| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 32 از 38:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  37  38  پسین »  
#311 | Posted: 11 Jul 2011 12:52
خسرو !!


چند وقت پيش با يكي از دوستام داشتم چت مي كردم و براي فرداي اون روز قرار مي ذاشتيم كه با هم بريم خونه يكي از دوستاش و يه كم با هم خلوت كنيم (اونم چه خلوتي) بعد از اين كه گفت كجا مي ريم من ازش پرسيدم كه خسرو كسي هم اونجا هست و اون گفت : «آره راستش مي خواستم همين رو بهت بگم من يه دوست دارم كه چند وقتيه نامزد كرده ولي هر بار كه ميره طرف دختره اون طفره مي ره و مدام ازش دور ميشه ميگه از وقتي اينطوري شده حتي نمي تونم خودارضايي كنم و دچار مشكل شدم حالا ازت مي خوام كمكش كني.» من بيچاره هم هر كاري كردم كه نرم نشود گفتم اصلا نمي خوام با اين يارو دوستت حرف بزنم ولي چون خودمم دوست داشتم و دلم لك زده بود براي يه كير درست و حسابي گفتم من به شرطي مي يام كه وقتي دوستت مي خواد با من صحبت كنه يا من با اون حرف بزنم تو هم باشي و خسرو هم قبول كرد و با هم رفتيم منم كلي به خودم صفا دادم و حسابي به خودم رسيدم وقتي رسيديم من و خسرو رفتيم تو يه اتاق و در رو بستيم از انجايي كه دو تامون هم تشنه سكس بوديم بدون هيچ مقدمه اي شروع كرديم به لب گرفتن از اون لبايي كه سارا ياد سهيل داده بود و آروم آروم از لباي همديگه بوسهاي كوچولو مي كرديم خيلي مزه مي داد اين اولين باري بود كه با خسرو اينقدر راحت بودم... بعد از كمي خسرو لباساي منو در آورد و تا سينه هاي منو ديد چنان گازي ازش گرفت كه تا 1 هفته كبود بود واقعا وحشي شده بود مثل سگ كه گوشت رو گاز مي گيره نوك سينه هامو مي گرفت و سرش رو تكون مي داد و مي كشيد نوك سينه هام قرمز قرمز شده بود ... اون مدام دستش رو مي ذاشت روي چوچوله من و مي لرزوندش وقتي ديگه ناله هام تبديل به داد مي شد خسرو 5 دقيقه اي دست بر مي داشت و دوباره شروع مي كرد اون شروع كرد به ليسيدن بدن من و مدام بدنم رو مي ليسيد وقتي به نافم رسيد با خنده گفت عجب ناف سكسي داري و زبونش رو محكم فشار داد تو نافم و بعد رفت پائين اول لباي كسم رو مي خورد و گاز مي گرفت ... بعد از من خواست پاهام رو باز كنم و بزارمش روي تاج تخت دو طرف خسرو و منم اين كار رو كردم، خسرو هم محكم رانهاي منو گرفت تا من پامو نبندم با زبونش شرع كرد به خوردن چوچولة من.. من هم تمام بدنم مي لزريد و هر جور كه مي تونستم سعي كردم پاهامو باز نگه دارم و تمام ماهيچه هام درد گرفته بود و بدنم خيلي درد مي كرد خسرو هم ول نمي كرد ولي وقتي ديد من حالم خيلي بد شده ديگه چوچولمو ول كرد و خودش منو به پشت برگردوند و منم چون همه ماهيچه هام درد مي كرد نمي تونستم باسنم رو شل كنم خسرو هم نامردي نكرد 2-3 تا ضربه محكم چنان به باسنم زد كه من ناخودآگاه يه آخ بلند گفتم تقريبا از حال رفته بودم و اونم هر كاري دلش مي خواست مي كرد نزديك 30/1 كه گذشت خودش هم خيلي خسته شد و اومد خوابيد كنارم و منم سرم رو گذاشتم روي سينش ... فكر كنم يه نيم ساعتي همين طوري بوديم و اونم مدام كمر منو ماساژ مي داد و ازم مي پرسيد حالت خوبه؟ چيزي لازم نداري و من هم با سر جوابش رو مي دادم بعد بلند شدم خسرو هم مي خواست بشينه كه من نذاشتم و خوابوندمش ور تخت و خودم رفتم سراغ كيرش ... الحق كه خيلي با حال بود و آروم آروم بوسيدمش و با دستم هم پوست بيضه هاشو مي كشيدم. يه كم كه باهاش ور رفتم ريتم دستم رو تند كردم اونم ديگه به اوج لذت رسيده بود و من همون طور كه كيرشو مي ماليدم و هر 3-4 دقيقه اي صبر مي كرد و سينه هاشو مي خوردم و ازش لب مي گرفتم و دوباره شروع مي كردم بعد از اين كه آبش اومد و بلند شد كاندوم رو درآورد لباساي منو تنم كرد و گفت: خسته نيستي عزيزم؟! منم گفتم نه! و لباساي خودشم پوشيد و رفت بيرون كه دوستش رو صدا كنه قبل از اين كه در رو باز كنه بهم گفت:« عزيزم عاقل باش من تو رو با هيچ چيز عوض نمي كنم!!!!!!!» و منم با تعجب بهش نگاه كردم..
وقتي دوستش اومد تو منم خيلي رسمي نشستم رو مبل و منتظر شدم تا خسرو بياد و گفتم حتما چند تا سوال مي كنه و بعد ميره دنبال كارش به محض اين كه نشست دستش رو گذاشت وسط پام و من هم هاج و واج بهش نگاه كردم چند تا سوال ازم پرسيد و من جواب دادم و با ناراحتي گفتم ميشه دستت رو برداري (من بيچاره قبلش با خسرو حالا با اين يكي)
بعد از چند تا سوالي كه ازم پرسيد ازم خواست لباسامو در بياره و خودش سريع مثل اين دختر نديده ها لباساشو در اورد (بيچاره نامزدش خوب حق داشته ازش فرار كنه) اميدوارم هيچ وقت كنار همچين كسي نباشيد يه گنده دماغي بود كه حد نداشت خلاصه من هم سريع خودمو جمع و جور كردم و گفتم نه من اصلا... اونم سريع دهنمو با دستش گرفت و لباشو نزديك لباي من آورد منم تا جايي كه مي تونستم خودمو كشيدم عقب آخه من از آدمهايي كه دندونهاشون مرتب نيست وحشت دارم اونم همين طور بود خلاصه يارو ول كن نبود منم اصلا حاضر نمي شدم باهاش كنار بيام...
هر چي باهاش بحث كردم آدم نشد كه نشد و مي گفت ببين عزيزم من اصلا سكس بلند نيستم مي خوام تو يادم بدي و از اين جور كس وشعرا(كاملاً معلوم بود كه بلد نيست) منم يه پيشنهاد بهش دادم اونم اين كه خودم با خسرو دوباره مشغول بشم اونم ما رو تماشا كنه و قبول كرد وقتي خسرو رو صدا كرديم و بهش گفتيم اون گذاشت تاقچه بالا و گفت نه بابا من راحت نيستم و از اين جور حرفها در همين موقع بود كه جناب دوست (اسمش علي بود) گفت :« خسرو جان يادت رفته وقتي دو تيي با هم بوديم» اينجا وبد كه گوشام تكون خورد و گفتم : خوب پس شما دو تا با هم شروع كنيد كه خسرو گفت: نه فدات شم سكس با تو بهتره...
به هر حال دو تايي دوباره شروع كرديم به لب گرفتن و به قول مامان بزرگم :”روز از نو روزي از نو نه نه جان!!!“ علي هم همين طور من و خسرو رو تماشا كرد يه 20 دقيقه اي كه گذشت طفلك اين پسره زشت هم اومد و خوابيد كنار ما منم ترسيدم مبادا صورتش رو بهم نزديك كنه ديگه لباي خسرو رو ول نمي كردم... يه موقع ديدم دست يكيشون تو شورتم و مدام داره با چوچولم ور ميره ديگه داشتم ديوونه مي شدم آخه بابا دو نفر به يه نفر كه يهو به ذهنم رسيد يه كار كنم اين دو تا با هم مشغول بشن و خودمو بكشم كنار و يه كم كه گذشت ديدم خسرو لباساشو در اورده و فقط شورت تنش منم كه وضعم معلوم بود و هيچ چي غير از يه شورت و سوتين تنم نبود به علي گفتم تو هم لباساتو در بيار و خسرو گفت علي جون روت نمي شه خودم در مي يارم... فكر كنم 10 دقيقه اي طول كشيد تا اين كه اعلام كردم بابا ديگه خسته شدم ولي علي گفت من تازه آمپر چسبوندم تو رو خدا... من هم به خسرو گفتم: خوب تو ساپورتش كن به من چه ربطي داره و اينقدر تحريكشون كردم تا اين كه دو تايي مثل دو تا خرس وحشي افتادن به جون هم راستش تا حالا گي ها رو از نزديك نديده بودم و اون دو تا اول با ليسيدن زبون هم شروع كردن و با كمال تعجب ديدم علي شروع كرد به ساك زدن براي خسرو ... و چقدر هم ماهرانه اين كار رو مي كرد منم رفتم كنار خسرو نشستم آخه اونم پشتش رو بالش گذاشته بود و تكيه داده بود منم سرمو گذاشتم روي سينش و مدام نوك سينه هاشو مي خوردم و خسرو هم دستش رو كرده بود تو شورتم و مدام با باسنم ور مي رفت... خلاصه دو تايي همين طور ادامه دادن كم كم علي داشت از خستگي از حال مي رفت و همون طور ولو شد و خسرو اين بار شروع كرد خلاصه كلي با هم حال كردن و منم از اونا بدتر ...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#312 | Posted: 11 Jul 2011 15:25
مدرسه جديد


مدرسه جديد از خونه دور بود. برادرا تصميم گرفته بودن! مادر ناتنی که اصولا در اوامر مربوط به من دخالت نمی کرد و پدر هم تا زمانی که مشکلی نبود! و اصولا هيچوقت مشکلی نبود! وارد جزئيات نمی شد. اصلا کسی نپرسيد مدرسه چرا بايد عوض شه و شد! برام جالب بود. دخترا مثلا دخترای معمولی بودن از خانواده های معمولی. احساس مر کردم در و ديوار مدرسه خاکستريه! برام فرقی نداشت چون تو مدرسه قبلی هم دوست خاصی ناشتم ولی از بی سر و صدائی و بی هيجانی دخترا تعجب می کردم! شايد جون نمی دونستم اينا هر کدوم يک بمبن! معلما ميومدن و درس می دادن و بدون حرف اضافه می رفتن! دخترا با مغنعه های چونه دار يک رنگ و حتی يک جور؛ يک مدل می شستن و بدون حرف می رفتن! جاها هر روز عوض می شد. هر کی زودتر می رسيد از تو صف به تو کلاس جائی که می خواست می نشست! منهم غريبه بودم! حتی بهم سلام نمی شد و جواب سلامم هم داده نمی شد يا به اکراه داده می شد!!!

اونروز به دليل قانون صف؛ ميز آخر نشسته بودم. پهلو راحله. راحله پستانهای درشت و خوش تراشی داشت بدن رديفی داشت ولی پستانهاش از پشت مغنعه بلندش هم مشخص بود! کلاس بينش اسلامی بود! معلم سر کلاس از حيض و جنابت و اين چيزا حرف می زد. در واقع از کتاب می خوند و بقيه هم رو ابرا پرواز می کردن! منم روی کتابم عصبی خط می کشيدم. راحله زد بهم. مواظب اين زنيکه جنده باش.
گفتم: بله؟
گفت: می گم مواظب باش اگه اين جنده خانم اومد اينوری خبرم کن!
بايد می گفتم باشه! فکر نمی کنم فرقی می کرد.
سرشو گذاشته بود روی ميز. با کنجکاوی نگاهش کردم. دستش تور روپوشش بود. با دقت بيشتری نگاهش کردم. روشو برگردوند.
دستش توی شلوارش بود!! به شدت نفس نفس می زد. پاهاش جفت بود. دستشو با شدت تکون می داد. داشت خودارضائی می کرد! مات نگاهش می کردم!! شايد تو قضايای حيض و جنابت براش عامل تحريک کننده ای بود که من نمی دونستم.
معلم طرفمون ميومد.
ساکت زدم بهش.
آه کشيد.
- ولم کن!!آه داره مياد!!!
گفتم. ببين خانم.
گفت به جهنم. آه.
معلم بالاس سرمون بود.
- شما دوتا زنگ که خورد بمونين کارتون دارم!
زنگ آخر بود.
به راحله هم گفت: شما برو دست و روتو بشور.
راحله دستشو در آورد خيس بود. حالت تهوع تا حلقم اومد و برگشت!!!
بعد از کلاس بر عکس انتظارم معلم زياد صحبت نکرد فقط گفت که بريم خونشون و بيشتر مسائل مذهبی را جدی بگيريم!
تو راه خونه اجبارا با راحله همراه بودم. از کوچه اول که گذشتيم. سيگار در آورد. می کشی؟
گفتم: دارم سعی می کنم ترک کنم!
گفت: امروزه را ولش کن.
برام روشن کرد. پک می زديم و راه می رفتيم.
- دختر که نيستی!
گفتم : نه پسرم!!!
گفت نه خره منظو رم اينه که بازی!
گفتم: به تو ارتباطی داره؟
گفت: نه! ولی از راه رفتنت معلومه!
گفتم: آهان!
گفت: اين زنيکه را می بينی می خواد ببره دست ماليمون کنه! من که خونش برو نيستم!
جواب ندادم!!
- دوست پسر داری؟
گفتم: نه!
- می خوای؟ من دوست پسرم چند تا دوست باحال داره! خواستی داداش خودمم هست!!!
گفتم: باشه خواستم چشم!!
يک ماشين پيچيد جلومون! پريدم عقب.
راحله خنديد
- باز اين پسر جاکش اومد منو بترسونه! از مدل حرف زدنش که خيلی راحت همه چيو به اسم مياورد حالم بد می شد.
تو کوچه پريد تو بغل پسره! پسره حدود ۲۳-۲۴ سالی داشت. هيکل دار و درشت!
گفت: جنده دلم برات تنگ شده بود! پيش خودم فکر کردم چه زوج پر تفاهمی.
راحله گفت: اين همون دختر جديده است. برسونيمش.
گفتم: نه ممنون مزاحم نمی شم.
راحله با خنده گفت: خفه شو خره سوار شو!!!راحله جلو نشست. بدون دقت هم می شد ديد دستش رو کير پسره است. پسره حشری خنديد.
- بابا راستش کردی. خوب يک کم صبر کن! راحله لوس خنديد.
- نه الان می خوام. می خوام ديگه!!!
گفتم: ممنون من به خونه نزديکم. ديگه پياده ميرم. Iranxiran
راحله گفت: تو مدرسه که گه زدی!!! لااقل اينجا مواظب باش کميته نياد!
و منو از ماشين انداختن بيرون که مواظب باشم. تو يکی از کوچه باغيهای تجريش. داشتم سکته می کردم. درو باز گذاشته بودم. صندليا را زدن عقب. راحله رو بود. خودشو به پسره می ماليد. پسره هم لذت می برد. زیپ پسره را باز کرد و رفت پائين!!! اونقدر ترسيده بودم که تماشا هم نمی تونستم بکنم!
همش تو دلم می گفت: آخ تمومش کنين. تمومش کنين. و زمان ايستاده بود. بدجورم ايستاده بود. ثانيه شمار يک ذره هم نمی چرخيد. صدای راحله ميومد. آخ قربون اين کير کلفتت برم! چه خوردنی شده!
اينجوريشو ديگه نديده بودم!!! پسره هم بی حال نفس نفس می زد! با ديدن يک پاترول اونم سبز. نفهميدم چطوری جيغ زدم. بعدشم ديگه يادم نيست!!!
- ها ها ها!! هر پاترولی که گشت نيست! هر سبزيم که ثارلله نيست!! نوشابه تو حلقم می ريخت
راحله!گفت: خوبه آبم اومده بودا والا کله اتو می کندم!!!

