| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 43 از 79:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  78  79  پسین »  
#421 | Posted: 9 May 2011 11:35
خانم دکتر فداکار


سلام بچه ها. این داستانی رو که می‌خوام براتون تعریف کنم کاملا واقعیه، هرچند که هر قدر بر روی واقعی بودنش اسرار کنم ولی فایده‌ای نداره و دوستانی هستند که لطف می‌کنند و به من ناسزا می‌گن. در ضمن این اولین بار هست که توی این سایت داستان می‌نویسم. چند باری تصمیم گرفتم ولی دلم قبول نمی‌کرد ولی در هر صورت می‌خوام این داستان رو براتون تعریف کنم. خواهشا از روی تفکر خودتون تصمیم گیری نکنید، چون این داستان کاملا واقعیت داره و خواهش می‌کنم خواهش می‌کنم ناسزا نگید.
تذکر: شهرها و اسامی کاملا مستعار هستند و لی محتوا هیچ گونه مغایرتی با واقعیت نداره.

داستان من بر میگرده به 2 ماه پیش، که هوا کلا خیلی سرد بود. چند مدتی مریض شده بودم و حال درست حسابی هم نداشتم. مرتب خونه بهم می‌گفتن برور دکتر ولی از اونجایی که من به شدت از دارو بدم میاد، پامو دکتر نمی‌زاشتم (البته خیلی از آمپول خوشم میاد چون بعد از استفاده سریع خوب میشی) . همینجور مریضیه من ادامه داشت تا اینکه یه شب حول ساعت 8 شب حالم حسابی بد شد. کسی به جز داداشم خونه نبود. سریع دفترچه رو برداشتم و به دادشم گفتم که منو برسونه مجتمع پزشکی. . . .

بعد از نیم ساعت که به مجتمع رسیدیم داداشم یک نوبت برای دیدن دکتر برای من گرفت و منم منتظر بودم. و خودش گفت من میرم، هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن تا بیام دانبالت. از شانس بده ما ما آخرین نفر بودیم. همینطور که سر درد و تب به جونم افتاده بود یه دفعه خانم منشی (الان طبقه پایین هستم) اسم منو خوند، وقتی سرمو اوردم بالا دیدم‌ای داد همه رفتن انگار من آخری بودم، البته چند نفری هم بودن ولی وضعیت اونا خیلی بهتر از من بود.
بعد از اینکه من رفتم پیشه منشی، منشی با دست برگه ویزیت رو داد به من و گفت برو بالا اتاق 103، منم سریع رفتم دیدم خدا بده برکت انگار همه‌ی اینایی که پایین بودن، اومدن طبقه 2. منم برای اینکه منتظر بمونم و خسته نشم روی صندلی نشستم. الان دیگه حدود ساعت 10 بود که منشی دکتر اسم منو خوند منم پریدم که برم تو اتاق، خانم منشی سریع دستش رو جلوی شکمم اورد گفت: کجا، گفتم خانم مگه شما اسمه منو نخوندی گفت: چرا ولی هنوز یه خانوم تو هست، همین که اینو گفت: اسمه یه آقای دیگه هم رو خوند و اونم اومد کنار من ایستاد. داشتم دیگه عصبی می‌شدم معمولا من آدم راحتی بودم (از لحاظ شکلو قیافه من قدم 1. 68 و وزنم 58 هست. صورتم جو گندمی، چشم‌های سبز وسنم 21 هست) خلاصه. . . همینجو پامو به میز منشی لیز می‌دادم که منشی سرشو برگردوند گفت: آقا مشکلی دارید. منم گفتم: خانوم ما مریضیما. . یک ساعت پایین یودیم، یک ساعت اینجا حالا هم نیم ساعت پشت این اتاق دکتر معطل شدیم اینجوری که پیش میره ما باید همینجا بمیریم دیگه. منشی با لحنی آروم گفت: ببخشید امشب شانس شما شلوغ بوده یه کم تحمل کنید الان بیمار میاد بیرون، شما رو میفرستم تو. با این لحن دیگه هیچی نمی‌تونستم بگم سرمو انداختم پایین و منتظر شدم.
بعد از 5 دقیقه خانم بیمار تشریف اوردن بیرون، ولی انصافا اساسی حالشون بد بود. خلاصه. . . من رفتم تو پشت سرمم مرده اومد. رفتم تو که دیدم خانم دکتر سرش زیره و داره اشاره به میز میکنه. منم رفتم نشستم روی میز از پشت میز اصلی در اومد و نشست روی صندلی جلوی روی من. اصلا حالم خوب نبود سرم درد داشت. بعد از بررسی پزشکیش، سری دفترچه رو برداشت و یه چیزایی توی دفترچه نوشت. بعد سرشو اوورد بالا رو به مرده کرد گفت: آقا شما بیاید. من که بلند شدم برم بیرون گفت: آقا کجا گفتم: داروخونه دیگه. دکتر گفت: شما تشریف داشته باشید یه مشکلی هست که باید بهتون گوشزد کنم. با لحنی آروم گفتم: خب همون اول میکردی. سرشو اورد بالا گفت نمیشد. رنگم پرید انگار شنیده بود، مرده با تعجب داشت نگاه میکرد.

مرده که کارش تموم شد و نسخه رو گرفت، با یه لبخند به من رفت بیرون. منم که داشتم نگاه بهش می‌کردم، خانم دکتر صدا زد: آقا لطفا بیا بشین. همین که نشستم گفت خوب نیست حرفتو زیر لب بزنی. منم با کمی خجالت گفتم: شما شنیدید. گفت: مگه من کرم. گفت: خب حالا یه مشکلی اینجا هست، شما ضعیف هستید ولی این ضعفتون عادی نیست. همین که اینو گفت من رنگ تو صورتم نبود انگار مشکله منو فهمیده بود (مشکل من خودارضایی هست، البته نه از نوع دالخواهش، من میون هر دوشب خود به خود ارضا میشم، یه بار خودم تنها به پیش یه متخصص رفتم ولی جواب نداد. به خونواده هم روم نمیشد بگم. باور کنید که من بعد از اینکه به سن بلوغ رسیدم یه بار بخاطر این مسئله مسافرت نرفتم.) سریع تو حرفش پریدم گفتم: خانم من زیاد فوتسال بازی می‌کنم (اینم راست گفتم) . گفت این ضعف از این جهت نیست. گفت: این کارت مطبه منه شما حدود ساعت 5 عصر فردا تشریف بیارید مطب. منم با یک لبخند گفتم: فردا! ، دکتر گفت: آره فردا ایرادی داره، گفتم فردا جمعست. یه لحظه عینکشو در اوورد و با دوتا انگشتش به چشاش کشید گفت راست می‌گید، پس شنبه بیاید.
منم راه افتادم رفتم داروخونه مقدار دارویی رو گرفتم، چون از قرص و اینا بدم میومد ریختمشون توی سطل و بعد آمپولو رفتم تزریقات زدم و زنگ زدم برای دادشم تا بیاد دنبالم. وقتی رسیدم خونه حسابی تو فکر رفتم، با خودم می‌گفتم: اگه این مسئله دراز بشه چی، خونه بفهمن حسابی زشته. (من علاوه بر اینکه دانشجوام استاد همیار هم هستم ولی کم رو تشریف دارم.) خیلی با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه. تا اینکه شنبه رسید. سریع رفتم به دوش گرفتم یه کم به سرو صورتم رسیدم و راه افتادم که برم مطب خانم دکتر. وقتی رسیدم حدود ساعت 4. 45 دقیقه عصر بود. تا رسیدم رفتم پیش منشی گفتم من آقای X هستم، اونم گفت دکتر مریض داره، یه لحظه تشریف داشته باشید الان صداتون میکنم تا برگشتم که یه صندلی خالی پیدا کنم خانومی با عصابانیت داشت نگاه میکرد، اتفاقا فقط صندلی کنارش خالی بود. منم سرمو انداختم زیر و رفتم گوشه صندلی کنارش نشسته بودم. داشت زیر لب به طوری که من بشنوم میگفت: تازه از راه رسیده، ویزیتم زودتر میگیره. من تا این اوضا رو دیدم گفتم: اگه دوست دارید شما برید. اونم با عصبانیت گفت: مرسی، شما راحت باشید. منم گفتم: من راحتم. حسابی زد به سیم آخر سرخ شده بود.
منشی منو صدا زد منم با دست پاچگی رفتم توی اتاق خانم دکتر. خانم دکتر گفت: بشین. گفتم همینجا راحتم. گفت: من باید معاینه کنم اونجوری من ناراحتم. منم سرمو تکون دادم رفتم نشستم. کمی خودشو به جلو کشید و گفت: حالا بگو ایراد کجاست. گفتم ایراد؟ گفت: آره، ایراد. شما می‌تونید مشکلتون رو راحت بگید شاید بتونم کمکی کنم. من: ببخشید من مشکلی ندارم فقط سرم و تنم درد میکنه همین. گفت: جدا از اون شما ضعیف هستید. از گودی زیر چشاتون، رنگ پلک، زردی گردن، و از همه مهمتر فرم کمرتون معلومه چه مشکلی دارید. شما اگه این کارو ادامه بدید مطمئنا به مشکل بر می‌خورید. من دیگه حسابی داشتم خجالت میکشیدم. و با لحنی تند گفتمک خانم دکتر شما دارید در چه موردی حرف میزنید. در مورده گودی زیر چشام من رشتم کامپیوتر هست و باید پای کامپیوتر بشینم. کمر هم بخاطر صندلی که روش میشینم شاید باشه.
دکتر سرش انداخت پایین، گفت: با یه آزمایش چه طوری؟ گفتم: چه آزمایشی؟ دکتر: خود ارضایی. اصلا دیگه حالم داشت از این موقعیته کوفتی که توش قرار گرفته بودم بهم می‌خود. از اونجایی که روم نمی‌شد بگم نه، گفتم باشه. رفت پشت در، یکم درو باز کرد گفت: خانم صادقی دستگاه Express 320 رو بیارید. اگه اشتباه نکنم همین بود. منشی گفت: خانم من این دستگاه رو نمیشناسم. گفت باشه خوب خودم میرم. منم گفنم که بهترین موقعیته برای در رفتن. رفتم بیرون که خانم منشی گفت: کجا؟ گفتم بیرون باید یه زنگ بزنم شاید کمی طول کشید. منشی: مشکلی نیست، شما شماره تماس رو لطف کنید وقتی خانم اومد من یه میس میزنم. گفتم: چشم. من یه پا داشتم و دو پای دیگه هم قرض کردم و راه افتادم.
دیگه خبر نشد. حدود ساعت 9 شب بود، پیش دوستام داشتم طراحی سایت می‌کردم که موبایلم زنگ خورد، گوشی رو برداشتم. صدای یه زن بود، زن: الو، آقای X. من: بله بفرمایید. زن: کار خوبی نکردید که رفتید اینجوری هم به خودتون و هم به آیندتون صدمه زدید، وظیفه من راهنمایی شما بود ولی اصلا کار درستی نبود. من جا خورده بودم، با تعجب گفتم: خانم آقای X هستم ولی من شما رو نمی‌شناسم، و اصلا نمیدونم راجع به چی حرف میزنید. زن: اه ببخشید. من خانم دکتر Y هستم. نفسم بالا نیومد، آره کار منشی بود شماره تماس رو به دکتر داده بود. گفتم: خانم دکتر ببخشید کار واسم پیش اومد. دکتر: ببین آقای X، من دوست دارم مریضام منو به دیگران معرفی کنن. شما مشکل دارید. خب بگید شاید کمکی از دست من بر بیاد. منم دیگه چیزی نبود که بخام زیرش بزنم گفتم: من یه مشکل دارم که الان 4-5 ساله گرفتارشم. من مبتلا به استمنا هستم. خودم تنهایی دکترهای زیادی رفتم و عملا نتیجه نگرفتم ، شاید بخاطر این بوده که راه حل های مشکلی بهم پیشنهاد میشد. 4-5 ساله که الان از ترس این بیماری من مسافرت نرفتم . خونه ی اقوام هم نمی مونم. نه اینکه خودم این کارو کنم نه، بصورت خود به خود تو خواب این اتفاق برام می افته. دکترای دیگه گفتن که این مشکل در لوله حاوی منی هست که گشاده و باید یا اونو قطع کرد و یا قرص های مخصوص بخوری.
خانم دکتر به نفس عمیق کشید و گفت: ببنین اگه لوله رو ببندی دیگه نمی تونی تولید مثل کنی. و اگر قرص هایی رو که دکتر میگه مصرف کنی، ممکنه عقیم بشی. بهتره بیای مطب با هم حرف بزنیم. فردا حدود ساعت 4 بیا مطب. گفتم: خانم دکتر شما زیاد روی این مسئله حساس شدید. فکر کنم تا حالا بیماری با این مشکل نداشتید. دکتر: بیشتر به همین خاطره، ولی پسری مثل شما نباید با این مشکل بسوزه. حالا شما فردا بیا مطب تا بهت بگم چکار کنی.
فردای اون شب من ساعت 3.20 راه افتام رفتم. و ساعت 3.45 دقیقه مطب بودم. خانم منشی بود ولی خبری از دکتر و بیمار نبود. تا رسیدم توی مطب منشی روه بهم کرد و گفت: به به آقای فراری. گفتم: من فرار نکردم، کار داشتم. منشی گقت: آره واقعا کارتم چه کاری بود. گفتم: خانم دکتر کجاست: گفت : الان میاد یکم صبر کن. ولی فکر نکنم امروز کاری واست پپیش بیاد، چون دیشب خانم دکتر شمارتون رو گرفت. با یه لبخند گفتم : نه کاری ندارم.
داشتیم حرف میزدیم که خانم دکتر اومد و رو به من کرد گفت: بیاید تو ، خانم صادقی تا نیم ساعت مریض نگیر. منم سریع بلند شدم رفتم تو. گفت: بشین. تا حالا دکترو با مانتو ندیده بودم. خیلی جذاب بود. موهاشو روی صورتش ریخته بود، پوسته سفید، چشای مشکی، بینی کوچیک، لپای بر اومده و هیکل بسیار قشنگ. کلا هواسم به اون بود. دکتر نشست رو میز گفت: خب بیا اینجا بشین. رفتم نشستم، باز دلهره ی دیروز سراغم اومد و سرمو اینور اونور میکردم، که دکتر گفت: مشکلی پیش اومده. گفتم : نه. دکتر: پس بگو. من: چی؟ دکتر: مشکلت. راستی مشکل شما راه حل دیگه ای هم داره من: میدونم. دکتر: چرا نگفتی؟ حالا ول کن شما می تونی با ارضا شدنه طبیعی مشکلتون رو طی 2-3 سال حل کنی.
داشتم از تعجب شاخ در می اوردم. دکتر: تعجب نکن، ما دکتریم وظیفه ماست که به مریض راهنمایی بدیم. من: خانم دکتر، چه فرقی میکنه، جفتش یکیه. دکتر: اگه منظورت خود ارضایی، آره. ولی من منظورم واقعی بود. من: خانم دکتر من گفتم که شرایطش باعث شده تا نتونم درمون بشم دیگه. دکتر: ارضا شدن معمولی؟ من: آره، من ازدواج نمی تونم بکنم، نمی تونم خودمو تو شرایطی بزارم که از توی چاله بیفتم تو چاه. دکتر: منظور؟ من: منظوری ندارم، من الان شرایط ازدواج رو ندارم. دکتر: اولا من نگفتم ازدواج. من: پس چی؟ دکتر گفت: تو چکاره ای؟ من: دانشجو و برنامه نویس و طراحی سایت هم میکنم. دکتر: پس مشکلی نیست، باید با دخترای زیادی دوست باشی. با یکی که مطمئنی، سیغه محرمیت کن. باور کنید من اصلا انتظار چنین حرفی رو نداشتم، شاید شما هم جا خورده باشید ولی باور کنید چنین حرفی رو با گوشای خودم شنیدم. من: خانم دکتر اصلا حرفش رو نزنید. من دوست ندارم خودمو توی این مسائل بکشم.
جو ساکت شد. دکتر: یه نفسی کشید و گفت: پیشنهاد من این بود، و در ضمن تنها را کم هزینه و کم خطر. راستی شما باید یه آزمایش بدید تا صحت راهنمایی من کاملا معلوم بشه. من: چه آزمایشی؟. دکتر: پاشو برو رو تخت پشت پرده. بلند شدم بدون هیچ حرفی رو تخت نشستم. همینطور که یه دستکش رو توی دستش می کرد اومد روبه روی من وایساد و پرده رو کشید. دکتر: شلوارتون رو بکشید پایین. من: چرا؟ دکتر: آزمایشه دیگه، اگه شما بعد از این آزمایش مشکلتون حل شد، که بعیده، ولی ممکنه یکم زمانش بین 1 روز بیشتر بشه. معلوم میشه پیشنهاد من درسته، لطف کن شلوارتو درار. وقتی شلوارمو در آوردم، اشاره به شرت کرد. شانس اورده بودم که شب پیش، بعد از اینکه باهاش حرف زدم، بخاطر آزمایش یکمی به خودم رسیده بودم ولی اصلا نمیدونستم به اینجا بکشه. شرت هم در آوردم. گفت: دستتون رو عقب بزارید . راحت بشینید. دستش رو برد سمت کیرم (باید دیگه اینو گفت، ببخشید). تو دستش گرفت و شروع به جلق زدن کرد. من: دکتر ببخشید این دستکش منو اذیت میکنه. دستکش دست چپشو در آورد آخه چپ دست بود. و شروع به کار کرد. من حشری شده بودم ، چشام به سینه هاش بود که داشت زیر فرم پزشکیش بالا و پایین میشد. کاملا سرخ شده بود. من بخاطر مشکلم دیر ارضا میشدم. دیگه داشت عقل از سرم میپرید. با دستم، دستشو گرفتم(دست چپ). خیلی نرم بود و سفید. دیگه جلوتر نرفتم . چشام کلا به چشاش قفل شده بود و همینطور زبونم رو به دندونم می کشیدم. دکتر دیگه ادامه نداد، گقتم: چی شد. دکتر: گرمم شد به لحظه، رفت درو قفل کرد. و اومد دکمه فرمش رو باز کد و کاملا زد کنار، زیرش یه تیشرت خیلی قشنگ داشت ، که روش نوشته بود ( امروز خوبه، ولی فردا معلوم نیست | Today is good. But tomorrow is unknown). سینه هاش داشت پیرهنشو پاره می کرد. صورتش داد میزد که شهوتی شده. منم بشتر از اون شهوتی بودم ولی کاری نکردم. دیگه داشت آبم میومد، بدون اختیار بازوشو گرفتم. گفتم : داااااره ه ه ه میاد. دکتر: بزار بیاد. همین که خواست بیاد سرشو سریع رو به سطل زیر پام گرفتم و همشو اونجا خالی کردم. بی حال شده بودم. دکتر دستشو به تخت زد و صورتشو با کلینیکس خشک میکرد. بعد رو به من کرد گفت: هم چیزت بزرگه و هم دیر ارضا میشی. واسه همسرت باید خوب باشه.

