| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 47 از 56:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  55  56  پسین »  
#461 | Posted: 4 Jul 2011 12:44
دندان پزشكي

چند وقي بود بد جوري دندانم اذيتم مي كرد از طرف يكي همكارانم يه دكتر توي بالا شهر به من معرفي شد كلي هم از كارش تعريف كرده بود بعد ازتماس با مطبش براي دو روز بعد ساعت 8 شب به من وقت دادن وقتي رسيدم. فقط يه مريض تو اتاق دكتر بود چشمم افتاد به منشي دكتر كه عجب مالي بود يه دختر توپولي سفيد با پستوناي بزرگ و كون گنده و چشماي قهوه اي كه خيلي هم لوند بود ديگه درد دندان يادم رفته بود داشتم تو فكرم با اين خانم خوشگل حال مي كردم!
ساعت 8:15 بود كه كار مريض تموم شد منشي بعد از بيرون اومدن از اتاق دكتر من رو راهنمائي كرد كه برم داخل خدا قسمت همه بكنه وقتي رفتم تو يه لحظه جلوي در ميخكوب شدم عجب جائي بود منشي خوشگل دكتر خوشگل تر يه خانم دكتر 32 يا 33 ساله بدون روسري آرايش كرده با يه روپوش سفيد آستين كوتاه كه معلوم بود زيرش هم لباسي نداره چون كرستش قشنگ معلوم بود بعد از سلام و خوش آمد گويي ازم خواست كه روي صندلي مخصوص كارش بشينم بعد منشي رفت بيرون من موندم با خانم دكتر از روي صندلي بلند شد اومد كنارم و شروع كرد به معاينه دندانم وقتي خم شد روي من از بين دكمه هاي لباسش كرست مشكيش قشنگ معلوم شد و من تونسته بودم پوست سفيد بدنش رو ببينم كيرم راست شده بود دلم ميخواست تا صبح فقط من رو معاينه كنه دستم روي جا دستي كنار صندلي بود كه يه لحظه گرماي رون دكتر رو حس كردم دكتر همين جوري چسبيده به صندلي داش رو دندانم كار مي كرد و با من صحبت مي كر.
منم كه تو اون حالت نميتونستم چيزي بگم من دستم رو يه كم تكون دادم كه ديدم هيچ به روي خودش نيورد منم دوباره دستم رو ماليدم به رونش مطمئن بودم كه حركت دستم رو حس كرده ولي چيزي نگفت منم جرات پيدا كرده بودم بيشر رونش رو مي ماليدم كه متوجه حركت پاي دكتر شدم داشت پاش رو تكون ميداد كه بيشتر به دست من بخوره!
بعد يه دارو به دندانم زد و گفت بايد چند دقيقه صبر كني و رفت كنار كه بشينه روي صندليش چشمش به كيرم افتاد كه حسابي باد كرده بود و داشت خود نمائي مي كرد يه خنده معني دار كرد و گفت معلوم خيلي اذيتت ميكنه!
روم نشد چيزي بگم بعد شروع كرد به حرف زدن در مورد شغلم و ... دوباره اومد سمتم و داخل دندانم رو نگاه كرد و گفت امشب نميتونم روش كاري انجام بدم چون عفونت داره بايد دارو استفاده كني چند روز ديگه بياي!
حالم گرفته شده بود گفتم حالا يه كم ديگه دارو بريزد كه دردش ساكت بشه!
خنديد گفت درد دندان اذيت مي كنه يا شلوار تنگ!
باورم نميشد كه اين حرف رو به هم بزنه گفتم هر چه باداباد نهايتش اينه كه بيرونم ميكنه ميرم يه دكتر ديگه گفتم هر دوتاش!
گفت براي دندونت كاري نميشه كرد!
گفتم براي شلوارم چي؟
گفت چون آخرين مريض هستي يه نيم ساعتي وقت داري زيپ شلوارت رو باز كن بزار يه هوايي به اين كوچولو بخوره!
چند ثانيه سكوت بينمون بود كه گفت چي شد پس چرا به حرف دكتر گوش نميدي؟
بازم سكوت كردم كه خودش اومد زيپم رو باز كرد دستش رو كرد تو شلوار و شرتم و كيرم رو گرفت آورد بيرون انگار داشتم خواب ميديدم لالموني گرفته بودم يه دستي بهش كشيد و با خنده گفت همچين كوچولو هم نيست حق داشت زبون بسته تو اون جاي تنگ بعد صندليش رو كشيد كنارم و شروع كرد با كيرم بازي كردن چشمام بسته بود كه متوجه شدم كيرم رو كرد تو دهنش!
بهش گفتم اگر منشي بياد تو چي؟
كيرم رو از دهنش در آورد گفت خوب بياد به اونم ميرسه !زياده! و خنديد گفت: نكنه نميتوني دو نفر رو سير كني؟
گفتم اينجوري كه شما شروع كردي نه!
باز كيرم رو كرد تو دهنش يه كم ديگه ساك زد بعد بلند شد از داروهاي سر كننده دندان زد به كيرم اولش يخ كردم ولي بعد از چند لحظه سري كيرم رو احساس كردم كركره اتاق رو تاريك كرد و با صداي بلند به منشيش گفت پرستو جان اون در ورودي رو قفل كن يبا اينجا كمك من!
منشي كه ازاين جا به بعد اسمش رو ميذارم پرستو تا اومد تو اتاق چشمش به من افتاد با خنده به دكتر گفت: سيمين جون اين ديگه چه مدل معالجه است؟
دكترم كه اسمش رو از اين به بعد ميذارم سيمين خنده اي كرد و گفت اين وضعش خراب تر از دندانشه!
بعد به پرستو گفت يه كم با سرم شستشو بشورش سر كننده زدم اونم يه چشم گفت با سرم شستشو و يه كم گاز استريل اومد سروقت كير من حسابي تميزش كرد و به سيمين گفت تميزش كردم حالا چي كارش كنم؟
اونم گفت بخورش خوشمزه است!
پرستو خنديد گفت اي شيطون بازم زرنگي كردي گلش رو زدي بعد شروع كرد به در آوردن مانتوش منم كه ديگه به خودم اومده بودم بلند شدم نشستم رو صندلي پرستو مانتوش رو درآورد ديدم اونم فقط يه كرست سفيد زير مانتوش داره يه پارچه پهن كرد روي زمين نشست روش وشروع كرد به ساك زدن مثل فيلماي سوپر شده بود سيمينم كنار ايستاده بود داشت ما رو نگاه ميكرد دستم رو دراز كردم طرفش فهميد باهاش كار دارم اومد جلو دكمه هاي روپوش رو باز كردم و با دستم شروع به مالوندن پستوناش كردم.
بعد بهش گفتم روپوشت رو دربيار بعد بهش گفتم برگرد بزار كرستت رو باز كنم اونم همين كار رو كرد.
پرستو هم كه مشغول ساك زدن كيرم بود سرش رو بلند كرد به سيمين گفت از كدوم دارو براش زدي سيمين گفت قوي! نترس حالاحالاها خيس نميكنه!
پرستو خنديد وبه من گفت شلوارت رو دربيار منم شلوار و شرتم رو در آوردم پرستو باز شروع به ساك زدن كرد و با دستش با تخمام بازي مي كرد و مي كرد تو دهنش منم داشتم پستوناي سيمين رو ميخوردم و ازش لب مي گرفتم بعد سيمين و پرستو جاشون رو عوض كردن پستوناي پرستو رو هم حسابي خوردم لباسم رو دراوردم سيمين رو روي صندلي مريض خوابوندم شلوار و شرتش رو باهم از پاش در آوردم شروع كردم به خوردن كسش واقعا اين دكترا كسشونم با بقيه فرق مي كنه بوي عطري داشت كسش سفيد و گوشتي بدون مو وسطش صورتي خوشرنگ كه من عاشق اين رنگم يه كمي هم آبدار شده بود پرستو هم دوباره رفته بود زير من خوابيده بود داشت ساك ميزد انگار سير نميشد بعد كه حسابي كس سيمين رو خوردم به پرستو گفتم حال نوبت تو.
سيمين بلند شد پرستو جاش خوابيد كس پرستو رو هم كه خوب خوردم سيمين گفت بسه بيا ديگه كار رو تموم كن!
بعد رفت بالا نشست روي كمد هاي كوتاهي كه تو اتاق بود و پاش رو از هم باز كرد منم همينطور ايستاده كيرم رو با كسش ميزون كردم يه كم ماليدم به كسش كه ناله سيمين دراومد.
ميگفت بكن تو ديگه! بسه بعد با يه فشار تموم كيرم رو كردم تو كس سيمين با چند تا حركت سيمين صداش بلند شده بود همش داد ميزد آخخخخخخخخخخخخ جووووووووون
بعد كيرم رو از كس سيمين در آوردم به پرستو گفتم نوبت تو پرستو هم يه جون گفت بيا من حاضرم بهش گفت دستت رو بزار روي صندلي خم شو ميخوام از كون بكنمت!
كه ديدم گفت نه من كون نميدم كونم همين جوري بزرگ هست هر كاري كردم نذاشت!
آخر سيمين عصباني شد گفت از كس بكنش بعد من بهت كون ميدم!
حال كردم چون كون سيمين بهتر از پرستو بود ولي روم نشده بود بهش بگم ( همون حجب و حياي دكتر و بيمار )
منم كيرم رو كردم تو كس پرستو خواركسه با اين كه از سيمين كوچيك تر بود ولي كسش خيلي گشاد بود كس سيمين بيشتر جذب كيرم بود يه كم كه از كس كردمش به سيمين گفتم من كون ميخوام سيمين دستش رو گذاشت رو همون كمدي كه روش از كس كرده بودمش پاهاش رو از هم باز كرد از پشت نماي كسش قشنگ بود دوباره كيرم رو كردم تو كسش!
گفت مگه كون نميخواستي بهش گفتم كست از اين پشت خيلي نماي قشنگي داره دلم نيومد ديگه نكنمش خنديد و گفت بكن بكن خوب مي كني بعد كيرم رو از كسش در آوردم و گذاشتم دم سوراخ كونش يه فشار دادم دادش رفت هوا!
بعد به پرستو گفت بهش كرم بده بماله با اين كير گنده اش داره كون من رو پاره ميكنه پرستو خودش برام كرم زد به كيرم منم كرم زدم به كون سيمين اين بار با يه فشار سر كيرم رفت تو كون سيمين يه كم نگه داشتم باز فشار دادم تا ته كيرم رفت تو كونش پرستو هم رفته بود جلوي سيمين روي كمد نشسته بود سيمين داشت كسش رو براش ميخورد منم كيرم رو تو كون سيمين عقب و جلو مي كرد پرستو از لذت جيغ ميكشيد منم با دستم هم چوچول سيمين رو ميماليدم هم با پستوناش باز مي كردم سيمينم چون داشت حال مي كرد بد جوري كس پرستو رو مي خورد بعد ديدم صداي هر دوشون بلند شد منم ديگه آخر كارم بود كيرم رو تا ته تو كون سيمين نگه داشتم و هرسه با هم آه آه كرديم و ارضا شديم تموم آبم رو ريختم روي كمر سيمين بعدم با كمك پرستو آبم رو به تمام پشت سيمين ماليدم بعد پرستو تك تك انگشتاش رو كرد تو دهندش سيمينم با دهنش كير من رو تميز كرد.
سيمين با خنده مي گفت من همون دكتريم كه ترتيب مريضاش رو ميداده .
