| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 37 از 67:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  66  67  پسین »  
rza مرد
#361 | Posted: 3 May 2011 05:12 | Edited By: rza
ماجرای پرستارهای سرخس


این داستانو حتما بخونید به نظر من که عالیییه البته شایدم تکراری باشه ولی بازم خوندنش آدمو دیوونه می کنه :

اين يه موضوع تفنني و کس کردن جالب و تمام عياريه که براي بنده در جوار دو تن از دوستان گرامي در شهر مرزي سرخس اتفاق افتاد

شب ساعت 10:30 بود که نماينده شرکت حمل و نقلي که محمولات مارو به آسياي ميانه ميبرد زنگ زد .

در حال رفتن بودم و ندا هنوز داشت کار ميکرد يه عالم فاکتور بود که بايد براي صبح حاضر ميشد
- الو آقاي سليمي
- بفرمائيد
- حامد هستم از شرکت نقطه چين
- سلام حال شما چه خبر
- راستش يه مشکلي پيش اومده براي بار ... که ميخواد بره قزاقستان و باشد شما صبح اول وقت در

گمرک سرخس حضور داشته باشيد و با تعهد شما اين بار ميتونه خارج بشه در غير اينصورت امکان داره

بارتون براي چنديد روز اونجا بخوابه و يا فاسد بشه .
ناله اي کردم و گفتم اونجا نماينده تام الاختيار دارم برام خيلي مشکله شبانه برم سرخس
- موردي نيست يکي از کاميونهاي ما عازمه و ميتونيد با اون بريد اما شما شخصا باشد حضور داشته

باشد و تعهد نامه رو امضا کنيد وگرنه خروج محموله عملي نيست
کي ميتونم با کاميون شما عازم بشم
- اون ساعت 1 شب راه ميافته اگه ميخوايد با اون بريد هماهنگ کنم
پس لطف کنيد
دوباره نشستم و سرمو گرفتم تو دستام روز پرکار و سختي رو گذرونده بوديم و براي فردا کلي کارو برنامه

داشتم ندا اومد تو
- چي شده اتفاقي افتاده ؟
نه بايد برم سرخس کاري پيش اومده
- الان بايد بريد ؟
آره
- اومد و رو پام نشست و دستشو گذاشت رو کيرم و کمي مالوند اما چيکو عميقا خواب بود
- اينم که مرده
- آره بابا حالم گرفته شده . کمي مالوندش و بالاخره چيکو بيدار شد و ندا سريعا کشيدش بيرون . چيکو

با سري خم در مقابل ندا جون داشت تعظيم ميکرد جلوي پام زانو زد و مثل هميشه سر کيرم رو کرد تو

دهنش چيکو حال اومد و به حداکثر حجم رسيد ندا کمي سرشو محکم ميک زد و بعد بلند شد و شلوار و

شورتشو درآورد و کسشو جلوي دماغم گرفت با دماغم تيغه کسشو مالوندم و کسش کم کم خيس شد

خيلي راحت تو بغلم نشست و کيرم موند زير کسش و خودش کيرمو مالوند به کسش کمي که گذشت اوند

تو کسش کرد و شروع کرد تو همين حين دگمه هاي مانتو باز شد و بعد سينه هاي بلوري ندا جولي

صورتم بود نوکشو گاز گرفتم و با زبون باهاش بازي کردم
- کيوان اينجوري نکن الان تموم ميشم ها
اشکال نداره و بلافاصله چند نفس عميق و شديد و ندا تموم شد.
محکم رو کيرم نشست و گفت ديگه نميشه بکني و لبخند شيطنت آميزي رو لباش بود يه نگاهي بهش

کردمو و گفتم خيال کردي و سريع جاخالي کردمو و همونطور با کون افتاد رو صندلي تا به خودش بجنبه

افتادم روش و گفت کيوان نه بسه!
و داشت ميخنديد بلافاصله سر چيکو رو با فشار ملايمي کردم تو سوراخ تنگ و صورتي رنگ ندا که

جيغش دراومد کيوان ن ن ن ن خشکه خيسش کن! اما چيکو اصلا حاليش نبود و خودشو هر جور بود تا

ته کرد تو کون ندا ندا کمي آروم شد و شروع کردم ولي اونقد تنگ بود که بلافاصله آبم اومد و ندا در

حاليکه برگشته بود و با شيطنت منو نگاه ميکرد گفت ديدي خلاص شدي و خودشو از زيرم کشيد بيرون

يه نگاهي به کونش کردم بد جوري باز شده بود و توش ديده ميشد اما زياد به روي خودش نمي آورد و

خودشو جمع و جور کرد و گفت اگه کاري نداي برم!
اون شب تمام کارها رو به ندا سپردم و رفتم خونه کمي وسايل شخصي برداشتم و زنگ زدم و قرار

گذاشتم ابتداي جاده سرخس. ادامه دارد....رر
     
#362 | Posted: 3 May 2011 07:50
خاطرات یه زن جنده

داشتم توي پارك قدم ميزدم كه يكدفه يك زن چادري جلوم سبز شد شروع كرد سر صحبت را با من باز كردن اول فكر كردم از اين خواهر محجبهاست كه براي امر به معروف ميخواد با من صحبت بكنه و از آرايش غليظ و لباساي تن نماي من ايراد بگيره بعد ديدم برعكس شد ازم پرسيد كه اهل حال هستم و دوست دارم امشبو خوش بگذروني؟
من پرسيدم منظورش چيه؟ گفت كه من واسيه يك مرد پولدار كار ميكنم و اون منو فرستاده تا امشب براش يك زن خوشگل جور بكنم بهش گفتم خوب اين آقا چقدر پول ميده؟گفتش اون مسئله اي نيست من قبول كردم توي راه كه داشتيم ميرفتيم ميگفت كه اون ساك زدن رو خيلي دوست داره و به كون گذاشتن هم خيلي علاقه داره تو كه مشكلي نداري؟
من گفتم نه من هم بهش كون ميدم هم براش ساك ميزنم...
وقتي رسيديم منو به طرف اتاق خواب برد اونجا به من گفت كه لخت بشم من لباسامو دراوردم
اون يكدونه شلوارك استرچ قرمز رنگ همراه با بلوزش داد وقتي بلوز وشلوارك رو پوشيدم ديدم وسط شلوارك وخشتكش كاملا با قيچي باز شده و قشنگ كس و كونم باز و معلوم بود بلوزش هم دور تا دور پستوناش قيچي شده بود طوري كه دوتا پستونام بيرون افتاده بود
به من گفت منتظر باشم من روي تخت نستم و به كسم كه خيلي هوس انگيز از شلوارك بيرون افتاده بود نگاه كردم بعد بلند شدم و جلو آينه رفتم و پشتمو به آينه كردم لنبرهاي كونم به صورت شهوت انگيزي بيرون افتاده بودن در همين بين در باز شد و و مرد سبيل كلفت و ريش و پشم داري همراه زن چادريه داخل شدن اول يك خرده دست و پامو گم كردم ولي مرده خيلي زود جلو اومد و با من گرم گرفت و گفت عجب بدني عجب هيكلي نرجس خاله امشب عجب تيكه اي جور كردي!
و رو به من كرد و گفت اين نرجس خاله ما تخصصش زنهاي تپلي و چاق و قد بلنده مي دوني چون من از كون تپل وچاق دوست دارم حالا بيا جلو ظاهرت كه خيلي خوبه ببينم باطنت چطوريه؟
جلو تر كه رفتم بلافاصله يك دستشو تو كونم كرد و با دست ديگش پستونامو ميماليد صورتشو به من نزديك كرد و با اون ريش و پشمش شروع به لب گرفتن از من كرد ريشهاش مثل سوزن تو پوست صورتم فرو ميرفت زبونشو تو دهنم كرد بهش گفتم ريشت اذيتم ميكنه گفت تازه كجاشو ديدي اگه پشمهاي كيرمو به صورتت بمالم لابد ناله ميكني مگه خاله نرجس بهت نگفته ها؟
يكدفعه زنه جلو اومد و گفت چرا حاج آقا باهش طي كردم ...
چادرش رو كه كنار زد قيافيه كريه و پيرش نمايان شد مثل پير زنهاي جادوگر بود ...مرده رو به من كرد و گفت پس ديگه چي؟ من گفتم اون به من گفت پول هم مسئله اي نيست ...مرد خندهاي كردو دندونهاي سياهش نمايان شد گفت براي اون راست گفته ويك تراول از جيبش دراورد و روي ميز گذاشت و گفت خب ديگه چي؟ من گفتم هيچي مشكل حل شد!!!
دوباره لبخند زد و گفت خاله نرجس برو اون كاسه يخ و اون منقل ترياك منو بيار!...به طرف من اومد و شلوارش رو دراورد و كير سياه و بد ريختش بيرون افتاد گفت قبل از اينكه ساك بزني بزار يك لب ديگه ازت بگيرم دلم ميخواد زبونتو تو دهنم بكني شروع به ماليدن ريشهاش به صورتم كرد زبونمو كه تو دهنش كردم تلخ شد و مزه ترياك ميداد دندونهاي سياهشو تو تنم فرو ميكرد و منو گاز ميگرفت دستشو تو موهام كرد و سرمو به طرف پايين خم كرد و به كيرش نزديك كرد فكر كنم در تمام عمرش پشمهاي كيرشو نزده بود حسابي بلند بودن و بوي تعفن ميدادن كيرش هم عين قير سياه بود به زور تو دهنم كرد و وقتي داشتم ميمكيدمش تفي روي دستش انداخت و شروع به ماليدن به در كونم كرد انگشتهاشو تك تك تو سوراخ كونم كرد بعد دوتا دوتا دست آخر هم چهارتا انگشتشو با هم تو كونم كرد خواستم چيزي بگم كه با دستش سرمو به كيرش فشار داد كيرش شروع به بلند شدن كرد و هرچي ساك ميزدم بلند تر ميشد طوري كه لپهام حسابي باد كرده بود
گفت امشب جوري جرت بدم كه گشاد گشاد راه بري در همين موقع در باز شد وپيره زنه با منقل و ظرف يخ وارد شد مرد گفت پشماش هم بخور بعد با زور خايه و پشماشو تو دهنم كرد داشت حالم بهم ميخورد و به سرفه افتادم كيرشو از دهنم بيرون آورد و تو ظرف يخ فرو كرد به من گفت كه برم روي تخت و قنبل بكنم رفتم و به حالت سجده قنبل كردم اومد پشت من و سر كيرشو دم سوراخ كونم گذاشت و با دست كلاهك كيرشو تو كونمم برد و با يك زور تا خايه توكونم كرد بلافاصله بيرون كشيد طوري كه فقط سر كيرش تو كونم بود چند لحظه نگه داشتو بعد دوباره محكم فرو كرد در همين موقع پير زنه كه داشت نگاهمون ميكرد گوز پر صدايي داد
من بهش گفتم كثافت من داره همچين چيزي تو كونم ميره تو گوزشو ميدي؟
اومد جلو و سيلي محكمي به صورتم زد و گفت جنده مواظب حرف زدنت باش مرده هم چنتا محكم با كف دست به در كونم زد و گفت كونتو كه دارم پاره ميكنم اگه مواظب نباشي خودتم از وسط دو شقه ميكنم من گفتم باشه غلط كردم!!
مرد به تلنبه زدنش ادامه داد و پيرزنه هم براش ترياك درست كرد مرد كيرشو بيرون كشيد و تو ظرف يخ گذاشت و شروع به ترياك كشيدن كرد و دوباره كيرشو تو كونم كردچند بار اين كارو تكرار كرد من ديگه از درد بيحال شده بودم گفت طاقباز بخواب ميخوام كستو بگام! پاهم خواب رفته بود دراز كشيدم و اون هم روم خوبيد و كيرشو تو كسم كرد همين جور كه داشتم كس ميدادم پيرزنه جلو اومد و گفت حاج آقا هر موقع موقعش شد بگين!!مرده گفت فعلا كه داره شديدا كس ميده و تاوون خوب پس ميده يكدفعه كيرشو بيرون كشيد و گفت موقشه! پيرزنه كير مردرو تو دهنش كرد و تمام آب كيرشو تو دهنش ريخت بعد آب دهنشو تو صورت من تف كرد...
     
#363 | Posted: 3 May 2011 07:55
پارتي هاي محمود

شايد خيلي باور کردني نباشه ولي واقعيت داره.
محمود از دوستاي قديمي منه که به نظر من يکي از پولدارترين آدماي ايرانه و آدم خيلي هوسبازي هم هست.
از کارهاش بگذريم ولي بايد در رابطه با خونهء ويلاييش توضيحي بدم تا مطلب دستگيرتون بشه. تو اين ويلا که تو يکي از دورافتاده ترين محله هاي شمال ساخته شده چيزهايي اتفاق مي افته که شايد باور کردني نباشن و من ميخوام راجع به پارتي هاي سکسي اي حرف بزنم که هر دو ماه يک بار اونجا برگزار ميشه. نميدونم فيلم eyes wide shut رو ديدين يا نه ولي محمود از وقتي اون فيلم رو ديد اين ايده به ذهنش اومد که همچين کاري رو تو ايران راه بندازه. البته فرقش اينه که هيچکس نه نقابي ميزنه و نه هيجي و علاوه بر اون تمام مسائل سکسي تو اتاقا اتفاق مي افته. شايد يه کمي پيچيده به نظر بياد ولي بايد بگم که ويلاي محمود چيزيه تو مايه هاي يه قصر. 60 تا اتاق داره و يه پذيرايي خيلي بزرگ که تهش هم يه بار کوچيکي هست براي مشروب. از استخر و جکوزي و سونا بگذريم. تو اين مهموني هاي دو ماه يک بار، همهء کسايي که ميان همديگرو ميشناسن و قانون شرکت تو اين پارتي هم اينه که اگر زن کسي رو کردي يه کسي هم زن تو رو ميکنه! و قانون مهم تر اينه که براي ورود به اين پارتي تو جلسهء اول بايد سکس داشته باشي و زنت هم بايد با محمود بخوابه حالا اگر تو جلسه هاي بعدي فقط بخواي تماشا کني مساله اي نيست و ميتوني سکس هم نداشته باشي(تمام اتاق ها چندتا جاي چشم دارن که هر کسي ميتونه از اتفاقات داخل اتاق باخبر بشه و تا هر چقدر که دوست داشت نگاه کنه و حال کنه ولي بدون اجازه کسي حق داخل شدن نداره!)من اول نفهميدم چرا دفعهء اول بايد زن يکي از دوستام رو بکنم و چرا مهشيد،زن خودم، بايد به محمود کس بده اونم طوري که محمود به صورتش نقاب بزنه و ترتيب زنتو بده ولي بعدنا فهميدم که از اين ماجرا مخفيانه فيلمبرداري ميشه تا يه وقت تو به فکر لو دادن اين تشکيلات نيفتي!! اين فيلم به آرشيو شخصي محمود و دوستش تو آمریکا ميره و اگر کسي چيزي رو لو بده همهء اين فيلمها تو اينترنت گذاشته ميشه و خلاصه آبروريزي اي ميشه اساسي. ولي اگر حرفي نزني کسي هم کاري به کارت نداره و از همه مهم تر اينکه خارج از محدودهء پارتي کسي نبايد راجه بهش با کسايي که اونجا بودن هم صحبت کنه. اينطوري اين پارتي فقط جريان يه شبه که کسي نه اونو به روي زنش يا شوهرش مياره و نه به روي دوستايي که در حالت معمولي فقط دوست هستند
اين مقدمه رو گفتم تا با فضاي محل و پارتي آشنا بشين.
حالا ميخوام جريان آخرين پارتي رو براتون تعريف کنم به خاطر اينکه تو کل اين چند پارتي اي که تا حالا توش بودم اين يکي از همه شون باحال تر بوده.
اون شب من و مهشيد حسابي به خودمون رسيده بوديم. مهشيد که فقط دو ساعت و نيم تو حموم بود و داشت همه جاشو اصلاح ميکرد و به خودش ميرسيد. تا دو ساعت هم که فقط داشت با موهاي بلندش ور ميرفت تا حسابي سکسي تر بشن. بعدش هم يه پيرهن نارنجي پوشيد که چاک سينه اش کاملاً معلوم بود و پستوناي سفت و بزرگش رو کاملاً معلوم تر از قبل ميکرد. يه دامن کوتاه کوتاه که اگر ميشست راحت ميشد خط شرت قرمزش رو ديد و يه جوراب مشکي که با چکمهء پاشنه بلندي که پاش کرده بود حسابي سکسي تر از هميشه بود. من که ميخواستم همونجا بپرم روش و ترتيبش رو بدم ولي خيلي جلوي خودمو گرفتم!! من هم حسابي سر و صورت رو صفا دادم و کلي ادوکلن به خودم زدم و موهام رو حسابي شونه کردم و کت و شلوار و تنم کردم و کراواتم رو هم بستم تا حسابي شيک باشم!! هرچند همهء اين لباسا تا چند ساعت بعد قرار بود که از تنمون در بيان!!!
از ويلاي خودمون تا اونجا نيم ساعت بيشتر راه نبود. وقتي ما رسيديم خيليا اومده بودن و ميشه گفت نزديک به 100 نفر بوديم. کلي خوش و بش کرديم با دوستاي قديمي و دوستاي جديدي که تو همون پارتي باهاشون آشنا شده بوديم. محمود و زنش هم استقبال گرمي ازمون کردند و کلي از مهشيد و لباسش تعريف کردن. يادم رفت بگم که هر کسي ميبايست با خودش مشروب ببره. من هم دو تا بطري ودکاي دست ساز خودمو برداشتم که ميدونستم هم محمود خيلي دوست داره و هم کلي اونجا طرفدار پيدا کرده. شيشه ها رو رو پيشخون بار گذاشتم و براي خودم و مهشيد دو تا ليوان از کنياکي که اونجا از قبل بود ريختم و شروع کردم به خوردن. همزمان با خوردنم زنا رو هم زير نظر ميگرفتم تا ببينم امشب ترتيب کيو بدم. همهء زنا خوشگل و ناز بودن و با اون لباساشون داشتن منو ميکشتن. تو نگاه همه شهوت موج ميزد و همه منتظر بودن تا يخ مجلس يه کمي بشکنه و دو تا دو تا يا بيشتر برن تو اتاقا و شروع کنن به عشق و حال. مهشيد کم کم داشت با مردا گرم ميگرفت و من هم شروع کردم به صحبت کردن با چند تا از زنايي که اونجا بودن. سرم از کنياک گرم شده بود و منتظر بودم نفر مورد علاقم رو پيدا کنم و ببرمش تو اتاق که کامي، از دوستاي سربازيم، رو ديدم که اومد طرفم و بعد از حال و احوال کردن گفت "بيا بريم". من جا خوردم و با خودم گفتم "کامي جون ميدوني که من گي نيستم!" گفت "آره ميدونم. برا همين ميگم بيا. تو اتاق يکي منتظر توئه و ميخواد که کير تو کسش رو جر بده" همين کلمه ها باعث شد که حالي به حالي بشم و بدون توجه به مهشيد و اينکه دو سه تا از مردا همونجا داشتن حسابي باهاش لاس ميزدن دنبال کامي راه افتادم. وقتي رسيديم دم اتاق کامي دستمو گرفت و گفت "وايسا. ميدوني که قضيه همينجا تموم ميشه و بعداً بيرون از اينجا بين خودمون هم حرفي ازش نميزنيم ديگه؟" منم گفتم "معلومه. قانون اينجا همينه!". کامي سري تکون داد و در اتاق رو باز کرد. با ديدن الهه زن کامي که رو تخت نشسته بود اولش کلي جا خوردم ولي بعد از چند ثانيه يه لبخندي زدم و کلي حال کردم از اينکه همچين کُسي نصيبم شده. الهه که از چند سال پيش زن کامي شده بود يکي از سکسي ترين زنايي بود که من تا حالا ديدم و براي همين مساله خيلي خوشحال بودم ولي اينکه خود کامي منو آورده بود و خودش هم از اتاق بيرون نميرفت يه کمي برام عجيب بود. به کامي گفتم "نميري بيرون؟" اونم گفت "نه. من هميشه آرزو داشتم زنمو در حال کس دادن به يکي ديگه ببينم و خودمم باهاش حال کنم." فهميدم قضيه چيه. رفتم سمت الهه و نشستم رو تخت. کامي هم رو صندلي اي که اون طرف اتاق بود نشست. من همهء نگاهم سمت پستوناي درشت الهه بود که داشتن از تو کرستش ميزدن بيرون و بدون اينکه بفهمم لبامو گذاشتم رو قسمت بالايي پستونش و شروع کردم ليسيدن و بوسيدن.الهه يه آهي کشيد و يه کمي خودشو رو تخت ول کرد.
منم آروم شروع کردم به باز کردن دگمه هاي پيرهنش و اونو از تنش درآوردم. حالا کرست سياهش کاملا معلوم بود.اول رفتم سمت شکمش و يه کمي اونجاها رو براش ليس زدم و آروم دستمو گذاشتم رو کرستش و پستوناشو مالوندم که همين کار من باعث شد الهه رو تخت بخوابه و چشماشو ببنده. کرستش رو درآوردم. عجب پستوناي معرکه اي داشت. سفيد و درشت و سفت. نوک قهوه اي پستوناش هم زده بود بيرون و معلوم بود حسابي حشري شده. شلوار چسبي زردي پاشبود که همهء برجستگي هاي پروپاچهء خوش تراشش رو معلوم ميکرد. آروم شروع کردم به مکيدن نوک پستوناش و با دستم هم شروع کردم با ناز کردن رون پاش و گاهي هم يه انگشتمو به ناحيه کُسش ميزدم که همين کارم حسابي حشريش کرده بود. آروم آروم صورتمو آوردم پايين و پايين تر تا رسيدم به شلوارش و آروم دگمه هاشو باز کردم و زيپشو کشيدم پايين. بوي کُس خورد به دماغم. داشتم حال ميکردم. چه بوي نازي داشت. کُسش خيلي خوشبو بود. شلوارش رو درآوردم و خودمو رسوندم به شرت سياهش که منتظر دراومدن بود. به کامي نگاه کردم و ديدم که دستشو از رو شلوارش گذاشته رو کيرش و داره ميمالونه.
بهش گفتم "ميشه شرت زنتو دربيارم؟" اونم کلي حال کرد و گفت "آره.درش بيار" و سرعت مالوندنش رو بيشتر کرد. منم شرت الهه رو درآوردم و تو همون لحظه بود که فهميدم کامي از اينکه داره سکس ما رو ميبينه کلي حشري شده و اينکه هرچي باهاش بيشتر از اين مساله صحبت بشه بيشتر حال ميکنه. الهه اصلاح نگرده بود ولي پشماشو جوري مرتب کرده بود که فقط تو قسمت بالاي چاکش مو داشته باشه و قسمت پايينيش کاملاً بي مو بود. آروم زبونمو گذاشتم رو همون چاک و از پايين کشيدم به بالا که آه و نالهء الهه دراومد و گفت "جوووون...وااااي". منم به کامي گفتم "کُس زنت خيلي خوشبوئه ها. نميخواي بو کني؟" کامي حسابي حشري بود جوري که فکر کردم همين الان آبش مياد. اومد سمت ما و نشست رو لبهء تخت. من شروع کردم به بازي کردن با چوچولهء الهه و حسابي باهاش بازي کردم و کامي هم تو اين مدت لباساشو درآورد. کيرش سفت سفت شده بود و آمادهء آبياري!!! منم بلند شدم و شروع کردم به درآوردن لباسام. تا پيرهنمو درآوردم ديدم که الهه هم بلند شد و رو تخت نشست و دستشو جلو ورد و کمربند شلوارمو باز کرد و شلوار و شرتم رو با هم کشيد پايين و کيرمو گرفت تو دستش و شروع کرد به بازي کردن باهاش. انصافاً کير من درمقابل کير کامي خيلي بزرگ تر بود و معلوم بود که الهه خيلي داره حال ميکنه چون برگشت و به شوهرش گفت "ميبيني؟اين يعني کير نه اوني که لاپاي توئه!"
کامي هم گفت "معلومه که خيلي داري حال ميکني نه؟"
الهه يه سري تکون داد و کير منو کرد تو دهنش و شروع کرد به ديوونه کردن من. معلوم بود زياد عادت به کير بزرگ نداره و اولش يه کم به سرفه افتاد ولي بعدش شروع کرد به ساک زدن و حسابي با زبونش بهم حال داد جوري که حس ميکردم همين الانه که آبم بياد ولي خيلي خودمو کنترل کردم تا از اون کس و کون بي نظير بي بهره نباشم. کامي هم کيرشو آورد نزديک تر و الهه شروع کرد به بازي کردن با اون و خوردن کير من و بعد از يه مدت مال منو از تو دهنش درآورد و مال کامي رو کرد تو دهنش و همزمان با مال من بازي ميکرد. يکي دوبار اين کار رو تکرار کرد و من ديدم نميتونم تحمل کنم. براي همين رفتم رو تخت دراز کشيدم و به الهه گفتم "حالا وقتشه که بيايي بشيني روش تا جر بخوري". اونم که معلوم بود منتظره همين مساله است کير کامي رو ول کرد و اومد طرف من. اول رو تخت ايستاد و اومد بالا سرم و کُسش رو قشنگ رو کير من تنظيم کرد و آروم نشست. وقتي نوک کيرم خورد به کسش داشتم ديوونه ميشدم. آروم آروم کيرمو کرد تو کسش و من تنها چيزي که حس ميکردم لذت عميقي بود که از برخورد حساس ترين نقطهء بدنم با داغ و مرطوب ترين جاي الهه بوجود اومده بود. وقتي حسابي کيرم رفت تو، الهه شروع کرد به بالا پايين رفتن و آه و نالهء خودش هم دراومد. کامي هم کنار ما بود و کيرش تو دستش بود و داشت ما رو تماشا ميکرد. بعد از يکي دو دقيقه الهه پا شد و عين جنده هاي حرفه اي کيرمو گرفت تو دستشو بعد از يکيدوبار مالوندن کرد تو دهنش و دوباره حسابي خيسش کرد. بعدش هم برگشت و پشت به من چهاردست و پا نشست . منم درسم رو از بر بودم. رفتم بالا سرش و با تفم سوراخ کونشو حسابي خيس کردم و به کامي گفتم " حالا ميخام کون زنتو پاره کنم. کسش که جر خورد"
کامي هم با لحني حشري گفت "بکن. هر کاري ميخواي بکن" و رفت جلوي زنش و کيرشو کرد تو دهن الهه. منم آروم کيرمو گذاشتم دم سوراخ کون الهه و آروم آروم فشار دادم. خيلي سوراخ تنگي داشت و خوب نميشد بازش کرد. بعد از چند بار تلاش بالاخره راه کونش رو هم باز کردم و تا نوک کيرم رفت تو کونش، يه کمي دوباره به کيرم تف زدمو محکم کردم تا ته تو کون الهه جوري که جيغ بلندي زد و سرشو آورد پايين. گفتم "درد گرفت" گفت "بکن...بکن که دارم جر ميخورم"
منم حسابي تحريک شده بودم و همين که کير گندم تو تنگ ترين سوراخي بود که تا اون موقع به خودش ديده بود باعث شده بود که بدون فکر کردن فقط تلمبه بزنم و محکم تر زن رفيقمو جر بدم. الهه همينطور جيغ و داد ميکرد و به کامي ميگفت "ميبيني؟ دارم به دوستت کون ميدم. چه کير گنده اي الان تو کونمه...واااي...مردم...جوووون...بکن....بکن که دارم پاره ميشم".
ديگه داشتم منفجر ميشدم و محکم تر و محکم تر کيرمو ميکوبوندم به ته کون الهه و اونم بلند تر داد ميزد و همزمان هم کير کامي تو دستش بود و داشت باهاش بازي ميکردو گاهي اوقات هم يه دور ميکرد تو دهنش و درمياورد. وقتي ديدم آبم داره مياد کيرمو کشيدم بيرون و تا اومدم با کيرم بازي کنم و آبمو بريزم رو کون الهه ديدم که الهه برگشت و صورتشو آورد نزديک. کامي هم اومد جلو تر. الهه کير منو گرفت و شروع کرد به بازي کردن و دهنش رو تا اونجايي که ميتونست باز کرد. آبم با فشار عجيبي زد بيرون و همش رفت تو دهن الهه و اونم نامردی نکرد و تا اونجايي که ميتونست خورد و وقتي کاملاً ارضا شدم ديدم که صداي کامي داره بلند تر ميشه و فهميدم که آبش داره مياد. کيرمو آوردم عقب تر تا اونم آبشو بريزه تو دهن و رو صورت الهه. باور کردني نبود که از کير به اون کوچيکي اين همه آب بزنه بيرون. الهه نميتونست همهء آب کامي رو بخوره و مقدار زياديش رو داد بيرون که ريخت رو سينه اش. بعدش هم کير هر دوتامون رو گرفت و شروع کرد با زبون و لبش باهاشون بازي کردن. حال عجيبي بودم. کرخت و سبک. کامي يه نگاهي بهم انداخت و گفت "خيلي حال داد"
گفتم "آره. عجب کسيه اين زنت بابا".
الهه کيرامون رو ول کرد و رو تخت درازکشيد و بهم گفت "من هميشه دوست داشتم يه بار با تو سکس داشته باشم. چون هميشه از رو شلوار ميديدم چه کير گنده اي داري"
کامي هم خنديد و گفت "واسه اين بود که اومدم سراغ تو." خنديدم و شروع کردم به خشک کردن کيرم.
کامي هم رفت کنار الهه دراز کشيد و به من گفت "بريم يه لبي تر کنيم" گفتم "آره.سيگار داري؟"
--------------
بعد از يکي دو ليوان کنياک و يه سيگار حسابي داشتم با کامي راجع به زناي توي پارتي حرف ميزدم و تو همين مدت متوجه نبودن مهشيد، زنم شدم. حدس زدم که با يکي از مرداي اونجا تو يکي از اتاقا مشغول عشق و حاله. به هر حال همه مون واسه همين رفته بوديم اونجا. تو صحبت با کامي بحث کشيد به سکس خودمون و من بهش گفتم "تا حالا کس به باحالي کس الهه نکرده بودم" و اونم گفت "منم تا حالا از سکسم انقدر لذت نبرده بودم"

گفتم "چي ميگي؟ تو که هميشه الهه رو داري و هر وقت بخواي ميتوني باهاش حال کني" ديدم کامي يه نگاهي بهم انداخت و گفت "آره. خيلي هم با هم حال ميکنيم ولي ديدن اين که الهه داره به يکي ديگه ميده خيلي کيف داره".
يه کمي تعجب کرده بودم. گفتم "يعني چي؟" اونم يه پکي به سيگارش زد و ادامه داد که "تو پارتي قبلي بعد از اينکه با يکي از زنا حالمو کردم مثل الان اومدم بيرون و بعد از نيم ساعت گفتم يه سري به اتاقا بزنم و ببينم توشون چه اتفاقايي داره ميافته. تو بيشتر اتاقا مردو زنا رو هم افتاده بودن و مرده داشت تلمبه ميزد. جالب بود و البته يه کمي هم خنده دار بود اينکه مثلاً فلان رفيقتو از کون ببيني که داره کس ميکنه! ولي بعد از اينکه از چند تا چشمي رو ديدم رسيدم به اتاقي که توش الهه بود و يه مرده که نميشناختمش. هنوز هم نميدونم کي بود ولي الهه رو دولا کرده بود رو تخت و داشت سفت ميکردش. نميدونم چي شد ولي ديدن اين صحنه که زنم داره به يکي ديگه کس ميده خيلي حشريم کرد. نميتونم برات بگم تا چه حد حشري شده بودم. ميخواستم همون موقع برم تو اتاق و بپرم رو الهه ولي ميدونستم با اين کار همهء لذت قضيه رو خراب ميکنم" سرمو تکون دادم و با حيرت منتظر شنيدن ادامهء حرفاش شدم. کامي هم ادامه داد "آره....از اون موقع تا حالا هر شب دارم صحنهء کس دادن الهه رو تو ذهنم تصور ميکنم که داره به يکي ديگه ميده و منم بالا سرش دارم خودمو آماده ميکنم که بکنمش"
يه جرعه از ليوانش خورد و گفت "نميتوني تصور کني چقدر همچين چيزي ميتونه سکسي و تحريک کننده باشه. به خصوص که کسي که داره ميکنه يه آدم قوي باشه و تو چند پوزيشن مختلف اين کارو بکنه. اون شب اون مرده طوري الهه رو کرد که من با خودم فکر کردم الهه پارهء پاره شده!!!! باورت نميشه ولي همينطور ميکردش. بعد بلندش ميکرد و برش ميگردوند و دوباره ميکرد. بعدش کيرشو ميذاشت تو دهنش و بعد دوباره برش ميگردوند و از کون ميکردش و خلاصه نزديک به نيم ساعتشو خود من ديدم حالا چقدر قبلش داشته ميکرده نميدونم. از همه باحال تر هم اين بود که وقتي آبش داشت ميومد کيرش رو درآورد و سر الهه رو آورد جلو خودش. مطمئن بودم که الان ميخواد همهء ابشو بريزه تو دهن الهه ولي به محض اينکه آبش زد بيرون سر الهه رو يه کم برگردوند و هر چي آب تو کمرش بود خالي کرد رو موهاي الهه. موهاي الهه از شدت آب سفيد شده بود....نميدوني چه صحنهء باحالي بود"
گفتم "چرا. الان که فکر ميکنم ميبينم که خيلي بايد ديدن کس دادن زن خوشگل و سکسي اي مثل الهه باحال باشه." ليوانم رو بلند کردم و گفتم "به سلامتي کس و کون زنت" و خنديدم. اونم گفت "شايد هم دفعهء بعد نوبت من باشه که مهشيدو بذارم اينجا" و دستشو گذاشت رو کيرش. سرمو تکون دادم و گفتم "شايد!" اونم ليوانشو برداشت و گفت "پس به سلامتي کس و کون مهشيد!!"
--------------
کامي رفته بود تا يکي از زنا رو ببره تو اتاق و ترتيبشو بده. من هم يه ذره موندم و مشروبمو خوردم و يه سيگار ديگه روشن کردم و شروع کردم به فکر کردن دربارهء اتفاقاتي که افتاده بود. حرفاي کامي دربارهء ديدم زنش با يه مرد ديگه خيلي روم اثر گذاشته بود. با خودم فکر کردم تو کل اين مدتي که به پارتي هاي محمود ميومدم هيچوقت از چشمي هاي اتاق ها سکس ديگران رو تماشا نکرده بودم و همش به فکر کردن زنا بودم. از اين ايده بدم نيومد که يه سري به اتاقا بزنم و ببينم چه خبره. سالن نسبتاً خلوت بود و تک و توک کسايي که بودن معلوم بود که تازه عشق و حالشون تموم شده و منتظر دور دومشون هستن و دارن يا سيگار ميکشن يا مشروب ميخورن. رفتم تو دالوني که اتاقا توش قرار داده شده بود. هميشه اين ايدهء محمود رو تحسين کرده بودم. اونم با چه ظرافتي تونسته بود اين نقشه رو پياده بکنه جوري که مو لاي درزش نره!!
دم اتاق اول ايستادم و چشمم رو به سوراخاي ديوار نزديک کردم و شروع کردم به ديد زدن. خبري نبود. رفتم سراغ اتاق بعدي و نگاهي انداختم. اينجا يه مرده رو زنه افتاده بود و داشت تلمبه ميزد. صداي زنه خيلي حشري کننده بود. مرده تلمبه زدنش تند تر شد و زنه دا ميزد "آها...محکم...محکم...جرم بده...جووون"...معلوم بود که آب مرده داره مياد. اون اتاق رو هم ول کردم و رفتم سراغ اتاق بعدي. اونجا يه مرده رو مبل نشسته بود و دوتازن داشتن کيرشو تو دهنشون ميچرخوندن و حسابي براش ساک ميزدن. آخ که چه مرد خوشبختي بود. دو تل زن با هم؟ چرا به فکر من نرسيده بود؟ به خودم قول دادم که تو دور دوم حتماً با دوتا زن حال کنم. تو دو تا اتاقا بعدي کسي نبود ولي تو اتاق بعد از اونا چيزي رو ديدم که هيچوقت از ذهنم پاک نميشه.

مهشيد رو ديدم که با چهار تا مرد مشغول عشقبازي بود. واي خدا من...
اين يعني مهشيد منه که داره به چهار نفر ميده؟ باورم نميشد.

لحظه اي که من رسيده بودم مهشيد رو به تخت دولا شده بود و يه مرد گردن کلفت داشت از پشت ترتيبش رو ميداد و سه تاي ديگه رو تخت نشسته بودن و کيراشونو هوا کرده بودن و مهشيد يا دهن و با دست داشت بهشون حال ميداد. باورم نميشد که زنم تا اين حد مثل جنده ها رفتار کنه و همزمان با چهار تا مرد به معناي واقعي کلمه سکس داشته باشه.
خلاصه دهن مهشيد بود که از اين کير به اون کير ميرفت و دستاي مهشيد بودن که يکي درميون کيراي ديگه رو نوازش ميکردن. معلوم بود اون چهارتا از لباس مهشيد خيلي خوششون اومده بود که اونو درنياورده بودن. شايدم وقت نکردن!!
با اشتياق عجيبي به نگاه کردنم ادامه دادم. اوني که از عقب داشت کس مهشيد رو جر ميداد شرت مهشيد رو حتي از پاش کامل درنياورده بود و ميتونستم قشنگ شرت کوچولوي مهشيد رو ببينم که تا زير زانوهاش کشيده شده بود پايين و دامن کوتاهش که رفته بود بالا و اون کون زيبا و سفيد را معلوم ميکرد و از همه سکسي تر اون حالتي بود که مهشيد موقع کس دادن به خودش گرفته بود. شايد مني که بارها با همون حالت مهشيد رو کرده بودم متوجه نشده بودم ولي حالا که داشتم ميديدم ميفهميدم چقدر اين کون قمبله ای که اومده بالا سکسيه. اون يارو همونطور تلمبه زد تا وقتي که يکي از اون سه تا گفت "خب حالا نوبت منه" مهشيد هم آروم خودش رو از مرد پشت سريش جدا کرد و رفت رو تخت. نفر وسطي هم رفت عقب تر و پاهاش رو يه کم باز کرد. مهشيد هم شرتش رو کامل درآورد و دامنش رو هم کشيد پايين تا راحت بتونه به کس دادنش ادامه بده. موقعيت تخت جوري بود که من ميتونستم همه چيز رو خوب ببينم. چقدر تو دلم محمود رو دعا کردم که همچين موقعيت خوبي رو براي مهموناش فراهم کرده بود. همه چيز عالي و حساب شده بود. مهشيد پيرهنش رو هم در آورد و رفت بالا سر مرده و کسش رو گذاشت جلو دهن مرده. اونم مطمئناً چاره اي نداشت جز اينکه بليسه و جوري اين کار رو کرد که مهشيد حسابي حشري تر از قبل شد. از بين سه تاي ديگه هم اوني که تا حالا داشت مهشيد و ميکرد نشسته بود و دوتاي ديگه داشتند به رون و پاهاي مهشيد دست ميکشيدند. مهشيد اومد پايين و کير مردي رو که تا حالا داشت کسشو ميخورد گرفت تو دستش و اونو رو کسش تنظيم کرد و آروم آروم کردش تو کسش. نالهء خودش و همون مرده باهم دراومد. بعدش هم يکي از اون سه تاي ديگه کرست مهشيد رو داد پايين و دو تاپستونش رو قشنگ انداخت بيرون. مهشيد شروع کرد به بالا و پايين پريدن و اون دو تا هم شروع کردند به مالوندن پستوناي مهشيد با يه دست و مالوندن کيراشون با يه دست ديگه. بعد از يه مدت يکي شون بلند شد و رفت پشت سر مهشيد و گفت "حالا ميخوايم کس و کونتو يکي کنيم". معلوم بود که کون مهشيد پاره ميشه چون يارو کيرش واقعاً کلفت بود. وقتي رفت پشت مهشيد اون يکي از تلمبه زدن دست کشيد و مهشيدو خوابوند رو خودش جوري که کونش قشنگ باز بشه. اوني هم که پشتش بود قشنگ از اين حالت استفاده کرد و کيرشو گذاشت دم کون مهشيد. يکي دو بار فشار داد که جيغاي مهشيد خيلي وحشتناک بودن و يارو رو ترسوند! ولي بعدش مرده قشنگ با تف کون مهشيدو خيس کرد و کير خودش رو هم حسابي تف آلود کرد و دوباره کيرشو گذاشت دم کون مهشيد. اين بار هم با فشار هاي اول و دوم جيغ مهشيد رفت هوا ولي يارو اين بار از رو نرفت و هر چقدر مهشيد داد زد که "آي سوختم....آآآي" توجهي نکرد و من ديدم که کير به اون کلفتي تو کون زنم غيب شد. قيافهء مهشيد نشون ميداد که حسابي داره درد ميکشه.
وقتي حسابي کيره رفت تو کون مهشيد هر دو با هم شروع کردن به عقب جلو کردن و آخ و اوخ مهشيد دوباره بلند شد و اين بار معلوم بود که هم داره از کس دادن لذت ميبره و هم کون دادن به اون کير بزرگ براش عادي شده. تو همون حال که اون دو تا داشتن مهشيد رو ميکردن، اون دوتاي ديگه هم رفت
     
#364 | Posted: 3 May 2011 08:08
خود كشي ليلا

سه چهار ماهي بود كه با كيميا دوست بودم. شهروز دوست من هم با ليلا دوست بود و با هم خيلي صميمي شده بودند. كيميا دختري بود خجالتي و كمرو. ما هرچه در سكس ياد گرفته بوديم فقط تجربه هاي مشتركمان بود. بر خلاف او ليلا دختر شيطان و شلوغي بود. گاهي رفتارش جوري بود كه شهروز حسابي غيرتي مي شد. يك روز ساعت 4 بعد از ظهر تلفن زنگ زد.
-سلام فرشاد
-سلام شهروز. چطوري؟
-افتضاح
-چرا؟
-با ليلا به هم زدم.
-آخه چرا؟
-احمد رضا رو ميشناسي؟ همون همسايمون كه آخر مخ زنيه! مي خواسم ليلا رو امتحان كنم. شمارشو گرفتم و گوشي رو دادم به احمد. ليلاي بي انصاف باهاش قرار گذاشت. تازه بعدش زنگ زده به من ميگه ماشينت رو بهم قرض بده منم گفتم خودم كار دارم. رفتم سر قرار و باهاش به هم زدم.
-كي؟
-همين 10 دقيقه پيش.
-به تخمت. اصلا دختر ها همشون انن. خودم يه خوشگل ترشو برات گير ميارم.گور باباش. گوشي را كه گذاشتم دوباره تلفن زنگ زد. اينبار كيميا بود.
-فرشاد، ليلا ميخواد خودشو بكشه!
-آخه چرا؟
-شهروز بهش تهمت خيانت زده. بايد فوري بياي اينجا خونه ليلا اينها.
-تنهايين؟
-آره، زود بيا. من ديگه نمي تونم جلوشو بگيرم. خل شده.
بخاطر كيميا يه تاكسي دربست گرفتم. وقتي رسيدم پدر كيميا دم در مجتمع ليلا اينها ايستاده بود. من ميشناختمش ولي اون منو نميشناخت. تو پله ها كيميا رو ديدم.
-بابام اومده دنبالم.بايد برم كرج. ولي اگه شد بهش زنگ مي زنم. نزاري خودشو بكشه ها. بمون پيشش تا آروم شه. Ok ؟
ليلا توي هال روي يه مبل نشسته بود و گريه مي كرد. آرايشش حسابي به هم ريخته بود. خيلي زشت شده بود. باهاش كلي حرف زدم. فهميدم شهروز راست گفته بود. همين جور كه براش حرف ميزدم، رفتم توي آشپز خانه كه قهوه درست كنم. براش از روز اولين قرارمون گفتم. دوباره صداي هق هقش در اومد. پاشد اومد توي آشپزخونه. رفتم طرفش و با محبت سرش رو گذاشتم رو سينه ام كه راحت گريه كنه. گرفتمش ميون بازوهام و تكيه دادم به كابينت. خيلي گريه كرد. كم كم بوي عطر موهاش كه زير بيني من بود منو حالي به حالي كرد. تكون هاي بدنش هم باعث شده بود راست كنم. به آرومي از خودم جداش كردم. خيلي زشت بود اگه ميفهميد براي دوست دوست دخترم يا به عبارت ديگه دوست دختر دوستم راست كردم.براي اينكه آروم بشه سعي كردم كمي مشروب بهش بدم. -تو خونه مشروب دارين؟
-آره، چطور مگه؟
-هنوز سرت درد ميكنه؟
-آره
-دواش مشروبه
-من تا حالا نخوردم!
-يادت ميدم
درب كابينت رو باز كرد. پدرش كلكسيون خوبي از مشروب داشت. با بالنتين شروع كرديم. بدون سودا براي خودم و كمي آب ويشي براي اون.
-بوش نكن. يه نفس بخور.بعدش هم آروغ نزن ……
-اه……جيگرم سوخت!
-اون جيگرت نبوده. مريت بوده! حالا يكي ديگه
-نه، ديگه نميخوام. بد مزه است.
-بخور. برات خوبه. بعديش نمي سوزونه.
بزور دوتا پيك بهش خوروندم.
-بالنتين اصولا مشروب قوي ايه.
بحث مشروب و داغي بعدش باعث شد از فكر شهروز بيرون بره. سعي كردم بخندونمش.
-اگه قيافتو ميديدي! ريملهات اومده رو لپات. شكل جن بو داده شدي!
رفت جلوي آينه دستشويي. بعد هم رفت تو اتاقش. گيلاسهارو شستم و با مشروبها سر جاش گذاشتم. تلفن زنگ زد. ليلا صدام كرد. كيميا بود. رفتم تو اتاق پيش ليلا. داشت آرايش ميكرد. با خنده به كيميا گفتم ماموريتم تموم شده بود. حال ليلا خوب بود و اهل خودكشي كردن نبود. خيال كيميا راحت شد. قطع كردم.
-من ديگه برم. ساعت چنده؟
-يك ربع به هفت. كجا ميخواي بري؟
-خونه
-نه نرو. با تو از كيميا هم راحت ترم.
مست بودم و پررو.نشستم روي تخت. ضيط رو روشن كردم. كريس دي برگ داشت lady in red رو ميخوند. نگاه خريداري به ليلا كردم. پشتش به من بود. بند سوتينش از پشت بلوز نازك ابريشميش پيدا بود. دامن بلند شيك ولي گشادي پوشيده بود.
-ليلا؟
برگشت رو به من. آرايشش تموم شده بود.
-جانم؟
-يه سوال خصوصي بپرسم؟
-چي هست سوالت؟
-تا حالا سكس داشتي؟
خنديد
-بتوچه؟ مگه فضولي؟
-همين جوري پرسيدم
قيافه اش جدي تر شد.
-آره با شهروز. بهت نگفته؟
-نه، …… فقط با شهروز؟
بلند شد و اومد كنارم نشست. سرم پايين بود. چانه ام را گرفت و سرم رو بلند كرد.
-چه فرقي ميكنه؟ براي چي ميخواي بدوني؟
دستم رو كردم لاي موهاش و خوابوندمش روي تخت. صورتمو بردم جلوي صورتش و توي چشماش نگاه كردم. لبخندي از سر مستي زد و گفت -اينكارو نكن
هواي حرف زدنش رفت توي ريه ام. لباش خيلي به لبام نزديك بود. لبامون به هم چسبيد. خيلي محكم منو بوسيد. منم. بلوزش رو آروم كشيدم بالا. دستهاش رو بالا برد تا بلوزش راحت در بياد. سينه هاي درشتش داشت تو سوتين مي تركيد. لبام رفت بين سينه هاش. پشت تي شرتمو گرفت و كشيد بالا. تي شرتم در اومد. بند سوتينش رو از روي شونه هاش به پايين لغزوندم. با آرنجش كمكم كرد. سوتينش آزاد شد. منم گرفتم و سوتينو چرخوندم تا سگك هاش اومد جلو. بازش كردم. دوتا تپه گرد و قلمبه از ژله ناب.مچ پاشو گرفتم و دستمو روي ساق پاش بالا اوردم. دامن بلندش همراه دستم بالا ميومد.كف پاشو كه تا حالا رو زمين بود آورد روي تخت. با اين كار، دامنش بقيه راه رو تا شورتش بدون كمك دست من ليز خورد. از تخت پايين اومدم.شلوارم رو در اوردم. به كير سيخ شده ام كه نوكش از توي شورت زده بود بيرون خنديد. شورتمو كندم.دو زانو نشستم روي زمين بين پاهاش كه از تخت آويزون بود. شروع كردم به بوسيدن پاهاش. از زانو به طرف شورتش مي رفتم و بر ميگشتم. پاهاشو باز كرده بود. زبونم رسيد به شورتش و چاك كسش رو از روي شورت پيدا كرد. به آرامي از روي شورت با زبانم تحريكش مي كردم. انگشتام رو دور كش شورتش انداختم ولي نكشيدمش پايين. از خود بي خود شده بود. داشت زجر ميكشيد از خونسردي من. بالاخره پاهاشو هوا كرد و شورتش را در اورد.ولي من باز هم اذيتش كردم.بجاي كسش زانوهاشو مي خوردم. دستهاشو زير بغلم انداخت و اونقدر منو بالا كشيد كه زبونم با كسش رسيد.با انگشتم بالاي كسش رو باز كرده بودم و مي خوردمش. خودش را حركت ميداد. كم كم حركتهاش منظم و شديد شد. كونش رو از لبه تخت بلند ميكرد و به لبه تخت ميزد. زبونم نيازي به حركت كردن نداشت.مست بود و ديوانه.جلو تر رفتم. كيرم را گذاشتم جلوي سوراخش. با دستهاش كون منو گرفته بود ولي نه ميكشيد و نه هل ميداد.
-دختري؟
-آره، مواظب باش. -مطمئني؟ با خنده گفتم. اونم خنديد. پاهاشو بازتر كرد. با دستاش منو كشيد توي خودش و پاهاشو دور كمرم حلقه كرد.با چند تلمبه اول خيلي سريع ارضا شد. از فشار ناخنهاش روي شونه هام فهميدم.
-ليلا شدي؟ با سر اشاره مثبتي كرد.
-بي حالي؟
-نه
چشمهايش رو كاملا باز كرد. كيرمو كه همچنان توي كسش بود بيرون كشيدم.
-ميشه برگردي؟ با خواهش ايو بهش كفتم. ولي جواب اون مخلوطي از نارضايتي و فرمانبرداري بود.
-واي نه…… حتما بايد برگردم؟ ولي بلند شد. سر ميز توالت رفت. از كشوي اول قوطي پلاستيكي سفيدي را برداشت و به طرفم پرتاب كرد.«وازلين بهداشتي!». پشتش را به من كرد و دستهايش را روي ميز گذاشت. كيرم رو چرب كردم. كمي هم روي سوراخ كونش ماليدم. با انگشت راه رو باز كردم. يك دستم زير شكمش بود و يك دستم به كير خودم. فشار دادم. خطا رفت. رفت لاي چاك كسش. اينبار انگشت شصتم رو يك سانت بالا تر از سوراخش گذاشتم و كمي فشار دادم.سوراخ كونش قلپي زد بيرون. با يك فشار كوچيك كيرم وارد كونش شد.فرياد كوتاهي زد. با دستانم فاصله شكم و رانش را گرفته بودم. حركت هاي كونش هم مثل سينه هاش ژله اي بود و لمبر ميزد. هم فركانس با سينه هايش. ولي با اختلاف فاز جزئي! سينه هايش را در آينه ميديدم. دراز و آويزان به نظر مياومد. وقتي صداي آه و اوهش بلند شد، انگشتم رو روي مجراي ادرارش گذاشتم. حالا با هر حركت كيرم انگشتم هم كمي جابجا مي شد. دستم را كنار زد و از انگشت خودش براي ارضاي كامل كمك گرفت. جالب بود. او دوبار ارضاء شده بود و من هنوز داشتم تلمبه ميزدم. بدون خجالت گفت -عجب كمري داري. خوش به حال كيميا! كشيدم بيرون و بردمش روي تخت. طاقباز خواباندمش. پاهايش رو تا جايي كه مي شد با دست بالا گرفتم. سوراخ كونش گشاد شده بود و نيازي به كمك دستم نبود. كيرم كار خودش را خوب بلد بود. مثل يك آمپول زن حرفه اي كيرم را توي كونش فرو كردم.تا به حال از جلو كون كسي را نكرده بودم. تنگي سوراخ كون و لذت كردن از جلو، هردو را با هم داشت. شكمم را به چوچول كسش مي ماليدم. دوباره صداي آه آهش بلند شد. با دست پاهايش را بالا گرفته بودم. با شكمم كسش را مي ماليدم و با كيرم هم خدمت كونش ميرسيدم. ولي هنوز يك چيزي كم بود. ليلا اين كمبود را تشخيص داد. با دست سينه هايش را گرفت و شروع كرد به ماليدن آنها. دقيقا همزمان با هم ارضاء شديم. براي اينكه كامل ارضاء بشود مجبور بودم دو سه حركت ديگر هم مهمانش كنم. بنابر اين همان توو خودم را خالي كردم. خسته بودم. خيس عرق. پاهايش را رها كردم. پاها به تدريج پايين آمدند. با پايين آمدن پاهاي او كير من هم اتوماتيك وار از كون او بيرون كشيده شد. آهي از سر رضايت، درد و خستگي كشيد و لبخند زد.
-آخيش………
-خوب بود؟
-هووووم
-واقعا؟
-تو خيلي بي شرفي، خوارم گاييده شد، خيلي حال داد.
از روي او پايين آمدم و كنارش خوابيدم. با يك دستمال مرا تميز كرد. براي اينكه بتواند خودش را تميز كند پاهايش را بالا آورده بود. وقتي پاهايش را پايين برد بي اختيار گوزيد. هر دو خنديديم.
-دفعه ديگه فقط از جلو. پشت بي پشت با خوشحالي پرسيدم
-مگه دفعه ديگري هم هست؟
-……… به دوشرط. اوليش رو گفتم. دوميش هم اينكه دوباره با شهروز دوست بشم.
-به كيميا ميگي؟
-مگه خرم؟ولي حق نداري ديگه اونو بكنيها!
-هرچي تو بگي عزيزم.
نيم ساعت بعد وقتي توي حمام خونه خودمون لخت شدم. بوي ان ميدادم.
     
#365 | Posted: 3 May 2011 08:09
داروخانه
با دوستان و همكاران رفته بوديم استخر ارمغان خيلي هوا سرد بود و موقع برگشتن اصلا حس اينكه همونجا موهامو خشك كنم نبود چند تا از دوستانو رسوندم خونه هاشون وقتي درو باز ميكردن پياده بشن هواي سرد به داخل ماشين هجوم مياورد و لرز سراپاي منو ميگرفت تا رسيدم خونه سرد درد و بعدش عطسه هاي ممتد شروع شد از چشم و بيني و همه جام آب ميريخت تا رفتم تو خونه افتادم و به سختي لرز تمام تنمو گرفت بعد از مدتي ديدم بهتر شدم زنگ زدم يكي از دوستان كه بياد و بريم درمونگاه اونم تا اومد كلي لفتش داد خلاصه رفتيم يه درمونگاه و يه دكتر سبيل كلفت ما رو معاينه كرد و گفت سرماخوردگي !! و بعد كلي قرص و كپسول آمپول رفتيم داروخانه نقطه چين و دوستم رفت كه داروهارو بگيره خيلي طولاني شد و حوصله ام سر رفت و تو داروخونه رو نگاه كردم ديدم دوستم با خانمي كه مسئول فروش لوازم آرايشي هست مشغول صحبت و خنده است دستمو گذاشتم رو بوق و برگشت نگاه كرد و اشاره كرد كه الان ميام و باز مشغول صحبت شد اومدم از ماشين بيرون و رفتم تو پشت سر دوستم واستادم و محكم زدم رو شونه اش برگشت و گفت اه اه معذرت اصلا از تو يادم رفته بود با ديدن خانم فروشنده اصلا بيماريم يادم رفت يه فرشته خوشگل با لباسي سفيد . لباسش كاملا از سر تا پا سفيد بود چشمان سبز تيره مايل به خاكستري با سينه هائي برجسته . دهن غنچه و لبها قلوه اي رژ نارنجي رنگي زده بود كه به لباسش ميومد به دوستم حق دادم كه از اين جواهر دل نكنه كنار دوستم واستادم و گفتم ببخشيد خانم تزريقاتي هم اين دور بر ها هست ؟
خانمه خيلي مودب گفت بعله همين كنار در ورودي داروخونه زير مطب دكتر نقطه چين تزريقاتي هستش با دسوتم اومديم بيرون و يه راست رفتم سمت ماشين از پشت سر داد زد هي كيوان مگه نميخواي آمپولهاتو بزني ؟ گفتم نه فكر بهتري دارم و نشستيم تو ماشين گفتم بر يه رستوران كمي غذا بخورم . گفت حالت خوبه گفتم آره عالي رفتيم و كمي سوپ خوردم و دوستم هم تا خرخره غذاي مفت به حساب من خورد گفتم دوباره برگرد به همون داروخونه گفت خل شدي گفتم برو باقيش با من ! دوباره برگشتيم و ايندفعه من تنها رفتم تو هنوز بودش و پشت ويترين واستاده بود رفتم جلو و گفتم ببخشيد تزريقاتي ديگه اي اينجا نيست گفت مگه همين بغل نزدين گفتم نه كاري داشتيم رفتيم و برگشتيم انگار رفتن گفت خوب بريد جاي ديگه گفتم خيلي حالم خرابه كسي رو نميشناسيد كه بياد خونه آمپول بزنه ! يكي نگاهي بدي كرد و گفت براي يه آمپول ! اصلا ارزش نداره من خودم ميتونم بزنم كم مونده بود همونجا بكشم پائين و بگم بيا بزن اما خودمو گرفتم و گفتم پس زحمت ميكشيد گفت : من نه من فقط خانمها رو آمپول ميزنم گفتم اووووه حالا يعني برم تغيير جنسيت بدم اينكه ديگه اصلا ارزشش رو نداره زد زير خنده و گفت نه بابا كلي تزريقاني هستن كه الان بازن ميتونيد بريد اونجاها گفتم حالا نميشه شما بزنيد كمي جدي شد و گفت نه آقا گفتم كه نميشه بعدش هم من اصلا جاي اينكارو ندارم گفتم پس منهم اصلا آمپول هامو نميزنم گفت خوب نزنيد هر جور دوست داريد و رفت سراغ يه مشتري كه تازه اومده بود منم با حال گرفته اومدم سراغ دوستم كه تو ماشين چرت ميزد وقتي نشستم پرسيد چي شد مخشو زدي خلاص حالا عروسي كي هست ؟ گفتم برو بابا اين كي بود ديگه فهميد كه تيرم به سنگ خورده رفتيم سر راه يه درمونگاهي و يه آمپول پني سيلين دردناك زدم و رفتم خونه خوابيدم عصر روز بعد رفتم همون داروخونه تا خانمه منو ديد ابرو در هم كشيد و گفت امرتون گفتم يه نوار بهداشتي ! اونم نامردي نكرد و گفت به همين زودي رفتي تغيير جنسيت دادي و باخنده تمسخر آميزي رفت و يه بسته آورد باز همونجور واستادم گفت آمپولهاتون رو زديد گفتم نه گفت جدا گفتم آره اگه شما ميزدي ديشب همشو ميدام بهت برام بزني ولي همه رو ريختم دور گفت البته بهت ميخوره ديوونه باشي گفتم آره ديدمت ديونه شدم و برگشتم و رفتم فرداش باز رفتم تا واستادم گفت تموم شد يه بسته ديگه گفتم نه اومدم باز آمپول بخرم شايد برام بزني خنديد و گفت پس همه آمپولهارو بخر چون واست نميزنم گفتم خوب پس يه بسته كاندوم بده تا برم يك كمي بد بد نگاه كرد و گفت خيره . بعدش گفت از كدومش ميخواي گفتم هر كدوم شما پيشنهاد بدين يدفعه صورتش سرخ شد و سرشو انداخت پائين و اهسته گفت خيلي پرروئي گفتم چرا مگه به هيچكس كاندوم نميفروشيد گفت چرا و آهسته يه بسته گذاشت رو پيشخون برداشتم و رفتم عصر روز بعد دوباره رفتم اونجا تا منو ديد زد زير خنده گفتم چيه قيافه ام خنده داره گفت نه اخلاقت از من چي ميخواي ؟ گفتم هيچي فقط ميخوام يه شام با هم باشيم و حسابي نگات كنم همين با تعجب گفت فقط همين گفتم آره گفت مطمني گفتم آره فقط ميخوام نگات كنم گفت بهم زنگ بزن ولي ديگه اينجا نيا برام بد ميشه شماره داروخونه رو داد و اسمشم گفت پري البته پريناز ولي بهش ميگن پري فارغ و سبكبال از داروخونه زدم بيرون ساعت 8 شب بهش زنگ زدم گفت چه زود من هنوز فكرامو نكردم گفتم خوب اشكال نداره فردا ميام خريد ازت ميپرسم آهسته گفت خيلي بانمكي اينقد مزه نريز نميشه امشب بيام تا برم خونه و حاضر بشم خيلي طول ميكشه گفتم خودم ميام ميبرمت و واميستم تا حاضر بشي بعد از يه مكث طولاني گفت قولت كه يادت هست گفت خيالت راحت باشه ساعت 8:30 بيا اولين كوچه بعد از داروخونه يا ماشين قهوه اي هست كه من توشم گفت آخه و باز مكثي طولاني ..... باشه
ساعت 8:15 سر قرار بودم چند دقيقه اي نگذشته بود كه در ماشين باز شد و نشست تو و بلافاصله با داد و بيداد گفت : اصلا معلومه تو كي هستي چي از من ميخواي چرا آبرومو ميبري من اهلش نيستم من........ دنده رو چاق كردم و ديدم پري يه سيگار روشن كرد و خيلي عصبي مشغول شد گفتم ميدوني چيه تا حالا شده كسي چشمتو بگيره گفت يعني چي ؟ گفتم يعني اينكه با ديدن طرف از دل و جون بخواي مال تو باشه گفت از اين حرفها خوشم نمياد منظورت رو بگو گفتم چشمم تو رو گرفته از اون گرفتن هائيكه هر كاري براش ميكنم بلند گفت : يه احمق ديگه بهم برخورد و تو دلم گفتم احمق رو خواهي ديد وقتي بالش رو گاز بگيري كمي بعد ديد كه ناراحت شدم گفت ببخشيد به شما اصلا نمياد مزاحم يه خانم بشيد زدم كنار و گفتم ببين اگه انقدر ناراحتي بفرما برو درو باز كرد و پياده شد كمي ترديد و گفت از من چي ميخواي دلم نمياد ولت كنم برم گفتم مهم نيست برو دوباره نشست بزور خودمو عصبي و ناراحت نشون ميدادم گفت خوب برو يه شامه ديگه بعدش كه منو ميرسوني گفتم هر جور ميلته نشست و راه افتاديم گفتم كجا دوست داري بريم گفت بريم كندز پيتزاش سبكه اما براي لجبازي رفتم تمشك محيطش خيلي رمانتيك تره تا نشستيم زل زد تو چشم و بلند گفت : ديوووووووووونه چند نفري طرف ما نگاه كردن باز روشونو برگردوندند گفتم چي ميگي ؟ يك كمم يواش تر . گفت آدمي مثل تو ديونه نديدم من خيلي ها پيله ام شدن اما با چارتا كلفت كه بارشون كردم رفتن پي كارشون اما تو واقعا ديونه اي گفتم من چيزي رو كه بخوام بدست ميارم اگه اينطور نبود الان دور حرم بايد گدائي ميكردم تو رو هم ميخوام همين گفت واقعا گفتم آره گفت خوبه پس ميخواي بياي خواستگاريم گفتم البته ولي فكر نكنم زنم به اين راحتي اجازه بده گفت مگه زن داري گفتم چند تائي ولي يكيشون خيلي سر تقه بقيه خوبن چشماس سيز سيرش آدمو مدهوش ميكرد نميشد خيلي بهشون نگاه كرد اما نميشد هم ازشون دل كند صورت سفيد بدون نقص لباي باريك و خوش تركيبش آدمو ميكشوند سمت خودش اگه تنها بوديم حتما لباشو با دندونهام ميكندم غذا رو آوردن و با سرعت مشغول شد گفتم چيه دنبالتن ؟ گفت نه اگه دير برم بده گفتم چي مگه بچه اي ؟ گفت نه بيوه ام و تكه بزرگي از پتزاشو بلعيد با گفتن اين حرف مارش شدم بيوه !! گفتم راست ميگي گفت آره جا زدي تازه يه دختر كوچولو هم دارم گفتم حتما كس ميگه هنوز نصف غذامو نخورده بودم كه با منهم شريك شد و با سرعت كلك همش كنده شد نشست تو ماشينو و گفت خوب شامتو با من خوردي حالا منو ببر دم خونمون بعدشم به سلامت از شامت هم ممنونم و بلافاصله يه روژ و آينه از كبفش درآورد و مشغول بازسازي صورتش شد با شرعت به آدرسي كه گفته بود رفتم و خيلي خونسرد در حاليكه كيرم كه با شنيدن بيوه و تصور يه كس ترو تازه و اوپن تمام قد زير شلوار خودنمائي ميكرد دم خونش واستادم خيلي خونسر پياده شد و گفت خداحافظ ولي دستش رو در ماشين بود كمي خم شدم و گفتم لطفا دستتو بردار تا برم خم شد و از شيشه ماشين كه باز بود نگاه كرد و گفت ميري گفتم آره معرفت كه نداري مارو خونت دعوت كني خوب ميرم گفت آره كه بياي خونم و به آرزوت برسي و بري . ( نميدونم چرا همه دخترائي كه ميخوام بكنموشون از آرزوي دلم خبر دارن نامردا ). پوزخندي زدم و گفتم شما خانمها تصوراتتون خيلي منظور داره تو همين حين در باز شد و يه دختر كوچولو و خيلي ناز اومد بيرون و گفت مامان مامان چقد دير كردي محو حرف زدن دختر بچه شدم كپي كوچك شده خود پري بود مثل يه عروسك خيلي خوشگل و ناز چشاش برق ميزد يه عروسك بزرگ پشمالو پشت شيشه عقب بود برداشتم و رفتم سمتش پري بلند شد و گفت ترانه سلام كردي نشستم جلوش و گفتم سلام خانم خوشگله چقد تو ماهي عروسك رو گرفت و گفت مال منه گفتم اره عزيزم برا تو گرفتمش يه نگاهي به پري كرد و لبخند اون عروسك پشمالو رو مال ترانه كرد اومد جلو و يه ماچ گنده از لپم كرد بچه ماه و شيريني بود پري ريموت رو گرفت و درهارو قفل كرد و گفت بريم تو گفتم نه نميدونم چرا بغض گلومو گرفته بود اگه كمترين حرفي ميزدم اشكهام ميريخت با سرعت سوار ماشين شدم و كندم سمت خونه تو راه بي اختيار اشكهام از چشمام سر خورد و از يقه لباسم ميرفت پائين كوششي براي جلوگيريش نميكردم بهش احتياج داشتم و يادم نميومد آخرين بار كي گريه كرده بودم موبايلم زنگ زد صداي بچه گانه اي گفت سلام . عروسكتو گرفتم ناراحت شدي خنديدمو و گفتم نه عزيزم اونو براي خوده خودت خريده بودم اصلا مال من نبوده و بلند خنديدم بلند گفت مامان مامان داره ميخنده گوشي رفت دست پري . سلام معلومه اين خل بازيها چيه چي شد چرا قاطي كردي اين بچه كلي ترسيد خا به سر گفتم معذرت گفت چرا نيومدي تو من داشتم بهت اعتماد ميكردم گفتم نه تو خنه نميام اما دوست دارم فعلا فقط بريم بيرون گفت خوب پس پاشو بيا خبرت با اين بچه برو يك كم بگردونش شايد ديووونگيت رفع بشه . گردش با اون كوچولوي خوشگل رويائي بود هنوز اينو تجربه نكرده بودم با سرعت برگشتم بطرف خونه پري هر دو جلوي در حاضر بودن گفتم تو كجا ؟! گفت آره بچه نازنينو برداري ببري كور خوندي خنديدم و با چشماي سرخ نشستم پشت فرمون ترانه گفت ميشه منو بغلت بشوني تو بغلت گفتم آره و نشوندمش تو بغلم دستاي تپل و ظريفشو گذاشته بود روي رل ماشين و هماهنگ با موزيكي كه پخش ميشد براي خودش شعر ميخوند گفت كجا بريم عزيزم گفت من خيلي لواشك دوست دارم گفتم پس بريم طرقبه پري گفت نه ديووونه كلي راهه اما من با آخرين سرعت رفتم سمت بلوار وكيل آباد و از لابه لاي ماشينها راه خودمو باز ميكردم و به سرعت ميرفتم ترانه برام دست ميزد و شادي كودكانه اش منو بيشتر تهييج ميكرد وقتي افتاديم تو جاده طرقبه پري داشت چرت ميزد ترانه گفت يواش داد بزنيم كه مامان بيدار نشه ؟ از استدلال كودكانه اش خنده ام گرفت پري تو چرتش هي ميگفت ملودي ساكت باش ملودي اذيت نكن آخرش گفتم ترانه به اين قشنگي چرا بهش ميگي ملودي غرب زده خود فروخته استكبار جهاني . با تعجب گفت اسم اصليش ملوديه ما به فارسي اسم ترانه رو براش انتخاب كرديم كمي از حال و هواي شادي بچه گانه در اومدم پري گفت ما مهاجرين يوگسلاوي هستيم كه پدر بزرگم در زمان قديم مجبور به مهاجرت شده و ايرانو انتخاب كرده ماها در ايران متولد شديم پدر اين بچه يكي از فاميلهاي اندك ما در ايران بود كه مهاجرت رو به خانواده اش ترجيح داد و مارو گذاشت و رفت اما من موندم اينجا ديگه وطنم شده ميبيني كه اسمم هم فارسيه . تازه به خودم لعنت فرستادم كه اين زيباي بور و سفيد مسلما نبايد از نژاد زيبا و اصيل ايراني باشه ولي انقدر مبهوت اون شده بودم كه به فكرم چنين چيزي خطور نكرده بود ميدان طرقبه كه فروشگاه هاي رويائي بچه ها در اونجا مجتمع ميشه كاملا روشن بود ايستاديم و ترانه دويد جلو يكي از مغازه ها و يه لواشك گنده رو كه شكل سيب بود رو برداشت و بمن نشون داد گفتم هر چي دوست داري بردار پري يه دونه قره قروت سفيد برداشت و رفتيم تو فروشگاه صنايع دسني يه دست لباس سنتي براي ترانه خريدم و كلي چرخ زديم تا همه خسته شديم ملودي هم گفتم برگرديم ديگه خوابم مياد پري كل قره قروت رو خورده بود وقتي تو ماشين نشست بلافاصله چشماش رفت رو هم خيلي رنگ پريده شده بود گفتم حالت خوبه به سختي گفت آره ميدوني اون ترش بوده انگار فشارم اومد پائين اما خوبم وقتي رسيدم دم خونشون ملودي عميقا خواب بود و پري اصلا نميتونست راه بره كليد رو بمن داد و خودش باز چشماشو بست و رو صندلي خوابش برد درو باز كردم و ملودي رو بغل كردم و رفتم تو خونه يه اتاق خواب كوچيك و يه هال خونه محقر اما تميزي بود ملودي رو رو تختش خوابوندم و برگشتم پري نميتونست راه بره زير بغلشو گرفتم و بردمش تو رو تخت ولو شد و كمي نگرانش شدم نميشد همونجوري ولش كنم و برم ترانه هنوز لباسهاش تنش بود به پري گفتم چيزي نميخواي . خوابه خواب بود رفتم تو آشپزخونه و براش كمي آبجوش و نبات آوردم و به سختي بيدارش كردم و بخوردش دادم چند لحظه بعد بلند شد و خودشو جمع و جور كرد وقتي داشت ميخورد دستم زير سرش بود تا بالاتر باشه در اون حالت به خودم اجازه شهوت نميدادم مثل آهوئي بود در چنگال يه ببر كه ميتونست هر كاري باهاش بكنه اما اين ببره ايندفعه داشت آدم تر ميشد وقتي حالش خوب شد بي توجه بمن لباسشو عوض كرد يه تيكه از ماه بود كه كنده شده بود و افتاده بود رو زمين . ديدن وراي لباس خوابش كافي بود كه منو كاملا ضايع كنه بلند شدم و گفتم من ميرم كاري نداري ؟ گفت نميموني گفتم نه خنديد و گفت بخاطر قولت ؟ گفتم ميدوني كه قولهاي اونجوري فقط براي شكستن ادا ميشه اما امشب حالي ديگر دارم دست انداخت دور گردنم و لباي نارنجيشو گذاشت رو لبام و مكثي كرد تماس سينه هاش با سينه ام داشت چيكو رو از پا در مياورد حتي كمي كله چيكو با اون مماس شد اما به روي خودش نياورد به نجوا گفت ممنون ازت كه امشب بچه مو خوشحال كردي بازم مياي پيشش گفتم حاضرم كارمو ول كنم و همش با اين عروسك شيطون باشم گفت محبت داري ولي معمولا مامانم پيشش هست به سختي دل كندم و در حالي كه خودم رو سبكبال حس ميكردم بطرف خونه رفتم .
صبح كه بيدار شدم اول فكر كردم كه ديشب خواب ديدم چند دقيقه با چشماي باز رو تخت دراز كشيده بود تا مزه زژ پري بيادم آورد كه ديشب رويا نبوده برام خيلي سخت بود كه برم شركت و كار روزمره و خسته كننده رو شروع كنم اما علاجي نبود انروز به هر بدبختي بود شب شد شب رفتم دنبال پري تا از داروخونه اومد بيرون منو ديد يه جيغ كوتاهي كشيد و گفت : ديوونه اينجا چيكار ميكني بي هيچ حرفي نشستم تو ماشين و درو براش باز كردم نشست كنارم و گفت : تو كارو زندگي نداري افتادي دنبال من گفتم چرا كارم همينه ديگه دستشو گذاشت رو دستم و گفت : بازم مياي پيش ترانه گفتم آره گفت آما بهت عادت ميكنه . گفتم بهتر بذار عادت كنه رسيديم و رفتيم تو ترانه از جلوي در هال دويد و پريد تو بغلم و يه ماچ گنده بهم داد گفتم امشب كجا بريم . گفت بريم گردش پري يه نگاهي بهم كرد و گفت ببين زياد بهت عادت نكنه گفتم دلت مياد اين بچه رو اذيت كني حالا كه يه باباي خوب پيدا كرده و نگاه معني داري بهش كردم گفت قولت يادت باشه گفتم هست بخصوص وقتي ميخام بذارم زير پام و با ترانه پريديم توماشين پري با عجله دويد و گفت ببين واستا منم بيام و بعد برگشت يك كم طولاني شد ترانه رو گذاشتم تو ماشين و يواشكي رفتم تو ديدم داره آرايش ميكنه اما فقط يه شلوار جين پاشه با يه كرست سفيد بلندش مثل برف سفيد بود آهسته رفتم پشت سرش اما منو تو آينه ديد توقع داشتم عصباني بشه اما خيلي ريلكس مشغول كارش شد و زياد براش مهم نبود كه بدن سفيدشو ببينم دستمو گذاشتم رو پشتش سرد بود كمي هم خيس انگار عرق داشت برگشت و گفت نمي خواي كه كاري بكني و در حاليكه يه ابروشو تا جائيكه جا داشت برده بود بالا خيره بمن نگاه كرد دستمو برداشتمو و گفتم نه ابدا اما وقتي اينجوري جلوي من واستادي از من چه توقعي داري در حاليكه بطرف آينه برگشت گفت نديد بديد ! كيرم داشت شلوارو پاره ميكرد تا اين صحنه رويادي رو از دست نده از پشت بهش چسبيدم عين خيالش نبود فقط گفت هولم نده مداد ميره تو چشم دستمو از روي كرست گذاشتم رو سينه هاش كمي مالوندم يدفعه برگشت و گفت كيوان !!!! تعجب كرده بود گفت تو كه منو واسه اين كارا نميخواي ؟!!! در حاليكه لبخند شيطانيمو مخفي ميكردم عقب كشيدم و گفتم لازم نيست بترسي من دوستت دارم اما نه فقط براي سكس يك كم نگام كرد و برگشت و كرستشو درآورد سينه هاش كمي آويزون بود ولي مثل بلور مثل مرمر سفيد هاله صورتي رنگ روشني دور نوك سينه اشو به سختي پوشونده بود نوك سينه هاش رفته بود تو و اصلا انگار نه انگار كه كمي براش مالونده بودم كم مونده بود چيكو رو در بيارم و بهش حمله ور بشم اما خيلي آسوده كرست ديگري برداشت كه نازك و نخي بود و پوشيد و بعد يه تي شرت گشاد و مانتو رو هم پوشيد اما دگمه هاشو نبست يه نگاهي كرد و گفت بريم در حاليكه نفسم بند اومده بود به سختي گفتم بريم يك كم دقيق شد و گفت خوبي ؟!!! گفتم كمي افتاد جلو اما اصلا قادر به كنترل خودم نبودم اين بود رفتم دستشوئي و به ياد صحنه اي كه ديده بودم يه حال اساسي به چيكو دادم خيلي آروم شدم و برگشتم تو ماشين ديدم پري نشسته پشت رل و گفت سوئيچ در حاليكه پوزخندي رو لبام نقش بسته بود سوئيچو بهش دادم كمي بعد ماشين با تيك آف شديدي از جا كنده شد و پري در حاليكه لبخند رو لباش بود گفت منو مسخره ميكني امشب ماشينو بايد ببري اوراق كني و در ترافيك شهر غرق شديم .
اون شب خيلي گشتيم و پري برام يه پيرهن خريد بعدش رفتيم يه رستوران و حسابي خورديم و برگشتيم خونه باز چيكو اون صحنه كذا يادش اومد و بلند شده بود من پشت فرمون بودم و ترانه عقب خواب بود دست لطيف پري رو چيكو خزيد و كمي مالوندش بعد گفت : بي جنبه بازي در نيار چرا اين هي بلند ميشه . گفتم پري اون صحنه اي كه من ديدم سنگ رو آب ميكرد اينكه يه تيكه گوشته خنديد و گفت اما من ميلي به سكس ندارم و همونطور با دست اونو ميمالوند كمي بعد دستشو از بالاي شلوار برد تو و سر كيرمو گرفت انگار وارد بهشت شده بودم باور نميشد كه دست پري داره كله چيكو رو قلقلك ميده پري گفت انگار خيلي موندي و راحت زيپو كشيد پائين و كيرمو كامل درآورد و شروع كرد مالوندن گفتم پري تو خوشت نمياد ؟ گفت الان اصلا شايد يه روزي بخوام ولي الان اصلا و كمي بعد دستشو با كرمي كه تو كيفش بود چرب كرد و دوباره سر كيرمو گرفت از بيخش تا نوكش رو با دستي كه محكم دورش حلقه شده بود ميكشيد و جون منم با اون در ميومد چند لحظه بعد فوران آبم همه جا رو كثيف كرد اما اون داشت به كارش ادامه ميداد تا اينكه دادم دراومد بعد خيلي راحت با دستمال دستشو پاك كرد و چيكو رو هم همونطور و گذاشتش تو لونه اش و درشو بست ! از حاشيه كوچه خلوت و تاريكي كه نميدونستم كي اونجا واستادم راه افتادم و رفتم سمت خونش بچه رو بردم تو اتاق ديدم منتظره گفتم چيه ميخواي برم گفت نه باش اما برو بيرون تا لباس عوض كنم گفتم تو كه برات مهم نبود خنديد و گفت بي جنبه اي و روشو كرد اونور و تي شرت رو درآورد بعد برگشت و گفت بهم دست نزني ها و كرستش رو درآورد و سينه هاش دلمو از جا كند چند لحظه بعدش شلوارش از روي باسن گرد و جمع و جورش پائين خزيد و با يه شورت چسب كه آمال منو در ميان گرفته بود خواست لباس خونه بپوشه ديگه نفهميدم چي شد رفتم سمتش اما اونكه منتظر بود با جيغ و خنده فرار كرد دنبالش كردم مثل يه دختر بچه شيطون و خواستني بود انگار داشت با من بازي ميكرد كمي بعد خسته شد و خودشو انداخت رو تخت تكون خوردن سينه هاش منو به اوج شهوت رسونده بود افتادم كنارش و محكم بغلش كردم دستمو رو سينه هاش لغزوندم و مالوندم چيزي نميگفت اما تا رفتم سمت شرتش بلند شد و با تحكم گفت نه بسه و به چشم بر هم زدني لباسشو پوشيد اصلا معني اين بازيهارو درك نميكردم خيلي راحت نشست كنارم و گفت اگه شهوتي شدي برات ميمالونم و ميخورم تا ارضا بشي اما دست به شرتم حق نداري بزني گفتم چرا منو تو كه چيزي برا قايم كردن نداريم گفت چرا منو هنوز يه تيكه دارم و باز كيرمو درآورد كه اندازه درخت شده بود و كمي مالوند و لباي نارنجيشو گذاشت رو سرش همين برام كافي بود و آبم اومد و ريخت رو لباش و صورتش كمي با زبون زير كيرمو ليس زد تا حسابي تخليه شدم و بعد با پشت دست آبها رو كه از صورتش آويزون بود پاك كرد و رفت سمت دستشوئي برام قابل درك نبود رمقي نبود كه بخوام اذيتش كنم تا خودمو مرتب كردم برگشت و گفت امشب ميخوابي ؟ گفتم كجا ؟ گفت همين جا پيش من بغل من ولي بدون سكس گفتم ديگه اصلا سكس نميخوام شرتت با هرچي توشه مال خودت و ولو شدم رو تخت نميدونم كي خوابم برد اما وقتي بيدار شدم بوي نون تازه دماغمو نوازش ميداد بلند شدم تازه يادم اومد خونه پري هستم بچه هنوز خواب بود ديدم سفره سنتي صبحونه ايراني كف اتاق پهنه با چاي تازه دم و پنير و ساير مخلفات نشستم با دو ليوان بزرگ شير اومد و لبخندي زد و گفت صبح بخير گفتم صبح بخير عزيزم و نشست كنارم و مشغول صبحانه شديم كمي بعد تو راه شركت بودم اما منگ و ديوونه . بهترين راهي كه بنظرم ميرسيد يكي از دوست دخترهاي قديميم بود كه ماما بود . بهش زنگ زدم :
سلام دكتر نقطه چين
سلام كيوان توئي چه عجب باز كيرت ياد هندستون كرد
مودب باش خانم مثلا تو دكتري ؟
دكتر كيلو چنده بابا . چه خبر باز كارت كجا گيره
قضيه پري رو كامل براش شرح دادم كمي فكر كرد و گفت ممكنه مشكلات مختلفي داشته باشه كه روش نميشه شايدم مشكل هورموني داره اما خوب بيارش ببينمش گفتم زكي بابا مگه بچه اس كه يكي بزنم تو سرش بيارمش اونجا گفت خوب چيكار كنم گفتم تو بيا يه شب بريم خونش فكري كرد و گفت خوب بعدش گفتم بعدش چي ؟ گفت بعدش ميريم آپارتمان من ديگه درسته ؟ منكه خيلي وقت بود اينو كه خيلي از كون دادن لذت ميبرد نكرده بودم گفتم آره گفت باشه .
چند شب بعد با فرشته يا همون ماماي دوست داشتني بي مقدمه رفتيم خونه پري پري با ديدن اون جا خورد اما تعارف كرد رفتيم تو تا نشستيم بي مقدمه گفتم پري جون فرشته يه جورائي با شما همكاره و البته چون ميخواست لوازم براي مطبش سفارش بد
     
rza مرد
#366 | Posted: 3 May 2011 13:01
ادامه ماجرای پرستارهای سرخس

زودتر رسيدم و منتظر شدم حدود نيم ساعت بعد يه کاميون بنز ده تن ترمز زد و رفتم جلو گفت آقاي سليمي؟
گفتم بله
گفت بفرمائيد سوار شيد .
از رکاب ماشين رفتم بالا راننده يه جوون حدود سي ساله بود خيلي مرتب و شيک تا نشستم گفت من خيلي از بارهاي شما رو بردم اما تا حالا شما رو زيارت نکرده بودم بعد از صحبتهاي معمول و گقتم خيلي شيک و مرتب ميري سرويس .
مرموزانه خنديد و گفت چه کنيم خوب ما هم دل داريم
گفتم البته اما چه ربطي داره
گفت من تا از سرخس رد بشم يه تيکه ماه روسي بلند ميکنم و با خودم ميبرم و دوباره برش ميگردونم سر جاش دو شبي با هم هستيم و عشق و حال سنگين .
گفتم اي واله بابا کس روسي هم ميکني
گفت البته روسه روس که نيستن معمولا ترکمن و ازبک هستن اما از دختراي ايروني که همش نازو غمزه ميان بعدش هم ميبيني يه تريلي ميتونه توش سرو ته کنه بهترن ديگه ادا و اصول ندارن ( توضيح : مسئوليت اين گفته ها بعهده همون آقاي راننده هست و من هيچ نقشي ندارم و چاکر همه دختراي ايروني هم هستم ) يه پولي ميگيرن و همه جوره بهت حال ميدن بعدشم نه ترس ابروريزي داري نه هيچي .
کمي که صحبت کرديم چشمام سنگين شد و تکون هاي کاميون هم مزيد علت شد و کم کم خوابم برد با ترمز راننده بيدار شدم و گفتم رسيديم؟
گفت نه يه چاي بزنيم و بعد اون گردنه رو که رد کنيم ديگه راهي نيست !
اومدم پائين يه کافه بود که رفتيم و چاي و کمي صبحانه خورديم و بعد دوباره راه افتاديم اول وقت رسيدم سرخس و سراغ نماينده شرکت مزبور رو گرفتم
گفتند آقاي احمد نماينده اون شرکته رفتمو تو سالن گمرک گيرش آوردم احمد يه مرد ميانسال کمي قد کوتاه با موهاي جوگندمي و سبيل کمال الملکي بود ريش تراشيده و تنها کسي بود که ادکلن زده بود رفتم جلو و خودمو معرفي کردم از لهجه اش معلوم بود که تهرانيه سريع کارم انجام شد و بلافاصله منو با ماشين خودش برد به منزلش وقتي رسيديم ديدم يه اتاقش دفتر کاره و يه منشي سبزه داره که معلوم بود بومي سرخسه و بقيه خونه مسکوني بود گفتم من کمي استراحت ميکنم و با يه وسيله ميرم مشهد اما گفت امکان نداره امشب با هميم و رفت دنبال کارش رفتمو کمي سر به سر منشيش گذاشتم دختر بامزه اي بود و کمي هم کونش ميخاريد اما نه حسش بود و هم اينکه تو يه محيط نا آشنا ميترسيدم کاري بکنم رفتم و کمي دراز کشيدم اما خوابم نيومد رفتم تو حياط و دست و صورتم رو شستم ديدم از خونه بغلي صداي خنده و شوخي مياد کمي مکث کردمو و ديدم همه صداها زنونه است و معلومه شوخي هاي بالاي 18 سال ميکنن رفتم داخل و از منشي احمد پرسيدم اين همسايه بغلي هاتون کين چقد ماشااله سرو صدا دارند!
خنديد و گفت اونها چند تا پرستار هستند که شهرستانين و اينجا هم طرح ميگذرونن هم بعضي شون کار ميکنند ناخودآگاه کيره راست شد و دختره هم ديد و اضافه کرد البته خيلي هم شيطنت ميکنن ديگه اوضاع ناجور شد و رفتم تو يه اتاق ديگه ميخواستم برم بند کنم به منشيه که ديدم رفت و من تنها موندم تو ذهنم سکس با چنديدن پرستار جوان و خوشگل رو به تصوير ميکشيدم صداي بهم خوردن در اومد ديدم احمد اومد تو.
کلي ميوه و خرت و پرت گرفته بود و با پاش در راهرو رو بست و داخل شد من يه شلوارک پام بود و يه تي شرت گشاد نشستيم به صحبت و ناهار کلي از اين شاخه به اون شاخه پريديم اما ديدم نميشه اين بود که سر صحبت رو باز کردم و گفتم احمد آقا اين همسايه بغلي هاتون کين ؟ بلافاصله خنده رو لباش نقش بست و گفت چيه ؟ صداشون به تو هم رسيد؟
گفتم آره بدجوري ! گفت بيا بيريم تا بگم کين . رو پشت بوم يه اتاق بود که نشستيم يه يخچال کوچيک هم بود درشو باز کرد و دو تا آبجو درآورد يکيشو بمن داد و ديگريشو سر کشيد . تو حياط خونه بغلي کامل ديده ميشد کمي که نوشيديم ديدم دو تا خانم اومدن تو حياط . عجب چيزائي بودن لامصب ها ترکه و باريک يکيشون يه تاپ سفيد چسب تنش بود که از همون بالا معلوم بود نوک سينه اش زده بيرون و ديگري يه تي شرت گشاد که سينه هاش توش بازي ميکرد احمد يه نگاهي کرد و گفت اون ليلاست و اون يکي مونا!
گفتم ميشناسيشون گفت بزار تا شب و از اونجا يه صوتي زد ديدم اون دوتا برگشتن و براي احمد دست تکون دادن . مونا موهاي بلند و بلوند داشت خيلي استخومني بود اما سينه هاش خيلي خودنمائي ميکرد احمد رفت لب بوم و باهاشون صحبت کرد و بعد اومد گفت امشب يه کس حسابي افتاديم هستي که نه ؟
منکه آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود گفتم آره بد نيست!
خنديد و گفت نه اتفاقا بهتره چون اونها زيادن گفتم چند تا ؟ گفتن کلا 7 نفرن اما معمولا سه چهارتاشون نيستن از کونم دود بلند شد اينجا تو اين بيابون و لب مرز اينهمه کس با کلاس يه جا . اومديم پائين و احمد يه کمد کوچيک رو تو دستشوئي نشون داد و گفت هر چي لازم داري اونجا هست و رفت دنبال کارش رفتم و دراز کشيدم اما فکر سکس امشب ديوونم کرده بود و کيرم به منتها اليه شخيت رسيده بود تا شب هيچ خبري نشد و هنوز احمد نيومده بود که زنگ زدن فکر کردم احمده دويدم درو باز کردم اما 4 تا خانم پشت در بودن با نگاه مشکوکي منو ورنداز کردن و گفتم شما مهمون احمد آقا هستيد ؟
گفت بعله!
تازه ديدم يکيشون همون ليلاست البته با حجاب کامل سريع رفتم کنار و اومدن تو و خيلي خودموني با خنده و شوخي رفتن تو!
موندم چطوري احمد و پيدا کنم دنبالشون رفتم اونها تا رفتم داخل مانتو و مقنعه رو کناري انداختن و يه نوار تند گذاشتن همه جوون بودن و منم چارشاخ مونده بودم يکيشون دستمو کشيد و کنار خودش رو مبل نشوند و نگاهي به کيرم انداخت که کاملا از زير شلوارک ديده ميشد يه نگاه به بقيه و شليک خنده همه گفتن بابا اين چقدر کفه! خنده هاشون تمومي نداشت تو دلم گفتم وقتي رفت تو کونتون خنده يادتون ميره و دست اونو که اسمش راحله بود رو کيرم فشار دادم نگاه شهوت بار و خماري بهم انداخت و وحشيانه شروع به لب گرفتن کرد و کيرمو درآورد همه با هو کشيدن و ليلا هم اومد و کيرمو دستش گرفت و يه نگاهي کرد و گفت چيکارش کردي اينطوري شده!
خنديدم و گفتم طبيعيه گفت آره ارواح عمه ات منو که نميتوني کير کني؟
گفتم تو يه سفر به ايتاليا يک دکتري لطف کرد و به اين روزش انداخت همه ريختن دورشو شروع به بررسي کردن يدفعه گفتم اون خوشگله کو ؟
همه گفتن کي ؟
گفتم ليلا خانم اونکه صبح با شما بود ليلا گفت اوئن شيفته جيگر
گفتم بخشکي شانس عجب چيزي بود
راحله گفت ميخواي بگم بياد؟
گفتم آره!
سريع گوشي رو برداشت و بعد از ارتباط گفت مونا وخه بيا يه سورپرايز! آره همون مهمون احمد بيا ببين کيرشو عمل کرده عجب چيزي شده لامصب سريع بيا.
بلند شدم و رفتم يه اسپري مفصل به همه جام زدم و برگشتم و کمي لفتش دادم تا اثر کنه باز ريخت دورم و شلوارمو کشيدن پائين و رفتن تو بحر کيرم آخرش راحله که خيلي تپل بود کله کيرمو کرد تو دهنش و ساک زدن حرفه اي رو شروع کرد تو همين حين مونا هم اومد و تا اومد تو کيرمو ديد يه جيغ بلندي کشيد و گفت کير بابام به کونت اين چيه و اومد جلو کيرمو حسابي خيس کرده بودن محکم فشارش داد و بلافاصله لخت شد و سينه هاشو آورد جلو و گذاشت لاي سينه هاش همه شون استاد بودن همون طور که با سينه هاش حال ميداد گاهي سر کيرمو هم ميکرد دهنش اه و ناله ام به آسمون رفته بود که ديدم کيرم داغ شد مونا بود که برگشته بود و کير خيسمو کرده بود تو کونش تا حالا کون به اين داغي نديده بودم اما کونش اصلا گنده نبود و خيلي استخوني بود اما داغ و کمي هم گشاد خيلي راحت رفت تو . بقيه نشسته بودن و صحبت ميکردن اما راحله که حشرش بد جوري زده بود بالا گاهي باهام ور ميرفت و خايه هامو فشار ميداد.

کمي بعد مونا برگشت و کسشو مالوند به کيرم سعي ميکردم بکنم توش اما گفت من دخترم ولي بطرز وحشتناکي کيرمو ميمالوند به کسش تا ارضا شد و با کلي جيغ داد ولو شد راحله و ليلا اومدن جلو کيرم هنوز آماده باش بود يه صدائي گفت خسته نباشيد!
سرمو بلند کردم و ديدم احمد با يه پسر جوون و خوشگل وارد شدن و تو اتاقن از وضعي که داشتم خجالت کشيدم اصلا نفهميدم کي وارد شدن!
خواستم بلند شم ولي احمد بلافاصله گفت ببين راحت باش و خودش سريع شلوارشو درآورد و کير وحشتناکش رو آورد بيرون تا من احساس شرم نداشته باشم به عمرم همچين کيري نديدن بودم در حاليکه پيرهنش کمي روي کيرشو پوشونده بود اما معلوم بود جزء کيرهاي نادر هست بدين صورت که از سر کيرش تا وسط به اندازه معمول و کلفتيش طبيعي بود ولي از وسط به بعد کيرش يکباره شايد سه برابر معمول کلفت شده بود انقدر تعجب کردم که از ليلا که داشت حاضر ميشد چيکو رو بکنه تو کسش يادم رفت!
بلند شدم و گفت احمد جون اين چرا اينطوريه ؟
يه خنده اي کرد و گفت مال خودت چرا اين شکليه !
گفتم خوب اين يکدست فقط کمي بزرگتر از حد معموله اما مال تو علاوه بر طولش که خيلي زياده بصورت نامتقارني کلفت شده خنديد و گفت من 3 سال سوئد بودم و تعريف کرد که اونهم رفته براي کلفت کردن کيرش و پزشکان اين مدل رو که ظاهرا خانمها خيلي خوششون مياد براش درست کردن!
کمي بعد ليلا داشت رو کيرم جون ميداد کسش بينهايت تنگ بود کيرم به سختي رفت تو اما بدنش افت کرده بود کمي که عادي شد گفتم ليلا چقد تنگي؟
گفت خوب بار اولمه و خنديد گفتم زرشک بار اولته چرا سينه هات رو نافته ! شکمت چرا اينهمه ترک داره گفت بسه بابا رو تو سر مال نزن من يه بار زائيدم و موقع زايمان کسم از داخل حسابي جر خورد جوري که بعد از زايمان رفتم اتاق عمل و از داخل 17 تا بخيه خورد از اون موقع انگار کمي راهشو تنگ کردن اينطوري شده!
     
#367 | Posted: 3 May 2011 13:50
کد بانو قسمت دوازدهم

شامو که با هم خوردیم طبق قولی که به پرستو داده بودم کل مشکل مژگان رو واسش تعریف کردم..وسط حرفهای من گاهی میگفت دختره کرمو...حتما تنش میخواریده...چند دقیقه بعد میگفت بیچاره...حالا میخواد چیکار کنه...من که از این واکنش احساسی زنها هیچی نمی فهمیدم..معلوم نبود دلش سوخته واسه مژگان یا بازم باهاش دشمنه...خلاصه همه چیو واسش تعریف کردم..نفس عمیقی کشید و گفت ببین فرشید از کاه کوه ساخته بودی...چی میشد اونروز تو ماشین بهم میگفتی...گفتم آخه عزیزم..من اون لحظه اینقدر کلافه و عصبی بودم که مخم هنگ کرده بود...تو هم گیر دادی این زنیکه چی کارت داشت..خب عصبانی شدم دیگه...چیزی نگفت و اومد تو بغلم به عادت همیشه اش ولو شد...من موقعی که پرستو تلویزیون میدید میشدم مبلش..رو من ولو میشد..منم ده دقیقه اول حواسم به فیلم بود...بعد حواسم میرفت به موهای خوشرنگ و قشنگ ...با سرو گردنش ور میرفتم..دو دقیقه بعدم که داشتم لباسهاشو درمی آوردم..همیشه آخر تلویزیون دیدنمون اینجوری میشد...به شوخی بهش میگفتم چرا ما هیچ وقت نمیتونیم تا آخر یه فیلمو ببینیم؟؟...می خندید و میگفت منم آخر هیچ فیلمی یادم نمیاد...اون شبم همونجوری شد..بعد از چند شب جنگ و جدال و لجبازی خیلی بهش نیاز داشتم...خصوصا با دیدن صحنه هایی از پر و پاچه مژگان آماده بودم..من که نمیفهمیدم چرا پرستو با مژگان خوب نیست..شاید به خاطر خوشگلیه بیش از حدش بود..نه اینکه پرستو حسودی کنه فقط از اینکه طرف کاری من کسی بود که بیش از حد خوشگل و لوند بود حساس بود..خب حق داشت...مژگان توجه هر کسی رو جلب میکرد...
یه دستمو انداختم پشت کمر پرستو و یه دستمم انداختم زیر زانوهاشو بلندش کردم...پاهاشو تکون میداد و جیغ و داد میکرد بذارمش زمین...بغلش کردمو به زور از پله ها رفتم بالا...واسه اینکه سر به سرش بذارم ادای کسی رو درمی آوردم که مثلا یه وزنه گنده تو بغلشه...میگفتم وااای..کمرم...چقدر سنگینی تو...اونم جیغ و داد می کرد و میگفت بذارم زمین تا بهت بگم کی سنگینه...بردمش بالا و انداختمش روی تخت...تاپ و شلوارک مشکی پوشیده بود...خودمم حالا دولا رفتم روش پیشونیشو بوسیدم...سرو صداهاش بند اومده بود و با چشمهای خوشگل و مشکیش منو نگاه میکرد...تو چشمهاش نگاه کردم..پر از خوبی و قشنگی بود..لبهامو گذاشتم روشونو آهسته بوسیدمشون...پرستو هم صورتشو میمالید به دستهام که کنار صورتش گذاشته بودم...خنده ام گرفت..اون لحظه شبیه یه بچه گربه ناز شده بود...لبهامو گذاشتم روی لبهاشو اول بوسیدمش...بعد با زبونم لبهاشو باز کردمو زبونم فرو کردم تو...دهنشو باز کرد و زبونمو می خورد...دستاشو انداخت پشتمو جوری فشار میداد که یعنی دستهامو بردارمو بخوابم روش..جا به جا شدمو همونجوری که پرستو زبونمو می خورد آروم خوابیدم روش...اما بازم همه وزنمو ننداخته بودم روش..یه دستمو بردم طرف گوششو موهاشو زدم کنار...زبونمو از زبون داغ پرستو خلاص کردمو کشیدمش روی لاله گوشش...لرزش خفیفی کرد و انگار موهای تنش سیخ شد...خیلی قلقلکش میومد اما جالب بود چیزی بهم نگفت...منم ادامه دادم زبونمو روی لاله گوشش میکشیدمو اطراف گونه اشو می بوسیدم...نفسم میخورد تو گوشش و بعضی وقتا یه آه آروم می شنیدم ازش...اومد پایینتر و رفتم سمت گردنش...دلم میخواست بخورمش...زیر چونشو انتخاب کردمو مکیدمش...پرستو دو تا دستاشو گذاشته بود اطراف صورتمو خودش چشماشو بسته بود...به خاطر این کارم باید یه کمی سرشو میبرد بالاتر برای همین گردنش کاملا قابل دسترس بود...نمیدونم چی شد که یه گاز نسبتا محکم ازش گرفتم...جیغ قشنگ و با مزه ای زد و گفت دیوونه...نگاش کردمو خندیدم دوباره گردنشو میخوردم..چند جای گردنش شکل یه دایره قرمز شده بود...روشو بوس میکردمو میومدم پایینتر...دو تا دستهای پرستو رو گرفتمو باز کردم به طرف پهلوش...خودمم دستامو گذاشته بودم روی دستهاش اینجوری اون نمیتونست حرکتی بکنه..از اینش لذت میبردم...سرمو بردم بین سینه هاشو صورتمو میمالیدم به سینه های نرمش...سوتین نداشت انگار...چون نوک سینه هاشو خیلی راحت پیدا کردم..از روی تاپش با نوک سینه هاش ور میرفتم..می خوردمشونو با زبونم باهاش بازی میکردم...نفس زدن پرستو تند تر شده بود..وول میخورد که دستهاشو آزاد کنه اما قدرت من بیشتر بود...بدنم داغ شده بود و احساس میکردم دارم عرق میکنم...با هر بار مالیده شدنم روی پرستو کیرم سفتتر میشد...بالای سینه هاشو محکم می خوردم...کبود که میشد ولش میکردم...با زبونم کشیدم روی خط بین سینه هاش ...پرستو ناله میکرد زود باش...برو پایینتر...اما حالا زود بود...میخواستم یه کمی دیگه لفتش بدم...دستهاشو ول کردمو تاپشو که از جلو زیپ داشت باز کردم...سینه های گرد و کوچولوش افتاد بیرون...با دو تا دستهام زیرشونو فشار دادم و آوردمشون بالا..نوکش جلوی دهنم قرار گرفت...با زبونم کشیدم روی هاله خوشرنگ قهوه ایش..نوکشو بین لبهام گرفتمو می کشیدم...اونقدر میکشیدم که پرستو ناله هاش داشت جیغ میشد دیگه...با دندونهام یه کمی فشارشون میدادم بعد می بوسیدمشون...نوبتی این کارو میکردم..بعد زیر سینه هاشو لیس میزدمو می مکیدم...پرستو سرمو فشار میداد و ناله میکرد برو پایین فرشید...دارم میمیرم...صورتش سرخ شده بود و چشمهای خوشگلش خمار شده بود...صدای حشریش داشت منو دیوونه میکرد...از زیر سینه هاش زبونمو کشیدم تا بالای کمر شلوارکش...سریع پاهاشو برد بالا که شلوارکشو دربیارم...منم از دو طرف کمرش گرفتمو شلوارکشو در آوردم..تو این فاصله خودش سریع تاپشو از تنش کشید بیرون....هنوزم از سینه هاش سیر نشده بودم...شورتش مشکی بود...از روی شورت دستمو کشیدم روی کسش حسابی خیس شده بود..دو طرف شورتش بند بود که خیلی قشنگ گره خورده بود..با دندونم بند شورتشو که یه کمی بلندتر بود کشیدم و بازش کردم...یه طرفش که باز شد شورتشو در آوردم...پرستو دیگه التماس میکرد سریعتر..دستهامو گذاشتم روی زانوهاشو پاهاشو باز کردم..سرمو بردم جلو و صورتم به فاصله یه سانتی کسش بود...احساس میکردم حرارتش میخوره تو صورتم...به چشمهای خمار پرستو خیره شدم که میگفت تو رو خدا زودباش فرشید...دیگه نمیتونم تحمل کنم...پاهاشو بهم جمع کرد که کله من بین پاهاش قرار گرفت....زبونمو کشیدم بالای کسش...تقریبا جیغ زد...خیلی وضعیتش بد بود...منم دست کمی از اون نداشتم...نزدیک بود کیرم خودش دست به کار شه...با یه دستم پای پرستو رو بردم بالا....زیر رونشو لیس میزدمو می خوردم...سفید و خوش تراش بود...آهسته ضربه میزدم روش از صداش لذت میبردم...آآاه و اووه پرستو خونه رو برداشته بود..با دستش می کشید روی کسش...منم دستشو پس میزدمو محکم نگه میداشتم که نتونه کاری بکنه...میترسیدم تو این وضعیت ارضا شه...از کنار رونش دوباره برگشتم سمت کسش...از زیر کسش زبونمو کشیدم تا بالا...چنان آهی کشید که دیگه طاقت نیوردم لفتش بدم زبونمو محکمتر کشیدم روش...جلوی سوراخ کسش زبونمو فشار دادم تو..پرستو خودشو عقب جلو میکرد...از هر فرصتی میخواست استفاده کنه...دستامو گذاشتم روی سینه هاشو نوکشونو فشار میدادم....پاهاشو برد بالا و جفت کرد...سرمو کشیدم بیرونو گفتم دیگه بسه...وقتشه...پرستو هم ناله میکرد زودباش....مردم...درش بیار دیگه...بلند شدمو فقط یه شلوارکی که پام بود رو درآوردم...بلافاصله شورتمم کشیدم پایینو در آوردم...کیرم مثل برج شده بود...نمیتونستم بهش دست بزنم خیلی درد میکرد..پرستو گفت بیا جلو میخوام بخورشم...گفتم مگه عجله نداشتی؟؟..همونجوری خمار نگام کرد و گفت بیااااا دیگه...حالت دولا رفتم روشو کیرمو گرفتم جلوی دهنش...با زبونش محکم کشید روی سر کیرم...دادم رفت هوا...هم لذت میبردم هم درد داشت...اونم انگار داشت تلافی میکرد...کیرمو میگرفت توی دستشو زیرشو لیس میزد...زبونش اینقدر داغ بود که میسوختم....یه کمی از سر کیرمو که برد تو خودمو بردم جلوتر...یه کمی دیگه رفت تو..جالب بود دیگه نمیگفت خفه شدم...همشو نکن تو...تقریبا بیشتر از نصف کیرم تو دهنش بود که خودمو عقب جلو کردم...دو تا دستاشو گذاشته بود روی پاهامو حلقه لبهاشو تنگتر کرده بود...کیرم داشت میسوخت...میترسیدم آتیش بگیره...درش آوردمو گفتم بسه وگرنه همین جا تموم میشه ها...پرستو با پشت دستش دور لبشو که خیس شده بود پاک کرد و گفت زود باش فرشید...دیوونم کردی امشب...رفتم پایین و پاهاشو باز کردم...کیرمو تنظیم کردمو فشار دادم...پرستو آآآآخ قشنگی گفت و پاهاشو حلقه کرد دور کمرم...اینقدر پاهاشو محکم گذاشته بود که به زور عقب جلو میکردم ..انگار کیرمو کرده بودم تو تنور...اینقدر داغ بود که قرمزی رو کیرمو حس میکردم که هر لحظه بیشتر میشه...یه کمی دیگه فشار دادمو تا ته فرستادمش تو...پرستو پاهاشو برد بالا و جفت کرد و تکیه داده بود به کتفم....اینجوری کسش تنگتر میشد...درد میکشیدمو لذت میبردم...کیرم بدجوری درد میگرفت...اما لذتی داشت که با دردش بیشتر حال میداد...سرعتمو بیشتر کردم...دردمم بیشتر میشد..ناله های بلند و نفسهای تند پرستو نشون میداد داره ارضا میشه...منم داشتم ارضا میشدم...اما نمیخواستم زود تموم شه...یهو کیرمو کشیدم بیرون....نبض میزد...کس پرستو هم قرمز و خیس شده بود...جیغ کشید فرشیییییییییییید...گفتم برگرد پشتتو بکن...گفت یعنی چی؟؟..از عقب نذاری ها...گفتم باشه تو برگرد و دولا شو...هیچ وقت نمیذاشت از عقب بذارم...میترسید ..منم اصراری نمیکردم...برگشت و کمرشو داد بالا و دولا شد..سرشو گذاشته بود روی بالش..اینقدر عرق کرده بود موهاش چسبیده بود به گردنشو صورتش...چشمهاش هنوز خمار بود...دستامو گذاشتم روی باسنشو کیرمو فشار دادم توی کسش...صحنه ای که میدیدم خیلی قشنگ و سکسی بود...کون گرد پرستو که از هم باز شده بود...یه کمی که سرمو میبردم پایین قسمتی از کسش دیده میشد که کیر من با سرعت توش عقب و جلو میرفت...کمر باریکش که دستهامو میکشیدم روش...خم شدم روشو دستمو بردم از زیر سینه هاشو گرفتمو میمالیدم..پشتشو لیس میزدمو بازوهاشو گاز میگرفتم...دوباره بلند میشدمو کیرمو نگاه میکردم که دردش دیگه فریادمو در آورده بود...پرستو وول میخورد و میگفت تندتر...اینقدر تند شده بودم که کمرم داشت درد میگرفت...داشتم ارضا میشدم...کمرشو محکم گرفتمو کیرمو تا ته فشار میدادم...پرستو به شدت عقب و جلو میشد...صدای جیغ پرستو و داد من با هم قاطی شده بود...ضربه آخر و که زدم آبم اومد...همزمان با من پرستو هم به شدت لرزید و بعدش نفس نفس میزد...من هنوز خیلی آهسته عقب جلو میکردم..درد لذت بخشی تو تنم پیچید و بعد انگار با آبم از بدنم خارج شد...پرستو پاهاشو صاف کرد و دمر خوابید..منم کیرمو درنیورده بودم همونجوری خوابیدم روش...از بغل موهاشو میزدم کنارو بوسش میکردم...هنوز نفس نفس میزد...موهاشو بوسیدمو گفتم خیلی حال پرستو...یعنی قول میدم که دیگه این دفعه بچه رو کاشتم واست...همونجوری بی حال خندید و گفت معلوم میشه...
چند دقیقه بعد بلند شدم از روش و با یه دستمال اطراف کسشو تمیز کردم...آبم از کسش میریخت بیرون..همه جاشو تمیز کردم...اونم بلند شد و راه افتاد طرف حموم دوش بگیره....منم ولو شدم رو تخت...
یه ربع بعد پرستو اومد من رفتم دوش گرفتم...اون شب اینقدر خسته شده بودیم که سریع خوابمون برد..من که از حموم اومدم بیرون پرستو خوابش برده بود..آهسته بوسش کردمو پتو رو کشیدم روش...خودمم خوابیدم کنارش...
صبح با تکونها و نوازشهای پرستو چشمامو باز کردم..لخت کنارم دراز کشیده بود و مشخص بود هر دو خواب موندیم...ساعتمو نگاه کردم دیدم 8:30...سریع مثل فنر پریدمو گفتم دیرم شد پرستو...با قیافه خواب آلود گفت میدونم...منم خواب موندم...نگاش کردم دیدم چشماش باز نمیشه...هنوزم خوابش میومد...گفتم تو بخواب عزیزم....کاری ندارم باهات..لباس میپوشم میرم..شرکت یه چیزی میخورم..گرفت خوابید...منم در عرض 5 دقیقه دست و صورتمو شستم و مسواک زدم ولباس پوشیدم...برگشتم دیدم پرستو خوابیده...خنده ام گرفت...دختره خوش خواب...خوبه همه سختی کار دیشب پای من بوده...از فکر دیشب مور مورم میشد...لذتش هنوز داشت قلقلکم میداد...رفتم کنار پرستو و پیشونیشو بوسیدمو زدم بیرون...
توی حیاط اومدم سوار ماشین بشم که صدای رحمان از پشت درختها اومد که سلام داد...برگشتم طرف صدا و گفتم سلااااام...خسته نباشی آقا رحمان...من دارم میرم شرکت...ببین خانوم کاری داشت براش انجام بده...جوری نگام کرد که انگار میگفت مرتیکه تا دیشب که صدای دعواتون خونه رو برداشته بود...چشمی گفت و لای درختها محو شد...منم ماشینو روشن کردم و از خونه زدم بیرون...
وارد شرکت که شدم همه اومده بودنو مشغول کار بودن...با شرمندگی به همه سلام دادم و راه افتادم طرف اتاقم...میز مژگان خالی بود...حدس زدم شاید تو دفتر احدیه...رفتم توی اتاقمو مشغول شدم...چند تا ساختمون بود باید نقشه کشی میشد و طرح اولیه اش داده میشد...این کار کاوه بود...بقیه کار هم مال من بود که نظارت کنمو کیفیت رو کنترل کنیمو نرخ بدیم...کاری که مربوط به کاوه میشد رو برداشتمو دکمه منشی رو زدم از روی تلفن..الان باید مژگان جواب میداد...اما جوابی نیومد...خودم برگه ها رو برداشتمو از در خارج شدم...میز مژگان خالی بود...رفتم طرف اتاق کاوه...سرش تو کامپیوتر بود و غرق کارش بود...سلام که کردم متوجه من شد...گفت چطوری مهندس...خیلی دیر اومدی..احدی شاکی شده...برو یه خالی واسش ببند بی خیال ش...گفتم حالا این حرفها رو ولش کن...خانوم حمیدی نیومده؟؟...متعجب نگام کرد و گفت نه نیومده کجاست؟؟...تو خبر نداری؟؟...مثل کسایی که به خودشون شک دارن گفتم به من چه؟؟؟..من از کجا باید خبر داشته باشم چرا نیومده؟؟...چپ چپ نگام کرد و گفت مثل اینکه منشیه تو ها...پرونده ها رو گذاشتم رو میز کاوه و خودم رفتم بیرون...نگران شدم نکنه بلایی سرش آوردن...کار اونروز شرکت خیلی زیاد بود..لازم بود کسی بیاد پای کامپیوتر مژگان به من اطلاعات بده..اما هر کی خودش کلی کار داشت..کلافه بودم...هیچ شماره ای از مژگان نداشتم غیر از موبایلش که خاموش بود...خودمو دلداری میدادم شاید کسالت داشته...احدی خیلی تاکید داشت وقتی قراره غیبت کنیم حتما خبر بدیم که اینجوری کار لنگ نشه...از صبح هم هزار بار منو صدا کرده بود اتاقشو غر زده بود چرا منشیت هماهنگ نکرده...کار مژگانم افتاده بود رو دوشم...از کامپیوتر اون اطلاعات میگرفتمو کار خودمو راه مینداختم...تو یکی از درایوهاش یه فولدر بود که اسمش   بود...کامپیوترهای ما به هیچ وجه دست کسی دیگه ای نمیرفت..چون کلی اطلاعات و متنهای قرارداد توی این کامپیوترها بود...هر کس کامپیتور شخصی خودشو داشت و مسئولیت حفظ اطلاعات به عهده خودش بود..واسه همین خیلی فایل خصوصی هم داشتیم ...حدس زدم این فولدر هم باید از اون خصوصیها باشه...اما اینقدر کار رو سرم ریخته بود که حتی به یک ثانیه وقت هم احتیاج داشتم ..زمان به سرعت گذشت و تا ظهر اکثر کارها انجام شده بود...بعد از ناهار قرار بود من و کاوه بریم سرکشی چند تا ساختمون...نقشه کشیدم بعد از ناهار یه سر به اون فولدر بزنم ببینم چی توشه
ادامه دارد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
rza مرد
#368 | Posted: 4 May 2011 04:38
ادامه داستان پرستارهای سرخس

خلاصه مشغول بوديم که اون پسر که همراه احمد اومده بود لخت شد اسمش بهزاد بود و پسر احمد بود بدن خيلي قشنگي داشت هيکل ورزشکاري و عضلات برجسته و خط انداخته کير معمولي و شقي داشت اومد و سرپا کون مونا رو مورد حمله شديد قرار داد خيلي محکم ميکردش و داد مونا دراومده بود احمد با يه سيني پر از نوشيدني برگشت و کامل لخت اما پيش دخترا نشست و مشغول نشد گفتم احمد آقا بيا جلو گفت بزار اصل کاري بيادش بعد!
کارم که با ليلا تموم شد اومدم کنار بقيه نشستم همه لخت بوديم و لختي وقاحتشو از دست داده بود هيکل ها همه رو فرم و سينه ها همه رو به بالا و سفت معلوم ميشد بهزاد داد مونا رو در آورده بود و همه مثل يه فيلم سکسي داشتيم نگاه ميکرديم کير احمد بلند شده بود و خيلي دراز شده بود از نافش هم ميزد بالا يکي از دخترها شروع کرد براي احمد ساک زدن اما فقط بخش کوچکيش تو دهن دختره ميرفت کمي بعد منشي احمد مثل تو اتاق ظاهر شده با ديدن اون دستمو گرفتم جلو کيرم اما ديدم همه لختن و اون براش عاديه احمد بلند شد و گفت اينم اصل کاري و رفت سمت منشيش و يه لب جانانه گرفت و سينه اشو محکم فشرد دختره زبون احمد محکم ميک ميزد و ول نميکرد احمد نرم نرمک لختش کرد وقتي کرستش رو در آورد نفسم بند اومد عجب لعبتي بود.
بدنش مثل احسان کمي عضله اي بود و کامل برنزه بود سينه هاش سفت سفت و اصلا تکون نميخورد کون گرد و خيلي زيبائي داشت کف کردم احمد گفت چيه ؟
گفتم بابا تو اين برهوت باور کردني نيست اينجا بايد بهشت باشه
گفت همينطوره من هر جا باشم بهشت رو برا خودم خلق ميکنم وگرنه زندگي چه ارزشي داره مي بيني با پسرم چقدر راحتم چون اونهم بايد حال کنه منم همينطور تو و تمام دخترا هم همينطور پس بايد لذت برد تز من اينه بعدش گفت اگه ميخواي بيا با سميرا حال کن سميرا نگاهي به کيرم کرد و گفت نه بابا جمع کلفتها جمعه و کيرمو با دست گرفت و کمي جلق زد و بعد سر کيرمو بطرف بالا چرخوند و گفت اين باعث ميشه آبت ديرتر بياد و بعد نشست رو مبل و لاي کسشو باز کرد لبهاي کسش چاق بود و کسش فقط يه خط يا يه چاک معلوم بود رفتم سمتش و گفتم کو
لباش خنديد و با دو انگشت لاي کسشو باز کرد لاي کسش لباي صورتي رنگ کسش خوابيده بود الته کوچک بود ولي رو هم رفته کس ترو تميزي داشت و صافه صاف تراشيده بود بالاي خط کسش يه نوار خيلي نازک از موهاي کسش رو نزده بود و فکر ميکردي چاک کسش تا زير نافش رسيده زبونم رو لاي کسش گذاشتم سر کليتوريسش زده بود بيرون و سفيد ميزد تا زبونم رو بهش ميزدم چشماشو ميبست و دستشو ميذاشت بالاي کسش احمد رو ديدم که دو تا از خانمها ريخته بود دور کيرش و ساک ميزدن بهزاد که ترتيب مونا رو داده بود تقريبا خسته و عرق کرده رو مبل افتاده بود و مونا داشت سينه هاشو ميخورد ظاهرا بهزاد عاشق مونا بود چون اصلا به بقيه کار نداشت و بقيه هم کاري به کارش نداشتن
احمد يکي از دخترا رو نشوند رو کيرش و فرو کرد دختره جيغش به هوا رفت و گفت اينهمه بهت دادم بازم دردم مياد و شروع به تلمبه زدن کردن کس سميرا رو گاز کوچکي گرفتم و با دودستش سرمو گرفت و بالا آورد و گفت تو خيلي حشري و دوباره سرمو به کسش چسبوند بارش حسابي ليس زدم کمي بعد بلند شد و منو جاي خودش نشوند و به آرامي برام ساک زد بعضي وقتا کله کيرمو تو دهنش نگه ميداشت و محکم ميک ميزد بهش گفتم ميتوني همشو بکني تو دهنت؟
نگام کرد و گفت از مال احمد که گنده تر نيست و نفسي کشيد و کيرمو محکم کرد تو دهنش کيرمو قشنگ تا ته حلقش حس کردم تقريبا کاملا تو دهنش بود و اون بالاي کيرمو گاز محکمي گرفت جوري که خيلي دردم اومد بعد که درآورد گفت اين علامتو بياد من داشته باش جاي دو تا دندون به حالت يه خط شکسته درست بالاي کيرم مونده بود!
گفت احمد هم همين علامتو داره و بعد اومد رو کيرم نشست و کيرمو کرد تو کس داغ و مرطوبش و تقريبا تنگ از گرماي کسش کيرم داشت ميسوخت اما بدنش خيلي سکسي تر از هر کس ديگه اي بود خيلي بدن ورزيده اي داشت فکر نکنم تا آخر عمرم دوباره همچين کسي به پستم بخوره دستامو دور کمر باريکش حلقه کرده بودم و با ريتم بالا و پائين شدنش کمکش ميکردم خودشم شهوتي شده بود و از کسش ترشحات زيادي بيرون ميزد کمي بعد برگشت و گفت با انگشتت کونمو باز کن!
گفتم از عقب ميدي؟
خنديد و گفت آره يا حال نميدم يا همچين حالي ميدم که طرف هميشه منو ياد کنه!
انگشتمو خيس کردمو و سوراخ کونشو کمي باز کردم خوشو خيلي شل گرفت و کارم راحت بود چند دقيقه بعد سر چيکو رو گذاشتم در کونش و با ياري مقداري ژل بي حسي که بهزاد بهم داد سرشو کردم تو يه حلقه سفت کله چيکو رد در بر گرفت به سختي ميکردم داخل سميرا معلوم بود دردش گرفته اما به زحمت لبخند ميزد تا بالاخره تيکه آخر چيکو رو هم با يه فشار کردم تو که سميرا گفت آخ مامان پاره شدم و برگشت و با خواهش گفت بزار نفسم در بياد بعد شروع کن!
حدود چند دقيقه ثابت واستاده بوديم بهزاد اومد و گفت هر چي واستي بدتره و کمي بيرون کشيدم باز مقداري ژل زيخت روش و يواش يواش شروع کردم خودشو محکم و منقبض ميگرفت و کار سخت بود اما حالي که ميداد اولين تجربه در نوع خودش بود معمولا همه شل ميگيرند تا دردش کم باشه اما اين سفت گرفته و حالش خيلي زياد بود به سختي با سميرا مشغول بودم ديدم دختره که احمد باهاش مشغول بود وقتي قسمت کلفت ميرفت تو شديدا جيغهاي عصبي ميکشيد و خيلي زود ارضا شد منم کارم با سميرا تموم شد و هر چي داشتم تو کونش خالي کردم برگشت و يه لب خيلي محکم ازم گرفت اما رنگش مثل گچ سفيد شده بود و معلوم بود فشار زياد و سختي رو تحمل کرده!
بهش گفتم از صبح که ديدمت تو کفت بودم اما روم نميشد!
گفت اگه صبح نخ ميدادي علاوه بر اينکه بهت نمي دادم الانهم از کس کونم محروم ميشدي!
ادامه دارد...
     
