| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 37 از 70:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  69  70  پسین »  
#361 | Posted: 28 Apr 2011 05:14
کردن دختر چادری

سلام خدمت همه ی دوستان گلم.این اولین خاطره ای هست که میخوام از یکی از سکس های جالبم براتون تعریف کنم داستان من یک چیزی تو مایه های اون شعر معروف ایرج میرزا هست که میگه :بیا تا گویمت من داستانی که چند و چون این چادر بدانی تا اخرش که خانوم چادری رو همچین درست و حسابی میکنه.
راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم اسم من امیرعلی هست و دانشجوی یکی از شهرستان های کوچک هستم که خانوم ها به خاطر فرهنگ عامه ای که جا افتاده در این شهر،اکثرا چادری هستند و حتی دانشجویان دختر هم که به این شهر میان به خاطر اینکه از نگاه مرد های اینجا به دور باشند اکثرا مجبور هستند که چادر بپوشند درست یا غلط بودن این فرهنگ به من ربطی نداره ولی کلا از چادر متنفرم و مجبورم توی این شهر کیری دیدن دختر ها چادری رو تحمل کنم.
همه چیز بر میگرده به پارسال که من هم خونه ایم که خیلی پایه هست و خلاصه همه نوع خلافی رو با هم تجربه کردیم یک هفته نبود و من داشتم از تنهایی دق میکردم دوست دخترمم خوب توی شهر خودمون بود و من که برمیگشتم به شهر خودمون میرفتم میدیدمش و خلاصه دیگه ...
ولی وقتی که میومدم به این شهر تخمی کسی نبود که برم ببینمش و حالی به این کیرم بدم داشتم میگفتم که تنها بودم و حوصله ام سر رفته بود واسه همین زنگ زدم به مازیار دوستم که با اونم خیلی رفیق بودم و قرار گذاشتیم که این چند روز باقی مونده که کلاس داشتم رو برم خونه ی اون و با هم بریم دانشگاه شب اول سر خودمونو با قلیون و مشروب گرم کردیم و فرداش رفتیم دانشگاه و امدیم خونه و دوش گرفتیم و شب رفتیم یکی از پارک های معروف که اکثرا کس بازار بود.داشتیم همینجور قدم میزدیم که دیدم 3 تا دختر چادری که فقط داشتن به پسر ها حال میدادن با خنده به ما نزدیک میشن به نظر میرسید ازین دانشجو های کس ترمی بودن که اهل این شهر هم نبودن اخه ساعت 9 شب بود و بعید بود دخترهای اهل خود این شهر این موقع شب بیان بیرون و اینجوری حال بدن.منو مازیار هم که تریپ پررو برداشتیم و رفتیم جلوشون وایسادیم و من رو کردم به یکیشون که از همه چهره اش قابل تحمل تر بود گفتم: ببخشید شما دانشجوی فلان دانشگاه هستین که با خنده گفت: نه گفتم:اخه خیلی به چشمم اشنا میاین من دانشجوی فلان دانشگاه هستم و شما رو خیلی دیدم گفت: اشتباه گرفتین من تازه اینجا دانشجو شدم و اصلا شما رو ندیدم. پدر سوخته حرفی زد که هیچی واسه گفتن برای من نذاشت دوباره یکم فکر کردم و گفتم:ا ترم اول هستین چه زشته ای میخونی. فهمید که دارم زیر پوستی مخشونو میزنم هیچی نگفت و از کنارمون رد شدن ولی طبق معمول با خنده و حال دادن ما هم کمکم ازشون دو شدیم رفتیم یک طرف پارک که چند تا از بچه های هم رشته ای مون داشتن پینت بال بازی میکردن و ما هم همینجوری که داشتیم نگاه میکردیم نزدیک 50متر اونطرف تر دیدم 3تا دختر خیلی کس که چادر هم خدارو شکر نداشتن روی چمن ها تو تاریکی نشستن و دارن با گوشیاشون ور میرن منم همینجور رفتم به طرفشون که دیدم از پشت مازیار داره داد میزنه کونی کجا رفتی و پشت سرم داره با قدم های تند تر از من میاد چند قدمی که راه رفتیم رسیدیم به دختر ها و الحق که یکیشون فوق العاده خوشکل بود پوست صاف صورت گرد خیلی تو دل برو یک مانتو اندامیه کرم رنگ پوشیده بود با یک کون تپلی که وقتی با اون پوزیشن روی چمن ها نشسته بود وپاهاشو جمع کرده بود تو دستاش، میشد از زیر اون کون روانی کننده شو دید رو کردم بهش و دوباره من شروع کردم به حرف زدن که اره خیلی اشنا هستی و من یک عشقی قبلا داشتم که خیلی شبیه تو بوده و تو احتمالا یک عشقی نداشتی که شبیه من باشه خوشبختانه شگردم جواب داد و شروع کرد به خندیدن ما هم که پررو نشستیم شروع کردیم به کس گفتن و کس وشعر شنفتن یک کمی بلوتوث بازی کردیم و اخر سر هم من شماره شو با هک کردن گوشیش در اوردم که حالا داستانش طولانیه که با مرجان خانوم چه کردم شاید بعدا براتون نوشتم.از اصل ماجرا دور نشیم وقتی که ازشون دور شدیم دیدم همون 3تا دختر چادری که حالا ساعت 10:30شب بود از کافی شاپ اون پارک اومدن بیرون و روی یکی از نیمکت ها نشستن مشخص بود دنبال سوژه هستن منم به مازیار گفتم من بدجور پایه شدم به اینا شماره بدم اونم گفت بابا چادرین نمیشه ول کن گفتم:حالا امتحان میکنیم و رفتم جلوشون که حالا نشسته بودن و میشد باهاشون حرف زد و مثل کیر خر از کنارت رد نشن.رفتم جلو و گفتم خانوم من حرف بدی زدم که شما اینجوری از کنارم رد شدین؟هیچی نگفت و دوباره خندید گفتم گاهی وقتا ادم باید صداقت داشته باشه راستشو بخوای ازت خیلی خوشم اومده و دوست دارم باهات بیشتر اشنا بشم خدا رو چه دیدی شاید باب دوستی خیلی صمیمی بشه بازم فقط به هم نگاه میکردن و با هم به حرفام میخندیدن دیگه داشت کونم میسوخت که چند تا کس ترم خوشحال منو کیر خودشون بکنن ولی فقط محض رو کم کنی شمارمو از جیبم اووردم بیرون و دادم به همونی که قیافه ی قابل تحملی داشت و گفتم خوشحالم میکنی بهم بزنگی. بعد برگشتم با مازیار و رفتیم خونه شام خوردیم و بعد از یک قلیون خوابیدیم صبح که بیدار شدم دیدم یک میسد کال دارم که شماره اش نا شناس وقتی که از کلاس برگشتم بهش زنگ زدم و خودشو معرفی کرد و بعد از 10دقیقه کس و شعر گفتن دیدم که داره خرجم میره بالا خداحافظی کردمو بحث پیچوندم .خودشو الهام معرفی کرد و گفت از همون اول از من خوشش اومده ولی چون جلوی دوستاش خجالت میکشید نمیخواست سوتی به دستشون بده ازین کس و شعر ها همانطور که حدس زده بود ترم اولی بودن و اهل این شهر هم نبودن خلاصه اینکه طرف کسی رو نداشت و ما اولین دوست پسرش بودیم .دائم من بایستم بهش بزنگم و اون بگه که چه گناه بزرگی مرتکب شدم که با تو حرف میزنم منم که اصلا حال و حوصله ی این کس و شعر ها رو نداشتم و از طرفی میدونستم که یکم وابسته شده چند روزی باهاش قهر کردم که خودش برگرده توی این جور موقعیت ها بهتون پیشنهاد میدم اینکارو بکنید خیلی جواب میده به تجربه ثابت شده.وقتی که دوباره باهاش اشتی کردم اینبار دیگه ازین مزخرفها نمیگفت راستشو بخواین خودش دختر خوبی بود ولی دوستاش پرش میکردن که منو بتیغه و ازین حرفا منم خداییش ازش بدم نمیومد تا اینکه دیدم زنگ میزنه جلوی دوستاش از من میخواد براش شارژ بفرستم و یه جورایی جلوی دوستاش کلاس بذاره که دوست پسرشو میتیغه منم که توی این جور مسائل خیلی کنس بازی در میارم که چهار روز دیگه نگه که منو تیغیده.این اولین عقده ای بود که ازش به دل گرفتم یکبار دیگه هم با هم قرار بیرون گذاشتیم من به خاطر این قرار یک روز دورتر رفتم به شهر خودمون که ببینمش قرار بود با دوستش بیاد بیرون و بعدش با هم بریم قدم بزنیم که اومد بیرون ولی دوستش عین کنه بهش چسپیده بود و ول کن نبود اخر سر هم من اعصابم خورد شد و رفتم بهش اس ام اس دادم که دیگه باهات کاری ندارم.چند لحظه ی بعد زنگ زد که بخدا نمیخواستم اینجوری بشه دوستم منو ترسوند که نکنه یک اشنا مارو با هم ببینه و منم یک دفعه انگار بهترین خبر دنیارو بهم داده باشن بند همین کلامو گرفتمو بهش گفتم ببین الهام تو تا حالا هر وقت با من قرار گذاشتی یا منو بردی یک کافی شاپ خلوت یا اینکه اینجوری با من دزد و پلیسی بازی کردی خوب اگه ازت یک چیزی بخوام جون امیرعلی قول میدی که انجامش بدی ؟اخه هم برای تو خیلی خوبه و هم برای من گفت چی تا ببینم چی باشه؟گفتم نه اگه بگم باید قبول کنی ناسلامتی گفتم جون امیرعلی؟
گفت:باشه بگو
گفتم:ازت میخوام قرار بعدیمون تو خونه ی من باشه چون هیچ جایی خلوت تر از خونه ی من نیست و هیچ جای دیگه نمیشه مثل خونه ی من با هم دیگه حرف بزنیم گفت :باید فکر روش کنم.
منم تا اینو شنیدم بدون خدافظی قطع کردم دوباره زنگ زد و من اشغالش کردم مطمئن شد که ناراحت شدم اس ام اس داد باشه قبول میکنم ولی اگه فقط بخوای حتی کنارم بشینی جیغ میزنم و میام بیرون حالا اشتی؟ بهش اس دادم :اشتی ولی اینقدر بی اعتماد نباش خلاصه من اون روز رفتم شهر خودمون .ماجرای اونروز رو هم گرچه پیش درامد قرار خونه بود ولی بازم نتونستم به خودم بقبولونم که اینجوری کیر دست یک دختر شده باشم.خلاصه طی تماس ها ی بعدی که گرفتیم قرار هفته اینده که من میومدم به شهر محل دانشگاه رو فیکس کردیم قرار شد یک روزی که کلاس زیادی نداره از صبح تا بعد از ظهر بیاد پیشم 2تا از کلاس ها رو هم بپیچونه همینطور هم شد و با کمی تاخیر بالاخره پاشو به خونه باز کردم.قسمت خنده دار ماجرا از اینجا شروع میشه که خدا میدونه لحظه ای که اومد وارد خونه شد رنگش مثل گچ سفید بود و ترس رو میشد از تو چشماش دید معلوم بود منتظره اینه که 6-7تا عرب خر کیر بیان کونشو پاره کنن منم که دیدم اینجوریه به روی خودم نیووردم و رفتم فاصله 5متریش نشستم و شروع کردم به کس و شعر گفتن 5دقیقه ای که گذشت حالش بهتر شده بود رفتم دوتا رانی از تو یخچال اووردم و یکیشو دادم بهش اون یکی رو هم باز کردم که بخورم اولین قورت رو که رفتم بالا دیدم رانی خودشو که باز کرده بود داد به من و رانی منو گرفت شروع کرد به خوردن دیگه داشت اعصابم خورد میشد ولی بازم تحمل کردم و بیخیال قضیه شدم همینجوری که داشتیم میخوردیم اومدم کمی نزدیک تر که وقتی رانی شو خورد ازش بگیرم و بندازم سطل اشغال اونم که از بس اولش ترسیده بود اروم اروم میخورد و من از موقعیت استفاده کردم و زیر رانی رو همون لحظه ای که داشت میخورد دادم بالا گفتم زود بخور دیگه که نصفش ریخت روی چادرش گفت ا ببین چکار کردی حالا من چطوری برم خونه با این منم بدون اینکه بهش چیزی بگم چادرشو از سرش برداشتم و گفتم طوری نیست حالا دستشو گرفتمو بلندش کردم و بردمش سمت حمام که خیلی از ما فاصله ای نداشت اشاره کردم به دوش و گفتم بیا این اب و این پودر یک دقیقه بشورش تا بخای بری خشک میشه مونده بود چکار بکنه این ازین که دستشو گرفتم و اینم از اینکه حالا باید تو حموم چادر بشوره و حجاب اسلامی در خطر افتاد منم بهش مجال ندادم که نظر بده و رفتم سمت اتاق اینقدر وقت داشتم که نخوام با عجله همه چیرو خراب کنم اونم سریع چادرشو شست داد به من که ببرم پهنش کنم حالا تقریبا نیم ساعتی میشد که ما پیش هم بودیم اون هر لحظه که میگذشت اعتمادش بیشتر میشد حالا با یک مانتو کنار اتاق نشسته بود و داشت کس و شعر بهم تحویل میداد رفتم کنارش نشستم یخورده جابجا شد ولی نه زیاد حال بیشتر میشد تو صورتش نگاه کرد وقتی حرف زدناش تموم شد من تریپ عشقولانه برداشتم و گفتم راستی تو چقدر خوشکل بودی ما خبر نداشتیم اونم با شیطنت خاصی گفت پس چی فکر کردی منم خندیدم تو همین حین اروم دستشو گرفتم و گفتم نه جدی میگم خیلی خوشکلی عزیزم تا حالا باهاش اینجوری تریپ عشقولانه برنداشته بودم اونم دستش تو دستم بود و دوست نداشت فضای کیری بینمون خراب بشه واسه همین مقاومتی نشون نداد همینجوری داشتم ازش تعریف میکردم و اونم تو اوج اسمونا فکر میکرد حوری بهشتی هست اروم لپشو بوسیدم یکه خورد ولی بدشم نیومد بهش گفتم من خیلی خسته ام میخوام چند دقیقه دراز بکشم بیا بریم اونجا که داشتم به تخت اشاره میکردم بشینیم تو فکر بود که بیاد یا نیاد زیر بغلشم گرفتمو کشوندمش سمت تخت دستم به پستوناش میخورد حرفی نمیزد خودشو زده بود به خریت که من نمیفهمم تو چه کار داری میکنی وقتی به تختم رسیدیم من دراز کشیدم اونم لبه ی تخت نزدیک به کیرم پشت به من نشسته بود سرشو چرخونده بود و کس و شعر میگفت منم اروم دوباره دستشو گرفته بودم و حرفای عاشقانه بهش تحویل میدادم چند دقیقه بعدش بهش گفتم عزیزم من اینجوری خیلی ناراحتم اگر خسته نبودم کنارت مینشستم ولی حالا که خسته ام تو بیا کنارم دراز بکش گفت نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه گفتم اذیت نکن دیگه دست گذاشتم روی شونه شو سرشو اوردم سمت بالشت مخصوصا هم خیلی ازش فاصله گرفتم که بخوابه وقتی که خوابید به کمر خوابید گل سرش رفت توی سرش وگفت اه به حدی سکسی گفت یک لحظه فکر کردم یک جنده اینکاره کنارمه خلاصه گفتم چی شد عزیزم؟داشت گل سرشو جابجا میکرد که من مقنعه شو بدون اینکه ازش بپرسم در اووردم و یک حالتی که خیلی برام مهمه که چی شده داشتم پوست سرشو نگاه میکردم تا اون موقع توی این فاز ها نبودم که موهاش چه شکلی هستن ولی وقتی که خوابیدم اون بلند شد گل سرشو گذاشت بالای تخت و خواست که دوباره مقنعه شو بپوشه که با حالت التماس گونه ای گفتم نه خواهش میکنم موهات خیلی خوشکلن (و واقعا هم همین جور بود موهای خرمایی خیلی بلند که تا پایین کونش بودن ولی زیر مقنعه میبافتشون و یک جوری جمعشون میکرد که اصلا یک شاخشم مشخص نبود ) دوست دارم نوازششون کنم توروخدا وقتی حالت چهره ی منو دید دلش نیومد مقنعه رو از دستش گرفتم و گذاشتمش کنار تخت دوباره کشیدمش طرف بالشت و این دفعه ازش دور نشدم بر عکس کیرمو چسپودم بهش و داشتم با موهاش ور میرفتم انگار جنس موهاش از ابریشم بود خیلی نرم و جالب بودن همینطور که داشتم با موهاش بازی میکردم دستمو اووردم به سمت پیشونیش که با موهایی جلوی سرش بازی کنم ولی چون دست راستم به راحتی نمیچرخید یکم از سر جام بلند شدم و چرخیدم به سمتشو دستمو بردم توی موهای نزدیک گوشش و شقیقه هاش دوسه بار به راه موهاش حالت دادم دیدم نفس ها ی سکسی میکشه و چشماشو به زور ثابت نگه میداره که من نفهمم کسش خیس کرده ولی من این حالت دختر رو تجربه کرده بودم و فهمیدم نقطه ی حساسش همون نوازش کردن موهاش هست اکثر دخترا اینجوری هستن امتحان کنید میفهمید که چقدر دوست دارن موهاشونو نوازش کنید.حالا نوبت من بود که از این فرصت استفاده کنم سرمو گذاشتم روی بالشت و اروم شونشو گرفتمو چرخوندمش به طرف خودم حالا دوتاییمون به بغل رودرروی هم خوابیده بودیم و من داشتم کاری رو میکردم که اون بیشتر خیس کنه همینطور که داشتم موهاشو نوازش میدادم پای خودمو جوری تو شکم جمع کردم که سر زانوم روی کسش باشه بازوی چپم رو زیر سرش گذاشتم و کامل سرشو اوردم به سمت سر خودم اونم چشماشو بسته بود و نفس ها نیمه عمیق میکشد که وقتی بازدم میکرد از گرمای نفسش داغ میکردم.صورتشو بالا تر اوردم از روی لپش اروم اروم شروع کردم به بوسه های کوچیک که فقط یک حالت شهوت با قلقلک ایجاد میکنه واسه همین هم دوست داشت بوسش کنم و هی سرشو جابجا میکرد تا جایی روی صورتش پیدا کنه که وقتی من اروم بوس میکنم فقط شهوت باشه نه قلقلک همینجوری که اروم همه جای صورت گردنشو میبوسیدم بالاخره رسیدم به لب هاش انگار دوست نداشت که لب بده ولی وقتی که من بوسه ی روی لب هاشو طولانی انجام دادم خیلی خوشش اومد وصورتشو جابجانکرد منم داشتم لباشو میخوردم لبای گوشتی داشت از لبای من یکم بزرگتر بودن خلاصه مشخص بود که داره حسابی حال میکنه دست کردم و اروم ملافه ای که کنارمان بود رو انداختم رومون و زانومو که روی کسش بود صاف کردم و دستمو انداختم روی پشتش جوری که نصف دستم روی برامدگی کونش بود کشیدمش سمت کیرم که حالا خیلی خفن راست کرده بود و داد میرد من کس میخوام یالا من کس میخوام یالا .الهام که شهوت از سر و روش میبارید و معلوم بود توی کسش ابشار راه افتاده هیچ مقاومتی نسبت به کارای من نشون نمیداد شاید نزدیک 30دقیقه من فقط داشتم سر و گردنو لباشو میخوردم بعدش اروم دست چپشو که گذاشته بود بین سینه ی منو پستونای خودش که سینه من به پستوناش نچپه گرفتمو انداختم دور گردن خودم یکم مقاومت کرد ولی من چون سریع رفتم توی بغلش وقت نذاشت که دستشو دوباره جمع کنه حالا کاملا توی بغل هم سفت به هم چسپیده بودیم و من داشتم از بالا لباشو میخوردم و از پایین از روی لباس به کسش تقه میزدم دستمو بردم کاملا روی کونش و به طرف کیر خودم میکشدم که کاملا کسش بخوره به کیرم اولی بود که نفسهای گرمش به ناله ها خیلی ظریف تبدیل شده بودن منم اروم مانتو شو تا بالای کونش دادم بالا و اروم اروم دستمو از پشت کردم توی شلوارش کون تپلی شو که نیمه نرم بود رو میمالیدم ولی دستم از یک حدی پایین تر نمیرفت مجبور شدم دوباره دستموبیارم بیرون و به طرزی که نفهمه دکمه شلوارشو باز کنم واسه همین به بهانه اینکه میخوام کیرمو جابجا کنم یکم ازش فاصله گرفتم به جای کیر حالا این دستم بود که میخورد به کسش وقتی بیشتر میمالیدم اونم بیشتر اه و اوه میکرد ولی خیلی با صدای ضعیف بود که اینم حال خودشو میده دیگه وقتش بود که دکمه شلوارشو باز کنم ولی از شانس کیری ما دکمه اش خیلی محکم بود و مجبور شدم جوری بازش کنم که کیر زد وسط حال کردنمون و دستشو گذاشته بود روی دکمه ی شلوارش و بیخیال نمیشد خلاصه با کلی عزیزم قربونت برم راضی شد منم بالاخره این دکمه ی کیری رو بازش کردم دستمو از پشت کردم لای کونشو 2-3تا لب حرفه ای ازونا که فهمیده بودم دوست داره ازش گرفتمو دستمو بردم پایین تر که رسیده بود به اون کس خیسش که انگار صابون ریختن لای کوسش چون خیلی لیز شده بود هیچ وقت تا حالا کس به این خیسی و لیزی نکرده بودم که داشت قسمت میشد امتحان کنیم داشتم کسشو از پشت میمالیدم که نفس های گرمش داشت دیوونم میکرد دستمو از توی همون شلوارش اوردم جلو که از جلو کسشو بمالم موهاشو معلوم بود چند روز قبل زده بود چون یکم بالای کسش زبری داشت ولی نه اونقدر که توی ذوق بزنه داشتم چوچوله شو به حالت دورانی میمالیدم چند لحظه ای یک بار هم انگشت بزرگم میکشیدم لای درز کسش که با این کارم الهام میرفت تو اسمون و برمیگشت دیگه حسابی اماده دادن بود در حدی که اگه ولش میکردم پاچه مو میگرفت .از اونجایی که نمیشد با یک دست این شلوار جین تنگی که الهام پوشیده بود در اورد اون یکی دستم رو هم از زیر سرش اوردم بیرون الهامو به کمر خوابوندم همینجور که داشتم لباشو میخوردم شلوارشو بالاخره تا نصفه کشیدم پایین به حدی که اگر کیرمو لای پاهاش میذاشتم زیر کیرم به شلوارش میگرفت ولی از زور شهوت که داشتم دیوانه میشدم کیرمو که داشت منفجر میشد رو گذاشتم لای پاهاش و به کسش میمالیدم اونم داشت اه و ناله هاش قویتر میشد و راحت میشد بشنوی که چجوری اه و ناله میکنه اه اه اه اوووووووم اه ه ه 4-5تا تقه که زدم به نشانه ی نارضایتی بلند شدم و به حالتی که جرات نکنه حرفی بزنه شلوارشو تا ته کشیدم از پاش بیرون مانتو شو هم تا بالای سینه هاش به همراه سوتین و بلوز زیر مانتوش دادم بالا و خوابیدم روش و کیرمو دوباره کردم لای پاهاش دوباره بعد از 10-12تا تقه که داشتیم خیلی حال میکردیم دیدم که الهام نمیتونه خوب نفس بکشه اخه لباساشو تا روی گلو داده بودم بالا و اینبار خودش دست به کار شد و یکم بهش فرصت دادم که مانتو شو که خیلی مدل تخمی بود و از پشت زیپ داشت رو دربیاره بلوزشم خودم به محض اینکه مانتوشو در اورد در اوردم سوتینش رو هم خودش دوباره کشید روی سینه هاش که من حالا داشتم به خودم نگاه میکردم که تیشرتمو در نیاوردم تا اون سوتینشو داشت میکشید روی پستونای خوشکلش منم تیشرتمو در اوردم حالا هر دو لخت بودیم داشتیم توی فضا سیر میکردیم با وجود اینکه لای پاهاش هم به قدری خیس شده بود که مثل کس شده بود ولی من اینجور کردنو دوست ندارم واسه همین بلند شدم و پاهاشو بیشتر باز کردم کیرمو تا فقط تا سر کلاله اش میکردم تو اخه خانوم هنوز باکره بودن و نمیشد پلمبشو دست کاری کرد الهام: اه اه اه اه اه اه اه اه اه امیرعلی دوست دارم میخوامت خیلی دوست دارم اه اه اه اه اه اه اه بیشتر بکن تو میگفتم میخوای بدبختم کنی پاهاشو انداخت دور کمرم محکم منو با دستاش کشید سمت خودش.با دست راستش گردنمو گرفته بود که ازش جدا نشم و دست چپش هم با ناخونای بلندش پوست کمرمو داشت چنگ میزد ولی به حدی شهوتی بودم که اصلا دردی احساس نمیکردم 3تا اه که هر کدوم نسبت به قبلی بلندتر بودن گفت و با یک چنگ که بعد از چند وقت جاش روی پشتم بود ارضا شد شل و ول افتاده بود منم اخرایی بود که داشت ابم میومد میدونستم که تمام وجودم از تو کیرم میزنه واقعا دیگه داشت میومد دوتا تقه زدم سریع پاهاشو کنار هم جفت کردم و کیرمو دوباره گذاشتم لای پاهاش و2تا تقه ی دیگه و ابم اومد ریختمش وسط پاهاش بعدا که برام تعریف کرد اول تعجب کرده بود که خودش چرا اینطوری شده میگفت یک لذت خاص که هیچ وقت تجربه اش نکرده بود بهش دست داد دو برابرش ازین تعجب کرده بود که من چرا اینطوری شدم یک دفعه خلاصه وقتی از روش بلند شدم از دست من شاکی بود که چرا پاهاشو کثیف کردم منم یک مشت دستمال کاغذی اوردمو کیرمو تمیز کردم بعدشم پاهای الهام رو پاک کردم و دوباره پتو رو انداختیم روی خودمون لخت خوابیدیم تو بغل همدیگه یک بوس از لبام کرد که ازش ناراحت نباشم پشتشو کرد بهم و خوابید زودتر از اونی که فکرشو میکردم خواب رفت منم خوابیدم وقتی بیدار شدیم4 بعد از ظهر بود من که داشتم از گرسنگی میمردم بهش گفتم عزیزم واسم یک چیزی درست میکنی اونم خیلی گرسنه بود شرتشو پوشید جالب اینجا بود از من خجالت هم میکشید و بهم میگفت نگاه نکن خلاصه شلورک دوستمو دادم بهش و بلوز خودشو هم پوشید و رفت که نهار درست کنه خوشبختانه تویخچال سوسیس و ازین ات و اشغالای دانشجویی بود سریع درست کرد و نشستیم خوردیم و دوباره شروع کردیم به کس و شعر گفتن که چه جوری بود حال داد بهت وازین حرفا هنوز 3ساعت دیگه وقت داشتم بهش گفتم الهام جان پایه شدم برم حموم گفت خوب به من چه گفتم اخه تنهایی نه فاز نمیده یک جوری که انگار کفر گفته باشم نگام کرد بعد پیش خودش یکم فکر کرد و فکر میکنم پیش خودش گفت تجربه ی قبلی که خیلی خوب بود بذار دوباره تجربه اش کنم رو کرد و بهم گفت زشته گناه داره منم گفتم عزیزم مگه تو نگفتی که من کثیفت کردم خوب حالا میخوام تمیزت کنم قول میدم نگاه نکم فقط همدیگرو بشوریم همینطور که داشت فکر میکرد دستشو گرفتمو گفتم فکر نکن دیگه بین اومدن و نیومدن بود که بغلش کردم بردمش تو حموم میخواست بره بیرون از روی شیطونیش بود که بعدا بگه من نمیخواستم برم حموم تو منو به زور بردی تو حموم منم سریع گرفتمش و زیر دوش یکم خیسش کردم بعد کشیدمش کنار گفتم اگه با من حموم نکنی بخدا همینجوری با لباس خیست میکنم که مجبور باشی امشبم پیشم بمونی که گفت نه تو رو خدا اقا خیلی لوسی من خجالت میکشم منم گفتم منم قلیون میکشم دلیل نمیشه زود باش همینطوری خودم هم شروع کردم به کردن اول تیشرت و بعد شلوار و اومدو شرتمو در بیارم که دیدم عین بز داره منو نگاه میکنه گفتم تو که هنوز هیچ کار نکردی زود باش دیگه زل زده بود به قلبه ی کیرم خودم رفتم جلو بلوزشو که یکم خیس ب

