| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 27 از 35:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  34  35  پسین »  
#261 | Posted: 29 Jun 2011 05:38
اوج لذت با مینا 2

و بعد چند دقیقه حرف زدن گفتم دوستتون نمیاد گفت نمی دونم بهش زنگ بزن ببین کجاس گفتم جوابمو نمیدی تا حالا باهاش تلفنی صحبت نکردم گفت خوب اس بده اس دادم که خانوم گلم کجایی ؟ تا سند رو زدم صدای گوشیه خانم رفیعی دراومد گوشیشو برداشت ویه نگاه کرد و گوشی رو گذاشت رو میز بعدش صدای گوشی من دراومد اس رو که خوندم دیدم نوشته روبروت نشستم قرمز شدم دستو پاموگم کردم اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم اونم یه خرده خجالت کشیده بود گفت راستش من از شما خوشم اومده بود و به همچین رابطه ای هم نیاز داشتم از طرفی هم نمی خواستم با کسی باشم که ازم سوء استفاده کنه ،جا خورده بودم ولی خیلی خوشحال بودم بالاخره مینا یا همون خانم رفیعی رو دوس داشتم و ناچارا میخواستم با دوستش باشم،دوستیمون شروع شد روزای خوبی داشتیم آزادی زیادی داشت بابت دخترش هم خیالمون راحت بود اکثرا با مادربزرگش بود و هفته ای یه شب با باباش بود ،خیلی باهم بیرون میرفتیم پارک کوه هر جا که میشد البته ساعتای خلوت روز بعضی وقتا هم که کسی نبود میبوسیدمش واقعا دوسش داشتم و با تموم وجودم میبوسیدمش اونم همچین حسی داشت و من اینو میفهمیدم دیگه نیازامون قوی تر شده بود و میخواستیم با هم به اوج برسیم یه روز که داشتیم با هم تلفنی صحبت میکردیم بهش گفتم و اونم حرفمو تایید کرد و گفت همچین حسی داره و منتظر بوده که من پا پیش بذارم برای دو روز دیگه دعوتم کرد به خونش روزی که دخترش با باباش بود،دو روز برام دو سال گذشت تا اینکه روز موعد رسید یه دوش درست و حسابی و کلی هم به خودم رسیدم بعدش رفتم خونش واسه شام دعوت بودم یه دسته گل خوشگل براش گرفتم و رفتم خونش در رو برام باز گذاشته بود که دم در معطل نشم که کسی منو ببینه رفتم تو دیدم در واحدش بازه و داره منو دید میزنه خونشون دو واحد بیشتر نبود طبقه پایین مینا و دخترش طبقه بالا هم صاحبخونه بود رفتم تو دم در گل رو دادم بهش و بوسیدمش خیلی خوشگل شده بود یه خرده بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود بهش گفتم چه ناز شدی خانومم تشکر کرد و دعوتم کرد که بشینم رفت برام چایی با شکلات آورد نشست کنارم و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن بعد اینکه چایمو خوردم دستمو انداخته بودم رو شونش و با موهاش بازی میکردم یهو گفت آخ سرم ترسیدم گفتم چی شد یهو؟؟؟گفت بعضی وقتا سردرد شدید میگیره رفت یه قرص خورد و اومد نشست کنارم و سرشو گرفت تو دستاش خیلی نگرانش بودم نمی دونستم باید چکار کنم دستمو گذاشتم رو سرش و موهاشو نوازش کردم گفتم مینا جونم حالت خوبه میخوای سرتو ماساژ بدم خیلی خوبه شاید سرت خوب بشه گفت باشه امتحانش ضرر نداره رو زمین نشستم و سرش روگذاشت رو پاهام من 4 زانو بودم و سرش بین پاهام بود حالت Tشروع کردم به ماساژ دادن سرش بعد ده دقیقه گفت خیلی بهتر شدم و تقریبا دردش خوابید خوشحال شدم که بهترشده خم شدم و یه بوساز پیشونیش کردم بعد یه بوس از چشمش کردم بعد از لبش بعد بازم لبش و اونم جوابمو داد بعدش لبامون بهم قفل شد قبلا هم پیش اومده بود ازش لب بگیرم ولی الان یه چیز دیگه بود یه احساس بهتری داشت خیلی خوب بود دلم میخواست زمان وایسه و من همیشه تو اون حالت بمونم با این مدل لب گرفتن اذیت میشدم آخه خم شده بودم و کمرم درد میگرفت مینا هم اینو فهمید و گفت عزیزم بیا بریم تواتاق خواب بلند شدیم یه لب سر پا گرفتیم و رفتیم تو اتاق مینا رو محکم گرفتم تو بغلم و به خودم فشارش دادم دوست داشتم اینقد فشارش بدم که بره تو وجودم لبای همدیگرو میخوردیم و چشامونو بسته بودیم کم کم رفتیم طرف تخت و آروم هلش دادم رو تخت و همه جای صورتشو بوسیدم یه بلوز آبی پوشیده بود با دامن بلند تنگ بلوزش رو درآوردمو خوابیدم روش لبم رو لباش بود و با دستم هم موهاشو نوازش میکردم از لبش اومدم پایین زیر گردنشو بو کشیدم و بوسیدم تنها صدایی که تو فضای اتاق بود صدای نفس کشیدنمون بود از گردنش رفتم پایین سراغ سینه هاش از روی سوتین یه خرده مالیدمش بعد دستمو بردم پشتش و گیرشو باز کردم سینه هاشو گرفتم تو دستم سینه هاش خیلی درشت نبود به بدنش میومد ولی یه خرده آویزون بود که اونم طبیعی بود بالاخره یه بچه شیر داده بود یه سینش رو گذاشتم تو دهنم و میک زدم یه آه کشید که کیرم که نیمه جون بود کاملا به هوش اومد و قد کشید اون یکی هم تو دستم بود و با انگشت شصت و اشارم نوکشو میمالیدم بعد جاهاشونو عوض کردم بین سینه خوردنم هم میرفتم یه لب میگرفتم دوباره میومد سراغ سینش بعد چند دقیقه که سینشو خوردم با دستی که سینشو میمالیدم رفتم سراغ کسش دامن تنش بود از رو دامن کسشو مالیدم دیدم اینطور نمیشه چون دامنش خیلی تنگ بود بلند شدم نشستم گفتم میخوام دامنتو دربیارم چرخید گفت زیپش پشتمه بازش کن وای چه کونی داشت چه خوش تراش بود زیپشو باز کردمو چرخید رو به پشت و با کمک خودش دامنشو درآوردم خواستم بخوابم روش گفت نه اینطور نمیشه تو هنوز لباس تنته بیا لباستو دربیارم تیشرتم رو در آورد کمربندمو باز کردم زیپ و دکممو باز کرد و سرپا پایین تخت وایسادم و شلوارمو درآورد حالا هر دومون فقط با یه شرت جلوی همدیگه وایساده بودیم گفت میخوام برات ساک بزنم گفتم نمی خوای من اول برات بخورمش گفت نه میخوام اول ساک بزنم آبتو بخورم بعد تو بخوری وبعدشم بکنی میتونی دو بارارضا بشی؟ گفتم آره مشکلی نداره ولی میتونی آب کیر منو بخوری بدت نمیاد؟ گفت نه دوس دارم بخورم گفتم هرجور راحتی عزیزم یه دست از رو شرت کشید به کیرمو و شرتم درآورد کیرمو گرفت تو دستش یه بار دستشو کشید از بالا تا پایین روش و بعدش گذاشتش تو دهنش خیلی خوب ساک میزد احساس لذت فوق العاده ای داشتم در عین حالی که کیرمو میخورد خایه هامو میمالید وقتی هم که خایه هامومیک میزد واسم جلق میزد با هرحرکت لبش رو کیرم احساس بهتری بهم دست میداد بعضی وقتا هم کیرمو تا ته میکرد تو دهنش وایییی وقتی سر کیرم میخورد به ته حلقش خیلی حال میداد کم کم ریتم خوردنشو تند کرد و کیرمومحکمتر میک میزد و تا ته تو دهنش میکرد تو اوج لذت بودم که آبم اومدو خالی شد تو دهنش اونم تا قطره آخرشو مکید خیلی بیحال بودم افتادم رو تخت و اصلا حس نداشتم اومد کنارم و پیشونیمو بوسید منم لبمو گذاشتم رو لبش و لب و زبونشو خوردم حالا نوبت من بود که اونو به اوج برسونم خابوندمش رو تخت لب و زبونشوخوردم بعد سینه هاشو خوردم بعدش رفتم سراغ کسش از رو شرت یه زبون به کسش زدم و شرتشو درآوردم و پاهاشو باز کردم معلوم بود خیلی حشری شده کسش خیسه خیس بود با شورتش کسشو پاک کردم و شروع کردم به لیسیدن و مکیدن چوچولشو میکردم تو دهنم و میمکیدمش اونم اول آه آروم میگفت و بعدش صداش اوج گرفت و با آه و ناله های اون من بیشترحشری میشدم و محکمتر میخوردم انگشتمو میکردم تو کسش جوری که کف دستم رو به صورتم باشه و از زیر دستم کسشو زبون میزدم دیگه صداش اوج میگرفت و منم فهمیدم که نزدیک ارضا شدنشه با زبونم کسشو میمکیدم و با دستم بالای چوچولشو میمالیدم دیگه صداش خیلی بلند شده بود و یهو یه آیییییییی بلند گفت و بی حال شد فهمیدم ارضا شده یه خرده دیگه دستو زبونمو تکون دادم تا ارضا شدنش کامل باشه بعد رفتم کنارش دراز کشیدم و بوسیدمش که دستشو گذاشت رو کیرم و گفت حالا نوبت اینه گفتم فعلا واسا حالت جا بیاد گفت نه حالم خوبه بیا رو سینم یه خرده بخورمش که بره سر جاش رفتم رو سینش سرشو آورد بالا و کیرمو کرد تو دهنش بعد یه خرده که خورد گفتم عزیزم بسه دیگه اجازه بده بره سر جاش با یه لبخند حرفمو تایید کرد و من نشستم جلوش پاهاشو دادم بالا و کیرمو گذاشتم دمه کسش گفتم یهو فشار بدم یا آروم آروم دوست داشتم الان که با منه بیشترین و بهترین لذت رو داشته باشه یه فکری کرد و گفت یهو گفتم باشم عزیزم همینطور که کیرمو دم کسش بازی میدادم یهو تا ته کردم توش وایییییییییییییی چه تنگ بود اونم یه آی بلند گفت شروع کردم به عقب جلو کردن تو کسش خیلی حال میداد یه احساس فوق العاده بود من یه بار ارضا شده بودم و دیرتر ارضا میشدم بعد چندتا عقب جلو کردن حالتمو عوض کردم به بغل خوابید منم پشتش بودم پاشو بلند کردم و از پشت کردم تو کسش بعد حالت سگی کردمش که بهترین حالت بود تو این حالت ارضا شدم و آبمو ریختم رو کمرش با سرو صداهایی هم که مینا انجام میداد فهمیدم دوبار ارضا شده ، بعد ارضا شدن تو بغل هم خوابیدیم که احساس کردیم داره بوی سوختگی میاد بله غذاش سوخته بود زنگ زدیم از بیرون غذا آوردن و خوردیم وراجع به سکس عالیمون صحبت کردیم آخر شب هم رفتم خونمون اگه دوست داشتین بگید بقیه سکس هامون رو هم بنویسم

نوشته: یه آشنا
     
#262 | Posted: 29 Jun 2011 05:40
کس دادن زنم به پسر همسایه 1


میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. اوایل ازدواجمون من
ومحرابه زندگی خوب وشادی رو داشتیم. هردومون با عشق و علاقه هیچی رو واسه همدیگه
کم نمیذاشتیم.شایدبتونم به جرائت بگم اوائل ازدواجمون از لحاظ سکس کردن هیچ زن وشوهری
به پای ما نمیرسید. هردومون حشری و کم تجربه تو سکس ومی خواستیم همون روزهای اول
هر مدلی رو توی فیلمهای سوپر یاد گرفته بودیم روی همدیگه پیاده کنیم. اون روزها ما همه چیز
رو توی سکس می دیدیم. واقعآ یادش بخیر باور کنید شاید اگه پا میداد روزی سه بار هم من اونو
می کردم. این لحظات خوش ادامه داشت تا اینکه اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. صاحب
خونمون که عموی محرابه می شد خونه رو بدون اینکه از ما ریالی اجاره بگیره داده بوددستمون .
ولی همون اول به ما شرط کرده بود که این خونه رو واسه پسرش که توی سوئد درس می خوند
گذاشته کنار وتا مادامی که اون نیومده ما می تونیم ازش استفاده کنیم.وما هم قبول کرده بودیم.
بله شهاب درسش رو تموم کرده بود و همونجا هم با یک دختر ایرانی ازدواج کرده بود وبه پدرش
تماس گرفته بود وگفته بود که تا یکماه دیگه کاراش ردیفه و می خواد بیاد ایران. عمو تو کونش
عروسی بود وچنان با ذوق وشوق این خبر رو به ما داد که می شد لابه لای حرفاش خوند که دیگه
جدی جدی باید فکر یک خونه تا ظرف یکماه دیگه باشیم. وای ازاین بدتر نمی شد .اخه ما اصلا
امادگیش رو نداشتیم چون ما که پول اجاره بالا شهر اونم تو تهران رو نداشتیم پایین شهر هم فقط
به یک دلیل نمی تونتم برم. دلیلش هم این بود که محرابه از هر لحاظ یک گوشت به تمام عیار بود
باور کنید وقتی راه میره همچین اندامش شروع به رقصیدن می کنه که من که شوهرشم کیرم
راست میشه وای به غریبه دیگه. همین مسئله منو بر سر دوراهی قرار داده بود وا عصابم رو بود
خورد کرده بود. یا باید میرفتم زیر بار قرض و همون بالا شهر زندگی میکردم یا باید پایین شهر با
همسایه های اکثرآ چشم چرون و کس لیس زندگی می کردم. محرابه هم چون یک زن کاملآ
حشری بود منو نگران می کرد.چون دیده بودم با لوازم ارایشی سر کوچه مون چه جوری با ادا حرف می زد.

