| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 43 از 66:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  65  66  پسین »  
#421 | Posted: 1 Jun 2011 08:41
حقیقتی از جنس دروغ

تا حالا اينقدر به عمرم دقت نكرده بودم،جه دروغ هايي رو واقعيت زندكيم قرار ميدادم،جه حقيقت هايي رو ناديده كرفتم،شايد حتما يه اتفاق لازم بود تا منو با خودم آشنا كنه،مني كه خيلي با خودم دور بودم،نمي خوام كسي رو مقصر بدونم اما حتما اين مشكل از يه جا شروع شده،شايد بشه دليلشو تو كذشته بيدا كرد....
(4 سال قبل)
سروش؟سروش جان باشو!مدرسه دير ميشه ها!
اه، ولم كن امروز نميرم،حال ندارم.
اه،حالم از مدرسه بهم مي خوره ،هروز مثل روز قبل تكراريه!همون آدما،همون كارا ،بالاخره بيدار شدم بازور يه جي خوردم و رفتم سمت مدرسه،منتظر دوستم موندم،اسمش آرمين بود،حالم ازش بهم ميخوره فقط واسه اينكه تنهايي نرم باهاش ميرم،اومد و به سمت مدرسه راه افتاديم،تو راه فقط حرف ميزد ،داشتم ديوانه ميشدم،كه خدا رو شكر رسيديم و ازهم جدا شديم،داشتم نفس راحتي ميكشيدم كه وقتي رسيدم بيش بجه هاي كلاس ديدم دارن فيزيك ميخونن! واي خدا بازم يادم رفته بود!اين ديكه جه زندكي كه من دارم،اون روز امتحان ندادم و كلا حالم بد بود،مي خواستم عصبانيتم رو خالي كنم كه يه سوزه بيدا كردم،آررره،خودشه،رفتم با يه سال سومي كه يه سال بزركتر ازم بود و قبلا واسم كري خونده بود دعوا بكيرم كه فهميدم امروز نيومده!اه(البته به احتمال زياد كتك مي خوردم) اينم از امروز ،البته هروز همين طوريه ،نميدونم كي ميخواد درست بشه ...
(حالا)
عجب روزايي بود،من ازشون استفاده نكردم ،فقط به ظاهرشون كه بد بود دقت ميكردم،اشتباه منم همين جا
بود.
يادمه كه اولين باري كه يه دخترو واقعا دوست داشتم سال سوم بودم،هرروز به خاطر اينكه اون دختر رو ببينم از خواب بلند ميشدم ميرفتم سر خيابون تا اينكه اونو ببينم جند باري بهش بيشنهاد داده بودم اما اونم منو ضايع ميكرد ،ديكه همه ي دوستاش هم منو ميشناختن،اونم اصلا محلم نميزاشت تا اينكه يه روز تنها بود ،با خودم كفتم تير آخر رو ميزنم ،رفتم جلو ،امروز با هميشه فرق داشت وايستاد و بهم كفت كه خسته نشدي اينقد دنبال مني؟ منم داشتم فقط نكاش ميكردم،شمارمو كذاشتم تو جيب مانتوش و رفتم ،اون روز اينقد خوشحال بودم كه بهترين روز اون زندكيم بود ،اما اون هيج وقت بهم زنك نزد، ديكه هم نديدمش ،هروز دوستاشو ميديدم ،اما اون ديكه نميومد،يه روز رفتم از يكي از دوستاش برسيدم: سميرا كجاست؟
اونم با خنده كفت ازين شهر رفتن ...
منم فقط داشتم به بدبختيم فكر ميكردم هيج وقت شانس نداشتم،بازم سروش قبلي شدم ،يه آدم مغرور و ازخود راضي،حالم از همه بهم ميخورد ،يه حس تازه تو وجودم بود"انتقام" ميخواستم انتقام عشق نابود شدم رو از دخترا بكيرم ،آره...
عمرم به سرعت كذشت ،من حالا دانشجو بودم،يه دانشكاه آزاد تو شهرمون،من كه از اولم درس نمي خوندم ،به لطف بابام رفتم دانشكاه،اولين كار كه كردم دنبال يه نفر بودم كه بتونم باهاش بازي كنم ،تا تلافي كاري كه سميرا باهام كرد سرش در بيارم،بللله،يافتم يكي از هم كلاسيام ،اسمش يلدا بود،به به عجب هيكلي داشت،با بدبختي باهاش دوست شدمو سعي ميكردم باهاش نزديك بشم ، تا جايي كه عاشقم شده بود، الان بهترين فرصت بود،بهش بيشنهاد سكس دادم،تا شنيد مثلا قهر كرد،منم باهاش كاري نداشتم ،تا اينكه اومد بم كفت كه تو منو به خاطر اين جيز ها دوست داري منم كفتم آره ،ديكه دوستت ندارم ،ولم كن اونم كريش كرفتو رفت...
بهترين حال زندكيمو كردم خيلي بهم حال داد ،داشتم لذت ميبردم ،به سمت خونه داشتم ميرفتم كه يهو خشكم زد،سميرا بود ،همون جاي هميشكي ديدمش رفتم جلو واسش بوق زدم كه بياد بشينه كه كفت مزاحم نشو.
بهش كفتم مزاحم نيستم منو نكاه كرد و زد زير خنده،تويي؟! هاهاهاها ،منم داشتم ميتركيدم از عصبانيت اومد نشست و كفت بازم مثل هميشه اي،منم كفتم :نه كه تو خيلي تغيير كردي،كفتم جرا بهم زنك نزدي كفت ازين جا رفتيم و ديكه نشد ،خلاصه كلي حرف زديمو معلوم شد كه كنكور قبول نشده دوباره داره ميخونه و دوباره اومدن اينجا زندكي كنن،ايندفعه باهاش دوست شدم و دوستيه ما ادامه داشت و خيلي باهم صميمي بوديم ،يه روز دعوتش كردم خونه ،اونم اومد،بهش كفتم كه ميخوام بيام خواستكاريت،اونم فقط ميخنديد رفتم بغلش كردم و بلندش كردم،بر دمش تو اتاق صورتش رو بوسيدم و لبامو رو لباش كذاشتم،دستمو به سمت سينه هاش بردم كه يه برق كرفتش،جيكار ميكني؟ منم كفتم منظوري نداشتم و بالاخره راضي شد كه اونروز رو با هم باشيم . لباساشو در آوردم و ﯾﮏ ﻟﺐ ﺑﺎﺣﺎﻝ ﺍﺯﺵ كرﻓﺘﻢ.ﺑﻼ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﻣﺰﻩ ﺩﻫﻨﺶ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩ. ﺁﺭﻭﻡ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﻢ كرﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻻﻟﻪ كوﺷﺸﻮ ﻣﯽ ﻣﮑﯿﺪﻡ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻢ.ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﺎ ﺯﺑﻮﻥ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺴﻤﺖ جوﻧﻪ ﻭ ﺯﯾﺮ كرﺩﻥ ﻭ ﺑﻌﺪﻫﻢ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﻭ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﻮﺭﺏ ﺑﯿﻦ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﺗﺎ ﻧﻮﮎ ﺳﯿﻨﺶ.ديكه ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻫﯿﺠﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻫﯿﭽﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺷﺪﯾﻢ.ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﮐﻤﯽ ﺷﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ باﻫﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯكذﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﺭﻭﻧﺎﺵ ﮐﺮﺩﻡ.ﺍﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﺭﻭﻧﺎﯾﯽ ﺧﻮﺵ ﺗﺮﺍﺵ ﻭ ﻧﺮﻡ ﻭ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺳﻔﯿﺪ. ﺑﺪﻭﻥ ﺣﺘﺎ ﯾﮏ ﺧﺎﻝ ﺭﯾﺰ.ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻧﺮﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﻣﯽ كرﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﺩﻡ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﺳﺶشرتشو در آوردم.ﺑﺎ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺑﺎ ﺍنكشت ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﺎ كسش ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻡ.ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﻭ ﻭﻟﻮ ﺷﺪﻡ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ.كفت:ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ جي ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ.ﺗﻤﻨﺎ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻣﻮﺝ ﻣﯽ ﺯﺩ. كفتم:ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﮐﯿﺮﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻦ.ﮐﯿﺮﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻟﯿﺪﻥ ﻭ ﻫﺮﺍﺯ ﭼﻨﺪ كاﻫﯽ ﯾﮏ ﻧﯿﺸﮑﻮﻥ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻣﯽ كرﻓﺖ.ﺑﻌﺪ ﺑﻬﺶ كفتم:ﯾﮏ ﮐﻤﯽ ﻟﯿﺴﺶ ﺑﺰﻥ. ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺯﺑﻮﻧﺸﻮ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻟﯿﺲ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺯﺩ.كفتم:ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺎﻻ نيكرﺵ ﺩﺍﺭ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺭﺍﺧﺸﻮ ﻟﯿﺲ ﺑﺰﻥ. ﺍﻭﻧﻢ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻭﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﺩﻫﻨﺶ ﮐﺮﺩ.ﺩﺭﺣﺎﻟﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮏ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ.ﺣﺴﺎﺑﯽ ديكه ﺩﯾﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ.كيرمو از دهنش بيرون آورد و بهش كفتم ميخوام زنم بشي،اونم حرفي نزد،به بشت خوابيد ،كيرمو آروم توكسش كردم،ديكه هيجي به جز لذت نمي فهميدم باهم ارضا شديم،آبمو رو شكمش ريختم به باهاشو و به كيرم نكاه كردم خوني بود،بغلش كردم و باهم خوابمون برد،منو سميرا ازدواج كرديم اما ديكه سميرا نيست تو يه تصادف كه تو ماه عسلمون كرديم اون فوت كرد و منم فلج شدم ،نميدونم شايد آه يلدا منو به اين روز كشوند و حالا ميفهم كه قبلا بهترين زندكيو داشتمو فقط به خودم دروغ ميكفتم...

kir18,naz
     
#422 | Posted: 1 Jun 2011 08:43
سکس با دوست پسرم و دوستش

سلام
من ساناز هستم 22 یاله از تهران . دختری با قد 168 و وزن 60 و اندامی معمولی نمی خوام بیخودی از خودم تعریف کنم . پوستم سفیده و خیلی کم مو هست بدنم .
ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم چند وقت پیش برام اتفاق افتاده . من یه روست پسر 25 ساله داشتم که یه روز که رفته بودم خونشون این اتفاق برام افتاد.
میدونم این بلا سر خیلی دخترا اومده مخصوصا کم سن تر از من . واسه همین این ماجرا رو مینویسم .