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#362 | Posted: 29 Apr 2011 07:53
تجاوز به من (۱)

من در کل ادم کینه ای نیستم و تا حالا هر کسی هر بدی در حقم کرده بخشیدمش...
اما دو نقر توی زندگیم هستند که هیچ وقت نتونستم ببخشمون
این داستان صحنه سکسی زیادی رو به تصویر نمی کشه ! فقط می خوام به کسایی که در مورد سکس با محارم و فامیلاشون که شوهر دارن می نویسند بگم که حتی فکر کردن به این رابطه کثیف هم ادم رو ازار می ده! و اگر در حقیقت اتفاق بیافته چقدر می تونه ضربه وارد کنه

داستان از اینجا شروع می شه که من یه برادر شوهر دارم که 16 سال از من بزرگتره یعنی 36 سالشه . از اونجایی که همسر من زودتر از داداشش ازدواج کرده این اقا مجرده
از زمانی که من عروس این خانواده شدم به خاطر محبت هایی که رضا(اسم مستعارش) به من داشت خیلی جذبش شدم و به دلیل اینکه برادری ندارم مثل برادرم دوستش داشتم و بهش محبت می کردم . اکثر اوقات که می دونستم تنهاست به همسرم می گفتم تا بهش زنگ بزنه و دعوتش کنه به خونمون و دو سه باری هم با دوست دخترش به خونمون دعوتشون کردم و کلا دوست داشتم تا جایی که می تونم بهش کمک کنم.
رفتارای رضا هیچ وقت این فکر رو در من ایجاد نکرد که این ادم فکر بدی نسبت به من داشته باشه . همسرم اون قدر بهش اعتماد داشت که وقتی جلوی همسرم بقلم می کرد و از لپم می بوسید چیزی نمی گفت و همیشه همسرم بهم می گفت که:رضا تو رو عین مریم(خواهرشون) دوست داره

این اعتماد اون قدر زیاد بود که حتی همسرم از تنها موندن من وداداشش هیچ ترسی نداشت و این شامل من هم می شد . جالب این بود که رضا همیشه برای جلب اعتماد هم که شده سعی می کرد که با من توی خونه تنها نباشه . همیشه برنامه هاش رو طوری تنظیم می کرد که وقتی من توی خونه تنهام خونه ما نیاد و همین باعث می شد من خیلی بیشتر بهش اعتماد کنم

یه شب دضا به خونه زنگ زد و به همسرم گفت که داره از شهرستان می اد تهران و خیلی خسته ست و در واقع داشت غیر مستقیم می گفت که می خواد بیاد خونمون . همسرم هم سریع همین حرف رو زد و ازش خواست تا بیاد خونه ما . چون ما غرب تهران هستیم و رضا هم از سمت کرج داشت می اومد و خلاصه خونه مانزدیکتر بود . قرار شد شب بیاد خونه ما و صبح از خونه ما بره سر کار

شب رو با همسرم کلی منتظر موندیم اما نیومد و گوشیش رو هم جواب نداد . ما هم گرفتیم خوابیدیم. احتمال دادیم که تو راه خوابیده باشه(اکثر اوقات همین کار رو می کنه)

ساعت حدودای 5:30 صبح بود که علی رسید خونه ما البته من خواب بودم و همسرم بیدارم کرد و گفت که پاشم لباسام رو عوض کنم . اخه فقط یه لباس خواب تنم بود. با کلی غر غر از خواب بیدار شدم و همش می گفتم: اخه من که توی این اتاقم .اون که اینجانمی اد! به هر حال لباسام رو عوض کردم و دوباره رفتم خوابیدم و به همسرم هم گفتم که به داداشش بگه من کلا بیدار نشدم . اصلا حوصله سلام و احوالپرسی اونم اول صبح نداشتم!

بعد اینکه رضا وارد خونه شد همسرم حدود 5 دقیقه باهاش خوش وبش کرد و بعدش هم رفت سر کار. من هم توی خواب و بیداری بودم تقریبا. تا می خواست خوابم ببره یه صدایی می اومد می پریدم و دوباره بیهوش می شدم.
تااینکه یه لحظه حس کردم یکی داره با در اتاق خواب ور می ره . دلم هررررررری ریخت. اولش حس کردم که دارم خواب می بینم . چشمام رو کامل باز کردم و دیدم دستگیره در داره تکون می خوره و رضا سعی داره خیلی اروم در رو باز کنه . یه لحظه یخ کرده بودم. اولش با خودم گفتم شاید رخت خواب کم داره و می خواد بالشتی چیزی برداره ! خودم رو زدم به خواب و لهاف رو کشیدم روی سرم.
یه آن حس کردم که یکی داره می اد روی تخت. دیگه نفسم بالا نمی اومد. حس می کردم الانه که قلبم از دهنم بزنه بیرون. رضا اومد روی تخت ...
هیچ جوره مخم جواب نمی داد تا این کارش رو توجیه کنم. همش به خودمم می گفتم نکنه می خواد روی تخت بخوابه؟ باز به خودم می گفتم: نه بابا! چه ربطی داره؟؟ یعنی یه لحظه هم فکر نمی کردم که این می خواد من و دست مالی کنه
تا اینکه حس کردم رضا داره به ارامی لهاف رو از سرم می کشه کنار. شاید ضربان قلبم روی 1000 بود و اگر رضا دقت می کرد می تونست ببینه که بولیزی که پوشیدم داره با ضربان قلبم بالاو پایین می شه...!
بعد اینکه لهاف رو کشید کنار دست من رو که روی سرم بود به ارومی برداشت و گذاشت بقل دستم. بعدش شروع کرد به ناز کردن موهام و صورتم . خیلی هم اروم و با احتیاط این کار رو انجام می داد که مثلا من از خواب نپرم!!!
خیلی حس بدی داشتم . یه حسی مثل نفرت اما مخم یاری نمی کرد کاملا هنگ کرده بود . نمی تونستم توی خودم حل کنم که چه اتفاقی داره می افته !
یه کم که گذشت لهاف رو اروم از روی سینه م کشید پایین تر و این سری رفت سراغ سینه هام. دیگه داشتم دیووونه می شدم . دلم می خواست پاشم بزنم توی دهنش اما نمی تونستم . با وجود اینکه توی موقعیتی بودم که مغزم قفل کرده بود اما یه لحظه این به فکرم رسید اگر بفهمه بیدارم امکان داره توی عمل انجام شده قرارم بده و مجبور به سکسم کنه
تصمیم گرفتم همش توی خواب تکون بخورم و این ور و اون ور کنم خودم رو تا حس کنه که من خوابم سبکه و بی خیال بشه اما فایده ای نداشت که نداشت!!!

همش تکون خوردم و دستم رو جابه جا کردم و از این کارا . اما همش به اندازه 1 دقیقه صبر میکردم ودوباره سعی می کرد که دکمه های بولیزم رو باز کنه .
دیگه کلافه شدم پشتم رو کردم بهش . دیدم بعد یه دقیقه گیر داد به باسنم!!!!!!!!!!!
دیگه داشتم دیووونه می شدم . می خواستم پاشم بگم : گمشو از اتاقم بیرون اشغاااااااااااال! و تمام این فریاد ها رو توی دلم می کشیدم!
دوباره به پشت خوابیدم و دوباره رضا رفت سراغ سینه هام . واقعا دیگه نمی دونستم چی کار باید بکنم !
یهوویی آلارم گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.
توی هیچ موقعی به اون اندازه صدای آلارم گوشیم خوشحالم نکرده بود.
می خواستم نشون بدم که کم کم دارم بیدار می شم و از طرفی میخواستم این فرصت رو بهش بدم که از اتاق بره بیرون روش توو روم باز نشه!
با سرعت جت رفت بیرون و در رو هم چفت نکرد اما بست...!
چشمام رو که کامل باز کردم عین روانی ها شده بودم
نمی دونستم چه جوری اماده شدم با سرعت جت اماده می شدم و فقط می خواستم از خونه بزنم بیرون . حس اینکه یه قاتل توی خونه باشه رو داشتم !
بادمه که زمستون بود ساعت 6 هوا تاریک بود! همیشه تا صبحانه بخورم و ارایش کنم و استه استه اماده بشم یه ساعتی طول می کشید اما اون روز 5 دقیقه هم طول نکشید و اماده شدم. از طرفی می ترسیدم برم بیرون و از طرفی هم توی بیرون بودن و امن تر از خونه می دونستم

از اتاق که اومدم بیرون رضا نشسته بود روی مبل و داشت با گوشیش ور میرفت
سلام کردم و گفتم: هنوز نخوابیدن؟ خسته نباشید!
رضا: مرسی! کجا داری می ری؟
من:دارم میرم باشگاه!
رضا: این موقع صبح؟ زود نیست؟
من: میخوام پیاده برم . چون قدم زنون میرم طول می کشه
همین رو که گفتم گیر داد که باید بیای تا برسونمت!!!!!!!!!!!!!
هر چقدر بهش گفتم نمی خوام حالیش نبود و بدون اینکه به حرفای من گوش کنه سویشرتش رو تنش کرد و رفت کفشاش رو پوشید! اخه چی بهش می گفتم!
توی راه پله ها گفتم: مگه نمی خوای بخوابی؟
گفت که نه می خوام برم سر کار
اون قدر ازش بدم می اومد که حتی نمی تونستم لبخند بزنم و باهاش حرف بزنم!
بدترش این بود که از وقتی که نشستیم توی ماشین دست چپش رو گذاشته بود روی پای راست من !
هر چقدر خودم رو جمع می کردم تا بفهمه که خوشم نمی اد نمی فهمید و همش چرت و پرت می گفت می خندید!
وقتی دید نمی خندم گفت خوابت می اد! که من هم گفتم : نه! حال ندارم!
وقتی که از ماشینش پیاده شدم عین اینکه از زندان فرار کرده باشم دوییدم رفتم توی باشگاه و حتی ازش تشکر هم نکردم!