واقعآ داشتم دیوونه می شدم . شاید اشکال از خودم بود. چون زیادی بدبین شده بودم ولی شما قضاوت کنید ایا با داشتن چنین زنی واقعآ این افکار نباید سراغم میومد؟ تصمیم گرفتم از فردا زیر سنگ هم که شده یک کم پول پیش واسه اجاره خونه دوروبر خونمون پیدا کنم.فکر اینکه کس محرابه جونم کیر دیگه ای رو لمس کنه اصلآ واسم قابل قبول نبود.پیش هر اشنایی واسه پول رفتم یا نداشتند یا اگه هم داشتن اونقدری نبود که به درد من بخوره .نا امید و دل نگرون اومدم خونه.صدای محرابه زدم دیدم از توی انباری جوابم رو داد. اخه داشت وسائل رو واسه اسباب کشی جمع می کرد.تو چهرش اصلآ نگرانی نبود انگار نه انگار که عمو جونش جوابمون کرده بود. گفتم محرابه تو انگار اصلآ تو فکر از اینجا رفتن و پیدا کردن خونه نیستی؟. اون با خونسردی نگاهم کردو گفت چرا ناراحت باشم امروز داشتم تلفنی با شهین جون صحبت می کردم وبهش گفتم که داریم دنبال خونه می گردیم. که اونم با خوشحالی گفت که الان مدتیه که طبقه بالایه خونشون تخلیه شده وباباش داره دنبال یک مستآجر مطمئن می گرده وحالا که تو گفتی چه کسی مطمئن تر ازتو وعماد. شهین رو می شناختم اون یکی از دوستای صمیمی محرابه بود. اون هم واقعآ یک کس اساسی و به تمام معنا بود یادم شب عروسیمون وقتی تو قسمت زنونه کنار محرابه نشسته بودم موقع رقصیدن چنان جلوی من کون تکون میداد که از بس که راست کرده بودم نزدیک بود همه خانمها بفهمند که من محو کس و کون شهین جون قرار گرفته بودم. بعد از اون ماجرا هم کمتر دیدمش وخیلی دلم می خواست اون رو بیشتر ببینم و یک جورایی با ا اون دوست بشم. وقتی محرابه این خبر خوش رو به من داد باور کنید می خواستم بال در بیارم. چون با یک تیر دو نشون می زدم 1. دیگه نمی خواستم واسه پیدا کردن خونه همه بنگاهها رو بگردم 2.به ا ارزوم هم یعنی تور کردن شهین و کردن اون می رسیدم.با خوشحالی ولی به صورتی که سه نشه گفتم خوب حالا کی قراره خبرش رو بهمون بده؟ محرابه گفت شهین گفت که خونه کاملآ خالیه هرموقع شما ok بدید واسه ما هم مشکلی نداره. من هم گفتم پس منتظر چی هستی دیوونه زنگ بزن بگو ما از فردا دیگه اسباب کشی می کنیم. محرابه هم با خوشحالی گفت چشم عزیزم الان زنگ می زنم. طرفهای شب بود داشتیم با کمک هم اسبابامون رو جمع می کردیم که تلفن زنگ زد محرابه گفت عماد من دستم گیره اگه میشه تلفن رو جواب بده. من هم رفتم گوشی رو برداشتم. الوبفرمایید....؟ ناگهان یک صدا کاملآ شهوت الود از پشت خط گفت الوه ه ه ه سلام اقا عماد من شهینم عذر می خوام که مزاحم شدم محرابه جون هستش؟ من که با شنیدن صدای شهین هم کیرم راست شده بود و هم ضربان قلبم هم روی هزار رفته بود با لکنت زبون گفتم سلام شهین خانوم.. بله هستن گوشی خدمتتون..... محرابه محرابه عزیزم بیا شهین خانوم کارت داره. محرابه سریع اومد گوشی رو ازم گرفت... الو سلام شهین جون خوبی؟ چطوری با زحمات ما؟ خوب بفرما عزیزم..... وای نه دیگه مزاحمتون نمیشیم اندازه کافی شرمندتون شدیم ... نه به خدا... خوب حالا که اصرار می کنی باشه ولی حسابی ما رو خجالت زده کردیا..خوب قربونت برم .... می بینمت خدا حافظ.... گفتم چی شده؟ محرابه گوشی رو گذاشت ورو به طرف من کرد و گفت می بینی عماد این شهین جون چقدر با معرفت ونازه.... با اصرار زیاد منو راضی کرد که فردا با داداشش سعید بیان اینجا و تو اسباب کشی کمکمون کنن .من هم که خوشحال شدم گفتم می خواستی بگی بابا خودشون رو توی زحمت نندازن.. فردا هم فرا رسید حول و حوش ساعت 9 صبح بود که زنگ ایفون خونمون به صدا در اومد .. محرابه رفت در رو باز کنه. در رو که باز کرد دیدم یک کس ناز ناز توپ همراه یک پسر 24 ساله که دست کمی از خودش نداشت اومدن تو. تا شهین منو دید گفت سلام اقا عماد حال شما خوبه؟ من که واقعآ از این همه خوشکلی و زیبایی کم اورده بودم و دهنم دیگه داشت باز می موند گفتم مرسی شهین خانوم خیلی خوش اومدید بفرمایید. شهین هم رو کرد به سعید و گفت معرفی می کنم داداشم سعید من هم رفتم جلو وبهش دست دادم وگفتم خوشبختم. سعید پسر خیلی قشنگی بود ودست کمی از شهین نداشت ولی چشمهای خیلی حیزی داشت اینو قشنگ می شد از طرز نگاهش خوند همین مسآله منو ناراحت کرد که بعد ها یک وقت با محرابه عیاق نشن وهمون اتفاقی رو که ازش می ترسیدم بیفته؟.. اما همون موقع من چنان رفته بودم توی کس وکون و لب شهیین جون که انگار یکی بهم گفت بی خیال بابا تو دیگه خیلی شورش رو در اوری ادم نباید اینقدر شکاک باشه. خلاصه تا شب با کمک همدیگه اسباب کشی رو تموم کردیم وبه خونه جدیدمون نقل مکان کردیم. من که 3روز مرخصی گرفته بودم سعی کردم اون 2 روز دیگه رو هر کاری بود انجام بدم که دیگه تا 2ماه بعد خبری از مر خصی نبود. جا دادن ومرتب کردن وساییل هم همون2 روز طول کشید وبعداز 2 روز من به سر کارم برگشتم.ظهر که از سر کارم بر گشتم کلید رو که انداختم روی در دیدم صدامحرابه داره از تو اتق خواب میاد . انگار داشت با تلفن صحبت می کرد رفتم جلودر اتاق رو که باز کردم تا من رو دید سریع دستش رو از تو شرتش کشید بیرون وبا لکنت گفت عزیزم بعدآ با هات تماس می گیرم و گوشی رو گذاشت. رو کرد به من وگفت عماد جون کی اومدی؟ ومن هم که خودم رو زدم به کوچه علی چپ گفتم همین الان منتهی شما از بس که بلند بلند با دوستتون صحبت می کردین اگه توپ هم منفجر میشد نمی فهمیدید. محرابه که می شد حسابی شهوت رو از تو چشماش خوند گفت عزیزم ببخشید داشتم با شهین حرف می زدم . اینو گفت و اومد جلو لباش و گذاشت تو لبم 2..3 دقیقه ای لب همدیگه رو خوردیم که زیپ شلوارم رو کشید پایین که واسم ساک بزنه گفتم نه الان اصلآ حسشس نیست واسه بعد . محرابه با ناز و ادا گفت چراااااااااا؟ گفتم خسته ام. خودت هم می دونی وقتی خستم باشه اصلآ حال و حوصله حال کردن رو ندارم... گفت باشه عزیزم.. هر چی تو بگی

...
     
#263 | Posted: 29 Jun 2011 05:42
کس دادن زنم به پسر همسایه 2

بابی حوصلگی لبا سام رو در اوردم و افتادم روی تخت. همش تو این فکر بودم که یعنی محرابه با کی داشت صحبت می کرد که اینجور حشری شده بود و داشت از پشت تلفن کسش رو می مالید؟ دیگه داشت اعصابم خرد می شد همینجور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم یهو یک فکر عالی به سرم زد. بله تصمیم گرفتم به بهانه مسافرت رفتن یک جورایی سر از کار محرابه در بیارم وخودم رو از این حالت شک و عصبی بودن در بیارم. فردا صبح که رفتم اداره با هزار بد بختی و چرب زبونی2 روز مرخصی گرفتم و سریع رفتم خونه و به محرابه گفتم که از طرف اداره مون به یک مآموریت اعزام شدم وباید همین الان حرکت کنم. اونم هم سریع یک مشت وسایل رو واسم داخل یک ساک کوچک ریخت و گذاشت رو میز. خوب دیگه موقع رفتن بود نگاه با معنی به محرابه کردم وگفتم عزیزم کاری نداری محرابه هم اومد جلو و یک لب ابدار ازم گرفت و با شهوت گفت:عزیزم برو خدا نگهدار. فقط نمی دونم این 2 روز رو از بی کیری چکار کنم؟ من هم گفتم عزیزم من که نمی خوام برم سفر قند هار 2روزه برگشتم تو هم می تونی این مدت با یک چیزی خودت رو سرگرم کنی مثلآ خیار. فیلم سوپر یا چیز دیگه ..چه میدونم ........ دوباره یک لب ازش گرفتم وخدا حافظی کردم . لب اخری رو طوری بهم داد که کیرم راست شد زد به سرم که همون لحظه یک حالی با هم بکنیم اما واسه اجرای نقشه ام یک لحظه هم خودش یک لحظه بودو نباید فرصت رو از دست میدادم.سریع ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. اومدم سر کوچه مون ویک تاکسی گرفتم به راننده گفتم اولین مسافر خونه رو نگهداره. خلاصه به اولین مسافر خونه که رسیدیم راننده نگه داشت و گفت همین جا خوبه اقا؟ من هم گفتم اره مرسی همین جا عالیه. کرایه رو حساب کردم و بلافاصله رفتم داخل مسافرخونه. لابد می پرسید مگه تو داخل شهر خودت کس وکار نداشتی که رفتی مسافر خونه؟ اره داشتم می تونستم خونه پدرم هم برم ولی می خواستم واسه اجرای نقشه ام توی نهایت مخفی بازی باشه. صاحب مسافر خونه هم یک اتاق مرتب و جمع وجور رو بهم داد ومن کلید رو گرفتم ورفتم داخل اتاق. لبا سام رو در اوردم و رفتم روی تخت دراز کشید و تصمیم گر فتم که تا بعداز ظهر یک چرتی بزنم و بعد واسه اجرای نقشه ام دست به کار بشم. از بس که خسته ام بود یهو خوابم برد که ناگهان با صدای زنگ گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 4/5 بعداز ظهره نگاه توی مانیتور موبایل که کردم دیدم محرابه ست وداره ازخونه تماس می گیره. الو..... سلام عزیزم خوبی؟؟.. چی شده کارم داشتی؟؟... محرابه هم گفت نه عزیزم طوری نشده میخواستم حالت رو بپرسم راستی الان کجائی؟ رسیدی شهرستان؟ منم سریع گفتم نه عزیم هنوز نرسیدم اونجا هر موقع رسیدم خبرت می دم...... خوب کاری نداری عزیزم ؟خداحافظ...... این رو گفتم وگوشی رو قطع کردم. دیگه مطمئن مطمئن شدم که کاسه ای زیر نیم کاسه ست. چون اصلآ سابقه نداشت که هر وقت من به مآ موریت می رفتم محرابه به این زودی بهم تماس بگیره و در ضمن بپرسه که من به محل مورد نظر رسیدم یا نه؟ مثل برق لباسام رو پوشیدم اون لحظه ای که دنبالش بودم خودش جور شد و من نباید فرصت رو از دست می دادم.





از مسافر خونه اومدوم بیرون یک تاکسی دربست واسه تجریش یعنی محله مون گرفتم و حرکت کردیم. خداروشکر چیز زیادی تو ترافیک گیر نکردیم. جلوی خونه پیاده شدم و به طرف در خونمون حرکت کردم. باور کنید هر قدمی که طرف خونه بر می داشتم ضربان قلبم تندترو تندتر می شد. اخه اینکار من ریسک بود یا اینوری می شدم یا اونوری. یا من مچ محرابه رو می گرفتم و پیروز می شدم .. یا بر عکس این اتفاق می افتاد ومن شرمندش می شدم.خلاصه با همین افکار کلید رو انداختم روی قفل و چرخوندم و در رو باز کردم.یواش یواش از پله ها رفتم بالا. از هیجان داشتم می مردم. خلاصه با هر جون کندنی که بود رسیدم در خونمون. یواش کلید رو انداختم رو ی قفل و در رو باز کردم. بدون سروصدا رفتم تو .ظاهرآ کسی خونه نبود داشتم نا امید می شدم. یهو یک صدایی شنیدم .... اره صدا از تو اتاق خواب بود .رفتم پشت در اتاق خواب که درش نیمه باز بود داخل رو نگاه کردم. یکدفعه انگار که برق 220 ولت بهم وصل کردند.. خدایا چی می دیدم یعنی اشتباه نمی کنم؟محرابه پشت به من به سمت پنجره زانو زده بود وکونش رو تاقچه کرده بود ویک نفر هم مثل قحطی زده ها با ولع تمام داشت کس وکونش رو لیس می زد.محرابه ناله میکردو می گفت واااااااااااای بخور بیشتر..... زبونت رو محکمتر بکن تو سوراخ کونم..واااااااای ... سعید جون بخور بخور کسم و بخور وای زود باش دارم دیوونه می شم.تازه فهمیدم که حضرت اقا سعید داداش شهینه. می خواستم برم داخل و حال جفتشون رو بگیرم و سعید رو همونجا خفه کنم که انگار یکی بهم گفت صبر کن خره همه چیز رو می خوای خراب کنی؟ داشتم دیوونه می شدم. حرومزاده سعیدلای کو ن سفید محرابه رو باز کرده بود وداشت سوراخ کون محرابه رو که وسطش قرمز و دورش قهوه ای بود رو با اشتهای تمام لیس می زدو می خورد محرابه هم از روی شهوت تا حد جنون رسیده بود وکم کم داشت ناله هاش به جیغ تبدیل می شد. پیش خودم گفتم چرا من تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم که محرابه اینقدر از خوردن سوراخ کونش لذت می بره.دیگه داشتم یواش یواش ازنوع حال کردن سعید و ناله های محرابه حشری می شدم. ناخوداگاه دستم سمت کیرم رفت وشروع کردم به مالیدن . لیس زدنهای سعید تموم شد ونوبت به ساک زدن محرابه رسید. محرابه کیر سعید رو از تو شرتش کشید بیرون..حرومزاده چه کیر کلفت و خوش تراشی داشت اصلآ بهش نمیومد که توی این سن وسال همچین کیری داشته باشه. محرابه هم که مثل اونائی که توی کویر دارن از تشنگی می میرندو یهو می رسند به اب چنان کیر سعید رو می خورد که گفتم الانه که کیرش رو از جا بکنه. سعید ناله می کردو می گفت اااااااخ وااااای جوووووون بخور بخور جنده خانوم بخور همش مال خودته بخور عزیزم. ناگهاان سعید به محرابه گفت عزیزم دهنت رو باز باز کن .محرابه هم دهنش رو با زکرد وسعید هم کیرش رو کرد توی دهن محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن..واااااااای خدا چه حالی میده این کار دقیقآ همون جور ساک زدنی بود که من دوست داشتم همیشه هر موقع این صحنه ها رو تو فیلمهای سوپر می دیدم از شدت حشری شدن به جنون میرسیدمو حالا داشت یک صحنه زندش اونم با زنم جلوم نمایش داده می شد. سعید با قدرت هر چه تمامتر داشت با کیرش توی دهن محرابه تلمبه می زد. هربار که سعید کیرش رو از تو دهن محرابه در می اورد محرابه هم مثل اونایی که سرشون زیر اب باشه و دارن خفه میشن چنان نفسی می کشید که کیر ادم سیخ سیخ میشد....سعید رو کرد به محرابه گفت عزیم برو کنار تا من بیام روتخت دراز بکشم می خوام اون کس نازت رو جر بدم. این رو گفت و رو تخت دراز کشید محرابه هم اومد با کسش نشست روی کیر سعید و شروع کرد به بالا و پایین کردن واییییییییی سعید جون کشتی منو کشتی منو با این کیر کلفتت وااااااای ..الهی که من قربون اون کیرت برم واااااااااااااااای اووووووووووووووووووووخ... ااااااااااااااااااااااه ...اووووووووووووف وااااااااای بگآء منو بگا وااااااااااااای کسم.سعید اونو رو به بغل خوابوند کیرش رو گذاشت در کس محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن. صدای جیغ محرابه دوباره بلند شد....محکم.. محکم..محکمتر بزن...ااااااااااااااااخ جرم بده همش مال خودته...تو دلم گفتم جنده خانوم داره از کیسه خلیفه می بخشه..کیر سعید توکس محرابه در حال تلمبه زدن بود و محرابه هم داشت با دستش چوچولکش رو می مالید. ناگهان محرابه یک جیغ بلند کشید معلوم بود که ارضآء شده. حالت هاش رو خوب می شناختم.سعید گفت عزیزم زانو بزن نوبتی باشه نوبت اون کون سفید و نرم و خوشمزه نازنینته.محرابه با عشوه زانو زدو گفت فقط عزیزم یواش. سعید هم گفت باشه عزیزم حواسم هست.سعید رفت سراغ جیب شلوارش ویک قوطی روغن وازلین بیرون اورد اندازه2تا انگشت روغن مالید در سواراخ محرابه. ول 1 انگشت کرد توش بعداز کمی عقب و جلو کردن انگشتش داخل سوراخ محرابه دومین انگشتش رو هم کرد توش. محرابه کمی تو خودش جمع شد و گفت یواش سعید جون یواش.سعید هم انگشتاش رو دراورد وگفت خوب الان اماده شده واسه جر دادن . اینو گفت و سر کیرش رو گذاشت در سوراخ محرابه.یواش یواش کیرش رو کرد داخل وااااای ... یوواش یواش دارم می سوزم. باشه عزیزم طاقت بیار الان واست عادی می شه.اینو گفتو شروع کرد یواش یواش تلمبه زدن . بعداز 30 ثانیه سرعتش رو بیشتر کرد حالا دیگه محرابه هم داشت کم کم خوشش میومد. وای وقتی که سعید داشت تلمبه می زد کون نرم و سفید محرابه جونم داشت مثل ژله می لرزید....اااااااااااااااااااااییییی دارم جر می خورم...بده بیاد... وووووووووووووووووووووای کونم.... جربه منو....اااااااااااااااااخ.... وای ..اوووووووووووووووووووف.... سعید داشت تلمبه می زد که یک ناله بلند کشید و با صدای بلند گفت واااااااااااااااااااااااای داره ابم میاد محرابه جون...واااااااااای کیرش رو بیرون اورد سریع گرفت سمت دهن محرابه با تمام وجود هر چی اب داشت رو ریخت تو دهن محرابه... محرابه هم که انگار تشنه ها همشو قورت داد ویک خنده جنده وار کرد. سعید هم مثل لاش مرده روی زمین افتاد. شاید توی عمرش هم همچین حالی رو تو خواب هم نمی دید که بکنه.محرابه هم داشت ذره های اب سعید رو از روی سینه های ناز و سکسیش جمع می کرد و می خورد. حالا بهترین موقع واسه وارد عمل شدن من بود.در رو باز کردم وگفتم....خوب خسته نباشید... حال داد بهتون؟؟؟؟.. یهو محرابه وسعید مثل شوکه شده ها رو به من کردن... باور کنید نزدیک بود که سکته قلبی به جفتشون دست بده... انتظار هر کسی رو داشتی غیر از من. رو کردم به محرابه و گفتم چیه؟ انتظار نداشتی من رو الان اینجا ببینی ؟.. می خواستی که من الان جلفا باشم که سر کار خانوم راحت به کس دادنت ادامه بدی؟پس همه اون شک کردن ها بیجا نبود ومن حق داشتم؟...وای خدا من چقدر احمق و بد بختم..... اینو گفتم وسریع به طرف سعید حمله ور شدم و چنان مشتی زیر چشمش فرود اوردم که می خواست غش کنه...گفتم اگه الان نمی کشمت به خاطر اینه که نمی خوام دستم به خون سگ الوده بشه وگند موضوع در بیاد که فردا مردم بگن فلانی زنش هم جنده بود... برو بی ناموس .. برو از خونه من بیرون.بیچاره سعید از شدت ترس نفهمید که چه جوری لباسهاش رو بپوشه وسریع فرار کردو رفت.....سعید که رفت رو کردم به محرابه و گفتم : خوب همسر با وفا ونجیب من چطوری؟خوبی؟ این رسمش بود؟ها؟(با فریاد) اخه چرا مگه من چی واست کم گذاشتم؟..محرابه با لکنت و امیخته با شوکی که بهش وارد شده بود گفت:عماد...من...من.. داد زدم گفتم بسه دیگه. دیگه نمی خوام اون صدای نحست رو بشنوم.. تو هم گورت رو گم کن از این خونه برو.. برو خونه بابا جونت تا همین روزها بیام تکلیفت رو روشن کنم... محرابه هم کمتر از نیم ساعت وسائلش رو جمع کرد ویک اژانس گرفت و رفت خونه باباش. سعید و محرابه فکر می کردند من خیلی مردم که اون رونکشتم . ولی اونا نمی دونستن که من خایه این کار رو ندارم و اگه چیزی نگفتم صرفآ به خاطر این بود که بهانه ای واسه راحت رسیدن به شهین و کردن او که یکی از ارزوهای من بود برسم



...
     
