| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 37 از 85:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  84  85  پسین »  
#361 | Posted: 21 Apr 2011 16:29
بردگی برای معلمم

در سالهای ابتدایی مدرسه من شاگرد نسبتا کودنی بودم و همواره کارهایی می کردم که باعث خنده دیگران میشد.اما در دبیرستان اتفاقی افتاد که خیلی جالب بود بطوری که مسیر زندگی منو تغییر داد.دبیر جدید انگلیسی من در سال دوم بسیار زیبا بود . خانم تاچر تقریبا 30 ساله بود. از آنجایی که من شاگرد درس نخوان و شلوغی بودم در کلاس باعث خنده همکلاسیام و به هم خوردن نظم کلاس .می شدم.و به همین علت هم خانم تاچر بارها منو از کلاس بیرون کرده بود
اما یک روز که طبق معمول باعث به هم خوردن نظم کلاس شدم خانم تاچر به من گفت که بعد از کلاس بمونم تا منو ادب کنه.بعد کلاس من برگشتم توی کلاس پیش خانم تاچر.او به من گفت : کریستینا میز منو تمیز کن . من هم میز رو کمی جمع و جور کردم.زمان می گذشت .سپس خانم تاچر به سمت در کلاس رفت و در رو بست و اونو قفل کرد بعد برگشت و روی صندلی نشست . کفشهاشو درآورد وبعد جورابهای نازک بلند و سیاهش رو از پاش کشید بیرون.من چیزی نمی فهمیدم جز اینکه دیدم خانم تاچر پاهای خیلی زیبایی داشت و یک انگشتر نقره ای با یک نگین قرمز تو انگشت پاشون کرده بودن.خانم تاچر گفت : کریستینا یه لحظه بیا اینجا.من رفتم جلو نزدیک معلمم کنار میز ایستادم.خانم تاچر گفت : کریستینا میخوای این درس رو پاس کنی .گفتم : البته خانم تاچر.او گفت : ولی من قصد ندارم توی این درس به تو نمره قبولی بدم برای تو خیلی دیر شده که خودتو به سطح کلاس برسونی و نمره قبولی بگیری اما اگه تو .دستور منو قبول کنی به تو نمره قبولی میدم
اون چیه خانم تاچر ؟ فقط بگو موافقی یا نه؟ من البته که موافقم ولی خوب بگید شرط چیه.خانم تاچر گفت : کریستینا زانو بزن.من هم روی زمین در مقابل معلمم زانو زدم.گفت : حالا خم شو جلو تا صورتت بین انگشت های پاهای من قرار بگیره.من پرسیدم ولی چرا ؟ خانم تاچر گفت : هیچ کس حرف احمقی مثل تورو باور نمیکنه اگه بگی که من بهت گفتم پاهامو بو بکشی ولی در عوض من می تونم تورو مردود کنم. پس خم شو بینی ت رو به پاهام بچسبون و دهنت رو ببند و بو بکش.من شوکه شده بودم.خم شدم و بینی مو لای انگشت های پای معلمم بردم و دهنم رو بستم و وقتی می خواستم نفس بکشم مجبور بودم پاهای عرق کرده خانم تاچر رو بو کنم.خانم تاچر گفت : خوب بگو چه بویی میده ؟ از صبح تو کلاس پاهام توی کفشهام بوده و کلی عرق کرده .جواب بده برده من چه بویی میده ؟ سپس خانم تاچرپاهاشو روی لبهای من گذاشت و فشار داد .نم روی پاهاشو و بوی عرقش رو احساس میکردم.او گفت : از امروز به بعد تا آخر ترم تو باید هر روزبعد کلاس پاهای عرق کرده و نمدار منو با زبونت تمیز کنی در حالیکه من روی صندلی می شینم و کاغذهامو مرتب می کنم.اما نه ممکنه این به اندازه کافی پست کننده نباشه با تو باید خشن تر از این رفتار کنم.روی زمین دراز بکش.من روی زمین دراز کشیدم خانم تاچر پای چپش رو روی صورت من گذاشت و خیلی محکم فشار داد و بعدبا انگشت بزرگ پای راستش با لبهای من بازی کرد.من متوجه شدم که زیر پاهای خانم تاچر خیلی نمناک و کثیفه.خانم تاچر گفت از این به بعد فکر نمیکنم توی کلاس بخندی چون به قدرت من پی بردی.حالا بلند شو و با زبونت پاهامو خوب تمیز کن.من بلند شدم و با زبونم پاهای خانم تاچر رو اونقدر لیس زدم تا کاملا تمیز شد.بعد گفت حالا برو و من به سمت در حرکت کردم ولی خانم تاچر منو صدا زد و گفت بیا جایزه امروزت رو بگیر و بعد برو.خانم تاچر آب دهنش رو تف کرد رو زمین و گفت اینو بخور.من حالم داشت به هم می خورد ولی مجبور بودم خم شدم .آب روی زمین رو خوردم و بعد اجازه داد که برم.
     
#362 | Posted: 21 Apr 2011 16:34
داستان سکس مهیار بادختر همسایه

به تدريج که آدم به سن بلوغ ميرسه و بقول معروف مرد ميشه، دلش ميخواد يه جورايي هم تغييراتي در زندگيش بده. توي زندگيش يک دختر قشنگ باشه که آدم دوستش بداره، براش هديه بخره، شعراي عاشقانه براش بنويسه، هر از گاهي ببينتش و بالاخره….. حالي به حولي! منهم مثل خيلي از پسرها همينطور بودم. از لحاظ مردي که مطمئن بودم مرد شدم، ولي هنوز موقعيتش پيش نيومده بود تا از آلت مردانگيم استفاده کنم! دنبال يک مورد مناسب، يعني يک دختر خوب ميگشتم تا زود عاشقش بشم و مردونگيم رو براش بکار بگيرم! هروقت به حمام ميرفتم و خودم رو لخت ميديدم با خودم ميگفتم: بالاخره همه چيزهايي که خدا آفريده حکمت داره و حيفه که آدم از موهبتهايي که خدا بهش داده استفاده نکنه! اندامهاي جنسي با اين ظرافت و قشنگي چرا بايد سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگيره. اصلا” شايد زبونم لال من به اون سن نرسيدم، اون وقت چي؟ حيف نيست ناکام از اين دنيا برم ؟! مدتها بود که اين افکار مغز منو پرکرده بود و تصميم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهاي خداداديم استفاده کنم.ولي چطوري ؟ آخه دوست دختر چيزي نيست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، يکيش رو بخره و بياره خونه. تازه بايد خونه خالي هم داشته باشه! واقعا” زندگي چقدر سخته!! بالاخره چاره اي نبود بايد براي خودم کسي رو پيدا ميکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنيم و به يکجاي امن بريم و باهم حال کنيم! دست بکار شدم و اول ليست تمام دخترهايي رو که ميشناختم نوشتم. بعضي هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم. دخترهاي فاميل نزديک مثل دخترخاله و دخترعمو و…. هم که ناموس آدمن و نميشه باهاشون کاري کرد! از بين غريب ترها چندتاشون خيلي افاده اي بودن، اونها رو هم حذف کردم. يکي از دوستاي بابام هم دختر خوشگلي داشت ولي اونها به يک شهر ديگه رفته بودن و نميشد باهاش مکاتبه اي حال کرد! از بين اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقي موند تازه اين دوسه تاهم اين قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم ميخورد. توي اين فکربودم که دنياچقدر کوچيکه و من چقدر بدبختم که هيچ دختر مناسبي براي من پيدا نميشه.با ناميدي کنارپنجره اومدم تا غروب غمگين خورشيد رو نگاه کنم که يهو چشمم به خونه همسايه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسيده بود… يادم اومد… مرجان دختر همسايمون… دبيرستاني و همسن و سال خودم، خوشگل و زيبا،با وقار، تازه هرروز ميتونستم از پنجره اتاقم هم ببينمش! خدايا متشکرم. خانواده مرجان سالهاهمسايه ما بودندو اونها رو خوب ميشناختم.خونه اونها درست روبروي منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خيلي راحت ميتونستم حياط خونه شون رو ديد بزنم.من و مرجان وقتي بچه بوديم اکثر اوقات توي کوچه باهم بازي ميکرديم.ولي بتدريج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد. آخه پسربچه ها از اينکه با يک دختر دوست باشن خيلي خجالت ميکشن. (ولي وقتي مرد شدن ميخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهي بدون هيچ منظوري ازپنجره اتاقم اونو توي حياط خونه شون ميديدم. پوست روشن با موهاي خرمايي و بلند داشت.معمولا” دامن کوتاه ميپوشيد که ساق پاهاي سفيدش از اون بالا کاملا” معلوم بود.اندام متوسطي داشت که سينه هاش مثل دوتا انار در بالاي اون خودنمايي ميکرد.عجيبه که من تابحال متوجه اين همه نعمت خدادادي که اطرافم بود نشده بودم و بي تفاوت از کنارش ميگذشتم! ولي حالا ديگه متوجه همه اين زيبايي ها شده بودم و تصميم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم. مرجان براي من بهترين بود. از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بيشتر اوقات کنار پنجره ميومدم تا شايد بتونم اونو ببينم.ولي مشکل اصلي اين بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده… اگه نخواد باهم دوست باشيم… اگه نذاره باهم حال کنيم… اونوقت چي؟ همه دنياي من در مرجان خلاصه شده بود و بايد به هرقيمتي که شده شکارش ميکردم. ولي چطوري ؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توي راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر ميکردم. وقتي مدرسه تعطيل شد عمدا” بخونه نرفتم و توي کوچه پرسه ميزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببينم. آخرکوچه ايستادم تا وقتي مرجان اومد درخلاف جهت همديگه راه بريم و صورتش رو ببينم وشايد بتونم به بهانه اي سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کيف مدرسه اش از سرخيابون پيدا شد. منهم در جهت روبروي او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش ميومد. بااون مقنعه آبي، زيبايي صورتش بيشتر شده بود. حتي راه رفتنش هم بنظرم قشنگ ميومد.بتدريج به هم نزديکتر ميشديم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا” روم نميشد مستقيم توي صورتش نگاه کنم چه خواسته با اينکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشيمون شدم و ميخواستم برگردم ولي اينطوري بدتر بود و پيش خودش فکرميکرد چقدر بي ادب هستم که تا اون رو ديدم برگشتم. به چندقدمي هم رسيديم، حالا ديگه صورتش رو بطور کامل ميديدم. چقدر زيبا بود. چرا درخلال اين همه سال متوجه اين زيبايي نشده بودم ؟ عشق چشم دل آدم رو بازميکنه ! خيلي هيجان داشتم. فکرميکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صداي ضربان قلبم رو خودم هم ميشنيدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. واي خداي من چه نگاه گرم وگيرايي. دلم ميخواست همون موقع بهش بگم عزيزم اجازه ميدي من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتي منو ديد لبخند زد و سلام کرد. آنقدر مجذوب او شده بودم که يادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگي سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چي بگم.مرجان پرسيد:خانواده چطورند ؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از اين اشتباه خنديديم. من قبلا” مرتب مرجان رو ميديدم ولي تاحالا اينطوري نشده بودم.دست و پاهام بي حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته ميکردم. اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهيار مثل اينکه کسالت داريد، چون صورتتون خيلي قرمز شده! راست ميگفت، خودم هم احساس ميکردم که از صورتم داره بخار بلند ميشه! با دستپاچگي جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خيلي محترمانه خداحافظي کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه ميکردم. واقعا” تب کرده بودم. تب عشق! به خونه برگشتم. اولين برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خيلي معمولي بود ولي تاثيرزيادي روي من گذاشت. حالا ديگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره ميگذروندم تا هروقت مرجان به حياط خونه شون بياد، بتونم ببينمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبديل شده بود و مدام تصوير اونو پخش ميکرد ! گاهي براي درس خوندن به حياط ميومد و کتابش رو بدست ميگرفت و راه ميرفت. گاهي براي نرمش ميديدمش. وقتي طناب بازي ميکرد نميتونستم از سينه هاش که بالا وپايين ميپريدند چشم بردارم. همش در حسرت اين بودم که بتونم اون سينه هاي قشنگش رو لمس کنم.ولي از همه اينها قشنگتر وقتي بود که لباسهاي شسته اش را روي بند پهن ميکرد.من مخصوصا” عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسليقه بود.هميشه بهترين رنگها رو انتخاب ميکرد و اونها رو با ظرافت خاصي روي بند لباس پهن ميکرد. شايد هم عمدا” اونها رو طوري آويزون ميکرد که من ببينم و حشري بشم! من سعي ميکردم هرروز به بهانه هاي مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صميمانه تر شده بود و من کمتر خجالت ميکشيدم. بعد از مدتي متوجه شدم که مرجان بيشتر از سابق به بهانه درس خوندن يا ورزش به حياط مياد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضي وقتها آرايش دخترانه اي ميکرد و تاپ و شلوارک کوتاهي ميپوشيد و ساعتها در حياط خونه شون وقت ميگذروند. از خودم ميپرسيدم يعني او متوجه منظور من شده و به عمد اين کارها رو انجام ميده ؟ يعني ميشه مرجان هم منو دوست داشته باشه ؟ قلبم گواهي ميداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رويش نميشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اينو از نگاهش، از لبخندهايي که توي کوچه بمن ميزد، و از اينکه هميشه توي حياط بود وجلب توجه ميکرد، ميفهميدم. اين اواخر ديگه ارتباط پنجره اتاق من به حياط اونها خيلي قوي شده بود ! مادرم سالي يکبار آش نذري ميپخت و بين در و همسايه و آشنايان پخش ميکرديم. روز پختن آش، پابپاي مادرم بهش کمک ميکردم. مادرم هم مدام منو دعا ميکرد و ميگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پاي ديگ آش نشسته بودم و اونو هم ميزدم و توي دلم ميگفتم: خدايا من مرجان رو ميخوام، ما رو بهم برسون ! (نميدونستم دعاي اونروزم اينقدر زود مستجاب ميشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبي پوشيدم و تيپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسايه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسيد. بخت با من يار بود و مرجان خودش براي گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معني داري زديم. با نگاهش بمن ميگفت که خيلي وقته منتظرم بوده. چادري که بسرکرده بود نميتونست زيبايي صورتش رو مخفي کنه. تازه سينه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجي که پوشيده بود کاملا” مشخص باشه. موقعي که کاسه رو از من ميگرفت عمدا” دستم رو بدستش کشيدم. خيلي نرم و لطيف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سينه هاش رو ميخوردم که مرجان روبمن گفت: « آقا مهيار يادتونه قديمها که بچه بوديم روزي که شما آش ميپختيد، توي خونه تون ما باهم بازي ميکرديم؟ يادش بخير چقدر خوش ميگذشت، اون موقعها ما بيشتر از الان باهم بوديم. » ديگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون ميده، بدون معطلي گفتم من هميشه بياد شما هستم ولي اين اواخر کمي گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون ميرسيدم. ولي پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت ميکنن و شما اگه دوست داشتيد ميتونيد بيايد تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنيم.ف کر ميکردم الان محکم ميزنه توي گوشم يا اينکه هرچي فحش بلده بارم ميکنه و در رو ميبنده. ولي اصلا” اينطوري نشد،مرجان لبخند شيطنت آميزي زد و گفت: پس فردا ؟ حتما” ! خدايا ازت متشکرم که نذر منو به داين زودي ادا کردي.با خوشحالي به خونه برگشتم. ديگه سر از پا نميشناختم. به برادرم گفتم بره بقيه آش ها رو پخش کنه و خودم يکراست به حمام رفتم تا به ياد مرجان يه جلق درست و حسابي بزنم ! در فاصله اين دو روز من فقط در اين فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و بار اول چطوري باهاش حال کنم. از شما چه پنهان يواشکي چندتا فيلم سوپر هم نگاه کردم، ولي هيچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپيشه توي فيلم نبوديم که راحت بتونيم همديگه رو بکنيم !! صبح روزي که خانواده ام منو تنها ميگذاشتن و به مسافرت ميرفتن با خوشحالي اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا” نگران من نباشيد و هرچقدر دلتون خواست باخيال راحت اونجابمونيد! اتفاقا”همين موقع بود که مرجان هم از خونه بيرون اومد و بعد از احوالپرسي به مادرم گفت خانم شماخيالتون راحت باشه،مگه ما آقامهيار رو تنها نميذاريم ! خانواده ام بسوي مشهد حرکت ميکردن و من در حاليکه به مرجان خيره شده بودم براي آنها دست تکان ميدادم.به خونه برگشتم. هردقيقه برايم يک ساعت و هرساعت برايم يکروز طول ميکشيد. پس اين دخترهمسايه کي ميخواد بمن سر بزنه و منو از تنهايي در بياره ؟ مدام پشت پنجره منتظر ايستاده بودم تا اومدنش رو ببينم.ناهارم رو با بي ميلي خوردم. همش ميترسيدم نکنه نياد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هيچ خبري از مرجان نشد . يه دفعه فکري بخاطرم رسيد : آخه اون براي اومدنش يه بهانه اي ميخواست، همينطوري که نميتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشيم ! به تراس رفتم. يکي از شورتهاي خيلي قشنگم رو که شسته بودم و روي رخت آويز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختي که بود به حياط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمي بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هيچ خبري نبود.مدتي گذشت تا اينکه براي نرمش به حياط اومد. نگاهي به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خنديد. بعد کنار ديوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اينکه دختر نامحرم داشت شورتم رو ميديد خيلي خجالت کشيدم !! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم. بيشتر از يک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آيفون رو برداشتم. شنيدن صداي مرجان از پشت آيفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. براي اينکه کسي نبيندش فورا” بالا اومد. سلام عليک گرم و صميمانه اي باهم کرديم. باهاش دست دادم.وقتي دستم روگرفت يه حالي شدم! ميخواستم ببوسمش، ولي هنوز خيلي زود بود. من و مرجان داخل پذيرايي اومديم و روبروي هم نشستيم. مدتي به سکوت گذشت. نميدونستم در اين موقعيت چکار بايد بکنم. بي اختيار پرسيدم از اين طرفها؟ با خنده معني داري گفت: يکي از لباسهاي شما توي حياط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خنديديم. از جا بلند شدم و موزيک ملايمي گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش ميکردم. مرجان روسريش رو در آورد. موهاي فوق العاده زيبايي داشت. به سمت او رفتم و از سبد روي ميز يک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجيبي داشتيم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بوديم تا اون يکي شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خيلي راحت دستش رو توي دستم گذاشت. حالا ديگه ميتونستم باخيال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتي دستش رو بوسيدم ديگه طاقت نياورد و منو بغل کرد و بوسيد. من گيج شده بودم و نميدونستم چکار بايد بکنم. آخه توي اون فيلمها از اين صحنه هاي احساسي نبود که آدم ياد بگيره ! خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاري ميخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم: اون داشت با من حال ميکرد ! من بي تجربه براي اينکه کم نيارم هرکاري که اون ميکرد منهم ميکردم. يه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو ميخورد منهم لبش رو ميخوردم. خيلي خوشمزه بود! يه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکني! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به ليسيدن و خوردن گردنش کردم. بوي عطرش منو مست کرده بود و هرچي ميخوردم سير نميشدم.دستم رو که روي پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتياط از روي لباس روي سينه اش گذاشتم.احساس لمس سينه يک دختر براي اولين بار غيرقابل توصيفه. دلم ميخواست محکم فشارش بدهم،ولي ميترسيدم دردش بياد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل ليمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه ميکشيد. او منو ميبوسيد و با دستش سينه ام رو نوازش ميکرد. دکمه بالايي پيراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهاي سينه ام با دستش خيلي لذت ميبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز ميکرد تا راحت بشم! درست در لحظه اي که من خيلي تحريک شده بودم و ميخواستم يه قدم ديگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پريد و گفت:من بايد برم،الان مامانم از خريد برميگرده و همه چي لو ميره. دليلي براي اصرار وجود نداشت.با دلخوري از جا پاشدم و پرسيدم پس کي مياي باهم باشيم؟ همينطور که خودش رو مرتب ميکرد گفت سعي ميکنم فردا براي ديدنت بيام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بيام نيم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روي بند پهن ميکنم تا بفهمي،تو هم که هميشه کنار پنجره هستي و منو ميبيني !! خيلي خجالت کشيدم. نميدونستم که در تمام اين مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و ديد زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پايين انداختم.چونه منو گرفت و بوسيد و گفت خجالت نکش،من در تمام اين روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو ميبيني،مخصوصا” وقتي با خودت ور ميرفتي خيلي خوشم ميومد ! ديگه ميخواستم زمين دهن بازکنه و منو ببلعه، يعني اون حتي جلق زدن من پشت پنجره رو هم ديده بود!! چه افتضاحي! موقع خداحافظي، مرجان شورت منو از توي جيب لباسش درآورد و گفت:راستي اين توي حياط ما افتاده بود. خيلي خوشرنگه يادت باشه فردا همينو بپوشي، خيلي بهت مياد! من با خوشحالي زايدالوصفي مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هواي ديگه اي داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توي حياط همسايه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم ميخواست منو با اين شورت خوشکل ببينه نبايد چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسيد که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توي حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوي عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهاي زايد بدنم رو تراشيدم تا کيرم سفيدتر و بلندتر بنظر بياد. وقتي خودم رو توي آينه ديدم از اون تن و بدن سفيد توي اون شورت قرمز راه راه كيف کرده بودم. واااي…. خوش به حال مرجان که ميخواد منو بغل کنه! لباس راحتي پوشيدم و در انتظار ديدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماري ميکردم. خوشبختانه طولي نکشيد که مرجان با حوله و لباسش به حياط خونه شون اومد تا اونها رو روي رخت آويز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دريچه ديده ولي عمدا” سرش رو بالا نميکنه. ديگه دل توي دلم نبود. طبق قرارمون بايد تا نيم ساعت ديگه پيش من ميومد. فقط مسئله بي تجربگيم منو آزار ميداد. من قبلآ از اين کارها نکرده بودم و نميدونستم چطوري با دخترها حال کنم. شايد اگر ميفهميد که من تجربه دختربازي ندارم، از من خوشش نميومد، اصلا” هم دلم نميخواست توي دلش به سادگي من بخنده. ولي مجبور بودم حقيقت رو بهش بگم. بالاخره حقيقت بهتر از هرچيزيه. بابرخوردي که ديروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بي تجربه نيست. اين مسئله تهاجم فرهنگي همه جوونها رو فاسد کرده ! توي اين فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زيباترين صداي زنگي بود که در تمام عمرم شنيده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تيره و لباس رسمي که پوشيده بود منو به شک انداخت. ازش پرسيدم مگه قراره جايي بري؟ او که از اين همه ساده دلي من خنده اش گرفته بود با نيشخندگفت:به مامانم نميتونستم بگم که دارم ميرم خونه پسر همسايه !! هردومون خنديديم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه هاي مانتوش رو يکي يکي باز کرد. يک تاپ و شلوارک زرد و نارنجي پوشيده بود که رنگش منو حسابي تحريک ميکرد. من نميتونستم ازش چشم بردارم. روبروي من نشست و همينطور که فنجان چايي رو برميداشت پرسيد: مگه تاحالا دختر نديدي که اينطوري نگاه ميکني؟! منم از روي سادگي گفتم نه ! نميدونم چي شد که يه دفعه توي اون وضعيت بحراني صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همينطور که دستش رو توي دستم گرفته بودم و با انگشترش بازي ميکردم سرم رو پايين انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خيلي دوست دارم و دلم ميخواد باهم باشيم، ولي راستش نميدونم وقتي ما باهم هستيم چکار بايد بکنم ! مرجان که از اين اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توي دستش گرفت و با غرور گفت: عيبي نداره عزيزم من خودم بهت ياد ميدم، فقط بايد به حرفهاي من خوب گوش بدي تا هردومون لذت ببريم ! تنها کاري که دراون موقع به ذهنم رسيد اين بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداريم. من مثل بچه ها دستم رو توي دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتيم. نگاهي به در و ديوار و عکسهاي اتاقم انداخت. با کنجکاوي اونها رو ورانداز ميکرد. يه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اينجا حياط خونه ما خيلي خوب معلومه، اين مدت خوب منو ديد ميزدي و صفاميکردي ! باخجالت ازش پرسيدم از کي متوجه حضور من در پشت پنجره بودي ؟ همينطور که پرده اتاق رو ميکشيد گفت: هميشه ميديدمت ! فکر کردي اون همه قدم زدن و طناب بازي کردنم توي حياط بدون حکمت بود ؟! باخودم فکر ميکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو ميکرده، ولي حالا ديگه احساس ميکردم جاي شکار و شکارچي باهم عوض شده! مرجان کنار من روي تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش يه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کرديم. بدن همديگه رو از روي لباس نوازش ميکرديم و خودمون رو بهم ميماليديم. البته من فقط تا اينجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسيدم حالا چکار کنيم؟ و مرجان مثل خانم معلمهاي خوشکل و مهربون گفت: اول بايد لباسهامون رو دربياريم! با اون تاپ و شلوارکي که پوشيده بود، خودش که تقريبا” نيمه لخت بود، پس منظورش اين بود که من بايد لخت بشم. از خجالت خيس عرق شده بودم. نميدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر اين قدر خجالت نکش، اول تو بيا لباسهاي منو دربيار. لباسش دو تيکه بيشتر نبود ولي واقعا” نميدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روي رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زيربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پايين بردم و تاپش رو بالا کشيدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سريع درآوردم.پوست سفيد بدنش با شورت توري مشکي منو حسابي حشري کرده بود. در حاليکه ميبوسيدمش سينه هاش رو بادستم فشار ميدادم. خيلي سفت شده بود و نوکشون بيرون زده بود. دستش رو از روي شلوار روي کير من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زيپ شلوارم رو پايين کشيد. حالا ديگه شرم و حيا رو از ياد برده بودم. کمرم رو کمي بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربياره. بهش گفتم عزيزم همون شورتي رو پوشيدم که خواسته بودي. از ديدن منظره کيرشق شده من توي اون شورت قرمز اينقدر خوشش اومد که ديگه يادش رفت بايد پيرهنم رو دربياره و سرش رو روي کيرم گذاشت و از روي شورت ميبوسيدش. من مجبور شدم خودم دکمه هاي پيراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نيمه نشسته روي تخت دراز کشيدم. اولين باري بود که کسي کير منو لمس ميکرد. خيلي خوشم اومده بود . مرجان به آرومي شورت منو پايين ميکشيد و قسمتهاي بالاي کيرم رو بادستش نوازش ميکرد. موقعي که کش شورت از روي کيرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده ! حالا کير شق شده من باتمام وجود براي مرجان خودنمايي ميکرد. کيرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پايين کشيد.نوکش رو بوسيد و از اونجا تا بيضه هام رو بو کرد. بعدش خيلي آروم کير منو وارد دهانش کرد. نميتونم احساسم رو درست بيان کنم. فقط ميتونم بگم يه چيزي بود شبيه غلغلک ولي خيلي لذتبخش تر. من هميشه از اينکه کسي موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خيلي بدم ميومد، ولي اونروز عاشق صداي ملچ و ملوچ مرجان بودم ! معلوم بود که خيلي باتجربه ست.
     
