| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 32 از 49:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  48  49  پسین »  
#311 | Posted: 20 Jun 2011 06:26
خاطره ی یک روز جمعه ی با تو


چشم هامو باز می کنم. صبح شده، توهنوز خوابی اما منو محکم تو بغلت گرفتی، گرمی تنت رو خوب حس می کنم، آخه لباس تنم نیست یک کمی سرده. ساعت رو نگاه می کنم ده و ربع، آروم پتو رو کنار می زنم تا بلند بشم که تو هم بیدار می شی می گی - کجا جیگرم؟من هم می گم - می رم حموم... و بلند می شم، با نگاهات سر تا پامو نگاه می کنی... هیچی تنم نیست آخه! دیشب لخت لخت تو بغلت خوابم برد. از تخت که میام بیرون یک کم بدنم رو می خوارونم یک نگاه به تو می کنم یک نگاه به ساعت می گم- تو نمی خوای بیدار بشی؟بعد یک خمیازه. تو هم که راضی نمی شی نگاهت رو از رو بدنم کنار بگیری... حق هم داری آخه تازه پاهامو تیغ انداختم یعنی همین دیروز... لاک هم زده بودم... البته چون تازه از خواب بیدار شده بودم قیافه ام خیلی دیدنی نبود ولی یک کم آرایش از دیشب روم بود سایه ی زیر چشمم و یک کمی هم رژ با وجود اینکه همشو دیشب خورده بودی... هنوز تو نخ من بودی و نگاهت به اونجای من خیره شده بود که من گفتم - خوب من می رم حموم تو هم پاشو که یهو گفتی بیا... اومدم نزدیکت اشاره کردی بنشینم روی تخت... دست چپت رو گذاشتی زیر بغلم یه قلقلک دادی بعد کشیدیم طرف خودت یه لب ازم گرفتی... من هم نیشم باز شد خیلی خوشم اومد. رفتم حموم خودم رو شستم شیو هم کردم یک ده دقیقه ای طول کشید. بعد سشوار کردم موهامو ژل زدم ریختم تو صورتم یک تل هم زدم روش ( همونطوری که دوست داری ) بعد یک سایه زیر چشمام کشیدم پودر هم به صورتم زدم خط لب و رژ هم زدم رژ قرمز. گوشواره و گردنبند هم انداختم ( مثل همیشه) یک تاپ صورتی و یک شورت صورتی و یک دامن کوتاه سفید هم پوشیدم.از آخر هم صندلهای سفیدم رو هم پام کردم. گرسنه شدم اما دلم نیومد خودمو بهت نشون ندم.اومدم توی اتاق اما، ای تنبل هنوز خوابی؟!!! صدامو که شنیدی منو یک نگاه کردی یهو جا خوردی از جا پریدی شروع کردی تعریف کردم از من و قربون صدقه رفتن و کم کم مالوندنم. بعد شدید تر مالوندیم و لب تو لب شدیم. خیلی هول شده بودی، همه جامو دست زدی همه جامو. شاید اگه بگم ده دقیقه می بوسیدیم دروغ نگفتم. به معنای واقعی به هم مالوندیم تا واقعا خسته شدیم.احساس کردم کیرت داره بالا میاد که ولم کردی... لباسهامو هم دست نزدی آخه صبحه هنوز حالش نیست می دونم.می ری چای درست کنی یک تکه کیک هم می آری که با هم می خوریمش. بعد می ری حموم به من هم اجازه می دی تو این مدت آف هامو چک کنم.بیست دقیقه طول کشید تا در بیای... حالا من جلوی تلویزیون نشستم که تو هم میای. حوصله سکس نداری می دونم اما من می تونم تحریکت کنم. آخه خیلی به پاهام نگاه می کنی مخصوصا به صندل هام. تلویزیون رو خاموش می کنم یهو پاهامو می گذارم تو بغلت... باز هم جا خوردی اما خندیدی ولی دوزاریت نیوفتاد پاهامو گرفتی ناز کردی اما من پامو خم کردم نزدیک صورتت آوردم خندیدم چشمامو هم بستم. یه نگاه به پاهای تمیز و سفید و لاک زده ام انداختی بعد شروع به بوسیدن کردی اول می بوسیدی اما بعد شروع به لیسیدن کردی یک جوری که داشت قلقلکم می اومد. اما هیچ چیز نگفتم اول پای راستم بعد پای چپم... کفشا رو هم درآورده بودی... پاهامو یهو کشیدی طرف خودت قل خوردم رو زمین حالا دیگه واقعا حال می کردی نه داشتی دیوونه می شدی از ساق پام اومدی بالا اینقدر لیس داری که آب دهنت خشک شد. دستتو انداختی زیر دامنم کشیدی پایین درآوردی بعد رسیدی به شورتم اون هم همینطور کیرم رو اول گرفتی تو مشتت فقط دو سه بار مالش دادی بعد ول کردی. مجبورم کردی به پشت بشینم دستامو بذارم رو مبل کونمو بدم بالا و بازش کنم و بی حرکت بمونم. بعد افتادی به جون سوراخ کونم. از من مطمئن بودی چون خودت می دونی من چقدر تمیزم همه جامو صابون می زنم. چند دقیقه گذشت سوراخم خیس خیس بود لزج شده بود منتظر کیرت...دستات رون پامو فشار می داد و صدای آم آم کردنت رو میشنیدم. خسته ام کردی پاهام درد گرفته بود چون تا آخرین حد ممکن بازشون کرده بودم. نمی دونم چی شد ولی یک دفعه سیر شدی برم گردوندی لبم رو بوسیدی گفتی:- حالا باشه بعد از نهاراصرار کردی که شورتم رو بپوشم سرما نخورم. من هم چیزی نگفتم آخه دوست دارم حرف حرف تو باشه عزیزم. نهار از بیرون سفارش دادی، طول کشید تا بیارن اما خوردیم بالاخره الان ساعت دو شده یک کم سنگینی اما داری یه جور دیگه نگاهم می کنی. بهت می گم بدنمو کرم می زنی ( خودت هم می دونی که منظور اصلیم سوراخ کونمه که چرب و آماده بشه ) اما می گی باید اول برام برقصی قر بدی... چون دوست داری منو توی اون لباس دخترونه بهتر و بیشتر ببینی و حال کنی. یه چیز دیگه ای که خوب می دونی اینه که وقتی من می رقصم واقعا برات ناز می کنم و عشوه میام و کم کم ترسم جلوی تو می ریزه از طرفی احساس می کنم در اختیار تو هستم و هر کار تو بخوای باید انجام بدم. می دونم دوست نداری یک گوشه وایستم لخت بشم خودت می خوای این کارو انجام بدی... فقط پنج دقیقه برات رقصیدم و با نگاهات کنار اومدم تا خجالت ریخت حالا دیگه کاملا برده ی تو شدم با یک اشاره می گی بیا تا لختم کنی کرم رو برمیداری از سوراخ کونم شروع می کنی من حالا روی تخت به طرف دیوار دو زانو نشستم لخت مادرزاد هستم با یک صندل... دست هامو می ذارم زمین...تو یک زیر پوش به تنت و یک شلوارک پاهاته خیلی سریع هستی به یک چشم به هم زدن هم منو لخت می کنی هم خودتو... با انگشت وسطی دست راست یک کم کرم برمی داری و شروع می کنی به چرب کدن سوراخم... وای چقدر باحوصله این کار رو میکنی اینقدر می چرخونی پایین بالا می کنی تا قشنگ جا باز کنه من نفس نمی کشم و تکون نمی خورم چون تو خیلی زرنگی و می دونی چیکار میکنی حالا انگشت دومت اضافه می شه می دی تو می دی بیرون مثل نفسات که صداش میاد. انگشت سوم هم باید بیاد تا جا واسه ی اون شکلات خوشمزه ی تو که عاشقشم ( کیر نازت ) باز بشه انگشت هاتو که در میاری یعنی نوبت منه تا از طعم شکلات بچشم...من در ساک زدن خیلی ماهرم... اینو خوب می دونی... منو به پشت روی تخت می خوابونی تا ساک بزنم... اینجوری خیلی حال می کنی عزیزم... من التهاب دارم اینو از نگاهم و از نفسام می فهمی.... پس حالا لحظه ی رویایی من شروع می شه وای... عزیزم جرم بده چون اینقدر حشریم که ایندفعه بدون هیچ ناز و نوزی خودم پاهامو دادم بالا به پشت هم که خوابیدم با صدای ضعیف و حشری می گم - شروع کن زود باش... و کیر 19 سانتیت رو می گذاری دم سوراخم و.... هیچکس منو نمی تونه اینجوری بکنه که تا دو روز نتونم درست راه برم... هر وقت یادم میوفته سوراخم داغ می شه و تیر می کشه مثل همون روز...به داغی آبت که روی سینه های کوچولوم ریختی...=======
     
#312 | Posted: 21 Jun 2011 06:44
داستان از اینجا شروع میشه که من داشتم به خونه یکی از
نزدیکانم میرفتم در قیطریه,من زیاد به اون جا میرفتم اما اتفاق خاصی تا حالا نیفتاده بود اما اون روز شنیدم برای دختر عموی کس من خواستگار اومده بله من به خونه عموم میرفتم خلاصه برای اولین بار به فاصله یک قدمی دختر عموم رفتم که باهاش حرف بزنم نزارم بره خونه شوهر اما فایده نداشت اون تصمیم خودش رو گرفته بود راستی دختر عموم مهتاب 2 ماه از من کوچیک تر بود اما من مونده بودم حیرون که اینا با این فرهنگ بالا چه وقت شوهر بود,بدا" فهمیدم خانم خیلی زده بالا دیگه نمیتونه تحمل کنه تصمیم گرفتم یه حال مشتی بهش بدم اما چه طوریش رو نمیدونستم 1 هفته از اون موضوع گذشت و من در طول این 1 هفته خودم رو ارضاء نکردم تا جم شه یک دفه تقدیم کنم به کس و کونه مهتاب جون راستش من تا اون موقع هیچ دختری رو نکرده بودم ولی از این حرفا خیلی سرم میشد.اگه بگم الان سیخ نکردم دروغ گفتم.من به گوشی مهتاب زنگ زدم بعد احوال پرسی پرسیدم خونه اید گفت فقط من خونه ام مامانم اینا بیرونن میخوای بیا یه سرمنم خدا حافظی کردم با سر به خونه عموم رفتم البته با اسپره ی بی حس کننده و کاندم مدت دار رسیدم دم خونه و زنگ درو زدم کمی طول کشید تا در باز شد و من به داخل رفتم وقتی از پله بالا میرفتم به این فکر بودم چه طور به مهتاب بگم و بهش نزدیک شم وقتی از در رفتم تو حس کردم کسی در خانه نیست و این رو هم نمیدونستم اونی که تو خونست کیه تا چشمم افتاد به مهتاب زبونم گیر کرد نتونستم سلام کنم چقدر زیبا و کس شده بود با زور سلام کردم اونم همین طور که داشت جواب میداد می اومد جلو تا رسید درست رو در روی من. میتونم با جرات بگم بین صورتامون پنج سانت فاصله بود چند لحظه به هم نگاه کردیم و بعد به من با یک لحن سکسی گفت شروع کن دیگههههه.

منم نامردی نکردم صورتمو بردم جلو شروع کردم لباشو خوردن اونم دستشو برد طرف کیرم شروع کرد باز کردن کمربندمو زیپ شلوارمو کشید پایین من دستشو گرقتم گفتم:اینجا؟اونم گفت ببخشید عزیزم یه لحظه نفهمیدم دارم چی کار میکنم ودستمو گرفت منو برد تو اتاقش و خوابید رو تخت وداشت سینه هاشو میمالوند تو همین حین من بهش گفتم مامانت اینا کجان نرسن یه دفه گقت نترس شروع کن من رفتم روش رو تخت بعد آروم آروم شلوارکشو در آوردم دیدم شرت پاش نیست بهش با خنده نگاه کردم گقت خواستم راحت باشی پام نکردم خندیدمو بلند شدم شلوارمو کامل در آوردم تا اومد کیرمو بگیره دستشو گرفتم و دوباره خوابوندمش تاپش رو هم در آوردم واز زیر گردنش شروع کردم بوسیدن و زبون زدن تا رسیدم به معدن انرژی همون کسسسسسس یه طرحی با پشماش بالای کسش در آورده بود کسش یه کم تپلو صورتی در کل رو فرم بود.

