرد شروع کردم تلمبه زدن با هر تلمبه یه اه کوچیک میکشید یوهو با تمام زورم بیشتر کردم توش چون امادگیشو نداشت یوهو جا خالی کرد خوابید منم کیرم تو کونش مونده بودم باهاش چیکار کنم تکون نمیخورد یکم کشیدمش بالا به کارم ادامه دادم ابم داشت میومد همونجا ولش کردم خوابیدم روش به سختی تو کونش تلمبه میزدم همه ابم تو کاندو خالی شد کاندوم هم پاره شد یکم ریخت توکونش کشیدم کیرمو بیرون سره کاندوم گرفتم تا بیشتر از این کثافت کاری نشه یه سطل تو اتاق بود کاندوم از کیرم کشیدم بیرون انداختم توش دیدم اونم داره تکون میخوره لباسامو پوشیدم یه دسمال کاغذی برداشتم کونو کسشو تمیز کردم برش گردوندم بیحال بود اروم چندبار زدم تو صورتش بعد بلندش کردم یکم ماساژش دادم سر حال شد گفتم الانه که فوشم بده با خنده گفتم خوب من دیگه برم پولم گذاشتم تو کیفت داشتم درو باز میکردم گفت خیلی اشغالی همین به بعدی بگو 5 دقیقه دیگه بیاد هیچی نگفتم درو بستم یه سری خسته رو زمین ولو بودن دو نفرم نشسته بودن تا منو دیدن یکیشون گفت داداش کارت تموم شد گفتم اره دادش برید بکنید که حسابی براتون جا دارش کردم الان 3تا کیرو با هم جواب میده پسره خندید با رفیقش رفتن تو اتاق از اتاقای دیگه هم صداهای خوبی میومد یه سیگار رشن کردم رفتم تو اشپز خونه یکم عسل پیدا کردم با ابجوش قاطی کردم یکم هم ابیمو از یخچال برداشتم هم زدم رفتم تو حال علی اومد گفت قوت کمرت پهلوون نزدیک به 1 ساعت اون تویی طرفو پاره کردی دیگه گفتم باید بری ببینی به تورج گفتم باید تلفن بزنم تلفن کجاست گفت تو اون اتاقه همون اتاقی بود که مریم داشت میداد توش رفتم درو باز کردم دو نفر دارن میکننش انگار همه دونفری کردن فقط من تک بودم یه اشاره کردم گفتم یکم اروم تر تلفن برداشتم زنگمو زدم تموم که شد داشتم اونارو نگاه میکردم مریم گفت برو بیرون دیگه همین جور که زیر کیر بود سینه هاشو مالیدم واقعا نرم بودم گفتم چشم هر چی شما بگید درو بستم رفتم پیشه علی گفتم پاشو بریم من کار دارم گفت باشه خدافظی کردیم چند روز بعد داشتیم با علی حرف میزدیم گفت اون دخترو چجوری کرده بودی اون دوتا که بعد تو کرده بودنش میگفتن عین جنازه بوده به هر کودوم یک ربع بیشتر نداده تازه شبم اون سه تا با بچه ها شب تو همون خونه میخوابن همه بچه ها هم که سگ مست بودن صبحکه بیدار میشن میبینن اینا رفتن دستگاه ویدوئو یه سری پول لباس با خودشون بردن از خنده ترکیده بودم گفتم حتما اینم به خاطره پا قدمه اون شب ما بوده.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#266 | Posted: 6 Mar 2011 13:44

