| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 27 از 66:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  65  66  پسین »  
#261 | Posted: 24 Mar 2011 11:18
شوهر جديد مامان (۲)
قسمت قبل
خلاصه یه بار که مامانم شروع کرد به آرایش کردن و حسابی خودشو برای فرشاد ساخته بود رفتم تو اتاقش داشت خودش رو تو آینه برانداز میکرد با عصبانیت بهش گفتم نمیشه این گوه بازیتون رو شبها بکنین؟؟.آقا از راه میاد حتما باید بخوابه روت؟؟؟ مامانم که شوک شده بود و باورش نمیشد که من یه همچین حرفی بهش بزن گفت:اولا که مودب باش بعدشم من زنشم و خلاف شرع نمیکنیم اگه ناراحتی مثل آدم بخودش بگو فرشاد آدم منطقیه.کم کم از کوره در رفتم گفتم الان دارم به تو میگم تو بهش بگو.گفت من روم نمیشه بهش بگم پسرم اومده بهم میگه به شوهرت بگو از راه میاد روت نخوابه خوب دلش میخواد بعضی وقتا که از سرکار میاد خستگی شو درکنه دیگه داد و بیداد نداره که درست حرف بزن؟؟؟ این حرفا رو که زد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم رفتم طرفش و محکم حولش دادم طرف دیوار دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم همین که اومد بخودش بجنبه رفتم و موهاشو گرفتم و کشیدم رو زمین.اول میخواستم همونجوری از خونه پرتش کنم بیرون اما چشمم که به سینه ی سفیدش افتاد نمیدونم چیشد که کشیدمش طرف تخت اونم داد و بیداد میکرد و با مشت به پاهام میزد بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت اومد دربره که پاشو گرفتم محکم کشیدم و خودمو انداختم روش.شروع کرد به فحش دادن.دو زانو نشستم رو دستاش و تی شرتمو دراوردم یهو داد زد چیکار میخوای بکنییییییی؟؟؟؟ مامانم شروع کرد به تقلا کردن که محکم سه چهارتا زدم تو گوشش و تلافی این چند وقت رو سرش دراوردم خیلی محکم زدم برای چند ثانیه گیج شده بود لباسی که تنش بود رو دراوردم و اون داشت التماس میکرد و گریه دیگه برام فرقی نمیکرد اون کیه فقط میخواستم بکنمششششششش یه کرست مشکی تنش بود خوابیدم روش و تا اونجاییکه میتونستم گردنشو سینه اش رو لیس زدم دیگه اینقدرگریه کرده بود و داد زده بود که جون نداشت شلوار تنگ پاشو که دراوردم دوبار شروع به گریه کرد و همش میگفت من مامانتم نکن توروخداااااااااااااا ولی من دیگه حالیم نبود فکر نمیکردم روناش اینقدر برام جالب باشه بهش گفتم یادته اونشب چقدر اینجا آخ خ خخخخخخخخ و اوخ خ خخخخ کردی؟؟؟؟گفت غلط کردم گوه خوردم اما دیگه فایده ای نداشت شورت سفیدشو اومدم دربیارم که با پاش زد تو صورتم اومد دربره با مشت محکم زدم پشتش یهو ایساد.خیلی ترسیدم ولو شد رو زمین و فقط ناله میکرد و گریه بلندش کردم و خوابوندمش روتخت دیگه مقاومت نمیکرد شرتشو که دراوردم کوووووسش رو دیدم وااایییییییی یه کووووووووس خوشگل با لبه های صورتی اووووووووووف.یذره با دست مالیدمش بعد کرستش رو دراوردم سینه هاش عالیییییییییییی بود.شروع کردم به لیس زدن سینه هاش مثل سگ لیس میزدم مامانم زیر لب میگفت فرشاد کجایی بیا بیا محکم فکشو گرفتم و فشار دادم و گفتم اگه اسم اون حرومزاده رو بیاری همینجا خفت میکنماااااااااا؟؟؟ حسابی ترسیده بود و منم چون اولین سکسم بود ترسیده بودم و دست و پامو گم کرده بودم.بعداز اینکه سینه هاشو حسابی خوردم بدون اینکه کوووووسشو بخورم و از اینجور کارا با دستم لای کوووووووسشو باز کردم و کیررررررررمو آروم کردم توشششششششششششش خیلی لحظه خوبی بود جااااااااااااان خوابیدم روی مامانم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن.همینطوریکه میکردمش محکم بغلش میکردم و بوسش میکردم هربار که میخواستم ازش لب بگیرم صورتشو برمیگروند و نمیذاشت که ازش لب بگیرم.سعی میکردم جوری بغلش کنم که تموم بدنش تو بغلم باشه واقعا لذتش غیرقابل وصفه.تو همین گیر و دار دیدم آبم داره میاد کیرررررررمو کشیدم بیرون و آبمو ریختم رو سینه هاش.بعدشم ولو شدم روش.یه 4 ، 5 دقیقه ای روش خوابیدم که یهو یاد فرشاد افتادم.سریع بلند شدم خیلی عرق کرده بودم بهش گفتم صبرکن بیا دوباره مانتو و شلوارت رو بپوش بعد ساک بزن.مامانم گفت اههههههههه تو چه گیری دادی به اونا ول کن دیگههههههههه اگه نمیخوای بلند میشم میرماااااااااا؟؟؟؟ با کلی ماچ و اصرار قبول کرد تموم لباساشو پوشید حتی جوراباشو هم گفتم بپوشه که بیشتر فاز بده اومد روسریشو سرش کنه گفتم اونو نمیخواد.من عاشق اون شلوار لی و مانتوش بودم.خلاصه شروع کرد ساک زدن.شاید بخاطر اینکه زودتر آبم بیاد قشنگ ساک میزد؟؟؟ همیجوری ساک میزد و من تو عرش بودم که دیدم داره آبم داره میاد نمیدونم چرا آبمو تو دهنش خالی نکردم کیررررمو اوردم بیرون و همه آبمو ریختم روصورتش و یخورده هم ریخت رو مانتوش.مامانم گفت خیلی خوب حالا اجازه هست برم حموم؟؟؟ گفتم الان باهم میریم گفت نترس خودمو نمیکشم.خلاصه اون رفت حموم و منم گه گاه به مامانم کمک میکنم و بالاخره دلیل طلاقشو هم بهم گفت و منم چند وقت با بابام قهر بودم.اما مامانم گفت که بهتر باهاش آشتی کنم ممکنه بفهمه که من دلیلشو فهمیدم.بهش گفتم پاشو برو حموم الان فرشاد میاد.گفت برو گمشو وقتی بیاد مطمئن باش میکشتت.گفتم باشه پس وقتی اومد منم میگم بابام بخاطر جنده بودن مامانم طلاقش داد و اونوقت تو میمونی و فرشاد بعدشم میگم که برای اینکه از شرمن راحت بشی خودت این نقشه رو کشیدی و بهم گفتی بکنمت که تابلوم کنی؟؟؟؟؟ مامانم شروع کرد به گریه دیدم اینجوری نمیشه وقت زیادی نمونده بهش گفتم بلند میشی یا به زور ببرمت؟؟؟ اومدم که دستشو بگیرم و به زور ببرمش خودش بلند شد لباساشو برداشت که بره دوش بگیره منم لباسامو برداشتم که برم اما من و راه نداد تو حموم یه چند دقیقه ای گذشت یهو فکر کردم که نکنه خودکشی کنه یا حالش بد شده باشه؟؟؟.چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده در حموم رو باز کردم و رفتم تو دیدم گوشه حموم داره گریه میکنه منو که دید داد زد واسه چی اومدی تووووووووووو برووووووووو بیرونننننننننننننننن.گفتم ترسیدم خودتو بکشی چشمش به جعبه تیغها افتاد اینو که دیدم لباسامو دراوردم ترسید و گفت میخوای چیکار کنی؟؟؟؟؟؟ گفتم میخوام دوش بگیرم نمیتونم تنهات بزارم میترسم شر درست کنی رفتم تو گفتم بلندشو خودتو بشور الان فرشاد میادااااااااا؟؟؟؟ بلند شد دیدم دستاش خیلی میلرزه شامپو رو برداشتم و سرشو شستم خیلی کووووووووووس شده بود دلم میخواست یه بار دیگه تو حموم هم بکنمش خلاصه لیفشو برداشتم و تموم بدنشو لیف زدم و حسابی سینه هاش و کووووووس و کووووووووونشو مالیدم وقتی داشتم پشتش رو لیف میزدم دیدم جای مشتم رو پشتش کبود شده.از خودم خجالت کشیدم زیر دوش شستمش بعد همینطورکه داشتم پشتشو میشستم روی کبودی رو بوس کردم که یهو خودشو کشید جلو و فهمیدم که خیلی درد داره.از پشت بغلش کردم و گردنشو چندبار بوس کردم بازم کیررررررم راست شده بود کم کم صورتشو با دستم برگردوندم طرف صورت خودم.آروم لبامو گذاشتم رو لباش دیگه صورتشو برنگردوند کیررررررمو میمالیدم بهش اومدم سینه هاشو بمالم گفت بسه دیگه الان فرشاد میاداااااااا.سریع خودشو خشک کرد و منم کمکش کردم لباساشو پوشید و رفت بیرون.لای درحموم رو باز گذاشتم تا بفهمم کی فرشاد میاد.گاهی از لای در به بیرون نگاه مینداختم.حموم تو اتاق منه و دقیقا روبروی دراتاقم.از جلو دراتاقم که رد شد دیدم یه دست لباس قشنگ پوشیده و دوباره آرایش کرده.انگار فرشاد اومده بود.بلههههههههه فرشاد اومد.ترسیدم نکنه بهش بگه خلاصه اونا رقتن یه حالی باهم کردن و اونشب گذشت.

-
     
#262 | Posted: 24 Mar 2011 11:19
شوهر جديد مامان (۳)
قسمت قبل

فردا صبح که بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه و فرشاد داشت میرفت.رفتم دستشویی اومدم بیرون فرشاد گفت میشه تا مامانت خوابه چند دقیقه باهم حرف بزنیم؟؟؟؟؟؟ تخمام گره خورد گفتم راجع به چی؟؟؟؟ گفت من معذرت میخوام بابت اینکه از راه که میومدم با مامانت میرفتیم تو اتاق دیشب هانیه بهم گفت که از این قضیه ناراحت شدی ولی روت نشده به خودم بگی؟؟؟ چیزی نگفتم و حسابی عرق کرده بودم گفت خوب ما اشتباه کردیم ولی فکر میکردم تو این روابط زناشوئی رو درک کنی اما من قول میدم که دیگه از این اتفاقا پیش نیاد.خلاصه فرشاد خداحافظی کرد و رفت منم رفتم تو اتاق مامانم دیدم هنوز خوابه رفتم روتخت کنارش خوابیدم یه رکابی تقریبا نازک تنش بود با یه شلوارک جوری خوابیده بود که پشتش بمن بود کیرررررررم راست شده بود آروم کووووووونشو مالیدم کیررررررم داشت میترکید.آروم از روی تخت بلند شدم لباسامو دراوردم راستش سکس دیشب خیلی بهم حال داده بود و فکرم رو یه جورایی سبک کرده بود.لخت شدم و دوباره خوابیدم کنارش خیلی آروم رکابیشو از پشت زدم بالا باز چشمم به جای کبودی خورد یه خورده شلوارکشو که اومدم بدم پایین بیدار شد یهو برگشت تا دید منم گفت بلایی که دیشب سرم اوردی بس نبود بازم میخوای با زور کتک باهام سکس کنی؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه بخداااااااا الان چشمم به کبودیه خورد خیلی ناراحت شدم دست خودم نبود اونموقع؟؟؟؟؟؟؟؟ پرید وسط حرفم و گفت الان که دست خودته برو بیرون با این که کیررررررررم داشت میترکید لباسامو ورداشتمو رفتم بیرون.بعد از صبحونه مامانم رفت تواتاق 1 دقیقه بعد بلند شدم برم که ازش بازم معذرت بخوام دیدم جلو آینه ایساده و داره سعی میکنه روجای کبودیو چرب کنه ولی دستش خوب نمیرسید گفتم اگه بذاری من بیام چرب کنم؟؟؟؟ چیزی نگفت رفتم و پشتشو کرم زدم ازش پرسیدم دیشب به فرشاد چی گفتی راجع به کبودیه؟؟ گفتش بهش گفتم خورده به تیزی در کابینت کرم رو که زدم رفت و کرستش رو برداشت که تنش کنه رفتم و کمکش کردم و تی شرتشو پوشید بهش گفتم میشه بغلت کنم؟؟؟؟ گفت تو که هرکاری بخوای میکنی اون از دیشبت امروز صبح هم که لخت شده بودی میخواستی بکنیم؟؟؟؟ حتما اگه بگم نه کتک میزنی؟؟؟؟ گفتم فقط میخواستم ازت معذرت بخوام گفتم که دست خودم نبود مگه نمی بینی چند وقته عین دیوونه ها شدم بسکه تواین مدت بهم بی توجهی کردی اینجوری گوه شدم.دیدم اشک تو چشماش جمع شده بغلش کردم تا اونجاییکه میشد فشاررررررش میدادم کیررررررررم داشت راست میشد دیگه نمیتونستم تحمل کنم دو سه تا ماچچچچچچچچچ آبدار ازش کردم شروع کردم گردنشو بووووووووووس کردن کیرررررررررم هی میخورد بهش و اون چیزی نمیگفت گفت بسه دیگه میترسم دوباره از دستت در بره باز وحشی بشیهاااااااااا؟؟؟ قضیه صبح و فرشاد رو به مامانم گفتم ساعت طرفای 11 بود که گفت میخواد بره شهروند خرید گفتم باهاش میام بنظرم میومد که هنوز شاکی باشه با اون قضیه دیشب حقم داشت.خلاصه یه مانتو کرم تخمی داره اونو پوشید و یه روسری تخمیتر از مانتوش هم سرش کرد منم تو اتاقم شال و کلاه کردم بهش گفتم مامان میشه امروز یه لباس دیگه بپوشی؟؟؟ گفت لباس دیگه ای ندارم همش کثیفه بهش گفتم اون مانتو مشکیه رو بپوش با اون روسری آبیه.این مانتو مشکیه خیلی تنگه و هربار که میپوشتش تموم بدنش میزنه بیرون انگار که لخت باشه.گفت اون مال مهمونیه گفتم بپوش دیگه بزار روحیت عوض شه.خلاصه با اصرار من قبول کرد اومد که بپوشش گفتم یه خورده ام آرایش کن اینجوری بری تو خیابون همه فکر میکنن پسرت مرده؟؟ خلاصه یه آرایش ملایم کرد اما خیلی خوشم نیومد رفتم جلو آینه و بهش گفتم خیلی تغییر نکردی آخه صورتت خیلی خستس یه نگاه غضبناک بهم کرد و شروع کرد به آرایش دیدم خیلی عصبانیه اومدم بیرون و تو پله ها منتظرش شدم بالاخره اومد ووااااایییییییی عجب کوووووووووسی شده بود.اگه تواتاق بودیم درجا میکردمش خیلی آرایشش سنگین بود خلاصه پریدیم تو ماشین من و رفتیم تو فروشگاه یه کله حواسم به مامانم بود و از شق درد داشتم میمردم بعضی وقتا هم خودمو میمالیدم بهش اما اون مدام میرفت کنار یجا دولا شد که گوشت برداره رفتم چسبیدم در کوووووونش که یهو برگشت با عصبانیت گفت جلو مردم اینجوری میکنی فکر میکنن جنده ام بفهم اینوووووووو؟؟؟؟ خلاصه تو راه برگشت بودیم که مجدد من خایه مالی کردم و تموم حواسم فقط به بدن مامانم بود.خلاصه اومدیم و خریدارو گذاشتیم تو آشپزخونه مامانم وقتی دولا شد که کیسه ها رو بزار زمین چشمم خورد به سینه هاش که تو اون مانتو تنگ رو به پاین افتاده بودن دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم مامانم رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه دنبالش رفتم همینکه روسریشو برداشت بهش گفتم بزار کمکت کنم تابلو بود که هدفم چیه بهم گفت اگه بزارم کمکم کنی دست از سرم بر میداری میزاری بعد از اون زندگیه گوهیم با بابات حالا که فرشاد رو پیدا کردم باهاش زندگی کنم؟؟؟؟ اگه فرشاد از کارات شاکی بشه ول میکنه میره هاااااااا.پریدم وسط حرفش گفتم من دیگه اون آدم قبلی نیستم و هم تو و هم فرشاد رو دوست دارم من فقط به فرشاد حسودیم میشه که اونو بیشتر از من دوست داری.گفت اصلا اینجوری نیست برای اینکه اگه اینجوری بود قضیه دیشبو بهش میگفتم گفتم حالا کمکت کنم؟؟؟؟؟؟؟ چیزی نگفت رفتم جلو گفتم بزار یه بووووووووست کنم از دلت در بیارم یه بوووووووس از لپش کردم و بغلش کردم تا اونجاییکه میشد فشاررررررررش دادم شروع کردم به گرنشو لیس زدن همینجوریکه گردنشو لیس میزدم سینه هاشو هم میمالیدم.کم کم اومدم طرف لباش و ازش اساسی لب میگرفتم هیچوقت فکر نمیکردم که لبای مامانم اینقدر خوردنی باشه دیگه داشتم لباش رو درسته میکندم بعد لباسامو سریع دراوردم کیرررررررم داشت خودش رو میکشت مامانم همینجوری ایساده بود و داشت منو نگاه میکرد چشمش که به کیرررررررم خورد گفت همش بخاطره اینه لامصبههههههههه؟؟؟ گفتم دیشب که معرف حضور شده گفت دیشب اگه میتونستم میکندمش که تا آخر عمرت حصرتش به دلت بمونه.گفتم الان نکنیشاااااااا؟؟؟؟ گفت بعید نیست رفتم طرفش و گفتم بعید نیست هانننننننن؟؟؟؟؟؟؟ میخواستم زودتر لختش کنم اما دیدم حیفه از رو مانتو نمالمش آخه اون مانتو خیلی سکسیش کرده بود بردمش روتخت بهش گفتم دولاشه روتخت واااییییییییی سکسی ترین لحظه عمرمو داشتم میگذروندم.رفتم از پشت شروع کردم سینه هاشو مالیدن اساسی میمالیدم و گردنشو هم گاهی یه لیسی میزدم مامانم هم کم کم داشت صدای نفسهاش بیشتر میشد همینجوری دستمو انداختم و دکمه های شلوارشو بازکردم شلوارشو آروم دراوردم ولی هنوز مانتوشو درنیاورده بودم.از روی شرتش یخورده سوراخ کووووووون و کووووووووسش رو خوردم اوووووووووف.تو همون حالت دولا شرتشو دراوردم اومدم کیرررررررم رو بکنم تو سوراخ کوووووسش که یادم افتاد برام ساک بزنه آروم در گوشش گفتم برگرده و برگشت کیرررررررررمو بردم جلو گفت چیکارش کنم؟؟؟؟؟ گفتم بخورشششششش.اول قبول نکرد اما بالاخره کیررررررم رفت تو دهنه هانیه جوووووووووووووون.برای منکه یکی کیررررررررمو میخورد خیلی عالیییییییییی بود خیلی خوشم اومده بود.پشت سرشو گرفتم و محکم کیرررررمو هول دادم تو دهنش یهو اوق زد و گفت اگه بخوای اینجوری کنی معاملمون نمیشهاااااااا؟؟؟؟؟ گفتم ببخشید فقط تو ادامه بده و اون ساک میزد چند بار که حس کردم داره آبم میاد کیررررررمو از دهنش دراوردم و بعد دوباره میکردم توش بعد کیرررررررمو اوردم بیرون خوابوندمش روتخت و پاهاش رو باز کردم شروع کردم به لیس زدن کووووووووووسش جاااااااااااااااااان.مامانم با اینکه سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده اما تابلو بود که داشت اساسی حال میکرد بلندشدم و خوابیدم روش اومدم کیررررررررررمو بکنم توکوووووووووووسش بهش گفتم بازم دولاشه و اونم سگی دولا شد کیرررررمو کردم توکووووووووسش و آروم عقب و جلو کردم دولا شدم روش و سینه هاش رو میمالیدم خیلی عالیییییییییی بود.سعی میکردم آروم تلمبه بزنم تا کیررررررررم بیشتر طاقت بیاره مامانم سعی میکرد آه ه ه ه و نالهههههه نکنه ولی خیلی آروم میکرد بعد از اینکه حسابی سینه هاشو از روی مانتوش مالیدم و آبم داشت میومد کیرررررررم رو اوردم بیرون و بهش گفتم مانتوتو دربیار خودم نشستم لبه ی تخت و اونم شروع کرد مانتوشو دراوردن مانتوشو که دراورد به کرستش اشاره کرد و گفت اینم دربیارم یا نه؟؟؟؟؟؟ گفتم آرهههههههه دیگه اونم بکنننننننن زودتر میخوام سینه هات رو بخورمششششششششششششش کرستش رو دراورد خوابوندمش روتخت و سینه هاش رو تا اونجایی که میشد میخوردم نمیتونم بگم چقدر ولی اساسی سینه هاش رو خوردم و کیررررررمو دوباره کردم توکوووووووووووسش و همینجوریکه میکردم ازش لب میگرفتم تابلو بود که خودشم داره حال میکنه همینکه بخودم اومدم فهمیدم که آبم داره میاد اما دیگه دیر شده بود و همشو خالی کردم تو کوووووووووووسش.مامانم چیزی نگفت بعدش که آبم خالی شد همینطوریکه روش خوابیده بودم بهش گفتم نمیخواستم اینکار رو کنم و تازه کارم.گفت ایرادی نداره این تاوان عشق به فرشاد اصلا فکر نمیکردم که یه زنه 45 ساله اینقدر بتونه خوب آدم رو ارضا کنه یه چند دقیقه ای همونجوری روهم خوابیدم و بعد گفت بزار برم این گند کاریت رو درست کنم ساعت طرفای 2 بود.بلند شد و از کشوی خودش 2 تا قرص ضدحاملگی خورد و من اونجا برای اولین بار قرص های ضدحاملگی رو که تو درس تنظیم خانواده صحبتش شده بود رو دیدم اومد و از کشوش لباس برداره که بره حموم همین که دولا شد و سوراخ کونش رو دیدم یادم اومد که از کوووووووون نکردمش؟؟؟؟ بلندشدم رفتم طرفش همینطوریکه خم شده بود کمرشو گرفتم و اومدم کیرررررررمو که با دیدین سوراخ کوووووونش راست شده بود بکنم توششششششششش که بهم گفت امیرعلی خواهش میکنم اون نهههههههههه.دیگه دلم نیومد ادامه بدم بهش گفتم بجاش برام ساک میزنی آخه دوباره شق شده؟؟؟؟؟؟؟.اومد شروع کنه به ساک زدن و منم کلی حال کردم و تموم آبمو تو دهنش خالی کردم.دیگه تا امروز همیشه یواشکی باهم سکس داریم.پایان

