| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 32 از 35:  « پیشین  1  ...  31  32  33  34  35  پسین »  
#311 | Posted: 10 Jul 2011 09:09
تعبیر تو

روی تخت دراز کشیدمو به اتاق تاریک خیره شدم..هیچی نمیدیدم همش سیاهی بود...به پهلو خوابیدمو به جای خالی اشکان نگاه کردم..تا چند دقیقه دیگه اشکان از سرکار بر می گشت و اینجا می خوابید..با دستم کشیدم روی بالشش و نوازشش میکردم...نور کمی که از پنجره روی بدنم افتاده بود توجهمو به خودش جلب کرد..با دست کشیدم روی بدنمو تا امتداد نور که روی کمرم رسیده بود کشیدم..چشمامو بستمو یاد حرف ایمان افتادم...بهم میگفت انگار بدن تو رو خدا از یه جنس دیگه آفریده..خیلی خوشگل و نازی...آرزوش بود یه بار منو با یه لباس دیگه غیر از این لباسهای بیرونم ببینه..میگفت حتما تو یه لباس دیگه مثل ماه میشی..اما من همه این توجه و اشتیاق رو از اشکان می خواستم...هیچ وقتم ندیدم...اشکان هیچ وقت دوست نداشت علاقه اش رو بروز بده..غرورش خیلی زیاد بود..با همه غرورش من دوستش داشتم اما اون بلد نبود عشقشو بهم نشون بده..شاید درست نباشه بگم بلد نبود...دوست نداشت..آره این بهتره..دوست نداشت..نمیدونستم چرا..متاسفانه غرور منم جوری بود که نمیتونستم بهش بگم لطفا علاقه ات رو به من نشون بده..من دوست دارم عشقتو بهم نشون بدی..هیچ وقت نتونستم اینو بهش بگم...بارها با همین سر و وضع و لباس خواب سکسیم جلوش چرخیده بودم فقط نگام میکنه و با خنده میگه ما هفته ای یکبار عملیات داریم...فکرهای شوم به سرت نزنه هااا...من گاهی فکر میکردم چون توی سکس با من سرده حتما دوستم نداره..مشکلی که بین ما بود اصلا سر گرم و سرد بودنمون نبود..سر عشقمون بود..سر توجه بود...اینکه چرا اشکان هیچ جوری توجهش به من جلب نمیشد..خب همه اینا کافی بود که من فکر کنم دوستم نداره و داره منو تحمل میکنه...منم همه عشقو علاقه ام رو به پای ایمان ریخته بودم...ایمان از همکارهای قدیمیم بود..زمانی که شاغل بودم توی یه آموزشگاه کار میکردم...اونجا باهاش آشنا شده بودم...همسن اشکان بود...28 سالش بود..با همه خصوصیاتی که من دوست داشتم...خونگرم وخوش صحبت...اجتماعی...از همه مهمتر اینکه کوچکترین تغییری رو روی من میدید و نظر میداد...خیلی بهم توجه داشت...اوایل فقط واسه رفع نیاز عاطفیم باهاش دوست شدم..فکر میکردم چه اشکالی داره ...خب ما فقط با هم حرف میزنیم...اما نمیدونستم تا کی میتونیم جلوی خودمون رو بگیریم...اصلا میتونیم یا نه ؟؟...ایمان یه پسرخوشتیپ بود که یه چهره معمولی داشت..ازنظر قیافه اشکان جذابتر بود..اما از لحاظ شخصیتی ایمان جذابتر بود..منم همینو میخواستم...جذب شخصیتش شدم....جذب زبون و رفتارش شدم...
اون روز صبح از خواب بیدار شدمو دیدم خیلی به اشکان نیاز دارم..شب قبلش هر چقدر خودمو بهش نزدیک کردم گفت خسته امو باشه واسه شب بعد...اشکان هفته ای یه بار سکس واسش کافی بود...اما واسه من کم بود...صبح احساس کردم هیچ جوری نمیتونم صبر کنم تا شب..تازه شبم باید منت اشکان رو بکشم...هر چی با خودم کلنجار رفتم نشد...صبحونه امو که خوردم ایمان بهم زنگ زد..از ساعات کاری اشکان خبر داشت...همه چیز زندگیمم میدونست...مشکلم با اشکانم خبر داشت...با همه خوبیش هیچ وقت سعی نکرده بود راهنماییم کنه...همیشه میگفت تا منو داری غصه نخور...گوشیو برداشتم و باهاش صحبت کردم..با کوچکترین حرفش تحریک میشدم..نمیدونم چه مرگم شده بود...بهش گفتم حالم خوب نیست...اشکان بهم بی محلی کرده...حوصله ندارم...اونقدر زرنگ بود که خیلی خوب فهمید منظورم چیه...گفت میخوای بیام پیشت..شاید همدیگرو ببینیم بهتر بشی...واسه اولین بار بود قرار بود ارتباط ما از حدش فراتر بره...بدم نیومد..اما میترسیدم...اگه اشکان بیاد خونه چی؟؟..امکان نداشت بیاد..تا حالا سابقه نداشت..تو کل این 4 سال که ازدواج کرده بودیم اشکان یک دقیقه زودتر از ساعت همیشگیش خونه نیومده بود..دقیقا راس ساعت میومد..یه کمی آروم شدمو گفتم باشه ایمان...بیا...فقط تایم مهمونیمون کوتاهه...شرایطم رو که میدونی...همسایه ها...ترس و اضطرابم...ایمان خندید وگفت نترس عزیزم...من حواسم به همه چی هست...با ایمان خدافظی کردم و رفتم حموم دوش بگیرم...در عرض 40 دقیقه بعد من کاملا آماده بودم...یه شلوار جین پوشیدم..یه تاپ آبی هم تنم کردم...آرایش ملایمی کرده بودم...موهامو بستمو منتظر شدم...خیلی میترسیدم...انواع و اقسام فکرهای عجیب غریب میومد تو ذهنم...چشمم خورد به عکس عروسیمون...اشکان کنار من ایستاده بود...بغض کردم و با صدای گرفته ای گفتم به خدا دوستت دارم اشکان...نمیخواستم گریه کنم...اما انگار دست من نبود..آرایشم داشت خراب میشد...رفتم جلوی آینه و مرتبش کردم...سعی کردم محکم باشم...من که کاری نمیخوام بکنم....کاش لباسمو عوض کنم...چرا تاپ پوشیدم؟؟..مگه قرار خبری بشه...یه پیرهن دکمه دار داشتم اونو پوشیدم روش...حالا بهتر شد...صدای زنگ منو از افکارم کشید بیرون...دستام به وضوح میلرزید....دهنم خشک شده بود...نمیتونستم به قاب عکس اشکان نگاه کنم..انگار داشت منو با عصبانیت نگاه میکرد...دیگه دیر شده بود..تصویر ایمان توی آیفون افتاده بود...یه شاخه گل خوشگل تو دستش بود...دکمه رو زدم...قلبم داشت میومد تو حلقم...تمام احتمالات بد میومد تو ذهنم...این چه کاری بود من کردم...اگه ایمان خیال بد کنه....به خودم نگاه کردم...لباسهام جذب بود و بدنم بیرون بود...صدای پای ایمان که از پله ها میومد بالا هولم کرد..سریع درو باز کردمو بهش سلام دادم...ایمان خیلی خونسرد گفت سلام عزیزم...اومد تو...درو بستمو تکیه دادم به در...شاخه گل رو گرفت جلوی صورتمو گفت گل تقدیم به گل...نفسش میخورد تو صورتم...چقدر داغ بود...فاصله امون به اندازه یک قدم بود...شاخه گل رو از دستش گرفتمو گفتم ممنونم...راه افتادم به طرف اتاق...ایمانم پشت سرم اومد...گل رو گذاشتم رو میز..انگار از ایمان میترسیدم...ازش فرار میکردم...نشستم روی مبل و ایمانم کنارم نشست...خیره شده بود بهم...سنگینی نگاهش عذابم میداد...با صدای آرومی گفت چقدر خوشگل شدی...من هر چی نگات میکنم سیر نمیشم...به خدا حیف تو....من اگه جای اشکان بودم....آخ اگه جای اشکان بودم.....از این حرفش ذوق کردم...راست میگفت...اشکان قدر منو نمیدونست...نفس عمیقی کشید و گفت چقدر تشنمه...نگاهش کردم..نگاهمون تو هم گره خورد..تو چشماش پر از التماس و خواهش بود..نمیدونم اون تو چشمای من چی میدید..بلند شدمو رفتم واسش شربت درست کنم...شربتو ریختم تو لیوان گذاشتم تو سینی...هنوزم دستام میلرزید...رفتم توی اتاق ایمان تکیه داده بود به مبل و چشماشو بسته بود...نشستم کنارشو شربتو گذاشتم رو میز....چشماشو باز کرد و دوباره به من خیره شد...من مثل یه بچه کوچولو که از مهمونش خجالت میکشه نشسته بودمو سرمو انداخته بودم پایین...انگار در و دیوار خونه واسم خط و نشون میکشیدن...چقدر خوبه که زبون نداشتن...وگرنه همه چی رو واسه اشکان تعریف میکردن...ایمان دستشو انداخت پشتم...سیخ نشسته بودم...باز نفسهاش بهم نزدیک شد..اینبار میخورد به گوشم...وااااای چقدر داغ بود...تنم مور مور شد...با دستش موهامو از کنار صورتم زد کنار...اومد نزدیکتر...نفسم تو سینه حبس شد...خدایا میخواد چیکار کنه...نفسهاش میخورد به گردنم...موهای تنم سیخ شد...صورتش نزدیک شد..من خودمو بردم عقبتر ...داشتم از ترس میمردم...انگار نه انگار که خودم راهش داده بودم تو خونه...انگار نه انگار که 6 ماه با هم ارتباط داریم...یه ارتباط دوستانه و ساده...تا حالا به اینجاها کشیده نشده بود...همش قرارهای خیابونی و تفریحی بود..اما الان داشت وارد یه بعد دیگه میشد....چشمامو بستمو منتظر عکس العمل ایمان شدم...دستشو گذاشت زیر چونه ام...صورتمو برگردوند و تماس یه چیزی با لبهام سستم کرد...لبهاشو گذاشت روی لبهام..داغ بود..مثل نفسش...آروم بوسشون میکرد...دستش داشت از زیر چونه ام میرفت پایینتر...روی گردنم...آآآآخ تنم داغ شد....اومد پایینتر روی سینه هام ثابت شد...آهسته میمالیدشون...چشمام باز شد و یه ناله خفیف از بین لبهام خارج شد...همین ناله باعث شد ایمان لبهامو ببره توی دهنشو شروع کنه به خوردن...دستشو از بالای یقه پیرهنم برد تو و رسوند به سینه هام....نوکشو گرفت و آروم با انگشتاش میمالید...دیگه نفسم بالا نمیومد..کنترلی روی هیچ چیزی نداشتم...خودمو سپرده بودم به ایمان....بدنمو ول کردم روی مبل...ایمان خودشو کشید رومو لبهامو میخورد....خودشو میمالید بهم...دستامو انداخته بودم دور گردنشو به خودم فشارش میدادم...آآآآآآآآآآآآخ....
صدای زنگ خونه اومد...هر دو بی حرکت موندیم...من ترسیده بودم...جرات تکون خوردن نداشتم...ایمان جلوی چشمام لحظه به لحظه کمرنگتر میشد...اونقدر که دیگه محو شد و از بین رفت...جیغ کشیدم...چشمام باز شد و صورت نگران اشکان رو دیدم...بلندم کرد و گفت چی شده؟؟..آرزو...خواب دیدی....نترس..من اینجام...سرمو گذاشتم روی سینه اشو بلند گریه کردم..مرتب بین گریه هام و هق هقم میگفتم به خدا دوستت دارم اشکان...موهامو نوازش میکرد و میبوسید...خیلی وقت بود بغلش نرفته بودم....یه کمی که آروم شدم بلند شد و یه لیوان آب واسم آورد...هنوز گیج بودم..من کجام...چی شده...اشکان گفت ساعت 7 صبحه عزیزم...من آماده شدم برم سرکار تا نشستم تو ماشینو روشنش کردم یادم افتاد موبایلمو برنداشتم....هر چی زنگ زدم باز نکردی...فکر کردم به خاطر دیشب که خسته بودم و باهات خوب برخورد نکردم قهر کردی و دروباز نمیکنی...به هزارزحمت از توی کیفم کلید خونه رو پیدا کردمو اومدم بالا...دیدم هنوز خوابی اما کلی عرق کردی و تو خواب ناله میکنی...مثل کسیکه ترسیده باشه....تکونت دادم و بعدم که بیدار شدی و جیغ زدی...چی دیده بودی؟؟...خودمو انداختم تو بغلشو گفتم هیچی....هیچی....هیچ جوری نمیتونستم از اشکان جدا بشم...فکر میکردم اگه اشکان بره ممکنه خوابم تعبیر بشه..ممکنه ایمان زنگ بزنه و من دعوتش کنم بیاد خونه ام...اینقدر کنه شدم که اشکان راضی شد دو ساعت دیرتر بره سرکار...تا هم من آرومتر شم هم خودش خیالش راحت باشه...تو همون چند دقیقه ای که بغلش بودم فهمیدم چقدر دوستم داره....منم دوستش دارم...حتی اگه دوست نداشته باشه یا بلد نباشه عشقشو بهم نشون بده....من بازم دوستش دارم..من آغوش مهربون اشکان رو با هیچ چیز دیگه ای عوض نمیکنم...درسته هیچ وقت زبونی بهم حرفایی که دوست دارمو نزده بود اما بارها با عملش ثابت کرده بود واسش مهمم...همین کافی بود...همین کافی بود تا به محض رفتن اشکان با ایمان تماس بگیرمو بگم ارتباط ما واسه همیشه تموم شد...درسته که تا این 6 ماه فقط دوست بودیم و هیچ کاری نکرده بودیم اما دیگه نمی خواستم...به ایمان گفتم ارتباط ما درست نیست..امیدوارم تو هم دختر مناسب خودت رو پیدا کنی و زندگی تازه ای رو شروع کنی....ایمان خیلی منطقی پذیرفت...شاید اونم میترسید یه روز لو بریم...مثل من که تو کل این 6 ماه همش ترس داشتم....به عکس عروسیمون نگاه کردم...اشکان کنار من ایستاده بود..لبخند زدم و گفتم هر جوری باشی دوستت دارم....
چشمم افتاد به میز ...همون جایی که توی خوابم شاخه گل ایمان رو گذاشتم...دقیقا همون جا سبد گل مصنوعی و جعبه کادویی کوچیکی بود که یک ماه پیش اشکان واسم خریده بود...به مناسبت سالگرد ازدواجمون...گذاشته بودمشون روی میز با همون تزیین...دست کشیدم روی گردنم...زنجیر قشنگی که توی همون جعبه کادویی بود الان توی گردنم بود...حالا چقدر خوشبخت بودم که نشونه های دوست داشتن اشکان رو میدیدم...با همین نشونه ها دیواری که جلوی چشمام ساخته بودم رو شکستم...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#312 | Posted: 10 Jul 2011 12:24
نمره !!