اول یه لیس سر تا سری زدم بعد زبونمو لوله کدرم کردم تو کسشو تکون میدارد و این کارو سریع تر میکردم و انگشت دستمم وارد عمل کردم دیگه اه و نالش اتاق رو برداشته بود.حدود ده دقیقه ای این کارو میکدرم سینه هاشم میمالیدم یه دفه دیدم کسش داره خیس تر میشه من سرمو کشیدم اون طرف دیدم یه جیغ بلند زدو بدنشم میلدزید.دست منم گرفته بود محکم فشار میداد من سریع بولوزمو در آوردم خوابیدم روش لباشو میخوردم اونم هنوز تو همون حالت بودو چشماش قیلی ویلی میرفت کم کم با خوردن من اونم داشت دیوونه میشد سعی میکرد کیر نازنینمو بگیره بخوره
من این اجازه رو بهش دادم و خوابیدم رو تخت و دستامو باز کردم اون حمله کرد به کیرم بعد یه دفه یادم اومد اسپری تاخیری تو جیب شلوارمه سریع بلندش کردم از جیبم در آوردم سر تا سر کیرم زدم چند لحظه تحمل کرد تا کم کم اسپری عمل کرد.
مهتاب شروع کرد با وله خوردن انگار خیلی از این کار خوشش میومد انقد خورد تا کیرم شد قد تیر برق بعد کیزم رو تو دستش گرفت خوابید رو تخت پاهاشو برد بالا گفت یه جوری بکن که صدام خونرو برداره من یه نیش خند زدمو دو زانو زدم کیرم گذاشتم در سوراخ کونش و داشتم آروم بازی بازی میکردم که بکنم تو گفت میشه بزاری تو کسم من جا خوردم گفتم مگه پرده نداری؟گفت میخوام برام بزنیش منم خیلی دلم ملخواست ولی بعد برای خودش درد سر میشد بش گفتم تو مطمعنی گفت آره عزیزم بکن دیگه من کیرم گذاشتم دم سوراخ کسش بازی بازی کردم آروم حل دادم تو انگار کیرم به یه دیوار گوشتی خورد و یه اه ملایم از مهتاب شنیدم گفتم حاضری گفت یس بکن بکن بید با ترس و لرز کیرمو دور خیز کردم یه دفه فشار یه کم محکم دادم تو دوبار کیرم خورد به دیوار گوشتی ولی این بار یه کم تو تر مهتاب ام یه ذره دردش اومد ولی حال کرد دوباره این کارو محکم انجام دادم کیرم تا ته رفت تو مهتاب جیق بلندی کشید من ترسیدم کیرمو در آوردم بهش گفتم زنده ای خنده ای کرد و گفت اره بکن بزار دردم کم شه اومدم بکنم دیدم کیرم یه کم خونیه کس مهتاب ام پر خون بود با دست پاک کدرم کیرمو گذاشتم توش شروع کردم به کردن یه 15 دقیقه ای همون شکلی کردم اون قد تند میکردم که باورم نمیشه بد مهتاب گقت داره میاد بکش بیرووووون کیرمو در آوردم دیدم کسش فوران کرد و از دفه قبل شدید تر داشت میلرزید یه2دقیقه ای همون طوری بودو من محکم بغلش کرده بودم بهتر که شد خوابیدم رو تخت مهتاب اومد نشست رو کیرم و بالا پایین میشد خیلی حال میکردم مهتاب ام انگار تو فضا بود بعد این کار مهتاب رو بلند کردم برگردوندمش دستو زانو هاشو گذاشت رو تخت منم دو زانو اومدم پشتش کیرمو گذاشتم دم سوراخ باسن قشنگش میخواستم بکنم تو گفت آخ جوووون بزار تو کونم میخوام پاره بشما منم فرو کردم تو اه کشید و درد تحمل کرد منم شروع کردم به گاییدن وافتادم روش سینه هاشو از زیر گرفتم میمالیدم پشت گردنشم بوس میکردم و میمکیدم کم کم داشتم فوران میکردم کیرمو در آودم مهتاب رو به پشت خوابوندم نشستم رو سینش کیرمو گذاشتم لای سینه هاش البته خیلی سینه های بزرگی نبود ولی حال میداد یه کم این کارو کرد داشت آبم میومد بهش گفتم داره میااااااااد اونم دهنشو آورد جلوی کیرم منم خودمو ول کردم هر چی تو کمرم بود خالی کردم تو دهنش خیلی حال کردم.
با بدن شل بی حالم افتادم رو تخت کنار مهتاب بهش گفتم مرسی خیلی عالی بود اونم همه آبمو قورت داد گفت کیر تو درد نکنه که کس و کون مارو پاره کرد وقتی کسم رو اون طوری میخوردی میخواستم پرواز کنم گفتم قابلی نداشت عزیز من.
مهتاب داشت میرفت حمام دستم رو گرفت منم ببره گفتم نه من نمیام موهام خیس باشه برم خونه تابلوه حالتشم تغییر میکنه گفت حد اقل بیا کمکم کن خودمو بشورم الان مامانم اینا میرسن منم قبول کردم باهاش رفتم سمت حموم
رفتیم تو مهتاب رفت زیر دوش من وایسادم اون ور تا خیس نشم کل بدنشو با آب داشت میشست من دوباره پسرم داشت بیدار میشد مهتاب فهمید نگام کرد گفت ای شیطون دوباره:گفتم دلم میخواد ولی دارم از خستگی میمیرم ولش کن مهتاب بی خیال نشد شیرو بست اومد جلوی من زانو زد کیرم گرفت تو دستش من گفتم نهههههه خواهش مهتاب دارم میمیرم مهتاب گفت فقط می خوام بخورم اجازه هست؟به مهتاب نگاه کردم التماسو تو چشماش دیدم لبخند زدم گفتم مگه راه دیگه ای هم جز قبول کردن دارم مهتاب خندید و چشماشو بست کیرمو کرد تا نزدیکای تخمم دهنش منم دیگه نفهمیدم چی داره میشه فقط حال میکردم تا بالاخره آبم اومد از دهنش کشیدم بیرون آبم رو ریختم رو صورتو بدنش اونم دوباره کیرمو کرد دهنش تا قطره آخرشو کشید بیرون گفت حال کردی عزیزم گفتم عالی بود حالا اجازه مرخصی میدید گفت نه باید تو ام کسمو بوخوری منم که از خدام بود ولی دیگه حال نداشتم داشتم به مهتاب نگاه میکردم یه دفه خندید و گفت انگار بدت نمیاد ولی من شوخی کردم همون یه بار واسه هفت پشتم بسه منم خندیدم و کیرمو شستم به مهتاب گفتم من میرم لباس بپوشم تو ام زود بیا بیرونا باشه؟سداش اومد گفت باشههههه قر قرو لباسامو پوشیدم رفتم نشستم رو مبل چشمامو بستم انگار بی هوش شدم یه دفه حس کردم یه دست سرد رو صورتمه چشمامو باز کردم مهتاب لخت جلوم بود گفتم بورو لباساتو بپوش میمیریا گفت باید تو تنم کنی دستشو گرفتم بردم تو اتاق لباساش رو زمین بود داشتم تنش میکردم گفت میری از کشوم یه شرت بیاری گفتم باشه الان میارم آوردم داشتم پاش میکردم تا بالا که کشیدم یه لیس و یه بوس کردم کسشو بعد شلوارشم پاش کردم واسادم رو به روش اومد جلو یه لب غلیزم ازش گرفتمو با هم از اتاق رفتیم بیرون نشستیم رو مبل من گفتم نگران نیستی پردت زدم گفت نه برای چی تو قراره بیای منو بگیری آخرش مال همیم جا خوردم از خدام بود گفتم پس قضیه شوهر کردنت چی گفت به همه میگم الکی میگفتم میخواستم شوخی کنم بد رفت از تو یخچال 2 تا رد بول آورد خوردیم من گفتم پس من میرم کاری نداری گفت امشب اینجا باش خندیدم گفتم بورو بابا دیوونه داشتم کفشامو میپوشیدم گفتم حالا جدی عمو اینا کجان گفت رفتن لواسون 2 روز دیگه میان منم یه نگاهی به مهتاب انداختمو خوش حال بهش گفتم میرم خونه به بابام اینا یه خالی میبندم میگم میرم خونه رفیقم مامانش اینا مسافرتن میام پیشت باشه؟گفت باشه پس منتظرم خدافظی کردم رفتم خونه یه سری کس شر به خونه تحویل دادم اونا ام موافقت کردن من برگشتم پیشه مهتاب دیدم دوستشم اونجاست سلام کردیم به هم دیگه من نشستم مهتاب گفت چون پسر خوبی بودی برگشتی این 2 شبو میخوایم 2 تای بهت حال بدیم منم تو کوووونم عروسی بود قبول کردم (چه حالی داد اون 2 شب )

نوشته: ساسان
     
#313 | Posted: 21 Jun 2011 06:45
اولین سکس با فاطی جونم


سلام.خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم مربوط به 5 سال پیشه که من 19سالم بود و تازه وارد دانشگاه شده بودم.از اونجایی که شهرمون خیلی کوچیک و مذهبی بود تا قبله ورودم به دانشگاه من دوست دختر نداشتم.تا اینکه وارد دانشگاه شدم و با دختری بسیار خوش اندام و سکسی به نامه فاطمه آشنا شدم.طریقه آشناییمونم مثه همه دانشجویان از طریقه پیجه خوابگاه و گذاشتنه قرار بود. ما به همدیگه یه مدت ارتباط داشتیم و بیشتره قرارامون تو کافی شاپ و سینما بود.تو دفعاتی که میرفتیم سینما از گرفتنه دستش به بهونه گرمای وجودشو حس کردن شروع کردم و در دفعاته دیگم تو سینما به بهونه های مختلف سینهاشو مالوندمو لب ازش گرفتم البته خوده فاطمم پایه بودو اعتراضی نمیکرد.اینم بگم سینمای بیرجند شهری که دانشگامون توش بود خیلی خیلی خلوت بود.راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم من سینا هستم و یه سال از فاطمه زودتر دانشگاه قبول شده بودم و 2سالم از فاطمه بزرگتر بودم.گذشتو گذشت تا آخره ترمه یکم رسید و تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده فاطمرو بکنم آخه میخواس سکس داشته باشه ولی ناز میکرد و خودشو مخالف جلوه میداد منم حرصم گرفته بود.یه روز منکرات بهمون گیر دادو با هزارتا منت کشی و پاچه خاری و تعهد ولمون کردو بهونه داد دستم واسه بردنش به خونه خالی.یه سری به بهونه گیر ندادنه منکرات و اینکه ایندفه بگیرنمون دهنمون سرویسه کشوندمش خونه دوستم.بش قول دادم که فقط قصدم صحبته.اونم از خوابگاشون مرخصی 1روزه گرفتو منم قبله رفتن به خونه دوستم رفتم کاندومو اسپری لیدوکائین و یه کم خوردنی مثه آبمیوه و کیکو موزو چیپس خریدمو بعده غروب با هم رفتیم خونه دوستم که اسمش محسن بود.خونش 2تا اتاق داشت که وسطشون 1هاله بزرگ بود.منو فاطمه رفتیم تو یکی از این اتاقا.گفت:خوب بفرما گوش میکنم.منم که واسه اولین بار بود که یه دخترو میبردم خونه گرفتمشو تا میتونستم لبو بدنشو بوسیدمو سینهاشو با دستام مالوندمو میگفتم"چی چیرو بفرما.حرف باشه بعده عشقو حال!اونم که بدش نمیومد ولی به رو خودش نمیآورد یه مقدارم حشری شده بود خودشو لوس کردبی مقدمه و گفت:سینا ازت خجالت میکشم نگام نکن تا لباسامو درارم!خلاصه لباساشو در آوردو خوابید و به من که روم اونور بود گفت:بیا بکنیم!همین که اینورو نگا کردم یه بدنه لخته لخته بی موی ناز و خوش استیله مانکن گونه با یه کس و کونه تمیزو خوش فرم جلو چشام بود.منم به خاطره اینکه دیر ارضا بشم اسپریه لیدوکائینو که داروخونه ها میفروشن و مخصوصه درده دندونرو به کیسه بیضم زدم.نمیدونم چه اثری داره ولی برا من باعث شد آبم بعده 20دقیقه بیاد.خلاصه بعده زدن اسپری تصمیم گرفتم همونطور که تو داستان سکسیا خوندم حشریش کنم.شروع کردم به خوردنش از بالا به پایین.اول پیشونیشو بوسیدم بعد گونه/لب/گوش/گردن/سینه...به سینه های اناریش که رسیدم صدای آخو اوفش دراومد.منم که دیدم لذت میبره با ولعه بیشتری خوردم.تا اینکه سینهاش سفت شد.بعد شیکمشو خوردم نافشم خوردم تا اینکه رسیدم به کسه خوشکلش که حسابی خیس شده بود حسابی با زبونم باش بازی کردم که گفت:بسه سینا جون بخواب که نوبته منه.منم خوابیدمو اونم شروع کرد به خوردنه کیرم.با چنان ولعی واسم ساک میزد که انگاری داره خوشمزه ترین چیزو میخوره!بعد به حاالت سجده خوابوندمشو کرمو از کیفم در آوردمو در کونشو کرمی کردم و با انگشتم یه خورده باش بازی کردم تا باز بشه سوراخه کونش با دسته دیگمم با کسش بازی میکردم تا اینکه یه نمه سوراخه کونش باز شد.منم کیررو کرم زدمو یهویی کردمش تو کونش.وااااااااااااایییییییییی چه گرمایی...چه لذتییییی به خدا تو عمرم انقد لذت نبرده بودم.اومنم یه جیغه آروم کشیدو گفت سینا جوون آروم...بسه...درش بیار!منم بدونه توجه به حرفاش با شدت تلمبه میزدم و با دستمم کسشو میمالوندم بعده یه مدت دیدم صداش در اومد و فهمیدم اونم داره حال میکنه.بعد 10 دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه دیدم آبم دارم میآد کیرمو از کونش کشیدم بیرونو آبمو ریختم تو کمرشو به کمرش مالوندم.اون شب شاید باورتون نشه ولی به خدا 4-5بار ارضا شدم آخه شب تا صبح با هم بودیم.یه بارم با همین مالوندنه کسش فاطمه به ارگاسم رسوندمش و یادمه میگفت بهترین لذته زندگیمو بهم دادی.از اون موقع به بعد هفته ای یه بار میکردمش تا زمانی که فارغ التحصیل شدم.چند وقت پیش فهمیدم ازدواج کرده و الان بچم داره.اگه نظرتونو راجع به داستانم بدین ممنونتون میشم.با امیده موفقیت واسه همتون...

نوشته:‌ سینا
     
#314 | Posted: 21 Jun 2011 06:46
لز با فریبا


من فریبا 18 ساله از اصفهان هستم
پارسال بود هوا خیلی سرد بود همینحوری تویه خیابون راه میرفتم كه رسیدم به در خونه
آه تازه یادم اومد كه فردا امتحان شیمی داریم
خیلی حالم گرفته شد در رو باز كردم رفتم تو دیدم مادرم پایه تلفن منم رفتم كه دوش بگیرم
حموم كه كردم اومدم كه تلفن كنم واسه منا تلفن زدم
فریبا:سلام منا خوبی؟
منا:سلام فریبا من خوببم تو خوبی؟
_ای بد نیستم
_چته پكری؟!
_آره حوصله كاری رو ندارم راستی شیمی خوندی؟
_آره خوندم تو جی؟
_نه نخوندم
_میایی خونه ما بابا و مامانم رفتن پیشه عموم حالش بد شده تا شب بر نمیگردن بیا پیش هم درس بخونیم منم تنها نباشم
_نه حوصله ندارم
_اه خودتو لوس نكن گفتم بیا
_باشه میام خوب تا یه ربع اونجام
_باشه
_فعلا
آه تویه راه كه بودم فقط داشتم فكر میكردم امروز چی كار كنم خیلی دلم گرفته بود
تویه همین فكرا بودم كه رسیدم به خونه منا
در زدم منا در رو برام باز كرد رفتم تو
تویه اتاقش داشت با كامپیوتر كار میكرد
سر گرمه بازی بود گفت بیا اینحا بشین
یه آهنگ از شاهرخ بود كوه دماوند كه خیلی برام جالب بود كه منا این آهنگ رو گوش میگیره
رفتم مانتوم رو در آوردم
كنارش نشستم
رفت تویه تصاویر یك تصویری برام اورد كه برایه اولین بار بود كه همچنین چیزی رو میدیدم
دوتا خانوم بودن یكی كس اون یكی و دیگری كس اون رو لیس میزد
گفت :فریبا میایی این كار رو ما هم انجام بدیم نگاه كن چقدر دارند با احساس این
كار رو انجام میدن حتما خیلی لذت داره جون من قبول كن فقط همین یك بار
داشتم ازتعجب شاخ در میاوردم
با داد زدن گفتم نه
ازم التماس كرد گفتم باشه فقط كمی باشه قبول كرد
بدون این كه حتی هم رو ببوسیم چون بار اولمون بود من سریع شلورام
رو در آوردم اونم همین كا رو كرد بعد هم شرتامون رو در آوردیم
كسش میشه گفت مثله ماله خودم بود من لایه پایه اون خوابدم اونم لایه پایه من و شروع كردم
به لیسیدن كسش اونم همین كار رو با من میكرد كمی كه انجام داد داشتم
آه و ناله میكردم منا هم ناله میكرد هم من هم منا داشتیم از هم التماس
میكردیم كه بیشتر لیس بزنیم واقعا لذت بخش بود دیگه داشتم دیونه میشدم
كس منا رو گاز گرفتم البته خیلی اروم
مثله وحشی ها داشتم براش میلیسیدن
اونم حسابی داشت مثل من لذت میبرد بی اختیار دستم رفت رویه كونش تا كسش قشنگ تر باز كنم
دستم رو كردم لای كونش اونم فشارش میداد داشتم تعجب میكرد
بلاخره سوارخ كونش رو پیدا كردم انگشتم رو به سوراخ كونش میمالوندم
نمیدونستم داشتم چی كار میكردن انگشتم رو می خواستم بكنم تو كونش متوجه شد
روش رو بر گردوند بهم یه لبخند زیبا و همیشگیش زد و گفت ادامه بدم منم هر
كاری كردم اتگشتم نرفت تو كونش منا گفت كه با آب دهنم خیسش كنم
منم همین كار رو كردم این بار با كمی فشار رفت یه لحظه منا از جاش تكون نخورد
اما من شروع كردم به لیسیدن فهمیدم كه دردش اومده اما انگشتم رو تو كونش به
زحمت عقب جلو میكردم صداش دیگه خونه رو سر گذاشته بود تا كه با هم ارضا شدیم
من كه دیگه حالی برام نمونده بود تا یه ربع خوابیدم بعد بیدار شدم دیدم كسم كاملا خیس
پا شدم با منا رفتیم فقط كسمون رو شستیم و اومدیم
تو خونه قرار شد این موضوع بین خودمون بمونه و شروع كردیم به درس خوندن
فرداشم امتحان شیمی رو خوب دادم تا چند روز اون كارام رو كه با
منا انجام دادم مثل فیلم برام مرور میشد تا منا رو میدیدم به هم میخندیدیم
البته این اولین رابطه من با منا بود كه خیلی ساده بود
بعد ها كه بیشتر با لز آشنا شدیم این كار برامون جالب تر شد
الانم مدت یك ساله كه اگر وقتی پیش بیاد حتما هر ماه با هم لز داریم
     
