| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 36 از 36:  « پیشین  1  2  3  ...  34  35  36  
#351 | Posted: 8 Sep 2014 23:35

میخواستم کرده شدن زنمو ببینم ماساژ و سکس

اسم من امید هست و یه زن خوشگل به اسم نفیس دارم که 6 ساله دارم باهاش ازدواج کردموعشق می کنم. ما سه ساله که تایلند زندگی میکنیم. خیلی سریع برم سر اصل مطلب. تو ذهنم چیزی میگذشت که خیلی وقت بود بهش فکر میکردم تااینکه بالاخره عملی شد
روز شنبه بود که همه چیز جورشده بود. به نفیس گفته بودم که امروز میخوام ببرمت یه جایی که ماساژهای خیلی معروف داره و هرکی رفته خیلی راضی بوده. خلاصه شنبه صبح راه افتادیم به سمت جزیره فوکت وقتی رسیدیم یه هتل گرفتم نزدیک ساحل و بعد از نیم ساعت رفتیم به سمت سالن ماساژ که تو حاشیه ساحل بود ولی حدود ده دقیقه توراه بودیم. همون چیزی که شنیده بودم یه سالن بزرگ با کلی خدمه و دستگاه و استخر و واترپمپ . تو آفیس یه خانم تایلندی که خیلی هم لهجه بدی داشت اومد و از ما خواست که اول پولو بدیم و بعد بریم توی فلت پنج و منتظر بمونیم. منم پنج هزار بات (حدود دویست دلار) دادم و رفتیم تو. بعد از یه چند دقیقه یه خانم قدکوتاه ویتنامی خنده رو اومد تو و مارو برد به یه حال بزرگ که نزدیک بیستا تخت توش بود که فاصلش با بعدی حداقل ده متر بود روبروش به ساحل راه داشت و انتهاش به سالن واترپمپ بود که بعدا بهش میرسیم. خلاصه از نفیس خواست که لباساشو دربیاره اونم همرو بجز شرت وسوتین دراورد ولی خانمه گفت همشو دربیاره وبعدم با خنده گفت (no problem) یعنی اشکالی نداره فکر کنم این دوتا کلمه رو یه ده بار با خنده هی تکرار کرد.



خلاصه نفیس یه نگاه به من کرد و منم گفتم که در بیار اینجا که هرکسی تو کار خودشه (نمیدونست تو چه فکراییم بنده خدا ) خلاصه دراورد و خانم گفت از پشت بخواب رو تخت اونم خوابید و یه ملافه سفید انداخت رو باسنش . یه نگاه به اطراف کردم سریع دیدم همه چی ظاهرا همون چیزایی که قبلا خوندم ولی مردی ندیدم پیش خودم گفتم احتمالا بعدا میان. خلاصه نفیس از پشت خوابیده بود سرشو یه وری گذاشته بودو چشماشم گذاشته بود روهم. خانمه شروع کرد به چرب کردن کمر نفیس و هی میگفت بدنت خیلی سفیده و میخندید. تو اون حال یه نفردیگه هم روتخت خوابیده بود ولی از ما فاصله داشت یه لحظه چشمم افتاد به یه مرد که اومد بالای تختش . خوشبختانه نفیس چشماش بسته بود وگرنه همون موقع بلند میشد. یه نگاه کردم دیدم یه مرد با عضلات ورزشکاری که یه شرت کوتاه مشکی پاشه دست خانومهرو گرفت و بردش به سمت اتاق واتر پمپ.



خیالم راحت شد که درست اومدیم ولی ناراحت بودم که اگه نفیس بفهمه چه کار میکنه. خلاصه خانومه ماساژش رسید به ساق پای نفیس و موقعش بود که داستان ما شروع بشه . اینجا لازمه یه توضیح بدم که این سالن معروفه به سکس ماساژ به این معنی که یه پمادمحلی که شهوت جنسی رو زیاد میکنه به بدن می مالن تا خوب تحریک بشه ظاهرا از طریق افزایش حرکت خون توی رگها و افزایش متابولیسم یه بار یه پزشک استرالیایی برام گفت ولی راستش خیلی سر در نیاوردم به هر حال با تحریک اعصاب تمربوط به حس جنسی شمارو نحریک جنسی میکنه و در مرحله بعد مرهایی که اونجا هستند با سکس کردن این حسو ارضا می کنن ولی البته هیچ اجباری برای سکس نیست بسته به اینه زن چقدر تحریک بشه. خلاصه خانم ماساژش تموم شد و رفت که پماد بیاره پیش خودم گفتم ببینم امروز من بالاخره به آرزوم میرسم یانه .وقتی خانم رفت نفیس پرسید چی شد تموم شد دویست دلار دادیم برا همین چند دقیقه گفتم نه لابد یه برنامه ای دارن بذار ببینیم چی میشه. بعد یه چند دقیقه یه خانم دیگه با همین ویتنامیه اومد و یه چیزی شبیه قوری دستش بود اومد. به من گفت به نفیس بگم برگرده اونم برگشت و ملافه رو کشید رو سینش که هردوشون خندیدن و دوباره خانمه گفت مشکلی نیست و آروم آروم ملافه رو از روسینش کنار زد ونفیس یه نگاه به من کرد منم گفتم که اینا که زنن اشکالی نداره بخواب . خانمه جدیده اومد بالا سرشو دستای نفیس گذاشت بالای سرشو نگداشت طوری که سینش کشیده ترو بزرگتر به نظر میرسید و از تو قوری یه مقداری ریخت وسط سینه هاش و شروع کرد به پخش کردنش به سمت گردن و شکم



. نفیس گفت وای امید یه جوریه گفتم چجوریه گفت نمیدونم بپرس برای چی اینو ریخت منم گفتم لابد می خواد چرب کنه دیگه پرسیدن نداره اونم هیچی نگفت و اوناهم کارشونو ادامه دادن . دیگه موقش بود که داستان ما شروع بشه .یه دو سه دقیقه بعدش نفیس گفت امید بهشون بگو اینقدر دست رو سینم و بدنم نکشن گفتم یعنی چی بعد اونوقت چجوری ماساژ بدن گفت آخه میترسم تحریک شم و آبروریزه بشه منم با خنده گفتم خودم همینجا می کنمت نگران نباشو نفیس چشماشو بسته بود ولی داشت گرم میشد از حرکت سینه هاش و کشیدن دستاش و چشبودندش پاهاش اینو میفهمیدم . اینجا بود که خانم گفت خوب بریم اتاق واتر پمپ نفی بلند شد و لافه رو پیچید به باسنش دیگه سینه هاشو نپوشوند داشتم حس میکردم که تحریک شده . رفتیم تو یه اتاق شیشه ای که یه تخت توش بود و یه دستگاه جالب که آب از توش میومد بیرون و آدم میخوابید وسط دستگاه درش بسته میشد و با فشار آبو به همه جای بدن میپاشید . خانم ماساژور به نفیس گفت از پشت بخواب رو تخت خوشبختانه انگلیسیه خانومم هیچ وقت خوب نبود منم بهش گفتم که از پشت بخواب و ملافه رو هم انداخت روباسنش . اومد و با قوریش اینبار ریخت رو کمرشو کم کم ملافرو از رو باسنش برداشت و شروع کرد به ماساژ کون نفیس. اونم دیگه اعتراضی نمیکرد.



دیگه موقش بود که من برم . به نفسی گفتم آبجوم تموم شده میرمو سریع برمیگردم اونم گفت برو ولی زود بیا. گفتم داری حال میکنیا گفت خیلی خوبه ولی کاش همینجا منو می کردی . گفتم اونم به موقش منم اومدم بیرون و رفتم طبقه بالا توی یه کافی کلاب نشستم . کاملا به اتاق نفیس دید داشتم . اتاق کناریشو نگاه کردم دیدم زنه توی ماشین آبی نشته و یه مرد کیرکلفت داره ماساژش میده. البته کیرشو ندیدم همینجوری حدث میزنم. یه چند دقیقه گذشت و خانومها کارشون تموم شد و امدن بیرون قبلا خونده بودم که ده دقیقه طول میکشه که این پماد صددرصد تاثیر بذاره . تو دلم عروسی بود خیلی دوست داشتم ببینم وقتی زنم تحریک میشه و یه مرد دیگه تو اتاقه داره مایاژش میده چی میشه؟ بعد از شش هفت دقیقه دوباره خانم ویتنامیه رفت تو اتاق و پشت سرش هم یه مرد قد بلند و هیکلی با یه شرت رفت تو . چهرشو نمیتونستم ببینم ولی به نظر مییومد که مرده اندونزیایی باشه . نفیس هنوز از پشت خوابیده بود و لی میتونستم حدث بزنم چقدر تحریک شده. یه دفعه دیدم خانمه ار اتاق اومد بیرون و مرده شروع کرد به ماساژ کف پا . گفتم الانه که نفیس بلند شه بیاد بیرون ولی نیومد چند دقیقه هم گذشت و مرد شروع به ماساژ کون کرد دیگه گفتم الانه که نفیس بلند شه و همه چی خراب شه ولی در نهایت تعجب خوابیده بود و حتی وقتی مرد برش گردوند و شروع به ماساژ سینه هاش کرد هم هیچ عکس العملی نشون نمیداد.



من یادمه نفیس هرقت سینه هاشو می گرفتم میگفت کیرتو بکن تو کسم حالا این یارد داشت با فشار پشتوناشو میمالوند و میدونشتم که خیلی تحریک شده . پیش خودم میگفتم یعنی چی مشه نفیس آخرش کیر طرفو میکنه تو کسش یا تحمل می کنه ؟ پاشدم تو همون طبقه یکم اومدم جلوتر که بهتر ببینم ولی میترسیدم که نفیس منم ببینه . از این منظره که داشتم بهتر میدیدم . دیدم نفیس لباشو داره بهم فشار میده ولی هنوز چشماش بسته هست. معلوم بود که خیلی تحریک شده دائم دستاشو بالا میکشید و پاهاشو آروم خم میکرد . دیگه نه ملافه ای بود و نه خجالتی فقط شهوت بود و احتمالا یه کم هم ترس.خداییش خیلی تحمل کرده بود هیچ وقت در مقابل من اینقدر تحمل نکرده بود به محض گرفتن پستوناش کیرمو میکرد تو دهنش ولی الان ...تو این فکرا بودم که دست مرد کیرکلفت رفت به سمت کس نفیس. من یه لحظه یه حس عجیب داشتم لذت و اظطراب ولی صدای ضربان قلبمو خودم میشنیدم. نفیس در کمال تعجب پاهاشو باز کرد و دستاشو چسبوند به تخت و سینه هاشو یه کم داد بالاتر. با وجودی که نفیس نمیدونست قرار بیاد اینجا و فکرمیکرد یه ماساژ معمولیه ولی هیچ اعتراضی نکرد تازه همراهی هم میکرد.