ویلای دوستم علی
من پدرام 21 سالمه تبریز زندگی می کنم
هیچ فرقی در داستان نکرده مثل واقعیی برا دوستان گلم نوشتم!
داستان از این قرار بود که من با هزار مصیبت و کمی هم با کمک پدرم یه پرشیا برا خودم جور کرده بودم و تو عشق اون بودم که هر روز میرفتم سر کار فقط به خاطر ماشین که خرجش کنم شاید یکم اسپورت کردم
عصر ساعت 6 تابستون 89 بود که قرار شود با دوستم علی با هم بریم من برا ماشین زنون بگیرم رفتم دم در علی گفتم بپر بیرون میریم کار دارم گفت من نمیام گفت من میرم دوست دخترم رو بینم بالاخره با هزار مصیبت راضیش کردم که جون من بیا من تنهای حوصله ندارم برم
ساعت تقریباً 6:30 بود که اقا از خونشون زد بیرون بالاخره راه افتادیم به طرف جای که کلاً وسایل اسپورت میفروشن کمی دور بود تا وقتی که اونجا بزاریم هزار بار دوستم همش گفت منو پیاده کن برگردم سرم رو همش میخورد حوصله دیگه نداشتم
رسیدم و یکی از دوستام جای معرفی کرده بود که دوستش بود بعد این که چهار تا زنون رو ماشین نصب کردن با کلی علاقه و زوق هزار بار تو را چراغ ها رو روشن خاموش می کردم که فلش بزنه
هوا کمی تاریک شده بود تو چهارراه شهناز تو ترافیک گیر کرده بودیم اکه کسی تبریز باشه میدونه کجاست و این دوست من مثل رادیو خراب ور ور حرف میزد که زود باش زود باش دقیقاً تو چهارراه یه جای که نبش چهار راه چند تا مسافر وایستاده بود یکم جلو تر از من یه پیکان نگه داشت که مسافر سوار کنه منم چون وسط چهار راه گیر کرده بودم بهش چند تا چراغ دادم که برو
من یک لحظه دیدم یک خانوم واقعاً ناز و مامانی امد طرف ما سرش رو کم خم کرد و گفت ببخشید آقا ولیعصر واقعاً دختری بود که حتی ما نمی تونستیم خوابش رو هم ببینیم! یه مانتو تنگ پوشیده بود که تا کمرش بود معلوم بود بچه تبریز نبود چون هم فارس بود
من یه نگاه به علی کردم علی یه لبخند به من زد گفتم علی چیکار کنیم چون من اولین بارم بود که می خواستم یه دختر به این ماشین سوار کنم یکم ترس و اضطراب داشتم علی با تکون دادن سرش بهش فهموند که می تونیم برسونیمش
دختره سوار شود و تا نصف های راه هر 3تامون هم ساکت بودیم یهو این دوست دیونیه من برگشت گفت حالا نمی خواین برسونیمتون به یه کافی شاپ چون کاملاً معلوم بود اگه کسی می خواست سوار تاکسی بشه به من توجه نمی کرد دختر که بعداً فهمیدم اسمش الهام بود با عشوه گفت نه نمیشه من رو برسونید بعد خودتون هر کجا دوست دارید برید
من چیزی نمیگفتم تو فکر این بودم که الان میرسیم اونجا میگه پیاده نمیشم اخه تازگی ها این کار رواج پیدا کرده
علی از جلو یه کارت برداشت و زود شماره منو خودش رو نوشت و داد به دختره گفت اگه بازم خواستین برین جای به من خبر بدین میایم بالاخره دختر رو رسوندیم فلکه ولیعصر و پیاده شد و یه تشکر کوچیک کرد و رفت
یه چند روزی گذشت هر روز که من و علی با هم میشدیم علی می گفت اون دختره زنگ بزنه چی میشه! یه روز عصر بود که تو پارک با بچه ها نشسته بودیم دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد اخه اولین بار بود که شماره ناشناس زن میزد یه خانوم بود گفت ببخشید علی آقا اول اصلا نفهمیدم کیه گفتم شاید اشتباه گرفته یه لحظه قیافه علی رو روبروم نشسته بودم یاده صدای دختر و علی افتادم با چند لحظه مکس گفتم من پدرام هستم ولی علی هم پیشمه چند ثانیه بدم بهش زود به علی گفتم که همون دختر هست اونم گرفنه بود
بعد یک دقیقه حرف زدن علی گفت زود باش پاشو بریم گفتم کجا؟ گفت پاشو می گم همه بچه ها هم فهمیده بودن که داریم کجا میریم به جز خود من داشتیم بودو بودو میرفتیم ماشین از پارکینگ دربیاریم که علی گفت پدرام دختره میگه مامانم این رفتن مسافرت من حوصلم سر رفته بیاین منم بردارین بریم جای علی گفت پدرام فردا جمعه شنبه هم نمیریم سر کار بیا ببیریمش ویلای ما گفتم علی میتونی کلیدش رو از بابات بگیری گفت اره بابا میگم دوتای با پدرام میریم دو روز بمونیم برگردیم گفتم علی تو راه گیر بدن چی؟ گفت نمیدن
گفتم علی اول زنگ بزن ببین میتونه بیا آخه نه اون ما رو میشناسه نه ما اون رو بعد اگه رفتیم تو راه بگیرن و اینجور گفت نه چیزی نمیشه قرار شد بنزین ماشین رو من بده بقیه چیزا از علی بود علی زنگ زد براش گفت که ما می خوایم امشب دوتای بریم ویلای خودمون تو گردنه حیرا دو روز بمونیم و برگیردیم یکم فکر کن اگه میای بهمون خبر بده که تو رو هم برداریم نیم ساعت گذشته بود علی گفت پدرام این نیومد خراب شدیم بیا برگردیم پیشه بچه ها پارک که دیدم به من زنگ زد من جواب ندادم دادم علی حرف بزنه علی وقتی باهاش حرف می زد احساس میکردم چشای علی از جاش داره میزنه بیرون
علی قطع کرد گفت پدارم پههههههههههههه دختر خالش رو هم میاره گفتم علی به قران تو راه میگیرن! اگه بگیرن هم به این راحتی ول نمیکنن گفت تو نترس چیزی نمیشه! قرار شد شب ساعت 9 دربیایم یکم علی ماشین برونه یکم من. همه چیز رو با خونه ردیف کرده بودیم فکر کنم مامانه من فهمیده بود همش می گفت پدارم مواظب باشین رسیدین زنگ بزن تو راه زیاد نگه ندارین زود برگردین و از این چرت پرت ها
ساعت نه شد من همه وسایل هامون رو گذاشتیم صندق عقب علی زود زنگ زد که آدرس بدین بیایم دختر یه ادرس تو باغمیشه داد و رفتیم رسیدیم دوتاشون هم محشر بودن من مونده بودم که اینا این مانتو و شلوار رو چطوری پوشیدن اگه دقت میکردی خط کسشون هم معلوم بود! اول که سوار شدن دوتاشون هم پشت سوار شدن من چیزی نمیگفتم و با جی پی اس گوشیم ور میرفتم علی هم داشت دوتاشون رو با حرف های که اصلا هم سکسی نبود حشری می کرد رسیدیم پلیس راه تبریز دیدم وای معمور وایساده به ماشینا میگه مدارک تو دلم گفتم نرفته گرفتنمون علی از کنار یه 18 چرخ که به اون گفت بکش کنار رد شد جوری شد که فکرش به اون بود ما رو اصلاً ندید خلاصه یه چهل کیلومتری رفته بودیم که علی گفت یکی تون بیاین جلو من برم عقب چشمام رو ببندم میگفت چشمام درد میکنه دورغ میگفت من میدونستم که می خواد چیکار کنه کشید کنار الهام امد جلو چون من بیشتر با اون راحت بودم 1:30ساعت بود که تو راه بودیم بد جور خواب زده بودم به سرم الهام برام داشت چای میریخت من صدای ضبط رو هم زیاد کرده بودم که خوابم نبره یهو به اینه وسطی نگاه کردم دیدم بله علی دارم با دختره لب میره خواب از سرم پریده بود همش میخواستم بکشم کنار من برم عقب استراحت چون شب هم بود چراغ ماشین ها از روبرو اذیت میکرد
به علی گفتم علی من خوابم میاد بیا یکم تو برون علی گفت پدرام چشمام خیلی درد میکنه می دونستم دروغ میگفت گفتم علی منم خوابم میبره! با هزار مصیبت علی رو کشیدم جلو علی گفت پس برو عقب تو با ستاره که دختر خالش بود بشین میدونستم می خواست الهام هم بازی بده ولی نذاشتم گفتم الهام هم بیاد عقب شما برین جلو
ما راه افتادیم همش تو دلم میگفتم چطور دوستم رو بزارم رو پاش یا چیزه دیگه ولی میگفتم یهو ناراحت میشه میگه چای نخوره پسر خاله شدی من با ترس خودم رو کشوندم وسط دوتا صندلی جلو که کنترول ضبط رو بردارم خودم رو چسبوندم به الهام چیزی نگفت احساس کردم ناراحت نشده به بهونه ی این که ساعت رو نگاه کنم دستش رو گرفتم بعد خندید گفت چته؟ بپرس بگم چنده! خندید گفت دردم گرفت فهمیدم ناراحت نشده گفتم حالا که اینطور یه گاز از گردنت میگیرم میبینی درد به چی میگن من اول یه بوس کردم از گردنش چون می خواستم حشری بشه گفتم اول بوس کردم که بعد درد کنه دیگه نمیزاری بوسش کنم تا درست بشه تا امد بگه نکن و مقاومت کنه من یه گاز کوچیک از گردنش کرفتم ولی ثابت مونده بودم دیدم بله تون صداش عوض شده و میگه پدرام جون من نکن ولی در حالی که چشماش رو بسته بود زیر گوش یواشکی گفتم بازم گاز بگیرم فقط شنیدم گفت پدرام نکن یکم گردنش رو خوردم دیگه نای نداشت حرف بزنه بهم گفت پدرام رو پات یکم درازبکشم منم از خدا خواسته قبول کردم همون طور که دراز کشیده بود من داشتم سینه هاش رو از رو تاپ که از زیر مانتو پوشیده بود میمالوندم .............................. دیدم یکی داره میگه بیشعور پاشو رسیدیم خیلی رانندگی کردی خسته شدی
چهار ساعت و نیم بود تو راه بودیم ولی برای من مثل برق ثانیه ها رد میشدن وقتی داشتم پیاده میشدم به گوش علی گفتم علی به الهام دست نزنی گفت چرا گفتم بعداً میگم به دختر گفتم شما برین رو تخت بگیرین بخوابین من و علی هم میریم اون یکی اتاق خواب می خوابیم ساعت 3 بود که من و علی هم خوابیدیم ساعت ده صبح بود دیدم یه صدای ناز میگه بچه ها پاشین ما حوصله مون سر رفته وقتی بیدار شودم دیدم وای دوتا دختر نار ملوس جلوم واستاده علی به گوشم میگه پدرام کودوم الهامه کدوم شتاره؟ گفتم بیشعور شتاره نه ستاره خودم هم تشخیص نمیدادم چون دوتاشون هم لاغر بودن نه زیاد لاغر دو حد خوب سینه هاشون بزرگ نبود من اصلاً از سینه ی زیاد بزرگ خوشم نمیاد ولی اندام و کمرشون خیلی خیلی خوب بود نگو از ما یک ساعت زود تر بیدار شده بودن آرایش کنن
رفتم که زود یه دوش بگیرم بپرم بیرون دیدم به علی از من جلوتر رفته گفتم علی درو باز کن منم بیام آخه ما مثل دوتا داداشیم هیچ چیز برامون مهم نیست وقتی دوتا تو حموم بودیم دوتا دخترا بیرون از خنده قش کرده بودن که ما تو حموم داریم کشتی میگیریم!
بالاخره امدیم بیرون وای چه صبحانه ای درست کرده بودن ننم تا حال برام تو عمرم همچین صبخانه ای درست نکرده بود! نشستیم چهار تای حسابی خوردیم چون یه روز خوب در انتظار ما بود ستاره گفت علی- پدارم بیاین بریم بیرون تو جنگل بگریدیم الان هوا خوبه یکم که بگذره شرجی میشه زدم زیره خنده گفتم مامانه من گفته نرو یهو میری گم میشی میرزا کوچک خان جنگلی میشی! رفتیم یه 1ساعتی بود باهم گشتیم از تو جنگل همش الهام میگفت پدرام برا من از اون توت جنگلی ها بکن بده بعد برگشتیم ویلا علی گفت نهار رو شما درست میکنین شام رو هم ما قبول کردیم دخترا شروع کردن به درست کردن ناهار که اماده باشه بریم آستارا بگردیم بعد بیایم ناهار بخوریم همین طور هم پیش رفت رفتیم استارا علی بهم گفت پدرام ببین اگه دخترا برا آبشنگولی پایه هستن چهار تا آبجو یه مشروب بگیریم شب باید کارشون رو ردیف کنیم! منم قبول کردم و الهام رو کشیدم عقب گفتم اگه میخورین بگیریم گفن نه چهار تا زیاده همون دوتا بگیرین بسه بالاخره گرفتیم و برگشتیم ویلا رسیدیم خونه من رفتم دراز کشیدم جلو تی وی علی رفت به دخترا کمک کنه خدا میدونست کمک کنه یا............. ولی به علی گفته بودم به الهام دست نزن اونم مثل مرد قبول کرده بود
ناهار و خوردیم بعد جعع کردیم الهام گفت من میرم حموم خیلی عرق کردم ستاره هم بعد اون رفت همین طور که چهار تا مون هم علاف بودیم هرکی یه جا دراز کشیده بود علی یهو گفت پدرام ببین خاک تو سرت از دیشب با برق زخیره داشیتم استفاده میکردیم پاشو بریم از جای بنزین گیر بیاریم بیایم ژنراتور رو روشن کنیم تا شب نشده دوخترا موندن خونه منو علی رفتیم بنزین گیر بیاریم همون از جاده خاکی زده بودیم تو گردنه یکی با گالون بنزین می فروخت زود گرفتیم و برگشتیم با هزار مصیبت رفتیم جور کردیم راستی خود اونجا برق داشت ولی یه ماه قبلش به بابای علی گفته بودن که برق اینجا مشکل داره برا مدتی قطع میکنیم تا تعمیر شه
هوا هکمی تاریک شده بود توی جنگل از لای درختا نور کم رنگ دیده میشد کم کم صدای عجیب غریب حیوانات شروع شده بود خیلی جالب بود الهام و ستاره داشتن سکته میکردن تا این که علی گفت من میرم بیرون باربیکیو رو روشن کنم تو هم جوجه ها رو ردیف کن تا غذا رو دروست کنم ستاره جلو تی وی بو من و الهام هم که بهم خیلی کمک کرد داشتیم غذا درست میکردیم سی سیخ جوجه کشیدم چهل دفعه من الهام رو بوس کردم اونم هی عشوه میومد بعد همه چی رو آماده کردیم تا شام بخوریم علی رفت یه اب انار و یه مشروب و دوتا آبجو آورد گفت خالی خالی که نمی چسبه شام رو خوردیم من زیاد مشروب نخوردم چون می خواستم این لحظه ها به یادم بمونه دخترا هم زیاد نخوردن یکی همون علی خودش بود که خیلی در حد مرگ خورد
گفتم علی امشب من با الهام می خوابم الهام به خودش امد یهو گفت شتر در خواب بیند پنبدانه می دونستم داره ناز می کنه دست الهام رو گرفتم گفتم ما دوتا میریم یکم تو بالکون بشینیم شما هم یه بلای سر خودتون بیارید من زود پریدم قلیون رو جور کردم دوتای تو بالکون بودیم که من به الهام گفتم الی میزاری بوست کنم گفت تو که از صبح صد بار بوس کردی چیزی نگفتم داشتم به روبرو نگاه میکردم دستم رو انداختم دور گردنش به گوش اروم گفتم گل من دوست دارم با این که از من 2 سال بزرگ بود ولی یه حس خواصی داشت بهش گفتم الی چشمات رو ببند و شرو ع کردم گردنش رو خوردم یه پنج دقیق میشد که من داشتم گردنش رو می خوردم و دستم لای دوتا پاش بود پاهاش رو چسبونده بود به هم گفت پدرام دوست دارم ولی اینجا نمیشه ستاره میدا می بینه گرفتم بغلم گفتم ببرمت اتاق با صدای نازش و حشری بودن صداش گفت ستاره ببینه بد میشه منم که میدونستم علی الان داره ستاره رو میکنه گفتم اگه ببینه میگم خوابش برده از این حرف من خوشش امد و سرش رو گذاشت رو شونه ی من گفتم بغلم بردم تو اتاق گذاشتم رو همون تختی که دیشب با ستاره خوابیده بودن گفت پدراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گفتم چی شده گلم؟ گفت میای پیشم یا تنهام میزاری؟ دراز کشیدم کنارش سرش رو گذاشت رو دستم با هم روبرو بودیم بهش گفتم الی من تو رو می خوام و بعد همین حرف لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لبش هیچ عکس العملی نشون نمیداد دستم لای موهاش بود برای اولین بار توی عممرم داشتم به راحتی که الان کسی میاد یا کسی گیر میده چیزه دیگه با خیال راحت سکس میکردم چشماش رو بسته بود گفتم الی چی بیشتر دوست داری گفت تو هرچی دوست داشته باشی گردنش رو خوردم از این کار خیلی خوشش می یومد داشتم براش سینه هاش رو میمالوندم میگفت محکم فشار بده گفتم الی میخوای لباسهاتو در بیاری گفت می خوام تو دربیاری خونه و اتاق خیلی ساکت بود فقط صدای کردن علی و ستاره میومد دیدم که این صدا داره این لحظه ی من الی رو به هم میزنه با گوشیم یه آهنگ ابرو گوندش ملایم باز کردم و گذاشتم رو ریپیت که دوباره تکرار بشه به الی گفتم پا میشی تاپت رو در بیارم گفت باشه ولی نایی نداشت براش در اوردم موند یه سوتین و شلوارک سفید که شرت مشکشی که بدنش عرق کرده بود دیده میشد بوی عرق نبود بوی خواصی میداد محشر بود
محکم گرفتم بغلش کردم گفتم الی کاری میکنم بهترین لحظه ی زندگیت باشه شروع کردم به خوردن گردنش آروم رفتم پایین تر همش الی میگفت پدرام دارم تو آتیش میسوزم آه میکشید و چشماش بسته بود و اشک میریخت منم داشتم نوازشش میکردم سوتین ش رو در اوردم وای الان میدیدم بدنش چی بود و هست سفید تمیز یه لک هم نداشت دو تا سینه سفید که سر سینه هاش قهوه ای تیره دورش هم صورتی کم رنگ بود بهش گفتم الی اینا ماله کیه گفت مال پدرامم هست براش خوردم آه میکشید و گریه میکرد گفتم گلم چرا گریه میکنی گفت دست خودم نیست گفت شاید هم از روی دوست داشتن هست رفتم پایین تر داشتم شیکمش رو بوس میکردم از این کار هم خیلی خوشش امده بود زیپ شلوارکش رو کشیدم پایین دستم رو گذاشتم رو کسش خیلی خیلی داغ بود داشت می سوخت گفتم الی چرا این همه داغ بدنت گفت گلم میخوام سردش کنی اولش نگرفتم چی گفت بعد فهمید که می خواد ارضاش کنم شلوارک و شرتش رو دراوردم یه فرشته ی ناز یه دونه واقعاً تمیز و بدون لک بود مثل این بود که قبلاً دست نخورده پاهاش رو باز کردم براش کسش رو تا ارضا بشه خوردم یک لحظه دیدم میگه پدرام محکم بغلم کن بغلش کردم و با دستم کسش رو میمالوندم آب کوسش جاری شده بود بوی خوبی داشت یک لحظه محکم منو بغل کرد و بدنش لرزید فهمیدم ارضا شده گفت پدرام نمی خوای خودت لباس هاتو دربیاری؟ یادم افتاده خودم لباس همو درنیاوردم ولی الی لخت لخت هست گفت پدرام من خجالت میکشم من جلوی تو لختم ولی تو ................... منم زود لباس همو در اواردم ولی شرتم مونده بود الهام گفت پدارم من از ساک زدن بدم میاد نگو برات این کارو بکنم منم قبول کردم الی تازه به خودش امده بود گفتم پس چیکار کنم بکن تو کسم دیدم آخه خشک که نمیشه کیرم رو کردم لای پاش که یکم خیس بشه وای لا پای کردن دوختر هم خیلی حال میداد کیرم رو گزاشتم دم کسش گفتم گل من نمیترسی که گفت نه زود باش که من الان میمیرم نکنی تو آروم فشار دادم تو وای انگار رفته بود تو کوره آتیش کرده بودم همش رو که تا ته کرده بودم تو دیدم یه اه بلندی کشید گفت پدرام میدونی .....؟ گفتم گلم چی رو میدونم؟ گفت میگم یه ده دقیقه بود داشتم تلنبه میزدم گفتم داره ابم میاد قدری گریه کرده بود که دیگه حال حرف زدن نداشت گفت بزار بریزه توش منم خالی کردم همون جا همون طور که تو بغلم بود با گریه گفت پدرام سرطان کبد درام واقعاً حالم خیلی بد شده بود رفتم یه قرص ضد حاملگی اوردم و خورد با گریه تا صبح تو بغلم خوابید
صبح بیدار شدیم اصلاً باورم نمیشد که دیشب خواب بود یا واقعیت چون اصلاً حوصله نداشتم به علی گفتم ظهر برگردیم و برگشتیم تبریز تا تبریز اصلاً تو خودم نبودن همش الهام صدام میکرد یهو به خودم میومدم و........................
بعد ها بهم گفت من تا حال با کسی سکس نداشتم پردم هم خودم با دستم پاره کرده بودن به قرانی که تو ماشینم بود دست زد قصم خورد و من اولین و آخرین کسی بودم که باهاش سکس کردم
تا این که دو هفته پیش از پیشم رفت واقعاً دوسش داشتم!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#267 | Posted: 12 Mar 2011 07:26
[b][/b]سمیه