#315 | Posted: 21 Jun 2011 06:47
فرشته جون


سلام به همه ی شما بچه های اهل حال و با صفا
من اسمم فرزاد و الان 20 سالمه این خاطره ای که می خوام براتون بگم مال وقتیه که تازه 18 ساله شده بودم و اون موقع در همسایگه ما یه خونواده ی نسبتا شلوغ بود که 5 تا دختر و یک پسر داشت که اسمش هادی بود هادی حدود 3 سال از من کوچیک تر بود و یکی از خواهراش هم که 5 سال از من بزرگتر بود اسمش فرشته بود.
ماها توی بچگیمون با هم خاطرات شیرینی از دودول بازی هامون داشتیم. آخه یه جورایی با هم بزرگ شده بودیم و با هم صمیمی بودیم. من و هادی سگا(یه چیزی تو مایه های آتاری) داشتیم و منم که بچه ی مثبتی بودم و مادرامونم به من خیلی اعتماد داشتن خیلی وقتها با هادی تنها بودم. همین عامل باعث شده بود که منی که شهوتی بودم جذب کونهای سفید و خوش تراش هادی و سینه های ناز فرشته جونم بشم.
خلاصه من به بهونه ی فیلم های سگا و چندتا چیزای دیگه خیلی با هادی حال می کردیم.
وقتایی هم که می رفتم خونشون خواهرشو با نگاهم می خوردم و برای سینه های فرشته تو خلوتام جق می زدم(آخه اون خیلی از من بزرگ بود البته من هیکلم خیلی بزرگتر از سنمه)خلاصه تو همین رفت و اومدا بود که یه روز فرشته به من گفت فرزاد اگه شوی جدید گیرت اومد به منم بده (آخه خیلی اهل آهنگ و شو بود) منم گفتم چشم شما جون بخواه!!
همین جوری داشتیم می گذروندیم تا بالاخره یه روز من یه شوی ناز از نوال زغبی اومد دستم این در حالی بود که خونه ی ما خالی بود و من به بهونه ی باشگاه خونه مونده بودم. منم راست کردم برای سکس با فرشته. سریع خودمو رسوندم در خونشون. خودش در و باز کرد تازه از حموم اومده بود گفتم که بیاد خونمون
اونم رو حساب اینکه خونمون خالی نیست گفت: باشه تو برو تا من موهامو خشک کنمو بیام. منم رفتمو خونه رو برای اومدن عزیزم آماده کردم. بعد از حدود 5 دقیقه اومد و تا منو تنها دید جا خورد اما چون گفتم مامانم الانا پیداش می شه اومد تو و نشست منم ضبط رو روشن کردم اما تا می خواستم سی دی رو بذارم که
گفت:فرزاد من می خوام برم وقتی مامانت اینا بودن میام باشه؟(اون تازه 2 هفته بود که با یه پسره نامزد کرده بود) که من گفتم:این سی دی رو می خوام بدم به صاحابش که یه کمم اصرار کردم تا قانع شد و گفت پس زود باش چون اگه مامانامون بفهمن خیلی زشته!!!!
منم که داشتم می مردم از شهوت رفتم نشستم کنارش و گفتم فرشته جون یه چیزی رو خیلی وقته که می خوام بهت بگم ...
گفت چی؟..
- که دوست دارم و خیلی عاشقتم....
فرشته خندید اما چشماش برق خاصی میزد و یهویی گفت:دیرت نشه آقا فرزاد اون موقع که من تنها بودم و تو هم تنها چرا تو هادی رو به من ترجیح می دادی ؟!!!!
من که شاخ در آوورده بودم فقط گفتم: آخه فکر می کردم تو به من اهمیت ندی اینو که گفتم یهویی فرشته منو بغل کرد و گفت: من هیچ کسی رو به اندازه ی تو دوست ندارم عزیزم و لبهاشو گذاشت روی لبهام. من کاملا مبهوت و شگفت زده بودم و اونم داشت هی لبهای منو می مکید...
یه کم طول کشید تا به خودم اومدم و تازه کارمو شروع کردم و دست چپم رو گذاشتم روی سینش که دیدم فرشته چشمش رو بست و فهمیدم آره داره یه اتفاقاتی می افته کم کم دستمو بردم زیر لباسش و دیگه حالا دو تا دستام روی سینه هایی بود که من به خاطر رسیدن بهشون یه سال انتظار گشیده بودم!!!
کم کم بلوزشو در آوردم(فرشته یه بلوز سفید و یه شلوار استرچ تنش بود که توش خیلی نازتر شده بود)اول خوست مقاومت کنه اما وقتی یکمی بیشتر سینه هاشو مالوندم کوتاه اومد و خودشم کمک کرد!!!کم کم لبم رو از روی لبهاش بر داشتم و رفتم کم کم روی دو تا انار شیرین که حالا صورتی هم شده بودن و شروع کردم به خوردن اونا که دیدم فرشته داره دست می کشه روی سرم و میگه فرزادجوووووون ...بخور....بخورشون همش ماله توووه....منی که اون موقع اولین سکسم بود فقط سعی کردم که اونو ارضا کنم اما یهو فهمیدم که بهله انگار داره آبه آقا فرزادم میاد...
منی که اصلا دوست نداشتم آبم هدر بره شلوارو شورتمو در آووردم(فرشته سرش بالا بود وقتی پایینو نیگاه کرد و دید من چیزی تنم نیست چشماش گرد شد آخه کیرمم حسابی بزرگ شده بود) خلاصه یه کمی با نازو نوازش اونم با من راه اومد و لخت شد کسی که خودشم فکرشو نمی کرد این اتفاق بیافته!!!!(اینو بعدا بهم گفت)
منم که دیدم ماتو مبهوت مونده نذاشتم از تو این حال در بیاد یواش یواش خوابوندمش و رفتم سراغ کسش وایییییییییی چه کسی داشت سفید خوشبو تر و تمیز(آخه از حموم تازه اومده بود)کسش یه کمی مرطوب بود اون موقع نفهمیدم چرا( اما حالا می دونم) خلاصه اونقدر کسشو لیسیدم که احساس کردم آبم داره میاد برش گردوندم و کیرمو گذاشتم در سوراخ کون تپلیش و با یه کم کرم هول دادم تو فرشته نمی خواست داد بزنه بخاطر همین زمینو چنگ می زد تا سه تا تلمبه زدم آبم اومد آبم یه کمش تو کونش ریخت بقیشم مثه فیلم سوپرایی که دیده بودم ریختم رو سینه های نازش. بعدش که بازم به هم ور رفتیم و من یهو به ساعت نیگاه کردم دیدم ساعت 8 و بهش گفتم: فرشته جون الانه که مامانم اینا بیان اونم سریع خودشو جم و جور کرد و به من یه لب حسابی داد و رفت...
فرشته اینا چند ماه بعد اساس کشی کردن و رفتن...
     
#316 | Posted: 21 Jun 2011 06:48
پریسا


هیچ وقت قبول نكردم كه قبولی من در دانشگاه معلول تلاش و كوشش شبانه روزی من باشد . ( جمله ای كه مادرم همیشه به فامیل و آشنا می گفت ) . خودم بهتر از هركسی میدانستم كه اصولاً چنین تلاش و كوششی ( حداقل به صورت شبانه روزی ) وجود نداشت . با و جود آنكه چند ماه مانده به كنكور روزی یكی دوساعت تست میزدم ولی خودم بهتر از همه میدانستم كه حداكثر تلاش شبانه من به درگیری ها و كشمكش های من با پتو و بالشم محدود میشد كه این هم اصولاً جنبه درسی نداشت !
با این وجود قبولی من در رشته معماری ( كارشناسی ارشد پیوسته ) مثل بمب توی فامیل صدا كرد . پدرم به قول خود برای خرید اتومبیل وفا كرد ولی از آنجایی كه من بر خلاف تصور او بجای تهران در رشت قبول شده بودم قضیه با خرید یك رنوی مدل 57 گوجه ای رنگ فیصله یافت ! رنوی قراضه ای كه هفته ای شش روز در تعمیرگاه بود و یك روز به زحمت چند كیلومتری راه می رفت !
با این حال قبل از اولین انتخاب واحد به همت خواهرم ( كه همیشه محترمانه همدیگر را دوست داشتیم ) ماشین من هم تعمیر اساسی شد و برای انتخاب واحد با ماشین خودم به سفر رفتم. با دوستم حمید ( كه قرار بود هم دانشگاهی و نه همكلاسی باشیم . چون رشته اش علوم سیاسی بود ) جلوی ترمینال غرب قرار گذاشته بودم . قرار ما ساعت یك و نیم بود و او تا ساعت دو نیامده بود. ترمینال به لحاظ روزهای پایانی تابستان و همچنین آغاز سفر های دانشجویی قیامت بود . كم كم از آمدن او نا امید می شدم . پیاده شدم و به داخل ترمینال رفتم . به معدود تعاونی هایی كه برای رشت اتوبوس داشتند سر زدم . ولی خبری نبود كه نبود .
در تعاونی هشت بزن بزن و كتك كاری عجیبی بود. دو جوان مرد میان سالی را كتك می زدند. زن و دختری جیغ میكشیدند و مردم هم می خندیدند . دخترك ریزه میزه ولی ملوس بود. طبیعی بود كه باید به سرعت نقش فردین را بازی میكردم . نگاهی به هیكل دو جوان انداختم . زورم به آنها نمی چربید . اكثر مسافرین را تركها تشكیل میدادند . نقشه ای به ذهنم رسید . یقه یكی از آنها را گرفتم و برگرداندم و حق و ناحق مشت محكمی حواله صورت جوان كردم و با فریادی كه همه ترمینال بشنوند فریاد زدم : « به ناموس مردم چیكار داری ؟ مگه خودت خوار و مادر نداری ؟ چرا به دختر مردم متلك میگی؟! » و مشت دوم را هم توی گردنش زدم .
پدر دخترك ابتدا نگاهی با تعجب به من انداخت و بلافاصله متوجه نقشه شیطنت آمیز من شد . و او هم به دفاع خیالی از ناموس بر باد رفته اش پرداخت . تماشاچی ها كه اكثرا ترك بودند و تا آن لحظه فقط نظاره گر دعوا ، با شنیدن كلمه ناموس ( تنها كلمه ای كه میتوان با آن تركها را تحریك كرد ) فوراً نگاهی با عصبانیت به دو جوان انداختند . جوان اول كه تازه از گیجی ضربه مشت من خارج شده بود بلند شد و خطاب به من فریاد زد « منو میزنی مادر …. » با این جمله هر شكی هم كه در دل ترك های عصبانی نسبت به ماهیت ناموسی یا غیر ناموسی دعوا باقی مانده بود رفع شد و به ناگهان بیست دست قوی او را كه برای پاسخ به ضربه من بلند شده بود به زمین انداختند ! وقتی ما ( من و آن خانواده ) در اتوبان كرج بودیم دو جوان بد بخت هنوز مشغول كتك خوردن بودند !!!
آقای قاسم زاده دبیر ادبیات بود و ساكن قزوین . همسر بسیار مهربانش ( كه از تهران تا قزوین من را دعا میكرد و با هر دعا یك تكه میوه به من تعارف میكرد ) خانه دار بود و دخترش ( كه اسم اورا نمی دانستم ) دانشجوی سال دوم روان شناسی
نگاهی به آینه انداختم
- كدوم دانشگاه مشغول تحصیل هستید ؟
لبخندی زد و گفت :
- دانشگاه آزاد واحد رشت
داشت خشكم میزد . مانده بودم كه صلاح هست جلوی پدر و مادرش بگویم كه من هم قرار است با او همشهری بشوم یا نه . قبلًا به آنها گفته بودم كه مسیرم تا رشت است و آنها هم خواهش كرده بودند كه تا قزوین با من بیایند. ولی چیزی راجع به دانشگاه و خودم نگفته بودم .
- شما مشغول چه كاری هستی پسرم ؟
این را خانم قاسم زاده با مهربانی پرسید . با دو دلی پاسخی به دروغ دادم
-م ن دانشجوی سال اول رشته معماری ام. البته الان برای انجام یكی از كارهای اداری پدرم چند روزی به رشت می رم.
دوباره به دخترك نگاهی كردم و پرسیدم
- راستی شما توی رشت هتل ارزون قیمت سراغ ندارین ؟
- هتل اردیبهشت بد نیست . البته قدیمیه ولی تمیزه
بازهم لبخند دیگری را از آینه تحویل گرفتم . سعی كردم دیگر كمتر جلب توجه كنم . بقیه راه به مشاعره بین من كه خیلی شعر حفظ بودم و آقای قاسم زاده كه دبیر ادبیات بود گذشت . با وجود آنكه دختر و همسرش هم كمكش میكردند عملاً از من شكست خورده بود و من چند بار جواب خودم را خودم دادم. لبخند های توی آینه هم به تدریج به اشاراتی با چشم و ابرو تبدیل شده بود . موقعی كه آنها در فلكه ولیعصر قزوین پیاده می شدند در یك موقعیت خیلی سریع و آرام به دخترك گفتم :
- كی میای رشت ؟
-اول مهر
- منتظر تلفنتم
- به كجا؟
- هتل اردیبهشت
تشكر قاسم زاده و همسرش پایانی نداشت . حتی قاسم زاده تلفن محل كارش را داد تا اگر خواستم در برگشت سری به او بزنم . خوشبختانه شكی نكرده بودند . پیاده شدند و من هم به سمت رشت راندم . عصر روز اول مهرماه تلفن اتاقم زنگ زد .
- جانم
- سلام
- سلام
هیچكدام اسم یكدیگر را نمی دانستیم .
- ما رو كه یادت نرفته ؟
- نه خانم قاسم زاده. میتونم اسم كوچیكت رو صدا كنم ؟
- …. پریسا. اگه خواستی میتونی پری صدام كنی .
- منم فرشاد. راستی این رشت شما چرا اینقدر بی حاله ؟ همه انگار تو خونه خوابیدن
-نه فرشاد خان فقط شما تو هتلتون گرفتین خوابیدین
- چقدر هم كه اینجا هتله. بیشتر شبیه مسافر خونه است . حالا وقت داری رشت رو بهم نشون بدی ؟
- آره. اگه دلت بخواد ماشین داری ؟
- هم ماشین دارم و هم یه خبر خوش
- چی هست ؟
- بعد بهت میگم. قرارمون ساعت پنجو نیم سبزه میدون
- باشه میبینمت
اونشب خیلی خوش گذشت . وقتی گفتم قراره توی رشت درس بخونم خیلی خوشحال شد . به كمك پری همه شهر رو دیدم . هتلم رو با یه هتل تمیز و مرتب توی یك بلوار خلوت عوض كردم . گمونم اسمش كادوس یا یه همچین چیزی بود . با محله های خوب و بد شهر هم آشنا شدم . شام رو با هم خوردیم . پری با سه تا از دوستهاش یه زیرزمین رو اجاره كرده بودند و به قول خودشون ویلای مجردی داشتند. شبهای بعد پری با دوستهاش روی سرم خراب می شدند . این موضوع یك هفته ای ادامه داشت. تا یك شب پری بی مقدمه پرسید
- امشب شام درست كردم. میای خونه ما ؟
- مزاحم نباشم ؟
- اختیار دارین
صبر كردیم تا هوا تاریك شد. برای اینكه صاحبخانه مرا نبیند بی سرو صدا رفتیم داخل خانه پریسا و دوستانش . اولش كمی مرعوب جو دخترانه شدم. به تدریج شوخی های من هم شروع شد. ملیحه یكی از دوستان پریسا شلوغ تر و وقیح تر بود . كل كل جوك را با او شروع كردم . كار به جوكهای رشتی و قزوینی هم كشید . شام را در یك محیط خیلی گرم خوردیم . بساط حكم بازی را هم راه انداختیم . ساعت حدود یازده بود كه خواستم بروم. ملیحه اصرار كرد
- حالا كجا ؟
- خوب برم هتل دیگه
- امشب رو با فقیر فقرا بد بگذرون
- لطف داری. نه دیگه برم
- بابا یه لقمه خواب كه تعارف نداره
- آخه درست نیست
- نترس بابا كاریت نداریم. توكه میگفتی مهندسی معماری میخونی . اما انگار مهندسی كشاورزی بیشتر بهت میاد
به صورت پریسا نگاه كردم. اوهم گفت
- خوب بمون امشب رو.
با حالتی از تظاهر به تسلیم گفتم
- باشه هرچی شما بگین !
دوباره نشستیم . بحثی راجع به ماهیت خداوند بین من و ملیحه آغاز شد. دوست دیگرشان رفت و خوابید. پریسا بیشتر ناظر بحث بود. سرم را روی پای پری گذاشته بودم و دراز كشیده بودم. ملیحه طرفدار ماتریالیسم دیالكتیك بود و من خداپرست دو آتشه ! رانهای پری نرم و داغ بود. بحث جالبی بود. پری گاهی با مو هایم بازی میكرد. بالاخره به نقطه ای رسیدیم كه ملیحه پذیرفت كه به دلیل رفع نیاز انسان باید پذیرفت كه خدا به شكلی كه در اسلام معرفی شده وجود داره . پری كه از موفقیت من در بحث خوشحال بود بازویم را فشرد .
بلند شدم و كنار پری نشستم. چانه او را به دست گرفتم و خطاب به ملیحه گفتم :
- اصلاً مگه میشه پذیرفت موجود به این خوشگلی بر حسب تصادف بوجود اومده باشه ؟
و همزمان به نرمی لبهای پری را بوسیدم . پری به من لبخندی زد و به ملیحه گفت :
- تو نمیری بخوابی ؟
- چرا - فرشاد رختخواب تو رو بیارم اینجا ؟
من جواب دادم
- من رختخواب نمی خوام. فقط اگه میشه یه بالش به من بدین.
پریسا بلند شد و رفت برای خودش و من بالش آورد. چراغ را خاموش كرد . و با فاصله یك متر كنارم دراز كشید. خودم رو كمی به او نزدیك كردم و دستم رو روی شونه او گذاشتم .
- دوستای خوبی داری
- آره. سه ساله كه با هم همخونه ایم .
- امشب به من خیلی خوش گذشت
- خوشحالم
خودم رو كشیدم كنار او . به آرنجم تكیه دادم. كمی نگاهش كردم و چشمهاش رو بوسیدم. به من لبخند قشنگی زد. یكی از دستهام رو روی شكمش گذاشتم . و اینبار كمی محكمتر لبهاش رو بوسیدم. هر دو دستش را روی دستم گذاشت. بوسه های كوچك تر و ظریف تری را به سوی گردن و گونه هاش روانه كردم. به تدریج رفلكس مناسب رو هم دریافت كردم . من رو گرفت و به سمت خودش كشید. بوسه های من را با قرار دادن لبش میان لبم جواب داد . دستم به زیر تی شرتش رفت و باز هم دل و كمر او را لمس كرد. به شكمش خیلی حساس بود .

