| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 35 از 70:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  69  70  پسین »  
#341 | Posted: 23 Apr 2011 11:03
سکس اول سعید.
اسمم سعید 18 سالمه 4 سال پیش با یه دختر دوس شدم که اسمش مینا بود 1سال از من بزرگتر بود همه شما میدونید که اولین دوستی علاقه شدیدی توش هس.اینم بگم شماره مینا رو از دوس دختر رفیقم به هزار مکافات گرفتم.1سال تلفنی با هم رابطه داشتیم هنوز ندیده بودمش ولی دوس داشتم و میخواسم بگیرمش (ناشی بودم)سره همین جریان 1سال باهم قهر بودیم که یه روز زنگ زد گفت میخوام ببینمت منم اینقدر خوشحال بودم که نگو.خلاصه ما رفتیم دیدیمش بد نبود ولی خوبم نبود راستشو بخواین وقتی دیدمش به خودم کلی فحش دادم که عاشق کی شده بودم و واسه کی خودکشی کرده بودم!!!بعد از اون دیدار ازش زده شدم ولی میخواسم بکنمش اخه خیلی خرج رو دستم گذاشته بود.کم کم بحث سکس وباز کردم 1ماه طول کشید تا اومد تو راه قرار شد بریم باهم باغ پدربزرگم رفتم دنبالش یه تاکسی گرفتیمو رفتیم کسی تو باغ نبود نه داییم نه کارگرای باغ در خونه باغی قفل بود تو این فکر بودم که چیکار کنم که در باغ باز شدو ماشین داییم که داره میاد به مینا گفتم بره لای درختا که نبیننش بعد سلام لیک با دایی و هزارتا تیه به من دیگه زدم به سیم اخر من که ابروم رفته بود ازتو خونه یه زیر انداز با یه پتو ورداشتم رفتم تو درختا مینا میترسید باراولش بود کنارش نشستم اومدم ازش لب بگیرم بهم گف من یاد ندارم منم گفتم کاری نداره لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم به لب خوری مینا یه دختره خاوری(سوسانو)بود هیکل گوشتی سفید .کمکم لباساشو در اوردم سینه هاش اندازه هلو بود سفید نررررم منم مثل مث وحشیا میخوردم کیرم مث سنگ شده بود داشتم از لذت میمردم لباسامو سه سوته در اوردم باز افتادم به جونش لباش سینه هاش گردنش ایقدر لیس زدم که داش از حال میرفت شلوارشو در اوردم یه شورت توری سفید پاش بودیه کس باد کرده هنگ کرده بودم دوس داشتم از کس بکنم ولی چه فایده که ورود ممنوع بودساک که هر کاری کردم نزد منم بیخیال شدمم رفتم سوراغ کونش سفید مث برف نرم تپل هر چی بگم ار این کون کم گفتم بایه تف جانانه سر کیرم اروم گذاشتم دم سوراخ با فشار داشتم میدادم تو مینا هم که فقط درد داشت میکشید صورتش قرمز با یه دستش دست منو سفت گرفته بود با اون دستشم جلو دهنشو که صداش در نیاد رو خودم کنترل نداشتم دیگه مث وحشیاهمه کیرمو کردم تو ایییییی مث مرد تلمبه میزدم کم کم داشتم ارضا میشدم میخواسم کیرمو در یارم که وقت نشد همشو خالی کردم تو کونش 5دقیقه روش دراز کشیدم.بعد سکس حالم از خودم بهم میخورد شاید من حال کرده بودم ولی مینا فقط عذاب کشید (سکس خوبه ولی باید بدونی معنی سکس چیه که اونوقت من نمیدونسم فکر میکردم فقط خودم باید ارضا شم)البته بعدا جبران کردم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#342 | Posted: 23 Apr 2011 19:18
امير و ثريا

من ثريا هستم 27 ساله از تهران و درجه حشريم بالاست اما چون كم رو بودم و دوست زياد نزديكي هم نداشتم و از طرفي پسر عمه منم ترتيب بكارتمو داده بود و در رفته بود كانادا و اين موضوع رو به هيچكس نگفته بودم يک جور ترس بي مورد هميشه باهام بود و عقده شهوتم رو با خود ارضايي حل ميكردم اما درست سه سال پيش بود كه توي آموزشگاه غير انتفاعي با آتوسا آشنا شدم اون يكسال ازم بزرگتر و همينطور خوشگلترم بود و پدرشم دبي و ايتاليا تجارت ميكرد خوب كه با هم جور شديم اون خاطره هاشو از پارتي هايي كه رفته بود برام ميگفت اما از پارتي هاي معمولي حرف ميزد و اصلا درمورد سكس پارتي بهم چيزي نگفته بود تا اينكه يکروز منو به خونشون دعوت كرد قبلش بگم وضعيت زندگي خونواده ما خوبه اما وضع آتوسا توپ توپ بود و خيلي جاها كه خرجش زياد بود پاي رفاقت و اين حرفها خرج منو هم بعهده ميگرفت وقتي به خونشون رفتم واقعا معني خر پول رو فهميدم يعني اون چيزيكه براي خونواده آتوسا ريخته بود پول بود خلاصه رفتيم نشستيم پاي كامپيوتر آتوسا و اون عكسهايي كه توی پارتي گرفته بود رو نشونم داد تا رسيد به يک پوشه و گفت اينها رو نشونت نميدم ازش پرسيدم چراااااا؟؟/؟؟ گفت مال پارتي هاي خفنه تا اينو گفت من فهميدم منظورش سكس پارتيه گفتم پس سكس پارتي هم رفتي؟/؟ آتوسا مثل اينكه همينو ميخواست از دهنم بشنوه زد زير خنده و كلي بد و بيراه بشوخي بارم كرد منم كه از كلمه سكس گرم شده بودم كلي خواهش كردم كه جريانشو برام تعريف كنه و بزاره عكسهاش رو هم ببينم بعد كلي التماس عكسها رو باز كرد واااااااایییییییی واقعا جالب بودن اصلا اونجوري كه توي سايتها درمورد سكس پارتي خونده بودم نبود.آتوسا وقتي تعريف ميكرد داشت تموم تنم داغ ميشد انگار خودم وسط اون پارتي بودم چشمهام كه به عكسها ميفتاد نزديك بود غش كنم يعني اگه آتوسا يک پسر بود حتما همون لحظه كيررررررشو ميخوردم اونشب تموم عكسهاي سكس پارتي رو ريختم روی فلش و بردم خونه ريختم روی هارد و تا صبح توی اتاقم حال ميكردم اصلا نميدونم چم شده بود كه ديگه انگار تموم عقده هاي سكسيم رو يک شبه ريخته بودم بيرون مثل اينبود كه توي يک دنيا كه پر از لذت سكس باشه رفتم و برای هر نوع سكسي آماده ام چند روز گذشت يکروز گفتم شايد يکجوري بتونم به آتوسا بگم كه حشريم زياده و بالاخره شايد اون يک راهي بهم نشون بده با اينكه باهاش جور جور بودم اما اصلا نميتونستم درموردش با آتوسا حرف بزنم تازه وقتي آتوسا درمورد سكسهاي تازش حرف ميزد واقعا بغض ميكردم اما يکروز همه چيز عوض شد اونروز يادمه آتوسا زنگ زد به موبايلم گفت برم خونشون يک خبر خوب برام داره منم رفتم گفت قراره بره به يک سكس پارتي و اگه من پايه ام منم باهاش برم داشتم از هيجان ميتركيدم از يکطرفم ميترسيدم اما وقتي به اتوسا فكر كردم گفتم نه بابا آتوسا امتحان دوستيش رو خوب پس داده تازه اين عقده لعنتي سكسي هم منو بيشتر به ريسك كردن هل ميداد گفتم بايد درموردش فكر كنم اونم با همون حالتش اروم زد توی گوشم و اداي منو دراورد.بايد فكر كنم باید فکر کنم ؟/؟ بعد گفت اخه ديوونه اين سكس پارتي خيلي با كلاسه اصلا ميري توی ابرها گفتم حالا كجاست؟/؟ لبخند زد و گفت پس ميايي؟؟/؟؟ آره؟/؟ منم خودمو زدم به پررويي و گفتم آره و كلي خنديديم بعد گفت مكانش 10 روز ديگه توی اهوازه و خرجش نفري 300 دلاره تا اينو گفت خشكم زد ناراحت شدم و گفتم كي ميره اين همه راهو تازه من 300 دلارم كجا بود همه مثل تو كه خر پول نيستن آتوسا گفت اين پارتي تموم خرجش از دبي و اونور آب مياد و از بهترين جنسها توي پارتي ميكشن و ميخورن بي كلاسها و گداها كه نميرن تازه بار اول خرجت پاي من مياي يا نه؟؟/؟؟ گفتم به چه بهونه اي بيام اهواز؟/؟ گفت اونش با من خلاصه با هر هنري كه داشت اين آتوسا اوکی رو ازم گرفت جالب اينجاست براي اينكه موافقت خونواده منو بگيره يک چند روزي ميومد خونه ما و انقدر با كلاس و مودبانه حرف ميزد كه اگه ميگفت ميخواد منو ببره سكس پارتي بابا مامانم ميگفتن چون با آتوسايي ميذاريم بري بعد خواست اجازه بدن منم با اونها برم سفر دوستانه چند نفري گردش كنيم و عكس يادگاري بگيريم بابا مامانم هم گفتن اشكالي نداره منو ميگي داشتم ميتركيدم دوست داشتم همونجا جيغ بزنم و آتوسا رو كه انقدر راحت مخ بابا مامانم رو زده بود رو ببوسم بعد 2 روز راهي اهواز شديم و چند روز اونجا مونديم بعد شب پارتي رفتيم توی يک ويلاي بزرگ وقتي وارد شديم نزديك 30 يا 40 تا دختر پسر ديگه هم بودن اما اين پسرها و دخترها كجا و اون چيزاييكه من توی عكسها ديده بودم كجااااااااااا همه از اون بچه خر پولها و خيلي خوش تيپ و مد بالا من اصلا نميدونستم چيكار بايد كنم؟/؟ هميجوري مثل سايه دنبال آتوسا بودم و با هر كي اون احوالپرسي ميكرد منم دست ميدادم و سلام ميكردم اكثرا ايراني يا عربهاي اونور آب بودن يک چهار پنج تايي هم خارجي بودن نميدونم اروپايي بودن يا مال جاي ديگه ولي بيشتر انگليسي حرف ميزدن و خيلي خوش هيكل و ناز بودن بعد اول نوشيدني اوردن از هر چي كه بخواي و همه با مارك خارجي آتوسا يک بطري برام آورد و گفت ميبيني كلاس رو؟/؟ من نميدونستم اين چيه دارم ميريزم توی دهنم چون تموم حواسم به اين بود كه چه جوري سكس پارتي به اين با كلاسي شروع ميشه؟/؟ خلاصه يک ساعتي به خوردن و نوشيدن و رقصيدن گذشت تا يهو برق سالن كم نور شد و يک نور كم جون باقي موند ديدم كه همه هوراااااااا كشيدن و داد ميزدن و هر پسري يک دختر رو ميمالید يکدفعه ديدم يكي بازوم رو گرفت برگشتم يک پسر سبزه بود به اسم امیر كه باهاش قبلا دست داده بودم فارسي خوب حرف نميزد بعد منو كشيد طرف خودش منم سرخ شده بودم اصلا نميدونستم چيكار بايد كنم؟/؟ ديدم آتوسا از راه رسيد و به امیر گفت كه اين دختره تازه كاره هواش و داشته باش امیرم يک چيزي به انگليسي گفت و منو به سينه اش فشار داد وقتي خواست لبهامو ببوسه تازه از نزديك ديدمش خيلي خوش قيافه بود و قد بلند و هيكل رديف بعد دستاشو برد توي موهام منو نوازش كرد سرمو روي سينه اش فشرد اصلا معني سكس پارتي ديگه از يادم رفت و ياد حرف آتوسا افتادم كه گفته بود ميري توي ابرها بي اختيار منم لبهاي امیر رو بوسيدم و سرمو به سينه و گردنش ميمالیدم خيلي گرم شده بوديم نزديك بود اصلا گريه ام بگيره امیر گفت بريم طبقه بالا منو محكم توي بازوش گرفت برد توی يک اتاق نيمه تاريك دنج و بغلم كرد خوابوند روي تخت و شروع كرد لباسهاشو دربياره و منو نگاه ميكرد منم اصلا توی آسمونها بودم شروع كردم لباسهامو دراوردن بعد امیر اومد روی تخت و روم خوابيد و چشمهام رو بوسيد و خيلي آورم و با آرامش تنم رو ميماليد بعد رفت سراغ سينه هام و نوك اونها رو آروم به دندون كشيد.يک چيز گرمي توي تموم تنم پخش شده بود بعد امیر روي دو زانو نشست تا تنمو كامل ببينه منم بلند شدم بدون اينكه چيزي بگم كيرررررررررشو گذاشتم توی دهنم اونم يک آه ه ه ه پر از لذت كشيد و سرمو به شكمش چسبوند بعد از چند دقيقه ازم خواست ساك زدن رو تمومش كنم و يک چيز ژل مانندي ماليد دور كيرش و دور كوسم و روي من خوابيد و گذاشت توی كووووووووسم آروم آروم ميبرد توششششششش بدون اينكه اصلا دردي احساس كنم بعد 1 يا 2 دقيقه حركاتش تند شد و معلوم بود كه داره آبش مياد و تندتر تلمبه ميزد تا اينكه كيرشو دراورد و تموم آبشو روي پستونهام خالي كرد هر دومون اصلا حال بلند شدن نداشتيم بعد خم شد و منو بوسيد و بغلم كرد و كنارم خوابيد وقتي توي بغلش بودم از بعضي اتاقها صداي جيغ و داد ميومد و ما خندمون ميگرفت من با خودم ميگفتم يعني كدومشون آتوساست؟؟/؟؟ صبح كه بلند شدم امیر مثل يک بچه پيشم خوابيده بود پردهها رو كه كنار زدم تازه صورتش رو ميديدم واااااااااییییییی خداااااااااا امیرررررررر چه پسر مهربون و خوش قلبي بوداااااااااا ما تا سه روز اونجا بوديم من و امیر همديگه رو ول نميكرديم و تا الان كه سه سال گذشته توي خيلي سكس پارتي ديگه هم رفتم اما هيچكدوم سكس پارتي اهواز و امیر جووووووووونم نمیشه.پایان
     