تا دندان من درست بشه سه ماه هفته اي يه بار با سيمين و پرستو سكس داشتم . الانم تلفني با هر جفتشون در تماسم و گاهي به بهونه دندان درد بهشون سر ميزنم .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#462 | Posted: 4 Jul 2011 13:25
آخوندهاي جنده باز


خيلي دمغ بودم چند وقت بود مشتري نداشتم ازشانس بدم چندر روز بود پليس بدجوري جنده ها را جمع ميكرد. يك بگيربگيري بود كه نگو و نپرس. كثر دوستهام را گرفته بودند خودم هم دوبار شانسي از دستشون دررفته بودم و نزديك بود بگيرنم. چند تا مشتري را هم تا ميخواستم گير بندازم ازم گرفته بودند. هر روز دو ساعت به خودم ميرسيدم و ميرفتم بيرون اما تا يكي مي خواست بهم تيكه بندازه يكهو پليس و بسيج ميريختند و منم مجبور بودم فرار كنم اعصابم خيلي خورد شده بود. صاحبخانه هم پولش را ميخواست فكر ميكنم زنش سيخش ميكرد بدشون نمياد به يك بهانه اي منو از خونه ام بندازند بيرون. خيلي به پول احتياج داشتم اما حتي پول غذا خوردن هم نداشتم مونده بودم چكاركنم به خودم گفتم زنگ بزنم به چند تا از بچه ها تا برم خونه شون اما همون آدمهايي كه هميشه التماس ميكردند برم خونه شون ترسيده بودند و هيچكدوم ازم دعوت نكردند تا برم پيششون. ديگه داشتم نااميد ميشدم كه ياد مجيد كس‌كش افتادم قبلاً باهاش كارميكردم چند بار منو پيش چند تا پولدار برده بود و حسابي درآورده بودم. چند وقتي بودكه پيداش نبود ميگفتند با گردن كلفتها ميگرده و ديگه اهل كس كشي نيست. چاره اي نداشتم باهزار زحمت پيداش كردم و باهاش حرف زدم اونم پشت تلفن حرف نزد و با من بيرون قرارگذاشت. زود حاضر شدم رفتم پارك سر قرارمون. تعجب كردم يعني اين همون مجيد خودمون بود چقدر شيك شده بود. ماشيني كه سوار شده بود رو هيچكس نميتونست سوار بشه چه برسه اون ! تارسيد به من گفت اينجا جاي صحبت نيست بريم تو ماشين من. - سوار ماشين شديم بهش گفتم چه خبر مجيد چي شده اينقدر نو نوار شدي ؟ ديگه با ما نميگردي؟ مجيد گفت: راستش يه مدتيه ديگه كارهاي كوچيك نميكنم فقط با كلاس بالاها ميگردم يك دشت كه ميكنم به اندازه ده تاكس كه اينور اونور ميبرم برام مايه داره راستي توهم بدون مشتري موندي؟ گفتم: بدجوري، ميدوني كه چند وقتيه هيچكي جرات نميكنه پا جلو بذاره تاميخوام مشتري گيربيارم مجبور ميشم فراركنم راستي چرا اينجوري شده ؟ مجيدكس كش گفت:چه ميدونم حتماً بازم طرحه. به هر حال يك يه ماهي اين وضع هست منم دمغم چند تا از جنده هاي منم گرفتند الآن تيكه هيچي دور و برم نيست چند تا مشتري هم دارم كه بدجوري كليد كردند. پرسيدم: مشتري ؟ مگه الان مشتري هم پيدا ميشه ؟ نميبينند چه بگيربگيريه؟ گفت:آره بابا اونها اين چيزها حاليشون نيست فكر كردي اونها آدم معموليند نخير اونها اين چيزها اصلاً براشون معني نداره راستي امشب كه برنامه نداري؟ برنامه؟ بابا توهم دلت خوشه ها ؟ خيلي خوب پس الان ميبرمت پيش دو تا خرپول ميتوني راحت تيغشون بزني ولي اينم بگم باز ادا بازي درنياري نبينم اونجاكه رسيدي بگي ازكون نميدم ها ! - آخه چكاركنم بدم مياد نميدونم چرا ولي دست خودم نيست باور كن سرهمين مساله چوب زياد خوردم اما نميدونم چرا باز دلم راضي نميشه از عقب بدم ! - بهرحال اينبار فرق ميكنه اينها آدم معمولي نيستند ميدوني چه نفوذي دارند ؟ هركاري بخواهند ميتونند بكنند . - هركي ميخوان باشند. شده باشد از گشنگي هم بميرم ازكون نميدم. مجيد زير لب فحشي بهم داد و چيزي نگفت حدود نيم ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم به يك خونه قديمي و بزرگ.مجيد به من گفت: چند لحظه وايستا و خودش رفت زنگ زد معلوم بود كه باز داره خايه مالي طرف را ميكنه. در اين لحظه در باز شد و مجيد به طرف ماشين اومد و روشنش كرد و به داخل حياط رفت. عمارت واقعاً قشنگي بودمعلوم بودكسي كه اينجا ميشينه آدم فوق العاده پولداريه مجيد ماشين راپارك كرد و قبل ازاينكه از ماشين پياده بشم به من گفت: خوب گوشاتو وا كن من نميدونم چه غلطي ميكني اما يادت باشه راضيشون كني بهترين مشتري من داخل همين خونه است. بهش گفتم نترس كارم روبلدم. به راهنمايي مجيد به طرف خانه به راه افتادم . چه خونه اي بود.هر وسيله اش چقدر قيمت داشت. خيلي خوشحال بودم. معلوم بود طرف آدم خيلي پولداريه و خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكرميكردم ميتونم دربيارم مجيد منو داخل يك اطاق خواب برد و گفت منتظر بمونم و خودش رفت.انتظار من زياد طول نكشيد چون صداي پايي را شنيدم كه به طرف اطاق ميومد. در بازشد و ناگهان من چيزي ديدم كه درتمام زندگيم مطمئنم يادم نميره . دو تا آخوند وارد اطاق شدند و آروم به طرف من اومدند. اولي رو همون ابتدا شناختم امام جمعه شهرمون بود ولي دومي با اينكه خيلي برام آشنابود و ميدونستم بارها عكسشو از تلويزيون ديدم برام ناآشنا بود. خيلي ترسيده بودم من با اون وضع نيمه برهنه فقط با يك شورت و كرست جلوي اونها. اونم دو نفر كه ميدونستم راحت ميتونند حكم اعدامم را صادركنند ! حاجي حسيني ( امام جمعه شهرمون ) آروم به طرفم اومد ودستم را گرفت و گفت : به به اينباراين ملعون چه خانم نجيب و زيبايي با خودش آورده . دخترم اسم شما چيه ؟ ترسم ريخته بود پس مشتريهاي مجيد اينها بودند خيلي تعجب كرده بودم راستش درمورد اين دو تا هر فكري را ميكردم جزاين را . به آرامي گفتم فتانه. حاجي حسيني گفت : به به چه اسم قشنگي . عفت از سر و روي شما ميبارد ماشاا... خداوند به شما چقدر كمالات عطا فرموده و بعد رو به شيخ ديگر كرد و گفت:حاجي طباطبايي شما اول ميخواهيد تشريف داشته باشيد يا من همراه ايشان باشم ؟ تازه فهميدم شيخ ديگر كيست توي خيلي از سخنرانيهاي تلويزيون ديده بودمش از آن گردن كلفتها بودكه ميدونستم خيلي خرش ميره . حاجي طباطبايي با لبخندي گفت:خواهش ميكنم ما كه اهل جسارت نيستيم و بعد طوريكه ميخواست من متوجه نشوم چشمكي به حاجي حسيني زد. نميدونم چرا از اينكار او اصلاً خوشم نيومد. حاجي طباطبايي رفت . حاجي حسيني هم اصلاً به من مهلت نداد و زود من و خودش را لخت كرد از بدن پرمو و نامتناسب و ريش بلندش خيلي بدم ميومد ولي چاره چه بود مجبور بودم به او بدهم. به آرامي كسم را فشار داد و دست ديگرش به طرف سينه هايم رفت. حتي يك لحظه هم مكث نميكرد و دائماً باكسم بازي ميكرد تحريك شده بودم. حدود دو هفته بودكه كه به خودم مرد نديده بودم. آب از كسم راه افتاده بود. حاجي حسيني شروع به بازي كردن باسينه هايم كرد و بعد با زبونش از كسم تا سينه هام را ليس زد خيلي خوشم اومد آروم كيرشو گرفتم. چقدر قربون صدقه ام ميرفت بلند شدم و شروع كردم به ساك زدن. بااينكه خودم اصلاً با همچين كيري حال نميكردم اما طرف خيلي خوشش آمده بود يك لحظه تمام كيرش را تودهنم كرد و تمام آب دهنم را ريختم روي تخماش. ديگه كم كم آه وناله اش شروع شده بود دستش هم بدجوري كار ميكرد با دست راستش كسم را چنگ ميزد. در همين موقع بود كه انگشتش به طرف كونم رفت دستش را پس زدم و گفتم: از كون نميدم مگه مجيد بهتون نگفت ؟ حاجي حسيني گفت : بله البته دخترم من خودم هم اصراري ندارم - اصلاً مجامعت از عقب مكروه است . خيالم راحت شد . برگشتم و از پشت روي تخت خوابيدم تا بكنه توي كسم. حاج آقا يك متكا زيركمرم گذاشت و بعدشروع كرد به ليسيدن. دردم اومده بود متكا اذيتم ميكرد اما چيزي نگفتم كم كم يادش افتاد كه بايد بكنه تو كسم.ي ك لحظه صدايي شنيدم مثل صداي قندون يا استكان بود وقتي كيرشو كرد توكسم يخ كردم چقدركيرش سرد بود حالم بهم خورد - عادت داشتم طرف را شهوتي بكنم تاكيرش داغ بشه ومنم حال بكنم اما اين برعكس بود . تعجب داشت كه خيلي عجيب منو ميكرديعني تا 5 يا 6 بارميكرد تو مي آورد بيرون و بعد از چند لحظه كه ميكرد تو كيرش بدجوري سرد بود كنجكاو شده بودم ببينم اين چكار ميكنه از طرفي بالشي كه زير كمرم بود نميگذاشت خوب چيزي ببينم به خودم گفتم:اين شيخها كارهاي عجيب غريب ياد دارند نكنه بلايي سرم بياره تصميم گرفتم يك مرتبه بلند شم وغافلگيرش كنم ببينم داره چكارميكنه تا دوباره كيرشو آورد بيرون بلند شدم برخلاف انتظارم چيزي اونجا نبود به جز يك كاسه يخ كه آب شده بود شصتم خبر دارشد جريان چيه. بگو ناكس هي كيرشو مي آورده بيرون و داخل كاسه يخ ميكرده تاكيرش شهوتش بخوابه و آبش ديرتر بياد . واقعاً اعصابم خورد شد آخه اين يارو چي بود كه بايد بيشتر تحملش ميكردم چاره اي نبود به پولش احتياج داشتم نميتونستم چيزي بگم ما جنده ها خيلي بدبختيم همه ميتونند به ما زور بكنند ! بالش را برداشتم و گذاشتم كنار گفتم حاجاقا شماكه ماشاالله خودتون به اين خوبي حال ميدين چرا از آب يخ كمك ميگيرين حاجي خم به ابروش نياورد تازه برعكس اينبار علنا كيرش راداخل آب يخ ميكرد و ميگذاشت تو كسم . حالم يك طوري شده بود اما تحمل ميكردم. يكهو صداي حاجي حسيني بلند شد كه گفت : آن مبارك را بگذاريد پس كله بنده. فهميدم منظورش ازمبارك كسمه كه ميخواد بذارم پس كله اش ! اين ديگه چه الاغي بودكسمو ميخواست براي چي بذارم پس كله اش ؟ بلندشدم و آروم كسم را روي پس گردنش گذاشتم .حاجي حسيني نسبتا روي تخت نشسته بود دستهام را گرفت.حالا ديگه ميتونستم بگم رو دوشش هستم با اين تفاوت كه اون نشسته بود من ايستاده. ناگهان ديدم خم شد و كون خودش و متعاقبا كون منو به طرف در نشونه رفت و بعد يكهو داد زد : حاجي طباطبايي بفرماييد . حاجي طباطبايي انگار پشت در منتظر بود بدوبدو به طرف ما اومد و كيرشو در آورد و تفي به اون زد وناگهان كيرشو به شدت كرد تو كونم. جيغ بلندي كشيدم و شروع كردم به تقلا كه خودم را آزاد كنم اما مگر ميشد اينها بدجوري منو قفل كرده بودند . تازه فهميدم جريان چي بوده. وقتي مجيد به اينها گفته من از كون نميدم اينها هم اين نقشه را كشيده بودند از عصبانيت ديوونه شده بودم . شروع كردم به داد و بيداد و هي با شدت خودمو تكون ميدادم. ازطرفي حاجي حسيني منو خوب نگه داشته بود و امكان هر كاري از من گرفته شده بود. بعد از مدتي چون در بد حالتي بودم احساس نفس تنگي كردم و از داد و بيداد و تقلا دست برداشتم. حاجي طباطبايي بدون اعتنا به شدت از كون منو ميكرد . ازشدت درد شروع كردم به گريه. من به كون دادن عادت نداشتم واينها منو به اين شدت داشتند ميكردند. درگوش حاجي حسيني گفتم: مگر شما نگفتيد كون كردن مكروه است؟ حاجي حسيني جواب داد : گفتم مكروه نگفتم گناه كه خواهر من !!! اينهم از امام جمعه شهر ما واقعاً خوب به نفع خودش فتوا صادر ميكرد.كم كم از دردش كم شده بود و داشتم لذت ميبردم. بااين وجود چون كونم تا به حال كير به خودش نديده بود بدجوري درد ميگرفت . بخصوص كه كير حاجي طباطبايي هم يكجورايي كج و معوج بود. درهمين حين بود كه آب حاجي طباطبايي اومد وتمامش راريخت توي كونم وبا گفتن الهي توبه از روي من بلندشد. حاجي حسيني هم مرا ول كرد و من روي تخت افتادم. درلحظه اول خيلي بدنم درد گرفت بخصوص كونم كه از شدت درد داشتم بيهوش ميشدم.حاجي حسيني پريد روي من و با وحشيگري تمام شروع كرد از كس منو كردن. ديگه حال اعتراض نداشتم فقط شانس آوردم كه زود آبش اومد و بعد هر دو از اطاق بيرون رفتند تا حدود چند دقيقه اي از جام نميتونستم بلندشم اما بعد بخودم اومدم و بلندشدم ولباسهام رو پوشيدم و از اطاق اومدم بيرون.مجيد و حاجي حسيني و حاجي طباطبايي روي مبل مشغول صحبت بودند. حاجي حسيني با خنده گفت : بيا دخترم بشين خسته شديد بفرماييد . درميان مجيد و حاجي حسيني نشستم.حاجي حسيني بارضايت گفت : ببخشيد كه ناراحت شديد راستش اين حاجي طباطبايي ما فقط از پشت لذت ميبرد و بعد به مجيد گفت: اينبارخانوم خوبي باخودت آوردي و بعد دوباره رو به من كرد و گفت : دخترم اين ناقابل است خدمت شما باشد و چكي را به من داد چك را از دستش گرفتم و نگاه كردم خداي من پانصد هزارتومن چقدرعالي بود با اين پول چه كارها كه نميتونستم انجام بدهم حاجي حسيني ادامه داد : البته حق الزحمه شما به مجيد آقا را هم ما پرداخت كرديم به مجيد نگاه كردم . لبخندخوشايندي روي لبهاش بود.حاجي طباطبايي گفت: اگر ممكن است شما از اين هفته هر شب جمعه با مجيد آقا تشريف بياوريد در عوض ما هر هفته همين مبلغ را تقديم ميكنيم . فقط بايد قول بدهيد كه فقط در اختيار ما باشيد و باقي اوقات هفته جاي ديگري نرويد . از خوشحالي بلافاصله قبول كردم مي دانستم كه من امكان ندارد در يك هفته اين مقدار پول بدست بياورم. موقع خداحافظي مجيد تو ماشين به من گفت: ديدي بالاخره تو هم از كون دادي. خنده اي رضايتبخش زدم وبه چشمانش نگاه كردم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#463 | Posted: 4 Jul 2011 13:52
دو جيگر افغاني

داستاني که ميخام برا تون تعريف کنم مربوط به خودمه که 8 سال قبل برام رخ داده - حدود 8 سال قبل وقتي هواي کنکور به سرم زده بود از يه طرف باباهه کليد کرده بود برو يه کار جور کن وخرج خودت رو در بيار ماهم که کم آورده بوديم قبول کرديم خلاصه 8 ماه مونده بود تا کنکور فرصت بدي نبود هم فال بود هم تماشا هم خرحمالي از فرداي اون روز به توصيه يکي از رفقا رفتيم کاشان يه خونه مجردي جور کرديم ومستقر شديم وچسبيديم به کار نقاشي ساختمان . تو يه ساختمان نو ساز مشغول بوديم که ماهان دوستم گفت اون دختر افغانيا رو ببين گفتم خوب گفت اپنند ! البته خودم متوجه شده بودم چون الحق خيلي ميخاريدن يه روز از زور خستگي ناهارو خورده نخورده خوابيده بودم که توي خواب وبيداري صداي اوف اوف و درکش درکش روشنيدم به خودم اومدم دنبال صدارو گرفتم تادم در زيرزمين يهو يکي از دختر افغانيا رو ديدم که مثلاً مواظب من بود ولي حواسش به صحنه داخل زير زمين بود آروم نزديک شدم و از عقب در دهنشو گرفتم تاجيغ نزنه خداييش خيلي ترسيده بود منهم براي اينکه آروم باشه خيلي نرم بوسش کردم بعد گفتم چه خبره گفت خواهرم با دوستت اونجان گفتم همينجا باش ومواظب باش کسي نياد آروم رفتم تو زير زمين ديدم آقا ماهان ظاهرا کيرش تو کون دختره نميره با دسته قلم رنگکاري داره اونو گشاد ميکنه طفلک دختره هم اون زير گريه ميکنه آروم دست ماهانو گرفتم انگار اونو برق گرفت انگشتمو به نشانه سکوت رو بيني گذاشتم گفتم اونو کشتي صبرکن حداقل آماده بشه آروم بلندش کردم صورتش ازگريه خيس بود بوسيدمش وجدانا خيلي خوشگل بود يه خورده دلداريش دادم ويه نگاه چب به ماهان کردم اروم شروع کردم به بوسيدن آروم آروم خودشو شل کرد منم از لباي قشنگش خوردم لامصب مگه آدم سير ميشه خلاصه لباسامو در آوردم بعد ازسينه هاش خوردم عجب خلقتي بود کوچيک ولي مثل سنگ سفت بودومثل برف سفيد ديگه گريه جاشو باناله هاي شهوتناک عوض کرده بودمنم حشري 69 شدم روش و از کسش خوردم چه کسي بود گرد و قلمبه و سفيد و بي‌مو اون هم شروع کرد به ساک زدن کيرم اونقدر ادامه دادم تاشروع کرد به التماس که بکنمش اشاره اي به ماهان کردم يعني جوابشو بده ماهان هم روي زمين درازکشيددختره هم که اسمش عادله بود رفت روکير ماهان نشست منهم از فرصت سوء استفاده کردم رفتم از تو ساکم کرم آوردم ويه قلمبه درکونش ماليدم بعد با انگشتم با سوراخ کونش بازي کردم تاعضلات کونش خوب شل شدبعد کيرمو تو کرم فرو کردم تا خوب چرب بشه اونوقت گذاشتم در کونش سانت به سانت فرو کردم تاخوب جاباز کرد اونوقت شروع کردم به تلمبه زدن چه حالي داشت عادله هم داشت از دو طرف حال ميکرد تا اينکه ديدم داره ميلرزه فهميدم ارضا شده ماهان هم آبش اومد وسريع کشيد بيرون حالا من بودم و کون عادله هرچي ميزدم مگه ميومد بعداز 5 دقيق تقلا آب منم اومدو همشو ريختم تو کون عادله !