خوابیدم و او را روی خودم كشیدم . نرم و سبك اطاعت كرد و در این اطاعت تی شرتش از تنش لغزید و بدن نرم و لطیفش رو میون بازوهام گرفتم . زبانم كنجكاوانه از گردنش به سمت میان سینه های او رفته بود . گاهی نیر زبانم را به زیر سوتینش می راندم . روی شكمم نشست و سوتینش را بیرون آورد . دكمه های پیرهنم را باز كرد و روی سینه ام خم شد. با مهارت چشمگیری با لبهایش از گردن تا شكمم را تحریك میكرد . انگشتانم را میان موهایش فرو كرده بودم و سرش را به این وسیله هدایت میكردم . وقتی صورتش را بالا اورد و لبهاش دوباره روی لبهای من قرار گرفت او را برگرداندم و خودم روی او قرار گرفتم. سینه هایش را میان دو دستم گرفته بودم و آنها را وحشیانه می لیسیدم. با دست راستم دكمه و زیپ شلوارپارچه ایش را باز كردم و بدون آنكه شرتش را در بیاورم شلوارش را از پایش كشیدم . شورت نخی ساده ای به تن داشت. میان پاهایش خوابیده بودم و با لبهایم از روی شورت با كس او بازی میكردم. به اوج شهوت رسیده بود. یكی از دستهایش را وارد شورتش كرده بود و داشت خودش را می مالید. بلند شدم و شلوار و شورتم را در اوردم . اینبار كاملاً روی او خوابیدم . بلافاصله پاهایش را به هم چسباند . دختر بود . كمی میان پاهایش را خیس كردم و كیرم را میان پایش قرار دادم . آنقدر محكم من را به خودش چسبانده بود كه با تبر هم نمی شد جدایش كرد . با آغاز حركت من او هم شروع كرد به حركت دادن پاهایش . خیلی وارد بود . شانه هایم را سخت گرفته بود ولی هیچ صدایی ازش بلند نمی شد. از كم شدن فشار دستهایش روی شانه ام فهمیدم كه راحت شده . خودم را روی شكمش خالی كردم . ولی از رویش بلند نشدم. در میان تاریكی برق یك جفت چشم دیگر از انتهای اتاق پیدا بود. ملیحه !
فردا صبح در هتل فهمیدم كه روی كیرم به خاطر موهای زائد پریسا آش و لاش شده. انگار به آن سمباده زده باشم ! از شدت سوزش تا یكی دوهفته حتی فكر سكس را هم از خودم دور كردم !
     
#317 | Posted: 21 Jun 2011 06:49
کس دادن زنم به پسر همسایه


میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. اوایل ازدواجمون من
ومحرابه زندگی خوب وشادی رو داشتیم. هردومون با عشق و علاقه هیچی رو واسه همدیگه
کم نمیذاشتیم.شایدبتونم به جرائت بگم اوائل ازدواجمون از لحاظ سکس کردن هیچ زن وشوهری
به پای ما نمیرسید. هردومون حشری و کم تجربه تو سکس ومی خواستیم همون روزهای اول
هر مدلی رو توی فیلمهای سوپر یاد گرفته بودیم روی همدیگه پیاده کنیم. اون روزها ما همه چیز
رو توی سکس می دیدیم. واقعآ یادش بخیر باور کنید شاید اگه پا میداد روزی سه بار هم من اونو
می کردم. این لحظات خوش ادامه داشت تا اینکه اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. صاحب
خونمون که عموی محرابه می شد خونه رو بدون اینکه از ما ریالی اجاره بگیره داده بوددستمون .
ولی همون اول به ما شرط کرده بود که این خونه رو واسه پسرش که توی سوئد درس می خوند
گذاشته کنار وتا مادامی که اون نیومده ما می تونیم ازش استفاده کنیم.وما هم قبول کرده بودیم.
بله شهاب درسش رو تموم کرده بود و همونجا هم با یک دختر ایرانی ازدواج کرده بود وبه پدرش
تماس گرفته بود وگفته بود که تا یکماه دیگه کاراش ردیفه و می خواد بیاد ایران. عمو تو کونش
عروسی بود وچنان با ذوق وشوق این خبر رو به ما داد که می شد لابه لای حرفاش خوند که دیگه
جدی جدی باید فکر یک خونه تا ظرف یکماه دیگه باشیم. وای ازاین بدتر نمی شد .اخه ما اصلا
امادگیش رو نداشتیم چون ما که پول اجاره بالا شهر اونم تو تهران رو نداشتیم پایین شهر هم فقط
به یک دلیل نمی تونتم برم. دلیلش هم این بود که محرابه از هر لحاظ یک گوشت به تمام عیار بود
باور کنید وقتی راه میره همچین اندامش شروع به رقصیدن می کنه که من که شوهرشم کیرم
راست میشه وای به غریبه دیگه. همین مسئله منو بر سر دوراهی قرار داده بود وا عصابم رو بود
خورد کرده بود. یا باید میرفتم زیر بار قرض و همون بالا شهر زندگی میکردم یا باید پایین شهر با
همسایه های اکثرآ چشم چرون و کس لیس زندگی می کردم. محرابه هم چون یک زن کاملآ
حشری بود منو نگران می کرد.چون دیده بودم با لوازم ارایشی سر کوچه مون چه جوری با ادا حرف می زد.

واقعآ داشتم دیوونه می شدم . شاید اشکال از خودم بود. چون زیادی بدبین شده بودم ولی شما قضاوت کنید ایا با داشتن چنین زنی واقعآ این افکار نباید سراغم میومد؟ تصمیم گرفتم از فردا زیر سنگ هم که شده یک کم پول پیش واسه اجاره خونه دوروبر خونمون پیدا کنم.فکر اینکه کس محرابه جونم کیر دیگه ای رو لمس کنه اصلآ واسم قابل قبول نبود.پیش هر اشنایی واسه پول رفتم یا نداشتند یا اگه هم داشتن اونقدری نبود که به درد من بخوره .نا امید و دل نگرون اومدم خونه.صدای محرابه زدم دیدم از توی انباری جوابم رو داد. اخه داشت وسائل رو واسه اسباب کشی جمع می کرد.تو چهرش اصلآ نگرانی نبود انگار نه انگار که عمو جونش جوابمون کرده بود. گفتم محرابه تو انگار اصلآ تو فکر از اینجا رفتن و پیدا کردن خونه نیستی؟. اون با خونسردی نگاهم کردو گفت چرا ناراحت باشم امروز داشتم تلفنی با شهین جون صحبت می کردم وبهش گفتم که داریم دنبال خونه می گردیم. که اونم با خوشحالی گفت که الان مدتیه که طبقه بالایه خونشون تخلیه شده وباباش داره دنبال یک مستآجر مطمئن می گرده وحالا که تو گفتی چه کسی مطمئن تر ازتو وعماد. شهین رو می شناختم اون یکی از دوستای صمیمی محرابه بود. اون هم واقعآ یک کس اساسی و به تمام معنا بود یادم شب عروسیمون وقتی تو قسمت زنونه کنار محرابه نشسته بودم موقع رقصیدن چنان جلوی من کون تکون میداد که از بس که راست کرده بودم نزدیک بود همه خانمها بفهمند که من محو کس و کون شهین جون قرار گرفته بودم. بعد از اون ماجرا هم کمتر دیدمش وخیلی دلم می خواست اون رو بیشتر ببینم و یک جورایی با ا اون دوست بشم. وقتی محرابه این خبر خوش رو به من داد باور کنید می خواستم بال در بیارم. چون با یک تیر دو نشون می زدم 1. دیگه نمی خواستم واسه پیدا کردن خونه همه بنگاهها رو بگردم 2.به ا ارزوم هم یعنی تور کردن شهین و کردن اون می رسیدم.با خوشحالی ولی به صورتی که سه نشه گفتم خوب حالا کی قراره خبرش رو بهمون بده؟ محرابه گفت شهین گفت که خونه کاملآ خالیه هرموقع شما ok بدید واسه ما هم مشکلی نداره. من هم گفتم پس منتظر چی هستی دیوونه زنگ بزن بگو ما از فردا دیگه اسباب کشی می کنیم. محرابه هم با خوشحالی گفت چشم عزیزم الان زنگ می زنم. طرفهای شب بود داشتیم با کمک هم اسبابامون رو جمع می کردیم که تلفن زنگ زد محرابه گفت عماد من دستم گیره اگه میشه تلفن رو جواب بده. من هم رفتم گوشی رو برداشتم. الوبفرمایید....؟ ناگهان یک صدا کاملآ شهوت الود از پشت خط گفت الوه ه ه ه سلام اقا عماد من شهینم عذر می خوام که مزاحم شدم محرابه جون هستش؟ من که با شنیدن صدای شهین هم کیرم راست شده بود و هم ضربان قلبم هم روی هزار رفته بود با لکنت زبون گفتم سلام شهین خانوم.. بله هستن گوشی خدمتتون..... محرابه محرابه عزیزم بیا شهین خانوم کارت داره. محرابه سریع اومد گوشی رو ازم گرفت... الو سلام شهین جون خوبی؟ چطوری با زحمات ما؟ خوب بفرما عزیزم..... وای نه دیگه مزاحمتون نمیشیم اندازه کافی شرمندتون شدیم ... نه به خدا... خوب حالا که اصرار می کنی باشه ولی حسابی ما رو خجالت زده کردیا..خوب قربونت برم .... می بینمت خدا حافظ.... گفتم چی شده؟ محرابه گوشی رو گذاشت ورو به طرف من کرد و گفت می بینی عماد این شهین جون چقدر با معرفت ونازه.... با اصرار زیاد منو راضی کرد که فردا با داداشش سعید بیان اینجا و تو اسباب کشی کمکمون کنن .من هم که خوشحال شدم گفتم می خواستی بگی بابا خودشون رو توی زحمت نندازن.. فردا هم فرا رسید حول و حوش ساعت 9 صبح بود که زنگ ایفون خونمون به صدا در اومد .. محرابه رفت در رو باز کنه. در رو که باز کرد دیدم یک کس ناز ناز توپ همراه یک پسر 24 ساله که دست کمی از خودش نداشت اومدن تو. تا شهین منو دید گفت سلام اقا عماد حال شما خوبه؟ من که واقعآ از این همه خوشکلی و زیبایی کم اورده بودم و دهنم دیگه داشت باز می موند گفتم مرسی شهین خانوم خیلی خوش اومدید بفرمایید. شهین هم رو کرد به سعید و گفت معرفی می کنم داداشم سعید من هم رفتم جلو وبهش دست دادم وگفتم خوشبختم. سعید پسر خیلی قشنگی بود ودست کمی از شهین نداشت ولی چشمهای خیلی حیزی داشت اینو قشنگ می شد از طرز نگاهش خوند همین مسآله منو ناراحت کرد که بعد ها یک وقت با محرابه عیاق نشن وهمون اتفاقی رو که ازش می ترسیدم بیفته؟.. اما همون موقع من چنان رفته بودم توی کس وکون و لب شهیین جون که انگار یکی بهم گفت بی خیال بابا تو دیگه خیلی شورش رو در اوری ادم نباید اینقدر شکاک باشه. خلاصه تا شب با کمک همدیگه اسباب کشی رو تموم کردیم وبه خونه جدیدمون نقل مکان کردیم. من که 3روز مرخصی گرفته بودم سعی کردم اون 2 روز دیگه رو هر کاری بود انجام بدم که دیگه تا 2ماه بعد خبری از مر خصی نبود. جا دادن ومرتب کردن وساییل هم همون2 روز طول کشید وبعداز 2 روز من به سر کارم برگشتم.ظهر که از سر کارم بر گشتم کلید رو که انداختم روی در دیدم صدامحرابه داره از تو اتق خواب میاد . انگار داشت با تلفن صحبت می کرد رفتم جلودر اتاق رو که باز کردم تا من رو دید سریع دستش رو از تو شرتش کشید بیرون وبا لکنت گفت عزیزم بعدآ با هات تماس می گیرم و گوشی رو گذاشت. رو کرد به من وگفت عماد جون کی اومدی؟ ومن هم که خودم رو زدم به کوچه علی چپ گفتم همین الان منتهی شما از بس که بلند بلند با دوستتون صحبت می کردین اگه توپ هم منفجر میشد نمی فهمیدید. محرابه که می شد حسابی شهوت رو از تو چشماش خوند گفت عزیزم ببخشید داشتم با شهین حرف می زدم . اینو گفت و اومد جلو لباش و گذاشت تو لبم 2..3 دقیقه ای لب همدیگه رو خوردیم که زیپ شلوارم رو کشید پایین که واسم ساک بزنه گفتم نه الان اصلآ حسشس نیست واسه بعد . محرابه با ناز و ادا گفت چراااااااااا؟ گفتم خسته ام. خودت هم می دونی وقتی خستم باشه اصلآ حال و حوصله حال کردن رو ندارم... گفت باشه عزیزم.. هر چی تو بگی