#343 | Posted: 27 Apr 2011 11:44
کد بانو قسمت یازدهم

هر دو رفتیم توی خونه..نشست روی مبل و منم رفتم واسش یه شربت بیارم..تو اون همه استرس و نگرانی و عصبانیتی که پشت سر گذاشته بودم با دیدن مژگان شق درد گرفته بودم..همش میترسیدم برجستگی کیرم دیده بشه..با دستم هی جابه جاش میکردم که دیده نشه اما انگار خیال خوابیدن نداشت..سریع یه شربت پرتقال درست کردمو بردم…سینی شربتو گذاشتم جلوشو خودمم نشستم رو به روش…پاهاشو انداخته بود روی هم..شلوارش تقریبا کرمی بود..انتهای روناشو میدیم…یه کمی کج نشسته بود..دلم میخواست رونهای قشنگشو لیس میزدم…هیچ وقت فکر نمیکردم اگه یه روز با مژگان تنها شم این بلا سرم بیاد…سرش پایین بود و تو فکر بود..اگه همین جوری پیش میرفت ممکن بود کار دست من بده..سکوتو شکستمو گفتم خب…من درخدمتم…چی شده این وقت شب…بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت ببخشید مزاحم شما هم شدم…خانومتون ناراحت شدن من اینجام که نمیان پیش ما؟؟..خیلی خونسرد گفتم نه خیر..خواهش میکنم..ایشون منزل نیستن…یهو انگار برق گرفته باشدن منو نگاه کرد و بعدم یه نگاه به کل خونه انداخت…نمیدونم شاید جا خورد..خب حق داشت…من من کرد و گفت پس من سریع برم سر اصل مطلب…راستش از عصر تا حالا آسایش ندارم…میترسم نتونید راضیش کنید و اونم بیاد جلوی شرکت آبروریزی بشه…از شرکت که راه افتادم برم طرف خونه یه پژو همش دنبالم بود..تا سر کوچه اومد..مطمئنم آدرسمو میخواسته که پیدا کرده..میترسم از خونه برم بیرون..نعمتی آدم شریه..میخوام خطمو عوض کنم..ولی آدرسم چی…فایده نداره…کار به شرکت میکشه و همه میفهمن..جوری حرف میزد انگار داره واسه خودش درد دل میکنه…حالش اصلا خوب نبود..خیلی ترسیده بود…بهش گفتم نگران نباشید ..شاید خیالاتی شدید..آخه آدرس شما به چه درد نعمتی میخوره…اون اگه بخواد کاری بکنه از شرکت شکایت میکنه..با شما که کاری نداره..هر جوریه راضیش میکنم نگران نباشید…چشماش پر شد اشک و گفت میترسم..از تهدیداش میترسم…کاش قبول نمیکردم از اول..تهدید میکنه میگه یا باهام راه بیا یا کاری میکنم نتونی سرتو بلند کنی..بغضش ترکید و اشکاش ریخت…حال منم گرفته شد..هر چی بیشتر میرفتیم جلو قضیه جدیتر میشد…لعنت به من که این نعمتی رو به شرکت معرفی کردم…رفتم کنارش نشستمو گفتم به خودتون مسلط باشید…شما که بچه نیستین اون با این تهدیدها بترسوندتون…لیوان شربت رو از روی میز برداشتمو دادم بهش به زور یه کمی خورد…سعی داشتم دلداریش بدم..مرتب بهش میگفتم چیزی نمیشه و ما کنارتون هستیم…یه کمی آرومتر شده بود..ترس توی چشماش دیده میشد..راستش خودمم کم کم داشتم میترسیدم..این یارو هیچی ازش بعید نبود..یه نگاه به ساعتم کردم تا نیم ساعت دیگه باید برمیگشتم خونه پرستو اینا..از یه طرفم نگران پرستو بودم..بدجوری باهاش شوخی کرده بودم...خب تقصیره خودشه..همون کاری که بدم میاد رو میکنه..اصلا این دختر آدم بشو نیست..وجدانمو توجیه میکردم که تقصیر خود پرستو بوده..اما ته دلم میدونستم که منم مقصرم..میخواستم سریع جم و جور کنم تا مژگان بفهمه عجله دارم..تا اومدم چیزی بگم گره شالشو باز کرد و گفت گرممه..سرشو تکیه داد به مبل..گردنش سفیدش افتاده بود بیرون..نمیتونستم نگاهش کنم..به لیوان شربتش اشاره کردمو گفتم تا گرم نشده بخور...خنک میشی...خیلی تابلو جوری که ببینه به ساعتم نگاه کردمو قیافمو در هم کردم مثلا کار عجله ای دارم...مطمئن بودم که فهمیده..لیوان شربتو برداشتو دو تا قورت خورد..جای رژلبش رو لیوان افتاده بود...دوباره بهش گفتم من حتما کمکتون میکنم..اینقدر نگران نباشید اون نعمتی میخواد شما رو بترسونه..اگه شما همین جوری پیش برید و خودتونو ببازید برگ برنده دست اونه...حتی اگه شده پولشو برگردونم اجازه نمیدم با شما کاری داشته باشه...خوبه؟؟..لبخند کمرنگی زد و گفت ممنون..جو طوری شده بود که مژگان آماده خدافظی شده بود که یهو در اصلی خونه به طرز وحشیانه ای باز شد و بهم کوبیده شد...صدای پاهای یه نفر اومد که تند و عصبی راه میرفت..پاهاش کوبیده میشد روی زمین..بی اختیار من و مژگان هر دو با هم بلند شدیم...چهره عصبانی پرستو ظاهر شد..جوری به ما دو تا نگاه میکرد انگار قتل کردیم...هر لحظه احتمال یه دعوای اساسی وجود داشت..خیلی دستپاچه و ضایع گفتم سلام عزیزم...من دیگه داشتم میومدم...خانوم حمیدی راجع به شرکت کار داشتن...مژگانم خیلی ترسیده بود با تته پته گفت سلام...پرستو تقریبا داد کشید این چه کاریه که تو شرکت نمیشه انجام داد؟؟..چه کاریه که هر دوی شما یا خصوصی همدیگرو میبینید یا تو خونه؟؟..بعدم به من نگاه کرد و گفت پس مهمونی مامانمو واسه همین خراب کردی که بیای خونه؟؟؟..با منشیت؟؟..قبل از من مژگان گفت نه ...نه..اشتباه نکنید...من با ایشون تماس گرفتم گفتم کارشون دارم...نمیدونستم ایشون تو مهمونی هستن و شما هم خونه نیستین...
پرستو: تو یکی حرف نزن..به هر بهانه ای شده فرشیدو میکشونی بیرون که چی بشه؟؟..کارت چیه که هی میخوای قرار بذاری باهاش؟؟..
من : پرستو خواهش میکنم به خودت مسلط باش..تو اصلا نمیدونی چه اتفاقی افتاده..بذار من واست توضیح میدم...
پرستو: به اندازه کافی خبر دارم اینجا چه خبره...بیشتر از این نمیخوام بدونم..چون من دیگه تو این خونه کاری ندارم...
مژگان: به خدا نمیخواستم اینجوری بشه...من نمیدونستم شما خونه نیستین...با اجازتون دیگه مرخص میشم...
جمله آخرشو تقریبا با بغض گفت...دلم واسش سوخت..تو این شرایط من باید آرومش میکردم یه درد دیگه هم بهش اضافه کردم...تقصیر خودم بود...حداقل میگفتم بیاد یه جای خارج از خونه...پرستو بدو بدو از پله ها رفت بالا طرف اتاق خواب..مژگانم خیلی سریع از من خدافظی کرد و کیفشو برداشت و رفت...منم مثل یه مجسمه ایستاده بودمو اون دو تا رو نگاه میکردم...باز عصبی شده بودم و سرم درد گرفته بود...صدای رحمان از پشت در خونه شنیده میشد که گفت آقا چیزی شده؟؟...عربده کشیدم نههههههههههههه....صدای پاشو شنیدم که بدو بدو از جلوی در خونه دور شد...
سیگارمو روشن کردمو دور اتاق قدم میزدم...مغزم پر از افکار گوناگون بود..انگار با وجدانم دعوا میکرد هیچ کدوم حریف همدیگه نمیشدن هر دو همدیگرو توجیه میکردن..خسته شده بودم..امشب که دیگه نمیشد رفت خونه خاله...پرستو هم که ظاهرا تو اتاق داشت ساکشو جمع میکرد بره خونه مادرش..خب حق داشت...من میخواستم تنبیهش کنم...نمیخواستم کار دیگه ای بکنم..اون دچار سوتفاهم شده بود..بدتر از همه این بود که نمیذاشت باهاش صحبت کنم..اگه میرفت خونه مادرش همه چی خراب میشد..باید همه چیو بهش بگم...سریع از پله ها رفتم بالا..در اتاق باز بود و پرستو تند و عصبی لباسهاشو پرت میکرد داخل ساکش...زیر لب با خودش غر غر میکرد..هیچی نمیشنیدم فقط حرکت لبهاش بود و صدای غرغر کمرنگی..رفتم نشستم روی تخت و گفتم پرستو چرا نمیذاری حرف بزنم؟؟..چرا اینقدر لجبازی میکنی..تو داری اشتباه میکنی...حداقل میتونی صبر کنی حرفهام رو بزنم بعد بری...قبول کن هردوی ما اشتباه کردیم...جواب نمیداد و فقط کمد و بهم میریخت...ساکشو برداشتمو پرت کردم گوشه اتاقو گفتم با تو دارم حرف میزنم...دیگه خسته شدم پرستو..زندگی آرومو ساکتمونو با دست خودمون خرابش کردیم..لعنت به من که بهت گفتم خودتو تغییر بدی...اگه همونجوری سرت با خونه داریتو آشپزیت گرم بود الان این همه مشکل پیش نیومده بود...برگشت طرفمو گفت آره..راست میگی...سرم با خونه داریم گرم بود تا نفهمم آقا چه غلطی داره میکنه...تا خودش با همه لاس بزنه و به من بگه به کارهای خونه برسم...کورخوندی فرشید خان..دیگه تموم شد...برو با همون زنیکه عوضی زندگی کن..اونم که مثل سلیقه تو لباس میپوشه...فریاد زدم گوووش کن به حرفهام بعد حرف بزن...ساکت شد و به من خیره موند...خودمم از صدام ترسیدم...حلقه کمرنگ اشک تو چشمای مشکیش درخشید و صدای آهسته ای از بین لبهاش گفت اینقدر سر من داد نزن فرشید...تکیه داد به کمد و دستشو گذاشت روی صورتش...بازم این اسلحه زنانه رو به کار گرفته بود..گریه..من طاقت گریه هاشو نداشتم...خودشم میدونست...پرستو حتی وقتی خیلی هم عصبانی میشد نمیتونست مثل خیلی از زنهای دیگه داد و فریاد بکنه و فحش کاری راه بندازه..همیشه آخر کارش گریه بود و شکستن دلش..من عاشق همین دل کوچیکش بودم...سرمو بین دستام گرفتمو گفتم چرا نمیذاری با هم صحبت کنیم...ما هر دو اشتباه کردیم پرستو...خرابترش نکن..با قهر و رفتن تو چیزی درست نمیشه...همون شب که تو خودسر رفتی خونه شیما همه چی بدتر شد...منم واسه اینکه لجتو دربیارم الکی وانمود کردم که دارم با مژگان حرف میزنم...اگه یه کمی دیگه دقت میکردی می فهمیدی که دارم الکی حرف میزنم..من همون شب خواستم بیام بهت بگم اما طبق معمول تو درو قفل کرده بودی نتونستم بیام تو...حتی وقتی زنگ زدی گفتی خونه مادرت مهمونیم بازم خواستم بهت بگم اما بازم اجازه ندادی حرف بزنم..اونروزم که رفته بودیم بیرونو مژگان اومد با من حرف زد خصوصی راجع به یه مشکل تو شرکت بود..از من کمک میخواست..من معرف یکی از سرمایه دارها بودم که حالا سر مژگان داشت شر درست میکرد..خب باید یه کاری میکردم تا به خاطر خودمم شده همه چی درست بشه..من هیچیو بهت دروغ نگفتم..اگه با مژگان سرو سری داشتم که نمیاوردمش تو خونه که همه بفهمن دیوونه...اصلا پشت تلفن اسمی ازش نمیبردم که تو شک کنی و بیای اینجا...پرستو من اشتباه کردم..من اذیتت کردم..من حرصت دادم..ولی خیانت نکردم بهت...جواب من صدای هق هق گریه پرستو بود..احتیاج داشت یه کمی گریه کنه تا خالی بشه...دیگه چیزی نگفتم... صدای ویبره موبایل پرستو که رو میز بود به شدت سکوتمونو خراب میکرد..صداش میرفت روی اعصابم...بلند شدمو گوشیشو برداشتم شماره خونه خاله افتاده بود...حوصله هیچ کدوممون نمیکشید جوابشو بدیم...پس خاموشش کردم..
برگشتم نشستم سر جام..سرم خیلی درد میکرد...دو طرف شقیقه هام به شدت تیر میکشید..هر وقت عصبی میشدم اینجوری سردرد میگرفتم...چشمامو بستمو با دستم روشو گرفتم..نور اتاق اذیتم میکرد..چند دقیقه که گذشت پرستو گفت منم اونشب خونه شیما نبودم....شوکه شدم ..دستامو از روی چشمام برداشتمو گفتم چی؟؟..پس کجا بودی؟؟..بدون اینکه نگاهم کنه با حالت قهر گفت با شیما شام رفته بودیم بیرون...اونقدرها هم که تو فکر میکنی خر نیستم که تنهایی بدون تو برم خونه شیما...فقط میخواستم لجتو دربیارم که با مژگان خصوصی صحبت کردی و به منم چیزی نگفتی..خب وقتی اومدم خونه دیدم تو اونجوری داری با مژگان حرف میزنی بیشتر عصبانی شدم...اگه اون کارو نمیکردی خودم بهت میگفتم من با شیما شام بیرون بودم...من از کجا میدونستم تو داری الکی با تلفن صحبت میکنی...من به شیما گفته بودم با تو بحثم شده ...اونم گفت واسه اینکه آدمش کنیم بگو خونه مایی...منم از خدا خواسته قبول کردم چون خیلی از دستت ناراحت بودم...من از اون زن بدم میاد فرشید...به خدا اون فقط ظاهرش قشنگه...خودش یه فتنه است..نمیخوام منشی تو باشه...اصلا اونو اخراجش کن من میام شرکت کمکت میکنم..اینو گفت و دوباره زد زیر گریه...نالیدم بسه دیگه پرستو...جون هر کی دوست داری دیگه گریه نکن...فایده نداشت حرفهام..باز اشکهاشو میدیدم که مثل بارون میریزه رو گونه هاش...بلند شدمو رفتم طرفش...وقت ناز کشی بود...من که تو ناز خریدن حرفه ای بودم و رو دست نداشتم...نشسته بود رو زمین و تکیه داده بود به کمد...منم نشستم رو به روش و با دستهام اشکاشو پاک کردم...بهم نگاه نمیکرد هنوزم ازم دلخور بود..موهاش چسبیده بود کنار گونه اش...موهاشو زدم کنار ...دولا شدمو پیشونیشو بوسیدم...دستاشو گرفتمو گفتم ببین خانومی..ما هر دو اشتباه کردیم...بدون اینکه خبر داشته باشیم طرف مقابل چه فکری میکنه خواستیم لجشو دربیاریم...میبینی که لجبازی هیچ فایده ای نداره و ممکن بود همه چیزو بدتر کنه..اگه مثل دو تا آدم با هم می شستیمو صحبت میکردیم اینجوری نمیشد...حالا قبول دارم یه کمی آبروریزی شد و حتما تا الان مامانت و عمه فهمیدن ما یه گندی زدیم...ولی میتونیم درستش کنیم...مژگانم که مهم نیست چه فکری میکنه..فقط کارشو راه میندازم بعدم به یه جای دیگه معرفیش میکنم که بره خوبه؟؟؟..با سر گفت آره..سرشو گرفتم توی بغلم و موهاشو ناز میکردم..با هر نوازش که روی موهاش میشد احساس میکردم سر منم یه کم بهتر میشه...سرشو گذاشته بود روی شونه امو هر چند دقیقه یه بار دماغشو میکشید بالا...من اداشو درآورم و دوتایی دماغمونو میکشیدم بالا...خنده اش گرفت..صورتشو تو سینه من قایم کرد و آهسته میخندید...موهاشو بوسیدمو گفتم الان موافقی دست و صورتتو بشوری بریم بقیه مهمونی؟؟...همونجوری که ولو شده بود تو بغلم گفت نه...دیگه حوصله اشو ندارم..با این چشمهای قرمز و پف کرده نمیام..فقط تو زنگ بزن بگو حالمون خوبه میخوایم استراحت کنیم...بهش حق میدادم خودمم حوصله مهمونی نداشتم..گفتم پس عزیزم اجازه میدی من بلند شم برم زنگ بزنم...؟؟..دستاشو انداخت دور کمرمو گفت فرشید....گفتم جوونم...گفت چرا امشب مژگان اومده بود اینجا؟؟..واقعا خبر نداشت من نیستم؟؟..خندیدمو گفتم هیچی عزیزم...سر همون جریان اومده بود..از بس ترسیده نمیدونه چیکار کنه...فقط من از جریانش خبر دارم اونم میاد با من درد دل میکنه...همش میگه میترسم آبروم بره...میترسم همه بفهمن..ازاین حرفها...اصلا خبر نداشت تو خونه نیستی...دیدی که وقتی تو اومدی چقدر جا خورد..من اون موقع داشتم بهش میگفتم که نگران نباشه..ما هر جوری باشه کمک میکنیم..که یهو پرستو خانومه کماندو وارد شد...خنده قشنگی کردو نفس عمیقی کشید...از تو بغلم اومد بیرونو گفت دیگه هر چی شد بهم بگیا وگرنه من میدونمو تو...گفتم باشه عزیزم...فقط تو قول بده اول به حرفهام گوش کنی بعد تصمیم بگیری باشه؟؟..چشمک زد گفت باشه...بلند شدو رفت دست و صورتش بشوره...منم رفتم طرف تلفن تا یه زنگ به خاله بزنم و قضیه رو ماستمالی کنم...
نیم ساعت بعد هر دو داشتیم از گشنگی ضعف میکردیم...هر کاری کردم زنگ بزنم غذا بیارن پرستو نذاشت گفت خودم یه چیزی درست میکنم بخوریم...تو هم بعد از شام مفصل تعریف کن مشکل مژگان چیه...سرشام دوباره مامان پرستو زنگ زد...با اینکه من با هزار بدبختی ماستمالیش کرده بودم اما بازم نگران بود...حدس زدم میخواد با پرستو هم صحبت کنه تا خیالش راحت بشه...یه ربعی با هم حرف زدن تا هر دو آروم گرفتن...تو این فرصت کم پرستو ماکارونی درست کرده بود...احساس میکردم مزه اش با همه غذاهای بیرون فرق داشت...خوشمزه و خوش عطر...مثل همون موقع ها که من میومدم خونه پرستو از آشپزخونه با پیش بند میپرید بغلم...از فکر اون موقع ها خنده ام گرفت..به خودم گفتم درسته زیاد تو فکر قرو اطوار نبود ولی یه کدبانوی نمونه بود...ولی این چند وقت شده بود کدبانوی سکسی
ادامه دارد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#344 | Posted: 27 Apr 2011 13:26
افسون، زنی با موهای شرابی