توی باشگاه عین مرده ها داشتم ورزش می کردم ! اصلا توی خودم نبودم.
مربیمون دید حالم بده ازم خواست که اون روز تمرین نکنم!
نشسته بودم یه گوشه و ذل زده بودم به بچه ها که داشتن هماهنگ رقص رو می رفتن ! ریتم رقصشون رفته بود روی اعصابم و همش داشتم گذشته رو مرور کردم و کارای رضا رو!
حس می کردم که تا حالا وقتی بقلم می کرد و بوسم می کرد و بهم محبت می کرد همش از روی منظور بوده و این عذابم می داد
چشمام پر شده بود اما نمی خواستم گریه کنم!

زودتر از باشگاه اومدم بیرون یپاده برگشتم خونه
تارسیدم خونه لباسام رو با عجله و حرص در اوردم خودم رو انداختم روی تخت و تا اونجا که می تونستم گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم...!
حالم به حدی بد بود که متوجه نشده بودم که 2 ساعت مداومه دارم گریه می کنم
تا به اون موقع این جوری با احساسات و اعتماد من بازی نشده بود!
برام دقیقا مثل این بود که داداشم بخواد بهشم تجاوز کنه

تا شب که همسرم بیاد داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بهش بگم یانه!

تا اینکه همسرم از سر کار اومد . از قیافه داغون و چشای پف کرده و صدای گرفته و تن بیحالم فهمید که یه اتفاقی افتاده اما حتی فکرشم نمی کرد که داداشش خواسته زنش رو دست مالی کنه یه به قولی بهش تجاوز کنه!

خیلی اصرار کرد که بهش بگم اما اون قدر سردرگم شده بودم که نمی دونستم چه جوری شروع کنم و بهش بگم که داداشت یه ادم لاشیه!!!

با کلی بدبختی و لکنت زبان همه چی رو بهش گفتم! خودم داشتم عین ابر بهاری اشک می ریختم ... همسرم یخ کرده بود و فقط داشت نگاهم می کرد!
بعدش خودش رو انداخت توی بقلم و محکم بقلم کرد. از لرزش تنش فهمیدم که داره گریه می کنه و برای همین راحتش گذاشتم و از این ور هم چون طاقت گریه کردنش رو ندارم خودم بیشتر از قبل هق هق داشتم گریه می کردم!

بعد چند لحظه ای از بقلم اومد بیرون و چشای خیسش رو پاک کرد و گفت: می دونی چی داره ازارم میده؟ اگر تو دختر لاشی بودی و بهش پا می دادی چی می شد؟ من چقدر تنها می شدم؟ من چرا این قدر بدبختم که برادرم به زنم چشم داره؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟ مگه چی کارش کردم؟؟؟؟
و دوباره بقلم کرد! این حرفاش با اون تن صدایی که اون لحظه داشت من رو دیونه کرده بود و انگاری که با پتک می کوبیدن توی سرم !
انگاری که می فهمیدم که یکجا چه غم بزرگی ریخته توی دلش

از اون روز به بعد همسرم سعی می کرد که روابطش با رضا رو خیلی محدودکنه اما به من قول داده بود که به روی داداشش نیاره
اولش می خواست به همه خانواده بگه که چی شده و در نهایت در مقابل همه بزنه توی گوش داداشش و تف کنه توو صورتش!

ولی نذاشتم! چرا نذاشتم؟ چون با شناختی از مادرشوهرم داشتم می دونستم که هیچ وقت پسرش رو به عروسش نمی فروشه و حتما می گه کرم از خود آنا بوده! اون موقع این من بودم که پیش همه خورد می شدم نه رضا!
خودتون هم می دونید که این ابروریزی ها برای پسر ها چیزی نیست اما برای دختر عین مرگه!
کم کم داشتم روی مخ همسرم کار می کردم که همه چی رو فراموش کنه فقط سعی کنه که دیگه با رضا خیلی قاطی نشه که اتفاق دیگه ای افتاد!
اگر خواستید بگم!
اخه فکر نمی کنم این جریان زیاد براتون خوش ایند و خوندنی باشه . چون صحنه سکسی کم داره توش!

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#363 | Posted: 30 Apr 2011 05:41
تجاوز به من (۲)

قبل از خوندن این داستان بهتون بگم که این داستان هیچ صحنه سکسی رو به تصویر نکشیده!

حدودا سه یا چهار ماهی بود که از اون قضیه می گذشت تا اینکه قرار شد ما با خانواده همسرم اینا همگی با هم بریم شمال
راستش من زیاد از مسافرت های دست جمعی خوشم نمی اد چون هر کسی ساز خودش رو می زنه اما وقتی دیدم همسرم خیلی مشتاقه و همش می گه همه هستن و اگه ما نریم حیف می شه قبول کردم که بریم . البته این رو هم می دونستم که به علی(اسم مستعارش رضا بود) مرخصی ندادن و نمی اد . برای همین بود که دیگه مخالفت نکردم
قرار بود همه جمع شیم دم در خونه خواهر شوهر بزرگم. کلا8 نفر بودیم

همگی دم در منتظر بودیم تا خواهرشوهرم هم اماده شه بیاد پایین و بریم! توی همین حین علی پیچید داخل محوطه و بانیش باز اعلام کرد که از دیشب مونده توی شرکت و کاراش رو کرده که صبح با ما بره شمال. از این بابت هم کلی خوشحال بود. داشتم دیوونه می شدم. دلم می خواست به سمتش هجوم بیارم و خفش کنم! همسرم همش به من نگاه می کرد تا عکس العملم رو ببینه . اخم هام رفته بود توی هم! اخه این داشت کجا می اومد؟؟؟؟؟ این که قرار بود نیاااد که!
ولی نمی تونستم یهوویی بگم ما نمی اییم که! توی عمل انجام شده قرار گرفته بودیم و مجبور بودیم! طبق تقسیم بندی مادرشوهرم(تقریبا کسی روی حرفش حرف نمی زنه) من و همسرم و علی و پسر خواهرشوهرم توی یه ماشین و بقیه هم توی یه ماشین دیگه!
علی هم گیر داد که می خواد خودش رانندگی کنه. هر چقدر به همسرم گفتم که نمی خوام با این لجن توی یه ماشین بشینم نتونست کاری کنه! هر چی به مامانش گفت که ما نمی خواییم توی این ماشین باشیم مامانش گفت که شماها می خوایین صدای اهنگ رو بلند کنید و من اعصاب ندارم! همتون یه جا باشید بهتره. من می خوام توو راه بخوابم! اخه دیگه من چی بگم به این ادم؟؟؟!
همسرم و علی نشستند جلو و من و پسر خواهرشوهرم نشستیم عقب.
علی همش توی اینه بهم نگاه می کرد و لبخند می زد! یه بار هم به نگاه و لبخندش پاسخ ندادم! حالم داشت از فضای توی ماشین به هم می خورد! دراخر شالم رو کشیدم روی صورتم تا باهاش چشم توو چشم نشم
عین جغد بیدار بودم. با اینکه گیج خواب بودم اما استرس نمی ذاشت بخوابم. همش پیش خودم فکر می کردم که قراره چی بشه و اگر یه اتفاقی بیافته چی! توو دلم از خدا می خواستم که علی هیچ حرکت اضافه ای از خودش نشون نده!

بالاخره رسیدیم...
همه خسته و کوفته بودند و هر کی یه گوشه برای خودش افتاده بود...
قرار براین شد که همگی دو ساعتی بخوابیم و بعدش بیدار بشیم و بریم گشت و گذار.
رفتم خوابیدم!

....حس کردم یکی داره نوازشم می کنه.. اروم چشمام و باز کردم و دیدم که همسرم بالا سرمه . هیچ کسی توی ویلا نبود و همه رفته بودند بیرون. من مونده بودم و همسرم. داشت اروم اروم من و بیدار می کرد که با هم بریم بیرون.
من هم حاضر شدم و رفتیم...
بقیه رو پیدا کردیم و یه کم قدم زدیم و در اخر هم رفتیم رستوران برای خوردن شام.
بعد شام همه باهم برگشتیم ویلا.
باز هم چون خستگی راه کاملا از تن همه در نرفته همه خوابیدن...
روز بعدی دوباره از صبح تا شب همه با هم بودند! و شب که همه خوابیدن ما 3 نفر بیدار بودیم
من و همسرم تصمیم گرفتیم که دوتایی با هم شب رو بریم بیرون و قد بزنیم.
علی اولش می خواست بچسبه بهمون و بیاد ولی وقتی دید نه من و نه همسرم بهش تعارف نکردیم نیومد و موند توو ویلا.
بعد از حدود یه ساعت من و همسرم برگشتیم ویلا. خیلی هم اروم حرکت می کردیم که کسی رو بیدار نکنیم اما علی بیدار شد! یعنی بیدار بود . چون در حالت عادی وقتی خوابه بوق تریلی هم بیدارش نمی کنه
تا رسیدیم گفت: عکس هم گرفتید؟
همسرم هم گفتش که اره! اون هم اصرار کرد که بیایید با هم عکس ها رو ببینیم.
شما فرض کنید علی روی تخت دراز کشیده و من و همسرم هم نشستیم لبه تخت. دوربین دست من بود! من وسط بودم کنارم همسرم و علی هم طوری خودش رو تنظیم کرد که با همون حالت خوابیده بتونه عکس ها رو ببینه.
دست همسرم روی شونه ی من بود و دو برادر داشتند به عکس ها نظر می دادند..
بعد چند دقیقه همسرم گفت که می خواد بره دست شویی و رفت. علی سریع از این فرصت استفاده کرد و از حالت دراز کشیده و دراومد و چهار زانو نشست روی تخت و دستش رو انداخت دور گردنم و صورتم برد به سمت خودش و انگاری که بخواد از لبام ببوسه. صورتم رو کشیدم کنار! دقیقا از کنار لب هام صورتم رو بوسید!
یه لحظه شوکه شده بودم. با تعجب داشتم نگاهش می کردم! همین جور که دستش دور گردنم بود دستش رو اورد به سمت سینه م و محکم فشارش داد!!!
اصلا انتظار چنین حرکتی رو ازش نداشتم! اون هم توی این فرصت کوتاه
سریع خودم رو کشیدم کنار. با عجله از روی تخت بلند شدم و دوربین و پرت کردم سمتش .
همسرم از دست شویی اومد بیرون!
سریع به سمت اتاقی که خانوم ها توش می خوابند رفتم. همسرم وقتی دید دارم می رم با تعجب پرسید: مگه عکس نمی بینیم؟ کجا داری می ری؟
بدون اینکه برگردم گفتم: خوابم می اد! شب به خیر...
تا رسیدم روی تختم سیل اشکی بود که از چشام جاری می شد و میریخت روی صورتم!
اخه این ادم پیش خودش در مورد من چه فکری کرده که این اجازه رو به خودم می ده که به این شکل به من پیشنهاد سکس بده؟؟؟!
فردا صبحش علی از ویلا بیرون نیومد! سعی می کرد باهام حرف بزنه اما کلا به سمتش نمی رفتم تا بتونه حرکتی انجام بده یا حرفی بزنه
اخم هام خیلی تو هم بود! بیچاره مادرشوهرم همش میگفت: هرچقدر فکر می کنم می بینم کاری نکردم که ناراحتت کرده باشم! چیزی شده؟
به همه می گفتم حالت تهوع دارم ! پسر خواهرشوهرم گیر داده بود که زن دایی تووودلش نی نی داره! غافل از این که زن دایی توو دلش چقدر غم ریخته
اولش نمی خواستم به همسرم بگم و مسافرتش رو خراب کنم اما دلم طاقت نیاورد! حس می کردم اگر بهش نگم بهش خیانت کردم
کشیدمش کنار و فقط گفتم که علی دیشب یه حرکت خیلی بدی انجام داد! ازم پرسید که چه کار کرده ولی من چیزی نگفتم و ازش خواستم بذاره تا بعد...
همسرم هم که اصلا فکرش رو نمی کرد که علی چنین حرکتی رو انجام داده باشه چیزی نگفت و قبول کرد که بعدا قضیه رو بهش بگم!
شبش من و همسرم دوباره شب رو با هم رفتیم قدم بزنیم که من می خواستم قضیه رو کامل براش توضیح بدم که مامانش زنگ زد و گیر داد که شماها چرا همش تنهایی می رید بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
حالا خواب خواب بود هااااا. از خواب بیدار شده بوده بره دست شویی دیده من و پسرش نیستیم و گیر داده بود که چرا من رو نمی برید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همسرم هم گیرداد که بریم مامانم رو هم بیاریم! اخه مامانش هم کمرش هم زانوهاش درد می کنه . نمی تونه راه بره که! فقط می خواست ما رو بکشونه داخل!
سر همین مساله بحثمون شد! قضیه علی از یه ور و این بحث الکی هم از یه ور باعث شد که وسط دعوا از دهنم در بره و بهش گفتم : این از مامانت! این از تو ! اونم از داداشت که داره بهم تجاوز می کنه!
همسرم یه نیشخند زد و گفت: تجاوز؟ مگه چی کارت کرده؟ اون شب و می گی که تموم شد و رفت...! چرا همش تکرارش می کنی و اون خاطره لعنتی رو زنده می کنی؟
من هم عصبانی تر از قبل گفتم! نه خیررررررر! صورتم و می گیره و سعی می کنه لبم رو ببوسه و ازطرف دیگه سینه م رو می گیره دستش و فشار می ده! اونم وقتی که بیدارم! نه توو خواب! اسم این رو چی می ذاری؟ ابراز علاقه ؟ یا رابطه خواهر و برادری؟؟؟
همسرم داشت دیووونه میشد! ازم خواست دوباره تکرار کنم که چه اتفاقی افتاده! و من هم اروم تر از قبل دوباره تکرار کردم و این سری اشکم هم در اومد و زدم زیر گریه.. . نمی دونست باید چی کار کنه! اومد جلو و بقلم کرد و خواست که ارومم کنه!
بعدش هم گیر داد که صبح ماشین می گیرم و برمی گردم تهران!
اما مگه می شد مامانش رو راضی کرد؟؟؟
تا اخر هم مجبور شدیم که اونجا بمونیم ولی علی فردا صبحش به بهانه کاربرگشت تهران!

از اون به بعد دیگه علی به من نزدیک نشد و چند ماهی هم با هم حرف نمی زدیم و بعدش هم که اشتی کردیم دیگه حتی بهش دست هم نمی دم! اشتیمون هم یه چیز الکیه که کسی از این ماجرا بوویی نبره!
دیگه بیشتر از این کشش نمی دم..
ببخشید که وقتتون رو گرفتم اما برای یه لحظه هم که شده خودتون رو بذارید جای همسر من و فکر کنید که کسی روی زنتون چنین نظری داشته باشه و این جوری بخواد بهتون خیانت کنه! واقعا فکر می کنید حس جالبیه؟
باباجان! خوب برید با دوست دخترتون سکس کنید . یا چه می دونم این همه زن خراب... اخه چرا به شوهر دارها گیر می دین؟؟؟
من شخصا سکس رو دوست دارم اما سکسی که توش بوی خیانت و دورویی داشته باشه حالم رو بهم می زنه!

