| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 37 از 66:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  65  66  پسین »  
#361 | Posted: 3 May 2011 08:09
داروخانه
با دوستان و همكاران رفته بوديم استخر ارمغان خيلي هوا سرد بود و موقع برگشتن اصلا حس اينكه همونجا موهامو خشك كنم نبود چند تا از دوستانو رسوندم خونه هاشون وقتي درو باز ميكردن پياده بشن هواي سرد به داخل ماشين هجوم مياورد و لرز سراپاي منو ميگرفت تا رسيدم خونه سرد درد و بعدش عطسه هاي ممتد شروع شد از چشم و بيني و همه جام آب ميريخت تا رفتم تو خونه افتادم و به سختي لرز تمام تنمو گرفت بعد از مدتي ديدم بهتر شدم زنگ زدم يكي از دوستان كه بياد و بريم درمونگاه اونم تا اومد كلي لفتش داد خلاصه رفتيم يه درمونگاه و يه دكتر سبيل كلفت ما رو معاينه كرد و گفت سرماخوردگي !! و بعد كلي قرص و كپسول آمپول رفتيم داروخانه نقطه چين و دوستم رفت كه داروهارو بگيره خيلي طولاني شد و حوصله ام سر رفت و تو داروخونه رو نگاه كردم ديدم دوستم با خانمي كه مسئول فروش لوازم آرايشي هست مشغول صحبت و خنده است دستمو گذاشتم رو بوق و برگشت نگاه كرد و اشاره كرد كه الان ميام و باز مشغول صحبت شد اومدم از ماشين بيرون و رفتم تو پشت سر دوستم واستادم و محكم زدم رو شونه اش برگشت و گفت اه اه معذرت اصلا از تو يادم رفته بود با ديدن خانم فروشنده اصلا بيماريم يادم رفت يه فرشته خوشگل با لباسي سفيد . لباسش كاملا از سر تا پا سفيد بود چشمان سبز تيره مايل به خاكستري با سينه هائي برجسته . دهن غنچه و لبها قلوه اي رژ نارنجي رنگي زده بود كه به لباسش ميومد به دوستم حق دادم كه از اين جواهر دل نكنه كنار دوستم واستادم و گفتم ببخشيد خانم تزريقاتي هم اين دور بر ها هست ؟
خانمه خيلي مودب گفت بعله همين كنار در ورودي داروخونه زير مطب دكتر نقطه چين تزريقاتي هستش با دسوتم اومديم بيرون و يه راست رفتم سمت ماشين از پشت سر داد زد هي كيوان مگه نميخواي آمپولهاتو بزني ؟ گفتم نه فكر بهتري دارم و نشستيم تو ماشين گفتم بر يه رستوران كمي غذا بخورم . گفت حالت خوبه گفتم آره عالي رفتيم و كمي سوپ خوردم و دوستم هم تا خرخره غذاي مفت به حساب من خورد گفتم دوباره برگرد به همون داروخونه گفت خل شدي گفتم برو باقيش با من ! دوباره برگشتيم و ايندفعه من تنها رفتم تو هنوز بودش و پشت ويترين واستاده بود رفتم جلو و گفتم ببخشيد تزريقاتي ديگه اي اينجا نيست گفت مگه همين بغل نزدين گفتم نه كاري داشتيم رفتيم و برگشتيم انگار رفتن گفت خوب بريد جاي ديگه گفتم خيلي حالم خرابه كسي رو نميشناسيد كه بياد خونه آمپول بزنه ! يكي نگاهي بدي كرد و گفت براي يه آمپول ! اصلا ارزش نداره من خودم ميتونم بزنم كم مونده بود همونجا بكشم پائين و بگم بيا بزن اما خودمو گرفتم و گفتم پس زحمت ميكشيد گفت : من نه من فقط خانمها رو آمپول ميزنم گفتم اووووه حالا يعني برم تغيير جنسيت بدم اينكه ديگه اصلا ارزشش رو نداره زد زير خنده و گفت نه بابا كلي تزريقاني هستن كه الان بازن ميتونيد بريد اونجاها گفتم حالا نميشه شما بزنيد كمي جدي شد و گفت نه آقا گفتم كه نميشه بعدش هم من اصلا جاي اينكارو ندارم گفتم پس منهم اصلا آمپول هامو نميزنم گفت خوب نزنيد هر جور دوست داريد و رفت سراغ يه مشتري كه تازه اومده بود منم با حال گرفته اومدم سراغ دوستم كه تو ماشين چرت ميزد وقتي نشستم پرسيد چي شد مخشو زدي خلاص حالا عروسي كي هست ؟ گفتم برو بابا اين كي بود ديگه فهميد كه تيرم به سنگ خورده رفتيم سر راه يه درمونگاهي و يه آمپول پني سيلين دردناك زدم و رفتم خونه خوابيدم عصر روز بعد رفتم همون داروخونه تا خانمه منو ديد ابرو در هم كشيد و گفت امرتون گفتم يه نوار بهداشتي ! اونم نامردي نكرد و گفت به همين زودي رفتي تغيير جنسيت دادي و باخنده تمسخر آميزي رفت و يه بسته آورد باز همونجور واستادم گفت آمپولهاتون رو زديد گفتم نه گفت جدا گفتم آره اگه شما ميزدي ديشب همشو ميدام بهت برام بزني ولي همه رو ريختم دور گفت البته بهت ميخوره ديوونه باشي گفتم آره ديدمت ديونه شدم و برگشتم و رفتم فرداش باز رفتم تا واستادم گفت تموم شد يه بسته ديگه گفتم نه اومدم باز آمپول بخرم شايد برام بزني خنديد و گفت پس همه آمپولهارو بخر چون واست نميزنم گفتم خوب پس يه بسته كاندوم بده تا برم يك كمي بد بد نگاه كرد و گفت خيره . بعدش گفت از كدومش ميخواي گفتم هر كدوم شما پيشنهاد بدين يدفعه صورتش سرخ شد و سرشو انداخت پائين و اهسته گفت خيلي پرروئي گفتم چرا مگه به هيچكس كاندوم نميفروشيد گفت چرا و آهسته يه بسته گذاشت رو پيشخون برداشتم و رفتم عصر روز بعد دوباره رفتم اونجا تا منو ديد زد زير خنده گفتم چيه قيافه ام خنده داره گفت نه اخلاقت از من چي ميخواي ؟ گفتم هيچي فقط ميخوام يه شام با هم باشيم و حسابي نگات كنم همين با تعجب گفت فقط همين گفتم آره گفت مطمني گفتم آره فقط ميخوام نگات كنم گفت بهم زنگ بزن ولي ديگه اينجا نيا برام بد ميشه شماره داروخونه رو داد و اسمشم گفت پري البته پريناز ولي بهش ميگن پري فارغ و سبكبال از داروخونه زدم بيرون ساعت 8 شب بهش زنگ زدم گفت چه زود من هنوز فكرامو نكردم گفتم خوب اشكال نداره فردا ميام خريد ازت ميپرسم آهسته گفت خيلي بانمكي اينقد مزه نريز نميشه امشب بيام تا برم خونه و حاضر بشم خيلي طول ميكشه گفتم خودم ميام ميبرمت و واميستم تا حاضر بشي بعد از يه مكث طولاني گفت قولت كه يادت هست گفت خيالت راحت باشه ساعت 8:30 بيا اولين كوچه بعد از داروخونه يا ماشين قهوه اي هست كه من توشم گفت آخه و باز مكثي طولاني ..... باشه
ساعت 8:15 سر قرار بودم چند دقيقه اي نگذشته بود كه در ماشين باز شد و نشست تو و بلافاصله با داد و بيداد گفت : اصلا معلومه تو كي هستي چي از من ميخواي چرا آبرومو ميبري من اهلش نيستم من........ دنده رو چاق كردم و ديدم پري يه سيگار روشن كرد و خيلي عصبي مشغول شد گفتم ميدوني چيه تا حالا شده كسي چشمتو بگيره گفت يعني چي ؟ گفتم يعني اينكه با ديدن طرف از دل و جون بخواي مال تو باشه گفت از اين حرفها خوشم نمياد منظورت رو بگو گفتم چشمم تو رو گرفته از اون گرفتن هائيكه هر كاري براش ميكنم بلند گفت : يه احمق ديگه بهم برخورد و تو دلم گفتم احمق رو خواهي ديد وقتي بالش رو گاز بگيري كمي بعد ديد كه ناراحت شدم گفت ببخشيد به شما اصلا نمياد مزاحم يه خانم بشيد زدم كنار و گفتم ببين اگه انقدر ناراحتي بفرما برو درو باز كرد و پياده شد كمي ترديد و گفت از من چي ميخواي دلم نمياد ولت كنم برم گفتم مهم نيست برو دوباره نشست بزور خودمو عصبي و ناراحت نشون ميدادم گفت خوب برو يه شامه ديگه بعدش كه منو ميرسوني گفتم هر جور ميلته نشست و راه افتاديم گفتم كجا دوست داري بريم گفت بريم كندز پيتزاش سبكه اما براي لجبازي رفتم تمشك محيطش خيلي رمانتيك تره تا نشستيم زل زد تو چشم و بلند گفت : ديوووووووووونه چند نفري طرف ما نگاه كردن باز روشونو برگردوندند گفتم چي ميگي ؟ يك كمم يواش تر . گفت آدمي مثل تو ديونه نديدم من خيلي ها پيله ام شدن اما با چارتا كلفت كه بارشون كردم رفتن پي كارشون اما تو واقعا ديونه اي گفتم من چيزي رو كه بخوام بدست ميارم اگه اينطور نبود الان دور حرم بايد گدائي ميكردم تو رو هم ميخوام همين گفت واقعا گفتم آره گفت خوبه پس ميخواي بياي خواستگاريم گفتم البته ولي فكر نكنم زنم به اين راحتي اجازه بده گفت مگه زن داري گفتم چند تائي ولي يكيشون خيلي سر تقه بقيه خوبن چشماس سيز سيرش آدمو مدهوش ميكرد نميشد خيلي بهشون نگاه كرد اما نميشد هم ازشون دل كند صورت سفيد بدون نقص لباي باريك و خوش تركيبش آدمو ميكشوند سمت خودش اگه تنها بوديم حتما لباشو با دندونهام ميكندم غذا رو آوردن و با سرعت مشغول شد گفتم چيه دنبالتن ؟ گفت نه اگه دير برم بده گفتم چي مگه بچه اي ؟ گفت نه بيوه ام و تكه بزرگي از پتزاشو بلعيد با گفتن اين حرف مارش شدم بيوه !! گفتم راست ميگي گفت آره جا زدي تازه يه دختر كوچولو هم دارم گفتم حتما كس ميگه هنوز نصف غذامو نخورده بودم كه با منهم شريك شد و با سرعت كلك همش كنده شد نشست تو ماشينو و گفت خوب شامتو با من خوردي حالا منو ببر دم خونمون بعدشم به سلامت از شامت هم ممنونم و بلافاصله يه روژ و آينه از كبفش درآورد و مشغول بازسازي صورتش شد با شرعت به آدرسي كه گفته بود رفتم و خيلي خونسرد در حاليكه كيرم كه با شنيدن بيوه و تصور يه كس ترو تازه و اوپن تمام قد زير شلوار خودنمائي ميكرد دم خونش واستادم خيلي خونسر پياده شد و گفت خداحافظ ولي دستش رو در ماشين بود كمي خم شدم و گفتم لطفا دستتو بردار تا برم خم شد و از شيشه ماشين كه باز بود نگاه كرد و گفت ميري گفتم آره معرفت كه نداري مارو خونت دعوت كني خوب ميرم گفت آره كه بياي خونم و به آرزوت برسي و بري . ( نميدونم چرا همه دخترائي كه ميخوام بكنموشون از آرزوي دلم خبر دارن نامردا ). پوزخندي زدم و گفتم شما خانمها تصوراتتون خيلي منظور داره تو همين حين در باز شد و يه دختر كوچولو و خيلي ناز اومد بيرون و گفت مامان مامان چقد دير كردي محو حرف زدن دختر بچه شدم كپي كوچك شده خود پري بود مثل يه عروسك خيلي خوشگل و ناز چشاش برق ميزد يه عروسك بزرگ پشمالو پشت شيشه عقب بود برداشتم و رفتم سمتش پري بلند شد و گفت ترانه سلام كردي نشستم جلوش و گفتم سلام خانم خوشگله چقد تو ماهي عروسك رو گرفت و گفت مال منه گفتم اره عزيزم برا تو گرفتمش يه نگاهي به پري كرد و لبخند اون عروسك پشمالو رو مال ترانه كرد اومد جلو و يه ماچ گنده از لپم كرد بچه ماه و شيريني بود پري ريموت رو گرفت و درهارو قفل كرد و گفت بريم تو گفتم نه نميدونم چرا بغض گلومو گرفته بود اگه كمترين حرفي ميزدم اشكهام ميريخت با سرعت سوار ماشين شدم و كندم سمت خونه تو راه بي اختيار اشكهام از چشمام سر خورد و از يقه لباسم ميرفت پائين كوششي براي جلوگيريش نميكردم بهش احتياج داشتم و يادم نميومد آخرين بار كي گريه كرده بودم موبايلم زنگ زد صداي بچه گانه اي گفت سلام . عروسكتو گرفتم ناراحت شدي خنديدمو و گفتم نه عزيزم اونو براي خوده خودت خريده بودم اصلا مال من نبوده و بلند خنديدم بلند گفت مامان مامان داره ميخنده گوشي رفت دست پري . سلام معلومه اين خل بازيها چيه چي شد چرا قاطي كردي اين بچه كلي ترسيد خا به سر گفتم معذرت گفت چرا نيومدي تو من داشتم بهت اعتماد ميكردم گفتم نه تو خنه نميام اما دوست دارم فعلا فقط بريم بيرون گفت خوب پس پاشو بيا خبرت با اين بچه برو يك كم بگردونش شايد ديووونگيت رفع بشه . گردش با اون كوچولوي خوشگل رويائي بود هنوز اينو تجربه نكرده بودم با سرعت برگشتم بطرف خونه پري هر دو جلوي در حاضر بودن گفتم تو كجا ؟! گفت آره بچه نازنينو برداري ببري كور خوندي خنديدم و با چشماي سرخ نشستم پشت فرمون ترانه گفت ميشه منو بغلت بشوني تو بغلت گفتم آره و نشوندمش تو بغلم دستاي تپل و ظريفشو گذاشته بود روي رل ماشين و هماهنگ با موزيكي كه پخش ميشد براي خودش شعر ميخوند گفت كجا بريم عزيزم گفت من خيلي لواشك دوست دارم گفتم پس بريم طرقبه پري گفت نه ديووونه كلي راهه اما من با آخرين سرعت رفتم سمت بلوار وكيل آباد و از لابه لاي ماشينها راه خودمو باز ميكردم و به سرعت ميرفتم ترانه برام دست ميزد و شادي كودكانه اش منو بيشتر تهييج ميكرد وقتي افتاديم تو جاده طرقبه پري داشت چرت ميزد ترانه گفت يواش داد بزنيم كه مامان بيدار نشه ؟ از استدلال كودكانه اش خنده ام گرفت پري تو چرتش هي ميگفت ملودي ساكت باش ملودي اذيت نكن آخرش گفتم ترانه به اين قشنگي چرا بهش ميگي ملودي غرب زده خود فروخته استكبار جهاني . با تعجب گفت اسم اصليش ملوديه ما به فارسي اسم ترانه رو براش انتخاب كرديم كمي از حال و هواي شادي بچه گانه در اومدم پري گفت ما مهاجرين يوگسلاوي هستيم كه پدر بزرگم در زمان قديم مجبور به مهاجرت شده و ايرانو انتخاب كرده ماها در ايران متولد شديم پدر اين بچه يكي از فاميلهاي اندك ما در ايران بود كه مهاجرت رو به خانواده اش ترجيح داد و مارو گذاشت و رفت اما من موندم اينجا ديگه وطنم شده ميبيني كه اسمم هم فارسيه . تازه به خودم لعنت فرستادم كه اين زيباي بور و سفيد مسلما نبايد از نژاد زيبا و اصيل ايراني باشه ولي انقدر مبهوت اون شده بودم كه به فكرم چنين چيزي خطور نكرده بود ميدان طرقبه كه فروشگاه هاي رويائي بچه ها در اونجا مجتمع ميشه كاملا روشن بود ايستاديم و ترانه دويد جلو يكي از مغازه ها و يه لواشك گنده رو كه شكل سيب بود رو برداشت و بمن نشون داد گفتم هر چي دوست داري بردار پري يه دونه قره قروت سفيد برداشت و رفتيم تو فروشگاه صنايع دسني يه دست لباس سنتي براي ترانه خريدم و كلي چرخ زديم تا همه خسته شديم ملودي هم گفتم برگرديم ديگه خوابم مياد پري كل قره قروت رو خورده بود وقتي تو ماشين نشست بلافاصله چشماش رفت رو هم خيلي رنگ پريده شده بود گفتم حالت خوبه به سختي گفت آره ميدوني اون ترش بوده انگار فشارم اومد پائين اما خوبم وقتي رسيدم دم خونشون ملودي عميقا خواب بود و پري اصلا نميتونست راه بره كليد رو بمن داد و خودش باز چشماشو بست و رو صندلي خوابش برد درو باز كردم و ملودي رو بغل كردم و رفتم تو خونه يه اتاق خواب كوچيك و يه هال خونه محقر اما تميزي بود ملودي رو رو تختش خوابوندم و برگشتم پري نميتونست راه بره زير بغلشو گرفتم و بردمش تو رو تخت ولو شد و كمي نگرانش شدم نميشد همونجوري ولش كنم و برم ترانه هنوز لباسهاش تنش بود به پري گفتم چيزي نميخواي . خوابه خواب بود رفتم تو آشپزخونه و براش كمي آبجوش و نبات آوردم و به سختي بيدارش كردم و بخوردش دادم چند لحظه بعد بلند شد و خودشو جمع و جور كرد وقتي داشت ميخورد دستم زير سرش بود تا بالاتر باشه در اون حالت به خودم اجازه شهوت نميدادم مثل آهوئي بود در چنگال يه ببر كه ميتونست هر كاري باهاش بكنه اما اين ببره ايندفعه داشت آدم تر ميشد وقتي حالش خوب شد بي توجه بمن لباسشو عوض كرد يه تيكه از ماه بود كه كنده شده بود و افتاده بود رو زمين . ديدن وراي لباس خوابش كافي بود كه منو كاملا ضايع كنه بلند شدم و گفتم من ميرم كاري نداري ؟ گفت نميموني گفتم نه خنديد و گفت بخاطر قولت ؟ گفتم ميدوني كه قولهاي اونجوري فقط براي شكستن ادا ميشه اما امشب حالي ديگر دارم دست انداخت دور گردنم و لباي نارنجيشو گذاشت رو لبام و مكثي كرد تماس سينه هاش با سينه ام داشت چيكو رو از پا در مياورد حتي كمي كله چيكو با اون مماس شد اما به روي خودش نياورد به نجوا گفت ممنون ازت كه امشب بچه مو خوشحال كردي بازم مياي پيشش گفتم حاضرم كارمو ول كنم و همش با اين عروسك شيطون باشم گفت محبت داري ولي معمولا مامانم پيشش هست به سختي دل كندم و در حالي كه خودم رو سبكبال حس ميكردم بطرف خونه رفتم .
صبح كه بيدار شدم اول فكر كردم كه ديشب خواب ديدم چند دقيقه با چشماي باز رو تخت دراز كشيده بود تا مزه زژ پري بيادم آورد كه ديشب رويا نبوده برام خيلي سخت بود كه برم شركت و كار روزمره و خسته كننده رو شروع كنم اما علاجي نبود انروز به هر بدبختي بود شب شد شب رفتم دنبال پري تا از داروخونه اومد بيرون منو ديد يه جيغ كوتاهي كشيد و گفت : ديوونه اينجا چيكار ميكني بي هيچ حرفي نشستم تو ماشين و درو براش باز كردم نشست كنارم و گفت : تو كارو زندگي نداري افتادي دنبال من گفتم چرا كارم همينه ديگه دستشو گذاشت رو دستم و گفت : بازم مياي پيش ترانه گفتم آره گفت آما بهت عادت ميكنه . گفتم بهتر بذار عادت كنه رسيديم و رفتيم تو ترانه از جلوي در هال دويد و پريد تو بغلم و يه ماچ گنده بهم داد گفتم امشب كجا بريم . گفت بريم گردش پري يه نگاهي بهم كرد و گفت ببين زياد بهت عادت نكنه گفتم دلت مياد اين بچه رو اذيت كني حالا كه يه باباي خوب پيدا كرده و نگاه معني داري بهش كردم گفت قولت يادت باشه گفتم هست بخصوص وقتي ميخام بذارم زير پام و با ترانه پريديم توماشين پري با عجله دويد و گفت ببين واستا منم بيام و بعد برگشت يك كم طولاني شد ترانه رو گذاشتم تو ماشين و يواشكي رفتم تو ديدم داره آرايش ميكنه اما فقط يه شلوار جين پاشه با يه كرست سفيد بلندش مثل برف سفيد بود آهسته رفتم پشت سرش اما منو تو آينه ديد توقع داشتم عصباني بشه اما خيلي ريلكس مشغول كارش شد و زياد براش مهم نبود كه بدن سفيدشو ببينم دستمو گذاشتم رو پشتش سرد بود كمي هم خيس انگار عرق داشت برگشت و گفت نمي خواي كه كاري بكني و در حاليكه يه ابروشو تا جائيكه جا داشت برده بود بالا خيره بمن نگاه كرد دستمو برداشتمو و گفتم نه ابدا اما وقتي اينجوري جلوي من واستادي از من چه توقعي داري در حاليكه بطرف آينه برگشت گفت نديد بديد ! كيرم داشت شلوارو پاره ميكرد تا اين صحنه رويادي رو از دست نده از پشت بهش چسبيدم عين خيالش نبود فقط گفت هولم نده مداد ميره تو چشم دستمو از روي كرست گذاشتم رو سينه هاش كمي مالوندم يدفعه برگشت و گفت كيوان !!!! تعجب كرده بود گفت تو كه منو واسه اين كارا نميخواي ؟!!! در حاليكه لبخند شيطانيمو مخفي ميكردم عقب كشيدم و گفتم لازم نيست بترسي من دوستت دارم اما نه فقط براي سكس يك كم نگام كرد و برگشت و كرستشو درآورد سينه هاش كمي آويزون بود ولي مثل بلور مثل مرمر سفيد هاله صورتي رنگ روشني دور نوك سينه اشو به سختي پوشونده بود نوك سينه هاش رفته بود تو و اصلا انگار نه انگار كه كمي براش مالونده بودم كم مونده بود چيكو رو در بيارم و بهش حمله ور بشم اما خيلي آسوده كرست ديگري برداشت كه نازك و نخي بود و پوشيد و بعد يه تي شرت گشاد و مانتو رو هم پوشيد اما دگمه هاشو نبست يه نگاهي كرد و گفت بريم در حاليكه نفسم بند اومده بود به سختي گفتم بريم يك كم دقيق شد و گفت خوبي ؟!!! گفتم كمي افتاد جلو اما اصلا قادر به كنترل خودم نبودم اين بود رفتم دستشوئي و به ياد صحنه اي كه ديده بودم يه حال اساسي به چيكو دادم خيلي آروم شدم و برگشتم تو ماشين ديدم پري نشسته پشت رل و گفت سوئيچ در حاليكه پوزخندي رو لبام نقش بسته بود سوئيچو بهش دادم كمي بعد ماشين با تيك آف شديدي از جا كنده شد و پري در حاليكه لبخند رو لباش بود گفت منو مسخره ميكني امشب ماشينو بايد ببري اوراق كني و در ترافيك شهر غرق شديم .
اون شب خيلي گشتيم و پري برام يه پيرهن خريد بعدش رفتيم يه رستوران و حسابي خورديم و برگشتيم خونه باز چيكو اون صحنه كذا يادش اومد و بلند شده بود من پشت فرمون بودم و ترانه عقب خواب بود دست لطيف پري رو چيكو خزيد و كمي مالوندش بعد گفت : بي جنبه بازي در نيار چرا اين هي بلند ميشه . گفتم پري اون صحنه اي كه من ديدم سنگ رو آب ميكرد اينكه يه تيكه گوشته خنديد و گفت اما من ميلي به سكس ندارم و همونطور با دست اونو ميمالوند كمي بعد دستشو از بالاي شلوار برد تو و سر كيرمو گرفت انگار وارد بهشت شده بودم باور نميشد كه دست پري داره كله چيكو رو قلقلك ميده پري گفت انگار خيلي موندي و راحت زيپو كشيد پائين و كيرمو كامل درآورد و شروع كرد مالوندن گفتم پري تو خوشت نمياد ؟ گفت الان اصلا شايد يه روزي بخوام ولي الان اصلا و كمي بعد دستشو با كرمي كه تو كيفش بود چرب كرد و دوباره سر كيرمو گرفت از بيخش تا نوكش رو با دستي كه محكم دورش حلقه شده بود ميكشيد و جون منم با اون در ميومد چند لحظه بعد فوران آبم همه جا رو كثيف كرد اما اون داشت به كارش ادامه ميداد تا اينكه دادم دراومد بعد خيلي راحت با دستمال دستشو پاك كرد و چيكو رو هم همونطور و گذاشتش تو لونه اش و درشو بست ! از حاشيه كوچه خلوت و تاريكي كه نميدونستم كي اونجا واستادم راه افتادم و رفتم سمت خونش بچه رو بردم تو اتاق ديدم منتظره گفتم چيه ميخواي برم گفت نه باش اما برو بيرون تا لباس عوض كنم گفتم تو كه برات مهم نبود خنديد و گفت بي جنبه اي و روشو كرد اونور و تي شرت رو درآورد بعد برگشت و گفت بهم دست نزني ها و كرستش رو درآورد و سينه هاش دلمو از جا كند چند لحظه بعدش شلوارش از روي باسن گرد و جمع و جورش پائين خزيد و با يه شورت چسب كه آمال منو در ميان گرفته بود خواست لباس خونه بپوشه ديگه نفهميدم چي شد رفتم سمتش اما اونكه منتظر بود با جيغ و خنده فرار كرد دنبالش كردم مثل يه دختر بچه شيطون و خواستني بود انگار داشت با من بازي ميكرد كمي بعد خسته شد و خودشو انداخت رو تخت تكون خوردن سينه هاش منو به اوج شهوت رسونده بود افتادم كنارش و محكم بغلش كردم دستمو رو سينه هاش لغزوندم و مالوندم چيزي نميگفت اما تا رفتم سمت شرتش بلند شد و با تحكم گفت نه بسه و به چشم بر هم زدني لباسشو پوشيد اصلا معني اين بازيهارو درك نميكردم خيلي راحت نشست كنارم و گفت اگه شهوتي شدي برات ميمالونم و ميخورم تا ارضا بشي اما دست به شرتم حق نداري بزني گفتم چرا منو تو كه چيزي برا قايم كردن نداريم گفت چرا منو هنوز يه تيكه دارم و باز كيرمو درآورد كه اندازه درخت شده بود و كمي مالوند و لباي نارنجيشو گذاشت رو سرش همين برام كافي بود و آبم اومد و ريخت رو لباش و صورتش كمي با زبون زير كيرمو ليس زد تا حسابي تخليه شدم و بعد با پشت دست آبها رو كه از صورتش آويزون بود پاك كرد و رفت سمت دستشوئي برام قابل درك نبود رمقي نبود كه بخوام اذيتش كنم تا خودمو مرتب كردم برگشت و گفت امشب ميخوابي ؟ گفتم كجا ؟ گفت همين جا پيش من بغل من ولي بدون سكس گفتم ديگه اصلا سكس نميخوام شرتت با هرچي توشه مال خودت و ولو شدم رو تخت نميدونم كي خوابم برد اما وقتي بيدار شدم بوي نون تازه دماغمو نوازش ميداد بلند شدم تازه يادم اومد خونه پري هستم بچه هنوز خواب بود ديدم سفره سنتي صبحونه ايراني كف اتاق پهنه با چاي تازه دم و پنير و ساير مخلفات نشستم با دو ليوان بزرگ شير اومد و لبخندي زد و گفت صبح بخير گفتم صبح بخير عزيزم و نشست كنارم و مشغول صبحانه شديم كمي بعد تو راه شركت بودم اما منگ و ديوونه . بهترين راهي كه بنظرم ميرسيد يكي از دوست دخترهاي قديميم بود كه ماما بود . بهش زنگ زدم :
سلام دكتر نقطه چين
سلام كيوان توئي چه عجب باز كيرت ياد هندستون كرد
مودب باش خانم مثلا تو دكتري ؟
دكتر كيلو چنده بابا . چه خبر باز كارت كجا گيره
قضيه پري رو كامل براش شرح دادم كمي فكر كرد و گفت ممكنه مشكلات مختلفي داشته باشه كه روش نميشه شايدم مشكل هورموني داره اما خوب بيارش ببينمش گفتم زكي بابا مگه بچه اس كه يكي بزنم تو سرش بيارمش اونجا گفت خوب چيكار كنم گفتم تو بيا يه شب بريم خونش فكري كرد و گفت خوب بعدش گفتم بعدش چي ؟ گفت بعدش ميريم آپارتمان من ديگه درسته ؟ منكه خيلي وقت بود اينو كه خيلي از كون دادن لذت ميبرد نكرده بودم گفتم آره گفت باشه .
چند شب بعد با فرشته يا همون ماماي دوست داشتني بي مقدمه رفتيم خونه پري پري با ديدن اون جا خورد اما تعارف كرد رفتيم تو تا نشستيم بي مقدمه گفتم پري جون فرشته يه جورائي با شما همكاره و البته چون ميخواست لوازم براي مطبش سفارش بد
     