خلاصه راضي وخوشحال اومديم بيرون ولي انگار يه نفر ناراضي بود اونم عاقله خواهر عادله بود که اين همه سکس رو ديده بود تازه من اول کار اونو ترسونده بودم يه کم ناراحت شدم رفتم گفتم ناراحتي من من کرد گفت نه گفتم منکه ميدونم توبي نصيب موندي ناراحتي اروم گفت آره گفتم ميخام باتو دوست بشم يه کم خودشو جابه جا کرد گفت يعني ميخاي منو بکني گفتم مگه دوستي به کردنه گفت نه - گفتم غصه نخور به اونشم ميرسيم خلاصه اونا رفتن ومن با ماهان مشغول کارشديم فرداي اون روز ازخونه ماهان زنگ زدن مادر ماهان مريضه اونم ازيه طرف نگران کار بود ازيه طرف نگران مادرش خلاصه گفتم کارا سه روز ديگه تموم ميشه که منم از پسش برميام اونم خوشحال شد وساکش روبست ورفت وم نو با يه خونه مجردي خالي و يه دوست دختر افغاني خوشگل تنها گذاشت !
خلاصه رفتم کار سه روزه را يه روزه انجام دادم از طرفي هواي کوچه رو داشتم که اگه اومد يه ندا بش بدم ولي نيومد دم غروب زنگ زدم به صاحبکار که بياد خونه رو تحويل بگيره بعد رفتم رو پشت بام يه ديد تو حياط عاقله انداختم ديدم بايه تاپ ابي نشسته لب حوض داره ظرف ميشوره يه سنگ کوچولو انداختم توحياط خيلي تيز بود سريع گرفت بالا رو نگاه کرد بعد عين فشنگ اومد بالا جريانو براش گفتم وشماره تلفن وآدرس خونه رو دادم و رفتم پايين ده دقيقه بعد صاحبکار اومد تسويه حساب کرد ومن رفتم خونه - ساعت 7 زنگ زد گفت تو باجه سر کوچه وايسادم گفتم منتظرم اومد درخونه سريع درو باز کردم اومد تو نشست روي صندلي منم يه صندلي آوردم نشستم کنارش گفتم شب خانواده نگران نشن گفت نه بابام که توي جنگ داخلي از بين رفته مادرم هم فلجه - کاري به کار ما نداره يه دادش بزرگ دارم که بار از اونور مرز مياره وميبره هرسفرشم يه هفته طول ميکشه عادله هم ميدونه کجام شايدم خودش اومد گفتم از اون روز راضي بود گفت آره خيلي حال کرده ولي به من حسودي ميکنه چند بارم بامن دعوا کرده ميگه من حال دادم با تو رفيق شده گفتم عيب نداره تا ماهان بياد دو هفته طول ميکشه اون هم بياد اگه اجازه بدي با اون هم دوست ميشم . خلاصه يکساعتي من باب آشنايي باهم حرف ميزديم ديدم فايده نداره بايد يه نفر صحبتو به سکس بکشونه گفتم عزيزم تاحالا باکسي سکس داشتي گفت آره گفتم سالمي گفت نه گفتم چطور گفت توي کوچه ما يه پسره بود که خيلي از افغانيا بيزار بود يه روز از مدرسه ميومدم خونه منو کشوند تو خونشون و به من تجاوز کرد ولي از اون موقع سکس نداشتم ولي خيلي دلم ميخواست دوباره سکس داشته باشم گفتم مگه ميشه گفت عادله زرنگتر از منه باهزار دوز و کلک مال خودش ميکنه سامان هم اول مال من بود الان هم که اومدم رفته بود نون بگيره آخه تو را هم مال خودش ميدونه اونوقت سامان ناشي رو به من حواله کرده گفتم ميخواي فقط مال تو باشم گفت نه ولي منو قال نذار گفتم باشه عزيزم گفت اينجا راحت نيستم اتاق خواب رو نشونش دادم رفت دم در گفت چند لحظه نيا تو گفتم باشه چند دقيقه بعد گفت بيا تو منهم عين فشنگ رفتم تو خداي من چي مي ديدم جن بود پري بود نميدونم ولي هرچي بگم کم گفتم جلوي من يه دختر وايساده ابرو کمون چشم بادومي عسلي چي بگم ديگه چيزي نفهميدم همونقدر فهميدم که توي بغلش دارم ازلباش ميخورم چه لبايي انگار دوتا پر پرتقال رو هم گذاشتن خوشمزه خلاصه آروم رفتم رو گردنش وشروع کردم گردنشو ليسيدن يواش يواش صداي نالش داشت بلند ميشد منم ديگه حشري شده بودم آروم دستمو کردم توشرتش کوسش خيس خيس بود يه دست ديگمو گذاشتم روي پستوناي خوش حالتش که داشت ديوونم ميکرد ديگه دست خودم نبود عين خمير نون هي ورز ميدادم ديگه طاقت نياوردم رفتم پايين تا اونجا که جا داشت کوسشو تو دهنم کردم چه بهشتي بود اونم ناله هاش شده بود فرياد ديدم ازتوکوسش آب مياد ديگه فرصتو از دست ندادم رئوف کوچيکه روآماده کردمو آروم کردم توش چه کوسي بود انگار لاي پاشو پرگار گذاشتن يه دايره خوشگل کشيدن گرد گرد چقدرم تنگ با اينکه اماده بود ولي انگار عضلات کوسش نمي خواست شل بشه عاقله ناله ميکرد منم سرعتمو بيشتر کردم ديگه طاقت نياورد داد زد بيرون بيار مردم گفتم کارم تموم نشده گفت بکن تو کونم گفتم باشه برگشت کونشو دادبالا چه کپلايي داشت سر کيرمو باتف خيس کردم يه تف هم روي سوراخ کونش انداختم و آروم سانت به سانت کردم تو کونش عاقله يه آه کشيد کفتم اگه درد داره نکنم ( البته تعارف بود ) گفت نه داره خوشم مياد منم سرعتمو بيشتر کردم يهو همه بدنم عرق کرد وهمونجا روش خوابيدم يکربع تو همون حال مونديم بعد بلند شديم دونفري رفتيم حموم البته حموماي کاشان جا داره حموم خونه ما هم يه فضاي 3x2.5متري که چهار پنج نفر آدم توش ميشه حموم کنن خلاصه بمال بمال يه حال اساسي هم تو حموم کرديم بعد اومديم بيرون لباسامونو پوشيديم منم رفتم آشپزخونه دوتا چايي دبش ريختم مشغول خوردن بوديم که در زدن عاقله يکم ترسيد گفتم نترس از تو پنجره نگاه کن اگه سرمو خاروندم خودتو قايم کن رفتم درو باز کردم ديدم عادله دم دره اومد تو حياط گفت عاقله اينجاست گفتم آره گفت حالا ديگه تک ميپريد بوسيدمش گفتم عزيزم تک پريدن نداره يه شب مال توام يه شب مال خواهرت بابا اينقدر طمع نکن خنديد و گفت باشه تو برام عزيزي اونروز اگه تو نرسيده بودي الان تو بيمارستان کونمو بخيه مي کردن گفتم بريم تو گفت نه مادرم تنهاست يکي بايد پيشش باشه فردا ميام باشه گفتم باشه گفتم بذار عاقله رو صدا کنم گفت نميخاد اون امشب مال توئه بوسيدمش خنديد منم رفتم تا شبو پيش عاقله عزيزم بگذرونم .. حدود 6 سال بهترين ايام زندگيمو با عاقله و عادله گذروندم دانشگاه هم تو کاشان قبول شدم ولي افسوس دوستي يک حادثه و جدايي يک قانونه - برادران آمريكايي افغانستانو از جنگ رها کردند دو سال پيش عزيزانم بار سفر بستند وعازم ديارشان شدند عادله الان يه بچه داره وعاقله نامزد آخرين تماس من يه ماه پيش با عاقله بود زنگ زد و ازمن اجازه ازدواج وخداحافظي گرفت از اون موقع ديگه سکس نداشتم .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#464 | Posted: 4 Jul 2011 13:59
كون كن دهاتي



الان که اين داستان را براتون تعريف ميکنم حدوداً چند ساله که از اون خاطره خوب ميگذره و من در حسرت اون روز به قول بزرگاي ادبياتمون آواره ترينم چون الان از شهرمون دورم وتوي يک روستاي دور افتاده که مثلاً پايتخت اقتصادي ايرانه توي يکي از پتروشيميها مشغول به کارم (عسلويه) . کف مثل کف صابون. اول اينا بگم که چون من بچه دهاتم اگر اسمها رو واقعي بدم زود لو ميرم من که گور سياه اون بنده خداکه الان داره تو بغل شورهرش که اي کاش يه روز شوهرشم بکنم ضايع ميشه .
من توي يکي از روستاهاي شهرستان قيرو کارزين واقع در استان فارس زندگي ميکنم و از اون جايي که نتونستم سربازيمو بخرم مجبور شدم برم خدمت مقدس سربازي .من که دوران سربازيم هم مثل کارم توي يک شهرستان گرم بود هر موقع ميومدم بايد کلي عشق وحال ميکردم تا بتونم در انجام وظيفه، روحيه کافي داسته باشم .يکي از اون عشقو حالها بر مي گرده به روزي که من از خدمت اومده بودم وبي خوابي شب گذشته باعث شده بود تا من تا ساعت 10صبح بخوابم . بالا خره بيدار شدم و ديدم غير از داداش کوچيکم هيچکه خونه نيست ما هم که کلي کف بوديم صبحونه روخورديم ورفتيم دنبال ياسر تا بريم يه عرق سگي يا وتکا ،کونياک ....يا هر زهر ماري که گيرمون اومد بگيريم وبخوريم ديديم مثل هميشه آقا ياسر خوابه چون وضع مالي اونها خيلي خوب بود هيچ کاري جز خورد و خواب نداشت .ماهم بي خيال شديم رفتيم سر کوچه ديديم که رضا گفت من دارم ميرم باغ توهم برو مقداري مزه برا ي عرق سگي بگير و بيار تا امروز که اومدي خوش باشيم . منم رفتم چند تا کوچه بالاتر تا چند کيلو ميوه وچيپس و مخلفات بگيرم. تو راه ديدم يه دختر خانومي داره ما رو ديد ميزنه ولي از اونجا که يارو چادري بود گفتيم حالا همين جوري يه نگاه به ماي بي جنبه کرده. دل سگ مذهب ما ول کن نبود ما هم اونو زديم به دريا. گفتيم بريم دنبالش هر چه باداباد، منم که خدايي اون موقع برا زرنگي مثل فنر بودم وحالا حداقل توروستاييان خودمون خوش تيپ و خوش اندام، رفتيم تا در خونه يارو. اونم در را با کليد باز کرد و من فهميدم طرف تنهاست وکسي خونشون نيست ولي حقيقتاً ترسيدم چيزي بهش بگم چون طرف را يه خوبي ميشناختم اونم يه نگاه معني دار به ما کرد و رفت تو چون در را محکم نبسته بود گفتم برم تا ته کوچه يه دوري بزنم برگردم ديدم دم دره يا يه چيزي بهم ميگه يا يه چيزي بهش ميگم توکلت علي الله وقتي بر ميگشتم ديدم دم در از تو حياط واستاده داره نگاه ميکنه منم با کمال پررويي گفتم سلام اونم از من پررو تر گفت بفرما تو دم در بده (با شيطنت وشوخي ) گفتم کي خونتونه گفت هيچکه همه رفتن تو باغ ولي از شانس بد من چون نزديکاي ظهر بود الان خونوادش ميومدن من گفتم من نميام ولي خونه ما کسي نيست اگه خواستي بيا خونه ما باهات کار دارم منم بي خيال رضا رفتم خونه تا اون بياد .حدود دو يا سه ساعت بعد ديدم يه نفر داره در ميزنه خوشحال رفتم ديدم رضا ناراحت دم در واستاده، منم با عصبانيت گفتم ببخشيد من مهمون داشتم نتونستم بيام باشه تا يک ساعت ديگه حتما ميام واونم گفت من به خاطر تو خواستم سور و سات راه بيندازيم حالا تو..... تو همين حين ديدم حوري هر دو عالم داره مياد منم با ترس و لرز از رضا خواهش کردم بره وهيچي هم نگه و از اونجا که ما تو رفاقت واسه هيچ يکي از رفيقها کم نذاشتيم در اين موردا از همه رفيقام مطمئن بودم تا پاي جونشونم باشه هيچي لو نميره اون اومد خونه وسلام کرد و اول پرسيد اين پسره کي بود و از اين جور حرفها که ديگه خودتون ميدونيد ...... منم گفتم رفيقم بود ورفت. چون اگر غير از اين بود اون دم در وانميستاد و اون که ديگه از اين به بعد زهرا هست منطق را پذيرفت وديگه چيزي نگفت زهرا جونم اومد تو ومن به داداش کوچيکم که تنها مزاحم بود گفتم بره تو باغ وميوه اون فصل يعني انار برام بياره در ضمن زهرا هم به خاطر کلاس خياطي که اون روزها تازه توي روستاي ما دائر شده بود اومده بود سر کلاس خياطي (کير )باهم رفتيم تو اتاقي که من توش خوابيده بودم. اوني که تو يک عروسي ديد ما رو حسابي زده بوده از اون شب عروسي، بعدا که چقدر دنبال من بوده، و از من تعريف شنيده و تعريف کرده و تو شهر (قير) دنبال دختر خالش بودم فهميده ولي چيزي نگفته وووو....تا يک ساعت هي ميگفت منم الکي گفتم منم دنبال تو بودم وتو به من محل نميزاشتي ووو...