#363 | Posted: 21 Apr 2011 16:36
ترانه

من ترانه هستم حتما منو میشناسید بهر حال منم تو خاطرات سکسیش سهمی داشتم و میخوام بنوبه خودم یکی از خاطرات شهرام رو بازنویسی کنم البته اون از زبون خودش گفت و من از زبون خودم ضمن اینکه خود شهرام منو ترغیب به نوشتن کرد خوب رئیسه دیگه .
من از وقتی که معنای سکس و جنسیت رو فهمیدم همیشه از این موضوع خجالت میکشیدم یعنی اینجوری بهمون گفته بودن پدرم بر اثر یه بیماری طولانی ما رو ترک کرد و رفت و من و مادرم تنها موندیم گرچه از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم ولی با تموم شدن درسم افسردگی هم به سراغم اومد بخاطر مادرم فکر ازدواج رو از سرم بیرون کرده بودم و از طرفی از ازدواج میترسیدم قصه های وحشتناکی که از بد دلی و سخت گیری های شوهران دوستام میشنیدم کافی بود تا منو از ازدواج متنفر کنه و ترسمو بیشتر کنه مجبور شدم برم پیش روانپزشک بعد از چند جلسه گفت حتما یه سرگرمی برای خودت درست کن .به کارهای خونگی جور واجور رو آوردم اما هیچ کدوم درد منو دوا نکرد تو مراجعه بهدی دکتر بهم گفت سعی کن یه شغل برای خودت دست و پا کنی و کمی خودتو از محیط خونه دور بکن رو همین حساب به آشنا ها سپردم برای یک کار مطمئن پیدا کنه چون راجب محیط کار هم داستانهای زیادی شنیده بودم یه روز دائیم اومد خونمون و گفت یه شغل خوب با حقوق خوب و محیطی بسیار امن برات پیدا کردم پاشو بریم تا معرفیت کنم ایشون از دوستامه خیلی خوشحال شدم و یه شور و شعف خاصی در من بوجود اومد خیلی سریع یه مانتو بلند مشکی با مقنعه وبدون آرایش و راه افتادم تو راه بالاخره بر ترسم غلبه کردم و از دائیم پرسیدم : دائی این دوستت اسمشون چیه ؟ گفت شهرام . شهرام سلیمی .یه شرکت بازرگانی داره تو خیابون …….. گفتم دائی خانوم دیگه هم اونجا هست ؟ گفت آره یه خانم حسابدار اونجا هست که دائم تو شرکته البته نه اینکه فکر کنی شهرام یه آدم خشک و مذهبیه برعکس خیلی راحت و ریلکسه و حتی دوست دختر هم داره اما حساب همه چیزش جداست و تو مطمئن باش و بعد از کمی مکث گفت : اگر خودت رفترات خوب باشه اون اصلا سعی نخواهد کرد خودشو بتو نزدیک کنه الته تو هم خیلی مسائل رو سخت و جدی میگیری بهرحال هر جور که فکر کردی درسته همونطور رفتار کن . تو زندگیم خیلی از پسرها خودشون رو بمن نزدیک میکردن اما بلافاصله تقاضای جنسی داشتن تو ذهنم مجسم کردم که شهرام حتما یه پسر قد بلند و تراش خورده با صورتی صاف و خلاصه یه هنرپیشه خارجی رو تصور میکردم با کت و شلوار روشن و انگشتر های الماس و ساعت طلا با یه پیپ خاموش گوشه لبش دائیم گفت ترانه کجائی پیاده شو دیگه . به خودم اومدم و سریع پیاده شدم یه ساختمون 7 طبقه رو نشون داد و گفت طبقه چهارم اینجاست . بارها از مقابل این ساختمان رد شده بودم اما تصور نمیکردم یه روز اونجا مشغول به کار بشم خیلی هیجان داشتم و تقریبا داشتم میلرزیدم دائیم زیر آرنجمو گرفت و تقریبا منو با خودش میکشوند داخل سوار آسانسور شدیم و طبقه چهارم پیاده شدیم یه پلاک برنجی کنار در بود که نوشته بود : شرکت بازرگانی ………… خودمو مرتب کردم و در زدیم در باز شد و رفتیم تو یه خانم حدود 40 ساله ولی خیلی خوش هیکل و خیلی خوشگل درو باز کرد خیلی رسمی با دائیم احوالپرسی کرد انگار دائیم زیاد اونجا اومده بود بعد خانمه رفت به یکی از اتاقها و بما اشاره کرد بریم تو از هیجان داشتم میمردم همش دستم به مقنعه ام بود و هی صافش میکردم تا رفتیم تو دیدم بلند شد و خیلی صمیمانه با دائیم دست داد و تعارف کرد بشینیم یه مرد معمولی و کمی هم سنگین وزن به نظر میرسید با سبیل و موهائی مشکی صاف که کمی هم توپیشونیش ریخته بود با اونی که تو ذهنم تصور کرده بودم هیچ شباهتی نداشت اما خیلی سخت و مغرور به نظر میومد از همون اول از موهاش خیلی خوشم اومد کاملا سیاه و لخت وقتی تکون میریخت و موهاش رو پیشونیش تکون میخورد دلم میلرزید شروع به صحبت کرد گفت دائیتون به گردن من خیلی حق داره و بمن خیلی کمک کرده شما هر طور که خودتون مایلید مشغول بشید دائیم دخالت کرد و گفت نه شهرام جون ایشون برای اعصابش میخواد کار کنه و بهتره تابع نظم و انظباط سایرین باشه تا خودشم راحت تر باشه قرار شد فعلا منشی و دفتر دار آقای سلیمی باشم بعد از کلی صحبت خیلی با من خودمونی شد و گفت از همین الان میتونید مشغول بشید و منو به خانمی که توی هال شرکت بود معرفی کرد و با هم آشنا شدیم و من پشت میزم نشستم کمی از هیجانم کم شد و احساس راحتی کردم دائیم رفت مرتب منظر بودم که شهرام بیاد و خودشو بمن نزدیک کنه اما هیچ خبری نبود با خودم قرار گذاشتم اگه اینطور شد سریع واکنش خیلی سختی نشون بدم و آبروریزی کنم ولی حتی بهم نگاه هم نمیکرد اون روز تا عصر بودم و ناهار هم پشت میز خودم خوردم اما خانم حسابدار با آقای سلیمی ناهار خورد گفتم حتما با هم سر و سری دارند و کنجکاو بودم اما حریم بینشون محفوظ بود و برخوردشون رسمی و در مقوله کار بود ساعت 3 حسابدا ر رفت و من با شهرام تنها موندم و ایشون اومد و کلید های دفتر را بهم داد و در آخر گفت حتما دائیتون راجع بمن گفته من بعضی دوستامو به دفتر دعوت میکنم و شاید رفت آمد های ببینید که باعث تعجبتون بشه اما شما فقط به کارتون برسید و زیاد به مسائل توجه نکنید تا خودتون راحت تر باشید تو همین حین زنگ خورد و من از ایفون کنار میزم درو باز کردم یه خانمی خیلی آراسته و حدود 35 ساله اومد تو یه نگاهی مخصوصی بمن کرد و شهرام بلافاصله منو معرفی کرد و گفت که اونجا مشغول بکار شدم اون خانم با من دست داد و گفت اشرف و بعد با شهرام رفتن تو اتاق و درو بستن خیلی کنجکاو شدم میدونستم باید خبرائی باشه اما نمیدونستم کنجکاویمو چطور ارضا کنم از سوراخ کلید چیزی معلوم نبود بد جوری خوره به جون افتاده بود آخرشم یک صندلی که کنارم بود رو جلو کشیدم و ازش کمی رفتم بالا یواشکی از شیشه بالای در تو رو نگاه کردم دیدم خانمه مانتو و روسریشو در آورده و یه شیگار بلند مشکی دستشه و رو مبل لم داده و شهرام هم پشت کامپیوترش مشغول بود خبر خاصی نبود و ترسیدم اومدم پائین گفتم چرا اون خانم مانتوشو درآورده حتما میخوان من برم اما در باز شد و اشرف اومد بیرون و رفت تو آشپزخانه و با یه بطری خیلی خوشگل که مایع ارغوانی توش بود رفت تو اتاق شهرام یادم اومد تو آشپزخونه هنوز فضولی نکردم خیلی عادی رفتم سر یخچال و درشو باز کردم وای پر انواع بطریهای مشروب بود مقداری هم قوطی های رنگارنگ هنوز اینقدر مشروب یه جا ندیده بودم یه صدائی از پشت سرم گفت : اهه اهوم . برگشتم دیدم آقای سلیمیه خشکم زد فکر کردم کارم تمومه خیلی راحت گفت ما مهمون خارجی زیاد داریم و اینها بیشتر مال اونهاست و به سادگی یه قوطی سفید و طلائی رو برداشت و با خودش برد برگشتم پشت میزم و دبدم حسابی عرق کردم گفتم برای امروز بسه و کیفمو برداشتم و بی هوا رفتم سمت در و یه در کوتاه زدم و درو باز کردم و با تعجب به اونها نگاه کردم اشرف رو پای شهرام نشسته بود و داشت با لیوان خودش مشروب به شهرام میداد سریع برگشتم بیرون و شهرام پشت سرم اومد و گفت اگه میخواهید تشریف ببرید میتونید اما هر وقت وارد اتاق من شدید حتما در بزنید و کمی مکث هم بکنید و خیلی هم جدی هم گفت بدون هیچ لبخند معنی دار که منتظرش بودم حس کردم بهم بر خورده از شرکت اومدم بیرون و رفتم خونه مادرم پرسید چطور بود ؟ گفتم خوب عالی فکر میکنم دارم تغییر میکنم و نمی دونم چرا این حرفو زدم صبح اول وقت رفتم شرکت کسی نیومده بود کمی اطراف رو مرتب کردم و نشستم کمی بعد شهرام اومد و بعد حسابدارش خیلی رسمی سلام و علیک و کار روزانه شروع شد تا عصر هیچ خبری نبود گفتم حتما امروز میگه من باهاش ناهار بخورم اما خبری نشد طرفهای عصر یه دختر خانم خیلی خوشگل در زد و اومد تو سر تا پامو یه نگاهی کرد و دستشو بطرفم دراز کرد : مژگان ……. هستم شما ؟ گفتم ترانه محلاتی . کمی دستمو تو دستش نگه داشت و بعد رفت اتاق شهرام در باز بود و اون هم نشست کمی بعد اشرف اومد گفتم حتما الان بین اینا دعوا میشه یا دلخوری پیش میاد اما اونها با همدیگه آشنا بودن و نشستن به صحبت کمی بعد شهرام منو مرخص کرد مدتها گذشت هیچ خبری از دعوت من به جمع و محفل اونها نشد و من داشتم عصبی میشدم دلم میخواست با اونها باشم اما میدونشتم که اونها سکس دارن ولی من جراتشو نداشتم هنوز چیز مردها رو ندیده بودم حتی فیلم سکسی هم ندیده بودم اما چند روز بود خیلی احساس شهوت عجیبی داشتم و ترشحاتم زیاد شده بود یه روز تصمیم گرفتم بمونم و سکس اونهارو ببینم اون روز مژگان اونجا بود هر چی واستادن من نرفتم و وقتی شهرام گفت میتونید برید گفتم وقت دکتر دارم و چون به اینجا نزدیکه میمونم شونه هاشو بالا انداخت و گفت پس اگه کسی زنگ زد یا اومد شرکت تعطیله و انگار ما نیستیم بعد رفت و در رو از تو قفل کرد رعشه به بدنم افتاده بود که اولین بار تجربه اش میکردم کمی بعد آهسته از صندلی رفتم بالا و تو رو نگاه کردم چیزی رو که میدیم باورم نمیشد مژگان کیر شهرام رو درآورده بود و لیس میزد اولش از همه بدم اومد بعد دیدم از خومم یه آبی راه افتاده و کل شرتمو خیس کرده نا خوآگاه دستمو بطرف کسم بردم و با تماس دستم احساس خیلی خوبی بهم دست داد کمی مالوندمش و لذت عمیقی رو حس کردم با دیدن کیر شهرام حال منم بدتر میشد حالا مژگان شلوارشو درآورده بود و از روبرو تو بغل شهرام بود و کیر شهرام کاملا تو کسش بود دیگه حالمو نفهمیدم و اومدم پائین و حسابی کسمو مالوندم کمی بعد ارضا شدم و مایع شیری رنگی از کسم اومد بیرون یدفعه حس کردم همه دارن منو نگاه میکنن سریع خودمو جمع و جور کردم ولی کسی نبود از صندلی رفتم بالا و دوباره تو رو نگاه کردم مژگان داشت کیر شهرام رو میمالوند و کمی بعد یه آبی ازش زد بیرون و مژگان اونها رو ریخت رو صورتش و میمالوند به همه جاش خیلی دلم میخواست به کیر شهرام دست بزنم اما میدونستم که نمیشه کیفمو برداشتم و رفتم اما صحنه سکس اونها همش جلو روم بود و تا رسیدم خونه دیدم نمیشه رفتم حموم و تو وان کلی خودمو مالوندم 2 بار تو حموم ارضا شدم وقتی اومدم بیرون مادرم گفت ترانه چی شده ؟ خیلی سرحال بنظر میای چشات برق میزنه گفتم چیزی نیست روحیه ام بهتر شده . صبح رفتم شرکت وقتی شهرام اومد به بهانه های مختلف میرفتم تو اتاقش و از نزدیک به شلوار و جائی که فکر میکردم کیرش باشه نگاه میکردم فکر کنم خودشم فهمید اما به روم نیاورد کمی بعد در زدن و من درو باز کردم یه پسر جوون و خوشتیپ اومد تو خانم حسابدار گفت اوف باز شرارت اومد پسره اومد جلو بعد برگشت و گفت شما کارمند جدید هستید ؟ گفتم بعله . با چشاش داشت منو میخورد گفت من سامان هستم دوست سلیمی و کمی من ومن کرد بعد رفت فهمیدم که از طریق این پسر میشه به جمع شهرام اینا وارد شد اون رفت تو اتاق شهرام و شروع کرد به شوخی و خنده و جکهای سکسی گفتن . خانم حسابدار فقط میخندید و شهرام هم گاهی وقتا صدای قهقه اش میومد منم نمیتونستم جلوی خند مو بگیرم و سامان هم هی لودگی میکرد و جکهای ناجورتر میگفت که شهرام در رو بست کمی بعد صدای زد و خورد از تو اتاق اومد من و خانم حسابدار هردو دویدیم و درو باز کردیم دیدیم شهرام و سامان هر دو کف اتاق ولو شدن و میز وسط اتاق دمر شده با دیدن ما همونجور موندن و بعد با خنده بلند شدن و ما هم اومدیم بیرون و درو بستیم …
مدتی شهرام و سامان اونجا بودن بعد سامان اومد ببرون تقریبا ظهر شده بود منو به اتاق دیگه صدا کرد و رفتم اونجا رو مبل نشسته بود و دستشو بطرفم دراز کرد با دودلی باهاش دست دادم و اون دستمو محکم گرفت و منو رو پاهاش نشوند مقاومتی نکردم آهسته بهم گفت امشب میخوایم با شهرام و خاله ام شام بریم بیرون تو هم میای ؟ گفتم دوست دارم اما از شهرام میترسم گفت اون با من تو همین حین دیدم شهرام بالای سرم واستاده با عجله از روی پای سامان بلند شدم و رفتم بیرون تصمیم گرفتم که شب با اونها نرم از فکری که شهرام راجع بهم بکنه میترسیدم رفتم خونه و عصر برگشتم شرکت کارهامو کردم اما ظهر که خونه بودم رفتم حموم و حسابی به هیکلم صفا دادم ست نارنجی لباس زیرم رو پوشیدم و یه دست لباس حسابی و نازک روش اما ترسی عجیب و ناشناخته به دلم افتاده بود بار اولم بود هنوز باکره بودم و میدونستم اگه اتفاقی بیفته حتما درد خواهم داشت اما از یه طرف تصمیم داشتم به زندگی بدون سکس پایان بدم لابد چیز خوبی بود که خیلی از دخترها خودشون میومدن و به شهرام میدادن و میرفتن و یا همه جا صحبت از سکس و این حرفها بودش سامان گفته بود سر ساعت 8:30 جلوی رستوران غذای شب باش که البته پیتزا فروشی هست با دودلی و ترس آمیخته به هیجان رفتم سمت محل قرار تو دلم میگفتم حتما شهرام به دائیم میگه وآبروم میره چون شهرام با اینکه خیلی اهل دختر بازی و این حرفها بود اما برا سکس حتی بمن اشاره هم نکرد بخودم میگفتم حتما به من تمایلی نداره تو این فکرا بودم که دیدم دم پیتزا فروشی واستادم علافی اونجا خیلی زشت بود و تابلو یدفعه دیدم سامان گفت سلام خانوم خانوما تا سرمو بالا کردم دیدم سامان جلوتر اومده و شهرام با یه خانم دیگه بازو به بازو دارن میان دلم ریخت پائین چون طرف تقریبا به شهرام میخورد گفتم حتما زنشه اما اون که گفته مجردم تو همین فکرا دیدم شهرام گفت سلام خانم محلاتی خیلی خشک و رسمی و بدون تعارف نمیدونستم چی بگم همونطور که میرفتن تو باهاشون رفتم تقریبا سامان داشت هولم میداد تو گفتم داشتم از اینجا رد میشدم که شمارو دیدم با این حرفم همشون حتی سامان هم زد زیر خنده خیلی خجالت کشیدم به سامان گفتم من برمیگردم گفت کجا گفتم زشته ببین شهرام اصلا منو به حساب نمیاره گفت شهرام تا خودت دستتو رو نکنی انگشت بهت نمیزنه اما دستتو رو کن تا ببینی چه موجود وحشتناکیه رفتیم سر میز نشستیم من از بدشانسی روبروی شهرام نشستم و سامان کنار من اون خانمه که بعد فهمیدم اسمش مهشیده روبمن کرد و گفت من مهشیدم خاله این جونور و به سامان اشاره کرد گفتم خوشوقتم من ترانه هستم با هم دست دادیم سیمین زن نسبتا لاغری بود با موهای قهو های روشن لب پائینش کمی قلوه ای و زیبا بود رژ تیره ای زده بود صورتش صاف صاف بود و کمی رنگ پریده شاید مال آرایشش بود برق خاصی تو چشاش بود که نمیتونستم بهش زل بزنم دندونهای سفید و مرتبی داشت 4 تا پیتزا سفارش دادن و صحبت شروع شد سامان همش حرفهای سکس میزد یا جوک میگفت سیمین فکر کنم داشت شهرام رو میمالوند چون هی رنگ به رنگ میشد گاهی هم خودشو جابجا میکرد و دستش میرفت سمت کیرش یدفعه شهرام گفت چته سامان چه مرگته هی لگد میزنی !! سامان با تعجب بهش نگاه کرد و سیمین زد زیر خنده غذا رو آوردن اما لودگی سامان تمومی نداشت سیمین خیلی با عشوه گفت شهرام جون پیتزای من خوردنی تره یا مال تو ؟ همه حرفهاشون معنی دار بود اما من تو باغ نبودم شهرام مال تو سیمین گفت پس اول مال منو بخور چشمای سیمین خمار شده بود با شهوت زیادی به شهرام نگاه میکرد شهرام گفت کمی صبر کن بریم خونه تا حسابی بخورمت و یه تکه پیتزا برداشت سامان گفت تو چی ؟ گفتم هیچی اول مال تورو میخوریم البته منظورم فقط پیتزا بود چون خیلی دوست دارم سامان گفت وای جلو همه میخوای مال منو بخوری ؟ همچین بلند گفت که چند تا دختر از میز کناری زدن زیر خنده با خشم زیادی به سامان نگاه کردم گفت هوو چته بابا منظورم همونه دیگه و یه تیکه از پیتزاشو گذاشت دهنم دستش کمی به لبم خورد حس کردم خودمو خیس کردم به آهستگی داشتیم غذا میخوردیم که شهرام بلند شد و سیمین هم بلافاصله بلند شد و گفت بچه ها سریع بریم خونه کیر شهرام بدجوری بلند شده بود و از زیر شلوار جین سفیدی که به پا داشت کاملا معلوم بود اما خیلی عادی و سریع رفت بیرون سیمین هم دنبالش گفتم سامان ماکه چیزی نخوردیم سریع جعبه گرفت و همه رو ریخت تو چند تا جعبه و دویدیم دنبالشون همه چشمها بما بود تا رفتم بیرون خیس عرق شدم شهرام و سیمین جلو نشسته بودن و منو سامان عقب تو راه سیمین به شهرام گفت میخامت کیر گنده رنگم پرید یاد کیر شهرام که از دور دیده بودم افتادم چند بار سعی کردم بگم من پیاده میشم اما شهامتشو نداشتم سیمین دستش رو کیر شهرام بود و اون به سختی رانندگی میکرد سامان گفت چته چرا رنگت پریده سیمین روشو بمن کرد و گفت چته عزیزم طوری شده ؟ بی اختیار گفتم میترسم همه ترکیدن از خنده بعد سیمین دست منو گرفت و کشوند جلو سینه هام کشیده شد به سینه و بعد پاهای سامان و سامان کلی جون جون کرد بعد سیمین دست منو آهسته گذاشت رو کیر شهرام .