rza مرد
#362 | Posted: 3 May 2011 13:01
ادامه ماجرای پرستارهای سرخس

زودتر رسيدم و منتظر شدم حدود نيم ساعت بعد يه کاميون بنز ده تن ترمز زد و رفتم جلو گفت آقاي سليمي؟
گفتم بله
گفت بفرمائيد سوار شيد .
از رکاب ماشين رفتم بالا راننده يه جوون حدود سي ساله بود خيلي مرتب و شيک تا نشستم گفت من خيلي از بارهاي شما رو بردم اما تا حالا شما رو زيارت نکرده بودم بعد از صحبتهاي معمول و گقتم خيلي شيک و مرتب ميري سرويس .
مرموزانه خنديد و گفت چه کنيم خوب ما هم دل داريم
گفتم البته اما چه ربطي داره
گفت من تا از سرخس رد بشم يه تيکه ماه روسي بلند ميکنم و با خودم ميبرم و دوباره برش ميگردونم سر جاش دو شبي با هم هستيم و عشق و حال سنگين .
گفتم اي واله بابا کس روسي هم ميکني
گفت البته روسه روس که نيستن معمولا ترکمن و ازبک هستن اما از دختراي ايروني که همش نازو غمزه ميان بعدش هم ميبيني يه تريلي ميتونه توش سرو ته کنه بهترن ديگه ادا و اصول ندارن ( توضيح : مسئوليت اين گفته ها بعهده همون آقاي راننده هست و من هيچ نقشي ندارم و چاکر همه دختراي ايروني هم هستم ) يه پولي ميگيرن و همه جوره بهت حال ميدن بعدشم نه ترس ابروريزي داري نه هيچي .
کمي که صحبت کرديم چشمام سنگين شد و تکون هاي کاميون هم مزيد علت شد و کم کم خوابم برد با ترمز راننده بيدار شدم و گفتم رسيديم؟
گفت نه يه چاي بزنيم و بعد اون گردنه رو که رد کنيم ديگه راهي نيست !
اومدم پائين يه کافه بود که رفتيم و چاي و کمي صبحانه خورديم و بعد دوباره راه افتاديم اول وقت رسيدم سرخس و سراغ نماينده شرکت مزبور رو گرفتم
گفتند آقاي احمد نماينده اون شرکته رفتمو تو سالن گمرک گيرش آوردم احمد يه مرد ميانسال کمي قد کوتاه با موهاي جوگندمي و سبيل کمال الملکي بود ريش تراشيده و تنها کسي بود که ادکلن زده بود رفتم جلو و خودمو معرفي کردم از لهجه اش معلوم بود که تهرانيه سريع کارم انجام شد و بلافاصله منو با ماشين خودش برد به منزلش وقتي رسيديم ديدم يه اتاقش دفتر کاره و يه منشي سبزه داره که معلوم بود بومي سرخسه و بقيه خونه مسکوني بود گفتم من کمي استراحت ميکنم و با يه وسيله ميرم مشهد اما گفت امکان نداره امشب با هميم و رفت دنبال کارش رفتمو کمي سر به سر منشيش گذاشتم دختر بامزه اي بود و کمي هم کونش ميخاريد اما نه حسش بود و هم اينکه تو يه محيط نا آشنا ميترسيدم کاري بکنم رفتم و کمي دراز کشيدم اما خوابم نيومد رفتم تو حياط و دست و صورتم رو شستم ديدم از خونه بغلي صداي خنده و شوخي مياد کمي مکث کردمو و ديدم همه صداها زنونه است و معلومه شوخي هاي بالاي 18 سال ميکنن رفتم داخل و از منشي احمد پرسيدم اين همسايه بغلي هاتون کين چقد ماشااله سرو صدا دارند!
خنديد و گفت اونها چند تا پرستار هستند که شهرستانين و اينجا هم طرح ميگذرونن هم بعضي شون کار ميکنند ناخودآگاه کيره راست شد و دختره هم ديد و اضافه کرد البته خيلي هم شيطنت ميکنن ديگه اوضاع ناجور شد و رفتم تو يه اتاق ديگه ميخواستم برم بند کنم به منشيه که ديدم رفت و من تنها موندم تو ذهنم سکس با چنديدن پرستار جوان و خوشگل رو به تصوير ميکشيدم صداي بهم خوردن در اومد ديدم احمد اومد تو.
کلي ميوه و خرت و پرت گرفته بود و با پاش در راهرو رو بست و داخل شد من يه شلوارک پام بود و يه تي شرت گشاد نشستيم به صحبت و ناهار کلي از اين شاخه به اون شاخه پريديم اما ديدم نميشه اين بود که سر صحبت رو باز کردم و گفتم احمد آقا اين همسايه بغلي هاتون کين ؟ بلافاصله خنده رو لباش نقش بست و گفت چيه ؟ صداشون به تو هم رسيد؟
گفتم آره بدجوري ! گفت بيا بيريم تا بگم کين . رو پشت بوم يه اتاق بود که نشستيم يه يخچال کوچيک هم بود درشو باز کرد و دو تا آبجو درآورد يکيشو بمن داد و ديگريشو سر کشيد . تو حياط خونه بغلي کامل ديده ميشد کمي که نوشيديم ديدم دو تا خانم اومدن تو حياط . عجب چيزائي بودن لامصب ها ترکه و باريک يکيشون يه تاپ سفيد چسب تنش بود که از همون بالا معلوم بود نوک سينه اش زده بيرون و ديگري يه تي شرت گشاد که سينه هاش توش بازي ميکرد احمد يه نگاهي کرد و گفت اون ليلاست و اون يکي مونا!
گفتم ميشناسيشون گفت بزار تا شب و از اونجا يه صوتي زد ديدم اون دوتا برگشتن و براي احمد دست تکون دادن . مونا موهاي بلند و بلوند داشت خيلي استخومني بود اما سينه هاش خيلي خودنمائي ميکرد احمد رفت لب بوم و باهاشون صحبت کرد و بعد اومد گفت امشب يه کس حسابي افتاديم هستي که نه ؟
منکه آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود گفتم آره بد نيست!
خنديد و گفت نه اتفاقا بهتره چون اونها زيادن گفتم چند تا ؟ گفتن کلا 7 نفرن اما معمولا سه چهارتاشون نيستن از کونم دود بلند شد اينجا تو اين بيابون و لب مرز اينهمه کس با کلاس يه جا . اومديم پائين و احمد يه کمد کوچيک رو تو دستشوئي نشون داد و گفت هر چي لازم داري اونجا هست و رفت دنبال کارش رفتم و دراز کشيدم اما فکر سکس امشب ديوونم کرده بود و کيرم به منتها اليه شخيت رسيده بود تا شب هيچ خبري نشد و هنوز احمد نيومده بود که زنگ زدن فکر کردم احمده دويدم درو باز کردم اما 4 تا خانم پشت در بودن با نگاه مشکوکي منو ورنداز کردن و گفتم شما مهمون احمد آقا هستيد ؟
گفت بعله!
تازه ديدم يکيشون همون ليلاست البته با حجاب کامل سريع رفتم کنار و اومدن تو و خيلي خودموني با خنده و شوخي رفتن تو!
موندم چطوري احمد و پيدا کنم دنبالشون رفتم اونها تا رفتم داخل مانتو و مقنعه رو کناري انداختن و يه نوار تند گذاشتن همه جوون بودن و منم چارشاخ مونده بودم يکيشون دستمو کشيد و کنار خودش رو مبل نشوند و نگاهي به کيرم انداخت که کاملا از زير شلوارک ديده ميشد يه نگاه به بقيه و شليک خنده همه گفتن بابا اين چقدر کفه! خنده هاشون تمومي نداشت تو دلم گفتم وقتي رفت تو کونتون خنده يادتون ميره و دست اونو که اسمش راحله بود رو کيرم فشار دادم نگاه شهوت بار و خماري بهم انداخت و وحشيانه شروع به لب گرفتن کرد و کيرمو درآورد همه با هو کشيدن و ليلا هم اومد و کيرمو دستش گرفت و يه نگاهي کرد و گفت چيکارش کردي اينطوري شده!
خنديدم و گفتم طبيعيه گفت آره ارواح عمه ات منو که نميتوني کير کني؟
گفتم تو يه سفر به ايتاليا يک دکتري لطف کرد و به اين روزش انداخت همه ريختن دورشو شروع به بررسي کردن يدفعه گفتم اون خوشگله کو ؟
همه گفتن کي ؟
گفتم ليلا خانم اونکه صبح با شما بود ليلا گفت اوئن شيفته جيگر
گفتم بخشکي شانس عجب چيزي بود
راحله گفت ميخواي بگم بياد؟
گفتم آره!
سريع گوشي رو برداشت و بعد از ارتباط گفت مونا وخه بيا يه سورپرايز! آره همون مهمون احمد بيا ببين کيرشو عمل کرده عجب چيزي شده لامصب سريع بيا.
بلند شدم و رفتم يه اسپري مفصل به همه جام زدم و برگشتم و کمي لفتش دادم تا اثر کنه باز ريخت دورم و شلوارمو کشيدن پائين و رفتن تو بحر کيرم آخرش راحله که خيلي تپل بود کله کيرمو کرد تو دهنش و ساک زدن حرفه اي رو شروع کرد تو همين حين مونا هم اومد و تا اومد تو کيرمو ديد يه جيغ بلندي کشيد و گفت کير بابام به کونت اين چيه و اومد جلو کيرمو حسابي خيس کرده بودن محکم فشارش داد و بلافاصله لخت شد و سينه هاشو آورد جلو و گذاشت لاي سينه هاش همه شون استاد بودن همون طور که با سينه هاش حال ميداد گاهي سر کيرمو هم ميکرد دهنش اه و ناله ام به آسمون رفته بود که ديدم کيرم داغ شد مونا بود که برگشته بود و کير خيسمو کرده بود تو کونش تا حالا کون به اين داغي نديده بودم اما کونش اصلا گنده نبود و خيلي استخوني بود اما داغ و کمي هم گشاد خيلي راحت رفت تو . بقيه نشسته بودن و صحبت ميکردن اما راحله که حشرش بد جوري زده بود بالا گاهي باهام ور ميرفت و خايه هامو فشار ميداد.

کمي بعد مونا برگشت و کسشو مالوند به کيرم سعي ميکردم بکنم توش اما گفت من دخترم ولي بطرز وحشتناکي کيرمو ميمالوند به کسش تا ارضا شد و با کلي جيغ داد ولو شد راحله و ليلا اومدن جلو کيرم هنوز آماده باش بود يه صدائي گفت خسته نباشيد!
سرمو بلند کردم و ديدم احمد با يه پسر جوون و خوشگل وارد شدن و تو اتاقن از وضعي که داشتم خجالت کشيدم اصلا نفهميدم کي وارد شدن!
خواستم بلند شم ولي احمد بلافاصله گفت ببين راحت باش و خودش سريع شلوارشو درآورد و کير وحشتناکش رو آورد بيرون تا من احساس شرم نداشته باشم به عمرم همچين کيري نديدن بودم در حاليکه پيرهنش کمي روي کيرشو پوشونده بود اما معلوم بود جزء کيرهاي نادر هست بدين صورت که از سر کيرش تا وسط به اندازه معمول و کلفتيش طبيعي بود ولي از وسط به بعد کيرش يکباره شايد سه برابر معمول کلفت شده بود انقدر تعجب کردم که از ليلا که داشت حاضر ميشد چيکو رو بکنه تو کسش يادم رفت!
بلند شدم و گفت احمد جون اين چرا اينطوريه ؟
يه خنده اي کرد و گفت مال خودت چرا اين شکليه !
گفتم خوب اين يکدست فقط کمي بزرگتر از حد معموله اما مال تو علاوه بر طولش که خيلي زياده بصورت نامتقارني کلفت شده خنديد و گفت من 3 سال سوئد بودم و تعريف کرد که اونهم رفته براي کلفت کردن کيرش و پزشکان اين مدل رو که ظاهرا خانمها خيلي خوششون مياد براش درست کردن!
کمي بعد ليلا داشت رو کيرم جون ميداد کسش بينهايت تنگ بود کيرم به سختي رفت تو اما بدنش افت کرده بود کمي که عادي شد گفتم ليلا چقد تنگي؟
گفت خوب بار اولمه و خنديد گفتم زرشک بار اولته چرا سينه هات رو نافته ! شکمت چرا اينهمه ترک داره گفت بسه بابا رو تو سر مال نزن من يه بار زائيدم و موقع زايمان کسم از داخل حسابي جر خورد جوري که بعد از زايمان رفتم اتاق عمل و از داخل 17 تا بخيه خورد از اون موقع انگار کمي راهشو تنگ کردن اينطوري شده!
     