ولي همه اين حرفها مخ زني بود و بس من رفتم کنارش و دستشو گرفتم اون که حسابي از اين کار ميترسيد گفت تو رو خدا به من دست نزن تو به من گفتي کارت دارم من اومدم ببينم چيکارم داري. با اون لحجه اي که از شهريا ياد گرفته بودم خيلي با حال گفتم دوست دارم اونم احساس همدردي کرد و من ديگه طاقت نياوردم دستشو کشيدم رو رختخواب خودم که هنوز جمع نکرده بودم ويه لب به زورکي ازش گرفتم گفتم زهرا چرا نميزازي من بوست کنم مگه نميگي دوسم دارم داري گفت چرا ولي... من ديگه مهلت ندادم و پشت سرهم لب ميگرفتم و دستم فقط روي سينه هاش بود ديدم آروم آروم شل وشلتر ميشه تا اينکه خوابوندمش کاملاً رو تشکي که اونجا بود و همراه با لب، چادر که اونجا افتاده بود ولباسهاش رو از تنش در اوردم البته به اندازه تمام زندگيم دروغ گفتم و خايه مالي کردم و کونم پاره شد تا مخش رو زدم تا لباسش رودربيارم اونم بعد از نيم ساعت قربان صدقه رفتن . يه شورت ويه کرست مشکي مثل روزگار الان من تنمش بود با خودم گفتم در آوردن اين ديگه کار حضرت فيله تا همين تنه هم از دست نداديم کارمون رو بکنيم کاملاً خوابيدم روش همچنان لب ميگرفتم و اون هم تازه مز مزه ميکرد مثل عرق خوراي تازه کار از من لب ميگرفت يعني روش نميشد وگر نه از خداش بود و مثلاً داشت نجابت نشون ميداد. هزاران قربان صدقه مفت ومجاني نصيب هم ميکرديم تااينکه به من گفت تو من رو لخت کردي خودت لخت نميشي. من که از خدام بود گفتم: گفتم شايد تو بدت بياد، اونم گفت من که بهت گفتم دنبالت بودم تا گيرت بيارم و آرزو داشتم يه بار تو بغل هم باشيم من هم از فرصت استفاده کردم و خود م رو وکير بدبختم که کونش پاره شده بود از تو لباس آزاد کردم من لخت واونم يه شورت و کرست تو تن مبارکش. کم کم دستم رفت زير شورتش ويه دستم هم زير کرست، ماليدن همان وزهرا بي حال شدن همان منم که ديگه مثل خدا بيامرز فردين شده بودم سلطان قلبش . کيرم رو چسپونده بودم به زهرا و اونم که در حال آه و ناله بود خودشو بيشتر به من ميچسبوند تا اينکه زهرا جون منو تو بغل گرفت و چنان فشرد که فهميدم ارضا شده گفتم ديدي مملي کلاه رفت سرت. من که زرنگتر از اين حرفها بودم سريع کرست و شورتشو در آوردم ( اونم با التماس ودر حالي که اون از حال رفته بود ) و سينه هاشو کردم تو دهن ديگه اعتراضي نکرد يه کس سفيد مثل پيشوني ياسر وسينه هايي از اون انارهاي سفتي که برادرم رفته بود بياره. من سينه هارو ميخوردم و اون تشنه آب بود تا بخوره در ضمن مملي کوچيکه هم لاي پاش گذاشتم و هزاران قسم خوردم که مواظب باشم پرده پس نره .ت وي همين مکيدن سينه ولاپايي متوجه شدم داره بازم ولو ميشه که امان بهش ندادم و وارونش کردم گفت داري چيکار ميکني منم گفتم اينجا که ديگه شماره نميندازه اونم يه لب بهم دادوشروع به شمارش گل تشک کرد و من که تا حالا کس و کونهاي زيادي کردم چه پسر چه دختر وچه زن اول بايد يه بوس رو کونش بکنم کس ليس نيستم ولي سينه رو دوست دارم کون زهرا جون رو يه دو سه بوس زدم و مقداري کرم که از تو يخچال موقعي رفتم آب براي زهرا بيارم همراه آوردم و کشيدم به کون مبارک و کير خودم که شده عين گرز رستم. زهرا هم که تا اون موقع فرست نشده بود کير منو زيارت کنه يه نگاه بهش انداخت وکيرمو گرفت تودست وبعد از اون که مقداري با اون بازي کرد ودستشم چون کرمي بود نرم بود چند تا بوس به کيرم کرد و اونو از خجالت در آورد تا راحت کارشو بکنه. و من چون بدم ميومد واز همه مهمتر روم نميشد ازش نخواستم برام ساک بزنه وشايد اون هم اين کار رابرام نميکرد يه بالش گذاشتم زير شکم نازش ومملي کوچيک که هر زن جنده اي خايش ميچسبه چه رسد به يه دختر رو فرستادم برا ماموريت يه کم خيسش کردم و اون که ديگه داشت منفجر ميشد (کير نگون بخت من) گذاشتم در سوراخ زهرا خانم وبهش گفتم تا اونجايي که ميتونه شل کنه. تا کيرم رو فشار دادم از تنگي سوراخ کون يه ناله کرد ولي کيرم وارد مخزن الاسرار نشد و اونم چون دردش اومد يه جيغ زد و گفت ديگه نميزارم اين کار را بکني بازم من التماس و دوست دارم هاي تکراري نصيبش کردم وبه قولي حسابي خايه مالي کردم واسه دم مالي . تا اينکه اون قبول کرد ومن هم که ديگه راضي نبودم دوباره خايه مالي کنم گفتم اول سوراخ را کمي گشاد کنم وبا انگشت افتادم به جون کون ومن هم چون عاشق کون هستم حسابي يه انگشت دو انگشت کردم تا اينکه اون آماده پذيرايي شد سر کير را گذاشتم در کون مبارک وآهسته سر کيررا کردم تو. زهرا جونم يه جيغ ديگه زد و گفت دارم ميسوزم منم به اون قول دادم الان دردش خوب ميشه واز اين کا ر خوشش مياد کم کم کيرم رو فرستادم جلو تا آخرش اونم با استادي کامل. زهرا جون که داشت مي ترکيد گفت مملي جون هرکه دوست داري زود باش منم با حرکت اهسته شروع به تلمبه زدن کردم و اون بيچاره فقط ناله ميکردکم کم داشتم سرعت را بيشتر ميکردم که ديدم دارم ارضا ميشم بهش گفتم داره آبم مياد اونم گفت بريز رو سينه هام برگشت ومن هم آبم رو ريختم رو سينه هاش . اصلاً دلم نميخواست به اين زودي کارم رو تموم شده ببينم ولي ديگه کاري نميشد کرد اونم که دوباره نميذاشت بکنمش ( چون واقعاً کونش پاره شده بود ) وداشت با آبم رو سينش حال ميکرد منم با اينکارش فهميدم که اون از ما پاچه پاره تره. ولي انصافاً اينجوريش رو ديگه نخورده بود. بعد که کلي همديگر رو تو بغل گرفتيم و بوسيديم به هم قول داديم که تا آخر عمر مال هم باشيم جون عمه مون. اون ديگه بايد ميرفت ،وقتي بلند شد که بره سوزش عميقي در اعماق کونش احساس ميکرد از حرکتاش ميخوندم روش نميشد ولي آخرش که داشت ميرفت گفت کونم روپاره کردي منم با خنده گفتتم توکه ديگه تو خياطي استاد شدي برو بدوزش . آخرين لب رو دم در ازش گرفتم وتا ديدار بعدي که هنوز ميسر نشده همديگر رو به خدا سپرديم .ولي خداييش شاه کون بود .خوش به حال اون که ميکنتش . واينم بگم که رضا هنوز واسه اون روز که درباره من مردونگي کرده به خودش فحش ميده .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#465 | Posted: 4 Jul 2011 14:05
سكس چتي


سلام خدمت همه يه برو بچ با حال اميدوارم كه حالتون توپ توپ باشه! كه مطمئنم هست! يعني نميشه كسي بياد اينجا و حال نداشته باشه! درسته ! حالاااا وللش ميريم سر اصل مطلب اوكي ؟؟؟
راستش من اسمم مهرزاد هستش ! 20 سالمه و بدبختانه يا خوشبختانه بيشتر از ديپلومو تو درسهام نتونستم پاس بكنم ! خلاصه ! من تقريباً 3 ماهه كه به چت و اينترنت وارد شدم يعني اوستا شدم !
من 2 ماهه توي چت با يه خانم 17 ساله به نام الميرا آشنا شده بودم كه اهل تهران بود و هر روز باهاش چت ميكردم و كم كم داشت روابط منو و اون نزديكتر و خودموني تر ميشد و من واقعاً عاشقش شده بودم و اون هم واقعاً منو دوست داشت . ولي اين دوست داشتنش بيشتر از 2 ماه طول نكشيد ! آخه ميدونين اون به من قول داده بود كه با هيچ كي به غيره من چت نكنه ولي اين كارو نكرد ميدونين چه طور شد كه من فهميدم سر قولي كه داده نيست من الميرا رو با يه آي دي ديگه امتحان كردم... بعده چند بار پي ام دادن بالاخره جوابمو داد و ...
برا همين من تصميم گرفتم كه يه كاري بكنم از من بدش بياد و و دست از سرم برداره كه يه ماجراهايي افتاد كه الا بهتون تعريف ميكنم!!!!
راستش فرداي اونروز كه منو و الميرا داشتيم با هم ميچتيديم سر صحبت سكس رو باز كردم و بهش رك و راست گفتم : با سكس حال ميكني و تا به حال تجربه ش رو داشتي يا نه!!! اولش فكر ميكردم جوابمو نميده ولي زود به من گفت تو فكر ميكني ما دخترها چي هستيم!! ها!! گفت كه: شما پسرها فكر ميكنين دخترها دلشون نميخواد حال كنن و از اين حرفا............
من زبونم بند اومده بود و به تته پته افتاده بودم كه بازم حرفاشو تكرار كرد و گفت: ما دخترها وقتي كه تنها ميشم بهترين تفريحمون بازي كردن با دودولمونه مثل شما؟؟؟؟؟؟؟منم ديدم كه طرف خودش ميخواد در اين مورد حرف بزنيم يه سايته توپ بالاي 18 بهش دادمو و گفتم : الميرايه من يه نگاه به اين سايت بندازو نظر بده تقريبا 5 دقيقه بود كه ديگه رو وويز نمي اومد و حرف نميزد منم داشتم خودمو فوش ميدادمو به خودم ميگفتم: آخه كوني اين چه وقت گفتن بود داشتم كم كم نا اميد ميشدم كه يه دفعه دوباره صداش اومد و بهم گفت : مهرزاد با من چيكار كردي! ميخواي الان حالمو ببيني ؟ گفتم مگه چي شده!!ديدم كه وب خودشو فرستاد زود اوكي رو زدم و باز شد !! ديدم داره از حال ميميره بلند شده بود بالا و يه هويج خوشگل كه شباهت زيادي به كيره من داشت رو تو اون كوس اوپنش ميكرد من فقط تصويره كوس خوشگلشو داشتم و خودشو نميديدم !!!منم كم كم داشتم از حال ميرفتم!!!! نديد بديد نيستما ولي يه دفعه بد جوري آمپر مهدي كوچولو بالا رفتو شروع كرد به فيگور گيري !!! خلاصه مهدي كوچولو اينقدر فيگور گرفت كه بالاخره شلوارمو خيس كرد ...
ديگه بدبخت شده بودم نميدونستم چه جوري پاشمو از كافي نت بيرون برم ؟؟ بدبختانه تي شرت منم كوتاه بود و نميتونستم بندازم روش كه زياد تابلو نشه پيش خودم گفتم ولش كن تا وقت رفتنم خشك ميشه ! توي اين فكر بودم كه الميرا داد زد و گفت: مهرزاد اونجايي ؟
جوابشودادمو و گفتم: آره اينجام !!!تو هم منو بد جور بد بخت كردي !!گفت من مگه به شما چي گفتم؟؟
گفتم شما چيزي نگفتين با دادن اون وبتون مهدي كوچولو منو بد بخت كرد!
گفت مگه چي كار كرد مهدي كوچولويه من؟
گفتم : حالااااا
گفت نه بگو! بي ادبي كرده !!!!!!
با خجالت گفتم: متاسفانه آره !!!!!!!!
گفت عيبي نداره مگه حالا چي شده!!!!
گفتم: هيچ چي نشده ولي نميتونم ديگه از جام بلند بشم!!
گفت چرا؟؟؟؟؟
قضيه رو براش تعريف كردم و اونقدر خنديد كه من داشتم از خجالت ميمردم!!!!!!
اونتقدر خنديد و خنديد كه من ديگه يادم رفت شلوارم خيسه وبعد از خداحافظي با الميرا از جام بلند شدم و رفتم حسابمو كردمو و اومدم بيرون توي خيابون يه لحظه فكر كردم كه مردم بد جوري به من نگاه ميكنن !!!
اولش نفهميدم ولي بعداً كه قضيه افتاد زود پيچيدم توي يكي از كوچه هايه خلوت اونطرفا و با هزار زحمت خودمو به خونمون رسوندم !!وقتي كه به خونه رسيدم مامانم توي آشپزخونه بود منم برا اينكه تابلو نشم سلام دادمو و زود پريدم حموم و به مامانم گفتم وسائل منو لطف كنو بيار ! رفتم و دوش گرفتم و يه دست با مهدي كوچولو فوتبال دستي بازي كردمو و اشكشو آوردم (البته به ياده الميرا). شبو با هزار زحمتو با هزاران مكافات صبح كردمو و وقت رفتن به كافي نت شد ! شلوارمو كه تازه خشك شده بود و پوشيدمو رفتم كافي نت
خلاصه بعده اون قضيه هر روز كه نه! ولي ميداد! يه 2 سه روز در ميان يه وب كوس و پستون ميداد و منو رو حال مي آورد !!!!!
البته من ديگه تي شرت كوتاه نميپوشيدم و هميشه پيرهن بلند ميپوشيدم كه وقته فيگور گيري داش مهدي بتونم قايمش كنم !!!
اميدوارم كه خوشتون اومده باشه و اگه خوشتون نيومده عيب نداره يه ليوان آب بخورين حتماً خوشتون ميآد !

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#466 | Posted: 4 Jul 2011 14:41
سكس از راه دور


با صدا و لرزش چندش آوري از خواب بيدار شدم چند لحظه منگ بودم ديدم صدا باز داره مياد از زير بالش و از موبايل اومد خودمو رو تخت ولو كردم و دستمو به جستجوي گوشي زير بالش فرستادم .
- الو
بله
- كيوان
بفرمائيد
- خودتي ؟
اين موقع شب زنگ زدي كه اينو ازم بپرسي آره خودمم شما
- من ! منم ديگه مگه در روز چند تا غريبه بهت زنگ ميزنند ؟
ببين خانم ساعت 3 صبحه اذيتم نكن كاري نداري ؟
- يادت نيست امروز به كي شماره دادي ؟
حس كنجكاويم خيلي گل كرد نيم خيز شدم و تو ذهنم دنبال كسي ميگشتم كه شماره بهش داده باشم اصلاً يادم نيومد صداي اون منو به خودش آورد
- آهاي يادت نيومد
نه بخدا
- امروز يادت نيست بهم ميل زدي در جواب ميلم ازم خواستي چند تا عكس بفرستم بعدشم شماره موبايلم رو بهت دادم كه زنگ بزني كه زدي اما من جواب ندادم .
با تعجب در حاليكه سر جام نشستم گفتم : تو !؟ واقعا خودتي ؟
- آره خودمم منصوره !