درود
قبل از هرچیز، باید بگم از نوشتن داستان سکسی به دنبال هدف خاصی نیستم، فقط صادقانه بگم، اونقدر خالی بندی های(بخوانید: تشویشات ذهن کودکانه) بعضی از کاربرای سایت رو خوندم که تصمیم گرفتم لااقل اگر قراره یک داستان واقعی توی سایت آپلود بشه،من نویسندش باشم.
امیدوارم خوشتون بیاد و این داستان آغاز حرکتی باشه برای درک بهتر مفهوم داستان سکسی، چراکه اعتقاد دارم این داستان ها به جای اینکه محلی برای ابراز عقده ها و آرزوهامون باشه، می تونه کمکی باشه برای درک ماهییت سکس ، که البته هر انسان عاقلی اینو میدونه که در کشور ما(بنا بر مسائل گوناگونی که از حوصله بحث خارجه)نیاز به کار فراوان هست تا به جایی برسیم که بگیم واقعییت این رابطه رو درک کردیم.
این داستان متعلق به 5 سال پیشه، و تقدیمش می کنم به علی، دوست عزیزم که دلتنگیای نوجوونیمون رو با دوچرخه های بیست و هشت،توی کوچه های خاکی اهواز، رکاب زدیم...

----------------------------------------

مثل هر غروب جمعه دیگه یه چیزی مثل کتری داغ، ته دلم قل قل می زد که پاشو از خونه برو بیرون، مکان علافی ما هم که مثل همیشه کافی نت دوستم علی بود.
در خونه رو که می بستم صدای ننم بلند بود که شب دیر نیای.
خیابونا مثل همیشه نم داشتن، نم آدمایی که مثل شبح، قصه هاشون از دهن پاهاشون توی گوش آدم خش-خش کنون روحتو آجر می کنه ، همون آجری که توی دانشگاه هر روز سیگارمو توی صورتش خاموش می کردم قبل از اینکه بخواد یادم بیاره که کی ام، چی کارم،دنبال چی ام و از این سوالای چرندی که مجریای لوس تلوزیون روز و شب جواباشو می خوان تو وجودت پرچ کنن.
پامو که گذاشتم توی کافی نت دیگه شوخیا و عنترک بازیای رفیقام لعاب سابق رو نداشت، اون روز یه جورایی به قول مرتضی رفیقم جنی شده بودم، پا شدم رفتم ته کافی نت آی دی مسنجرم رو آن لاین کردم که بلکه یکی خودش پیغام بده و ما هم مغزم از زر زدن امروزش ارضا بشه و بکشه از ما بیرون.
اما اینجا هم شانس شاشش گرفته بود. سرم رو بی تفاوت از روی مانیتور چرخوندم. نگام افتاد به نگاه دوتا دختر با لباسی که به ذهنم از جنس روپوشای دبیرستان محله خودمون بود.
از این نیشخندا می زدن که آدم بغضش می شد. از اینا بودن که عقده ی 22 سالم بودن، از همونا که وقتی دنیا لای دندوناش رقص خرد شدن استخونای تحملتو جشن گرفته، با اداهای لوسشون با استفراغ میرسوننت، سرم گردوندم به سمت چپ.
یه پسر حدودا 18 ساله داشت از یکی با اصرار وب-کم می گرفت، حرکات پسره جالب بود، مثل اینا که می خوان یکی رو زور-کن کنن، تمنا و تهدید. روی صندلیش بند نبود، مدام اطرافشو دید میزد و دوباره مثل فرفره می نوشت واسه طرف. آخر قصه بعد از نیم ساعت خایه لیسی یارو وب داد، من دیگه بی خیال خودم شده بودم، از این عادتا نداشتما، اما عجیب این یارو روی نبض نگاهم بود.
صفحه ی وب که باز شد یخ کردم!
بانوی زیبایی با موهای شرابی رنگ ، که یه تاپ سفید پوشیده بود، چند بار برای پسرک دست تکون داد و سریع وبش رو بست، پسره دوباره معلوم بود داشت التماس می کرد.
بی اختیار از پشت همون کامپیوتر به علی که پشت کامپوتر اصلی کافی نت بود پیغام دادم :
علی ببین این پسره که سر کامپیوتر شماره 7 نشسته، داره با کی چت می کنه، آی دی دختره رو می خوام.
علی هم سری آی دی رو واسم فرستاد..
بی معطلی پیغام دادم:
-سلام!
-شما؟!
-سلام رو بی جواب نمیزارن!
-شما؟!
-می گم شما از این صداهای ضبط شده نیستی؟! مدام می گی شما!!!
-شما؟!
- داود!
- میشناسیم همدیگرو؟!
- خیر، اگه میشناختیم، پیغام نمی دادم..
-پس بای!
-چرا؟!
-....

دیگه اون روز جوابمو نداد، خیلی پکر شدم، من گنده دماغ تر از این حرفام که بشینم پای سیستم کس لیسی، اما این یه مورد بدون اینکه بدونم زیر و بم اعصابمو شخم میزد..
فرداش اددش کردم توی ادد-لیستم، منتظر شدم تا آن لاین بشه، اما نشد..
این داستان یک هفته ادامه داشت، هر روز مثل مسخ شده های ولو بودم پای یه کامپیوتر و به امید آن-لاین شدنش ثانیه هارو پر-پر می کردم، همش اون تصویر جلوی چشام بود..
اون ابروهای کشیده و چشمای مینیاتوری..
گونه هاش که مثل تمشک نورسیده، دل آدمو نمک پاش می کرد، اون گردن کشیده و سینه های برآمده که هر وقت بهش فکر می کردم حتی از دست خودم عصبی می شدم که چرا این کارو کردم؟؟ شاید فامیل طرف بوده؟ شاید اصلن نامزدش بوده..
اما نه، اصلا سن و سالشون به هم نمی خورد، پسره هم معلوم بود از این لاشیاست که شب جلق زده و فرداش توی دبیرستان با هزار آب و تاب داستان رو تا اونجا جلو برده که زنه رو لخت کردم..
از خنده های مشمئز کنندش معلوم بود..
از دستش که مدام روی خشتکش می لغزید پیدا بود...
از نگاهاش...
بعد از یک هفته یکدفعه یه پیغام واسه مسنجرم اومد..اما پیغامی که انجماد من بود... درخواست ادد منو رد کرد..
پیغام دادم:
- چرا؟!!!!!!!!!!
- شما؟!
- بازم که می گی شما؟!
یک هفته پیشم ده بار پرسیدی شما!!
-آها! تو همون بچه سیریشی؟
- حالا هرچی، ضمنا بچه سیریش اسم داره!
- اسمت؟!
- قبلا هم گفتم، داود.
- خوب حالا؟
- ادد کن دیگه
- که چی بشه؟
- می خوام دوست هم باشیم..
اصلا آدما میان اینترنت که با هم دوست بشن
یعنی لااقل من اینجور فکر می کنم..
- اما من جنابعالی رو نمی شناسم، واسه باید اددت کنم؟!
- خوب می شناسی..
- که چی بشه؟
- اه!!!!!!!! بعد از یک هفته که منتظرت بودم، حالا داری بازپرسیم می کنی؟
- یک هفته منتظر من بودی؟!
- آره بی معرفت..
- اصلا منو از کجا پیدا کردی..