#264 | Posted: 29 Jun 2011 05:43
کس دادن زنم به پسر همسایه 3


موقعی که محرابه رفت یک حالت عجیبی بهم دست داده بود. از یک طرف خیلی ناراحت و عصبی بودم که من از لحاظ سکس هیچ چیز واسه محرابه کم نذاشته بودم و دلیل خیانتش رو نمی دونستم و از یک طرف دیگه به خاطر اینکه یک بهانه بسیار عالی واسه دوستی با شهین و کردن او پیدا کره بودم منو خوشحال و راحت می کرد. طرفهای غروب بود که احساس کردم بد جور گر سنمه رفتم سر یخچال یک چیزی پیدا کنم و بخورم که دیدم چیز به درد بخور و باب میل من پیدا نمی شه. یک ان قاطی کردم پیش خودم گفتم :جنده خانوم فقط بلد بود به وسائل ارایشی هاش برسه که مبادا چیزی از مد روز عقب بیفته. دیدم در حال حاظر هیچ چیز مثل یک پیتزا نمی تونه منو اروم کنه . واسه همینم سریع لباسام رو پوشیدم که برم پیتزا فروشی یک پیتزا بخرم و بیام حسابی دلی از عزا در بیارم. از خونه اومدم بیرون خدا خدا میکردم سریع یک ماشین گیرم بیاد که برسم اونجا. راسیتش اصلآ حوصله پیاده روی رو نداشتم. از شانس بد من یک ماشین هم ترمز نزد و من مجبور شدم که یک ربع ساعتی رو تا اونجا راه برم. رفتم داخل و پیتزا رو سفارش دادم و بعداز گرفتن قبض روی یکی از صندلیها منتظر نشستم تا پیتزا اماده بشه. تو عالم خودم بودم که دیدم داره شماره من خونده میشه وبلند شدم و سریع پیتزا رو گرفتم وبه طرف خونه حرکت کردم.توراه که داشتم می رفتم یهو دیدم که یک ماشین داره پشت سرم بوق می زنه .یواش اومدم کنار که رد شه دیدم یک اقای مسنی سرش رو از ماشین کرد بیرون گفت:شرمنده جوون که پشت سرت بوق زدم اخه عجله داشتم... حالا واسه اینکه ناراحت نشی من مسیرم تا اخر همین خیابونه اگه مسیرت می خوره سریع بیا بالا تا برسونمت. منم از خدا خواسته سریع رفتم سوار شدم وحرکت کردیم. چیزی گذشت که رسیدیم در خونه ومن از اقاهه تشکر کردم واونم دو باره از من معذرت خواهی کرد. اومدم جلو در خونه و کلید رو از جیبم در اوردم وانداختم روی قفل و دررو باز کردم. از پله ها که داشتم میرفتم بالا یهو سایه یک زن رو سمت خونمون دیدم. اول خیال کردم که محرابه ست. ولی محال بود اون به این زودی ها برگرده.یعنی دیگه روش نمی شد که برگرده. همینجور کنجکاوانه داشتم بالا رو نگاه می کردم و پله ها رو پشت سر می ذاشتم که دیدم بله اون سایه کسی نیست غیر از خانوم خوشکله خودم یعنی شهین جون. تا دیدمش دوباره دست پام رو گم کردم و بدنم داغ شدو قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن.... که انگار یکی تو گوشم گفت چیه بدبخت باز یک کس دیدی و مثل این دهاتی کس ندیده ها حالت کما اومد سراغت؟ این چه وضعیشه؟ خودت رو جمع وجور کن. به هر بد بختی که بود خودم رو خونسرد گرفتم وگفتم سلام شهین خانوم.. شهین هم سریع روشوبه طرف من چرخوند و با عشوه گفت سلام اقا عماد ببخشید که حواسم نبود....... راستی اقا عماد مگه محرابه جون نیستش؟.. اخه هرچی زنگ زدم و هر چی در زدم هیچ کس جوابی نداد دلم شور زد گفتم شاید طوری شده.... منم سریع گفتم نه شهین خانوم مادر محرابه بنده خدا مشکل دیابت داره و هر چند وقت یکبار حالش بهم می خوره وبایدیکی پیشش باشه حالا اونم رفته اونجا که ازش پرستاری کنه.. شهین هم با ناراحتی گفت وای بمیرم ...اگه ازمن کاری بر میاد بگید تا انجام بدم تورو خدا تعارف نکنید.... نه مرسی شهین خانوم ما اندازه کافی مزاحمتون شدیم. همین جور که داشتیم صحبت می کردیم یک ان شهین چشمش به دستم افتاد و گفت : وا اقا عماد یعنی مارو قابل ندونستی شام رو در خدمتتون باشیم که رفتید پیتزا خریدی؟ گفتم این چه حرفیه شهین خانوم من امشب هوس پیتزا کرده بودم وگرنه ما که نمک پرورده هستیم. یهو با زیرکی گفتم حالا اگه شما قابل می دونید ما شام رو در خدمتتون باشیم. شهین یک نگاه معنی دار بهم کرد وگفت: نه مرسی اقا عماد من باید برم خونه چون منتظر تلفن یکی از دو ستامم. با اجازه تون........ به سلامت شهین خانوم... در رو باز کردم و رفتم خونه. تو کونم عروسی بود چون مرحله اول با موفقیت پشت سر گذاشتم یعنی مطلع شدن شهین از خالی بودن خونمون. رفتم داخل اشپزخونه و پیتزا رو گذاشتم رو میز و رفتم سر یخچال که یک نوشیدنی پیدا کنم که اولین چیزی که خورد به چشمم بطری دوغ بود سریع اونو برداشتم و نشستم وشروع کردم به خوردن شامم. شام که تمموم شد یک لیوان دوغ واسه خودم ریختم.داشتم دوغ رو می خوردم که صدای زنگ اومد پیش خودم گفتم یعنی کیه؟ در رو که باز کردم دیدم شهینه ویک کاسه آش هم دستشه. گفتم شهین خانوم این چه کاریه اصلآ راضی به زحمت نبودم..... نه بابا چه زحمتی گفتم یک کاسه از این اش رو واستون بیارم که پیتزا واسه شما نمیشه یک شام درست حسابی....... خوب بفرمائید تو .... یهو شهین یک نگاه جنده وار بهم کردو گفت : اخه اقا عماد می ترسم مزاحمتون بشم... گفتم این حرفها چیه می زنید شهین خانوم شما مراحمید .. بفرمائید خواهش می کنم بفرمائید... شهین یک نگاه به سمت پایین کردو اومد داخل.... یهو چشماش رو انداخت تو چشمام و گفت.. راسیتش اقا عماد این کاسه اش بهونه ای بود که من بیام اینجا چون من فردا باید واسه یک پروژه تحقیقاتی که تو شرکت به من محول شده کارم رو تحویل بدم . واسه همین هم یک کمی از اون مونده که باید به یک سایت اینترنتی مراجعه کنم که اطلاعات لازمه رو جمع اوری کنم.. راسیتش کامپیوترمون به خاطر دسته گل به اب دادن سعیداقاpower اون سوخته و من هنوز وقت نکردم که اونو ببرم واسه تعمیر این بود که گفتم این موقع کافی نت هم باز نیست ودیدم که نزدیک ترین راه اینه که بیام مزاحم شما بشم و از کامپیوتر شما استفاده کنم . به همین خاطر هم الکی به مامانم گفتم که می خوام یک سری برم پیش محرابه جون و بیام. داشتم از خوشحالی سکته می کردم..نه چک زدم نه چونه کس با پای خودش اومد تو خونه..... گفتم کار بسیار خوبی رو کردید که اومدید اینجا..همه وسائل این خونه متعلق به خودتونه اگه چیز دیگه ای هم لازمتون شد خداوکیلی تعارف نکنید... شهین هم با یک عشوه و ناز خاصی گفت:مرسی اقا عماد امیدوارم که بتونم جبران کنم.. منم تو دلم گفتم اگه تو بخوای همین امشب جبران میشه فقط اگه بخوای...... منم سریع کامپیوتر رو که تو اتاق بود نشونش دادم گفتم اینم کامپیوتر در خدمت شما.. شهین هم گفت ممنون اقا عماد فقط با اجازتون من یک زنگ خونمون بزنم..این رو گفت ورفت سراغ تلفن و شماره خونشون رو گرفت.....الو...الو سلام مامان جون.. میخواستم بگم که من واسه تموم کردن پروژه ام امشب رو تا دیر وقت پیش محرابه جون هستم تا از کامپیوترشون استفاده کنم .... می خواستم اطلاع بدم که دلتون شور نزنه .... باشه مامان سعی میکنم زود بیام..... باشه... خداحافظ.. وای دیگه بهتر از این نمیشد انگار همه مسائل داشت خود به خود حل میشد.یک ان یک چیزی فکرم رو مشغول کرد انم هم سعید بود... سریع از شهین پرسیم. راستی سعید اقا کجاست؟ شهین هم گفت: اون الان توی یکی از این کافی شاپها داه با یک مشت الاف تر از خودش وقت گذرونی میکنند. هرشب کارشه وتا ساعت2 بیرونه.... عالی شد خیالم از دست اون حرومزاده هم راحت شد.. شهین گفت خوب من دیگه با اجازه تون میرم تو اتاق تا کارم رو شروع کنم.. منم گفتم بفرمائید اجازه ما هم دست شماست.. وقتی رفت توی اتاق چادرش رو از سرش برداشت....وااااااااااااااااااااااااااای خدا جون چی می دیدم ...عجب هیکل ناز ومیزونی داشت یعنی من عمرا همچین هیکلی رو تا حالا ندیده بودم حتی هیکل محرابه..وای اون رکابی قرمز و شلوارک لی ابی با اون رونهای بدون مو هر بیننده ای رو بی هوش و دیوانه می کرد.....دیگه داشتم از حشر می مردم . حالت جنون بهم دست داده بود وصادقانه بخوام از احساس اون لحظه ام بگم میتونم بگم که قفل کرده بودم واقعآ قفل کرده بودم....توی حال و هوای خوردن اون هیکل ناز بودم که یهو گوشی موبایلم ز نگ خورد نگاه کردم دیدم معاون رئیس اداره مونه.میخواستم جواب ندم که پیش خودم گفتم نه .. حتمآ کار مهمی داشته که این موقع بهم زنگ زده..... الو... سلام .... مخلصیم جناب ابوابی... امرتون؟......... همینجور که داشتم حرفمو می زدم رفتم تو اشپز خونه روی یکی از صندلیها نشستم...بله ..بله .. اون پرونده رو فاکس کردم واسه بندر عباس پس فرداش جوابش اومد که گفتند مدارک لازمه اش ناقصه و باید تکمیل بشه ....بله... چشم...چشم ...تو اولین فرصت که اومدم اداره یک نگاهی بهش می ندازم.....قربون شما... خداحافظ...گوشی رو گذاشتم رو میز و رفتم ببینم خانوم کسه در چه حاله؟... با تعجب دیدم که در اتاق بسته ست...گفتم لابد موقعی که من داشتم با مهندس تلفنی صحبت می کردم تمرکزش ریخته بهم ودررو بسته .یک ان احساس شرمندگی بهم دست داد چون واقعآ بلند صحبت کردن با تلفن واسه من یک مشکل شده بود وچندین بار هم محرابه این موضوع رو بهم گوشزد کرده بود...یک ان حس کنجکاویم همراه با شهوت منو به سمت قفل در اتاق کشوند چشمم رو بردم نزدیک سوراخ قفل....... واااااااااااااااااااااااای خدا یعنی واقعیت داشت؟ پلکهامو دوباره بهم زدم که شاید خواب نباشم.. بله شهین خانوم بجای سایت تحقیقاتی رفته بود داخل یک سایت سکسی که همش عکس و کلیپ های بکن بکن داخلش بود.. یک دستش روی کیبرد بودو دست دیگه ش هم داخل اون شلوارک وداشت اون کس نازنینش رو می مالید.. اقا کیره می گفت بپر داخل و کاررو تموم کن.ولی یک حس هم می گفت صبر کن حالا زوده...یواش یواش شلوارکش رو هم کشید پائین تر ورکابیش رو زد بالا..وااااااااااااااااااااااااای خدا خدا دیگه داشتم می ترکیدم .. فکر اینکه اون دوتا سینه ناز که تا لحظاتی دیگه توی دهنمه داشت منو به مرز جنون می رسوند..بیچاره فکر کرده بود حالا که در رو بسته من حتمآ واسه اومدن تو در میزنم واجازه میگیرم که اینجوری خودش رو راحت روی صندلی ولو کرده بود وداشت با کس و سینه اش ور میرفت.. نمی دونست کیر وقتی پاشد ادب که خوبه تمام قوانین روی زمین هم رو زیر پا میذاره تا به مقصودش برسه..دیگه نتونستم طاقت بیارم با دست لرزون در رو با شتاب باز کردم..... یک ان شهین سر جاش خشکش زد...اصلآ انتظار اینو نداشت که من اینجوری وارد اتاق بشم و غافل گیرش کنم..سریع نفس نفس زنون وبا لکنت زبون گفتم....معذرت...می خوام ششهین جون.. اصلآ نمی خواستم این جوری بشه ..ولی...ولی.دیگه نمی تونستم لامسب از موقعی که چندروز پیش بعداز مدتها که از عروسیمون می گذشت دیدمت دیوونت شدم.. خدا وکیلی دیگه شب خواب نداشتم.. هرشب خواب می دیدم دارم باهات سکس میکنم... اونم نگاهی خمار به من کردو با صدایی که شهوت و جنده گی ازش می بارید گفت:حالا که اینطور شد پس بذار منم بگم.. تو میگی از چند مدت پیش که منو دید دیوونه شدی ولی من یک عمر دیوونت بودم وتو خودت نمی دونستی.. باور کن از همون شب عروسیتون من این حس اومد سراغم.. مگه ندیدی که موقع رقصیدن چه جوری جلوت کون تکون می دادم.. ولی تو دوزاریت نمی افتاد.. باور کن چندوقت پیش که محرابه به من زنگ زد وگفت داریم دنبال خونه می گردیم چنان خوشحال شدم که می خواستم بال در بیارم.چون می دونستم با اومدن شما به اینجا من هم سریع به ارزوم یعنی خوردن اون لبات می رسم. این رو گفت وسریع بلند شد دیوانه وار لباش رو گذاشت توی لبهام.. دیگه داشتم از شدت هیجان غش میکردم..با دیوانگی هر چه تمامتر شروع کردیم به خوردن لب همدیگه.. وای خدا یک بر یک حریص تر بودیم.هر چه می خوردیم بیشتر تشنه می شدیم. اب دهان شهین واقعآمثل عسل بود ..دیگه داشتیم لب همدیگه رو از جا می کندیم.ملچ ملچ ملچ لبامون خونه رو برداشته بود..من چنان داغ شده بودم که دیگه داشتم اتیش می گرفتم..لبهامو به بدبختی از لباش جدا کردم ورفتم سراغ اون سینه هایی که یک موقع از روی مانتو منو دیوونه می کرد ولی حالا لخت لخت تو دستای من و توی دهنم بودم.......مکیدن خوردن سینه ها که شروع شد حرارت بدن شهین ده برابر شد..ااااااااااااااااااااااااخ خدا.. واااااااااااای ..بخور بخور... عماد جون دارم میممیرم... بخور زبونت رو بکش لای سینم.اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.. این کار رو که کردم داشت از شدت حشر به جنون میرسید.......همینجور که سینش رو داشتم می خوردم بغلش کردم وبردمش توی اتاق خوابم و پرتش کردم رو ی تخت خوابم.سریع لباس هامو در اوردم ور فتم طرفش..دوتا پاهاش رو گرفتم بال و بینی ام رو بردم نزدیک کسش. وای خدا جون داشتم ازبوی ناز کسش دیوونه می شدمرفتم پایین تر به درسوراخ کونش که رسیدم چنان بی اختیار شدم که با ولع هرچی تمومترشروع کردم به خوردن کس وکون جیگرم..دوستانی که خوردن کس کون رو تجربه کرده باشن می دونن من چی میگم.. وااااای. خدا هر چی میخورم کسش خوشمزه تر می شد.لای کسش رو که باز کردم قرمزی کسش که پیدا شد دلت می خواست زبونت رو تا اخر بکنی توش..شهین هم که از شدت شهوت چنگ اندخته بود داخل موهام وداشت موهام رو از جا می کند. یک ان منو پرت کرد به عقب گفت نوبتی هم که باشه نوبت ساک زدن منه. این رو گفت شروع کرد به ساک زدن..ااااااخ احساس کردم که کیرم رفت داخل کیسه اب جوش..چنان حرارت شهین رفته بالا که دیگه داشت می سوخت..کیرم رو تا ته میکرد توی حلقش و در میا ورد .. بار دهمی چنان کیرم رو کرد توی حلقش که دیگه عقش گرفت.گفتم شهین جو ن بسه دیگه . می خوام بکنمت.... میخوام بکنم توی اون کس سفید و نازت..اون پاش رو با ز کرد با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود گفت بیا.. بیا..جرش بده جرش بده.. منم کیرم رو گذاشتم دم کسش اومدم که فشار بدم یهو پرسیدم.. راستی شهین مگه تو اوپنی؟ شهین گفت اره.. گفتم کی اوپن شدی؟گفت هیچی بابا اوایلی که جلق زدن رو یاد گرفته بودم یک روز خونمون خالی شد ومنم یک فیلم سوپری رو که از همکلاسیهام گرفته بودم رو از تو کمدم در اوردم و گذاشتم رو دستگاه نشستم نگاه کردم.یهو چنان تحت تآثیر اون فیلم قرار گرفتم که یک ان دیدم انگشت سبابه ام تا ته تو کسمه ودستم خونی شده.. اینو که گفت یک ان دلم سوخت..ولی دیگه کاری بود که شده بود..سر کیرم رو اروم کردم توش.. دیدم یک ناله شهوت انگیز کرد و گفت .. بکن بکن .. میخوام کیرت رو حسابی سیر کنی.. وای وقتی همه کیرم رو هل دادم توی کسش داشت از شدت دردو شهوت میمرد.. اخه تا حالا شاید این سومین کیری بود که به قول خودش می خورد.اااااااااااااااااااااه واقعآ هم راست می گفت عجب کس تنگی داشت.باور کنید کیر ادم خم میشد تا بره توش..وااااااااای خدا جون هر چه عقب جلو می کردم بیشتر می مردم..وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عماد..بکن عماد..اووووووووووووووووووووووووووف جرم بده جرم بده...همینطور که داشتم تلمبه میزدم کیرم رو دراوردم گفتم حالا زانو بزن زانو که زد کیرم رو از عقب کردم تو کسش. وشروع کردم به تلمبه زدن...وای ازشدت شهوت دیگه حواسم به تلمبه زدن هام نبود چنان میزدم که تمام بدن شهین به لرزه می افتاد. شهین هم که از شدت درد وشهوت یکی از بالشها رو گاز گرفته بود وداشت جیغ می زد....کیرم رو کشیدم بیرون.اون سورا خ کونش چنان وسوسه انگیز بود که انگار داشت باهات حرف می زد.قبل از که بکنم توش شهین گفت عماد جون بذار یک کم ساک بزنم بعد بکن تو کونم. گفتم بیا عزیزم..واااااااااااااااااااااااای دوباره ساک زدن دیوانه وارش شروع شددیگه داشت ابم میومد که هلش دادم عقب و گفتم کافیه می خوام ابم رو بریزم توی اون کون سفید و نرم گوشتیت.سریع زانو زدو کونش رو طاقچه کرد طرفم گفت زود باش زودباش دیگه...منم یک تف انداختم سر کیرم و گذاشتم در کونش یواش هل دادم توش دیدم یک کم درد کشید بعد سریع خودش شروع کرد به عقب و جلو کردن.اوووووووووووووووووووووووووووف داشتم دیوونه میشم. مثل اینکه خیلی دردش نمیومد معلوم بود از عقب زیاد داده.اه ه ه ه ه ه ه ه ه عماد واااااااااااااااااااااااای عماد جونم بگآء منو بگا تا ته بکن توش بکن اوووووووووووووف بکن محکم محکم محکمتر... اوووووووه ..واااای بزن بزن وای کونم...همینطور که داشتم تلمبه میزدم احساس کردم که تمام وجودم می خواد از کیرم بزنه بیرون..وااااااااای داره میاد داره میاد...اااااااااخ تکون نخور تکون نخور .. اااااااااااخ احساس کردم کیرم منفجر شد.. با نیروی هر چی تمامتر ابم رو ریختم توی کونش..شهین هم جیغ زد..وااااااااااای جون سوختم سوختم... وای خدا جون..... من که دی گه نا نداشتم راه برم .. هر دو مون واسه 10 دقیقه افتادیم روی تخت. بعداز 10 دقیقه بلندشدم لب شهین رو بوسیدم وازش تشکر کردم. شهین هم منو بوسید و اومد لباساش رو تنش کنه که گفتم شهین جون حموم نمی خوای بری؟.شهین هم گفت نه مرسی الا اگه برم خونه شک می کنن رفتم خونه خودم میرم. گفتم باشه هر جور میلته. دوباره اون لبای نازش رو بوسیدم وتا دم در بدرقه اش کردم وچشمام انداختم تو چشماش گفتم شهین بابت هم چیز ممنونم و اونم گفت من هم همچنین.این رو گفت و خداحافظی کردو رفت. وقتی رفت هنوز باور نمی کردم که الان من وشهین داشتیم با هم حال می کردیم. سریع رفتم توی حموم دوش رو باز کردم. زیر دوش که بودم یک ان یاد محرابه افتادم. ولی گفتم بذار یکماهی خونه پدرش باشه که هم ادب بشه و هم من دلی از عزا با شهین جونم در بیارم... تا اوون باشه دیگه به غریبه کس نده.
     
#265 | Posted: 29 Jun 2011 05:44
کاتارينا


عمارت کثيف نبود. بوى نم نمى داد. بيرون سرد بود. شال و کلاه کرده بودم و با اين حال سردم بود.
زمين يخ بسته بود.
اسكناسها را گذاشتم روى پاتختى و شروع کردم به لخت شدن.
گفتم: کجايى هستى؟
جواب نداد.
گفتم: من ايرانى هستم.
حرفى نگفت. حتى تبسمى نكرد آنجور که رسمش بود يا فكر مى کردم رسمش است.
پشيمان بودم از آمدنم. نمى شد برگشت. يعنى رسم نبود. خوبيت نداشت. شايد بدش مى آمد. شايد حتى
دلش مى شكست، هرچند که دليلى براى دلشكستگى نبود. ديدم با دستمال کاغذى رژ لبش را پاك کرد.
خيالم راحت شد.
گفتم: اسمت چيه؟
گفت: کاتارينا. اولين بار بود در اين مدت که صداش را مى شنيدم.
کاتارينا. کاتاريناى من. کاتارينا.
گفتم: کجايى هستى؟ از نو پرسيدم. چون حرفى نبود براى گفتن. کلافه بودم. نيامده بودم فقط کام دل بگيرم و
بروم. مست هم نبودم. دلم مى خواست باهاش اول آشنا مى شدم.
اينطور بيشتر به دل مى نشست. کاتارينا. چند بار گفتم: کاتارينا و او خنديد. يعنى نخنديد. تبسم کرد.
برهنه بود. برهنگيش را برانداز کردم. جوان بود.
گفتم: چند سالته؟ نگام کرد. چشم دوخت در چشمم
جورى که انگار مى خواست بگويد حدس بزن. حدس زدم آلمانى بلد نيست. يا خوب بلد نيست. قاعده اين بود.
گفتم: آلمانى بلدى؟
گفت: آره.
گفتم: کجا يادت گرفتى.
گفت: لهستان. در مدرسه. آلمانی را شمرده و درست تلفظ مى کرد. کاتارينا. دخترى از لهستان. کاتاريناى من. فكر
نمى کردم کار به اينجاها بكشد. اگر مى شد، اگر مى توانستم، اگر دستم مى رسيد و از پيامدهاش نمى ترسيدم
بهانه اى جور مى کردم و کسى را مى گرفتم زير مشت و لگد. حالم اينجورى بود. گفتم بى خيال. به خودم گفتم يا حتى با صداى بلند به فارسى: بى خيال و رفتم نشستم روى لبهء تخت کنار کاتارينا که برهنه بود و دستش را
ستون تن کرده بود. مثل گربه، چست و چالاك خزيد به آغوش من. لب داد. آتش گرفتم. هيچ انتظارش
را نداشتم که اينطور شروع شود. رسمش اين نبود که لب بدهد. گفتم لابد خوشش آمده است از من. از
بوى تنم. از تن و بدنم. گفتم لابد مردانگيم را دوست دارد. حتما تازه کار بود. يعنى بعدا فهميدم تازه کار
است. غلتيديم. خواست ساك بزند. دلم نيامد. نمى دانم چرا. همه ش بيست بيست و يك سال بيشتر
نداشت. جاى دخترم بود. گفتم بى خيال. لازم نيست. گفت دوست ندارى؟ گفتم نه. دوست داشتم بيشتر به
ناز و کنار بپردازيم. دوست داشتم باز هم لب بدهد و لب داد. لب پايينم را مكيد. داغ بودم، داغ تر شدم.
بوسيدمش. زير گلوش را بوسيدم. بايد راهش را پيدا مى کردم. بايد مى فهميدم از چى خوشش مى آيد و
چرا خوشش مى آيد. زبانم را که فرو کردم توى گوشش ناليد. موهاش را چنگ زده بودم و لالهء
گوشش را مى مكيدم. آرام جورى که دردش نيايد. حواسم بود که دردش نيايد. نوك پستانهاش را بس که
مكيده بودند حساس شده بود. حتى پستانهاش را مشت نكردم. طفلك دردش مى آمد. دلم نمى خواست
عذاب بكشد. به خودم گفتم بايد لذت ببرد. اگر لذت مى برد و مى شد شايد کمتر کلافه بودم. بعد آنجاش
را مشت کردم و وقتى ديدم يك جور دلپذيرى مرطوب است با او جفت شدم. چشمهاش را بسته بود و من
او را بغل زده بودم و آرام در هم مى جنبيديم و من همه ش حواسم بود که کى مى نالد. اگر مى ناليد
معلوم بود خوشش آمده است. نمى ناليد. اما مرطوب بود. از اين که نمى ناليد کلافه بودم. دلم مى
خواست صداى ناله هاش را بشنوم. تخت صدا میداد. چوبى بود و مستعمل. صداش اعصابم را داغان
مى کرد. گفتم بى خيال و حواسم رفت پى جسم زنى که با او يكى شده بودم و در من مى جنبيد و من در
او مى جنبيدم و ما در هم زندگى مى کرديم. من و کاتارينا در آن لحظه که فقط يك لحظه بود از
زندگى. ايكاش ادامه پيدا مى کرد. سرش را پنهان کرده بود در بازوى من و بازوى مرا به دندان مى
گزيد. از اينكارش کلافه شدم. عاصى شدم. بيچاره شدم. جنون بايد همينطورها باشد که در آن لحظه
بود. گفتم برگرد و برگشت. حالا مسلط بودم بهش. دستش را گرفته بود به لبهء تخت و من از پشت با او
جفت شده بودم و بر او مسلط بودم و او مى توانست خودش را آزادانه در من و با من تاب بدهد. حتى
صداى غژاغژ تخت هم در آن لحظه ديگر مهم نبود. حتى ديگر مهم نبود که کجا هستم يا کاتارينا کجايى
است و از کجا مى آيد و عمر آشنايى ما چقدر است. اينها بعدا مهم شد. در آن لحظه تنها صداى ناله ش
را مى شنيدم و حس مى کردم خيسيش را و از خيسيش و از شنيدن صداى ناله هاش و آنجور که خودش
را با مهارت تاب مى داد لذت مى بردم. شد. اما وقتى ازش پرسيدم شدى يا نه. گفت نشدم. من نشده
بودم. اين ديگر معلوم بود. نمى خواستم زود بشوم. اصلا دلم نمى خواست بشوم. انگار اگر مى شدم آن
لحظه هم تمام مى شد. دلم نمى خواست باز مثل اول کار پشيمان بشوم. اگر مى شدم شايد بعدش پشيمان
مى شدم.
آخر سر بهش گفتم: فكر نكن لذت نبردم. نمى خواستم بشوم. چون تو در زندگيم مثل يك هديه
بودى يا هستى. هديه بود کاتارينا براى من. پرت نمى گويم. عين حقيقت و حقيقت محض است. گفت
نشدم. گفتم مهم نيست. فردا يا پس فردا يا هر وقت. بعد رفتيم در آغوش هم. پناه آورديم به هم. در آن
اتاق که پنجره اش باز مى شد به يك پارآينگ دورافتادهء خالى. اتاقى که در طبقهء سوم يا چهارم يك
عمارت کلنگى بود. برهنه در آغوش هم. من: يك مرد. و او: يك زن. برهنه. مثل آغاز خلقت. بدون
حتى يك برگ انجير که ستر عورت باشد. ببين دنيا چقدر بزرگ است. ببين چه ماجراهايى هر روز
اتفاق مى افتد. در کابل در نيويورك در سئول يا هر جا. در آن لحظه که در آغوش هم بوديم، در آن
اتاق، هيچ آدام از ماجراهايى که هميشه مهم است مهم نبود. بوييدم او را. بوى تنش در مشامم هنوز
هست. مشام من و ذهن من از خاطرهء تن او هنوز سرشار است. آمده بود در آغوش من و خود را جمع
کرده بود در آغوش من و ما در هم اصلا گره خورده بوديم. گاهى مى جنبيديم در آغوش هم. جا عوض
مى کرديم مثلا. او مى آمد روى من و يا من مى غلتيدم روى او. با اين هيكل درشت و شانه هاى پهن
با آل وسعت مردانگى و حجم مردانگى يك مرد که گرسنه بوده است و حريص بوده است و کلافه و
عاصى بوده است و حالا در آغوش يك زن که مى گويند فاحشه است پناهى پيدا مى کند. من مهربانتر
از او، سخاوتمندتر از او تا کنون نديده ام. اگر او جنده است، من پيش پاى او تعظيم مى کنم و دامنش را
مى بوسم - و آن بوسه ها!
موهاى سينه ام را با دست کنار مى زد. انگار جايى را مى جست که بتواند بر آن بوسه زند. تنها يك بار لبخند زد.
يعنى چشم دوخته بودم در چشمهاش. مى خواستم ببينم طاقتش چقدر است. مى خواستم ببينم طاقت ديدن نگاه
يك مرد را دارد يا نه. داشت. اين من بودم که چشمهام را بستم چون نمى توانستم چشم بدوزم در چشمهاى
کنجكاو يك زن که سير بود اما منكر بود. چون در شان
زنانگيش نبود که سير باشد از مردانگى يك مرد. يك ساعت گذشت و ما هنوز در آغوش هم بوديم.
گفت: وقتش شده بروى و من رفتم. يعنى سريع خودم را شستم در کاسهء دستشويى که ترك برداشته
بود. بعد لباسم را پوشيدم. لباسش را زودتر از من تنش کرد. خودش را نشست از حضور من خودش
را پاك نكرد. دم در به او سيگارى تعارف کردم.
گفت: مرسى.
گفتم: فردا ساعت چند؟ شانه بالا انداخت.
گفتم: يعنى چه؟
گفت: نمى دونم.
گفتم: راهم دوره.
گفت: نمى دونم. باور کن نمى دونم.
گفتم: مى آم و رفتم. يعنى فرداى آن روز سر ساعت آنجا بودم. تا مرا ديد خنديد. اين بار راه کوتاهتر به نظرم آمد.
اين بار سرخوش بودم و شاد بودم که کاتارينا هست. يك هديه بود اين زن. کى فكرش را مى کرد کار به
اينجاها بكشد؟ اين بار رفيق شده بوديم. آشنا بوديم با هم. قلقش به دستم آمده بود. نگران نبودم. مى
دانستم اين زن با همه زنانگيش در آغوش مردى که من باشم کام دل مى گيرد. مگر شوخيست؟ شايد ده
مرد ديگر پيش از من، در آن بستر در آغوش او خود را خالى کرده بودند. يك چنين زنى که ويران
است. مثل يك خانهء دزدزده است. يك چنين زنى که احتمالا خسته است. شب تا صبح بيدار بوده است.
شب تا صبح براى يك لقمه نان ماملهء هر آس و نکاس را در دهان داشته است. مگر شوخيست. حتى
من نمى توانم يك لحظه اش را تحمل کنم.
گفتم: شب همين جا مى خوابى روى اين تخت در اين اتاق
با اين وضع، با نماى اين پارکينگ و قرص ماه که از ميان آن ويرانه ها نور مى پاشد به اين اتاق؟
جواب نداد. خزيد به آغوش من. انگار مى خواست بگويد بى خيال يا دم غنيمت است يا هر چى مى
فهمم. مى فهميدم. چرا بايد حتما آن ويرانه ها را ديد وقتى که فقط همان يك لحظه است و از فرداش آدم
بى خبر است، چرا بايد به آن مردهايى فكر کرد که پيش از من، روى همين تخت با همين زن کام دل
گرفته اند و رفته اند و هيچ نشانى از آنها نيست جز کاپوت هاى مصرف شده در سطل زباله سطل
زباله که گوشهء اتاق بود. چرا نگاه کردم اصلا به سطل؟ چرا نگاه کردم اصلا به آن ويرانه ها يا به
قرص ماه که غصه ام بشود؟ به آغوشم آمده بود و من آنجور که او را در آغوش گرفته بودم خيال کردم
در من پناهى مى جويد. ميان بازوهاى مردى که من بودم گم شده بود. نمى ديدمش. فقط او را حس مى
کردم. گرماى تنش را و بوى تنش را و عطر موهاش را و نرمى پستان هاش را. نوازشش مى دادم.
سرم را فرو کرده بودم ميان موهاش و موهاش را مى بوييدم. طاقت نياوردم. دست گرفتم زير چانه اش.
نگاه کردم به چشمهاش. چشمهاش خمار بود. از نگاه من ديگر پرهيز نمى کرد. آشنا بود با من و من با
او آشنا بودم. مهم در آن لحظه فقط همين آشنايى بود. جز آشنايي، در آن لحظه باقى ماجراهايى که هر
روز در دنيا اتفاق مى افتد ديگر اهميت نداشت. بعد با هم از نو جفت شديم. يعنى خودش خواست. اگر
نمى خواست مى توانستم ساعتها همانطور در آغوشش بمانم. اما غلتيد و مرا با خود و در خود غلتاند.
صداى ناله هاش را حالا مى شنيدم. يك لحظه گفتم نكند دردش مى آيد. اما وقتى به ناله هاش دقيق شدم
ديدم خوشش مى آيد. آنجور که او در من مى جنبيد و مرا مى جنباند در خود بيچاره ام کرده بود. گفتم
بيچاره ام کرده اى کاتارينا و او بلندتر ناليد. گفتم تو مرا ديوانه مى کنى کاتارينا و ناليد و همينطور در
گوش او به نجوا مى خواندم و لالهء گوشش را گاه مى مكيدم و او با هر کلمه از خود بى خودتر مى شد
تا اينكه شد. من نشده بودم. نمى خواستم بشوم.
گفتم: شدى؟
گفت: شدم. و باز از نو مرا کشيد روى خودش و گم شد زير من. و همينطور ما در هم مدام گم مى شديم و به هم
پناه مى آورديم.
گفتم: فردا شام مهمان من. خنديد. گفت نه.
گفتم: صبح زود مى آم که با هم بريم صبحانه بخوريم.
گفت: نه.
گفتم چرا؟ جواب نداد.
گفتم: بلدى برقصى؟
گفت: نه.
گفتم: اى دروغگو! يعنى تو بلد نيستى برقصى؟
خنديد.
گفتم: تا صبح مگر چقدر درمى آرى؟ هر چى که درمى آرى دو برابرش را از من
بگير و با من بيا.
گفت نه.
گفتم: چرا آخر چرا؟ جواب نداد. سرش را ميان بازوم پنهان کرد.
گفتم: بيا با هم زندگى کنيم.
گفت: نه.
گفتم: يعنى من لايق تو نيستم؟
گفت: چرا. اما نه. همينطور کوتاه و مختصر
مثل هق هق گريه. مثل فرياد شكسته در گلو. مثل بيچارگى يك مرد تنها.
گفتم: فقط يك شب. گفت: نه.
حتى يك شب هم نه.
گفتم: شوهر دارى؟
گفت نه.
گفتم: مردى هست در زندگيت؟
گفت: نه. چه مردى؟
گفتم: بچه دارى؟
گفت: آره. گفتم چند تا؟
گفت: دو تا. يه پسر و يه دختر. دومينيك و پاتريك. دومينيك چهار ماهه. پاتريك پنج ساله.
گفتم مهم نيست. مى ريم بچه هات را از لهستان برمى داريم و مى آريم با خودمان آلمان.
گفت: نه.
گفتم: چرا؟
گفت همين.
گفتم: مهم نيست که ما همديگر را اينجا شناخته ييم. چه فرقى مى کند؟
حرفى نزد.
گفتم: مثل اينكه خاطرخوات شدم.
گفت: وقتش رسيده برى و من باز مثل روز اول خودم را از او پاك کردم و لباس پوشيدم و به اتفاق از پله ها پايين
رفتيم.
در پاگرد طبقهء اول چشمم افتاد به يك اتاق که روز اول نديده بودم. يك مرد در آن اتاق نشسته بود پشت يك ميز


چوبى. در اتاق باز بود. نگاهمان يك لحظه به هم افتاد. خواستم سلام کنم. نه از روى ادب يا از روى ترس. بيشتر
از روى عادت. اما گفتم لابد جاکش است. آنجور که او نشسته بود با آن بازوى خالكوبى و زير پيرهن
آستين حلقه اى در سرماى بى پير آن شب، حتما جاکش بود. در را که باز کرد،
گفتم: فردا مى آم. گفت: فردا روز آخره.
گفتم: چرا؟ جواب نداد و در را بست.
ماجرا زياد داشته ام. زنهاى زيادى در زندگيم پلكيده اند. اما کم پيش آمده است و تا آن لحظه اصلا پيش
نيامده بوده است که زنى پيدا شود در زندگيم، آن هم در چنين جايى که کاتارينا باشد دخترى از
لهستان. کاتارينا. يك پارچه جواهر. مگر مى شود اينقدر مهربان بود و بى پناه بود و باز مهربان بود و
مهربان ماند؟ در راه به اين چيزها فكر مى کردم. مى دانستم محال است بشود حتى يك روز بيشتر از
سه روز با او بود و در کنار او بود. چرا دعوتم را نمى پذيرفت؟ چرا کم حرف بود و چرا حتى نمى
پذيرفت که يك شب و فقط يك شب در بستر من، در خانه و بستر من شب را به صبح برساند؟ خيابانها
خلوت بود آن وقت شب. تند مى راندم. شب از نيمه گذشته بود و من با سرعت از خيابانها مى گذشتم که
خودم را برسانم به خانه اى که وسيع است و خالى. به يك ترانهء افغانى گوش مى دادم و همينطور به
سرعت مى راندم. هنوز هم يادم است: صندوقچهء سيف زرگران. قلب يك زن که تشبيه مى شد در اين
ترانه به صندوقچهء سيف زرگران. و آن نغمه تار يا سه تار يا هر چى. يك جور موسيقى ديگر که در
آن وقت شب با حال و روز من جور آمده بود.
ساعت هفت هفت و نيم بود که رسيدم. نبود. شال و کلاه کرده بودم. با اين حال سردم بود. طات سرما
ندارم. يك ربع بيست دقيقه اى ايستادم که پيداش شود. از آنجا، در سه کنج يك ديوار که ايستاده بودم،
عاقله مردى را ديدم که در عمارت را پشت سرش بست. دلم ريخت. غمگين بودم، از غم دلم بيشتر
فشرده شد. رفتم جلوتر ديدم يك زن ديگر که کاتارينا نبود نشست روى چارپايه اش. خيالم راحت شد.
طاقت نداشتم کاتارينا را ببينم که دارد در را پشت سر يك مرد ديگر مى بنند و مى رود مى نشيند روى
چارپايه اش به انتظار مشترى بعدى. مى دانستم اينجور است. اما طاقت نداشتم ببينم. مطمئن بودم اگر
آن مرد را مى ديدم تمام مدت چهرهء او پيش چشمانم بود. نمى دانم چقدر منتظر ايستاده بودم در سرما.
در آنج همان ديوار. شايد يك ربع يا نيم ساعت بعدش کاتارينا پيداش شد. مرا که ديد لبخند زد. در را
باز کرد و باز به اتفاق رفتيم به همان اتاق با همان نما و با همان وضع. سر راه، در پاگرد طبقهء اول
همان مرد را ديدم که شب پيش وقت رفتن ديده بودم. با خالى بر بازو و پيرهن آستين حلقه اى و اينها.
انگار شب پيش از نو تكرار مى شد. اگر کاتارينا پس از سه شب نمى رفت يا مجبور نبود برگردد به
لهستان، ممكن بود هر شب همين صحنه و همين وضع از نو تكرار شود. در پاگردهاى اين عمارت. با
آن مرد که جاکش بود احتمالا يا بپا بود يا هر چى. با اين پله هاى چوبى و نماى آن پارآينگ و قرص
ماه از پشت آن ويرانه ها و سطل زباله با کاپوت هاى مصرف شده و تخت خوابى که کهنه بود و صدا
مى داد. بعد رسيديم از نو به همان اتاق و آن شب شب سوم و شب آخر بود. مثل شام آخر. مثل سفر يك
زائر که به پايان مى رسد. نشست روى تخت و به من خيره خيره نگاه کرد.
گفت: اول بايد يه سيگار بكشم.
گفتم: روشن کن با هم بكشيم.
خنديد. آنطور که او خنديد يك لحظه فكر کردم يك دختربچه چهارده پونزده ساله نشسته است روى آن تخت.
گفتم: فقط همين امشب است. محال است که باز همديگر را ببينيم. نگاهم کرد. خيره. با آنجكاوى يك دختربچه نگاهم مى کرد.
گفتم: حيف. م: چرا؟
جواب نداد.
گفتم: از من مى ترسى يا به به من اعتماد ندارى؟
گفت: نه. از تو چرا بترسم؟
گفتم: از کسى مى ترسى؟
گفت: شايد.
گفتم: مگر آقابالاسر دارى؟ اخم کرد. جواب نداد.
اما آنطور که اخم کرد معلوم بود آقابالاسر دارد. کار تمام بود. ترسيدم و از خودم و از ترسم بدم آمد. چرا جربزه اش را نداشتم که کارى آنم کارستان؟
خواست لب بگيرد. وانمود کردم نمى خواهم لب بدهم اما دست آخر لب دادم و او خنده اش گرفت. مثل بچه ها مى خنديد. وقتى مى خنديد ناگهان مثل دختربچه ها مى شد. بچه مى شد.
گفت: بى خيال. فكرش را نكن. همين يك امشب را داريم. تعجب کردم. محكم او را در آغوش گرفتم.
بوييدمش. بوسيدمش. زير گلوش را بوسيدم. سينه هاش را بوسيدم. نافش را بوسيدم. سرم را بردم ميان
پاهاش و مكيدمش. مى ناليد. بعد از نو در هم فرورفتيم و با هم يكى شديم. حالا ديگر من برهنه بودم به
تمام. هم خودم بودم و هم او بودم و او با من بود و در من مى جوشيد و در من مى جنبيد و مرا با خود
در خود مى جنباند و اين آخرين بار بود که او شد و من شدم و رعشه يك رعشهء طولانى تمام بدن او
را فراگرفت و در آن لحظه در همان يك لحظه بود که مردانگى من به آمال رسيد. آن لحظه اوج
مردانگى من بود. من در زندگى در سى و نه سال گذشته هرگز به حد آن لحظه مرد نبوده ام و ممكن
است هرگز در سالهاى نيامده در حد آن لحظه مرد نباشم هيچوقت.
زانو زده بودم روى تخت و او آمده بود در آغوش من. سرش را پنهان کرده بود ميان بازوى من و مى گريست. نگذاشت اشكهاش را ببينم.
اما مى دانستم گريه مى آند. بيصدا گريه مى کرد و جورى گريه مى کرد که من نبينم. آنطور که سرش
را پنهان کرده بود در بازوى من نمى توانستم اشكهاش را ببينم. مرا محكم در آغوش خود مى فشرد و
گريه مى کرد. بعد مرا بوسيد و اين آخرين بوسه بود در شب سوم که شب آخر بود.
گفت: برو و من رفتم. اين بار خودم را پاك نكردم از او. لباس پوشيدم. با من نيامد. نشسته بود روى تخت و نگاه مى
کرد به من که چطور لباس مى پوشم. در را باز کردم. پيش از رفتن در قاب در يك لحظه ايستادم. اين
آخرين بار بود که او را مى ديدم.
گفتم: ممكن است عمر آشنايى آدمها با هم ده سال باشد يا حتى شونزده سال باشد و ممكن است تنها سه روز باشد. اما يك روز بالاخره تمام مى شود همه چيز.
در را بستم و رفتم. شب از نيمه گذشته بود. برف مى باريد. در خيابان هيچكس نبود.



پك هاى جانانه مى زد.
انگار شتاب داشت. انگار بنا بود جايى برود و شتاب داشت.
از نو گفتم: حيف. چيزى نگفت. دراز کشيد
روى تخت. ملوس بود. ناز بود. مهربان بود کاتاريناى من.
گفت: بيا. و من برهنه شدم و رفتم به آغوش
او. سرم را پنهان کردم ميان پستانهاش و نازش دادم. يك پك ديگر به باقيماندهء سيگار زد. گفت نمى کشى؟
گفتم چرا. دراز کشيدم کنارش. يكى دو پك زدم و ته سيگار را در زيرسيگارى که روى پاتختى
بود تمام مدت و من در اين مدت نديده بودمش خاموش کردم. ديگر چه چيزهايى را نديده ام؟ يادم نيست.
دلم مى خواست ساعت آخر هيچوقت تمام نمى شد. دلم مى خواست آن مرد در پاگرد طبقهء اول، در آن
اتاق نبود. نكند مشكلى پيش مى آورد براى اين زن؟
گفتم: با هم بريم به خانهء من.
گفت: نه.
     
#266 | Posted: 2 Jul 2011 05:58
منشی دوست داشتنی


سلام.من شاهین هستم. دنا منشیه شرکتیه که من توش کار میکنم. خیلی مودب و خوش اخلاقه.راستش یه جورایی عاشقش شدم. دختر زیبائیه. توی این 2ماهی که باهم هستیم خیلی باهم خودمونی شدیم. من هیچ دوستی که بتونم باهاش راحت باشم ندارم. ولی الان با دنا این احساس راحتی رو دارم. برای همین من و دنا چند وقته که باهم درد دل هم میکنیم و مشکلاتمون رو به هم میگیم.
یه روز کیف CDهاش رو آورده بود شرکت.(آخه اهل فیلم بود و من بهش گفته بودم اگه فیلم قشنگ داری بیار). داشتم دونه دونه CD هارو نگاه میکردم که دیدم یه فیلمporno قاطیشونه. بهش گفتم مگه توهم ازین فیلما میبینی؟ خجالت کشید.منم بحث رو عوض کردم و بیخیال شدم.
بعدش که باهم بیشتر دراین مورد صحبت کردیم، گفت حس میکنم مشکل جنسی دارم،ولی تا حالا باکسی رابطه جنسی نداشتم. منم بهش گفتم که فقط یه بار بایه زن بیوه رابطه داشتم. دوستش داشتم و همه ش به فکر رابطه باهاش بودم. یه روز دعوتش کردم رستوران هتلی که دوستم توش کار میکنه و برای شبش یه اتاق گرفتم.بعد از شام با هزار دوز و کلک بردمش بالا توی اتاق و در رو بستم.مونده بود و هیچی نمیگفت.گوشیشو گرفتم و با گوشیش به خواهرش مسیج زدم و بجای دنا نوشتم که به مامانش اینا بگه که دنا شب خونه ی دوستش میمونه.
نشستم پیشش وبغلش کردم و شروع کردم به بوسیدنش.اونم که خوشش اومده بود، سفت بغلم کرد. بعد شروع کردم به لب گرفتن. روسری و مانتوش رو در آوردم و درحالی که داشتم لب میگرفتم، با سینه هاش هم ور میرفتم. کم کم لباسشو درآوردم و سینه هاش رو میخوردم. خیلی خجالت میکشید و اصلاً نگاهم نمیکرد ولی هیچ کاری برای ممانعت کردن با کارای من انجام نداد.شلوارشو درآوردم و رون پاش رو خوردم تا کم کم رسیدم به جای اصلی. انقد با زبونم باهاش بازی کردم که بدنش به لرزه افتاد. انقد لمسش کردم و با انگشت باهاش بازی کردم که آبش اومد.بلند شدم و بغلش کردم.بوسیدمش.لباسای خودمو درآوردم و دوباره بغلش کردم.دستشو گرفتم و گذاشتم روی کیرم.اولش نمیگرفتش.من شروع کردم به مالیدن کسش.اونم شروع کرد به بازی کردن با کیرم.من که داشتم دیوونه میشدم بهش گفتم آماده ای؟ گفت: نه دیگه بسه. گفتم از پشت که چیزی نمیشه، فقط یه کم درد داره.برش گردوندم و با کرم سوراخش رو آماده کردم. آروم کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و یه کم فشار دادم تو.هیچی نگفت ولی درد رو تحمل کرد.ازش عذرخواهی کردم و ایندفعه آروم آروم و تا آخر کیرم رو دادم تو. همزمان هم با کسش و هم با سینه هاش هم ورمیرفتم و کم کم شروع کردم به تلمبه زدن. جفتمون داشتیم دیوونه میشدیم . اونم آروم آه آه میکرد. بعد از 5دقیقه تلمبه، آبم اومد و ریختم همون تو. توی همون حالت سفت بغلش کردم و انقدر باسینه هاو کسش ور رفتم تا دوباره ارضا شد.
بعد همونجوری خوابیدیم و صبح پاشدیم رفتیم سرکار.
خیلی دوس دارم باهاش ازدواج کنم. کاش خانوادش اجازه بدن.

نوشته: شاهین
     
#267 | Posted: 2 Jul 2011 05:59
طعم کس استاد


من دانشجوی رشته ی پزشکی سال 5 ام. میخوام داستان خودم با استاد اناتومی رابگم داستان ازاونجای شروع شد که پزشکی ها باید برای هر عضو بدن اناتومی جداگانه بخوانیم.خوشبختانه این اناتومی دربارهی مبحث دستگاه تناسلی زن (به قول خودمون کس)بود استادمربوطه خانم محمدی بود 30سال بیشتر نداشت .و دارای اندامی سکسی بود که هرکسی را حشری میکرد من هرروز برای رفع اشکال به بخش اناتومی مرفتم داخل اتاقش یه روز بچه های کلاس برام گفتندکه مجرد است .من با شنیدن این حرف انگیزه پیدا کردم.رفتنم را بیشتر کردم ودرمورد هیچ موضوع دیگری سوال نمی پرسیدم یه روز بهم گفت مثل این که علاقه ی شدیدی به این موضوع دارم من که منتظر فرست بودم شروع به وراجی کردم که امروزه مشکلات این به خاطرتماسهای جنسیی زیاد شده است. صداش داشت می لرزید ومن احساس شهوت رادر چشماش میدیدم میخواستم حرف بزنم اما روم نمی شد وتندتند شروع به نفس زدن کردم دو دل بودم زیرا که ریسک بود اگر قبول نمی کرد نمره ی اناتومیم صفر بود وشایدی هم اخراج میشدم ولی مزه ی کس استاد به همه چی می ارزید. اروم! به عمد دست را به کونش زدم دیدم هیچی نگفت ومثل اینکه بدش نمی اومد دوباره این کار را تکراکردم اماین دفعه دستمو برنداشتم .دیگه کلم داغ شده بود وقید همه چی را برای اون بدن سکسی زده بودم نگاه کرد توی صورتم گفت :که این سوال ها بری درس نبوده من خجالت کشیدم ودستم را کشیدم اما دیدم در اتاق را قفل کردو کیرم را از روی شلوارم فشار داد. منم سینه هاشو شروع به مالوندنشون کردم یه کم حال کردیم. اما اتاق جای خوبی نبود وزود دست کشیدیم بعد از این رفتنم را زیادتر کردم اما برای حال .نه درس .ولی بخاط این پیش بچه ها به خرخون کلاس معروف شده بودم .شمارش راگرفته بودم وشبها SMSبازی میکردیم یه شب توی خوابگاه داشتم SMSمیدادم . فکرکردم که ترم داره تموم میشه ومن کاری نکردم تصمیم گرفتم که ادرس خونش را ازش بگیرم واین کار راهم کردم وبهش گفتم : که امشب برای رفع اشکال مزاحمتون میشم.منظورم را گرفت وخندیدو گفت حتما" مزاحم بشین اون روز اصلا" به درس گوش نمی کردم.و همش توی فکر شب بودم. بالاخره وقت موعود فرا رسید .بهش زنگ زدم وگفت :که منتظرت هستم منم تاکسی گرفتم ورفتم در خونش پیاده شدم وایفون را زدم ......... در را باز کردرفتم توی وقتی رسیدم دم در داخلی خواستم برگردم وای که چقدر خوشگل شده بود از موقعی که میومد دانشکده خوشگل تر شده بود یه تاب توری صورتی با یه شلوارک که به اندامش می اومد سلام کردم دم در یه لب ازش گرفتم ورفتم داخل بهم گفت که بنشین روی مبل تا برات ابمیوه بیارم منم منتظر نشستم. اومدابمیوه رابه ممن داد من ابمیوهرا خوردم ورفتم کنارش نشستم شروع کردم به ماساژ کمرش گفت خیلی عجله داری اینا تا صبح مال خودته بلند شو برو داخل اتاق پشتی ولباسهایت را عوض کن تا من سر به غذا بزنم منم رفت لباسهامو عوض کردم واسپری که گرفته بودم را به خودم زدم رفتم روی مبل نشستم اونم اومدوگفت که بریم شام بخوریم بعداز شام شروع می کنیم امامن که کیرم مثل اب پشت سد که میخواد سد را بشکونه داشت شلوارم پاره میکرد قبول نکردم نشوندمش پیش خودم وسینه هاشو مالیدم وازهم لب میگرفتیم من سینه هاشو ول کردم لباسهای همدیگه را در اوردیم حالا فقط با دوتا شورت بودیم واصلا" باور نمی کردم که یه روزی بتونم اینو داخل بغلم ببینم.یه کم با سینه هاش دوباره بازی کردم.دیدم نفس هاش تند شده خودش گفت:که بسه برو کسم را بخور منم بلند شدم وزیر مبل نشستم و سر شرت یه زبونی کشیدم بعد شرتش را دراوردم شروع کردم به دست کشیدن بین لبه هاش که صداش اآه و نالهاش بلند شد آآآآآآآآآههههههههه......ووووااااایییی زبونم را کردم توی کسش وچوچولشش را میکیدم که دادو فریادهاش بیشتر شد وفهمیدم داره ارضا میشه به کارم ادامه دادم تا یه جیغ کشیدو سکت شد منم ابش را خوردم وای که چه مزه ای میداد بعد بلندشد و منو نشوند کیرم را گذاشت توی دهنش و شروع به مکیدن کرد من که اسپری زده بودم حالا حالا ها ابم نمی یومدتا حالا هم کیرم را به این بزرگی ندیده بودم بلندش کردم و به حالت چهار دست وپا گذاشتمش روی زمین اب دهنشو ریخت روی کیرم واونو گذاشتم در کونش که گفت من از درد کون میترسم گذاشتمش درکوسش واروم هول دادم داخل یه اهی کوچکی کشید. مثل اینکه قبلا"هم سکس داشته چون خبری از پارگی پرده وخون نبود شروع کردم به تلمبه زدن که دوباره آه ونالش بلند شدآآآآآآآآآهههههههههه......وووووواااای ومدام میگفت که کس مال خودته بکن توش می خوام جرم بدی من سیر نمیشم بزار تااخر بره داخل با این حرفاش منو حشری میکرد منم با تمام نیرو تلمبه میزدم. از توی کسش درش اوردم وگذاشتم در کونش که دوباره مخالفت کرد بهش گفتم یه کم میذارم بره تو اگه دردت گرفت درش میارم ...... بااسرار من قبول کرد ورفت از توی کیفش کرم اورد زدم به کیرم وریختم اطراف سوراخش بعد اروم گذاشتم در سوراخش وهول دادم داخل یه کمش رفت که داد کشید درش بیار تورا جون هر کسی که دووست داری درش بیار پاپاپاپارررهشدم دارم میسوزم.....وای که چقدر تنگ بود منم که دیدم حال میده بهش گفتم اولشه یه کم صبر کن .او فقط می گفت درش بیار منم یدفعه هولش دادم تا اخر داخل صداش بند اومد. من تکون نخوردم تا دوباره اروم می گفت که درش بیا جر خوردم دارم پاره میشم من شروع کردم به تلمبه زدن. اوهم جیغ میکشید تا بعداز چند دقیقه ای ابم اومد وریختم توی کونش ......اونشب تا صبح خال میکردم بعد ازون شب داخل هفته یه بارمیرم بهش حال میدم*********پایان ترم .هم 20بهم داد وهم طعم کس استاد را چشیدم .........................از شما هم میخوام درس بخونین شاید گیر شما هم کرد

نوشته:‌مولا
     
#268 | Posted: 2 Jul 2011 06:00
یک شب رویایی


سلام دوستان عزیز در ابتدا از تمام شما عزیزانی که در داستان من (در خواب هم نمی دیدم) نظر دادید و وقت گذاشتید و تا
آخر داستان را خواندید ممنونم.این بار می خواهم در این داستان اولین تجربه سکس از کون با مهسا را براتون بگم که در آخر داستان قبلیم بهش اشاره کردم.

رابطه من و اون با هم خیلی خوب شده بود هر شب به هم اس ام اس می دادیم و با هم درد و دل می کردیم یکی از این شبها نه من خوابم می برد نه اون بهم گفت که تنهاست شوهرش سر کاره و دخترش هم خوابه ساعت حدود 2 بود که من پیشنهاد دادم بیام پیشت اونم قبول کرد از خونه ما تا خونه اونها تقریبا 20 دقیقه راه بود من توی تاریکی توی اتاقم خیلی آروم برای اینکه کسی بیدار نشه لباس هام رو پوشیدم و اومدم توی هال به فکرم رسید که دفترچه بیمه خودم رو بردارم ببرم با یکمی قرص که اگه برگشستم و کسی فهمید که من نیستم بتونم جواب بدم و بگم رفتم دکتر حالم خوب نبوده.خلاصه با این فکر آروم آروم اومدم بیرون اول یک نفس راحت کشیدم و رفتم سر کوچه اونجا به تازگی تاکسی سرویس باز شده بود البته توی محل ما تاکسی سرویس بود اما این جدید بود و اون وقت شب تنها یک ماشین داشت منم رفتم و بهش گفتم و از شانس من قبول کرد چون توی اون ساعت به غریبه ماشین نمیدن خلاصه سوار شدیم و حرکت کردیم وقتی رسیدیم من سر کوچه پیاده شدم به گلم اس ام اس دادم که اومدم اونم اومد و در رو برام باز کرد وقتی دیدمش بهش لبخند زدم چادر سرش بود وقتی رفتیم توی خانه چادرش رو که از سرش درآورد دیدم فقط با شورت و کرسته وایییی اون لحظه چقدر زود تحریک شدم بهم گفت چیزی می خوری منم گفتم نه بیا پیشم خانومی الان تو رو می خوام اونم اومد با هم رفتیم زیر پتو اون موقع زمستان بود و هوا هم سرد اون زیر خیلی می چسبید مثل همیشه شروع کردم به خوردن لبهاش و ناز کردن سینه هاش وایییییییی مگه سیر می شدم با اینکه زود به زود سکس داشتیم بازم من سیر نمیشدم حسابی خوردم لبهاشو یکمی گردنش را خوردم بعد اومدم سراغ سینه های مثل بلورش افتادم به جونشون اگه یادتون باشه در داستان قبلی گفتم که مهناز خیلی حساس بود تا یکمی سینه هاش را می خوردی صداش در می آمد اونم اون موقع شب لبهاشو گاز میگرفت که صداش در نیاد منم تا تونستم اون سینه ها رو خوردم تا بیشتر تحریکش کنم بعد مثل همیشه کیرمو بردم طرف دهنش که برام ساک بزنه وقتی کیرمو کرد توی دهنش من آههههههه بلندی کشیدم خیلی گرم بود وایییییییییییییییییییییییی فداش کیرمو که یکمی خورد درش آوردم و آماده کردن کس نازش شدم کیرم را تنظیم کردم و یک دفعه کردم توش اونم آخخخخخو ایییییییییییییییییییییی کشید که منو بیشتر تحریک کرد شروع کردم به عقب جلو کردن اونم فقط آههههههههه می کشید منم لذت می بردم و سرعتم را بیشتر کردم بعد حالت رو عوض کردم من دراز کشیدم اون نشست روی کیرم دلم میخواست مثل فیلم های سوپر منم با سرعت بکنم ولی واقعا سخت بود یکی کردمش توی اون حالت و داشت آبم می آمد گفتم مهناز پاشو گلم که الان توی کست خالی میشه اونم پاشد وآبم اومد خیلی حال کردم چون این دفعه خیلی بهتر از همیشه بود همه چیزش فرق داشت . یکمی نازش کردم و آبم رو پاک کردم بعد رفت برام نوشیدنی و میوه آورد که بخورم با هم خوردیم ساعت نزدیک 3 بود یکمی که حرف زدیم کیرم دوباره بلند شد اون هیکل ناز و لخت سکسی پیشم نشسته بود کیرمم اون موقع بازم دلش میخواست بهش پیشنهاد سکس از کون دادم تا اون شب رویایی رو کامل کنم اونم قبول کرد و روی شکم خوابید یکمی کیرمو سرشو خیس کردم و آروم گذاشتمش توی کونش اونم آهییییی کشید منم شروع به کردن کردم اون کون گرم و داغ توی زمستان واقعا حال میداد اونم چیزی نمی گفت یعنی تحمل می کرد منم می کردم شکمم به لپ های کونش که می خورد خیلی بیشتر حال میکردم با اینکه دفعه دوم دیرتر ارضا میشی من خیلی زود آبم اومد توی اون لحظه اصلا دوست نداشتم کیرم از اون کون داغ جدا بشه به همین خاطر آبمو توی کونش ریختم و تا 2 دقیقه روش خوابیدم بعد بلند شدیم و ازش تشکر کردم واقعا به من خیلی حال داد اونم خیلی خوشش اومد اما خیلی درد داشت براش لباس های خودم را پوشیدم یکمی پیشش نشستم نازش کردم سر به سرش گذاشتم و گفتم این آمپولی که بهت زدم دیگه حالا حالا ها مریض نمی شی دلم میخواست یک جوری جبران کنم چون واقعا سخت بود براش ازش خدا حافظی کردم و اومدم بیرون از شانس بد من تاکسی سرویس سر کوچه تعطیل بود مجبور شدم کلی پیاده برم تا به تاکسی سرویس بعدی برسم توی مسیر که پیاده می رفتم خیلی به سکس آن شب خطراتش و کارهایی که کردیم فکر کردم برام واقعا جالب بود رفتم ماشین گرفتم و رفتم به سمت خانه وقتی رسیدم آروم رفتم داخل همه خواب بودن منم لباسهام را در آوردم و خوابیدم فرداش مهناز به من اس ام اس داد و گفت محمد خدا بگم چه کارت کنه البته به شوخی !!! نه می توانم بشینم نه خوب بروم دست شویی سوراخ کونم درد می کنه منم کلی باهاش حرف زدم و آرومش کردم گفتم دردش برات باید لذت داشته باشه گلم.این اولین باری بود که من و مهناز ازکون سکس داشتیم دوست داشتم این داستان را برای شما دوستان عزیز هم بگم و نظراتون را هم بدونم امیدوارم خوشتان اومده باشد.این را هم بگم واقعا مهناز 190 سانتی متر بود منم 183 سانتی متر و من که گفتم واقعا نمی دانستم که سکس با زن شوهر دار اینقدر بد هستش این را هم بگم داستانم واقعی بود .(این پاسخ های نظرات شما عزیزان در داستان قبلی بود) پیشنهاد من هم این است در پایان داستان ها پیشنهادی در مورد سکس اگر دارید بدید مثلاً کاش این کار را هم میکردی با هم حمام می رفتین کاش کسش را هم میخوردی اگر اونجا این کار را می کردی بیشتر تحریک می شد فکر میکنم این کار باعث بهتر شدن روابط سکس افراد می شه و دوستانی که داستان می نویسند چه واقعی چه خیالی با کیفیت بهتر و قشنگ تر می نویسند به امید روزی که ما جوانان ایران برای ارضا خودمون مجبور به گناه و سکس با زن شوهر دار نباشیم.

نوشته:‌ محمد سونی
     
#269 | Posted: 4 Jul 2011 12:29
پرستار مامان بزرگ

وقتي که صحبت مامانم با تلفن که با مامان بزرگم صحبت ميکرد تموم شد رو به من کرد و گفت:
_ پاشو برو يه ذره خريد کن و برو پيش مامان بزرگت.
_ واسه چي؟
_اون پرستاره قراره که امروز بياد
_پرستاره کيه ديگه؟
_اي بابا مگه خبر نداري؟
_از چي؟
_واسه مامان بزرگت پرستار گرفتم.
_چرا نمياد پيش ما زندگي کنه ؟
_به خدا صد بار بهش گفتم ولي حاضر نميشه بياد ميگه نميخوام مزاحمتون بشم. از طرفي خونه اي كه تو توش باشي ديگه نميشه که مامان بزرگت بياد !
_چرا...؟
_هيچي وقتي که صدايه ضبط رو تا آخرش زياد ميکني !! همسايه ها از سر درد ميان در خونه شکايتت رو ميکنن ! چه برسه به اون بنده خدا .
_خوب بابا...تو هم که همش منتظري که يه چي بشه گير بدي به ما... ولمون کن ديگه !! حالا چي بايد بخرم؟
_وايسا الان واست ليست ميکنم...
ليست رو گرفتم و رفتم بيرون. خريد کردم و رفتم خونه مامان بزرگم در رو باز کردم و رفتم تو. مامان بزرگم توي آشپزخونه بود.
_سلام خانوم خوشگله !!
_سلام مادر خوبي؟
_من خوبم تو خوبي ؟
_منم خوبم.
_اين جا چکار ميکني ؟
_اين دختره ميخواد بياد گفتم يه چايي واسش بزارم.
_دختره کيه ؟
_پرستارم ديگه...
_آها...
_يکي از همسايه ها بهم معرفيش کرده - بنده خدا وضعيت زندگيشون يه کم ضعيفه اين دختره با سه تا داداشاش کار ميکنن تا چرخ زندگي رو بچرخونن.
_ببين مامان من ميخوام برم بايد برم يه جا کار دارم بازم بهت سر ميزنم.
دو سه هفته اي که گذشت يه دفعه به سرم زد که پاشم برم خونه مادر بزرگم اين پرستاره رو ببينم. طبق معمول تا رسيدم دم خونه مادر بزرگم کليد انداختم و در رو باز کردم و رفتم تو. جلوه در يه جفت کفش زنونه بود تو نميري فهميدم که پرستارست. وقت که رفتم تو مادر بزرگم رو ديدم که سر جايه هميشه گيش خوابيده. ولي... پرستاره کو...؟
يه دفعه نگاهم به در اتاق افتاد . يواش رفتم جلو و در و يه ذره باز کردم. ديدم لخت وايساده جلويه آيينه و داره شرت و کرستش رو تنش ميکنه.مثل اين که تازه خريده بود. يه شرت و کرست سفيد. يواش رفتم بيرون خونه و زنگ زدم. بعد از چند لحظه پرستاره اومد پشت آيفون...
_کيه ؟
_منم.
_شما؟
_من خودم هستم!!
_خودم کيه؟
_باز کن. اومدم مامان بزرگم رو ببينم.
_اوا خدا مرگم بده ببخشيد نشناختم ها...
_(يواش گفتم)چرا مرگ؟حيف نيست اون هيکلت بره زيره خاک!!
_چيزي گفتين؟
_نه...نه... با خودم بودم. خانوم شما با تلفن که با من صحبت نمي کنين باز کنين ديگه
در و باز کرد و دوباره رفتم تو اومد دم در يه چادر سفيد سرش بود که به راحتي ميشد سينه هاش و پاهاش رو ديد. اومد جلو
_سلام آقا....
_گفتم که من خودم هستم
_يه لبخند زد و گفت : سلام آقايه خودم
_سلام خانوم خودم !! نه... چيزه... ببخشيد... يعني سلام خانوم پرستار خوبين؟
_بازم يه لبخندي زد و گفت : ممنون.خوبم. بفرمايين
رفتم تو هنوز مادر برزگم خواب بود. رو به من کرد و گفت...
_ميخواين بيدارشون کنم؟
_نه... نه... اصلاً خيلي وقته که خوابه؟
_حدود 1 ساعت ميشه. بهش قرص خواب دادم.
_پس حالا حالا ها خوابه...
_بله
_اگه ميشه يه چيزي بيارين من بخورم آخه منم سن و سالي ازم گذشته - نميتونم زياد راه برم. خسته ميشم !!
_بله.شما که تو اين سن و سال اينقدر حاضر جوابين وقتي که جوون بودين چي بودين !!
تا رفت يه چايي برام بريزه منم رفتم تو اتاق که داشت شرت و کرستش رو تنش ميکرد. يه ذره از شورتش از تو کشو زده بود بيرون. کشو رو باز کردم هر دو تاش رو آوردم بيرون. بو کردم. انگار که تو شرتش عطر ميزاره .بوه خوبي ميداد شرت رو ماليدم به کيرم تا اونم يه فيضي ببره !! بي چشم و رو تا شرت خورد بهش سريع دوباره شروع کرد به آنتن دادن !!. داشتم با شرت و کرست حال ميکردم که يه دفعه بي اختيار چشمم باز شد و ديدم که دختره وايساده دم در و داره منو نگاه ميکنه...
نمدونستم که بايد خجالت بکشم يا نه ؟ سيني چايي رو گذاشت زمين و اومد به طرف من...
_واسه چي اومدين تو اين اتاق؟
_همين طوري ميخواستم چيزي بردارم.
_حتماً اون چيز هم سوتين منه!!
_ديدم که کشو بازه منم خواستم ببندمش که...
_نميخاد چيزي بگين. خدا رو شکر کم نميآري که !
_اصلاً تو ذات من چيزي به نام کم آوردن نيست
_دوستشون داري؟
_چي رو؟
_همينا که دستته ؟!
_ها... آره.ببين چه آدم هايي پيدا ميشن.خودش رو ميخورن پوستش رو ميندازن واسه بقيه!!
خنده اي کرد و اومد من رو بغل کرد. (منم که گفته بودم هيچ وقت از هيچي کم نميآرم) بغلش کردم و شروع کردم به بوسيدن گردنش - چادرش داشت از رو سرش ليز ميخورد و آخرش هم افتاد رو زمين.دستم يه ذره سرد بود بردم زير لباسش و کمرش رو ميمالوندم. يه آه ناز کشيد و خوابيد رو زمين و من رو هم کشيد رويه خودش لبام تو لباش بود و داشتم لباش رو ميخوردم.دستش رو برد سمت کيرم. داشت از رو شلوار کيرم رو ميماليد - يه غلط زد و من رو گذاشت زير و خودش اومد رو من پيرهنم رو باز کرد رفت سراغ سينه هام تا حالا کسي برام اين کار رو نکرده بود داشت سينه هام رو ميخورد و گاهي هم موهاي سينه ام رو ميبرد تو دهنش داشتم عجيب حال ميکردم - رفت پايين و شلوارم رودر آورد و داشت از رو شرتم کيرم رو ميليسيد - ديگه نميتونستم صبر کنم شرتم رو در آوردم و با چشمام بهش اشاره کردم که شروع کنه اول از تخمم شروع کرد اومد بالاتر و رفت سراغ کيرم. آه... چه ساکي ميزد مثل وحشي ها افتاده بود به جون کيرم بعد از چند دقيقه بلندش کردم و خوابوندمش و رفتم روش... يه راست رفتم سراغ سينه هاش و کرستي که تازه تنش کرده بود رو در آوردم و افتادم به جونش خيلي حشري شده بود موهام رو گرفته بود تو دستش و سرم رو به سينه هاش فشار ميداد.بعد سرم رو به طرف پايين حول ميداد.منم رفتم پايين تر و دامنش رو دادم بالا کسش عجب چشمکي بهم ميزد شرتش رو زدم کنار اول کسش رو بو کردم بويه شرتش رو ميداد.کسش يه کمي خيس شده بود با اين حال شروع کردم به خوردنش زبونم رو انداخته بودم وسطش و چشمام رو هم بسته بودم... بعد از مدتي بلند شدم و اون رو هم پشت به خودم قرار دادم کيرم رو گذاشتم دم کسش و يه دفه هول دادم تو ... کم کم عقب جلو کردن رو شروع کرده بود . چشمم به شرت و کرست افتاد که از کشو برداشته بودمشون شرتش رو انداختم دور گردنم و کرستش رو هم کردم و تو دهنم و با دندونام نگرشون داشتم. آبم داشت مي اومد کيرم و کشيدم بيرون و آبم رو ريختم رو کمرش...
بعد از چند لحظه بر گشت و يه نگاه بهم انداخت و گفت:
_خيلي حال داد... مگه نه؟
_آره کس طلا... خيلي حال داد
_اون رو چرا انداختي دور گردنت؟
_هيچي... همين طوري
بلند شديم و خودمونو رو جمع و جور کرديم و از اتاق رفتيم بيرون مامان بزرگم هنوز خوابيده بود ....
_نگفتي اسمت چيه؟
_ 20بار گفتم که من خودم هستم !
_لوس نشو ديگه اگه لوس بشي ديگه کسم تورو دوست نداره ها!!
_من قربون اون کس خوشگلت برم... بابک... اسمم بابک.
_ميمردي اين رو زودتر بگي ؟ منم نازنين هستم.
از اون ماجرا 6 ماه ميگذره الان مادر بزرگم فوت کرده - ولي من هنوز با نازنين هستم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#270 | Posted: 4 Jul 2011 12:32
به خاطر پول


تو يه خانواده پر جمعيت به دنيا اومدم من بودم و 3 تا خواهر و 1 برادر ! يه خونه داشتيم که فقط مي تونست جاي خواب ما رو تامين کنه و همين هم از دايي پدرم بهش ارث رسيده بود و اگر اون فرزند داشت اين خونه رو هم نداشتيم ! من بچه چهارم بودم ! اول داداش ناصرم بود بعد آبجي پري بعد آبجي پروينم و بعد من بودم و بعد از منم ته تغاري خونه پروانه که 5 سالش بود ! داداشم 29 سالش بود و 2 تا زن گرفته بود و طبقه بالا رو اشغال کرده بودن ! عجيب بود که چطور اون 2 تا دختر 19 و 20 ساله مي تونن همديگه رو تحمل کنن ! برام هميشه سوال بود !
تازه وارد راهنمايي شده بودم که به ترتيب خواهرام تو سن 14 و 16 سالگي رفتن خونه شوهر ! آبجي پريم که هنوز 15 سالش نشده دوقلو زاييده بود و هر وقتم که دوتا بچه هاش با هم گريه مي کردن اونم از درماندگي گريش مي گرفت !
با رفتن خواهرام جاي ما مثلا باز شده بود اتاقي که حکم انباري رو داشت حالا تبديل شده بود به اتاق خواب من و پروانه ! بابام که عليل شده بود و خونه نشين ! کليه هاش عفونت کرده بودن و زمين گيرش کرده بودن و ما وقتي فهميديم که به دياليز افتاده بود . ننه ام هم که قلبش مريض بود و مدام دکتر مي رفت ! نون بيارمون داداشم بود که اونم هميشه اول به خودشون مي رسيد بعد به ما !
کلاس دوم دبيرستان بودم و تازه تازه داشتم به پسر ها نگاه مي کردم و معني عشق رو مي فهميدم که يکروز حس کردم کسي دنبالمه ! اوايل زياد توجهي نمي کردم تا اينکه يکروز خودشو به من رسوند و همين شد سر آغاز بدبختي من !!!
روزه اولي که ديدمش ازش خيلي خوشم اومد قد بلند و شيک پوش بود ! اما از ترس داداش ناصرم فکم قفل شده بود !
سلام خانو م خانوما
آقا لطفا مزاحم نشين اينجا همه همديگه رو مي شناسن .....
من که کاري نکردم آبجي , سلام عرض کردم
گفتم که برين پي کارتون اگه داداش ناصرم بفهمه خون به پا مي کنه !
خوب بذار بفهمه اصلا داداش ناصرت وقتي خاطر خواه ليلي جونش شد همين کارا رو کرده بود !
اين کي بود که داداش ناصر رو مي شناخت ؟ اين بود که ترديد برم داشت و ايستادم تا به حرفهاش گوش بدم !!
اون هم که انگار فهميده بود رام شدم گفت بيا بريم يه جاي باکلاس يه چيزي بخوريم خودم هم برت مي گردونم ! داداش ناصرت هم که اون بالا بالا ها پيداش نمي شه ! پس بي خيال و ...... اونقدر گفت و گفت تا راضي شدم !!
خيابان هايي رو مي ديدم که گاهي از تو تلويزيون شاهدشون بودم و برام خيلي جالب بود ! بعد رفتيم به بستني فروشي شيک ! من اما فقط مات تزيينات و آدم هاي اون تو بودم ! برامون دو تا ليوان کافه گلاسه آوردن من از همون اول ليوان خودم رو با ماله اون عوض کردم !
خنديد و گفت آخه فکر کردي من جلوي اين همه آدم مي تونم تو رو مسموم کنم ؟
فقط نگاهش کردم . بعد سرشو تکون داد و مشغول شد و به منهم تعارف کرد ! وقتي اولين قاشق رو خوردم سردي اون و طعم خوشمزه اش ترسمو محو کرد و کم کم سر صحبت رو باز کردم و خيلي راحت توي يک ساعت عاشقش شدم !!
بعد از اون منو نزديکاي خونه رسوند و رفت ! با کلي ترس و لرز وارد خونه شدم ! هر کسي سرش به کار خودش بود بابام که خوابيده بود ! ننه ام هم که رفته بود خونه همسايه ها کلفتي داداشم هم که هنوز نيومده بود ! منم بدو رفتم تو اتاق و بيرون نيومدم ! چند ساعت بعد داداش ناصرم اومد و مثل عادت هميشگي اول از همه رفت پشت بوم و به کبوترهاش آب و دونه داد نيم ساعت بعد بود که يهو اومد پايين و منو گرفت به کتک و با مشت و لگد افتاد به جونم بعد هم پرتم کرد تو انباري و هر چي خرت و پرت بود ريخت روم و دفنم کرد !
بعد ها فهميدم که پسر همسايه که چشمش دنباله من بود و من بهش راه نمي دادم ما رو ديده بوده و به داداش ناصرم خبر داده بود ! چند ساعتي زير خرت و پرت ها بودم که ننه ام اومد و داد و بيداد شروع شد و آخر سر هم فقط تونست داداش ناصرو راضي به اين کنه که منو از او وضع در بياره ! و بعدم اومد بيرون !
از توي پنجره کوچک زيرزمين مي ديدم که داداش ناصر نعره مي کشه و مي گه ديگه حق نداره بره مدرشه و بعدم همه کتاب و دفتر هامو ريخت وسط حياط و پيت نفت رو خالي کرد روشون و همه رو سوزوند ! کلي گريه کردم .. دلم واسه خودم مي سوخت ... دلم براي دوستام تنگ شد و معلم هامون ... اگه ديگه نبينمشون چي ؟؟؟
شب که شد خيلي مي ترسيدم جاي خوابي هم نداشتم زير زمين گرم و دم کرده بود و مدام عرق مي ريختم نيمه شب بود که صداي پايي رو شنيدم ... ننه ام بود يه لقمه نون و پنير آورده بود و از لاي نرده هاي پنجره داد بهم تازه يادم افتاد که هيچي نخوردم .. گفتم
ننه منو بيار بيرون مي ترسم ! گفت هيس مي خواي داداش ناصرتو بيدار کني ؟ فعلا اين تو باش تا ببينم چه خاکي به سرم مي تونم بريزم ؟
لقمه رو گرفتم و رفتم گوشه زيرزمين کز کردم و مشغول خوردن شدم .. همون جوري نشسته هم خوابم برد .
توي خواب حس کردم کسي تکونم مي ده از خواب پريدم و خواستم جيغ بزنم که ديدم ننه ام اومده بالا سرم لباس برام آورده بود و کمي هم پول و يه لقمه نون ! گفت زود لباساتو بپوش و از اين خونه برو بيرون ويلا تا آخر عمرت بدبخت مي شي ! گفتم نمي خوام برم ...
دهنمو گرفت و گفت بايد بري ! مي خواهي داداش ناصرت بدت به کريم چاقو کش ؟
از شنيدن اين حرف رنگم پريد و وا رفتم کريم لات محلمون بود و بعضي ها هم مي گفتن آدم کشته و کسي جرات نداشت باهاش در بيافته حالا داداش ناصر مي خواست منو بده به اون !! نفهميدم چطوري لباسهامو پوشيدم ... دم در ننه ام رو بغل کردم و بوسيدمش هر دو با چشم گريون از هم جدا شديم تا سر کوجه مدام بر مي گشتم و سايه اش رو توي تاريکي ميديدم و اشک مي ريختم .
رفتم توي يکي از پارکها نشستم که چکار کنم ؟ فکرم کار نمي کرد و بيشتر از اونکه ناراحت باشم وحشتزده بودم ! از بچه ها شنيده بودم که تو تهران پر از کار و امکاناته و همه خوشبختن .. دست کردم تو جيبم و پولايي که ننه ام بهم داده بود رو شمردم ! 5000 تومن ! تصميم گرفتم برم تهران اما چطوري ؟ من که جايي رو بلد نبودم !
راه افتادم تو خيابون .... هوا داشت کم کم روشن مي شد خانمي رو ديدم که نون خريده بود , رفتم صداش کردم و گفتم :
سلام مي شه بگين چطوري مي شه رفت تهران ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر به سن تو تنها مي خواد بره تهران ؟
الکي گفتم با مامان و بابام اومده بوديم اينجا من گمشون کردم حالا اونا منتظر من هستن !
کمي با ترديد نگاهم کرد و در آخر بهم آدرس ترمينال رو داد ! وارد ترمينال که شدم سر گيجه گرفته بودم ! يک عالمه اتوبوس و ميني بوس بود و آدم هاي زيادي مي رفتن و مي اومدن ... صداي کسي رو شنيدم که داد مي زد تهران - تهرانياش بيان سوار شن ! رد صدا رو گرفتم و اتوبوس رو پيدا کردم خواستم سوار بشم که پسر شوفر گفت : بليط داري؟
گفتم نه ! گفت بدون بليط نمي شه ! از جيبم يه هزار تومني در آوردم و دادم بهش ! اينور اونورشو نگاه کرد و پول رو پسم داد و گفت برو آخر اتوبوس بشين صدا هم نکن مهمون خودمي ! خوشحال شدم و پريدم بالا !
چند دقيقه بعد اتوبوس راه افتاد .... هوا روشن شده بود داشتم به جاده نگاه مي کردم که کم کم چشمام رو هم افتاد و خوابم برد
وقتي از خواب بيدار شدم هنوز اتوبوس داشت راه مي رفت و هوا داشت غروب مي شد ... خيلي خوابيده بودم دهنم خشک خشک بود و دستشويي داشتم تو همين فکرا بودم که اتوبوس نگه داشت و يکي از اون جلو داد زد هر کي مي خواد غذا بخوره پياده بشه نيم ساعت ديگه راه مي افتيم !!!همه بلند شدن که پياده بشن منم قاطي اونا پياده شدم ! مردم به سمت يه رستوران راه افتادن و منم به دنبال اونا ! از يه خانمي پرسيدم : توالت کجاست ؟ خنديد و گفت منم دنبالشم بيا با هم بريم ! از يه آقايي که تو رستوران کار مي کرد پرسيد و رفتيم !
ازش جدا شدم و رفتم کنار اتوبوس ايستادم .... بوي غذا مي خورد تو دماغم و از گشنگي سرم داشت گيج مي رفت ! پولامو در آوردم و دوباره شمردم .. همون 5000 تومن بود تصميم گرفتم برم يه چيزي بخورم . رفتم تو نشستم پشت يه ميز يک آقايي اومد و گفت پدر و مادت کجان ؟ الکي گفتم تو اتوبوس !! سرشو تکون داد و پرسيد : چي ميخوري دختر جون ؟
گفتم غذا !
خنديد و گفت چه غذايي ؟ چلو کباب؟ چلو مرغ ؟ کباب ؟
دهنم آب افتاده بود اما از ترس ولخرجي گفتم چلو کباب چنده ؟ اين بار بيشتر خنديد و گفت قيمتش مهم نيست اصلا مهمون من چي مي خوري ؟ گفتم چلو کباب !
رفت و چند دقيقه بعد اومد از ديدن اون همه غذا داشتم سکته مي کردم و مثل نديد بديدا شروع کردم به خوردن ! فقط سر عروسي آبجي هام چلو کباب خورده بودم و اين دفعه سوم بود. بعد که خوردم رفتم پيش همون آقا و يه هزار تومني بهش دادم پولمو برگردوند و گفت : گفتم که مهمونه من ! گفتم نه و پولو گذاشتم رو پيشخون و راه افتادم ! دوباره صدام کرد و يه اسکناس 500 تومني بهم داد و گفت بيا بقيه اش رو بگير ... ازش تشکر کردم و رفتم دوباره کنار اتوبوس ! مسافرا دوباره داشتن سوار مي شدن منم قاطي اونا رفتم بالا و دوباره رفتم سر جام نشستم ! و بازم خوابيدم !
از صداي تهران .... از خواب بيدار شدم ! هوا تاريک بود و چراغهاي زيادي همه جا رو روشن کرده بود موقع پياده شدن يهو يکي دستمو گرفت و ديدم همون پسر شاگرد راننده هست ! گفت : فراري هستي؟ جا خورم و زبونم بند اومده بود دستمو به زور از تو دستش در آوردم و با من من گفتم آره .. نه ... چطور ؟
گفت : واسه ما فيلم بازي نکن !جاي داري بري؟ گفتم : نه ؟ گفت برو اون گوشه وايسا تا من برم و بيام ببرمت يه جاي توپ !
رفتم جايي که گفته بود . اما ترس برم داشت و فرار کردم ! از ترمينال که اومدم بيرون نمي دونستم چکار کنم ! همين طور راه افتادم توي خيابان داشتم راه مي رفتم که يه زن و مرد که کنار خيابون ايستاده بودن يه تاکسي گرفتن : آزادي ... منم بدو دويدم و سوار شدم . گفتم هر جا اينا پياده شدن منم پياده مي شم . چند دقيقه بعد کنار ميدان آزادي پياده شدن !
منم پياده شدم و محو تماشاي ميدون آزادي شدم توي کتاباي درسي عکسش رو ديده بودم اما از نزديک نه ! رفتم وسط ميدون توي چمن ها و نشستم يه گوشه تا صبح بشه ! هوا که کمي روشن شد بلند شدم و دوباره راه افتادم کمي جلوتر ميني بوس و ماشين هايي بود که داد مي زد ونک تجريش . پيش خودم گفتم سوار شم بالاخره يه جا مي رسم ديگه !
سوار ميني بوس شدم .....
ميدان ونک :
از ميني بوس پياده شدم و قدم به خيابان گذاشتم ! چقدر آدم ... گل فروشها ....کوپن فروشها ... کارگرا !!!!! يه گوشه ايستاده بودم و محو تماشاي آدم ها و ماشين ها بودم . نمي دونم چقدر به اين حالت بودم که يهو صداي يه دختر منو از بهت بيرون آورد :
بچه کجايي؟ رومو کردم به سمت صدا ... دو تا دختر خوشگل و آرايش کرده بودن مثل فيلماي خارجي موهاي طلايي و ماتيک زده با روسري که نصف موهاشون بيرون بود و لباسهاي قشنگ و خوش رنگ .... محو تماشاي اونا بودم که اون يکي گفت : نگفتي از کجا اومدي ؟
- از مشهد !
اون يکي دختر چشمکي به او يکي زد و بعد دستمو گرفتن و دنبال خودشون بردن !
من نسيمم اينم سحر تو اسمت چيه ؟ - نفيسه
چند سالته نفيسه جون ؟ اين جون گفتنش آتيش به دلم زد و يهو بغضم ترکيد .... يکي از اونها بغلم کرد و بوسيدم .. بعد از چند دقيقه که آروم شدم اشکامو با دستمال پاک کرد و گفت : فراري هستي ؟
- گفتم آره
لابد جايي رو هم نداري؟
- نه
ما هم مثل توييم بيا پيش ما با هم که باشيم مي تونيم خيلي کارا کنيم ... نمي دونم تو کلامشون چي بود که آرومم کرد و بهشون اعتماد کردم و دنبالشون راه افتادم !
اول رفتيم و ساندويچ خورديم ! تا حالا به اين خوشمزگي نخورده بودم ! خواستم من حساب کنم اما نگذاشتن ! سحر کيفشو باز کرد توي اون پر از پول بود . وقتي تعجب منو ديد گفت تعجب کردي ؟
- گفتم آره ! گفت بتو هم ياد مي ديم که پول در بياري !
کلي ذوق کردم و بعد هم با هم رفتيم به خونشون !
يه آپارتمان کوچيک و جمع و جور بود اول از همه منو فرستادن حموم سحر اومد و گفت بايد يکم به خودت برسي و بعد شروع کرد موهاي پامو زدن ! وقتي اعتراض کردم گفت دختر تا کي مي خواي امل بموني ؟؟؟ بهم بر خورد و ديگه هيچي نگفتم ! اونم مشغول شد ! اولش خيلي درد داشت اما کم کم عادت کردم ! بعد که اومديم بيرون کلي بهم لباس دادن . لباسهايي که تو عمرم نديده بودم دامن کوتاه و تاپ .... اسمهاشو اولين بار بود که مي شنيدم مدام ازم تعريف مي کردن ! پاهام سفيد شده بود و توي نور برق مي زد .... من اما مدام رنگ به رنگ مي شدم و از اينکه با دامن کوتاه باشم خجالت مي کشيدم آخه هميشه با شلوار بودم .... اون دوتا مدام مي خنديدن .... بعد نوبت ابروهام شد و ابروهامو درست کردن و بعد هم يه کرم ماليدن به صورتم و موهاي صورتمو بور کردن و بعد هم کلي کارهاي ديگه بعد که خودم رو تو آينه ديدم از تعجب دهنم وا مونده بود ! يعني اين منم ؟؟؟
چقدر خوشگل شده بودم ! اونا هم مدام ازم تعريف مي کردن ! شايد باور نکنين اما نرديک يک ساعت فقط خودمو توي آينه نگاه مي کردم و اون ها هم مدام مي خنديدن ! همه لباسهامو ريختن توي يه کيسه و انداختن دور و بهم لباسهاي نو دادن . کم کم ياد گرفتم که چطور آرايش کنم و چطور لباس بپوشم اسم لباسها رو ياد گرفتم معروفترين لوازم آرايش رو !
خالا ديگه بدون آرايش حتي تو خونه هم راه نمي رفتم و از خودم خيلي ممنون بودم ! روزا من مي موندم خونه و اونا مي رفتن بيرون و عصر يا شب مي اومدن خونه و يا مي خوابيدن يا اونقدر خسته بودن که ناي حرف زدن نداشتن ! هر چي مي پرسيدم مي گفتن سر کار بوديم ! وقتي مي گفتم منم مي خوام کار کنم مي گفتن به موقع فعلا زوده ! يه روز آخر هفته بود که قرار شد بريم پارتي ! کم کم زمزمه ها شروع شد که دوست داري دوست پسر داشته باشي ؟ منهم مدام رنگ به رنگ مي شدم و در نهايت رضايت دادم !
شب رفتيم به يه خونه که نه , قصر بود . پسري رو بهم معرفي کردن. تا دستم رو گرفت دستم رو پس کشيدم و گفتم به من دست نزن ! نسيم منو کشيد کنار و گفت مگه خل شدي ؟ دوست پسرته بايد بزاري دستتو بگيره امل بازي در نيار !!! باز اين جمله رو تکرار کرد ! انگار رگ خوابه منو فهميده بود که هر بار که کاري رو انجام نمي دادم با اين کلمه راضيم مي کرد ! پسر دوباره اومد و دستم رو گرفت و از اونا جدا شديم !
احساس بدي داشتم مثل گناه و مدام اطراف رو مي پاييدم و فکر مي کردم همه دارن ما رو نگاه مي کردن ! اما همه دختر ها تو بغل پسر ها بودن يا در حال رقص ! و هيچ کس به ما توجهي نداشت ! رفتيم روي مبل نشستيم ... هنوز دستم تو دستش بود.... بعد شروع کرد حرفهاي زيبا زدن و گفت که خيلي خوشگلم و دوستم داره و از عشق گفت ..... احساس عجيبي داشتم و خجالت زده بودم اما يک نوع حس عجيبي داشتم که تا به حال حسش نکرده بوده دستمو که نوازش مي کرد چيزي در تنم منو قلقلک مي داد .. احساس عجيبي داشتم که تا اون روز حسش نکرده بودم ... بعد بلند شد رفت و دو تا ليوان نوشيدني آورد و يکي رو داد به من و گفت بخور .... اولين قلپ رو که خوردم تمام گلو و معدم آتيش گرفت و اشک از چشمم سرازير شد !!!! با عصبانيت داد زدم اين چي بود ؟ اون که هم متعجب بود و هم نمي تونست جلوي خنده اش رو بگيره با خنده گفت به اين مي گن ويسکي , مشروب , مگه نخوردي تا حالا ؟
با گفتن اين حرف بهم بر خورد و الکي گفتم نه .... يعني آره خوردم اما ايندفعه مزش بد بود !!! زد زير خنده و گفت بذار برات درستش کنم ... بعد بلند شد رفت پاي يک ميز و چند تا چيز ريخت توي ليوانم و بعد اومد و داد به دستم و گفت بخور ببين حالا چطوره ؟
اينبار با احتياط خوردم . مزه اش خوب شده بود مثل مزه ليمو اما باز هم تند بود و کمي گلوم مي سوخت ... گفت عادت مي کني و بعد ليوان رو ازم گرفت و گذاشت رو ميز و دستش رو انداخت دور شونم و سرم رو بوسيد ! دوباره همون حس غريب دويد تو تنم ... کم کم حس کردم داره گرمم مي شه و روي گونه هام احساس داغي مي کردم ! و بعد هم رخوت عجيبي رو تو تنم حس کردم ! اون مدام حرفهاي عاشقانه مي زد حالا ديگه حرفهاش لذت عجيبي برام داشت و از اينکه منم دستشو بگيرم خجالت نمي کشيدم .... سرم گيج مي رفت اما حال عجيبي داشتم و يک نوع سستي تو تنم بود سرم کم کم روي سينه اون مي رفت اما دلم نمي خواست برش دارم بعد هم گرمي لبهاي اونو روي لب هاي خودم حس کردم .... نمي تونم احساسي که اون لحظه داشتم رو بگم اما زيبا ترين حسي بود که تا بحال تجربه کرده بودم ! نمي دونم چقدر طول کشيد و بعد هم که مهموني تموم شد و برگشتيم من هنوز تو ياد اون لحظه بودم ! هر بار به اون لحظه فکر مي کردم تنم داغ مي شد و قلبم پور از شوق و به تپش مي افتاد اما بعد دل تنگش مي شدم ! نسيم و سحر که انگار فهميده بودم چه مرگم شده مدام سر به سرم مي گذاشتن و مي خنديدن يا همديگه رو بغل مي کردن و مي بوسيدن و اداي منو در مياوردن !
چند روز بعد بود که نسيم يه موبايل داد بهم و گفت اين ماله تو بعدا که سر کار رفتي بدردت مي خوره !! کلي ذوق زده شده بودم و مدام تو دستم بود و از خودم جداش نمي کردم تا اينکه يکروز که خونه تنها بودم تلفنم زنگ زد : الو . بفرمايين ؟
سلام عروسکم ....
صدا خيلي آ شنا بود .. بنابراين پرسيدم شما ؟
به همين زودي منو فراموش کردي ؟ منم نيما . اون شب تو پارتي .....
ايواي ببخشيد نشناختم .... و حس کردم گونه هام داغ شدن و دوباره اون غريب رو تو تنم حس کردم
شماره اش رو بهم داد ... هر روز ساعتها با هم صحبت مي کرديم !
يه شب سحر اومد و با خودش يه فيلم آورده بود و کلي تعريف مي کرد ....گفت بيا ببين چي گير آوردم برات !!
کلي خوشحال شدم و همه نشستيم پاي تلويزيون ... اول فيلم زن و مردي رو نشون مي داد که خارجي صحبت مي کردن و بعد رفتن توي اتاق خواب و شروع کردن به لخت شدن و ...... احساس بدي داشتم و بلند شدم از جام که دوباره سحر گفت امل شدي ؟ و همين کافي بود تا منو دوباره سر جام بشونه ! نشستم و نگاه کردم ! حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم درد مي کرد اونها که ديدن حالم بد شده تلويزيون رو خاموش کردن و بلندم کردن و بردن به اتاقم !
اون شب تا صبح مدام توي خواب و بيداري صحنه هاي آميزش اون زن و مرد جلوي چشمام مي اومد و هي از خواب مي پريدم ! نزديکاي صبح بود که ديگه خوابم نبرد ! خودم حس عجيبي داشتم نمي دونم چرا احساس کردم که بايد اون فيلم رو ببينم .. کنجکاوي عجيبي سراغم اومده بود ... بلند شدم وتوي تاريکي نشستم و تا آخر فيلم رو ديدم از ديدن اون فيلم لذت خاصي بهم دست داد ! بعد از رفتن سحر و نسيم دوباره فيلم رو ديدم و باز هم دوباره و هر بار بيشتر خوشم مي اومد ! تا اينکه تلفن زنگ زد ....
نيما بود ! پرسيد چکار مي کردي ؟ منم همه چيزو براش تعريف کردم .. خنديد و گفت سوالي برات پيش نيومد ؟ با شرم گفتم چرا ! و بعد از زير زبونم کشيد و منم گفتم و اونم هر مورد رو با آب و تاب برام شرح مي داد و منهم از اون حرفها لذت مي بردم !
چند روز بعد يکروز بهم زنگ زد و ناهار دعوتم کرد ! منهم زنگ زدم به نسيم که ازش اجازه بگيرم و گفت برو ! خيلي راحت ! برام عجيب بود اما شک نکردم و رفتم ! جايي که آدرس داده بود ايستادم چند دقيقه بعد جلوم يه ماشين مدل بالا آلبالويي توقف کرد و شيشه اون خود بخود رفت پايين و چهره نيما معلوم شد : سوار نمي شين خانوم خانوما ؟
سوار شدم و رفتميک به يک رستوران مجلل و ناهار خوريدم .. بعد از ناهار ازم خواست بريم منزلش و اونجا رو بهم نشون بده ! چه خونه اي بود ياد اون شب افتادم .... مات خونه بودم که يک ليوان مشروب داد به دستم و نشستيم مشغول خوردن و حرف زدن شديم !
وقتي سرم گرم شد اومد کنارم و بغلم کرد .... دوباهر ه اون حس بهم دست داد اما خيلي بيشتر ... محکم تر بغلم کرد و گونم رو بوسيد و دم گوشم مدام مي گفت دوستم داره .... منهم براي اولين بار بوسيدمش .. شروع کرد به در آوردن لباسهام ... عجيب بود حتي اعتراض هم نمي کردم ياد لحظه هاي توي فيلم مي افتادم و لذتي همه وجودم رو مي گرفت .... بعد از مدتي درد خفيفي رو درونم احساس کردم و نيم خيز شدم .... داشت ازم خون مي رفت خيلي ترسيده بودم اما فکرم کار نمي کرد بهم مي گفت چيزي نيست تموم شد دوباره رو تخت افتادم و کم کم خوابم برد !
وقتي بيدار شدم نسيم بالاي سرم بود ! لباس تنم نبود . روم يه پتو انداخته بودن!نسيم نشست کنارم و موهامو نوازش کرد و گفت چطور بود ؟
با بي حالي نيم خيز شدم و بغلش کردم و خنديدم .. فقط خنديدم ....
قرار شد مدتي پيش نيما بمونم ... يکماه اونجا بودم و چه دوران زيبايي بود ... خاطره انگيز .
احساس مي کردم که همسرش هستم و اون هم شوهر من . عاشقانه دوستش داشتم و دوريشو نمي تونستم تحمل کنم چقدر براي آينده نقشه مي کشيدم اما افسوس که همه چي زود تموم شد ! يکروز نيما اومد و گفت مدتي بايد برم مسافرت و نسيم و سحر هم رفتن مسافرت بايد چند روزي بري پيش يکي از دوستام خانم خوبيه !
خيلي ناراحت شدم و دلم گرفت اما به خاطر اون لباسهامو جمع کردم و رفتيم اونجا ! زن مسني بود بهش مي گفتن خانم بزرگ ! اسمي که وقتي معنيش رو فهميدم که خيلي دير شده يود ! يه دختر ديگه هم اونجا بود و من تو اتاق اون موندگار شدم !
شب که شد دخترک اومد کنارم و گفت مي دوني اومدي کجا ؟ گفتم آره پيش دوست نيما هستم تا از مسافرت بياد ! قهقهه زد و گفت چقدر ساده اي ! اين حرف رو روز اول به منهم زدن ! ترس ورم داشت و گفتم منظورت چيه ؟
گفت يعني اينکه بايد سرويس بدي ! گفتم يعني چي ؟ گفت يعني دوزاريت نيفتاده ؟ گفتم نه ؟ و حرفي رو زد که آتشم زد ! همون موقع بلند شدم که برم ! دستمو گرفت و گفت کجا ؟ فکردي مي زارن زنده بري بيرون ؟ و شروع کرد به تهديد من و .... ! آخر حرفهاشو نمي شنيدم گزيه امونم نمي داد که بشنوم و ناچار تسليم شدم ...
فرداي اون روز خانم بزرگ اومد و گفت يه چادر نازک مي کني سرت و ميايي مي شيني تو هال مهمون داري ! از ترسم چادر سرم کردم و اومدم توي هال ! يک پيرمرد 60 ساله نشسته بود روي مبل و با ديدن من نيشش تا بناگوش وا شد و دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند !
از خنده هاش چندشم شد اما از ترسم حرفي نزدم .... بغلم کرد و شروع کرد به بوسيدنم که خاله خانم گفت برين تو اون اطاق و بعد هم رفتيم اونجا ... از اون روز کارم اين شده بود که منتظر باشم تا کسي بياد و برم پيشش ! بعد از مدتي که حرفه اي شده بودم يه روز خانم بزرگ صدام کرد و گفت دوست داري بيرون کار کني ؟ با خوشحالي پريدم و گونه اش رو بوسيدم و گفتم از خدامه !!!!
گفت از فردا مي فرستمت با يکي از بچه ها که راهشو يادت بده .. بلند شدم برم که يهو گردنمو گرفت و شروع کرد به فشار دادن ... گفت يادت باشه بخواهي فرار کني هر جا باشي پيدات مي کنم و با همين دستهام خفه ات مي کنم ! نفسم بند اومده بود و داشتم خفه مي شدم و فقط با اشاره چشم و ابرو حرفش روتاييد کردم و دستشو از دور گردنم برداشت !
از فردا شدم همکار يه دختر به اسم شيلا که همه بهش مي گفتن شيلا جني ! تا حالا هيچ ماموري نتونسه بود بگيرش و دختر خيلي تيزي بود ! صبح ها مي رفتيم توي پاساژ هاي بزرگ يا مغازه هاي ولي عصر و تجريش به بهانه خريد تا يه خاطر خواه پيدا بشه بعدهم ازش پول مي گرفتيم و مي رفتيم باهاش ! گاهي هم کنار خيابون واي مي ستاديم و اتول مي زديم ! هر چي در مياورديم نصفش رو بايد مي داديم به خانم بزرگ ! نرخ رو هم اون تعيين مي کرد ! اوا

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 27 از 35:  « پیشین  1  ...  26  27  28  ...  34  35  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.