خوب ممنون كه زنگ زدي اما چرا اين وقت
- خوب اگه ناراحتي قطع كنم
نه بابا منظورم اين نيست اما فكر نميكني وقت زياد مناسبي نيست ؟
- نه من خودم هر وقت رو مناسب بودنم بايد براي همه مناسب باشه بخصوص وقتي يه خانم ميخواد به يه آقا پسر زنگ بزنه
تو دلم گفتم اين از اون دختر هاي فيس و افاده اي هست كه اگه بخواد حال بگيره بد جوري بايد ترتيبشو بدم تا يادش نره . كلي صحبت هاي متفرقه كرديم خيلي متكبر و از خود راضي بنظر ميومد حرفهاي قلمبه زياد گفت كه با گيجي و خواب آلودگي من اصلاً نفهميدم چي ميگه قطع كردم و گوشي رو طبق عادت گذاشتم زير بالشم . تازه داشت چشم گرم ميشد كه باز زنگ خورد برداشتم و گفتم الو الو اما صحبتي نميشد صداي نفس هاي مقطع شخصي ميومد از كوره دررفتم و گفتم آخه آدم عوضي ديوانه ابله مرض داري خوب حرف بزن اما بازم خبري نشد جز صداي نفسها . با عصبانيت شديدي گفتم احمق عوضي چوب تو يه جات كردن حرف نميزني ؟ خنديد و گفت آخ خ خ خ خيلي خوشم اومد بازم بگو بيشتر و داغ تر بگو سكسشو بيشتر كن .
ديدم انگار همون منصوره خانمه گفتم منصور خودتي ؟ گفت آره گفتم الان كه كلي با هم حرف زديم گفت ميخواستم فحش بدي حرفهاي ركيك بگي تا من حال كنم گفتم خوب الان تاريك بود به شماره نگاه نكردم اما اينكار بده بعداً من چه جوري تو روت نگاه كنم خنده عصبي كرد و گفت فقط بگو فحش بده و حرف بزن گفتم نه بابا اينجوري بده من اينكارو نميكنم بلند داد زد يالا ديگه حرف بزن فحش بده كيرتو حواله ام كن اصلاً بيا جرم بده ميدوني من الان لخته لخت هستم آخ ميدوني الام دستم كجاست ميدوني الان خيسه خيس هستم .
ديدم چيكو كه كاملاً خواب بود و البته فقط يه ملحفه نازك اونو از من مخفي كرده بود تقريباً بلند شده و و ملحفه داره خيمه ميشه گفتم منصور بده بي خيال داد زد سكس چت بلد نيستي سكس تلفني چي ؟ بلد نيستي ؟ ديدم داره قاطي ميكنه كم كم شروع كردم و خوابمم پريده بود گفتم منصوره : الان لختي ! دست منو رو سينه هات حس ميكني نوك سينه هاتو چي چقدر سفته چقدر داغي دختر و همينطور پشت هم براش اومدم تا اينكه دستم تقريباً رفته بود اون تو صداهاش داشت تبديل به جيغ ميشد و بعدش يه نفس بلند و خنديد كلي خنديد گفت خيلي حال دادي شب بخير گفتم زكي بابا پس من جواب اينو چي بدم گفت كي گفتم آقاي چيكو الان با حداكثر قد از من كس ميخواد خنديد و گفت تو هم مثل من ارضا بشو باي باي .
ديگه خوابم نبرد فكر نميكردم اينجوري هم تحريك بشم اما بد جوري شده بودم اگه منصوره دم دستم بود كه بد جوري تقاص ميداد اما حيف . تا صبح نتونستم بخوابم صبح ساعت 6 بلند شدم و صبحانه و مخلفات اما حالم اصلا مساعد نبود اين بود كه رفتم شركت و نشستم تا صفورا بياد اون موقع صفورا منشيم بود و خيلي هم راه افتاده بود در اتاقم رو باز گذاشته بودم تا بياد ببينمش بالاخره كليد انداخت و اومد تو تا منو ديد با خنده اومد جلو و گفت سلام صبح بخير سحر خيز شدي گفتم آره بيا تو و درو ببند اومد تو و كمي با ترديد اومد نزديك گفتم ميدوني ديشب يكي از دوستها زنگ زد گفت خوب گفتم انقدر تحريكم كرد كه نتونستم بخوابم و دستشو گرفتم و كشيدم سمت خودم به ميز تكيه داد و روبروم واستاده بود تو چشاش نگاه كردم و گفتم آره حالم خيلي خراب شده پاهاش با شلوار از چاك ماتنو بيرون بود و حتي همين صحنه هم منو تحريك ميكرد بلند شدم و جلوش واستادم هنوز دو دل بود ديدم انگار دم صبح زياد ميل نداره اين بود كه دست انداختم دور كمرش و اول يه بوسه داغ و خيس از لبهاش با تعجب بهم نگاه كرد آخه تا حالا اينجوري شروع نكرده بودم بلافاصله برش گردوندم و رو ميز خمش كردم و مانتوشو دادم بالا و چسبيدم بهش باسن گردشو محكم به خودم چسبونده بودم برگشت و گفت خوب خودتو راحت كن چرا اينجوري بلافاصله شلوار و شرتشو با هم كشيدم پائين و پوست سبزه اش چشمامو نوازش داد پوست خوش رنگي داشت بخصوص رو باسنش قبلا هم گفتم انگار شكر آب شده بود كيرمو كه بطرز ناجوري سفت بود درآوردم و گذاشتم لاي كونش و فشار دادم گفت : اوي ي ي ي يك كم خيسش كن پاره شدم صورتشو برگردونده بود و منو نگاه ميكرد آثار درد تو صورتش مشهود بود كيرمو كمي آوردم عقب و خودش برگشت و كرد تو دهنش و خيسش كرد وبعد برگشت و سرشو گذاشت در كونش و سرشو كرد تو خودشو ول كرده بود اما به سختي ميرفت تو بالاخره نصفش رفت تو و شروع كردم به كردنش كمي بعد راحت تر شد و داشت حال ميكرد كه چيكوي نامرد خوشو توي صفورا خالي كرد و بعدش به آرومي اومد بيرون صفورا برگشت و يه نگاه شماتت آميز و بعدش شلوارشو كشيد بالا وقتي داشت ميرفت تو اتاقش بلند بلند گفت لااقل اونو بذار سر جاش ديدم چيكو هنوز از لاي زيپ شلوارم بيرونه به راحتي رفت تو لونه اش و رفتم تو فكر دوست اينترنتي جديدم كه اونم مثل من كه مرض دارم هي فحش ميخورم و داستان مينويسم اونم مرض سكس از راه دور داشت .


--------------------------------------------------------------------------------

يادمه اون روز صبح وقتي رفتم سر باكسم يه ميل ناشناس ديدم با يه آيدي دخترونه تا آن شدم شروع كرد به ارسال پيام با اينكه سرم شلوغ بود اما جوابشو ميدادم خيلي اصرار كرد كه بهش شماره بدم اما ندادم تا اينكه با هد ستش مشغول صحبت شد و صداي دخترونه اشو شنيدم تا اينكه شمارمو براش ميل كردم اما تا نصف شب كه زنگ زد خبري ازش نشد خيلي متعجب بودم كه چرا اون ساعتو برا تماس در نظر گرفته رفتم سر وقت باكسم و يه ميل با كلي نيش و كنايه براش نوشتم كه منظورش چي بوده تا عصر كه دفتر بودم خبري ازش نشد شب حدود يازده زنگ زد بيدار بودم و ديدم خودشه گفتم چيه باز مشكل ديشبي رو داري گفت نه خواستم احوالتو بپرسم صداش برام آشنا بنظر ميومد گفتم خوب بپرس با لحني مظلومانه گفت دوست داري همديگرو ببينيم با اشتياق گفتم آره چرا كه نه . گفت اما نميشه گفتم چرا گفت اگه منو ببيني شاخ درمياري با خنده گفتم چرا مگه از مريخ اومدي ! گفت نه كاش از مريخ اومده بودم اما مسئله اي هست كه مانع ديدار منو تو ميشه خيلي صحبت و اصرار كردم ظاهرا خودشم مايل بود اما چيزي اين وسط بود كه نميدونستم چيه بعد از كلي صحبت قطع كرد و منم رفتم تو فكر كه اين كيه اصلاً ميل منو از كجا گير آورده و منو از كجا ميشناسه هر چي فكر كردم عقلم به جائي قد نداد صبح كه رفتم شركت ديدم چند تا ميل زده انگار تا صبح بيدار بوده ميل هاش همه حاكي از شهوت شديد و تمايلات آتشين اون داشت كه خودشو منصوره معرفي كرده بود اما ميدونستم كه اسم اصليش نيست در جواب خواستم برام عكس بفرسته ظهر جواب داده بود و فقط نوشته خوب مشكل همينه نميشه عكس بدم برات و توضيح زيادي همه نداده بود چندين روز حيرون اين دختر بودم كه كيه و چرا با من بازي ميكنه تا اينكه يه شب كه زنگ زد بلافاصله گفتم ببين منصوره اگه نبينمت ديگه جوابتو نميدم و قطع كردم باز زنگ زد سريع گفتم ها يا نه ؟ با تلخي گفت چرا عذابم ميدي ميگم كه نميشه گفتم پس شب بخير چندين باز زنگ زد و جواب ندادم صبح برام ميل زده بود و گفته بود كه حاضره همديگر رو ببينيم اما بايد موضوع جائي درز نكنه و يكساعت بعدش زنگ زد و قرار گذاشتيم تو خيابان دانشگاه كه يه كافي نت با كافي شاپ سر هم هست اونجا همديگر رو ببينيم حدود يك ربع خودمو زودتر رسوندم سر قرار از دور ديدم يكي پشت ميزه كه انگار بايد خودش باشه رفتم نزديكتر چهره بسيار آشنا شد گرچه يه عينك آفتابي بزرگ بيشترشو پوشونده بود اما مانع از اين نشد كه پگاه رو نشناسم .
آره اون پگاه بود تك دختر يكي از فاميلهاي دورمون كه مشهدي نبودن و كلاً خراساني نبودن اون دختر شيرين و جذابي بود با قدي كوتاه و هيكلي لوند پوستي گندمگون و كمي سبزه ابروان پهن كه هنوز بهشون دست نزده بود موهاشو كه دم اسبي بسته بود از زير روسري نازكش پيدا بود سينه هاي درشت و بسيار برجسته اي داشت كه هميشه با ديدنش اين دل بي ظرفيت منو هوائي ميكرد همينطور باسن گرد و برجسته اي داشت كافي بود كمي پست سرش راه بري تا خودتو خراب كني . كمي عينكشو داد پائين و يه نگاهي كرد و گفت منو كه ميشناسي با خنده نشستم و گفتم آره عزيزم خيلي هم خوب و ميدوني كه چقدر با نگاهام خوردمت تاحالا .
اولين بار كه ديدمش تازه اومده بودم مشهد و هنوز دختر نورسي بود . با پدرش كه مهندس ساختمان بود يه پروژه مشترك داشتيم كه صنعتي محسوب ميشد و من مرتب به منزل اونها ميرفتم تو خونه خيلي بي پروا بود و هميشه همه جاش ديده ميشد بخصوص شرتهاي رنگ و وارنگي كه ميپوشيد و خوب به حساب كم سال بودنش ميذاشتن . از همون بر خورد اول با نگاهش باهام حرف ميزد و معلوم بود كه خيلي كنجكاو مسائل سكسي هست كار من با مهندس تموم شد و رفت و امدمون كمتر شد اما هنوزم گه گاه پگاهو ميديم و ميديدم كه چطوره داره بزرگتر ميشه و لوند تر ميشه خيلي آزاد بود راجع به هر چيزي سئوال ميكرد بعضي وقتا تو تولدي يا مجلس خودموني تا آخر ازش نگاه بر نميداشتم و خودشم ميدونست اما نميدونم چي مانع ميشد كه حتي يك كلمه راحت با هم صحبت كنيم هميشه حالت رسمي و تشريفاتي بين ماها برقرار بود همون احوالپرسي هاي كليشه اي معمول و تعارفات مسخره يه بار كه آخر مجلس بود و همه با هم ميرقصيدن رفتم سمتش و ازش خواستم با هم برقصيم چراغها بسيار كم نور بود و موزيك خيلي لايت دستم دور كمرش بود و دست اون روي شونه من تاريكي مجلس جسارتمو بيشتر كرد و كمي به خودم فشردمش اونم بدون مقاومت سينه هاي سفتشو چسبوند بمن تا لب گرفتن ازش راهي نبود كه چراغها روشن شد و خنده و مسخره بازي و دوباره حالت تعارف و تشريفات حايل بين من و پگاه شد و از هم فاصله گرفتيم بد جوري تو كفش بودم تا اينكه گرفتاري هاي كاري من ديدارهاي ما رو كمتر و كمتر كرد و تقريباً فراموشش كرده بودم اون تنها فرزند يه خانواده نسبتاً ثروتمند بود و البته كمي هم لوس و از خود راضي بود اما لبهاي قيطاني و سرخرنگش كه هميشه با دندون مشغول كندن پوست اونها بود فقط و فقط براي بوسيدن بود و بس كاربرد ديگري نداشت و اگر هم داشت بهانه اي بيش نبود .