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#364 | Posted: 30 Apr 2011 13:08
داستان اولین و آخرین عشق قسمت اول
این داستان بسیار زیبا رو از طرف خودم و ایرانی عزیز تقدیم میکنم به همه عاشقهای واقعی که توی این زمونه تعدادشون بسیار کمه چون هوس جاشو داده به عشق. یادش بخیر آن روزها.انگار همین دیروز بود من 15 سالم بود و سال دوم دبیرستان بودم و او هم 14سالش بود و در اول دبیرستان درس میخواند.با آنکه نامم جواد بود همه جاوید صدایم میزدند و کم کم به این اسم عادت کرده بودم.عشقم هم شهره نام داشت.فرزند دیگر خانواده ما فقط یک دختر بنام جیران بود که از من 2 سال کوچکتر بود.شهره هم فقط یک برادر 8 ساله بنام شهروز داشت.ما در یکی از کوچه پس کوچه های چهار راه حسن آباد تهران همسایه دیوار به دیوار بودیم.خانواده من و شهره از بسیاری جهات بهم شباهت داشتند.مادرانمان فاطمه و مرضیه هر دو 32 ساله و خانه دار بودند و پدرانمان جعفر و شاهین هر دو با سی و پنج سال سن دبیر یکی از دبیرستانهای تهران بودند خانه ما هم تقریبا هم اندازه بود کلنگی تمیز و قابل سکونت بود100 متر زیر بنا و100متر هم حیاط داشت و هر چقدر هم مشتری برای خرید و تبدیلش به آپارتمان میامد هیچکدام از پدرها راضی به فروش خانه شان نمیشدند.مادرانمان در طی روز مدام به خانه هم میرفتند و هفته ای یکبارم به نوبت در خانه یکی شب نشینی داشتیم از وقتیکه یادم بود با این شهره هم بازی بودم.چهار سالم بود یا پنج سالم بود دقیقا خاطرم نیست.با پا توپ بازی میکردم و با دست هم عروسک شهره را برداشته و به او نمیدادم خیلی سر به سرش میگذاشتم.مدام از دست من شاکی بود.هر چه بزرگتر میشدیم نسبت به هم حجب و حیایی بیشتر پیدا میکردیم.دو خانواده ما را مثل خواهر و برادر هم میدانستند یکسال از او بزرگتر بودم و در درسها کمکش میکردم.درسم هم خیلی خوب بود.حداقل خیلی بهتر از او درس میخواندم.گرایش خاصی نسبت به او پیدا کرده بودم دلم میخواست بیشتر ببینمش.درسهایم را با دقت بیشتری میخواندم تا زمان بیشتری را به او اختصاص دهم.یکبار نگاهم را به نگاهش دوختم تا شاید راز قلب خود را در آن ببینم اما فوری نگاهش را از من برگرفت و سرش را به سویی برگرداند؟/؟.خیلی ناراحت شدم.جریان به یکسال قبل برمیگشت یعنی من 14 سال و او 13 سالش بود حرفی نزدم و از آن پس توجه کمتری به او نشان دادم.یکبار که در خانه سرگرم درس دادن به او بودم دختر دایی ام که هم سن من بود به همراه مادرش به خانه ما آمد و با ناز و کرشمه بطرف من و شهره آمده و بمن گفت آقا جاوید که همیشه سرش شلوغه پس کی میخواد برای ما وقت بذاره؟؟/؟؟ این حرف نازنین شهره را که خیلی حساس و پیش خود حسود بود ناراحت کرد گفت آقا جاوید من دیگه رفع زحمت میکنم فامیل واجبتره سعی میکنم دیگه مزاحمت نشم شما و نازنین هر دو اول دبیرستانی هستین و درستون یکیه راحت تر با هم کنار میاین.بر خلاف اون من کمی خودمانی تر صحبت میکردم.- چی میگی شهره این فقط یک امروز رو اومده اینجا تازه وقتش کو توی این ترافیک هر روز از سلسبیل پاشه بیاد اینورا؟/؟.شهره بحرفم توجهی نکرد و با خشم از خانه ما رفت و تا چند روز هم پیدایش نشد.خانوادها از اینکه او با جدیت هر چه تمامتر به خودکفایی آموزشی می اندیشد خوشحال بودند.فکرم پریشان شده بود.دیگر حوصله درس خواندن نداشتم.دلم برای دیدن هیکل لاغر و چهره زیبایش خیلی تنگ شده بود.چشمان سیاه ابروانی کشیده صورتی سپید لبانی سرخ و غنچه ای که نیازی به روژ نداشت و مهمتر از همه نجابت و متانش بود که به هیچ پسری رو نمیداد.عاقبت یک روز بخود اجازه داده و هنگام بازگشت از مدرسه بر سر راهش سبز شدم.سلام شهره خانوم.- سلام آقا جاوید.شروع کردم به احوال پرسیهای الکی ولکی.- مامان اینها خوبن ؟/؟- الحمدالله مامان که هرروز یا یکروز درمیون میاد می بینیش؟/؟- برای درس خوندن نمیای؟/؟- مثل اینکه خیلی خوشت میادهمیشه ضعیف باشم تازه من مزاحم تدریس شما به نازنین خانم نمیشم.- بمن چه مربوطه خودش اومد.اخمی کرد و رفت.شب جمعه ما میزبان بودیم و آنها میهمان.حسابی شیک کرده بخودم رسیدم انگار که میخواهم به دعوتی بروم اما خبری از شهره نشد؟؟/؟؟خانم شنبه را چون امتحان داشتند ترجیح دادند در خانه بنشینند و مطالعه نمایند.دل به هفته بعد بستم که ما میهمان میشدیم اما باز هم رودست خوردم این بار جلو اومد و سلام علیکی کرد و با یک عذرخواهی درس رو بهونه کرد رفت.از درسهام عقب مونده بودم و از درجه عالی به خوب تنزل کرده بودم حس عجیبی نسبت به شهره داشتم.هر چقدر او بیشتر بمن بی اعتنایی میکرد من گرایش بیشتری نسبت به او پیدا میکردم.شبها با فکر او میخوابیدم همه جا یاد او با من بود. احساس کردم عاشقش شده ام.باید کاری میکردم؟/؟ نویسندگی ام بد نبود.با احساس قوی وعاشقانه ای که داشتم میدانستم میتوانم یک نامه کوتاه ولی درست و حسابی برایش بنویسم اما کمی میترسیدم.اگر آبرویم را ببرد؟/؟اگر به پدر و مادرش بگوید هرگز خودم را نخواهم بخشید؟؟/؟؟اما عشق من نسبت به او آنقدر محکم بود که پذیرای چنین ریسکی شدم نامه ای برایش نوشتم که قسمتی از متن آن چنین به یادم مانده است ((سلام به آنی که بیش از همه دنیا دوستش میدارم.سلام به ستاره ای که نور عشق را در دلم تاباند سلام به خورشیدی که سراسر وجودم را لرزاند.سلام بر غرور مهتابی که شبهای سیاه زندگانی مرا روشن نموده است.بدانکه بی تو برای تو میمیرم و با تو برای تو زنده هستم)) در آن نامه از او خواستم که به ندای درونیم پاسخ مثبت دهد وگرنه رسوایی ببار نیاورده و همه چیز را فراموش کند.بار دیگر هنگام بازگشت از مدرسه این بار دم در خانه شان نامه را به او دادم.اولش پرسید این چیه؟/؟ گفتم بگیر بخونش میفهمی.چند روز گذشت و خبری نشد.باز هم خدا را شکر میکردم که گندش درنیامده است تا اینکه یکروز دیدم که اخم و تخم کرده همراه مادرش به خانه ما آمد.رنگ و رویم پرید.واااااااااای حتما لو رفتم؟/؟ پس چرا زودتر لو نداد؟؟/؟؟ اما از این خبرها نبود.مرضیه خانم عذرخواهی کرد و گفت اگه آقا جاوید وقت داره امروز یکخورده به اشکالات شهره رسیدگی کنه ممنونش میشم.چند لحظه بعد منو شهره تنها بودیم.نامه ای از جیبش درآورد و بمن داد شبیه کاغذی بود که من به او داده بودم؟/؟برای اینکه جلب توجه نکنه و حملش راحت تر باشه من نامه را داخل پاکت نذاشته بودم اوهم همینکار را با من کرد کمی گرفته بود.ظاهرا همان کاغذ مرا بمن برگردانده بود؟/؟ مچاله اش کرده در جیب گذاشتم با بی حوصلگی کمی با او درس کار کردم.او هم بی حوصله تر از من بود شهره موقع خداحافظی یکی دو جمله گفت که اصلا متوجه منظورش نشدم؟؟/؟؟ البته بعدا فهمیدم.- این روزها سایه ات خیلی سنگین شده مثل اینکه دختر داییت هوش از سرت برده خیلی هم بی ادب شدی اگه جواب نمیخواستی چرا نامه امو مچاله کردی؟/؟ این را گفت و بغضش را فرو برد و بزحمت خود را کنترل کرده خارج شد.من هاج و واج اصلا مهلت پیدا نکردم که به او بگویم فکر کردم تو نامه مرا بمن پس داده ای.نامه مچاله شده را که بوی خوشی میداد باز کرده خواندم قسمتی از مطالب آن به یادم مانده است ((من مدتها پیش از آنکه تو دوستم بداری دوستت می داشته ام پیش از آنکه تو عاشقم شوی روح عشقت را در آغوش کشیده بودم.میگویند عشق یعنی سوختن وعشق یعنی جدایی.من سوختن در آغوش گرم وعاشقانه تو را دوست میدارم اما جدایی از تو را هرگز.آنچه را که در اعماق قلبم میدیدم در نگاه تو خواندم.شاید آنروز از نگاه تو لرزیدم لرزشی با ترس.ترس از جدایی.ترس از لحظه هاییکه دیگر در کنار تو نباشم.هراس از لحظه هاییکه دیگر نتوانم به تو بگویم که دوستت دارم.ترس از لحظه هاییکه دیگر نتوانی بمن بگویی که دوستم میداری)) نوشته ها در مغز و اندیشه ام میرقصیدند.پس از خواندن چند جمله از خوشی و سرمستی زیاد دیگر به مفهوم آنها توجهی نمیکردم دنیا مال من بود قلبش را تسخیر کرده بودم.با خود عهد بستم که تا آخرعمرم به او وفادار بمانم به او خیانت نکنم.او اولین و آخرین عشقم باشد آیا کار سختی بود؟/؟ فعلا باید دست به نقد رو درست میکردم و از دلش در می آوردم گوشی را برداشته و به خانه شان تلفن زدم.اولش قهر کرده بود ولی قبل از اینکه گوشی رو قطع کنه مثل فرفره گفتم من خیال کردم که نامه منو پس دادی بمن برخورد مچاله اش کردم.تو که میدونی من چقدر دوستت دارم.با شنیدن این حرفها کمی آرام گرفت گفت پس نازنین چی ؟/؟- بابا همون یکروز اومد و رفت منکه نمیتونم قلم پاشو بشکنم خونه عمه اش نیاد؟/؟ بعد که دیدم کمی آرومتر شده گفتم فردا میای درس بخونی؟/؟- ببینم چی میشه.فردای آنروز زمانی به خانه ما آمد که من تنهای تنها بودم.مادر و خواهرم به بازار رفته بودند و پدرم هم خانه نبود.هر دو لحظاتی در سکوت و خیره به یکدیگر نگاه میکردیم. میخواستم بغلش کنم.میخواستم موهایش را نوازش کنم.سرش را به روی سینه ام بگذارم به او بگویم که دوستش دارم ولی جرات اینکار را نداشتم.بدون اینکه کلمه ای از آنچه دیروز بین ما گذشت بگوییم درس را شروع کردیم.هیچکدام چیزی از آنچه که می گفتیم و می شنیدیم نمی فهمیدیم تا اینکه بار دیگر سکوت بین ما حکمفرما شد سرش بطرف شانه ام خم شده بود.بوی موهای بور و بلندش که با بوی شامپو درهم آمیخته بود بینی ام را قلقلک میداد.جرات پیدا کرده سرش را بطرف شانه چپم هدایت کردم.دست راستم را به میان موهایش برده آرام نوازشش میکردم.او چشمهایش را بسته بود و من با همان دست به نوازش صورتش پرداختم بینی من بر روی صورتش قرار گرفته بود. صورتش به گرمی پاکی مظلومیت و معصومیت یک نوزاد بود.صدای تپشهای قلب یکدیگر را میشنیدیم.آرام در گوشش نجوا میکردم که دوستت دارم.- هیچوقت فراموشم نکن هرگز بمن خیانت نکن جاوید.- هرگز هرگز من عشق تو رو توی دنیا با هیچی عوض نمیکنم.- توی کتابها خوندم که همه مردها اولش همینو میگن ولی یه مدت که گذشت همه چی براشون عادی میشه میرن دنبال تنوع البته به اصطلاح خودشون عشق براشون ارزشی نداره.ـ من اینجوری نیستم شهره حالا میبینی میبینی که عشق من نسبت به تو چقدر پاکه.آنروز تا میتوانستیم از عشق و وفا گفتیم دنیا فقط مال ما بود خوشی فقط در آغوش ما بود دوست داشتیم در آغوش گرم و عاشقانه هم چشمان خود را ببندیم و به خوبیها بیندیشیم و چنین هم کردیم اما صدای باز شدن در ما را از خواب خوش بیدار کرد خود را سریع جمع و جور کرده و خیلی جدی و مبادی آداب سرگرم درس خواندن و حلاجی مسائل شدیم بقیه نوازشها و درد دلها را هم بفردا موکول کردیم دنیا برایم زیبایی خاصی پیدا کرده بود.شب را با لذت عشق او میخوابیدم به امید آینده ای که نمیدانستم چه خواهد شد ولی باید برای هر دویمان درس میخواندم او روح خود را بمن سپرده بود و من باید از گوهر جسم و جان او دفاع میکردم.روزها هفته ها و ماهها میگذشتند و ما غرق در عشقی پاک خود را به امواج زندگی سپرده بودیم تا ما را به ساحل خوشبختی و وصال برساند.شعله های هوس در میان عشق بی آلایش ما جرات افراشته شدن نمیافتند.خانواده های ما از بس بما اطمینان داشتند از تنها گذاشتن ما ابایی نداشتند.از نظر آنها ما مثل خواهر و برادری بودیم که از بچگی با هم بزرگ شده ایم.رابطه ما سیر یکنواخت خود را طی میکرد تا اینکه شبی از شبهای جمعه عروسی پسر یکی از همکاران پدرانمان جعفر و شاهین بود.هر دو خانواده هم دعوت داشتند و من و شهره هم به بهانه درس ترجیح دادیم که با خانواده نرویم بنظر میرسید که آنشب کمی وسوسه شده باشیم چون به طرز عجیبی به هم نگاه میکردیم صورتهای ما لحظه به لحظه به یکدیگر نزدیکتر میشدند.در یک آن یک دستم را پشت سرش گذاشته و لبانش را به لبانم چسباندم مقاومتی نکرد ثانیه هایی بعد همراهم شد.تشنه یکدیگر لبان هم را میمکیدیم کاش عقربه زمان از حرکت باز می ایستاد و آن لحظات هرگز به پایان نمیرسید.از نفسهای عاشقانه و شاید هوس انگیز خود هم لذت می بردیم بهم چسبیده بودیم نفسهایمان تندتر شده بود و ضربان قلب هم بسیار شدید برجستگی سینه های کوچکش را بر بدن خود احساس میکردم کیرررررم حسابی داغ و شق شده بود.میدانستم که او هم متوجه این موضوع شده چون به شدت به وسط پای او که شلوارلی پوشیده بود فشار می آورد.دستم را از داخل وارد بلوزش کرده با کف دستم از شانه ها تا پایین کمرش را میمالیدم.- واااااااایییییی تو رو خدا نه جلوتر نرووووو من میترسم.بلوزش را بالا داده از سرش درآوردم سوتین نبسته بود سینه های سفید و کوچک و نوک تیزش را با دو دست خود آرام چنگ گرفته طوریکه درجا بیحال شد و با صدای دخترانه التماس میکرد که ادامه ندهم.لبانم را به سینه اش چسبانده به نوبت یکی را میک میزدم و یکی را در دست گرفته و با آن ور میرفتم هر چند لحظه جای دست و لب راعوض میکردم که عدالت بین سینه ها رعایت شود.شهره کاملا تسلیم شده بود فقط صدای ناله های آرام او به گوش میرسید.لبانش را گاز میگرفت.- حواست باشه یه وقت کار دستم ندی من دیگه نمیتونم سرمو بالا بگیرم هاااااااااا؟/؟ زیپ شلوارش را پایین کشیدم.- نه نه نههههههههه مقاومتی نکرد شلوارش را درآوردم حالا دیگر من و او فقط یک شورت داشتیم.باسن کوچک و دخترانه اش وسوسه ام کرده بود انگار بر روی شورت کوچک قرمزش آب پاشیده باشند از پشت و جلو هر دو طرف خیس بود.یقین داشتم که این اولین تجربه هر دوی ماست دستم را از قسمت جلو وارد شورتش کردم خیس خیس و پر از ترشحات چسبناک بود.موهای آکبند کس آکبندش را با انگشتانم لمس کردم سکس نداشته ولی مطالعات و اطلاعات سکسی زیاد داشتم دستم را در راستای کس و چوچوله شهره بحرکت درآورده و او همش التماس میکرد که مواظب باش انگشتتو زیاد داخل نفرستی چون من با انگشت میانی دست راستم در حال گاییدن کسش بودم و با آنکه میدانستم تا چهار پنج سانت اشکالی ندارد ولی فقط یک بند انگشت را به داخل کس فرستاده و با آن بازی میکردم به اوج هوس رسیده بود.بر بالشها چنگ می انداخت دستمال پارچه ای را چهار تا کرده بود و بین دندانهای پایین و بالایش قرار داده و با گاز زدنهای محکم آن مثلا هوس خود را کنترل میکرد.شورت او و خودم هر دو را درآوردم از دیدن کیررررررررر کلفت و درازم که هفده هیجده سانتی میشد تعجب کرده بود تمام بدنش راغرق بوسه کردم حتی سوراخ کونش را هم لیسیدم منکه نمیتوانستم کسش را بکنم خطرناک بود فکری بذهنم رسید.پاهایش را باز کردم ترسید و خود را کمی جمع کرد زبانم را بر روی کس خیلی کوچولو و تر و تازه اش گذاشتم از بالا تا پایین آنرا لیس میزدم برجستگیهای دو طرف کس و برآمدگی نخود مانند بالای آنرا با لبان و دندان خود میمکیدم و ملایم میجویدم و آنقدر اینکار را درمیان ناله های بلند و فریادهای شدیدش ادامه دادم که آب گرم و روانی را بر روی لب و زبان و چانه ام احساس کرده و دریافتم که کمر شهره را بدون هیچ دست از پا خطا کردنی سبک کرده ام شهره هم کیرم را در دست گرفت و گفت بیا تا برایت ساک بزنم با تعجب به او نگاه کرده و گفتم تو این اصطلاحاتو از کجا یاد گرفتی؟؟/؟؟- ناراحت نشوعشقم من همون شهره چشم و گوش بسته دیروزی تو هستم دخترهای مدرسه از بس پر رو هستند هر چی هم بهشون میگم از این صحبتها پیشم نکنن دست بردار نیستن.بیچاره راست هم میگفت چون خیلی ناشیانه ساک میزد ولی حسابی حال میکردم کیرم داشت زخم میشد ولی برای اینکه توی ذوقش نزنم و حالشو نگیرم و کارشو سبک نشمرم گذاشتم همین جوری میک بزنه ولی عجب دندونهای تیزی داشت سرانجام به او گفتم که دوست دارم روی سینه هایت خیس کنم او هم دراز کشید و من کیرررررررم را وسط جفت سینه هایش گذاشته و در هر رفت و برگشت اصطکاک کیر با سینه ها لذت فوق العاده ای میبخشید لحظاتی بعد فوران آب سفید و شیره ای منی از کیر فضای سینه و شکم و گردن شهره را پوشاند و سرعت آن از بس زیاد بود چند قطره ای هم به صورت او پاشیده شد که شهره با زبان درحال هدایت یکی دو تا از این قطره ها به دهانش بود که من کمکش کرده و اغراق نیست اگر بگویم حداقل سی ثانیه آب کیر از من خارج میشد.آنروز را تا همین حد بسنده کردیم اما مزه آن تا چند روز حسابی زیر دندانمان مانده بود فاصله ما تا سکس بعدی زیاد نبود اینبار تجربه بیشتری داشتیم شور و هیجان و نشاط دست کمی از بار اول نداشت کمرش را گرفته و از پشت و با نوک زبانم کس و کونش را میلیسیدم بعد که حسابی حشریش کردم مدام طلب کیرررررررر میکرد.هر چه نگاه کردم اثری از سوراخ کون ندیدم انگار اون وسط مسط ها آب شده بود.تا اینکه یک روزنه ای اون پشت مشت ها توجه ام را جلب کرد و فهمیدم که سوراخ مقعدش میباشد.به کیر خود نگاه کردم و به آن سوراخ احساس کردم باید یک شتر را از سوراخ یک سوزن رد کنم ولی تا آنجاییکه میدانستم هیچ کون و سوراخ کونی در جهان نبود که گاییدنی نباشد...ادامه دارد
برگرفته از ویلاگ امیر سكسی
     
