| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 32 از 67:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  66  67  پسین »  
#311 | Posted: 18 Apr 2011 13:40
کد بانو قسمت هشتم

=======================================================
صبح از خواب که بیدار شدم سر درد خیلی بدی داشتم..به خاطر ناراحتی و جر و بحث دیشب هنوزم عصبی بودم..تو تخت جا به جا شدمو برگشتم یه نگاه به پرستو کردم..موهاش ریخته بود روی صورتش..با اینکه از دستش ناراحت بودم ولی حالا که نگاش میکردم احساس آرامش میکردم...موهاشو آهسته از روی صورتش زدم کنار و پتوشو آهسته کشیدم روی شونه های لختش..دلم نمی خواست اینجوری با کسی گرم بگیره..بهش گفته بودم یه کمی با کلاستر باشه و خودشو تغییر بده اما فکر نمیکردم شورشو دربیاره..از شیما متنفر شده بودم ..دیشب با دیدن رفتار شیما کاملا مطمئن بودم که شیما داره پرستو رو هدایت میکنه...از جام بلند شدمو حولمو برداشتم راه افتادم طرف حموم...میخواستم یه دوش بگیرم بلکه حالم خوب شه..ساعت 8:30 بود...جمعه بود و من تا شب وقت آزاد داشتم..البته اگه باز مشتری به تورمون نخوره...
از حموم که اومدم بیرون هیچ سرو صدایی تو خونه نمیامد این نشون میداد که پرستو هنوز خوابه..طفلک دیشب خیلی خسته شده بود..دو ثانیه به این حرفم فکر کردم خنده ام گرفت...خسته شده بود؟!!!!..دیشب که کاری نکرده بود ..همیشه که شصت مدل غذا درست میکرد چی پس؟؟..همه ناراحتیمو کنار گذاشتم و از پله ها رفتم بالا تو اتاق خواب سراغ پرستو..حولمو پیچیده بودم دورم ..رفتم روی تخت نشستم کنار پرستو..با نوک انگشتام آهسته می کشیدم روی بازوهاش...پوست صاف و قشنگش ترغیبم میکرد بوسشون کنم...بی اختیار دولا شدمو بازوشو بوس کردم...میدونستم که خواب و بیداره...خم شدم روش..به پهلو خوابیده بود و پشتش به طرف من بود..با موهاش بازی میکردمو بعد انگشتمو می کشیدم روی صورتش...میدونستم حساسه و قلقلکش میاد..آهسته تو گوشش گفتم صبح شده...خانومی بیدار شو دیگه...با ناز چرخید طرفمو گفت میدونم..بیدارم بداخلاق...خندیدمو گفتم صبح بخیر...پاشو دیگه اگه بیداری..وگرنه من میام اون زیر..خندید و خودشو واسم لوس میکرد...اومد نزدیکمو سرشو گذاشت روی پای من که کنارش نشسته بودم...منم نوازشش میکردم..بالاخره رضایت داد و بلند شد...رفت پایین دست و صورتشو بشوره..منم رفتم سراغ کمد لباسهام...یه رکابی سفید پوشیدم با شلوارک کرمی...یه کمی با موهام ور رفتم تا درستشون کردم و بعدم رفتم پایین پیش پرستو...
تا نزدیکهای ظهر تو خونه ولو شده بودیم...یه جور کرختی تو تنمون بود...صبحونه رو که پرستو با کلی ناز و عشوه و اینکه خسته امو کسلم آماده کرد..هزار بار خواست حرف دیشب رو بندازه وسط که من نذاشتمو هی می پیچوندم...بالاخره حرفشو رک زد و گفت فرشید..اینقدر منو نپیچون..میخوام حرف بزنیم ببینم عیب کارم کجا بود...تو که خوشت نمیومد من با کسی گرم نگیرم و نجوشم...حالا دیشب یهو چت شده بود؟؟..منم در حالیکه رو مبل ولو شده بودم داشتم دنبال جواب میگشتم..جواب که داشتم اما باید جوری به پرستو میگفتم که فکر نکنه من تیریپ غیرت بازی الکی درآوردم..میخواستم بفهمه خودش خراب کرده و شورشو درآورده...من تا یه حدی ازش خواسته بودم راحتتر باشه..اما مشکلم این بود که اون حد رو واسش مشخص نکرده بودم..فکر میکرد همونجوری که واسه من لوندی میکنه باید واسه بقیه هم اینجوری باشه..در صورتی که من هیچ وقت اینو نخواسته بودم..یه نگاه متفکرانه بهش کردمو گفتم ببین عزیزم..من هنوزم سر حرفم هستم..تو یه کمی به کارای دیشبت فکر کن..ببین به نظر خودت شورشو درنیورده بودی؟؟..قرار بود با سعید اونقدر لاس بزنی؟؟..قرار بود اون شکلی جلوش لباس بپوشی؟؟...با اون وضع جلوش خم و راست بشی؟؟..واسه یه مهمونی دوستانه و ساده بری آرایشگاه؟؟...همه کارایی که واسه من میکنی واسه اونم بکنی...من کی گفتم تو با همه مردها همون رفتاری رو داشته باشی که با من داری؟؟..من فقط خواستم اینقدر خودتو تو کار خونه و پخت و پز غرق نکنی..خواستم تو مهمونیها نری یه جای خلوت با خانومها غیبت کنی..خواستم بیای وسط با خودم برقصی ...با چهار تا آدم حسابی برقصی..نه کسی که از دور داره قورتت میده..اینا رو که دیگه خودت تشخیص میدی..ساکت شدمو منتظر جواب پرستو شدم...با اخم نگام کرد و گفت یعنی چی؟؟...وقتی من واسه یه مهمونی به قول تو ساده به به خودم حسابی میرسم تو ناراحت میشی..وقتی با یه مرد دیگه حرف میزنمو می خندم ناراحت میشی..اونم کسی که غریبه نیست و از دوستامونه..از لباسمم که ایراد گرفتی..مهمونی رو هم که کوفتم کردی از بس چشم غره رفتی و چپ چپ نگام کردی..حالا من بالاخره چیکارکنم؟؟...تو خودتم سر حرفت نموندی..به من گفتی یه کمی بازتر باشم و گیر ندم منم شدم...حالا تو غیرتی شدی...سیگارمو روشن کردمو یه کمی مکث کردم..سعی کردم همه حرفهایی که تو ذهنمه یه جمع بندی بشه...بهش نگاه کردمو گفتم هنوزم میگم پرستو..من اون پرستوی قبل رو که همش تو آشپزخونه بود دوست نداشتم..اما این پرستویی هم که با همه خوش و بش میکنه و واسه هیچ کس حد و مرز نمیذاره دوست ندارم..من یه پرستوی متعادل میخوام...نمیخوام دیگه شورشو دربیاری و خودکشی بکنی با لباسهای جلف و سکسی..می فهمی چی میگم؟؟..لبخند زد و سرشو تکون داد یعنی آره...تو دلم میگفتم خدا کنه منظورمو گرفته باشه...فردا نیام ببینم تو آشپزخونه است باز..
ناهارو یه چیزی سر هم کردیمو خوردیم...حوصله امون سر رفته بود..پرستو پیشنهاد داد بریم بیرون..فکر خوبی بود داشتیم کپک میزدیم از صبح تا حالا تو خونه..اون رفت بالا لباسشو عوض کنه منم که تقریبا آماده بودم نشستم تو پذیرایی تا بیاد...داشتم به دیشب فکر میکردم که موبایلم زنگ خورد...شماره مژگان بود..
تعجب کردم..خارج از ساعت کاری هیچ وقت با هم تماس نمی گرفتیم...با تردید جواب دادم..
* بله ؟؟
- سلام آقای اصلانی...عصر بخیر...
* سلام...ممنونم...خیر باشه خانوم حمیدی...
بلند خندید...صداش گوشمو نوازش میکرد...لعنتی مهره مار داشت..بدجوری آدمو جذب میکرد..
- نه خیره نه شر...بدموقع که مزاحم نشدم؟؟...میتونید راحت صحبت کنید؟؟..
یعنی چی؟؟..دیگه داشتم نگران میشدم..مگه چی شده بود...گیج جواب دادم
* خواهش میکنم...بفرمایید..
- راستش امروز آقای نعمتی با من تماس گرفت...از اون روزی که باهاش صحبت کردم و راضیش کردم برگرده سر قرارداد شمارمو داره...مرتب بهم زنگ میزنه و میگه کپی اسناد و قرارداد رو میخواد...من اجازه همچین کاریو ندارم اما اصلا گوشش بدهکار نیست...دیگه اعصابمو بهم ریخته...
* عجب...مرتیکه عوضی انگار هنوزم یه ریگی به کفشش هست...شما اصلا دیگه جواب تلفنش رو نده..فردا که بیام شرکت خودم باهاش تماس میگیرم و آدمش میکنم..
- باشه..من جوابشو نمیدم..فقط تو رو خدا کسی نفهمه شماره منو داره..چه جوری بگم...یه آدم مزخرفیه..ممکنه همه جور کاری بکنه واسه اذیت کردن...می فهمید که؟!!..
با اینکه اصلا منظورشو نمی فهمیدم گفتم
* بله...حتما...خیالتون راحت باشه..این که قابل حله..گفتم چی شده که میخواید راحت باشمو صحبت کنید..
- آخه...آخه فقط این نیست...یعنی...اصلا میشه من امروز ببینمتون؟؟...یه چیزی رو باید بهتون بگم..تلفنی نمیشه...
دیگه داشتم شاخ درمی آوردم..آخه این خانوم خوشگله با من چیکار داره...منم که الان باید برم..تا اومدم جواب بدم پرستو از پله ها اومد پایین...خب طبیعی بود که صدای منو می شنید..سعی کردم عادی بپیچونمش...اگه به پرستو میگفتم یه قرار کاری پیش اومد پوستمو می کند...
*راستش خانوم حمیدی..الان امکانش نیست...من دارم با خانومم میرم بیرون...اگه کارتون خیلی عجله ای نیست بمونه واسه فردا..
- خیلی عجله ایه...به هر حال اشکالی نداره..صبر میکنم..اوووممممم..میخواید بیرون همدیگه رو ببینیم...فقط ده دقیقه وقتتون رو میگیرم...اما خصوصی ...نمیخوام کسی غیر از من و شما چیزی بدونه..
* باشه...پس تا نیم ساعت دیگه قرارمون جلوی.... خوبه؟؟..
- عالیه...تا نیم ساعت دیگه خدافظ..
گوشی رو که قطع کردم چشمم خورد به چشمای گرد و متعجب پرستو...گفتم حمیدی بود..میگه یه کار مهم داره...سر راه اول یه سر بریم ببینم چی شده ..تو منتظر بمون تو ماشین تا بیام...سوییچ رو برداشتم و گفتم خب بریم خانومی...دنبالم راه افتاد و با لحن لوسی گفت منم میخوام بدونم چیکارت داره...فرشید منم بیام باهات دیگه....درو واسش باز کردمو همونجوری که از در میرفت بیرون منم پشت سرش بودم گفتم نه..نمیشه..عزیز من مسائل کاری فقط به ما مربوطه..این قرارمون بود دیگه....از پله های حیاط رفتیم پایین به طرف ماشین من...در ماشینو زدم و پرستو حالت قهر تکیه داد به ماشینو گفت من از این زنیکه بدم میاد...چرا خصوصی باهات کار داره...آشغال عشوه ای...خنده بدجنسانه ای کردمو گفتم ما با خوشگلا خصوصی حرف میزنیم خوشگلم...برگشت طرفمو جیغ زد فرشیییییییییید...با هزار قربون صدقه و منت کشی و قول اینکه هر چی بود بهش بگم راضیش کردم سوار ماشین شد و حرکت کردیم...چقدر این خانوما حسودن...یه نگاه سراسری به پرستو کردم تیپ مشکی زده بود..هیکل ظریف و لاغرش تو اون لباسهای تنگ بهتر دیده میشد...هر چی نگاش میکردم میدیدم تو همه جور لباسی خوشگل و دوست داشتنیه..
40 دقیقه بعد رسیدیم سر قرار...از دور محل قرار رو میدیدم...هیچ خبری از مژگان نبود...پرستو هم همش غر میزد پختم...چقدر گرمه...کولر ماشینت خوب نیست...زودباش بریم دیگه نمیاد...دیگه داشتم کلافه میشدم که دیدم یکی داره از دور میاد...همه مردهایی که تو اون قسمت بودن تو نخش بودن..یه مانتو کوتاه مشکی تنش بود تا بالای زانوش...رونهای خوشگلش زیر شلوار جین آبیش دو برابر قشنگ شده بودن..شالشم مشکی بود موهای روشنشم از زیر شال مشکیش برق میزد...با اون قد بلندش پاشنه بلندم پوشیده بود و دقیقا مثل مدلها راه میرفت...پرستو زد به آرنجمو گفت اوناهاش....تحفه ...این کجاش به منشیها میخوره...به درد یه جای دیگه میخوره...چپ چپ نگاش کردمو گفتم هیس..اومد..پرستو دختر خوبی باش و پر و پاچه همدیگه رو نگیرید هااا...پرستو و مژگان یه بار همدیگه رو زیارت کرده بودن اونم تو شرکت...پرستو اومده بود سوئیچ ماشین منو بگیره ( اون موقع هنوز ماشین نخریده بودم واسش ) ..همون یه بارم اینقدر به همدیگه نگاههای طعنه دار کردن و تیکه بار هم کردن که آبروم رفت...پرستو میخواست همین جوری بیاد تو اتاقم ولی ما جلسه بودیم و مژگان بهش گفته صبر کنه...خیلی محترمانه شروع کردن به تیکه پرونی و چرت و پرت گفتن به هم...از اون موقع این دو تا بهم آلرژی داشتن..از ماشین پیاده شدمو با مژگان خیلی رسمی سلام و علیک کردیم که پرستو مشخص بود خیلی لذت برده...اونم به زور پیاده شد و بهم دست دادن..مژگان جلوتر حرکت کرد و منم کلی قربون صدقه پرستو رفتم تا قبول کرد فقط 10 دقیقه صبر کنه وگرنه مژگانو تیکه پاره میکرد...قرارمون یه جای رسمی بود که فقط میتونستیم راه بریم..شاید اگه پرستو نبود مثل آدم میرفتیم تو یه کافی شاپ..اما بهش حق میدادم نتونه تحمل کنه..هر چقدرم قرارمون کاری باشه به خودم اجازه نمیدادم خانومم تو ماشین باشه منم با منشیم برم کافی شاپ...خیلی سریع به مژگان گفتم بره سر اصل مطلب...اونم که خیلی از پرستو حساب میبرد بی مقدمه چیزی گفت که صدای فریاد من کل آدمهای ساختمون رو میخکوب کرد..
* چیییییییییییییییییییییی؟؟؟؟....
با همین یه کلمه مژگان ساکت شد و بهت زده منو نگاه کرد...بقیه آدمها هم که انگار یه موجود غیر طبیعی دیدن زل زده بودن به منو پچ پچ میکردن...خیس عرق شده بودم...عصبی و کلافه به مژگان نگاه میکردم که سرشو انداخته بود پایینو بی حرکت ایستاده بود...جرات نداشت تو چشمام نگاه کنه...یه دستمال کاغذی از تو جیبم درآوردمو کشیدم رو پیشونیم...با عصبانیت گفتم یعنی چی؟؟..چه جوری به خودش اجازه داد؟؟..این یارو انگار تنش میخواره...باید اساسی ترتیبشو داد...من حرکت کردم به طرف در خروجی و مژگانم دنبالم آهسته میدوید...انگار جرات نداشت حرف بزنه...جلوی در خروجی که رسیدیم ایستادمو با عصانیت بهش خیره شدمو گفتم نکنه خود شما هم موافق بودید که قبول کردید؟؟..تو چشمام خیره شد و گفت اگه موافق بودم الان اینجا پیش شما نبودم..درسته؟؟..تو چشمای سبز و قشنگش التماس و کمک رو میدیدم...التماس نگاهش آرومم کرد..نفس عمیق کشیدمو گفتم آخه چرا اول که گفت باید باهاش صیغه شید قبول کردید؟؟..همون اول میگفتید تا ما جور دیگه ای آدمش میکردیم..قبول دارم سخت بود ولی بهتر از این بود که اینجوری اذیت شید...حالا هم که فهمیده شما بهش کلک زدید میخواد هر جوری شده کپی مدارک رو داشته باشه...منتظرجواب مژگان بودم که صدایی یه آقای از پشت سرم اومد که گفت ببخشید..اجازه میدید رد شم؟؟..فهمیدم بدجایی ایستادم از در خارج شدمو مژگانم پشت سرم اومد بیرون...کنار در ایستادمو بهش گفتم نگران نباش...فقط یه بار دیگه جواب تماسشو بده و بگو همه چیزو به اصلانی گفتم...اون در جریانه..اگه اینو بگی شاید بفهمه ما پشتت هستیمو نمیتونه ازت سواستفاده کنه..بعد از اینم دیگه جوابشو نده...سرشو به حالت تایید تکون داد..خواستم تا یه جایی برسونمش اما هر کاری کردم نیومد...حدس زدم اگه پرستو نبود حتما میومد..خیلی پکر بود...باید همون روز میفهمیدم نعمتی عوضی تر از اونه که به همین راحتی خر یه خانوم خوشگل بشه...پس اونم نقشه داشته...وقتی مژگانو میبینه میگه اگه قبول کنی صیغه ام بشی میام شرکت..مژگانم فکر میکنه اگه به ظاهر قبول کنه و نعمتی مدارک و امضا کنه و پول رو بده همه چی تموم شده ...اما اگه اون از شرکت ما شکایت میکرد که بهش کپی نمیدیم واسه ما هم کلی دردسر میشد..با این همه پول و پارتی بازم حداقل یه چند ماهی سوژه همه میشدیم...اینجوری نمیشد..باید دهنشو می بستیم...چه جوری؟؟!!...نمیدونستم...
کلافه حرکت کردم به طرف ماشین...تا درو باز کردمو نشستم سوالهای پرستو شروع شد..چی شد؟؟..چی میگفت؟؟..چه خبر بود؟؟..اصلا دلم نمیخواست پرستو موضوع رو بدونه...هر چی سوال کرد گفتم باشه واسه بعد...آخرم جیغ و داد کرد که قرار بوده بهش بگم...اصلا چه معنی داره با منشیم خصوصی حرف بزنم...کلی حرفهای دیگه که باعث شد منم کنترلمو از دست بدمو بگم به تو مربوط نیست تو شرکت چی میگذره...همین یه جمله کافی بود تا پرستو هم بگه پس به تو هم مربوط نیست تو خونه چی میگذره...بحثمون بالا گرفت و زدم کنار تا باهاش حرف بزنم که سریع پیاده شد و رفت...اونقدر از حرفش عصبانی بودم که دنبالشم نرفتم...گاز دادمو رفتم..البته اصلا نمیتونستم برم دنبالش چون فورا پیچید توی یه فرعی و رفت...از یه طرف ناراحت مژگان بودم که به خاطر من اون کارو کرده بود و خسارتهای شرکت جبران شده بود وکلی هم سود کرده بودیم...حس میکردم باید به خاطر لطفی که بهم کرد کمکش کنم..از یه طرفم نگران پرستو بودم که فکرهای بد نکنه...گیج بودم...تصمیم گرفتم برم یه جای خلوت تا یه کمی فکر کنمو آروم شم...