گفتم همين جا بشينيم گفت نه بريم بردمش دفتر و درو بستم بلافاصله مانتو و روسريشو درآورد و با لباس حرير چسباني كه تورهاي چين دار ظريفي اونهارو زينت داده بود نشست روبروم شلوار مشكي تنگ كون بزرگشو بزرگتر نشون ميداد از برنامه اون شبش و سكس تلفني خجالت ميكشيد گفت كه مدتها بوده كه ميخواسته از نظر جنسي خودشو ارضا كنه اما از بكارتش ميترسيده كه دوست پسر داشته باشه و بيشتر خودارضائي ميكرده تا اينكه نگاه هاي خيره من يادش مياد و تصميم ميگيره هر جور هست يه ارتباط مخفي و مهيج بقول خودش با من داشته باشه كه خيره سري من باعث افشاي قضيه ميشه . چاك سينه هاش كه از لاي يقه پيراهن زيبا و مجللش هويدا بود بدجوري منو تحريك ميكرد كه بي تعارف در بيارم بذارم لاي سينه هاش اما همون رسميت ديدار هاي قبلي هنوز مقاومت بخرج ميداد به زحمت جوري كه متوجه نشه كيرمو جابجا كردم و سرشو هم كمي پيچوندم كه فعلاً خفه بشه همونجور كه نگاش ميكرده يه سكس طولاني و پر از كثافت كاري رو تو ذهنم مجسم ميكرده از اون سكس هائيكه از ظهر بعد از ناهار شروع ميشه و تا دم دماي صبح روز بعد كه هر دو بيهوش بشيم ادامه داره . گفتم پگاه مايلي ناهار رو با هم باشيم گفت البته بريم مهمون من رستوران معين درباري گفتم نه بريم خونه من يه نگاهي كرد و گفت فكر نميكني زود باشه گفتم اصلا ً اما گفت از نظر من خيلي زوده و گفت بريم و باز مانتوشو پوشيد و هر رفتيم براي ناهار تو رستوران خيلي راحت و دوستانه نشسته بود و باهام شوخي هم ميكرد ميگفت باور نميكردم وقتي منو ببيني بخاطر فاميليمون مايل به دوستي باشي گفتم اتفاقاً من خيلي مايل به دوستي باهات بودم چون رشدت رو ديدم و شاهد رسيدنت بودم الان هم كه شدي يه هلوي رسيده يه نگاهي كرد كه الاغ كتك خورده به صاحبش نميكنه اما برق شيطنت از چشاش تراوش ميكرد و سكوت كرد نميدونستم تو ذهنش چي ميگذره اما حاضر بودم هر بهائي رو براي دونستنش بدم در سكوت مشغول بازي با غذا شديم معلوم بود كه ذهنش خيلي مشغوله حدود يك ساعتي با غذا ور رفتيم انقدر ذهنم مشغول كنكاش چهره پگاه براي فهميدن نيتش بود كه اصلاً نفهميدم چي خوردم با صداي اون به خودم اومدم ديدم بلند شده و ميگه بسه ديگه بريم . بلند شدم اما احساس سنگيني مفرطي ميكردم . وقتي نشستيم تو ماشين گفتم ميري خونه ؟ گفت نه بريم خونه تو اما بي كلك ! گفتم مگه عشق و سكس كلك هم داره اونم واسه بعضي ها كه ساعت 3 شب زنگ ميزنن و سكس تلفني ميكنن ديدم چهره اش از خجالت ارغواني شد كمي دستپاچه شدم و گفتم چي شد بابا منظوري ندارم اما انگار خيلي خجالت كشيده بود گفتم ببين تو رفاقت اونم بين يه پسر و دختر اين چيزا بي معناست چرا خودتو آزار ميدي رسيديم خونه و تقريبا با هل بردمش تو پرده ها كشيده بود و خونه تقريباً تاريك خودشو رو مبل ولو كردو تا خواستم پرده ها رو كنار بزنم گفت نه همينطوري خوبه رفتم كنارش نشستم يه گيلاس كوچيك ويسكي حالشو جا آورد و جسور تر شد گفت فقط بزار تو چشمات خيره بشم كاري كه من با خيلي از دخترها اول آشنائيم ميكردم . با اينكه اتاق تاريك بود اما نگاهش تا مغرم نفوذ كرد نميتونستم تو چشماش نگاه كنم سرمو انداختم پائين و گفتم پگاه بسه اما دو طرف صورتم رو با دستاش گرفت و بالا آورد و دوباره زل زد تو چشمام واي چقدر سخت بود تو اين چشما نگاه كردن انگار دو ميله فلزي داغ و سخت داشتم به چشمام نزديك ميشدن و آماده فرو رفتن تو كاسه سرم بودن انقدر نگاه كرد كه ظاهرا جوابشو گرفت نميدونم خودم چرا اينكارو با بعضي دخترا ميكردم اما خيلي لذت ميبردم اما حالا نگاههاي پگاه عذابم ميداد خيلي رومانتيك و آهسته لباشو بهم نزديك كرد خودمو براي بوسيدن لباش حاضر كرده بودم كه شروع به صحبت كرد چنان نزديك صورتم بود كه لباش باهام مماس ميشد اما صحبت ميكرد از شهوت از ترس و از آينده مبهم براي دختراني كه تمايل به سكس دارن - ازم خواست كه بزارم هر كار اون خواست بكنه ولي من كاري نكنم خيلي ميترسيد اما كنترل خودشو هم نداشت بالاخره اون لباي قيطوني رو لباي پهن من نشست . چقدر خوشمزه بود تاحالا دو دختر رو نديدم كه طعم لباشون يكي باشه و پگاه هم مستثني نبود عطر كامش داشت منو به آسمونها ميبرد دندونهاي سفيد و مرتبش هوس گاز گرفتن رو در من زنده كرد به نرمي گوشه لبشو گاز گرفتم لبخندي حاكي از اعتماد زد و با زبونش به آهستگي لبامو امتحان كرد و بعد بيشتر داخل رفت نوك زبونش رو به لبه دندونهاي تيزم ميكشيد و بعد زبري زبونش رو با زبونم حس كردم محكم زبونشو داخل دهنم كشيدم و مكيدم آخ كه چه مزه اي داشت كمي بعد با اعتراض زبونشو به داخل اون دهن تنگ و زيبا لغزوند سينه هاي درشتش مماس سينه ام بود و دستم داخل چاك سينه اش قرار گرفت آخ كه چقدر منتظر اين سينه هاي درشت و نرم بودم دستش به نرمي روي شلوارم لغزيد و كمي كيرمو نوازش كرد تحملم تموم شد و كيرمو درآوردم و راست گذاشتم كف دستش با تماس كيرم با دستش انگار برق گرفته باشدش يا چيزي يادش بياد به سرعت دستشو كشيد و كمي فاصله گرفت و گفت كيوان نه خواهش ميكنم نه نميتونم و كمي عقب تر رفت گيج شدم يعني چشه رفتم جلو اما ترسيد و رفت عقب تر و به سرعت لباسهاشو مرتب كرد و گفت خوب برا امروز بسه منو ميرسوني خونه ؟ با تعجب گفتم پگاه چي شد ؟ طوري نشده كه ؟ گفت نه ولي بهتره تا طوري نشده بس كنيم و به سرعت كيفشو برداشت و مجبور شدم منم تبعيت كنم در حاليكه هر نوع لعن و نفرين كه از مادر بزرگم بلد بودم نثار خودم و چيكوي وقت نشناس ميكردم لباسهامو مرتب كردم و دنبالش راه افتادم تا ببرمش انگار كمي هم ترسيده بود رنگش كمي پريده بود و لباش هم به كبودي ميزد با هم سوار ماشين شديم و رفتم بطرف خونشون در حاليكه فقط داشتم به خودم فحش ميدادم . وقتي پياده شد برگشت و با لحني كه حاكي از عذرخواهي بود گفت : ميترسم فقط ميترسم و گرنه خودمم خيلي ميخوام .
پنج شنبه شب خونمون تولده حتماً بيا و رفت . با حالي گرفته رفتم تو شهر و برا خودم تو شلوغي شهر ميچرخيدم . حاشيه بلوار وكيل آباد يه خانمي حدود 30 سال دست بلند كرد نگه داشتم و سوارش كردم نشست عقب و گفتم كجا ميريد ؟ يه نگاهي كرد و گفت : شما كجا ميريد ؟ خنديدم و گفتم ميرم خونم شما هم ميايد ؟ گفت آره اما شب نميمونم ها ؟ پوزخندي زدم و گفتم حالا كي خواست شب بموني ؟ چند ميگيري ؟ گفت خوب حالا ببينيم ولي 30 تومن . يه نگاهي بهش كردم خيلي آرايش كرده بود و كمي چاق بود و بدنش دفرمه شده بود انگار خيلي ازش كار كشيده بود . زدم كنارو و برگشتم و يه نگاهي بهش كردمو و گفتم ببين من خودم برا هزار تومن كون ميدم بزن به چاك گفت غلط كردي سوارم كردي بايد 5 تومن بدي . گفتم انگار ميخواي تلكه كني خوب خودت خواستي ها و با تيك آف محكمي ماشين از جا كنده شد اول خونسرد بود بعد با ترديد گفت كدوم گوري ميري ؟ گفتم حالا ميبيني . كمي بعد با ترس گفت : نگه دار حمال پياده ميشم گفتم حمال باباته عذر خواهي كن گفت خيلي خوب غلط كردم نگه دار . نگه داشتم و پياده شد و از ترسش ديگه چيزي نگفت و درو محكم بست و راه افتاد به آهستگي رفتم كنارش و گفتم خوب حالا نرخت رو بگو و بيا بالا گفت برو گمشو ديگه من با تو نميام . گفتم نميشه من امشب كفم 3 تومن بهت ميدم بيا بريم واستاد و گفت راست ميگي گفتم آره 3 تومن ميدم گفتم بخوره تو سرت من براي 3 تومن لبم نميدم آخرش با 8 تومن راضي شد و خواست سوار شه كه گازو گرفتم و در رفتم ديدم از پشت سر داره بيلاخ حواله ميده . چه كنيم ديگه اينم يه نوع آزاره كه وقتي كسي اذيتم بكنه به سرش ميارم . رفتم شركت و ديدم صفورا داره ميره گفتم چيه امشب دير ميري ؟ يه نگاهي كرد كه معلوم بود هنوز از دادن نابهنگام قبلي دلخوره گفت : اگه موردي هست كه بكشم پائين ؟ خنديدمو و رفتم طرفش محكم تو بغلم گرفتمش و چنان فشارش دادم كه دادش در آومد و خودشو از بغلم كشيد بيرون . گفتم با شام موافقي بازم خيره خيره نگاهم كردو و بلافاصله گوشي رو برداشت و شماره منزلشون رو گرفت.
توي راه صفورا گفت خوب كجام يريم گفتم هر جا تو بگي و خوب مثل هميشه بسمت شانديز رفتيم . يكي از رستورانهاي شانديز ايستاديم و رفتيم تو . سفارش غذا و مخلفات ميخواستم هر جور هست از دلش در بيارم . كمي صحبت و تازه داشتم ميرفتم تو كارش . وسط هفته بود و خلوت . صفورا كنارم و چسبيده بم نشسته بود دستمو از پشتش بردم و نوك انگشتامو به سينه اش رسوندم و فشار دادم خنديد و گفت بده كسي ميبينه گفتم خوب ميخوام ببينن و صورتمو به صورتش چسبوندم صفورا بدن و صورت سفتي داشت البته اهل ورزش آنچناني نبود اما ظاهرا بقول بچه ها فابريك همين شكلي بود خوشگل نبود اما از اون سبزه هاي نمكي بود كمر بسيار باريكي داشت و باسن پهن دستمو آوردم پائين تر و انداختم دور كمرش اونم كمي خودشو ول كرد و داشت لذت ميبرد .
صداي خنده ريز چند زن و دختر توجهمو جلب كرد بسرعت برگشتم و ديدم چند دختر و يك مرد كه دو تا تخت بعد از ما نشسته بودن رفتن تو نخ ما و انگار دارن فيلم سكسي نگاه ميكننن صفورا خيلي جاخورد و سريع نشست كنار و لباسشو مرتب كرد نگاه خشمگينم رو رو يكي از دخترا ثابت كردم خنده رو لباش خشكيد و سرشو انداخت پائين شام رو در كمال سكوت صرف كرديم و خواستيم راه بيفتيم كه ديدم اون تخت بغلي هم كه ضد حالو زدن دارن راه ميفتن اونها با يك پرايد سفيد اومده بودن تا راه افتادن از عقب رفتم نزديكش و سو بالا دادم تو چشم راننده حالم خيلي گرفته بود البته ديد زدن اونها فرقي در اصل قضيه نميكرد چون تا اون حد هم با پرروئي رفته بوديم اما خوب ضد حال ضد حاله ديگه . سرعتشو كم كرد تا رد شم اما آزارم گرفته بود و بايد خالي ميشد هر جور رفت فقط پشت سرش ميرفتم اخرش نزديكهاي ويراني كشيد كنار منم با چند متر فاصله واستادم دوباره راه افتاد ايندفعه با حداكثر سرعت تا دوراهي وكيل آباد كه بقول مشهديها كخم خوابيد (( يعني كرمم كاملا ريخت )) ولش نكردم و بعد ازش سبقت گرفتم و در رفتم اونم سو بالا داد ولي بمن نميرسيد نزديكهاي سه راه آب و برق نزديك شد و دستشو رو بوق گذاشته بود صفور گفت ولش كن گفتم باشه و محكم زدم رو ترمز و منتظر شدم كه ماشين عقبي بخوره بهم اونم ترمز شديدي كرد و بلافاصله راه افتادم شايدم اگه واستاده بودم بهم خورده بود رفتم سمت خونه گفتم صفورا مياي از چشماش معلوم بود كه از من خرابتره چيزي نگفت و رفتم خونه . صبح با هم بلند شديم و رفتيم شركت شب قبل تا نزديكاي صبح كارمون طول كشيده بود و هردو با چشماي پف كرده و بهم ريخته رفتيم دفتر من بلافاصله رفتم حموم اما صفورا نميتونست بره و كمي معذب بود .تلفن زنگ زد پگاه بود
- كجائي بشر
. همين جا تو لباسامم
- فكر كردم سينه قبرستوني
. چرا اينقدر بمن لطف داري تو
- شنيدم ديشب خوب ديونه بازي درآوردي
. خبرا زود ميپيچه
- آره وقتي مريم ببينتت خوب منم بايد بفهمم
. مريم كيه ديگه
- اي بابا همون كه بيار اومدي و داشتي با چشات ميخورديش همون تپله
ذهنم ياري نميكرد و چيزي يادم نبود
- شب كه مياي
. كجا
- مگه نگفتم امشب خونمون تولده حتما بيا
. تولد توئه ؟
- نه بابا به هواي تولد مامان يه پارتي راه انداختيم غريبه نيست همه خودين
. باشه حتما ميام عزيزم
رفتم از يخچال يه آبجو برداشتم و پشت ميز مشغول كارهام شدم تا عصر خبري نبود عصري رفتم خونه و لباسهامو عوض كردم و كمي خودمو از پائين و بالا و عقب و جلو خجالت دادم و رفتم سمت سجاد دنبال يه كادوي مناسب بالاخره آخرشم يه ادكلن گرفتم تا حالا يادم نمياد براي تولد كسي چيز ديگه اي گرفته باشم .