-
     
#263 | Posted: 24 Mar 2011 12:24
پسر دائيم ناصر
يه پسر دائي دارم به اسم ناصر كه از من چهار سال بزرگتره يعني وقتي اون 23 سالش بود و من 19 سالم بود وچون رفت و آمدمون زياده من هنوز جلوي ناصر چادر سرم نميكنم و بيشتر وقتها راحت لباس ميپوشيدم كه باعث داد و بي داد مامان ميشد البته موقعي كه ناصر نبود هميشه از نگاهش فكرميكردم كه به من نظر داره منم بعضي وقتها كه حال و حوصله داشتم يه كم براش شيطوني ميكردم يعني مثلا موقع رد شدن از كنارش كونم رو ميماليدم به كيرش يا وقتي ميومد خونه ما موقع تعارف كردن چاي و ميوه جوري جلوش خم ميشدم كه بتونه پستونام رو ببينه يه بار يادمه خونه دائيم اينا بوديم من يه دامن پام بود موقع نشستن گذاشتم شرتم رو هم ببينه ولي ناصر با اين كار من اخم ميكرد و سرش رو پائين مي انداخت خواهر بزرگترم عروس دائيم بود يعني زن داداش ناصر و چون با هم تو يه خونه زندگي ميكردن من زياد ميرفتم اونجا و بيشتر وقتها هم من كارم اذيت كردن ناصر بود وقتي كير باد كرده ناصر رو ميديدم كيف ميكردم البته خودمم بدم نميومد با ناصر يه حالي بكنم ولي حقيقت ميترسيدم كار دست خودم بدم ميدونيد كه تو جامعه ما بكارت براي يه دختر از هر چيزي مهم تر كاري به درست و غلطش ندارم ولي اين جوري بار اومده بودم از طرفي هم نميدونستم ناصر حاضر به ازدواج با من هست يا نه براي همين سعي ميكردم از اين جلو تر نرم يه بار مامان و بابام رفته بودن شهرستان من خونه خواهرم بودم كه ناصر از سر كار اومد و بعد از سلام احوال پرسي رفت سر وقت كامپيوترش هميشه دلم ميخواست بدونم ساعتها پاي اين كامپيوتر چي كار ميكنه به خواهرم گفتم به ناصر ميگي يه كم به من كامپيوتر ياد بده گفت خوب چرا خودت نميگي گفتم خجالت ميكشم گفت باشه و موقع شام كه همه تو اتاق دائيم بوديم سر سفره خواهرم به ناصر گفت يه كم به اعظم كامپيوتر ياد ميدي قبل از ناصر دائيم گفت آره كه ياد ميده اينم سئوال داره ناصرم گفت آره بعد از شام زن دائي يه كم ميوه و چاي آورد وخورديم خواهرم با شوهرش ساعت 12 رفتن بالا تو اتاق خودشون به من گفتن تو هم برو پيش ناصر كارت كه تموم شد بيا بالا بخواب اون شب پنجشنبه بود و فرداش جمعه بود زن دائي و دائي هم رفتن تو اتاقشون كه بخوابن ناصر بلند شد به من گفت من دارم ميرم پاي كامپيوتر تو هم بيا تا بهت ياد بدم بعد با لبخند گفت البته اگر مغزت كوچيك نباشه منم پشت سر ناصر راه افتادم اول ناصر وارد اتاق شد و من پشت سرش رفتم تو كه ناصر گفت در رو ببند صدا بيرون نره مامان اينا خوابن راستش رو بخواهيد دلشوره داشتم كه نكنه ناصر تو اتاقش به من گير بده و بدبختم كنه ولي به خودم ميگفتم نه بابا فوقش با داد و بيداد دائي اينا رو بيدار ميكنم تو همين فكر بودم و بدون اينكه متوجه بشم داشتم لبخند ميزدم كه ديدم ناصر داره بربر من رو نگاه ميكنه تا نگاهش كردم گفت مثل اينكه سرت به جائي خورده گفتم براي چي گفت مثل ديوونه ها داري واسه خودت ميخندي گفتم چيزي نيست بعد ناصر يه صندلي برام گذاشت كنار صندليش و گفت بشين ببينم چي ميشه يادت داد وقتي شروع كرد من مثل شاگردهاي خوب تمام حواسم به حرفاي ناصر بود و حركات دستش واقعا خوشم اومده بود از اينكه مثلا دارم ياد ميگيرم حدود يه ربع گذشت و ناصر به من گفت حالا براي خودت روي صفحه اصلي يه فايل درست كن به اسم خودت چون من سمت چپ ناصر نشسته بودم براي گرفتن موس بايد كمي سمت ناصر خم ميشدم صندلي رو چسبوندم به صندلي ناصر ويه كم رفتم سمتش كه رونامون چسبيد به هم وقتي هم كه خم شدم كنار پستونم تقريبا ماليده ميشد به بدن ناصر اونم هيچ تكوني نخورد وقتي كارم تموم شد صاف نشستم ولي بازم رونم چسبيده بود به رون ناصر و ديگه ازش جدا نشد از بوي عطرش خوشم اومده بود بوي تحريك كننده اي داشت دستام يخ كرده بود دستم رو گذاشتم زير رونم كه ناصر گفت چي شده گفتم يخ كردم يه نگاهي به من كرد و دستم رو از زير پام كشيد بيرون و گرفت تو دستش داغ داغ بود خيلي آروم و لطيف داشت دستم رو نوازش ميكرد هر دومون ساكت بوديم و فقط صداي نفسهامون بود كه سكوت اتاق رو شكسته بود بعد از چند لحظه ناصر دستم رو رها كرد گفتم خسته شدي گفت نه ولي ... گفتم ولي چي گفت مي تونم باهات راحت حرف بزنم گفتم خوب آره گفت ميدوني اعظم من خيلي تو رو دوست دارم و از اينكه الان كنارم نشستي يه حس خوبي دارم ولي وقتي دستت تو دستم بود احساس كردم دارم يه جوري ميشم كه شايد تو از اون حالت من خوشت نياد چون تو با اطمينان پيشم نشستي نميخوام از اطمينانت سو استفاده كنم با اين حرفش انگار صد سال بود عاشق ناصر هستم خودم رو كامل چسبوندم بهش و اينبار من دست ناصر رو گرفتم بهش گفتم منم تو رو دوست دارم هميشه دلم ميخواست كنارت باشم و بعضي وقتها هم يه كم سربه سرت ميذاشتم ميخواستم ببينم تو چيكار ميكني گفت هر مردي با ديدن بدن يه زن دچار شهوت ميشه ولي من دلم نميخواست در مورد تو دچار اين حس بشم چون برام خيلي عزيزي ديگه نفهميدم چي شد كه لبم رو گذاشتم رو لب ناصر شروع كردم ازش لب گرفتن ناصر اول فقط نفس ميكشيد بعد يه بوس كوچيك از لبم كرد و گفت اعظم بسه من نميتونم تحمل كنم گفتم ولي من دلم ميخواد ادامه بدم بعد دوباره لبم رو گذاشتم رو لبش گفتم ميخوام زنت بشم گفت الان گفتم آره گفت ولي نميشه يه وقت يكي مياد تو زشته آبرومون ميره شورتم خيس خيس شده بود حسابي از كسم ترشح زده بود بيرون گفتم پس كي گفت يه وقت مناسب يه لحظه يه فكري به ذهنم رسيد گفتم من شنبه ميرم خونه خودمون تو هم ساعت 11 بيا اونجا مثل آدمهاي برق گرفته من رو نگاه ميكرد گفت ميخواي چي كار كني گفتم تو بيا من ميخوام زنت بشم بعد هم بدون هيچ حرفي از اتاق ناصر زدم بيرون رفتم بالا اتاق خواهرم اينا تا صبح يك ثانيه هم نخوابيدم فرداش روم نميشد به ناصر نگاه كنم همش به خودم فحش ميدادم كه چرا بهش اين حرفا رو زدم بد جمعه اي رو گذروندم شنبه ساعت نه صبح به خواهرم گفتم كه دوستم مياد خونمون با هم درس بخونيم منم ميرم خونه عصري ميام گفت به دوستت بگو بياد اينجا با بدبختي خواهرم رو متقاعد كردم كه برم خونه ساعت 10 رسيدم خونه سريع رفتم حموم خودم رو تميز كردم و يه دست لباس قشنگ تنم كردم يه كم هم آرايش كردم دلهره عجيبي داشتم تا اون روز دچار اون حس نشده بودم راس ساعت 11 زنگ خونه خورد بدون جواب به آيفون در رو باز كردم چند لحظه بعد ناصر در اتاق رو باز كرد وارد شد رفتم جلوش بهش دست دادم و تعارفش كردم كه بشينه روي مبل رفتم براش شربت آوردم نشستم كنارش گفتم ناصر من دلم ميخواد با تو عروسي كنم ناصر گفت اعظم تو داري احساسي تصميم ميگيري خوب فكر كردي به عاقبت اين پيشنهاد شايد من مرد خوبي نباشم گفتم اگر من رو دوست نداري بگو گفت نه اينطوري نيست گفتم پس ديگه بحث نكن و شروع كردم لباي ناصر رو بوسيدن ( قبلا با دوستم چند باري فيلم سكسي ديده بودم و كمي بلد بودم ) دستم رو گذاشتم روي كير ناصر ناصر هم دستش روي كمر من بود داشت كمرم رو ميماليد ناصر تجربه بيشتري داشت و شروع كرد به خوردن گردن و لاله گوشم بعد هم از روي لباس شروع كرد به ماليدن پستونام بعد يه دستش رو گذاشت روي پام از روي دامن و شرت كم كم شروع كرد كسم رو فشار دادن هم دردم گرفته بود هم لذت ميبردم ناصر تيشرتم رو از تنم بيرون آورد و كرستم رو باز كرد شروع به خوردن پستونام كرد از بس پستونام رو تو دهانش كرده بود درد گرفته بود بهش گفتم بلند شو لخت شو بدون هيچ حرفي لباسش رو كند و با يه شرت ايستاد منم مثل تو فيلما كه ديده بودم زانو زدم جلوش شرتش رو كشيدم پائين و كير قشنگ ناصر استوار جلوي چشمم بود دهنم رو باز كردم و كير ناصر رو به دهن گرفتم اولش حالم داشت به هم ميخورد ولي خيلي زود عادت كردم و خوشم اومد دلم ميخواست تا آخر عمرم كير ناصر تو دهنم باشه ناصر هم با دستش موهام رو نوازش ميكرد كيرش رو از دهنم بيرون كشيد من رو نشوند رو مبل و دامن و شرتم رو از پام درآورد نشست بين پاهام پاهام رو گذاشته بود روي شونه هاش و داشت به كسم نگاه ميكرد از خجالت چشمام بسته بود تا اون روز جلوي كسي با اين وضعيت قرار نگرفته بودم ولي حالا ناصر داشت قشنگ به كسم نگاه ميكرد با دستش لبه هاي كسم رو باز كرد و شروع كرد خيلي آروم تو كسم فوت كردن خيلي حال داد داشتم ميمردم از لذت بعد لبه هاي كسم رو بوسيد و زبونش رو گذاشت روي كسم تا زبونش حركت كرد و رسيد به تاجكم ( چوچول ) بدنم لرزيد ناصر شروع به خوردن كرد و بعد از يك دقيقه من بدنم به اوج لرزش رسيد و براي اولين بار توي عمرم توسط يه مرد ارضا شدم ناصر كمي خودش رو عقب كشيد و گفت اعظم بسه بيا جلو تر نريم ولي من تازه انگار شهوتم زده بود بالا گفتم نه بايد تو كيرت رو بكني تو كسم گفت اگر كسي بفهمه چي گفتم مگه تو نميخواي با من عروسي كني گفت من از خدامه گفتم پس زود باش ناصر يه كم ديگه كسم رو خورد بلند شد جاي من رو روي مبل درست كرد و كيرش رو گذاشت جلوي كسم گفت خودت خواستي ها گفتم آره بكن ديگه با يه كم فشار سر كيرش رفت تو كسم نگه داشت يه نگاه تو چشمام كرد و گفت آماده اي گفتم آره با يكم فشار ديگه چنان دردي رو تو كسم احساس كردم كه فكر كردم دارم از وسط جر ميخورم لبم رو گاز گرفتم ناصر بازم فشار داد و كيرش تا ته رفت تو كسم يك سوزش بدي داشتم كه نگو نپرس وقتي ناصر كيرش رو از كسم بيرون آورد تا نگاه كردم ديدم كيرش خونيه به كسم نگاه كردم ديدم بله از كسم داره خون مياد رونم خوني شده بود به ناصر نگاه كردم لبخند قشنگي رو لباش بود گفت مبارك باشه عزيزم تو ديگه زن من شدي حالا اگر خودتم نخواهي مجبوري با من عروسي كني گفتم من مگه ديونه شدم كه مردي مثل تو رو نخوام زود باش بكن تا تو هم آبت بياد بعد ناصر دوباره كيرش رو كرد تو كسم اينبار دردم كمتر بود ناصر شروع كرد به عقب و جلو كردن كيرش تو كسم با دستش پستونام رو ميماليد و قربون صدقه من ميرفت گاهي هم ازم لب ميگرفت من داشتم ميميردم از شهوت اينبار ديگه خجالتم كمتر شده بود همش به ناصر ميگفتم بكن بكن كسم مال تو شد من زنت شدم از اين به بعد همش بهت كس ميدم ناصرم همش ميگفت جججججججوووووووووووونننننننن من فداي كست بشم اعظم جون من عزيز دل من ناصر ديگه سرعتش بيشتر شده بود به طوري كه مبل به حركت افتاده بود كه يه مرتبه كيرش رو از كسم بيرون كشيد و تموم آبش و ريخت روي شكمم يه كم خوابيديم روي زمين كنار همديگه بعد ناصر بغلم كرد و برد تو حموم قشنگ من رو تميز كرد و آورد بيرون لباس تنم كرد موهام رو با سشوار خشك كرد همش قربون صدقه من ميرفت منم از بي حالي داشتم ميمردم بعد ناصر رفت از بيرون چند تا سيخ جگر خريد و با يه ليوان معجون برام آورد بهم داد و من عصري برگشتم خونه خواهرم ناصر هم كه از خونه ما رفته بود سركار برگشت خونه يواشكي از من پرسيد مشكلي نداري گفتم نه ناصر گفت خدا رو شكر كه زنم سالمه بعد هردو زديم زير خنده الان ما سه ساله كه با هم عروسي كرديم و يه پسر يكساله دارم و از زندگيم خيلي راضيم و از سكس با ناصر هميشه لذت ميبرم و اميدوارم شما هم از سكساتون لذت ببرين .