پس کیر اینه! چقدر سفت و داغ سرش گنده تر بود و وقتی فشارش میدادم مثل چوب پنبه نرم بود دلم میخواست بیارمش بیرون اما روم نمیشد یدفعه داد شهرام دراومد که بابا کندیش صبر کن الانم میرسیم همونجا دیگه خجالتم ریخت اصلا دلم نمیخواست دستمو از کیرش بردارم و گذاشتم همونجا باشه زد کنار و گفت رسیدیم تونهم خونمه ولی بچه ها طبیعی بیائید بریم با این کیر بلند شده و شماها هر کی ما رو ببینه میفهمه چه خبره . پیاده شدیم و خودش جلوتر رفت دیدم یه خامنی اومد جلو و با شهرام صحبت کرد سامان هم زیر بغل کیوانو بگی نگی گرفته بود و شهرام حسابی خم شده بود گفتم حتما دل درد شده خلاصه رفتیم بالا و شهرام سریع شلوارشو عوض کرد و با یه شلوارک کوتاه اومد تو اتاق ارش هم همه لباسهاشو درآورد و با یه شرت نشست سیمین فقط مانتوشو باز کرد اما تنش بود یه بلوز خیلی نارک زیرش بود که نوک سینه هاش از زیرش پیدا بود ارش کمی مشروب اورد و یه پیک کوچیک با نوشابه خوردم خیلی بد مزه بود ولی گرم شدم و آروم یدفعه دیدم سیمین سر کیر شهرام رو از کنار پاچه شلوارک کمی بیرون کشیده با دیدن اون صحنه کاملا ارضا شدم از لرزیدنم همه فهمیدن و شهرام گفت : الهی بمیرم برات دختر تو که اینقدر کف بودی چرا چیزی نگفتی بابا ؟ خندیدم گفتم خیلی امشب حال دادین گفت حالا کجاشو دیدی اما سیمین گفت من و شهرام میریم اتاق خواب شما هم همینجا قاطی نمیشیم سر کیر شهرام بیرون بود سیمین جلوتر رفت تو اتاق شهرام داشت با ضبط ور میرفت و یه آهنگ گذاشت سامان رفته بود دستشوئی سریع رفتم جلو و سر کیرش رو گرفتم یه نگاهی بهم کرد و گفت آفرین اینکه خجالت حالیش نیست ببین چه بروز خودت آوردی که با دیدن این ارضا شدی ! و بعد از بالا شلوارکشو کشیدم جلو کیرشو کامل و از نزدیک دیدم اطرافشو تراشیده بود و صاف صاف بود تخماش کاملا سفید بود و آویزون شده بود سر کیرش خیلی قرمز بود و کیرش شبیه لوله بود خیلی قطور گفتم فکر میکنی بتونی اینو تو من جاکنی ؟ گفت آره خیلی راحت جوری که تا زیر نافت حسش کنی ! آخرش حرفمو زدمو و گفتم ببین به دائیم که چیری نمیگی ؟ گفت مگه خر مغزمو گاز گرفته خیالت راحت باشه سیمین کیوانو صدا کرد سر کیرشو بوسیدم گفت یک کم بکن دهنت ! بلافاصله تا جائی که میشد کردم تو دهنم چشمام بسته بود فکر کردم همشو خوردم اما وقتی نگاه کردم دیدم همش بیرون شهرام داد میزه که سیمین جون الان میام تو حاضر شو و چشماشو بست دست گذاشت رو سرم و آهسته منو به ساک زدن واداشت یدفعه جیغ سامان دراومد که میگفت : کونـــــــــــــــــــــــــده اون سهم منه برو مال خودتو بخور تو اگه بکنیش که دیگه بدرد من نمیخوره و اومد و سرمو کشید عقب و بلافاصله لباشو چسبوند رو لبهام بی اختیار دستم رفت طرف شورتش و کیرشو گرفتم انگار خواب بود کمی مالوندمش گفتم چرا بزرگ نمیشه شهرام از خنده ترکید داشت رو زمین غلت میزد گفت اون بزرگترین سایز کیر آرشه سیمین اومد بیرون تا کیر آرشو دید گفت وای سامان روتو بکن اونور اما ارش بی خیال کیرشو سمت سیمین نشونه رفت و گفت خاله امشب باید همه باهم باشیم اما سیمین با تحکم گفت نه من خاله ات هستم نمیشه و کیوانو با خودش کشون کشون برد تو اتاق خواب اما کمی لای در باز بود دیدم که داره سریع لخت میشه و بعد کیوانو کشوند رو خودش سامان داشت با کسم ور میرفت و هی میگفت : اگه خاله نکردمت اگه با همین کیرم نکردمت سامان نیستم …
سامان خیلی بمن توجه نداشت همش دنبال دید زدن خاله اش بود یکی دو بار بی هوا رفت تو اتاق اونها اما سریع و پکر برگشت بیرون من دیگه بی خیال شده بودم برا همین کل لباسهامو درآوردم تا بحال جلو هیچکس اینطوری لخت نشده بودم به راحتی کسمو در معرض دید سامان قرار دادم سامان یدفعه نشست و لبهاشو گذاشت رو لبای کسم و هی میگفت بابا سالار عجب کس مشتی داشتی دلت اومده اینو قایم کنی و بیشتر لبای کسمو مک میزد داشتم ناله میکردم خدا این سکس چی بود که من اینهمه عمرم رو بدون اون سر کرده بودم ازش میترسیدم سکس یعنی زندگی وقتی سامان بهم حال میداد حس میکردم هی سبک و سبکتر میشم با دستم سرشو محکم به کسم فشار دادم یدفعه بالا رو نگاه کرد و گفت نه بابا حسابی راه افتادی و بلند شد گفت میخوری گفتم بار اولمه ولی میخورم تا خم شدم گفت ببین من دلم میخواد بریم پیش اونها با هم حال کنیم گفتم بد نیست ؟ سیمین خالته ها ؟ گفت نه بابا تا اینجاشو اومدیم من بارها رفتم تو حموم سیمین رو ماساژدادم اما بغیر از یه بار که زورکی سینه هاشو گرفتم و مالوندم نذاشته دست به کسش برسونم گفتم حالا چیکار کنیم . گفت من میرم تو تو هم چند لحظه بعد بیا و همونجا برام ساک بزن . گفت باشه سامان رفت تو و تا خواستم برم دیدم صدای خنده میاد رفتم تو خنده بیشتر شد دیدم همه به هیکل لخت من نگاه میکنن رفتم جلو و پیش سیمین دراز کشیدم شهرام کیرش مثل تنه درخت واستاده بود خیلی هوسناک بود سرخه سرخ شده بود و کله اش به کبودی میزد تخمای سفیدش آدمو بطرف خودش میکشوند بهم گفت راحت باش و هر کار دلت میخواد بکن تا راحت بشی سیمین یه لب ازم گرفت تا حالا لبای یه زنو نچشیده بودم خیلی خوشمزه بود سامان گفت خاله یه بازی جدید و یدفعه سیمین رو بلند کرد و گذاشت رو هیکل شهرام که خوابیده بود و سامان کیر شهرام رو گرفت و گفت ترانه جون خیسش میکنی ؟ من با کمال میل چند بار خوردمش و بعد سامان کیر شهرام رو کرد تو کس سیمین اونها داشتن میکردن اما دیدنش منو خیلی تحریک میکرد سامان از سیمین داشت لب میگرفت و من آخرش رفتم سمت تخمای شهرام یه بوی خوبی میداد کمی زبون بهش زدم جمع شد و یکیشو کردم تو دهنم خیلی با حال بود مزه جالبی داشت کمی بعد سامان اومد و به سیمین گفت برگرد اونهم برگشت و باز رفت بالای شهرام و خواست کیرو بکنه تو کسش که سامان نذاشت و گفت ترانه .. منم رفتم جلو باز ساک زدم باز ارضا شدم اما به روی خودم نیاوردم و خیلی هم حشری شده بودم بعد ازم خواست یه تف رو سوراخ کون سیمین بکنم که کردم و سامان کیر شهرام
     