سلام . من سميه هستم و 25 سالمه . من قدم 162 و وزنم 67 كيلو است و سايز سينه هام 75 و اندام سفيد و كون برجسته اي دارم . من 2 سال پيش ميخواستم با يه پسري به اسم علي ازدواج كنم و حتي باهاش خوابيدم و پرده بكارتم رو هم از دست دادم ولي علي باهام ازدواج نكرد . خلاصه من از اون روز به بعد زن شدم و هنوزم بعضي وقتا ولم يه كير كلفت ميخواد .

5 ماه پيش بود و توي فصل تابستون كه منو دوستام تصميم گرفتيم بريم دبي . 5 نفر بوديم . رفتيم دبي و حسابي بهمون خوش گذشت . هر روز دريا و استخر ميرفتيم و همش توي پاسا‍ژهاي مختلف بوديم . خاطره اي كه ميخوام براتون بگم براي همون موقعيه كه دبي بوديم . من و يكي از دوستام رفتيم توي يه پاساژ كه گشتي بزنيم و بقيه دوستام هم موندن هتل . ما رفتيم توي يه مغازه طلافروشي كه خيلي طلاهاي قشنگي داشت . داشتيم طلاهارو نگاه ميكرديم كه من متوجه شدم كه فروشنده همش ميره اون پشت مشت ها واي ميسته و به من يه چيزي نشون ميده . من دقت كردم ديدم يه سرويس طلاي گرون قيمت رو داره نشونم ميده و با اشاره و حركت هاي عجيب داشت بهم ميگفت كه اگر برم پيشش اون طلاها براي من ميشه.

من اولش يكم ترسيدم ولي بعد كه فكر كردم ديدم هم به پولش مي ارزه و هم به كيرش . اونم كير يه مرد عرب . طوري كه دوستم نفهمه به يارو مرده گفتم كه صبر كنه تا من برگردم . من و دوستم رفتيم بيرون و توي پاساژ چرخيديم و بعد دوستم رفت توي يه مغازه كه چيزي قيمت كنه و منم داشتم آروم قدم ميزدم . همين كه رفت تو من فلنگ رو بستم و رفتم توي مغازه طلافروشي .

پسره كه 28-29 سالش هم بود خيلي عادي برخورد كرد و اومد و منو برد توي يه انباري پشت ويترينشون . من مونده بودم كه مگه طلافروشي هم انباري داره ! . همين كه داشتيم ميرفتيم پسره به عربي يه چيزايي درباره ي اينكه زن ايراني دوست داره و ... گفت و وقتي در انباري رو باز كرد ديدم كه خبري از انباري نيست . يه جاي كوچيكي بود كه فقط يه تخت دو نفره داشت و يه نور كم كه از يه چراغ خواب بود . من اولش خيلي ترسيدم ولي وقتي سرويس طلارو بهم داد ديگه ترس يادم رفت . گردن بند و مچ بند و پا بند و طلاي دور كمر و همه چي توش داشت . طلاهاي عربي گرون قيمت بود .

پسره همش يه چيزايي ميگفت و ميخنديد و بعد اومد و بقلم كرد و لب گرفت . منم ديگه حشري شدم و لب بازي كرديم . بعد منو انداخت روي تخت و آروم آروم لختم كرد . غرق لذت بودم . سينه هامو ميماليد و ميخورد وبعد شلوار پارچه اي كه پام بود رو درآوردم و از روي شرت كسم رو ماليد . ديگه توي اوج لذت بودم . بعد شرت رو كشيد پايين و كسم و ليس زد . چوچول هاي كسم رو ميگرفت و كسم رو ليس ميزد . با انگشتاش هم توي كسم ميكرد و گه گداري رون پاهام كه درشت هستن رو ميماليد . وقتي دستش ميرفت لاي پاهام مور مورم ميشد ولي خوشم ميومد . بعد اينكه كسم رو ليسيد بهم فهموند كه لختش كنم . منم لختش كردم و اول شكمش كه هم سياه بود و هم عضله اي رو بوس كردم و بعد شلوارش رو كشيدم پايين . واي چه كيري داشت . فكر كنم حداقل 26-27 سانتي بود و كلفت و سياه . اولش گفتم كه چه كير توپيه ولي وقتي ياده توي كس رفتن اون كير افتادم يه ذره ترسيدم . كيرشو يه كم بوس كردم و ليس زدم . بعد كردمش توي دهنم . خيلي گنده بود و داغ بود . پسره با گونه هام بازي ميكرد و داشت منو ديوونه ميكرد . كيرشو تا نصفه ميكردم توي دهنم . تخم هاي گنده و نرمي هم داشت . تخمهاشو كامل ميخوردم و هر از گاهي سر كيرشو بوس و ميك ميزدم .

بعد از اينكه كيرش سيخ سيخ شد ( وحشتناك شده بود ) منو خوابوند روي تخت و دوباره كسم رو يكم خورد و بعد كيرشو كرد توي كسم . باورم نميشد ... از روي شهوت و يكم دردي كه داشت داشتم آه هاي بلند ميكشيدم . كيرشو تقريبا كامل ميكرد توي كسم و كيرشو توي بدنم حس ميكردم . با يه دستش داشت سينه هامو ميماليد و با اون يكي هم پام رو از زير زانو بلند كرده بود . حس ميكردم كسم دوبرابر قبل گشاد شده و كاملا معلوم بود به معناي واقعي منو جر داده . بعد اينكه 20 دقيقه شايد هم بيشتر تلمبه زد , بهم فهموند كه ميخواد از كون بكنه . من گفتم نه و درد داره و ... ولي اون حرف از دلار و طلا ميزد . فكر كنم بازم ميخواست پول بده . من با اينكه ميترسيدم ولي قبول كردم . جلوش به حالت سگي قنبل كردم و اونم يكمي آروم با سوراخم بازي كرد . تا اينكه كيرشو به زور چپوند توي كونم . از درد جيغ كشيدم . كيرشو كامل كرده بود توي كونم و كلفتي بيش از حد كيرش داشت عذابم ميداد . تا اينكه بعد از 5-6 دقيقه دردش عادي شد و كم كم شروع كرد به تلمبه زدن . كيرشو توي روده هام حس ميكردم . تا اينكه كيرش سفت تر شد و بيشتر تلمبه زد و من احساس كردم كه توي روده ام داره ميسوزه . آبشو خالي كرده بود توي كونم . خيلي بهم حال داد . بعدش طلاهارو برداشتم و يه ذره هم دلار بهم داد و زنگ زد تا تاكسي برام بياد و رفتم . رفتم هتل ( نزديك پاسا‍ژ بود ) و ديدم كه دوستم برگشته ولي 3 تاي ديگه رفته بودن بيرون . دوستم كه اسمشم الهه س بهم گفت : كجا بودي سميه ؟ يهو گمت كردم . من ديدم كه درد كونم داره اذيتم ميكنه و از اونجايي كه الهه سميمي ترين دوستم بود بهش گفتم كه چي شده . البته همه چيز رو الا طلاها و پول ها ( مبادا دندون تيز كنه ) . بعدش لخت شدم و به روي شكم خوابيدم و الهه از ترس جيغ كشيد . گفتم : چرا جيغ ميكشي ؟

گفت : كونت به اندازه يه توپ تنيس گشاد شده و از توشم آب كير مياد بيرون!