#363 | Posted: 3 May 2011 13:50
کد بانو قسمت دوازدهم

شامو که با هم خوردیم طبق قولی که به پرستو داده بودم کل مشکل مژگان رو واسش تعریف کردم..وسط حرفهای من گاهی میگفت دختره کرمو...حتما تنش میخواریده...چند دقیقه بعد میگفت بیچاره...حالا میخواد چیکار کنه...من که از این واکنش احساسی زنها هیچی نمی فهمیدم..معلوم نبود دلش سوخته واسه مژگان یا بازم باهاش دشمنه...خلاصه همه چیو واسش تعریف کردم..نفس عمیقی کشید و گفت ببین فرشید از کاه کوه ساخته بودی...چی میشد اونروز تو ماشین بهم میگفتی...گفتم آخه عزیزم..من اون لحظه اینقدر کلافه و عصبی بودم که مخم هنگ کرده بود...تو هم گیر دادی این زنیکه چی کارت داشت..خب عصبانی شدم دیگه...چیزی نگفت و اومد تو بغلم به عادت همیشه اش ولو شد...من موقعی که پرستو تلویزیون میدید میشدم مبلش..رو من ولو میشد..منم ده دقیقه اول حواسم به فیلم بود...بعد حواسم میرفت به موهای خوشرنگ و قشنگ ...با سرو گردنش ور میرفتم..دو دقیقه بعدم که داشتم لباسهاشو درمی آوردم..همیشه آخر تلویزیون دیدنمون اینجوری میشد...به شوخی بهش میگفتم چرا ما هیچ وقت نمیتونیم تا آخر یه فیلمو ببینیم؟؟...می خندید و میگفت منم آخر هیچ فیلمی یادم نمیاد...اون شبم همونجوری شد..بعد از چند شب جنگ و جدال و لجبازی خیلی بهش نیاز داشتم...خصوصا با دیدن صحنه هایی از پر و پاچه مژگان آماده بودم..من که نمیفهمیدم چرا پرستو با مژگان خوب نیست..شاید به خاطر خوشگلیه بیش از حدش بود..نه اینکه پرستو حسودی کنه فقط از اینکه طرف کاری من کسی بود که بیش از حد خوشگل و لوند بود حساس بود..خب حق داشت...مژگان توجه هر کسی رو جلب میکرد...
یه دستمو انداختم پشت کمر پرستو و یه دستمم انداختم زیر زانوهاشو بلندش کردم...پاهاشو تکون میداد و جیغ و داد میکرد بذارمش زمین...بغلش کردمو به زور از پله ها رفتم بالا...واسه اینکه سر به سرش بذارم ادای کسی رو درمی آوردم که مثلا یه وزنه گنده تو بغلشه...میگفتم وااای..کمرم...چقدر سنگینی تو...اونم جیغ و داد می کرد و میگفت بذارم زمین تا بهت بگم کی سنگینه...بردمش بالا و انداختمش روی تخت...تاپ و شلوارک مشکی پوشیده بود...خودمم حالا دولا رفتم روش پیشونیشو بوسیدم...سرو صداهاش بند اومده بود و با چشمهای خوشگل و مشکیش منو نگاه میکرد...تو چشمهاش نگاه کردم..پر از خوبی و قشنگی بود..لبهامو گذاشتم روشونو آهسته بوسیدمشون...پرستو هم صورتشو میمالید به دستهام که کنار صورتش گذاشته بودم...خنده ام گرفت..اون لحظه شبیه یه بچه گربه ناز شده بود...لبهامو گذاشتم روی لبهاشو اول بوسیدمش...بعد با زبونم لبهاشو باز کردمو زبونم فرو کردم تو...دهنشو باز کرد و زبونمو می خورد...دستاشو انداخت پشتمو جوری فشار میداد که یعنی دستهامو بردارمو بخوابم روش..جا به جا شدمو همونجوری که پرستو زبونمو می خورد آروم خوابیدم روش...اما بازم همه وزنمو ننداخته بودم روش..یه دستمو بردم طرف گوششو موهاشو زدم کنار...زبونمو از زبون داغ پرستو خلاص کردمو کشیدمش روی لاله گوشش...لرزش خفیفی کرد و انگار موهای تنش سیخ شد...خیلی قلقلکش میومد اما جالب بود چیزی بهم نگفت...منم ادامه دادم زبونمو روی لاله گوشش میکشیدمو اطراف گونه اشو می بوسیدم...نفسم میخورد تو گوشش و بعضی وقتا یه آه آروم می شنیدم ازش...اومد پایینتر و رفتم سمت گردنش...دلم میخواست بخورمش...زیر چونشو انتخاب کردمو مکیدمش...پرستو دو تا دستاشو گذاشته بود اطراف صورتمو خودش چشماشو بسته بود...به خاطر این کارم باید یه کمی سرشو میبرد بالاتر برای همین گردنش کاملا قابل دسترس بود...نمیدونم چی شد که یه گاز نسبتا محکم ازش گرفتم...جیغ قشنگ و با مزه ای زد و گفت دیوونه...نگاش کردمو خندیدم دوباره گردنشو میخوردم..چند جای گردنش شکل یه دایره قرمز شده بود...روشو بوس میکردمو میومدم پایینتر...دو تا دستهای پرستو رو گرفتمو باز کردم به طرف پهلوش...خودمم دستامو گذاشته بودم روی دستهاش اینجوری اون نمیتونست حرکتی بکنه..از اینش لذت میبردم...سرمو بردم بین سینه هاشو صورتمو میمالیدم به سینه های نرمش...سوتین نداشت انگار...چون نوک سینه هاشو خیلی راحت پیدا کردم..از روی تاپش با نوک سینه هاش ور میرفتم..می خوردمشونو با زبونم باهاش بازی میکردم...نفس زدن پرستو تند تر شده بود..وول میخورد که دستهاشو آزاد کنه اما قدرت من بیشتر بود...بدنم داغ شده بود و احساس میکردم دارم عرق میکنم...با هر بار مالیده شدنم روی پرستو کیرم سفتتر میشد...بالای سینه هاشو محکم می خوردم...کبود که میشد ولش میکردم...با زبونم کشیدم روی خط بین سینه هاش ...پرستو ناله میکرد زود باش...برو پایینتر...اما حالا زود بود...میخواستم یه کمی دیگه لفتش بدم...دستهاشو ول کردمو تاپشو که از جلو زیپ داشت باز کردم...سینه های گرد و کوچولوش افتاد بیرون...با دو تا دستهام زیرشونو فشار دادم و آوردمشون بالا..نوکش جلوی دهنم قرار گرفت...با زبونم کشیدم روی هاله خوشرنگ قهوه ایش..نوکشو بین لبهام گرفتمو می کشیدم...اونقدر میکشیدم که پرستو ناله هاش داشت جیغ میشد دیگه...با دندونهام یه کمی فشارشون میدادم بعد می بوسیدمشون...نوبتی این کارو میکردم..بعد زیر سینه هاشو لیس میزدمو می مکیدم...پرستو سرمو فشار میداد و ناله میکرد برو پایین فرشید...دارم میمیرم...صورتش سرخ شده بود و چشمهای خوشگلش خمار شده بود...صدای حشریش داشت منو دیوونه میکرد...از زیر سینه هاش زبونمو کشیدم تا بالای کمر شلوارکش...سریع پاهاشو برد بالا که شلوارکشو دربیارم...منم از دو طرف کمرش گرفتمو شلوارکشو در آوردم..تو این فاصله خودش سریع تاپشو از تنش کشید بیرون....هنوزم از سینه هاش سیر نشده بودم...شورتش مشکی بود...از روی شورت دستمو کشیدم روی کسش حسابی خیس شده بود..دو طرف شورتش بند بود که خیلی قشنگ گره خورده بود..با دندونم بند شورتشو که یه کمی بلندتر بود کشیدم و بازش کردم...یه طرفش که باز شد شورتشو در آوردم...پرستو دیگه التماس میکرد سریعتر..دستهامو گذاشتم روی زانوهاشو پاهاشو باز کردم..سرمو بردم جلو و صورتم به فاصله یه سانتی کسش بود...احساس میکردم حرارتش میخوره تو صورتم...به چشمهای خمار پرستو خیره شدم که میگفت تو رو خدا زودباش فرشید...دیگه نمیتونم تحمل کنم...پاهاشو بهم جمع کرد که کله من بین پاهاش قرار گرفت....زبونمو کشیدم بالای کسش...تقریبا جیغ زد...خیلی وضعیتش بد بود...منم دست کمی از اون نداشتم...نزدیک بود کیرم خودش دست به کار شه...با یه دستم پای پرستو رو بردم بالا....زیر رونشو لیس میزدمو می خوردم...سفید و خوش تراش بود...آهسته ضربه میزدم روش از صداش لذت میبردم...آآاه و اووه پرستو خونه رو برداشته بود..با دستش می کشید روی کسش...منم دستشو پس میزدمو محکم نگه میداشتم که نتونه کاری بکنه...میترسیدم تو این وضعیت ارضا شه...از کنار رونش دوباره برگشتم سمت کسش...از زیر کسش زبونمو کشیدم تا بالا...چنان آهی کشید که دیگه طاقت نیوردم لفتش بدم زبونمو محکمتر کشیدم روش...جلوی سوراخ کسش زبونمو فشار دادم تو..پرستو خودشو عقب جلو میکرد...از هر فرصتی میخواست استفاده کنه...دستامو گذاشتم روی سینه هاشو نوکشونو فشار میدادم....پاهاشو برد بالا و جفت کرد...سرمو کشیدم بیرونو گفتم دیگه بسه...وقتشه...پرستو هم ناله میکرد زودباش....مردم...درش بیار دیگه...بلند شدمو فقط یه شلوارکی که پام بود رو درآوردم...بلافاصله شورتمم کشیدم پایینو در آوردم...کیرم مثل برج شده بود...نمیتونستم بهش دست بزنم خیلی درد میکرد..پرستو گفت بیا جلو میخوام بخورشم...گفتم مگه عجله نداشتی؟؟..همونجوری خمار نگام کرد و گفت بیااااا دیگه...حالت دولا رفتم روشو کیرمو گرفتم جلوی دهنش...با زبونش محکم کشید روی سر کیرم...دادم رفت هوا...هم لذت میبردم هم درد داشت...اونم انگار داشت تلافی میکرد...کیرمو میگرفت توی دستشو زیرشو لیس میزد...زبونش اینقدر داغ بود که میسوختم....یه کمی از سر کیرمو که برد تو خودمو بردم جلوتر...یه کمی دیگه رفت تو..جالب بود دیگه نمیگفت خفه شدم...همشو نکن تو...تقریبا بیشتر از نصف کیرم تو دهنش بود که خودمو عقب جلو کردم...دو تا دستاشو گذاشته بود روی پاهامو حلقه لبهاشو تنگتر کرده بود...کیرم داشت میسوخت...میترسیدم آتیش بگیره...درش آوردمو گفتم بسه وگرنه همین جا تموم میشه ها...پرستو با پشت دستش دور لبشو که خیس شده بود پاک کرد و گفت زود باش فرشید...دیوونم کردی امشب...رفتم پایین و پاهاشو باز کردم...کیرمو تنظیم کردمو فشار دادم...پرستو آآآآخ قشنگی گفت و پاهاشو حلقه کرد دور کمرم...اینقدر پاهاشو محکم گذاشته بود که به زور عقب جلو میکردم ..انگار کیرمو کرده بودم تو تنور...اینقدر داغ بود که قرمزی رو کیرمو حس میکردم که هر لحظه بیشتر میشه...یه کمی دیگه فشار دادمو تا ته فرستادمش تو...پرستو پاهاشو برد بالا و جفت کرد و تکیه داده بود به کتفم....اینجوری کسش تنگتر میشد...درد میکشیدمو لذت میبردم...کیرم بدجوری درد میگرفت...اما لذتی داشت که با دردش بیشتر حال میداد...سرعتمو بیشتر کردم...دردمم بیشتر میشد..ناله های بلند و نفسهای تند پرستو نشون میداد داره ارضا میشه...منم داشتم ارضا میشدم...اما نمیخواستم زود تموم شه...یهو کیرمو کشیدم بیرون....نبض میزد...کس پرستو هم قرمز و خیس شده بود...جیغ کشید فرشیییییییییییید...گفتم برگرد پشتتو بکن...گفت یعنی چی؟؟..از عقب نذاری ها...گفتم باشه تو برگرد و دولا شو...هیچ وقت نمیذاشت از عقب بذارم...میترسید ..منم اصراری نمیکردم...برگشت و کمرشو داد بالا و دولا شد..سرشو گذاشته بود روی بالش..اینقدر عرق کرده بود موهاش چسبیده بود به گردنشو صورتش...چشمهاش هنوز خمار بود...دستامو گذاشتم روی باسنشو کیرمو فشار دادم توی کسش...صحنه ای که میدیدم خیلی قشنگ و سکسی بود...کون گرد پرستو که از هم باز شده بود...یه کمی که سرمو میبردم پایین قسمتی از کسش دیده میشد که کیر من با سرعت توش عقب و جلو میرفت...کمر باریکش که دستهامو میکشیدم روش...خم شدم روشو دستمو بردم از زیر سینه هاشو گرفتمو میمالیدم..پشتشو لیس میزدمو بازوهاشو گاز میگرفتم...دوباره بلند میشدمو کیرمو نگاه میکردم که دردش دیگه فریادمو در آورده بود...پرستو وول میخورد و میگفت تندتر...اینقدر تند شده بودم که کمرم داشت درد میگرفت...داشتم ارضا میشدم...کمرشو محکم گرفتمو کیرمو تا ته فشار میدادم...پرستو به شدت عقب و جلو میشد...صدای جیغ پرستو و داد من با هم قاطی شده بود...ضربه آخر و که زدم آبم اومد...همزمان با من پرستو هم به شدت لرزید و بعدش نفس نفس میزد...من هنوز خیلی آهسته عقب جلو میکردم..درد لذت بخشی تو تنم پیچید و بعد انگار با آبم از بدنم خارج شد...پرستو پاهاشو صاف کرد و دمر خوابید..منم کیرمو درنیورده بودم همونجوری خوابیدم روش...از بغل موهاشو میزدم کنارو بوسش میکردم...هنوز نفس نفس میزد...موهاشو بوسیدمو گفتم خیلی حال پرستو...یعنی قول میدم که دیگه این دفعه بچه رو کاشتم واست...همونجوری بی حال خندید و گفت معلوم میشه...
چند دقیقه بعد بلند شدم از روش و با یه دستمال اطراف کسشو تمیز کردم...آبم از کسش میریخت بیرون..همه جاشو تمیز کردم...اونم بلند شد و راه افتاد طرف حموم دوش بگیره....منم ولو شدم رو تخت...
یه ربع بعد پرستو اومد من رفتم دوش گرفتم...اون شب اینقدر خسته شده بودیم که سریع خوابمون برد..من که از حموم اومدم بیرون پرستو خوابش برده بود..آهسته بوسش کردمو پتو رو کشیدم روش...خودمم خوابیدم کنارش...
صبح با تکونها و نوازشهای پرستو چشمامو باز کردم..لخت کنارم دراز کشیده بود و مشخص بود هر دو خواب موندیم...ساعتمو نگاه کردم دیدم 8:30...سریع مثل فنر پریدمو گفتم دیرم شد پرستو...با قیافه خواب آلود گفت میدونم...منم خواب موندم...نگاش کردم دیدم چشماش باز نمیشه...هنوزم خوابش میومد...گفتم تو بخواب عزیزم....کاری ندارم باهات..لباس میپوشم میرم..شرکت یه چیزی میخورم..گرفت خوابید...منم در عرض 5 دقیقه دست و صورتمو شستم و مسواک زدم ولباس پوشیدم...برگشتم دیدم پرستو خوابیده...خنده ام گرفت...دختره خوش خواب...خوبه همه سختی کار دیشب پای من بوده...از فکر دیشب مور مورم میشد...لذتش هنوز داشت قلقلکم میداد...رفتم کنار پرستو و پیشونیشو بوسیدمو زدم بیرون...
توی حیاط اومدم سوار ماشین بشم که صدای رحمان از پشت درختها اومد که سلام داد...برگشتم طرف صدا و گفتم سلااااام...خسته نباشی آقا رحمان...من دارم میرم شرکت...ببین خانوم کاری داشت براش انجام بده...جوری نگام کرد که انگار میگفت مرتیکه تا دیشب که صدای دعواتون خونه رو برداشته بود...چشمی گفت و لای درختها محو شد...منم ماشینو روشن کردم و از خونه زدم بیرون...
وارد شرکت که شدم همه اومده بودنو مشغول کار بودن...با شرمندگی به همه سلام دادم و راه افتادم طرف اتاقم...میز مژگان خالی بود...حدس زدم شاید تو دفتر احدیه...رفتم توی اتاقمو مشغول شدم...چند تا ساختمون بود باید نقشه کشی میشد و طرح اولیه اش داده میشد...این کار کاوه بود...بقیه کار هم مال من بود که نظارت کنمو کیفیت رو کنترل کنیمو نرخ بدیم...کاری که مربوط به کاوه میشد رو برداشتمو دکمه منشی رو زدم از روی تلفن..الان باید مژگان جواب میداد...اما جوابی نیومد...خودم برگه ها رو برداشتمو از در خارج شدم...میز مژگان خالی بود...رفتم طرف اتاق کاوه...سرش تو کامپیوتر بود و غرق کارش بود...سلام که کردم متوجه من شد...گفت چطوری مهندس...خیلی دیر اومدی..احدی شاکی شده...برو یه خالی واسش ببند بی خیال ش...گفتم حالا این حرفها رو ولش کن...خانوم حمیدی نیومده؟؟...متعجب نگام کرد و گفت نه نیومده کجاست؟؟...تو خبر نداری؟؟...مثل کسایی که به خودشون شک دارن گفتم به من چه؟؟؟..من از کجا باید خبر داشته باشم چرا نیومده؟؟...چپ چپ نگام کرد و گفت مثل اینکه منشیه تو ها...پرونده ها رو گذاشتم رو میز کاوه و خودم رفتم بیرون...نگران شدم نکنه بلایی سرش آوردن...کار اونروز شرکت خیلی زیاد بود..لازم بود کسی بیاد پای کامپیوتر مژگان به من اطلاعات بده..اما هر کی خودش کلی کار داشت..کلافه بودم...هیچ شماره ای از مژگان نداشتم غیر از موبایلش که خاموش بود...خودمو دلداری میدادم شاید کسالت داشته...احدی خیلی تاکید داشت وقتی قراره غیبت کنیم حتما خبر بدیم که اینجوری کار لنگ نشه...از صبح هم هزار بار منو صدا کرده بود اتاقشو غر زده بود چرا منشیت هماهنگ نکرده...کار مژگانم افتاده بود رو دوشم...از کامپیوتر اون اطلاعات میگرفتمو کار خودمو راه مینداختم...تو یکی از درایوهاش یه فولدر بود که اسمش   بود...کامپیوترهای ما به هیچ وجه دست کسی دیگه ای نمیرفت..چون کلی اطلاعات و متنهای قرارداد توی این کامپیوترها بود...هر کس کامپیتور شخصی خودشو داشت و مسئولیت حفظ اطلاعات به عهده خودش بود..واسه همین خیلی فایل خصوصی هم داشتیم ...حدس زدم این فولدر هم باید از اون خصوصیها باشه...اما اینقدر کار رو سرم ریخته بود که حتی به یک ثانیه وقت هم احتیاج داشتم ..زمان به سرعت گذشت و تا ظهر اکثر کارها انجام شده بود...بعد از ناهار قرار بود من و کاوه بریم سرکشی چند تا ساختمون...نقشه کشیدم بعد از ناهار یه سر به اون فولدر بزنم ببینم چی توشه
ادامه دارد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
rza مرد
#364 | Posted: 4 May 2011 04:38
ادامه داستان پرستارهای سرخس