بابی حوصلگی لبا سام رو در اوردم و افتادم روی تخت. همش تو این فکر بودم که یعنی محرابه با کی داشت صحبت می کرد که اینجور حشری شده بود و داشت از پشت تلفن کسش رو می مالید؟ دیگه داشت اعصابم خرد می شد همینجور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم یهو یک فکر عالی به سرم زد. بله تصمیم گرفتم به بهانه مسافرت رفتن یک جورایی سر از کار محرابه در بیارم وخودم رو از این حالت شک و عصبی بودن در بیارم. فردا صبح که رفتم اداره با هزار بد بختی و چرب زبونی2 روز مرخصی گرفتم و سریع رفتم خونه و به محرابه گفتم که از طرف اداره مون به یک مآموریت اعزام شدم وباید همین الان حرکت کنم. اونم هم سریع یک مشت وسایل رو واسم داخل یک ساک کوچک ریخت و گذاشت رو میز. خوب دیگه موقع رفتن بود نگاه با معنی به محرابه کردم وگفتم عزیزم کاری نداری محرابه هم اومد جلو و یک لب ابدار ازم گرفت و با شهوت گفت:عزیزم برو خدا نگهدار. فقط نمی دونم این 2 روز رو از بی کیری چکار کنم؟ من هم گفتم عزیزم من که نمی خوام برم سفر قند هار 2روزه برگشتم تو هم می تونی این مدت با یک چیزی خودت رو سرگرم کنی مثلآ خیار. فیلم سوپر یا چیز دیگه ..چه میدونم ........ دوباره یک لب ازش گرفتم وخدا حافظی کردم . لب اخری رو طوری بهم داد که کیرم راست شد زد به سرم که همون لحظه یک حالی با هم بکنیم اما واسه اجرای نقشه ام یک لحظه هم خودش یک لحظه بودو نباید فرصت رو از دست میدادم.سریع ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. اومدم سر کوچه مون ویک تاکسی گرفتم به راننده گفتم اولین مسافر خونه رو نگهداره. خلاصه به اولین مسافر خونه که رسیدیم راننده نگه داشت و گفت همین جا خوبه اقا؟ من هم گفتم اره مرسی همین جا عالیه. کرایه رو حساب کردم و بلافاصله رفتم داخل مسافرخونه. لابد می پرسید مگه تو داخل شهر خودت کس وکار نداشتی که رفتی مسافر خونه؟ اره داشتم می تونستم خونه پدرم هم برم ولی می خواستم واسه اجرای نقشه ام توی نهایت مخفی بازی باشه. صاحب مسافر خونه هم یک اتاق مرتب و جمع وجور رو بهم داد ومن کلید رو گرفتم ورفتم داخل اتاق. لبا سام رو در اوردم و رفتم روی تخت دراز کشید و تصمیم گر فتم که تا بعداز ظهر یک چرتی بزنم و بعد واسه اجرای نقشه ام دست به کار بشم. از بس که خسته ام بود یهو خوابم برد که ناگهان با صدای زنگ گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 4/5 بعداز ظهره نگاه توی مانیتور موبایل که کردم دیدم محرابه ست وداره ازخونه تماس می گیره. الو..... سلام عزیزم خوبی؟؟.. چی شده کارم داشتی؟؟... محرابه هم گفت نه عزیزم طوری نشده میخواستم حالت رو بپرسم راستی الان کجائی؟ رسیدی شهرستان؟ منم سریع گفتم نه عزیم هنوز نرسیدم اونجا هر موقع رسیدم خبرت می دم...... خوب کاری نداری عزیزم ؟خداحافظ...... این رو گفتم وگوشی رو قطع کردم. دیگه مطمئن مطمئن شدم که کاسه ای زیر نیم کاسه ست. چون اصلآ سابقه نداشت که هر وقت من به مآ موریت می رفتم محرابه به این زودی بهم تماس بگیره و در ضمن بپرسه که من به محل مورد نظر رسیدم یا نه؟ مثل برق لباسام رو پوشیدم اون لحظه ای که دنبالش بودم خودش جور شد و من نباید فرصت رو از دست می دادم.





از مسافر خونه اومدوم بیرون یک تاکسی دربست واسه تجریش یعنی محله مون گرفتم و حرکت کردیم. خداروشکر چیز زیادی تو ترافیک گیر نکردیم. جلوی خونه پیاده شدم و به طرف در خونمون حرکت کردم. باور کنید هر قدمی که طرف خونه بر می داشتم ضربان قلبم تندترو تندتر می شد. اخه اینکار من ریسک بود یا اینوری می شدم یا اونوری. یا من مچ محرابه رو می گرفتم و پیروز می شدم .. یا بر عکس این اتفاق می افتاد ومن شرمندش می شدم.خلاصه با همین افکار کلید رو انداختم روی قفل و چرخوندم و در رو باز کردم.یواش یواش از پله ها رفتم بالا. از هیجان داشتم می مردم. خلاصه با هر جون کندنی که بود رسیدم در خونمون. یواش کلید رو انداختم رو ی قفل و در رو باز کردم. بدون سروصدا رفتم تو .ظاهرآ کسی خونه نبود داشتم نا امید می شدم. یهو یک صدایی شنیدم .... اره صدا از تو اتاق خواب بود .رفتم پشت در اتاق خواب که درش نیمه باز بود داخل رو نگاه کردم. یکدفعه انگار که برق 220 ولت بهم وصل کردند.. خدایا چی می دیدم یعنی اشتباه نمی کنم؟محرابه پشت به من به سمت پنجره زانو زده بود وکونش رو تاقچه کرده بود ویک نفر هم مثل قحطی زده ها با ولع تمام داشت کس وکونش رو لیس می زد.محرابه ناله میکردو می گفت واااااااااااای بخور بیشتر..... زبونت رو محکمتر بکن تو سوراخ کونم..واااااااای ... سعید جون بخور بخور کسم و بخور وای زود باش دارم دیوونه می شم.تازه فهمیدم که حضرت اقا سعید داداش شهینه. می خواستم برم داخل و حال جفتشون رو بگیرم و سعید رو همونجا خفه کنم که انگار یکی بهم گفت صبر کن خره همه چیز رو می خوای خراب کنی؟ داشتم دیوونه می شدم. حرومزاده سعیدلای کو ن سفید محرابه رو باز کرده بود وداشت سوراخ کون محرابه رو که وسطش قرمز و دورش قهوه ای بود رو با اشتهای تمام لیس می زدو می خورد محرابه هم از روی شهوت تا حد جنون رسیده بود وکم کم داشت ناله هاش به جیغ تبدیل می شد. پیش خودم گفتم چرا من تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم که محرابه اینقدر از خوردن سوراخ کونش لذت می بره.دیگه داشتم یواش یواش ازنوع حال کردن سعید و ناله های محرابه حشری می شدم. ناخوداگاه دستم سمت کیرم رفت وشروع کردم به مالیدن . لیس زدنهای سعید تموم شد ونوبت به ساک زدن محرابه رسید. محرابه کیر سعید رو از تو شرتش کشید بیرون..حرومزاده چه کیر کلفت و خوش تراشی داشت اصلآ بهش نمیومد که توی این سن وسال همچین کیری داشته باشه. محرابه هم که مثل اونائی که توی کویر دارن از تشنگی می میرندو یهو می رسند به اب چنان کیر سعید رو می خورد که گفتم الانه که کیرش رو از جا بکنه. سعید ناله می کردو می گفت اااااااخ وااااای جوووووون بخور بخور جنده خانوم بخور همش مال خودته بخور عزیزم. ناگهاان سعید به محرابه گفت عزیزم دهنت رو باز باز کن .محرابه هم دهنش رو با زکرد وسعید هم کیرش رو کرد توی دهن محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن..واااااااای خدا چه حالی میده این کار دقیقآ همون جور ساک زدنی بود که من دوست داشتم همیشه هر موقع این صحنه ها رو تو فیلمهای سوپر می دیدم از شدت حشری شدن به جنون میرسیدمو حالا داشت یک صحنه زندش اونم با زنم جلوم نمایش داده می شد. سعید با قدرت هر چه تمامتر داشت با کیرش توی دهن محرابه تلمبه می زد. هربار که سعید کیرش رو از تو دهن محرابه در می اورد محرابه هم مثل اونایی که سرشون زیر اب باشه و دارن خفه میشن چنان نفسی می کشید که کیر ادم سیخ سیخ میشد....سعید رو کرد به محرابه گفت عزیم برو کنار تا من بیام روتخت دراز بکشم می خوام اون کس نازت رو جر بدم. این رو گفت و رو تخت دراز کشید محرابه هم اومد با کسش نشست روی کیر سعید و شروع کرد به بالا و پایین کردن واییییییییی سعید جون کشتی منو کشتی منو با این کیر کلفتت وااااااای ..الهی که من قربون اون کیرت برم واااااااااااااااای اووووووووووووووووووووخ... ااااااااااااااااااااااه ...اووووووووووووف وااااااااای بگآء منو بگا وااااااااااااای کسم.سعید اونو رو به بغل خوابوند کیرش رو گذاشت در کس محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن. صدای جیغ محرابه دوباره بلند شد....محکم.. محکم..محکمتر بزن...ااااااااااااااااخ جرم بده همش مال خودته...تو دلم گفتم جنده خانوم داره از کیسه خلیفه می بخشه..کیر سعید توکس محرابه در حال تلمبه زدن بود و محرابه هم داشت با دستش چوچولکش رو می مالید. ناگهان محرابه یک جیغ بلند کشید معلوم بود که ارضآء شده. حالت هاش رو خوب می شناختم.سعید گفت عزیزم زانو بزن نوبتی باشه نوبت اون کون سفید و نرم و خوشمزه نازنینته.محرابه با عشوه زانو زدو گفت فقط عزیزم یواش. سعید هم گفت باشه عزیزم حواسم هست.سعید رفت سراغ جیب شلوارش ویک قوطی روغن وازلین بیرون اورد اندازه2تا انگشت روغن مالید در سواراخ محرابه. ول 1 انگشت کرد توش بعداز کمی عقب و جلو کردن انگشتش داخل سوراخ محرابه دومین انگشتش رو هم کرد توش. محرابه کمی تو خودش جمع شد و گفت یواش سعید جون یواش.سعید هم انگشتاش رو دراورد وگفت خوب الان اماده شده واسه جر دادن . اینو گفت و سر کیرش رو گذاشت در سوراخ محرابه.یواش یواش کیرش رو کرد داخل وااااای ... یوواش یواش دارم می سوزم. باشه عزیزم طاقت بیار الان واست عادی می شه.اینو گفتو شروع کرد یواش یواش تلمبه زدن . بعداز 30 ثانیه سرعتش رو بیشتر کرد حالا دیگه محرابه هم داشت کم کم خوشش میومد. وای وقتی که سعید داشت تلمبه می زد کون نرم و سفید محرابه جونم داشت مثل ژله می لرزید....اااااااااااااااااااااییییی دارم جر می خورم...بده بیاد... وووووووووووووووووووووای کونم.... جربه منو....اااااااااااااااااخ.... وای ..اوووووووووووووووووووف.... سعید داشت تلمبه می زد که یک ناله بلند کشید و با صدای بلند گفت واااااااااااااااااااااااای داره ابم میاد محرابه جون...واااااااااای کیرش رو بیرون اورد سریع گرفت سمت دهن محرابه با تمام وجود هر چی اب داشت رو ریخت تو دهن محرابه... محرابه هم که انگار تشنه ها همشو قورت داد ویک خنده جنده وار کرد. سعید هم مثل لاش مرده روی زمین افتاد. شاید توی عمرش هم همچین حالی رو تو خواب هم نمی دید که بکنه.محرابه هم داشت ذره های اب سعید رو از روی سینه های ناز و سکسیش جمع می کرد و می خورد. حالا بهترین موقع واسه وارد عمل شدن من بود.در رو باز کردم وگفتم....خوب خسته نباشید... حال داد بهتون؟؟؟؟.. یهو محرابه وسعید مثل شوکه شده ها رو به من کردن... باور کنید نزدیک بود که سکته قلبی به جفتشون دست بده... انتظار هر کسی رو داشتی غیر از من. رو کردم به محرابه و گفتم چیه؟ انتظار نداشتی من رو الان اینجا ببینی ؟.. می خواستی که من الان جلفا باشم که سر کار خانوم راحت به کس دادنت ادامه بدی؟پس همه اون شک کردن ها بیجا نبود ومن حق داشتم؟...وای خدا من چقدر احمق و بد بختم..... اینو گفتم وسریع به طرف سعید حمله ور شدم و چنان مشتی زیر چشمش فرود اوردم که می خواست غش کنه...گفتم اگه الان نمی کشمت به خاطر اینه که نمی خوام دستم به خون سگ الوده بشه وگند موضوع در بیاد که فردا مردم بگن فلانی زنش هم جنده بود... برو بی ناموس .. برو از خونه من بیرون.بیچاره سعید از شدت ترس نفهمید که چه جوری لباسهاش رو بپوشه وسریع فرار کردو رفت.....سعید که رفت رو کردم به محرابه و گفتم : خوب همسر با وفا ونجیب من چطوری؟خوبی؟ این رسمش بود؟ها؟(با فریاد) اخه چرا مگه من چی واست کم گذاشتم؟..محرابه با لکنت و امیخته با شوکی که بهش وارد شده بود گفت:عماد...من...من.. داد زدم گفتم بسه دیگه. دیگه نمی خوام اون صدای نحست رو بشنوم.. تو هم گورت رو گم کن از این خونه برو.. برو خونه بابا جونت تا همین روزها بیام تکلیفت رو روشن کنم... محرابه هم کمتر از نیم ساعت وسائلش رو جمع کرد ویک اژانس گرفت و رفت خونه باباش. سعید و محرابه فکر می کردند من خیلی مردم که اون رونکشتم . ولی اونا نمی دونستن که من خایه این کار رو ندارم و اگه چیزی نگفتم صرفآ به خاطر این بود که بهانه ای واسه راحت رسیدن به شهین و کردن او که یکی از ارزوهای من بود برسم






موقعی که محرابه رفت یک حالت عجیبی بهم دست داده بود. از یک طرف خیلی ناراحت و عصبی بودم که من از لحاظ سکس هیچ چیز واسه محرابه کم نذاشته بودم و دلیل خیانتش رو نمی دونستم و از یک طرف دیگه به خاطر اینکه یک بهانه بسیار عالی واسه دوستی با شهین و کردن او پیدا کره بودم منو خوشحال و راحت می کرد. طرفهای غروب بود که احساس کردم بد جور گر سنمه رفتم سر یخچال یک چیزی پیدا کنم و بخورم که دیدم چیز به درد بخور و باب میل من پیدا نمی شه. یک ان قاطی کردم پیش خودم گفتم :جنده خانوم فقط بلد بود به وسائل ارایشی هاش برسه که مبادا چیزی از مد روز عقب بیفته. دیدم در حال حاظر هیچ چیز مثل یک پیتزا نمی تونه منو اروم کنه . واسه همینم سریع لباسام رو پوشیدم که برم پیتزا فروشی یک پیتزا بخرم و بیام حسابی دلی از عزا در بیارم. از خونه اومدم بیرون خدا خدا میکردم سریع یک ماشین گیرم بیاد که برسم اونجا. راسیتش اصلآ حوصله پیاده روی رو نداشتم. از شانس بد من یک ماشین هم ترمز نزد و من مجبور شدم که یک ربع ساعتی رو تا اونجا راه برم. رفتم داخل و پیتزا رو سفارش دادم و بعداز گرفتن قبض روی یکی از صندلیها منتظر نشستم تا پیتزا اماده بشه. تو عالم خودم بودم که دیدم داره شماره من خونده میشه وبلند شدم و سریع پیتزا رو گرفتم وبه طرف خونه حرکت کردم.توراه که داشتم می رفتم یهو دیدم که یک ماشین داره پشت سرم بوق می زنه .یواش اومدم کنار که رد شه دیدم یک اقای مسنی سرش رو از ماشین کرد بیرون گفت:شرمنده جوون که پشت سرت بوق زدم اخه عجله داشتم... حالا واسه اینکه ناراحت نشی من مسیرم تا اخر همین خیابونه اگه مسیرت می خوره سریع بیا بالا تا برسونمت. منم از خدا خواسته سریع رفتم سوار شدم وحرکت کردیم. چیزی گذشت که رسیدیم در خونه ومن از اقاهه تشکر کردم واونم دو باره از من معذرت خواهی کرد. اومدم جلو در خونه و کلید رو از جیبم در اوردم وانداختم روی قفل و دررو باز کردم. از پله ها که داشتم میرفتم بالا یهو سایه یک زن رو سمت خونمون دیدم. اول خیال کردم که محرابه ست. ولی محال بود اون به این زودی ها برگرده.یعنی دیگه روش نمی شد که برگرده. همینجور کنجکاوانه داشتم بالا رو نگاه می کردم و پله ها رو پشت سر می ذاشتم که دیدم بله اون سایه کسی نیست غیر از خانوم خوشکله خودم یعنی شهین جون. تا دیدمش دوباره دست پام رو گم کردم و بدنم داغ شدو قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن.... که انگار یکی تو گوشم گفت چیه بدبخت باز یک کس دیدی و مثل این دهاتی کس ندیده ها حالت کما اومد سراغت؟ این چه وضعیشه؟ خودت رو جمع وجور کن. به هر بد بختی که بود خودم رو خونسرد گرفتم وگفتم سلام شهین خانوم.. شهین هم سریع روشوبه طرف من چرخوند و با عشوه گفت سلام اقا عماد ببخشید که حواسم نبود....... راستی اقا عماد مگه محرابه جون نیستش؟.. اخه هرچی زنگ زدم و هر چی در زدم هیچ کس جوابی نداد دلم شور زد گفتم شاید طوری شده.... منم سریع گفتم نه شهین خانوم مادر محرابه بنده خدا مشکل دیابت داره و هر چند وقت یکبار حالش بهم می خوره وبایدیکی پیشش باشه حالا اونم رفته اونجا که ازش پرستاری کنه.. شهین هم با ناراحتی گفت وای بمیرم ...اگه ازمن کاری بر میاد بگید تا انجام بدم تورو خدا تعارف نکنید.... نه مرسی شهین خانوم ما اندازه کافی مزاحمتون شدیم. همین جور که داشتیم صحبت می کردیم یک ان شهین چشمش به دستم افتاد و گفت : وا اقا عماد یعنی مارو قابل ندونستی شام رو در خدمتت
     
