تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /
داستان و خاطرات سکسی

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 43 از 48:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  48  پسین »  
#421 | Posted: 7 Jan 2015 07:00
بهار بهترین زن سکسی من

من
امیرم و الان 21 سالمه این خااطره برمیگرده به سال 92 که من میخاستم برم سربازی..دم مغازه وایمستادم واسه آمار بازی با دخترا که حدود 1 ماه میشد یه خانومی از جلو مغازه رد میشد که هر سری این کارو میکرد امار میدود د خب بعضی موقع با پسر 4.5 سالش رد میشد ..ب خودم میگفتم ک حتما شوهر داره بهتره سمتش نرم..ولی اون بدن خوب تحریکم میکرد.. من قدم بلنده و قیافه خوبی ام دارم ولی اون بدن گوشتی داشت و خیلی سکسی بود..خلاصه داشتم دفترچمو پست میکردم ک عکسام گم شدن برگشتم خونه ک برم دوباره بردارم ایشونو دیدن تو خیابونمون ک تنها بود..دل و زدم به دریا و رفتم دنبالش تو یه جای خلوت کشوندمش تو کوچه و دلیل امار دادنشو پرسیدم کهگفت فقط نگات میکردم همین..و خب اون روز شمارشو گرفتم ولی بهم گفت ک شوهر داره..من و بهارباهم خوب شدیمو سر 1.2 هفته اول حرفامون ب سکس ختم شد میگفت ک با شوهرش خوب نیستو زیاد باهم سکس ندارن ..منم نمیتونستمتو خیابون باهاش قرار بذارم اولا شوهرش دوم ..داداش 2-3تا داشت.. خیلی openبود خیلی راحت جوری ک فکرشم نمیکردم قرار شد برم خونش.. یه فرصت عالی بود..بهمم قول داده بود بهترین تیپشو برام بزه.. اون روز رسید ک شنبه بود شوهرش ک تا 7 سرکار بود بچشم ک روزای زوح مهد بود قرار بود از 9.30 تاا 11.30 اونجا باشم صبح شنبه شد و ب خودن رسیدم اماده بودم ک برم زنگ زد و گفت کاری پیش اومده و نمیشه..دوشنبه صبم اماده بودم ک گفت شوهرش خونه مونده..داغون بودم گفتم داره میپیچونه..4شنبه امید نداشتم دیگه صبح زنگ زدو گفت زودخودتو برسون..عالی شد رفتم خونشونو به به چه لذتی بردم از دیدنش واقعا خوب بود..یه ساپورت و یه لباس مشکی ست کرده بود ک پشتش کلا باز بود خیییلی خوب بود..خلاصه اینو بگم ک ما قرار سکس نداشتیم ولی من دگ نمیتونستم جلو خودمو بگیرم..باهاش لب بازیو شروع کردمو سینه هاشم معلوم بود می مالیدم یه 10مین ااینکارو کردم که بهش گفتم بریم تو اتق و قبول کرد.. اولین قرار بود خیلی سخت بود ارتباط برقرار کردت باهاش اون متولد 63 بود و من 72 9سال اختلاف سنی و من بش گفته بودم ک 68 ام هیج جوره بش نمیخوردم ولی ب قواز از بچه ها شاه دافم باشه 1بار میتونی باش بخابی.. منرو تخت 20 دقیقا میشد ک همه جا شوخوردم لباساشم دراورد و اون بدن خوبش دیوونم میکرد چن روز قبلش بم گفته بود ک احتمال داره پریود بشه..همینجوری رو گردنش بودم ک در گوشش گفتم خدایی پریودی ک گفت ن و داستان شروع شد نذاشتم دگ کاری بکنع شلوارمو دراوردمو کیرمو گذاشتم دم کسش ..کسش خیلی ناز بود انگار تا حالا کسی بش دست نزده بود..اولش خیلی تنگ بود 2.3مین باهاش ور رفتم تا بره تووو وای تلمبه زدنم شروع شد 15 مین کردمشو تو 2حالت خسته شده بود و جفتمون عرق کرده بودیم.. هنوز کیرمو نخورده بود شستمش اومدم جلو صورتش واون برام میخورد بعد 5 مین مدل سگی کردمشو ابم با فشار خیییییلیزیاد رو کمرس اومد واقعا خوب بوووود عاشقتم بهاررر و دگ من رفتم اموزشی و همون 1بارو تونستم باش باشم .لیلاجوون

من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي، ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي "مستی"
     
#422 | Posted: 10 Jan 2015 00:39
کس بی‌ نظیر زن صاحب کارم

سلام.

اسم من امیره ساکن تهران23 سالمه این خاطره ای که میخوام بگم واسه 3 سال پیشه. من نصاب دوربین مداربسته و دزدگیر هستم و برای یه آقایی کار میکردم به اسم هاشم که 45 سال سن داشت.آدم لارجی نبود زن باز و یه عوضی به تمام معنا بود. دوسالی بود براش کار میکردم در ضمن هم محلی هم بودیم. گذشت تا اینکه صاحب کارم با یه موتور تصادف کرد پاش شکست و همه کارها افتاد گردن من.کم کم برای مسائل کاری پام به خونش باز شد چون پاش شکسته بود نمی تونست بیاد مغازه این شد که من برای اولین بار زن صاحب کارم(سیما)رو دیدم. یه زن با چهره وقیافه ی معمولی اما کون خوبی داشت.من هم از همون اول فهمیدم بد حشریه از اون روز یه چندهفته ای گذشت تا یه کار توی صادقیه به ما خورد.صادقیه از اونجایی که ما مغازه داشتیم دور بود.صاحب کارم هماهنگ کرد چون ابزار زیاد داشتم زنش با ماشین بیاد دنبالم منو ببره بزاره سرکاررو بره دنباله کارش.صبح شد امد مغازه من ابزارهارو جمع کردمو رفتیم.اصلا تا برسیم داستانی نبود که من بخوام واسش برنامه داشته باشم...



سرتونو درد نیارم ابزار ها رو خالی کردمو سیما خانوم رفت بگم که کاری که گرفته بودیم یه آژانس مسافرتی بود که باز سازی شده بود وهنوز خالی بود وسرایدار مجتمع در رو برای من باز کرد.من شروع کردم لباسمو عوض کردن که دیدم یکی امد تو شلوارمو پوشیده بودم فقط لباسم مونده بود.دیدم سیما خانومه من خودمو به زور پوشوندمو امدم پیشش گفت امیر جان دریلت جامونده بود تو ماشین برات آوردمش گفتم ببخشید زخمت شد دستتون درد نکنه خلاصه تشکر کردمو داشت می رفت که گفت یه چیزی در مورد هاشم میگم بین خودمون بمونه من میدونم هاشم(صاحب کارم) یکم سرو گوشش میجنبه راستم میگفت همه گرا هایی که میداد من می دونستم بعد گفتم چی بگم شما که همه چیزو میدونید.خلاصه شروع کرد به دردو دل کردن من کیرم راست شده بود که گوشیم زنگ خورد چون راست کرده بودم نمی رفتم گوشیمو بردارم هی گیر داد گفت گوشیتو جواب بده مجبور شدم بلند شدم که فهمید راست کردم گوشی رو جواب دادم امدم نشستم گفت تو هم وضعت خرابه ها منو میگید کلی خجالت کشیدم گفت میخوای سکس کنی من فکر کردم میخواد امتحانم کنه



خلاصه اومد کیرمو از روشلوار مالید تازه به خودم امدم دیدم واقعیت داره همه ی اینها توی دو دقیقه اتفاق افتاد من داشتم بیهوش میشدم کیرمو در آورد شروع کرد به ساک زدن حرفه ای بود دررو بستم لباساشو در آوردم کیرمو کردم تو کسش چه کسی بود کلا هفت هشتا تلمبه زدم آبم امد موقع سکس از خجالتم حتی یه کلمه هم نتونستم حرف بزنم بیشتر میترسیدم.شروع کردم سینه هاشو خوردن سینه هاش مال نبود ولی انقدر حشری شده بودم که هیچی حالیم نبود.کیرمو دوباره کردم تو کسش این باریه ده دقیقه ای تلمبه زدم آه و اوهش بلند شد انقدر تند تلمه میزدم که صداش همه جا رو برداشته بود. از اون روز به بعد من یه ماه بعدش رفتم سربازی بعد از سربازی سراغشو گرفتم فهمیدم طلاق گرفته رفته امید وارم خوشتون امده باشه .






نوشته:‌ امیر
     
#423 | Posted: 10 Jan 2015 00:58
آخرین تکرار سکس با زن شوهردار

بوی تند سرکه و جوراب یک ماه نشسته میداد. بالای سرم ایستاده، کیر زمختش را کج رو صورتم انداخته بود و هی می گفت بخور. حالم داشت به هم می خورد. ازش رو گرفتم. باز هم گفت بخور. گفتم نمی تونم. گفت اگر نخوری من میرم. واقعا می رفت؟ اما هنوز خیلی زود بود. جدی بود. ظاهرا باید کیرش را فرو می دادم. این کیر تیره رنگ با بوی تند سرکه و جوراب یک ماه نشسته را. دهنم را باز کردم، صورتم را رو به بالا برگرداندنم اما فرو نداده گفتم یعنی نمیشه نخورم؟ بیا بکن. همین که خواست برگردد با دست مانع شدم و با زبان مزه اش را امتحان کردم. خوب نبود. گفت همشو بخور و کیرش را توی دهنم فشار داد. داشتم بالا می آوردم. میخاستم درش بیاورم. اما آن وقت حتما می رفت. هنوز وقتش نرسیده بود. ربع ساعت دیگر. باید نگهش میداشتم. تا قبل از ساعت دو نمی آمد. پدرم هم همین ساعت بود که برگشت. تا دو ربع ساعت مانده بود. نباید می گذاشتم برود. خودش را توی دهنم فشار می داد. دهنم پر بود و از بینی نفس می کشیدم.



بوی جوراب و سرکه همه ی مغزم را پر کرده بود. الان تمام میشد. الان تمامش می کرد و بعد می آمد روی تخت و بعد روی من. گفته بود که اگر بدخلقی کنم بی معطلی میرود. گفته بود دختر کم نیست و فقط چون خودم خواسته ام می آید. حالا آمده بود. کیرش را از دهنم در آورد. هنوز ده دقیقه مانده بود. آن وقت می آمد. من هم مثل مادرم دوست داشته میشدم. پدرم که سر رسید و آن مرد غریبه را با کیرش توی سوراخ مادرم، در حال تلمبه زدن دید کمد نیمه شیشه ای اتاق خوابشان را با یک لگد به کناره ی چوبی اش تکه تکه و ریز ریز کرد. فریاد کشید، هوار زد اما مادرم را نزد. آن مرد را هم نزد. روی تخت ولو شد. آن مرد لباس هایش را برداشت و در رفت. توی حیاط لباس هایش را پوشید و در رفت. پدرم گریه می کرد و لای پای مادرم را می بوسید. ران های مادرم رو نوازش می کرد. لخت شد و هنوز های های گریه می کرد. مادرم چیزی نمی گفت. پدرم کیرش را توی کس مادرم فرو کرد. حالا دوتایی گریه می کردند. من همه چیز را دیدم. پدرم بعد از آن حتی بیشتر عاشق مادرم شد. من همه چیز را با جزئیات کامل به خاطر دارم. من هم میخواهم بیشتر از قبل دوست داشته شود. ناصر را توی فروشگاه بزرگ سر میدان پیدا کرده بودم. حالا روی تختم بود. یک تف انداخت و کیر تیره ی بی کاندوم و با بوی جوراب و سرکه اش را اول تا نصفه و بعد کم کم تا آخر توی کسم فرو کرد. چشمهاش سرخ شده بود. بازوهایم را گرفت. وزنش را رو بدنم انداخت. رویم دراز کشید.