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#313 | Posted: 11 Jul 2011 15:36
همایون

نميتونستم حتي يک لحظه هم از فکرم بيرونش کنم و نميتونستم به خودم بقبولونم که دارم بهش فکر ميکنم. آخه من چرا بايد اون لحظه اونجا باشم؟ چرا؟ چرا دقيقاً همون لحظه؟
پسرم با دوستش اومدن خونمون و رفتن تو اتاق که مثلاً با هم درس بخونن. بايد اقرار کنم که از اين همايون خيلي خوشم ميومده.
درسته که جاي مادرشم ولي يه جورايي پسر سکسي و خوشگليه و من خيلي از وقتا با خودم فکر ميکردم کاش جوون بودم و ميتونستم دلشو به دست بيارم.
ميدونستم که شهرستانيه و به خاطر درس اومده تهران و تو يه مکانيکي هم کار ميکنه تا کمک خرجي براش باشه. کلاً بچه با استعداد و اهل کاري بود و هيکل مردونه اي داشت و بيشتر به مرداي ميانسال شبيه بود تا يه پسر دانشگاهي بيست و چند ساله.
اون روز اونا تو اتاق بودن و پشت کامپيوتر نشسته بودن و منم تو آشپزخونه مشغول کاراي خودم بودم. علي پسرم اومد بيرون و به من گفت: "مامان چايي داريم؟" منم گفتم: "الان براتون دم ميکنم" و اونم رفت.
بعد از چند دقيقه که سماور روشن بود و چايي رو تو قوري ريختم رفتم ازشون بپرسم با چاييشون شيريني هم ميخوان يا نه. وقتي در زدم و رفتم تو ديدم فقط همايون تو اتاقه و دستشو گذاشته رو کيرش و تا منو ديد دستشو از اونجا برداشت و سريع بلند شد...
ولي همين کارش بيشتر کيرشو در معرض ديد گذاشته بود و منم حسابي شوکه شده بودم. با ديدن کير به اين گندگي... چند لحظه سکوت بينمون برقرار شده بود که علي اومد پشت سر من...
بهش گفتم: "کجا بودي؟"
گفت: "دستشويي بودم مامان".
منم خودمو جمع و جور کردم و گفتم: "اومدم بگم چايي حاضره شيريني هم ميخورين براتون بيارم يا نه؟"
علي هم يه نگاهي به من انداخت و گفت: "آره...چرا که نه؟"
بعد به همايون گفت: "ميخوريم ديگه نه؟"
اونم به من نگاه کرد و با يه لبخند که دل منو اسير خودش کرد گفت: "مگه ميشه دست شما رو رد کرد؟ شما هر چي لطف کنيد ما ميخوريم."
اومدم بيرون. چشام سياهي ميرفت و نميتونستم تصوير اون لحظه رو از جلو چشام دور کنم. چرا درست تو اون لحظه دست همايون رو کيرش بود؟ داشت ميخاروندش؟ پس چي؟ چرا انقدر کيرش گنده بود؟
ولي بيشتر از اينکه اين سوالا تو ذهنم باشه شهوت ديدن کير همايون تو فکرم بود و اين که کاش ميتونستم حتي براي يک بار هم که شده کيرشو از نزديک ببينم و بتونم لمسش کنم.
چند روز از اين اتفاق گذشت و من هر شب خواب کير گنده همايون رو ميديدم. يه بار هم که شوهرم اومد که منو بکنه خودمو زدم به سر درد و بهش ندادم.
نميتونستم ديگه کير شوهرم رو ببينم و تحمل کنم. بالاخره تصميم خودمو گرفتم. هر جوري بود فهميدم مکانيکي اي که همايون توش کار ميکنه کجاست و يه روز پاشدم رفتم اونجا.
بعد از ظهر خرداد ماه بود و هوا حسابي گرم بود. منم يه پيرهن نازک پوشيدم و يه مانتوي نخي و يه شال کوچيک که هر دو دقيقه يه بار از سرم مي افتاد. حسابي هم به خودم رسيدم. جوري که بعد از سالها نگاه حشري خيليا رو تو خيابون رو خودم حس کردم و اين برام خيلي جالب و هيجان انگيز بود. بعد از اينکه به اون مکانيکي رسيدم يه کمي ايستادم تا خود همايون رو ببينم و مطمئن بشم.
وقتي ديدمش قلبم داشت ميومد تو دهنم. باورم نميشد که خودش باشه. اون هيکل مردونه و خوشگلش رو داشتم ميديدم و اون دستاي بزرگ و قشنگش رو که سياه بودن. يه کلاه هم رو سرش بود و داشت با ماشين يکي از مشتريا ور ميرفت.
وقتي کارش تموم شد و اون مشتري رو راه انداخت و رفت منم ماشينمو روشن کردم و رفتم سراغش. وقتي رسيدم دم پاي همايون وانمود کردم که نميدونستم اون اونجا کار ميکنه. اولش همايون يه کم خجالت کشيد ولي تا ديد من اصلاً برام مهم نيست سعي کرد به روي خودش نياره.
گفتم: "آقا همايون ببخشيد. اين ماشين گاهي اوقات ريپ ميزنه ميشه يه امتحان بکنين؟"
اونم خنديد و گفت: "بله خانوم حتماً... ببخشيد که من سر و وضعم مناسب نيست"
منم آروم گفتم: "خيلي هم خوب و مناسبه. عاليه!"
همايون يه کمي هاج و واج منو نگاه کرد و بعد سوار ماشين شد و روشنش کرد و بعد رفت کاپوت ماشينو زد بالا و شروع کرد به وارسي کردن.
بهش گفتم:"عجب هواي گرمي. تابستون زودتر از هميشه اومده"
همايون گفت: "ميل دارين براتون يه آب خنک از تو يخچال بيارم؟"
گفتم: "بله. مرسي. لطف ميکني همايون جان!"
سرخ شده بود وقتي بهش گفتم همايون جان. رفت تو مغازه و با يه ليوان آب برگشت. ميدونستم بايد چيکار کنم. آب رو گرفتم و طوري شروع کردم به خوردن که آب از تو دهنم يه کمي بريزه بيرون و بياد از تو مانتوم بره سمت سينه هام.

وقتي ليوان رو از دهنم جدا کردم هنوز لبم خيس بود و زبونمو درآوردم و دور لبم و با زبونم خشک کردم. حس کردم همايون خشکش زده. بهش که نگاه کردم از اون حالت اومد بيرون و رفت سمت ماشين.
بهش گفتم: "ببينم همايون جان اينجا صندلي نيست من بشينم. خسته شدم"
همايون اومد طرفم و گفت: "تو مغازه ، پشت يه ماشيني رو درآورديم و به عنوان مبل ازش استفاده ميکنيم. البته يه مقدار کثيفه و براي خانوم متشخصي مثل شما خوب نيست ولي اگر دوست داشته باشين ميتونين برين اونجا"
خودمو زدم به خنگي و گفتم: "کجاست؟"
باهام اومد و راهو نشونم داد. عالي بود. يه جايي که در داشت و کسي هم نبود. نشستم و دگمه هاي مانتومو باز کردم. جوري که پيرهن گشادم کاملاً معلوم بود و چون دگمه هاشو خوب نبسته بودم چاک سينه م هم زده بود بيرون.
بهش گفتم:"الان تعطيل ميکنين؟"
گفت:"الان کسي نيست. منم ميخواستم تعطيل کنم"
بهش گفتم: "پس در ماشينو قفل کن و مغازه رو هم ببند و بيا اينجا. راجع به علي ميخوام باهات حرف بزنم"
اونم يه "چشم" گفت و رفت. بعد از يه مدت کوتاه وقتي برگشت من مانتومو درآورده بودم و دگمه هاي بالاي پيرهنم رو هم باز گذاشته بودم تا پستونام بيشتر معلوم باشن. تا منو تو اون حال ديد اول تعجب کرد و بعد بدون اينکه به روي خودش بياره اومد و نشست.
گفت:"من در خدمتم". بهش نگاه کردم و گفتم "من درخدمتم. من! من در خدمتتم الان.... تو هر کاري بخواي ميتوني الان با من بکني"
داشت با چشاي گرد شده از تعجب منو نگاه ميکرد و از جاش بلند ميشد که دستاشو گرفتم و با صداي سکسي خودم که ميدونم چطور مردا رو خر ميکنه بهش گفتم: "من از وقتي دستتو رو کيرت ديدم شبا خوابم نميبره. الانم تنها دليلي که منو کشونده اينجا ديدن گل روي همين کيرته شازده"
بريده بريده گفت: "ولي شما مادر دوست منين. من نميتونم با شما..." امونش ندادم و کشوندمش سمت خودمو در گوشش گفتم "مگه مادرا دل ندارن؟ از اون مهم تر مگه مادرا کس ندارن؟ چرا ميرين دنبال دخترايي که از ترس پاره شدن پرده شون بهتون نميدن؟ من الان اينجا همه کاري برات ميکنم. کيرتو هر جايي که بخواي ميذارم"
گفتن همين جمله ها حسابي حشريش کرده بود و کيرش سفت سفت شده بود. لبمو گذاشتم رو لبشو دستشو بردم سمت پستونام. اونم ماهرانه شروع کرد به بوسيدن من و ور رفتن با پستونام. بعدش هم بلند شد و پيرهنشو درآورد و خواست زير پيرهنشم دربياره که کشوندمش پشت خودم و دستشو گرفتم و بردم سمت کسم که از زور شهوت خيس شده بود.
از روي شورت يه کمي کسم رو مالوند که حسابي داغ شدم و بعدش از کنار شورتم دستشو برد تو و شروع کرد به مالوندن و ور رفتن با کسم که منتظر ورود يه مهمون جديد بود. يه مهمون جديد به اسم "کير آقا همايون!". تو اوج لذت بودم و داشتم حال ميکردم ولي هنوز از اون کير عظيم خبري نبود. اين بود که برگشتم و دستمو بردم سمت شلوارش. کمر بندشو باز کردم. اونم زير پيرهنشو درآورد و تونستم بدن بي نقصش رو ببينم. سرمو گذاشتم رو سينه ش و شروع کردم به بوسيدن سينه ش و اومدم پايين تر روي شکمش و همزمان با اين کار زيپ شلوارش رو هم پايين آوردم و رسيدم به شورتش. با زبونم که رو شکمش داشت ماليده ميشد اومدم پايين تا رسيدم به شورت سياهش و زبونم رو از لاي شرتش بردم تو. اولش کش سفت شورتش مقاومت مي کرد ولي من به زور دهنمو بردم تو. ديوونه بودم. رسيدم به سر کيرش که صداي همايونو شنيدم که مي گفت: "آه.... وااي... جوون... بخورش" و منم شورتش رو کشيدم پايين و از نزديک شروع کردم به زيارت کردن اين کير بزرگ و استثنايي. از بالا تا پايين براش ليسيدمش و حسابي با زبونم و دستم براش جق زدم و بهش حال دادم. نميفهميدم چقدر زمان گذشت. فقط همينو فهميدم که يهو دهنم پر شد از آب داغ همايون که پشت سر هم ميومد تو دهنم و من تشنه رو سيراب ميکرد. عجب آب خوشمزه اي.
آب شوهرم زياد جالب نبود و آب اون مردايي رو هم که دور از چشم شوهرم باهاشون سکس داشتم رو نخورده بودم ولي اين پسر جوون آب جوونونه اي هم داشت که من پا به سن گذاشته رو هم جوون و شاداب ميکرد. حسابي که آبش اومد و راحت شد باز هم براش کيرشو خوردم و ناز کردم تا آرومش کنم. بعدش هم پاشدم و دهنمو شستم و دوباره اومدم سراغش. اين دفعه اون بود که همه کاره بود. منو نشوند رو مبل و خودش رفت رو زمين نشست و سرشو برد لاي پاهام. با زبونش برام شروع کرد به حال دادن به کس بي جون من که مدتها بود رنگ يه کير درست و حسابي رو به خودش نديده بود. با اين کارش حسابي کسم تر و تازه شد و انگار از قصد داشت کسم رو آماده ورود مهمان دعوت شده ميکرد ولي هر چي جلوتر ميرفت من بيشتر داشتم ديوونه ميشدم و انقدر با زبونش با کس من ور رفت و ور رفت که به انفجار ارگاسم رسيدم. سرم داغ شده بود و بدنم مور مور ميشد. تازه انگار يادم اومده بود که ارضا شدن چه طعمي داره.
وقتي چند ثانيه از ارضا شدن من گذشت انتظار هر چيزي رو داشتم جز اينکه من و برگردونه و با زبونش شروع کنه به ليسيدن کونم. داشتم از خوشي ميمردم. يعني انقدر حشري کننده بودم که داشت کونمو ميخورد؟ با زبونش همه جاي باسن هامو ليسيد و از سوراخ کونم هم نگذشت و حسابي با زبونش اونجا رو هم خيس کرد. بعدش بلند شد و رو زانوهاش نشست و کير گندشو گذاشت دم کونم و گفت:"خودتون گفتين همه کاري ميتونم بکنم... نه؟"
گفتم: "آره عزيزززززز... تو بزن منو بکش... تو هر کاري بخواي ميتوني بکني" اونم معطل نکرد و کيرشو کرد تو کونم. انقدر ماهرانه و با سرعت که فقط يک لحظه درد داشتم و بقيه ش همه خوشي بود و لذت وووووولي جيغي که زدم گوش خودم رو هم کر کرد چه برسه به اون!!!!
اونم شروع کرد به کوبوندن کون بي تاب من و همينطور کون منو با کير کلفت خودش پر و خالي ميکرد. بعد از يه مدت کيرشو درآورد و منو برگردوند و خودش هم ايستاد. حالا نوبت کسم بود. بابا جون من ميخوام که تو کيرتو بکني تو کسم. ميخوام بهت کس بدم آخه چرا نميفهمي؟
ولي اون کيرشو کرد تو دهنم و شروع کرد عقب جلو کردن. يه ذره طول کشيد تا با ريتم کارش آشنا شدم و تونستم همزمان با عقب جلو کردن هاي اون زبونم و رو نوک کيرش بچرخونم و بهش حال بدم. يه کم بعد من رو به ديوار ايستاده بودم و اونم يه پاي منو با دستش بالا نگه داشته بود و کيرشو گذاشته بود دم کس تشنه من. آروم آروم کيرش رفت تو کسم و منم آروم آروم پرواز ميکردم. اونقدر اين حالت لذت بخش بود که هنوز هم که هنوزه برام قابل فراموش کردن نيست. همايون استادانه کس ميکرد. تو زندگي چهل و سه ساله م تا حالا کسي منو اينطوري نکرده بود. انقدر با حساب و کتاب و انقدر با تحمل و از همه مهم تر اين بود که کير هيچ کسي به گندگي و باحالي کير اين پسرک نبود.
تلمبه زدناي همايون نزديک به پنج دقيقه طول کشيد و وقتي حس کردم که آبش در حال اومدنه خودمو محکم تر بهش ميکوبوندم و ميگفتم: "آبتو بريز تو کسم... جر بده کسمو... آبتو بريز توووش" و اونم همين طور ادامه داد و داد و منو کرد و کرد تا حس کردم تو کسم قير داغ ريختن. آبش اين بار داغ تر از دفعه قبل بود که تو دهنم اومده بود. وقتي آبش ميومد محکم تر و محکم تر ضربه ميزد و من حال بيشتري ميکردم. بعدش هم کيرشو از تو کس جرخورده من آورد بيرون و رفت رو همون مثلاً مبل نشست. من همونجا رو به ديوار ايستاده بودم و غرق در لذت بودم. پامو آوردم پايين و با دستم کسم رو نوازش کردم.
همايون گفت: "نميدونستم کس مامان دوستم انقدر ميتونه باحال باشه" و من آب کيرشو حس ميکردم که از کسم ميزنه بيرون و از لاي پام داره مياد

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#314 | Posted: 11 Jul 2011 16:54
دختر فراری