گفتم : خون نمياد ؟

گفت : نه ولي بدجوري گاييده شدي ...

بعد يكمي خنديديم . الهه ميدونست كه من پرده ندارم و نياز به كير دارم و زياد اين موضوع رو بد نميدونست ( چون سطح فكرش زيادي اروپاييه ) . البته اگر ميفهميد كه طلا گرفتم بابتش زياد خوشش نميومد چون فكر ميكرد جنده شدم . كه البته من ديگه دستكمي از جنده ها ندارم .



بعد از اون ماجرا من هم از كس دادن و پول گرفتن خوشم اومد و هم از كون دادن و پول بيشتر گرفتن ! ولي ديگه له له كير ميزدم . مونده بودم خودمو چه جوري ارضا كنم . رفتيم تهران و يه روز توي خيابون ايران زمين يه پسر توپ براي تيغيدن پول و كس دادن بهش پيدا كردم . يه پسر 18 ساله كه از اون بچه مايه داراس و ماشينش هم بي ام و است . پسره در عين حال كه خوش تيپ و باحاله ولي بچه و اسكله . بذاريد براتون بگم چه جوري باهاش آشنا شدم .

يه شب تنهايي پاشده بودم رفته بودم ايران زمين و داشتم توي پاساژ گلستان چرخ ميزدم . اومدم بيرون كه برگردم و ديدم كه اين پسره توي ماشينشه و زل زده به من . منم چون ديگه پررو تر شده بودم و با پسرها راحت تر رفتار ميكردم , بهش چشمك زدم و رفتم . اونم افتاد دنبالم . از توي ماشينش بهم گفت : ميخواي داف من باشي ؟

گفتم : دافت ميشم ولي خرج داره !

گفت : خرجت چقدره ؟

گفتم : ببين تو 18-19 سالته و من 25 سالمه , و پسرهاي از تو بزرگترش له له منو ميزنن. ولي چون پسره خوبي هستي ميتونم باهات باشم . مثلا براي هر بار بودن باهات 100 هزار تومن به علاوه شام و مشروب بدي .

گفت : قبوله بيا بالا .

منم سوار شدم و پسره عين اين نديد بديدا زد توي يه كوچه تاريك و توي ماشين دهن منو گاييد . انقدر براش ساك زدم كه ديگه خسته شدم . بعد همه ي آب كيرشو ريخت توي دهنم . مزه استخون ميداد ولي خوب بود . بعد رفتيم شام بيرون و آخر شب منو رسوند خونه .

تقريبا هر هفته مياد و منو ميبره يا پارتي يا خونشون و سكس ميكنيم . حتي يه بار رفتم با يكي از دوستاش سكس كردم و از اونم پول گرفتم .
     
#268 | Posted: 12 Mar 2011 07:28
نوشین


سلام . من نوشين هستم و 42 سالمه . من توي تهران تنها زندگي ميكنم و شوهرم 5 ساله كه مرده و پسرم كه 20 سالشه هم مجارستان درس ميخونه . من 2 ساله كه تنهام . تنهايي توي خونه باعث شده كه به ياده چند سال پيش هوس سكس كنم و دلم كير بخواد . قد من 166 و وزنم هم 77 كيلو . سينه هاي بزرگي دارم ( سايز 80 ) و كون گنده و كس گشاد و پاره شده . قيافه خوشگلي هم دارم .

من از وقتي شوهرم مرده زياد هوس سكس نكرده بودم الا تا همين 3-4 ماه پيش . من وقتي ميرم بيرون همه فكر ميكنن كه شوهر دارم و زياد پسرها و مردها طرفم نميان ولي گه گداري شيطتنت هايي باهام ميشه . مثلا تا دلتون بخواد بيرون انگشتم كردن . ولي من با اين انگشت شدن ها و ... نه تنها ارضا نميشدم , بلكه حشري تر هم ميشدم . تا اينكه 3-4 ماه پيش رفتم و موهامو بلوند كردم و يه يكمي به سر ور صورتم رسيدم و تمام موهاي بدنم رو زدم و لباسهاي تنك و سكسي خريدم . اين تغييرات سنم رو حداقل 5-6 سال اورده بود پايين . حسابي اعتماد به نفس گرفته بودم و منتظر يه سوژه خوب براي سكس بودم . اما هم ترس و هم خجالت يه جورايي مانعم ميشد .

تا اينكه يه روز توي پارك توي محلمون نشسته بودم و ديدم يه پسر 17-18 ساله روي نيمكت جلويي من نشسته . خيلي خوش قيافه بود و قد و هيكل خوبي هم داشت . با خودم گفتم كه هم جوونه و هم خوش هيكل و هم اينكه خجالت كشيدن هم ديگه نداره . من از قصد باهامو انداختم روي پاهام و رون پاهام كه گنده هستند رو به نمايش گذاشتم و شالم رو هم زدم كنار تا بالاي چاك سينه هام هم معلوم بشن . پسره همش ديد ميزد و ازم خوشش اومده بود . منم با مهربوني هرازگاهي نگاش ميكردم .

من ديدم كه اون كاري نميكنه و از من خجالت ميكشه و خودم دست به كار شدم . با مهربوني از پرسيدم : اقا پسر چند سالته ؟

گفت : 17

گفتم : منم يه پسر دارم كه 17 سالشه ( الكي ) .... شما درس ميخونيد ؟

گفت : بله ... رشته ام تجربيه

گفتم : آفرين ... ولي بهت ميخوره درست خوب نباشه , آره ؟

با خنده زيبايي گفت : آره تقريبا

منم با حالت خيلي عادي و صميمي گفتم : حتما دوست دختر هم زياد داري نه ؟

گفت : نه بابا ... من از اين كارا بلد نيستم !

با خودم گفتم موضوع رو بايد ببرم سمت سكس تا بيشتر جذبم بشه و گفتم : يعني تا حالا با هيچ دختري نبودي ؟ تا حالا دختري رو بوس نكردي ؟

گفت : نه

گفتم : مگه ميشه ؟ الان پسرهاي هم سن تو 100 تا دوست دختر دارن ... ( بعد با يه حالت موذيانه پرسيدم : ) اگه يه سوالي بپرسم ناراحت نميشي ؟

گفت : نه بپرسيد

گفتم : تا حالا با دختري سكس كردي ؟

گفت : نه بابا !!

گفتم : اصلا سكس با دختر دوست داري يا با زن سن بالا ؟

پسره يه نگاهي به من و بدنم كرد و تقريبا فهميد موضوع از چه قراره و گفت : من دوستي با زن سن بالارو بيشتر دوست دارم , چون از پختگي رفتارشون خوشم مياد .

با حالت لوس بازي گفتم : مثلا زنايي مثل من ؟

گفت : زنايي مثل شما كه شوهر نداشته باشن !

گفتم : خوب منم شوهر ندارم ... جدا شديم ( بازم الكي )

ديدم يه لبخندي زد ولي چيزي نگفت و منم با خودم گفتم ديگه وقتشه ( چون ديگه پسره رو ميخواستم ) . بهش گفتم : ميخواي با من دوست بشي و دوستي با زن سن بالارو تجربه كني ؟

گفت : الان اينو جدي ميگين يا منو سر كار گذاشتين ؟

گفتم : واا ! سر كار چيه ‌؟ ميخواي يا نه ؟

ديدم دوباره يه نگاهي به لاي پاهام كرد و گفت : خوب آره ميخوام .

منم رفتم پيشش و شماره ام رو بهش دادم و گفتم : اين شماره امه ... امشب منتظرتم كه زنگ بزني ! باشه ؟

گفت : باشه

گفتم : پس من ميرم خونه ... خداحافظ

باهاش دست دادم و رفتم . چون مطمئن بودم كه داره كونم رو از پشت نگاه ميكنه ( چون مانتوم زده بود بالا و منم ندادمش پايين ) , از قصد كونم رو با عشوه نكون ميدادم و راه ميرفتم .

رفتم خونه و خوشحال بودم كه يه پسر جوون و خوشگل و خوش هيكل گيرم اومده . اون شب زنگ زد و باهاش صحبت كردم و باهاش حسابي دوست شدم . چند روز بعد باهاش رفتم توي همون پاركه و نشستيم ولي اون خجالت ميكشيد . منم تنم رو ميچسبوندم بهش و با رفتارم كم كم يه كاري كردم از خجالت بيوفته و يه كمي منو بماله .

يه مدت هر روز باهاش ميرفتم پارك و حسابي با هم راحت شده بوديم و حتي بقلم ميكرد و بوسم ميكرد و ... . هر كدوم از دوستاش كه منو ميديد كف ميكردن كه چجوري بهش پا دادم . راستي اسم پسره هم شايانه . چند هفته بعد از اين بيرون رفتنا باهاش رفتم سينما و توي سينما ديگه كاملا يخش آب شده بود و ديگه به رون پاهام و سينه هام دست ميزد .

تا اينكه يه روز دعوتش كردم بياد خونمون . توي خونمون يه دامن كوتاه پام كردم و يه تاپ صورتي و كرست تنم كردم . چون هيكل تقريبا چاقي دارم , تمام پاهام و سينه هام توي چشم بودن . منتظرش بودم و ساعت 6 بعد از ظهر اومد . تا موقع شام حسابي با هم ور رفتيم و شوخي كرديم و ... و بعد از شام من ديگه طاغتم تموم شد و گفتم : از دوستي با يه زن سن بالا خوشت اومده يا نه ؟

گفت : آره .. تا حالا هيچ زني مثل تو مهربون نديدم .

گفتم : حالا ميخواي سكس با يه زن سن بالارو هم امتحان كني ؟ شايد اونم خوشت بيادا ؟!

گفت : مطمئنم كه خوشم مياد ( و بعدشم با حالتي موذيانه خنديد )

بعد لبشو گذاشت روي لبم و ماليدن و حشري كردن منو شروع كرد . باورم نميشد كه بالاخره دارم باهاش سكس ميكنم . دستشو گرفتم و بردمش توي اتاق خوابم . توي راه كون درشتم رو انگشت ميكرد و منم داشتم حال ميكردم . بعد بردمش دم تخت دونفره اي كه چند سالي بود تكي روش ميخوابيدم . بعد اون منو همون در حال وايساده بقلم كرد و لب گرفت . تقريبا همه جاي بدنم رو ميماليد . كونم , كسم , رون پاهام , كمرم و سينه هام و هر جايي از بدنم كه زيادي توي چشم بودن . بعد منو لختم كرد و انداخت روي تخت . خودشم لخت شد . خيلي هيكل خوبي داشت و از همه بهتر كيرش بود . كيرش تقريبا 17 سانتي متر بود ولي خيلي كلفت بود . سر كيرش بيش از حد گنده بود .

