| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 47 از 67:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  66  67  پسین »  
#461 | Posted: 10 Jun 2011 12:52
زندگی رها (۱)


این داستان زندگی واقعیم هست چون 6 سال رو تو خودش جا داده طولانی میشه ولی سعی کردم تا جایی که میتونم حاشیه رو کم کنم که خسته کننده نشه تو قسمت اول سکس نداره ولی تو قسمت دوم یه عشقبازی و تو قسمت سوم یه سکس خشن رو داره امیدوارم خوشتون بیاد.
اصلا حالم خوب نبود کیفو ورداشتمو با یه خداحافظ از شرکت اومدم بیرون نمی دونستم کدوم وری برم اصلا یادم رفته بود ماشینو کجا پارک کردم یه خورده وایسادم به خودم مسلط شدم رفتم سمت ماشین درو ماشینو باز کردم و نشستم بغض گلومو گرفته بود اشک تو چشام حلقه زده بود اینجا نمیشد گریه کنم باید میرفتم یه جای خلوت تا بتونم با خیال راحت زار بزنم و خودمو تخلیه کنم ، ماشینو روشن کردم و با یه تیک اف شدید از پارک در اومدم با سرعت خیلی زیاد رفتم سمت میدون که دور بزنم برم دریاچه اونجا تنها جایی بود که بهم آرامش میداد دستم رو بوق بود که کسی نیاد جلو راهم مجبور بشم ترمز کنم ، خیابونم تقریبا خلوت بود صد متر بعد میدون بود که یه نیسان از کوچه بیرون اومد سرعتم خیلی زیاد بود دستمو گذاشتم رو بوق و کلاج و ترمز رو تا ته فشار دادم ولی دیگه خیلی دیر شده بود اومد تو راهم و محکم بهم خورد اه تو این وضعیت فقط تصادفو کم داشتم پیاده شدم کل دق و دلیامو سر اون راننده بدبخت خالی کردم هرچند میدونستم خودم مقصرم و فحش دادن تو خیابون واسه من که یه دختر بودم زشت بود ولی دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم ، کاشکی تصادف شدید بود و میمردم اصلا زندگی کردن واسم دیگه ارزشی نداشت ، زنگ زدم به بابام و گفتم که تصادف کردم و بابام سریع خودشو رسوند افسر اومد و من مقصر شناخته نشدم آخه من تو اصلی بودم و از فرعی پیچیده بود جلوی من ، حالم خیلی بد بود اصلا نمیتونستم وایسم مدارک خودمو ماشینو دادم به بابام و از افسر معذرت خواهی کردم و گفتم که ترسیدم و دیگه نمیتونم وایسم افسرم چیزی نگفت و خودم با ماشین بابام رفتم خونه چندبارهم نزدیک بود تصادف کنم ، تف به این زندگی لعنتی بدون اراده خودمون اومدیم ولی کاشکی مرگمون لااقل دست خودمون بود ، رسیدم خونه سریع رفتم حموم میخواستم گریه کنم میخواستم زار بزنم و خودمو خالی کنم دلم نمی خواست کسی اشکامو ببینه ، رفتم زیر دوش آبش خیلی سرد بود اصلا واینسادم گرم شه کم کم آب گرم شد گرمای لذت بخشی داشت کل خاطرات اون روزا جلو چشام رژه میرفت روزایی که بهترین بود واسم تک بود لنگه نداشت ،خیلی شاکیم از زمین و زمان از خودم از خدا از همه ، کاشکی میدونستم حکمت خدا چیه که داره این بلا ها رو سرم میاره آخه خدا جونم خیلی دوس داشتم دفتر زندگیمو میدادی دستم بخونم که آخر زندگیمو بدونم ، بدونم تو کجایی این زندگی کوفتی قراره که بدبختیام تموم بشه ، امروز دیدمش دلم لرزید نفسم تند شد یاد اونروزا افتادم که برای دیدنش لحظه شماری میکردم ولی امروز اصلا خوشحال نشدم یعنی اصلا انتظار نداشتم که پاشه بیاد سر کارم بهش گفته بودم که دوس ندارم اینجا ببینمش خصوصا اینکه مدیرم هم پسر داییش بود و کاملا در جریان عشقمون بود وقتی اومد تو بعد سلام و علیک که اونم با تته پته بود از شرکت اومدم بیرون و اتفاقای دیگه واسم پیش اومد(تصادف) ، آخرین باری که دیدمش 9 ماه پیش بود وقتی که تو کت و شلوار دومادیش دیدمش چقد ناز شده بود چقد دوس داشتم اونروز من عروسش بودم دوس داشتم بغلش کنم و سرمو بزارم رو شونش دستامو بگیره تو دستشو بهم دلگرمی بده ولی نشد بر عکس نه تنها نیومده بود بهم آرامش بده بلکه اون آرامش نسبی رو هم که داشتم ازم گرفت، مامانم یه سالن آرایشگری بزرگ داشت من و خواهرم هم کل دوره های آرایشگری رو گذرونده بودیم و کار گریم و شینیون عروس رو انجام میدادیم هر چند هر جفتمون کارمون یه چیز دیگه بود ، به اسرار خودم عروسش رو آورده بود آرایشگاه که آرایشش کنم می خواستم بهش نشون بدم که اصلا از ازدواجش ناراحت نیستم اونقد که میتونم خودم آرایشش کنم ولی همش بلوف بود وقتی خانومش رفت لباساشو عوض کنه خواهرم گفت مطمئنی میتونی کار کنی ؟ - آره چرا نتونم ؟ اون قضیه واسه من تموم شدس اصلا خودم به زور راضیش کردم عروسشو بیاره اینجا - در هر صورت هر جا دیدی داری کم میاری برو من هستم و هواتو دارم – مرسی آبجی جون ، عروس خانوم اومد و رو صندلیش نشست برای اینکه به کارم تمرکز داشته باشم صندلیشو کامل خوابوندمو خودم نشستم رو صندلی کارم و نگاهش کردم مثلا داشتم تشخیص میدادم که چه آرایشی بهش میداد ولی اصلا اینطور نبود داشتم با خودم مقایسش می کردم از هر لحاظ من از اون بهتر بودم لااقل از لحاظ ظاهری(همون قیافه و قد و هیکل )، دست به کار شدم دستام میلرزید اشک تو چشام بود و با هر پلک زدنم امکان داشت از چشم بیوفته پایین اصلا تعادل نداشتم هم خواهرم هم کارآموزا فهمیده بودن که مثل همیشه نیستم چند بار ازم پرسیدن که حالم خوبه و میتونم ادامه بدم که منم جوابشونو دادم که آره خوبم ولی واقعا نمی تونستم لحظه به لحظه بدتر میشدم آخرش غرور مسخرمو کنار گذاشتم و قلمورو گذاشتم رو میز و با صدایی که معلوم بود یه دنیا بغض و ناراحتی توشه معذرت خواهی کردم و رفتم بالا بدو بدو از پله ها رفتم بالا رسیدم به اتاقم و محکم خودمو انداختم رو تختم و تا جاییکه میتونستم گریه کردم دیگه چشامو نمی تونستم باز کنم بسکه میسوخت چشمامو بستم شاید سوزشش کمتر بشه با بستن چشام رفتم تو خاطرات 6 سال پیش 29 آبان سال 83 یه دختردوم دبیرستانی شاد و شیطون بودم یه ثانیه هم رو پام بند نبودم اصلا هم اهل دوست پسربازی نبودم بچه زرنگ کلاس و دختر خوب بابایی ، ولی رفتن به یه عروسی باعث شد زندگیم دیگه مسیر یکنواختشو طی نکنه ،عروسیه دختر دایی مامانم بود که آخرای عروسی یه پسره که از اول عروسی چشش بهم بود بهم شماره تلفنشو داد منم جدی نگرفتم وشمارشو دور انداختم ، ولی تا یک ماه همش پا پیچم بود با اصرارو التماس و جلو مدرسه اومدن و واسطه کردن دوستاش و دوستام یه جورایی با بی میلی و فقط برای اینکه دست از سرم برداره و خودمم دلم میخواست بدونم دوستی چطوریه باهاش دوست شدم اصلا از قیافش خوشم نمی اومد درسته پولدار بود تیپش هم خوب بود ولی من قیافه واقعا برام مهمه اونم اصلا قیافه جالبی نداشت ، خیلی براش مهم بودم اونجور که خودش میگفت از بچگی چشش دنبالم بوده آخه همسایه قدیمی خالم بودن ، دوستی جالبی بود من آدمی نبودم که بهم کم محبت بشه همه تو خونه عاشقم بودن و از محبت فول بودم ولی اینم اندازه ای محبت میکرد که منو اسیر خودش کنه اونموقع خطای اعتباری نبود منم بابام کادوی شاگرد اولی واسم سیم کارت و گوشی خریده بود تو مدرسه بهم گیر نمی دادن که چرا گوشی میبرم ،یادش بخیر چقدر دوران خوبی بود تو زنگ تفریح زنگ میزد احوالمو میپرسید اگه میگفتم گشنمه میومد واسم چیزی میاورد اگه حوصلم سرمیرفت کلاسو میپیچوندم میومد دنبالم و میرفتیم بیرون (البته یه روز درمیون چون نظامی بود و سرکارش یه شهر دیگه بود که با شهر خودمون 2 ساعت راه بود) ، در کل خیلی خوب بود تو طی 4 ماه عاشقش شدم تا اینکه یه شب که خونه داداشم بودم و داداشم شب کار بود داشتم با تلفن خونه باهاش صحبت میکردم که هزینش زیاد نشه که یهو دره خونه باز شد و داداشام و بابام اومدن تو ، وایییییییییی نمی تونم توصیف کنم و شما هم نمی تونید احساس کنید که چه حسی داشتم بدنم یخ کرده بود میلرزیدم اصلا نذاشتن از خودم دفاع کنم تا میتونستم و میخوردم زدنم خونه داداشم سرامیک بود نمی دونم کدومشون بود که با لگد زد تو سرم ، سرم خورد به زمین الانم که الانه بعده 6 سال سر درد دارم ، خدا زنداداشمو خیر بده که اومد خودشو انداخت جلو که بیشتر از اون کتک نخورم ، بابام سرگرده مخابرات نیرو انتظامی بود و با سیستمی که خطا رو کنترل میکردن خطو کنترل کرده بودن و کل صحبتامونو شنیده بودن ، آخر شب جلسه گذاشتن و سعی کردن خیلی محترمانه با موضوع برخورد کنن فقط گوشیمو ازم گرفتن و قرار شد هر روز با بابام برم مدرسه و برگردم هنرستانی بودم ساعت مدرسم با ساعت کار بابایم یکی بود ، ولی از اون طرف احمد نفمیده بود که چرا من قطع کردم بازم زنگ زد که بابااینام مجبورم کردن باهاش صحبت کنم و آدرس محل کارشو بپرسم منم میدونستم محل کارش کجاس و به اونا نگفتم و با بی ادبی تمام باهاش صحبت کردم که بفهمه ، آدرسو اشتباه داد فقط شهرشو درست گفت متوجه نشد فقط شک کرد فردا صبح من رفتم مدرسه و داداشم رفت ازش شکایت کنه و شکایت کرد، دیگه ازش خبر نداشتم جرات هم نداشتم از مدرسه دو در کنم برم بهش زنگ بزنم جوری ترسیده بودم که حتی فکرمم کار نمیکرد از طریق دوستام خبری بهش بدم ، یکسال گذشت و تو این یکسال من فقط یه بار دیدمش اونم وقتی که اومده بود از دور منوببینه وقتی سوار ماشین بابام میشم ، تا اینکه خرداد سال 85 بود که دیدمش دیگه از تحریم دراومده بودم و تنهایی بیرون میرفتم ولی کماکان گوشیم تو تحریم بود ، با اشاره بهم فهموند که باید برم دنبالش و منم رفتم سلام و علیک کردیم، بغض تو گلو هر دومون بود زمان زیادی نداشتیم که بتونیم با هم تو کوچه صحبت کنیم و واسه فردا ساعت 10 صبح جلو مدرسه با هم قرار گذاشتیم و .....