ادامه دارد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#312 | Posted: 20 Apr 2011 22:45
رابطه با دکتری شوهر دار
این داستان واقعیته فقط اسم ها واقعی نیست اونم به خاطره محافظه کاریه.
27سالم بودش سال قبل بود تهران شاغل بودم با داداشم اتاقی کوچیک اجاره کرده بودیم نزدیک های سید خندان
دوس دارم جزئیات رو بگم اما میترسم آشنایی بخونه بفهمه دوس دختری گرفته بودم تهرانی بودش خوشگل قد بلند حدود178 هشتاد کیلو وزنش میشد اما بهش هیچ حس بدی نداشتم وقتی باهاش بیرون میرفتم خیلی ها زن و مرد نگامون میکردن منم هم قدش میشدم اما کمی وزنم کمتر تا اینکه یه هفته ای بودش که داداشم چند روزی باید میرفت شهرستان من گفتم میمونم چهارشنبه داداشم رفت صاحبخونه امون که یه پیرمرد و خانمی میانسال بودن میخواستن برن شهرستان خودشون یادمه یه تعطیلی ای پیش اومده بودش چهارشنبه. منم دوس دخترم اهل خونه اومدن نبودش از یکی دو روز قبلش به تکاپو افتاده بودم حتما یکیو پیدا کنم چون حالت عادی داداشمم نبود نمیشد هیچ شخصی رو بیارم چون صاحبخونمون با اینکه فضول نبودن اما بلاخره میفهمیدن خوبیت نداشت داداشم بهم زنگ زد گفت من از همون ور میرم ترمینال شرق و گفت که خونه رو دستی بکش و غیره اتاقمون یه آشپزخونه کوچیک داشت یه دستشویی هم بیرون در که توش حموم هم بودش. من بی خیال کار شدم رفتم غروب بیرون دور زدم خیلی دخترا و زنای خوشگل میدیدم اما نمیدونستم چرا دستم نمیره پیش قدم بشم خیلی سخت سلیقه بودم و میدونستمم سخته پیدا کردن دختری که یهویی بخواد دوست بشه بعدم بگم فردا بیا خونه ام و اصلا طرف میترسه . تا اینکه حوالی خونمون تابلوی دکترایی رو دیدم خدا شاهده دروغ نمیگم دکترا تو تابلو هاشون شماره موبایل نمی نویسن اما یه دکتری بودش که تو ساختمانی جدا از بقیه شماره موبایلش بود و متخصص بودش من نمیدونستم دکتره چه شکلیه اما شمارشو یادداشت کردم این اتفاق روز پنجشنبه افتاد چهارشنبه اش هیچ کاری نتونستم بکنم دست از پا دراز تر اومدم خونه از رو شلوار آلتمو مالیدم ارضاع شدم.با تصور سکس با دختری از فامیل.نخندین فقط خلاصه پنجشنبه که شماره دکتره رو یادداشت کردم رفتم حوالی همون اطراف زنگ زدم ساعت سه بعد از ظهر بودش که گوشی رو گرفت گفت بله جانم گفتم ببخشید خانم دکتر فلانی گفت بله بفرمائید گفتم ببخشید من همچین مشکلی دارم خواستم ببینم قابل رفع هستش گفتش باید بیاید ببینم شما رو که بدونم چند جلسه باید کار بشه و غیره. تشکر کردم خداحافظی کردم روم نشد بگم ترسیده بودم رفتم دم کیوسک روزنامه فروشی تیترها رو نگاه میکردم یکی رفتم تو کافی نت نیم ساعتی نشستم با خودم کلنجار رفتم گفتم جهنم و ضرر برم دوباره زنگ بزنم یا میگه آره یا نه .
رفتم کیوسکی خلوت تر گیر آوردم دوباره زنگ زدم بعد چند بار زنگ خوردن گفتش بله .
گفتم ببخشید سلام من نیم ساعت یه ساعت پیش زنگ زدم گفت بله امرتون گفتم ببخشید خانم من سوالی داشتم به خدا بعدش میرم بی منظوره میشه بپرسم گفت بگین سوالتونو گفتم ببخشید شما شوهر دارین واقعا معذرت میخوام اگه سوالمو جواب بدین میرم. چند لحظه سکوت کرده بود فکر کردم قطع میکنه که گفت واسه چی این سوالو میپرسین گفتم خواهشا خواهشا شما میگین من که قصدم مزاحمت نیست به خدا فقط بگین.گفت نه حالا سوالتون گفتم ممنونم گفتم ببینید خانم من یه علاف نیستم سنم اینقده تحصیلاتم اینقده ولی دوس دارم با یکی حرف بزنم خدا گواهه من فامیلی یا آشنایی نیستم بخوام آزمایش کنم حتی نمیدونم چه شکلی هستین گفتش از لحنتون معلومه حالا چه کمکی میتونم بکنمت گفتم هیچی فقط دوس داشتم با یکی حرف بزنم گفت ببین پسر خوب میتونی بیای مطب من میدونی کجاس دیگه با هم حرف بزنیم به اون خدایی که اون بالا هست راست میگم شمایی که میخونید این داستان رو باورم نمیشد ترسم گرفت گفتم ببخشید اگه شوهر دارین بگین شما نمیخوایین که یه وقت مامور خبر کنید یا چیزی که گفت نه آقای عزیز چون روانشناسی خوندم میدونم داری صادقانه میگی میخوام ببینمت راهنمایی ات کنم گفتش میتونی ساعت پنج اینجا باشی اگه اومدی داخل به منشی بگو مهمان خانم دکترم میزاره بیای داخل کلی تشکر کردم گفتم پس خیالم راحت باشه گفتش آره من اگه نمیخواستم که باهات حرف نمیزدم از اول قطع میکردم.
خداحافظی کردیم سریع رفتم خونه دوش گرفتم ته ریشمو زدم پیراهنمو اتو کشیدم شلوار جین پوشیدم کیفمو گرفتم یه دوری زدم تو خیابون دقیقا قبل پنج رفتم داخل اون ساختمان دیگه بود که با گوشی خودم زنگ زدم به خطش گفت بله بفرمائیدم گفتم منم امیر اومدم گفت بیا داخل زنگ زدم در رو باز کردم چند تا مشتری بودن دخترای فشن گفتم ببخشید من مهمان که دیدم در اتاق باز شد خود دکتر اومدش تصورم زنی میانسال بودش اما زنی بود32ساله حدودا قد نسبتا کوتاهی داشت164 سفید رو قیافه جذاب و قشنگ عادی اما بدن تو پری داشت گفتم سلام گفت بفرمائید داخل در رو بستش رفت پشت میزش گفت خوب پس شما هستین اون آقا. شما که قیافه خوبی داری یعنی این همه دختر نمیتونی با کسی دوست بشی بعدشم شما شماره هر کی رو تو خیابون ببینی میگیری زنگ میزنی گفتم به خدا این اولین بارم بودش ضمنا من دوس دختر دارم اما دوس داشتم با کسی بشینم حرف بزنم گفت چیکاره ای بچه کجایی و غیره یه ربعی حرف زدیم خندیدیم گفتش بخوای من از بیمارام دخترای خوبی هستن بخوای با یکیشون آشنات میکنم گفتم مرسی امروز احساس تنهایی بدی داشتم و غیره
خلاصه از هم خداحافظی کردیم و رفتم بیرون نگاه چپ چپ منشی رو روی خودم احساس میکردم تو دلم گفتم کون لقش از یه طرف خودمو فحش میدادم که چرا حرف دلمو نزدم ولی همین که تحویل ام گرفت خوشحال بودم از یه طرف یه حساب دو دوتا چهار تا میکردم که واقعا این بود ارزش کردن داشت از افکار خودم خندم گرفت بیرون ساختمان رسیدم نفسی کشیدم رفتم سوپر مارکت رانی هلو گرفتم خوردم بعدش سمت خونه میرفتم چون همون حوالی بود ده دقیقه پیاده راه بودش گفتم امیر بیا سنگ مفت گنجشک مفت اگه واقعیتو نگی اینطوری هم مسخرس رفتم تلفنی پیدا کردم اما کره خر همش میگفت کارت شما اعتبار نداره شیش تا تلفن کارتی همشون همینو میگفتن از عصبانیت محکم گوشیو کوبیدم به آهن اطراف کیوسک.
پیرمردی داشت رد میشد نگام کرد پسر جان بیت الماله چرا خرابش میکنی حال نداشتم چیزی بهش بگم گفتم همشون خرابه شما غصه نخور سری تکون داد راشو گرفت رفت اگه یه جوون بود میگفتش جوابشو بد میدادم راه افتادم یه جا کیوسکی بود سر چهار راه ساعت هفت و نیم شب بودش که زنگ زدم بهش گفتم سلام خانم فلانی من این آخرین زنگمه ببخشید خیلی امروز تماس گرفتم اما از شما یه معذرت خواهی میکنم گفت چطور گفتم ببینید خدا میدونه من نیت بدی نداشتم اما اصل کاری این بود من دنبال یکی بودم که وقتی داداشم نیست و صاحبخونه نیست بیاد خونه ام خداییش نه برای نیت خاصی یا رابطه جنسی فقط حرف بزنم اگه طرف هر چی میخواست منم انجام میدادم ولی به شما چیز دیگه گفتم اینقده مهربون بودین که منم گفتم واقعیت رو بگم گوش میکرد به حرفام گفتش ممنونم از لطفت خونتون کجاس هنوز فکرشم نمیکردم منظورش از گفتن این حرف چیه گفتم فلان جان گفتش شاید بیام باورم نمیشد ولی یه حسی میگفت امیر این یه چی میگه عمل نمیکنه الکی ذوق نکن اما باز ذوق زده شدم گفتم میدونم نمیایین اما با این حال بازم ممنونم مرسی .... جان دیگه اسمشو صدا زدم که گفت نه جی گفتم دوس دارم حرفاتو بشنوم ولی الان نمیتونم بیشتر حرف بزنم ساعت ده شب بهم زنگ بزن گفتم ممنونم واقعااا ازت ممنونم مرسی از اینکه باورم کردی تو زمانه بدی که کسی به کسی اعتماد نمیکنه صادقانه بگم بیای دستم نمیزنمتون خندید گفت باشه بابا خواهش میکنم فعلا خداحافظ.
شنگول بودم یه حسی بهم میگفت کارا داره جور میشه گفتم اما امیر این سکس نمیخواد احتمالا با این حال رفتم داروخانه روم نشد بگم کاندوم میخوام شلوغ بود کمی رو کاغذی نوشتم کاندوم بعد به متصدی مرد اونجا گفتم ببخشید دارین بدون اینکه نگام کنه رفت یه بسته آورد پولشو دادم زدم بیرون یه لحظه داخل داروخانه رو نگاه کردم دیدم بی شرف خیره شده بهم خندم گرفت رامو کشیدم رفتم خونه رو تمیز کردم تخت رو مرتب کردم وسایلی شیک رو گذاشتم و خلاصه کنم حوالی ساعت ده شب زدم بیرون بهش زنگ زدم گفتش بیا دم در آیفون رو میزنم کسی نیست تو ساختمان اما آروم بیا رفتم بالا یه لحظه ترسم گرفت گفتم دکتره اما دکتر دلیل نمیشه آدم جانی نباشه در مطب رو باز کرد رفتم تو مطب تاریک بود موزیکی ملایم پخش میشد و فقط چراغ هایی کوچیک روشن بودش لباسش تنش بود فقط شال نداشت موهاش خرمایی بودش حالا قیافه اش جذاب ترم شده بود اما میگم قدش خیلی بلند نبود کمی حرف زدیم گفت ببین تو برو فلان جا منم پشت سرت میام میدونم خونتون کجا هست اما کلی اونجا منو میشناسن از هم خداحافظی کردیم رفتم بیرون پشت سرمو نگاه کردم دیدم از فاصله دویست متری من داره میاد خیابون خیلی خلوت شده بود رسیدم سر خیابونی که خونمون بود یا بشه گفت کوچه پهن رفتم کلید انداختم در رو باز کردم وارد راهرو شدم پشت سرمو نگاه کردم دیدم بعد یه دقیقه اومدش داخل در رو بست در حیاط رو اومدش داخل راهرو آروم گفت چقده تاریکه اینجاس خونتون گفتم نه طبقه بالا هست باهم رفتیم بالا وقتی داخل اتاق شد گفت وای چقدده کتاب اما چقده جاتون کوچیکه خیلی کوچیکه حسش نبود بگم کلبه درویشی هست فقط یه لحظه بغلش کردم پیشونیشو بوسیدم گفتم ممنونم از اینکه اعتماد کردی دیگه بهت دست نمیزنم تبسمی کرد و گفت خواهش میکنم رفتیم بغل تخت نشستیم و حرف زدیم و گفتم فکر نمیکردم بیایین واقعا این دوره اعتماد سخته شما که دکتر مملکت هستی من خودم اومدم دنبالت ترسیدم چه برسه شما گفت آره نمیدونم چرا الان اینجام ولی تو حرفات صداقتو دیدم کمی حرف زدیم گفتم یعنی شوهر نکردین تا حالا گفتش امیر من شوهردارم نمیگم شوکه شدم اما خودمو به ناراحتی زدم از یه طرف با زن شوهر دار سکس داشتم تجربه اشو یه بار قبلا ولی گفتم دیگه انجام نمیدم خودمو به ناراحتی زدم گفت آخ حیف شد دوس داشتم باهات دوست بودم گفت خوب دوست میمونیم اما از من توقع کاریو نداشته باش گفتم نه نه من سرقولم هستم فقط دستاشو گرفتم نگام میکرد بعد بلند شد دوری زد تو اتاق چند تا کتاب رو ورق زد باز نشستیم حرف زدیم گفتم میوه میخوای گفت نه سیر هستم کمی حرف زدیم که گفت خیلی خوشحال شدم واقعا پسر خوب و معصومی هستی بعدش گفت امیر جان یواش یواش باید برم گفتم مرسی از اینکه اومدی تو دلم گفتم اصلا تمام شده هست من حتی نمیتونم اینو لبی بگیرم تا دم در اتاق با هم رفتیم که دو تا دستاشو گرفتم یعنی کف دستاشو گفتم ممنونم بر فرض اسمشو بگیریم مهناز گفت خواهش میکنم یه لحظه بغلش کردم و ولش نکردم سرمو از دوشش برداشتم خیره شدم بهش گفتم کاش شوهر نداشتی که خندید گفت حالا که دارم بوی بدنش به دماغم خورده بود حالا یا بوی عطرش بود پیشونیشو باز بوسیدم یواش یواش همینطور که دستم دور کمرش بود بردمش سمت تخت اونم شبیه عروسک کوکی باهام اون چند متر رو اومد رو تخت نشستم اونم با فشار آروم دستم نشست روی تخت فقط کمی روش رفتم خودش خم شد سرش اومد رو پشتی چند بار پیشونیشو پشت سر هم بوسیدم دیدم هیچی نمیگه گونه هاشو بوسیدم مثل یه گربه دهنش بسته میخندید چشاشو بسته بود وقتی لبمو رو لبش گذاشتم چشاش باز شد خیره نگام کرد اونم لبشو باز کرد چند بار لبای همو آروم بوسیدیم و دیگه تند تر لب میگرفتیم طوری که زبونشو تو زبونم میکرد کیرم بزرگ شده بودش نمیدونستم دارم چیکار میکنم اما شالشو که نیمه سرش بود برداشتم رفتم سراغ گردنش بوسیدمو لیسیدم که کمی اوم اوم میکردش که گفتم مهناز جان میشه مانتوتو در بیاری چروک نشه هیچی نگفت اما مشغول باز کردن دکمه شد کمی کمرشو راست کرد مانتوشو در آورد دوباره مشغول لب گرفتن شدیم همزمان دستم رو سینه و شکمش بود تاپش رنگ کرم بود شکم نداشت اما بدنش یه جورایی گوشتی بودش بی خیال لب گرفتن شدم رفتم از زیرتاپ شروع کردم لیسدین شکمش زبونمو تو نافش کردم که پاهاش بالا آورد مثل حالتی که آدم دراز نشست میره و آیی کشید دیگه صداش در اومد همینطوری تاپشو دادم بالا تا سوتینش اونم زدم بالا سینه هاش اومد بیرون شروع کردم لیسیدن سینه هاش به طور نا منظم سرمو بادستاش گرفت آورد بالا نگام کرد لباشو آورد جلو دوباره مشغول لب گرفتن شدیم گفت برقو خاموش میکنی گفتم باشه رفتم برق رو خاموش کردم ظلمات شده بود راه رفتم که تو پام به لب میز کامپیوتر خورد دردم گرفت اما درد روفراموش کردم رفتم سمت تخت دوباره نشستم دیدم با دستاش داره شلوارشو درمیاره کمکش کردم منم رکابی امو در آوردم شلوار گرم کنمو در آوردم اونم تاپشو در آورد اما سوتینش تنش بود ولی خوب سینه هاش ازش زده بود بیرون شروع کردم لیسیدن شکم سینه هاشو زیربغلشم لیس زدم که خندش گرفت گفت واایی جانم گفت امیر کاندوم داری کاندوم کنار کمد کنار تخت بود نمیخواستم حس کنه نقشه از پیش ریخته شده بود گفتم نمیدونم والله اما فکر کنم داداشم داره تو کمد میزاره بزار ببینم بلند شدم یکی دو دقیقه گشتم تو اون تاریکی میدونستم تو کدوم کاپشن گذاشتم گفتم آها اینجاس گفت بکش رو کیرت با نور موبایل بازش کردم اونم نگام میکردش کاندوم رو کشیدم اما کامل نرفت دوباره رفتم روش تنشو میلیسدم اونم آه و ناله میکرد گفتم مهناز جان بر میگردی گفت نه گفتم نمیخوام سکس از عقب فقط میخوام کمرتو بلیسم برگشت تا میتونستم کمرشو لیسیدم دیگه آه کشیدنش شبیه گریه بود که انگار درد میکشه شبیه صدای گربه های حامله آه و ناله میکرد رفتم روی کونش تا میتونستم بوسیدمو گاز میگرفتم روی کونشو که خیلی آروم گفت امیر بکن منو خودمم گفتم باشه حس میکردم کیرم داره از شقی در میاد برش گردوندم خودش کف دستش کلی تف زد مالید به کسش منم با اینکه چشام به تاریکی عادت کرده بود دنبال سوراخ کسش میگشتم میگفت سوراخم خیلی تنگه خیلی وقته سکس نداشتم از کس های تنگ بدم میاد واقعا سخته اونم با کاندوم گفتم قربونش بشم خلاصه با کمک اون تونستم کیرمو تو کسش بکنم یه ها ها کرد طوری که نفسش انگار بالا نمیومد تو تاریکی دیدم چشاش درشت شد مشغول کردن شدم آروم وپیوسته دو سوم کیرم تو کسش بود کمی حال میداد اما خیلی استرس داشتم هنوزم باورم نمیشد که کار به اینجا کشیده