وقتي به مامانم تلفني گفتم که نزديک بود مشروط بشم اما با لطف يکي از استادان گرامي از اين بلاي خانمان سوز رهايي يافتم درد فحشهايي که بهم داد از درد کير کلفت استادمون بيشتر اذيتم کرد.
بله همونطور که فهميدين بنده البته از روي ناچاري مجبور شدم با کس دادن از مشروط شدن رها بشم و اين لکه ننگ توي پرونده دانشجوييم ثبت نشه اما از جايي براتون مي گم که کارنامه درخشانم را گرفتم:

--الهي ذليل شي مرد,الهي از گردنت بشکنه , الهي چشماي هيزت دربياد که کسي رو بخاطر اينکه بازم سر کلاست ببينيش دوبار نندازيش,الهي تخمات بترکه,الهي کيرت دوشقه شه که انقدر هوسراني,الهي...
-اه بسه ديگه توام بابا برو باش صحبت کن شايد بهت نمره داد
--آخه سمي جونم(مخفف سميرا)قربون اون قيافه چپ و چست برم مگه چند نمره مي تونم با حرف ازش بکشم؟يک نمره؟دو نمره؟سه نمره؟بابا من هفت نمره مي خوام تا 10 بشم.
-خب چرا بيشتر نخوندي عزيزدلم؟
--وا سميرا من که دفعه دوممه اين درس و گرفتم يعني بعد از دوبار همش سه نمره تونستم بگيرم.اگه سرهمه کلاساش خوابمم مي برد 7 مي گرفتم نه سه
-ببين رفت تو اتاق اساتيد کسي هم نيست برو باهاش صحبت کن.

سريع زير چشمم رو با اشکام پاک کردم و با خشم در اتاق را کوبيدم.
-بله؟
--سلام استاد
-به به به سلام خانوم...
--استاد اومدم ازتون تشکر کنم
-بابت؟
--اينکه نمرمو 3 رد کردين,باورم نمي شد انقدر زياد بشم.
- عزيزم چرا درس نخوندي؟
(عزيزت اون ننه کس کشته)
--استاد يه سوالي بکنم راستشو بهم مي گيد؟
-آره عزيزم بگو.
--چرا منو دوباره انداختيد؟
-اگه فکر کردي منظوري داشتم داري اشتباه مي کني.خودت درس نخوندي.
-- استاد مي دونيد با اين نمره اي که به من دادين بنده مشروط مي شم.
-عوضش دفعه بعد درس مي خوني.
--نمي دونم چرا فقط از درسهاي شما مي افتم.
-
--در هر صورت ممنون با اجازه
-صبر کنيد خانوم...شايد بتونيد راضيم کنيد که بهتون نمره بدم.
--چه جوري؟
-فرداشب ساعت 8 بعد از آخرين کلاسم جلوي در دانشگاه توي ماشين منتظرتون هستم.مي تونيد بريد.


تا فرداشب که ماشين دوو اسپروي نقره اي رنگشو جلوي در دانشگاه ديدم هزاربار مردم و زنده شدم.مرتيکه خنگ چه جايي هم قرار گذاشته بود.سميرا هم که همش مسخره بازي درمي آورد و همش فکر خودش بود مي گفت ببين وقتي داشت سينه هاتو مي خورد بهش بگو نمره منم زياد کنه وقتي...دادي سرش زدم که تمام اعتماد بنفس بزور بدست آوردمو به باد داد بهش گفتم بدبخت فکر اون کس بيچاره من نيستي که مي خواد اون کير گندشو بکنه توش کيرش حشري نشده از روي شلوار انقدر پيداست واي به حال وقتي بخواد بزرگ بشه.انگار خودمم مطمئن بودم که مي خواد منو بکنه تا بهم نمره بده.با احتياط در ماشينش رو باز کردم:
--سلام اجازه هست؟
-سلام بيا بالا
--امرتون؟
-چه عجله اي داري,اگه تو درس خوندنم عجله مي کردي نمرت اين نمي شد.
(کس عمت)
-خب پيشنهاد بده؟!
--شما بايد بدين.
-دادن رو که تو بايد بدي اما پيشنهاد رو من مي دم.
چه بيشعور
-بريم خونه؟
--شما نمي ترسين به اين صراحت اين پيشنهاد رو مي ديدين؟
-نه,چون مي دونم کمتر از اون پسرايي که تو دانشگاه بهشون دادي نيستم.
--استاد من پياده مي شم.ترجيح مي دم اخراج شم تا...
-نه , من امشب بدجوري حالم بده
راستش يه خورده ترسيدم واسه همين بدون حرف رفتيم به طرف قتلگاه
دم در يه باغ بزرگ سه تا بوق زد و وارد شد.به عمارتش که رسيديم گفت پياده شو.
شهوت از نگاهش مي باريد با خودم گفتم خوب شد حمام کردم و يه صفايي دادم اگه نه از فردا هروقت منو مي ديد مي گفت مرده شوره خودت و اون کس پشمالوتو ببرن.
يه موزيک ملايم توي اتاقش گذاشت و اومد به طرف من , وقتي بغلم کرد کير گندش به کسم مي خورد.اول يه خورده مثل اين فيلما لب و گردنم رو خورد ولي وقتي ديد من عکس العمل نشون نمي دم صاف تو چشمام زل زد و گفت خيلي وقته منتظر اين لحظه بودم نمي توني ازم بگيريش لقبت رو مي دونم بين پسرا چيه "شاه کس" نه؟
زبونم قفل شده بودوهم ازش مي ترسيدم هم کيرش که بهم مي خورد داشتم مست مي شدم چقدر بده يه دختر زود حشري بشه نه؟
دوباره بغلم کرد اما اينبار اول مقنعه ام رو برداشت که اصطکاکش باعث شد موهام تو صورتم ولو بشه و بوي شامپويي که شب قبل زده بودم تو هوا منتشر بشه.بعد از اينکه خوب موهامو بو کرد شروع کرد باز کردن دگمه هاي مانتوم.اينم بگم که بخاطر گرمي هوا يه تاپ زير مانتوم پوشيده بودم که همون باعث شد کيرش بيشتر بلند بشه نمي دونم تا کجا جا داشت اما انگار مرحله اي بلند مي شد چون بعد از کندن شلوارم و با ديدن شورت توري قرمزي که پوشيده بودم کيرش داشت تو شلوارش منفجر مي شد و بلافاصله شلوارشو کند و همونطور ايستاده کيرشو گذاشت لاي رونم منم که ديدم اين که دارهکار خودشو مي کنه بذار لااقل منم يه لذتي برده باشم پيرهنشو کندم.
حسابي ذوق کرده بود که منو رام کرده بعد شروع کرد به خوردن سينه هام.يه لحظه ياد سميرا افتادم و خندم گرفت اما ديدم اگه حالا تقاضامو نکنم يه وقت مرتيکه حالشو که کرد نمرمم زياد نمي کنه.سرشو از روي سينم برداشتم و بهش گفتم:
--نمرم چي مي شه؟
خنديد و همونطور که به کسم زل زده بود گفت
-محفوظه
همونوقت رفتم روي تختش دراز کشيدم و دستمو به نشانه بيا تو بغلم دراز کردم.
با اشتياق اومد کنارم روي تخت اما سرش رو گذاشت کنار کسم و شروع کرد از لاي شورت ليس زدن منم که کيرش کنار صورتم بود رو کردم توي دهنم و تخماشو گرفتم
همينطور که پيش مي رفت شدت خوردن ما همبه نسبت شهوتمون شدت پيدا مي کرد تا اينکه بلند شد و خوابيد روم فهميدم آبش داشته ميومده.وقتي روم خوابيد با دوتا دستش سرمو گرفت شروع کرد به لب گرفتن .پاهامو دوره کمرش قلاب کردم که خيلي بهش حال داد .پا شد رفت از توي ميزش کاندوم درآورد و کشيد روي کيرش . فکر کنم سايز کاندومش 3XLarge بود
دوباره خوابيد روم و همينطور که براي تو کردن تير چراغ برقش تو کس نازنين و تنگ من تلاش مي کرد سينه هامو گرفته بود و عين برف پاک کن مي خوردشون.
حسابي دردم گرفته بود نمي دونم چرا انقدر کمرش سفت بود چون بعد از يه نيم ساعتي آبش اومد شايدم از عمد نمي ذاشت بياد.هرچي بود بعداز کلي وقت بلاخره اومد و آقا با يه حالت نئشه رفت تو دستشويي.
انقدر درد داشتم که بدون اينکه باهاش خداحافظي کنم لباسامو پوشيدم اومدم بيرون فکر کنم انقدر که زور زد تو دستشويي ولو شد چون تا وقتي من رفتم هنوز اون تو بود.
فرداش دانشگاه نرفتم.يعني روم نشد برم اما ديدم فايده نداره و بعد از دو روز که وارد سالن اصلي دانشگاه شدم و ليست نمرات تغيير داده شده را ديدم فهميدم قيمت کسم 10 نمره بوده چون نمرم شده بود 13 .چه تابلو زياد کرده بود.
از دفتر آموزش اسممو که شنيدم يهو تو دلم خالي شد.وقتي رفتم ديدم آقا نشسته اونجا و جلوي جمع حاضر از من عذر خواهي کرد و گفت برگه دوم شما تصحيح نشده بود.
وقتي اومدم بيرون از ته دلم بهش گفتم"کس عمت"

پایان

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#313 | Posted: 10 Jul 2011 12:25
نامادری !!