#365 | Posted: 30 Apr 2011 13:09
داستان اولين و آخرين عشق قسمت دوم
وازلین و روغن نباتی و کرم نیوآ و هر چی دیگه از این مخلفات در خانه داشته جمع کرده و به دور مخرج شهره مالیدم و کمی هم با انگشت به داخل فرستادم بیچاره خیلی دردش گرفت او که طاقت این انگشت نازک را نداشت با کیر کلفت چه میخواست بکند؟/؟ تمام این آسان کن ها را بر روی کیر خود هم مالیدم.شهره بیچاره از اولش جیغ میکشید.- عزیزم تحمل داشته باش راحت میشیم یخورده صبر کن راهش باز میشه اونوقت همیشه کیف میکنیم حال میکنیم و با دستم کسش را میمالیدم که شهوتش زیادتر بشه و درد کون کمتر بیادش بیاد.آنقدر مدارا کردم که نیمساعت کشید تا نصف کیر وارد سوراخ بسیار بسیار تنگ و چسبان شهره شود.در ابتدا و انتهای این نیم ساعت دوبار آبم آمده بود و حسابی داخل کون شهره رو که تازه پلمبش رو باز کرده بودم چرب کرده بودم جیغ ناله فریاد و کیر خواهی شهره مرا کشته بود.این مدلی راضی نمیشد کسش ملتهب شده و داغ کرده بود.هر چه بالایش را چنگ میگرفتم هر چه با سینه هایش بازی میکردم.عاقبت او را روبروی خود نشاندم کمی دل و جرات بیشتری پیدا کرده و به گفته های او که خواهش میکرد مواظب باشم هم بی توجه نبودم کیرم را برای اولین بار به کسش چسباندم از پایین به بالا بدون اینکه بطرف داخل نشانه بگیرم.شهره مدام فریاد میکشید سوختم سوختم به دادم برس چرا با من اینجوری میکنی یه وقت خودم کار دستت میدم هاااااااااا.کیرم را از کسش جدا کرده و با زبان به جانش افتادم.حالا نلیس کی بلیس زبان در حال لیسیدن بود و یک دستم با بالای کسش ور میرفت دست دیگرم سینه هایش را چنگ میزد.طولی نکشید که با این شیوه کمرش را سبک کرده و آبش را آوردم بعد از سکس هم یکدیگر را بغل زده و به او گفتم یادت باشه که خیلی دوستت دارم و او هم در جواب گفت امیدوارم از اینکه تسخیرم کرده ای دلت را نزده باشم؟/؟ من با عشق و تمام احساسم به او گفتم روح و وجود تو برایم خیلی بیشتر از جسم تو و اینجور سکسها ارزش دارد و این سخنان بار دیگر هوس هر دومان را بیدار میکرد هوسی توام با عشق.مدتها به همین شیوه عشقبازی میکردیم تا اینکه یکبار در اوج شهوت هوس کردیم که کله کیر و یکی دو سانتیمتر بعد از آنرا به داخل کس بفرستیم همین کار را هم کردیم صدای اووووف اووووف شهره مرا کشته بود.از طرفی خیلی مواظب بودم که کیرم بیش ازحد معمول تجاوز نکند وگرنه باید فرار را بر قرار ترجیح میدادیم.شهره آنقدر حشری و کم تحمل شده بود که بی اراده کسش را بطرف انتهای کیرم سوق میداد و این من بودم که از ترس خود را عقب میکشیدم.- دختر مواظب باش داری چیکار میکنی؟/؟ تو که همش بمن میگفتی احتیاط کنم خودت چرا انقدر ناشیانه کار میکنی؟/؟ شهره همینطور که آه ه ه و ناله میکرد گفت مقصر خودتی که آتیشو با آتیش تماس دادی.- یعنی تو نمیخواستی؟/؟- چرا الانشم میخوام بمن کیر بده کیررررررر کی میشه این کیرت تا ته بره توی کووووسم و منم تا دلم میخواد جیغ بزنم و این با لشتهارو با دندونهام گاز بگیرم سر کسم ته کیرتو میخواد ته کسم سر کیرتو کی میشه من زنت بشم تا کی باید صبر کنم منکه مردم بکننننن بکننننن منو بکن کیر میخوام پوست و گوشت کیرم در تمام سطوح داغ کرده بود چیزی نمیفهمیدیم آخرشم متوجه نشدیم که تقصیر کیست؟/؟ اگر افسر راهنمایی میامد پنجاه پنجاه میگرفت در یک آن بطرف یکدیگر کشیده شدیم برخورد خفیف کیر با مانعی را احساس کردم و ثانیه هایی بعد خون از کوس شهره جاری شد وااااااای پرده بکارتش پاره شده بود رنگمان گاه زرد و گاه سفید میشد برای دقایقی از خواب بیدار شدیم هوس پرید و حواس برگشت شهره گریه میکرد از آبروریزی میترسید ولی بیشتر ترس و نگرانیش از این بود که با از دست دادن این گوهر پیش من بی ارزش شود.من به مقدسات عالم سوگند خوردم که هرگز فراموشش نخواهم کرد و این مسئله کوچکترین خللی در عشق من به او وارد نخواهد کرد.- عزیزم شهره جون من تو رو برای خودت دوست دارم.- نه شما همه مردها همینطورین وقتی به خواسته تون میرسین همه چی رو فراموش میکنین.- از این حرفت خیلی ناراحت شدم ولی چون درکت میکنم زیاد باهات یکی به دو نمیکنم اگه هم این تویی که واقعا دوستم نداری بگو؟/؟- چیه دلت میخواد ولت کنم بری با یک دختر دیگه؟/؟- منکه همچین حرفی نزدم.آنقدر او را بوسیدم و نوازشش کرده در گوشش زمزمه های عاشقانه نجوی کرده که نه تنها رام و آرام شد بلکه با برگشت هوس اینبار دیگر حواس را پرت نکرده و کیر را تا انتهای کسش فرستادم اینبار دیگر مواظب بودم که آبم را داخل نریزد و شهره با همه ترسی که داشت تن به اینکار داده بود.- عزیزم امروزه رو بخیر میگذرونیم فردا میرم یک اسپری بی حسی و یک بسته کاندوم میگیرم که خیلی کمکمون میشه راستی راستی هم خیلی لذت بخش بود چه کیفی داشت کیررررر را تا انتهای کوووووس فرستادن و عقب و جلو کردن این کیف و لذت باعث شده بود که برای دقایقی فاجعه آنروز را فراموش کنیم فکری بخاطرم رسید کیرم را از کسش درآورده و گفتم اول من آبمو خالی میکنم تا مقاومتم بیشتر شه بعد دوباره میذارم توی کست خواستم بر روی سینه هایش خالی کنم اما او که کمی احساس سرخوردگی میکرد برای اینکه بیشتر هوای مرا داشته باشد کیرم را در دست گرفت و اینبار استادانه ساک زد و در حالیکه چشمانم بسته بود قطرات آب کیرم را حرام نکرد و همه را خورد و دست آخر هم گفت عجب خوشمزه بود؟/؟ ثانیه هایی بعد با اطمینان از خالی بودن اسلحه بطرف کس شهره شلیک کردم آن هم چه شلیکی.آه ه ه آه ه ه چه خوب شد میتونی راحت منو بکنی تا کی میخواستیم صبر کنیم جوووون چه لذتی داره کیرم آنروز دوبار آبش را آورد اما این دلیل نمیشد که در طلب کاندوم و اسپری نباشم حداقل اسپری واجب بود تابستان آمد و شهره خانم پیش من تقویتی کار میکرد تا برای سال جدید آماده بشه منم که تا حدودی از اصلاح و ارایش مردانه چیزی سرم میشد گاه گداری به آرایشگاه سر کوچه میرفتم و هر موقع که خیلی شلوغ میشد مثلا غروب پنجشنبه و موقع جشنها و اعیاد کمکش میکردم و درصد میگرفتم و با پولش برای شهره هدیه میخریدم تا علاوه بر محبت خشک و خالی که بهش میکنم از این راه هم بفهمه چقدر دوستش دارم مدام مواظب بودم کاری نکنم که احساس بکنه بی ارزش شده به دخترهای دیگه توجهی نمیکردم میدونستم خیلی حسوده حتی چند بار هم که نازنین به خونه ما اومد و اونم اونجا بود سعی کردم به چهره نازنین نگاه نکنم البته نازنین که همسن من بود چند بار بمن اظهار علاقه کرده و با اینکه دختر زیبایی بود و میشد باهاش مدارا کرد اما دریچه قلبم به روی دیگری بسته شده بود من و شهره هم روابط روحی و جسمی خود را حفظ کرده بودیم برایش نامه های عاشقانه مینوشتم کلمات تازه تحویلش میدادم همان لذت اولیه را از سکس می بردیم برای گاییدن کسش هم از سه راهکار استفاده میکردم به کمک اسپری و کاندوم با اسپری و تخلیه بر روی بدنش تخلیه منی در ابتدای کار و عدم استفاده از اسپری برای لذت بیشتر در هر حال خیلی مراقب بودم که قطره ای از منی وارد کس نشود و خوشبختانه کوچکترین اشتباهی نکردم.ماهها و سالها گذشت من در کنکور سراسری رتبه خوبی آورده و در رشته پزشکی دانشگاه شیراز پذیرفته شدم دوست داشتم وارد دانشگاه تهران شوم ولی یه خورده کم آوردم شهره به همان اندازه که برایم خوشحال شد بخاطر خودش ناراحت بود.- میدونم میری دکتر میشی منم سنم میره بالا منکه دانشگاه برو نیستم خیلی هنر کنم دیپلم بگیرم اونوقت با یک همکلاسیت که بعدا خانم دکتر میشه دوست میشی ازدواج میکنی شهره کیه دیگه بره گمشه.- قربون شکل ماهت برم چیه واسه خودت همینجوری میبافی میری بذار منم حرفمو بزنم یعنی تو هنوز منو نشناختی؟؟/؟؟عشق تو برام توی دنیا از همه چی بالاتره تو دکتر منی ملکه منی زن منی عشق منی هستی منی خورشید منی ماه منی ستاره بخت منی من بدون تو میمیرم.این را گفته و در آغوشش کشیدم لبانم را بر روی لبانش نهاده در حالیکه عاشقانه یکدیگر را میبوسیدیم هر دو اشک میریختیم آخر من هم تحمل دوریش را نداشتم خلاصه کلام به شیراز رفتم و پس از ثبت نام در دانشگاه زیاد هم پیگیر خوابگاه نشدم چون اولا دخترها در اولویت بودند و از طرفی اگر هم بی دردسر خوابگاهی گیرم میامد حوصله شلوغ پلوغی ها را نداشتم و از دست بچه های شیطون و علاف نمیتونستم درس بخونم برای همین من و کریم که اونم بچه تهرون بود و پدرش هم بازاری دو نفری یک خونه نقلی دربست کرایه کردیم دو نفری بهترین حالتش بود یک نفری حوصله آدم سر میومد و سه نفری هم شلوغ میشد سنگینی درسها و دوری راه موجب میشد که نتوانم زود زود به تهران بروم ولی برای دیدن شهره هم که شده حداقل ماهی یکبار به تهران میرفتم ترم اول را شنبه ها درس نداشتم ماهی یک پنجشنبه را با هواپیما به شهرم میرفتم و با اتوبوس به شیراز برمیگشتم شهره هم سال آخرش بود و اگر شانس یاری میکرد و موقع تدریس دو نفری در خانه تنها بودیم به فیض جسمانی و روحانی میرسیدیم در غیر این صورت به فیض روحانی بسنده میکردیم و به امید ماه دیگر دل خوش میکردیم البته از ماچ و بوسه سریع و نوازشهای با احتیاط غافل نبودیم هنوزم برایش نامه های عاشقانه مینوشتم هنوزم با تمام وجود دوستش داشتم هنوز برای او و دیدن او قلبم بشدت می تپید او هم همینطور بود ولی خیلی نگران و حسود بود از دانشجویان دختر میترسید راستش من اصلا توجهی به همکلاسیهای دختر نداشتم هرگز از خوش تیپی خود سواستفاده نمیکردم سرم به درسم بود میخواستم یک پزشک خوب و لایق شوم به مردم خدمت کنم و زندگی راحتی برای خود و شهره فراهم نمایم چند سالی به همین منوال گذشت شهره خواستگارانش را به بهانه های مختلف رد میکرد او به بهانه های مختلف سرش را گرم میکرد تا دیگران از ازدواجش سخن نگویند گاه به کلاس خیاطی میرفت گاه دنبال یادگیری گلدوزی بود پیش یک بنده خدایی فال قهوه یاد میگرفت کلاس کامپیوترم رفته بود بعد از دیپلم در کنکور شرکت نکرد چون میدونستکه قبول نمیشه دیگه حوصله درس خوندن را نداشت یکمدت توی یکی از دفاتر بلیط فروشی ترمینال غرب کار گرفته بود ولی چون اتوبوس واحد سوار نمیشد کرایه ماشینش از حقوقش بیشتر بود و زیادم اونجا دوام نیاورد 6 سال گذشت و یک ترم مانده بود که بعنوان پزشک عمومی فارغ التحصیل شوم.آنزمان من و شهره 24 و23 ساله بودیم درست ده سال از آشنایی من و او میگذشت خیلی مراقب بودیم که کسی متوجه رابطه مان نگردد.خواهرم تازگیها کمی مشکوک شده بود یواش یواش باید رابطه مان را علنی میکردیم با توجه به اینکه دیگر درسی نبود که به شهره بدهم مجبور بودیم که پنهانی با هم بیرون برویم یا اگر خانه یکی شانسی خالی شد با هم سکس داشته باشیم حتی کار بجایی رسیده بود که آجرهای دیوار بلند ته خانه را در چند نقطه زخمی کرده و همین کار را در طرف دیگر هم انجام داده بودم و نیمه شبها به اتاق شهره که تنها میخوابید میرفتم و پس از قفل کردن در از داخل یکی دو ساعتی را لخت در آغوش هم سر میکردیم بیشتر اوقات که چه عرض کنم همیشه مجبور بودم از همان دیوار برگردم چون نه تنها در خانه مان سه قفله میشد بلکه از داخل زبانه ای داشت که بر روی گیره ای دیگر انداخته میشد اگر هم کلید داشتی نمیتوانستی وارد خانه شوی یکی از این شبها نزدیک بود گند بزنیم پس از یک عشقبازی درست و حسابی سستی و آرامش خاصی بما دست داد همینجور لخت توی بغل هم خوابیدیم چشم که باز کردیم دیدیم صبح شده و از طرف حیاط ما صدا میاد منم جلدی لباسم را پوشیده و به همراهی و کمک شهره از در اصلی فرار کردم خدا رحم کرد مادرم که برای نماز صبح بیدار شده بود گیره در را باز کرد و در را از حالت سه قفله خارج کرد صداشو از پشت در میشنیدم که داره همه ما رو برای نماز صدا میزنه در را با کلید باز کرده و یواشکی وارد خانه شدم جیران مرا دید ولی هیچکدام به روی بزرگواری هم نیاوردیم مادر از سحرخیزی من تعجب کرده بود در هر حال این ماجرا هم برای خود خاطره ای شد چند وقت بعد که عشقمان را علنی کردیم همه تعجب کردند برای اینکه بی احترامی نشود از جزئیات و مدت زمان و این حرفها چیزی نگفتیم که یک موقع لج نکنن اولش گفتن شما از بچگی مثل خواهر برادر بودین و از این تعارفات خانواده عروس راضی تر بنظر میرسیدند چون قرار بود یک دکتر سر به زیر نصیبشان شود اما خانواده ما هم خیلی خوشحال بودند ××× در جامعه ای که اکثر دخترها هر روز با یکی می پلکن و دوست پسر زیاد داشتن ××× افتخاری برای آنها شده دختری بود نجیب و بی آلایش که از بچگی او را میشناختند بله برونی کردیم و شیرینی ای خوردیم و انگشتری زدیم و صیغه محرمیتی خواندیم و قرار شد که چند ماه بعد پس از فارغ التحصیل شدن عقد کنیم این را هم با آنان طی کردم که اگر در امتحانات ورودی بعدی موفق شوم درسم را ادامه داده و در یکی از رشته ها پزشک متخصص خواهم شد که سه چهار سالی زمان می بره اونها هم حرفی نزدن دیگر نه هول بز داشتم نه بزغاله از دست موش و گربه بازی خسته شده بودم البته اگر در تهران میماندم اینقدر خسته کننده نبود به شیراز برگشتم تا ترم آخر را بهتر تمام کنم مدت کوتاهی پس از پایان ترم هم باید برای دوره تخصصی امتحان میدادم کتابهای گذشته ام را هم مرور میکردم تا با پذیرفته شدن در مرحله بعدی شهره جون و خانواده بمن افتخار کنند تمام سختیها را بجان خریدم بجای ماهی یکبار هر دو ماه یکبار به تهران میامدم به شهره میگفتم صبر و تحمل داشته باش کاری خواهم کرد که تخصصم را در تهران بگیرم به رشته زنان و زایمان علاقه زیادی داشتم کسی هم از همکلاسیها مخصوصا دخترها بگویم که به هیچ وجه نتوانستند مرا به دام بیندازند یکی از آنها که بچه همان شیراز بود و فرشته نام داشت دختر پاک و نجیبی بود و خیلی از مشکلات درسیمان را با هم حل میکردیم اوایل دوستی او با من خیلی معمولی بنظر میرسید اما یکبار دستم را طوری در دستش گرفت که حالتهای نوازش شهره را داشت با نگاهش با حرکات و رفتارش بمن میگفت که دوستم دارد شاید فکر میکرد که من هم دوستش دارم؟/؟ اما رویم نمیشود در این مورد با او سخنی بگویم عاقبت وقتیکه بمن اظهار عشق کرد مجبورشدم موضوع شهره را بطور خلا صه برایش بگویم تا چند روز با من سر سنگینی میکرد یکه خورده بود باورش نمیشد چند بار متوجه شدم که فرشته پنهانی اشک ریخته است و در این مواقع رویش را برمیگرداند و اشکهایش را پاک میکرد آخر بیش از 6 سال بود که در کنار هم بوده و با خلق و خوی هم آشنا شده بودیم با تمام علاقه مندیها و زیر و بم زندگی یکدیگر آشنا بوده و شناخت کافی از یکدیگر داشتیم اوعشق خود را در سینه پنهان کرد و در این مورد دیگر با من سخنی نگفت هر دو امتحانات پایان ترم را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و هر دو در دوره تخصصی زنان و زایمان دانشگاه تهران پذیرفته شدیم با آنکه شیرازی بود و دختر اما ترجیح میداد جایی ادامه تحصیل دهد که من هم باشم و از طرفی عمو و زن عموی پیر و سرمایه دارش که تمام بچه هایشان را سر و سامان داده بودند خیلی خوشحال میشدند که فرشته را چند سالی بیشتر درکنار خود ببینند البته فرشته یک خواهر و برادر کوچکتر از خود هم داشت که تا حدودی جای خالی او را در خانه پر میکردند قبل از امتحانات پایان ترم شهره و مادرش برای دیدن من به شیراز آمدند یک بار که من و فرشته سرگرم تفسیر مطلبی بودیم و بی اختیار درمورد نکته خاصی خندمون گرفت و خندیدیم شهره نگاهی چپ به من انداخت و سگرمه هایش درهم رفت البته دل به دل راه داشت فرشته هم به او حسادت میکرد هر چند که از من قطع امید کرده بود بعد که تنها شدیم بمن گفت اون داشت تو رو با چشمهاش میخورد حنما بهش گفتی من خواهرتم و این زنی هم که الان رفته شاهچراغ مادرته - ببینم جاوید این دختره مثل اینکه خیلی ازت خوشش میاد؟؟/؟؟- شروع نکن شهره ما با هم همکلاسیم 6 ساله که بیشتر واحدها رو با هم پاس کردیم به هم کمک کردیم ما فقط با هم دوستیم.- -تهران که بودی از این دوستیها خبری نبود؟/؟- آخه چرا حالیت نیست منکه دانشجو نبودم.- چرا انقدر داد میزنی نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار؟/؟ من خودم یک زنم از نگاهش متوجه میشم که چقدر دوستت داره و عاشقته. خداییش این یکی رو خوب تشخیص داده بود اما من با قسم و آیه اونو آروم کردم و بهش گفتم که میدونه من و تو همدیگه رودوست داریم کریم هم که خونه رو برای ما خالی گذاشته بود و خودش رفته بود خوابگاه پیش یکی از دوستاش البته با این روحیه ای که از مادر شهره سراغ داشتم میدانستم که تا سه چهار ساعت دیگه هم برنمیگرده یه خورده عشق نازمو نازش کردمو دستی به موهاش کشیده و بوییدم و بوسیدمش تا یواش یواش از دلش درآورده و آرومش کردم لبهام روی لبهاش تنش به تن گرم من چسبیده بود دیگه فکرهای مزاحمو از خودمون دور کرده بودیم جاوید؟/؟- جان - هنوزم مثل اونموقع ها دوستم داری؟/؟ مثل اون وقتیکه برای اولین بار بهم نامه داده بودی و تا صبح خوابت نمی برد؟/؟ - آره عزیزم خیلی بیشتر من بدون تو میمیرم من برات میمیرم دستمو گذاشتم توی بلوزش از زیر سوتین با سینه هاش بازی کردم دیدم یه خورده آزاد نیستم کرستو آزادش کردم سینه هاش دیگه کوچولو نبود خوش استیل درشت رسیده و آبدار بود زیاد بهش فشار نمی آوردم که بد فرم نشه و موقع مکیدن هم مواظب بودم زیاد و با فشار به جانش نیفتم که دور سینه هاشو خیلی زود کبود کنم هر چند اگه اون زشت ترین زنهای دنیا هم میشد باز هم دوستش داشتم.- جاوید نکنه یکی سر برسه؟/؟- نه مطمئن باش اگه مامانت نیاد هیشکی دیگه نمیاد.- چقدر هوس تو رو کرده بودم الان دو ماهه همش سرت توی کتابته اصلا هیچ به فکر من هستی؟/؟- دیوونه من از چهار سالگی که همه جا رو شناختم تو رو دیدم تا حالا چطور میتونم به یادت نباشم این درساهم خیلی سنگینه مردم که الکی دکتر نمیشن حداقل 25 کیلو نسبت به ده سال قبل چاقتر شده بود یه 70 کیلویی میشد یعنی 5 کیلویی کمتر از من خیلی بدن یکدست و خوش فرمی داشت کسش برخلاف سینه ها و باسنش رشد نکرده بود این را هم به حساب خوش شانسی خودم گذاشتم.- عزیزم شهره قشنگم دوست داری کجاتو بخورم؟/؟- تو هر جامو بخوری برام لذت بخشه توی بغل تو احساس امنیت میکنم برام فرق نمیکنه چیکاره هستی چقدر پول و ثروت داری من فقط تو رو میخوام تو رو بخاطر اخلاقت بخاطر رفتارت بخاطر عشق پاکت منم از سه سالگی فقط تو رو در کنارم میدیدم البته راستش تا چهار سالگی که چیزی یادم نمیاد ولی چه زود گذشت تو همه چیز من بودی بعضی وقتها دوست بعضی وقتها مثل یه برادر بعضی وقتها بهتر از یه خواهری که نداشتم گاهی هم مثل یه دوست دختر مدرسه ایم میشدی معلمم بودی استادم شدی یه ده سال گذشت و فهمیدم که تو همه چیز منی عشقمی هستی منی پرنده لونه قلب منی حرفهای قشنگی میزد دلم نمیومد نطقشو کور کنم ولی دیدم شاید وقت کم بیاریم همینجوری که داشت صحبت میکرد لباشو به لبام چسبوندم و دستمو به کسش رسوندم و لخت لختش کردم آنقدر در اوج لذت و هوس بودیم که اگر یک فیلم ویدیویی از ما میگرفتند فکر میکردند برای اولین بار است که با هم عشقبازی میکنیم پس از آنکه حسابی کسش را جویدم او را بغل کنان یک متر از زمین بالاتر آورده و کوووووووسش را سوار بر کیرررررر خود ساخته و بشدت میگاییدمش البته اینطوری کمرم درد میگرفت ولی غرورم بمن اجازه نمیداد که چیزی بگویم او را درازکش و بروی شکم بر زمین خواباندم اول سیر سیر اندامش را دید زدم ماشاالله چه کووووونی کرده بود انشاالله صاحبش که من بودم خیر ببینه با دو دستم دو قاچ کونش را به پهلوها فشار داده تا راه کس تنگ و کوچکش بازتر شود کس نازش اون وسط گم شده بود کیرم دیگر راهش را بلد بود ده سال بود که در این جاده رانندگی میکرد اوایل جاده خاکی بود اما حالا صاف صاف و حسابی آسفالت شده بود باید یه خورده مواظب بارندگی می بودم که منحرف نشم ولی این از اون بارونهایی بود که وقتی میرفتم توی مسیر دیگه نیازی به فرمون نداشتم یکساعت تمام او را گاییدم و هر دو دوبار ارضا شدیم یکبار آبم را داخل سوراخ کونش ریختم و بار دیگر برایم ساک زد و نوش جان کرد نزدیک بود شیطان گولمان بزند و گفتیم حالا که قراره تا 2 ماه دیگه ازدواج کنیم چه بهتر که داخل کس آب بریزم که پشیمان شده و گفتیم هر چیز در جای خود نیکوست... ادامه داردبرگرفته از وبلاگ امیر سكسی
     