امیر دوست پسرم پسر خوشکلیه و من همیشه فکر میکردم منو دوست داره ولی اون روز همه چی فرق کرد . من بغیر از سکس از جلو تقریبا براش همه کار کرده بودم . اون روز هم مثل همیشه داشتیم تو اتاق عشق بازی میکردیم ولی همش حس میکردم یکی داره مارو نگاه میکنه . وقتی به امیر گفتم کسی اینجاست گفت نه دیونه شدی .
امیر تقریبا منو لخت کرده بود و داشت بدنمو لیس میزد من حسابی گرم شده بودم . امیر حرف های سکسی میزد و بین حرف از سکس دو نفرش میگفت مثلا من حشری بشم.تو این کار وارد بود

تو چند دقیقه منو کاملا حشری میکرد . امیر ازم خواست کیرشو بخورم . اومد روم کیرشو آورد جلو . براش میک میزدم .راستش حس میکردم زنشم . خیلی باهاش راحت بودم .
امیر تو گوشم گفت میخوام امروز زنم بشی رسما . فکرکردم شوخی میکنه . اومد پامو وا کرد کیرشو میمالید به کوسم بعضی وقتا یه فشاری میداد.
میگفت شوخی نمیکنما . کیروشو کمی حل داد داخل . و فشار میداد . بهش گفتم امیر شوخی نکن . میزنی بدبخن میشما و خیلی جدی میگفت میخوام بزنم .کم کم ترسیدم ازش
اینجوری ندیده بودمش . کم کم من التماس میکردم و اون بیشتر اصرار میکرد . گفتم امیر هر کاری میخوای بکن ولی اینکارو نکن .گفت از کونت خسته شدم کس میخوام .
داشت گریه ام میگرفت . اون که منو میترسوند این بود که امیر هیچ عکس العملی نشون نمیداد . امیر بهم گفت دیگه برام عادی شدی . حتا اگه با کسی دیگه هم باشی برام فرق نمیکنهباید یه کاری کنیم جدید باشه
گفتم هر کاری جز این میکنم.

بعد صدایی از اتاق شنیدم اومد . امیر گفت نترس دوستمه . اینو که گفت فهمیدم چه خبره . گفتم امیر میخوای چیکار کنی . گفت هیچی میخوای کمی هیجانشو زیاد کنیم . میخوایم دو نفری باهات حال کنیم
این حرفش منو خیلی ترسوند . گفتم دستت درد نکنه عشقت این بود که امیر حرفمو با عصبانیت قطع کرد
بهم گفت ببنین حوصله ندارم یا راه میای یا پرده تو میزنم . خشکم زده بود . این اتفاقی نیست که کسی قبلا در مردش تجربه داشته باشه. دوست امیر امیر اومد تو اتاق من با دست سینه هامو گرفته بودم

امیر گفت اگه راه بیای بیشترم حال میکنی دختر سخت نگیر . دو تا کیر در خدمت تو هستن با پرده ات هم کاری نداریم . راستش هم وسوسه انگیز بود هم نمی تونستم قبول کنم . چند دقیقه ای ساکت بودم

که امیر گفت اگه مقاومت کنی فقط درد میکشی در هر صورت ما میکنیمت . راستش از خودم بدم اومد وقتی امیر اینو گفت ولی چاره ای نداشتم .

دوست امیر نزدیک شدو کنارم نشست و سرشو آورد جلو تو گوشم گفت . پشیمون نمیشی . دستشو اورد رون پام رو گرفت . یخ لرزه تو بدنم افتاد که حسش کرد . بعد دستشو آرود جلو تر کسمو گرفت اممیر منو هل داد تا رو تخت دراز بکشم

من چشامو بستم . حس اینکه دو تا دست دارم پاهامو لمس میکنن کمی ترسناک بود .امیر اومد بالاتر شروع کرد خوردن سینه هام دوستشم با کسم بازی میکرد . کمی بدنم گرم شد با خودم گفتم ساناز بیا باهاش راه بیا حداقل خودتم حال کن . یه نفس عمیق کشیدمو خودمو ول کردم . انگار دوست امیر اینو حس کرد و بهم گفت جون اینطوری خوبخ فدات جیگر

امیر به دوستش گفت بیا اینجا ببین رات چه ساکی میزنه . اونم زود لخت شد و اومد روم نشست کیرشو میمالید به لبام . کیرشو فشار میداد داخل منم شروع کردن خوردن اونم هی کیرشو فشار میداد داخل تر
امیر گفت اینجوزی نمیشه پاشو ببینیم عین فیلم ساک بزنه
پاشدم نشستم جلو امیر و دوستشم اومد گفت دوتاشم بگیر دستت . به هر کدوم یه لیس میزدم
کم کم داشتم از ماجرا لذت میبردم . و بیشتر کیرشونو میخوردم .بعد چند دقیقه دوست امیر گفت من طاقت ندارم میخوام بکنمش . راستش حرفاشون بهم بر میخورد . امیر منو بلند کرد و گفت به سمتش خم بشو و کیرشو بخورم و دوستش از پشت چسبوند بهم
نوک کیرشو فشار میداد به سوراخم
امیرگفت تو کشو کرم دارم . اونم آورد و زد به کیرش . به امیر گفت انگشت کنم باز شه امیرگفت نمیخواد بازه سوراخش . راستم میگفت حداقل 30 باری با امیر سکس کرده بودم . اونم از خداخواسته فشارداد داخل
امیرم شروع کرد تو دهنک عقب جلو کردن . راستش تجربه تازه ای بود خیلی حال کردم . که امیر یهو گفت بهش بخواب رو تخت نمی دونی چه بالا و پائینی میره این دختر

من این حالتو خیلی دوست داشتم .و قتی رو کیرشو بالا پائین میکردم پسره داشت دیونه میشد طوری که بی اختیار ارضا شد .امیر منو خوابوند رو دوستش و کیرشو کرد تو سوراخ کونم که حسابی باز شده بود .
عین این فیلم ها تلمبه میزد . هیچ وقت ایمطوری نبود . داشت اذیتم میکرد . دوستش داشت لبامو میک میزد . امیر آبشو خالی کرد تو کونم و روم دراز کشید . راستش تجربه خوبی بود . و بعد اون ماجرا خودم چند بار اون کارو کردم . ولی حسی که به امیر داشتم منو اذیت میکرد . امیر پا شد رفت دوش بگیره ولی دوستش بهم گفت اجازه میدادی یه بار دیگه بکنمت . البته تعارف بود چون در هر حال میکرد .

خودم میرشو دستم گرفتم و رفتم پائین براش بخورم تا بیدار بشه کیر کوتاه ولی کلفتی داشت . کمی زول کشید تا بیدار شه . بعدش گفت میخوام زیرم باشی. یه بالش گذاشت زیر شکمم و شروع کرد فشار دادن
پسره به امیر فحس میداد . و میگفت کسکش عجب کس داری و از این حرف ها وقتی ارضا میشد کشید بیرون ریخت پشتم گرمای آبشو پشتم حس میکردم .

بهم گفت شانس اوردی قرار بود 4 نفر باشیم . منم چیزی نگفتم اونم پا شد رفت دوش بگیره . منم از فرست استفاده کردم لباسامو پوشیدم اومدم بیرون .

امیدوارم خوشتون اومده باشه . شاید بعضی جاها تملق کردم

بعد اون ماجرا زیاد سکس کردم اگه خوشتون اومد بگین تعریف کنم

kir18,naz
     
#423 | Posted: 1 Jun 2011 08:44
خودم کردم که لعنت بر خودم باد

با سلام خدمت همه دوستان عزیز وگرامی من مینا 28 ساله از یکی از شهرهای خراسان هستم تورو خدا اول به درد دل من گوش کنید و دقت زیادی بکنید که به مشکل بزرگ من گرفتار نشوید البته این داستان مخصوص خانومهاست
من وشوهرم رضا 6 سال قبل با یک ازدواج سنتی وفامیلی به عقد هم در امدیم وشوهرم کارمند یکی از ادارات دولتیه وما از زندگی مون که بر حسب اتفاق ایجاد شده بود راضی بودیم وروزگار میگذراندیم واینو هم بگم که از نظر مالی میشه گفت دستمون به دهنمون میرسه واحتیاجی نداریم ونیز باید بگم که من یک خواهر به نام مریم دارم که دوسالی از من بزرگتره واونم با شوهرش ودوتا بچه اش در همان محله ما زندگی میکنند و رفت امد ما زیاد بود وما جلوی شوهرامون راحت راحت بودیم خلاصه منو شوهرم تقریبا هر سه روز یک بار سکس توپی داریم چون رضا وقتی میخواد به قول خودش لنگ هامو برداره کمی تریاک استعمال میکنه واین کلی بهش حال میده و منم ای بدم نمیاد چون یک ساعتی بالای کار هست واینم بگم که مریم یه کمی از من گوشتی تره وکونشم یه کم توپول تره تا اینکه با این سایت شما اشنا شدیم و هر روز بعد از نهار رضا میومد داستان های شما رو میخوندو در حین سکسهایی که انجام میدادیم از من هی از بدن مریم سوال میکرد ومیگفت که کونش چطوریه واز این حرفها ومنم که میدیدم با این حرفها هی کیرش بزرگتر میشه وحال بیشتری میکنه منم از بدن مریم می گفتموکه اره مریم کونش تپله وکسش تنگه وروناش گوشتیه و خلاصه از این حرفها .... وروزگار ما به همین منوال میگذشت تا اینکه دیگه حین سکس رضا فقط از بدن مریم میگفت وتو خیالش با اون حال میکرد ومن یک بازیچه بودم و کم کم متوجه شدم تو مهمونی ها نظر رضا به مریم عوض شده ویه جوری نگاش میکنه وبه همین خاطر دیگه رفت وامدمو با مریم به دلایل بی خودی قطع کردم ودیدم که دارم برای خودم شر درست میکنم که رضا ناراحت میشد ومیگفت که اگه دوست داری که من به اوج لذت برسم باید از مریم بگی و دیگه از گفتن این حرفها ابایی نداشت چون اون اول ها بعد از اتمام کار یه احساس خجالت تونگاش میدیدم وزندگی ما به ناراحتی میگذشت تا اینکه رضا یه روز که مشغول کشیدن تریاکش بود گفت مینا تو منو دوست داری ومن گفتم اره و گفت اگه یه چیزس بگم ناراحت نمیشی گفتم که نه گفت باید مریم خواهرتو بیاری من بکنمش من که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم با ناراحتی از اتاق بیرون رفتم و دعواهای ما از اینجا شروع شد وحالا که داستان تلخ زندگیمو مینویسم دو ماهی میشه که برای طلاق اقدام کردم که از این مرد هوس باز طلاق بگیرم وحالا که با خودم فکر میکنم میبینم که اون روزهایی که هی از کس وکون و رونهای خواهرم برای شوهرم تعریف میکردم فکرشم نمیکردم که به این جاها بکشه امیدوار که خوشتون اومده باشه ودرس عبرتی باشه برای زنان ساده لوح مثل من ومردان بی غیرتی مثل شوهرم ......... واین داستان زندگیمو خیلی خلاصه کردم واز خیلی از اتفاق هایی که بعد از این ماجرا افتاد نگفتم چون حوصله دوستانو سر میبردم اگه خوشتون اومد بگین تا مفصل بنویسم بای