نوشته: رها
     
#462 | Posted: 10 Jun 2011 12:52
از کلاس شنا به حموم دفتر


سلام اساتید من اولین داستانمو براتون مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد :
من الان 30 سالمه ولی این قضیه ماله حدودا 5 ساله پیشه
من دفتر تبلیغات داشتم توی تهرانپارس ، از منشی دفتر تا بازاریاب ها هر کدوم یه داستانی برای خودش داره ولی اول میخوام از دوست دخترم ( ماندانا ) براتون بگم . تابستون 5 سال پیش برای اینکه با ماندانا بتونیم بیشتر با هم باشیم تصمیم گرفت اسمشو کلاس شنا بنویسه بعد چند جلسه که واقعا رفت کلاس که کسی بهش شک نکنه یه روز اومد دفتر من ، من هم از منشیم خواستم اون روز زودتر بره بازاریاب ها هم بیرون دفتر مشغول گرفتن سفارش بودن
پاول که اومد دفتر از اینکه دید کسی دفتر نیست یه کم قیافه گرفت چون تا اون روز فقط تا حد لب یا آخرش مالیدن سینه هاش اونم تو ماشین بود خلاصه بعد کلی مخ زدن گفتم داره دیر میشه میخوای برای اینکه رفتی خونه کسی بهت شک نکنه برو تو حموم دفتر مایو و سرو بدنتو خیس کن چون موهات بلنده میفهمند که خیس نشده از من اصرار از اون انکار بهش گفتم تا من میرم یه چیزی بخرم بخوریم تو هم برو تو حموم بالاخره قبول کرد من رفتم با آسانسور پایین بعد 2 دقیقه برگشتم بالا در رو که باز کردم رفتم سراغ حموم جای همهتون خالی دیدم انگار یه حوری بهشتی زیر دوشه دیگه مهلتش ندادم شلوار و تی شرتمو دراوردمو رفتم تو اول ناز میکرد بعد یواشی رفتم تو لبو سینهو یواش یواش رفتم پایین دیدم نانازش داره باهام حرف میزنه بغلش کردم همون طوری خیس اومدیم رو مبل تا دلتون بخواد همه جاشو خوردم دیگه داش دیوونه میشد میگفت بیا دیگه دیوونم کردی شورتمو دراوردم شروع کرد به ساک زدن دیدم بابا طرف حرفه ای مادر قهبه رو نمیکرده گفتم بخوابو وصیت کن کرمو از کیفش دراورد سوراخو چرب کردمو آروم آروم کلشو دادم تو یه کم تکون تکون خورد که نکن دردم میاد گفتم میخوام پارت کنم از ساک زدنت معلومه چی کاره ای چند دقیقه ای قشنگ از عقب تلمبه زدم گفتم تو بیا بشین رو کیرم گفت ببین من تو اسب سواری اپن شدم ولی کسی نمیدونه گفتم دمت گرم من هم به کسی نمیگم فقط بخواب که کیرم داره میترکه آقا گذاشتم تو کسش انگار کردم تو تنور منو سفت بغل کرد فشارم میداد منم دیگه نمیدونستم چه جوری بکنمش یه کم که از کس کردمش اه و اوهش رفت بالا بازو هامو چنگ زد یه تکونی خوردو ارضا شد من از ارضا شدنش کلی حال کردم کیرمو دراوردم آبمو پاشیدم رو شیکمو سینه هاش چند دقیقه رو هم ولو بودیم گفت من تو حموم خودمو بشورم برم دیرم میشه گفتم برو منم الان میام رفت و منم رفتم تو یکم که همدیگرو میشستیم و یا به نوعی میمالوندیم دوباره دیدم کیرم داره بلند میشه گفتم یهکم برام ساک بزن شروع کرد به ساک زدن اونم از نوع حرفه ای دوباره که کیرمو بلند کرد گفتم خم شو و دستتو بزار روی شیر آب دوباره کردم تو کس نازشو چند دقیقه ای تلمبه زدم حسابی حال میکردیم دیگه بعد از اینکه آبم اومد اومدیم بیرون و اون رفت بعد از 5 روز پسر خالش نامزدش کردو دیگه پیشم نیومد فقط چند بار تلفنی باهاش صحبت کردم خیلی دلم براش تنگ شده دوست دارم یه دفعه دیگه اون کس و کون نازشو بکنم . اگه ماندانا جان این داستانو خوندی بهم زنگ بزن هنوز هلاکتم .
دوستان سعی کردم قضیه رو همون جوری که بود براتون بنویسم اگه خوب بود بگین تا از منشی و بازاریاب ها هم براتون بنویسم اگر هم بد بود خواهشن فحش ندهید نظرتون رو بگید

نوشته: رضا لاپا
     
#463 | Posted: 10 Jun 2011 12:53
دوست دختر جنده


سلام به همگی .اسم من سامانه من یک دوست داشتم به نام نوید که یک دوست دختریبه نام سمانه داشت .من خیلی دوست داشتم اون دوست دختر خوشکلشو بکنم ولی روم نمیشد به نوید بگم چون زیاد باهاش رو باز نبودم تا این که یک روز فهمیدم که این دو تا به حال چند باری با هم سکس داشتن بعد از چند هفته من شماره ی سمانه رو از تو گوشی نوید برداشتم وبهش زنگ زدم خودم رو معرفی کردم و بهش گفتم به نوید چیزی نگه اونم قبول کرد بعد از چند هفته که باهاش اس بازی و بهش زنگ میزدم تصمیم گرفتم که آبروی نویدو پیش اون ببرم کم کم شروع کردم از بد گفتن از نوید البته نوید چند تا دوست دختر هم داشت بعد یک مدتی دیدم که سمانه خیلی با من خوب شده و منم از این موقعیت به دست آمده نهایت استفاده رو کردم وبهش همه چیز رو درباره ی نوید گفتم که اون چه کار هایی میکنه بعد سمانه این حرفها رو باور کرد واومد با من شد ولی با نوید هم کم و بیشی بود ولی نه مثل من تا این که یک روز من به سمانه زنگ زدم وبهش گفتم که خونمون خالیه و بیاد پیشم اونم قبول کرد و اومد قبل از اومدنش من کاندوم و اسپری تاخیری رو خریدم تا کاش رو تموم کنم بعدسمانه اومد خونمون و من با اون یک ساعتی با هم حرف زدیم که اون پیشنهاد داد بریم تو اتاق منم قبول کردم وقتی رفتیم تو اتاق یک صندلی بیشتر نبود من روی صندلی نشستم بعدش اون اومد روی پای من نشست تا نشست کیرم شق شد دیگه کنترل خودم رو از دست داده بودم بعد از ده دقیقه سمانه بهم گفت که فیلم سکس نداری منم از خدا خواسته براش فیلم آوردم تو کونم عروسی بود داشتیم فیلم نگاهمیکردیم که دیدمسمانه خیلی حشری شده بود و خودش رو میمالید و رو به من کرد که و گفت که بیا منو لخت کن منم هول شده بودم و سریع لباسشو دراوردم کرستش هم قرمز بود وقتی کرستش رو دراوردم و وقتی سینه های قشنگشو دیدم داشتم از حال میرفتم بعد دو تا سینه هاشو با دستام گرفتم و فشار دادم ومیخوردمشون وایییییی چه حالی میداد بعد سریع شلوارشو بیرون آوردم ودیدم که یک شرت صورتی خوشکل داره از روی شرت کسشو میخوردم و حال میکردم بعد شرتشو یواش یواش دراوردم و کس خوشکلش رو دیدم خیلی صاف بود منو دیوونه کرده بود بعد اونو درازکشوندمش و اون با دست سرم رو برد جای کسش و هی میگفت بخور منم کسشو زبون میزدم و کیف میکردم بعد از چند دقیقه ای دیدم اومده سراغ کیرم و هی با زبونش اونو لیس میزد منم هی کیرم رو تودهنش عقب و جلو میکردم بعد اونو دراز کشوندم و با یک اشتیاق خاص کیرم رو تو کونش کردم یواش یواش کیرم رو جلو میبردم و اون کونشو از شدت درد جلومیبرد و نمیذاشت من تا آخر ببرم بعد با دو تا دستم کونشو محکم گرفتم و یک تلمبه محکم زدم بعد یک جیغ از ته دل کشید و عادت کرد به دردش و بهم میگفت که بیشتر بزن منم ول نمیکردم با تلمبه های متوالی کونشو بدجور پاره کردم بعد کیرم رو دراوردم واونو به پشت دراز کشوندم و پاشو باز کردم و کیرم رو تو کسش کردم وای چه حالی داد
     
#464 | Posted: 10 Jun 2011 12:53
گاییدن شریک گاییدن ها


سلام من کوروش هستم .پسری که از سن 4 سالگی حشری میشد!!!
این داستان مال پنچ شیش سال پیشه...الان 20 سالمه.کلاس سوم راهنمایی یه بچه خوشکل همکلاسیم بود به نام شهاب.من همیشه توی کفش بودم از اول دبیرستان!!!اما نمیدونستم این مدرسه جدید سیستمش چه جوریاست تا اینکه یه بار دیدم بچه ها هر جا میره انگولش میدن دست میزنن به کونشو... منم شروع کردم و پیوستم به تیم مالایش دهنگان ماتی اما تا آخر سال کیر به دست موندم و سال تمام شد
اول دبیرستان هم باهم افتادیم...یکی از بچه هایی که باهم پایه بودیم و ماتی رو گیر می انداختیم واسه مالوندنش مجتبی بود...کونش سه برابر کون ماتی بود ولی خوب تا به حال اصلا بهش فکر هم نکرده بودم...
یه روز از یکی دیگه از بچه ها که اونم تو کف شهاب بود خوشم اومد و رفتم به مجتبی گفتم.اونم فکر کرد و تایید کرد...
یه روز که داشتیم با هم از کلاس میرفتیم بیرون چون نفر آخر بودیم منو علی(کون جدید مورد پسند من)دست کردم توی شلوارش و کشیدم بیرون مقاوت کرد و در رفت..مجتبی هم که پیشش می نشست شروع کرد از زبان شوخی مالوندنش (در طی روزهای بعد)
یه روز که داشتیم منو علی از کانون زبان بر میگشتیم دیدم مسیر خلوته کشوندمش توی کوچه خلوت زدم بغل دیوار و محکم شروع کردم مالوندنش ...زورش از من کمتر بود...البته حداکثر کاری که تونستم بکنم این بود که دست کنم توی شلوارشو کونشو بمالم و مجبورش کردم کیرمو بگیره...
فرداش که رفتم مدرسه دیدم مجتبی میگه ای شیطون فلان فلان ..علی براش تعریف کرده بود ماجرا رو...
من تا اون روز فقط به علی چشم داشتم که جزو گروه خودمون بود و شهاب که نمیذاشت بکنیمش
بعد از بحث بر روی ماجرای علی که خیلی چیز مالیه هستو و من کونشو فشار دادمو حال کردم گفتم کیرم کلفته اونم جواب داد میره!گفتم چرند نگو!
اونم بعد از یکم بحث گفت بیا بخورش!(به شوخی برای کل کل)
منم گفتم خوردیش فلان فلان
سری بعدی گفت میخوریش؟
(لحنش این بار معلوم بود دعوتیه!)
منم جواب دادم میخوریشی؟
اونم همینو گفت و منم تا اینکه گفت آره تو بکش بیرون من میخورم
منم برای اینکه بحث سکسی شه گفتم منم
گذاشتم کیرمو از رو بگیره
طی چند روز آینده هر روز کیرمو از رو میمالوندو منم کونشو
تا اینکه یه روز کیرمو بهش نشون دادم گفتم بخورش
(بعدا فهمیدم این رفیق و شریک ما در گاییدن خودش در ذات از همه بیشتر دوست داره بده!!!)
کیرمو کردم توی دهانش(اولین بار بود که کیر تشکیل شدم میرفت توی دهان کسی(قبلا که دول داشتم این کارو زیاد کرده بودم!)
===((مکان و زمان:کلاس ورزش زنگ آخر ما نرفتیم توی حیاط و توی کلاس موندیم))
بعد گفتم خم شو میخوم بکونمت
کیرمو گذاشتم روی سوراخش ولی ترسید نذاشت بکنمش و فقط براش لا پا زدم که آخرشم آبم نیومد...گفت حالا تو منم گفتم تا ندی منم اصلا نه میدم نه ساک.