اون روي تخت زانو زد و منم پريدم و كيرشو خوردم .. باورم نميشد !! كيرش گرم و خوش مزه بود ... اونم طوري كه من انگار نوكر يا برده اشم بهم ميگفت كه كيرشو تا ته بخورم ... يا بهم دستور ميداد كه تخماشم بليدم و بخورم و منم اطاعت ميكردم و لذت ميبردم . بهد منو خوابوند روي تخت و از لبام شروع كرد به خوردن و اومد پايين . گردنم رو خورد و ديگه من مغزم از حشريت هنگ كرده بود . بعد سينه هامو خورد و وقتي ديد كه هم گنده اس و هم نرم يكمي كيرشو ماليد به نوكش و بعد هم كرد لاي سينه هام و بالا پايين كرد . بعد دوباره روي شكمم رو ليس زد و با نافم بازي كرد .

وقتي رسيد به كسم يه آه بلند كشيدم و كاملا توي لذت بودم . كس منم بدون مو ( زده بودم ) و صورتي رنگ و كاملا گشاد و جر خورده اس . شايان ميليسيد برام و منم قربون صدقش ميرفتم . بعد از اينكه كسم ليز ليز شد يكمي هم لاي پاهام كه چسبونده بودمشون بهم رو ليسيد و با كيرش لاي پاهام گذاشت و يكمي جلو و عقب كرد و با دستش رون پاهام رو ميلرزوند . و بعد اومد پايين تر و ساق پاهام و پشتشون رو خورد و روي پام رو هم يه بوس كرد و كيرشو آورد دم كسم ...

همش با كيرش ضربه ميزد به كسم و ميماليد بهش ولي نميكرد تو ... داشتم از عذاب ميمردم ... با التماس گفتم : شايان عذابم نده بكن توش ... قسم ات ميدم .... جون هر كي دوست داري جرم بده ...

يه لحظه نفهميدم چي شد و بعدش ديدم كه توي اوج لذتم . كيرش رفته بود تا ته توي كسم و سر كيرش رو حس ميكردم . تلمبه ميزد و منم پاهامو گذاشته بودم روي شونه هاش ... با سينه هام بازي ميكرد و هرازگاهي شكمم رو تكون ميداد و ميلرزوندتش .

بعد از اينكه كلي توي كسم كرد گفت : برگرد ميخوام از كون بكنمت ..

گفتم : اول بذار برات بخورم ...

دوباره كيرشو خوردم و خيس خيسش كردم .

بعد به روي شكم خوابيدم و پاهامو بستم تا كونم بيشتر به چشمش بياد . اونم لپ هاي كونم رو كه هر كدوم از يه هندونه هم گنده ترن رو ميخورد و گاز ميگرفت . بعد چاك كونم كه چون كونم گوشتي بود , چاكش هم گشاد بود رو باز كرد و سوراخم رو تف زد و با انگشت ميكرد توش . باز هم دلم ميخواست هرچي زودتر كيرش بره تو كونم ... اونم كيرشو گذاشت دم كونم . وقتي كه سرش داشت ميرفت توي كونم جيغ زدم , ولي وقتي رفتش تو عادي شد و تلمبه زد . بعد اينكه تقريبا 6-7 دقيقه كرد توي كونم بهش گفتم : آبت رو بريز توي دهنم .

همون موقع ها بود كه كيرشو درآورد و كرد توي دهنم . من اصلا كاري به اين نداشتم كه كيرش ممكنه كثيف باشه , فقط تو فكر آبش بودم . تا اينكه آبش رو خالي كرد توي دهنم . همه اش رو غورت دادم و بعد روي هم خوابيديم .. اون شب اون رفت خونشون . منم خوشحال بودم كه بالاخره با يه كير كلفت گاييده شدم .

از اون روز ديگه زياد مياد پيشم و از وقتي كه آب كيرشو ميخورم ديگه هم بدنم درشت تر شده و هم سرحال شدم .

شايان هم حسابي بهم حال ميده . چند بار باهاش رفتم پارتي و مهموني و توي چندتاشون كه خيلي سكسي بود منم بهش حال دادم . همه ي دوستاش با دخترهاي جوون و بي بخار اومده بودن ولي من توي اون تاريكي پارتي به شايان حال ميدادم . اونم جلوي دوستاش . مثلا با يه لباس باز و لختي ميرفتم پارتي هاشون و ميشستم روي پاي شايان و لب بازي و ... .

موقع رقصيدن بقلش ميكردم و اونم كون و كپل هاي منو ميماليد و توي اون تاريكي , هر كي مارو از نزديك ميديد كف ميكرد و به شايان حسودي ميكرد .

توي اين 4 ماهي كه باهاش دوستم تقريبا 30-40 بار سكس كرديم .
     