نوشته: مینا

kir18,naz
     
#424 | Posted: 1 Jun 2011 08:44
رامين و باران

سلام من رامين هستم 18 ساله. اين داستاني از اولين سكس منه كه با دخترخالم باران (البته اسامي مستعاره) داشتم. باران يه دختر خيلي خوشگل و كس بود و 3 سال از من بزرگتر. چاق نبود ولي خيلي گوشت بود. شايد خيليها دختر يا زن چاق دوست داشته باشند ولي من اينجوري نيستم و دختر گوشتي دوست دارم و باران دقيقا همون چيزي بود كه من ميخواستم. من هميشه به فكر اون بودم و هميشه از فرصت براي ديد زدن اون استفاده ميكردم. كون و سينه هاي گنده اون هيچ وقت از جلو چشمام دور نميشد به علاوه اينكه اون جلو من روسري و مانتو نمي پوشيد. ولي من هم به خاطر رابطه نزديكش با خواهرم نميتونستم چيزي بهش بگم. بايد يك كاري ميكردم كه قبل از اينكه اون با خواهرم يا كس ديگه اي حرف بزنه بكنمش. اين گذشت تا اينكه ما با خاله هام(من 5 تا خاله دارم) رفته بوديم شمال و باران هم بود. يه روز صبح بعد از صبحانه ميخواستيم بريم كنار دريا كه باران گفت من سرم درد ميكنه نميايم منم فرصتو مناسب ديدمو يه بهانه جور كردم و گفتم منم نميام. همه رفتن و توي ويلا فقط من موندم و باران. اون رفت روي كاناپه دراز كشيد و به من گفت كه براش قرص ببرم من هم قرصو پيدا كردم و براش بردم و خودم كنار سرش نشستم. داشتيم صحبت مي كرديم و بحث به خاطرات بچگيمون كشيده شده بود(آخه من و باران تو بچگي همبازي هم بوديم ولي بعد از بزرگ شدنمون رابطه مون كمرنگ شد) كه من ياد يه خاطره افتادم و براش تعريف كردم كه اين خاطره اين بود: ((زماني كه من حدود 6-7 سالم بود يه روز من خونه بارانينا بودم و داشتيم تو اتاقش بازي ميكرديم كه اون يه عكسي كه دوستش براش كشيده بود رو بهم نشون داد. عكس يه مرد بود كه كيرش رو هم كشيده بودن. باران به من گفت: رامين ببين دولش رو هم كشيده. عكس رو به من داد و من هم نگاه كردم و خنديديم و بعد بهم گفت: از كجا معلوم شايد زن باشه؟ من گفتم: يعني چي؟ مگه چه فرقي ميكنه؟(من هنوز نميدونستم كه زن ها كس دارند) اون گفت: مگه نميدوني؟ زن ها با مردا فرق دارن بعد شروع كرد توضيح دادن درباره كس. ولي من نفهميدم و اون گفت ميخواي بكشم پايين ببيني؟ و من اسگل هم گفتم: نه.)) و زماني كه داشتم اين خاطره رو براش تعريف ميكردم جمله آخر رو با تأكيد زياد روي كلمه اسگل گفتم. ديدم خوشش نيومد. گفت: ببين رامين فكراي بد به ذهنت نزنه ها! گفتم: خوبه حالا خودت پيشنهاد داده بودي! تازه من كه اصلا چيزي نگفتم؟ گفت: نه تو رو خدا چيزي هم بگو! گفتم: مگه اشكالي داره؟ دستمو از روي صورتش برداشت (تو حين حرف زدن داشتم صورت خوشگلشو ناز ميكردم و كيرم هم داشت منفجر ميشد و از روي شلوار كاملا معلوم بود)و گفت:چي ميخواي از جون من؟ گفتم: نفهميدي؟؟ و خم شدم و يه لب ازش گرفتم. با اكراه لب داد. پا شدم و اونو نشوندم و شروع كردم دوباره لب گرفتن ازش و ليسيدن صورت و گردنش. ديدم ديگه منو كنار نميزنه رفتم سراغ سينه هاش. بعد از ماليدنشون بليزشو درآوردم و سينه هاشو حسابي مكيدم. رفتم سراغ كونش كه ديگه داشتم مي تركيدم از شهوت. كون و كسشو از رو شلوار لي چسبونش ماليدمو سرمو ميكردم تو كونش و ميليسيدم. خيلي اين حالتو دوست داشتم و هميشه تو روياهام اين حالتو تصور ميكردم. ديگه آه آه اون هم دراومده بود كه يهو يه صدايي از حياط اومد. ترسيديم ولي كسي نبود. بهش گفتم: پاشو بريم تو اتاق كه اينجا خيلي ضايعه. رفتيم توي اتاق طبقه بالاي ويلا كه از اونجا اگه كسي ميومد ميتونستيم بفهميم و خودمون رو جمع و جور كنيم. توي راه برق شهوتو تو چشماي باران ميديدم. خوابوندمش روي تخت و شلوارشو در اوردم. نميدونيد چه حسي داشت. خب اولين بارم بود اون هم با كسي كه آرزوي سكس با اونو داشتم. حسابي براش سنگ تموم گذاشتم حتي كف پا و لاي انگشتاشو هم براش ليسيدم(تازه از حموم در اومده بود) بهش گفتم: باران خانوم! نوبت شماس! گفت چيكار بايد بكنم؟ گفتم: همون كارايي كه من كردم.اون هم كرد و من فقط داشتم لذت ميبردم. بهش گفتم بسه ديگه كه طاقتم تموم شد برگرد ميخوام يه حال اساسي بهت بدم. گفت: يه وقت تو كسم نكنيا؟ گفتم: بچه شدي؟ برگرد ديگه؟ گفت: چه جوري؟ گفتم: به حالت سجده بخواب. خوابيد و كيرم رو كردم تو كونش. تنگ بود نمي رفت. رفتم يه كرم پيدا كردم و به كيرم ماليدم. اين دفعه راحت رفت تو. داغ داغ بود. كيرم داشت ميسوخت. يه آخ بلند گفت و گفت: درش بيار خيييلي درد داره. گفتم: درست ميشه(تو داستان هاي سكسي خونده بودم) چند بار تلمبه زدم و به حالت هاي مختلف هم كردمش.البته دو سه بار آبم اومد كه تو كونش ريختم. ديگه نه جوني براي من مونده بود نه براي اون. كنارش خوابيدم و يه لب 5 دقيقه اي ازش گرفتم. ساعتو نگاه كردم تلفنو برداشتم و به بابام زنگ زدم گفتم كجايين؟ گفت ما ساحليم بعد از ناهار ميايم بعد شروع كرد سوال پيچ كردن من. بعد از قطع كردن تلفن به باران گفنم:حالا حالا ها وقت داريم. تو بغل هم يه چرت نيم ساعته زديم و بلند شديم رفتيم حموم. اونجا هم يه بار ديگه آبم اومد. برگشتيم و لباس پوشيديم كه بريم پيش بقيه. از اون به بعد رابطه من وباران بهتر شد ولي هنوز نتونستم دوباره بكنمش. اون روز بهترين روز زندگي من بود. اميدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه. دوست دارم نظراتتون رو بدونم. لطفا اگر هم فحش ميدين فحش خار و مادر ندين.
مخلص همه بچه هاي لوتی

kir18,naz
     
#425 | Posted: 1 Jun 2011 08:45
بكن بكن وسط شام

سلام اسم من p.v است ‍‍(تمامي اسم ها مستعار است) 20سال دارم ليسانس حسابداري دارم ‍‍ ودارم واسه فوق ميخونم
واين خاطره مربوط به چند روز قبل از عيد.

1390 است من تا حالا خيلي دوست دختر داشتم اما به دلايلي با همه كات كردم
كارم شده بود فقط تيكه پراني توي پارك توي خيابان
من با خانواده امسال مسافرت نرفتم چون ميخواستم درس بخونم وخونه تنها بودم

تاريخ:8/5/1389
يه روز توي يه پارك ‌به يه دختر كه حس كردم يه كم پررو تشيف دارن گفتم

خانم يه پا ميدي واسه جانباز مي خوام

ديدم جواب داد من كه سه تا پا دارم يه كيش برا تو

كم نياوردم گفتم راستي جانباز خودمما ميدي

گفت آره بيا كارتشو داد ورفت

من يه دقيقه توحالت hang over بودم خيلي پرر تر از اوني بود كه فكر ميكردم

شب كه شد زنگ زدم گوشي رو برنداشت
يه مسيج دادم همون جانبازم
نوشت من جانبازا دوست نميشم
نوشتم خيل خوب تسليم اسم p.v است
نوشت من شيما هستم از برخوردت تو پارك خوشم اومد به همه اين جوري تيكه ميندازي
نوشتم نه چون تو خيلي پررو هستي اينجوري كردم
گفت ميخوام بينمت فردا توهمون پارك ساعت6
يه اوكي دادم

فردا رفتم سرقرار با يه clo اومده بود
يم مانتو آبي جيغ چسبون شلوار مشكي شال صورتي اومده بود
رفتيم يه كافي شاپ واز اونجا يواش يواش با هم آشنا شديم
وبعد چند ماه با هم صميمي شديم
19سالش بود
ما زياد رابطه سكسي نداشتيم بيشتر حرفش را ميزديم تا عمل
تاريخ:25/12/1389
شيما به من زنگ زد گفت مي خوام يه برنامه شام ترتيب بدم مثل برنامه بفرماييد شام بهش گفتم
كه ما فقط دو نفريم گفت به دوستام گفتم ميان پايه اي ؟
گفتم اوووه چه جورم
پيش خودم فكر كردم چه قدر خوش ميگذره اصلا فكر سكس نبودم چون يكي از دلايلي كه دوست دختراي قبليمم به هم زدم سكس بود از اخلاق شيما خوشم اومده بود و نمي خواستم رابطمون قطع بشه
من خودم دسپختم افتضاحه و تصميم گرفتم از يه كترينگ نزديك خودمون غذا بگيرم
شيما به من زنگ زد گفت ساعت 7شب كافي شاپ هميشگي
ساعت 5دقيقه به7 آنجا بودم ديدم شيما با دو تا دختر ديگه اومد و به هم معرفي شديم هستي و سيما ‌}مستعار{
شيما گفت كه من يه قرعه كشي كردم شب اول خونه خودش بعد سيما بعد من وبعد هستي
يه كم حالم گرفته بود تنها پسر بودم

تاريخ:26/12/1389
اون شب خونه شيما بوديم ومن بهترين لباسمو پوشيدم ساعت حدودا5/6 بود كه راو افتادم وساعت 7 آنجا بودم شيما بايه تيشرت صورتي ويه شلوار سرمه اي اومد در را باز كرد هنوز كسي نيامده بود آپارتمان كوچكي بود ولي وسايل با سليقه چيده شده بود 10دقيقه بعد هستي و سيما هم آمدند شيما براي پذيرايي
يه مخلوط از چند ميوه درست كرده بود بعد از آن به سر ميز شام رفتيم
ما ديگه نميگفتيم پيش غذا وغذاي اصلي ودسر چون خودوني بوديم همه را باهم سر ميز گذاشته بود}ايراني بازي{

بعد از خوردن غذا بگو و بخند كرديم تقريبا ساعت 12 بود كه از هم خدا حافظي كرديم ورفتيم خانه خودمان

تاربخ:27/12/1389
شب بعد خانه سيما هم همين طور بود وسطاي مهماني بود كه صحبت سكس در اومد اون طور كه من فهميدم

همه ي ما سكس داشتيم هستي هي ميخواست جرقه سكس رابزند اما شيما وسيما بحث را عوض ميكردند

آن شب هم گذشت

تاريخ"28/12/1389
شب مهماني خانه من فرا رسيد من ته چين مرغ }از كترينگ{وژله درست كردم

سيما اول از همه آمد بعد شيما وبعد هستي از قيافه هستي معلوم بود كه ميخواهد بحث را به سكس عملي برساند

سرميز شام هستي گفت هوا سرد شده ميتواني شومينه را روشن كني راست ميگفت هوا سرد بود

رفتم شومينه راروشن كردم چون نزديك محل سرو شام بود

برگشتم ديدم هستي داره كتشو درمياره زيرش يه تاپ پوشيده بود فهميدم شومينه بهانه بود

سيما وشيما خيلي خونسرد بودند هستي كار خودشو كرد سوتين نپوشيده بود

و من بد جوري حشري شده بودم هستي كه بغل من نشسته بود بادستش داشت رون پام روماساژ ميداد كيرم داشت ميتركيد ولي به روي خودم نياوردم سيما داشت به هستي چشم غره ميرفت ولي هستي كار خودشو ميكرد

شيما گفت من ميروم دستشويي و با چشم به من اشاره كرد كه بيا رفتيم توآشپزخانه وگفت ببخشيد اين دوست ما خيلي وقته سكس نداشته حشري شده داشت با دست با موهام بازي ميكرد من هم همين كارو كردم گفت وقتي رفتيم سرميز تو كنار سيما بشين بعد بشقاب هامونو باهم عوض ميكنيم
گفتم باشه خواستم برم كه ديدم شيما پريد تو بغلم وشروع كرد لب گرفتن اول لبام بسته بود خواستم بگم چيكار ميكني لبم كه باز شد شدت كارش هم بيشتر شد منم نامردي نكردم شروع كردم لب گرفتن 1دقيقه تواين وضعيت بوديم كه اون خودشو كنار كشيد وگفت دوستت دارم من گفتم دوستت دارم عزيزم

بعد شروع كردم خوردن گردنش پوستش گندمي بود وخيلي حال ميداد

بهش گفتم بريم الان مشكوك ميشن ها گفت نببا اونا خودشون مشغول اند رفتم ديدم بله هستي وسيما با هم لز اند هستي داست پستان هاي سيما رو ميمالوند سيما هم داشت با كون هستي ور ميرفت

شيما اومد واز عقب خودشو چسبوند به من و كيرم رو از روي شلوار گرفت و باهاش ور ميرفت منم شيما رو خوابوندم پيش سيما سريع لختش كردم هيچ عكس العملي نشان نداد فهميدم خودشم دوست داره
سوتينشو كه وازكردم كيرم رفت به آسمون سينه هاي گندمي با سرايي قهوهاي شروع كردم خوردنشون خيلي حال ميداد يه لب ازش گرفتم دوباره شروع كردم خوردنشون با آه آه هاي كه ميكرد بيشتر حشري ميشدم

كه ديدم سيما داره آه آه شديد ميكنه هستي داشت باچوچولش رو مي ماليد داشت آبش ميآومد كه هستي دهنشو گذاشت رو كسش وهمه آبش رو خورد منم يواش يواش با خوردن بدنش اومدم رسيدم به نافش با زبون سوراخ نافش روليس ميزدم اونم اه اه اه اه ميكرد رسيدم به كسش شلوارشو در اوردم شورتشم با كمك خودش در اوردم
يه كس ناز صورتي وبدون مو داشت عين اين ديوونه ها افتادم روش حالا نخور كي بخور اونقدر خوردم كه آبش آومد با آبش كسشو ميمالوندم كيف ميكردم اونم كيف ميكرد هستي و سيما هم ديگه كارشون تموم شده بود داشتند مارو نگا مي كردند شيما گفت حالا نوبت توئه خوابيدم }لخت بودم فقط شورت پام بود{ يه له گرفت و شروع كرد ليسيدن بدن من به شورتم كه رسيد يه كه كيرم رو از رو شورت مالوند بعد شورتمو در آورد وبا دست شروع كرد مالوندن چشامو بسته بودم يه حس كردم كيرم دهنشه حدس من درست بود كيرمو كرده بود تو دهنش ساك ميزد خيلي حال ميداد انصافا حر فه اي بود انقدر ساك زد}حدود 10دقيقه{ كه آبم پخش شد تو دهنش اونم خوردش بهش گفتم كه ميخوام بكنم اولش ميگفت نه بالاخره راضيش كردم آماده بودم كه بكنم توكونش كه ديدم داره اشاره ميكنه بكنم تو كسش گفتم اوپني گفت آره از 2سال پيش اوپنم گفتم كاندوم ندارم به هستي اشره كرد هستي رفت يه بسته كامل آورد دادش دست شيما شيما كشيد سر كيرم سر كيرم رو گذاشتم دم كسش يواش هل دادم رفت تو داغ داغ بود شروع كردم تلنبه زدن اونم بلند آه آة ميكرد سيما و هستي هم دوباره شروع كرده بودند
شيما ميگفت بكن جرم بده منم شدت تلنبه زدنم رو بيشتر كردم بعد 5 دقيقه خسته شدم گفتم بذار از كون بكنمت گفت به هيچ وجه هر چقدر اصرار كردم نذاشت گفت من خسته شدم يه لب ازم گرفت و رفت لباساشو پوشيد مي ترسيدم به هستي بگم كه خودش گفت نميكنيم منم رفتم سراغش خيلي حال ميداد با همون كاندوم شروع كردم تلنبه زدن سيما هم اونور خودشو ميمالوند بعد 5 دقيقه آبم اومد ريختم تو كاندم هستي هم بلند شد يه لب گرفت گفت مرسي عزيزم
سيما هم گفت منم خلاصه من اونشب سه بار آبم اومد شيما.هستي و سيما
شب آخرم همين بساط بود}خونه هستي {اما با اين تفاوت كه من همشونو از كون كردم آبم ريختم تو كونشون از اون به بعد رابطه من وشيما خيلي بهتر شده

اگه خوشتون اومد نظر بديد تا داستان سكس هاي قبليمو هم بنويسم

kir18,naz
     
#426 | Posted: 1 Jun 2011 08:46
سکس با شوهر خواهرم بابک

من شیما هستم.هیجده سال سن دارم.خواهرم چند سالی بود که ازدواج کرده بود بابک شوهرش هم مرد خوبی بنظر میرسید این نظر خودمه و کاری به نظر دیگران ندارم ناگفته نماند مرد لارجیه و برای خواهرم و خونشون من و دیگران خیلی خرج میکنه.من و خواهر دیگم در خونه راحت میگردیم مثلا با تاپ و دامن یا بلوز و شلوار.من راحت تر از خواهر بزرگترم میگردم.جریان از انجا شروع شد که یه روزتو خونه با داداشم حسین تنها بودیم که بابک اومد خونمون من پای فیلم تلوزیون بودم حسین با کامپیوتر بازی میکرد.مدتی گذشت که با خندیدن و وای وای کردن بابک نظرم بهش جلب شد.به من نگاهی کرد و گفت ببین گفتم چی رو.موبایلشو اورد و چند تا عکس لختی بچه که مونتاژ شده بود به من نشون داد.خیلی خنده دار بود آخه برای اون بچه بجای دودولش دودول یه مرد گنده رو گذاشته بودن.اونقدر خنده دار شده بود بعد چند تا عکس دیگه نشونم داد. من تاحالا از این عکسها ندیده بودم واحساس کردم که تنم داره گرم میشه. نگاهی به اون ور اتاق انداختم و خیالم راحت شد که حسین نمیبینه.بابک هم بالای سر من ایستاده بود گفت مواظبم تو نگاه کن نگاهی بهش کردم و با لبخند باز عکسها رو دونه دونه نگاه کردم.من اونروز یه تاپ و دامن تنم بود که بابک با ایستادنش بالای سرم میتونس راحت سینه هامو دید بزنه آخه یقش باز بود.به حسین گفت که میری بررامون بستنی لیتری بگیری حسین هم از خداخواسته با پر رویی پول رو گرفت و رفت از خونه بیرون.من نمیدونستم که برای چی حسین رو بیرون فرستاد بعد گفت فرستادمش دنبال نخود سیاه تا راحت باشی.بعد دوباره برام عکسها رو گذاشت و من نگاه میکردم.عکسهای زنهای لخت و مردها که بعضیهاشون در حال حال کردن بودن.برای من جالب بود که این چیزهارو میدیدم آخه دوستام فقط تعریف میکردن.بعد گفت دوست داری فیلمشونم ببینی گفت فیلم چی گفت بذار تا باست بذارم نگاه کنی بعد نشونم داد. یه مرده تو ماشین شلوارشو در میاره و زنه براش داره میخوره من رفته بودم تو عمق فیلمه و هیجان داشتم به آخرش برسه.بهم گفت با حاله آره هیچی نگفتم احساس کردم اونم همینطور توی تاپم رو نگاه میکنه.من که حال خودمو نداشتم یه نیروی بهم میگفت که ادامه بدم.شل شده بودم. گفت عجب سینه هایی داره و هی دست به کیرش میزد از کنار چشم به شلوارش نگاه کردم معلوم بود که راست کرده باز گفت ببین چه حالی میکنن خوشبحالشون مرده چه کیری داره با حرفاش و مالیدن کیرش منم کنترل خودمو از دست میدادم و احساس کردم که یه چیزی ازم زد بیرون ترسیدم که مبادا پریود شده باشم آخه چهار روز پیش پاک شده بودم بلند شدم رفتم دستشویی شرتم رو کشیدم پایین دستمو وسط کسم کشیدم دیدم نه شهوتم اومده و برگشتم روی مبل نشستم بابک باز اومد سراغم و ادامه فیلم رو برام بذاره که گفتم خسته شدم گفت مگه کاری کردی که خسته شدی و موبایلو گرفت جلوی چشمام و گفت بگیرش.من هم باز خیره به فیلم شدم راست میگفت کیره مرده بزرگ بود و زنه هم سینه ها و اندام قشنگی داشت گفتم حسین نیاد بهم گفت حالا حالاها نمیاد و مشغول دیدن فیلم شدم .داشتم نگاه میکردم که دیدم بابک بدون مقدمه از بالای یقم دستشو گذاشت رو سینه هام وگرفتشون من سوتین نبسته بودم و یک باره یه حال عجیبی تنم رو گرفت گفت شیما جان سینه های تو کجا اون کجا نمدونستم تواون لحظه باید چی بگه و بابک میمالید زبونم بند اومده بود فقط با خجالت گفتم میشه دستتون رو در بیارید یقم گشاد میشه.بهم گفت سینه های سفتی داری شیما.گفتم یکی میاد تو زشته گفت کسی نمیاد.همینطور با سینه هام بازی میکرد ولی وجدانی حال میداد.بعد دستشو از یقم بیرون کشد و جلوی تاپمو یواش یواش داد بالا و سینه هام یکی یکی اوفتادن بیرون و اونم با حرس زیاد شروع کرد به لیسیدن و گاز گرفتن که بهش میگفتم نکن یواشتر اخ گاز نگیر دردم میاد و از این حرفها بعد از خوردن سینه هام بلند شد گفتم که خسته شده و دیگه انجام نمیده ولی نشست کنارم رونمو گرفت انداخت روی رون خودش و من عملا پاهام باز شده بودن با این کارش داشتم دیونه میشدم بعد دامنم رو داد بالا و نگاهی به وسط پام انداخت من اونروز یه شرت مشکی پام بود.دستش رو کشید روی کسم یه حال عجیبی داشت خوب بود برای من که تا بحال تجربه نکردم خوب بود.از روی شرت با کسم بازی میکرد و من بی اختیار نفسام تند تر میشد و داشتم لذت میبردم که یه باره فیلمه تموم شد بهش گوشی رو دادم و خودمو جمعو جور کردم و دامنو کشیدم سر جاش و تاپمم پوشیدم گفتم ببین چکارم کردی بهم گفت بیا اینو ببین و یه فیلمه دیگه نشونم داد و گوشی رو داد دستم منم گوشی رو ازش گرفتم و شروع کردم به نگاه کردن.رفت پایین مبل بین پاهام نشست دستش وگذاشت روی رونم و پاهامو از هم باز کرد من هم چهار روزی میشد که از پریود پاک شده بودم و تا دست بهم میزد از حال میرفتم بهم گفت یه فیلم گذاشتم که حالا حالاها تموم نشه و پاهای منو از هم باز کرد از روی شرتم به کسم زبون میزد و گرمای نفسهاش روی کسم مینشست برام باحال و شهوت آور بود زبونم بند اومده بود و نمیتونستم کاری بکنم همش احساس میکردم که من جای اون زنه توی فیلم هستم و حال میکردم لبه شرتمو کشید کنار و گفت وای ی ی عجت کس خوشکلی باورم نمیشه که همش مال خودته. و شروع کرد به لیسیدن من اولش چندشم شد ولی بعد کم کم به حال کردن تبدیل شد.لبه های کسم رو باز کرد و داخلش رو زبون زد زبونش که به خروسکم برخورد میکرد مثل اینکه توی ابرا میرفتم بی اختیار احساس کردم که شهوتم ازم خارج شد و بابک خوردش بابک خیلی حال کرد از اینکه خوردش بعد بلند شد کیرشو از شلوارش بیرون کشید ومن با تعجب نگاه کردم گفت بزرگه ببخشید دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم باز اومد بین پاهام.دیگه توی اون لحظه بدم نمی اومد که باهاش سکس کنم برای اینکه شهوت همه وجودمو تسخیر کرده بود کیرشو بین پاهام حس میکردم.کیر نسبتا بزرگی بود و تا به کسم برخورد میکرد زیر دلم یکباره خالی میشد نفسهام بلندتر شد و میگفت حال میکنی خوبه و هی کیرشو به کسم میکشید.سر کیرشو با آب کسم خیس کرد و لای خط کسم میکشید.خودشم خیلی حال میکرد.یکباره کیرشو گذاشت در سوراخ کسم و یکم فشار داد من هم میدونستم ممکنه که پردمو پاره کنه ترسیدم خودمو جمع کردم گفتم چکار میکنی مواظب باش گفت مواظبم نترس و ادامه داد ومن غرق در نگاه فیلم شدم ودیگه به خودم فکر نمیکردم. اونم هی فشار میداد و هی میگفت آخ جون احساس کردم که داره میره تو تا اومدم بگم حواست باشه یه باره تمام تنم سوخت و احساس سوزش میکردم اونم کیرشو تا ته فرو کرد تو کسم و شروع کرد تکون خوردن با صدای اخ اخ گفتن من از روم بلند شد تا بلند شد دیدم سر کیرش خونیه و تازه فهمیدم که پردمو پاره کرده گفتم ببین چه کار کردی اونم ترسیده بود کسم خونی شده بود و من خیلی ترسیده بودم و کار از کار گذشته بود خودشم تا این حالت رو دید دستپاچه شد و گفت که کار از کار گذشته و دیگه نمیشه کاریش کرد و دوباره کردش تو کسم منو از مبل کشید جلو و پاهامو داد بالا موبایلو از دستم گرفت و گفت زندشو ببین من خجالت میکشیدم و گفتم زود باش تمومش کن تا کسی نیومده اونم شروع کرد تند و تند به کردن من.اولین تجربه سکس من بهم خیلی حال داد ولی به قیمت از دست دادن پردم.بهم گفت از عقب بزنم گفتم از پشت گفت آره از کونت گفتم نه دیگه گفت نمیشه آخه کمر من باریک و کون نسبتا بزرگی دارم زود کیرشو از کسم کشید بیرون و با یک تف کیرشو رسوند در کونم دلحوره داشتم برای اینکه از دوستانم شنیده بودم که درد داره.من هم در انتظار درد کشیدن که یباره احساس کردم که از درد سرم داره کیچ میره بی اختیار دادی زدم و گفتم ای از درد بخودم میپیچیدم مگه ول کن بود اونقدر منو از عقب کرد که درد کونم بهتر شد و فقط داخل و خارج شدن کیرش رو احساس میکردم که یه باره احساس کردم که سرعت کارش بیشتر شد و کیرشو تا آخر تو کونم میکنه و با یه فشار بیحرکت وایساد و فهمیدم که کارش تموم شده و ارضا شده.من خسته اونم همینطور روی من دارز کشید و من نمیدونستم توی اون لحظه چکار کنم که یه باره از روم بلند شد و شرتم رو از پام کشید بیرون و شروع کرد به خوردن از کسم خیلی حشری بود بعد شروع کرد به ور رفتن با خروسک کسم بعد از مدتی احساس کردم که یه جوراییم میشه و بی اختیار دستم رو بردم روی سینه هام و فشارشون میدادم که دیدم بابک تاپم رو در اورد و با سینه هام بازی میکرد و هر از گاهی میخودشون.تا اینکه حالت عجیب ولی خیلی باحال رو درون احساس کردم یکباره تنم لرزید و بیحرکت شدم اره آره آبم اومده بود.خیلی حال داد .بابک بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لباساش منم لباسامو مرتب کردم ونشستم پای تلوزیون.همش به کاری که با شوهر خواهرم که کردم فکر میکردم اونم بی تفاوت بلند شد و رفت.دیگه کار من این شده بود که با بابک در هفته سکس داشته باشم.

kir18,naz
     
#427 | Posted: 1 Jun 2011 10:40
سينه بند



نمي داند سينه بند ببندد يا نه . شلوار جين به پا همانطور جلوي آينة نيم قد ايستاده و به خودش نگاه مي کند . طوري ايستاده که فقط نيمي از سينه هاي کوچکش پيداست . آرام کمرش را صاف مي کند ، کمي ، و نوکِ صورتي رنگ پستان هايش پيدا مي شوند . نفسش بند مي آيد . تکان نمي خورد . بي حرکت دست دراز مي کند ، آرام ، و نوک انگشت هايش را مي گذارد روي آينه . سرد است .
اينجا ؟ دستش داغ است . نه . اينجا چي ؟ درد داره ؟ نه . بله . يه کمي . با سر انگشت ها فشار مي دهد : اينجا چي ؟ نفسش مي گيرد . نمي تواند حرف بزند .
دستش را از روي آينه پس مي کشد . آرام مي چرخد و از روي تخت ، سينه بندِ سفيدِ توري اش را برمي دارد و پشت و رو دورِ کمرش حلقه مي کند . قلابش را از جلو مي بندد و يک دور مي چرخاندش تا قلاب ، تنگ بيفتد روي مهره هاي پشتش . بعد آرنج ها را يکي يکي از حلقه هاي باريکش رد مي کند و بندينک ها را با شستش روي شانه ها صاف مي کند .
دوباره خودش را توي آينه نگاه مي کند . با کفِ هر دو دستش ، سينه ها را بالا مي آورد ، کمي ، و همانطور نگه مي دارد .
کدوم سينه تون بيشتر درد مي کنه ؟ اين . چپ . نه ، راست . چه موقع هايي درد مي گيره ؟ گاهي . شايد سينه بندتون تنگه ! نفسش مي گيرد . تنش داغ مي شود .
پليور زرشکي اش را مي پوشد و دستة موهاي بلندش را از پشتِ يقه اش بيرون مي کشد . رژ صورتي اش را روي لب ها مي مالد و آنقدر خم مي شود که لب ها توي آينه درشت مي شوند .
تو ديوونه اي سميرا ! نمياي ؟ نه . نيا ، به جهنم . واقعاً مي ري ؟! مگه چيه ؟ کِيف داره .
مانتوي سفيدِ تنگش را مي پوشد و با مداد روي کاغذي براي مادرش يادداشت مي نويسد و مي چسباند روي درِ يخچال : « مامان من رفتم کلاس . نگران نباشيد لطفن . »
نم نم باران مي بارد . توي خيابان براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم .
_ تا کجا خانم ؟
نمي داند . و باز مي گويد مستقيم .
از پنجرة تاکسي تمام تابلوها را نگاه مي کند : پيتزا تک . مانتو صدف . گل فروشي نسترن . لوازم يدکي پيکان ، رنو ، پرايد . بانک صادرات . داروخانه . ساختمان پزشکان ...
_ آقا همين جا نگه داريد !
پياده مي شود . از شيشة تاکسي بقية پولش را که مي گيرد دستش مي لرزد .
جلوي تابلوها مي ايستد : دکتر رازقي متخصص اطفال . دکتر برومند زنان و زايمان . متخصص چشم ، دکتر احمدي ... چشم چشم مي کند تا سر آخر مي بيند : دکتر آشفته جراح عمومی ، گوارش ، تيروييد ، پستان .
روسري اش خيس مي شود . خيس مي شود از باران .
از پله ها بالا مي رود . اول تند ، بعد آرام .
دست مو ول کن ! بيا . من مي ترسم ! ترس نداره که .
چند نفري در سالن نشسته اند . منتظرند . هيچکس را نمي بيند . همانجا مي ايستد ، تکيه به ديوار . زني اشاره مي کند : اينجا جا هست خانم !
کنارش مي نشيند . حس مي کند همه دارند به او که تازه آمده نگاه مي کنند . به کفش ها نگاه مي کند و شلوارهاي گِلي . پاهايش را جمع مي کند .
مي خواهد برگردد و از پله ها برود پايين اما همانطور مي نشيند . مي خواهد برگردد و به پله ها فکر مي کند ... اما همانطور مي نشيند .
نوبتش که مي شود منشي صدايش مي کند . بلند مي شود ، آهسته ، به سمت منشي مي رود و برگه اي را از دستش مي گيرد .
_ بفرماييد تو !
مي خواهد چيزي بگويد اما منصرف مي شود . در را که باز مي کند ، روپوشِ سفيدي را مي بيند که روي صندلي راحتي نشسته . مي گويد سلام .
_ بفرماييد .
وقتي مي نشيند موهاي يکدست سفيدِ دکتر را مي بيند و عينکِ ضخيمش را .
دست هايش داغ است . سرش نزديکِ پستان هاي اوست . به موهاي سياهش نگاه مي کند . با سر انگشت ها فشار مي آورد . نفسش مي گيرد ... چشم هايش را مي بندد .
_ پرسيدم ناراحتي تون چيه خانم ؟
_ من ... ( مي لرزد ) درد دارم ... ( مي لرزد ) سينه هام گاهي درد مي گيره .
_ چه جور دردي ؟
_ فکر کنم ... نمی دونم . فقط درد داره .
_ بريد روي تخت معاينه تون کنم .
دست هايش مي لرزد . پليورش را بالا مي زند ، کمي ، و منتظر مي ماند . تنش گـُر مي گيرد . حس مي کند نفسش بند آمده ... دکتر مي آيد .
_ لخت شيد لطفاً .
دوباره مي رود . هر کاري مي کند قلابش باز نمي شود . باز نمي شود . باز مي شود . نفسش را رها مي کند . دکتر دوباره مي آيد .
_ درد کدوم قسمته ؟ چپ يا راست ؟
_ راست . نه ، چپ .
_ اينجا ؟
_ نه .
_ اينجا چي ؟
_ نه . بله .
دست هاي دکتر مي گردند : اينها غده هاي چربيه . طبيعيه .
دست هايش مي گردند . گرم است . سرانگشت ها فشار مي دهند . چشم هايش را مي بندد . دهانش نيمه باز مي ماند ... دکتر پرده را مي کشد. چشم هايش را باز مي کند. دکتر مي نشيند پشت ميزش .
_ چيزي نيست خانم . سينه ها کاملاً طبيعيه . با اين حال براي اطمينان بيشترِ خودتون ، مي تونيد ماموگرافی کنيد .
روي کاغذي چيزهايي مي نويسد . حتماً بد خط است . سر بلند مي کند: سينه بندِتون تنگ نيست ؟
نفسش بند مي آيد . بلند مي شود . برگه را مي گيرد و از اتاق ، از سالن ، از پله ها پايين مي رود .
توي خيابان نفسش را بيرون مي دهد . گرمش است . باران مي بارد . برگه را از کيفش در مي آورد . تماشايش مي کند . پاره اش مي کند . باران مي بارد هنوز . خيس مي شود . خنک مي شود . سردش مي شود .
براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم .
_ تا کجا خانم ؟
نمي داند . و باز مي گويد مستقيم
     
#428 | Posted: 2 Jun 2011 19:09
خرید زهرا

سلام پ هستم و بستگی به دیدگاه شما داره نظر بدید واقعی یا غیر واقعی هستش
تابستون شده بود هوا خیلی گرم بود با زهرا دوستم رفته بودم بانک قسط هایی که مادرم داد رو پرداخت کنم وقت برگشتن رفتیم تا زهرا جین بخره مثل همیشه مشکل پسندی می کرد و جلوی خود فروشنده ها رو جنس ها عیب میزاشت رفتیم توی ‎یک مغازه که پسندید کیف پولشو داد گفت تا من میام بیرون تو چونه بزن من مقدار حدودأ بالایی قیمت جنس رو پایین آوردم اما فروشنده قبول کرد! خودم خجالت کشیدم و یه مقدار اضافه کردم و پولو دادیم زهرا اومد بیرون که بریم فروشنده صدا زد هردو برگشتیم منو خطاب کرد و گفت موبایلتونو جا گذاشتید! مادرم زنگ زده بود دیگه تو دستم بود گذاشتم روی میز و فراموش کردم،تشکر کردم و خارج شدیم زهرا هی تیکه میپروند چرا انقدر تخفیف داد؟ گلوش پیشت گیر کرده یا پیشش گلوت گیر کرده؟ به پهلوش زدم چون یه مقدار تن صداش بالا رفته بود رسیدم خونه خیلی خسته بودم نهار نخوردم رفتم خوابیدم که با صدای مسیج بیدار شدم خودشو معرفی کرد که فروشنده ظهری ام جذبتون شدم و بی اجازه با شمارت واسه خودم میس انداختم! رفتم تو لیست تماس ها دیدم بله..
منم ازش خوشم میومد قبلأ هم خواهرم ازش خرید کرده بود منم همراهش بودم
چند روزی بی محلی کردم ،اون زنگ میزد ولی کم
تا اینکه دوست شدیم و علاقه مند
تماس های تلفنی مون اونقدر زیاد بود که وقتی قبض موبایلم اومد مادرم کلی شاکی شد و زیر ذره بین قرارم داد خیلی به هم علاقه داشتیم و به هم وابسته و حساس بودیم
مادرم راه می رفتم گیر میداد خسته شده بودم از سین جیم شدن و جواب پس دادن به محمد گفتم شرایطمو توی خونه گفت درستش میکنم صبر کن چند وقت بعد قرار شد به خواستگاریم بیاد من تازه ۱۹ سالم شده بود
خانواده م مخالف بودند بداخلاقی میکردم التماس میکردم فایده ای نداشت میگفتن سنت کمه اما من عاشق بودم دوماه گذشت تا راضی شدن
برادرم نزاشت نامحرم بمونیم گفت عقد کنید تا چند ماه دیگه که ازدواج کنید روزها خیلی سریع میگذشت اوج نزدیکی ما لب گرفتن بود محمد میگفت هیجانش بیشتره و منو بیشتر عاشق میکرد
روز تولدم رو تاریخ عروسی قرار دادیم چقدر وسواس به خرج دادم از دسته گل گرفته تا رنگ گل های سفره عقد البته ما عقد بودیم ولی معمولأ واسه عروسی هم سفره رو بخاطر زیبایی می چینن
روز عروسی م بود خیلی خسته بودم از صبح آرایشگاه بودم بعد هم ژست و فیگورهای فیلمبردار و عکسبردار عصبیم کرده بود
رفتن ما به تالار طول کشید و توی این مدت هرکسی ۵۰ بار زنگ زد آخه دست ما که نبود! به تالار رفتیم و جشن عاشقانه ما برگذار بود محمد عاشقانه باهام میرقصید مادرم نگاه میکرد و اشک میریخت و دست میزد
فرزند آخر بودم سخت بود ازش جدا شم ولی قسمت این بود جشن تمام شد و با بوق و ویراژ و رقص فامیلا تو خیابونا آخر شب ما به خونه رفتیم با گریه از مادرم جدا شدم و دست توی دست محمد با همه شکل بای بای خداحافظی کردیم
محمد دراز کشید وسط هال و بدنشو کش می آورد خیلی خسته بود پاشد دوربینو آورد چند تا عکس ازم گرفت بهش گفتم کمکم کنه گیره هامو از سرم جدا کنم همه رو خودش جدا کرد رفتم حمام که آرایش و موهام رو بشورم بند های لباس عروس رو محمد واسم باز کرد و گفت زودی برگرد عروس من از حمام برگشتم محمد روی تخت دراز کشیده بود هنوز زیر چشام از آرایش سیاه بود خواستم تمیز کنم محمد از پشت بغلم کرد گفت وقتت تمام خندیدم و خودمو تو بغلش رها کردم همونطور چند دور تابم داد جیغ کشیدم گفتم دیوونه سرم گیج میره ها گفت دیوونه توأم گذاشتم روی زمین به دیوار تکیه دادم اومد جلو و لباس یه تیکه ام رو از تنم درآورد گفت خودت برو روی تخت دراز بکش یکم خجالت میکشیدم اما رفتم محمد لباساشو جز شرتش درآورد به پهلو خوابیده بودم محمد هم به پهلو دراز کشید و چسبوندم بو خودش دستش به کمرم بود یه پاش هم پشت پام لباشو روی لبام گذاشت و چشاشو بست دستم تو موهاش بود عاشق این بود با موهاش بازی کنم زبونشو فرو میکرد تو دهنمو باز میکشید رو لبام کیرش کمی بلند شده بود دستشو آروم برد سمت باسنم و میمالوند لباشو جدا کرد گفت چیکار کنیم؟ با چشای خمارش... گفتم شیطونی! گفت ای جانم اومد روی گردنمو لیس میزد دستش روی لاله گوشم بود نفس هام به آه تبدیل شده بود سرشو به سینه م فشار میدادم سینه م رو می کرد تو دهنش و مک میزد دستش روی اون سینه م بود زبونشو روی نوک سینه م میکشید من آه میکشیدم پا شد شرتشو در آورد و باز خوابید روم کیرش روی کسم بود و احساس خوبی داشتم اومد باز لب گرفت دستم روی کمرش بود و لمسش میکردم کیرش بلند شده بود دستشو گذاشت روی کسم و میمالوند به خودم می پیچیدم بدش می اومد بخوره سرعت دستش که بیشتر میشد صدای آه من بالاتر میرفت یک سینه م تو دستش بود و با نوکش بازی میکرد به ارگاسم نرسیده بودم که گفت بزار با هم بشیم کیرشو داد دستم یکم بوسیدمش انگشتم توی دهنش بود سر کیرشو مک زدم سرمو آروم فشار داد سمت پایین لبامو به کیرش فشار داده بودم و تند تند ساک میزدم کیرش راست راست شده بود گفت بسه بخواب خوابیدم اومد بین پاهام و آروم گذاشت در کسم خیلی میترسیدم فکر میکردم خیلی درد داره چشام بسته بود که با یه فشار کرد تو یه لحظه درد تمام وجودمو گرفت جیغ کشیدم اما چند ثانیه بیشتر اثر درد نموند کیرشو کشید بیرون و با دستمال تمیز کرد یکم خون بهش بود باز کرد تو تلمبه میزد لذت میبردم و آه میکشیدم محمد میگفت جونم خوشت میاد؟ باسرعت تلمبه میزد که احساس کردم کسم داغ شد محمد ارضا شده بود مطمئن بودم ریخته تو اما فکر نمیکردم باردار شم محمد کنارم دراز کشید و چشامونو بستیم، سرمو روی بازوش گذاشتم و خوابیدیم
یک هفته گذشت مرتب استرس داشتم به محمد گفتم فردا صبح نرو مغازه بریم آزمایش بارداری ،خندید و مسخره کرد اما راضیش کردم رفتیم آزمایش رو انجام دادیم جواب آزمایش مثبت بود خوشحال شدیم ولی ته دلم ترس داشتم نمیدونم دلیلش چی بود
زنگ زدم به مادرم گفتم زیاد خوشحال نشد ولی تبریک گفت ،مادر محمد کلی واسم خرید کرد

...

ماه ها به سرعت میگذشت و با مراقبت های مادرم و مادر شوهرم هفت ماهه باردار بودم بچه م پسر بود سیسمونی اش رو خیلی زود تهیه کردیم و محمد هروقت از سرکار برمیگشت میرفت توی اتاق نی نی و قربون صدقه وسایلش میرفت یه روز نشسته بودم کتاب میخوندم که درد شدیدی رو زیر شکمم احساس کردم توجه نکردم اما ادامه داشت شب بود محمد توی حمام بود که با صدای جیغم سریع اومد بیرون دستپاچه شده بود لباس پوشید رفتیم بیمارستان گفتن باید بستری شی بستری شدم مادرم و مادرشوهرم هم اومدند دردم همچنان ادامه داشت دکتر کشیک زنان اومد و گفت ممکنه بچه از بین بره یا مادر آسیب ببینه التماس میکردم عملم کنه اما میگفت فرداصبح انقدر التماس کردم دکتر گفت با خداست وضو گرفت و اومد اتاق عمل وقتی بیهوشم میکردن صورتم خیس از اشک بود
پسرم سالم بدنیا اومد ولی ۲ هفته توی دستگاه بود من اما به کما رفته بودم
۱‏ ماه در حالت بیهوشی کامل بودم بعد از یک ماه فقط چشامو باز کردم قدرت حرکت و حتی حرف زدن رو نداشتم مادرم کنارم بود دلم میخواست پسرمو ببینم اما چطور میگفتم؟ قدرت نوشتن نداشتم زبونم هم بی حرکت بود چشام اینطرف و اونطرف میچرخید و اشک از گوشه چشام می اومد پایین مادرم پرسید کی رو میخوای؟ نمیتونستم بگم گفت پسرت؟ چشامو به علامت تأیید بستم پسرمو با هزار زور پیشم آورد بیمارستان اجازه نمیدادن بچه رو بیاره دلم میخواست دستای لطیفش رو لمس کنم اما چجور؟
چرا محمد نبود؟ چند وقت بعد قدرت تکلم پیدا کردم سراغ محمد رو گرفتم مادرم هر روز یه بهانه میآورد ازش خواستم راستشو بگه گفت تقاضای طلاق غیابی کرده گفت نمیتونه با این وضعیت زندگی کنه... کاش زنده نمی موندم چرا؟ محمد قرار بود تو سختی ها کنارم باشه دلم میسوخت از این که می دیدم مادرم زحمت مراقبت از من و نگهداری از امیر حسین روی دوششه ۵ ماه گذشت و من هنوز بیمارستان بودم کمی قدرت تکان دادن دست و پا رو بدست آوردم
مرخص شدم و فیزیوتراپی رو دنبال کردم نمیتونستم قدم بردارم من یک دختر ۲۰ ساله فلج بودم اما مصمم بودم به زور خودمو بلند میکردم صدها هزار بار زمین خوردم اما نا امید نشدم قدرت راه رفتن هم بدست آوردم امیرحسین و مادرم انگیزه ام بودند
مرتب امیر حسین رو توی کالسکه میزاشتم و پارک میرفتم
محمد برگشت و گفت پشیمون شده ولی از چشمم افتاد نفرت جای عشقشو گرفت بهش گفتم اسممو از ذهنت پاک کن
امیر حسین من ۳ ساله شده و زندگی خوبی داریم گاهی دلم برای محمد تنگ میشه اما بدی هاش دلتنگیشو نفرین میکنه
پیروز و سربلند باشید
     
#429 | Posted: 2 Jun 2011 19:10
موبایل زن عمو

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه اول از همه می‌خوام چندتا چیز بگم۱-من ۶ ماهه میام تو این سایت راستش منم یه بار با زن عموم سکس داشتم ولی‌ حوصله تعریف کردنشو نداشتم۲-اینکه داستان واقعیه لطفا فوش ندین۳-اینکه من آدم فراموش کاری هستم شاید تو داستان بعضی جاهاش درست یادم نیاد پس در این مورد ازتون معذرت می‌خوام۴-اینکه من بلد نیستم داستانو با ابو تاب بگم اونی که اتفاق افتاده رو میگم

من اسمم جلیل الان۲۳ سالمه دانشجوی کامپیوترم.داستان برمیگرد به 2سال پیش من یه زن عمو داشتم که اسمش زهره هست و ۲۲ سالشه عموم هم 31 سالشه،من قبلا موبایل فروشی داشتم اون موقع خط داثمی حدودا قیمتش دورو ور400 تومن بود واقتی‌ عموم با زن عموم نامزد کردن زهره بهش گیر داده بود واسش موبایل بخره بالاخره بد یه مدت عموم رو راضی‌ کرده بود اونم اومد به من گفت منم برداشتم یه خط قسطتی دادم بهش اینم بگم که زهره یه کوسیه واای نگو قد بلند اندامش نجیب پوستشم سفید سفید ماه خلاصه از اون اولشم یه جوری نگام میکرد نگاش خیلی‌ شهوت انگیز بود منم همینطور نگاش می‌کردم راستی‌ من قدم۱۷۸ وزنم هم ۷۰ چشممم سبز تعریف از خود نباشه قیافم در حد تیم ملی‌ نیست ولی‌ خوبه بد اون هر هفته یه بار به یه بهانه بهم اس‌ام‌اس میداد یا زنگ میزد مثلا میگفت بیا خونه ما رم گوشی رو بدم برام آهنگ بریز یا گوشی فلا ن جاش خرابه بیا درستش کن منم میرفتم اما خجالت می‌کشیدم گوشی رو میگرفتمو چون عموم هم خونه نبود سر کار بود جرات نمیکردم داخل خونه بشم آخه عموم از همون اول قلبش مشکی‌ بود بده چن ماه که گذشت یه روز بهم زنگ زد گفت آهنگ یکی‌ از خواننده‌های ترکیه رو می‌خوام بیا رمو بگیر برام پرش کن منم رفتم گرفتم وقتی‌ آوردم خونه دیدم از قصد از خودش چن تا عکس جیگر گرفته تا من ببینم اون فقط می‌خواست من بهش پیشنهاد بدم ولی‌ می‌ترسیدم با اون کارش مطمئ شدم منظورش دوستی هست.ولی‌ بازم بهش چیزی نگفتم.من یه خط دائمی داشتم که به دلایلی فرختمش به دوستم بد ۲ماه دوستم بهم گفت جلیل یه شماره‌ای هست هی‌ بهم اس میده منم اصلا فکرم به اونجا نرفت که این زن عموم زهره باشه آخه اون ۲-۳ماه یکبار اس‌ام‌اس میداد فک کردم از دوس دختری قدیمیم هست با یه ایرانسل زنگ زده! شمارشو از دوستم گرفتم بهش زنگ زدم برنداشت اس دادم من صاحب فلان خطم خودمو معرفی‌ کردم اون منو شناخت ولی‌ من نه خلاصه فقط با اس‌ام‌اس حال میکردیم منم به خیال خودم فک میکردم یه دوس دختر پیدا کردم بد۱۰ روز قرار گذشتیم منم ماشینو برداشتم رفتم سر قرار جلو آپارتمانی که گفت بود وایسادم گفتم بیا ببینمت بد اون گفت نمیاد بد جوری جوش آوردم می‌خواستم فحشش بدم که گفت باشه بیا داخل کوچه رفتم یه دفعه دیدم زن عموم از خجالت سرخ شدم دیگه نمیدونستم چیکار کنم ولی‌ از یه طرف دیگه خوشحال بودم که همین روزاست که بکنمش بد اون روز ۲ بار قرار گذشتیم با ماشین رفتیم بیرون راستش از همون اول زهره از عموم خوشه نمیومد به زور باهاش زندگی‌ میکرد چون از لحاظ قیافه و سنّ خیکی با هم تفاوت داشتند.بده ۴ روز باهاش از سکس و این حرفا گفتم بده هزار کلک راضی‌ شد یه روز که عموم سر کاره من برم خونه حال کنیم اون از خداش بود ولی‌ ناز میکرد که اینم طبیعی بود.فرداش زنگ زد گفت بیا با ۱۰۰۰جور ترس و فکری که تو مغزم میومد رفتم شهوت جلو چشمم رو گرفته بود رفتم ولی‌ نداد فقط یه لب داد اونام به زور من شاکی‌ شدم باهاش قهر کردم بعدا خودش زنگ زد گفت بیا رو که نیست سنگ پای قزوینه پا شدم رفتم با خودم قرصو اسپری نبردم الانم که الانه پشیمونم میگم چرا اون روز حتی یه قرصم نخوردم که جرش بدم.زنگو زدم رفتم بالا نشستم رو مبل نمیشد وقتو هدر داد عجله داشتم اومد جلوم وایساد گفت از جونم چی‌ می‌خوای منم برا این که ضایع نشه نازشو کشیدم گفتم تو زیباترین دختری هستی‌ که تا حالا باهاش دوس بودمو از این حرفا با شدم رفتم همینجور ایستاده بغلش کردم وای لبش چه خوردنی بود همینجور که داشتم ازش لب می‌گرفتم دستمو گذشتم رو کوسش از قبل هماهنگ کرده بودیم یه دامن بپوشه لباس زیرم نپوشه من زود کارمو بکنمو برم بعده این که لب گرفتیم دستمو گرفت برد اتاق خواب قبلا بهش گفته بودم قراره کسشو بلیسم یه کم سینه شو خوردم بد رفتم پایین چه کوسی‌ داشت کوچولو لبش داخل بودن اصلاح کرده بود شروع کردم به خوردم بد ۵دقیقه شروع کرد به خودش پیچیدنو اه اه کردن بلند منم از ترس صاحب خونشون با یه دستم دهنشو گرفته بودم باور نمیکنید اگه بگم انقد آب از کوسش اومد که ملافه خیسه آب شد انگار عموم سالی یه بارم نمیکردش بد گفت جلیل جون بکن منم بلا فاصله جلیل کوچولو(کیرم)دراوردم آروم گذشتم توش کیرم از شدت تنگی و حرارت داخل کوسش داشت میترکید اه آهش بلندتر شد منم که بدبختانه کمرم شلو وله بد ۱ دقیقه آبم اومد ریختم تو کوسدش بعدن هم ازم شاکی‌ شده بود چرا ریختی تو کوسم.

یه بوس ازش گرفتمو زدم بیرون معلوم بود بازم تو کف بود سر کوچه که رسیدم زنگ زد گفت بیا بالا کارت دارم می‌دونم می‌خواست بازم سکس کنیم ولی‌ من دیگه از ترس نمیتونستم برم داخل بی‌خیال شدم اومدم خونه.یه هفته دیگه ۱میلیون ازم پول خواست که من مخالفت کردم سر همین قضیه رابطمون سرد شد تا الان که این داستانو نوشتم حتی اس‌ام‌اس‌هم به هم نزدیم.الانم داره از عموم طلاق میگیره،ای‌ کاش بازم باهاش سکس کنم آرزوم اینه.اگه داستانم جالب نبود شرمنده به بزرگی‌ خودتون ببخشید.یه بار دیگه میگم به قرآن حتی یک کلمه از این داستان دروغ نبود.
     