اگه دوست دخترم بود، هزار و یک قلم دروغ توی آستینم داشتم که تحویل ریشش بدم، اما نمیدونم چرا همه رقمه جلوش خلع سلاح بودم.. از سیر تا پیاز ماجرا رو بهش گفتم،از اینکه وبش رو دیدم از روی کامپیوتر یکی دیگه ، از اینکه یک هفتس حتی توی دانشگاه بهش فکر می کنم، از اینکه این یه اتفاق نادر توی زندگی سراسر تهی من بوده..
یکی دو دقیقه سکوت کرد، بعد پیغام اددش اومد..عین بچه گیام که آغاجونم میزد توی گوشم واسه درسای عقب مونده بغص نشست تو گلوم..واسش نوشتم دمت گرم.. می خوام برم، نمی دونم چرا این صندلی دیگه تاب سنگینی بغضمو نداره..
انتظار جوابش رو نکشیدم، لنگ خیابونا بودم تا ساعت دوازده شب، کوچه ها گشاد شده بودن، چراغا تا روی گونه هام پایین اومده بودن،شب شرجی، زیر پوستم ریشه می کرد..
فرداش بازم رفتم کافی نت، احتمال می دادم بازم تا یک هفته شازده کوچولوی من غیبش بزنه، اما پیداش شده بود، جلوی آی-دیش نوشته بود:

"ای فلانی.. زندگی شاید همین باشد"

پیغام دادم:
- سلام
- علیک سلام آقای بی ادب!
- آخ! چرا؟!
-من اددت کردم، اونوقت بی خداحافظی رفتی؟
- من که گفتم باید برم! حالم خوب نبود به خدا.
- خوب بگی! من قبول کردم!؟
- ببخشید.. نه، نکردی
- از خودت بهم بگو، ما حتی همدیگه رو نمی شناسیم، البته اگه سرکارم نذاشته باشی! شیطون!
- نه به خدا، من که همه چیزو بهت گفتم، اون پسره نامزدته یا...؟
- (با خنده) نه بابا! گیر داده بود، منم حوصله نداشتم ، می دونست وب دارم، منم بهش دادم که دیگه گیر نده.
- خب شما با این ظاهری که دارین بیشتر باعث میشی بهت گیر بده!
- مگه ظاهرم چشه..
- زیبا..
- خوبه خوبه! اینجوریا هم نیست! ضمنن اگه می خوای مخ بزنی به بیشتر از اینا نیاز داری!
- نه بخدا ، صادقانه گفتم.
- همه صادقانه میگن!
- میشه اسمتو بدونم و سنت؟
-اول تو!
- داود / 22 ساله و از اهواز
- اوکی. افسون 29 ساله از ارومیه!

یک آن به خودم اومدم..
بیچاره این اصلا تورو بچه می دونه..

- به نظر تو من بچم؟
- نه! اما تو فکر می کنی من بچم!
-چرا آخه؟!!!!
- به خاطر اینکه تا همین جاشم فکر کردی مخ منو زدی!..

تا 3 ماه طرز حرف زدن شازده کوچولو با من همینطور بود..حتی حاضر نبود وبی رو که به اون پسره آشغال داده بود، به من بده، دیگه داشتم ایمان میوردم که خیلی بدبختم، تا اینکه اون شب از راه رسید..
از توی خونه باش چت می کردم، که واسه اولین بار بدون اینکه دستم بندازه و خیلی جدی راجع به اینکه از خانوادش متنفره باهام حرف زده، آخرشم پرسید، داود تو مگه دوست دختر نداری، پسرای توی سن تو صد مدل دوست دختر دارن، اونوقت تو شب و روز گیر دادی به من..
منم گفتم که اگه داشتم به قول خودت لنگ تو نبودم، ضمنن من از تو هیچی نمی خوام، فقط می خوام باهام باشی، حرف بزنی باهم..همینجوری کافیه..
خودش گفت:
- می خوای با هم تلفنی حرف بزنیم:
- از خدامه..
- اوکی، شمارتو بده.
شمارمو دادم، قرار شد همون شب زنگ بزنه، اما فقط در این حد که صدای همو بشنویم..
در حد صدای همدیگرو شنیدن همانا و تا صبح حرف زدن همانا..
حتی تو صداشم هنوز اون لحن تمسخرآلود بود.. اما چه صدای گرمی داشت..تمام اتاقم زیر التهاب صداش رگ به رگ میشد..

تلفنا شروع شد، اما همیشه اون زنگ میزد ، میگفت خانوادش شکاکن، منم اصراری نداشتم اگر دیر به دیر زنگ نمی زد، آخه هر روزی که زنگ نمی زد خیلی چیزا توی اتاقم گم میشد که اولیش خودم بودم و آخریش خودم.

بعد از شش ماه یه روز پای تلفن بهم گفت بیا اینترنت میخوام بهت وب بدم، نمی دونم چطور آن لاین شدم، با اضطراب خاصی نشستم تا بیاد، اومد و وب داد... وای.. از دفعه قبل خوشکلتر شده بود، یه تاپ لیمویی پوشیده بود و شونه هاش می سوخت زیر اون موهای شرابی دیوونه کنندش، عاشقش بود... عاشق...
وقتی پای وب-کم لبخند می زد، تمام وجودم گُر می گرفت..
زندگی من دیگه اون روال سابق رو نداشت، برکت نگاه نازش حتی توی درس و کار و بارم هم جریان گرفته بود، ننم باورش نمی شد من همون داود سابقم، یه روز که حسابی توی فکرش بودم اس ام اس داد که برم اینترنت، شروع کردم قربون صدقش رفتن، اونم مثل همیشه خودشو لوس می کرد، اما این دفعه یه جورایی اونم به من دل می داد و حرفاش یه شکل خاصی شده بود، آخرش واسم نوشت، داود، مست مستم! دلم میخواست پیشم بودی پسر خوب!
همیشه از اینکه منو پسر خوب خطاب می کرد بدم میومد، احساس می کردم جدیم نمیگیره، اما این دفعه بدون اهمییت بود، واسش نوشتم:
اگه پیشت بودم تو بغلم غرقت می کردم.
نوشت: تو از این حرفا هم بلدی پسر خوب؟!
-آره که بلدم، اما مگه شما اجازه میدی من بهت نزدیک شم
- اگه نزدیک می شدی چی کار می کردی؟
- توی کلمه نمی گنجه..
- حالا اگه بگنجه؟
- افسون
- جانم
- می خوام همیشه با تو باشم..
- داود
- جانم
- منم همینطور..
- پس چرا هروقت می خوام بیام سمتت ، مثل موج منو پس می زنی؟ تا ساحل چشای روشنت چقدر دیگه باید شنا کنم..
- تو هیچی راجع به من نمی دونی
- افسون من عاشقتم، می خوامت، بخدا بدون تو دیگه نمی تونم، می خوام با مامانم راجع به تو حرف بزنم..
- نه!!!!!!!!!!
- چرا آخه!
- زوده هنوز..
-دیوونه نکنه فکر می کنی چون از من چند سال بزرگتری به دردت نمی خورم
- چرت نباف
- پس چی؟
- همین که گفتم ، بای!

تا یک هفته زنگ نزد..زنگ تلفنم شده بود صدای مرگم، هرکی زنگ می زد عین برزخیا می پریدم بالا پایین و وقتی میدیدم خودش نیست ذوب میشدم تو تنهاییم..
آخرش خودم بهش زنگ زدم، خیلی سرد جوابمو داد، بهش گفتم یه باره بگو منو نمیشناسی..
گفت شایدم نشناسم..
دیگه تحمل نداشتم.. قد یک عمر گریه کردم، اونقدر که دیگه به نفس تنگی افتادم، بی تفاوت پرسید:
-واسه چی گریه می کنی؟
-...
-وب می خوای؟!
-...
-چی می خوای؟! واسه من گریه می کنی یا خودت؟! واسه اینکه تا حالا بهت وب ندادم که جلوش لخت باشم؟! واسه اینکه هنوز باهام نخوابیدی؟
اینو که گفت دیگه نفهمیدم چی شد، هرچی از دهنم در اومد بارش کردم، دیگه خودم نبودم، اما اون هیچی نمی گفت، شاد 10 دقیقه فقط فحش شنید..ساکت که شدم.. صدای گریه ش تمام فضای گوشیمو پر کرد..
به گه خوردن افتادم..
قطع کرد و بعد از 2 دقیقه مجدد زنگ زد و همه چیز رو گفت..
از اینکه شوهر داره، از اینکه شوهرش بهش خیانت می کنه اونم جلوی چشمم، از اینکه یه پسر دو ساله داره که اگه اون نبود تا الان 1000 بار طلاقشو گرفته بود، از اینکه 1 سال پیش یه روز اتفاقی واسه برداشتن یه پوشه که خونه جاش گذاشته بوده و سر کار بهش نیاز داشته، میاد خونه و شوهرشو لخت تو بغل یه زن دیگه دیده و از اینکه از یک سال پیش کارش شده اینکه از طریق اینترنت بیادو با همه لاس بزنه تا عقدش سبک شه، از اینکه تا یک ماه پیش منم واسش یه آشغال بودم مثل بقیه اما الان گاهی آرمین پسرش رو اشتباهی ، داود صدا می کنه، از اینکه می ترسه..
داشتم پس میافتادم، باورم نمی شد..
سه هفته هیچ تماسی با هم نداشتیم، بعد از سه هفته تحمل نکردم و باز بهش زنگ زدم، بازم التماس..
-داود ولم کن، بزار به درد خودم بسوزم، من از او شوهر کثافتم عوضی ترم، بزار بمیرم به درد خودم.. من به درد تو نمی خورم، دلم می خواد بمیرم، تورو خدا ولم کن، بهم زنگ نزن

اما مگه می تونستم.. اتاقم بوشو می داد، هواش توی ریه هام بود، خودمم باورم نمی شد.. من دوست دخترای قبلیم رو حتی واسه سکسم قابل نمی دونستم.. اما اونو ندیده فریاد میزدم..

دوباره با هم بودیم اما نه مثل سابق، گاهی یک ربع بدون اینکه حرف بزنیم، فقط سکوت.. سکوت..سکوت میکردیم..
یه روز خبر عجیبی بهم داد..
از فردا می رم دنبال طلاقم.. داود بدون تو دیگه نمیتونم.. یا میشه.. یا..
دو ماه ماجرا ادامه داشت، بعد از دوماه بهم خبر داد که داره میره خونه پدرش، گفت اونجا میمونه تا روزای آخر طلاقش سپری شه، اوایل تابستون بود..
یک ماه بعد بهم گفت می خوام بیام ببینمت..
بهش گفتم خوب من میام اونجا، گفت نه ، اینجا همه منو میشناسن، خلاصه با پسر عمم آرمان، هماهنگ کردیم که چند ساعتی که میاد اهواز رو خونه اون باشیم،آرمان هم چون در جریان بود استقبال کرد، اما افسون خبر داد که پرواز ارومیه به تهران ساعت 4 بعد از ظهر گیر اورده، از تهران همه به اهواز ساعت 7 شب، با این حساب جور نمیشه مگر اینکه شب بتونه بمونه، با آرمان حرف زدم اونم اوکی داد، گفتم شب پیش خودم می مونی، قرار شد با پرواز فردا صبحش برگرده..

یک هفته بعد افسون توی اهواز بود، سرم به هر طرفی می رفت که ببینمش، یه دفعه دیدم یکی از پشت سرم گفت:
-آقا داود؟
برگشتم و دیدم خودشه.. چقدر لاغرتر شده بود.. قدش از اونچه فکر می کردم کمی بلندتر بود، باهاش دست دادم، اما آشکارا دست جفتمون می لرزید، تا ماشین آرمان قدم زدیم، هیچ کدوم حرف نمیزدیم، آرمان هم سلام علیکی کرد و راهی خونه شدیم، سر راه از رستوران آرمان چندتا پیتزا گرفتیم و رفتیم خونه،آرمان فقط کلیدارو به من سپرد و رفت، اومدم بالا دیدم نشسته روی مبل و لبخند می زنه، گفت اینم افسون، دیگه چی می خوای؟
من اما طاقت نیوردم، نشستم زیر پاهاش و آروم گریه کردم..
اون فقط با موهام بازی می کرد، چیزی نمی گفت.. همینش خوب بود..

