| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 35 از 36:  « پیشین  1  ...  33  34  35  36  پسین »  
#341 | Posted: 1 Sep 2014 17:50

فریبا

با اسم من اشنا هستید من ایدین هستم 30 ساله ساکن تهران اتفاقی که در سال 84 در مغازه من افتاد میخواو براتون تعریف کنم .
من مغازه کامپیوتر فروشی دارم و سیستم به علاوه آهنگ های مجاز و غیر مجاز توی مغازه رایت میکنم و میدم به مشترهایی مخصوص خودم توی محله ما خانواده ای می نشستن که دختری حدودا 18 یا 19 ساله بسیار خوشگلی داشتن که به هیچ یک از بچه ها رو نمی داد و همیشه بیرون محله هر کاری داشت انجام می داد از گذر روزگار این دختر خانم راهش درون مغازه ما وا شد و بنده شدم متعمد یان خانم و هر کاری داشت از قبیل آهنگ های جدید و کامپیوتر به من میگفت و بنده هم مثل بچه ادم انجام می دادم و خانم به چشم مشتری خوب نگاه می کردم یک روز که حدودا ساعت های 2 بعدازظهر که سگ تو محله پرسه نمی زد و کاملا خلوت بود و من هم توی مغازه خوابم گرفته بود دیدم این دختر خانم وارد مغازه شد من سریع دست و پام جمع کردم و گفتم بفرمایید که با خنده بسیار زیبا به من گفت راحت باشید ایدین خان من گفتم یادم نمی یاد من اسم خودمو به تو گفته باشم گفت باهوش همه دخترهای محل ایدین خان خوب می شناسن منم گفتم خوبه ، گفتم ببخشید شما کی باشید گفت اسم من ازیتاست گفتم خوشبختم ازیتا خانم میشه بگید چه اری دارید گفت آهنگ جدید میخوام جشن تولد داریم گفتم چشم میزنم شروع کردم انتخاب آهنگ جدید و شاد برای رقص فارسی آذری کردی عربی ازیتا داشت وسایل مغازه رو نگاه میکرد و من به ازیتا بعد از 20 دقیقه سی دی شادی اماده کردم و دادم به آزیتا خوشحال بود و می گفت امروز روز خوبی می شه گفتم چطور مگه خبری است گفت اره میخوام دو سه نفره بسوزنم تو کمکم کردی از تو ممنون هستم من چیزی نگفتم برگشت گفت راستی امشب وقت دارید منم گفتم تا چی باشه ازیتا گفت جشن تولد می یایی منم گفتم شاید تا شب وقت بسیاره و ازیتا رفت حدودا ساعت 8 شب بود تلفن زنگ زد برداشتم دیدم صدای از پشت تلفن میگه ببخشید اقا ایدین هست گفتم بفرمایید خودم هستم من دختر خاله ازیتا هستم میشه یک لطفی به من بکنی منم سریع خواهش میکنم امر بفرمایید خانم ؟ گفت من فریبا هستم فریبا خانم گفت میشه 7 8 سی دی اهنگ برای من بیاری ازیتا گفت قرار شما هم به مهمانی امشب بیایی لطف میکنی من گفتم : ایشون گفت بیا ولی من هنوز تصمیم نگرفتم در ثانی از قدیم میگن در دیزی باز حیای گربه کجاست من به چه مناسبتی بیام اونجا بگم کی هستم گفت تو بیا اون با من گفتم حلا ببینم چی میشه بعد خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت تو دلم گفتم چیکار کنم برم نرم اخر تصمیم گرفتم برم سی دی های فریبا رو رایت کردم رفتم خونه ازیتا وارد شدم دیدم مهمانی کجاست جشن تولد کیلوئی چنده مثل پارتی می مونه وارد که شدم اقایی امد جلو و گفت شما من گفتیم ایدین ... هستم نمیدونستم چی دیگه بگم که دیدم زنی تقریبا 36 ساله خیلی خوشگل امد جلو و گفت ایدین خان گفتم بله بفرمایید شما گفت من فریبا هستم دیدم واقعا خوشگله با فریبا رفتم تو همه تقریبا یک جواری با پایه امده بودم به غیر از من رفتیم جلو با چند نفر که فریبا با اونها اشنا بود معرفی کرد یخ من تقریبا باز شده بود ولی باز گوشه ی ایستاده بودم و ناظر کارها و رفت و امد ها بودم در این حین ازیتا رو دیدم که خیلی با یک لباس تقریبا سکسی که خیلی هم بهش می امد طرف من امد و دو سه نفر هم باهاش هستن گفت ایدین خان خوش امدید بفرمایید با دوستام اشنا بشید مونا دختر ناز و نی قلمی بود سونیا دختر چاق و قل کوتاه و پریسا دختر خوشگل و تو دل برو همگی سلام دادن و من جواب محبت آنها رو دادم و رفتن من موندم با ازیتا من گیج شده بودم تا حالا در چنین محیطی قرار نگرفته بودم تقریبا بدون امادگی قبلی در چنین موضعی گیر کرده بودم آزیتا گفت فریبا رو دیدی گفتم بله اون منو اورد تو و ناپدید شد گفت مواظبش باش خیلی عوضی و ازیتا هم رفت من رفتم طرف مبل نشستم همه مشغول کاری بودن یکی در حال رقص دیگری در حال مشروب خوردن یکی در حال صحبت کردن مثل اینکه من واقعا اونجا اضافه بودم اخه هیچکس به من کاری نداشت رفتم برای خودم کمی مشروب ریختم و به سلامتی مهمون بدون یار خوردم دومی رو به سلامتی مهمون بدون ملاقاتی خوردم سومی به سلامتی کیرم که اینقدر خوشگل اینجا بودن اون بدون نصیب مونده بود خوردم کم کم گرم شدم فریبا رو دیدم امد پیش من و گفت خوب سی دی های من کجاست منم دیگه داغ کرده بودم و زیر چشمی گفتم مگه منو فقط به خاطر سی دی ها خواسته بودید فریبا گفت من اره ولی ازیتا نمیدونم گفتم باشه سی دی تو مغازه اینجا سی دی ندارم البته اورده بودم ولی نمیخواستم بدم دید ناراحت هستم گفت چی دمق هستی گفتم به خودم رابط داره باشه هر جور که راحت هستی منم گفتم تنهایی فکر میکنی ادم راحت باشه اینجا خندید و گفت اخ بمیرم تو تنها بودی اینجا امد پیش من گفت کی رو در نظر گرفتی بگم بیات پیش تو تنها نباشی من با پروی هر چه تمامتر گفتم کی از خودت بهتر گفت واقعا چشات منو گرفته گفتم بله دوست دارم با تو باشم گفت کمی صبر کن الان می یام رفت تو دلم گفتم الان که بریزن روم و کتکم بزنن ولی چند دقیقه دیگه با ازیتا امد و گفت اقا ایدین تو چشاش منو گرفته چرا ؟ ازیتا ارم امد گفت ایدین از اینجا برو برات دردسر درست میکنه منم که مست بودم گفتم غلط میکنه فریبا امد جلو گفت حالتو می گیرم گفتم حال من تو کمر چطوری میخواهی بگیری گفت معلوم می شه دیگه واقعا حوصله نداشتم میخواستم برم طرف در دیدم یکی به من اشاره میکنه برو توی اون اطاق من واقعا برای اولین بار بود که سیاه مست شده بودم رفتم داخل اتاق دیدم بله فریبا خانم داره با تلفن صحبت میکنه مثل اینکه به کسی می گفت بیا اینحا باهات کار دارم میخوام حال یکی رو بگیری (فریبا مطلقه بود) من گوشی رو ازش گرفتم و قطع کردم با دیدن من توی اونجا جا خورده بود بهش گفتم خوب کی به کی منو کی قراره بزنه چند تا هستن فریبا که فهمیده بود چه گافی داده به من گفت کی گفته با تو کار دارن منم گفتم خدا می دونه میخواست از در بره بیرون من از پشت چسبیدم بهش فریبا دختری تقریبا 178 متر قد و وزن حدودا 60 کیلوئی و تن و بدن کاملا پری داشت وقتی که از پشت چسبیدم دیدم داره تقلا میکنه خودشو ازاد کنه گفتم فریبا جون داد بزن بیان کمکت چون راست کردم بکنم تو کست فریبا گفت خفه شو با این حرف جری تر شدم هولش دادم طرف میز دستاش روی میز بود من سریع دامن کوتاهی که داشت دادم بالا با یک شورت خوشگل قرمز رنگ که همه جای کس و کونش معلوم میکرد نمایان شد به ارومی داد زد عوضی الان یکی میاد من گفتم بذار کارم تمام بشه من برم وگرنه بدتر هم می کنم دستمم انداختم توی شورتش دیدم خیسه خیسه گفتم پس تا حالا زیر کی بودی الان غیریتی شدی مادر جنده گفت خفه شو من دیگه حرفی نزدم فقط شورتشو دادم پایین و کیرمو ازاد کردم گفت نه تو رو خدا نکن این کارو همه می فهمن ن گفتم عیبی نداره تا الان داشتی می دادی به من که رسید همه می فهمن دیگه هیچی نگفتم سر کیرمو گذاشتم دم کس فریبا با یک هل نسبتا قوی کیر 21 سانتی و گلفت خودمو کردم تو کس فریبا ، فذیبا دستشو کرد تو دهنش و جوری فریاد زد اگه دستش نبود هفت خونه اینور و هفت خونه انورتر می فهمیدن اینجا چه خبر منم که خیلی ریلکس تلمبه می زدم دستشو از دهنش بیرون اورد و با ماله خیلی خفیف می گفت یواش گوساله پاره شدم من گفتم زیاد حرف بزنی میکنم تو کونت تا خونتون فریاد بزنی وقتی دید من خیلی جدی این حرف زدم لال شد منم به کار خودم می رسیدم دیدم خیلی حال می ده دستم اوردم بالاتر و سینه هاشو گرفتم و فشار می دادم فریبا که دیگه داشت یواش یواش حال می کرد به قول معروف اخ اوخش بلند شده بود و به حالت شهوتی می گفت بکن چه حالی میده بکن ایدینیییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییییییی چه کیریییییییییییییییییی داریییییییییییییییی بکنننننننننننن خوبه بکننننننننننننننن ازیتاااااااااااااااااااااااااااااا کجاییییییییییییییییییییییییی ایدینننننننننننننننننننن داره منو میکننننننه هیمنجوری با صدای شهوتی حرف میزد منم تلمبه رو با فشار می زدم خیلی حال میداد من حالا حالا کار داشتم با فریبا اونم یک بار به ارگاسم رسیده بود و فریاد این عمل اعلام کرده بود برگدوندمش گفتم خسته شدم گفت چیار کنم جون چه کیرییییییییییییییییی داری حیف فقط یخورده عوضی تشریف داری منم گفتم بیا بپر روش همین کار رو. کرد کیرررر منو تنظیم کرد و فرستاد تو کسش خودش هم بالا پایین می کرد این کارو با مهارت خاصی انجام میداد ولی چه کنیم کمر من خیلی طول می کشه تا خالی بشه گفتم ایدین خسته شدم گفتم خوب من چی باید اب منو بیاری بد گفت الان یکی می یاد گفتم هماهنگ شده نترس شروع کرد به ساک زدن خیلی وارد بود مادر جنده طوری اب منو اورد که من باورم نمی شد همه اب منو خورد تا ردی باقی نمونه بعد بلند شد لباسشو مرتب کرد و گفت تو بمون من برم بعدا بیا از اتاق خارج شد منم روی صندلی نشسته بودم که دیدم ازیتا امد و گفت چرا این کارو کردی را با فریبا این کارو کردی گفتم چه کاری گفت همه فهمیدن بیرون نیا به خونت تشنه هستن از پنجره بپر تو حیاط فرار کن گفتم چرا موقع کردن فربا کسی نیومد گفت حالا بعدا بهت میگم فقط برو من یک بوس خوشگل ازش گرفتم و از خونه در رفتم حدودا دو یا سه هفته مغازه خودم نمی رفتم تا اب ها از اسیاب بی افته
     
#342 | Posted: 1 Sep 2014 18:34

سکس من و پسرخاله با دو خواهر دوقلو

.سلام من امید هستم 21 ساله از شیراز. خاطره من از اون جایی شروع میشه که من تو سال 89 خیلی حشری شده بودم یه روز داشتم دم در خونمون دید میزدم که یه دو تا دوختر گوشتی وسفید که 25 سال دیدم که خیلی مال و به نظرم اونها هم مثل من حشری بودند. چون یه طوری به من نگاه کردند که انگار دلشون سکس میخواد.

خلاصه زنگ زدم به پسر خالم و موضوع رو بهش گفتم.فرداش دوباره اونارو دیدم و به خودم جرات دادم ورفتم جلو و شماره خودم و پسر خالمو دادم اوناهم از خدا خواسته شماره رو گرفتند و بعد نیم ساعت زنگ زدند و جای قرارو مشخص کردند. منم سریع به پسر خالم زنگ زدم و اونم سریع با تویوتا کوپه ی باباش پاشد اومد دنبال من وسریع رفتیم سر قرار.جای قرار دم خونشون بود یکی از دخترا زنگ زد و گفت بیاین بالا طبقه دوم ما از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا به نظرم دخترا جنده بودن چون معلوم بود خودشون دلشون حوس سکس کرده ما هم وقتی رفتیم بالا یکی ار دخترا دم در منتظر ما وایساده بود. ها کاکو جونم برات بگه که این دختره ما رو با ناز و افاده دعوت کرد تو.من که کیرم حسابی شق کرده بود از رو شلوار مشخص بود پسر خالم حسابی ازم خندید و گفت: بیو اذیتشون کنیم وقتی وارد اتاق شدیم دو تا دخترا با شرت و کرست مشکی روی تخت آماده گایش بودند. یک دفعه پسر خالم گفت بیا کرم ریزی کنیم. گفتم مثلا چی کار گفت بیا بگیم آمادگی این کار رو نداریم. من بهشون همین حرفو زدم که با شکم خالی نمیشه سکس انجام بدی. اونا بعد از چند دقیقه فکر کردن قبول کردن و سوار ماشین شدیم و رفتیم که نهار بخوریم. توی رستوران بیشتر با هم آشنا شدیم. من اسم یکی از دخترا رو پرسیدم اون اسمش رو به من گفت اسمش صبا بود و اسم یکی دیگشون ندا بود. خلاصه وقتی نهار خوردیم رفتیم تا عصر یکم تو عفیف آباد گشتیم و بعدش رفتیم فست فود و پیتزا خوردیم. محسن پسرخالم به دخترا گفت که امشب خونه ی دوستام پارتیه و من و امید دعوت شدیم اگه شما هم دلتون خواست میتونین بیاین اونا هم از خدا خواسته همرامون اومدن پارتی.

خلاصه تا ساعت 4 صبح کس چرخ میزدیم بعدش رفتیم خونه دخترا و اونا رو رسوندیم به نظر دخترای جنده خشتشون بود و دلشون نمیخواست که امشب سکس کنن.فرداش ساعت 8 شب زنگ زدن به محسن که پاشین بیاین اون اومد دنبالم و ما رفتیم خونشون یکی از دخترا ما رو به اتاقشون دعوت کرد اونا تو اتاق جلوی ما شرت وکرست مشکی وتوری پوشیده بودن. من با شوق وذوق لباسامو در آوردم و محسن هم داشت ازم میخندید.محسن وصبا رفتن توی سالن و من و ندا شروع کردیم به سکس. اول من اونو رو تخت خوابوندم بعدش از لباش شروع کردم و یک لب حسابی و آبدار ازش گرفتم بعش رفتم سراغ سینه های گوشتی و سفید وای جاتون سبز عجب سینه هایی که داشت گوشتی گوشتی بعدش شورتشو در آوردم و حسابی کسشو خوردم داشت حشری میشد که یک دفعه گفت بیا بکن تو کسم منم شورتمو در آوردم و با کیر حسابی شق کردم توی کسش از ته یک آهی بلند کشید و منم با ٌصداش حسابی حشری شدم و تند تند تلمبه میزدم یه دفعه دیدم داره آبم میاد سریع کیرمو اوردم بیرون و همه ی آبمو ریختم تو کونش وای چه حالی داد که وقتی ارضا شد وداشت آبش میریخت روی تخت حسابی حشری بودم ورفتم کیرمو گذاشتم لای سینه های بلوریش و هی براش با کیرم رو سینه هاش میمالوندم خلاصه جاتون سبز خیلی به من حال داد . و اما داستان آقا محسن ایشون هم مثل من حسابی از یک سکس مجانی لذت بردن ولی بصورتی صبا جون گاییده شد ولی به هر دو ما خیلی حال داد ولی به محسن بیشتر این بود داستان سکس من و محسن با صبا و ندا.
     
#343 | Posted: 2 Sep 2014 22:47

مال اون شدم

از همون دوران دوستیمون منو خانم طلا صدا میزد. 23 سالم بود که اتفاقی و توی جمع دوستانه با هم آشنا شدیم. از همون نگاه اول به دلم نشست. فیس مردونه ای داشت که هرکسی جذبش میشه. تقریبا هرهفته بیرون بودیم اما نهایت تماسی که با هم داشتیم گرفتن دست همدیگه بود. حدود 1سال از دوستیمون میگذشت که همراه خانواده محترمه به خواستگاری بنده اومدن. واقعا عاشقش بودم و هستم و بهترین روزها رو باهاش داشتم. دو ماه از روزهای خوش نامزدی و نامزد بازی میگذشت که برای خرید حلقه عروسی به خرید رفتیم. مادرش به همراه خواهرش به شهرستان رفته بودند و مادرم تنهایی ما رو همراهی میکرد. بعد از خرید مادرم به خانه رفت و ما هم به بهانه خرید خرده ریز از او جداشدیم. وقتی از مادرم جداشدیم یواش دم گوشم گفت حاضری؟ با تمام عشقی که داشتم بهش جواب مثبت دادم. با هم قرار گذاشته بودیم اولین سکسمون زمانی اتفاق بیوفته که هردو خاطره خوشی ازش داشته باشیم. سریع یک ماشین دربست گرفتیم و رفتیم خونشون....



عاشقانه نگاهم میکرد که گرمای لبهاش رو روی لبهام حس کردم. با دندوناش لب پایینم رو گاز میگرفت و میک میزد، منم با اینکه حرفه ای نبودم اما همراهیش میکردم. یواش یواش اومد پایین تر و شروع کرد گردنم رو خوردن. دیگه داشتم از حال ميرفتم که تاپم رو از تنم درآورد. آنچنان سینه هام رو میمالید و میخورد که نزدیک بود ارضا بشم. اومدم پایین و از روی شلوار هی کسم رو فشار میدان.... جووووووووون عاشق تحریک کردنشم.
-بمال عزیزم،بکن،بخور. همش مال خودته، صاحب اول و آخرش خودتی شورتمو شلوارم رو در آورد و شروع کرد کسم رو خوردن. میمکید و لیس میزد. داشتم جیغ میزدم و به موهاش چنگ میزدم. خونشون عایق بود و مشکلی از نظر همسایه و صدا نداشتیم. پاشد گفت خانم طلا میخوریش؟ با کمال میل قبول کردم. زیپ شلوارش رو باز کردم و آروم درآوردمش. خیلی بزرگ نبود، شاید نهایتا 15سانت باشه. مثل بچه ای که به عروسکش رسیده گرفتم توی دستم و میمالیدمش، سرش رو کردم توی دهنم که یکم از پیش آبش رفت توی دهنم اما خودمو کنترل کردم ادامه دادم.





از اینجا به بعد رو از زبون هردومون مینویسم:
-جووووووووون بخور عشقم، بخور خانمم، بخورش که قراره همین کوچولو کارت رو بسازه.... بسه عسلم پاشو که خیلی کارت دارم.
- طاها قول بده که یواش بکنی
-اگر دردت اومد بگو
- دردم اومد ادامه نده، باشه عشقم؟
- به روی جفت چشمام نمیدونستیم چیکارکنم، تمام بدنم یخ کرده بود و پاهام میلرزید.
- میخوای ادامه ندیم؟
- نه عزیزم، بالاخره خودت باید کارش رو بسازی. به پشت خوابیدم روی زمین که یک ملحفه انداخته بود، ترسیدم روی تخت بریم و خون رو تختیش رو تابلو کنه. یک کاندوم انداخت روی کیر خوش تراشش و اومدم روم
- آماده ای خانم طلا؟
- جون هرکی دوست داری فقط یواش یواش سرش رو گذاشت دم سوراخ تنگ کسم با اولین فشار احساس کردم تمام دردهای دنیا لای پای من جمع شده، خواست در بیاره که پاهام رو حلقه کردم رو کمرش.





کشید بیرون و دوباره ادامه داد، اینبار بیشتر فشار داد که اشکم اومد، لباش رو اینقدر گاز گرفتم که کبود بده بود. با یه فشار تمام کیرش رو توی کسم جا داده. اینقدر لذت داشت که دلم نمیخواست اون لحظه تموم بشه. یکم مکث کرد و آروم آروم تلمبه میزدم.
-جانم، عسلم، عشقم، بالاخره خانم خودم شدی، با هیچ چیزی عوضت نمیکنم ، کس طلای خودمی، شیره جون خودمی
-بکن طاها، تا تهش بکن، میخوام، همه کیرت رو میخوام، میخوام تا آخر دنیا ادامه بدی،.... جون آه ه ه ه ه با حرفام اینقدر تحریک شده بود که مثل دیوونه ها تلمبه میزدم. ده دقیقه ای تلمبه زد که با هم ارضا شدیم. دیگه نه من توان راه رفتن داشتم نه اون، کنار هم چند دقیقه ای خوابمون برد. چشمام رو که بازکردم دیدم داره کاندومش رو که پر خونه با دستمال برمیداره. با عشق بغلم کرد، رفتیم حموم اما توان سکس دوباره نداشتم. داستانم واقعیه، هرچند که فکرنکنم قلمم خوب باشه.
     
#344 | Posted: 2 Sep 2014 22:49

استاد باکره

سلام اسم من شاهینه.27 سال سن دارم. قدم 180 وزنم 84 کیلو. درکل بد نیستم. این داستان مربوط میشه به حدود یه سال پیش. البته از قبل ترش بگم زمانی که من دانشجو بودم یه استادخانم داشتیم مدرس ادبیات .حدود 35 سال سنش بود. خیلی لوند بود اما انگار توی زندگیش شکست عشقی خورده بود که دیگه مجرد مونده بود.و خیلی از پسرای دانشکده توی کفش یودن بودن اما محل به هیچ کدوم نمی ذاشت. البته اینم بگم منم ازش بدم نمی اومد اما چون دوس نداشتم به دید دیگران نگام کنه و خودمم یه دوس ختر داشتم و سرم جای دیگه گرم بود دوران دانشجوییم هرگز سراغش نرفتم. اما شمارشو داشتم و بخاطر کارهای کلاس گاهی باهاش درتماس بودم.



و این ماجرا گذشت و من درسم تموم شد و دفتر خدماتی برای خودم باز کردم. ولی حالا هیچ دوست دختری ندارم و تنهاهستم و یه خونه مجردی دارم. اما اصلا آدم هرزه ای نیستم. در تمام سنم کلا با 2 تا دختر بیشتر نبودم. اونم تریپ لاو بود. یه روز به صورت اتفاقی اون خانم که اسم کوچیکش آیدا بود وارد دفتر من شد و طبق معمول کارمندها داشتن کارشو راه می انداختن. که من تا دیدیمش کیرم بهم دستور داد برو طرفش و... رفتم با کلی ادب و احترام کارش رو راه انداختم و دعوتش کردم به پشت پیشخوان و ازش پذیرایی کردم. ازم احوال زندگیم رو پرسید و منم مختصرا براش توضیح دادم و ازش شماره موبایلشو گرفتم واجازه گرفتم گاهی بهش پیام بدم. همون شب چند تا پیام عاشقانه براش فرستادم اما اون فقط با یه پیام بی روح جواب داد. منم بدجوری خورد توی ذوقم و تصمیم گرفتم دیگه بهش پیام ندم تا اینکه بعد دو هفته اینبار خودش پیام دادو خلاصه منم چند تا دیگه کس شعر براش فرستادم و گفت فردا کار داره و میاد به دفتر. حالا منو میگی توی کونم شد عروسی. فردا که امد با کلی مخ زنی و خواهش تمنا ازش وعده گرفتم بیاد شام با هم بریم بیرون. مژده با توجه به خصوصیات ظاهری خودش ، از آدم تریپ شخصیتی خوشش می اومد...





منم عصرش رفتم بیرون یه دست کت و شلوار توپ خریدم و از دوستم که سانتافه داشت قرض کردم و رفتم دنبالش. بردمش باکلاس ترین رستوران شهر. کلی اون شب پام در امد. خلاصه بعدش رفتیم توی ماشین. دوتا بستنی گرفتم و توی ماشین زدیم. گفتم من کار عکاسی میکنم دوس دارم چند تا از کارامو ببینی و اونم با سختی قبول کرد. وقتی که توی راه پله از پله ها بالا می رفت کونش همچنین زیر لباسش بهم چشمک میزد که کیرم داشت شرت و شلوارمو سوراخ میکرد. وقتی رسیدیم خونه و چند تا از تابلو ها رو که داشت نگاه می کرد همزمان خودمو از پشت بهش می چسبوندم و درباره عکس ها براش توضیح میدادم که دیدیم اونم بدش نمیاد و اونم خودشو بمن چسبونده. منم تیرم به هدف خورده بود(اقا جاتون خالی) سرشو برگردوندم طرف خودم و شروع کردم ازش لب گرفتن بعد کم کم گردنشو لیس میزدم و دستم از روی لباسش به سینه هاش میزدم.
از حق نگذریم سینه های بزرگ و خوش فرمی داشت. با همون حالت بردمش روی تخت و آرام لباساشو درآوردم شروع کردم به خوردن سینه هاش. کنارش دراز کشیدم و دستمو زدم لاس کوسش. کوسش منتظر دستای من بود تا لمسش کردم آبش ریخت بیرون حسابی آب لغزنده ای داشت. یه ذره که با کوسش بازی که کردم رفتم بین پاهاش و شروع کردم به خوردن کوسش. داغ بود. خیلی آروم داشت نفس نفس میزد و میگفت نمی دونستم همچین شاگرد با استعدادی دارم و ... من با این حرفاش داغ تر شده بود و منتظر اشاره کوچیکی از اون. دیگه شق کرده بودم و زود لباسای خودمم درآوردم و تا زدم زیر کیرم عین فنر از جا پرید. انقدر حشرش زده بود بالا که فقط گفت من پرده دارم نکنی ها. منم گفتم باشه استاد. اما توی دلم گفتم بجای همه پسرای دانشکده که بی محل می کردی با بگامت.
اروم کیرم به کس خیسش مالیدم و با فشار فرستادمش داخل. یه جیغی کشید و کیرم داغ شد. دیدیم به به. پرده استاد مغرور کلاس رو ما زدیم. منم دیدم حالا که کار از کار گذشته بذار یه حالی به کوس این استاد که 40 سال کیر ندیده بدم و با شدت نور تلمبه میزدم. اون 2بار زیر من ارضا شد و من کمرم داغون شد تا بالاخره آب حضرت کیر اومد.. آبمو ریختم روی دهنش و چشماش. بهش گفتم آیدا خوب گاییدمت ها. سریعا براش آژانس گرفتم و رفت. بعد اون ماجرا دو پا داشت دو پا دیگم قرض کرد و رفت که رفت...
     
#345 | Posted: 3 Sep 2014 17:55

پرستار خصوصی شدم

سلام دیدم همه دارن داستان مینویسن گفتم خودی نشون بدیم 21 سالمه اسمم سحر ه پرسستاریو تموم کردمو منتظر جذب شدن هستم .سفید قدم 1/79 وزنم 69 اندامه ظریفو خوشتراشی دارم . 2 3 ماهی بود تو یه بیمارستان خصوصی کار می کردم و تمام تلاشمو می کردم شغلم ثابت شه . پدر مادرم به زور منو دانشگاه فرستادنو منو به اینجا رسونده بودن . وضعیت مالی خوبی نداشتیم . کارم شده بود سرو کله زدن با مریضا که اکثرا پول دار بودن . روز ها می گذشت صبح انگار انرژی زیادی داشتم رفتم بیمارستان و شرو به کار کردم جلو در بیمارستان یه امبولانس خصوصی و چند تا ماشین مدل بالا پارک بود رفتم ببینم چی شده دیدم چند تا خانم شیک و پیک مسن تو بخش نشستن رفتم دیدم پدرشو نو که سرهنگ بازنشسته هستش که فک کنم از اون کتو کلفت های شاهنشاهی بود و بستری کردن دکتر بیرون اومد و صدا م کرد خانم صادقی بیاین تو مریض سکته مغذی کرده تو کماست دارو هاش کنترولشه . .. . .. خلاصه کلی سفارش منم با حوصله به کار مشغول شدم یه خانوم از همون پول دارا همش به مریض نگاه می کرد که فک کنم دخترش بود و بعد چند لحظه خسته نباشید گفت و تشکر کرد که با حوصله کارمی کنم منم گفتم وظیفمه . این حرفا . . . خلاصه تا 2 روز بعد بهوش اومد و دکتر گفت کار دیگه ا ی از دست ما بر نمیاد و عمل هم انجام شده مریض باید خودش پیشرفت کنه نظرش انتقال به منزل بود که گفتم هر خرجی بشه می کنن که تحت نظر باشه که راضی شدن ببرن خونه همون خانم به دکتر گفت حالش چطوره الان دکتر گفت نمی سمت چپ بدنش از کار افتاده و باید خودش تواناییشو گسترش بده از نظر داروویی کاری از ما بر نمیاد گف ت پرستار بگیرید براش . خانم تشکر کردو بای . داشتم رد می شدم که دیدم یکی صدام کرد خانم صادقی یه لحظه صبر کنید . دیدم همون خانم بعد سلامو احوالپرسی بمن پیشنهاد پرستاری دادو گفت پوله خوبی میده و کار منو قبول داره گفتم چقدر با گفتن ماهی 2 ملیون مغزم ترکیدو به تتپته افتادمو گفتم در خدمتم سریع 1 میلیون چک کشیدو همون جا دادو ادرس دادمن با کله همون لحظه از بیمارستان رفتم خونه .خلاصه فردا رسیدو من رفتم خونه که جه عرض کنم قصر بود منو راهنمایی کردن به اتاق بیمار رفتم جلو دیدم یه پیرمرد 80 90 ساله اما سالم رو تخت خوابیده همین که وارد شدم سلام کردمو نشستم بعد چند دقیقه دخترش اومدو کلی تشکر کردو گفت پدرمو به شما میسپارم . منم تشکرم کردمو بای . . . رفتمو داروهاشو به ترتیب اماده کردم 2 3 هفته ای می گذشت کم کم حال پیرمرد داشت بهتر می شد دخترش سلامتیه پدرشونو از من می دیدنو می گفتم من خیلی موثر بودم خوشحال بودم دیگه راحت می دید می فهمید اما حرف نمی تونست بزنه روزه جمعه بودو خدمتکاراشون پیچونده بودن و از بخت بده من دست شوییشون گرفته بود باید سوند شونو عوض می کردم همیشه یه مرد این کارو میکرد اما بدبخت داشت می ترکید زنگ زدم دیدم کسی جواب نمیده چیکار باید می کردم سوندو دراوردم دستم دست کش کردم پتو شو کنار زدم دیدم نگام میکنه معصوم بود گفتم بابا جون اونطوری نگام نکنید خجالت نکشید حرفامو میشنید می فهمید با چشماش فهموند باشه شلوارشو کشیدم پایین وای یه کیره کلفتو سیاه که خوابیدش 14 15 سانت بود به شوخی گفتم بابا جون هرچی می خوری اینجا میره ها لبخند زدو کیرشو گرفتم سوندو گذاشتم رفتم اب بیارم که قرص بدم دیدم اقا سرش و رو بالش گذاشته گفتم چیزی شده بابا جون رفتم سوند عوض کنم کیرشو دوباره گرفتم داشتم کارمو می کردم که تو دستام کم کم داشت شغ می شد کیرشو اینورو اونور کردم دیدم کم کم داره گنده میشه گفتم وای بابا جون چرا اینطوری شد این با چشماش خیره به چشمام بود کیرش سیخو سیخ تر میشد بعد 40 ثانیه کامل کیره سیاه کلفتش رو به اسمون بود نفس نفس میزد گفتم بابا جان چیزی نشده اروم باش چشم ازم برنمی داشت من حرف میزدمو می گفتم بابا قرص قرص تو بخور نمی خودو به لبو لوچم نگاه میکرد من که فهمیده بودم حشری شده گفتم بابا جان چیکار کنم من قرص بخوری باید 5 تا قرصو به فاصله 10 دقیقه به 10 دقیقه می خود رفتم از پنجره نگاه کردم دیدم کسی نیست درو بازکردم تو راهرو هم کسی نبود درو بستم قرصو دادم دیدم خورد و گفتم افرین بابا همینه دیدم به سینه هام نگاه می کنه گفتم بابا جان نمی شه می دونم منظورت چیه اون همین جور به لبو صورتم خیره بود رفتم جلو تر دیدم سیخ به لبام نگا می کنه کیرش که داشت می ترکید . گفتم بابا با این سیا سوخته چقدر شیتونی کردی ها خواستم گولش بزدم دیدم نه نمی خوره قرصا شو گقتم باشه فهمیدم با دستم کیرشو گرفتمو شرو به مالیدن کردم خیلی کلفت بود داغه داغ بعد چند لحظه دیدم دوباره خیره شده گفتم ببین باشه رفتم جلو تخت مانتومو باز کردم یه تاپ مشکی تنم بودو شلوار جین فقط به رون پامو شیکمم نگاه میکرد برگشتم کونمم دید گفتم حالا بخور حالت بد می شه خلاصه خوردو 3 تا دیگه مونده بود گفتم بابا 3 تام بخور تموم شه دیدم چشماشو بطرف لای سینم برد تاپمو زدم بالا سینهامو دراوردم بردم جلو لبش اروم زبونشو اورد بیرونو می لیسید خوشم میومد مثل بچه ها میخورد سینه راستمو جلو لبش بردم اونم خورد خم شدم کیرشو کردم تو دهنم واسش ساک میزدم می خواست حال کنه منم که بدم نمیومد یه ساک حسابی واسش زدم کیرش حسابی خیس شده بود تاپمو دراوردم شلوارمو کندمو شرتمو دراوردم جلو تخت به پشت واستادم و پاهامو یکم باز کردم خم شدمو به کمرم غوص دادم با دستم کونمو باز کردم خودشو تکون می داد دیگه تاقت نداشت گفتم باشه اومدم اومدم رو تخت پاهامو دو طرف پاهاش گذاشتم با دستم کیرشو رو کسم گذاشتم یه سالی بود به دوست پسرو بهم زده بودمو سکس نداشتم اومد بشینم دیدم دارم منفجر می شم خم شدم کیرشو خوردم لیز شد دوباره نشستم با جیغ فرو کردمو شرو به تلمبه های کوچیک کردم تا گشاد شم هر چقدر میشستم باز تا ته نمی رفت تلمبه هامو محکم تر می زدم 10 دقیقه ای تلمبه زدم گفتم الانه ابش بیاد پاشدم رفتم از کیفم کرم برداشتم مالیدم به کیرشو کونمو چرب کردم سوراخ کونم گشاد بود یادمه اولین بار ی که دست پسرم کرد از بس نرم بود یهو کرد تو کونم کیرشو اروم کردم تو کونم یه سوزه کوچیک داشت اما میدونستم خوب می شه شرو به تلمبه کردم 4 دقیقه نگذشت که همه ابشو ریخت تو کونم منو تا ته نشستم نریزه بیرون بره تو کسم پاشدمگفتم خوب میکنی ها خوب بود دیدم خودش ابو برداشت قرصو خورد داشتم شاخ در میاوردم گفتم از کی دستت حرکت میکنه لبخند زدو گفتم ای ناقلا . . . ..
     
#346 | Posted: 4 Sep 2014 00:44

از رضا تا سارا ب سبک اروتیک

دینگ دانگ. دینگ دانگ
ر: بله؟؟
-آژانس خواسته بودید؟؟؟
ر: الان میام
رضا آیفون رو قطع کرد. کیفش رو برداشت و خونه
رو ترک کرد و سوار تاکسی شد.
-کجا باید برم قربان؟؟
ر: لواسان.
گفت و به پشتی صندلی تکیه داد. چشم هاش رو یه
لحظه بست و به خوش شانسیش فکر کرد.
رینگ رینگ رینگ
ر: الو
ص: سلام عزیزم. صبا هستم
ر: سلام عزیزم. چرا شمارت عوض شده؟؟؟
ص: سیم کارتم یه طرفه شده بود امروز اینو
خریدم
ر: اوکی. حالت خوبه؟
ص: مرسی عزیزم. راه افتادی؟؟
ر: آره همین الان راه افتادم. توی تاکسی هستم
ص: ببین برای دکتر یه کاری پیش اومده بود
رفته باغ کرج. به من پیغام داد که بهت بگم بری
اونجا.


ر: باشه عزیزم. آدرسش کجاست؟
ص: گفتش آدرسش پیچیدس. گفت رسیدی اول کرج زنگ
بزنی بهش که بیاد دنبالت
ر: باشه عزیزم. تو کی میای؟
ص: من یکم توی شرکت گیر افتادم. دیرتر میرسم
ر: مواظب خودت باش صبا
ص: توهم همینطور عزیزم. میبوسمت
ر: منم. و رضا کوچیکه
ص: قربون خودت و رضا کوچیکه
ر: بای
ص: بای
رضا گوشی رو قطع کرد. آدرس جدید رو به راننده
داد و چشم هاشو بست و به فکر فرو رفت.
"کمی بیشتر از 10 سال پیش توی تولد 18 سالگی
کاوه برای اولین بار با صبا آشنا شد. اون
موقع صبا یه دختر 15 ساله خوشگل و مهربون بود.
اتفاقات اونشب و روزهای بعدش باعث شد کمتر
از دو هفته بعد با هم دوست بشن. صبا دیوونه
وار رضا رو دوست داشت تا جاییکه همه اولین
هاش رو با رضا انجام داد. از اولین بوسه
عاشقانه تا اولین سکس. رضا همه چیز صبا بود.
حتی با مادرش به خاطر رضا جنگیده بود.
برعکس برای رضا صبا یک دختر ساده بود که خوب
خر شده بود و همه طوره به رضا حال میداد.
برعکس بقیه دخترهای دوروبر که توقعات
مختلفی ازش داشتن، صبا فقط سرویس میداد.
البته به هر حال تنگ بودن کس و کون صبا نسبت
به بقیه و اینکه صبا توقع ارضا شدن نداشت
مزیت های نسبی صبا نسبت به بقیه دخترها بود.
ضمن اینکه صبا انقدر ساده بود که متوجه
نمیشد همزمان رضا داره با 10 تا دختر دیگه
میخوابه. البته یه وقتایی رضا فکر میکرد اون
میفهمه ولی به روی خودش نمیاره.
به هرحال رضا یه پسر خوش تیپ و خوش هیکل، خوش
مشرب و پر طرفدار، سکسی و پولدار بود که همه
ویژگیهای جذب کننده برای دخترها رو داشت.
برای همین دختری هم که باهاش دوست میشد
نمیتونست توقع رابطه انحصاری رو باهاش
داشته باشه. ضمن اینکه کلن رضا دخترها رو
چیزی بیشتر از یه سوراخ (یا مجموعه ای از چند
سوراخ) جهت تخلیه خودش نمیدید. برای همین اگر
هم دختری ازش توقع وفاداری داشت به بدترین
نحو ازش ضربه میخورد. یکی از این دخترها
غزاله بود. دختری که فیلم کون دادنش به رضا
دست به دست بین بچه های اکیپ میچرخید چون به
اینکه رضا بهش خیانت کرده بود اعتراض کرده
بود.
به هرحال رابطه رضا و صبا بیشتر از 8 ماه
ادامه نداشت. رضا دانشگاه اصفهان قبول شد و
صبا رو گذاشت و رفت. گریه ها و زجه های صبای
بدبخت هم تاثیری در رفتنش نداشت. به هرحال
دیگه رضا آقای مهندس بود و نمیخواست وقتش رو
با یه بچه دبیرستانی عاشق پیشه سپری کنه. رضا
میدونست که توی دانشگاه کس های بهتری در
دسترسش خواهد بود.
2-3 سال بعد توی یه مهمونیصبا رو دید. صبا

اینبار حتی خوشگل تر از قبل بود اما دیگه اون
صبای خندان جمع نبود. اون شب رضا به یاد قدیم
کلی با صبا رقصید. فردای اون روز هم از صبح تا
شب کس و کون صبا رو آبیاری کرد. صبا خوشحال
بود که رضا برگشته درحالیکه رضا فقط میخواست
با کس تنگ صبا حال کنه. برای همین فرداش که
رضا ازش خداحافظی کرد رسمن دیوانه شد.
رضا آقای مهندس شد و بلافاصله بعدش هم فوق
لیسانس و حالا هم پذیرش دکترا از دانشگاه
لندن. تنها یک مشکل داشت و اونم سربازیش بود.
توی همین رفت و آمدهاش به اداره نظام وظیفه
بود که دوباره کاوه رو دید و مجددن برای تولد
28 سالگی کاوه دعوت شد. توی مهمونی ستاره جمع
یک دختر خیلی سکسی بود که همه پسرها دنبالش
بودن و اون کسی نبود جز صبا. و بازهم رضا و
صبا و یک شب سکسی و طوفانی. منتها اینبار نه
صحبت از عشق بود و نه علاقه. فقط سکس بود و
شهوت. بعد از سکس توی صحبتهاشون رضا داستان
پذیرش و سربازیشو مطرح کرد و اینجا بود که
صبا دکتر فرجام رو بهش معرفی کرد.
دکتر فرهاد فرجام پزشک معتمد نظام وظیفه بود
و میتونست یه کارایی برای گرفتن معافیت
پزشکی انجام بده. 2-3 باری رضا پیشش رفت و
فرهاد حسابی تحویلش گرفت. چند روز قبل هم
فرهاد به رضا زنگ زد و با صبا دعوتشون کرد به
ویلاش توی لواسان. یک هفته ای بود که رضا صبا
رو ندیده بود و شدیدن منتظر بود تا اساسی
ترتیب کس و کون صبا رو بده و برای همین هم با
کمال میل دعوت دکتر رو پذیرفت."
صدای راننده رضا رو به خودش آورد.
-قربان رسیدیم میدون شهرداری کرج
ر: مرسی همینجا پیاده میشم
از تاکسی پیاده شد و گوشیشو در آورد که به
دکتر زنگ بزنه که یه ماشین اسپورت جلوش توقف
کرد و شیشه رو داد پایین
ف: سلام رضا. بپر بالا تا پلیس جریمه نکرده
ر: سلام دکتر. داشتم بهت زنگ میزدم
در رو باز کرد و سوار ماشین شد. نیم ساعتی توی
کوچه پس کوچه های باغی کرج توی راه بودن تا
رسیدن به یه باغ بزرگ. وسط باغ یه خونه نسبتن
بزرگ بود. وارد خونه که شدن دکتر گفت
ف: پایه ویسکی هستی یا آبجو؟
ر: ویسکی
ف: اوکی. اتاق شما توی اون راهرو هست. در اول
سمت چپ برو لباس عوض کن بیا آشپزخونه
ر: اوکی
دکتر سویچ ماشین و کلیدها رو پرت کرد روی میز
و رفت طرف آشپزخونه.
ف: از صبا خبر داری؟
ر: آره. گفتش کار داره عصر میاد
ف: راه رو یاد گرفتی که عصر بری دنبالش؟
ر: دکتر من آدمما نه جی پی اس.
ف: هاهاها. باشه. با هم میریم. شاید هم هماهنگ
کنم با هیوا بیاد
ر: هیوا؟؟؟؟
ف: مرد حسابی فکر کردی موقعی که شما دوتا
میخواین برین توی اتاق حال کنین من قراره
اینجا کف دستی بزنم؟؟؟
ر: هاهاها. آهان از اون لحاظ. دکتر من پایه
ضربدری هم هستم ها
ف: به این میگن آدم چیز فهم. خوشم میاد که
اینکاره ای
ر: پس حلله؟
ف: من و هیوا که این حرفا رو نداریم. تو باید
صبا رو راضی کنی
ر: اون با من
رضا وارد آشپزخونه شد و لیوان ویسکی رو از
روی میز برداشت. دکتر هم لیوان آبجو دستش
بود.
ف: سلامتی
ر: سلامتی. دکتر سبک میری
ف: نه بابا تشنه بودم گفتم آبجو بزنم
ر: آهان یعنی تو تشنه ای جای آب آبجو میخوری؟
ف: معمولن نه. ولی موقعی که قراره سکس ضربدری
داشته باشم ....
ر: هاهاها.
ف: باتمز آپ
دوتایی لیوان هاشونو خالی کردن و دکتر
دوباره لیوان ها رو پر کرد
ر: ببینم دکتر حالا این هیوا مالی هم هست یا
نه؟؟
ف: یعنی فکر میکنی اگر مااالی نبود میذاشتم
تو دستت به صبا برسه؟؟؟
ر: اولن من کلن مشتری گذری هستم. شما اگر
بخوای من خودم واسطه میشم دستت به صبا برسه.
در ثانی پرده صبا رو من خودم زدم پس دست من
قبل از شما به صبا رسیده...
ف: اوکی ولی یادت باشه که دست هیوا رو من دارم
میذارم توی دستت ها. بعدن دبه نکنی.
ر: قبول. وای یادم به کس و کون تنگ صبا میفته
حالم بد میشه
ف: صبر داشته باش بچه جان. مگه نگفت عصری
میاد؟؟
ر: چرا ولی من الان یک هفتس توی کف کس صبام.
هیچ کدوم دخترای دیگه ای که میکنم از تنگی به
پاش نمیرسن
ف: هاهاها پس به سلامتی کس تنگ صبا
ر: به سلامتیش
لیوان سوم که خالی شد رضا احساس کرد یکم
سرگیجه داره. آروم آروم چشم هاش بسته شد و به
خواب رفت
چشم هاشو باز کرد و احساس کرد به حالت
ایستاده به یه ستون بسته شده. چراغ ها خاموش
بود و توی تاریکی چیزی نمیدید. فقط میدونست
نمیتونه تکون بخوره. سردش بود و میدونست
لباس تنش نیست. اما نمیدونست کجاست و چرا
بسته شده. پاهاش درد میکرد. چشمهاشو بست و
سعی کرد یادش بیاد که کجا بوده. بیهوش شدن از
مشروب رو یادش بود. منتها بعدش فقط تصاویر
نصفه و نیمه بود از بستری بودن روی تخت. و سرم
و تصویر محو فرهاد و صبا و یکی دو نفر دیگه.
"لعنتی حتمن ویسکیش یه ایرادی داشته و من
مسموم شدم. منتها اگر مسموم شدم حالا قضیه
بستنم به دیوارچیه؟؟؟؟" توی همین فکر بود که
چراغ روشن شد و فرهاد وارد اتاق شد.
ر: اینجا چه خبره؟؟؟
ف: به به. سلام عزیز دلم
ر: سلام و کوفت. میگم اینجا چه خبره؟ چرا منو
بستین به چارمیخ؟
ف: ناراحت نباش عزیز دلم. به زودی بازت
میکنیم. فقط باید از نظر روحی آماده بشی
ر: این چه مسخره بازیه راه انداختی اینجا.
ولم کن برم لباسامو بپوشم. الان باید بریم
دنبال صبا
ف: هاهاها. صبا رفت
ر: یعنی چی رفت؟؟؟ کجا رفت؟؟
ف: سر کار عزیز دلم. سر کار.
ر: من نمیدونم این مسخره بازی یعنی چی ولی
زود منو باز کن برم دنبالش. قرار بود این 2
روز با هم باشیم
ف: اگر دختر خوبی باشی و قول بدی وحشی بازی در
نیاری شاید بازت کنم
ر: دختر خودتی و عمت. خوبه لختم و کیر به این
گندگی جلوته
ف: هاهاها. منظورت چوچولته سارا جان؟؟؟
ر: سارا و زهرمار. من اصلن نمیفهمم چی میگی
ف: یه نگاهی به پایین کن خودت میفهمی
ر: چی رو می.........
رضا سرش رو برد پایین و جملشو نصفه فراموش
کرد. جای سینه های خوش فرم مردونش دوتا پستون
زنونه میدید. گرچه خیلی گنده نبودن اما
کاملن برآمده و تقریبن سایز لیمو بودن. بدن
پشمالوی خوش استیل و ورزشی رضا تبدیل شده
بود به یه بدن نرم و سفید و بدون مو. رضا قاطی
کرده بود
ر: دیوانه با من چکار کردی؟؟؟ عوضی ابله اینا
چی هستن؟؟؟ این چه مسخره بازیه؟؟؟
ف: آروم باش سارا جان. الان برات توضیح میدم
ر: سارا خودتی با عمه جندت. این مسخره بازی
یعنی چی؟؟؟
ف: مسخره بازی در کار نیست سارا جان
ر: اُه انقدر نگو سارا سارا... بگو این مسخره
بازی چیه؟ من چرا پستون دارم؟؟؟
ف: چون که داری دختر میشی.
ر: دختر میشم؟؟؟مگه خونه خالس؟؟؟ تو واقعن
جدی جدی زده به سرت
شترق. فرهاد یک کشیده محکم توی صورت رضا زد.
ف: اگر جواب میخوای خفه شو بذار حرف بزنم
رضا در حالیکه از شوک و درد چشمهاش مرطوب شده
بود توی صورت فرهاد نگاه کرد
ر: تورو خدا بگو چه بلایی سرم آوردی؟؟؟
ف: تو تحت یک دوره هورمون درمانی قرار گرفتی.
توی این مدت من هورمون های زنانه رو بهت
تزریق میکردم. و از اونطرف با یکسری
درمانهای خاص تولید هورمون مردانه توی بدنت
کلن متوقف شده.
ر: اینا که گفتی یعنی چی اونوقت؟؟؟؟
ف: یعنی اینکه از این به بعد تو از نظر بدنی
رفتارهای زنانه داری. و حس زنانه
ر: این که الان میخوام ننه تورو بگام حس
زنانه هست؟؟؟
شترق.
ف: گفتم اگر جواب سوالت رو میخوای خفه شو و
مزه پرونی نکن. در کنار این هورمون تراپی ها
2-3 تایی هم جراحی محدود روی بدنت انجام شده
(فرهاد شروع کرد دور رضا قدم زدن). در نتیجه
همه این کارها الان تو بدنت مدل دخترا بدون
مو شده، پستون در آوردی و کلن استیل بدنت
دخترونه شده. کونت هم مثل دخترا نرم و خوشگل
شده (با گفتن این حرف فرهاد دستی به کون رضا
کشید).
ر: دستت رو بکش عوضی
ف: مودب باش عزیزم (فرهاد یه درکونی آروم به
رضا زد)
ر: آییییی (گرچه رضا یکم دردش گرفته بود اما
یه جورایی از اینکه کونش داشت دستمالی میشد
داشت تحریک میشد)
ف: به به به(فرهاد آرام انگشتش رو روی سوراخ
کون رضا فشار داد)
ر: آییییییییی (رضا به طرز عجیبی از اینکه
انگشت فرهاد روی سوراخ کونش بود داشت لذت
میبرد)
ف: میبینم که خوشت اومده سارا جونم (فرهاد به
دستمالی کون رضا ادامه داد)
ر: موقعی که کیرم رفت توی کونت تو هم خوشت
میاد
ف: کیر؟؟؟ منظورت اون دودول کوچولوته؟؟؟
آهان این تیکه رو یادم رفت بهت بگم. کارایی
که روی بدنت انجام شده باعث آب رفتن دودولت
هم شده. در نتیجه الان در نهایت دودولت 4 سانت
طول داره. و البته هیچ وقت راست نمیشه.
تخماتم..... اوممممم. بذار خودت تست کنی. قول
میدی دختر خوبی باشی؟؟؟ اگر قول بدی الان
یکی از دستاتو باز میکنم که خودت خودتو
امتحان کنی
ر: من دختر نیستم عوضی. و اینو قول میدم که
اگر از این وضعیت خلاص بشم کونتو با اره جر
بدم.
ف: چه دختر خشنی!!! گرچه من جواب مورد علاقمو
نگرفتم منتها میذارمش به حساب استرسی که
داری.
فرهاد آروم کنار یک دستگاه کنترل رفت و 2-3 تا
دکمه رو روش فشار داد. رضا احساس کرد دست
راستش آزاد شده. اولین کاری که کرد سریع
دستشو برد سمت کیرش. جدی جدی کیرش آب رفته
بود. درحالیکه دستش میلرزید آروم آروم دستش
رو برد پایین تر تا دستش به کیسه بیضه هاش
برسه. احساس کرد کیسه هم کوچیک شده. بلخره کل
کیسه رو توی دستش گرفت و سعی کرد تخم هاشو
پیدا کنه. یکدفعه یه بافت محکم در ابعاد یک
لوبیا زیر دستش اومد. باورش نمیشد و شروع کرد
گشتن. ولی هیچ چیزی غیر از 2 تا لوبیای کوچولو
توی کیسه بیضه اش نبود. آروم آروم اشک ازچشم
هاش سرازیر شد
ر: عوضی با من چکار کردی؟؟؟ میکشمت. به خدا
میکشمت
ف: هاهاها. دوستشون داشتی؟؟؟ خوشت اومد؟؟؟
البته هیوا معتقد بود کلن از ته کیرتو قیچی
کنیم اما من اینطوری بیشتر دوست دارم. دوست
دارم موقعی که دارم کونت رو جر میدم یه چیزی
لای پاهات وول بخوره
ر: خفه شو
ف: مودب باش سارا جان. خوب نیست دختر حشری مثل
تو بد دهن باشه ها
ر: دختر حشری!!!!! کثافت مادر جنده
ف: موقعی که به التماس افتادی که بکنمت تا
ارضا بشی اونوقت بهت میگم سارا
ر: میکشمت فرهاد. میکشمت. اگر بابام بفهمه که
تو یه همچین بلایی سرم آوردی میکشدت
ف: بابات 3 ماهه که داره برای رضا توی کمپ
پناهندگی پول میفرسته. اونا فکر میکنن الان
تو توی کمپ هستی
ر: چی؟؟؟ 3 ماه؟؟؟ یعنی الان 3 ماهه که من
اینجام؟؟؟
ف: دقیقش رو بخوای 4 ماه و خورده ای. حدودن 130
روز میشه. 130 روز تو استراحت کردی ولی دهن ما
سرویس شد تا تو آماده بشی.
ر: ماه. لعنتی من باید 2 ماه پیش میرفتم
دانشگاه....
ف: خوب عوضش الان هر موقع بخوای بری میتونی
بری. چون دیگه پسر نیستی که مشکل سربازی
داشته باشی سارا جان. مگه تو مشکلت سربازی
نبود؟؟؟
ر: مرض.
ف: من فعلن برم باید به صبا زنگ بزنم و حال
کسشو بپرسم
ر: عوضی تو با صبا؟؟؟؟؟
ف: تو که مشتری گذری بودی!!!! ضمنن حق با تو بود
کس صبا از تنگترین کس های روی زمینه. بویژه
موقعیکه عاشقت باشه
فرهاد اینو گفت. چراغ رو خاموش کرد و از اتاق
خارج شد. رضا هنوز داشت فریاد میزد و تهدید
میکرد. اما اونم یواش یواش آروم شد. رضا
دوباره به کیر آب رفتش دست زد. بعد 2-3 تا چک به
خودش زد به امید اینکه از خواب بیدار بشه.
اما فایده ای نداشت. واقعیت در اون اتاق
تاریک ایستاده بود و مردونگی رضا به تاریخ
پیوسته بود.
     
#347 | Posted: 4 Sep 2014 00:48

اولین سکس با داداش دوستم

سلام من اسم نازیه و 20 سالمه یه دوست خیلی صمیمی داشتم تو دوره دبیرستان که خیلی بچه مثبت بود منم از اون دخترای شیطون بودم که جام همش تو دفتر بود ولی هیچ وقت تو دبیرستان نه سکس داشتم نه دوست پسر .سال پیش دانشگاهی بودم . اسم دوستم مریم بود خبر داشتم که یه داداش داره و اسمش شروینه ! بچه هایی که رفته بودن خونه مریم میگفتن که داداشش خیلی خوشگله و خوش هیکله . من با اینکه دوست صممیمیش بودم هنوز نرفته بودم خونشون تا اینکه یه روز مریم منو دعوت کرد اونجا .

وقتی وارد خونشون شدم چون خونشون دوبلکس بود از بالای پله ها گفت :نازی بیا بالا . رفتم بالا و وقتی داشتم میرفتم سمت اتاقش از جلوی در یه اتاق دیگه هم رد شدم درش باز بود یه پسر لخت وایساده بود جلو ایینه و داشت با خالکوبی هاش ور میرفت حدس زدم باید شروین باشه چون متوجه من نبود رفتم عقب ودوباره از جلوی اتاقش رد شدم ایندفعه منو دید خیلی خجالت کشیدم و رفتم پیش مریم .

از اون به بعد بیشتر میرفتم خونه مریم اینا و باداداش میگفتم و میخندیدم . شروین خیلی خیلی پسر خوش هیکله چشمای عسلی داره و موهای بور و همیشه میره بدنشو برنز میکنه . یه بار تو اتاق مریم رو تختش دراز کشیده بودمو داشتم اسمس بازی میکردم که شروین اومد تو اتاق و گفت :نازی تو دوست پسر داری؟ انقد یهویی سوال کرده بود که شوک شدم گفتم نه واسه چی؟ گفت هیچی .

یه بار رفتم خونشون منتظر مریم بودم از استخر بیاد بریم کلاس زبان . مامان مریمم بود شروین اومدو داشتیم مث همیشه حرف میزدیم که یهوو چشم کرد تو چشم و گفت :دیگه تو کلاس زبان با پسرا کل کل نمیکنی. گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی همین که شنیدی . گفتم چرا؟ گفت واسه اینکه من وقتی یکیو دوست دارم روش حس مالکیت دارم خوشم نمیاد بقیه صداشم بشنون . مث مارگزیده ها نشسته بودم زل زدم بهش و گفتم چیییی؟ گفت نازی من خیلی دوست دارم .مریم مث خرمگس یهو رسید و رفتیم کلاس

دیگه از اون روز تو کلاس با هیچ پسری حرف نزدم و بعدش فهمیدم یکی از پسرای کلاس رفیق شروینه . یه روز مریم و مامان و باباش داشتن میرفتن مشهد یه کتاب مال دانشگاه شروین دستم بود که واسه تحقیق میخواستمش مریم زنگ زد خدافظی و گفت کتاب شروینمونو ببر کارش داره . کلی ذوق مرگ بودم که شروینو میبینم دوباره رفتم دم خونشون از وقتی گفته بود دوسم داره میرفتم اونجا انقد به خودم میرسیدم که نگو چون چشم دخترای زیادی بهش بود.اینم بگم که شروین تو شهر ما مدل بیلبورد ها میشه و تو تبلیغات بوتیک های لباس پسرونه بیشتر عکس اونه . رفتم دم خونشون شروین درو باز کرد لباس تنش نبود و با شلوارک بود بهم گفت چرا نمیای تو الکی گفتم مامانم منتظرمه اصلا کسی خونمون نبود . شروین گفت حتما مریم باید باشه اندازه مریم دوسم نداری یعنی ؟ منم رفتم تو .



نشستم روی مبل گفت بیا بریم بالا تو اتاق من .گفتم چرا ؟ گفت رازه بیا بریم میگم بهت به شرطی که نخندی شروین گفت از جاهای بزرگ و باز میترسه و تو جاهای کوچیک و تاریک احساس امنیت میکنه و به خاطر اینه که تو بچگیش همش تنها بوده رفتیم تو اتاقش نشستم روی تختش و اون روی صندلی و شروع کردیم چرت و پرت گفتن .بعد من بهش گفتم میشه کولرو روشن کنی گرمه .گفت آره تو چرا مانتوت رو در نمیاری؟ من قبلشم همیشه جلوش راحت بودمو و شال و مانتومو درمی اوردم مانتو و شالمو دراوردم یه تی شرت ابی تنم بود شروین گفت یه چی بگم ؟گفتم بگو ؟گفت بین دخترایی که دیدم و میشناسم از همه خوش هیکل تری ... خندیدم گفت ناز و عشوه ای که تو حرف زدن و راه رفتن و کارات هست خواستنیت میکنه . قرمز شده بودم اصلا هیچ کس تا حالا اینا رو بهم نگفته بود .شروین اومد کنارم نشست و گفت :مامان اینا برگردن میان خواستگاریت . برق سه فاز ار کله ام پرید گفتم جدی ؟گفت اره خودم بهشون گفتم . بهش گفتم داری دروغ میگی زنگ زد به مامانش گذاشت رو ایفون و گفت کجایین و کی میرسین و زود برگردین من دیگه طاقت دوری نازی رو ندارم بابا .





مامانشم خندید و گفت :خدا عقلت بده شروین دو روز تحمل کن میایم میریم خواستگاری اصلا شاید نشه شروینم گفت نشد نداره من میخوامش وقتی قطع کرد از خوشحالی قند تو دلم اب میشد .شروین دست برد تو موهام و موهامو باز کرد و گفت مال خودم میشی .سرمو انداخته بودم پایین صورتشو بهم نزدیک کرد و توی صورتم نفس میکشید یه دستش تو موهام بود یه دست دیگه اش کنار صورتم بهم میگفت خیلی دوست دارم نازی و تموم صورتمو بوسه بارو ن کرده بود بعد گفت بهم نگاه نمیکنی ؟سرمو اوردم بالا گفت قربونت برم چرا قرمز شدی ؟بعد خودش خندید و گفت خجالت که میکشیا خوردنی میشی .بهم گفت اجازه اس بغلت کنم ؟خودم رفتم تو بغلش و گفتم شروین هیچ وقت تنهام نزار . اینم بهتون بگم من تو زندگیم خیلی سختی کشیدم و زن بابا داشتم و اینا رو میدونست



بغلم کردو گفت گذشته هاتو یه تنه جبران میکنم و بعد شروع کرد بوسیدن من و ازم لب گرفت روی تخت کنارش خوابیده بودم و اون روز فقط منو بوسید و رفتم خونه فرداش بهم زنگ زد گفت پاشو بیا دلم تنگته گفتم باشه رفتم پیشش وقتی پامو گذاشتم تو خونشون محکم بغلم کردو گفت کجا بودی پدرسوخته مردم از دلتنگی لخت بود و تازه از حموم اومده بود بیرون و یه حوله دور کمرش بود رفتیم تو اتاقش مانتو و لباسمو دراورد سوتین ابی تنم بود وقتی لباسمو دراورد سوتی زد و گفت عاشق چه لعبتی شدم از اون روز مخمل صدام کرد چون پوست تنم نرمه . اون روز ازم لب گرفت و بند سوتینمو باز کرد و محکم بغلم میکرد منم حشری شده بودم دفعه اولم بود همچین حسی داشتم به خودم میگفتم چرا هیچ کاری نمیکنه .بهم گفت چشماتو ببند من از چشات خجالت میکشم دست بهت بزنم چشمامو دوختم تو چشماش و دستشو گذاشتم رو سینم و گفتم من مال توام از چی خجالت میکشی دیگه نتونست خودشو کنترل کنه سینه هامو میخورد و کم کم دستش رفت روی دکمه های شلوارم لخت لخت تو بغلش بود تموم تنمو میبوسید پشت سرهم قربون صدقه ام میرفت بعدش وقتی گردنمو بوسید رفت پشت سرمو زبونشو کشید روی کمرم دیوونه شدم شدم به کیرش یه کرمی زد و بعد از بوسیدن کسم کیرشو گذاشت دم کسم یکی دوبار جلو عقب کردو یه دفعه کرد توش آه بلندی کشیدم خم شد روی تنم و گفت جون دلم ...

نمیدونستم ناله کردن به مردا حال میده دفعه اولم بود مدام ناله میکردم و شروین دیوونه تر میشد ازم خون کمی رفت یه دوساعتی با شروین سکس داشتم و چند بار ارضا شدم چون قبلا اصلا کاری نکرده بودم و اماتور بودم!شروین که ارضا شد خودشو تمیز کرد و محکم منو بغل کرد بعد یه ربع دیدم رشونم خیسه داره گریه میکنه از تو بغلش اومدم بیرون گفتم چی شده حالت بده ؟ بغلم کردو گفت :من با تو چی کار کردم نازی؟ داشت دیوونه میشد به خودش فحش میداد و میگفت من یه اشغالم چرا بهت دست زدم چرا خودمو کنترل نکردم . بهش گفتم مگه من مال تو نیستم ؟گفت مرد نیستم اگه بزارم مال کسی دیگه بشی گفتم پس چه فرقی میکنه الان یا یه ماه دیگه زد زیر گریه و گفت مطمئن باشم ناراحت نیستی اشکام چیلیک چیلیک میرختن بهش گفتم اره . اما دیگه جون نداشتم از جام پاشم رفتیم حموم و تو حمو شروین تمام تنمو میبوسید و میگفت مال خودمی . بعدشم واسم جیگر کباب کرد و گفت فکر کنم واست خوب باشه !
تا شب پیشش بودم چون نمیتونستم تکون بخورم و برم خونه مون که فاصله اش دوتا کوچه بود اخرشم خودش تا دم خونه یواشکی باهام اومد و شبش با زن بابام دعوا کردم و الکی گفتم کتاب خونه بودم وقتی شب تو تختم خوابیده بودم هی پیش خودم میگفتم من الان زنم یه زن اونم زن شروین ،شروینی که دخترای مدرسه واسش میمیرن تو بغل من بوده واسه من گریه کرده مردم از خوشی و خوابیدم الان دوساله من و شروین عقدیم و قراره ازدواج کینم .
     
#348 | Posted: 4 Sep 2014 18:12

خاطرات مهرداد

سلام من مهرداد هستم و داستانی که می خوام تعریف کنم کوتاه ولی کاملا واقعیه

تو یه شرکته نسبتا معروف کار می کنم ۳۰ سالمه ۸۵ کیلو و حدود ۱۸۳ سانت قدمه، اینقدر هم هستم که تا حالا به جز چند تا دختر معمولا مورد پسندهمشون بودم و خلاصه با اینکه خیلی با حرفهام مخ زنی نمی کنم ولی هیچ وقت تو برقراری ارتباط مشکلی نداشتم،
با این حال و با اینکه تنها زندگی می کنم خیلی دختر باز نیستم و تو سکس زیاده روی نمی کنم
۴ ساله پیش یه دختره مانکن استخدام شرکت شد ولی بیشتر از یک ماه دووم نیاورد و رفت . خیلی خوشگل بود قد بلند و کشیده با رون های پر و سینه هایی که بدون اینکه خیلی بزرگ باشن از زیر مانتو داد می زدن که سفت و سر پا هستن خلاصه که همه شرکت تو کف این ادم بودن منم یکیش
ولی از اونجایی که من یکی از مدیر های شرکت هستم تا تونستم سعی کردم که مواظبه رفتارم باشم تا کسی نفهمه منم تو فکرشم با این حال وقتی رفت حالم گرفته شد
تا اینکه ۲ سال پیش سر زده اومد دفترم و ازم تو یه موضوعی کمک خواست منم که ته دلم کلی خوشحال بودم بهش قول دادم که کمکش کنم
شماره موبایلمو با ادرس ایمیلم گرفت و رفت تا پورپوزال رو واسم ایمیل کنه. چند روزی خبری ازش نشد تا اینکه پنجشنبه زنگ زد و نظرمو در مورده طرحش پرسید، من گفتم چیزی نگرفتم و اون گفت فرستاده، خلاصه قرار شد شنبه حضوری بیاره
ولی پنجشنبه که زنگ زد و وسط صحبت ها فهمید که خونمون نزدیکه گفت که طرح رو برادرش شبونه میاره جلو در آدرس گرفت و قرار شد ۷ بیاد (پاییز بود)
ولی شب دیدم که خودش اومده، پشت ایفون تعارف کردم بیاد تو اونم اومد و یه ۴۵ دقیقه ای طرحش رو توضیح داد، وسطا بود که روسریش افتاد و من با دیدم اون گردن سفید و کشیده بی خود شده. تا یادم نرفته بگم که کاملا مشخص بور که یه مانتو نازک تنشه و دیگر هیچ(تو پاییز)، من کلا حشری شده بودم و به زور جلو خودمو می گرفتم بعدا فهمیدم که اونم متوجه شده بود و یقه مانتوشو بازتر کرده بود
خودتونو بزارین جای من یه هلو درجه یک که همیشه تو کفش بودم اومده بود تو خونه با من تنها بود و من هیچ کاری نمی کردم خیلی سخت گذشت ولی تموم شد تا اینکه شب یه اس ام اس زد و سر حرفو باز کرد فهمیدم که خودش هم امادست ولی ریسک نکردم و تو موبایل اس نزدم فقط واسه فردا دعوتش کردم که ۲ باره رو طرحش کار کنیم ولی گرا دادم که من هم امادم
خلاصه جمعه ساعت ۱۰ اومد. من این بار صندلی ها رو پیش هم گذاشتم، شوفاژ رو زیاد کردم و یه کم شراب اوردم درست گذاشتم جلو چشمش
ایندفعه نشوندمش پیش خودم و یه جوری نشستم که گهگاه پامون بخوره به هم دیدم ممانعتی نمی کنه و راضی هم هست بهش گفتم چایی یا اب البالو می خوره ؟ گفت گرمه اب میوه می چسبه الکی فیلم در اوردم که ای بابا این شرایه و من فکر کردم اب البالو دارم ولی ندارم حلا بین چایی و شراب کدومشو انتخاب می کنه؟ با یه کمی ناز و کلاس و مزه کردنو نظر دادن در مورده انواع شراب در نهایت شراب و انتخاب کرد و خلاصه ...
دوباره شروع به کار کردیم این دفعه دستمو گذاشتم پشت صندلیش و اروم اروم بازو شو لمس کردم دیدم خوشش می اد، بهش گفتم مانتو و رو سریشو بده که اویزون کنم اونم انگار که خیلی وقته منتظر بود پاشد که در بیاره دیدم این دفعه یه تی شرت تنشه
همینکه لباسشو در اورد دیگه دل رو زدم به دریا و از پشت بغلش کردم یه لحظه جا خورد و با خنده پرسید چی کار داری می کنی دیگه مطمئن شده بودم که گل و زدم، برش گردوندم ازش پرسیدم واقعا می خواد بدونه چی کار دارم می کنم ؟ تا اومد جواب بده کشیدمش سمت مبل و خوابوندمش روی مبل هیچ مخالفتی نکرد باورم نمیشد یه همچین هلویی زیر منه حسابی لبشو خوردم و با دستم سینشو می مالوندم سینه هاش سفت و به اندازه بودن پیرهنشو زدم بالا که یه ناز کوچولو کرد که مثلا نذاره پیرهنشو در بیارم . من که دیگه کامل حشری بودم به زور پیرهنشو که در اوردم هیشی دگمه شلوارشم باز کردم (بدنش هیچ چربی ای نداشت) و افتادم به بوسیدن بدنش
وای چه بدنی داشت کشیده و سفید یه کمی هم ورزشکاری می خورد چون اصلا شل نبود
رفتم سراغ شلوارش دیدم هیچ ممانعتی نمی کنه یه دفعه با شرتش در اوردم اصلا باورم نمی شد بهترین منظره عمرم بود این دختر معرکه بود کونش کاملا گرد بود و انگار که ۲ تا توپ کنار هم گذاشتن)
با انگشتم کسشو انقدر مالوندم تا اه و نالش بلند شه (راستش من انقدر تو سکس با دختر مهارت پیدا کردم که می تونم سکس رو یک و نیم ساعت طول بدم و تو کل این مدت دختر در حد جیغ ناله کنه) برش گردونم کیرمو گذاشتم لای پاش و شروع کردم به ماساژ دادنش از لای مو ها تا کمرش راستش کلاس ماساژ هم رفتم و کارمو بلدم اروم از پشت خوابیدم روش و کیرمو لای پاش جابجا می کردم اونم که انگار بی حس شده بود داشت انگشت های منو می مکید
پاشدم که برم کرم بیارم تا از پشت بکنمش ولی از خودم پرسیدم ار کجا معلوم که اپن نباشه؟ به همین خاطر برش گردوندم رو به خودم، روش نمی شد تو چشم من مستقیم نگاه کنه، زانو هاشو اوردم بالاکیرمو گذاشتم سر کسش، یه سینشو گرفتم تو دستم و با زبونم زبونشو بازی می دادم
اروم کیرمو عقب و جلو کردم حس پرده داره کیرم تو نمی رفت ولی اروم اروم راه بهشت باز شدو من کیرمو تا ته کردم تو کسش، خیلی کس تنگی بود انقدر که فکر می کردم پرده داره
پاهاشو اوردم بالاتر و تا کیرم بیشتر بره تو دیگه رسما داشت جیغ میزد و هی می گفت مرسی. ازش پرسیدم سکسم چطوره گفت عالی
یه دفعه کیرمو در اوردم و گفتم باید بگی منو بکن اونم گفت من چند سال می خوام تو منو بکنی. تا دیدم داره ابم میاد برش گردوندم یه جوری که زانو هاش رو زمین باشه و ارنجش رو مبل باز هم کردمش تا میتوونستم فشارش می دادم اونم همینطور
یه بار دیگه نشستم رو مبل و نشوندمش رو کیرم ، اگه بدونین چطور بالا و پایین می رفت من هم که دیدم سینه هاش جلو دهنمه تا میتونستم سینشو میخوردم
تو همین حال یه هو ارضا شد و کسش رو فشار داد رو کیرم همین باعث شد من هم که نیم ساعت بود مواظب بودم ابم نریزه تو کسش ارضا شدم، خواستم بلندش کنم که ابم تو کشس نریزه ولی انقدر سفت پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود که نتونستم به موقع این کارو بکنم و نا چار کل ابمو ریختم تو کسش واقعا عالی بود هر دومون اروم شدیم
تازه فهمیدیم که چقدر عرق کردیمو خیس شدیم. موهای بورش ریخته بود رو سرم و ما تو همون حالت هم یه ربع بوس کردیم همو
فهمید که ترسیدم از حاملگیش و بهم گفت که نازاست و به همین خاطر هم داره طلاق می گیره
حالا کی ازدواج کرده بود که ما نفهمیدیم!!!
از اون موقع تا زمانی که از ایران رفت ما پارتنر هم بودیم
و اون بهترین پارتنره من بود
ما لحظه های خیلی خوبی با هم داشتیم
     
#349 | Posted: 5 Sep 2014 23:39

اولین سکس با سایه جونم

روی تختم دراز کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم.اصلا خوابم نمیبره.ساعت 3 صبح هستش ولی طبق معمول موقع خواب این مغز آدم بر خلاف مواقع دیگه بسته نمیشه و همش در حال فکر کردنه... یاد شش ماه پیش می افتم.زمانی که عاشق دختری نسبتا ریزه بودم.دختری خوشگل،با پوستی سبزه،قدی حدود160 و وزن55 یاد اون روز می افتم که با هم در هوای سرد زمستان تو پارک لاله قدم میزدیم و در گوش هم حرفای عاشقانه میزدیم.اون موقع ها من از ته دلم عاشقش بودم...هر چند هنوزم هستم.یادمه دست خودم و سایه تو جیب کاپشن من بود...خیلی آروم دستشو نوازش میکردم...هر چند وقت یکبار یه نگاهی به پشت و جلوی خودم مینداختم و اگه کسی اون اطراف نبود یه لب کوچولو ازش میگرفتم. پارک خلوت بود و افراد زیادی اون جا نبودن.دو تا بچه با سر و صدای زیاد دنبال هم می دویدند و چند زوج جوان دیگر نیز مانند ما دست هم را گرفته بودند و به آرامی با هم صحبت میکردند.



وسط حرفای عاشقانه ام بودم.داشتم میگفتم چقدر عاشقشم و میتونیم تا یکی دو سال دیگه با هم ازدواج کنیم؛که گفت من سردمه روزبه. از پشت یه بغل محکم کردمش که البته قصد سکسی ای اون موقع نداشتم.اونم خندید و برگشت و یه بوس ریز از لبم گرفت. _ میخوای کاپشنمو بهت بدم؟؟ هر چند خودش یک کاپشن پر داشت!!و نمیدونم چجوری سردش شده بود _ نه.نمیخوام.اون جوری خودت سردت میشه عزیزم _ نه.نمیشه. و دستشو از تو جیب کاپشنم در آوردم که کاپشنمو دربیارم و بهش بدم. _ نمیخوام.بیا بریم خونمون _ باشه.هر جور راحتی چند بار قبلش هم رفته بودم خونشون ولی چون هیچ وقت به خاطر سکس باهاش دوست نشده بودم باهاش کاری نداشتم.



قدم زنان از پارک به سمت ماشینمون حرکت کردیم.سوار شدیم.تو خیابونهای خلوت به سرعت پیش می رفتیم.به خونشون رسیدیم.ازش یه لب گرفتم و خداحافظی کردم. _ مگه نمیای بالا؟ _ نه دیگه.برم خونه دیرم شده.بعدش مامانت وقتی هست زیاد راحت نیستم. _ خودتو لوس نکن.بیا.در ضمن مامانمم خونه نیست. _ باشه.به شرطی که یه لیوان قهوه بهم بدیا! _باشه.قبوله

در ماشینو قفل کردم و وارد ساختمان شدیم.طبقه ی سوم خونشون بود. خونشون خیلی بزرگه.خیلی مجلل و نورگیر.کلی هم لوازم تزیینی دارن. _ خب من میرم قهوه درست کنم.تو هم کاپشنتو در بیار. _ باشه عزیزکم و رفتم تو اتاقش.تقریبا بیست دقیقه ی بعد اومد تو اتاق با دو تا قهوه _ هنوز که لباساتو عوض نکردی؟ من بهش گفتم.آخه هنوز مانتوش تنش بود و فقط کاپشن پرشو در آورده بود. _ آخه داشتم واسه جناب عالی قهوه درست میکردم.کجا بودم که لباس عوض کنم؟؟ _ خیلی خوب. حالا برو عوض کن. اونم خیلی راحت جلوی من مانتوشو در آورد.زیرش یه تاپ صورتی خیلی خوشگل پوشیده بود.بعدم شلوارشو در آورد. کلا جلوی هم خیلی راحت بودیم و چون منم هیچ وقت قصد خاصی نداشتم اونم مشکلی نداشت در کل. بعد یه شلوار کوتاه بنفش پوشید و اومد بغلم روی تخت نشست. بعد این که قهوه هامونو خوردیم من دراز کشیدم رو تخت و اونم اومد بغلم خوابید.فکر کنم یه نیم ساعتی همون جوری بودیم و بعد من دستمو انداختم دور کمرشو آوردمش نزدیکتر به خودم.خیلی محکم لبشو خوردم و زبونمو تو دهنش می چرخوندم.از این کارا قبلا هم کرده بودیم ولی هیج وقت از این حد جلوتر نرفته بودیم.


_ روزبه
_ چیه؟
_ خیلی دوست دارم.میدونی؟
_ آره
بعد یهو مثل این که شهوتش زد بالا یهو تاپشو در آورد بعدشم شلوارکشو.منم همین جوری نگاش میکردم چون سورپرایز شده بودم. با این که بیست و پنج سالم بود ولی تا حالا سکس نداشتم. سایه هم بیست و سه سالش بود و همین طور.منم کم کم خجالتم ریخت و شروع کردم لباسامو در آوردم.بعد 5 دقیقه سایه فقط یه سوتین و شورت ست مشکی تنش بود.منم فقط شورت دوباره شروع کردیم به لب خوردن.بعد من خوابوندمش رو تخت و رفتم سراغ گوشاش.اول گوش چپش رو کامل خوردم بعدم گوش راستشو.بعد اومدم پایینتر گردنشو لیس میزدم.بعدم رسیدم به سینه هاش.سوتینشو چون بلد نبودم باز کنم!!(البته حالا بلدم!)خودش باز کرد. کم کم صدای اه و اوهش در اومده بود.بالاخره صبرش تموم شد و گفت روزبه بکن منو.بدوووو منم از سینه هاش رفتم پایین و از نافش گذشتم و شروع کردم رونهاشو بغل کوسشو لیس میزدم.سایه هم حسابی حشری شده بود.



بالاخره تحمل منم تموم شد و شورتشو در آوردم.کس تپل و سفیدی داشت.موهاشم تازه زده بود.بوی خیلی خوبی داشت.شروع کردم به لیسیدن کسش.خیلی مزه ی خوبی میداد.چند دقیقه همین جوری کسشو خوردم که به ارگاسم رسید. بعدش اون اومد شورتمو در آورد.کیرم خیلی سفت شده بود.خواست ساک بزنه ولی من نزاشتم.خوشم نمیومد دهنی که ازش لب میگیرم کیرمو بخوره...این نظر منه... به حالت سگی نشست.من کیرمو تنظیم کردم با سوراخ کسش و به آرامی تو فرستادم.اولش یه جیغ کوتاهی کشید.یکم درد داشت ولی بعد یک دقیقه عادت کرد.منم شروع کردم به تلمبه زدن. خیلی آروم جلو و عقب میکردم.راستش میترسیدم تندتر تلمبه بزنم!!بالاخره دفعه اولم بود دیگه کم کم جرئتم بیشتر شد و تند تر تلمبه میزدم.بعد تقریبا 5 دقیقه آبم اومد و همشو ریختم تو همون کون سفید نسبتا گندش بعدشم دراز کشیدم بغلش و توی بغل همدیگه خوابمون برد. سه ساعت بعد با زنگ گوشیم بیدار شدم.مامانم بود.نگرانم شده بود.ساعت تقریبا 11 شب بود. بهش گفتم رفتم با سایه رستوران.تا یک ساعت دیگه میام.





مامانم سایه رو می شناخت و ازشم خوشش اومده بود.ولی در این حد نبود که بگم تنهایی رفتم خونشون.مامان بابای سایه هم رفته بودن مسافرت تهران نبودن. دوباره پیش سایه ولو شدم.با موهای خرماییش بازی میکردم.یه دستم تو موهاش بود.یه دستم با سینه هاش ور میرفت و در همین حین ازش لب هم میگرفتم.خیلی لحظات خوبی بود اون موقع بعد 10 مین پا شدم.دیگه خیلی دیرم شده بود.سریع لباسامو پوشیدم.بازم ازش لب گرفتم.واقعا خیلی خوش طعم بودن و هر چی میخوردم سیر نمیشدم.قرار فردا بعد از ظهرو گذاشتیم،ازش خداحافظی کردم ،سوار ماشین شدم و رفتم خونه... بعد اون ماجرا یه بار دیگه هم موقعیتش گیر اومد و دوباره از پشت کردمش.ولی الآن تقریبا یه ماهه ندیدمش.به خاطر ماموریت باباش رفتن کیش.ولی تا یه هفته ی دیگه میاد و دوباره بهم بر میگردیم. ...
     

#350 | Posted: 6 Sep 2014 00:12

زنم نیلوفر زیر کیر علیرضا گاییده شدن همسر جلو چشم شوهر

سلام به دوستان،داستان من از حوالی غروب یک روز گرم تابستون ، تو اواخر مرداد ماه 92 شروع شد. روزی که من بعد از یک هفته شلوغ کاری ، از فرودگاه به خونه برگشم.توی راه به شوق دیدن نیلوفر ، تا خونه پرواز می کردم . می خواستم کمی غافلگیر بشه برای همین بی خبر اومده بودم . بدون سر وصدا در رو باز کردم و پاورچین رفتم داخل حال .هنوز لبخند رو لبام بود که یهو خشکم زد .در اتاق خواب نیمه باز بود و تخت گوشه اتاق از لای در پیدا بود.یه جوون با بازو ها و پاهای پر مو به پشت خوابیده بود و نیلوفر روی اون خمیده نشسته بود و نرم و آروم بالا و پایین می رفت. خشکم زده بود.زبونم بند اومده اومد ونمیتونستم تکون بخورم از خودم و از نیلوفر شوک زده بودم.نفهمیدم که چکارباید بکنم.احساس کردم دیگه فرقی نمیکنه.اگر داد و بیداد میکردم به همون اندازه که الان درمانده بودم به دردم اضافه می شد.مهم پایان عشق و رابطه بود ولی حس کنجکاوی تلخی هم ایجاد شده بود که چی کسی تونسته راه دومی به قلب نیلوفر باز کنه...



آروم به دیوار تکیه دادم و نشستم. اگر بر میگشتن میتونستن منو ببینن ولی نه برای من مهم بود و نه اونا به چیزی جز مالیدن هم فکر می کردن.ضمن اینکه هوای پذیرایی کم کم تاریک شده بود. ولی نور کوچه از پنجره اتاق خواب فضای عاشقانه اون دو نفر رو به خوبی روشن می کرد. موهای بلند و براق نیلوفر روی صورتش ریخته بود و رونهای سفید و خوش تراشش به موهای شکم جوونک چسبیده بود و سینه های برآمدش ، توی کف دستهای جوونک نرم و ملایم حرکت میکردن . سینه های نیلوفر که با یه قوس ملایم رو به جلو بودن ، با هر بالا و پایین رونها و نیمتنه نیلوفر،توی دستهای سفید اون جوون میرفت و برمیگشت و اون فقط به آرومی با کف دستش اونها رو نوازش میکرد انگار از شکل طبیعی اونها بیشتر خوشش میومد تا اینکه بخواد اونا رو به هم بمالونه . "علیرضا"-اسمش علیرضا بود- . اسمش بصورت خیلی مبهم از دهن نیلوفر بیرون میومد . علیرضا خیلی ملایم کمرش رو بالا و پایین میبرد و موج قشنگی توی رون و سینه های نیلوفر مینداخت و با هر ضربه همزمان آه و اوف میکرد و میگفت : فدای کس تنگت ، فدای سینه های خشگلت و ... ولی نیلوفر از زیادی شهوت چشماش بسته بود و فقط جیغ ناله های مبهمی میکرد و گهگاهی دستاشو میبرد روی سینه های پر موی علیرضا ، بعد خم میشد و لبای اونو با ولع میخورد و دوباره صاف میشد ...



کمی به عقب بر میگشت و دوباره صاف میشد .کلفتی کیر علیرضا به اندازه مچ دست نیلوفر بود .وقتی نیلوفر بالا و پایین میشد کمی از کیر علیرضا از کسش بیرون میموند و آب سفیدی از کس نیلوفر روی کیر علیرضا می ریخت و لزج و چسبناک دوباره به کسش بر میگشت . صدای باز و بسته شدن لبه های کسش وقتی کیر کلفت علیرضا توش عقب و جلو میرفت رو توی گوشم حس می کردم . شاید پنج دقیقه میشد که کیر کلفت علیرضا تا تخماش توی کس نیلوفر عقب و جلو میشد که کم کم حرکت جفتشون تند و تند تر شد صدای برخورد کون نیلوفر به رونهای علیرضا و برخورد تخمای آویزون علیرضا به زیر کس نیلوفر بلند تر شد . جیغ های نیلوفر سریعتر شده بود علیرضا سینه های نیلوفرو محکم چنگ میزد و می مالید تا اینکه با چند تا فشار محکم همه آبشو ریخت تو کس نیلوفر.نیلوفر هم که انگار گرمای آب کیر علیرضا تا قلبش رسیده بود جیغ نازکی کشید و بی حال روی علیرضا افتاد.هر دوتا از حال رفته بودن . همونطوری که روی هم بودن نفس نفس میزدن و از هم لب میگرفتن.احساس اضافی بودن می کردم ، آروم بلند شدم و بیصدا زدم بیرون.با یه مغزی که پر بود از فکر وخیال...
     
صفحه  صفحه 35 از 36:  « پیشین  1  ...  33  34  35  36  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.