تو یه خانواده پر جمعیت به دنیا اومدم من بودم و 3 تاخواهر و 1 برادر ! یه خونه داشتیم که فقط می تونست جای خواب ما رو تامین کنه و همین هم از دایی پدرم بهش ارث رسیده بود و اگر اون فرزند داشت این خونه رو هم نداشتیم ! من بچه چهارم بودم ! اول داداش ناصرم بود بعد آبجی پری بعد آبجی پروینم و بعد من بودم و بعد از منم ته تغاری خونه پروانه که 5 سالش بود !
داداشم 29 سالش بود و 2 تا زن گرفته بود و طبقه بالا رو اشغال کرده بودن ! عجیب بود که چطور اون 2 تا دختر 19 و 20 ساله می تونن همدیگه رو تحمل کنن ! برام همیشه سوال بود ! تازه وارد راهنمایی شده بودم که به ترتیب خواهرام تو سن 14 و 16 سالگی رفتن خونه شوهر ! آبجی پریم که هنوز 15 سالش نشده دوقلو زاییده بود و هر وقتم که دوتا بچه هاش با هم گریه می کردن اونم از درماندگی گریش می گرفت !
با رفتن خواهرام جای ما مثلا باز شده بود اتاقی که حکم انباری رو داشت حالا تبدیل شده بود به اتاق خواب من و پروانه ! بابام که علیل شده بود و خونه نشین ! کلیه هاش عفونت کرده بودن و زمین گیرش کرده بودن و ما وقتی فهمیدیم که به دیالیز افتاده بود . ننه ام هم که قلبش مریض بود و مدام دکتر می رفت ! نون بیارمون داداشم بود که اونم همیشه اول به خودشون می رسید بعد به ما !
کلاس دوم دبیرستان بودم و تازه تازه داشتم به پسرها نگاه می کردم و معنی عشق رو می فهمیدم که یکروز حس کردم کسی دنبالمه ! اوایل زیاد توجهی نمی کردم تا اینکه یکروز خودشو به من رسوند و همین شد سر آغاز بدبختی من !!!
روزه اولی که دیدمش ازش خیلی خوشم اومد قد بلند و شیک پوش بود ! اما از ترس داداش ناصرم فکم قفل شده بود !
- سلام خانو م خانوما
آقا لطفا مزاحم نشین اینجا همه همدیگه رو می شناسن .....
- من که کاری نکردم آبجی , سلام عرض کردم
گفتم که برین پی کارتون اگه داداش ناصرم بفهمه خون به پا می کنه !
- خوب بذار بفهمه اصلا داداش ناصرت وقتی خاطر خواه لیلی جونش شد همین کارا رو کرده بود !
این کی بود که داداش ناصر رو می شناخت ؟ این بود که تردید برم داشت و ایستادم تا به حرفهاش گوش بدم!!
اون هم که انگار فهمیده بود رام شدم گفت بیا بریم یه جای باکلاس یه چیزی بخوریم خودم هم برت می گردونم! داداش ناصرت هم که اون بالا بالا ها پیداش نمی شه ! پس بی خیال و ......
اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم !!
خیابان هایی رو می دیدم که گاهی از تو تلویزیون شاهدشون بودم و برام خیلی جالب بود ! بعد رفتیم به بستنی فروشی شیک ! من اما فقط مات تزیینات و آدم های اون تو بودم ! برامون دو تا لیوان کافه گلاسه آوردن من از همون اول لیوان خودم رو با ماله اون عوض کردم !
خندید و گفت آخه فکر کردی من جلوی این همه آدم می تونم تو رو مسموم کنم ؟
فقط نگاهش کردم . بعد سرشو تکون داد و مشغول شد و به منهم تعارف کرد ! وقتی اولین قاشق رو خوردم سردی اون و طعم خوشمزه اش ترسمو محو کرد و کم کم سر صحبت رو باز کردم و خیلی راحت توی یک ساعت عاشقش شدم !!
بعد از اون منو نزدیکای خونه رسوند و رفت ! با کلی ترس و لرز وارد خونه شدم ! هر کسی سرش به کار خودش بود بابام که خوابیده بود! ننه ام هم که رفته بود خونه همسایه ها کلفتی. داداشم هم که هنوز نیومده بود! منم بدو رفتم تو اتاق و بیرون نیومدم ! چند ساعت بعد داداش ناصرم اومد و مثل عادت همیشگی اول از همه رفت پشت بوم و به کبوترهاش آب و دونه داد نیم ساعت بعد بود که یهو اومد پایین و منو گرفت به کتک و با مشت و لگد افتاد به جونم بعد هم پرتم کرد تو انباری و هر چی خرت و پرت بود ریخت روم و دفنم کرد !
بعد ها فهمیدم که پسر همسایه که چشمش دنباله من بود و من بهش راه نمی دادم ما رو دیده بوده و به داداش ناصرم خبر داده بود ! چند ساعتی زیر خرت و پرت ها بودم که ننه ام اومد و داد و بیداد شروع شد و آخر سر
هم فقط تونست داداش ناصرو راضی به این کنه که منو از او وضع در بیاره ! و بعدم اومد بیرون !
از توی پنجره کوچک زیرزمین می دیدم که داداش ناصر نعره می کشه و می گه دیگه حق نداره بره مدرسه و بعدم همه کتاب و دفتر هامو ریخت وسط حیاط و پیت نفت رو خالی کرد روشون و همه رو سوزوند ! کلی گریه کردم .. دلم واسه خودم می سوخت ... دلم برای دوستام تنگ شد و معلم هامون ... اگه دیگه نبینمشون چی ؟؟؟
شب که شد خیلی می ترسیدم جای خوابی هم نداشتم زیر زمین گرم و دم کرده بود و مدام عرق می ریختم نیمه شب بود که صدای پایی رو شنیدم ... ننه ام بود یه لقمه نون و پنیر آورده بود و از لای نرده های پنجره
داد بهم تازه یادم افتاد که هیچی نخوردم ..
گفتم: ننه منو بیار بیرون می ترسم !
گفت: هیس می خوای داداش ناصرتو بیدار کنی ؟ فعلا این تو باش تا ببینم چه خاکی به سرم می تونم بریزم ؟
لقمه رو گرفتم و رفتم گوشه زیرزمین کز کردم و مشغول خوردن شدم .. همون جوری نشسته هم خوابم برد .
توی خواب حس کردم کسی تکونم می ده از خواب پریدم و خواستم جیغ بزنم که دیدم ننه ام اومده بالا سرم لباس برام آورده بود و کمی هم پول و یه لقمه نون ! گفت زود لباساتو بپوش و از این خونه برو بیرون ویلا تا
آخر عمرت بدبخت می شی ! گفتم نمی خوام برم ... دهنمو گرفت و گفت باید بری ! می خواهی داداش ناصرت بدت به کریم چاقو کش ؟
از شنیدن این حرف رنگم پرید و وا رفتم. کریم لات محلمون بود و بعضی ها هم می گفتن آدم کشته و کسی جرات نداشت باهاش در بیافته حالا داداش ناصر می خواست منو بده به اون !! نفهمیدم چطوری لباسهامو پوشیدم...
دم در ننه ام رو بغل کردم و بوسیدمش هر دو با چشم گریون از هم جدا شدیم تا سر کوجه مدام بر می گشتم و سایه اش رو توی تاریکی میدیدم و اشک می ریختم.
رفتم توی یکی از پارکها نشستم که چکار کنم ؟ فکرم کار نمی کرد و بیشتر از اونکه ناراحت باشم وحشتزده بودم ! از بچه ها شنیده بودم که تو تهران پر از کار و امکاناته و همه خوشبختن .. دست کردم تو جیبم و
پولایی که ننه ام بهم داده بود رو شمردم ! 5000 تومن ! تصمیم گرفتم برم تهران اما چطوری ؟ من که جایی رو بلد نبودم ! راه افتادم تو خیابون .... هوا داشت کم کم روشن می شد خانمی رو دیدم که نون خریده بود , رفتم صداش کردم و گفتم: سلام می شه بگین چطوری می شه رفت تهران ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر به سن تو تنها می خواد بره تهران ؟
الکی گفتم با مامان و بابام اومده بودیم اینجا من گمشون کردم حالا اونا منتظر من هستن !
کمی با تردید نگاهم کرد و در آخر بهم آدرس ترمینال رو داد ! وارد ترمینال که شدم سر گیجه گرفته بودم ! یک عالمه اتوبوس و مینی بوس بود و آدم های زیادی می رفتن و می اومدن ... صدای کسی رو شنیدم که داد می زد تهران - تهرانیاش بیان سوار شن !
رد صدا رو گرفتم و اتوبوس رو پیدا کردم خواستم سوار بشم که پسر شوفر گفت : بلیط داری؟
گفتم نه ! گفت بدون بلیط نمی شه ! از جیبم یه هزارتومنی در آوردم و دادم بهش ! اینور اونورشو نگاه کرد و پول رو پسم داد و گفت: برو آخر اتوبوس بشین صدا هم نکن مهمون خودمی ! خوشحال شدم و پریدم بالا !
چند دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد .... هوا روشن شده
بود داشتم به جاده نگاه می کردم که کم کم چشمام رو هم افتاد و خوابم برد
وقتی از خواب بیدار شدم هنوز اتوبوس داشت راه می رفت و هوا داشت غروب می شد ... خیلی خوابیده بودم دهنم خشک خشک بود و دستشویی داشتم تو همین فکرا بودم که اتوبوس نگه داشت و یکی از اون جلو داد زد هر کی می خواد غذا بخوره پیاده بشه نیم ساعت دیگه راه می افتیم !!!همه بلند شدن که
پیاده بشن منم قاطی اونا پیاده شدم ! مردم به سمت یه رستوران راه افتادن و منم به دنبال اونا ! از یه خانمی پرسیدم : توالت کجاست ؟ خندید و گفت منم دنبالشم بیا با هم بریم ! از یه آقایی که تو رستوران کار می کرد پرسید و رفتیم !
ازش جدا شدم و رفتم کنار اتوبوس ایستادم .... بوی غذا
می خورد تو دماغم و از گشنگی سرم داشت گیج می رفت ! پولامو در آوردم و دوباره شمردم .. همون 5000 تومن بود تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم . رفتم تو نشستم پشت یه میز یک آقایی اومد و گفت پدر و مادرت کجان ؟ الکی گفتم تو اتوبوس !!
سرشو تکون داد و پرسید : چی میخوری دختر جون ؟
گفتم غذا !
خندید و گفت چه غذایی ؟ چلو کباب؟ چلو مرغ ؟ کباب ؟
دهنم آب افتاده بود اما از ترس ولخرجی گفتم چلو کباب چنده ؟ این بار بیشتر خندید و گفت قیمتش مهم نیست اصلا مهمون من چی می خوری ؟
گفتم چلو کباب !
رفت و چند دقیقه بعد اومد از دیدن اون همه غذا داشتم سکته می کردم و مثل ندید بدیدا شروع کردم به خوردن ! فقط سر عروسی آبجی هام چلو کباب خورده بودم و این دفعه سوم بود. بعد که خوردم رفتم پیش همون آقا و
یه هزار تومنی بهش دادم پولمو برگردوند و گفت : گفتم که مهمونه من ! گفتم نه و پولو گذاشتم رو پیشخون و راه افتادم ! دوباره صدام کرد و یه اسکناس 500 تومنی بهم داد و گفت بیا بقیه اش رو بگیر ...
ازش تشکر کردم و رفتم دوباره کنار اتوبوس ! مسافرا دوباره داشتن سوار می شدن منم قاطی اونا رفتم بالا و
دوباره رفتم سر جام نشستم ! و بازم خوابیدم !
از صدای تهران .... از خواب بیدار شدم ! هوا تاریک بود و چراغهای زیادی همه جا رو روشن کرده بود موقع پیاده شدن یهو یکی دستمو گرفت و دیدم همون پسر شاگرد راننده هست !
گفت : فراری هستی؟ جا خورم و زبونم بند اومده بود دستمو به زور از تو دستش در آوردم و با من من گفتم آره .. نه
... چطور ؟
گفت : واسه ما فیلم بازی نکن !جای داری بری؟
گفتم : نه ؟
گفت برو اون گوشه وایسا تا من برم و بیام ببرمت یه جای توپ !
رفتم جایی که گفته بود . اما ترس برم داشت و فرار کردم ! از ترمینال که اومدم بیرون نمی دونستم چکار کنم
همین طور راه افتادم
توی خیابان داشتم راه می رفتم که یه زن و مرد که کنار خیابون ایستاده بودن یه تاکسی گرفتن : آزادی ... منم بدو دویدم و سوار شدم . گفتم هر جا اینا پیاده شدن منم پیاده می شم . چند دقیقه بعد کنار میدان آزادی پیاده شدن
منم پیاده شدم و محو تماشای میدون آزادی شدم توی کتابای درسی عکسش رو دیده بودم اما از نزدیک نه ! رفتم وسط میدون توی چمن ها و نشستم یه گوشه تا صبح بشه ! هوا که کمی روشن شد بلند شدم و دوباره راه
افتادم کمی جلوتر مینی بوس و ماشین هایی بود که داد می زد ونک تجریش . پیش خودم گفتم سوار شم بالاخره یه جا می رسم دیگه !
سوار مینی بوس شدم .....
میدان ونک :
از مینی بوس پیاده شدم و قدم به خیابان گذاشتم ! چقدر آدم ... گل فروشها ....کوپن فروشها ... کارگرا !!!!! یه گوشه ایستاده بودم و محو تماشای آدم ها و ماشین ها بودم . نمی دونم چقدر به این حالت بودم که یهو
صدای یه دختر منو از بهت بیرون آورد :
بچه کجایی؟ رومو کردم به سمت صدا ... دو تا دختر خوشگل و آرایش کرده بودن مثل فیلمای خارجی
موهای طلایی و ماتیک زده با روسری که نصف موهاشون بیرون بود و لباسهای قشنگ و خوش رنگ.... محو تماشای اونا بودم که اون یکی گفت : نگفتی از کجا اومدی ؟
-از مشهد
اون یکی دختر چشمکی به او یکی زد و بعد دستمو گرفتن و دنبال خودشون بردن!
- من نسیمم اینم سحر تو اسمت چیه ؟
- نفیسه
- چند سالته نفیسه جون ؟ این جون گفتنش آتیش به دلم زد و یهو بغضم ترکید.... یکی از اونها بغلم کرد و
بوسیدم.. بعد از چند دقیقه که آروم شدم اشکامو با دستمال پاک کرد و گفت: فراری هستی ؟
گفتم: آره
لابد جایی رو هم نداری؟
- نه
- ما هم مثل توییم بیا پیش ما با هم که باشیم می تونیم خیلی کارا کنیم... نمی دونم تو کلامشون چی بود که
آرومم کرد و بهشون اعتماد کردم و دنبالشون راه افتادم!
اول رفتیم و ساندویچ خوردیم! تا حالا به این خوشمزگی نخورده بودم! خواستم من حساب کنم اما نگذاشتن! سحر کیفشو باز کرد توی اون پر از پول بود .وقتی تعجب منو دید گفت تعجب کردی ؟
گفتم آره
گفت بتو هم یاد می دیم که پول در بیاری!
کلی ذوق کردم و بعد هم با هم رفتیم به خونشون. یه آپارتمان کوچیک و جمع و جور بود اول از همه منو
فرستادن حموم. سحر اومد و گفت باید یکم به خودت برسی و بعد شروع کرد موهای پامو زدن! وقتی اعتراض کردم گفت دختر تا کی می خوای امل بمونی ؟؟؟ بهم بر خورد و دیگه هیچی نگفتم!
اونم مشغول شد! اولش خیلی درد داشت اما کم کم عادت کردم! بعد که اومدیم بیرون کلی بهم لباس
دادن. لباسهایی که تو عمرم ندیده بودم دامن کوتاه و تاپ.... اسمهاشو اولین بار بود که می شنیدم مدام
ازم تعریف می کردن
پاهام سفید شده بود و توی نور برق می زد.... من اما مدام رنگ به رنگ می شدم و از اینکه با دامن کوتاه باشم خجالت می کشیدم آخه همیشه با شلوار بودم
اون دوتا مدام می خندیدن....
بعد نوبت ابروهام شد و ابروهامو درست کردن و بعد هم یه کرم مالیدن به صورتم و موهای صورتمو بور کردن و بعد هم کلی کارهای دیگه بعد که خودم رو تو آینه دیدم از تعجب دهنم وا مونده بود! یعنی این منم ؟؟؟
چقدر خوشگل شده بودم! اونا هم مدام ازم تعریف می کردن! شاید باور نکنین اما نردیک یک ساعت فقط خودمو توی آینه نگاه می کردم و اون ها هم مدام می خندیدن ! همه لباسهامو ریختن توی یه کیسه و انداختن دور و بهم لباسهای نو دادن. کم کم یاد گرفتم که چطور آرایش کنم و چطور لباس بپوشم اسم لباسها رو یاد گرفتم معروفترین لوازم آرایش رو!
حالا دیگه بدون آرایش حتی تو خونه هم راه نمی رفتم و از خودم خیلی ممنون بودم! روزا من می موندم خونه و اونا می رفتن بیرون و عصر یا شب می اومدن خونه و یا می خوابیدن یا اونقدر خسته بودن که نای حرف زدن نداشتن! هر چی می پرسیدم می گفتن سر کار بودیم! وقتی می گفتم منم می خوام کار کنم می گفتن به موقع فعلا زوده! یه روز آخر هفته بود که قرار شد بریم پارتی! کم کم زمزمه ها شروع شد که دوست داری دوست پسر داشته باشی ؟ منهم مدام رنگ به رنگ می شدم و در نهایت رضایت دادم!
شب رفتیم به یه خونه که نه, قصر بود. پسری رو بهم معرفی کردن . تا دستم رو گرفت دستم رو پس کشیدم و گفتم به من دست نزن!!
نسیم منو کشید کنار و گفت مگه خل شدی ؟ دوست پسرته باید بزاری دستتو بگیره امل بازی در نیار!!!
باز این جمله رو تکرار کرد! انگار رگ خوابه منو فهمیده بود که هر بار که کاری رو انجام نمی دادم با این کلمه راضیم می کرد! پسر دوباره اومد و دستم رو گرفت و از اونا جدا شدیم!
احساس بدی داشتم مثل گناه و مدام اطراف رو می پاییدم و فکر می کردم همه دارن ما رو نگاه می کردن! اما
همه دختر ها تو بغل پسر ها بودن یا در حال رقص! و هیچ کس به ما توجهی نداشت! رفتیم روی مبل نشستیم
هنوز دستم تو دستش بود ....
بعد شروع کرد حرفهای زیبا زدن و گفت که خیلی خوشگلم و دوستم داره و از عشق گفت..... احساس عجیبی داشتم و خجالت زده بودم اما یک نوع حس عجیبی داشتم که تا به حال حسش نکرده بوده دستمو که نوازش می
کرد چیزی در تنم منو قلقلک می داد.. احساس عجیبی داشتم که تا اون روز حسش نکرده بودم... بعد بلند
شد رفت و دو تا لیوان نوشیدنی آورد و یکی رو داد به من و گفت بخور.... اولین قلپ رو که خوردم تمام گلو و معدم آتیش گرفت و اشک از چشمم سرازیر شد!!!!
با عصبانیت داد زدم این چی بود ؟ اون که هم متعجب بود و هم نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره با خنده
گفت به این می گن ویسکی, مشروب, مگه نخوردی تا حالا ؟
با گفتن این حرف بهم بر خورد و الکی گفتم نه.... یعنی آره خوردم اما ایندفعه مزش بد بود!!!
زد زیر خنده و گفت بذار برات درستش کنم ... بعد بلند شد رفت پای یک میز و چند تا چیز ریخت توی
لیوانم و بعد اومد و داد به دستم و گفت بخور ببین حالا چطوره ؟
اینبار با احتیاط خوردم. مزه اش خوب شده بود مثل مزه لیمو اما باز هم تند بود و کمی گلوم می سوخت...
گفت عادت می کنی و بعد لیوان رو ازم گرفت و گذاشت رو میز و دستش رو انداخت دور شونم و سرم رو بوسید! دوباره همون حس غریب دوید تو تنم
کم کم حس کردم داره گرمم می شه و روی گونه هام احساس داغی می کردم. و بعد هم رخوت عجیبی رو
تو تنم حس کردم!
اون مدام حرفهای عاشقانه می زد حالا دیگه حرفهاش لذت عجیبی برام داشت و از اینکه منم دستشو بگیرم خجالت نمی کشیدم....سرم گیج می رفت اما حال عجیبی داشتم و یک نوع سستی تو تنم بود سرم کم کم روی سینه اون می رفت اما دلم نمی خواست برش دارم بعد هم گرمی لبهای اونو روی لب های خودم حس کردم
نمی تونم احساسی که اون لحظه داشتم رو بگم اما زیبا ترین حسی بود که تا بحال تجربه کرده بودم!
نمی دونم چقدر طول کشید و بعد هم که مهمونی تموم شد و برگشتیم من هنوز تو یاد اون لحظه بودم!
هر بار به اون لحظه فکر می کردم تنم داغ می شد و قلبم پر از شوق و به تپش می افتاد اما بعد دل تنگش می شدم
نسیم و سحر که انگار فهمیده بودم چه مرگم شده مدام سر به سرم می گذاشتن و می خندیدن یا همدیگه رو بغل می کردن و می بوسیدن و ادای منو در میاوردن!
چند روز بعد بود که نسیم یه موبایل داد بهم و گفت این ماله تو بعدا که سر کار رفتی بدردت می خوره!! کلی
ذوق زده شده بودم و مدام تو دستم بود و از خودم جداش نمی کردم تا اینکه یکروز که خونه تنها بودم تلفنم زنگ زد:
- الو. بفرمایین ؟
- سلام عروسکم....
صدا خیلی آ شنا بود بنابراین پرسیدم: شما ؟
- به همین زودی منو فراموش کردی ؟ منم نیما! اون شب تو پارتی.....
- ایوای ببخشید نشناختم....
و حس کردم گونه هام داغ شدن و دوباره اون غریب رو تو تنم حس کردم
- شماره اش رو بهم داد... هر روز ساعتها با هم صحبت می کردیم …