#318 | Posted: 21 Jun 2011 06:50
سکس در ماشین


این علاقه به رانندگی توی خون هر جوونیه. شاید دلیلش این باشه كه رانندگی یكی از راههای ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به هر حال تقاضای گواهینامه رانندگی من در روز تولد هجده سالگیم به شهرك آزمایش رسید. وقتی مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاریخ تولدم رو دید خنده اش گرفت و با مهربونی گفت: تولدت مبارك!
گذروندن مراحل مختلف، تقریبا شش ماه طول كشید و گرفتن گواهینامه همزمان شد با امتحانات نهایی چهارم دبیرستان. درست همون سالی كه عراق موشكهاش رو به تهران می رسوند و تقریبا هیچكس توی تهران باقی نمونده بود.
از شهرك آزمایش كه بیرون اومدم، گواهینامه رانندگیم توی جیبم بود. اونقدر ذوق داشتم كه نیمی از اونو از جیب پیرهنم بیرون گذاشته بودم تا همه اونو ببینن. حداقل فایده این كاغذ پاره كه هنوز جوهر امضاش خشك نشده بود این بود كه دیگه وقتی میخواستم ماشین بابا رو بگیرم نمی گفت: می زنی یكی رو میكشی، خونش میافته گردن من!
زیر پل عابر پیاده توی بزرگراه شیخ فضل الله منتظر مینی بوس بودم. چند قدم جلوتر هم یه مادر و دختر داشتند به شدت بحث میكردند. ظاهراً دختره توی امتحان آیین نامه رد شده بود. مادر هم كه از صبح زود كلی به خاطر دخترك سختی كشیده بود، سرزنش كردنش شروع شده بود. اصلاً دلم نمی خواست جای دختره باشم.
مینی بوس رسید. طبق معمول پر از جمعیت. مادر و دختر پریدن بالا. منم پشت سر مادر. عجب جایی بود. كون مادره روی شكم من كه یه پله پایین تر ایستاده بودم فشار می اورد. از این میترسیدم كه نكنه بچسه! مادره هنوز داشت به دختره غر میزد.
ضمناً میترسیدم گواهینامم كه نوی نو بود له و لورده بشه. دستم رو بالا آوردم كه گواهینامه ام رو از جیب پیرهنم در بیارم. وقتی دستم رو پایین بردم ساعدم چاك كون مادره رو كاملاً طی كرد. اونم با فشار. دیگه صدای غر زدنش رو نمی شنیدم. ظاهراً زنك بدش نیومده بود. چون خودش رو تا جایی كه میتونست به من می مالوند. من هم فقط از گرمای بدنش كلافه بودم.
وقتی مینی بوس به چهار راه پارك وی رسید، كم كم خلوت شده بود. طی این مدت مادره فرصت كرده بود چند بار به من لبخند بزنه. منم كه از گرما كلافه بودم ترجیح دادم جواب لبخندش رو بدم تا شاید دلش به رحم بیاد و كمتر به من فشار بده. وقتی در ایستگاه محمودیه توی ردیف عقب سه تا صندلی خالی شد، مادره دختره را به پنجره چسبوند تا من كنارش بشینم. ولی من علی رغم خستگی زیاد ترجیح دادم چند صد متر باقیمونده رو هم بایستم. مادره حدودا 45 تا 50 ساله بود و دختره 18-19 ساله. دختره سرش رو انداخته بود پایین و غصه رد شدن تو امتحان رو می خورد. ولی مادره یه ضرب داشت با چشم و ابرو به من حال میداد.
سر پل تجریش هنوز مردد بودم كه دوستی با یه خانم 50 ساله رو هم تجربه كنم یا مثل آدم سرم رو بندازم پایین و برم خونه. بالاخره شیطون كار خودشو كرد و بعد از پیاده شدن منتظر شدم تا اونها هم پیاده بشن. وقتی پیاده شدند خواستم جلو برم و تلفنم رو به زنه بدم كه دیدم زنه دخترش رو فرستاد توی یه مغازه دنبال نخود سیاه و خودش اومد جلو
- سلام خانم
- سلام بلا، دنبالم بیا تا در خونه. بعد صبر كن تا بیام بیرون
وای نه. اصلاً حوصله نداشتم تو این گرما. ولی از طرفی حس كنجكاویم گل كرده بود. دنبالشون رفتم. البته با تاكسی. خونه شون توی یكی از فرعی های كار درست نیاوران بود. معطلی من بیشتر از 5- 6 دقیقه نشد. در پاركینگ باز شد و یه بنز 280 خوشگل اومد بیرون. حداقل 5 میلیون می ارزید. به پول اونروز یعنی قیمت 7-8 تا رنو.
پیاده برگشتم سر كوچه تا خانم اومد جلوم ایستاد. بی معطلی سوار شدم و اون هم به رانندگی ادامه داد.
-سلام
-سلام ، من طاهره
-منم فرشاد، خوشوقتم.
-چرا اینقدر تو بچه، شیطونی ؟
-من ؟ یا شما ؟
-من شما نیستم. به من بگو تو. !
-چشم.
-كجا میرفتی؟
-خونه
-وقت داری؟
-آره تا شب.
برای نهار دعوتم كرد به پیشخوان. بهترین پیتزا فروشی اون دوره ( هنوزم بد نیست ). خیلی بهم محبت میكرد. میگفت از شوهرش جدا شده. خودش پزشك بود. متخصص زنان. اسم دخترش هم پرگل بود. یه پسر دبستانی هم داشت.
موقع نهار گفت اگه دلم بخواد میتونیم عصر بریم بیرون شهر به ویلای اون. بدم نمی اومد. از موشكهای صدام بهتر بود. گفتم كه باید به خونه خبر بدم. قرار شد منو برسونه و خودشم بره خونه. ساعت هفت بیاد دنبالم سر كوچه ما.
توی خونه همه گیر دادن كه باید ببرمشون برای شام بیرون. منم گفتم كه همین قولو به دوستام دادم و پدرم هم از من دفاع كرد. موقعی كه عصر میخواستم برم بیرون پدرم پیشنهاد كرد كه با ماشین اون برم كه من ازش تشكر كردم و گفتم نه. پدرم از تعجب داشت شاخ در می آورد !
از خونه ما تا ویلای طاهره توی ارتفاعات میگون یك ساعت راه بود. طاهره خیلی خوشگل تر از صبح شده بود. همش برای من سیگار روشن میكرد و برام جوكهای جدید میگفت. مانتوی كنار رفته اش، دامن كوتاه سبز مغز پسته ایش رو كاملاً به نمایش میگذاشت. هیكل قشنگی داشت. ویلای طاهره یك جاده اختصاصی داشت. میگفت همه زمینهای اون قسمت مال ویلای اونه. چیزی حدود 10 هكتار كه خیلی بود. وقتی به ویلا رسیدیم تازه خانم یادشون افتاد كه كلید ویلا رو نیاوردن. بخشكی شانس. خیلی حرصم گرفت.
پیاده شدیم و كمی قدم زدیم. توی آلاچیق كه نشستیم .





گفت :
-از این كه با من دوست شدی پشیمون نیستی؟
-نه. چطور مگه؟
-آخه من سنم از تو خیلی بیشتره.
با خنده گفتم
-عوضش تجربه ات هم بیشتره
بهم یه لبخند دیگه زد. رفتم و كنارش نشستم. دستش رو گرفتم و ازش یه لب آرتیستی گرفتم. هوا تاریك شده بود. منو از روی خودش به آرومی پس زد.
-اینجا خاكی میشیم. بریم توی ماشین
از آلاچیق تا ماشین مانتو و روسریش رو برداشت و از شیشه باز جلو روی صندلی جلو پرت كرد. من رو كنار خودش روی صندلی عقب نشوند و با مهربونی من رو بوسید. سرم رو روی سینه نرمش گذاشت. نیازی نبود تحریكش كنم. اون با دیدن من توی بغلش به اندازه كافی تحریك می شد. با دقتی مادرانه تك تك دگمه های پیرهنم رو باز كرد و اونرو از تنم در آورد. با لبهاش موهای سینه منو میگرفت و به آرومی میكشید. من رو روی تشك صندلی عقب خوابونده بود و با لبهاش همه حای شكم و سینه ام رو می بوسید. گاز های آروم و نرمش روی بازو هام باعث شد كه به شدت تحریك بشم. با دست روی رانهایم بازی میكرد. وقتی مطمئن شد كه تا حد امكان تحریك شدم شلوارم رو از پایم كشید و شروع كرد به بوسیدن شورتم. لبه های شورتم رو میگرفت و بدون اینكه اون رو كاملاً از پام در بیاره به نوك آلتم كه از بالای شورت بیرون زده بود زبان میزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم های من رو توی دهانش می چرخوند. وقتی رضایت داد كه دست از این كار برداره نوك سینه هاش رو به دهانم نزدیك كرد. وقتی میخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب میكشید. اینكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با این روش منو تحریك كرد كه دیگه طاقتم تموم شد و مجبور شدم برای شروع از زور خودم استفاده كنم.
روی تشك عقب خوابوندمش و خودم رو به آرومی وارد محدوده زنانگی اون كردم. پاهای اون یك لحظه بیكار نبودند. مرتب در حال حركت و جابجایی. همین موضوع باعث لذت بیشتر من میشد. از همه مهمتر حرفهایی بود كه یك لحظه باعث غفلتم نمی شد. حرفهایی تحریك كننده و لذت بخش. از اینكه به من تسلیم شده و خودش رو در اختیار من قرار داده بود ابراز رضایت میكرد و از اینكه این احساس رو با ركیك ترین كلمات به زبون بیاره اصلاً متاسف نبود. تشك نرم صندلی بنز لذت كار رو دو چندان كرده بود. با هر حركت من یك پاسخ از سوی طاهره و یك پاسخ از سوی تشك دریافت میكردم. به تدریج حس كردم به لحظه نهایی نزدیك میشیم. گفتم : -طاهره، نمیشی؟
-احمق من تاحالا 2 بار شده ام.
-پس برگرد.
برگشت، خیلی راحت. از ماشین پیاده شدم و با دست دو سمت باسنش رو گرفتم. وقتی فرو رفت فریاد خفه ای كشید. ولی به حرفهای لذت بخشش ادامه داد.
-آخ جوون. …..من رو بتركون…… من بهت نیاز دارم…….به كیـرت نیاز دارم…..
-بریزم اون تو؟
-نه..
فورا برگشت و با دستهاش من رو ارضا كرد. حتی یك قطره از آبم روی زمین نریخت. همه آبم رو توی دستاش جمع كرد و به صورتش مالید. میگفت كه به عنوان یك پزشك میدونه بهترین ماسك برای پوست همین آبه. مدعی بود كه خیلی در زیبایی و نرمی و لطافت پوست موثره. البته بعدها این ادعا رو از پزشك دیگه ای نشنیدم و خودم هم صحت و سقمش رو جویا نشدم.
وقتی به خونه رسیدم ساعت 11 بود. پدر طبق معمول با جمله ای پر از ایهام گفت : « توی رستوران خاك بازی می كردین؟ » . نگاهی به لباسم انداختم. خیلی خاكی بود !!



نوشته : فرشاد ( كیانا )
     
#319 | Posted: 22 Jun 2011 05:44
بزرگ ترین اشتباه زندگیم


سلام به همه دوستان.اسمه من معین و 24 سالمه و اهله تهرانم.خاطره ای که میخوام واسطون تعریف کنم مربوطه به اوایله دوره دانشجوییم که اون زمان 20 سالم بود.از نظر من تو اوایله دوره دانشجووییم دانشگاه جای درس بود نه زید بازی و اوایله دوره دانشجوییم جوه درس منو گرفته بود و از همون روزای اول شروع کردم به مرور روزانه درسه استاد.یه مدت گذشتو خوب که دورو برمو نگاه کردم دیدم همه بچه ها زیده دانشجو دارن و درسته خارجه دانشگاه زید داشتم ولی خوب که فک کردم دیدم زیده تحصیل کرده و هم دانشگاه یه چیزه دیگس از طرفی خوب کسایی تو دانشگاه ریخته و تصمیم گرفتم یه حرکتی بکنم.اینم بگم که من رشتم پرستاری یکی از دانشگاههای آزاده تهران بود.از اونجایی که تیپم خوب بود(تعریف از خود نباشه) قدم 182یه و اون زمان بدنسازی کار میکردمو حسابی بدنم ساخته بود قیافمم خوبه و بابامم رئیس کارخونه بود و یه زانتیا انداخته بود زیره پام. دخترا زیاد بم پا میدادن.بلاخره تصمیم گرفتم دنباله یه مورده خوب بگردم تا اینکه چشم افتاد به دختری بسیار خوش اندام"خوشکل و مهربون به نامه نازنین.نازنین رشتش پرستاری بود منتها یه سال از من عقبتر بود.همه پسرا تو کفش بودن ولی به هیچکی پا نمیداد.یه روز تصمیمه خودمو گرفتمو رفتم سراغش وقتی دیدم اصلا پا نمیده یه فکره شیطانی اومد تو سرم اونم این بود که با تریپ ازدواج مخشو بزنم.به یکی از زیدامم سپردم خودشو مامانم معرفی کنه و بهش بزنگه تا باورش بشه حرفم حرفه.خلاصه نازنینم باورش شد و از اونجایی که من موقعیتم بد نبود و اونم بچه شهرستان بود یه دل نه صد دل عاشقم شد.وقتی از زندگیش حرف میزد خیلی دلم واسش میسوخت.میگفت باباش فوت شده و مامانشم پیره و بقیه برادرو خواهراش ازدواج کردن و تمامه امیدش نازنینه و بیشتره حقوقه بازنشستگیه باباشو میده برا خرجه دانشگاهه نازنین.ولی من دلم بیشتر برا کیرم میسوخت که تو کفه کونه دست نخورده نازنین بمونه.یه روز بهش گفتم بیا بریم خونمون تا با مامانم آشنات کنم.اونم از اونجایی که تو مدته آشناییمون سنگه صبورش بودم و بهم شدیدا دل بسته بودو اطمینان کرده بود قبول کرد.همینکه وارده خونه شدیم و دید بهش دروغ گفتم زد زیره گریه وافتاد به پام و التماسم کرد که بذارم برم.ولی من اونموقع عقلم تو کیرم بود اون موقع و جز کردنش به هیچی فکر نمیکردم.یه شربت واسش درست کردم و یه کم داروی خواب آور یواشکی توش ریختم و گفتم:بخورش آروم که شدی چشم میریم بیرون اصلا بریم بگردیم.اونم بازم اطمینان کرد و شربتو سر کشید.بعد چند دقیقه گیج شد و تو همون حال لباساشو در آوردم...جوون چه بدنه نازی داشت.یه ذره مو تو بدنش دیده نمیشد.و هیکلش عینه باربی بود.بدنش مثه برف سفید بود.خوابوندمش رو تخت و نازنین تو حالت گیجی میگفت:ولم کن چیکار میکنی و از اونجایی که صداش خمارگونه بود بیشتر تحریک میشدم به کردنش!!!از بالا به پایین شروع کردم به بوسیدن و خوردنش:پیشونی/گونه و لبشو میبوسیدم به به چه لبای شیرین و خوشمزه ای داشت لامصب!! بعد شروع کردم به خوردنه گردن و سینه هاش.سینهاش سایزشون 85بود و خیلی خوشفرم و خوشکل و خوشمزه بودن دیوونه وار شروع کردم به خوردنشون دیدم تو حالت گیجی صدای آه و نالش در اومد و خوشحال شدم که اونم داره لذت میبره.اونقد خوردمشون که سفته سفت شدن سینه هاش.بعدش شیکمو نافشو خوردم تا اینکه رسیدم به کس کوچولوش.انگاری یه تیکه هلو گذاشته بودن لا پاش خیسه خیس شده بود با ولعه زیاد کسشم خوردم و در حینه خوردنه کسش دستمو کرمی کردمو با سوراخه کونش بازی میکردم تا باز بشه.با زبونم حسابی به کسش حال دادم اونم تو اون حالش حال میکرد خلاصه بعده 10دقیقه که به پشت خوابوندمش و سره کیرمو که داشت میترکید سریع کردم تو کونش و تا بیخ کردمش تو کونش... جووون چه گرمو تنگ بود.تا حالا همچین کونی نگاییده بودم با ورود کیرم تو کونش صدای جیغش رفت هوا.شانسم گرفت خونمون ویلاییه وگرنه دهنم سرویس بود.موقعه تلمبه زدن تو کونش با دستم با کسش بازی میکردم و گاهیم با سیتهاش بازی میکردم.و کم کمک اونم حال میکرد.خلاصه بعده یه رب دیدم داره آبم میاد آبمم تو کونش خالی کردم و انداختمش رو تخت و یه لب ازش گرفتم.زد زیره گریه.تازه فهمیده بود چه بلایی سرش آوردم.دیدم حرف از شکایت میزنه تو منم از بدنه لخته مادرزادش چنتا عکس گرفتمو تهدیدش کردم اگه به کسی بگه مادرشو میگام و عکسشو واسه نه نه ش میفرستم اونم گریه زاری کرد و منم همه چیزو بش گفتم و گفتم هدفم از دوستی باهاش چی بوده اونم نفرینم کرد.گفت:امیدوارم یه روزه خوش نبینی منم با خنده گفتم:وای تورو خدا نفرینم نکن الان میمیرم!!! بعد انداختمش از خونمون بیرون.نمیدونم چه کرمی داشتم که حتما باید میکردمش. با اینکه اینهمه زید تو شهر داشتم ولی کردنه نازنین برام آرزو شده بود.1هفته گذشت و نفریناش گرفت:بابام شرکتش ورشکست کرد و با ایسته قلب فوت شد.برا پاسه چکای برگشتیش همه زندگیمونو فروختیم و دیگه هیچی برامون نموند.یه پسره سره آبجیم همون بلایی رو آورد که من سره نازنین آوردم و آبجیمم در نهایت خودکشی کرد و من موندمو مامانم که الان از غصه روانی شده.2ساله پیش ترکه تحصیل کردمو الان تو یه تعمیرگاه اتوموبیل مشغوله به کارم.هر چی دنباله نازنین گشتم که ازش حلالیت بخوام پیداش نکردم.مثه اینکه انتقالی گرفته بود. روم نمیشد برم شهرشون و تو چشاش نگاه کنم.این داستانو نوشتم که به همه شما پسرای همجنسم بگم که چوبه خدا صدا نداره و آهه یه دختر که عاشقونه دوستون داره چه کارا که نمیتونه باهاتون بکنه.من همه چی داشتم ولی برا نیم ساعت لذت کله زندگیمو به باد دادم.اگه کسی پایه دوستی نبود با تریپ ازدواج مخشو نزنید.امیدوارم همگی موفق باشین.و التماسه دعا دارم از همنون.بای

نوشته: معین.ا.
     

#320 | Posted: 22 Jun 2011 05:51
رامسر و عشق تپل من


بنده اسمم سعید هست اتفاقی این سایت رو دیدم یه مقدار از داستان ها رو خوندم بیشترشون عشقی تخیلی بودن همین بود که خواستم ماجرایی که برام اتفاق افتاد رو براتون بگم.
ماجرا از اینجا شروع شد که :
یه چند وقتی بود نتونسته بودم مسافرت برم و یا تفریح درست حسابی نداشتم . خودمو بدجور مشغول کار وبار کرده بودم هر موقع هم که خانوادم می خواستن برن جایی من میموندم و کارهارو اداره میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم شمال تقریبا اواخر خرداد بود ما تو رامسر یه ویلای معمولی داریم دو طبقه س طبقه پایین وقتی میریم خودمون استفاده میکنیم طبقه بالا رو به یکی سپردیم میده اجاره خلاصه ماشینو ورداشتم خیلی اروم جاده رو گرفتم که برم اونجا تقزیبا ظهر بود که رسیدم ویلا خالی بود مستاجر نداشت اون روز یکم به سرو وضع هر دو طبقه و حیاط و گل و گیاه رسیدم و روز رو شب کردم . شب یه چرخی بیرون زدم خبر خاصی نبود کنار ساحل یکم پیاده روی کرم و برگشتم خونه و کفه مرگمو گذاشتم صبح پاشدم و یه صبحانه مفصل میل فرمودم و چایمو بردم تو حیاط بخورم که دیدم وضعیت ماشین خیلی خرابه دوباره خوی کارگریم گل کردو افتادم به جون ماشین که تمیزش کنم . تقریبا نزدیکای ظهر بود که در باز شد و این دوستمون امد تو و بعد از احوال پرسی و این حرفا گفت که مستاجر آورده و میخوان ویلا رو ببینن. .. و ماجرا از اینجا شروع شد.
دوستمون راهنمایشون کرد اومدن تو یه آقا و خانوم جوون و با کلاس بودن اومدن تو و با بنده هم خوش و بش کردیم اینجا بود که من مبهوت تماشای این خانوم زیبا شدم یکم از این خانوم براتون تعریف کنم تجسمش کنید تا ببینیم بعد چی میشه .
یه خانوم با قد حدودا 170 وزنشو نمیدونم ولی بدن پری داشت با سینه هایی حدود 80 یکم شکم داشت البته از نوع فوق جذاب و پاها و رانهای گوشتی و باسنی بی نهایت زیبا ، هم گرد و هم بزرگ با پوستی سفید .چهرش خیلی خوشگل و تو دل برو وکمی معصومیت تو چشمای ناز و شهلاش داشت . البته همه اینارو همون موقع ندیدم و نفهمیدم اینارو طی دو روز متوجه شدم ولی اینجا کامل توضیح دادم که تجسم بشه .
بله با راهنمایی دوستمون از کنار من رد شدن که برن داخل ، از پشت که داشتم تماشاش میکردم واقعا از ته دلم به شوهرش تبریک گفتم بابت انتخابی که کرده بود یا به طورش خورده بود یا هر چیزی . وقتی که داشت آروم قدماشو بر میداشت باسنش یه حالت رقص خواصی داشت لمبر باسنش که یه مقدار بالا میرفت به طرف اون یکی لمبرش مایل میشد و هلش میداد اون طرف و اون یکی هم دوباره به همین ترتیب و یه لرزش ریزی رو باسنش بود که واقعا شهوانیش کرده بود .
البته مانتوش تنگ نبود تقریبا نیمه گشاد بود ولی باسنش کار درست بود که همچین صحنه ای رو ساخته بود .
بالا رفتنش از پله ها رو دیگه تعریف نمیکنم براتون اون بمونه برا خودم
وقتی که خواست از در بره تو یه نیم نگاهی برگشت طرف من و لبخند کوچیکی زد و رفت تو منم برگشتم طرف ماشین که خودمو تو بدنه ماشین دیدم ماشینم رنگش مشکی هست اینه که مثل آینه نشونم داد که تا زه متوجه شدم با یه رکابی و شلوارک به مهمونامون خوش آمد گفتم . حدس زدم لبخند خانوم به خاطر خوش تیپیه من بوده که بعدا خودش هم همینو گفت .
خلاصه خونه رو پسند کردن و قرار شد برا دو روز اینجا باشن مبلغ رو گرفتیم و با شوهر این خانوم که رضا بود اسمش شماره هامون رو رد و بدل کردیم و خونه رو تحویل دادم و ماشینو کشیدم کنار که آقا رضام ماشینشو بیاره تو . رضا از ماشین اومد پایین و صدا زد فرنوش .. (اسم این خانوم زیبا فرنوش بود)
فرنوش..
- جانم
- میشه وسایلو بعدا بیارم بالا العان خستم
- باشه مشکلی نیست عزیزم
و آقا رضا هم ماشینو ول کرد رفت داخل منم با ماشینم مشغول بودم دیگه داشت موضوع برام عادی میشد که دوباره صدای نازشو شندیم که گفت :
- صاحب خونه
بله بفرمایین برگشتم طرف صدا که واقعا یه فرشته دیدم . مانتوش رو در آورده بود با یه تیشرت زرد تنگ و با شلوار لی همون بدنی که براتون گفتم رو اینجا خودم مشاده کردم . گفت میشه اسمتون رو بدونم ؟ گفتم البته کوچیک شما سعید
گفت که آقا سعید اگر براتون زحمتی نباشه یکی دو تا از این وسابل رو ببریم بالا رضا خسته بود رفت یه دوش بگیره منم اینا رو لازم دارم منم گفتم حتما و با همون وضعیت خوش تیپیم چیزای رو که میخواست براش از ماشین برداشتم که بریم نمی دونم از روی شیطنت بود یا احترام اینجاشو خودمم زیاد متوجه نشدم بهش گفتم شما اول بفرمایین، جلو که راه افتاد زبونم بند اومد ته دلم خالی شد یه حس عجیبی بهم دست داد خط باسنش هفت هشت سانتی بیرون بود نمی دنم شلوارش از اینا بود که خط باسن بیرون میمونه یا باسنش انقدر بزرگ بود که تو شلوارش جا نمیشد پوست سفید بدنش با اون بالا پایین رفتن لمبرهای کونش حس شهوت فوق العاده ای بهم داده بود که یهو برگشت و بازم با یه لبخند کوچیکی گفت پس چرا نمیاین ؟ که به خودم اومدم و گفتم ببخشید راه افتادم پشت سرش وسایلو گذاشتم تو پذیرایی و وقتی خواستم برگردم گفتم واقعا خوش به حال آقا رضا ! گفت چطور مگه ؟؟ گفتم به خاطر اینکه همسری مثل شما داره دوباره تکرار کرد که وا چطور مگه ؟ گفتم هم خوشگلین هم نازین و هم خیلی خوش اندامین .. این آخری رو نمیدونم چطور جرات کردم و گفتم . اونم با همون لبخند کوچیکش تشکر کرد وگفت نمی دونم شایدم خوش به حالش باشه منم گفتم قطعا همینطوره و برگشتم بیرون. تقریبا ساعت پنج بعد از ظهر بود که آقا رضا صدام میکرد اومدم بیرون بعد از حالو احوال و معذرت از اینکه مزاحمم شده گفت کجای رامسر دیدنیه و اولین باره اومدن اینجا کجا رو باید برن بگردن ؟!
منم براش توضیح دادم و گفتم کجا برن خوبه حرفامون ادامه پیدا کرد تا جایی که بیشتر همیگرو معرفی کردیم که بچه کجایی و چی کاره ایم از این حرفا که پیشنهاد داد که اگه کاری ندارم باهاشون برم تا هم اسیر خیابونا نشن همین که با دوست بیشتر میچسبه . منم قبلو کردم و بعد از بیست دقیقه دم در منتظر فرنوش بودیم که بیاد و بریم . فرنوش اومد با چه تیپی اومد یه آرایش معمولی ولی با کلاس داشت با شال سفید و یه مانتو کوتاه که بیشتر پاهاش افتاده بود بیرون رونهای خیلی پری داشت با یک شلوار مشکی چسبون مانتوشم تقریبا تنگ بود خلاصه خیلی خوش تیپ و سکسی شده بود خلاصه نشستیم تو ماشن اونا من عقب نشستم که هر دو رو خوب بتونم ببینم. یکم داخل شهر اینور و انور رفتیم و من گفتم بریم تله کابین رامسر خیلی باحاله قبول کردن و راه افتادیم . انجا که رسیدیم فرنوش بین ما حرکت میکرد بعضی وقتا خیلی بهم نزدیک میشد بعضی مردا و جوونا رو میدیدم که بد جوری زل میزنن بهش دیگه کاری از دستمون بر نمیومد فرنوش خیلی روی فرم بود کاریش نمیشد کرد.خلاصه سوار تله کابین شدیم و رفتیم بالا و یکم بالا پیاده روی کردیم و با برخوردای کوچیک اما هیجان انگیز برای من برگشتیم خونه .فکر فرنوش از سرم بیرون نمیرفت شب زدم بیرون و چرخی زدم و یه شیشه مشروب گرفتم برگشتم خونه و بعد از شام یکم با تلوزیون ور رفتم حوصلم سر رفته بود همش فرنوش میومد جلو چشمام و اندامش مخمو مشغول میکرد . حدود ساعت 12 شب بود که مشروب رو ور داشتم رفتم تو حیاط بشنم هوا خیلی عالی بود رفتم بغل ساختمون که اونجا یکم چمن و گل و گیاه بود رفتم نشستم رو چمنا یه پیکم زده بودم که صدای ناله ای شنیدم !! گوشامو که تیز کردم دیدم صدا از طبقه بالای خودمونه !! واوو بله صدای عشقم فرنوش بود آخه پنجره اتاق خواب بالا رو به این طرف ساختمونه و باز مونده بود البته کولر هست نمودونم چرا اونجا رو باز کرده بودن ؟؟!!
ناله ها یواش یواش بیشتر میشد پاشدم خودمو چسبوندم به دیوار و گوش وایسادم خیلی آروم صداشو میشنیدم که میگفت :
- آره بیشتر بیشتر اوووووووممم
- آره ادامه بده بیشتر بیشتر خودشو خودشوووو وایییییی آره اووووومم
با یه صدا بلند تری صداش دیگه قطع شد منه بدبختم زبونم چسبیده بود به سقف دهنم گلوم خشک شده بود نمی تونستم تکون بخورم داشت کم کم حالم سر جاش میمومد که برگردم ولی دوباره صدا شروع شد اینار یه صدای ضربه هم بهش اضافه شده بود !! بله آقا رضا داشت تلمبه میزد فرنوش یواش یواش داشت ناله هاش بلندتر میشد و قشنگ میشد صداشو شنید
- آره محکمتر تا ته بکن توش اوومم وای خدا دارم میمیرم رضا بزنش محکم بزنش
- اوخخخخخ آره محکم بکن
صدای شالاپ شلوپ کونش و قشنگ میتونستم بشنوم نامرد خیلی محکم میکوبیدش بعد چند دقیقه صداشون کامل قطع شد منم زود مشروب رو برداشتم و برگشتم تو که یه موقع پا میشن منو میبینن.
دیگه واقعا کلافه شده بودم از شدت شهوت داشتم به خودم میپیچیدم و شیشه رو سر میکشیدم من اونجا یه دوست زن داشتم که بچه جایه دیگه ای بود خلاصه اونم برا خودش جریان داره تو رامسر موندنی شده بود تنها زندگی میکرد میونم باهاش خوب بود ورداشتم بهش زنگ زدم که بیاد پیشم واقعا داشتم میمردم .
- الو سلام سیمین خوبی ؟
- سلام سعید جان مرسی تو خوبی چه عجب این وقت شب ؟؟!!
- سیمین ، جان من کجایی بیام دنبالت رامسرم حالم خیلی بده کیرم داره خفه میشه هر طور شده باید ببینمت .
گفت گم شو بابا کیرت راست شده میخوای منو ببینی ؟؟!! منم خودم العان جایی مهمونم پیش یه پسر گل تر از توام ویلاشم از مال شما قشنگتره خودشم مهربونتره من شب و پیش اینم هیچ جام نمیام .
گفتم سیمین تو رو خدا رحم کن بهم خیلی محتاجتم هر چی بخوای میدم بهت ، اصلا قبول نکرد و گفت برو جلق بزن تا فردا ببینم چی میشه و گوشی رو قطع کرد که هیچ خاموشش هم کرد .
صدای فرنوش از گوشم بیرو نمی رفت و همش ناله هاشو با خودم مرور میکردمو مشروب و سر میکشیدم دیگه لب و لوچم بی حس شده بود و راحت بدون مزه میدادمش پایین تو همین فکرا بودم که بی حال افتادم رو تخت که همون جام خوابم برده بود انقدر خورده بودم که از حال رفته بودم .
طرفای ظهر بود که با صدای در بیدار شدم رضا بود که صدام میزد . با همو وضعیت آشفته در رو باز کرم دیدم آقا رضا خیلی قبراق و سر حال پشت در وایساده داره با تعجب به من نگا میکنه که این چه سرو وضعیه سر حرف رو باز کرد و گفت رسم مهمون نوازی نیست تنهایی بشینی نوش جان کنی ..به منم یه ندا میدادی خلاصه بعد یکم چرت و پرت گفت اگه کاره ای نیستی بیا همراه ما اینجا رو یکم بگردیم هم جاهای خوبش رو بلد نیستیم هم اینکه تنهایی حال نمیده . منم به خاطر عشقم قبول کردم زود یه دوش گرفتم و سرو وضع رو درست کردم اومدم بیرون که دوباره با دیدن فرنوش هنگ کردم کنار باغچه وایساده بود داشت با گلها ور میرفت . دوباره ناله هاش برام زنده شد داشتم بهش فکر میکردم و تماشاش میکردم . اینار یه مانتو سفید نازک و بدن نما تنش بود با یه شلوار جین کوتاه زیر زانو . تپلی پاهاش با رنگ سفیدش بد جور خود نمایی میکرد . با صدا رضا به خودم اومدم و رفتم جلو با فرنوش هم احوال پرسی کردم که تازه متوجه شدم که زیر مانتوش یه تاپ مشکی کوتاه تنش بود که تا بالای نافش بود و از نزدیک قشنگ معلوم بود چه مدلیه . شلوار جین کوتاه مانتو سفید نازک خیلی خیلی سکسی شده بود . تصمیم گرفتیم بریم جواهر ده و برا نها ر ماهی کباب کنیم و با پیشنهاد فرنوش که گفت اینبار با ماشین سعید آقا بریم ببینیم آزرا سواریش چطوریه !! ماشین خودشون پرشیا بود . خلاصه اینبار با ماشین من زدیم بیرون رفتیم جواهر ده