من که دیگه کاملا به حالت عادی برگشته بود، سریع با کلینیکس خودمو تمیز کردم. و سرمو انداختم پایین، واقعا از خودم خجالت می‌کشیدم. نمی‌دونم چرا وقتی تو اون حالی مغزت کار نمی‌کته. دکتر: چیه حالت گرفته شده. من: یکم واسم سخته دیگه به شما نگاه کنم. خانم دکتر که داشت شکلات از کیفش در می‌اورد، گفت: ‌ای بابا، من دکترتم، مشکلی نداره راحت باش. حالا این شکلات رو بخور، برو خونه. پس فردا باز بیا، نیاز به ویزیت نداری. ساعت 4 بیا. منم گفتم: چشم. سرمو انداختم زیر، و رفتم.
یکم برام سخت بود این ماجرا رو عادی بگیرم. ولی دیگه اتفاق افتاده بود. شب حدود ساعت 1بود که صدای زنگ پیامک گوشی اومد. رفتم گوشی رو برداشتم و نگاه کردم دیدم، یه شماره موبایله، پیامک رو باز کردم. پیامک: چطوری، امروز حالت گرفته شد. من گیج شدم، این پیامک یا می‌تونه از طرف منشی باشه یا دکتر. چون دو پهلو نوشته شده. من جواب دادم: اصلا، اتفاقا خوب بودم. پیامک: آره، خوب دستمو چنگ زدی. دیگه دوزاریم افتاد که خان دکتره. گفتم: ببخشید دست خودم نبود. خانم دکتر (پیامک) : می‌دونم. از صورتت معلوم بود. من: شما هم دست کمی از من نداشتید. خانم دکتر: مودب باشید. من: ببخشید منظوری نداشتم. خانم دکتر: شوخی کردم. نظرت چی بود؟ من: راجع به چی؟ خانم دکتر: امروز دیگه. من: نمی‌دونم جواب بده یا نه. خانم دکتر: من با این موضوع نبودم. خودت چه حسی داشتی. من: می‌تونم بگم. خانم دکتر: واسه همین سوال کردم دیگه. من: تا حالا این حسو نداشتم. دکتر: اسمه کوچیکت، همینه که توی دفترچست. من: اره دیگه. خانم دکتر: راست گفتی دوست دختر نداری. من: اگه بگم آره دروغ گفتم. دوست دختر داشتم. خانم دکتر: الات چی؟ . من: نه، اهمیتی دیگه برام نداره. خانم دکتر: دوست زن هم نداری؟ . من: این چه سوالی هیچ فرقی نمیکنه. خانم دکتر: خب دیگه مزاحمت نمیشم، پس فردا منتظرت هستم (پنج شنبه) . موفق باشی.
راستشو بخواید خیلی بهم حال داده بود. ولی واسم کافی نبود. دوست داشتم هنوز دیرتر ارضا شم. واسه همین از چند تا دوستام که سوال کردم گفتن: قبلش که می‌خوای بری 3تا قرص استامینوفن بخور. من گوش کردم. روز پنجشنبه تقریبا همون اتفاقات افتاد، ولی با یکمی تغییرات. رفتم تو، ولی اینبار همون اول کار درو بست. اومد پیشم نشست (خانم دکتر) گفت: اون شب که دیر نخوابیدی. من: من عادت دارم. دکتر: پس بهت بیشتر پیام میدم. من: باشه، خیلی هم خوبه. دکتر: برو بشین رو تخت. رفتم نشستم، اونم اومد صندلی رو گذاشت رو به روی تخت، پرده رو کشید کنار و نشست. این بار همون اول کار دکمه‌ها رو باز کرد. وای چه رونی داشت. با اون شلوار جینی که پوشیده بود میشد صافی شو حس کرد. خیلی قشنگ بود. صندلی کوتاه‌تر از تخت بود. سینه هاش تا زیر صورتم بود، خیلی بزرگ بود. گفت: آماده نشدی که. گفتم: باشه. دکتر: نمی‌خواد خودم برات در میارم. شروع کرد به زیپمو باز کردن. دستشو گرفت زیر کیرم، دستکش دستش نبود. با یک کرم که از قبل بالای تخت گذاشته بود، کارو آسون کرد. شروع به بالا پایین کردن دستش کرد. قشنگ میون سینه هاش معلوم بود، باور کنید سفید‌ترین چیزی بود که دیده بودم. فکر کنم برای عمد این کارو کرده بود.
من چشام بدون اختیار به سینه هاش دوخته بودم. که دیگه ادامه نداد. و گفت: چشات کجاست. سرمو سریع چرخ دادم. گفتم: دست خودم نیست. گفت: سعی کن دسته خودت باشه. اصلا هر چه رشته کرده بود پنبه شد. انگاذ نه انگار که داشته می‌مالونده. گفت:‌ترسیدی؟ . گفتم: آره، نباید می‌ترسیدم. باز شروع کرد به بالا پایین کردن. اصلا استامینوفن‌ها تاثیری نداشت. کتفم، همونجوری که چشام بسته بود، به سینش خود، سریع مثل آدم برق گرفته خودمو کشیدم کنار و گفتم: ببخشید چشام بسته بود. اونم چیزی نگفت، همینطور ادامه داد. موج قشنگی روی سینه هاش افتاده بود. باور کنید 3 بار می‌خواستم سینه هاشو بگیرم ولی جرات نداشتم. دیگه داشت میومد. گفتم: داره میاد. گفت اشکالی نداره بریز توی سطل پایین. کاملا صورتش قرمز شده بود، موهای تو صورتش ریخته بودن روی لباش. اونم دیگه چشاشو بسته بود. سریع دستم گرفتم و ریختم توی سطل. ول کن نبود همین جور می‌مالوند. تا که موهای توی صورتشو زد کنار گفت دیگه بسه.
پاشد و شروع به بستن دکمه هاش کرد. گفتم: امروز زود گرمتون شد. گفت: نه، خواستم‌اندازه‌ی روز قبل طول نکشه. فهمیدم که خودش به عمد این کارو کرده. گفتم: میشه اسمه کوچیکتون رو بدونم. گفت: واسه چی میخوای. من: همینطوری. گفت: خب روی مهر هست. توی دفترچه. گفتم: از زبون خودتون چیز دیگست. گفت: نه انگار مغ زنی هم بلدی. گفتم: اگه ناراحت میشید نگید. گفت: من ناهیدم. دستش رو اورد جلو و تبریک برای آشنایی داد. امشب که دیر می‌خوابی. گفتم: واسه چی؟ . گفت: پیامک دیگه. گفتم: آره.
شی شد. ساعت 12 شد ولی پیامکی نداد. ساعت دیگه نزدیک به 1. 30 بود که پیامک داد: سلام. ببخشید دیر شد نتونستم زودتر پیامک بدم. اگه خوابت میاد بخواب. من: سلام، همسرتون بودن. ناهید: همسر! نه بابا من الان 5 ساله طلاق گرفتم. من: چرا؟ . ناهید: شوهرم دوست نداشت تو بیمارستان کار کنم. من: مگه چند سالته؟ . ناهید: من 31 سالمه. یه سوالی ازت دارم. من: بگو. ناهید: امروز چرا به زیر پیرهنم خیره شده بودی. نمی‌دونستم چی بنویسم. یه قدر طول کشید. پیام داد. ناهید: می‌دونم، اگه خجالت می‌کشی نگو. ولی خجالت خوب نیست. منم که دیگه داشتم یه جوری میشدم. نوشتم: سینه هات. ناهید: ‌ای بابا، چرا؟ . من: خیلی قشنگ و جذاب بودن. ناهید: دوست داری؟ . وحشت کردم جواب بدم. و نوشتم، من: چی رو؟ . ناهید: منو دیگه، شوخی کردم، سینه رو، فرق نمیکنه ماله کی باشه، دوست داری؟ من: تو رو آره. شوخی کردم. ناهید: جدی گفتی یا شوخی کردی که منو دوست داری؟ . منم دیگه هوایی شدم و نوشتم. من: جدی گفتم ولی روم نشد. ناهید: خودمو، یا اونای زیر پیرهنمو. من: خودتو. ناهید: دوست داری باهم دوست بشیم. من: دوست پسرت بشم. ناهید: نه یه دوست معمولی اگه خوب بود اونوقت. من: نمی‌دونم. (واقعا هنگ کرده بودم.) ناهید: بگو دوست داری یا نه؟ من: آره. ناهید: فردا میای. من: فردا جمعس خانوم. دیگه فکر کنم زیادش بد باشه. ناهید: آدرس میدم بیا خونم. خودم می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. من: باشه. ناهید: ساعت 10 صبح بیا. منم دیگه داشتم از خوشحالی بال در میوردم. گفتم: باشه. حالا لالا؟ ناهید: آره برو لالا.
ساعت گزاشتم روی ساعت 7. صبح پاشدم. حموم کردم. سریع جدیدترین لباسم رو پوشیدم. و یکی از قرصای دکترم رو که از قبل داشتم رو خوردم. (دیر انزالی) رفتم به آدرسش، یه نیم ساعتی طول کشید تا بخونش رسیدم. آیفون رو زدم. گفت: کیه. گفتم: X-م گفت: بیا تو. رفتم تو. واقعا پری به این می‌گفتن. زیباترین زن دنیا شده بود. یه بسته شیرینی دستم بود. همونجوری داشتم نگاش میکردم. اومد روبه روم وایساد. من اصلا هواسم به صحبتش نبود. دستام می‌لرزید. تا حالا اینجوری دلهوره نداشتم. پام شل شده بود. تو همین حال و هوا بودم گفت: آهای پدرام (اسمه کوچیکم) ، کجایی؟ من که دیگه زیر لباسم معلوم نیست. گفتم: ببخشید. آخه. . . یه چرخی خورد. گفت: خوشگل شدم نه. گفتم: باور کن تا به حال همچین زنی ندیده بودم. شیرینی رو گرفت دستش. گفت: حالا پرو نشو. برو بشین واست یه نسکافه داغ بیارم. گفتم: چای بیار. گفت: باشه. چای رو با شیرینی زدیم. گفت: امروز یه سوپرایز دارم واست. گفتم: چی؟ . گفت: امروز می‌خوام برات اونکارو رو تخته خودم انجام بدم. من: وای. سورپرایز شدم. پس می‌خواستی روی قالیچه اینکارو کنی. یه لبخندی زد گفت: زبونم داشتیو ما خبر نداشتیم. گفتم: پس چی. ناهیــــــــد. گفت: جونم. من: میشه بگی چرا بعد از این همه آدم با من دوست شدی. گفت: قول میدی مال خودم باشی. گفتم: آره. گفت: نه بگو دوست دارم ماله ناهید باشم. ماله خوده خودش. منم همین جمله رو تکرار کردم.
دستش. انداخت دوره گردنم و کشوندم توی اتاق خوابش. واقعا سلیقه‌ی قشنگی داشت. نور قرمز. تخت قرمز. خیلی حال می‌داد. گفت: چون هنوز دوست پسرم نیسی فقط منو از گونه ببوس. منم تورو از گونه می‌بوسم. لبشو آروم رو گونم گذاشت. باور کنید داشت لبش گونمو می‌سوزوند. با یه چند لحظه مکس، لباشو برداشت. چشاش قرمز شده بود. البته نه از روی شهوت، اشک تو چشاش بود. گفتم: ناهیــد چیه؟ گفت: تا حالا کسی رو با این علاقه نبوسیده بودم. منم سریع لبمو گذاشتم رو گونش و آروم بوسیدمش، لبم کامل رو گونش بود یکم طولش دادم. موقعی که می‌خواستم لبمو در بیارم صورتشو د
     
rza مرد
#422 | Posted: 9 May 2011 12:56
ادامه داستان پرستارهای سرخس

دو تا از دخترها که اصلا هيچ کاري نکرده بودن وقتي تعجي منو ديدن مونا گفت بخش قشنگ فيلم الانمون لز اين دوتاست باورم نميشد تا بحال دو تا لز واقعي رو نديده بودم اونها واقعا هيچ عکس العملي به سکس ما نشون نميدادن و بي تفوات بودن اما گاهي از هم لب ميگرفتن يا هم ديگر رو ميمالوندن برام خيلي جالب بود که سکس اون دو تارو با هم ببينم احمد کارش با دختره تموم شد و ما سه تا مردها با کيرهاي آويزان کنار باقي خوشگلها نشستيم و شروع به شوخي و نوشيدن کرديم اما بيصبرانه منتظر همجنس بازي اون دو تا خوشگله بودم که هر دو مثل باربي بودن ...
نشستم و يه پيک رفتم بالا يه شراب قوي روسي بود خيلي داغم کرد اون دو تا جيگر به اسمهاي مينا و آذر داشتن کم کم با هم ور ميرفتن آذر کرست مينا رو در آورد سينه هاي گرد که کمي پائين افتاده بودن ولي خيلي سکسي بودن جا افتاده و ملوس و کمي هم بزرگ بعد مينا کرست آذر رو آذر سينه هاي اناري و تقريبا کوچکي داشت و بيشتر سينه هاي مينا رو ميخورد و با سينه هاي مينا خيلي حال ميکرد همونطور که سينه هاي مينا رو ميخورد دستشو کرد تو شرتش و کسشو ميمالوند ميخواست شرت خودشو در بياره اما نميتونست بنابراين احمد زحمتوش کشيد و کس پشمالو و گنده آذر افتاد بيرون يه نگاه بهم کرد و گفت تو بازيشون شريک شو
گفتم ناراحت نميشن
گفت نه وقتي با هم باشن کسم ميدن گرچه لذتي براشون نداره!
اما همه و بيشتر بهزاد داشت اونها رو تماشا ميکرد ولي تيکه هاي محشري بودن و نميشد ازشون گذشت آروم رفتم کنارشون و شورت مينا رو درآوردم مينا صافه صاف و تميز بدون حتي يه تار مو و کسش خيس و لزج شده بود با انگشت کسشو مالوندم براحتي انگشتم تو کسش بازي ميکرد ناله اش دراومد و زل زد تو چشمام از اين دختراي شيطون نبود و خيلي سنگين و متين بود و نگاهش هزاران حرف داشت که منه خنگ بيشترشو نفهميدم تو عمق چشماش غرق ميشدي سرمو به کسش هدايت کرد و با آذر شروع به لب گرفتن کردن خيلي هيجان داشت دو تا زن زيبا و ملوس در حال لز و من اسليو اونها شده بودم اما خيلي حال ميداد کمي زبونم را لاي لباي نازک کس مينا گذاشتم نوک کليتوريس کمي تيز بود و با زبون خيلي زياد تحريک ميشد برا همين اب کسش خيلي زياد ترشح ميشد کمي بعد آذر سرمو کشوند لاي پاش و محکم به کسش فشار داد مال اونم خوردم اما پشمالو بود و خوشم نميومد کمي بعد که سرمو بالا آوردم ديدم راحله داره کس مينا رو ميخوره و قمبل کرده و کسش از لاي کون گرد و سفيدش زده بود بيرون تا خواستم برم طرفش دهان بهزار اون کسو از من ربود و انگار به کس خوردن عادت کرده بودم دور دهنم ترشحات کس مينا و آذر بود دهنمو پاک کردمو و چيکو رو بردم سمت کون بهزاد و مالوندم بهش مثل برق گرفته ها از جا پريد و با تعجب بهم نگاه کرد!
گفتم ببين اون کسو ول کن وگرنه کونت رو به باد خواهي داد!
فکر کرد جدي ميگم که با خنده احمد متوجه شوخيم شد و رفت کنار کس راحله بد جوري زده بود بيرون کيرمو گذاشتم درش و کمي روش مايل شدم و گفتم اجازه هست؟
با صداي خمار و تب آلودي گفت بايد اول منو ميکردي يالا معطل نکن!
کيرمو سروندم تو کسش و شروع کردم!
خيلي ليز بود و راحت و صدا دار به سرعت ارضا شد و من موندم و کير تمام قد ديدم مينا هم همونطوري قمبل کرد و گفت ميتوني بکني تو کسم
معطل نکردم چقدر اين زن خوشگل و تو دل برو بود مثل اين خانم معلمهاي خارجي که با ظاهر و لباس شيک و قيافه ملوس و خوشگل تو فيلمها هستن کيرمو کردم تو کس مينا اين خيلي تنگ بود با سرعت مينا رو ميکردم و آذر هم از زير گاهي مينا رو تحريک ميکرد گاهي منو
بسرعت آبم اومد
با نگاه به مينا گفتم گفتم همون تو و همشو تو کسش خالي کردم وقتي چيکو رو کشيدم بيرون داشت جونهاي آخر رو ميکند و بعدش کامل افتاد پائين ديگه رمق نداشتم رو يه مبل افتادم اما همه بهم چسبيده بودن و هر کي با يکي يا چند تا مشغول بودن اما بهزاد داشت مونا رو ميکرد و بلند بلند گفت ميگيرمت حتما ميگيرمت و بعد کشيد بيرون و آبشو رو شکم مونا خالي کرد
هيچکس مثل مينا تو اون جمع سکسي نبود خيلي هم استاد بود آذر بالاخره از مينا دل کند و لخت و عور و بي حال اومد افتاد رو مبل کنار من در حاليکه کيرم کاملا خوابيده و تقريبا مرده بود به آذر گفتم تو واقعا از کير لذت نميبري ؟
خنديد و گفت چرا اما لذتي که کس و همجنس بازي براي من داره لذت کير رو کلا از بين ميبره من الان انقدر تحريک شدم که تا مدتها هيچي نميتونه منو تحريک کنه بعد يه نگاهي به چيکو کرد و گفت چيکارش کردي اينقدر گنده شده؟
براي اونهم مفصلا توضيح دادم بعدش گفت آخه من پزشکم و برام خيلي جالبه؟
بلند زدم زير خنده اصلا يه دکتر هم مگه ممکنه اهل اين حرفها باشه!
وقتي خنده منو ديد پيشونيشو تو هم کشيد و گفت مينا بيا
مينا جون که واقعا لوند و ناز بود اومد و تا نشست کيرمو گرفت تو دستش و آهسته نوازشش ميکرد آذر گفت مينا من چيکاره ام تو بيمارستان ؟
مينا خيلي عادي گفت چطور مگه ؟
گفت آقا باورش نميشه مينا گفت آذر از بهترين جراحهاي عموميه بيمارستانمونه
مارس موندم اينا چي ميگن آذر جراحه ؟ !!!
مينا گفت چيه شاخت در نياد مگه چي شده خوب منم متخصص گوش و حلق و بيني ام ضمنا در تخصص خودم جراح هم هستم !!!
خيلي تعجب کردم اصلا باورم نميشد بهزادو صدا کردمو و گفتم اينا راست ميگن ؟
بهزاد گفت آره مينا انحراف بيني منو عمل کرده آذر هم آپانديس سميرا رو برداشته !
نگاهم به اونها فرق کرد و اميخته به احترام شد خيلي رسمي گفتم مينا خانم و آذر خانم ببخشيد اگه جسارت کردم هر دو شليک خنده رو سر دادن و گفتن اينقدر رسمي نباش گفتم آخه تا حالا با يه دکتر به اين صورت برخورد نکردم
گفتن خوب حالا کردي و مينا باز کيرمو گرفت و سرشو مکيد اما خجالت من از بين نميرفت اذر که موهاش کوتاه پسرونه بود و قيافه اش شبيه يوليا در گروه تاتو بود رو پام نشست و کم کم عادي شدم همه تقريبا تموم کرده بودن و دو تا از دخترا از جمله مونا رفته بودن و بقيه هم حاضر شدن برن مينا گفت من بايد فردا صبح برم مشهد
گفتم بيا با هم بريم
گفت ماشين داري ؟
گفتم نه اما الان زنگ ميزنم بفرستند و اخر شب ميرسه صبح با هم ميريم؟
گفت جدي ميگي ؟
گفتم آره براي تو هواپيماي دربستم ميگيرم ماشين چيه ؟
خنديد و گفت ناز بشي پسر و بلند شد و همه رفتن من يه شلوارک پوشيدم و برخلاف صبح ديگه چيزي توش نمي لوليد تا اخراي شب با احمد و بهزاد گرم صحبت بوديم که ماشين منو يکي از راننده ها آورد البته روي تريلي چون بار داشته و اتومبيل منو هم عقب کانتينر 20 فوتش بار زده بود صبح زود ساعت 5 احمد مينا رو صدا زد و ديدم آذر هم اومده و حاضره گفتم شما هم مياي گفت آره و 3 تائي راه افتاديم مزداوند رو که رد کرديم سمت راست يه دشت تقريبا هموار بود با يه جاده فرعي مينا گفت از اين ور برو بريم يه جاي دنج صبحانه بخوريم پيچيدم تو خاکي و حدود چند کيلومتر از جاده دور شديم مينا يه جاي رو نشون داد و رفتيم و واستاديم از تو وسايلشون يه پتو و مقداري خوراکي آوردن و نشستيم و مشغول شديم بعدش مينا سرشو رو پام گذاشت و آذر هم بهم تکيه داد و هر دو به دوردستها خيره شدن منم از احساس وجود هر دوشون لذت وافري ميبردم کمي بعد خزيدن دستي رو رو کيرم حس کردم ديدم ميناست که از رو شلوار داره دنبال کله چيکو ميگرده ولي چون حسابي خوابه نميتونه پيداش کنه !
گفتم مينا جون راحت باش و درش بيار
خنديديو گفت کيرت تا ته تهم رفت و اولين بار بود که از کير اينقدر لذت بردم
ديدي به اطراف زدم شتر هم پر نميزد و مينا کيرمو درآورد و راستش کرد با اونهمه کسي که ديروزش ديده و کرده بودم زياد ميل نداشتم اما دستاي سحر آميز مينا کير مرده رو هم شق ميکرد منکه مثلا زنده هم بودم کمي ناز و نوازشش کرد و بعد کمي سرشو مکيد و به آذر گفت يالا بيا آذر يه نگاهي کرد و فکر کنم فقط بخاطر مينا قاطي شد هر دو با هم ساک و ليس ميزدند خيلي زود کيرم آماده به خدمت بود مينا گفت کسي نياد ؟
گفتم نه بابا تازه بياد مگه خلافه ؟
خنديديو آهسته شورتشو درآورد و اومد روش نشست داغي کسش کيرمو سيخ تر کرد آذر بي اهميت دستش رو رون مينا بود و مينا خيلي نرم و لطيف و با احساس حال ميداد از طرفي هوا بسيار خوب بود و نسيم صبحگاهي هم کمي ميومد آذر نشست و خيلي عادي با بقاياي صبحانه مشغول شد مينا برگشت و دامن لباسشو داد بالا کون سفيد و خوش فرمش پديدار شد بعد خيلي آروم گفت از عقب بذار ولي يواش!
متوجه منظورش نشدم برا همين از عقب گذاشتم تو کسش که برگشت و گفت بابا بذار به عقب تازه دوزاري افتاد و کشيدم بيرون!
کونش تقريبا آکبند معلوم ميشد اهسته سر کيرمو خيس کردم و گذاشتم درش هر چي زور زدم اصلا نشد مينا هم خودشو خيلي شل گرفت ولي بازم ذره اي نرفت تو عرقم دراومد خواشتم بيشتر فشار بيرام که ديدم يه چيزي داره ميخوره به کونم ديدم آذره که از کيفش يه رول کرم درآورده و داره ميده بمن يه نگاهي بهش کردمو گفتم چيکارش کنم؟
گفت بيا عقب تر و کير شق شدمو آوردم عقب
آذر مقدار زيادي از کرم رو کف دستش ريخت و بعد همشو ماليد به کيرم چقدر لذتبخش بود کمي که مالوند انگار خودشم سر حال اومده باشه ديدم دستش رفت سمت کسش و از کنار شورتش کسشو ميمالونه مينا جيغش دراومد که يالا بذار ديگه
آذر خودش سر کيرمو با سوراخ مينا ميزون کرد و با دستش اونو هل داد داخل سرش که رفت تو جيغ مينا به اسمون رفت و پريد جلو
کمي بعد گفت چقدر درد داشت!
گفتم تا حالا ندادي از عقب؟
گفت نه اما ميگن خيلي لذت داره اما اينطوري که آدم جر ميخوره ؟
آذر اومد و با انگشت چربش شروع کرد سوراخ مينا رو باز کردن و خودشم قمبل کرده بود و اشاره کرد برم پشتش کسش مثل کلوچه از لاي پاش زده بود بيرون و خيلي قلمبه بود گذاشتم در کسش و کمي مالوندم که خودش کيرمو گرفت و گذاشت دم کونش سوراخش حسابي چرب بود و خيلي راحت نصف کيرم رفت تو و شروع کردم تلمبه زدن ديدم اخ و اوخوش دراومده مينا که قضيه رو ديد اومد پيش من و تخمامو تو دستاش گرفت کمي بعد آذر ارگاسم شد و کسش ترشحات بسيار زيادي داد بيرون!
ناگفته نمونه که با دست حسابي چوچولش رو تحريک ميکردم
بعد مينا اومد و با نگاه التماس آميزي خواست که خيلي آهسته بکنم توش ايندفعه آذر ازش لب ميگرفت و سينه هاشو ميمالوند سر کيرمو کردم تو ديدم خبري نشد اين بود که بقيشو هم کردم توش ديدم مينا مثل چوب شد و زبون آذر تو دهنش مونده و اذر هم منتظره کمي بعد جيغ کر کننده اش تمام دشتو پر کرد اما دستمو دور کمرش حلقه کردم و نذاشتم بپره جلو و کمي که آروم شد شروع به کردنش کردم يه خورده که گذشت داشت لذت ميبرد و خودشم کلي کمک ميکرد کمي بعد ارضا شد ولي من هنوز مونده بودم اين بود که اشاره کرد بکنم تو کسش به رو خوابوندمش و گذاشتم تو کس داغش اما چون ارضا شده بود به سختي تحمل ميکرد و مرتب جيغ ميزد و وول ميخورد کمي بعد چيکو هم رضايت داد و کار تموم شد راه افتاديم تو ماشين مينا سرشو گذاشته بود رو شونم و آهسته ازم تشکر کرد و گفت لذت بزرگش رو تجربه کرده رسيديم مشهد و اونها رو رسوندم خونشون
به هم قول داديم که بازم همديگر رو ببينيم اما خيلي بندرت اونها مشهد هستن يا من هستم يه بار ديگه هم سکس کرديم اما هيجان اوليه رو نداشتيم ولي مينا از اون اشخاصيه که سکسش همراه با لطافت و احساسه و هنوز کسي مثل مينا رو نديدم گرچه اغلب کمي خشونت يا شدت در سکس هيجان خاص خودشو داره
     
#423 | Posted: 10 May 2011 10:39
پارگى بكارت من


هنوز هم تپش قلبش، صداى نفسش، گرماى تنش، آرامش وجودش رو حس ميكنم!
نميخواستم ازش جدا شم،هنوزم عاشقشم
من هنوز هم ميپرستمش...
اون روز كه دانشگاه قبول شدم،برعكس همه ناراحت بودم. داشتم از اميرم جدا ميشدم!
براى ثبت نام بايد زودتر ميرفتم، نميدونم چرا حس بچه اى رو داشتم كه مادرش رو گم كرده!
خيلى زودتر از اونچه كه فكرشو ميكردم بدون اونكه بتونم ببينمش راهى دانشگاه شدم. با اينكه بهش اعتماد داشتم اما ترس از دست دادنش باهام بود، مثل تكرار نفسهام!
كارمون شده بود اس دادن و زنگ زدن! چون شهرى كه دانشگاه قبول شده بودم ٧ ساعت باخونمون فاصله داشت نميتونستم هر هفته برم و اين آزارم ميداد. دو ماه از اومدنم به دانشگاه ميگذشت، ديگه واقعا كلافه شده بودم ، هواى غربت اذيتم ميكرد. درسامو جمع وجور كردم و تصميمم رو گرفتم كه برم خونه، به مامانم خبر دادم كه آخر هفته ميام.
بيشتر شوق ديدن امير روداشتم تا خانوادم.
امير ازم خواست كه بليت يه روز زودتر رو بگيرم و اون يه روز رو باهاش بگذرونم، منم قبول كردم آخه دلم خيلى براش تنگ شده بود.
روز موعود فرا رسيد ومن ساعت ١٢شب راه افتادم،انگار پاى ثانيه ها لنگ شده بود! ساعت به سختى ميگذشت، نيم ساعت قبل رسيدنم بهش خبر دادم كه خودشو برسونه ترمينال، وقتى رسيدم باهم هماهنگ شديم و ديدمش، ساكمو دستش دادم و پشت سرش حركت كردم، حتى يه كلمه هم بينمون رد وبدل نشد تا نشستيم تو ماشين.
تو چشماى هم زل زده بوديم،بهش گفتم اونقدر دوستت دارم كه عاشقتم!
آروم دستامو دور گردنش حلقه كردم و اونم بغلم كرد. آرزو ميكردم باهاش يكى ميشدم و جدا نميشديم اما...
راه افتاديم به سمت خونشون، تمام راه رو واسش حرف زدم و از دلتنگيام گفتم. رسيديم خونشون،صبحانه رو آماده كرد خورديم و من رفتم تو اتاقش و رو تخت دراز كشيدم ديشبش اصلا نخوابيده بودم،خسته بودم.
اميرم اومد و كنارم دراز كشيد دستش رو گذاشت زير سرم،منم خودمو چسبوندم بهش و رو بازوش خوابيدم. اون لحظه پر از آرامش بودم.
نميدونم چقدر خوابيده بودم اما وقتى بيدار شدم ديدم امير داره نگام ميكنه، چشمامو كه باز كردم گفت:خانومم بيدار شدى؟
گفتم:آرهههههه
اونم لباشو گذاشت رو لبام،خيلى باشدت و گاز گرفتن ميخورد.
نفسم بند اومده بود گفتم:آرومتر امير،خفم كردى
اونم گفت:اين چند ماه يه عمر گذشته،ميخوام قد يه عمر ببوسمت!
خودمو بهش واگذار كردم،يعنى تمام وكمال در اختيارش بودم.
بعد از چند دقيقه و يه لب طولانى لباساشو درآورد،بجز شورتش و شروع كرد به لخت كردن من.
باكمك خودم در عرض چند دقيقه لخت شدم،روم خوابيد وشروع كرد به بوسه هاى كوچيك از پيشونيم تا پايين تر.
وزنش رو كه روم حس ميكردم واقعا برام لذت بخش بود، همونطور كه سينه هامو ميماليد ازم بوسه ميگرفت، انقدر داغ شده بود كه احساس ميكردم تب داره، كلى عرق كرده بود! كم كم نفسهام به آه كشيدناى عميق و طولانى تبديل شده بود، گوشم رو كه ميك ميزد سر تا پام شهوت شده بود.
عشق وشهوت قاطى ميشد،اين حس رو واقعا دوست داشتم. كم كم رفت رو گردن و سينه هام،رو سينمو لب زد وزبون كشيد بعدم شروع كرد به ميك زدن با هر ميكش من به خودم ميپيچيدم و رو جام بند نميشدم،رفت پايين تر،تا نافم با بوسه هاى كوچيك و شهوت برانگيز.
تا رسيد به قسمت حساس بدنم،بالاى كسم رو بوس كرد ميخواست بره پايينتر و برام بخوره اما نذاشتم،درسته خودمم اين كارو خيلى دوست داشتم اما احساس ميكردم اينجورى از مردونگيش كم ميشه،البته فقط نظر منه!
بهش گفتم و اونم قبول كرد، بهش گفتم سر پا وايسه اونم وايساد منم جلوش زانو زدم،ميخواستم به لذت برسونمش، از روى شورت يه بوس به كيرش زدم وشورتشو كشيدم پايين. كير خوش تراشى داشت. سايزشم خوب بود، نوكش رو بوس زدم با دستم بالا نگهش داشتم واز بيضه هاش شروع كردم به ليس زدن بوسيدن و ميك زدن، اونم موهامو تو دستش گرفته بود از روى لذت و شهوت آه ميكشيد، كيرش رو تا حلقم ميكردم و بدون اينكه بذارم دندونم اذيتش كنه براش ميك ميزدم، چند دقيقه كه طول كشيد گفت بسه،بلندم كرد وبا لب گرفتن رو تخت خوابوندم،چوچولم رو با دست ماليد ترشحاتم حتى رونم رو خيس كرده بود، روم دراز كشيد و كيرش رو گذاشت دم كسم، ورود كيرش رو به كسم حس كردم، بهش گفتم ميدونى دارى چيكار ميكنى؟ گفت:ميخوام واسه هميشه مال من بشى.
با التماس ازش خواستم بس كنه،اما اون تصميمشو گرفته بود.
بهم گفت ندا من اين تصميمو از رو شهوت نگرفتم،بذار مال هم شيم.
فشارش رو بيشتر كرد،بيشتر از اينكه فشار به جداره ها و سوراخ كسم درد داشت،خوردن كيرش به پردم درد گرفت، خودم پارگيشو احساس كردم يه جيغ از درد كشيدم و چندبار ديگه كه فشار آورد ورود كيرش به داخل كسم رو حس كردم،اون لحظه فقط درد ميكشيدم. اميرم شروع كرد به تلمبه زدن و بعد چند دقيقه آبش رو ريخت رو شكمم. ماتم برده بود،فكر نميكردم به اين راحتى دختريمو ازم گرفته باشه، دستمال آورد و بدنمو پاك كرد. بوسم كرد و گفت همين هفته ميام خواستگاريت خانومم.
كسم درد ميكرد و نميتونستم درست راه برم،شب رفتم خونه و همه چى رو به خواهرم گفتم!
الان دو ماهه كه نامزديم اما قول داديم تا بعد ازدواج سكس نكنيم.

نوشته:‌ ندا
     
#424 | Posted: 10 May 2011 14:57
در کف دخترخاله


سلام دوستان من نیما هسنم و 17سالمه ولی این داستان برمیگرده به پارسال که 16 سالم بود.من از وقتی به بلوغ جنسی رسیدم این دختر خالم از فکرم بیرون نمیرم اسمش میناست.نسبتا قشنگه ولی وایییییییی یه کونی داره که خدا میدونه
من از داستان های سکسی که تو اینترنت خونده بودم یکم یاد گرفتم که چجوری بهش بفهمونم ولی یک مشکلی که داشتم این بود که مینا از من خیلی بزرگتر بود 21سال.من بدبختم هی میگفتم بابا بیخیال اگه جرات داری بهش بگو یه داد بزنه اون دنیایی ابروت رفته ولی بخت با من یار بود
من یک داداش دارم که تقریبا 2سال پیش از ایران رفت بابامم که تو هتل مدیره و صبح میره شب میاد مخصوصا اون موقع که عید بود
یک روز یادمه دسته جمعی رفته بودین بیرون شهر تو ماشین من کنارش نشسته بودم از الکی گفتم حالم بده خودم رو انداختم رو پاش و یواشکی پاش رو با دستان میمالوندم وقتیم که رسیدیم تا خواست بشینه پام رو گذاشتم زیر کونش
اون موقع بهم به یک چشم دیگه نگاه کرد که اینم دیگه بزرگ شده و پدر سوخته
خلاصه اون روز اومدن خونمون.خونه ی ما دوطبقست که اتاق من طبقه بالاشه
منم اون روز تو مدرسه دوستم چندتا فیلم سوپر بهم داده بود منم که دیدم بهترین موقعست رفتم تو اتاقم که نگاهش کنم داشتم فیلم رو نگاه میکردم و مشغول دیدنش بودم که یکهو دیدم یکی داره میاد تو اتاقم منم انقدر رم کامپیوتر رو پر کرده بودم که تا اومدم صفحه رو ببندم دیدم هنگ کرده حالا هر چی رو ضربدر کلیک میکنم بیاد بیرون فیلم stop شده بود و یک جورایی مثل عکس رو صفحه مونده بود (مطمئنم که واه همتون پیش اومده) اومدم ریست کنم که دیگه کار از کار گذشته بود مینا درست پشت سرم ایستاده بود گفتم حالا خوبه مامانم نبوده ولی به هر حال دیدم از همه چی بوبرده ولی به روم نمیاره.بهم گفت که برم تو سایت دانشگاهش و واحداشون رو بهش نشون بدم خودش هم به بهانه ی اینکه نور خیلی سفیده و کلمات کوچیک صورتش رو اورد نزدیک صورت من ولی صاف تو صفحه نگاه میکرد منم گفتم اگه این بدش میومد چشاش اینجوری نمیشد واسه همین دستم رو بردم طرفه گوشش و تا خورد به گوشش هم چین با اخم نگام کرد که زهرم ترکید
تو دلم گفتم غلط کردم ولی دیدم بازم هیچی نگفت واسه همین دلمو به دریا زدم و گفتم دوست دارم اگه همسنم بودی حتما باهات ازدواج میکردم که جوابی بهم داد که یکی از ارزوهام به حقیقت پیوست
گفت برو من میدونم چی میخوای ولی خجالت بکش من دختر خالتم و 5سال ازت بزرگترم منم که دیدم انقدر بی پرده حرفش رو زد گفتم ترو خدا به قران من از بچگی یکی از ارزوهام این بوده جون مادرت که دیدم سکوت کرد
دستم رو بردم تو گوشاش و یکم با گوشش بازی کردم بعد از یک رب یک ماچ کوچیک ار لپش کردم و گفتم اماده ای
گفت مگه تو اسکولی اگه یکی بیاد بالا چی منم که در اوج شهوت بودم گفتم نه بابا اونا سرشون به کار خوشون گرمه
اروم و بی سر صدا خوابیدیم رو زمین منم اومدم کارای که فیلما میکنن بکنم و کمکم برم جلو که بازم پا بده تا از رو شلواررفتم رو کونش از شدت هیجان 30ثانیه نشد آبم اومد حالا منم خجالت کشیدم بهش چیزی بگم سری طبیعیش کردم که صدا پا میاد و بلند شدم گفتم باشه واسه وقت دیگه که هنوز اون وقته نرسیده.
باید بگم که حالا اون منو خیلی دوست داره و تا موقیت گیر میارم بوسش میکنم اونم همش باهام دعوا میکنه که اخر یکی میفهمه
این داستان کاملا راست بودو جون مادرتون فهش ندین من فقط یک بار سکس کردم اونم این بود
     
#425 | Posted: 10 May 2011 14:58
کيرکلفت و کس تپل


من کامرانم و ميخوام يه خاطره ديگه براتون بنويسم
تقريبا 3 سال پيش بود و من با يکي از دوستانم به نام آرش با هم شريک بوديم و کار کامپيوتر ميکرديم.اين آقا آرش ما از اون آدمهاي لانتوري اما بچه خوشگله.خلاصه يه روز گرم تابستان بود و 4 شنبه من در مغازه نشسته بودم که آرش هم اومد يکم کارامون رو رله کرديم سرمون که خلوت شد آرش گفت : راستي کامي ديشب داشتم ميرفتم خونه سر راه 2 تا دختر سوار کردم و با هاشون دوست شدم بعد شم بردم در خونشون تو فرمانيه پيادشون کردم. قرار شده که زنگ بزنن. من هم به شوخي بر گشتم گفتم : بد بخت اسکولت کردن فقط تو براشون جنبه يه راننده آژانس و داشتي عمرن زنگ نزنن. اونم شاکي شد. من خنديدم و گفتم شوخي کردم ايشالا زنگ ميزنن. فقط يادت باشه دوستش رو هم با من دوست کن.اونم گفت : حتما. اين تو فکر خودمم بود. خلاصه مشتري اومد و ديگه نتونستيم حرف بزنيم.

حوالي ظهر بود که تلفن زنگ زد و من گوشيو برداشتم:بفرماييد.- سلام ببخشيد ميتونم با آرش صحبت کنم ؟- بله حتما شما ؟- من الهه دوستش هستم- گوشي چند لحظه( اونطرف گوشي يه صداي ناز و مسخ کننده شنيده ميشد عجب صداي نازي داشت يه مقدار هم با عشوه صحبت ميکرد )گوشيو دادم آرش و گفتم : کونده اين ديگه کيه؟گفت : نمي دونمخلاصه آرش شروع کرد صحبت کردن و من يه دفعه ديدم انگار به آرش دنيا رو دادن نيشش تا بنا گوشش باز شد. من قشنگ ميتونستم حس کنم که آرش حسابي خر کيف شده.بعد از حدود نيم ساعت تلفن رو قطع کرد و يه بيلخ اساسي به من نشون داد. گفت ديدي زنگ زد؟گفتم خوب زد که زد چه فايده ؟گفت: ديوونه برا فردا شب باهاش قرار گذاشتم. تو هم بايد بياي.گفتم: من براي چي. بيام سر خر شم.گفت: با دوستش مياد ديگه. اسمش سميراس. تقريبا 2 سال هم از تو کوچيکتره.منم کلي ذوق کردم و گفتم ايول.اونروز گذشت و قرار شد اگر بشه وقتي رفتيم سر قرار اونارو ببريم دفتر باباي آرش و اگر تونستيم يه حالي بکنيم.5 شنبه بعد از ظهر مغازه رو بستيم رفتيم در خونه آرش اينا.با هزار زحمت کليد دفتر رو از باباش گرفته بود و بالاخره سرو کلش با 2 تا قوطي ويسکي و کليدها پيدا شدسوار شديم و رفتيم سر قرار ميدان توحيد.

ما که رسيديم دختره هم داشت از يه آژانس پياده ميشد.آرش گفت: داش کامي نگاه کن ببين چي تور کردم.گفتم: پس اون يکي کجاس ؟ گفت : نمي دونم. دختره اومد تو ماشين و بعد از معارفه آرش پرسيد پس سميرا کجاس ؟گفت که مهمون داشتن و نتونسته بيادمنم که حسابي خورد تو برجکم با زبون مطربي به آرش گفتم: پس من ميرم خونه شما هم بريد به عشق و حالتون برسيد.آرش گفت : لوس نشو ميريم يه مشروبي ميخوريم بعد برو گفتم: باشه فقط چون نمي خوام ضد حال بزنم ميام. رفتيم سمت دفتر باباي آرش. اونجا که رسيديم من رفتم يه کم خرت و پرت خريد مو رفتم تو دفتر.ديدم نشستن پهلوي هم و دارن حرف ميزنن.خلاصه نشستيم و بساط و پهن کرديم.تو حال خودم بودم که با صداي آرش به خودم اومدم. کامران چته حالا که چيزي نشده دفعه بعد سميرا هم مياد با هم جمع ميشيم حالا يه چند تا سلامتي آس بده حال کنيم منم که کونم سوخته بود پيکم رو گرفتم دستم و گفتم : ميخوريم به سلامتي ديوار که هر مرد و نامردي روش ميشاشه پيکمو که رفتم بالا يه دفعه به خودم اومدم ديدم الهه ترکيده از خنده آنقدر قشنگ ميخنديد که من و آرش هم با خنده هاي اون خند يد يم خلاصه يواش يواش داشتيم داغ ميشديم که الهه به آرش گفت : ميتونم يه نخ گرس بزنم من که چارشاخ بريدم يه نگاهي به آرش کردم ديدم اونم بدش نمياد و جواب مثبت داد من که اصلا از اين چيزا خوشم نمياد و فقط سيگار ميکشم خلاصه يه سيگار برداشت و شروع کرد درست کردن و با هم شروع کردن کام زدن يه دفعه الهه رو به من کردو تعارف زد!يه نگاه بهش کردم که آرش زرد کرد واي به حال دختره آرش سريع توضيح داد که من اهل اين چيزا نيستم و فقط با مشروب و سيگار حال ميکنم.خلاصه بعد ازمدتي قرار شد که من برم و به آرش هم يه نگاهي کردم و تو دلم گفتم کوفتت بشه!خداحافظي کردم و اومدم تو حال شرکت گفتم يه دستشويي برم بعد برم از دستشويي که اومدم بيرون ديدم در اتاق بستس صداي آرش رو شنيدم ميگفت بشين کامي بره برات برنامه دارم من هم يه آن يه فکري زد به سرم تا جلو در شرکت رفتم و در و بازو بسته کردم کفشهام رو هم از پام در آوردم گذاشتم کنار تو اون لحظه فقط فکرم اين بود ببينم ارش ميتونه کاري کنه يا نه ؟ رفتم از سوراخ کليد تو اتاق و ديد زدم ديدم دارن با هم عشقبازي ميکنن يه مدتي که گذشت ديدم الهه کير آرشو از جاش کشيد بيرون و شروع کرد به ساک زدن از صداي آرش ميشد فهميد که الهه خانم تو کارشون استادن يواش يواش آرش شروع به لخت کردن الهه کردو شروع کرد به ليسيدن تمام بدن الهه از مغز سر تا کف پا. بعد رفت سراغ اون کس خوشگلي که بهتون ميگم از کجا خوشگليش رو ديدمجفتشون حسابي حشري شده بودن يه دفعه الهه گفت : آرش کير ميخوامآرش هم گفت : کجات بزارم ؟گفت بزار تو کسمآرش گفت مگه اوپني ؟الهه با سر جواب داد آره.آرش هم که اينگار تو کونش عروسي بود( اگر انگشتش ميکردم شايد داماد کور ميشد )سريع پوزيشنش رو درست کرد و مشغول حال دادن به کير خودشو کس الهه شدتو اين حين منم که حسابي حشري شده بودم يه فکر بکر کردم سريع ليدوکائيني که تدارک ديده بودم رو ماليدم به کيرم و داشتم استخاره ميکردم که برم تو يا نه.از يه طرف الهه خيلي کس بود و نميشد ازش گذشت از يه طرف هم با آرش دوست بودم نميخواستم ضد حال بزنمتو 2 راهي بودم که صداي آرش رو شنيدم ديدم که ارضا شده و داره سعي ميکنه الهه رو هم با دست ارضا کنهزدم دنده خريت و در و باز کردم و رفتم توجفتشون تا منو ديدن کپ کردن منم که زده بودم رو دنده پر رو بازي و ديگه راه برگشت هم نداشتم رفتم سمت الهه و آرش رو کشيدم اينورگفتم من ارضاش ميکنم شما زحمت نکشخلاصه يکم با سرو سينه الهه ور رفتم تا از اين جو حاکم بياد بيرون آرش هم پاشد از اتاق رفت بيرون و جو يکم آروم شدرو کردم به الهه و گفتم : اگر اشکالي داره ميتونم برمگلوش رو صاف کردو گفت : نميدونم( البته اگر ميگفت اشکال داره بازم ميکردمش )

خلاصه شروع کردم به عشقبازي و ليسيدنش داشت دوباره به اون حالت قبلش بر ميگشت و دو باره حشري شده بود ديدم دستش اومد سمت کيرم و شروع کرد با هاش بازي کردنگفتم : ميخوريش ؟با سر جواب داد آرهکيرم رو بردم جلو دهنشاونم شروع کرد به ساک زدنجاي همتون خالي لا مصب چه قدر حرفه اي اين کارو ميکرد يه کم که گذشت خوابوندمش و خودم رفتم روش پاهاشو باز کرد و من هم اروم اروم سر کيرم رو روانه کسش کردم وقتي به آخرش رسيدم ديدم داره نگام ميکنه گفتم : چيه ؟ بزرگه ؟گفت آره از براي آرش هم بزرگترهگفتم حال ميکني ؟گفت : خيليگفتم : قشنگ پرت کرده ؟گفت : آره دارم حال ميکنمگفتم : حالشو ببرشروع کردم به تلمبه زدنجاتون خالي عجب کسي داشت عين جارو برقي مکنده بود و عين شومينه داغ يه چند دقيقه اي که گذشت پا هاش رو دادم بالا به هم چسبوندم کسش از اون وسط زد بيرون شروع کردم به تلمبه زدن ديگه داشت رو آسمونها پرواز ميکرد يه دفعه ديدم يه لرزش تو بدنش افتاد و سست شد فهميدم که پريده ولي من هنوز تا ارضاشد نم زياد مونده بود برش گردوندم و از پشت گذاشتم تو کسش همونطور که داشتم تلمبه ميزدم شروع کردم با سوراخ کونش بازي کردن عجب کوني بود لا مصب سفت و خوش فرم و کير شکن يه کم که گذشت اومدم انگشتم رو بکنم تو سوراخش با دستش دستم و زد کنار زدم رو دستش و گفتم حا لا که داري حال ميدي پس ضد حال نزن گفت آخه تا حالا از عقب ندادم گفتم خوب حالا ميدي عيبي نداره که گفت : آخه درد داره.گفتم تو که از عقب ندادي پس از کجا ميدوني درد داره ديگه چيزي نگفت يواش يواش انگشت دوم رو هم اضافه کردم و بعدش هم سر کيرم رو گذاشتم دم سوراخش گفتم : شايد درد داشته باشه ولي به حالي که ميکني ميارزه آروم سر کيرم رو فشار دادم تو لعنتي نميرفت يه تف توپول انداختم رو کيرم و يه دونه هم در سوراخش و دوباره سعي کردم کلاهکش که وارد شد کونشو سفت کرد يه سيلي زدم به کپلش تا شل کنهگفت درد داره.گفتم چند ثانيه تحمل کن دوباره يه کم ديگه پيشروي کردم و بهش وقت دادم تا استراحت کنه بعد از مدتي تمام کير 27 سانتي من داخلش بود يواش يواش شروع کردم به تلمبه زدن نميدونيد چه حالي ميداد فکر نکمنم بيشتر از 2 يا 3 بار کير رفته بود تو کونش ( خوش به حال اون کسي که افتتاح کرده بود )بعد از چند دقيقه تلمبه زدن ديدم که صداش دوباره رفت هوا دوباره داشت ارضا ميشد منهم تندتر تلمبه ميزدم اونهم مدام ميگفت : آهان اينجوري خوبه دوست دارم جرم بده دارم حال ميکنم اين حرفها بيشتر تحريکم ميکرد ديگه من هم داشتم ارضا ميشدم ديدم لرزه افتاد رو تنش تو همون حين من هم ارضا شدم و همونجا خالي شدم ديگه رمق نداشتيم تکو ن بخوريم.

همونجا يه لب اساسي ازش گرفتم که واقعا مکمل اون سکس زيبا بود هر دومون راضي بوديم چون با هم ديگه و هم زمان ارضا شديم بعد از چند دقيقه ديدم آرش اومد تو اتاق گفت بچه ها دير شده گفتم : بريم رفتيم الهه رو برديم دم خونشون و من با آرش رفتيم فري کثافت توخ خرمشهر تا يه غذاي خفن بخوريمبه آرش گفتم : آرش اگه از دستم ناراحتي بگو گفت : نه ناراحت نيستم اما خوب تيکه اي رو پر دادي گفتم : فکر نکنم بپره گفت : نمي دونم شايدوقتي رسيدم خونه يه دوش گرفتم و ميخواستم يه قهوه درست کنم بخورم ديدم که تلفن زنگ زد برداشتم آرش بود ميگفت که الهه زنگ زده و بابت همه چي تشکر کرده و گفته که خيلي حال کرده من هم خيالم راحت شد که حد اقل دختر نپريده بعد از اون من و آرش و الهه در حدود 7 ماه هفته اي دو بار با هم سکس داشتيم البته من هم با سميرا دوست شدم اما نذاشتم آرش بکندش اميدوارم خوشتون اومده باشه اوچيکه همه شما
     
#426 | Posted: 10 May 2011 14:59
سکس فوق العاده با مهسا


سلام من پیمانم و 21 سالمه و این داستانی که میخوام براتون بگم مال 4 سال پیش یعنی زمانی که من 17 سالم بود:
قضیه از اونجا شروع شد که یکی از فامیلای نزدیک ما فوت کرد و پدر و مادرم رفته بودند تهران برای مراسم اون خدا بیامرز.چون اواسط خرداد بود و موقع امتحان ها من نتونستم باهاشون برم.برای همین زن داداشم(که چند ماهی میشد با داداشم عقد کرده بود ولی هنوز عروسی نکرده بودند) اومد خونه ما که برای من غذا درست کنه و پیشه من باشه تا مثلا با خیال راحت درس بخونم.
اینم بگم که داداشم اون موقع هفت ماهی میشد که رفته بود خدمت سربازی.برای همین تو خونه فقط من موندم و مهسا (زن داداشم).
من و مهسا رومون توی رو هم باز شده بود اونم به دو تا دلیل یکیش این بود که یه بار داشتیم با هم فیلم می دیدیم که یه هو وسط هاش صحنه یه کمی سکسی داشت یکی دیگه اش هم اینه که دو هفته پیشش بی خبر رفتم تو اتاق نشیمن و دیدم مهسا داره یه شبکه سکسی میبینه.اون کاناله قفل بود و نمیدونم رمزشو از کجا اورده بود...
خلاصه روز اول بدون هیچ اتفاق خاصی طی شد ولی روز دوم که از امتحان برگشتم.نهارو خوردم و خوابیدم. حدود ساعت 5 عصر بیدار شدم و رفتم نشستم پای تلوزیون.زن داداشم برام چای اورد.بعدش گفت:میای فیلم ببینیم؟
گفتم :پس فردا امتحان ریاضی دارم.
گفت:حالا بیا فیلم رو ببینیم خودم شب باهات تمرین میکنم.(مهسا ریاضیش خیلی قوی بود)
گفتم:باشه.حالا چه فیلمی داری؟
گفت: آمریکن پای 5.
اینو که گفت داشتم از تعجب شاخ در میاوردم بهش گفتم: خودت دیدیش؟ میدونی موضوعش چیه؟
گفت:نه همین امروز از سپیده (یکی از دوستاش) گرفتم.
دوزاریم افتاد که خودش از نیمه سکسی بودن فیلم خبر نداره.
گفتم:باشه بیار تا ببینیم.
فیلمو اورد وگذاشت تو دستگاه و اومد نشست پیش من.تازه داشت تیتراژ فیلم رو نشون میداد که گفت:برو بالش بیار.
منم به شوخی گفتم:بالش نمی خواد بیا سرتو بزار رو پای من.
دیدم بله خانوم پر رو تر از این حرفا تشریف داره و جدی جدی سرشو گذاشت رو پای من.فیلم که شروع شد
و به جاهای نسبتا سکسی اش رسید دیدم یه کم داره خجالت میکشه ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره.منم برای این که یه کم مثلا بهش آرامش بدم دستمو گذاشتم رو موهاش و نوازشش کردم دیدم مثل این که داره خوشش میاد کم کم دستمو روی گردن و لبش کشیدم دیدم هیچی نمیگه مثل اینک یه جورایی طلسم شده باشه.چند دقیقه ای همونجوری ادامه دادم و یه کم شجاعت به خرج دادم و دستمو از روی تی شرتش به سینه هاش مالیدم.باز هم چیزی نگفت.آروم آروم مالش رو به چلوندن یواش تبدیل کردم.و پنهانی به صورتش نگاه کردم.دیدم چشاشو بسته و داره زیر لب آه میکشه.منم نامردی نکردمو دستمو بردم زیر تی شرتشو سینشو مالیدم.دیدم داره لبشو گاز میگیره.تو یه چشم بهم زدن کمرمو خم کردمو همون جوری که سرش روی پام بود و سینه شو میمالیدم لبمو گذاشتم روی لبش.اولین بار بود که از کسی لب می گرفتم.خیلی حال میداد.بعد از لب از حالت طلسم اومد بیرون و سرشو از رو پام برداشت و نشست.شهوت از چشاش میبارید.بهش گفتم: بزار تی شرتتو در بیارم.
گفت:خودم در میارم.
تیشرتشو که در اوردسینه های نازش رو بالاخره دیدم.سفید بود نوکش هم صورتی.اندازه اش هم متوسط بود.کفم بریده بود.آروم خوابوندمش رو زمین و شروع کردم به خوردن سینه هاش.بعدش رفتم سراغ گردن تا ناف.به شلوارش که رسیدم پاهاشو دادم بالا و درش اوردم.حالا من مونده بودم و یه شرت نارنجی رنگ.سرم رو بردم نزدیک و شرتشو بو کردم.بوی خیلی خوبی میداد.شرتش یه کم خیس شده بود.آروم شرتشو کشیدم پایین.وای باورم نمیشد داشتم چی می دیدم.یه کس تمیز صورتی بدونه حتی یه دونه مو.فاصله پاهاشو از هم بیشترکردم و سرمو گذاشتم لای پاش و شروع کردم به خوردن کسش.داشت دیوونه می شد.صدای آه کشیدنش بلند شده بود.بعد از چند دقیقه یه لرزش کمی تو بدنش احساس کردم.فهمیدم ارضا شده.سرمو از لای پاش ور داشتم با پشت دستم لب و دهنمو که خیس شده بود پاک کردم و گفتم:حالا نوبت توئه.
گفت:باشه.بذار خودم شلوارتو در بیارم.
سر کیرم رو که راست شده بود داد پایین و شلوارمو در اورد.شرتم هم در اورد وکیرم رو که سفت شده بود دید وگفت:قربون اون کیر نازت برم.
گفتم:بخورش.همش ماله خودته.
سر کیرمو کرد تو دهنش و به صورت خیلی حرفه ای برام ساک زد.ناقلا فکر کنم با داداشم خیلی تمرین کرده بود.خیلی حرفه ای می خورد.واقعا داشتم لذت میبردم.احساس می کردم دارم توی بهشت راه میرم.بعد از چند دقیقه احساس کردم داره آبم میاد.بهش گفتم: بسه.
اونم سرشو از روی کیرم بلند کرد.دوباره لب هامون رو روی هم گذاشتیم و یه لب حسابی ازش گرفتم.بعد بهش گفتم:وایسا تا برم کرم بیارم.
گفت:کرم برای چی؟
گفتم:می خوام از عقب بکنمت.
خندید و گفت:چرا از جلو نمیکنی؟
یه لحظه مات موندم.بعدش گفتم: مگه دختر نیستی؟
گفت:نه.داداش بی جنبه ات اولین مرخصی که بهش دادن از خدمت اومد از بس حشری بود جلومو باز کرد.
گفتم:مبارکه...!پس شیرینیش چی میشه.
گفت:این همه خوردیش بازم شیرینی می خوای.
خندیدم ورفتم یه تشک اوردم و انداختم کف پذیرایی و تلوزیون رو خاموش کردم.مهسا گفت:وایسا تا برم کاندوم تاخیری بیارم.
رفت تو اتاق داداشم و از تو کمدش که قفل بود.یه کاندوم کدکس تاخیری اورد.کاندوم رو در اورد و کشید روی کیرم.حس خوبی داشت.یه لب کوچیک ازش گرفتم و خوابوندمش روی تشک.از بس فیلم سوپر دیده بودم همه کارای سکس رو یاد گرفته بودم.پا هاشو از هم باز کردم و سر کیرمو آروم کردم تو کسش.بعد تا آخر کردم توش خیلی داغ و تنگ بود.آخه دفعه های اولش بود که کس میداد.آروم آروم تلمبه میزدم.واقعا لذت بخش بود.صدای مهسا بلند شده بود که می گفت:منو بکن.منو بکن.جرم بده.پارم کن...منم از این حرفا حشری تر می شدم و تند تر تلمبه میزدم.همینطور که داشتم میکردمش سینه هاش هم می خوردم.دوباره یه لرزش تو بدنش ایجاد شد.فقط سر من بی کلاه مونده بود.یه چند دقیقه دیگه هم تلمبه زدم تا این که آبم اومد و همش ریخت تو کاندوم.کیرمو در اوردم و روی زمین دراز کشیدم.نفس نفس میزدم.
گفتم : مهسا دستت درد نکنه.
گفت : قابلی نداشت.
تا پس فردا صبح که پدر و مادرم اومدن چند بار با هم سکس کردیم.و اصلا نتونستم درس بخونم.مهسا هم بهم می گفت: انصافا نبود برادرت رو جبران کردی...
آخر خرداد شد و دیدم بله.ریاضی با نمره 7 تجدید شدم ولی خداییش به لذتش می ارزید.
از اون روز تا حالا هم هر وقت بهش پیشنهاد سکس میدم قبول نمیکنه و میگه اون موقع چند ماه بوده سکس نداشته و تشنه سکس بوده.
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه
     
#427 | Posted: 10 May 2011 15:00
ببر وحشی


من کیوان هستم. این داستان دوم من هست.
بیشتر از ۲ سال از اقامت من در این کشور میگذشت. کار خوبی‌ داشتم با درامد بالا. دوستها و همکاران زیادی داشتم. با یکی‌ از همکارام بیشتر نزدیک بودم. اون با خانومش با هم یکجا کار میکردن. ما کارمون بیشتر تو ۲ شهر بود. بیشتره وقتها من یا دوستم می‌رفتیم یه شهر دیگه و ۳-۴ روزی اونجا میموندیم. یکبار که همکارم رفته بود شهر دیگه خانومش وظیفه داشت کارهای اونو انجام بده. یه سری کار بود که می‌بایست من برنامشو تو کامپیوتر نشونش میدادم تا بتونه اونارو انجام بده، شوهرش هم از شهر دیگه پیگیر این بود که من زودتر برنامه کاری رو برای خانومش توضیح بدم. در طول روز چند بار بهم زنگ زد ولی‌ چون من دست تنها بودم کارم زیاد بود و تا نزدیکی شب نتونستم ببینمش.
قرار شد من بیام خونشون و توضیحات رو تو کامپیوتر بدم و برم. وقتی‌ رسیدم زنگ زدمو گفتم من پایین آپارتمانتون تو ماشین منتظرتم. اونم گفت صبر کن من الان میام پایین.
بعد از چند دقیقه دیدم اومد پایین. تا امروز با لباس خونگی ندیده بودمش قیافهٔ با مزه‌ای پیدا کرده بود. چون تو محل کار خیلی‌ جدی بود اینجا با لباس خونگی جور دیگه‌ای شده بود.
از ماشین اومدم پایین دست دادمو گفتم من بالا نمیام بشینیم تو ماشین همینجا با نوت بوکم توضیح میدم. آخه کار ۱۰-۱۵ دقیقه بیشتر نبود. اونم گفت باشه و اومد نشست تو ماشین.
کامپیوتر رو روشن کردم و شروع کردم به توضیح. یه چند دقیقه بیشتر طول نکشید که شارژ کامپیوترم تموم شد. خانم دوستم یا همون اِلنا بهم گفت بریم بالا بقیشو اونجا توضیح بدین.
رفتیم بالا و نشستیم داخل آشپز خونه کامپیوتر رو روی میز ناهار خوری گذاشتم و دوتا صندلی‌ کنار هم گذاشتم و ادامه بحث رو شروع کردیم. نمیدونم یه احساس خوبی‌ داشتم خیلی‌ دوست داشتم به چشاش نگاه کنم و بشینیم درد و دل‌ کنیم. چون قبلا هم باهم چند باری تنها نشست بودیم تو کافه شاپ و درد دل‌ کرده بودیم. این موضوع رو هم هیچ وقت به شوهرش نگفته بودیم. نه این که اون بگه به شوهرم نگو کلا هردومون میدونستیم که نباید شوهرش بفهمه.
من کارمو تموم کردم و از خونشون اومدم بیرون. تو راه همش داشتم بهش فکر می‌کردم. خیلی‌ دوست داشتم که بغلش کنم. نه بخاطر سکس بلکه دوستش داشتم.
خونه که رسیدم هنوز این حس منو اذیت میکرد. بعد که لباسمو در آوردم رفتم توالت، گوشی دستم بود گفتم یه اس‌ام‌اس میزنم و میگم که چه حسی نسبت بهت داشتم. میدونستم که مشکلی‌ پیش نمیاد. شروع کردم نوشتم. که یهو برام اس‌ام‌اس اومد. اِلنا بود که اس‌ام‌اس داده بود. صدای قلبم رو بوضوح میشنیدم.
اس‌ام‌اس زده بود که خیلی‌ دوست داشتم بغلت کنم. حتا وقتی‌ که میخواستی از خونه بری می‌خواستم اینکارو بکنم ولی‌ تو به من اهمیت ندادی. تو توالت از خوشحالی‌ یه Yes بلند گفتم که همسایه بالایی شنید.
اس‌ام‌اس زدم. عزیزم منم همین احساس رو داشتم و به آغوش تو نیاز داشتم ولی‌ نتونستم بگم.
جواب داد، کاشکی‌ اینجا میموندی تا در آغوشت بگیرم.
گفتم بیام؟ گفت اگه میخواستی نمیرفتی!
چندتا اس‌ام‌اس عاشقانه زدم. ولی‌ نمیدونم چرا با این که می‌خواست قبول نکرد. گفت باشه واسه فردا شب. منم قبول کردم، و قرار واسه فردا شب شد.
ساعت ۹ بود که اس‌ام‌اس زدم دارم میام. ماشین رو یه کوچه پایین‌تر پارک کردم و رفتم خونشون. پشت در بودم صدای قلبم داشت بلندتر و بلندتر میشد. در که باز شد دیدم اِلنا یه لباس زیبا پوشیده و یه آرایش خیلی‌ کمی‌ کرده. رفتم داخل، دست دادم ولی‌ بازم شرم نگذاشت همونجا بغلش کنم.
رفتیم داخل نشستم رو مبل هردومون سکوت کرده بودیم. اونم صحبت نمیکرد داشتیم دنبال یه چیزی برای شروع میگشتیم.
شجاعت بخرج دادم گفتم من آمدم واسه انجام اون اس‌ام‌اس‌هایی‌ که بهم زدی. یه خنده کرد گفت پس چرا شروع نمیکنی‌. بلند شدم رفتم پیشش و بدون مقدمه بغلش کردم. کاملا تو بغلم جا گرفته بود. سینه هاش به بدنم چسبیده بود و من فشارش میدادم به خودم خیلی‌ آهسته گردنشو بوسیدم و بوسه دوم رو از زیر گوشش کردم. با بوس دوم اونم شروع به ابراز احساسات کرد و داشت منو به خودش فشار میداد. یه دستمو بردم پایین و باسنشو فشار دادم به سمت خودم با این کار کاملا کیرمو روی کُسش احساس کرد. بعد چند ثانیه دیگه نیازی به فشار دادن من نبود چون خودش کسشو به کیرم میمالید. ولی‌ هنوز لبمون به هم گره نخورده بود چون هیچ کدوممون نمیخواستیم تو چشم هم نگاه کنیم. نمیدونم چی‌ کار کردم که اِلنا از کنترلم خارج شد دیگه داشت منو چنگ میزد. واقعا داشت وحشی بازی‌ در میاورد. یه گاز خیلی‌ محکم از گردنم گرفت که جاش همون لحظه کبود شد. دم گوشش آهسته گفتم وحشی یکم آهسته تر. ولی‌ هیچ تاًثیری نداشت.
از زیر کونش گرفتم و بلندش کردم، اونم پاهاشو قلاب کرد دور کمرم و رفتم سمت اتاق خواب. برق رو روشن نکردم. خم شدم و رو تخت گذاشتمش و شروع کردم به لب گرفتن. داشت لبمو گاز میگرفت. نامرد چنان گاز گرفت که لبم خونی شد. همش میخندید. لباسشو از تنش در آوردم. سینه‌ی‌ کوچکی داشت خودش سوتینشو از پشت باز کرد سینه هاشو تو دستم گرفتم، کوچیک بود ولی‌ خوش فرم. با دستش سرمو فشار داد به سمت سینه هاش. زبونمو می‌چرخوندم دور نوک سینه هاش. سینه هاش تحریک شده بود و نوک سینه هاش خودشونو جم کرده بودند. چشاشو بسته بود و حال میکرد. کیرم داشت فشار میاورد به شلوارم. شورتم خیس شده بود. اِلنا هم کمی‌ از من نداشت. شلوارشو در آوردم. و بعدش تیشرت خودمو هم کشیدم. تا پشم سینمو دید یه دستی‌ کشید و برگشت رو من سوار شد. وحشی بازی‌هاشو داشت با یه خنده‌ها‌ی تحریک آمیز ادامه میداد. گردنمو میبوسید منم که یبار ازش زهر چشم گرفته بودم با دستم سرشو کنترل می‌کردم. اومد پاینترو نوک سینمو با زبونش تحریک میکرد. من هنوز شلوارم پام بود. شلوارمو باز کرد و با کمک من از پام در آورد. دستشو انداخت تو شورتم کیرمو گرفت. واقعا مثل وحشیها بود برعکسه شخصیتش. همین وحشی بازیش سببی شده بود که من بیشتر تحریک بشم. رفت پایین و کیرمو از تو شورتم کشید بیرون و خوردنو شروع کرد خوب میخورد ولی‌ من تحملشو نداشتم. چون هر لحظه ممکن بود که آبم بیاد. بهش گفتم بسه نخور، بیا روم. کیرمو رها کرد کنارم خوابید رفتم روش. کاندوم نداشتم مردد بودم. گفت بکن تو مشکلی‌ نیست. من تازه پریودم تموم شده. چیزی نمی‌شه. کیرمو گذاشتم جلو کسشو با کمترین فشار رفت داخل. کُسش خیسه خیس بود. خیلی‌ سرو صدا میکرد انگار داشتم میکشتمش. سینه‌شو گرفته بودم تو دستم اونم تو موهام چنگ میزد. نزدیک آمدنم شده بود، دوتا دستمو بردم از زیر کتفشو گرفته بودم و به سمت پایین فشار میدادم و از پایین هم با فشار تلمبه میزدم. سینم به سینه هاش چسبیده بودند ولی‌ وزنمو رو روی دوتا آرنجم انداخته بودم. ضربه‌های آخر رو داشتم میزدم اونم اینو حس کرده بود و از سرو صداش معلوم بود که اونم می‌خواد تموم کنه یکی‌ از آخرین ضربه‌ها بود که بدنشو شل کرد و دیگه زیاد تقلا نمیکرد منم ضربات آخر و زدم و کیرم با هر بار جلو و عقب شَلَپ شَلَپ میکرد. هنگام اومدن آبم ۳-۴ بار ضربات محکم زدم و شونه هاشو فشار میدادم به سمت پایین. تا اینکه تمام آبم اومد. اونم تموم کرده بود منم همین طور. اِلنا اصلا تحرک نداشت. احساس کردم از حال رفته. کیرمو از تو کُسش در آوردم، کیرو پشمام خیسه خیس بود. آهسته کنارش دراز کشیدم انگار تمام نخاع بدنم رو مثل یه نخ کشیده بودن بیرون. مخصوصا پاهام. کیرم هم خسته از کردن خیس خیس افتاده بود رو قسمت پایین شکمم
     
#428 | Posted: 10 May 2011 15:01
عشق خواهرزن


سلام موضوع برمیگرده به5سال پیش که اوایل ازدواجم با ماندانا بود.لیلا سه سال کوجکتر از ماندانا و حدود15 ساله فوق العاده خوش اندام وجذاب باجشمانی درشت وسیاه ومن بعدازازدواجم عاشق خواهرزنم لیلا شده بودم.یک روزکه برای خریدرفته بودیم لیلا ومادرزنمم بامااومدند.جلوی یک پارجه فروشی نگه داشتم زنم ومامانش رفتند واسه خرید من ولیلا موندیم توماشین.من پشت رل بودم ولیلا پشت سرم.دلمو به دریا زدمو ازکنارصندلی رسوندم به ساق پاش اولش جاخوردوفکر کردغیرعمدی بوده ولی بعدش که اینه چشم توچشم شدیم فهمید.خلاسه دوباره دستموبردم رسوندم به ساق پاش وای که چه ساق خوش تراشی داشت همونطورکه میمالیدم خودشوکشید جلوترتادستم قدرت مانوربیشتری داشته باشه.دیگه دستم رو رونش بودواونم حسابی پاهاشو باز کرده بود.دستمو ازرو شلوارلیش گذاشتم روکسش ومیمالیدم حسابی حشری شده بودیم که دیدم مانداناشون دارن میان به بدبختی کیرمو که حسابی شق شده بود روتوشلوارم جابجاکردم تا دیده نشه اخه من خیلی خرکیرم.خلاصه این واسه شروع خوب بودومن منتظر فرصت که بتونم بالیلا سکس کنم.یک روزصبح فهمیدم مادرزنم داره میاد خونه ماولیلا شیفت بعدازظهری واستاده خونه درس خوندن.منم ازفرصت استفاده کردمو خودمورسوندم اونجا زنگ زدم لیلا درو واکردانتظاردیدنمونداشت رفتم تو سراغ مامانشو گرفتم و...تارفت اشپزخونه جای بیاره پشت سرش رفتم بدون هیچ مقدمه ای محکم بغلش کردم.اولش ترسیدو مقاومت میکردولی بعدش که سینه هاشو میمالوندم ارومتر شد.رفتیم تو اتاق خوابش انداختمش رو تختش وخوابیدم پیشش حال عجیبی داشت نصبتابیحال وشوکه منم که استادسکس شروع کردم...لخته لختش کردم کردمو شروع کردم به نوازش موهای لختوسیاهش که حسابی جذابترش میکردشروع کردم به لب گرفتن اولش که یطرفه بود ولی بعدش کهدستم سر سینه هاش اونم شروع کردعجب لبهایی داشت جفتهاجلیناجولی لب گرفتیم مشتی در حد تیم بارسلون!حالارسیده بودم به سینههاش که به جرات میگم هنوز دست کسی بهش نخورده بود سفت وسربالا باحاله ای صورتی باارامشی خاص واسش لیس میزدموسرسینشومیمکیدم واسش اه نالش بلند شده بود.نفساش به شماره افتاده بودشکمشولیس میزدموبه نزدیک کسش رسیدم کس تپل خوش تراشه خیس بازبونم جوجولشوپیداکردموحسابی سرحال اوردمش کسش مثل ضربان قلب میتپید!ازخوردن جوجولش ارضاشدوازحال رفت سرحال که اومد هرکارش کردم واسم ساک نزد فقط باهاش ورمیرفت جرخوندمشوبااب کسش سوراخ کونشووررفتم مقاومت میکردم منم که اخر شهوتم شده بوددیگه فرصت ندادمو سر کیرموجاکردم جیغ وحشتناکی کشید ولی اعتنایی نکردمو تلمبه زدم ازعقب کرده بودم تو کونشو ازجلو جوجولشومیمالیدم جند لحظه نگذشت احساس کردم داره ارضامیشه منم سرعتموزیاد کردمومحکم توبغلم فشار دادموابمو ریختم تو کونش تاده دقیقی فقط با چشای سیاه قشنگش بهم ذل زده بود بعدازاون جریان چند مرتبه دیگه از کون کردمش تا اینکه عروس شدو رفت .دیگه هم به روی هم هیچ وقت نیاوردیم ولی باور کنید عاشقش بودمو هستم
     
#429 | Posted: 11 May 2011 16:28
تصوير زيباي سکس قسمت اول
او به معنای واقعی یک جنتلمن بود.مردیکه سالها آرزویش را داشت.مردیکه او را در رویاهای خود میدید.جوان خوش تیپ تحصیل کرده مبادی آداب خوش مشرب بسیار پولدار از آمریکا برگشته.مدیر مسئول چند شرکت بزرگ زنجیره ای غذایی و یکی از بساز و بفروشهای بزرگ تهران بزرگ.از این بهتر چه میخواست؟/؟.نوشین به آرزوی دیرینه اش رسیده بود.تنها دختر خانواده اش بود 25 سال داشت و تنها برادرش نیما هم برای تحصیل به آلمان رفته بود.پدرش مرد زحمتکشی بود که زند گیش را با بقالی در مناطق مرکزی شهر پیش میبرد.اصغر آقا آنقدر سر بزیر و اهل کار و تلاش بود که امروزه صاحب چند سوپر مارکت در بهترین نقاط تهران بود.همان اوایل که وضعش خوب شده بود به کمک جمع کرده های خود و ارث پدری خانه ای در محمودیه خریده بود که هنوز همان زیبایی اولیه را داشت بخاطر همین اصلا دوست نداشت به آپارتمان تبدیلش کند.از آپارتمان نشینی متنفر بود و این مجتمع ها را به کاروانسرا و خانه قمر خانم تشبیه میکرد.پدر نوشین پنجاه ساله بود مادرش اقدس هم دختر یکی از آدمهای پولدار و سرشناس شهر بود.با وجود مخالفتهای شدید خانواده اش با پدر آنروزها آس و پاس او ازدواج کرده بود و الحق که با اینکارش شرط را برده بود. چون پدرش نه تنها مرد زن و بچه دوست و عاشق زندگیش بود بلکه به هیچ چیز از گرایشات منفی مردانه تمایل نداشت.اهل سیگار و مشروب و تریاک نبود.زن بازی نمیکرد.با خدا بود. عوام فریبی نمیکرد.کلاه بردار و کم فروش یا گرانفروش نبود.مامان اقدس و بابا اصغر هر دوتاشون خیلی خوشگل بودند و نوشین از هر دوتاشون قشنگتر نازتر و مامانی تر بود هیکلش مناسب بود.نه چاق بود نه لاغر.راستش هنوز با کسی سکس نداشته یکی دو بار پا داده بود ولی از ترس اینکه در اثر بی تجربگی بکارتش را از دست دهد و یا آبرویش برود ترجیح داد با استشها و ور رفتن با خیار و بادمجان خود را ارضا کند.سینه ها باسن و حتی قد متوسطی داشت.ساختمان کوسش هم در سایز متو سط بود. با چوچوله هایی بیرون زده متورم و ملتهب که کیررررر کیررررر میکردند و جز موز و خیار و بادمجان مکنده دیگری نداشتند.در عوض این اندام متوسط الوزن شکم لاغر و فرو رفته ای داشت که زیبایی او را دو چندان میکرد. موهای مشکی بلند صاف و اتو کشیده که تا انتهای کمر و بالای باسنش میرسید با چشم و ابروها و مژگان مشکی او تناسب داشت.صورت گرد و سفیدش بینی قلمی او و.....از او نمونه ای از یک حوری بهشتی ساخته بود.شباهت فوق العاده ای به گوگوش 18 ساله داشت.هنوز آنوقتها که موهای مشکی بلند و زیبایش را کوتاه نکرده بود همان وقتهاییکه یکه تاز فستیوال کان فرانسه بود.نوشین که فرزند بزرگ خانواده هم بود خواستگار زیاد داشت ولی همه را یا خود او یا خانواده اش به بهانه های مختلف رد میکردند.از وقتی هم که لیسانس زبان انگلیسیشو از یکی از دانشگاههای تهران گرفته بود دیگه بیکار خونه نشسته بود تا اینکه یک روز آقا فرهاد با عمه جانش که تنها فامیل بازمانده اش در ایران بود به خواستگاریش آمد.از محسنات شاه داماد که یه مقداریش گفته شد ولی آنچه که برای اقدس خانم و حتی نوشین اهمیت بیشتری داشت این بود که آقا داماد پدر و مادرش مرده بودند.فامیلاش همه توی آمریکا زندگی میکردند و تنها برادرش هم اونجا بود و نوشین خانم از دست مادر شوهر و خواهر شوهر راحت بود.برعکس مادر و دختر این موضوع اصغر اقا را نگران میکرد که این بی کس و کار بودن نکنه مشکوک باشه ؟؟/؟؟ به محله عمه خانم اینها رفته یک تحقیقات جانانه و درست و حسابی کرده که الحمدالله بخیر گذشت و تمام گفته هایشان درست بود.این فرهاد خان ما هم که سه چهار سالی از نوشین بزرگ تر بود قصد ماندن در ایران را داشت.نوشین در همین افکار بود که صدای عاقد او را بخود آورد.صدای پدرش را هم میشنید که میگفت دختر مگه خوابی؟/؟ دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟؟/؟؟- عروس رفته گل بچینه.- برای سومین بار دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟/؟- بعععععله.عقد و عروسی را با هم گرفته بود.او هم مثل پدرش از آپارتمان خوشش نمیامد.همان دور و برها یه خونه تر و تمیز گل و گیاه دار با متراژ بالا گرفته دستی به سر و روش کشیدند و شده بود عین اولش.شوهر پولدار او یک میلیارد و پانصد بابت این خونه پول داده بود.همش هم نقد.حسابی دلار خرج کرده بود.همه اینها به یکطرف آنچه او را بیشتر به هیجان می آورد و برای آن لحظه شماری میکرد سکس و هم اغوشی با شوهر عزیزش بود.یک عمر خود نگهداری کرده در این روزگار فاسد که از دست دادن بکارت قبل از عروسی میرود تا کلاس و افتخاری شود او گوهر نجابت خود را حفظ کرده بود و الحق که پاداش این پرهیزکاری در انتظارش بود.حسابی خود را تر و تمیز کرده بود.بعضی از دوستانش از لذیذ بودن کیر میگفتند راستش در دل به آنها حسادت میکرد که توانسته اند طعم لذیذ کیررررر را بچشند و او با این همه مکنت و زیبایی از آن بی نصیب بوده است.اما آنشب دیگر حسرت نمیخورد او به مرادش رسیده بود.صحنه زفاف فرا رسید. نوشین دستپاچه شده بود.نمیدانست چکار کند.خجالت میکشید؟/؟ تجربه نداشت.سختش بود.فرهاد او را بوسید کمی آرام گرفت.او هم فرهاد را بوسید.شوهرش خیلی سریع با چند شماره او را لخت کرد.نوشین نرمک نرمک را بیشتر ترجیح میداد ولی خوشحال هم بود که یکدفعه خجالتش میریزد کووووووسش داغ و چرب شده.بالایش سفت شده بود.آرام و قرار نداشت معلوم نبود فرهاد در لخت کردن خودش چرا اینقدر لفتش میدهد ؟؟/؟؟ بالاخره آقا داماد هم لخت شد. اما بطرف نوشین نرفت.اخر و عاقبت نوشین که دیگر طاقتش طاق شده بود پا پیش گذاشت و بطرف کیرررررر فرهاد رفت تا مثل آنچه که در فیلمها دیده برای شوهرش ساک بزند.آخ خ خخخخخخخ هوس و شهوت دیوانه اش کرده بود اما فرهاد اعتنایی به او نمیکرد که هیچ خود را هم کنار میکشید و مرتب میگفت عجب بدنی داری کردن داره .- عزیزم خب بیا کارتو بکن دیگه ؟؟/؟؟- نمیدونی چه حالی میده اینجا وایسم و تماشات بکنم.نوشین که دیگر کلافه شده بود فریاد زد بسههههههه دیگه من نمیفهمم هدفت چیههههههههه ؟/؟ معطل چی هستی؟/؟ تو مگه زن نمیخواستی اینم زن ؟؟/؟؟ فرهاد بی توجه به خواسته های او چند لحظه اتاق خواب را ترک کرد و با یک موز کلفت و دراز برگشت ؟؟؟/؟؟؟ نو شین به دیدن این منظره یکه خورد.ـ عزیزم این چیه تو دستت گرفتی ؟/؟- میخوام باهات حال کنم.- تو رو خدا شوخی نکن تو که طبیعی و کلفت ترش رو داری اینکارها چیه ؟/؟ من کیررررررر گوشتیتو میخوام این چیه تحویلم میدی ؟/؟ اگه من میخواستم با اینها هوس خودمو بخوابونم دیگه چرا عروسی میکردم بابامم که دستش به دهنش میرسید و به اندازه کافی خدا به ما داده که محتاج کسی نباشیم ؟/؟- عزیزم به دل نگیر اینقدر بی کلاس نباش حال که کردم کارمو شروع میکنم.ـ نوشین که در آتش هوس میسوخت با خود گفت باشه چند دقیقه دیگه هم صبر میکنم ببین این چیکار میکنه ؟/؟ نوشین قوز کرده و بحالت سگی بر روی تخت قرار گرفت. فرهاد موز را از پایین تا بالای کوووووووسش میکشید.سرعت جریان خون در رگهای نوشین مخصوصا رگهای ناحیه قلبش چند برابر شده بود.- فرهاد چقدر زجرم میدی من کیرتو میخوام کیررررررر- نمیدونی چه حالی داره نوشین راستی راستی تو حال نمیکنی ؟/؟ چه دختر بی احساسی هستی.- من فقط با جسم شوهر عزیزم حال میکنم این دیگه چیه ورداشتی آوردی ؟/؟ مگه داریم فیلم سوپر بازی میکنیم ؟؟/؟؟- شاید ولی بهتر از فیلم سوپر مرد این بار موز را از حالت عمود خارج کرد و بصورت افقی وارد کوس زن کرد.-آخ خ خ خخخخخ بیشتر فرو نکنی پرده ام پاره میشهاااااااااا.- خب پاره بشه بالاخره که باید پاره بشه.- نه من میخوام با کیر تو پاره بشه.نوشین اینحرف را زد و قصد حرکت و خارج نمودن موز از کوسش را داشت که فرهاد متوجه جریان شده و با فشار دست موز را بیشتر بداخل فرستاد.نوشین از درد فریادی کشید و بیحال بر زمین افتاد.بکارتش پاره شده خون اطراف کوس و کونش را گرفته خشم و درماندگی بر او مسلط شده بود.فرهاد خون او را پاک کرد.خوشبختانه خونریزی بند آمده ادامه دار نبود نوشین بخاطر سکس خود را کنترل کرد.-عزیزم حتما میترسیدی که خودت پرده منو پاره کنی ناقلا از خون میترسیدی؟؟/؟؟ بیا جلو دیگه نترس بیا کوس و کون من همه مال تو قمبل کرد و پشت به شوهرش آماده پذیرایی از کیر شد.خیر کوس لیسی و مقدمه چینی های دیگر را خورده به اندازه کافی حرص خورده بود.منتظر بود که کیررررررر داغ فرهاد را در کوووووووووس درمانده و گدایش احساس کند. فرهاد به کون خوش تراش نوشین و کوس شسته و تیغ زده و باد کرده آن وسط او می نگریست و جلق میزد.از نظر فرهاد این حالت نوشین زیباتر از زیباترین عکسهای سکسی بود که دیده.نوشین با التماس کیر میخواست.منتظر تکه گوشت فرهاد بود اما ناگهان احساس کرد قطرات لغزنده ای بر قسمتهایی از کون و کپلش چسبیده و حسابی آن ناحیه را آبیاری کرده اند.سرش را برگرداند آخرای جلق زدن فرهاد بود.نوشین آنشب را با کمری سنگین خوابید.خدایا چیکار کنم فردا شب خوب میشه؟؟/؟؟ دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.نگذاشت کار به فردا شب بکشد.از خانه بیرون نرفتند.فرهاد دوست داشت بیرون بروند تا از دست این بازیهای زنش در امان باشد.صبح فردای شب زفاف بود.بازهم فرهاد عقب نشینی میکرد.این بار بجای موز کیر مصنوعی ویبره و برقی و چند مدل معمولی با خود آورده بود.نوشین باز هم تحمل میکرد/ میخواست بداند آخرش بکجا میکشد؟؟/؟؟ نه این فرهاد آدم بشو نبود.فرهاد کیر مصنوعی را در اطراف کوس نوشین میگرداند.از مدل ویبره و خودگردان آن استفاده کرده بود.نوشین بیچاره به همان هم قانع شده بود.بکنننننننن فرهاد بذار بچرخه.نوشین دچار لرزش و هیجان خاصی شده بود. شیرینی مطبوعی که طعم آنرا برای اولین بار می چشید.چرخش کیر مصنوعی در داخل کوس و دور چوچوله هایش تمام بدن او را به لرزه درآورده بود.تیک تاک قلبش به گوش فرهاد هم رسیده بود.همین رضایتش را جلب کرده تا بکارش ادامه دهد.یعنی کیر طبیعی هم تا این حد حال میدهد؟/؟ بیچاره هنوز کیر گوشتی را مزه نکرده بود تا متوجه لذت آن شود.تعداد ضربان قلبش در دقیقه خیلی بیشتر از حد متعارف شده بود.بی آنکه بخواهد و تمرکزی در بیان و کلامش داشته باشد فریاد میزد فرهااااااااد من کیرررررررررر میخوام فرهااااااااد به دادم بررررس.فرهاد نجاتم بده من مردممممممم.فرهاد بی اعتنا به او دستش را ثابت نگه داشته و گاه مختصر عقب و جلویی میکرد تا کیر مصنوعی کارش را انجام دهد.گاهی هم نفوذ بیشتری به داخل کوس می نمود.نوشین چند فریاد پشت سرهم کشید و ساکت شد.شوهرش فهمید که توانسته به طریق مصنوعی ارضایش کند.زن دمرو افتاده از حال رفته بود.فرهاد سوار بر پاهای نوشین شروع کرد به جلق زدن و در ده دوازده جهش آب منی خود را بر فضای کون و کپل نوشین خالی کرد.با لذت و اشتیاق فراوان به این منظره می نگریست.کون همسرش شبیه به زمینی پر از برف شده بود.عاقبت آن برفها را با پاروی دستش پخش و پاک کرد.- تو رو خدا فرهاد بذارش توش ببینم مزه اش چه طوریه ؟/؟ اینقدر عذابم نده.منم نیاز دارم.بدنم تن تو رو میخواد.کیر تو رو میخواد.اینجور باهام رفتار نکن تو چته ؟؟/؟؟ روزها و هفته ها گذشت.رفتار فرهاد تغییری نکرد که نکرد.نوشین از این وضع خسته شده بود.نمیدانست با چه کسی درد دل کرده از بدبختی خود بگوید پدرش بر خلاف بقیه اشتیاق چندانی به ازدواج او با فرهاد نداشت.البته مخالف هم نبود ولی دوست نداشت دخترش چشم و گوش بسته تسلیم کسی شود که بیست سال در وطن نبوده.با یکی از دوستانش این موضوع را درمیان گذاشت.فاطمه از دوستان و همسایگان قدیمیش بود که از اول دبستان تا آخر دبیرستان را باهم همکلاس بودند.برای او مثل یک خواهر بود.از بدبختی خود برایش گفت و از او خواهش کرد که موضوع را به کسی نگوید.هر چند نیازی به سفارش نبود.فاطمه به او توصیه کرد که فرهاد را باید از نظر روانی تجزیه و تحلیل کرد.او یک مشکل روحی دارد و باید زیر نظر روانپزشکی مجرب تحت درمان قرار گیرد.نوشین هم با گفته او موافق بود اما دو مشکل بر سر راه این کار وجود داشت.یکی خود او و دیگری شوهرش.آخر با چه رویی میتوانست به دکتر بگوید که شوهرش مشکل خود ارضایی داشته با کیر مصنوعی بطرفش می آید بر فرض او خجالت را کنار بگذارد و بخاطر نجات زندگیش سیر تا پیاز ماجرا را برای روانکاو تعریف کند با شوهرش چکار کند؟؟/؟؟ شوهری که اصلا خود را بیمار نمیدانست و هنگام عشقبازی رفتاری مثل بچه ها داشت.یعنی اصلا عشقبازیی در کار نبود.پسر دایی اش قاسم از روان پزشکان مشهور و کار آمد شهر بود.از بد شانسی او اینکه از خواستگاران او بشمار میرفت.آیا وجدان پزشکی خود را زیر پا گذاشته جریان را برای سایرین تعریف خواهد کرد؟؟/؟؟ نه درست است که از دست من عصبانیست اما او نباید کار را با مسائل خصوصی قاطی کند.راضی کردن فرهاد کار حضرت فیل بود.نزد بقیه خوب حفظ ظاهر میکرد.البته واقعیتش هم در بسیاری از مسائل منطقی بود هیچکس تصورش را نمیکرد که همچین عیبی داشته باشد.سرانجام مثل مادری که به بچه اش قول آدامس و شکلات میدهد تا بچه کاری برایش انجام دهد و یا سر به زیر باشد نوشین قبول کرد که به او باج بدهد تا برای یکبار با او به دکتر بیاید. خواسته او این بود که یکی از شبهایی را که در کنار هم لخت هستند و عشقبازی بدون اتصال و کذایی خود را انجام میدهند زن تحت اختیار شوهر باشد.اگر از نوشین خواست که قوز کند تا چند ساعت به پوزیشن کونش خیره شود اطاعت کند اگر خواست موز و بادمجان به کوسش فرو کند اعتراضی نداشته باشد.اگر خواست جلق بزند سرکوفتش نکند.نوشین با خود گفت خدایا میون این همه پیغمبر جرجیس کجا بود نصیبم کردی ؟/؟ منکه دارم این کارهارو هرشب انجام میدم.حتما طفلکی خیلی از اعتراضات من معذب میشه که میخواد برای یه شب هم که شده در نهایت آرامش بکارش برسه ؟/؟ بالاخره روز بعد او و شوهر عزیزش روانه مطب دکتر پرویز پسر دایی و خواستگار دوران مجردیش شدند.نوشین با اضطراب و دلهره خاصی وارد مطب شد.خجالت میکشید در کنار شوهرش از مسائل خصوصی اش با دکتر بگوید هر چند به تنهایی هم رویش نمیشد ولی اینطوری تحملش راحت تر بود .- فرهاد بشین من الان میام نوشین به تنهایی وارد اتاق دکتر شد.... ادامه دارد

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     

#430 | Posted: 11 May 2011 16:29
تصوير زيباي سکس قسمت دوم

پس از مقدمه چینی تمام ماجرا را از اول تا آخر برایش تعریف کرد।پرویز در دل خوشحال شد ولی به روی خود نیاورد.از نظر او خانواده عمه اش با ندادن نوشین به او تحقیرش کرده بودند.هر چند دختر عمه اش هم او را دوست نداشت.هنوز نوشین را دوست داشت نور امید در دلش تابیدن گرفت اما هنوز هم از دست دختر عمه عصبانی بود ।- اومدی خودتو درمان کنی یا شوهرتو ؟؟/؟؟ نگاه خریداری به نوشین انداخت که از دید طرف پنهان نماند و با نیشخندی که میشد نوعی توهین متلک یا خواسته را از آن خواند ادامه داد اگه بخوای میتونم مشکل تو یکی رو حل کرده درمانت کنم.دندون کرم خورده رو بندازش دور.رنگ از رخسار نوشین پریده بود.انتظارش را نداشت.دکتر پرویز که متوجه اشتباهش شده و دریافت که نمی بایست مطب را با خانه اشتباه بگیرد از او عذرخواهی کرد.دختر عمه از مطب خارج شد و فرهاد را هم بسمت بیرون هدایت کرد شوهرش که به زور به دکتر آمده و اصلا در باغ نبود از خدا خواسته از زنش پیروی کرد.چیزی هم نپرسید تا نوشین بیشتر گیرش ندهد.زن در خیال با خود میگفت خیر دکتر را خوردم امروز دیگه حوصله این کارها رو ندارم باشه یه روز دیگه میرم پیش یه غریبه.پروبز کثافت تازه موقع رفتن بمن لطفم کرد و گفت چون دوستت دارم به کسی نمیگم.معلوم نیست این آشغالا چطور شدن دکتر مملکت ؟/؟.کلاه گشادی سر نوشین رفته بود.شبش مجبور شده بود به قولی که داده عمل کند.فرهاد با او مثل یک موش آزمایشگاهی رفتار کرده انواع و اقسام وسایل را در کوسش فرو کرده و یکساعت تمام پس از نگاه کردن به کونش استمنا کرد و دشت کونش را حسابی آبیاری نمود نوشین دیگر از این تکرار بازیها خسته شده بود.در یکی از این شبها فرهاد به همراه مرد غریبه ای به خانه آمد که عنوان میکرد مهمان اوست.یک عرب ایرانی تبار اهل دبی که فارسی را با لهجه غلیظی صحبت میکرد.به گفته فرهاد او یکی از برج سازان بزرگ دبی بوده که در آمریکا با هم آشنا شده بودند و قراره که با هم چند قرارداد ببندند تا در دبی و تهران و بعضی کشورهای دیگه مشترکا ساخت و ساز کنن.- فرهاد تو مهمون میاری زودتر بمن نمیگی که اسباب پذیرایی رو آماده کنم؟/؟- غریبه که نیست سخت نگیر زنگ میزنم از بیرون شام بیارن.راستی تو جابرو یادت نمیاد؟؟/؟؟ توی عروسی ما بود.نوشین کمی فکر کرد و برای چند ثانیه به چهره میهمان که نگاهش به سویی دیگر بود خیره شد.- آه حالا یادم اومد قیافه اش از زمین تا آسمون فرق کرده توی عروسی ما یک ردای بلند عربی داشت با کلی ریش الان کت و شلواری و کراواتی و ریش تیغ کرده ای ؟/؟ این لباسو باید توی عروسی ما میپوشید.جابر طوری نوشین را برانداز میکرد که انگار میخواهد جنسی بخرد و گاه بی اختیار لبخندی بر لبانش می نشست.نوشین از نگاههای خریدارانه او چندشش میشد.از آنها فاصله گرفت آرام شوهرش را صدا زد و با صدایی پایین به او گفت این دوستت خیلی بد چشمه خوشم نمیاد حواست باشه کی رو میاری خونه ات.- عزیزم اینقدر زود قضاوت نکن آدم خیلی خوب و ثروتمندیه.اگه ثروت من بیست میلیارد تومن باشه اون کم کمش بیست میلیارد دلار سرمایه داره.نمیدونی معامله و شراکت با جابر چه سودی میتونه برای ما داشته باشه.- درست ولی دلیل نمیشه هر غلطی که دلش خواست بکنه.من مسخره بازیهای تو رو به امید اینکه یه روز درمان بشی تحمل میکنم ولی نگاههای هیز مرد اجنبی را هرگز.- عزیزم اشکالی نداره اگه یه خورده هواشو داشته باشی.- چی؟؟/؟؟ منظورت چیه؟/؟ من دیگه چیکار کنم؟؟/؟؟ منکه دارم ازش پذیرایی میکنم.فرهاد منو منی کرد و با صدایی لرزان گفت منظورم چیز دیگه ایه.- یعنی چه تو از من میخوای که خودمو بندازم بغل یک مرد غریبه عرب که به زن ایرانی رحم نمیکنه ؟/؟ غیرتت کجا رفته ؟/؟ من ناموس توام.زن توام.انتظار اینو دیگه ازت نداشتم.دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم.این را گفت و به اتاقی دیگر رفت تا پس از برداشتن چند وسیله به خانه پدرش برود.فرهاد به جابر گفت اگه میخوای کاری کنی همین الان باید بجنبی طعمه از دستمون در میره.فقط قول و قرارمون یادت نره.یه شرط دیگه هم داره که باید جلوی چشم من بکنیش تا منم حال کنم لذت ببرم.- فرهاد خان این همسر شماست ناراحت نمیشید که پیش شما.- من اگه میخواستم ناراحت بشم که اصلا بهت پیشنهاد نمیدادم.آخ خ خ نمیدونی چه کیفی داره جابر.- ولی اگه من یه موقع زن بگیرم همچین کاری باهاش نمیکنم.- اگه نمیخوای بکنیش بگو.- چی میفرمایید آدم هدیه به این خوشگلی رو که رد نمیکنه حاضرم هر چی که دارم به پاش بریزم تا یک شب مال من باشه.- اینو هم یادت باشه اگه مقاومت کرد که حتما هم میکنه به زور باهاش برخورد کنی من از هارد سکس هم خیلی خوشم میاد.شوهر بی غیرت تمام درهای خروجی را قفل کرده کلید آنها را برداشت.نوشین که جابر به او میگفت نوشی راه فرار نداشت.مردعرب به زن درمانده نزدیک شد.- نوشی خانم منکه نمیخوام شمارو بخورم یه امشب میخوام در خدمتت باشم و غلامی شما رو بکنم.- بمن دست نزن من شوهر دارم من زن پاکی هستم تا حالا هیچ مردی باهام طرف نشده حتی شوهر بی عرضه ام هم لیاقت اونو نداشته.- پس باعث افتخار منه که اولین مرد باشم و شمارو افتتاح کنم.- خواهش میکنم من هرزه نیستم من از اون زنها نیستم.در همین موقع فرهاد فریاد زد یاالله زود باش جابر لخت شو وقت نمیکنی ها وگرنه باید با لباس درب و داغون از اینجا بری.جابر هم مثل یک بچه حرف شنو دستورات فرهاد و انجام داد و چند دقیقه بعد فقط با یک شورت در وسط پذیرایی بود و به این ور و اونور دویدن نوشین خیره شده بود.- نوشی خانم فایده ای نداره.- نه.نه.نههههههه من یک زن نجیب هستم من شوهر دارم.- شما که خودت دیدی من اجازه تونو از شوهرتون گرفتم پس نگران چی هستین؟؟/؟؟- اون بی غیرت هیچی حالیش نیست من نمیخوام گناه کنم ولم کنین بذارم برم.جابر حلقه محاصره را تنگتر کرده بود فرهاد راه دیگر نوشین را بسته بود که از دستش در نرود و زودتر به دام بیفتد.چند لحظه بعد زن ایرانی در چنگال مرد عرب اسیر بود و دست و پا میزد.جابر دیگر نمیدانست چه میکند. التهاب فرهاد دست کمی از شور و هیجان جابر نداشت.شلوار نوشین را از پایش بیرون کشید با همه زور و قدرتی که داشت.پنج دقیقه برای این قسمت وقت گذاشته بود. نوشین با ناخنهای بلندش که بعضی از آنها هم در اثر حمله به جابر شکسته شده بودند چند جای او را زخمی کرده بود.مقاومت و دست و پا زدن زن مرد را حشری تر میکرد.هنوز هیچی نشده فرهاد کیرش را درآورده و بازی با آنرا شروع کرده بود. هنوز زود بود که خود را به اوج جلق زدن برساند.خستگی بر نوشین غلبه کرده بود.حرکت و مقاومتش کمتر شده بود اما ناله فریاد و التماسش بیشتر.جابر شورتش را هم درآورد.نوشین وحشت زده تر شد.بعد اخلاقی و معنوی قضیه به یکطرف از لحاظ جسمانی هم ترس برش داشته بود.آنچه که جابر میدید خیلی هوس انگیزتر و پر بارتر از آنچه بود که تصورش را میکرد.زن را از کمر به پایین لخت لخت کرده بود حالا نوبت بالا تنه اش بود.نوشین مقاومت میکرد و اجازه نمیداد و با لگد زدن سرعت جابر را کم میکرد.مرد چاره ای نیافت جز آنکه چاشنی زور را زیاد کند.سرانجام بلوز نوشین را با خشونت از تنش درآورد طوریکه قسمتی از آن پاره شد.معطل نکرد و سوتینش را هم فوری و با سه سوت باز کرد. نوشین اشک میریخت نمیخواست دامنش لکه دار شود.اینها همه به یک کنار حتم داشت کیرررررررر بسیار کلفت جابر اگر در سوراخ تنگ کوووووووسش جای گیرد او را روانه بیمارستان خواهد کرد نوشین دمرو بر روی شکم و صاف دراز کشیده بود و با حرکات موربی خود قصد مقاومت داشت.جابر کیرش را از طرف قاچهای کونش به کوس او نزدیک کرد.زن یک دستش را بر روی کوسش قرار داده و محکم فشار میداد که مانع از تماس کیر جابر شود.سوراخ کون نوشین هم هوش از سر مرد عرب پرانده بود.متخصص کون شناسی بود.تشخیص داد که هنوز پلمبش باز نشده.چه پیچها حاشیه ها و شیارهای خوشگلی داشت.وسط این شیارها که محل افتتاح و ورود آن به داخل کون بود به نوک سوزنی می مانست حاضر بود یک میلیون دلار بدهد تا کیرش را برای یکبار هم که شده وارد این سوراخ استثنایی نماید. نوشی خانم اگه دستتو برنداری من با سوراخ بالاییت ور میرم حتما وصف کیر عرب رو شنیدی بیشتر از این عصبانیم نکن تا الان به احترام آقا فرهاد بشما رحم کردم.نوشین ترسیده بود میدانست راه فراری ندارد.دستش را برداشت و خود را به دست سرنوشت سپرد.خواست با اندیشیدن به افکار منفی خود را از فضای سکس خارج نموده از لذتهای احتمالی دور نگه دارد.کوس او هنوز خشک بود.جابر کیرش را از لای دو قاچ کون زن به چوچوله ها و سوراخ وسط میمالید و با یک انگشتش با سر مقعدش بازی بازی میکرد.هر چه نوشین افکار منفی را بسراغ خود میفرستاد باز هم در یک آن این افکار دچار سکته شده و تماس کیر را با کوسش احساس میکرد.داشت با خودش تصور میکرد که پدرش مرده همه رفتن دفنش کنن کفن را از صورتش برداشتن تا برای آخرین بار ببینمش.آخ خ خ خخخخخخ کیررررررر داره منو میخوره.بعد که جسد پدر معلوم شد.اوووووووووف کووووووووسم خیس شده.خدایا چیکار کنم ؟؟/؟؟ اینجوری فکر کردن هم فایده ای نداره.جابر رو به فرهاد کرد و کفت با اجازه شما.- اجازه ما دست شماست آقا جابر شما صاحب اختیارید تا صبح هر کاری دلتون میخواد انجام بدین ما در مقابل شما و مردونگی شما صاحاب زن نیستیم.نوشین کنیز شماست.هنوز کلام فرهاد به پایان نرسیده بود که نوشین ورود و خوش آمد گویی اولین کیر زندگیش را احساس نمود.هر چه خواست خود را از این لذت برهاند نتوانست.صورت و لبانش را به زمین چسبانده دو دستانش را مشت کرده بود و بخود می پیچید تا جیغ نزده و اوج هوسش را به رخ متجاوز نشان ندهد.خیلی شیرین تر از کیر مصنوعی بود.فرهاد به هیجان امده مرتب کف میزد و هورا میکشید.نوشین نمیخواست فریاد بزند و غرورش را زیر پا بگذارد اما جابر از التهاب پوست بدن پر پیچ و تاب زن و کوسی که بی اندازه داغ و آبکی شده به همه چیز پی برده بود.فرهاد زبان باز کرده به نوشین میگفت دیدی؟/؟ دیدی؟/؟ گفتم خیلی حال میده من میدونستم هی کیر کیر میکردی اینم کیرررررررر بازم بگو فرهاد بده.بازم منو ببر دکتر.من یه چیزی میدونم که بهت میگم نوشین فقط رفت و برگشتهای کیر را در کوس خود احساس می نمود.احساس کرد اگر فریاد نزند و احساسات خود را بروز ندهد چون بادکنکی خواهد ترکید.جابر از ترس فقط نیمی از کیر خود را وارد کوس نوشین کرده بود.زن فریاد زد جووووووووون بیشتر بفرست توشششششششش جا باز کرده.اووووووف بازم جا دارهااااااااا نترس.پستی فرهاد هوس زیاد سستی ایمان خستگی بسیار از تلاشی بیهوده برای درمان شوهرش درماندگی و نداشتن راه فرار همه وهمه دست بدست هم داده تا او را قانع کنند که باید از این سکس نا خواسته نهایت لذت را ببرد و او همینکار را میکرد.جابر که چشمانش از هوس قرمز شده بود چند سانت دیگر کیرش را به جلو هدایت کرد نوشین آهی کشید و آرام گرفت.کیر کلفت اثرش را بخشیده بود.به یادش آمد که دیروز آخرین روز قاعدگیش بوده. جابر جووووون جای نگرانی نیست میتونی آبتو همون توش خالی کنی حامله نمیشم.