خلاصه مشغول بوديم که اون پسر که همراه احمد اومده بود لخت شد اسمش بهزاد بود و پسر احمد بود بدن خيلي قشنگي داشت هيکل ورزشکاري و عضلات برجسته و خط انداخته کير معمولي و شقي داشت اومد و سرپا کون مونا رو مورد حمله شديد قرار داد خيلي محکم ميکردش و داد مونا دراومده بود احمد با يه سيني پر از نوشيدني برگشت و کامل لخت اما پيش دخترا نشست و مشغول نشد گفتم احمد آقا بيا جلو گفت بزار اصل کاري بيادش بعد!
کارم که با ليلا تموم شد اومدم کنار بقيه نشستم همه لخت بوديم و لختي وقاحتشو از دست داده بود هيکل ها همه رو فرم و سينه ها همه رو به بالا و سفت معلوم ميشد بهزاد داد مونا رو در آورده بود و همه مثل يه فيلم سکسي داشتيم نگاه ميکرديم کير احمد بلند شده بود و خيلي دراز شده بود از نافش هم ميزد بالا يکي از دخترها شروع کرد براي احمد ساک زدن اما فقط بخش کوچکيش تو دهن دختره ميرفت کمي بعد منشي احمد مثل تو اتاق ظاهر شده با ديدن اون دستمو گرفتم جلو کيرم اما ديدم همه لختن و اون براش عاديه احمد بلند شد و گفت اينم اصل کاري و رفت سمت منشيش و يه لب جانانه گرفت و سينه اشو محکم فشرد دختره زبون احمد محکم ميک ميزد و ول نميکرد احمد نرم نرمک لختش کرد وقتي کرستش رو در آورد نفسم بند اومد عجب لعبتي بود.
بدنش مثل احسان کمي عضله اي بود و کامل برنزه بود سينه هاش سفت سفت و اصلا تکون نميخورد کون گرد و خيلي زيبائي داشت کف کردم احمد گفت چيه ؟
گفتم بابا تو اين برهوت باور کردني نيست اينجا بايد بهشت باشه
گفت همينطوره من هر جا باشم بهشت رو برا خودم خلق ميکنم وگرنه زندگي چه ارزشي داره مي بيني با پسرم چقدر راحتم چون اونهم بايد حال کنه منم همينطور تو و تمام دخترا هم همينطور پس بايد لذت برد تز من اينه بعدش گفت اگه ميخواي بيا با سميرا حال کن سميرا نگاهي به کيرم کرد و گفت نه بابا جمع کلفتها جمعه و کيرمو با دست گرفت و کمي جلق زد و بعد سر کيرمو بطرف بالا چرخوند و گفت اين باعث ميشه آبت ديرتر بياد و بعد نشست رو مبل و لاي کسشو باز کرد لبهاي کسش چاق بود و کسش فقط يه خط يا يه چاک معلوم بود رفتم سمتش و گفتم کو
لباش خنديد و با دو انگشت لاي کسشو باز کرد لاي کسش لباي صورتي رنگ کسش خوابيده بود الته کوچک بود ولي رو هم رفته کس ترو تميزي داشت و صافه صاف تراشيده بود بالاي خط کسش يه نوار خيلي نازک از موهاي کسش رو نزده بود و فکر ميکردي چاک کسش تا زير نافش رسيده زبونم رو لاي کسش گذاشتم سر کليتوريسش زده بود بيرون و سفيد ميزد تا زبونم رو بهش ميزدم چشماشو ميبست و دستشو ميذاشت بالاي کسش احمد رو ديدم که دو تا از خانمها ريخته بود دور کيرش و ساک ميزدن بهزاد که ترتيب مونا رو داده بود تقريبا خسته و عرق کرده رو مبل افتاده بود و مونا داشت سينه هاشو ميخورد ظاهرا بهزاد عاشق مونا بود چون اصلا به بقيه کار نداشت و بقيه هم کاري به کارش نداشتن
احمد يکي از دخترا رو نشوند رو کيرش و فرو کرد دختره جيغش به هوا رفت و گفت اينهمه بهت دادم بازم دردم مياد و شروع به تلمبه زدن کردن کس سميرا رو گاز کوچکي گرفتم و با دودستش سرمو گرفت و بالا آورد و گفت تو خيلي حشري و دوباره سرمو به کسش چسبوند بارش حسابي ليس زدم کمي بعد بلند شد و منو جاي خودش نشوند و به آرامي برام ساک زد بعضي وقتا کله کيرمو تو دهنش نگه ميداشت و محکم ميک ميزد بهش گفتم ميتوني همشو بکني تو دهنت؟
نگام کرد و گفت از مال احمد که گنده تر نيست و نفسي کشيد و کيرمو محکم کرد تو دهنش کيرمو قشنگ تا ته حلقش حس کردم تقريبا کاملا تو دهنش بود و اون بالاي کيرمو گاز محکمي گرفت جوري که خيلي دردم اومد بعد که درآورد گفت اين علامتو بياد من داشته باش جاي دو تا دندون به حالت يه خط شکسته درست بالاي کيرم مونده بود!
گفت احمد هم همين علامتو داره و بعد اومد رو کيرم نشست و کيرمو کرد تو کس داغ و مرطوبش و تقريبا تنگ از گرماي کسش کيرم داشت ميسوخت اما بدنش خيلي سکسي تر از هر کس ديگه اي بود خيلي بدن ورزيده اي داشت فکر نکنم تا آخر عمرم دوباره همچين کسي به پستم بخوره دستامو دور کمر باريکش حلقه کرده بودم و با ريتم بالا و پائين شدنش کمکش ميکردم خودشم شهوتي شده بود و از کسش ترشحات زيادي بيرون ميزد کمي بعد برگشت و گفت با انگشتت کونمو باز کن!
گفتم از عقب ميدي؟
خنديد و گفت آره يا حال نميدم يا همچين حالي ميدم که طرف هميشه منو ياد کنه!
انگشتمو خيس کردمو و سوراخ کونشو کمي باز کردم خوشو خيلي شل گرفت و کارم راحت بود چند دقيقه بعد سر چيکو رو گذاشتم در کونش و با ياري مقداري ژل بي حسي که بهزاد بهم داد سرشو کردم تو يه حلقه سفت کله چيکو رد در بر گرفت به سختي ميکردم داخل سميرا معلوم بود دردش گرفته اما به زحمت لبخند ميزد تا بالاخره تيکه آخر چيکو رو هم با يه فشار کردم تو که سميرا گفت آخ مامان پاره شدم و برگشت و با خواهش گفت بزار نفسم در بياد بعد شروع کن!
حدود چند دقيقه ثابت واستاده بوديم بهزاد اومد و گفت هر چي واستي بدتره و کمي بيرون کشيدم باز مقداري ژل زيخت روش و يواش يواش شروع کردم خودشو محکم و منقبض ميگرفت و کار سخت بود اما حالي که ميداد اولين تجربه در نوع خودش بود معمولا همه شل ميگيرند تا دردش کم باشه اما اين سفت گرفته و حالش خيلي زياد بود به سختي با سميرا مشغول بودم ديدم دختره که احمد باهاش مشغول بود وقتي قسمت کلفت ميرفت تو شديدا جيغهاي عصبي ميکشيد و خيلي زود ارضا شد منم کارم با سميرا تموم شد و هر چي داشتم تو کونش خالي کردم برگشت و يه لب خيلي محکم ازم گرفت اما رنگش مثل گچ سفيد شده بود و معلوم بود فشار زياد و سختي رو تحمل کرده!
بهش گفتم از صبح که ديدمت تو کفت بودم اما روم نميشد!
گفت اگه صبح نخ ميدادي علاوه بر اينکه بهت نمي دادم الانهم از کس کونم محروم ميشدي!
ادامه دارد...
     
#365 | Posted: 4 May 2011 13:38
سکس با همسرم و پری

ميخاستم ازسكس لذت بيشتري ببرم پس مدتهافكركردم چه كنم تا اينكه :
ترتيب سفري رو با زنم سارا دادم قرار شد من و سارا براي چند روز بريم مشهد. زن داداش همسرم پری وقتي شنيد گفت منم ميام همسرم نظر منو پرسيد گفتم مزاحمه حالمون گرفته ميشه. گفت يكاريش ميكنيم بالاخره اونم اومد رفتيم هتل لباس عوض كرديم رفتيم رستوران بعدش بازار. برگشتيم هتل بدجوري هوس كوس كرده بودم شروع كردم به شوخي با سارا كم كم لباس سكسي كه از بازار براش خريده بودمو تنش كرد چي شده بود ميشد تو نگاهش فهميد اونم ميخاد. لباس تنگ كوتاه ولخت بود كير من كه راست شده بود بماند آب از لب ولوچه پری نيز راه افتاده بود گفتم به به چي شدي آدمو به هوس ميندازي پری گفت واقعا فكر نميكردم اينقدر با حال باشي احساس كردم پری تحريك شده تا سارا رفت چاي بياره بهش گفتم چيزه خوبيه نه؟گفت خوش به حالت گفتم من ميرم بيرون تو اگه دوست داري بهره برداري كن ولي برا منم نگه دار گفت باشه ولي بيرون نرو قايم شو وبه موقع بيا به سارا گفتم ميرم قدم بسارا اما تا رفت دستشويي رفتم زير تخت مخفي شدم.سارا كه ازدستشويي برگشت پری گفت تواين لباس خيلي سكسي شدي آدم هوس ميكنه باهات حال كنه سارا گفت آره ارسلانم حالي به حالي شده بود لباس با حاليه ميخاي امتحان كن. پری گفت باشه بزار كمك كنم دربياري اينو گفت رفت پشت سارا زيپ لباسو بكشه پايين زيپو كشيد پايين لباس رو كه از رو شونه سارا ميدادپايين شونه گردن وسينه هاشو نوازش كرد به سارا گفت چه پستون برجسته اي داري سارا گفت آخه الان تحريك شده تو هم كه اين لباسو بپوشي همينطور ميشه بعد لباس افتاد پايين پاي سارا پری دوباره دست به باسن سارا زد وگفت به به چي ساختي؟منم كيرم مست مست شده بود داشتم ميماليدمش سارا گفت بپوش ببينم. پری پوشيد سارا بهش گفت ديدي تو كه از من بهتر شدي ببين سينه هات چه افتاده بيرون جاي شوهرت خالي پری گفت واقعا چقدر هوس كردم بهش بدم اگه الان اينجابود چه حالي ميداد سارا گفت مگه چي ميشد پری گفت اگه الان شوهرت با تو تنها بود چي ميشد سارا گفت فعلا كه تو هستي نميشه زنداداشه گفت ميشه اما كيفش كم ميشه اگه بخاي خيلي كيف كني من راهشو بلدم ميخاي بهت ياد بدم سارا گفت آره ميخام بگو زنداداشه گفت ناراحت نميشي سارا گفت نه گفت قول ميدي سارا گفت اره زنداداشه گفت بذار من آمادت كنم اون موقع سكس كن سارا پرسيد چطور پری گفت باهات حرف ميسارا ماسازت ميدم تحريكت مي كنم اون موقع بهتر حال ميدي چطوره سارا گفت تاحالا امتحان نكردم به نظرت اين طوري بهتره پری گفت الان كه من وتو اينجاييم بيا امتحان كنيم سارا گفت باشه از كجا شروع كنيم پری گفت بيا لباسمودربيار سارا رفت سراغش زيپو كشيد پايين زنداداشه گفت لباسمو كه در مياري بدنمو بمال سارا مشغول شد اما پری گفت بپوش تا در آوردنو نشونت بدم سارا لباسو پوشيدگفت درش بيار ببينم پری رفت پشت سارا بهش چسبيدخودشو بهش ميمالوند دورگردنشو ميبوسيد وزيپو ميكشيد پايين زيپ كه رفت پايين با دستاش از سرشونه هاي سارا لباسو ميكشيد پايين وقتي به سينه هاي سارا رسيد حسابي ماليدشون ولباس افتاد زير پاي سارا بعد ساراو خم كرد طوري كه كون سارا قمبل شده بو شورتشو گشيد پايين كمي باسن وكونشو ماليد گفت خوبه سارا گفت خيلي حال ميده دارم مست ميشم بازم بلدي پری گفت آره ميخاي سارا گفت خيلي ميخام پری دست سارا گرفت برد رو تخت درازش كرد سينه هاشو ميمكيد با دستش كسشو ميماليد وميگفت خوبه سارا گفت محشره پری گفت ازاينم بيشتر ميخاي سارا گفت اره بلدي پری گفت الان يادت ميدم بعد شروع كرد به ليسيدن كوس سارا صداي نفسهاي سارا شنيده ميشد خيلي مست شده بود پری گفت حالا چي ميخاي سارا گفت كير ميخام ميخام كير كلفت بره تو كونم پری گفت اگه الان شوهرت بياد چي؟ سارا گفت كوس خواهرش بياد اونم كيف كنه من كم كم آماده ميشدم كه برم سارا گفت بزار بياد با هردومون حال كنه من ميخامت حالا نوبت منه بيا ميخام كوستو بخورم پری گفت بخور كه منم مست مستم ديگه سارا خم شده بود كونش هوا بود كس زنداداشه رو ميخورد پری به سارا گفت برو دستشويي ميخام يه چيز جديد انجام بدم سارا رفت دستشويي پری گفت برو ازلاي درنگاه كن يه ربع ديگه بيا من سريع رفتم سارا ازدستشويي برگشت گفت ميخاي چيكار كني زن داداش گفت بيا يادت بدم انداختش رو تخت كونشو ليسيد وبا انگشتش باهاش بازي ميكرد سارا پرسيد ميخاي چيكاركني زنداداش گفت ميخام بكنم تو كونت دوست داري سارا گفت از خدامه با چي ميكني زنداداش گفت با انگشت سارا گفت يه چيز كلفتتر نداري زن داداش گفت سوسيس خوبه سارا گفت عاليه زود باش بيار زن داداش يه سوسيس آورد اول كرد تو كس سارا بعد كرد تو كونش همنطور كه باسوسيس ساراو ميگاييد گفت تو هم منو ميكني سارا گفت آره بيا بكنمت پری جاشو با سارا عوض كرد سارا سوسيسو كرد توكس پری وهي ضربه ميزد پری ميگفت مياي دو نفري به شوهرت بديم حالش خيلي بيشتره سارا گفت آره همين موقع من اومدم تو سارا تا منو ديد فورا دستمو گرفت انداخت رو تخت گفت ببين چه جور زن داداشمو ميكنم پری گفت ارسلان تو نمياي منم از خدا خواسته لباسا رو در آوردم و مشغول شدم هميت طور كه سارا داشت پری رو ميكرد منم از پشت چسبيدم به سارا كيرم داشت ميتركيد سارا گفت بزار تو كونم ميخام كون بدم كونمو بكن اول تف بزن بعد بكن منم كيرمو خيس كردم گذاشتم در كونش هونقدر كونشو بهم ماليد كه همش رفت تو به سارا گفتم چطور همه كيرم رفت تو كونت گفت اخه زن داداشم كونمو گشاد كرده بود گفتم يعني تو كون گشادي گفت اره گفتم كوست چي گفت صبر كن بعد به پری گفت بذار ارسلان بكنه تو كوسم منم سريع كيرمو گذاشتم تو كوسش وشروع كردم به گاييدن سارا گفت زن داداش چرا بيكاري بكن تو كونم اونم سوسيسو برداشت شروع كرد نميدونيد چه حالي ميداد ميديدم سوسيس ميره تو كون سارا كير ميره تو كوسش درحالي كه داشتيم حال ميكرديم سارا گفت جون دلم ميخاست الان يه نفر ديگه هم بود ميذاشت تو دهنم گفتم مگه تو جنده اي گفت اره من جنده هم مگه نه زن داداش اونم گفت اره جنده اي بعد سارا گفت حالا بايد دو نغري زن داداشمو بكنيم كه اينقدر به من حال داد بلند شد پری رو انداخت رو تخت كوسشم ليسيد كير منو تف مالي كرد گذاشت رو كوس پری خودشم رفت رو دهانش نشست گفت كوسمو بخور درحاليكه كوس سارا خورده ميشد كوس زنداداشه گاييده ميشد سارا گفت زن داداش بهتر از اينم بلدي پری گفت آره بلدم ميخاي؟ من وسارا گفتيم آره گفت باشه وقتي از سفر برگشتيم ترتيبشو ميدم.
     
#366 | Posted: 4 May 2011 13:41
سکس من با عمه جونم

سلام من اسمم وحید هست میخواستم یک خاطره کاملا واقعی براتون تعریف کنم.
من 22 سالمه و دانشجو هستم و یک عمه خیلی خوشگل و ناز به نام لاله دارم اون واقعا خوشگل و سکسی هست.هر موقع که میومدن خونمون من اون رو نگاه میکردم و با خودم ور میرفتم عمه من 28 سالشه و تا الان بچه دار نشده به خاطره شوهر چون اون مشکل نازایی داره خلاصه داستان از اونجا شروع شد که من یک روز از دانشگاه امدم و مادرم به من گفت زود برو یک دوش بگیر میخوام با عمه بریم شمال گفتم برای چی گفت بابا میخواد یک ویلا بخره عمه هم میاد گفتم بدون شوهرش گفت اره مثل خر خوشحال شدم گفتم اقا وحید دیگه وقتشه رفتم حموم یک دوش تپل گرفتم امدم بیرون دیدم عمه لاله هم امده روی مبل نشسته با یک تاپ صورتی و شلوارک رفتم جلو سلام کردم اونم سلام کرد گفت بیا جلو ببینم رفتم جلو یک بوس ابدار از لپم کرد منم کلی حال کردمو بغلش کردم یک گرمای خاصی داشت کلی حال کردم بعد بابا امد گفت اماده اید بریم که عمه گفت صبرکن مانتو بپوشم بریم مانتوی عمه تو اتاق من بود امد بر داشت و پوشید یک مانتوی سفید و کاملا تنگ.