#366 | Posted: 30 Apr 2011 13:10
داستان اولين و آخرين عشق قسمت سوم
انگاری یادمون رفته بود 9 سال پیش چه دسته گلی آب داده بودیم در هر حال پس از برگشتن شهره و مادرش به تهران من سرگرم امتحانات ترم آخر بودم و برای دوره تخصصی درس میخوندم برای همین استرس کمتر برای شهره تلفن میزدم و یکی دو بارم که تماس گرفتم نمیدونم چرا گوشی را برنمیداشتن ؟؟/؟؟ مادرم اولش میگفت رفتن مشهد اما اونها هیچوقت بیشتر از10روز مشهد نمی موندن ؟/؟ در هر صورت افکارم را متمرکز کردم که این دوران طی شود و با خوشحالی به تهران برگردم وقتیکه مطلع شدم دیگر لازم نیست در شیراز ادامه تحصیل دهم و چند سال بعدی را همین تهران در نزدیکی عشق نازنینم شهره خواهم بود از خوشحالی بال درآورده و تمامی دنیا را زیر پای خود میدیدم من و فرشته با هم به تهران آمدیم خونه عموش اینها اوایل خیابان آزادی و مجاور خیابان انقلاب بود فاصله زیادی با دانشگاه تهران نداشته هر دو با کلی هدیه و نقل و نبات راهی مقصد شدیم شماره موبایل همدیگه رو که داشتیم منم با شوق و ذوق میرفتم تا این خبر خوش را به خانواده بدهم تلفنی چیزی نگفتم میخواستم برای اولین بار خودم رو در رو بگم و این سورپرایزتر بشه همین چند روزی با شهره ازدواج میکنم خیالم جمع میشه از 4 سالگی تا الان که 24 سالمه بهش چسبیدم دیگه بسه دیگه باید الان زنم بشه باید برام یک دو جین بچه بیاره واااااااای اگه بدونه مریضهام بعدا همه زن هستن و من باید زنها رو جراحی کنم اونوقت چی میشه ؟/؟ نه حتما درک میکنه که حساب پزشک و مریض جدای از این حرف و خیالاته دیگه فرهنگش تا این حد ضعیف نیست که ؟/؟ بنده زن ذلیل اول در خونه شهره اینها رو زدم تا خبر خوش رو بهش بدم اماااااااا کسی درو باز نکرد یعنی چی هنوز مشهدن ؟؟/؟؟ نه شایدم بیرون رفته باشن ؟/؟ با همان خرت و پرت و هدیه و کادو کمی خیابونها رو گشتم و تا نزدیکی توپخونه و لاله زارم رفتم یکی دو ساعت بعد دوباره در زدم نخیر شهره اینها درو باز نمیکردند نخیر ولش کن با آنکه کلید داشتم ولی شاعرانه تر عمل کرده و در خانه خودمان را زدم پدر مادر و خواهرم جیران که دیپلمه بیکار بود و توی خونه منتظر شوهر به استقبالم آمدند کلی از دیدنم خوشحال شدند مادر که پنج دقیقه تمام همینطور مرا می بوسید و قربان صدقه ام میرفت من حواسم جای دیگر بود مدام مثل گربه ایکه بچه اش را گم کرده باشد پای دیوار مشترکمان قدم رو کرده نگهبانی میدادم منتظر صدای باز شدن در خانه محبوبه ام بودم تا به سویش بدوم و بگویم همسر آینده ات از این پس در دانشگاه تهران درس خواهد خواند تا به او بگویم که اینبار دیگر ازدواج خواهیم کرد ساعتها گذشت من همچنان چشم به راه بودم همه بر و بر نگاهم میکردند منتظر بودند که بغل دستی چیزی بمن بگوید دیواری کوتاهتر از دیوار پدر پیدا نکرده و انداختند گردن او که مرا از واقعه ای تلخ مطلع نماید دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. - زود باشین منو کشتین مرده ؟/؟ عروسی کرده ؟/؟ پشت به دیوار و پا دراز بر روی زمین و چشم به سقف دوخته به حرفهای پدر گوش میدادم خلاصه مطلب اینکه در این دو ماهی که من از شهر و دیارم خبر نداشتم پدر شهره از نظر مغزی دچار مشکل شده قسمتی از بدنش از کار می افتد و پزشکان تشخیص میدهند که باید عمل جراحی حساسی روی مغزش صورت گیرد که امکاناتش در اینجا نیست و تازه شایدم این عمل برایش خطرناک باشد این بسته به تشخیص پزشک مربوطه است که چنین عملی را انجام دهد یا نه حتی به آنها اعزام به انگلیس یا امریکا را پیشنهاد دادند اما آن زمان هزینه رفت و برگشت و جراحی بالغ بر هفتاد میلیون تومان میشد خانواده های ما هر چه پول و پله برای عروسی ما و هزینه های مربط به آن و سایر پس اندازها را کنار گذاشتند بیشتر از 15 میلیون تومان نشد مجبور شدند خانه را خیلی کمتر از قیمت اصلی چیزی حدود هشتاد میلیون به بساز و بفروشها بفروشند و با پول آن برای درمان پدر شهره به انگلیس بروند در عصر اینترنت و ماهواره هنوز یک تلفن خشک و خالی هم نزده اند ؟/؟ نگرانی داشت منو میکشت راستش از اینکه خبر مردن یا عروسی کردن شهره رو نشنیده بودم بازم جای شکرش باقی بود ولی این دختره کجا میتونست باشه ؟/؟ اونکه اینقدر بی فکر نبود ؟/؟ روزها از پی هم میگذشتند و من همچنان چشم به راه بودم با صدای شنیدن هر زنگ تلفنی با صدای زنگ در تمام روز پای دیوار مینشستم شانس آورده بودم که کلاسها چند ماه دیگه شروع میشد وگرنه وسط زمین نرفته اوت بودم در اینمدت دکتر فرشته هم به هوای من به شیراز و نزد خانواده اش برنگشت البته هر چند وقت درمیان یک سرکی بهشون میزد ولی یک چیزهایی رو بهونه کرد تا ازم دور نباشه عاقبت خانواده تصمیم گرفت برای دعا و نذر و نیاز به پابوس امام رضا بروند من قصد داشتم خانه دار باشم اما گفتند اتفاقا تو یکی حتما باید بیایی قرار شد دختر دایی نازنین با برادر کوچکترش ناصر بیان و خونه دار باشن اصلا از این دختره خوشم نمیومد در هر حال با سلام و صلوات رفتیم و یک هفته ای را دعا کردیم وقتیکه برگشتیم نازنین را خیلی خوشحال دیدیم ؟/؟ من یکی فکر کردم حتما از شهره خبری شده.- چقدر ساده ای جاوید الان داره توی خارج با یکی دیگه کیف میکنه دنیای اونو رو دیده مگه مرض داره بیاد ؟/؟ تو اونهایی رو که دوستت دارن منو که واقعا عاشقتم نمی بینی عشق اون بی حیا چشمهات رو کور کرده واااااااییییییی دیگه حالیم نشد چیکار میکنم تمام نیرویم را در کف دست راستم جمع کرده و آنچنان سیلی محکمی بر گونه چپ نازنین نواختم که تا چند ساعت اثرش پاک نشد های های میگریست منم که حوصله انتقاد و تشرهای پدر و مادرم را نداشتم از خانه خارج شدم اونموقع ها تازه موبایل به بازار اومده بود و شاید هر صد نفر دو سه نفرم نداشتند اما من و فرشته ناسلامتی دکتر شده بودیم و برای ما واجب بود فرشته به موبایلم زنگ زد با آنکه حوصله او را هم نداشتم اما برای آنکه سنگ صبوری داشته باشم قبول کردم که به دیدنش بروم البته در میدان انقلاب یکدیگر را دیدیم و در مسیر دانشگاه تهران به قدم زدن پرداختیم.- فرشته تو چی فکر میکنی بنظرت شهره به من خیانت کرده با یکی دیگه سرگرمه ؟/؟ - من اینطور فکر نمیکنم اون دختریکه من توی شیراز دیدم داشت با نگاهش بمن شلیک میکرد من همچین فکری نمیکنم. حرفهای فرشته دلگرمم میکرد میدانستم با تمام وجود عاشق منه میدانستم که اگر شهره برنگردد میتواند خوشحال باشد ولی اینطور نشان نمیداد هرگز نمیخواست بخاطر خودش از دیگری بد بگوید آخ خدااااااا شهره برنگشت و من مثل دیوانه ها شده بودم به در و دیوار نگاه میکردم کارم شده بود پای دیوار حیاط نشستن هنوز خراشهایی را که بر آجرها داده بودم تازه نشان میدادند گاه آنقدر منتظر بر پای دیوار می نشستم که همانجا خوابم می برد چند نفری مرا به زور به اتاق می بردند این فرشته بود که همچون یک فرشته بمن کمک میکرد و تنها با نگاهش جرات میکرد که بمن بگوید دوستم میدارد مدام پرت و پلا میگفتم به دیگران اشاره زده آنان را پای دیوار کشانده آجرهای شکسته و زخمی را به آنان نشان داده میگفتم از همین جا بود همین طرف بود که میرفتم بالا شهره جونم رو میدیدم برم شاید الان منتظرم باشه در حال بالا رفتن از دیوار به زور پایینم میکشیدند چیزی بین ناراحتی اعصاب و بیماری افسردگی به سراغم آمده بود وقتی روان پزشک در ابتدای صحبت و مشاوره از من پرسید توی ضمیر خودت سایه هایی می بینی که در حال تعقیبت باشند ؟/؟ در جواب میگفتم آره سایه اونو میبینم همه جا اونو می بینم که داره دنبالم میاد ولی نیست تنهام گذاشته من اونو میخوام از بچگی باهاش بودم همه چیزم بود بخاطر اون بود که خودمو تا امروز سالم نگه داشتم یکدفعه قاطی کرده و از مسائل سکسی برای دکتر حرف میزدم روان پزشک با این چرخشهای من متوجه وضعیتم شد و داروهایی برایم تجویز کرد به توصیه او بخاطر اهمیتی که خانواده به سلامتی ام میدادند تصمیم گرفتند خانه را بفروشند بازم دلشان طاقت نیاورد و دو ماهی صبر کردند تا شاید خبری از گمشدگان بشود که نشد... ادامه دارد
برگرفته از وبلاگ امیر سكسی
     