#364 | Posted: 22 Apr 2011 12:07
کد بانو قسمت نهم

یه ساعتی تو یکی از پارکها نشسته بودمو فکر میکردم..به نظر خودم رفتارم درست نبود خب اگه منم بودم شاکی میشدم پرستو با همکار مردش خصوصی حرف بزنه و به منم چیزی نگه...حق داشت قاطی کنه..ولی خب نباید چیزی بدونه ممکنه فکر کن مژگان کارش همینه که مخ ملتو بزنه...ممکن بود بیشتر روش حساس شه...باید یه مزخرفاتی سر هم میکردم تا ساکت شه..اصلا اول باید برم منت کشی ...حرکت کردم سمت خونه...مثلا می خواستیم بریم گردش این مژگان حسابی گردشمونو خراب کرده بود..دلمم نمیامد فحشش بدم..یک ساعت بعد خونه بودم..ماشینو بردم تو حیاط...خودمم پیاده شدمو رفتم طرف خونه...سوت و کور و ساکت بود...فنجونهای قهوه ظهر هنوز رو میز بود..این نشون میداد پرستو قهره...یا شایدم اصلا خونه نیست..چون کفشاشو ندیدم...بلند صداش زدم هیچ جوابی نیومد...رفتم بالا..همه اتاقها رو سرک کشیدم و صداش زدم..خونه نبود...لعنتی ...پیرهنمو در آوردمو انداختمش رو تخت..لخت دراز کشیدم رو تخت...کلافه کلافه بودم...یعنی اینقدر ناراحت شده بود که نیومده بود خونه...خاک بر سرت فرشید عرضه نداشتی همون موقع مخشو بزنی راضیش کنی...حالا کارت در اومد...گوشیمو برداشتمو شماره موبایلشو گرفتم...بعد از سه تا بوق ریجکت شد..باید صبر میکردم یه کمی آروم شه..دراز کشیدم رو تختو چشمامو بستم..بدون اینکه بخوام خوابم برد..وقتی چشمامو باز کردم ساعت 6 بود..یعنی سه ساعت خوابیده بودم..گیج و خواب آلود بلند شدمو دوباره پرستو رو صدا زدم..دیگه تا الان باید میومد...اما جوابی نمیشنیدم..هنوزم نیومده بود..بدتر از همه اینکه نمی دونستم کجاست...دوباره شماره موبایلشو گرفتم...خاموش بود..یعنی چی؟؟..چه غلطی داره میکنه گوشیشو خاموش کرده؟؟..اصلا کجاست...شماره خونه مادرشو گرفتم..با هزار مقدمه گفتم پرستو خونه نیست میخواستم ببینم اونجاست یا خونه دوستاشه...اونجا هم نبود...مطمئن بودم خونه کسی غیر از دوستاش نرفته..اهل خونه فک و فامیل رفتن نبود...دوست زیادی هم نداشت...باید صبر میکردم تا خودش بیاد خونه...خیلی گشنم بود..اومدم پایین تو آشپزخونه و یه نگاه به یخچال کردم ...گشنم بود ولی میلم نمی کشید...باید پرستو رو پیدا میکردم..نشستم رو صندلیهای توی آشپزخونه که صدای در خونه اومد...پریدم جلوی پنجره...خودش بود پرستو بود...نفس راحتی کشیدمو سعی کردم دیگه جو رو کنترل کنم باز دعوامون نشه...خب بیشتر من مقصر بودم..پرستو که اومد تو خونه از آشپزخونه رفتم بیرونو جلوی در ایستادم...بدون اینکه نگام کنه از جلوم رد شد..آستین مانتوشو گرفتمو گفتم سلام ...کجا رفته بودی نگران شدم...آستینشو از دستم کشید بیرون و سریع رفت بالا...خودش خوب میدونست از این رفتارهای بچگانه متنفرم...دلم میخواست به جای این همه ادا و اصول بیاد مثل آدم بشینیم با هم صحبت کنیم...با اینکه مطمئن بودم در اتاق قفله بازم حرکت کردم به طرف اتاق...دستگیره رو چرخوندمو دیدم در قفله...از پشت در گفتم من معذرت میخوام که عصبانی شدمو داد زدم...تو که میدونی کار شرکت ما چه جوریه..سودش به یه قسمت میرسه ضررش به کل شرکت...خب عصبانی شدم وقتی حمیدی گفت یه سری پروژه ها ناقصه...از توی اتاق صداش اومد که داد زد تو به خاطر اون ایکبیری سر من داد زدی...به خاطر یه منشی که فقط قر و غمزه بلده...حتما واسه همینم استخدام شده...خونسرد گفتم من که معذرت خواهی کردم...به خاطر اون نبود..به خاطر اینکه من اون لحظه کلافه بودمو تو هم گیر داده بودی چی شده...درو باز کن ...دوباره از پشت در گفت الان حوصله ندارم...اومدم لباسمو عوض کنم برم پیش شیما..من شام اونجام...یه چیزی بگیر واسه خودت بخور...با اینکه خیلی عصبانی شدم اما هر جوری بود خودمو کنترل کردمو گفتم عزیزم من دوست ندارم بدون من خونه شیما بری...بذار یه شب دیگه هر دو با هم میریم..فریاد زد : اتفاقات توی خونه به تو ربطی نداره...دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم منم فریاد زدم من نمیخوام وقتی نیستم بری خونه اونها..باز میخوای اون مرتیکه بشینه دیدت بزنه...تو هم که بدت نمیاد..اصلا شعور نداری که بفهمی یکی داره می خورتت باید باهاش کمتر قاطی بشی...مثل اینکه دیشبم خیلی بهت خوش گذشته باز الان داری میری اونجا...اونم واسه شام که اون یارو خونه است...رفتم عقبتر و منتظر جواب پرستو شدم...در اتاقو باز کرد و دیدم مانتوی سبزشو پوشیده با یه شلوار جین آبی ...شال و کیف و کفششم ست کرده بود با مانتوش...از اینکه اینقدر به خودش میرسید و میرفت خونه شیما متنفر بودم...میدونست من حساسم به اونها عمدا کارشو تکرار میکرد..شایدم میخواست جلوی شیما کم نیاره..هر چی بود نمیخواستم بذارم با اون وضع بره خونه شیما که شوهرش تا صبح صد بار به یاد پرستو جق بزنه...بدون اینکه به من نگاه کنه اومد از پله ها بره پایین که جلوش وایسادمو گفتم من اجازه ندادم تو بری...اگه خیلی حوصله ات سر رفته میبرمت خونه مادرت یا هر جای دیگه که دلت خواست..ولی تنها بدون من حق نداری شام بری خونه شیما...اگه خیلی هم دلت میخواد شیما رو ببینی میتونی بری ولی نه خونه اشون واسه شام...هر وقت شوهرش نبود میتونی بری مگه اینکه منم باهات باشم...منو پس زد کنار و گفت برو کنار ..یادت باشه تو شاید رئیس مژگان باشی اما رئیس من نیستی..دفعه آخرت باشه فرشید که واسه من تعیین تکلیف میکنی...خودت هر کاری دلت میخواد میکنی بعدم فکر میکنی میتونی ماستمالیش کنی...منو گذاشتی تو ماشین با اون هرزه رفتی خصوصی صحبت کنی..مگه شرکت شما چه غلطی داره میکنه که همه چیش خصوصیه؟؟..برو کنار...بازوشو گرفتمو آهسته هلش دادم سمت دیوار که نتونه از دستم فرار کنه..اینقدر عصبانی بودم که همه بدنم داغ شده بود..رفتم جلوشو گفتم ببین پرستو داری با من لج میکنی...من همه چیو بهت گفتم اما تو داری حرف خودتو میزنی...این کارو نکن...زندگیمونو به خاطر یه مشت آدم بی خاصیت و حرفهای مفت خراب نکن...تو الان با من اومدی بیرون این لباسهاتو نپوشیده بودی حالا اومدی به خاطر شیما و شوهرش لباستو عوض میکنی..شاید اگه با همون ظاهر میرفتی بهت چیزی نمیگفتم..اما از اینکه با من لج میکنی عصبانیم...دست کشید روی موهاشو صافشون کرد و گفت وقتی مژگان خودشو واسه تو خوشگل میکنه منم خودمو واسه اونها خوشگل میکنم...دستمو بردم بالا که بزنم تو صورتش اما نتونستم..با اینکه تا آخرین درجه ممکن عصبانی بودم اما نتونستم..نتونستم دست به صورت قشنگ و ظریفش بزنم...فقط داد زدم اینقدر اسم اون آشغالو نیار..اون خودشو واسه من خوشگل نکرده...اگه یه بار دیگه از این حرفها ازت بشنوم پرستو کاری میکنم که تا آخر عمر یادت نره...حالا از جلو چشمم گمشو هر گوری میخوای بری برو...تقصیر منه که زود اومدم خونه باهات حرف بزنمو ببرمت بیرون...اگه اونقدر خودخواه بودم که تا شب نمیومدم خونه الان حالت جا اومده بود..اینا رو گفتمو رفتم توی اتاق...دیگه برام مهم نبود پرستو کجا میره فقط میخواستم بره...صدای گریه پرستو رو می شنیدم..با همون صدا و بین گریه میگفت من هر کاری میکنم تو ناراحت میشی...اصلا تو دوست داری همیشه من ناراحت باشم...خوبه منم برم با یکی قرار بذارم خصوصی حرف بزنم؟؟؟..طلبکارم شده...سر من داد میزنه...اینا رو میگفت و صدای گریه اش خونه رو برداشته بود..سیگارمو روشن کردمو رفتم جلوی پنجره...پک های عمیق و تند میزدم..انگار میخواستم زودتر تمومش کنم...
نمیدونم چقدر گذشت که من آرومتر شده بودمو صدای پرستو هم قطع شده بود..آهسته در اتاقو باز کردمو سرک کشیدم..هیچ خبری نبود..رفتم بیرون..صداش زدم پرستو....پرستوووووووو...خونه ای؟؟...جوابی نمیومد..نکنه رفته خونه شیما اینا...پس بالاخره کار خودشو کرد...سریع برگشتم گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به موبایلش...
* الو...
- پرستو..کجایی؟؟...نگران شدم...
* آخی...نگرانم میشی؟؟...
هر هر خنده اش داشت گوشمو کر میکرد..
- گفتم کجایی؟؟...خونه شیما هستی؟؟..
* آره..شیما جون سلام میرسونه...میگه تو هم بیا...
صدای خنده شیما میومد هی چرت و پرت میگفت که من متوجه نمیشدم ولی پرستو میخندید...
- پس بالاخره کار خودتو کردی آره؟؟..مگه بهت نگفتم نمیخوام بدون من بری اونجا؟؟...
* شب می بینمت...فعلا خدافظ...
گوشیو قطع کرد..اینقدر عصبانی شدم که میخواستم برم بکشمش..سرم تیر می کشید...نشستم رو مبل و چشمامو بستم...فکر نمیکردم پرستو اینقدر خودسر شده باشه...لجباز...هزار جور فکر اومد تو ذهنم باید پرستو رو آدم میکردم...اونم به روش خودش..با لجبازی...اولش تصمیم گرفته بودم شب راهش ندم خونه...ولی اینجوری که نمیشد تازه متهم میشدم که زنمو راه ندادم خونه...آبروریزی میشد...یه فکر بهتر کردم..شام واسه خودم از بیرون غذا گرفتم...نمیخواستم به کار پرستو فکر کنم...با این کارش منو قهوه ای کرده بود..تا موقع اومدن پرستو پای ماهواره بودم.....ساعت حدودا 12 بود که سر و صدای باز شدن درو اومدن ماشینش اومد...چند دقیقه بعد اومد تو و بدون اینکه به من نگاه کنه از پله ها راه افتاد طرف اتاق خواب...همون عطرشو زده بود..بوش آدمو مست میکرد..زیر چشمی نگاش میکردم خوشگل و ناز شده بود..رنگ سبز مثل فرشته ها معصومش میکرد..اما از دستش عصبانی بودم...به وسط پله ها رسیده بود که خیلی عادی گوشی تلفن رو برداشتمو الکی شماره موبایل مژگانو گرفتم.... عمدا با صدای بلند حرف میزدم..مثلا داشتم با مژگان حرف میزدم..دعا میکردم بداهم خوب باشه و ضایع نکنم...
الو...سلام خانوم حمیدی...این کلمه رو که گفتم صدای پای پرستو قطع شد..فهمیدم سر جاش ثابت ایستاده...ادامه دادم خوب هستین؟؟...بله ..از عصر تا حالا دارم شمارتونو میگیرم در دسترس نبودین نگران شدم...ممنون منم خوبم...ببخشید این وقت شب مزاحم شدم...خواستم بگم فردا صبح سر کوچه منتظر من باشید میام دنبالتون...باید بریم سر اون پروژه..نه...نه...زحمتی نیست خوشحال میشم...امشب زودتر بخوابید که واسه فردا خسته نباشید..امروز به نظرم یه کمی خسته میومدین...ممنون...پس فردا میبینمتون...قربان شما...تا فردا خداحافظ...بعد الکی گوشیو قطع کردم...همونجور که حدس میزدم پرستو نتونست خودشو کنترل کنه از همون بالا داد زد تو خجالت نمیکشی...من اینجا وایسادم باهاش اینجوری حرف میزنی...تو شرکت چیکار میکنی؟؟؟؟..از کی تا حالا با منشی میرن سر قرار؟؟..اونم تو میری دنبالش؟؟...دیگه حق نداری اسم منو بیاری...برو با همون منشیت خوش باش..اینو گفت و صداش بغض آلود شد و رفت تو اتاق...یه لحظه دلم واسش سوخت..اما واسش لازم بود...حالا می فهمید من چی میکشم وقتی با اون شکل و قیافه میره خونه شیما...البته میخواستم صبح بهش بگم که همش الکی بود و واسه این بوده که حرصش دربیاد...خنده پلیدی کردمو صبر کردم تا فضا عادی باشه و اگه در باز بود برم کنار پرستو بخوابم...نیم ساعت بعد رفتم بالا و دیدم در قفله...زیادم عجیب نبود...برگشتم پایین و رو مبل انتهای پذیرایی خوابیدم...
صبح بیدار شدمو هر چی جلوی در اتاق خواب آویزون شدم پرستو جواب نداد...لباسهام تو اون اتاق بود مجبور شدم بدون کت و شلوار با تیپ مسخره ای که مال گردش رفتنم بود برم سرکار...یه تی شرت پوشیده بودم با یه شلوار پارچه ای مشکی...تی شرت آستین کوتاهم خیلی تو ذوق میزد..تو محیط کاری اصلا با این تیپ نمی رفتیم...احدی خیلی به این چیزها اهمیت میداد..ولی چاره ای نبود..از خونه زدم بیرون با همون لباسهام..
تو شرکت همش حواسم به پرستو بود..میخواستم تا قبل از ظهر زنگ بزنم بهش همه چیو بگم..تو اتاقم نشسته بودمو فایلهای ساختمونی رو چک میکردم که مژگان در زد و اومد تو..یه سریع کاغذ و آت و آشغال آورده بود میگفت امضا کنم..میدونستم به این بهانه اومده تو اتاقم صحبت کنه..بهش اشاره کردم بشینه..یه کمی باهاش جدی بودم..ازش انتظار نداشتم به نعمتی اوکی بده..کار بدی کرده بود به نظرم..نشست رو صندلی و خیره شد به من..منتظربود من شروع کنم به حرف زدن..با برگه های توی دستم بازی میکردم بهش زیر چشمی نگاه کردمو گفتم خبر جدیدی ندارید؟؟..با من من گفت دیشب صد بار زنگ زده...باهاش صحبت کنید...من فکر نمیکردم اینقدر کنه باشه...اخمام رفت تو هم..گفتم شما چطور این فکرو کردین؟؟..این آقا 600-700 میلیون پول داده به شرکت..اون وقت به همین راحتی قید همه چیو بزنه و بره؟؟..خیلی بچگانه فکر کردید..میدونید اگه احدی بفهمه چی میشه؟؟..سرشو انداخته بود پایینو با ناخنهای بلند و لاک زده اش ور میرفت..دیگه واسه این حرفها دیر شده بود باید یه فکر اساسی میکردیم..تکیه دادم به صندلی و گفتم شمارشو بگیر یه صحبتی باهاش بکنم...بدون اینکه تو چشمام نگاه کنه گفت اینقدر بهم زنگ زده شمارشو حفظم...من میگم شما بگیرید..چپ چپ نگاش کردمو گوشی تلفنو برداشتمو گفتم بفرمایید...شماره رو گرفتمو زدم روی آیفون منتظر شدم...صدای نکره نعمتی از پشت خط اومد...
*بله؟؟..
- سلام عرض شد آقای نعمتی...صبح بخیر...اصلانی هستم از شرکت....تماس میگیرم...
* به به...حال شما؟؟..شرکت چطوره؟؟..رو به راهه ایشالا؟؟...عوامل خوب هستن؟؟..
- ممنونم...هم شرکت رو به راهه هم عوامل...راجع به یکی از عوامل تماس گرفتم...خانوم حمیدی که خاطرتون هست..البته فکر کنم این روزها حسابی فکرتونم مشغول کرده درسته؟؟..
* متوجه نمیشم...؟؟..یعنی چی؟؟..
- خوبم متوجه میشید..چون روزی صدبار تماس میگیرید و میگید یا به درخواست شما جواب بده یا کپی اسناد رو بده...بازم متوجه نمیشید؟؟..
* گیریم اینجوری باشه..طرف من شما نیستید...پیشنهاد منم قانونی بوده که ایشون موافق بودن...دیگه مشکل چیه؟؟..
- نه دیگه نشد..ایشون موافق نیستن..واسه همینم شما میخواید مدارک رو واسه شما کپی کنن..این شرط ما نبود..شما به چه حقی به منشی شرکت که اومده با شما صحبت کنه پیشنهاد میدی صیغه شما بشه...میدونید خانوم حمیدی میخواسته از شما شکایت کنه ما نذاشتیم؟؟..
* هه هه ...شکایت؟؟؟..اونوقت به چه جرمی؟؟..خواستگاری؟؟...مزخرف نگو مرد...
- خجالت بکش...شما جای پدر بزرگ خانوم حمیدی هستی...
* اونش به شما مربوط نیست...وقتمو نگیر...من با خودش حرف زدم از خودشم جواب میخوام..اگه نمیتونید پول منو برگردونید شرمون کم شه....خدافظ...
مرتیکه گوشی رو قطع کرد من موندم که تو دلم هزار تا فحش خواهر مادر بهش میدادم...بدبختیم این بود که نمیتونستم عصبانیش کنم اونوقت میومد میگفت پولمو بدین...احدی هم خره منو میگرفت..افتاده بودیم تو تله اش...با عصبانیت به مژگان نگاه کردم..کلافه و شرمنده به زمین خیره شده بود..بدون اینکه حرفی رد و بدل شه از جاش بلند شد و خواست بره بیرون که خواستم دلداریش بدم گفتم نگران نباشید...درستش میکنیم...فقط باید کاوه و احدی هم بدونن...منتظر جوابش بودم که با التماس گفت تو رو خدا تا اونجاییکه ممکنه سعی کنید خودتون حلش کنید..اگه کسی بفهمه و دهن به دهن بشه دیگه نمیتونم اینجا کار کنم...از اتاقم خارج شد...راستی تا حالا بهش فکر نکرده بودم اگه مژگان نباشه چی؟؟..چقدر کار منو راه انداخته بود با این همه عشوه و لوندی...چقدر دوست داشتم همیشه اینجا باشه..احساس میکردم ماله خودمه...بحث علاقه و عشق نبود..یه جور دیگه میخواستمش..انگار چون همیشه با من بوده فکر میکردم باید باشه...لازمش داشتم...نمیدونم چه حسی بود..هر چی بود تصمیم گرفتم خودم حلش کنم...
چند دقیقه بعد تلفن اتاقم زنگ خورد مژگان بود در کمال تعجب گفت خانومتون پشت خطن...بعدم وصل شد...پرستو...چی شده بود خودش زنگ زده بود..حتما فهمیده زیادی تند رفته...
* جوونم...سلام خانوم خانوما..
- سلام...زنگ زدم بگم امشب شام خونه مامانم ایناییم...زودتر تشریف بیارید ...من بعد از ناهار میرم...
* چشم..حتما...پرستو آشتی دیگه نه؟؟..
- میخوام برم یه دوش بگیرم...خیلی کار دارم...شب می بینمت..
* باشه باشه..فقط بذار یه چیزیو بگم بعد برو..ببین من دیشب...
-نمیخوام چیزی بشنوم...راستی مژگان جون چطور بود؟؟..رفتی دنبالش؟؟..خوش گذشت؟؟..
* نه عزیزم...نپر وسط حرفم بذار واست بگم ...من اصلا کاری با مژگان ندارم...دیشب که تو اومدی..
- بسه فرشید..حالم از این حرفها بهم میخوره...خودم دیشب دیدم ..نگران خستگیشم که هستی...اصلا واسم مهم نیست به جهنم...فقط میخوام امشب جلوی مامانم اینا عادی باشیم...اگه باهات گفتمو خندیدم خوشحال نشو میخوام کسی نفهمه..خدافظ...
* الوووووو...پرستووووو......
قطع کرد..دختره دیوونه مهلت نمیده من حرف بزنم...حالا چه غلطی بود من دیشب کردم...من که میدونستم پرستو روی مژگان حساسه دست گذاشتم روی همون نقطه...خب اونم همون کاری رو کرده بود که من روش حساس بودم...مغزم از کار افتاده بود..فکر نعمتی و مژگان مخمو اشغال کرده بود..باید چند جا میرفتم اما حوصله نداشتم..همه کارها رو سپردم به کاوه واسم انجام بده...تمام روز تو اتاقم فکر میکردمو سیگار میکشیدم

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#365 | Posted: 23 Apr 2011 10:41
کد بانو قسمت دهم