یه شب سحر اومد و با خودش یه فیلم آورده بود و کلی تعریف می کرد....گفت بیا ببین چی گیر آوردم برات
!!
کلی خوشحال شدم و همه نشستیم پای تلویزیون ... اول فیلم زن و مردی رو نشون می داد که خارجی صحبت می کردن و بعد رفتن توی اتاق خواب و شروع کردن به لخت شدن و ...
احساس بدی داشتم و بلند شدم از جام که دوباره سحر گفت امل شدی ؟ و همین کافی بود تا منو دوباره سر جام بشونه! نشستم و نگاه کردم! حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم درد می کرد اونها که دیدن حالم بد شده تلویزیون رو خاموش کردن و بلندم کردن و بردن به اتاقم!
اون شب تا صبح مدام توی خواب و بیداری صحنه های آمیزش اون زن و مرد جلوی چشمام می اومد و هی از خواب می پریدم!
نزدیکای صبح بود که دیگه خوابم نبرد! خودم حس عجیبی داشتم نمی دونم چرا احساس کردم که باید اون فیلم رو ببینم. کنجکاوی عجیبی سراغم اومده بود...
بلند شدم وتوی تاریکی نشستم و تا آخر فیلم رو دیدم از دیدن اون فیلم لذت خاصی بهم دست داد! بعد از رفتن سحر و نسیم دوباره فیلم رو دیدم و باز هم دوباره و هر بار بیشتر خوشم می اومد
تا اینکه تلفن زنگ زد...
نیما بود پرسید چکار می کردی ؟
منم همه چیزو براش تعریف کردم.. خندید وگفت سوالی برات پیش نیومد ؟ با شرم گفتم چرا! و بعد از زیر زبونم کشید و منم گفتم و اونم هر مورد رو با آب و تاب برام شرح می داد و منهم از اون حرفها لذت می بردم!
چند روز بعد یکروز بهم زنگ زد و ناهار دعوتم کرد ! منهم زنگ زدم به نسیم که ازش اجازه بگیرم و گفت
برو! خیلی راحت! برام عجیب بود اما شک نکردم و رفتم جایی که آدرس داده بود ایستادم چند دقیقه بعد جلوم یه ماشین مدل بالا آلبالویی توقف کرد و شیشه اون خود بخود رفت پایین و چهره نیما معلوم شد:
- سوار نمی شین خانوم خانوما ؟
سوار شدم و رفتیم یک به یک رستوران مجلل و ناهار خوریدم. بعد از ناهار ازم خواست بریم منزلش و اونجا رو بهم نشون بده! چه خونه ای بود یاد اون شب افتادم .... مات خونه بودم که یک لیوان مشروب داد به دستم و نشستیم مشغول خوردن و حرف زدن شدیم!
وقتی سرم گرم شد اومد کنارم و بغلم کرد.... دوباره اون حس بهم دست داد اما خیلی بیشتر... محکم تر بغلم کرد و گونم رو بوسید و دم گوشم مدام می گفت دوستم داره.... منهم برای اولین بار بوسیدمش .. شروع کرد به در آوردن لباسهام... عجیب بود حتی اعتراض هم نمی کردم یاد لحظه های توی فیلم می افتادم و لذتی همه وجودم رو می گرفت....
بعد از مدتی درد خفیفی رو درونم احساس کردم و نیم خیز شدم .... داشت ازم خون می رفت خیلی ترسیده بودم اما فکرم کار نمی کرد بهم می گفت چیزی نیست تموم شد دوباره رو تخت افتادم و کم کم خوابم برد!
وقتی بیدار شدم نسیم بالای سرم بود! لباس تنم نبود. روم یه پتو انداخته بودن !نسیم نشست کنارم و موهامو نوازش کرد و گفت چطور بود ؟
با بی حالی نیم خیز شدم و بغلش کردم و خندیدم
فقط خندیدم....
قرار شد مدتی پیش نیما بمونم... یکماه اونجا بودم و چه دوران زیبایی بود... خاطره انگیز.
احساس می کردم که همسرش هستم و اون هم شوهر من. عاشقانه دوستش داشتم و دوریشو نمی تونستم تحمل کنم چقدر برای آینده نقشه می کشیدم اما افسوس که همه چی زود تموم شد
یکروز نیما اومد و گفت مدتی باید برم مسافرت و نسیم و سحر هم رفتن مسافرت باید چند روزی بری پیش یکی از دوستام خانم خوبیه
خیلی ناراحت شدم و دلم گرفت اما به خاطر اون لباسهامو جمع کردم و رفتیم اونجا! زن مسنی بود بهش می گفتن خانم بزرگ
اسمی که وقتی معنیش رو فهمیدم که خیلی دیر شده یود! یه دختر دیگه هم اونجا بود و من تو اتاق اون موندگار شدم!
شب که شد دخترک اومد کنارم و گفت می دونی اومدی کجا ؟ گفتم آره پیش دوست نیما هستم تا از مسافرت بیاد! قهقهه زد و گفت چقدر ساده ای! این حرف رو روز اول به منهم زدن! ترس ورم داشت و گفتم منظورت
چیه ؟ گفت یعنی اینکه باید سرویس بدی!
گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی دوزاریت نیفتاده ؟ گفتم نه ؟ و حرفی رو زد که آتشم زد! همون موقع بلند شدم که برم! دستمو گرفت و گفت کجا ؟ فکردی می زارن زنده بری بیرون ؟
و شروع کرد به تهدید من و.... ! آخر حرفهاشو نمی شنیدم گزیه امونم نمی داد که بشنوم و ناچار تسلیم شدم...
فردای اون روز خانم بزرگ اومد و گفت یه چادر نازک می کنی سرت و میایی می شینی تو هال مهمون داری! از ترسم چادر سرم کردم و اومدم توی هال! یک پیرمرد 60 ساله نشسته بود روی مبل و با دیدن من نیشش تا بناگوش وا شد و دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند! از خنده هاش چندشم شد اما از ترسم حرفی نزدم.... بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم که خاله خانم گفت برین تو اون اطاق و بعد هم رفتیم اونجا....
از اون روز کارم این شده بود که منتظر باشم تا کسی بیاد و برم پیشش! بعد از مدتی که حرفه ای شده بودم
یه روز خانم بزرگ صدام کرد و گفت دوست داری بیرون کار کنی ؟ با خوشحالی پریدم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم از خدامه!!!!
گفت از فردا می فرستمت با یکی از بچه ها که راهشو یادت بده.. بلند شدم برم که یهو گردنمو گرفت و
شروع کرد به فشار دادن... گفت یادت باشه بخواهی فرار کنی هر جا باشی پیدات می کنم و با همین دستهام خفه ات می کنم! نفسم بند اومده بود و داشتم خفه می شدم و فقط با اشاره چشم و ابرو حرفش روتایید کردم و دستشو از دور گردنم برداشت!
از فردا شدم همکار یه دختر به اسم شیلا که همه بهش می گفتن شیلا جنی! تا حالا هیچ ماموری نتونسه بود
بگیرش و دختر خیلی تیزی بود! صبح ها می رفتیم توی پاساژ های بزرگ یا مغازه های ولی عصر و تجریش به بهانه خرید تا یه خاطر خواه پیدا بشه بعدهم ازش پول می گرفتیم و می رفتیم باهاش!
گاهی هم کنار خیابون وای می ستادیم و اتول می زدیم! هر چی در میاوردیم نصفش رو

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#315 | Posted: 12 Jul 2011 04:03
پاره شدن پرده بکارتم

