| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 47 از 85:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  84  85  پسین »  
#461 | Posted: 14 May 2011 06:04
سلام به همه عزيزان امروز ميخوام ادامه ماجراهاي پرهام رو براتون بنويسم. اگه خاطرات قبلي من رو خونده باشيد ميدونيد در ماجراي پرهام و نسترن قسمت دوم چه اتفاقاتي افتاد. بعد از دور اول حال کردن با نسترن فکر نميکردم که ديگه حال داشته باشم که پا شم چه برسه به اينکه بازم با نسترن حال کنم. ولي اوضاع بر خلاف تصورات من پيش رفت. خوب حالا ما تو حال پايين بوديم و ساعت حدود 11 پيش از ظهر بود. نسترن گفت: ناهار چي ميخوري درست کنم. گفتم:لازم نيست چيزي درست کني، باهم ميريم بيرون ناهار ميخوريم و برميگرديم. نسترن هم قبول کرد و گفت پس لباس بپوشيم، تا حاضر بشيم و بريم برسيم به يه رستوران خوب ديگه وقته ناهاره. به شوخي گفتم حالا بايد رستورانش حتماً خوب باشه. باخنده گفت: بله، من عادت ندارم هرجايي غذابخورم . يه چشمک به من زد و رفت که لباس بپوشه منم دنبالش رفتم تا لباسم رو که هنوز تو حموم بود بردارم و بپوشم. خلاصه لباس پوشيدم و زديم بيرون و ماشين رو آتيش کرديم و رفتيم رستوران شمشيري تو خيابون خالد استانبولي نزديک پارک ساعي.غذا سفارش داديم و منتظر غذا بوديم که موبايل نسترن زنگ زد. نسترن گوشي رو جواب داد از حرفاش فهميدم که يکي از دوستاش به اسم فرانک پشت خطه که خيلي وقت همديگه رو نديدن و با هم قرار گذاشتن که ساعت 3 بعد از ظهر فرانک بياد خونه نسترن تا همديگه رو ببينند. حقيقتش من يه خورده خورد تو ذوقم ولي به روي خودم نيوردم. غذا خورديم و طرفاي ساعت 2 حرکت کرديم به سمت خونه. حدود ساعت دو و نيم رسيد خونه. نسترن رفت تو اطاقش و وقتي که اومد ديدم يه نيم تنه قرمز پوشيده با يه دامن کوتاه مشکي که پاهاي سفيد و ناف خوشگلش رو در معرض ديد گذاشته بود و منو باز هوسي کرد ولي چون دوستش قرار بود بياد ترجيح دادم آروم بگيرم تا وقت مناسب بعد از رفتن دوستش. حدود ساعت سه و ربع زنگ در رو زدن و بعد از چند دقيقه فرانک خانوم ظاهر شد. يه دختر برنزه جيگر و خوش هيکل که وقتي مانتو و روسريش رو در آورد تازه فهميدم چه تيکه اي تشريف داره. موهاي هاي لايت شده موج دار چشمهاي خمار و آرايش زيبا سينه هاي نسبتا بزرگ که چاکش از يقه هفت پيراهن سبز رنگش زده بود بيرون کمر باريک و باسن گرد و برآمده و فقط چون شلوار لي پاش بود نميتونستم ترکيب پاهاش رو ببينم ولي حتماً به باحالي بقيه اعضاي بدنش بود. حس کردم از ديدن من در اونجا جا خورده و يه کم هم دلخور شده ولي نفهميدم چرا. خلاصه بعد از کمي تعارف و خوش و بش نسترن پيشنهادي کرد که انگار دنيا رو رو سر من خراب کردند. به فرانک که گفته بود ميخواد يک ساعت ديگه بره خونه گفت: نه شام بمون باهم باشيم خودم به مادرت زنگ ميزنم و ميگم که اينجا هستي. من که دلم رو براي عشق و حال تا آخر شب با نسترن صابون زده بودم انگار يه سطل آب يخ خالي کردند روم. خيلي حالم گرفته شد و تو يه فرصت مناسب که نسترن رفته بود تو آشپزخونه به بهانه آب خوردن رفتم پيشش و گفتم: اين چه پيشنهادي بود که کردي؟ همه برنامه ها رو به هم زدي. نسترن گفت: فرانک بهترين و صميمي ترين دوست منه و الان چند ماهه که به خاطر سفرش به خارج نتونستم ببينمش حالا انتظار داري به اين زودي بذارم بره؟ من که داشتم از کوره در ميرفتم گفتم : ولي با اين کارت روزمون رو خراب کردي. بعداًهم ميتونستي ببينيش يا دعوتش کني که بياد و يه هفته پيشت بمونه. نسترن اخماش رو کشيد تو هم و گفت: داري خودخواه ميشي ديگه. بعد انگار که يه چيز تازه يادش اومده باشه چشماش يه برقي زد و گفت: صبر کن شايد امشب تا آخر وقت به جاي يه هلو دوتا هلو گيرت بياد. من که متوجه منظورش شده بودم گفتم: انتظار نداري که فرانک با اون دک و پزش و با اون ناخوشنودي که از حضور من در اينجا از نگاهش ميباره يهو خودش رو بندازه تو بغل من و بگه بيا منو بکن؟ نسترن خنديد و گفت: نه خنگه ، فرانک از اون دخترا نيست ولي هرچيزي يه راهي داره. گفتم : مگه اونم اوپنه؟ گفت : فرانک شوهر داشت ولي شوهرش که عشق موتور و پيست و اين چيزا داشت تو پيست ميخوره زمين و ضربه مغزي ميشه و بعدش هم فوت ميکنه براي همينم اوپنه. از اين گذشته من و فرانک قبل ازدواجش و يک دوبار هم بعد از ازدواجش باهم لز ميکرديم. اينو گفت و با ديس ميوه از آشپزخونه زد بيرون . من که جاخورده بودم و داشتم به اين فکر ميکردم که نسترن چه نقشه اي تو سرش داره رفتم به سمت حال ديدم نسترن بساط ودکا رو دوباره جور کرده و بطري مخصوص شراب خوري رو پر از ودکا و نکتار آلبالو کرده و گذاشته رو ميز. با لبخند به من گفت: بيا ساقي که من و فرانک امروز ميخوايم به سلامتي دوستيمون مست کنيم. من که سريع دوزاريم افتاد که نسترن چه نقشه اي داره معطل نکردم و گفتم: چشم، چي بهتر از اين که آدم ساقي دوتا خانوم خوشگل بشه. فرانک خنديد و گفت: چه سرزبوني هم داره آقا؟ گفتم: حالا کجاش رو ديدي اگه از دست ما دلخور نباشي و دل بدي به ما بهت بد نميگذره. سه تا گيلاس پر کردم و هر سه تا گيلاسامون رو برداشتيم و زديم به هم و من گفتم: به سلامتي هرچي دختر خوشگل و با مرام و خاکيه که الان دوتاشون روبروي من نشستن. گيلاس پشت گيلاس بود که ميرفت بالا. ولي من حواسم بود براي خودم کم ميريختم و باهر دوپيکي که به دخترا ميدادم يه پيک خودم ميخوردم. بعد از يه ربع احساس کردم که جفتشون رو هواند. به نسترن يه چشمک زدم و اشاره کردم که الان موقشه. نسترن با اينکه مست بود ولي منظورم رو فهميد و بي مقدمه خودش روانداخت رو فرانک که حالا ولو شده بود روي کاناپه و شروع کرد به لب گرفتن از فرانک. فرانک يه لحظه خودش رو عقب کشيد و گفت: نسترن چکار ميکني؟ نسترن گفت: اگه بدوني چقدر دلم براي تن و بدن نازت تنگ شده؟ فرانک يه نگاهي به من کرد و گفت: اما... که من انگشتم رو به علامت سکوت روي لبم گذاشتم و گفتم راحت باشيد اگه دوست داري من برم بيرون که نسترن گفت: نه من و فرانک با هم اين حرفا رو نداريم ، اون دختر ريلکسيه تو هم که از خودموني پس بمون شايد به وجودت نياز باشه . بعد بدون معطلي دوباره خودش رو رسوند به فرانک و شروع کرد به لب گرفتن . فرانک هم که انگار راضي شده بود دستاش رو حلقه کرد دور گردن نسترن و شروع کرد به خوردن لباي اون. من که تا اون موقع از نزديک لز نديده بودم نشستم روي مبل روبروي اونا و مشغول تماشا شدم. بعد از لب گرفتن حسابي نسترن يواش يواش اومد پايين و شروع کرد به خوردن و ليسيدن گردن فرانک . فرانک نفس نفس ميزد و همراه اون منم به نفس نفس اوفتاده بودم. حالا ديگه فرانک کاملا روي کاناپه خوابيده بود و نسترن هم افتاده بود روش. بعد نسترن درحالي که پاهاش دوطرف کمر فرانک بود روي شکم فرانک نشست و نيم تنش رو در آورد. زير نيمتنه هيچي نپوشيده بود و سينه هاي گرد و سفيدش مثل دوتا هلو افتاد بيرون. بعد خم شد روي فرانک و سينه هاش رو بروي دهن فرانک گرفت. فرانک هم با ولع تمام شروع کرد به خوردن. بعد نسترن دامن و شرت خودش رو درآورد و رفت سراغ لباسهاي فرانک. دگمه هاي پيراهن سبزش رو باز کرد و پيراهن رو درآورد حالا سينه هاي سفت و بزرگ و برنزه فرانک از توي سوتين توري سبزش معلوم بود بعد نوبت شلوارش شد. نسترن دستاي فرانک رو گرفت و اون رو بلند کرد تا بايسته بعد شلوار فرانک رو درآرود . کون خوش فرم فرانک توي شرت توري سبز به سمت من بود و داشت من رو ديوونه ميکرد. حالا فرانک فقط شرت و کرست ست سبز تنش بود که با رنگ برنزه بدنش صحنه هوس انگيزي رو به وجود آورده بود. فرانک نسترن رو هل داد روي کاناپه و خودش بين دوتا پاي اون قرار گرفت. شروع کرد به ليسيدن شکم و دور ناف نسترن . به کارش خيلي وارد بود . آروم آروم اومد پايين تارسيد به کس نسترن و شروع کرد به خوردن کس خوش فرم نسترن من که ديگه داشتم دوونه ميشدم بلند شدم رفتم جلو . اول شک داشتم که کاري بکنم ولي با اشاره نسترن جراتم رو جمع کردم و آروم دستم رو بردم به طرف سگک سوتين فرانک و شروع کردم به باز کردن اون . يه لحظه فرانک برگشت و با اون چشماي خمارش که حالا مستي و شهوت هم توش موج ميزد من رو نگاه کرد و بعد يه لبخند زد و به خوردن کس نسترن ادامه داد. سوتين فرانک رو درآوردم و رفتم سراغ شرتش آروم شرتش رو کشيدم پايين و از کونش که حالا قنبل شده بود درآوردم. اونجا بود كه فهميدم فرانک خودش رو تو آفتاب برنزه کرده چون جاي يه شرت مثلث کوچيک سفيد مونده بود و کس سفيد و خوش ترکيب فرانک رو که از وسط روناي خوش تراشش زده بود بيرون به خوبي به نمايش گذاشته بود.خودم هم لباسهام رو درآوردم و شروع کردم از نسترن لب گرفتن. نسترن داشت حال ميکرد. رفتم سراغ سينه هاش شروع کردم به خوردن. بعد با اشاره نسترن رفتم پايين تر تا رسيدم به کسش. همونجايي که فرانک داشت خودش رو خفه ميکرد. شروع کردم بالاي کس نسترن و ليس زدن و آروم رفتم پايين حالا ديگه سرم چسبيده بود به سر فرانک. شروع کردم به بوسيدن سر و صورت فرانک. فرانک هم کس نسترن رو ول کردو شروع کرد به لب گرفتن از من . منم مجالش ندادم آروم خوابوندش رو فرش پاي کاناپه و شروع کردم به خوردن سينه هاش. تازه اونجا بود که فهميدم سينه هاي فرانک با اينکه بزرگ بود ولي خيلي سفت و شق و رق بود. بعد رفتم سراغ کسش که مثل يه مرواريد سفيد وسط روناي برنزه فرانک ميدرخشيد. چندتا بوس کردم تا ببينم اگه بو ميده نخورم . بوي عطر ميداد. عطري که بيشتر منو حشري کرد . معلوم بود که براي همين کار با نسترن اومده اونجا ولي با برنامه ريزي قبلي. شروع کردم به خوردن کس آب دار فرانک و تو همون حالت به صورت 69 روي فرانک قرار گرفتم . فرانک هم که کارش رو خوب بلد بود شروع کرد به خوردن و ليسيدن کير من که با وجود حال سنگين پيش از ظهر بازم مثل چماق سفت شده بود. بعد از چند لحظه نسترن که تا اون موقع روي کاناپه داشت با خودش ور ميرفت اومد برعکس جهت فرانک خوابيد و سرش و کنار سر فرانک گذاشت. حالا سر هر دوي اونا لاي پاهاي من بود و کير من از بالا دهنشون رو هدف گرفته بود. نوبتي کير من رو ميخوردن و من داشتم حال ميکردم. با اين که از خوردن کس فرانک سير نميشدم ولي براي اينکه نسترن ناراحت نشه برگشتم و همين حالت رو با کس نسترن هم اجرا کردم. بعد از مدتي بلند شدم و گفتم خوب بريد رو کاناپه و قنبل کنيد تا جفتتون رو جر بدم. هردو خنديدند و روي کاناپه زانو زدن و دستاشون رو تکيه دادند روي پشتي کاناپه و کوناي خوش تراششون رو قنبل کردند سمت من. منم اول رفتم سراغ نسترن و کيرم رو گذاشتم دم کسش و فشار دادم. اونقدر کسش خيس و ليز بود که با اولين هول کيرم سر خورد و تا ته رفت تو کسش يه جيغ کوتاه زد و من شروع کردم به تلنبه زدن اون دوتا هم داشتند از هم لب ميگرفتند. بعد چندتا تلنبه کيرم رو درآوردم و رفتم سراغ فرانک و سر کيرم رو گذاشتم دم کسش و با يه فشار قوي تا ته کردم تو. جيغ فرانک در اومد و پشتي کاناپه رو چنگ زد . عجب کس تنگ و داغي داشت.چندبار همين طوري دست عوض کردم بعد گفتم: حالا فرانک بخوابه روي کاناپه و نسترن بره تو بغلش و پاهاتون رو باز کنيد. حالا دوتا کس خوشگل روي هم افتاد بود و کير منو طلب ميکرد. يه بار ميکردم تو پاييني و يه بار ميکرد توبالايي. بعد گفتم: بريم بالا روي تخت. هردو بلند شدن و من دستم انداختم دور کمرشون و اونا هم دستشون انداختند دور گردن من و از پله ها رفتيم بالا. به اطاق که رسيديم من رفتم روي تخت و طاق باز خوابيدم . نسترن اومد روي منو نشست روي کير من و کيرم رو کرد تو کسش و شروع کرد به بالا و پايين کردن. فرانک هم با اشاره من اومد و پاهاي نازش رو گذاشت دوطرف سر من و کسش رو آورد دم دهن من و منم با ولع شروع کردم به خوردن کسش . بعد جاهاشون رو عوض کردن . توهمين حالت از هم لب ميگرفتند و با سينه هاي هم بازي ميکردند. بعد از اين حالت بهشون گفتم قنبل کنيد. هردو کنار هم روي تخت قنبل کردند و من رفتم سراغ کون فرانک. کيرم رو گذاشتم دم سوراخ کون فرانک و خواستم فشار بدم که خودش رو کشيد کنار و گفت: از پشت نه. درد ميگيره. گفتم: اگه خودت رو سفت نکني درد نداره . نسترن با خنده گفت: نترس به کارش وارده. من امتحانش کردم. فرانک با بي ميلي دوباره قنبل کرد . گفت: فقط آروم. گفتم: باشه. نسترن گفت: صبر کنيد پا شد و از تو کمدش يه قوطي آورد و گفت: اين ژله. هم مرطوب کننده و هم بيحس کننده. براي دردهاي موضعي خوبه ولي براي اينکار عاليه. بابام از خارج آورده. ژل رو گرفتم و يه خورده به کيرم زدم و يه خورده هم به سوراخ کون فرانک. بعد کيرم رو گذاشتم دم سوراخش و آروم هول دادم اول فرانک ناله ميکرد و ميگفت: يواش. سر کيرم رفت تو و جيغ فرانک درآمد. گفتم: يه لحظه صبر کني دردش آروم ميشه. بعد از چند لحظه دوباره فشار دادم ولي فرانک ديگه جيغ نزد. کيرم رو آروم تا ته کردم تو کونش و شروع کردم به تلنبه زدن. کپلهاي درشت و نرمش با اون خط سفيد وسطش با هر حرکت من ميلرزيد و موج برميداشت . بعد کيرم رو کشيدم بيرون و رفتم سراغ نسترن . دوباره کيرم رو كه حالا يکمي هم بيحس شده بود ژل زدم و گذاشتمش دم سوراخ کون سفيد نسترن که با تمام وجود قنبل کرده بود و ميگفت: بکن ، بکن توش. کيرم رو آروم کردم تو کونش. نسترن جيغ ميزد و روتختي رو چنگ ميزد ولي تو همون حال ميگفت : بکن. جرم بده. شروع کردم به تلنبه زدن. تو همين موقع فرانک اومد و پاهاش رو باز کرد و کسش رو گذاشت جلوي نسترن.نسترن هم شروع کرد به خوردن کس فرانک. من احساس کردم که ديگه نميتونم ولي تو اون حالت دوست نداشتم تموم بشه به همين خاطر کشيدم بيرون و بلند شدم و رفتم دستشويي وکيرم رو شستم و برگشتم ديدم دوتايي به پهلو به صورت 69 خوابيدند و دارند کس هم ديگه روميخوردند از ديدن اين صحنه کيرم که يه خورده در اثر سردي آب افتاده بود دوباره شق شد . رفتم جلو گفتم ميخوام هر دوتاتون رو به ارگاسم برسونم. پس بخوابيد روي تخت و پاهاتون رو بدين بالا. اول رفتم سراغ فرانک و کيرم رو گذاشتم تو کسش و گفتم پاهات رو حلقه کن دور کمرم و فشار بده. بعد شروع کردم به تلنبه زدن. اونقدر تلنبه زدم تا فرانک چند تا جیغ بلند از سر شهوت زد و پاهش رو چنان به کمرم فشار داد که احساس کردم کمرم داره له میشه. بعد از چندلحظه فرانک کاملا از حال رفت و بیحال روی تخت وارفت .منم کیرم رو در آوردم و رفتم سراغ نسترن. به همون حالت شروع کردم به کردن تا نسترن هم به ارگاسم رسید و باز هم با ناخنهاش تمام پشت من رو چنگ زد. من که در اثر ژل کیرم بیحس شده بود با دیدن ارگاسم اون دوتا فرشته نازنین چنان به هیجان اومده بودم که احساس کردم کیرم داره میترکه. کیرم رو کشیدم بیرون و گفتم هر دو بشینید رو زمین و تکیه بدین به تخت. میخوام آبم رو بریزم روی سینه های نازتون. بعد تو همون حالت دادم کیرم رو دوتایی ساک بزنند. بعد از چند دقیقه احساس دردی زیر تخمام کردم و فهمیدم که دارم فوران میزنم به همین خاطر کشیدم عقب و آبم با فشار تمام پاشید روی سینه های فرانک. دومین شلیک سینه های نسترن رو نشونه گرفت و درست وسط سینه هاش خورد به هدف سومی روی فرانک که دیگه مهلت ندادند و دوتایی مثل آدمای تشنه که به آب رسیدن برای خوردن باقیمانده آبم هجوم آوردند و نوبتی کیرم رو میکیدند تا همه آبم تخلیه شد بعد من افتادم روی تخت و نسترن و فرانک بعد از این که خودشون رو پاک کردند اومدند و دو طرف من خوابیدند و اومدند تو بغل من و باهم یه نیم ساعتی استراحت کردیم و اونا گاهی به من لب میدادند و دایم با کیر من که دیگه حال ایستادن نداشت ور میرفتن. بعد با هم رفتیم حموم. اون روز سه بار حموم کردم. بعد از حموم همون جوری لخت رفتیم پایین و یه گیلاس دیگه ودکا زدیم. فرانک گفت: راستش اول که اومدم و پرهام رو اینجا دیدم خیلی حالم گرفته شد که نمیتونم با نسترن راحت باشم بعد از مدتها یه حال حسابی با هم بکنیم به خاطر همین از دست پرهام دلخور بود ولی حالا خیلی خوشحالم که پرهام اینجا بود. امروز بهترین لذت سکسیم رو تجربه کردم. البته از نسترن شرمنده هستم که دوست پسرش رو باهاش شریک شدم. من گفتم: اتفاقا منم با اینکه از لحظه اول از هیکل و قیافت خوشم اومد ولی خورد تو ذوقم که عشق و حال امروزم خراب شده ولی حالا خوشحالم که تو هم اومدی و منم تا حالا با دوتا دختر هلو مثل شما در یک زمان طرف نشده بودم. بعد خوردن دو سه تا گیلاس دیگه تصمیم گرفتیم برای شام بریم بیرون و دوباره برگردیم خونه تا اگه فرصت شد بازم ما هم حال کنیم. خلاصه اون روز من یه هلومیخواستم که آتیش شهوتم رو درمان کنه ولی با اومدن فرانک جیگر یه باغ هلو گیرم اومد.