دو سالي بود که با علي رفيق شده بودم هميشه از باباش بد ميگفت از زن باباش خوب
نميدونستم هميشه همه از پدر يا مادرشون خوب ميگفتن بعد از زن بابا و شوهر ننه بد ميگفتن
اما اين برعکس بود واسه اينکه ته و توي قضيه رو دربيارم بيشتر باهاش صميمي شدم و رابطم رو باهاش بيشتر کردم
تا اينکه ديگه يه مدلايي با هم رفيق فابريک شديم و درد و دل ميکرديم و خلاصه بعد از يه مدتي دعوتم کرد خونشون ...
تو اتاقش نشسته بودم که صداي چند تا مرد رو شنيدم که دارن با علي چک و چونه ميزنن کف گوز مونده بودم که علي چيکارس که ما نميدونيم؟
خلاصه بعد از يه 5 دقيقه اي اومد تو اتاق :
- خوار کسده خر....يه سيگار بده بينيم
- بابا مامانت خونست تابلو
- سيکتير پيليز بده بياد
-بيا.... ببينم علي قضيه اينا چي بود؟؟ تو کاسب بودي و ما نميدونستيم؟؟ جاکش مگه ميخواستيم بيايم تلپ شيم تو مغازت که آمار ندادي؟؟
- فعلا خفه شو بعدا واست ميگم عرق داري؟؟
- آره بايس بريم از خونه بياريم
- پس پاشو
بلند شديم رفتيم عرق رو آورديم و شروع کرديم به خوردن حالا نخور و کي بخور؟(!!!)
بعد از اينکه حسابي مست و پاتيل شديم گفت قراره خانم بياد ميکني؟؟
- جلوي مامانت؟؟
تو کاري به اين کارا نداشته باش اون نيست
- باشه من که از خدامه
- پاشد رفت بيرون و زود اومد تو .. يه دقيقه اي نگذشته بود که ديدم يه زن حدود 35-40 ساله آخر خاله خانم خوشگل و فوق العاده خوش هيکل با يه تاپ و
دامن اومد تو و سلام کرد واسم عجيب بود اولش علي خيلي عادي سلام کرد بعد يهو پاشد و درست حسابي طرف رو تحويل گرفت
خلاصه خدش رفت بيرون و ما هم دست به کار شديم خيلي يارو کار درست بود :
- علي آقا گفته بايد خيلي بهت حال بدم راستش رو بگو چيکار کردي واسش که اينقدر هوات رو داره؟؟
- ما هم که انگار طرف جنده زير خوابمونه برگشتيم گفتين تو کاري به اين کارا نداشته باش بده و پولت رو بگير و برو
آقا همينجوري که داشت شلوارمون رو در مياورد ديدم دست کرده از زير تخت اسپري علي رو برداشته گفتم: مثل اينکه به علي زياد دادي
جاي همه چي رو هم بلدي
- اينم به تو ربط نداره
کلي خورد تو راهگوزمون زنيکه جينده واسه ما شاخ و شونه ميکشه
آقا کيرمون رو گرفت تو دستش و خيلي ماهرانه باهاش ور ميرفت يه جوري که احساس کردم آبم داره مياد اما انگار يه چيزي جلوي اومدنش رو گرفته
بعد شروع کرد با تمام ولع و قدرتي که داشت ساک زدن جوري که اگه من يه همچين ساک زدني رو از دور ميديدم آبم ميومد
اما اسپريِ کار خودش رو کرده بود
بعدش پاشد و تاپ و دامنش رو درآورد و خوابيد
دستم رو کشيد جلو يه جوري که بشينم رو شکمش و کيرم رو بزارم لاي پستوناش
منم کيرم رو انداختم لاي پستوناش با وجود اينکه خوابيده بود و پخش شده بود اما اندازه کلم سينه بود
بعد با دستاش سينه هاش رو جمع کرد و منم شروع کردم عقب جلو کردن همين جوري که عقب و جلو ميکردم دهنش رو باز کرده بود
که کيرم وقتي ميرفت جلو مک ميزد
ديگه داشتم ميترکيدم کيرم ميخواست شليک بزرگي بکنه
بلند شد و چهار دست و پا پشت کرد بهم و کونش رو قمبل کرد و داد بالا

کيرم رو چپوندم تو کسش ورفتم فضا
يه سه چهار دقيقه نرسيد که با تمام قدر خالي کردم تو کسش جوري که ديگه جا واسه خود کيرم نبود
اما هنوزم شق شق بودم
پاشد و خودش رو تر و تميز کرد و گفت همين ؟؟ علي رو صدا کن اگه ديگه نميخواي ...
بلند شدم و بغلش کردم و خوابوندمش رو تخت
به شيکم خوابونده بودمش دوباره به حالت قبل درش آوردم و اينبار چپوندم تو کونش واي که چقدر تنگ بود
معلوم بود که زياد از عقب نداده چون واقعا کونش کردني بود
اينبار يه 10 دقيقه اي تلمبه زدم و حواسم بود که خالي نکنم تو سولاخش
همون موقع علي از در اومد تو خواستم بلند شم که زنه نزاشت علي هم لخت شد و رفت بالا سر زنه وايساد
کيرش رو انداخته بود تو دهن زنه يارو هم حسابي داشت ميساکيد
بعد اوم زير زنه خوابيد و کيرش رو از جلو فرو کرد
بعد از چند ثانيه تلمبه زدنامون هماهنگ شده بود من که ميکردم تو اون ميکشيد بيرون و بالعکس
علي اسپري نزده بود واسه همينم آبش به نسبت زودتر ميومد
بعد از يه 3-4 دقيقه اي من پا شدم و علي هم پشت سرم پاشد زنه هم به کمر خوابيد
جفتمون خالي شديم واي که چه لذتي داشت زنه به معناي واقعي داشت گاييده ميشد همينم واسم لذت بخش بود
دو تا کير با هم کرده بوديم تو دهنش و آب جفتش هم با هم خالي شد علي که کشيد بيرون زنه اومد دهنش رو باز کنه که آبا رو بريزه بيرون من
تا ته کيرم رو هو دادم تو دهنش و با دستم دهنش رو گرفتم و بهش فهموندم که بايد تاآخرش رو بخوره
بدبخت همه آب کيرا رو خورد وقتي هم که داشتم کيرم رو از دهنش ميکشيدم بيرون متوجه شدم داره حالش بهم ميخوره و بالا مياره
بعد از يه چند روزي يه کار خيلي واجب با علي داشتم هر چي هم زنگ ميزدم خونشون کسي تلفن رو جواب نميداد
رفتم دم خونه علي اينا زنگ زدم بعد از يه دو دقيقه اي همون زنه اومد دم در تا من رو ديد سرخ و بور شد گفتم تو اينجايي؟؟
ميشه علي رو بگي بياد کار دارم مزاحمتون نميشم
گفت علي نيست
گفتم مگه ميشه؟؟ پس تو اينجا چه غلطي ميکني؟؟
رفتم تو و خونه رو گشتم ديدم واقعا از علي خبري نيست گفتم تو هم منتظر علي هستي؟؟
گفت نه اون رفته شمال
ديگه داشتم شاخ در مياوردم گفتم : پس تو.... آخه تو اينجا...؟؟
- بله من همون نامادري علي هستم
داشتم از خجالت آب ميشدم ميخواستم فرو برم تو کون زمين اونم که فهميده بود اومد جلو و دستش رو صاف گذاشت رو کيرم................

پایان

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#314 | Posted: 10 Jul 2011 12:43
ماجرای یک ازدواج