#369 | Posted: 4 May 2011 13:38
سکس با همسرم و پری

ميخاستم ازسكس لذت بيشتري ببرم پس مدتهافكركردم چه كنم تا اينكه :
ترتيب سفري رو با زنم سارا دادم قرار شد من و سارا براي چند روز بريم مشهد. زن داداش همسرم پری وقتي شنيد گفت منم ميام همسرم نظر منو پرسيد گفتم مزاحمه حالمون گرفته ميشه. گفت يكاريش ميكنيم بالاخره اونم اومد رفتيم هتل لباس عوض كرديم رفتيم رستوران بعدش بازار. برگشتيم هتل بدجوري هوس كوس كرده بودم شروع كردم به شوخي با سارا كم كم لباس سكسي كه از بازار براش خريده بودمو تنش كرد چي شده بود ميشد تو نگاهش فهميد اونم ميخاد. لباس تنگ كوتاه ولخت بود كير من كه راست شده بود بماند آب از لب ولوچه پری نيز راه افتاده بود گفتم به به چي شدي آدمو به هوس ميندازي پری گفت واقعا فكر نميكردم اينقدر با حال باشي احساس كردم پری تحريك شده تا سارا رفت چاي بياره بهش گفتم چيزه خوبيه نه؟گفت خوش به حالت گفتم من ميرم بيرون تو اگه دوست داري بهره برداري كن ولي برا منم نگه دار گفت باشه ولي بيرون نرو قايم شو وبه موقع بيا به سارا گفتم ميرم قدم بسارا اما تا رفت دستشويي رفتم زير تخت مخفي شدم.سارا كه ازدستشويي برگشت پری گفت تواين لباس خيلي سكسي شدي آدم هوس ميكنه باهات حال كنه سارا گفت آره ارسلانم حالي به حالي شده بود لباس با حاليه ميخاي امتحان كن. پری گفت باشه بزار كمك كنم دربياري اينو گفت رفت پشت سارا زيپ لباسو بكشه پايين زيپو كشيد پايين لباس رو كه از رو شونه سارا ميدادپايين شونه گردن وسينه هاشو نوازش كرد به سارا گفت چه پستون برجسته اي داري سارا گفت آخه الان تحريك شده تو هم كه اين لباسو بپوشي همينطور ميشه بعد لباس افتاد پايين پاي سارا پری دوباره دست به باسن سارا زد وگفت به به چي ساختي؟منم كيرم مست مست شده بود داشتم ميماليدمش سارا گفت بپوش ببينم. پری پوشيد سارا بهش گفت ديدي تو كه از من بهتر شدي ببين سينه هات چه افتاده بيرون جاي شوهرت خالي پری گفت واقعا چقدر هوس كردم بهش بدم اگه الان اينجابود چه حالي ميداد سارا گفت مگه چي ميشد پری گفت اگه الان شوهرت با تو تنها بود چي ميشد سارا گفت فعلا كه تو هستي نميشه زنداداشه گفت ميشه اما كيفش كم ميشه اگه بخاي خيلي كيف كني من راهشو بلدم ميخاي بهت ياد بدم سارا گفت آره ميخام بگو زنداداشه گفت ناراحت نميشي سارا گفت نه گفت قول ميدي سارا گفت اره زنداداشه گفت بذار من آمادت كنم اون موقع سكس كن سارا پرسيد چطور پری گفت باهات حرف ميسارا ماسازت ميدم تحريكت مي كنم اون موقع بهتر حال ميدي چطوره سارا گفت تاحالا امتحان نكردم به نظرت اين طوري بهتره پری گفت الان كه من وتو اينجاييم بيا امتحان كنيم سارا گفت باشه از كجا شروع كنيم پری گفت بيا لباسمودربيار سارا رفت سراغش زيپو كشيد پايين زنداداشه گفت لباسمو كه در مياري بدنمو بمال سارا مشغول شد اما پری گفت بپوش تا در آوردنو نشونت بدم سارا لباسو پوشيدگفت درش بيار ببينم پری رفت پشت سارا بهش چسبيدخودشو بهش ميمالوند دورگردنشو ميبوسيد وزيپو ميكشيد پايين زيپ كه رفت پايين با دستاش از سرشونه هاي سارا لباسو ميكشيد پايين وقتي به سينه هاي سارا رسيد حسابي ماليدشون ولباس افتاد زير پاي سارا بعد ساراو خم كرد طوري كه كون سارا قمبل شده بو شورتشو گشيد پايين كمي باسن وكونشو ماليد گفت خوبه سارا گفت خيلي حال ميده دارم مست ميشم بازم بلدي پری گفت آره ميخاي سارا گفت خيلي ميخام پری دست سارا گرفت برد رو تخت درازش كرد سينه هاشو ميمكيد با دستش كسشو ميماليد وميگفت خوبه سارا گفت محشره پری گفت ازاينم بيشتر ميخاي سارا گفت اره بلدي پری گفت الان يادت ميدم بعد شروع كرد به ليسيدن كوس سارا صداي نفسهاي سارا شنيده ميشد خيلي مست شده بود پری گفت حالا چي ميخاي سارا گفت كير ميخام ميخام كير كلفت بره تو كونم پری گفت اگه الان شوهرت بياد چي؟ سارا گفت كوس خواهرش بياد اونم كيف كنه من كم كم آماده ميشدم كه برم سارا گفت بزار بياد با هردومون حال كنه من ميخامت حالا نوبت منه بيا ميخام كوستو بخورم پری گفت بخور كه منم مست مستم ديگه سارا خم شده بود كونش هوا بود كس زنداداشه رو ميخورد پری به سارا گفت برو دستشويي ميخام يه چيز جديد انجام بدم سارا رفت دستشويي پری گفت برو ازلاي درنگاه كن يه ربع ديگه بيا من سريع رفتم سارا ازدستشويي برگشت گفت ميخاي چيكار كني زن داداش گفت بيا يادت بدم انداختش رو تخت كونشو ليسيد وبا انگشتش باهاش بازي ميكرد سارا پرسيد ميخاي چيكاركني زنداداش گفت ميخام بكنم تو كونت دوست داري سارا گفت از خدامه با چي ميكني زنداداش گفت با انگشت سارا گفت يه چيز كلفتتر نداري زن داداش گفت سوسيس خوبه سارا گفت عاليه زود باش بيار زن داداش يه سوسيس آورد اول كرد تو كس سارا بعد كرد تو كونش همنطور كه باسوسيس ساراو ميگاييد گفت تو هم منو ميكني سارا گفت آره بيا بكنمت پری جاشو با سارا عوض كرد سارا سوسيسو كرد توكس پری وهي ضربه ميزد پری ميگفت مياي دو نفري به شوهرت بديم حالش خيلي بيشتره سارا گفت آره همين موقع من اومدم تو سارا تا منو ديد فورا دستمو گرفت انداخت رو تخت گفت ببين چه جور زن داداشمو ميكنم پری گفت ارسلان تو نمياي منم از خدا خواسته لباسا رو در آوردم و مشغول شدم هميت طور كه سارا داشت پری رو ميكرد منم از پشت چسبيدم به سارا كيرم داشت ميتركيد سارا گفت بزار تو كونم ميخام كون بدم كونمو بكن اول تف بزن بعد بكن منم كيرمو خيس كردم گذاشتم در كونش هونقدر كونشو بهم ماليد كه همش رفت تو به سارا گفتم چطور همه كيرم رفت تو كونت گفت اخه زن داداشم كونمو گشاد كرده بود گفتم يعني تو كون گشادي گفت اره گفتم كوست چي گفت صبر كن بعد به پری گفت بذار ارسلان بكنه تو كوسم منم سريع كيرمو گذاشتم تو كوسش وشروع كردم به گاييدن سارا گفت زن داداش چرا بيكاري بكن تو كونم اونم سوسيسو برداشت شروع كرد نميدونيد چه حالي ميداد ميديدم سوسيس ميره تو كون سارا كير ميره تو كوسش درحالي كه داشتيم حال ميكرديم سارا گفت جون دلم ميخاست الان يه نفر ديگه هم بود ميذاشت تو دهنم گفتم مگه تو جنده اي گفت اره من جنده هم مگه نه زن داداش اونم گفت اره جنده اي بعد سارا گفت حالا بايد دو نغري زن داداشمو بكنيم كه اينقدر به من حال داد بلند شد پری رو انداخت رو تخت كوسشم ليسيد كير منو تف مالي كرد گذاشت رو كوس پری خودشم رفت رو دهانش نشست گفت كوسمو بخور درحاليكه كوس سارا خورده ميشد كوس زنداداشه گاييده ميشد سارا گفت زن داداش بهتر از اينم بلدي پری گفت آره بلدم ميخاي؟ من وسارا گفتيم آره گفت باشه وقتي از سفر برگشتيم ترتيبشو ميدم.
     

#370 | Posted: 4 May 2011 13:41
سکس من با عمه جونم

سلام من اسمم وحید هست میخواستم یک خاطره کاملا واقعی براتون تعریف کنم.
من 22 سالمه و دانشجو هستم و یک عمه خیلی خوشگل و ناز به نام لاله دارم اون واقعا خوشگل و سکسی هست.هر موقع که میومدن خونمون من اون رو نگاه میکردم و با خودم ور میرفتم عمه من 28 سالشه و تا الان بچه دار نشده به خاطره شوهر چون اون مشکل نازایی داره خلاصه داستان از اونجا شروع شد که من یک روز از دانشگاه امدم و مادرم به من گفت زود برو یک دوش بگیر میخوام با عمه بریم شمال گفتم برای چی گفت بابا میخواد یک ویلا بخره عمه هم میاد گفتم بدون شوهرش گفت اره مثل خر خوشحال شدم گفتم اقا وحید دیگه وقتشه رفتم حموم یک دوش تپل گرفتم امدم بیرون دیدم عمه لاله هم امده روی مبل نشسته با یک تاپ صورتی و شلوارک رفتم جلو سلام کردم اونم سلام کرد گفت بیا جلو ببینم رفتم جلو یک بوس ابدار از لپم کرد منم کلی حال کردمو بغلش کردم یک گرمای خاصی داشت کلی حال کردم بعد بابا امد گفت اماده اید بریم که عمه گفت صبرکن مانتو بپوشم بریم مانتوی عمه تو اتاق من بود امد بر داشت و پوشید یک مانتوی سفید و کاملا تنگ.

هیکل عمه خیلی توپ بود سینه های سفت با سایز 75 یک ذره شکم نداشت و یک کون ناز با رون های کاملا گوشتی مانتو رو پوشید رفتیم تو ماشین من سریع نشستم عقب عمه هم نشست عقب و مامان بابا هم جلو خلاصه راه افتادیم تو راه من خودمو زدم به خواب عمه دید من تو این حالتم گفت بیا بخواب رو پام سرمو گذاشتم روی اون رون های گوشتی واااااااااااای عجب حالی داشت داشتم میموردم دیدم اونم خوابش رفته دستمو اروم گذاشتم لای پاهاش گرمای خاصی داشت اروم دستمو بردم نزدیک کسش دیدیم هیچ حرکتی نکرد جراتم پیشتر شد دستم یک لحظه زدم به کسش دیدمیک تکون خورد و بیدار شد دید دست من لای پاهاش هست دستمو گرفت و از لای پاهاش در اورد. ریده بودم بخودم بعد صدا کرد گفت بلند شو بلند شدم گفتم ببخشید پاتون درد گرفت گفت نه داشتی یکم شیطونی میکردی گفتم بلند شو صورتم قرمز شده بود گفت نترس به کسی نمیگم خلاصه رسیدم رفتیم ویلا تحویل گرفتیم.

شب گرفتیم خوابیدم همش تو فکر اون صحنه بودم تا اینکه صبح شد مامان بیدارم کرد گفت ما داریم لبه دریا میای گفتم نه گرفتم خوابیدم بلند شدم برم یک چیزی بخورم دیدم عمه روی کاناپه دراز کشیده با یک دامن کوتاه تا رو زانوهاش با یک تاپ دوبنده سبز داشتم میترکیدم کیرم به صورت وحشتناک بلند شده بود نمیتونستم چیکار کنم دیده عمه لاله بلند شد منو دید گفت بیدار شدی گفتم اره گفت وحید عمه کمرم گرفته میای یکم بمالی منم از خدا خواسته گفتم چشم روی شکمش خوابید منم شروع کرد کمر عمه رو بمالم کمکم دستمو بردم زیر تاپش دیدم چیزی نمیگه کیرم بد جوری بلند شده بود دستمو بردم بالا تر گفتم عمه یکم تاپتو بده بالاتر تا راحت تر بمالم این کارو کرد از گوشه سینه های خوشگلش زده بود بیرون داشتم میموردم نمیتونستم چیکار کنم تا اینکه یک لحظه امد دستشو جابجا کنه دستش خورد به کیرم ناخداگاه گفتم ای عمه گفت ببخشید خوب مقصر خودت هستی اینقدر بی جنبه هستی منم گفتم خوب دست خودم نیست.عمه گفت درش بیار بیچاره خفه شد تو اون شلوار نمیدونستم چیکار کنم عمه گفت نترس نگاه نمیکنم یکدفعه برگشت کیرمو گرفت گفت در بیاردیگه خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم باورم نمیشد کیرمو از تو شورتم در اورد شرو ع کرد به ساک زدن عجب میخورد خدایی خیلی وارد بود کیرمو از تو دهنش در اورد شورع کردم ازش لب گرفتن عجب لبای داشت بعد از یکم لب خوردن رفتم سراغ سینه هاش عجب سینه های هرچقدر میخوردم سیر نمیشدم عمه هم شورع کرده بود به اه ناله کردن رفتم پایین تر دامنشو در اوردم دیدم یک شورت ابی پوشید انقدر کسش خیس شده بود که پیدا بود از روی شورت یکم خوردم یک بوی خاصی داشت صدای عمه کامل فضای خونه رو گرفته بود هی میگفت بخور عزیزم جووووووووون بخور لعنتی اه اه اه اه شورتشو در اوردم عجب کس داشت لبهای کسشو شورع کردم خوردن عمه داشت دیونه میشد گفت بکن تخمه سک بکن منم حالم حسابی خراب بود کیرم گذاشتم دمه کسش با یک فشار کردم تو وااای چقدر تنگ بود کیرم داشت میسوخت عمه با دستاش پشت کمرو گرفته بود هی میگفت بکن بکن اه اه اه اه وااااااااااای قربون کیرت بشم منم با این حرفها بیشتر تحریک میشدم عمه رو برگردوندم میخواستم بکن تو کونش گفت نه بهش گفت حالمونو نگیر دیگه میخوام حال کنیم گفت باشه فقط یواش باشه من گفتم باشه اما تو دلم گفتم ننت گایدس اروم اروم کردم تو کونش سرش که رفت عمه شروع کرد به جیغ زدن واقعا داشت جر میخورد یواش یواش همشو کردم تو کونش عمه داشت کریه میکرد میگفت جون وحید دربیار منم داشتم حال میکردم کم کم داشت ابم میومد با دو سه تاتلمبه تمام ابمو خالی کردم تو کونش دیگه نا نداشتم افتادم رو کاناپه عمه امد گفت نانمرد من ارضا نشدم گفتم به من چه گفت به تو چه نشست روی کیرم کرد تو کسش شروع کرد به بالا پایین کردن با دستام سینه هاشو گرفته بودم تا اینکه بعد از چند دقیقه دیدم به لرزش افتاد و ول شد روم فهمیدم ارضا شده در گوشم گفت دوست دارم عزیزم پاشد رفت حموم منم کلی حال کردم بعد از اون قضیه اتفاقات جدید افتاد که دوست داشتید تعریف میکنم حتما نظر بدید ممنون .
     
صفحه  صفحه 37 از 67:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  66  67  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.