هیکل عمه خیلی توپ بود سینه های سفت با سایز 75 یک ذره شکم نداشت و یک کون ناز با رون های کاملا گوشتی مانتو رو پوشید رفتیم تو ماشین من سریع نشستم عقب عمه هم نشست عقب و مامان بابا هم جلو خلاصه راه افتادیم تو راه من خودمو زدم به خواب عمه دید من تو این حالتم گفت بیا بخواب رو پام سرمو گذاشتم روی اون رون های گوشتی واااااااااااای عجب حالی داشت داشتم میموردم دیدم اونم خوابش رفته دستمو اروم گذاشتم لای پاهاش گرمای خاصی داشت اروم دستمو بردم نزدیک کسش دیدیم هیچ حرکتی نکرد جراتم پیشتر شد دستم یک لحظه زدم به کسش دیدمیک تکون خورد و بیدار شد دید دست من لای پاهاش هست دستمو گرفت و از لای پاهاش در اورد. ریده بودم بخودم بعد صدا کرد گفت بلند شو بلند شدم گفتم ببخشید پاتون درد گرفت گفت نه داشتی یکم شیطونی میکردی گفتم بلند شو صورتم قرمز شده بود گفت نترس به کسی نمیگم خلاصه رسیدم رفتیم ویلا تحویل گرفتیم.

شب گرفتیم خوابیدم همش تو فکر اون صحنه بودم تا اینکه صبح شد مامان بیدارم کرد گفت ما داریم لبه دریا میای گفتم نه گرفتم خوابیدم بلند شدم برم یک چیزی بخورم دیدم عمه روی کاناپه دراز کشیده با یک دامن کوتاه تا رو زانوهاش با یک تاپ دوبنده سبز داشتم میترکیدم کیرم به صورت وحشتناک بلند شده بود نمیتونستم چیکار کنم دیده عمه لاله بلند شد منو دید گفت بیدار شدی گفتم اره گفت وحید عمه کمرم گرفته میای یکم بمالی منم از خدا خواسته گفتم چشم روی شکمش خوابید منم شروع کرد کمر عمه رو بمالم کمکم دستمو بردم زیر تاپش دیدم چیزی نمیگه کیرم بد جوری بلند شده بود دستمو بردم بالا تر گفتم عمه یکم تاپتو بده بالاتر تا راحت تر بمالم این کارو کرد از گوشه سینه های خوشگلش زده بود بیرون داشتم میموردم نمیتونستم چیکار کنم تا اینکه یک لحظه امد دستشو جابجا کنه دستش خورد به کیرم ناخداگاه گفتم ای عمه گفت ببخشید خوب مقصر خودت هستی اینقدر بی جنبه هستی منم گفتم خوب دست خودم نیست.عمه گفت درش بیار بیچاره خفه شد تو اون شلوار نمیدونستم چیکار کنم عمه گفت نترس نگاه نمیکنم یکدفعه برگشت کیرمو گرفت گفت در بیاردیگه خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم باورم نمیشد کیرمو از تو شورتم در اورد شرو ع کرد به ساک زدن عجب میخورد خدایی خیلی وارد بود کیرمو از تو دهنش در اورد شورع کردم ازش لب گرفتن عجب لبای داشت بعد از یکم لب خوردن رفتم سراغ سینه هاش عجب سینه های هرچقدر میخوردم سیر نمیشدم عمه هم شورع کرده بود به اه ناله کردن رفتم پایین تر دامنشو در اوردم دیدم یک شورت ابی پوشید انقدر کسش خیس شده بود که پیدا بود از روی شورت یکم خوردم یک بوی خاصی داشت صدای عمه کامل فضای خونه رو گرفته بود هی میگفت بخور عزیزم جووووووووون بخور لعنتی اه اه اه اه شورتشو در اوردم عجب کس داشت لبهای کسشو شورع کردم خوردن عمه داشت دیونه میشد گفت بکن تخمه سک بکن منم حالم حسابی خراب بود کیرم گذاشتم دمه کسش با یک فشار کردم تو وااای چقدر تنگ بود کیرم داشت میسوخت عمه با دستاش پشت کمرو گرفته بود هی میگفت بکن بکن اه اه اه اه وااااااااااای قربون کیرت بشم منم با این حرفها بیشتر تحریک میشدم عمه رو برگردوندم میخواستم بکن تو کونش گفت نه بهش گفت حالمونو نگیر دیگه میخوام حال کنیم گفت باشه فقط یواش باشه من گفتم باشه اما تو دلم گفتم ننت گایدس اروم اروم کردم تو کونش سرش که رفت عمه شروع کرد به جیغ زدن واقعا داشت جر میخورد یواش یواش همشو کردم تو کونش عمه داشت کریه میکرد میگفت جون وحید دربیار منم داشتم حال میکردم کم کم داشت ابم میومد با دو سه تاتلمبه تمام ابمو خالی کردم تو کونش دیگه نا نداشتم افتادم رو کاناپه عمه امد گفت نانمرد من ارضا نشدم گفتم به من چه گفت به تو چه نشست روی کیرم کرد تو کسش شروع کرد به بالا پایین کردن با دستام سینه هاشو گرفته بودم تا اینکه بعد از چند دقیقه دیدم به لرزش افتاد و ول شد روم فهمیدم ارضا شده در گوشم گفت دوست دارم عزیزم پاشد رفت حموم منم کلی حال کردم بعد از اون قضیه اتفاقات جدید افتاد که دوست داشتید تعریف میکنم حتما نظر بدید ممنون .
     
#367 | Posted: 4 May 2011 13:46
تابستون پارسال بود89 که واسه واریز پول به بانک رفتم واسه بابام کار می کنم تو بانک بودم که یه دختر با قیافه معمولی آمد تو اولش نمی خواستم توجه کنم بهش ولی چند وقتی بود اصلا سکس نداشتم برقش به سرم زد که مخشو بزنم آمار میداد سگی منم نامردی نکردم شمارمو دادم بهش از بانک رفتم بیرون زنگ زد کلی لاس زدیم از همه جا گفتیم گفت17 سالمه خیلی با هم صمیمی شدیم شهر ما خیلی کوچیکه نمیشد با هم بریم بیرون به خاطر کار بابام همه مارو میشناسن 1ماه از این قضیه می گذشت به ارغوان گفتم بریم بیرون از شهر قبول نمی کرد می ترسید آخه فقط 15 سال داشت بهم دروغ گفته بود فکر کرده بود اگه بگه 15 سالشه من قبول نمی کنم باهاش دوست شم با هر زبونی راضیش کردم بیاد بیرون قرار گذاشتم باهاش با ماشین رفتم دنبالش سوارش کردم بردمش باغمون اونجا یه خونه باغ داریم خلاصه یه کم تو باغ گشتیم همش می ترسید منم بغلش می کردم که آروم شه یه ترسش ریخت دوباره بغلش کردم به صورتش بوسه زدم معلوم بود اولین بارشه سر قرار میاد بهش گفتم بیا داخل خونه باغو بهت نشون بدم ترسش بیشتر شد این بار محکمتر بغلش کردم گفتم دوست دارم کلی بوسیدمش بهم نگاه کرد خندید کمتر میترسید به بودنش تو زندگیم عادت کردم تو خونه باغ کلی حرف زدیم رو پام نشونده بودمش همش می بوسیدمش لاغر اندام بود خوش هیکل گفتم می خوام روناتو ببینم زد زیر گریه گفت من عاشقت شدم منم کلی قربان صدقش رفتم شروع کرد به بوسیدن صورتم بلد نبود لب بگیره منم می خواستم بگیرم نمیذاشت روش نمیشد دست بردم دکمه مانتوشو وا کنم دستمو گرفت اما حریفم نشد وا کردم به پشت خابوندمش رو پاش نشستم از زیر تابش دست بردم سینه هاشو تو دستم گرفتم یخ زده بود ترس تمام وجودشو گرفته بود رفتم بالا گردنشو لیس زدم داشت حال می کرد گرم شد کم کم رو لباس سینه هاشو می مالیدم کلی حال می کرد بعد تابشو در آوردم یه سوتین سفید سینه هاشو سفت گرفته بود نسبتا درشت بودن دست بردم به پشتش بند سوتینشو وا کردم سینه هاش سفید نوکش قهوه ای پر رنگ اول یه خورده با دست مالیدم بعد شروع کردم به خوردن سینه هاش با نوک زبون روی قسمت قهوه ایش می کشیدم جفتمون کلی حال کردیم جاتون خالی وای می خواستم شلوارشو در بیارم مگه میذاشت پدر منو در آورد تهش گفتم بزار یه کم از رونتو ببینم به سختی قبول کرد خودش وا کرد یه ذره کشید پایین یه شورت سفید پاش بود با سوتینش ست بود دست بردم شلوارشو کشیدم پایین دو دستی شورتشو چسبیده بود خابوندمش رو تنش دراز کشیدم شروع کردم به بوسیدن لیس زدن تنش اینقد این کارو کردم که کامل شل شد همین جوری که رو تنش دراز کشیده دست بردم سمت شرتش به سختی کمی کشیدم پایین کیرمو با آب دهنم لیز کردم گذاشتم لای پاش پاهاشو به هم چسبونده بود از ترس منم شورتشو کامل در اوردم خابیدم رو تنش پامو لای پاش کردم بازش کردم همش اصرار میکرد که نکنمش گفتم باشه فقط لا پایی قبول کرد کیرمو کامل خیس کردم لای پاش سر می دادم با نوک کیرم به دم سوراخ کسش ضربه می زدم جاتون خالی یه قرص تاخیری خورده بودم مگه ارضا میشدم یه کس 15 ساله ولی هیکلش بیشتر از سنش نشون میداد حسابی حال میکرد بعد نیم ساعت ارضا شدم آبمو ریختم دم کسش جمع کردیم رفتیم خونه سکس های ما طول کشید هفته ای یکی دو بار یه روز که داشتیم سکس میکردیم کیرم تا نصف رفت تو کسش ترسیدم گفتم حتما پاره شده نگاه کردم دیدم خون نیومده بعد اون ترسم ریخت همیشه تا نصف فرو میکردم با داییم که حرف زدم گفت اون پرده نداره تو سکس بعدی کرمم شد تا بیخ فرو کنم یه روز که ارغوان امد پیشم گفتم بزار تستش کنم ببینم بازه کس کش کلی به خودش رسیده هیچ وقت اینقد به خودش نرسیده بود امد خونمون از در که امد پرید بغلم شروع سر پا کلی لب گرفتیم همو مالیدیم سر پا کل لباساشو در اوردم همش به کسش فکر میکردم چطوری تستش کنم بردمش تو اتاق خوابم انداختمش رو تختم وایسادم یه کم نگاش کردم دستاشو وا کرد گفت بپر تو بغلم بدون مکس پریدم تو بغلش گفت وایسا لباساتو در بیارم خودمم کمکش کردم زودی لخت شدم سفت بغلش کردم وحشیانه کل تنشو لیس زدم گاز اروم میگرفتم رفتم سراغ کسش کس لیسی دوست ندارم ارغوانم دوست نداشت شروع کردم کسشو مالیدم کنارش دراز کشیدم لباشم می خوردم با انگشت آروم تو کسش کردم یه اخ گفت بعد با دو انگشت امتحان کردم رفت داخل گفتم حتما openامدم به پشت خابوندمش پاشو جمع کرد تو سینه کیرمو دم سوراخ کسش گذاشتم اروم اروم فشار می دادم گفت اروم بکن منم نم نم با فشار زیاد میکردم اول فقط داد میزد بعد شروع کرد به گریه کردن دستمو گرفته بود فشار می داد با فشار دستش منم بیشتر فشار می دادم داد میزد میگف آروم اما من بیشتر حشری میشدم حس می کردم کیرم داره دهانه رو از هم باز میکنه کیرم تا ته داخل نمی رفت یهو دیدم داره از کسش خون میاد به روش نیاوردم فقط تلمبه می ردم با دست پاهاشو بالا گرفتم آروم تلمبه میزدم هر لحظه کسش بازتر میشد تا کیرم کامل تو کش جا شد چه حالی میداد این اتیش بود بعدش داشتم ارضا میشدم کیرمو کشیدم بیرون آبمو رو کس ارغوان ریخم این جنازه رو تنش افتادم.end بعد اون بار 2بار دیگه که سکس داشتیم باز خون امد همش تنگ بود......کسی میدونه چرا با انگشت پردش مشخص نبود من که خودم نفهمیدم
     
#368 | Posted: 4 May 2011 13:53
شوهر جديد مامان (۳)