- ای خدا خسته شدم از دست تو. چی کار کنم من، هان؟ تو می گی آخه من چه کار کنم؟ دارم دیووونه می شم از دستت. دیوونه.
- فکر کردی من خودم حالم خیلی خوبه؟ خوب مگه تقصیر منه؟ فکر کردی من این مشکلات را ندارم؟
- نه آقا. تو کجا مشکلات من را داری؟ تو خودت را با من مقایسه می کنی؟ من را بدبخت کردی رفت. تقصیر من احمق ِ که از همون روز اول تسلیم این تصمیم مسخره تو شدم. گول اون واحد آپارتمانی کوفتی بغلی را خوردم. نمی دونستم قراره بشه پاتوق فامیلهای جنابعالی.
- خوبه فامیلهای خودتم هروقت میان مسافرت می رن خونه تو. خوب ما که نمی تونیم بهشون بگیم شبها از هم جدا می خوابیم و روزها سرمون به کار خودمون گرم ِ. به همشون گفتم این یک آپارتمان مبله اضافه است واسه مهمونا.
- آخه من چه گناهی کردم که باید هر هفته برم خونه فامیلهای کسی که هیچ نسبتی با من نداره. خواهرات پدرم را در آوردن. هروقت می رم خونه مامانت فقط لحظه شماری می کنم که زمان بگذره تا برگردم خونه. اسم مامانت که میاد عصبی می شم.
- اولاً که من و تو غریبه نیستیم و زن و شوهر قانونی هستیم. اونها که نمی دونند من گی هستم و تو لزبین. نمی دونند که من شوهر دارم و تو زن داری. ضمناً مامان من مگه چشه؟
- من خونه مامان خودم ماهی یکبار می رم. همیشه از این بابت شاکیه. مامان خودم را می تونم راضیش کنم اما به مامان جنابعالی نمی شه چیزی گفت. در ثانی آقای محترم همین الان توی فامیل شما بنده سکه یک پول شدم که نازا هستم. خسته شدم بسکه همه به من گیر دادند که چرا 6 سال ِ ازدواج کردید هنوز بچه ندارید. تو هم که قربونت برم هیچ چی نمی گی. می دونم دلت بچه می خواد آقا ولی جنابعالی که قرار نیست نه ماه تمام بچه تو رحمتون پرورش بدید که؟ اونهم واسه یک غریبه. دیگه هم نمی خواد اون دو هفته یکباری که ساناز می یاد خونه ما را بگذاری به حساب ارتباط دائمی ما. تازه اگه این یکی هم مثل قبلی ول نکنه بره. ای خدا من چقدر بدبختم. اگه من زن تو نشده بودم شاید می شد با مریم برم دانمارک. این ساناز را هم با هزار بدبختی پیداش کردم. تا می فهمند من شوهر دارم کلی فحشم میدن این لزبینها. بهم می گن هرزه و هوسباز.
- حالا بچه دار شدن اونقدرها هم بد نیست که. من نمی دونم چرا یک ذره احساس مادرانه تو وجودت نیست؟ من با اینکه حالتهای زنانه دارم اما خیلی دلم می خواد پدر بشم.
- حتماً با پدر شدن بقیه ثروت پدری بهت می رسه. من را عقد کردی که نصف این مجتمع را بدهند به تو، پسر یکی یک دونشون. حتماً گفتن بهت اگه یک پسر کاکل زری بیاری بقیه اینجا را به اسم اون می کنند. یادت رفته بابام به زور راضی شد من را به عقد تو در بیاره؟ می گفت شک داره تو مرد باشی. با اون عشوه هائی که تو می یومدی والا منم تحریک شده بودم منتها می دونستم پایین تنت به بالاتنت نمی خوره. خوبه حداقل موهای تنت را می زنی این یک ساعتی که باهات هستم پشم و پیلی نمی بینم خدا را شکر.
- تو خیلی قدر نشناسی. من که یک چهارم این مجتمع را به اسم تو کردم به طوریکه همه فامیل از حسادت داشتند دق می کردند.
- ببین من دیگه گول این حرفها را نمی خورم. یک چهارم این مجتمع مال منه اما یک شب نمی تونم با خیال راحت سرم را بگذارم روی بالشت و با فکری آسوده در کنار عشقم باشم. همش باید تنم بلرزه. تو درواقع با ازدواجت با من می خواستی به همه ثابت کنی مردی و اوا خواهر نیستی. ولی آنها تا واسشون بچه نیاری باورشون نمی شه. مامانت هفته پیش به من می گفت می دونه مشکل از من نیست. می خواست تو را ببره دکتر. به من می گفت راستش را بگو، پویا مشکل داره؟ اون خواهرات هم که کم نمیارن از نیش و کنایه زدن. مرجان برگشته می گه این که واسش مهم نیست. از همون اول هم می دونست پویا مرد نیست. به خاطر مال و منالش زنش شد. می گفت من مطمئنم پویا همه چیز را از همون اول بهت گفته و قول داده نصف سهمش را بده به تو. ما خوب داداشمون را می شناسیم. من می خوام بدونم اگه تو را خوب می شناسن چرا دودستی من را تقدیم کردن به تو که بعد از صبح تا شب حرص این چهار تا آپارتمان را بخورند؟ ببین خواهرت چقدر داغ ِ که حاضره تو را از مردی ساقط کنه اما این وسط من را هم ضایع کنه. پیر دختر حسود عوضی.
- ببین تو حق نداری راجع به مرجان اینطوری صحبت کنی. مرجان پیردختر نیست. او هم مثل تو یک لزبین ِ.
- چی؟ مرجان لزبین ِ؟ چی داری می گی تو؟ پویا واقعاً که ازت توقع نداشتم. من و تو 6 سال ِ که زن و شوهریم و تو در این مدت نباید به من می گفتی مرجان لزبین ِ؟ واقعاً که دیگه شورش را در آوردی.
- چطور شد تا حالا من یک غریبه بودم الان یک دفعه شدم شوهر و محرم راز. در ثانی مگه من و تو چقدر با هم در ارتباطیم که حرفش پیش بیاد و من بهت بگم. ضمناً خود من هم مدت زیادی نیست که فهمیده ام. اما مرجان از همون اول می دونسته من یک گی هستم.
- ببینم نکنه به مرجان گفتی من لزم و این نقشه را کشیده تا من را خر کنه سهمم را از چنگم در بیاره؟
- نه. مطمئن باش این طور نیست. خوب راستش من به مرجان گفتم تو لزبین هستی و من به دلیل این فداکاری ای که تو کردی نیمی از آپارتمانها را به اسمت کردم. راستش آیدا جون خیلی چیزها هست که با پول نمی شه جبرانشون کرد. من اگر پارتنر نداشتم تمام زندگیم را می بخشیدم به تو. اما به قول خودت این چیزها برای آدم آزادی نمیاره. من آن موقع نسنجیده عمل کردم. بر اثر اصرارهای من بود که تو حاضر شدی با من ازدواج کنی. من دیگه مشکلات بعدی را پیش بینی نکرده بودم. فکر می کردم مهم نیست که من و تو کی هستیم یا خانواده هامون کی هستند. راستش مرجان بیشتر غصه می خوره که تنهاست. او به تو خیلی حسادت می کنه چون می دونه تو این همه مدت پارتنر داشتی. به من می گفت حدقل اگر می دونست که تو لزبینی بعد از رفتن مریم می یومد سراغت. شاید باورت نشه اما مرجان در این 34 سال یک دوست دختر هم نداشته. او هیچ وقت به یک رابطه اشتباه تن نداده. مثل من و تو خودش را تسلیم نکرده. تا به امروز هم نتونسته با کسی دوست بشه. البته تعجب هم نداره چون خود من یک گی هستم و می بینم که اوضاع چقدر خرابه. به نظر من بهتره تو این شرایط سخت حداقل شما دو تا با هم دوست و همدم خوبی باشید. مرجان واقعاً تنهاست. ازت خواهش می کنم باهاش راه بیا.
- ای کاش زودتر از اینها می دونستم قبل از اینکه با ساناز آشنا بشم. هرچند امیدی به موندن ساناز ندارم. اما هر چی باشه الان ما با هم هستیم. آره، من مرجان را خوب می شناسم. می دونم که خیلی متعهده و آدمی نیست که به این راحتی ها تن به هر نوع ارتباطی بده. بهش حق می دهم با این اوضاع و شرایط نتونسته باشه هیچ دوستی پیدا کرده باشه. خود من وقتی از اولین دوست دخترم که شهرستانی بود و بعد از اتمام درسش برگشت شهرشون جدا شدم تصمیم گرفتم که حتی اگر شده تا آخر عمرم هم تنها باشم اما هرگز با دختری از شهر دیگه ای دوست نشوم. دوری از مهسا واقعاً برای من سخت و دردناک بود. اما من هم زیاد خوش شانس نبودم. مریم که اینقدر ادعا می کرد عاشق من ِ خیلی راحت اون 5 سال زندگی عاشقانه را بوسید و گذاشت و رفت. این ساناز را هم نمی شه زیاد روش حساب کرد. فعلاً که مجردِ. پس فردا معلوم نیست ازدواج کنه چی پیش میاد. الان که من شوهر دارم و ارتباطی هم با تو ندارم رابطمون اینه وای به حال روزی که او شوهر کنه.
- حالا از کجا مطمئنی که شوهر می کنه؟
- سرنوشت ههممون معلومه چی می شه دیگه عزیز من. نمی دونم. شاید هم ازدواج نکنه. اما تو را به خدا پویا یک کاری بکن. این مامانت گیر داده به من. من 33 سالم شده و اونها می خوان تا دیر نشده من بچه دار بشم. ببین اگر بگیم تو عقیمی باز هم مامانت تا نتیجه آزمایش را نبینه باور نمی کنه. تازه برای بعدش هم نقشه کشیده. می خواد بفرست ِ تو را آلمان که بری درمان کنی. بیا و اینبار از خیر مردانگیت و ارثیه پدریت بگذر وگرنه من بدبخت می شم.
- باشه حالا می شینم یک فکری می کنم ببینم می شه کاری کرد یا نه.
آیدا روی تخت دراز کشیده بود و در رؤیای خودش فکر می کرد که یعنی ممکنه پویا قبول کنه واز خیر بچه بگذره؟ یعنی می شه مرجان خواهر 34 ساله پویا هم یک لزبین باشه؟ ای کاش تمام این رؤیاها به واقعیت می پیوست. هفته دیگه قراره خانواده ساناز جواب نهائی را به یکی از خواستگارهای او بدهند و دارند حسابی رو مخ ساناز کار می کنند. ساناز هم که الگوی زندگیش یکی شده مثل او؛ معلومه که عاقبتش چی می شه. اما ای کاش مرجان یک لزبین بود....

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#315 | Posted: 10 Jul 2011 17:15
توجه
دوستان عزیز این داستان از سایت های دیگر جهت سرگرمی شما در اینجا كپی شده است.

سکس با دوست خواهرم

سلام من ابی هستم 18 ساله می خواهم یه داستان بنویسم داستان یه دختر که خیلی دوست دارم...
10 ماه پیش صبح سایت 7 بود همه خانواده من می خواستن برن شمال به جر من پریروز که تصمیم گرفتن برن شمال خونه عموم من یه بهونه هایی آوردم که درس دارم می خوام به کنکور نگاه کنم حوصله مهمونی ندارم بخصوص تو خونه عموم که یه تکونی بخوری میگه پسر جان درست بشین. بسیجیه که نگو و نپرس از اون بسیجیا...
بگذریم خلاصه بهونه های آوردم که راضی شدن تو خونه بمونم. می خواستم خوش بگذرونم همه جوره. خبری هم نداشتم که دوست خواهرم می آد خونه پریروز شد امروز ساعت 7 همه که نگم بهتر کیا کل خانواده آماده شدن که برن.
ساعت 11 از خواب بیدار شدم صبحونه آماده بود خوردم نشستم پای ماهواره ولی داداشم همه شبکه های سکسی رو قفل کرده بود فکر می کرد از همه زرنگ تره نمیگه که سایتوو حالش کافیه یه vpn داشته باشی دیگه همه چی ردیفه از ماهواره هم بهتر به کامپیوترم نمی زارم هیچ کس نزدیک بشه بگم باور نمی کنین هارد من یک تراس بیشتر از 150 گیگ پر از فیلم ، عکس خلاصه سکس تو سکسه حدودن بیشتر از 500 تا سایت سکسی می شناسم که اگه بخواین براتون می ذارم ، تا اون موقع یه موقعیت سکسی برام پیش نیومده بود ولی خدا شانس بده به همتون که من ندارم فیلمی رو گذاشتم که اگه نگاه کنین آب کیرتون خود به خود می ریزه. همین موقع ها که حشري شده بودم به هیچ چی فکر نمی کردم یهو زنگ خونه بزنگید. پاشدم گفتم چه زود برگشتن قرار بود فردا بیان گیرم بزرگ شده بود خلاصه لباسم رو درست کردم رفتم که در رو باز کنم درو که باز کردم یه فرشته جلوم ظاهر شد صورتم قرمز شد بجای سلام همین جور بهش نگاه می کردم صدام می کرد آقا ابی آقا ابی گفتم جــانم خجالت کشید سرشو انداخت پایین گفت ببخشین سپیده خونه است؟ گفتم نه خونه نیس رفته بیرون.
کی می آد . نمی دونم شاید یه 10 ، 20 دقیقه ای طول بکشه نمی دونستم که چجوری بیارمش خونه مانتو کوتاه پوشیده بود دلم آب افتاد نگاهم به زانوهاش بود اولین باری نبود که میدیدمش خونه ما اومده بود که با خواهرم درس بخونه دوم دبیرستان بود منم خیلی سعی کرده بودم که رابطه دوستانه باهاش برقرار کنم موقعیت درست درمون پیش نیومده بود ولی با هم یه جورایی صمیمی بودیم. گفت که میره و باز بر میگرده بهش گفتم رویا خانوم می تونی بیای خونه دیگه باید پیداشون بشه رفتن بیرون. گفت مگه خونه کسی نیس گفتم نه نه ولی خیلی وقته که رفتن الان میان . گفت نه میرم خونمون می آم دوباره. گفتم چه کاریه این همه راه رو بری میگم که الان میان تا وقتی که بیان یه قهوه مهمون من و اگه خواستی هم کامپیوتر کار می کنیم آخه به کامپیوتر علاقه زیادی داره هر چند وقت یک بار با هم کار می کردیم. انگار که یواش یواش داش رازی می شد گف خیله خوب ولی اگه تا 20 دیقه دیگه نیان من میرم باشه هر چی شما بگین اگه نیان برو.
امد خونه . وای چه حالی داشتم زربان قلبم فکرکنم 100 شده بود داشتم حال می کردم در حد تیم ملی یه دختر خوشکل تو خونه، منم شهوتی رفت نشست تو اتاق خواهرم منم رفتم که قهوه درست کنم وقتی که برگشتم رفته بود اتاق من به سرم زدم که وای سایت های سکسیو پوشه های فیلم ها باز هستن نا امید شدم که الانه که پاشه و بره ولی به روی خودم نیاوردم رفتم تو اتاق اینم یه قهوه برا رویا خانوم پوز خندی زد گف سپیده کجا رفته!!؟؟ دیدم که همه پوشه ها رو بسته نمی دونستم چی بگم با یه عه او رفتـــن رفتن بازار که خرید کنن داشتم سکته میکردم گف آها که این طور . آره حالا قهوتونو میل کنین الانه که برسن .
قرمز شده بود که نگو رفتم کنارش بفرما قهوه به خودم می گفتم که این اون همه سکسی رو دیده می خواد چی کار کنه نفس نفس می زدم که گف ببین یه چیزی می گم بهم نخندی گفتم نه هر چی دلت می خواد بگو .
گفت که من من من تا حالا دوس پسر نداشتم اگه که ... اصلا ولش کن گفتم نه بگو با کمی مکث گفت من خیلی دوس دارم که یه پسر بغلم کنه می خوام بودنم چه حسی داره بغلم می کنی انگار که خواب می دیدم واقعا اون داشت به من می گفت منم که از خدام بود گفتم آره ه ه
بپر بغل عمو ... با خنده ازروی صندلی دستمو گرفت پاشد وقتی که بهش چسبیدم بهترین حس دنیارو داشتم بدنش که بهم خورد با فشار دادن سینه اش تو سینم انگار که تو بهشت بودم توصیفش خیلی سخته . که اون موقع چه حالی داشتم بدنش خیلی گرم بود صدای قلبش رو احساس می کردم دیگه چی بگم براتون که بهترین لحظه زندکیم بود یه یه دقیقه ای بغلش کردم خواستم ازش لب بگیرم لبمو که نزدیک لبش بردم خودشو عقب کشید گفتم نترس بابا چیزی نیس گازت نمی گیرم بیا؟! لبم که به لبش خورد انگار یه شک 220 ولت به گیرم زدن تو 2 ثانیه بزرگیش کامل شد حشری شد بودم که به کل لباش زبونش رو آوردم تو دهنم نمی تونستم نفس بکشم اونم همین طور ، نا گفته نماند که براتون بگم شاید بدونین تو سکس دخترا 80 % حالشو می برن پسرا 20 % . حالا بگزریم
دستاش دور کمرم بود یواش یواش می خواست که بیاره سمت گیرم منم دستمو بردم دور مانتوش تا دکمه هاش رو باز کنم معلوم بود که بار اولشه چه لذتی داشت سعی می کردم که مث فیلم های سکسی که دختر و پسر چه کارای می کنن که خودتون آشنایی دارین خوردن گردن از این جور چیزا . نفس نفس زدنش حشری منو چند برابر می کرد دیگه طاقت نداشتم می خواستم سریع مانتوش رو باز کنم سریع همه دکمه هاش رو باز کردم وقتی که مانتوشو در آوردم نمی دونم چی شد گفت بسه دیگه ...
گفتم:چی
کفت: دیگه بسه می خوام برم خونه
گفتم که چی داری می گی حالت خوبه سعی کردم که لباسش رو در بیارم ولی نشد.
این دیگه چه جور دختری بود حالمم خیلی بد بود چنان كيرم راست شده ‌بود كه سرش داشت شلوارمو پاره می کرد . داشتم فکر می کردم که شوخی می کنه ولی جدی بود فکری به سرم زد از اون فکر های شیطونی که به زور لباسش رو در بیارم که هر کاری دلم خواست باهاش بکنم مانتوشو برداشت مو هاشو درست کرد وقتی که بهش نگاه می کردم شیطون می امد سوراغم خیلی زیبا بود فرستو نمی خواستم از دست بدم ولی چه کنم چه کنم که اگه به زور نگهش می داشتم فکر می کردم که چه بالای به سر من می آد اگه باباش بیاد سراغ من اگه به بابام بگه وای که چی میشه خیلی اگه اگه های دیگه که دیگه زنده نمی مونم اگه خانوادم بفهمن ...
هـی به چه کنم چه کنم افتاده بودم واقعا داشتم بهش یه چورای التماس می کردم هر چی که بهش گفتم نرو ولی ...
ازش پرسیدم که چرا داری این کارو می کنی چرا داری می ری هچی نگفت دیگه دیر شد بود رفتو گفت به سپیده بگو اومدم نبودی
شما فکر می کنید که چرا نمود و رفت چرا ها چرااا؟؟؟