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#462 | Posted: 14 May 2011 06:06
منشی جان


سلام.اسم من نیما،21سالمه،قدم 187،ظاهرمو دوست دارم. این داستان واقعیه.سال 88 بود رفتم یه آموزشگاه یه مقدار اطلاعات بگیرم دیدم یه منشی خیلی خوشتیپ باحال اونجا نشسته.سوالامو کردم اما چشم منشیرو گرفت.فردا دوباره به بهونه سوال رفتم اونجا خلاصه ثبت نام کردم.همش تو فکرش بودم.یه روز زنگ زد گفت یکی از دوستام ازشما خوشش امده میخواد باهات دوست بشه شما موافقید ببینیدش منم گفتم من میخوام با شما باشم یه خورده منومن کردو گفت غروب بیا ببینمت.

خلاصه مخشو زدمو بعد سه روز بردمش خونه مادربزرگم.اسمش نازنین بود متولد 65بود.قدش حدود 168بود لاغر اندام سینه های کوچیک کمر باریک اما باسن بزرگ رنگ پوستشم گندمی بود. قیافشم خدایش خوشگل بود. خلاصه نشستیم بغل هم بعد من گفتم میشه یه لب ازت بگیرم گفت آره منم لبو گذاشتم رو لبشو یه پنج دقیقه ای لب گرفتیم،بعدبلند شد مانتوشو در اورد یه شلوار لی آبی پوشیده بود با یه تاپ مشکی،بعد امد بشینه گفتم بشین رو پام اونم نشست بعد دوباره شروع کردیم به لب گرفتن منم دستمو از رو کمرش کشیدم تا رسیدم به باسنش،از رو شلوار یکم باسنشو مالیدم،بعد بلند شد نشست بغلم من شرو کردم گردنشو خوردن و تو این فکر بودم که تاپشو در بیارم که یکدفعه خودش در اورد،سوتین نداشت چون سینش کوچیک بود بعد شروکردم سینشو خوردن بعد شکمشو خوردم تا رسیدم به دکمه شلوارش گفتم در بیارم که خودش شلوارشو در اورد منم رو زانوهام نشستمو شرو کردم رونای سفیدو تمیزشو خوردن،یه شورت آبی آسمونی هم پاش بود،از رو شورت شرو کردم کسشو خوردن دستام هم روی باسنش میکشیدمو میمالیدمشون چند دقیقه ای گذشتو من میخوردم پاهاشو باکسشو که بهش گفتم دمرو بخواب میخوام باسنت بخورم ،گفت شورتمو در بیارم گفتم نه خودم می دونم چکار کنم،از پایین رونش شروع کردم خوردن تا رسیدم به باسنش. وای چقدر خوشگل بود مخصوصا با شورتش یه ده دقیقه ای حال کردمو به کمر خوابوندمش خودمم لباسامو در آوردم،شورتشو با کمک خودش که پاشو داد بالا در اوردم،وای چه کس خوشگلی صورتی بدون مو،دولا شدم کسشو بخورم که یه دفعه منو کشید روش گفت کسمو ول کن من لب میخوام بخواب روی من،منم خوابیدم روش کیرم رفت لای پاش اونم حسابی داشت لبای منو میخورد،گفتم نازنین بذار کیرمو بزارم روی کست گفت یه کم فرو کنی اشکال نداره،مارو میگی دوزاریمون افتاد،سریع کاندومو زدم سرشو اونم پاهاشو داد بالا منم کیرمو میزون کردم فرستادم تو شروع کردم تلمبه زدن،من یه یه مشکلی دارم اونم اینه که کمرم خیلی سفته یعنی اگه پنج ساعت کس بکنم تا خودم نخوام ابم نمیاد،یه نیم بیست دقیقه ای کمر زدمو گفتم خسته شدم من می خوابم تو بشین رو کیرم همین کارو کردیم اما بعد ده دقیقه ای یهدفعه کسشو بلن کرد از رو کیرمو اندازه دو تا لیوان آب پاشید رو شکمو سینه ما،گفتم نازنین این چی بود گفت ببخشید،گفت جدی چی بود اگه آب بود که آب دختر انقدر نیست،نکنه جیش کردی رو ما گفت نه جون مهران آبم بود،خلاصه من هنوز تو کف اون آب موندم،بعد گفتم حالا زانو بزن دستاتم بزار رو زمین منم رفتم پشتش از لای پاش کیرمو کردم تو کسش،وای تلنبه که میزدم کونش میخورد به زیر شکمم یه موجی میزد کونش که داشتم روانی میشودم،نمیدنم چقدر تو این حالت کردمش ولی خیلی طولانی شده بود نازنین میگفت مهران نمی خوای آبت بیاد گفتم حیفه آخه خیلی بدنت باحاله،گفت خوب عزیزم بازم میایم کسم داره تیر میکشه چقدر میکنی. گفتم الان میام تند تند تلتبه زدمو دستمو میکشیدم به کونش که یهدفعه حس کردم دارم میام سریع کاندومو کشیدمو کیرمو گرفتم رو کونشو همه آبمو پاشیدم رو باسنش،وای همه باسنشو آب گرفته بود با کیرم آبو رو باسنش پخش کردمو کیرمو میکشیدم لای خط باسنش اونم آه اوه میکرد،بعد رفتم دستمال پیدا کنم که نگام بهش افتاد چه صحنه خوشگلی بود،خانم منشی کون لخت دمرو خوابیده بود منتظر که آب روی کونشو پاک کنم یه کس خوشگل صورتی هم از لای پاهاش داشت تو چشمام نگاه میکرد،خلاصه ما نزدیک شش ماه باهم بودیمو تو این مدت نزدیک بیست بار سکس کردیم.امیدوارم خوشتون آمده باشه،لطفا نظر بدید تا از دوست دخترای دیگم هم بگم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#463 | Posted: 14 May 2011 06:07
بوتیک پر برکت

سلام
دو هفته پیش با یکی از دوستام رفته بودم یه بوتیک تو خیابون ابوذر طرفای آریاشهر. داشتیم جنساشو نگاه می کردیم که این رفیق ما یهو یه شلوار دید و خیلی خوشش اومد. ازم پرسید علی این شلواره چطوره؟ بدک نبود و منم بهش گفتم کون لقت برو پرو کن ببینم تو تنت چه جوریه... اونم گفت باشه و رفت تو اتاق پرو. منتظر بودم بپوشه تا ببینم که همینطور دور و برم رو هم نیگاه می کردم که یهو دیدم یه شاه کس اومد تو، اصلا جا خوردم. نمی دونم چرا... تا داشتیم از سر تا پایین کس محترم رو دید می زدیم یهو دیدم پشت سرش یه توله اومد تو. اصلا بهش نمی اومد بچه داشته باشه. خلاصه که خورد تو حالمو پیش خودم گفتم نوش جون اون شوهرش. خلاصه تو همین فکرا بودم که این رفیق ما رید تو فکر کردنمون. صدام کرد علی چطوره؟ منم نامردی نکردم گذاشتم تو حالشو گفتم نه خوب نیست. بیا بیرون یکی دیگه رو انتخاب کن. اونم گفت باشه و خلاصه بودیم تو این بوتیک و چند تا شلوار دیگه هم این رفیق ما امتحان کرد. تو این مدت نا خودآگاه حواسم به این زنه بود، اومده بود تاپ بخره. زیر چشمی داشتم نیگاش می کردم. از یه جایی به بعد یه کم احساس کردم اوضاع عادی نیست زنه یه کم عجیب برخور می کرد. اون پسر خپلش هم یه بند داشت با psp بازی می کرد و اصلا تخمش هم نبود ننش داره چه گهی می خوره. خلاصه زنه یه تاب انتخاب کرد و همینطور داشت با اون یارو صاحب مغازه لاس می زد. به جرات هم می تونم بگم بیش از 10 بار خودشو از قصد می مالوند به من تا اینکه اومد دقیقا پشت سرم وایسادو یه جمله گفت که دیگه داشتم دیوونه می شدم. برگشت یه جوری که من بشنوم به مغازه داره گفت : "ببخشید ازین تاب می خوام ولی می شه یکی دیگشو بهم بدید؟ آخه این رو سینش یه خط خودکاره سینه های منم یکم بزرگه خیلی مشخص می شه" اینو که گفت پشمام اتو مو شد! گرخیده بودم. پیش خودم گفتم این کسه می خواد بده، خیلی تابلو بود و منم گفتم یه تیری باید بندازم گرفت که می کنیم نگرفت هم خدا جلق رو برا همین موقع ها آفریده دیگه...
خلاصه این رفیق مام که بالاخره 3 تا شلوار انتخاب کرد و دیگه داشتیم می رفتیم. حال و حوصله مخ زدن واسه این شاه کس هم نداشتم تا اینکه یهو...
این یارو بوتیکه ادای با کلاسه رو در می آورد خیلی و وقتی زنه خواست حساب کنه بهش گفت خانم لطفا شمارتون رو هم بفرمایید وارد سیستم کنیم اگه تخفیفی یا فروش ویژه ای داشتیم حتما اطلاع رسانی کنیم خدمتتون. منم بهترین فرصت و گیر اوردمو شماره شاه کس رو حفظ کردم. میگم حالشو ببرید:

******09128
اومدیم بیرونو رفتیم به همراه دوستان کس چرخ خیلی حال کردیم. ساعت حدودا 12:30 شب بود رسیدم خونه. خواستم بخوابم گفتم بذار یه اس ام اس به این کس خوشگلم بزنم بعدش برم لالا. 99% مطمئن بودم که جواب نمی ده ولی گفتم یه امتحانی می کنیم ضرر نداره که...
براش زدم: "خودکاره پاک شد که اون سینه های بزرگ قشنگتون خوشگل تر دیده بشه؟" خلاصه یه کم با کیرم ور رفتم و گرفتم بخوابم. انصافا کیرم دهنش، هنوز چشام گرم نشده بود و یواش یواش داشتم وارد فاز خواب می شدم که زنگ اس ام اس گوشیم اونچنان منو از جا تون داد که تخمامو قشنگ زیره گلوم حس می کردم. یه چند ثانیه اصلا تو حال خوب نبودم تا این که هوشم اومد سر جاشو حدس زدم شاه کس پا داده باشه. اس ام اس رو خوندم دیدم به به، پا که چه عرض کنم لاپا داده!
جواب داده بود:"من که نمی دونم باید خودت ببینی تا قضاوت کنی!!!!"
اینو خوندم کیرم در ثانیه 10 سانتی متر دراز تر شد، اصلا فکرشم نمی کردم اینقد بده باشه. خواب از سرم پرید شروع کردیم با هم اس ام اس زدن:
- شما که صاحاب داری اون باید ببینه قضاوت کنه
- اون راضیه ولی می خوام تو هم راضی باشی
- آخه می ترسم من راضی شم اون صاحابتون ناراضی بشه
- صاحابمون خودش اینقدر از دیگرون راضی شده که کاری به من نداره
- البته من که همینجوریم خیلی راضی بودم ولی انصافا باید بازم خیلی دقیق تر ببینم.
- منم همینو میگم دیگه، فردا بیا ببین
(اینو که گفت دیگه خداییش زدم بغل)
- فک کنم رضایت من دو فوریت پیدا کرده آره؟!
- آره دیگه، البته منم می خوام یه چیزیتو ببینم شاید راضی شم.
- حتما راضی می شی، شک نکن. ولی حالا قضیه جدا چیه؟ شوهرت و بچت رو می خوای چیکار کنی؟
- شوهرم تا 3 روز دیگه دوبی می مونه واسه یه کار تجاری رفته. بچم هم فردا صبح قراره با مدرسشون بره مسافرت، به خاطر همین کس من میمونه و کیر تو!!
(بنده خدا اوضاعش از من بدتر بود دیگه علنا تو همون اس ام اس بحث کیر و کس رو اورد وسط)
- خیلی خوبه فقط یه سئوال از شاه کس خودم، کجا قراره از هم راضی شیم؟ خونتون چه جوریه همسایه ندارید؟
- خوبه خوشم میاد حواست به همه چی هست. همسایه که نداریم ولی یه جای خوب و دنج داریم که از صبح تا شب هر کار بخوای می تونیم بکنیم.
(منم که دیگه با کیرم گردو که سهله نارگیل می شکوندم)
- خیلی خوبه قرارمون فردا صبح کجا؟
- ساعت 10 صبح، بالای میدون آریاشهر با یه BMW نقره ای میام دنبالت
- باشه، امیدوارم فردا خوب از هم راضی شیم... شبت سکسی شاه کس من
- شب توهم سکسی...
خلاصه تااین اس ام اس بازیمون تموم شد و من به خودم اومدم ساعت شده بود حدود 2:30. حالا مگه می شد دیگه آدم بخوابه؟ گفتم پاشم برم یه دوش بگیرم و یه صفایی به کیرم بده که فردا بهترین روزه...
.
.
ساعت حدوده 9 بود که از خواب پاشدم، یه دستی به سر و صورتم کشیدمو از خونه اومدم بیرون. تا خودم رو رسوندم به آریاشهر تقریبا ساعت شده بود 10:10. تا از تاکسی پیاده شدم موبایلم زنگ خورد دیدم خودشه:
- سلام به جیگر خوشگل خودم، کجایی که میخوام راضیت کنم.
- خوب بابا چه عجله ای داری وقت زیاده فعلا که تاخیر داشتی...
- شرمنده کجایی بگو بیام
- یه کم بالاتر از ترمینال تاکسی ها، ماشنم هم نقره ایه
دویدم تا رسیدم به ماشینش، درو باز کردم که بشینم تو همون حالت خشکم زد. اصلا داشتم دیوونه میشدم یه کسی شده بود که همونجا داشتم بیهوش می شدم. دستمو گرفت و منو کشوند تو ماشین:
- چت شده بابا مگه جن دیدی؟
- جن که نه ولی دارم فک می کنم که آنجلینا جولی جلوت سوسک هم نیست
( با این جمله تو کون خانوم عروسی شد)
- ای بابا لطف داری
- حالا بی خیال این حرفا کجا باید رضایت بدم؟
- خوب پس توهم آماده ای بزن بریم که تا شب باید 100 بار بکنیم.
- جووون تا دلت بخواد می کنمت....
جفتمون غرق شهوت بودیم. انگار تو آسمونا بودم فوق العاده عالی بود. داشتیم می رفتیم طرف لواسون. اونجا یه باغ داشتن که قرار بود بریم اونجا، تو راه تا تونستیم همدیگه رو می مالوندیم. خیلی خوب بود. حدودا 50 دقیقه تو راه بودیم که رسیدیم به باغشون، خیلی بزرگ بود و خیلی شیک بود. درو باز کرد و رفتیم تو. به محض اینکه پشت سرمون در بسته شد حمله کرد به طرف لبام. یه 4,5 دقیقه ای از هم لب گرفتیمو بعدش دوباره ادامه داد به رانندگی تا رسیدیم تو پارکینگ. دستشو گذاشت رو کیرمو گفت پیاده شو که کلی کار داریم.
رفتیم تو خونه و خیلی حال کردیم. اول یه چیزی آورد خوردیمو بعدش دوتایی ولو شدیم رو کاناپه. شروع کردیم ور رفتن با هم و یه کم از هم لب گرفتیم. بهش گفتم پاشو آهنگ بذار یه کم واسم برقص. گفت ایول خوشم اومد اهل حالی... پاشد و کلی واسم رقصید و وسط رقص هی میومد یه لیسی از رو شلوار به کیرم می زد. خیلی داشتیم حال می کردیم. خلاصه کلی با هم ور رفتیم و دیگه آماده شده بودیم واسه سکس. اومد کنارم نشستو گفت بابا علی خسته شدم دیگه منم گفتم الان خستگیتو در می کنم. شروع کردم ازش لب گرفتنو دیگه شروع کردم لیسیدنش... رسیدم به سینه هاش گفتم چه با خودکار چه بی خودکار خیلی سکسی هستی شاه کس من! اینو که شنید با دستش کیرمو محکم یه فشاری دادو گفت بخورش که مش مال توه... همینطوری که میلیسیدمش لختش کردمو رسیدم به کسش، وای که چی بود... عالیه عالی، اینقدر واسش خوردم که که دیگه نا نداشت... بهش گفتم پاشو می خوام راضیت کنم، مثل وحشی ها شلوارو شورتمو کشید پایین. کیرمو گرفت تو دستشو گفت هیچی ازش نمی ذارم. این جملش دیوونم کرد، منم تو جوابش گفتم اگه واست کس و کون گذاشتم از سگ کمترم... شروع کرد به ساک زدن، بی نظیر بود. داشت آبم میومد دیگه بلندش کردمو از جلو کیرمو دوباره شروع کردیم لب گرفتن. دیگه طاقتم داشت تموم می شد می خواستم بکنمش ولی گفتم بذار اون ازم بخواد.
خوابوندمش روی تختی که تو اتق خواب بود و شروع کردم به لیسیدن کسش... حدود ده دقیقه یه بند داشتم واسش لیس می زدم، دیگه تمام بدنم رو چنگ مینداخت. اصرار می کرد تورو خدا منو بکن. داد میزد علی جرم بده، پارم کن بکن بکن بکن...
منم هی طولش می دادم تا اینکه پاشدم و سر کیر همایونی رو گذاشتم دمه دروازه ی کس خانوم بهش گفتم جیگر می خوای چیکارت کنم؟ یه جیغی زد مو به تنم سیخ شد.جیغ زد منو بکن، جرم بده، کسمو به گا بده... آخ آخ همینجوری ازین حرفا می زد منم با تمام قدرت تلمبه می زدم... بعد چند تا تلمبه یهو لرزیدو ارضا شد. بهش گفتم چیه خوشت اومد؟ حالا حالا ها باهات کار دارم، ازش پرسیدم کون میدی؟ گفت تا حالا ندادم ولی به تو میدم اگه قول بدی آروم بکنی... بهش گفتم اصلا فکرشو هم نکن کونتو جر میدم عوضش حال می کنی. شاه کس من قبول کردو یه کم خواستم کونش بذارم دیدم خوش قلقی نمی کنه و احساس کردم دیگه به اون سرحالیه اولش نیست به خاطر همین بی خیال کونش شدمو افتادم دوباره به جونه کسش. شاید نزدیک به 5 بار ارضا شد. حالا دیگه نوبت خودم بود، بهم گفت علی اینقدر بهم حال دادی هر کاری می خوای بکنی باهام بکن. آبتو می خوای بریزی رو سینم بریزی تو کوسم هر کا می خوای واست می کنم...
بهش گفتم بار اول بخور حالا تا شب کارای دیگه هم می کنیم...
کیر و گذاشتم تو کسشو تلمبه می زدمو سینه هاشو می مالوندم، بی نظیر بود تا اینکه احساس کردم ابم داره میاد از کوسش کشیدم بیرون خودش فهمید که دیگه وقتی سرو نوشیدینیه، اومد کیرمو گرفت و شروع کرد واسم ساک زدن آبم داشت میومدو اونم دائم ساک می زد تا اینکه همه ی آبمو ریختم تو دهنش و اونم همشو خورد. وای اینقدر حال کرده بودم که دیگه نمی تونستم وایسم. افتادم رو تختو اونم هی میمالوندم. بی نظیر بود. تا بعد از ظهر روهم خابیدیم و حدودا ساعت 6 بیدار شدیم. خواست بره یه چیزی بیاره بخوریم که یه سئوالی ازش پرسیدم که کلی جاخورد. بهش گفتم امشب برنامت چه جوریه؟ گفت چطور؟ گفتم من که هنوز راضی نشدم تو چی؟! گفت من که هیچ مشکلی ندارم ولی تو می تونی شب نری خونه؟ پاشدم جفت سینه هاشو گرفتم دستمو گفتم شاه کسی مثل تو اینجا باشه و من برم خونه جلق بزنم؟ مگه دیوونم؟!
زنگ زدم خونه و گفتم من امشب میرم خوابگاه پیش بچه ها می خواب، اونام گفتن باشه...
رفتم تو آشپزخونه از پشت جفت سینه هاشو گرفتمو گفتم کس خوشگلمو دوباره تا صبح میکنم. اون شب تو باغش خوابیدیمو تا خود صبح من 4 بار آبم اومد، اونو دیگه نمی دونم. فرداش هم تا حدوده 11 خواب بودیم. خیلی حال می داد بهد سکس لخت روهم می خوابیدیم، یه بارم که همینطور که کیرم تو کسش بود یه کم خوابیدیم. خیلی بهم خوش گذشت. از خواب که پاشدیم یه دوش گرفتیم باهمو دوباره با هم ور رفتیم. حدود ساعت 1:30 بود که از لواسون راه افتادیم. بهش گفتم دوس دارم بازم باهات سکس کنم، اونم گفت منم همینطور خیلی عالی بود. من شوهرم معمولا هر ماه چند روز نیست ولی پسرم یه کم ممکنه دردسر شه، حالا ببینیم چی میشه...
امیدوارم خوشتون اومده باشه...

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#464 | Posted: 15 May 2011 07:20
خونه مجردی اسميه که تو ايران براش می ذارن!!! همه هم تا می شنون کلی ذوق می کنن..حالا از چه نوعی خدا عالمه!
به هر حال خونه اجاره ای کنار دانشگاه کادوی قبولی من..با اينکه پدرم قلبا راضی نبودن شايد بيشتر از طرح اين مطلب خودشون که: عزيزم هر چی تو بخواهی!!! ولی من حقا نمی تونستم ديگه زخم زبونهای خانم پدرمو تحمل کنم!! پس من به جای ماشين! طلا يا هزار تا چيز ديگه خونه اجاره ای را ترجيح دادم. با اينکه می دونستم شروع خوبی برای ورود به دانشگاه نيست!
با ورود به اين خونه به پدرم نزديک و نزديک تر می شدم. هر روز تلفنی با هم تماس داشتيم و هقته ای يکبار هم با هم بيرون می رفتيم! لااقل اوايل اينطوری بود.
با ورود به مرحله جديد زندگيم تنها دوستمو از دست دادم. با اينکه برای راحله واقعا خوشحال بودم ولی دوريش برام خيلی سخت بود. هم رشته نبودنمون هم دليل دوم دوريمون بود.
خريدن وسائل مورد نياز..چيدن خونه غذا درست کردن تو قابلمه های خودم ..اوايل جالب بود و بعدها به تاريخ پيوست..
بدتر از اونی که فکر می کردم بود. محيط دانشگاه رو می گم. دخترها با شنيدن اينکه سالهای آخر دبيرستان نمی رفتم برخوردشون صد و هشتاد درجه عوض می شد و بعد ها سلام ها به پچ پچ ها و غيبتهای دخترونه تبديل شد.
بعضی وقتا دلم می خواست فرياد بزنم! منم دلم می خواست از استادا يا پسرای کلاس حرف بزنم..بخندم..مهمونی برم..گروهی بيرون برم..ماجرا داشته باشم..وراجی کنم..ولی من مثل هميشه جزامی جامعه بودم..پس بالاخره مثل هميشه تسليم شدم..دو ترم گذشت و من با هيچکس حرف نمی زدم!! می رفتم و می اومدم..وجودم و نمره هام جز فحش برای روی نمودار نرفتن نمره ها ارزش ديگه ای برای کسی نداشت.
يک روز پائيزی ..لخ لخ کنان از در کلاس بيرون اومدم..از زير نگاههای سنگين دخترا بيرون اومدم..باد خنک پائيز صورتمو قلقلک داد..سبک شدم..دلم خواست بخندم..سبک بودم و خنديدم..شايد بلند..
- کجاش خنده داره؟
يک نفر با من بود؟ برگشتم..نه احتمالا اشتباه کردم..ولی جز من کسی نبود؟؟ البته به جز اشکان..محبوب همه! داشت کتابهاشو از زمين جمع می کرد..
- عذر می خوام با من بوديد؟
- نه با برگای روی زمين بودم..
خم شدم..چند تا کاغذ برداشتم و به طرفش دراز کردم..
- نمی خواد..حالا وجدان درد نگير..
- چی درد؟
- خنديدی بهم خوب!!!
بی حوصله گفتم: نه به برگای روی زمين و خش خشون خنديدم!!!
خنديد..بيا برسونمت..
-ممنون خونم نزديکه..
-چيه درگيری اخلاقی داری؟
- بله؟
- شوهر آينده داری؟
- سرمو انداختم پائين و راهمو ادامه دادم..اگه منو باهاش می ديدن..همين حالا کلی مشکل داشتم..می دونستم خيلی ها از اشکان خوششون مياد..هميشه يک اکیپ بزرگ دنبالش بودن و با هم درس می خوندن..کوه می رفتن..سينما می رفتن..
- کجا؟؟ بابا نمی خورمت دختر..تو چرا از همه فرار می کنی؟
موندم..عصبانی شدم..نفسم داشت تنگ می شد..با بداخلاقی گفتم..علاقه ای به رفت و آمد با احمقها رو ندارم..بعد نفسم به شماره افتاد..اومد جلو..
- حالت خوبه؟ حالا چرا عصبانی شدی؟؟
- بيشتر خجالت کشيدم..گفتم..خوبم..حساسيت فصليه..روی زمين نشستم..
- آب می خوای؟
با دست اشاره کردم که نه..
گفت بيا تو ماشين..اينجا همه می بينن..حراست هم اگه ببينه که واويلا است..
با زور خودمو کشيدم تو جیپش! را ه افتاد..به زحمت گفتم: کجا می ری؟ - هيچی اگه واستم جلب توجه می کنيم..حالم بهتر می شد..گفت: خونتون کجاست؟ می خوای زنگ بزنم خانواده ات؟ يا بريم دکتر؟
- نه..خوبم..ببخشيد داری دور می شی از خونمون..آدرس که دادم خنديد..
- هی چطوری تعين رشته کردی؟ ديدی دانشگاه نزديکه گفتی اينجا..جواب ندادم..دم خونه کليد انداختم..گفت: تنهئی؟ با اين حال نرو خونه ..بيا بريم يک جا بشينيم..گفتم نه..ممنون..
فردا خجالت می کشيدم برم دانشگاه..ساعت اولو نرفتم..ساعت دوم ..تو حياط بود..از گروه جدا شد و گفت: هی ترسونديم..خيال داشتم بيام درخونتون! هر چند نمی دونستم که می شه يا نه..نگاه دخترا مثل تير تو قلبم می رفت..سرمو انداختم پائين..ممنون..و اومدم برم تو کلاس..تو پيله!!!
گفت: ببين: ما چهار شنبه میريم سينما. ميائی؟ فوری گفتم: من چهارشنبه ها با پدرم بيرون می رم..و خواستم از حرف راحت شم پس قدمامو تند کردم...گفت: خوب پنج شنبه می ريم..هنوز به همه نگفتيم ..نه بچه ها؟
مليحه با عشوه گفت: اشکان..به خاطر يک نفر ؟
گفتم: نه به خاطر من قرارو بهم نزنين باشه يک وقت ديگه..مليحه گفت: نه جونم..حالا چه فرقی می کنه..ما ها ديگه دانشجوئيم..روز بيرون رفتنمون برامون مهم نيست..حسابمون از بزرگترامون جدا است و لبخند زد..داغ شدم..
اشکان گفت: پس تصويب شد هان؟ ماشين نداری که؟ من ميام دنبالت..جواب ندادم و دويدم تو کلاس..
بعد از کلاس مليحه اومد پهلوم..با لبخند گفت ببين ميائی با هم بريم بوفه و دستمو محکم کشيد....تو بوقه خيلی جدی گفت: جنده کوچولو..بی خود خوتو به ما نچسبون..خودت مثل بچه آدم پنچ شنبه نميائی..از اشکانم بکش بيرون..حرفی نزدم..رومو برگردوندم..صورتمو برگردوند..هی با توام..نگاش کردم..نمی دونستم چی بگم. حوصله درگيری را نداشتم..گفت.با توام! گفتم: خوب..با شلوغ شدن بوفه از فرصت استفاده کردم و بيرون اومدم...
دلم نمی خواست برم و دلم می خواست برم..با خودم کلنجار می رفتم..بار بايد کوتاه بيام يا بايد قوی باشم..چطوره به اشکان بگم؟ نه اون که هنوز منو نمی شناسه..باور نمی کنه!!! بهانه بيارم؟؟؟درمونده و افسرده منتظر روز موعود. تا اون روز ديگه با مليحه برخوردی نداشتم..دير سر کلاس می رفتم و زود بيرون ميومدم تا با اشکان برخوردی نداشته باشم..تصميمو چهارشنبه وقتی گرفتم که پدرم صبح زنگ زدن و گفتن چون مهمون دارن نمی تونن بيان منو ببينن...به روی خودم نياوردم ولی ته دلم با اينکه عذاب وجدان داشتم از چشم نامادريم می ديدم..تصميم گرفتم اصلا پنج شنبه دانشگاه نرم...و نرفتم..
ساعتی که قرار بود بريم سينما نشستم جلوی ماهواره ..ماهواره های قديمی..با کانال های مسخره...شيشه مشروب را سر می کشيدم و سيگار روشن کردم..اشکهام بی اراده رو گونه هام رو خيس می کرد و من از اشکها بيشتر حرص می خوردم تا بی عرضگيم از بی زبونيم..کم کم رو مبل داشت خوابم می برد که صدای زنگ در بلند شد..
بی حوصله و آشفته در رو باز کردم..اشکان بود..از ديدم قيافه ام شوکه شده بود منم از ديدن اون!‌باورم نمی شد به هر حال دنبالم اومده باشه..گفت: در پائين باز بود..حرف بی ربطی بود..گفتم: آهان...با کنکجکاوی تو خونه را نگاه کرد..تنهائی..جواب ندادم...
-حالت خوبه؟
- اوهوم.
- چرا حاظر نيستی؟
داشت خودش می شد...
- نميام..مريضم..
- منم مشروب زياد بخورم سيگار بکشم و شايد چيزای ديگه قاطيش مريض می شم...برای اين دانشگاه نيومدی خره؟؟؟ منو بگو نگرانت شدم..پاشو کاراتو بکن بريم...
- مشروب منو گرفته بود..سرم گيج می رفت..جوابی ندادم..سرمو انداختم پائين و بدون اينکه حتی تعارفش کنم که بياد داخل رفتم و روی مبل نشستم..
در واقع روی مبل گلوله شدم...داخل خونه شد در و بست..هيچی نگفتم..چند دقيقه ای بالای سرم ايستاد..مونده بود بايد چيکار کنه..گفت: منم نمی رم..تو اصلا حالت خوب نيست...مادرت اينا کی ميان؟؟؟
- نه..اشکان برو...همه منتظرتن..
- نه ...
- خانواده ات کی ميان؟؟؟
- خنديدم...خانواده؟
چيزی نگفت..نشست کنارم..
- حالا مثلا که چی؟؟؟
- چی که چی؟؟؟
-اينکارات؟؟؟
-کدوم؟؟؟
- اين کارات؟؟؟
بی حال خنديدم. بغلم کرد.
- می خوای باهام بخوابی آ‌ره..
جواب نداد. با وجود مستی می فهميدم که تعجب کرده اونم خيلی. حرفمو تکرار کردم..ايندفعه جوابمو داد.
- خفه شو!
بغلم کرد و برد تو اتاق جدی گفت: خوب سنگينی..رو تخت گذاشتمو پتو رو کشيد روم. خيلی سرد و خشک گفت : فردا با هم حرف می زنيم. رفت بيرون و در رو بست.
سعی کردم خوب گوش بدم..صدای در ورودی را نشنيدم يعنی هنوز تو خونه بود يا رفته بود؟ کم کم خوابم برد.
ساعت ۵ از خواب بيدار شدم. سرم از مشروب شب قبل درد می کرد. از جام بلند شدم که برم آشپزخونه. از ديدن اشکان که رو مبل مچاله شده بود ترسيدم و جيغ زدم. خوابالود چشماشو ماليد..
- هان سوسک ديدی مگه!
جريانای شب قبل مثل پتک می خور توی سرم! روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم اگه می شد اين مشروب لعنتی را نخورم..
خودمو با چای دم کردنو و نون گرم کردن مشغول کردم. اشکانم رفت دست شوئی ..
ـ چرا زود از خواب پاشدی ؟ می خوای بری نماز جمعه؟
خنديدم..
ـ هی حالا ظهر که میائی نهار بريم بيرون يا باز می خوای بچسبی به می و شراب نابو..
خنديدم. می و شراب يکيه!
- نه حالا جدی؟
گفتم: ببين اشکان جون؛ بچه های دانشگاه از من خوششون نمياد شايدم حق دارن. خودتون برين..
نگاهش نمی کردم. پشتم بهش بود؛ با حرص چای خشک را تو قوری بهم می زدم. از پشت بغلم کرد.
-ته قوری در اومد.
خشکم زد. تکون نمی خوردم. در گوشم آروم گفت: کی گفت با سر خر بريم بيرون؟ خودم و خودت. حالا آره يا نه..
بدنم يخ کرده بود. يک حس تازه. شهوت همراه با خجالت.
ـ آره يا نه؟
با صدائی که از ته چاه ميومد گفتم: اين يعنی چی؟
برم گردوند..نفسشو رو صورتم حس می کردم. پوستمو می سوزوند. خودمو کشيدم عقب..
ـ نترس..مکث کرد..جدی معنی حرفمو نفهميدی؟ يادت رفته دوست داشتن چجوريه؟
ازش دور شدم...عصبی گفت: ببخشيد فکر کردم..گمانم اشتباه کردم..
درو باز کرد. گفتم : اشکان..کجا؟ صبحانه..درو بست..
بغض گلومو فشار می داد..
قلبم از سينه داشت بيرون می پريد شايدم دلم می خواست بيرون بپره..منتظر بودم يا شايدم اميدوار بودم که بهم زنگ برنه..دو بار تلفن زنگ زد ولی اون نبود بی حوصله هر دو رو جواب کردم ..می ترسيدم زنگ بزنه و اشغال باشه تلفن.شب شده بود بازهم اميدوار بودم. با اينکه ته دلم می دونستم زنگ زدنی در کار نيست. تا صبح نخوابيدم. فکر فردا..با هم کلاس داشتيم. بايد چيکار می کردم نمی رفتم؟ اصلا کاش حدف ترم کنم. چطور می تونستم نگاههای سنگين بقيه را تحمل کنم؟ صبح داغون و خواب آلود رفتم دانشگاه..سر کلاس نيومد..بايد خوشحال مي شدم ولی حالم بدتر شد نيمکتها و همه چی منو می خوردن..زدم بيرون بی هوا تو خيابون می گشتم. بی خودی گريه می کردم..بی دليل حتی خاطراتمم مرور نمی کردم ..دلم برای خودم تنگ شده بود..هوا تاريک شده بود خسته يک تاکسی دربست گرفتم..با زور کليدو تو در چرخوندم..در بازبود..صبح با اون حال خراب يادم رفته بود در رو ببندم....کورمال کورمال رفتم تو اتاق..چراقو روشن نکرده با روپوش پريدم رو تخت. زدم زير گريه بلند بلند..برام مهم نبود همسايه ها بشنون يا نه!!!حس کردم يکی نوازشم می کنه جيغ کشيدم..خنديد..نترس کوچولو..از ترس لکنت گرفته بودم..در باز بود..من ساعت دوم اومدم دانشگاه ديدم نيستی..بچه ها گفتن خوب نبودی ترسيدم..اومدم دم در ديدم در بازه..کجا بودی..چرا گريه ميکنی؟ هيستريک شده بودم..شروع کردم مشت زدن بهش ..ازت متنفرم..از همتون متنفرم..همتون آدمو واسه يک چيز می خواين..خودتونم ميائين و خودتونم می رين..يک بند جيغ می زدم کتک می زدم..و گريه می کردم..تا اون موقع اينقدر حالت روانی از خودم نشون نداده بودم!
اون در عوض می خنديد دستامو گرفته بود که بيشتر حرصم می داد..بعدم بغلم کرد راست می گی عزيزم..محکمتر بغلم کرد..مغنعه ام را درآورد..رو موهامو دست کشيد. حالم داشت بد می شد..نفسم داشت تنگ می شد حمله عصبی..با زور خودمو کشيدم ازبغلش بيرون..با تعجب و وحشت نگاهم می کرد..باز اومد جلو..آروم بغلم کرد..تو گوشم آروم حرف می زد..هيچی نيست..الان خوب می شی..هيس..هيس..برام جالب بود که نمی خواد منو ببره دکتر يا از ترس نمی ذاره بره..بهتر شدم...- آب می خوای..جواب ندادم..دلم نمی خواست ار بغلش دربيام..سرمو گذاشتم رو پاش..آروم با موهام بازی می کرد چشمامو بستم..گفت: از کی غذا نخوردی رنگ و روت عين گچه. گفتم: نمی دونم ولی هيچ جا نرو..گفت: نمی رم..ولی بذار يک تلفن کنم پيتزا بيارنباهاش رفتم تو سالن..يک سبد رو ميز بود..گفتم اين چيه؟ کلمو کردم تو سبد يک موجود کوچولو توش وول می خورد. ذوق کردم..خنديدم. اين از کجا اومده..خنديد..گفت: گربه همسايه چند وقته فارغ شدن بعد شوهرشون رفتن آلواتی تعداد بچه هاشونم زياده گفتم شايد بخوائی يکيشو نو به فرزندی قبول کنی..گفتم..وای چه نازه..اسمش چيه؟ گفت: نه ديگه بچه تو‌ئه!گفتم: دختر يا پسره؟- پسر گمانم.خنديدم..پس اسمشو می زاريم پنجول.

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#465 | Posted: 15 May 2011 07:22
اگه خاطرات قبلي من رو خونده باشيد ميدونيد در ماجراي پرهام و نسترن قسمت دوم چه اتفاقاتي افتاد. بعد از دور اول حال کردن با نسترن فکر نميکردم که ديگه حال داشته باشم که پا شم چه برسه به اينکه بازم با نسترن حال کنم. ولي اوضاع بر خلاف تصورات من پيش رفت. خوب حالا ما تو حال پايين بوديم و ساعت حدود 11 پيش از ظهر بود. نسترن گفت: ناهار چي ميخوري درست کنم. گفتم:لازم نيست چيزي درست کني، باهم ميريم بيرون ناهار ميخوريم و برميگرديم. نسترن هم قبول کرد و گفت پس لباس بپوشيم، تا حاضر بشيم و بريم برسيم به يه رستوران خوب ديگه وقته ناهاره. به شوخي گفتم حالا بايد رستورانش حتماً خوب باشه. باخنده گفت: بله، من عادت ندارم هرجايي غذابخورم . يه چشمک به من زد و رفت که لباس بپوشه منم دنبالش رفتم تا لباسم رو که هنوز تو حموم بود بردارم و بپوشم. خلاصه لباس پوشيدم و زديم بيرون و ماشين رو آتيش کرديم و رفتيم رستوران شمشيري تو خيابون خالد استانبولي نزديک پارک ساعي.غذا سفارش داديم و منتظر غذا بوديم که موبايل نسترن زنگ زد. نسترن گوشي رو جواب داد از حرفاش فهميدم که يکي از دوستاش به اسم فرانک پشت خطه که خيلي وقت همديگه رو نديدن و با هم قرار گذاشتن که ساعت 3 بعد از ظهر فرانک بياد خونه نسترن تا همديگه رو ببينند. حقيقتش من يه خورده خورد تو ذوقم ولي به روي خودم نيوردم. غذا خورديم و طرفاي ساعت 2 حرکت کرديم به سمت خونه. حدود ساعت دو و نيم رسيد خونه. نسترن رفت تو اطاقش و وقتي که اومد ديدم يه نيم تنه قرمز پوشيده با يه دامن کوتاه مشکي که پاهاي سفيد و ناف خوشگلش رو در معرض ديد گذاشته بود و منو باز هوسي کرد ولي چون دوستش قرار بود بياد ترجيح دادم آروم بگيرم تا وقت مناسب بعد از رفتن دوستش. حدود ساعت سه و ربع زنگ در رو زدن و بعد از چند دقيقه فرانک خانوم ظاهر شد. يه دختر برنزه جيگر و خوش هيکل که وقتي مانتو و روسريش رو در آورد تازه فهميدم چه تيکه اي تشريف داره. موهاي هاي لايت شده موج دار چشمهاي خمار و آرايش زيبا سينه هاي نسبتا بزرگ که چاکش از يقه هفت پيراهن سبز رنگش زده بود بيرون کمر باريک و باسن گرد و برآمده و فقط چون شلوار لي پاش بود نميتونستم ترکيب پاهاش رو ببينم ولي حتماً به باحالي بقيه اعضاي بدنش بود. حس کردم از ديدن من در اونجا جا خورده و يه کم هم دلخور شده ولي نفهميدم چرا. خلاصه بعد از کمي تعارف و خوش و بش نسترن پيشنهادي کرد که انگار دنيا رو رو سر من خراب کردند. به فرانک که گفته بود ميخواد يک ساعت ديگه بره خونه گفت: نه شام بمون باهم باشيم خودم به مادرت زنگ ميزنم و ميگم که اينجا هستي. من که دلم رو براي عشق و حال تا آخر شب با نسترن صابون زده بودم انگار يه سطل آب يخ خالي کردند روم. خيلي حالم گرفته شد و تو يه فرصت مناسب که نسترن رفته بود تو آشپزخونه به بهانه آب خوردن رفتم پيشش و گفتم: اين چه پيشنهادي بود که کردي؟ همه برنامه ها رو به هم زدي. نسترن گفت: فرانک بهترين و صميمي ترين دوست منه و الان چند ماهه که به خاطر سفرش به خارج نتونستم ببينمش حالا انتظار داري به اين زودي بذارم بره؟ من که داشتم از کوره در ميرفتم گفتم : ولي با اين کارت روزمون رو خراب کردي. بعداًهم ميتونستي ببينيش يا دعوتش کني که بياد و يه هفته پيشت بمونه. نسترن اخماش رو کشيد تو هم و گفت: داري خودخواه ميشي ديگه. بعد انگار که يه چيز تازه يادش اومده باشه چشماش يه برقي زد و گفت: صبر کن شايد امشب تا آخر وقت به جاي يه هلو دوتا هلو گيرت بياد. من که متوجه منظورش شده بودم گفتم: انتظار نداري که فرانک با اون دک و پزش و با اون ناخوشنودي که از حضور من در اينجا از نگاهش ميباره يهو خودش رو بندازه تو بغل من و بگه بيا منو بکن؟ نسترن خنديد و گفت: نه خنگه ، فرانک از اون دخترا نيست ولي هرچيزي يه راهي داره. گفتم : مگه اونم اوپنه؟ گفت : فرانک شوهر داشت ولي شوهرش که عشق موتور و پيست و اين چيزا داشت تو پيست ميخوره زمين و ضربه مغزي ميشه و بعدش هم فوت ميکنه براي همينم اوپنه. از اين گذشته من و فرانک قبل ازدواجش و يک دوبار هم بعد از ازدواجش باهم لز ميکرديم. اينو گفت و با ديس ميوه از آشپزخونه زد بيرون . من که جاخورده بودم و داشتم به اين فکر ميکردم که نسترن چه نقشه اي تو سرش داره رفتم به سمت حال ديدم نسترن بساط ودکا رو دوباره جور کرده و بطري مخصوص شراب خوري رو پر از ودکا و نکتار آلبالو کرده و گذاشته رو ميز. با لبخند به من گفت: بيا ساقي که من و فرانک امروز ميخوايم به سلامتي دوستيمون مست کنيم. من که سريع دوزاريم افتاد که نسترن چه نقشه اي داره معطل نکردم و گفتم: چشم، چي بهتر از اين که آدم ساقي دوتا خانوم خوشگل بشه. فرانک خنديد و گفت: چه سرزبوني هم داره آقا؟ گفتم: حالا کجاش رو ديدي اگه از دست ما دلخور نباشي و دل بدي به ما بهت بد نميگذره. سه تا گيلاس پر کردم و هر سه تا گيلاسامون رو برداشتيم و زديم به هم و من گفتم: به سلامتي هرچي دختر خوشگل و با مرام و خاکيه که الان دوتاشون روبروي من نشستن. گيلاس پشت گيلاس بود که ميرفت بالا. ولي من حواسم بود براي خودم کم ميريختم و باهر دوپيکي که به دخترا ميدادم يه پيک خودم ميخوردم. بعد از يه ربع احساس کردم که جفتشون رو هواند. به نسترن يه چشمک زدم و اشاره کردم که الان موقشه. نسترن با اينکه مست بود ولي منظورم رو فهميد و بي مقدمه خودش روانداخت رو فرانک که حالا ولو شده بود روي کاناپه و شروع کرد به لب گرفتن از فرانک. فرانک يه لحظه خودش رو عقب کشيد و گفت: نسترن چکار ميکني؟ نسترن گفت: اگه بدوني چقدر دلم براي تن و بدن نازت تنگ شده؟ فرانک يه نگاهي به من کرد و گفت: اما... که من انگشتم رو به علامت سکوت روي لبم گذاشتم و گفتم راحت باشيد اگه دوست داري من برم بيرون که نسترن گفت: نه من و فرانک با هم اين حرفا رو نداريم ، اون دختر ريلکسيه تو هم که از خودموني پس بمون شايد به وجودت نياز باشه . بعد بدون معطلي دوباره خودش رو رسوند به فرانک و شروع کرد به لب گرفتن . فرانک هم که انگار راضي شده بود دستاش رو حلقه کرد دور گردن نسترن و شروع کرد به خوردن لباي اون. من که تا اون موقع از نزديک لز نديده بودم نشستم روي مبل روبروي اونا و مشغول تماشا شدم. بعد از لب گرفتن حسابي نسترن يواش يواش اومد پايين و شروع کرد به خوردن و ليسيدن گردن فرانک . فرانک نفس نفس ميزد و همراه اون منم به نفس نفس اوفتاده بودم. حالا ديگه فرانک کاملا روي کاناپه خوابيده بود و نسترن هم افتاده بود روش. بعد نسترن درحالي که پاهاش دوطرف کمر فرانک بود روي شکم فرانک نشست و نيم تنش رو در آورد. زير نيمتنه هيچي نپوشيده بود و سينه هاي گرد و سفيدش مثل دوتا هلو افتاد بيرون. بعد خم شد روي فرانک و سينه هاش رو بروي دهن فرانک گرفت. فرانک هم با ولع تمام شروع کرد به خوردن. بعد نسترن دامن و شرت خودش رو درآورد و رفت سراغ لباسهاي فرانک. دگمه هاي پيراهن سبزش رو باز کرد و پيراهن رو درآورد حالا سينه هاي سفت و بزرگ و برنزه فرانک از توي سوتين توري سبزش معلوم بود بعد نوبت شلوارش شد. نسترن دستاي فرانک رو گرفت و اون رو بلند کرد تا بايسته بعد شلوار فرانک رو درآرود . کون خوش فرم فرانک توي شرت توري سبز به سمت من بود و داشت من رو ديوونه ميکرد. حالا فرانک فقط شرت و کرست ست سبز تنش بود که با رنگ برنزه بدنش صحنه هوس انگيزي رو به وجود آورده بود. فرانک نسترن رو هل داد روي کاناپه و خودش بين دوتا پاي اون قرار گرفت. شروع کرد به ليسيدن شکم و دور ناف نسترن . به کارش خيلي وارد بود . آروم آروم اومد پايين تارسيد به کس نسترن و شروع کرد به خوردن کس خوش فرم نسترن من که ديگه داشتم دوونه ميشدم بلند شدم رفتم جلو . اول شک داشتم که کاري بکنم ولي با اشاره نسترن جراتم رو جمع کردم و آروم دستم رو بردم به طرف سگک سوتين فرانک و شروع کردم به باز کردن اون . يه لحظه فرانک برگشت و با اون چشماي خمارش که حالا مستي و شهوت هم توش موج ميزد من رو نگاه کرد و بعد يه لبخند زد و به خوردن کس نسترن ادامه داد. سوتين فرانک رو درآوردم و رفتم سراغ شرتش آروم شرتش رو کشيدم پايين و از کونش که حالا قنبل شده بود درآوردم. اونجا بود كه فهميدم فرانک خودش رو تو آفتاب برنزه کرده چون جاي يه شرت مثلث کوچيک سفيد مونده بود و کس سفيد و خوش ترکيب فرانک رو که از وسط روناي خوش تراشش زده بود بيرون به خوبي به نمايش گذاشته بود.خودم هم لباسهام رو درآوردم و شروع کردم از نسترن لب گرفتن. نسترن داشت حال ميکرد. رفتم سراغ سينه هاش شروع کردم به خوردن. بعد با اشاره نسترن رفتم پايين تر تا رسيدم به کسش. همونجايي که فرانک داشت خودش رو خفه ميکرد. شروع کردم بالاي کس نسترن و ليس زدن و آروم رفتم پايين حالا ديگه سرم چسبيده بود به سر فرانک. شروع کردم به بوسيدن سر و صورت فرانک. فرانک هم کس نسترن رو ول کردو شروع کرد به لب گرفتن از من . منم مجالش ندادم آروم خوابوندش رو فرش پاي کاناپه و شروع کردم به خوردن سينه هاش. تازه اونجا بود که فهميدم سينه هاي فرانک با اينکه بزرگ بود ولي خيلي سفت و شق و رق بود. بعد رفتم سراغ کسش که مثل يه مرواريد سفيد وسط روناي برنزه فرانک ميدرخشيد. چندتا بوس کردم تا ببينم اگه بو ميده نخورم . بوي عطر ميداد. عطري که بيشتر منو حشري کرد . معلوم بود که براي همين کار با نسترن اومده اونجا ولي با برنامه ريزي قبلي. شروع کردم به خوردن کس آب دار فرانک و تو همون حالت به صورت 69 روي فرانک قرار گرفتم . فرانک هم که کارش رو خوب بلد بود شروع کرد به خوردن و ليسيدن کير من که با وجود حال سنگين پيش از ظهر بازم مثل چماق سفت شده بود. بعد از چند لحظه نسترن که تا اون موقع روي کاناپه داشت با خودش ور ميرفت اومد برعکس جهت فرانک خوابيد و سرش و کنار سر فرانک گذاشت. حالا سر هر دوي اونا لاي پاهاي من بود و کير من از بالا دهنشون رو هدف گرفته بود. نوبتي کير من رو ميخوردن و من داشتم حال ميکردم. با اين که از خوردن کس فرانک سير نميشدم ولي براي اينکه نسترن ناراحت نشه برگشتم و همين حالت رو با کس نسترن هم اجرا کردم. بعد از مدتي بلند شدم و گفتم خوب بريد رو کاناپه و قنبل کنيد تا جفتتون رو جر بدم. هردو خنديدند و روي کاناپه زانو زدن و دستاشون رو تکيه دادند روي پشتي کاناپه و کوناي خوش تراششون رو قنبل کردند سمت من. منم اول رفتم سراغ نسترن و کيرم رو گذاشتم دم کسش و فشار دادم. اونقدر کسش خيس و ليز بود که با اولين هول کيرم سر خورد و تا ته رفت تو کسش يه جيغ کوتاه زد و من شروع کردم به تلنبه زدن اون دوتا هم داشتند از هم لب ميگرفتند. بعد چندتا تلنبه کيرم رو درآوردم و رفتم سراغ فرانک و سر کيرم رو گذاشتم دم کسش و با يه فشار قوي تا ته کردم تو. جيغ فرانک در اومد و پشتي کاناپه رو چنگ زد . عجب کس تنگ و داغي داشت.چندبار همين طوري دست عوض کردم بعد گفتم: حالا فرانک بخوابه روي کاناپه و نسترن بره تو بغلش و پاهاتون رو باز کنيد. حالا دوتا کس خوشگل روي هم افتاد بود و کير منو طلب ميکرد. يه بار ميکردم تو پاييني و يه بار ميکرد توبالايي. بعد گفتم: بريم بالا روي تخت. هردو بلند شدن و من دستم انداختم دور کمرشون و اونا هم دستشون انداختند دور گردن من و از پله ها رفتيم بالا. به اطاق که رسيديم من رفتم روي تخت و طاق باز خوابيدم . نسترن اومد روي منو نشست روي کير من و کيرم رو کرد تو کسش و شروع کرد به بالا و پايين کردن. فرانک هم با اشاره من اومد و پاهاي نازش رو گذاشت دوطرف سر من و کسش رو آورد دم دهن من و منم با ولع شروع کردم به خوردن کسش . بعد جاهاشون رو عوض کردن . توهمين حالت از هم لب ميگرفتند و با سينه هاي هم بازي ميکردند. بعد از اين حالت بهشون گفتم قنبل کنيد. هردو کنار هم روي تخت قنبل کردند و من رفتم سراغ کون فرانک. کيرم رو گذاشتم دم سوراخ کون فرانک و خواستم فشار بدم که خودش رو کشيد کنار و گفت: از پشت نه. درد ميگيره. گفتم: اگه خودت رو سفت نکني درد نداره . نسترن با خنده گفت: نترس به کارش وارده. من امتحانش کردم. فرانک با بي ميلي دوباره قنبل کرد . گفت: فقط آروم. گفتم: باشه. نسترن گفت: صبر کنيد پا شد و از تو کمدش يه قوطي آورد و گفت: اين ژله. هم مرطوب کننده و هم بيحس کننده. براي دردهاي موضعي خوبه ولي براي اينکار عاليه. بابام از خارج آورده. ژل رو گرفتم و يه خورده به کيرم زدم و يه خورده هم به سوراخ کون فرانک. بعد کيرم رو گذاشتم دم سوراخش و آروم هول دادم اول فرانک ناله ميکرد و ميگفت: يواش. سر کيرم رفت تو و جيغ فرانک درآمد. گفتم: يه لحظه صبر کني دردش آروم ميشه. بعد از چند لحظه دوباره فشار دادم ولي فرانک ديگه جيغ نزد. کيرم رو آروم تا ته کردم تو کونش و شروع کردم به تلنبه زدن. کپلهاي درشت و نرمش با اون خط سفيد وسطش با هر حرکت من ميلرزيد و موج برميداشت . بعد کيرم رو کشيدم بيرون و رفتم سراغ نسترن . دوباره کيرم رو كه حالا يکمي هم بيحس شده بود ژل زدم و گذاشتمش دم سوراخ کون سفيد نسترن که با تمام وجود قنبل کرده بود و ميگفت: بکن ، بکن توش. کيرم رو آروم کردم تو کونش. نسترن جيغ ميزد و روتختي رو چنگ ميزد ولي تو همون حال ميگفت : بکن. جرم بده. شروع کردم به تلنبه زدن. تو همين موقع فرانک اومد و پاهاش رو باز کرد و کسش رو گذاشت جلوي نسترن.نسترن هم شروع کرد به خوردن کس فرانک. من احساس کردم که ديگه نميتونم ولي تو اون حالت دوست نداشتم تموم بشه به همين خاطر کشيدم بيرون و بلند شدم و رفتم دستشويي وکيرم رو شستم و برگشتم ديدم دوتايي به پهلو به صورت 69 خوابيدند و دارند کس هم ديگه روميخوردند از ديدن اين صحنه کيرم که يه خورده در اثر سردي آب افتاده بود دوباره شق شد . رفتم جلو گفتم ميخوام هر دوتاتون رو به ارگاسم برسونم. پس بخوابيد روي تخت و پاهاتون رو بدين بالا. اول رفتم سراغ فرانک و کيرم رو گذاشتم تو کسش و گفتم پاهات رو حلقه کن دور کمرم و فشار بده. بعد شروع کردم به تلنبه زدن. اونقدر تلنبه زدم تا فرانک چند تا جیغ بلند از سر شهوت زد و پاهش رو چنان به کمرم فشار داد که احساس کردم کمرم داره له میشه. بعد از چندلحظه فرانک کاملا از حال رفت و بیحال روی تخت وارفت .منم کیرم رو در آوردم و رفتم سراغ نسترن. به همون حالت شروع کردم به کردن تا نسترن هم به ارگاسم رسید و باز هم با ناخنهاش تمام پشت من رو چنگ زد. من که در اثر ژل کیرم بیحس شده بود با دیدن ارگاسم اون دوتا فرشته نازنین چنان به هیجان اومده بودم که احساس کردم کیرم داره میترکه. کیرم رو کشیدم بیرون و گفتم هر دو بشینید رو زمین و تکیه بدین به تخت. میخوام آبم رو بریزم روی سینه های نازتون. بعد تو همون حالت دادم کیرم رو دوتایی ساک بزنند. بعد از چند دقیقه احساس دردی زیر تخمام کردم و فهمیدم که دارم فوران میزنم به همین خاطر کشیدم عقب و آبم با فشار تمام پاشید روی سینه های فرانک. دومین شلیک سینه های نسترن رو نشونه گرفت و درست وسط سینه هاش خورد به هدف سومی روی فرانک که دیگه مهلت ندادند و دوتایی مثل آدمای تشنه که به آب رسیدن برای خوردن باقیمانده آبم هجوم آوردند و نوبتی کیرم رو میکیدند تا همه آبم تخلیه شد بعد من افتادم روی تخت و نسترن و فرانک بعد از این که خودشون رو پاک کردند اومدند و دو طرف من خوابیدند و اومدند تو بغل من و باهم یه نیم ساعتی استراحت کردیم و اونا گاهی به من لب میدادند و دایم با کیر من که دیگه حال ایستادن نداشت ور میرفتن. بعد با هم رفتیم حموم. اون روز سه بار حموم کردم. بعد از حموم همون جوری لخت رفتیم پایین و یه گیلاس دیگه ودکا زدیم. فرانک گفت: راستش اول که اومدم و پرهام رو اینجا دیدم خیلی حالم گرفته شد که نمیتونم با نسترن راحت باشم بعد از مدتها یه حال حسابی با هم بکنیم به خاطر همین از دست پرهام دلخور بود ولی حالا خیلی خوشحالم که پرهام اینجا بود. امروز بهترین لذت سکسیم رو تجربه کردم. البته از نسترن شرمنده هستم که دوست پسرش رو باهاش شریک شدم. من گفتم: اتفاقا منم با اینکه از لحظه اول از هیکل و قیافت خوشم اومد ولی خورد تو ذوقم که عشق و حال امروزم خراب شده ولی حالا خوشحالم که تو هم اومدی و منم تا حالا با دوتا دختر هلو مثل شما در یک زمان طرف نشده بودم. بعد خوردن دو سه تا گیلاس دیگه تصمیم گرفتیم برای شام بریم بیرون و دوباره برگردیم خونه تا اگه فرصت شد بازم ما هم حال کنیم. خلاصه اون روز من یه هلومیخواستم که آتیش شهوتم رو درمان کنه ولی با اومدن فرانک جیگر یه باغ هلو گیرم اومد.

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#466 | Posted: 15 May 2011 07:23
زیر باراچه

کم کم سپيده صبح از پشت دکان ها ی پشت بازارچه و خانه های کهنه و آجری زير گذر می آمد و شهر را با روشنی درخشنده ای آماده فعاليت و شروع روزی ديگر می کرد.رحيم ساعتی قبل از طلوع آفتاب با صدای خروس پير مش رجب از خواب بيدار شده بود و بعد از آن ديگر فکر و خيال فرصت خواب را از او گرفته بود.
با بی حوصلگی غلتی ديگر زد و لحاف را تا زير گلويش بالا کشيد.از آن سوی حياط صدای بهم خوردن در می آمد.اهالی خانه و همسايه ها يکی يکی از خواب بيدار می شدند...
دقايقی بعد خميازه ای بلند کشيد ؛ پتو را کنار زد و مشغول جمع کردن رختخواب شد.پتو و بالش و تشک وصله پينه شده اش را در گوشه اتاق گذاشت؛ کتری خالی را بر داشت و به حياط رفت.کوکب زن جلال جيگرکی مشغول جمع کردن لباس ها وکهنه های بچه از روی بند رخت بود.زير لب سلامی داد و سر حوض مشغول آب کردن کتری شد.و زير چشمی گه گاه کوکب را بر انداز می کرد که چادری سر سری به سر داشت و با يک دست گوشه چادر را نگه داشته بود و با دست ديگر مشغول جمع کردن مابقی لباس ها بود.روی بند رخت کنار شلوار و کهنه بچه؛ سوتين کرم رنگ و رو رفته ای هم به چشم می خورد.کوکب با احتياط لباس ها را درون سبد قرار می داد...رحيم زير چشمی نگاهی به پستان های آويزان و درشت کوکب کرد که در زير چادر و پيرهن گل بهی آزادش با حرکات او تکان می خوردند....مشت آبی به صورتش زد و با کتری پرآب به اتاقش برگشت.زير گاز را روشن کرد و مشغول آماده کردن صبحانه مختصری شد.
سپس در آن سوی اتاق در مقابل آيينه شکسته آويزان به ديوار گچی ايستاد و با شانه جيبی اش شروع به مرتب کردن موهای ژوليده و درهمش شد.رحيم ۴۲ ساله بود گونه های برجسته و بدنی تنومند داشت.چند سالی می شد که برای کار به تهران آمده بود و جدا از عهد و عيال در يکی از مناطق جنوبی تهران اتاقی را در خانه ای قديمی اجاره کرده بود.خانه نسبتا بزرگی بود با اتاق های متعدد که دور تا دور حياط تعبيه کرده بودند.طبقه بالای منزل متعلق به سيد کاظم آهنگر بود که به علت کهولت سن و از کار افتادگی خانه نشين شده بود.و برای اداره خرج زن و زندگی اتاق های خانه اش را اجاره داده بود.زن سيد؛فرخنده خانم زن مسن و بی آزاری بود که رابطه خوب و منصفانه ای با مستاجران و اهل خانه برقرار کرده بود.زهره و زهرا؛ دختر های دم بخت سيد کاظم بودندکه در اتاق پشت حياط زندگی می کردند و کمتر با بقيه اهالی منزل در ارتباط بودند.اتاق کناری رحيم را اوس رجب نقاش در اختيار داشت که معمولا صبح ها با سطل رنگ و بساط نقاشی خودش همراه نادر شاگرد جديدش از خانه بيرون می زد و آخر شب هم به خانه باز می گشت.اتاق کناری ديگر را زنی بيوه به نام سودابه کرايه کرده بود.به گفته خود سودابه و فرخنده خانم شوهر او شوفر شهربانی بوده و سال ها قبل در حادثه رانندگی دچار مرگ مغزی شده بود.اهالی محل و خانه نظر خوبی نسبت به سودابه نداشتندوکسی نمی دانست که خرج و برج زندگی اش را از کجا در می آورد و حرف و حديث های زيادی برای او ساخته بودند.گاها می شد که چند روز به خانه باز نمی گشت و در جواب کنجکاوی فرخنده خانم ميگفت که به منزل مادرش و برای رسيدگی به حال او سر ميکرده.که البته اين جواب هايش هم کسی را قانع نمی کرد.سودابه زن خوش برو رويی بود.۳۶ يا ۳۷ ساله می نمود اما بيشتر از زن های ديگر محل به خودش می رسيد و همين امر او را جوانتر و زيباتر نشان می داد.
رحيم و سودابه سال ها بود که هر از گاهی دور از چشم اهل خانه سر و سری باهم داشتند.و چون همسايه ديوار به ديوار بودند کسی بويی از اين ماجرا نبرده بود.سودابه گاها نقش همسر را برای او بازی ميکرد و به نظافت خانه و پخت و پز برای رحيم می پرداخت .
اوضاع کسب و کار هم در آن سال ها بد نبود. پيشه اصلی رحيم بند کشی بود و همچون ديگر کارگرها فصلی از سال را مشغول کار می شد با در آمد حاصله فصول بيکاری را سر ميکرد و ماهيانه اندکی هم برای امرار و معاش زن و بچه اش می فرستاد...مدتی بود که رحيم تا شروع کار جديد بيکار بود و از اندک پس اندازش امورات زندگی را می گذراند.
کم کم صدای کتری و قل قل آب بلند می شد.استکانی چای و اندکی پنير صبحانه مختصری بود که هر روز تکرار می شد و تا نزديک ظهر با آن سر می کرد.ميانه های روز يکی يکی مرد ها بدنبال کسب و کار می رفتند و بچه ها بدنبال هم در حياط مشغول بازی می شدند و تا غروب که دوباره اهل خانه در اتاق هايشان جمع می شدند فرياد های شادی شان فضای خانه را پر ميکرد.
دم دمای شب بود که رحيم از قهوه خانه سرگذر به خانه بر می گشت و بعد از خوردن شام آماده استراحت می شد.کوکب با صدای بلند بدنبال بچه ها می دويد و با فحش و فرياد آن ها را به اتاق می کشاند و خانه کم کم ساکت و آرام می شد.
زهره در تراس بالا مشغول چرخاندن زغال قليان سيد کاظم بود.دو گربه روی هره ديوار زوزه کنان می گذشتند.رحيم پکی ديگر به سيگارش زد و در خيال روستا و عهد و ايالش بود که با صدای در چوبی اتاق به خودش امد.از نحوه در زدن فهميد که کيست.دو ضرب آرام و سه ضرب متوالی و بلند تر.با احتياط در را گشود. سودابه آرام به درون اتاق جهيد و کفش های زير بغل گرفته اش را در گوشه اتاق جفت کرد.رحيم با احتياط نگاهی به اطراف و حياط انداخت.در تاريکی جز صدای گربه ها چيزی به گوش نمی رسيد.در را بست.
سودابه در گوشه اتاق؛پشت به ديوار داد و چادر آبی اش به آرامی بروی شانه هايش لغزيد.رحيم لبخندی زد و دندان های زرد و کرم خورده اش از لابلای سبيل های پرپشتش نمايان شد.پس از سلام و احوال پرسی در کنار سودابه چهار زانو نشست.
رحيم: خوب چه خبر؟ چند وقتی هست که سراغی از ما نمی گيری نکنه با از ما بهترون می پلکی؟
سودابه: نه با با؛ ناخوش احوالم.مدتيه استخون سينم درد ميکنه...خرج دوا درمونم که ندارم؛کجدار مريض باهاش کنار ميام.
سودابه انگشتانش را به زير پستان هايش قرار داد و سينه های برجسته اش با فشار به بالا لغزيد.آه بلندی کشيد و ادامه داد...
س: مدتيه نادره خانم يکی از همساده های مادرم من و به يه پيرمرد پولدار معرفی کرده که کارای خونش و انجام بدم.سر هفته اول چنون خودم و تو دلش جا کردم که اين النگو رو برام خريده...نيگا...اصل ها يه وقت فکر نکی از اين بدلی آشغالاست.
و بعد دست ها و مچ سفيدش را در مقابل چشمان رحيم گرفت و به آرامی با تکان دادن مچ دستش مشغول رقص مضحکانه ای شد...رحيم لبخند زنان به النگوی سودابه چشم دوخته بود...
ر: خوبه والا...مث اينکه حساب دلت و برده...
س: نه بابا پير سگ يه پاش لب گوره...زن و بچش چند ساليه فرنگن...خودشم تيمساره بازنشستس.اما خوش دارم تو همی مدت کم بارم و حسابی ببندم.گرچه دهنم و سرويس کرده...وقت و بی وقت اون کير چروکيدش و که فرق سرش بخوره رو تا دسته تو حلق ما ميکنه...نيم ساعت تموم بايد برا آقا سق بزنم تا راست شه...اما منم تلافيش و سرش در ميارم.کورخونده که فکر کرده جوونی و زيبايم و واسه چندر قاض ميدم دستش.....
رحيم استکان چای را تا آخر سر کشيد و زير لب گفت :
ر: چميدونم والا...ماکه از کارای تو سر در نمياريم.
سودابه با شيطنت خاص خودش دوباره تکرار کرد:
س:عزيزم من مال توام؛برای هميشه...دلم می خواد زير اين بازوهای تو له له بزنم....نکنه بهم شک داری...آره؟...آره؟...
ر: نه...بحث اين حرفا نيس...اما خوبيت نداره هرچندوقت يه بار با يکی بپلکل...
سودابه اجازه ادامه حرف را به رحيم نداد؛چادرش رو دور پهلوش کشيد و سرش را روی پاهای رحيم گذاشت.وبا دست از روی شلوار گشاد و پتو پهن رحيم شروع به مالش کيرش کرد.
رحيم با حالتی عادی و چهره ای ثابت و بی تغيير شلوارش را تا نيمه بروی زانو کشيد و کير درشتش را با دست جلوی دهان سودابه گرفت.سودابه با حرص و ولع تمام سطح کير رحيم را در دهان می گذاشت و سرش را ميان پاهای رحيم بالا و پايين ميکشيد و مدام قربان صدقه کير برجسته رحيم می رفت.تخم های درشت و پرموی رحيم را يکی يکی در دهان می گذاشت و می مکيد.رحيم هم باسن پر و هيکل سودابه را با دست های درشت و زمختش جستجو می کرد.
چند دقيقه ای گذشت و سودابه در وسط اتاق ايستاد و با پاهای باز چادرش را به گوشه ای پرتاب کرد؛باسن و سينه اش را در مقابل رحيم مرتب تكان می داد و با چشم های خمار کير رحيم را بر انداز می کرد.کمی بعد دامن مشکی و بلندش را به آرامی پايين کشيد.دامن به روی زمين افتاد.رحيم همانطور نشسته ساق های سفيد و رونهای گوشت آلوی سودابه را با دست نوازش ميکرد.
سرش را بروی ساق پای سودابه گذاشت و با بوسه های پی در پی ناله های سودابه را پيوسته بلند تر می كرد.
سودابه پيراهنش را هم در آورده بود و با سوتين مشکی و شورت سفيد رنگ و رو رفته ای در مقابل رحيم ايستاده بود.اندام توپر و نسباتا فربه ای داشت.پوست سفيد و موهای مشکی بلندش گيرايی خاصی به او می بخشيد.سودابه همانطور ايستاده شروع به رقصيدن کرد.ناشيانه دستانش را به هوا ميبرد و بروی ساق های پر و سفيد خود می چرخيد.در سکوت اتاق صدای صوت کتری و برخورد النگوهای براق سودابه به گوش می رسيد.بدنش زير نور لامپ کوچک اتاق می درخشيد.گاها به حالت دولا باسنش را در مقابل رحيم می گرفت و با دست از او می خواست تا گوش های اطراف باسنش را به کنار بزند؛خودش را در زير دستان رحيم مرتب تکان می داد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#467 | Posted: 15 May 2011 07:24
؛خودش را در زير دستان رحيم مرتب تکان می داد.
برای رحيم عشوه های شبانگاه و آغوش های وقت و بی وقت سودابه ضيافتی بود که اتاق کوچک و حقير اورا ساعت ها تبديل به پرشکوه ترين قصر های اعيان نشين می نمود.لذتی که با حضور زن در عمق وجود او رخنه می کرد....
دقايقی بعد رحيم سودابه را از پشت بغل کرد و هر دو با هم بروی زمين غلتيدند.سودابه بروی زمين به حالت دولا قرار گرفت و رحيم با خشونت يک روستايی سرسخت شرت سودابه را به همراه پستان بندش در آورد و به گوشه ای پرتاب کرد.ناحيه داخلی ران های سودابه و اطراف کسش کمی تيره تر از پوست سفيدش بودند.کس گوشتی و پف آلودی داشت که خيسی لبهای بيرونی اش در زير نور اندک اتاق برق دلفريبی در ان تاريكي ميزد.موهای اطراف کسش را با دقت و وسواس تراشيده بود و اين همان چيزی بود که رحيم را بيشتر و بيشتر تحريک می کرد.دستانش را بروی کس سودابه می کشيد و با کف دست محکم به باسن سودابه میزد.
س: جون... کونم خاطرت و می خواد رحيم....ببين برات پروار کردم...همونطور که هميشه می گفتی مث دمبه ی گوسفند ميلرزه...آخ رحيم...کونم کن...رحيممم...
ر: باشه...بزار طعم کوس خيست اول بره زير دهن کيرم تا بعد نوبت کونت...صدات و بيار پايين تر ....
سودابه با حالت التماس
(: آخ چن وقته زيرت نبودم...پارم کن....اون پيری نميتونه حالی به حاليم کنه...هيشکی مث تو نميتونه....من فقط تورو می خوام...رحيم)...
رحيم انگشتش را با کمی تف خيس کرد محکم به درون کون سودابه فشار داد.سودابه ناله کنان با حرکات رحيم باسنش را به عقب و جلو هدايت می کرد.
س: بيشتر می خوام ...می خوام... می خوام...
رحيم دوباره گوشت های باسن سودابه را به کناری زد و با دو انگشت درون باسن او را باز تر می کرد.کمی بعد از پشت کيرش را بی مقدمه تا انتهای مجرای داغ سودابه می کرد و کسش را می گاييد.پستان های برجسته و گردش را با دست های پينه بسته و ستبرش محکم فشار می داد و اورا بيشتر در آغوش خود می کشيد.و با فشار بازوهايش را يه دور بازوهای سودابه حلقه می کرد؛ سودابه نفس نفس زنان خودش را به عقب و جلو می کشيد و با ناخون های بلندش بازو های رحيم را می فشرد.
چند دقيقه گذشت تا رحيم کيرش را بيرون کشيد و اينبار مماس با سوراخ سودابه قرار داد و با فشار آن را به درون هل داد.سودابه با دهان بسته زوزه خفيفی کشيد و با هيجان و شدت باسنش را به کير رحيم می کوبيد.کمی بعد رحيم کيرش را در مقابل دهان سودابه گذاشت و با فشار آن را به درون دهان او داخل کرد.سودابه کير سياه و کلفت رحيم را مرتب و با فشار می مکيد و بين سينه هايش می گذاشت.
س: عزيزم کيرت داره خفم می کنه...بزارش تو کسم...دارم می ميرم...کير می خوام...کير می خوام...
رحيم سودابه را بيخ ديوار کشيدو به حالت ايستاده يک پای او را بالا داد و کيرش را از زير وارد حفره تنگ معقد او کرد.با دست بروی کپل چاق و گوشتی سودابه ضربه می زد.سودابه مثل جنون زده ها لب هايش را گاز می گرفت و خودش را به رحيم می کوبيد.دقايقی بعد رحيم کيرش را به سرعت خارج کرد؛سر سودابه را بزير تخم هايش گذاشت ؛ آب غليظ اش را بروی گونه های سرخ و صورت افروخته سودابه پاشيد.و بی حال به گوشه ای افتاد.
سودابه در وسط اتاق با صورتی خيس؛ نفس نفس زنان آب رحيم را به اطراف دهان خودش کشيد و به پشت بروی زمين دراز کشيدو با دست مشغول مالش کس خيسش شد.ناله کنان زير لب تکرار می کرد:
س: هيشکی مثل تو من و جر نمی ده...رحيم عاشقتم...رحيمم...رحيمممم...عاشق کيرتم.....
و همينطور دستانش را بين رانهای مرطوب اش بالا و پايين می برد وحشيانه نفس ميزد....
صبح قبل از اينکه آفتاب بزند دوباره با صدای خروس مش رجب رحيم از خواب بيدار شد.به چشم های باز سودابه نگاه کرد که به رحيم خيره مانده بود...پتو را بدور او کشيد و دستانش را بروی باسن سودابه گذاشت ...نفس های سودابه بزير گلوی رحيم می خورد...شب خوب و پرجنب و جوش گذشته به پايان رسيد و افتاب با طلوع دوباره رطوبت گرم رابطه ها را بخار می نمود...سودابه لباس هايش را تن کرد و کفش به بغل با احتياط از در اتاق رحيم خارج شد....
دم دمای ظهر بود که رحيم لباس پوشيد و برای خوردن نهار آماده خروج از خانه ميشد.از سر صبح با سر و صدای بچه های کوکب خانم و مرغ و خروس های هميشه آواره مش رجب بد خواب شده بود.از آنور حياط کوکب بود که باز گرم گفت و گو شده بود.رحيم گوشه اتاق کز کرده و مشغول وصله کردن جوراب اش بود که ناگهان با صدای جيغ بلند کوکب از جا پريد.چفت در و باز کرد و وارد حياط شد.کوکب و زهره با نگرانی و التماس بدو بدو به سمت رحيم آمدند. مش رجب بساط ترياکش را رها کرده بود و با چشم های نيمه باز به حوض پر آب زل زده بود.چند مگس سمج مدام دور سرش چرخ میزدند.مرغ و خروس ها هم حالا ديگه با احتياط و پاورچين پاورچين دور باغچه کوچک اطراف حوض بزير بوته گل سرخ رنگ پريده ای جمع شده بودند.کوکب با جيغ و شيون در حاليکه چنگ به صورت می کشيد فرياد زد:
کوکب: رحيم آقا دسم به دامنت...بچم.....بچم....
رحيم نگاهی به حوض و تقلای کودک ۳ساله کوکب در ميان حوض انداخت.و با عجله دمپايی و پيرهنش را کند و به ميان حوض پريد. زن ها دور حوض شيون کنان به رحيم که سعی می کرد بچه را از ميان آبهای لجن حوض بالا بکشد خيره شده بودند.زهرا دختر بزگ سيد کاظم از شدت نگرانی زبانش بند آمده بود.عمق حوض تا ميانه های کمر رحيم می رسيد.چند دقيقه بعد رحيم بالاخره توانست بچه را بالا بکشد.. برای آرام کردن مادرش آن را بروی دست بلند کرد.بچه از شدت ترس و گريه کبود شده بود و در دستان رحيم دست و پا می زد.
دقايقی بعد همه جا آرام و ساکت شده بود.زهرا و زهره و کوکب خانم بهمراه ماه منير خانم زن اتاق بغلی اوس رجب گوشه حياط بروی پله ها نشسته بودند.و هر کدام نسخه ای برای بچه می پيچيدند.
کوکب: خدا خيرت بده رحيم آقا....بابای بچه ها سر کار بود و جز شما کسی به داد ما نمی رسيد.از ترس دست و پام قفل شده بودند وگرنه خودم می رفتم تو حوض و يه خاکی به سرم می کردم.خدا زن و بچه ات و برات نيگه داره....
رحيم: خواهش می کنم کوکب خانم ...وظيفه بود....کاری نکرديم که...ما يه عمری تو اين خونه نون و نمک هم و می خوريم....اما باس بيشتر مواظب بچه ها باشی...راسش منم داشتم می رفتم واسه نهار اگه دير رسيده بودم کی بدادت می رسيد؟...
کوکب: آره والا خودم زبونم مو برداشت....صد بار به اين ذليل مرده ها گفتم سر حوض نرين....
زهره: خوب بچن ديگه ....
زهرا:چند بار به آقا جونم گفتم آب اين حوض و بکش اما هر بار امروز و فردا می کنه.اين دفعه به خير گذشت. اما اگه از سفر برگرده حتما وادارش می کنم آب اين حوض و تميز کنه يا بکل آبش و بکشه....
رحيم: سيد کاظم سفره؟ کجا به سلامتی؟
زهره: سلامت باشين رحيم آقا؛ يه سفر رفتن پابوس امام رضا دوهفته ای بر ميگردن.خونه رو سپردن دس شما سفارش کردن بگم هوای همسايه ها رو داشته باشين اين دوهفته.
رحيم: خير باشه...روچشمم...شما و زهرا خانم اگه کاری چيزی داشتين دريغ نکنين ما در خدمتيم.خوب ديگه من ميرم واسه نهار بيرون...خدافظ همه گی....
کوکب: ا....رحيم آقا صبر کنين ترو خدا...راسش سر صبح يکم دمپختک گذاشتم يه بشقابم واستون می کشم....ديگه الان دير وقته بيرون مغازه ها تعطيلن...
رحيم: دست شما درد نکه...چشم....مرحمت عالی زياد.
نزديکای غروب بود .رحيم سيگاری آتش زد و برای شستن ظرف های نهار سر حوض رفت.با تاريک شدن هوا دوباره کم کم سکوت و آرامش بر فضای خانه حکم فرما ميشد.شير آب را باز کرد.مشتی آب به صورت خود پاشيد و شروع به شستن ظرف ها کرد.احساس کرد که نگاهی بر او سنگينی می کند.برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت.زهره بود که در ايوان طبقه بالا با احتياط اورا می پاييد.انگار با رفتن سيد کاظم و فرخنده خانم آزادی عمل بيشتری پيدا کرده بود از صبح در حياط و حالا هم توی بالکن.وقتی فرخنده خانم خانه بود دختر ها هرکدام در اتاق خود مشغول درس و کار خودشان بودند...رحيم سلام کرد...زهره دست پاچه جواب سلامی داد و انگار چيزی به ذهنش رسيده باشدبی مقدمه گفت:
زهره:...ا...ب..ببخشيد آقا رحيم ...شير ظرفشويی آشپزخونمون هرزه و مدام آب ازش میره...زهرا...زهرا می خواست بره دم دوکون اکبرآقا که من گفت..گفتم شايد شما بتونين يه کاريش کنين....
رحيم: چشم...ظرفا رو که شستم يه سر ميام يه نگاهی ميندازم...حتما
زهره گوشه چادر سفيد . گلدارش را گرفت و با عجله وارد خانه شد.رحيم ظرف ها را که شست به اتاقش رفت و پيراهنی بروی زير پوش سفيد و رنگ و رو رفته اش تن کرد.در آينه دستی به موهای خود کشيد و سپس از اتاق خارج شد.
از پله ها بالا رفت.سمت راست ايوان چند قدم جلوتر جلوی درب خانه سيد کاظم ايستاد ...چند ضربه به در زد.چند ثانيه بعد زهره در را باز کرد.همان چادر سفيد با گل های ريز سرخ به سر کرده بود از زير چادر به زحمت ميشد پيراهن صورتی رنگ اش را تشخيص داد .دست و بازوهای برهنه اش را مدام درون چادر می پوشاند.سيد کاظم و فرخنده خانم زياد مايل به رفت و آمد دختر ها با همسايه ها و مستاجر هاشان نبودند.وکمتر زهره يا زهرا را کسی از همسايه ها می ديد.اتاق آنها پشت ساختمان قديمی تعبيه شده بود.
زهره: بفرماييد رحيم آقا...مزاحم شما هم شديم...
رحيم: اختيار دارن خانم...سد کاظم به گردن ما زياد حق دارن.اگه کاری باشه بتونم انجام بدم خوشحال می شم

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#468 | Posted: 15 May 2011 07:24
رحيم: اختيار دارن خانم...سد کاظم به گردن ما زياد حق دارن.اگه کاری باشه بتونم انجام بدم خوشحال می شم.
از حال گذشتند و به آشپزخانه رسيدند.زهرا در آشپزخانه مشغول خواندن روزنامه بود.او چند سالی از زهره بزگتر بود و به قول فرخنده خانم ديگه وقت ازدواجش رسيده بود.بعد از سلام و احوال پرسی با رحيم از آشپزخانه خارج شد و به اتاق خود رفت.زهره ۱۹ساله و لاغر اندام بود .موهای پرپشت مشکی و چشمان کشيده و آهويی داشت.پوست سفيد و آفتاب مهتاب نديده اش را هرگز نگاه کسی بر خود نديده بود روی هم رفته دختر سربزير و نجيبی بود و هميشه حالت معصومانه در چهره اش پنهان بود.اهالی محل از تربيت خوب بچه ها توسط فرخنده خانم و سخت گيری های بيش از اندازه سيد کاظم تعريف می کردند.رحيم هم از چشم همسايه ها و اهالی محل و صاحب خانه شان مرد معتمدی می نمود و در عرض اين چند سالی که در اين محل ساکن بودنه کسی چيزی از او ديده بود و نه حرفی پشت او ميزد. کما بيش به جوان مردی و صداقت معروف بود.به قول قديمی تر ها نان بازوی خودش را میخورد تا انجا هم که می توانست دست ديگران را می گرفت.بارها به سودابه يا ديگر اهالی محل مبلغی قرض می داد که اصل پول راهم دريافت نمی کرد.
رحيم: خوب همین شيره که چکه می کنه؟
زهره: بله رحيم آقا.از ظهر تاحالا که ظرفارو شستم بيشترم شده.
رحيم با آچار و چکش مشغول ور رفتن و تعمير شير شد.دقايقی گذشت و او همچنان مشغول کار بود.
زهره: آقا رحيم خسته شدين...ببخشيد تروخدا ...اذيتتون کردم...بيان حالا يه استکان چای بخورين بعد دوباره کار کنين.
ر: دست شما درد نکنه.واشرش هرز نشده بود.فقط پيچش شل شده بود که سفتش کردم.عوضش يه سرويس کلی هم کردمش ؛گلوييش آشغال جمع شده بود...چايی و بخورم گلوييشم می بندم..ديگه درست ميشه.
ز: خيلی ممنون؛ خجالتمون داديد.
ر: اين حرفا چيه....
زهره استکان چای را روی ميز آشپزخانه گذاشت ...خودش هم روبروی رحيم نشست.اينبار چادرش را رها کرده بود.رحيم نيم نگاهی به گلوی سفيد و گردن بند ريز نقره ای با نگين آبی اش انداخت.حالا براحتی می توانست پيراهن نازک صورتی رنگی که به تن کرده بود را تماشا کند.حتئ برجستگی کوچک سينه هايش هم از زير پيراهن که به حالت شق و رق و سر بالا ايستاده بود با کمی دقت مشخص بود.رحيم سرش را بروی ميز انداخت قندی به دهان گذاشت و استکان چای را تا نيمه سرکشيد.
ز: آقا رحيم...مامان فرخنده می گفت که شما زن دارين...بچه هم دارين؟
ر: بله...دوتا بچه...
ز: دختر يا پسر؟
ر: يه دختر ...يه پسر.
ز: آخی...خدا بهتون ببخشدشون...
رحيم ته استکان را هم سرکشيد و به سراغ شير ظرف شويی رفت.زهره هم کنار او ايستاده بود.رحيم همانطور که دولا مشغول برداشتن اچار بود نگاهش به انگشتان کشيده و ظريف پای زهره افتاد که درون دمپايی سفيد آشپزخانه با زيبايی و متانت بروی زمين قرار گرفته بود.زير لب چيزی گفت و دوباره مشغول انجام کار شد.حدود پنج دقيقه بعد گفت:
ر: ديگه تموم شد...اينم شير شما...فقط يه بار بازو بسته کنين ببينم درست شده.
زهره به آرامی شير را باز و بسته کرد و سپس ادامه داد:
ز: آقا رحيم بزارين منم يه نگاهی از زير بهش بندازم.
بعد مقابل رحيم بحالت دولا مشغول بررسی شير شد.رحيم خودش را عقب کشيد تا مانع برخورد باسن او با خودش بشود اما باز باسن زهره به دست رحيم کشيده شد.اينبار به کنار تر رفت.ما زهره اين کار را دوباره تکرار کرد.رحيم گيج و منگ آرام گفت:
ر: خ...خوب ديگه من برم
هر دو دست پاچه شده بودند.
ز:ا...کجا آقا رحيم..ب بزاريين يه چايی ديگه بريزم ترو خدا...خسته شدين....
ر: نه ديگه ممنون...داره شب می شه...باس برم يه فکری برا شام کنم.
زهره در مقابل رحيم ايستاده بود و دوباره با شرم و حيا چادرش را بروی سرش نگه داشته بود.رحيم مشغول خارج شدن از اشپزخانه بود که يک دفعه مچ دست رحيم را گرفت...ربع ثانيه ای بعد خودش را در آغوش رحيم انداخت .چادر سفيدش به طور کامل بروی زمين افتاده بود و با ناشيگری دهان نيمه باز و گرمش را به لب های رحيم می ماليد و صورت و ريش سبيل رحيم را خيس کرد.
ر:ا...ز..زهره خانم اين چه کاريه؟ اگه يکی...يکی بياد چی؟زهره خ ا...
زهره خودش را از آغوش رحيم کنار کشيد
ز: ببخشيد آقا رحيم..نم ..نميدونم دلم يه م..مرد می خواد ...آقا رحيم...من..م ..ن ...دوستون دارم
دختر سرش را به زمين انداخته بود.موهای سياه و بلند مجعدش بروی شانه اش می ريخت؛ رحيم گيج و منگ مثل کسی که برق گرفته باشدش وسط آشپزخانه ايستاده بود.چند ثانيه گذشت تا به خودش آمد
ر:آخه زهره خانم شما جای دختر منی...در ثانی سد کاظم به گردن من کلی حق داره ميدونيد اگه چيزی بفهمه چه آبرو ريزی ميشه؟ من شما رو مثل دخترم دوست داشتم تا حالا هم نيگاه چپ به شما نکردم...نه آخه...کردم؟
ز: تروخدا آقا رحيم ....نميدونين چه شبا تنهايی تو اتاقم وقتی همه خوابن لحاف و ميکشم رو صورتم و هق هق اشک ميريزم .اکثر شبا دسم و ميکشم رو.. روتنم و همه جام و دسمالی ميکنم تا آروم می شم اما بعدش دوباره می زنم زير گريه...دلم می خواد دسای يه مرد تنم و نوازش بده.امروز وقتی پيرنتون و در آوردين و رفتين تو حوض واسه بچه کوکب خانم تو اون گير و وير وقتی تن برهنه و قويتون و ديدم داغ دلم تازه شد.دلم می خواست همونجا بيام ...تو تنتون فشارم بدين...آقا رحيم....آ
ر: دخترم ا قديم گفتن دخترم مث پسر تا يه سنی جايز نيست تو خونه پدرش بمونه...اگه نيازی داری يا شبها هوس ميکنی چرا ازدواج نمی کنی؟شنيدم خواستگارم که زياد داری...شکر خدا همه چيت مناسب و مقبوله...آخه چی چيت کمه؟
ز: نه واسه ازدواج زودمه...نه
آقا رحيم من الان می خوام...الان دلم می خواد که شما
ر: د....بازم ميگه...آخه دختر جون اگه منم بخوام الان نميشه که....اگه همسايه ها بفهمن چی ميشه؟اصلا زهرا ببينه چی؟چادرت و سر کن....بيا...
رحيم چادر زهره را بروی سرش می کشد.نگاهی به صورت عاجز و بر افروخته دختر می اندازد...زهره سرخ و عرق کرده با حالت التماس به چشم های رحيم نگاهی می اندازد و دوباره سرش را به زير می گيرد.و ادامه می دهد:
ز: آقا رحيم...چند دقيقه ديگه هوا تاريک می شه...من و اينجوری نزارين و برين...زهرا هم قراره بره خونه عمه فريده ميگم من نميام باهات تو تنها برو...اصلا ميگم واسه فردا دانشگاه امتحان داريم ...مجبوره بره آخه عمم مريض احوال کسی و نداره بنده خدا...
ر: باشه حالا بزا تا بعد فکرش و می کنم.
ز: آقا رحيم ترو خدا...ميای؟ ميای؟
زهره دست های کوچک اش را با احتياط از روی شلوار بروی کير رحيم میگذارد و آن را فشار می دهد و وقتی ممانعت رحيم را نمی بيند به آرامی دستش را داخل زير شلواری و شرت رحيم می کند و کير خوابيده رحيم را با دست می گيرد.
ز: آقا رحيم... ميای؟...ميای؟ قول میدم کاری نکنيم فقط بيا...من می خوام فقط تو من و لمس کنی...فقط همين....
و بعد ناشيانه دست رحيم را بروی بدنش می کشد.
از آنسوی خانه صدای بهم خوردن در و بعد صدای زهرا که زهره را صدا می زندمی آيد.رحيم خودش را عقب می کشد و دست زهره از درون شلوار رحيم بيرون می ماند.زهره دست پاچه گوشه چادرش را با دست چنگ می زند.
رحيم: خوب زهرا خانم اينم شير ظرف شويی...ديگه چکه نميکنه.
زهرا: دست شما درد نکنه...من به زهره گفته بودم که يه وقت مزاحم شما نشه ها...فردا لوله کش خبر ميکنم؛اما گوش نکرد.ماروهم شرمنده شما کرد.
رحيم: اختيار دارين ...وظيفست چيز خاصي هم که نبود.ديگه ما رفع زحمت ميکنيم...امری ديگه نداريد زهره خانم ؟
(اين جمله را با طعنه بيان کرد) زهره دست پاچه و گنگ به زمين خيره مانده بود.
زهرا: حالا پس بمونين يه چايی براتون بريزم ؛ خسته شدين...
زهرا: اوا زهره...تو چت شده ديگه ؟ چرا سرخ شدی ؟ اين عرقا چيه؟...حالت بده؟
زهره: ها؟...نه...نه...گمونم باز فشارم بالا پايين شده...چيزی نيست...
رحيم خداحافظی کنان از خانه سيد کاظم خارج می شود.به پايين پله ها که رسيد؛ لب حوض ميرود و مشتی آب خنک به صورت خود می پاشد.از اتفاقی که افتاده بود هنوز گيج و منگ بود.در سرش مو های سياه و سينه های کوچک زهره که از زير پيراهن صورتی به حالت برجسته و سفت خود نمايی ميکردند و دست های سفيد و ظريف او که ناشيانه دست های رحيم را بروی سينه های خود فشار می داد چرخ ميزد.چند وقتی بود که سودابه هم نبود وگه گاه ميل و هوس کمی به سراغش می آمد اما زهره فرق داشت .سودابه زن مسن و جا افتاده ای بود اما زهره هنوز کوچک بود و اورا جز به چشم دختر خود نمی توانست نگاه کند.از همه اينها گذشته سيد کاظم و فرخنده خانم حق زيادی به گردن او داشتند و همه اورا به چشم امين و لوطی تمام عيار می ديدند...
