| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 35 از 49:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  48  49  پسین »  
#341 | Posted: 29 Jun 2011 05:36
دود از کنده بلند میشه!


حدود 26 سالم بود چند وقتی بود که دانشگاه و سربازی رو تموم کرده بودم به چند نفر سپرده بودم واسم کار جور کنن .همینجور یلره تلره میزدیم و با برو بچه ها قرار میزاشتیم و از کارها دیگه خسته شده بودم کارم شد بود خواب خوراک، کتاب . بهر حال یکر وز توسط یکی از دوستای بابام یک کار تو شرکت واسم پیدا شد .شرکت کار فرهنگی و تبلیغاتی میکرد و من چون مهندس الکترونیک بودم و از کامپیوتر هم چیزایی حالیم بود بعنوان پشتیبان فنی استخدام شدم. تو دفتر کارمون که یک آپارتمان سه خوابه بود یک اتاق به من و خانم مبارکی اختصاص داشت و بقیه اتاقها آرشیو و آتیله و اتاق مدیر عامل بود همکار من یک زن حدود 50 ساله گرافیست تجربی بود که با وجود سن بالاش خوب خودشو نگه داشته بود . کارمون از صبح ساعت 8.5 شروع می شد تا 10 شب بجز روزهای تعطیل .

چند روز اول من خیلی با احترام و سنگین برخورد میکردم تا اینکه یکروز صبح که بیکارتر بودیم سر صحبت رو باز کرد و شروع کرد درد دل کردن راستش از زندگیش گفت که حدود 30 ساله مجرده و یک بار ازدواج کرده و چون بچه دار نمیشده و اشکال کار هم از اون بوده از شو هرش جدا شده و دیگه ازدواج نکرده الان هم تو یک آپارتمان شخصی تنها زندگی میکنه و... از من پرسید و من هم از همه چی گفتم تو حین صحبتها بهش دقیق شدم . بزارید بگم از چه تیپ زنهایی بود : صورت گردی داشت چشماش هم درشت بود و معلوم بود تو جونیش زیبا بوده لباش غنچه ای بود و با توجه به سن بالاش تنها زیر چشاش یکمی چروک بود یک خال گوشتی سیاه کوچولو هم درست روی خط لبش سمت چپ بود مثل اینکه اشکی میخواد بچکه عینک میزد و صورتش رو هم بر نمیداشت یعنی معلوم بود چند وقتی آریشگاه نرفته و یک کرک مشکی دور لب و چونش بود هیکل پری داشت از اون تپل های که اصلا چاق نبود خلاصه همیشه با چادر و مقنعه مشکی و خیلی با حجاب میاومد .ما ظهر ها یک آنتراکت 2.5 ساعتی برای نهار و استراحت داشتیم که معمولا درب شرکت رو می بستن و بچه ها استراحت میکردن معمولا همه یک چرتی رو صندلی کار میزدن .

کم کم با من صمیمی شد و من به چشم مادر بهش نگاه میکردم خوب یادمه یک روز تو حین صحبت ازم پرسید تا بحال با دختری هم خواب شدم ؟ منم چون میدیدم سنش بالاس و اعتمادمو جلب کرده بود بهش گفتم آره و گفت: جریانشو برام تعریف میکنی ؟ من هم جریان دوست شدن با دوست دخترامو می گفتم تا جای اصلیش که ادب مانع اون میشد ادامه بدم ولی برخلاف ظاهرش خیلی مشتاق بود که جا های اصلیشو براش توضیح بدم ومن از شرم از اتاق بیرون رفتم .ظهر تابستان بود کارها اون روز سبک تر شده بود من داشتم چرت میزدم که اومد تو و درب رو پشت سرش قفل کرد این کار طبیعی بود و موقع استراحت غالبا درب رو میبستیم صندلیشو از پشت میز بهم نزدیک کرد و نشست .. گفت بیداری گفتم آره و بلند شدم گفت ادامه داستان خودتو شهلا رو نمیگی ؟ گفتم : گفتم دیگه تموم شد ! گفت نه که چه جوری ترتیبشو دادی !خجالت کشیدمو خواستم بلند شم دستشو گذاشت رو پام و مانع شد گفت : من مثل مادرتم بگو دیگه کشتیم !

گفتم : زشته بابا روم نمیشه اونقدر اصرار کرد تا بلاخره راضی شدم و گفتم همین یکدفعه ... و ماجرای ساک زدن و از کون کردنشو کامل گفتم تو همین حین دیدم چشاش شهلا شد و هی عینکشو جابجا میکنه دستم رو میز بود و با خودکار بازی میکردم که دستشو گذاشت رو دستم چقدر لطیف بود یکم جابجا شدم و اون دستمو نوازش میکرد یک دفعه دستشو سر داد روی شلوارم و همونطور نشسته شروع کرد از رو کیرمو مالیدن نمیدونستم چکار کنم محسور شده بودم دستمو بردم که دستشو پس بزنم دیدم دستمو برد روی سینه هاش هیچ حرفی رد و بدل نمیشد بخودم اومدمو و گفتم : خانوم مبارکییییییی !!!!! نهههههههههههه چادرشو کنا ر گذاشت و دکمه متانتوشو باز کرد و دستمو بردتو باور نمیکنید سینه اش مثل سنگ بود سفت سفت ! عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود مانتو رو باز تر کرد و تاپ شو داد بالا دو تا پستان سفید و مرمری تو کرست مشکی از یک طرف کیرم داشت نا خوداگاه بلند میشد روم نمیشد نگاش کنم سینه های درشتشو در آورد و دستمو گذاشت روش دوتا هاله قهوه ای با نوک کاملا برجسته بدون چین و چروک نمیدونستم باید چکار کنم روم نمیشد اگه دختر بود تا حالا 3 بار کرده بودمش ...

روم کم کم باز شد و شروع کردم به مالیدن که سرشو آورد نزدیک لباش رو گذاشت رو لبم و شروع کرد به بوسیدن تو همین حین زیپ شلوارمو کشید پایین و با زحمت فراوون کیرمو و تخمامو از شورت و شلوار آورد بیرون و نوازش کرد همونطور که کیرم تو مشتش بود سعی میکرد زبونشو تو دهنم بکنه بدم اومد ولی انقدر با سر کیرم بازی کرد تا دهنم باز شد و اون زبونشو کرد تو دهنم و وشروع کرد لیسیدن زبونم کاملا حشری شده بودم خم شدم سینه اشو که تو دستم بود و چنگ میزدم گذاشتم تو دهنم و نوکشو و هاله دورشو می مکیدم و می لیسیدم بوی خوبی میداد یواش آه و یواشتر و .. میگفت یکهو گفت کندیشون بسه ! و خم شد و همونطور رو صندلی کیرمو کرد تو دهنش راستش گرمای دهنش که به کیرم خورد ولو شدم رو صندلی و شروع کرد به ساک زدن باور کنید حتی مقنعشو در نیاورده بود و با همون حالت ساک میزد و چنان با ولع می خورد که احساس کردم که از صد تا کوس بهتره ! سینه هاشو ول کردمو دستمو بردم سمت شلوارش مانتوش مزاحم بود اون رو بالا داد و شلوارشو شل کردو یکم کشید پایین و دستمو برد روی کس تپلش دیدم دستم لزج شد برخلاف قیافش تمیز تمیز بود و حتی یک تار مو زیر دستم نیومد دستم انقدر خیس بود که در اوردم با دستمال کاغذی روی میز پاکش کنم سرشو بالا آورد و دستمو لیسید تو تمام این مدت کیرم تو دهنش بود و اون فقط میلیسید و میمکید دستشو دراز کرد یک کاغذ گذاشت زیر پاشو رو دو زان رو زمین زانو زد جلوی صندلی چنان غرق لذت بودم که داشتم با انگشت کسشو میکندم سرشو آورد بالا و با شهوت گفت : موقش که شد بگو ...! تو آسمونها بودم و خیلی لذت داشت دیدم طاقتم تموم شد و تمام آب بدنم داره میاد بیرون دهن گرمی داشت موقع ساک زدن لباش و خالش خیلی شهوتناک بود گاهی کیرمو به خالش می مالید و کرکای لبش تنم مور مور میکرد با دست با خال لبش بازی میکردم و اون هیجانش بیشتر میشدآب بدنم حرکت کرد و اونو تو آلتم حس کردم .گفتم درش بیار داره آبم میاد گفت : منم شیر میخوام زود باش شیرتو بده مردم از تشنگیییییییی دیدم سرعتشو بیشتر کرد و مکیدن رو ادامه داد داشتم منفجر میشدم که آبم با گرمای سیالش بیرون ریخت تمام کیرمو تودهنش کرده بود میترسیدم خفه بشه جرعه جرعه تو دهنش جمع می کرد و قورت میداد و من از شدت لذت تمام موهای تنم بلند شده بودو از رو صندلی نیم خیز شده بودم تا آخرش تو دهنش بود و بعد شروع کرد لیسیدن سر کیرم بسختی از خودم جداش کردم از 10 تا دختر باکره بیشتر بهم حال داده بود خصوصا هیجانش زیاد بود بیحال رو صندلی ولو شدم ..بلند شد و شلوارشو کشید بالا و پستانهای خوشکلشو داد تو و خودشو درست کرد دهنش کف آلود بود و سفیدک زده بود یکهو خم شد و زبونشو داد تو دهنم شور بود گفت : خوب بود ؟! هیچی نگفتم گفت خیلی لذیذ بود میدونی چی رو میگم !؟ و با شیطنت بهم چشمک زد ازاون با سن بالاش بعید بود زبونشو در اورد و رو لبشو تمیز کرد و اووووووووووووومی گفت بنظرم زیباتر شده بود گفت :دلم نمیاد طعم شیرت از دهنم بره ولی دهنمو بشورم بیام .. مثل فیلمهای ماهواره شد نه!؟........ومن هاج و واج نگاهش میکردم.
خلاصه اونروزفوری خودمو جمع و جور کردم و بعد که از دستشویی برگشت ، شده بود همون خانوم مبارکی قبلی جدی و آروم و دیگه از شیطنت خبری نبود . منم بروی خودم نیاوردم رفتم یک دوری تو شرکت زدم دیدم همه دارن چرت میزنن و قضیه 3 نشده .در طول هفته یکی دو بار صحبت کردیم و از گذشتش گفت که بیشتر از 2 سال با شوهرش نبوده و تو زمان شاه شوهر عیاشی داشته که هر شب میرفته عرق خوری و مست میامده و خوشحال بود که ازش جداشده میگفت تو تمامی این سالها فقط پولاش رو جمع میکرده و از مردها متنفر بوده و خودشو با رویای سکس ارضا میکرده با اینکه خواستگار زیاد داشته ولی دیگه نمیخواسته کسی رو به زندگیش راه بده و حالا هم که دیگه ازش گذشته.... سعی میکردم ظهرها کمتر تو اتاق بمونم و به بهانه های مختلف میزدم بیرون ، از آبروم میترسیدم هر چند کسی به ما شک نمیکرد.

آخر هفته بود شرکت ظهر تعطیل شد اومدم خونه بعد ناهار یک چرتی زدم بلند شدم رفتم حموم و داشتم آماده میشدم برم بیرون مادرم گفت : تلفن باهات کار داره گفتم : کیه گفت : یک خانوم محترم با تردید گوشی رو برداشتم دیدم خانوم مبارکیه سلام و احوال پرسی فکر کردم کاری تو شرکت پیش اومده ولی گفت: امشب رو به من افتخار میدی شام در خدمت باشیم گفتم: بخدا کار دارم و الکی خواستم زیرش در برم هی بهانه اوردم ولی اونقدر اصرار کرد و قسمم داد تا راضی شدم گفتم : اگه شد میام آدرس داد و تلفن خونش و خدا حافظی کرد منم رفتم یلری تلری با بچه ها و یکمی چشم چرونی و .... آخر شب زنگ زدم خونه گفتم نمیام عادی بود دیگه همه میدونستن من سر به راه شدم مثلا سربازی رفته بودم .!تو راه چند شاخه گل گرفتم که مثلا دست خالی نباشم رسیدم سر کوچه و پرسان پرسان آدرسشو پیدا کردم یک خونه قدیمی سه طبقه که طبقه دوم مال اون بود زنگ زدم با آیفون درب رو باز کرد تو راه پله بوی کهنگی میاومد درب منزل زنگ زدم سایه ای آومد پشت در و درو باز کرد خودش بود از صداش شناختم چون تاریک بود رفتم تو ........چی میدیدم خانوم مبارکی با موهای قهوای روشن که موهای بلندش رو دم اسبی بسته بود با یک دامن کوتاه و ساق های کشیده و یک تاپ یقه باز که سفیدی خیره کننده و خط سینه های پرش دیونم کرد بیشتر به یک دختر 25 سال میخورد نه زن 50 ساله یک آرایش معمولی هم کرده بود و چشماشو با مداد مشکی حسابی کشیده بود یادمه بد جور محو چشاش شدم .خنده ای کرد و گفت: خوش اومدی تو خودت گلی گل واسه چی ؟و بلاخره تو هال نشستم خونه بزرگی بود .و تموم در و دیوارش با قابهای قدیمی پر شده بود حتی مبلها و ... نیز مال 40 سال پیش بود صدای آواز بنان بلند بود و ملایم میخواندرو میز جلوم میوه بود همین طور که گل هارو تو گلدون آب میزاشت تعارف کرد و من یک پرتقال برداشتم و محو ساق پاش و کونش شدم که خم شده بود تا بحال اینجوری بدون مقنعه و چادر ندیده بودمش کون درشتی داشت و بیشتر سفیدیش تو چشم میزد . گفتم :خانوم مبارکی گفت : که دیگه نگو مبارکی من اسمم که میدونی فهیمه است برگشت و گفت: بعد پرتقال یک موز هم بخور تا قویتر بشی ! و با وقاحت چشمکی زد و نزدیکم رو لبه مبل نشست و برام موز رو پوست کند یک قارچ برداشت و یک قارچ گذاشت تو دهنم .سر صحبت رو باز کرد و از هر دری گفت روم نمیشد بهش نگاه کنم آشکارا بازم ازش رودرباستی داشتم. خال لبش محسورم کرده بود وقتی حرف میزد عینکش رو در میآورد و دوباره میزاشت رو چشش اصلا با عینک زیبا تر بود یکهو دستشو گذاشت رو سینم و شروع کرد حین حرف زدن دکمه هامو باز کردن طلسم شده بودم من که خودم تا بحال مخ10 تا دختر مثل ماست زده بودم گنگ شده بودم بلوزم کاملا باز شد آهسته دستشو برد و با نوک سینه هام بازی کرد دستشو سر میدادو نوازش میکرد قلقلکم میاومد ولی خواهش رو تو تنم بیدار کرد دست انداختم دور گردنش و سرش رو جلو اوردم گفت : اول شام نمیخوری بی اختیار لبامو رو لباش گذاشتم و بوسیدمش لبخندی زدو گفت :من معمولا شبا شام نمیخورم ولی امشب شیر موززززز چرا! میمیرم براش !!!!بوی خوشی میداد چند تا نفس عمیق رو گردنش کشیدم نرم ولطیف بود نیازش داشتم آهسته سینمو زبون میزد سرشو بلند کردمو تاپ رو در آوردم اصلا شکم نداشت یکمی دنبه ای بود یک خال کوچولو هم رو سینه اش بود که سفیدیشو بیشتر نشون میداد از رو کرست براش سینه هاشو مالیدم و آهسته یکی یکی بیرون آوردم و مالیدم سرمو آورد پایین یعنی بلیسشون من هم اطاعت کردم و با ولع می مکیدم و می لیسیدم عجب سینه ای بود برخلاف دخترها درشت و سفت بود و گوشتی سیر نمیشدم سعی کرد کمربندمو باز کنه ولی نذاشتم خمش کردمو دامنشو زدم بالا و دستمو بردم زیر شورتشو آهسته کسشو مالیدم و با احتیاط اونرو در آوردم یک کس سفید بلوری درشت که شکاف اون بسته بود و برجسته شده بود بارونهای بزرگ بلندش کردمو رفتیم روی کاناپه به حال سگی برش گردوندمو شروع کردم کس لیسی خوش طعم بود و لزج بو نمیداد دیگه باید میکردمش گفتم: اجازه میدی گفت: مال خودته زودباش... سریع شلوارمو در آوردمو کیرمو که داشت میترکید هل دادم توش سرخورد و رفت تو تا ته چقدر لذت داشت شروع کردم تلمبه زدن ساکت بود و با سینه هاش ور میرفت نوک قهوهایشو فشار میداد و من هم خم شده بودمو گردنشو و زیر موهاشو میمکیدمو می خوردم و خالشو زبون میزدم بلند شدمو تو همین حال کونشو دیدم چقدر بزرگ و خوش تراش بود تو جوونیاش چه لعبتی بوده کسش هم معمولی بود نه تنگ و نه گشاد چشاشو بسته بود و عینکش افتاد رو زمین برش گردوندمو با شورتش لای پاشو و کیرمو خشک کردمو دوباره بزحمت هل دادم تو خیلی شیرین بود و لذت بخش احساس میکردی داری با فرشته این کارو میکنی کم کم شروع کردم لب و دهنشو بوسیدن و سعی میکرد با زبونم بازی کنه خالشو می مکیدم و اونم میلیسیدم گفت :یکدفعه تموم نشی گفتم: نه عزززیزم کم کم حرکتام سریع تر شد دستمو بردمو سینه هاشو گرفتم همین که نوکشو لمس کردم دیدم داره میاد گفتم :شیرم داره میاد گفت: زود باش بلند شو زود باش بزحمت از روش بلند شدم و کنار کاناپه ایستادم و اون بدون اینکه بلند شه به پهلو خوابید و کیرمو همونطور که لزج بود کرد دهنش تا بحال اینقدر حال نکرده بودم شروع کرد ساک زدن با دو دست پهلوی من رو گرفته بود و می مکید و می لیسید جوری که از دهنش بیرون نمی اومد داشتم تموم می شدم گفتم : داره میاد حرکت سیالشو حس کردم داشت میدوشیدم عین پستان گاو با دست زیر بیضه هامو چنگ میزد و من یک نگاه که به خالش کردم و لبای سرخش دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم تو آسمونها و با لذتی وصف نشدنی آبمو بیرون ریختم آه که تصورشم لذت بخشه اون همینطور می مکید و با زبونش در خالی شدنش کمک میکرد لعنتی آبم هم بریده بریده تو دهنش می رخت و نمیدونم چرا اینقدر سفت شده بودآبمو تا قطره اخر مکید و ازم جدا شد بلند شد و نشست من ولو شدم رو زمین دهنشو باز کرد و آبمو نشون داد عجب ! تو دهنش بود بریده بریده گفت: حیفم میاد قورتش بدم پسر چه شوره چقدر با نمکی و قورتش داد و بازم حمله کرد به کیرمو ساک بزنه. از خودم جداش کردمو گفتم: بزار برای بعد خندید و لباشو رو لبام گذاشت و بوسیدم خالشو لیسیدمو یک گاز کوچولو گرفتم گفت: که خوب شد خالمو عمل نکردم نیمدونستم جذابه و من بیشتر گازش گرفتم و بهش گفتم: ممنونم فهیمه تا بحال هیچ دختری اینقدر با لذت آبمو بیرون نکشیده بود بلند شدیم و لباسامونو ور داشتیم و کم کم پوشیدیم.
     