قسمت قبل

فردا صبح که بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه و فرشاد داشت میرفت.رفتم دستشویی اومدم بیرون فرشاد گفت میشه تا مامانت خوابه چند دقیقه باهم حرف بزنیم؟؟؟؟؟؟ تخمام گره خورد گفتم راجع به چی؟؟؟؟ گفت من معذرت میخوام بابت اینکه از راه که میومدم با مامانت میرفتیم تو اتاق دیشب هانیه بهم گفت که از این قضیه ناراحت شدی ولی روت نشده به خودم بگی؟؟؟ چیزی نگفتم و حسابی عرق کرده بودم گفت خوب ما اشتباه کردیم ولی فکر میکردم تو این روابط زناشوئی رو درک کنی اما من قول میدم که دیگه از این اتفاقا پیش نیاد.خلاصه فرشاد خداحافظی کرد و رفت منم رفتم تو اتاق مامانم دیدم هنوز خوابه رفتم روتخت کنارش خوابیدم یه رکابی تقریبا نازک تنش بود با یه شلوارک جوری خوابیده بود که پشتش بمن بود کیرررررررم راست شده بود آروم کووووووونشو مالیدم کیررررررم داشت میترکید.آروم از روی تخت بلند شدم لباسامو دراوردم راستش سکس دیشب خیلی بهم حال داده بود و فکرم رو یه جورایی سبک کرده بود.لخت شدم و دوباره خوابیدم کنارش خیلی آروم رکابیشو از پشت زدم بالا باز چشمم به جای کبودی خورد یه خورده شلوارکشو که اومدم بدم پایین بیدار شد یهو برگشت تا دید منم گفت بلایی که دیشب سرم اوردی بس نبود بازم میخوای با زور کتک باهام سکس کنی؟؟؟؟؟؟؟ گفتم نه بخداااااااا الان چشمم به کبودیه خورد خیلی ناراحت شدم دست خودم نبود اونموقع؟؟؟؟؟؟؟؟ پرید وسط حرفم و گفت الان که دست خودته برو بیرون با این که کیررررررررم داشت میترکید لباسامو ورداشتمو رفتم بیرون.بعد از صبحونه مامانم رفت تواتاق 1 دقیقه بعد بلند شدم برم که ازش بازم معذرت بخوام دیدم جلو آینه ایساده و داره سعی میکنه روجای کبودیو چرب کنه ولی دستش خوب نمیرسید گفتم اگه بذاری من بیام چرب کنم؟؟؟؟ چیزی نگفت رفتم و پشتشو کرم زدم ازش پرسیدم دیشب به فرشاد چی گفتی راجع به کبودیه؟؟ گفتش بهش گفتم خورده به تیزی در کابینت کرم رو که زدم رفت و کرستش رو برداشت که تنش کنه رفتم و کمکش کردم و تی شرتشو پوشید بهش گفتم میشه بغلت کنم؟؟؟؟ گفت تو که هرکاری بخوای میکنی اون از دیشبت امروز صبح هم که لخت شده بودی میخواستی بکنیم؟؟؟؟ حتما اگه بگم نه کتک میزنی؟؟؟؟ گفتم فقط میخواستم ازت معذرت بخوام گفتم که دست خودم نبود مگه نمی بینی چند وقته عین دیوونه ها شدم بسکه تواین مدت بهم بی توجهی کردی اینجوری گوه شدم.دیدم اشک تو چشماش جمع شده بغلش کردم تا اونجاییکه میشد فشاررررررش میدادم کیررررررررم داشت راست میشد دیگه نمیتونستم تحمل کنم دو سه تا ماچچچچچچچچچ آبدار ازش کردم شروع کردم گردنشو بووووووووووس کردن کیرررررررررم هی میخورد بهش و اون چیزی نمیگفت گفت بسه دیگه میترسم دوباره از دستت در بره باز وحشی بشیهاااااااااا؟؟؟ قضیه صبح و فرشاد رو به مامانم گفتم ساعت طرفای 11 بود که گفت میخواد بره شهروند خرید گفتم باهاش میام بنظرم میومد که هنوز شاکی باشه با اون قضیه دیشب حقم داشت.خلاصه یه مانتو کرم تخمی داره اونو پوشید و یه روسری تخمیتر از مانتوش هم سرش کرد منم تو اتاقم شال و کلاه کردم بهش گفتم مامان میشه امروز یه لباس دیگه بپوشی؟؟؟ گفت لباس دیگه ای ندارم همش کثیفه بهش گفتم اون مانتو مشکیه رو بپوش با اون روسری آبیه.این مانتو مشکیه خیلی تنگه و هربار که میپوشتش تموم بدنش میزنه بیرون انگار که لخت باشه.گفت اون مال مهمونیه گفتم بپوش دیگه بزار روحیت عوض شه.خلاصه با اصرار من قبول کرد اومد که بپوشش گفتم یه خورده ام آرایش کن اینجوری بری تو خیابون همه فکر میکنن پسرت مرده؟؟ خلاصه یه آرایش ملایم کرد اما خیلی خوشم نیومد رفتم جلو آینه و بهش گفتم خیلی تغییر نکردی آخه صورتت خیلی خستس یه نگاه غضبناک بهم کرد و شروع کرد به آرایش دیدم خیلی عصبانیه اومدم بیرون و تو پله ها منتظرش شدم بالاخره اومد ووااااایییییییی عجب کوووووووووسی شده بود.اگه تواتاق بودیم درجا میکردمش خیلی آرایشش سنگین بود خلاصه پریدیم تو ماشین من و رفتیم تو فروشگاه یه کله حواسم به مامانم بود و از شق درد داشتم میمردم بعضی وقتا هم خودمو میمالیدم بهش اما اون مدام میرفت کنار یجا دولا شد که گوشت برداره رفتم چسبیدم در کوووووونش که یهو برگشت با عصبانیت گفت جلو مردم اینجوری میکنی فکر میکنن جنده ام بفهم اینوووووووو؟؟؟؟ خلاصه تو راه برگشت بودیم که مجدد من خایه مالی کردم و تموم حواسم فقط به بدن مامانم بود.خلاصه اومدیم و خریدارو گذاشتیم تو آشپزخونه مامانم وقتی دولا شد که کیسه ها رو بزار زمین چشمم خورد به سینه هاش که تو اون مانتو تنگ رو به پاین افتاده بودن دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم مامانم رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه دنبالش رفتم همینکه روسریشو برداشت بهش گفتم بزار کمکت کنم تابلو بود که هدفم چیه بهم گفت اگه بزارم کمکم کنی دست از سرم بر میداری میزاری بعد از اون زندگیه گوهیم با بابات حالا که فرشاد رو پیدا کردم باهاش زندگی کنم؟؟؟؟ اگه فرشاد از کارات شاکی بشه ول میکنه میره هاااااااا.پریدم وسط حرفش گفتم من دیگه اون آدم قبلی نیستم و هم تو و هم فرشاد رو دوست دارم من فقط به فرشاد حسودیم میشه که اونو بیشتر از من دوست داری.گفت اصلا اینجوری نیست برای اینکه اگه اینجوری بود قضیه دیشبو بهش میگفتم گفتم حالا کمکت کنم؟؟؟؟؟؟؟ چیزی نگفت رفتم جلو گفتم بزار یه بووووووووست کنم از دلت در بیارم یه بوووووووس از لپش کردم و بغلش کردم تا اونجاییکه میشد فشاررررررررش دادم شروع کردم به گرنشو لیس زدن همینجوریکه گردنشو لیس میزدم سینه هاشو هم میمالیدم.کم کم اومدم طرف لباش و ازش اساسی لب میگرفتم هیچوقت فکر نمیکردم که لبای مامانم اینقدر خوردنی باشه دیگه داشتم لباش رو درسته میکندم بعد لباسامو سریع دراوردم کیرررررررم داشت خودش رو میکشت مامانم همینجوری ایساده بود و داشت منو نگاه میکرد چشمش که به کیرررررررم خورد گفت همش بخاطره اینه لامصبههههههههه؟؟؟ گفتم دیشب که معرف حضور شده گفت دیشب اگه میتونستم میکندمش که تا آخر عمرت حصرتش به دلت بمونه.گفتم الان نکنیشاااااااا؟؟؟؟ گفت بعید نیست رفتم طرفش و گفتم بعید نیست هانننننننن؟؟؟؟؟؟؟ میخواستم زودتر لختش کنم اما دیدم حیفه از رو مانتو نمالمش آخه اون مانتو خیلی سکسیش کرده بود بردمش روتخت بهش گفتم دولاشه روتخت واااییییییییی سکسی ترین لحظه عمرمو داشتم میگذروندم.رفتم از پشت شروع کردم سینه هاشو مالیدن اساسی میمالیدم و گردنشو هم گاهی یه لیسی میزدم مامانم هم کم کم داشت صدای نفسهاش بیشتر میشد همینجوری دستمو انداختم و دکمه های شلوارشو بازکردم شلوارشو آروم دراوردم ولی هنوز مانتوشو درنیاورده بودم.از روی شرتش یخورده سوراخ کووووووون و کووووووووسش رو خوردم اوووووووووف.تو همون حالت دولا شرتشو دراوردم اومدم کیرررررررم رو بکنم تو سوراخ کوووووسش که یادم افتاد برام ساک بزنه آروم در گوشش گفتم برگرده و برگشت کیرررررررررمو بردم جلو گفت چیکارش کنم؟؟؟؟؟ گفتم بخورشششششش.اول قبول نکرد اما بالاخره کیررررررم رفت تو دهنه هانیه جوووووووووووووون.برای منکه یکی کیررررررررمو میخورد خیلی عالیییییییییی بود خیلی خوشم اومده بود.پشت سرشو گرفتم و محکم کیرررررمو هول دادم تو دهنش یهو اوق زد و گفت اگه بخوای اینجوری کنی معاملمون نمیشهاااااااا؟؟؟؟؟ گفتم ببخشید فقط تو ادامه بده و اون ساک میزد چند بار که حس کردم داره آبم میاد کیررررررمو از دهنش دراوردم و بعد دوباره میکردم توش بعد کیرررررررمو اوردم بیرون خوابوندمش روتخت و پاهاش رو باز کردم شروع کردم به لیس زدن کووووووووووسش جاااااااااااااااااان.مامانم با اینکه سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده اما تابلو بود که داشت اساسی حال میکرد بلندشدم و خوابیدم روش اومدم کیررررررررررمو بکنم توکوووووووووووسش بهش گفتم بازم دولاشه و اونم سگی دولا شد کیرررررمو کردم توکووووووووسش و آروم عقب و جلو کردم دولا شدم روش و سینه هاش رو میمالیدم خیلی عالیییییییییی بود.سعی میکردم آروم تلمبه بزنم تا کیررررررررم بیشتر طاقت بیاره مامانم سعی میکرد آه ه ه ه و نالهههههه نکنه ولی خیلی آروم میکرد بعد از اینکه حسابی سینه هاشو از روی مانتوش مالیدم و آبم داشت میومد کیرررررررم رو اوردم بیرون و بهش گفتم مانتوتو دربیار خودم نشستم لبه ی تخت و اونم شروع کرد مانتوشو دراوردن مانتوشو که دراورد به کرستش اشاره کرد و گفت اینم دربیارم یا نه؟؟؟؟؟؟ گفتم آرهههههههه دیگه اونم بکنننننننن زودتر میخوام سینه هات رو بخورمششششششششششششش کرستش رو دراورد خوابوندمش روتخت و سینه هاش رو تا اونجایی که میشد میخوردم نمیتونم بگم چقدر ولی اساسی سینه هاش رو خوردم و کیررررررمو دوباره کردم توکوووووووووووسش و همینجوریکه میکردم ازش لب میگرفتم تابلو بود که خودشم داره حال میکنه همینکه بخودم اومدم فهمیدم که آبم داره میاد اما دیگه دیر شده بود و همشو خالی کردم تو کوووووووووووسش.مامانم چیزی نگفت بعدش که آبم خالی شد همینطوریکه روش خوابیده بودم بهش گفتم نمیخواستم اینکار رو کنم و تازه کارم.گفت ایرادی نداره این تاوان عشق به فرشاد اصلا فکر نمیکردم که یه زنه 45 ساله اینقدر بتونه خوب آدم رو ارضا کنه یه چند دقیقه ای همونجوری روهم خوابیدم و بعد گفت بزار برم این گند کاریت رو درست کنم ساعت طرفای 2 بود.بلند شد و از کشوی خودش 2 تا قرص ضدحاملگی خورد و من اونجا برای اولین بار قرص های ضدحاملگی رو که تو درس تنظیم خانواده صحبتش شده بود رو دیدم اومد و از کشوش لباس برداره که بره حموم همین که دولا شد و سوراخ کونش رو دیدم یادم اومد که از کوووووووون نکردمش؟؟؟؟ بلندشدم رفتم طرفش همینطوریکه خم شده بود کمرشو گرفتم و اومدم کیرررررررمو که با دیدین سوراخ کوووووونش راست شده بود بکنم توششششششششش که بهم گفت امیرعلی خواهش میکنم اون نهههههههههه.دیگه دلم نیومد ادامه بدم بهش گفتم بجاش برام ساک میزنی آخه دوباره شق شده؟؟؟؟؟؟؟.اومد شروع کنه به ساک زدن و منم کلی حال کردم و تموم آبمو تو دهنش خالی کردم.دیگه تا امروز همیشه یواشکی باهم سکس داریم.پایان؛اين زود ادامشو براتون كذاشتم كه علاف نشيد دوستان شاد باشيد
     
#369 | Posted: 4 May 2011 13:57
امیر علی هستم و کلا تو نخ سکس با مامانم و از اینجور چیزا نبودم و مامانم هم از اونایی نبود که سکسی باشه و کارش راست کردن کیر این و اون باشه.قضیه از اونجایی شروع میشه که من متوجه تغییر رفتارهای مشکوک بین مادرم هانیه و پدرم شدم.کم کم دیگه باهم حرف نمیزدن و مامانم شبها تو پذیرایی میخوابید چندبار از مامانم پرسیدم که چی شده ولی هربار جواب سربالا میشنیدم.چندوقت بعد مامانم بخونه ی مادرم بزرگم نقل مکان کرد و من دائم از بابام میپرسدم که چی شده ولی بازم جواب سربالا و اینکه دعوای زن و شوهریه و از اینجور کوس شعرها.

بالاخره باهر بدبختی و اعصاب خوردی بود امتحانات پایان ترم رو دادم.اواخر تیر بود که از مادربزرگم خواستم وساطت کنه ولی اونم میگفت مادرم چیزی بهش نگفته؟؟ خلاصه یه روز عصر بابام 48 سالشه با عصبانیت اومد خونه ازش پرسیدم چته؟؟؟ چی شده؟؟ گفت امروز مجبور شدم مادرت رو طلاق بدم.شوکه شدم؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونستم چی باد بگم رفت سر وسایل و لباساش همه رو جمع کرد و انداخت تو ماشینش و رفت.شروع کردم به گریه کردن.باورم نمیشد حتی نتونستم4تا سوال بپرسم ازش یخورده فکر کردم که چرا اون خونه رو گذاشت و رفت؟؟ به ذهنم اومد خونه بنام مامانه به موبایل بابام تلفن کردم گفت بعدا راجع به همه چی باهم حرف میزنیم.ازش پرسیدم جایی داره بره؟؟؟ گفت آره خیالت راحت.میخواستم به مامانم تلفن کنم که دیدم با مامان بزرگم اومد.بهش گفتم چی شده و دلیلش رو پرسیدم و بازم.....داشتم دیوونه میشدم چند شب مادربزرگم پیش ما موند و بعدش رفت.

چند بار به بابام زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود توهمین ایام متوجه شدم که مامانم مهریه اش رو هم بخشیده؟؟ چند روز بعد بابام بهم تلفن زد و باهم قرار گذاشتیم از جاییکه بود چیزی نگفت و شماره جدیدش رو بهم داد.اونموقع برام طبیعی بود چون بابام همش خط عوض میکرد و میگفت مزاحم داره.این ماجرا گذشت و شد4ماه بعد.یه روز که مثل جسد از دانشگاه اومدم مامانم گفت که میخواد راجع به مسئله مهمی باهام حرف بزنه؟؟ ازش خواستم بزار واسه فردا ولی اصرار داشت که امروز اون قضیه رو مطرح کنه و اینو بگم که من تو اون 4 ماه خیلی کم حرف عصبی و بیحوصله شده بودم و اولین و تنها دوست دخترم رو که تازه پیدا کرده بودم پروندم و سر هرچیز پیش پا افتاده ای با همه دعوا میکردم.خلاصه مامانم شروع کرد به شر و ور گفتن تا رسید بجاییکه گفت میخواد دوباره ازدواج کنه؟؟؟؟.مامانم 45 سالشه و مثل مامانای بقیه دوستان که ماماناشون رو وصف کردن عین دختر 24 ساله نیست و رونای گوشتی هم نداره بلکه مثل یه زن 45ساله معمولیه و لاغر که سایز سینه اش 75 و کمرش 32.و از موقعیکه یادم میاد همیشه رنگ موهاش شرابی بوده.خلاصه واسه چند لحظه شوکه شدم؟؟؟؟ اون گفت با مردی آشنا شده و امشب هم اون یارو که اسمش فرشاده من و مامانم رو برای شام دعوت کرده بیرون.خیلی غیرتی شده بودم ولی تو اونموقع چیزی بفکرم نمیرسید بگم.خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم به اون رستوران رفتیم تو همینجوریکه مات دنبال یه مرده تنها میگشتم مامانم گفت بریم طبقه بالا.بالا که رفتیم فرشاد رو دیدم.خلاصه بعد از سلام و علیک و احوال پرسی نشستیم و در حین صرف غذا خودشو معرفی کرد و گفت که فوق دیپلم نقشه کشی داره و یه آژانس داره و از زن قبلیش بخاطر بد دهن بودن و اینکه بچه دار هم نمیشه جدا شده و از آشناییش با مامانم گفت که یه روز مامانم خونه دوستش بوده که آژانس میگیره بیاد خونه و چون آژانس ماشین نداشته خود فرشاد میاد و تو راه که بودن سر صحبت باز میشه و مامانم میگه که طلاق گرفته و...