#367 | Posted: 30 Apr 2011 13:11
داستان اولين و آخرين عشق قسمت چهارم

در هر حال خانه دویست متری را فروخته و یک خانه کوچکتر توی همون دور و بر خونه عموی فرشته خریدیم خوشبختانه بدهکارم نشدیم پدر و مادرم اصلا از آپارتمان خوششون نمیومد میگفتن تا مجبور نشیم توی آپارتمان زندگی نمیکنیم چیه شبیه یک مسافرخونه هست که هر کی بیاد و هر کی بره برای همین این دفعه هم یک خونه کلنگی تمیز و دربست مال خودمون نصیب ما شد موقع اسباب کشی به همه در و همسایه ها تا دو تا کوچه اونورتر و به سی چهل تا مغازه دار اعم از بقال و آهنگر و چلنگر خیاط و خراز آدرس دادیم که اگه کسی خبرمون رو گرفت راهنماییش کنن وداع با کوچه خاطره ها تلخ و غم انگیز بود با آنکه میدانستم خانواده شهره خانه را فروخته اند بازم پای دیوار انتظار شنیدن صدای معشوقه ام را داشتم کنار در خانه شان انتظار دیدنش را داشتم منتظر بودم که هر لحظه دنیای من در خانه اش را باز کند و من از همان بالای دیوار به حیاطشان بپرم و در آغوشش بگیرم افسوس که نیمه دیگر دیوار را هم از دست داده بودم چند ماهی گذشت حالم کمی بهتر شده بود از بیماری افسردگی نجات یافته بودم ولی شب و روز در اندیشه شهره بودم امید و انتظار دیوانه ام کرده بود یاد او همه جا با من بود درس شروع شده بود من آدم نصف و نیمه ای بودم و فرشته یک و نیم شده بود یعنی علاوه براینکه باید مواظب تحصیل خود می بود هوای مرا هم میداشت تا بتوانم خود را پیدا کرده و روی غلتک بیفتم هر موقع فراغتی میافتیم دوری با هم میزدیم درد دل میکردیم من از او میگفتم و او از هیچکس میدانستم که خیلی عذابش میدهم ولی چاره ای نبود انگار تمایل به سکس در من از بین رفته بود هیچ چیز تحریکم نمیکرد فقط گاه گاهی که اسپرم هایم زیاد انباشته میشد جنب میشدم و پس از بیداری از خواب میدیدم که شورتم خیس شده است ولی هنگام بیداری اندیشه عشق گمشده مرا از همه چیز برحذر میداشت گاه فرشته پیشرفتهایی میکرد اما من در عالم دیگری بودم همه جا او را میدیدم یکبار سرش را بر روی سینه هایم گذاشت و من بی اراده دستم را به داخل موهایش برده و به نوازشش پرداختم غرق عالم سالهای اول آشنایی ام با شهره شده بودم.- تو که خودت میدونی چقدر دوستت دارم وقتیکه بهت گفتم دوستت دارم از ته دلم بود بیخود به این و اون حسودی نکن... لحظاتی بعد ریزش قطرات اشک را بر پشت دستم احساس کردم فرشته میدانست که من مثل مسخ شده ها برای شهره خیالی و غایب سخن میگویم فرشته شکیبا دریافته بود که من هرگز شهره عزیزم را فراموش نخواهم کرد غمگین و شرمنده به او گفتم فرشته جان منو ببخش دست خودم نیست چرا زندگیتو بخاطر من خراب میکنی ؟/؟ تو جوونی قشنگی با شخصیت و نجیبی پاکی مهربونی من لیاقت تو رو ندارم.- تو چرا شهره رو دوست داری ؟/؟ آیا تا بحال دیدی که من ازت ایرا د بگیرم ؟/؟ پس تو هم از من ایراد نگیر عشق یک نیروی ایه که وقتی توی دل کسی نشست به این سادگیها نمیتونی بیرونش کنی تو شهره گمشده رو که معلوم نیست کجاست و چی به سرش اومده دوست داری چطور میخوای از من انتظار داشته باشی که من تویی رو که سالها در کنارم دارم و با تمام زیر و بم زندگی و روانت آشنایی دارم وعاشقتم فراموشت کنم ؟؟/؟؟ عشق پاک و مقدسه بخاطر همینه که من هیچوقت محکومت نمیکنم که چرا شهره رو فراموش نمیکنی دارم برای خودم گریه میکنم که هیچ جایی توی قلبت ندارم او را آرام کرده اشکهایش را پاک کردم و پیشانیش را بوسیدم بعضی از دوستان که از حال و روز من خبر داشتند یکبار قصد کردند که با یک نمایش درمانی سرد مزاجی مرا از بین ببرند که شنیدن این ماجرا هم خالی از لطف نیست یکشب در خانه دانشجویی دو تن از همکلاسیهایم دعوت به شام شدم آرش و افشین که دو تا دختر به نامهای سمیرا و سوسن هم اونجا بودند دخترها رو برای اولین بار بود که میدیدم معلوم نبود که از کجا گیرشون آوردن آرش و افشین با سمیرا خانم مشغول شدند و سوسن هم کنارم نشست معلوم نبود که چرا سوسن نرفته وسطشون فکر کنم به احترام من میخواستند پس از درمان یک جنس آک و دست نخورده و تازه البته برای آنشب تحویلم دهند من چند سالی میشد که سکس نداشته بودم و برای اولین بار سکس دیگران را از نزدیک میدیدم نه میلی به رفتن داشته و نه ماندن همانجا میخکوب شده و میخواستم ببینم که آخرش به کجا میرسن البته اگه بگم آتش هوس در من بیدار نشد دروغ گفتم اما شعله عشق شهره انقدر قوی بود که اجازه کوچکترین خیانتی بمن نداد سمیرا را بر روی تخت انداختند انگاری نوعی نمایش هارد سکس داشتند به زور لباسهایش را درآورده و به پر و پاچه اش دست میزدند او هم چنان مقاومت میکرد لخت لختش کردند آرش بر روی تخت دراز کشید و سمیرا را سوار بر خود کرد با کیررررر کلفتش مشغول گاییدن کوووووس سمیرا شد افشین هم سوار بر کوووون او کیر دوم را به بدن و مقعد خانم خانمها فرستاد ناله و فریاد آن سه تن فضای اتاق را پر کرده بود سوسن که کنار من نشسته بود دستش را وارد شورتش کرده در حالیکه ناله میکرد گفت این بی انصافیه که سمیرا دو تا کیر بخوره من از کیر بی نصیب باشم لحظاتی بعد لبانش را بر روی لبانم قرار داد در حالیکه دستش همچنان داخل شورتش بوده و با کسش بازی میکرد دستش را بر روی شلوارم گذاشت و گفت درش بیار دیگه تا من این زنبور زده رو ببینم و بخورم راست میگفت کیررررررم باد کرده بود یک لحظه بیاد شهره افتادم اگه برگرده و ازم سوال کنه ؟/؟ من مجبورم بهش دروغ بگم اولش خیانت بعدشم دروغ ؟؟/؟؟ با دستم صورتشو پس زدم.- تو از خواجه هم بدتری آرش و افشین هر کاری میتونستن با سمیرا کردن یکبار دو تا کیر رو با هم وارد کسش کردند و یکبار دیگه دو تایی با هم گذاشتند توی سوراخ کووووونش جل الخالق این سمیرا دیگه کیه ؟/؟ چطور تونست دو تا کیر رو توی مخرجش تحمل کنه ؟/؟ اونم دو تا کیرررررررر کلفت و دراز که حداقل نصف هر کدوم رفته بود توششششش آخر کارم برای اینکه عدالت رو رعایت کنن یکیشون آبشو توی کسش خالی کرد و یکی هم توی کونش شهوت از سر و روی سوسن می بارید.ـ بیا جلو جاوید تو که آبروی ما رو بردی دختر یا زن دوم که از من نا امید شده بود به سراغ دوستان رفت تا با آنان حال کند منم بی آنکه کسی متوجه شود شام نخورده از خانه شان بیرون آمدم. یکی دو سال دیگر هم سر می بریم تقریبا 5 سال از آخرین دیدار من و شهره میگذشت آب شده و به زمین فرو رفته بود اما من هنوز امیدوار بودم راستش گاهی وقتها از این میترسیدم که توی خیابون اونو با یک مرد دیگه و بچه بغل ببینم آخه گاهی وقتها هم که دیوونگیش گل میکرد میگفت تو داری دکتر میشی من چون دوستت دارم زندگیتو خراب نمیکنم من لیاقت تو رو ندارم و از این حرفها. خدایا نکنه پیش خودش ایثارگری کرده و رفته باشه این ایثارگری اون یعنی حکم مرگ من هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم در هر حال من و فرشته با اینکه تازه کار بودیم ولی کارمون خیلی بالا گرفته بود هر دو شده بودیم متخصص زنان و زایمان جالب اینجاست که مطب ما هم توی یک ساختمون و کنار هم بود زنهایی که سختشون بود پیش دکتر مرد برن میرفتن پیش اون یا بعضیها که اونو واردتر میدونستن دیگه پیش من نمیومدن ولی راستش مشتریهای من خیلی بیشتر بود ولی این دلیل نمیشد که فرشته بمن حسودی کنه فرشته واقعا یک فرشته بود هر دوی ما بیشتر جراحی ها و عملهامون رو توی یک بیمارستان انجام میدادیم البته بیشتر اون دنبالم میومد مثل کنه بهم چسبیده بود راستش با اینکه هنوزعاشق شهره بودم ولی نمیتونستم ببینم که یهو اونم گذاشته و رفته خدا میدونه تا کی میخواست برام صبر کنه مردم و بیماران خیلی دوستم داشتند ××× با خدای خود عهد بسته بودم که به درماندگان و آنهاییکه استطاعت مالی ندارند کمک کنم یاور آنان باشم کاری نکنم که احساس حقارت و بیچارگی کنند در بسیاری از این گونه موارد نه تنها بابت عمل جراحی دستمزدی نمیگرفتم بلکه هزینه بیمارستان و تخت و بیهوشی را هم خودم پرداخت میکردم ××× گاه با خدای خود راز و نیاز کرده و میگفتم: خـدایــا اگه صدامو میشنوی اگه این کار خیر منو قبول میکنی من این پاداشو برای اون دنیا نمیخوام من شهره خودمو ازت میخوام اونو بمن برگردون قول میدم تا آخر عمرم همینجوری به آدمهای نیازمند که نیازشون فقط به توئه کمک کنم خدا ااااااای خــدااااااااا هیچی دیگه ازت نمیخوام یکبار در یکی از این موارد خیر زن مسنی که بابت جراحی چیزی ازش نگرفته بودم با دسته گلی به مطبم اومد در حالیکه اشک میریخت میگفت که بچه هایش تنهایش گذاشته اند مرا دعا میکرد از خدا میخواست که تمام آرزوهای مرا برآورده کند من هم بی اختیار گریه ام گرفته بود از اینکه دل پیری را شاد کرده ام شادمان بودم.- مادر وظیفه ام بود توی دنیا جز خوبی چی میمونه ؟/؟ اگه میخوای یک دعایی بکنی من یک گمشده ای دارم که...... هق هق گریه امانم نداد بغضم ترکید خیلی وقت بود که اینطور گریه نکرده بودم ... ادامه دارد
     
#368 | Posted: 30 Apr 2011 13:12
داستان اولين و آخرين عشق قسمت پنجم

آنروز گذشت مورد دیگری پیش آمد که زندگی اقتصادی مرا از این رو به آن رو کرد چون با این طبابتی که من میکردم اگر بقالی باز میکردم بهتر بود از پیر زن دیگری هم پول عملش را نگرفته بودم البته او به اتفاق شوهرش برای تشکر آمده بودند اینبار حواسم رو بردم جای دیگه که گریه نکنم.- آقای دکتر کاری که شما کردین هیشکی توی این دوره و زمونه انجام نمیده تو زنم رو درمون کردی ولی نذاشتی حتی یک ریال هم هزینه کنه چطور تونستی به حرفهاش اطمینان کنی از اینکه توانایی مالی نداره ؟/؟- منکه وقت ندارم همش تحقیق کنم شاید هفته ای سه چهار مورد از اینها داشته باشم ولی درآمدم اونقدر هست که از گشنگی نمیرم خدا داره ما رو آزمایش میکنه ××× همه چی رو توی این دوره و زمونه نمیشه با پول خرید ××× اینبار آن دو به گریه افتادند پیر مرد دو تا چک تضمینی هر یک به مبلغ پانصد هزار تومان از جیبش درآورد و روی میز گذاشت و گفت ما رو ببخشید اگر دروغ گفتیم شگفت زده به آنان نگاه میکردم یعنی بمن رودست زده بودن ؟/؟ هنوزم که هنوزه نفهمیدم آیا آنها داشتند مرا امتحان میکردند یا میخواستند مفت در بروند و تحت تاثیر رفتار من پشیمان شدند ؟/؟ چیزی هم تا بحال ازشون نپرسیدم بگذریم یکی از تضمینی ها را برداشته و دیگری را پس داده گفتم اضافه نمیخواهم خندید و گفت من میلیاردرم چیزی ازم کم نمیشه در جواب گفتم اگه من عادت کنم از وجدانم کم میشه.- بگیر در راه خیر مصرفش کن.- باشه به نیت شما راضیم باز هم به یاد شهره افتادم نزدیک بود اشکم درآد بمن پیشنهاد کار داد اینکه آدم معتمدی میخواد که حساب سرمایه و املاک و کارخانجات و شرکتشو داشته باشه آن جوریکه پیر مرده میگفت هفته ای بیست ساعت باید روش وقت میذاشتم میتونستم از جیران هم که تازه شوهر کرده بود و رفته بود اجاره نشینی کمک بگیرم تازه مهمتر از اینها قصد داشت سرمایه ای در اختیارم بگذارد که با آن به خرید و فروش املاک بپردازم.- راستی حاج آقا چرا این کارهای خیر رو در حق من میکنی ؟؟/؟؟- به همون دلیل که تو در حق زنم و آدمهای دیگه کار خیر میکنی ساکت شدم راستش پیدا کردن شهره بزرگترین آرزوی من بود و هیچ ثروت دیگری را در دنیا با او عوض نمیکردم مهمترین و شاید تنها عاملی که باعث شد پیشنهاد حسن آقا را بپذیرم خرید دوباره خانه های قدیمی و خاطره انگیز خانواده ما و شهره در حسن آباد بود که البته آخرین بار که به اونجا سرک کشیدم خونه ما بهتره بگم خونه سابق ما رو خراب کرده بودن و جاش داشتن 5 واحد آپارتمان با زیر بنای زیاد و نقشه ای یک مدل روی همدیگه میساختن خونه شهره اینها دست نخورده مونده بود این برام رویایی شده بود که اونجا رو دوباره بخرم هر دو جا رو دوست داشتم قبل از اینکه خانه قدیمی آقا شاهین تخریب شود این کار را انجام دهم .- حسن آقا میتونم یک خواهشی از شما کنم ؟/؟ خلاصه ماجرای زندگی خود را برایش شرح داده در حالیکه مطب را به مجلس روضه خوانی تبدیل کرده بودیم گفت این چه حرفیه پسرم چرا به اسم خودم بخرم ؟/؟ به اسم تو میخرم بعدا با هم حساب میکنیم.- فکر نمیکنید من بزنم زیرش ؟/؟ در جواب بمن گفت رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر تو اگه کارت کلک بود دیگه انقدر صادق و قانع نبودی بیچاره حسن آقا بچه هاش همه رفته بودن امریکا و پدره براشون پول میفرستاد البته کلی هم دم و دستگاه اونجا واسه شون راه انداخته بود با این حال منتظر بودن کی پدره میمیره و دارایی های داخل ایرانش رو صاحاب میشن دو تا دختر داشت و دو تا پسر یکی از یکی گرگتر سالی یکبار برای سرکشی و چاپیدن مستقیم به ایران می آمدند خواهر و برادر به یکدیگر هم رحم نکرده و حساب یک قرون دوزار را داشتند به هر جاییکه میتوانستم بروم سر زده بودم حتی بستگانش هم از آنان خبری نداشتند آه ه ه شهره من کجاست ؟/؟ شاهانه زندگی میکند یا فقیرانه ؟/؟ مجرد است یا متاهل ؟/؟ این سوالات بی جواب دیوانه ام کرده بود مدتی گذشت و دختر دایی نازنین بیمار شد خون بالا می آورد هر غذایی میخورد استفراغ میکرد حسابی زرد و لاغر شده بود وقتیکه آزمایش خون و نتیجه سایر آزمایشاتش را بررسی کردم نمیدانستم به خانواده چه جوابی بدهم ؟؟/؟؟ سرطان خون گرفته بود در شرایطی بود که شیمی درمانی هم چاره ای نمی بخشید البته یکی دو ماه تحت شیمی درمانی بود موهای سرش ریخته و طاس شده بود وزنش به نصف رسیده مثل اسکلت شده بود او را به سفارش من در بیمارستانی که در آن کار میکردم بستری کردند تا هم خود و هم پزشک معالج و سایر پرسنل توجه بیشتری به او داشته باشند وضعیتش مجددا بحرانی شد تب در تمام بدنش رخنه کرده بود بدنش ضعیف شده سرطان کبد و معده هم به سراغش آمده بودند یک اتاق خصوصی برایش در نظر گرفته بودم نای حرف زدن نداشت دست بر پیشانی تب دارش نهاده و با صدایی ضعیف و شمرده گفت دارم میمیرم و تو هنوز بهم نگفتی که دوستم داری ؟/؟ لبخند تلخی زده و گفتم تو نمیمیری مطمئن باش تو به زندگی برمیگردی ازدواج میکنی بچه دار میشی منم دوستت دارم نه عاشقونه برات هر کاری میکنم که حالت خوب بشه قطره اشکی از گوشه چشمش چکیدن گرفت.- منو ببخش عفو کن خیلی اذیتت کردم صدایش خفه شده بود به زور متوجه حرفهایش میشدم از دست سرم و آمپولهای گرون چند میلیونی کاری ساخته نبود دستهایش نای حرکت نداشتند اشاره ای به جیب لباس بیمارستانیش کرد به زور میخواست چیزی بمن بفهماند ؟/؟ دست در جیبش کرده تکه کاغذی چهار تا شده در آن بود بازش کردم وووواااااااااایییییییییی خداااااااااای من چه میدیدم دست خط شهره بود باورم نمیشد پیش این چه کار میکرد ؟؟/؟؟ زانوانم سست شده بی اختیار با همان لباس جراحی بر زمین نشستم.- اینو شهره نوشته ؟/؟ سری تکان داد.- کی ؟/؟ پس چرا تا حالا به من ندادی ؟/؟ دستهایم می لرزید قلبم به شدت می طپید کمی بر خود مسلط شده و شروع کردم به خواندن ( سلام بر عشق جاویدی که در قلبم جاودانه خواهد ماندعشقی که از کودکی آغاز شده تا لحظه مرگم حتی در دنیایی دیگر با من خواهد بود من به اتفاق خانواده از انگلیس برگشته ام پدرم بحمدالله حالش خوب شده اما دیگر نه خانه ای برای ما مانده و نه پولی مجبورم کار کنم تا هزینه های زندگیم را تامین نمایم حقوق پدر فقط پول اجاره خانه مان میشود من مایه خجالت تو خواهم بود از تو نمیخواهم که دیگر دوستم داشته باشی نمیخواهم که به من عشق بورزی نمیخواهم که من بی چیز را همه چیز خود بدانی قسم به تو و عشق پاکم اگر رهایم کنی هرگز نفرینت نخواهم کرد که اگر واقعا عاشقت باشم هرگز بدت را نخواهم خواست نمیخواهم کسی حتی کسی از بستگانم بداند که ما کجا زندگی میکنیم چه میخوریم و چه میپوشیم شاید تقدیر چنین خواسته که ما به یکدیگر نرسیم اما برای اینکه بهانه و فردایی نباشد که تو محکومم کنی نشانی خود را در ذیل این نامه مینویسم شاید هنوز خورشید خوشبختی ام کور سویی داشته باشد) نشانی خود را در زیر نامه نوشته بود تاریخ هم زده بود درست همون روزهایی بود که تازه از شیراز اومده بودم آه ه ه ه خدای من اگه من خونه دار بودم دیگه چنین مصیبتی پیش نمیومد پس شهره همونموقع که اونها رفته بودن مشهد میاد خونمون و چون منو نمی بینه این نامه رو میده به نازنین خان خائن که الان داره میمیره ؟/؟ برایش آرزوی مرگ نمیکردم من کینه ای نبودم در قسمتی از نامه هم برای من و فرشته آرزوی خوشبختی کرده و نوشته بود ××× کبوتر با کبوتر باز با باز×کند همجنس با همجنس پرواز ××× از بس اشک ریخته بودم نصف کاغذ خیس شده بود تو حالا داری اینو بمن میگی ؟/؟ حا لااااااااااااااا ؟/؟ یعنی اون هنوز توی خونه 5 سال پیش داره زندگی میکنه ؟؟/؟؟ توی یکی از خونه های گلی و خشتی جنوب تهران ؟/؟ درسته که شخصیت آدمها رو به خونه و مال نمیشه سنجید ولی شهره من به این سختیها عادت نداشت نازنین با صدای خفه خود میخواست چیزی بمن بفهماند با انگشت سبابه دست راستش که صاف هم نمیشد به گوشه در اشاره میکرد و او او میکرد سرم را برگرداندم ظاهرا خدمتکاری بود که مثل برق از جلوی چشهام رد شد صورتش رو نتونستم ببینم ؟/؟ مثل دیوونه ها توی سالن بخش میدوید گویی از چیزی فرار میکرد ؟/؟ دویدنش برام خیلی آشنا بود کنجکاو شده و به دنبالش راه افتادم از بد شانسی فرد فراری ته سالن بن بست بوده و سمت راست دستشویی مردانه و سمت چپش هم سرویس بهداشتی زنانه بود نظافتچی به دستشویی زنانه پناه برد او کی بود ؟/؟ چرا فال گوش ایستاده بود ؟؟/؟؟ صدای نفس نفس زدنهایش را از پشت در توالت میشنیدم صدای نفسهایش مثل دویدنهایش برایم آشنا بود کمی فکر کردم بدنم لرزید نههههههههه فکر احمقانه ای بود نه قاطی کرده بودم شهره اینجا چیکار داشت ؟/؟ در گوشه ای پناه گرفتم بیست دقیقه بعد زنی را دیدم که سرش را پایین انداخته و با احتیاط به چپ و راست می نگریست راه رفتنش هم شبیه شهره بود وسط راهرو کنار پله ها سنگر گرفته بودم حالا دیگر چهره اش را میدیدم چیزی نمانده بود سکته کنم خداااااااااااا گمشده ام را پیدا کرده بودم او بمن نزدیکتر از آنچه بود که فکرش را میکردم اگر شده که رسوای خاص وعام شوم اینبار نباید اجازه فرار به او بدهم پاهایم سست شده بدنم میلرزید یکی میخواست به داد من برسد به زحمت بر خود مسلط شدم گوشه پله ها قایم شده بودم از کنارم گذشت و مرا ندید صدایش زده.- شهره سرش را برگرداند به چشمهای هم خیره شده بودیم تقریبا همان زیبایی را داشت فقط کمی لاغرتر شده چشمانش گود افتاده و دور آن کمی کبود بنظر میرسید که ناشی از خستگی و کمبود ویتامین بود فقط دوست داشتم از محیط بیمارستان فرار کنم دستش را گرفتم و تا رختکن پزشکان با خود بردمش سوییچ بنزمو گرفتم و با همون لباس سبز شهره را با لباس پرستاری کشان کشان بطرف درب خروجی می بردم.- ولم کن اگه میخوای آبروتو نبرم مثل یک دختر خوب باهام میای .- فکر نمیکنی که اگه همه منو با دکتر جاوید ببینن آبروی تو بره ؟/؟ من نمیخوام اخراج شم.- به همین خیال باش تو از امروز اخراج خدایی هستی.- ببینم از دکتر فرشته اجازه گرفتی ؟/؟ شانس آوردیم شب بود پرسنل زیادی شاهد دیوونه بازیهای ما نبودند به طبقه همکف رسیده بودیم معلوم نبود توی این گیر و دار فرشته از کجا پیداش شده بود ؟/؟ ظاهرا اومد به مریضهای جراحی شده اش سر بزنه.- جاوید دیوونه شدی ؟/؟- آره آره آرهههههه دیوونه شدم بالاخره پیداش کردم فرشته من و شهره را به گوشه ای کشاند و با عصبانیت هر چی بد و بیراه درجه دو و محترمانه بلد بود نثار وجود شهره کرد.- تو خجالت نکشیدی چطور دلت اومد به عشق پاکت خیانت کنی خیانت به این نیست که حتما بری با یکی دیگه باشی چطور دلت اومد عذابش بدی ؟/؟ چطور تونستی بیشتر از 5 سال عذابش بدی ؟/؟ تو یک حیوونی تو یک جلادی حیف از اسم آدم که روی تو باشه تو بچه ای تو معنای دوست داشتن رو نمیفهمی تو لیاقت عشق جاوید رو نداری شهره که همینطور یکسره اشک میریخت و ساکت بود گفت اگه تو داری بگیرش برای خودت.- من از خدامه من دوستش دارم من عاشقشم من براش میمیرم چه شبهایی که از دوری تو تا پای مرگ رفت و من تا صبح کنارش بیدار بودم که قلبش از حرکت نایسته توی خواب اسم توی حیوون رو صدا میزد توی بیرحم توی جلاد تو اگه بعد از بچگیهات دهسال باهاش بودی و تنهاش گذاشتی من 11ساله که باهاشم توی خوشیها و ناخوشیها تنهاش نذاشتم وقتیکه تب داشت من داغ میکردم وقتیکه افسرده میشد منم رنج میکشیدم وقتی از توی بیوفا اسم می برد حرص میخوردم ولی هیچوقت محکومش نکردم چون دوستش دارم براش میمیرممممممممممم.- بسه دیگه اینطور نیست.- تو خود خواهی شهره خیلی خود خواه.... بدجوری شهره را میکوبید هم دلم میسوخت هم خنک میشد فرشته کارمو راحت تر کرده بود نامه 5 سال پیش شهره را نشان فرشته داده جریان توطئه نازنین را برایش شرح دادم کمی خنک تر شد با اینحال نامه را بطرف شهره گرفت و گفت که چی ؟/؟ چی رو میخواستی ثابت کنی ؟/؟ آدم که از یک عمر عشق و دوستی به همین سادگیها نمیگذره بذار من عقده های دلمو امشب باز کنم یازده ساله که با جاوید دوستم من دیوونه وار عاشقشم اما اون حتی توی این یازده سال یازده ثانیه هم نگاه عاشقونه بمن نداشته هیچوقت با من رابطه نا مشروعی نداشته چرااااااااا ؟/؟ چون خیلی مذهبیه ؟/؟ اهل مسجد و منبره ؟/؟ نهههههههههه اون با ایمان به عشق تو خودشو حفظ کرده.- چرا هیشکی منو درک نمیکنه چرا هیشکی به فکر ما نبوده وقتی با ماهی سی هزار تومان توی مهد کودک کار میکردم وقتی کف رستورانها رو دستمال میزدم وقتی رخت چرکهای مریضها رو می شستم چرا هیشکی به فکرم نبود ؟/؟ فرشته در اینجا سیلی محکمی بر صورت شهره نواخت.ـ اینو داشته باش تا بفهمی بی منطق بودن یعنی چی مگه متوجه نشدی که جاوید از همه چی بیخبر بوده ؟/؟ پس چرا بیخود محکومش میکنی لااقل حالا دیگه ازش دلخور نباش دیگه به خدا اگه تو از این گوهر پاک گله داشته باشی بازخواست خدایی داره اون با بیمارهاش راه میاد به داد بیچاره ها میرسه به یتیمها کمک میکنه اینها رو هیچوقت نمیاد جار بزنه بقیه میان میگن از خدا هیچی نمیخواد جز تو رو بزرگترین آرزوش این بود که یکبار دیگه تو رو ببینه و بمیره خوشحالم که به آرزوش رسیده اما دوست ندارم تا خیری از این دنیا ندیده بمیره این را گفت و گریه کنان به سمت آسانسور رفت شهره کمی آرامتر شده بود من با شلوار و بلوز و کلاه سبز جراحی که انگار در تنم آواز میخواندند به همراه شهره لچک به سر به سمت بنز رفتیم شانسی که آورده بودم این بود که پدر و مادرم کربلا بودند و خونه دار بودم امشب باید تلافی چند ساله را سرش در می آوردم سعی کردم تا خانه حرفی باهاش نزنم میترسیدم جری تر شود و موقع رانندگی کار دستمان دهد توی خونه خاطر جمع بودم که دیگه از دست خشم 5 ساله ام فرار بکن نیست... ادامه دارد
     