بعد از کار که راه افتادم خونه دیگه مغزی واسم نمونده بود...کاش پرستو خونه بود یه دسته گل میگرفتمو هر جوری بود همه چیو واسش توضیح میدادم...ماشینو جلوی در پارک کردمو رفتم خونه...پرستو نبود..چقدر خونه سوت و کور بود...بهم ریخته و شلوغ...نامرتب...لباسهای پرستو رو مبلها افتاده بود..رو میز بشقابهای میوه و غذا جمع شده...رفتم لباسهامو عوض کردمو یه دوش گرفتم...از حموم که اومدم بیرون حسابی به خودم رسیدم...صورتمو اصلاح کردمو خودمو با عطر و ادکلن شستم..یه تیپ اسپرت زدم همونجوری که پرستو دوست داشت...یه نگاه دیگه به خونه نامرتب و خلوتمون کردم...چقدر دوست داشتم الان یه بچه داشتیم که با خودم میبردمش...تو آینه پذیرایی یه نگاه به خودم کردمو گفتم این دفعه که پرستو رو گیر بیارم حتما تلافی میکنم..
تو راه نظرم عوض شد یه دسته گل خوشگل خریدمو حرکت کردم خونه مادر خانومم..نیم ساعت بیشتر فاصله نداشتن با ما...جلوی خونشون ماشینو پارک کردمو دسته گل و برداشتمو پیاده شدم...زنگشونو زدم و منتظر شدم...احساس میکردم اومدم خواستگاری..در باز شد و رفتم تو...از پله ها رفتم بالا و در خونه باز بود...چقدر کفش جلوی در بود..یعنی مهمون داشتن؟؟...سر و صدا و خنده اشونم که خونه رو برداشته بود...کفشامو درآوردم که مامان پرستو اومد جلو ..گفتم سلام خاله...چطوری...شلوغ پلوغ کردین..خبریه؟؟..منو کشید تو بغلشو گفت سلام خاله جون...قربونت برم چه گلهای خوشگلی..دستت درد نکنه خوش به حال پرستو..بیا تو خوش اومدی...عمه بهاره اینان...رفتم تو...عمه بهاره تنها عمه پرستو بود...6 تا بچه داشت ..یه خونواده شلوغ و شاد..آدمهای خوبی بودن از اونها که با همه میجوشن...به ترتیب با همه سلام و احوالپرسی کردم...گل رو گذاشتم رو میزو نشستم کنار معین..پسر بزرگه عمه..معینو خیلی دوست داشتم..مثل خودم بود اخلاقش...سنشم دو سه سالی از من کوچیکتر بود..داشتیم ادامه احوالپرسی رو میرفتیم که پرستو با یه لیوان شربت اومد...یه پیرهن خیلی قشنگ پوشیده بود که من ندیده بودمش...انگار تازه خریده بود..اونم بدون من ..عجیب بود...لباسش با اینکه خیلی قشنگ بود ولی حالموگرفت..فهمیدم باز میخواد تلافی کنه...قسمت زیر سینه اش حالت تور داشت که بدنش معلوم بود...روی سینه اش هم یه چیزی مثل تور افتاده بود که زیاد بدنشو نشون نمیداد...دو تا بند نازکم بالاش داشت...خودشم که یه کمی از زانوش بالاتر بود..واسه حفظ ظاهر از جام بلند شدمو آوردمش کنار خودمو سلام مسخره ای هم بهم کردیم..شربتو گذاشت رو میز جلوم...بعدم گفت چه گلهای قشنگی عزیزم...مرسی...لبخند مزخرفی زدمو نگاش کردم...از پشت همه کمر و بدنش معلوم بود...پشت لباسش باز بود...به نظرم رسید یه شورت و سوتین میپوشید بهتر بود....بی جنبه ... آهسته تو گوشش گفتم این چیه پوشیدی؟؟...ازت بعیده پرستو..همه جات معلومه...اونم آهسته گفت به خودم مربوطه...بعدم بلند گفت ماماااااان...فرشید جونم که اومد...دیگه همه تکمیلیم...تا قبل از شام باید مهرداد برقصه واسمون...مهراد پسر دومی عمه بود...19 سالش بود..خدای رقص بود...نمیدونم این پسر به کی رفته بود که رقاص بود..همه مدله بلد بود برقصه...غیر از این دو تا 4 تا بچه دیگه هم بودن که دوتاشون دختر بودن و متاهل بودن..دو تای دیگه هم پسر بودن و دوقلو...12 ساله بودن...دو تا بچه مودب و آروم...همه دست زدن و هورا کشیدن...عمه شوهرش فوت کرده بود...همه دلخوشیش بچه هاش بودن...هر چی چشم چرخوندم پریسا خواهر پرستو رو ندیدم...باباشم که میدونستم تا قبل از 12 نمیاد خونه...تا دیر وقت عادتش بود بمونه سرکار..فقط یه خواهر زن داشتم...به قول کاوه خوشبختانه برادر زن نداشتم..خاله یه آهنگ شاد گذاشت و مهرداد اومد وسط..همه بهش تیکه مینداختن و سربه سرش میذاشتن..اونم بی توجه به اونها میرقصید..انصافا رقصش حرف نداشت...همه با هم دست میزدن..منم شربتمو به زور قورت میدادم بره پایین...معین بلند شد و شروع کرد رقصیدن با مهرداد..عمه قربون صدقه بچه هاش میرفت...دوباره معین نشست و خاله با مهرداد رقصید..همه جلوش کم میاوردن..پرستو هم بلند شد...سه تایی میرقصیدن..اصلا دلم نمیخواست به پرستو نگاه کنم...هر بار که می چرخید و کمرشو تکون میداد از پشت لباسش تا زیر باسنش میومد بالا..خاله خیلی زود خسته شد ونشست کنار عمه...معین بلند شد و سه تایی ادامه دادن..پرستو عمدا دولا میشد و میرقصید..میدونستم میخواد حرص منو دربیاره..اینقدر عصبی بودم که احساس میکردم داره از کله ام دود بلند میشه..وقتی سینه هاشو میلرزوند بی اختیار نگاه مهرداد و معین رو سینه هاش میموند...خب منم بودم اونجوری نگاه میکردم..سوتین نداشت سینه هاش بیش از حد تکون میخورد و جلب توجه میکرد..به خاله نگاه کردم حدس زد ناراحت شدم...چشمک زد بهم که اهمیت ندم...ولی اونکه نمیدونست پرستو داره با من لج میکنه...فکر میکرد یه امشبه که دارن میرقصن و پرستو حواسش نیست...شربتم به نظرم مزه زهرمار میداد..نصف بیشترش مونده بود دیگه نتونستم بخورم گذاشتمش رو میز..امشب چه جوری میخواستم این مهمونی رو تموم کنم معلوم نبود..خدا آخرشو به خیر کنه..صدای جیغ و خنده بچه ها گوش آدمو کرد میکرد..شایدم صدای اونها بلند نبود من اون لحظه عصبی بودمو صدای همه تو مخم میرفت...پرستو با حالت رقص اومد طرفمو دستمو کشید برم برقصم..هر چی گفتم خسته ام شما برقصید نشد...مهرداد و معینم اصرار کردن خاله و عمه تشویق میکردن..تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم..بلند شدمو با وضع خنده داری میرقصیدم...هم ظاهرمو حفظ کرده بودم هم از درون داشتم منفجر میشدم..پرستو اومد جلومو باهام میرقصید..خط سینه هاش از یقه لباسش زده بود بیرون...با عشوه و ناز میرقصید موهاشو میگرفت تو دستاشو با حالت کرشمه ای ولشون میکرد..با آهنگ میخوند و به من چشمک میزد..اون لحظه به نظرم مثل یه دلقک شده بود که سعی میکرد منو بخندونه..اما به شدت منو عصبانی کرده بود با کاراش..از اینکه قضیه تلفن دیشب رو بهش نگفته بودم خوشحال شدم..حقش بود یه کمی حرص بخوره..جا به جا شد و رفت با معین برقصه و مهرداد اومد جلوی من..حواسم به پرستو بود متوجه مهرداد نبودم اصلا...فقط پرستو رو میدیدم که با فاصله نیم سانت چسبیده به معینو داره میرقصه...دیگه نتونستم برقصم...یه دست مختصر زدم و نشستم...حالم به شدت بد بود...لرزش موبایلم تو جیب کتم نشون میداد داره زنگ میخوره و تو اون شلوغی من صداشو نمی شنیدم فقط لرزشش بود که متوجهم کرد..شماره رو نگاه کردم مژگان بود..یه لحظه خوشحال شدم...جمع خیلی شلوغ بود و کسی زیاد حواسش به من نبود..از جام بلند شدمو رفتم توی اتاق خواب...جواب دادم..
* جانم؟؟..
- سلام آقای اصلانی…تو رو خدا ببخشید اگه باز مزاحم شدم…مجبور بودم..
صداش خیلی مضطرب بود انگار ترسیده بود…منم هول کردم گفتم
*سلام…خواهش میکنم..چیزی شده؟؟..
- میخوام ببینمتون…فقط چند دقیقه…خواهش میکنم..هر جا بگید میام…
جالب بود تو اون لحظه تنها چیزی که توجهمو جلب کرد جمله آخرش بود…" هر جا بگید میام "..خب پرستو خانوم…پس با من لج میکنی…خودت خواستی..
* بسیار خب…من در حاضر نمیتونم جایی بیام..اگه مایلید تشریف بیارید منزل من…تا نیم ساعت دیگه…
میدونستم قبول میکنه…چون اولا راهی نداشت جز این..کارش بدجوری به من گیر کرده بود..دوما اعتماد کامل داشت به من که تو این شرایط فقط میخوام کمکش کنم…هدف منم همین بود..فقط میخواستم به پرستو بگم که مژگان اومده خونه…همین واسم کافی بود..
-باشه..من تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم..لطف کنید آدرس رو بهم بگید…خانومتون که ناراحت نمیشه؟؟..
* نه خیر…ایشون خیلی هم خوشحال میشن …یادداشت کنید آدرسو…
آدرسو بهش دادمو خدافظی کردم…از اتاق خواب رفتم بیرون…پرستو و مهرداد وسط بودن..دلم نمیخواست نگاش کنم..رفتم وسط جمع و آهسته تو گوش خاله گفتم واسه من یه کار مهم پیش اومده خاله…من باید یکساعتی مرخص شم..اجازه هست؟؟..با ناراحتی نگام کرد و گفت فرشید..خاله امشب مهمونید اینجا…خرابش نکن دیگه…دولا شدمو صورتشو بوس کردم با چاپلوسی گفتم من مخلصتم خاله..کارم ضروریه…اگه بذاری الان برم قول میدم سر یک ساعت بیام…گفت نه اینکه اجازه ندم نمیری…خندیدمو گفتم نه…اگه اجازه ندی نمیرم…اونم خندیدو گفت لوس نشو…بدو برو ولی زود بیای عمه ناراحت میشه ها…از عمه هم خدافظی کردمو راه افتادم طرف خونه…
تو راه پشیمون شدم که گفتم مژگان بیاد خونه..پرستو با اینکه این همه منو حرص داده بود ولی کسی رو نیورده بود خونه…اما من به مژگان گفتم بیاد خونه..اگه میفهمید حق داشت طلاق بگیره ازم…اگه مرتیکه خر تو به چه حقی به منشیت میگی بیاد خونه؟؟..نمیترسی…نمیترسی خوشگلی و لوندی مژگان کار دستت بده…ولی پرستو چی..همه جاشو انداخته بود بیرون و با معین میرقصید…بی اجازه من با اون شکل و شمایل رفته بود خونه شیما…خدا میدونست اونجا چی گذشته…مگه حتما باید کسی رو بیاره خونه..خب این کارها هم کم نیست..با این فکرها خودمو قانع کردمو پامو رو گاز فشار دادم..
ماشینو جلوی در خونه گذاشتم و خیلی هول هولکی رفتم تو خونه…استرس داشتم…همش یکی ته دلم میگفت کارت غلطه پسر..کارت غلطه..منم میگفتم من که کاریش ندارم…فقط میخوام ببینم چی میگه..رفتم تو خونه..اوووه…چقدر نامرتبه…برگشتم توی حیاط و بلند داد زدم آقا رحماااااان…رحمااااااان خان…باغبون و خدمتکارو همه کاره خونه امون رحمان بود..از اتاقک گوشه حیاط پرید بیرون و سلام کرد…بهش اشاره کرده بره زود خونه رو مرتب کنه…شوکه شده بود..دیگه همین یه کارش مونده بود که بیاد کار مهین خانوم رو انجام بده…خودمم رفتم بالا تو اتاق خواب و یه دستی به موهام کشیدمو یه کمی هم عطر به خودم زدم..چند دقیقه بعد رحمان از پایین داد زد آقا ببین خونه خوب شد؟؟..از اتاق اومدم بیرونو آویزون شدم روی نرده ها و پذیرایی رو نگاه کردم…بد نبود…گفتم خوبه..دستت درد نکنه میتونی بری…
تا 20 دقیقه دیگه مژگان میومد…لم داده بودم رو مبل و چشمم به ساعت بود و سیگار گوشه لبم..موبایلم زنگ خورد..دو متر رفتم هوا..حتما مژگانه میگه یه جای دیگه قرار بذاریم…صفحه موبایلو دیدم پرستو بود…حتما باز شم زنانه اش بهش خطر رو هشدار داده بود..
بله؟؟..
-فرشید..کجا رفتی یهو؟؟..مثلا امشب اینجا مهمونیم…نمیتونستی یه شب مثل آدم تو مهمونی بشینی..
* تازه الان فهمیدی شوهرت نیست؟؟..البته حق داشتی شلنگ تخته انداختن با پسرها عقل و هوشتو برده..
- یه جوری میگی پسرها انگار از تو خیابون پیداشون کردم…پسر عممه..منشیم که نیست..
*برات متاسفم پرستو..تو لیاقت این همه آزادی رو نداری…باید میذاشتم همونجوری یه خانوم خونه بمونی…من دوست داشتم تو یه کمی خودتو تغییر بدی اما اصلا فکر اینو نکرده بودم که ممکنه تو جنبه تغییرات رو نداشته باشی…
- حرف مفت نزن فرشید…مثلا تو خیلی با جنبه ای؟؟..تو همه کارهای بد رو واسه خودت خوب میدونی واسه من بد…الان کجایی؟؟..واسه چی گذاشتی رفتی…
* من هر کاری کردم تو هم حضور داشتی…خواستم همه چیو بهت بگم اما تو اینقدر قد و لجبازی که مهلت نمیدی…فقط لجبازی رو بلدی…
-پرسیدم کجایی؟؟..
* یه جای خوب…گرم…نرم…تا یه ساعته دیگه هم نمیام..
- مثل آدم بگو کجایی…
* گفتم که یه جای خوب…
- نکنه تو بغل مژگانی؟؟؟..
اینو گفت و عصبی میخندید…
*نه..مژگان تو بغل منه…
منم اینو گفتمو بلند خندیدم…منتظر جواب پرستو بودم…
* الو….الو….
لعنتی قطع کرد…بی خیال حقش بود..دختر پررو فکر کرده داره هر کاری میخواد میتونه بکنه…گوشی رو پرت کردم رو میزو تکیه دادم به مبل..صدای زنگ خونه بلندم کرد..رفتم طرف آیفون تصویر ناز مژگان با چشمهای سبز و نگران نمایان شد…دکمه رو زدم…یه کمی مکث کردم تا وارد حیاط شه…سایه یه نفر تو اتاقک گوشه حیاط دیده میشد..یه نفرکه جلوی پنجره ایستاده…رحمان بود..مرد ساده لوح..نمیگه شاید سایه ام دیده بشه..از فضولیش خوشم نیومد..اما دیگه وقت این حرفها نبود..مژگان به نزدیکه ساختمون که رسید رفتم بیرون…تو نور کم فقط اندامشو میدیدم…همون مانتو سفیده تنش بود که آدمو دیوونه میکرد..با همون سینه های برجسته که دکمه های مانتوشو به زور بهم رسونده…فرم خاص راه رفتنش..کمر و باسنش که با ریتم قشنگ کفشهاش به طرف چپ و راست میرفت…انگار داشتم یه شو میدیدم..همه چیزش با هم همخونی داشت و ریتمیک بود..خدایا این مژگانو چه جوری آفریدی…من مطمئنم واسه این پارتی بازی کردی…گل بی خار که میگن اینه…هیچ نقصی نداشت..بهم نزدیک شد ..رفتم جلوشو گفتم سلام…خوش اومدی…با دست به طرف ساختمون اشاره کردم..با صدای غمگینی سلام داد و تشکر کرد..راه افتاد طرف خونه منم پشت سرش رفتم…باسن گرد و درشتش از زیر مانتوش با کیفیت بالایی دیده میشد…اینقدر باریکی کمرشو گردی باسنش خوش فرم بود که دلم میخواست دو تا دستمو بذارم روی قسمت باریک کمرش…روی قوس کمرش بدست بکشم تا پایین زیر باسنش

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#366 | Posted: 23 Apr 2011 11:03
سکس اول سعید.
اسمم سعید 18 سالمه 4 سال پیش با یه دختر دوس شدم که اسمش مینا بود 1سال از من بزرگتر بود همه شما میدونید که اولین دوستی علاقه شدیدی توش هس.اینم بگم شماره مینا رو از دوس دختر رفیقم به هزار مکافات گرفتم.1سال تلفنی با هم رابطه داشتیم هنوز ندیده بودمش ولی دوس داشتم و میخواسم بگیرمش (ناشی بودم)سره همین جریان 1سال باهم قهر بودیم که یه روز زنگ زد گفت میخوام ببینمت منم اینقدر خوشحال بودم که نگو.خلاصه ما رفتیم دیدیمش بد نبود ولی خوبم نبود راستشو بخواین وقتی دیدمش به خودم کلی فحش دادم که عاشق کی شده بودم و واسه کی خودکشی کرده بودم!!!بعد از اون دیدار ازش زده شدم ولی میخواسم بکنمش اخه خیلی خرج رو دستم گذاشته بود.کم کم بحث سکس وباز کردم 1ماه طول کشید تا اومد تو راه قرار شد بریم باهم باغ پدربزرگم رفتم دنبالش یه تاکسی گرفتیمو رفتیم کسی تو باغ نبود نه داییم نه کارگرای باغ در خونه باغی قفل بود تو این فکر بودم که چیکار کنم که در باغ باز شدو ماشین داییم که داره میاد به مینا گفتم بره لای درختا که نبیننش بعد سلام لیک با دایی و هزارتا تیه به من دیگه زدم به سیم اخر من که ابروم رفته بود ازتو خونه یه زیر انداز با یه پتو ورداشتم رفتم تو درختا مینا میترسید باراولش بود کنارش نشستم اومدم ازش لب بگیرم بهم گف من یاد ندارم منم گفتم کاری نداره لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم به لب خوری مینا یه دختره خاوری(سوسانو)بود هیکل گوشتی سفید .کمکم لباساشو در اوردم سینه هاش اندازه هلو بود سفید نررررم منم مثل مث وحشیا میخوردم کیرم مث سنگ شده بود داشتم از لذت میمردم لباسامو سه سوته در اوردم باز افتادم به جونش لباش سینه هاش گردنش ایقدر لیس زدم که داش از حال میرفت شلوارشو در اوردم یه شورت توری سفید پاش بودیه کس باد کرده هنگ کرده بودم دوس داشتم از کس بکنم ولی چه فایده که ورود ممنوع بودساک که هر کاری کردم نزد منم بیخیال شدمم رفتم سوراغ کونش سفید مث برف نرم تپل هر چی بگم ار این کون کم گفتم بایه تف جانانه سر کیرم اروم گذاشتم دم سوراخ با فشار داشتم میدادم تو مینا هم که فقط درد داشت میکشید صورتش قرمز با یه دستش دست منو سفت گرفته بود با اون دستشم جلو دهنشو که صداش در نیاد رو خودم کنترل نداشتم دیگه مث وحشیاهمه کیرمو کردم تو ایییییی مث مرد تلمبه میزدم کم کم داشتم ارضا میشدم میخواسم کیرمو در یارم که وقت نشد همشو خالی کردم تو کونش 5دقیقه روش دراز کشیدم.بعد سکس حالم از خودم بهم میخورد شاید من حال کرده بودم ولی مینا فقط عذاب کشید (سکس خوبه ولی باید بدونی معنی سکس چیه که اونوقت من نمیدونسم فکر میکردم فقط خودم باید ارضا شم)البته بعدا جبران کردم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#367 | Posted: 23 Apr 2011 19:18
امير و ثريا