گفت:خیلی نامردی!!!
....
یه روز دیگه بردمش توی کف کونمو از موقعیت جشن استفاده کردیم و رفتیم توی دستشویی ...طرف اول رفت تو و کشید پایین و کیر به دست منتظر
رفتم تو و منم همین کارو کردم
گفت نوبت منه!
منم گفتم نه اون سری ناقص بود
قبول نکرد بر انداختیم بر روی من اومد خوشبختانه
تکیه اش دادم به دیوار و گذاشتم دم کونش
اومدم بکنم تو گفت نه نه نه اول یکم صابون بزن...(منم که نمیخواستم صابون بزنم گفتم تف میزنم....)
کیرمو بار اول نذاشت بکنم تو ومیخواست کلا منصرف شه
این عمل 3بار رخ داد
که بار سوم قول دادم که اروم بکنم تو
کیرمو خیلی آروم کردم تو 4 دقیقه طول کشید تا فقط سرمو بکنم توش...بازم داشت پشیمون میشد.حوصله ام سر رفت آروم گرفتمش(دست انداختم دورش و قلاب کردم)بعد محکم کیرمو در یک ثانیه تا پایه کردم توش!سرخ سرخ شد اومد داد بزنه گفتم اگه بقهمن به فنا میری...
کیرمو توش چند دقیقه نگه داشتم
اولین بارم بود که کیرم میرفت توی کون کسی اونم تا بنیاد حتی به تخمم رحم نکردم مطمئنم یکم از پوست تخمم رفت توش!!!
احساس واقعا فوق العاده ای بود...بعد شروع کردم کشیدن کیرم به بیرون که مجتبی هم شروع کرد به فحش دادن...
البته فحش دادنش چون نمیتونست بلند فحش بده بیشتر حشریم میکرد
بعدشم عین خر یهو شروع کردم به تلمبه زدن انگار که میخوام کون شتر را بذارم!!!
واقعا داشت میترکید!هم مجتبی هم کیرم هم دستام از شدت فشار تقلای اون...!
یهو کیرم در اومد..اومدم بگیرم بکنمش تو اون برگشت گفت نوبت منه...منم با کلی پا فشاری گفتم منم میدم ولی تا آبم نیاد نه!!!
اول قبول نمیکرد ولی بعد مجبور شد
ولی لاپایی!!!
یکم براش لاپایی زدم اما دیدم حال نمیده بازم دستامو انداختم دورشو قفل کردم و یهو کیرمو کردم توش
شروع کرد به آخ و اوخ کردن و فحش دادن و تقلا که البته اینها بیشتر منو حشری میکرد
چندتا تلمبه زدم بعد دیدم مقاومتش کم شد و کم کم دستاشو ول کردم
رفتارشم سکسی تر شد و اخ و ناله هاش جذاب...وای فوق العاده بود هنوزم که یادش می افتم کیرم پا میشه...
چند تا زدم دید زیاد داره طول میکشه گفت بسه اگه نمیاد نوبت منه
منم گفتم یه راه دارم بیاد
گفت چِی؟
منم دوباره دستاشو یکهو گرفتم و کیرمو کشیدم تا آخر بیرون و کردم تو تا ته دوباره!تلمبه با تمام طول کیر!!!!
خون توی بدنش داشت بخار میشد با این کار داشت التماسم میکرد
این کارو با سرعت یک تقه در ثانیه اونقدر تکرار کردم تا ابم اومد...ولی بهش نگفتم و ریختم توی کونش!!! اووووووووووووووووووووووووف چه حسی!!!گفتم خسمه...کشیدم بیرون...خوب شد نفهمید واقعا...گفت دیگه بسته!!! منم گفتم من تا آبم نیاد نمیدم...رفتم از دستشویی بیرون و اونم مجبور شد بیاد بیرون و زنگ هم خورد ...منم گفتم دیدی اگه میخواستی بکنی هم وقت نمیشد ...سری بعدی تو بکن منو!!!

نوشته: کوروش
     
#465 | Posted: 10 Jun 2011 12:54
شب اولین سکس از کون


اول درباره خودم یکم بگم بعد . من زمان داستان 19 سالم بود و دیپلم الکتروتکنیک . البته چون علاقه خیلی زیادی به کامپیوتر داشتم همزمان توی چند تا از شرکتهای شهرمون کار میکردمو توی یکی از این شرکتها که با 2 تا از دوستام کار میکردم دیگه همه چیزو از دختر بازی و کس کلک بازی یاد گرفتم ( البته بازم که این مطلبو دارم مینیویسمو 26 سالمه بازم هنوز بچه ام توو این کارا ) من اندام درشتی دارام و وزنم هم 95 کیلو . البته به خودم از لحاظ جسمی میرسمو دوبار قهرمان شهرو استانمون شدم تو رشته کاراته و کونگ فو همزمان .

این ماجرا از اونجائی شروع شد که ما یه منشی داشتیم که اصفهانی بود و دانشجو بود تو شهرمون و هم زمان پیش ما کار میکرد . بعد از چند مدتی که پیش ما کار میکرد متوجه رابطه منشی با دوستم شدم و سر از ماجرا در آوردو که بله خانم مشکل دادن زیاد داره . این ماجرا میگذشتو هر روز این دو تا با هم سکس داشتن . تا یک شب که همه دور هم جمع بودیم دوستم زنگ زد به این خانم که من اسمشو میزارم یاس منگولا . خلاصه زنگ زدو بهش گفت که ما سه نفر هستیمو تو هم با دوتا از دوستایه دیگه پاشو بیا پیش ما . ایشون تشریف آورد پیش ما همراه با یه دوست دیگه . ما کاسه چه کنم گرفتیم دستمونو چون من آدمی بودم کلاٌ منزوی به دوستم گفتم تو با اوون یکی من فقط مشروب میخوروم سیگارمو میکشم . یه 3.2 ساعتی گذشتو چون خونه دستمون بزرگ بود هر کی یه جا بود و منم پا ماهواره . یه دفعه متوجه دادو بیداد شدم از اتاق اون دوستم . البته نگفتم دختری که باهاش بود یه دختر ریزه میزه بود با هیکل مرتبو سینه های لیموئی و سر و صورت ژاپنی . در کل من از این قیافه ها خیلی خوشم میاد . ایشون اوون زمان دانشجوی گرافیک بودنو عاشق نقاشی . بر میگردم به داستان . رفتم پیگیر شدم دیدم بله دوستم خواسته با خانم سکس کنه که دختره باهاش دعوا گرفته که من اهل این حرفا نیستم . تو دلم گفتم پس گوه خوردی اومدی خونه کسی که نمیشناسیش . رفتمو این دوتارو از دست هم نجات دادمو رفیقم رفت پی کردن همون منشی خیلی خوب ( میدونم که همه فرق منشی خوب و خیلی خوب و میدونید ) به قول معروف علی موندو حوضش . اومد پیش منو شروع کردیم که ماجرا چی شد و چی بود که دیدیم ساعت شد 4 صبح و از بالا صدای دادو بیداد سکس میادو این پایین صدای حرف که ناچار بهش گفتم من میخوام بخوابم که صبح برم شرکت . اونم گفت اشکال نداره اینجا بخوابم که اون دوستت نیاد . منم گفتم بخواب . رختخواب و پهن کردم و مال اونم گذاشتم پیش خودم . دیدم بالا ساکت شد فهمیدم که اونا هم خوابیدن . من پتومو بغلم گرفتمو خوابیدم که دیدم باز شروع کرد به حرف زدن که راستی اسمت چیه ؟ توو دلم گفتم کس خل بعد این همه گفتن اسمم هنوز میپرسه . خلاصه گفتم متین هستمو 20 سالمه . گفت اشکال نداره بهت زنگ بزنمو باهات صحبت کنم منم گفتم نه . هر کمکی بخوای من هستم . آخه بخاطر شهرتمون توو شهر یه خرده معروف بودم ( کاملاٌ گوه مفت خوردم) . تو همین حرفا دیدم پا شدو لبمو بوسید و گفت میتونی بغلم کنی . منم هاج و واج گفتم باشه . از خدا خواسته بغلش کردم جوری که پشتش به من بود . بعد کِرم پسرانه گل کردو شروع کردن به اذیت کردن دست زدن به بدنش که با عشوه از طرف نازنین خانم مواجه شد . بعد از 10 دقیقه از انواع دستمالی کردن هم همونجوری که پشت بهم بود بدون حرفی گفتم اشکال نداره لباساتو در بیارم که اونم از خدا خواسته گفت نه در بیار . شروع کردن به در آوردن لباساشو همزمان هم داشتم با سینه هاش ور میرفتم .بعد از 5دقیقه خوردن هم به این نتیجه رسیدیم که الان زمان کار اصلی رسیده ( مثل خیلی از کسائی که اینجا هستنو برا خودشون یه پا حرفه ای هستند و داستاناشونو از فیلم سکسی کپی می کنند من اینجوری نبودمو خیلیم مبتدی نبودیم ) بعد بهش گفتم جلو یا عقب گفتش یا عقب و من هم با استفاده از روغن خدائی یا همون تف زدن به سر کیرم اونو آروم گذاشتم در کونش . بهش گفتم اگر داد بزنی اون رفیقم بیاد پایین دوباره همون آش هستو همون کاسه . قبول کرد و منم کیرمو آروم فشار دادم تو . کیرم قامت 18 سانتی متوسط که وقتی دست بهش زد گفت تو عربی که گفتم نه فقط کیرم عربه . آروم کیرمو فشار میدادم داخلو اونم دیدم داره به خودش فشار میاره که بهش گفتم خودتو شل کن که راحت باشی . به خودم گفتم که این امشب اینجا خونریزی میکنه اگه همینطوری باشم که فشارمو بیشتر کردم یه لحظه متوجه شدم کیرم تا ته توو کونش و منم دارم تلمبه میزنم . یه 5 دقیقه توو همون حال تلمبه زدمو اونم کم کم داشت حال میکرد که احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم گفت دستمال بیار . دیدم دستمال باهام یه 10 متری فاصله داره که گفتم میریزم تووش بعد برو دستشوئی . قبول کردو منم سرعتمو بیشتر کردم که آبم اوومد و توو کونش خالی کردم اونم دیدم بی حال افتاده . بعد آروم کیرمو آوردم بیرونو اونو فرستادم دستشوئی . موقعی که اومد بیرون دیدم داره اذان میزنه که بعد دستشوئی خودم گفتم بخوابیم و باهم خوابیدیم .
االان که سال 90 و دارم اینو براتون تایپ میکنم 7 سال گذشته و منو نازنین باهم رفیقیمو همچنان با هم سکس داریم البته بعد از 2 ماه متوجه شدم که خانم اون شب از جلو هم میتونست بده چون قبلاً توو ژیمیناستیک پردش پاره شده بود . ( اون موقع این بهترین حرف بود برا دخترا ) و از اوون موقع ما سکس از جلو داشتیم توو هر مکانی و هر زمانی که فکرشو بکنید . البته اگه دوست داشتید نظر بدید که منم بتونم ماجرا های باحالشو براتون تعریف کنم .
خوش و سر بلند باشید
     
#466 | Posted: 10 Jun 2011 12:55
سکس با مرجانه سکسی


در ابتدا در مورد داستان قبلیم(کلاس IELTS) باید بگم که دوستان ایرادای خنده داری گرفتن که واسم عجیب بود...