پایین شکمم درد مختصری حس کردم، درد کم شد، سخت نفس می کشیدم. بالا و پایین می شد. کیرش را با تمام فشار توی سوراخم جلو و عقب می کرد. داد می زدم بکن، تند تر بکن، منو بکن. مادرم هم همین ها را می گفت. بعد از گفتن همین ها به آن غریبه بود که پدرم حتی بیشتر از قبل دوستش داشت. من هم همین ها را تکرار می کردم. پنج دقیقه بیشتر به دو نمانده بود. بعد شوهر من هم می آمد. این مرد را بین پاهای من، پاهای سفید و خوش تراش من، در حال کردن زنش می دید، داد می کشید، هوار می کشید، شاید میز آرایش را خورد می کرد، شاید کمی هم کتک می خوردیم اما بعد حتما مرا حتی بیشتر از قبل دوست میداشت. خودش را روی تخت می انداخت. پاهای مرا از هم باز می کرد. لای پاهایم را می بوسید. مثل پدرم که سوراخ زنش بوسید. جای کیر غریبه را بوسید. بعد از مدت ها کیرش را توی دستم می گرفتم. خودم کیرش را توی کسم فرو می کردم. فشار می داد. بیشتر و بیشتر فشار می داد. همه ی خودش را از همین سوراخ تف خورده و لزج توی من فرو می کرد. آرایش گر محله می گفت مردها خیلی از کون کردن خوششان می آید. می گفت شوهرش هر شب ازش کون می خواهد.



سوراخ کونم را تقدیمش می کردم. می گفتم با هر چه زور دارد کیرش را توی سوراخ کونم بکند، که بلرزم، به رعشه بیافتم، از درد ضجه بزنم. درد داشت اما از این به بعد بیشتر دوست داشته می شدم. با صدای ناصر به خودم آمدم. گفت برگرد. برگشتم. کیرش را لای لمبرهایم گداشت. باز تف انداخت. بعد از رویم بلند و انگشتش را توی کسم داخل کرد. چرخاند. با انگشت اشاره از داخل و شصت از بیرون دیواره ی کسم را نیشگون گرفت. باز هم تکرار کرد. جدی بود. حتما می رفت. هنوز وقتش نرسیده بود. کسم را چنگ میزد. از شدت درد چشمم سیاهی می رفت. چیزی به دو نمانده بود. داشتم از حال می رفتم. جدی بود. البته بیشتر.. دوست.. از این به بعد. رضا دیگر کم کم باید سرو کله اش پیدا می شد. ناصر باز مرا برگرداند. به کسم زل زده بود. عمیق و صدادار نفس می کشید. به سینه هایم چنگ انداخت. بعد پایین تر. دستش را روی کسم کشید. به کسم سیلی زد. با دو دستش به سوراخم حمله کرد. با دو انگشت اشاره و وسط از هر دو دوست، از دو طرف از داخل، سوراخ کسم را از هم باز می کرد. میخواست کسم را از هم پاره کند.



گفته بودم هر کاری دوست داشت با من بکند. جدی بود. نباید می رفت. به زور راضی شده بود به خانه ام بیاید و روی تخت خودم توی کسم تلمبه بزند. نمی دانست همین الانست که شوهرم بیاید. چیزی نمیشد. هوار می کشید. میز آرایش را خورد می کرد. ناصر توی حیاط لباسش را می پوشد. من بیشتر دوست داشته می شدم. مثل مادرم. ناصر دوباره کیرش را توی کسم کرده بود. این بار وحشیانه تر تلمبه می زد. بدون کاندوم تلمبه می زد. آن غریبه ارضا نشده بود که پدرم سر رسید اما ناصر با محکمترین ضربه ای که میشد آبش را خالی کرد. رضا داشت نگاهمان می کرد. تبر توی دستش بود. میز آرایش از چوب بلوط بود و با لگد خورد نمیشد. رضا داد نکشید. هوار نکشید. گریه نکرد. میز را نشکست. ناصر هنوز فرصت نکرده نفس تازه کند، تبر اول بر پشتش فرود آمد، رضا او را کنار زد، ضرب دوم روی سر من. حالا بیشتر دوست داشته میشدم. فقط اگر زنده مانده بودم. حالا رضا گریه می کرد. پاهای مرا از هم باز کرد. آب کیر ناصر از کسم بیرون زده بود...






نوشته:‌ خسرو – م
     
#424 | Posted: 10 Jan 2015 01:08
کوس دادن زنم زری

وقتی جوون بودم تو فامیل یه دختر عمو داشتم که حدود ۱۸ سالش بود این دختر انقدر خوشگل و سفید خوش هیکل بود و قیافه خیلی شهوتی داشت که این قیافه باعث شده بود تا از پیرو جون برای مالوندن و کردنش به خونه اونا رفت و آمد کنن. یه روز رفته بودم به خونه عمو سر بزنم دیدم در حیاط بازه در زدم کسی جواب نداد رفتم تو از توی اتاق صدای اه ناله دختر عمو رو شنیدم که میگفت وای بکن کیر خیلی با خاله خوشم میاد تا ته بکن تو کسم .از پنجره نگاه کردم دیدم پسر دائیش با یه مرد حدود شصت ساله دختر عموی ناز منو لخت کردن پیر مرده کیر کلفتشو از عقب میکنه تو کوس سفید اون بعد پسر دائیش هم کیرشو کرده تو دهن زری که همون دختر عموم باشه اونم از شهوت جیغ میکشه میگه تا ته کیرتو بکن توکوسم .وقتی این صحنه رو دیدم نمیدونیدکیرم ازشهوت داشت میترکید دوست داشتم جای زری بودم و اون کیر میرفت تو کوس من ناگفته نماندچندین بار هم کون دادم نمیدونید چه لذتی داره. ...



یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید گفتم من از زری خواستگاری کنم و بعنوان زنم بیارمش توی خونم بعد هم اون عاشق کیره و هم من دوست دارم هم کیر بخورم و هم با دست خودم کیرهای ناز و خوش تیپ رو بکنم تو کوس زنم قبل از اینکه برم خواستگاری و زری زن رسمی من بشه یه روز به یه بهانه ای اوردمش خونمون که منو دوستم فریدون تنها بودیم من میدونستم فریدون کیر خیلی کلفتی داره که همه کوسها دیوونه اون کیرن که بره تو کوسشون وقتی زری دید ما تنها هستیم خواست بره که من گفتم عزیزم من چون میدونستم تو عاشق کیر کلفت هستی فریدون رو اوردم تا تو رو بکنه که زری برگشت تابره فوری شلوار فریدون رو در اوردم کیرش راست راست شده بود کلفتی کیرش اندازه کیر الاغ و کلاهکش خیلی کلفت که همه زنا دیونه کلاهک کیر کلفتن تا وقتی به زور میره تو کسشون جیغ بزنن .

وقتی زری کیر شق فریدون رو دید بی اختیار برگشت و رفت کیر فریدون رو گذاشت تو دهن نازش شروع کرد به خوردن .اب کوسش هم راه افتاده بود به فریدون گفت عزیزم تو تاحالاکجابودیبا این کیر ناز بیا منو بکن لباساشو در اوردو کونشو قمبل کرد به فریدون گفت از پشت بکن تو کوسم فریدون هم که تا حالا کسی به اینذ قشنگی و نازی ندیدهبود شلوارش رو تا تهکشیدپایین و کلاهک کیرش رو گذاشت روی لبهکوس زری . وایاگه بدنین اون شب زری چه لذتی از کیر فریدون برد که تا صبح موند و تاصبح کیر فریدون رو از توکوسش بیرون نیاوردصبح به من التماسمیکرد که پسر عموهر چی بخای بهت میدم فریدون رو فقط بیار تا منوبکنه.منم گفتمزری منم مثل تو دیونه کیرم وقتیمیبینم داری کس میدی لذت میبرم دوست دارم بیام خواستگاری تا تو زن من بشی اونوقتهمه کیر هارو میارم تا تورو بکنند اونم بدن مقدمه قبول کرد و گفت سه تا کیر ناز توفامیل هستشکه من خیلی دوس دارم به اونا کسبدم یکی پسرخالته که منو باحال میکنه یکیدیکه داداشته که بعد از ازدواج هم دوس دارم بهش کس بدم یکی دیگه رئیس داداشمه که 60 سالشه و خیلی باحال منو میکنه منم گفتم باشه



الان 20 ساله که ما با هم ازدواجکردیم و هفته ای دو شب با فریدون و زنش اذر برنامه داریم که اون زن منو میکنه منم کوس اذر رو اونقدر میلیسم تاابش میاد ضمنا دختر فریدون هم از کیر من خیلی خوشش میاد که من اونو دادم ارش کرد تا از کیر لذت ببره الان حدود چهل نفری از دوستان هستند که به بهانه های مختلف میان خونه ما و منم وقتی میبینم زنم زیر کیر خوابیده و داره اه و ناله میکنه لذت میبرم با دستای خو.دم کیردراز کلفت باریک وهمه جورش رو میکنم توکوسزنم وقتی که داره کیر میخوره جیغ میکشه و ناله میکنه چشماش از شهوت بسته میشه منم کیف میکنم کسی زن خوشگل و سفیدو ناز کوس طلای منو بکنه بشرطی که یا کیر خیلی درازی داشته باشه یا خیلی کلفت تا من ترتیب کوس دادن زن نازم رو فراهم کنم...
     
#425 | Posted: 10 Jan 2015 01:51
رابطه با آیدا همکار زنم

سلام و درود خدمت خوانندگان عزیز

خاطره ای که مینویسم تقریبا جدید هست. ابتدا باید بگم که هر 2-3 ماه به اینجا سر میزنم و خاطره ها رو میخونم. چیزی که جالبه برام هیچکس کیرش کوچیک نیست یا بد هیکل نیست و خانوم ها هم همیشه خوشگل و سکسی و مانکن!؟! خوب بیشتر این خاطرات زاده ذهن هستن و لذتی رو که نویسنده دوست داره با معشوقش داشته باشه، خیالی بیان میشه. طبق اصول داستانها ابتدا از خودم شروع کنم. جوانی 31 ساله و نزدیک به 2 سال متاهل.قد 184،وزن 90 ورزش میکنم و هیکل درشت و تقریبا عضلانی یه کم شکم که به قول خانومم سکسیم کرده، کیر 17 و 4 قطر.بزرگ نیست،ولی برای هرکی دید و داد میگفت WOW و کلی حال میکرد.قبل از ازدواج چند تا دوست دختر داشتم،زیاد نبودن ولی با همگی سکس داشتم.گه گداری هم به خاطر کار پروازیم همکار و مشتری به تورم میخوردن.سکسم هر روز و هر شب نیود ولی خوب و کافی بود. از خانومه خوبم بگم که 5سال کوچکتر از خودم، خشگل، قد 171،وزن 58 هیکل بسیار زیبا، ولی سینهاش کمی کوچیکه و این باعث شده 2 سالی تو کف سینه مشتی مونده باشم.خوب هیچکس کامل نیست. اسامی اصلی و تغییر دادم چون دوستان نزدیکی دارم که اینجا پلاسن و با دیدن داستان و اسامی راحت میفهمن.