#430 | Posted: 5 Jun 2011 15:58
کیر سیاه
من و شیدا چند سالی میشه که تو کالیفرنیا هستیم و زندگی خوبی رو هم داریم.ولی فقط یه مساله بینمون هست که حل نشده و اونم اینه که من نمیتونم شیدا رو اون طوری که باید از نظر سکسی ارضا کنم.دوا دکتر هم فایده ای نکرده و من موندم و شیدا هر چند ماه یه بار یه سکس دو دقیقه ای که منو زود به ارگاسم میرسونه.تنها راه چاره همونی بود که فکرشو کرده بودم و با شیدا درمیون گذاشتم.اول خیلی مخالفت کرد و حاضر نبود این کارو بکنه ولی یواش یواش فهمید که من واقعاً مشکلی ندارم و راضی شد تا با مرد دیگه ای سکس داشه باشه.ولی کی؟ نمیخواستیم از دور و بریامون کسی بفهمه و با این حساب تنها راهی که میموند این بود که تو آگهی های دوست یابی اینترنتی بریم و ثبت نام کنیم و منتظر بشیم. چند تا آگهی از یه سری زوج داشتیم که میخواستن که سکس ضربدری رو تجربه کنن ولی ما آگهی برای یه مرد تنها یا دو مرد داده بودیم.بالاخره بعد از یک ماه یه کسی پیدا شد که حاضر بود بیاد.بعد از کلی تحقیق و اطمینان از اینکه هیچ جوری آشنا نیست قبول کردیم و برای یه شب شام خونهء ما قرار گذاشتیم.ساعت هفت طبق قرارمون جان اومد. وقتی درو بازکردم خیلی جا خوردم....درسته که میدونستیم جان سیاه پوسته ولی تا اون موقع کسی به این سیاهی ندیده بودم و تو عکسی هم که برامون فرستاده بود این مساله زیاد مشخص نبود. میدونستم که شیدا از سیاها خوشش میاد و برای همین خوشحال بودم که یه کیر سیاه برای کس زنم انتخاب کردم.شام غذای چینی داشتیم و من به عمد شراب زیادی به خورد جان دادم و خودمم زیاد خوردم تا یه کمی حالت سکسی تو خودم حس کنم چون مشروب زیاد منو یه کمی حشری میکنه ولی از اونجایی که من مشروب دوست ندارم و اثر حشری کردنش هم چند دقیقه بیشتر نیست نمیتونم همیشه برای سکس داشتن با زنم مشروب بخورم.....ولی اون شب حسابی خوردیم و خوردیم.جان یه کمی خجالتی بود و معلوم بود که از من خجالت میشکه.....به فارسی به شیدا گفتم "این یارو خجالتیه....یه دقیقه به یه بهونه برو تو اتاق و لخت شو و بخواب رو تخت تا من بیارمش"شیدا بلند شد و رفت کنار جان و دستشو گذاشت رو ونه های گندهء جان و گفت "من الان برمیگردم....البته شاید هم نه" و یه چشمکی زد و خندید و رفت.رفتم کنار جان نشستم و بهش گفتم "میدونی واسه چی اینجا هستی دیگه؟" اونم سرشو به علامت تایید تکون داد.بهش گفتم "خوبه.حالا پا شو و برو تو اتاق......من نمیام تو.برو و حسابی به زنم حال بده و سعی کن حسابی لذت ببره...مطمئناً خودتم حسابی حال میکنی.شک نکن!" جان با تردید بهم نگاه کرد و گفت "برای چی؟چرا اینطوریه؟" گفتم "من مرد قوی ای نیستم و نمیتونم که.....میدونی که..." و اونم سرشو تکون داد و جرعهء آخر لیوان شرابش رو خورد و از جاش بلند شد.گفت "آدمای خوبی هستین.من خوشحالم که اینجام" و بعد خندید و دستشو گذاشت رو کیرشو گفت "میرم تو اتاق" و راهشو کشید و رفت.لیوان شراب رو گرفتم تو دستم و به جرعه ازش خوردم و رفتم تو فکر. مسالهء جالب این بود که اصلاً احساس ناراحتی یا عذاب نمیکردم.یه مدت که تو اون حال بودم کنجکاو شدم ببینم اونجا چه خبره.....رفتم سمت اتاق و دیدم که شیدا تو اتاق خواب نیست و تو اتاق مهمونه.صدای شیدا و ناله هاش رو تونستم بشنوم که هرچی من جلو تر میرفتم صدای اونم بلند تر میشد.لای در یه کم باز بود و میتونستم همه چیزو خوب ببینم.تو اون اتاقی که اونا بودن یه مبل بود که برای تخت هم میشد و برای مهمون استفاده میکردیمش و وقتی دیدم که شیدا پاهاشو باز کرده و سر جان رو لای پای خودش گذاشته فهمیدم خیلی حشری تر از اونی بود که مبل رو باز کنه و ترجیح داده رو همون مبل کسش رو در اختیار این جان سیاه قرار بده. جان هم حسابی داشت کس زنم و میخورد و از ناله های شیدا معلوم بود که تا حالا انقدر کسی به کسش حال نداده.جان همینطور کس شیدا رو با زبون میمالید و دستاش رو پستونای شیدا بود و مشغول ور رفتن با اونا بودن که با بلند و بلند تر شدن صدای شیدا فهمیدم که داره به ارگاسم میرسه...خوشحال بودم از اینکه زنم بالاخره تونست به ارگاسم برسه.....بعدشم دستشاشو گذاشت رو سرش و آروم شد و جان همچنان کسش رو ول نکرد و یه کم دیگه هم باز برای خورد و بعدش دهنشو کشید رو شکم شیدا و آوردش بالا تا روی سینه هاش و شروع کرد به خوردن پستونای خوشگلش و همزمان با اون دستشو برد لای پای زنم و شروع کرد به بازی کردن با چوچوله و کس شیدا که احتمالاً خیس خیس بود و بعد از کم تر از یک دقیقه دوباره جیغ بلند شیدا بود و تکون خوردناش و دوباره ارضا شدنش که نشون میدا چقدر جان تو این کار تبحر داره.بعدش هم جان سرشو آورد بالا تر و یه لب حسابی از شیدا گرفت و بلند شد ایستاد و دگمهء شلوارشو باز کردو زیپشو کشید پایین و نشست رو مبل....بعد دیدم که شیدا با کنجکاوی رفت سمت کیر سیاه و گندهء جان و اونو از تو شرتش درآورد و بعد از اینکه یه کمی باهاش ور رفت و مالوند اونو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن و خوردن کیر سیاه این مرد عجیب.خودمم یه کمی حشری شده بودم و دیدن این صحنه ها برام جالب بود.بعد از اون جان بلند شد و شیدا رو خوابوند رو تخت و پاهاشو از هم باز کرد و یه دستی به کس سفید و تمیز زنم کشید و شلوارشو درآورد و کیرشو آورد نزدیک به کس شیدا و آروم آروم گذاشت تو کسش و انقدر این کار رو باآرامش انجام داد که صدای ناله های شیدا نشون میداد چقدر از این کار راضیه و بعد هم شروع کرد به تلمبه زدن و حسابی کیر گندشو تو کس زن من به حرکت درآورد.چند دقیقهء بعد نه از پیرهن سیاه جان به تنش خبری بود و نه از تاپ و کفش شیدا به تنش و جان تو پوزیشنی عجیب و غریب رفته بود روی مبل و کون شیدا رو آورده بود بالا و کیرشو میکرد تو کسش و در میاورد و هی این کارو میکردو میکرد تا اینکه بعدش مرتب کیرشو گذاشت تو کس شیدا و به تلمبه زدن ادامه داد.بعد از چند دقیقه کیرشو از تو کس شیدا درآورد و من فکر کردم داره آبش میاد ولی دید خیلی آروم زنمو برگردوند و پشت به خودش نشوند رو مبل و کیرشو گذاشت دم کون شیدا و آروم آروم شروع کرد بازی کردن و هر چند وقت یه بار هم انگشتاشو میکرد تو دهن شیدا و خیس خیسشون میکرد و بعد میمالید سر کیرش و با همون انگشتا و کیر خیس با نوک کون شیدا بازی میکرد و وقتی حسابی هر دو خیس خیس شدن کیرشو گذاشت دم کون شیدا و ۀروم آروم کردش تو که صدای داد شیدا نشون میدا هم داره درد میکشه و هم خوشش میاد.یکی دو دقیقهء بعد زنم رو کیر این مرد سیاه نشسته بود و کونش باز باز شده بود و کیر گندهء این مرد رو تو خودش جا میداد و شیدا هم حسابی بالا و پایین میرفت و آه و اووهی راه انداخته بود که من تو کل این چند سال زندگی مشترکم باهاش نشنیده بودم.....همینطور که بالا پایین میرفت جان هم دستشو گذاشته بود رو کسش و حسابی چوچوله شو براش میمالوند.....نزدیک به ده دقیقه هم کون زنم رو کرد و کرد تا اینکه با داد و فریاد شیدا فهمیدم که برای بار سوم هم ارضا شده.جان باز هم ول کن نبود و شیدا رو بلند کرد و گذاشت رو مبل و کیرشو گذاشت لای پستونای بی تای شیدا و اونو تکون میداد...منظرهء جالبی بود دیدن کیر سیاه جان بین پستونای سفید شیدا و این که هر لحظه الان آب سفید جان هم میزنه بیرون.ولی انتظار من بیهوده بود چون جان بلند شد و شیدا رو به پشت گذاشت رو مبل و خودش رفت دم کونش ایستاد و کیرشو از پشت کرد تو کس شیدا و این بار با خشونتی این کارو کرد که یه صدای جیغ کوتاه شیدا و بعد نفس نفس زدناش به خاطر تلمبهء محکمی که جان میزد بهم فهموند چه کیر گنده ای رو داره تو کسش میبینه و چه حالی داره میکنه.جان جوری تلمبه میزد که آدم فکر میکرد همین الانه که آبش بیاد...محکم و تند تند....انقدر این حرکت رو ادامه داد و داد تا صدای شیدا بلند تر و بلند تر شد و شنیدم که داد میزد “I’m commin’.......I’m commin....” و بعد حرکتای جان ادامه پیدا کرد و محکم و محکم تر شد و بعد از یک دقیقه آروم تر شد و جان کیرشو از تو کس شیدا آورد بیرون و شیدا رو از رو مبل آورد پایین و نشوند رو زمین جلوی خودش و کیرشو آورد نزدیک دهنش. شیدا هم که از زور لذت ذاشت میمرد کیر این مرد استثنایی رو با ولع شروع کرد به خردن و خوردن و ساک حسابی ای براش زد جوری که هر چند لحظه یه بار صدای آه و اوه جان بهم میفهمون که حسابی داره حال میکنه و بعد از چند دقیقه صداش بلند تر شد و دیدم که داریم به نقطهء پایانی نزدیک تر میشیم....آب جان با شدتی از تو کیرش بیرون اومد که تو هیچ فیلمی تا اون موقع ندیده بودم....چند بار پشت هم آبش به طرف صورت زنم پرتاب شد و صورتش رو پر از آب کرد و من میتونستم چکه چکه ریختن آب کیر جان رو از رو صورت شیدا به روی زمین ببینم....شیدا بعد از ارضای کامل جان باز هم کیرشو تو دستاش نگه داشته بود و اونو براش میخورد و میمالوند و حسابی کیر مردی رو که چهار بار اونو به ارگاسم رسیده بود میبوسید و تمیز میکرد
     
صفحه  صفحه 43 از 66:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  65  66  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.