#269 | Posted: 14 Mar 2011 12:09
سلام
اسمه من رهاست...یه دوسته صمیمی به نام صدف دارم که خیلی با هم راحتیم و تقریباً همه جیک و پوک همدیگرو میدونیم ...یه دوره ای هم بود که باهم خیلی شیطونی میکردیم ...
هر شیطونی که باعث میشد بهمون خوش بگذره ..کلی هم هوای همدیگرو داریم...
بگذریم... یه روز حدود ساعت 11 ظهر بود که داشتیم باهم حرف می زدیم
صدف:
برنامت چیه ؟دوست داری کجا بریم؟
- نمیدونم فعلاً که برنامه ای ندارم
میای با شهاب اینا بریم یه مشی بزنیم؟
- شهاب؟شهاب کیه؟
بابا همونی که تو با دوستش دوست بودی ...اسمش بابک بود ...و..
خلاصه شروع کرد توضیح دادن تا بالاخره یادم اومد.تقریباً 3-4 ماه پیش صدف با یه پسری دوست شده بود به نام شهاب منم با دوستش دوست شده بودم که اسمش بابک بود.
بابک پسری بود چشم و ابرو مشکی با قد بلند و هیکلی که کلی ساخته بودش ، خیلی هم از همدیگه خوشمون میومد ولی چون از طریق صدف با همدیگه دوست شده بودیم
به خاطر قطع شدن رابطه ی شهاب و صدف ،منو بابکم رابطمون خیلی کم شده بود و فقط گه گاهی باهم تلفنی حرف میزدیم. البته من این جوری می خواستم، چون کلی هوای
صدفو داشتم ویه جورایی مثلاً می خواستم با این کارم شهابو تنبیه کنم که یعنی چرا صدفو ناراحت کردی و جمعمون اینجوری خراب کردی..!!؟!!
پس ساعت 4 بیا دنبالم ok؟
ok.
بلند شدمو رفتم یه دوش گرفتم ...موهامو خشک کردمو شروع کردم به لاک زدن پاها و دستام... که صدف اس ام اس داد که برنامه او کی شده ولی بابک میگه بزاریم واسه
فردا چون امروز باید زود بره آخه باباش اینا دارن از استرالیا میان نظرت چیه بریم یا نه ؟
داشتم به صدف اس میدادم که بابک زنگ زد و بعد از کلی احوال پرسی و قربون صدقه رفتنو دلم برات تنگ شده ، دوباره جریان و گفت و بعدم خواهش کرد برنامه رو بزاریم
واسه فردا چون خیلی دلش برام تنگ شده و میخواد یه دل سیر منو ببینه
منم گفتم اگه امروزباشه بهتره و اگه میخوای بری موردی نداره منم بعد تو میام خونه ،چون هم حوصلم خیلی سر رفته هم اینکه حالا که صدفو شهاب آشتی کردن تا پشیمون نشدن
بزار همدیگرو ببینن فوقش یه روز دیگه یه برنامه ی خوب می چینیم که کلیم خوش بگذره الان هدف از دوره هم جمع شدن آشتی کردن اون دوتاست و....ازین حرفا
خلاصه با توضیح دادن من اونم قانع شد و گفت اگه تونست یه کاری میکنه که دیرتر بره تا بیشتر پیشه هم باشیم.
بعد از اون یه اس به صدف دادم که برنامه ok شد و رفتم یه چیزی خوردم ساعت نزدیکای 4 بود که کاملاً حاضر شده بودم و کلی خوشگل کرده بودم چون میخواستم بعد از این
همه مدت که بابک منو میبینه خیلی خوبتر از قبل باشم خلاصه صدف اومدو باهم راهی خونه شهاب اینا شدیم...
شهاب یه پسری بود با موهای قهوه ای تیره و چشمای روشن ،که چشماش تقریباً شبیه گربه بود آخه هم سبز بود هم توسی روهم رفته چهره ی بامزه ای داشت قدش یه کمی از بابک کوتاه تر بود
اما هیکلش مثه بابک ورزیده بود اینو راحت میشد فهمید چون بیشتر اوقات از زیر لباسهاش شکم تیک اش معلوم بود توی راه شهاب زنگ زدو گفت مشروب چی میخوایید منو صدفم با
شیطنت بهم نگاه کردیمو گفتیم هه نه سی.
اونجا که رسیدیم اول کلی باهم گپ زدیمو از خاطرات گذشتمون حرف زدیم گاهی اوقاتم از شوخی یایی که شهاب میکرد از خنده ریسه می رفتیم چون باهم راحت بودیم شوخی یای سکسی
زیاد میکردیمو شهاب تکنیکای خفتگیری دخترهارو که بلد بودن یکی یکی و به نوبت روی منو صدف پیاده میکردو همه میخندیدیم .باهم این حرفا رو نداشتیم لعنتی انقد حرفه ای بود که با یه
حرکت جوری دستو پاتو واست گم میکرد که نمیفهمیدی از کجا خفت شدی واقعاً راه در رو نداشتی جز اینکه جیغ بزنی یه سری که صدف از درد دستش داد زدو کمک خواست شهاب لباشو
محکم گذاشت رو لبای صدف.که دیکه صداشم در نمیومد یعنی یه خفت کامل و درست و حسابی ...!!
اینم از راه آخر دیدین فوت کوزه گریمم بتون گفتم بعد برید بگید شهاب بده..!!!
بایه خنده ی شیطنت آمیز به من چشمکی زد و موقعی که داشتیم همه به سمت میز بار میرفتیم بادستش یه اسمک دت محکم به کونم زد که یه هو شوکه شدم بعدم پغی
زدم زیر خندهو گفتم کثافت ....پدرتو در میارم
آهای شهاب با کون زنه من شوخی نکنا که کونت میزارم.
خوب توام با کون زنه من شوخی کن.
دیوس مگه مثه تو بی ناموسم؟!
منو بابک همش پیشه هم بودیمو بابک هی توی گوشم میگفت که دلش خیلی برام تنگ شده بوده و میخواد بعداً کلی باهام سر فرصت حرف بزنه ماچم میکرد تواین حین شهاب همش بابکو
مخاطب قرار میداد و حرفهایی میزد که یعنی مثلاً بسه بابا چقد میبوسیش ....بزار برسه بعد برید تو اتاق و ...
شهااااااب!!!!!
جونم؟
خیلی بی شعوری
بخورمت
خفه شووووو
خلاصه حرفهایی میزد که باعث خندمون میشد و چون میدونستیم شوخی میکنه به دل نمیگرفتیم کلاً شهاب ازاین جور آدمهایی بود که اگه جلوت فش ناموسم میداد میمردی از خنده به جای اینکه
به دل بگیری، این وسط فقط صدف بود که گه گاهی از شوخی هاش عصبانی میشد.
خلاصه بساط مشروب چیده شده بود و قرار شد من ساقی شم که دستم از همه سنگین تره.
از نظر جنبه ی مشروب اول از همه شهاب خیلی دزش بالا بود بعد بابک بعد من و آخر هم صدف
ولی شهابو صدف معمولاً خیلی مشروب میخوردنو من بدبخت ساقی ام، باید پا به پاشون میخوردم
تقریباً شیشه تموم شده بود که شروع کردیم به بازی پانتومیم.
بازی میکردیمو میخندیدیم شهابو صدف تو یه گروه منو بابکم تو یه گروه تا به من میرسید شهاب چیزای سکسی می گفت که پانتومیمشو
اجرا کنم مثه : کوس دادن جنیفر لوپز، رقصیدن با میله و لب گرفتن از همه و....
موقعه ی اجرای آخرین حکم که لب گرفتن از همه بود اول از همه صدفو بوسیدم و بعد بابکو خیلی عاشقانه و سکسی بوسیدم چون یکمی مشروب گرفته بودتم خیلی با عشوه این کارو انجام دادم
وبه قول معروف لب پر سر و صدایی ازش گرفتم که صدای شهاب در اومد
هو توله سگها تو اتاق نیستینا .
داشتم از بابک و چشای قرمزش که فرط عشق و سکس برق می زد، به سمت شهاب می رفتم و تا بهش رسیدم خودش دستشو دوره گردنم کردو یه لب درست و حسابی و آبدار اما کوتاه
ازم گرفت تعجب کردم اما ازشم بعید نبود چون خیلی باهام تیک می زد
چون همه مست بودیم گذاشتم به حساب مستیش فقط متعجب بودم که چرا بابک و صدف اعتراضی نمیکنند که تا نگاه کردم دیدم بابک داره به سمت دستشویی میره و صدفم داره یکمی رو مبل
چرت می زنه تا شارژ شه.فهمیدم که هیچکدومشون شاهد اون صحنه نبودن وگرنه شهاب جرات نمیکرد ازین شوخیا کنه و اونجوری منو ببوسه
شهاب و دیدم که داره با اون چشماش براندازم میکنه بهش اعتنایی نکردمو به سمت آشپزخونه رفتم
دلم مشروب میخواست واسه این که جو عوض کنم داد زدم من بازم مشروب میخوام !!
بابک گفت من تا یکی دو ساعت دیگه باید برما! بعدم فک نکنم دیگه مشروب باشه
که دیدم شهاب از سمت آشپزخونه ابسولوت به دست داره میاد و با ابرو اش اشاره میکنه که ایناهاش .
باخوشحالی مشروبو ازش گرفتم و به سمت میز بار رفتم اما از چشم غره ای که بابک به شهاب رفتو شهابم با بی خیالی شونه هاشو بالا انداخت غافل نموندم. پیک هارو خیلی سنگین ریختمو بعد
بلند گفتم بریم سلامتی
دوتاشون اومدنو صدفم انگار شارژر بهش وصل کرده بودن چشماش و باز کردو به ما ملحق شد و انگار کمی سرحال اومده بود...
2 تا پیک رفتیم بالا که نمیدونم چی شد که شروع کردیم به بطری بازی وقرار شد عملی نباشه و فقط سوال باشه اونم سوال سکسی ، سوالهایی مثه اینکه : چندبار سکس داشتی؟ با چند نفر ؟
چه چیزی تو سکس بیشتر از همه ارضات میکنه ؟ با چی شل میشی میدی؟ وحشی دوست داری یا ملایم؟ میک لاو یا کردن؟ و هزاران هزار سوال سکسی و شخصی دیگه ....
و قرار هم براین شد که همه صادق باشند و همه ی سوالها با جواباش همین امشب و همین جا چال شه و کسی از کسی آتو نگیره ..
خلاصه از هم سوال میکردیمو میخندیدیم و از عقیده های سکسی همدیگه هم اطلاعات فراونی بدست آوردیم که این جمعمونو صمیمی تر میکردو مارو بهم نزدیکتر مخصوصاً منو بابک ، شهاب و صدفو
آخه دوستی منو بابک دوستی فابریکی نبود فقط یه مدتی باهم دوست بودیم و بعدم دوستای معمولی شده بودیم و تا اونجایی که من خبر داشتم برای شهاب و صدفم همین طور بود برای همین اگه اونا از دختر
دیگه ای حرف می زدن یا منو صدف باهم پچ پچ میکردیم بحثی بینمون پیش نمی اومد اما بابک زیاد از دخترای دیگه حرف نمیزد و غلط نکنم تو فکر دوستی فابریک با من بود چون رفتارش اینو نشون میداد.
خلاصه همین طور که مشروب میخوردیموقلیون میکشیدیمو بازی میکردیم متوجه شدم که شهاب هر چند دقیقه یه بار میره ته آشپزخونه و چند دقیقه دیگه بر میکرده اولش عادی بود ولی این کارشو
3 -4 بار تکرار کرد که حس کنجکاویم تحریک شد و با صدف درمیون گذاشتم اونم گفت تو برو دنبالش بیبین چیه بعد منم میام بابک داشت ماهواره تماشا میکرد
داری کجا میری؟
الان میام
چیزی نگفت و به تماشا کردنش ادامه داد. خونه ی شهاب اینا آپارتمانی بود در طبقه سوم . که هر طبقه دو واحد داشت و اونها اون دو واحد طبقه ی سوم و باهم یکی کرده بودن طوری که ته
آشپزخونه ی خونه ی اول به پذیرایی خونه دوم میرسید و از اونجاهم به اتاقها، این همون مسیری بود که شهاب هی میرفتو میومد ...کلی کنجکاو شده بودم و فکر میکردم موادی چیزی قایم کرده که هی میره سر میزنه میاد پیش خودم گفتم اگه کار دیگه ای داره چرا تو این اتاقای خونه اولی نمیره؟