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#264 | Posted: 26 Mar 2011 03:43
اشكان و ليلا

این اولین خاطره سکسیم هست که میذارم امیدوارم خوشتون بیاد

حدودای یک سال پیش بود که از یه خواب ناز بعد از نهار بیدار شدم دیدم ساعت حدود پنج و ربعه ، سریع یه چایی خوردم و لباسامو پوشیدم که برم کتابخونه آخه دو تا رمان بود که از کتابخونه گرفته بودم(جالب اینه که یک کلمه از اونهارو هم خودم نخوندم )و باید پسشون میدادم، سریع دوچرخه ام رو برداشتم و رفتم کتابخونه، وقتی خواستم کتابارو پس بدم یارو گفت که این دو تا کتاب رو باید 20 روز پیش می اوردی و حالا هم به حساب روزی 50 تومن باید 2000 تومن بدی ما هم بهش دادیم(تو دلم گفتم کیرم تو این اخلاق سگیت) بهش گفتم رمان از مرتضی مودب پور (نویسنده) نداری؟
گفت رو اون میز یه چندتا رمان هست برو ببین تو اونا نیست،منم رفتم حدود هفت هشت دقیقه بین اون کتابا سرچ کردم تا اینکه یه یه رمان به نام <<یلدا>> پیدا کردم با اینکه قبلا گرفته بودم ولی نصف کاره خونده بودمش برش داشتم و رفتم بهش گفتم اینو میبرم گفت خیلی خوب. کتاب و گرفتم وآماده شدم برم که یهو دیدم(بگو کاش ندیده بودی) دو دختر که مانتو هاشون تا زیر زیپ شلوارشون بود و تموم جونشون افتاده بود توش اومدن توو، میخواستن کتاب بگیرن منم برگشتم و به کتابداره گفتم یه کتاب دیگه هم میخوام ، گفت چه کتابی؟ گفتم فرقی نمیکنه رمان باشه بهتره ، گفت من نمیدونم اونجا لیست تموم کتابارو نوشته برو یکی رو انتخاب کن و شمارشو بده من تا برات بیارم(منم تو دلم گفتم خدا از دهنت بشنوه) و پریدم کنار اون دوتا دختره آخه اونام داشتن لیست کتابارو میدیدن منم دنبال به قول معروف منوی کتابای رمان گشتم ولی نبود که دیدم دست اون دوتا دختره ست ، صدامو درست کردم و بهشون گفتم میشه سریع کتابتونو انتخاب کنید و اونو بدین من دیرم شده، که یکی از دخترا با پر رویی گفت از نظر ما هرکی میاد کتابخونه بیکاره و هیچ جایی هم کاری نداره که بخواد دیرش بشه شمام اگه جایی کار دارید برید بعدا بیایید چون ما حالا حالا ها با این کار داریم، منم گفتم این دیگه چه سلیطه ایه حالا جرمون میده و دیگه خفه شدم، رفتم سراغ کتابای علمی. بعد از یه سه چهار دقیقه که داشتم لیست کتابای علمی رو دید میزدم یهو دیدم یکی داره میزنه رو شونه ام، منم روم برگردوندم که دیدم اون دختره ست(تو دلم گفتم این دیگه چه قدر پر روِِ تشریف داره) به من گفت ناراحت شدی؟ اشکالی نداره بزرگ میشی یادت میره، من گفتم شما درمورد چی دارید صحبت میکنید؟، گفت تو دیگه چه قدر پرتی، بابا اون موقع که باهات بد حرف زدم فکر کردم ناراحت شدی،منم گفتم: نه بابا من اگه بخوام از این حرفا ناراحت بشم که کلام پس معرکه ست، تو همین موقع دوستش گفت لیلا بیا اینجا، اونم گفت چی میگی؟ دیگه منم نفهمیدم با هم چی گفتن مثل اینکه درمورد یه رمان بود، یه ربع بعد دیدم کتابشونو انتخاب کردن و میخوان کتابشونو بگیرن منم الکی یه کتاب و شمارش و برداشتم رفتم پیش کتابداره گفتم میشه این کتابو بدید؟(به من یه جوری نگاه کرد فکر کنم فهمیده بود من برای این دو تا دختره وایسادم) از سر جاش پا شد و رفت که کتابای ما رو بیاره،منم به دختره نگاه کردم و گفتم شما چه رمانی انتخاب کردی لیلا خانوم؟ اونم گفت شما اسم منو از کجا میدونید؟ گفتم اون دوستت صدات کرد، گفت آهان اول تو بگو اون کتابی که دستته اسمش چیه؟گفتم یلدا، گفت این کتاب که خیلی قدیمیه باید بدیش به موزه، همین موقع کتابدارم اومد کتاب اون دوتا رو داد و کارتاشونو ازشون گرفت کتاب علمی من رو هم بهم داد باهاش خداحافظی کردم اوناهم همین کارو کردن و همگی با هم رفتیم بیرون من رفتم دوچرخه ام رو برداشتم و به اونا گفتم برسونمتون ، اینبار اون یکیشون صحبت کرد و گفت تو خودت هم زورکی رو دو چرخه ات نشستی(خداییش راست میگفت) موبایلم رو در اوردم گفتم پس حداقل شمارتونو بگید من داشته باشم ، لیلا گفت چایی نخورده پسر خاله شدی! تو اول شمارتو بده و موبایلشو در اورد و گفت اسمت چیه؟ گفتم اشکان گفت اسم قشنگی داری!!!من شده بودم لبو، گفتم نظر لطفته، گفت شمارتو بده پس، منم شمارمو دادم و اونم ذخیره کرد،بعدشم خداحافظی کردن که من گفتم پس شما چی؟ شما شماره نمیدید؟ گفت خودمون بهت زنگ میزنیم، گفتم باشه و با هم خداحافظی کردیم. دو سه هفته ای بود که از این ماجرا میگذشت اونام نه تلفن کردن نه اس ام اس زدند من قیدشونو زده بودم و میگفتم حتما دیگه تلفن نمیکنن ، تا اینكه یه شب داشتم درس میخوندم اتفاقا امتحانم داشتیم ساعتم حدود یک و نیم صبح بود که دیدم یه اس ام اس برام رسید پیش خودم گفتم حتمی این یارو حسین کس خول رفیقمونه و دیگه نخوندمش بعد از یه دو سه دقیقه دیدم دوباره یه اس ام اس دیگه اومد موبایل رو برداشتم که فحش خوار و مادر ببندم به این حسینی که دیدم نوشته اشکان جون چرا جواب نمیدی؟ منم لیلا، من تا اینو دیدم انگار دنیارو بهم دادن و سریع جوابشو دادم نوشتم ببخشید لیلا جون داشتم درس میخوندم، اونم جواب داد شما پسرا روز رو ازتون گرفتن که تا دیر وقت بیدارید و درس میخونید؟ منم جواب دادم دیگه خدا هم مارو اینجوری آفریده ، که دیدم تلفن داره میلرزه ، بله لیلا بود منم قطع کردم براش اس ام اس دادم بابا من نمیتونم حالا صحبت کنم همه اینجا خوابن، اونم جواب داد eee من که تو خونه تنهام جات اینجا خیلی خالیه، من یهو ضمیر خود آگاهم به کار افتاد و پیش خودم گفتم نکنه این میخواد به ما بده؟ براش اس ام اس دادم واقعا جای من اونجا خالیه؟ اونم جواب داد آره من الان رو تخت خواب خوابیدم منتظر تو هستم ، من که جا خورده بودم براش جواب دادم چی؟ اونم نوشت هیچی بابا شوخی کردم فردا هر وقت تونستی بهم تلفن کن ، من براش نوشتم باشه حتما خداحافظ، اونم نوشت خداحافظ. بعد از این اس ام اس بازی اصلا دیگه نتونستم درس بخونم همش به فکر لیلا و اون دوستش بودم و بعد از یه نیم ساعت که دیدم دیگه انگار نمیشه درس خوند پا شدم و رفتم خوابیدم، فردا عصر موبایلم رو برداشتم به لیلا تلفن کردم که دیدم یه پسری جواب داد و گفت بله؟ گفتم لیلا خانوم، اونم گفت به صدام میخوره اسمم لیلا باشه؟ منم خندیدم و گفتم نه ببخشید منظورم این بود که این موبایل لیلا خانومه؟ آره داداش یه لحظه گوشی و بعد از یه هفت هشت ثانیه لیلا اومد پشت خط گفت الو؟ گفتم سلام خانوم خانوما، اونم گفت سلام اشکان جون خوبی؟ گفتم من خوبم تو چطوری؟ گفت منم خوبم ، گفتم این یارو پسره دیگه کی بود؟ داداشت که نبود؟ گفت نه بابا دوستمه اسمش مازیاره خیلی بچه باحالیه اگه ببینیش ازش خوشت میاد، گفتم خب کجا میتونم ببینمش؟ گفت: خونه ما ، گفتم چی؟ گفت مگه گوشات اشکالی داره میگم بیا خونه ما؟ گفتم مگه بابا مامانت خونه نیستن ؟ گفت نه یه چند روزی رفتن شمال، گفتم چه خوب، شب ساعت هفت و هشت میای اینجا ؟ گفتم خوب آدرس بده، اونم آدرسش خونه رو داد، و گفت شب که میای باید حتما تیپ بزنی و بیای چون مازیار با پسرای خوش تیپ بیشتر حال میکنه!!! گفتم مگه مازیارم شب هست ؟ گفت آره، گفتم من دوست دارم با هم تنها باشیم، اونم گفت مگه میخوای چیکار کنی شیطون؟ و خندید(خنده شیطنت آمیز) منم خندیدم، اون گفت پس شب حتما بیا گفتم باشه لیلا جون، و با هم خداحافظی کردیم، منم پریدم خونه اول از همه رفتم حموم و یه تیغ مشتی به موهای کیرمو و زیر بغلم و ریشام انداختم و همه رو از دم سفید کردم چون فکر میکردم میخواد باهام سکس کنه ، ساعت که نزدیکای 5 شد رفتم و به بابام گفتم امشب تولد یکی از دوستامه میشه ماشینتو بدی من برم اونجا؟ با دوچرخه که برم آبرو ریزیه( اون موقع بابام یه پژو پارس نقره ای داشت ) اونم قبول کرد و منم رفتم ماشینو از پارکینگ آپارتمان در اوردم و رفتم بیرون اول از همه رفتم یه ساعت مچی دخترونه خیلی خوشگل خریدم و یه کم تو خیابونا پرسه زدم تا ساعت شد یه ربع به هفت و منم ماشینو آتیش کردم رفتم سمت خونه لیلا دیگه اون موقع ساعت هفت شده بود رفتم زنگ خونشونو زدم همون مازیاره آیفون رو برداشت و گفت کیه؟ گفتم سلام مازیار جون منم اشکان دوست لیلا در رو باز کن،اونم در رو باز کرد و گفت بفرما بالا منم ، از شانس آسانسورشونم خراب بود 14 طبقه رو پیاده رفتم بالا و زنگ زدم، که دیدم یه غول در رو باز کرد یه آدمی بود که از بس بادی بیلدینگ رفته بود دیگه مثل شرک شده بود یه سیبیلم داشت که تازه تابشون داده بود ولی خیلی خوش تیپ بود، گفتم آقا مازیار؟ گفت خودمم، گفتم سلام ، اونم گفت سلام بفرما تووو منم رفتم تووو دیدم لیلا رو یه مبل نشسته و داره با موهاش ور میره منم هنوز بدنشو ندیده بودم آخه پشتش به من بود رفتم جلو وگفتم به به سلام اونم بلند شد وایساد که دیدم یه تاپ پوشیده با یه دامن کوتاه که تا بالای زانوهاش بود، دستشو اورد جلو و به من دست داد گفت بفرما بشین، رفتم نشستم روی یه مبل و اونم نشست سر جاش و مازیارام اومد نشست رو یه مبل دیگه منم هدیه ای رو که دستم بود دو دستی گرفتم ورفتم جلوی لیلا و گفتم تقدیم با عشق که یهو مازیار گفت اه اه اه دیگه از این حرفا نزنیا اینجور جاها باید بگی تقدیم با سکس، من که کله ام به سمت مازیار خشک شد و به خودم گفتم بله اشکان خان حدست درست از آب دراومد این لیلا هه میخواد امشب رو یه شب سکسیش کنه؟ تو همین لحظه مازیار گفت چته؟ و بعدش به لیلا گفت این دیگه کیه دعوتش کردی این که خیلی پاستوریزه ست!!!! مازیار داشت حرف میزد که یهو لیلا بسته کادو رو ازم گرفت گذاشت کنارش و دستشو گذاشت رو سرم و نوازش کرد دستشو برد زیر گوشم ، من همون موقع شق کردم، بعد سرشو اورد جلو و لبامو بوس کرد و هی سر منو میاورد جلو و بعد لب بالاییم رو می خورد ، منم که دیدم اینطوریاس دستمو کردم لای موهاش و شروع کردم به خوردن لباش ، تا یه دو سه دقیقه داشتیم همین کارو میکردیم که یهو دیدم مازیار بالای سرمون با یه سینی چایی وایساده و میگه بسه دیگه لاس بازی بیایین چایی بخورید، لیلا هم از روی زمین بلند شد و نشست روی مبل منم نشستم سر جام و چایی خوردیم تا حدود ساعت هشت و نیم داشتیم گپ میزدیم و این مازیارم از اول تا آخر از سکس حرف میزد تا اینکه ساعتشو نگاه کرد گفت من دیگه میرم شام بگیرم لیلا جون چی میخوری؟ لیلام گفت یه مینی پیتزا برام بگیر، بعد از من پرسید اشکان تو چی؟ گفتم نه دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم دیگه میرم خونه، لیلا گفت نه نریا، از اون ورم مازیار گفت همه چی تازه میخواد شروع شه اون وقت تو میخوای بری؟ گفتم خیلی خب بابا وای میسم نخورید منو! لیلا گفت بخوای و نخوای من امشب تو رو میخورم،منم گفتم باشه من حاضرم ولی به شرطی که بذاری منم تو رو بخورم گفت باشه من امشب در اختیار توام،مازیارم گفت بالاخره چی میخوری اشکان؟ گفتم منم مثل لیلا جون مینی پیتزا میخورم، مازیارم گفت حالا که شما پیتزا میخورید منم پیتزا میخورم ، رفت از خونه بیرون لیلا هم بلند شد و رفت توو آشپزخونه ، بعد دیدم که یه شیشه مشروب دستشه گفتم این چیه؟ من اهل این چیزا نیستما تاحالام نخوردم! گفت مگه سکس بدون مستی هم میشه؟ باید بخوری! هرچی من گفتم نمیخورم آخر یه ته گیلاس خوردم ولی خودش یه گیلاس کامل خورد و بعد به من گفت زود باش لباساتو در بیار منم در اوردم و بعدش رفت تو اتاق خواب و گفت بیا اینجا. منم رفتم اونجا، اونم تاپ و دامنشو در اورد یه آهنگ عربی گذاشت و با شرت و سوتین برام رقصید و خوب منو حشری کرد و بعدش کم کم رفت سراغ سوتینش و بهش ور رفت و آخر درش اورد منم که دیگه داشتم میمردم فشارم رفته بود بالا و بعد از یه دو دقیقه شورتشم در اورد و به من اشاره کرد که برم رو تخت خواب و بعد اومد بغل من خوابید و دوباره شروع کرد به خوردن لبام و هی بدنشو میمالوند به بدنم و پاهام رو نوازش میکرد و منم دستمو کرده بودم لای موهاش بعد یه 10 دقیقه دستشو برد سراغ شرتم و شرتم کشید پایین و بلند شد نشست و حمله کرد به این کیر شق شده ما و خوردش منم که حشری شده بودم با پنج شش تا مک زدن اون احساس کردم که آبم داره میاد بهش گفتم اومد اومد اونم کیرم رو آروم از دهنش در اورد اون رو مالید زیر گردنش و تموم آبم ریخت رو پستوناشو گردنش و لباشهی میگفت اومممممم و مزمزه میکرد آبم رو، تا یه پنج دقیقه به همین صورت بودیم و من کاملا بی حس شده بودم و اینگار تموم کمرم خالی شده بود، بعدش لیلا سرش رو اورد بالا بهم گفت بلند شو تا بریم حموم ، گفتم تو کثیف شدی تو برو، گفت تو امشب قرص نه خوردی؟همش میگی نه بعد دستمو گرفت و بلندم کرد ، باهم رفتیم حموم اون گردن و پستوناشو شست و خوابید کف حموم و انگشتاشو کرد تو گوشش ولای پاهاش رو باز کرد و به من گفت لیسش بزن، گفتم بلد نیستم (راستش حالم به هم میخورد) گفت کاری نداره که زبونتو بمال روش، گفتم تمیزه؟ گفت قبل از اینکه بیای خوب شستمش گفتم باشه و بعدش منم از پشت خوابیدم کف حموم و زبونم رو مالیدم رو کسش دوباره شق کرده بودم حدود پنج شیش دقیقه کسشو لیس زدم ،صدای آه ناله لیلا تو حموم پیچیده بود ، منم هی به لیلا میگفتم یکم یواش تر آه ناله کن الان واحد روبه رویی میفهمه، ولی گوشش بده کار نبود من دیگه زبونم خسته شد بلند شدم نشستم و کیرم رو فرو کردم تو کسش (نمیدونم دخترای امروزی نمیخوان شوهر کنن همشون پار شده اند) و هی تلمبه زدم و اونم بدتر جیغ میزد یه دو سه دقیقه همین کارو کردم تا یهو دیدیم در حموم باز شد، مازیار بود گفت بسه دیگه بیایین شام بخورین پیتزاها یخ کرد و دوباره در و بست، منم کیرم رو در اوردم که دیدم لیلا بلند شد نشست و منو خوابوند و نشست روی کیرم و خودش کیرم رو کرد تو کسش و هی رفت بالا پائین یه پنج شیش دقیقه ام این کارو کرد که دیدم کیرم رو در اورد رفت عقب و هی کسشو مالوند و مالوند تا اینکه دیدم یه آهی از ته دل کشید، بله ارگاسم شده بود ولی حالا این من بودم که دوبار حشری شده بودم به خاطر همین آروم کیرم رو کردم لای پستونای لیلا و اونم پستوناشو برد بالا پایین تا اینکه دوباره آبم اومد ولی نه به اندازه دفعه قبل، من بلند شدم یه دوش گرفتم و لیلا هم دوباره پستوناشو که آبم ریخته بود روش رو شست بعد لباسامونو پوشیدیم و رفتیم سراغ شام وقتی اومدیم بیرون مازیار شامشو خورده بود و داشت ماهواره میدید من و لیلا هم وحشیانه به پیتزاها حمله کردیم من که خیلی گشنه ام شده بود آخ دوبار آبم اومده بود بعد از شام دوباره افتادیم به گپ زدن ساعت شده بود ده و نیم ، من گفتم خیلی دیر شده باید برم،مازیار گفت مگه من میذارم بری؟ تازه میخواییم سکس گروهی داشته باشیم ، گفتم نه تورو خدا من دیگه کمر برام نموده ،مازیار گفت یه شب که هزار شب نمیشه اگه الان بری 30 سال دیگه که به امشب فکر میکنی میزنی پشت دستت میگی میبینی چی شد ؟ کس مجانی بود و نکردم!!!!!!!!!
گفتم باشه مازیار جون به خاطر تو وای میسم ،اونم گفت دمت گرم و بلند شد ولخت شد (نمیدونی چه کیری داشت سه چهار برابر کیر من بود) و لیلا هم از خدا خواسته پرید و شروع به ساک زدن کیر مازیار کرد ، مازیار به من گفت منتظر چی هستی بپر کونشو بکن منم دوباره لخت شدم و شرت لیلا رو کشیدم پایین آخه با شرت و سوتین بود ، لای کونش رو باز کردم ، که یهو مازیار گفت اینجوری که نمیخوای بکنیش؟ نمیخوای که دختر مردم مثل آدم آهنیا راه بره؟ و کیرشو از دهنه لیلا در اورد و رفت یه کرم اورد، و به من گفت بشین رو مبل و شروع کرد به مالیدن کیر من با اون کرمه و کيرم رو حسابی چرب کرد و به من گفت آخه اینم کیره تو داری؟ هسته خرما بزرگتر از اینه!!! و بعد رفت سراغ کون لیلا و کونشو حسابی چرب کرد و رفت جلوی لیلا وایساد و گفت شروع کن و لیلا هم دوباره شروع کرد به ساک زدن و منم کیرم رو کردم تو کون لیلا ، با اینکه کرم مالی کرده بودیم ولی بازم دردش گرفت یکم که کون لیلا رو کردم دیدم مازیار با صدای بلند گفت آه آه آه و لیلا کیرشو از دهنش در اورد که یهو آب مازیار مثل فواره پاشید روو صورت لیلا و لیلا هم هی اوممممم اوممممم میکرد با زبونش آبای دور دهنش رو لیس میزد من این وسط جو گیر شدم کیرم رو تند تند تو کون لیلا عقب جلوميكردم که احساس کردم آبم داره میاد، کیرم رو در اوردم و آبم رو ریختم رو کمرش بعد بادستمال کیرم رو پاک کردم و لباسامو پوشیدم و باهاشون خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم و هی پیش خودم میگفتم حالا بابام میزنه توو صورتم ولی تا رسیدم خونه دیدم برام نامه گذاشته که اشکان من و مادرت رفتیم بیرون غذا بخوریم . من که حسابی خسته بودم ، اول رفتم یه دوش مشتی گرفتم و بعد رفتم خوابیدم.
من قبل از این ماجرا سه چهار تا سکس داشتم ولی تو این سکس من بیشتر همش حال کردم.
از اون موقع تا حالا هم با لیلا رابطه دوستی دارم ولی دیگه باهاش نتونستم سکس کنم.

موفق باشید

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#265 | Posted: 27 Mar 2011 02:06
خانم دکتر فداکار
داستان من بر میگرده به 2 ماه پیش، که هوا کلا خیلی سرد بود. چند مدتی مریض شده بودم و حال درست حسابی هم نداشتم. مرتب خونه بهم می‌گفتن برور دکتر ولی از اونجایی که من به شدت از دارو بدم میاد، پامو دکتر نمی‌زاشتم (البته خیلی از آمپول خوشم میاد چون بعد از استفاده سریع خوب میشی) . همینجور مریضیه من ادامه داشت تا اینکه یه شب حول ساعت 8 شب حالم حسابی بد شد. کسی به جز داداشم خونه نبود. سریع دفترچه رو برداشتم و به دادشم گفتم که منو برسونه مجتمع پزشکی. . . .