من ثريا هستم 27 ساله از تهران و درجه حشريم بالاست اما چون كم رو بودم و دوست زياد نزديكي هم نداشتم و از طرفي پسر عمه منم ترتيب بكارتمو داده بود و در رفته بود كانادا و اين موضوع رو به هيچكس نگفته بودم يک جور ترس بي مورد هميشه باهام بود و عقده شهوتم رو با خود ارضايي حل ميكردم اما درست سه سال پيش بود كه توي آموزشگاه غير انتفاعي با آتوسا آشنا شدم اون يكسال ازم بزرگتر و همينطور خوشگلترم بود و پدرشم دبي و ايتاليا تجارت ميكرد خوب كه با هم جور شديم اون خاطره هاشو از پارتي هايي كه رفته بود برام ميگفت اما از پارتي هاي معمولي حرف ميزد و اصلا درمورد سكس پارتي بهم چيزي نگفته بود تا اينكه يکروز منو به خونشون دعوت كرد قبلش بگم وضعيت زندگي خونواده ما خوبه اما وضع آتوسا توپ توپ بود و خيلي جاها كه خرجش زياد بود پاي رفاقت و اين حرفها خرج منو هم بعهده ميگرفت وقتي به خونشون رفتم واقعا معني خر پول رو فهميدم يعني اون چيزيكه براي خونواده آتوسا ريخته بود پول بود خلاصه رفتيم نشستيم پاي كامپيوتر آتوسا و اون عكسهايي كه توی پارتي گرفته بود رو نشونم داد تا رسيد به يک پوشه و گفت اينها رو نشونت نميدم ازش پرسيدم چراااااا؟؟/؟؟ گفت مال پارتي هاي خفنه تا اينو گفت من فهميدم منظورش سكس پارتيه گفتم پس سكس پارتي هم رفتي؟/؟ آتوسا مثل اينكه همينو ميخواست از دهنم بشنوه زد زير خنده و كلي بد و بيراه بشوخي بارم كرد منم كه از كلمه سكس گرم شده بودم كلي خواهش كردم كه جريانشو برام تعريف كنه و بزاره عكسهاش رو هم ببينم بعد كلي التماس عكسها رو باز كرد واااااااایییییییی واقعا جالب بودن اصلا اونجوري كه توي سايتها درمورد سكس پارتي خونده بودم نبود.آتوسا وقتي تعريف ميكرد داشت تموم تنم داغ ميشد انگار خودم وسط اون پارتي بودم چشمهام كه به عكسها ميفتاد نزديك بود غش كنم يعني اگه آتوسا يک پسر بود حتما همون لحظه كيررررررشو ميخوردم اونشب تموم عكسهاي سكس پارتي رو ريختم روی فلش و بردم خونه ريختم روی هارد و تا صبح توی اتاقم حال ميكردم اصلا نميدونم چم شده بود كه ديگه انگار تموم عقده هاي سكسيم رو يک شبه ريخته بودم بيرون مثل اينبود كه توي يک دنيا كه پر از لذت سكس باشه رفتم و برای هر نوع سكسي آماده ام چند روز گذشت يکروز گفتم شايد يکجوري بتونم به آتوسا بگم كه حشريم زياده و بالاخره شايد اون يک راهي بهم نشون بده با اينكه باهاش جور جور بودم اما اصلا نميتونستم درموردش با آتوسا حرف بزنم تازه وقتي آتوسا درمورد سكسهاي تازش حرف ميزد واقعا بغض ميكردم اما يکروز همه چيز عوض شد اونروز يادمه آتوسا زنگ زد به موبايلم گفت برم خونشون يک خبر خوب برام داره منم رفتم گفت قراره بره به يک سكس پارتي و اگه من پايه ام منم باهاش برم داشتم از هيجان ميتركيدم از يکطرفم ميترسيدم اما وقتي به اتوسا فكر كردم گفتم نه بابا آتوسا امتحان دوستيش رو خوب پس داده تازه اين عقده لعنتي سكسي هم منو بيشتر به ريسك كردن هل ميداد گفتم بايد درموردش فكر كنم اونم با همون حالتش اروم زد توی گوشم و اداي منو دراورد.بايد فكر كنم باید فکر کنم ؟/؟ بعد گفت اخه ديوونه اين سكس پارتي خيلي با كلاسه اصلا ميري توی ابرها گفتم حالا كجاست؟/؟ لبخند زد و گفت پس ميايي؟؟/؟؟ آره؟/؟ منم خودمو زدم به پررويي و گفتم آره و كلي خنديديم بعد گفت مكانش 10 روز ديگه توی اهوازه و خرجش نفري 300 دلاره تا اينو گفت خشكم زد ناراحت شدم و گفتم كي ميره اين همه راهو تازه من 300 دلارم كجا بود همه مثل تو كه خر پول نيستن آتوسا گفت اين پارتي تموم خرجش از دبي و اونور آب مياد و از بهترين جنسها توي پارتي ميكشن و ميخورن بي كلاسها و گداها كه نميرن تازه بار اول خرجت پاي من مياي يا نه؟؟/؟؟ گفتم به چه بهونه اي بيام اهواز؟/؟ گفت اونش با من خلاصه با هر هنري كه داشت اين آتوسا اوکی رو ازم گرفت جالب اينجاست براي اينكه موافقت خونواده منو بگيره يک چند روزي ميومد خونه ما و انقدر با كلاس و مودبانه حرف ميزد كه اگه ميگفت ميخواد منو ببره سكس پارتي بابا مامانم ميگفتن چون با آتوسايي ميذاريم بري بعد خواست اجازه بدن منم با اونها برم سفر دوستانه چند نفري گردش كنيم و عكس يادگاري بگيريم بابا مامانم هم گفتن اشكالي نداره منو ميگي داشتم ميتركيدم دوست داشتم همونجا جيغ بزنم و آتوسا رو كه انقدر راحت مخ بابا مامانم رو زده بود رو ببوسم بعد 2 روز راهي اهواز شديم و چند روز اونجا مونديم بعد شب پارتي رفتيم توی يک ويلاي بزرگ وقتي وارد شديم نزديك 30 يا 40 تا دختر پسر ديگه هم بودن اما اين پسرها و دخترها كجا و اون چيزاييكه من توی عكسها ديده بودم كجااااااااااا همه از اون بچه خر پولها و خيلي خوش تيپ و مد بالا من اصلا نميدونستم چيكار بايد كنم؟/؟ هميجوري مثل سايه دنبال آتوسا بودم و با هر كي اون احوالپرسي ميكرد منم دست ميدادم و سلام ميكردم اكثرا ايراني يا عربهاي اونور آب بودن يک چهار پنج تايي هم خارجي بودن نميدونم اروپايي بودن يا مال جاي ديگه ولي بيشتر انگليسي حرف ميزدن و خيلي خوش هيكل و ناز بودن بعد اول نوشيدني اوردن از هر چي كه بخواي و همه با مارك خارجي آتوسا يک بطري برام آورد و گفت ميبيني كلاس رو؟/؟ من نميدونستم اين چيه دارم ميريزم توی دهنم چون تموم حواسم به اين بود كه چه جوري سكس پارتي به اين با كلاسي شروع ميشه؟/؟ خلاصه يک ساعتي به خوردن و نوشيدن و رقصيدن گذشت تا يهو برق سالن كم نور شد و يک نور كم جون باقي موند ديدم كه همه هوراااااااا كشيدن و داد ميزدن و هر پسري يک دختر رو ميمالید يکدفعه ديدم يكي بازوم رو گرفت برگشتم يک پسر سبزه بود به اسم امیر كه باهاش قبلا دست داده بودم فارسي خوب حرف نميزد بعد منو كشيد طرف خودش منم سرخ شده بودم اصلا نميدونستم چيكار بايد كنم؟/؟ ديدم آتوسا از راه رسيد و به امیر گفت كه اين دختره تازه كاره هواش و داشته باش امیرم يک چيزي به انگليسي گفت و منو به سينه اش فشار داد وقتي خواست لبهامو ببوسه تازه از نزديك ديدمش خيلي خوش قيافه بود و قد بلند و هيكل رديف بعد دستاشو برد توي موهام منو نوازش كرد سرمو روي سينه اش فشرد اصلا معني سكس پارتي ديگه از يادم رفت و ياد حرف آتوسا افتادم كه گفته بود ميري توي ابرها بي اختيار منم لبهاي امیر رو بوسيدم و سرمو به سينه و گردنش ميمالیدم خيلي گرم شده بوديم نزديك بود اصلا گريه ام بگيره امیر گفت بريم طبقه بالا منو محكم توي بازوش گرفت برد توی يک اتاق نيمه تاريك دنج و بغلم كرد خوابوند روي تخت و شروع كرد لباسهاشو دربياره و منو نگاه ميكرد منم اصلا توی آسمونها بودم شروع كردم لباسهامو دراوردن بعد امیر اومد روی تخت و روم خوابيد و چشمهام رو بوسيد و خيلي آورم و با آرامش تنم رو ميماليد بعد رفت سراغ سينه هام و نوك اونها رو آروم به دندون كشيد.يک چيز گرمي توي تموم تنم پخش شده بود بعد امیر روي دو زانو نشست تا تنمو كامل ببينه منم بلند شدم بدون اينكه چيزي بگم كيرررررررررشو گذاشتم توی دهنم اونم يک آه ه ه ه پر از لذت كشيد و سرمو به شكمش چسبوند بعد از چند دقيقه ازم خواست ساك زدن رو تمومش كنم و يک چيز ژل مانندي ماليد دور كيرش و دور كوسم و روي من خوابيد و گذاشت توی كووووووووسم آروم آروم ميبرد توششششششش بدون اينكه اصلا دردي احساس كنم بعد 1 يا 2 دقيقه حركاتش تند شد و معلوم بود كه داره آبش مياد و تندتر تلمبه ميزد تا اينكه كيرشو دراورد و تموم آبشو روي پستونهام خالي كرد هر دومون اصلا حال بلند شدن نداشتيم بعد خم شد و منو بوسيد و بغلم كرد و كنارم خوابيد وقتي توي بغلش بودم از بعضي اتاقها صداي جيغ و داد ميومد و ما خندمون ميگرفت من با خودم ميگفتم يعني كدومشون آتوساست؟؟/؟؟ صبح كه بلند شدم امیر مثل يک بچه پيشم خوابيده بود پردهها رو كه كنار زدم تازه صورتش رو ميديدم واااااااااییییییی خداااااااااا امیرررررررر چه پسر مهربون و خوش قلبي بوداااااااااا ما تا سه روز اونجا بوديم من و امیر همديگه رو ول نميكرديم و تا الان كه سه سال گذشته توي خيلي سكس پارتي ديگه هم رفتم اما هيچكدوم سكس پارتي اهواز و امیر جووووووووونم نمیشه.پایان
     
#368 | Posted: 27 Apr 2011 11:44
کد بانو قسمت یازدهم

هر دو رفتیم توی خونه..نشست روی مبل و منم رفتم واسش یه شربت بیارم..تو اون همه استرس و نگرانی و عصبانیتی که پشت سر گذاشته بودم با دیدن مژگان شق درد گرفته بودم..همش میترسیدم برجستگی کیرم دیده بشه..با دستم هی جابه جاش میکردم که دیده نشه اما انگار خیال خوابیدن نداشت..سریع یه شربت پرتقال درست کردمو بردم…سینی شربتو گذاشتم جلوشو خودمم نشستم رو به روش…پاهاشو انداخته بود روی هم..شلوارش تقریبا کرمی بود..انتهای روناشو میدیم…یه کمی کج نشسته بود..دلم میخواست رونهای قشنگشو لیس میزدم…هیچ وقت فکر نمیکردم اگه یه روز با مژگان تنها شم این بلا سرم بیاد…سرش پایین بود و تو فکر بود..اگه همین جوری پیش میرفت ممکن بود کار دست من بده..سکوتو شکستمو گفتم خب…من درخدمتم…چی شده این وقت شب…بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت ببخشید مزاحم شما هم شدم…خانومتون ناراحت شدن من اینجام که نمیان پیش ما؟؟..خیلی خونسرد گفتم نه خیر..خواهش میکنم..ایشون منزل نیستن…یهو انگار برق گرفته باشدن منو نگاه کرد و بعدم یه نگاه به کل خونه انداخت…نمیدونم شاید جا خورد..خب حق داشت…من من کرد و گفت پس من سریع برم سر اصل مطلب…راستش از عصر تا حالا آسایش ندارم…میترسم نتونید راضیش کنید و اونم بیاد جلوی شرکت آبروریزی بشه…از شرکت که راه افتادم برم طرف خونه یه پژو همش دنبالم بود..تا سر کوچه اومد..مطمئنم آدرسمو میخواسته که پیدا کرده..میترسم از خونه برم بیرون..نعمتی آدم شریه..میخوام خطمو عوض کنم..ولی آدرسم چی…فایده نداره…کار به شرکت میکشه و همه میفهمن..جوری حرف میزد انگار داره واسه خودش درد دل میکنه…حالش اصلا خوب نبود..خیلی ترسیده بود…بهش گفتم نگران نباشید ..شاید خیالاتی شدید..آخه آدرس شما به چه درد نعمتی میخوره…اون اگه بخواد کاری بکنه از شرکت شکایت میکنه..با شما که کاری نداره..هر جوریه راضیش میکنم نگران نباشید…چشماش پر شد اشک و گفت میترسم..از تهدیداش میترسم…کاش قبول نمیکردم از اول..تهدید میکنه میگه یا باهام راه بیا یا کاری میکنم نتونی سرتو بلند کنی..بغضش ترکید و اشکاش ریخت…حال منم گرفته شد..هر چی بیشتر میرفتیم جلو قضیه جدیتر میشد…لعنت به من که این نعمتی رو به شرکت معرفی کردم…رفتم کنارش نشستمو گفتم به خودتون مسلط باشید…شما که بچه نیستین اون با این تهدیدها بترسوندتون…لیوان شربت رو از روی میز برداشتمو دادم بهش به زور یه کمی خورد…سعی داشتم دلداریش بدم..مرتب بهش میگفتم چیزی نمیشه و ما کنارتون هستیم…یه کمی آرومتر شده بود..ترس توی چشماش دیده میشد..راستش خودمم کم کم داشتم میترسیدم..این یارو هیچی ازش بعید نبود..یه نگاه به ساعتم کردم تا نیم ساعت دیگه باید برمیگشتم خونه پرستو اینا..از یه طرفم نگران پرستو بودم..بدجوری باهاش شوخی کرده بودم...خب تقصیره خودشه..همون کاری که بدم میاد رو میکنه..اصلا این دختر آدم بشو نیست..وجدانمو توجیه میکردم که تقصیر خود پرستو بوده..اما ته دلم میدونستم که منم مقصرم..میخواستم سریع جم و جور کنم تا مژگان بفهمه عجله دارم..تا اومدم چیزی بگم گره شالشو باز کرد و گفت گرممه..سرشو تکیه داد به مبل..گردنش سفیدش افتاده بود بیرون..نمیتونستم نگاهش کنم..به لیوان شربتش اشاره کردمو گفتم تا گرم نشده بخور...خنک میشی...خیلی تابلو جوری که ببینه به ساعتم نگاه کردمو قیافمو در هم کردم مثلا کار عجله ای دارم...مطمئن بودم که فهمیده..لیوان شربتو برداشتو دو تا قورت خورد..جای رژلبش رو لیوان افتاده بود...دوباره بهش گفتم من حتما کمکتون میکنم..اینقدر نگران نباشید اون نعمتی میخواد شما رو بترسونه..اگه شما همین جوری پیش برید و خودتونو ببازید برگ برنده دست اونه...حتی اگه شده پولشو برگردونم اجازه نمیدم با شما کاری داشته باشه...خوبه؟؟..لبخند کمرنگی زد و گفت ممنون..جو طوری شده بود که مژگان آماده خدافظی شده بود که یهو در اصلی خونه به طرز وحشیانه ای باز شد و بهم کوبیده شد...صدای پاهای یه نفر اومد که تند و عصبی راه میرفت..پاهاش کوبیده میشد روی زمین..بی اختیار من و مژگان هر دو با هم بلند شدیم...چهره عصبانی پرستو ظاهر شد..جوری به ما دو تا نگاه میکرد انگار قتل کردیم...هر لحظه احتمال یه دعوای اساسی وجود داشت..خیلی دستپاچه و ضایع گفتم سلام عزیزم...من دیگه داشتم میومدم...خانوم حمیدی راجع به شرکت کار داشتن...مژگانم خیلی ترسیده بود با تته پته گفت سلام...پرستو تقریبا داد کشید این چه کاریه که تو شرکت نمیشه انجام داد؟؟..چه کاریه که هر دوی شما یا خصوصی همدیگرو میبینید یا تو خونه؟؟..بعدم به من نگاه کرد و گفت پس مهمونی مامانمو واسه همین خراب کردی که بیای خونه؟؟؟..با منشیت؟؟..قبل از من مژگان گفت نه ...نه..اشتباه نکنید...من با ایشون تماس گرفتم گفتم کارشون دارم...نمیدونستم ایشون تو مهمونی هستن و شما هم خونه نیستین...
پرستو: تو یکی حرف نزن..به هر بهانه ای شده فرشیدو میکشونی بیرون که چی بشه؟؟..کارت چیه که هی میخوای قرار بذاری باهاش؟؟..
من : پرستو خواهش میکنم به خودت مسلط باش..تو اصلا نمیدونی چه اتفاقی افتاده..بذار من واست توضیح میدم...
پرستو: به اندازه کافی خبر دارم اینجا چه خبره...بیشتر از این نمیخوام بدونم..چون من دیگه تو این خونه کاری ندارم...
مژگان: به خدا نمیخواستم اینجوری بشه...من نمیدونستم شما خونه نیستین...با اجازتون دیگه مرخص میشم...
جمله آخرشو تقریبا با بغض گفت...دلم واسش سوخت..تو این شرایط من باید آرومش میکردم یه درد دیگه هم بهش اضافه کردم...تقصیر خودم بود...حداقل میگفتم بیاد یه جای خارج از خونه...پرستو بدو بدو از پله ها رفت بالا طرف اتاق خواب..مژگانم خیلی سریع از من خدافظی کرد و کیفشو برداشت و رفت...منم مثل یه مجسمه ایستاده بودمو اون دو تا رو نگاه میکردم...باز عصبی شده بودم و سرم درد گرفته بود...صدای رحمان از پشت در خونه شنیده میشد که گفت آقا چیزی شده؟؟...عربده کشیدم نههههههههههههه....صدای پاشو شنیدم که بدو بدو از جلوی در خونه دور شد...
سیگارمو روشن کردمو دور اتاق قدم میزدم...مغزم پر از افکار گوناگون بود..انگار با وجدانم دعوا میکرد هیچ کدوم حریف همدیگه نمیشدن هر دو همدیگرو توجیه میکردن..خسته شده بودم..امشب که دیگه نمیشد رفت خونه خاله...پرستو هم که ظاهرا تو اتاق داشت ساکشو جمع میکرد بره خونه مادرش..خب حق داشت...من میخواستم تنبیهش کنم...نمیخواستم کار دیگه ای بکنم..اون دچار سوتفاهم شده بود..بدتر از همه این بود که نمیذاشت باهاش صحبت کنم..اگه میرفت خونه مادرش همه چی خراب میشد..باید همه چیو بهش بگم...سریع از پله ها رفتم بالا..در اتاق باز بود و پرستو تند و عصبی لباسهاشو پرت میکرد داخل ساکش...زیر لب با خودش غر غر میکرد..هیچی نمیشنیدم فقط حرکت لبهاش بود و صدای غرغر کمرنگی..رفتم نشستم روی تخت و گفتم پرستو چرا نمیذاری حرف بزنم؟؟..چرا اینقدر لجبازی میکنی..تو داری اشتباه میکنی...حداقل میتونی صبر کنی حرفهام رو بزنم بعد بری...قبول کن هردوی ما اشتباه کردیم...جواب نمیداد و فقط کمد و بهم میریخت...ساکشو برداشتمو پرت کردم گوشه اتاقو گفتم با تو دارم حرف میزنم...دیگه خسته شدم پرستو..زندگی آرومو ساکتمونو با دست خودمون خرابش کردیم..لعنت به من که بهت گفتم خودتو تغییر بدی...اگه همونجوری سرت با خونه داریتو آشپزیت گرم بود الان این همه مشکل پیش نیومده بود...برگشت طرفمو گفت آره..راست میگی...سرم با خونه داریم گرم بود تا نفهمم آقا چه غلطی داره میکنه...تا خودش با همه لاس بزنه و به من بگه به کارهای خونه برسم...کورخوندی فرشید خان..دیگه تموم شد...برو با همون زنیکه عوضی زندگی کن..اونم که مثل سلیقه تو لباس میپوشه...فریاد زدم گوووش کن به حرفهام بعد حرف بزن...ساکت شد و به من خیره موند...خودمم از صدام ترسیدم...حلقه کمرنگ اشک تو چشمای مشکیش درخشید و صدای آهسته ای از بین لبهاش گفت اینقدر سر من داد نزن فرشید...تکیه داد به کمد و دستشو گذاشت روی صورتش...بازم این اسلحه زنانه رو به کار گرفته بود..گریه..من طاقت گریه هاشو نداشتم...خودشم میدونست...پرستو حتی وقتی خیلی هم عصبانی میشد نمیتونست مثل خیلی از زنهای دیگه داد و فریاد بکنه و فحش کاری راه بندازه..همیشه آخر کارش گریه بود و شکستن دلش..من عاشق همین دل کوچیکش بودم...سرمو بین دستام گرفتمو گفتم چرا نمیذاری با هم صحبت کنیم...ما هر دو اشتباه کردیم پرستو...خرابترش نکن..با قهر و رفتن تو چیزی درست نمیشه...همون شب که تو خودسر رفتی خونه شیما همه چی بدتر شد...منم واسه اینکه لجتو دربیارم الکی وانمود کردم که دارم با مژگان حرف میزنم...اگه یه کمی دیگه دقت میکردی می فهمیدی که دارم الکی حرف میزنم..من همون شب خواستم بیام بهت بگم اما طبق معمول تو درو قفل کرده بودی نتونستم بیام تو...حتی وقتی زنگ زدی گفتی خونه مادرت مهمونیم بازم خواستم بهت بگم اما بازم اجازه ندادی حرف بزنم..اونروزم که رفته بودیم بیرونو مژگان اومد با من حرف زد خصوصی راجع به یه مشکل تو شرکت بود..از من کمک میخواست..من معرف یکی از سرمایه دارها بودم که حالا سر مژگان داشت شر درست میکرد..خب باید یه کاری میکردم تا به خاطر خودمم شده همه چی درست بشه..من هیچیو بهت دروغ نگفتم..اگه با مژگان سرو سری داشتم که نمیاوردمش تو خونه که همه بفهمن دیوونه...اصلا پشت تلفن اسمی ازش نمیبردم که تو شک کنی و بیای اینجا...پرستو من اشتباه کردم..من اذیتت کردم..من حرصت دادم..ولی خیانت نکردم بهت...جواب من صدای هق هق گریه پرستو بود..احتیاج داشت یه کمی گریه کنه تا خالی بشه...دیگه چیزی نگفتم... صدای ویبره موبایل پرستو که رو میز بود به شدت سکوتمونو خراب میکرد..صداش میرفت روی اعصابم...بلند شدمو گوشیشو برداشتم شماره خونه خاله افتاده بود...حوصله هیچ کدوممون نمیکشید جوابشو بدیم...پس خاموشش کردم..
برگشتم نشستم سر جام..سرم خیلی درد میکرد...دو طرف شقیقه هام به شدت تیر میکشید..هر وقت عصبی میشدم اینجوری سردرد میگرفتم...چشمامو بستمو با دستم روشو گرفتم..نور اتاق اذیتم میکرد..چند دقیقه که گذشت پرستو گفت منم اونشب خونه شیما نبودم....شوکه شدم ..دستامو از روی چشمام برداشتمو گفتم چی؟؟..پس کجا بودی؟؟..بدون اینکه نگاهم کنه با حالت قهر گفت با شیما شام رفته بودیم بیرون...اونقدرها هم که تو فکر میکنی خر نیستم که تنهایی بدون تو برم خونه شیما...فقط میخواستم لجتو دربیارم که با مژگان خصوصی صحبت کردی و به منم چیزی نگفتی..خب وقتی اومدم خونه دیدم تو اونجوری داری با مژگان حرف میزنی بیشتر عصبانی شدم...اگه اون کارو نمیکردی خودم بهت میگفتم من با شیما شام بیرون بودم...من از کجا میدونستم تو داری الکی با تلفن صحبت میکنی...من به شیما گفته بودم با تو بحثم شده ...اونم گفت واسه اینکه آدمش کنیم بگو خونه مایی...منم از خدا خواسته قبول کردم چون خیلی از دستت ناراحت بودم...من از اون زن بدم میاد فرشید...به خدا اون فقط ظاهرش قشنگه...خودش یه فتنه است..نمیخوام منشی تو باشه...اصلا اونو اخراجش کن من میام شرکت کمکت میکنم..اینو گفت و دوباره زد زیر گریه...نالیدم بسه دیگه پرستو...جون هر کی دوست داری دیگه گریه نکن...فایده نداشت حرفهام..باز اشکهاشو میدیدم که مثل بارون میریزه رو گونه هاش...بلند شدمو رفتم طرفش...وقت ناز کشی بود...من که تو ناز خریدن حرفه ای بودم و رو دست نداشتم...نشسته بود رو زمین و تکیه داده بود به کمد...منم نشستم رو به روش و با دستهام اشکاشو پاک کردم...بهم نگاه نمیکرد هنوزم ازم دلخور بود..موهاش چسبیده بود کنار گونه اش...موهاشو زدم کنار ...دولا شدمو پیشونیشو بوسیدم...دستاشو گرفتمو گفتم ببین خانومی..ما هر دو اشتباه کردیم...بدون اینکه خبر داشته باشیم طرف مقابل چه فکری میکنه خواستیم لجشو دربیاریم...میبینی که لجبازی هیچ فایده ای نداره و ممکن بود همه چیزو بدتر کنه..اگه مثل دو تا آدم با هم می شستیمو صحبت میکردیم اینجوری نمیشد...حالا قبول دارم یه کمی آبروریزی شد و حتما تا الان مامانت و عمه فهمیدن ما یه گندی زدیم...ولی میتونیم درستش کنیم...مژگانم که مهم نیست چه فکری میکنه..فقط کارشو راه میندازم بعدم به یه جای دیگه معرفیش میکنم که بره خوبه؟؟؟..با سر گفت آره..سرشو گرفتم توی بغلم و موهاشو ناز میکردم..با هر نوازش که روی موهاش میشد احساس میکردم سر منم یه کم بهتر میشه...سرشو گذاشته بود روی شونه امو هر چند دقیقه یه بار دماغشو میکشید بالا...من اداشو درآورم و دوتایی دماغمونو میکشیدم بالا...خنده اش گرفت..صورتشو تو سینه من قایم کرد و آهسته میخندید...موهاشو بوسیدمو گفتم الان موافقی دست و صورتتو بشوری بریم بقیه مهمونی؟؟...همونجوری که ولو شده بود تو بغلم گفت نه...دیگه حوصله اشو ندارم..با این چشمهای قرمز و پف کرده نمیام..فقط تو زنگ بزن بگو حالمون خوبه میخوایم استراحت کنیم...بهش حق میدادم خودمم حوصله مهمونی نداشتم..گفتم پس عزیزم اجازه میدی من بلند شم برم زنگ بزنم...؟؟..دستاشو انداخت دور کمرمو گفت فرشید....گفتم جوونم...گفت چرا امشب مژگان اومده بود اینجا؟؟..واقعا خبر نداشت من نیستم؟؟..خندیدمو گفتم هیچی عزیزم...سر همون جریان اومده بود..از بس ترسیده نمیدونه چیکار کنه...فقط من از جریانش خبر دارم اونم میاد با من درد دل میکنه...همش میگه میترسم آبروم بره...میترسم همه بفهمن..ازاین حرفها...اصلا خبر نداشت تو خونه نیستی...دیدی که وقتی تو اومدی چقدر جا خورد..من اون موقع داشتم بهش میگفتم که نگران نباشه..ما هر جوری باشه کمک میکنیم..که یهو پرستو خانومه کماندو وارد شد...خنده قشنگی کردو نفس عمیقی کشید...از تو بغلم اومد بیرونو گفت دیگه هر چی شد بهم بگیا وگرنه من میدونمو تو...گفتم باشه عزیزم...فقط تو قول بده اول به حرفهام گوش کنی بعد تصمیم بگیری باشه؟؟..چشمک زد گفت باشه...بلند شدو رفت دست و صورتش بشوره...منم رفتم طرف تلفن تا یه زنگ به خاله بزنم و قضیه رو ماستمالی کنم...
نیم ساعت بعد هر دو داشتیم از گشنگی ضعف میکردیم...هر کاری کردم زنگ بزنم غذا بیارن پرستو نذاشت گفت خودم یه چیزی درست میکنم بخوریم...تو هم بعد از شام مفصل تعریف کن مشکل مژگان چیه...سرشام دوباره مامان پرستو زنگ زد...با اینکه من با هزار بدبختی ماستمالیش کرده بودم اما بازم نگران بود...حدس زدم میخواد با پرستو هم صحبت کنه تا خیالش راحت بشه...یه ربعی با هم حرف زدن تا هر دو آروم گرفتن...تو این فرصت کم پرستو ماکارونی درست کرده بود...احساس میکردم مزه اش با همه غذاهای بیرون فرق داشت...خوشمزه و خوش عطر...مثل همون موقع ها که من میومدم خونه پرستو از آشپزخونه با پیش بند میپرید بغلم...از فکر اون موقع ها خنده ام گرفت..به خودم گفتم درسته زیاد تو فکر قرو اطوار نبود ولی یه کدبانوی نمونه بود...ولی این چند وقت شده بود کدبانوی سکسی
ادامه دارد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#369 | Posted: 27 Apr 2011 13:26
افسون، زنی با موهای شرابی

درود
قبل از هرچیز، باید بگم از نوشتن داستان سکسی به دنبال هدف خاصی نیستم، فقط صادقانه بگم، اونقدر خالی بندی های(بخوانید: تشویشات ذهن کودکانه) بعضی از کاربرای سایت رو خوندم که تصمیم گرفتم لااقل اگر قراره یک داستان واقعی توی سایت آپلود بشه،من نویسندش باشم.
امیدوارم خوشتون بیاد و این داستان آغاز حرکتی باشه برای درک بهتر مفهوم داستان سکسی، چراکه اعتقاد دارم این داستان ها به جای اینکه محلی برای ابراز عقده ها و آرزوهامون باشه، می تونه کمکی باشه برای درک ماهییت سکس ، که البته هر انسان عاقلی اینو میدونه که در کشور ما(بنا بر مسائل گوناگونی که از حوصله بحث خارجه)نیاز به کار فراوان هست تا به جایی برسیم که بگیم واقعییت این رابطه رو درک کردیم.
این داستان متعلق به 5 سال پیشه، و تقدیمش می کنم به علی، دوست عزیزم که دلتنگیای نوجوونیمون رو با دوچرخه های بیست و هشت،توی کوچه های خاکی اهواز، رکاب زدیم...

----------------------------------------

مثل هر غروب جمعه دیگه یه چیزی مثل کتری داغ، ته دلم قل قل می زد که پاشو از خونه برو بیرون، مکان علافی ما هم که مثل همیشه کافی نت دوستم علی بود.
در خونه رو که می بستم صدای ننم بلند بود که شب دیر نیای.
خیابونا مثل همیشه نم داشتن، نم آدمایی که مثل شبح، قصه هاشون از دهن پاهاشون توی گوش آدم خش-خش کنون روحتو آجر می کنه ، همون آجری که توی دانشگاه هر روز سیگارمو توی صورتش خاموش می کردم قبل از اینکه بخواد یادم بیاره که کی ام، چی کارم،دنبال چی ام و از این سوالای چرندی که مجریای لوس تلوزیون روز و شب جواباشو می خوان تو وجودت پرچ کنن.
پامو که گذاشتم توی کافی نت دیگه شوخیا و عنترک بازیای رفیقام لعاب سابق رو نداشت، اون روز یه جورایی به قول مرتضی رفیقم جنی شده بودم، پا شدم رفتم ته کافی نت آی دی مسنجرم رو آن لاین کردم که بلکه یکی خودش پیغام بده و ما هم مغزم از زر زدن امروزش ارضا بشه و بکشه از ما بیرون.
اما اینجا هم شانس شاشش گرفته بود. سرم رو بی تفاوت از روی مانیتور چرخوندم. نگام افتاد به نگاه دوتا دختر با لباسی که به ذهنم از جنس روپوشای دبیرستان محله خودمون بود.
از این نیشخندا می زدن که آدم بغضش می شد. از اینا بودن که عقده ی 22 سالم بودن، از همونا که وقتی دنیا لای دندوناش رقص خرد شدن استخونای تحملتو جشن گرفته، با اداهای لوسشون با استفراغ میرسوننت، سرم گردوندم به سمت چپ.
یه پسر حدودا 18 ساله داشت از یکی با اصرار وب-کم می گرفت، حرکات پسره جالب بود، مثل اینا که می خوان یکی رو زور-کن کنن، تمنا و تهدید. روی صندلیش بند نبود، مدام اطرافشو دید میزد و دوباره مثل فرفره می نوشت واسه طرف. آخر قصه بعد از نیم ساعت خایه لیسی یارو وب داد، من دیگه بی خیال خودم شده بودم، از این عادتا نداشتما، اما عجیب این یارو روی نبض نگاهم بود.
صفحه ی وب که باز شد یخ کردم!
بانوی زیبایی با موهای شرابی رنگ ، که یه تاپ سفید پوشیده بود، چند بار برای پسرک دست تکون داد و سریع وبش رو بست، پسره دوباره معلوم بود داشت التماس می کرد.
بی اختیار از پشت همون کامپیوتر به علی که پشت کامپوتر اصلی کافی نت بود پیغام دادم :
علی ببین این پسره که سر کامپیوتر شماره 7 نشسته، داره با کی چت می کنه، آی دی دختره رو می خوام.
علی هم سری آی دی رو واسم فرستاد..
بی معطلی پیغام دادم:
-سلام!
-شما؟!
-سلام رو بی جواب نمیزارن!
-شما؟!
-می گم شما از این صداهای ضبط شده نیستی؟! مدام می گی شما!!!
-شما؟!
- داود!
- میشناسیم همدیگرو؟!
- خیر، اگه میشناختیم، پیغام نمی دادم..
-پس بای!
-چرا؟!
-....

دیگه اون روز جوابمو نداد، خیلی پکر شدم، من گنده دماغ تر از این حرفام که بشینم پای سیستم کس لیسی، اما این یه مورد بدون اینکه بدونم زیر و بم اعصابمو شخم میزد..
فرداش اددش کردم توی ادد-لیستم، منتظر شدم تا آن لاین بشه، اما نشد..
این داستان یک هفته ادامه داشت، هر روز مثل مسخ شده های ولو بودم پای یه کامپیوتر و به امید آن-لاین شدنش ثانیه هارو پر-پر می کردم، همش اون تصویر جلوی چشام بود..
اون ابروهای کشیده و چشمای مینیاتوری..
گونه هاش که مثل تمشک نورسیده، دل آدمو نمک پاش می کرد، اون گردن کشیده و سینه های برآمده که هر وقت بهش فکر می کردم حتی از دست خودم عصبی می شدم که چرا این کارو کردم؟؟ شاید فامیل طرف بوده؟ شاید اصلن نامزدش بوده..
اما نه، اصلا سن و سالشون به هم نمی خورد، پسره هم معلوم بود از این لاشیاست که شب جلق زده و فرداش توی دبیرستان با هزار آب و تاب داستان رو تا اونجا جلو برده که زنه رو لخت کردم..
از خنده های مشمئز کنندش معلوم بود..
از دستش که مدام روی خشتکش می لغزید پیدا بود...
از نگاهاش...
بعد از یک هفته یکدفعه یه پیغام واسه مسنجرم اومد..اما پیغامی که انجماد من بود... درخواست ادد منو رد کرد..
پیغام دادم:
- چرا؟!!!!!!!!!!
- شما؟!
- بازم که می گی شما؟!
یک هفته پیشم ده بار پرسیدی شما!!
-آها! تو همون بچه سیریشی؟
- حالا هرچی، ضمنا بچه سیریش اسم داره!
- اسمت؟!
- قبلا هم گفتم، داود.
- خوب حالا؟
- ادد کن دیگه
- که چی بشه؟
- می خوام دوست هم باشیم..
اصلا آدما میان اینترنت که با هم دوست بشن
یعنی لااقل من اینجور فکر می کنم..
- اما من جنابعالی رو نمی شناسم، واسه باید اددت کنم؟!
- خوب می شناسی..
- که چی بشه؟
- اه!!!!!!!! بعد از یک هفته که منتظرت بودم، حالا داری بازپرسیم می کنی؟
- یک هفته منتظر من بودی؟!
- آره بی معرفت..
- اصلا منو از کجا پیدا کردی..

اگه دوست دخترم بود، هزار و یک قلم دروغ توی آستینم داشتم که تحویل ریشش بدم، اما نمیدونم چرا همه رقمه جلوش خلع سلاح بودم.. از سیر تا پیاز ماجرا رو بهش گفتم،از اینکه وبش رو دیدم از روی کامپیوتر یکی دیگه ، از اینکه یک هفتس حتی توی دانشگاه بهش فکر می کنم، از اینکه این یه اتفاق نادر توی زندگی سراسر تهی من بوده..
یکی دو دقیقه سکوت کرد، بعد پیغام اددش اومد..عین بچه گیام که آغاجونم میزد توی گوشم واسه درسای عقب مونده بغص نشست تو گلوم..واسش نوشتم دمت گرم.. می خوام برم، نمی دونم چرا این صندلی دیگه تاب سنگینی بغضمو نداره..
انتظار جوابش رو نکشیدم، لنگ خیابونا بودم تا ساعت دوازده شب، کوچه ها گشاد شده بودن، چراغا تا روی گونه هام پایین اومده بودن،شب شرجی، زیر پوستم ریشه می کرد..
فرداش بازم رفتم کافی نت، احتمال می دادم بازم تا یک هفته شازده کوچولوی من غیبش بزنه، اما پیداش شده بود، جلوی آی-دیش نوشته بود:

"ای فلانی.. زندگی شاید همین باشد"

پیغام دادم:
- سلام
- علیک سلام آقای بی ادب!
- آخ! چرا؟!
-من اددت کردم، اونوقت بی خداحافظی رفتی؟
- من که گفتم باید برم! حالم خوب نبود به خدا.
- خوب بگی! من قبول کردم!؟
- ببخشید.. نه، نکردی
- از خودت بهم بگو، ما حتی همدیگه رو نمی شناسیم، البته اگه سرکارم نذاشته باشی! شیطون!
- نه به خدا، من که همه چیزو بهت گفتم، اون پسره نامزدته یا...؟
- (با خنده) نه بابا! گیر داده بود، منم حوصله نداشتم ، می دونست وب دارم، منم بهش دادم که دیگه گیر نده.
- خب شما با این ظاهری که دارین بیشتر باعث میشی بهت گیر بده!
- مگه ظاهرم چشه..
- زیبا..
- خوبه خوبه! اینجوریا هم نیست! ضمنن اگه می خوای مخ بزنی به بیشتر از اینا نیاز داری!
- نه بخدا ، صادقانه گفتم.
- همه صادقانه میگن!
- میشه اسمتو بدونم و سنت؟
-اول تو!
- داود / 22 ساله و از اهواز
- اوکی. افسون 29 ساله از ارومیه!

یک آن به خودم اومدم..
بیچاره این اصلا تورو بچه می دونه..

- به نظر تو من بچم؟
- نه! اما تو فکر می کنی من بچم!
-چرا آخه؟!!!!
- به خاطر اینکه تا همین جاشم فکر کردی مخ منو زدی!..

تا 3 ماه طرز حرف زدن شازده کوچولو با من همینطور بود..حتی حاضر نبود وبی رو که به اون پسره آشغال داده بود، به من بده، دیگه داشتم ایمان میوردم که خیلی بدبختم، تا اینکه اون شب از راه رسید..
از توی خونه باش چت می کردم، که واسه اولین بار بدون اینکه دستم بندازه و خیلی جدی راجع به اینکه از خانوادش متنفره باهام حرف زده، آخرشم پرسید، داود تو مگه دوست دختر نداری، پسرای توی سن تو صد مدل دوست دختر دارن، اونوقت تو شب و روز گیر دادی به من..
منم گفتم که اگه داشتم به قول خودت لنگ تو نبودم، ضمنن من از تو هیچی نمی خوام، فقط می خوام باهام باشی، حرف بزنی باهم..همینجوری کافیه..
خودش گفت:
- می خوای با هم تلفنی حرف بزنیم:
- از خدامه..
- اوکی، شمارتو بده.
شمارمو دادم، قرار شد همون شب زنگ بزنه، اما فقط در این حد که صدای همو بشنویم..
در حد صدای همدیگرو شنیدن همانا و تا صبح حرف زدن همانا..
حتی تو صداشم هنوز اون لحن تمسخرآلود بود.. اما چه صدای گرمی داشت..تمام اتاقم زیر التهاب صداش رگ به رگ میشد..

تلفنا شروع شد، اما همیشه اون زنگ میزد ، میگفت خانوادش شکاکن، منم اصراری نداشتم اگر دیر به دیر زنگ نمی زد، آخه هر روزی که زنگ نمی زد خیلی چیزا توی اتاقم گم میشد که اولیش خودم بودم و آخریش خودم.

بعد از شش ماه یه روز پای تلفن بهم گفت بیا اینترنت میخوام بهت وب بدم، نمی دونم چطور آن لاین شدم، با اضطراب خاصی نشستم تا بیاد، اومد و وب داد... وای.. از دفعه قبل خوشکلتر شده بود، یه تاپ لیمویی پوشیده بود و شونه هاش می سوخت زیر اون موهای شرابی دیوونه کنندش، عاشقش بود... عاشق...
وقتی پای وب-کم لبخند می زد، تمام وجودم گُر می گرفت..
زندگی من دیگه اون روال سابق رو نداشت، برکت نگاه نازش حتی توی درس و کار و بارم هم جریان گرفته بود، ننم باورش نمی شد من همون داود سابقم، یه روز که حسابی توی فکرش بودم اس ام اس داد که برم اینترنت، شروع کردم قربون صدقش رفتن، اونم مثل همیشه خودشو لوس می کرد، اما این دفعه یه جورایی اونم به من دل می داد و حرفاش یه شکل خاصی شده بود، آخرش واسم نوشت، داود، مست مستم! دلم میخواست پیشم بودی پسر خوب!
همیشه از اینکه منو پسر خوب خطاب می کرد بدم میومد، احساس می کردم جدیم نمیگیره، اما این دفعه بدون اهمییت بود، واسش نوشتم:
اگه پیشت بودم تو بغلم غرقت می کردم.
نوشت: تو از این حرفا هم بلدی پسر خوب؟!
-آره که بلدم، اما مگه شما اجازه میدی من بهت نزدیک شم
- اگه نزدیک می شدی چی کار می کردی؟
- توی کلمه نمی گنجه..
- حالا اگه بگنجه؟
- افسون
- جانم
- می خوام همیشه با تو باشم..
- داود
- جانم
- منم همینطور..
- پس چرا هروقت می خوام بیام سمتت ، مثل موج منو پس می زنی؟ تا ساحل چشای روشنت چقدر دیگه باید شنا کنم..
- تو هیچی راجع به من نمی دونی
- افسون من عاشقتم، می خوامت، بخدا بدون تو دیگه نمی تونم، می خوام با مامانم راجع به تو حرف بزنم..
- نه!!!!!!!!!!
- چرا آخه!
- زوده هنوز..
-دیوونه نکنه فکر می کنی چون از من چند سال بزرگتری به دردت نمی خورم
- چرت نباف
- پس چی؟
- همین که گفتم ، بای!

تا یک هفته زنگ نزد..زنگ تلفنم شده بود صدای مرگم، هرکی زنگ می زد عین برزخیا می پریدم بالا پایین و وقتی میدیدم خودش نیست ذوب میشدم تو تنهاییم..
آخرش خودم بهش زنگ زدم، خیلی سرد جوابمو داد، بهش گفتم یه باره بگو منو نمیشناسی..
گفت شایدم نشناسم..
دیگه تحمل نداشتم.. قد یک عمر گریه کردم، اونقدر که دیگه به نفس تنگی افتادم، بی تفاوت پرسید:
-واسه چی گریه می کنی؟
-...
-وب می خوای؟!
-...
-چی می خوای؟! واسه من گریه می کنی یا خودت؟! واسه اینکه تا حالا بهت وب ندادم که جلوش لخت باشم؟! واسه اینکه هنوز باهام نخوابیدی؟
اینو که گفت دیگه نفهمیدم چی شد، هرچی از دهنم در اومد بارش کردم، دیگه خودم نبودم، اما اون هیچی نمی گفت، شاد 10 دقیقه فقط فحش شنید..ساکت که شدم.. صدای گریه ش تمام فضای گوشیمو پر کرد..
به گه خوردن افتادم..
قطع کرد و بعد از 2 دقیقه مجدد زنگ زد و همه چیز رو گفت..
از اینکه شوهر داره، از اینکه شوهرش بهش خیانت می کنه اونم جلوی چشمم، از اینکه یه پسر دو ساله داره که اگه اون نبود تا الان 1000 بار طلاقشو گرفته بود، از اینکه 1 سال پیش یه روز اتفاقی واسه برداشتن یه پوشه که خونه جاش گذاشته بوده و سر کار بهش نیاز داشته، میاد خونه و شوهرشو لخت تو بغل یه زن دیگه دیده و از اینکه از یک سال پیش کارش شده اینکه از طریق اینترنت بیادو با همه لاس بزنه تا عقدش سبک شه، از اینکه تا یک ماه پیش منم واسش یه آشغال بودم مثل بقیه اما الان گاهی آرمین پسرش رو اشتباهی ، داود صدا می کنه، از اینکه می ترسه..
داشتم پس میافتادم، باورم نمی شد..
سه هفته هیچ تماسی با هم نداشتیم، بعد از سه هفته تحمل نکردم و باز بهش زنگ زدم، بازم التماس..
-داود ولم کن، بزار به درد خودم بسوزم، من از او شوهر کثافتم عوضی ترم، بزار بمیرم به درد خودم.. من به درد تو نمی خورم، دلم می خواد بمیرم، تورو خدا ولم کن، بهم زنگ نزن

اما مگه می تونستم.. اتاقم بوشو می داد، هواش توی ریه هام بود، خودمم باورم نمی شد.. من دوست دخترای قبلیم رو حتی واسه سکسم قابل نمی دونستم.. اما اونو ندیده فریاد میزدم..

دوباره با هم بودیم اما نه مثل سابق، گاهی یک ربع بدون اینکه حرف بزنیم، فقط سکوت.. سکوت..سکوت میکردیم..
یه روز خبر عجیبی بهم داد..
از فردا می رم دنبال طلاقم.. داود بدون تو دیگه نمیتونم.. یا میشه.. یا..
دو ماه ماجرا ادامه داشت، بعد از دوماه بهم خبر داد که داره میره خونه پدرش، گفت اونجا میمونه تا روزای آخر طلاقش سپری شه، اوایل تابستون بود..
یک ماه بعد بهم گفت می خوام بیام ببینمت..
بهش گفتم خوب من میام اونجا، گفت نه ، اینجا همه منو میشناسن، خلاصه با پسر عمم آرمان، هماهنگ کردیم که چند ساعتی که میاد اهواز رو خونه اون باشیم،آرمان هم چون در جریان بود استقبال کرد، اما افسون خبر داد که پرواز ارومیه به تهران ساعت 4 بعد از ظهر گیر اورده، از تهران همه به اهواز ساعت 7 شب، با این حساب جور نمیشه مگر اینکه شب بتونه بمونه، با آرمان حرف زدم اونم اوکی داد، گفتم شب پیش خودم می مونی، قرار شد با پرواز فردا صبحش برگرده..

یک هفته بعد افسون توی اهواز بود، سرم به هر طرفی می رفت که ببینمش، یه دفعه دیدم یکی از پشت سرم گفت:
-آقا داود؟
برگشتم و دیدم خودشه.. چقدر لاغرتر شده بود.. قدش از اونچه فکر می کردم کمی بلندتر بود، باهاش دست دادم، اما آشکارا دست جفتمون می لرزید، تا ماشین آرمان قدم زدیم، هیچ کدوم حرف نمیزدیم، آرمان هم سلام علیکی کرد و راهی خونه شدیم، سر راه از رستوران آرمان چندتا پیتزا گرفتیم و رفتیم خونه،آرمان فقط کلیدارو به من سپرد و رفت، اومدم بالا دیدم نشسته روی مبل و لبخند می زنه، گفت اینم افسون، دیگه چی می خوای؟
من اما طاقت نیوردم، نشستم زیر پاهاش و آروم گریه کردم..
اون فقط با موهام بازی می کرد، چیزی نمی گفت.. همینش خوب بود..

ده دقیقه ای گذشت که اومد نشست کنارم، بغل مبل:
-چته پسر خوب؟ مگه نمیخواستی منو ببینی؟
-...
سرم و گذاشت روی سینش ، گرماش رو تا اعماق گذشته هام حس می کردم، رگ های آبی رنگ دستاش بهم حس زنده بودن می داد، بوی موهاش نفسمو باز می کرد، دستم رفت تو موهاش، نگاهش کمرنگ شد..
-داود...
دور تا دور قالی مثل گردباد تنبلی که با شاخه ها بازی میکنه دور همیدیگه روی زمین قلط میزدیم، لبامون مهر شده بود به همدیگه زبونش توی دهنم عسل میریخت، سینه هاش رو با دستام آروم می مالیم تو چشاش یه چیزی داد می زد امشب باید پرید میون همون حوض که مادربزرگم توش پاهامونو پاشویه می کرد..
روی من دراز کشیده بود،بارون شراب میریخت روی شونه هام،هنوز لباش رو نمی شد ترک کرد، که دکمه های پیرهنم رو باز کرد..
تمام سینه و شکمم رو آروم گاز می گرفت.. داشتم دیوونه میشدم، من قبل از اینم با چند نفر خوابیده بودم، اما هیچ کدوم همون جا نمی رفتن که من می خواستم، هیج کدوم ناگفته بدنم رو درک نکرده بودن..
دستشو که روی زیپ شلوارم حس کردم ،هرچی پرده توی روحم بود فرو افتاد،
چند ثانیه بعد حلقه گرم لبهاش سر کیرم رو نوازش می داد،با دو تا بوس شروع کرد فرو بردن کیرم رو به درون دهنش که هنوز طعمش زیر لب هام بود، دندونای نیشم رو اونقدر روی لبهام فشار داده بودم که خون رو میشد چشید و از طعمش شورش لذت برد، هربار که کیرم رو تا انتها توی دهنش می کرد روحم تا روی لب هام بالا کشیده می شد و آروم می گفتم:
-افسون ... افسون...
سر کیرم توی دهنش بود و چنون می مکید که احساس کردم دیگه دارم منفجر می شدم، دلم نمی خواست اونجا تموم کنم..
پا شدم و کشیدمش توی بغلم، می لرزید... بغلش کردم و بردم توی اتاق خواب.. پاهاشو باز کردم و خواستم دراز بکشم بین پاهاش که گفت نه.. دوست ندارم داود..
منو کشید روی خودش...آروم سر کیرم رو با بهشت وجودش میزون کردم.. سر کیرم که رفت داخل مثل بید میلرزید.. اشک صورتشو داشت می شست..
مثل اسباب بازیای بچه گیم سفت چسبیدمش.. حاضر نبودم یک ثانیه از بغلم بیرون بره.. وقتی تمامن با وجودش یکی شدم، آروم شد..
شروع کردم عقب جلو کردن، آروم شونمو گاز میگرفت و اسممو زمزمه می کرد. برش گردوندم و خوابیدم روی کمرش، از پشت بازم با کیرم کس کوچولوشو که مثل یه گل کوچولوی صورتی حالا دیگه کمی باز شده بود نوازش می کردم و بازم داخل وجودش شدم..
بعد از نیم ساعت دقیقن زمانی که برگشت و نشست روی من، آروم در گوشم گفت.. میخوامش..
هنوز این جمله از دهنش خارج نشده بود که آروم هلش دادم عقب... تمام آبم روی سینه و شکشمش رو مثل دونه های سپید الماس پر کرده بود..
اون شب تا صبح 5 بار با هم بودیم..
آخرین بارش صبح رفتنش بود، که منو بیدار کرد و بدون مقدمه روی من دراز کشیده و بالا پایین شدنش، مثل نیلی دریا ، روحم رو شونه می زد..
خواستم باز بکشم بیرون که پاهاشو قفل کرد دور لگنم و با نگاه ملتمسش..

توی فرودگاه آروم گونه هام رو بوس کرد و گفت مراقب خودت باش پسر خوب..
- تو هم همینطور شازده کوچولوی من..

دیگه ندیدمش، شمارشم عوض کرد، دو ماع بعد ازش یه ای-میل واسم اومد:

ازش نمیتونم جدا شم، آرمین به پدرش نیاز داره و من به تو..
اما من مادرم..

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت، به تلخی گریستم
نالان ز گفته ها و پریشان ز کرده ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#370 | Posted: 27 Apr 2011 13:26
سارینا و علی کیرکلفت

امروز میخوام یکی از بهترین و شیرین ترین خاطرات سکسمو بنویسم یکماهی بعد از طلاق از یوسف دلم لک زده بود واسه یه کیر کلفت آخه منی که هر شب کیر داشتم حالا واسم خیلی سخت بود سعی میکردم یکیو واسه خودم گیر بیارم که بعد هم واسم مشکل ساز نباشه تا دلی از عزا در بیارم تو دانشگاه یه پسر ترم بالایی بود که یکی از کلاساش با من افتاده بود جنوبی بود چهره برنزه و جذابی داشت تن صداشم خیلی دلنشین بود به هر وقت تو کلاس میدیدمش چشمام فقط به کیرش میخ کوب میشد آخه تو شلوار جین تنگی که میپوشید کمی مشخص بود به نظر میرسید کیر بزرگی داشته باشه همیشه منتظر دوشنبه ها بودم تا اونو تو کلاس ببینم از اول تا اخر که کلاس تمام میشد من شورتمو خیس میکردم دلو زدم به دریا رفتم جلو و به بهونه جزوه خواستم بهش نزدیک بشم ازش جزوه گرفتم و گفتم که چطور اونو برگردونم اونم شماره مبایلشو داد و گفت که بهش تک بزنم تا شمارم بیفته آخه شماره ناآشنا جواب نمیده شمارمو تو گوشیش سیو کرد منم خوشحال برگشتم خونه حدود ساعت 5 عصر بود که گوشیم زنگ خود دیدم بله علی آقاست سریع گوشیو برداشتم و با صدای سکسی جواب دادم ازم پرسید که مشکلی تو جزوه ندارم منم از فرصت استفاده کردمو گفتم که بعضی جاها دست خطشو نمیتونم بخونم اونم واسه فردا ساعت 3 تو دانشکاه قرار گذاشت که بهم کمک کنه منم فردای اونروز به خودم رسیدمو رفتم دانشگاه تو حیاط همدیگرو دیدیمو سلام و احوال پرسی کردیم بعد از مدتی حرفاش شکل عاشقانه به خودش گرفت و کلی هم ازم عذرخواهی میکردو میگفت که منظور خواصی نداره فقط از من خوشش میادو از این مزخرفا من که داشتم از فکر کیرش دیونه میشدم تو دلم میگفتم مرتیکه الاغ عشق کیلو چنده من تو کف کیرتم مرتیکه کیر کلفت اون فکر میکرد که هنوز متاهلم و شوهر دارم واسه همین با احتیاط حرف میزدو همش میگفت که منظور بدی نداره بعد از چند روز دیدو باز دید ما بیشتر شد و چون فکر میکرد شوهر دارم میترسید کسی مارو با هم ببینه و واسه من بد بشه واسه همین ایندفعه گفت که بریم خونه مجردی اون از شنیدن این حرف کلی ذوق کردم فردای اون روز صبح زود به خودم رسیدمو تر گل ور گل کردمو ساعت 9 رفتم در آپارتمانش آیفونو زدمو درو باز کرد رفتم بالا از قبل هم کلی سفارش کرده بود که کسی منو نبینه واسش بد میشه و از این حرفا خلاصه بعد مدتها داشتم به آرزوم میرسیدم خیلی ذوق زده بودم رفتم تو یه خونه مجردی کوچیک ولی ترو تمیز داشت بعد از دست دادن و سلام احوال پرسی روزانه تعارف کرد که بشینم و راحت باشم خودشم رفت تو آشپزخونه شربت و میوه بیاره یه تیشرت سورمه ای با شلوارک همرنگ تنش بود بعد از خوردن شربتو میوه رفتیم جلو کامپیوترش و عکسای شخصی خودشو نشونم میداد وای داشتم از دستش کلافه میدشم این گاگول انگار نه انگار یه کس جلو روشه به بهونه دیدن بهتر عکس کمی خم شدم طوری که بهش میخوردم بعد از کمی گفتم علی جون گرممه با این لباسا راحت نیستم اگه تا عصر تنم باشه که کلافه میشم اونم گفت که اگه راحتی میتونی مانتوتو در بیاری رفتم اطاق بغل لباسمو عوض کردم سوتینمو هم در اوردمو با یه تاپ سفید و شلوارک سفید که نوک سینه هامم زده بود بیرون رفتم پیشش تا چشمش به من افتاد شکه شد یه دقیقه مثه برق گرفته ها خشکش زد بعد رفتم جلو گفتم اگه بدت میاد برم لباسمو بپوشم اونم گفت نه عزیزم من که آرزومه میترسیدم تو راحت نباشی خلاصه دوباره شروع کرد تو کامپیوتر که عکساشو نشون بده منم این دفعه گفتم علی خسته شدم از واسادن اونم به شوخی گفت بیا بشین رو پام منم از این شوخی استفاده کردم و نشستم رو پاش طوری که دقیقا رو کیرش بودم تازه فهمیدم که اونم کیرش شق شده ولی به رو خودش نمیاره با ترس دستشو گذاشت رو سینه هام و از پشت گردنمو میبوسید و همش میگفت سارینا جون نمیخوام فکر کنی دارم ازت سو استفاده میکنم ولی همیشه آرزوی من این بوده که تو رو تو بغل بگیرمو واسه خودم داشته باشم و از این کس شعر ها میگفت من دیگه داغ کرده بودم برگشتم نگاش کردمو اونم شروع به لب گرفتن کرد لبای گرمی داشت خیلی خوب بود کل زبونشو کرده بودم تو دهنمو میمکیدم منو بلند کردو گذاشت رو تخت و همین طور روم خوابیده بود و لب میگرفت صدای ما تو کل فضا میپیچید یواش یواش دستشو برد زیر تاپ و سینه هامو میمالید من که دیگه حشرم زده بود بالا داشتم آخ واوخ میکردم سریع تاپ منو در آورد و مشغول خوردن سینه هام شده بود یواش یواش رفت پایین سراغ کسم از رو شلوارک کمی مالوند واسم و بوسیدشون وقتی دید که بوی خوبی میده و از بوش مست شده بود شلوارکو در آورد و پاهامو از هم باز کردو مثل قحطی زده ها افتاد به جون کسمو شروع به خوردنو لیسیدن کرد کل زبونشو تو کسم میچرخوند منم از شدت لذت جیغ میکشیدم زبونشو میکرد تا ته تو سوراخ کسمو بیرون میکشید دیگه طاقتم تموم شده بود بلند شدم اونو لخت کردمو شلوارکشو کشیدم پایین باورم نمیشد چی میبینم تا حالا کیر به کلفتی اون ندیده بودم کمی بهش دقت کردم که به شوخی گفت که ترسیدی؟ولی دیگه واسه ترس دیر شده سارینا جونم دوست دارم حسابی امروز بکنمت میخوام بگاهمت از شنیدن این حرفا بیشتر حشری شدم و با ولع تمام کیرشو خوردم تا جای که جا داشت تو دهنم میکردم گاهی هم حس میکردم که به ته گلوم میخوره به زور کیرشو تونسته بودم تو دهنم جا بدم خیلی لذت داشت علی هم صداش بلند شده بود نامرد کلی داشت با دهن من حال میکرد گاهی هم میگفت تو تکون نخور و تو دهنم تلمبه میزد از ترسی که زود ارضا نشه کیرشو کشید از تو دهنم بیرون و دوباره رفت سراغ کسم یه بالش گذاشت زیر کمرم تا راحت کون و کسم بالا بیاد وشروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم کل صورتش از آب کسم خیس شده بود ولی دست نمیکشید انگار تو عمرش کس و کون ندیده بود بعد از کلی خوردن کیرشو آورد جلو سوراخ کسم گذاشت با یه فشار خواست بکنه تو ولی کیرش واسه سوراخم خیلی بزرگ بود کشید بیرون و تف زد تا کمی لیز بشه راحت بره تو دوباره کیرشو رو سوراخ کسم تنظیم کرد و گفت سارینا جون اگه دردت گرفت تحمل کن تا بره تو این بار با فشار بیشتری کیرشو زد تو سوراخ که صدای جیغ من کل خونه رو ور داشت که اونم گفت آروم تر ممکنه کسی صدای جیغتو بشنوه گفتم آخه علی جون کیرت خیلی کلفته دردم میاد تازه تا ختنه گاه رفته بود تو و با یه فشار دیگه کیرشو تا ته به زور چپوند تو از درد به خودم پیچیدم خیلی کیرش کلفت بود احساس میکردم دارم پاره میشم بار اول که پردمو شوهرم پاره کرد اینقد درد نداشتم بعد که تا ته کرد تو خودشو خوابوند روم که کسم جا باز کنه اشک تو چشمم حلقه بسته بود بعد از چند دقیقه دردش کم شده بود اون یه زره دردی هم که داشت باعث لذتم میشد پاهامو باز کرد و شروع کرد به تلمبه زدن خیلی کیف داشت گاهی هم کیرشو سریع میکشید بیرون از ترسی که ارضا نشه من گفتم که تو کیفم یه کرم تخیری هست بیارم که دیدم خودش رفت سراغ کیفمو گفت ای شیطون فکر اینجاشو هم کرده بودی خنده ریزی زدمو انگشتمو به دهن گرفتم بعد دوبار بعد از زدن کرم مشغول شدیم کیرش از قبل شق تر شده بود و تند تند تلمبه میزد گاهی هم دردم میگرفت منو بلند کرد و سگی خوابوند و زد تو کسم کمرو گرفته بود و محکم تلمبه میزد خیلی داشتم حال میکردم بعد از ده دقیقه خوابید و ازم خواست بشینم رو کیرش و بالا پایین کنم منم از خدا خواسته تا ته نشستم رو کیرش و تند تند خودمو بالا پایین میکردم صداش بلند شده بود و میگفت سارینا جون بکن تند تر خیلی حال میده دوباره بلند شدم نشستم لبه تخت اونم زانو زدو محکم کرد تو و تلمبه میزدو میگفت میخوام جرت بدم سارینا امروز میخوام تا جا داره جرت بدم طوری که تا یک هفته نتونی از درد بشینی با حرفاش بیشتر حشری شدم و یهو تمام بدنم سست شد و در حالی که رونام میلرزید جیغ کوتاهی کشیدمو آبم اومد بعد علی گفت که سارینا نظرت راجه به کون چیه میخوای از کون جرت بدم گفتم بدم نمیاد ولی کیرت خیلی بزرگه میترسم دردم بگیره که گفت نترس من چون با دوست دخترام از کون میکنم بلدم چکار کنم دردت کم باشه بعد از تو کمد دوتا کرم در آورد میگفت یکی واسه بیحس کردن کون منه که کم درد بگیره دومی هم واسه کیره خودشه که لیز و نرم بشه بعد از مالیدن کرما کونمو قنبل کرد و با انگشت اول بازیش داد و بعد سر کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم آروم فشار داد کمی درد داشت گفتم تو که این کرمو داشتی چرا به کسم نزدی که دردم نگیره در جوابم گفت که فکر نمیکرده که کسم اینقد تنگ باشه و لذتش به دردشه کمی نگه داشت تا کونم باز بشه و دوباره بقیه کیرشو چپوند تا ته تو کونم جیغی کشیدم شروع کرد به تلمبه زدن و میگفت سارینا میخوام کونتو جر بدم اولش کمی درد داشت بعد دردش کم شدو لذت داشت هر دو داشتیم حال میکردیم تقریبا 2 ساعتی میشد وسط حال کردن بودیم که علی آبش اومدو با فشار تمام ریخت رو کمرم من که باز حشری شده بودم علی شروع کرد به خوردن کسم و با خوردن یه بار دیگه منو ارضا کرد بعد هم دوتایی رفتیم حمام و بعد از حمام نهار سفارش دادیم اونروز تا عصر سه بار دیگه علی از کس و کون منو کرد و واقعا منو جر داد اونروز خیلی حال کردم و بعد امتحانات قبل از رفتن علی به شهرشون باز با هم سکس کردیم ولی این بار شب پیشش موندم و تا صبح فقط منو میکرد و سیر مونی نداشت بعد از هر بار کردن به کسم که نگاه میکردم قرمز قرمز شده بود

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 37 از 85:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  84  85  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.