این داستان اولین سکسمه وقتی که ۱۹ سالم بود. بهترین خاطره زندگیمه. امیدوارم خوشتون بیاد. وقتی داستانای اینجا رو خوندم دلم واستون سوخت گفتم بیام یه چیز بنویسم حداقل کس شر نباشه.
تازه وارد دانشگاه شده بودم و خیلی افسرده، چون تو یه شهر دیگه قبول شده بودم و واقعا داغون بودم. همون روزای اول بود که یه پسر خیلی خوش قیافه و خوشگل رو دیدم . یه کم عجیب بود چون پسرای دانشگاه ما خیلی بیخود بودن. اما این چشممو بدجور گرفت. اما دیگه ندیدمش. تا اینکه یه روز اونم منو دید و خیلی آمار میداد و معلوم بود کرم داره. خلاصه رفتم تو کارش با هزار بدبختی شمارشو گیر اوردم و باش دوست شدم. فکر میکردم خیلی لاشی باشه به خاطر اینکه به قیافش اینجوری میخورد. اما وقتی باهاش حرف زدم دیدم اصلآ اینطوری نیستو دقیقا همون پسریه که من میخواستم. خلاصه کلی ذوق کردمو همش با هم حرف میزدیم. هر روز میرفتیم بیرون. عاشقش بودم. از همه نظر دوستش داشتم. صدای مردونه قشنگش، قیافه فوق العاده خوشگلش و اخلاق خیلی خوبش. واقعا دیوونش بودم. هروقت میدیدمش نمیتونستم خودمو کنترل کنم و میخواستم بپرم بغلش. اما متاسفانه نمیتونستم بخاطر اینکه تو این مملکت سگ دونی جنده بازی اشکال نداره اما نمیشه عشقتو تو خیابون بغل کنی. واسه همین به فکر افتادم که یه جوری باش سکس کنم (دقت کنید من بودم که میخواستم خونه خالی جور کنم!) واسم هیچی مهم نبود، این اعتقادات مزخرف که دختر باید آفتاب مهتاب ندیده باشه و این کس شرا رو اصلآ قبول نداشتم. اما اینجوری هم نبودم که هر کی پیدا شد بش بدم. من تا اون موقع سکس نداشتم چون اون شخص مورد نظرم رو پیدا نکرده بودم. نه اینکه بخوام دست نخورده بمونم و از این کس شرا. دختر که مسواک نیست.
خلاصه بش گفتم برو دنبال خونه. من خوابگاهی بودم اون هم درسش داشت تموم میشد دیگه خونه نمیخواست. اونم رفت واسم یه خونه پیدا کرد.
همون اول دعوتش نکردم که بیاد گفتم پر رو میشه بذار یه کم بگذره ازش مطمئن شم. یکی دو ماه که گذشت منم حسابی خودمو آماده کردم براش. میخواستم دفعه اولم واقعا خاطره انگیز باشه. رفتم حمام همه جامو صافو و صوف کردم. موهامو ریختم دورم و یه آرایش خوشگل و ملایم کردم.(از اینا که خودشونو مثل جنده ها درست میکنن خوشم نمیاد) به تموم بدنم لوسیون زدم. یه لباس زیر خوشگل سفید با یه لباس خواب صورتی هم پوشیدم. روز بعدش کلاس نداشتم میخواستم یه شب تا صبح با هم باشیم.
ساعت حدودا هشت شب بود که در زد. خیلی استرس داشتم. میدونستم خیلی درد داره. اما هیجان زده هم بودم. قلبم دویست تا میزد. جفتمون توافق کرده بودیم که دفه اول بدون کاندوم سکس کنیم. واسه همین از چند روز قبلش قرص میخوردم.
وقتی درو باز کردم منو دید گفت عزیزم چقد خوشگل شدی. (من یه کم تپلم، پوستم هم سفیده. نمیخوام از خودم تعریف کنم فقط بدونید انقد قیافم خوب هست که خوشگلترین پسر دانشگاهو تور کنم) یه کم بغلش کردم. بعدش نشستیم رو مبل یه کم حرف زدیم. سرشو گذشت رو شونم منم گردنشو نوازش میکردم، بعد دستامو حلقه کردم دورش چسبوندمش به خودم. اونم دستشو اورد پشت کمرم و محکم بغلم کرد. وای بهترین لذت دنیا همینه که عشقتو بغل کنی. باور کن! بعد لباشو گذاشت رو لبم. زبونمو میمکید، لبامو گاز میگرفت، دستاشو میکشید تو موهام. حدود نیم ساعت داشتیم از هم لب میگرفتیم. بعد من گردنشو خوردم، گوششو لیس میزدم با دستم بدنشو میمالیدم. بم گفت بریم رو تخت؟ گفتم بریم
منو بلند کرد برد تو اتاق منو خوابوند رو تختم. خودشم اومد خوابید روم. باز شروع کرد به خوردن لبم. بعد صورتمو نوازش کرد.منم تو چشای سبز عسلی خوشگلش نگاه میکردم. پوست روشنی داشت با موهای خرمایی.قد بلند و هیکل مردونه و صدای مردونه تر... واقعن عاشقش بودم و هستم.
دستشو گذاشت رو سینم. آروم آروم شروع کرد به مالیدنشون. لباسامو در اورد و سوتینمو کشید پایین. نوک سینم که صورتی کمرنگ بود رو گرفت تو دستش بعد لباشو گذاشت روش شروع کرد به خوردن. لیس میزد و میمکید و گاهی وقتا گاز میگرفت که من یه جیغ کوچولو میزدم.
منم آه میکشیدم و لذت میبردم. پیرهنشو در اوردم و بدنشو لیس زدم.بعد اون شورتمو در اورد و کسمو خورد. زبونشو میکشید لای کسم و من داشتم میمردم انقد که حشری شده بودم. بش گفتم بسه بذار من مال تورو بخورم. شلوارشو از پاش در اوردم دیدم به به چه کیری داره. شورتش داشت پاره میشد گفتم یا علی جر خوردم.
هیچوقت خوشم نمیومد ساک بزنم و تو فیلما که میدیدم اصلآ خوشم نمیومد. اما خیلی دوسش داشتمو عاشق تموم وجودش بودم. واسه همین با لذت تا جایی که تونستم کیرشو کردم تو دهنم. دورشو لیس میزدم. نوکشو میمکیدم. تو دهنم جلو عقبش میکردم. تا اینکه دیگه خسته شدم باز دراز کشیدم. اومد نشست رو شکمم. کیرشو یه کم مالید به سینه هام. بعد اومد جلو تر گذاشتش تو دهنم. خودشو جلو عقب میکرد داشتم خفه میشدم. بعد از چند دیقه پا شد.نمیدونم چیکار کرده بود آبش اصلآ نمیومد. بعد فهمیدم کلن اینجوریه و دیر آبش میاد. خیلی هم آدم هاتیه.
دیگه وقتش بود. خیلی میترسیدم. پاهامو از هم باز کردم و زانو هامو خم کردم. یه بالشت هم گذاشت زیر کمرم تا کسم بیاد بالا. قلبم تند میزد. سر کیرشو گذاشت رو کسم هی میمالید بهش. از بالا تا پایین. دیگه داشتم میمردم گفتم بکن توش دیگه زود باش. سرشو گذاشت رو سوراخ کسمو فشار داد. حالا نمیرفت تو که. خیلی کسم تنگ بود کیر اینم گنده. اونم نا مردی نکردو تا جایی که میتونست محکم فشار داد تو. فقط میتونم بگم تو کسم آتیش روشن کردن. خیلی میسوخت. خیلی هم درد داشت. کیرش خونی شده بود. گفت دختر کوچولوی خودم خانوم شد. خانوم خودم.
باز کرد تو (به زور) از درد داشتم میمردم. اصلآ فکرشو نمیکردم انقد درد داشته باشه. فقط داشتم از درد ناله میکردم. اونم بیشتر حشری میشد و محکم تر تلمبه میزد. پاهامو با دستش گرفت و منو به سمت خودش کشید. دیگه کیرش تا ته تو کسم بود. یه کم که بیشتر جلو عقب کرد دردش کمتر شد و منم کم کم داشتم لذت میبردم. صدای اه و اوهم بلند شده بود. یه کم که گذشت کیرشو در اورد گفت به پهلو بخواب اونم اومد پشت سرم خوابید. از پشت کیرشو کرد تو کسم باز شروع کرد جلو عقب کردن. دستشو حلقه کرده بود دور بدنم و سینه هامو فشار میداد. من هنوز درد داشتم اما درد با لذت. از اینکه میدیدم عشقم داره با کیرش منو جر میده حس خوبی داشتم. باز دوباره پا شد اومد روم خوابید. یه کم ازم لب گرفت باز کیرشو کرد تو کسم. دهنمو سرویس کرد یعنی. دیگه کم کم بالاخره داشت آبش میومد. گفت میخوام آبمو بریزم تو شکمت دوس داری؟ گفتم اره قربونت برم همش ماله خودمه همشو بریز تو کسم. یه کم تلمبه زد بعد بدنش شل شد یه آه بلند کشید و همونجوری ولو شد روم. چند دیقه تو همون حالت موندیم. بعد لپمو بوس کردو کیرشو کشید بیرون. رفتیم دسشویی یه کم خودمونو پاک کردیم. بعد رفتیم رو تخت. یه کم کس شر رومانتیک گفتیمو همدیگرو بغل کردیم. تا صبح خوابیدم تو بغلش. وای نمیدونین بهترین خواب زندگیم بود.
هنوز هم با همیم. و من هر روز بیشتر عاشقش میشم. امیدوارم شما هم یکیو پیدا کنید و ببینید چقد سکس با عشق حال میده.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#316 | Posted: 12 Jul 2011 04:04
شاه کس

من پدرام هستم و 32 سال سن دارم. زندگي سکسي خودم رو از سن 17 سالگي شروع کردم و ميخوام که زندگي نامه سکسي خودم رو براتون به تدريج بنويسم. اميدوارم که لذت ببريد. در ضمن بايد بگم که اسمهايي رو که به کار مي برم مستعار هستند چون مي خوام روابطي رو بازگو کنم که شايد کساني که طرف دوم ماجراهاي من بودند دوست نداشته باشند اسم واقعي شون بازگو بشه. از طرف ديگه خيلي از اونها الان ازدواج کردند و ممکنه اتفاقي اين سايت و خاطرات من باعث دردسرشون بشه. پس به من حق بديد که اسم واقعي پارتنرهام رو بازگو نکنم.
اول بذاريد يه کمي از خودم بگم. من پسري هستم با 167 سانت قد کمي چهارشونه با چشم و ابرو و موهاي موج دار قهوه اي تيره با پوستي گندمي. تو محيط خونه آروم ولي در جمع دوستان شلوغ و شيطون هستم .
با اينکه اتفاقات سکسي در زندگيم زياد بوده و دوست دختر هم زياد داشتم ولي تا به حال ياد ندارم که به يه دختر متلک گفته باشم و يا براي دوستي و رابطه با دخترها و زنها سريش شده باشم. در تمام تجارب سکسي من فقط فرصتهايي رو که به دست مياوردم به راحتي از دست نميدادم.
من در 13 سالگي بالغ شدم اونم به واسطه ديدن چند تصوير سکسي که توي يه فيلم ديدم. شب خوابيدم و ... . خودتون بقيه ماجرا رو ميدونيد. وقتي بيدار شدم خيلي ترسيدم و با دستپاچگي سعي کردم دسته گلي رو که آب دادم يه جوري ماست مالي کنم ولي بالاخره نشد و پدرم ماجرا رو فهميد. شب همون روز پدرم من رو صدا زد و کلي درباره بلوغ و از اين جور چيزها براي من صحبت کرد. پدر من مرد روشن فکريه و هميشه با من در زمينه هاي مختلف به خصوص سکس بيشتر رفيق بود تا پدر.
از اون روز بود که نوع نگاه من به دخترها عوض شد. با ديدن دخترها ياد خواب اون شب مي افتادم و تو عالم خيال خودم و اون دختر رو به جاي شخصيتهاي خواب خودم ميديدم و يه دفعه متوجه ميشدم که پدرام کوچيکه مثل سنگ سفت شده و داره ميترکه و زود خودم رو جمع و جور ميکرد و سرم رو به يه کاري گرم ميکردم.
دو سالي به همين منوال گذشت. من حالا 15 ساله بودم. تابستون بود و از صبح تا شب بچه هاي قد و نيم قد توي محوطه بازي مجتمعي که ما توي اون زندگي ميکرديم مشغول بازي و وراجي و سروصدا بودند. تو همون مجتمع دخترايي که دو سه سال از من کوچکتر بودند زياد بودند و من با اکثرشون رابطه خوبي داشتم. به هم ديگه نوار موسيقي قرض ميداديم و باهم بازي ميکرديم. ولي کم کم به خاطرديدي که نسبت به اونها پيدا کرده بودم سعي ميکردم کمتر باهاشون تو ملع عام ظاهر بشم. همش فکر ميکردم يه نفر که از احساس شديد جنسي من باخبره من رو ميپاد و مواظب حرکات منه. درست هم بود. بعدها فهميدم که پدرم دورا دور مواظب حرکات و رفتار من با دخترها بوده تا اگر من در روابطم با دخترها دچار اشتباه شدم به من تذکر بده و من رو راهنمايي کنه.
يه حرف پدرم رو که تو سن 18 سالگي به من زد هرگز فراموش نميکنم. پدرم به من گفت: عشق و حالت رو بکن ، جنده بازيت رو بکن ولي هيچ وقت جنده سازي نکن.
بگذريم، تو همون تابستون بود که من احساس کردم از بين تمام دخترهاي همسايه يکي شون خيلي زيبا تر از ديگرانه و احساس ميکردم که رفتارش با من خيلي صميمي تر از دختراي ديگه هست. اسمش الميرا بود. دختري بود با اندام متناسب و موهاي خرمايي روشن با فرهاي درشت و چشمهاي عسلي خوش رنگي که هر وقت نگاهش به من مي افتاد من احساس ميکردم قلبم داره از تو سينم ميزنه بيرون. چهره مهربون و زيبايي داشت که شباهت بسيار زيادي به جواني هاي مدونا خواننده معروف اون دوران داشت. کم کم اون هم فهميده بود که من بيشتر علاقه دارم در بين دختر و پسرهاي مجتمع با اون صحبت کنم و در کنار اون باشم. مني که تا دو سه سال پيش توي بازيها بارها الميرا رو لمس کرده بودم و يا حتي بغل کرده بودم و هيچ احساس خواصي پيدا نکرده بودم حالا فقط با برخورد دست الميرا با دستم احساس ميکردم تمام بدنم آتيش گرفته . ديگه دوران بازيهاي کودکانه گذشته بود و من افسوس مي خوردم که چرا در همان زماني که ميتونستم الميرا رو لمس کنم چنين احساسي نداشتم. شبها به ياد الميرا بالش رو بغل ميکردم و مي خوابيدم و اکثر شبها خوابش رو ميديدم.
الميرا دو سال از من کوچکتر بود ولي بعدها فهميدم که خيلي توي سکس از من باتجربه تر بود. البته به اندازه خودش.
يه روز ساعت حدود يک و نيم بعد از ظهر بود. هوا گرم بود و توي محوطه مجتمع هيچ کس نبود، به غير از من که تو سايه يه درخت نشسته بودم و داشتم کتاب <<بيست هزار فرسنگ زير دريا>> رو مي خوندم. يه دفعه احساس کردم يه نفر پشت سرم ايستاده. برگشتم و با ديدن الميرا که باد با موهاي زيباش بازي ميکرد خشکم زد.
الميرا لبخندي زد و گفت: ترسيدي؟
گفتم: نه، مگه تو ترس داري؟
خنديد و اومد نزديک و کنار من روي نيمکت نشست.
گفت: چي مي خوني؟
کتاب رو بهش نشون دادم. چند دقيقه اي به سکوت گذشت. طاقت نياوردم و گفتم: اين وقت روز اينجا چکار ميکني ؟
گفت : پدرو مادر و برادرم رفتن بيرون، منم حوسلم سر رفت اومد بيرون. مزاحم کتاب خوندت شدم؟
با عجله گفتم: نه، نه، اتفاقا منم حوسلم سر رفته بود.
لبخندي زد و گفت: يه چيزي بپرسم راستش رو ميگي؟
گفتم: سعي ميکنم.
بي مقدمه پرسيد: تو از ليلا(يکي ديگه از دختراي مجتمع) خوشت مياد؟
من که حدس زده بودم داستان از چه قرار اول دست و پام رو گم کردم ولي زود به خودم گفتم: خره خودت رو جمع و جور کن، فرصت رو از دست نده.
جواب دادم: به عنوان يه همسايه و همبازي، نه بيشتر. الميرا سوالش رو در مورد چندتا از دختراي ديگه تکرار کرد و من که ديگه مطمئن شده بودم که آخر اين سوالها به کجا ميرسه هر کدوم رو به يه دليلي رد کردم.
بعد يه دفعه اخمهاش رو کرد تو هم و گفت: پس حتما براي تو منم مثل دختراي ديگه هستم؟
با اينکه حدس زده بودم که داستان به کجا ممکنه برسه ولي از حالت چهره و سوال الميرا جا خوردم و مردد شدم که چي بگم. ولي بازم خودم رو جمع وجور کردم و گفتم: نه، تو با بقيه فرق ميکني.
از حرفي که زدم خودم تعجب کردم و کمي هم خجالت کشيدم.
خنديد و گفت: چه فرقي ميکنم؟ منم مثل بقيه يه دخترم.
سرم رو انداختم پايين و تمام حواسم رو جمع کردم که چي بگم. بالاخره بعد از چند لحظه آروم و بدون اين که تو چشماش نگاه کنم گفتم: نه، تو از همه دخترا زيباتري و من خيلي دوست دارم که با تو دوست باشم.
احساس کردم خشکش زده. زير چشمي نگاهش کردم و ديدم که اونم سرش رو انداخته پايين و لپاش گل انداخته. به نظرم اومد که از قبل خيلي زيبا تر شده.
آروم گفت: منم تو رو دوست دارم. با گفتن اين جمله يه نگاه به من که خشکم زده بود انداخت و خنديد و بعد دويد به سمت ساختمون و پشت در سيکوريت دودي ورودي گم شد. ولي من براي چند دقيقه همونجا مات و مبهوت نشسته بودم.
اون شب رو هيچ وقت فراموش نميکنم. تا صبح خوابم نبرد.
ديگه هر روز کار من و الميرا اين بود که کشيک بکشيم که کي يکي مون مياد تو محوطه تا اون يکي هم بپره و بياد. اون تابستون با تمام خوشي هايي که براي من به خاطر دوستي با الميرا داشت گذشت. در طول سال تحصيلي صبحها زودتر از معمول از خونه ميزدم بيرون تا الميرا رو که به مدرسه ميرفت ببينم و بعد خودم به مدرسه ميرفتم.
داستان دوستيم با الميرا رو به يکي از دوستانم که دوسال بزرگتر از خودم بود ولي خيلي باهم صميمي بوديم به اسم اشکان در ميون گذاشتم. اشکان خودش دوست دختر داشت و بعضي وقتا من رو راهنمايي ميکرد که براي الميرا چي بخرم يا بهش چي بگم.
دو سال از دوستي من و الميرا ميگذشت و ما خيلي به هم عادت کرده بوديم با اينکه هر روز تو محوطه هم ديگه رو ميديم ولي باز هر وقت که فرصت پيدا ميکرديم با هم تلفني صحبت ميکرديم. ديگه حرفامون از حالت دوتا همبازي خارج شده بود و بيشتر عاشقانه بود تا بچگانه.
روز دهم مرداد بود صبح به هواي ديدن الميرا از خونه زدم بيرون. بعد از يه ساعت الميرا هم اومد تو محوطه و با دوستاش مشغول صحبت شد. حالا ديگه پسرا و دختراي هم سن و سال من باهم بازي نميکردند . بالاخره الميرا رو توي راه پله تنها گير آوردم.
بعد کمي خوش و بش به من گفت: امروز بعد از ظهر ساعت پنج مادر و پدر من ميرند عروسي برادرم هم رفته مسافرت، دوست داري بياي خونه ما.
گفتم آره، ولي کسي نفهمه؟!!
گفت: نه ، سعي کن يه جوري بياي که کسي تو رو نبينه.
بالاخره ساعت پنج بعد از يه انتظار طولاني از راه رسيد. من مادر و پدر الميرا رو که سوار ماشين شده بودند و ميرفتند از پنجره ديدم. سريع لباس پوشيدم و بعد از يه ربع زدم بيرون. با احتياط تمام خودم رو به در خونه الميرا رسوندم و آروم در زدم. در خيلي زود باز شد و الميرا سرش آورد بيرون گفت: زود بيا تو تا کسي نيومده. منم زود چپيدم تو و در رو بستم. چشمم که به الميرا افتاد نزديک بود سکته کنم. الميراي پانزده ساله يه آرايش ملايم کرده بود، يه شلوارک صورتي پاش بود با يه تاپ سفيد حلقه اي. پوست سفيد و لطيفش چشمم رو نوازش ميداد. ولي من سعي ميکردم زياد به پاهاي خوش تراش و بازوهاي ظريف الميرا خيره نشم. مي ترسيدم ناراحت بشه.
رفتم تو و روي کاناپه راحتي نشستم.
الميرا گفت: الان ميام. رفت توي آشپزخونه و با دوتا شربت آلبالو برگشت. شربت رو گذاشت جلوي من روي ميز و خودش با فاصله روي کاناپه نشست.
خنديد و گفت: اينجوري بهتره،نه؟
گفتم: چي بهتره؟
گفت: کسي مزاحم حرف زدنمون نميشه.
گفتم: آره. ولي نکنه يه وقت کسي بياد؟
گفت: نه بابا، نترس، برادرم که تا دو روز ديگه نمياد، مادر و پدرم هم که تا ساعت 1 و 2 بعد از نصف شب سروکلشون پيدا نميشه.
نيم ساعت به حرف زدن گذشت. بعد الميرا بلند شد فيلم شارون رو گذاشت توي ويدئو و گفت: من اين فيلم رو خيلي دوست دارم، تو چي ؟
گفتم : من هنوز نتونستم ببينمش.
گفت: بهتر ، حالا باهم مي بينيمش.
اين جمله رو طوري ادا کرد که آتيش شهوت رو تو وجود من روشن کرد.
فيلم شروع شد. من شنيده بودم که اين فيلم صحنه هاي عشقبازي داره، ولي فکر ميکردم در حد لب و لوچه باشه ولي وقتي که اولين صحنه نيمه سوپر فيلم شروع شد و دوتا هنر پيشه لخت مادرزاد تو بغل هم وول ميزدن من يه نگاه به الميرا کردم و ديدم الميرا با چهره اي برافروخته زل زده به من داره منو نگاه ميکنه. يه دفعه ياد حرف اشکان افتادم که مي گفت: اگه ميخواي دختري که دوستش داري باهات بمونه سعي کن از هر نظر ارزاش کني. به خودم گفتم: اين بهترين فرصته. آروم دستم رو بردم به طرف دست الميرا که روي پشتي کاناپه تکيه داده بود. با اولين تماس دستامون انگار که منتظر باشه دستم رو محکم تو دستش گرفت و من رو به طرف خودش کشيد. منم از خدا خواسته افتادم تو بغلش. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و تو چشاش زل زدم. شهوت از چشماي زيباش ميباريد.
بهم گفت: خيلي دوستت دارم و نذاشت من جواب بدم و لباش رو محکم روي لباي من گذاشت. منم که ديگه ديوونه شده بودم شروع کردم به لب گرفتن به همون روشي که تو فيلماي سکسي ديده بودم. با تمام شهوتي که داشتم جرأت نميکردم بدن الميرا رو اون جوري که ميخوام لمس کنم. مي ترسيدم ناراحت بشه. ولي بعد از چند دقيقه لب گرفتن الميرا صورتش رو کشيد عقب و من رو از خودش دور کرد. اول فکر کردم ناراحت شده و قلبم افتاد تو شرتم ولي بعد از چند لحظه خودش رو انداخت روي کاناپه و گفت: فکر کن من شارون هستم و تو اون پليسه. چکار ميکني؟
من که ديوونه شده بودم بدون فکر کردن دستام رو بردم به طرف تاپش و اون رو به سرعت از تنش درآوردم. سينه هاي ظريفش که شبيه ليمو شيرين بود و سوتين هم نداشت با لرزش هوس انگيزي افتاد بيرون. يه نگاه به الميرا کردم و وقتي رضايت آميخته با شهوت رو توي چشماش ديدم ديگه صبر نکردم و رفتم سراغ سينه هاي ناش و شروع کردم به بازي کردن و ليسيدن . صدا نفساي عميق و شهوت آلود الميرا بيشتر من رو شهوتي ميکرد. تو همون حال الميرا دست من رو گرفت و برد پايين و آروم گذاشت روي کسش. من که تا اون موقع دستم به کس نرسيده بود و حسابي داغ کرده بودم بلند شدم و شوارک و شورت الميرا رو با هم از پا در آوردم. اولش خجالت کشيد و پاهاش رو جمع کرد ولي وقتي من دوباره رفتم سراغ سينه هاش و شروع کردم به خوردن و با دستم شروع کردم ماليدن کسش آروم آروم پاش رو باز کرد و اجازه داد که دستم کاملا روي شيار کس ظريف و خوش فرمش قرار بگيره. منم شروع کردم به ماليدن کسش که حالا ديگه خيس شده بودو ناخودآگاه انگشتم رفت به طرف سوراخ کسش و يه فشار کوچيک بهش آوردم که سريع پاهاش رو جمع کرد و با صداي گرفته اي گفت: مواظب باش، من دخترم ها.
خنديدم گفتم: ببخشيد،دست خودم نبود، از اين به بعد مواظبم. دوباره پاهاش رو باز کرد و منم دوباره شروع کردم. توي فيلما ديده بودم که مردا چه جوري کس زنا رو ميخورند . آروم آروم همون طور که شکم صاف و لطيفش رو ميليسيدم و ميبوسيدم رفتم به طرف کسش. وقتي به کسش رسيدم اول مردد بودم که کسش رو بخورم يا نه، ولي وقتي بوي عطري که به کسش زده بود به مشامم رسيد و چشمم بهش افتاد ديگه طاقت نياوردم و افتادم به جون کسش. حالا ديگه صداي نفس نفس زدنش به ناله ها و جيغهاي کوتاه تبديل شده بود. با دوتا دستش سرم رو روي کسش فشار ميداد و منم با لذت کسش رو ميخوردم. بعد از حدود ده دقيقه روناي نرم و سفيدش رو محکم به دوطرف صورتم چسبوند و شروع کرد به لرزيدن و ناله کردن. مدتي به همون حال موند و بعد شل و ول افتاد روي کاناپه. من اول ترسيدم. چون تا اون موقع ارزاء شدن دختر رو نديده بودم. ولي بعد از چند دقيقه چشماش رو باز کزد و من رو نگاه کردو خنديد. من که تا اون موقع تو حال خودم نبودم متوجه شدم کيرم داره شلوارم رو پاره ميکنه. الميرا که شلوار برآمده من رو ديده بود بلند شد بدون اينکه چيزي بگه شروع کرد به لخت کردن من. بعد من رو هل داد روي کاناپه و بدون مقدمه رفت سراغ کيرم که مثل چماق شده بود. احساس ميکردم داره ميترکه. اول با دست کمي کيرم رو ماليد. مثل اينکه الميرا هم دودل بود که کير من رو بخوره يا نه. بالاخره شروع کرد به بوسيدن و ليس زدن کيرم . بعد آروم آروم کيرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. طبيعي بود که زياد وارد نبود ولي من اونقدر حشري بودم که بعد از دو سه دقيقه احساس کردم کمرم داغ شده و بعد يه درد لذت بخش زير شکمم احساس کردم گفتم: دارم ميام. الميرا سريع کيرم رو از تو دهنش در آورد ولي ديگه دير شده بود. آبم با شتاب زياد پاشيد بيرون و ريخت روي صورت الميرا. الميرا بعد از اولين شليک من خودش رو کنار کشيد و شليک دوم اونقدر بلند بود که آبم ريخت روي ميز جلوي کاناپه. من سريع يه دستمال از روي ميز برداشتم و گذاشتم سر کيرم و بقيه آبم رو ريختم توي اون. الميرا تو همين فاصله رفته بود توي دستشويي تا صورتش رو بشوره. من ديگه رمقي نداشتم همونطوري افتادم روي کاپانه و چشمام رو بستم. الميرا از دستشويي اومد بيرون و من به زحمت از جام بلند شدم و لباسام رو برداشتم و رفتم توي دستشويي. همونجا لباسام رو پوشيدم اومدم بيرون. ديدم الميرا هم لباساش رو پوشيده و داره روي ميز و فرش رو پاک ميکنه. بهش گفتم: ببخشيد، دست خودم نبود. گفت: اشکالي نداره، ولي اين بار زودتر بگو. بعد هر دو زديم زير خنده.
و اين اولين تجربه سکسي من بود. که هيچ وقت فراموشش نميکنم. اميدوارم از خوندنش لذت برده باشيد و براي اينکه من حس و حال پيدا کنم تا ادامه زندگينامه سکسي خودم رو براتون بنويسم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#317 | Posted: 12 Jul 2011 04:05
زبون سارا