خدا حافظ برای همیشه

این كاربر به درخواست خودش بن شد
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#316 | Posted: 10 Jul 2011 17:17
توجه
دوستان عزیز این داستان از سایت های دیگر جهت سرگرمی شما در اینجا كپی شده است.

بهترین تابستان زندگی ام

من امین هستم شانزده سالمه.خیلی دلم می خواست این اتفاق که واسه من تو این سن افتاد رو همه بخونن.قبل از اینکه داستان رو شروع کنم میخوام بگم که همش واقعییته.
این داستان برای من تابستون سال 89 اتفاق افتاد.داستان از اینجا شروع شد که من و خونوادم از شهرستان رفتیم تهران دیدن داییم.خونه ی داییم اینا تو یه آپارتمان 8 طبقه بود.داییم طبقه ی دوم زندگی می کرد و با همسایه ی طبقه بالایی رفت و آمد خونوادگی داشت(یعنی هنوز هم دارنا!)همسایه ی داییم اینا یه دختر داشت هم سن من به اسم بهار.این بهار خانوم خیلی خوش هیکل و خوشگل بود.ولی بهش نمیومد با پسرا جور باشه.
من از روز اول که دیدمش چشمم دنبالش بود نه واسه سکس و این جور کارا اونو به عنوان یه دوست میخواستم همین و بس(به جون خودم راست میگم)
من همش تو فکرش بودم که چه جوری خودم رو بهش نزدیک کنم.تا اینکه یه روز دیدم مادر بهار خانم اومد دمه در به مامانم چیزی گفت و رفت.از مامانم پرسیدم شهلا خانم چیکار داشت؟گفت واسه امشب دعوتمون کرده پارک واسه شام.
من تو کونم عروسی شده بود.ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم.خلاصه شب شد و ما به پارک نزدیک اپارتمان رفتیم.بعد از خوردن شام همه رفتن یه چرخی تو پارک بزنم.منم تنهایی بلند شدم رفتم رو یه تاب که آخره پارک و قسمت تاریک پارک بود نشستم.یه چند دقیقه ای گذشت.حس کردم کسی پشت سرمه.برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم بهاره.گفت میتونم پیشت بشینم گفتم بفرمایین.چند دقیقه ای گذشت اما هیچکدوممون حرفی نزدیم خلاصه بعد یه ربع گفت :امیییییین
گفتم:جونم بفرما
-تو دوست دختر دری؟
از سوالش تعجب کردم که چرا اینو پرسیده
-نه تا حالا دوست دختر نداشتم تو چی تا حالا داشتی?
-دوست دختر؟!!!
-نه نه منظورم دوست پسره
-آره داشتم
-داشتی؟ یعنی الآن نداری؟
-نه
-واسه جی ولش کردی؟
-حالم ازش بهم میخورد.
-آخه واسه چس؟
- بیخیال ولش کن.
-تو رو خدا بگو .من کنجاوم که بدونم
-به جوننه تو نمیشه گفت.
من هیچوقت از اصرار کردن خوشم نمیاد.تو رو خدا بگو.
-میگم اما تو رو خدا به کسی نگو. باشه؟؟؟
-قوله قول به هیچکی نمیگم.
- بهت میگم ولی تو فکر بد راجع به من نکن.یه روز به من زنگ زد گفت بیام ت. پارک.منم اومدم.وقتی دیدمش دیدم 2 تا دختر با یه پسر دیگه پیششه.میخواستم بر گردم خونه قبل از اینکه منو ببینه اما ازبد شانسی منو دید و اومد طرفم کثافت با اون دهن بو گهدوش منو یه ماچ کرد و گفت امروز میخوام ببرمت یه جای خوب اولش قبول نکردک و بهانه آوردم که نمیتونم بیام اما به زور منو برد ته پارک و یه ساعت در گوسم خوند که خیلی اونجا که میخوایم بریم حال میده.منم قبول کردم.یه تاکسی گرفتیمو رفتیم.رسیدم پیشه یه خونه که رضا(دوست پسرم) گفت بچه ها پیاده بشین.همه رفتن تو اون خونه.من اول ترسیدم که برم اما رضا منو به زور حل داد داخل.امین تو رو خدا ول کن نمیتونم بگم.
یه نگاه اخمو بهش کردم و خودش فهمید و بقیش رو واسم تعریف کرد
-یه دفعه رضا تز پشت منو بغل کرد و منو برد تو اتاق من هر چی داد میزدم کسی محل نمیزاشت.رضا مثه سگ شده بود.شولرش رو کشید پایین و کیرش رو در آورد گفت بخور.من با گریه ازش التماس میکردم که ولم کنه اما انگار کر شده بود کیرش رو به زور کرد تو دهنم
تو حیت تعریفاش من حس کردم داره به کسش دست میکشه هی دستش رو میکرد تو شلوارش و در میاورد
-بعد منو به زور رو تخت خوابوند و کیرش رو گذاشت جلو کسم با ورم نمیشد میخواد بکنه تو کوسم آخه من هنوز پرده داشتم داد زدم رضا تو رو خداااااااا من پرده دارم اما اهمییت نداد و کیرش رو تا آخر کرد تو کسم.یه لحظه حس کردم دارم میمیرم از بس دردش شدید بود.بعد چند لحظه از حال رفتمو بیهوش شدم وقتیث بیدار شدم دوست رضا بالا سرم بود.کمکم کرد بلند بشم و منو آورد خونه.وقتی رسیدم خونه ساعت یک ربع مونده به دوازده بود.وقتی رسیدم بابام اونقدر عصبانی بود واسه دیر کردنم که منو میخواست با کمربند بزنه اما مامانم مانع شد.
-مامانت اینا نفهمیدن که تو پرده نداری؟
-نه هنوز نفهمیدن.
بهار منو یه بوس کوچولو کرد و گفت امین الان راجع به من چی فکر میکنی؟ فکر میکنی من یه دتر جنده ام؟
از این کلمه ی جنده که گفت خیلی جا خوردم گفتم:نه گلم تو یه دختر پاک پاکی من میدونم.تقصیر تو نبوده که این اتفاق افتاده.
گفت امین جونی حالا زودی بلند شو بریم پیش ماما اینا تا کسی رو نفرستادن دنبالمون.
بلند شدیم و رفتیم.خلاصه اون شب هم گذشت.موقع خواب همش به این فکر میکردم که چرا بهار این حرف ها رو به من گفت.چجوری به من اعتماد کرد.
صبح حدود ساعت یازده یکی دره خونه رو زد داییم در رو باز کرد.بعد چند ثانیه برگشت و به من گفت امین خانم رحیمی(مادر بهار) کارت داره.بار رو فرستاده دنبالت.منمئ آماده شدم و رفتم د.بهار دمه در ایستاده بود تا منو دید سلام کرد و گفت امین مامانم کارت داره بودو زود.با هم رفتم خونشون یه یاالله گفتم و رفتم داخل.بهار پشت سرم در رو بست گفت مامانم تو اون اتاقه منه خر هم رفتم تو اتق مامان و باباش اما کسی تو اتاق نبود میخواستم برگرئم و به بهار بگم کسی نیست اما یه دفعه یه چیز گرم رو پشتم احساس کردم.بهار بود اما لختت لخت.خودش رو چسبونده به به من.با یه صدای شبیه ناله گفت امین بورو رو تخت و منو حل داد رو تخت و خودش اومد رو من نشست و شروع کرد لب گرفتن از من.با دستام دکمه های پیرهنش رو باز کردم و می می های کوچولوشو با دستام مالوندم.یه دفعه یه آه عمیق کشید که دلم میخواد یه بار دیگه اون صدا رو بشنوم.بعد چند لحظه حمله کرد به شلوارم و اونو از پام در آورد کیرم رو با دستش گرفت و بوش کرد . گفت امییییییییییییین وای چه بویییییییی منم شهوتم زد بالا و سینه هاشو محکم تر مالوندم صدای آه و تالش کل آپارتمان رو برداشته بود.بعد دو سه دقیقه کیرم رو از تو دهنش در آورد و بالند شد سره پا.نمیدونستم میخواد چیکار کنه .یه دفعه پاهاشو باز کرد و نشست رو کیرم.کیرم تا ته رفت تو کسش دو سه بار بالا پایین شد که یه لحظه حس کردم داره میاد سریعا بهش گفتم و اونم زود بلند شد و کیرم رو دوباره کرد تو دهنش یکم مک زد که آبم اومد و همش رو خورد من بیهال افتادم رو تخت.یه چند دقیقه ای گذشت.دوباره شروع کرد به ساک زدن.یه چند تا مک که زد من بهش گفتم بهار جون درش بیار یکم اذییتم میکنه آخخه تازه ارضا شدم .کیرم رو از تو دهنش در آورد و گفت امین کاش تو خونتون اینجا بود اونوقت هر شب همین بساط رو داشتیم.اونوقت کمر واست نمیموند.
دو تامون دراز کشیدیم رو تخت و به هم نگا کردیم.گفت امین خییلی دوستت دارم منم گفتم منم تو رو خیلی دو ست دارم بعدش به هم یه لب به یاد موندنی دادیم.
من لباسام رو پوشیدم و آماده شدم که برم.بهار گفت واسه امشب ممنونتم امین جون.گفتم اختیار داری ما مدیون شما هستیم.گفت اون که باید باشی از امشب تا دو هفته دیگه که بخواید برید باید هر شب مدیون باشید.گفتم ااوههههههههه پس کمر بی کمر.دوتایی خندیدیم و برا بار هزارم از من تشکر کرد ویه ماچ آبدار هم بهم داد وخداحافظی کردم و اومدم خونه.شروع کردم موز خوردن واسه روز های بعد!!!!!!!!!!!!!.