تو نگاه اول فرشاد آدم خوبی بود اما من دوست نداشتم مامانم زیر مرد دیگه ای بخوابه خلاصه آمار فرشاد رو دراوردم و همه حرفاش نه تنها راست بود بلکه دستی هم تو کار خیر داشت و نگفته بود.یه 2 ماهی بود که چند بار فرشاد و مادرش اومدن خونه ما و چندبارم من و مامانم و بابابزرگ گیجم و مامان بزرگم رفتیم خونه شون واقعا نمیشد روی فرشاد عیب گذاشت اما من دوست نداشتم مامانم کیر دوم رو تجربه کنه واسه همین به بابام همه ماجرا رو گفتم و اون گفت که مامانت بخاطر فرشاد ازم جدا شده و اون فرشاد رو میخواسته وگرنه چه دلیلی داشت که زندگیش رو ول کنه؟؟؟ از بابام خواستم دخالت کنه اما پیچوند و گفت که نزارم اونا باهم ازدواج کنن.به مامانم گفتم که از فرشاد خوشم نیومده و نمیخوام که باهاش ازدواج کنه هرچی دلیلش رو پرسید سربالا جواب دادم بعد از چند روز جر و بحث جواب آخر رو داد که مهم اون و فرشاد هستن که همدیگه رو میخوان و اگه من نمیخوام میتونم برم پیش بابام یا ننه بزرگم؟؟؟؟؟ میخواستم بلند شم و تا اونجاییکه میخوره بزنمش ولی نمیشد دیگه کار از کار گذشته بود.قرار شد یه مراسم ساده برگزار کنن و فقط خودیها باشن به بابام گفتم و بعد از کلی فحش و پس گردنی گفت حالا که نتونستم باید زندگیشون رو براشون زهر کنم.خلاصه مراسم تو خونه ی ما برگزار شد و آقای دوماد سرخونه که خودش خونه هم داشت و داده بود اجاره عروسی کرد.بعد از صرف شام مهمونا رفتن و ننه بزرگ من کلید کرد که بیا امشب بریم خونه ما اما من قبول نکردم و در نهایت فرشاد گفت ایراد نداره امیرعلی که بچه نیست ماهم سن و سالی ازمون گذشته.فرشاد 41 سالش بود و از مامانم کوچکتر و همین بود که حرص من رو در میاورد خلاصه مامانم با فرشاد رفتن تو اتاقشون و منم رفتم تو اتاقم که بخوابم اما خوابم نمیبرد چون امشب فرشاد با مامانم حسابی قرار بود حال کنن.چشمام بسته بود که متوجه شدم در اتاقشون باز شد.از خودم صدای خور خور دراوردم نمیدونم کدومشون بود اما اومد در اتاقمو باز کرد و مطمئن شد که من خوابم درو بست و رفت نمیدونم چند دقیقه گذشت ولی بلند شدم وآروم در اتاقمو باز کردم و رفتم پشت در اتاق اونا کیرم حسابی راست شده بود.

گوشمو چسبوندم به در صدای آه ه ه ه و ناله مامانم بلند شده بود و فرشاد که همش از هیکل مامانم تعریف میکرد و قربون صدقش میرفت.فرشاد حسابی داشت مامانمو میکرد و مامانم فقط میگفت فرشاد جوووووون بکنننننننن خیلی دوستت دارم و بعد هم گویا میرفتن تو فاز لب و لوچه صبح شد اونا شاد وسرحال و من کیری.فرشاد گفت امیرعلی جان بیا تا یه مسیری برسونمت و من باهاش تا یه مسیری رفتم.نمیدونم چرا دوست داشتم بهش اعتماد کنم ولی خوب پروژه زهر و اینکه اون دیشب یه دل سیر مامانمو کرده بود نمیذاشت.کم کم بدرفتاریهام رو که غیرارادی بود و ناشی از مشکلات روانی بود که تو اون مدت برام پیش اومده بود شروع کرده بودم.دائم فرشاد رو کیر میکردم و نمیذاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره.فرشاد واسم یه پراید خرید همون چیزی که بارها از بابام خواسته بودم و اون با اون همه پولی که داشت نکرد اما بجای اینکه از فرشاد فقط یه تشکر کنم بهش گفتم همه زورت همین بود نکنه توقع داری باهاش بیام تو آژانست کار کنم؟؟؟؟ اونشب مامانم و فرشاد خیلی بهشون برخورد و مامانم تا چند روز با من حرف نمیزد.تو این مدت دائم از بابام خط میگرفتم امتحانای ترم شروع شد و من ریدم و از 19 واحد فقط 10 واحد پاس کردم.مامانم خیلی شاکی بود ولی فرشاد میگفت که شرایط امیرعلی بد بوده چند بار میخواستن منو ببرن پیش روانشناس که موفق نشدن 5ماهی گذشت تا اینکه یه روز دیدم مامانم داره اسیدی آرایش میکنه درست قبل از رسیدن فرشاد.بهش گفتم قراره جایی برین؟؟؟ اون گفت نه.لباسای خوبی هم پوشیده بود و خیلی خوشگل شده بود.فرشاد که اومد خونه یه دوش گرفت و یه چایی خورد و با مامانم رفتن تو اتاق و شروع کرد مامانم رو جرررررر دادن صدای ناله های مامانم خونه رو ورداشته بود و بعضی وقتا فرشاد میگفت هیسسسسسسسسس یواشششششششش اما مامانم خیلی حشری بود و به فرشاد میگفت محکممممممم بکننننننننن.بعد چند دقیقه آروم شده بود و دیگه اون صداش نمیومد بعد یک ساعت که اومدن بیرون اول مامانم اومد بیرون دیدم فرشاد همه ماتیکا رو خورده و حسابی مامانم رو کرده.فرشاد اونشب از خجالتش بیرون نیومد و به بهونه خستگی شام نخورده خوابید با مامانم که سر شام بودیم خیلی کفری بودم که یهو از دهنم در رفت و گفتم یه خورده ملاحظه کنید منم دارم تو این خونه زندگی میکنم فکر نکنم همه زن و شوهرها اینجوری باشن؟؟؟؟ مامانم هیچی نگفت و از خجالت سرخ شد رفتم که بخوابم گفتم بزار یه کیر اساسی به فرشاد بزنم.رفتم تو اتاقشون و بلند گفتم فرشاد جوووون شب بخیر خوابای خوب ببینی.فرشاد که حول کرده بود گفت قوربونت امیرعلی جووون توهم همینطور.خودش فهمید بود که چه سوتی داده.یه چند وقت یه خط درمیون همین داستان بود اما بدون صدای بلند و خجالت بعدش به بابام که گفتم محکم زد تو گوشم و گفت خاک توسرت داره با مامانت کیف میکنه تو هیچ گوهی خوردی؟؟؟؟
     

#370 | Posted: 4 May 2011 14:01
شوهر جديد مامان (۲)

قسمت قبل
خلاصه یه بار که مامانم شروع کرد به آرایش کردن و حسابی خودشو برای فرشاد ساخته بود رفتم تو اتاقش داشت خودش رو تو آینه برانداز میکرد با عصبانیت بهش گفتم نمیشه این گوه بازیتون رو شبها بکنین؟؟.آقا از راه میاد حتما باید بخوابه روت؟؟؟ مامانم که شوک شده بود و باورش نمیشد که من یه همچین حرفی بهش بزن گفت:اولا که مودب باش بعدشم من زنشم و خلاف شرع نمیکنیم اگه ناراحتی مثل آدم بخودش بگو فرشاد آدم منطقیه.کم کم از کوره در رفتم گفتم الان دارم به تو میگم تو بهش بگو.گفت من روم نمیشه بهش بگم پسرم اومده بهم میگه به شوهرت بگو از راه میاد روت نخوابه خوب دلش میخواد بعضی وقتا که از سرکار میاد خستگی شو درکنه دیگه داد و بیداد نداره که درست حرف بزن؟؟؟ این حرفا رو که زد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم رفتم طرفش و محکم حولش دادم طرف دیوار دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم همین که اومد بخودش بجنبه رفتم و موهاشو گرفتم و کشیدم رو زمین.اول میخواستم همونجوری از خونه پرتش کنم بیرون اما چشمم که به سینه ی سفیدش افتاد نمیدونم چیشد که کشیدمش طرف تخت اونم داد و بیداد میکرد و با مشت به پاهام میزد بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت اومد دربره که پاشو گرفتم محکم کشیدم و خودمو انداختم روش.شروع کرد به فحش دادن.دو زانو نشستم رو دستاش و تی شرتمو دراوردم یهو داد زد چیکار میخوای بکنییییییی؟؟؟؟ مامانم شروع کرد به تقلا کردن که محکم سه چهارتا زدم تو گوشش و تلافی این چند وقت رو سرش دراوردم خیلی محکم زدم برای چند ثانیه گیج شده بود لباسی که تنش بود رو دراوردم و اون داشت التماس میکرد و گریه دیگه برام فرقی نمیکرد اون کیه فقط میخواستم بکنمششششششش یه کرست مشکی تنش بود خوابیدم روش و تا اونجاییکه میتونستم گردنشو سینه اش رو لیس زدم دیگه اینقدرگریه کرده بود و داد زده بود که جون نداشت شلوار تنگ پاشو که دراوردم دوبار شروع به گریه کرد و همش میگفت من مامانتم نکن توروخداااااااااااااا ولی من دیگه حالیم نبود فکر نمیکردم روناش اینقدر برام جالب باشه بهش گفتم یادته اونشب چقدر اینجا آخ خ خخخخخخخخ و اوخ خ خخخخ کردی؟؟؟؟گفت غلط کردم گوه خوردم اما دیگه فایده ای نداشت شورت سفیدشو اومدم دربیارم که با پاش زد تو صورتم اومد دربره با مشت محکم زدم پشتش یهو ایساد.خیلی ترسیدم ولو شد رو زمین و فقط ناله میکرد و گریه بلندش کردم و خوابوندمش روتخت دیگه مقاومت نمیکرد شرتشو که دراوردم کوووووسش رو دیدم وااایییییییی یه کووووووووس خوشگل با لبه های صورتی اووووووووووف.یذره با دست مالیدمش بعد کرستش رو دراوردم سینه هاش عالیییییییییییی بود.شروع کردم به لیس زدن سینه هاش مثل سگ لیس میزدم مامانم زیر لب میگفت فرشاد کجایی بیا بیا محکم فکشو گرفتم و فشار دادم و گفتم اگه اسم اون حرومزاده رو بیاری همینجا خفت میکنماااااااااا؟؟؟ حسابی ترسیده بود و منم چون اولین سکسم بود ترسیده بودم و دست و پامو گم کرده بودم.بعداز اینکه سینه هاشو حسابی خوردم بدون اینکه کوووووسشو بخورم و از اینجور کارا با دستم لای کوووووووسشو باز کردم و کیررررررررمو آروم کردم توشششششششششششش خیلی لحظه خوبی بود جااااااااااااان خوابیدم روی مامانم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن.همینطوریکه میکردمش محکم بغلش میکردم و بوسش میکردم هربار که میخواستم ازش لب بگیرم صورتشو برمیگروند و نمیذاشت که ازش لب بگیرم.سعی میکردم جوری بغلش کنم که تموم بدنش تو بغلم باشه واقعا لذتش غیرقابل وصفه.تو همین گیر و دار دیدم آبم داره میاد کیرررررررمو کشیدم بیرون و آبمو ریختم رو سینه هاش.بعدشم ولو شدم روش.یه 4 ، 5 دقیقه ای روش خوابیدم که یهو یاد فرشاد افتادم.سریع بلند شدم خیلی عرق کرده بودم بهش گفتم صبرکن بیا دوباره مانتو و شلوارت رو بپوش بعد ساک بزن.مامانم گفت اههههههههه تو چه گیری دادی به اونا ول کن دیگههههههههه اگه نمیخوای بلند میشم میرماااااااااا؟؟؟؟ با کلی ماچ و اصرار قبول کرد تموم لباساشو پوشید حتی جوراباشو هم گفتم بپوشه که بیشتر فاز بده اومد روسریشو سرش کنه گفتم اونو نمیخواد.من عاشق اون شلوار لی و مانتوش بودم.خلاصه شروع کرد ساک زدن.شاید بخاطر اینکه زودتر آبم بیاد قشنگ ساک میزد؟؟؟ همیجوری ساک میزد و من تو عرش بودم که دیدم داره آبم داره میاد نمیدونم چرا آبمو تو دهنش خالی نکردم کیررررمو اوردم بیرون و همه آبمو ریختم روصورتش و یخورده هم ریخت رو مانتوش.مامانم گفت خیلی خوب حالا اجازه هست برم حموم؟؟؟ گفتم الان باهم میریم گفت نترس خودمو نمیکشم.خلاصه اون رفت حموم و منم گه گاه به مامانم کمک میکنم و بالاخره دلیل طلاقشو هم بهم گفت و منم چند وقت با بابام قهر بودم.اما مامانم گفت که بهتر باهاش آشتی کنم ممکنه بفهمه که من دلیلشو فهمیدم.بهش گفتم پاشو برو حموم الان فرشاد میاد.گفت برو گمشو وقتی بیاد مطمئن باش میکشتت.گفتم باشه پس وقتی اومد منم میگم بابام بخاطر جنده بودن مامانم طلاقش داد و اونوقت تو میمونی و فرشاد بعدشم میگم که برای اینکه از شرمن راحت بشی خودت این نقشه رو کشیدی و بهم گفتی بکنمت که تابلوم کنی؟؟؟؟؟ مامانم شروع کرد به گریه دیدم اینجوری نمیشه وقت زیادی نمونده بهش گفتم بلند میشی یا به زور ببرمت؟؟؟ اومدم که دستشو بگیرم و به زور ببرمش خودش بلند شد لباساشو برداشت که بره دوش بگیره منم لباسامو برداشتم که برم اما من و راه نداد تو حموم یه چند دقیقه ای گذشت یهو فکر کردم که نکنه خودکشی کنه یا حالش بد شده باشه؟؟؟.چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده در حموم رو باز کردم و رفتم تو دیدم گوشه حموم داره گریه میکنه منو که دید داد زد واسه چی اومدی تووووووووووو برووووووووو بیرونننننننننننننننن.گفتم ترسیدم خودتو بکشی چشمش به جعبه تیغها افتاد اینو که دیدم لباسامو دراوردم ترسید و گفت میخوای چیکار کنی؟؟؟؟؟؟ گفتم میخوام دوش بگیرم نمیتونم تنهات بزارم میترسم شر درست کنی رفتم تو گفتم بلندشو خودتو بشور الان فرشاد میادااااااااا؟؟؟؟ بلند شد دیدم دستاش خیلی میلرزه شامپو رو برداشتم و سرشو شستم خیلی کووووووووووس شده بود دلم میخواست یه بار دیگه تو حموم هم بکنمش خلاصه لیفشو برداشتم و تموم بدنشو لیف زدم و حسابی سینه هاش و کووووووس و کووووووووونشو مالیدم وقتی داشتم پشتش رو لیف میزدم دیدم جای مشتم رو پشتش کبود شده.از خودم خجالت کشیدم زیر دوش شستمش بعد همینطورکه داشتم پشتشو میشستم روی کبودی رو بوس کردم که یهو خودشو کشید جلو و فهمیدم که خیلی درد داره.از پشت بغلش کردم و گردنشو چندبار بوس کردم بازم کیررررررم راست شده بود کم کم صورتشو با دستم برگردوندم طرف صورت خودم.آروم لبامو گذاشتم رو لباش دیگه صورتشو برنگردوند کیررررررمو میمالیدم بهش اومدم سینه هاشو بمالم گفت بسه دیگه الان فرشاد میاداااااااا.سریع خودشو خشک کرد و منم کمکش کردم لباساشو پوشید و رفت بیرون.لای درحموم رو باز گذاشتم تا بفهمم کی فرشاد میاد.گاهی از لای در به بیرون نگاه مینداختم.حموم تو اتاق منه و دقیقا روبروی دراتاقم.از جلو دراتاقم که رد شد دیدم یه دست لباس قشنگ پوشیده و دوباره آرایش کرده.انگار فرشاد اومده بود.بلههههههههه فرشاد اومد.ترسیدم نکنه بهش بگه خلاصه اونا رقتن یه حالی باهم کردن و اونشب گذشت.
     
صفحه  صفحه 37 از 66:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  65  66  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.