سلام
اسم من حسام هست.به کوریه چشم بعضی ها 17 سالمه.
داستانی که براتون میگم ماله خرداد 90 هست،من بچه باحالیم،کل دوستام از من حساب میبرن.یه روز تو پارک نشسته بودی با بچه های دلقک روزگار که یهو دیدم دوستم میلاد ترکید از خنده،گفتم بهش:بلند بگوز ما هم بخندیم،ج داد:این مرتیکه پوست موز هم سکس کرد،(دوستمون رو میگفت که بچه خوشگل جمع بود اما از زمان حال حاضر پرت بود)منم اقاجون،بهش گفتم از فردا اینجا نبینمت،گفت:چرا؟گفتم مرز رفاقت ما چی بود؟گفت:سیگار،مشروب،ذنا،زیر ابرو.گفتم بهش:ذنا کردی نبینمت تا 4 روز.گفت باشه و رفت.میلاد که خودش ریده بود اومد درستش کنه،تو روش خندیدم گفتم:خایم تو ابروت.گفت:کس خل،این مردک اناناس رفته اونو کرده،چرا تو نمیکنی؟مگه کلفت نیستی؟گفتم:کلفت دیشب درت نبود؟گفت:به کیرم.نشستیم کس گفتن که میلاد صدام کرد،حسام ساعت 12 رو نگاه کن(منظورش رو به روم بود)نگاه کردم حالم به حولم گفت کس نگو،یه دختر درشت هیکل که کون متولد شده بود و دست و پا در اورده بود جولوم بود،اما هیچکی بی نقس نیست،این دختر فیس نداشت،دماقش شکسته بود،دندوناش بد در اومده بود که این 2تا زیباییش رو از بین برده بودن،گفتم به میلاد خوب انیه،گفت این همون دخترست که اون ان کله کرده.شب شد و پاتوقو ول کردیم رفتیم خونه.
خصوصیات من اینه:هیکل 4شونه،قد متوسط،یکم اضافه وزن و اینه .... پرزور.
خصوصیات کیرمم اینه:15 سانت مفید،با قطر 6 سانت. بریم سر داستان.
شب همون روز با خودم گفتم برم تو کارش؟نرم؟،اگه میرفتم اون میلاد دلقک آبه رومو میبرد.خلاصه دلو زدم به دریا و به میلاد گفتم شمارشو جور کن.با خنده گفت:دارم.بعد از یه سری تهدید شماره رو ازش گرفتم و بهش زنگ زدم.