قضیه ما از اینجا شروع شد که تقریبا 2 سال پیش با اتفاق خانوم رفته بودیم بازار برای خرید پارچه لباس نامزدی و ... . خانومم با دوستش آیدا (که تقریبا تازه با هم اشنا شده بودن) قرار داشت و لباس و وسایلایش تو محل کارش(بیمارستان) اورده بود که اونجا هم و میبینن بهش بده،چون آیدا شمالی هست و چند روزی مرخصی گرفته بود. اولین بار اونجا دیدمش،2-3 دقیقه ای بیشتر طول نکشید.قدش کوتاه تقریبا شاید 155 چهره زیبا و همیشه خندان هیکل مناسب با قد و البته سینه ای که تو همون لحظه اول خودش و درشت تر از بقیه جاها نشون داد و به چشمام نشست. زمان همینطور گذشت و آشناییت بیشتر شد.من بیشتر وقتا پایان شیفت خانومم میرفتم دنبالش و بعضی وقتا همکارا نزدیکش و که بیشتر موقع ها آیدا بود و سر راه میزاشتم مترو. کمی بیشتر از آیدا بگم.شمالی هست و 2 سال کوچکتر از خانومم، و برای ادامه کار و زندگی شخصی اوومده تهران ولی خود تهران زندگی نمیکنه.خونه نامزدش(بعدا شوهر) پیش پدر و مادرش بودن تا زمان عروسیشون. شوهرش هم تقریبا همکار خودش(فیزیوتراپ) ولی در حال گذراندن خدمت در تهران..



بعد از عروسیمون کمی رفت و امد بیشتر شد، اولین بار که اوومدن خونمون با شلوار جین و لباس استین کوتاه بود که سینه کون کاملا برجستگی تو چشم بورویی داشتن و معلوم بود که به نسبت هیکل کوچیک بزرگترن.شوهرش هم که کمی قدش از خودش بلند تر و لاغر و نحیف. البته به هم خیلی مییان و پسر بسیار خوب و گلی هست و با هم خوب جور هستیم. چند وقت پیش تو همین بردن و رسوندنا بود که خانومم و گذاشتم بیمارستان و اونجا آیدا شیفتش تموم شده بود و خانوومم به اصرار بهش که با <سامان> بورو و هم میبرتت به کارت برسی هم بعد میزارتت مترو. سوار شد و جلو نشست و رفتیم به سمت اسناد رسمیی که اوونجا باید کارش و انجام میداد بعد از اونجا مترو صادقیه.تقریبا هر دوتا تو مسیر بودن.تو مسیر هم که ترافیییکی بود و مسیر 20 دقیقه ای بیشتر از 40-50 دقیقه طول کشید. تو مسیر کمی صحبت و حال احوال پرسی و از اوضا شوهرش صحبت شد که چغدر زمان مونده تا تمووم بشه و بعد شروع به کارش و عروسیشون و بگیرن و اینا که کمی تبدیل شد به دردودل کردن از طرف ایشون.منم گوش میکردم و جاهایی راهنمایی... تا از اوضا خودش و شوهرشو سختی دور بودن از خانواده و خونه والدین شوهر و دوور بودن گه و ناگه همسر به خاطر خدمت. تو همین حال برام وایبر اوومد و چند تا جک از گروه ارازل و اوباش دوستان و ما هم تو ترافیک فرصت شد و باز کردیم و خندهای که کمی زیاد بود.



همین شد که آیدا خانوم دلش خواست بدونه چی بوود و منم گفتم میدم خودتوون بخونید چون کمی زشته.لطفا ناراحت نشین.ایشوون هم یکی یکی شروع کردن به خوندن جوک های سکسی و همینجور ادامه دادن تو ارشیو گذشته که 2تا کلیپ هم پلی کردن. اونجا بود بنده متوجه شدم و نذاشتم ادامه بدن و گفتم ایناش دیگه مردونست و نباید ببینید.گفت همچین مردوونه هم نبوود و خانوماهم یه چیزایی برا خودشوون دارن.گفتم بله شما اوونا رو باید با همسرتون ببینید و گفت پس شما هم با هم نگاه میکنین!چه خوب! اوون(شوهرش) که خیلی وقتا نیست،کم همدیگرو میبینیم و تازه تو خونه هم که باشیم تنها نسیتیم.گفتم بله قبل از عروسی خیلی مشکله و به اوون بیچاره خیلی فشار میاد.همین حرفو که زدم نمیدوونم چی شد که کیرم شروع کرد راست شدن!؟! اونم گفت تنها اون نیستا!!!چیزی نگفتم و بعد متوجه نگاه زیر زیرکیش به شلواره برامدم شدم.کمی خجالت کشیدم و نمیشد هم تکون خورد که کمی جابجا بشه.کمی سکوت بود و بعد گفتم بله سخته این ترافییکم که بد سخته. گفت برای شما سخت نیست؟ بیشتر مامورییت و خانوم هم شیفتی؟!



گفتم چرا هست ولی اون زمانیو که هستیم برای هم کامل میزاریم که هیچ احساس کمبودی نکنیم. گفت خوش به حالتون، حالا متمعنی احساس کمبود نمیکنین!؟! همونجا تو ذهنم اومد که جونش میخواره و یه دفه چشمام رفت رو سینش و برگشتم جلو رو نگاه کردم و بعد گفتم نمیدونم.دیگه یه احساس کششی بهش میکردم و خوب برای اونم فکرکنم همین طور شده بود.اومدم بزنم تو دنده که دستم با پاش برخوردی داشت و یه حسی ردو بدل شد.دیدم پاشو چسبوند به دنده و منم دستم همونجا.کمی مسیر هم باز شده بود.بین دنده عوض کردنم دستم و گذاشتم رو زانوش واوونم اروم دستشو گذاشت رو دستم و اروم میکشید روش و کیر لامسب هم هی فشار میاورد به شلوار که میخواست منفجر بشه.گفتم شوهرت کجاست و گفت سر خدمت.گفتم کارت تو دفتر خونه چقدر طول میکشه.گفت شاید کمی زیادبا این ترافیکی که گیر کردیم امروز شاید تموم نشه.گفتم خوب بزار یه وقت دیگه،گفت باشه.گفتم خوب میخوای برسونمت مترو؟ گفت نمیدونم.یه جور گفت نمیدونم که ته دلم لرزید و نگاهی بهش کردم و اونم منو نگا میکرد.گفتم بریم خونه ما کمی خستگی بگیری؟ گفت بورو.اینو گفت و منم دستم روپاش کمی بازی بازی میدادم و اونم شروع به همین کار کرد.خون شمال غربه و 10 دقیقه ای طول میکشید.گفت همسایه هاتوون؟ خانومت نفهمه؟ گفتم سر کوچه پیاده شو من میرم بال رسیدی باز میکنم ارووم و یواش بیا بالا و بیا تو.تو این ساعت ساختمون خلوته.خلاصه اومدیم تو خونه.یه کم دلهره داشتم و اوونم که بیشتر، مانتو در اورد و نشست و منم ابمیوه ریختم و اوردم.کیرم که همونجوری ضایع و موقع اوردن نوشیدنی چشمش بهش بود و خندش گرفته بود.بازم شلوار جین و تیشرت تنش بودو بتز سینه درشت و بیرون زده که منم نگام بهش بود.



کنارش نشستم و نوشیدنی خوردیم و به هم نگاه میکردیم.دستم و انداختم پشتشو گفتم معلومه که خسته ای.سری تکون داد و منم کمی تو بغلم کشیدمشو مهکم گرفتمش.خیلی نرم و گرررررم بود.اوونم که لبخندش قطع نمیشد و کمی نا منظم نفس میکشید.یه بوس رو لوپش کردم و اوونم برگشتو آرووم لبو گذاشت رو لبم و ارووم و نرم لب گرفتنو شروو کردیم.کشوندمش رو پاهام و محکو تر شده بودیم و نفسامون بلندتر.دستم و از پشت بردم زیر تیشرت و پشت گرم شو مالوندن و شدتمون بیشتر میشد و خودشو رو کیرم فشار میداد.همونجا لباسو دادم بالا و از سرش در اوردم و سینههای ناز و درشتی افتاد جلوم.سوتین مشکی پوشیده بود و سینه های سفید بد جووور خود نمایی میکردنوشروع کردم از لب گردن بوس و لیس زدن اوومدن به پاییین.کمی مزه و بوی عرق میداد.خودش گفت سرکار عرق کردم.گفتم بورو دوووش بگیر من حوله برات میزارم.رفت حموم و 3-4 دقیقه بیشتر طول نکشید که با حوله دور خودش اوومد بیروون و منم لباس عوض کرده بودم و تاپ و شلوارک بدون شرت پوشیده بودم.دراز شدیم رو تخت و من رو و لب گرفتن و منحوله رو باز کردم و اوومدم رو سینه.سینه های حقی که از خوردن و مالوندنشووون هیچوقت خسته نمیشن.درشت و سفت و نوک به جلو.واااای. همچین میخردم که اه میکشید و میگفت مگه خانومت سینه نداره که مال من و اینطور میخوری؟!گفتم نه کوچیکه و تو کف موووندم.گفت پس خووووب حالشو ببر. منم تاپ و در اوردمو سینه و گردن میخوردم و میمالوندم.اوومدم پاین رو شکم و بوووس کردن و رونای به هم چسبیدشو لسی زدن.بالای چوچولش کمی معلوم بود و شروع کردم زبون زدن و اه و ناله میکرد و اروووم پاشو شل کرد و باز کرد و منم کمی راحت تر روشو لیس میزدم و اوونم پاش رو شونم بوود و کمی هم میپیچید.بلند شدم و شلوارک و در اوردم و کیره افتاد بیروون.نگاش خیره موند و گفت وای! فکرشو میکردم درشت باشه.تو دلم گفتم مال شوهرت کوچیکههه!؟! الان بهت نشون میدم.