خلاصه مسیری و که شهاب دوباره اونو طی کرده بود که بره نمی دونم چیکار کنه ؟!! پاورچین پاورچینو آروم رفتم. دیدم در یکی از اتاقها بازه آروم از لای در نگاه کردم دیدم شهاب یه پلاستیک مشکیو زیر تختش
قایم کرد تا چشمش به من افتاد و دوید به سمتم اومد تا اومدم بجنبم با سرعت توی چند ثانیه منو در حالی که پشت بهش به خیال خودم در حال در رفتن بودم گرفتو چسبوند به خودش یه میک به گردنم زد که موهای تنم
سیخ شد و با اون دست دیگش یکی از سینه هامو گرفت همه ی این کارارو توی چند ثانیه ای که من میخواستم در برم جلوی در اتاق انجام داد که با اومدنه بابک سریع حالت خودشو عوض کردو حالت دیگه ای به خودش
گرفت که یعنی مثلاً مچ منو گرفته.
هوی حرومزاده با داف من چیکار داری ولش کن ببینم .
بی میل منو به دست بابک داد که داشت به زور منو از بغلش در میاورد
داف شما داشت زاق سیاه ما رو چوب می زد منم مچشو گرفتم
روبه من گفت :خوب کردی عشقم منواز لبام بوسید و دوتایی به سمت اون یکی خونه ،و سمت صدف رفتیم که داشت داد میزد که کجا غیبمون زده.
به خاطر این رفتار شهاب موذب شده بودم ،اما نه میتونستم به صدف بگم ،نه به بابک چون اونجوری یه دعوای درست و حسابی را میافتاد خصوصاً که هممون مستم بودیمو جو دعوا بیشتر میگرفتمون
از طرفی هم همش میگفتم نکنه توهم خودمه ، یا اینکه چون مست بوده شاید منو با صدف اشتباه گرفته و ... ازین حرفای قانع کننده . خلاصه تصمیم عاقلانه این بود که اگرم از روی منظور این کارو کرده
بهتره برای اینکه امشب به خیر بگذره ازش فاصله بگیرم تا تموم شه بعداً یه جوری این قضیه رو حلش میکردم ...و درمورد کارهای مشکوک شهاب
دیگه مطمئن شده بودم موادی ، چیزیه که میخواد ما نفهمیم یا شایدم میخواست ازش نپیچونیم .نمیدونستم میکشه یا نه ...هر چی بود از هرچی آدم معتاد و دودی متنفر بودم از نظر من خلاف فقط مشــــــروب(که خلاف نیس
تفریحه) دودم فقط قلیون.
خلاصه رفتم پیش صدف و ماجرارو براش گفتم البته به غیر از اون کار شهاب چون میدونستم حالا که مسته داد و قال را میندازه و شبه همرو زهره مار میکنه ترجیح دادم بزارم موقعی که حالش سر جاشه بش بگم
وقتی موضوع بهش گفتم قرار شد باهم بریم سراغشو به قول معروف خفتش کنیمو ته و توی قضیه رو در بیاریم که شهاب اومد
شهاب جان من دیگه برم خیلی دیر شد.
صبر کن منم لباس بپوشم باهات بیام.
نه عشقم من خیلی دیرم شده تو با بچه ها بمون بعد برو خونه.
دیگه ادامه ندادم و گفتم
باشه مواظب خودت باش
منو یه عالمه بوسید و گفت
فردا زنگ میزنم کارت دارم باید حتماً ببینمت
باشه عزیزم
شهاب داداش خدافظ
خدافظ
بابک رفتو من موندمو شهاب با یه صدف مستو پاتیل .
سعی کردم خودمو با گوشیم مشغول کنمو الکی با وسایلا ور برم قلیون بکشم تا چشمم به چشش نیوفتو خاطره ی چند لحظه پیش جلوی چشممون تداعی نشه.
بابا بزار پاشو از در بزاره بیرون بعد شروع کن اس دادن .
در جوابش فقط خنده ای کردمو چون دیدم صدف خیلی مسته طوری که نمیدونه اصلاً کجاست و چه خبره و اینکه جلو شهابم یکمی موذبتر از قبل بودم آروم آروم به صدف گفتم
که سریع لباسشو بپوشه که ماهم کم کم بریم ساعت تقریباً 11 شب بود
خلاصه به زور صدفو وادار کردم که لباساشو نصفه نیمه بپوشه و عینه یه مامان حواسم بود که چیزی جا نزاره .
کاش منم ازین مامانا داشتم که کلی هوامو داشت باور کن اگه یه مامان مثه تو داشتم تا 60 سالگی شیر میخوردم.
از حرفش خندیدم تا فکر کنه که این حرفشو به پای شوخی های همیشگیش گذاشتم اونم لبخند شیطنت آمیزی تحویلم داد
شهاب میشه ماشینم اینجا بمونه چون اصلاً نمیتونم رانندگی کنم لطفاً از آژانس واسه منو صدفم یه ماشین بگیر بی زحمت ،صبح میام ماشین و میبرم
کجا حالا بشین یه گپی بزنیم بعد برو نمیخوریمت که!
نه دیونه از بعدازظهر تا حالا داشتیم گپ میزدیم دیگه بسه رودل میکنیما
تا عشقت رفت پیچیدی به بازی؟ ها خوشگله؟!
نه . ولی هم اون هم اینکه حاله صدفو که میبینی بریم خونه بهتره
دوتا ماشین بگیرم ؟
نه یه دو مسیره بگیر نزدیکیم
اگه دیرت نشده بمون برای صدف ماشین میگیرم
نه ممنون بابک گفت رسیدم خونه بهش زنگ بزنم
اینو گفتم که بفهمه و ازین حرفهای چرت نزنه اما بازم به خودم میگفتم تو چرا به خودت میگیری شاید بیچاره خواسته تعارف کنه.
تو این فکرا بودم که دیدم دوباره داره به سمت اتاقش میره
سریع سغولمه ای به صدف زدمو باهم آروم دنبالش رفتیم.
تا بهش رسیدیم دوتایی گرفتیمش و با داد و هوارو خنده، من پلاستیکو از دستش گرفتم و هر چی توش بود در آوردم
2 تا آبجوی اصل با چندتا قوطی ویسکی بود بی اعتنا به التماسهای اون در آبجوهارو باز کردمو صدف مثله جنگی زده ها پریدو کف آبجوها رو نوشید
تا مبادا ذره ایش روی زمین بریزه خلاصه با کتک ازش اعتراف گرفتیم که گفت چون خیلی مست
بودین میومدم ببینم که اینارو پیدا نکنین بخورین حالتون بدتر شه فقط هم برای اینکار نمیومدم کارای دیگه ای هم داشتم تو همین حین متوجه شدیم که آیفون داره خودشو میکشه از زنگ و صدا
صدف که خیلی هم مست و بود، مدام باباش زنگ می زد و میگفت کجایین
اونم میگفت تو راهیم برای اینکه زودتر به خونه برسه با سرعت جت به سمت در رفتو توی راهش به من گفت که خیلی دیرش شده باید زود بره،فکر کنم متوجه نشده بود که شهاب یه
ماشین گرفته و باید صبر کنه تا منم بیام به ثانیه نکشید به محض بیرون رفتنه صدف
توی چند ثانیه ....
نگاهم به نگاه شهاب برخورد کرد وتوی ذهنم یادم اومد که نباید با اون تنها باشم به خاطر همین درنگ نکردمو سریع به سمت در اتاق رفتم اونم انگار ذهنمو خونده باشه به سرعت خودشو
به در رسوند
یعنی توی چند ثانیه یه نگاه به شهاب کردم یه نگاه به در ال فرار
که شهاب زودتر از من درو بستو پشت درو قفل کردو نمیدونم کلیدشو کجا گذاشت
تنها راه چاره ام فقط داد و فریاد بود ...که با التماس صدفو صدا می زدم وبه در می کوبیدم تا به کمکم بیاد ولی انگار هیچ اثری از صدف نبود و با صدای بلند موزیک صدابه صدا نمیرسید . همش صحنه های شوخیامون توی ذهنم سپری میشد که شهاب
چقدر حرفه ای حرکتها ی خفت کردنو روی صدف پیاده میکردو ما میخندیدیم .....
با داد فریاد صدفو صدا میکردم که یه هو تنه داغشو روبه من سمت دیوار چسبوند اونقد محکم نگهم داشته بود که نمیتونستم جم بخورم فقط چون زورم یکمی از دخترهای دیگه زیادتر بود گه گاهی
یه وولی میخوردم
با اینکه جونی برای مقابله نداشتم و خسته و خواب آلود بودم اما از آخرین قدرتهام برای فرار کردن از دستش استفاده میکردم و میزدمش اما اون اعتنایی نمیکرد
لبای سوزانشو بعد از چند لیس که روی لبام زد روی لبام گذاشت اول بوسیدشو بعد کم کم زبونشو توی دهنم کرد محکم و با نفسهای پی در پی و بلند لبهامو میخوردو میمکید
اصلاً نمیبوسیدمشو فقط صدای ادمهایی و میدادم که جلوی دهنشون چسب زدن اما دارن فریاد میزنن
با ولع تمام، اما در حین حال سکسی لبامو میبوسید طوری که گاهی وادار میشدم همراهیش کنم تا بتونم نفس بکشم
با نفسهای تند و مردونه اش لبامو میخورد .
وقتی دید که من لبهاشو نمیببوسم با زبونش از زیر گونه ام به سمت گوشم رفت و میمکیدو میخوردش گاهیم زبونشو توی گوشم میچرخوند که یه احساسی مورموری بهم دست میداد
یه چند دقیقه ای گوشامو خوردو بعدم به سمت گردنم رفت
وای چه غلطی کردم جواب اون سوالهای لعنتی و دادما ....خوب میدونست که چند چیز دیونه ام میکنه که باعث میشه بی حرکت بشم و اماده ی سکس.
یکی خوردن زیر گوشمو گردنمه ....خوردن کمرم و خوردن اصل کاری........!!!!
داد میزدمو همچنان کمک میخواستم همین طور که گردنمو میمکیدو میخورد به سمت گوشم اومد و نفس نفس زنون گفت
بی خودی داد و قال نکن عشقه من هیچکی نیست که به دادت برسه حالا میتونم یه دل سیر بخورمت
همین طور که گردنمو میخوردو با دستهاش سینه ها مو میمالوند چشمام رو به سقف سفید شد و دهنمو باز نگه داشتم که هوا بهم برسه و بتونم نفس بکشم.
وای... !
داشت دیونه ام میکرد
من بیشتر اوقات که مشروب میخورم خیلی دوست دارم سکس کنم و فکر کنم همه همین جورین اما من نمیتونم خودمو کنترل کنم مخصوصاً اگه طرف نقطه ضعفامم بدونه
چند دقیقه ای میشد که داشت گوشو گردنمو میمکیدو لیس میزد فکر کنم منتظر بود تا کاملاً شل شم اما من هنوز کمی مقاومت میکردم
به زور زحمت تاپمو در آورد که فکر کنم یه گوشش هم پاره شده با سه شماره سوتینمو باز کردو سینه هامو میمالوندو گاهیم نکشونو با دست میگرفت و تو دستش میچرخوند وقتی که
کاملاً شل شدم دوباره شروع به لب گرفتن کرد منم همراهیش کردم
نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم ؟!!! فک کنم داشتم جوری میبوسیدمش که انگار بابک روبرومه ...حرکاتش تحریکم کرده بود اما دوست نداشتم با دوست پسر دوست صمیمیم صدف این کارو بکنم حالا میخواد فاب باشن میخواد نباشن واسه همین دیگه به کارم ادامه ندادمو سعی کردم از دستش خلاص شم که شنیدم باز آروم همین طور که لبای گوشتیش رو لبام بود روی لبام زمزمه کرد
خواهش میکنم عشقه من فقط ایندفعه ،بزار به آرزوم برسم .
اعتنایی نکردمو همش تقلا میکردم شلوارمو به سرعت پایین کشیدو باسرعت دستشو توی شورتم برد تا انگشت داغش به کسم خورد شروع به تکون دادن کرد یه آه کوتاه کشیدم و
اونم با نفس نفس زدن و هر سر و صدای من میگفت
جووون
عشقم!!...
بعدم دوباره شروع کرد به خوردن گوشو گردنم و خودشم با صدای سکسی مردونه اش آه وناله میکرد که نشون میداد از لسیدنم لذت میبره که همین بیشتر تحریکم میکرد
دیگه کاملاً شل شده بودمو داشتم از کنار دیوار یواش یواش آب میرفتم میوفتادم زمین دلم میخواست دراز بکشم انگار کوه کنده بودم حرکاتم خیلی کند شده بود اما انگار شهاب سرعتش یشتر از حد معمول شده بود با یه حرکت بغلم کردو منو پرت کرد روی تختش با ولو شدنم روی تخت و بالا پایین رفتم روی خوشخواب چشمامو بستم تو همین حین اون کاملاً لخت شده بودو شلوارمم در آورده بود
و فقط شرت پام بود
روم خوابیدو دستشو کرد توی شورتمو کسمو میمالید داشتم کمکم خیس میشدم چند دقیقه ازم لب گرفتو بعداز خوردن گردنم به سمت سینه هام اومد تا یکیشو گذاشت توی دهنش یه حس خوبی اما محکم وسنگین به بدنم وارد شد و واسه مهار کردنش کمرمو از روی تخت به سمت بالا قوس دادم خوشش اومدو گفت
جووون سکسی من. مورمورت میشه؟ میدونم..... حالا دارم واست سکسی ...
بعدم اون یکی دستشو برد زیر کمرم و سفت فشارم داد به سمت خودش با اون یکی دستشم سینمو گرفته بود توی دهنشو میک میزد اول یکم سرشو میک میزد و بعد ول میکردو یه هو همشو میکرد توی دهنش با این حرکت بی اختیار دستمو به سمت موهاش بردمو چنگی توی موهاش زدم که بیشتر تحریکش کردو بیشتر میک میزد که صدام در میومد
دیگه صدام در اومده بودو مدام آه ناله میکردم اونم مدام میگفت
جووووون میخوامت..... آره ....میخوام آبتو بیارم
اون یکی سینه ام هم خیلی محکم فشار میدادو میمکیدش کم کم به سمت نافم اومدو زبونشو از زیر پرسینگم کرد توش که احساس کردم یه جایی اون وسطای کسم با هر ضربه ی زبونش به نافم ذوق ذوق میکنه وای به حال اینکه به کسم برسه
انگشتشو روی کسم میچرخوندو یه حس فوق العاده ای بهم دست میداد نفسهام تندتر شده بود و صدام بلندتر و با صدای نفسها و آه و ناله های مردونه ی اون قاطی شده بود دیکه دست از خوردنم برداشته بود و با اون چشمای خمار گربه ایش ذول زده بود به من که چه عکس العملی از اینکه افتاده به جونه کسم نشون میدم
لذت میبرد و میگفت جووووون جووووون ناله کن ناله کن عشق من عاشق این ناله کردناتم
فقط برای من ناله کن جوووون (اینو میگفتو سرعتشو زیادتر میکرد که باعث میشد جیغم بره هوا)
آهان همینه ناله کن چقدر منتظر این لحظه بودم بالاخره بهش رسیدم
از یه طرف اوج لذت از یه طرف هم دلم میخواست تمومش کنه و این همه لذتو یه جا نبرم خیلی موقعها که به این حال میرسیدم از ادامه دادن صرف نظر میکردم اما اینجا امر امر شهاب بود و من حق انتخاب نداشتم فقط حق لذت بردن داشتم
یه لحظه به خودم اومدم....حق؟! کدوم حق ؟! به خودت بیا اون دوست پسر صدفه هر چقدر هم سکسیه به تو مربوط نیست بااین فکر دوباره شروع به تقلا کردمو اونم که زود ذهنمو خوند دستامو محکم گرفتو نا فمو خورد وقتی دید اینجوری نمیشه با یه حرکت برم گردوند و جفت دستای لاغرو ظریفمو با یه دستش که خیلی مردونه و قوی بود گرفت
انگار دنبال چیزی میگشت با اون نور کم سوی چراغ خواب که روشن بود نمیتونستم ببینمش خلاصه با یه چیزی که نفهمیدم چی بود منو روبه خودش برگردوند و دستامو به تخت گره کرد با داد و فریاد لنگو لقد میخواستم که از این حالت بیرون بیام اما خیلی سفت بسته بود.خیلی عصبی شده بودم که دستامو بسته بود ولی تقصیر خودم بود یا باید به خواستش تن در میدادم یا به زور میخواست این کارو کنه یعنی به معنی واقعی خــــــفـــــــــتــــــــــــم کرد.
همین طور که داد میزدم پاهامو باز کرد همش سعی میکردم با قدرتم کاری کنم
     