بعد از نیم ساعت که به مجتمع رسیدیم داداشم یک نوبت برای دیدن دکتر برای من گرفت و منم منتظر بودم. و خودش گفت من میرم، هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن تا بیام دانبالت. از شانس بده ما ما آخرین نفر بودیم. همینطور که سر درد و تب به جونم افتاده بود یه دفعه خانم منشی (الان طبقه پایین هستم) اسم منو خوند، وقتی سرمو اوردم بالا دیدم‌ای داد همه رفتن انگار من آخری بودم، البته چند نفری هم بودن ولی وضعیت اونا خیلی بهتر از من بود.
بعد از اینکه من رفتم پیشه منشی، منشی با دست برگه ویزیت رو داد به من و گفت برو بالا اتاق 103، منم سریع رفتم دیدم خدا بده برکت انگار همه‌ی اینایی که پایین بودن، اومدن طبقه 2. منم برای اینکه منتظر بمونم و خسته نشم روی صندلی نشستم. الان دیگه حدود ساعت 10 بود که منشی دکتر اسم منو خوند منم پریدم که برم تو اتاق، خانم منشی سریع دستش رو جلوی شکمم اورد گفت: کجا، گفتم خانم مگه شما اسمه منو نخوندی گفت: چرا ولی هنوز یه خانوم تو هست، همین که اینو گفت: اسمه یه آقای دیگه هم رو خوند و اونم اومد کنار من ایستاد. داشتم دیگه عصبی می‌شدم معمولا من آدم راحتی بودم (از لحاظ شکلو قیافه من قدم 1. 68 و وزنم 58 هست. صورتم جو گندمی، چشم‌های سبز وسنم 21 هست) خلاصه. . . همینجو پامو به میز منشی لیز می‌دادم که منشی سرشو برگردوند گفت: آقا مشکلی دارید. منم گفتم: خانوم ما مریضیما. . یک ساعت پایین یودیم، یک ساعت اینجا حالا هم نیم ساعت پشت این اتاق دکتر معطل شدیم اینجوری که پیش میره ما باید همینجا بمیریم دیگه. منشی با لحنی آروم گفت: ببخشید امشب شانس شما شلوغ بوده یه کم تحمل کنید الان بیمار میاد بیرون، شما رو میفرستم تو. با این لحن دیگه هیچی نمی‌تونستم بگم سرمو انداختم پایین و منتظر شدم.
بعد از 5 دقیقه خانم بیمار تشریف اوردن بیرون، ولی انصافا اساسی حالشون بد بود. خلاصه. . . من رفتم تو پشت سرمم مرده اومد. رفتم تو که دیدم خانم دکتر سرش زیره و داره اشاره به میز میکنه. منم رفتم نشستم روی میز از پشت میز اصلی در اومد و نشست روی صندلی جلوی روی من. اصلا حالم خوب نبود سرم درد داشت. بعد از بررسی پزشکیش، سری دفترچه رو برداشت و یه چیزایی توی دفترچه نوشت. بعد سرشو اوورد بالا رو به مرده کرد گفت: آقا شما بیاید. من که بلند شدم برم بیرون گفت: آقا کجا گفتم: داروخونه دیگه. دکتر گفت: شما تشریف داشته باشید یه مشکلی هست که باید بهتون گوشزد کنم. با لحنی آروم گفتم: خب همون اول میکردی. سرشو اورد بالا گفت نمیشد. رنگم پرید انگار شنیده بود، مرده با تعجب داشت نگاه میکرد.

مرده که کارش تموم شد و نسخه رو گرفت، با یه لبخند به من رفت بیرون. منم که داشتم نگاه بهش می‌کردم، خانم دکتر صدا زد: آقا لطفا بیا بشین. همین که نشستم گفت خوب نیست حرفتو زیر لب بزنی. منم با کمی خجالت گفتم: شما شنیدید. گفت: مگه من کرم. گفت: خب حالا یه مشکلی اینجا هست، شما ضعیف هستید ولی این ضعفتون عادی نیست. همین که اینو گفت من رنگ تو صورتم نبود انگار مشکله منو فهمیده بود (مشکل من خودارضایی هست، البته نه از نوع دالخواهش، من میون هر دوشب خود به خود ارضا میشم، یه بار خودم تنها به پیش یه متخصص رفتم ولی جواب نداد. به خونواده هم روم نمیشد بگم. باور کنید که من بعد از اینکه به سن بلوغ رسیدم یه بار بخاطر این مسئله مسافرت نرفتم.) سریع تو حرفش پریدم گفتم: خانم من زیاد فوتسال بازی می‌کنم (اینم راست گفتم) . گفت این ضعف از این جهت نیست. گفت: این کارت مطبه منه شما حدود ساعت 5 عصر فردا تشریف بیارید مطب. منم با یک لبخند گفتم: فردا! ، دکتر گفت: آره فردا ایرادی داره، گفتم فردا جمعست. یه لحظه عینکشو در اوورد و با دوتا انگشتش به چشاش کشید گفت راست می‌گید، پس شنبه بیاید.
منم راه افتادم رفتم داروخونه مقدار دارویی رو گرفتم، چون از قرص و اینا بدم میومد ریختمشون توی سطل و بعد آمپولو رفتم تزریقات زدم و زنگ زدم برای دادشم تا بیاد دنبالم. وقتی رسیدم خونه حسابی تو فکر رفتم، با خودم می‌گفتم: اگه این مسئله دراز بشه چی، خونه بفهمن حسابی زشته. (من علاوه بر اینکه دانشجوام استاد همیار هم هستم ولی کم رو تشریف دارم.) خیلی با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه. تا اینکه شنبه رسید. سریع رفتم به دوش گرفتم یه کم به سرو صورتم رسیدم و راه افتادم که برم مطب خانم دکتر. وقتی رسیدم حدود ساعت 4. 45 دقیقه عصر بود. تا رسیدم رفتم پیش منشی گفتم من آقای X هستم، اونم گفت دکتر مریض داره، یه لحظه تشریف داشته باشید الان صداتون میکنم تا برگشتم که یه صندلی خالی پیدا کنم خانومی با عصابانیت داشت نگاه میکرد، اتفاقا فقط صندلی کنارش خالی بود. منم سرمو انداختم زیر و رفتم گوشه صندلی کنارش نشسته بودم. داشت زیر لب به طوری که من بشنوم میگفت: تازه از راه رسیده، ویزیتم زودتر میگیره. من تا این اوضا رو دیدم گفتم: اگه دوست دارید شما برید. اونم با عصبانیت گفت: مرسی، شما راحت باشید. منم گفتم: من راحتم. حسابی زد به سیم آخر سرخ شده بود.
منشی منو صدا زد منم با دست پاچگی رفتم توی اتاق خانم دکتر. خانم دکتر گفت: بشین. گفتم همینجا راحتم. گفت: من باید معاینه کنم اونجوری من ناراحتم. منم سرمو تکون دادم رفتم نشستم. کمی خودشو به جلو کشید و گفت: حالا بگو ایراد کجاست. گفتم ایراد؟ گفت: آره، ایراد. شما می‌تونید مشکلتون رو راحت بگید شاید بتونم کمکی کنم. من: ببخشید من مشکلی ندارم فقط سرم و تنم درد میکنه همین. گفت: جدا از اون شما ضعیف هستید. از گودی زیر چشاتون، رنگ پلک، زردی گردن، و از همه مهمتر فرم کمرتون معلومه چه مشکلی دارید. شما اگه این کارو ادامه بدید مطمئنا به مشکل بر می‌خورید. من دیگه حسابی داشتم خجالت میکشیدم. و با لحنی تند گفتمک خانم دکتر شما دارید در چه موردی حرف میزنید. در مورده گودی زیر چشام من رشتم کامپیوتر هست و باید پای کامپیوتر بشینم. کمر هم بخاطر صندلی که روش میشینم شاید باشه.
دکتر سرش انداخت پایین، گفت: با یه آزمایش چه طوری؟ گفتم: چه آزمایشی؟ دکتر: خود ارضایی. اصلا دیگه حالم داشت از این موقعیته کوفتی که توش قرار گرفته بودم بهم می‌خود. از اونجایی که روم نمی‌شد بگم نه، گفتم باشه. رفت پشت در، یکم درو باز کرد گفت: خانم صادقی دستگاه Express 320 رو بیارید. اگه اشتباه نکنم همین بود. منشی گفت: خانم من این دستگاه رو نمیشناسم. گفت باشه خوب خودم میرم. منم گفنم که بهترین موقعیته برای در رفتن. رفتم بیرون که خانم منشی گفت: کجا؟ گفتم بیرون باید یه زنگ بزنم شاید کمی طول کشید. منشی: مشکلی نیست، شما شماره تماس رو لطف کنید وقتی خانم اومد من یه میس میزنم. گفتم: چشم. من یه پا داشتم و دو پای دیگه هم قرض کردم و راه افتادم.
دیگه خبر نشد. حدود ساعت 9 شب بود، پیش دوستام داشتم طراحی سایت می‌کردم که موبایلم زنگ خورد، گوشی رو برداشتم. صدای یه زن بود، زن: الو، آقای X. من: بله بفرمایید. زن: کار خوبی نکردید که رفتید اینجوری هم به خودتون و هم به آیندتون صدمه زدید، وظیفه من راهنمایی شما بود ولی اصلا کار درستی نبود. من جا خورده بودم، با تعجب گفتم: خانم آقای X هستم ولی من شما رو نمی‌شناسم، و اصلا نمیدونم راجع به چی حرف میزنید. زن: اه ببخشید. من خانم دکتر Y هستم. نفسم بالا نیومد، آره کار منشی بود شماره تماس رو به دکتر داده بود. گفتم: خانم دکتر ببخشید کار واسم پیش اومد. دکتر: ببین آقای X، من دوست دارم مریضام منو به دیگران معرفی کنن. شما مشکل دارید. خب بگید شاید کمکی از دست من بر بیاد. منم دیگه چیزی نبود که بخام زیرش بزنم گفتم: من یه مشکل دارم که الان 4-5 ساله گرفتارشم. من مبتلا به استمنا هستم. خودم تنهایی دکترهای زیادی رفتم و عملا نتیجه نگرفتم ، شاید بخاطر این بوده که راه حل های مشکلی بهم پیشنهاد میشد. 4-5 ساله که الان از ترس این بیماری من مسافرت نرفتم . خونه ی اقوام هم نمی مونم. نه اینکه خودم این کارو کنم نه، بصورت خود به خود تو خواب این اتفاق برام می افته. دکترای دیگه گفتن که این مشکل در لوله حاوی منی هست که گشاده و باید یا اونو قطع کرد و یا قرص های مخصوص بخوری.
خانم دکتر به نفس عمیق کشید و گفت: ببنین اگه لوله رو ببندی دیگه نمی تونی تولید مثل کنی. و اگر قرص هایی رو که دکتر میگه مصرف کنی، ممکنه عقیم بشی. بهتره بیای مطب با هم حرف بزنیم. فردا حدود ساعت 4 بیا مطب. گفتم: خانم دکتر شما زیاد روی این مسئله حساس شدید. فکر کنم تا حالا بیماری با این مشکل نداشتید. دکتر: بیشتر به همین خاطره، ولی پسری مثل شما نباید با این مشکل بسوزه. حالا شما فردا بیا مطب تا بهت بگم چکار کنی.
فردای اون شب من ساعت 3.20 راه افتام رفتم. و ساعت 3.45 دقیقه مطب بودم. خانم منشی بود ولی خبری از دکتر و بیمار نبود. تا رسیدم توی مطب منشی روه بهم کرد و گفت: به به آقای فراری. گفتم: من فرار نکردم، کار داشتم. منشی گقت: آره واقعا کارتم چه کاری بود. گفتم: خانم دکتر کجاست: گفت : الان میاد یکم صبر کن. ولی فکر نکنم امروز کاری واست پپیش بیاد، چون دیشب خانم دکتر شمارتون رو گرفت. با یه لبخند گفتم : نه کاری ندارم.
داشتیم حرف میزدیم که خانم دکتر اومد و رو به من کرد گفت: بیاید تو ، خانم صادقی تا نیم ساعت مریض نگیر. منم سریع بلند شدم رفتم تو. گفت: بشین. تا حالا دکترو با مانتو ندیده بودم. خیلی جذاب بود. موهاشو روی صورتش ریخته بود، پوسته سفید، چشای مشکی، بینی کوچیک، لپای بر اومده و هیکل بسیار قشنگ. کلا هواسم به اون بود. دکتر نشست رو میز گفت: خب بیا اینجا بشین. رفتم نشستم، باز دلهره ی دیروز سراغم اومد و سرمو اینور اونور میکردم، که دکتر گفت: مشکلی پیش اومده. گفتم : نه. دکتر: پس بگو. من: چی؟ دکتر: مشکلت. راستی مشکل شما راه حل دیگه ای هم داره من: میدونم. دکتر: چرا نگفتی؟ حالا ول کن شما می تونی با ارضا شدنه طبیعی مشکلتون رو طی 2-3 سال حل کنی.
داشتم از تعجب شاخ در می اوردم. دکتر: تعجب نکن، ما دکتریم وظیفه ماست که به مریض راهنمایی بدیم. من: خانم دکتر، چه فرقی میکنه، جفتش یکیه. دکتر: اگه منظورت خود ارضایی، آره. ولی من منظورم واقعی بود. من: خانم دکتر من گفتم که شرایطش باعث شده تا نتونم درمون بشم دیگه. دکتر: ارضا شدن معمولی؟ من: آره، من ازدواج نمی تونم بکنم، نمی تونم خودمو تو شرایطی بزارم که از توی چاله بیفتم تو چاه. دکتر: منظور؟ من: منظوری ندارم، من الان شرایط ازدواج رو ندارم. دکتر: اولا من نگفتم ازدواج. من: پس چی؟ دکتر گفت: تو چکاره ای؟ من: دانشجو و برنامه نویس و طراحی سایت هم میکنم. دکتر: پس مشکلی نیست، باید با دخترای زیادی دوست باشی. با یکی که مطمئنی، سیغه محرمیت کن. باور کنید من اصلا انتظار چنین حرفی رو نداشتم، شاید شما هم جا خورده باشید ولی باور کنید چنین حرفی رو با گوشای خودم شنیدم. من: خانم دکتر اصلا حرفش رو نزنید. من دوست ندارم خودمو توی این مسائل بکشم.
جو ساکت شد. دکتر: یه نفسی کشید و گفت: پیشنهاد من این بود، و در ضمن تنها را کم هزینه و کم خطر. راستی شما باید یه آزمایش بدید تا صحت راهنمایی من کاملا معلوم بشه. من: چه آزمایشی؟. دکتر: پاشو برو رو تخت پشت پرده. بلند شدم بدون هیچ حرفی رو تخت نشستم. همینطور که یه دستکش رو توی دستش می کرد اومد روبه روی من وایساد و پرده رو کشید. دکتر: شلوارتون رو بکشید پایین. من: چرا؟ دکتر: آزمایشه دیگه، اگه شما بعد از این آزمایش مشکلتون حل شد، که بعیده، ولی ممکنه یکم زمانش بین 1 روز بیشتر بشه. معلوم میشه پیشنهاد من درسته، لطف کن شلوارتو درار. وقتی شلوارمو در آوردم، اشاره به شرت کرد. شانس اورده بودم که شب پیش، بعد از اینکه باهاش حرف زدم، بخاطر آزمایش یکمی به خودم رسیده بودم ولی اصلا نمیدونستم به اینجا بکشه. شرت هم در آوردم. گفت: دستتون رو عقب بزارید . راحت بشینید. دستش رو برد سمت کیرم (باید دیگه اینو گفت، ببخشید). تو دستش گرفت و شروع به جلق زدن کرد. من: دکتر ببخشید این دستکش منو اذیت میکنه. دستکش دست چپشو در آورد آخه چپ دست بود. و شروع به کار کرد. من حشری شده بودم ، چشام به سینه هاش بود که داشت زیر فرم پزشکیش بالا و پایین میشد. کاملا سرخ شده بود. من بخاطر مشکلم دیر ارضا میشدم. دیگه داشت عقل از سرم میپرید. با دستم، دستشو گرفتم(دست چپ). خیلی نرم بود و سفید. دیگه جلوتر نرفتم . چشام کلا به چشاش قفل شده بود و همینطور زبونم رو به دندونم می کشیدم. دکتر دیگه ادامه نداد، گقتم: چی شد. دکتر: گرمم شد به لحظه، رفت درو قفل کرد. و اومد دکمه فرمش رو باز کد و کاملا زد کنار، زیرش یه تیشرت خیلی قشنگ داشت ، که روش نوشته بود ( امروز خوبه، ولی فردا معلوم نیست | Today is good. But tomorrow is unknown). سینه هاش داشت پیرهنشو پاره می کرد. صورتش داد میزد که شهوتی شده. منم بشتر از اون شهوتی بودم ولی کاری نکردم. دیگه داشت آبم میومد، بدون اختیار بازوشو گرفتم. گفتم : داااااره ه ه ه میاد. دکتر: بزار بیاد. همین که خواست بیاد سرشو سریع رو به سطل زیر پام گرفتم و همشو اونجا خالی کردم. بی حال شده بودم. دکتر دستشو به تخت زد و صورتشو با کلینیکس خشک میکرد. بعد رو به من کرد گفت: هم چیزت بزرگه و هم دیر ارضا میشی. واسه همسرت باید خوب باشه.