تو دست گرفت و باهش ور میرفت.کنراش دراز کشیدم و گفتم خوب بررسیش کن و باهاش اشنا شو.گفت میخوای بوخورم؟ گفتم نخوردی!؟ اینم جزیی از اشناییه.زبونشو روش کشیدو اول کمی خیس کرد و بعد شروع کرد.تا نصفه بیشتر نمیکرد تو دهنش ولی ساک خوبی میزد. بالاخره کشوندمش زیر و کاندوم و کشیدم و ومدم رو بین پاهاش ارو رو کوسش مالوندن و اووم بازوهام و میمالوند.هول دادم و یواش یواش بیشتر حل میدادم.خیس و تنگگگ.نمیدونم شوهرش اینو میکرده یا نه!؟! اونم اه و وای میکرد.تا ته ندادم.بعد از لحظهای صبر شروع کردم عقب جلو کردن و اوونم بلند اه میکشید، تا یه جا که تا ته چسبوندم و یه اخ بلندی هم گفت و گفت درد داره کمی اروم تر حل بده.کمی همینجوری اروم تا ته عقب و جلو کردم که راحت تر شد.سرعت و بیشتر کردم و اوونم بلن اه میکشید و حال میداد.پاهار و گذاشتم رو شونه هم و محکم میزدم توش.هیکل ریزش زیرم بووود و این صحنه خیلی بهم میچسبید.بعد از چند دراز کشیدم و اوردمش رو.تا ته رفته بودو خیلی ارووم تکون میخورد و منم سینه هاشو میخوردم و کلی حال میکردم.تو حمین حالت اه . نالش بالا رفت و ارضا شد و خابید روم.منم از بس گردن و اورده بودم پایین تا ممه بخورم درد گرفته بود و کمی استراحت دادم و شروع کردم تلمبه زند.جیغش درامده بود و گاهی سدای کپلاش هم میوومد.کوون گرد و کپلای بیوون زده از رووون که کلی سرو صدای ناز راه میندازن.به پهلو خوابوندم و محکم میزدم و ناله های بلند میکرد بعد کنار تخت ایستادمو خمش کردم و کون خوشگل و نازش جلوم بود.چند تایی رو کپلاش زدم و گزاشتم رو کس و حل دادم و شروع کردم با تلمبه های نرم و منظم زدن.این دیگه اخرین پوزیشنم بوود و میخواستم هم کمی طولش بدم. ریت تلمبه رو کم و زیاد میکردم و گاهی محکم و نرم.یه بار هم اینجا ارضا شد.صدای کپلاش و ناله های بلندشم که همش تو گوشمه.



بعد کلی حال اب منم اوومدو محکم حلش دادم و رو تخت دارز شدو منم روش کون نرم و ژلهای زیرم.نا بلند شدن نداشتم و دوست هم نداشتم بلند شم.اونم هیچ حس و حالی نداشت و چشماشو بسته بود.بعد از کمی بوسیدن گونهاش بلند شدم.گفتم میای تو حموم گفت نه میخام کمی همینجوری باشم.از حموم اومدم بیرون و لباساش و پوشیده بود.منم لباسامو پوشیدم.اب میوه و چندتا کلوچه داشتیم خوردیم و بوردم رسوندمش تا ایستگاه تاکسیا که زودتر برسه. این سکس تکرار شد،هر چند وقت،و هر بار متفاوت و با لذت بیشتر.و هنوز هم ادامه داره تا اینکه برن خونه خودشون و اون وقت ببینیم چی صلاح هست؟!؟ از اون وقت برای اینکه اجهافی به خانومم نکرده باشم زمان و سکس بیشتری باهاش دارم.راستش لذت مون هم خیلی خیلی بیشتر شده و یه جورایی این رابطه به بالا بردن کیفیت جنسی من و همسرم کمک کرده و حسابی راضی هستیم. برای آیدا هم همینطور بوده و میگه بیشتر به همسرش میرسه و بیشتر براش اشوه و اینا میاد و اوونم بیشتر میکنه و لذتشون زیاد شده. میدونم زیاد شد.شاید هم خسته شده باشین. سعی کردم جزعیات و کمتر از قلم بندازم. بعضی روابط اگر اندازه و کنترل شده باشه خیلی میتونه به انسان کمک کنه. ..



با تشکر.





نوشته: Boombastic
     
#426 | Posted: 10 Jan 2015 02:03
زنی‌ که عشق کم داشت

تو یه برنامه چت موبایل باهاش آشنا شدم... آشفته و سرخورده از یه شکست عشقی برنامه روزمره ام شده بود، خواب روزانه و شبها پای بساط و اپلیکیشن چت. عموما وارد چت روم میشدم بدون اینکه حرفی بزنم. خودش پیشنهاد اد و دوستی و شماره تلفن داد. از اپلیکیشن چت رسیدیم به فیسبوک و اونجا بود که فهمیدم متأهله..



دیدار اولمون کاملا بدون برنامه بود. زنگ زد و اتفاقا نزدیک همون جایی بودم که حضور داشت. به سرعت خودم رو رسوندم و اولین دیدار ما ده دقیقه بیشتر طول نکشید. من ازش خوشم اومد و اون عاشق شد... به علت تأهل میترسید. چند دیدار دیگه با بوسه های قایمکی تا اینکه شوهرش به مأموریت اعزام شد. با ترس و لرز ازم خواست به خونه اش برم. قرار ما صبح زود بود. شب طبق معمول بیدار بودم به همین دلیل کلی وقت داشتم. حمام کردم و یه لباس سبک تنم کردم و رفتم. وارد حیاط که شدم همونجا بغلش کردم و بوسیدمش، سرمای دستاش و داغی لباش رو احساس کردم. وقتی بوسه طولانی و تبدیل به فرنچ کیس شد لرزش بدنش به سرما و داغی اضافه شد. وارد خونه شدیم. روی میز میوه و شیرینی گذاشته بود ولی من هیچ توجهی به میز نداشتم. هدف از رفتنم سکس نبود ولی نمیخواستم اون لحظات غنیمتی رو با میوه خوردن و چرت و پرتهای نوجوانانه هدر بدم. بهر حال سنی از هر دوی ما گذشته بود و کاملا میدونستیم چه خبره و قراره چه اتفاقی بیفته. قبلا گفته بود علاقه ای به سکس نداره.



ابتدا حرفش رو گذاشتم پای ناز و کرشمه زنانه ولی بعدها فهمیدم حرفش واقعی بود و دلیلش هم بی شعوری شوهرش بود که علاوه بر اخلاق بد در معاشرت خانوادگی هیچوقت زنش رو به ارگاسم نرسونده بود. متأسفانه این مشکل بیش از ۹۰٪ زوجهای نسل ماست. بعد از احوالپرسیهای اولیه همونجا روی مبل تلافی همه بوسه های قایمکی و منقطع و با دلهره رو درآوردیم. بوسه های داغ و طولانی که با حرکت ناخودآگاه دستم به سمت سینه اش همراه شد. آروم آروم بدنش شل شد و داشت وا میرفت. دستش رو گرفتم و رفتیم به سمت اتاقی که پنجره نداشت. رفتیم روی تخت و چراغ رو خاموش کردم. نوری که از هال وارد اتاق میشد سایه روشنی میساخت باب عشق و سکس... روی تخت دوباره به هم پیچیدیم... قد متوسط بدن تپل و پستانهای درشتی داشت. دوباره بوسه های طولانی...



لبهام رو روی لباش گذاشتم و شروع کردم به خوردن و لیسیدن. اونم همراهی میکرد. دستم به سمت سینه اش رفت و زیپ یکپارچه پیرهنش رو باز کردم. سوتینش رو بالا زدم و چنگ زدم به پستون درشتش... همونطور ادامه دادیم تا پیرهنش رو کندم و سوتینش رو باز کردم... دوباره از لبهاش شروع کردم، رسیدم به گردن و سینه و نوک پستونش رو به دهن گرفتم... توی اوج بود داشت پرواز میکرد، توی همه این دقایق فقط دوستت دارمها سکوت رو میشکست... وقتی دستم به سمت شکمش رفت لرزش خفیفی به تنش افتاد. مردد بود ولی از طرز لباس پوشیدنش پیدا بود خودش رو برای اون لحظه آماده کرده... دستم از روی شکم صاف و پوست نرمش لغزید به زیر شلوار و شورت... کمی خیس شده بود ولی باورم نمیشد بعد از شش سال زندگی مشترک اینقدر تنگ باشه. انگشتم رو که فرو کردم تقریبا بیهوش شد... کلیتوریس کوچک و کس تنگش کاملا تحریکم کرد که ببینم توی اون شورت توری چه خبره. وقتی دکمه شلوارش رو باز کردم آروم گفت درو ببند. درو بستم و همون نوری که از هال وارد میشد هم دیگه وجود نداشت و توی تاریکی فرو رفتیم. کورمال کورمال رفتم سراغ شلوارش و با شورت از پاش درآوردم. خودم هم شلوارم رو کندم و دوباره از بالا شروع کردم....



وای از سکس و قدرتش. توی اون لحظات غم سنگین شکست عشقی و دو سال آشفتگی رو فراموش کردم و احساس کردم با همه وجودم دوستش داشتم. چشماش رو بوسیدم، لبهام رو گذاشتم روی لباش و پستونش رو میمالیدم. میدونستم یک بار ارضا شده بود ولی بدنش دوباره داشت داغ میشد. لبهامون دیگه متورم شده بود! وقتی گردنش رو بوسیدم و مکیدم دوباره اوج گرفت. تا جایی که میشد پستونش رو به دهن گرفتم و مکیدم. نوک پستونش رو آروم گاز گرفتم و آروم آروم رسیدم به نافش... چنگ زد به موهام...از ناف اومدم پایین... صاف صاف بود. آروم آروم چشمام به تاریکی عادت کردن و تونستم شیار خوش رنگ بین پاهای تپلش رو ببینم... یه بوسه ریز کردم و زبونم رو فرو کردم کلیتوریس کوچیکش رو مکیدم و از پایین تا بالای نازگلش رو خوردم. خودم کاملا آماده بودم و میخواستم این بار با هم به ارضا برسیم. اومدم رو سینه اش و آروم آروم و با فشار فرو کردم. چون خیلی تنگ بود و پاهای تپلی داشت خودش کمک کرد که راهشو پیدا کنه. وقتی تا ته رفت روی سینه اش خوابیدم و لبهام رو روی لبهاش گذاشتم... آروم تلمبه زدم و بوسیدم... اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و فشار میداد... چون عشقبازیمون طولانی شده بود زیاد طول نکشید که اومدم ولی تا ارگاسم اون ادامه دادم. دیگه داشتم از هوش میرفتم... خودمون رو تمیز کردیم و سرش رو گذاشت روی سینه ام و به خواب عمیقی رفتیم...





نوشته:‌ adxxx
     
#427 | Posted: 14 Jan 2015 01:08
شروع زندگی‌ سه‌ نفره ما

سلام .

من 29 سالمه 5 ساله ازدواج کردم همسرم پریناز 27 سالشه قد 165وزن 50 سینه 70 باربی و خوش اندام خیلی همو دوس داریم و در همه چیز باهم راحتیم من خیلی وقت بود یه فانتزی داشتم که همسرم جولوی من کس بده و کیره یکی دیگه تو دهنش باشه خیلی وقتا تو این فکر ارضا میشدم بعد که ازدواج کردم نمیدونستم چجوری اینو ب همسرم بگم بعده 4 سال همسرم بهم گفت که برای تنوع تو سکس یه کیر مصنوعی بگیریم و بعضی وقتا هم فیلم سکسی ببینیم منم گفتم خوب عزیزم چرا با یکی دیگه سکس نمیکنی؟ اول شوکه شد بعد گفت باشه خیلی دوس دارم باید جالب باشه گفتم کسی مد نظرت هست؟ گفت .... نه توچی منم گفتم اره من از بچگی یه دوستی داشتم به اسم محسن هنوزم مجرده خیلی هات و سکسی و پسره خوبیم هس از همون اوایل تو فانتزیم محسنو با زنم تصور میکردم خیلی باحال بود.بهش گفتم محسن گفت باشه خوبه.میخواستیم یه پارتنر همیشگی باشه...