همینطوری فشار میدادم تو کسش اونم پنجه هاشو به بازوهام انداخته بودش دیگه رفتیم تو عشق و حال فقط دعا میکردم آبم زود نیاد چون روز قبلش جقه رو زده بودیم هی تلمبه میزدم میدونستم الان بدون کاندوم بود لذت خیلی خیلی بیشتر بودش اما چاره ای نبود صدای مهناز بود که میومد همش آه آه امیررر آی امیر بکن بکن خواهشا بکن کمی دست از کردن کشیدم چون حس میکردم آبم شاید بیاد اینطوری دوام سکس بیشتر میشدش کیرم از حالتی که داشت شل میشد دیگه شق شق بودش گفتم مدل سگی بشو مدل سگی شد کمی اینجوری حال کردیم اما انگاراستیل ما برای هم مناسب نبودش برای این کار اومدم پایین تخت اون پاهاشو از تخت آویزون کرد بعد پاهاشو دادم بالا شروع کردم به کردن دستم رو تخت تکیه داده بودم اونم با دستاش لنگشو نگه داشته بود حسابی عرق کرده بودیم داشتیم جیغ و داد میکردیم نه خیلی بلند واقعا تنگ بود دوس داشتم کمی راحت تر بودش خسته شده بودم نمیدونم چرا آبم نمیومد اونم ارضاع نمیشد که دست از کردن کشیدم بعد چهار پنج دقیقه رفتم رو تخت گفتم بزار من دراز بکشم دراز کشیدم گفتم بیا روم اینطوری هم میکردیم اما باز حال نمیداد جدا میگم خیلی تنگ بود برای همین اصلا راحت نمیشد تو کسش کرد دیگه کلافه شده بودم گفتم مهناز تو بخواب دوباره اون دراز کشید روش رفتم شروع کردم همین سکس عادی نمیدونم چرا نفس ام گرفته بود بعد چند دقیقه بلند شدم کمی ازروش گفتم ارضاع شدی گفتش نه خندم گرفت گفتش تو چی گفتم نه نگاهی به کاندوم انداختم آش ولاش شده بود انگار کمی از کیرم تو کسش رفته بود بدون کاندوم میگم چرا آخرا لذت داشت گفتم دکتر هست دلیل نمیشه مریض نباشه برای همین بی خیالش شدم شروع کردم لباشو خوردن و سینه هاشو خوردن اونم دستشو کرده بود توموهام البته موهام چون ژل زده بودم سفت بود کمی اما خیلی باهام ور میرفت دیگه قاطی کرده بودم همونطوری که کیرمو فقط میمالیدم به کسش میگفتم جونمی جون مهناز کجااااس اون شوهر بی شرفت ببینه دارم میکنمت حیف تو که ماله اون باشی البته اینا رو از شهوت میگفتم میدونستم خیلی رذلی بودش این حرفا اونم میخندید میگفتم کیرمن بزرگتره یا شوهرت گفت ماله شوهرم گفتم جدی گفتش آره کیر من کلفت بودش18 سانتی میشد اما میگفت ماله شوهرش بزرگتره شوهرش45ساله بودش بچه هم نداشتن.همینطوری کیرمو میمالیدم نمیدونم چرا خستگی اومده بود سراغم دیگه از روش بلند شدم کمی آبم اومده بود اما همشو توی رکابی ام ریختم دیگه حس کردن نداشتم بدنامون داغ داغ بودش گفتم ارضاع نشدی گفتش نه کمی بلند شد گفتم خسته شدم گفت منم من دراز کشیدم دوباره بغلش کیرمو دست مالی میکرد منم دستمو به کسش بردم دنبال چوچولش بودم چند باری ور رفتم گفتم خوبه ادامه بدم گفتش اوهوم گفتم دوس داری کستو بخورم گفتش آره که خودمو به نشنیدن زدم شروع کردم بوسیدن لباش نمیدونم چرا تو داستان های سکسی بعضی ها میگن کیرمو تو کون طرف میکردم بعدش تو دهن طرف میکردم بعد لب میگرفتیم به نظرم کس شره یا اگه واقعی باشه خیلی کثیفن من کیر خودمو توکسش کرده بودم دوس نداشتم برم کسشو بخورم فقط حرفی پرونده بودم بعد لب گرفتن یه پام رو بالا دادم اون اومد لاپشو لای پام گذاشت شروع کرد مالیدن کسش به روی ران پام منم با تف خودم شروع کردم به جق زدن دیگه خسته شده بودیم همینطوری اون خودشو میمالوند به پام آه و ناله میکرد منم آه میکردم که با قیمانده آبم اومدش پخش شد رو کونش که گفت آااه آه که نگو آهش از این بود اونم همزمان کمی ارضاع شده بود دیگه واقعاااااا به معنای واقعی کلمه خسته شده بودم دوس داشتم یه لگد بزنم دوکی رو پرت کنم بگیرم بخوابم تا صبح .اما کلی تحویلش گرفتم هر دو نفس نفس میزدیم تو بغل هم ولو شدیم چند دقیقه لب گرفتیم کمی بدن همو با پارچه پاک کردیم تو بغل هم خوابیدیم همش ترس داشتم نکنه صاحبخونه فردا صبح بیان از شهرستان برای همین ساعت گوشی رو روی شیش تنظیم کردم صبح خسته کوفته بلند شدیم تو بغل هم من زودتر شورتمو پوشیدم دوس نداشتم یعنی ندارم زنی از پشت منو ببینه نگاه بهش میکردم دیدم از اون دکتر یه زن لخت اونجا مونده که دراز کشیده یه دکتر متخصص لباس پوشیدیم بغلش کردم کلی بوسیدمش لب گرفتیم تشکر کردم گفتش برو پایین ببین کسی نیس رفتم دیدم نه نیومدن اون رفتش بیرون گفت وای میسه منم بیام با هم بریم جمعه ای دور بزنیم رفتن هم رفتیم که پدرمو در آوردش اینقده پیاده روی رفتیم تو پارکی ولی خیلی خوش گذشت بهم گفت که شوهرش تا سه سری میتونسته پشت هم سکس کنه اما تو خیلی زود بریدی منم گفتم آخه روز قبلش خیلی با خودم ور رفته بودم بعد اون دیگه سکسی نکردیم فقط دو بار تو مطبش مانتوش تاپشو در آورد سینه هاشو خوردم و لب گرفتیم اما سکس نکردیم من سر کمتر از یه سال با دو تا زن شوهردار سکس کردم اما اینو بگم فقط وفقط تقصیر یه دختری بود که در حقم نامردی کرد نمیخواستم حتما ماله من بشه اما در اوج ابراز علاقه ای که بهم داشت و دوستم داشتو میگفت سر کارش نزارم منو ول کرد این ماجرا چند ماه قبل این بود که تهران بیام و تواون چند ماه خیلی سمتش رفتم اما پسم زد همیشه بهش میگفتم ببین تو بهترین هستی هر وقت خواستگاری خوب و عالی اومد من کنار میکشم میگفت امیر این حرفو نزن تو رو خدا امیر من دوستت دارم برات صبر میکنم تا درسم تماش بشه تو هم اوضاع مادیتو رو براه بشه هیچ وقت دختری باهام اینکارو نکرد اگه هر دختری بود اونقده غصه دار نمیشدم ولی اون خوارم کرد هیچوقت هم نخواست دیگه باهام حرف بزنه چون وقتی داشت ولم میکرد فقط توعصبانیت چند تا فحشش دادم و به فحش حساس بود گفت تو یه عوضی هستی روی خودتو نشون دادی اگه پولدارترین دختر و زیباترین دختردنیا بودش اونقد برام مهم نبود اما محبت هایی که تو سه ماه بهم داشت هرروز اسم ام اس و اینکه امیر دوستت دارم و مهم اینکه دختری سالم بود که مطمئن بودم و هستم با کسی دوست نبودش با وجود زیبایی خوبش و خانواده اصیلش ولی من فقط هیچ خطایی نکردم بعد اون ماجرا بود که دیگه حرمت خیلی چیزا رو نگه نداشتم و رابطه با زن شوهر دار رو که گفتنشو گناهی بزرگ میدونستم چند سری انجام دادم ناراحتی من نبود برای اینکه اون ولم کرد از این بود که بعد اینکه ولم کرد حاضر نبود حتی یه بارم بیاد تو همین چت عادی باهام صحبت کنه انگار وجود خارجی نداشتم هیچ گناهی نکردم هیچ خطائی نکردم وقتی گفت امیر تلاشتو بکن من فقط تو رو میخوام میگفتم روزی میری میدونم نمیریسم بهم اما وقتی میری یهویی ولم نکن میگفت امیر نگو تو رو خدا این حرفا رو بغض ام میگیره من اگه تو ولم نکنی ولت نمیکنم اما سر آخر اون بی خیالم شد با زیباترین دخترا بعد اون دوس شدم که قیافه اون مقابلشون معمولی بود مثلا دوس دخترای تهرانیم قیافشون واقعا زیبا بود و قد بلند یکی 178 یکی 175 اما بااین حال نتونستم فراموشش بکنم .هرگز دختری رو گول نزدم اما بعضی دخترا رو دوس میشدم سریع بهم میزدم و دل دو تا دختر رو بد شکوندم خدا منو ببخشه. زمانی هم این دختر سمتم بیاد دیگه قبولش ندارم تا توضیح نده چرا یهو سر دو روز یهو بی خیالم شد تا حدی که جواب اس ام اس امو نمیداد.ببخشید از داستان اصلی دور شدیم خیلی دوس دارم نظراتون رو چه در مورد داستان سکسی ام چه هر چی خواستین بدین.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#313 | Posted: 21 Apr 2011 11:43
بردگی برای معلمم
در سالهای ابتدایی مدرسه من شاگرد نسبتا کودنی بودم و همواره کارهایی می کردم که باعث خنده دیگران میشد.اما در دبیرستان اتفاقی افتاد که خیلی جالب بود بطوری که مسیر زندگی منو تغییر داد.دبیر جدید انگلیسی من در سال دوم بسیار زیبا بود . خانم تاچر تقریبا 30 ساله بود. از آنجایی که من شاگرد درس نخوان و شلوغی بودم در کلاس باعث خنده همکلاسیام و به هم خوردن نظم کلاس .می شدم.و به همین علت هم خانم تاچر بارها منو از کلاس بیرون کرده بود
اما یک روز که طبق معمول باعث به هم خوردن نظم کلاس شدم خانم تاچر به من گفت که بعد از کلاس بمونم تا منو ادب کنه.بعد کلاس من برگشتم توی کلاس پیش خانم تاچر.او به من گفت : کریستینا میز منو تمیز کن . من هم میز رو کمی جمع و جور کردم.زمان می گذشت .سپس خانم تاچر به سمت در کلاس رفت و در رو بست و اونو قفل کرد بعد برگشت و روی صندلی نشست . کفشهاشو درآورد وبعد جورابهای نازک بلند و سیاهش رو از پاش کشید بیرون.من چیزی نمی فهمیدم جز اینکه دیدم خانم تاچر پاهای خیلی زیبایی داشت و یک انگشتر نقره ای با یک نگین قرمز تو انگشت پاشون کرده بودن.خانم تاچر گفت : کریستینا یه لحظه بیا اینجا.من رفتم جلو نزدیک معلمم کنار میز ایستادم.خانم تاچر گفت : کریستینا میخوای این درس رو پاس کنی .گفتم : البته خانم تاچر.او گفت : ولی من قصد ندارم توی این درس به تو نمره قبولی بدم برای تو خیلی دیر شده که خودتو به سطح کلاس برسونی و نمره قبولی بگیری اما اگه تو .دستور منو قبول کنی به تو نمره قبولی میدم
اون چیه خانم تاچر ؟ فقط بگو موافقی یا نه؟ من البته که موافقم ولی خوب بگید شرط چیه.خانم تاچر گفت : کریستینا زانو بزن.من هم روی زمین در مقابل معلمم زانو زدم.گفت : حالا خم شو جلو تا صورتت بین انگشت های پاهای من قرار بگیره.من پرسیدم ولی چرا ؟ خانم تاچر گفت : هیچ کس حرف احمقی مثل تورو باور نمیکنه اگه بگی که من بهت گفتم پاهامو بو بکشی ولی در عوض من می تونم تورو مردود کنم. پس خم شو بینی ت رو به پاهام بچسبون و دهنت رو ببند و بو بکش.من شوکه شده بودم.خم شدم و بینی مو لای انگشت های پای معلمم بردم و دهنم رو بستم و وقتی می خواستم نفس بکشم مجبور بودم پاهای عرق کرده خانم تاچر رو بو کنم.خانم تاچر گفت : خوب بگو چه بویی میده ؟ از صبح تو کلاس پاهام توی کفشهام بوده و کلی عرق کرده .جواب بده برده من چه بویی میده ؟ سپس خانم تاچرپاهاشو روی لبهای من گذاشت و فشار داد .نم روی پاهاشو و بوی عرقش رو احساس میکردم.او گفت : از امروز به بعد تا آخر ترم تو باید هر روزبعد کلاس پاهای عرق کرده و نمدار منو با زبونت تمیز کنی در حالیکه من روی صندلی می شینم و کاغذهامو مرتب می کنم.اما نه ممکنه این به اندازه کافی پست کننده نباشه با تو باید خشن تر از این رفتار کنم.روی زمین دراز بکش.من روی زمین دراز کشیدم خانم تاچر پای چپش رو روی صورت من گذاشت و خیلی محکم فشار داد و بعدبا انگشت بزرگ پای راستش با لبهای من بازی کرد.من متوجه شدم که زیر پاهای خانم تاچر خیلی نمناک و کثیفه.خانم تاچر گفت از این به بعد فکر نمیکنم توی کلاس بخندی چون به قدرت من پی بردی.حالا بلند شو و با زبونت پاهامو خوب تمیز کن.من بلند شدم و با زبونم پاهای خانم تاچر رو اونقدر لیس زدم تا کاملا تمیز شد.بعد گفت حالا برو و من به سمت در حرکت کردم ولی خانم تاچر منو صدا زد و گفت بیا جایزه امروزت رو بگیر و بعد برو.خانم تاچر آب دهنش رو تف کرد رو زمین و گفت اینو بخور.من حالم داشت به هم می خورد ولی مجبور بودم خم شدم .آب روی زمین رو خوردم و بعد اجازه داد که برم.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#314 | Posted: 21 Apr 2011 11:52
ترنی سکس رویایی
اول از همه سلام عرض می کنم خدمت همه ی عزیزایی که این مطلب رو دارن می خونند، خواننده های عزیز می تونن از همه قشری باشن، می خوام اول از همه مهم ترین اعتقاد خودم که زندگیم رو روش پایه ریزی کردم به همه بگم، به نظر من همه ما انسان ها اومده ایم که از بودن خودمون، در کنار هم بودن و خلق موقعیت های تازه از زندگی و بودن و شدن خودمون لذت ببریم. خوب شاید یک از مهم ترین راه های لذت بخشی و لذت بردن از زندگی و بدن خودمون و دیگران سکس هست. سکس مثل یه راز سر به مهر در طول تاریخ هست، خیلی در مورد حرف زده شده، تئوری هایی داده شده ولی هم چنان زیباترین تعامل بشری و جسم های انسان ها هم چنان سکس هست، شاید شما هم شنیدید که مهم ترین عضو جنسی انسان مغزش هست، بله! این نقش رو آلت تناسلی شما به عهده نداره، این مغز هست که می تونه کیفیت و کمیت ارگاسم شما رو به دست بگیره، متاسفانه در طول تاریخ ما ایرانیان ( البته در بیشتر دنیا هم ) به سکس به عنوان یه ابزار شیطانی و طعمه شیطان برای انسان نگاه کردیم، حتی این عمل رو زشت و تنها فایده اش رو تولید مثل می دونستند، انسان های اون دوره و زمونه به علت این که مغزشون این مهم ترین عضو جنسیشون ناراحت و ناخشنود بود از این عمل، لذتی هم که موقع ارگاسم ( البته ارگاسم بیشتر برای مردان اتفاق می افتاد تا زنان! ) براشون لذت باید و شاید رو نداشت، متاسفانه بر اثر قانون پارادایم این افکار همین طور به ما هم رسیده، بسیاری از مردم در دنیا همچنان مانند پدربزرگانشون فکر و عمل می کنند، در ایران مردانی که آنال سکس رو امتحان می کنند و ازش لذت می برند رو " کونی " خطاب می کنند، این لفظ که از گذشته ها نه چندان زیبا به یادگار مونده ناشی از پارادایم ذهن هاست، گذشتگان ما فکر می کنند که سکس فقط برای تولید مثل هست، حالا که آنال سکس مردان تولید مثلی رو موجب نمیشه، پس زشت و غلط و بد هست. اما من فکر می کنم ما انسان ها لایق افکار زیبا تر و بهتر و انسانی تر از این گونه تفکرات قدیمی هستیم، افکار قدیمی برای گذشتگان و مردگان و خاک گور هست، در دنیای نو ما باید خودمون بر اثر معیار تازمون اعمال رو بسنجیم، یکی از علت های نوشتن این متن این بود که می خواستم با یادآوری اون خاطره و به کار انداختن مغزم، عضو جنسیم، لذت اون لحظات رو زنده کنم و دوباره ازشون لذت ببرم، در ضمن با خوندن متن خودم صحنه ها دوباره برام زنده بشه. غده پروستات که در ورودی آنال مرد ها وجود داره یکی از مراکز مهم برای لذت بردن هست، من هم چند بار خودم مالش این غده رو امتحان کرده بودم و متوجه کیفیت انزال در مقایسه با حالت بدون مالش پروستات شده بودم تصمیم گرفتم تنهایی برای یک هفته برم تایلند، مرکز سکس! نمی خواستم مثل مردگان تو قبر من هم فکر و عمل کنم، با معیار های خودم می خواستم پنجره ای جدید از لذت رو به زندگیم باز کنم. پس کارای مربوطه رو انجام دادم و بلیط و پول و همه چیز رو ردیف کردم پاشدم رفتم، وقتی رسیدم اونجا، یه راست رفتم هتل، دخترای تایلندی زیاد خوشگل نبودن ولی ملس و بامزه بودن و مهم ترین چیز همون بین پاهاشون بود، منظور کسشون نیست، کیرشونه!