در زدم و پگاه خودش درو باز كرد آخ كه چقدر به خودش رسيده بود به حالت رسمي باهام دست داد و منم زدم به در پرروئ

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#467 | Posted: 4 Jul 2011 15:29
يادم مياد هشت سالم بود اون موقع عمه كتي در حدود نوزده سال داشت. يك شب كه اومد خونمون، شب كه همه خوابيدن عمه كتي اومد پيشم خوابيد. يه چند دقيقه اي كگذشت دستم رو گرفت و از زير تي شرتش گذاشت رو شكمش و يكم بالا پايين كرد كه يعني منم به تبعيت از اون بدنش رو نوازش كنم. اولش روم نمشد ولي بعد ... . ولي بعد يكم كنجكاو شدم و دستم رو بردم بالاتر (زير سينه هاش) يهو دست گذاشت رو دستم و دستم رو كشيد پايين. اما باز دوباره دستم رو بردم بالا ... و زير سينه هاش دست كشيدم . حس كردم خوشش اومده. چيزي نميگفت ... فقط آروم دراز كشيده بود و نفس مي كشيد. چند دقيقه بعد دكمه و زيپ شلوارش رو باز كرد . حس كردم كه با اين كارش ميگه بايد دستم رو بيارم پايين، اما همين كه دستم رو گذاشتم رو شرتش دستم رو كشيد منم ناراحت شدم و پشت كردم بهش و مثلا قهر كردم. يه چند سالي از اين ماجرا ميگذشت. (چهارده سالم بود) هر بار كه هم ديگه رو مي ديديم عمه شوخيهاي زيادي باهام ميكرد. تعدادش زياده ولي مثلا مي خوابيد رو پاهايم و سينه هاش رو از روي شلوار ميماليد به كيرم. با كيرم ور ميرفت، بعضي وقتا خم ميشد جلوم و كونش رو مي مالوند به كيرم. يكدفعه هم خونه مادربزرگم بوديم سر ظهر همه خوابيده بودند و من داشتم تلويزيون مي ديدم كه عمه اومد نشست. دكمه شلوارش رو باز كرد،دست منو گرقت كرد داخل شلوارش و دستم و از رو شرتش مي ماليد روي كُسش. يكبار هم دراز كشيده بود با هم مارپله بازي ميكرديم هي تاس ها رو يه8عج جوري مينداخت كه ميرفت زير سينه هاش و من براي برداشتن تاسها دستم ميخورد به سينه اش و ... . يه چند وقتي همديگه رو نديديم تا .اينكه عمه اينا يه خونه خريدند و واسه اسباب كشي از من خواستن تا برم كمكشون. منم ديدم هيچ كي خونه نيست(همه رفته بودند مسافرت) رفتم خونشون مشغول اسباب كشي شديم. نصف وسايل رو كه بار ماشين كرديم همه سوار ماشين شدن برن خونه جديد ولي عمه كتي برگشت به اميد (شوهرش) گفت من مي مونم اينجا با محمد وسايل رو جمع و جور مي كنيم شما بريد وسايل رو خالي كنيد و برگرديد. دو سه تا وسيله جابه جا كردم تا اينكه عمه گفت بسه محمد چقدر كار ميكني بزار بچه ها ميان بتخودشون همه چي رو جمع مي كنند. برو بشين اون گوشه تا من دو تا ليوان شربت آلبالو بيارم بخوريم. عمه شربت رو آورد و اومد نشست پيشم . يه جوري نگام ميكرد. گفتم عمه چرا اينجوري نگام ميكني؟! كه يهو پريد روي من و گفت مي خوام باهات كشتي بگيرم. ده دقيقه اي بود كه با عمه كتي تو سر و كله هم ميزديم كه يهو صداي در اومد عمه سريع بلند شد رفت جلوي در.صاحبخونه شون بود آمده بود ببينده چيزي لازم نداريم كه اينقدر ور ... ور ... كرد كه بچه ها برگشتند. هيچي، باقي وسايل رو جمع كرديم رفتيم خونه جديد ديگه وسايل رو چيده بوديم و همه يكي يكي رفتند خونشون. اميد (شوهر عمه ام) هم يكساعت پيش رفته بود سر كار آخه شيفت شب بود. مي خواستم خداحافظي كنم برم كه عمه سريع در رو قفل كرد و گفت كجا؟! گفتم عمه كارا كه ديگه تموم شد من برم خونه. گفت آخه خونه چه خبره؟ تنهايي! شب بمون همينجا، اميد نيست من و كيميا(دختر عمه ام) هم تنهاييم. صبح ميري خونتون. گفتم ولي ... . گفت ولي نداره، بشين پاي تلويزيون تا من برم كيميا رو بخوابونم و يه لباس راحت بپوشم و بيام. يه شلوار هم پرت كرد واسم و گفت بيا اينو بپوش مال اميده تا به حال نپوشيدش. بعد از سه چهار دقيقه برگشت، يه دونه تاپ پوشيده بود با يه دامن بلند نازك كه تا زير سينه هاش كشيده بودش بالا. تا اومد داخل من زدم زير خنده. گفت دامنه خيلي خنكه، ولي حيف بلنده مجبورم تا اينجا بكشمش بالا. گفتم عيب نداره كيميا كجاست گفت خوابه! و رفت تو آشپزخونه دو تا ساندويچ درست كرد خورديم! بعد هم نشستيم پاي تلويزيون. برنامه جالبي نداشت واسه همين عمه كتي تلويزيون رو خاموش كرد و بهم گفت محمد كشتي بعدازظهر نيمه كاره موند ادامش بديم؟! من گفتم نميدونم بديم! هيچي دوباره افتاديم رو همديگه! يه نيم ساعتي با هم ديگه ور رفتيم. دامن عمه كتي ميرفت بالا و اون رونهاي سفيدش ميزد بيرون ... اون كون گنده اش ... لاي پاهاش و ... يهو عمه كيرم و سفت گرفت گفت آي نامرد خوب واسه عمه ات چوب علم ميكني منم دردم گرفت به تلافي اش جفت سينه هاش رو فشار دادم كه دادش رفت رو هوا و همزمان صداي گريه كيميا بود كه بلند شد. عمه سريع رفت كيميا رو خوابوند و بعد هم گفت محمد ديگه بسه من بايد برم يه دوش بگيرم بخوابم آخه فردا خيلي كار دارم. اين ماجرا هم گذاشت تا اينكه سيزده بدر پارسال كه من بيست سالم بود با عمه اينا و مادر بزرگ و باقي فامبل رفتيم باغ يكي از آشناهامون . سيزده خوبي بود چون اينقدر بازي كرديم كه از فرت خستگي داشتم ميمردم. نزديكاي ظهر بود يه چرخ و فلك كوجولو يه جاي خلوت پيدا كرده بودم و نشسته بودم روش، يك پايم روي زمين بود و پاي ديگه رو از زانو خم كرده بودم و تكيه گاه خودم قرار داده بودم. داشتم منظره اطراف رو نگاه ميكردم كه يكهو عمه كتي اومد گفت ها ... چرا تنهايي؟ گفتم هيچي همينجوري! اومد نزديكتر و جلوش (كُس اش) رو چسبند به زانوي من، يكم كُسش رو مالون به زانوم يكم ديگه اومد جلو ، پا بلندي كرد و نشست روي ران من. يكم دست كشيد روي رونم و بعد گفت محمد اومدم دنبالت بلند شو بريم ناهار الان يكي ديگه رو مي فرستند دنبالمون. ساعت شش بود كه سيزده مون رو به در كرديم و وسايل رو جمع كرديم بريم خونه مادربزرگ. اميد (شوهر عمه كتي) طبق معمول شيفت شب بود و از همان طرف رفت سر كار. ما هم همگي رفتيم خونه مادربزرگ. همه تا شام رفتند دنبال كار و بارشون . منم ميخواستم از خونه برم بيرون يه دوري با ماشين بزنم كه ديدم عمه كتي گوشه اتاق پاهاش رو انداخته رو هم و واسه من تكون ميده يه چشمك بهم زد و گفت محمد كجا ميري؟! گفتم هيچي حوصله ام سر رفته ميرم يه دوري بزنم! گفت محمد بريم كامپيوترم رو درست كني يه دفعه كيميا با بقيه بچه ها گفتن ما هم مياييم ما هم مياييم. عمه يه چشمك زد گفت محمد تا آماده شي منم اومدم. رفتم بيرون يك دقيقه منتظر موندم ديدم عمه قايمكي اومد بيرون گفت بريم. با هم راه افتاديم رفتيم. داخل كه شديم پشت سرمون در و قفل كرد و گفت محمد كامپيوتر تو اون اتاق برو روشن كن من الان ميام . كامپيوتر كه روشن شد عمه اومد داخل روسري اش رو در آورد پرت كرد يه طرف، مانتوش رو انداخت رو ميز و رفت رو تخت دارز كشيد، يه تي شرت قرمز خوش رنگ با يه شلوار لي پاش بود. گفتم عمه كتي 2مشكلش چيه و گفت عكس پشت صفحه اش رو عوض كن. يك ضبط خوب هم واسم نصب كن . اون فيلمه رو هم كپي كن (آخه تازه كامپيوتر خريده بود) . كارها رو كه انجام دادم گفتم ديگه... ؟! گفت هيچي يه آهنگ باحال بزار بلند شو بياد اينجا "و دستاش رو باز نگه داشت كه برم تو بغلش" منم رفتم تو بغلش خوابيدم. يكم با گوشم بازي كرد بعد من برگردون رو خودش. يكم گونه هاش رو ناز كردم و بعد شروع كردم به خوردن گونه هاش و لباش . از روي تي شرتش مشغول مالوندن سينه هاش شدم بعد دستم رو بردم زير تي شرتش و از زير كمرش چسب سوتي انش رو باز كردم و سوتي انش رو همون طور كشيدم بيرون و دوباره از روي تي شرت اش مشغول مالوندن سينه هاش شدم عجب سينه هاي بزرگ و سفتي داشت تي شرتش رو زدم بالا، از زيرش دو تا سينه بزرگ و ژله اي زد مثل فنر زد بيرون شروع كردم به خوردن سينه هاش، تي شرتش رو از سرش بيرون آوردم و با تي شرتش سينه هاش رو كه با آب دهن خيس كرده بودم خشك كردم و پرت كردم يه طرف ديگه. دكمه هاي شلوارش رو باز كردم و ميخواستم بكشم پايين كه دستش و گذاشت رو شلوارش و اجازه اين كار رو بهم نداد. منم دوباره رفتم بالا و مشغول مالوندن سينه هاش شدم هر چي مي ماليدم سفت تر ميشد. خيلي حال مي داد سينه هاش رو خشك بمالي. اينقدر اين كار رو ادامه دادم كه مچ دستم درد گرفت خيلي خوشش اومده بود صداي آه و ناله اش در اومد . به نفس نفس افتاده بود ... او ... هـ ... م ... اوهم ميكرد. دوباره رفتم پايين و شلوارش رو از پاش در آوردم شلوارش اينقدر تنگ بود كه شرت و شلوار همراه با هم از پاش در اومد. عجب كُسي داشت يكم دست مالي اش كردم و رفتم از مچ پاش شروع كردم به خوردن و يواش يواش اومدم بالا پشت زانوهاش خيلي حساس بود چون دوباره صداي آه و ناله اش بلند شد رفتم بالا تا رسيدم نزديك كُسش همين كه خواستم شروع كنم به خوردن كُسش دست گذاشت روش و .گفت نه ... اينجا كثيفه ... من. به اميد اجازه ندادم اينكار بكنه. اونوقت تو ... . شروع كردم به درآوردن لباسهاي خودم اول پيرهنم و در آوردم بعد شلوارم و بعد هم شرتم و كشيدم پايين و كير راست شده ام رو گذاشتم وسط سينه هاش يكم با سينه هاش بازي كردم . بعد ازش پرسيدم عمه كتي اجازه است؟! گفت چي؟! به كُس اش اشاره كردم و ... جوابي نداد . دو تا بالش گذاشتم زير كمرش تا كُس اش بياد بالاتر . كيرم رو گذاشتم جلوي كُس اش كه بكنم داخل ، كه گفت محمد مواظب باش! آبتو نريز داخل ... منم فرصت ندادم و سريع كردم داخل فكر نميكردم كُس كردن يه همچين حالي بده چقدر داخلش گرم بود، مغزم داشت ميتركيد. انگار تاز خون تو رگام جريان پيدا كرده بود آروم شروع كردم به عقب جلو كردن عمه كتي هم خوشش اومد . گفتم عمه كتي از عقب اجازه ميدي گفت نه ... منم لج كردم دست .گذاشتم رو سينه هاش و فشار دادم و شروع كردم به تلبمه زدن صداي جيغ و داد عمه كتي بلند شده بود يه دستش رو گرفته بود جلوي من كه از شدت ضربه كم كنه يه دستش رو هم چنگ زده بود تو موهاش ، يهو آبم اومد و نتونستم خودم رو كنترل كنم چند قطره ريخت داخل كُس اش سريع كشيدم بيرون يكم پاشيد به آينه و بقيه رو ريختم رو كُس اش . بدجور اعصابم بهم ريخت! .ترسيده بودم ... افتادم رو عمه كتي و فقط گفتم شرمنده نتونستم خودم رو كنترل كنم! گفت عيب نداره !!! گفتم ولي آخه ... گفت ببين محمد، من و اميد ديشب تصميم گرفتيم دوباره بچه دار بشيم فكر كنم تا چند هفته ديگه جوابش رو هم بگيريم پس اصلا خودت رو ناراحت نكن! اگه ديدي اين بار هم كاري بهت نداشتم و اجازه دادم هر كاري كه دوست داري انجام بدي به خاطر اين بود كه ديشب اميد حامله ام كرده بود و بهونه اي براي حامله شدن داشتم اما اگه دفعه هاي قبل اجازه همچين كاري بهت ميدادم تو ميخواستي اينكار رو بكني ... يه بوس از لباي عمه كتي كردم و بلند شدم . يه نگاه به ساعت كردم ديدم ساعت نه. گفتم عمه بدو كه الان يكي رو ميفرستند دنبالمون. گفت موافقم سريع بريم يه دوش بگيريم لباس بپوشيم بريم. با هم رفتم تو حموم عمه سريع رفت زير دوش و شروع كردن به شستن موهاش منم رفتم زير دوش ولي نتونستم خودم و كنترل كنم و دوباره شروع كردم به مالوندن سينه هاش. عمه كتي رو تكيه دادم به دوش آب و آب رو داغ تر كردم داغ... داغ... و شروع كردم به مالوندن سينه هاش جيغ ميزد ولي واسم مهم نبود چون كسي صداش و نمي شنيد حدود پنج دقيقه سينه اش رو ميماليدم كه يهو يه تكون خورد و وا رفت و نشست رو زمين از كُس اش يه مايع لزج شيري رنگ بيرون آمد يه لب ازش گرفتم و آب رو يكم سرد كردم تا سرحال بياد گفتم بازم شرمنده و سريع خودم و شستم و كمك كردم عمه كتي هم خودش رو تميز شست و اومديم بيرون . خودمون رو خشك كرديم و سريع لباس پوشيديم اتاق رو جمع و جور كرديم . مي خواستيم بريم كه من ياد آينه افتادم چيزي .پيدا نكرديم كه باهاش آينه رو پاك كنيم عمه سريع رفت سراغ كمد يكي از شرتهاش رو آورد با خنده آينه رو پاك كرد و ساعت يك ربع ده از خونه زديم بيرون. الان كه نزديك يك سال از اون ماجرا ميگذره كيميا صاحب يك خواهر ناز و خوشگل به نام كيانا شده كه همه فاميل معتقدند كيانا خيلي شبيه پسر دايي اش "محمد" است
     
#468 | Posted: 4 Jul 2011 15:29