منم رفتم پیشه محسن یه شب باهاش بودم مجردی مشروب زدیم و فیلم سکس 3 نفره دیدیم منم گفتم من این سکسو خیلی دوس دارم باحاله محسنم گفت خوب یکیرو بیار باهم بکنیم گفتم نه اینجوری نه دوس دارم سکستو با زنم ببینم اونم گفت جونم ای به چشم منتظره همین بودم که پرینازو ماله خودم کنم گفتم دوس دارم جلو خودم بکنیش و با ما زندگی کنی اونم از خداش بود گفت باشه .

خلاصه یه شب اومد خونمون خوش تیپ و خوش بو اومد زنمم که یه ساپورت که پاهاش معلوم بود با یه تی شرت باز که سینش معلوم بود تنش بود محسن با زنم دست داد و نشت محسن قدش 175 وزنش 65 سفید و خیلی هم کم مو داشت خوشکل بود.بعده شام بی پرده محسن زنم اورد پیشه خودش یکم ازش لب گرفت و سینه هاشو میمالید لباسو از تنش در اورد و شروع کرد به لیسیدن بدنه زنم جونم بعد به کوسش رسید اینقد لیسید که زنم داشت از حال میرفت محسن هتوز لباس تنش بود انگشتشو میکرد تو دهنه زنم زنم با یه عشقی میلیسید التماس میکرد که بکن محسن رفت رو تخت دراز کشید زنم ایتقد حشری بود زود رفت جورابشو در اورد از پای محسن یه بویی کشید و یه بوسم به پاهاش زد بعد شلوارشو کشید بعدشم محسن لخت شد کیرشو که در اورد زنم زود کرد تو دهنش اینقد خوشکل و سفید بود کیرش که منم هوس کردم دیدنه کیره محسن تو دهنه زنم جونم حال میداد داشتم میترکیدم از حال



بعد زنم به پشت خوابید و قمبل کرد محسن اروم اروم گذاشت تو کسش سینشو مسمالید و اروم اروم تا ته کرد زنم ه اهه بلتدی کشید جونم تند تند تلمبه میزد تو کسه زنم بعدش کونشو میلیسید و کونشو که من هیچ وقت نکرده بودم و خودم براش دره کونشو باز کردم و تف زدم زدش تو نمیرفت زنم خیلی درد میکشید محسن وحشی شده بود از حشرش اینبار تند کوبید به کونش رفت تو زنم شروع کرد به گریه کردن جونم تلمبه میزد تا جا خوش کرد داشت ابش میومد کیرشو در اورد کرد تو دهتش ابشو ریخت زنمم تا اخر خورد و بیحال افتاد محسنم رفت پیشش منم اینقد حال کرده بودم که داشتم میمردم محسن زنمو گایید بعدش اون شب زنم بیحال خوابید بعده چن روز محسن هر روز میومد میکردش و یبارم ابشو تو کونش خالی کرد خیلی حال میکنیم و از محسنم ممنونم که اینقد بما حال میده الانم هر روز محسن زنمو میکنه زنم تو سکس بردش میشه و حسابی بهش کس و کون میده...




نوشته:‌ minded guy
     
#428 | Posted: 14 Jan 2015 01:17
کس دادن زنم به دوستام

من حامد 35 سالمه 3 سال پیش با سمیرا ازدواج کردم ، خلاصه و مختصر چند تا از خاطره های سکسیمو با سمیرا مینویسم. اوایل که با هم سکس داشتیم هیچ فانتزی نداشتیم سکس مون خیلی معمولی بود ، یه بار تو سکس شروع کردیم به حرف زدن از خوردن کسشو اونم از خوردن کیر من و این چزا صحبت میکردیم. یه مدت که گذشت تو حرفامون از سکس با نفر سوم صحبت میکردیم به سمیرا میگفتم دلت میخواست الان کیر یه مرد دیگه هم میخوردی میگفت آره ، بهش میگفتم اگه اینجا بود چی کار میکردی میگفت کیرشو لیس میزدم تخماشو میبوسیدم ، میگفتم اگه آبش میومد چی؟ میگفت وااااااااای همشو براش میخوردم، اینو بگم که سمیرا عاشق آب کیره همیشه آب منو میخوره، گاهی وقتا صبح ها انقدر حشری میشه قبل از اینکه بریم سر کار موقع خوردن صبحونه یه دونه نون تست بر میداره روش مربا و کره میریزه بعد کیر منو ساک میزنه آبم که میاد میریزم روی نون میخوره میگه پروتئین داره صبحها خوبه. خیلی وقتا دوستای من میان خونموم دورهمی مشروب میخوریم با سمیرا، یه بار یکی از دوستام به اسم فرهاد اومد خونمون مشروب 3 تایی مشروب خوردیم ، مهدی همش عادت داشت با سمیرا شوخی میکرد، سمیرا هم خیلی لباسای راحتی میپوشید . یدفه سمیرا گفت بیاین بطری بازی کنیم. سمیرا سارافون پوشیده بود ، یه بار که مهدی حاکم شد به سمیرا گفت سارافونتو در بیار سمیرا هم اونو در آورد و با شرت و سوتیئن نشست. سمیرا که حاکم شد به مهدی گفت شرتتو در بیار مهدی هم درآورد و کیرش افتاد بیرون و نشست. دفعه بعد که مهدی حاکم شد به سمیرا گفت بیاد کیرشو بخوره سمیرا هم با خنده و ناز اولش گفت نه که مهدی گفت حکمه باید اجراش کنی سمیرا هم رفت جلو و کیرشو گرفت دستش و کرد تو دهنش که کیر مهدی سفت سفت شد سمرا دیگه همینطوری ادامه داد و کم کم داشت با تخمای مهدی بازی میکرد بعدش یک تخماشو لیسید و رفت پائین زیر تخماشم لیسید مهدی گفت سمیرا چی کار میکنی آبمو داری میاری سمیرا هم گفت چه اشکالی داره منم به مهدی گفتم راحت باش سمیرا دوس داره مهدی هم گفت باشه خلاصه مهدی دراز کشید منم زیر پیرهنشو درآوردم که لخت لخت بشه سوتیئن سمیرا رو هم در آوردم به مهدی گفتم شرت سمیرا رو خودت در بیار مهدی گفت خودت در بیار میخوام زنتو جلوم لخت کنی منم شرت سمیرا رو در آوردم سمیرا گفت حامد بیا با هم بخوریم گفتم چیو گفت کیرشو گفتم آخه... گفت آخه نداره بیا بخور ببین چه کیر خوشمزه ای داره منم رفتم جلو کیر مهدی رو دوتایی لیس میزدیم و از هم لب میگرفتیم سمیرا تخماشو میخورد منم کیرشو . یهو مهدی گفت آبم داره میاد ، سمیرا یدفه کیرشو کرد دهنش گفت بریز تو دهنم مهدی هم یه آهی کشید و آب کیرشو ریخت تو دهن زنم سمیرا هم همینطور میک میزد تا همه آبش رو بریزه تو دهنش بعدش سمیرا اومد سمت من گفت "لب" یعنی لب میخوام منم ازش لب گرفتم بعد یهو همه آب کیر مهدی که تو دهنش بودو از دهنش ریخت تو دهن من منم دوبار ریختم تو دهنش خلاصه یکم با آبش تو دهنمون بازی کردیم بعد خوردیمش. از اون به بعد مهدی دیگه هر چند وقت یه بار میار پیشمون و سکس میکنیم. سمیرا جلوش لباش خواب حریر میپوشه. اونم دوست داره سمیرا تو این لباسا ببینه. یه بارهم با هم رفتن یه لباس حریر خریدن من باهاشون نرفتم و لی سلیقه مهدی خوب بود. یه بار سه تایی تو خونه با هم بودیم مهدی شروع کرد به لب گرفتن از سمیر بردش رو تخت. من همیشه دوست دارم وقتی یه مرد زنمو میکنه من از نزدیک نزدیک کیرشو که میره تو کس زنم تماشا کنم و با تخماش بازی کنم. اونشب هم همینطور شد سمیرا میخواست بخوابه که مهدی بکنتش من رفتم زیر سمیرا خوابیدم حالت 69 مهدی ام اومد کرد تو کسش منم از زیر تخمای مهدی رو لیس میزدم بعد آبش اومد ریخت تو کس سمیرا بعدش شره کرد بیرون منم اون زیر همشو خوردمو کس سمیرا رو لیس زدم و کیر مهدی رو با ساک زدن تمیز کردم. یه روز مهدی یکی از دوستاشم آورد با دوستش سمیرا رو کردن. بعد از اون دیگه دوستای دیگمم میان و سمیرا رو میکنن و سمیرا هم خیلی اینطوری دوست داره چون تنوع سکس داره منم خیلی خوشم میاد که سمیرا با دوستام سکس میکنه البته مردای غریبه هم دوست دارم که با سمیر سکس کنن و لی چون نمیشناسیمشون فقط با دوستام سکس میکنه. چند بار دوستام زنمو گروهی کردن و من و سمیرا خیلی لذت بردیم. یه شب من زیر سمرا خوابیدم سمیرا اومد با کس و کون نشست رو صورتم پاهاشو داد بالا دوستام یکی یکی میومدن بدون کاندوم میکردن تو کسش آبشون که میومد خالی میکردن تو کسش بعدش که میریخت بیرون من میخوردم خیییییلی حال میداد اونشب یکی از دوستام به اسم علی 3 بار آبش اومد هر 3 بار هم آبشو همینطوری ریخت تو کس سمیرا منم آبشو او زیر میخوردم چند بار هم آب کیر دوستامو که از کس سمیرا ریخته بود تو دهنم با سمیرا لب بازی میکردیم و با هم میخوردیم.

نوشته: حامد
     
#429 | Posted: 19 Jan 2015 00:32
شب پریچهر و آقای دکتر


بعد از یک هفته از بیمارستان مرخصم کردن. شکل روح شده بودم. نه اشکی می ریختم نه حرفی می زدم. دلم سینا رو می خواست. دلم برای بوی تنش لک زده بود. دلم می خواست باز بشینم تو ماشین کنارش و همین که میشینم هنوز کمربندو نبسته دستامو ببوسه و عاشقانه نگاهم کنه. دلم می خواست باز مثل همیشه به محض دیدنم از اون چشمکای دختر کشش بزنه و برام آهنگ پریچهر رو زمزمه کنه...
می خونم به هوای تو پریچهر
چقدر خالیه جای تو پریچهر
دلم کرده هوایت

وای پریچهر دلم تنگه برایت
وقتی بهش فکر می کردم قلبمو انگار یکی فشار می داد. وقتی فکر می کردم که الان سینا بچه اون زنیکه رو گرفته تو بغلش سمت چپ تنم بی حس میشد.
چشمامو که باز کردم دوباره توی بیمارستان بودم. باز سرم بهم وصل بود. یه کم طول کشید تا یادم بیاد چه اتفاقی افتاده. تکون که خوردم درد پیچید توی دستم. کم کم یادم اومد که وانو پر از آب گرم کردم، نشستم توش، چشمامو بستم، به آخرین باری که سینا رو دیدم و آخرین لبی که از هم گرفتیم فکر کردم و با اطمینان تیغو کشیدم روی مچم. چشمامو باز نکردم تا تصویر چشماش ازم دور نشه، لرز همه تنمو گرفت و دیگه نفهمیدم چی شد...