خدا حافظ برای همیشه

این كاربر به درخواست خودش بن شد
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#317 | Posted: 11 Jul 2011 09:07
كامي خوش شانس

یکی از روزهای آذرماه پارسال تقریبا ساعت 10 شب بود .تو باشگاه داشتم بیلیارد بازی میکردم که موبایلم زنگ خورد . بر خلاف عادت همیشگیم که اگه شماره غریبه باشه جواب نمیدم جواب دادم :
بفرمائید؟
سلام ، اقای م ؟
خودم هستم امرتون ؟
من ص هستم .
به جا نمیارم . میشه بیشتر توضیح بدید؟
شما میتونید با شماره ای که افتاده تماس بگیرید ؟
بله حتما. منتهی من الان جایی هستم که امکانش نیست . میتونم تا 1 ساعت دیگه زنگ بزنم ؟
بله . حتما من تا ساعت 2 بیدارم منتظرتون هستم .
قربان شما حتما زنگ میزنم . پس فلن بای
مرسی خدانگهدار
( هنوز اون مکالمه جزء به جزءش یادمه)
طرف مکالمه من یه دختر بود با یه صدای ناز که تو صداش یه جذبه خاصی بود. دیگه تامل جایز نبود بر عکس همیشه که تا منو از در باشگاه بیرون نمی انداختن من از بچه ها خداحافظی کردمو سریع رفتم طرف خونه . تا رسیدم موتورم رو گذاشتم تو پارکینگ و یه کله رفتم تو خونه. دیدم ساعت یک ربع به یازده میخواستم تل بزنم که با خودم گفتم این یه رب رو هم دندان رو جیگر بذار تا طرف فکر کنه خیلی دقیقی .
تو این مدت همش فکر میکردم که شماره من از کجا رسیده دست این بابا . آخه من خیلی کم پیش میاد به کسی شماره بدم ( به خاطر اینکه تو این کارا یه کم کودن هستم )
ساعت یازده گوشیو برداشتم و زنگ زدم . بعد از چند تا زنگ گوشیو برداشت . سلام و احوالپرسی و بعدشم یه یکدستی توپ . بهش گفتم بابا اینا نگن این وقت شب با کی حرف میزنی؟
گفت که یه سوییت جداگانه تو خونشون هست و اون تنها اونجا زندگی میکنه .
بعد از یه کم چاپلوسی گفتم امرتون بفرمایید؟
گفت که با دوستش اومده بودن درب مغازه من که برای دوستش نوت بوک بخرن . بر حسب اتفاق کارت ویزیت من افتاده بود دست ایشون و چون ایشون توی آزمایشگاه یه بیمارستان کار میکردند میخواستن اوقات بیکاریشون رو روی نوت بوکهای من به صورت ویزیتوری پر کنن . قرار شد فردای اونروز بیاد در مغازه تا با هم دیگه حرف بزنیم . ( اون موقع از این مارک نوت بوک فقط ما داشتیم چون تنها نماینده اون شرکت توی تهران بودیم )
بعد از خدا حافظی ازش رفتم تو فکر که این از کجا سبز شده . همش تو این فکر بودم که دوستام دارن مسخره بازی در میارن تا یه کم بخندن . آخه من خودم از این کارا زیاد میکنم . بگذریم .
صبح شد و من رفتم در مغازه . یه ساعتی بود در مغازه بودم داشتم فیلم نگاه میکردم که یه نفر سلام کرد . با دلخوری صدای دستگاهمو قطع کردم و جواب سلام دادم . سرمو که گرفتم بالا یک دفعه هنگ کردم . یه دختر با قد تقریبا 1.80 و خیلی خوش هیکل رو بروم وایساده بود و با اون چادر عربی که سرش کرده بود هوش از سر آدم میبرد . متوجه هنگ کردن من شد و سریع خودشو معرفی کرد . تازه 2 زاریم افتاد . همون دیشبیه بود
خلاصه با زحمات خودمو جمع جور کردم و بهش تعارف زدم که بشینه . وقتی نشست بهش گفتم چای میل میکنید یا کافی میکس ؟ گفت چایی ؟ لیوان برداشتم که براش چایی بریزم که یهو داد زد : وای تو این میخواین چایی بریزید برای من؟ یه دفعه به خودم اومدم دیدم لیوان خودمو برداشتم . آخه من یه لیوان آبجو خوری خفن دارم که تو اون مایعات میخورم . خلاصه معذرت خواهی کردم خواستم لیوانو عوض کنم که گفت دوست داره با لیوان من چایی بخوره . من هم اطاعت امر کردم و براش چایی ریختم . خلاصه بعد از چند دقیقه صحبت متفرقه رفتیم سر اصل مطلب . من مشخصات دستگاههامون رو بهش دادم و قرار شد بابت فروش هر دستگاه 20 هزار تومان بهش پورسانت بدم . داشت بلند میشد که بره من هم به یه بهانه ای تا دم پاساژ با هاش رفتم و ازش برای 5 شنبه شام دعوت کردم و اون هم با کمال میل قبول کرد . 5 شنبه من رفتم فلکه دوم صادقیه و چون هم بارون میامد هم دفعه اول ملاقات هر دومون بود موتور نبردم و با خط 11 رفتم . جلوی گلدیس وایساده بودم که یه نفر صدام کرد . برگشتم . خودش بود . با یه تریپ خفن اما با کلاس سلام و احوالپرسی و بعدش پیشنهاد خفن من جهت رفتن به فرحزاد. یه دربست گرفتم و هر دو سوار شدیم توی راه هیچ صحبتی بینمون ردو بدل نشد . رسیدیم اونجا یه قهوه خونه خوب بلدم که آبگوشت با عشقی داره و پاتوقمه. داخل شدیم و نشستیم . بهش گفتم چی میل داری؟
گفت هر چی خودتون میخورید .
گفتم من میخوام آبگوشت بخورم .
در کمال نا باوری گفت: آخجون آبگوشت .
خلاصه سفارش دادیم تا بیارن. بعد از خوردن شام سفارش چای دادم ( جای همه خالی دلتون نخاد )
دست کردم جیبمو بسته سیگارمو در اوردم . یه نخ برداشتم اومدم اتیشش کنم دیدم داره نگاه میکنه. گفتم شما هم میکشید یا من حق ندارم بکشم ؟
گفت من هم میکشم . خلاصه یه تریپ با کلاس بازی در آوردمو سیگاره اونم روشن کردمو با هم شروع کردیم صحبت کردن . من از زندگی خودم گفتم که بچه پرورشگاهیمو تا الان رو پای خودم وایسادمو . اونم از این که یه بار ازدواج نا فرجام داشته الان رو پای خودشه و با خانوادش مشکل داره و غیره .
خلاصه به ساعتم نگاه کردم دیدم نزدیک 12 گفتم دیرتون نشه گفت که شب خونه نمیرم . میرم خونه دوستم که دهکده میشینه. یه آن رگ غیرتم گرفت یهو متوجه شد و گفت نترس بابا دختره. هر دومون خندیدیم.
از قهوه خونه که اومدیم بیرون به پیشنهاد من تو دره فرحزاد شروع کردیم به قدم زدن زیر بارون و جای همتون خالی زمزمه کردن شعر بزن باران حبیب با صدای خر در چمن من . نمی دونم چرا من بچه مثبت شده بودم و از این تریپها پیاده میکردم. خلاصه یه آن به خودم اومدم دیدم میدان پونکیم . حسابی سردش شده بود داشت به وضوح میلرزید. بالاخره رضایت دادیم و یه تاکسی دربست گرفتیم. تو ماشین که نشستیم دستش رو گرفتم دیدم مثل برف سرده . یکم هاش کردم گرم بشه. وقتی رسیدیم دهکده داشتم از ماشین پیادش میکردم که یه لبخند قشنگ تحویلم داد وازم تشکر کرد. من هم گفتم که قابل نداشت و خداحافظی کردم وقتی نشستم تو ماشین دیدم ساعت تقریبا 2.5 شده. اونشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود . اما نمیدونستم روزگار داره با هام بازی میکنه.
فردای اونروز جمعه بود و من هم باید تو نمایشگاه الکامپ تو غرفه وا میستادم . خیلی خسته بودم دیدم که موبایلم زنگ میزنه دیدم خودشه. با سلام احوال پرسی شروع شد و قرار شد که من بعد از ظهر 2 باره تو صادقیه ببینمش . چون دوستش یک کار تحقیقاقی رو با هندی کم تهیه کرده بود و من قرار شد فیلمهای هندی کم رو ازش بگیرم و به VHS تبدیل کنم .وقتی رسیدم بارون بند اومده بود .رفتیم تو کافی شاپ پردیس فلکه اول نشستیم یه نیم ساعتی حرف میزدیم راحع به این که خیلی دیشب حال کردیم و.
یکهو بهم گفت که: کامی دلم میخواد برم یه جای دنج
من هم که آخر فردینم گفتم پاشو بریم . مثل این ادم چتا رفتیم پارک پرواز . هوا سرد بود . کاپشنم رو در آوردم و انداختم رو دوشش . داشتیم سیگار میکشیدیم که یه دفعه منو جو گرفت و بهش گفتم : میای با هم دوست شیم .؟ یه نگاهی بهم کردو گفت : مگه نیستیم ؟
گفتم : نه. منظورم اینه که فقط مال هم باشیم . یه سری حرف زدیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که شخص اول زندگی هم بشیم . ازش تشکر کردم و چیشانیش رو بوسیدم . یه ماشین گرفتم بردمش دم خونشون و از اونجا هم رفتم خونه.
د یگه خواب نداشتم تصور اینکه یه همچین دختری با من یه لا قبا دوست بشه خیلی مشعوفم کرده بودو ...
روزی چند ساعت با هم تلفنی حرف میزدیم و قربون صدقه هم میرفتیم.
2 شنبه بود که اومد در مغازه فیلمها رو که تبدیل کرده بودم و گرفت و رفت خانه دوستش .شب زنگ زد که فیلمها توی دستگاهشون پخش نمی شه. قرار شد صبح برم اونجا و براشون راهش بندازم .
صبح شد بلند شدم یه دوش گرفتم و یه دست لباس مرتب تنم کردم . با ادوکلن هم دوش گرفتم یه آژانس و یه کله دهکده .
رسیدم سر کوچه زنگ زدم رو موبایلش اومد جلو پنجره و راه رو بهم گفت . طبقه سوم یه آپارتمان 8 واحدی. رفتم داخل . اومد به استقبالم و برای اولین بار یه لب داغ ازم گرفت که یه آن فکر کردم سماور گازی خونمو ماچ کردم . رفتیم داخل حال و من هم شروع کردم با ویدئو ور رفتن هنوز زمانی نگذشته بود که متوجه گندی که زده بودم شدم به جای اینکه فیلمها روSP ضبط کنم LP ضبط کرده بودم برا همین دستگاهشون پخش نمیکرد. نشستم رو مبل که اومد توی حال با 2 تا استکان چای . گفت درست شد براش توضیح دادم چی شده . گفت عیبی نداره . اومد بغلم رو مبل نشست دستمو گرفت و زل زد تو چشام . گفت کامی میدونی آدم تو چشات غرق میشه . گفتم من نجات غریق خوبی نیستم نجاتت بدم گفت لذتش به اینه که آدم توش غرق بشه . جفتمون رمانتیک شده بودیم دستمو انداختم گردنش و یه لب ازش گرفتم . با کمال میل خودشو در اختیارم گذاشت . بعد از چند دقیقه به خودم اومدم دیدم لخت تو بغل همیم . من خیلی با ORAL SEX حال میکنم شروع کردم به لیسیدن تمام بدنش از مغز سر تا نوک انگشتهای پاش . میتونستم رضایت رو توی اعمالش ببینم . دیگه وقتش بود باید میرفتم سر اصل مطلب پاهاشو جمع کردمو شرتشو در آوردم . یه نگاهی به کسش کردم و حظ کردم از این سلیقه . معلوم بود آماده همچین برنامه ای بوده خلاصه دل و به دریا زدمو شروع کردم به لیسیدن کسش
واقعا لذت بخش بود خوش طعم و گوارا 10 دقیقه ای میشد این کارو براش انجام میدادم حالش حسابی بد شده بود بدنش میلرزید. گفت حالا نوبت منه . جامونو عوض کردیم مثله قهطی زده ها شروع کرد لیسیدن بدنم آنفدر این کارو خوب انجام میداد که داشتم دیوانه میشدم . بعد از چند دقیقه بهش اشاره کردم که برام ساک بزنه اما ازم معذرت خواهی کرد و ازم خواست این چیزو ازش نخوام . قبول کردم . یه نگاه از سر شهوت بهم کردویه دست به کیرم زد که مثل ستون تخت جمشید استوار وایساده بود و گفت شوندولت چشه ؟ گفتم : نمیدونم شما دکترشین ؟ گفت داروشو دارم بدم ؟
گفتم لطف میکنید ؟
گفت خرج داره؟
گفتم : هرچی باشه قبوله؟
گفت : فقط باید برای من باشه؟
منم از خدا خواسته گفتم باشه قبول ؟
گفت : قول مردونه؟
گفتم : مردومنه . زنونه . بچه گونه . و...
با یه دستش آب دهنش رو مالید سر کیرم و گفت بزار یه دلی از عزا در بیاره. منم با یه چشم از روی شهوت پاهاشو باز کردم سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخش گفتم از جلو میشه ؟
با سر بهم جواب داد .
من هم خیلی آهسته شروع کردم به داخل کردن کیرم تو کسش . در آوردمش و دوباره این کارو کردم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن . هرچی زمان میگذشت بیشتر حال میداد . کسش مثله تنور داغ بود و البته خیس . احساس کردم دارم میپرم اما نمی خواستم تنهایی این کارو بکنم . بهش گفتم پوزیشنمونو عوض کردیم من به کمر خوابیدم اون هم اومد نشت رو کیرم تازه یادش افتاد چقدر بلند و درازه یه آهی کشید که کیف کردم . همینجور که بالا پایین میشد با چوچولش هم بازی میکرد . داشتم باهاش حرف میزدم تا روش باز بشه و موفق هم شدم . شروع کرد به حرفهای سکسی زدن دیگه داشت داد میزد از جر خوردنش میگفت و از اینکه چقدر دارم بهش حال میدم . یواش یواش دیدم داره اونم میپره منم داشتم میپریدم توی یک آن که داشت ارگاسم میشد من هم به ارگاسم رسیدم و چون نمیخواستم بهش و به خودم ضد حال بزنم همونجا خالی شدم . دیگه نا نداشتم از جام تکون بخورم نیم ساعتی همونجا خوابیدیم بعد با هم رفتیم دوش گرفتیم . درسته اونروز از کاسبی افتادم اما خیلی حال داد بهم

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#318 | Posted: 11 Jul 2011 09:08
ماه عسل ايرانی در دوبی

شراره کاف و فرزاد س در پاييز سال هزار و سيصدو هشتاد بعد از يک دوره ارتباط شورانگيز عاشقانه ازدواج می کنند .

شراره بيست و یک سال دارد با ابروان باريک و هلالی و چشمان مشکی و درشت .

فرزاد برای زندگی آينده خود نقشه های فراوانی کشيده است .

روزهايی پر از خوشبختی و لبخندهای معصومانه شراره در ذهن فرزاد نويد بخش يک زندگی شاد است .

زندگی عاشقانه و بدور از تمام فاکتور های منفی آغاز می شود .

فرزاد برای گذران ماه عسل دوبی را پيشنهاد می کند و شراره شادمانه می پذيرد .

000

سردر هتل پنج ستاره دارد .

شراره برای قدم زدن به تنهايی از هتل بيرون می رود .

فرزاد به علت سردرد در اتاق هتل می ماند .

شراره با يک زن ميانسال آشنا می شود.

زن شراره را به يک نوشيدنی دعوت می کند .

کافه مجلل و مملو از دود و آدم های لوکس است .

يک ميز از قبل برای زن ميانسال مهربان رزو شده است .

نگاه خيره يک مرد عرب از چند ميز آن طرف تر روی زن و شراره پابت می شود .

زن نوشيدنی را سفارش می دهد و به شراره لبخند می زند .

شراره دچار دلشوره می شود .

زن به پيشخدمت لبخند معنی داری می زند .

نوشيدنی نوشيده میشود .

شراره احساس ضعف و تهوع می کند .

چشمان مرد عرب برق می زند .

زن زير بازوان شراره را می گيرد و او را به سالن پشت کافه می برد .

مرد عرب از جای خود بلند می شود و به راندده خود اشاره می کند .

شراره گيج و خواب آلود به داخل يک ماشين مرسدس هدايت می شود .

ماشين با سرعت به سمت شمال غربی شهر حرکت می کند .

چند برگ اسکناس بين مرد عرب و زن ميانسال مهربان رد و بدل می شود .

صدای موزيک در کافه طنين انداز میشود و چند زن مست می رقصند .

زنان ايرانی برای مردهای عرب .

ماشين وارد پارکينگ خانه ای مجلل می شود .

شراره همچنان نيمه هوشيار در صندلی عقب ماشين دراز کشيده است .

دو زن يکی عرب و ديگری اندونزيايی شراره را از ماشين خارج و به سمت ساختمان می برند .

نمای يک اتاق ...

زنان غريبه لباسهای شراره را با يک دست لباس نيمه عريان زنان رقاص عربی عوض می کنند .

شراره کم کم به خود می آيد .

فرزاد در هتل نگران منتظر و دلواپس است .

يکی از زنان غريبه يک ليوان شربت از نوع خاص را به زور در دهان شراره می ريزد .

شراره تقلا می کند و يکی از زنان می خندد .

شراره سست می شود و دو زن او را آرام به اتاق مجللی که يک تخت خواب بزرگ با پرده های تور دوزی شده دارد می برند .

دو زن شراره را روی تخت که با پارچه از حرير سفيد پوشانده شده می خوابانند .

.....

مرد سيه چرده و تنومند عرب وارد خانه می شود .

مرد مست است .

هوا نسبتا تاريک شده است .

مرد عرب با تازيانه به صورت کنيز عرب می زند و با گامهای بلند به سمت اتاق شبانه خود و طعمه ايرانی اش حرکت می کند .

...

فرزاد نگران در شهر به دنبال گمشده خود می گردد .

بغض در گلوی فرزاد گره خورده است .

فرزاد ديوانه وار عشق گمشده اش را جستجو می کند .

...

مرد عرب با چشمان از حدقه بيرون زده به اندام نيمه لخت شراره می نگرد .

دستار خود را بر زمين می اندازد و شراب می طلبد .

پيمانه را يک جرعه سر می کشد و آلت برانگيخته خود را نوازش می کند .

شراره گيج و نيمه هوشيار روی تخت به شهوانی ترين حالات خوابانده شده است .

عرب لباس از تن بيرون می کند .

به سمت تخت می رود و آرام بر ساق های لخت شراره دست می کشد .

- انتم جميل يا حبيبی ...

دندان های زرد مرد عرب از پشت خنده کريه اش نمايان می شود .

دست مرد عرب از ساق های شراره بالا می رود و از زير لباس ران و باسن او را لمس می کند .

مرد عرب به روی تخت می رود و بر لبان پر طراوت شراره بوسه می زند .

بوی عرق و شراب بينی شراره را می ازارد .

اسم فرزاد بر لبان شراره می خشکد .

عرب لباس شراره را به ارامی از تن به بيرون می کشد .

اندام جوان و برجسته شراره آتش شهوت و خوی وحشی گری عرب را تيز تر و تيز تر می کند .

مرد عرب با چند سيلی آرام سعی می کند شراره را کاملا به هوش بياورد .

برای او بازی و کسب لذت از جسم بی تحرک لذتی در بر ندارد .

شراره اسم فرزاد را تکرار می کند و با چشمان معصومش گيج و مبهوت صورت زشت مرد عرب را نزديک صورتش می بيند .

عرب پستان های شراره را در مشت می فشارد و زير لب واژه های رکيک می گويد .

دست مرد عرب از روی شکم شراره می لغزد و و در ميان پای او توقف می کند .

شراره تقلا می کند ولی دست زبر و قوی مرد عرب محکم اندام او را در هم می فشارد .

مرد عرب تن خود را به روی شراره می اندازد .

و با لبان پهن و کلفت خود گردن سفيد شراره را می بوسد .

شراره احساس خفگی می کند ولی يارايی برای نجات خود ندارد .

مرد عرب نفس نفس می زند و وحشيانه آلت خود را در مهبل شراره می لغزاند .

صدای جيغ کوتاه شراره لبخند رضايت عرب را به همراه می آورد .

مرد عرب وحشيانه تقلا می کند و اندام دختر ايرانی , شراره , در زير توده گوشت سياه و متعفن مچاله می شود .

مرد عرب عقده های تمام نشدنی نفرتش از عجم را در زجر دادن شراره باز شده می بيند و با ضربات محکم دستانش بر ران های شراره سعی در شکنجه او دارد .چشمان شراره به سفيدی می گرايد و نفس هايش منقطع می شود .

عرب تکان های بدنش را تشديد می کند و رکيک ترين واژه ها را نثار دختر ايران می کند .

آب دهان عرب بر صورت شراره می ريزد .

و اندام سياهش پس از چند تکان وحشيانه به روی تن شراره می افتد .

نفس عميق رضايت از گلوی مرد عرب همراه با بوی گند کثافاتش خارج می شود .

مرد عرب می خندد و با دست بر باسن شراره می زند .

صدای نعره مرد عرب که شراب می طلبد فضای اتاق را آلوده تر می کند و تا صبح شش مرحله ديگر شراره ناخواسته تسليم شهوت سيری ناپذير مرد عرب می گردد

فرزاد تا صبح در کوچه ها پرسه می زند و اشک می ريزد .

و اندام دستمالی شده شراره صبح روز بعد به حرمسرای مرد عرب تبعيد می شود .