#270 | Posted: 24 Mar 2011 11:15
پسر برادر شوهر[font#DF0101][/font]
سلام من نرگس هستم 41 سالمه ماجرای سکس با پسر برادر شوهرمو براتون تعریف میکنم.از خودم بگم که قدم 155 وزنم 62 کیلو .حالت بدنم مثل گلابی میمونه اینو یه دکتر زنان بهم میگفت که اندام زنها مثل گلابیه و پایین تنشون چاق تر از بالا تنشونه.در واقع کون و رون من تپله.یه دختر 15 ساله دارم شوهرم مرد زن بازیه و چند بار خواستم ازش به خاطر این کاراش طلاق بگیرم ولی دلم برای دخترم و خودم که بعد از طلاق چی به سرم میاد سوخت.و طلاق نگرفتم و سوختمو ساختم.شوهرم اصلا توجهی بهم نداشت وتنها کلفت خونش بودم و چون فهمیده بود که از طلاق گرفتن میترسم پر رو هم شده بود.و علنی هر کاری دلش میخواست میکرد.منم زنه میانسالم و توی میانسالی شهوت زن افزایش پیدا میکنه.در واقع تشنه سکس شده بودم.خیلی دلم میخواست در تلافی کار شوهرم با یک ادم مطمئن سکس داشته باشم.ولی برام سخت و غیر قابل قبول بود که جندگی کنم.از طرفی پسر برادر شوهرم که اسمش احسان و 25 سالشه و مجرده چند وقتی بود تهران کار پیدا کرده بود و چون خونشون کرج بود شبها میومد خونه ما میخوابید تا رفت و آمد اذیتش نکنه.خیلی پسر خوبی بود و قابل اطمینان از هر نظر .فقط یک مشکل وجود داشت اینکه هیچ فرصتی توی چند وقت پیش نیومده بود که باهاش تنها بشم ببینم چجور میتونم کاری بکنم.حدود 3 تا 4 ماه شده بوده که احسان هر شب شامشو بیرون میخورد برای اینکه به قول خودش زیاد سربار نباشه و فقط برای خواب میومد خونمون و پنج شنبه و جمعه ها میرفت خونه خودشون.تمام این شبها تو فکر احسان بودم و یه جورایی عاشقش شده بودم خیلی سعی کردم باهاش راحت بشم و موفق هم شده بودم و صمیمیت خوبی با هم داشتیم.فقط دنبال یه فرصت بودم.یه روز صبح که تازه از خواب پاشده بودم تلفن زنگ خورد از بیمارستان گفتن شوهرم و دخترم تصادف کردن.رفتم بیمارستان فهمیدم شوهرم وقتی داشته دخترمو میبرده مدرسه موقع رد شدن از خیابون ماشین بهشون زده بود و برده بودنشون بیمارستان.دکتر گفت یه شب باید بستری بشن چون زیاد چیزیشون نشده بود فقط شکستگی از ناحیه پا و دست داشتن.بعد از اینکه چند ساعتی تو بیمارستان بودم رفتم خونه یهو یاد احسان افتادم خیلی خوشحال شدم که یه فرصت پیدا کرده بودم ولی فقط همین یه شب بود باید به هر ترتیب کاری میکردم ولی استرس داشتم.شب که احسان اومد ماجرای تصادفو براش تعریف کردم.هر کاری کردم نتونستم چیزی به زبون بیارم واز سکس بگم.گفتم برم حموم یکم با خودم ور برم من اینکاره نیستم.احسان داشت تلویزیون نگاه میکرد بهش گفتم من میرم حموم.اومدم حموم ناراحت بودم یهو یه فکری زد به سرم گفتم بهتره خودمو به حال غش کردن بزنم.شورتمو در آوردم آبو باز گذاشتم یه جیغ بلند کشیدم خودمو ولو کردم رو کف حموم.بعد از یک دقیقه احسان اومد پشت در حموم چند بار صدام کرد جوابی ندادم .در و آروم باز کرد من درو از پشت نبسته بودم و چون به شکم ولو کرده بودم خودمو نمیتونستم ببینمش.از صدای شر شر آب و دیدن اینکه من رو زمینم فکر کرد برای من اتفاقی افتاده اومد بالای سرم وایستاد سایش افتاد که فهمیدم بالای سرمه 2 دقیقه هیچ حرکتی نکرد معلوم بود محو تماشای کونم شده.قبلا فهمیده بودم که از هر فرصتی پیش میاد برای دید زدنم استفاده میکنه.الان دیگه کونه لختم جلوی چشماش بود.منتظر بودم ببینم چیکار میکنه.تا اینکه بعد چند دقیقه تماشا نشست دستشو گذاشت رو کمرم تکون میداد صدا میکرد زن عمو زن عمو.جوابی که از من نشنید یه خورده ترسیده بود با خودش گفت وای چی شده.دست انداخت منو چرخوند منم سریع چشمامو خیلی طبیعی بستم که تابلو نشم.بیچاره از یه طرف ترسیده بود و از یه طرف نمیتونست بیخیال نگاه کردن کسم بشه.دستشو کشید رو کسم بعد دست انداخت زیر بدنم بلندم کرد از حموم بردم بیرون.نمیدونستم داره کجا میبره تا اینکه منو رو تخت گذاشت .بازم منتطر بودم ببینم چیکار میکنه.سرشو اورد چسبوند رو قلبم نبضمو میگرفت بعد گفت اخه چش شد این ؟رفت بعد چند دقیقه برگشت صدای هم زدن قاشق تو لیوان میومد فهمیدم رفته آب قند درست کرده.ولی نمیدونم چرا احمق کاری نمیکرد با من.آب قند و گذاشت رو میز کنار تخت .نشست رو تخت کنار من شروع کرد سینه هامو میمکید دستشو برد رو کسم با چوچولم ور میرفت .یه نیشگون گرفت منو نزدیک بود جیغ بزنم میخواست بفهمه تا چه حد بیهوشم .خیلی دردم اومد ولی سعی کردم که کاری نکنم بفهمه و همینطور هم شد.بعد از اینکه حسابی با سینه هامو کسم ور رفت داغی کیرشو رو کسم احساس کردم یه خورده مالید رو کسم بعد آروم کرد تو ر حالی که عقب جلو میکرد بوسم میکرد تصمیم گرفتم چشمامو باز کنم تا سری بعد هم بتونم کاری کنم هر دفعه که نمیتونستم خودمو به غش بزنم.چشمامو آروم باز کردم حواسش به صورتم نبود داشت رفتن کیرش تو کسمو نگاه میکرد شروع کردم آه و اوه کردن گفتم چی شده یهو ترسید از جاش خواست بلند بشه گفتم یه دفعه لباستم در میاوردی اینجوری چرا.همینو با صدای نالون گفتم یه دلگرمی داد بهش کارشو ادامه داد.بازم براش فیلم بازی کردم گفتم احسان بیهوشم کردی؟ میومدی به خودم میگفتی زن عمو منو تو که رودربایستی نداشتیم.چی دادی خوردم سرم اینقدر سنگینه.جواب نداد گفتم داری منو میکنی خجالت میکشی جوابمو بدی با صدای لرزون گفت زن عمو به جون خودم رفته بودی حموم یهو جیغ زدی اومدم دیدم افتادی رو زمین آوردمتون تو اتاق.گفتم آوردی درمونم کنی یا منو بکنی ؟گفت تحریک شدم دیگه چیکار کنم.گفتم بین خودمون بمونه عیب نداره خجالت نکش راحت باش.انگار انرژیش دو برابر شده باشه دوباره با سرعت تلمبه زد گفتم خوبه آبتم نمیاد گفت آخه داشتم میرفت آب قند درست کنم یه بار خودمو تو دستشویی خالی کردم این بار یکم دیرتر میاد.گفتم به به خوبه شمارو پسر خوب میشناسیم ما.گفت زن عمو من نه هر کسه دیگه بود این بدنو لخت میدید چیکار میکرد.گفتم هیچی میکرد دیگه .تو هم بکن نوش جونت.گفت داره ابم میاد گفتم نریزی تو عموت 6 ماه یه بارم منو نمیکنه حامله بشم تابلو میشه.یهو در آورد رو شورت خودش که هنوز تو پاش بود خالی کرد زیپشو داده پایین از اونجا کیرشو در آورده بود منو میکرد.گفتم زود برو خودتو بشور تا شلوارتم کثیف نشده .رفت که بیرون یه نفس به راحتی کشیدم خیلی بهم حال داد.اومد تو اتاق شروع کرد قربون صدقم رفتن تا صبح کنار هم خوابیدیم و دو با ر دیگه بهش دادم ولی نگذاشتم به کونم دست بزنه.با اینکه بعدها بازم با هم سکس کردیم ولی دفعه اول چیز دیگه بود.

-
     
صفحه  صفحه 27 از 79:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.