مرده که دیگه دستش کاملا روی کس زنم بود دست دیگشو گذاشت روی سینش و نفیس هم یه دستش آروم گذاشت رو دستی که رو سینش بود و اون یکی هم گذاشت روی دستی که رو کسش بود .ماساژور که کارشو خوب بلد بود باوجودی که ایستاده بود ولی کاملا مسلط بود وخیلی هم با حوصله. منتظر بودم ببینم که بالاخره این کیر از شرت درمیاد بره تو کس زنم یا نه یا اصلا زنم راضی میشه با این همه که تحریک شده ...
     
#352 | Posted: 9 Sep 2014 00:07 | Edited By: shomal

سکس عاشقانه من و نامزدم

سلام اسم من صنم هست و 19سالمه قدم 170.وزنم 67 بدنه گوشتیی دارم و تو پرهستم.سینه هام سایزش 70هست.بدنم سفیده مایل به گندمیه لبای گوشتیی دارم وموهامم بلنده مشکی تاباسنم. قیافمم زیاد خوشگل نیست ولی همه میگن بانمکی. من عیدامسال باپسری که باهاش یه چندماهی دوست بودم وهمچنین فامیلمونم بودنامزدکردم.همه با ازدواج ماموافق بودن و انقد حسین منو دوست داشت و رفتارش عاشقانه بودکه همه میگفتن شما لیلی ومجنون هستین. من خیلی ازازدواجم راضی بودم و حسینو دوس داشتم. ما تو اون چند ماهی که باهم دوست بودیم چندباری بیرون رفتیم و شده بود که تلفنی حرفای تحریک کننده بزنیم ولی عملی کاری نکرده بودیم.چون فامیل بود من میخواستم سنگین ترجلوه بدم.



تا اینکه نامزدکردیم و عقد هم شدیم.اما بنا به دلایلی نشد پیش هم بخوابیم. یعنی ازطرف خانواده ی اونا اوکی بود ولی من روم نمیشد.و تو اون چند روزی که باغ و گردش میرفتیم یکم لب میگرفتیم و یکم منو میمالوند.ما خونمون تهران بود ولی اوناشهرستان. مابرگشتیم تهران واردیبهشت قرارشدبیاد دنبالم و منو ببره خونشون. خلاصه رفتیم خونشونو اولین باری بود که پیش خانوادشون تنها بودم.خانواده شلوغی دارن و همچنین شاد.گفتیم خندیدم و بعدشام من رفتم طبقه بالا تابرم حموم میدونستم امشب یه کارایی میکنیم.رفتم حمومو قشنگ خودمو شستم اومدم بیرون ورفتم تو اتاق موهامو سشوارکشیدمو خودمو ارایش کردم و سوتین شورت لامبادامو پوشیدم و بعدش شلواروتاب پوشیدم ازروشم مانتوپوشیدم ک برم بیرونوبه بقیه شب بخیربگم ومسواک بزنم تا برم تواتاق منکه رفتم پشت بندش حسین هم اومدتواتاق ولی تا اون اومد من مانتومو با شلوارمو دراوردم و یه دامن کوتاه لی پوشیدم.



تا اومد تواتاق چشم توچشم به هم خیره شدیم یواش دروبست و ازپشت قفل کرد.همینجورداشت بدنمو نگاه میکرد و نزدیکترمیشد منم نگاش میکردمویه لبخند کوچولو داشتم سعی میکردم با نگاهم حشریش کنم.نزدیکم شد ودستش روگذاشت روبازوم ودوباره تاپایین نگام کرد ومنم دستاموانداختم دورگردنش و لباموبردم جلو ولی نزاشتم رولباس تاخودش ازم لب بگیره لباشوگذاشت رولبام منم همراهیش میکردم ودستموکرده بودم لای موهاش.دستش روکمرم بودوکمرمومیمالید اروم رفت روباسنم.و من یهوخودموکشیدم اینور.ازقبل جامونواماده کرده بودم بهش گفتم چراغاروخاموش کن بیاتوجامون.اونم گفت ولی خودمونیما چه تیپی زدی.منم خندیدم.چراغاروخاموش کردو اومد.درازکشیدیم هوای تبریزخیلی سردبود رفتیم زیرلحاف وخودمو چسبوندم بهش وشروع کردم به نازکردن.



همش قربون صدقم میرفت بعدیهو مثه قحطی زده ها اومدرولبم تاپنج دقیقه اصلا لباشو جدانکرد ولبامومیخورد تامن یواش یواش خسته شدم وگفتم بسه.بهم گفت خیلی دوستت دارم.وبعدش همونجور که پیش هم خواب بودیم یکم سرشو خم کرد و لباشو میمالوند به گردنم نقطه ی حساس بدنمومیدونست که گردنمه همزمان موهامونازمیکرد.یواش یواش شروع کردبه لیس زدن من خیل حشری شدم وبدنم داغ کرده بودمیلرزید.بهویی سرشو گرفتم تودستاموشروع کردم به خوردنه لباش همونجورکه میخوردم اونم دستشوبردروسینم اومددره گوشم گفت میزاری تاپ خوشگلتودربیارم؟گفتم اره عزیزم دربیار.تاپمودراوردیه دست کشید روی سینم بالای سینموبوس کرد.رفت دکمه دامنموبازکردوزیپشویواش کشیدپایین ومنم پاهاموچسبوندم بهم واون دامنمودراورد.دوباره اومدبالا منوگرفت توبغلش همونجورکه باهم حرف میزدیم دستشوهمه جامیکشید.منم تیشرت اونودراوردم وبعدش شلوارشوکشیدم پایین حالا فقط شورت داشت.



همونجورکه توبعلش بودم پشتموکردم بهش تابندسوتینموبازکنه بازکرد یکم لباموخورد ورفت سراغ سینم اول نوکشو بوس کرد وبعدکردتودهنش یکم میک زد وبعددوباره لیس زد حالا دیگه بیشترسینموکردتودهنش و دوروبره نوکشو میخورد.خیلی حال میکردم.فکرکنم اکثردخترا ازسینه ی سمت چپشون بیشترحال کنن.وسط سینمولیس زداومدتاگلوم گلومم میلیسید دوباره اومدسراغ لبام وای اینباردیگه لبامو گازهای کوچولومیگرفت بااین کارش خیلی حشری شده بودم.دوباره رفت این یکی سینموخوردوهمزمان اون یکی رومیمالید کاملاروم بود کیرش ازروشورت حس میکردم چون کاملاافتاده بود روشیکمم.منم دستام دورگردنش بودو قوبون صدقش میرفتم ولی چشام بسته بود.انقدداغ کرده بودم که سرشو بادستم هول میدادم سمت پایین.رفت پایین نگام میکرد وهمزمان ازروشورت کوسمو میمالوند.منم هی خودموتکون میدادم ولبخندهای کوچولومیزدم همونجورکه باچشمای مستم نگاهش میکردم.همونجورکه نگام میکرد یه لیس ازروشروت برام زد.بهش گفتم نمیخوای زیرشوببینی چی برات قایم کردم؟گفت مطمعنم که یه چیزسفیدوخوشگلوگوشتیه.



بندشورتموکشیدوبازش کرد منم ازبالانگاش میکردم بعدسرموگذاشتم روبالشت اون بوسش کرد شروع کردبه لیسیدن وااااااااای خیلی حسه خوبی بود قبلا که تصورمیکردم فکرمیکردم که انقدحال بده امابیشترازحدتصورم حال میدادهفته ی پیشش رفته بودم اپلاسیون کل بدنموحتی کوسمم اپلاسیون کردم صافه صاف بودمیگفت خیلی داغ شده.روی چوچولمو خیلی قشنگ لیس میزد داشت ناله هام درمیومد ولی اروم ناله میکردم تاصدام نره بیرون.پاهامو بیشتربازمیکردم تاراحتتربخوره.چوچولموگرفته بود لای دوتالباش ومیک میزد روی سرواخمولیس میزدوزبونشو میکردتو سوراخم آخ بازم دلم خواست.... حدودپنج دقیقه ای گذشت اومدبالا به لبخندبهم زدو درازکشید ومن رفتم روش لباشوخوردمو گردنشولیس زدم رفتم سمته گوشش لبامومیمالیدم ب پایینه گوشش توی گوشم ناله میکرد موهامومرتب میکرد.صدای آه گفتناش دیوونم میکرد.گلوشولیس زدم.قبلابهم گفته بودکه دوس دارم زنم حتی نوک سینه منم گازبزنه.نوک سینشوگاززدم. لبامو ازروگلوش تاشیکمش روهمه ی نقطه هاش میزاشتم وسعی میکردم بیشترحال کنه.دستموازروشورتش کشیدم روکیرش حس میکردم داغیشو.شورتشودراوردم. قلبش تندتندمیزدمعلوم بودداره حال میکنه.کیرشوگرفتم دستمویکم مالوندم تاقشنگ راسته راست شد اولش مالیدم روی لبام وبعدش بانگاه خمار نگاش میکردم.



کیرشومیمالیدم به صورتم وگلوم و سینم.بعدکلشوبوس کردمو کردم تودهنم.کلشو یکم تودهنم میک زدم وبعدش ازپایین تابالا لیسش زدم.دوباره کلشومیخوردم زبونمو ادوره سوراخ کیرش میچرخوندم.بهم گفت تخمامم بخور.رفتم پایین وتخماشواول لیس زدم وبعدش کردم تودهنم باز شروع کردم به لیس زدن یه چنددقیقه ای ک گذشتاومدم روش رفتم سراغ لباش وهمزمان ازپایین خودمومیمالوندم بهش.من قبلناتودوران دوستیم قبل اینکه باحسین باشم فقط تاحدلب پیش رفته بودم نه بیشتر.حسین بهم قول داده پردموشب عروسیمون بزنه.اولش گفت بزارم لای پاهاتو من قبول کردم گذاشت لای پاهام ومن پاهاموقفل کرده بودم خیلی حال میدادکلش خیس شده بود.بعدش ازپشت اومددم گوشم و اروم گفت میزاری بکنم توکونت؟منم گفتم اخه تنگم حتی انگشتتم نمیره اگه یهوجیغ بز نم چی؟؟گفت اروم میکنم توهم دخترخوبی باش وجیغ نزن اروم صداکن.ازتوکیفم یه کرم اوردم دادم بهش مالید به سوراخه کونم یواش یواش انگشتتومیکردتو حتی باانگشت کردنش هم سوراخم دردمیگرفت ولی دوتاانگشتتوهرجورشده کردتویکم سوراخم بازشدومن به دردش عادت کردم قوربون صدقم میرفتو کمرمومیمالید تایکم اروم شم کله ی کیرشونزدیک کردبه سوراخم خیلی میترسیدم وقلبم تندتندمیزد.اروم کلشوگذاشت تو ولی همچین دردم گرفت وزدم تودستش که کشیدبیرون یکم اشکم دراومد.گفت یکم تحمل کنی دردش کمترمیشه سعی میکردم خودموباشرایط وفق بدم.خودموشل کردموگذشاتم بکنه تو دهنموگذاشتم روبالشت تاوقتی ناله میکنم صداش کمترشه.بازم کرم زدواینبار تانصفش رفته بود توش.



خودمومیدادم عقب تاکامل بره تو.حس خوبی بودولی دردم داشتم.اروم خودشونزدیک کرد به گردنمو گفت خوبه؟گفتم بدم نیست.همونجوراروم اروم عقب جلومیکردتااینکه یکم جابازکرد.داشتم حال میکردم.وااای خدا.کمرموگرفته بود و میزد.وقتی ابش داشت میومد ریخت روباسنم وبعدخودش افتادزمین.بهش گفتم بایدخودت پاک کنی خخخ:-بادستمال باسنموپاک کرد.رفتم توبغلش وبراش نازکردم که خیلی دردم اومد.اونم منوگرفت بغلش وگفت هرشب همینه .وبعدش دوتامون خندیدم ولی بازدستشوبردروسوراخم و برام مالید تادردش بهترشه.بعدشم کسمم مالید.منم خودمومیچسبوندم بهش وازش هرزگاهی لب میگرفتم بعدشم که چشم بازکردم دیدم صبح شده ولخت توبغله عشقمم.اون شب بهترین شب زندگیم بود.نمیدونی چ لذتی داره وقتی باعشقت سکس کنی وبراش لوس شی. هیچوقت اغوش همسرمو باهیچ ارامشی عوض نمیکنم...
     
#353 | Posted: 11 Sep 2014 00:39

سکس دوستم و دوست پسرش

سلام من زینبم! و یه دوست صمیمی دارم به نام نازنین.مامان نازنین از باباش طلاق گرفته و ازدواج کرده و تهرانه ولی نازی فعلا آبادان تو خونه ی مامانبزرگ و بابابزرگشه.از بس نازنین منو دعوت کرده بود به دست کلید خونشون دستم مونده بود!!یه روز به نازنین زنگ زدم گفتم چه خبر؟گف هیچی!بهش گفتم امروز بیام پیشت؟!گفت نه بابا مامانبزرگ و بابا بزرگم رفتنه منم دارم خوش میگذرونم منم گفتم نامرد کوفتت شه!و خداحافظی کردیم!اما من گوشم بدهکار نبود گفتم حتما میرم،تا سورپرایزش کنم!ساعت8رسیدم دم خونشون و با کلید درو باز کردم!آروم آروم پیش میرفتم و در هال رو هم باز کردم!دیدم هیچکییییی تو خونه نیست با خودم گفتم ای بابا این همه اومدم کسی نیست!!!که گفتم برم ببینم چی دارن حالا تو خونشون!!رفتم تو آشپز خونه که صدای حرف زدن اومد منم سنگر گرفتم پشت اپن!!دیدم به همه ی پذیرایی باز بود!ولی کسی متوجهم نمیشد!



دیدم نازنین با یه پسر که قد بلند بود و موهاش بلوند بود وسفید بود تو پذیرایین!نازنینم با اون پسره که بعد ها فهمیدم اسمش امیده اومدن نشستن رو مبلو با هم حرف میزدن و چرتو پرت تحویل میدادن!!پسره یه تیشرت سیاه بوشیده بود که اندام ورزش کاریش تو چشم بود و یه شلوار که دیگه نزدیک بود از پاش بیفته!!!!نازنینم یه دامن که حتی به وسطای رونشم نمیرسید و به رنگ سفید پوشیده بود که با پوست تیره اش تضاد جالبی داشت به همراه یه نیم تنه گردنی سفید که بند گردنش رو شل بسته بود و عمدا بین حرفای پسره یه دفعه گفت وا کنترل کجاست؟حالا خوبه تلوزیون خاموش بود ولی من این دوستی خودم رو میشناسم هیچکدوم از کاراش بی دلیل نیست!!!کنترل رو مبل ونزدیکش بود ولی نازی به طور ضایع گرفت هلش داد و رو زمین انداختش!که خم شد رو کنترل ولی زانو هاش اصلا خم نشده بودن و صاف صاف بودن!به چشم دیدم که نازی یه شرت طوری بندی پوشیده بود که تازه !"!قسمتش که بندی ظریف یا بهتره بگم نخ بود و قرار بود لا خط کونش باشه رو ظاهرا عمدا بر عکس پوشیده بود و اون قسمت که کلف تر بود رو کونش بود و کونش رو قلمبه کرده بود و پنج دقیقه تو همون حالت موند و بالاخره نششست ولی پسره بدجور حشری شده بود!!پسره دوباره شروع کرد حرف زدن که نازنین ایندفعه سمت چپ برگردوند که نیم تنهه به سمت می میه چپش کشیده شد و نازنین تو همون حالت موند!پسره دیگه صداش در نمیومد با چشماش داشت می میه نازنین رو میخور ونازنین میخواست حشریش کنه تو همون حا لت موند و دستش رو رو لبه تکیه گاه مبل گذاشت ک بابند پشت گردنش بازی میکرد منتظر پسره بود تا شروع کنه! من چشمم در اومده بود!می میش با مزه بود و کوچیک و اندازه ی مشت دست یه زنه 30ساله بودن!





به پسره که نگاه کردم اندازه ی 2بند انگشت با می میه نازنین فاصله داشت!نازنینم نگه داشته بود و همونطور که روش سمت چپ بود به پسره که نزدیک سمت راست و می میش بود رو داشت نگاه میکرد تا ببینه چقدر تاثیر گذاشته!که یدفعه پسره با سرعت شونه ی چپ نازنین رو با دست راست گرفت و با دست چپ پهلوش و رو مبل رو کمر خوابوند و می میه راستش رو که داشت با نگاهش قورتش میداد رو گازش گرفت محححکما!!به قدری که تصفه می میش تو دهنش بود و مچاله شده بود!!نازنیم یه دفعه که گاز گرفته شد یه دادی زد بلللند!امید بالاخره بعد از 10دقیقه که می میه نازنین رو گاز میگرفت و نازنین فقط داد میزد رو ول کرد!و با شهوت به نازنین نگاه کرد!نازنینم با لبخنده نیمه جون به می میش نگاه کردم جای دندونای امید مونده بود و حسابی قرمز شده بود!نازنین شروع به درآوردن لباس امید کرد و فقط شرت رو گذاشت امیدم به یه حرکت دامن نازنین رو کند!





مقابلش یه شرت توری سیاه بود که کس نازنین رو به خوبی نشون میداد چون فقط یه نخ بود که اونم تو خط کسش بود!!!! از رو شرت که هیچ فقط یه نخ بود که کس نازنین رو لیس زد و نازنین خندید!نازنین گفت به اونم میرسیم!پسره خنده ی شهوتناکی کرد و اومد بالا و لب جانانه ای از نازی گرفت و گردنش.رو خورد!نازی هم آو اوهش خونه رو رو هوا برده بود!پسره نیم تنه گردنیه نازنین رو در آورد و رو به روش یه کرست سیاهه توریه بدونه بند رو شونه بود و کرست رو سینه ی سمتراست نازنین پایین اومده بود!امید خندید و گفت شیطون خانوم این چه کاریه آخه؟!مثل یه دختر خوب میومدی میگفتی سکس میخوام و دوتایشون شروع کردن خندیدن!پسره کرس ت رو در آورد و دو تا می میه خوشگل و خوردنی که یکیش حالا قرمز شده بود و دیگری هم یه هاله ی قهوه ای درشت داشت که نشون میداد تو رشده که نازنین گفت مراقب باش قرص میخورم تا می میام هم بزرگ شن ممکنه شیر بده !آقا چشمام هزار تا شدن!پسره گفت اشکال نداره!یکم شیرم میخورم!همه حرفاش رو هوسناک میگفت!بعد نازی گفت دیگه هم گاز نگیر چون تو سینه هام چون تو رشدن یه حالت بادکنکی هست که گاز بگیری دردم میاد!امیدم با لبخند گفت باشه!شروع کرد مکیدن و نازی هم آهو اوه کردن!که یه دفعه پسره گازش گرفت محکم نازنینم جیغ بلندی زد!که پسره گف بابا اروم باش!!نازنینم گف چطور آروم باشم؟؟می میام تو رشدن درد دارن اگه دس بزنم اونوقت گاز میگیری؟پسره لبخند زد و گف حالا....ولی خداییش شیرت خیلی خوشمزه بود!!و نازنین گف مرسی!





پسره رف پایین تر و شرت نازنین رو از پاش در آورد و بو کشید و گفت چه بویی؟چقدر این کس خوشگله؟واقعن هم کس نازنین خوشکل بود!یه کس پف کرده و خیس و یه تاره مو هم نداشت!پسره مثه قطعی زده ها شروع کرد لیس زدن نازنینم آهش بلند شده بود!که پسره چوچولش رو گاز گرفت!کلا پسره میونه ی خوبی با گاز گرفتن داشت!!!نازنین یه جیغی کشیدو آروم شد!امید زانو های نازی رو تو شکمش خم کرد نازی هم تو همون حالتش گفت تو یخچال یه اسپری با کرم گذاشتمه بیار شون در ضمن از کسم نکنم از کونم بکن هنوز دخترم!پسره یه چشم بلند گفت و شرتش رو در آورد و گفت اول بخورش و نازی هم شروع کرد ساک زدن که گف دیگه بسه!برو بیار!آقا من به غلط کردن افتادم گفتم حالا منو میبینه!رفتم تو کنج اپن!امید یا همون پسره اومد یخچالو باز کرد و کرم و اسپری رو برد!یه نفس راحت کشیدم و دوباره نگاهشون کردم!پسره کرم و اسپری رو گذاشت رو زمین جفت مبل و نازی رو برعکس کرد و یه کوسن گذاشت زیره شکمش و نازی کونش رو تو صورت امید قلنبه کرد که امید لبخند شهوتناکی کرد و شروع کرد کرم مالیدن رو کون نازی و به کیر خودش اسپری زد!



نازی دوباره گف آروم لطفا!!که پسره لبخند موزی زد و کیرشو یه دفعه فرستاد تو!و همینطور شروع کرد تلمبه زدن!نازی فقط دادو بیداد و گفت میخوامت امید!تند تر!میخوام پارم کنی جرم بدی یالا لعنتی!اونم بیشتر حشری شد و مثل دیوونه ها تلمبه میزد نازی هم دو باره دادو بیداد که یه دفعه جیغی زد و شل شد!فهمیدم ارضا شده!که ام ید گفت داره آبم میاد بریزم یا نه؟!نازی گف نه نریز!که پسره ریخت رو کون و کمرش و روش افتاد!منم یه یاخدایی گفتم و رفتم تو حمومشون که تو آشپز خونه بود!گفتم حالا دیگه میخوان برن من بیچاره نشم یه وقت!!حمومشون یه پرده وسطش بود که سمت راست پرده وان بود و سمت چپ دوش بود!رفتم قسمت وان پرده رو هم کشیدم تا از درم معلوم نباشم یه دفعه صداشون اومد که تو حموم میخوان بیان!ای خاک به سررررم شد!که خدا شکری رفتن قسمت دوش من از کناده ی پرده نظاره گر بودم!بازم کیر امید تو کون نازی بود و ایندفعه امید شیر آب رو باز کرد و به کمر خوابید نازی هم طبق معمول آهو اوه!!!





امید همونطور که کیرش تو کون نازی بود با یه دستش می میه نازی رو مچاله میکرد و با دست دیگش می می آورد بالا میکشید و خودش میخورد که گفت اخ جوون شیر!!و گاز گرفت!نازنین فقط اخو اوخ میکرد دیگه!امید کیرش رو در آورد و شروع کرد گاز گرفتن می میه راست نازی که دیگه کبود شده بود!پاشدن و امید با می می های نازی ور رفت و نازی گفت امید کونم احساس میکنم که جرداده شده پسره هم گفت الان بریم تو اتاق معاینت کنم!!!و رفتن بیرون!رفتم بیرون منم خدا شکری رفته بودن تو اتاق!منم دیدم ساعت12شده!!!بدو رفتم بیرون کلیدا رو هم بردم با خودم! امیدوارم خوشتون اومده باشه
     
#354 | Posted: 11 Sep 2014 01:26

ازدواج پر ماجرای مرجان

من فرهاد هستم و 26 سالمه . اواخر سال 83 که 23 سالم بودم ، پرایدم را به مریم خانم (مادرمرجان ) فروختم و از همان زمان خانواده ما و خانواده آنها تا حد خاله و عمه هایم با هم رفت و آمد پیدا کردیم . خانواده آنها از مرجان خانم ، شوهرش ، پسر 20 ساله و دختر 17 ساله اش ( مرجان ) تشکیل می شد . من همیشه دوست داشتم با همسر آینده ام اختلاف سن بیشتر از یک دو سال داشته باشم مرجان شش سال کوچکتر از من بود به جز خوشکلی ، چهره ای سکسی داشت خیلی هم جذاب و خوش هیکل بود .از اون هیکل هایی داشت که مانتوهای تنگ و شلوار جین های چسبونشون از جلو چشم آدم کنار نمیره . پوست گندم گون شاید هم برنز و چشمان خیلی دیوانه کننده و عسلی رنگ . همیشه تصور می کردم اگر باهاش س ک س داشته باشم ، لحظه ای که فقط توی چشمام نگاه کنه ارضا بشم خلاصه حسابی دیوونه از سر تا پاهاش بودم اما انگار یقین داشتم اگر حرف رابطه و دوستی غیر از همین آشنایی خانوادگی بزنم ، جواب رد می شنوم آخه مرجان خیلی خیلی نجیب و دست نخورده بود .
بعد از چهار ماه از آشناییمان ، در سومین مرتبه ای که با همون پراید سابقم رانندگی یاد مرجان می دادم ، در لحظه ای که مادرش ( مریم خانم ) برای

تلفن زدن پیاده شد ، حرف دوستی را مطرح کردم اما دقیقا گفت :
مامانم همیشه بهم میگه : برای انجام بعضی کارا دل میگه آره ولی عقل میگه نه . اگه یه ذره به حرف دلت گوش کردی عقلت دیگه اصلا حرفی نمیزنه . توی روابط با پسرها خیلی مواظب این یه ذره باش .
حالا در مورد شما البته ببخشید اینو میگم همون دلم هم نمیگه آره .
مطمئن بودم شخص دیگه ای در کارش نیست ولی بازم اینو ازش پرسیدم و جواب داد : نه پسری توی زندگی من هست و نه شما بد هستید اگه ناراحتتون کردم ، اینم بگم که اتفاقا از لحاظ ظاهری و موقعیتی خیلی هم خوب هستید ولی این تقاضا رو از من نداشته باشید ، ممنون میشم . همین لحظه مریم خانم تلفنش تمام شد و سوار شد اولین حرف مرجان هم این بود : مامان خوب شد رفتی واسه تلفن بیچاره آقا فرهاد می خواستند یه چیزی بگن روشون نمی شد .
اصلا باورم نمی شد اینقدر بی ظرفیت باشه و آبرو منو ببره اما گفت : میگن چون ترم آخر دانشگاه هستن نمیرسن رانندگی به من یاد بدند منم دیگه از هفته آینده نباید مزاحمشون بشم .
با این ترفندش این لذت رو هم ازم گرفت . تلفنی پرسیدم چرا این کار کرد و رانندگی چه ربطی به پیشنهاد من داشته ؟ جواب داد : دوست نداشتم بیشتر از این به چشم یه دختر خراب به من نگاه کنین . گفتم این چه حرفیه شما نجیب ترین دختری هستید که توی عمرم دیدم . گفت به هر حال بذارید حداقل روابط خانواده هامون سر جاش بمونه .
چهار ماه دیگه هم از این جریان گذشت و سال 84 شده بود که پس از هشت ماه آشنایی و هشت ماه خماری دیدم بهترین مورد برای ازدواج من همین مرجان هست هیچ ایرادی نداشت مخصوصا که از نجابتش واقعا مطمئن بودم و این برام خیلی ارزش داشت آخه من ظاهری خوب و شخصیتی با کلاس داشتم ولی بازم باهام دوست نشده بود خانواده بسیار خوبی هم داشت ( ناگفته نماند بی حساب و کتاب هم سراغ ازدواج نرفتم تازه لیسانسم گرفته بودم و پدرم دنبال خرید یک مغازه برایم بود معاف هم شده بودم چند میلیونی هم داشتم که تقریبا پول همان پراید بود ) خلاصه مطرح کردم و رفتیم خواستگاری مرجان لجباز . دو جلسه اول همه چیز خوب پیش رفت تا سومین جلسه خواستگاری که من به او گفتم : ببینید مرجان خانم رسم اینه که دو طرف درباره همه چیز صحبت می کنن جز یه چیزی که کم اهمیت هم نیست . البته حرفای منو توهین تلقی نکنید مثل اونبار که دختر خراب رو مطرح کردید . گفت نه راحت باشید . گفتم ببینید از روابط ج ن س ی هیچ صحبتی نمیشه و من و شما هم صحبتی در اینمورد نکردیم . گفت یعنی صحبت کنیم ؟ گفتم لازمه آخه . گفت گوش می کنم . گفتم لذتهایی که خدا توی روابط ج ن س ی و زناشوئی قرار داده خیلی متنوع هستن و متاسفانه بعضی زوجا چندان استفاده ای نمی برند . من تمایل دارم یا بهتره بگم مصمم هستم که توی این مورد شکر نعمت رو عملا و کاملا بجا بیارم .
گفت میشه این شکرگزاریتون رو شفاف تر بیانش کنید تا منم راحت تر بتونم تصمیم بگیرم ؟ گفتم می ترسم ولی میگم . ببینید منظورم اینه که مثلا ا ر ا ل ، آ ن ا ل رو فاکتور نگیریم . ( اون طفلک که مثل من شب و روز توی سایتهای – – – نبوده اصلا متوجه نشد چی میگم ) گفت من راجع به بعضی چیزا نمی تونم از مامانم راهنمایی بخوام خودتون لطف کنید واضح تر بگید بابا من هجده سالم بیشتر نیستا . گفتم ا ر ا ل یعنی س ک س دهانی یا س ا ک زدن و آ ن ا ل هم س ک س مقعدی از عقب البته منظورم مداوم نیست که عوارض داشته باشه . سرش پایین انداخت و حدود یک دقیقه هر دو ساکت بودیم . بالاخره خودش سکوت رو شکست و گفت بهم بر نخوردا دارم فکر می کنم چون جوابش حساسه یه عمر باید پاش ایستاد . اتفاقا خوشحالم شما اینقدر دقیق موارد لازم رو دارید عنوان می کنید . ولی اصلا برام هیچکدوم از این دو تا قابل تصور هم نیستش واقعا نمی تونم بپذیرم حتی اگه تنها هدف شما از ازدواج باشن . ( اینا رو در حالیکه قالی رو نگاه می کرد می گفت ) خیلی ناراحت شدم چون برای منم اصلا قابل گذشت نبود از طرفی هم نمی خواستم بعد مجبورش کنم یا خیانت کنم و جای دیگه ای به این خواسته هام برسم . بهش گفتم : حالا شما فکراتون بیشتر بکنید ما هیچ اختلاف نظری تا حالای صحبتامون نداشتیم حیفه به هم نرسیم منم که بیشتر از تمام دنیا شما رو دوست دارم . هشت ماهه . جواب داد : راستش هم خوشحالم هم ناراحت چون دل به دل راه داره و منم ... ( دیگه مکث کرد بعد ادامه داد ) ولی اصلا فکرش نکنید که من راضی بشم واقعا نمی تونم با این وجود شب تماس می گیرم نظر قطعی رو بهتون میگم .
کمی خلاصه تر بنویسم ، شب جواب منفی قطعی داد و چند ماه بعد با پسری بنام میلاد عقد شد و پس از ده ماه زندگی با هم چون پسره دست بزن داشت ، جدا شدند ( توی این ده ماه هم روابط خانوادگیمان ادامه داشت یکبار هم مرجان با خود میلاد آمدند ) حالا دیگه مرجان شده بود یک ماهروی جوان ، جذاب و اپن که دیگه معنی خیلی چیزا رو لمس کرده بود اصلا هم ناراحت طلاقش نبود و هر چه پسره التماس می کرد اینبار دیگه هیچ فرصت دوباره ای بهش نمی داد .
البته از لحاظ ازدواج ، مرجان برای من هم تمام شده بود چون علاوه بر آن عدم توافقی که با هم داشتیم ، ازدواج قبلی او هم به آن اضافه شده بود ولی این مورد دوم برایم قابل گذشت بود و یکبار که با مادرش به خانه ما آمدند فقط من خانه بودم و به بهانه اینکه چند سوال کامپیوتری از مرجان دارم با او به اتاق خودم آمدیم البته مطمئن بودم بزودی مریم خانم هم به اتاق من می آید تعارفش هم کرده بودم . همون اول که تنها بودیم سریع ازش خواستگاری کردم . کمی صمیمی تر شده بودیم . گفت یعنی میلاد ( شوهر سابقش ) برات مهم نیست ؟ پرسیدم مخالفتش ؟ جواب داد : مخالفت که غلط کرده ازدواج گذشتم رو میگم . گفتم : نه جسم تو و نه روح تو با اون ده ماه زندگی تموم که نشدن . جواب داد : تموم نشدن ولی عوضم نشدن هنوز روی اون دو تا خواستت هستی ؟ گفتم اگه تو عوض نشدی من بدون هیچ تجربه ای عوض شده باشم ؟ معلومه که روی خواستم هستم . گفت : پس بدون تجربه هم اینقدر دوست داری ؟ شاید بدت بیاد شاید زیادی از خود بیخودت کنه خودت بگی نمی خوام . گفتم : یعنی اینقدر حرفه ای شدی ؟ یادمه حرفش هم که میزدی به قالی نگاه می کردی . گفت نه خیر حرفه ای نشدم اون بیچاره هم توی خماری موند ولی دیگه اندازه تو هم بهش اهمیت نمی داد . گفتم حالا نظر قطعی رو شب تماس می گیری بهم میگی ؟ گفت : چه خوب یادت مونده دوست داشتن یعنی این . آره چون هیچ اختلاف نظری تا حالای حرفامون نداشتیم حیفه . بیشتر فکر می کنم شب بهت تماس می گیرم . ( اونم حرفی که من توی جلسه خواستگاری اولیم زده بودم ، بکار برد )
هم اون شب که زنگ زد و هم چند بار دیگه نتونستیم با هم به توافق برسیم و بعد از عید 86 هم شده بود . یعنی از اواخر 83 تا حالا عاشقش بودم و دستم هم بهش نخورده بود روز به روز هم جذاب تر و خوشکل تر می شد بعد ازدواجش آرایش بیشتری هم می کرد و دیوونه کننده تر شده بود . توی این مدت گواهینامه رانندگی هم گرفته بود . یک روز منتظر تاکسی بودم که کاملا تصادفی مرجان جلوی من نگه داشت سوار شدم گفت هر چه باشه من سه جلسه اول ماشین راندنم رو از تو دارم . در راه فن پرایدش کار نکرد من راحت می تونستم درستش کنم اما حیفم می اومد به این زودی منو برسونه و بره برای همین گفتم این وقتی داغه نمیشه بهش دست زد کمی که خنک شد تا خونتون نرم رانندگی کن اونجا درستش می کنم . رفتیم و اتفاقا با آنکه من به خیال خالی بودن خانه شان هم نبودم ، دیدیم مریم خانم روی کاغذی نوشته : مرجان دایی رضام فوت کرده من وبابات و مهیار ( برادر بزرگتر مرجان ) خانه آنها هستیم ما احتمالا عصر یا غروب میایم تو برای خودت ناهار یه چیزی درست کن یا بخر اگر هم خواستی عصر بیا اونجا . ببین موبایلت هم چرا زنگ نمی خوره ؟
مرجان یادش اومد که موبایلش رو توی آرایشگاه جا گذاشته ولی فعلا ماشینش خراب بود و بی خیال موبایل شد منم حسابی خودم رو معطل ماشین کردم تا خوب مرجان گرسنه بشه بخواد ناهار بخوره . همون اول که رسیده بودیم خونه اونها ماشین رو توی حیاط برده بودیم تا همسایه هاشون منو نبینن . وقتی کار ماشین تمام شد مرجان با پررویی گفت خسته شدید حالا با خود ماشین برید خونه بعد ازتون می گیرمش . منم از اون پرروتر گفتم حداقل می گفتی بیام دستام بشورم فرمون ماشین خودت چرب نشه . گفت چرا ناراحت شدی آب که توی حیاط هستش من فکر کردم شستی به خدا . با خنده گفتم مرجان خانم فکر کردی ناهار هم خوردم ؟ گفت وای معذرت می خوام یه ربع به دو هست ؟ بیا داخل یه چیزی بخور به مامانت اینا هم بگی هنوز ناهار نخوردم برای ما زشته . بی تعارف و از خدا خواسته رفتم . نفهمیدم چه موقع زنگ زده بود که غذا آوردند . کباب کوبیده و ماست موسیر و نوشابه بود خوردیم و لذتبخش ترین و باور نکردنی ترین و فراموش نشدنی ترین ناهار عمرم هم بود .
مرجان اصلا دختری نبود که به این راحتی ها بشه ازش لذت برد و من هم جرات هیچ گستاخی نداشتم جز اینکه مودبانه به خودش بگویم و از خودش بخواهم تازه حساب گناه و ... هم زیاد می کرد . شروع کردم گفتم مرجان من که می دونی چند ساله که دیوونه توام تو هم که یه بار گفتی دل به دل راه داره پس چرا دیگه اینقدر اذیتم می کنی . ببین اینا یاری خدا هست که همه شرایط رو ردیف کرده که الان من و تو بی هیچ قصد قبلی کنار هم باشیم می دونم دختر با ایمانی هستی و اهل روابط حرام و گناه نیستی ولی تو که باکره نیستی شوهردار هم نیستی منم که زن و بچه ندارم چه ازدواج موقتی از ازدواج موقت من و تو بجا تر و حلال تر . بیا و نه نگو که دیگه واقعا کشتی منو .
مرجان خیلی سعی می کرد خودش رو کنترل کنه و بی تفاوت نشون بده ولی بی تفاوت هم نبود . گفت : یعنی عقد موقت مخفی بدون اجازه بابام ؟ بعدشم کی خطبه می خونه ؟ خودت ؟ کاش زودتر می رفتی خونتون .
گفتم دختر من میگم چی تو میگی چی . مرجان منم پسرما شاید یه کم کنترلم رو از دست دادما ؟ ببین توی این لحظه هیچ پسری به این مودبی برخورد نمی کنه ها اونم با یه فرشته مثل تو واقعا سخته آدم بتونه حتی صبر کنه . گفت بابا حالا بتون صبر کنی تا ببینم رساله کجاست حداقل خودمون بخونیم .
اینو که گفت داشتم از شادی پر در می آوردم . آخه انتظار داشتم بیشتر از اینا ناز کنه . رساله رو آورد و خوندیم و محرم شدیم با کی ؟ با هلوی اپن 20 ساله منم 26 سالم شده بود ( سنهای الانمون ) . با اتمام خطبه چنان به لبهای هم چسبیدیم که انگار خیال جدا شدن نداشتیم . باقی ماجرای اون روز هم که حتما همه می دونید دیگه .
بعد از آنروز به یاد موندنی ، مرجان فقط مادرش رو به تدریج از قضیه با خبر کرد نه اینکه جریان اونروز رو به مادرش بگه فقط گفته بود فرهاد به من پیشنهاد ازدواج موقت داده منم اگه شما اجازه بدید چون از لحاظ جنسی نیاز دارم و فرهاد هم مورد مناسبی برام هستش می خوام قبول کنم . مریم خانم هم پذیرفته بود .
بعد از اطلاع مادر مرجان ، من فقط به همین منظور یک سوئیت رهن کردم و حدودا هفته ای یکبار اونجا من و مرجان با هم س ک س داشتیم البته روابط خانواده ها هم مثل قبل بودش و جز من و مرجان و مامانش هیچکس چیزی نمی دونست ناگفته نماند قبل از رهن خانه ، سه نفری به محضری هم رفتیم و من و مرجان رسما عقد موقت یکساله شدیم . راستی یادم نره بگم که مرجان با س ا ک هم هیچ مشکلی نداشت و بیخود اینقدر کلاس می ذاشت فقط میگفت قبلش هر دو دوش بگیریم و متقابل هم باشه . البته از مقعدی همچنان بی نصیبم گذاشت و اصراری هم نمی کردم و خیلی هم خدا رو شکر میگفتم که توی این موقعیت قرار گرفتم که بدون احساس گناه بتونم روابط جنسی سالمی داشته باشم .
از شانس بد من و شانس خوب مرجان هنوز دو ماه هم از ازدواج موقتمان نگذشته بود که در همون رفت و آمدهای خانوادگی ، پسرخاله خود من برای اولین بار مرجان را دید و نه یک دل و نه صد دل هزار دل عاشق این دختر شد . موقعیت و مشخصات خوبی هم داشت ازدواج اول مرجان هم اصلا براش مهم نبود . نمی دونستم چکار کنم مسلما مرجان ازدواج دائمش رو فدای ازدواج موقت با من نمی کرد . منم به ناچار با اینکه دلم نمی خواست ، جریان عقد موقتمون و اون سوئیت رهنی رو به پیمان ( پسرخاله ام ) گفتم . پیمان اولش خیلی ناراحت و حیرت زده شد ولی کمی فکر کرد و گفت : اینقدر زیاد می خوامش که اینم بی خیال . باکره که نیستش حالا تو هم روش . بگذریم ، این عاشقی پسرخاله ما باعث شد که من عجولانه و مصرانه برای ازدواج دائم از مرجان خواستگاری کنم و مرجان هم جواب بده که : از لحاظ خصوصیات ظاهری و موقعیتی هر دوی شما خوبید و در حد هم هستید ( اینو راست هم میگفت فقط پیمان دو سال جوانتر از من هست ) ولی دوست داشتن و خواستن آقا پیمان برام ثابت شده تر هستش چون با وجود خیلی چیزا بازم منو می خواد و دائم هم می خواد . آقا فرهاد بهتره شما هم گذشته با من رو فراموش کنید و به آینده با من فکر نکنید جواب منفی چندان هم شنیدن نداره که شما مایلید اون رو بیش از یه بار بشنوید .
( اینکه چقدر ناراحت شدم رو وصفش نمی کنم که شما هم ناراحت نشید چون جریان چند تا س ک س با مرجان هم وصف نکردم که لذتی ببرید . پس بی حساب میشیم ) فقط اینو بگم که من بیچاره بعد از 26 سال هم که دستم به جنس مخالف رسید ، آقا پیمان دیر اومد و زود هم بردش . هفتم شهریور 86 مصادف با میلاد امام زمان (عج) توی شهر صدرای شیراز به قول خود آقا داماد جشن ازدواج دائم و همیشگیشون هست . اگه تشریف ببرید ، خوشحال میشن . به هر حال مبارکشون باشه و خوشبخت بشن قسمت منم این بوده که به جنس مخالف معتادم کنه و تنهام بذاره .
     
#355 | Posted: 12 Sep 2014 23:56

خودم زنمو جنده كردم

سلام به همه . من اسمم مهرداد و خانومم پریسا من 32 سالمه و خانومم 26 سالشه 6 ساله ازدواج كرديم خانومم دختر خوشگل و خوشتيپ هست هر مردي ارزو داره حداقل يه بار باهاش سكس كنه اوايل زندگيمون هيچ علا قه اي به سكس نداشت و من كه خيلي حشري بودم برام تحملش سخت بود تا سال قبل كه ديدم اروم اروم تغير ميكنه و خيلي خوشحال شدم ولي نميدونستم چرا تا اينكه يه روز وقت سكس بهم گفت كه يه دوست تلفني داره و اون تونسته حشرش ببره بالا من اولش خيلي ناراحت شدم ولي بعدش ديدم كه به نفع من شده و همين فكر باعث شد كه اجازه بدم شب ها پيش خودم سكس تل كنه كم كم خودمم قاطي ميشدم و با پسره دوس شديم يه روز به پریسا گفتم كه دوس داري يه سكس سه نفره با محسن داشته باشي كه گفت اره خيلي منم راستش بدم نميومد بهش زنگ زدم و دعوتش كردم از يه شهر ديگه بود رفتم دنبالش و اوردمش خونه وقتي رسيديم ديدم دستاي پریسا ميلرزه بغلش كردم اروم بشه...



خلاصه بعد يه دوساعتي بگو بخند و پذيرايي به پریسا گفتم يه تاپ باز بپوش و بيا و به محسن گفتم هر چي امشب ديدي همين جا تمومش كني وقتي اومد چشماي محسن خيره شد به سينه هاش داشت خيلي خووشش اومده بود منم پریسا رو اوردم بينمون بشينه بعدش يه فيلم سوپر گذاشتم يكي از سينه هاي پریسا رو اون ميماليد يكي رو من تنش داغ داغ بود نتونست دوام بياره گفت بريم رو تخت سه نفري رفتيم تو اطاق خواب لخت شديم و با محسن پریسا رو لختش كرديم من يه لحظه كنار وايستادم تا محسن شروع كنه كه ديدم پریسا كيرشو تو دهنش كرد وبراش ساك ميزنه منم رفتم جلو كيرمنو هم گرفت وشروع كرد به خوردن بعدش بعدش بهش گفتم شروع كنه اونم پاهاي زنمو بالا داد و شروع كرد كير شو به كس زنم مالوندن منم كيرمو داده بودم دست پریسا برام ساك ميزد بعدش اروم اروم تو كس زنم كرد و شروع كرد به تلمبه زدن وقتي صداي اخ و ناله پریسا زير محسن ميومد بيشتر شهوتي ميشدم





بعد چند دقيقه جامونو عوض كرديم و پریسا براش ساك ميزد منم كس پریسا رو ميكردم بعد محسن دراز كشيد و پریسا رفت رو كيرش نشست منم از پشت تو كونش كردم كير محسنو تو كسش حس ميكردم و تند تند تلمبه ميزدم كه محسن گفت جاهامونو عوض كنيم بعد كلي حال كردن اخرش سه تايي رفتيم حموم تو حموم هم يكم شيطوني كرديم بعدش رفتيم سه تايي تو حال خوابيديم پریسا وسطمون بود محسن و من از دو طرف بغلش كرده بوديم من خوابم برد صبح كه بيدار شدم و محسن رفت پریسا گفت كه يه سكس ديگه هم داشتن كه من خواب بودم از اون موقع تا حالا با يه نفر ديگه هم پریسا سكس داشت يه زوج كه براي ضربدري با هم اشنا شديم كه خيلي حال داد.





نوشته: مهرداد
     
#356 | Posted: 13 Sep 2014 11:35
سکس با عشقم تو حموم


سلام اسم من رضاست این خاطره که میخوام براتون بگم مربوط میشه به یک ماه پیش.من یک سال پیش عاشق دختری بنام حدیث شدم.بدون هم نمیتونستیم نفس بکشیم خیلی همدیگرو دوست داشتیم بعد از چن وقت رفتم خواستگاریش مادرش قبول نکرد هرچی ازش خواهش کردم ولی راضی نشد.داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم بدون حدیث زندگی کنم اونم همینطور.بعد ازماجرای خواستگاری خواستیم رابطه مونو قطع کنیم ولی نتونستیم چون عاشق هم بودیم.اینم بگم حدیث دوست صمیمی دختر عمومم بود.چن وقت یبار میرفتیم خونه دخترعموم همدیگرو میدیدیم ودلمون اروم میشد.



بعد از چن وقت حدیث بهم گفت میخوام بیام خونتو ببینم ولی گفت باید دخترعموم هم باشه تا بیاد منم قبول کردم.اینم بگم من تنها زندگی میکنم.روز بعدش زنگ در بصدا در اومد رفتم درو باز کردم خودشون بودن حدیث لباسی که من براش خریدهع بودم روپوشیده بود یه مانتوی ابی .اومدن تو بعد از احوالپرسی نشستیم حرف زدن دخترعموم رفت تواشپزخونه چای درست کنه.باهم تنها شدیم گفتم راحت باش مانتوشو دراورد سارافونی که براش خریده بودم کرده بود تنش خیلی خوشم اود گفت بخاطر تو پوشیدم بعد چن لحظه دخترعمومم اومد پیشمون داشتیم حرف میزدیم که من گفتم میخوام برم حموم حدیث تو هم هرموقع صدات کردم باید بیای پشتمو تمیز کنی قبول نمیکرد بالاخره دخترعموم راضیش کرد من رفتم تو حموم بعد چن لحظه صداش کردم گفتو حدیث جون بیا عشقم بیا.اونم بعد چن لحظه اومد



من شرت پام بود دروبازکرد چشمش بهم افتاد روشوکرد اون ور خجالت میکشید گفتو بیاتو گفت روم نمیشه دستشوگرفتم اوردم تولباساشو دراوردم فقط شورت با یه کرست تنش بود بدن خوش فرمی داشت کیرم داشت شق میشد پشتمو کردم بهش اونم شروع کرد به شستن اروم دستشو روچشتم میکشید میگفت رضا بزار برم بیرون دارم ازخجالت میمیرم گفتم نه هنوز کار داریم.برگشتم توچشماش نگاه کردم گفتم حدیث توتمتم زندگی منی اونم گفت که عاشقتم اروم رفتم طرفش لبامو گذاشتم رولباش رفت عقب گفت نمیزارم گناه داره بیخیال شو گفتم توروخدا فقط یبار دارم میمیرم ب سختی راضیش کردم.لباموگذاشتم رولباش لباشو محکم میخوردم دستامم انداخت دور باسنش سفت بهم چسبیده بود کیرم شق شده بود بی هوا دستشو اورد کیرمو ازرو شورت گرفت وباهاش بازی میکرد





سریع هردو لخت شدیم وای ی کوس ناز داشت سفید خوشگل بود رفتم سراغ کسش زبونمو میکردم تو کسش اونم داشت حال میکرد بادستاش سرمو فشار میدادتا بیشترکسشو بخورم اه ونالش بلند شده بود گفت نوبت منه کیرمو اروم تودستش گرفت وعقب جلو میکرد بلد نبود ساک بزنه.داشتم حال میکردم بلندش کردم چهار دستو پاخوابید خیلی میترسید گفتم فقط لاپایی میزارم کیرمو گذاشتم لای باسنش وعقبوجلو میکردم اه ونالش بلند شد خواستم کیرمو بکنم تو کونش که بلند شد گفت نه نمیزارم کونم بزاری اخه هی ندادن درد داره باخواهش راضیش کردم گفتم قمبل کن کونتو بازکرد اروم سرکیرمو که باروغن چرب شده بود گذاشتم در کونش فشاردادم سرش به زور رفت تو جیغی کشید گفت درش بیار گفتم تحمل کن الا جاباز میکنهده دقیقه همینجوری سر کیرم تو کونش بود تکونش ندادن تاجاباز کنه اروم کونش باز شدیه کم دیگه حول دادم رفت تو کون داغی داشت کیرمو جرمیداد وایییییییی





جیغ اروی کشید گفت زود باش دارم از درد میمیرم اروم تلمبه میزدم جون چه کونی داشت کیرم تا ته تو کونش بود اونم داشت حال میکرد میگفت عشقم بزارکونم تاته داشتم میکردمش که بلند شد اومد توبغلم کیرمو اززیر کردم تو کونش وبلندش کردم پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود و داشتیم لبای همو میخوردیم یه لحظه هم لبامون جدانمیشد کیرم داشت میترکید بعد ازچن لحظه ابم اومد ریختم تو کونش مهینجوری که کیرم تو کونش بود تا ده دیقه بغل هم بودیم ابم از لای کونش زده بود بیرون کیرم نرم شد واومد بیرون بلندش کردم گفتم مرسی عشقم دورت بگردم اونم گفت دیگه ازاین خبرا نیست هامنم گفتم باش تا بعد بعد دوش گرفتیم و اومدیم بیرون دخترعموم اومد زیرگوشم گفت ناقلا کارخودتو کردی ها.امیدوارم از ماجرای که براتون گفتم خوشتون اومده باشه

     
#357 | Posted: 14 Sep 2014 11:28
سکس خیلی‌ خفن با سمانه


با سلام محمودم که داستان سکسی با زن رفیقم سمانه جونو نوشتم من و سمانه و خواهرش خیلی سکس داشتیم ولی یه بار خیلی خفن شد که می خوام بنویسم یک روز تو خونه بودم سمانه اس ام اس داد گفت شب شوهرش نیست با باباش اینا دارن میرن جایی منم گفتم من میرم خونه مامانم وشب بیا که دلم کیر میخواد...



منم اس دادم تنهایی یا سه نفره ایم آخه دیگه سکسم اساسی شده بود یا خودش جور می شد یا خواهرش یا هردو تازه بهم گفته بیا با خواهرم ازدواج کن که شرایط حال کردنمون بهتر بشه اما چون من با شوهرش قهرم یه جورایی گفتم نه نمیخوام با اون چشم تو چشم بشم خلاصه جواب داد که تو بیا بالاخره یه طوری هست منم خودمو آماده کردم دوباره اسپری زدم واردم شدم دیگه قرصم خوردم و شب رفتم خونشون درو باز کرد فقط مشکل خونشون این بود از تو حیاط باید میرفتی تا برسی به پله ها بری بالا رفتم بالا طبق معمول با شرت و سوتین بود درو باز کرد و پرید بغلم دیگه حسابی عاشقم شده بارهام گفته بیا طلاق میگیرم باهام ازدواج کن منم گفتم نه همینجور بهتره بعد از کلی عشق بازی رفت یه کم خوراکی آورد و نشست به صحبت منم شک کردم چرا سر کار اصلی نمیره سر صحبتو باز کرد گفت محمود منو دوست داری گفتم آره گفت خواهرمم دوسش داری گفتم آره گفت من و خواهرم هیچی جز کیر تورو نمی خوایم فقط می خوایم مارو بکنی منم کم کم کیرم بلند شد و آماده کار بعد گفت محمود می دونی من فقط سکس می خوام و خیلی خوشحالم که مارو ارضا می کنی ولی یه حرفی داشتم گفتم بگو گفت یه رفیق دارم که اونم مثل ماس ولی شوهرش خوبه اخلاقشم بد نیست فقط کم میکندش بهش حال نمی ده و رفیقم خیلی افسرده شده بهش گفتم خوب اومد پیشم بعد کیرمو گرفت شروع به مالوندن کرد و گفت اگه بخوام اونو بکنیش و بهش حال بدی این کارو می کنی فقط مثل من و خواهرم دوسش نداشته باش فقط بکنش





منم فهمیدم چه خبره و فهمیدم به طرف حسودیشم میشه بهش گفتم حسودی نکن من فقط مال شما دوتام گفت آخه ندیدیش اگه ببینیش زیر قولت میزنی اینقدر خوشگل و سکسیه که من و خواهرم باهاش حال کردیم و حسابی حالش آوردیم گفتم نترس گفت باشه پس صبر کن رفت تو اتاق خواب بعد دوتا دختر اومدن بیرون یکیشون که خواهرش بود اون یکیم یه دختر که بگم شماها هم کیرتون شق میشه عین این زنا تو فیلم سوپرا بود موهاشو رنگ کرده بود بلوند با اندامی سکسی که دهنم آب افتاد سمانه اومد بغلم گفت اسم دوستم نگینه(این اسم بنا به مسایل امنیتی عوض شده) بعد در گوشم با لحن ناراحتی گفت حالا دیدی نزنی زیر قولت اینو هر وقت من بخوام میکنی نه مثل خواهرم که هر شب روشی!!!خلاصه رفیقش یه کم میترسید اومد پهلوی من و این بار یه موقعیت پیدا کردم به سمانه گفتم میدونی عاشق دیدن چیم امشب سه تایی بهم حال بدین اونم گفت چشم رفت و با خواهرش افتادن به جون نگین در عرض چند دقیقه سه تا دختر لخت جلوم داشتن هم جنس بازی می کردن عاشق دیدن لز دخترام ولی فقط حواسم به نگین بود و اون بدنش آخه سمانه یه کم لاغر بود خواهرشم یه کم سبزه بود ولی نگین سفید با کونی بزرگ و اندام سکسی تر سه تایی لخت شدن و بیشتر به نگین حال میدادن افتاده بودن به جونش اونم حشری دو سه بار راضا شد



این آخری می گفت سمانه گولم زدی من کیر میخوام چرا کیر بهم نمی دی کارشون که تموم شد اومدن سراغ من دیدم نگینم سر حال اومده سمت من باورم نمی شد اینقدر آتیشش داغ باشه خوشحال بودم که هم قرص خوردم هم اسپری زدم نگین اومد سمت من و لباسامو در آورد و افتاد به جون کیرم همش میگفت جووووووووووووووننننننننننننن چههههههههههه ککککککککککککییییییییییییییییییرررررررررررررییییییییییی دددددددددداااااااااااااااررررررررررریییییییییییی کوفتت بشه سمانه با این کیر چه کیرییییهههههههههه منم حسابی حشری شده بودم سمانه اومد لبامو می خورد و خواهرشم رفت پهلو نگین خایه هامو لیس میزد منم برای اینکه دل سمانه نشکنه آروم بهش گفتم نترس من فقط کس تور می خوام سمانه هم انگار اعتمادش صد درصد شد گفت نگین پاشو محمود می خواد یه حال اساسی بهت بده که طعم حالو بفهمی یه چشمک به من زد و با خواهرش رفتن لز کنن دیگه براشون عادی شده بود از بس من ازشون خواسته بودم....


افتادم به جون نگین و شروع کردم به خوردنش از بالا تا رسیدم به کسش واقعا کس داشت عین زن خارجیا انگار عمل کرده بود صاف و دست نخورده شروع کردم به لیسیدنش اینقدر لیس زدم اونم می گفت بخخخخخخوووووووووووورررررررررررر مممممممممااااااااااااااللللللللللل خخخخخخخخخخووووووووووووودته بخور که داری بهم حال میدی حسابی براش خوردم ولی نزاشتم ارضا بشه میخواست حال حسابی بکنه بلند شدم و اونم خوشحال فکر کرد میخوام بکنمش خوابید و پاهاشو باز کرد گفت بیا بکن که دارم میمیرم کیرت مال خودمه بکن توش کس منم مال توس هرچی میخوای بکنش منم کیرمو گذاشتم روی کسش و شروع کردم به مالیدن همش منتظر بود بکنم توش ولی با کیرم کسشو لیس میزدم دیگه داشت فحش میداد حتی به سمانه می گفت به این کثافن بگو جرم بده سمانه هم میدونست قضیه چیه بار اولم با خودش همین کارو کردم یه چشمک دیگه بهم زد و منم اینقدر زولش دادم که دیگه داشت ناله می کرد میگفت بکنم جججججججججرررررررررمممممممممممممم بددددددددددههههههههه چچچچچچچچچچچچچرررررررررررررااااااااااااااااا نمممیکنیم من کیر میخوام چرا بهم کیر نمیدین خوب که حشری شد خیلی آروم کردم تو کسش و تا ته رفت شاید باورتون نشه اینقدر منتظر شده بود و حشری شده بود وقتی کیرم رسید به آخر یه آهی کشید و لرزید و بی حال شد و ارضا شد اینقدر بهش حال داد من داشتم تلمبه آروم می زدم ولی هیچی نمی گفت خیلی حال کرده بود کم کم سر حال اومد و شروع کرد به ناله میگفتتتتتتتتتت آآآآآآآآآآآآرررررررررررهههههههههههه بالاخره دادیش بهم بالاخره اومدی توم جرم دادی بکن کسمو بکن جرم بده من کم کم داشت آبم میومد ولی ترسیدم بار آخر باشه کیرهمو در آوردم و آروم گذاشتم دم کونش اینقدر بی حال بود فقط گفت میخوای جرم بدی کونمو نکن پاره میشم منم آروم فشار دادم یه داد زد که سمانه گفت هوی همسایه ها بیدار شدن یه چنتا تلمبه زدم بعد گفتم آبم داره میاد سمانه گفت باید بدی بخوریم شاید دیگه نیاد آبت امشب کیرمو در آوردم و سمانه شروع کرد به ساک زدن نگینم حال نداشت خواهر سمانه هم خایه هامو می خورد





بعد کلی خوردن آبم با شتاب پاشید تو دهن سمانه خواهرش گفت کثافت منم می خوام و اونم کیر منو خورد تا تمیز تمیزبشه نگینم آخر سر یه کم برام ساک زد ولی حسابی حالش آوردم که فرداش سمانه می گفت پدرمو در آورده می گه بازم می خوام.....
بعد حال و حول نگین بلند شد لباس پوشید و کم کم رفت گفت شوهرم نگران میشه داستان اصلی بعد رفتن نگین شروع شد منم دیگه حال نداشتم گفتم بچه ها منم برم سمانه گفت کجا حالاتو کردی حالا می خوای بری که نگینو حشریش میکنی و توش نمیکنی ها!!!گفتم می خواستم یه حال اساسی بهش بدم گفت به خاطر این کارت باسد تنبیه بشی اومد دستمو گرفت بردم رو تخت و گفت هنوزم دوسمون داری گفتم آره گفت پس هیچی نگو خواهرش رفت چهارتا دستمال آورد بعد دست و پای منو بستن به تخت گفت چون دوسمون داری و ما هم فقط تورو دوست داریم پس تنبیهت نمی کنیم ولی باید خودمون باهات حال کنیم اومدن کنار من و شروع کردن به مالیدن و لیسیدن کیر من منم هیچ کاری نمی تونستم بکنم فقط نگاه می کردم و حال می کردم بعد خواهرش اومد کسشو گذاشت رو صورتم گفت محمودم بخورش که دارم می میرم برام لیسش بزن منم مجبور بودم اینقدر لیس زدم تا آبش اومد اونم نامردی نکرد کسشو فشار داد همه آبشو خوردم سمانه هم داشت کیرمو ساک میزد تا کامل سفت سفت شد بعد اومد کیرمو گذاشت دم کسش و همش باهاش بازی می کرد ولی توش نمی کرد حالا من داشتم دیوونه می شدم سمانه می گفت ججججوووووووووووننننننننننننننن چچچچچچچچچچچچچچچییییییییههههههههههه ککککککککسسسسسسسممممممووووو میخوای بهت نمی دم فقط میزارم بمالیش میخوای کیرتو بکنی توم یگو کسمو میخوای منم گفتم سمانه بشین روش بزار بره توش من کس تورو می خوام دیوونه من کس تورو می خوام بعد یهو نشست رو کیرم و گفت آآآآآآآآاااااااخخخخخخخخخخخخخیییییییییییی چه حالی میده چه کیری شده امشب یه کم بالا پایین کرد بعد بلند شد و خواهرش که یه کم سرحال شده بود اومد گفت نوبت منه کثافت نقشه کشیده بودن اونم کلی کیرمو مالید دم کسش که به التماس افتادم که بکنه تو می دونستم خواهرش هنوز پرده داشت گفتم دیوونگی نکنی گفت مگه من مال تو نیستم گفتم بله گفت می خوام پردمو بزنی ولی کثافت دروغ می گفت میخواستن منو تنبیه کنن



مثلا خوب بازیش داد منم کاری نمیتونستم بکنم سمانه میگفت خواهر خوشگلم بشین روش بزار اینجا خونی بشه بزار محمودو مال خودمون کنیم منم دیگه داشتم می ترسیدم آخه من در بند ازدواج نیستم وقتی دو سه تا کس مفتی هست مغز خر خورده آدم مگه ترسیدم گفتم آخرش بندال شدن بعد کلی این حرفا خواهرش گفت نه عزیزم نترس فقط شب عروسی بهت میدم بعد کیرمو گذاشت دم کونش و آروم نشست روش و کلی آی و وای کرد و بعد بلند شد رفت سمانه اومد سراغم گفت تنبیه اصلیت دست خودمه این جراتشو نداشت کسشو پاره کنه اومد ونشست رو کیرم به خواهرش گفت عزیزم نترس محمود مال خودمونه صبر کن امشب ازش بچه دار که بشم مال خودمون میشه محمود که بچشو ول نمیکنه پس مامانشم ول نمی کنه تازه خاله بچشم همیشه پیشمون می مونه...



اینو گفت همش بالا پایین می شد منم واقعا ترسیدم و و دیگه تو این فکرا نبودم چون فکرم منحرف شده بود آبم نمیومد سمانه هم کم کم داشت خسته می شد می گفت کثافت آبتو بده بچه می خوام خواهرش اومد شروع کرد خایه هامو دست زدن منم کم کم داشتم کنترل خودمو از دست می دادم که با ناله و دادو بیداد سمانه هم فهمید دارم میام تندترش کرد گفت زود باش آبتو بریز تو سمانه جونت من زنتم دیگه و آخر کارم کسشو چسبوند بهم و نگه داشت و گفت سوختم محمود چه داغه آبت چقدر آبت با حاله بازم میدی میخوام زود بلند شد و رفت خوابید گفت نمیخوام آبت بیاد بیرون که مطمئن بشم بچه دار می شم خواهرش دست و پامو باز کرد منم بلند شدم با اعصاب خورد و داغون لباسامو پوشیدم گفتم خداحافظ سمانه گفت کجا بیا بچتو ببر و با خواهرش خندیدن منم اعصابم خورد گفتم سمانه فکر نمی کردم اینقدر نامرد باشی بعد به من میگی زیر قولم نزنم کم داشتم داغ می کردم خواهرش اومد گفت محمودم بعد کیرمو از رو لباس گرفت گفت تازه رحم کردم می خواستم مال خودم باشی



سمانه گفت نه میخوام مال من باشه به تو هم حال میده منم گفتم برو هر کاری می خوای بکن منو دیگه نمی بینی حقته چنین شوهری گیرت بیاد و نقشه کشیدین منو بدبخت کنین و اومدم از در بیرون سمانه اومد دستمو گرفت گفت محمود خودم تو بری ما میریم به یکی دیگه میدیم ما کیر می خوایم بیا تو پیش ما میگم بچه مال شوهرمه رفتم تو گفتم اصل کارت اشتباه بود بعد دیگه نتونستن تحمل کنن یهو سمانه گفت خره خدا نفهم تنبیه شدی و زدن زیر خنده منم گفتم چی شد گفت نترس می خواستم حال با نگینو یادت بره که خر نشی مارو ول کنی من قبلش قرص خوردم خیالت راحت و اومد بغلم منم کسشو گرفتم فشار دادم گفتم یه جوری جرت می دم که تو تاریخ بنویسن خندید و گفت از خدامه کی ایشالا گفتم امشبو زهر کردین یهو خواهرش اومد سمانه هم گفت من حال ندارم اگه می تونی بهش یه حالی بده اونم شلوارمو کشید پایین گفت کاری نمی کنم ولی سمانه از هر دو طرف آب خورد من چی و شروع کرد به ساک زدن تا کیرم بلند شد گفت جججججججججووووووون چه با حاله ...



دوباره بلند شد ولی فقط ساک زد و اسنقدر خورد که آبم پاشید تو دهنش چون با سومم بود دیگه چیزی نمونده بود ولی همش قربون صدم می رفت و تا تهش میک زد و خورد گفت حال کردی محمود جونم قربون کیرت بشم بازم می خوای گفتم هنوز تو فکر تنبیهم سمانه حامله نشه گفت نترس نقشه بود منم یه لب ازش گرفتم و گفتم می خوامت جیگر یه دست کونتو باید بکنم اساسی گفت جونننننننننن کییی همین حالا بکن گفتم نه یه وقت دیگه ازشون خداحافظی کردم و اومدم بعدش گفت اینقدر بهم حال داده از این به بعد آبتو تو کسم میخوام حس کنم منم گفتم باشه

     
#358 | Posted: 16 Sep 2014 00:39

چطور مامی برام نمره قبولی گرفت

سلام سال سوم راهنمايي بودم كه همه نمراتم عالي بود بجز انشا به همين خاطر معلم انشا مون كه يك مرد ٤٥ ساله قد بلند هيكلي بيشتر شبيه قصابا بود به من گفت با يد پدر يا مادرت و بيان مدرسه با هاشون در مورد نمرات ضعيف تو صحبت كنم وگرنه امسال به خاطر نموه قبولي نمي گيري خلاصه شب به مامانم گفتم اونم كلي ناراحت شدو گفت فردا اخر وقت ميام چون مامانم كارمند يك شركت بود اون روز اقاي مفيدي معلم انشا زنگ اخر كلاس ما بود بعد از اين زنگ خورد بهش گفتم مامانم داره مياد بعد از تقريبا يك ربع ديدم مامانم اومد و اوردمش دم كلاسمون ديگه همه بچها رفته بودن و مدرسه خلوت شده بود مامانم با مانتو شلوار سرمه اي كه كون گندشو بزرگ تر نشون ميداد مقنعه مشكي, در زد رفتيم تو ...



مامانم روي صندلي نشست جلوي اقاي مفيدي و ازش وضعيت درسي منو پرسيد و اقاي مفيدي هم كه يك ادم عصبي بود با عصبانيت از من بد مي گفت هر چي هم كه مامانم از خواهش كرد نمره قبولي بده اون قبول نمي كرد تا ديدم مامانم پا شو انداخت رو هم شلوارش يكم رفت بالا يك جوراب مشكي نازك كوتاه تا مچش پاش بود و شلوارش كه رفته بود بالا ساق سفيدش اندازه يك وجب معلوم شد اقاي مفيدي هم داشت زير چشمي پاي مامانو ديد ميزد مامان هم با ناز خواهش مي كرد تو رو خدا نمره قبولي بدين اقاي زماني هم بك چشش به پاي مامان بود يك چشش به سينه ٨٥ مامان كه از زير مانتو هم معلوم بود بعد رو به من كرد گفت تو برو تو حياط منتظر باش صدات كنم مي خوام در مورد نمرات با مامانت حرف بزنم



منم رفتم رفتم بيرون تو راهرو يك حس شهوت اميخته با فضولي داشتم تا وسطاي راهرو رفتم اما يواشكي طوري كه صداي پام نياد اومدم دم كلاسمون از سوراخ كليد تو رو نگاه كردم ديدم مامانم داره مي گه تو رو خدا ارش پسر خوبي همه درساش نمرش عالي ولي اقاي مفيدي قبول نمي كنه تو همين حال مامانم يواش دكمه بالاي مانتوش باز كرد مغنه اش و داد بالاتر چاك سينه شو انداخت بيرون اقاي مفيدي كه داشت با چشم سينهاشو مي خورد بلند شد اومد سمت مامان دستشو كرد تو سينه مامانم و گفت چشم هر چي شما بخواين بعد زيپ شلوارشو باز كرد كيرشو در اورد خيلي كلفت و گنده بود مامانم يك خورده واسش ساك زد بعد مامانم بلند شد شلوارشو كشيد پايين يك شرت قرمز پاش بود اقاي مفيدي سرشو گذاشت لاي كون مامانم يك كم از رو شرت ليس زد بعد يكهو شرتش و كشيد پايين گوشه شرت مامانم پاره شد اونم مثل وحشيا كيرشو كرد تو كس مامانم



هنوز ٥ دقيقه نشده بود كه كيرشو در اورد ابشو ريخت. روكون مامان من هم دوباره اروم رفتم تو حياط و مامانم بعد يك خورده ديگه اومد گفت بالاخره راضي شد نمره قبوليو داد ام تو هم بايد بيشتر سعي بكني بعد رفتيم خونه تا رسيديم مامان رفت حموم و ديدم شرتش كه پاره شده بود لاي روزنامه پيچيد انداخت دور تا بابام نفهمه شرتش واسه چي پاره شده
     
صفحه  صفحه 36 از 36:  « پیشین  1  2  3  ...  34  35  36 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.