وقتی بهوش اومدم بابا و مامان بالای سرم بودن. حس کردم پیر شدن. چند روزی تو بیمارستان بستری بودم. با تشخیص افسردگی شدید و احتمال خودکشی دوباره، برام روانشناس تجویز کردن. دلم می خواست خفه اش کنم وقتی با اون دماغ عقابی و عینک گنده اش می نشست جلوم و ژست بچه مثبتا رو می گرفت و مزخرف تحویلم میداد که به زندگی امیدوارم کنه. حالم ازش به هم می خورد. وقتی توی خواب و بیداری تنها جمله ای که از من می شنیدن این بود که "این دفعه اون زنیکه رو می کشم" فهمیدن اوضام خیلی خراب تر از چیزیه که فکرشو می کنن. همه وجودم پر از کینه و حرص و خشم بود. حسی که خواب و خوراکو ازم گرفته بود.
قرار شد پیش دکتر روانپزشکی که از پزشکای همون بیمارستان بود ویزیت بشم. ظاهرا دماغ عقابی دراز بی قواره هم از شاگردای همین جناب دکتر بود و پرونده منو همین مرتیکه دراز گذاشته بود زیر بغل دکتر بهرام شیرزاد.
بابا و مامان تو اتاق انتظار مطب نشستن و من رفتم تو. اخمام تو هم بود. انگار دارم میرم دشمنمو ببینم. حال و حوصله دری وری های دوباره رو نداشتم. خیلی خوشحالتر میشدم اگر میگفتن دیوونه شده و دیگه نمیشه براش کاری کرد.
دکتر یه پیراهن یاسی تنش بود با یه کراوات بنفش که روش طرح های یاسی داشت. خوش تیپ بود و غیرقابل مقایسه با اون نردبون دماغ عقابی. همون جا نزدیک در ایستاده بودم و با اخم خیره نگاهش می کردم. از پشت میزش بلند شد. شلوار پارچه ای خاکستری کم رنگ پاش بود. قدش از سینا بلندتر بود و چهارشونه تر. شقیقه هاش جوگندمی شده بود. یه لبخندی گوشه لبش بود که حرصمو در آورده بود. به مبل سه نفره رو به روی میزش نزدیک شد و در حالی که لبخندش پررنگ تر میشد گفت "نمی شینی؟"
ترجیح دادم بشینم. پاهام نمی تونست بیشتر از چند دقیقه تحملم کنه. وقتی نشست کنارم یه حالی شدم. نفسم بند اومد. امکان نداشت اشتباه کرده باشم. عطر سینا بود. دیور... عطری که عاشقش بودم. عطری که با سینا شناخته بودم. نمیدونم دکتر متوجه تغییر حالتم شد یا نه ولی عکس العملی نشون نداد فقط با همون لبخند گفت "پس پری تو هستی؟"
ضربان قلبم رفته بود بالا. حالم داشت باز خراب میشد. اشکام بی اختیار سرازیر شد. بدون این که حالت نگاهش تغییر کنه گفت "اشک و زاری از دختری که اونجوری رگشو می زنه بعیده!"
به خودم اومدم و باز همون حالت تدافعی اومد سراغم. خندید و گفت "آهان حالا شد. پس معلومه حواست به منه" بعد رفت سراغ پرونده ام. حرفاش تکرار مکررات بود. همشو مو به مو می دونستم. به حرفاش گوش نمی کردم. برام مهم نبود چی می گه. مهم سینا بود که من دیگه نداشتمش و این دیوونه ها اینو نمی فهمیدن.
نمی دونم چقدر طول کشید که بابا و مامان رو خواست. من از اتاق رفتم بیرون. قرصا رو مامان و بابا گاهی با کلی ناز و نوازش و گاهی هم با داد و فریاد به خوردم می دادن. به شدت تحت نظرشون بودم تا مبادا باز کار دست خودم بدم. تو اون شرایط بدتر دنبال فرصتی می گشتم تا خودمو خلاص کنم و نمی تونستم. یه جور لجبازی کور ولی نمیدونستم با کی یا چی.

از طرفی هم تحمل اون وضعیت دیگه برام خیلی سخت بود. خونه پدریم برام مثل زندان شده بود. گاهی انقدر بهم فشار میومد از وضعیت مزخرفی که توش گیر کرده بودم که زار زار گریه می کردم و به سینا بد و بیراه می گفتم. حرص و ناراحتیم که خالی میشد باز ته دلم میمردم براش. به قول سارا شده بودم یه دیوونه تمام عیار.
هفته ای دو بار دکتر شیرزاد رو می دیدم و وضعیتم رو بررسی می کرد. شاید عطر سینا بود که باعث می شد بدون جر و بحث برم مطبش و ساعت ها به حرفاش گوش کنم. با این که در برابر حرفاش سکوت می کردم ولی اهمیت نمی داد و کار خودشو می کرد. بدترین قسمت ماجرا این بود که هفته ای یک بار هم اون نردبون دماغ عقابی و مزخرفاتشو باید تحمل می کردم. حس میکردم شدم موش آزمایشگاهی اون مرتیکه دراز. یه روز که حسابی درمونده و کلافه شده بودم با یه لحن ملتمس به دکتر شیرزاد گفتم "تو رو خدا می شه دیگه این نردبون این جا نیاد؟" دکتر با تعجب از این که من بالاخره دهنمو باز کرده بودم ابروهاش رفت تو هم و گفت "نردبون؟! کدوم نردبون؟!" وقتی فهمید منظورم کیه از خنده منفجر شد. انقدر خندید که منم از خنده اش خنده ام گرفت. بعد در حالی که سرشو تکون میداد گفت "پس حرف زدن و خندیدنم بلدی؟!"
اومد نشست کنارم. لحنش آرومتر و مهربونتر از همیشه بود. اون روز برای اولین بار به حرفاش گوش کردم. برای اولین بار دیدمش. اون روز بهش قول دادم که سعی کنم وضعیتم رو تغییر بدم به شرطی که اون مرتیکه نردبون که همش رو اعصاب من بود دیگه نیاد. یه توافق بین من و دکتر. کم کم بهش اعتماد کردم. شد محرم اسرارم. خیلی حالم بهتر می شد وقتی می دیدمش. شماره موبایلش رو هم بهم داده بود و هر موقع حالم بد می شد و ناامیدی خونم میزد بالا بهش زنگ می زدم یا اس ام اس می دادم.
با مصرف مرتب داروها و تمرین هایی هم که دکتر شیرزاد و دکتر نردبون برام تجویز کرده بودن حالم کم کم بهتر شد. دیگه هفته ای فقط یک بار پیشش می رفتم. تا پنجشنبه برسه حسابی کلافه می شدم. تمام هفته منتظر غروب پنجشنبه بودم. بعضی وقتا که سرش شلوغ بود و نمی تونست اس ام اس یا تماسمو جواب بده دیوونه می شدم. توی اون مدت فهمیده بودم از زنش جدا شده و زنش با دخترشون امریکا زندگی می کنن. خیلی وقتا تو خیال بافیام خودمو زن بهرام تصور می کردم. تو خیالم میبوسیدمش. تو خیالم خودمو تو بغلش تصور می کردم. تو خیالم... اما واقعیت زندگی چیز دیگه ای بود.
چند ماهی تحت مراقبت بودم. سخت بود ولی کم کم با واقعیت کنار اومدم. متاسفانه درد از دست دادن سینا رو نه با قرصا و تمرینای تجویز شده بلکه با خیالپردازی های عاشقانه دخترونه فراموش کردم. دکتر هم تشخیص داد که "پری دیگه دست به کار احمقانه ای نمی زنه" اما خبر از دل من دیوونه و ذهن پریشونم نداشت.

ندیدن دکتر به همم ریخت. شد یه مشکل تازه. یه درد جدید. گاهی براش اس ام اس می دادم و اونم جواب می داد اما دلم براش تنگ میشد. دلم میخواست ببینمش. بالاخره یه روز طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم و گفتم که می خوام ببینمش. استقبال کرد و گفت آخر وقت برم مطب و گفت خوشحال می شه از دیدنم.
اون روز یه مانتوی اسپرت گشاد و کوتاه خاکستری پوشیدم. با شلوار جین خاکستری دمپاگشاد که روی رونش سنگشور شده بود. با این مانتو شلوار شکل دختر بچه های کارتونی می شدم. با شال فیروزه ای و کیف و صندل فیروزه ای. یه گردنبند بلند با سنگای فیروزه ای هم انداختم روی مانتوم. خط چشم فیروزه ای و گوشواره های درشت فیروزه ای و رژ لب کمرنگ صورتی.
دکتر وقتی منو دید خندید و گفت "پری یه وقت چشمت نزنن؟!" منم خندیدم. دلم می خواست بغلش کنم. عطرش باز غم دلمو تازه کرد. ولی دوست داشتم بوشو. دیور برای من گرم یا سرد، شیرین یا تلخ نبود. دیور غمگین ترین عطر زندگیم بود که به بوش معتاد بودم. همونطور که به دیدن دکترم معتاد شده بودم.
دستپاچه بودم و دستام می لرزید. خیره نگاهش می کردم. برام چایی ریخت و نشست کنارم روی همون مبل همیشگی. یه کم اخماش رفت تو هم و گفت "چیزی شده پری؟!" بغض کرده بودم. گفت "می دونی که می شنوم پس نریز تو خودت و بگو ببینم چی امروز این پریچهر فیروزه ای خوشگلو کشونده اینجا؟" حس میکردم از همیشه خوش تیپ تر شده. بیشتر از اون نتونستم تحمل کنم و همزمان با ترکیدن بغضم خودمو انداختم تو بغلش.
صورتشو نمی دیدم ولی تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. عطر تنشو می بلعیدم. خودمو محکم چسبونده بودم بهش. کم کم دستاشو دور شونه هام حس کردم. خودمو بیشتر تو آغوشش فرو کردم. آغوشش امن ترین آغوش دنیا بود برای من. کمی تو بغلش نگهم داشت و بعد آروم منو از خودش جدا کرد. با انگشت شصتش اشکامو پاک کرد و باز دستاشو گذاشت روی شونه هام. توی چشماش هم بهت بود هم نگرانی. پیش از این که حرفی بزنه یهو لبامو گذاشتم روی لباش. درست مثل همون بوسه اولی که سینا تو ماشین بی هوا ازم گرفت. دیوونه شده بودم. محکم می بوسیدمش و لباشو می مکیدم. هیچ حرکتی نکرد. با یه حس سرخوردگی لبامو از لباش جدا کردم. رژم مالیده شده بود به لبش. دیگه روی موندن نداشتم. نزدیک در بودم، داشتم تقریبا فرار می کردم که از پشت شونه هامو گرفت و برم گردوند. خیلی بلندتر از من بود. چونه امو گرفت و آورد بالا و توی چشمام زل و زد و در حالی که اخماش تو هم بود گفت "چی کار کردی با خودت؟!"
روی نگاه کردن تو چشماشو نداشتم. سرمو انداختم پایین. مستاصل بودم. اشکام باز گوله گوله ریخت پایین. دوسش داشتم. نه دیوانه وار مثل سینا. خیلی آروم دوسش داشتم. برای اولین بار دکترمو کلافه دیدم. مدام دستشو می کرد توی موهاش. لبشو با دستمال پاک کرد. کتشو برداشت و گفت بریم.