رحيم همانطور سر حوض مانده بود تا اينکه مشتي ديگر آب سرد حالش را جا آورد؛ زير لب دعايي خواند و وارد اتاقش شد.دلشوره عجيبي آميخته با حس کنجکاوي به سرش نفوذ مي کيرد.مطابق هميشه کوکب بچه هايش را قبل از اذان عشاء به اتاقشان مي برد و جز مرغ و خروس ها و جوجه هاي چند روزه اي که بدنبال مرغ مادر تلو تلو خوران در باغچه کوچک ميان حياط ميپلکيدند و گربه هاي تنبلي که بروي هره ي ديوار با نگاه هاي مرموزانه بدنبال جوجه ها و غافلگيري آنها اغلب ناکام به انباري پشت ساختمان پناه مي بردند کسي در حياط ديده نميشد.سيگاري آتش زد و از پنجره کوچک اتاق نگاهي به بيرون انداخت.دقايقي بعد در اتاق مجاور کوکب باز شد و مش رجب با زير شلواري رنگ و رو رفته و آويزان چهار خانه ي سبز رنگش بيرون آمد؛منقل خود را روي پله دوم کنار اتاق گذاشت؛سپس طبق عادت هميشگي اش با تکه چوب گردوي گوشه حياط بدنبال مرغ و خروس ها و جوجه ها کيش کيش و جاجا کنان دور حياط را ميگشت تا دست آخر تمام آنها را وارد لانه مرغي گوشه اتاقش کند و بعد با خيال راحت به اتاق خود برگردد و چرت زنان شب را به مقصد بيفروغ صبحي ديگر بکشاند.آن سالها زندگي هميشه با تکرار کسل کننده اي در جريان بود؛ وقايعي که هر روز به نحوي تکرار ميشد و زماني که به جلو پيش ميرفت.تنها معدود اتفاقات نه چندان هيجان اوري گوشه اي از ذهن رحيم و اهالي منزل را به خود مشغول ميداشت.مثل افتادن بچه کوکب در حوض يا ربوده شدن جوجه يک هفته اي مش رجب يا آتش گرفتن بخاري نفتي يا شل زرد نظري فرخنده خانم براي قبول شدن زهره در دانشگاه اما آنشب آن حادثه تمام فکر و ذهن رحيم را به خود مشغول کرده بود.
رحيم سيگارش را درون زير سيگاري لعابي لب پريده خاموش کرد و براي بار چندم در خيال خود زهره را در آغوش فشرد.چشمانش را بست و در خيال بدنبال راهي براي فرار از اين حال و هوا مي گشت.يعني با رفتن زهرا چه اتفاقي خواهد افتاد؟سعي کرد ديگر به اين فکر و خيالات تن ندهد. در سکوت صداي جيغ هاي نيمه کشيده کتري از روي شعله گاز کوچک او را به خودش آورد. استکاني چاي ريخت و هنوز قند را در دهان نگذاشته بود که صداي خداحافظي زهرا از طبقه بالا و بعد عبور قدم هاي پرشتاب او و سپس بسته شدن در اصلي خانه دوباره اورا در خود فرو برد.
استکان چاي را سرکشيد و در خيال سعي مي کرد که به خود اطمينان دهد که احتمالا دختر از پيشنهاد خود دچار پشيماني شده است و تمايلات او تنها احساسات کودکانه و مقطعي بيش نبوده است.سيگاري ديگر روشن کرد و در گوشه ديگر اتاق خزيد و سعي کرد خود را با فکر حساب و کتاب هايش سرگرم کند...۲۳۷۰تومان بدهي به ساندويچي نبش ميدون؛۸۵۰تومن بدهي به سلموني که مقرر کرده بود آخر هر ماه با او حساب و کتابش را صاف کند:۸۰۰۰ تومان طلب از صاحب کار قبلي...که دو ضربه متوالي به در اورا به خودش آورد.با احتياط در را باز کرد؛ زهره بود که با نگراني حياط را مي پاييد و به محض باز شدن در خودش را به داخل انداخت.
ز: س...سلام آقا رحيم.... زهرا رفت پس چرا نيومدين؟....منتظرتون موندم ديدم خبري نشد گفتم خودم بيام شايد ...
ر: گفتم که نميشه....فکر کردم از سرت رفته اون فکر و خيالا.
ز: آقا رحيم من که چيزي نخواستم... خونه تنهايي مي ترسيدم گفتم بيام اينجا...
ر: پس چرا با زهرا نرفتي خونه عمت؟
ز (با شيطنت و دست پاچگي) : آخه فردا امتحان دارم.
رحيم لب خند ملايمي زد و بعد ادامه داد:
ر: بفرماييد...به کلبه حقير ما خوش اومدين...بشين تا من يه چايي برات بريزم.
زهره به آرامي کنج اتاق نشست و در حاليکه دست هايش را بروي زانو هايش حلقه کرده بود و با نگاه اتاق را برانداز ميکرد و دست آخر نگاهش را به موکت قهوه اي سوخته و وصله پينه شده اتاق رحيم دوخت و به آرامي چادر سفيد و گلدارش را از روي سرش برداشت.
رحيم زير چشمي نگاهي به دختر انداخت.استکان چاي را مقابل او گذاشت و به شوخي ادامه داد:
ر: پس که خونه مي ترسيدي...به به ... چه موهاي قشنگي...
زهره دست پاچه شده بود و سرش را همانطور زمين انداخته بود.موهاي سياه و بلندش بروي پيراهن نازک صورتي رنگي که به تن داشت ريخته بود.جوراب مشکي نازکي به پا کرده بود که از زير شلوار مشکي اش مشخص بود.انگشت هاي دست و پايش را با لاک سرخ تندي آرايش کرده بود...رحيم متوجه لاک پا و دست او شد و فهميد که همين چند دقيقه قبل اين کار را کرده است.
رژ لب سرخ و ملايمي در کنار خط چشم مشکي چشمان درشت او را درشت تر نشان مي داد و به چهره او زيبايي و جذابيتي دوچندان مي بخشيد.همچنان که سرش را به زير انداخته بود همانند غروبي سرخ و عرق کرده مي نمود؛ انگار که در حرارتي از شرم و نياز از درون مي سوخت.رحيم حالا بی پرواتر از هميشه مشغول تماشاي زيبايي هاي ظريف دخترانه زهره بودزيرا هرگز ظرف اين چند سال اورا با پوششي بجز چادر يا فرم مدرسه و بعد ها دانشگاه نديده بود.با خودش انديشيد که اگر فرخنده خانم يا سيد کاظم هم اکنون به اتاق او وارد مي شدند و آنها را در اين وضع مي ديدند چه اتفاقات و عواقبي برايش پيش خواهد آمد....بعد انگار که چيزي به ذهنش رسيده باشد گفت:
ر: کسي که نديدت؟قبل از اومدن اينجا همه جارو خوب ديدي؟کوکب يا بچه هاش تو حياط نبودند؟اوس...
زهره ميان حرف اورا گرفت و براي اينکه به او اطمينان ببخشد گفت

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#469 | Posted: 15 May 2011 07:25
زهره ميان حرف اورا گرفت و براي اينکه به او اطمينان ببخشد گفت:
ز: خيالت راحت باشه آقا رحيم ...حتي يکي ا چراغاي خونه رو روشن گذاشتم که همسايه ها فکر کنن من خونم يا دارم مث بعضي ا شبا درس و ميخونم....
رحيم نفس عميقي کشيد و بعد هر دو ساکت شدند.رحيم مانده بود که چه بايد بکند.زهره هم مظطرب و محجوب سر به زمين انداخته بود.و در اتاق رحيم اندک جراتي که سر شب از خود نشان داده بود را پاک باخته بود.از طرفي رحيم هم هرگز دلش نمي خواست با او رفتاري مانند سودابه يا ديگر زن ها داشته باشد.ظرافت بيش از حد زهره در نظر او شکننده و پاک مي نمود.اين امر تصميم گيري را برايش مشکل مي نمود.در برخورد با سودابه در بيشتر مواقع خود سودابه بود که پيش قدم ميشد.سر بروي پاهاي رحيم مي گذاشت و آنچه را که بايد انجام مي داد و يا رحيم در ميان اتاق دامن اورا پايين مي کشيد و براحتي آلت سياه و برجسته اش را ميان پاهاي او فرو مي برد و سودابه مانند يک زن رسيده و کامل وجود رحيم را به اعماق وجود خود ميبلعيد...لذتي که هر دو ازان سرشار ميشدند؛ به زمين مي غلتيدند؛ در سکوت نعره مي زدند و در خشونت به آرامش مي رسيدند اما او هرگز نميتوانست و يا نميخواست نظير آن رفتار را با زهره انجام دهد.او دختري بود که بيش از هرچيز نياز به مهرباني و نوازش داشت.دختري که براي بار اول تسليم آغوش يک مرد خواهد شد.پس مي بايست اندک اندک و با مهرباني شايسته اي اورا آماده پذيرش رابطه مي کرد.چند دقيقه گذشته بود و رحيم براي شسکتن سکوت سرد اتاق گفت:
ر: زهره خانم ...حالا نميخواي بياي پيش ما بشيني ؟ اگه دوست داري بيا نزديک تر...
زهره بدون اينکه حرفي بزند از جا بلند شد ؛ چادر سفيد بطور کامل از سرش افتاد.اکنون او با پيراهن و شلوار در مقابل رحيم ايستاده بود.فاصله آنسوي اتاق تا رحيم به چند قدم هم نمي رسيد.سپس ناشيانه بروي پاهاي رحيم نشست و دوباره نگاهش را به زمين دوخت.رحيم او را بلند کرد و به کنار خود نشاند.اين کار او دختر را بيشتر دست پاچه کرد و کاملا از شرم سرخ شد.رحيم براي اين که فضاي سرد اطراف را بشکند دستش را بروي پهلوي دختر گذاشت و اورا در آغوش خود بصورت نشسته کشيد.زهره بي هيچ مقاومتي در آغوش رحيم قرار گرفت.حالا همه چيز در اختيار رحيم بود ميتوانست بلافاصله پيراهن زهره را از تن در آورد و يا اورا برهنه در زير لامپ کوچک اتاق بايستاند و اورا مثل عروسک خيمه شب بازي در هر جهت دلخواه بگرداند و از اين بازي به منتها درجه لذت برسد.با گذشت و مهرباني اين بار انگشتانش را بروي موهاي پرپشت و سياه دختر کشيد و اين کار را دقايقي تکرار کرد.چشمان نيمه باز زهره کم کم خمار ميگشت و گه گاه به جاي زمين به صورت رحيم خيره ميشد و انگار با التماس از او مي خواست که حرکات دستهايش را متوقف نسازد.رحيم به آرامي تکمه هاي پيراهن دختر را باز ميکرد و کم کم برجستگي هاي سينه او بدون پوشش خاصي از کنار پيراهن به چشم مي خورد.پستان هاي سفت و دخترانه اش با هاله صورتي و نوک اندک برجسته اي که با زاويه اي اندک به سمت بالا ايستاده بود.رحيم به آرامي دستانش را بروي يکي از سينه هاي زهره گذاشت و سپس تمام حجم پستانش را درون دستان خود فشرد.زهره از برخورد دستان درشت و سرد رحيم با پستان هاي پرحرارت اش لرز خفيفي کرد و سرش را ميان زير پيراهني رحيم مخفي کرد انگار که سعي داشت حرکات لبها و ناله خفيف خود را در آغوش رحيم خفه سازد.رحيم سر دختر را به آرامي به سمت خود چرخاند؛زهره با چشمان بسته و خمار و لپ هاي گل انداخته بطور کامل در اختيار او بود.لبهايش را به لب هاي نيمه باز و ظريف دختر نزديک کرد و به آرامي انها را بروي لبهاي اوگذاشت.اين اولين بوسه آنها شيريني و حرارت خاصي داشت.دقايقي به همان حالت ماندند و سپس رحيم لبهاي داغ زهره را به آرامي به درون دهان خود کشيد و با حرص و فشار زياد آن ها را مي مکيد.زهره ناله هاي خفيفيش را با آزادي بيشتر درون دهان رحيم سر ميداد و رحيم حرکات دستش را بروي سينه هاي او تند تر ميکرد.
رحيم خودش را جابجا کرد؛پاهايش را بروي زمين دراز کرده و در حاليکه تکيه اش را به ديوار گچي اتاق مي داد زهره را به آرامي ميان پاهاي خود کشيد و پشت اورا به سينه خود چسباند.زهره خودش را در آغوش رحيم رها کرد و در حاليکه موهاي سياهش بروي سينه رحيم پخش شده بودند سرش را بروي شانه رحيم گذاشت.رحيم با يک دست به آرامي پستان هاي دختر را مي فشرد و با دست ديگر از روي شلوار چسبان ران هاي دختر را نوازش ميکرد و دستانش را با حرکات آهسته به درون رانهاي او فرو ميبرد.هر بار که دستان رحيم به درون رانهاي او مي لغزيد؛ زهره بي اختيار پاهاي خود را باز ميکرد اما رحيم دوباره دستانش را به نواحي بيروني رانهاي او ميکشيد. و با اينکار اورا همچون مومي در دست ميفشرد.دقايق زيادي از اين لذت بي انتها ميگذشت.تا اينکه رحيم دستانش را از روي شلوار به روي نقطه مياني پاهاي دختر قرار داد و با اينکار آه بلندي از اعماق وجود زهره به هوا برخواست.رحيم دستانش را بروي نقطه حساس او فشار داد و سپس به آرامي لبه هاي برجسته آن را بزير دستانش گرفت و کم کم آن را نوازش ميکرد.در دستانش حرارت زيادي از ميان پاهاي زهره احساس ميکرد و متعاقب آن رطوبت اندکي که حکايت از سر درون او داشت...زهره همچون دختري مطيع و مودب به کوچکترين حرکات رحيم پاسخ مثبت ميداد و اين تسليم رحيم را در انجام آنچه که ميبايد آزاد تر ميگذاشت.
دقايقي بعد زهره به حالت ايستاده؛پشت به رحيم قرار گرفته بود و با فرمان رحيم دستش را بروي لبه شلوار مشکي اش گذاشت و آن را به آرامي پايين کشيد.باسن سفيد و برجسته او و رانهاي توپر و خوش فرم زهره چشمان رحيم را خيره میکرد .رطوبت ميان کسش حتي به لاي باسنش نيز رسيده بود .زهره در حاليکه شلوارش را کمي ديگر پايين کشيد و سعي در بيرون آوردن آن داشت که رحيم دستان اورا گرفت .دختر همانطور به حالت دولا ميان پاهاي رحيم ايستاده بود و با باسني که از خيسي و نمناکي در زير نور چراغ ؛ گرد و براق مينمود باشلواري بروي زانو و پايين تنه اي نيمه برهنه کم کم معضب و دست پاچه ميشد. که رحيم سرش را لاي باسن او گذاشت و به آرامي شکاف عميق باسن اورا با دست از هم گشود.هاله اندک تيره دور معقد زهره را بازبان خود مي ليسيد و با انگشت بروي سوراخ آن ضربه ميزد.کمي موي لطيف مشکي از اطراف معقد زهره تا لاي پايش کشيده شده بود اما برجستگي هاي بيروني باسنش صاف و شفاف بود.
رحيم خيسي زيادي را در لاي پاي او احساس ميکرد و متعاقب آن بوي ملايمي که از انجا مشام رحيم را پر ميکرد.اندکي بعد دوباره دختر را بروي پاي خود نشاند و با دست لب هاي خارجي کس اورا نوازش کرد.زهره با پاهايي از هم گشوده و چهره اي سرخ نفس هايش تند و پيوسته ميشد.دستان رحيم ميان پاي اورا مي کاويد و با هر حرکت آه عميقي به همراه لرزش خفيفي سرتا سر بدن اورا مي پيمود.مايع لزج و بيرنگي که مدام از ميان پاي او ترشح ميشد دستان رحيم را پرکرده بود.
ر: ترشحاتت زياده...هميشه اينطوريه؟
ز: ن...نه....بعضي وقتا که ميمالم زياد مياد...مخصوصا شبا...اما اينقد نبوده تا حالا....کمي روتخت و لاي پام مي ريخت ..بعد...آ....ه.....همي..ن....
ر: حالا يه جرئه ازين شربتت به ما ميدي خوشگل خانم؟
ز:....آ..ه......آي..آرره....آقارحيم ...ميخوام...من و بکنين...دارم ميشم...آ...اا...ه ه ه...
رحيم همانطور که با يک دست کس زهره را ميماليد احساس کرد که زهره در شرف ارضا شدنه براي همين حرکاتش را آرام تر کرد.نميخواست اين لذت را زود به انتها برساند....در اختيار داشتن دختري جوان و زيبا آنهم در اين حال امري نبود که براحتي و هرزمان دست دهد.دستانش را زير کس زهره به شيار گوشت آلوي لاي باسنش گذاشت...آنجا هم از ترشحات کس او خيس و لزج شده بود...با دست ديگر کير کلفت و سياهش را از زير شلوار گشادش بيرون انداخت.
زهره چشمان نيمه بازش را گرد تر کرد و با کنجکاوي دستانش را به آرامي بروي بدنه عضلاني کير رحيم گذاشت.آلت رحيم گرم بود اما نه به اندازه داغي و مرطوبي آلت خودش.رحيم ميدانست که او براي اولين بار است که در مقابل يک کير انهم به بزرگي مال خودش قرار گرفته است.دستان اورا گرفت و آن را بروي کير خود بالا و پايين کشيد...
ر:اينجوري....ببين بالا...حالا پايين...ياد بگير...
ز: خيلي بزرگه اقا رحيم...چرا عصري که دسش زدم ..کوچيک بود؟
ر: خوب ديگه اينارو کم کم خودت ميفهمي...
ز: من يه بار مال بچه کوکب خانم و ديدم وقتي از حموم اومده بود...اندازه يه بند انگش کوچيکم بود...
(و بعد به آرامي خنديد)
زهره همانطورکه با يک دست کير رحيم را گرفته بود و به آرامي نوازش ميکرددست کوچک و سفيد ديگرش را بروي خايه هاي رحيم گذاشت.همانطور که دست هايشان ميان پاهای يکديگر راجستجو ميکرد رحيم لبهايش را بروی لبهای زهره گذاشت و دوباره مشغول ليسيدن آنها شد.زهره ناشيانه کير رحيم را دست می کشید و بی اختيار پاهايش را با حرکات دست رحيم باز و بسته می نمودو رفته رفته ناله هايش بلند تر و کشيده تر ميگشت.
ر:فشارش بده...آها...آها....نترس...بگير سرشو...آها
ز:آ..آی...آخ ...می خوام...
ر:چرا اينقدر ميلرزی دختر؟سردته؟ حالت بده؟
ز:آ....ه ه ه...نه...نه...دسه خودم نی....آی
ر: ميخوای بس کنيم؟...ها؟ ...ميگم کافيه ديگه....شلوارت و بکش بالا.
ز (با التماس):نه....نه....تروخدا...دساتون و ورندارين....بزارين....
دختر با ناله و التماس دست های رحيم را دوباره ميان پاهای خود گذاشت و ران هايش را بروی دستان رحيم بست.