دخترای ترنی ( دو جنسه ) اولین هدفم برای اومدن به اینجا بود، بالاخره دو تا دختر ترنی توپ پیدا کردم، مهم ترین چیز سایز کیرشون بود، از کیرشون عکس داشتن! بهم نشون دادن و خوشم اومد، یکیشون که اسمش امی بود سایز کیرش ( که بعدا ازش پرسیدم ) 22 سانتی متر بود، امی یه فول اسلیپ سیاه رنگ تنش بود و پنتی هوز فیشنت سیاه پوشیده بود که حسابی سکسیش کرده بود، لباش رو هم صورتی ملایم کرده بود که می خواستم تو خیابون بگیرم لباشو بخورم، و اون یکی هم که اسمش لین بود که اون یه فول اسلیپ آبی تیره تنش بود و پنتی هوز ساده توری سفید پاش بود که با کفشای پاشنه بلندش حسابی سکسی نشونش میداد، ولی مهم تر از همه کیر 17 سانتی متریش بود! باور نکردنی بود، یه دختر دو جنسه کیر به این بزرگی داشته باشه، سینه هاشون هم خوب بود، زیاد بزرگ نبودن ولی خوب بود، ، لین خوشگلتر از از امی بود، پول و کارایی که می خواستم رو باهاشون طی کردم و رفتیم هتل، از ایران کلی کاندوم با خودم آروده بودم، از ایدز و اینا می ترسیدم، از پله های هتل رفتیم بالا و رسیدیم اتاق من، تخت دو نفره داشتم سه تایی رفتیم تو تخت، من به پشت روی تخت دراز کشیدم، اول امی شروع کرد باهام لب گرفتم، خیلی جانانه این کار رو می کرد، زبونش رو هل می داد تو دهنم و زبونش رو تیر می کرد و دور زبونم می چرخوندش، من هم سعی می کردم کارایی که اون می کنه رو انجام بدم، لین هم داشت بدنم رو می مالید و با دستش منو لمس می کرد، لبای امی خیلی خوشمزه بود وقتی زبونمو می کشیدم رو لبش یه چیز خوشمزه رو حس می کردم رو لبش، لین هم داشت هم چنان من رو لمس می کرد و یواش یواش دکمه های پیرهنم رو باز می کرد، خواستم طعم لبای لین رو هم بچشم، برای همین جای امی و لین رو عوض کردم، لین لباشو آورد و گذاشت روی لبم و شروع کردیم به لب گرفتم، امی هم حین لب گیری ما، پیرهنم رو کامل دراورد شروع کرد به لیسیدن و مکیدن سر سینه هام و چنگ انداختن بهشون، لین لبام رو می لیسید و من داشتم حسابی حال می کردم و چشامو بسته بودم که احساس کردم که لین داره گردنمو می لیسه، اوی! هیچ وقت فکر نمی کردم اونجام هم حساس باشه، لین داشت گردنمو می لیسید و امی هم سینه هامو، پلکام از شدت حشر داشتن می لرزیدن، امی رفت پایین تر و بالاخره زیپ شلوارمو باز کرد و من با چشمای باز بهش نگاه می کردم، شلوارمو راهت از پام درآورد و بعد از روی شرتم سر کیرم رو می لیسید، لین باز اومده بود بالاتر و داشت ازم لب می گرفت، امی بالاخره رضایت داد و رفت سراغ کیرم یه کاندوم خاردار بهش دادم و کشیدم رو سر کیرم، لین بهم گفت پاهاتو بده بالا تا منم کونت رو بلیسم، امی رو حالت 69 رفت رو کیرم و لین هم رفت سراغ سوراخ کونم، امی اول با لباش تمام کیرم رو بوسای کوچولو زد و بعد سرش رو فرو کرد تو دهنش و با دست دیگش می خواست برام به صورت جلقی دستش رو بالا و پایین کنه ولی من بهش گفتم که فقط با دهنت این کار رو بکن، لین هم فقط داشت سوراخ بی مو کونم رو می لیسید، وای داشتم می مردم، کیرم رو امی خیلی شدید می مکید، باور نمی کردم بتونه این همه محکم بمکه، کیر امی از زیر دامن کوتاهش که حالا مانع دیدن شرتش نمی شد کیرش رو نمایان کرده بود، کیرش از شرت زنونه کوچیکش زده بود بیرون، وای خیلی بزرگ بود، حشری شده بودم و شرتش رو کمی کشیدم پایین و پوست کیرش رو کمی هل دادم عقب و یه بوس از سر کیرش برداشتم و بعد یه کاندوم خاردار هم سر کیر اون کشیدم، امی کیرم رو از دهنش در آورد و بهم گفت: کیر دوست داری؟ منم گفت آره. و بعد گفت پس بار بخورش، بعد شروع کرد به ساک زدن، لین بد جور داشت سوراخم رو می لیسید و حشریم می کرد تا باعث بشه کیر خوش فرم امی رو براش ساک بزنم، سر کیر امی آنچنان بزرگ و خوشگل و خوشفرم بود که فقط می خواستم اون قسمت مک بزنم، کم کم داشتم بر اثر ساک زدنای امی نزدیک می شدم که گویا امی متوجه شد و از روی کیرم بلند شد، منم بلند شدم و امی رو انداختم رو تخت و اول یه لب کوچولو ازش گرفتم بعد لباسش رو در آوردم، بعد لباس لین رو دراوردم، حالا هر کدومشون یه شرت داشتن که کیرشون از شرتشون زده بود بیرون، سینه های لین خیلی خیلی خوشگل بودن، پرتقالی، سف و سر بالا با نوک قهوه ای روشن، افتادم روی لین با آرامش شروع کردم به لیسیدن سینه هاش، امی هم رفت از پشت سر سوراخ کونم و انگشتش رو گذاشت رو کونم و فرستادش تو، خیلی خیلی تنگ بودم، با اینکه چند بار با هویج و خیار کونمو گاییده بودم ولی وقتی انگشت امی رفت تو کونم احساس درد کردم، امی بعد شروع کرد به عقب و جلو کردن و چرخوندن انگشتش توی کونم، من هم چون حشری شد بودم بیشتر سینه های لین رو می مکیدم، امی می خواست انگشت دومش رو هم وارد سوراخم بکنه که من بهش گفتم که نمیشه و درد دارم، اونم رفت سراغ کیفش و یه چیزی آورد و زد به کونم و با یه انگشت با اون کونم رو ماساژ داد، بعد با دو انگشت امتحان کرد و رفت تو سوراخ کونم، ناخن های دراز امی کمی اذیتم می کرد ولی بالاخره سوراخم جا باز کرد و امی دو انگشتی توش رو می چرخوند، دیگه دست از سر سینه های لین برداشتم و بهش گفتم رو تخت خودش رو کمی بکشه بالاتر چون می خوام کیرش رو ساک بزنم، این مدلی که کسی به پشت دراز بکشه و من براش ساک بزنم رو خیلی دوست دارم چون اختیار اینکه چقدر کیر بره تو حلقم رو خودم مشخص می کنم، اول کیر لین رو بو کردم، کیرش یه بوی خوبی میداد، بعد خایه هاشو لیسیدم، عاشق بوی خایه هاش شده بودم، سریع یه کاندوم کشیدم رو سر کیرش، بعد خایه هاشو تو دستام گرفتم و لیسیدمشون، امی همچنان داشت کونم رو حال می داد، رفتم سراغ کیر لین، زبونم رو آوردم بودم بیرون تا کیرش رو تا ته حلقم بفرستم تو، وای فقط یه کوچولو از کیرش بیرون می موند و بقیه اش رو می کردم تو دهنم ( یه کیر 17 سانتی رو ) تو این حین که کیرش رو هی در می اوردم و هی می کردم تو دهنم بودم که امی انگشت سوم رو هم کرد تو کونم، کیر لین رو در آوردم و یه آه بلندی کشیدم و سرم رو گذاشتم رو پاهای لین و فقط آه می کشیدم، بالاخره تونستم خودم رو جمع کنم و از لین عاجزانه و با حشر زیاد خواهش کردم کیرش رو بکنه تو کونم، امی انگشتاش رو از توی کونم در آورد و لین اومد دم کونم، من هم خودم رو تا حالت سگی گذاشتم، بعد از چند ثانیه که فکر کنم داشت کیرش رو آماده می کرد کیرش رو گذاشت دم کونم، سر کیرش رو کرد تو کونم و نگهش داشت، سوراخم کمی خودش رو جمع کرد، امی اومده بود جلو صورتم و انگشتاش که تو کونم بود رو گذاشت تو دهنم و گفت نترس ماده که به کونت زدم خوردنیه، من هم انگشتاش رو لیسیدم و خوردمشون،لین داشت پشتم اروم آروم کیرش رو می کرد تو کونم، به جایی رسید که لین وایساد و من خایه هاشو احساس کردم که خورد به کونم، امی هم جلوم نشسته بود تا من بتونم براش ساک بزنم، لین شروع کرد به کردن کونم، وای وقتی کیرش رو می کشید بیرون و هلش میداد یه احساس خیلی خوبی بهم دست می داد، حشری شده بودم و کیر امی رو با عجله و نا هماهنگ می خوردم، لین با ریتم و خیلی قشنگ منو می کرد، تنها چیزی که می تونستم بگم آه ه ه ه ه ه هام بود و خواهشام برای ادامه کارش، چند دقیقه بعد دیگه حشرم زده بودم بالا و کیر امی رو از دهنم درآوردم و سرم رو گذاشتم رو تخت و فقط آه و ناله می کردم و از لین خواهش می کردم که کونم رو محکم بگاد، چند دقیقه بعد امی و لین با هم حرفی به زبون خودشون زدن و امی رفت پشت من و لین کیرش رو از کونم در آورد،امی من رو پشت و رو کرد و من به پشت دراز کشیدم رو تخت، بعد جفت پاهام رو انداخت رو دوشش و به سوراخ کونم که از بین پاهام افتاده بود بیرون کمی از اون مایع زد و سر کیرش رو کرد تو کونم ( پوزیتیش ساید دیش ) بعد آروم آروم کیرش رو هل داد تو تا اینکه کمی از کیرش رو بیرون مونده بود رو نتونست بفرسته تو و بعد شروع کرده به گاییدن کونم، وای کونم خیلی خیلی باز شده بود و داشت توسط یه ترنی خوشگل و کیر کلفت گاییده می شد، لین هم اومد روم دراز کشید و کیرش رو به زور چپوند تو حلقم، اول خوشم نیومد بعد عاشق این حرکت شدم، وای چقدر خوب بود، با کیرش تو دهنم تلمبه می زد و من حال می کردم، وقتی کیر امی میرفت تو کونم احساس می کردم رد کیرش تو کونم می مونه و نقشی تو کونم میزاره، وای کیرش خیلی بزرگ و کلفت و خوشفرم بود، هم تو کونم و هم تو دهنم داشتن تلمبه می زدن، لین البته برای نفس کشیدنم گاهی کیرش رو درمی آورد و بعد شروع می کرد به گاییدن دهنم، امی خیلی سریع تر با فرضی کیرش رو می فرستاد تو و میاوورد بیرون، تو این حالت دادن بودم که متوجه شدم امی انگشتای پام رو کرده تو دهنش و برام می لیسیه، آ ه ه ه ه ه ه ه، خیلی آرزو داشتم که بتونم پاهای یه دختر رو بلیسم و عاشق فوت فیتیش بودم، ولی حالا یه دختر ترنی داشت برام این کار رو می کرد، ولی من نبودم که پاهاشو می لیسیدم، اون داشت پاهای منو می لیسید، چه حس خوبی داشت، لین حالا داشت گاهی اوقات سوراخ کونش رو هم که اونقدر ها تنگ نبود رو هم گاهی که کیرش رو که در می اورد می داد بلیسم، امی دونه دونه انگشتای پای چپم رو می کرد تو دهنش و می خوردشون و به شکل کیر ساکشون می زد، من هم حشری شده بود، چون کاری که امی داشت با پاهام انجام میداد و کیر دوست داشتنی و گندش هم که تو کونم عقب و جلو می شد داشت بهم خیلی حال می داد، به همین خاطر کیر و کون لین رو حسابی زبون می زدم و می لیسیدم، موقع لیسیدن کون لین دو - سه تا از انگشتامو کردم توش، دیدم راحت میره تو، بالاخره با کمی تلاش پنج تا انگشتمو هم کردم تو کنم، به امی گفتم که بیا با هم کون لین رو بکنیم، من به پشت دراز کشیدم و لین در حالی که روش به من بود اومد روم، امی هم کاندوم جدیدی رو کیرش سوار کرد و از پشت لین کیرشو با من کرد تو کونش، ای وای خیلی قشنگ رفت کونش، بدون مشکل! کیرم وقتی داشت به سر کیر امی تو کون لین می خورد یه جوری میشدم، لین هم آخ و اوخش حسابی رفته بود بالا، سر لین رو آوردم پایین تر تا هم خودم راحت تر تلمبه بزنم و هم بتونم ازش لب بگیرم چون لباش خیلی خوش مزه اس، لین داشت ازمون خواهش می کرد که بکنیمش و ما ادامه می دادیم، صدا ها و خواهش های لین حشریم کرد و منم دلم خواست تا کون بدم، از امی خواسم که پاهامو باز کنه و کیرش رو بفرسته تو کونم، کونم دوباره جمع شده بود و کیر امی هر چه قدر هم لیزش کرد نفرت تو که نفرت! لین رو از کیرم جدا کردم، خودم دمر شدم لبه تخت و به لین گفتم کونمو بلیسه، بعد به امی گفت که به پشت دراز بکشه و پاهاشو از هم باز کنه چون می خوام خایه ها و سوراخ کونشو بلیسم، اول کاندوم رو عوض کردم، حالا لین زبونش رو می کشید رو سوراخ کونم و زبونش رو تیر می کرد و فرو می کرد تو کنم، منم حشری شده بودم و خایه ها امی رو محکم می مکیدم، لین اونقدر به لیسیدن کونم ادامه داد که ازش خواستم که کیرشو بفرسته تو کونم، وای وقتی کیرش رفت تو کونم انگاری اولین کیری بود که رفت توم، یه حس درد خفیفی داشتم ولی با چند تا عقب و جلو کردن عادی شد و لذت بردن شروع شد، به خاطر حشری شدن افتاده بودم به جون خایه های امی وبا انگشت سوراخ کونشو مالش می دادم، لین حرکاتش تند شده بود و حسابی منو می گایید، من نمی خواستم به این زودی آب هیچ کدوممون بیاد، برای همین از امی خواستم که پاشه، خودم رو تخت به پشت دراز کشیدم و پاهام رو کمی باز کردم تا امی تونست کیرش رو بفرسته تو کونم، بعد کمی تلمبه زد تا روون شد، بعد از لین خواستم بیاد رو کیرم بشینه، حالا هم داشتم کون میدادم و هم کون می کردم، خوبیش این بود که من بی حرکت بودم و فقط لذت می بردم، آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه، وقتی کیر امی به پروستاتم می خورد دیوونه می شدم، کیرش مثل سنگ سفت و محکم بود، از یه طرف کون لین که چندان هم تنگ نبود رو می کردم، حشرم به قدر زده بود بالا که دو تا انگشتامو کردم تو دهنم و به حالت ساک زدن انگشتام رو می خوردم، حرکات منظم امی و ضربه خوردنای پروستاتم بهم خیلی حال می داد، از یه طرف کیرم هم یه جای خوب بود، دیوونه شده بودم و حال خودم رو از دست داده بودم، فقط نفس نفس می زدم، لین فکر کنم خسته شد و از روی کیرم پاشد، کمی نفس نفس زدنام رو کنترل کردم، کیر لین رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم و کیرش رو ولع تمام کردم تو دهنم، وای چه حالی بود، کیر خوشگل امی داشت کونمو می گایید، از طرف دیگه لین داشت تو دهنم تلمبه می زد، پروستاتم به نهایت تحریک رسیده بود و فوق العاده حشری شده بودم، امی بعد از چندین دقیقه کونمو گاییدن صورتش پر عرق شده بود، کیرش رو از تو کونم کشید بیرون و به پشت دراز کشید و گفت اگه کیر می خوای بیا بشین روش، منم کیر لین رو از دهنم درآوردم و بعد به کیر امی حمله کردم و یه ساک خیلی خوب به کیرش زدم بعد، تا جایی که میشد کیرش رو می کردم تو دهنم، زبونم رو درآورده بودم تا کیر خوشگل و خوشمزش به ته حلقم بخوره، کمی که آتیشم خوابید نشستم رو کیرش ( پوزیشن باترفلای ) و تا ته رفت تو کونم، یه لحظه احساس کردم کیرش زیر شکممه، کیرش خیلی خیلی بزرگ بود، آروم آروم شروع کردم به بالا و پایین شدن رو کیرش، لین هم سرمو گرفته بود و دهنمو با کیر می گایید، البته تو این حالت دیگه نمی زاشتم زیاد کیرش بره تو، تا جایی که می تونستم دهنمو سفت می کردم و کیرش رو محکم می مکیدم ، امی تو بالا و پایین شدنام بهم کمک می کرد، باز تحریک پروستاتم باعث شد حشرم بزنه بالا، از تغییر رنگ امی و لین میشد فهمید وقتی اومدنشون نزدیکه، طبق قرارمون بعد از چند دقیقه که من قرمز شدنشون رو دیدم هر دو کیرشون رو دراوردن، و من جلوشون زانو زدم، کاندوم هارو کشیدن پایین و بعد جلوم شروع کردن به جلق زدن، بعد از چند دقیقه اول آب امی با فشار ریخت رو صورت و گردنم، آبش گرم بود، البته حجم آبش زیاد نبود، بعد لین هم بیشتر از کنار صورتم پاشوند رو زمین و کمیش ریخت رو صورتم، صورتم از آبشون داغ شده بود و آب رو صورت جاری بود، خواستم که کیراشون رو ساک بزنم که دیدم هر دو کیرا خوابن، بعد بهشون گفتم حالا منو ارضا کنید، رفتم رو تخت، امی دو انگشتش رو کرد تو کونم، خیلی حرفه ای بود، دقیقا می دونست که پروستاتم کجاست، دست گذاشته بود اونجا و پروستاتم رو می مالوند، لین هم کیرم رو با یه روال آروم برام می مالوند، چشمام رو بسته بودم و گذر ثانیه ها برام معنایی نداشت، تک تک سلول هام احساس رضایت می کردن، یه حس رضایت پر از شادی، یه حس وصف نشدنی، گویا انگار رو زمین نیستم، بالاخره احساس کردم لحظه ای که هیچ وقت تو عمرم تجربه نکرده بودم فرا رسید، از سرم تا نوک انگشتام احساس کردم رعشه ای به بدنم افتاد، گویا تک تک سلول هام همون لحظه مردن و زنده شدن، احساس می کردم کیرم یه لحظه توی آب جوش قرار گرفت، بعد یه مایع گرم از دیواره درون کیرم بالا رفت، هیچ چیزی رو به مدت نامعلومی احساس نمی کردم، اون لحظه نمی دونم چند ثانیه یا حتی چند دقیقه گذشت ولی من فقط احساس رضایت فوق العاده زیادی رو تجربه کردم، ارگاسمی که به همه ی ارگاسم های قبلیم فرق داشت، از شدت لذت مثل یه شلاق بدنم رو پیچ و تاب میدادم و رعشه ای عظیم به بدنم افتاده بود، نمی دونم چند ثانیه داشتم خودم رو به بالا و پایین پرتاب می کردم ولی می دونم که داشتم لذت بی نهایتی رو تجربه می کردم، گذر زمان برام معنایی نداشت و من از لذت زیادی که به سمتم اومده بود بهره می بردم، بعد از مدت نامشخصی که رعشه زدنم تموم شد بدنم از شدت ارگاسم مثل بید می لرزید و بهم می گفت که من دوباره به زمین اومده ام، من از کاری که کرده بودم خوشحال بودم، چشام رو باز کردم و لین و امی رو دیدم، یادم اومدم که من کجام و چه کاری کرده ام، دوباره احساس رضایت وجودمو پر کرد، لین و امی لباس پوشیده بودن، پولاشون رو همون اول داده بودم، ازشون خواستم ملافه روم بکشن چون می خوام بخوابم، اونا اتاق من رو ترک کردن وقتی سرم رو از سمت در برگردوندم و ساعت رو دیوار رو دیدم باورم نمیشد، سه ساعت گذشته! یعنی 180 دقیقه لذت، 10800 ثانیه حس رضایت و خرسندی، لبخندی زدم و سرم رو از رو دیوار روبرو برگردوندم و به بالا نگاه کردم، انگار چیزی به سقف چسبیده، یعنی از سقف آب می چکه، نه اون آب من بود، یعنی اونقدر به فشار اومده بیرون که رفته اون بالا، لبخندی به لبام اومد، چشام رو آروم بستم و به خواب عمیق و پر از لذت دمادم فرو رفتم.
وقتی بیدار شدم فهمیدم 10 ساعتی هست خوابید، وقتی دیدم که نای بلند شدن ندارم خاطرات دیروز دوباره به یادم اومد، لبخندی زدم و زیر دوش آب گرم غبار خاطرات خوش رو شستم.