من که دیگه کاملا به حالت عادی برگشته بود، سریع با کلینیکس خودمو تمیز کردم. و سرمو انداختم پایین، واقعا از خودم خجالت می‌کشیدم. نمی‌دونم چرا وقتی تو اون حالی مغزت کار نمی‌کته. دکتر: چیه حالت گرفته شده. من: یکم واسم سخته دیگه به شما نگاه کنم. خانم دکتر که داشت شکلات از کیفش در می‌اورد، گفت: ‌ای بابا، من دکترتم، مشکلی نداره راحت باش. حالا این شکلات رو بخور، برو خونه. پس فردا باز بیا، نیاز به ویزیت نداری. ساعت 4 بیا. منم گفتم: چشم. سرمو انداختم زیر، و رفتم.
یکم برام سخت بود این ماجرا رو عادی بگیرم. ولی دیگه اتفاق افتاده بود. شب حدود ساعت 1بود که صدای زنگ پیامک گوشی اومد. رفتم گوشی رو برداشتم و نگاه کردم دیدم، یه شماره موبایله، پیامک رو باز کردم. پیامک: چطوری، امروز حالت گرفته شد. من گیج شدم، این پیامک یا می‌تونه از طرف منشی باشه یا دکتر. چون دو پهلو نوشته شده. من جواب دادم: اصلا، اتفاقا خوب بودم. پیامک: آره، خوب دستمو چنگ زدی. دیگه دوزاریم افتاد که خان دکتره. گفتم: ببخشید دست خودم نبود. خانم دکتر (پیامک) : می‌دونم. از صورتت معلوم بود. من: شما هم دست کمی از من نداشتید. خانم دکتر: مودب باشید. من: ببخشید منظوری نداشتم. خانم دکتر: شوخی کردم. نظرت چی بود؟ من: راجع به چی؟ خانم دکتر: امروز دیگه. من: نمی‌دونم جواب بده یا نه. خانم دکتر: من با این موضوع نبودم. خودت چه حسی داشتی. من: می‌تونم بگم. خانم دکتر: واسه همین سوال کردم دیگه. من: تا حالا این حسو نداشتم. دکتر: اسمه کوچیکت، همینه که توی دفترچست. من: اره دیگه. خانم دکتر: راست گفتی دوست دختر نداری. من: اگه بگم آره دروغ گفتم. دوست دختر داشتم. خانم دکتر: الات چی؟ . من: نه، اهمیتی دیگه برام نداره. خانم دکتر: دوست زن هم نداری؟ . من: این چه سوالی هیچ فرقی نمیکنه. خانم دکتر: خب دیگه مزاحمت نمیشم، پس فردا منتظرت هستم (پنج شنبه) . موفق باشی.
راستشو بخواید خیلی بهم حال داده بود. ولی واسم کافی نبود. دوست داشتم هنوز دیرتر ارضا شم. واسه همین از چند تا دوستام که سوال کردم گفتن: قبلش که می‌خوای بری 3تا قرص استامینوفن بخور. من گوش کردم. روز پنجشنبه تقریبا همون اتفاقات افتاد، ولی با یکمی تغییرات. رفتم تو، ولی اینبار همون اول کار درو بست. اومد پیشم نشست (خانم دکتر) گفت: اون شب که دیر نخوابیدی. من: من عادت دارم. دکتر: پس بهت بیشتر پیام میدم. من: باشه، خیلی هم خوبه. دکتر: برو بشین رو تخت. رفتم نشستم، اونم اومد صندلی رو گذاشت رو به روی تخت، پرده رو کشید کنار و نشست. این بار همون اول کار دکمه‌ها رو باز کرد. وای چه رونی داشت. با اون شلوار جینی که پوشیده بود میشد صافی شو حس کرد. خیلی قشنگ بود. صندلی کوتاه‌تر از تخت بود. سینه هاش تا زیر صورتم بود، خیلی بزرگ بود. گفت: آماده نشدی که. گفتم: باشه. دکتر: نمی‌خواد خودم برات در میارم. شروع کرد به زیپمو باز کردن. دستشو گرفت زیر کیرم، دستکش دستش نبود. با یک کرم که از قبل بالای تخت گذاشته بود، کارو آسون کرد. شروع به بالا پایین کردن دستش کرد. قشنگ میون سینه هاش معلوم بود، باور کنید سفید‌ترین چیزی بود که دیده بودم. فکر کنم برای عمد این کارو کرده بود.
من چشام بدون اختیار به سینه هاش دوخته بودم. که دیگه ادامه نداد. و گفت: چشات کجاست. سرمو سریع چرخ دادم. گفتم: دست خودم نیست. گفت: سعی کن دسته خودت باشه. اصلا هر چه رشته کرده بود پنبه شد. انگاذ نه انگار که داشته می‌مالونده. گفت:‌ترسیدی؟ . گفتم: آره، نباید می‌ترسیدم. باز شروع کرد به بالا پایین کردن. اصلا استامینوفن‌ها تاثیری نداشت. کتفم، همونجوری که چشام بسته بود، به سینش خود، سریع مثل آدم برق گرفته خودمو کشیدم کنار و گفتم: ببخشید چشام بسته بود. اونم چیزی نگفت، همینطور ادامه داد. موج قشنگی روی سینه هاش افتاده بود. باور کنید 3 بار می‌خواستم سینه هاشو بگیرم ولی جرات نداشتم. دیگه داشت میومد. گفتم: داره میاد. گفت اشکالی نداره بریز توی سطل پایین. کاملا صورتش قرمز شده بود، موهای تو صورتش ریخته بودن روی لباش. اونم دیگه چشاشو بسته بود. سریع دستم گرفتم و ریختم توی سطل. ول کن نبود همین جور می‌مالوند. تا که موهای توی صورتشو زد کنار گفت دیگه بسه.
پاشد و شروع به بستن دکمه هاش کرد. گفتم: امروز زود گرمتون شد. گفت: نه، خواستم‌اندازه‌ی روز قبل طول نکشه. فهمیدم که خودش به عمد این کارو کرده. گفتم: میشه اسمه کوچیکتون رو بدونم. گفت: واسه چی میخوای. من: همینطوری. گفت: خب روی مهر هست. توی دفترچه. گفتم: از زبون خودتون چیز دیگست. گفت: نه انگار مغ زنی هم بلدی. گفتم: اگه ناراحت میشید نگید. گفت: من ناهیدم. دستش رو اورد جلو و تبریک برای آشنایی داد. امشب که دیر می‌خوابی. گفتم: واسه چی؟ . گفت: پیامک دیگه. گفتم: آره.
شی شد. ساعت 12 شد ولی پیامکی نداد. ساعت دیگه نزدیک به 1. 30 بود که پیامک داد: سلام. ببخشید دیر شد نتونستم زودتر پیامک بدم. اگه خوابت میاد بخواب. من: سلام، همسرتون بودن. ناهید: همسر! نه بابا من الان 5 ساله طلاق گرفتم. من: چرا؟ . ناهید: شوهرم دوست نداشت تو بیمارستان کار کنم. من: مگه چند سالته؟ . ناهید: من 31 سالمه. یه سوالی ازت دارم. من: بگو. ناهید: امروز چرا به زیر پیرهنم خیره شده بودی. نمی‌دونستم چی بنویسم. یه قدر طول کشید. پیام داد. ناهید: می‌دونم، اگه خجالت می‌کشی نگو. ولی خجالت خوب نیست. منم که دیگه داشتم یه جوری میشدم. نوشتم: سینه هات. ناهید: ‌ای بابا، چرا؟ . من: خیلی قشنگ و جذاب بودن. ناهید: دوست داری؟ . وحشت کردم جواب بدم. و نوشتم، من: چی رو؟ . ناهید: منو دیگه، شوخی کردم، سینه رو، فرق نمیکنه ماله کی باشه، دوست داری؟ من: تو رو آره. شوخی کردم. ناهید: جدی گفتی یا شوخی کردی که منو دوست داری؟ . منم دیگه هوایی شدم و نوشتم. من: جدی گفتم ولی روم نشد. ناهید: خودمو، یا اونای زیر پیرهنمو. من: خودتو. ناهید: دوست داری باهم دوست بشیم. من: دوست پسرت بشم. ناهید: نه یه دوست معمولی اگه خوب بود اونوقت. من: نمی‌دونم. (واقعا هنگ کرده بودم.) ناهید: بگو دوست داری یا نه؟ من: آره. ناهید: فردا میای. من: فردا جمعس خانوم. دیگه فکر کنم زیادش بد باشه. ناهید: آدرس میدم بیا خونم. خودم می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. من: باشه. ناهید: ساعت 10 صبح بیا. منم دیگه داشتم از خوشحالی بال در میوردم. گفتم: باشه. حالا لالا؟ ناهید: آره برو لالا.
ساعت گزاشتم روی ساعت 7. صبح پاشدم. حموم کردم. سریع جدیدترین لباسم رو پوشیدم. و یکی از قرصای دکترم رو که از قبل داشتم رو خوردم. (دیر انزالی) رفتم به آدرسش، یه نیم ساعتی طول کشید تا بخونش رسیدم. آیفون رو زدم. گفت: کیه. گفتم: X-م گفت: بیا تو. رفتم تو. واقعا پری به این می‌گفتن. زیباترین زن دنیا شده بود. یه بسته شیرینی دستم بود. همونجوری داشتم نگاش میکردم. اومد روبه روم وایساد. من اصلا هواسم به صحبتش نبود. دستام می‌لرزید. تا حالا اینجوری دلهوره نداشتم. پام شل شده بود. تو همین حال و هوا بودم گفت: آهای پدرام (اسمه کوچیکم) ، کجایی؟ من که دیگه زیر لباسم معلوم نیست. گفتم: ببخشید. آخه. . . یه چرخی خورد. گفت: خوشگل شدم نه. گفتم: باور کن تا به حال همچین زنی ندیده بودم. شیرینی رو گرفت دستش. گفت: حالا پرو نشو. برو بشین واست یه نسکافه داغ بیارم. گفتم: چای بیار. گفت: باشه. چای رو با شیرینی زدیم. گفت: امروز یه سوپرایز دارم واست. گفتم: چی؟ . گفت: امروز می‌خوام برات اونکارو رو تخته خودم انجام بدم. من: وای. سورپرایز شدم. پس می‌خواستی روی قالیچه اینکارو کنی. یه لبخندی زد گفت: زبونم داشتیو ما خبر نداشتیم. گفتم: پس چی. ناهیــــــــد. گفت: جونم. من: میشه بگی چرا بعد از این همه آدم با من دوست شدی. گفت: قول میدی مال خودم باشی. گفتم: آره. گفت: نه بگو دوست دارم ماله ناهید باشم. ماله خوده خودش. منم همین جمله رو تکرار کردم.
دستش. انداخت دوره گردنم و کشوندم توی اتاق خوابش. واقعا سلیقه‌ی قشنگی داشت. نور قرمز. تخت قرمز. خیلی حال می‌داد. گفت: چون هنوز دوست پسرم نیسی فقط منو از گونه ببوس. منم تورو از گونه می‌بوسم. لبشو آروم رو گونم گذاشت. باور کنید داشت لبش گونمو می‌سوزوند. با یه چند لحظه مکس، لباشو برداشت. چشاش قرمز شده بود. البته نه از روی شهوت، اشک تو چشاش بود. گفتم: ناهیــد چیه؟ گفت: تا حالا کسی رو با این علاقه نبوسیده بودم. منم سریع لبمو گذاشتم رو گونش و آروم بوسیدمش، لبم کامل رو گونش بود یکم طولش دادم. موقعی که می‌خواستم لبمو در بیارم صورتشو دنبال لبم می‌کشوند.
هوای خاصی بود. دیگه شهوت نبود. واقعا عاشقش شده بودم. گفت: شروع کنم. گفتم: نه. با تعجب پرسید چرا؟ . گفتم: چون دوست دارم. تا اینو گفتم سرشو انداخت زیر و گفت: واقعا دوسم داری. گفتم: آره. سرشو آورد بالا. موهاش رو بینیش ریخته بودن. گفتم: ناهید من 21 سالمه و تو 31 سال، پشیمون نمیشی. گفت: من باید آرزوی تو رو داشته باشم. نجیب، دوست داشتنی، قشنگ. گفتم: دیگه بسه. گفت: دست تو بزار پشتت. گفتم: باشه. زیپمو باز کرد. با دست کشیدش بیرون شروع به مالیدن کرد. سرشو برد پایین که کاره دیگه‌ای رو اضافه کنه. صورتشو با دست گرفتم گفتم: ناهید این کارو الان نکن. هر وقت دوست پسرت شدم. سرشو ا

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#266 | Posted: 28 Mar 2011 06:01
علی و خاله شیوا
(نویسنده این داستان من نیستم ! )
سلام من علی هستم داستان که از شیوا ارسال کردم و خوده شیوا هم حضور داره البته خاطره جالبی هست برای گفتن که خوده شیوا اسرار داره اون بگم کردن یکی از خاله اش که تویی کار شیوا دخالت می کرد - این خاله که خاله پروین نامه داره زنی 45یا 47 ساله 2 بچه داره داستان طوری شروع شد که پروین خانم می گفت چرا علی و شیوا اینقدر با هم صمیمین و شاید خبرای باشه فوض درست می گفت من شیوا گفتیم توی ارتباط با هم وقتی کس باشه حواسمون جمع کنیم داستان اونطوری شد که شیوا خونه خالش داشت می رفت و مردی از اونجا دیده که درامده بعد خودش وراد خونه خاله شده بعد سوال جالبی که خاله پروین کرده کسی ندیدی شیوا گفته نه باید کسی می دیدم بعد رنگ خاله پروین پردیده از این حرفا بعد خیلی هوای شیوا داشته تا اگر چیزی هم دیده باشه به کسی بگه بعد چند روز خاله پروین شیوا می بینه باز همون سوال می کنه که تویی خیابون کسی ندیده شیوا گفته اگر باکسی دوست اشکال نداره شما بزرگین شوهرتون فقط سر کاره از صبح تا شب بچه مدرسن و از.... این حرفها گفته اره من دیدم ولی که خالم بچه نیست من هم به کسی نمی گم که این خواستگار قبلی خاله پروین بوده دوستش داره از این حرفها فقط هم با هم صبحت می کنن و شیوا اعتماد خاله پروین به خودش جلب می کنه بعد از چند وقت شوهر خاله پروین که برای کاری به تهران رفته بود و می دونستیم قرار خبری بشه هری ما کمین کردیم بعد لحظی که اقا خونه بود شیوا در زد و در با تخیر زیا باز شد که بعد هم سریعن آقا رفت بیرون بعد از چند دقیقه من هم رفتم در زدم که اقامحمود گفته بیام دفترچه حسابی از خونه ببرم که قبلآ هماهنگ کرده بود ولی 3 روز دیرتر رفتم سراغش و زمانی که من داخل رفتم شیوا پیش خالش بود توی اتاق خواب پرشونی بهم ریخته شدن خاله پروین دیده بود خاله پروین با عجله لباس پوسیده بود که پیش من اومد با موهای پریشون و دامنی که داشت مرتب می کرد وجالب اینجا بود سوال کردم این اقا اشنا اقا محمود بود گفته نه اره همکارش بود خلاصه اون نه فهمید چی گفت من گفت فکر کنم لباس تون برعکس پوشید تازه بود که به خودش امد و رنگش بیشتر پرید خلاص من دفترچه پیدا کردم رفتم بعد منتظره تلفن شیوا شدم که با هم جایی قرار گذاشتیم که خاله پروین سوال کرده که من متوجه شدم یا نه بعد هم منتظره ببین که چون باهات صمیم هستم چیز بهم می گی یانه اون برای شیوا گفت اره ورد اسرار کرد بعد هم خاله پروین سر کس شول کرده داده همین بار اول بود از این حرفا

****

نزدیک تابستون بود که قرار شدم خانم بره اصفهان خونه بردارش من خوشحال که خونه خالی شیوا زنگ زدم شیوا و شرایط براش گفتم دیدم گفت که موقع امتحان سال سوم بود کنکور از این صبحت ها من هم گفتم هر روز نمی خواد بیای 1 امدی هم کافیه گفت باشه - موقع اش شد خانم صبح رفت و من اون روز مرخصی بود و توی کف شیوا که ساعت 12 بود که شیوا زنگ زد وگفت یکی از دوستام میاد اونجا بزار بیاد داخل که از کامپیوتر از کجا نوشته تایپ من ببره از این حرفها گفتمش امروز نمی توانی بیای گفته نه من کمی ناراحت شدم گفت امد بهم زنگ بزن گفتم باشه اسمش چیه گفت شیرین - ساعت نزدیک 1 بود زنگ خونه به صدا در اورمد که شیرین خانم بود خانمی لاغر اندام سفید موهای حنای بلی قرمز با مانتی تنگ کوتاه طارف کردم امد داخل نشست بعد زنگ زدم شیوا گفتم دوست اومد گفت خیلی خوش تیپه گفته اره خوشکل هم هست گفتم اره ( توی یه لحظه شیوا گفت دوست داری بکنیش بدم نمی اومد گفتم نه تا شیوا هست چرا دوست شیوا دیدم شیوا گفت علی خیلی شیرین خیلی حشری تا عصر هم هستش تازه اون دختر هم نیست می توانی از کس بکنیش گفت اره گفت بله گفتم چطوری شروع کنم گفت فقط بهش بگو راحت باش من هم گفتمش خوش راحت باشه خودش شروع کنه گفت بهش خب می کنی اون هم می خواد گفت باشه ) گفتم شیرین خانم شما راحت باشید گفت خواهش می کنم مانتیو شو در اورد و روسریش یه تاپ بندی صورتی پوشیده بود با سوتین سفید و شلوار لی طوسی رنگ بعد هم کمی حرف زد و حرکتی توی خونه کرد موهای سرش باز کرد بعد حرف سکسی زد گفت چند وقت شیوا رو میکنی خیلی تعریف می ده من هم حرف اینار که شیرین خانم رفت توی کار لب این صحبت ها بعد کیرم گفت من لخت کرد و شروع به ساک زدن کرد و بعد گفت می دونم سینه های به شما حال نمی ده گفت شیوا جون گفت سینه های بزرگ دوست دارید بعد هم لحظه به لحظه ساک می زد من رو حشری می کرد من توی این فرست برم دستشویی رفتم کمی ویتامین زدم بهمراه قطر و غیره بعد دیدم خانم لخت لخت نشسته منتظر من هم زیاد منتظر نه گذاشتم ایشون کیرم دادام بهش بخوره بعد شروع به کردنش کردم کس تنگی داشت توی 20 دقیقه اول ابم داشت می ورمد البته شیرین هم ارا شده بود چون کیر من بجای بلند کلفتی زیاد داره هر دوی ما توی اوج شهوت بودیم که ابم می خواست بیاد گفت شیرین داره ابمم میاید کیرم سریع در اورد گذاشت تویی کونش من هم فشار دادم ه های کشید 3 یا 4 داخل بیرون کدم ابم امد من رفت دوشی بگیرم زیاد روم توی روش باز نشده بود زیر دوش بودم به یاد کس شیوا افتادم توپل بود تقریبا بی مو البته شیوا سبزه بود توی کف شیوا بودم که شیرین اورمد توی حمام دنبالم وگفت شیوا گفته یه زنی بهش بزنی من هم درامدم رفت بیرون دیدم شیرین رفته دوش بگیر توجه نکرده بودم من هم شیوا رو می کردم هم شیرین هر دوی اونا اسمشون با ش شروع می شد البته شیوا اسمش سیما بود که بهش شیوا می گفتن .
من رفتم زنگ زدم به شیوا گفت حال می کنی با شیوا ببین چه کرده برات گفتم اره گفت شیرین چطوره گفتم خوب و تنگ گفت یعنی من گشادم گفتم نه راستی کی میای اینجا گفت می خوای بعد شیرین سیر نشدی من هم بکنی گفتم اره ولی نه کار مهمی باهت دارم گفت عصر سعی می کنم یه ساعت زودتر بیام عصر شد و شیوا امد البته توی این فاصله 2 دیگه شیرن کردم ولی خیلی خوب هم حال داد شیرین جان
شیوا اومد و بهش گفتم شیرین بفرست بره شیوا به شیرین گفت برو دیگه ممنون از لطفت که شیرین گفت خوب باشه اگر می توانه تو رو بکنه من هم باشم من هم بکنه شیوا گفتش نه منو خصوصی می خواد بکنه خلاصه شیرین رفت
بعد شیوا رو لخت کردم با شورت و سوتین بردم تو رخت خواب بهش گفتم یه خواهش ازت دارم گفت چیه بهش گفتم ناراحت نمیشی گفت نه مگر افتاقی افتاده گفتم نه ولی یه چیزی می خوام گفت بگو کوشتیم می خواستم از اجازه بدی تورو از کس بکنم گفت الان گفتم نه بعد الان که خالت نیست بهم گفت و علی من دخترم و اگر خواستم ازداواج کنم گفت اون هم درست می کنم گفت چطور گفتم من یه دوستی دارم دکتره از این کار زیاد کرده بیشتر خیاط تا دکتر بهم گفت بزار فکر کنم بعد لاس خشکه با شیوا زدم البته بعلاوه خوردن سینه های زیاد شیوا

*****

روزه 4 بود که خانم اصفهان بود که ساعت 12 من امده بودم خونه ساعت 2 بود که شیوا زنگ زد البته خبری ازش نداشتم من خونه اون هم رفته بودم ولی باز هم ندیده بودمش جواب تلفن هم نمی داد من گفت شاد ناراحت شده توی دلم گفتم شیوا از دستم پرید ساعت 2 بود که زنگ خونه به صدا در اورمد دیدم کسی کلید انداخت در میاد داخل گفتم نه کنه خانم ولی چرا نگفت بعد گفته بود حال حال هستم توی همین فکر ها بودم که دیدم شیوا خانم با لباس مدرسه کولی امد داخل گفت ای خونه گفتم اره سلام کرد اومد داخل بعد با هم رفتم داخل خونه گفت کجای دختر خوب نیستی چه خبر گفت هیچی کمی گرفتار بودم کار داشتم خوب چه خبر گفت هیچی ورفت توی اتاق کرد که لباس عوض کنه بعد اومد دیدم یهتی شرت سومه ای کوتاه پوشیده با شلوارک نخی سفید بعد هم اومد نشست کنارم شروع کرد صبحت کردن حال واحوال مجدد پرسیدم بهش گفت می ببینم سوتین نپوشیدی گفت شورت هم نپوشیدم گفتمش خیلی داغی گفت اره مخصوصا شیرین هم داغترم کرده گفتم چطور گفت شیرین از کس دادن زیاد حرف زد بعد از لذتش بعد هم گفت خوب کس می کنی نه محکم نه اروم بعد هم زود هم ارضا شده بود من هم می خوام کس بدم - بعد کلی شیوا اروم کردم از سکس گفتم لب گرفتم با سینه هاش بازی کردم از پشته لباس خیلی نرم اروم ماساز دادمش بعد لختش کردم شورتش پاش کردم سینه هاش اروم خورد خیلی لذت داشت کمرش شروع به خوردن کردم همینطور باکسش بازی می کردم تا خیس خیس شد بعد کمر باستن پاهش همه خارو خوردم شورتش دراوردم کسش خشک کردم خوردم بازی می کردم لحظه به لحظه تنفسش تندتر تندتر می شد بعد کیر به کسش می مالیدم اروم اروم بیشتر از 1 ساعت کارم همین بود بعد کیرم توی کسش کردم فقط وفقط سرش اروم فشار می دارم تا جایی که می توانستم با سینه هاش بازی می کردم فشار بیشتر کردم که جیغی زد ومقداری خون بیون اومد هی بهش می گفتم اروم باش اروم باش خودتو شول بگیر کیر تا نصبه فرستادم شوت خورم زیرش گرفتم تا خون ها جمع کن چند لحظی کیرم نگه می داشتم بعد اروم عقب جلو می کردم بعد فرستادمش به دستشویی تنش می لزدید همراش رفتم و خودم شوستمش بعد لحولی دورش پیچندم و روی تخواب خواب بودمش اروم می بوسیدمش وباهش حرف میزم با سینه هاش بازی می کردم تنش عرق کرده بود از ترس باهش باز یکردم بعد شورت نشون دادم گفتم توی دیگه دختر نیستی کس من شدی خندی سردی می کرد می گفت برو کمشو بیشعور زده کسمو پاره کرده می خنده رفتم خوابیدم روش و می مالودمش بعد کیرم کردم توی دهنش گفت ساک بزن شروع به ساک زدن کرد بعد با سینه هاش بازی کردم خوردم همینطور کسش با کسش خیلی بازی کردم تا تردیک به ارضا شدنش بعد کسش خیس خیس شده بود که کیرم توی کسش گذاشتم اروم اروم شروع کردم به کردن کسش و هر لحظه بیشتر فشا ر می دادم داخل گاهی هم نگه می داشتم تا اینکه کامل گذاشتم داخل تا اخر رفت تو اون روز خوب همن یک بار از کس کردمش و این وسط شیوا اراضا این بار ارضا شدن همراه با بودن کیرم توی کسش بود نه توی کونش بعد تمام ابمو روی سینه هاش ریختم شیوا اوشب رفت خونه یعنی عصر ؛ من هم شب ساعن 8 رفتم خونه اشون به بهنای دید و بازدید که شنیدم مامانش میگه خواب امروز خسته بود خوابیده من تویی ددلم گفتم بله امروز خانم شده بود

*****
چند ماهی از داستان من و شیوا می گذاشت که من با اون سکس داشتیم مثل زن وشوهر فرقی نداشت هفتی 1 بار یا چند بار گاهی ماهی هیچ بر هر حال با هم پایه بودیم تا اینکه یه روز بازهم نزدیک زمستون بود که خانم برای زیارات به مشهد رفته بودبا مامان شیوا بعد هم خونه ما خالی بود و هم خونه شیوا البته شیوا یه خواهر و برادر کوچک تر از خودش هم داشت و مهم و جالب بودن این که مهمانی از فامیل ها که ارومیه امده بود که دختر بود و 2 سال از شیوا کوچک تر بود البته پسر خاله های شیوا شب می رفتن اونجا که شب افتاقی چیزی نباشه من بخاطره کمر درد چند روز مرخصی گرفتم و خونه بودم البته هوا هم برای ما سرد بود نه برای دختر ارومیه که شیوا با اون خونه ما اومدن شیوا طبق همیشه لباس راحت پوشید به مینا گفت که لباس عوض بکنه راحت باش بعد از نیم ساعتی که خانم مینا برای عوض کردن لباس رفته بود اومد بیرون مینا با تی شرتی تنگ کوتاه با یه دامن کوتاه زرد رنگ و تی شرتی قرمز وتند چشمکی برای شیوا زدم که این چطوریش اون گفت بیخیال و پرید تویی بغلم و شروع به لب گرفتن کرد گفت اروم شیوا مینا گفت مهم نیست می دونه من هم شروع کردم به لب گرفتن حال کردن که شیوا لباس من و خودش دراورد بعد هم خوب دیگه شروع کردم به کردن شیوا از کون کس ساک زدن و هر چیز دیگه البته مینا اندامی باریک داشت تقریبا مثل شیرین ولی نسبتا سینه ها بزرگ تر بودن ولی به پستون شیوا نیم رسید جزء یک نفر که داستانهای بعدی مگم که مینا حشری شد شروع کرد به ور رفتن با خودش به شیوا گفت کونه یا کس گفت نه کون ولی کنش صدا سگ بده گفتم چرا گفت مینا میگه اگر دونفر من بکن هیچ احساسی ندارم گفتم باشه پس من برم سراغش گفت برو گفتم باش برو لباس در بیار لب بگیر با کسش بازی کن تا من بیام رفتم من که قطری مصرف کرده بودم اسپری هم زدم اومدم باهش وررفتن تا جایی که لخته لخت شده بود من سینه هاشو می خوردم شیوا اون از کس می خورد بعد خوابدومش روی شکم من کمرش می خوردم شیوا کس و کونش و اینقدر کمرش ماساژ دادم تا چشماش باز نشدن بعد هم اروم چرخدمش و کیرم گوشه لبش کذاشتم شروع کرد به خوردن بعد کیرم لایی سینه هایش گذاشتم بعد روی کسش خیل مالدم البته ماهرت شیوا هم خیلی بالا رفته بود بعد با کمی ژل کیرم توی کون تنگ مینا کردم که ه ااز دوی ما بلند شد نیم ساعت داشتم کونش می کردم شیوا کسش می خورد گاهی کیرم می لیسید و بهش تف می زد یا سینه هاشو می خورد که خانم مینا این وسط ارضا شد من موندم خوب مینا کردم نزدک 1 ساعت شد که گفت من کافیمه من هم کیرم بیرون کشیدم مینا همونجا دراز کش شد البته من موندم کس شیوا که شروع به کردن شیوا کردم نیم ساعت گذاشت که ابم می خوایت بیاد که شیوا گفت بریز توی کون مینا سریع شیوا توفی به کون مینا زد من هم کیرم توی کونش گذاشت حول دادم توش 1 دقیقه نشدم که هر چی اب داشتم توی کونش ریختم ول شدم از خستگی کمر درد شیوا روی من افتاد با سینه ها بزرگش هر 3 تایی یه 1 ساعت خوابیدم مینا 2 بار بیشتر نکردم اما شیوا خیلی الان هم که دانشجو تهران هست باز هم بیادبرنامه با هم داریم البته از پشته سر شیوا من خیلی که اهل حال بودن کردم
حتی یکی از خاله های شیوا که اون هم خوده شیوا ردیف کرد چون زیاد از اون خوش نمی اومد

شهوت زیاد بهترین حس آزاردهنده در زندگی !
مردم مردای قدیم . یادشون بخیــــــــــر
غیرت و تعصب و مردونگی خیلی ها مُرده ، نـــه؟!
     
#267 | Posted: 28 Mar 2011 06:11
اولین سکس ، تجربه اول !
(نویسنده این داستان من نیستم)
تجربه سکس برای بار اول
من همیشه ادای پسرایی رو در می آوردم که قبلا «سکس» داشتن اما حقیقت امر چیز دیگه ای بود و من تا سن 21 سالگی که رسیده بودم حتی 1بار هم با هیچ دختری سکس نداشتم.

البته رابطه داشتم ؛ مثلا تلفنی صحبت می کردم یا کافی شاپ می رفتم یا باهاشون قدم می زدم و ماشین سواری می کردم اما «سکس» هنوز بهم پا نداد بود!

همیشه این کمبود توی زندگی ام وجود داشت. چرا من نباید مثه بقیه پسرا بتونم با یه دختر سکس داشته باشم؟ مگه چطورم هست؟ شانس ندارم حتما.

خلاصه وضع همین طور بد برایم پیش می رفت تا اینکه یه روز عصر ساعت 4 رفتم خدمات کامپیوتری. یه «نرم افزار» خریدم و اومدم سوار ماشینم بشم. اونور خیابون 2تا دختر دیدم که هر دوشون مانتوی سفید رنگ داشتن و با یه آرایش تقریبا غلیظ با شتاب راه می رن. هر چندتا ماشینی که از کنارشون عبور می کرد یکیشون براشون بوق می زد تا بتونه شانسش رو امتحان کنه.

خلاصه ، من که ماشینم هنوز پارک بود و تقریبا پشتش به اونا در اون طرف خیابون بود ، غرق در نگاه به اونا شده بودم تا اینکه دیدم اونا دارن میان به این سمت خیابون یعنی سمت من. بالاخره اومدن سمت راست خیابون و از پیاده رو کنار من داشتن می گذشتن که با خودم گفتم باید منم مثه بقیه شانسم رو امتحان کنم ضرری که نداره. بوق زدم. فکر کنم 2 تایی شد.

خدای من معجزه شد! یکی از اونا دست اون یکی رو کشید و باهاش حرف زد و بعدش دو نفری اومدن سمت ماشین من و در عقب رو باز کردن و نشستن توی ماشین.

باور نمیشد که این اتفاق افتاده. با دیدن چهره اون دو نفر مشخص بود که راحت میشه باهاشون به مرحله «سکس» رسید. اصلا خوراک دخترای خیابونی بودن اما خدائیش خوب خوشگل بودن ، شایدم آرایش بود اما مهم این بود که الان این 2تا کُس توی ماشین منن. چند ماشینی که به دنبال این 2تا صبر کرده بودند ناراحت و عصبانی به من نگاه می کردن و حسرت می خوردن که چرا... .

به سرعت ماشین رو روشن کردم و از اونجا دور شدم. رفتم به سمت خونه یکی از بچه ها که خالی بود. تو راه ازشون پرسیدم که چی شد که سوار ماشین من شدن؟ گفتن: ما خواهریم و چون اهل این شهر نیستیم وقتی پلاک ماشین شما رو دیدیم که مال شهر ما هست گفتیم بیاییم سوار همین بشیم.

من که حسابی کیرم داشت لحظه به لحظه بر اندازه اش افزوده میشد ازشون درباره کشیدن «قلیون» پرسیدم. گفتن که ما زیاد وارد نیستیم. منم هرجوری بود راضیشون کردم که برای مدت کمی بیان توی خونه دوستم که قلیونی بزنیم.

رفتیم تو خونه و قلیون رو آماده کردم با دوستم ممدحسین. مشخص بود که اونم خوشش اومده. 2تایی رفتیم نشستیم کنارشون و شروع کردیم به کشیدن «فرمول استاد»!

شاید بپرسین فرمول استاد چیه؟ یکی از دوستامون که استاد کشیدن مواد مخدر و از جمله قلیون هست بهم قبلا گفته بود که ترکیب طعم «دو سیب» و «نعناع» واقعا جواب میده و آدم رو خصوصا برای دفعات اول حسابی مَنگ می کنه.

خب منم که همین رو می خواستم. شروع کردم به تعریف از این ترکیب برای دخترا. اونام بخاطر تعریف های فوق العاده ی من شروع کردند به لب زدن و کشیدن قلیون. وای خدای من ، بعد از چند دور چرخیدن قلیون ، دیگه اون 2تا هیچی حالیشون نبود. خراب شده بودن! حتی نمی تونستن تکون بخورن. حالا نوبت چی بود؟! بله. مالش و از این کارا.

من خواهر کوچولویی رو که خیلی خیلی نسبت به بزرگتری زیباتر بود رو انتخاب کردم و رفتم تو کارش. دوستم هم که همین که یه دفعه صاحب یه رأس کس شده بود سر از پا نمی شناخت و یه حرکات جالبی انجام می داد.

اول خودم رو روش انداختم و روسری آبیش رو از سرش در آوردم و انداختمش یه گوشه. بعد گفتم گرمت نیست؟ بیا مانتوت رو دربیار. خودم درش آوردم چون اون با فرمول استاد داغون شده بود. بعد تاپش رو درآوردم و بعدش هم سوتین اش رو. حالا شروع کردم به خوردن «سینه» هاش. چون خیلی بچه بود(فکر کنم 15 سال) سینه های کوچیک و جم و جوری داشت. هی تو دستام فشارشون می دادم و باهاشون وَر می رفتم. خدای من چه حالی می داد. بار اولم با یه دختر 15 ساله و خوشگل و خوش اندام داشتم حال می کردم ؛ اصلا هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم.

خوب که با سینه هاش کار کردم دیگه داشت حسابی حشری میشد. رفتم سمت پاهاش و از نوک انگشتاش شروع کردم به خوردن. لیس می زدم و میومدم بالا و بالاتر تا اینکه رسیدم به شورت کوچولوش. درش آورم و انداختمش چند متر اونورتر. مثه یه گرگ لیس می زدم کسش رو. چشام رو بسته بودم و چشم بسته لاس می زدم. خیس خیسش کردم و رفتم سراغ لبای کوچیکش. زبونش رو کردم توی دهنم. دستم رو کردم تو موهای قهوه ایش و باهاشون بازی کردم. چه حالی می داد. هر دو نفرمون حشری حشری شده بودیم.

صدای آه و ناله دوستم و اون یکی دختره از اون اتاق می اومد. گفتم: می خوای صدای تو هم مثه خواهر بزرگت دربیاد؟ گفت: یعنی چی؟ گفتم الان می فهمی. کیرم رو در آوردم و کردم تو کسش و آروم آروم فشار دادم توش. فورا جیغ کشید. مشخص بود که تا حالا کم داده ؛ فوقش چندبار. تنگ تنگ بود لامصب. کیرم رو درآوردم و تف کردم روش و یه تف هم توی کس اون. دوباره کردم کیرم رو اون تو.

در حالیکه داشتم می کردمش به صورتش نگاه می کردم که حالت ناراحتی به خودش گرفته بود. درد داشت و چشاش رو هی می بست و هی باز می کرد. می گفت: اشکان آروم تر. -صبر کن عادت می کنی کم کم.

دیگه داشت آبم میومد که فورا کشیدم کیرم رو از کسش بیرون. یه چند لحظه صبر کردم آروم بشم. بعد دستی روش کشیدم و بردمش دم دهنش و گفتم بخورش. مثه بیشتر دخترای دیگه گفت من نمی خورم و بد میاد و عادت ندارم. گفتم عزیزم عادن می کنی. با اصرار و طی چند مرتبه خواهش راضی شد با دستمالی که تو دستش بود هی پاکش کنه و هی بمکش.

لباش رو چندبار کشید روی کیرم و احساس کردم اگه ادامه بده یه لیوان آب منی میریزه تو دهنش. داشتم منفجر میشدم که گفتم بسه. کیرم رو از دهنش کشیدم بیرون و یه نفس عمیق کشیدم. نمی خواستم زود آبم بیاد و حالش تموم بشه. وقتی کمی آروم شدم دست «راحله» رو گرفتم و دور کیرم حلقه کردم. با فشار دستم می بردمش بالا و میوردمش پایین. گفتم برام «جق» بزن. خودش دیگه یاد گرفته بود و باسرعت دستش رو روی کیرم بالا و پایین می کرد. داشتم حسابی حال می کردم.

وقتی که احساس کردم که به وقت «انزال» نزدیک شدم کیرم رو از دستش جدا کردم و بهش گفتم بیا بریم تو حموم. ببردمش تو حموم و کف حموم نشوندمش. خودم وایسادم و ایستاده رو به روی صورتش شروع کردم به جق زدن. وقتی حسابی راست کردم و داشت آبم میومد ، کیرم رو بردم رو صورتش و روی پوستش کشیدمش. بردمش رو لباش و یه دفعه آبم مثه لوله آب ریخت رو لباش و صورتش.

چه حالی داد. حسابی برای بار اولم برنامه داشتم و تقریبا بیشترشون رو عملی کردم. رفتیم حموم کردیم و بعد از دو سه ساعت ، وقتی که هم کار من و هم کار دوستم کاملا تموم شده بود و کلی با هم حال کرده بودیم و خندیده بودیم ، رفتم رسوندمشون دم در خونه عمه شون که توی شهر ما بودند.

شماره شون رو هم گرفتم و تا حدود 5 ماه باهاشون چند هفته درمیون حال می کردیم. چند وقت بعد خواهر بزرگی رو هم کردم. واقعا خواهرای جالبی بودن. کاملا راحت و عادی. انگار صد ساله دارن میدن. لامصب آخرش خط «ایرانسلم» که شماره شون روش Save بود گم شد و من مجبور شدم برم دنبال یکی دیگه. اما فکر نکنم به این زودیا بتونم مثه اونا کسی رو پیدا کنم. حیف شد اما حسابی رُسشون رو کشیده بودم.

شهوت زیاد بهترین حس آزاردهنده در زندگی !
مردم مردای قدیم . یادشون بخیــــــــــر
غیرت و تعصب و مردونگی خیلی ها مُرده ، نـــه؟!
     
#268 | Posted: 30 Mar 2011 07:29 | Edited By: pory
سولماز

الان ساعت حدود 9 شبه و من دارم مي رم خونه يكي از دوستاي خانومم (بنفشه)كه من هم با شوهرش رفيقم البته زياد ازشون خوشم نمياد و براي همينم بعد از مدت ها دارم ميرم خونشون. نه اينكه چيز بدي ازشون ديده باشم فقط زياد باهاشون حال نمي كنم. من يه خانواده مذهبي دارم و اونها خيلي به مسايل ديني اهميت مي دن ولي خودم كمتر و البته من رو هم به چشم يه آدم مذهبي نگاه مي كنن. واقعيت اينه كه من هم مسايل مذهبي رو قبول دارم ولي خيلي وقتا نميتونم جلوي خودمو بگيرم ...
بنفشه از بعد از ظهر رفته خونه سولماز و با هم بودن و قراره كه منم برم پيش اونا البته اونم شوهرش دير مياد خونه و تقريبا با هم مي رسيم. الان كه دارم ميرم اونجا خيلي به سكس ضربدري فكر مي كنم. اخه من عاشق تنوع تو سكس هستم ولي روم نميشه به بنفشه چيزي بگم. آخه اونم منو به چشم يه آدم مذهبي نگاه مي كنه. حسابي با خودم مشغول فكر هاي مختلفم تا اينكه مي رسم دم در خونشون. زنگ مي زنم و اونها درو باز مي كنن.
بنفشه طبق معمول با شوخي و خنده مياد سراغ من و منو در آغوش مي گيره. منم مي بوسمش. سولماز هم مياد طرف منو باهام دست ميده.
-سلام احوال شما خوبيد؟
-قربان شما شما چطورين؟ چه عجب از اين ورا؟ راه گم كردين؟ خيلي دلمون براتون تنگ شده بود. حميد هميشه سراغتون رو مي گيره.