ر: دوس داری بازم از کست بخورم.؟
ز:آ..آره...آره....می خوام.....روم نميشد بگم...خواهش ميکنم....آ
رحيم دختر را به ديوار تکيه داد و دوزانو ميان پاهای از هم باز او نشست.از اين زاويه بهتر می توانست به کس او ديد داشته باشد.اندک موهای روی کس او بکلی خيس شده بود و در روشنايی اندک اتاق ميدرخشيد...زير پايش به شعاع باسنش مرطوب و خيس شده بود و کفپوش تيره اتاق را تيره تر کرده بود.رحيم سرش را ميان پاهای زهره فروبرد و با دست رانهای اورا از هم باز و سطح زيرين او را ليس ميکشيد.کم کم نفس های زهره شدت می گرفت و ناله هايش را که سعی ميکرد در گلو خفه سازد گه گاه به هوا بلند ميشد.رحيم احساس کرد که دختر در حال ارضا شدن است اما اينبار همچنان به کار خود ادامه داد...
ز: آ..آ...آ...ه...ه...آه....آقا ...رحيم....آه...آه دارم ميام....وای نسين....آ...ک..کسم...بخور...بخورين....آه...
دقايقی بعد رحيم احساس کرد که کشاله های ران زهره مرتب منقبض ميشود و ترشحاتش پيوسته تر و بيشتر ميشد.رحيم خروج مايع گرم و لزج را از کس زهره بروی زبان خود احساس ميکرد....باشديد شدن اين حالت کمی دهانش را عقب تر کشيد.
ز: آ..آقا رحيم...بخورين....دارم ميام...بازم.....بازم....آی تند تر...خواهش ميکنم....
رحيم دوباره زبانش را از شکاف کس او بالا کشيدو با دست بالای کس اورا فشار داد که ناگهان زهره رانهايش را بروی صورت رحيم فشرد و برای اينکه صدای ناله هايش بيرون نرود مچ دستش را گاز گرفت.رحيم از لرزش های پياپی بدن او که لحظه به لحظه با ريتم زبان او اوج ميگرفت فهميد که در حال ارضا شدن است.زهره باسنش بکلی از زمين بلند شده بود و با لرز نفس نفس ميزد...چند ثانيه بعد مايع بيرنگی بافشار زياد از درون کس اوبه صورت رحيم پاشيده شد.....رحيم بلافاصله خود را عقب کشيدو مايع پس از چند جهش ديگر که هريک کوتاهتر از قبلی بودندمتوقف شد....از کناره صورت و پشت لبها و سبيل رحيم چند قطره آب بيرنگ ميچکيد.رحيم مات و گيج مانده بود.پيش بينی هر اتفاقی را به جز اين ميکرد.زهره دستانش را از روی لبهای کسش برداشت.از سطح داخلی رانهايش چند قطره در حال چکيدن بود.رحيم از طاقچه ديوار مقابل کنار ساعت کوکی خواب مانده اش پارچه چهارخانه روشنی آورد و ابتدا صورت خود را و سپس داخل رانها و لبه های کس و لای باسن زهره را پاک کرد....چند دقيقه بعد زهره کاملا به حالت عادی بازگشت و کم کم متوجه وضع پيرامون خود شد.سرش را به زير انداخته بود و هردو ساکت بودند.زهره شرتش را از گوشه اتاق برداشت و قبل از اینکه آن را پايش کندناگهان بغضش ترکيد و هق هق کنان سرش را ميان دستانش مخفی کرد.
ر:ا ...چرا گريه ميکنی؟...اتفاقی نيفتاده که....
ز(بابغض) : چرا....من...من خودم و خيس کردم...
ر: اولا که اين خيس کردن نيست...بعدشم که مهم نيست....گاهی اينطور ميشه
ز:نه...نبايد اصلن امشب ميومدم...حالا شما چی فکر ميکنين؟...حتما ميگين من از اون دخترام...آقا..رحيم به خدا...
ر: نه عزيزم...من فکری نمی کنم...توهم حق داری که بتونی خودت رو اونطور که دلت ميخواد ارضا کنی...مگه بد بود؟
ز:...اما من خودم و خيس کردم...به خدا دس خودم نبود نتونسم خودم و نيگه دارم...ارضا شدنم خيلی شديد بود....
رحيم دستانش را دور کمر او حلقه کرد و در حاليکه اورا در آغوش ميکشيدهردو بروی زمين دراز کشيدند.
ر: ديگه گريه نکن...بزار اشکات و پاک کنم....
هردو برهنه بروی زمی خوابيده بودند.رحيم در زير و دختر بروی او...رحيم گونه های اورا بوسيد.زهره سرش را بروی سينه رحيم گذاشته بود و کم کم با حرف ها و حرکات رحيم دوباره به آرامش ميرسيد.دستان رحيم باسن و پهلو اورا نوازش ميکرد.آلت متورمش را که همچنان سفت و آماده بود بروی رانها و کس او فشار ميداد.
ز: آقا رحيم شما هم ارضا شدين؟
ر: آره عزيزم

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     

#470 | Posted: 15 May 2011 07:26
ر: آره عزيزم.
زهره مثل دختر بچه ای که پس از گرفتن يک ظرف بستنی ميوه ای از پدرش شگفت زده و راضی شده است گونه های رحيم را بوسيد و با خيال راحت پاهايش را بروی کير رحيم بست.
ز: آقا رحيم..قول ميدين که ناراحت نيستين؟آخه ترشحاتم زياد بود...دس خودم نبود....اتاقتونم کثيف کردم...
ر: باز ميگه....بابا ولش کن فدای سرت...گاهی اينطوری ميشه...عوضش کرايه اين ماه و به بابات کم تر ميدم(بعد آرام خنديد)
ز: تاحالا زنتون اينطوری کرده بود؟يهو بپاشه بيرون؟آخه من زياد خيس ميکنم....يه بار مامان فرخنده ديد جام خيس شده...گفتم...شب امتحان دانشگامون بود...گفتم اضطرس درس بوده....(و بعد با شيطنت خنديد)
ر: آره ...زنمم گاهی ميشه....البته اين يعنی من کارم و خوب بلدم....
(و بعد هردو خنديدند)
ز: آقا رحيم بازم ميزارين بيام اينجا....ديگه مث امروز غروب من و سر کار نميزارين...آقا رحيم؟
رحيم از پشت دستش را بروی کس زهره کشيد و با کف دست ضربه ای بروی باسن اوزد.
ر: اين شازده خانوم هر وقت هوس کردن ميتونن بيان اتاق ما
زهره دوباره پاهايش را بروی کير رحيم فشار داد و برای تشکر مثل شاهزاده ای که لبان سرخش را برای ابراز عشق به معشوقه با لياقت خود غنچه ميکند؛لب هايش را به حالت بسته در مقابل لبان رحيم گذاشت و رحيم بلافاصله لبان داغ اورا بوسيد....
پاسی از نيمه های شب می گذشت....زهره و رحيم با بدن های برهنه در تاريکی شب فرو ميرفتند و لحظه به لحظه در دريای آتش و نياز می پيچيدند.نيازی که به سادگی شکل می گیرد و به دور از حد و مرز های مشروع اجتماع بسته پيرامون ميان دو آغوش تشنه به سادگی به تکامل خواهد رسيد..به همين سادگی!!!
======================================================================================
حوالی ظهر بود.رحيم روی پله کوچک کنار اتاقش نشسته بود؛حياط خلوت شده بود.حتی بچه های کوکب که از صبح حياط را روی سرشان گذاشته بودند مثل ديگر اهالی خانه مشغول خواب بعد از ظهر بودند.رحيم همانطور نشسته سيگاری آتش زد؛ چند وقتی ميشد که سودابه نبود و احساس تنهايی و بی حوصلگی ميکرد.همانطور که پک های عميقی به سيگارش می زد؛ در باز شد و عبدل وارد حياط شد.عبدل جوان عقب مانده بود که چند سالی ميشد که در آن محل زندگی ميکرد.صبح ها از خانه بيرون می آمد و تا شب در خيابان ها پلاس بود.با حال و روزی که داشت حتی خانواده اش از نگهداری او شرم داشتند.البته خطری برای کسی نداشت؛ تنها وقتی که سر گزر يا زير بازارچه بچه ها اورا دوره ميکردند و سر بسرش ميگذاشتند عصبانی ميشد و يک لنگه دمپايی زرد کهنه اش را در دست ميگرفت و دنبال کسی ميکرد.گه گاه هم مغازه دار های سر بازارچه سربسرش ميگذاشتند و خلاصه اسباب تفريح و مضحکه محل شده بود.گاهی در خانه ها کار ميکرد و از اين راه اندک پولی برای خانواده اش ميبرد.معمولا هفته ای دوبار به خانه سيد کاظم می آمد و در نظافت خانه به فرخنده خانم کمک ميکرد.اغلب بخاطر ظاهر کثيف و درهمش کمتر زنی حاضر ميشد که به او کاری دهد و برای همين فرخنده خانم در نزد اهالی محل زنی خير و نيکو مينمود.آن روز هم طبق معمول برای کمک به او به خانه آمده بود.ابتدا در حياط بسر حوض رفت و بعد به رحيم خيره شد:
ع: سيگار....سيگار ميخوام ... يه نخ بده...
رحيم از بسته سيگارش يک نخ سيگار به او داد.
ر: اون قوطی چيه عبدول گردنت انداختی؟
ع: قوطی مگسامه...به پاشون نخ ميبندم...ول ميکنم هوا....(وبعد با دهان نيمه باز خنديد)
هميشه باريکه ای آب از گوشه لبش آويزان بود و يا مقداری تف خشک شده زير لب پايينش بچشم ميخورد...موهايش درهم و آلوده بود.اندک ريش های در آمده اش به چهره اش حالت کريهی بيشتری ميداد.دکمه های پيراهن چرک و روغنی اش را يکی در ميان بسته بود.و در حالی که قوطی مگس هايش درون گردنش تکام ميخورد از پله ها به سمت خانه سيد کاظم رفت.دقايقی گذشت و رحيم مشت آب خنکی از حوض به صورت خود پاشيد تا سستی و کرختی بعد از ظهر از تنش بيرون آيد.در سکوت حياط ناگهان صدای فرخنده خانم که بلند بلند به او فحش ميداد به گوش اش رسيد.تعجب کرده بود زيرا هميشه اورا مهربان و با وقار ديده بود. و حتی در رفتارش با عبدل نيز وقار خود را حفظ مينمود.بعد در خيال تصور کرد که شايد عبدول سطل آب وکف تميز کردن شيشه ها را ريخته؛شايد هم ظرفی شکسته و يا اورا بشدت ناراحت کرده است.دقايقی بعد رحيم طبقه بالا پشت در خانه سيد کاظم بود.بی آنکه بداند آنچه که اورا آنجا کشانده است حس کنجکاوی يا احساس خطر برای فرخنده خانم بوده است.کم کم دوباره صدای فرخنده خانم پايين آمد.اما هر از گاهی بر سر عبدل فرياد ميزد يا مرتب به او ميگفت که اينطور نه...در ميان فحش های او برخی کلمات رکيک هم به گوش ميرسيد.کلماتی که نظير آن برای يک مرد هم زشت و زننده بود چه برسد به زن ميانه سالی مانند او که تقريبا مورد احترام همه بود.به نظر رحيم او زنی مهربان و دلسوز بودکه در خانواده ای اصيل رورش يافته بود.فرزندان او(زهرا و زهره)هم دختر های نجيب و بسيار با ادبی بودند.فرخنده خانم ظاهری سنگين و با وقار داشت.اندامی نسبتا فربه و صورتی گرد اما زيبا که در مواجه با مردان کاملا پوشيده و محجب بود.اما آنچه که اورا اينگونه عصبانی کرده بود ميباسيت بسيار مهم باشد و برای همين رحيم آنجا بود.کم کم سکوت بر خانه حکم فرما ميشد.و رحيم نيز دست از کنجکاوی بيجايش ميکشيد.که دوباره صدای فرخنده خانم او را پشت در خانه رساند.
ف: ديوونه عوضی...مگه نگفتم اينطوری نه...تو پدر من و در آوردی....
رحيم مطمءن بود که مشکلی پيش آمده..ضربه ای به در زد و چند ثانيه منتظر ماند اما خبری نشد.احساس کرد که عبدل مزاحم او شده است.و می دانست که در خانه کسی جز آنها نيست. سيد کاظم صبح ها به بازار ميرفت تا خرده کار های باقی مانده اش را راست و ريس کند و تا غروب به خانه باز نميگشت.بچه ها هرکدام مشغول درس و دانشگاه بودند.و مردی در خانه نبود.غيرت مردانه او به او نهيب ميزد تا درخانه را بازکند و به آرامی داخل شود؛نگاهی بياندازد و در صورت نبودن مشکل خاصی همانطور آرام برگردد و در صورت لزوم نيز به او کمک کند.چند قدم جلوتر رفت. بعد از راهرو کوتاهی که در ورودی را از خانه جدا ميکرد؛ سمت راست آشپزخانه و سمت چپ ميهمانخانه بود.پی به آرامی نگاهی به درون ميهمانخانه انداخت...چند ثانيه گذشت تا چيزی را که می ديد هضم کرد...چشمان رحيم گرد و ميخکوب به فضای ميهمانخانه و آن دو شده بود.
همانطور که اسيتاده بود؛ نفس حبس شده در سينه اش را آهسته رها کرد.آنچه را که می ديد اصلا باور نميکرد يا نميخواست باور کند.عبدل وسط اتاق با همان قيافه کريه اسيتاده بود و فرخنده خانم در حالت نشسته زير پای او جسم سياه و گوشتی که ظاهرا کير عبدل بود را در دهان گذاشته بود! شلوار عبدل که بروی زانو افتاده بود و منظره کريهی را بوجود می آورد.تا کنون فرخنده خانم را بدون چادر و روسری نديده بود.اما اکنون و در آن وضع با پيراهنی آزاد که تا زير رانهايش جمع شده بود ؛ بدون شلوار يا دامن نشسته بود. پشت باسنش که تنها نيمی از آن را ميتوانست بينند بيرون مانده بود.و قسمتی از برجستگی سفيد کفل و رانهايش چشمان رحيم را ميخکوب کرده بود.مطمئن بود که عبدل به زور اورا وادار به اينکار کرده است اما حالت چهره فرخنده خانم که همانطور نشسته و نيم رخ مقابل رحيم قرار داشت و همچنين نحوه خوردن و ليسيدن آن کير بد فرم و سياه حکايت از چيز ديگری ميداد.همانطور که ايستاده بود و حرفهای آنها را ميشنيد؛ کم کم متوجه شد که حدسش اشتباه و کاملا برعکس بوده است....اين فرخنده خانم بود که با زور و رفتاری غير انسانی به عبدل تجاوز ميکرد.
ف:پدر سگ...اينطوری نه....د صاف وايسا يه دقه...ديوونه عوضی..
عبدل همانطور ايستاده ميخنديد و انگار از لذتی وصف نشدنی سرشار ميگشت.دستانش را بهم فشار ميداد و همانطور که با پاهای باز بالا سر فرخنده خانم ايستاده بود؛ باريکه آبی از گوشه دهانش آويزان شد بود.فرخنده خانم با ولع و هيجان کير نسبتا درشت اما بد فرم عبدل را در دستانش ميگرفت.انگار چيز عزيزی را در دستانش لمس ميکند و بلافاصله آن را در دهان می گذاشت و چنان می مکيد که تمام حواس رحيم به حالت لبهای او معطوف شده بود.خون در رگهايش ميجوشيد و حرارتش کم کم بالا ميرفت.ابتدا خواست آن صحنه را ترک کند اما نيرويی اورا ثابت نگه داشته بود.با خودش فکر کرد که اگر اورا در آن وضع ببيند حتما برای حفظ آبرو اورا از خانه اش بيرون ميکند و مستاجر ديگری را جايش قرار ميدهد.اما ناگهان بياد زهره و آن رفتار دختر فرخنده خانم افتاد.دوباره پاهايش قوت گرفت و اينبار کمی ديگر سرش را بسمت جلو خم کرد.اينبار فرخنده خانم سرش را بطور کامل بزير خايه های رحيم گذاشته بود و تمام سطح زير آن را بشدت ميليسيد و زير لب به او فحش ميداد.زيرا عبدل از شدت هيجان مرتب ميلرزيد و يا در حال تکان خوردن بود.هر بار که فرخنده خانم دهانش را باز ميکرد و تمام کير عبدل را در دهان می مکيد؛ عبدل ناخوداگاه به عقب می جهيد و بلند قهقه سر ميداد.فرخنده خانم دوباره اين کار را تکرار کرد؛اين بار کير عبدل را غافلگيرانه در دهان گرفت و مکيد؛عبدل به عقب جهيد و با تمام تلاش فرخنده خانم؛کير او از دهانش بيرون افتاد.از گوشه دهان فرخنده خانم تف غليظی که متصل بهکير عبدل بود آويزان شده بود.قوطی مگس های آويزان بر گزدنش هم با هر حرکتش در هوا ميچرخيد.عبدل که از اين بازی در منتها درجه لذت بود؛دوباره کيرش را جلو دهان او گذاشت و هربار که کيرش محکم ميکده ميشد؛مرتب مثل ماری بخودش می پيچيد.
ف: د صاف وايسا آشغال...دهنم و گاييدی صاف وايسا ديوونه...وگرنه پدرت و در ميارم..
رحيم از ديدن اين صحنه ها تعجب کرده بود.هنوز نميتوانست باور کند که فرخنده خانم همان زن نجيب و محترم که تمامی اهالی محل اورا محرم اسرارشان ميدانستند؛آنچنان با مهارت و اشتياغ تکه گوشت ميان پاهای عبدل را می مکيد که کمتر زنی ميتوانست.اين بار فرخنده خانم با دست باسن عبدل را چنگ زد؛ با کف دست محکم به باسن او ضربه زد و اورا از عقب به طرف صورت خود هل داد.هم زبان دهانش را باز کرد و کير سياه عبدل را که در انبوه موهای تيره اطراف آلتش قرار داشت به دهان گذاشت.کير نيمه ايستاده عبدل به بزرگی مال رحيم نمی رسيد اما دراز و کج بود.سرش با انحنای زشتی به پايين خم شده بود و عبدل مرتب کج و ماوج ميشد و فرخنده خانم اورا با دست به درون دهان خود ميکشيد.رحيم متعجب از آن بود که فرخنده خانم چطور تمام حجم کير عبدل را بلعيده است و برای چند دقيقه آن را در دهان خود می فشارد بدن آنکه نفسش بند بيايد.اينبار عبدل خودش را عقب کشيد؛در حاليکه از سر کيرش مايعی بيرنگ همراه با تف فرخنده خانم در حال چکيدن بود؛از اعماق وجودش صدايی بيرون می آمد که همراه با خنده های کريهش در فضا می پيچيد.
ف: چه مرگته....داره آبت در مياد؟...خبر مرگت....نمی تونی مث آدم وايسی؟...نه؟
اين بار فرخنده خانم دستان سفيد و ضريفش را بروی کير عبدل گذاشت و آن را در دست گرفت و شروع به ماليدن کرد.صدای ماليده شدن کير خيس و لزج عبدل در فضا می پيچيد.فرخنده خانم همانطور که با دست کير عبدل را می ماليد؛ دهانش را زير تخم هايش که کاملا پوشيده از موی سياه و کثيف بودند قرار داد و شروع به بلعيدن آنهاکرد.
عبدل ناله کنان خودش را در اختيار فخنده خانم قرار داده بود؛فرخنده خانم با مهارت يک استاد حرفه ای کير عبدل را می ماليد

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
صفحه  صفحه 47 از 85:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  84  85  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.