تو ماشین چیزی نمی گفت. عصبی بود. بعدها بهم گفت که بدجوری تو منگنه گذاشته بودمش چون با شرایطی که من داشتم می ترسید هر اقدامی از طرف اون باز منو به پله اول برگردونه.
منو برد خونه اش. وقتی در رو بست با صدایی که هیچ شباهتی به صدای آروم دکتر شیرزاد توی مطب نداشت گفت "نمی دونی چقدر ما اختلاف سنی داریم؟! نمی دونی من یه دختر دارم که فقط چند سال از تو کوچیکتره؟! نمی دونی من چه حسی بهت دارم؟! می دونی داری چی کار می کنی پری؟! میفهمی؟!"
بازم جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم. اشکام مثل اون اواخر همش سرازیر بود. حالم دیگه از این همه اشک و ضعف به هم می خورد. همه توانمو جمع کردم و توی هق هق گریه گفتم "برام مهم نیست. من... من... دوستت دارم. می فهمی؟ دوستت دارم. نمی تونم نبینمت لعنتی نمی تونم... بذار دوستت داشته باشم همین... بذار..." هق هق گریه نذاشت دیگه ادامه بدم.

بغلم کرد. چسبوندم خودمو بهش. سعی کرد متقاعدم کنه. با ناز و نوازش و قربون صدقه. با داد و فریاد و اخم و تخم. میگفت من فقط بهش عادت کردم. می گفت "خیلی از بیمارا به دکترشون علاقه مند میشن چون دکترشون برای شنیدن حرفاشون وقت می ذاره و باعث بهتر شدن حالشون میشه" می گفت "من دکترتم و فقط به من و حرف زدن برام عادت کردی" ولی تو گوشم نمی رفت. بهش گفتم "به من بگو که دوسم نداری بگو تا برم و دیگه نبینی منو"
کلافه شده بود از دستم. کراواتشو شل کرد. مدام دستش توی موهاش بود. در حالی که راه می رفت، گفت "چی بگم؟ چی بگم که نری باز خودتو به کشتن ندی؟! تو هیچ پرونده ای اینجوری نمونده بودم!"
هق هق می کردم و گفتم "چیزی نگو فقط بذار دوستت داشته باشم"
با حرفا و کارای احمقانه و دیوانه وارم در واقع حق انتخابی برای بهرام نذاشته بودم. برام مهم نبود که از ترس خودکشی کردنم باهام همراهی کنه. می خواستم داشته باشمش همونجور که اون زنیکه سینا رو داشت. با این تفاوت که من بهرامو از کسی نمیگرفتم.
همه عشق و محبتی رو که قرار بود به پای سینا بریزم به پای بهرام ریختم. کلید خونه اش دستم بود. می دونستم چه غذاهایی رو دوست داره. بیشتر از 15 سال ازش جوون تر بودم. هر موقع میومد خونه و می دونست من اونجام از دم در داد می زد "کجایی زلزله؟" عشق میکردم با زلزله گفتنش.
برعکسِ سینا، خیلی آروم و صبور بود و شر و شور نداشت. عوضش من حسابی از سرو کولش بالا می رفتم. انقدر بهش محبت کردم و انقدر براش دلبری کردم که کم کم یه چیزایی ته دل اونم تکون خورد. کم کم به خودش و به من اجازه داد به هم نزدیکتر بشیم. کم کم لبامون رسید به هم. به همون جایی که من میخواستم. با این حال رابطمون از حد بوس و بغل و نوازش فراتر نمیرفت. انقدر ازم بزرگتر بود و انقدر جذبه داشت که جرات نکنم از حدی که ناگفته تعیین کرده بود فراتر برم. من گرمای آغوششو می خواستم و حاضر نبودم به هیچ قیمتی از دستش بدم.
تا این که شب تولدش با سارا هماهنگ کردم و به بابا اینا گفتم شب پیش سارا می مونم. براش همون عطر رو گرفتم. همه خونه رو پر از گل و شمع کردم. خودمو کشتم تا فسنجون درست کنم. انگار بار اولمه. صد بار به سارا زنگ زدم و روانیش کردم. یه پیراهن دکولته فیروزه ای حریر بالای زانو پوشیدم. انقدر کوتاه بود که اگه یه کم خم می شدم شورت نیم وجبیم دیده میشد. بالا تنه اش شبیه سوتین سنگ دوزی شده بود و تا روی کمر تنگ بود و بعد دامن چند وجبیش کلوش می شد.
بهرام اون شب ساعت 10 رسید خونه. فکر نمی کرد اون وقت شب اونجا باشم. وقتی برقا رو روشن کرد شوکه شد از دیدن من و از میزی که چیده بودم و همینطور از لباسم. نذاشتم بیشتر فکر کنه. تولد 40 سالگیش رو تبریک گفتم و لبام رفت روی لباش. زودتر از معمول ازم جدا شد و گفت "پری این وقت شب نباید خونه باشی؟!" اینجوری که حرف میزد منو یاد بابام مینداخت.

دلگیر شدم و گفتم "بهرام با سارا هماهنگ کردم" اخماش رفت تو هم و گفت "باشه پس شب می برمت پیش سارا"
می دونستم نباید باهاش مخالفت کنم. تا لباساشو عوض کنه شمعا رو روشن کردم و برقا رو خاموش کردم. وقتی برگشت باز مهربون شده بود. گفت شام عالی شده. وقتی شمع 39 سالگیش رو فوت کرد باز بوسیدمش، اینبار اما خیلی طولانی. اون شب برای اولین بار با هم مشروب خوردیم. از قفسه مشروباش یه شامپاین جدا کرده بودم. کلی اصرار کردم تا با هم مشروب بخوریم. بعد هم گفتم جوری درشو باز کنه که مثل توی فیلما بپاشه هوا. کلی بوسش کردم و التماس کردم تا یه کمشو بپاشه رو من. وقتی داشت می پاشید روم کلی جیغ کشیدم. خندید و گفت "بیخود نمی گم زلزله ای که" یه گیلاس به سلامتی بهرام و یه گیلاس دیگه به سلامتی من رفتیم بالا. بهرام یه گیلاسم تنهایی رفت بالا و به من نگفت به سلامتی کی یا چی رفته. بغلم کرد. لبامو بوسید و گفت "فکر نمی کردم شب تولد 40 سالگیم یه پری کوچولوی خوشگل مثل تو توی بغلم باشه"
کادوشو که دادم یه کم ازش به خودش زد و سرم رفت توی گردنش. داغ داغ شده بودم. اونم حالش بهتر از من نبود. مشروب جفتمونو گرفته بود. صدای نفسای همو می شنیدیم. لبامون باز رفت روی هم. کم کم زبونشو کشید زیر گردنم و شروع کرد به لیس زدن رد شامپاین روی تنم. رو هوا بودم. داغ بودم. سرمو داده بودم عقب و از حس زبون خیس و داغش روی تنم لذت میبردم. بغلم کرد. پاهامو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که ایستاده منو گرفته بود تو بغلش زیر گلو و بالای سینه هامو میلیسید. دستمو حلقه کردم دور گردنش که نیفتم. لاله گوشمو به دندون گرفت و آروم زمزمه کرد "نترس نمیندازمت. مثل پر سبکی کوچولوم"
آروم آروم زیپ پشت لباسمو باز کرد. پیراهنم افتاد دور کمرم. سینه های گرد و سربالام افتاد بیرون. چند لحظه نگاهش روی سینه هام خیره موند. بعد سرشو خم کرد و یکی یکی گرفتشون توی دهنش. دستمو از پشت کردم توی موهاش. سینه هامو که میخورد نمیتونستم ساکت بمونم. نمی تونستم آروم بگیرم تو بغلش. همه تنم پیچ و تاب می خورد وقتی لیسم میزد. همونجوری که گردن و سینه هامو میلیسید رفت سمت اتاق خواب. آروم منو گذاشت روی تخت و اومد روم. باز لبامون رفت روی هم. زبون همو محکم می مکیدیم و به هم مهلت نمی دادیم. پاهامو حلقه کردم دور کمرش و به خودم فشارش دادم.
یه لحظه لبش از تنم جدا نمی شد. چقدر حس خوبی داشتم. همه تنمو لیس می زد. کم کم اومد پایین و پیراهنمو از پاهام کشید بیرون. نگاهش، حرکاتش، نفس زدناش... با همیشه فرق کرده بود. داغ کرده بود. منم خیس خیس بودم. آروم بند شورت نیم وجبیمو زد کنار و شروع کرد به مالیدن کسم. چند بار که انگشتشو کشید لای کسم. از حال رفتم...
"بهرااااااااام وااااااااااااااایییییی ....."
"جااااااااااانم کوچولوی من؟"
بدون این که شورتمو دربیاره کسمو می مالید. خوب میدونست چی کار باید بکنه. خیلی خوب میدونست کجا رو چی جوری بماله که دیوونم کنه. همونجور که با چشمای خمارش خیره نگاهم می کرد با دست دیگه اش شروع کرد باز کردن کراوات و دکمه های پیراهنش. ولی شلوارشو درنیاورد. دوباره اومد روم و باز شروع کردیم به لب گرفتن. داشتم از هیجان سکس با بهرام میمردم. همین که دستمو بردم سمت کمربندش یهو خودشو کشید عقب. جا خوردم. خم شد روم. هیچ کدوم حرفی نزدیم. دستشو آروم کشید روی گونه ام. خیره نگام میکرد. یه کم اخماش رفته بود تو هم. لبامو گذاشتم روی لباش ولی فایده ای نداشت. به پشت افتاد روی تخت و مچشو گذاشت روی پیشونیش. میدونستم چشه.