من:سلام سارا خانوم؟
سارا:بله شما؟
من:حسام هستم
سارا:منم که میشناسی.
من:بله اما کمی.
سارا:شمارمو از کی گرفتی؟
من:میلاد.
سارا:میلاد .....(فامیلیش)
من:بله.
سارا:چیکار داری؟
من:میلاد بهم گفته دوست پسر نداری،منم دوست دختر ندارم برای همین گفتم یه قرار بزاریم همو ببینیم.
سارا:کجا؟
من:بیا پارک نرگس(پاتوق)
سارا:بچه همین محلی؟
من:اره
سارا:باشه،جه موقعی؟
من:فردا عصر خوبه؟
سارا:اره
من:فردا ساعت 7.30 دمه کلبه نگهبانی منتظرتم.
سارا:باشه
فرداش کتونی زرنگی ها رو پا کردم.موهامو مدل هیپی یا فر کردم.یه تیشرت زرد پوشیدم رفتم سر قرار.وایساده بودم که دیدم شقایق داره منو از پشت بوته ها دید میزنه،منم کم نزاشتم و یه ادامس انداختم دهنم و به ساعت مبایلم نگاه کردم.
سارا رفت و از ورودیه پارک اومد.منم وایسادم نگاه کردن فیس زشتش.
وقتی رسید،سلام کردم.انم سلام کرد و گفت:اقا حسام؟
منم پشتمو نگاه کردم اینه اوسگلا گفتم:منو میگین؟
خندید و گفت مگه کسه دیگه ای هم هست؟
گفتم:داشتم همینو چک میکردم.
گفتم بهش:بریم یه جا بشینیم؟
گفت:باشه،معلوم بود از درشتیه هیکلم خوشش اومده بود.
رفتیم یه گوشه پارک رو صندلی نشستیم.شروع کردم حرف زدن:
من حسامم،17 سالمه،کلاس سوم دبیرستان رشته انسانیم و از اینجور چیزا.
اونم گفت:منم میشناسی،کلاس سوم راهنمایم و از اینجور چیزا.وسط حرفاش تو دلم گفتم:بابا حسام،بچه هست این و زشته و اینا،3تا فوشم به اون مرتیکه پوست موز دادم که بچه کرده.
گفتمش ببخشید:معدل دومت چند شده؟
گفت:19.34
گفتم:به ما نمیخوری؟
تعجب کرد و گفت:چی؟مگه تو چند شدی؟
گفتم:19.95
خندید و گفت:غلط کردی.
گفتم:میارم برات.
گفت اگه اوردی یه چیز من بهت میدم.اگه نیاوردی 2 تا چیز تو به من میدی.
گفتم:باشه.
من اطلاعات wordکارنامه ها و سطون بندیه کار نامه رو داشتم و یه فیک برا خودم و میلاد ساخته بودم.
گفتم:کی بیارم برات؟
گفت:فردا همین جا.
گفتم بهش پس فردا امتحان ورزش دارم.نمیتونم بیام اینجا،
خندید و گفت:برا ورزش هم درس میخونی؟
گفتم بهش:19.95
گفت:باشه پس برا پس فردا.پ
که بهش گفتم:پس فردا هم استخرم.
گفت:لقوش کن بینم.
گفتم:چشم و خندیدم.
گفت:اصلا فردایک ساعت قبل درس خوندنت بیا دنبالم بریم پارک.
گفتم:باشه،برق تو چشام معلوم بود.
بعد از یه ساعت حرف زدن راجع به دوست های قدیمیمون،خدافظی کردیم و رفتیم.
شب بهش پیام دادم:راستی شغل بابات چیه؟
گفت:بابام مرده.
منم گفتم:متاسفم،شغل مامان چیه؟
گفت:شیفت صبح بیمارستان بقیه الله است.
منم تو کونم عروسی شد.2 زنگ اخر مدرسه رو با همکاریه ناظممون پیچوندم و رفتم دمه در خونشون.
زنگ زدم مبایلش گفتم:در رو باز کن،گفت:اینجایی؟گفتم نه پس اونجام.گفت: کجا؟منم گفتم:همون جا.(گیر ندین،راهنمایی ها زود تر از ما دبیرستانیا تعطیل میشن).
در رو باز کرد.میدونستم میکنمش پس کم نیاوردم،رفتم بالا سلام کردم و نشستم رو مبلشون،گفت:خوب راحتی ها.
گفتم:نیست شما نیستی.
تازه یادش افتاد پوشش خوب تنش نیست.گفت:ای وای!!حالا دیگه همه چیز رو دیدی ارزشی نداره بپوشونمش.
حالا چی تنش بود:یه تیشرت جذب به اندام.که خوب بدنه خوشگلشو نشون میداد.
یه شلوار برمودای سفید.که کونش تابلو بود توش.
اومد با اب یخ نشست کنارم گفت:ببینم کارنامتو.
گفتم:اگه نیاورده باشم.اون 2 تا چیز که از من میخواستی چیا بود؟
گفت:فعلا که اوردی.
کارنامه رو برداشت،خودم دیدم که لبشو گاز کرفت و بعد از دید زدن نمره ها به لبای من نگاه میکرد.
گفت:اورین.حالا چی میخوای؟
منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:بوس از رو گونم بکنی.
گفت:باشه.لباشو قنچه کرد،اومد بیاد برسه به گونم که من زرنگی کردم و لبشو بوسیدم.
پرید عقب،گفتمش:کلک خوردیا،خندید و گفت:اره اما چه لبای خشکی داری.
گفتم:میخوام تر شه اما نمیدونم اون یارو راضی هست یا نه.
گفت:کودوم یارو.
با ابرو به خودش اشاره کردم.
گفت:منم دوست دارم،
شروع کرد بوسیدن لبام.زبون کشید روشون و به من نگاه کرد که اگه بدم اومده باشه تکرار نکنه.
منم یه چشمک بهش زدم و زبونمو دوره زبونش و زیر زبونش میچرخوندم.دستشو کشید رو بازو هام وگردنم،کشیدمش عقب گفتمش:صبر کن،تو چشاش نگاه کردم،نیاز رو از تو چشاش میخوندم.گفتمش:چشاتو ببند.بست و بوسیدمشون که گریه کرد.اشکاشو از رو گونش کشیدم به لبش وبعدش دوباره بوسیدمش.وسطای کار گفتم:میخوای پیش بریم؟با حرکت سر گفت:اره.
منم لباشو ول کردم و با دست راستم سمت چپ کمرشو گرفتم و با دست چپم کشیدمش تو بغلم.بگزریم که کسش رو کیرم بود،تیشرتشو در اوردم.کرستشم باز کردم،با دست چپم با سر سینهی راستش بازی میکردم و با لبام با اون یکی سینش،اینه بچه ها متعجب منو نگاه میکرد،با موهام بازی میکرد و لذت میبرد.بهد از خوردن سینه هاش،پام خواب رفت.بهش گفتم و گذاشتمش رو مبل و نشستم وسط پاش،گفت:نخور بدم میاد.گفتم:هیچکی بدش نمیاد.کس خیلی خشگل و مطبوع نیست،اما من ازش خوشم میاد چون تو بازی باهاش ماهرم.
گفتمش:پرده داری؟
گفت:نه.
یه خورده نگاهش کردم که چرا؟
بعدش رفتم وسط پاش.تف رو زدم به دستم و شروع کردم به مالیدن رو کسش بعد از اون شروع کردم به لیش زدن کسش،خسته شده بودم انگشتا رو تفی کردم و داخل کسش به سمت بالا زیر نافش(نقطه ی جی)تکون دادم اه کشید و شل شد.
کیرمو در اوردم 16 سانت شده بود.
گفتم:اجازه؟
گفت:مجازه.
گذاشتم دمه کسش و فشار دادم تو.رفت داخلش که کاملا خیس بود،اروم شروع کردم به تلنبه زدن که دیدم اینه خیالش نیست.گفتمش:تخت داری؟
گفت:اره.
رفتیم رو تختش.حالت سکی بشوندمش و شروع کردم سریع تلمبه زدن،کمرش داشت تا میشداز فشار وزن و تلمبه های من.
اون حالت بودیم که بعد از 4 دقیقه اورگاسم شد.بردمش نشستم رو صندلی و نشوندمش رو پاهام،جولوی هیکلش تو بغلم بود که تلنبه زدنا شروع شد اولش داشتیم لب میگرفتیم اما بعدش چونشو گذاشت رو شونم و شروع به جیغ زدن کرد.اخراش داشتم کر می شدم. تو بغلم بود که وایسادم کیرم از کسش در اومد و ناگهان ستون فقراتم تهی شد کف اتاق.با هم دیگه افتادیم رو تخت، کیر من لا پا هاش بود و اونو سرش زیر گردن من.هیچ وقت اون لحظه رو که سرشو اورد بالا و ازم لب گرفت رو فراموش نخواهم کرد.
بهم گفت:تا حالا چند نفر رو کردی؟
گفتم:0
گفت:از دستت نمیدم،به هیچ وجه.برش داشتم بردمش حموم خونشون.بزرک و مکعب 3در3 بود.
دوش رو باز کردم و اب رو تنظیم کردم،با هم رفتیم زیر دوش.مارک شیر دوشون قهرمان بود،خوب اب رو پخش میکرد.
اونجا کیرم 2باره راست شد و حوس کس کرد،از زیر دوش بردمش کنار و پاشو انداختم رو شونم و شرو کردم به تلنبه زدن،5 دقیقه که اونجوری بودیم 2باره ارگاسم شد.
از سینه چسبوندمش به دیوار حموم و گفتمش قنبی کن.به سختی قنبل کرد.کردمش وکردکش که یهو دیدم در هموم رو دارن میکوبن.نگو کاره ما 2ساعت تا 12 ظهر طول کشیده،مادرش بود شاکی میکوبید به در و میگفت سارا باز کن.
ما 2تا خشکمون زد.بهش گفتم بدبخت شدیم.گفت باید بکنیش،گفتم باشه.کیرم خوابیده بود.سارا رفت در رو باز کرد مامانش اومد تو منو دید با دمپاییه حموم من رو نزد،کرد.بد شروع کرد سارا رو زدن.سارا رو کشید بیرون منو گذاشت اون تو گفت زنگ میزنم اگاهی بیان پارت کنن.(الان که یاد اون موقع میفتم دستم میلرزه).
صدای سارا رو میشنیدم که میگفت مامان اون اونتو گیره،بشین ببین بهت چی میگم.این از دوست پسرت بهتر کارش رو بلده.مامانه گفت:خاک بر اون احسان که تورم کرده.مگه نگفتی دیگه هرزگی نمیکنی؟
گفت:مامان این دوست پسرمه.اما به عمرم تاحالا چنین کار درستی ندیده بودم.
من چسبیده بودم به در تا بشنوم چی میگن.مامانه گفت:باشه.{به خدا غصم گفت باشه.ان تو کونم الاسکا شد،اصلا باورم نمیشد بگه باشه}.
رفتم چسبیدم یه گوشه که دیدم سارا لخت اومد تو گفت مامانم کارت داره.
منم گفتم یه چی بده بپوشم،گفت:اره؟
گفتم:انه؟لخت برم جولوش.
گفت:اره.
گفتم:نمیشه ناموسا
مامانش صدامون کرد.
لخت دست به کیر رفتم جولوش.گفت:بشین
نشستم رو زمین.گفت:چرا رو مبل نمیشینی؟
گفتم:مبل کثیف میشه،تنم خیسه.
گفت:عیبی نداره.
گفتم:به خدا این کاری که کردیم نیاز هر بنی بشریه.ادم نمیتونه ازش فرار کنه.سارا کس کش اومد لخت وایساد رو اپن اشپز خونه با کسش ور میرفت که من راست کنم.
راستم کردم.مادرش تا کیر قرمز منو دید خندید گفت:کم هم نمیاری دیگه.
گفتم نه خدا رو شکر(خودم به خودم میگفتم:خفه شو حسام بگیرنت میری کانون،کونت میزارن)دستمو گذاشتم رو صورتم،اینه این مجرمایه ننه مرده پرسیدم:چیکار کنم.ننش گفت:منم بکن.گفتم:چشم،اما دخترتون خشکونده سماور ما رو.گفت:پرش میکنم.بلندم کرد نشوند رو مبل وهمونجا لباساشو در اورد و لخت شد.
..........
غلط های املایی رو هم ببخشید(به کیرتون)

اگه میخواین داستان سکس سه نفری ما رو بخونین 1 نفر تو اون همه فوشی که به همه ی داستان نویسا میدین بگه که ادامه بده.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#318 | Posted: 12 Jul 2011 04:05
معماى تنهايى

سلام،سلام با تو هستم ها! سروش؟!سروش؟!
سرم رو بالا آوردم و صورتش رو ديدم ،صورتي كه هميشه عاشقش بودم و از ته دل ميخواستمش ،بدون جواب دادن بهش سرم رو آوردم بايين ،جشمام رو بستم ...
سروش اكه نميخواي جواب بدي من برم،مزاحمت نميشم
بازم جواب ندادم ،واقعا داشت ميرفت ،دستشو كرفتم ، بدون هيج حرفي ايستاد و به طرفم بركشت ،اومد كنارم نشست ،بازم عطر هميشكيش رو زده بود عطري كه عاشقش بودم،سرم رو بردم جلو تر و روشونش كذاشتم،دستشو تو دستام كرفتم ، از كرما و لطافت دستاش احساس آرامش ميكردم،اما نبايستي خودم رو ضعيف نشون بدم،سرمو بلند كردم و دستام رو از دستش جدا كردم و بهش زل زدم،با ديدنش دوباره خودم رو باختم و نكاهم رو به آسمون دوختم و خاطراتم رو كه باهاش داشتم رو مرور كردم خاطراتي كه بهترين لحظه هاي زندكيم بودن...
رويا ميشه وايستي كارت دارم،يهو وايستاد و با تعجب به مي نكاه كرد و كفت:اسم منو از كجا ميدوني؟
اونجاش مهم نيست،ميشه جند لحظه باهات صحبت كنم؟
نه نميشه،كلاس دارم،اصلا بهم بكو ببينم كي هستي؟
رويا من خيلي وقته كه عاشقت شدم،امروز هم خيلي برام سخت بود كه باهات روبرو بشم
اون فقط داشت منو نكاه ميكردو كفت:من كلاسم دير شده و بايد برم
بعد روش رو بركردوند و آروم آروم به طرف مدرسش رفت،من هم فقط داشتم به قدم هاي نكاه مي كردم هر قدمي كه بر ميداشت بيشتر احساس شكست خوردن ميكردم...
ببين سروش،اكه نمي خواي حرف بزني بس جرا به...
انكشت اشارم رو رو لباش كذاشتم و ديكه نذاشتم ادامه بده،بهش كفتم دوست داري منو تنها بذاري؟ميخواي منو نابود كني؟
سروش ما قبلا حرفامون رو باهم زديم ديكه شروع نكن.
نه،نزديم،هيج وقت حرف نزديم،هيج وقت نتونستيم رودرو حرف بزنيم ،رويا ميدوني غرور جيه؟ غروري كه من واسه بدست آوردن تو اونو زير باهام كذاشتم،غروري كه روز اولي كه باهات حرف زدم خاكستر شد،من واسه بدست آوردن تو نابود شدم،ديكه نميخوام واسه از دست دادن تو هم نابود بشم،ميفهمي؟!
بازم كفتم: نه،نمي فهمي،حال منو نميفهمي منو درك نميكني،جون فقط خودتو ميبيني،يادته فرداي اون روز دوباره اومدم باهات حرف بزنم اما تو جلوي دوستات منو خورد كردي،اكه يه روز نميديدمت طاقت نمياوردم.
سروش من واسه خاطره تعريف كردن نيومدم اينجا،اومدم تا تصميمو بهت بكم،اون باكتي كه كفته بودي هم آوردم . باكت رو از كيفش در آورد و روي صندلي كذاشت.بهش كفتم رويا اينا خاطره نيستن،زندكي من هستن،جشمام به باكت بود،يه جيزي منو شكه كرد،همون باكتي بود كه اولين بار به رويا دادم و توش حرفام و شمارمو كذاشته بودم،يه نكاه به رويا انداختم و باكت رو تو دستام كرفتم و بو كردم،بوي رويا رو ميداد ،بوي شوق من رو ميداد كه واسه ي بدست آوردن رويا دست به هر كاري ميزدم،ميخواستم بازش كنم كه دستاش رو روي دستم كذاشت و منم باكت رو روي صندلي كذاشتم و به زمين خيره شدم ،زميني كه شاهد بهترين خاطراتم بود،خاطراتي كه ...
سروش اين شاله خيلي خوشكله نه! آره عشقم،مكه ميشه سليقه ي تو بد باشه؟! رفتيم تو مغازه شال خودشو برداشت و شالي كه انتخاب كرده بود رو كذاشت و با شوق به من نكاه كرد،واقعا خوشكل تر شده بود،بهش كفتم خيلي بهت مياد يه كم تو آينه نكاه كرد و با شال ور رفت و كفت باشه، اينو ور ميدارم...
يه لحظه خشكم زد بهش نكاه كردم و ديدم كه همون شال سرشه،به انكشت هاش نكاه كردم همون انكشتر هايي بود كه من واسش خريده بودم،همون ساعت .
با عصبانيت بهش كفتم :ميخواي منو دق بدي نه؟!ميخواي منو نابود كني؟
بهم كفت هنوز كه جيزي معلوم نيست،جوابم تو باكته.
بازم يكم اميد داشتم،اما با حرفايي كه اون ميزد واسه تصميمش مصمم بود،اون ميخواست من رو تنها بزاره...
20 آبان بود،روز تولدم ،منو به خونه ي دوستش دعوت كرده بود،البته دوستش خونه نبود،وقتي در زدم،رفتم تو،اما كسي نبود،وقتي در رو بستم،يهو جراغ ها خاموش شد ديكه هيج جا رو نمي ديدم،اما حس كردم كه يه نفر داره به سمت من مياد،دو تا دست رو شونه هام كذاشته شدند،يهو كرماي لب هاي يه نفر رو روي لبهام احساس كردم،لب هايي كه طعمشون واسم آشنا بود،بوي عطر خاصي ميومد كه خيلي خوب ميشناختمش،كرمي آغوش كسي بود كه زندكيم بود،دستام رو دور كمرش حلقه كردم و اون رو به خودم نزديك كردم ،ولي يهو ازم جدا شد،دستم رو كرفت و به سمت يه اتاق برد،اتاقي كه نور قرمز رنكي تو اون تاريكي از خودش نشون ميداد،وقتي به اون اتاق رسيديم صورتشو تو نور قرمز ديدم،خيلي زيبا شده بود دوباره لب هامون بهم رسيد،ميخواستم فاصله هاي بينمون رو از بين ببرم لباس ها مون رو درآوردم ،حالا فقط لباس زير تن هردومون بود ،بند سوتينشو از بشت باز كردم و سينه هاشو ديدم،طاقت نياوردم شروع به بوسيدن و خوردن كردم،خيلي لذت بخش بود،نرمتر از هرجيزي كه ميشه تصور كرد از خوردن دست كشيدم،اونو تو آغوش خودم كرفتم،لطافت دخترونش به من زندكي ميداد از برخورد سينه هام به سينه هاش لذت عجيبي ميبردم،اونم با نفس هاش لذت بردنش رو نشون ميداد،هميشه عاشق قوس هاي بدن دختر ها بودم از ديدن رويا تو اون حالت به اوج لذت روحي رسيدم از بست بغلش كردم و خودم روبهش جسبوندم،باسن نرمش به من آرامش مي داد ،جلوش زانو زدم،با دو دستم شرتش رو آروم از باش در آوردم،شرت خودم رو هم در آوردم ،بازهم تو آغوش كرفتمش،هردو داشتيم لذت ميبرديم،رفتيم روي تخت دراز كشيديم و من شروع به نوازش بدنش كردم ،كه با جند لرزش و آه كوتاه ارضا شد،من هم كه نزديك ارضا شدن بودم با حركت دستاي رويا روي بدنم ارضا شدم،همديكه رو بغل كرديم و در اوج آرامش بوديم...
كرمي لب كسي رو روي شونم احساس كردم،رويا بود،اينقدر تو خاطراتم غرق شدم كه يادم رفت كجا هستم،رويا بلند شد و رفت،من هم نتونستم حرفي بزنم،فقط به قدم هاش نكاه ميكردم و به عشقي كه بهش داشتم فكر ميكردم،واقعا كه زيبا بود،جشمام رو به باكت دوختم،باكتي كه آينده رو مشخص ميكرد،به رويا كفته بودم ميخوام بيام خواستكاريت اما ميكفت سنم كمه نميخوام،من هم ناراحت شدم از دستش و كفتم بايد قبول كني هروز بيشتر تحت فشارش ميذاشتم ،اونم ديكه مثل قبل نبود و خيلي سرد شد،تا اينكه كفت ميخوام باهات بهم بزنم ،با هزار منت و خواهش من قبول كرد كه تا امروز فكر كنه و جوابشو تو باكت بذاره.
باكت رو روي قلبم كذاشتم و از ته دل از خدا خواستم كه رويا رو ازم نكيره،باكت رو باز كردم...يه شاخه كل ياس خشكيده بود...كل رو از باكت در آوردم و بهش نكاه كردم و ناخودآكاه خندم كرفت، كفته بود اكه يكي از هديه هاي من رو تو باكت بزاره يعني باهات ميمونم،اين كلم هديه ي من به رويا بود...