پ ن : برای کسایی که جالب بود که بدونن که مدت ارگاسمم چند ثانیه طول کشیده باید بگم که یک بار دیگه به امی زنگ زدم تا مثلا برای یه بار دیگه ازش وقت بگیرم و مدت ارگاسمم رو ازش پرسیدم، اون هم گفت مدت رعشه هام و بالا و پایین شدنام و ارگاسم بیشتر از 1 دقیقه طول کشیده

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#315 | Posted: 21 Apr 2011 16:22
هم دانشگاهی

اولين باره كه خدايش وسوسه شدم داستانهامو براتون بنويسم . اگه ايرادي داشت به بزرگيه خودتون ببخشيد .
اسمم رسوله الان 26سالمه بچه اليگودرزم
اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم مال دو سال پيشه .
داستانو از اونجايي تعريف مي كنم كه يه روز كه اعصابم بدجور داغون شده بود اخه امتحانمو خراب كرده بودم رو صندلي هاي دانشگاه نشسته بودم داشتم فكر مي كردم اصلا متوجه اطرافم نبودم بعد از چند دقيقه يه صداي ناز كه ازم پرسيد : آقا ساعت چنده ؟
منم اصلا به صورتش نگاه نكردم و بهش گفتم چه دل خوشي داري نترس ديرت نشده . بيچاره سرشو انداخت پايين رفت زير زبونم فكر كنم دوسه تا فحش بهم داد . يك ساعتي بود رو صندلي نشسته بودم هوا سرد بود به خودم گفتم بلند شم برم خونه .
از اين ماجرا چند روز گذشت تا يه روز داخل دانشگاه جلو برد داشتم برنامه و كلاسهامو مينوشتم كه يه دختري اومد گفت آقا اگه بهتون برنميخوره خودكار داريد . يهو برگشتم نگاهش كنم ديدم زل زده تو چشام خدايش خيلي تابلوه بود منم دست كردم داخل كيفم يه خودكاري بهش دادم . كارش كه تموم شد گفت ميشه آقاي ... ؟ خودكار برا خودم باشه الان كلاس دارم ! منم گفتم فاميليم (....) اينه بعدشم قابلتونو نداره فقط پولشو بديد ! ديدم خنديد و رفت .
اينو بگم رفيقام بهم ميگن ادم بد متلك هستم .
گذشت تا يه روز داخل يكي از كلاسها خالي نشسته بودم داشتم نگاه كتابم مي كردم اخه كنفرانس داشتم درب رو بسته بودم كه كسي مزاحمم نشه كه ديدم يكي داره درب ميزنه . هول شده بودم باخودم گفتم اين كيه ؟ بلند شدم برم جلو در كه ديدم اومد داخل كلاس ! ديدم همون دختره هست . گفتم بفرماييد كاري داشتيد ؟ گفت اومدم پول خودكارتونو بدم . بهش گفتم بندازش صندوق صدقه ! ديدم اعصباني شد گفت : عجب ادمي هستي ! انروز نزديك بود بزنيم كه ازتون پرسيدم ساعت چنده امروزم اينطوري ميگيد ؟
راست ميگفت ازش معذرت خواهي كردم دو تا جوك هم براش گفتم كلي خنديد . گفتم حالا كاري داشتيد باهام گفت اره ديگه شروع كرد به صحبت : من ازتون خوشم اومده ميدونم پسر بايد بياد دنبال دختر ولي من يه ماه ميپامت ميشه شمارتونو داشته باشم . يه دو دقيقه مكث كردم گفتم ياداشت كن .............
گفتم اسمتونو چيه ؟ اسمم مريمه
سريع اسمشو صداكردم و گفتم مريم يه تك زنگ بزن تا شمارتو داشته باشم اخه شماره غريبه ج نميدم . تك زنگ زد بعدش بهش گفتم كلاسم دير شده ازش خداحافظي كردمو رفتم . از اين ماجرا دو روز گذشت تا شبش ديدم اس داد : سلام رسول
ديگه سر صحبت باز شد . اس داد حالم خرابه گفتم خداه بد نده .
-بي حسم
خوشمزه ايم گل كرد گفتم بيام مالشت بدم ؟
-اخ جان الان مياي
باخودم گفتم اونجاش داره ميخاره شروع كردم به حرفاي سكسي تا ساعت 2شب .
فرداش اس داد مرسي گفتم بابت چي ؟
-ديشب دو بار ارگارسم شدم
منم كه شاخ در اورده بودم خودمو به اون راه زدم گفتم نميري جبران كني
-حتما رسول جون ! ميشه امروز ببينمت ؟
گفتم مكان ندارم
-فرستاد اونم به موقعش بهت ميگم
ديگه قرار گذاشتيمو همديگرو ديديم منم يه ذره شيطنت كردمو دو سه تا لب ازش گرفتم .
ديگه سرتونو درد نيارم از شبش اس ام اس هاي سكسي بيشتر شد تا يه شب گفت كسم ميخواره رسول !!!!
گفتم مگه بازه جلوت ؟
-اره يه ساله
اون شب سه بار ارضاش كردم .
گذشت تا يه روز بهم گفت رسول مكان داري بريم ؟
تو كونم جشنواره بود گفتم اره مريم جون !!!
ادرشو ساعتشو بهش گفتم سريع رفتم بازارو يه بسته كاندوم خريدمو رفتم حموم سه تيغه كردم
تو خونه نشسته بودم كه صداي درب اومد رفتم جلو در ديدم مريم جونه بهش تعارف كردم اومد داخل همون جلو در افتاد بغلم لبامو بدجور ميخورد بهش گفتم انگار حشرت خيلي بالاه .دستشو گرفتم بردمش نشوندمش رو تخت اتاق خوابم گفتم بشين تا دوتا چاي بيارم بخوريم رفتم داخل اشپزخونه سه چهار دقيقه طول كشيد وقتي اومدم ديدم با يه تاپ سفيد چسبونو يه شورتك رو تخت دراز كشيده سينه هاش داشت تاپشو پاره مي كرد منم ديدم الان موقعه چاي خوردن نيست ديگه . رفتم گرفتمش بغل شروع كردم خوردن لباش زبونشو مك ميزدم صداش اه اه بلند شد رفتم زير گلوش ليس زدم . كيربلند شده بود بلند شدم لباسامو در بيارم اومد كمك كرد منم تاپشو دراوردم يه دونه سوتين توري مشكي پوشيده بود بازش كردم يه لب ازش گرفتمو شورتشو در اوردم درازش كردم رو تختو سينه هاشو مك زدم نوكشونو با دندون فشار ميدادم صداش در اومد اخ اخ رسول يواش تر . اومدم سراغ كسش چه كس قشنگي داشت ديگه امون بهش ندادم شروع كردم به مك زدن ، ليس زدن چولچولاشو ميخوردم از شدت شهوت فقط ميگفت جون .
سه چهاردقيقه اين كارو كردم بعدش گفتم بيا برام ساك بزن . واي انكار صدسال بود اين كارو انجام ميداد تا اخر كرده بود تو دهنشو مك ميزد كيرم داشت ميتركيد يه لب ازش گرفتم كاندومو بهش دادم كشيد سرش بهش گفتم بيا روش . اومد تنظيم كرد شروع كرد به بالا پايين پريدن . واي چه كس گرمي داشت صداش به ناله تبديل شده بود . دستشو گرفتم كمكش كردم چه حالي ميداد كيرم تا بيخ رفته بود داخل . گفت رسول خسته شدم تو همون حالت گرفتمش تو بغلم اوردمش پايين به پشت خوابوندمش گفتم ميخوام از عقب جرت بدم گفت رسول تورو خدا يواش ! دست كردم تو كشو كمدم كرم دراوردم ماليدن دور سوراخش چقدر تنگ بود ديگه با زحمت سرشو كردم داخل يه ذره خودشو جمع كرد منم امون بهش ندادم تا بيخ فرو كردم نفسش بند اومده بود يه جيغي كشيد شروع كردم به تلمبه زدن اخو نالش بلند شد منم از صداش تحريك شدمو شديد تر تلمبه ميزدم يه دفعه بدنش لرزيد فهميدم ارضاء شد از پشت سينه هاشو ماليدم كيرمو كشيدم بيرون كاندوم در اوردم گفتم بيا ساك بزن برام . واي چكار ميكرد چشام داشت از حلقه بيرون ميزد دو سه دقيقه طول كشيد بهش گفتم بسه . خوابوندمش رفتم وسط پاهاش كيرمو گذاشتم دم كسش فرو كردم پاهشو گرفتم بالا بد طور شهوتم بالا زده بود دست خودم نبود جوري تلمبه ميزدم كه نزديك بود از سرتخت بيفتم پايين صداش به جيغ تبديل شده بود داد ميزد رسول جون كير ميخوام سريع باش آْبتو بريز جرم بده تند باش محكمتر بكن اخ واي ميكرد.
داشت آبم ميومد گفتم مريم داره مياد بلند شد كيرمو گرفت شروع كرد به خوردن مك ميزد داشتم منفجر ميشدم سرشو گرفتم فشار دادم به سمت خودم يه دفع انكار شير آب و باز كردي همشو خالي كردم داخل دهنش اونم تا قطره اخر مك زدو قورتش داد . بي حس شده بودم گرفتمش بغل ده دقيقه بي حركت مونده بودم . بلند شدم رفتم داخل اشپزخونه دو تا شيرموز اوردم باهم خورديم بعد دستشو گرفتم باهم رفتيم حموم جاتون خالي داخل حمومم يه بار ديگه كردمش .
اومديم بيرون لباساشو پوشيد افتاد تو بغلم بوسم كرد گفت رسول جون دوستت دارم مرس حال دادي و رفت .
ديگه هر دو هفته يك بار با هم سكس داشتيم تا سه ماه پيش درسش تموم شد و رفت شهرشون الانم هنوز به هم اس سكسي ميديم.
     
#316 | Posted: 21 Apr 2011 16:23
سکس در دندان پزشکی

چند وقتی بود بد جوری دندانم اذیتم می كرد از طرف یكی همكارانم یه دكتر توی بالا شهر به من معرفی شد كلی هم از كارش تعریف كرده بود بعد ازتماس با مطبش برای دو روز بعد ساعت 8 شب به من وقت دادن وقتی رسیدم. فقط یه مریض تو اتاق دكتر بود چشمم افتاد به منشی دكتر كه عجب مالی بود یه دختر توپولی سفید با پستونای بزرگ و كون گنده و چشمای قهوه ای كه خیلی هم لوند بود دیگه درد دندان یادم رفته بود داشتم تو فكرم با این خانم خوشگل حال می كردم! ساعت 8:15 بود كه كار مریض تموم شد منشی بعد از بیرون اومدن از اتاق دكتر من رو راهنمائی كرد كه برم داخل خدا قسمت همه بكنه وقتی رفتم تو یه لحظه جلوی در میخكوب شدم عجب جائی بود منشی خوشگل دكتر خوشگل تر یه خانم دكتر 32 یا 33 ساله بدون روسری آرایش كرده با یه روپوش سفید آستین كوتاه كه معلوم بود زیرش هم لباسی نداره چون كرستش قشنگ معلوم بود بعد از سلام و خوش آمد گویی ازم خواست كه روی صندلی مخصوص كارش بشینم بعد منشی رفت بیرون من موندم با خانم دكتر از روی صندلی بلند شد اومد كنارم و شروع كرد به معاینه دندانم وقتی خم شد روی من از بین دكمه های لباسش كرست مشكیش قشنگ معلوم شد و من تونسته بودم پوست سفید بدنش رو ببینم كیرم راست شده بود دلم میخواست تا صبح فقط من رو معاینه كنه دستم روی جا دستی كنار صندلی بود كه یه لحظه گرمای رون دكتر رو حس كردم دكتر همین جوری چسبیده به صندلی داشت رو دندانم كار می كرد و با من صحبت می كرد. منم كه تو اون حالت نمیتونستم چیزی بگم من دستم رو یه كم تكون دادم كه دیدم هیچ به روی خودش نیورد منم دوباره دستم رو مالیدم به رونش مطمئن بودم كه حركت دستم رو حس كرده ولی چیزی نگفت منم جرات پیدا كرده بودم بیشتر رونش رو می مالیدم كه متوجه حركت پای دكتر شدم داشت پاش رو تكون میداد كه بیشتر به دست من بخوره! بعد یه دارو به دندانم زد و گفت باید چند دقیقه صبر كنی و رفت كنار كه بشینه روی صندلیش چشمش به كیرم افتاد كه حسابی باد كرده بود و داشت خود نمائی می كرد یه خنده معنی دار كرد و گفت معلوم خیلی اذیتت میكنه! روم نشد چیزی بگم بعد شروع كرد به حرف زدن در مورد شغلم و ... دوباره اومد سمتم و داخل دندانم رو نگاه كرد و گفت امشب نمیتونم روش كاری انجام بدم چون عفونت داره باید دارو استفاده كنی چند روز دیگه بیای! حالم گرفته شده بود گفتم حالا یه كم دیگه دارو بریزد كه دردش ساكت بشه! خندید گفت درد دندان اذیت می كنه یا شلوار تنگ! باورم نمیشد كه این حرف رو به هم بزنه گفتم هر چه باداباد نهایتش اینه كه بیرونم میكنه میرم یه دكتر دیگه گفتم هر دوتاش! گفت برای دندونت كاری نمیشه كرد! گفتم برای شلوارم چی؟ گفت چون آخرین مریض هستی یه نیم ساعتی وقت داری زیپ شلوارت رو باز كن بزار یه هوایی به این كوچولو بخوره! چند ثانیه سكوت بینمون بود كه گفت چی شد پس چرا به حرف دكتر گوش نمیدی؟ بازم سكوت كردم كه خودش اومد زیپم رو باز كرد دستش رو كرد تو شلوار و شرتم و كیرم رو گرفت آورد بیرون انگار داشتم خواب میدیدم لالمونی گرفته بودم یه دستی بهش كشید و با خنده گفت همچین كوچولو هم نیست حق داشت زبون بسته تو اون جای تنگ بعد صندلیش رو كشید كنارم و شروع كرد با كیرم بازی كردن چشمام بسته بود كه متوجه شدم كیرم رو كرد تو دهنش! بهش گفتم اگر منشی بیاد تو چی؟ كیرم رو از دهنش در آورد گفت خوب بیاد به اونم میرسه !زیاده! و خندید گفت: نكنه نمیتونی دو نفر رو سیر كنی؟ گفتم اینجوری كه شما شروع كردی نه! باز كیرم رو كرد تو دهنش یه كم دیگه ساك زد بعد بلند شد از داروهای سر كننده دندان زد به كیرم اولش یخ كردم ولی بعد از چند لحظه سری كیرم رو احساس كردم كركره اتاق رو تاریك كرد و با صدای بلند به منشیش گفت پرستو جان اون در ورودی رو قفل كن یبا اینجا كمك من! منشی كه ازاین جا به بعد اسمش رو میذارم پرستو تا اومد تو اتاق چشمش به من افتاد با خنده به دكتر گفت: سیمین جون این دیگه چه مدل معالجه است؟ دكترم كه اسمش رو از این به بعد میذارم سیمین خنده ای كرد و گفت این وضعش خراب تر از دندانشه! بعد به پرستو گفت یه كم با سرم شستشو بشورش سر كننده زدم اونم یه چشم گفت با سرم شستشو و یه كم گاز استریل اومد سروقت كیر من حسابی تمیزش كرد و به سیمین گفت تمیزش كردم حالا چی كارش كنم؟ اونم گفت بخورش خوشمزه است! پرستو خندید گفت ای شیطون بازم زرنگی كردی گلش رو زدی بعد شروع كرد به در آوردن مانتوش منم كه دیگه به خودم اومده بودم بلند شدم نشستم رو صندلی پرستو مانتوش رو درآورد دیدم اونم فقط یه كرست سفید زیر مانتوش داره یه پارچه پهن كرد روی زمین نشست روش وشروع كرد به ساك زدن مثل فیلمای سوپر شده بود سیمینم كنار ایستاده بود داشت ما رو نگاه میكرد دستم رو دراز كردم طرفش فهمید باهاش كار دارم اومد جلو دكمه های روپوش رو باز كردم و با دستم شروع به مالوندن پستوناش كردم. بعد بهش گفتم روپوشت رو دربیار بعد بهش گفتم برگرد بزار كرستت رو باز كنم اونم همین كار رو كرد. پرستو هم كه مشغول ساك زدن كیرم بود سرش رو بلند كرد به سیمین گفت از كدوم دارو براش زدی سیمین گفت قوی! نترس حالاحالاها خیس نمیكنه! پرستو خندید وبه من گفت شلوارت رو دربیار منم شلوار و شرتم رو در آوردم پرستو باز شروع به ساك زدن كرد و با دستش با تخمام بازی می كرد و می كرد تو دهنش منم داشتم پستونای سیمین رو میخوردم و ازش لب می گرفتم بعد سیمین و پرستو جاشون رو عوض كردن پستونای پرستو رو هم حسابی خوردم لباسم رو دراوردم سیمین رو روی صندلی مریض خوابوندم شلوار و شرتش رو باهم از پاش در آوردم شروع كردم به خوردن كسش واقعا این دكترا كسشونم با بقیه فرق می كنه بوی عطری داشت كسش سفید و گوشتی بدون مو وسطش صورتی خوشرنگ كه من عاشق این رنگم یه كمی هم آبدار شده بود پرستو هم دوباره رفته بود زیر من خوابیده بود داشت ساك میزد انگار سیر نمیشد بعد كه حسابی كس سیمین رو خوردم به پرستو گفتم حال نوبت تو. سیمین بلند شد پرستو جاش خوابید كس پرستو رو هم كه خوب خوردم سیمین گفت بسه بیا دیگه كار رو تموم كن! بعد رفت بالا نشست روی كمد های كوتاهی كه تو اتاق بود و پاش رو از هم باز كرد منم همینطور ایستاده كیرم رو با كسش میزون كردم یه كم مالیدم به كسش كه ناله سیمین دراومد. میگفت بكن تو دیگه! بسه بعد با یه فشار تموم كیرم رو كردم تو كس سیمین با چند تا حركت سیمین صداش بلند شده بود همش داد میزد آخخخخخخخخخخخخ جووووووووون بعد كیرم رو از كس سیمین در آوردم به پرستو گفتم نوبت تو پرستو هم یه جون گفت بیا من حاضرم بهش گفت دستت رو بزار روی صندلی خم شو میخوام از كون بكنمت! كه دیدم گفت نه من كون نمیدم كونم همین جوری بزرگ هست هر كاری كردم نذاشت! آخر سیمین عصبانی شد گفت از كس بكنش بعد من بهت كون میدم! حال كردم چون كون سیمین بهتر از پرستو بود ولی روم نشده بود بهش بگم ( همون حجب و حیای دكتر و بیمار ) منم كیرم رو كردم تو كس پرستو خواركسه با این كه از سیمین كوچیك تر بود ولی كسش خیلی گشاد بود كس سیمین بیشتر جذب كیرم بود یه كم كه از كس كردمش به سیمین گفتم من كون میخوام سیمین دستش رو گذاشت رو همون كمدی كه روش از كس كرده بودمش پاهاش رو از هم باز كرد از پشت نمای كسش قشنگ بود دوباره كیرم رو كردم تو كسش! گفت مگه كون نمیخواستی بهش گفتم كست از این پشت خیلی نمای قشنگی داره دلم نیومد دیگه نكنمش خندید و گفت بكن بكن خوب می كنی بعد كیرم رو از كسش در آوردم و گذاشتم دم سوراخ كونش یه فشار دادم دادش رفت هوا! بعد به پرستو گفت بهش كرم بده بماله با این كیر گنده اش داره كون من رو پاره میكنه پرستو خودش برام كرم زد به كیرم منم كرم زدم به كون سیمین این بار با یه فشار سر كیرم رفت تو كون سیمین یه كم نگه داشتم باز فشار دادم تا ته كیرم رفت تو كونش پرستو هم رفته بود جلوی سیمین روی كمد نشسته بود سیمین داشت كسش رو براش میخورد منم كیرم رو تو كون سیمین عقب و جلو می كرد پرستو از لذت جیغ میكشید منم با دستم هم چوچول سیمین رو میمالیدم هم با پستوناش باز می كردم سیمینم چون داشت حال می كرد بد جوری كس پرستو رو می خورد بعد دیدم صدای هر دوشون بلند شد منم دیگه آخر كارم بود كیرم رو تا ته تو كون سیمین نگه داشتم و هرسه با هم آه آه كردیم و ارضا شدیم تموم آبم رو ریختم روی كمر سیمین بعدم با كمك پرستو آبم رو به تمام پشت سیمین مالیدم بعد پرستو تك تك انگشتاش رو كرد تو دهندش سیمینم با دهنش كیر من رو تمیز كرد. سیمین با خنده می گفت من همون دكتریم كه ترتیب مریضاش رو میداده . تا دندان من درست بشه سه ماه هفته ای یه بار با سیمین و پرستو سكس داشتم . الانم تلفنی با هر جفتشون در تماسم و گاهی به بهونه دندان درد بهشون سر میزنم.
     
#317 | Posted: 21 Apr 2011 16:28
سکس مامان با دایی
ماجرايی رو كه ميخوام براتون تعريف كنم برميگرده به 2 سال پيش موقعی كه من 18 ساله بودم....... اسم مامان من مريمه و الان 42 سالشه و اون موقع 40 ساله بود. من تنها بچه خانواده بودم و به همين خاطر مامانم باهام راحت بود. مثلا با كرست و بدون پيرهن ميومد جلوی من يا مثلا دامن كوتاه مي پوشيد يا بعضی وقتها زير بلوزش كرست نمی بست كه باعث ميشد سر سينه هاش معلوم باشه. من بدجوری تو كف مامان بودم. دوست داشتم اونو از كون بكنم. خيلی ديدش ميزدم. و قتی كه ميخواست بره حموم از بالای در رخت كن حموم لباس عوض كردنش رو ميديدم. چه كون سفيد و توپولی داشت. كونش گوشتی بود و وقتی راه ميرفت لرزش شهوت انگيزی داشت. خلاصه بگذريم يه روز از مدرسه زود تعطيل شدم و اومدم خونه. كليد انداختم و درو باز كردم اومدم تو خونه. البته سر و صدای زيادی هم نكردم. يهو ديدم از اتاق مامان و بابام داره يه صداهايی مياد. مشكوك شدم و بدون هيچ صدايی رفتم جلو. لای در باز بود. بله! داشتم چی ميديدم؟ داييم افتاده بود رو مامانم و داشت سينه هاشو ميخورد. باورم نميشد. داييم اسمش رضا بود. 30 سالش بود و زن هم نداشت. الان هم نداره. يه تشك انداخته بودن و مامان زير خوابيده بود. دايی هم افتاده بود روش و داشت ازش لب ميگرفت و سينه هاشو ميخورد. منم چيزی نگفتم و نگاه ميكردم. البته خيلی دوست داشتم كه اون موقع داييم مامانمو از كون بكنه. خلاصه بعد از اينكه سينه هاشو خورد شورت مامانمو كشيد پايين. قشنگ يادمه اون موقع مامان مريم يه شورت سفيد توری كمر كشی پاش بود. بعد پاهاشو داد بالا و شروع كرد به خوردن كس مامان. صدای آخ و اوخ مامان دراومده بود ومعلوم خيلی حشری شده.بعد ازاينكه داييم حسابی كسشو خورد كير كلفتشو از زير شورتش درآورد و گذاشت دم كس مامان و آروم كرد تو. واقعا كير كلفتی داشت. مامان درد ميكشيد ولی اين درد از روی لذت بود. دايی شروع كرد به كردن و تند تند تلمبه ميزد. مامان هم صدای آخ و اوخش بيشتر شده شده بود. دايی بعد از اينكه حسابی مامان رو از كس كرد ، بهش گفت كه برگرده اما مامان گفت كه نه. از كون نميده چون درد داره. اما داييم بالاخره به زور برش گردوند. اول بهش گفت ميزاره لای پاش. وقتی كه مامان برگشت قشنگ يادمه داييم با يه فشار سر كير كلفتشو كرد تو كون مامان. مامان يه جيغ بلند كشيد كه من جا خوردم. خواست بره اونور اما دايی گرفتش و يه فشار ديگه داد. حالا نصف كيرش تو بود و مامان مريم هيچكاری نميتونست بكنه. ديگه دايی قشنگ كيرش رو كرد تو كون مامان و شروع كرد به تلمبه زدن. مامان بد جوری ناله ميكرد. قمبل كونش منو ديوونه ميكرد. كير كلفت دايی توی اون كون سفيد و نرم و گوشتی بود. يه جای گرم و نرم. فكركنم نزديك 5 دقيقه داشت از كون ميكرد. وقتی كه دايی كيرشو درآورد قشنگ سوراخ كون مامان مريمو ديدم كه گشاد شده بود. بعد دايی سريع برگشت به پشت خوابيد روی تشك و مامان مريم كير دايی رو گرفت دستش و شروع كرد واسش جلق زدن. آب دايی كه اومد مامان اونوگرفت به طرف سينه هاش و پاشيد روی سينه هاش. بعد افتاد روی دايی و بیحال افتادن. منم كه اونقدر دست رو كيرم كشيده بود آبم اومده بود بی سروصدا رفتم بيرون. وقتی يك ساعت ديگه برگشتم خونه دايی نبود و مامان تازه از حموم برگشته بود يه دامن كوتاه تا زانوهاش پوشيده بود با يه تاب سينه باز و طبق معمول كرست نبسته بود. وقتی نگاش كردم باورم نميشد اين همونيه كه زير دايی بوده اونم تا يه ساعت پيش
     
#318 | Posted: 21 Apr 2011 16:29
بردگی برای معلمم

در سالهای ابتدایی مدرسه من شاگرد نسبتا کودنی بودم و همواره کارهایی می کردم که باعث خنده دیگران میشد.اما در دبیرستان اتفاقی افتاد که خیلی جالب بود بطوری که مسیر زندگی منو تغییر داد.دبیر جدید انگلیسی من در سال دوم بسیار زیبا بود . خانم تاچر تقریبا 30 ساله بود. از آنجایی که من شاگرد درس نخوان و شلوغی بودم در کلاس باعث خنده همکلاسیام و به هم خوردن نظم کلاس .می شدم.و به همین علت هم خانم تاچر بارها منو از کلاس بیرون کرده بود
اما یک روز که طبق معمول باعث به هم خوردن نظم کلاس شدم خانم تاچر به من گفت که بعد از کلاس بمونم تا منو ادب کنه.بعد کلاس من برگشتم توی کلاس پیش خانم تاچر.او به من گفت : کریستینا میز منو تمیز کن . من هم میز رو کمی جمع و جور کردم.زمان می گذشت .سپس خانم تاچر به سمت در کلاس رفت و در رو بست و اونو قفل کرد بعد برگشت و روی صندلی نشست . کفشهاشو درآورد وبعد جورابهای نازک بلند و سیاهش رو از پاش کشید بیرون.من چیزی نمی فهمیدم جز اینکه دیدم خانم تاچر پاهای خیلی زیبایی داشت و یک انگشتر نقره ای با یک نگین قرمز تو انگشت پاشون کرده بودن.خانم تاچر گفت : کریستینا یه لحظه بیا اینجا.من رفتم جلو نزدیک معلمم کنار میز ایستادم.خانم تاچر گفت : کریستینا میخوای این درس رو پاس کنی .گفتم : البته خانم تاچر.او گفت : ولی من قصد ندارم توی این درس به تو نمره قبولی بدم برای تو خیلی دیر شده که خودتو به سطح کلاس برسونی و نمره قبولی بگیری اما اگه تو .دستور منو قبول کنی به تو نمره قبولی میدم
اون چیه خانم تاچر ؟ فقط بگو موافقی یا نه؟ من البته که موافقم ولی خوب بگید شرط چیه.خانم تاچر گفت : کریستینا زانو بزن.من هم روی زمین در مقابل معلمم زانو زدم.گفت : حالا خم شو جلو تا صورتت بین انگشت های پاهای من قرار بگیره.من پرسیدم ولی چرا ؟ خانم تاچر گفت : هیچ کس حرف احمقی مثل تورو باور نمیکنه اگه بگی که من بهت گفتم پاهامو بو بکشی ولی در عوض من می تونم تورو مردود کنم. پس خم شو بینی ت رو به پاهام بچسبون و دهنت رو ببند و بو بکش.من شوکه شده بودم.خم شدم و بینی مو لای انگشت های پای معلمم بردم و دهنم رو بستم و وقتی می خواستم نفس بکشم مجبور بودم پاهای عرق کرده خانم تاچر رو بو کنم.خانم تاچر گفت : خوب بگو چه بویی میده ؟ از صبح تو کلاس پاهام توی کفشهام بوده و کلی عرق کرده .جواب بده برده من چه بویی میده ؟ سپس خانم تاچرپاهاشو روی لبهای من گذاشت و فشار داد .نم روی پاهاشو و بوی عرقش رو احساس میکردم.او گفت : از امروز به بعد تا آخر ترم تو باید هر روزبعد کلاس پاهای عرق کرده و نمدار منو با زبونت تمیز کنی در حالیکه من روی صندلی می شینم و کاغذهامو مرتب می کنم.اما نه ممکنه این به اندازه کافی پست کننده نباشه با تو باید خشن تر از این رفتار کنم.روی زمین دراز بکش.من روی زمین دراز کشیدم خانم تاچر پای چپش رو روی صورت من گذاشت و خیلی محکم فشار داد و بعدبا انگشت بزرگ پای راستش با لبهای من بازی کرد.من متوجه شدم که زیر پاهای خانم تاچر خیلی نمناک و کثیفه.خانم تاچر گفت از این به بعد فکر نمیکنم توی کلاس بخندی چون به قدرت من پی بردی.حالا بلند شو و با زبونت پاهامو خوب تمیز کن.من بلند شدم و با زبونم پاهای خانم تاچر رو اونقدر لیس زدم تا کاملا تمیز شد.بعد گفت حالا برو و من به سمت در حرکت کردم ولی خانم تاچر منو صدا زد و گفت بیا جایزه امروزت رو بگیر و بعد برو.خانم تاچر آب دهنش رو تف کرد رو زمین و گفت اینو بخور.من حالم داشت به هم می خورد ولی مجبور بودم خم شدم .آب روی زمین رو خوردم و بعد اجازه داد که برم.
     
#319 | Posted: 21 Apr 2011 16:34
داستان سکس مهیار بادختر همسایه

به تدريج که آدم به سن بلوغ ميرسه و بقول معروف مرد ميشه، دلش ميخواد يه جورايي هم تغييراتي در زندگيش بده. توي زندگيش يک دختر قشنگ باشه که آدم دوستش بداره، براش هديه بخره، شعراي عاشقانه براش بنويسه، هر از گاهي ببينتش و بالاخره….. حالي به حولي! منهم مثل خيلي از پسرها همينطور بودم. از لحاظ مردي که مطمئن بودم مرد شدم، ولي هنوز موقعيتش پيش نيومده بود تا از آلت مردانگيم استفاده کنم! دنبال يک مورد مناسب، يعني يک دختر خوب ميگشتم تا زود عاشقش بشم و مردونگيم رو براش بکار بگيرم! هروقت به حمام ميرفتم و خودم رو لخت ميديدم با خودم ميگفتم: بالاخره همه چيزهايي که خدا آفريده حکمت داره و حيفه که آدم از موهبتهايي که خدا بهش داده استفاده نکنه! اندامهاي جنسي با اين ظرافت و قشنگي چرا بايد سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگيره. اصلا” شايد زبونم لال من به اون سن نرسيدم، اون وقت چي؟ حيف نيست ناکام از اين دنيا برم ؟! مدتها بود که اين افکار مغز منو پرکرده بود و تصميم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهاي خداداديم استفاده کنم.ولي چطوري ؟ آخه دوست دختر چيزي نيست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، يکيش رو بخره و بياره خونه. تازه بايد خونه خالي هم داشته باشه! واقعا” زندگي چقدر سخته!! بالاخره چاره اي نبود بايد براي خودم کسي رو پيدا ميکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنيم و به يکجاي امن بريم و باهم حال کنيم! دست بکار شدم و اول ليست تمام دخترهايي رو که ميشناختم نوشتم. بعضي هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم. دخترهاي فاميل نزديک مثل دخترخاله و دخترعمو و…. هم که ناموس آدمن و نميشه باهاشون کاري کرد! از بين غريب ترها چندتاشون خيلي افاده اي بودن، اونها رو هم حذف کردم. يکي از دوستاي بابام هم دختر خوشگلي داشت ولي اونها به يک شهر ديگه رفته بودن و نميشد باهاش مکاتبه اي حال کرد! از بين اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقي موند تازه اين دوسه تاهم اين قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم ميخورد. توي اين فکربودم که دنياچقدر کوچيکه و من چقدر بدبختم که هيچ دختر مناسبي براي من پيدا نميشه.با ناميدي کنارپنجره اومدم تا غروب غمگين خورشيد رو نگاه کنم که يهو چشمم به خونه همسايه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسيده بود… يادم اومد… مرجان دختر همسايمون… دبيرستاني و همسن و سال خودم، خوشگل و زيبا،با وقار، تازه هرروز ميتونستم از پنجره اتاقم هم ببينمش! خدايا متشکرم. خانواده مرجان سالهاهمسايه ما بودندو اونها رو خوب ميشناختم.خونه اونها درست روبروي منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خيلي راحت ميتونستم حياط خونه شون رو ديد بزنم.من و مرجان وقتي بچه بوديم اکثر اوقات توي کوچه باهم بازي ميکرديم.ولي بتدريج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد. آخه پسربچه ها از اينکه با يک دختر دوست باشن خيلي خجالت ميکشن. (ولي وقتي مرد شدن ميخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهي بدون هيچ منظوري ازپنجره اتاقم اونو توي حياط خونه شون ميديدم. پوست روشن با موهاي خرمايي و بلند داشت.معمولا” دامن کوتاه ميپوشيد که ساق پاهاي سفيدش از اون بالا کاملا” معلوم بود.اندام متوسطي داشت که سينه هاش مثل دوتا انار در بالاي اون خودنمايي ميکرد.عجيبه که من تابحال متوجه اين همه نعمت خدادادي که اطرافم بود نشده بودم و بي تفاوت از کنارش ميگذشتم! ولي حالا ديگه متوجه همه اين زيبايي ها شده بودم و تصميم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم. مرجان براي من بهترين بود. از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بيشتر اوقات کنار پنجره ميومدم تا شايد بتونم اونو ببينم.ولي مشکل اصلي اين بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده… اگه نخواد باهم دوست باشيم… اگه نذاره باهم حال کنيم… اونوقت چي؟ همه دنياي من در مرجان خلاصه شده بود و بايد به هرقيمتي که شده شکارش ميکردم. ولي چطوري ؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توي راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر ميکردم. وقتي مدرسه تعطيل شد عمدا” بخونه نرفتم و توي کوچه پرسه ميزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببينم. آخرکوچه ايستادم تا وقتي مرجان اومد درخلاف جهت همديگه راه بريم و صورتش رو ببينم وشايد بتونم به بهانه اي سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کيف مدرسه اش از سرخيابون پيدا شد. منهم در جهت روبروي او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش ميومد. بااون مقنعه آبي، زيبايي صورتش بيشتر شده بود. حتي راه رفتنش هم بنظرم قشنگ ميومد.بتدريج به هم نزديکتر ميشديم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا” روم نميشد مستقيم توي صورتش نگاه کنم چه خواسته با اينکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشيمون شدم و ميخواستم برگردم ولي اينطوري بدتر بود و پيش خودش فکرميکرد چقدر بي ادب هستم که تا اون رو ديدم برگشتم. به چندقدمي هم رسيديم، حالا ديگه صورتش رو بطور کامل ميديدم. چقدر زيبا بود. چرا درخلال اين همه سال متوجه اين زيبايي نشده بودم ؟ عشق چشم دل آدم رو بازميکنه ! خيلي هيجان داشتم. فکرميکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صداي ضربان قلبم رو خودم هم ميشنيدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. واي خداي من چه نگاه گرم وگيرايي. دلم ميخواست همون موقع بهش بگم عزيزم اجازه ميدي من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتي منو ديد لبخند زد و سلام کرد. آنقدر مجذوب او شده بودم که يادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگي سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چي بگم.مرجان پرسيد:خانواده چطورند ؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از اين اشتباه خنديديم. من قبلا” مرتب مرجان رو ميديدم ولي تاحالا اينطوري نشده بودم.دست و پاهام بي حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته ميکردم. اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهيار مثل اينکه کسالت داريد، چون صورتتون خيلي قرمز شده! راست ميگفت، خودم هم احساس ميکردم که از صورتم داره بخار بلند ميشه! با دستپاچگي جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خيلي محترمانه خداحافظي کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه ميکردم. واقعا” تب کرده بودم. تب عشق! به خونه برگشتم. اولين برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خيلي معمولي بود ولي تاثيرزيادي روي من گذاشت. حالا ديگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره ميگذروندم تا هروقت مرجان به حياط خونه شون بياد، بتونم ببينمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبديل شده بود و مدام تصوير اونو پخش ميکرد ! گاهي براي درس خوندن به حياط ميومد و کتابش رو بدست ميگرفت و راه ميرفت. گاهي براي نرمش ميديدمش. وقتي طناب بازي ميکرد نميتونستم از سينه هاش که بالا وپايين ميپريدند چشم بردارم. همش در حسرت اين بودم که بتونم اون سينه هاي قشنگش رو لمس کنم.ولي از همه اينها قشنگتر وقتي بود که لباسهاي شسته اش را روي بند پهن ميکرد.من مخصوصا” عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسليقه بود.هميشه بهترين رنگها رو انتخاب ميکرد و اونها رو با ظرافت خاصي روي بند لباس پهن ميکرد. شايد هم عمدا” اونها رو طوري آويزون ميکرد که من ببينم و حشري بشم! من سعي ميکردم هرروز به بهانه هاي مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صميمانه تر شده بود و من کمتر خجالت ميکشيدم. بعد از مدتي متوجه شدم که مرجان بيشتر از سابق به بهانه درس خوندن يا ورزش به حياط مياد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضي وقتها آرايش دخترانه اي ميکرد و تاپ و شلوارک کوتاهي ميپوشيد و ساعتها در حياط خونه شون وقت ميگذروند. از خودم ميپرسيدم يعني او متوجه منظور من شده و به عمد اين کارها رو انجام ميده ؟ يعني ميشه مرجان هم منو دوست داشته باشه ؟ قلبم گواهي ميداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رويش نميشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اينو از نگاهش، از لبخندهايي که توي کوچه بمن ميزد، و از اينکه هميشه توي حياط بود وجلب توجه ميکرد، ميفهميدم. اين اواخر ديگه ارتباط پنجره اتاق من به حياط اونها خيلي قوي شده بود ! مادرم سالي يکبار آش نذري ميپخت و بين در و همسايه و آشنايان پخش ميکرديم. روز پختن آش، پابپاي مادرم بهش کمک ميکردم. مادرم هم مدام منو دعا ميکرد و ميگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پاي ديگ آش نشسته بودم و اونو هم ميزدم و توي دلم ميگفتم: خدايا من مرجان رو ميخوام، ما رو بهم برسون ! (نميدونستم دعاي اونروزم اينقدر زود مستجاب ميشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبي پوشيدم و تيپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسايه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسيد. بخت با من يار بود و مرجان خودش براي گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معني داري زديم. با نگاهش بمن ميگفت که خيلي وقته منتظرم بوده. چادري که بسرکرده بود نميتونست زيبايي صورتش رو مخفي کنه. تازه سينه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجي که پوشيده بود کاملا” مشخص باشه. موقعي که کاسه رو از من ميگرفت عمدا” دستم رو بدستش کشيدم. خيلي نرم و لطيف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سينه هاش رو ميخوردم که مرجان روبمن گفت: « آقا مهيار يادتونه قديمها که بچه بوديم روزي که شما آش ميپختيد، توي خونه تون ما باهم بازي ميکرديم؟ يادش بخير چقدر خوش ميگذشت، اون موقعها ما بيشتر از الان باهم بوديم. » ديگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون ميده، بدون معطلي گفتم من هميشه بياد شما هستم ولي اين اواخر کمي گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون ميرسيدم. ولي پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت ميکنن و شما اگه دوست داشتيد ميتونيد بيايد تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنيم.ف کر ميکردم الان محکم ميزنه توي گوشم يا اينکه هرچي فحش بلده بارم ميکنه و در رو ميبنده. ولي اصلا” اينطوري نشد،مرجان لبخند شيطنت آميزي زد و گفت: پس فردا ؟ حتما” ! خدايا ازت متشکرم که نذر منو به داين زودي ادا کردي.با خوشحالي به خونه برگشتم. ديگه سر از پا نميشناختم. به برادرم گفتم بره بقيه آش ها رو پخش کنه و خودم يکراست به حمام رفتم تا به ياد مرجان يه جلق درست و حسابي بزنم ! در فاصله اين دو روز من فقط در اين فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و بار اول چطوري باهاش حال کنم. از شما چه پنهان يواشکي چندتا فيلم سوپر هم نگاه کردم، ولي هيچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپيشه توي فيلم نبوديم که راحت بتونيم همديگه رو بکنيم !! صبح روزي که خانواده ام منو تنها ميگذاشتن و به مسافرت ميرفتن با خوشحالي اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا” نگران من نباشيد و هرچقدر دلتون خواست باخيال راحت اونجابمونيد! اتفاقا”همين موقع بود که مرجان هم از خونه بيرون اومد و بعد از احوالپرسي به مادرم گفت خانم شماخيالتون راحت باشه،مگه ما آقامهيار رو تنها نميذاريم ! خانواده ام بسوي مشهد حرکت ميکردن و من در حاليکه به مرجان خيره شده بودم براي آنها دست تکان ميدادم.به خونه برگشتم. هردقيقه برايم يک ساعت و هرساعت برايم يکروز طول ميکشيد. پس اين دخترهمسايه کي ميخواد بمن سر بزنه و منو از تنهايي در بياره ؟ مدام پشت پنجره منتظر ايستاده بودم تا اومدنش رو ببينم.ناهارم رو با بي ميلي خوردم. همش ميترسيدم نکنه نياد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هيچ خبري از مرجان نشد . يه دفعه فکري بخاطرم رسيد : آخه اون براي اومدنش يه بهانه اي ميخواست، همينطوري که نميتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشيم ! به تراس رفتم. يکي از شورتهاي خيلي قشنگم رو که شسته بودم و روي رخت آويز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختي که بود به حياط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمي بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هيچ خبري نبود.مدتي گذشت تا اينکه براي نرمش به حياط اومد. نگاهي به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خنديد. بعد کنار ديوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اينکه دختر نامحرم داشت شورتم رو ميديد خيلي خجالت کشيدم !! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم. بيشتر از يک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آيفون رو برداشتم. شنيدن صداي مرجان از پشت آيفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. براي اينکه کسي نبيندش فورا” بالا اومد. سلام عليک گرم و صميمانه اي باهم کرديم. باهاش دست دادم.وقتي دستم روگرفت يه حالي شدم! ميخواستم ببوسمش، ولي هنوز خيلي زود بود. من و مرجان داخل پذيرايي اومديم و روبروي هم نشستيم. مدتي به سکوت گذشت. نميدونستم در اين موقعيت چکار بايد بکنم. بي اختيار پرسيدم از اين طرفها؟ با خنده معني داري گفت: يکي از لباسهاي شما توي حياط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خنديديم. از جا بلند شدم و موزيک ملايمي گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش ميکردم. مرجان روسريش رو در آورد. موهاي فوق العاده زيبايي داشت. به سمت او رفتم و از سبد روي ميز يک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجيبي داشتيم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بوديم تا اون يکي شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خيلي راحت دستش رو توي دستم گذاشت. حالا ديگه ميتونستم باخيال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتي دستش رو بوسيدم ديگه طاقت نياورد و منو بغل کرد و بوسيد. من گيج شده بودم و نميدونستم چکار بايد بکنم. آخه توي اون فيلمها از اين صحنه هاي احساسي نبود که آدم ياد بگيره ! خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاري ميخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم: اون داشت با من حال ميکرد ! من بي تجربه براي اينکه کم نيارم هرکاري که اون ميکرد منهم ميکردم. يه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو ميخورد منهم لبش رو ميخوردم. خيلي خوشمزه بود! يه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکني! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به ليسيدن و خوردن گردنش کردم. بوي عطرش منو مست کرده بود و هرچي ميخوردم سير نميشدم.دستم رو که روي پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتياط از روي لباس روي سينه اش گذاشتم.احساس لمس سينه يک دختر براي اولين بار غيرقابل توصيفه. دلم ميخواست محکم فشارش بدهم،ولي ميترسيدم دردش بياد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل ليمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه ميکشيد. او منو ميبوسيد و با دستش سينه ام رو نوازش ميکرد. دکمه بالايي پيراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهاي سينه ام با دستش خيلي لذت ميبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز ميکرد تا راحت بشم! درست در لحظه اي که من خيلي تحريک شده بودم و ميخواستم يه قدم ديگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پريد و گفت:من بايد برم،الان مامانم از خريد برميگرده و همه چي لو ميره. دليلي براي اصرار وجود نداشت.با دلخوري از جا پاشدم و پرسيدم پس کي مياي باهم باشيم؟ همينطور که خودش رو مرتب ميکرد گفت سعي ميکنم فردا براي ديدنت بيام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بيام نيم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روي بند پهن ميکنم تا بفهمي،تو هم که هميشه کنار پنجره هستي و منو ميبيني !! خيلي خجالت کشيدم. نميدونستم که در تمام اين مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و ديد زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پايين انداختم.چونه منو گرفت و بوسيد و گفت خجالت نکش،من در تمام اين روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو ميبيني،مخصوصا” وقتي با خودت ور ميرفتي خيلي خوشم ميومد ! ديگه ميخواستم زمين دهن بازکنه و منو ببلعه، يعني اون حتي جلق زدن من پشت پنجره رو هم ديده بود!! چه افتضاحي! موقع خداحافظي، مرجان شورت منو از توي جيب لباسش درآورد و گفت:راستي اين توي حياط ما افتاده بود. خيلي خوشرنگه يادت باشه فردا همينو بپوشي، خيلي بهت مياد! من با خوشحالي زايدالوصفي مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هواي ديگه اي داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توي حياط همسايه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم ميخواست منو با اين شورت خوشکل ببينه نبايد چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسيد که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توي حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوي عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهاي زايد بدنم رو تراشيدم تا کيرم سفيدتر و بلندتر بنظر بياد. وقتي خودم رو توي آينه ديدم از اون تن و بدن سفيد توي اون شورت قرمز راه راه كيف کرده بودم. واااي…. خوش به حال مرجان که ميخواد منو بغل کنه! لباس راحتي پوشيدم و در انتظار ديدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماري ميکردم. خوشبختانه طولي نکشيد که مرجان با حوله و لباسش به حياط خونه شون اومد تا اونها رو روي رخت آويز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دريچه ديده ولي عمدا” سرش رو بالا نميکنه. ديگه دل توي دلم نبود. طبق قرارمون بايد تا نيم ساعت ديگه پيش من ميومد. فقط مسئله بي تجربگيم منو آزار ميداد. من قبلآ از اين کارها نکرده بودم و نميدونستم چطوري با دخترها حال کنم. شايد اگر ميفهميد که من تجربه دختربازي ندارم، از من خوشش نميومد، اصلا” هم دلم نميخواست توي دلش به سادگي من بخنده. ولي مجبور بودم حقيقت رو بهش بگم. بالاخره حقيقت بهتر از هرچيزيه. بابرخوردي که ديروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بي تجربه نيست. اين مسئله تهاجم فرهنگي همه جوونها رو فاسد کرده ! توي اين فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زيباترين صداي زنگي بود که در تمام عمرم شنيده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تيره و لباس رسمي که پوشيده بود منو به شک انداخت. ازش پرسيدم مگه قراره جايي بري؟ او که از اين همه ساده دلي من خنده اش گرفته بود با نيشخندگفت:به مامانم نميتونستم بگم که دارم ميرم خونه پسر همسايه !! هردومون خنديديم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه هاي مانتوش رو يکي يکي باز کرد. يک تاپ و شلوارک زرد و نارنجي پوشيده بود که رنگش منو حسابي تحريک ميکرد. من نميتونستم ازش چشم بردارم. روبروي من نشست و همينطور که فنجان چايي رو برميداشت پرسيد: مگه تاحالا دختر نديدي که اينطوري نگاه ميکني؟! منم از روي سادگي گفتم نه ! نميدونم چي شد که يه دفعه توي اون وضعيت بحراني صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همينطور که دستش رو توي دستم گرفته بودم و با انگشترش بازي ميکردم سرم رو پايين انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خيلي دوست دارم و دلم ميخواد باهم باشيم، ولي راستش نميدونم وقتي ما باهم هستيم چکار بايد بکنم ! مرجان که از اين اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توي دستش گرفت و با غرور گفت: عيبي نداره عزيزم من خودم بهت ياد ميدم، فقط بايد به حرفهاي من خوب گوش بدي تا هردومون لذت ببريم ! تنها کاري که دراون موقع به ذهنم رسيد اين بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداريم. من مثل بچه ها دستم رو توي دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتيم. نگاهي به در و ديوار و عکسهاي اتاقم انداخت. با کنجکاوي اونها رو ورانداز ميکرد. يه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اينجا حياط خونه ما خيلي خوب معلومه، اين مدت خوب منو ديد ميزدي و صفاميکردي ! باخجالت ازش پرسيدم از کي متوجه حضور من در پشت پنجره بودي ؟ همينطور که پرده اتاق رو ميکشيد گفت: هميشه ميديدمت ! فکر کردي اون همه قدم زدن و طناب بازي کردنم توي حياط بدون حکمت بود ؟! باخودم فکر ميکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو ميکرده، ولي حالا ديگه احساس ميکردم جاي شکار و شکارچي باهم عوض شده! مرجان کنار من روي تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش يه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کرديم. بدن همديگه رو از روي لباس نوازش ميکرديم و خودمون رو بهم ميماليديم. البته من فقط تا اينجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسيدم حالا چکار کنيم؟ و مرجان مثل خانم معلمهاي خوشکل و مهربون گفت: اول بايد لباسهامون رو دربياريم! با اون تاپ و شلوارکي که پوشيده بود، خودش که تقريبا” نيمه لخت بود، پس منظورش اين بود که من بايد لخت بشم. از خجالت خيس عرق شده بودم. نميدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر اين قدر خجالت نکش، اول تو بيا لباسهاي منو دربيار. لباسش دو تيکه بيشتر نبود ولي واقعا” نميدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روي رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زيربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پايين بردم و تاپش رو بالا کشيدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سريع درآوردم.پوست سفيد بدنش با شورت توري مشکي منو حسابي حشري کرده بود. در حاليکه ميبوسيدمش سينه هاش رو بادستم فشار ميدادم. خيلي سفت شده بود و نوکشون بيرون زده بود. دستش رو از روي شلوار روي کير من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زيپ شلوارم رو پايين کشيد. حالا ديگه شرم و حيا رو از ياد برده بودم. کمرم رو کمي بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربياره. بهش گفتم عزيزم همون شورتي رو پوشيدم که خواسته بودي. از ديدن منظره کيرشق شده من توي اون شورت قرمز اينقدر خوشش اومد که ديگه يادش رفت بايد پيرهنم رو دربياره و سرش رو روي کيرم گذاشت و از روي شورت ميبوسيدش. من مجبور شدم خودم دکمه هاي پيراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نيمه نشسته روي تخت دراز کشيدم. اولين باري بود که کسي کير منو لمس ميکرد. خيلي خوشم اومده بود . مرجان به آرومي شورت منو پايين ميکشيد و قسمتهاي بالاي کيرم رو بادستش نوازش ميکرد. موقعي که کش شورت از روي کيرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده ! حالا کير شق شده من باتمام وجود براي مرجان خودنمايي ميکرد. کيرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پايين کشيد.نوکش رو بوسيد و از اونجا تا بيضه هام رو بو کرد. بعدش خيلي آروم کير منو وارد دهانش کرد. نميتونم احساسم رو درست بيان کنم. فقط ميتونم بگم يه چيزي بود شبيه غلغلک ولي خيلي لذتبخش تر. من هميشه از اينکه کسي موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خيلي بدم ميومد، ولي اونروز عاشق صداي ملچ و ملوچ مرجان بودم ! معلوم بود که خيلي باتجربه ست.
     

#320 | Posted: 22 Apr 2011 12:07
کد بانو قسمت نهم

یه ساعتی تو یکی از پارکها نشسته بودمو فکر میکردم..به نظر خودم رفتارم درست نبود خب اگه منم بودم شاکی میشدم پرستو با همکار مردش خصوصی حرف بزنه و به منم چیزی نگه...حق داشت قاطی کنه..ولی خب نباید چیزی بدونه ممکنه فکر کن مژگان کارش همینه که مخ ملتو بزنه...ممکن بود بیشتر روش حساس شه...باید یه مزخرفاتی سر هم میکردم تا ساکت شه..اصلا اول باید برم منت کشی ...حرکت کردم سمت خونه...مثلا می خواستیم بریم گردش این مژگان حسابی گردشمونو خراب کرده بود..دلمم نمیامد فحشش بدم..یک ساعت بعد خونه بودم..ماشینو بردم تو حیاط...خودمم پیاده شدمو رفتم طرف خونه...سوت و کور و ساکت بود...فنجونهای قهوه ظهر هنوز رو میز بود..این نشون میداد پرستو قهره...یا شایدم اصلا خونه نیست..چون کفشاشو ندیدم...بلند صداش زدم هیچ جوابی نیومد...رفتم بالا..همه اتاقها رو سرک کشیدم و صداش زدم..خونه نبود...لعنتی ...پیرهنمو در آوردمو انداختمش رو تخت..لخت دراز کشیدم رو تخت...کلافه کلافه بودم...یعنی اینقدر ناراحت شده بود که نیومده بود خونه...خاک بر سرت فرشید عرضه نداشتی همون موقع مخشو بزنی راضیش کنی...حالا کارت در اومد...گوشیمو برداشتمو شماره موبایلشو گرفتم...بعد از سه تا بوق ریجکت شد..باید صبر میکردم یه کمی آروم شه..دراز کشیدم رو تختو چشمامو بستم..بدون اینکه بخوام خوابم برد..وقتی چشمامو باز کردم ساعت 6 بود..یعنی سه ساعت خوابیده بودم..گیج و خواب آلود بلند شدمو دوباره پرستو رو صدا زدم..دیگه تا الان باید میومد...اما جوابی نمیشنیدم..هنوزم نیومده بود..بدتر از همه اینکه نمی دونستم کجاست...دوباره شماره موبایلشو گرفتم...خاموش بود..یعنی چی؟؟..چه غلطی داره میکنه گوشیشو خاموش کرده؟؟..اصلا کجاست...شماره خونه مادرشو گرفتم..با هزار مقدمه گفتم پرستو خونه نیست میخواستم ببینم اونجاست یا خونه دوستاشه...اونجا هم نبود...مطمئن بودم خونه کسی غیر از دوستاش نرفته..اهل خونه فک و فامیل رفتن نبود...دوست زیادی هم نداشت...باید صبر میکردم تا خودش بیاد خونه...خیلی گشنم بود..اومدم پایین تو آشپزخونه و یه نگاه به یخچال کردم ...گشنم بود ولی میلم نمی کشید...باید پرستو رو پیدا میکردم..نشستم رو صندلیهای توی آشپزخونه که صدای در خونه اومد...پریدم جلوی پنجره...خودش بود پرستو بود...نفس راحتی کشیدمو سعی کردم دیگه جو رو کنترل کنم باز دعوامون نشه...خب بیشتر من مقصر بودم..پرستو که اومد تو خونه از آشپزخونه رفتم بیرونو جلوی در ایستادم...بدون اینکه نگام کنه از جلوم رد شد..آستین مانتوشو گرفتمو گفتم سلام ...کجا رفته بودی نگران شدم...آستینشو از دستم کشید بیرون و سریع رفت بالا...خودش خوب میدونست از این رفتارهای بچگانه متنفرم...دلم میخواست به جای این همه ادا و اصول بیاد مثل آدم بشینیم با هم صحبت کنیم...با اینکه مطمئن بودم در اتاق قفله بازم حرکت کردم به طرف اتاق...دستگیره رو چرخوندمو دیدم در قفله...از پشت در گفتم من معذرت میخوام که عصبانی شدمو داد زدم...تو که میدونی کار شرکت ما چه جوریه..سودش به یه قسمت میرسه ضررش به کل شرکت...خب عصبانی شدم وقتی حمیدی گفت یه سری پروژه ها ناقصه...از توی اتاق صداش اومد که داد زد تو به خاطر اون ایکبیری سر من داد زدی...به خاطر یه منشی که فقط قر و غمزه بلده...حتما واسه همینم استخدام شده...خونسرد گفتم من که معذرت خواهی کردم...به خاطر اون نبود..به خاطر اینکه من اون لحظه کلافه بودمو تو هم گیر داده بودی چی شده...درو باز کن ...دوباره از پشت در گفت الان حوصله ندارم...اومدم لباسمو عوض کنم برم پیش شیما..من شام اونجام...یه چیزی بگیر واسه خودت بخور...با اینکه خیلی عصبانی شدم اما هر جوری بود خودمو کنترل کردمو گفتم عزیزم من دوست ندارم بدون من خونه شیما بری...بذار یه شب دیگه هر دو با هم میریم..فریاد زد : اتفاقات توی خونه به تو ربطی نداره...دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم منم فریاد زدم من نمیخوام وقتی نیستم بری خونه اونها..باز میخوای اون مرتیکه بشینه دیدت بزنه...تو هم که بدت نمیاد..اصلا شعور نداری که بفهمی یکی داره می خورتت باید باهاش کمتر قاطی بشی...مثل اینکه دیشبم خیلی بهت خوش گذشته باز الان داری میری اونجا...اونم واسه شام که اون یارو خونه است...رفتم عقبتر و منتظر جواب پرستو شدم...در اتاقو باز کرد و دیدم مانتوی سبزشو پوشیده با یه شلوار جین آبی ...شال و کیف و کفششم ست کرده بود با مانتوش...از اینکه اینقدر به خودش میرسید و میرفت خونه شیما متنفر بودم...میدونست من حساسم به اونها عمدا کارشو تکرار میکرد..شایدم میخواست جلوی شیما کم نیاره..هر چی بود نمیخواستم بذارم با اون وضع بره خونه شیما که شوهرش تا صبح صد بار به یاد پرستو جق بزنه...بدون اینکه به من نگاه کنه اومد از پله ها بره پایین که جلوش وایسادمو گفتم من اجازه ندادم تو بری...اگه خیلی حوصله ات سر رفته میبرمت خونه مادرت یا هر جای دیگه که دلت خواست..ولی تنها بدون من حق نداری شام بری خونه شیما...اگه خیلی هم دلت میخواد شیما رو ببینی میتونی بری ولی نه خونه اشون واسه شام...هر وقت شوهرش نبود میتونی بری مگه اینکه منم باهات باشم...منو پس زد کنار و گفت برو کنار ..یادت باشه تو شاید رئیس مژگان باشی اما رئیس من نیستی..دفعه آخرت باشه فرشید که واسه من تعیین تکلیف میکنی...خودت هر کاری دلت میخواد میکنی بعدم فکر میکنی میتونی ماستمالیش کنی...منو گذاشتی تو ماشین با اون هرزه رفتی خصوصی صحبت کنی..مگه شرکت شما چه غلطی داره میکنه که همه چیش خصوصیه؟؟..برو کنار...بازوشو گرفتمو آهسته هلش دادم سمت دیوار که نتونه از دستم فرار کنه..اینقدر عصبانی بودم که همه بدنم داغ شده بود..رفتم جلوشو گفتم ببین پرستو داری با من لج میکنی...من همه چیو بهت گفتم اما تو داری حرف خودتو میزنی...این کارو نکن...زندگیمونو به خاطر یه مشت آدم بی خاصیت و حرفهای مفت خراب نکن...تو الان با من اومدی بیرون این لباسهاتو نپوشیده بودی حالا اومدی به خاطر شیما و شوهرش لباستو عوض میکنی..شاید اگه با همون ظاهر میرفتی بهت چیزی نمیگفتم..اما از اینکه با من لج میکنی عصبانیم...دست کشید روی موهاشو صافشون کرد و گفت وقتی مژگان خودشو واسه تو خوشگل میکنه منم خودمو واسه اونها خوشگل میکنم...دستمو بردم بالا که بزنم تو صورتش اما نتونستم..با اینکه تا آخرین درجه ممکن عصبانی بودم اما نتونستم..نتونستم دست به صورت قشنگ و ظریفش بزنم...فقط داد زدم اینقدر اسم اون آشغالو نیار..اون خودشو واسه من خوشگل نکرده...اگه یه بار دیگه از این حرفها ازت بشنوم پرستو کاری میکنم که تا آخر عمر یادت نره...حالا از جلو چشمم گمشو هر گوری میخوای بری برو...تقصیر منه که زود اومدم خونه باهات حرف بزنمو ببرمت بیرون...اگه اونقدر خودخواه بودم که تا شب نمیومدم خونه الان حالت جا اومده بود..اینا رو گفتمو رفتم توی اتاق...دیگه برام مهم نبود پرستو کجا میره فقط میخواستم بره...صدای گریه پرستو رو می شنیدم..با همون صدا و بین گریه میگفت من هر کاری میکنم تو ناراحت میشی...اصلا تو دوست داری همیشه من ناراحت باشم...خوبه منم برم با یکی قرار بذارم خصوصی حرف بزنم؟؟؟..طلبکارم شده...سر من داد میزنه...اینا رو میگفت و صدای گریه اش خونه رو برداشته بود..سیگارمو روشن کردمو رفتم جلوی پنجره...پک های عمیق و تند میزدم..انگار میخواستم زودتر تمومش کنم...
نمیدونم چقدر گذشت که من آرومتر شده بودمو صدای پرستو هم قطع شده بود..آهسته در اتاقو باز کردمو سرک کشیدم..هیچ خبری نبود..رفتم بیرون..صداش زدم پرستو....پرستوووووووو...خونه ای؟؟...جوابی نمیومد..نکنه رفته خونه شیما اینا...پس بالاخره کار خودشو کرد...سریع برگشتم گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به موبایلش...
* الو...
- پرستو..کجایی؟؟...نگران شدم...
* آخی...نگرانم میشی؟؟...
هر هر خنده اش داشت گوشمو کر میکرد..
- گفتم کجایی؟؟...خونه شیما هستی؟؟..
* آره..شیما جون سلام میرسونه...میگه تو هم بیا...
صدای خنده شیما میومد هی چرت و پرت میگفت که من متوجه نمیشدم ولی پرستو میخندید...
- پس بالاخره کار خودتو کردی آره؟؟..مگه بهت نگفتم نمیخوام بدون من بری اونجا؟؟...
* شب می بینمت...فعلا خدافظ...
گوشیو قطع کرد..اینقدر عصبانی شدم که میخواستم برم بکشمش..سرم تیر می کشید...نشستم رو مبل و چشمامو بستم...فکر نمیکردم پرستو اینقدر خودسر شده باشه...لجباز...هزار جور فکر اومد تو ذهنم باید پرستو رو آدم میکردم...اونم به روش خودش..با لجبازی...اولش تصمیم گرفته بودم شب راهش ندم خونه...ولی اینجوری که نمیشد تازه متهم میشدم که زنمو راه ندادم خونه...آبروریزی میشد...یه فکر بهتر کردم..شام واسه خودم از بیرون غذا گرفتم...نمیخواستم به کار پرستو فکر کنم...با این کارش منو قهوه ای کرده بود..تا موقع اومدن پرستو پای ماهواره بودم.....ساعت حدودا 12 بود که سر و صدای باز شدن درو اومدن ماشینش اومد...چند دقیقه بعد اومد تو و بدون اینکه به من نگاه کنه از پله ها راه افتاد طرف اتاق خواب...همون عطرشو زده بود..بوش آدمو مست میکرد..زیر چشمی نگاش میکردم خوشگل و ناز شده بود..رنگ سبز مثل فرشته ها معصومش میکرد..اما از دستش عصبانی بودم...به وسط پله ها رسیده بود که خیلی عادی گوشی تلفن رو برداشتمو الکی شماره موبایل مژگانو گرفتم.... عمدا با صدای بلند حرف میزدم..مثلا داشتم با مژگان حرف میزدم..دعا میکردم بداهم خوب باشه و ضایع نکنم...
الو...سلام خانوم حمیدی...این کلمه رو که گفتم صدای پای پرستو قطع شد..فهمیدم سر جاش ثابت ایستاده...ادامه دادم خوب هستین؟؟...بله ..از عصر تا حالا دارم شمارتونو میگیرم در دسترس نبودین نگران شدم...ممنون منم خوبم...ببخشید این وقت شب مزاحم شدم...خواستم بگم فردا صبح سر کوچه منتظر من باشید میام دنبالتون...باید بریم سر اون پروژه..نه...نه...زحمتی نیست خوشحال میشم...امشب زودتر بخوابید که واسه فردا خسته نباشید..امروز به نظرم یه کمی خسته میومدین...ممنون...پس فردا میبینمتون...قربان شما...تا فردا خداحافظ...بعد الکی گوشیو قطع کردم...همونجور که حدس میزدم پرستو نتونست خودشو کنترل کنه از همون بالا داد زد تو خجالت نمیکشی...من اینجا وایسادم باهاش اینجوری حرف میزنی...تو شرکت چیکار میکنی؟؟؟؟..از کی تا حالا با منشی میرن سر قرار؟؟..اونم تو میری دنبالش؟؟...دیگه حق نداری اسم منو بیاری...برو با همون منشیت خوش باش..اینو گفت و صداش بغض آلود شد و رفت تو اتاق...یه لحظه دلم واسش سوخت..اما واسش لازم بود...حالا می فهمید من چی میکشم وقتی با اون شکل و قیافه میره خونه شیما...البته میخواستم صبح بهش بگم که همش الکی بود و واسه این بوده که حرصش دربیاد...خنده پلیدی کردمو صبر کردم تا فضا عادی باشه و اگه در باز بود برم کنار پرستو بخوابم...نیم ساعت بعد رفتم بالا و دیدم در قفله...زیادم عجیب نبود...برگشتم پایین و رو مبل انتهای پذیرایی خوابیدم...
صبح بیدار شدمو هر چی جلوی در اتاق خواب آویزون شدم پرستو جواب نداد...لباسهام تو اون اتاق بود مجبور شدم بدون کت و شلوار با تیپ مسخره ای که مال گردش رفتنم بود برم سرکار...یه تی شرت پوشیده بودم با یه شلوار پارچه ای مشکی...تی شرت آستین کوتاهم خیلی تو ذوق میزد..تو محیط کاری اصلا با این تیپ نمی رفتیم...احدی خیلی به این چیزها اهمیت میداد..ولی چاره ای نبود..از خونه زدم بیرون با همون لباسهام..
تو شرکت همش حواسم به پرستو بود..میخواستم تا قبل از ظهر زنگ بزنم بهش همه چیو بگم..تو اتاقم نشسته بودمو فایلهای ساختمونی رو چک میکردم که مژگان در زد و اومد تو..یه سریع کاغذ و آت و آشغال آورده بود میگفت امضا کنم..میدونستم به این بهانه اومده تو اتاقم صحبت کنه..بهش اشاره کردم بشینه..یه کمی باهاش جدی بودم..ازش انتظار نداشتم به نعمتی اوکی بده..کار بدی کرده بود به نظرم..نشست رو صندلی و خیره شد به من..منتظربود من شروع کنم به حرف زدن..با برگه های توی دستم بازی میکردم بهش زیر چشمی نگاه کردمو گفتم خبر جدیدی ندارید؟؟..با من من گفت دیشب صد بار زنگ زده...باهاش صحبت کنید...من فکر نمیکردم اینقدر کنه باشه...اخمام رفت تو هم..گفتم شما چطور این فکرو کردین؟؟..این آقا 600-700 میلیون پول داده به شرکت..اون وقت به همین راحتی قید همه چیو بزنه و بره؟؟..خیلی بچگانه فکر کردید..میدونید اگه احدی بفهمه چی میشه؟؟..سرشو انداخته بود پایینو با ناخنهای بلند و لاک زده اش ور میرفت..دیگه واسه این حرفها دیر شده بود باید یه فکر اساسی میکردیم..تکیه دادم به صندلی و گفتم شمارشو بگیر یه صحبتی باهاش بکنم...بدون اینکه تو چشمام نگاه کنه گفت اینقدر بهم زنگ زده شمارشو حفظم...من میگم شما بگیرید..چپ چپ نگاش کردمو گوشی تلفنو برداشتمو گفتم بفرمایید...شماره رو گرفتمو زدم روی آیفون منتظر شدم...صدای نکره نعمتی از پشت خط اومد...
*بله؟؟..
- سلام عرض شد آقای نعمتی...صبح بخیر...اصلانی هستم از شرکت....تماس میگیرم...
* به به...حال شما؟؟..شرکت چطوره؟؟..رو به راهه ایشالا؟؟...عوامل خوب هستن؟؟..
- ممنونم...هم شرکت رو به راهه هم عوامل...راجع به یکی از عوامل تماس گرفتم...خانوم حمیدی که خاطرتون هست..البته فکر کنم این روزها حسابی فکرتونم مشغول کرده درسته؟؟..
* متوجه نمیشم...؟؟..یعنی چی؟؟..
- خوبم متوجه میشید..چون روزی صدبار تماس میگیرید و میگید یا به درخواست شما جواب بده یا کپی اسناد رو بده...بازم متوجه نمیشید؟؟..
* گیریم اینجوری باشه..طرف من شما نیستید...پیشنهاد منم قانونی بوده که ایشون موافق بودن...دیگه مشکل چیه؟؟..
- نه دیگه نشد..ایشون موافق نیستن..واسه همینم شما میخواید مدارک رو واسه شما کپی کنن..این شرط ما نبود..شما به چه حقی به منشی شرکت که اومده با شما صحبت کنه پیشنهاد میدی صیغه شما بشه...میدونید خانوم حمیدی میخواسته از شما شکایت کنه ما نذاشتیم؟؟..
* هه هه ...شکایت؟؟؟..اونوقت به چه جرمی؟؟..خواستگاری؟؟...مزخرف نگو مرد...
- خجالت بکش...شما جای پدر بزرگ خانوم حمیدی هستی...
* اونش به شما مربوط نیست...وقتمو نگیر...من با خودش حرف زدم از خودشم جواب میخوام..اگه نمیتونید پول منو برگردونید شرمون کم شه....خدافظ...
مرتیکه گوشی رو قطع کرد من موندم که تو دلم هزار تا فحش خواهر مادر بهش میدادم...بدبختیم این بود که نمیتونستم عصبانیش کنم اونوقت میومد میگفت پولمو بدین...احدی هم خره منو میگرفت..افتاده بودیم تو تله اش...با عصبانیت به مژگان نگاه کردم..کلافه و شرمنده به زمین خیره شده بود..بدون اینکه حرفی رد و بدل شه از جاش بلند شد و خواست بره بیرون که خواستم دلداریش بدم گفتم نگران نباشید...درستش میکنیم...فقط باید کاوه و احدی هم بدونن...منتظر جوابش بودم که با التماس گفت تو رو خدا تا اونجاییکه ممکنه سعی کنید خودتون حلش کنید..اگه کسی بفهمه و دهن به دهن بشه دیگه نمیتونم اینجا کار کنم...از اتاقم خارج شد...راستی تا حالا بهش فکر نکرده بودم اگه مژگان نباشه چی؟؟..چقدر کار منو راه انداخته بود با این همه عشوه و لوندی...چقدر دوست داشتم همیشه اینجا باشه..احساس میکردم ماله خودمه...بحث علاقه و عشق نبود..یه جور دیگه میخواستمش..انگار چون همیشه با من بوده فکر میکردم باید باشه...لازمش داشتم...نمیدونم چه حسی بود..هر چی بود تصمیم گرفتم خودم حلش کنم...
چند دقیقه بعد تلفن اتاقم زنگ خورد مژگان بود در کمال تعجب گفت خانومتون پشت خطن...بعدم وصل شد...پرستو...چی شده بود خودش زنگ زده بود..حتما فهمیده زیادی تند رفته...
* جوونم...سلام خانوم خانوما..
- سلام...زنگ زدم بگم امشب شام خونه مامانم ایناییم...زودتر تشریف بیارید ...من بعد از ناهار میرم...
* چشم..حتما...پرستو آشتی دیگه نه؟؟..
- میخوام برم یه دوش بگیرم...خیلی کار دارم...شب می بینمت..
* باشه باشه..فقط بذار یه چیزیو بگم بعد برو..ببین من دیشب...
-نمیخوام چیزی بشنوم...راستی مژگان جون چطور بود؟؟..رفتی دنبالش؟؟..خوش گذشت؟؟..
* نه عزیزم...نپر وسط حرفم بذار واست بگم ...من اصلا کاری با مژگان ندارم...دیشب که تو اومدی..
- بسه فرشید..حالم از این حرفها بهم میخوره...خودم دیشب دیدم ..نگران خستگیشم که هستی...اصلا واسم مهم نیست به جهنم...فقط میخوام امشب جلوی مامانم اینا عادی باشیم...اگه باهات گفتمو خندیدم خوشحال نشو میخوام کسی نفهمه..خدافظ...
* الوووووو...پرستووووو......
قطع کرد..دختره دیوونه مهلت نمیده من حرف بزنم...حالا چه غلطی بود من دیشب کردم...من که میدونستم پرستو روی مژگان حساسه دست گذاشتم روی همون نقطه...خب اونم همون کاری رو کرده بود که من روش حساس بودم...مغزم از کار افتاده بود..فکر نعمتی و مژگان مخمو اشغال کرده بود..باید چند جا میرفتم اما حوصله نداشتم..همه کارها رو سپردم به کاوه واسم انجام بده...تمام روز تو اتاقم فکر میکردمو سیگار میکشیدم

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
صفحه  صفحه 32 از 67:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  66  67  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.