آروم صداش کردم "بهراااام؟" تکون نخورد. خودمو خم کردم روش. سینه هامو چسبوندم به تنش. دستشو از روی پیشونیش کنار زدم و انگشتامو بردم توی موهاش. همیشه خوشش میومد با موهاش ور برم. هر چی التماس بود ریختم تو نگام. خیلی جدی و با کلافگی گفت "اینجوری نگام نکن پری!" یه کم جسارت دادم به خودمو دستمو بردم لای پاش. سفت سفت شده بود. چشماشو بست. دستشو گذاشت روی دستم و یه کم نگهش داشت همونجا. بعد خواست دستمو برداره که نذاشتم. پیش از این که چیزی بگه پیشدستی کردم و گفتم "به خدا می دونم چقدر اختلاف سن داریم. تو رو خدا باز شروع نکن. تو رو خدا بهرام حسرت امشبو به دلم نذار. من دوست دارم چرا نمیخوای اینو بفهمی؟ چرا با خودت کنار نمیای؟ چرا هر دومونو عذاب میدی؟ به خدا من برات کوچولو نیستم. به خدا اندازه اندازم" بغض کرده بودم.
بغلم کرد و گفت "میترسم پشیمون بشی. تو هنوز حالت کاملا خوب نشده و خودتم اینو میدونی. فکر میکنی راحته گذشتن از تو؟! نه می تونم داشته باشمت و نه می تونم ازت بگذرم. میکشی منو آخرش پری..."
لحنش نرم شده بود. لبامو گذاشتم رو لباش. با زبونم لباشو از هم باز کردم. دلم می خواست مقاومتشو بشکنم. دلم می خواست شهوتش به منطقش غلبه کنه. دلم می خواست برای یک بار هم که شده منو اون جوری که هستم ببینه و بپذیره. برای یک بار هم که شده اون عذاب وجدان کوفتیشو بذاره کنار. دلم میخواست باهاش سکس کنم حتی اگر بار اول و آخر باشه.
سرمو بردم کنار گوشش و با یه لحن سکسی و کشدار گفتم "دلم میخواد بکنی منووو... همین امشب..." بعد از رو لباش بوسیدمش تا رسیدم به کمربندش. کمربند و دکمه شلوارشو آروم باز کردم. زیپشو با دندونام کشیدم پایین و صورتمو از روی شرت مالیدم به کیر سفت شدش. سرشو داده بود عقب و تند تند نفس میکشید. پیش از این که باز اون روی منطقیش بالا بیاد شورت و شلوارشو با هم از پاش کشیدم بیرون. کیرش از کیر سینا هم بزرگتر بود. از خودم خجالت کشیدم به خاطر مقایسه کردنشون ولی ناخودآگاه بود. بیخیال فکرام شدم. شورت بندی خودمم درآوردم و خوابیدم روش.
لباشو با لبام بستم تا چیزی نگه. لخت و داغ چسبیده بودیم به هم. منو کشید زیرش. انقدر محکم بغلم کرد که حس کردم استخونام داره خورد می شه. وقتی کیرشو روی کسم فشار داد از شدت شهوت بازوهاشو گاز گرفتم. با صدای بلند آه می کشیدم. جان گفتنای کشدارش شهوتی ترم میکرد.
موهاش حسابی به هم ریخته بود. هیچ کدوم مست نبودیم اما هر دو داغ کرده بودیم. تو چشمام خیره شد و گفت "آدمو دیوونه میکنی پری..." هیچی نمی فهمیدم اون لحظه. حتی اگه قرار نبود من و بهرام برای همیشه کنار هم بمونیم هم برام مهم نبود. اون لحظه توی اون اتاق خواب تاریک و روشن با همه وجود می خواستمش. به خودم بیشتر فشارش دادم و گفتم "عاشق دیوونه کردنتم"

لباش رفت روی لبام و آروم کیرشو سر داد دم سوراخ کسم. خیس خیس شده بودم. لذت تو همه تنم پیچید. کمرمو یه کم بلند کردم. سر کیرش درست جلوی سوراخ کسم بود. محکم بغلم کرده بود. یه کم فشارش داد. یه کم دردم گرفت. ولی با لذت همراه بود. می خواستمش. داغی تنشو، عطر تنشو.
"بکن بهرااااااااااااام... می خوامت لعنتیییییییییی... بکن... وااااااااایییییییییییی...."
تو چشماش هم عشق بود هم شهوت. صداش خیلی حشری و تحریک کننده شده بود... "فدات بشم پری"، "کوچولوی من"، "عشقم"، "عسلم"...
بعد کیرشو مالید به چوچولم. داشتم دیوونه میشدم. کیرشو روی کسم فشار میداد و عقب جلو می کرد. هر بار که خودمو جا به جا میکردم تا کیرش بره توی کسم حواسش از من جمع تر بود و نمیذاشت بره تو. یه کشمکش لذتبخش و بی صدا بین من و بهرام. صدای آه کشیدنم بلند تر شده بود. هر چی بهرام بیشتر کیرشو به کسم فشار میداد و میمالید صدای منم بلندتر می شد. انقدر کیرشو به چوچولم مالید و انقدر از لذت آه و اوه کردم که همزمان با ارضا شدن من اونم ارضا شد و آبشو خالی کرد بالای کسم. هر دو خیس عرق بودیم. موقع ارگاسم ناخونامو فرو کرده بودم تو کتفش. حس فوق العاده ای بود. یه لذت آمیخته با حس وحشتناک خواستن. یه لذت خیس و داغ و دلچسب. لذتی که دیوانه وار توی تمام تن آدم پخش میشه. هر چی بیشتر میگذره دلت بیشتر می خواد.

خیس از عرق و شهوت چسبیده بودیم به هم. حال نداشتیم تکون بخوریم. پاهام درد گرفته بود بس که فشارش داده بودم دور کمر بهرام. آروم شروع کرد به بوسیدن و نوازشم. سرمو فرو کردم تو گردنش. سرمو گرفت بالا و تو چشمام نگاه کرد. خواست چیزی بگه اما پیش از این که حرفی بزنه گفتم "تا آخر عمرم پشیمون نمی شم" نگاهش آروم شد. لبخند زد و آروم زیر گوشم گفت "کوچولوی دوست داشتنی من"
دستمو کشیدم به شقیقه های جو گندمیش و نوازشش کردم. دوستش داشتم. نه مثل سینا ولی حالا مطمئن بودم که از همون اولش هم هر چی که بود، عادت نبود. عشق بود اما نه از اون عشقای داغ و آتیشی. عشقی که کم کم تو دل هر دومون جاشو باز کرده بود.

با این که نه فقط اون شب، بلکه هیچ شب دیگه ای هم سکس ما کامل نبود و هیچ وقت بهرام کیرشو توی کون تنگ و کس خیس و پر هوس من نکرد، ولی اون شب برای همیشه یکی از بهترین شبای زندگیم شد که حتی با یادآوری خاطراتش یه حالی میشم و شورتم خیس میشه. با وجود اختلاف سنی زیاد و شرایطمون و یه سری اتفاقاتی که افتاد، نتونستیم برای همیشه با هم بم
     
#430 | Posted: 21 Jan 2015 18:35
کس دادن به مرد مزاحم


من یاسمینم 18 ساله قد 160وزن55سایز سینه 85، 90 کونمم بزرگ قیافمم خیلی خوبه یعنی این طور که بقیه میگن ...
داستانی که میخوام بگم ماله پارسال من تا پارسال با هیچکس سکس نداشتم یکی دو بار لب بود. داستان کاملا واقعی.یک مدتی بود یک مردی جلو در مدرسه ی ما که حدوداً سن 29،30 داشت میومد و تا دمه خونه دنباله من با ماشین راه می افتاد یرزو بعد مدرسه دوستم آتنا به من گفت داره به تو علامت میده من گفتم ولش کن مزاحم خیلی ازش میترسیدم تا اینکه یرزو بعد از مدرسه سرویس ام میومد و من مجبور شدم آژانس شخصی بگیرم رفتم سر کوچه با آتنا بودم دیدم آژانس بستس آتنا گفت پایه ای بریم پارک قیطریه منم گفتم باشه بعد رفتیم توی کوچه ی بن بست و کلی آرایش کردیم کاره من که تمام شد یوهو دیدم باز همون مرد مزاحم پشتونه من اخم کردم و رفتم آتنا گفت احمق داره بوق میزنه برو سوار شو از ماشینش معلومه آدم حسابی قیافمم که خوب بهتر از مترو که منم گفتم اوکی رفتیم سوار شدیم بهم گفت که پسر عموی یکی از هم کلاسی هامه منم باهاش خوب گرم گرفتم که آتنا یوهو گفت من باید برم مامانش زنگ زده بود آتنا رو پیاده کردیم تو راه باهام حرف نزدی تا آینکه تا به خودم آومدم دیدم یجای برهوت که پرنده. پر نمیزنه وایساد



قفل مرکزی و زد شیشه هاشم که دودی بود بهم ی پوست خند زد و شروع کرد کاسمو مالید منم جیغ و داد که یوهو دست انداخت دور کمرم من کشید رو خودش مانتوم جر داد چون هیچ جوره اروم نمیشدم بعد دست کرد و محکم سینه هامو شروع کرد به مالوندن و گردن و لیس میزد بدست رو کسم بود که من کم کم اروم شدم و حشری. خودم سوتینمو باز کردم سینه هامو گذاشتم دهنش اینقدر محکم میک زد که جیغم رفت هوا بعد که خیلی حشری شدم گفت بیا بریم این باغ این پشت یه تخت چوبی هست راحت تری منم گفتم باشه چون مانتوم پاره شده بود رفتم کفه ماشین یه 15 دقیقه راه بود منم دیدم فرصت خوبیه رفتم پایین و شروع کردم ساک زدن کنترل ماشین از دستش خارج شده بود انقد ساک زدم که داشت آه و ناله میکرد تو ترافیک بودیم که یوهو آبش اومد منم دهنم باز کردم ابرو ریخت دهنم چیزی نمونده بود برسیم که دیدم کیرش خوابید



رفتیم تو باغش گفت دیگه بسه میرم دوش بگیرم بعدم میزارمت خونه منم که هنوز حشری بودم گفت اوکی ولی چون هنوز حشری ام باید خود ارضایی کنم گفت اوکی رفتیم تو حمام اون وان و پر کرد منم رفتم تو حمام و شروع کردم یک کدوم از شامپو آرو کردم تو کونم شروع کردم آه آه کردن و شامپو و جلو عقب کردن دیدم شیش دنده حواسش به منه صابون گذاشتم لایه سینم و بالا پایین میگردم که یوهو دیدم پاشو اومد بغلم کرد و گذاشتم رو فرش وسط حال منکر شوکه شده بودم دیدم از تو آشپزخانه رفت روغن زیتون آورد نشست پاهامو داد بالا و سر روغن زیتون و کرد تو کونم و برعکس کرد 10 ثانیه بعد کشیدش بیرون همینطور داشت از کونم روغن می اومد که یوهو کیرشو گذاشت رو لبم منم شروع کردم ساک زدن چون خیلی دوس داشتم باور از دهنم کشیدش بیرون کیرشو مالوندن رو کسم و کونم بعد همینطور که حواسم نبود تا ته کرد تو کسم جیغم رفت هوا همینطور داشت سینه هامو می‌مکید برم گرداند به حالت سجده بعد کرد تو کونم که از درد مردم هرچی جیغ میزدم محکم تر میکرد و میزد در کونم که آبش اومد برم گرداند کیرشو کرد تو دهنم نوک سینه هامو گرفت محکم کشید و گفت ساک بزن هرچی آب داشت رفت تو حلقم و تا الانم باهم سکس داریم...




یاسمین
     
صفحه  صفحه 43 از 48:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  48  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © 2009-2015 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites