| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 43 از 70:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  69  70  پسین »  
#421 | Posted: 10 May 2011 14:59
سکس فوق العاده با مهسا


سلام من پیمانم و 21 سالمه و این داستانی که میخوام براتون بگم مال 4 سال پیش یعنی زمانی که من 17 سالم بود:
قضیه از اونجا شروع شد که یکی از فامیلای نزدیک ما فوت کرد و پدر و مادرم رفته بودند تهران برای مراسم اون خدا بیامرز.چون اواسط خرداد بود و موقع امتحان ها من نتونستم باهاشون برم.برای همین زن داداشم(که چند ماهی میشد با داداشم عقد کرده بود ولی هنوز عروسی نکرده بودند) اومد خونه ما که برای من غذا درست کنه و پیشه من باشه تا مثلا با خیال راحت درس بخونم.
اینم بگم که داداشم اون موقع هفت ماهی میشد که رفته بود خدمت سربازی.برای همین تو خونه فقط من موندم و مهسا (زن داداشم).
من و مهسا رومون توی رو هم باز شده بود اونم به دو تا دلیل یکیش این بود که یه بار داشتیم با هم فیلم می دیدیم که یه هو وسط هاش صحنه یه کمی سکسی داشت یکی دیگه اش هم اینه که دو هفته پیشش بی خبر رفتم تو اتاق نشیمن و دیدم مهسا داره یه شبکه سکسی میبینه.اون کاناله قفل بود و نمیدونم رمزشو از کجا اورده بود...
خلاصه روز اول بدون هیچ اتفاق خاصی طی شد ولی روز دوم که از امتحان برگشتم.نهارو خوردم و خوابیدم. حدود ساعت 5 عصر بیدار شدم و رفتم نشستم پای تلوزیون.زن داداشم برام چای اورد.بعدش گفت:میای فیلم ببینیم؟
گفتم :پس فردا امتحان ریاضی دارم.
گفت:حالا بیا فیلم رو ببینیم خودم شب باهات تمرین میکنم.(مهسا ریاضیش خیلی قوی بود)
گفتم:باشه.حالا چه فیلمی داری؟
گفت: آمریکن پای 5.
اینو که گفت داشتم از تعجب شاخ در میاوردم بهش گفتم: خودت دیدیش؟ میدونی موضوعش چیه؟
گفت:نه همین امروز از سپیده (یکی از دوستاش) گرفتم.
دوزاریم افتاد که خودش از نیمه سکسی بودن فیلم خبر نداره.
گفتم:باشه بیار تا ببینیم.
فیلمو اورد وگذاشت تو دستگاه و اومد نشست پیش من.تازه داشت تیتراژ فیلم رو نشون میداد که گفت:برو بالش بیار.
منم به شوخی گفتم:بالش نمی خواد بیا سرتو بزار رو پای من.
دیدم بله خانوم پر رو تر از این حرفا تشریف داره و جدی جدی سرشو گذاشت رو پای من.فیلم که شروع شد
و به جاهای نسبتا سکسی اش رسید دیدم یه کم داره خجالت میکشه ولی سعی میکرد به روی خودش نیاره.منم برای این که یه کم مثلا بهش آرامش بدم دستمو گذاشتم رو موهاش و نوازشش کردم دیدم مثل این که داره خوشش میاد کم کم دستمو روی گردن و لبش کشیدم دیدم هیچی نمیگه مثل اینک یه جورایی طلسم شده باشه.چند دقیقه ای همونجوری ادامه دادم و یه کم شجاعت به خرج دادم و دستمو از روی تی شرتش به سینه هاش مالیدم.باز هم چیزی نگفت.آروم آروم مالش رو به چلوندن یواش تبدیل کردم.و پنهانی به صورتش نگاه کردم.دیدم چشاشو بسته و داره زیر لب آه میکشه.منم نامردی نکردمو دستمو بردم زیر تی شرتشو سینشو مالیدم.دیدم داره لبشو گاز میگیره.تو یه چشم بهم زدن کمرمو خم کردمو همون جوری که سرش روی پام بود و سینه شو میمالیدم لبمو گذاشتم روی لبش.اولین بار بود که از کسی لب می گرفتم.خیلی حال میداد.بعد از لب از حالت طلسم اومد بیرون و سرشو از رو پام برداشت و نشست.شهوت از چشاش میبارید.بهش گفتم: بزار تی شرتتو در بیارم.
گفت:خودم در میارم.
تیشرتشو که در اوردسینه های نازش رو بالاخره دیدم.سفید بود نوکش هم صورتی.اندازه اش هم متوسط بود.کفم بریده بود.آروم خوابوندمش رو زمین و شروع کردم به خوردن سینه هاش.بعدش رفتم سراغ گردن تا ناف.به شلوارش که رسیدم پاهاشو دادم بالا و درش اوردم.حالا من مونده بودم و یه شرت نارنجی رنگ.سرم رو بردم نزدیک و شرتشو بو کردم.بوی خیلی خوبی میداد.شرتش یه کم خیس شده بود.آروم شرتشو کشیدم پایین.وای باورم نمیشد داشتم چی می دیدم.یه کس تمیز صورتی بدونه حتی یه دونه مو.فاصله پاهاشو از هم بیشترکردم و سرمو گذاشتم لای پاش و شروع کردم به خوردن کسش.داشت دیوونه می شد.صدای آه کشیدنش بلند شده بود.بعد از چند دقیقه یه لرزش کمی تو بدنش احساس کردم.فهمیدم ارضا شده.سرمو از لای پاش ور داشتم با پشت دستم لب و دهنمو که خیس شده بود پاک کردم و گفتم:حالا نوبت توئه.
گفت:باشه.بذار خودم شلوارتو در بیارم.
سر کیرم رو که راست شده بود داد پایین و شلوارمو در اورد.شرتم هم در اورد وکیرم رو که سفت شده بود دید وگفت:قربون اون کیر نازت برم.
گفتم:بخورش.همش ماله خودته.
سر کیرمو کرد تو دهنش و به صورت خیلی حرفه ای برام ساک زد.ناقلا فکر کنم با داداشم خیلی تمرین کرده بود.خیلی حرفه ای می خورد.واقعا داشتم لذت میبردم.احساس می کردم دارم توی بهشت راه میرم.بعد از چند دقیقه احساس کردم داره آبم میاد.بهش گفتم: بسه.
اونم سرشو از روی کیرم بلند کرد.دوباره لب هامون رو روی هم گذاشتیم و یه لب حسابی ازش گرفتم.بعد بهش گفتم:وایسا تا برم کرم بیارم.
گفت:کرم برای چی؟
گفتم:می خوام از عقب بکنمت.
خندید و گفت:چرا از جلو نمیکنی؟
یه لحظه مات موندم.بعدش گفتم: مگه دختر نیستی؟
گفت:نه.داداش بی جنبه ات اولین مرخصی که بهش دادن از خدمت اومد از بس حشری بود جلومو باز کرد.
گفتم:مبارکه...!پس شیرینیش چی میشه.
گفت:این همه خوردیش بازم شیرینی می خوای.
خندیدم ورفتم یه تشک اوردم و انداختم کف پذیرایی و تلوزیون رو خاموش کردم.مهسا گفت:وایسا تا برم کاندوم تاخیری بیارم.
رفت تو اتاق داداشم و از تو کمدش که قفل بود.یه کاندوم کدکس تاخیری اورد.کاندوم رو در اورد و کشید روی کیرم.حس خوبی داشت.یه لب کوچیک ازش گرفتم و خوابوندمش روی تشک.از بس فیلم سوپر دیده بودم همه کارای سکس رو یاد گرفته بودم.پا هاشو از هم باز کردم و سر کیرمو آروم کردم تو کسش.بعد تا آخر کردم توش خیلی داغ و تنگ بود.آخه دفعه های اولش بود که کس میداد.آروم آروم تلمبه میزدم.واقعا لذت بخش بود.صدای مهسا بلند شده بود که می گفت:منو بکن.منو بکن.جرم بده.پارم کن...منم از این حرفا حشری تر می شدم و تند تر تلمبه میزدم.همینطور که داشتم میکردمش سینه هاش هم می خوردم.دوباره یه لرزش تو بدنش ایجاد شد.فقط سر من بی کلاه مونده بود.یه چند دقیقه دیگه هم تلمبه زدم تا این که آبم اومد و همش ریخت تو کاندوم.کیرمو در اوردم و روی زمین دراز کشیدم.نفس نفس میزدم.
گفتم : مهسا دستت درد نکنه.
گفت : قابلی نداشت.
تا پس فردا صبح که پدر و مادرم اومدن چند بار با هم سکس کردیم.و اصلا نتونستم درس بخونم.مهسا هم بهم می گفت: انصافا نبود برادرت رو جبران کردی...
آخر خرداد شد و دیدم بله.ریاضی با نمره 7 تجدید شدم ولی خداییش به لذتش می ارزید.
از اون روز تا حالا هم هر وقت بهش پیشنهاد سکس میدم قبول نمیکنه و میگه اون موقع چند ماه بوده سکس نداشته و تشنه سکس بوده.
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه
     
#422 | Posted: 10 May 2011 15:00
ببر وحشی


من کیوان هستم. این داستان دوم من هست.
بیشتر از ۲ سال از اقامت من در این کشور میگذشت. کار خوبی‌ داشتم با درامد بالا. دوستها و همکاران زیادی داشتم. با یکی‌ از همکارام بیشتر نزدیک بودم. اون با خانومش با هم یکجا کار میکردن. ما کارمون بیشتر تو ۲ شهر بود. بیشتره وقتها من یا دوستم می‌رفتیم یه شهر دیگه و ۳-۴ روزی اونجا میموندیم. یکبار که همکارم رفته بود شهر دیگه خانومش وظیفه داشت کارهای اونو انجام بده. یه سری کار بود که می‌بایست من برنامشو تو کامپیوتر نشونش میدادم تا بتونه اونارو انجام بده، شوهرش هم از شهر دیگه پیگیر این بود که من زودتر برنامه کاری رو برای خانومش توضیح بدم. در طول روز چند بار بهم زنگ زد ولی‌ چون من دست تنها بودم کارم زیاد بود و تا نزدیکی شب نتونستم ببینمش.
قرار شد من بیام خونشون و توضیحات رو تو کامپیوتر بدم و برم. وقتی‌ رسیدم زنگ زدمو گفتم من پایین آپارتمانتون تو ماشین منتظرتم. اونم گفت صبر کن من الان میام پایین.
بعد از چند دقیقه دیدم اومد پایین. تا امروز با لباس خونگی ندیده بودمش قیافهٔ با مزه‌ای پیدا کرده بود. چون تو محل کار خیلی‌ جدی بود اینجا با لباس خونگی جور دیگه‌ای شده بود.
از ماشین اومدم پایین دست دادمو گفتم من بالا نمیام بشینیم تو ماشین همینجا با نوت بوکم توضیح میدم. آخه کار ۱۰-۱۵ دقیقه بیشتر نبود. اونم گفت باشه و اومد نشست تو ماشین.
کامپیوتر رو روشن کردم و شروع کردم به توضیح. یه چند دقیقه بیشتر طول نکشید که شارژ کامپیوترم تموم شد. خانم دوستم یا همون اِلنا بهم گفت بریم بالا بقیشو اونجا توضیح بدین.
رفتیم بالا و نشستیم داخل آشپز خونه کامپیوتر رو روی میز ناهار خوری گذاشتم و دوتا صندلی‌ کنار هم گذاشتم و ادامه بحث رو شروع کردیم. نمیدونم یه احساس خوبی‌ داشتم خیلی‌ دوست داشتم به چشاش نگاه کنم و بشینیم درد و دل‌ کنیم. چون قبلا هم باهم چند باری تنها نشست بودیم تو کافه شاپ و درد دل‌ کرده بودیم. این موضوع رو هم هیچ وقت به شوهرش نگفته بودیم. نه این که اون بگه به شوهرم نگو کلا هردومون میدونستیم که نباید شوهرش بفهمه.
من کارمو تموم کردم و از خونشون اومدم بیرون. تو راه همش داشتم بهش فکر می‌کردم. خیلی‌ دوست داشتم که بغلش کنم. نه بخاطر سکس بلکه دوستش داشتم.
خونه که رسیدم هنوز این حس منو اذیت میکرد. بعد که لباسمو در آوردم رفتم توالت، گوشی دستم بود گفتم یه اس‌ام‌اس میزنم و میگم که چه حسی نسبت بهت داشتم. میدونستم که مشکلی‌ پیش نمیاد. شروع کردم نوشتم. که یهو برام اس‌ام‌اس اومد. اِلنا بود که اس‌ام‌اس داده بود. صدای قلبم رو بوضوح میشنیدم.
اس‌ام‌اس زده بود که خیلی‌ دوست داشتم بغلت کنم. حتا وقتی‌ که میخواستی از خونه بری می‌خواستم اینکارو بکنم ولی‌ تو به من اهمیت ندادی. تو توالت از خوشحالی‌ یه Yes بلند گفتم که همسایه بالایی شنید.
اس‌ام‌اس زدم. عزیزم منم همین احساس رو داشتم و به آغوش تو نیاز داشتم ولی‌ نتونستم بگم.
جواب داد، کاشکی‌ اینجا میموندی تا در آغوشت بگیرم.
گفتم بیام؟ گفت اگه میخواستی نمیرفتی!
چندتا اس‌ام‌اس عاشقانه زدم. ولی‌ نمیدونم چرا با این که می‌خواست قبول نکرد. گفت باشه واسه فردا شب. منم قبول کردم، و قرار واسه فردا شب شد.
ساعت ۹ بود که اس‌ام‌اس زدم دارم میام. ماشین رو یه کوچه پایین‌تر پارک کردم و رفتم خونشون. پشت در بودم صدای قلبم داشت بلندتر و بلندتر میشد. در که باز شد دیدم اِلنا یه لباس زیبا پوشیده و یه آرایش خیلی‌ کمی‌ کرده. رفتم داخل، دست دادم ولی‌ بازم شرم نگذاشت همونجا بغلش کنم.
رفتیم داخل نشستم رو مبل هردومون سکوت کرده بودیم. اونم صحبت نمیکرد داشتیم دنبال یه چیزی برای شروع میگشتیم.
شجاعت بخرج دادم گفتم من آمدم واسه انجام اون اس‌ام‌اس‌هایی‌ که بهم زدی. یه خنده کرد گفت پس چرا شروع نمیکنی‌. بلند شدم رفتم پیشش و بدون مقدمه بغلش کردم. کاملا تو بغلم جا گرفته بود. سینه هاش به بدنم چسبیده بود و من فشارش میدادم به خودم خیلی‌ آهسته گردنشو بوسیدم و بوسه دوم رو از زیر گوشش کردم. با بوس دوم اونم شروع به ابراز احساسات کرد و داشت منو به خودش فشار میداد. یه دستمو بردم پایین و باسنشو فشار دادم به سمت خودم با این کار کاملا کیرمو روی کُسش احساس کرد. بعد چند ثانیه دیگه نیازی به فشار دادن من نبود چون خودش کسشو به کیرم میمالید. ولی‌ هنوز لبمون به هم گره نخورده بود چون هیچ کدوممون نمیخواستیم تو چشم هم نگاه کنیم. نمیدونم چی‌ کار کردم که اِلنا از کنترلم خارج شد دیگه داشت منو چنگ میزد. واقعا داشت وحشی بازی‌ در میاورد. یه گاز خیلی‌ محکم از گردنم گرفت که جاش همون لحظه کبود شد. دم گوشش آهسته گفتم وحشی یکم آهسته تر. ولی‌ هیچ تاًثیری نداشت.
از زیر کونش گرفتم و بلندش کردم، اونم پاهاشو قلاب کرد دور کمرم و رفتم سمت اتاق خواب. برق رو روشن نکردم. خم شدم و رو تخت گذاشتمش و شروع کردم به لب گرفتن. داشت لبمو گاز میگرفت. نامرد چنان گاز گرفت که لبم خونی شد. همش میخندید. لباسشو از تنش در آوردم. سینه‌ی‌ کوچکی داشت خودش سوتینشو از پشت باز کرد سینه هاشو تو دستم گرفتم، کوچیک بود ولی‌ خوش فرم. با دستش سرمو فشار داد به سمت سینه هاش. زبونمو می‌چرخوندم دور نوک سینه هاش. سینه هاش تحریک شده بود و نوک سینه هاش خودشونو جم کرده بودند. چشاشو بسته بود و حال میکرد. کیرم داشت فشار میاورد به شلوارم. شورتم خیس شده بود. اِلنا هم کمی‌ از من نداشت. شلوارشو در آوردم. و بعدش تیشرت خودمو هم کشیدم. تا پشم سینمو دید یه دستی‌ کشید و برگشت رو من سوار شد. وحشی بازی‌هاشو داشت با یه خنده‌ها‌ی تحریک آمیز ادامه میداد. گردنمو میبوسید منم که یبار ازش زهر چشم گرفته بودم با دستم سرشو کنترل می‌کردم. اومد پاینترو نوک سینمو با زبونش تحریک میکرد. من هنوز شلوارم پام بود. شلوارمو باز کرد و با کمک من از پام در آورد. دستشو انداخت تو شورتم کیرمو گرفت. واقعا مثل وحشیها بود برعکسه شخصیتش. همین وحشی بازیش سببی شده بود که من بیشتر تحریک بشم. رفت پایین و کیرمو از تو شورتم کشید بیرون و خوردنو شروع کرد خوب میخورد ولی‌ من تحملشو نداشتم. چون هر لحظه ممکن بود که آبم بیاد. بهش گفتم بسه نخور، بیا روم. کیرمو رها کرد کنارم خوابید رفتم روش. کاندوم نداشتم مردد بودم. گفت بکن تو مشکلی‌ نیست. من تازه پریودم تموم شده. چیزی نمی‌شه. کیرمو گذاشتم جلو کسشو با کمترین فشار رفت داخل. کُسش خیسه خیس بود. خیلی‌ سرو صدا میکرد انگار داشتم میکشتمش. سینه‌شو گرفته بودم تو دستم اونم تو موهام چنگ میزد. نزدیک آمدنم شده بود، دوتا دستمو بردم از زیر کتفشو گرفته بودم و به سمت پایین فشار میدادم و از پایین هم با فشار تلمبه میزدم. سینم به سینه هاش چسبیده بودند ولی‌ وزنمو رو روی دوتا آرنجم انداخته بودم. ضربه‌های آخر رو داشتم میزدم اونم اینو حس کرده بود و از سرو صداش معلوم بود که اونم می‌خواد تموم کنه یکی‌ از آخرین ضربه‌ها بود که بدنشو شل کرد و دیگه زیاد تقلا نمیکرد منم ضربات آخر و زدم و کیرم با هر بار جلو و عقب شَلَپ شَلَپ میکرد. هنگام اومدن آبم ۳-۴ بار ضربات محکم زدم و شونه هاشو فشار میدادم به سمت پایین. تا اینکه تمام آبم اومد. اونم تموم کرده بود منم همین طور. اِلنا اصلا تحرک نداشت. احساس کردم از حال رفته. کیرمو از تو کُسش در آوردم، کیرو پشمام خیسه خیس بود. آهسته کنارش دراز کشیدم انگار تمام نخاع بدنم رو مثل یه نخ کشیده بودن بیرون. مخصوصا پاهام. کیرم هم خسته از کردن خیس خیس افتاده بود رو قسمت پایین شکمم
     
#423 | Posted: 10 May 2011 15:01
عشق خواهرزن


سلام موضوع برمیگرده به5سال پیش که اوایل ازدواجم با ماندانا بود.لیلا سه سال کوجکتر از ماندانا و حدود15 ساله فوق العاده خوش اندام وجذاب باجشمانی درشت وسیاه ومن بعدازازدواجم عاشق خواهرزنم لیلا شده بودم.یک روزکه برای خریدرفته بودیم لیلا ومادرزنمم بامااومدند.جلوی یک پارجه فروشی نگه داشتم زنم ومامانش رفتند واسه خرید من ولیلا موندیم توماشین.من پشت رل بودم ولیلا پشت سرم.دلمو به دریا زدمو ازکنارصندلی رسوندم به ساق پاش اولش جاخوردوفکر کردغیرعمدی بوده ولی بعدش که اینه چشم توچشم شدیم فهمید.خلاسه دوباره دستموبردم رسوندم به ساق پاش وای که چه ساق خوش تراشی داشت همونطورکه میمالیدم خودشوکشید جلوترتادستم قدرت مانوربیشتری داشته باشه.دیگه دستم رو رونش بودواونم حسابی پاهاشو باز کرده بود.دستمو ازرو شلوارلیش گذاشتم روکسش ومیمالیدم حسابی حشری شده بودیم که دیدم مانداناشون دارن میان به بدبختی کیرمو که حسابی شق شده بود روتوشلوارم جابجاکردم تا دیده نشه اخه من خیلی خرکیرم.خلاصه این واسه شروع خوب بودومن منتظر فرصت که بتونم بالیلا سکس کنم.یک روزصبح فهمیدم مادرزنم داره میاد خونه ماولیلا شیفت بعدازظهری واستاده خونه درس خوندن.منم ازفرصت استفاده کردمو خودمورسوندم اونجا زنگ زدم لیلا درو واکردانتظاردیدنمونداشت رفتم تو سراغ مامانشو گرفتم و...تارفت اشپزخونه جای بیاره پشت سرش رفتم بدون هیچ مقدمه ای محکم بغلش کردم.اولش ترسیدو مقاومت میکردولی بعدش که سینه هاشو میمالوندم ارومتر شد.رفتیم تو اتاق خوابش انداختمش رو تختش وخوابیدم پیشش حال عجیبی داشت نصبتابیحال وشوکه منم که استادسکس شروع کردم...لخته لختش کردم کردمو شروع کردم به نوازش موهای لختوسیاهش که حسابی جذابترش میکردشروع کردم به لب گرفتن اولش که یطرفه بود ولی بعدش کهدستم سر سینه هاش اونم شروع کردعجب لبهایی داشت جفتهاجلیناجولی لب گرفتیم مشتی در حد تیم بارسلون!حالارسیده بودم به سینههاش که به جرات میگم هنوز دست کسی بهش نخورده بود سفت وسربالا باحاله ای صورتی باارامشی خاص واسش لیس میزدموسرسینشومیمکیدم واسش اه نالش بلند شده بود.نفساش به شماره افتاده بودشکمشولیس میزدموبه نزدیک کسش رسیدم کس تپل خوش تراشه خیس بازبونم جوجولشوپیداکردموحسابی سرحال اوردمش کسش مثل ضربان قلب میتپید!ازخوردن جوجولش ارضاشدوازحال رفت سرحال که اومد هرکارش کردم واسم ساک نزد فقط باهاش ورمیرفت جرخوندمشوبااب کسش سوراخ کونشووررفتم مقاومت میکردم منم که اخر شهوتم شده بوددیگه فرصت ندادمو سر کیرموجاکردم جیغ وحشتناکی کشید ولی اعتنایی نکردمو تلمبه زدم ازعقب کرده بودم تو کونشو ازجلو جوجولشومیمالیدم جند لحظه نگذشت احساس کردم داره ارضامیشه منم سرعتموزیاد کردمومحکم توبغلم فشار دادموابمو ریختم تو کونش تاده دقیقی فقط با چشای سیاه قشنگش بهم ذل زده بود بعدازاون جریان چند مرتبه دیگه از کون کردمش تا اینکه عروس شدو رفت .دیگه هم به روی هم هیچ وقت نیاوردیم ولی باور کنید عاشقش بودمو هستم
     
#424 | Posted: 11 May 2011 16:28
تصوير زيباي سکس قسمت اول
او به معنای واقعی یک جنتلمن بود.مردیکه سالها آرزویش را داشت.مردیکه او را در رویاهای خود میدید.جوان خوش تیپ تحصیل کرده مبادی آداب خوش مشرب بسیار پولدار از آمریکا برگشته.مدیر مسئول چند شرکت بزرگ زنجیره ای غذایی و یکی از بساز و بفروشهای بزرگ تهران بزرگ.از این بهتر چه میخواست؟/؟.نوشین به آرزوی دیرینه اش رسیده بود.تنها دختر خانواده اش بود 25 سال داشت و تنها برادرش نیما هم برای تحصیل به آلمان رفته بود.پدرش مرد زحمتکشی بود که زند گیش را با بقالی در مناطق مرکزی شهر پیش میبرد.اصغر آقا آنقدر سر بزیر و اهل کار و تلاش بود که امروزه صاحب چند سوپر مارکت در بهترین نقاط تهران بود.همان اوایل که وضعش خوب شده بود به کمک جمع کرده های خود و ارث پدری خانه ای در محمودیه خریده بود که هنوز همان زیبایی اولیه را داشت بخاطر همین اصلا دوست نداشت به آپارتمان تبدیلش کند.از آپارتمان نشینی متنفر بود و این مجتمع ها را به کاروانسرا و خانه قمر خانم تشبیه میکرد.پدر نوشین پنجاه ساله بود مادرش اقدس هم دختر یکی از آدمهای پولدار و سرشناس شهر بود.با وجود مخالفتهای شدید خانواده اش با پدر آنروزها آس و پاس او ازدواج کرده بود و الحق که با اینکارش شرط را برده بود. چون پدرش نه تنها مرد زن و بچه دوست و عاشق زندگیش بود بلکه به هیچ چیز از گرایشات منفی مردانه تمایل نداشت.اهل سیگار و مشروب و تریاک نبود.زن بازی نمیکرد.با خدا بود. عوام فریبی نمیکرد.کلاه بردار و کم فروش یا گرانفروش نبود.مامان اقدس و بابا اصغر هر دوتاشون خیلی خوشگل بودند و نوشین از هر دوتاشون قشنگتر نازتر و مامانی تر بود هیکلش مناسب بود.نه چاق بود نه لاغر.راستش هنوز با کسی سکس نداشته یکی دو بار پا داده بود ولی از ترس اینکه در اثر بی تجربگی بکارتش را از دست دهد و یا آبرویش برود ترجیح داد با استشها و ور رفتن با خیار و بادمجان خود را ارضا کند.سینه ها باسن و حتی قد متوسطی داشت.ساختمان کوسش هم در سایز متو سط بود. با چوچوله هایی بیرون زده متورم و ملتهب که کیررررر کیررررر میکردند و جز موز و خیار و بادمجان مکنده دیگری نداشتند.در عوض این اندام متوسط الوزن شکم لاغر و فرو رفته ای داشت که زیبایی او را دو چندان میکرد. موهای مشکی بلند صاف و اتو کشیده که تا انتهای کمر و بالای باسنش میرسید با چشم و ابروها و مژگان مشکی او تناسب داشت.صورت گرد و سفیدش بینی قلمی او و.....از او نمونه ای از یک حوری بهشتی ساخته بود.شباهت فوق العاده ای به گوگوش 18 ساله داشت.هنوز آنوقتها که موهای مشکی بلند و زیبایش را کوتاه نکرده بود همان وقتهاییکه یکه تاز فستیوال کان فرانسه بود.نوشین که فرزند بزرگ خانواده هم بود خواستگار زیاد داشت ولی همه را یا خود او یا خانواده اش به بهانه های مختلف رد میکردند.از وقتی هم که لیسانس زبان انگلیسیشو از یکی از دانشگاههای تهران گرفته بود دیگه بیکار خونه نشسته بود تا اینکه یک روز آقا فرهاد با عمه جانش که تنها فامیل بازمانده اش در ایران بود به خواستگاریش آمد.از محسنات شاه داماد که یه مقداریش گفته شد ولی آنچه که برای اقدس خانم و حتی نوشین اهمیت بیشتری داشت این بود که آقا داماد پدر و مادرش مرده بودند.فامیلاش همه توی آمریکا زندگی میکردند و تنها برادرش هم اونجا بود و نوشین خانم از دست مادر شوهر و خواهر شوهر راحت بود.برعکس مادر و دختر این موضوع اصغر اقا را نگران میکرد که این بی کس و کار بودن نکنه مشکوک باشه ؟؟/؟؟ به محله عمه خانم اینها رفته یک تحقیقات جانانه و درست و حسابی کرده که الحمدالله بخیر گذشت و تمام گفته هایشان درست بود.این فرهاد خان ما هم که سه چهار سالی از نوشین بزرگ تر بود قصد ماندن در ایران را داشت.نوشین در همین افکار بود که صدای عاقد او را بخود آورد.صدای پدرش را هم میشنید که میگفت دختر مگه خوابی؟/؟ دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟؟/؟؟- عروس رفته گل بچینه.- برای سومین بار دوشیزه نوشین آیا وکیلم ؟/؟- بعععععله.عقد و عروسی را با هم گرفته بود.او هم مثل پدرش از آپارتمان خوشش نمیامد.همان دور و برها یه خونه تر و تمیز گل و گیاه دار با متراژ بالا گرفته دستی به سر و روش کشیدند و شده بود عین اولش.شوهر پولدار او یک میلیارد و پانصد بابت این خونه پول داده بود.همش هم نقد.حسابی دلار خرج کرده بود.همه اینها به یکطرف آنچه او را بیشتر به هیجان می آورد و برای آن لحظه شماری میکرد سکس و هم اغوشی با شوهر عزیزش بود.یک عمر خود نگهداری کرده در این روزگار فاسد که از دست دادن بکارت قبل از عروسی میرود تا کلاس و افتخاری شود او گوهر نجابت خود را حفظ کرده بود و الحق که پاداش این پرهیزکاری در انتظارش بود.حسابی خود را تر و تمیز کرده بود.بعضی از دوستانش از لذیذ بودن کیر میگفتند راستش در دل به آنها حسادت میکرد که توانسته اند طعم لذیذ کیررررر را بچشند و او با این همه مکنت و زیبایی از آن بی نصیب بوده است.اما آنشب دیگر حسرت نمیخورد او به مرادش رسیده بود.صحنه زفاف فرا رسید. نوشین دستپاچه شده بود.نمیدانست چکار کند.خجالت میکشید؟/؟ تجربه نداشت.سختش بود.فرهاد او را بوسید کمی آرام گرفت.او هم فرهاد را بوسید.شوهرش خیلی سریع با چند شماره او را لخت کرد.نوشین نرمک نرمک را بیشتر ترجیح میداد ولی خوشحال هم بود که یکدفعه خجالتش میریزد کووووووسش داغ و چرب شده.بالایش سفت شده بود.آرام و قرار نداشت معلوم نبود فرهاد در لخت کردن خودش چرا اینقدر لفتش میدهد ؟؟/؟؟ بالاخره آقا داماد هم لخت شد. اما بطرف نوشین نرفت.اخر و عاقبت نوشین که دیگر طاقتش طاق شده بود پا پیش گذاشت و بطرف کیرررررر فرهاد رفت تا مثل آنچه که در فیلمها دیده برای شوهرش ساک بزند.آخ خ خخخخخخخ هوس و شهوت دیوانه اش کرده بود اما فرهاد اعتنایی به او نمیکرد که هیچ خود را هم کنار میکشید و مرتب میگفت عجب بدنی داری کردن داره .- عزیزم خب بیا کارتو بکن دیگه ؟؟/؟؟- نمیدونی چه حالی میده اینجا وایسم و تماشات بکنم.نوشین که دیگر کلافه شده بود فریاد زد بسههههههه دیگه من نمیفهمم هدفت چیههههههههه ؟/؟ معطل چی هستی؟/؟ تو مگه زن نمیخواستی اینم زن ؟؟/؟؟ فرهاد بی توجه به خواسته های او چند لحظه اتاق خواب را ترک کرد و با یک موز کلفت و دراز برگشت ؟؟؟/؟؟؟ نو شین به دیدن این منظره یکه خورد.ـ عزیزم این چیه تو دستت گرفتی ؟/؟- میخوام باهات حال کنم.- تو رو خدا شوخی نکن تو که طبیعی و کلفت ترش رو داری اینکارها چیه ؟/؟ من کیررررررر گوشتیتو میخوام این چیه تحویلم میدی ؟/؟ اگه من میخواستم با اینها هوس خودمو بخوابونم دیگه چرا عروسی میکردم بابامم که دستش به دهنش میرسید و به اندازه کافی خدا به ما داده که محتاج کسی نباشیم ؟/؟- عزیزم به دل نگیر اینقدر بی کلاس نباش حال که کردم کارمو شروع میکنم.ـ نوشین که در آتش هوس میسوخت با خود گفت باشه چند دقیقه دیگه هم صبر میکنم ببین این چیکار میکنه ؟/؟ نوشین قوز کرده و بحالت سگی بر روی تخت قرار گرفت. فرهاد موز را از پایین تا بالای کوووووووسش میکشید.سرعت جریان خون در رگهای نوشین مخصوصا رگهای ناحیه قلبش چند برابر شده بود.- فرهاد چقدر زجرم میدی من کیرتو میخوام کیررررررر- نمیدونی چه حالی داره نوشین راستی راستی تو حال نمیکنی ؟/؟ چه دختر بی احساسی هستی.- من فقط با جسم شوهر عزیزم حال میکنم این دیگه چیه ورداشتی آوردی ؟/؟ مگه داریم فیلم سوپر بازی میکنیم ؟؟/؟؟- شاید ولی بهتر از فیلم سوپر مرد این بار موز را از حالت عمود خارج کرد و بصورت افقی وارد کوس زن کرد.-آخ خ خ خخخخخ بیشتر فرو نکنی پرده ام پاره میشهاااااااااا.- خب پاره بشه بالاخره که باید پاره بشه.- نه من میخوام با کیر تو پاره بشه.نوشین اینحرف را زد و قصد حرکت و خارج نمودن موز از کوسش را داشت که فرهاد متوجه جریان شده و با فشار دست موز را بیشتر بداخل فرستاد.نوشین از درد فریادی کشید و بیحال بر زمین افتاد.بکارتش پاره شده خون اطراف کوس و کونش را گرفته خشم و درماندگی بر او مسلط شده بود.فرهاد خون او را پاک کرد.خوشبختانه خونریزی بند آمده ادامه دار نبود نوشین بخاطر سکس خود را کنترل کرد.-عزیزم حتما میترسیدی که خودت پرده منو پاره کنی ناقلا از خون میترسیدی؟؟/؟؟ بیا جلو دیگه نترس بیا کوس و کون من همه مال تو قمبل کرد و پشت به شوهرش آماده پذیرایی از کیر شد.خیر کوس لیسی و مقدمه چینی های دیگر را خورده به اندازه کافی حرص خورده بود.منتظر بود که کیررررررر داغ فرهاد را در کوووووووووس درمانده و گدایش احساس کند. فرهاد به کون خوش تراش نوشین و کوس شسته و تیغ زده و باد کرده آن وسط او می نگریست و جلق میزد.از نظر فرهاد این حالت نوشین زیباتر از زیباترین عکسهای سکسی بود که دیده.نوشین با التماس کیر میخواست.منتظر تکه گوشت فرهاد بود اما ناگهان احساس کرد قطرات لغزنده ای بر قسمتهایی از کون و کپلش چسبیده و حسابی آن ناحیه را آبیاری کرده اند.سرش را برگرداند آخرای جلق زدن فرهاد بود.نوشین آنشب را با کمری سنگین خوابید.خدایا چیکار کنم فردا شب خوب میشه؟؟/؟؟ دلش مثل سیر و سرکه می جوشید.نگذاشت کار به فردا شب بکشد.از خانه بیرون نرفتند.فرهاد دوست داشت بیرون بروند تا از دست این بازیهای زنش در امان باشد.صبح فردای شب زفاف بود.بازهم فرهاد عقب نشینی میکرد.این بار بجای موز کیر مصنوعی ویبره و برقی و چند مدل معمولی با خود آورده بود.نوشین باز هم تحمل میکرد/ میخواست بداند آخرش بکجا میکشد؟؟/؟؟ نه این فرهاد آدم بشو نبود.فرهاد کیر مصنوعی را در اطراف کوس نوشین میگرداند.از مدل ویبره و خودگردان آن استفاده کرده بود.نوشین بیچاره به همان هم قانع شده بود.بکنننننننن فرهاد بذار بچرخه.نوشین دچار لرزش و هیجان خاصی شده بود. شیرینی مطبوعی که طعم آنرا برای اولین بار می چشید.چرخش کیر مصنوعی در داخل کوس و دور چوچوله هایش تمام بدن او را به لرزه درآورده بود.تیک تاک قلبش به گوش فرهاد هم رسیده بود.همین رضایتش را جلب کرده تا بکارش ادامه دهد.یعنی کیر طبیعی هم تا این حد حال میدهد؟/؟ بیچاره هنوز کیر گوشتی را مزه نکرده بود تا متوجه لذت آن شود.تعداد ضربان قلبش در دقیقه خیلی بیشتر از حد متعارف شده بود.بی آنکه بخواهد و تمرکزی در بیان و کلامش داشته باشد فریاد میزد فرهااااااااد من کیرررررررررر میخوام فرهااااااااد به دادم بررررس.فرهاد نجاتم بده من مردممممممم.فرهاد بی اعتنا به او دستش را ثابت نگه داشته و گاه مختصر عقب و جلویی میکرد تا کیر مصنوعی کارش را انجام دهد.گاهی هم نفوذ بیشتری به داخل کوس می نمود.نوشین چند فریاد پشت سرهم کشید و ساکت شد.شوهرش فهمید که توانسته به طریق مصنوعی ارضایش کند.زن دمرو افتاده از حال رفته بود.فرهاد سوار بر پاهای نوشین شروع کرد به جلق زدن و در ده دوازده جهش آب منی خود را بر فضای کون و کپل نوشین خالی کرد.با لذت و اشتیاق فراوان به این منظره می نگریست.کون همسرش شبیه به زمینی پر از برف شده بود.عاقبت آن برفها را با پاروی دستش پخش و پاک کرد.- تو رو خدا فرهاد بذارش توش ببینم مزه اش چه طوریه ؟/؟ اینقدر عذابم نده.منم نیاز دارم.بدنم تن تو رو میخواد.کیر تو رو میخواد.اینجور باهام رفتار نکن تو چته ؟؟/؟؟ روزها و هفته ها گذشت.رفتار فرهاد تغییری نکرد که نکرد.نوشین از این وضع خسته شده بود.نمیدانست با چه کسی درد دل کرده از بدبختی خود بگوید پدرش بر خلاف بقیه اشتیاق چندانی به ازدواج او با فرهاد نداشت.البته مخالف هم نبود ولی دوست نداشت دخترش چشم و گوش بسته تسلیم کسی شود که بیست سال در وطن نبوده.با یکی از دوستانش این موضوع را درمیان گذاشت.فاطمه از دوستان و همسایگان قدیمیش بود که از اول دبستان تا آخر دبیرستان را باهم همکلاس بودند.برای او مثل یک خواهر بود.از بدبختی خود برایش گفت و از او خواهش کرد که موضوع را به کسی نگوید.هر چند نیازی به سفارش نبود.فاطمه به او توصیه کرد که فرهاد را باید از نظر روانی تجزیه و تحلیل کرد.او یک مشکل روحی دارد و باید زیر نظر روانپزشکی مجرب تحت درمان قرار گیرد.نوشین هم با گفته او موافق بود اما دو مشکل بر سر راه این کار وجود داشت.یکی خود او و دیگری شوهرش.آخر با چه رویی میتوانست به دکتر بگوید که شوهرش مشکل خود ارضایی داشته با کیر مصنوعی بطرفش می آید بر فرض او خجالت را کنار بگذارد و بخاطر نجات زندگیش سیر تا پیاز ماجرا را برای روانکاو تعریف کند با شوهرش چکار کند؟؟/؟؟ شوهری که اصلا خود را بیمار نمیدانست و هنگام عشقبازی رفتاری مثل بچه ها داشت.یعنی اصلا عشقبازیی در کار نبود.پسر دایی اش قاسم از روان پزشکان مشهور و کار آمد شهر بود.از بد شانسی او اینکه از خواستگاران او بشمار میرفت.آیا وجدان پزشکی خود را زیر پا گذاشته جریان را برای سایرین تعریف خواهد کرد؟؟/؟؟ نه درست است که از دست من عصبانیست اما او نباید کار را با مسائل خصوصی قاطی کند.راضی کردن فرهاد کار حضرت فیل بود.نزد بقیه خوب حفظ ظاهر میکرد.البته واقعیتش هم در بسیاری از مسائل منطقی بود هیچکس تصورش را نمیکرد که همچین عیبی داشته باشد.سرانجام مثل مادری که به بچه اش قول آدامس و شکلات میدهد تا بچه کاری برایش انجام دهد و یا سر به زیر باشد نوشین قبول کرد که به او باج بدهد تا برای یکبار با او به دکتر بیاید. خواسته او این بود که یکی از شبهایی را که در کنار هم لخت هستند و عشقبازی بدون اتصال و کذایی خود را انجام میدهند زن تحت اختیار شوهر باشد.اگر از نوشین خواست که قوز کند تا چند ساعت به پوزیشن کونش خیره شود اطاعت کند اگر خواست موز و بادمجان به کوسش فرو کند اعتراضی نداشته باشد.اگر خواست جلق بزند سرکوفتش نکند.نوشین با خود گفت خدایا میون این همه پیغمبر جرجیس کجا بود نصیبم کردی ؟/؟ منکه دارم این کارهارو هرشب انجام میدم.حتما طفلکی خیلی از اعتراضات من معذب میشه که میخواد برای یه شب هم که شده در نهایت آرامش بکارش برسه ؟/؟ بالاخره روز بعد او و شوهر عزیزش روانه مطب دکتر پرویز پسر دایی و خواستگار دوران مجردیش شدند.نوشین با اضطراب و دلهره خاصی وارد مطب شد.خجالت میکشید در کنار شوهرش از مسائل خصوصی اش با دکتر بگوید هر چند به تنهایی هم رویش نمیشد ولی اینطوری تحملش راحت تر بود .- فرهاد بشین من الان میام نوشین به تنهایی وارد اتاق دکتر شد.... ادامه دارد

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#425 | Posted: 11 May 2011 16:29
تصوير زيباي سکس قسمت دوم

پس از مقدمه چینی تمام ماجرا را از اول تا آخر برایش تعریف کرد।پرویز در دل خوشحال شد ولی به روی خود نیاورد.از نظر او خانواده عمه اش با ندادن نوشین به او تحقیرش کرده بودند.هر چند دختر عمه اش هم او را دوست نداشت.هنوز نوشین را دوست داشت نور امید در دلش تابیدن گرفت اما هنوز هم از دست دختر عمه عصبانی بود ।- اومدی خودتو درمان کنی یا شوهرتو ؟؟/؟؟ نگاه خریداری به نوشین انداخت که از دید طرف پنهان نماند و با نیشخندی که میشد نوعی توهین متلک یا خواسته را از آن خواند ادامه داد اگه بخوای میتونم مشکل تو یکی رو حل کرده درمانت کنم.دندون کرم خورده رو بندازش دور.رنگ از رخسار نوشین پریده بود.انتظارش را نداشت.دکتر پرویز که متوجه اشتباهش شده و دریافت که نمی بایست مطب را با خانه اشتباه بگیرد از او عذرخواهی کرد.دختر عمه از مطب خارج شد و فرهاد را هم بسمت بیرون هدایت کرد شوهرش که به زور به دکتر آمده و اصلا در باغ نبود از خدا خواسته از زنش پیروی کرد.چیزی هم نپرسید تا نوشین بیشتر گیرش ندهد.زن در خیال با خود میگفت خیر دکتر را خوردم امروز دیگه حوصله این کارها رو ندارم باشه یه روز دیگه میرم پیش یه غریبه.پروبز کثافت تازه موقع رفتن بمن لطفم کرد و گفت چون دوستت دارم به کسی نمیگم.معلوم نیست این آشغالا چطور شدن دکتر مملکت ؟/؟.کلاه گشادی سر نوشین رفته بود.شبش مجبور شده بود به قولی که داده عمل کند.فرهاد با او مثل یک موش آزمایشگاهی رفتار کرده انواع و اقسام وسایل را در کوسش فرو کرده و یکساعت تمام پس از نگاه کردن به کونش استمنا کرد و دشت کونش را حسابی آبیاری نمود نوشین دیگر از این تکرار بازیها خسته شده بود.در یکی از این شبها فرهاد به همراه مرد غریبه ای به خانه آمد که عنوان میکرد مهمان اوست.یک عرب ایرانی تبار اهل دبی که فارسی را با لهجه غلیظی صحبت میکرد.به گفته فرهاد او یکی از برج سازان بزرگ دبی بوده که در آمریکا با هم آشنا شده بودند و قراره که با هم چند قرارداد ببندند تا در دبی و تهران و بعضی کشورهای دیگه مشترکا ساخت و ساز کنن.- فرهاد تو مهمون میاری زودتر بمن نمیگی که اسباب پذیرایی رو آماده کنم؟/؟- غریبه که نیست سخت نگیر زنگ میزنم از بیرون شام بیارن.راستی تو جابرو یادت نمیاد؟؟/؟؟ توی عروسی ما بود.نوشین کمی فکر کرد و برای چند ثانیه به چهره میهمان که نگاهش به سویی دیگر بود خیره شد.- آه حالا یادم اومد قیافه اش از زمین تا آسمون فرق کرده توی عروسی ما یک ردای بلند عربی داشت با کلی ریش الان کت و شلواری و کراواتی و ریش تیغ کرده ای ؟/؟ این لباسو باید توی عروسی ما میپوشید.جابر طوری نوشین را برانداز میکرد که انگار میخواهد جنسی بخرد و گاه بی اختیار لبخندی بر لبانش می نشست.نوشین از نگاههای خریدارانه او چندشش میشد.از آنها فاصله گرفت آرام شوهرش را صدا زد و با صدایی پایین به او گفت این دوستت خیلی بد چشمه خوشم نمیاد حواست باشه کی رو میاری خونه ات.- عزیزم اینقدر زود قضاوت نکن آدم خیلی خوب و ثروتمندیه.اگه ثروت من بیست میلیارد تومن باشه اون کم کمش بیست میلیارد دلار سرمایه داره.نمیدونی معامله و شراکت با جابر چه سودی میتونه برای ما داشته باشه.- درست ولی دلیل نمیشه هر غلطی که دلش خواست بکنه.من مسخره بازیهای تو رو به امید اینکه یه روز درمان بشی تحمل میکنم ولی نگاههای هیز مرد اجنبی را هرگز.- عزیزم اشکالی نداره اگه یه خورده هواشو داشته باشی.- چی؟؟/؟؟ منظورت چیه؟/؟ من دیگه چیکار کنم؟؟/؟؟ منکه دارم ازش پذیرایی میکنم.فرهاد منو منی کرد و با صدایی لرزان گفت منظورم چیز دیگه ایه.- یعنی چه تو از من میخوای که خودمو بندازم بغل یک مرد غریبه عرب که به زن ایرانی رحم نمیکنه ؟/؟ غیرتت کجا رفته ؟/؟ من ناموس توام.زن توام.انتظار اینو دیگه ازت نداشتم.دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم.این را گفت و به اتاقی دیگر رفت تا پس از برداشتن چند وسیله به خانه پدرش برود.فرهاد به جابر گفت اگه میخوای کاری کنی همین الان باید بجنبی طعمه از دستمون در میره.فقط قول و قرارمون یادت نره.یه شرط دیگه هم داره که باید جلوی چشم من بکنیش تا منم حال کنم لذت ببرم.- فرهاد خان این همسر شماست ناراحت نمیشید که پیش شما.- من اگه میخواستم ناراحت بشم که اصلا بهت پیشنهاد نمیدادم.آخ خ خ نمیدونی چه کیفی داره جابر.- ولی اگه من یه موقع زن بگیرم همچین کاری باهاش نمیکنم.- اگه نمیخوای بکنیش بگو.- چی میفرمایید آدم هدیه به این خوشگلی رو که رد نمیکنه حاضرم هر چی که دارم به پاش بریزم تا یک شب مال من باشه.- اینو هم یادت باشه اگه مقاومت کرد که حتما هم میکنه به زور باهاش برخورد کنی من از هارد سکس هم خیلی خوشم میاد.شوهر بی غیرت تمام درهای خروجی را قفل کرده کلید آنها را برداشت.نوشین که جابر به او میگفت نوشی راه فرار نداشت.مردعرب به زن درمانده نزدیک شد.- نوشی خانم منکه نمیخوام شمارو بخورم یه امشب میخوام در خدمتت باشم و غلامی شما رو بکنم.- بمن دست نزن من شوهر دارم من زن پاکی هستم تا حالا هیچ مردی باهام طرف نشده حتی شوهر بی عرضه ام هم لیاقت اونو نداشته.- پس باعث افتخار منه که اولین مرد باشم و شمارو افتتاح کنم.- خواهش میکنم من هرزه نیستم من از اون زنها نیستم.در همین موقع فرهاد فریاد زد یاالله زود باش جابر لخت شو وقت نمیکنی ها وگرنه باید با لباس درب و داغون از اینجا بری.جابر هم مثل یک بچه حرف شنو دستورات فرهاد و انجام داد و چند دقیقه بعد فقط با یک شورت در وسط پذیرایی بود و به این ور و اونور دویدن نوشین خیره شده بود.- نوشی خانم فایده ای نداره.- نه.نه.نههههههه من یک زن نجیب هستم من شوهر دارم.- شما که خودت دیدی من اجازه تونو از شوهرتون گرفتم پس نگران چی هستین؟؟/؟؟- اون بی غیرت هیچی حالیش نیست من نمیخوام گناه کنم ولم کنین بذارم برم.جابر حلقه محاصره را تنگتر کرده بود فرهاد راه دیگر نوشین را بسته بود که از دستش در نرود و زودتر به دام بیفتد.چند لحظه بعد زن ایرانی در چنگال مرد عرب اسیر بود و دست و پا میزد.جابر دیگر نمیدانست چه میکند. التهاب فرهاد دست کمی از شور و هیجان جابر نداشت.شلوار نوشین را از پایش بیرون کشید با همه زور و قدرتی که داشت.پنج دقیقه برای این قسمت وقت گذاشته بود. نوشین با ناخنهای بلندش که بعضی از آنها هم در اثر حمله به جابر شکسته شده بودند چند جای او را زخمی کرده بود.مقاومت و دست و پا زدن زن مرد را حشری تر میکرد.هنوز هیچی نشده فرهاد کیرش را درآورده و بازی با آنرا شروع کرده بود. هنوز زود بود که خود را به اوج جلق زدن برساند.خستگی بر نوشین غلبه کرده بود.حرکت و مقاومتش کمتر شده بود اما ناله فریاد و التماسش بیشتر.جابر شورتش را هم درآورد.نوشین وحشت زده تر شد.بعد اخلاقی و معنوی قضیه به یکطرف از لحاظ جسمانی هم ترس برش داشته بود.آنچه که جابر میدید خیلی هوس انگیزتر و پر بارتر از آنچه بود که تصورش را میکرد.زن را از کمر به پایین لخت لخت کرده بود حالا نوبت بالا تنه اش بود.نوشین مقاومت میکرد و اجازه نمیداد و با لگد زدن سرعت جابر را کم میکرد.مرد چاره ای نیافت جز آنکه چاشنی زور را زیاد کند.سرانجام بلوز نوشین را با خشونت از تنش درآورد طوریکه قسمتی از آن پاره شد.معطل نکرد و سوتینش را هم فوری و با سه سوت باز کرد. نوشین اشک میریخت نمیخواست دامنش لکه دار شود.اینها همه به یک کنار حتم داشت کیرررررررر بسیار کلفت جابر اگر در سوراخ تنگ کوووووووسش جای گیرد او را روانه بیمارستان خواهد کرد نوشین دمرو بر روی شکم و صاف دراز کشیده بود و با حرکات موربی خود قصد مقاومت داشت.جابر کیرش را از طرف قاچهای کونش به کوس او نزدیک کرد.زن یک دستش را بر روی کوسش قرار داده و محکم فشار میداد که مانع از تماس کیر جابر شود.سوراخ کون نوشین هم هوش از سر مرد عرب پرانده بود.متخصص کون شناسی بود.تشخیص داد که هنوز پلمبش باز نشده.چه پیچها حاشیه ها و شیارهای خوشگلی داشت.وسط این شیارها که محل افتتاح و ورود آن به داخل کون بود به نوک سوزنی می مانست حاضر بود یک میلیون دلار بدهد تا کیرش را برای یکبار هم که شده وارد این سوراخ استثنایی نماید. نوشی خانم اگه دستتو برنداری من با سوراخ بالاییت ور میرم حتما وصف کیر عرب رو شنیدی بیشتر از این عصبانیم نکن تا الان به احترام آقا فرهاد بشما رحم کردم.نوشین ترسیده بود میدانست راه فراری ندارد.دستش را برداشت و خود را به دست سرنوشت سپرد.خواست با اندیشیدن به افکار منفی خود را از فضای سکس خارج نموده از لذتهای احتمالی دور نگه دارد.کوس او هنوز خشک بود.جابر کیرش را از لای دو قاچ کون زن به چوچوله ها و سوراخ وسط میمالید و با یک انگشتش با سر مقعدش بازی بازی میکرد.هر چه نوشین افکار منفی را بسراغ خود میفرستاد باز هم در یک آن این افکار دچار سکته شده و تماس کیر را با کوسش احساس میکرد.داشت با خودش تصور میکرد که پدرش مرده همه رفتن دفنش کنن کفن را از صورتش برداشتن تا برای آخرین بار ببینمش.آخ خ خ خخخخخخ کیررررررر داره منو میخوره.بعد که جسد پدر معلوم شد.اوووووووووف کووووووووسم خیس شده.خدایا چیکار کنم ؟؟/؟؟ اینجوری فکر کردن هم فایده ای نداره.جابر رو به فرهاد کرد و کفت با اجازه شما.- اجازه ما دست شماست آقا جابر شما صاحب اختیارید تا صبح هر کاری دلتون میخواد انجام بدین ما در مقابل شما و مردونگی شما صاحاب زن نیستیم.نوشین کنیز شماست.هنوز کلام فرهاد به پایان نرسیده بود که نوشین ورود و خوش آمد گویی اولین کیر زندگیش را احساس نمود.هر چه خواست خود را از این لذت برهاند نتوانست.صورت و لبانش را به زمین چسبانده دو دستانش را مشت کرده بود و بخود می پیچید تا جیغ نزده و اوج هوسش را به رخ متجاوز نشان ندهد.خیلی شیرین تر از کیر مصنوعی بود.فرهاد به هیجان امده مرتب کف میزد و هورا میکشید.نوشین نمیخواست فریاد بزند و غرورش را زیر پا بگذارد اما جابر از التهاب پوست بدن پر پیچ و تاب زن و کوسی که بی اندازه داغ و آبکی شده به همه چیز پی برده بود.فرهاد زبان باز کرده به نوشین میگفت دیدی؟/؟ دیدی؟/؟ گفتم خیلی حال میده من میدونستم هی کیر کیر میکردی اینم کیرررررررر بازم بگو فرهاد بده.بازم منو ببر دکتر.من یه چیزی میدونم که بهت میگم نوشین فقط رفت و برگشتهای کیر را در کوس خود احساس می نمود.احساس کرد اگر فریاد نزند و احساسات خود را بروز ندهد چون بادکنکی خواهد ترکید.جابر از ترس فقط نیمی از کیر خود را وارد کوس نوشین کرده بود.زن فریاد زد جووووووووون بیشتر بفرست توشششششششش جا باز کرده.اووووووف بازم جا دارهااااااااا نترس.پستی فرهاد هوس زیاد سستی ایمان خستگی بسیار از تلاشی بیهوده برای درمان شوهرش درماندگی و نداشتن راه فرار همه وهمه دست بدست هم داده تا او را قانع کنند که باید از این سکس نا خواسته نهایت لذت را ببرد و او همینکار را میکرد.جابر که چشمانش از هوس قرمز شده بود چند سانت دیگر کیرش را به جلو هدایت کرد نوشین آهی کشید و آرام گرفت.کیر کلفت اثرش را بخشیده بود.به یادش آمد که دیروز آخرین روز قاعدگیش بوده. جابر جووووون جای نگرانی نیست میتونی آبتو همون توش خالی کنی حامله نمیشم.- اگه میخوای کاندوم بذارم ؟؟/؟؟- نه نههههه کاندوم حال نمیده بین کیرت و کوس من جدایی میندازه.- هر چه شما بفرمایید من بخاطر شما گفتم تازه برای من باعث افتخاره که بابای بچه شما باشم.این را گفت و چیزی حدود یک دقیقه نوشین جهش کیر و فوران آب او را در کوس خود احساس نمود.قسمتی از آب برگشت کرد و مثل گلابی که بر روی خود بمالد با دست خود چند قطره برگشت کرده منی را از اطراف کوس خود به طرفین و روی باسن خود مالید و همه جا را حسابی چرب کرد فرهاد هم که این صحنه ها را میدید و حسابی تهییج شده بود به احترام جابر آبش را اینبار بر روی کون زنش خالی نکرده و در همان دستش ریخت نشئگی خاصی به فرهاد دست داده بود.انگار که یک لول تریاک کشیده باشد.نمیتوانست چشمانش را باز کند.معلوم نبود چه کیفی بود؟/؟ خستگی بود یا شادی و آرامش حاصل از کوس دادن زنش که عذرخواهی کرد و همانجا بر روی زمین دراز کشید و میخواست بقیه این فیلم سکسی را ببیند که به خواب رفت.جابر و نوشین به اتاق خواب رفته بر روی تخت دراز کشیده تا بکارشان ادامه دهند.زن پاهایش را به دو طرف باز کرد میخواست که حسابی سیر سیر شود.جابر زبانش را تا آخر از حلقومش بیرون کشید و آرام از پایین تا بالای کوس و چوچوله های نوشین را با ان لیسید.تازه عروس آنقدر لذت میبرد که فکر میکرد کیر کاری جابر در کوسش قرار دارد.- وااااااییییییی بخور عزیزم بخوررررررر سینه های او در دستان مرد هوس باز عرب اسیر بوده و پس از کوس نوبت جفت سینه هایش بود که بدهکاریش را بپردازد.حالا دیگر در آرامش عشقبازی میکردند از جنگ و گریز خبری نبود.لذت بود و اختیار.- منو ببوس منو ببوس.- تا صبح می بوسمت تا صبح میکنمت میخورمت. - ولم نکن.اووووووووف اوووووووف. نوشین طاقباز بر روی تخت افتاده بود و جابر خود را بر روی او انداخته و با کیری که درون کوسش انداخته بود او را به اوج هوس رسانده بود.دستهای نوشین بجایی بند نمیشد جز جفت کپلهای جابر که به ان چنگ بیندازد.- دردت میاد ؟/؟ ناخنم اذیتت میکنه؟//؟- نه خوشم میاد از اینکه می بینم هوست اینقدر زیاده.- این اولین سکس زندگیمه درواقع شب زفاف منه.شب عروسی من.- پس چرا بکارت نداشتی؟؟/؟؟ شوهر بی عرضه من با موز پرده منو پاره کرد.- فرهاد مرد خوبیه قدر زن به این خوبی رو نمیدونه من هم سعی میکنم کاری کنم که این شب زفاف به عروس خوشگل من خوش بگذره و هیچوقت از یادش نره.او را برگرداند تا موهای صاف و سیاهش را که به تازگی چند سانت از بالای باسنش را هم پوشانده بودند ببیند.موهایش را از بالا تا باسن ماساژ داد.دستش را بر روی کونش کشید و با کف دست آزادش کوس او را از پایین مالید.نوشین چشمانش را بسته اینبار به سراغ افکار مثبت رفته بود.خیلی جابر را اذیت کرده بود.دوست داشت از دلش دربیاورد میدانست که عبور از سوراخ کونش برای جابر رویایی شده که تحقق آن دشوار بنظر میرسید.- بیا برات ساک بزنم.برگشت کیر جابر را در دست گرفت با یک دستش ته کیر را محکم نگه داشت و با دست دیگر تنه اش را گرفت. اینبار او با تمام زبانش کیر مرد را می لیسید.شیر مرد را مانند بچه ای به زانو درآورده بود.خالی کن توی حلقم خودتو سبک کن خجالت نکش نمیخوام امشب بی بهره بشی شب زفاف منه شب خاطره ها شب تکرار نشدنی.چند ثانیه بعد آب سفید و شیری رنگ خیلی نرم و روان از سر کیر مرد عرب خارج شده و زن کیر را همچون بستنی قیفی تصور کرد و عصاره اش را تا آخر سر کشید.بالاخره با تردید زیاد به جابر گفت اگه دوست داری یه خورده میتونی با کونم ور بری و یک کمی سوراخشو انگولک کنی.فقط اگه دردم اومد تو رو خدا بذار واسه بعد.روغن زیتون اولین چرب کن دم دستشان بود.حسابی کیر جابر و سوراخ کون نوشین با آن اغشته شده و جابر سر کیر خود را آرام به سر مقعد عروس خانم فشار داد.نوشین بی اختیار فریاد کشید و شاه داماد دو سانتیمتر دیگر پیشروی کرد چهار پنج سانتیمتر از کیر جابر درون مخرج نوشین قرار داشت. بخاطر احترام به عروس خانم و اینکه دلش را برای تکرار سکس بدست آورد به همین مقدار بسنده کرده و تا همین حد عقب و جلو میکرد.جابر مثل گرگهای گرسنه به سطح تماس بین کیر و سوراخ کون نوشین می نگریست.اوج لذت و شهوت بود.حرکت کششی مقعد دایره ای که تکان میخورد و میلرزید.دفعه دیگر باید بیشتر رویش کار کند تا وقتی به دبی برمیگردد تا مدتها سیر سیر باشد.هر چند آدم از کردن این پری دریایی هرگز سیر نخواهد شد اما آنقدر بمن انرژی خواهد داد که میلی به دیگران نداشته باشم.فقط خودش باید مرا را ضی کند.با همان مقدار کیری که درون کون نوشین قرار داده بود و با دستمالی کردن جاهای دیگر زن بار دیگر او را به ارگاسم رساند و محتویات کیرش را به مقعدش ریخت.ساعتها مشغول بودند و هیچکدام راضی به پایان کار نبودند.هر دو میدانستند که تا ساعت چهار صبح مشغول بوده اند.وقتی هم که از خواب بیدار شدند نمیدانستند که کدامشان زودتر خوابیده است.خدمتکار یعنی همان صاحب خانه یعنی همان فرهاد خان زن فروش صبحانه مفصلی برای تقویت کمرشان آماده کرده بود.همه چیز آنطور پیش رفت که فرهاد میخواست.قرار داد کاری بین او و جابر امضا شده و در بسیاری از پروژه ها شریک شدند.قرار شد که جابر خان هم ماهی دو بار برای سرکشی به ایران بیاید البته چون مطمئن بود بخاری از فرهاد برنمی خیزد نوشین را ملک شخصی خود میدانست. دو سه روز گذشت.فرهاد برای بدرقه جابر به فرودگاه رفته نوشین در خانه تنها مانده بود.دیروز و امروزش را با هم مقایسه میکرد.میدانست که راه درست زندگیش را گم کرده است.حداقل خود را خیانتکار نمیدانست.میدانست که این مسکنی بیش نبوده راه درمان نیست.برای نوشین که شربت شیرینی از جام کیر نوشیده بود خیلی سخت بود تا جابر برگردد و به دوران ریاضتش خاتمه دهد.تازه اگر برمیگشت و پشت چراغ قرمز نمی ایستاد؟/؟ هر چند قصد داشت خوردن قرص های ضد حاملگی را شروع کند.با اینحال نمیتوانست چیزی را پیش بینی کند.از دست فرهاد بی اندازه کلافه شده بعضی شبها خود را برایش لخت نمیکرد.هر چه زار میزد توجهی نشان نمیداد.بعضی شبها هم بجای اینکه اجازه دهد با خیار و موز و کیر مصنوعی به جانش بیفتد خود را لخت کرده دمر میشد و میگفت دید بزن و هر چقدر میخواهی جلق بزن و هفته ای دو بار به او اجازه فعالیت کامل میداد.اینطوری راحت تر بود.در واقع فعالیت دکان کوس و کون خود را برای فرهاد 3 قسمت کرده بود.تعطیل.نیمه تعطیل و باز.اما آنچه که بیشتر او را آزار میداد طلب کوسش از او بود که آرام و قرار نداشت و با همان یکبار آتش زیر خاکسترش را شعله ور ساخته بود.هر کاری شروعش سخت است و او دیگر از نفس کوس دادن خجالت نمیکشید.ولی اینطور نبود که خود را بدست هر کسی بسپارد.شوهر درست و درمونی هم نداشت که از خیانت به او ناراحتی وجدان بیابد.تازه بخاطر خیانت برایش کادو هم میخرید.بخاطر کوس دادن به جابر یک زانتیای نقره ای از شوهرش هدیه گرفته بود.هر چند از پشت زانتیا نشستن زیاد خوشش نمیومد ولی دندون اسب پیشکشی رو که نمیشمرن.تازه از ترس اینکه مبادا زانتیا رو با پژوهای مدل ارزونترعوض کنه جیکش درنیومد.در هر حال اون ارزشی را که برای خود قائل بود از دست داده لکه ننگی که تا آخرعمر بر پیشانیش نشسته بود و اگر رسواهم نمیشد کسی جز او و خدایش آن لکه را نمی دیدند بشدت عصبی بود.دوست داشت در آغوش مرد خوش قیافه ای قرار گیرد لخت لخت تن خود را به او بسپارد.آن مرد کیری کاری داشته باشد.به او لذت بدهد و از بدنش لذت ببرد.از هوس بخود می پیچید.از بس حرص داشت با خود لج کرده حتی از موز و خیار و کیر مصنوعی و دستمالی خود هم بهره نمیگرفت.میگفت این همه زن دارن کیر میخورن من به این خوشگلی باید در حسرتش بسوزم ؟/؟ به چه کسی پناه ببرم؟؟/؟؟ چه کسی درمان دردم خواهد شد ؟/؟ تداعی و مرور این جمله در مخیله اش خود راهی برای تسکین و درمانش شد.آنشب تا صبح از خوشحالی خوابش نبرد.به میمنت این فکر بکری که به سرش افتاده بود خود را در اختیار شوهر قاطی کرده اش گذاشت و هر چه را هم که فرهاد در کوس و کون او فرو میکرد به حساب کیر طبیعی میگذاشت.فردای آنروز هم برایش چون چند سال گذشت تا اینکه غروب شد و به مطب پسر دایی پرویز رفت.انتخاب جملات و کلماتی که او را تسلیم شده نشان ندهد بسیار دشوار بنظر میرسید ولی خب مگر پرویز احساسات خود را نشان نداده بود؟/؟ مگر کسرش شده بود؟؟/؟؟ تحصیلات و مقام اجتماعیش که بالاتر بود.مال و منالش هم که تا چند وقت دیگه بیشتر از دارایی پدرش میشد یا اگر هم نمیشد پزشک متخصص مملکت بود و حسابش از خیلیها جدا بود.تا حالا که نازمو کشیده از این به بعد باید کاری کنم که هم نازمو بکشه هم نیازمو.در هر حال نوشین با کاسه چه کنم چه کنم وارد اتاق دکتر پرویز شد و پس از سلام علیک سر صحبت را باز کرد.- خودت خوب میدونیکه وضع زندگی من چطوره و با چه مشکلاتی دست به گریبان هستم.دیگه از دست شوهرم خسته شدم.مگه من چمه که اول جوونی باید بخورم و دم نکشم چشمش کور اگه میخواد معالجه بشه خودش بره دنبال درمانش من این روزها خیلی عصبی ام نمیدونم چیکار کنم درمان بشم راهنمایی ام کن یه نسخه ای برام بنویس قرصی کپسولی؟/؟.پرویز تا حدودی دوزاریش افتاده بود نمیخواست بیخود خود را امیدوار کند از طرفی اگر هم دختر عمه اش نیاز داشت و مستقیما رویش نمیشد که چیزی بگوید.حاضر بود بخاطر خودش هم که شده کاری کند که با حفظ شخصیت نوشین پیشروی کند.حالا که او شوهر کرده بود و فقط جسم او برایش ارزش داشت و در این شرایط راحت تر میشد با او حال کرد.- دختر عمه عزیزم برای درمان داروهای مختلفی وجود داره یه کپسول خیلی قوی هم هست که فکر میکنم بهترین راه باشه.- پرویز جون خواب آوره؟؟/؟؟- خب این کپسول معجزه میکنه اول که بخوریش بهت آرامش میده تمام بدنتو ریلکس میکنه سلولهای عصبی همه رو میبره سر جای خودش.کاری میکنه که تمام غمهای زندگیتو فراموش کنی بعد از یک یا دو ساعت راحت میگیری میخوابی.- دکتر جون روزی چند بار باید بخورم؟/؟- از خوبیهای این کپسول اینه که میزان مصرفش بستگی بخودت داره هرموقع احساس کردی حالت داره بد میشه میتونی مصرف کنی.ـ اعتیاد اوره؟؟/؟؟- راستش جواب این یکی کمی مشکله بستگی بخودت داره ولی اعتیادش طوری نیست که آدمو مثل معتادهای مواد مخدر بکنه.- گیر میاد؟/؟- مگه چاکرت دکتر پرویز مرده ؟//؟ البته اگه اطلاعات دقیقتر میخوای میتونی همینجا بشینی تا کارم تموم شه این کپسول چون وارداتی و خیلی کم پیداست میبرمت خونه علی الحساب از آرشیوم بهت میدم تا بعد.- نمیخوام دایی یا زن دایی متوجه وضع زندگیم بشن.- این حرفها چیه تو هنوز بمن اعتماد نداری ؟/؟ تازه کپسول توی آپارتمان مجردی منه میریم میدمش به تو و بعد میرسونمت خونه.- خودم ماشین دارم.- باشه هر طور که راحت تری.اتفاقا دکتر هم زانتیا داشت.این یکی به رنگ مشکی بود.نوشین به دروغ به فرهاد گفته بود که به مراسم تولد یکی از دوستان قدیمش دعوت شده تا اگر اوضاع بر وفق مراد پیش رفت شوهرش از تاخیر او تعجب نکند... ادامه دارد

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#426 | Posted: 11 May 2011 16:30
درد عشق
بنام خالق عشق سلام دوستان در ابتدا عرض کنم اين یک داستان تخیلی و سکسی نیست این سرنوشت واقعی تاوان عشق در زندگي منه وقتی داستان اولین و آخرین عشق نوشته آقای ایرانی رو در سایت امیر سکسی خوندم تصمیم گرفتم چکیده ای از سرنوشت تلخ زندگیم رو بنویسم و به نوعی تفاوت عشق و هوس رو بیان کنم ××× درد عشقی کشیده ام که نپرس ××× به احترام امیر سکسی اسم خودم رو میزارم امیر الان 35 سالمه و این جریان مربوط به سال 75 بود که رفتم خدمت سربازي پسر شوخ و خوش برخوردی بودم قيافه خوبي داشتم و خيلي از دخترها دوست داشتن با من دوست بشن اون زمان من با دختر همسايمون آرزو پنج سالی میشد که دوست بودم خيلي دختر خوب و مهربوني بود ما قصد ازدواج با همديگه رو داشتيم من با بابام خيلي رفيقم و عاشقشم اما مادرم زياد با من جور نبود و نیست ضمنا فرزند بزرگ خونواده ام هستم تا اواخر خدمت که چند ماه مونده بود تموم شه همه چيز خوب پيش ميرفت اما يکروز آرزو زنگ زد بمن و گفت که خواستگار براش اومده و خيلي هم مادر پسره سمجه و ولکن نيست گفتم خودت نظرت چيه ؟/؟ با حالتي عصباني گفت خودت که ميدوني تو رو دوست دارم الان 5 ساله با هم دوستيم نه تو یکبار بفکر خيانت بمن بودي نه من راست ميگفت من مثل بعض پسرها هوسباز نبودم و از همون اول که آشنا شدم تا زمانيکه با هم بوديم اگر 100 تا دختر ديگه حتي خوشگلتر و بهتر از اون بمن پيشنهاد ميدادن اصلا توجه نميکردم و اين خصوصيت باعث شده بود خيلي از دخترها دوست داشتن با من دوست بشن البته هنوزم اين خصوصيت رو دارم آرزو هم مثل من بود اگر از من بهتر و خوش تيپ ترم بهش پيشنهاد ميداد براش مهم نبود همين امر باعث شده بود پنج سال دوستيمون بدون هوس باشه حتي در حد يک بوسه هم پيش نرفته بودیم عشق واقعي از ديد من اينه که هوس توش نباشه حتي يک لب يا بوسه تموم دوستيهاي دخترها و پسرها که آخرش جدا ميشن از يک لب و بوسه شروع ميشه بگذريم آرزو شروع کرد گريه کردن منم آدم احساساتي هستم نتونستم جلوي خودمو بگيرم و بلند بلند زار ميزدم خدايااااااااااا اين بود جواب عشق پاک ما دور از گناه و هوس ؟؟/؟؟ من داشتم ديوونه ميشدم اونم بدتر از من بود گفت الان چند روزه مادر پسره همش مياد و ولکن نيست کار بجايي رسيده که ديروز بابام مادرش رو از خونه بیرون کرده و بهش گفته مگه دخترم بهت نميگه قصد ازدواج نداره برو ديگه آخه باباي آرزو ميدونست من دخترشو دوست دارم و چون روی من شناخت کافي داشت دلش ميخواست يک دونه دخترشو بده بمن البته هيچ زماني به روي من نياورده بود ولي از احترام خاصي که بمن ميذاشت و متقابلا منم میذاشتم مشخص بود اونشب تا صبح گريه کردم ناله کردم خدا رو قسم ميدادم اما انگار خدا هم نميشنيد چند روز بعد دوباره آرزو زنگ زد توي اين مدت که برام چند سال گذشته بود نه زياد ميتونستم بخوابم نه غذا بخورم هم خدمتيم از دستم شاکي بود التماسم ميکرد يک چيزي بخور اما اصلا نميتونستم عشقم و آرزومو دار و ندارمو تمومه زندگيمو داشتن به زور ميگرفتن آه ه ه ه ه خدااااااااا آرزو زنگ زد گفت مادرش بيچارمون کرده ولکن نيست از اونروز که بابا بيرونش کرده بدتر ميکنه فقط زمانيکه بابا ميخواد بياد ميزاره ميره باز فردا صبح مياد خونمون تا ظهر ميگي چیکار کنم ؟/؟ من داشتم منفجر ميشدم هيچوقت اينطوري نشده بودم عصبي و بد اخلاق حقم داشتم ميفهميد که ؟/؟ جوش آوردم اصلا نميفهميدم چي ميگم دست خودم نبود که ايکاش لال ميشدم و اون لحظه خودمو کنترل ميکردم گفتم نه مثل اينکه خودتم ازش بدت نمیاد دوست داري ننش بياد هر روز عروسشو ببينه تو و مادرت چرا مثل بابات نميندازينش بيرون هااااااااااااان ؟؟/؟؟ داد ميزدم گريه ميکردم اون بيچاره شوکه شده بود منو تا بحال اينطوري نديده بود فقط ميگفت بخدا داري اشتباه ميکني منم قاطي بودم حاليم نبود ميگفتم دروغگو تو بمن دروغ ميگي دوستش داري منو بازي دادي همه دخترها همينن همتون نامردين برو زنش شو خوش باش باهاش شب بغلش بخواب منو آدم حساب نکن ديگه حالم ازت بهم ميخوره دوستت ندارممممممممممممم مثل سگ پشيمونم بهت وفادار موندم و ... يکدفعه گفت جدي داري ميگي ؟/؟ اين حرف دلته ؟/؟ منه خر که اصلا قاطي قاطي کرده بودم گفتم آرههههههه حالم از همتون بهم ميخوره اونم معطل نکرد و گفت پشيمون ميشی هاااااااااااا حالا ميبيني و قطع کرد منم گفتم به درک برو لياقتت همون مرتيکه است اونروز وسط هفته بود که اين اتفاق افتاد هم خدمتيم ديد حالم خيلي خرابه گفت فردا سرهنگ اومد ميرم برات مرخصي ميگيرم چند روز برو شهرتون در ضمن به باباي آرزوهم بگو دخترشو ميخواي اين چند ماه رو صبر کنن تا خدمتت تموم بشه باهاش ازدواج کني منکه اطلا حاليم نبود اونموقع گفتم نه اگه دوستم داشته باشه خودش به مادر پسره ميگه و صبرمو ميکنه هم خدمتيم گفت با اين حرفهايي که تو زدي بهش بعید ميدونم خلاصه گذشت و آخر هفته شد و اداره تعطيل شد چند تا از سربازها اومدن پيشم و التماس دعا داشتن که اجازه بدم برن مرخصي تا شنبه منم آدم بي رحمي نبودم گفتم هر کي ميخواد بره برگه مرخصي هاشونو امضا کردم رفتن چون من ارشد بودم و محل خدمتم اداری بود و ایام تعطیل اختیار سربازها با من بود خلاصه من موندم و هم خدمتيم که بمن گفت تو نميري ؟/؟ گفتم نه تازه اگرم بخوام برم نميشه کسي توی اداره نيست مواظب باشه بيچاره سريع گفت من نميرم اين هفته تو برو من هفته ديگه ميرم من دلم ميخواست برم از آرزو هم خبري نشد اين چند روز قبول کردم راه افتادم طرف شهرمون همش دلشوره داشتم تا رسيدم جلوي خونمون يک نگاه با حسرت به درب خونه آرزو اينها کردم اشکهام مثل بارون شروع کرد اومدن نمي تونستم جلوشونو بگيرم چند دقيقه چشمم به درب خونشون خيره مونده بود که بابام اومد بره بيرون تا منو ديد اومد طرفم من سلام کردم بوسيدمش رفتيم داخل خونمون شب خوابيدم اما خوابم نميبرد که هيچ دلشوره داشتم و تموم خاطراتم از روز اول آشناييمون تا الان جلوی چشمهام ميومد عين فيلم نزديکهاي صبح بود که خوابم برد از خواب که بيدار شدم ساعت 11 صبح بود اومد توي آشپزخونه ديدم مامان داره غذا درست ميکنه سلام کردم چايی ريختم و با بي ميلي چند تا لقمه نون و خامه و مربا خوردم رفتم توی اتاقم اتاق من درست چسبيده به اتاق آرزو بود شبها که همه جا ساکت بود اگه گوشم رو ميچسبوندم به ديوار تقريبا ميشد فهميد که توی اتاق آرزو خبري هست يا نه ساعت یک ظهر بود که بابام صدام کرد بيا ناهار موقع ناهار بابا گفت ما داريم ميريم خونه يکي از بستگان که از مکه مياد تو مياي ؟/؟ گفتم حال ندارم نميام اونها نزديک ساعت سه بود رفتن همش با خودم ميگفنم آرزو که ميدونه من آخر هفته ها معمولا ميام پس چرا يک زنگم نزد بمن ؟/؟ فکرم خيلي مشغول بود سرمو تکيه داده بودم به ديواری که بين منو اتاق آرزو بود چند قيقه اي گذشت يکدفعه شنيدم صداهايي از اونطرف ديوار مياد ؟؟/؟؟ تعجب کردم شبها که ساکت بود اينطور صدا نمیومد ؟/؟ جريان چيه ؟/؟ بخدا همين الان که دارم مينويسم تموم تنم داره ميلرزه و اشکهام باز راهشونو بعد از سالها پيدا کردن مثل سيل دارن ميريزن خداااااااااااااااااا نهههههههههههه بخودم اومدم ؟؟/؟؟ نه نه دارم اشتباه ميکنم صداي دست زدن نيست حتما فيلمی چيزيه داره تلويزيون نشون ميده ولی نه دارن دست ميزنن ؟؟/؟؟ آرههههههههه صداي دست زدن و شادي ميومد بند دلم پاره شد شروع کردم لرزيدن وااااااااااییییییییییی خدااااااااا نکنه نکنه آرزوي من داره بخاطره ای در ذهنم مي پيونده ؟/؟ نه نه نهههههههههه دروغه امکان نداره خودم گوول میزدم که دارم اشتباه ميکنم قلبم درد گرفته بود داشت سينمو پاره ميکرد هيچي حاليم نبود هيچ صدايي رو نميشنيدم فقط يک صدا دست زدن و فریاد کشيدن خدااااااااااا چرااااااااااا جواب پاک بودن عشق اينههههههههههههه اونطرف ديوار داشتن شادي ميکردن و نيمه وجودمو که متعلق بمن بود رو تقديم يکي ديگه ميکردن و اينطرف داشت نيمه ديگه وجودم ذره ذره آب ميشد با خودم زمزمه کردم ××× اي ساربان آهسته ران که آرام جانم ميرود زان دل که با خود داشتم با دلستانم ميرود ××× آه ه ه اشکهام همينجور سر ميخوردن پايين مثل همين الان با صداي زنگ درب خونه بخودم اومدم توجه نکردم اما ولکن نبود خودمو کشون کشون رسوندم به اف اف کيه ؟؟/؟؟ تا صدا رو شنيدم لرزیدم ؟/؟ باباي آرزو بود سلام کردم گفتم در خدمتم امري دارين ؟/؟ از صداي لرزونم ميشد همه چيزو فهميد گفت بابات اينها هستن ؟/؟ گفتم نه رفتن بیرون من تنهام در خدمتم ؟؟/؟؟ يک مکثي کرد و گفت روم نميشه بگم ولي .. ولي .. گفتم اين چه حرفيه ميزنید ما که با هم اين حرفها رو نداريم گفت راستش راستش الان مجلس نامزديه آرزوست مهمونهامون زيادن اگر اشکال نداره مردها بيان منزل شما ؟/؟ وااااااااااایییییییی خدااااااااا داشتم ميمردم و خفه ميشدم خيلي خودمو کنترل کردم گفتم خونه خودتونه قدمتون روی چشم بفرمایید گفت ممنونم اما خیلی شرمندتم از اين حرفش جا خوردم ؟؟/؟؟ سريع گفتم دشمنت شرمنده ما يک آبجي آرزو که بيشتر نداريم و همين جور اشکهام ميومد از همون پشت اف اف خداحافظي کرد و رفت همونجا نشستم روي زمين پاهام حسي نداشت دو دستي سرمو گرفتم شروع کردم به زار زدن عشقم وجودم نيمه گمشده وجودم حالا شده بود خواهرممممممممم ؟؟/؟؟ ميسوختم از اينکه همه چيزت رو ازت بگيرن آخر سرم مجلس عروسي عشقت رو توي خونه خودت جلوي چشم خودت بگيرن خدااااااااا آدم با دستهاي خودش عشقش رو راهي حجله کسي ديگه کنه ؟؟/؟؟ واااااااااااییییییی ديگه ناي راه رفتنم نداشتم اما بايد خونه رو برای ورود مهموناشون آماده ميکردم شروع کردم با هزار بد بختي مبلهارو جا بجا کردن و جمع و جور کردن خونه تا تميز باشه البته خونه تميز بود اما بايد سنگ تموم ميذاشتم آخههههههههه عروسي عشقم بود مهمونهاشون نگن عجب داداش تنبلي داره اشک و اشک و اشک از اينطرف دستمال ميکشیدم روي ميز از اونطرف اشکهام بود که ميريخت روش و لک ميکرد صداي داريه به گوشم خورد بلللللللله شاه داماد رو داشتن مياوردن آخخخخخخخخخ داشتم سکته ميکردم اون لحظه بارها مرگم رو از خدا خواستم زنگ درب زده شد گفتم کيه ؟؟/؟؟ دیدم باباشه درب رو باز کردم گفتم بفرمائين داخل باباش اومده بود ببينه همه چيز رو به راهه ؟/؟ تا منو توی اون حالت ديد همه چيز رو فهميد سلام کردم اومد جلو گفت امیر جان ناراحتي ؟/؟ گفتم نه چطور؟/؟ گفت همینجوری پرسیدم گفتم با اجازتون من بايد برم تا جايي اما زود برميگردم اگر با من کاري ندارين شما که اومدين من از درب داخل حياط که ماشينم رو مياريم داخل ميرم و زود ميام ؟/؟ يک جور خاصی نگاهم کردم گفت نه کاري ندارم و رفت منم سريع لباس پوشيدم داشتم ميرفتم توي حياط که اونها هم از اون درب خونه داشتن ميومدن داخل برگشتم يک نيم نگاهي به پشتم کردم نميدونين اون لحظه چه حالي داشتم شاه داماد رو که ديدم ميخواستم برگردم سمتش و خفش کنم اما حیف که نميشد خودمو کنترل کردم رفتم توی حياط يک گوشه نشستم سرمو تکیه دادم به ديوار آروم آَروم اشک میریختم نمیدونم چقدر دز این حالت بودم که دستی رو روي سرم حس کردم تا چشمهامو باز کردم جا خوردم ؟؟/؟؟ باباي آرزو بود که داشت منو نوازش ميکرد ديگه نتونستم تحمل کنم و اشکهامو جمع کنم آروم آروم گريه ميکردم سرمو بوسيد و با بغضی که توی صداش کاملا مشخص بود گفت امیر جان من واقعا شرمندتم من همه چيز رو ميدونستم اما نميدونم چي شد با اينکه آرزو مخالف بود یکدفعه جواب مثبت داد ؟/؟ تو نميدوني ؟؟/؟؟ واااااااااایییی خداااااااا تازه فهميدم بخاطر لجبازي با من جواب بله رو داده اما هيچي نگفتم باباش منو بوسيد و آروم آروم از جلوي چشمهام دور شد و رفت داخل ساختمون اين آخرين باري بود که من باباش رو ديدم بخاطر این شکست و ضربه عشقی که بمن وارد شده بود تا مدتها افسرده بودم تا اینکه بر حسب یک اتفاق با دختر دیگه ای آشنا شدم و ازدواج کردم که ایکاش آشنا نمیشدم بعد از چند سال زندگی چنان جواب عشق پاکی رو که نسبت بهش داشتم با بی رحمی داد که هنوز بعد از گذشت چند سال از جدایی زخمهاش قلب و روحم رو آزار میده دیگه تا این ساعت عاشق هیچکس نشدم حتی در حد یک رابطه دوستی ساده از امیر عزیزم بخاطر انتشار سرنوشت واقعی من تشکر میکنم ضمنا دوستان اگر تمایل داشتید خلاصه ای از ماجرای شکست عشقی بعدیم رو بدونین نظر بدید تا برای امیر سکسی ارسال کنم ××× خدایا به آنان که ادعای عاشقی دارن بیاموز بزرگـتـریـن گـنـاه شکستن دل دیگران است

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#427 | Posted: 11 May 2011 23:00
خ مثل ....


طعم اولین بوسه. طعم اولین اغوش. همیشه اولین یعنی بهترین . اولین تجربه همیشه شیرین ترین تجربه ادم هست.
مرد در ذهنش به این اولین فکر می کرد. زن چرخی زد. و کنار مرد خوابید. مرد دستی در موهای سیاه زن کشید . لبخندی بر لب زن نشست. مرد با دستانش صورت سفید زن را نوازش کرد. زن باز لبخندی زد. مرد انگشتش را بر روی لب های زن کشید. زن ارام لبانش را باز کرد و بر انگشت مرد بوسه ای زد. زن چرخی زد و صورتش را رو به روی صورت مرد قرار داد. مرد لبخندی زد. زن لبانش را بر روی لبان مردگذاشت. حسی از لذت در تمام بدن مرد جریان پیدا کرد و زن تنش گرم شد از این بوسه. لب ها به هم قفل شده بود. و سکوت تنها صدایی بود که شنیده میشد. مرد غلتی زد و زن به زیر مرد رفت . مرد در چشمان زن نگاهی کرد. همان چشمانی که او را تا اینجا کشیده بود. شرو یک ماجرا . ماجرایی که هیچ کس در ان مقصر نبود . نه زن و نه مرد. اما باید بازی می کردند. این تقدیری بود که نا خواسته برای ان دو پیش امده بود. و این پیش امد چه خوش ایند بود. مرد دوباره لبانش را بر روی لبان زن گذاشت. لبی دیگر و طعمی دیگر. گرمایی در وجودشان زبانه میکشید. اما این گرما اتش نبود یک حس خوش بود. لبانشان از هم جدا شد. زن با تمام وجود هوا را به درون ریه اش کشید وبا اهی ملایم آن را خارج کرد. مرد لبخندی زد. و باز سکوت. مرد از روی زن بلند شد. و لب تخت نشست. زن نیز بر خاست و دستانش را از پشت بر روی شانه مرد گذاشت. تلفن مرد به صدا در امد. زن دستانش را از روی شانه مرد برداشت. مرد تلفنش را جواب داد.
مرد: سلام ..... شب میام .... باشه..... زنگ میزنم ...... نه ...... خداحافظ.
گوشی را قطع کرد.
زن : تا شب نمیادش. خیالت راحت.
مرد کمی تردید کرد. دور اتاق چرخی زد. در ذهنش در حال سبک و سنگین کردن بود. به این که کار درستی هست یا نه . روی مبل نشست. زن برایش میوه اورد. مرد به کوچه خاطراتش سری زد. به کوچه اشنایی . به کوچه اولین سلام و به کوچه ای که نمی دانست این کوچه در کجای خاطراتش است. گرمی دست زن را بر روی گونه اش احساس کرد. مرد لبخندی به زن زد و اغوشش را باز کرد. زن روی پاهای مرد نشست.

زن چرخی در تخت زد و مرد را به سوی خود کشاند. مرد با دستانش صورت زن را گرفت و در سیاهی چشمان زن خیره شد. و باز بوسه ای بر لب زن نهاد و ارام شروع به خوردن لبان زن کرد. زن هم با مرد همراهی می کرد. لب ها از هم جدا شد. مرد ارام بوسه ای بر گونه زن نهاد دوباره و دوباره و دوباره . زن لبخندی زد. مرد بوسه ای بر گردن زن نهاد. زن نفسی عمیق کشید . مرد با زبانش بر روی گردن زن می کشید گویی با زبانش در حال کشف زن است و زن فقط نفس هایی عمیق می کشید. مرد زبانش را ارام حرکت داد و بر روی سینه زن کشید.بر روی ان قسمتی که از لباسش بیرون بود و سفید بدنش را نشان می داد. مرد دستانش را به حرکت در اود. با دستش یکی از پستان های زن را گرفت و ارام با دستش بر روی گردی پستان زن دست می کشید. با دو انگشتش نوک پستان زن را گرفت. زبری لباس و خش خش لباس زن تنها صدایی بود که با نفس های زن مخلوط می شد. مرد لبانش را بر لبان زن نهاد.

مرد زن را از روی پاهایش بلند کرد. ارام لباس زن را از تنش بیرون کشید. زن سرش ا پایین انداخت. مرد مات بود. مات این همه زیبایی که در وجود این زن هست. سفیدی بدن. مرد با خود اندیشید اگر او هم ...
دیگر باقی جمله را در ذهنش خورد. نمی خواست به این موضوع فکر کند. فقط این زیبایی زن بود که او داشت خوب این زیبایی را تماشا کند. اولین باری که زن را دیده بود. زن با شوهرش امده بود و او انجا زن را دیده بود. مرد حتی در ذهنش هم نمی توانست تصور کند که روزی همان زن در کنار او می خوابد. سر مستی و شوقی در وجودش رخنه کرد. مرد هم نمی دانست این چه بازی است که او خواسته یا ناخواسته وارد ان شده است. زن مرد را روی زمین خواباند و شروع به بوسیدن زن کرد. لبان زن را می بوسید. صدای زنگ موبایل او را از ادامه کار منصرف کرد.
مرد: الو .... سلام ... مغازه .... نه نمیام ... شب میام دیگه ... نه .. خدا حافظ. گوشی را قطع کرد

زن : تا شب نمیادش. سرش تو مغازه گرمه فکر کنم.
مرد لبخندی زد و دستی بر روی پستان های لخت زن کشید. زن لبخندی زد. مرد یاد اولین باری که زن را در مغازه شوهرش دیده بود افتاد. فقط یک سلام و یک لبخند و حالا ان سلام و لبخند جایش را به یک رختخواب داده. خودش هم باور نمی کرد که چنین شود. مرد ارام زن را لخت کرد. و شروع به خوردن پستان های زن کرد. پستانهای زن از پستان های زن خودش کمی بزرگتر بود. و او چیزی بود که دوست داشت. شاید همین پستان ها بود که در زیر مانتو تنگ زن در مغازه ان دو را به رختخواب کشیده بود. زن بر خواست پیرهن مرد را از تنش بیرون اورد. سینه مرد . سینه ای مردانه . همان چیزی که زن دوست می داشت.
مرد زن را از روی زمین بلند می کند . زن جلوی مرد می ایستد و ارام لباسش را از تنش بیرون می کشد . گردی باسن زن مرد را جذب می کند. باسنی بزرگ که مرد را شیفته زن کرده بود. باسنی که ان روز در مغاز مرد دید و با تمام وجود این ارزو را در سر می پروراند اما باور نمی کرد که این ارزو به حقیقت بپیوند.
زن شلوار مرد را از پایش بیرون می اورد و به گوشه تختخواب می اندازد. زن دستی بر روی کیر مرد می کشد. کیر مرد از کیر شوهرش کمی حس می کند بزرگتر باشد. زن شورت مرد را از پایش بیرون می کشد و کیر مرد جلوی صورتش می ایستد. زن نگاهی به بالا جایی که صورت مرد است می اندازد. مرد لبخندی میزند.
مرد : بخورش.
زن لحظه ای تردید می کند.
مرد : بخورش.
و ارام کیرش را به لبان زن می مالد. زن باز تردید می کند. اما کیر مرد را در دهانش می گذارد. اولین باری است که دارد ساک می زند.
مرد : دندونات نخوره بش
و زن گوش می کند. زن به شوهرش فکر می کند که همیشه از او می خواست برایش ساک بزند و او امتنا می کرد و حالا دارد این کار را انجام می دهد. اما زن به خودش می گفت اگه من برای شوهرم ساک میزدم خیال می کرد من جنده ام. نباید ادم برای شوهرش این کار ها رو بکنه. مرد کیرش را از دهان زن بیرون کشید.

زن مرد را لخت می کند. مرد زن را می خواباند و شروع به لیسیدن کس زن می کند. زن خوشحال از این کار مرد. لبخندی میزند و با تمامی وجودش هوا را به درون ریه هایش می کشد و ان را بیرون می دهد. چقدر دوست داشت به شوهرش می گفت که این کا رو براش بکنه اما خجالت می کشید که این حرفو بزنه. و حالا مرد او را به ارزویش می رساند.

مرد زن را لب تخت می خواباند و پاهایش را از هم باز می کند و کیرش را درون کس زن می کند و شروع می کند به عقب و جلو کردن . زن سعی می کند پاهایش را بیشتر باز کند تا کیر مرد بیشتر وارد بشود . مرد روی زن خم می شود و لب های زن را می بوسد.

زن به صورت چهار دست و پا روی زمین می ایستد مرد از پشت کیرش را درون کس زن می کند و شروع به عقب جلو کردن می کند. زن نفس هایی عمیق می کشد . نفسی از سر لذت.
مرد زن را به هر صورت که دوست دارد می کند. و صدای نفس و صدای قیژ قیژ تخت تنها صدایی است که به گوش می رسد. مرد چند بار عقب و جلو می کند. زن جیغی می کشد و پیچی به بدنش می دهد. گویی انسانی در جال جان دادن است و پس از چند ثانیه ارام می گیرد نفسی عمیق می کشد. مرد کمی مکث می کند. چند ثانیه. لبان زن را می بوسد و باز شروع می کند به ضربه زدن.
زن پاهایش را باز می کند و مرد به درون پاهای زن می رود و کیرش را درون کس زن می کند و زن پاهایش را از پشت قفل می کند. مرد شروع می کند به عقب و جلو کرد. و با هر بار عقب و جلو کردن مبل کمی به عقب کشیده می شود. مرد سرعتش را بیشتر می کند و و چند ضربه محکم می زند و کیرش را از درون کس زن بیرون می اورد و اب با فوران زیاد روی شکم زن می پاشد.

مرد و زن لخت کنار هم روی تخت خوابیده اند. و مرد با دستانش مو های سباخ زن را نوازش می دهد.
مرد: خوب بود
زن: اره تا حالا اینقدر لذت نبرده بودم
مرد: منم همینطور.
مرد لبان زن را می بوسد .و از جایش بلند می شود. نگاهی به بدن برهنه زن می کند . و به سمت حمام می رود. زن هم پشت سر مرد به راه می افتد.

زن از حمام بیرون می اید. مرد هم پشت سر او. زن روی مبل می نشیند. مرد لباس هایش را از روی مبل بر می دارد و می پوشد. وقت وقت رفتن بود. مرد لبان زن را می بوسد. و نمی داند دیگر باری هست یا نه.
مرد: بازم می تونم بیام
زن: نمی دونم ولی اینبار که خیلی حال داد . شاید بازم گفتم بیای. تا ببینم شوهرم کی باز میره شرکت و تا شب نمیاد.
مرد : پس منتظرت هستم.
و لبان زن را می بوسد.و از خانه خارج می شود. زن هم شروع به مرتب کردن خانه می کند.

مرد اماده رفتن است.
مرد: باز می تونم بیام
زن : نمی دونم ولی اینبار خیلی حال داد. شاید بازم گفتم بیای . تا ببینم کی برای شوهر بار میاد که تا شب مغازه باشه.
مرد : پس منتظرتم
و لبان زن را می بوسد و از خانه خارج می شود. زن هم شروع به مرتب کردن تختخواب دونفرشان می کند.

و این اولین تجربه بود. یک تجربه.
مرد وارد خانه اش می شود. زن روی مبل نشسته و دارد تلویزیون تماشا می کند . مرد به کنار زن میرود. زن نگاهی به مرد می کندو دوباره چشمانش را به تلویزیون می دوزد.
مرد: پاشو شامو بیار که امروز خیلی خسته ام.
زن : خوب منم خسته ام . امروز کلی کار کرد.
مرد: خوب منم خسته ام.. حالا پاشو یک چیزی بیار بخوریم.

مرد به اتاق خواب می رود. زن رو تخت نشسته و دارد کتاب می خواند
مرد: سلام
زن: علیک.
مرد: شام چی هست بیار بخورم که دارم میمیرم از خستگی.
زن: الان .
و از جایش بلند می شود.
زن: وای مردم از خستگی.

با اینکه ریاضیم خوبه...
ولی بعضیارو نمی‌تونم آدم حساب کنم!

****
هیچ تضمینی نیست سری که الان رو شونهاته فردا لای پایه دیگری نباشه...!!!!
     
#428 | Posted: 11 May 2011 23:16 | Edited By: hassen
جنده ایی که در قلب من بود

بیست سال سن دارم وشعله های شهوت در درون من آنقدر فروزان شده بود که جانم راسوزانده بود چهار سال پیش عموی من که پولدار هم بود ووضع مالی خوبی داشت با ازدواج با یک زن سی ساله آتش زیر خاکستر درون مرا فروزان کرد اسم این زن که سارا بود وزن عموی من بود زنی با اندام متناسب گردن کشیده شانه های پهن بازوانی کشیده زیبا وپستانهای گرد و راق کمری باریک وباستن اسبی زیبا و جذاب که شهوت مرا برای سکس با او چندین برابر می کرد
ولی اولین احساسی که نسبت به او پیدا کردم مربوط به شبی می شود که از یک مهمانی خانوادگی در حال بازگشت بودیم وما به همراه عمویم سوار ماشین شدیم من در صندلی جلو نشسته بودم که منتظر بودم تا پدرم بیاد ودر صندلی جلو کنار من بنشیند وزن عموم و مادرم و برادر کوچکم وخواهرم در صندلی عقب بنشیند ولی اینگونه نشد و سارا با پیش دستی کنار من درصندلی جلو نشست البته من در آنموقع شانزده سال بیشتر نداشتم ولی از این حرکت او بسیار تعجب کردم در راه که بودیم یک لحظه متوجه شدم که او پستانهایش را به بازوهای من می مالد نمی دانید که چه حسی به من دست داد آن پستانهای درعین حال به نظر سفت ولی نرم وقتی به بازوهایم برخورد کرد انگار که با وجود من یکی شده تا عمق وجودم رخنه کرد واین سر آغازی بود برای تصمیم من برای سکس با سارا
شک مرا برداشته بود که آیا سارا با من حاضر به رابطه جنسی خواهد بود یا نه چون سارا در جمعهای خانوادگی مانند زنهای معمولی رفتار نمی کرد و یا هر وقت من به خانه ی آنها می رفتم او با لباسها یی جلوی من می آمد که واقعا احساس مرا برمی انگیخت
ولی روزی شک من به یقین تبدیل شد که توسط یکی از دوستان صمیمی با خبر شدم که سارا در سالهای قبل از ازدواج جندگی می کرده است نمی دونید چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم و اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که چگونه با سارا رابطه برقرار کنم
و بهترین بهانه روزی بود که بعد از بیرون رفتن از خانه ی عموم به همراه عموم وقتی به سر کوچه رسیدیم وقتی از شیشه عقب ماشین نگاه کردم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم بله یک پسر جوان وارد خونه ی عموم شد و این سر آغازی در زندگی جدیدم شد
تونستم به چیزی به جز سارا فکر کنم تمام فکرم مشغول این بود که چگونه واز چه راهی به سارا پیشنهاد بدم شبها قبل از خواب تا ساعتها به سارا فکر می کردم از فکر به زورگیری تا نامه های عاشقانه
ولی به این نتیجه رسیدم که اول باید ببنم نظر سارا چیه پس دست به کار شدم و در هر مهمانی مرتب به او زیره چشمی به طوریکه خوده اون هم بفهمه خیره می شدم و اون هم بدش نمی اومد و حتی اگر در جمع کوچکی از آشنایان بودیم اون به طوری می نشست که من بتونم قسمتی از پاهاوباستنشو ببینم با من در جمها خیلی شوخی میکرد همیشه با لحن جون صدام می کرد ولی هنوز ترسی در وجودم بود که من رو از پیشنهاد دادان به اون منصرف می کرد ومن منتظر یک فرصت بودم
تا اینکه این فرصت با رفتن به مسافرت سه روزه عموم به بندر عباس بدست اومد بله من ومادربزرگم به طرف خونه اونا حرکت کردیم تا شب پیشه سارا که تنها بود بخوابیم
وقتی به اونجا رسیدیم عموم میخواست تازه حرکت کنه وبعد از کلی سفارش که مراقب خدتون باشین رفت
وقتی داخل خونه شدیم سارا به من گفت که لباسامو تو اتاق عوض کنم وقتی داخل اتاق شدم لباسمو عوض کردم و روی چوب لباسی انداختم ولی قبل از اون جیزی رو دیدم سارا شورت وسوتینشو انداخته بود روی چوب لباسی وبا این کار اون من مطمئن شدم که اون از روی قصد این کارو کرده وقتی از اتاق خارج شدم به طور خاصی به من نگاه کرد که در نگاهش شهوت موج میزد
تصمیمم گرفته بودم می خواستم به طور حتم کارو امشب یکسره کنم فکر خوبی به ذهنم رسیده بود
ما در حال تماشای ماهواره بودیم که مادربزرگم برای دستشویی رفتن ما رو ترک کرد وقتی رفت من نگاهی به سارا کردم وشبکه ماهواره رو عوض کردم بطوریکه اتفاقی بنظر بیاد ویک کانال سکسی رو زدم کمی مکث کردم و به سارا نگاه کردم واون هیچ حرکتی انجام نداد و فقط می خندید تمام جرائتمو جمع کردم و بهش گفتم امشب منتظرم باشه
ساعت یازده بود که خوابیدیم من و مادر بزرگم توی حال خوابیدیم وسارا توی اتاق بعد از نیم ساعت که گذشت و وقتی مطمئن که شدم که او خوابیده بلند شدم و یک بالشت زیر ملافه گذاشتم تا اگر مادر بزرگم بیدار شد و نگاهی کرد متوجه نبود من نشه
سارا در اتاق رو باز گذاشته بود من وارد اتاق شدم سارا رو دیدم که رو دست خوابیده بدون اینکه صداش کنم لباسمو در آوردم و خیلی اهسته ملافه روبالا بردم واقعا نمیدونم چگونه این صحنه رو توصیف کنم بدن سارا مثل برفی که در شبهای مهتابی میدرخشید در تاریکی اتاق با لطافت خاصی کشیده شده بود ومننظر بود تا اونو در آغوش بکشم
به زیر ملافه رفتم وبه آرامی دستمو دوره کمرش انداختم وبا بادست دیگه پستوناشو فشاردادم که سارا هم باستنشو چسبوند به کیرم ومنم بلا فاصله پای سارا رو تو بین پاهام قفل کردم بدنش حرارت خاصی داشت که تا عمق انسان نفوذ می کرد بدنشو می فشردم مانند کسی که در سرما پتوی ابریشمو دوره خودش بپیچه من وسارا سخت به هم پیچیده بودیم بعد اونو با حرص و ولع خاصی به پشت انداختم و خدمو داخل پاهاش قراردادم و از اون مرتب لب می گرفتم و کیرمو که داخاله کسش نبود روی کسش حرکت می دادم بعد از چندین لب آتشین که از او گرفتم کمی خدمو پایین کشیدم واون پستونای گرد وتپلشو شروع به مکیدن کردم مثل بچه ایی که داره شیر می خوره بعد شروع کردم به لیس زدن کسش لبهای کسشو به حد کنده شدن مکیدم که سارا به حدی حشری شده بود که به من التماس می کرد تا بکنمش کمی اسپری زدم و یه بالشت زیر باستنه سارا گذاشتم و کیرمو به آرامی توی کسش فرو کردم نمتونم بگم چه احساسی داشتم ولی کس اون مثل یه مار پیتون داشت کیرمو مبلعید ماهیچه های کسش آنچنان به کیرم فشار می آوردند که فکر می کردم کیرم توی کسش به اندازه ی یه مداد باریک شده بعد اونو به حالت چهار دست و پا در آوردم ودوباره شروع به کردنش کردم سارا که از فرط لذت در حال انفجار بود با گاز گرفتن بالشت خدشو نگه داشته بود تا بعداز پانزده دقیقه آبمو روی سینه هاش خالی کردم وبعدش کلی کسشو لیس زدم به اندازه ایی که اون شب دو بارارضا شد و ما تا ساعت سه نصفه شب تو بغل همدیگه بودیم
صبح که بلند شدم نمی دونستم چه اتفاقی در انتظارمه
من برگشتم خونه و خودمو آماده می کردم تا شب دوباره به پیش سارا برگردم ولی عصر اون روز خبر تصادف سارا رو بمون دادن من سارا را تازه پیدا کرده بودم ولی دست رو زگار مارو از هم جدا کرد روحش شاد

با اینکه ریاضیم خوبه...
ولی بعضیارو نمی‌تونم آدم حساب کنم!

****
هیچ تضمینی نیست سری که الان رو شونهاته فردا لای پایه دیگری نباشه...!!!!
     
#429 | Posted: 12 May 2011 11:18
وقتي براي اولين بار به شهر پرند رفتم اصلا" فكر نميكردم كه اين بيابون بي آب و علف يك روز مركز عشق من باشه. داستان از اين قراره
در دانشگاه قبول شدم رشته... صبح ها با اتوبوس از ... به دانشگاه مي اومدم و دوري راه منو خسته ميكرد. تا اينكه يك روز موقع رفتن به خونه در تنهاصندلي خالي اتوبوس نشتم .كنار يك پسري كه سرش تو كتاب بود. از بس كه خسته بودم بعد از دقايقي چشمام سنگين شد و يواش يواش خوابم برد نمي دونم كه چقدر خوابيده بودم كه با يك تكون ماشين از خواب بيدار شدم ديدم كه سرم روي دوش پسري است كه بعدا" فهميدم اسمش داوود بود. خجالت كشيدم و از داوود پوزش خواستم كه ديدم گفت :اشكالي نداره راحت باشيد. ديگه خوابم نبردوتا انتهاي مسير همش به داوود فكر ميكردم. فرداي اون روز صبح موقع سوار شدن در ايستگاه متروي صادقيه داوود رو ديدم كه آخر صف ايستاده بود رفتم وپشت سرش ايستادم و سلام گفتم . داوود با لبخند به من جواب داد خلاصه باب آشنايي من و داوود از اونجا بود تا اينكه پدر و مادرم براي مسافرت عازم خارج شدند و زمان امتحانات فرا رسيده بود . توي دانشگاه با داوود قرار گذاشتم كه فردا (كه دانشگاه تعطيل بود ) به خونه ما بياد و با هم درس بخونيم اون اولش قبول نمي كرد و ميگفت كه از پدر ومادر و برادر بزرگت خجالت ميكشم و وقتي فهميد كسي خونه نيست قبول كرد.صبح زود بلند شدم و صبحانه داداشم رو دادم و اونو راهي كارخونه بابام كردم و منتظر داوود شدم.
داوود ساعت 8:30 زنگ خونه رو زد ومن درو براش باز كردم .داوود روي مبل نشست بهش گفتم صبحانه خوردي گفت:آره و من گفتم كه من نخوردم بيا باهم يك لقمه بزنيم. با هم به آشپز خونه رفتيم و هردو ما از دنيا بيخبر كه چه اتفاق ميخواد بيافته پرسيدم چايي ميخوري يا قهوه كه اون مثل من قهوه خواست من تا به اون روز اينقدر به چهره داوود خيره نشده بودم و زيبايش رو نديده بودم . خلاصه صبحانه تمام شد و رفتيم تو اتاق من که درس بخونيم.درس رو شروع كرديم اونقدر مشغول بوديم و گرم شده بودم كه متوجه نشدم روسريم افتاده وقتي داوود گفت چه موهاي زيبايي داري متوجه شدم و كمي صورتم سرخ شد. داوود گفت راحت باش منهم روسريم رو سرم نكردم و به اون گفتم خوب شما هم راحت باشيد و اشاره به لباسش كردم و اونهم پيرهنش رو در آورد زير پيراهن ركابي تنش بود گفتم چه ناز شدي و شوخي شروع شد نفهميدم كي من توبغل داوود بودم و داشتم بهش لب ميدادم داوود گفت ...اجازه ميدي لختتو ببينم من هم گفتم خودت لختم كن و اون لباسهامو در اورد و من هم گفتم تو هم لخت شو اونهم لخت شد واييييييي چه دودول قشنگ و صافي داشت همديگرو بغل كرديم و اون منو خوابوند رو تختم و شروع كرد به ماليدن سينم و لب گرفتن لذت عجيبي ميبردم لبشو آورد و شروع كرد به ليسيدن چوچولم . داشتم گر ميگرفتم و در حال پرواز بودم كه گفت اجازه ميدي ؟گفتم چكار ميخواي بکني ؟گفت كه ميخوام لذتت رو تكميل كنم گفتم باشه . ديدم كيرشو گذاشت رو چوچولم و شروع كرد به ماليدن .داشتم ديوونه ميشودم عرق كرده بودم داشتم ميمردم اونهم همينطور بود.داد زدم داوود تمومش كن بكن تو بكن تو. داوود گفت برگرد . برگشتم آروم سرشو گذاشت دم كونم و فشار داد نميدونم كه اون كير چطور تو كونم جاي گرفت. لذتم دو چندان شده بود و اون آروم آروم بالا و پايين میكرد . ديگه طاقتم تموم شده بود . احساس داغي ميكردم و دوست داشتم كه داوود رو با تمام وجودم بخورم اون هم دست كمي از من نداشت نداشت و به كارش وارد بود . اونقدر اين كارو ادامه داد كه احساس كردم چيز داغي تو کونم ريخته شد و احساس سبكي توام با لذت بهم دست داده بود . داوود همون طوري روم خوابيد و همون طور خوابمون برد . بعد از 2ساعت همون طوري كه خوابيده بوديم بيدار شدم و از داوود بخاطر درس!!! دادنش بسيار بسيار تشكر كردم. تا ساعت 5 چند بار با هم حال كرديم و قرارمون به فردا در دانشگاه موكول شد. بعد از دوش گرفتن براي داداش شام درست كردم و بسيار سرحال و شاد بودم كه داداشم بهم شك كرد.
فردا داوود رو ديدم و به خاطر ديروز كلي ازش تشكر كردم . چون امتحان ساعت 12بود داوود گفت بريم يه گشتي تو بيابونا بزنيم . توي پارك داشتيم با هم لبو لوچه تقسيم ميكرديم كه ديدم مآموراي انتظامات سر رسيدن و مارو بردن پيش رئيسشون و تلافي ديروز رو سرمون در آوردن.

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     

#430 | Posted: 12 May 2011 11:20
الان که میخام خاطراتمو براتون بنویسم ..یکم که فکر میکنم میبینم که از اون خاطرات سکسی قدیمی چیزای مشخصی به خاطر ندارم.همینش یادمه که با کی و کجا سکس کردم .البته آدم وقتی بچه باشه که نمیفهمه سکس یعنی چی؟ فقط میدونه که این یه راهیه که میتونه ارضا بشه و یه چیز ناخودآگاهانه و غریضیه (همون دکتر بازیا و مهمون بازیا دیگه) ولی یکمی غلظت اسیدیشو زیادی فرض کنید –
پس همین میشه که من در یک بعد از ظهر قشنگ پاییزی تصمیم میگیرم که خاطراتی رو براتون تعریف کنم که خیلی متعلق به گذشته نیستن و همین اواخر برام خاطره شدن (( اوووه چی گفتم من .. یهو حس شکسپیر بودن بهم دست داد )) .............بگذریم.!


من توی خاطراتم به خاطر اینکه کسی منو نشناسه مجبورم که برای همه شخصیتهای خاطراتم اسمهای مستعار انتخاب کنم و مکان و زمان و گاهی سن وسال اونارو هم تا حدودی سانسور کنم –

خاطره سکسی من : سالهای دانشجویی
من رضا هستم اهل یکی از کلانشهرهای کشورمون,همش 25 تا سال دارم و 3 سالی میشه که درسمو تموم کردم.من دانشگاه آزاد تبریز مهندسی عمران خوندم الان هم توی یه یه شرکت راهسازی میکارم (بخوانید :کار میکنم).هنوزم مجردم که بعدش میفهمین چرا؟؟؟؟؟ ,از نظر ظاهر و تیپ و هیکل از بیست میشم 18 درست برعکس نمره های دانشگاه.حالا بهرام رادن رو تصور کن ,حالا یکم حسام نواب صفوی رو بیا بالا ....یکم دیگه ه ه ... آها ... دست نزن,همینی که الان تصور کردی (این منم). من کلا پسر پر سر و صدایی نیستم و بیشتر سرم به کارم خودم بوده... الانش هم هست.همیشه مثل بچه های خوب میرفتم دانشگاه و برمیگشتم خوابگاه .خوابگاه که میگم یه آپارتمانی بود که با امیر ( دوست دوران بچگیم و صمیمی ترین دوستم) اونجا باهم میموندیم , نه من میخاستم که دور و برم شلوغ باشه و نه امیر .میشد گفت که من تا امیر و داشتم دیگه دوست دیگه ای میخاستم چیکار؟؟؟؟؟؟اونم همینطور بود , پس همیشه با هم میرفتیم و میومدیم و اینم بگم که از این دانشجوهایی هم نیودیم که بخاییم همش فکر کارای مجردی و سکس و عوض کردن دوس دختر باشیم.در کل زیادی ریلکس بودیم ..اما (اینجاشو گوش کن داره بامزه میشه) –اما من و امیر یه اخلاقا یی داشتیم که 180 درجه با هم فرق میکردن.. من کمی تا قسمتی خجالتی اما امیر همیشه حق به جانب و همیشه جوری باهات حرف میزد که آدم فکر میکرد یه طلبکار با بدهکارش حرف میزنه و هر طوری که بود باید به مقصودش میرسید و به همین خاطر هم بود که وقتی گفت میخواد با ((رعنا)) دوست بشه من مطمئن بودم که, دوست میشه که هیچ بلکه هزار بلای دیگه هم سرش در میاره....راستشو بخایین منم از این کاری که امیر میخاست بکنه خوشحال شدم .آخه منم یه ماهی بود که دزدکی عاشق ((زهره)) دوست جونجونی رعنا شده بودم .اما همش این علاقه رو پیش خودم قایمش کرده بودم .فقط چون میترسیدم با کس دیگه ای دوست باشه و من اینو نمیتونستم تحمل کنم چون اون توی رویاهام فقط مال من بود.
بذارین یکم این دوتا دختر رو براتون بیشتر تر توضیح بدم تا شایداین وسط منم یه شفاف سازی کرده باشم:
--((رعنا)) :5 سال پیش 20 سال داشت . دختری با صورتی زیبا و چهره ای همیشه خندون با لپ های گل کرده و تپلی ولی قدش از زهره کمی کوتاهتر بود ,اغلب تیپ اسپورت بود با مانتویی که کاملا میشد گردی و برجستگی کون خوشگلشو ببینی مخصوصا هنگامی که رو صندلی جلوییت نشسته باشه و گرمای سوراخ کونش مثل حرارات تنور نونوایی بچسه رو پیشونیت (( الان که فکر میکنم ,میبینم با این اوصاف همین که تونستیم درسمونو تموم کنیم کار خیلی شقی بوده .آخه دیگه فکر وحواس برا درس خوندن نمیموند برات)).
--((زهره)) : 5سال پیش زهره هم 20 سالش بود.خانمی با ادب.ناز و خوشگل و یه صدایی که مست کننده بود اما اغلب ساکت ,قد بلند (یکم کوتاهتر از من) ,پوستی براق و دلی قدر یه دنیا .زهره هم رو صندلی جلوی امیر مینشست (( خوب کار دنیا همش برعکسه دیگه !!!!))
من و امیرترم پنجمی بودیم و دیگه بقیه همکلاسیا رو میشناختیم .اما این دوتا تازه اومده بودن ,یعنی چهار ترم رو دانشگاه آزاد تهران پاس کرده بودن و از این ترم هم انتقالی گرفته بودن برا تبریز .درسشون هم که بهتر از ما بود.
-- این شد که امیر گفت که میخاد با رعنا دوست بشه .منم با یه ضربه ای که رو شونه اش زدم این کارشو تائید کردم وبه سلیقه ش مرحبا گفتم.امیر که از اینهمه استقبال من کمی جا خورده بود از من خواست که قضیه رو بهش بگم . منم همینایی که براتون گفتم و برا امیر هم گفتم .اگه امیر و نداشتم من چیکار میکردم؟؟؟؟؟یادمه اونشب نوبتی رفتیم حموم .( خوب شد عصری که میرفتیم خونه یادم بود که ژل تموم کردم و یکی گرفتم ,اخه منو بکشی بدون ژلینگ موهای سرم بیرون نمیرم), لباسامونو اتو کردیم , کفشامونو واکسیدیم (بخوانید: واکس زدیم) منم یه پیشنهاد دادم به امیر که بیا بگیر زودتر بخابیم تا اینکه زودتر صبح بشه ( حتی بیخیال برنامه نود و عادل فردوسی پور شدیم )

امیر پاشو و و و و ساعت نه ه ه ه ه
امیر پاشو رعنا جونت صدات میزنه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
طبق معمول کمی خمیازه و لنگ و پاچه اینور و اونور پرت کردن و پاشیده شدن (همون پاشدن از خواب) از خواب ناز
امروز فقط یه کلاس داشتیم اونم چیزی نبود جز درس شیرین مقاومت مصالح(2) ساعت دوازده
دست و صورت شستیم و ژلیدن کردیم و لباسای شیک و اتو کشیده .به به دو تا آقای کت و شلواری و ....
من نمیگم شما بگو به این تیپ میاد که بخاد کتاب و جزوه بگیره دستش بره سر کلاس؟؟؟ خوب منم مثل شما گفتم نه
امیر آتیش کن بریم .وضع امیر اینا بهتر از ما بود و امیر یه Glx 2000 cc مشکی برا خودش داشت . یادش بخیر واقعا . این شد که رفتیم
زودتر نشستیم سر کلاس .قرار شد که امیر مثل همیشه یه راست بره سر اصل مطلب و وقتی که اونا هم اومدن رعنا رو بکشه یه طرف و حرف دلشو بگه بهش . کم کم بچه ها میومدن سر کلاس تا کلاس شروع بشه پنج دقیقه مونده بود. اون دوتا جیگر هم اومدن .سلام .. سلام سر جای همیشگی کیفاشونو گذاشتن و خواستن برن بیرون تا کلاس شروع میشه یه دوری بزنن.اونا رفتن . امیر هم رفت .
اونا برنگشتن .اما امیر یه دقیقه بعدش برگشت .بیچاره حرفاشو قورت داده بود .تا خاسته بود به رعنا بگه دوستت دارم ..اونم میگه که میبخشین من نامزد دارم.
من بیشتر از امیر خورد تو ذوققم . یعنی چی ؟؟؟حالا که ما خواستیم عاشق بشیم همه شوهردار میشن ن ن ن ن
اصلا تقصیر این دختراست که مجرد و متاهل بودنشون همیشه برای ما مجهول بوده .آخه نه انگشتری نه چیزی دیگه اونقدر هم حرفه ای نبودیم که بخاییم از رو سایز اندام بدونیم کی دختره ؟؟؟ کی متاهله؟؟؟؟ واللاااا. . . .مخصوصا توی این دور و زمونه
- جناب استاد تشریف اوردن ..یه نیم ساعت از وقت کلاس نگذشته بود که امیر گفت پاشو بریم . من هم پاشیده شدم و یه معذرت خواهی از استاد که دوستم حالش خوب نیست و با اجازه ما میریم خونه ه ه ه . استاد هم آقایی کرد و با دیدن گوش های آویزون جفتمون رخصت خروج از کلاس را داد .ما رفتیم بیرون اما دیدم که رعنا و زهره هم کمی ناراحتن.در و بستیم و رفتیم
هیچکدوم تا خونه حرفی نزدیم .حرفی نبود بزنیم .چی فکر میکردیم چی شد؟؟؟؟؟؟
------- اما خداییش اون موقع بدترین حالو داشتم... اما خیال نکنین که این آخر خاطره ی منه . حالا میگم براتون ...اما باید ببینم چقدر استقبال میکنین از من و امیر ورعنا و زهره ...می دونین خاطره که سر جاش توی مغزم هست اما اینکه بخوای بنویسی و کمی هم بخوای
خوب بنویسی خیلی وقت میخاد که سعی میکنم هروقت یه فرصتی گیر میارم ادامه بدم نوشته هامو.میتونین یه حدسایی هم شماها بزنین که چی میشه ته قضیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

janathan_kingboy

هرکدوم یه طرفی پلاس شدیم .گفتم امیر خوب باشه حالا مگه چی شده بابا؟؟؟ اما نه!!, تو خودش بود آخه امیر ادمی نبود که بخاطر یه همچین قضیه ای بخواد اینجوری وا بره ,انگار طفلی خیلی بهش دل بسته بوده.منم که همش نگاه زهره جلو چشمام بود .خدایا چقدر این دختر دوست داشتنی بود؟؟؟ همون شب تصمیم گرفتم که فرداش منم شانسم رو آزمایش کنم . هرچه بادا باد .فوقش منم تکلیفم رو میدونم . تو این 2 سال هیچ دختری اینقدر به دلم ننشسته بود انگار واقعا دوستش داشتم .امیر که خواب بود .پا شدم رفتم سر کوچه یه چیزی برا شام گرفتم آخه دیگه نهار هم دانشگاه نمونده بودیم و گشنه بودیم حسابی ی ی ی ی . برگشتم خونه امیر و بیدارش کردم و شام و خوردیم . بعدش که یکم حال امیر هم سر جاش اومده بود همه کار کردیم جز درس خوندن .
فرداش تا دلتون بخواد کلاس داشتیم . از 10 تا 6 بعد ظهر .سر کلاس اولی دیر رسیدیم .امیر جلو وارد کلاس شد.منم دنبالش –سلام .. سلام..... اون دوتا فرشته سر جاشون بودن . همه هم که می دونستن جای ما کجاست!!! واسه همین کسی جرات نداشت نیگاه چپ به جای خالی ما داشته باشه. آخه با بچه های کلاس سر و سنگین بودیم .... من دنبال امیر از بین صندلی ها میگذشتیم تا برسیم سر جامون ..اما امیر سر جای همیشگیمون ننشست ...درست رفت ته کلاس ,اونجا چند تا صندلی خالی بود...از این حرکتشش خوشم اومد.!!!!!!!! بازم سر کلاس هر کاری کردیم جز گوش دادن به حرفای خانم دکتر ( استاد هیدرولیک).دخترای کناریمون هم که شلوارشون خیلی آب رفته بود و ساق و پاچه نشون میدادن. اصلا از این سبک بازیها خوشم نمیاد .دختر هرچی هم نداشته باشه باید یکم سنگینی و وقار رو داشته باشه و الا باد میبردش ( این جمله در مورد پسرا هم مصداق داره !!!!)من حواسم به زهره بود.فقط یکمی نیمرخش مشخص بود . نتونستم سیر ببینمش .
استاد خسته نباشید ....کلاس تموم شد. بچه ها کم کمک کلاس رو می ترکیدن(بخوانید: ترک میکردن) . داشتن کتاباشونو جمع می کردن.رفتم کنار زهره . گفتم : سلام.خوب هستین؟ میبخشین.جسارته ه ه ه ه .خواستم با شما ....اگه بشه ...همش یه دقیقه حرف بزنم.
زهره: خواهش میکنم .بفرمایین --------- من : معذرت میخام ,اگه میشه تنها -------رعنا: من بیرون منتظرتم زهره-----
من بدون معطلی: خانم فلانی من تا حالا کسی رو قدر شما دوست نداشتم .البته بازم میبخشین که اینجوری میگم.آخه جور دیگه بلد نیستم
اگه افتخار بدین با شما آشنا بشم. زهره یه نیگاه به من , یه نیگاه به امیر . انگار از قبل میدونست چی میخام بگم-----------زهره: (با خجالت ) خواهش میکنم موردی نداره.
از قبل شمارمو صفحه آخر دفترم نوشته بودم. پاره ش کردم دادم بهش .
فعلا بای . بای ی ی ی ی ی . رفت بیرون . امیر هم هنوز سر جاش نشسته بود .سرشو اورد بالا خندید .تعجب کرده بود .خوب آدم وقتی که نخواد کسی رو از دست بده گاهی مجبور میشه دل و به دریا بزنه و ایندفعه غواص بازی من کار خودشو کرد...................... ای کاش زنگ بزنه.
سر کلاس بعد امیر رو به زور کشوندمش سر جای همیشگیمون. سر کلاس ( گوشیم همشه رو silent e e e ) . برام یه اس ام اس اومد ( تو بارانی و من باران پرستم --- تو دریایی من امواج تو هستم ....) این یعنی عشق دو طرفه که هر دو نفر نیاز به یه تلنگر برا ابراز عشقشون داشته باشن. فهمیدم زهره ی نازنین خودمه.اولش شمارشو سیو کردم به اسم (my heart) بعد در جوابش همین یه جمله رو نوشتم : ( خیلی وقته دووست دارم ) تا یکی دو هفته نمیتونستم زیاد نیگاش کنم. میدونستم که عاشقش شدم . اونم اینو خوب فهمیده بود و اونم عاشقونه دوستم داشت.دیگه من و امیر با هم مثل ثابق نبودیم. یکمی حسادتش گل کرده بود . شاید حق با اون بوده من یه فرشته گیرم اومده بود و بیشتر وقتمو با اون بودم. زهره بچه تبریز بود و همچنین رعنا . وضع مالیشون هم مثل اکثر تبریزی ها عالی .من تا اون موقع زهره رو فقط توی دانشگاه دیده بودم . زهره ی من ته نغاری بابا و مامانش بود. میشد گفت هم یکی یدونه من بود و هم یکی یدونه باباش . از امیر بگم براتون.اون دیگه از رعنا متنفر شده بود.خودش هم نمیدونست واسه چی؟؟؟
دیگه از دوستی من و زهره نزدیک به یه ماه و نیم میگذشت .( ولی تا اون روز دستم به دستش هم نخورده بود. ولی وقتی گه گاهی باهاش حرف میزدم .وقتی که میخواست ناز کنه و کاری که میگفتم و انجام نمی داد بهش میگفتم که اگه نخوردم اون توپولیاتو و و .اما هیچ وقت از این حرفم عصبانی نمیشد .)...- آسمون داشت میبارید .اواسط آذر بود یه بارون ملایم میبارید .آخر کلاسمون بود .امیر گفت:
نمیای بریم رضا .منم گفتم که با زهره قراره بریم بیرون. اونروز اولین روزی بود که میخاستیم با هم بریم بیرون.قبلش براش یه انگشتر خریده بودم . بعد کلاس من و زهره و رعنا رفتیم سوار ماشین بشیم . دیگه ساعت نزدیک 5:30 بود و آخر عمر خورشید خانم در روزی که من یه خورشید خانم دیگه ای داشتم.رعنا همیشه با ماشین زهره میومد دانشگاه ( یادش بخیر سالهای بدون سهمیه بندی بنزین) زهره یه 206 تیپ 3 سفید رنگ داشت. سویچ و داد به من و اونا هم نشستن تو ماشین. منم فهمیدم که راننده منم .نشستم و مثل همه کارای دیگه ام آروم و آروم میروندم . رعنا گفت آقا رضا اگه اینجوری بریم تا صبج هم نمیرسم خونه و باید جواب نامزدمو هم شما بدین. تو آیینه یه نیگاهی بهش انداختم( کمی نیگاهمو طولش دادم) . خیلی ناز بود .رسوندمش و سر کوچه شون پیادش کردم.
زهره رو به من کرد و گفت: ساکتی عمو !!!!!!
گفتم : من همینم .
بارون بند اومده بود . زمین نم بود .زهره گفت منو ببر یه جایی که خودت دوست داری.برگشتم طرفش و بهش گفتم کجا مثلا؟؟؟
گفت : یه جای دنج و تاریک
اونم مثل من عاشق خلوت و تاریکی بود .رفتیم یه کافی شاپ .یه گوشه نشستیم دو تا نسکافه داغ ......چسبید د د د د د
فکر میکرد من یادم نیست.اما جعبه انگشتر و از جیبم در آوردم و گفتم : زهره ی من تولدت مبارک . خیلی خوشحال شد .چشاش میلرزید.خیلی خانوم بود.ازم تشکر کرد که به یادش بودم.اما نیازی به تشکر نبود .من جز اون دیگه کسی رو نمیدیدم.
.دستتشو گذاشتم تو دستم. این اولین باری بود که حسش میکردم .مثل یخ سرد بود- انگشتشو گرفتم و انگشتر و که داده بودم اسم عشقمو روش حک کرده بودن و کردم تو انگشتش.بهش گفتم کی مال من میشی؟؟؟؟؟؟؟؟.اینو جوری گفتم که انگار داشتم التماسش میکردم.اونم دستای منو گرفته بود.انگشتام لای انگشتاش بود. دستاشو اورودم سمت خودم و بوسیدمشون.فقط نیگام میکرد.
!!!!!!!!!!!! جیب کتم لرزید...... ...... موبایلمه ه ه ه .جانم امیر خان ؟؟ بفرما دادشی ؟؟؟ ----امیر: کجا موندی پس ؟؟؟؟ گفتم تا نیم ساعت میام با زهره هستم و خداحافظی کردم .اینم به خاطر این بود که پدر و مادرامون مارو به همدیگه سپرده بودن...پا شدیم که بریم.اومدیم بیرون . کمی سرد بود. سوار ماشین شدیمم. راه افتادیم .بازم ازم تشکر کرد ....بهش گفتم تو همه دنیای منی....و واقعا هم بود .بهم گفت : رضا موبایلتو میدی ؟؟؟؟ منم دادم. شماره امیر و از رو گوشی من گرفت وقتی امیر برداشت بهش گفت که : امشب منتظر دادشت نباش , مهمون منه ه ه ه ه ه ه ه
برگشتم سمت زهره. گفتم اینا یعنی چی؟؟؟؟ گفت یعنی همین که شنیدی !!! با امیر خداحافظی کرد و گوشی رو داد به من. امیر بهم زنگ زد:کجایی رضا ؟؟؟؟ گفتم منو گروگان گرفتن .فردا میام میگم بهت.
زهره دستشو گذاشت رو شونه ام.... رضا من خونه تنهام .. مامانم و بابام رفتن ارومیه .پسر عموی بابام تصادف کرده . . . . . . . .
گفتم : خب --------- گفت : بیا بریم خونه ما ----------گفتم : دیگه ؟؟؟؟ ---گفت که : میخام یکمی بیشتر با تو باشم.منم قراره برم خونه خاله ام اینا اما زنگ میزنم و میگم که امشب رو خونه رعنا میمونم ... . .
گفتم بهش: هرچی که تو بگی
خوشحال شد و رفتیم سمت خونه زهره اینا.یه خونه توی یه محله ی بالاشهر . رفتیم که تو زهره خانم گفتن: آقا داماد خوش اومدین ....نشستم روی یکی از مبلای پذیراییشون. تلویزیون رو روشن کرد گفت مشغول باش تا بیام. فهمیدم که میره لباساشو عوض کنه ه ه ه ه . منم کتم رو در آوردم . صداش کردم : زهره ه ه ه ه جونم ...بله ه ه ه ه. شام و چیکار میکنی؟؟؟؟ میخوای دست پخت شما رو بخوریم یا برم بیرون بگیرم؟؟؟
زهره : نه عزیزم مگه چند دفعه پیش میاد مهمون بیاد خونمون .. مامانم یه چیزایی گذاشته برام .فقط باید گرمش کنم.
داشتم تلویزیون نیگاه میکردم که دو تا دست سرد و یخ زده اومدن رو چشام . گفت رضا وقتی گفتم چشاتو باز کن . گفتم باشه. چشامو که باز کردم برای اولین بار زهره جونمو بدون مانتو و با لباس خونه دیدم. انگار زیباییش صد برابر شده بود. لپاش سرخ شده بود.یه تاپ با دامن اسپورت پوشیده بود.انگار ست بودن باهم , به رنگ سبز روشن.
بهش گفتم : میبخشین شما همون زهره جون من هستین ؟؟؟؟؟ گفت بله من همونم .پاشدم رفتم طرفش دستاشو گرفتم کمی زل زدم توی چشاش اما زیاد نتونستم دوام بیارم .نیگاهمو از نیگاهش دزدیم. گفتم یه چیزو میدونی زهره ی من؟؟؟؟ گف چی؟؟؟؟؟گفتم اینکه خیلی دوستتت دارم.لبخندی زد.لبای کوچولوش از هم وا شدن.چسبوندمش به خودم و قدر اینهمه مدت بغلش کردم. و تا میتونستم بوسیدم صورتشو .آروم و آروم آروووووم.نمیدونم چرا؟ اما نزدیک بود گریه ام بگیره ه ه ه ه ه شاید چون بزرگترین آرزوم به حقیقت پیوسته بود.از زمین بلندش کرده بودم و توی بغل خودم فشارش داده بودم اونم دستاشو از زیر دستام رد کرده بود و بغلم کرده بود.زهره ی من دوومی نداشت و فقط همین یدونه بود. لباشو تا میتونستم بوسیدم , طعم لب و زبونش قابل وصف نبود.جوری که میخاستم بیشتر وبیشتر ببسومش ........گذاشتمش رو زمین و یه بوس کوچولو از چونه ی گرد و کوچولوش کردم.عاشق چونه ی خوشگلش بودم .گفتم بهش دوستت دارم. خیلی راحت بودم . نه ترسی از کسی و نه هیچ اضطرابی دیگر .من بودم و عشقم . . تنهای تنها .خیلی دلم میخاست همون لحظه لباساشو در بیارم تا همه وجود نازنینشو ببینم .....می خواستم زیر دامنشو دست بکشم .اما واسه اون لحظه همین قدر کافی بود...
بازم بوسیدمش .انگار یه عروسک بود . بهش گفتم آشپز کوچولو بدو برو شام رو آماده کن و بیار بخوریم (( خب خیلی گشنه ام بود ))... اخه بعدش خیلی کارت دارم.... اونم یه بوسم کرد و رفت . انگار دوست داشت وقتی بوسم میکنه بپره و بغلم کنه ه ه ه .خلاصه زهره رفت تا غذا رو بیاره و منم یادم افتاد که یک ساعت پیش توی کافی شاپ چه سئوالی از زهره پرسیده بودم. اینکه : (( کی مال من میشی ؟؟؟))
-- بعدش رفتم تا هم خونه رو یه گشتی بزنم و هم آبی به سر و صورت . . . . . . . . . .

----- شاید خیلی هاا بگین خیلی حاشیه گویی میکنم و نمیرم سر اصل مطلب ..... اما اونم به موقعش .اینم یادآوری کنم که اصل مطلب که بیشتر توی همه خاطرات سکسی یکیه و مهم جزییات و حاشیه هاست که توی همه خاطره ها با هم فرق میکنن.


------------- بازم میتونین اخر داستانو حدس بزنین ........ .

janathan_kingboy

........ خواستم wc رو پیدا کنم ...چون خونه زهره اینا برام ناشناخته بود ,نتونستم و این شد صداش کردم: زهره ی من wc کدوم وره؟؟؟؟؟؟؟ از توی آشپز خونه جواب داد : توی راهرو راهپله .. . دستامو که میشستم چند دقیقه ای هم به اتفاقات اونروز فکر کردم ((باورم نمیشد )) خیلی خوشحال بودم.اومدم بیرون یکمی دور و اطرافمو برانداز کردم . کف خونشون پارکت بود با مبلمان شیک و پنج یا شیش تا هم قالیچه کوچیک با فاصله پهن کرده بودن .. دیگه داشت بوی غذا میومد و صدای آب از توی آشپزخونه .زهره سرش گرم بود ... یکی از اتاقا درش باز بود ..معلوم بود اتاق زهره جونمه .رفتم داخل یه کناپه بزرگ , یه میزبا کامپیوتر , یه میز نقشه کشی , یه تخت خواب خوشگل که وسط دوتا پنجره بزرگ با پرده های کرمی رنگ بود.. و یه کمد که درش یه آیینه بزرگ بود و یه عالمه عروسک روی کمد .یکی از عروسک ها رو برداشتم و نشستم روی صندلی جلوی میز کامپیوتر . کامپیوتر رو روشن کردم .. منتظر شدم تا بالا بیاد ... متوجه شدم عکس روی دسکتاپ من و زهره هستیم . عکسی که رعنا از من و زهره گرفته بود . عکسی که روی نیمکتهای محوطه دانشگاه گرفته بودیم ..کامپیوترش پر بود از آهنگ و کلیپ ...یکم که با کامپیوترش ور رفتم دیگه دلم براش تنگ شده بود ( آره به همین زودی ) پا شدم تا برم و صورت ماهشو بازم بینم ..آروم آروووم رفتم طرفش ..داشت سالاد درست میکرد... یکم همینجوری نیگاش کردم .. موهایی به رنگ قهوه ای تیره که تا شونه هاش میرسیدن و سفیدی شونه هاشو بیشتر نشون میدادن ... خیلی اندام نازی داشت ..دامنش تا یه وجب بالای زانوش میرسید همه ی پاهاش لخت بودن ...پوستی به سفیدی برف ...رفتم نزدیکش,دستامو گذاشتم رو شونه هاش و خودمو بهش چسبوندم گفتم : خسته نباشی دردونه کوچولو ..یه لبخندی زد و برگشت طرفم گفت: ممنون بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینم چیکار میکنی؟ گفت کارم تمومه بفرما شام . یه صندلی رو از پشت میز عقب کشید و بهم تعارف کرد بشینم . خودش هم ظرفارو روی میز چید و غذا رو توی یه دیس کشید و اومد نشست روی صندلی کنار من ...من محو تماشای زهره جونم بودم ...بشقابمو برداشت و غذا کشید برام و گذاشت رو میز و گفت بفرما یین ,برا خودش هم کشید یکم با هم حرف زدیم ..غذامونو خوردیم اخر سر هم کمکش کردم ظرفای روی میز رو جمع کنه و با هم همشونو شستیم (خب تو این مدت اوستای ظرف شستن هم شده بودیم ) دست همدیگه رو گرفتیم و رفتیم توی پذیراییشو ن و روی مبل جلوی تلوزیون نشستیم ...نشست کنارم و کیپ چسبید بهم.منم دستمو انداختم رو شونش و اونم سرشو گذاشت رو سینه من...موهاشو آروم نوازش میکردم ..تازه داشتم بوی تنش رو حس میکردم . با هم حرف میزدیم از خودمون از خونوادمون از رعنا وامیر ... بحث کشید به سن و سال بچگی, اونم پا شد رفت آلبومای خودشو اورد... همه عکسارو نشونم داد و منم دیگه با خونواده زهره بیشتر آشنا شدم ..چند تا عکس از بچگیش هم توی آلبوم بود از یکیش خیلی خوشم اومد و ازش گرفتم ( خیلی بامزه بود ) آلبوما رو برداشت ببره و بذاره سر جاشون...از توی اتاقش صدام کرد... پا شدم رفتم کنارش ...روی تختش نشسته بود و دفتر خاطراتشو دستش گرفته بود و می خواست که ازش بگیرم و یه چیزایی براش توی دفترش یادگاری بنویسم ...
منم نوشتم ((عزیزم تولدت مبارک ))و دادم بهش ... بازم لبخند خوشگلشو نشونم داد..این خوشگلیش دیونم میکرد وقتی نیگاش میکردم سرخ میشد ..پا شد و دستمو گرفت که بریم بیرون از اتاق ..اما من دیگه طاقت نداشتم ..دستشو آروم کشیدم طرف خودم...وقتی برگشت بوسیدمش.. میدونست دیوونشم ..صورتشو توی دستام گرفتم و لبامو گذاشتم روی لباش ...اونم آروم آروم منو میبوسید... سفت بغلش کردم و از زیر دستمو کشیدم رو کمرش ...شونه هاشو میبوسیدم ...دستم هم روی کمرش میکشیدم ..همینجوری دستمو بردم پایین روی باسنش...با هر دو دستم باسنشو میمالیدم دامنشو زده بالا ..... نفسای داغش میخورد به صورتم , ساکت بود, چیزی نمیگفت.منم با دستام از روی شورتش کون و کوسش رو میمالیدم ..شورتوشو تا زانوهاش کشیدم پایین تازه شورت مشکی رنگش رو دیدم ..دامنش هنوز تنش بود و دستام رو روی چاک کونش میکشیدم.. داشت ناله میکرد خیلی بوسیدمش... آروم لباشو گاز میگرفتم ..دستم رو کشیدم روی کسش..آخ که چه تپلی بود . . . .لای کسش رو دست میکشیدم....خیلی داغ شده بود..زیر گلوشو میبوسیدم و چونه کوچولوشو آروم گاز میگرفتم..دستامو اوردم بالاتر و گذاشتم رو شیکمش(چقدر نرم بود) اوردم زیر سینه هاش... و سینه هاشو

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
صفحه  صفحه 43 از 70:  « پیشین  1  ...  42  43  44  ...  69  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.