#369 | Posted: 30 Apr 2011 13:13
داستان اولين و آخرين عشق قسمت ششم
به خانه که رسیدیم درد دلها شروع شد بغلش کرده و مثل قدیمها با نوازش شروع کردم.- تو رو خدا امشب نه من سختمه تنم پیرهنم همه بوی عرق میده.- من از پیراهن تو بوی یوسف رو میشنوم نمیدونی که چقدر از دوریت گریه کردم فکر نمیکنی تموم حرفهای فرشته حقیقت داشت ؟/؟- تقریبا اونم باید بدونه که من چقدر دوستت دارم وقتیکه به یک طریقی فهمیدم که دانشگاه تهران قبول شدی هر وقت بیکار بودم میومدم اون دور و برا صد بار منتظرت شدم فقط یکدفعه تو رو با فرشته دیدم دیگه پیدام نشد تا وقتیکه از طریق یکی توی مهد کودک که مشتریت بود فهمیدم مطب زدی و کجا جراحی میکنی با التماس و آه و ناله و شرح زندگی خودم خواستم که استخدامم کنن حاضر بودم توالت رو تمیز کنم و نزدیک تو باشم ولی رختشور شدم دیگه خیلی راحت تر میدیدمت بهت افتخار میکردم از بد بختی خودم زجر میکشیدم وفتی تو رو با فرشته میدیدم هم برات خوشحال میشدم هم حسودیم میشد یک غمی رو توی چهره ات میدیدم. چهار ساعت تمام حرف میزدیم و فکمان درد نگرفته بود ساعت دو نیمه شب بود که دست به کار شدم لختش کرده و با زبان تمام تنش را لیس میزدم هر چه میگفت تنم بو میده من بدتر میکردم و میگفتم تو هدیه ای از خدایی مگه میشه پیشکشی خدا بوی بد داشته باشه بر جای سیلی فرشته بوسه بیشتری میدادم و از او دلجویی میکردم.- اگه پیدام نمیشد با فرشته عروسی میکردی ؟؟/؟؟- به خودتو به چشای منتظر و امیدوارم و به همون خدایی که صدای منو شنید و تو رو بمن برگردوند قسم که تا آخر عمر مجرد میموندم. هر دو چون تشنه های از کویر درامده به چشمه های عشق و هوس رسیده بودیم نمیدانستم کجا را میمالم و کجا را میلیسم و کجا را مینوازم فقط به هم می پیچیدیم طوریکه هیچکداممان نمیتوانستیم در برویم حسابی سر حالش آورده و خیلی زود راضیش کردم از او درمورد وضعیت زنانگی و قاعدگی اش پرسیدم گفت مرتبه و از زیر زبونش بیرون کشیدم یعنی متوجه شدم که الان درست ده روز از پایان هفت روز عادت ماهیانه اش گذشته یک چیزی وسطها یا آخرهای زمان تخمک گذاری میشه بهش گفتم تو برام در هر حال خوشبوترین زن دنیایی اگه میخوای بری حمام حرفی ندارم دو تایی با هم دوشی گرفته و به رختخواب روی تختخواب برگشتیم کیرررررر کلفت من مثل طلبکاری بود که طلب 5 ساله اش را میگیرد و الحق هم که شهره خوب میدانست بدهی 5 ساله اش را چگونه بپردازد.- من باورم نمیشه که امشب زیر کیر تو باشم.- منم باورم نمیشه که روی کس تو باشم.- ایندفعه رو تو تقلب کردی هر دو با هم خندیدیم این نخستین خنده مشترک ما بعد از 5 سال جدایی دردناک بود.- شهره جون ایندفعه رو که زنم میشی ؟/؟- مگه میتونم قبول نکنم از دست تو اگه در برم از دست فرشته مدعی نمیتونم در برم باز هم خندیدیم ببین من دیگه خسته شدم وضعیت این نازنین معلوم نیست شاید تا دو سه روز دیگه تموم کنه اما من بیشتر از چهل روز صبر نمیکنم فقط میخوام در شیرین ترین شب زندگیم در شیرین ترین سکس زندگیم شیرین ترین میوه درخت عشقمونو به عمل بیاریم البته اگه خدا بخواد که میخواد چون توی همچین شبی من و تو رو بهم رسونده. ـ حرامزاده نشه ؟/؟- بابا بعدا حلالش میکنیم الان 25 ساله همدیگه رو میشناسیم یک بچه هم نداریم بازم خندیدیم و به کارمون ادامه دادیم تا صبح سه بار عقده دل و دولم را خالی کرده و آب کیرم را به کس تشنه اش ریختم اینکار را هر بار پس از ریزش آب کس او انجام میدادم با توجه به اینکه اواخر تخمک گذاریش بود و بعد از ارگاسمش منی را خالی کرده و این اواخر غذاهای با طبع سرد زیاد میخوردم بیشتر احتمال میدادم که بچه دختر باشه هر چند بازم خواست خدا بود در هر حال نمیدانم شیرین من محصول کدام یک از این تخلیه ها بود به میمنت این شب عزیز که با اول اسم شهره هم جور درمیومد اسمش را شیرین گذاشتم نازنین دو روز بعد مرد و من دو ماه بعد با شهره که حامله اش کرده بودم ازدواج کردم جشن عروسی مفصلی گرفته که از هر تیپ آدمی دعوت بودند فرشته میخواست خوشحالی خود را نشان دهد ولی به همان اندازه که برایم خوشحال بود میشد اندوه و حسرتی پنهان را در اعماق وجودش خواند اینک 8 سال از ازدواجم میگذرد من یک شیرین 7 ساله یک شایان 5 ساله یک شروین 3ساله و یک شیدای 1 ساله دارم من فعلا 37 سال دارم و شهره 36 سال اگر بخواهم به همین ترتیب پیش بروم 16سال میکشد تا به یک دوجین بچه برسم شهره هم مخالفتی ندارد فقط میگوید کار من و تو بی شباهت به راه اندازی ماشین جوجه کشی نیست فقط خدا کند مردم مسخره مان نکنند. فرشته هنوز ازدواج نکرده و میگوید تا آخر عمرش هم ازدواج نخواهد کرد رابطه ام با حسن اقا همچنان خوب است و اگر بگویم مثل فرزندان نمک نشناسش دوستم دارد گزاف نگفته ام قلقش را گرفته و با سرمایه او پرورشگاهی دایر کرده که کودکان بی سرپرست و سر راهی در ان نگهداری میشوند و خود من بر آن نظارت دارم که علاوه بر خورد و خوراک به مسائل روحی و معنوی آنان هم توجه شود مرگ میر دیگری در خانواده و دور و بری ها نداشتیم خوشبختانه همه زنده و سرحالیم شهروز برادر شهره هم ازدواج کرده و دست اونم مثل جیران توی دم و دستگاه حسن اقا برای کنترل داراییهاش بند کردم لاکردار حسن آقا شده مثل قارون که کلید گنجهاشو هفتاد تا شتر حمل میکنن اما از حسن آباد خودمون بگم که با اینکه به برکت صداقت و لطف خدا و حسن آقا سی چهل تا خونه ای توی چهار گوشه تهرون داریم ولی این حسن آباد رو ول نکرده و پامو کرده توی یک کفش که برای تجدید خاطره حتما باید بریم اونجا زندگی کنیم.- پسرم لج نکن آب وهوای بالای شهر تمیزتره این طرف آلوده تره.- نه مرغ یک پا داره اگه به هر کدوممون یک کپسول اکسیژن وصل بشه نباید اینجا رو ول کنیم طبقه اول رو دادم به پدر و مادرم طبقه دوم رو به پدر و مادر شهره در طبقه سوم چاکرتون جاوید خان با عیال حسودش که تازگیها با چهار تا بچه میخواد منشی شوهرش بشه و من نمیذارم زندگی میکنه طبقه چهارم هم مال جیران و شوهرشه و طبقه پنجم هم به شهروز و زنش اختصاص داره اینجوری که پیش میرم باید همین گوشه کنارا یک 12واحده برای بچه هام بسازم به خونه قدیمی شهره اینها دست نزدم گذاشتم بعنوان میراث فرهنگی عشقی باقی بمونه گاهی وقتها لحاف تشکی توی اتاق خواب نم گرفته شهره توی خونه قدیمی پهن میکنیم و منم مثل گربه از دیوار میرم بالا و میفتم به جان شهره به دیوار مشترک دست نزدم گذاشتم همینجوری بمونه هر کی میاد میگه این دیوار یک چیز قناسی توی آپارتمانت شده حداقل یک رنگی بزن می بندمش به فحش های مودبانه. شهره از دست این کارهام هم خسته شده هم لذت می بره چون همیشه تازگی عشقو احساس میکنه پدر و مادرامون رفتن مشهد من شهره را مجبور کردم که با چهار تا بچه بیاییم پایین یک تجدید خاطره ای بکنیم نمیشه این چهار تا رو به امون خدا ول کرد پیش بچه ها توی یک اتاق دیگه هم نمیشه راحت عشقبازی کرد اوندفعه شیرین به مادرش میگفت چرا هر موقع دارم میخوابم تو ناله میکنی و جیغ میکشی ؟//؟ مگه بازم داری بچه میاری ؟/؟ خاطرات بچگی ها و دوران نوجوانی و جوانی و 5 سال جدایی مثل فیلمی از جلوی چشمانم عبور میکردند رسیور روشن بود هلن این ترانه پوران را میخواند ( زندگی راستی چه زود میگذره آدم از فردای خود بی خبره ) بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد.- عزیزم چت شده ؟/؟ من اینجام چرا گریه میکنی قربون دل نازکت برم بازم یاد خاطراتت افتادی ؟؟/؟؟- بعضی وقتها کابوس روزهای جدایی رو می بینم.- عزیزم حال و روز من بهتر از تو نبود منم عذاب کشیدم من هم عذاب روحی میکشیدم هم مالی شاید مقصر بودم منم زجر میکشیدم جاوید ببین هنوزم همدیگه رو دوست داریم اینجا همون فضاییه که تو به من درس میدادی در حالیکه با یک شورت و سوتین در کنارم ایستاده بود و حسابی وسوسه ام کرده بود گفت چیه دلتو زدم ؟/؟ او را بغل کرده تمام تن خوشبویش را بو کرده و در حالیکه کیرررررررررم را تا انتها به کووووووووسش فرو کرده بودم دستهای هم را دور کمر یکدیگر بغل زده و لبهای هم را میبوسیدیم هلن همچنان میخواند که زندگی راستی چه زود میگذره آدم از فردای خود بی خبره و من در تنفس هر بوسه به شهره محبوبم میگفتم که ××× تو اولین و آخرین عشق منی ××× پایان نویسنده ایرانی با تشکر فراوان از دوست عزیز و بزرگوارم جناب ایرانی بخاطر نوشتن و ارسال این داستان بسیار زیبا
برگرفتهخ از وبلاگ امیر سكسی
     

#370 | Posted: 1 May 2011 05:21
پارگی کون

داستانی رو که میخوام بگم برمیگرده به 3 ماه پیش یعنی بهمن ماه سال 1389.
من 16 سالمه و دوم دبیرستان هستم.تقریبا" هم خوش قیافه.البته بدنم خیلی سکسی هست.
اونروز وقتی از مدرسه برگشتم،فهمیدم کسی خونه نیست.بنابراین رفتم خونه صمیمی ترین دوستم ش.به حساب من زنگ زدیم رستوران تا نهار بگیریم و نوش جان کنیم. درحین ناهار حرف کون دادن کشیده شد وسط.منم که خیلی حشری بودم یجوری به ش فهموندم که یه حالی بکنیم.سره کل کل من گفتم اگه من بدم تو میکنی؟؟؟ ش هم با کمی من ومن گفت باشه.خلاصه وسایل ناهارو جمع کردیم.و من رو تخت دراز کشیدم.کم کم هردوتامون لخت شدیم.ش با کرم سوراخ کونمو می مالید و آماده میکرد تا کیرش بره تو.(کیرش کوچیک ولی کلفته).حدود 5 دقیقه مالون و انگشت کرد تا نسبتا" اماده شدم.کم کم کیرش رو تو سوراخم کرد ولی چون خیلی درد داشت هی در میاورد و باز میکرد.اونروز با اینکه دهنم سرویس شد اما تونستم کون بدم و برای اولین بار آب کر دوستم رو تو کونم احساس کردم.
اون ماجرا گذشت و من با یکی دیگه از دوستای دیگم که اونم اهل حال بود رابطمون رو شروع کردیم.البته نبا کون دادن بلکه با لب و بوسه .(البته الان دنبال یه موقعیت هستم تا به اون هم بدم).
بعد از اولین بار کون دادن به ش،خودم تصمیم گرفتم یکم باز بشم.پس شروع به بازی با کونم کردم و هروقت که حموم میرفتم با تافت و شامپو هد اند شولدرز خودمو باز میکردم.اما باز هم درد داشت.
ولی الان تقربا" هر هفته زیر ش میخوابم و اصلا" دردی رو احساس نمیکنم.(این رو هم بگم که اصلا" لذت نداره).
من این داستان رو برای آگاه کردن دوستانی نوشتم که گی بودن یا لز بودن رو قبول ندارن.
دوستان هرکس یه عقیده ای برای ارضای پنسی خودش داره.بعصی ها با جلق....بعضی ها با سکس با جنس مخالف و بغضی هم رابطه با هم جنس رو ترجیح میدن.
البته فکر نکنید که من لاشی ام و به عالم و آدم میدم ...نه فقط به ش!

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 37 از 70:  « پیشین  1  ...  36  37  38  ...  69  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.