خواهش می کنم ما همیشه مزاحمیم و ...
بعد از یه ذره حرفای مرسوم همیشگی میرم و میشینم رو مبل و شروع می کنم بدون وقفه کس و کون سولماز خانوم رو دید زدن البته مواظبم که خانومم متوجه نشه. چون خانوما خیلی زود این چیزا رو می فهمن. قیافه خیلی قشنگی نداره ولی انصافا که کس و کون تپل و مشتی داره. اونا با هم مشغول آوردن میوه و پذیرایی و این جور چیزا میشن و من هم در این میان فقط در عالم خودم سیر می کنم. وقتی میان میشینن سولماز یه ذره با من گرم تر می گیره و احساس مشترکی بین ما شکل می گیره. منم مدام می خندونمشون و اونها رو شاد می کنم. خلاصه یه نیم ساعتی رو همینجوری مشغولیم تا اینکه حمید شوهر سولماز از را ه میرسه و با هم سلام و علیکی می کنیم و مشغول حرفای روزمره و میوه خوردن می شیم. زود شام و میارن و می زنیم به بدن در حین شام خوردن من حسابی تو سینه های سولماز خانوم سیر می کنم.
شام که تموم می شه می ریم میشینیم رو مبل و خانوما میز رو جمع می کنن. بعد از اون سولماز و بنفشه میان و کنار ما میشینن و شروع به حرف های معمولی و خودمونی میکنن. بنفشه همیشه به آدم ضایع تو دوستاش معروفه و همیشه تو حرفاش یه دفه می زنه جاده خاکی. داریم راجع به بچه دار شدن حرف می زنیم که یه دفه بنفشه می گه: بابا ما که حالا حالا ها بچه دار نمی شیم. اصلا نسلمون داره منقرض می شه. یه دفه همه ساکت می شن و منم طبق معمول سرخ می شم. یه دفه سولماز و شوهرش می زنن به خنده و یه جوری همدیگرو نگاه می کنن. سولماز می گه: راستی مگه شما هفته ای چند بار سکس می کنین؟ منو می گی اصلا خشکم زده و دارم فرشو نگاه می کنم. بنفشه می گه: ماهی یکی دوبار. شما چی؟ سولماز می گه: ما اگه شبی دو بار نباشه یه بار هست. دیگه بحث میره تو جاده خاکی و همه حرفایی که فکرشم نمی کردم بزنیم می گیم.
حمید راجع به معایب سکس کم صحبت می کنه و سولماز و بنفشه هم بلند بلند راجع به لذت های توی سکس صحبت می کنن. کم کم فضا داره به اون چیزی که من دوست دارم نزدیک می شه و من هم به اوج هیجان رسیدم. من و سعید همش با یه نیم نگاه به زنامون به همدیگه می خندیم و به حرفامون ادامه می دیم. تو این وسط یه دفه سولماز می گه بنفشه جون بیا تو آشپزخونه کارت دارم. و خیلی زود دوتایی میرن تو آشپزخونه و شروع به پچ پچ می کنن.

من و حمید حرف زیادی برای زدن نداریم و همینجوری با حرفای معمولی و خنده های الکی زمان رو تلف می کنیم تا اون دو تا بیان ببینیم چه نقشه ای کشیدن. تو نگاه جفتمون یه هیجانی همراه با انتظار هست. من فکر می کنم اون دو تا تو این زمینه وارد ترن تا من و بنفشه.
خلاصه بعد از چند دقیقه خانوما میان بیرون و سولماز می گه علی جان می شه یه دقیقه بیای توی اتاق من می خوام باهات یه مشورتی بکنم. انقدر جدی این حرفو می زنه که من واقعا باورم می شه که باهام یه کار مهم و جدی داره. با یه نگاه به بنفشه تایید می گیرم و اونم به من می خنده و اجازه می ده که برم تو اتاق. سولماز در اتاق رو می بنده و شروع می کنه به حرف زدن: «علی جان چرا زیاد با ژیلا سکس نمی کنی؟ مگه تو از این کار لذت نمی بری؟» «چرا ولی خوب دیگه این کارا حوصله می خواد» «ولی من فکر می کنم مشکل تو حوصله نباشه آخه مگه کردن هم حوصله می خواد؟» از لحن سولماز خیلی حشری می شم دیگه ناخودآگاه دارم به کسش نگاه می کنم و گاهی هم سینه هاش که قلمبه شده و نوک سینه هاشم از زیر تی شرتش پیداست. «واقعیتش اینه که من تو سکس به تنوع خیلی نیاز دارم و اصلا نمی تونم یک کار تکراری رو انجام بدم به همین خاطره که حوصله ام از این کار بعد از یه مدت سر می ره»

سولماز با شنیدن این حرف من یکم فکر می کنه و بعدمی گه:« آخه بنده خدا این که مسئله ای نیست که داری به خاطرش رابطه خودتو زنتو خراب می کنی» «چرا مهم نیست باید بالاخره حل بشه دیگه» سولماز به چشمهای من نگاه می کنه و یه لبخند شیطنت دار می زنه. اصلا یادم رفته که کجا بودیم و چرا الان اینجاییم. سولماز دست منو می گیره و می کشه طرف خودش و دستمو نوازش می کنه. از شادی تو پوست خودم نمی گنجم. بالاخره دارم به آرزوم که تنوع در سکس بود می رسم. من هم دست سولماز رو نوازش می کنم و اون چشم هاشو می بنده. آروم لبامو به لباش نزدیک می کنم و می بوسمش. از خوردن لب خوشم نمیاد. فقط می بوسمش. اون هم خوشحال به نظر می رسه. کنار تخت می شینیم و همدیگرو در آغوش می گیریم. به خودم فشارش می دم تا سینه هاش به بدنم بخوره خیلی حال میده. دارم از لذت می میرم. سینه هاش سفت و بزرگن. چند بار پشت سر هم به خودم فشارش میدم.

کیرم قشنگ سیخ شده و داره به بدنش می خوره. واقعا حال عجیبی دارم. آروم دکمه های پیرهنشو باز می کنم و سینه هاشو از زیر سوتین می بینم. چون سوتینش توریه و خیلی قشنگش کرده. پیرهنشو کامل از تنش در میارم و به سینه هاش حمله می برم. وای که چقدر خوشمزس. مدام سینه هاشو می کنم تو دهنم و می لیسم. بعد هم نوک سینه هاشو اینقدر می مکم که آه از نهادش بر میاد. همش آه و اوه می کنه و یه چیزایی میگه که من متوجه نمیشم. فقط حشری ترم می کنه. میخوابونمش رو تخت و یه کم با هم ور می ریم تا اینکه تصمیم می گیرم اونجوری که دوست دارم باهاش حال کنم. بهش می گم:«سولماز جونم می تونم هر کاری دوست دارم بکنم؟» «آره عزیزم بکن هر کاری می خوای بکن» چهر دست و پا روی تخت می شونمش و آروم و با مکث شلوارشو از پاش در میارم و در این میون کون بزرگشو تماشا می کنم خیلی بهم حال می ده. بعد یه دفعه شرت و شلوارشو می کنم و شروع می کنم به خوردن کس و کونش از عقب مدام آه و اوه می کنه. «جونم جوننننننن جوووووووون» خودم هم کاملا لخت می شم و جلوش می ایستم. کیرم رو می گیره و می کنه تو دهنش و شروع به خوردن می کنه. خیلی وارده و خوب لیس می زنه. بعد چند بار خوردن کیرم، پشت سرش رو می گیرم و کیرم رو تو حلقش فرو می کنم. از این کار خیلی لذت می برم. چشماش سرخ می شه و سرفه می کنه و من باز هم ادامه می دم و بیشتر فرو می کنم. داره خفه می شه که می کشم بیرون می دونه که نباید اعتراض کنه چون خودش اجازه هر کاری رو به من داده بود. انقدر کیرم تو حلقش فرو می کنم که همه بدنش از آب بیرون اومده از حلقش خیس می شه و من فقط کیف می کنم. بعد می خوابونمش رو تخت و می افتم به جون کسش حالا نخور کی بخور انقدر چوچولشو تحریک می کنم و می خورم که بعد از دو دقیقه فریاد می زنه و مثل شیر آب از کسش آب بیرون می پاشه خیلی حال می کنم و همه آب کسش رو می خورم. بعد برش می گردونم و همینجور که هنوز داره می لرزه، کیرم رو از پشت فرو می کنم تو کسش. مثل بهشت می مونه و بوی خوبی هم می ده. تلمبه پشت تلمبه. دارم از کمر می افتم ولی باز هم تلمبه می زنم. از پشت خیلی حال میده. قبل از اینکه آبم بیاد کیرم رو در میارم و یه تف رو سوراخ کونش میندازم و کیرم رو بدون هیچ معطلی میذارم دم سوراخشو هل میدم تو. سرش که می ره تو. اشک سولماز در میاد ولی من ادامه میدم. کیرم داره خفه می شه و حال می کنه. با یه فشار دیگه و کمی هم تف تا ته می ره تو کونش و من شرو ع می کنم به تلمبه زدن تو کونش و بعد از چند دقیقه همه آبمو تو کونش خالی می کنم. بی حال می افتم روش و نفسم بند میاد. یه ربع بعد وقتی به خودم میام می بینم که سولماز تو بغلم خوابیده و سینه هاش تو دستمه.

بلندمی شیم و می ریم توی حمومی که از همون اتاق در داره. اون فکر می کنه که من می خوام بشورمش ولی من مجبورش می کنم زانو بزنه و جلوی کیرم بشینه. بلا فاصله کیرم رو می کنه تو دهنش که بخوره و من با خیال راحت می شاشم تو دهنش. سریع دهنشو می کشه کنار و تف می کنه ولی به زور دهنش رو باز می کنم و تا ته می شاشم تو حلقش و دهنش رو می بندم که مجبور بشه قورتش بده حالش یکم بد شده ولی من عاشق این کارم. خودمون رو می شوریم و میایم بیرون. بنفشه و حمید هم کنار هم نشستن و معلومه که اونا هم وضعشون بهتر از ما نیست. بیشتر از همه از این خوشحالم که از این به بعد سکس با تنوع به راهه. عشق است!

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#269 | Posted: 30 Mar 2011 07:34 | Edited By: pory
سارا


من و سارا هر دومون جزوبچه هاي تجار تهران بوديم که اختيارمون دست خودمون نبود يعني به خاطر رسم و رسومات احمقانه اي که داشتن به ما حق انتخاب تويه ازدواج نداده بودن و جرات مخالفت نداشتيم.من انگليس بودم که يه روز مادرم زنگ زد گفت زني که شايسته وصلت با خانواده ما باشه رو براي تو پيدا کرديم تا يه ماه ديگه بيا تهران که بساط عروسي رو برپا کنيم..منم که اصلا آماده نبودم يعني اصلا خوشم نميومد چون هر موقع نياز به سکس داشتم سريع يکي رو جور ميکردم.با اين حال من سر خورده و ناراحت از اينکه بايد تو زندگيم يکي رو که خوشم نميومد وارد کنم.بهرجهت بعد مدتي اومدم تهران.چه استقبالي شد ازم انگار شاهزاده اي چيزي هستم.اين مراسم هميشه توجه من رو به يه مسئله اي جلب ميکرد.خيلي جالبه بعضي ها آرزو ميکنن يه دقيقه جاي من باشن ولي من آرزو ميکنم که يه زندگيه عادي داشته باشن و يه دقيقه جاي اونا باشم.پول با اينکه حلال همه چيزه ولي جذابيتش براي يه مدته و محدوده همين که به ته انچه که ميتوني باشي برسي ديگه براي تو پول معني نداره.اينم واسه من صادق بود.واسه من که که ماهي 50 هزار دلار پول تو جيبيم بود.شايد تعجب کنيد 50 هزار $با اينکه خيلي زياده ولي براي باباي من خيلي کمه.خيلي باباي منم از اونا بود که تمام سرمايه اش رو زمان جنگ رفت کلي زمين توي نياوران و فرمانيه و جردن خريد.4 سال بعد جنگ فروخت و از اون به بعد با زدن شرکتاي مختلف پول رو پول ميزاره.ولي من اصلا اينها برام جذابيت نداره.و 24 ساعت زندگيم مثل همه.ثانيه ها جاي خوشون رو به دقيقه ها و دقيقه ها جاي خودشون رو به روز ها و روز ها جاي خودشون رو................. .چند بار هم ميخواستم خودکشي کنم ولي ديدم احمقانه است .
به خاطر همين يکنواختي تصميم گرفتم ازدواج کنم.بعد اومدن به تهران و چند روز برو بيا تو فاميل آخر با خانواده زن آيندم آشنا شدم.بله اونا هم يه ثروتمندايي مثل ما بودن که بابام با باباش داد و ستد داشت.حتما خواسته با اينکار يه داد و ستد تازه اي راه بندازه.من بعد چند روز ديدمش .دختر خوبي به نظر ميرسيد.خوشگل بود ولي نه خيلي.اصلا به هم علاقه نداشتيم.يه بار ازش پرسيدم چرا با من ازدواج ميخواي بکني؟ گفت من دنبال کسي هستم که من رو از نظر مالي تامينم کنه و کاملا در رفاه باشم.وبه همين سادگي من داشتم تو زندگيه يه کسي وارد ميشدم.به همين سادگي وفقط به خاطر پول.اي بابا..... .ولي واسم فرق نميکرد تازه هيجان داشت به يه چيزه تازه اي تو عمرم برخورد ميکنم که 2 3 سالي من رو ميتونه مشغول خودش کنه..... از عروسي که حرف نزنم که بهتره.يه هتل توي دبي.همه مهمونا اونجا اومده بودن.بعدش شب يه کشتي رو کرايه کرده بودن.و يه عروسيه رويارويي که فکر کنم جريانش براي چندين ماه بين خانواده هاي تهراني بگرده.ولي اينا هم برام جذابيت نداشت.براي من جذابيتش اين بود که از فردا نقش کسي رو بايد بازي کنم که ميخواد با کسي زندگي رو شروع کنه و شريکش باشه......شب هم پدرم گفت اگه ميخواي طلاقش بدي خواهشن بزار 4 سال بگزره بعد.منم طبق معمول با يه نيشخند حرفش قبول کردم.شب شد.تويه هتل و... ولي يه چيزي که خودش رو به من جلب کرد اين بود که خيلي خودش رو به من ميچسبوند و آخراي عروسي ديگه واقعا تشخيص ميدادم که حشري شده و وقتي شب رفتيم هتل فهميدم با چه کسي روبه رو هستم. من رفتم تو سالن و اون رفت تو اتاق.روي مبل راحتي نشسته بودم.که ديدم يهو ديدم يه زن لخت داره به من داره حمله ميکنه.وسريع نشست رو زمين شلوارم رو کشيد پايين و کيرم رو که خواب خواب بود رو تو دستش گرفت و همونجوري کرد تو دهنش.من که هنوز تو شُک بودم که اين داره چيکار ميکنه.بعدش به تندي شروع کرد به ساک زدن.واي چه جوري ساک ميزد.زفتم تو يه عالم ديگه.سرم رو گذاشته بودم رو مبل.دستش رو کرد توي پيراهنم و روي سينه هام ميچرخوند خيلي بهم حال ميداد.کيرم سنگ سنگ شده بود.که ديدم داره اشاره ميکنه تو.منم که ديگه حشرم بالا زده بود.انداختمش روي مبل و شروع کردم به خوردن کسش.واي ي ي ي ي.چقدر اين کسش رديف بود.گوشتالو.و راحت صورتت توي گوديش گم ميشد.و اولين باري بود که کس ليسيدن انقدر واسم لذت داشت يه دفعه دادش رفت بالا -واي من رو بکن واي من کير مي خوام بکن من رو ديگه طاقت ندارم. سرم رو بردم بالا ديدم به عجب پستونايي داره و رفتم بالا.و دو تا پستوناش رو گرفتم و فشار ميدادم.ديگه داشت غش ميکرد.و رفتم بالا و ازش لب گرفتم.زبونم رو تو دهنش ميچرخوندم.واي ديواره دهنش خيلي داغ بود خيلي.يه لحظه زبونم رو از دهنش در آوردم.و گفتمready? و اونم يه yeah و منم آروم کردم تو کسش.داشتم از تعجب شاخ در مياوردم اين با اين حشرش پرده داشت.و عجب پرده اي هم داشت پاره نميشد اون که دستاش رو به کمرم چسبونده بود از ترس،آخر سر با يه فشار زياد کيرم به سقف کسش خورد و يه داد کشيد ديدم داره از حال ميره.کيرم که خوني شده بود.بهش گفتم بسه بزا واسه بعدن.گفت نه ادامه بده و منم تو اون حال ادامه دادم.البته سکس نبود زهر مار بود آخرش.ولي چيزي که تو اين سکس بهم ثابت شد که زن عجيبي داشتم خيلي عجيب بود.و همين برام يه تنوع داشت.از اون به بعد ما خيلي سکس داشتيم به طوري که هفته اول 10 بار سکس داشتيم .از کمر افتاده بودم.ولي اون هنوز ميخواست.و يه چيزي که خيلي بارز بود هر دفعه به دفعه قبلي راضي نميشد.و هر دفعه من بايد تغيير ميدادم روش کردن رو.و اين سکس ياعث شد ما به زندگي با هم راضي بشيم. من از اون به بعد با اصرار بابام رفتم مديريت يکي از شرکتاش رو توي تهران به عهده گرفتم.با اينکه سارا ميگفت بريم دبي ولي ميگفتم بزا براي سالاي اول اينجا باشيم. يه بار اومدم خونه ديدم پاي ماهوارس و داره يه فيلم سکس ميبينه.و ديدم بلي داره با آلت مصنوعي به خودش ور ميره.منم که ديگه به خاطر داشتن پارتنر سکسي مثل او خيلي حشر شده بودم.از اين صحنه به اوج رسيدم.همونجا لخت شدم.و رفتم کنارش.در حالي که دهنش باز بود و چشماش بسته بود و تو فضا بود.آروم کيرم رو کردم تو دهن بازش. -واي جان يه کير ديگه. و ميخورد.و بعدش منم کيرم رو تو دهنش بالا پايين ميکردم.ديدم چشماش رو باز کرد و ديد منم.يکم حول شد.ميخواست اونو قايم کنه گفتم لازم نيست به کارت برس و اونم با رضايت تو کسش ميکرد درحالي که واسه من ساک ميزد.واي يه لحظه روم رو کردم به ماهواره ديدم دو تا مرد کلفت افتادن به جون يکي.خيلي حشرم از ديدن اين صحنه که داشتن به هارد ترين طرز ممکنه داشتن ميکردنش زد بالا.سريع کيونش رو گرفتم.دادمش بالا.اونو در آوردم.و کردم تو کسش.و به چه شدت ميکردم.از برخورد پاهام با پاهاش صداي شلپ شولوپي ميومد که نگو ديگه داشتم ميترکيدم از حشر.بعدش خودم نشستم و نشوندمش از کيون رو کيرم.و با سرعت هر چه تمام تر بالا پايين ميکردم.تو همين حين ديدم اونم بيکار نشست و کير مصنوعي رو ميکرد تو کسش. منم که داشتم خفه ميشدم داد زدم -از دو تا کير خوشت مياد اونم داد زد -آره دو تا کير ميخوام بکنيد من رو. و اون رو خوابوندم رو سينم در حالي که کيرم رو تو کيونش بالا پايين ميکردم کير مصنوعي رو گذاشت تو کسش و افسارش رو داد دسته من.و من اونجوري ميکردمش.واي خيلي داشتم حال ميکردم.که ديگه ديدم تنم داره شل ميشه گفتم کجا بريزم اونم بلند شد و کيرم رو يه راست کرد تو دهنش و همش رو خورد.خيلي بهم حال داد.ديگه ما به کم تو سکس قانع نبوديم.تو زندگيه عاديمون تو خونه هم لخت بوديم.واي من بعضي موقع ها از ديدن روناي گوشتالوش حشر ميشدم و ديگه همونجا ميکردم توش.ولي چيزي که بهش ميگفتم هر کاري ميکنم که از بدن نيفتي و اون خيلي به بدنش ميرسيد.منم که ديگه کارم شده بود چيزايي که کمر رو پر ميکرد.سکس با سارا برام تنها جذابيت موجود توي دنيا بود.خيلي حال ميکرديم.ما هفته اي 3 بار رو حداقل داشتيم.جوري که ديگه من عاشق کس کردن شده بودم.جوري که کنترلم روي خودم رو از دست داده بودم.و با ديدن دختري که کيون و پستونش رديفه آمپرم ميزد به سقف.توي دنيا برام سکس اهميت داشت.و خوبيش اين بود به هر مرحله اي ميرسيدي مرحله اي بهتر بازم بود. من توي شرکتم خيلي سليقه به خرج ميدادم. وهميشه بهترين منشي رو انتخاب ميکردم.و هميشه منشي هي که تو خوشگلي تک و کمي قيافش به بده ها ميخورد رو استخدام ميکردم. ولي چون هميشه از نظر سکس يکي ديگه بود که باهاش هر هفته سکس داشتم زياد توجهي نداشتم تامين بودم.و خوبيه سارا اين بود با اينکه عاشق سکس بود کمتر مردي رو ميپسنديد يه بار ميگفت من فقط با تو حال ميکنم سکس داشته باشم.چون من کير هر مرد رو نميپسندم.و به خاطر همين اعتماد بهش داشتم. اونم به من.ولي يه بار ما با سه قرار داد مهم رو به رو شده بوديم و هزار تا کار رو سرمون ريخته بود.من به همه کارمندا گفته بودم که همه بايد بمونيد.اونا موندن اندفعه ساعت 8 شب بود.تايم کاريه ما ساعت 6 بود.همه رفتن.و اونشب هم که سارا رفته بود خونه دوستم کيارش اينا که با همسرش که اونم تنهاست باشه.کيارش قرار بود بياد پيش من که با هم کار کنيم آخه اون با من تو يه جاهايي شريک بود.و شب اونجا بود چون من اونشب دير ميودم.و اونشب هم خيلي حشرم بالا بود.ديدم همه رفتن و معمولا منشي که بعد من ميرفت مونده بود.از لاي در ديدم.مانتوش کنار رفته بود و يه شلوار تنگ.واي چه گوشتي اون پشت بود.به اوج رسيدم.کيرم داشت ميترکيد.من ديگه هيچي برام اهميت نداشت.واي مانتوش کنار رفته بود و من ميتونستم روناي خوشگلش رو ببينم.و تصور ميکردم برخورد پاهام به روناي خوشگلش رو و به اوج ميرسيدم.تو فکر بيخيال شدنش بودم که خودکارش سمت راستش اقتاد و من که سمت چپش بود با خم شدنش به سمت راست کيون خوشگلش رو ديدم و ديگه عين سگ وحشي شدم.رفتم روي مبل کنارش نشستم. -خانوم ...اگه ميخوايم ميتونيد بريد ها -چشم من 15 دقيقه ديگه ميرم. يکم سکوت پيشمون برقرار شد.که يه فکري به سرم زد -خانوم...شما از خقوقتون راضي هستيد؟ -خوب بله -ببينيد جدي پرسيدم.ميخوام بدونم کامرندام از خقوقشون راضي هستن يا نه..... -خوب نه آقاي ...آخه من با اين حقوق فقط پول تاکسيم تا خونمون ميشه. -خونتون کجاست؟ -ونک.من از فرمانيه برسم خونه شب شده.مثلا امشب که اضافه کار وايسادم هيچي ديگه بايد با آژانس برم که ديگه هيچي من که تو همين موقع که داشتم بهش نيگا ميکردم داشتم آروم کيرم رو به طرز ماهرانه اي ميمالوندم ديدم يه نيگاه کوچيک به اونجام انداخت. -ميخواين حقوقتون رو زياد کنم؟ -بلي -ببينيد پيش خودمون باشه من معمولا دوست دارم تو هر چيز حرفم رو رک بگم.من دوست دارم با شما سکس داشته باشم اگه شما به خواسته من عمل کنيد منم 200 تومان بيشتر ميکنم. ديدم يه برق افتاد تو چشماش. -يعني اضافه کار وايسم؟ اول نگرفتم ولي با خنده هاي حشر کنندش فهميدم -بلي چه اضافه کاري .بعدش خودمم ميرسومنتون و ديدم روي صندليش لم داد.منم آروم بلد شدم و رفتم کنارش بلندش کردم و روسريش رو در آوردم.موهاش رو روي صورتش ريختم.و يه لب کوچيک گرفتم اولش يکم ناز ميکرد که طبيعي بود.بعدش با دستم دو دکمه آخر مانتوش رو باز کردم.و از روي شلوار داشتم کسش رو فشار ميدادميه لحظه چشماش رو بست فهميدم داره حشري ميشه.مانتوش رو آروم آروم باز کردم يه تاپ تنگ پوشيده بود.که خط پستونش به راحتي معلوم بود.مانتوش رو انداختم رو ميز.و در حالي که هنوز داشتم ازش لب ميگرفتم با دو تا دستم پستوناش رو دو دستي گرفتم و فشار ميدادم.ديدم خوشش مياد.تاپش رو از تنش در آوردم.ويه جا کپ کردم واي عجب پستوناي رديفي خيلي خوب ساخته بود.خيلي.....آروم بدنش رو چسبوندم به خودش و سوتينش رو در آوردم. پستوناش توپ شده بودن.و همونجوري در حالت وايساده پستوناش رو ميخوردم خيلي حال ميکرد.بعضي موقع ها يه گاز کوچيک ميگرفتم .و اونم يه جيغ ريز ميزد که حشرم بالا ميزد.نشستم در حالتي که ايستاده بود.دکمه هاي شلوارش رو باز کردم ديدم يه شرت سفيد ناز پاشه.شلوارش رو کاملا زدم پايين و از پاش در آوردم.و از روي شرت با کسش رو ميخوردم. خيلي حال ميکرد مدام آه هاي کوچيک ميکشيد.که من رو دو برابر حشر ميکرد.اول يکم پاهاش رو ميبست ولي آروم پاهاش رو باز کردم و شرتش رو در آوردم.يه کس تيغ خورده ناز.نسبت به کس سارا گوشتالو نبود ولي به سفيديش مي ارزيد.يه بوي گيج کننده اي هم ميداد.انگاري ميدونست قراره امروز بده.شرتش رو در آوردم.ديگه تحمل نداشتم بلندش کردم انداختمش روي صندلي.پاهاش رو باز کردم.
ادامه دارد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     