ده دقیقه ای گذشت که اومد نشست کنارم، بغل مبل:
-چته پسر خوب؟ مگه نمیخواستی منو ببینی؟
-...
سرم و گذاشت روی سینش ، گرماش رو تا اعماق گذشته هام حس می کردم، رگ های آبی رنگ دستاش بهم حس زنده بودن می داد، بوی موهاش نفسمو باز می کرد، دستم رفت تو موهاش، نگاهش کمرنگ شد..
-داود...
دور تا دور قالی مثل گردباد تنبلی که با شاخه ها بازی میکنه دور همیدیگه روی زمین قلط میزدیم، لبامون مهر شده بود به همدیگه زبونش توی دهنم عسل میریخت، سینه هاش رو با دستام آروم می مالیم تو چشاش یه چیزی داد می زد امشب باید پرید میون همون حوض که مادربزرگم توش پاهامونو پاشویه می کرد..
روی من دراز کشیده بود،بارون شراب میریخت روی شونه هام،هنوز لباش رو نمی شد ترک کرد، که دکمه های پیرهنم رو باز کرد..
تمام سینه و شکمم رو آروم گاز می گرفت.. داشتم دیوونه میشدم، من قبل از اینم با چند نفر خوابیده بودم، اما هیچ کدوم همون جا نمی رفتن که من می خواستم، هیج کدوم ناگفته بدنم رو درک نکرده بودن..
دستشو که روی زیپ شلوارم حس کردم ،هرچی پرده توی روحم بود فرو افتاد،
چند ثانیه بعد حلقه گرم لبهاش سر کیرم رو نوازش می داد،با دو تا بوس شروع کرد فرو بردن کیرم رو به درون دهنش که هنوز طعمش زیر لب هام بود، دندونای نیشم رو اونقدر روی لبهام فشار داده بودم که خون رو میشد چشید و از طعمش شورش لذت برد، هربار که کیرم رو تا انتها توی دهنش می کرد روحم تا روی لب هام بالا کشیده می شد و آروم می گفتم:
-افسون ... افسون...
سر کیرم توی دهنش بود و چنون می مکید که احساس کردم دیگه دارم منفجر می شدم، دلم نمی خواست اونجا تموم کنم..
پا شدم و کشیدمش توی بغلم، می لرزید... بغلش کردم و بردم توی اتاق خواب.. پاهاشو باز کردم و خواستم دراز بکشم بین پاهاش که گفت نه.. دوست ندارم داود..
منو کشید روی خودش...آروم سر کیرم رو با بهشت وجودش میزون کردم.. سر کیرم که رفت داخل مثل بید میلرزید.. اشک صورتشو داشت می شست..
مثل اسباب بازیای بچه گیم سفت چسبیدمش.. حاضر نبودم یک ثانیه از بغلم بیرون بره.. وقتی تمامن با وجودش یکی شدم، آروم شد..
شروع کردم عقب جلو کردن، آروم شونمو گاز میگرفت و اسممو زمزمه می کرد. برش گردوندم و خوابیدم روی کمرش، از پشت بازم با کیرم کس کوچولوشو که مثل یه گل کوچولوی صورتی حالا دیگه کمی باز شده بود نوازش می کردم و بازم داخل وجودش شدم..
بعد از نیم ساعت دقیقن زمانی که برگشت و نشست روی من، آروم در گوشم گفت.. میخوامش..
هنوز این جمله از دهنش خارج نشده بود که آروم هلش دادم عقب... تمام آبم روی سینه و شکشمش رو مثل دونه های سپید الماس پر کرده بود..
اون شب تا صبح 5 بار با هم بودیم..
آخرین بارش صبح رفتنش بود، که منو بیدار کرد و بدون مقدمه روی من دراز کشیده و بالا پایین شدنش، مثل نیلی دریا ، روحم رو شونه می زد..
خواستم باز بکشم بیرون که پاهاشو قفل کرد دور لگنم و با نگاه ملتمسش..

توی فرودگاه آروم گونه هام رو بوس کرد و گفت مراقب خودت باش پسر خوب..
- تو هم همینطور شازده کوچولوی من..

دیگه ندیدمش، شمارشم عوض کرد، دو ماع بعد ازش یه ای-میل واسم اومد:

ازش نمیتونم جدا شم، آرمین به پدرش نیاز داره و من به تو..
اما من مادرم..

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت، به تلخی گریستم
نالان ز گفته ها و پریشان ز کرده ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#345 | Posted: 27 Apr 2011 13:26
سارینا و علی کیرکلفت

امروز میخوام یکی از بهترین و شیرین ترین خاطرات سکسمو بنویسم یکماهی بعد از طلاق از یوسف دلم لک زده بود واسه یه کیر کلفت آخه منی که هر شب کیر داشتم حالا واسم خیلی سخت بود سعی میکردم یکیو واسه خودم گیر بیارم که بعد هم واسم مشکل ساز نباشه تا دلی از عزا در بیارم تو دانشگاه یه پسر ترم بالایی بود که یکی از کلاساش با من افتاده بود جنوبی بود چهره برنزه و جذابی داشت تن صداشم خیلی دلنشین بود به هر وقت تو کلاس میدیدمش چشمام فقط به کیرش میخ کوب میشد آخه تو شلوار جین تنگی که میپوشید کمی مشخص بود به نظر میرسید کیر بزرگی داشته باشه همیشه منتظر دوشنبه ها بودم تا اونو تو کلاس ببینم از اول تا اخر که کلاس تمام میشد من شورتمو خیس میکردم دلو زدم به دریا رفتم جلو و به بهونه جزوه خواستم بهش نزدیک بشم ازش جزوه گرفتم و گفتم که چطور اونو برگردونم اونم شماره مبایلشو داد و گفت که بهش تک بزنم تا شمارم بیفته آخه شماره ناآشنا جواب نمیده شمارمو تو گوشیش سیو کرد منم خوشحال برگشتم خونه حدود ساعت 5 عصر بود که گوشیم زنگ خود دیدم بله علی آقاست سریع گوشیو برداشتم و با صدای سکسی جواب دادم ازم پرسید که مشکلی تو جزوه ندارم منم از فرصت استفاده کردمو گفتم که بعضی جاها دست خطشو نمیتونم بخونم اونم واسه فردا ساعت 3 تو دانشکاه قرار گذاشت که بهم کمک کنه منم فردای اونروز به خودم رسیدمو رفتم دانشگاه تو حیاط همدیگرو دیدیمو سلام و احوال پرسی کردیم بعد از مدتی حرفاش شکل عاشقانه به خودش گرفت و کلی هم ازم عذرخواهی میکردو میگفت که منظور خواصی نداره فقط از من خوشش میادو از این مزخرفا من که داشتم از فکر کیرش دیونه میشدم تو دلم میگفتم مرتیکه الاغ عشق کیلو چنده من تو کف کیرتم مرتیکه کیر کلفت اون فکر میکرد که هنوز متاهلم و شوهر دارم واسه همین با احتیاط حرف میزدو همش میگفت که منظور بدی نداره بعد از چند روز دیدو باز دید ما بیشتر شد و چون فکر میکرد شوهر دارم میترسید کسی مارو با هم ببینه و واسه من بد بشه واسه همین ایندفعه گفت که بریم خونه مجردی اون از شنیدن این حرف کلی ذوق کردم فردای اون روز صبح زود به خودم رسیدمو تر گل ور گل کردمو ساعت 9 رفتم در آپارتمانش آیفونو زدمو درو باز کرد رفتم بالا از قبل هم کلی سفارش کرده بود که کسی منو نبینه واسش بد میشه و از این حرفا خلاصه بعد مدتها داشتم به آرزوم میرسیدم خیلی ذوق زده بودم رفتم تو یه خونه مجردی کوچیک ولی ترو تمیز داشت بعد از دست دادن و سلام احوال پرسی روزانه تعارف کرد که بشینم و راحت باشم خودشم رفت تو آشپزخونه شربت و میوه بیاره یه تیشرت سورمه ای با شلوارک همرنگ تنش بود بعد از خوردن شربتو میوه رفتیم جلو کامپیوترش و عکسای شخصی خودشو نشونم میداد وای داشتم از دستش کلافه میدشم این گاگول انگار نه انگار یه کس جلو روشه به بهونه دیدن بهتر عکس کمی خم شدم طوری که بهش میخوردم بعد از کمی گفتم علی جون گرممه با این لباسا راحت نیستم اگه تا عصر تنم باشه که کلافه میشم اونم گفت که اگه راحتی میتونی مانتوتو در بیاری رفتم اطاق بغل لباسمو عوض کردم سوتینمو هم در اوردمو با یه تاپ سفید و شلوارک سفید که نوک سینه هامم زده بود بیرون رفتم پیشش تا چشمش به من افتاد شکه شد یه دقیقه مثه برق گرفته ها خشکش زد بعد رفتم جلو گفتم اگه بدت میاد برم لباسمو بپوشم اونم گفت نه عزیزم من که آرزومه میترسیدم تو راحت نباشی خلاصه دوباره شروع کرد تو کامپیوتر که عکساشو نشون بده منم این دفعه گفتم علی خسته شدم از واسادن اونم به شوخی گفت بیا بشین رو پام منم از این شوخی استفاده کردم و نشستم رو پاش طوری که دقیقا رو کیرش بودم تازه فهمیدم که اونم کیرش شق شده ولی به رو خودش نمیاره با ترس دستشو گذاشت رو سینه هام و از پشت گردنمو میبوسید و همش میگفت سارینا جون نمیخوام فکر کنی دارم ازت سو استفاده میکنم ولی همیشه آرزوی من این بوده که تو رو تو بغل بگیرمو واسه خودم داشته باشم و از این کس شعر ها میگفت من دیگه داغ کرده بودم برگشتم نگاش کردمو اونم شروع به لب گرفتن کرد لبای گرمی داشت خیلی خوب بود کل زبونشو کرده بودم تو دهنمو میمکیدم منو بلند کردو گذاشت رو تخت و همین طور روم خوابیده بود و لب میگرفت صدای ما تو کل فضا میپیچید یواش یواش دستشو برد زیر تاپ و سینه هامو میمالید من که دیگه حشرم زده بود بالا داشتم آخ واوخ میکردم سریع تاپ منو در آورد و مشغول خوردن سینه هام شده بود یواش یواش رفت پایین سراغ کسم از رو شلوارک کمی مالوند واسم و بوسیدشون وقتی دید که بوی خوبی میده و از بوش مست شده بود شلوارکو در آورد و پاهامو از هم باز کردو مثل قحطی زده ها افتاد به جون کسمو شروع به خوردنو لیسیدن کرد کل زبونشو تو کسم میچرخوند منم از شدت لذت جیغ میکشیدم زبونشو میکرد تا ته تو سوراخ کسمو بیرون میکشید دیگه طاقتم تموم شده بود بلند شدم اونو لخت کردمو شلوارکشو کشیدم پایین باورم نمیشد چی میبینم تا حالا کیر به کلفتی اون ندیده بودم کمی بهش دقت کردم که به شوخی گفت که ترسیدی؟ولی دیگه واسه ترس دیر شده سارینا جونم دوست دارم حسابی امروز بکنمت میخوام بگاهمت از شنیدن این حرفا بیشتر حشری شدم و با ولع تمام کیرشو خوردم تا جای که جا داشت تو دهنم میکردم گاهی هم حس میکردم که به ته گلوم میخوره به زور کیرشو تونسته بودم تو دهنم جا بدم خیلی لذت داشت علی هم صداش بلند شده بود نامرد کلی داشت با دهن من حال میکرد گاهی هم میگفت تو تکون نخور و تو دهنم تلمبه میزد از ترسی که زود ارضا نشه کیرشو کشید از تو دهنم بیرون و دوباره رفت سراغ کسم یه بالش گذاشت زیر کمرم تا راحت کون و کسم بالا بیاد وشروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم کل صورتش از آب کسم خیس شده بود ولی دست نمیکشید انگار تو عمرش کس و کون ندیده بود بعد از کلی خوردن کیرشو آورد جلو سوراخ کسم گذاشت با یه فشار خواست بکنه تو ولی کیرش واسه سوراخم خیلی بزرگ بود کشید بیرون و تف زد تا کمی لیز بشه راحت بره تو دوباره کیرشو رو سوراخ کسم تنظیم کرد و گفت سارینا جون اگه دردت گرفت تحمل کن تا بره تو این بار با فشار بیشتری کیرشو زد تو سوراخ که صدای جیغ من کل خونه رو ور داشت که اونم گفت آروم تر ممکنه کسی صدای جیغتو بشنوه گفتم آخه علی جون کیرت خیلی کلفته دردم میاد تازه تا ختنه گاه رفته بود تو و با یه فشار دیگه کیرشو تا ته به زور چپوند تو از درد به خودم پیچیدم خیلی کیرش کلفت بود احساس میکردم دارم پاره میشم بار اول که پردمو شوهرم پاره کرد اینقد درد نداشتم بعد که تا ته کرد تو خودشو خوابوند روم که کسم جا باز کنه اشک تو چشمم حلقه بسته بود بعد از چند دقیقه دردش کم شده بود اون یه زره دردی هم که داشت باعث لذتم میشد پاهامو باز کرد و شروع کرد به تلمبه زدن خیلی کیف داشت گاهی هم کیرشو سریع میکشید بیرون از ترسی که ارضا نشه من گفتم که تو کیفم یه کرم تخیری هست بیارم که دیدم خودش رفت سراغ کیفمو گفت ای شیطون فکر اینجاشو هم کرده بودی خنده ریزی زدمو انگشتمو به دهن گرفتم بعد دوبار بعد از زدن کرم مشغول شدیم کیرش از قبل شق تر شده بود و تند تند تلمبه میزد گاهی هم دردم میگرفت منو بلند کرد و سگی خوابوند و زد تو کسم کمرو گرفته بود و محکم تلمبه میزد خیلی داشتم حال میکردم بعد از ده دقیقه خوابید و ازم خواست بشینم رو کیرش و بالا پایین کنم منم از خدا خواسته تا ته نشستم رو کیرش و تند تند خودمو بالا پایین میکردم صداش بلند شده بود و میگفت سارینا جون بکن تند تر خیلی حال میده دوباره بلند شدم نشستم لبه تخت اونم زانو زدو محکم کرد تو و تلمبه میزدو میگفت میخوام جرت بدم سارینا امروز میخوام تا جا داره جرت بدم طوری که تا یک هفته نتونی از درد بشینی با حرفاش بیشتر حشری شدم و یهو تمام بدنم سست شد و در حالی که رونام میلرزید جیغ کوتاهی کشیدمو آبم اومد بعد علی گفت که سارینا نظرت راجه به کون چیه میخوای از کون جرت بدم گفتم بدم نمیاد ولی کیرت خیلی بزرگه میترسم دردم بگیره که گفت نترس من چون با دوست دخترام از کون میکنم بلدم چکار کنم دردت کم باشه بعد از تو کمد دوتا کرم در آورد میگفت یکی واسه بیحس کردن کون منه که کم درد بگیره دومی هم واسه کیره خودشه که لیز و نرم بشه بعد از مالیدن کرما کونمو قنبل کرد و با انگشت اول بازیش داد و بعد سر کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم آروم فشار داد کمی درد داشت گفتم تو که این کرمو داشتی چرا به کسم نزدی که دردم نگیره در جوابم گفت که فکر نمیکرده که کسم اینقد تنگ باشه و لذتش به دردشه کمی نگه داشت تا کونم باز بشه و دوباره بقیه کیرشو چپوند تا ته تو کونم جیغی کشیدم شروع کرد به تلمبه زدن و میگفت سارینا میخوام کونتو جر بدم اولش کمی درد داشت بعد دردش کم شدو لذت داشت هر دو داشتیم حال میکردیم تقریبا 2 ساعتی میشد وسط حال کردن بودیم که علی آبش اومدو با فشار تمام ریخت رو کمرم من که باز حشری شده بودم علی شروع کرد به خوردن کسم و با خوردن یه بار دیگه منو ارضا کرد بعد هم دوتایی رفتیم حمام و بعد از حمام نهار سفارش دادیم اونروز تا عصر سه بار دیگه علی از کس و کون منو کرد و واقعا منو جر داد اونروز خیلی حال کردم و بعد امتحانات قبل از رفتن علی به شهرشون باز با هم سکس کردیم ولی این بار شب پیشش موندم و تا صبح فقط منو میکرد و سیر مونی نداشت بعد از هر بار کردن به کسم که نگاه میکردم قرمز قرمز شده بود

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#346 | Posted: 27 Apr 2011 13:30
سکس در قطار

این اولین داستان سکسی من که براتون مینوسم.24ساله ومتاهل هستم باقد متوسط وپوست تقریبا سفید.
یه روز از مشهد میخواستم برم یکی از شهرهای نزدیک مشهد تصمیم گرفتم باقطار برم.
آخه من دانشجویم وهر هفته این مسیرو میرم.
وقتی سوار قطارشدم خیلی خلوت بود وسه تا واگن بود که خالی خالی بود من رفتم واگن وسط نشستم (قطارش اتوبوسی بود)یکی از کارمندای قطار که اسمش سعید بود اومد چندبار رفت وامد کرد ویه لبخندی زدو منم با لبخند جوابشو دادم کمی که قطار راه افتاد اومد وروی صندلی روبروی من نشست ومن داشتم آهنگی گوش میکردم درخواست کرد که برا ش بفرستم.منم قبول کردم .
ازاینجا بلوتوث بازی شروع شد.برام پیامم بلوتوث میکرد وچندتا عکس وفیلم سکسی فرستاد وگفت جیگرت حال اومد گفتم چه جورم.
آخه من خیلی حشریم ودر عوض شوهرم سرد.
پاشد وبا چهره متبسمش اومداین دفعه صندلی روبروی من نشست.ودستامو گرفت تو دستاشو فشار میداد حس جالبی بود واسم گفتم ولم کن کسی نیاد خندید وگفت نه جیگرم امروز میخوام جیگرتو حال بیارم.
گفتم چه جوری بدم نمیومد .
دستشو دراز کرد برد لای پامو میخواست زیپ شلوارمو بکشه پایین وبازش کنه نز اشتم. سرشو اورد جلو و ازم لب گرفت وهرجورشده زیپ شلوارمو کشید پایین وستشو برد گذاشت رو چوچولمو تکون میدادو بادست دیگش دست منو برد روی کیرش که از تو شلوارش در اورده بود وفشار میداد.من داشتم از ترس میمردم گفت حواست به واگن روبرو باشه وسرشو اورد لا پای منو شروع کرد به لیس زدنو بار اولم بود که کسی کسمو م یخورد وای چه حالی میداد ولی خیلی می ترسیدم شروع کردم به لرزیدن سرشو برداشت باز بادستش دلم میخواست جییییغ بزنم ولی نمیشد.منم مجبور کرد واسش ساک بزنم چندتا که زدم ابش اومد اخه توساک زدن مهارتم 20، 20 سریع بادستمال خودشو تمیز کرد ورفت .هنوزم که هنوز باهم در ارتباطیم وسکس تلفنی داریم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#347 | Posted: 27 Apr 2011 13:31
سکس با مدیر مدرسه

سلام بچه ها این داستانی که میخوام براتون بگم به جون خودم برام اتفاق افتاده داستان از این جا شروع می شه که من 24 سالم بود و تو یک نمایشگاه کتاب کار می کردم اونجا همه جور ادم میومد و میرفت منم فروشنده یک قسمت از نمایشگاه بودم.من دوست دختری داشتم سال سوم دبیرستان بود همیشه بهم میگفت از دست این مدیر وحشی مون میترسیم گوشی همراه ببریم مدرسه و...از بدی های مدیر مدرسه خودشون زیاد برام میگفت تا این که یک روز ساعت حدود 1 ظهر یک مشتری اومد داخل نمایشگاه و اسمه کتابی رو گفت منم هر چی گشتم پیداش نکردم و بهش گفتم دوباره سر بزنید که حتما براتون میاریمش اونم ازم شماره تماس غرفه رو خواست که زنگ بزنه و از اوردن کتاب با خبر بشه منم خوب شماررو بهش دادم شماره همراه خودمو که رو کارتم بود ودر ضمن من اینطور شماره دادن رو زیاد انجام میدادم بابت کارم. ساعت حدود 10 شب هنگام تصویه حساب نمایشگاه دیدم همراهم داره زنگ می خوره گوشی رو که بر داشتمدیدم یک خانوم سلام کرد و بعد کمی صحبت گفت شناختی ومنم گفتم نه و اونم گفت خدارو شکر اخه می خوام حرفی رو بزنم اینجوری برام بهتره که منو نشناسی من کمی جا خوردم بعد گفت من تورو دیدم و ازت خوشم اومده و....من با خودم گفتم این کیه که این قدر صداش سن بالا می زنه و بعد کمی حرف زدن بهم گفت من شغلم مدیریت مدرسه: ... باور نمی شد که من با مدیر مدرسه دوست دخترم دارم صحبت می کنم بعد کمی صحبت کردن بهم گفت تو خیلی بدن سکسی داری اونجا بود که فهمیدم که به به طرف جنده از اب در اومد.خلاصه فرداشب اون روز ساعت 11 قرار شد برم خونش باورتون نمی شه مثل بید میلرزیدم اخه خودتون جای من بزارید نمی دونید طرف کیه و چه شکلی هست با خودم می گفتم اصلا نکنه کسی برام پاپوش درست کرده باشه واقعا سخت بود اما خوب هر جور بود رفتم .تو کوچه شون که رسیدم به همراهش زنگ زدم و دیدم در یک خونه باز شد از اف اف گفت بیا بالا منم رفتم داخل چشمتون روز بد نبینه در که باز کرد دیدم وای طرف 100 کیلو وزنشه تازه شناخته بودمش نه راه پس داشتم نه راه پیش تا رفتم داخل بغلم کرد و شروع کرد به ماچ کردنم بعد من بهش گفتم تنهای گفت اره از شوهرم 7 ساله جدا شدم و ...بعد کمی استراحت گفت بیا بریم تو اتاق من که وارد اتاق شدم اون رفت بیرون باورتون نمی شه خیلی ترسیده بودم رو تخت دراز کشیدم یهو اومد تو اتاق وای چه کونی چه سینه های چه بدن سفیدی کیرم داشت شلوارمو پاره می کرد اصلا بهش نمی خورد همچین بدنه توپی داشته باشه لخت اومد رو تخت. منم دراز کشیده بودم لباسامو در اورد و از نوک پام شروع کرد به لیس زدن کم کم اومد بالا کیرمو کرد تو دهنش وای چه ساکی میزد به جون خودم من این همه دختر برام ساک زده بودن اینجوری حال نمی کردم کم کم اومد به سمت لبم و کمی لب گرفت ازم بعد خوابید رو تخت منم اروم کیرم گرفتم و بردم جلوی کسش اروم اروم کردم تو بعد خودم خوابیدم روش جان چه کیفی می داد کیرم توی کسش داشت اتیش می گرفت می گفت بکن تو بکن تو داره میاد داد می زد و منم شدت کارو بیشتر می کردم کم کم داشت ابم میومد گفت نریزی تو بریز تو دهنم منم باور کنید تا جای که تونستم سعی کردم زود ارضاح نشم ولی هر کی جای من بود به 2 سوت ابش میومد اما من دوباره کیرمو در اوردم و گذاشتم تو کونش وای چه حالی میداد اون جیغ میزد و منم شهوتی تر می شدم نیم ساعت همینطوری از این سوراخ به اون سوراخ کردم بعد دیگه نتونستم و ابمو ریختم رو صورتش اینقدر کیف کرده بود که خدا میدونه کنارم خوابید وگفت کمی استراحت کنیم ولی من از خستگی زیاد خوابمبرد وقتی از خواب بیدار شدم دیدم دستم گرفته گزاشته رو کسش اونم هنوز خواب بود من کمی باز با دستم کسش مالیدم اما بیدار نشد من شهوتم زده بود بالا اروم کیرمو اومدم بزارم تو کوسش با صدای خواب الود گفت تو خسته نشدی عزیزم منم گفتم با این کس و کون تو عمرا اونم خندید گفت پس بکن تو منم اروم کیرمو کردم تو کسش وای اون شب هیچ وقت از یادم نمیره کسش باز پر اب بود با این که خواب الود بود ولی شهوتی شده بود باند شد کیرم محکم کرد تو دهنش وای نمی دونید چه ساکی میزد بی پدر منم باز کیرمو کردم تو کسش بعد اروم کردم تو کون سفیدش بعد شروع کردم به لیس زدن سینه هاش و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش اونم با دو دستش سینه هاشو بهم میمالید چه حالی میداد از اون شب به بعد من هر چند روز یک بار میرم پیشش واقعا با این که چاقه ولی بدن توپی داره که از 100 دختر 18 ساله سکسی تره.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#348 | Posted: 27 Apr 2011 13:31
فقط لب دادم

سلام من سپیده هستم اولین باره می نویسم زیاد سکسی نیست ولی واقعیه.
چند وقتی بود با سامان دوست بود پسر خوبیه ولی قیافش خوب نیست به من خیلی کمک کرد دیپلمم رو بگیرم.
3 ساله زن داره ولی زنش مریضه و از صبح تا شب فقط قرص می خوره و می خوابه. اولش که باهم دوست شدیم نمی دونستم وقتی شنیدم باورم نمیشد.
از اولین باری که منو دید عاشقم شد. 2 بار دم خونه دوستم همدیگه رو دیده بودیم فقط بهش دست داده بودم.
با موبایل حرف میزدیم اس بازی می کردیم خیلی داغ بود همیشه حرفای سکسی میزدیم.
چند روز بود ماشین خریده بود و به من اصرار می کرد که با هم بریم بیرون.
یه روز می خواستم برم مدرسه پسر خالم باید پول میدادم نمی خواستم بهش بگم صبح که از خواب بیدار شدم گفت می خوام بیام طرفای خونتون کار دارم اس میدم بیا پشت پنجره ببینمت منم یه دفعه گفتم می خوام برم جایی میام با هم بریم.
رفتم سوار ماشین شدم هنوز سلام نداده دستمو گرفت محکم. بهش گفتم کجا میرم ولی چون با ماشین رفتیم زود رسیدیم گفتم هنوز زوده رفت ته کوچه مدرسه تو خاکی خلوته خلوت بود گفت می خوام لباتو ببوسم گفتم نه ولی کار خودشو کرد خم شد سمت من لبامو کرد تو دهنش محکم میمکید و گاز می گرفت خیلی حال داد همینجوری که داشت می خورد سینمو از رو مانتو می مالید شورتم یه ذره خیس شده بود. یه ذره رفت عقب نگام کرد صورتم داغ شده بود بهش گفتم بسته دیگه سامان حالم بد میشه ولی دوباره خورد انقدر محکم مکید همه رژ لبم پاک شد. می گفتم الان لبم کبود میشه. همش گاز می گرفت با صدا می خورد ااااووووووومممم.
دیگه تموم کرد ساعتو دیدم گفتم بریم دیر شده رفتیم جلو مدرسه پیاده شدم رفتم پولو دادم پسر خالمو دیدم سوار سرویسش کردم اومدم دوباره سوار شدم یه کم حرف زدیمو خیابونا رو چرخیدیم دوباره رفت تو یه فرعی خلوت خم شد انقدر خورد لبامو داشتم از حال می رفتم دشتشو گذاشت رو کوسم از رو شلوار میمالید ابم حسابی اومده بود خیلی حال می کردم شلوار لی هم خیس شده بود سرمو گذاشتم رو شونش دستشو انداخت رو شونم محکم بغلم کرد. گفت خیلی دوست دارم.
بعدشم چون دیر شده بود منو گذاشت پشت خونمون لپمو بوس کرد خدافظی کردم اومدم خونه..
می دونم کس شعر نوشتم اخه بلد نیستم ولی واقعیه واقعی بود

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#349 | Posted: 27 Apr 2011 13:32
هم آغوش

وجه : این داستان برای جلق،مالش ،بلند کردن دافی و . . . کاربرد آن چنانی ندارد.
یک،دو، سه . . . تارموهای سفیدم را می شمارم . مثل برگ های پاییز رنگ خود را می بازند . یعنی پیر شده ام ؟! چقدر زود! هر شب که موهایم را شانه میزنم این باور نزدیکتر می شود.چه خیالی بود، خیال خوشبختی . انگار همین دیروز سعید لبم را بوسید و گفت "دوستت دارم" .انگار همین دیروز بود که خون شب حجله را با لباس سفید عروسی ام پاک کرد . وقتی دلیلش را پرسیدم گفت این رسم ماست . یعنی تو عروس من هستی! چه رسم عجیبی ! رسم خانواده ی اصیل سعید . از آن شب به بعد بارها سعید خودش را درون من خالی کرد . روزهایی که افسرده بود، شاد بود،خسته بود . . . فکر می کردم این برای دوست داشتن من است . کم کم زمزمه ی عقیم بودن من کار خودش را کرد . سعید پس از سه سال مقاومت تسلیم مادرش شد . عروسی نو . هفت سال است که فقط سه شنبه ها در آغوشش می خوابم .سعید لای پایم دراز می کشد و . . . اوایل چند باری بعد از خالی شدنش گریه کرد . فکر می کردم نوعی عذر خواهی مردانه است . اما نه، گریه اش واقعی بود . کاش سعید مرد بود و گریه نمی کرد! چقدر دوست داشتم یک مرد واقعی که مرا می خواهد ، فقط مرا ، رویم دراز می کشید و مرا می لیسید ، می بوسید . . . چقدر دوست داشتم کیر یک مرد واقعی را ببوسم ، لیس بزنم ، ببلعم . . .
صدای زنگ مرا متوجه در می کند . لابد سعید است . سه شنبه ای دیگر . آباژور را روشن و چراغ را خاموش می کنم . در را باز کرده و بر می گردم . لباسم را آسوده درآورده ، طاق باز روی تخت می خوابم . سعید این سو و آن سو می رود . سایه اش را روی شیشه ی خیس پنجره می بینم . ضرباهنگ قطرات باران شنیدنی است . نمی خواهم به طرفش رو بر گردانم، نمی خواهم ببینمش . دلم کیر می خواهد . اما نمی خواهم به زبان از سعید بخواهم . خودش می داند . کنار تختم می ایستد . چشم هایم را می بندم . روی تختم می آید . دستش رانم را نوازش می کند . پاهایم را بالا می زند و رویم می خوابد . سینه ام را با دهانش می دوشد و با فشاری، کیر داغش را تا ته می فرستد . محکم و سریع تلمبه می زند . ناله می کنم و می پیچم . صدای ضربه ها و ملچ ملوچ دهانش که سینه ام را می خورد یک لحظه هم قطع نمی شود . آرام می گیرد . درونم فوران می کند . چند لحظه ای رویم می خوابد. کیرش که جمع می شود آرام از کسم بیرون می لغزد . با صدایش به خود می آیم . . . " مرسی خانوم! واقعا لذت بردم!" بر می گردم و هراسان کنارش می زنم . در روشنی سیاه روشن اتاق، نگهبان پارکینگ را می بینم . "کلید ماشین رو آوردم ، خوب شستمش . . . ببخشید باید برم ! با بارون امشب فردا هم که از کار اومدین ماشین گلی میشه!" شلوارش را بالا می کشد .نگاه گیج من دنبالش است . لای در رو به من می خندد ." شب به خیر خانوم . خوب بخوابید! "
مات و مبهوت من می مانم و صدای باران. . . منتظر سعید نمی شوم . می خوابم .
صبح با حال عجیب دیشب بیدار می شوم. انگار خواب بود. سعید نوشته ای برایم گذاشته و از اینکه دیر کرده بود عذر خواسته.
نا خودآگاه می خندم . خورشید صبح، اتاقم را روشن کرده است . به طرف پنجره می روم و پرده را کنار می زنم . شهر همان شهر،آدمها همان آدم ها . . .همه چیز سر جای خودش است.درست مثل صبحی که سعید اولین بار به جای من کنار دیگری بود. چقدر عجیب این دیگری ها همین آدم های اطراف ما هستند. صبحانه ای می خورم و با عجله راهی شهر می شوم.شهری پر از کسانی که فقط با اشاره هم آغوشم می شوند.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#350 | Posted: 27 Apr 2011 13:46
فریب عشق

سلام.من كيوان هستم.يه خاطره داشتم كه بر ميگرده به قديما .خاطره يى كه فراموشش نميكنم و نميخوام بكنم. براتون نوشتمش.
من يه دوستى داشتم كه به ظاهر از خانواده با فرهگى بودن.باباش دكتر زنان بود مامانش هم ازمايشگاه داشت.خودش هم با من تو يه رشته تحصيل ميكرديم و خونمون هم به هم نزديك بود و به خاطر اين كه با هم زياد در رابكه بوديم هم تو دانشگاه هم خارج از اونجا خيلى صميمى شده بوديم و اكثر وقتامون رو با هم بوديم.على دوست دختراى زيادى داشت ولى من فقط يكى داشتم.من فكر ميكنم ادم يه دوست دختر خوب داشته باشه بهتر از اينه كه چند تا داشته باشه و ندونه به كدومشون برسه.على از اين جور ادما بود كه دوست دختر زياد داشت و البته انصافا به همشون ميرسيد.تا اين كه بايه دختر اشنا شد كه خيلى زيبا بود.ما با هم ميرفتيم باشگاه و هفته يى 3 روز به خاطر برنامه كاريمون ساعت1تا 3 ميرفتيم.قبل از ما تا 12:30 خانوما ورزش ميكردن.يه دختر خانومى بود كه هميشه اخر وقت ما ميديديمش و تو كفش بوديم.هم اندام مناسبى داشت هم به نظر ميومد ادم با شخصيتى باشه.على خيلى بيشتر از من شيفته دختره شده بود يا شايد بيشتر بروز ميداد. يه مدت كارمون شده بود حرف زدن راجع به دختره.من هم راستش خيلى ازش خوشم اومده بود ولى زياد عنوان نميكردم و فقط ازش تعريف ميكردم.تا اين كه يه روز تصميم گرفتيم تعقيبش كنيم و ببينيم بچه كجاست.رفتيم و خونشون رو يادگرفتيم.خيلى از ما دور نبودن.خلاصه با كلى مارمولك بازى شمارش رو پيدا كرديم و براى اولين بار بهش زنگ زديم.ميدونستيم اسمش ايدا بود.على باهاش حرف زد ولى معلوم بود دختر نجيبى هست و به على اعتنايى نداره.هر بار كه تلفن رو قطع ميكرد على بيشتر حريس ميشد كه باهاش دوست بشه.خلاصه بعد از چندين روز تلفن و اس از در ازدواج وارد شد.ايدا خانوم هم راضى شد كه يه بار على رو ببينه كه حرف حسابش چيه.منم دلم ميخاست برم كه على منو پيچوند و همون يه جلسه براى خوردن مخ ايدا كافى بود.فقط هم از راه نيت ازدواج بود كه مخشو زده بود.از اون روز به بعد رابطه على هر چقدر با ايدا بيشتر ميشد با من كمتر ميشد.بااين كه من از علاقم نسبت به ايدا نگفته بودم ولى على ميترسيد از چنگش درش بيارم.يعنى منو اينجورى شناخته بود.البته تو اين مدت بعد اشناييشون بارها با على ديدمشون.اوايل منو بهش به عنوان بهترين دوست و برادرش بهش معرفى كرد.ولى به تدريج اون دورى اتفاق افتاد.منم كه ديدم على داره عوضض ميشه بى خيالش شدم ولى هنوز يه كم بعضى وقتا به ايدا فكر ميكردم.ديگه فقط على رو تو دانشگاه ميديدم.تا اين كه يه روز كه با دوست دخترم بيرون بودم تلفنم زنگ خورد.جواب دادم ديدم يه دختره با صدايى كه انگار داره گريه ميكنه سلام كرد و گفت ايدا هستم.شوكه شده بودم.سلام كردم و حول حولكى گفتم اتفاقى افتاده ؟على چيزيش شده. جواب داد نه ولى بايد همين امروز ببينمت.دل تو دلم نبود نميدونم چجورى مهتاب رو رسوندم و خودم هم رفتم جايى كه ادرس داده بود.كنار ماشينش بوق زدم اشاره كرد دنبالش برم.يه پارك محله خلوت بود كه وايساد منم پارك كردم .ديدم پياده نشد.رفتم طرف ماشينش و سوار شدم.ديدم مثل ابر بهار داره گريه ميكنه.بهش گفتم بابا جون به لب شدم چى شده.بعد از كلى حق حق كردن شروع كرد حرف زدن.خودش هم نميدونست چجورى عنوان كنه.حرفاى گنگى ميزد ولى از حرفاش فهميدم على يه بلايى سرش اورده.حدس ميزدم ولى دلم ميخواست حدسم اشتباه باشه.درست حدس زده بودم.على ايدا رو برده بود خونه.ايدا ميگفت اولش حالش خوب بود و ميخنديد.رفتم سر پيانو و داشتم تمرين ميكردم كه على با يه حالت عجيبى كه انگار طبيعى نبود منو كشوند تو اتاق.به اينجاى حرفاش كه رسيد ديگه نتونست ادامه بده.من حدس زدم بقيشو.فقط ازش پرسيدم الان چيزيت شده؟ديدم داره مثل بيد ميلرزه.با يه لحنى كه مثل التماس بود گفت ديويد حالا چيكار كنم.حدسم درست بود.با اين كه ايدا چيزى نگفت ولى فهميدم كه على اقا تو حالت لجن خودش پرده دجختره رو پاره كرده.ايدا هم كه اينقدر ساده بود كه تنها منو كه خيلى هم با هم ارتباط نداشتيم محرم دونسته بود.همش ميگفت حالا چى ميشه.يكم ارومش كردم گفتم پدرشو در ميارم.تو نگران نباش.خودم درستش ميكنم.خودم هم نميدونستم چجورى ولى ميدونستم بايد ارومش كنم.دستاش ميلرزيد و شرمش نميزاشت تو چشمام نگاه كنه.كل مدت سرش پايين بود.با كلى دل دارى راهيش كردم رفت.حالا بايد ميگشتم دنبال پرده دوز.به دو سه تا از دوستام زنگ زدم ولى اونا هم مثل من جايى رو بلد نبودن.يهو يادم به مهتاب افتاد.نميدونستم چجورى ازش بپرسم.مهتاب دختر با فهمى بود و البته منطقى.دلم روزدم به دريا.بعد از سلام و شكايت از اين كه چرا امروز يهو رسوندمش و رفتم كل ماجرارو براش تعريف كردم.اولين حرفى كه زد گفت چرا تو؟ گفتم بابا به من اعتماد كرده ما هيچ سر و سرى با هم نداريم.با اين كه يخورده مشكوك شده بود ولى حرفامو باور كرد.گفت دوستم يه ماه قبل عروسى كرده و همين مشكل پرده رو داشت و رفت يه جايى دوختش.برات ادرسش رو ميپرسم.خيلى خوشحال بودم شايد بيشتر واسه اين بود كه ميتونستم يه كارى واسه ايدا بكنم.مهتاب ادرس رو اس زد.منم اول خودم رفتم اونجا.يه خونه قديمى بود دوتا درب داشت كه يكيش ميرفت طبقه بالا.قرار بود بگم از طرف فلانى اومدم. زنگ رو زدم و اشنايى دادم و رفتم بالا.خيلى كثيف و ترسناك بود.يه حال داشت با دوتا اتاق.يه پيرمردى از تو اتاق با يه رو پوش سفيد نه چندان تميز اومد بيرون. گفت بچه دارى يا پرده؟سلام كردم گفتم يه خانومى هست ظاهرا پردش پاره شده.گفت خب بيارش بالا.گفتم نيومدن من اومدم كه با شما ...داشتم حرف ميزدم كه حرفمو قطع كرد گفت هر وقت اورديش هر چى خواستى بگو.خوش اومدى.خيلى ترسيده بودم.امدم بيام كه گفت هر وقت خواستى بياى ببين كمتر از 15 روز از پريوديش گذشته باشه.اومدم بيرون از خونه و بلافاصله شمارشو گرفتم.جواب نداد.خيلى نگرانش بودم.تو راه خونه هم دو سه بارزنگ زدم جواب نداد.رسيدم خونه وكه خودش زنگ زد.با هر فلاكتى كه بود همه چيزو براش توضيح دادم.اونم همينجورى گريه ميكرد.يه كم ارومش كردم كه نترس مشكلى پيش نمياد.قرار شد فردا عصر بريم پيش يارو.فردا رسيد و من خودم از دل شوره داشتم ميمردم.از صبح تلفنى با ايدا در تماس بودم.اونم خيلى ميترسيد .اون روز به هيچ كاريم نرسيدم.اصلا نميتونستم كارى بكنم.بهش گفتم يكى از دوستات رو با خودت بيار كمكت كنه. گفت هيچ كسى رو ندارم كه بتونم تو اين مورد بهش اعتماد كنم. ميخواستم به مهتاب رو بزنم ديدم صلاح نيست.همينجوريش از صبح باهاش بحث داشتم راجع به قضيه ديروز.بي خيال شدم.بعد از ظهر ساعت 3:30 زودتر رفتيم.ايدا با ماشين خودش اومد دنبالم.رفتيم در خونه يارو.از ترس داشت سكته ميكرد.منم خودم ميترسيدم و ترس اونم كه نور الا نور. سر كوچه پشت يه ديوار پارك كرد.تو چشمام زل زده بود.يهو خودشو انداخت تو بقلم.اصلا انتظارش رو نداشتم.منم همينطورى از رو صندلى كج كج محكم به خودم چسبوندمش.خيلى حس خوبى بهم دست داده بود.همون لحظه بود كه احساسى كه از روز اول بهش داشتم صد برابر شد.تو يه لحظه عاشقش شدم.يه لحظه كه نه ولى دل بود ديگه از همون روز اول دوستش داشتم تا امروز كه اين اتفاق افتاد. دلم نميخواست ازش جدا شم ولى بهش گفتم نترس.تا يه ساعت ديگه تموم ميشه.رفتيم جلو خونه زنگو زدم رفتيم بالا. پاهاش سست شده بود و نميتونست بياد.كمكش كردم.دستم زير بغلس بود و به كنار سينش ميخورد ولى هيچ حسى نداشتم. پير مرده اومد چند تا سوال ازش پرسيد.اونم با لكنت جواب داد.به من گفت برم تو اتاق.رفتم تو كه گفت من پولم رو اول ميگيرم.گفتم چند بدم.400 ميگيرم يه بار هم ميكنمش.يهو جا خوردم ولى خودم رو نباختم اخه كارمون پيشش گير بود.زود و خونسرد گفتم 600 بگير تمومش كن.اوكى داد.دلم ميخواست دندوناشو خورد كنم.شمردم و حساب كتابش تموم شد.ايدا رو برد تو اتاق اونطرفى.يه تخت مثل تخت زايمان بود .گفت لخت شو و پاهاتو بزار بالا.طفلكى از خجالت نميدونست چيكار كنه.يهو پشيمون شد ولى من منصرفش كردم .تا يه ساعت ديگه تو خونتونى.كم كم لباساشو در اورد.ريز ريز اشك ميريخت.مانتوشو در اوردم.قدش بلند بود.شلوارش جين بود دكمه هاشو باز كرد نميتونست درش بياره.نشستم رو زانوم بالاشو گرفته بود.با يه كم زور كشيدمش پايين.حالا صورتم روبرو روناى سفيد و شرت مشكيش بود.پاشو جم كرد چسبوند به هم.گفتم من ميرم بيرون راحت باش.نه تورو خدا نرو من ميترسم.اوكى.دستشو گرفته بودم. پيرمرده گفت زود باشيد وقت ندارم.شما كه ميترسيديد واسه چى از اين غلطا كردين.بازم جلو خودموگرفتم.ايدا دستمو ول كرد و شورتش رو در اورد و رفت پاهاشو گذاشت رو تخت مخصوص.خيلى دلم ميخواست كسشو ببينم ولى اين كارو نكردم.حواسش بهم بود.اومدم كنارش دوباره دستشو گرفتم.چيزايى ميديدم ولى دقت نميكردم.رمش رو سناتورى زده بود.دروغ نميگم يه كم شهوتى شده بودم.يارو اومد و يه دستهيىرو تاب داد لبه هاى تخت باز شد .جورى كه ايدا جيغش در اومد.يه سوزن برداشت من ديگه نتونستم نگاه كنم.رومو كردم طرف صورت ايدا.دستش محكم تو دستم بود.جيغ كشيد پيرمرده گفت محكم بگيرش تو هم يه كم تحمل كن.اونم دست منو محكم فشار ميداد.به صورتش نگاه ميكردم.تا حالا اينقدر از نزديك نديده بودمش.مثل فرشته بود.چشماش به ابى ميزد و موهاش بور بود.ابرو هاى نازك و كم پشتى داشت.همينجورى كه بهش نگاه ميكردم اونم بى تابى ميكرد.سرشو گرفتم تو بغلم و شروع كردم به نوازش كردنش.اشكام بى اختيار جارى شد از ديدن حال ايدا و شروع كردم با چشم گريون به بوسيدنش.نميدونم چقدر طول كشيد ولى تموم شد.تقريبا از حال رفته بود.يارو يه سرى توصيه كرد و يه پماد داد به من .به زور نشوندمش و شورتشو اوردم. داشتم پاش ميكردم كه چشم افتاد به كسش.نميدونم بتادين بود يا خون ولى اوضاش خراب بود.خيلى درد داشت.لباساشو تنش كردم و يواش يواش از پله ها با سلام و صلوات اوردمش پايين.سوييچ ماشين رو از توى كيفش در اوردم و نشوندمش.خيلى درد داشت و نميتونست بشينه.صندلى رو خوابوندم و تا نزديكى هاى خونشون رسوندمش.از اونجا زنگ زد دوستش اومد رسوندش خونه.منم رفتم خونه.دو روز نه از على خبرى بود موبايل ايدا هم خاموش بود.تو اين دو روز با خاطره ايدا هم موقعى كه اومد تو بغلم هم موقعىكه بوسيدمش و تو اغوشم بود زندگی كردم.روز سوم تلفنم زنگ خورد.ديدم ايداس خيلى خوش حال شدم.سلام و احوال پرسى كرد.زياد حرف نزد ولى به نظر ميومد خوب باشه.پرسيدم بهترى؟ گفت شكر خدا .منم ادامه ندادم.زنگ زده بود تشكر كنه.بهش گفتم دوست دارم بازم ببينمت.منم همينطور.ايشالا اولين فرصت.ميدونستم يه هفته استراحت كامل داره.قرار شد خودش بهم زنگ بزنه.چند روز بعدعلى اومد باشگاه.منم نامردى نكردم انچنان خوابوندم زيرگوشش كه برق از سه فازش پريد.با هم درگير شديم و هم زدم و هم خوردم.البته بيشتر زدم و تلافى ايدا و خودم و حرفاى پيرمردرو سرش در اوردم.تو تلفن هم حاليش كردم دست از سر ايدا برداره.همون شب ايدا زنگ زد.حالش رو پرسيدم.بهتر بود .دوست داشتم بهش بگم عاشقش شدم ولى وقت مناسبى نبود.تا يك هفته تلفنى با هم حرف ميزديم
.بعضى وقتا هم شب ها چت ميكرديم.واسه من راحت تر چت كنم.حرفايى رو كه روم نميشد با پى ام براش مينوشتم.بعد از اعتمادى كه تو اين ماجرا نسبت به من پيدا كرده بود باهام قرار گذاشت.چند بار با هم بيرون رفتيم و شام و ناهار با هم بوديم.راه رفتنش هم درست شده بود اوايل زياد نميتونست راه بره.تو مدتى كه بيشتر با هم بوديم بهم گفت كه شماره من رو از تلفن على دزدكى برداشته.دلش ميخواسته با من دوست بشه ولى فريب حرف هاى على رو خورده بود.يه شب وقت خدا حافظى بهش گفتم عاشقش شدم.هيچى نگفت ويه لبخند زد و رفت.نصف شب بود كه اس ام اس زد كه اونم به من علاقه پيدا كرده ولى رسيدنمون به هم امكان نداره. پرسيدم براى چى؟يه قرار برا دو روز بعد فيكس كرد.تو اين دو روز هم موبايلش خاموش بود.داشتم روانى ميشدم.انتظار به هر فلاكتى كه بود تموم شد.يه بار فقط اس زد و ادرس و ساعت قرار رو نوشت.رفتم سر قرار . پياده اومده بود.اون ادرس داد منم رفتم اونجايى كه ميخواست.هنوز نميدونستم كجا ميخوايم بريم.تو مسير هم خيلى سنگين رفتار كرد.رسيديم به يه ساختمون كه كلى تابلو دكتر داشت.رفتيم طبقه ششم .مطب يه خانوم روانپزشك و مشاور خانواده بود.هيچ حرفى نميزد.منم سوال نميكردم.از قبل وقت گرفته بود.5دقيقه طول نكشيد كه منشى فرستادمون داخل.يه زن ميانسال خوش برخورد بود.بعد از سلام و تعارفات معمول شروع كرد به حرف زدن.گفت ميرم سر اصل مطلب.ايدا خانوم قبلا اينجا اومده و هر چيزى لازم بوده بهش گفتم.خودش خواست اين مطالب رو به شما هم بگم.من كل ماجرايى رو كه پيش اومده رو ميدونم و ازدواج شما رو خيرى درش نميبينم.من فقط گوش ميكردم. گفت به خاطر اتفاقى كه افتاده و شما هم ازش خبر داريد فردا روزى تو زندگى كه با هم بحثتون شد و به قول معروف دعواهاى زن و شوهرى كردين همين موضوع رو تو چشمش ميزنى.گفتم هر جور بخواد تعهد ميدم كه جواب داد هيچ تعهدى نميتونه اين موضوع رو تضمين كنه.منم بهتون پيشنهاد ميكنم چون رابطه دوطرفه هست خيلى زود همديگه رو فراموش كنيد تا اسيب روحى شديدى نبينيد.حرفاى ديگه يى هم زد كه من حواسم نبود.بهت زده شده بودم.از مطب اومديم بيرون .منتظر اسانسور بوديم اشك تو چشماش جمع شده بود.منم حال گريه داشتم.رفتيم تو اسانسور كسى نبود.در اسانسور كه بسته شد پريد تو بغلم و شروع كرد لب گرفتن.منم محكم به خودم فشارش دادم و با تمام وجودم ازش لب ميگرفتم.دلم ميخواست درب اسانسور هيچ وقت باز نشه .ولي رسيديم طبقه هم كف.ازم به زور خودش رو جدا كرد و گفت واسه همه زحمت هايى كه برام كشيدى ممنون.خواهش ميكنم منو فراموش كن .همين جورى كه اينارو ميگفت اشك بود كه از چشماش جارى ميشد.منم نتونستم خودم رو كنترل كنم و شروع كردم به اشك ريختن.ايدا رفت.على نامرد با نيت كثيفش ايدا رو ازم گرفت.همه اتفاقا مثل فيلم تو ذهنم رد ميشد.از اون روز تا الان 2 بار ديگه ايدا رو اتفاقى ديدم و اخرين خبرى كه ازش دارم با يه وكيل ازدواج كرده و يه بچه دوقلو داره و زندگيه خوبى داره.على هم يه مدت بعد از دانشگاهمون رفت و الان يه شركت بازرگانى داره.منم هنوز مجردم و تو شركت پدرم مشغولم.البته وقت بيكارى زياد دارم.هدفم از نوشتن اين خاطره بيشتر اين بود كه خواهش كنم به خاطر 5 يا 6 بار سكس اينده يه دختر رو خراب نكنيد و با وعده ازدواج اونارو فريب نديد. چيزى كه زياده دخترايى كه حال ميدن ولى گول زدنشون با وعده ازدواج و از اون بد تر رابطه از جلو خيلى اشتباهه. پرده بكارت و شب زفاف تو كشور ما خيلى مهمه.يه دختر حتى اگر پردش ارتجاعى باشه با معاينه ميفهمن تا حالا سكس داشته يا نه.قابل توجه اونايى كه فكر ميكنن ارتجاعى يعنى از جلو ازاد.خواهشم از دوستان اينه كه موقع سكس خودشون رو كنترل كنن.من هنوز وقتى با دوست دخترم سكس ميكنم ايدا رو تو ذهنم تصور ميكنم.هرگز نتونستم فراموشش كنم.تو اين خاطره فقط اسم خودم مستعار بود.ميدونم اون ايدايى كه من ميشناختم هيچ وقت كسى بهش شك نميكنه.ايدا اميدوارم هر جا كه هستى سالم و خوشبخت باشى.ولى بدون هميشه يه نفر هست كه با خاطراتت زندست.مدت دوستيمون زياد نبود ولى همون مدت كم كافى بود كه من رو همه عمر گرفتار خودت كنى.ايشالا همه به عشقشون برسن.فعلا باى

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 35 از 70:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  69  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.