- اگه میخوای کاندوم بذارم ؟؟/؟؟- نه نههههه کاندوم حال نمیده بین کیرت و کوس من جدایی میندازه.- هر چه شما بفرمایید من بخاطر شما گفتم تازه برای من باعث افتخاره که بابای بچه شما باشم.این را گفت و چیزی حدود یک دقیقه نوشین جهش کیر و فوران آب او را در کوس خود احساس نمود.قسمتی از آب برگشت کرد و مثل گلابی که بر روی خود بمالد با دست خود چند قطره برگشت کرده منی را از اطراف کوس خود به طرفین و روی باسن خود مالید و همه جا را حسابی چرب کرد فرهاد هم که این صحنه ها را میدید و حسابی تهییج شده بود به احترام جابر آبش را اینبار بر روی کون زنش خالی نکرده و در همان دستش ریخت نشئگی خاصی به فرهاد دست داده بود.انگار که یک لول تریاک کشیده باشد.نمیتوانست چشمانش را باز کند.معلوم نبود چه کیفی بود؟/؟ خستگی بود یا شادی و آرامش حاصل از کوس دادن زنش که عذرخواهی کرد و همانجا بر روی زمین دراز کشید و میخواست بقیه این فیلم سکسی را ببیند که به خواب رفت.جابر و نوشین به اتاق خواب رفته بر روی تخت دراز کشیده تا بکارشان ادامه دهند.زن پاهایش را به دو طرف باز کرد میخواست که حسابی سیر سیر شود.جابر زبانش را تا آخر از حلقومش بیرون کشید و آرام از پایین تا بالای کوس و چوچوله های نوشین را با ان لیسید.تازه عروس آنقدر لذت میبرد که فکر میکرد کیر کاری جابر در کوسش قرار دارد.- وااااااییییییی بخور عزیزم بخوررررررر سینه های او در دستان مرد هوس باز عرب اسیر بوده و پس از کوس نوبت جفت سینه هایش بود که بدهکاریش را بپردازد.حالا دیگر در آرامش عشقبازی میکردند از جنگ و گریز خبری نبود.لذت بود و اختیار.- منو ببوس منو ببوس.- تا صبح می بوسمت تا صبح میکنمت میخورمت. - ولم نکن.اووووووووف اوووووووف. نوشین طاقباز بر روی تخت افتاده بود و جابر خود را بر روی او انداخته و با کیری که درون کوسش انداخته بود او را به اوج هوس رسانده بود.دستهای نوشین بجایی بند نمیشد جز جفت کپلهای جابر که به ان چنگ بیندازد.- دردت میاد ؟/؟ ناخنم اذیتت میکنه؟//؟- نه خوشم میاد از اینکه می بینم هوست اینقدر زیاده.- این اولین سکس زندگیمه درواقع شب زفاف منه.شب عروسی من.- پس چرا بکارت نداشتی؟؟/؟؟ شوهر بی عرضه من با موز پرده منو پاره کرد.- فرهاد مرد خوبیه قدر زن به این خوبی رو نمیدونه من هم سعی میکنم کاری کنم که این شب زفاف به عروس خوشگل من خوش بگذره و هیچوقت از یادش نره.او را برگرداند تا موهای صاف و سیاهش را که به تازگی چند سانت از بالای باسنش را هم پوشانده بودند ببیند.موهایش را از بالا تا باسن ماساژ داد.دستش را بر روی کونش کشید و با کف دست آزادش کوس او را از پایین مالید.نوشین چشمانش را بسته اینبار به سراغ افکار مثبت رفته بود.خیلی جابر را اذیت کرده بود.دوست داشت از دلش دربیاورد میدانست که عبور از سوراخ کونش برای جابر رویایی شده که تحقق آن دشوار بنظر میرسید.- بیا برات ساک بزنم.برگشت کیر جابر را در دست گرفت با یک دستش ته کیر را محکم نگه داشت و با دست دیگر تنه اش را گرفت. اینبار او با تمام زبانش کیر مرد را می لیسید.شیر مرد را مانند بچه ای به زانو درآورده بود.خالی کن توی حلقم خودتو سبک کن خجالت نکش نمیخوام امشب بی بهره بشی شب زفاف منه شب خاطره ها شب تکرار نشدنی.چند ثانیه بعد آب سفید و شیری رنگ خیلی نرم و روان از سر کیر مرد عرب خارج شده و زن کیر را همچون بستنی قیفی تصور کرد و عصاره اش را تا آخر سر کشید.بالاخره با تردید زیاد به جابر گفت اگه دوست داری یه خورده میتونی با کونم ور بری و یک کمی سوراخشو انگولک کنی.فقط اگه دردم اومد تو رو خدا بذار واسه بعد.روغن زیتون اولین چرب کن دم دستشان بود.حسابی کیر جابر و سوراخ کون نوشین با آن اغشته شده و جابر سر کیر خود را آرام به سر مقعد عروس خانم فشار داد.نوشین بی اختیار فریاد کشید و شاه داماد دو سانتیمتر دیگر پیشروی کرد چهار پنج سانتیمتر از کیر جابر درون مخرج نوشین قرار داشت. بخاطر احترام به عروس خانم و اینکه دلش را برای تکرار سکس بدست آورد به همین مقدار بسنده کرده و تا همین حد عقب و جلو میکرد.جابر مثل گرگهای گرسنه به سطح تماس بین کیر و سوراخ کون نوشین می نگریست.اوج لذت و شهوت بود.حرکت کششی مقعد دایره ای که تکان میخورد و میلرزید.دفعه دیگر باید بیشتر رویش کار کند تا وقتی به دبی برمیگردد تا مدتها سیر سیر باشد.هر چند آدم از کردن این پری دریایی هرگز سیر نخواهد شد اما آنقدر بمن انرژی خواهد داد که میلی به دیگران نداشته باشم.فقط خودش باید مرا را ضی کند.با همان مقدار کیری که درون کون نوشین قرار داده بود و با دستمالی کردن جاهای دیگر زن بار دیگر او را به ارگاسم رساند و محتویات کیرش را به مقعدش ریخت.ساعتها مشغول بودند و هیچکدام راضی به پایان کار نبودند.هر دو میدانستند که تا ساعت چهار صبح مشغول بوده اند.وقتی هم که از خواب بیدار شدند نمیدانستند که کدامشان زودتر خوابیده است.خدمتکار یعنی همان صاحب خانه یعنی همان فرهاد خان زن فروش صبحانه مفصلی برای تقویت کمرشان آماده کرده بود.همه چیز آنطور پیش رفت که فرهاد میخواست.قرار داد کاری بین او و جابر امضا شده و در بسیاری از پروژه ها شریک شدند.قرار شد که جابر خان هم ماهی دو بار برای سرکشی به ایران بیاید البته چون مطمئن بود بخاری از فرهاد برنمی خیزد نوشین را ملک شخصی خود میدانست. دو سه روز گذشت.فرهاد برای بدرقه جابر به فرودگاه رفته نوشین در خانه تنها مانده بود.دیروز و امروزش را با هم مقایسه میکرد.میدانست که راه درست زندگیش را گم کرده است.حداقل خود را خیانتکار نمیدانست.میدانست که این مسکنی بیش نبوده راه درمان نیست.برای نوشین که شربت شیرینی از جام کیر نوشیده بود خیلی سخت بود تا جابر برگردد و به دوران ریاضتش خاتمه دهد.تازه اگر برمیگشت و پشت چراغ قرمز نمی ایستاد؟/؟ هر چند قصد داشت خوردن قرص های ضد حاملگی را شروع کند.با اینحال نمیتوانست چیزی را پیش بینی کند.از دست فرهاد بی اندازه کلافه شده بعضی شبها خود را برایش لخت نمیکرد.هر چه زار میزد توجهی نشان نمیداد.بعضی شبها هم بجای اینکه اجازه دهد با خیار و موز و کیر مصنوعی به جانش بیفتد خود را لخت کرده دمر میشد و میگفت دید بزن و هر چقدر میخواهی جلق بزن و هفته ای دو بار به او اجازه فعالیت کامل میداد.اینطوری راحت تر بود.در واقع فعالیت دکان کوس و کون خود را برای فرهاد 3 قسمت کرده بود.تعطیل.نیمه تعطیل و باز.اما آنچه که بیشتر او را آزار میداد طلب کوسش از او بود که آرام و قرار نداشت و با همان یکبار آتش زیر خاکسترش را شعله ور ساخته بود.هر کاری شروعش سخت است و او دیگر از نفس کوس دادن خجالت نمیکشید.ولی اینطور نبود که خود را بدست هر کسی بسپارد.شوهر درست و درمونی هم نداشت که از خیانت به او ناراحتی وجدان بیابد.تازه بخاطر خیانت برایش کادو هم میخرید.بخاطر کوس دادن به جابر یک زانتیای نقره ای از شوهرش هدیه گرفته بود.هر چند از پشت زانتیا نشستن زیاد خوشش نمیومد ولی دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن.تازه از ترس اینکه مبادا زانتیا رو با پژوهای مدل ارزونترعوض کنه جیکش درنیومد.در هر حال اون ارزشی را که برای خود قائل بود از دست داده لکه ننگی که تا آخرعمر بر پیشانیش نشسته بود و اگر رسواهم نمیشد کسی جز او و خدایش آن لکه را نمی دیدند بشدت عصبی بود.دوست داشت در آغوش مرد خوش قیافه ای قرار گیرد لخت لخت تن خود را به او بسپارد.آن مرد کیری کاری داشته باشد.به او لذت بدهد و از بدنش لذت ببرد.از هوس بخود می پیچید.از بس حرص داشت با خود لج کرده حتی از موز و خیار و کیر مصنوعی و دستمالی خود هم بهره نمیگرفت.میگفت این همه زن دارن کیر میخورن من به این خوشگلی باید در حسرتش بسوزم ؟/؟ به چه کسی پناه ببرم؟؟/؟؟ چه کسی درمان دردم خواهد شد ؟/؟ تداعی و مرور این جمله در مخیله اش خود راهی برای تسکین و درمانش شد.آنشب تا صبح از خوشحالی خوابش نبرد.به میمنت این فکر بکری که به سرش افتاده بود خود را در اختیار شوهر قاطی کرده اش گذاشت و هر چه را هم که فرهاد در کوس و کون او فرو میکرد به حساب کیر طبیعی میگذاشت.فردای آنروز هم برایش چون چند سال گذشت تا اینکه غروب شد و به مطب پسر دایی پرویز رفت.انتخاب جملات و کلماتی که او را تسلیم شده نشان ندهد بسیار دشوار بنظر میرسید ولی خب مگر پرویز احساسات خود را نشان نداده بود؟/؟ مگر کسرش شده بود؟؟/؟؟ تحصیلات و مقام اجتماعیش که بالاتر بود.مال و منالش هم که تا چند وقت دیگه بیشتر از دارایی پدرش میشد یا اگر هم نمیشد پزشک متخصص مملکت بود و حسابش از خیلیها جدا بود.تا حالا که نازمو کشیده از این به بعد باید کاری کنم که هم نازمو بکشه هم نیازمو.در هر حال نوشین با کاسه چه کنم چه کنم وارد اتاق دکتر پرویز شد و پس از سلام علیک سر صحبت را باز کرد.- خودت خوب میدونیکه وضع زندگی من چطوره و با چه مشکلاتی دست به گریبان هستم.دیگه از دست شوهرم خسته شدم.مگه من چمه که اول جوونی باید بخورم و دم نکشم چشمش کور اگه میخواد معالجه بشه خودش بره دنبال درمانش من این روزها خیلی عصبی ام نمیدونم چیکار کنم درمان بشم راهنمایی ام کن یه نسخه ای برام بنویس قرصی کپسولی؟/؟.پرویز تا حدودی دوزاریش افتاده بود نمیخواست بیخود خود را امیدوار کند از طرفی اگر هم دختر عمه اش نیاز داشت و مستقیما رویش نمیشد که چیزی بگوید.حاضر بود بخاطر خودش هم که شده کاری کند که با حفظ شخصیت نوشین پیشروی کند.حالا که او شوهر کرده بود و فقط جسم او برایش ارزش داشت و در این شرایط راحت تر میشد با او حال کرد.- دختر عمه عزیزم برای درمان داروهای مختلفی وجود داره یه کپسول خیلی قوی هم هست که فکر میکنم بهترین راه باشه.- پرویز جون خواب آوره؟؟/؟؟- خب این کپسول معجزه میکنه اول که بخوریش بهت آرامش میده تمام بدنتو ریلکس میکنه سلولهای عصبی همه رو میبره سر جای خودش.کاری میکنه که تمام غمهای زندگیتو فراموش کنی بعد از یک یا دو ساعت راحت میگیری میخوابی.- دکتر جون روزی چند بار باید بخورم؟/؟- از خوبیهای این کپسول اینه که میزان مصرفش بستگی بخودت داره هرموقع احساس کردی حالت داره بد میشه میتونی مصرف کنی.ـ اعتیاد اوره؟؟/؟؟- راستش جواب این یکی کمی مشکله بستگی بخودت داره ولی اعتیادش طوری نیست که آدمو مثل معتادهای مواد مخدر بکنه.- گیر میاد؟/؟- مگه چاکرت دکتر پرویز مرده ؟//؟ البته اگه اطلاعات دقیقتر میخوای میتونی همینجا بشینی تا کارم تموم شه این کپسول چون وارداتی و خیلی کم پیداست میبرمت خونه علی الحساب از آرشیوم بهت میدم تا بعد.- نمیخوام دایی یا زن دایی متوجه وضع زندگیم بشن.- این حرفها چیه تو هنوز بمن اعتماد نداری ؟/؟ تازه کپسول توی آپارتمان مجردی منه میریم میدمش به تو و بعد میرسونمت خونه.- خودم ماشین دارم.- باشه هر طور که راحت تری.اتفاقا دکتر هم زانتیا داشت.این یکی به رنگ مشکی بود.نوشین به دروغ به فرهاد گفته بود که به مراسم تولد یکی از دوستان قدیمش دعوت شده تا اگر اوضاع بر وفق مراد پیش رفت شوهرش از تاخیر او تعجب نکند... ادامه دارد

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
صفحه  صفحه 43 از 79:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.