| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 32 از 79:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  78  79  پسین »  
#311 | Posted: 8 Apr 2011 08:19
میهمان

دختر حاج خانوم
يه ماه ميشد كه خونمو عوض كرده بودم. يه اتاق فسقلي تو يه خونه قديمي گرفته بودم. با صابخونش طي كرده بودم كه الان ارديبهشت ماهه هيچ جا خونه نيست و منم نمي تونم اينجا براي هميشه بمونم واسه همينم اينجا رو فقط براي پنج ماه كرايه ميكنم. اونم راضي بود چون اگه من نمي گرفتم خونه خالي مي موند. بنا به دلائلي تنها شده بودم. بايد دوباره از اول واسه خودم هم خونه پيدا مي كردم. صابخونه يه پيره زن تنها بود مي گفت 10 - 12 سال ميشه كه شوهرش مرده خودش هم سنش بالا بود. فكر كنم پرونده اش توي دفتر دستك خدا گم شده بود. حداقل 80 سال رو داشت. از من خيلي خوشش ميومد. مي گفت پسراش مي خواند اين خونه را از چنگش در بيارند ولي دخترش نذاشته. دلم براش ميسوخت. براش كارهاشو ميكردم. خريد مي كردم ،كارهاي سنگين و انجام ميدادم. حتي اون اواخر بهم ميگفت من حالم زياد خوب نيست شبها در و باز مي ذارم اگه يه وقت حالم بهم خورد و يا ديدي من صبح از خواب بيدار نشدم حتما بيا تو اتاقم. به من اعتماد داشت.
حاج خانم يه دختر داشت تقريبا 38 تا 40 ساله. دخترش پرستار بود. شوهر داشت و سه چهار تا بچه قد و نيم قد. هروقت ميومدند انگار زلزله اومده. هركي نمي دونست فكر مي كرد مغولها از تو اين خونه رد شدند. خونه كوچيك بود ولي همه چي داشت. يه حموم كوچولو هم داشت كه اون ور حياط بود. اون سال من تنها بودم. واسه همين هم حوصله م سر ميرفت و زود زود ميومد تهران. تقريبا هر دو هفته پنج شنبه جمعه ميرفتم تهران. حاج خانم با وجود اينكه ادم خوبي بود ولي فضول بود.منو دوست داشت نمي خواست زود زود برم.
- نامزد داري؟
- نه بابا نامزد چيه؟
- پس واسه چي اينقدر زود زود ميري و منو تنها ميذاري؟
- همينطوري دلم سر ميره پاميشم ميرم خونمون
- من باورم نميشه
هميشه عادت داشت يا پنج شنبه يا جمعه بره خونه دخترش مهموني. هم ميرفت مهموني هم اينكه حمومشو اونجا ميرفت. اصلا از حموم توي خونه استفاده نميكرد. يه روز جمعه مثل هميشه صبح اومد و از من خداحافظي كرد و رفت. بعضي وقتها بدجوري حوصلمو سر ميبرد. همش سفارش ميكرد كه در خونه رو باز نذاري من نيستم يه وقت اينجارو پاتوق نكني. دختر نياري و ....
خلاصه كونده حتي به همسايه ها هم ميسپرد
- من رفتم خونه شهين. هواست باشه اين پسره خونه تنهاست.
ظهر بود خوابيده بودم. حس كردم يكي داره به در اتاق ميكوبه. از خواب پريدم تو همون حالت خواب و بيداري داد زدم
- كيه؟
- ببخشيد منم شهين
در رو باز كردم. ديدم دختر حاج خانومه. باورم نميشد. با بلوز و دامن و بدون روسري. پس چادر و مقعنه كو؟
- خواب بوديد؟ بيدارتون كردم؟
- نه خواهش ميكنم. بفرماييد
- مامان ميخواست بره حموم ولي لباساشو جا گذاشته. يعني مي دونيد همه لباساشو نيورده يه جيزاي بايد براش ببرم..
- خوب؟
- من الان يه ربع اومدم اينم كليد در اتاق مامانه هركاري ميكنم باز نميشه. مي خواستم اگه ممكنه شما بياييد كمكم كنيد
- خواهش ميكنم.
اصلا حواسم نبود. يه شلوارك پوشيده بودم و يه زيرپوش ركابي. هيچ وقت جلوي حاج خانوم اين طوري نميومدم چه برسه به دخترش. سرمو از تنم جدا ميكرد. ازون خشكه مذهبا بود. يه بار گيرداده بود ميگفت برو پشم سينه هاتو بزن.
- واسه چي؟
- زشته دخترها از بالاي پيرهنت ميبينند.
ريدم به اون دختري كه با ديدن دو تا پشم سينه شورتشو خيس كنه.
...
از راه پله رفتم بالا. كف راه پله تميز بود و موكت شده. به پاگرد كه رسيدم ديدم كيف و چادر دختر حاج خانم اونجاست. رفتم بالا تا جلوي در اتاق رسيدم.
- كليد كو؟
- ببخشيد ايناهاش.
يه جفت جوراب مشكي نازك پوشيد بود. دامنش نه بلند بود نه كوتاه. خنده از رو لبش كنار نميرفت. مونده بودم چه غلطي بكنم. بخندم يا همونطوري بمونم. اصلا بهش نميومد كه سه چهار تا بچه زاييده.
- بفرماييد خيلي راحت باز شد.
- دست شما درد نكنه. بياييد تو حالا
- نه مرسي اگه كاري داشتيد من پايينم
- حتما مزاحمتون ميشم
رفتم پايين. هنوز گيج بودم اصلا باورم نميشد. انگار تازه خواب از سرم پريده بود. دختر حاج خانم اينطوري بود چرا؟ هميشه چادر و مقعنه و مانتو و .... ما كه سر در نيورديم. رفتم تو اتاق و اب جوش گذاشتم سر گاز تا يه چايي درست كنم. يه ربع نشده بود كه ديدم دوباره در اتاقمو داره مي كوبه.
- ببخشيد مزاحمتون شدما ممكنه امشب مامان نياد. اخه اگه الان بره حموم ديگه شب نمياد اينجا
كونده انگار مامانش ملكه انگليسه.
- باشه مسئله اي نيست من هستم هر كاري باشه در خدتمم.
- خواهش ميكنم من با اجازتون بايد برم. خيلي ممنون
- خواهش ميكنم. چايي حاضره ها. يه استكان با ما مي خورديد بعد ميرفتيد.
- نه مزاحم نميشم ايشالا يه وقت ديگه
- بابا چه مزاحمتي. دو ساعت اومدي اينجا داري با در ور ميري منم صدا نكردي بيام كمكت
خنديد و انگار ميخواست محبت منو جبران كنه.
- باشه يه استكان با شما مي خورم.
درو تا ته باز كردم و دعوتش كردم تو. پشت سرش زود در و بستم. زود جلوتر از اون كتابها رو از رو زمين جمع كردم و دشكمو كه گوشه اتاق بودمرتب كردم و ازش خواستم اينجا بشينه.
- من اينجا خيلي خاطره دارم ها
همينطوري كه اطراف اتاق و نگاه ميكرد چادرشو از سرش بر داشت. خيلي راحت. فكر ميكرد من بچه ام و مثل يه بچه باهام رفتار ميكرد. البته اون موقع تقريبا نصف سن اونو داشتم. ولي عجب هيكلي. تازه متوجه شده بودم. تازه داشتم اونجاهايي رو كه نديده بودم مي ديدم.
- خاطره هاي خوب يا بد؟
رفت سر وقت طاقچه اتاق. تو طاقچه چند تا كتاب گذاشته بودم. اونايي كه كتابهاي درسي بودند تميز و سفيد بودند. نو و دست نخورده .
يه كتابو دست كرد و برداشت. واي عجب آبروريزي شد. خونه مجردي همينه ديگه همش ايراد داره همه چيزش تابلوئه نميشه همه جاشو پاك كرد بالاخره يه جا سوتي ميدي. وسط كتابو باز كرد شروع كرد بلند بلند خوندن.
- افسر پليس دستشو گذاشته بود روي سينه .....
عجب غلطي كردم اين كتابو از بچه ها گرفتم.
- اينا چيه مي خوني؟ اينم درسته؟
- نه بابا همشو نخوندم نمي دونم چيه. دوستم بهم داده.
- چه دوستايي داري
- مامان ميگه تو دوست دختر داري. همش ميترسه اونو بياري خونه و آبروش بره
- نه بابا. مامان از كجا اين حرفو ميزنه؟
- زنه ديگه بالاخره ميفهمه
- شما چي فكر ميكني؟
برگشت رو به من و نيگام كرد. يه لحظه جا خوردم. فكر كردم زيادي خودموني شدم.
- نمي دونم تو راستشو بهم بگو. دوست دختر داري؟ تهران كه حتما داري. اگه نداشتي اينقدر زود زود نميرفتي
- نه بابا تو اين شهر كوچيك مگه ميشه ادم دوست دختر داشته باشه. تازه اينجا همه متعصب هستند.
- ولي دختراي خوشگلي داره. بهت ميگم حتما يه زن از اينجا بگيري
- من زن نمي خوام دختر ميخوام
زد زير خنده. حالا نخند و كي بخند. چه بيمزه. وقتي ميخنديد تا ته معدشم ميشد ديد. دندوناش بدجوري ميزدند بيرون. دستشو گرفت جلوي دهنش و ميخنديد. خندش قطع نميشد.
- مگه من چي گفتم؟
با دست اشاره كرد كه هيچي ولي هنوز ميخنديد.
- چيه تو خونوادتون دختر داريد ميخواييد به من بندازيد؟
- اره ميخواي؟
انگار بهش اجازه حرف زدن دادم. تازه روش باز شده بود.
- خيلي هم دلت بخواد. من كه زنم اونا رو ميبينم چشم ازشون بر نميدارم
- اگه اينطوره چرا تاحالا ازدواج نكردند؟
يه نگاهي بهم كرد و به زور ميخواست جلوي خندشو بگيره. لباشو بهم فشار ميداد. منم خندم گرفت. ديد كه من خنديدم اونم يهويي تركيد.
- پس اين چايي چي شد؟
- چشــــــم شما بفرماييد بشينيد.
نشست رو تشكم. پاهاشوبه يه طرف رو هم گذاشت و خم كرد. لبه دامنش كوتاه بود. جورابش تا زير زانوش بود. سفيدي پاش افتاده بود بيرون. يه چايي ريختم و گذاشتم جلوش. يه بسته شكلات هم داشتم. مامان هميشه برام ميخريد و به زور ميذاشت تو ساكم. عجب دستاهايي داشت. سفيد لطيف نرم و يه خرده تپل.احساس خوبي داشتم. هردو براي لحظه اي ساكت شديم. يه دستشو زير پستوناش گذاشته بود و فشار ميداد. دست ديگه شم استكان چاي بود.وقتي نفس ميكشيد حال ميكردم صداي نفس كشيدن و هورت كشيدنش ارامش بخش بود. اصلا ادم باورش نميشد اين زن 40 سال سن داره. بهم نيگا كرد. تقريبا چند ثانيه بدون عكس العملي بهم زل زديم.
- چيه؟
- هيچي
- نه بگو
- به حاج خانم نگي من كتاب .. دارم.
- نه بابا اون تو عالم خودشه. اصلا از اين چيزا سر در نمي ياره. تو هم بهتره به جاي خوندن اينا درستو بخوني
- ميشه يه چيزي ازتون بپرسم. البته اگه فضولي نباشه و نارحت نميشيد.
- حتما
- شما هميشه اينطوري لباس مي پوشيد؟
- آره مگه چيه؟ من مامانم ناراحت ميشه واسه اون اينطوري لباس مي پوشم وگرنه شوهرم براش مسئله اي نيست. حتي جلوي دوستاش و مهمونامون از اين راحت تر هم لباس مي پوشم.
- مثلا چطوري؟
- خيلي كنجکاوي ها.
ديد من هيچي نگفتم خودش فهميد لحن صداش مورد پسند من نبود
- اينطوري
پاهاشو دراز كرد و لبه دامنشو تا روي رونهاش اورد بالا. داشتم سكته ميكردم. حالا من يه چيزي گفتم اون چرا اينكارو كرد؟ داشتم ديونه ميشدم. عجب پاهاي خوش تراشي داشت. مثلا ميخواست بگه ميني ژوپ هم مي پوشم. احساس كردم كيرم داره بزرگ ميشه. تو اون حالت نشسته جام بد بود. بدجوري شورتم بهش فشار ميورد. چشم از پاهاش بر نداشتم. همونطوري از حالت چهار زانو بلند شدم و دو زانو نشستم و بعد ديدم چاره اي ندارم براي اينكه جا براي كيرم باز كنم مجبور بودم بهش دست بزنم. زود و سريع دستمو بردم روي كيرم و با يه حركت سريع همانند دفعات قبل جاشو تو شورتم گشاد كردم. شهين متوجه شد. زود دامنشو اورد پايين. رونهاشو سفت بهم فشار داده بود تا مثلا شورتش معلوم نشه.
- چيكار كردي داشتيم نيگا ميكرديم ها
- پرو نشو ديگه. خيلي بهت رو دادم
- بذار بازم ببينم
تو همون حال دستمو بردم تا لب دامنشو بگيرم. با دست سفت دامنشو نگه داشت.
- نكن
- يه بار ديگه. فقط چند ثانيه
زل زده بود به كيرم
- فقط يه بار ها
اصلا باورم نميشد. كنترلم دست خودم نبود. خيلي يواش و اروم دامنشو روي پاهاش كشيد بالا. تو همون حين هم به من نيگاه ميكرد. من داغ داغ شده بود. دستمو كشيدم روي پاهاش. لذت مي برد از اينكه ميديد من دارم اتيش ميگيرم. عكس العمل من براش جالب بود. چشم از من بر نمي داشت. دامنشو خيلي برد بالا درست روي شورتش نگه داشت. دستم بردم لاي پاهاش.چيكار ميكردم خودم حاليم نبود. چي فكر ميكرديم چي شد.
- چرا قائمش كردي؟
- چيو؟
- ميخوام رنگ شورتتو ببينم.
- ديگه قرار نشدها بچه پرو
- تو كه ميدوني اخرش بايد نشون بدي پس يالا ديگه
دستمو به زور لاي رونهاي پاش فشار ميدادم تا به شورش برسم. اونم ميخنديد با دستاش جلوي منو ميگرفت. انگار داريم يه جور بازي ميكنيم. خيلي باحال بود. نمي دونم شايد قلقلكش ميشد.
- بالاخره گرفتمش
- ول كن تروخدا
- اول تو دستتو بردار
شورشتو گرفته بودم نميدونم شايد هم پشم كسشم گرفته بودم. هنوز ميخنديد. مي خواست با خنده و التماس سر من شيره بماله.
- اگه ولي كني بهت نشون ميدم.بخدا راست ميگم. قول ميدم.
-- حتما؟
- حتما
دستمو ول كردم و از روي پاهاش برداشتم. تا ديد من رفتم كنار زود از جا پريد كه در بره. منم زود پاهاشو بغلم كردم. زد زير خنده.
- من بايد برم دير شده
- مگه قول ندادي؟
- يه وقت ديگه
- همين حالا. اگه اين همه طولش نميدادي الان تموم شده بود و تو رفته بودي
مثه كشتي گيرها پاهاشو بغل كرده بودم. دستمو بردم بالا . دامنش كشيده شده بود و كونش جمع و جور نشون داده ميشد. كونشو چنگ زدم. عجب خوش تراش بود.دولا شد رو من تا من پاهاشو ول كنم. همونطوري با يه فشار خوابوندمش رو دشك. رفتم روش يه بوس به صورتش كردم. بعد همونطوري بهم زل زد
- خيلي خوب فقط زود باش. همين يه بار هم هست و خيال نكني از فردا ميتوني هركاري دلت خواست بكني.
معطل نموندم رفتم سراغ صورتش تا بخورمش
- نه نكن ارايش دارم
اومدم پايين افتادم روي سينه هاش شروع كردم مالوندن. پيرنشو زدم بالا. همونطوري بدون اينكه كرستشو باز كنم سينه هاشو در اوردم. عجب چيزي بود. پدر سگ سفت سفت شده بود. مشخص بود كه اونم دلش بدجوري كير ميخواست. داغ داغ بود. احتياج به كاري نداشت. نوك هردو تا سينه هاش سيخ شده بود. يه كم از هر دوشون خوردم. زود اومدم پايين دامنشو دادم بالا. عجب پاهايي. تازه داشتم يه دل سير نيگاشو ميكردم. روي پاهاش دست كشيدم. بگي يه دونه مو داشت. نداشت. پاهاشو از هم باز كردم. شورتشو چنگ زدم و در اوردم. خودم هم شورت و شلواركمو در اوردم. كسش يكم مو داشت ولي لباش از هم باز شده بود. خيس خس بود از دور ميشد تشخيص داد. معلوم نبود از كي به خودش ميپيچيده و حرفي نميزده. رفتم جلو از نزديك برانداز كردم. لاشو باز كردم و انگشتمو فرو كردم توش. سرشو اورد بالا.
- نكن
انگار بدش ميومد كه من با اين سن و سال تو كسش انگشت كنم. پاهاشو بست دستم موند اون تو. دستمو كشيدم بيرون
- خيل خوب حالا باز كن
دوباره باز کرد. ميشد چوچوله شو تشخيص داد. دلم مي خواست مثل هنرپيشه هاي فيلم سوپر يه بار يه زبون بزنم ببينم چي ميشه. يا عكس العملش چيه؟ متوجه شد ميخوام ليس بزنم.
- من خوشم نمياد. همش فكر مي كنم ميخواي گاز بگيري احساس خوبي ندارم.
به درك . كيرمو اوردم جلو پاهاشو خودش برد بالا. گذاشتم لاي لباي كسش. عجب باحال بود. همونطوري يه خرده روش كشيدم. چيزي نگفت اونم خوشش ميومد.
- زود باش ديگه. كاپوت نميخواد. بريز توش من قرص مي خورم
انگار منم كاپوت دارم. تا دسته توش فرو كردم. لباشو گاز ميگرفت و سرشو مياورد بالا و نگاه ميكرد.حس كردم كيرم يه جايي توي كسش گير كرده. . دست نگه داشتم. خودش دستشو اورد و گذاشت بالاي كسش بعد پوسشو كشيد به سمت نافش. حس كردم حالا درست شد. اونم دوباره سرشو گذاشت پايين. خيلي حال ميداد. نه گشاد بود نه تنگ ولي هرچي بود كس بود. داشت ابم ميومد ديدم دستشو دور گردنم انداخت و منو سفت فشار داد. عجب زوري داشت. چشماش بسته بود و دهنش باز. گردنمو داشت مي شگست. ابم اومد. با خيال راحت ريختم تو كسش. هرچي ابم ميومد اونم گردن منو بيشتر فشار مي داد. با خودم فكر ميكردم اگه همون اول همچين زوري ميزد كه من نمي تونستم بكنمش.كم كم دستاش شل شد. هنوز چشماش بسته بود. اصلا حرفي نميزد. از جاش تكون نمي خورد. انگار مرده. صداش كردم. چيزي نگفت دوباره صداش كردم. يه آهان گفت. صداش تغيير كرده بود انگار تازه از خواب پاشده باشه. يهو چشماشو باز كرد.
- دستت درد نكنه. مرسي
انگار نه انگار اتفاقي افتاده باشه. خيلي راحت پاشد رفت دستشويي. بعد اومد و شورتشو پاش كرد. من كه ديگه نا نداشتم دلم ميخواست مثل خرس بخوابم.
- من برم خيلي ديرم شده. الان دلواپس ميشند.
- خداحافظ درم پشت سرت بي زحمت ببندد.!
     
#312 | Posted: 8 Apr 2011 08:28
میهمان

این داستان از داستان های آویزون كه خیلی دوش داشتم
با سلام به همه بچه ها من پويا هستم 18 سالمه يک چيزي براتون تعريف مي کنم فقط فکر نکنيد من بي غيرتم!!
من چون داستان رضا رو خوندم خواستم اين خاطره رو بنويسم که بخونين . سيزدهم عيد بود يعني همون سيزده بدر خودمون رفته بوديم شمال اطراف شهسوار اونجا يه خونه داريم که از پدر بزرگم به پدرم ارث رسيده خونه بزرگي و با باغ بزرگي هست خلاصه رفتيم اونجا پسر داييم که سربازه اومده بود تهران خونه ما که روز سيزدهم با هم بريم شمال و مي خواست روز چهاردهم برگرده پادگان.
خونه داييم اينا رامسر هستش. خلاصه رفتيم شمال. شب دوازدهم بود رسيديم و گرفتيم خوابيديم.
صبح من زود پا شدم رفتم بيرون چند تا حلقه فيلم عکاسي گرفتم که بيام با پسر داييم عکس بگيرم چون اون مي خواست فرداش بر گرده پادگان .
اومدم خونه ديدم بابام مي گه پويا آماده شو بريم رامسر دنبال داييت.
گفتم باشه دو تا خواهرام هم پيش بابام بودن خواهر کوچيک 14 سالشه بزرگه 22 يادم اومد که اين پسر داييه يکم شيطونه اگه خواهرم تنها بمونه يه موقه جو مي گيرتش ميره سروقت خواهرم.
چون از خواهرمم يه تيکه قبلا ديده بودم بيشتر شک کردم به پدرم گفتم پس اين دوتا هم بيان با ما
پدرم گفت آخه داييت اينا تو ماشين جا نميشن يکي نبايد بياد من گفتم خوب من نمیام شما سه تا برين پدرم قبول کرد خواهرم بلند داد زد به مامانم گفت منم دارم مي رم پدرم اينا رفتن منم رفتم تو اطاق بالا که دوربين و بردارم بيام با پسر داييم عکس بگيرم رفتم دوربین و آماده کردم رفتم دنبال پسر داييم ديدم نيستش رفتم تو باغ دنبالش داشتم باغ و مي گشتم که ديدم مامانم با پسر داييم دارن با هم شوخي ميکنن مامانم پسر داييم رو حول ميداد پسر داييم مي افتاد مامانم که می خواست بره پسر داييم پاهاشو ميگرفت مامانم زمين مي خورد.
منم ديدم دارن با هم شوخي مي کنن گفتم جو نرم چون اون مامانمه پسر داييم خجالت مي کشه و نشستم رو چمن و داشتم نگاشون ميکردم پسر داييم هي به مامانم ميگفت عمه جون فرحناز خانم زود باش دير ميشه ها من طاقت ندارم صبر کنم مامانمم مي گفت باشه حالا وقت هست من فکر ميکردم پسر داييم گرسنه هست داره ميگه که مامانم غذا رو زود درست کنه!! آخه بابام گفته بود که مامانم غذا زود درست کنه که تا اومدن نهار بخوريم.
مامانم پسر داييم رو هول داد پسر داييم خورد زمين مامانم خواست فرار منه پسر داييم پاهاشو گرف مامانم بد جوری زمين خورد که کمرشو گرفت و گفت آخ کمرم قلنج کرد!!!
پسر داييم گفت پاشو وايسا دستاتو بگير پشت سرت تا قلنجشو بگيري!
مامانم بلند شد و اون کارا رو کرد پسر داييم دستشو قلاب کرد زير دستاي مامانم بلندش کرد و قلنجشو گرف و گذاشتش زمين ولي همون طوري دستشو نگه داشته بود ديدم داره از لپ مامانم تند تند بوس ميکنه!! هي ميگفت عمه جون خودمي بعد يهو لبشو گذاشت رو لب مامانم با مکس زياد بوس کرد که حتا صداشو منم شنيدم يکم بهم بر خورد ولي گفتم خوب عمشه اونم پسر داداششه اگه چيزي بود حتما مامانم گير ميداد بهش دو سه بار همين طوري بوس کرد و گفت عمه بخدا من ديگه طاقت ندارم الآن همه ميان هنوز کاري نکرديم!!! مامانم گفت خب باشه فقط زود!!! منم که با خياله راحت داشتم تماشا ميکردم و به حرفاشون گوش ميدادم فکر ميکردم دارن در باره غذا حرف ميزنن مامانم با يه شلوار بود و يه کت زنانه سفيد يهم ديدم مامانم شلوارشو درآورد جا خوردم برگشت دستاشو گذاشت رو ديوار باغ دولا شد پسر داييم هم شورت مامانمو داد کنار شروع کرد به ليس زدن کسش باورم نمي شد حسابي جا خوردم بعد چند دقيقه به مامانم گفت بيا کيرمو بخور مامانم گفت خوشم نمياد پسر داييم!
گفت حالا بخور خوشت مياد مامانم گفت من کير شوهرمو نخوردم واسه تورو بخورم پسر داييم گفت فقط بکن تو دهنت ميخوام خيس بشه مامانم خوابيد رو زمين پسر داييم نشست رو سينش کيرشو کرد تو دهنش من يهو چشمم به دوربين افتاد گفتم بذار چندتا عکس بگيرم ازشون بعدا بدرد مي خوره يه عکس گرفتم دوربين کامرا ديجيتال ال جي بود راحت مي تونستم از نزديکتر هم بگيرم مامانم بلند شد و دولا شد دستاشو گذاشت رو ديوار پسر داييم لخت شد کيرشو کرد تو کسش و صداي آخ و اوخ مامانم بلند شد
منم عکس مي گرفتم بعد چند دقيقه مامانم دراز کشيد رو زمين و پاهاشو بالا برد و پسر داييم کت مامانمو از تنش در اورد و سر پستوناشو ميک ميزد اونا کار خودشونو ميکردنو منم عکس مي گرفتم که پسر داييم بلند شد کيرشو گذاشت لاي پستوناي مامانم و آبش اومد و ريخت رو پستونا و سرو صورت مامانم بعد با کت مامانم صورت مامانمو پاک کرد و دوباره کيرشو کرد تو کسش و مي کرد و لب مي گرفت به مامانم گفت مي خواي آبمو بريزم تو کست حامله بشي مامانم گفت نه نمي خوام!!! گفت کسي که نمي فهمه تو شوهر داري اگر شوهرت گفت کي حامله شدي بگو خودت اون شب ريختي آبتو!!
مامانم گفت نه نمي خوام ديگه بچه دار بشم
منم داغ کرده بودم به خودم مي گفتم برم نرم چه خاکي تو سرم بريزم که صداي ماشين بابام رو شنيدم مامانمو پسر داييم زود بلند شندن و لباساشونو پوشيدن و رفتن تو ساختمان منم دوربين و بر داشتم رفتم تو اطاق خوابيدم
پسر داييم اومد تو اطاق گفت پويا تو نرفتي باهاشون
گفتم نه
گفت از کي اينجايي
گفتم يک ساعت خوابيدم اگه بذاري بازم مي خوام بخوابم
گفت نمياي عکس بگيريم
گفتم عکاسي بسته بود من فيلم ندارم برو بيرون مي خوام بخوابم رفتشو اون روز گذشت تا تابستون خواهرم دانشگاه ميرفت خواهر کوچيکم ميرفت مدرسه منم رفته بودم پيش يکي از دوستام اومدم خونه رفتم دنبال مامانم گشتم ديدم نيست رفتم بالا ديدم از تو حموم صدا مياد ديدم مامانم باز با پسر داييم ميخوان حال کنن زود رفتم از پايين هنديکم رو بر داشتم اومدم از تو دستشويي پنجره رو باز کردم ازشون فيلم گرفتم يهم تلفن زنگ زد رفتم اونو جواب بدم رفتم بالا دوباره فيلم بگيرم ديدم پسر داييم و مامانم دارن ميان پايين بدون اينکه به اونا توجه کنم رفتم تو اطاقم درو بستم و عکسها و فيلم رو ريختم تو کامپيوتر اين داستانو نوشتم که بگم به هر کسي اعتماد
نکنين چند تا از عکسايي که از مامانمو پسر داييم گرفتم رو با کمي سانسور ميفرستم که ببينين . بعد از جريان مامانم و پسر داييم مامانمو با يکي دو نفر ديگه هم ديدم با يکي از ماموراي برق که اومده بود قبض برق و بده و سوپر مارکت محلهمون که پدرم خونه نبود اومده بود پيش مامانم که حال کنن از همشون عکس گرفتم و يه روز تمام عکسا رو به پدرم نشون دادم و پدرم حسابي جا خورد و از مامانم شکايت کرد و عکسا رو نشون قاضي داد.
آخر شهریور بود که پدرم مامانمو طلاق داد من به بابام گفتم من مادر جنده نمي خوام
پدرم تو دادگاه به قاضي گفت من زن جنده نمي خوام که بخاطر همين حرفش يه هفته باز داشت شد و مادرم و پسر داييم 2 سال حبس براشون بريدن 70 ضربه شلاق و صد هزار تومان جريمه نقدي .
     
#313 | Posted: 9 Apr 2011 05:56
خواب ممه ای من[b][/b]
.حتمال زیاد همه پاملا اندرسون رو میشناسن.البته نه به قیافه بلکه به ممه های مرده زنده کنش...
همیشه به همه مبگم این پاملا اندرسون اگه بره جلوی اصحاب کهف وایسه بعد از هزاران سال دوباره سر از خاک بر میاورند....
اولین باری که پاملارو شناختم توی فیلم سیم خاردار(barb wire)بود...
توی فیلم یک نقش مثل جمیز باند داشت اما اینقدر پستوناشو تو فیلم به بهونه های الکی در میاورد که یاد شعر مرده بدم زنده شدم افتادم...
اما دیگه یک صحنه خیال همه رو راحت کرد و با بازیگر مرد نقش مقابل لخت شد و مرد اول کرست پاملا رو زد بالا و دوتا ممه خوشگل افتاد بیرون...
مرده تا دید حالا نخور و کی بخور...
نوکشو جوری میلیسید که انگار داره بستنی میهن لیس میزنه...(حالا انگار اگه من بودم مثل ایس پک نمیخوردم!)...
بعد شلوارک پاملا رو درمیاره و پاملا رو به دیوار قمبل میکنه و مرده همینطوری که پستونارو گرفته و نفس میزنه میزاره لاپا پاملا و تلمبه و الا ماشاالله....
من که با دیدن این صحنه کیرم شق بود هیچ قلبم از هیجان داشت مثل سوپاپ فراری میزد...
دیدم نمیشه پریدم تو حموم جون به بهانه دوش گرفتن با شامپو جلقیدم....
تو دوثانیه اول ابم اومد و جوری هم اومد انگار سالهاست که نزدم...
خلاصه تا شب به فکر پاملا و اون ممه ها بودم....
موقع خواب هم با صلوات بر پستان پاملا خوابیدم...
و حالا داستان شروع میشود...
خواب دیدم دقیقا توی فضای فیلم سیم خاردار هستم...
اونم کی؟همون بازیگر مرد نقش مقابل...
بایبد پاملا رو نجات میدادم....
نه به خاطر خودش...به خاطر پستوناش...
عملیات نجات پستون شروع شد...
ما توی مکانیکی بزرگ بودیم....
پاملا داشت به دشمنانش که همه روسی بودند شلیک میکرد...
اما مگه یک نفر با یک کلت یک ام16 از پس اون همه کلاشینکف برمیاد؟!
خلاصه مثل مکس پین دو تا کلت در اوردم و روی سطح زمین که روغن ریخته بود لیز خوردم و با شلیک به چپ و راست خیلی ها رو کشتم...
دیدم چند نفر هستند که هنوز دنبال منند...
من زیر یک ماشن قایم شدند...
وقتی نزدیک ماشین رسیدند تا زیرشو ببینند که اونجا هستم یا نه دو تا تیر به پاشون زدم...
تا رو زمین افتادند دو تاهم به کله هاشون زدم...
یکیشون وینچستر داشت...
برش داشتم از پشت همون ماشین سه تای دیگه رو هم کشتم...
اما هنوز یکی مونده بود...
دیدم اونجایی که ایستاده یک ماشین تو هوا معلقه که به یک اهرم وصله....
با توکل به مولای متقیان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اهرم رو زدم و ماشین ول شد و مغزش با تمام وجود پاچید بیرون!!!!
بعد رفتم سراغ پاملا و بلندش کردم و خاک روش رو تکوندم و خواستم برم...
که پاملا شونمو گرفت و برمگردوند و لبامو بوسید...
وای خدای من....
پاملا.............من................بوس..........................
دیگه صبر جایز نبود...
مثل فیلم چسبوندش به دیوار....
کرستشو زدم بالا و حسابی اون ممه هایی که حسرتشونو میخوردم رو گرفتم...
چنان خوردم که پاملا جیغش در اومد....

بعد زانو زد و من کیرمو گذاشتم لای ممه هاش و عقب جلو کردم....
بعد که خسته شدم بلند کردم و لباشتو تا پس حلقش خوردم....
بعد بدون فوت وقت شلوارکو در اوردم شروع کردم خوردم کس...
خدایا چه کس نرمی...
خوشبو بی مو....
باید مراقبش باشم که جر نخوره...
اروم گذاشتم لای کس....
اول کلاهشو کردم توش...
یک کم عقب و جلو تا کس پاملا اماده بشه.
بعد دیگه معطل نکردم زدم توش...
زدم توش ...
زدم توش....
دیگه عرق جفتمون در اومد....
بهش گفتم داره میاد....
گفت:بپاش لا پستونام....
من از خدا خواسته در اوردم و طوری پاشیدم که ممه هاش سفید پوش شد....
بعد بغلش کردم و بوسیدمشو گفتم:کلک تو فارسی بلدی؟
گفت:از بس ایرانیا فیلممو دانلود کردن و گذاشتن کم کم فارسی بلد شدم....
همون طور که تعجب کرده بودم بلند شدم و دیدم ساعت 10 صبحه...
عجیبتر این بود که دیدم شلوارم خیسه....
بعله....
تو خواب ارضا شده بودیم....
و لذا بلافاصله صبحونه نخورده پریدم حموم تا دوش بگیرم...

دوستان لطفا مسخره نکنند این خواب واقعی بود....
خوب مگه چیه....یک نفر تو خواب حال کرده....
شماها خودتون کم خواب کس و کون کردن نمیبینید....
پس لطفا عادل باشید...
تا بعد....

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#314 | Posted: 9 Apr 2011 12:00
کدبانو قسمت 7

طبق برنامه ریزیهای پرستو امشب قرار بود شیما و شوهرش سعید بیان خونمون..از صبح تو شرکت منو دیوونه کرده بود بس که زنگ زده بود و سفارش کرده بود شیرینی یادم نره..زودتر برم خونه که برسم قبلش یه دوش بگیرم..همه چی آماده باشه...موبایلم هی زنگ نخوره که کار راه بندازم از پشت تلفن..و هزار جور نصیحت و توصیه دیگه...با این وضع تو شرکت همه میگفتن آقای اصلانی زودتر بیا برو خونه که خانومت همه خطوط رو اشغال کرده ...راستم میگفتن..پرستو دیگه داشت کل شرکت رو بهم میریخت..منم که دیدم اینجوریه ساعت 4 از شرکت زدم بیرون...البته بعد از اینکه احدی رفت..به هر حال حفظ ظاهرم خوب چیزیه ..نمیخواستم ببینه منم همزمان با اون دارم از شرکت میرم..سر راه یه جعبه شیرینی خریدمو راه افتادم طرف خونه...همه خریدهای خونه رو لیست میکردیم و میدادیم یه پسر نوجونی که هفته به هفته میومد و لیست رو میگرفت و خرید میکرد آخرشم بهش یه پولی میدادیم که اونم راضی باشه و هر دفعه که خواستیم بیاد...بچه خوبی بود..میگفت کارش همینه...واسه اینو اون خرید میکنه...گاهی وقتا هم اصرار میکرد ماشین منو پرستو رو بشوره ..ما هم بعضی وقتا ماشینو نمی بردیم کارواش میدادیم پسره بشوره یه پولی هم بهش میدادیم...ماشینو بردم تو حیاط و کنار ماشینو پرستو پارک کردم..یه نگاه به حیاط انداختم مثل همیشه مرتب و منظم...درختهای بزرگ گیلاس و توت اطراف حیاط بودن و بوته های کوچیک انواع و اقسام گلها هم وسط حیاط کاشته شده بودن...جعبه شیرینی رو برداشتمو از ماشین اومدم پایین...از پله های جلوی خونه که رفتم بالا بوی عطر خیلی خیلی خوبی به مشامم خورد...در خونه رو باز کردمو دیدم اثری از پرستو نیست..یاد دفعه های قبلی افتادم که یه راست میرفتمو از تو آشپزخونه پیداش میکردم..خیلی خوشحال بودم که دیگه واقعا تغییر کرده...بلند صداش زدم و جعبه شیرینی رو گذاشتم توی آشپزخونه...صداش از طبقه بالا اومد که گفت اومدم عزیزم...کتمو در آوردمو نشستم روی صندلی کنار پله ها...صدای پای پرستو که اومد بلند شدم بگم من زودتر اومدم که به همه کارها برسم که تا چشمم خورد بهش خفه شدم..انگار بار اول بود که میدیدمش...اول بالای پله ها ایستاد و منتظر شد عکس العمل منو ببینه...موهاشو خیلی قشنگ درست کرده بود...مشخص بود رفته آرایشگاه...موهای لختش حالا حالت دار شده بود از گوشه های صورتش حالت فر خورده چند تا تیکه کوچیک افتاده بود پایین...یه تاپ و دامن زرشکی پر رنگ تنش بود که خیلی پوست سفیدش رو نشون میداد..اصلا باورم نمیشد پرستو میخواد جلوی سعید اینا رو بپوشه و این شکلی بگرده...تاپش یه بند داشت که پشت گردنش بسته میشد خط سینه اش از اون زاویه که ایستاده بود بازم دیده میشد...دامنش تنگ بود تا بالای زانوش بود...یا بهتره بگم فقط باسنو می پوشوند..این لباسش خیلی زیاد شیک و مجلسی بود...اصلا به نظرم مناسب یه مهمونی معمولی دوستانه نبود..یکی دو ماه پیش این تاپ و دامنو واسش خریدم که تولد خواهرش پوشید اونم با اصرار من..همش میگفت روم نمیشه خیلی لختیه...همه جام بیرونه...اما حالا جلوی شوهر شیما سعید چه جوری میخواست اینو بپوشه...فقط یه بار سعید و دیده بودیم اونم شب عروسیش بود..با این همه فکر مختلف بازم راضی بودم...چون پرستو تو این ظاهر و لباس خیلی از شیما سرتر شده بود...امشب به سعید نشون میدادم که پرستوی من خیلی خوشگلتر از شیماست...از پله ها اومد پایین...کفشاشم رنگ لباسش بود..پاهای کشیده و سفیدش برق میزد..معلوم بود حسابی افتاده به جونشون تا اینجوری برق افتادن..چند تا پله مونده بود برسه به من گفت سلام..بعدم یه چرخ زد و گفت خوبه؟؟؟..گفتم به به...سلااااام..چی می بینم...عاااالیه...تو از صبح این همه به من زنگ میزدی کی وقت کردی اینقدر به خودت برسی..خنده خوشگلی کرد و گفت ما اینیم دیگه..اومد پایینو طاقت نیوردم کشوندمش تو بغلمو گفتم من که تا آخر مهمونی میمیرم...واااای چه عطری زدی پرستو...بوش تا سر کوچه میاد..لباشو آورد سمت گوشمو گفت اگه پسر خوبی باشی تا آخر مهمونی قول میدم امشبم بهت خوش بگذره...جوری تو گوشم حرف میزد که نفسش میرفت تو گوشمو یه جوری میشدم...موهای تنم سیخ میشدو داغ میکردم..لبامو بردم بین موهاشو چشمامو بستم..عطر موهاش دیگه داشت دیوونه ام میکرد...موهاشو بوسیدمو گفتم پس زیاد دور و ور من نچرخ که یهو دیدی وسط مهمونی ترتیبتو دادم..بلند خندید و از تو بغلم اومد بیرون..گفت شیرینی که یادت نرفت؟؟..گفتم نه تو آشپزخونه است...منم برم یه دوش بگیرم..پرستو رفت طرف آشپزخونه که یهو صداش زدم و گفتم از اینکه همون خانومی که میخواستم شدی ممنونم پرستو...من خیلی ازت راضیم...چشمک زد و گفت بهترم میشم عزیزم...رفت سمت آشپزخونه..از پشت گردی و برجستگی باسنش کاملا جلب توجه میکرد..صدای پاشنه کفشاش تو سکوت خونه...موهای لایت و براقش..پاهای کشیده و قشنگش..دیگه نتونستم نگاه کنم سریع رفتم بالا لباس بردارمو برم یه دوش بگیرم..
ساعت 7:30 بود..من کاملا شیک و آماده نشسته بودم جلوی تلویزیون و کانالهای ماهواره رو عوض میکردم..هر جا یه خانوم خوشگل نشون میداد نگه میداشتمو میدیدم پرستو یه چیز دیگه است...حس میکردم خوشگلترین و با کلاسترین خانوم دنیا تو خونه منه...به خودم می بالیدم که بالاخره پرستوی دلخواهمو به دست آوردم..پرستو هم گاهی کنار من می شست و گاهی هم جلوی آینه بود..با صدای زنگ خونه آماده شروع مهمونی شدیم..رفتم طرف پنجره باغبونمون شلنگ رو انداخت زمینو سریع رفت در رو باز کنه..درهای خونه باز شد و ماشین خوشگل و شیکی وارد حیاط شد...درست پشت ماشین منو پرستو پارک شد...پس سعید باید یه رقیب خوب واسه من باشه..اما من فرشید هستم...کسی که تا حالا شکست نخورده..اول شیما از ماشین پیاده شد..اوه اوه اوه...دقیقا انگار یه عروسک متحرک بود..پرستو دوید طرف در خونه و منتظر شد که از پله ها بیان بالا بره استقبالشون...صورت شیما رو نمیدیدم...بعدم که از دیدم خارج شد..سعیدم با یه سبد گل قشنگ پیاده شد..یه کت و شلوار مشکی تنش بود...واقعا از تیپش خوشم اومد...مثل یه مدیر واقعی بود..تو قد و هیکل به من نمی رسید من هم بلند تر بودم هم چهار شونه تر..اما اون یه 5-6 سانتی از من کوتاهتر بود..هیکلشم خیلی معمولی بود..نه چهار شونه..نه اسکلت...خیلی متوسط..موهاش یه کمی بلند کرده بود که به نظرم زیاد به تیپش نمیومد..از صدای پرستو و شیما معلوم بود باید برم استقبال...خیلی وقت بود شیما رو ندیده بودم...رفتم طرف در و شیما رو دیدم که دست تو دست پرستو وارد خونه شد...رفتم نزدیکشون گفتم سلام...شیما خانوم خیلی خیلی خوشحالم می بینمتون..خیلی ناز و قشنگ خندید و گفت سلام آقا فرشید...ممنونم..بهم نزدیک شده بودیم دستمو طرفش دراز کردمو دستهای ظریفشو گذاشت تو دستم...شیما مثل پرستو چشم و ابرو مشکی بود..با ابروهایی که معلوم بود یه آرایشگر حرفه ای درستشون کرده..بلند و نازک و خیلی خوش حالت...اون موقع که تازه عروسی کرده بودن همه میگفتن خدا به سعید رحم کنه..چون همه پولهاش قرار خرج ظاهر و آرایش شیما بشه..حالا که یه نگاه دقیقتر به شیما میکردم میدیدم راست میگفتن...مانتوش که بیشتر به کت میخورد..تازه از کت منم که کوتاهتر بود...اگه یه کمی خم میشد راحت همه باسنش دیده میشد...شلوارش کوتاه بود و نازک...صدای جیرینگ جیرینگ پا بندش حواسمو برد طرف خودش...داشتم شیما رو راهنمایی میکردم بشینه که صدای احوالپرسی پرستو و سعید اومد...پرستو دست گل تو دستش بود و تشکر میکرد...منم با سعید دست دادیم و یه کوچولو هم همدیگرو بغل کردیم...نشست کنار شیما..منم نشستم رو مبل رو به روییشون..چند دقیقه بعد پرستو هم اومد و کنار من نشست...یه سریع تعارفهای اولیه شروع شد که شما چرا به ما سر نمی زنید و ما دلمون تنگ میشه و از این مزخرفات... آهسته تو گوش پرستو گفتم راستی کاش به مهین میگفتی امشب بیاد کمکت...مهین خدمتکارمون بود که پرستو خودش خواسته بود دیگه نیاد تا همه کارها رو خودش انجام بده..فقط گاهی میومد خونه رو تمیز میکرد..چون دیگه این یکیو پرستو تنهایی نمی تونست انجام بده...خونه بزرگ بود و اساسها زیاد...اونم آهسته گفت نمیخواد...غذا که از بیرون میگیریم...پذیرایی هم که کاری نداره...همه چی رو میز چیده شده دیگه فقط کافیه بردارن و بخورن...همین...خب راست میگفت مهمتر از همه شام بود که قرار بود سفارش بدیم...چند دقیقه ای گذشت که شیما با کلی ناز و عشوه بلند شد و گفت وااای پرستو جون گرممه...لباسمو کجا عوض کنم؟؟..پرستو هم بلند شد و راهنماییش کرد..نگاه سعید رو پاهای لخت پرستو می چرخید...یه کمی بهم بر خورد..ولی گفتم حتما اینم فهمیده پرستو خیلی سرتر از این خانوم لوس و نانازیشه..چند دقیقه بعد هر دو با هم برگشتن...شیما که انگار اومده لب ساحل ...تا قبل از اون فکر میکردم لباس پرستو مناسب نیست..ولی حالا میدیدم لباس شیما از اون بدتره..یه تاپ خیلی خیلی نازک مشکی که من به راحتی سوتین مشکیشو میدم...شلوارشم که از بس فاقش کوتاه بود احتمالا اگه پشت به من می شست خط باسنشم میزد بیرون..موهاش کوتاه بود...ولی خیلی قشنگ درست شده بود...مشکی مثل تاپش..من وسعید گاهی چند جمله ای راجع به کار می گفتیم...اونم انگار از فرصت میخواست استفاده کنه و ببینه ما چه جوری قرارداد می بندیم...خودش الکترونیک خونده بود..حالا ربطش به این سئوالاش چی بود نمی فهمیدم..پرستو کنار شیما نشسته بود و ریز ریز می خندیدن و حرف میزدن..داشتیم صحبت می کردیم که صدای ماهواره حواسمون رو پرت کرد...آه و ناله هایی پخش شد که من نزدیک بود همون وسط راست کنم..تبلیغ یه فیلم سینمایی پر صحنه بود..تا من میگشتم کنترل رو پیدا کنم و کانال رو عوض کنم به اندازه کافی چیزهای قشنگ قشنگ پخش شد...سعید که سرش پایین بود...منم که گیج شده بودم چیکار کنم...خوشبختانه در عرض یک دقیقه تموم شد و منم بدون اینکه به خودم زحمت بدم کنترل رو گیر بیارم نشستم سر جام...به خیر گذشت..
پرستو از جاش بلند شد و ظرف شیرینی رو گرفت جلوی سعید..پشتش به من بود داشتم شورت قرمزشو میدیدم...احساس کردم تنم داغ شد..دلم می خواست همون وسط برم دستمو بکشم لای پاهاش...به خودم گفتم الان با اون تاپش دولا هم که شده حتما سعیدم صحنه قشنگی میبینه....بعد از اونها ظرف شیرینی رو که گرفت جلوی من دیدم حدسم درست بوده...نوک سینه اشم معلوم بود...با یه کمی اخم بهش فهموندم یقه لباسش بیش از حد بازه..لباشو غنچه کرد و یه بوس بی صدا واسم فرستاد...از یه طرف داشتم میزدم بالا از یه طرفم غیرتی شده بودم..اونی که زورش زیاد بود آمپرم بود که گفت بی خیال..تو هم شیما رو دید بزن..صحبتها گل انداخته بود سر عروسی شیما...سعید می گفت خیلی از شیما راضیه و کاش زودتر با شیما آشنا میشدو از این حرفها...منم حسابی اون وسط قربون صدقه پرستو رفتم که پیش شیما کم نیاره...آهنگ خنده شیما یه جور خاصی بود..درست مثل کسایی که یه کمی مست هستن می خندید..مورمورم میشد با خنده هاش..مهمونامون که پذیرایی شدن جامونو عوض کردیم که بهتر بتونیم لم بدیم...رفتم رو راحتیهای انتهای پذیرایی نشستیم..پرستو کنار من نشست و خودشو تقریبا انداخته بود تو بغلم..گردن سفید افتاده بود بیرون..موهاشم که بالای سرش جمع شده بود بیشتر گردنش رو نشون میداد...به خصوص بند نازک و زرشکیه تاپش که پشت گردنش گره خورده بود..دلم میخواست سرمو دولا کنم و با دندونام بندشو باز کنم سینه های بلوریش بیفته بیرون...از این فکرها می ترسیدم راست کنم آبروم بره..مثلا خواستم حواسمو پرت کنم...نگاه کردم به شیما و سعید که اونا هم مثل ما بودن..شیما سرشو گذاشته بود رو شونه سعید و پچ پچ میکردن با هم...به خودم گفتم این سعید بیچاره هم دست کمی از من نداره ظاهرا...تو گوش پرستو گفتم چرا شما خانومها اینجوری ولو شدین؟؟..شبیه این مهمونیهای سکس ضربدری شدیم...پرستو سریع بلند شد و صاف نشست گفت فرشید به خدا چشماتو درمیارم بخوای جور دیگه ای به شیما نگاه کنی...دستمو انداختم دور گردنشو گفتم اییییش...مگه دیوونه ام...خانوم خودم به این خوشگلی..لبخند رضایت رو لب پرستو نشست و یه کمی جم و جورتر از قبل نشست...
نیم ساعت بعد من و سعید رفتیم توی حیاط یه قدم بزنیم سیگاری بکشیم...یه کمی مردونه صحبت کنیم...
یه ساعتی اونجا بودیم که زنگ زدن و شام آوردن...سعید رو راهنمایی کردم بره تو خونه..خودمم اومدم برم غذا رو بگیرم که آقای باغبون انگار قبلا بهش برنامه داده شده بود..اومد طرفمو گفت خانوم گفتن شما برید داخل خونه..امشب این خورده کاریها پای منه...تو دلم گفتم آفرین پرستو خانوم...استعداد زیادی هم داشتی ..منم رفتم تو خونه...میز شامو که کار خاصی نداشت فقط چند تا لیوان و قاشق میخواست ...غذا رو جلوی در به پرستو دادن و رفتن...ظرف غذاها تعویض شد و شیما با صدای لوسش گفت آقایون شام حاضره...من و سعیدم رفتیم سر میز شام..موقع شام بی اختیار جوری نشسته بودیم که پرستو و سعید پیش هم افتاده بودن...یعنی پرستو بین من و سعید نشسته بود..اولش واسم مهم نبود...اما وقتی دیدم چشمای سعید زیادی رو گردن و سینه های پرستو می چرخه دیگه داشتم عصبی میشدم...پرستو هم اصلا حواسش به خودش نبود..از اینور میز دولا میشد اون طرف لیوان برمیداشت...دستشو که دراز میکرد از بغل تاپش نصف سینه اش معلوم میشد...دلم نمی خواست اینقدر بدنش تو دید باشه...کاش همون موقع بهش میگفتم لباسشو عوض کنه..شیما هم از اون بدتر...وقتی می خندید و تکیه میداد به صندلی لرزش خفیفی تو سینه هاش میفتاد که هوش از سر آدم میبرد...اما حداقل سوتین داشت...ولی پرستو با این لباس باز و بدون سوتین همه جاشو ریخته بود بیرون..آهسته تو گوشش گفتم این یارو زیاد داره دیدت میزنه...کمتر دولا شو..با ناز گفت ااا ..فرشییییید..گیر نده دیگه...چپ چپ نگاش کردم ولی حواسش به من نبود..وسط غذا چنگال سعید افتاد زیر میز..معذرت خواهی کرد که بره بیاردش ...پرستو هی وول می خورد و می خندید میگفت آآآآآی...پای منو با چنگال اشتباه نگیری..شیما می خندید و می گفت سعید خوب چشماتو باز کن اشتباه نکنی...هر دو بلند می خندیدن...منم کلافه و عصبی حرصمو سر غذام درمیاوردم و محکم می جویدمش..سعید اومد بالا و به شوخی گفت اگه کسی چیزیش افتاد زمین بگه من برم بیارم واسش..سه تایی می خندیدن...منم بلند گفتم سعید جان لطفا یه لیوان آب واسه من بریز که حسابی گرمم شده...می خواستم جو عوض بشه و خنده های لوده و مسخره خانوما هم تموم بشه...ولی شیما پرروتر از همه بود گفت ای وای..سعید رفته زیر میز شما گرمتون شده؟؟..دوباره هر سه خندیدن...جالب بود سعید خیلی واسش این حرکات شیما عادی بود...اما چرا من با اینکه این همه لذت می بردم پرستو امروزی و شیک باشه حالا غیرتی شده بودم...البته واقعا هم پرستو زیاده روی کرده بود...سعید گاهی با قاشقش سالاد میذاشت دهن شیما...پرستو هم به من گفت زودباش فرشید..منم میخوااااام..این جمله آخرشو جوری گفت نزدیک بود بخوابونمش رو میز...اما خودمو کنترل کردمو آهسته گفتم پرستو..من از این حرکات خوشم نمیاد..این کارا باشه واسه وقتی که تنها بودیم..پرستو انگار میخواست تو جمع کم نیاره قاشق منو از دستم گرفت و بلند گفت بیا به منم بده..شیما و سعید با خنده به من نگاه میکردن...تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم..نمی خواستم پرستو ضایع شه...یه کمی سالاد برداشتمو قاشقو بردم سمت دهنش...دهنشو باز کرد و خورد با زبونش کشید دور لباشو گفت واااای چه خوشمزه بود..دوباره سه تایی می خندیدن..منم محو کارهای پرستو شده بودم که این دختر چرا این جوری شده...تو دلم گفتم پرستو زمینه جنده شدنم داشته ظاهرا...خیلی دختره با استعدادی بوده و خبر نداشتم...هر چقدر بهش چپ چپ نگاه میکردم فایده نداشت جوری وانمود میکرد که متوجه نشده من ناراحتم یا از این حرکاتش اونم جلوی سعید هییییز بدم میاد..شام که تموم شد من برج زهرمار شده بودم...شیما و پرستو ظرفها رو جمع میکردن..پس این خدمتکار نخواستنشون هم واسه این بود که راحتتر مانور بدن جلوی ما..وگرنه باید بست می شستن ور دل ما...الحق که از این شیما شیطون تر کسی نبود...حسابی به پرستو درس داده بود..
بعد از غذا همگی جلوی تلویزیون بودیم...من شبکه رو زده بودم روی یه کانال مسخره که یه سری شو بیخود نشون میداد..عمدا این کارو کرده بودم که اینا دوباره شوخیهای مزخرفشون گل نکنه..اما شیما کنترل رو برداشت و کانال رو زد روی یه شبکه ای که یه فیلم بود..یه فیلم معمولی...اما هرلحظه امکانش میرفت که یه چیزهایی هم بینش نشون بده..شیما خودشو انداخته بود بغل سعید و سعید هم با موهاش ور میرفت..گاهی دولا میشد و بوسش میکرد...پرستو هم به طبع اون ولو شده بود رو من و میدید من عکس العملی نشون نمیدم خودش با من ور میرفت...با انگشتهای دستم بازی می کرد و روی سینه ام دست میکشید..اما دیگه کوچیکترین احساسی بهم دست نمیداد...خیلی از دستش عصبانی بودم...تا حالا نشده بود جلوی من با کسی لاس بزنه...اگه من امشب نبودم دیگه می خواست چیکار بکنه...
وسط فیلم زنه از شوهرش یه لب طولانی میگرفت ...شیما با صدای حشری اما آرومی گفت سعییییید...منم میخوااااام..حدس میزدم الان سعید داره ازش لب میگیره اما نمی خواستم بهشون نگاه کنم...پرستو بهشون نگاه کرد و به من گفت فرشیییید...منم میخواام...جدی نگاش کردم و گفتم ولی من نمیخوام...اخم کرد و گفت چرااا؟؟..گفتم تو چه جوری میخوای من به شیما ناجور نگاه نکنم اونوقت خودتو اینجوری جلوی شوهرش انداختی بیرون؟؟...من دوست ندارم کسی به تو ناجور نگاه کنه...دستشو گذاشت روی لبمو گفت هیسسس..تو روخدا فرشید...می شنون...بذار بعدا حرف میزنیم...هردو ساکت شدیمو چیزی نگفتیم...
ساعت حدودا 12 بود که شیما و سعید بعد از یه خدافظی مسخره که کلی خودشونو بهمون مالوندن رفتن...اونقدر از دست پرستو عصبانی بودم که نمی تونستم یه کلمه باهاش حرف بزنم..یه راست رفتم بالا تو اتاقمو لباسامو عوض کردم...سرم درد گرفته بود..پرستو خودش میدونست که چرا ناراحتم...اما خودشو میزد به اون راه...اومد تو اتاقو عمدا جلوی من شروع کرد لخت شدن و لباس عوض کردن..اینقدر لباساشو آروم درمی آورد که من برم طرفش..اما به شدت از دستش عصبانی بودم...شلوارک خوابم رو پوشیدم و رفتم رو تخت...پشتمو کردم طرف پرستو...اومد روی تخت و خودشو چسبوند بهمو گفت فرشید...این طرفی بخواب ببینمت...گفتم خیلی خستم پرستو...ساکت شو می خوام بخوابم...با دستش می کشید روی بازوهام..گفت من که کاری نکردم تو ناراحت شدی...خب اونا دوستامون هستن دیگه...برگشتم طرفشو با عصبانیت گفتم آآآره..دوستامون هستن...کاش میگفتی بمونن چهار تایی یه حالی هم بهم بدیم...دیگه کم مونده بود تو و شیما اون وسط لخت شید...نه به اون موقع ها که لباس باز دوست نداشتی نه به حال که اصلا لباس دوست نداری...پرستو ساکت شد و چیزی نگفت...منم پشتمو کردم بهش و خوابیدم..
ادامه دارد...

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#315 | Posted: 10 Apr 2011 11:52
کس دختر دایی با تلاش فراوان
.سلام من رضا هستم 17 سالمه.اول عذر می خوام که در این داستان یکم به حاشیه ها بیشتر اشاره کردم تا خود سکس. یه دختر دایی دارم که اونم 17 سالشه اسمشم بهاره است. اونم مثل من 17 سالشه هر دومون سال دوم دبیرستان هستیم ولی رشته اون انسانیه و من علوم تجربی. من اوایل نظر بدی نسبت به دختر داییم نداشتم و به فکر سکس بااون نبودم. خیلی دوست داشتم سکس داشته باشم ولی هرگز اون به نظرم نرسیده بود. یه روزی نزدیک ترین دوستم که اسمش بهزاد باشه گفت دختردایی ات با یکی سکس داشته و بکارتش پاره شده. من اوایل باور نمی کردم و مسخرش می کردم تا اینکه از بقیه بچه هام اون حرفا رو شنیدم و می گفتن در ضمن دختر خیلی شیطونیه و با اکثر بچه هایی که می شناسم رابطه داشته و دوست بوده(البته نه در حد سکس). منم که اون موقع ها خیلی حشری بودم و هر دختری رو که می دیدم به اندام سکسی اش نگا می کردم. حالا هر وقت این دختر دایی رو می دیدیم فکر های بد تو سرمون می اومد. اون بعضی وقتا میومد خونه ما ومنم بعضی وقتا میرفتم خونه اونا ولی نمیشد که هر وقت تنها دیدمش به بعضی داستان های همین سایت برم و بهش بچسبم و بگم میخوام بکنمت. من که تصمیممو گرفته بودم و هر طوری بود می خواستم کس این دختر داییمو بزنم. بالاخره از اون دوستم بهزاد (که میگفت دختر دایی ات جنده است) یه سیم کارتی که دختر داییم نتونه منو بشناسه گرفتم و تصمیم گرفتم یه جورایی بصورت یه فرد ناشناس باهاش دوست بشم. من می دونستم که دختر داییم علاقه زیادی به زبان انگلیسی داره یه پیام انگلیسی بهش نوشتم و ازش درخواست دوستی کردم. چند ثانیه بعد یه پیام اومد که گفت باشه قبول می کنمو بعدشم یه یکی دوماهی با هم دوست بودیم اون اسم ورسم حقیقیشو گفته بود ولی من با یه هویت جعلی.(خدا را شکر می کردم که دختر دایی ام صدامو از پشت تلفن نمیشناخت). بعد ازش درخواست سکس کردم و اونم قبول کرد( البته با اسرار). بعدش بهش یه آدرس الکی دادم که به هیچ خونه ای ختم نمی شد و خودم اونجا رو می پاییدم( آخه می خواستم بدونم دختر داییم واقعا سکس رو دوست داره یا نه همش الکیه). بعدش همون لحظه بهش پیام فرستادمو گفتم که من پسر عمه اش رضا مو بازم می خواد با من سکس داشته باشه. بعد از یه نیم ساعت پیام فرستاد و قبول کرد.
از شانس خوب من یه دو سه روز بعد اون اتفاق روز سیزده بدر بود و بهش زنگ زدم و گفتم که اون روز هیچجا نره. روز سیزدهم فروردین که خونه ما و اونا خالی شده بود و من موندم و دختر داییم. بهش زنگ زدم و اون اومد خونه ما. اومد خونه و با کلی خجالت و خنده هر دومون لخت شدیم. با هم رفتیم رو تخت و یه چند دقیقه ای محکم همدیگه رو بغل می گرفتیم و من کیرمو گذاشته بودم لای پاهاش. چون اولین بارم بود اونقدر لذت می بردم که تو همون بغلش ارضا شدم. بعدشم طبق اون چیزایی از این سایت و داستاناش یاد گرفته بودم اول از همه رفتم سراغ کسش و با دهنم باهاش بازی میکردم. اولین باری بود که کس واقعی می دیدم. دختر داییمم اونقدر لذت می برد که نمی تونست آروم بخوابه و فقط وول می خورد. بعد ازش خواستم که ساک بزنه. اونم با یکمی خواهش قبول کرد تا اینکه بعد از مدتی کیرم دوباره سیخ شد. منم کیرمو با یکم تلاش و زحمت آروم آروم فقط تا سرشو کردم تو کسش اونم یهو از رو کیرم بلند شد. دوباره یکم با دستم و دهنم با کسش بازی کردمو بازم امتحان کردم ایندفعه محکم بغلش کردمو آروم همه کیرمو فرو کردم. واقعا برای اولین بار اونقعد لذت داشت که خودمم می خواستم از فرط لذت و حرارت بکشم بیرون. واقعا لذتش خیلی بیشتر از اونی بود که تصورشو می کردمو تو این داستانا می نوشتن. کیرم تو کوسش بود و یکم بغل هم خوابیدیم بعد کیرمو بیرون کشیدم و بعدش فقط تو بغل هم خوابیده بودیم. وبعدا که حرفه ای شدم کلی کس و کون دختر دایی مو جر می دادم و مثل یه زن و شوهر هر هفته چند باری مخفیانه با هم سکس داشتیم.
تشکر می کنم واسه اینکه خاطره منو خوندید.
     
#316 | Posted: 10 Apr 2011 11:52
سکس با عشقم شیوا
.سلام اسم من علی هست 22 سالمه و خیلی سکس همراه با عشقو دوست دارم من 1 ساله که با شیوا آشنا شدم شیوا دختری هست 20 ساله با قد بلند و چهره ی زیبا و از همه مهمتر سفید یک هفته بعد از آشنایی دعوتش کردم بیاد خونمون و اونهم چون به من اعتماد داشت نه نگفت خلاصه قبل از اینکه بیاد من حسابی به خودم رسیدمو اصلاح کردم و اتاقمو پر از شمع کردم وقتی که اومد اول 1 کادو واسم خریده بود که بازش کردمو بعد از اون دستشو گرفتم و خیره شدم به چشاش آروم لبمو بردم طرف صورتش و لبمو گزاشتم رو لباش مزه ی عسل میداد حدود 10 دقیقه لب میگرفتیم که شروع کردم به در آوردن لباساش دوباره لب گرفتیم رفتم پاینتر گردنشو میلیسیدم که حسابی شیوا رفته بود تو حسو داشت حال میکرد آروم تاپشو در آوردمو شروع کردم به خوردن سینه هاش آخ که چه حالی داشت شیوا نوک سینشو میمکیدمو میخوردم شیوا هم صدای آه و آوهش در اومده بود آروم شلوارشو درآوردم و پاهاشو باز کردمو شروع کردم به خوردن رووناش سفید و بدون حتی 1 تار مو آرووم شرتشو در آوردمو شروع کردم به خوردن کسش وای که چه حالی میکنم با خوردن کس شیوا هم میگفت همشو بخور همش مال خودته 10 دقیقه کسشو میخوردمو شیوا دیگه تو ابرا بود منم لخت شدمو شیوا شروع کرد به ساک زدن اولش نمیخورد اما وقتی مزش رفت زیر زبونش با ولع میخورد گفتم میخام از کون بکنم اون گفت نه با اسرارهای من راضی شد آخه چون تا حالا سکس نداشته بود واسش سخت بوود خلاصه با کلی دردسر سر کیرمو فرستادم تو بهشت بد یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن شیواهم داشت جیغ میزدو حال میکرد تا اینکه آبم اومدو همشو خالی کردم توو کونش بعد تو بغل هم 2 ساعت خابیدیم بعدش با همدیگه آماده شدیم و رفتیم بیرون بعد از اون هر وقتی که شیوا بتونه بیاد بیرون میاد خونمون و با هم لذت میبریم از عشقمون.
     
#317 | Posted: 11 Apr 2011 07:47
اولین سکس من با مریم خوشگله.
سلام . به خدا این داستان واقعیه.خواهر زادم اسمش پدرامه از اون دختر بازاست. هر کسی را تا پیدا میکرد میاورد خونمون میزد زمین. یک دختر پیدا کرده بود به اسم مریم. از اون مذهبی ها بود و اصلا تو راه نبود بعد از چند هفته خواهرزادم با هاش دعوا شد به قولی کات کرد. ولی نمیدونم بدجوری دائم زنگ میزدو سیرش شده بود با اینکه می دونست پدرام اهل وفاداری نیست باز زنگ میزد . خلاصه یک شب زنگ زد خونه ما ساعت 11 شب.درددل میکرد و دائم گریه وزاری.من هم قربونش برم تا همین الان بدشانسم با خودم گفتم مخشو بزنم.زنگ های عاشقانه شبانه و حرف های سکسی شروع شد.ولی هنوز ندیده بودمش گفت قیافم معمولیه اگه منو ببینی فرار می کنی. پیچ شمیران ساعت 7 صبح قرار گذاشتیم چون صبح می خواست بره دانشگاه پیام نور.

وقتی دیدمش پوست سبزه ای داره و قیافه خیلی نازی و هیکلش هم روی فرم بود.البته کونش از اون طاقچه ای بود که من خیلی دوست دارم.تو ماشین نشستیم تا شهریار با هاش رفتم . خلاصه مخشو زدم گفتم عاشقت شدم. و حسابی مالودمش و دستم رفت تو شورتش و چشماش یک حالت خاصی شده بود.برای اینکه تابلو نشه کاپشنمو گذاشتم روی پاش تا دستم معلوم نشه راننده از اون بیقا بود. بعد از این ماجرا 2 هفته بعد خرش کردم بزور آوردمش خونه به بهانه اینکه مجسمه سازم بیا مجسمه ها را ببین. از من قول گرفت بهش دست نزنم.ولی دوستان همه می دونیم دختری که بیاد خونه خودش می دونه سند دادنش امضا شده.میگفت تا حالا با کسی سکس نداشته. وقتی 1 ساعت با هاش صحبت کردم راضی شد فقط پیرهنشو در بیاره.دستم بردم زیر سینه اش حسابی مالوندم و آرام آرام نوک سینه هاش سخ شده بود خوردم.بزور شلوارشو از پاش در آوردم.و خودم کاملا لخت شدم و کیرم را گذاشتم زیر شورتش.هی بالا و پائین کردم دیدم صداش در آومده. شورتش که در آوردم قسم می خورد تا حالا با کسی سکس نداشته راست می گفت از یک نشونه فهمیدم.آنهم اینکه وقتی یک مشت کرم kv johnson به سر کیرم زدم بزور تو سوراخ کونش میرفت و گریه اش گرفته بود.یکدفعه انگاری پردش پاره شده باشه جیغی زد . من ترسیدم کشیدم بیرون دیدم دور سوراخ کونش ترک برداشته داره مقداری خون میادبه روش نیاوردم و به کارم ادادمه دادم. خیلی حال میداد از تنگی کونش و بعد کشیدم بیرون و آبمم را ریختم پشت کمرش.بعد از این زود لباساشو پوشید و با عصبانیت گفت منو بدبخت کردی چه جوری نماز بخونم . دیگه دوست ندارم ببینمت.من کلی رو مخش کار کردم ولی بیهوده بود تا 2 هفته زنگ نزد . یادمه درست 26 بهمن بهم زنگ زد که هنوز تو دفترچه خاطراتم یادادشت کردم. گفت چرا با من سکس کردی و از اینجور حرف هائی که دختره می زنن.ولی چیزی گفت من شاخ در آوردم گفت می خوام اتاقتو ببینم. فقط همین دست به من دیگه نمی زنی. نمی دونم چرا دخترها اینجوری هستند اصلا نباید بهشون بگی می خوام با هات سکس کن.

خلاصه 2 سال با هاش بودم و این شهوت لعنتی اجازه نمیداد به همین قانع بشیم.دائم سر کیرم را گه گاهی به دهانه کسش فرو میکردم و با دستاش اجازه دخول بیشتر را نمیداد.یک روز خر شدم گفتم برو دکتر شاید حلقوی باشی .جفتمون تو سکس به وابسته بودیم. به جان مادرم قسم قصد ازدواج با هاش داشتم که حادثه ای همه چیز را بر باد داد.گفت رفتم دکتر زنان آزمایش کرد گفت حلقوی هستی ولی از نوع ارتجاعی.ما هم که از خدا خواسته زدیم توش. ولی ای وای دروغ گفته بود تا کیرم را چند بار بالا و پائین کردم از کسش قدری خون اومد.و پردش پاره شد از زمانی که پاره شد من را ول کرد ورفت پسر بازی.ما می موندیم و عشق همراه با خاطراتش.

4 سال از این موضوع میگذره و گه گاهی بهم زنگ میزنه ودرد و دل میکنه ولی دیگه اصلا قرار تو خیابون هم نمیذاره.من آنقدر دوستش داشتم گفت اگر 206 بخری باز با هات رفیق میشم ما با هر بدبختی و قرض و قوله خریدیم . وبعد گفت فیلمت کرده بودم. ببخشید داستان زیاد سکسی نبود ولی نمی دونم هم عذاب وجدان دارم نفرت خیلی زیادی ازش.هر دختری که اپن بشه اینرا بدونید که دیگه مال شما نیست. وقتی مزه شو بچشه هوس کیر های دیگه هم می کنه. الان 206 سفید رنگ تو پارکینگه و هیج جا با هاش نمیرم. دیونه ام نه ............؟ اگر خوشتون نیومد بگید اینها عین واقعیت بود تا تخیل.....دوست داشتید داستان بیوه فلکه دوم صادقیه هم بگم که کلی سکس خنده بازاره.........شب خوش

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#318 | Posted: 11 Apr 2011 07:49
سکس با زن شوهر دار.
سلام منم میخوام یکی از خاطره های سکسی ام رو بنویسم من سکس با دوس دخترام زیاد داشتم اما سکس از جلو هرگز نداشتم و رابطه ام با دوس دخترام خلاصه می شد به لب گرفتن و لاپایی و سینه خوردن و یا نهایت سکس از عقب بابعضی هاشون.
دوس دختری صمیمی داشتم که اواسط دوستی فهمیدم با یه پسری دوسته که سالها همدیگه رو میخوان اون زمان که دوست شدیم بیست سالش بود و من24 سالم اوایل خیلی مثبت رفتار میکردم رومون بهم از زمانی باز شد که چند باری تو کافی نت سایت سکسی رو جلوی هم میدیدیم و یا وقتی ماشین رو از بابام میگرفتم به بهانه دانشگاه و دانشگاه رو میپیچوندم با دوس دخترم جای خلوتی خارج شهر میرفتیم و حرف میزدیم و من تونستم چند باری شوخی شوخی سرشو بیارم روی پای خودم تو ماشین و لب بگیرم البته لباش همیشه بسته بود و خیلی خوشم نمیود که همکاری نمیکرد چند باری هم دستامو از لای مانتوشو تی شرت زیر رد کردم و به سینه هاشو رسوندم لمس کردم همیشه هم شوخی میکردم که سینه ات نوک نداره و اون میگفت داره خیلی به این کارا راضی نبود تو ماشین شلوار لیشو بالا میدادم و ساق پاشو لیس میزدم و انگشتای دستشو میلیسیدم.تا اینکه دوستی ما تمام شد و گاهی با خطی ایرانسل که همیشه خاموش بود بهم زنگ میزد و حال و احوال میپرسید بارهاااااااااا شده بود زمان دوستیمون خونه ما خالی میشد اما هیچوووووقت نمیومد خونه ام چند باری هم قول میداد زیر قولش میزد و حسابی کونم می سوخت.و اینم گفته بود که با دوس پسر سابق اش که قصد ازدواجی بودن وآدم شری بود کلی سکس داشته از جلو.اما ازدواجشون همیشه مخالفت هایی از خانواده دو طرف داشت.منم که هیچوقت این بابا رو ندیدم دوستم نداشتم ببینم چون دورا دور شنیده بودم آدم کله خرابیه البته دوس دخترمم که اسمش الناز بود خیلی گنده میکرد رفیقشو. تا اینکه دوس دخترم که هر یکی دوماه هوس میکرد به من زنگ بزنه بهم زنگ زد و گفت یه مدت دیگه عروسی اشه و غیره. از اواسط دوستی رک رو راست بهم گفت من خیلی دوستت نداشتم و اصلا بگم دوستت ندارم بدمم نمیاد اما فقط از اینکه خیلی سماجت داشتی تو اینکه باهام دوست بشی باهات دوس شدم یه جورایی اوقاتی که با سعید دوس پسرم نبودم با تو باشم.از الناز اینو بگم دختری قیافه متوسط بامزه یه جورایی شبیه مهناز افشار اما خوب مهناز افشار جذاب تر از اون هست ولی الناز قدی175 داشت با63کیلو وزن.ولی وقتی ازدواج کرد68کیلو شده بود.
منم قدم180 وزنم76کیلوبود.سال86 بود و اون ازدواج کرده بود و گاهی بهم زنگ میزد این بار دیگه خودم خونه مستقلی اجاره کرده بودم بازم چند باری میگفتم بیاد قول شرف میدم کاری نمیکنم و اینکه اگه بهم اعتماد کنه من هیچوقت زیر قولم نمیزنم سابق قبل ازدواج اش هم اینو بهش میگفتم وقتی مامان اینا میرفتن مسافرت اما نمیومد.
خلاصه بعد ازدواجش چند باری رفتم سمت خونشون که همیشه مثل سابق قبل ازدواج با تاخیری ده بیست دقیقه ای میومد و حتی یکی دو باری اصلا نیومد وقتی اون همه راهو اومدم دنبالش و کلی فحش خوار مادر تو دلم بهش میدادم.کارمون این بود که خانم رو دور بدم با ماشین وحرف از دوس دخترای جدیدم بگم و اون از زندگیش.
خلاصه یه روزی که سوار ماشین بودیم و دور میزدیم و از زندگیش میگفت و منم کلی حرف میزدم و از دوس دخترای دیگه ام میگفتم کلی پاچه خواری کردم که یه بار بیا خونه ام لطفا این ماه باید خونه رو خالی کنم برم پیش مامان اینا دوباره .که گفت باشه پس فردا میام خندیدم گفتم آره جون خودت مثل دفعه های قبل رک بگو نمیخوام گفت نه این بار میام گفتم من که باور ندارم که گفت یه بار دیگه بگی اصلا نمیام و... که گفتم باشه اگه بیای الناز به خداااا دست نمیزنم بهت قول میدم گفت باشه و حتی کمی اشک تو چشمم جمع شد گفت وااااااای نیما بس کن گریه نکن حالم بهم میخوره. خلاصه پس فردا من رفتم تا دم منزلش و تا نزدیکیهای خونه آوردمش و گفتم ببین من خونه ام مشخصاتش اینه ساختمان فلان . طبقه فلان ببین زنگ اشتباه نزنی به کسی نگاه نکنی تو5 دقیقه دیگه بیا خواهشا ضایع نکنیااااا گفت باشه بابا.گفت مامانت نیاد گفتم نه بابا اونا به من زیاد سر نمیزنن کلید هم ندارن.داشتن که داشتن اما نگفتم تا نترسه ولی مطمئن بودم مامان اینا نمیان اونجا.از دم سوپرمارکت کنار ساختمان امون دو تا رانی و دو تا چیپس خریدم عاشق چیپس بودش الناز همیشه. رفتم بالا کلید انداختم.با اینکه شک داشتم برای امروز بیاد اما از روز قبل تو حموم حسابی خودمو تمیز کرده بودم.جلو آینه رفتم ادکلن رو به کف دستم زدم و به صورتم مالوندم.لباسامو درآوردم و شلوارک پوشیدم با رکابی. سیستمم رفتم روشن کردم.تو سیستمم هم کلی فیلم و عکس سکسی آماده کرده بودم. خلاصه دوس دختر زنگ زد درو باز کردم تا از پله ها بیاد بالا دلم مثل سیر و سرکه میجوشید از چشمی در نگاه کردم در ساختمان روبرویی یه وقت باز نشه که دیدم الناز اومد بالا در رو باز کردم و اون اومد که گفتم بیاد تو با کفش اومد داخل در رو بستم که محکم بغلش کردم و گفتم ممنونم و ولش کردم خندید گفت خواهش میکنم خودمم نمیدونستم دارم چیکار میکنم سکس با زن شوهر دار میدونستم گناه بزرگیه اما خیلی شهوت منو گرفته بود همیشه میگفتم بمیرمم با زن شوهر دار سکس نمیکنم اما تا اینجا که جور شده بود و گفتم شاید اصلا الناز آمار نده من اینو بگم از کاری که زورکی باشه بدم میاد یعنی واقعااااااا با زیباترین زن عالم هم تو بیابون باشیم خوشش نیاد کاری نمیکنم شاید کمی لاس بزنم اما پا نده زورکی رو آخر حرومزادگی میدونم و همیشه از داستان های حوادث که میخونم یه پسر یا چند تا پسر یا مرد دختر یا زن هایی رو زورکی تجاوز میکنن متنفر میشم و میگم این حرومزاده ها رو باید تو روز روشن گردن زد تا به ناموس مردم تجاوز نکنن.از اصل داستان دور شدیم دوس دخترم همون اول شالشو در آورد و د کمه مانتوشو باز کرد و تاپی صورتی تنش بود باووووورم نمیشد با اینکه چند باری سینه هاشو از لباس یا زیر لباس سابق دست زده بودم اما تصور نمیکردم اینقده سینه هاش بزرگ باشه نمیگم خیلی بزرگ بود اما واقعا متوسط بزرگتر بود معلوم بود ژنتیکی سینه خوش حالتی داره شلوار لی پاش بود موهاشو دم اسبی بسته بود.خونه امو دید گفت چند متره گفتم حدود صد متر گفت خونه خوشگلیه جالبه خونه من و شوهرم65 متر هست و ...
تو اتاق من رفتیم سیستم رو استند بای بود با تکون دادن موس صفحه بالا اومد نشستم رو صندلی و اون نشست رو لبه تخت تک نفره ای که تو اتاق من بود اتاق دیگه تختی خانوادگی بود اصل اینکه چرا من مستقل خونه داشتم به خاطره این بود که ما وسایل خونمون خیلی زیاد بودش برای همین این خونه رو اجاره کرده بودیم تا خونه ای بزرگتر بعدا بخریم و یک سوم وسایل خونه تو این خونه بودش. فیلم آمریکن پای رو گذاشتم کمی دیدیم که گفت دیده اما باز میدید میخندید که بستم گفتم دیدی فایده نداره الناز عکس های سکسی میخوای ببینی گفت هر جور راحتی.منم پوشه عکس سکسی ها رو باز کردم و فایلی رو باز کردم که سکس پسرهای جوان با زنای50سال به بالای خوش هیکل و خوشگل بود من همیشه عاشق سکس با زنای سن بالای خوشگل بودم که تا این زمان نتونستم اینکارو بکنم اما بعدا موفق شدم اونم چه موفقیت هایی.بگذریم خلاصه عکس ها رو میدیدیم که الناز رو بعضی ها میگفت وای واقعا این زنا چقده خوشگلن اصلا بهشون نمیاد اینکاره باشن و من توضیح دادم این زنا جنده نیستن بلکه واسه تنوع با جوون ها سکس میکنن یه پوشه هم پره عکس های دخترا و زنای لزبین بودش که گفت بیشرف تو کلکسیون داریااا خندم گرفت بلند شدم گفتم تو عکس ها رو ببین من الان میام گفتم درو دیوارم نگاه کن هیچ دوربینی نیست و رفتم از یخچال رانی ها رو که تو فریزر گذاشته بودم آوردم با چیپس که گفت من نمیخورم گفتم بابا همیشه خوشت میومد که الان اصلا حسشو ندارم رانی رو باز کردم و خوردم خیلی حال میکنم با رانی هلو.اونم رانی خودش رو خورد. بعد دستشو گرفتم رفتیم تو حال که کنار میز تلویزیون بزرگمون که حالت کمد بود ایستادیم و عکس امون توش بود که گفتم اه اه اه الناز تو175 هستی اما خیلی تفاوت قدمون نشون نمیده اونم با حالت لوس نیشگونم گرفت نه نمیخووم تو خیلی بلندتری اما من حس میکردم باید بلندتر از اون باشم خیلی با اینکه سابق با هم بیرون رفته بودیم از پشت ویترین مغازه ها نمیشد خوب تشخیص داد یعنی اصل تو نخش نبودیم.حالا دستشو گرفتم و سمت اتاق تاریکی بردم که تخت خانواده اونجا بود و گوش اتاق دری آلمینیومی بود با شیشه که نمیدونم چی بهش میگن اما کل ساختمان پنجره داشتن تو اون قسمت باریک یعنی طبقه های بالایی اما ما میتونستیم وسیله بزاریم.رو تخت دراز کشیدم اونم نشست بعد دراز کشید باز تشکر کردم که امروز اومد اونم میگفت خواهش میکنم و من دستمو انداختم روش بغلش کردم اون چشاش رو به دیوار بود و دستاشو انداخت روی دستام نوازش کرد که دیگه قاط زده بودم ببخشید دیگه ناچارم واژه های اصلی رو بگم که کیرم حسابی بزرگ شده بود که بلند شدم به صورت نشسته و تقریبا رو پاش نشستم اما خم شدم رو به جلو و پیشونیشو بوسیدم و گفتم مهدددیه جون گفت چیه گفتم فکر نکنی سو استفادستا اما کمی ببوسمت که جوابی نداد و من تو دلم گفتم این بابا دیگه تا اینجا پیش اومد زورکی کاری نمیکنم اما اینجا رو اجازه لازم نیست دختر دوس داره پسر کمی پر رو باشه و کاری میخواد بکنه سوال نکنه اینو قبلا خودش گفته بود و تو سایتی هم خونده بودم. که سرمو بردم سمت شکمش و تاپشو کمی بالا دادم و شکمشو بوسیدم یه نفس عمیق کشید و گفت نیما نکن قلقلکم میاد. گفتم چشم آرومتر میبوسمش هی بوسیدم و دستمو از تاپش به سینه هاش مالوندم انگشتاشو حلقه کرد دور انگشتام اما جدا نکرد از سینه هاش. دستمو بردم باز پایین و تاپشو بالا بردم تا بالای سینه هاش حالا تو تاریکی سینه هاشو میدیدم سوتینی کرم رنگ بود حال نداشتم از رو سوتین ام ور برم فقط اینو بگم واقعا کمی ترسیده بودم انگشتامو بردم زیر سوتین و بردمش بالا سینه هاش مثل ژله افتاد بیرون لبامو نزدیک سینه سمت راستش کردم و شروع کردم بوسیدن و مکیدن.که کمی آه اوه میکرد من متخصص سینه خوردن هستم تو این کار مسلط ام نوک قهوه ای پستونشو میک میزدم کل سینه اشو لیس میزدم و گاهی هم با کل دهنم کل قسمت قهوه ای سینه اشو میک میزدم و کامل تو دهنم میبردم و میکشیدم و صدا میداد و تو همون حال که تو دهنم بود کامل نوک زبونمو به نوک نوک مرکزی سینه اش میمالوندم که ناله هاش واقعا بلند شده بود که با صدایی خفیف و ناله مانند و حشرری گفت نیمااااااا نکن نیما اگه بخوری باید بکنیم.من اصلا باورم نمیشد مثل بچه ها گفتم نه نه کردن نه.اما بزار پس اون یکی سینه اتم بخورم تا نامردی نشه عین وحشی ها اون یکی سینه اشو با سرعت بیشتر و عجله بیشتر میک میزدم و لیس میزدم که آاااه های شدت داری میکشید که یهو با صدای خفیف و واقعا حشری گفت نیما منو بکن تو رو خدا بکن منوو چشاش کاملا میشه گفت بسته بود از شروع لیسیدن سینه هاش. من دست از خوردن کشیدم گفتم بکنم واقعا که چشاشو باز کرد کمی صداش پرقدرت تر گفت آره.دستمو بردم سمت دکمه شلوارش خودشم دکمه هاشو باز کرد و شلوارشو داشتم میکشیدم پایین که خودش با شورت کشیدش پایین و کمکش کردم کاملا از پاش در بیاره هنوز که هنوزه یادم نیست واقعا شورتش چه رنگی بود.
شلوارشو انداختم پایین تخت. لنگاشو جمع کرد وای چی میدیدم بدنش طوری پهن شده بود که واقعا دیوونه کننده بود قد بلندش و لگن پهنش باعث شده بود باسنش خیلی بزرگ خوشگل به نظر برسه.گفت کاندوم داری گفتم نه گفت اشکال نداره بکن توش.کمی ترس داشتم میترسیدم بدون کاندوم.اما بدجور مخ ام قاطی کرده بود با این صحنه ها.گفت بکن دیگه اه.که یهو داد زد دیوونه احمق ایدز ندارم من باید بیشتر بترسم ازت.سرمو بردم سمت کسش بوی بدی نمیداد اما بویی شبیه بوی نم میداد که خوشم نیومد و خوشم نیومد بلیسم کسشو. کسش رو انگار با ماشین موهاشو زده بود چون کمی مو داشت.تا حالا هیچ دختری رو خوشم نیومد کسشون رو بلیسم اما وقتی کارم تمام میشه بعدها میگم کاش میلسیدم.اما بعدا اون زن سن بالای فوق زیبا رو لیسیدیم کسشو.
الناز لنگاش بالا برده بود و خم کرده بود کیرمو بدون اینکه چرب کنم به کسش نزدیک کردم وکیرم قشنگ رفت داخل کسش کیر من کیر کوچیکی نیست اگه بزرگ ام نباشه17 سانتی میشه وکلفتی اش کمی از شیشه ژل آتوسا کمتره.با بردن کیرم تو کسش هم اون آه کشید هم من داغی کسش رو روی کیرم قشنگ احساس کردم که اون آروم گفت جوووون.نیما بکن. که من کمی تلمبه زدم آروم اما دیدم فاز نمیده کیرمو درآوردم و گفتم وایسا پشتی بزارم زیر کمرت که با حالتی تقریبا ملتمسانه و حشری گفت سریعتررر سریعتر نیمااا. وقتی پشتی رو زیر کمرش گذاشتم قشنگ مسلط شدم و مشغول تلمبه زدن شدم واقعااااااااا داشتم لذت میبردم صدای اونم بلند شده بود اما خیلی هم ترسیده بودم چون میترسیدم صداش بره از اون گوشه تو اون راهرو فقط نیم متر شاید فاصله داشتیم تا اونجا حالا من بودم که هی تند تند می کردم که صدای اونم تا حدی بلند شده بود که من هی میگفتم الناز تو رو خدا آرومتررر الناز که اون فقط چشاش بسته بود میگفت تند تند میگفت بکن بکن بکن اوف اوف.که یه بار من دست از کار کشیدم گفتم الناز خواهشا آروم که گفت نیما خفه شو بکن من دارم تحمل میکنم خودمو نگه میدارم داد نمیزنم صدا نمیره بکن بکن بکن خواهشاا بکن. که من هی فشار میدادم حس میکردم داره آبم میاد من هیچوقت اینطوری زود ارضا نمیشدم شاید اولین کس عمرم بود اینطوری شده بودم.که یه لحظه که در آوردم بلند شد به بغل خوابید اومد وسط تخت و گفت از بغل بکن تو کسم که چند بار سعی کردم اما اصلا حال نداد و نتونستم راستیتش که گفت عرضه هم نداری و سریع چهاردست و پا شد وقمبل کرد سرشو چسبوند به دشک یهوو دیدم کون خوشگل خیلی بزرگ شد نوع لگن و باسنش طوری بود که واقعاااااااا کونش بزرگ شده بود دوس دخترای دیگه امم خم میشدن کونشون بزرگتر میشد اما این یه جور خاصی بود شاید بتونم بگم مدل کونش شبیه کون ایزابل آرویو تو سریال سفری دیگر هست.البته این ماجرا مال قبل این سریال هست.داشتم دیوونه میشدم کونشو دیدم شر وع کردم بوسه بوسه زدن به روی کونش و کمی دستمو میکشیدم روی کونش که شاکی شد گفت نیما زوددد که کیرمو فرو کردم تو کسش آروم باز اون داغی لذت بخش رو روی کیرم حس کردم آروم آروم شدت دادم به کارم واقعااا لذت خیلی زیادی رو ا حساس میکردم اصلا قابل قیاس با کارایی که با دوس دخترام میکردم یعنی لاپایی و سکس از عقب نبودش.اونم دستاش رو میله تخت بود و داد میزد تقریبا که بکن بکن بکن نیما بکن بکن جان جان وااای جانمی.من عرق کرده بودم تا اینجای کار نه اون ساک زد نه حتی یه دونه لب گرفته بودیم منم رکابی هنوز تنم بود احساس کثیفی میکردم هم عرق کرده بودم هم حس میکردم مایه کسش به روی ملحفه ریخته ا حساس بدی داشتم اما غرق شهوت بودم و میکردم بعد شاید4 الی5 دقیقه دیگه حس کردم کل آبم داره میاد که شدت رو آروم تر کردم که خودش انگار فهمید که باحالتی ملتمسانه و زار گفت نه نیما نه نیمااا الان نیاد خواهشا الان نیاد من هنوز ارضاع نشدم من خیال میکردم میتونم با آروم کردن کار کنترل کنم اما واقعا نشد و آبم اومد کیرم رواز کسش کشیدم بیرون آب کمرم با شدت ریخت روی کمر و کونش و شیار کونش. رکابی امو درآوردم به کیرم مالوندمو پاک کردم و روی کون الناز هم کشیدم تا یه وقت نره حامله نشه.اون همونطوری چهار دست وپا مونده بود خسته شده بودم احساس شدید گناه تازه اومد به سراغم اما شنیده بودم تو این حالت باید از دختر تشکر کرد کلی تشکر کردم چون کونشو پاک کرده بودم با رکابی هی بوسیدم روی کونشو سرش هنوز چسبیده به متکا بود که گفت نیمااااااا ولم کن نیما گفتم شرمنده. نیما سگ نکن منو دستتو بردار از کونم وگرنه حشری میشم باید بکنیم آی آی چرا اینقده زود ارضاع شدی گفتم ترسیدم هول شدم واقعااا. که خنده ای کرد و گفت تابلو بود ترسیدی دستات میلرزید. خودمم خندم گرفت چند تا با کف دست به کونش ضربه زدم که همونطوری که خم بود هنوز گفت مرض داری الاغ جان گفتم همیشه دوس داشتم یه بار سکس از جلو میکنم اینکارو که تو فیلما میبینم انجام بدم که نشد تازه یادم اومد اونم خندش گرفت گفتم ساک هم نزدیم که گفت عمراااااااا من برای سعید هم ساک نزدم . بلند شدم گفتم چند لحظه اینجا باش الان میام ببینم میشه دوباره کیرم راست بشه گفت آره ببین میتونی بی شرف حتی نگفت ساک بزنه اولین سکس از جلو با دوس دخترم یا دیگه میشه گفت یه زن حتی یه لب هم نگرفته بودیم تا اینجای کار نه ساک زده بود نه سکس از عقب کردم بلند شدم از اتاق رفتم بیرون با اینکه پرده داشت پنجره ها و دیده نمیشد طوری رفتم که یه وقت از پنجره های ساختمون های روبرویی دیده نشم رفتم روی تخت تک نفره نشستم هی با کیرم ور رفتم اما انگار عین جنازه ای که میمره بی حال بود اما یواش یواش کمی بلند شد گفتم جهنم برم تو اتاق لااقل تاپشو و سوتینشو کامل در بیارم لخت لخت تو بغلش کمی بخوابم زیر پتو باز سینه بخورم که تا رفتم تو اتاق دیدم شلوار لی اشو پوشیده گفتم الناز یعنی دیگه گفتش نه دیگه حسش نیست گفتم فقط کمی که با حالتی عصبی گفت نیماااا اصرار نکن الکی.منم فقط شلوارکمو پوشیدم و رفتیم تو اتاق نشستیم کمی حرف زدیم که گفت آماده شو منو برسون خونه دیر میشه شوهرم میاد باید غذا درست کنم و بلند شد رفت سمت دستشویی منم رکابی نویی پوشیدم و لباسامو پوشیدم دم در کنار هم ایستادیم گفتم تو برو من بعدش میام گفت باشه گفتم برو سر خیابون اصلی من میام گفت باشه خیلی خونسرد بود ولی قبل اینکه دستگیره در رو بگیره من دوباره بغلش کردم کمی گونه هاشو بوسیدم گفتم ببین اینقده بی عرضه نیستم هول شده بودم تازه دیشب به خاطره اینکه امروز سر قولم باشم کاری باهات نکنم دو سه باری جق زده بودم که خندید گفت دیواانه خل وچل.خندم گرفت و اون دررو باز کرد ورفت و منم رفتم سمت یخچال دیدم ای دل غافل خامه عسلی گرفته بودم که مثلا وسط سکس به سینه هاش بمالم و بلیسم و بخورم اما دیگه دیر شده بود چند تا میوه و قاطی پاتی چیزایی خوردم حسابی گشنه ام شده بود تنگ آب رو هم تا نصفشو سر کشیدم حسابی سرحال شدم یهو دیدم کیر بی شرف ام تازه بعد مرگ سهراب بزرگ شدش خیلی حرصم گرفت که دیدم اوه ده دقیقه ای شده سریع رفتم بیرون پله ها رو دویدم اومدم پایین ماشین رو روشن کردم و دیدم گوشیم زنگ خورد و گرفتم گفت الاغ کجاااایی گفتم میام الان میام از دور دیدمش با حالتی تبسم اما عصبانی نگام میکرد اما باز خندید در رو باز کرد تو راه کلی حرف زدم باهاش و گفتم بازم میای که مکثی کرد گفت بزار ببینم چی میشه اما بعید میدونم گفتم فقط یه بار دیگه خواهشا این بار قول میدم تا ساعتها این کارو بکنم که گفت نیمااا بس کن حالمو بهم نزن دیگه نمیخوام حرفشو بزنی.خلاصه رسوندمش شب رسیدم تو خونه یکی دو بار جق زدم به یاد سکس امروز که نه لخت کامل کردمش نه ساک زد نه لب گرفتیم نه سکس های مختلف که تو ذهنم دوست داشتم انجام بدم ونکردم افتادم.شب خوابیدم و خواب خیلی بدی دیدم و نصفه شبی بلند شدم دیدم ساعت نزدیک سه شب هست عصبی بودم از این خواب وقتی رفتم تعبیر خواب رو دیدم بغض ام گرفت و شروع کردم به گریه کردن و رفتم حموم غسل کردم و نماز خوندم و قول دادم دیگه این گناه رو نکنم. فرداییش زنگ زد و بهش گفتم ماجرا رو هیچی نگفت اما بعدها که فقط چند باری بیرون رفتیم ازش پرسیدم تو اون روز به قصد سکس اومدی یا توخونه دیگه وسوسه شدی گفت به قصد سکس اومده بودم میدونستم این کار میشه قبل ازدواج هم به خاطره همین خونه ات نمیومدم نود درصد دختر و پسری تنها باشن کارشون به سکس کشیده میشه. بعد اون جریان دیگه زیاد با هم در ارتباط نبودیم هر چهار پنج ماه یه بار زنگ میزنه اما میدونم آمادگیشو داره که یه زمانی خونم خالی شد بیادش.اما باز سکس با زن شوهر دار رو تو تهران انجام دادم با زنی فوق العاده خوشگل سفید58 ساله واقعا زیبا قدش اندازه خودم بود180 قدش و85کیلو وزنش موهای بور چشای آبی زنی مایه دار که واقعااا با کسی در ارتباط نبود و فقط گریه های من باعث شد آشنا بشیم با هم یه زمانی این ماجرا رو میگم قیافه متوسط من و هیکل متناسب عادی من باعث مخ زنی اون نشد زبون باز هم نبودم فقط راستگویی ام باعث شد اون زن به من تمایل پیدا کنه جریان به این صورت بود که من وقتی این زن رو دیدم تو بازار تهران با اینکه لباسش جلف نبود چشما رو خیره کرده بود از زن ومرد و پیر و جوون.من تا یک ساعت و خورده ای تعقیبش کردم تا اینکه جای خلوتی رفتم جلو ومحترمانه گفتم ببخشید سوالی داشتم که گفت بفرمایید که گفتم من مزاحم نیستم از اونایی نیستم که بگم کیف پولم گم شده یا مزاحم باشم اما میشه بپرسم شوهر دارین آدم علافی نیستم که دیدم شوکه شده و هم خندش گرفته آروم و گفت آره عزیزم من پسرو دخترام از شما بزرگترن منم تشکر کردم گفتم مرسی ممنون شرمنده مزاحمتون شدم همین که گفتین شوهر دارین با اجازه خداحافظ.بعد اون جریان با دخترای زیبایی تو تهران دوس شدم و آشنا شدم تو شرکتی که بودم و دانشگاه حتی کلی زن های سن بالای خوشگل میدیدم که شاید به زیبایی اون میشدن اما قدشون هم با این که 170میشدن اما همیشه فکر وذکرم پیش اون بود و هرز گاهی فکر میکردم آها اینم بگم وقتی از اون زن خداحافظی کردم کمی جلوتر رفتم تا مثلا تو دید نباشم مردم نگاه نکنن خجالت بکشم بعد ده متر بر گشتم دیدم که اون نیست اون اطراف رد شدم دیدم تو خیابون بغلی کنار ساختمانی ایستاده و کلید انداخته منم سریع رد شدم.بعد5ماه یه روز گفتم باید ا مروز رو بمیرمم وقت بزارم اونجا برم تا بیاد از خونه بیرون اما نیومد و گفتم اصلا شاید اون روز جایی مهمانی دعوت بود ولی یادم اومد کلید انداخته بود خلاصه بعد دو سه باری ایستادن تو یکی دو ماه یه روز دیدمش و تعقیبش کردم و باز تو مسیر خلوتی دم ایستگاه اتوبوسی رفتم جلو و سلام کردم که گفت بله گفتم منو میشناسین گفت آشنا هستین و گفت آره به جا آوردم نوع بیانش توش عصبانیت نبود و اعتماد به نفس ام رو زیادتر کرده بود و گفتم خواهشا میشه کمی حرف بزنیم که گفت در چه مورد و من توضیح دادم که چطوری از اون زمان به بعد اصلا آرامش نداشتم گفتم میدونم باورتون نمیشه که این دوستی بی منظور نیست اما به خدا برای مسائل جنسی نیست آره شما زیبایی و خوش هیکل و خانم و همراه با حرفام بغض ام گرفته بود وگریه میکرد

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#319 | Posted: 11 Apr 2011 07:57
زنی با باسن XXL.
سلام عزیزان من رضا هستم و دوست دارم خاطرات واقعی رو براتون بنویسم از دروغ متنفرم من در استان خوزستان زندگی میکنم خونه ما جفت بازار هست یک روز من در خونه نشسته بودم داشتم به مردم نگاه میکردم نمیدونم چه شد راسته که میگن علف باید به دهن بزی خوش بیاد و سن و سال نمیشناسه ، همینطور که نگاه مردم میکردم چشمم به زن چادری افتاد که باسن های بزرگش شدیدا یک و دو میزد با قد بلند بلند که شکمشو به چشم نمی آورد فهمیدم شاسی بلند با یه شوهر درب و داغون بود که واقعا گوشت خوب بود گیر کفتار من بدون اینکه اول به چهره اش توجه کنم فقط لنبه هاش چشمم رو گرفت تا الان باسنی به این بزرگی تو عمرم ندیده بودم رفتم دنبالش تو بازار جفت جفتش دیدش میزدم باسن هاش طوری زده بود بیرون که نیم دایرش خیلی مشخص بود چهره اش رو دیدم زنی حدود 45 ساله بود و چهره ساده بدون آرایش اما مثل برف سفید.

خلاصه نزدیکش شدم دیدم به شوهرش میگه اینو برا سامان بخرم یا نه من عاشق لنبه هاش شدم رفتم دنبالشون خونشون رو پیدا کردم فهمیدم 3 بچه داره دخترش ازدواج کرده بود و دو پسر داشت. پسر بزرگش که مسعود نام داشت خیلی ادعا کار بود و با اینکه تو سال از من کوچکتر بود ولی هیکلش بزرگش به مامانش رفته بود از بچه های محله آمارشو گرفتم فهمید شوهرش مرد حساسیه و زنه ازش میترسه و خیلی بد دله من نقشه ریختم با خط خودم شماره پسرش رو که گیر آورده بودم گرفتم و دادم دوست دخترم تا باهاش دوست بشه. بعد دیدن پسره مسعود کیرش حسابی راست کرده برا فرشته شده. از دوست دخترم خواستم شرط بزاره بگه اگه میخوای منو ببینی باید شرت و کرست مامانت رو برام بیاری آخه دوست داشتم ببینم مامانش چه شرتی می پوشه که این لنبه های خوشگل و سفید رو میتونه نگه داره.

خلاصه مسعود شرت و کرست مامانش رو به دوست دختر ما داد و اون به من. باور کنید تا الان شرت به این بزرگی ندیده بودم و وقتی دوست دخترم این درخواست رو از مسعود کرد خیلی سرسختی کرد و خودش به دوست دخترم میگفت به دردت نمیخوره بزرگه دوتامون توش جا میشیم! خلاصه چند بار آبم رو تو شرت مامانش ریختم آخه مسعود میگفت کیرش کلفته نمیدونست پشتش کیر کلفت تری خوابیده. آخه کوس مامانش اندازه بشقاب بود بعد من زنگ زدم خونه پسره. لازمه بگم مامان مسعود زن پاک و ساده و خوبیه فقط هیکلش کیر منو بلند کرده بود بعد برداشتن شرت وکرست مامانش دنبالش میگشت و به شوهرش هم گفته بود اونم به مسعود گفته بود تو ندیدیش؟ مسعود با ترس گفته بود نه ندیدم و من زنگ زدم و به مامانش گفتم یا بزار یه حالی باهات کنم یا به شوهرت میگم خودت بهم شرت و کرست رو دادی. اون ترسید قطع کرد بعد خودش زنگ زد و خواهش کرد ولی فایده نداشت خلاصه بهم گفت مسعود و شوهرم که رفتن بیرون بیا خونه. قرار شد حال کنیم نه بکنیم.

من رفتم به بهانه خریدن شیر آخه اونا میفروختن به کیرم چسبوندم به کون گندش و پستونای گاویش رو گرفتم. گفتم آقا مسعود حالا تو باشی کیر بزرگ نکنی و فورا کیرم تا چسبید به لنبه های ژله ایش فورا کمی شلوارشو کشیدم پایین دیدم کون سفیدش مثل دوتا بادکنک زد بیرون. چون زنه پاکی بود شلوارشو کشیدم بالا و کیرمو مالوندم بهش آبم فورا اومد. ولی بعدش ناراحت شدم چون زنه حزب اللهی بود فقط بخاطر ادعا های مسعود و کیر بلندم این کار رو کردم الان دوباره کیرم براش شق کرده شما بگین چکار کنم حال اون بار لختشم نکردم فقط خواستم دروغ نگم نظرتون رو بگین.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#320 | Posted: 11 Apr 2011 08:02
من و خواهرخانمم.
سلام به همه دوستان.حامد هستم,28 ساله.اين يكي از نازترين و بهترين خاطره هاي منه كه اينجا نوشتم.اين خاطره سكس من با خواهر خانممه كه خيلي هم دوسش دارم و اسمش آتنا هست اما هيچوقت باهم سكس نداشتيم.
آتنا 22 سالشه و متاهله و 3 سال از خانم من كوچكتره.يه شب آتنا و شوهرش يعني باجناق من و برادرخانمم كه 20 سالشه اومدن خونه ما و قرار شد شب واسه خواب هم همونجا بمونن.منو آتنا دو سه ساليه كه شديد بهم علاقمند شديم منم اونو خيلي دوسش دارم.چون اونيوكه من دنبالش بودم تا باهاش ازدواج كنم دوست داشتم از همه نظر مثل آتنا باشه كه متاسفانه خانم من از اين قضيه مستثني هستن.در هر حال,آتنا برعكس شوهرش خيلي خوشگله,البته خانم من هم همينطور اما آتنا بيشتر.آتنا قد و هيكلش متناسب و متوسطه,سفيد,چشم عسلي و موهاي بلوند و خودمم قد متوسط به بلند و 4شونه اما چاق نيستم.
خلاصه شب قرار شد آتنا و شوهرش و برادر خانمم واسه خواب خونه ما بمونن.اونشت آتنا يه تريپ نازو آس حشري كننده هم زده بود.
البته آتنا جلوي من اينطوري ميچرخه,يه مانتو چسبان و شلوار جين.قبل از اينكه بخوابيم كلي هم عمدي منو حشري كرده بود مثلا" الكي خم ميشد و سينه هاشو بهم نشون ميداد چون وقتي مانتو و شلوار جينشو درآورده بود يه تاب تنگ تنش كرده بود و يه شلورخواب تنگ سفيد كه وقتي راه ميرفت باسنش بدجوري آدمو حشري ميكرد,رد شورتش كير آدمو بلند ميكرد.خانم من يجورايي ميدونه منو آتنا زيادي باهم ريلكسيم و كلا" زياد دوست نداره منو آتنا بهم نزديك بشيمو در اين مورد منو زياد ميپاد رو همين حساب من بيشتر سعي ميكردم اونشبو نسبت به آتنا بزنم به در بي خيالي و با باجناقمو برادر خانمم صحبت ميكردم.خلاصه قرار شد كه بريم بخوابيم.خانممو آتنا رفتن توي اتاق خواب اما منو باجناقمو برادرخانمم قرار شد توي هال بخوابيم.من اصلا" قصد سكس كردن با آتناو نداشتم يعني نميخواستم 3 بشه يا حتي يه درصد خانمم شك كنه.باجناقمو برادر خانمم زود خوابيدن منم داشتم بايكي از دوست دخترام كه از آشنا هم هست اس ام اس بازي ميكردم كه اتفاقا" اون آتناو ميشناسه.بهش گفتم آتنا اينا اينجان.يكم كه بهم اس زديم اون زد تو خط اس سكسيو بعدش گفت حامد الان چي دلت ميخواد..گفتم الان دلم ميخواد كيرمو بزارم تو كس آتنا,آبمو بريزم تو كسش..چند دقيقه اي نگذشته بود كه ديدم آتنا بهم اس زد..گفت حامد,بيداري..منم بهش جواب دادم آره..چطور..بعد اونم دوباره جواب داد همينطوري پرسيدم..تو همون اس ازم پرسيده بود كه داشتي با سميه اس بازي ميكردي..من كه تعجب كرده بودم جواب دادم آره..اما تو از كجا ميدوني...بعدش بهم گفت كه سميه بهم اس زدو گفت كه داريد اس بازي ميكنيد..از پرسيده بود تو به سميه در مورد من چي اس زدي..منكه ضربان قلبم تند شده بود نوشتم هيچي..فقط گفتم آتناشون خونه ماهستن..تو اس بعدش ديدم همون اسيو كه به سميه داده بودم كه توش نوشته بودم (الان دلم ميخواد كيرمو بزارم تو كس ناز آتناو)واسم فرستاد..يعني سميه اس منو واسه اون فرستاده بود..من خيلي حول شده بودمو ضربان قلبم با آخرين سرعتش ميزد نوشتم,معذرت ميخوام آتناجونم..منظوري نداشتم..و ازش پرسيدم ازم ناراحت شدي..اونم سريع بهم جواب داد نه عزيزم,چرا بايد ناراحت بشم..منكه اصلا" نميدونستم ديگه چي واسش بنويسم ديدم آتنا يه اس ديگه دادو نوشته بود:حامد,كس من خيسه خيسه..اينو كه خوندم كيرم بلند شده بود و فقط داشتم به اين فكر ميكردم كه يجوري منو آتنا باهم سكس كنيم..بعدش منو آتنا چندتا بهم اس زديمو قرار شد من برم تو آشپزخونه بعدش آتنا هم بياد..همين كه من رفتم آتنا هم رسيد..همينكه بهم رسيديم همديگرو بغل كرديمو شروع كرديم به خوردن لبامون..كيرم منم رفته بود لاي پاهاي آتناو از روشلوار به كسش ماليده ميشد.اونم در حاليكه چشاشو بسته بود جفتمون داشتيم از شهوت منفجر ميشديم آتنا آروم پاهاشو باز ميكردو از روشلوار ميخواست كيرمنو بماله لاي كسش..بعدش آتنا بهم گفت حامد من شلوارمو در ميارم تو بزار تو كسم اما نميخوام دراز بكشم آخه ميترسم..شلوارمونو در آورديمو اول آتنا شروع كرد به ليسيدن كير من كه خيس هم شده بود..بعدش من آروم انگشتمو گذاشتم لاي كس آتنا,واي خيسه خيس بود..ديگه نميشد تحمل كرد منم شروع كردم به خوردن كس آتنا..از اونجايكه زياد وقت نداشتيم درحاليكه ايستاده بوديم كيرمو دادم دست آتنا تا خودش بزاره تو كسش..اولش يخورده كيرمو لاي كسش ماليدو بعدش كه كيرم با آب آتنا خيس شده بودو آروم گذاشتم تو كسش..هنوز 2 يا 3 دقيقه نگذشته بود كه ديدم آتنا داره منفجر ميشه و كسشو بيشتر به كيرم فشار ميده.از گرم شدن كيرم فهميده بودم كه آب آتها داره مياد اونم در حاليكه از شدت شهوت نميتونست صحبت كنه فقط بهم ميگفت حامد تورو خدا آبتو بريز تو كسم..با اين حرفاي آتنا آبم خيلي نزديك شده بود و خلاصه وقتي داشتم آبمو ميريختم تو كس آتنا اونم داشت لباي منو ميخوردو جون جون ميكرد..بعدش رفتيم خوابيديم..اين يكي از بهترين خاطرات سكس من است

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 32 از 79:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.