البته نرسیده به جواهر ده که ورودی میگیرن دیگه جلوتر نرفتیم همون جا کنار جاده ترشیجات از این چیزا میفروختن که فرنوش از خود بیخد شده بود و همه رو داشت تست میکرد و چندتا شیشه ترشی و مربا خرید برا خودش . من حواسم به اطرف بود ببینم مردا که فرنوش رو میبینن چطور نیگا میکنن باورتون نمیشه بعضیا چشماشون گرد میشد وقتی میدیدنش با اون اندام و کونی که زده بود بیرون کونش واقعا بزرگ و خوش فرم بود . خلاصه از اونجا برگشتیم و یه جای دنج پیدا کردیم با فاصله از جاده کاملا خلوت بود و برا نهار اماده شدیم . من و رضا هم مشغول زغال و کباب ماهی و این حرفها بودیم گاهی هم یواشکی فرنوش رو دید میزدم شلوار جینش بازم از همونا بود که خط باسن میمونه بیرون چون مانتوش که نازک بود شلوارش معلوم میشد که پایین تره اگه دقت میکردی یکم خط کونش معلوم میشد . دیگه داشت ناهارمون آماده میشد که فرنوش ناله کرد که بابا مانتو دست و پاشو گرفته و گرمش شده و از این حرفا . آقا رضا هم نا مردی نکرد و گفت خب درش بیار دور و بر که کسی نیست راحت باش دیگه چرا داری ناله میکنی ؟؟!!
اونم پاشد مانتوش رو در آورد !!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من چی میبینم من !!!!!!!!!!!
واقعا چشمتون روز بد نبینه . یه تاپ سکسی مشکی باز . منظور از باز بودن یعنی کمی بالاتر از سوتینش بود و چاک سینه هاش که هیچ بیشتر سینه هاش بیرون بودن و از پایین جمع شده بود تا بالای نافش و کمی هم که شکم داشت خیلی حشری کننده بود از همه بدتر که کونش که تو شلوارش جا نمیشد لمبراش قشنگ بیرون بودن و و قتی نشسته بود از پشت سرش که رد میشدم میدیدم که بیشتر کونش بیرون بود . دیگه از حالم خبر نداشتم و به زور خودمو جمع میکردم فرنوش متوجه حال من بود و بعضی مواقع لبخند شیرینی تحویلم میداد. منم با اینکه شهوت تمام وجودم رو گرفته بود ولی داشتم دلم رو هم بهش میباختم چشماش خیلی دلفریب بودن همه وجودم و ذهنم رو مشغول خودش کرده بود . نهارم که کوفتم شد اصلا نفهمیدم کجا رفتیم چی خوردیم کی برگشتیم ..
موقع برگشتن رضا گفت اگه مشروب داری بیار شب نشینی کنیم و شب آخری که اینجاییم حالشو ببریم . منم از خدا طلبیده قبول کردم از کنار آینه یه گاهی به فرنوش کردم اونم بازم با نگاه شیرین و لبخندش جوابمو داد.
اینا رسوندم ویلا خودم برگشتم بیرون که دوباره مشروب بگیرم دیگه از دیشبیه چیززیادی نمونده بود .
بیرون بودم که رضا تماس گرفت که شام رو هم ما اماده میکنیم جایی نرو شام بیا بالا . بازم با شوق تمام قبول کردم . برگشتم خونه کمی استراحت کردم و یه دوش مشتی هم گرفتم حسابی تیپ زدم و نشستم پشت ماهواره تا صدام بزنن.
ساعت 10 بود که با تماس آقا رضا شیشه رو برداشتم و پریدم طبقه بالا .
رضا اومد جلو درو شیشه رو ازم گرفت رفت آشپزخونه و فرنوش هم از اتاق خواب اومد بیرون بازم منو مجذوب خودش کرد . من تو عمرم تا این حد مجذوب کسی نشده بودم نمی دونم اندامی که فرنوش داشت انقدر برام جذاب بوده یا نگاهی که داشت اینطوریم کرده بود نمیفهمیدم فقط می خواستم تماشاش کنم و از دیدنش لذت ببرم لذتی که هر لحظه برام بیشتر میشد .
از اتاق خواب با یه تاپ معمولی و یه دامن نسبتا کوتاه اومد بیرون خلاصه رفتیم شما رو خوردیم اومدیم پذیرایی یکم ورق بازی کردیم تا اینکه فرنوش جان با دست پر از آشپزخونه امد . مشروب و میوه و مزه
ما که رو زمین نشسته بودم اونم اومد کنار رضا و تقریبا روبروی من نشست دامنش چنسش نرم و نازک بود و میچسبید به پاهاش و قشنگ مدل روناشو نشون میداد .
خلاصه ساقی ما هم شد و ریخت هر سه باهم شروع کردیم . رضا گفت من عادت بدی دارم وقتی میخورم خوابم میگیره . اتفاقا خودمم همین جوریم وقتی میخورم خوابم سنگینی میکنه فرنوش گفت آره مردم میخورن شاد بشن این میخوره بخوابه خود فرنوش دو تا پیک بیشتر نخورد و به ما میرسید منم داشتم با چشمام میخوردمش وقتی میخواست جابجابشه پاهاشو که از هم باز میکرد تا دم بهشت نازش رو میدیدم که یه شرت مشکی تنش بود بار دوم که جابجا شد پاهاشو زیرش جمع کرد دامنش صاف شد رو دو تا پاش منم که روبروش بودم قشنگ رونهای گوشتیش رو تا خود شرتش میدیدم و نفسم کم کم بند میومد دیگه پر رو شده بودم چشمم رو از لایه پاش بر نمی داشتم اونم هیچ کاری نمیکرد خیلی حشری نیگام میکرد . رضا که نیمه دراز کشیده بود به فرنوش اصرار کرد که دوباره باید بخوری حتی یه پیک کوچولو رضا نیم خیز شد که به زور بده بخوره چون مشروب هم گرفته بودش نتونست خودشو کنترل کنه هر دو با هم دراز کشیدن رو زمین البته بیشتر شبیه زمین خوردن بود من صحنه ای دیدم که مخم سوت کشید دامن که کامل از رو پاهاش کنار رفت همه چیزش افتاد بیرون یه شرت لامبادا میگن چی میگن از اینا تنش بود جلوی شرتش خیلی کوچیک بود و از هر طرف گوشت کوسش قشنگ بیرون بود پشت شرتشم یه خط بودکه اونم وسط کونش بین لمبراش گم شده بود و چون سعی میکرد که از زیر رضا بیاد بیرون پاهاشو که اینور و انور کرد شرتش لغزید کنارتر و از بغلش کسش افتاد بیرون یه کس سفید و بی مو و تپل دیگه داشت سرم گیج میرفت خودمو به زور کنترل کرده بودم . خلاصه از زیرش خلاص شد و پاشد نشست رضا هم همون جا موند میگفت اصلا نا نداره بلند بشه فرنوش هم دیگه خودشو جمع نکرد و همونطور دامنش بالای روناش مونده بود شرتش رو تنش راحت بود و کشی نداشت جون رفته بود کنار و وقتی هم که فرنوش نشست شرت بین گوشت کوسش و رونش گیر کرده بود وبیشتر کوس تپلش مونده بود بیرون و ایندفه دیگه خط کوسش رو هم میتونستم ببینم . یکم سکوت شد و هیچ کس چیزی نگفت منم غرق چشماش بودم و کسش . رضا گفت برام یه بالش بیار نمی تونم پاشام چشام باز نمیشه فرنوش پاشد رفت براش بالش آورد و دوباره همونجا نشست یکم شوخی کردیم و ار اینور و اونور گفتیم که متوجه شدیم رضا به همین زودی خوابش برده یا خودش رو زده به خواب اینجاش رو نفهمیدم. فرنوش برگشت طرف من ازم پرسید میخوری بریزم برات ؟؟ منم با مکس جواب دادم نه کافیه برام بهتره دیگه منم پاشم برم ادامه دادم که دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم. پاشدم که برم گفت چطور دلت میاد منو انطوری اینجا تنها بزاری بری ؟؟
گفتم دلم نمی یاد برم ولی العان میخوام برم خود کشی کنم . گفت خودتو بکشی یا خودتو راحت کنی ؟؟ موندم چی بگم که دل زدم به دریا و با صدای آرام و لزران گفتم میتونی باهام بیای پایین ؟؟ اونم بعد از مکثی نگاهی به رضا انداخت و پاشد که باهام بیاد.................
پاشد و دستم رو گرفت خودش جلوتر رفت منم دنبال خودش کشید .
باورم نمیشد که میخواد خودش رو تسلیمم کنه فکر میکردم همه چی خوابه حال عجیبی داشتم تا اینکه رسیدیم پایین و مستقیم بردمش اتاق خواب در وبستم برگشتم سمتش که با یه حالت معصومانه همراه با شهوت نیگام میکرد رفتم بغلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم تا باور کنم که پیشمه و مال منه بعد یک لب ازش گرفتم ولی اون همکاری نکرد منم مسیر لبام رو عوض کردم رفتم سمت گلو و زیر چانش خیلی آروم میخواستم تمام بدنش رو ببوسم و کشفش کنم . خیلی آروم دوباره برگشتم سمت لباش که اینبار شیرین ترین لب زندگیم رو تجربه کردم خیلی آروم ولی همراه با عشق و شهوت . همه فکرم و ذهنم مشغول لذت دادن و بردن از این زن فوق العاده زیبا بود دوباره لبام رو بردم طرف گلوش و از اونجا به سمت چاک سینه هاش تا جایی که تاپش اجازه میداد رفتم پایین ولی اصلا دست نمیزدم بهش . لبم رو برداشتم و آروم تاپش رو در آوردم برگشت تا بند سوتینش رو باز کنم که کمی خودشو کشید عقب که کونش چسبید بهم یه لحظه چشمام گرد شد از لذتی که این کارش بهم داد کون نرم و بزرگش محشر بود . از پشت بغلش کردم و گفتم اگه اجازه بدی من برم بی حس کننده بزنم برگردم ؟ رفت سمت تخت و منم سمت آشپزخونه تو یخچال یه دونه لیدو کایین شیشه ای بود از اینا که به دندون میزنن نمی دونم بابا اونو واسه چی خریده بود . برگشتم اتاق دیدم دراز کشیده رو تخت و دامنش برگشته روی شکمش و رونهاش با تمام جذابیتش بیرون مونده صحنه ای بود که هرگز فراموش نمی کنم. منم کنارش دراز کشیدم دستاشو بردم بالای سرش صاف گذاشتم روی تخت . تو این حالت سینه های زن تو بهترین حالتشون قرار میگیرن منم با دستام از بغل سینه هاش گرفتم که سنگینی نداشته باشن تا بهترین لذت رو فرنوش تجربه کنه آروم همه سینه هاشو براش میخوردم و ناز میکردم جز سر سینه هاش . قسمت قهوه ای سینه هاش چنان جمع شده بود و سر سینه هاش زده بود بیرون که زبر و سفت شده بودن همینطور ادامه دادم تا اینکه صداش در اومد که سرش رو بگیر منم بین لبام گرفتم و با لبام فشارش دادم از آهی که زد متوجه شدم اینطوری بیشتر حال میده چون به حالت التماس میوفته و با اصرار خودش جاهای حساسش رو لمس کنم بهتره
بعد ازاینکه سینه هاشو حسابی خوردم و ماساژ دادم از سینه رفتم پایین تر زود خودمو رسوندم به رونهایی که عاشقش شده بودم سفید و تپل و قبل از اینکه شروع کنم خواهش کردم که شرتش رو در بیاره تا وسط کار وقفه نباشه . از بالای زانوهاش شروع کردم میومدم بالاتر از روی کس تپلش رد میشدم فقط نفسم رو به کسش میزدم که بیشتر طالبش بشه آروم آروم مسیر رو تنگتر کردم و فقط موندم اطراف کوسش . کوسش واقعا عالی بود لبه های بیرونیش رو براش با لبام میکشیدم و فشار میدادم و ناله ای اونم که شهوت رو چند برابر میکرد . تا اینکه دوباره صداش در اومد که سعید خواهش میکنم بسه خودش رو بگیر دارم میمیرم ولی من توجه نکردم که اینار با صدای بلند تری گفت تو رو خدا زود باش تحمل ندارم صداشم میلرزید منم با دستام لبهای کوسش رو باز کردم تا چوچولش کامل بیاد بیرون آروم نزدیک شدم و گرفتمش بین لبام نیگرش داشتم یه لحظه بدنش تیک زد و با صدای بلند آهی کشید و گفت وایییی خدا آره همینه اینو میخوام اووووووووووووم .
منم شروع کردم و آروم چوچولش رو میکشیدم و ولش میکردم که با اینکارم داشت دیونه میشد و حسابیی لذت میبرد منم خوشحال بودم که داره به اوج لذتش میرسه ازش پرسیدم میخوای با دستم بزنم بالای کوست ؟ اونم قبول کرد . اول آروم میزم و دوباره چوچولش رو با لبام میگرفت و ول میکردم دوباره محکمتر میزدم روی گوشت بالای کوسش چند بار که زدم با صای بلندی گفت محکمتر بزنش محکمتر وااااای خدا چه حالی میده ...
دو سه تا مکم میزدم و دوباره با لباو شیرجه میزدم رو کوسش . بالای کوس و کمی از شکمش حسابی قرمز شده بود ولی لذت عجیبی به هر دومون داده بود بعد چند دقیقه گفت :
آره همینطور ادامه بده آره فقط خودشو بگیر ولش نکن آره خدااااااااااااا آره ادامه بده آراه خودش واااااااااااااااای دارم میام اوووووووووووممم و با یه حالت جبغ و سرفه سرم رو هل داد عقب پیچید به خودش ارضاء شد .
منم فقط داشتم نوازشش میکرد و قربون صدقش میرفتم و با کونش ور میرفتم .
بعد فرنوش خیلی آروم گفت سعید کوسم بد جور داغ شده من کیرتم میخوام زود باش هر جور بخوای بهت میدم فقط زودتر راحتم کن . ...
منم رفتم لایه پاهاش و کیرم رو خیس کردم گذاشتم دم کسش و با یه فشار کوچیک تمام کیرم تو کوسش جا گرفت هر دومون از سر لذت که بهمون دست داد آخ بلندی کشیدیم من دراز کشیدم روش و اون پاهاشو دور کمرم قفل کرد . دست راستم رو بردم زیر کمرش و با اون یکی دستم سرو گردنش رو از زیر گرفته بودم شروع کردم عقب جلو کردن فرنوش خیلی زو
     
صفحه  صفحه 32 از 49:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  48  49  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.