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#319 | Posted: 12 Jul 2011 04:06
آموزشگاه رانندگی

سلام من بهراد هستم19 سالمه شیرازی هستم و چند هفته ای هم هست که با سایت شهوانی اشنا شدم وحالا تصمیم گرفتم داستانمو براتون بنویسم داستان من از اونجایی شروع شد که من هم مثله همه پسرا منتظر 18 ساله شدن بودم تا سریع برم اموزشگاهو گواهیناممو بگیرم اخه من دانشکده دولتی کاردانی قبول شدم(هنرستان بودم) قول داده بودن برام ماشین بخرن منم که تا 18 سالم شد مهلتش ندادمو رفتم اموزشگاه ثبت نام کردم کلاسام از روز دوشنبه شروع میشد چون دانشکده میرفتم مجبور شدم اموزشگاه نزدیک دانشکده ثبت نام کنم خلاصه روز اول شد من رفتم سر کلاس اموزشگاه هم پایین شهر بود ادم خوب توش پیدا نمیشدپسراشم هم از دانشکده خودمون بودن هم از ادمای اون منطقه من تازه رسیده بودم هنوز همه بچه های کلاس نیومده بودن که کم کم انگار که از خواب بلند شده بودن میومدن تو کلاس همه جور ادمی توش بود جواد. دانشجو. دختر که نه همشون سن بالا بودن تازه یادشون اومده بود که گواهینامه میخوان که چشمم به یه دختره افتاد که انصافا خوشکلم بود داشت با زنای دیگه صحبت میکرد منم نگاش میکردم نه اینکه هیز باشم ولی خوب دیگه واقعا هیشکه نبود که نگاش کنم که استاده اومد زنها ردیفای جلو نشسته بودن 15 نفریهم بودن اسمارو که داشت میخوند فهمیدم که اسمش سیما هست خلاصه استاده شروع کرد به فک زدنو بچه های کلاسم وسط حرفاش گلابی مینداختن استاده هم میترسید چیزی بهشون بگه مثل اینکه قبلا یکی حالشو گرفته بود چند روزی گذشتو روز امتحان ایین نامه رسید منم خوب خونده بودم از قضا دختره دیر اومد همه صندلیهای هم پرشده بود مجبور شد که بیات اخرکلاس بشینه صندلی جلویه من نشست بود منم خواستم یه حرفی زده باشم تا بتونم یه جورایی باهاش دوست بشم گفتم خوندی یا مثه من میخوای سکه بندازی که گفت اره زیاد خوندم برگه هارو اوردنو امتحان شروع شد همونجاهم داشتن برگه هارو صحیح میکردن اسمای قبولیارو میخوندن که هردومون قبول شدیم منم به خنده گفتم انگار سکه من خوب کارکرده که یه خنده کوچولو کرد بعد که دیگه رفتم کلاسایه عملی رو ثبته نام کردم بعد از اون بار چند باری دیدمش تا رسید به امتحان شهری نوبه من رسید منم که استرس داشتم شدید یه سرهنگم کنارم نشسته بود که از بس که جدی بود ادم میشاشید تو خودش با اجازتون پارک دوبلو خراب کردمو رد شدم از کنجکاوی شایدم فزولی نشستم ببینم اون دختره چیکار میکنه که با اجازتون اونم رد شد خیلی ناراحت بود منم از فرصت استفاده کردمو میدونستم که دخترا وقتی خیلی ناراحت هستن میشه باهاشون احساسی باشیو و اگه خوب باهوشون برخورد کنی دوستی باهوشون راحت تره رفتم پیششو سلام کردم اونم سلام کردو گفتم که منم رد شدمو از سرهنگه حرف زدمو پشته سرش پیشه سیما اداشو در اوردمو کلی خندوندمشو با کلی حرف زدنو شیرین بازی شمارمو بهش دادم خداحافظی کردم 1 روز گذشتو خبری نشد که یه دفعه یه اس اومد(سلام). منم اس زدم (سلام).بعدش دوباره یه اس دیگه دادم (شما) شاید باورتون نشه البته خودمم اون موقعه باورم نشد اس داد (پاکشوما) تعجب کردم بعدش یه اس دیگه اومد فکر کردی خودت فقط شوخی منم سیما که اون موقه بود که باورم نشد که اون همون دختره هست که با اون همه حرف زدن تونستم شمارمو بهش بدم یه چند روزی گذشتو باهم اس بازی میکردیمو باهم با گوشی حرف میزدیم که روزه امتحان شد خداروشکر اون قبول شدو با اجازتون من دوباره افتادم نمیدونم چرا پارک دوبلام همش خراب میشد
رفتم پیشش فهمیدم که قبول شده خیلیهم خوشحال بود تا فهمید که من رد شدم کلی ناراحت شد ولی من خودم خندم گرفته بود دلو زدم به دریا گفتم حالا که قبول شدی باید شیرینی بدی چیزی نگفتو بحثو عوض کرد شب یه اس اومد برام چی دوست داری منم پررو گفتم همه چی دعوتم کرد شب بریم بیرون یه شام مهمونم کنه قرار گذاشتبم منم به خودم رسیدمو یه تیپه خوشکل زدمو رفتم سره قرار منتظر موندم که اونم اومد خیلی خوشکلو خوشتیپ شده بود اومد که تاکسی بگیره که من گفتم پیاده بریم اونم قبول کرد تو راه کلی خندیدیمو باهم شوخی کردیم انگار که 100ساله همدیگرو میشناسیم اون روز هم به من هم به اون خیلی خوش گذشت اخه تو رستورانم کلی مسخره بازی در اوردیم همه نگامون میکردنومیخندیدن کم کم باهم پایه شدیم به هم اس های سکسیم میدادیم تا روزی که عموم زنگ زدو به بابام گفت یه دو روزی میخوایم بریم بیرون از شهر منم چون پایه نداشتم عموم هم بچه هم سن من نداره همراشون نرفتم بابام هم با من کنار اومدو گفت دوست نداری نیا اونا رفتن سیما هم که دیگه من همه چیرو براش تعریف میکردم میدونست ولی من اصلا به اینکه اون بخواد بیاد خونه ما فکر نمیکردم شب شدو یه اس دادم بهش (من امشب تنهام میترسم کی میاد پیشه من بخوابه) اونم جواب داد( اونی که دوسش داری) خلاصه فردا صبح شدو گفتم بزار یه امتحان کنیم زنگ زدم بهش گفتم که من تنهام غذاهم ندارم الانه که روده هام همدیگرو بخورن(البته دروغ گفتم) اونم گفت مگه من میزارم عزیزه دلم گرسنه بمونه باورم نشد گفت بیام برات غذا درست کنم منو بگو اره ه ه اونم با یه ترفنده جالب مامانشو پیچوند ساعت 10 بود که زنگ زد گفت دارم میام منو بگو گیچ شدم که چه کارکنم سریعه غذاهارو برداشتمو گذاشتم تو کمد که نفهمه من غذا داشتم خودمو درست کردم منتظرش شدم که وای زنگ درو زد منم خیلی ریلکس درو باز کردم چه خوشکل شدی اومد تو نشستو شالشو در اوردو میخندید اول نمیدونستم به چی داره میخنده منم براش یه شربت اوردم باهم یه کم حرف زدیمو شوخی کردیمو مسخره بازی در اوردیمو (من خودم خیلی شوخم اونم بدتر از من) حالا دیگه نوبت اون شده بود که هنر اشپزیشو مثلا نشون بده گفتم حالا میخوای چی بهمون بدی میخوام واسه عزیزه دلم یه قرمه سبزیه توپ درست کنم قرمه سبزی نه بابا مگه بلدی اره که بلدم رفت سره یخچال دیدم 4 تا تخم مرغ برداش اورد اون موقه بود که فهمیدم خندش واسه چی بود اصلا اشپزی بلد نبود دوتامون از خنده مرده بودیم نمیدونستم چی بگم منم چندتا سوسیس زدم بهشو یه چی شد خلاصه اینم دیگه یه جور قرمه سبزیه واسه خودش ولی باور کنید این خوشمزه ترینو باحالترین تخم مرغی بود که تا حالا خورده بودم سیر شدیم بلند شدو گفت اینم از قرمه سبزی خوشت اومد ظرفهارو برداشتو برد رو سینک که بشوره منم بلند شدم رفتم کنارش وایسادم بهش نگاه میکردم موهاشو از روشونش جمع میکردمو نازش میکردم اونم یه لبخنده کوچولو رو لباش بودو نگاش به ظرفها بود سرمو بردم جلو لباشو بوس کردم اونم برگشتو لباشو گذاشت رو لبام چه خوشمزه بود شیر ابو بست اومد که بره جلوش وایسادم لبمو گذاشت رو لبش چه احساس خوبی داشتم مثه بغل کردن بچه کوچولوها بغلش کردمو همینجوری لبام رو لباش بود بردمش تو اتاقم رو تختم نشستیم تو بغل همدیگه وای که چه لحظه ی خوبی بود اونایی که این حسو تجربه کردن میدونن که چه حسی داره همینطور که لبای همدیگه رو میخوردیم لباسای همدیگرو هم کم کم در می اوردیم چه بدن خوشکلی داره رفتم پایین تر سوتینشو باز کردم نمیدونم چه سایزی داشت که براتون بگم ولی خیلی ناز بود شروع کردم به خوردن سینهاش وای که چه شهوتی چشاشو گرفته بود دیگه صداش داشت در میومد میخواستم خوب لذت ببره هرچی تو این فیلمها دیدمو اجراش میکردم مثه حرفه ایها رفتم پایین تر همه بدن خوشکلشو خوردم اخه خوردنیم بود رسیدم به شرته نازش وای سیما کوچولو خیس شده بود داغ داغ گرمایه عجیبی داشت هرکاری بلد بودم با کسش کردمو به اوج لذت رسوندمش داشت دیوونه میشد دستاش تو موهام بود موهامو چنگ میزد راست میگن دخترا وقتی حشری میشن دیوونه میشنا نمیدونم یه بار ارضا شده بود دو بار نفهمیدم دستشو گذاشت رو کیرمو نازش میکردو باهاش بازی میکرد معلوم بود که چیزی بلد نیست مثه من فیلم نگاه نکرده با اینکه خودم کسشو براش خوردم ولی دلم نیومد بهش بگم برام ساک بزنه خودمم خوشم نمیاد از اینکه کسی برام ساک بزنه میدونستم که پرده هم داره منم که شهوتی شده بودم نمیدونستم که از عقب بکنم یا نکنم بهش گفتم میتونم اونم که میخواست منو ناراحت نکنهو منم تو شهوت اون شریک باشم گفت باشه ولی میدونستم از ته دل راضی نیست پیش خودم گفتم اگه زیاد دردش اومد بیخیال میشم با اجازتون همینکه شروع کردم صداش در اومد اشک تو چشاش جمع شد منم بیخیال شدم دیدم چاره ای نیست لاپای حال کردیم هرچیم اب بودو ریختم رو کمرش انگار شیره بدنمو کشیدن بلند شدمو کمرشو تمیز کردمو اونم خودشو جمع جور کرد جون نداشت انگار ادمی که یه روز کتک خورده باهم رفتیم حمام و این بهترین روزه زندگی من بود راستی گواهینامم رو گرفتم ولی یه شیرینی رفت تو پاچم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#320 | Posted: 12 Jul 2011 08:06
شوهر سرد


اسم من شيده است.من سی ساله ام.بدبختانه من یک شوهر خیلی سرد دارم که هر چند ماه یکبار به سراغ من میاید.بر عکس من زنی خیلی حشری هستم.چند وقت قبل وقتی که شوهرم خانه نبود من یک فیلم سکسی دیدم که دیوانه ترم کرد.مجبور شدم برم توی خیابون دنبال یک نفر بگردم ولی کسی رو گیر نیاوردم.البته چند تا ماشین برای من بوق زدند و ترمز کردند ولی راستش علیرغم اینکه خیلی حشری بودم ولی ترسیدم سوار ماشین بشم .نااميد به طرف خونه برگشتم نزديکی های خونه چشمم به يک نمکی افتاد و کسی که گاری نمک رو ميراند يک پسر حدود۱۵ ساله بود. مقدار زيادی نون خشک تو خونه داشتم به پسره گفتم بياد بالا تا نون خشکه ها رو ببره.همينجوری که از اشپز خونه گونی نون خشکه رو میاوردم و پسره هم دم در ایستاده بود.یکهو فکری از ذهنم گذشت و به پسره گفتم بیاد تو ویک لیوان چایی بخوره اولش گفت نه ولی بعد که اصرار کردم امد تو و نشست روی مبل.رفتم توی اشپزخونه تا کتری رو بذارم ويک شربت هم درست کردم و امدم کنارش نشستم.همينجوری که داشت شربتو ميخورد دستمو انداختم پشت گردنش و گفتم از زن خوشت مياد.طفلک خجالتی بود يا شايد هم ترسيد گفت منظورتان چيه من هم گفتم مثلا اگر همين الان تو رو ببوسم خوشت مياد و بدون اينکه منتظر جوابش بشم صورتش رو بوسيدم اول کمی خودشو کشيد کنار ولی وقتی که کيرشو از روی شلوار گرفتم کمی ارام شد و شروع کردم ازش لب گرفتن طفلک هيچکاری نميکرد.چون بدنش کثيف بود گفتم بريم حمام .لختش کردم و وقتی به شلوارش رسيدم خيلی مقاومت کرد ولی من بزور شلوار و شورتشو دراوردم چه کير نازی داشت تا بحال کير پسر ۱۵ ساله نديده بودم.بردمش زير دوش و شروع کردم صابون زدن به تنش در عين حال هم با کيرش بازی کردم ولی کيرش بلند نميشد.پس از اينکه حسابی شستمش بردمش بيرون از حمام وفيلم سوپر رو براش گذاشتم و همچنان با کيرش ور ميرفتم تا اينکه به من گفت خانم من تا بحال زنی رو نکردم و ميترسم.کلی دلداريش دادم تا ترسش بريزه در همين حال فيلم به جايی رسيد که زن هنرپيشه داشت کير مرد رو ميخورد.يکهو به من گفت تو ميتونی مثل تو فيلم کير منو بخوری؟من يکه خوردم چون تا بحال کير شوهرم را هم نخورده بودم ولی ظاهرا چاره ای نبود.همونطور که روی صندلی نشسته بود .من هم امدم روی زمين نشستم و لای پاش رو باز کردم کيرش همچنان خوابيده بود برای همين وقتی کيرشو کردم تو دهنم کيرش و خايه هاش همه با هم رفت تو دهنم.پس از کمی مکيدن احساس کردم کيرش داره بلند ميشه لذا با اه و ناله بيشتر کيرشو خوردم تا اينکه کاملا راست شد.کيرشو از دهنم دراوردم و نگاهش کردم به بزرگی کير شوهرم که هر چند ماه يکبار اونو ميديدم نبود برای همين از کير کوچک اين بيشتر خوشم امد.دوباره کيرشو گذاشتم تو دهنم و شروع به مک زدن کيرش کردم ديگه هيچی حاليم نبود چشمام رو بسته بودم و لذت ميبردم که ناگهان گرمی اب کيرش رو توی دهنم حس کردم خواستم کيرشو از دهنم در بيارم که ديدم کار از کار گذشته و اب کيرش رفته تو دهنم برای همين گذاشتم تا اخرين قطره اش رو توی دهنم خالی کنه.دروغ نگفته باشم از مزه اب کيرش که کمی هم شور بود بدم نيامد برای همين هم تمام ابشو قورت دادم.پس از انروز هر وقت که شوهرم سر کار بود من به اون پسره ميگفتم بياد تا دهن و صورت منو پر از اب کيرش کنه.البته مدتی است که از اون هيچ خبری ندارم و هر چقدر هم پرس وجو کردم پيداش نکردم.برای همين من دنبال يک پسر فقط ۱۴ يا ۱۵ ساله ميگردم تا برايش ساک بزنم تا اب کيرشو تو دهن و صورت من خالی کنه

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 32 از 38:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  37  38  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.