اما داستان این دفعمم مربوط به یکی از بهترین دوستام به اسم مرجانه که زن ی آدم معروف بود اما زمانی که با من دوست شد طلاق گرفته بودن.
یه روز از سر شهرک (میدون صنعت) سوار ماشین پونک شدم یه پسری کنارم بود و ی خانومی کنارش پول پسر از دستش افتاد و سعی میکرد ورش داره اما تو همین حین دست پسره خورد به پایه مرجان، مرجان گفت آقا چه کار میکنی گفت ببخشید اما بذار پولمو وردارم که دوباره دستش خورد به پاهای مرجان، مرجانم شاکی شد راننده گفت آقا چه کار می کنی که دیگه بحثشون شد و راننده گفت آق پیاده شو. البته این جا دیگه تو اشرفی و نزدیکه میدون پونک بودیم وقتی رسیدیم میدون من و اون هم پیاده شدیم با هم اومدیم بالای میدون جلو بوستان منتظر تاکسی بودیم که یه نگاهی به من کرد گفت چه بیشهور بود گفتم شاید، یه چشم و ابرویی واسم اومدو سوار شد منم سوار شدم اومدیم شهران خواستم بهش شماره بدم یا ی کوچولو هم که شده باهاش به حرفم اما نشد فرداش رفتم بانک صادرات شعبه شهران پول وردارم (بالای فرهنگسرا معرفت) دیدم یکی داره میاد که خیلی آشناست شماررو پرفت اومد بشینه که منو دید سرمو تکون دادم که یعنی سلام ی لبخندی زد اما جوابمو نداد کار من زود تر تموم شد اومدم بیرون منتظر شدنم تا بیاد و بالاخره اومد رفتم جلو گفتم می تونم چند لحطه ای مزاحم شم سرشو به حالت بی تفاوتی تکون داد گفتم من اشکانم همون که دیروز تو تاکسی با هم بودیم گفت یادمه، گفتم خیلی ازت خوشم اومده خیلی نازیا گفت بسه دیگه بلوف نزن همین جوری به حرفامون ادامه دادیم و یه خورده با هم قدم زدیم تا نزدیکای میدون اول گفت می خوام برم جنت آباد میای گفتم نه باید برم خونه ولی اگه میشه شمارمو داشته باش . چونشو ی جوری کرد که انگار خوب حالا می گیرم ازت و ازم گرفت بعد اون روز هر روز با هم حرف میزدیم و اس ام اس میدادیم حرفای سکسی هم میزدیم مثلا همیشه می گفت من از سکسه وحشیانه بدم میاد و عاشقه make love (معاشقعه) ام و زیاد میونم با اون fuck آخرش خوب نیست اما ما سکسی نداشتیم تا این که یه روز با هم رفتیم میلاد نور تا عینک آفتابی بخره اون جا هر وقت بغل بعه بغل راه میرفتیم پشت بازوم یه تاچ کوچیکی با ممه هاش داشت و همیشه ی لبخندی می زدتا این اومدیم پایین تا جلوی یکی از ورودی های میلاد ذرت مکزیکی بخوریم ذرت رو خریدیم و قدم زنان به سمت پارک فدک (سر ایران زمین) رفتیم اون جا هم کلی با هاش شوخی کرم و حرفهای سکسی زدیم تا این که آخرش بهم گفت دیگه بسه حالم بد شد گفتم نی خوای بریم خونم گفت نه اصلا حرفشم نزن. گفتم ok اما چرا اینقدر گارد گرفتی گفت دوس ندارم بیام پیشت اما اگه موقعیتش بود میگم بیا مطبم (آخه ماما بود) گفتم چه فرقی میکنه گفت من راحت ترم گفتم باشه اما بعد اون روز چند هفته ای گذشت تا بهب گفت می تونی امروز بیای منم از خدا خاسته رفتم مطبیش بالای 4 راهه جنت آباد (جنت آباد شمالی) بود رفتم دیدم حسابی آرایش کرده رژ صورتی موهای درست کرده یه T Shirt نارنجی که مینی ناف بود و یه دامن جین پاش بودوقتی رفتم تو تازه فهمیدم چه تیکه ای این مرجان جونه ما پاهای سکسی و لبایی که دیونم میکرد سوتین هم تنش نبود که این سکسی ترش هم میکردیه شربت واسم آورد ونشست رو پام یه کوچولو از شربنت خوردم و لبامو گذاشتم رو لبش اونقدر شیرین بود که تمتمه وجودم شده بود لذت لباشو میخوردم و گاز کوچولو می گرفتم و بعدش رفتم زیره گلوش و شروع کرم به خوردنه زیره گلوش دیدم داره حال میکنه رفتم سمته گوشاشو زبونمو کردم تو گوشاش و پشت گوششو لیس میزدم و با دندونم پشت گوششو لمس میکردم اومدم رو پشت گردنش موهاشو دادم بالا و ی میک حسابی زدم با این که به سختی پوستش میومد تو دهنم اما جاش موند دوباره اومدم تو لباش و مینی نافشو دراوردم ممه هاش مث توپ بودن تو همون حالتی که ممهاشو می خوردم بلندش کردم سرمو آوردم بالا یه لب دیگه ازش پرفتم و گفتم برگرد ، برگشت گفتم دو تا دستاتو بذار رو مبل طوری که کاملا ایتاده نباشی اونم این کارو کرددامنشو دادم پایین یه شورت مشکی فوقاالعاده سکسی پاش بود از پشت شروع کردم به خوردنش کمرش پهلوهاش و اومدم رو کونش یه گاز کوچولو گرفتم از کون تپل و رفتم پایین پاهایه تپل و نرمشو از پایین تا بالا می خوردم اونم حال میکرد چیزه خاصی نمی گفت اما یه صدایی شبیه اااااااااااااااااوووووووووووومممممممممم ازش بلند میشد بع کلی خوردن گفتم بشین رو مبل نشست شرتشو درآوردم یه کس تپل که صورتی صورتی هم بود خواستم بخورمش که نذاشت گفت خواستم کیرمو بمالم به کسش گفت این جانه بریم تو اتاق معاینه رفتیم اون جا دیدم یه یه چیزی شبیه تخت اونجاست که تخت نیست یعنی شبیه یه تخت نصفه و کم عرضه و دو طرفش دو جایه پا داره تا به حال همچین چیزی ندیده بودم گفتم این مخصوصه سکسه گفت نه واسه معاینه ست وقتی بخوایم cervix رو معاینه کنم زنارو می خ.ابونم این جا و پاهاشونو می ذارن رو این دستها بعدشم خودشم همون جوری که می گفت خوابید خیلی با این تخته حالکرده بودم اولین بار بود همچین چیزیو میدیدم لخت شدمو کاندومو دراوردم که بذارم رو کیرم که دید یه نمه خوابیده گفت واستا یه لحطه بلند شد یه چند ثانیه ای کردش تو دهنش و کیرم به محض ورود سیخ شد کاندومو پداشتمو اونم دوباره خوابید پاهاشم گداشت رو همون دسته ها این جوری دیگه لازم نبود پاهاشو نگه داره وقتی کیرم رفت تو یه ذره خشک بود یه خورده که عقبو جلو کردم بهتر شد شروع کردم به تلمبه زدن نم نم صداش بالاتر می رفت دیگه صدای شالاپ شلوپه کسش دیوونم میکرد اونم هی میگفت بکن بکن اایییییی بکن ااااییییی گفت نیادا سرمو به علامته باشه تکون دادم همین جوری تند و تند میکردم و اون اخ اوخ میکرد تا این که گفت وایسا و خودشم بلند شد یه میز کمی اون طرف تر بود رفت اون جا و ایستاده سینه هاشو گذاشت رو میز طوری که کونشو بده عقب و گفت بیا رفتم چسبیدم بهش و کیرمو تو همون حالت کردم جلوش این position هم عالی بود آخه هم کیرم تو کسش بود هم شکمم می خورد به کونش هی تلنبه هام شدید تر میشد یه 7 یا 8 دقیقه ای کردم تا این که اومد چون کاندوم داشتم بعد اومدن هم یه چند دفعه ای دخول خروج داشتم اما دیگه بریده بودم ولو شدم روشو گفتم مرسی مرجان تو خیلی ماهی گفت اما من ارضا نشدم دفعه بعد بیشتر خودتو نگه دار. بعد اون ما 2 ماهی با هم بودیم تا این که چند وقت پیش رابطمون بهم خورد اما مرجان همیشه یکی از بهترین و سکسی ترین دوستای من خواهد بود

نوشته: اشکان
     
#467 | Posted: 10 Jun 2011 12:55
من و دانشجوی بابام


سلام دوستان منم میخوام یکی از داستانمو واستون بزارم اگه از نظر جمله اینا مشکل داره به بزرگی کیر و یا سینه هاتون ببخشید دیگه خوب بریم سر اصل مطلب
بنده 3 4 سال پیش یه کافی نت زدم و این کافی نت هیچ جوری پا نمیداد افتتاحش کنم خلاصه خودم میرفتم اونجا چت میکردم تا یه بار یه هفته مونده بود به عید دیدم یکی اومد پایین و میگه سیستم خالی دارین منم همینجوری نیگاش کردمو گفتم نمبینی اینجا بهم ریخته اس ؟ گفت پس چرا بالا نزدین که تعطیله ادم اوسکل نشه گفتم دوست نداشتم گفت بچه پرو رفت دم مغازه یه ان برگشت گفت راستی شما فلانی نیستی؟گفتم شما؟ گفت من یه 2 ماه پیش بهتون زنگ میزدم نمره میخواستم از باباتون ( اخه بابام استاد بود شماره منم دست اکثر دانشجوها بود ) گفتم خوب نمره دادم بهتون
- نه خودم گرفتم
- خوب به سلامتی(اره جون عمت)
- ببخشیدا پروئیه الان همه جا تعطیله اجازه میدین با سیستم خودتون افامو چک کنم
- منم دوست دارم کار مردمو راه بندازم( اره جون عمم) گفتم بفرمایید فقط کوتاه ( اینم واسه کلاسش گفتم)
خلاصه اومدو مارو بلند کردو نشست پشت سیستم ایدشو باز کرد ( منم که اصلا نیگا نکردم ببینم ایدیش چیه ) افاشو خوندو بعد گفت اجازه میدین یه چنتا افم بزارم
- بفرمایین
- ...
- واقعا معذرت میخوام تو یه چنتا سایتم میتونم برم
- نه چه خبره فقط قرار بود یه افو چک کنیا(شوخی کردم مثلا ) بفرمایین
خلاصه خانوم ساعت 12 اومد 2 پاشد بره دم در که رسید
- راستی میتونم شماره اینجا رو داشته باشم
- مگه شما شماره موبایلمو ندارین
- اون که قطع شده (تا کجا رو هم میدونست)
- بفرمایین کارت کافی نتو بهش دادمو نشستم پشت سیستم بعد 12 الی فوقش 13 دقیقه تلفن زنگ خورد
- علو سلام بفرمایین
- فلانی
- بله خودم هستم شما ( اینم واسه کلاس گذاشتن بود دیگه)
- منو نمیشناسی
- نه متاسفانه به جا نمیارم میشه خواهش کنم خودتون معرفی کنین؟
- من مریمم
- کدوم مریم
- مگه تو چنتا مریم میشناسی
- یه چنتایی هستن
- مثلا کیا
- مریم مادر مسیح مرم حیدر زاده.... زد زیر خنده و
- نه من اونا نیستم من همونیم که نیم ساعت پیش مزاحم شما شد
- خواهش میکنم
بعد از این درو اون در حرف زدیم تا 3.5 یه دفه گفت امروز عصر میای بریم بیرون؟
- منم که اب دهنم راه افتاد گفتم افتخار میکنم فقط من باید برم خونه لباسمو عوض کنمو بیام
- باشه پس5- 5.5 میام اونجا
- باشه پس فعلا
- بای
زنگ به آژانس زدمو رفتم خونه 1500 پول بیشتر همراهم نبود دادم به راننده به امید اینکه از مامانم بگیرم لباسامو عوض کردمو به مامانم گفتم پول داری گفته دیر گفتی الان از خرید اومدم ( شانس کیریو داشته باش) گفت 5 6 تومن تو کیفم هست فعلا بردار 5 تومن برداشتمو دیدم ساعت 5.15 شده دوباره از ناچاری اژانس گرفتمو رفتم دیدم داره قدم میزنه تا منو دید
- کجا بودی جاکش تاالان یک ساعت رو پا وایسادم
- ببخشید دیر شد دیگه حالا چرا فحش میدی
- دوس دارم مشکلی داری؟
- نه ( چی بگم دیگه) حالا بیا سوار شو بریم سوار شدو گفتم کجا بریم
- هرجاراحت تری فقط یه جا باشه قدم بزنیم (تو کونم عروسی شد اخه قدم زدن خرجی نداشت )
- بریم پارک ازادگان؟
- بریم
رسیدم میدان اطلسیو پیاده شدیم 2000 دادم به راننده تا رفت تو بازارچه داشتیم قدم میزدیم که گفتم بریم بستی بخوریم گفت من سردمه ذرت مکزیکی میخوام ( ای کیر تو این شانس حالا پول نداری واسه چی تارف میکنی) رفتم 2 تا ذرت مکزیکیم گرفتمو 2000 دادم بعد رفتیم قدم بزنیم تا ساعت 9 اینا راه میرفتیمو حرف میزدیم ( نمیدوم چرا اون روز هیشکی بهمون گیر نداد اخه 5 شنبه بود شایدم بخاطر اینکی هیشکی نبود مامور اینام نبود خلاصه خیلی خوش شانس بویم) یه دفه گفت بریم شام بخوریم ( وای فکر اینجاشو نکرده بودم)
- من که گرسنم نیست
- ولی من خیلی گرسنه ام
خلاصه هرجوری بود تا 9.5 کشوندمش یه دفه دیدم جلو پیتزا ولنجکیم
- بریم همینجا شام بخوریم غذاشم خوبه منم از ناچار قبول کردم
- چی میخورین براتون بیارم
- 2 تا سالاد 2تا سیب سرخ کرده 2 تا پیتزا گوشت بعد اینا رو اوردنو من هی داشتم به این فکر میکردم که چی دروغی به این یارو بگم یا چه فیلمی بازیکنم که بگم فردا پولتو میارم اینا نصف پیتزا رو خورده نخورده پاشدم زودتر برم که یه جوری راستو ریستش کنم تا اومدم برم
- بشین سرجات
- سیر شدم میخوام برم حساب کنم
- من گفتم بریم شام پس مهمون منی( وای انگار که یه کیر کلفت از توکونت در بیارن خوشحال شدم)
- نه بابا اینا چه حرفیه زشته
- به جون خودم اگه بری دیگه باهات کاری ندارم
- چشم ولی این دفه نوبت منه ها( از کون شانس اوردم)
- باشه فقط یه زنگ بزن آژانس بیاد دیگه حال پیاده رفتنو ندارم
حالا ساعت 10.5 بود سوار شدیمو رفتیم دم خونش پیداه شد پول داد به راننده و گفت تو کجا میری
- میرم مغازه با دوس دخترام بچتم
- اگه گزاشتم تو بچت
- من اونجا تو اینجا چجوری میخوای نزاری؟
- حالا معلوم میشه
- باشه بای
- بای
رفتم مغازه و تا سیستمو روشن کردم دیدم تلفنه جواب دادم مریم بود تا 1 داشتیم باهم میصحبتیدیم
- تو نمیخوای بری خونه
- چرا اگه شما قطع کنید میرم
- باشه راستی فردا صبح بیا خونه من
- جانم چشم حتما
- دیدی نتونستی چت کنی( ادم ساده گیر میارن اسکلش میکنن دیگه)
فردا صبح زود ساعت 10 از خواب بیدار شدمو پول از بابام گرفتمو یه اصلاحو راه افتادم رسیدم دم خونش وای خدای من چی میدیدم یه تاپ و شلوارک سفید پوشیده بود
از پله ها رفتیم پایین وای خدای من چه بدنی داشت قد حدود 165 تو پر سینه هایی با سایز 9085 و .... وارد خونه که شدم اصلا به خونه دانشجویی شبیه نبود همه امکانانات زندگی در حد عالی ( مایکرو فر تلوزیون ال سی دی کامپیوتر ریسیور یخچال سای بای ساید و....) نشستم روی مبل و یه چایی اورد خوردیمو
- چیکار کنیم الان؟
- نمیدونم هر کار تو بگی
- میخوای بریم تو اینترنت؟
- جانم اینترنتم داری؟
- اره چطور مگه به من نمیاد
- اخه تو که اینترنت داشتی مغازه من چیکار میکردی
- هان از اون نظر اخه بیکار بودم میخواستم یه نفرو اسکل کنم
- دست شما درد نکنه یعنی من اسکلم دیگه
- اره اگه نبودی الان اینجا چیکار میکردی
بیخیال بحث شدیمو رفتیم سراغ کامپیوتر تا ایدمو باز کردم هرچی اد لیست بود پاک کرد
- دیونه چرا اینجوری میکنی
- یا من یا اد لیستت
- فکر کردی همین یه ایدیو دارم
- اگه راست میگی اون ایدیتم باز کن ببینم
منم که ساده برای اثبات صداقتم ( همون خریت )اون یکی ایدیمم باز کردم که ادلیست اونا رو هم پاک کرد
- باشه حالا تو ایدیتو باز کن ببینم
- من ایدیمو جلو غریبه ها باز نمیکنم اصلا بیخیال کامپیوتر بیا بریم تلوزیون ببینیم
رفتیم سراغ تلوزیون و من کنترلو برداشتمو داشتم شبکه های ایرانو بالا پایین میکردم
- بیا با این کنترل کار کن
- این دیگه کنترل چیه مال ویدیو سیدیه؟
- نه مال ریسیوره
- ریسیور چیه دیگه
- تو نمیدونی ریسیور چیه
- نه از کجا باید بدونم حالا تو بگو تا بدونم
- بابا همون ماهواره
- ععععععع تو ماهواره داری خیلی خفنی
- اشکالی داره
- نه فقط من تا حالا ماهواره ندیدم
- خوب بیا حالا ببین
کنترلو خودش برداشتو هی این کانال اون کانال میکرد بیشترم شبکه های خارجیو بالا پایین میکرد
- برگرد رو مولتی ویژن ببینم فیلمش چی بود ( سوتی دادم)
- اره جون عمت تو نمیدونی ماهواره و ریسیور چیه
خلاصه کلی خندیدیم از سوتی منو داشتیم فیلم میدیدم بعد سرشو گذاشت رو شونه منو یه بوسم کرد منم که انگار نه انگار یه دفه گفت
- خیلی بیشعوری
- جانم چرا فحش میدی
- چرا جوابمو نمیدی؟
- مگه چیزی گفتی
- اره
- معذرت میخوام متوجه نشدم خوب دوباره بگو دوباره یه بوس ابدار کردو
- اینو گفتم
- منم یه بوسش کردمو دوباره رفتیم مثلا سراغ فیلم که گفت
- اجازه هست دست به اونجات بزنم
- اونجام چیه دیگه
- اونجات دیگه
- یعنی چی منظورت چیه چرا نمیخوای دوستیمون سالم باشه ( اخه کیرم سیخ شده بود میترسیدم ابرو ریزی بشه)
- باشه بچه ننه ترسو
- ترسو واسه چی چون میخوام دوستیمون سالم باشه بچه ننه هستم ( جو گیریه دیگه)
اینقدر جو گرفتم که از سر جام پاشدمو گفتم من دارم میرم اومدم کفشمو پوشیدمو هزار تا لعنت به خودم میفرستادم اخه بچه کونی تو که هلاک یه دختری حالا چرا ناز میکنی داشت گریم میگرفت که با دستای خودم کسو پرونده بودم که دیدم داره میگه
- فکر نمیکردم اینجوری باشی بیا بابا بیا بشین جا کش بچه ننه
از خدا خواسته سریع برگشتم و دوباره رو مبل نشستم که دوباره گفت
- بزار یه دست بزنم دیگه مگه چی میشه
- اخه خجالت میکشم
- از کی خجالت میکشی
- از هیشکی بیخیال بابا
دستشو گذاشت رو کیرم دید که بیچاره چه قدی علم کرده شروع کرد به خندیدنو مالیدن
- میخوام ببینمش
- نه
- چرا؟
- یه شرط داره ( کلاسو داری)
- چه شرطی
- اول من ببینم
- جاکش خوب اینو از اول میگفتی
رفت تو اشپز خونهو لخت شدو اومد فقط یه سوتینو شرت تنش بود تا دیدمش نزدیک بود ابم بیاد چه بدنی داشت لامصب
- حالا نوبت توه
- من که هنوز ندیدم ( وای که چقدر پرو ام)
- خوب خودت بیا درش بیار بقیشو
رفتم نزدیکشو یهو دیدم منو گرفتو چسوند به خودشو لبشو گذاشت رو لبم ( دیگه تو این دنیا نبودم داشتم پرواز میکردم ) کمکم لختم کردو منم هی با سینه هاش بازی میکردم ( خدا نصیب همتون بکنه ) یه دفه شرتمو کشید پایینو گفت وای این دیگه چیه ( من قیافه ندارم ولی یه کیر دارم 22 سنتی متر و کلفت که همه دوستام به کیر من غبطه میخورن اگرم باور نمیکنین به کیرم بگید تا عکسشو بزارم) شروع کرد به خوردن تو اوج لذت بودم چه ساکیم میزد انگار تمام جونم میخواست از سر کیرم بیاد بیرون داشت ابم میومد که بلندش کردمو خوابوندمش رو مبلو سوتینشو در اوردم شرو ع کردم به خوردن خوشمزه ترین چیزی بود که تا اون موقعه خورده بودم اونم اخو اوخ میکردیه ربعی سینه هاشو خوردم گفت چیزای دیگه هم دارما گفتم همش مال خودمه میخوام کم کم بخورم تموم نشه امودم پاینتر تا به نافش رسیدم یه لیس بهش زدمو رفتم پاینتر یه خورده از رو شرت بو کردمو شرتشو در اوردم چه کس خوشکلی چه خط زیبایی چه سوراخ قشنگی بهترین چیز دنیا شروع کردم به خوردن اولش یه ذره اوق زدم ولی بعدش خیلی خوشمزه شد خوشمزه ترین خوارکی شور دنیا خیلی ناشیانه میخوردم که با راهنماییای خودش کم کم یاد گرفتم داشتم میخوردم که یه دفه دیدم داره یه چنتا آه کشید(نمیدونم چرا مثل داستانای دیگه بدنش نلرزید) و کسش ابدار تر شد گفت بسه دیگه من ارضا شدم حالا نوبت توئه خوابید رو زمینو گفت بیا از پشت بکن گفتم چرا از پشت اوپن نیستی مگه گفت اپن ننته جاکش خوابیدم روشو تا اومدم کیرمو بکنم تو کونش گفلت مگه دشمنتم که میخوای اینو بکنی تو کونم گفتم پس چیکارش بکنم گفت بزار لا پام گذاشتو لا پاشو شروع کردم به بالا پایین کردن یه 5 6 دقیقه ادامه داشت گفتم ابم داره میاد گفت بریز رو سینه هام و سریع برگشتو کیرمو گرفتو چند بار بالا پایین کرد تا ابم اومد تا حالا نشده بود اب من اینقدر باشه بعدم یه لب از من گرفتو خودشو تمیز کردو گفت برم ناهار بخوریم که کلی برنامه دارم خلاصه اون روز بعد ناهارم چند بار باهم سکس کردیمو حموم هم رفتیمو بعد زدیم بیرون شامم خوردیمو اون رفت خونه خودش منم رفتم خونه...
اگه خوشتون اومد بگید بقیه شو هم بزارم اگرم که نه نمیزارم دیگه.

نوشته: پارادوس
     
#468 | Posted: 11 Jun 2011 04:30
يه يك ماهي مي شد كه تو راه مدرسه مي ديدمش . هميشه وسط دوستاش بود و باهاشون مي رفت به مدرسه . از همون بار اولي كه زير پل ستارخان ديدمش منو محو خودش كرد .
من كه جرئتشو نداشتم جلو برم و سلام اشنايي بدم اونم جلوي همه دوستاش . يا دور ور من سر خرا هميشه مي پلكيدن يا دور ور اوون . ولي نه انگار واقعا اين دختر منو محو خودش كرده بود
وقتي بهش نگاه مي كردم واقعا توي دلم مي لرزيد . نمي خوام بگم تا حالا دختر نديدم نه اصلا از اون دسته ادما نيستم كه جلو دخترا به خودشون مي شاشن ولي خوب دست خودم نبود
يادمه 3 خرداد بود كه براي امتحان ديني 6 صبح پاشدم برم مدرسه امتحانات نهايي بود و دخترو پسر نداشت تو راه حوزه بودم كه ديدم با يكي از دوستاش داره از سر كوچه مي پيچه مياد
از دور معلوم بود كه با هم دارن جر و بحث مي كنن رسيدم پيششون دوستش گفت نه جواب سوال اين نميشه و ... از اين حرفا من كه اصلا حواسم فقط پيشه دختره بود رفيقش برگشت گقت
اقا پسر جواب اين سوال چي مي شه كه من يهو تشتكم پريد گفتم هان ... چه خبر شده .. رفيقش گفت نه ... مثل اينكه داداشمون تو يه فاز ديگس بعد كتاب داد به دوست خوشگلش و گفت تا سوالو از
ايشون بپرسي من رسيدم سر ستارخان . دوستاشتم يه ماچ خوشگل از رفيقش مي گرفتم كه چقدر اين دختر فهيم و با كمالاته ....
خلاصه جونم براتون بگه رفيقش تا رفت من تو دو تا چشم هاي درشتش زل زدم مژه هاش بلند و مشكي بود چشم هاش طوري بود كه انگار ازش نور بيرون ميومد لب هاش رو انگار براش تراشيده بودن
اين دختر معركه بود هموني كه ميخواستم بود . كم كم يه احساسي سر تا پاي وجودمو داشت فرا مي گرفت . به صورتش كه دقت مي كردم رنگ گونه هاش به سرخي مي رفت پوست روشن و سفيدي داشت
ولي اون حس توي درونم ول كن نبود . دستم رو دراز كردم تا مثل يه ادم با شخصيت رابطه ي خوبي رو درست كنم ولي نمي دونم چرا دستم داشت مي لرزيد دستشو جلو اورد و به ارومي دست منو گرفت
گرماي لطيفي پوست دستمو نوازش مي كرد . باز اون احساس داشت اوج مي گرفت و بالا و بالا تر مي رفت . گفتم افتخار اشنايي با كدوم بانوي زيبايي رو دارم ؟ گفت اسمم ساناز هست .(من اسمشو مي دونستم
تحقيقات لازم رو انجام داده بودم ) . ديدم زيادي دارم بهش زل مي زنم سرمو اومدم بندازم پايين كه ديدم . بله من ديدم واقعا اينطور بدن اين فرشته رو از نزديك نديده بودم خيلي زيبا بود . سينه هايي كه ممكن بود حتي
كمتر دختري حتي توي خواب بتونه اون ها و تو همچين سني داشته باشه اون احساس توي درونم ديگه داشت به اوج مي رسيد .پايين تر كه اومدم كمر باريكشو ديدم و رسيدم به پاهاش كه ... چشمم رو بستم و به سر كوچه نگاه كردم
اصلا باورم نمي شد . داشتم مي سوختم حرارت اون احساس تمام بدنم رو مي سوزوند . من شروع كردم بچه كدوم مدرسه اي و از اين حرف هاي كليشه اي ... تا زير پل با هم حرف زديم نزديكاي پل
كه رسيديم ديدم بچه هاي مدرسه وايسادن زير پل و يه سري دختر و پسر هم اونور بودن هي به هم كس شعر مي گفتن ما كه نزديك شديم نگاه بعضي از دو تا گروه رو روي خودم حس كردم
سريع جلوي ساناز وايسادم . گفتم ببين بچه ها رو مي شناسي كه عقده اي ان بعد امتحان تو پارك مي بينمت ... بعد كتابشو ازش گرفتم و شمارمو روش نوشتم خداحافظي كردم و به سمت مدرسه
راه افتادم سر جلسه امتحان به يه نكته اي پي بردم كه اون احساسي كه منو توي خودش غوطه ور مي كرد و من براي اولين بار با اون شدت حسش كرده بودم چيزي نبود جز شهوت
بله شهوت ساناز بود كه منو به هم ريخته بود اون پوست زيبا و سفيدش و اون چشمهاي خمار كه منو به دنبالشون مي كشوند اون بدن تراشيده ... نفهميديم امتحانو چطور داديم يه كله رفتم پارك توي راه برام
مسيج اومد كه كجايي دل تو دلم نبود رفتم تو پارك و ديدم تنهايي روي نيمكت نشته حتي از اون دور هم با دختر هايي كه توي پارك نشته بودن متفاوت بود .. باز اون احساس شروع كرد منو قلقلك دادن
رفتم و اهسته كنارش نشستم . سلام كردم و گفت تو خودتو معرفي نكردي ها ... اسمم رو گفتم و در مورد خودم و وضعيت زندگيم براش گفتم .. همين طور كه حرف مي زديم مي ديدم كه داره فاصلمون كمتر مي شه
مي ترسيدم بهش دست بزنم و يا كاري بكنم ولي حتما دليلي داشت كه ما دوتا اونجا پيش هم بوديم . ديگه بس بود حرف هاي كس شعر و احمقانه ...
با من دوست ميشي ساناز ؟ اين جمله بدون اختيار از دهانم بيرون اومد همين كه گفتم سرشو با شدت چرخوند طرفم طوري كه طره اي از موهاش روي صورتش افتاده بود ديگه بدجوري تحريك شده بودم
توي چشمام نگاه مي كرد . جوابمو گرفته بودم و خيلي خوشحال بودم خيلي اهسته سرمو نزديك كردم توي چشماش ترس رو نمي ديدم عجيب بود ... فقط هيجان رو حس مي كردم هيجاني از يك
رابطه خيلي شور انگيز ... نمي خواستم به لب هاش برسم ولي در عوض گوشه ي لبشو بوسيدم .عين يه شاهكاره هنري واقعا داشتم مي مردم داغ داغ شده بودم لب هاش خيلي نرم بودند و زيبا شايد نتونم
تصويرشو براتون بگم ولي واقعا منو تحريك مي كردو من خوشحال بودم. وقتي عقب ميومدم ترسيدم توي صورتش نگاه كنم مبادا الان كارم مناسب نبود. ولي ديدم چشم هاش رو بسته بود
و فقط مي شد يك حس رو تشخيص داد و اون لذت بود. اي كاش .. اي كاش توي يه جا تنها بوديم با هم . مي تونستم لب هاي داغشو بمكم دستم روي سنه هاش ....
خودمو كشوندم جلو و بغلش كردم كارهام دست خودم نبود وقتي تنم به تنش چسبيد بدنش داشت بدنمو مي سوزوند خيلي داغ بود سرمو روي شونش گذاشتم و گفتم خيلي دوست دارم
اونم گفت منم همين طور دست هاشو اروم روي كمرم گذاشته بود اصلا توحال خودم نبودم توي اسمونا ... برخورد سينه هاش رو با سينه ي خودم حس مي كردم اومدم عقب تا يه نگاه بهش بندازم
دستش رو گرفتم و از رو نيم كت بلندش كردم . گفتم به من اعتماد داري ؟ ساكت بود . چشماي قشنگو به كفش هام دوخته بود . دستمو بردم زير گونش و سرشو بلند كردم . تا ببينمش . زيبا بود
از هميشه زيبا تر . يكدفعه دستشو گرفتم و دوييدم . يه جيغ كوتاه زد و با من شروع به دويدن كرد . تقريبا همه تو پارك ما رو نگاه مي كردن . چند تا پير مرد هم داشتن با هم تخته بازي ميكردن
شروع كردن به نچ نچ . وقت نداشتم وايسم خار مادرشونو بگام . دوييدم . با سرعت مي دوييدم دست ساناز هم ول نمي كردم . بعد يه مدتي دوييدن ديدم من دستشو نگرفتم اونم دست منو گرفته
خيالم راحت شد كه خودش هم مي خواد بياد . به فكرم رسيده بود كجا بايد بريم . از عرض خيابون ستارخان رد شديم دوييديم توي يكي از كوچه هاش يه ساختمون خرابه بود كه 6 سال بود ولش كرده بودن
نيم ساز بود . نرده هاي درش طوري بود كه مي شد ازش رد شد . كلا توي هر زمان ديگه اي جاي وحشت ناكي به نظر ميومد ولي در كل عالي بود ساناز داشت سرو ته كوچه رو ميديد
يهو گفت عاليه بيا. دست منو گرفت خودش خم شد و از لاي نرده ها رد شد . منم رد شدم از سراشيبي خاكي ساختمون بالا رفتيم پله هاش رو كامل نساخته بودن ولي تا طبقه 3 رفتيم بالا و رفتيم توي اتاقي
كه كاملا خاكي بود . يعني واقعا بگم اشغال دوني .. ولي من اصلا توجه نكردم ساناز جلوي من بود دستمو گذاشتم روي شونش و برشگردوندم دو تا دستم رو گذاشتم روي كمرش و و اروم بردمش سمت ديوار
چسبوندمش به ديوار .دستمو بردم پايين و از رون هاي پاش گرفتم دقيقا انگار داشتم به پنبه دست مي زدم . رون هاش رو از هم باز كردم و خودمو بهش چسبوندم پاهاشو دور كمرم حلقه كرده بود
و دستاش روي شونه هام بود لب هاشو جلو اوورد . لب هامو نزديك كرده بودم توي فاصله ي خيلي كمي از هم بود نزديك 2 دقيقه توي همون حالت غوطه ور بوديم . كه بهو سرش رو جلو اورد و لب هامو گرفت
دست انداختم و مغنه اش رو از سرش دراوردم . اونم گيره موش رو باز كرد و من موهاي بلند و زيباش رو كه تا پايين كمرش مي رسيد رو ديدم مو هاش مشكي و براق . يه وقفه ايجاد شد ولي مهم نبود همون طور كه ازش
لب مي گرفتم دستم كرده بودهم تو موهاش و اونو نوازش مي كردم سرمو بردم جلو شروع به خوردن گوشش كردم سرمو بردم تو گردنش لب ها مو روي رگش گذاشته بودم و مي تونستم ضربان قلبشو حس كنم
شروع به خوردن كردم و سينه هاش رو از روي فرم مدرسه اش مي مالوندم . يه آه بلند گفت . ته دلم داشت مي لرزيد . حس ترس از اونجايي كه بوديم و شهوت به هم اميخته بود در هم غوطه مي خورديم
دكمه هاي مانتوشو باز كردم . اونم داشت تي شرت منو در مياورد . اصلا دلمون نمي خواست اون حالت رو تغيير بديم . سرمو بردم لاي سنه هاش مجبور شدم بيشتر از روي زمين بلندش كنم . چرا باورم نمي شد ؟
چرا ؟ اين دختر ي كه من عاشقش شده بودم انقدر منو دوست داشت و باهام كجا اومده بود ؟ مانتوش فقط دكمه هاش باز بود و از دو طرف اويزون شده بود . دستمو بردم از زير بغلش و مانتوش گره كرستشو باز كردم
چشمم افتاد به سينه هاش . داشتم منفجر مي شدم دو تا سينه خيلي خوشگل شايد بتونم از بدنش يه عكس بگيرم تا شما ببينيد نمي دونيد چقدر خوش اندامه . سينه هاش بلورين و سر بالا بودن نوكشون قهوه اي تيره يود
و دورش هم به هاله قهوه اي روشن ديده مي شد بالاي يكي از سينه هاش يه خال ريز داشت تقريبا بين سينه هاش مي شد .گرفتمش تو بغلم و همون طور از جامون تكون نخورديم ولي اروم نشستيم روي زمين
من 4 زانو نشسته بودم و اون نشته بود روي پاهام و پاهاشو از دو طرفم اورده بود بيرون خودش هم به ديوار از پشت چسبيده بود . موهاشو از پشت جمع كرد و ريخت روي شونش . توي اون حال هوا ...
خيلي محشر بود همه چيز . اروم بغلش كردم و يه لب اروم ازش گرفتم . احساساتمونو به جاي اينكه بگيم بايد پانتوميم بازي مي كرديم . شلوارشو از پاش در اوردم نصفه . زيپ شلوارمو باز كردم .
اسپارتاكوس هم كه الان شاخ شده بود پريد بيرون . دستاي گرم و لطيفشو روي كيرم حس كردم چشمامو بستم . دستشو ليس زد و شروع كرد روي كيرم مي ماليد . توي بغلم بود . براي همين نمي تونستم
كس و كونشو ببينيم . وضع ناجوري بود ولي حال داد . خودش كيرمو برد سمت سوراخ كونش . منم از پشت لمبر هاي كونش دو دستام بود . اروم اروم . سرشو كردم تو. اونم اروم در گوشم اخ اخ مي كرد .
دل تو دلم نبود . لب پايينيشو مي ديدم كه داشت مي لرزيد . يه كم ديگه وزن خودش رو اضافه كرد تا بيشتر جا بگيره . ديگه تا نصف كره بود تو . مو هاشو زدم كنار تا صورتشو ببينم . داشت تو چشمهاش اشك جمع
مي شد . اون صورت سفيد و جذاب . الان هم حشري شده بود هم منو حشري مي كرد . كيرم تا ته رفت تو و من ديدم كه يك قطره اشك از گوشه ي چشم هاش سرازير شد سرشو رو به بالا گرفته بود . و دستاش
از پشت داشت كير منو و كون خودشو هدايت مي كرد . منم نوازشش مي كردم و كردن و سينشو بوسه مي زدم .يك 5 دقيه اي طول كشيد تا اروم بشه . بعد خودش دوباره تف انداخت روي دستش و كير منو دراورد
ماليد روي كيرم دوباره كردم تو . اينبار راحت تر رفت ولي صداي اهش بلند توي گوشم طنين انداخت . ديگه شروع شده بود . اروم با حركت بسيار ارام بالا و پايين مي رفت . دستمو بردم به جايي كه احيانا كسش اونجا
بود كه من نديدم اونو . شروع به ماليدن كردم و سرم هم توي گردنش بود . نمي خواستم ازش جدا بشم . اروم بالا و پايين مي رفت . البته من هم درد داشتم واقعا كيرم داشت درد مي گرفت . ولي بدتر از در كون اون
نبود . (به اين مي گن فدا كاري :دي) . كم كم داشت حركات تند تر مي شد . صداي نفساش سنگين شده بود و كنار گوشم مي شنيدمشون . منم حركاتم روي سريع كردم و كسش رو خيلي تند مي ماليدم . دوباره
صداي نفس هاش به اه تبديل شد . حر كاتمون خيلي تند بود . من ديگه اخر هاي كارم بود . اونم چشم هاشو بسته بود و سرشو رو به بالا گرفته بود . يه دستم محكم داشت كسشو مي ماليد كه دستم خيس خيس شده بود
با يه دست هم بقلش كردم اخرين تلمبه هامو مي زدم و چشم هامو بستم . و صداي يهك آه بسيار بلندي نواي گوشم شد . محكم فشارش مي دادم تو بغلم . هنوز حس مي كردم داره ابم مياد . چشم هاي ساناز بسته بودند
همون طور كيرم رو نگه داشته بودم توي كونش . هر دومون به اوج لذت رسيده بوديم . بدن ها خسته و كوفته . توي همون حالت دراز كشيدم و ساناز رو هم روي خودم كشيدم توي بغلم خوابوندمش . دوست دارم .
اين 2 كلمه از دهن ساناز بيرون اومد . من هم متقابلا اينو بهش گفتم . همون طور كه خوابيده بويدم رو هم روي خاك ها يه لحظه احساس كردم خوابم برد . چشم هامو كه باز كردم ديدم ساناز داره شلوارش رو بالا مي كشه
ولي شرت پاش بود و من باز نتونستم اون كسش رو ببينم . كرستش رو بسته بود و داشت ديگه مانتوشو تنش مي كرد . من باز ارضا شده بودم ولي اون بازم داشت منو تحريك مي كرد . سرمو تكون دادم كه اين فكر ها
از سرم بپره . پاشدم . بغلش كردم و يه بوس طولاني از لباش گرفتم . لباسامون خاكي شده بود . راه افتاديم از اون ساختمون بريم بيرون . پاهاي من ناي راه رفتن نداشت و اون هم خوب نمي تونست راه بره .
از اون پله هاي اشغال با زحمت بيرون اومديم و شاد خندون از نرده ها رد شديم دست همديگرو گرفتيم و برگشتيم سمت پارك . دم شير اب وايساديم . لباسامون كه خاكي بودنو تمييز كرديم . به طرز اعجاب انگيزي
اروم شده بودم . رفتيم روي نيمكت نشستيم و همديگرو نگاه مي كرديم . توي فكر 4 ساعت پيش بودم كه من اين دختر و شناختم . اينم روزگاره ديگه .. يهو يكي گفت اقا ساعت چنده . منم از افكارم پريدم بيرون .
ساعت ؟ . اوه اوه ساعت . برگشتم به ساناز گفتم ساعت ! اونم گفت واي... اختيار زمان از دستمون رفته بود پاشديم و د بدو خونشون ارياشهر بود تا زير پل باهاش اومدم . و خدا فظي كردم عين سگ رفتم خونه
و تمام روز تو فكر بودم كه اخه چطوري ؟اين اتفاق يهو اخه ؟ يه خنده اي كردم و نشستم پاي كامپيوتر وي پي ان رو باز كردم و سايت شهواني رو سرچ كردم و شروع به نوشتن كردم
_______________________________________________________________
     
#469 | Posted: 11 Jun 2011 04:33
میهمان

بیوه خطرناک
سلام.
کاوه هستم رفیقی داشتم به اسم فرزاد. هر از گاهی هر وقت دختر با حالی به تورش میخورد یه حالی هم به من میداد و منم با دختره اشنا میکرد.
منم هر از گاهی که با یکی از رفیقام به هم میزدم به فرزاد معرفیش میکردم..

خلاصه همیشه به هم حال میدادیم. بخاطر کوچیک بودن محیط شهرمون هم سعی میکردیم بیشتر با دانشجوهای شهرستانی که واسه تحصیل میومدن رفیق شیم...
بگذریم.
یه روز فرزاد زنگ زد بهم که اره با یه زن بیوه رفیق شدم شیرازیه و تازه واسه تحصیل اومده اینجا و خونه اجاره کرده و از تو هم تعریف کردم براش و خلاصه حاضره به جفتمون بده ..
منم خوشحال که به به یه مدتی با یه بیوه رفیق میشیمو عشق و حالمونو میکنیمو از نظر مالی هم اگر واقعا نیازمند باشه ساپورتش میکنیم که فقط با خودمون باشه...
قرار شد فردا ظهر من ناهار بگیرم و بریم خونه مریم خانم و خلاصه سه نفری صفا کنیم.

فردا ظهر حدود ساعت 1 رفتم رستوران 3 پرس غذا گرفتم و به فرزاد زنگ زدم گفت که من پیش مریم هستم ادرسو داد و گفت بیا.

شانس بدم ماشینمم تعمیرگاه بود و مجبور شدم تاکسی دربست گرفتم و رفتم ادرسی که فرزاد داده بود.
وقتی رسیدم زنگ زدم به فرزاد و اومد در رو باز کرد.
یه اپارتمان 4 طبقه بود باهم رفتیم طبقه دوم داخل خونه شدیم.
وقتی وارد منزل شدم دیدم به به عجب زن زیبایی بود این مریم. همونجا شق کردم
با هم دست دادیمو فرزاد معرفیمون کرد به هم. مریم سفره رو انداخت و نشستیم مشغول خوردن ناهار شدیم..
از زندگیش تعریف کرد و قبول شدنش تو دانشگاه و....
بعد از ناهار مریم سفره رو جمع میکرد فرزاد یواش به من گفت من قبل از اینکه بیای باهاش حال کردم دیگه حس و حال ندارم. من میرم تو بمون پیش مریم عشق و حالتو بکن اگه خواستی بعنوان هدیه یا هرجی که خودت خواستی پولی هم بذار تو کیفش... منم خداییش خیلی از قیافشو اندامش خوشم اومده بود و ظاهرا هم دیدم اخلاقش خوبه و با مرامه گفتم باشه تو برو منم بعدا میام..
فرزاد یه چیزی در گوش مریم گفت و خداحافظی کرد و رفت.

من موندم و مریم..
بعد از جمع شدن سفره اومد پیشم نشست و منم اروم اروم شروع کردم به نوازش کردنش.
با خودم گفتم بهتره قبلش یخورده کسشعر بگم تا فکر نکنه فقط بخاطر سکس اومدم پیشش و ...
بهش گفتم دوس دارم فقط با خودمو فرزاد باشیو اگه مشکلی داشته باشی ساپورتت میکنیم فقط وفادار باشیو خراب نکنی خودتو تو این شهر و...

خلاصه بعد از کسشعر گفتن بهش گفتم اگه اماده ای شروع کنیم..
اونم بدون مقدمه تاپشو در اورد و سینه های سایز 80 رو از زیر سوتین نمایان کرد..
داشتم منفجر میشدم..

میخواستم زودتر کیرمو بدم بهش تا بخوره برام..

خودش هم داشت دیوونه میشد از حشر..
اومدم شلوارمو در بیارم که یهو صدای در اومد..

یخورده ترسیدم بهش گفتم کیه یعنی؟
بهم گفت برو تو اتاق تا من برم ببینم کیه.

زود لباسشو پوشید رفت در رو باز کرد زن صابخونه بود!
(خونه صابخونه طبقه همکف بود)
صدای زن صابخونه رو شنیدم داشت بهش میگفت من دیدم یه اقایی اومده بالا و اومده داخل خونه شما شده اون کیه!
اینو که گفت خدا شاهده تمام بدنم و قلبم از جا داشت در میومد.
باور کنید از ترس داشتم میمردم. مریم به زن صابخونه میگفت کسی خونه من نیومده اونم پیله کرده بود که نه من خودم دیدم اومده خونه شما...

از سرو صدای زن صابخونه دو سه تا از زنای همسایه هم از خونه هاشون اومدن بیرون..

شاید باور نکنین من از ترسم تو کمد لباس قایم شده بودم.

دیدم راه چاره ای ندارم اگه همینجور خودمو میباختم شاید سکته میکردم.

یخورده به خودم دلداری دادم گفتم نهایتش اینه که منو میبینن دیگه جرمی که نکردم زن بیوه هست نهایتش میگم مثلا صیغه کردم جرم هم نکردم ..

یخورده دلم قرص شده بود

اما چیزی که نباید بشنوم رو شنیدم.

زن صابخونه به مریم گفت که مریم خانم من به شوهرتون میگم که یه مرد اومده خونتون..
باور کنید این حرفو که شنیدم انگار مرگ رو جلو چشمام میدیدم.
خدا نکنه هیچوقت برای دوست و دشمنتون این اتفاق بیفته.

(من واسه خودم یه اعتقادی دارم و اون اینه که هیچوقت تا حالا با زن شوهر دار رابطه برقرار نکردم و نخواهم کرد. هرکسی دوس داره میتونه مسخره کنه اما این اعتقاد منه کاری هم به دین و .... ندارم. کلا ارتباط با زن شوهر دار رو خیلی بدم میاد)

وقتی شنیدم که مریم شوهر داره بخدا مرگ رو دیدم جلو چشمام چون اگر منو میگرفتن میشدم اش نخورده و دهن سوخته.
صد در صد حکمم اعدام بود اگه گیر میفتادم.

مطمئن بودم زندگی و ابرو و حیثیتم نابود شده. تمام وجودمو بغض گرفته بود و به خودمو فرزاد لعنت میفرستادم که چرا همچین غلطی کردم و منی که هیچوقت خونه هیچ دختری نمیرفتم چرا خر شدم و اومدم اونجا.

تو این افکار بودم که شنیدم مریم به زن صابخونه گفت هرکاری دلتون میخواد بکنید . هیچ مردی خونه من نیست و محکم در رو بست.

مریم بدو اومد تو اتاق و بهم گفت باید هرجور میتونی فرار کنی . اگر زنگ بزنن به 110 کلک هر دومون رو میکنن.

بهش با گریه گفتم تو چرا دروغ گفتی طلاق گرفتی تو که شوهر داشتی.
که بهم گفت وقت این اراجیف نیست به فکر فرار کردن باش که دیدم راست میگه وقت این حرفا نیست.

مریم از چشمی در داخل راه پله ها رو نگاه میکرد هیچ کس نبود.

بهم گفت اروم اروم برو پایین اگر هم زن صابخونه پایین بود یجوری بزنش کنار و در رو.
حداقل اونجا بگیرنت بهتر از اینه که داخل خونه بگیرنت.

باور کنید تو اون شرایط بهترین راه حلی که به ذهن میرسید همین بود حداقل کسی نمیدید که من از خونه اون اومدم بیرون.

اروم در رو باز کردم و یواش یواش اومدم پایین. رسیدم به همکف دیدم زن صابخونه دم درشون وایساده و داره کشیک میده.

با خودم گفتم هرچه بادا باد.

شروع کردم به دویدن و زن صابخونه هم شروع کرد به داد زدن و فحش دادن.

محل ندادم رسیدم به در اصلی اونو باز کردم اومدم داخل کوچه قلبم از جا داشت در میومد.

شروع کردم به دویدن. زن صابخونه هم تو کوچه داشت داد میزد و همسایگان رو به کمک میطلبید.

اینقدر دویدم تا رسیدم به خیابون اصلی. بخدا همینجور اشکام داشت میریخت.
جلو یه وانت رو گرفتم و پریدم داخلش تنها چیزی که یادم میومد این بود که با گریه بهش گفتم زورگیرا دنبالمن میخوان جیبمو بزنن . خدا خیرش بده با اخرین سرعت گازشو داد و منو رسوند به یه منطقه بی خطر.

دوستان گرامی این داستان من واقعیه بخدا هیچ چیزش الکی و چاخان نبود.

من تا یک هفته همش قرص فلوکسیتین میخوردم تا اضطرابم کم شه.
داغون شدم تو این مدت همش کابوس میدیدم.

این جریان به خیر گذشت اما هنوز که هنوزه وقتی یادم میاد قلبم طپشش زیاد میشه و استرس منو میگیره.

من که خدا رو شکر با هیچ زن شوهرداری رابطه ندارم و نداشتم اما به کسانی که با زن متاهل رابطه برقرار میکنند توصیه میکنم ترک کنین این کار رو.

خدای ناکرده اتفاق یه بار میفته اگه گیر بیفتین همه چیتونو از دست میدید.
لذت چند دقیقه ای ارزش نداره به یه عمر پشیمونی.

قربون همتون
کاوه
     

#470 | Posted: 11 Jun 2011 04:38
میهمان

بزرگ ترین اشتباه زندگیم
سلام به همه دوستان.اسمه من معین و 24 سالمه و اهله تهرانم.خاطره ای که میخوام واسطون تعریف کنم مربوطه به اوایله دوره دانشجوییم که اون زمان 20 سالم بود.از نظر من تو اوایله دوره دانشجووییم دانشگاه جای درس بود نه زید بازی و اوایله دوره دانشجوییم جوه درس منو گرفته بود و از همون روزای اول شروع کردم به مرور روزانه درسه استاد.یه مدت گذشتو خوب که دورو برمو نگاه کردم دیدم همه بچه ها زیده دانشجو دارن و درسته خارجه دانشگاه زید داشتم ولی خوب که فک کردم دیدم زیده تحصیل کرده و هم دانشگاه یه چیزه دیگس از طرفی خوب کسایی تو دانشگاه ریخته و تصمیم گرفتم یه حرکتی بکنم.اینم بگم که من رشتم پرستاری یکی از دانشگاههای آزاده تهران بود.از اونجایی که تیپم خوب بود(تعریف از خود نباشه) قدم 182یه و اون زمان بدنسازی کار میکردمو حسابی بدنم ساخته بود قیافمم خوبه و بابامم رئیس کارخونه بود و یه زانتیا انداخته بود زیره پام. دخترا زیاد بم پا میدادن.بلاخره تصمیم گرفتم دنباله یه مورده خوب بگردم تا اینکه چشم افتاد به دختری بسیار خوش اندام"خوشکل و مهربون به نامه نازنین.نازنین رشتش پرستاری بود منتها یه سال از من عقبتر بود.همه پسرا تو کفش بودن ولی به هیچکی پا نمیداد.یه روز تصمیمه خودمو گرفتمو رفتم سراغش وقتی دیدم اصلا پا نمیده یه فکره شیطانی اومد تو سرم اونم این بود که با تریپ ازدواج مخشو بزنم.به یکی از زیدامم سپردم خودشو مامانم معرفی کنه و بهش بزنگه تا باورش بشه حرفم حرفه.خلاصه نازنینم باورش شد و از اونجایی که من موقعیتم بد نبود و اونم بچه شهرستان بود یه دل نه صد دل عاشقم شد.وقتی از زندگیش حرف میزد خیلی دلم واسش میسوخت.میگفت باباش فوت شده و مامانشم پیره و بقیه برادرو خواهراش ازدواج کردن و تمامه امیدش نازنینه و بیشتره حقوقه بازنشستگیه باباشو میده برا خرجه دانشگاهه نازنین.ولی من دلم بیشتر برا کیرم میسوخت که تو کفه کونه دست نخورده نازنین بمونه.یه روز بهش گفتم بیا بریم خونمون تا با مامانم آشنات کنم.اونم از اونجایی که تو مدته آشناییمون سنگه صبورش بودم و بهم شدیدا دل بسته بودو اطمینان کرده بود قبول کرد.همینکه وارده خونه شدیم و دید بهش دروغ گفتم زد زیره گریه وافتاد به پام و التماسم کرد که بذارم برم.ولی من اونموقع عقلم تو کیرم بود اون موقع و جز کردنش به هیچی فکر نمیکردم.یه شربت واسش درست کردم و یه کم داروی خواب آور یواشکی توش ریختم و گفتم:بخورش آروم که شدی چشم میریم بیرون اصلا بریم بگردیم.اونم بازم اطمینان کرد و شربتو سر کشید.بعد چند دقیقه گیج شد و تو همون حال لباساشو در آوردم...جوون چه بدنه نازی داشت.یه ذره مو تو بدنش دیده نمیشد.و هیکلش عینه باربی بود.بدنش مثه برف سفید بود.خوابوندمش رو تخت و نازنین تو حالت گیجی میگفت:ولم کن چیکار میکنی و از اونجایی که صداش خمارگونه بود بیشتر تحریک میشدم به کردنش!!!از بالا به پایین شروع کردم به بوسیدن و خوردنش:پیشونی/گونه و لبشو میبوسیدم به به چه لبای شیرین و خوشمزه ای داشت لامصب!! بعد شروع کردم به خوردنه گردن و سینه هاش.سینهاش سایزشون 85بود و خیلی خوشفرم و خوشکل و خوشمزه بودن دیوونه وار شروع کردم به خوردنشون دیدم تو حالت گیجی صدای آه و نالش در اومد و خوشحال شدم که اونم داره لذت میبره.اونقد خوردمشون که سفته سفت شدن سینه هاش.بعدش شیکمو نافشو خوردم تا اینکه رسیدم به کس کوچولوش.انگاری یه تیکه هلو گذاشته بودن لا پاش خیسه خیس شده بود با ولعه زیاد کسشم خوردم و در حینه خوردنه کسش دستمو کرمی کردمو با سوراخه کونش بازی میکردم تا باز بشه.با زبونم حسابی به کسش حال دادم اونم تو اون حالش حال میکرد خلاصه بعده 10دقیقه که به پشت خوابوندمش و سره کیرمو که داشت میترکید سریع کردم تو کونش و تا بیخ کردمش تو کونش... جووون چه گرمو تنگ بود.تا حالا همچین کونی نگاییده بودم با ورود کیرم تو کونش صدای جیغش رفت هوا.شانسم گرفت خونمون ویلاییه وگرنه دهنم سرویس بود.موقعه تلمبه زدن تو کونش با دستم با کسش بازی میکردم و گاهیم با سیتهاش بازی میکردم.و کم کمک اونم حال میکرد.خلاصه بعده یه رب دیدم داره آبم میاد آبمم تو کونش خالی کردم و انداختمش رو تخت و یه لب ازش گرفتم.زد زیره گریه.تازه فهمیده بود چه بلایی سرش آوردم.دیدم حرف از شکایت میزنه تو منم از بدنه لخته مادرزادش چنتا عکس گرفتمو تهدیدش کردم اگه به کسی بگه مادرشو میگام و عکسشو واسه نه نه ش میفرستم اونم گریه زاری کرد و منم همه چیزو بش گفتم و گفتم هدفم از دوستی باهاش چی بوده اونم نفرینم کرد.گفت:امیدوارم یه روزه خوش نبینی منم با خنده گفتم:وای تورو خدا نفرینم نکن الان میمیرم!!! بعد انداختمش از خونمون بیرون.نمیدونم چه کرمی داشتم که حتما باید میکردمش. با اینکه اینهمه زید تو شهر داشتم ولی کردنه نازنین برام آرزو شده بود.1هفته گذشت و نفریناش گرفت:بابام شرکتش ورشکست کرد و با ایسته قلب فوت شد.برا پاسه چکای برگشتیش همه زندگیمونو فروختیم و دیگه هیچی برامون نموند.یه پسره سره آبجیم همون بلایی رو آورد که من سره نازنین آوردم و آبجیمم در نهایت خودکشی کرد و من موندمو مامانم که الان از غصه روانی شده.2ساله پیش ترکه تحصیل کردمو الان تو یه تعمیرگاه اتوموبیل مشغوله به کارم.هر چی دنباله نازنین گشتم که ازش حلالیت بخوام پیداش نکردم.مثه اینکه انتقالی گرفته بود. روم نمیشد برم شهرشون و تو چشاش نگاه کنم.این داستانو نوشتم که به همه شما پسرای همجنسم بگم که چوبه خدا صدا نداره و آهه یه دختر که عاشقونه دوستون داره چه کارا که نمیتونه باهاتون بکنه.من همه چی داشتم ولی برا نیم ساعت لذت کله زندگیمو به باد دادم.اگه کسی پایه دوستی نبود با تریپ ازدواج مخشو نزنید.امیدوارم همگی موفق باشین.و التماسه دعا دارم از همنون.بای

نوشته: معین.ا.
     
صفحه  صفحه 47 از 67:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  66  67  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.