#270 | Posted: 30 Mar 2011 07:39
سارا 2

سريع رفتم بساط را آوردم.من هميشه يه بسته کاندوم داشتم.رفتم اون رو آوردم.يکم مشروب هم داشتم آوردم. يکم مشروب ريختم رو کسش و شروع کردن به خوردن.انقدر حال ميداد اينجور خوردن که نگو هي ميريختم هي ميخوردم. اونم دستاش رو رو سرم گذاشته بود و فشار ميداد.ديگه تحمل نداشت.جيغ داد ميزد.که يه دفعه به ارگاسم رسيده بود.سرم رو آوردم بالا ديدم با يه دختر تمام حشر رو به رو هستم.بعدش من نشستم.يکم از مشرو ب رو سر کشيد بقيش رو ريخت رو کيرم و شروع کرد به خوردن کيرم.چقدرکيف ميدد.منم داشتم با پستوناش ور ميرفتم بعد چند دقيقه نشوندمش روي صندلي پاهاش رو باز کردم.کاندوم رو روش کشيدم.و کردم تو.و حالا بکن کي نکن.خودم که با دستام دسته صندلي رو گرفته بودم .کسش تنگ بود اول نميتونستم زياد تند کنم ولي بعد يه مددت باز شد.ولي بازم مانعم بود.پاهاش رو بعضي موقع ها ميبست.بر گردودندمش و از پشت کردمش تو همون حين با سوراخ کيونش هم ور ميرفتم اون که هيچي حاليش نبود و چون درصد الکل مشروب هم بالا بود انگاري يکم مست بود.کيرم رو در آوردم و کردم تو کيونش اولش پس زد و نرفت تو بار ديگه يکم رفت. ولي اون ميخواست فقط بکنمش آخه خيلي حشري شده بود.آروم کردم تو کيونش اولش يکم دردش ميومد ولي بعد يکم تا آخر رفت تو يکم نگه داشتم چند تا زدم رو روناش که شل کنه.و تند کردم.توي فضا بودم که آيفون در خورده شد.اون که يکم ترسيده بود -نترس من ميرم هر کي بود ميگم بره فردا بياد.فعلا تو برو تو اتاق اون رفت که تازه يادم اومد بله من با کيارش قرار داشتم.کيارش دوست صميميم بود که اونم مثل من ازدواج کرده بود.يعني ازدوجاش با من شباهت داشت..مونده بودم چيکار کنم اروم بهش گفتم بيا تو اونم آروم گفت -چي شده؟؟؟؟ -ببين دارم ميکنم؟ -کي رو؟ -اين جيگره؟ -آره -ميخواي؟ -آره پس چي منم هستم پس بشين اينجا هر موقع گفتم اي کير بيا -باشه. -اونجا اومدي لخت باشي ها خودم هم بطري مشروب رو بداشتم رفتم. رفتم تو ديدم رو صندلي تو اتاق من نشسته و داره کسش رو ميمالونه -تويي بيا ديگه دارم ميمرم. روش قرار گرفتم.و دوباره شروع کردم به خوردن کسش. مشروب يکم روش ريختم.و گذاشتم کنار و شروع کردم به وحشيانه خوردن ديدم دادش رفت بالا -منو بکن بکن ديدم دستش دراز کرد و يکم از مشروب خورد بازم خورد.مشروب گرفتم ازش و دوباره ريختم روش و دوباره خوردم.داشت به موهاش چنگ ميزد.بلند شدم کيرم رو با اينکه سنگ سنگ نبود کردم توش بعد يه مدت سنگ شد و شروع کردن به تلمبه زدن.باسنم رو گرفته بود.و داد مي زد -عزيزم دوست داري يه کير ديگه توت ميرفت -الان هزار تا کير رو دوست دارم -اي کير و بلندش کردم خودم نشستم و خوابيد رو و کردم تو کسش و جا رو باز کردم که دوستم بياد. -چشمات رو ببند و فکر کن يه کير ديگه رفته توت و کيارش کرد تو کيونش. -آي کير چقدر کيف ميده دو تا کير جان..... که يه لحظه متوجه شد يکي ديگه برگشت و وقتي خوشگليه کيارش رو ديد يه خنده اي کرد و ادامه داديم.کيارش هم خيلي وحشيانه ميکرد.اول هماهنگ نبوديم ولي هماهنگ شديم و دو تايي ميکرديم. ديگه داشت به گريه مي افتاد از لذت.من که پستوناش رو کرده بودم تو دهنم و ميخوردم.خيلي حال ميکردم.که ديدم داره آبم مياد در آوردم در حالي که هنوز کيارش تو کيونش ميکرد من کردم تو دهنش که واسم ساک بزنه.و کيارش که يکم راحت شده بود تندتر ميکرد خيلي رويايي بود خيلي حال ميداد.دوتايي تجربه خيلي خوبي بود.و تمام آبم رو ريختم رو صورتش و يکم هم خورد که ديد خوشمزس تا آخر کرد تو دهنش و آخراش رو خورد.من کنار کشيدم که کيارش راحت باشه.و خودم داشتم نگاه ميکردم کيارش عين سگ حار بود و ميکرد دختره که نا نداشت ولي داشت حال ميکرد.کيارش خيلي تندش کرده بود و دختره از درد داشت چنگ ميزد وداد ميزد که ديدم دختره به ارگاسم رسيد و کير کيارش سفيد شده بود ولي بازم ادامه مياد.دختره که به هن هن افتاده بود.بعد يه مددت آب کيارش هم اومد و اون کاملا کرد تو دهنش و همش رو به زور خروند بهش.هر سه مون پخش شديم ولي دختره که غش کرده بود.و خوابيدن هر دوشون.ولي من که حرفه اي بودم بلند شدم به همه چي سر و سامان دادم.حتي لباس دختره هم تنش کردم.زنگ زدم خونشون که کار خيلي بوده.کار تا يک ساعت تموم ميشه. بلند شد رفت يکم به خودش سر و سامون داد و رسوندمش آخرشم گفتم -بازم اضافه حقوق ميخواستي بگو و يه خنده اي کرد و رفت ادامه دارد.....................

اونشب من و کيارش تا صبح تو شرکت بوديم.... کار ها خيلي زياد بود توان ما رو گرفته بود...تو بد مخمصه اي گير افتاده بوديم. اصلا حساب ها راست نميشد.... من بازم ميخواستم به کارمندا بگم بازم شب دير ميريد که کيارش مخالفت کرد گفت بزا برن خودمون ميرسيم.... من زنگ زدم به خونه با سارا حرف زدم که آره اينطوري شده ما دو سه روزي نميتونيم بيايم.... سارا هم مخالفتي نکرد....يعني ما زياد به هم اعتماد داشتيم....يعني واقعا سکس زندگيه ما رو دگرگون کرده بود...تنها دلايل اعتمادم به سارا همين سکس بود.... ولي خوب به جز اون يه زير آبي ديگه زير آبي من نرفته بودم بعد ازدواج با سارا.... تو يه شرکت بوديم طرفاي ساعت 6 بعد از ظهر همه کارمندا رفته بودن..منشيم با ناز و افاده اومد تو -آقاي مهندس ببخشيد همه رفتن..من ميتونم برم؟؟ منشيم جمله آخريش رو جوري گفت که هر کسي جز من رو به اوج حشر ميرسوند ولي با اين حال -بله خانوم شما کاري نداريد بفرماييد بعد 1 ساعت کيارش اومد...نشستيم و تا طرفاي صبح به بررسي حساب ها و شرايط پرداختيم.... فرداش هم همينطور بود... من زنگ زدم به همسرم که ما نميتونيم بيايم فردا هم... اوندفعه کيارش خيلي زود اومد...از همومن موقع که اومد شروع کرديم به کار...که ساعت 11 تموم شد...بالاخره تونستيم تمام حساب ها رو بررسي کنيم خيلي حال داد....بعد يه هفته اعصاب خوردکني و خر حمالي تونستيم جمعش کنيم...... اون پيشنهاد کرد بريم خونه... منم قبول کردم... طرفاي ساعت 12:30 شب بود که رسيديم خونه.... آروم رفتيم بلکه زنامون بيدار نشن.... من و کيارش با هم خيلي روابط خانوادگي داشتيم. شده بود اونا يه هفته بيان خونه ما و ما هم يه هفته بريم خونشون.... ما تو خونه همديگه اتاق به خصوص داشتيم...مثلا کيارش اتاقي که توي قسمت جنوب خونشون بود رو واسه ما اختصاص داده بود...همين روابط عميق بود که من با اون تو اکثر کارهام شريک بودم...البته اون اصلا نامردي نميکرد و همين اخلاق خوبش باعث شده بود منم هميشه بهش وفادار باشم.رفتيم نشستيم ماهواره رو روشن کرديم کيارش بساط مشروب رو علم کرد...نشستيم 30 دقيقه اي خورديم يکم شارژ شديم رفتيم واسه خواب.من رفتم تو اتاق...چراغ رو روشن نکردم که بيدار نشه سارا...يکم گرمم بود لخت شدم رفتم تو تخت.... ديدم اونم لخته..بدن گرمم رو به بدنش چسبوندم از حرکاتش تو خواب ميشد بفهمم که کيف کرده آروم گفتم عزيزم من اومدم اونم دستش رو انداخت دور گردنم يکم ماليد... من آروم رفتم جلو و گردنش رو خوردم... -جان من چيزي نميگفتم..پاهام رو باز کردم و اون رو انداحتم بين پاهام...کيرم رو انداختم لاي پاهاش...اونم از اونور کيرم رو با دستاش گرفت و ميمالوند.... من دستم رو انداختم پستوناش رو گرفتم پستوناش خيلي ورزيده بودن ولي احساس کردم از حد عاديشون يکم کوچکتر بودن... روش رو کردم به خودم...افتادم روشدو تا پستوناش رو تو دستام گرفتم فشار ميدادم اونم حال ميکرد...و مدام صداي آه و اوهش بالا پايين ميشد...انقدر حشر بودم و انرژي داشتم آروم کردم تو کسش... ولي احساس کردم يکم کسش تنگ تر شده.... يه دفعه -واي کيارش چقدر کلفت شده کيرت يه دفعه خشکم زد کيارش کيه..يعني چي؟ -کيارش؟؟ -وا...يعني چي؟ -سارا؟ -اا...من سارا نيستم سارا اونور خوابيده -سريع از روش بلند شدم... رفتم پريدم چراغ رو روشن کردم. ديدم بَه همسر کيارشه.... داشتم از خجالت آب ميشدم....سرم رو انداختم پايين و با دستم کيرم رو قايم ميکردم -بابا ما فکر کرديم امروز نمياين اونرفت تو اون اتاق بعد يه مددت رفتم ديدم خوابش برده منم اومدم اينجا -به خدا شرمنده نميدونستم يه دفعه يادم افتاد که الان سارا زير دسته کيارشه... سريع زدم بيرون... ديدم اونا هم بيرون نشستن....من و کيارش لخت بوديم اون دو تا يه چيزي رو خودشون انداخته بودن 4 تايي نشسته بوديم و فقط به همديگه بهم نگام ميکرديم...که يه دفعه هر چهار تايي زديم زير خنده -به خدا کيارش من اصلا نميدونستمم -منم ميخواستم همين رو بهت بگم شرمنده زن کيارش گفت -حالا چيزي که نشده کيارش شروع کرد به تعريف کردن...خوشبختانه اون نکرده بود تو زنه من... و موقعي که هنگام داستان تعريف کردن من شد با يه چشمک به زن کيارش ماجرا رو يکم تغيير دادم که اتفاقي نيفته.... ولي من اگه دروغ نگفته باشم خيلي از کس شيلا خوشم اومد واقعا تنگ بود و بدرد پاره کردن ميخورد...داشتم به خودم ميگفتم بابا ميکرديش بعد پا ميشدي...ولي هر جوري که نيگا ميکردم نميشد به دوستم نامردي کنم... من و کيارش پا شديم رفتيم يه چيزي بياريم...اونا هم رفتن يه چيزي بپوشن... تويه آشپزخونه -ناقلا با زن من چيکار کردي؟ -به خدا کيارش قصدي نداشتم -بابا فداي سرت زنه من مال تو...فقط خودم و خودت -منم يه چشمک زدم به نشانه تاييد -حالا تو چيکار کردي با زنه من؟ -من هيچي بابا زنت عجب حشريه ها -هو با زنه من درست حرف بزن اونم يه چشمک زد داشتيم بساط مشروب خوري رو محيا ميکرديم -کيارش -سعيد -تو بگو -نه تو بگو کيارش هميشه پرروتر بود هميشه اون شروع ميکرد -ببين ما رو که به زور دادن...ميدونيم فقط باهاشون همسريم...بيا امشب.... ديگه بقيش رو روش نشد... ولي من اصلا انتظار نداشتم همچين حرفي رو بگه ...بابا بالاخره زنم بود...ولي يکم فکر کردم من کيارش رو از راهنمايي ميشناسم من شايد زنم رو طلاق بدم چند سال ديگه ولي کيارش ميمونه واسه هميشه برام.... تازه زنه کيارش هم که خوب بود...يعني عالي بود تنگ....... يه دست مردونه داديم... -پس برو مشروب درصد بالا رو بيار... -بابا مست ميکنن. يه دفعه به فکر فرو رفت يه باشه شيطون وار زد.... رفتيم تو سالن... ديديم لباس خوشگلي پوشيدن انگاري تازه خريده بودن...يه آرايش نصفه و نيمه رو کرده بودن... ماهواره رو روشن کرديم... يه فيلم بود.. داشتيم نيگا ميکرديم که انگاري فيلمه نيمه سکس بود... که بکن بکناش شروع شد...همه با حرص و ولع بهتري نيگا ميکرديم....هي بيشتر مشروب ميخورديم... ديدم سارا بعد 4 پک داره گيج ميزنه... آروم يه پک ديگه هم بهش دادم...نزديک خودم کردمش يکم مالوندمش.... شيلا هم همين وضعيتي بود.... اونم با 4 پک رفته بود رو هوا.. يه دو سه پک ديگه هم خوردن ديگه نميتونستن جلو پاشون رو نيگا کنن.... افتادم روي سارا. اونم دستاش رو دور من حلقه زد...و يه لب سگي از من گرفت..خوابوندمش روي راحتي...بعد روش لم دادم... تو گوشم گفت -تا حالا بهت گفتم دوستت دارم؟ منم که تعجب کردم -نه -حالا ميگم يه دفعه دنيا دور سرم چرخيد...يعني من انقدر کثيف ميتونسته باشم که بيام زنم رو که بهش تعهد دارم بزارم زير يکي ديگه باشه/؟؟؟ حتي اونم دوست صميميم باشه که حاضرم براش جونم رو بدم... ديدم کسي الان زيرمه که دوستم داره؟؟ ميتونم بهش خيانت کنم؟؟؟ يه لحظه به کيارش نيگا کردم ديدم زنش رو لخت کرده و داره ميکنتش...... يه لحظه دنيا دور سرم چرخيد........... بلندش کردم بردمش تو اتاق و نزاشتم که... من دوستش نداشتم ولي نميتونستم که بزارم... اونشب يکي از بهترين سکساي من و سارام بود....

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
صفحه  صفحه 27 از 66:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  65  66  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.