#342 | Posted: 29 Jun 2011 05:37
اوج لذت با مینا


خیلی وقت بود دنبال یه رابطه جدید میگشتم دیگه 28سالم بود و نیازام خیلی داشت اذیتم میکرد از یه طرف هم شرایطم بهم اجازه نمیداد که ازدواج کنم ، دوست داشتم یکی تو زندگیم باشه که بتونیم نیازهای همدیگرو برآورده کنیم کسی باشه که مثل همه دخترا تا دو کلمه باهاش صحبت کردی نگه بیا خواستگاریم ،البته بنا به شغلم (شرکت حسابداری)دخترای زیادی دور و برم هستن ولی نمیشد ریسک کرد بالاخره من استادشون بودم و اگه به یکی پیشنهاد میدادم ممکن بود قبول نکنه و ناراحت بشه و آبروم هم بره ،جدیدا همه حواسم به این بود که کارآموزامو زیر نظر داشته باشم که ببینم میشه به کدومشون پیشنهاد داد، یه کار آموز داشتم که خیلی فکرمو به خودش مشغول کرده بود خیلی تو فکرش بودم و یه احساسایی هم بهش پیدا کرده بودم یه زن مطلقه29 ساله که یه دختر 5 ساله هم داشت زن خوشرویی بود خیلی هم تو کارش تیز بود،یه روز که تو شرکت بودم زنگ زد گفت یه کار گرفته و ازم خواست که کمکش کنم گفتم هر وقت خواست بیاد که مشکلشو حل کنم اونم گفت که سرش شلوغه و فقط جمعه میتونه بیاد منم بدم نمیومد جمعه که کسی تو شرکت نیست بیاد شاید بتونم باهاش صحبت کنم قبول کردم و قرار شد که جمعه بیاد،جمعه از استرس زیاد صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و اصلاح کردم صبحونه خوردم و بهترین لباسام رو انتخاب کردم و چند ساعت قبل از ساعت مقرر رفتم شرکت خیلی خوش قول بود راس ساعت اومد مثل همیشه بود خوش رو و باوقار دل تو دلم نبود خیلی هول شده بودم اشکالاشو میپرسید و منم بی حوصله جواباشو میدادم سوالاش خیلی پیش پا افتاده بود اصلا ازش انتظاراشکالای این مدلی نداشتم یه خرده که کارمون رو انجام دادم گفتم یه استراحتی کنیم و بعدش ادامشو انجام بدیم قبول کرد و مشغول صحبت کردن شدیم کم کم وارد زندگی شخصی همدیگه میشدیم من از علت طلاق و تنهایی و بچش میپرسیدم اونم ازم پرسید که کسی تو زندگیم هست یا نه منم گفتم نه دلیلشو پرسید خیلی راحت گفتم چون یه دوستی میخوام که وقتی احساساتی شدم بتونم طرفمو تو بغل بگیرم وقتی به همدیگه نیاز داشتیم نیازای همدیگرو برطرف کنیم یه خرده خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین و گفت جالبه تا حالا به کسی این احساستونو گفتین؟منم گفتم آره به یکی دو تا از کسایی که میشناختم و مطمئن بودم باهام دوست میشن گفتم ولی وقتی شنیدن خبری از ازدواج نیست جواب رد دادن بازم گفت جالبه و تو فکر فرو رفت ،بعد رفتیم سراغ کارمون و بعد یه ساعت تموم شد و رفت ،شب اس داد و بهم گفت یکی رو برام سراغ داره که اونم دقیقا معیارای منو واسه دوستی داره و نظر منو خواست منم داشتم بال درمیاوردم از طرفی هم ناراحت بودم من نسبت به خودش احساس داشتم و دوست داشتم با اون باشم ولی دوستشم بهترازهیچی بود ،ازش خواستم یه بیوگرافی از دوستش بده که قبول نکرد و گفت شمارتو میدم که خودش بهت اس بده منم تشکر کردم و منتظر sms دوستش شدم که بعد ده دقیقه صدای گوشیم که بهش چشم دوخته بودم بلند شد شماره ناشناس بود و متنش این بود سلام من ستایش هستم دوست خانم رفیعی منم جوابشو دادم و احوالپرسی و ازش خواستم بهش زنگ بزنم که صداشو بشنوم که قبول نکردو گفت فعلا زوده چند روز با هم sms رد و بدل کردیم دیگه کاملا به روحیات همدیگه آگاه شده بودیم یه روز ازم دعوت کرد که تو یه کافی شاپ همدیگرو ببینیم منم از خداخواسته قبول کردم و راس ساعت رفتم تو کافی شاپ همونجایی که قرار بود بشینم نشستم که بیاد بعد 5 دقیقه دیدم که خانم رفیعی داره میاد تو کافی شاپ اومد رو میز من روبروم نشست
     
#343 | Posted: 29 Jun 2011 05:38
اوج لذت با مینا 2

و بعد چند دقیقه حرف زدن گفتم دوستتون نمیاد گفت نمی دونم بهش زنگ بزن ببین کجاس گفتم جوابمو نمیدی تا حالا باهاش تلفنی صحبت نکردم گفت خوب اس بده اس دادم که خانوم گلم کجایی ؟ تا سند رو زدم صدای گوشیه خانم رفیعی دراومد گوشیشو برداشت ویه نگاه کرد و گوشی رو گذاشت رو میز بعدش صدای گوشی من دراومد اس رو که خوندم دیدم نوشته روبروت نشستم قرمز شدم دستو پاموگم کردم اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم اونم یه خرده خجالت کشیده بود گفت راستش من از شما خوشم اومده بود و به همچین رابطه ای هم نیاز داشتم از طرفی هم نمی خواستم با کسی باشم که ازم سوء استفاده کنه ،جا خورده بودم ولی خیلی خوشحال بودم بالاخره مینا یا همون خانم رفیعی رو دوس داشتم و ناچارا میخواستم با دوستش باشم،دوستیمون شروع شد روزای خوبی داشتیم آزادی زیادی داشت بابت دخترش هم خیالمون راحت بود اکثرا با مادربزرگش بود و هفته ای یه شب با باباش بود ،خیلی باهم بیرون میرفتیم پارک کوه هر جا که میشد البته ساعتای خلوت روز بعضی وقتا هم که کسی نبود میبوسیدمش واقعا دوسش داشتم و با تموم وجودم میبوسیدمش اونم همچین حسی داشت و من اینو میفهمیدم دیگه نیازامون قوی تر شده بود و میخواستیم با هم به اوج برسیم یه روز که داشتیم با هم تلفنی صحبت میکردیم بهش گفتم و اونم حرفمو تایید کرد و گفت همچین حسی داره و منتظر بوده که من پا پیش بذارم برای دو روز دیگه دعوتم کرد به خونش روزی که دخترش با باباش بود،دو روز برام دو سال گذشت تا اینکه روز موعد رسید یه دوش درست و حسابی و کلی هم به خودم رسیدم بعدش رفتم خونش واسه شام دعوت بودم یه دسته گل خوشگل براش گرفتم و رفتم خونش در رو برام باز گذاشته بود که دم در معطل نشم که کسی منو ببینه رفتم تو دیدم در واحدش بازه و داره منو دید میزنه خونشون دو واحد بیشتر نبود طبقه پایین مینا و دخترش طبقه بالا هم صاحبخونه بود رفتم تو دم در گل رو دادم بهش و بوسیدمش خیلی خوشگل شده بود یه خرده بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود بهش گفتم چه ناز شدی خانومم تشکر کرد و دعوتم کرد که بشینم رفت برام چایی با شکلات آورد نشست کنارم و شروع کردیم به خوردن و حرف زدن بعد اینکه چایمو خوردم دستمو انداخته بودم رو شونش و با موهاش بازی میکردم یهو گفت آخ سرم ترسیدم گفتم چی شد یهو؟؟؟گفت بعضی وقتا سردرد شدید میگیره رفت یه قرص خورد و اومد نشست کنارم و سرشو گرفت تو دستاش خیلی نگرانش بودم نمی دونستم باید چکار کنم دستمو گذاشتم رو سرش و موهاشو نوازش کردم گفتم مینا جونم حالت خوبه میخوای سرتو ماساژ بدم خیلی خوبه شاید سرت خوب بشه گفت باشه امتحانش ضرر نداره رو زمین نشستم و سرش روگذاشت رو پاهام من 4 زانو بودم و سرش بین پاهام بود حالت Tشروع کردم به ماساژ دادن سرش بعد ده دقیقه گفت خیلی بهتر شدم و تقریبا دردش خوابید خوشحال شدم که بهترشده خم شدم و یه بوساز پیشونیش کردم بعد یه بوس از چشمش کردم بعد از لبش بعد بازم لبش و اونم جوابمو داد بعدش لبامون بهم قفل شد قبلا هم پیش اومده بود ازش لب بگیرم ولی الان یه چیز دیگه بود یه احساس بهتری داشت خیلی خوب بود دلم میخواست زمان وایسه و من همیشه تو اون حالت بمونم با این مدل لب گرفتن اذیت میشدم آخه خم شده بودم و کمرم درد میگرفت مینا هم اینو فهمید و گفت عزیزم بیا بریم تواتاق خواب بلند شدیم یه لب سر پا گرفتیم و رفتیم تو اتاق مینا رو محکم گرفتم تو بغلم و به خودم فشارش دادم دوست داشتم اینقد فشارش بدم که بره تو وجودم لبای همدیگرو میخوردیم و چشامونو بسته بودیم کم کم رفتیم طرف تخت و آروم هلش دادم رو تخت و همه جای صورتشو بوسیدم یه بلوز آبی پوشیده بود با دامن بلند تنگ بلوزش رو درآوردمو خوابیدم روش لبم رو لباش بود و با دستم هم موهاشو نوازش میکردم از لبش اومدم پایین زیر گردنشو بو کشیدم و بوسیدم تنها صدایی که تو فضای اتاق بود صدای نفس کشیدنمون بود از گردنش رفتم پایین سراغ سینه هاش از روی سوتین یه خرده مالیدمش بعد دستمو بردم پشتش و گیرشو باز کردم سینه هاشو گرفتم تو دستم سینه هاش خیلی درشت نبود به بدنش میومد ولی یه خرده آویزون بود که اونم طبیعی بود بالاخره یه بچه شیر داده بود یه سینش رو گذاشتم تو دهنم و میک زدم یه آه کشید که کیرم که نیمه جون بود کاملا به هوش اومد و قد کشید اون یکی هم تو دستم بود و با انگشت شصت و اشارم نوکشو میمالیدم بعد جاهاشونو عوض کردم بین سینه خوردنم هم میرفتم یه لب میگرفتم دوباره میومد سراغ سینش بعد چند دقیقه که سینشو خوردم با دستی که سینشو میمالیدم رفتم سراغ کسش دامن تنش بود از رو دامن کسشو مالیدم دیدم اینطور نمیشه چون دامنش خیلی تنگ بود بلند شدم نشستم گفتم میخوام دامنتو دربیارم چرخید گفت زیپش پشتمه بازش کن وای چه کونی داشت چه خوش تراش بود زیپشو باز کردمو چرخید رو به پشت و با کمک خودش دامنشو درآوردم خواستم بخوابم روش گفت نه اینطور نمیشه تو هنوز لباس تنته بیا لباستو دربیارم تیشرتم رو در آورد کمربندمو باز کردم زیپ و دکممو باز کرد و سرپا پایین تخت وایسادم و شلوارمو درآورد حالا هر دومون فقط با یه شرت جلوی همدیگه وایساده بودیم گفت میخوام برات ساک بزنم گفتم نمی خوای من اول برات بخورمش گفت نه میخوام اول ساک بزنم آبتو بخورم بعد تو بخوری وبعدشم بکنی میتونی دو بارارضا بشی؟ گفتم آره مشکلی نداره ولی میتونی آب کیر منو بخوری بدت نمیاد؟ گفت نه دوس دارم بخورم گفتم هرجور راحتی عزیزم یه دست از رو شرت کشید به کیرمو و شرتم درآورد کیرمو گرفت تو دستش یه بار دستشو کشید از بالا تا پایین روش و بعدش گذاشتش تو دهنش خیلی خوب ساک میزد احساس لذت فوق العاده ای داشتم در عین حالی که کیرمو میخورد خایه هامو میمالید وقتی هم که خایه هامومیک میزد واسم جلق میزد با هرحرکت لبش رو کیرم احساس بهتری بهم دست میداد بعضی وقتا هم کیرمو تا ته میکرد تو دهنش وایییی وقتی سر کیرم میخورد به ته حلقش خیلی حال میداد کم کم ریتم خوردنشو تند کرد و کیرمومحکمتر میک میزد و تا ته تو دهنش میکرد تو اوج لذت بودم که آبم اومدو خالی شد تو دهنش اونم تا قطره آخرشو مکید خیلی بیحال بودم افتادم رو تخت و اصلا حس نداشتم اومد کنارم و پیشونیمو بوسید منم لبمو گذاشتم رو لبش و لب و زبونشو خوردم حالا نوبت من بود که اونو به اوج برسونم خابوندمش رو تخت لب و زبونشوخوردم بعد سینه هاشو خوردم بعدش رفتم سراغ کسش از رو شرت یه زبون به کسش زدم و شرتشو درآوردم و پاهاشو باز کردم معلوم بود خیلی حشری شده کسش خیسه خیس بود با شورتش کسشو پاک کردم و شروع کردم به لیسیدن و مکیدن چوچولشو میکردم تو دهنم و میمکیدمش اونم اول آه آروم میگفت و بعدش صداش اوج گرفت و با آه و ناله های اون من بیشترحشری میشدم و محکمتر میخوردم انگشتمو میکردم تو کسش جوری که کف دستم رو به صورتم باشه و از زیر دستم کسشو زبون میزدم دیگه صداش اوج میگرفت و منم فهمیدم که نزدیک ارضا شدنشه با زبونم کسشو میمکیدم و با دستم بالای چوچولشو میمالیدم دیگه صداش خیلی بلند شده بود و یهو یه آیییییییی بلند گفت و بی حال شد فهمیدم ارضا شده یه خرده دیگه دستو زبونمو تکون دادم تا ارضا شدنش کامل باشه بعد رفتم کنارش دراز کشیدم و بوسیدمش که دستشو گذاشت رو کیرم و گفت حالا نوبت اینه گفتم فعلا واسا حالت جا بیاد گفت نه حالم خوبه بیا رو سینم یه خرده بخورمش که بره سر جاش رفتم رو سینش سرشو آورد بالا و کیرمو کرد تو دهنش بعد یه خرده که خورد گفتم عزیزم بسه دیگه اجازه بده بره سر جاش با یه لبخند حرفمو تایید کرد و من نشستم جلوش پاهاشو دادم بالا و کیرمو گذاشتم دمه کسش گفتم یهو فشار بدم یا آروم آروم دوست داشتم الان که با منه بیشترین و بهترین لذت رو داشته باشه یه فکری کرد و گفت یهو گفتم باشم عزیزم همینطور که کیرمو دم کسش بازی میدادم یهو تا ته کردم توش وایییییییییییییی چه تنگ بود اونم یه آی بلند گفت شروع کردم به عقب جلو کردن تو کسش خیلی حال میداد یه احساس فوق العاده بود من یه بار ارضا شده بودم و دیرتر ارضا میشدم بعد چندتا عقب جلو کردن حالتمو عوض کردم به بغل خوابید منم پشتش بودم پاشو بلند کردم و از پشت کردم تو کسش بعد حالت سگی کردمش که بهترین حالت بود تو این حالت ارضا شدم و آبمو ریختم رو کمرش با سرو صداهایی هم که مینا انجام میداد فهمیدم دوبار ارضا شده ، بعد ارضا شدن تو بغل هم خوابیدیم که احساس کردیم داره بوی سوختگی میاد بله غذاش سوخته بود زنگ زدیم از بیرون غذا آوردن و خوردیم وراجع به سکس عالیمون صحبت کردیم آخر شب هم رفتم خونمون اگه دوست داشتین بگید بقیه سکس هامون رو هم بنویسم

نوشته: یه آشنا
     
#344 | Posted: 29 Jun 2011 05:40
کس دادن زنم به پسر همسایه 1


میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. اوایل ازدواجمون من
ومحرابه زندگی خوب وشادی رو داشتیم. هردومون با عشق و علاقه هیچی رو واسه همدیگه
کم نمیذاشتیم.شایدبتونم به جرائت بگم اوائل ازدواجمون از لحاظ سکس کردن هیچ زن وشوهری
به پای ما نمیرسید. هردومون حشری و کم تجربه تو سکس ومی خواستیم همون روزهای اول
هر مدلی رو توی فیلمهای سوپر یاد گرفته بودیم روی همدیگه پیاده کنیم. اون روزها ما همه چیز
رو توی سکس می دیدیم. واقعآ یادش بخیر باور کنید شاید اگه پا میداد روزی سه بار هم من اونو
می کردم. این لحظات خوش ادامه داشت تا اینکه اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. صاحب
خونمون که عموی محرابه می شد خونه رو بدون اینکه از ما ریالی اجاره بگیره داده بوددستمون .
ولی همون اول به ما شرط کرده بود که این خونه رو واسه پسرش که توی سوئد درس می خوند
گذاشته کنار وتا مادامی که اون نیومده ما می تونیم ازش استفاده کنیم.وما هم قبول کرده بودیم.
بله شهاب درسش رو تموم کرده بود و همونجا هم با یک دختر ایرانی ازدواج کرده بود وبه پدرش
تماس گرفته بود وگفته بود که تا یکماه دیگه کاراش ردیفه و می خواد بیاد ایران. عمو تو کونش
عروسی بود وچنان با ذوق وشوق این خبر رو به ما داد که می شد لابه لای حرفاش خوند که دیگه
جدی جدی باید فکر یک خونه تا ظرف یکماه دیگه باشیم. وای ازاین بدتر نمی شد .اخه ما اصلا
امادگیش رو نداشتیم چون ما که پول اجاره بالا شهر اونم تو تهران رو نداشتیم پایین شهر هم فقط
به یک دلیل نمی تونتم برم. دلیلش هم این بود که محرابه از هر لحاظ یک گوشت به تمام عیار بود
باور کنید وقتی راه میره همچین اندامش شروع به رقصیدن می کنه که من که شوهرشم کیرم
راست میشه وای به غریبه دیگه. همین مسئله منو بر سر دوراهی قرار داده بود وا عصابم رو بود
خورد کرده بود. یا باید میرفتم زیر بار قرض و همون بالا شهر زندگی میکردم یا باید پایین شهر با
همسایه های اکثرآ چشم چرون و کس لیس زندگی می کردم. محرابه هم چون یک زن کاملآ
حشری بود منو نگران می کرد.چون دیده بودم با لوازم ارایشی سر کوچه مون چه جوری با ادا حرف می زد.

واقعآ داشتم دیوونه می شدم . شاید اشکال از خودم بود. چون زیادی بدبین شده بودم ولی شما قضاوت کنید ایا با داشتن چنین زنی واقعآ این افکار نباید سراغم میومد؟ تصمیم گرفتم از فردا زیر سنگ هم که شده یک کم پول پیش واسه اجاره خونه دوروبر خونمون پیدا کنم.فکر اینکه کس محرابه جونم کیر دیگه ای رو لمس کنه اصلآ واسم قابل قبول نبود.پیش هر اشنایی واسه پول رفتم یا نداشتند یا اگه هم داشتن اونقدری نبود که به درد من بخوره .نا امید و دل نگرون اومدم خونه.صدای محرابه زدم دیدم از توی انباری جوابم رو داد. اخه داشت وسائل رو واسه اسباب کشی جمع می کرد.تو چهرش اصلآ نگرانی نبود انگار نه انگار که عمو جونش جوابمون کرده بود. گفتم محرابه تو انگار اصلآ تو فکر از اینجا رفتن و پیدا کردن خونه نیستی؟. اون با خونسردی نگاهم کردو گفت چرا ناراحت باشم امروز داشتم تلفنی با شهین جون صحبت می کردم وبهش گفتم که داریم دنبال خونه می گردیم. که اونم با خوشحالی گفت که الان مدتیه که طبقه بالایه خونشون تخلیه شده وباباش داره دنبال یک مستآجر مطمئن می گرده وحالا که تو گفتی چه کسی مطمئن تر ازتو وعماد. شهین رو می شناختم اون یکی از دوستای صمیمی محرابه بود. اون هم واقعآ یک کس اساسی و به تمام معنا بود یادم شب عروسیمون وقتی تو قسمت زنونه کنار محرابه نشسته بودم موقع رقصیدن چنان جلوی من کون تکون میداد که از بس که راست کرده بودم نزدیک بود همه خانمها بفهمند که من محو کس و کون شهین جون قرار گرفته بودم. بعد از اون ماجرا هم کمتر دیدمش وخیلی دلم می خواست اون رو بیشتر ببینم و یک جورایی با ا اون دوست بشم. وقتی محرابه این خبر خوش رو به من داد باور کنید می خواستم بال در بیارم. چون با یک تیر دو نشون می زدم 1. دیگه نمی خواستم واسه پیدا کردن خونه همه بنگاهها رو بگردم 2.به ا ارزوم هم یعنی تور کردن شهین و کردن اون می رسیدم.با خوشحالی ولی به صورتی که سه نشه گفتم خوب حالا کی قراره خبرش رو بهمون بده؟ محرابه گفت شهین گفت که خونه کاملآ خالیه هرموقع شما ok بدید واسه ما هم مشکلی نداره. من هم گفتم پس منتظر چی هستی دیوونه زنگ بزن بگو ما از فردا دیگه اسباب کشی می کنیم. محرابه هم با خوشحالی گفت چشم عزیزم الان زنگ می زنم. طرفهای شب بود داشتیم با کمک هم اسبابامون رو جمع می کردیم که تلفن زنگ زد محرابه گفت عماد من دستم گیره اگه میشه تلفن رو جواب بده. من هم رفتم گوشی رو برداشتم. الوبفرمایید....؟ ناگهان یک صدا کاملآ شهوت الود از پشت خط گفت الوه ه ه ه سلام اقا عماد من شهینم عذر می خوام که مزاحم شدم محرابه جون هستش؟ من که با شنیدن صدای شهین هم کیرم راست شده بود و هم ضربان قلبم هم روی هزار رفته بود با لکنت زبون گفتم سلام شهین خانوم.. بله هستن گوشی خدمتتون..... محرابه محرابه عزیزم بیا شهین خانوم کارت داره. محرابه سریع اومد گوشی رو ازم گرفت... الو سلام شهین جون خوبی؟ چطوری با زحمات ما؟ خوب بفرما عزیزم..... وای نه دیگه مزاحمتون نمیشیم اندازه کافی شرمندتون شدیم ... نه به خدا... خوب حالا که اصرار می کنی باشه ولی حسابی ما رو خجالت زده کردیا..خوب قربونت برم .... می بینمت خدا حافظ.... گفتم چی شده؟ محرابه گوشی رو گذاشت ورو به طرف من کرد و گفت می بینی عماد این شهین جون چقدر با معرفت ونازه.... با اصرار زیاد منو راضی کرد که فردا با داداشش سعید بیان اینجا و تو اسباب کشی کمکمون کنن .من هم که خوشحال شدم گفتم می خواستی بگی بابا خودشون رو توی زحمت نندازن.. فردا هم فرا رسید حول و حوش ساعت 9 صبح بود که زنگ ایفون خونمون به صدا در اومد .. محرابه رفت در رو باز کنه. در رو که باز کرد دیدم یک کس ناز ناز توپ همراه یک پسر 24 ساله که دست کمی از خودش نداشت اومدن تو. تا شهین منو دید گفت سلام اقا عماد حال شما خوبه؟ من که واقعآ از این همه خوشکلی و زیبایی کم اورده بودم و دهنم دیگه داشت باز می موند گفتم مرسی شهین خانوم خیلی خوش اومدید بفرمایید. شهین هم رو کرد به سعید و گفت معرفی می کنم داداشم سعید من هم رفتم جلو وبهش دست دادم وگفتم خوشبختم. سعید پسر خیلی قشنگی بود ودست کمی از شهین نداشت ولی چشمهای خیلی حیزی داشت اینو قشنگ می شد از طرز نگاهش خوند همین مسآله منو ناراحت کرد که بعد ها یک وقت با محرابه عیاق نشن وهمون اتفاقی رو که ازش می ترسیدم بیفته؟.. اما همون موقع من چنان رفته بودم توی کس وکون و لب شهیین جون که انگار یکی بهم گفت بی خیال بابا تو دیگه خیلی شورش رو در اوری ادم نباید اینقدر شکاک باشه. خلاصه تا شب با کمک همدیگه اسباب کشی رو تموم کردیم وبه خونه جدیدمون نقل مکان کردیم. من که 3روز مرخصی گرفته بودم سعی کردم اون 2 روز دیگه رو هر کاری بود انجام بدم که دیگه تا 2ماه بعد خبری از مر خصی نبود. جا دادن ومرتب کردن وساییل هم همون2 روز طول کشید وبعداز 2 روز من به سر کارم برگشتم.ظهر که از سر کارم بر گشتم کلید رو که انداختم روی در دیدم صدامحرابه داره از تو اتق خواب میاد . انگار داشت با تلفن صحبت می کرد رفتم جلودر اتاق رو که باز کردم تا من رو دید سریع دستش رو از تو شرتش کشید بیرون وبا لکنت گفت عزیزم بعدآ با هات تماس می گیرم و گوشی رو گذاشت. رو کرد به من وگفت عماد جون کی اومدی؟ ومن هم که خودم رو زدم به کوچه علی چپ گفتم همین الان منتهی شما از بس که بلند بلند با دوستتون صحبت می کردین اگه توپ هم منفجر میشد نمی فهمیدید. محرابه که می شد حسابی شهوت رو از تو چشماش خوند گفت عزیزم ببخشید داشتم با شهین حرف می زدم . اینو گفت و اومد جلو لباش و گذاشت تو لبم 2..3 دقیقه ای لب همدیگه رو خوردیم که زیپ شلوارم رو کشید پایین که واسم ساک بزنه گفتم نه الان اصلآ حسشس نیست واسه بعد . محرابه با ناز و ادا گفت چراااااااااا؟ گفتم خسته ام. خودت هم می دونی وقتی خستم باشه اصلآ حال و حوصله حال کردن رو ندارم... گفت باشه عزیزم.. هر چی تو بگی

...
     
#345 | Posted: 29 Jun 2011 05:42
کس دادن زنم به پسر همسایه 2

بابی حوصلگی لبا سام رو در اوردم و افتادم روی تخت. همش تو این فکر بودم که یعنی محرابه با کی داشت صحبت می کرد که اینجور حشری شده بود و داشت از پشت تلفن کسش رو می مالید؟ دیگه داشت اعصابم خرد می شد همینجور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم یهو یک فکر عالی به سرم زد. بله تصمیم گرفتم به بهانه مسافرت رفتن یک جورایی سر از کار محرابه در بیارم وخودم رو از این حالت شک و عصبی بودن در بیارم. فردا صبح که رفتم اداره با هزار بد بختی و چرب زبونی2 روز مرخصی گرفتم و سریع رفتم خونه و به محرابه گفتم که از طرف اداره مون به یک مآموریت اعزام شدم وباید همین الان حرکت کنم. اونم هم سریع یک مشت وسایل رو واسم داخل یک ساک کوچک ریخت و گذاشت رو میز. خوب دیگه موقع رفتن بود نگاه با معنی به محرابه کردم وگفتم عزیزم کاری نداری محرابه هم اومد جلو و یک لب ابدار ازم گرفت و با شهوت گفت:عزیزم برو خدا نگهدار. فقط نمی دونم این 2 روز رو از بی کیری چکار کنم؟ من هم گفتم عزیزم من که نمی خوام برم سفر قند هار 2روزه برگشتم تو هم می تونی این مدت با یک چیزی خودت رو سرگرم کنی مثلآ خیار. فیلم سوپر یا چیز دیگه ..چه میدونم ........ دوباره یک لب ازش گرفتم وخدا حافظی کردم . لب اخری رو طوری بهم داد که کیرم راست شد زد به سرم که همون لحظه یک حالی با هم بکنیم اما واسه اجرای نقشه ام یک لحظه هم خودش یک لحظه بودو نباید فرصت رو از دست میدادم.سریع ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. اومدم سر کوچه مون ویک تاکسی گرفتم به راننده گفتم اولین مسافر خونه رو نگهداره. خلاصه به اولین مسافر خونه که رسیدیم راننده نگه داشت و گفت همین جا خوبه اقا؟ من هم گفتم اره مرسی همین جا عالیه. کرایه رو حساب کردم و بلافاصله رفتم داخل مسافرخونه. لابد می پرسید مگه تو داخل شهر خودت کس وکار نداشتی که رفتی مسافر خونه؟ اره داشتم می تونستم خونه پدرم هم برم ولی می خواستم واسه اجرای نقشه ام توی نهایت مخفی بازی باشه. صاحب مسافر خونه هم یک اتاق مرتب و جمع وجور رو بهم داد ومن کلید رو گرفتم ورفتم داخل اتاق. لبا سام رو در اوردم و رفتم روی تخت دراز کشید و تصمیم گر فتم که تا بعداز ظهر یک چرتی بزنم و بعد واسه اجرای نقشه ام دست به کار بشم. از بس که خسته ام بود یهو خوابم برد که ناگهان با صدای زنگ گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 4/5 بعداز ظهره نگاه توی مانیتور موبایل که کردم دیدم محرابه ست وداره ازخونه تماس می گیره. الو..... سلام عزیزم خوبی؟؟.. چی شده کارم داشتی؟؟... محرابه هم گفت نه عزیزم طوری نشده میخواستم حالت رو بپرسم راستی الان کجائی؟ رسیدی شهرستان؟ منم سریع گفتم نه عزیم هنوز نرسیدم اونجا هر موقع رسیدم خبرت می دم...... خوب کاری نداری عزیزم ؟خداحافظ...... این رو گفتم وگوشی رو قطع کردم. دیگه مطمئن مطمئن شدم که کاسه ای زیر نیم کاسه ست. چون اصلآ سابقه نداشت که هر وقت من به مآ موریت می رفتم محرابه به این زودی بهم تماس بگیره و در ضمن بپرسه که من به محل مورد نظر رسیدم یا نه؟ مثل برق لباسام رو پوشیدم اون لحظه ای که دنبالش بودم خودش جور شد و من نباید فرصت رو از دست می دادم.





از مسافر خونه اومدوم بیرون یک تاکسی دربست واسه تجریش یعنی محله مون گرفتم و حرکت کردیم. خداروشکر چیز زیادی تو ترافیک گیر نکردیم. جلوی خونه پیاده شدم و به طرف در خونمون حرکت کردم. باور کنید هر قدمی که طرف خونه بر می داشتم ضربان قلبم تندترو تندتر می شد. اخه اینکار من ریسک بود یا اینوری می شدم یا اونوری. یا من مچ محرابه رو می گرفتم و پیروز می شدم .. یا بر عکس این اتفاق می افتاد ومن شرمندش می شدم.خلاصه با همین افکار کلید رو انداختم روی قفل و چرخوندم و در رو باز کردم.یواش یواش از پله ها رفتم بالا. از هیجان داشتم می مردم. خلاصه با هر جون کندنی که بود رسیدم در خونمون. یواش کلید رو انداختم رو ی قفل و در رو باز کردم. بدون سروصدا رفتم تو .ظاهرآ کسی خونه نبود داشتم نا امید می شدم. یهو یک صدایی شنیدم .... اره صدا از تو اتاق خواب بود .رفتم پشت در اتاق خواب که درش نیمه باز بود داخل رو نگاه کردم. یکدفعه انگار که برق 220 ولت بهم وصل کردند.. خدایا چی می دیدم یعنی اشتباه نمی کنم؟محرابه پشت به من به سمت پنجره زانو زده بود وکونش رو تاقچه کرده بود ویک نفر هم مثل قحطی زده ها با ولع تمام داشت کس وکونش رو لیس می زد.محرابه ناله میکردو می گفت واااااااااااای بخور بیشتر..... زبونت رو محکمتر بکن تو سوراخ کونم..واااااااای ... سعید جون بخور بخور کسم و بخور وای زود باش دارم دیوونه می شم.تازه فهمیدم که حضرت اقا سعید داداش شهینه. می خواستم برم داخل و حال جفتشون رو بگیرم و سعید رو همونجا خفه کنم که انگار یکی بهم گفت صبر کن خره همه چیز رو می خوای خراب کنی؟ داشتم دیوونه می شدم. حرومزاده سعیدلای کو ن سفید محرابه رو باز کرده بود وداشت سوراخ کون محرابه رو که وسطش قرمز و دورش قهوه ای بود رو با اشتهای تمام لیس می زدو می خورد محرابه هم از روی شهوت تا حد جنون رسیده بود وکم کم داشت ناله هاش به جیغ تبدیل می شد. پیش خودم گفتم چرا من تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم که محرابه اینقدر از خوردن سوراخ کونش لذت می بره.دیگه داشتم یواش یواش ازنوع حال کردن سعید و ناله های محرابه حشری می شدم. ناخوداگاه دستم سمت کیرم رفت وشروع کردم به مالیدن . لیس زدنهای سعید تموم شد ونوبت به ساک زدن محرابه رسید. محرابه کیر سعید رو از تو شرتش کشید بیرون..حرومزاده چه کیر کلفت و خوش تراشی داشت اصلآ بهش نمیومد که توی این سن وسال همچین کیری داشته باشه. محرابه هم که مثل اونائی که توی کویر دارن از تشنگی می میرندو یهو می رسند به اب چنان کیر سعید رو می خورد که گفتم الانه که کیرش رو از جا بکنه. سعید ناله می کردو می گفت اااااااخ وااااای جوووووون بخور بخور جنده خانوم بخور همش مال خودته بخور عزیزم. ناگهاان سعید به محرابه گفت عزیزم دهنت رو باز باز کن .محرابه هم دهنش رو با زکرد وسعید هم کیرش رو کرد توی دهن محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن..واااااااای خدا چه حالی میده این کار دقیقآ همون جور ساک زدنی بود که من دوست داشتم همیشه هر موقع این صحنه ها رو تو فیلمهای سوپر می دیدم از شدت حشری شدن به جنون میرسیدمو حالا داشت یک صحنه زندش اونم با زنم جلوم نمایش داده می شد. سعید با قدرت هر چه تمامتر داشت با کیرش توی دهن محرابه تلمبه می زد. هربار که سعید کیرش رو از تو دهن محرابه در می اورد محرابه هم مثل اونایی که سرشون زیر اب باشه و دارن خفه میشن چنان نفسی می کشید که کیر ادم سیخ سیخ میشد....سعید رو کرد به محرابه گفت عزیم برو کنار تا من بیام روتخت دراز بکشم می خوام اون کس نازت رو جر بدم. این رو گفت و رو تخت دراز کشید محرابه هم اومد با کسش نشست روی کیر سعید و شروع کرد به بالا و پایین کردن واییییییییی سعید جون کشتی منو کشتی منو با این کیر کلفتت وااااااای ..الهی که من قربون اون کیرت برم واااااااااااااااای اووووووووووووووووووووخ... ااااااااااااااااااااااه ...اووووووووووووف وااااااااای بگآء منو بگا وااااااااااااای کسم.سعید اونو رو به بغل خوابوند کیرش رو گذاشت در کس محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن. صدای جیغ محرابه دوباره بلند شد....محکم.. محکم..محکمتر بزن...ااااااااااااااااخ جرم بده همش مال خودته...تو دلم گفتم جنده خانوم داره از کیسه خلیفه می بخشه..کیر سعید توکس محرابه در حال تلمبه زدن بود و محرابه هم داشت با دستش چوچولکش رو می مالید. ناگهان محرابه یک جیغ بلند کشید معلوم بود که ارضآء شده. حالت هاش رو خوب می شناختم.سعید گفت عزیزم زانو بزن نوبتی باشه نوبت اون کون سفید و نرم و خوشمزه نازنینته.محرابه با عشوه زانو زدو گفت فقط عزیزم یواش. سعید هم گفت باشه عزیزم حواسم هست.سعید رفت سراغ جیب شلوارش ویک قوطی روغن وازلین بیرون اورد اندازه2تا انگشت روغن مالید در سواراخ محرابه. ول 1 انگشت کرد توش بعداز کمی عقب و جلو کردن انگشتش داخل سوراخ محرابه دومین انگشتش رو هم کرد توش. محرابه کمی تو خودش جمع شد و گفت یواش سعید جون یواش.سعید هم انگشتاش رو دراورد وگفت خوب الان اماده شده واسه جر دادن . اینو گفت و سر کیرش رو گذاشت در سوراخ محرابه.یواش یواش کیرش رو کرد داخل وااااای ... یوواش یواش دارم می سوزم. باشه عزیزم طاقت بیار الان واست عادی می شه.اینو گفتو شروع کرد یواش یواش تلمبه زدن . بعداز 30 ثانیه سرعتش رو بیشتر کرد حالا دیگه محرابه هم داشت کم کم خوشش میومد. وای وقتی که سعید داشت تلمبه می زد کون نرم و سفید محرابه جونم داشت مثل ژله می لرزید....اااااااااااااااااااااییییی دارم جر می خورم...بده بیاد... وووووووووووووووووووووای کونم.... جربه منو....اااااااااااااااااخ.... وای ..اوووووووووووووووووووف.... سعید داشت تلمبه می زد که یک ناله بلند کشید و با صدای بلند گفت واااااااااااااااااااااااای داره ابم میاد محرابه جون...واااااااااای کیرش رو بیرون اورد سریع گرفت سمت دهن محرابه با تمام وجود هر چی اب داشت رو ریخت تو دهن محرابه... محرابه هم که انگار تشنه ها همشو قورت داد ویک خنده جنده وار کرد. سعید هم مثل لاش مرده روی زمین افتاد. شاید توی عمرش هم همچین حالی رو تو خواب هم نمی دید که بکنه.محرابه هم داشت ذره های اب سعید رو از روی سینه های ناز و سکسیش جمع می کرد و می خورد. حالا بهترین موقع واسه وارد عمل شدن من بود.در رو باز کردم وگفتم....خوب خسته نباشید... حال داد بهتون؟؟؟؟.. یهو محرابه وسعید مثل شوکه شده ها رو به من کردن... باور کنید نزدیک بود که سکته قلبی به جفتشون دست بده... انتظار هر کسی رو داشتی غیر از من. رو کردم به محرابه و گفتم چیه؟ انتظار نداشتی من رو الان اینجا ببینی ؟.. می خواستی که من الان جلفا باشم که سر کار خانوم راحت به کس دادنت ادامه بدی؟پس همه اون شک کردن ها بیجا نبود ومن حق داشتم؟...وای خدا من چقدر احمق و بد بختم..... اینو گفتم وسریع به طرف سعید حمله ور شدم و چنان مشتی زیر چشمش فرود اوردم که می خواست غش کنه...گفتم اگه الان نمی کشمت به خاطر اینه که نمی خوام دستم به خون سگ الوده بشه وگند موضوع در بیاد که فردا مردم بگن فلانی زنش هم جنده بود... برو بی ناموس .. برو از خونه من بیرون.بیچاره سعید از شدت ترس نفهمید که چه جوری لباسهاش رو بپوشه وسریع فرار کردو رفت.....سعید که رفت رو کردم به محرابه و گفتم : خوب همسر با وفا ونجیب من چطوری؟خوبی؟ این رسمش بود؟ها؟(با فریاد) اخه چرا مگه من چی واست کم گذاشتم؟..محرابه با لکنت و امیخته با شوکی که بهش وارد شده بود گفت:عماد...من...من.. داد زدم گفتم بسه دیگه. دیگه نمی خوام اون صدای نحست رو بشنوم.. تو هم گورت رو گم کن از این خونه برو.. برو خونه بابا جونت تا همین روزها بیام تکلیفت رو روشن کنم... محرابه هم کمتر از نیم ساعت وسائلش رو جمع کرد ویک اژانس گرفت و رفت خونه باباش. سعید و محرابه فکر می کردند من خیلی مردم که اون رونکشتم . ولی اونا نمی دونستن که من خایه این کار رو ندارم و اگه چیزی نگفتم صرفآ به خاطر این بود که بهانه ای واسه راحت رسیدن به شهین و کردن او که یکی از ارزوهای من بود برسم



...
     
#346 | Posted: 29 Jun 2011 05:43
کس دادن زنم به پسر همسایه 3


موقعی که محرابه رفت یک حالت عجیبی بهم دست داده بود. از یک طرف خیلی ناراحت و عصبی بودم که من از لحاظ سکس هیچ چیز واسه محرابه کم نذاشته بودم و دلیل خیانتش رو نمی دونستم و از یک طرف دیگه به خاطر اینکه یک بهانه بسیار عالی واسه دوستی با شهین و کردن او پیدا کره بودم منو خوشحال و راحت می کرد. طرفهای غروب بود که احساس کردم بد جور گر سنمه رفتم سر یخچال یک چیزی پیدا کنم و بخورم که دیدم چیز به درد بخور و باب میل من پیدا نمی شه. یک ان قاطی کردم پیش خودم گفتم :جنده خانوم فقط بلد بود به وسائل ارایشی هاش برسه که مبادا چیزی از مد روز عقب بیفته. دیدم در حال حاظر هیچ چیز مثل یک پیتزا نمی تونه منو اروم کنه . واسه همینم سریع لباسام رو پوشیدم که برم پیتزا فروشی یک پیتزا بخرم و بیام حسابی دلی از عزا در بیارم. از خونه اومدم بیرون خدا خدا میکردم سریع یک ماشین گیرم بیاد که برسم اونجا. راسیتش اصلآ حوصله پیاده روی رو نداشتم. از شانس بد من یک ماشین هم ترمز نزد و من مجبور شدم که یک ربع ساعتی رو تا اونجا راه برم. رفتم داخل و پیتزا رو سفارش دادم و بعداز گرفتن قبض روی یکی از صندلیها منتظر نشستم تا پیتزا اماده بشه. تو عالم خودم بودم که دیدم داره شماره من خونده میشه وبلند شدم و سریع پیتزا رو گرفتم وبه طرف خونه حرکت کردم.توراه که داشتم می رفتم یهو دیدم که یک ماشین داره پشت سرم بوق می زنه .یواش اومدم کنار که رد شه دیدم یک اقای مسنی سرش رو از ماشین کرد بیرون گفت:شرمنده جوون که پشت سرت بوق زدم اخه عجله داشتم... حالا واسه اینکه ناراحت نشی من مسیرم تا اخر همین خیابونه اگه مسیرت می خوره سریع بیا بالا تا برسونمت. منم از خدا خواسته سریع رفتم سوار شدم وحرکت کردیم. چیزی گذشت که رسیدیم در خونه ومن از اقاهه تشکر کردم واونم دو باره از من معذرت خواهی کرد. اومدم جلو در خونه و کلید رو از جیبم در اوردم وانداختم روی قفل و دررو باز کردم. از پله ها که داشتم میرفتم بالا یهو سایه یک زن رو سمت خونمون دیدم. اول خیال کردم که محرابه ست. ولی محال بود اون به این زودی ها برگرده.یعنی دیگه روش نمی شد که برگرده. همینجور کنجکاوانه داشتم بالا رو نگاه می کردم و پله ها رو پشت سر می ذاشتم که دیدم بله اون سایه کسی نیست غیر از خانوم خوشکله خودم یعنی شهین جون. تا دیدمش دوباره دست پام رو گم کردم و بدنم داغ شدو قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن.... که انگار یکی تو گوشم گفت چیه بدبخت باز یک کس دیدی و مثل این دهاتی کس ندیده ها حالت کما اومد سراغت؟ این چه وضعیشه؟ خودت رو جمع وجور کن. به هر بد بختی که بود خودم رو خونسرد گرفتم وگفتم سلام شهین خانوم.. شهین هم سریع روشوبه طرف من چرخوند و با عشوه گفت سلام اقا عماد ببخشید که حواسم نبود....... راستی اقا عماد مگه محرابه جون نیستش؟.. اخه هرچی زنگ زدم و هر چی در زدم هیچ کس جوابی نداد دلم شور زد گفتم شاید طوری شده.... منم سریع گفتم نه شهین خانوم مادر محرابه بنده خدا مشکل دیابت داره و هر چند وقت یکبار حالش بهم می خوره وبایدیکی پیشش باشه حالا اونم رفته اونجا که ازش پرستاری کنه.. شهین هم با ناراحتی گفت وای بمیرم ...اگه ازمن کاری بر میاد بگید تا انجام بدم تورو خدا تعارف نکنید.... نه مرسی شهین خانوم ما اندازه کافی مزاحمتون شدیم. همین جور که داشتیم صحبت می کردیم یک ان شهین چشمش به دستم افتاد و گفت : وا اقا عماد یعنی مارو قابل ندونستی شام رو در خدمتتون باشیم که رفتید پیتزا خریدی؟ گفتم این چه حرفیه شهین خانوم من امشب هوس پیتزا کرده بودم وگرنه ما که نمک پرورده هستیم. یهو با زیرکی گفتم حالا اگه شما قابل می دونید ما شام رو در خدمتتون باشیم. شهین یک نگاه معنی دار بهم کرد وگفت: نه مرسی اقا عماد من باید برم خونه چون منتظر تلفن یکی از دو ستامم. با اجازه تون........ به سلامت شهین خانوم... در رو باز کردم و رفتم خونه. تو کونم عروسی بود چون مرحله اول با موفقیت پشت سر گذاشتم یعنی مطلع شدن شهین از خالی بودن خونمون. رفتم داخل اشپزخونه و پیتزا رو گذاشتم رو میز و رفتم سر یخچال که یک نوشیدنی پیدا کنم که اولین چیزی که خورد به چشمم بطری دوغ بود سریع اونو برداشتم و نشستم وشروع کردم به خوردن شامم. شام که تمموم شد یک لیوان دوغ واسه خودم ریختم.داشتم دوغ رو می خوردم که صدای زنگ اومد پیش خودم گفتم یعنی کیه؟ در رو که باز کردم دیدم شهینه ویک کاسه آش هم دستشه. گفتم شهین خانوم این چه کاریه اصلآ راضی به زحمت نبودم..... نه بابا چه زحمتی گفتم یک کاسه از این اش رو واستون بیارم که پیتزا واسه شما نمیشه یک شام درست حسابی....... خوب بفرمائید تو .... یهو شهین یک نگاه جنده وار بهم کردو گفت : اخه اقا عماد می ترسم مزاحمتون بشم... گفتم این حرفها چیه می زنید شهین خانوم شما مراحمید .. بفرمائید خواهش می کنم بفرمائید... شهین یک نگاه به سمت پایین کردو اومد داخل.... یهو چشماش رو انداخت تو چشمام و گفت.. راسیتش اقا عماد این کاسه اش بهونه ای بود که من بیام اینجا چون من فردا باید واسه یک پروژه تحقیقاتی که تو شرکت به من محول شده کارم رو تحویل بدم . واسه همین هم یک کمی از اون مونده که باید به یک سایت اینترنتی مراجعه کنم که اطلاعات لازمه رو جمع اوری کنم.. راسیتش کامپیوترمون به خاطر دسته گل به اب دادن سعیداقاpower اون سوخته و من هنوز وقت نکردم که اونو ببرم واسه تعمیر این بود که گفتم این موقع کافی نت هم باز نیست ودیدم که نزدیک ترین راه اینه که بیام مزاحم شما بشم و از کامپیوتر شما استفاده کنم . به همین خاطر هم الکی به مامانم گفتم که می خوام یک سری برم پیش محرابه جون و بیام. داشتم از خوشحالی سکته می کردم..نه چک زدم نه چونه کس با پای خودش اومد تو خونه..... گفتم کار بسیار خوبی رو کردید که اومدید اینجا..همه وسائل این خونه متعلق به خودتونه اگه چیز دیگه ای هم لازمتون شد خداوکیلی تعارف نکنید... شهین هم با یک عشوه و ناز خاصی گفت:مرسی اقا عماد امیدوارم که بتونم جبران کنم.. منم تو دلم گفتم اگه تو بخوای همین امشب جبران میشه فقط اگه بخوای...... منم سریع کامپیوتر رو که تو اتاق بود نشونش دادم گفتم اینم کامپیوتر در خدمت شما.. شهین هم گفت ممنون اقا عماد فقط با اجازتون من یک زنگ خونمون بزنم..این رو گفت ورفت سراغ تلفن و شماره خونشون رو گرفت.....الو...الو سلام مامان جون.. میخواستم بگم که من واسه تموم کردن پروژه ام امشب رو تا دیر وقت پیش محرابه جون هستم تا از کامپیوترشون استفاده کنم .... می خواستم اطلاع بدم که دلتون شور نزنه .... باشه مامان سعی میکنم زود بیام..... باشه... خداحافظ.. وای دیگه بهتر از این نمیشد انگار همه مسائل داشت خود به خود حل میشد.یک ان یک چیزی فکرم رو مشغول کرد انم هم سعید بود... سریع از شهین پرسیم. راستی سعید اقا کجاست؟ شهین هم گفت: اون الان توی یکی از این کافی شاپها داه با یک مشت الاف تر از خودش وقت گذرونی میکنند. هرشب کارشه وتا ساعت2 بیرونه.... عالی شد خیالم از دست اون حرومزاده هم راحت شد.. شهین گفت خوب من دیگه با اجازه تون میرم تو اتاق تا کارم رو شروع کنم.. منم گفتم بفرمائید اجازه ما هم دست شماست.. وقتی رفت توی اتاق چادرش رو از سرش برداشت....وااااااااااااااااااااااااااای خدا جون چی می دیدم ...عجب هیکل ناز ومیزونی داشت یعنی من عمرا همچین هیکلی رو تا حالا ندیده بودم حتی هیکل محرابه..وای اون رکابی قرمز و شلوارک لی ابی با اون رونهای بدون مو هر بیننده ای رو بی هوش و دیوانه می کرد.....دیگه داشتم از حشر می مردم . حالت جنون بهم دست داده بود وصادقانه بخوام از احساس اون لحظه ام بگم میتونم بگم که قفل کرده بودم واقعآ قفل کرده بودم....توی حال و هوای خوردن اون هیکل ناز بودم که یهو گوشی موبایلم ز نگ خورد نگاه کردم دیدم معاون رئیس اداره مونه.میخواستم جواب ندم که پیش خودم گفتم نه .. حتمآ کار مهمی داشته که این موقع بهم زنگ زده..... الو... سلام .... مخلصیم جناب ابوابی... امرتون؟......... همینجور که داشتم حرفمو می زدم رفتم تو اشپز خونه روی یکی از صندلیها نشستم...بله ..بله .. اون پرونده رو فاکس کردم واسه بندر عباس پس فرداش جوابش اومد که گفتند مدارک لازمه اش ناقصه و باید تکمیل بشه ....بله... چشم...چشم ...تو اولین فرصت که اومدم اداره یک نگاهی بهش می ندازم.....قربون شما... خداحافظ...گوشی رو گذاشتم رو میز و رفتم ببینم خانوم کسه در چه حاله؟... با تعجب دیدم که در اتاق بسته ست...گفتم لابد موقعی که من داشتم با مهندس تلفنی صحبت می کردم تمرکزش ریخته بهم ودررو بسته .یک ان احساس شرمندگی بهم دست داد چون واقعآ بلند صحبت کردن با تلفن واسه من یک مشکل شده بود وچندین بار هم محرابه این موضوع رو بهم گوشزد کرده بود...یک ان حس کنجکاویم همراه با شهوت منو به سمت قفل در اتاق کشوند چشمم رو بردم نزدیک سوراخ قفل....... واااااااااااااااااااااااای خدا یعنی واقعیت داشت؟ پلکهامو دوباره بهم زدم که شاید خواب نباشم.. بله شهین خانوم بجای سایت تحقیقاتی رفته بود داخل یک سایت سکسی که همش عکس و کلیپ های بکن بکن داخلش بود.. یک دستش روی کیبرد بودو دست دیگه ش هم داخل اون شلوارک وداشت اون کس نازنینش رو می مالید.. اقا کیره می گفت بپر داخل و کاررو تموم کن.ولی یک حس هم می گفت صبر کن حالا زوده...یواش یواش شلوارکش رو هم کشید پائین تر ورکابیش رو زد بالا..وااااااااااااااااااااااااای خدا خدا دیگه داشتم می ترکیدم .. فکر اینکه اون دوتا سینه ناز که تا لحظاتی دیگه توی دهنمه داشت منو به مرز جنون می رسوند..بیچاره فکر کرده بود حالا که در رو بسته من حتمآ واسه اومدن تو در میزنم واجازه میگیرم که اینجوری خودش رو راحت روی صندلی ولو کرده بود وداشت با کس و سینه اش ور میرفت.. نمی دونست کیر وقتی پاشد ادب که خوبه تمام قوانین روی زمین هم رو زیر پا میذاره تا به مقصودش برسه..دیگه نتونستم طاقت بیارم با دست لرزون در رو با شتاب باز کردم..... یک ان شهین سر جاش خشکش زد...اصلآ انتظار اینو نداشت که من اینجوری وارد اتاق بشم و غافل گیرش کنم..سریع نفس نفس زنون وبا لکنت زبون گفتم....معذرت...می خوام ششهین جون.. اصلآ نمی خواستم این جوری بشه ..ولی...ولی.دیگه نمی تونستم لامسب از موقعی که چندروز پیش بعداز مدتها که از عروسیمون می گذشت دیدمت دیوونت شدم.. خدا وکیلی دیگه شب خواب نداشتم.. هرشب خواب می دیدم دارم باهات سکس میکنم... اونم نگاهی خمار به من کردو با صدایی که شهوت و جنده گی ازش می بارید گفت:حالا که اینطور شد پس بذار منم بگم.. تو میگی از چند مدت پیش که منو دید دیوونه شدی ولی من یک عمر دیوونت بودم وتو خودت نمی دونستی.. باور کن از همون شب عروسیتون من این حس اومد سراغم.. مگه ندیدی که موقع رقصیدن چه جوری جلوت کون تکون می دادم.. ولی تو دوزاریت نمی افتاد.. باور کن چندوقت پیش که محرابه به من زنگ زد وگفت داریم دنبال خونه می گردیم چنان خوشحال شدم که می خواستم بال در بیارم.چون می دونستم با اومدن شما به اینجا من هم سریع به ارزوم یعنی خوردن اون لبات می رسم. این رو گفت وسریع بلند شد دیوانه وار لباش رو گذاشت توی لبهام.. دیگه داشتم از شدت هیجان غش میکردم..با دیوانگی هر چه تمامتر شروع کردیم به خوردن لب همدیگه.. وای خدا یک بر یک حریص تر بودیم.هر چه می خوردیم بیشتر تشنه می شدیم. اب دهان شهین واقعآمثل عسل بود ..دیگه داشتیم لب همدیگه رو از جا می کندیم.ملچ ملچ ملچ لبامون خونه رو برداشته بود..من چنان داغ شده بودم که دیگه داشتم اتیش می گرفتم..لبهامو به بدبختی از لباش جدا کردم ورفتم سراغ اون سینه هایی که یک موقع از روی مانتو منو دیوونه می کرد ولی حالا لخت لخت تو دستای من و توی دهنم بودم.......مکیدن خوردن سینه ها که شروع شد حرارت بدن شهین ده برابر شد..ااااااااااااااااااااااااخ خدا.. واااااااااااای ..بخور بخور... عماد جون دارم میممیرم... بخور زبونت رو بکش لای سینم.اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.. این کار رو که کردم داشت از شدت حشر به جنون میرسید.......همینجور که سینش رو داشتم می خوردم بغلش کردم وبردمش توی اتاق خوابم و پرتش کردم رو ی تخت خوابم.سریع لباس هامو در اوردم ور فتم طرفش..دوتا پاهاش رو گرفتم بال و بینی ام رو بردم نزدیک کسش. وای خدا جون داشتم ازبوی ناز کسش دیوونه می شدمرفتم پایین تر به درسوراخ کونش که رسیدم چنان بی اختیار شدم که با ولع هرچی تمومترشروع کردم به خوردن کس وکون جیگرم..دوستانی که خوردن کس کون رو تجربه کرده باشن می دونن من چی میگم.. وااااای. خدا هر چی میخورم کسش خوشمزه تر می شد.لای کسش رو که باز کردم قرمزی کسش که پیدا شد دلت می خواست زبونت رو تا اخر بکنی توش..شهین هم که از شدت شهوت چنگ اندخته بود داخل موهام وداشت موهام رو از جا می کند. یک ان منو پرت کرد به عقب گفت نوبتی هم که باشه نوبت ساک زدن منه. این رو گفت شروع کرد به ساک زدن..ااااااخ احساس کردم که کیرم رفت داخل کیسه اب جوش..چنان حرارت شهین رفته بالا که دیگه داشت می سوخت..کیرم رو تا ته میکرد توی حلقش و در میا ورد .. بار دهمی چنان کیرم رو کرد توی حلقش که دیگه عقش گرفت.گفتم شهین جو ن بسه دیگه . می خوام بکنمت.... میخوام بکنم توی اون کس سفید و نازت..اون پاش رو با ز کرد با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود گفت بیا.. بیا..جرش بده جرش بده.. منم کیرم رو گذاشتم دم کسش اومدم که فشار بدم یهو پرسیدم.. راستی شهین مگه تو اوپنی؟ شهین گفت اره.. گفتم کی اوپن شدی؟گفت هیچی بابا اوایلی که جلق زدن رو یاد گرفته بودم یک روز خونمون خالی شد ومنم یک فیلم سوپری رو که از همکلاسیهام گرفته بودم رو از تو کمدم در اوردم و گذاشتم رو دستگاه نشستم نگاه کردم.یهو چنان تحت تآثیر اون فیلم قرار گرفتم که یک ان دیدم انگشت سبابه ام تا ته تو کسمه ودستم خونی شده.. اینو که گفت یک ان دلم سوخت..ولی دیگه کاری بود که شده بود..سر کیرم رو اروم کردم توش.. دیدم یک ناله شهوت انگیز کرد و گفت .. بکن بکن .. میخوام کیرت رو حسابی سیر کنی.. وای وقتی همه کیرم رو هل دادم توی کسش داشت از شدت دردو شهوت میمرد.. اخه تا حالا شاید این سومین کیری بود که به قول خودش می خورد.اااااااااااااااااااااه واقعآ هم راست می گفت عجب کس تنگی داشت.باور کنید کیر ادم خم میشد تا بره توش..وااااااااای خدا جون هر چه عقب جلو می کردم بیشتر می مردم..وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عماد..بکن عماد..اووووووووووووووووووووووووووف جرم بده جرم بده...همینطور که داشتم تلمبه میزدم کیرم رو دراوردم گفتم حالا زانو بزن زانو که زد کیرم رو از عقب کردم تو کسش. وشروع کردم به تلمبه زدن...وای ازشدت شهوت دیگه حواسم به تلمبه زدن هام نبود چنان میزدم که تمام بدن شهین به لرزه می افتاد. شهین هم که از شدت درد وشهوت یکی از بالشها رو گاز گرفته بود وداشت جیغ می زد....کیرم رو کشیدم بیرون.اون سورا خ کونش چنان وسوسه انگیز بود که انگار داشت باهات حرف می زد.قبل از که بکنم توش شهین گفت عماد جون بذار یک کم ساک بزنم بعد بکن تو کونم. گفتم بیا عزیزم..واااااااااااااااااااااااای دوباره ساک زدن دیوانه وارش شروع شددیگه داشت ابم میومد که هلش دادم عقب و گفتم کافیه می خوام ابم رو بریزم توی اون کون سفید و نرم گوشتیت.سریع زانو زدو کونش رو طاقچه کرد طرفم گفت زود باش زودباش دیگه...منم یک تف انداختم سر کیرم و گذاشتم در کونش یواش هل دادم توش دیدم یک کم درد کشید بعد سریع خودش شروع کرد به عقب و جلو کردن.اوووووووووووووووووووووووووووف داشتم دیوونه میشم. مثل اینکه خیلی دردش نمیومد معلوم بود از عقب زیاد داده.اه ه ه ه ه ه ه ه ه عماد واااااااااااااااااااااااای عماد جونم بگآء منو بگا تا ته بکن توش بکن اوووووووووووووف بکن محکم محکم محکمتر... اوووووووه ..واااای بزن بزن وای کونم...همینطور که داشتم تلمبه میزدم احساس کردم که تمام وجودم می خواد از کیرم بزنه بیرون..وااااااااای داره میاد داره میاد...اااااااااخ تکون نخور تکون نخور .. اااااااااااخ احساس کردم کیرم منفجر شد.. با نیروی هر چی تمامتر ابم رو ریختم توی کونش..شهین هم جیغ زد..وااااااااااای جون سوختم سوختم... وای خدا جون..... من که دی گه نا نداشتم راه برم .. هر دو مون واسه 10 دقیقه افتادیم روی تخت. بعداز 10 دقیقه بلندشدم لب شهین رو بوسیدم وازش تشکر کردم. شهین هم منو بوسید و اومد لباساش رو تنش کنه که گفتم شهین جون حموم نمی خوای بری؟.شهین هم گفت نه مرسی الا اگه برم خونه شک می کنن رفتم خونه خودم میرم. گفتم باشه هر جور میلته. دوباره اون لبای نازش رو بوسیدم وتا دم در بدرقه اش کردم وچشمام انداختم تو چشماش گفتم شهین بابت هم چیز ممنونم و اونم گفت من هم همچنین.این رو گفت و خداحافظی کردو رفت. وقتی رفت هنوز باور نمی کردم که الان من وشهین داشتیم با هم حال می کردیم. سریع رفتم توی حموم دوش رو باز کردم. زیر دوش که بودم یک ان یاد محرابه افتادم. ولی گفتم بذار یکماهی خونه پدرش باشه که هم ادب بشه و هم من دلی از عزا با شهین جونم در بیارم... تا اوون باشه دیگه به غریبه کس نده.
     
#347 | Posted: 29 Jun 2011 05:44
کاتارينا


عمارت کثيف نبود. بوى نم نمى داد. بيرون سرد بود. شال و کلاه کرده بودم و با اين حال سردم بود.
زمين يخ بسته بود.
اسكناسها را گذاشتم روى پاتختى و شروع کردم به لخت شدن.
گفتم: کجايى هستى؟
جواب نداد.
گفتم: من ايرانى هستم.
حرفى نگفت. حتى تبسمى نكرد آنجور که رسمش بود يا فكر مى کردم رسمش است.
پشيمان بودم از آمدنم. نمى شد برگشت. يعنى رسم نبود. خوبيت نداشت. شايد بدش مى آمد. شايد حتى
دلش مى شكست، هرچند که دليلى براى دلشكستگى نبود. ديدم با دستمال کاغذى رژ لبش را پاك کرد.
خيالم راحت شد.
گفتم: اسمت چيه؟
گفت: کاتارينا. اولين بار بود در اين مدت که صداش را مى شنيدم.
کاتارينا. کاتاريناى من. کاتارينا.
گفتم: کجايى هستى؟ از نو پرسيدم. چون حرفى نبود براى گفتن. کلافه بودم. نيامده بودم فقط کام دل بگيرم و
بروم. مست هم نبودم. دلم مى خواست باهاش اول آشنا مى شدم.
اينطور بيشتر به دل مى نشست. کاتارينا. چند بار گفتم: کاتارينا و او خنديد. يعنى نخنديد. تبسم کرد.
برهنه بود. برهنگيش را برانداز کردم. جوان بود.
گفتم: چند سالته؟ نگام کرد. چشم دوخت در چشمم
جورى که انگار مى خواست بگويد حدس بزن. حدس زدم آلمانى بلد نيست. يا خوب بلد نيست. قاعده اين بود.
گفتم: آلمانى بلدى؟
گفت: آره.
گفتم: کجا يادت گرفتى.
گفت: لهستان. در مدرسه. آلمانی را شمرده و درست تلفظ مى کرد. کاتارينا. دخترى از لهستان. کاتاريناى من. فكر
نمى کردم کار به اينجاها بكشد. اگر مى شد، اگر مى توانستم، اگر دستم مى رسيد و از پيامدهاش نمى ترسيدم
بهانه اى جور مى کردم و کسى را مى گرفتم زير مشت و لگد. حالم اينجورى بود. گفتم بى خيال. به خودم گفتم يا حتى با صداى بلند به فارسى: بى خيال و رفتم نشستم روى لبهء تخت کنار کاتارينا که برهنه بود و دستش را
ستون تن کرده بود. مثل گربه، چست و چالاك خزيد به آغوش من. لب داد. آتش گرفتم. هيچ انتظارش
را نداشتم که اينطور شروع شود. رسمش اين نبود که لب بدهد. گفتم لابد خوشش آمده است از من. از
بوى تنم. از تن و بدنم. گفتم لابد مردانگيم را دوست دارد. حتما تازه کار بود. يعنى بعدا فهميدم تازه کار
است. غلتيديم. خواست ساك بزند. دلم نيامد. نمى دانم چرا. همه ش بيست بيست و يك سال بيشتر
نداشت. جاى دخترم بود. گفتم بى خيال. لازم نيست. گفت دوست ندارى؟ گفتم نه. دوست داشتم بيشتر به
ناز و کنار بپردازيم. دوست داشتم باز هم لب بدهد و لب داد. لب پايينم را مكيد. داغ بودم، داغ تر شدم.
بوسيدمش. زير گلوش را بوسيدم. بايد راهش را پيدا مى کردم. بايد مى فهميدم از چى خوشش مى آيد و
چرا خوشش مى آيد. زبانم را که فرو کردم توى گوشش ناليد. موهاش را چنگ زده بودم و لالهء
گوشش را مى مكيدم. آرام جورى که دردش نيايد. حواسم بود که دردش نيايد. نوك پستانهاش را بس که
مكيده بودند حساس شده بود. حتى پستانهاش را مشت نكردم. طفلك دردش مى آمد. دلم نمى خواست
عذاب بكشد. به خودم گفتم بايد لذت ببرد. اگر لذت مى برد و مى شد شايد کمتر کلافه بودم. بعد آنجاش
را مشت کردم و وقتى ديدم يك جور دلپذيرى مرطوب است با او جفت شدم. چشمهاش را بسته بود و من
او را بغل زده بودم و آرام در هم مى جنبيديم و من همه ش حواسم بود که کى مى نالد. اگر مى ناليد
معلوم بود خوشش آمده است. نمى ناليد. اما مرطوب بود. از اين که نمى ناليد کلافه بودم. دلم مى
خواست صداى ناله هاش را بشنوم. تخت صدا میداد. چوبى بود و مستعمل. صداش اعصابم را داغان
مى کرد. گفتم بى خيال و حواسم رفت پى جسم زنى که با او يكى شده بودم و در من مى جنبيد و من در
او مى جنبيدم و ما در هم زندگى مى کرديم. من و کاتارينا در آن لحظه که فقط يك لحظه بود از
زندگى. ايكاش ادامه پيدا مى کرد. سرش را پنهان کرده بود در بازوى من و بازوى مرا به دندان مى
گزيد. از اينكارش کلافه شدم. عاصى شدم. بيچاره شدم. جنون بايد همينطورها باشد که در آن لحظه
بود. گفتم برگرد و برگشت. حالا مسلط بودم بهش. دستش را گرفته بود به لبهء تخت و من از پشت با او
جفت شده بودم و بر او مسلط بودم و او مى توانست خودش را آزادانه در من و با من تاب بدهد. حتى
صداى غژاغژ تخت هم در آن لحظه ديگر مهم نبود. حتى ديگر مهم نبود که کجا هستم يا کاتارينا کجايى
است و از کجا مى آيد و عمر آشنايى ما چقدر است. اينها بعدا مهم شد. در آن لحظه تنها صداى ناله ش
را مى شنيدم و حس مى کردم خيسيش را و از خيسيش و از شنيدن صداى ناله هاش و آنجور که خودش
را با مهارت تاب مى داد لذت مى بردم. شد. اما وقتى ازش پرسيدم شدى يا نه. گفت نشدم. من نشده
بودم. اين ديگر معلوم بود. نمى خواستم زود بشوم. اصلا دلم نمى خواست بشوم. انگار اگر مى شدم آن
لحظه هم تمام مى شد. دلم نمى خواست باز مثل اول کار پشيمان بشوم. اگر مى شدم شايد بعدش پشيمان
مى شدم.
آخر سر بهش گفتم: فكر نكن لذت نبردم. نمى خواستم بشوم. چون تو در زندگيم مثل يك هديه
بودى يا هستى. هديه بود کاتارينا براى من. پرت نمى گويم. عين حقيقت و حقيقت محض است. گفت
نشدم. گفتم مهم نيست. فردا يا پس فردا يا هر وقت. بعد رفتيم در آغوش هم. پناه آورديم به هم. در آن
اتاق که پنجره اش باز مى شد به يك پارآينگ دورافتادهء خالى. اتاقى که در طبقهء سوم يا چهارم يك
عمارت کلنگى بود. برهنه در آغوش هم. من: يك مرد. و او: يك زن. برهنه. مثل آغاز خلقت. بدون
حتى يك برگ انجير که ستر عورت باشد. ببين دنيا چقدر بزرگ است. ببين چه ماجراهايى هر روز
اتفاق مى افتد. در کابل در نيويورك در سئول يا هر جا. در آن لحظه که در آغوش هم بوديم، در آن
اتاق، هيچ آدام از ماجراهايى که هميشه مهم است مهم نبود. بوييدم او را. بوى تنش در مشامم هنوز
هست. مشام من و ذهن من از خاطرهء تن او هنوز سرشار است. آمده بود در آغوش من و خود را جمع
کرده بود در آغوش من و ما در هم اصلا گره خورده بوديم. گاهى مى جنبيديم در آغوش هم. جا عوض
مى کرديم مثلا. او مى آمد روى من و يا من مى غلتيدم روى او. با اين هيكل درشت و شانه هاى پهن
با آل وسعت مردانگى و حجم مردانگى يك مرد که گرسنه بوده است و حريص بوده است و کلافه و
عاصى بوده است و حالا در آغوش يك زن که مى گويند فاحشه است پناهى پيدا مى کند. من مهربانتر
از او، سخاوتمندتر از او تا کنون نديده ام. اگر او جنده است، من پيش پاى او تعظيم مى کنم و دامنش را
مى بوسم - و آن بوسه ها!
موهاى سينه ام را با دست کنار مى زد. انگار جايى را مى جست که بتواند بر آن بوسه زند. تنها يك بار لبخند زد.
يعنى چشم دوخته بودم در چشمهاش. مى خواستم ببينم طاقتش چقدر است. مى خواستم ببينم طاقت ديدن نگاه
يك مرد را دارد يا نه. داشت. اين من بودم که چشمهام را بستم چون نمى توانستم چشم بدوزم در چشمهاى
کنجكاو يك زن که سير بود اما منكر بود. چون در شان
زنانگيش نبود که سير باشد از مردانگى يك مرد. يك ساعت گذشت و ما هنوز در آغوش هم بوديم.
گفت: وقتش شده بروى و من رفتم. يعنى سريع خودم را شستم در کاسهء دستشويى که ترك برداشته
بود. بعد لباسم را پوشيدم. لباسش را زودتر از من تنش کرد. خودش را نشست از حضور من خودش
را پاك نكرد. دم در به او سيگارى تعارف کردم.
گفت: مرسى.
گفتم: فردا ساعت چند؟ شانه بالا انداخت.
گفتم: يعنى چه؟
گفت: نمى دونم.
گفتم: راهم دوره.
گفت: نمى دونم. باور کن نمى دونم.
گفتم: مى آم و رفتم. يعنى فرداى آن روز سر ساعت آنجا بودم. تا مرا ديد خنديد. اين بار راه کوتاهتر به نظرم آمد.
اين بار سرخوش بودم و شاد بودم که کاتارينا هست. يك هديه بود اين زن. کى فكرش را مى کرد کار به
اينجاها بكشد؟ اين بار رفيق شده بوديم. آشنا بوديم با هم. قلقش به دستم آمده بود. نگران نبودم. مى
دانستم اين زن با همه زنانگيش در آغوش مردى که من باشم کام دل مى گيرد. مگر شوخيست؟ شايد ده
مرد ديگر پيش از من، در آن بستر در آغوش او خود را خالى کرده بودند. يك چنين زنى که ويران
است. مثل يك خانهء دزدزده است. يك چنين زنى که احتمالا خسته است. شب تا صبح بيدار بوده است.
شب تا صبح براى يك لقمه نان ماملهء هر آس و نکاس را در دهان داشته است. مگر شوخيست. حتى
من نمى توانم يك لحظه اش را تحمل کنم.
گفتم: شب همين جا مى خوابى روى اين تخت در اين اتاق
با اين وضع، با نماى اين پارکينگ و قرص ماه که از ميان آن ويرانه ها نور مى پاشد به اين اتاق؟
جواب نداد. خزيد به آغوش من. انگار مى خواست بگويد بى خيال يا دم غنيمت است يا هر چى مى
فهمم. مى فهميدم. چرا بايد حتما آن ويرانه ها را ديد وقتى که فقط همان يك لحظه است و از فرداش آدم
بى خبر است، چرا بايد به آن مردهايى فكر کرد که پيش از من، روى همين تخت با همين زن کام دل
گرفته اند و رفته اند و هيچ نشانى از آنها نيست جز کاپوت هاى مصرف شده در سطل زباله سطل
زباله که گوشهء اتاق بود. چرا نگاه کردم اصلا به سطل؟ چرا نگاه کردم اصلا به آن ويرانه ها يا به
قرص ماه که غصه ام بشود؟ به آغوشم آمده بود و من آنجور که او را در آغوش گرفته بودم خيال کردم
در من پناهى مى جويد. ميان بازوهاى مردى که من بودم گم شده بود. نمى ديدمش. فقط او را حس مى
کردم. گرماى تنش را و بوى تنش را و عطر موهاش را و نرمى پستان هاش را. نوازشش مى دادم.
سرم را فرو کرده بودم ميان موهاش و موهاش را مى بوييدم. طاقت نياوردم. دست گرفتم زير چانه اش.
نگاه کردم به چشمهاش. چشمهاش خمار بود. از نگاه من ديگر پرهيز نمى کرد. آشنا بود با من و من با
او آشنا بودم. مهم در آن لحظه فقط همين آشنايى بود. جز آشنايي، در آن لحظه باقى ماجراهايى که هر
روز در دنيا اتفاق مى افتد ديگر اهميت نداشت. بعد با هم از نو جفت شديم. يعنى خودش خواست. اگر
نمى خواست مى توانستم ساعتها همانطور در آغوشش بمانم. اما غلتيد و مرا با خود و در خود غلتاند.
صداى ناله هاش را حالا مى شنيدم. يك لحظه گفتم نكند دردش مى آيد. اما وقتى به ناله هاش دقيق شدم
ديدم خوشش مى آيد. آنجور که او در من مى جنبيد و مرا مى جنباند در خود بيچاره ام کرده بود. گفتم
بيچاره ام کرده اى کاتارينا و او بلندتر ناليد. گفتم تو مرا ديوانه مى کنى کاتارينا و ناليد و همينطور در
گوش او به نجوا مى خواندم و لالهء گوشش را گاه مى مكيدم و او با هر کلمه از خود بى خودتر مى شد
تا اينكه شد. من نشده بودم. نمى خواستم بشوم.
گفتم: شدى؟
گفت: شدم. و باز از نو مرا کشيد روى خودش و گم شد زير من. و همينطور ما در هم مدام گم مى شديم و به هم
پناه مى آورديم.
گفتم: فردا شام مهمان من. خنديد. گفت نه.
گفتم: صبح زود مى آم که با هم بريم صبحانه بخوريم.
گفت: نه.
گفتم چرا؟ جواب نداد.
گفتم: بلدى برقصى؟
گفت: نه.
گفتم: اى دروغگو! يعنى تو بلد نيستى برقصى؟
خنديد.
گفتم: تا صبح مگر چقدر درمى آرى؟ هر چى که درمى آرى دو برابرش را از من
بگير و با من بيا.
گفت نه.
گفتم: چرا آخر چرا؟ جواب نداد. سرش را ميان بازوم پنهان کرد.
گفتم: بيا با هم زندگى کنيم.
گفت: نه.
گفتم: يعنى من لايق تو نيستم؟
گفت: چرا. اما نه. همينطور کوتاه و مختصر
مثل هق هق گريه. مثل فرياد شكسته در گلو. مثل بيچارگى يك مرد تنها.
گفتم: فقط يك شب. گفت: نه.
حتى يك شب هم نه.
گفتم: شوهر دارى؟
گفت نه.
گفتم: مردى هست در زندگيت؟
گفت: نه. چه مردى؟
گفتم: بچه دارى؟
گفت: آره. گفتم چند تا؟
گفت: دو تا. يه پسر و يه دختر. دومينيك و پاتريك. دومينيك چهار ماهه. پاتريك پنج ساله.
گفتم مهم نيست. مى ريم بچه هات را از لهستان برمى داريم و مى آريم با خودمان آلمان.
گفت: نه.
گفتم: چرا؟
گفت همين.
گفتم: مهم نيست که ما همديگر را اينجا شناخته ييم. چه فرقى مى کند؟
حرفى نزد.
گفتم: مثل اينكه خاطرخوات شدم.
گفت: وقتش رسيده برى و من باز مثل روز اول خودم را از او پاك کردم و لباس پوشيدم و به اتفاق از پله ها پايين
رفتيم.
در پاگرد طبقهء اول چشمم افتاد به يك اتاق که روز اول نديده بودم. يك مرد در آن اتاق نشسته بود پشت يك ميز


چوبى. در اتاق باز بود. نگاهمان يك لحظه به هم افتاد. خواستم سلام کنم. نه از روى ادب يا از روى ترس. بيشتر
از روى عادت. اما گفتم لابد جاکش است. آنجور که او نشسته بود با آن بازوى خالكوبى و زير پيرهن
آستين حلقه اى در سرماى بى پير آن شب، حتما جاکش بود. در را که باز کرد،
گفتم: فردا مى آم. گفت: فردا روز آخره.
گفتم: چرا؟ جواب نداد و در را بست.
ماجرا زياد داشته ام. زنهاى زيادى در زندگيم پلكيده اند. اما کم پيش آمده است و تا آن لحظه اصلا پيش
نيامده بوده است که زنى پيدا شود در زندگيم، آن هم در چنين جايى که کاتارينا باشد دخترى از
لهستان. کاتارينا. يك پارچه جواهر. مگر مى شود اينقدر مهربان بود و بى پناه بود و باز مهربان بود و
مهربان ماند؟ در راه به اين چيزها فكر مى کردم. مى دانستم محال است بشود حتى يك روز بيشتر از
سه روز با او بود و در کنار او بود. چرا دعوتم را نمى پذيرفت؟ چرا کم حرف بود و چرا حتى نمى
پذيرفت که يك شب و فقط يك شب در بستر من، در خانه و بستر من شب را به صبح برساند؟ خيابانها
خلوت بود آن وقت شب. تند مى راندم. شب از نيمه گذشته بود و من با سرعت از خيابانها مى گذشتم که
خودم را برسانم به خانه اى که وسيع است و خالى. به يك ترانهء افغانى گوش مى دادم و همينطور به
سرعت مى راندم. هنوز هم يادم است: صندوقچهء سيف زرگران. قلب يك زن که تشبيه مى شد در اين
ترانه به صندوقچهء سيف زرگران. و آن نغمه تار يا سه تار يا هر چى. يك جور موسيقى ديگر که در
آن وقت شب با حال و روز من جور آمده بود.
ساعت هفت هفت و نيم بود که رسيدم. نبود. شال و کلاه کرده بودم. با اين حال سردم بود. طات سرما
ندارم. يك ربع بيست دقيقه اى ايستادم که پيداش شود. از آنجا، در سه کنج يك ديوار که ايستاده بودم،
عاقله مردى را ديدم که در عمارت را پشت سرش بست. دلم ريخت. غمگين بودم، از غم دلم بيشتر
فشرده شد. رفتم جلوتر ديدم يك زن ديگر که کاتارينا نبود نشست روى چارپايه اش. خيالم راحت شد.
طاقت نداشتم کاتارينا را ببينم که دارد در را پشت سر يك مرد ديگر مى بنند و مى رود مى نشيند روى
چارپايه اش به انتظار مشترى بعدى. مى دانستم اينجور است. اما طاقت نداشتم ببينم. مطمئن بودم اگر
آن مرد را مى ديدم تمام مدت چهرهء او پيش چشمانم بود. نمى دانم چقدر منتظر ايستاده بودم در سرما.
در آنج همان ديوار. شايد يك ربع يا نيم ساعت بعدش کاتارينا پيداش شد. مرا که ديد لبخند زد. در را
باز کرد و باز به اتفاق رفتيم به همان اتاق با همان نما و با همان وضع. سر راه، در پاگرد طبقهء اول
همان مرد را ديدم که شب پيش وقت رفتن ديده بودم. با خالى بر بازو و پيرهن آستين حلقه اى و اينها.
انگار شب پيش از نو تكرار مى شد. اگر کاتارينا پس از سه شب نمى رفت يا مجبور نبود برگردد به
لهستان، ممكن بود هر شب همين صحنه و همين وضع از نو تكرار شود. در پاگردهاى اين عمارت. با
آن مرد که جاکش بود احتمالا يا بپا بود يا هر چى. با اين پله هاى چوبى و نماى آن پارآينگ و قرص
ماه از پشت آن ويرانه ها و سطل زباله با کاپوت هاى مصرف شده و تخت خوابى که کهنه بود و صدا
مى داد. بعد رسيديم از نو به همان اتاق و آن شب شب سوم و شب آخر بود. مثل شام آخر. مثل سفر يك
زائر که به پايان مى رسد. نشست روى تخت و به من خيره خيره نگاه کرد.
گفت: اول بايد يه سيگار بكشم.
گفتم: روشن کن با هم بكشيم.
خنديد. آنطور که او خنديد يك لحظه فكر کردم يك دختربچه چهارده پونزده ساله نشسته است روى آن تخت.
گفتم: فقط همين امشب است. محال است که باز همديگر را ببينيم. نگاهم کرد. خيره. با آنجكاوى يك دختربچه نگاهم مى کرد.
گفتم: حيف. م: چرا؟
جواب نداد.
گفتم: از من مى ترسى يا به به من اعتماد ندارى؟
گفت: نه. از تو چرا بترسم؟
گفتم: از کسى مى ترسى؟
گفت: شايد.
گفتم: مگر آقابالاسر دارى؟ اخم کرد. جواب نداد.
اما آنطور که اخم کرد معلوم بود آقابالاسر دارد. کار تمام بود. ترسيدم و از خودم و از ترسم بدم آمد. چرا جربزه اش را نداشتم که کارى آنم کارستان؟
خواست لب بگيرد. وانمود کردم نمى خواهم لب بدهم اما دست آخر لب دادم و او خنده اش گرفت. مثل بچه ها مى خنديد. وقتى مى خنديد ناگهان مثل دختربچه ها مى شد. بچه مى شد.
گفت: بى خيال. فكرش را نكن. همين يك امشب را داريم. تعجب کردم. محكم او را در آغوش گرفتم.
بوييدمش. بوسيدمش. زير گلوش را بوسيدم. سينه هاش را بوسيدم. نافش را بوسيدم. سرم را بردم ميان
پاهاش و مكيدمش. مى ناليد. بعد از نو در هم فرورفتيم و با هم يكى شديم. حالا ديگر من برهنه بودم به
تمام. هم خودم بودم و هم او بودم و او با من بود و در من مى جوشيد و در من مى جنبيد و مرا با خود
در خود مى جنباند و اين آخرين بار بود که او شد و من شدم و رعشه يك رعشهء طولانى تمام بدن او
را فراگرفت و در آن لحظه در همان يك لحظه بود که مردانگى من به آمال رسيد. آن لحظه اوج
مردانگى من بود. من در زندگى در سى و نه سال گذشته هرگز به حد آن لحظه مرد نبوده ام و ممكن
است هرگز در سالهاى نيامده در حد آن لحظه مرد نباشم هيچوقت.
زانو زده بودم روى تخت و او آمده بود در آغوش من. سرش را پنهان کرده بود ميان بازوى من و مى گريست. نگذاشت اشكهاش را ببينم.
اما مى دانستم گريه مى آند. بيصدا گريه مى کرد و جورى گريه مى کرد که من نبينم. آنطور که سرش
را پنهان کرده بود در بازوى من نمى توانستم اشكهاش را ببينم. مرا محكم در آغوش خود مى فشرد و
گريه مى کرد. بعد مرا بوسيد و اين آخرين بوسه بود در شب سوم که شب آخر بود.
گفت: برو و من رفتم. اين بار خودم را پاك نكردم از او. لباس پوشيدم. با من نيامد. نشسته بود روى تخت و نگاه مى
کرد به من که چطور لباس مى پوشم. در را باز کردم. پيش از رفتن در قاب در يك لحظه ايستادم. اين
آخرين بار بود که او را مى ديدم.
گفتم: ممكن است عمر آشنايى آدمها با هم ده سال باشد يا حتى شونزده سال باشد و ممكن است تنها سه روز باشد. اما يك روز بالاخره تمام مى شود همه چيز.
در را بستم و رفتم. شب از نيمه گذشته بود. برف مى باريد. در خيابان هيچكس نبود.



پك هاى جانانه مى زد.
انگار شتاب داشت. انگار بنا بود جايى برود و شتاب داشت.
از نو گفتم: حيف. چيزى نگفت. دراز کشيد
روى تخت. ملوس بود. ناز بود. مهربان بود کاتاريناى من.
گفت: بيا. و من برهنه شدم و رفتم به آغوش
او. سرم را پنهان کردم ميان پستانهاش و نازش دادم. يك پك ديگر به باقيماندهء سيگار زد. گفت نمى کشى؟
گفتم چرا. دراز کشيدم کنارش. يكى دو پك زدم و ته سيگار را در زيرسيگارى که روى پاتختى
بود تمام مدت و من در اين مدت نديده بودمش خاموش کردم. ديگر چه چيزهايى را نديده ام؟ يادم نيست.
دلم مى خواست ساعت آخر هيچوقت تمام نمى شد. دلم مى خواست آن مرد در پاگرد طبقهء اول، در آن
اتاق نبود. نكند مشكلى پيش مى آورد براى اين زن؟
گفتم: با هم بريم به خانهء من.
گفت: نه.
     
#348 | Posted: 29 Jun 2011 05:46
لز با فریبا


من فریبا 18 ساله از اصفهان هستم
پارسال بود هوا خیلی سرد بود همینحوری تویه خیابون راه میرفتم كه رسیدم به در خونه
آه تازه یادم اومد كه فردا امتحان شیمی داریم
خیلی حالم گرفته شد در رو باز كردم رفتم تو دیدم مادرم پایه تلفن منم رفتم كه دوش بگیرم
حموم كه كردم اومدم كه تلفن كنم واسه منا تلفن زدم
فریبا:سلام منا خوبی؟
منا:سلام فریبا من خوببم تو خوبی؟
_ای بد نیستم
_چته پكری؟!
_آره حوصله كاری رو ندارم راستی شیمی خوندی؟
_آره خوندم تو جی؟
_نه نخوندم
_میایی خونه ما بابا و مامانم رفتن پیشه عموم حالش بد شده تا شب بر نمیگردن بیا پیش هم درس بخونیم منم تنها نباشم
_نه حوصله ندارم
_اه خودتو لوس نكن گفتم بیا
_باشه میام خوب تا یه ربع اونجام
_باشه
_فعلا
آه تویه راه كه بودم فقط داشتم فكر میكردم امروز چی كار كنم خیلی دلم گرفته بود
تویه همین فكرا بودم كه رسیدم به خونه منا
در زدم منا در رو برام باز كرد رفتم تو
تویه اتاقش داشت با كامپیوتر كار میكرد
سر گرمه بازی بود گفت بیا اینحا بشین
یه آهنگ از شاهرخ بود كوه دماوند كه خیلی برام جالب بود كه منا این آهنگ رو گوش میگیره
رفتم مانتوم رو در آوردم
كنارش نشستم
رفت تویه تصاویر یك تصویری برام اورد كه برایه اولین بار بود كه همچنین چیزی رو میدیدم
دوتا خانوم بودن یكی كس اون یكی و دیگری كس اون رو لیس میزد
گفت :فریبا میایی این كار رو ما هم انجام بدیم نگاه كن چقدر دارند با احساس این
كار رو انجام میدن حتما خیلی لذت داره جون من قبول كن فقط همین یك بار
داشتم ازتعجب شاخ در میاوردم
با داد زدن گفتم نه
ازم التماس كرد گفتم باشه فقط كمی باشه قبول كرد
بدون این كه حتی هم رو ببوسیم چون بار اولمون بود من سریع شلورام
رو در آوردم اونم همین كا رو كرد بعد هم شرتامون رو در آوردیم
كسش میشه گفت مثله ماله خودم بود من لایه پایه اون خوابدم اونم لایه پایه من و شروع كردم
به لیسیدن كسش اونم همین كار رو با من میكرد كمی كه انجام داد داشتم
آه و ناله میكردم منا هم ناله میكرد هم من هم منا داشتیم از هم التماس
میكردیم كه بیشتر لیس بزنیم واقعا لذت بخش بود دیگه داشتم دیونه میشدم
كس منا رو گاز گرفتم البته خیلی اروم
مثله وحشی ها داشتم براش میلیسیدن
اونم حسابی داشت مثل من لذت میبرد بی اختیار دستم رفت رویه كونش تا كسش قشنگ تر باز كنم
دستم رو كردم لای كونش اونم فشارش میداد داشتم تعجب میكرد
بلاخره سوارخ كونش رو پیدا كردم انگشتم رو به سوراخ كونش میمالوندم
نمیدونستم داشتم چی كار میكردن انگشتم رو می خواستم بكنم تو كونش متوجه شد
روش رو بر گردوند بهم یه لبخند زیبا و همیشگیش زد و گفت ادامه بدم منم هر
كاری كردم اتگشتم نرفت تو كونش منا گفت كه با آب دهنم خیسش كنم
منم همین كار رو كردم این بار با كمی فشار رفت یه لحظه منا از جاش تكون نخورد
اما من شروع كردم به لیسیدن فهمیدم كه دردش اومده اما انگشتم رو تو كونش به
زحمت عقب جلو میكردم صداش دیگه خونه رو سر گذاشته بود تا كه با هم ارضا شدیم
من كه دیگه حالی برام نمونده بود تا یه ربع خوابیدم بعد بیدار شدم دیدم كسم كاملا خیس
پا شدم با منا رفتیم فقط كسمون رو شستیم و اومدیم
تو خونه قرار شد این موضوع بین خودمون بمونه و شروع كردیم به درس خوندن
فرداشم امتحان شیمی رو خوب دادم تا چند روز اون كارام رو كه با
منا انجام دادم مثل فیلم برام مرور میشد تا منا رو میدیدم به هم میخندیدیم
البته این اولین رابطه من با منا بود كه خیلی ساده بود
بعد ها كه بیشتر با لز آشنا شدیم این كار برامون جالب تر شد
الانم مدت یك ساله كه اگر وقتی پیش بیاد حتما هر ماه با هم لز داریم
     
#349 | Posted: 29 Jun 2011 05:48
کس پشمالو 1


یه هفته میشد كه خونه خالی داشتم. یه آپارتمان كوچولو تو اكباتان بود. وقت نداشتم كسی رو بیارم. باید هرجور میشد تا آخر ماه كرایش میدادم. مال من نبود اگه من خونه از خودم داشتم كه ... بگذریم.اگه میرفتم بنگاهی میگفتم دو روزه اجارش میداد. اصلا شاید همون موقع مشتری داشت. زود كرایه میرفت. گفتم حتما باید توش یه سیخی بزنم. وقت نداشتم كه دنبال اینكار برم. بالاخره یه روزمو خالی كردم. اگه همون روز اول به بچه ها میگفتم صد تا كس اورده بودند. نمی خواستم این دفعه سر خر داشته باشم. همش یا باید نفر آخر برم تو كه طرف اینقدر روش فشار اوردند كه نای دادن نداره. آدم عذاب وجدان میگیره. كردنش كوفتش میشه انگار دارم شكنجش میدم. اون بنده خداهم لابد چمیدونم به فكر اجاره خونه و خرج بچه هاشو و حسین آقا سبزی فروش و ممد آقا بقال و .. ایناست. واسه همینم صداش در نمیاد. ولی خوب من كه می فهمم. اگه نفر اول برم تو كه دیگه هیچی. باید یه ربعه بیام بیرون. اگه طول بكشه بچه ها خودمو میكنند. این بود كه این دفعه گفتم برای یه بار هم كه شده همه كارا رو خودم بكنم.
صبح زود از خونه زدم بیرون. مثل همیشه ، انگار دارم میرم سر كار. ماشینو برداشتم و راه افتادم. حیف كه تو محلمون نمیشه وگرنه همون جا یكی سوار میكردم. از كل تهران میان اینجا كس بلند میكنند. خدا بركتش بده. اما ما خودمون بی بهره ایم. مثل تیم های فوتبال ته جدولی كه بازیكن درست میكنند و دو دستی تقدیم تیمهای صدر جدول میكنند. یه جایی رو تو جنت آباد میشناختم. می دونستم اونجا ایستگاهه. همیشه دیده بودم سر كس دعواست. تا یكی میاد لب خیابون صد تا پیكان و پژو و موتور میان جلوی طرف. اولین جایی كه به ذهنم رسید اونجا بود. رفتم اونجا. خبری نبود. آخه صبح زود بود هنوز ملت داشتند میرفتند سر كار. كسی نبود.
لابد جنده هام مثل مدیر عاملها ساعت نه به بعد از خونه میان بیرون. ماشینو یه جا پارك كردم. موتورو خاموش كردم. چشمام فقط دنبال زن میگشت. هیچ خبری نبود. نمی تونستم بین زنهای عادی و زنهای جنده فرق بذارم. ولی چیزی كه مشخص بود خیلی ها اون موقع داشتند میرفتند سر كار. چمی دونم شاید اونام كس میدن ولی به رئیس و همكاراشون. تیپ و قیافه های مختلف. یكی لاغر بود و مانتو خفاشی پوشیده بود تا مثلا چاق نشون بده. یكی چاق بود و چادرشو محكم دور خودش می پیچوند طوری كه كونش تو چادر قالبی معلوم میشد. مثلا اینطوری خودشو لاغر نشون میداد. بعضی ها هم معلوم بود كه اصلا اهل خلاف نیستند. بعضی ها هم یه جوری به آدم نیگا میكردند كه انگار تو دلش میگفت من كس میدم ولی حیف كه الان كار دارم و باید برم سر كار. بعضی ها هم همچین نیگا میكردند كه انگار میگنند كونت بسوزه كس دارم ولی بهت نمیدم. و صد البته كون آدم میسوزه. هرچی وایسادم چیزی ندیدم. نمی دونم شاید بودند و من نمی تونستم تشخیص بدم. به ساعتم نیگا كردم داشت نه میشد. دلم شور میزد زمان همینطوری میگذشت. با خودم میگفتم اگه به یكی از بچه ها میگفتم حتما یكی دست و پا میكرد. كس كشا دو تا دونه فرمولو حفظ نمیكنند ولی هركدومشون سی چهل تا شماره موبایل جنده رو بلدند. راه افتادم و از جنت آباد اومدم بیرون. وارد اتوبان آیت الله كاشانی شدم. همینطوری به سمت آریاشهر میومدم پایین. بگی پرنده پر میزد . شانس منه دیگه. روزهای دیگه كه با خونواده میومدم همینطوری كس ریخته بود. التماس میكردند بیایید مارو بكنید. كسی نبود. روبروی یه دكه روزنامه فروشی رسیدم. زدم كنار و از ماشین پیاده شدم. رفتم اون ور خیابون تا یه روزنامه بخرم. دوسه تا مغازه دار از مغازه اومده بودند بیرون. روزنامه فروشیه هم همینطور همه داشتند به یه جا نیگا میكردند. یه همشهری برداشتم و می خواستم پول بدم. ولی انگار ملت تو باغ نبودند. یه زن چادری وایساده بود كنار خیابون. تاكسی رد میشد بوق میزد،‌اصلا اعتنایی نمیكرد،‌مینی بوس رد میشد همینطور. روزنامه فروشه رو صدا زدم
- آقا یه همشهری
یه چیزی داشت میخورد دهنش می جنبید. پنجاه تومنی و از من گرفت و باز وایساد نیگا كردن. به مغازه دارا نیگا كردم. همشون دم در مغازه وایساده بودند. بعضی ها دست به سینه. انگار دارند فیلم سینمایی نیگا میكنند.
- آقا میشه اینو حساب كنی ما بریم؟
زورش میمود جواب بده.
- زنیكه جنده اومده اینجا وایساده. هیشكی بلندش نمیكنه.
سر جام خشكم زد. این جنده بود؟‌همه ملت فهمیده بودند الا من. یارو از تو مغازش تشخیص داده بود من از دو متریش نه. آخه از كجا می دونستم این چادریه جندس؟ هان؟ همینه دیگه بالاخره باید فرقی بین من و اونایی كه 30 ساله دارند كس میكنند باشه.
بقیه پولمو گرفتم و اومدم تو خیابون اومدم بغل جندهه وایسادم. مثلا می خوام از خیابون رد شم.
- اون ماشین منه اون ور خیابون بیا دنبال من. خونه خالی هم دارم.
دیگه چی باید میگفتم؟ همینشم كه گفتم به زور گفتم. مثلا هرچی زور و جرات بود تو خودم بود جمع كردم و گفتم. به خیال خودم مثلا كسی نفهمید. دیگه واینستادم از خیابون رد شدم و رفتم اون ور. در ماشینو باز كردم و سوار شدم. در جلوی سمت شاگرد رو هم قفلشو باز كردم. یه نیگا كردم. همه فهمیده بودند كه من می خوام بلندش كنم. هم مغازه دارها هم زنه داشتند منو نیگا میكردند. ماشینو روشن كرده بودم. اگه دست خودم بود زده بودم تو دنده میذاشتم و میزدم به چاك. روزنامه فروشیه از دكش اومده بود بیرون. انگار داره پرتاب موشك به كره مریخو نیگا میكنه. با سر به زنه اشاره كردم. از اونور خیابون اومد این ور خیابون. داشتم سكته میكردم. اصلا نمی تونستم رانندگی كنم. زیر نگاه ملت فضول و شهید پرور داشتم خفه میشدم. اومد وایساد كنار خیابون. معطلش نكردم زدم تو دنده و رفتم جلوش. شیشه رو دادم پایین.
- بیا بالا دیگه
- خونت كجاست؟
اه اه عجب صدای كیریی داشت. لهجه ای داشت كه تا اون موقع نشنیده بودم . چاره نداشتم. اینجا بیابون بود و اون هم لنگه كفش.
- همینجا .اكباتانه زیاد دور نیست.
درو باز كرد و اومد نشست كنارم. تا اون داشت می نشست یه نیگاهی به اطراف انداختم. تا اون موقع جرات نگاه كردن نداشتم. حالا همه نیششون باز شده بود. حس كردم انگار دارند به یه قهرمان ملی نیگا میكنند. انگار رستم بودم و از هفت خان گذشته بودم. هنوز نیگاش نكرده بودم كه زدم تو دنده و راه افتادم. زود از مهلكه فرار كردم.فكر میكردم تموم ماشینا دارند منو تعقیب میكنند. به میدون نور كه رسیدم زود پیچیدم پایین. اتوبان گشاد میشد و بزرگ بود .هیشكی توش نبود. پامو گذاشتم رو گاز و رفتم. سرعتم تو سرازیری به 80 كیلومتر میرسید. تو آینه نیگاه كردم هیشكی پشت سرم نبود. اینقدر تند میودم كه جنده خانم هم از ترس دستشو گذاشت رو داشبورد ماشین. پشت چراغ قرمز بلوار فردوس وایسادم. تازه فرصت نگاه كردن پیدا كرده بودم. چادرش اینقدر كثیف بود كه نگو. خوب كه دقت كردم دیدم خودش از چادرش بدتره. حالم داشت بهم میخورد. دستاش زبر و خشن بود. پشت دستش رو استخون انگشتاش پینه بسته بود. یه نگاهی با لبخند بهم زد. دلم داشت بهم میخورد. با خودم فكر كردم كه اون مغازه دارها هم حتما داشتند به من میخندیدند كه عجب كس كپكی را بلند كرده بودم.
- اسمت چیه؟
- منیژه
- بچه كجایی؟
- تو چیكار به جاش داری.
ترجیح دادم باهاش حرف نزنم. وقتی حرف میزد از صداش حالم بهم میخورد. وقتی هم می خندید دندوناش میرخت بیرون. معلوم بود كه صد سالی میشه مسواك نزده.
- من گشنمه برام یه چیزی بگیر.
كس كش بذار برسیم بعد. هنوز یه چهارراه اونورتر نرفتیم تیغ زدنو شروع كرده.
- چی میخوری؟
- ساندویچ نباشه هرچی میخواد باشه.
پیچیدم تو بلوار فردوس تا واسه شازده خانم یه چیزی بخرم.
- آخه الان اول صبحه هنوز غذاخوریها باز نكردند . یكی دو ساعت تا ظهر مونده.
- پیتزاهم خریدی ایراد نداره.
سگ خور . اینم یه پیتزا. اون همه پیتزا به اون دخترای كس قشنگ چس دادم ، اینم روش.
جلوی یه مغازه پیتزا فروشی نیگر داشتم. رفتم تو مغازه. یكی داشت كف مغازه رو می شست.
- دو تا پیتزا مخصوص میخوام.
- الان غذا نداریم
- حالا نمیشه یه كاریش بكنید.
- مسئله اون نیست. ما كه از پول بدمون نمیاد. تنورمون خاموشه باید داغ بشه طول میكشه تازه الانم زوده فقط شما اومدید. كسه دیگه ای كه نیست.
- حالا تو فر بذاری نمیشه؟
كس كش انگار مفتی میخوام.جاروشو گذاشت كنار و رفت طرف آشپزخونش.
- ممد؟ ممد می تونی دو تا پیتزا مخصوص بذاری؟
- الان؟
- آره یه مشتری اومده . تو فر بذار ایراد نداره.
ممد آقا اومد پشت پخچالی كه جلوی در آشپزخونه بود. چه می دونم لابد میخواست ببینه كدوم كس خلی ساعت نه و نیم صبح پیتزا می خواد.
- سلام .دستت درد نكنه دو تا پیتزا مخصوص بذار ما ببریم.
- نوشابه هم میخوای؟
انگار مشكل نوشابه بود.
- آره یه دونه از این خانواده ها میبرم.
- یه ربع بیست دقیقه ای طول میكشه ها
- ایراد نداره. دستت درد نكنه
پولشو بهش دادم و اومدم تو ماشین تا اونجا منتظر بشم. مثه گرگ گرسنه به شكاری كه كرده بودم نگاه میكردم. حداقل 25 سال و داشت. خدا می دونه چقدر تا حالا كس داده بود. خوب شد كه كاندوم گرفته بودم.
- چی شد؟
- الان حاضر میشه.
از اینكه من بی پروا بهش نگاه میكردم خجالت میكشید. به نظر آدم مظلومی میود. اصلا بهش نمیومد اهل دستور دادن باشه.بیشتر بهش آدم تو سری خوری میومد. وقتی قیافه میگرفت صورتش مسخره میشد. زود میفهمیدی كه داره فیلم بازی میكنه.
- چند سالته منیژه خانم؟
- بیست و سه
- اصلا بهت نمیاد. جوونتر میزنی
یه لبخندی زد و شروع كرد به شكوندن قلنج انگشتای دستش. اصلا بگی یه ذره لطافت داشت، نداشت. چاره ای نبود. دیگه راه برگشت نداشتم. اگه می خواستم این دست و اون دست كنم دیر میشد و دیگه از كس خبری نبود.
پیتزارو گرفتم و به طرف خونه راه افتادیم. ماشینو پارك كردم و با منیژه از ماشین پیاده شدم.
- تو روتو سفت بگیر.
همین كارو كرد. نمی دونستم اگه یه نفر بهمون گیر بده چی بگم؟ حاضر بودم بگم این جندس و پاش وایسم و تاوان پس بدم ولی دروغی نگم كه این زنمه. جلوی ورودی نگهبان وایساده بود و مارو نیگا كرد. سلام كردم و رد شدم. چیزی نگفت. نمی دونم شاید حدسهایی میزد ولی ...
به هر صورت با آسانسور رفتیم بالا. تو راهرو پرنده پر نمیزد. بهترین ساعت بود. همه اونایی كه باید از خونه میرفتند بیرون،‌رفته بودند. كلید انداختم به در و رفتیم تو.
تو آپارتمان هیچی نبود. كفش موكت بود و لاغیر. یكی از پنجره ها رو روزنامه چسبونده بودم. خیلی تاریك شده بود ولی برای كس كردن خوب بود. منیژه خودش رفت و تمام خونه رو سرك كشید. منم رفتم تو آشپزخونه و چیزایی رو كه خریده بودم گذاشتم رو كابینت.
- اینجا چرا اینجوریه؟ هیچی نداری كه
اوه چقدر بد. شازده خانم شرمنده كه خونه خالیه.
- می خواییم اینجارو اجاره بدیم.
- چند اجاره میدی؟
- چطور؟
- من اجارش میكنم
به به لابد منم میشم صاب جنده خونه. باید بیام و دم در میز بذارم و ژتون بفروشم هان؟
- اجاره شده. یه ماه هم پول دادند. منتها هنوز نیومدند توش.
- بیا غذاتو بخور سرد میشه دیگه.
چادرشو از سرش در اورد و مانتوشم باز كرد. رفت و نشست كنار دیوار اتاق. یه جعبه پیتزا بهش دادم. خودمم اومدم و نشستم روبروش. دو تا لیوان یه بار مصرف رو كه گرفته بودم پر نوشابه كردم. دامن پوشیده بود. پاهاشو تو سینش جمع كرده بود و كف پاشو گذاشته بود زمین. جعبه پیتزارو گذاشت رو زاونوهاش و با دست دیگه از توش پیتزا بر میداشت. منم رفتم و به دیوار روبرو تكیه دادم. اصلا میل نداشتم. ولی برای همراهی با اون شروع كردم به خوردن. مثل گاو میخورد. انگار از قحطی در رفته. با خودم فكر كردم گناه كس كردنم با سیر كردن شكم گرسنه این جنده خانم پاك میشه. بهش نیگاه میكردم و خوردنشو تماشا میكردم. معلوم بود كه گشنشه. بیچاره راست میگفت. دید كه من دارم بهش نیگاه میكنم. یه لبخند مرموزانه ای زد
- دستت درد نكنه خوشمزه اس
دامن پاش بود. پر دامنشو گرفت و اورد بالا و انداخت رو شكمش. پاهای سفید و خوشگلش مشخص شد. عجب تیكه ای بود. ته روناش یه تیكه كس پشمالو دیده میشد. اصلا شورت پاش نبود.بدون نگاه به من غذاشو میخورد. هیكل خوشگلی داشت. پاهاش عضله ای بودند. ولی یه ذره سلیقه و لطافت نداشت. شاید خیلی زنها آرزوی داشتن همچین هیكلی رو داشته باشند. ولی حیف كه تمیز نبود. اصلا دیگه نمی تونستم پیتزا بخورم. رفتم نشستم كنارش
- من تازه صبحونه خوردم بیا مال منم بخور.
فقط دو سه تا تیكه ازش خورده بودم. پاهاشو دراز كرد. دامنش هنوز بالا بود. اما روی كسشو گرفته بود. دسمتمو بردم لای دامنش. روناشو بهم چسبوند و با پشت دستی كه پیتزاشو گرفته بود ، دستمو رد كرد
- نكن
- بذار فقط نیگاش كنم. دست نمیزنم
دستشو كشید كنار. دامنشو زدم بالا. بوی عرقی میداد كه نگو و نپرس. راستی راستی حالم داشت بهم میخورد. چطوری می تونستم اینو بكنم. منو بگو كه صبح زود رفته بودم حموم و مثلا خودمو واسه یه خانم شیك و تر و تمیز آماده كرده بودم. پشمای سیاه كسش نمی ذاشت آدم چیزی ببینه. ولی پاهای خوشگلی داشت. یه دونه مو روشون نبود. جوراباش تا زیر زانوهاش بالا اومده بودند. كف جورابش سوراخ شده بود. زردی پاشنه پاش معلوم بود.
- آخرین بار كی رفتی حموم؟
- چطور؟
- می خوای اینجا با هم بریم حموم؟ تا حالا تو وان حموم نشستی؟
- نه من حموم نمی خوام برم
عجب هپلیی بود. پیتزاهای منم خورد. تا حالا ندیده بودم دختر یا زنی بتونه یكی و نصفی پیتزا بخوره. همیشه با هركی می رفتم بیرون پیتزاهای اضافی اونا رو هم من می خوردم. وقتی غذاش تموم شد. واسه خودش نوشابه میریخت و می خورد.
یه آروغی زد كه صداش داشت سقفو میاورد پایین. اه اه حالم داشت بهم میخورد. حیف كیر كه بره تو كس این زن. اصلا بگی یه ذره جاذبه داشته باشه. اگه همونجا وسط اتاق میرید تعجب نمیكردم.
- پاشو باهم میریم حموم. هم اینكه با هم حال میكنیم،‌ هم اینكه تمیز میشی. خیلی كثیفی. بالاخره اینجا نری باید یه جای دیگه بری.
- آب داغه؟
- آره بابا اینجا همیشه اب داغه.
بردمش دم در حموم و توی حموم و بهش نشون دادم تا بلكی تشویق بشه.
- منكه اینجا لباس ندارم .
- ایراد نداره با لباس كه نمی خوای بری تو آب.
شروع كردم به لخت شدن. وایساده بود و منو نیگا میكرد.
- من نمیام اگه میخوای بری تو برو من منتظر میمونم.
- چی چی رو من نمیام؟ می برمت
رفتم تو حموم و شیر آب و باز كردم تا وان پر بشه.
- بابا همش پنج دقیقه میریم توش.
رفتم طرفش و دامنشو كشیدم پایین. مقاومتی نكرد. دامنش كشی بود راحت در میومد. جورابشم خودش در اورد. یه بلوز هم بیشتر تنش نبود. كرست هم نداشت.زیر بغلش پشم داشت به چه اندازه . از پشم كسش بلند تر.به عمرش به خودش تیغ نزده بود. وان كه تا نصفه اب شد اوردمش تو حموم. خودمم هم لخت لخت شدم. كیرم اصلا از جاش تكون نخورده بود. بدنش سفید سفید بود ولی بو میداد. سینه هاش بزرگ بودند. وقتی بهشون دست زدم و چلوندمشون باز دستمو رد كرد. بردمش تو وان. همونطوری وایساده بود و منو نیگا میكرد. تو اون خونه هیچی نداشتیم جز یه صابون دستشویی با یه حوله دست.
- بشین دیگه
تا نشست دوشو باز كردم و سرشو آوردم زیرش. تازه انگار خوشش اومده بود. چیزی نمی گفت. سرشو گرفت زیر دوش. و خودش موهاشو زیر دوش خیس كرد و دست می مالید. چشماشو بسته بود و رو صورتش دست میكشید. صابونو آوردمو و شروع كردم به شستن موهاش.
- بده خودم
صابونو دادم بهش. من هنوز بیرون از وان بودم. اگه خیس میشدم چیزی نداشتم كه خودمو خشك كنم.وقتی سرشو صابونی كرد صابونو داد من. شروع كرد به مشت و مال دادن موهاش. منم شروع كردم به صابونی كردن بدنش. سینه هاش زیر دستمام سر میخورد. نوكش برجسته شده بود. این دفعه دیگه چیزی نمی گفت. خیلی دلم می خواست از جاش بلند شه و كسشو براش بشورم. سرشو كه شست از جاش بلند شد. صابونو ازم گرفت و دوبار شروع كرد از بالا خودشو صابونی كردن. دلم می خواست باهاش برم تو وان و باهاش ور برم. خیلی راحت پاهاشو باز كرد و صابونو لای كسشم مالید. بعد یه پاشو گذاشت لبه وان و تا پایین صابونیش كرد بعد اونیكی پاشو گذاشت. بوی عطر صابون تو حموم پیچیده بود. بدنش لیز شده بود. دستمو بردم لای پاهاش چیزی نگفت. صابون كردن بدنش تموم شده بود فقط منتظر بود من دستمو از لای كسش در بیارم. پشماش كه خیس شده بودند تازه لبای كسشو میشد دید. همه چیزش عالی بود فقط جذاب نبود. یعنی كثیف بود و پشمالو.
حموم كردنش تموم شد. چیزی برای خشك كردنش نداشتم. یه حوله دست بود. اونو دادم موهاشو خشك كنه. چیز دیگه ای نداشتم. با زیر پوش خودم هم تنش خشك كردم. تقریبا خشك شده بود ولی به موهاشو كه دست میزدی هنوز نم داشت. چاره ای نبود. سشوار كه نداشتیم. از تو كیفش یه بورس در اورد. بورس كه چه عرض كنم. یكی در میان شونه هاش افتاده بود. خوشگل شده بود. همونطوری كه جلوی آینه دستشویی وایساده بود و بورس تو موهاش گیر كرده بود از پشت بغلش كردم. موهاش بوی صابون دسشویی میداد. خیلی بهتر شده بود. موهای زیر بغلش زیاد بودند ولی قابل تحمل بودند. سینه هاشو می مالوندم. چیزی نمی گفت. به كارش ادامه میداد. موهایی رو كه تو بورسش گیر كرده بودند یكی یكی از توش می كشید بیرون. كیرمو لای لپای كونش فشار می دادم. هیچی نمی گفت. كم كم سینه هاش سفت تر شدند. نوكش كه خیلی وقت بود سیخ شده بود. بدنش داغ بود. وقتی گردنشو بوس میكردم دست از بورس كشیدن بر میداشت. بورسو گذاشت لب كاسه دستشویی و خودش دستامو از دور كمرش باز كرد و برگشت طرفم. لباشو گذاشت روی لبام. به زور زبونشو هل داد تو دهنم. حالا كه نمی خواستم از این یكی لب بگیرم خودش به زور ازم لب میگیره. دستاشو دور گردنم انداخته بود و سفت فشارم میداد. دستمو از پشت بردم روی كونش و چنگ زدم. با نوك ناخنم به پشت كمرش كشیدم. اونم همین كارو كرد. دیگه واسم مهم نبود كه دندوناش زرده یا اینكه گوشه لبش تب خال زده. اصلا به این چیزا اهمیت نمی دادم. خوشمزه ترین لب و دهن و داشت. ولم نمی كرد. دستمو اوردم جلو و سینشو گرفتم. همین باعث شد كه لبامون از هم جدا بشه. نگاهی به دستم انداخت. سینشو چنگ زدم و نوك سینشو لای دو تا انگشتم گرفتم و فشار دادم. زبونشو از دهنش در اورد و سیخ كرد رو به من. منم همین كارو كردم. خیلی با احساس و آروم نوك زبونهامونو به هم می مالیدیم. یهو مثل وحشی ها هجوم اورد و زبون منو گرفت و كرد تو دهنش. خیلی حال می داد. كیرمو تو شكمش فرو میكردم. شده بود به اندازه یه دسته تبر. دست انداختم و یه پاشو اوردم بالا. پاشو دور زانوم حلقه كرد. از پشت دست انداختم كونشو گرفتم و چنگ زدم. بعدش با نوك ناخنم روی كونش دایره میكشیدم. از خودش صدا در میورد. حس میكردم اون بیشتر از من داره حال میكنه. اصلا هیچ جنده ای اینجوری كار نمیكرد.
- بریم تو اتاق بسه دیگه
دستشو از دور گردنم باز كرد. یه نیگاهی به كیرم انداخت. قرمز قرمز شده بود. پوزخندی زد و دستشو دور كیرم حلقه زد. سر كیرمو فشار میداد. خیلی حال میداد. اصلا نمی تونستم از جام تكون بخورم. اون یكی دستشو اورد و برد زیر خایه هام. خایه هامو گرفت تو مشتش. دستش گرم گرم بود. خیلی حال میداد. رو زانو نشست و كیرمو كرد تو دهنش. قبلا موقع لب گرفتن گرمای دهنشو حس كرده بودم. اما حس كردن گرمای دهنش با كیرم یه چیز دیگه بود. داشتم دیونه میشدم. همونطوری كه ساك میزد دستاشو از دور كیرم برداشت و شروع كرد با نوك انگشتاش روی پاهام خط كشیدن. دیگه تحملم تموم شد. زود كیرمو از دهنش كشیدم بیرون و زود رفتم سر كاسه دستشویی. آبم با فشار پاشید بیرون. موقع اومدنش چشمامو بستم. وقتی چشمامو باز كردم دیدم دیوار روبرو و شیر اب ، آب كیری شدند. همه جا ریخته بود جز تو كاسه دستشویی. شیر ابو باز كردم و همه جارو شستم. برگشتم دیدم منیژه نیست. رفتم تو اتاق دیدم نشسته و تكیه داده به دیوار و داره سیگار میكشه. اونطوری كه چمباته زد بود میشد راحت لبای كسشو دید. چوچولش گنده بود و زده بود بیرون. كسش از هم باز شده بود. چند تیكه گوشت اضافی ازش زده بیرون انگار نارنجك تو كسش تركیده بود. رفتم نشستم كنارش. دستمو از بالا بردم رو كسش. خودش كاملا پهن زمین شد و پاهاشو از هم باز كرد. كسش خیس بود. انگشتمو بالا و پایین میبردم. دستم خیس و لزج بود. انگار خیالیش نبود. نه حرفی میزد و نه عكس العملی از خودش نشون میداد. فقط سیگارشو میكشید. جرات كردم و یه انگشتمو تو كسش فرو كردم. شروع كردم یواش یواش تكون دادن.
- تند تر
چه عجب! بالاخره یه چیزی گفت تكلیف مارو روشن كرد. به كارم ادامه دادم. اما هیچ عكس العملی تو صورت منیژه نمی دیدم. زل زده بود و به انگشتم نیگا میكرد. با هر بار فرو كردن من ، انگشتم تو جنگل پشم كس غیب میشد. سیگارش تموم شد. دستشو اورد و كیرمو گرفت تو دستش.
     

#350 | Posted: 29 Jun 2011 05:55
- دوباره بلند شده ؟
چیزی نگفتم و به كارم ادامه دادم.
- بیا بكن توش. بسه دیگه.
از جام بلند شدم.
- بذار برم یه شاش بكنم.
رفتم دستشویی. دستمو نگاه كردم. خیس بود و چسبناك. چند تا دونه پشم هم به دستم چسبیده بود. دستم و شستم و یه شاش حسابی هم كردم. وقتی برگشتم دیدم منیژه چادرشو كف اتاق پهن كرده و منتظره منه. از تو جیب شلوارم یه كاندوم در اوردم.
- من تمیزم به خدا
- می دونم ولی میترسم حاملت كنم
هرچی زور زدم نتونستم با دندون جلد روی كاندمو پاره كنم. دستشو دراز كرد و كاندوم ازم گرفت. خیلی آروم و ماهرانه با دست پارش كرد. رفتم جلوش سیخ وایسادم. كیرمو گرفت تو دستشو شروع كرد به مالیدن. كیرمو مثل دستگاه فشار خون گرفته بود تو دستشو و هی تلمبه میزد. دستش گرم بود. قالب كیرم بود اصلا انگار دستشو واسه كیر گرفتن آفریده بودند.كیرم سیخ شده بود ولی نه به اون اندازه كه بشه روش كاندوم كشید. دوباره كیرمو كرد تو دهنش. آخ چه حالی میداد. با زبونش با كیرم بازی میكرد. یهو خیلی یواش دندوناشو رو كیرم كشید. دیگه حسابی سیخ شده بودم. كاندوم و راحت رو كیرم كشید. خودش خوابید رو زمین و مانتوشم مچاله كرد و گذاشت زیر سرش. پاهاش و از هم باز كرده بود. هیچی معلوم نبود. فقط وقتی پاهاشو تو سینش خم كرد میشد سوراخ كونشو دید. فكر كنم اون تیكه دچار ریزش مو شده بود. بهر حال جلوش قرار گرفتم و كیرم گذاشتم لای لبای كسش. خودش با دستش لبای كسشو از هم باز كرد. سر كیرمو یواش فرو كردم تو كسش. رفتم و روش خوابیدم. دستامو بردم زیر بدنش و بغلش كردم. زمین سفت بود. آرنجم درد میگرفت. كس كردنمون هم مثل بقیه چیزامو با حداقل امكانات انجام میشد. كسش خیلی تنگ بود. اصلا بهش نمیومد. با اون كسی كه من دیده بودم حس میكردم باید گشاد باشه ولی نبود. پاهاشو انداخت دور كمرم. دستاشو گذاشت پشتم و منو به سمت خودش فشار میداد. اینقدر پاهاشو سفت كرده بود كه نمی تونستم تكون بخورم. اصلا جلو و عقب كردن سخت شده بود. بهر زحمتی بود شروع كردم به كردن. وقتی فرو میكردم اونم با دست و پاش منو بیشتر به سمت خودش فشار میداد. كیرم اینقدر گنده شده بود كه فكر كنم تا زیر معدش هم میرفت. خیلی حال میكردم ولی اصلا از آب كیر خبری نبود. خیس عرق شده بودم. به زور دهنمو به طرف خودش كج كرد و لباشو گذاشت رو لبم. زبونشو دوباره فرو كرد تو دهنم. اصلا برام این همه كار بطور همزمان و موازی امكان نداشت. دست از كردن كشیدم. كیرمو تا ته تو كسش فرو كردم و شروع كردم لب گرفتن.خودش لبشو از لبم جدا كرد.دوباره شروع كردم به كردن.
- بیا جامونو عوض كنیم.
دیگه صداش برام عادی شده بود. بهترین صدای دنیا بود. كیرمو از كسش كشیدم بیرون. خیس خیس بود. كاندوم دور كیرم برق میزد. مونده بودم كدوم به حالت باید ادامه بدم كه دیدم بلند شد.
- بخواب دیگه
دراز كشیدم. اومد بالای كیرم و با دستش كیرمو گرفت و سیخ نگهش داشت. بعدش مثل كامیونی كه میخواد بارشو خالی كنه یواش یواش عقب اومد و كسشو گذاشت رو كیرم و یواش نشست روش. همینطور كه كیرم تو كسش میرفت. چشماشو می بست و دندوناشو بهم نشون میداد. دستمو انداختم رو كونشو شروع كردم به بالا و پایین كردنش. اصلا دلش نمی خواست از جاش بلند بشه. دوست داشت همونطوری كیرم تو كسش باشه و هی خوشو تكون تكون بده و عقب جلو كنه. كیرم داشت تو كسش میشكست. دستمو بردمو با نوك انگشتم درز كونشو پیدا كردم و یواش یواش انگشتمو فرو كردم. انگار قلقلكش اومده باشه. چشماشو باز كرد و دستمو از در كونش هل داد عقب.
- پاشو سگی بكنمت.
- الان. یه خرده دیگه
دوباره همون كارهای قبلی رو تكرار كرد اصلا نمی ذاشت من حال كنم. نوك كیرمو تو كسش به یه جایی میمالوند یا شاید هم با نوك كیرم تو كسشو میخاروند.
وضعیتو تغییر دادیم و به روش سگی قرار گرفتیم. كیرمو كه تو كسش فرو كردم دیگه رحم نكردم. شروع كردم به كردن. خیلی حال میداد ولی آبم نمیومد. با دستم لپهای كونشو گرفته بودم و عقب جلو میكردم. وقتی بدنهامون به هم میخورد كونش میلرزید و چلپی صدا میداد. با دستم لپهای كونشو از هم باز كردم. سوراخ كونش معلوم بود. قرمز رنگ بود. مثل كون میمون. با دیدن سوراخ كونش بیشتر تحریك میشدم. مانتوشو كه قبلا بعنوان متكا ازش استفاده كرده بود اونجا بود و تو مشتش گرفته بود. چنگ زده بود بهش. معلوم بود كه خیلی داره حال میكنه. چشمامو بسته بودم و هیچی حالیم نبود. نفسم داشت بند میومدو تمام حواسمو داده بودم به منیژه. فقط منیژه و كس منیژه.
- پس چی شد؟
چشمامو باز كردم دیدم مشت دستاشو باز كرده. سرشو به طرف من برگردونده بود.
- داره میاد
به كون منیژه نگاه كردم و بعدش چشمامو بستم. دیگه هیچی نفهمیدم.
وقتی كیرمو از تو كس منیژه كشیدم بیرون. دیدم به اندازه دو قطره ازم اب اومده. فكر میكردم الان به اندازه یه گالن بیست لیتری میاد ولی.... منیژه پاشد و رفت طرف دستشویی.
- خودمو كجا بشورم؟
توالت آپارتمان فرنگی بود. و البته دستمال كاغذی هم نداشتیم. ای كاش از تو ماشین اورده بودم.
- برو تو وان و با دوش دستی خودتو بشور.
من اومدم تو دستشویی دیدم نشسته كف وان و با دوش داره كسشو میشوره. از جاش بلند شد با زیر پوش من خشكش كرد. دیگه این زیر پوش واس من زیرپوش نمیشد.ازش گرفتم و كاندومم لای زیر پوشم در اوردم.
دوتایی تو اتاق نشسته بودیم. هنوز ته شیشه نوشابه بود. نصفش كردم و برای خودم و اون ریختم.
- من چقدر باید بهت بدم؟
- هرچی دوست داری
- من از این جمله بدم میاد. بگو تا بهت بدم.
- منو غذا بده و یه جاهم نگهم دار پول نمی خواد بدی.
- من جا ندارم. این خونه هم دو سه روز دیگه توش میشینند.
- كسی نداری منو ببری پیشش؟
- تو مگه خونه و زندگی نداری؟
- نه از دست شوهر و مادر شوهرم فرار كردم اومدم تهران
دختر فراری شنیده بودیم اما زن فراری نه.
- وایسا زنگ بزنم.
زنگ زدم و به یكی از بچه ها گفتم. خودمون هم از خونه زدیم بیرون. هنوز نیم ساعت نگذشته بود كه بچه ها بهم زنگ زدند. جریان و براشون گفتم. و باهاشون قرار گذاشتم و منیژه رو دادم بهشون.
منیژه تقریبا دو هفته پیش بچه ها بود. كسی نبود كه منیژه رو نكرده باشه. خودمم یه بار دیگه رفتم و كردمش. اما اینبار كلی فرق كرده بود. هم آرایش كرده بود و خوشگل شده بود هم پشماشو زده بود.
     
صفحه  صفحه 35 از 49:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  48  49  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.