و اينچنين ماه عسل ايرانی در دوبی تمام می شود

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#319 | Posted: 11 Jul 2011 09:54
خریدهام رو برام میاری؟


واي چقدر هوا اين روزها گرم شده ، دماي بدن انسان حدود 36 درجه است و اگر دماي هوا ، از دماي بدن انسان بالاتر بره ، آدم گرمش مي شه .
حالا از اين کس و شعرهاي علمي که بگذريم ، اون روز رفته بودم توي بازار که يکمي خيابونهاي شهر رو ، متر کنم و روحم رو با ديدن ، دختراي خوشکل و خوش اندام ايراني تازه کنم . و البته مي خواستم براي روز پدر که فرداش بود ، يعني پنج شنبه اي که گذشت ، براي پدرم جورابي يا زير پيرهني بخرم !
خلاصه به همين بهانه رفتم توي پاساژ و وارد يه بوتيک کوچيک شدم و ارزانترين جوراب آنجا را خريدم .
از اونجا هم رفتم باشگاه ، تا لااقل نذارم کارت ماهيانه ام الکي هدر بره .
بعد از ساعتها گشت زدن و خرج کردن وقت ، پول ، و انرژي ام توي بازار ، رفتم ايستگاه تاکسي راني تا ديگه اين هيکل خسته و کوفته را به خانه برسانم.
ساعت حدود 1 ظهر بود و دما حدود 40 درجه !
- مطهري يه نفر ، مطهري يه نفر
خدايا شکرت ، با عجله رفتم و سوار شدم . و تاکسي راه افتاد ، در راه به مسافر کناري ام که کلي خريد کرده بود و معلوم نبود توي اين گرما ، چطور مي خواد اونا رو به خونه ببره ، نگاه کردم و ديدم که خوشکلترين زن محله مان کنارم نشسته و يه سلام گرمي کردم و اونم گويي که فرشته نجاتي راديده بود ، گفت : سلام سينا جان ، مامان اينا چطورن ؟
منم گفتم : خوبن ، سلام مي رسونن ، سمانه خانوم !!!
وااااي ، آبروم رفت . توي جيبم فقط کرايه يه نفر بود و خيلي ضايع بود که اگه کرايه سمانه خانوم رو حساب نمي کردم .
رسيديم به ايستگاه و با کلي تعارف ، سمانه جون راضي ام کرد که اون کرايه دو نفرمون رو حساب کنه .
از نگاههاي تمسخر آميز دو تا مسافر ديگه ، حسابي ضدحال خوردم .
راه خودم را کشيدم و مي خواستم برم که يه دفعه صدايي آتشين قلبم را فرو ريخت .
- سينا ، خريدامو برام مياري ؟!
واي ، آنقدر ناز و ادا در آن صداي قشنگ بود که ناخودآگاه کيرم راست کرد .
- من چقدر حواس پرتم ، ببخشيد ، معلومه که ميارمشون !
- ممنون ، سينا جون !
به سمت محله مان راه افتاديم .
- سمانه - سينا جان ، دانشگاهي ؟
- من - آره ، مکانيک مي خونم .
- سمانه - فکر کنم العان امتحانات پايان ترمت باشه ؟
- من - نه ، حدود يه ماه ديگه شروع مي شن !
- سمانه - که اين طور ؟!!!
_ من _ آره ديگه ، راستي چطور شد اينقدر خريد کردين ؟
_ س _ مگه نمي دوني فردا روز مرد ( مي باشد ) ، خوب منم رفتم واسه آقا امير چندتا وسيله و چيز ميز خريدم ، فردا بعد از يک هفته مي آد مرخصي ، مي خوام حسابي سورپرايزش کنم .
رسيديم به کوچه ، العان حدوداي ساعت 2 و ربع ظهر شده بود ، پرنده که هيچ ، پشه هم پر نمي زد .
خوب ، گذشت و رفتم و کلي زنگ زدم ، ولي هيچ کسي در را برام باز نکرد .
خوشبختانه در اين مدت سمانه خانوم تويکيفش داشت دنبال کليد مي گشت و وسايل را به بالا مي برد ، و وقتي متوجه شد که کسي درو ، بروي من باز نميکند ، به من گفت :
- سينا ، بيا داخل خونه ام و يه آب و شربتي بخور تا اونا بيان .
- شرمنده ام ، لامصب در خونمون يه جوريه که نمي شه از روش بالا رفت !
_ دشمنت شرمنده باشه عزيزم !
واي ، باورم نمي شد ، " عزيزم " يعني سمانه برام چه نقشه اي کشيده بود که داشت اينطور شروع مي کرد ؟!
رفتم بالا و شربتو گذاشت جلوم و خوردم و ، اون رفت توي اتاق و لباسهاشو عوض کرد ، چند لحظه بعد با يک دامن آب و پيراهن قرمز ، از جلوم رد شد و اون ساقهاي تراشيده اش از زير دامن به بيرون مي جهيدند .
کيرم داشت مي ترکيد .
يهو اون نگاه کرد سمتم و با ديدن کير ورم کرده ام که هيچ جوري نمي شد قايمش کرد ، لبخندي زد و بهم گفت : سينا راستش من موهاي پشت کمرم رو نزده ام و هيچکي رو هم ندارم که بهش بگم تا برام انجامش بده ، مي توني بياي توي هموم و برام بتراشيشون ؟
جنده ، خوب مي رفتي و به يک آرايشگاه زنانه و به اونا مي گفتي ؟
- گفتم باشه و يا علي گفتيم و اون رفت توي حموم و لخت لخت شد ، طوري که فقط شورت و کرست تنش بود ، و روي کف حمام دراز کشيد ، طوري که باسن و کمرش رو به من بود .
کرم موبر را گرفتم و به روي موهاي پشت کمرش ، نزديک خط باسنش زدم و شروع کردم به پاک کردن ، اونقدر زدم و پاک کردم تا عين پوست نوک کيرم صاف صاف شد ، من هم که همه لباسهايم را در آورده بودم که ، خيس ، يا کثيف نشن و فقط يه شرت آبي کم رنگ پام بود ، که کيرم به علت خيس شدن شرت ، کلا معلوم بود .
دستم رو بردم لاي باسنش و ناگهان سمانه پريد گوشه حمام و با ديدن کير ورم کرده ام گفت :داداش سينا چيکار مي کني ؟
و منم پريدم روش و با در آوردن سوتينش ، شروع کردم به مکيدن نوک سينه هاش .
يک دفعه صداي آه سمانه باند شد و گفت : نه ، سينا .
رفتم پايين تر و شرت زيبايش را درآوردم و شروع کردم به خوردن لبهاي کسش که حسابي شسته و خيس شده بودن .
آه ، آه ، آآآآآآآه ، نکن ، بي شرف ، آ آ آ آ ه ، تو مثل برادرمي
بدون اين که حرفي بزنم ادامه دادم ، و پاهايش را باز کردم ، کيرم را به درون کسش فرو بردم .
در اين هنگام او جيغي بلند و شهوت آلود کشيد و گفت : بيارش بيرون .
و شروع کرد به بالا و پايين رفتن ، و آه مي کشيد .
- واي سينا ، اگه امير بفهمه هردومونو مي کشه .
- عزيزم اگه تو چيزي بهش نگي نمي فهمه .
-ديگه بسه ، کيرتو بيار بيرون تا دسته گل به آب ندادي .
آن را بيرون کشيدم ، سمانه آن را در دست گرفت و به شدت آن را مي ماليد ، گهگاهي آن را درون دهنش مي کرد ، تا رطوبت کيرم از دست نرفت .
در آخر هم آب کيرم را به شدت تمام ، روي سينه هايش ريختم و با هم حمام کرديم.
همين العان ، سمانه به من اس زد ،با اين متن
: امير مرخصي دو روزه اش تمام شده و رفته سر کارش ، بيا ، کارت دارم .
فعلا باي . بايد برم ببينم که سمانه جونم ، چيکارم داره .

نوشته: سینا
     

#320 | Posted: 11 Jul 2011 09:55
تلفن اشتباهی


من رامون هستم و 25 سالمه
این خاطره مربوط میشه به 2سال پیش
یه شب من می خواستم شماره دوستمو بگیرم که دو رقم آخرشو اشتباه گرفتم و بعدش گفتم ببخشید اشتباه گرفتم . بعد دیدم صداش قشنگه گفتم یه بار دیگه می زنگم بعد که گفتم خوبی گفت به تو چه و گوشی رو داد به یه مرد منم در جا قطع کردم. ساعت 2 بامداد بود که یه اس ام اس اومد که گفت خط مال من بود و دست خواهرم بود و اونمرد هم شوهر خواهرم . بهش گفتم معرفی کن .
اس داد ویدا 28 سالمه
بعد من خودمو معرفی کردمو گفت از من کوچیکتری و بای فرستاد
من دوباره بهش اس دادم که مگه کوچیکا دل ندارن و بعد گفت از خودت بگو منم گفتمو ازش پرسیدم خوب تو بگو
گفت من مطلقه هستم
منو داری
قند تو دلم آب شد
به هر حال مخشو زدمو چند باری با هم سکس تل کردیمو باهاش قرار گذاشتم
من یک پسر تقریبا لاغر و قدی بلند و ویدا تقریبا پر بودو هم قد من
به محض اینکه منو دید گفت تو میخای منو تو سکس سیر کنی ؟
کلی بهم برخورد
جلسه دوم باهاش قرار گذاشتمو بردمش خونه
از اینجا به بعد صحنه داره
براش آهنگ گذاشتمو واسم رقص سکسی کرد
وای
نمیدونید
اون باسن نازشو می کشید رو کیرم به طوری که کیرم می خواست بلندشه باهاش برقصه
بعد چند دقیقه شروع کرد در آوردن لباساش
همشو در آمور موند یه شورت و سوتین بعد اومد سمت منو لباسامو دار آورد
یه لب حسابی از هم گرفتیم
حدود 10 دقیقه لب گرفتیموو بهدش بدنمو خورد رفت به سمت پایین و کم کم نافمو خوردو رسید به کیرم
اول سرشو لیس زد بعدشم کلشو کرد تو دهنش بعدش تا ته خوردش
الان که یادم میاد شهوتی میشم
بعد چند مین خوردن کیرم من افتادم به جونش
خوابوندمش رو تخت و شروع کردم لب و گردنشو خوردن
بعدش رفتم سراغ سینه های سایز 80 اینقدر خوردم که به آخ و اوف افتاده بود و هی می گفت کیرتو می خوام
بکن بکن بکن بکن بکن
بعد رفتم سراغ کوسش
شروع کردم خوردن کوسش
وای چه گرمایی داشت
خلاصه بعد اینکه حسابی آه و اوف ویدا دراومده بود کیرمو گذاشتم لبه کوسش و بازی کردم
بعد خودش پاهاشو حلقهکردو کیرم تا ته رفت تو کوسش
یه آهیکشیدو گفت جووووووووووووووونبکنم
میخام
کیر می خوام
همشو داد میزد
خوبه کسی نیومد
بعد 7 8 دقیقه تلمبه زدن حالتو عوضکردیمو من دراز کشیدم اون با کوسش رو کیرم بالا پایین میرفت
وای
پیشنهاد می کنم این کارو بکنید
خیلی حال میده
آخ و اوف و آه ویدا همه جارو برداشته بود
همینطوری بالا ÷ایین میرفتو می گفت
جوووووووووووووووووووون کیر رامون مال خودمه
می خوامش
بکن منوو
مال خودته آههههههههههههههههههههههههههههههه
دیدم آبم داره میاد گفتم ویدا چی کنم
گفت می خورمش
کیرمو گرفت تو دهنش و یکم ساک زد تا آبم اومد
من آبم خیلی زیاده
انتظارشو نداشت
یکمشو خورد دید دهنش داره پر میشه سریع کشید بیرون
بعد یک دست از کون به روش داگی کردمش
کونشخیلی تنگ بود
اول یکم جیغ کشید اما بعدش جیغ به آه و اوه تبدیل شد
بعد آبمو ریختم رو کمرشو همینطودی چند مین رو هم خوابیدیم
واقعا عالی بود
یکی از بهترین سکسهام بود
بعد این قضیه هر هفته یکبار باهم سکس داشتیم تا این که به یه دلیل مزخرف از هم جدا شدیم
امیدوارم این قضیه ها برا همه اتفاق بیفته
شاد باشید دوستان
دوستدار همتون
     
صفحه  صفحه 32 از 35:  « پیشین  1  ...  31  32  33  34  35  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.