ساعت یه ربع به چهار بود من جلوی کامپیوترم نشسته بودم و داشتم بازی میکردم که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن گوشی رو برداشتم و جواب دادم رامین بود بهترین دوستم بهم گفت که امشب گود بای پارتی پانته آ ست تو هم دعوت کرده میتونی بیای گفتم آره میام رامینم گفت پس تا سه ساعت دیگه میام اونجا که با هم بریم منم قبول کردم و خودم رو حاضر کردم تا اینکه رامین اومد وبا هم راه افتادیم یکی دو ساعتی تو راه بودیم تا اینکه رسیدیم رفتیم توی خونه و بعد از سلام واحوال پرسی با بچه ها مشعول خوردن و رقصیدن شدیم. من همش حواسم به دخترا بود و دنبال یه داف مامانی میگشتم تا اینکه چشمم به یه دختره افتاد و زیر نظرش گرفتمش یه دختره مامانی با موهای بلند به رنگ خرمایی وچشمای نسبتا درشت به رنگ سبز تیره با یه لباس آستین بلند یقه باز و یه شلوار لی برمودا و تنگ رفتم روبروش با فاصله نشستم وگهگاهی بهش نگاه میکردم اونم کم کم شروع کرد به نگاه کردن من بعد از مدتی من توی چشماش نگاه کردم ویه لبخند ببهش زدم و منتظره عکس العملش شدم اونم روشو کرد اونور ویه نیش خند زد منم که فهمیدم چراغ سبز رو نشون داده بلند شدم و رفتم به طرفش و کنارش نشستم و سره صحبت رو باهاش باز کردم اسمش مرجان بود و 19 سالش بود یکم که با هم صحبت کردیم و رقصیدیم کم کم با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به گیر دادن و تیکه انداختن به بقیه بعد مرجان بهم گفت پاشو یه دوری توی خونه بزنیم ببینیم چه خبره منم بلند شدم دستشو گرفتم و راه افتادیم یه دوری توی طبقه اول زدیم و از پله ها رفتیم بالا تا به طبقه بالایی برسیم توی طبقه بالا چهارتا اتاق بود که دراش بسته بودن میخواستیم برگردیم پایین که یه صدای آخ و اوف از یکی از اتاق ها به گوشمون رسدیم فوضولیمون گل کرد که ببینیم اونجا چه خبره به سمت اتاق رفتیم و مقابل اتاقی که صدا ازش میومد واستادیم خیلی آروم لای درو باز کردم واااااای باورم نمیشد رامینو دیدم که با یه دختره مشغول سکس بود مرجان گفت اونجا چه خبره گفتم بیا خودت ببین نشست و از لای در داخل اتاق رو نگاه کرد و منم ایستاده داشتم نگاه میکردم دختره روی تخت نشسته بود و پاهاشو باز کرده بود رامین هم به صورت وحشیانه ای داشت کوسشو لیس میزد ودر همین حال سینه های سفته اون ختره رو چنگ میزد بعدش رامین خوابید روی تخت و دختره هم بر عکس روی اون دراز کشید وحالت 69 به خودشون گرفتن در همین حال یه چیزی رو روی کیرم حس کردم وقتی نگاه کردم دیدم مرجان با پشت دستش خیلی آروم داره کیرم رو لمس میکنه من به روی خودم نیوردم و دوباره داخل اتاق رو نگاه کردم بعد از چند دقیقه از 69 اومدن بیرون و رامین پاهای دختره رو گرفت و کشید بالا و گذاشت روی شونه هاش و دستشو به سمت دهن دختره گرفت دختره یه تف توی دسته رامین انداخت و رامین هم تفرو مالید به کیرش و آروم سرشو گذاشت دمه کسه دختره و یه دفعه با تمام قدرت همشو فشار داد توی کسه اون بیچاره دختره میخواست جیغ بشکه که رامین دستشو گرفت جلوی دهنش و نذاشت صداش در بیاد در همین حال مرجان داشت حسابی کیرمو میمالید منم دستمو بردم به طرفه سینه هاش واز توی یقه لباسش دستمو رسوندم به سینه هاش و آروم اونا رو میمالیدم بعد از چند دقیقه رامین کیرشو از کسه دختره کشید بیرون و دختره رو به صورت چهار دست و پا (سگی) خوابوند و دو تا از انگشتاشو توی دهن دختره کرد و بعد از اون یکی از انگشتاشو فرو کرد توی سوراخ کون دختره و عقب و جلو میکرد تا کمی باز بشه بعد به کیرش یه تف زد و فرو کرد توی کون دختره البته به این سادگی ها تو نمیرفت و دختره هم معلوم بود خیلی داره درد میک


يه دوستي داشتم که با هزار زحمت تو کلاس تونسته بودم که باهاش حرف بزنم و باهاش دوست شوم. حدود سه ماهي بود که باهم چت هم ميکرديم اما همش حرفهاي محترمانه و رسمي مي زديم چون ازم چهار سالي بزرگ بود ولي خوب هم خوشگل بود و هم ماماني و اصلا بهش نمي خورد که اين قدر سنش بالا باشه.يه روز براي امتحان با يه آيدي ديگه ام بهش پي ام دادم و بعد از چند بار گير دادن بهم جواب داد کاملا رفتارمو عوض کردم و خودمو يه فرد ديگه معرفي کردم قبول کرد که باهام دوستي چتي باشه. ولي اين بار با يه صحبتهاي ديگه و عاشقانه باهاش رابطه برقرار کردم طوري که بعد چند روز حرفامون به سکس و اين جور چيزا کشيد و بعد يه هفته حتي به ارضا کردن همديگه!من که ديدم خودش هم از اين چيزا بدش نمييد و نقاط ضعف و حساسش رو هم ميدونستم باهش قرار گذاشتم تا بياد خونمون. با هزار خواهش و تمنا بلاخره قبول کرد. روز قرار بود ديدم زنگ خونمون زده شد خيلي ترسيده بودم چون اگه ميفهميد که من بهش کلک زده ام احتمالا ناراحت مي شد و باهام قهر ميکرد. درو باز کردم اومد خونه تا منو ديد خيلي خجالت کشيد و خواست برگرده که مانعش شدم بعد هزار مکافات دلشو بدست آوردم و ازم قول گرفت که هيچ کسي از اين ماجرا بويي نبره چون ميگفت که اصلا اهل اين حرفا نيست و اولين باره که اين کارو مي کنه. راست هم مي گفت چون بهش ايمان داشتم.رفتم يه شيشه ودکا آوردم و کنارش نشستم بعد ليوان سوم بود که ديگه اختيار خودمونو از دست داديم و خودمو بهش نزديکتر کردم و در آغوشم گرفتمش و بوسه بارونش کردم بهم ميگفت که خيلي وقته که اين آرزو رو داشتم که در آغوش تو عشق بازي کنم. من هم گفتم که من در روياهام اينو ميديدم . وقتي ازش لب مي گرفتم انگار گيلاس مي خورم بقدري لبهاش خوشمزه بودن که نميخواستم ازشون دست بردارم ولي گفت که ديگه طاقت ندارم رفتم پايينتر سينه هاش رو برانداز کردم توپل و گرد اوني که هميشه دوست داشتم ديونه وار پيرهنش رو در آوردم و شروع به خوردن کردم لذت به اوج رسيده بود اون هم بيکار ننشسته بود و داشت با کيرم بازي ميکرد خيلي حشري شده بودم رفتم پايينتر و شلوارش رو هم در آوردم و شورتش رو هم با دهنم درآوردم.وااااي چه کوسي مثل اينکه خدا همه زيباييهارو به اين دختر داده مثل اينکه خدا اين دختر رو تو وقت خوشيش ساخته. وقتي کوسش رو بوييدم ديدم بوي موز ميده با زبونم شروع به تحريک کردنش کردم بهد از مدتي اونم شلوارم رو در آورد و به حالت 69 قرار گرفتيم تا هم اون لذت ببره و هم من.بقدري زيبا برام ساک ميزد که نزديک بود آبم بياد ولي تحمل کردم. بعد از چند دقيقه وقتي ديدم وضع بحرانيه بهش گفتم که اجازه ميدي تو کونت هم بکنم؟بعد از کلی اصرار قبول کرد!بهش گفتم تا قنبل کنه اونم کونشو بالا داد و قنبل کرد بعد از اينکه سوراخشو باز کردم کمي هم روغن به کونش و کيرم زدم تا دردش نگيره و يواش يواش داخلش کردم اولش خيلي جيغ کشيد که خواستم از خيرش بگذرم ولي ازم خواست تا بکنم!من هم کمي ديگه روغن زدم و باز داخلش کردم اين بار راحتتر رفت بهد از چند تلمبه ديگه داشت لذت ميبرد من هم کم کم آبم مييومد که بهش گفتم!اونم گفت حق نداري در بياري همونجا بريز من هم اين کارو کردم واي چه لذتي داشت. بعد از اينکه آبم اومد با انگشتم اونو هم تحريک کردم که ديدم از کسش يه مايعي فوران کرد فهميدم که اونم ارضا شد
     
#469 | Posted: 4 Jul 2011 15:34
سلام اسم من موناست. داستانی که میخوام واستون تعریف کنم مربوط به دو سال پیشه که تازه با ساناز جونم آشنا شده بودم. اون سال من 28 سالم بود وتصمیم داشتم واسه تولدم یه سری از دوستامو با دوست دخترهاشون و دوست پسراشون شام دعوت کنم بیرون .شب تولدم که شد با بچه ها هممون رفتیم رستوران. جاتون خالی اون شب خیلی به من خوش گذشت. توی اکیپ بچه ها یه دوست دختر دوست پسر بودن به اسمه ساناز و علی. من خیلی اون دو تا رو خوب نمیشناختم ولی از بچه ها شنیده بودم مدت طولانیه که با هم هستن و حسابی هم همدیگرو دوست دارن. سر شام با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم ولی من متوجه شدم ساناز انگار زیاد تو جمع نیست و فکرش یه جای دیگست. خیلی کنجکاو شدم. بعد از اینکه شام تموم شد و کلی کادوی خوب گیرم اومد، بچه ها چند تا چند تا با هم مشغول صحبت شدن.منم دیدم بهترین فرصته واسه اینکه از حال و هوای ساناز سر دربیارم. صندلیمو آروم کشیدم به طرفه اون و باهاش مشغول صحبت شدم. همینطور که راجع به چیز های مختلف داشتیم حرف میزدیم، علی دوست پسرش اومد نشست کنار ما و دستشو گذاشت رو پای ساناز. احساس کردم ساناز یه خرده خودشو جمع کرد و علی هم با دیدن عکس العمل بد اون ، دستشو همینطور به وسط پاش نزدیکتر کرد. به طوریکه دستشو کاملا لای پای اون گذاشت و یه کمی هم بهش فشار آورد.یهویی ساناز با یه حالته عصبی از جاش بلند شدو با گفتن ببخشید از کنار ما رفت. خیلی تعجب کردم. باورم نمیشد. آخه بچه ها میگفتن این دو تا با هم خیلی خوبن . تصمیم گرفتم از سر کنجکاوی هم که شده سر از کارشون در بیارم. بهمین خاطر موقع خداحافظی بطرفه ساناز رفتم و بعد از روبوسی باهاش شماره خونمودادم بهش و ازش خواستم اگه دوست داره بهم زنگ بزنه.
اون روز گذشت و درست دو روز بعد طرفهای ظهر بود که تلفن خونه زنگ زد و من در نهایت خوشحالی صدای ساناز و شناختم.بعد از حال و احوال ازش دعوت کردم اون روز بعد از ظهر بیاد خونم. آخه من تنها زندگی میکردم و بدم نمیومد یه چند ساعتی وقتمو با اون بگذرونم. ساناز هم بلافاصله قبول کرد و حدود ساعت 6 اومد پیشم. تو که اومد بهش اتاقمو نشون دادم که اگه میخواد بره لباساشو در بیاره.رفت تو اتاق و بعد از 10 دقیقه اومد بیرون. یه لحظه نفسم بند اومد. عجب هیکلی داشت. یه تاپ صورتی روشن پوشیده بود که با کمال تعجب دیدم زیرش سوتین تنش نیست. ولی لامصب عجب سینه هایی داشت.بزرگ و سفت و سر بالا.نوک صورتی پر رنگ اونم از زیر تاپش حسابی منظره توپی به راه انداخته بود( چیزی که من ازش بی نصیبم) رونهای پر و خوش ترکیب با باسن گرد و یه کمی هم گوشتالو و بزرگ. موهاشم که حسابی بلوند کرده بود ریخته بود رو شونه هاش.اینقدر حواسم به اندامه نفسگیرش بود که یادم رفت بهش تعارف کنم بشینه و بیچاره خودش اجازه گرفت و نشست.با هزار زور و زحمت حواسمو جمع کردم و با هم مشغول صحبت شدیم. کلی با هم گپ زدیم.بحثو اونقدر پیچوندم تا صحبتو کشوندم به علی و رابطش با اون. اون که انگار منتظر سوالم بود شروع کرد به درد دل کردن. تازه فهمیدم بر خلاف اون چیزی که بقیه فکر میکنن اصلا رابطه خوبی با علی نداره چون حدود 1 سال پیش مچ علی رو با یه دختره گرفته بود و فهمیده بود که بله علی آقا کارشه و با وجود اینکه با اون سکس کامل داره ولی این واسش ارضا کننده نیست و باز هم میره سراغ دخترهای دیگه و با اونا سکس داره. همینطور که برام تعریف میکرد آروم آروم اشک میریخت. خیلی دلم واسش سوخت. پا شدم رفتم از کمد بطری ویسکی رو آوردم و دو تا لیوان آماده کردم و یکیشو دادم دستش. اونم در مقابله چشمایه وق زده من یه نفس رفت بالا. واسشیه لیوان دیگه ریختم و مشغول شدیم . یه کم که گذشت احساس کردم سرم حسابی گرم شده و دیگه حرفاشو نمیشنوم. ناخود آگاه محو لبهاش و مدل حرف زدنش شده بودم.از حق نگذریم خیلی سکسی و ناز بود.فکر کنم خیلی ضایع نگاش میکردم و ظاهرا اونم بدش نیومده بود. با یه حرکتی که منو یاد ناز کردنه یه گربه مینداخت به طرف میز دولا شد تا لیوان مشروبشو بر داره. احساس کردم عمدا طوری دولا شد که کونشو به طرف من داد عقب و من متوجه یه زیبایی دیگه تو اون شدم و اون چاک کون خوشگلش بود که حسابی بالا بود و از وسط اون کون خوشگل کس توپول و قلنبش معلوم شد. احساس کردم حالم داره خراب میشه. اونم ظاهرا قضیه رو فهمیده بود و باز شروع کرد موقع حرف زدن به تکون دادن سینه های بدون سوتینش و دستشو لای موهای بلوندش میکرد و اونا رو مدام تو صورتش پریشون میکرد. احساس کردم دلم میخواد دستمو از پشت بکشم رو چاک کونش و برسونم بهاون کس قلنبش. انگار فکرمو خوند. دوباره به بهانه برداشتن مشروب پشتشو کرد به من و تا میتونست کونشو دادعقب و عمدا هم بیشتر از دفعه پیش تو اون حالت موند و یه تکون خفیفی هم به کمر و باسنش داد. دیگه احساس کردم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.بلند شدم و خودمو از پشت چسبوندم بهش . اینقدر خوشو خوب داده بود عقب که داغیه کسشو روی رونم حس کردم.کمرشو گرفتم تو دستام و فشارش دادم به کسم که مثله یه پارجه آتیش شده بود. اونم شروع کرد به تکون دادن و مالوندن کس و کونش یه رون و کس من. دیگه حسابی حشری شده بودم. با همون حالت هلش دادم رو کاناپه و از پشت دولا شدم چنگ زدم تو موهاش و سرشو برگردوندم و یه لب حسابی ازش گرفتموهمونطور که گردن و گوششو لیس میزدم دستمو از پشت بردم لای پاش و کسشو چنگ زدم. یواش یواش صدای آه و اوهش بلند شده بود. با یه حرکت برش گردوندم تاپشو زدم بالا .سینه های برنزش که خط مایو روشون معلوم بود نفسمو برید. با یه حرکت تاپشو درآوردم و شلوارشم از پاش کشیدم بیرون. آآآآآآآآه. لا مصب شورت هم پاش نبود. اون چیزی که میدید باورم نمیشد. یه کس خوشگل و توپول لای رونهای پر برنزه. ازشکمش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم وسط پاهاش . با یه حرکت برش گردوندم و مجبورش کردم روی چهار دستو پاش وایسته. زبونمو آروم کشیدم رو چاک کونش و قبل از اینکه برم سراغ کسش، حسابی کونش و سوراخشو لیس زدم .تا اونجایی که میتونستم سینه وشکمشو دادم پایین تا کسش بیشتر و بیشتر بزنه بیرون. با دستم لای کونشو وا کردم و کس صورتی خوشگلشو بو کردم. زبونمو اول آروم از بالا به پایین چاک کسش کشیدم. چند بار این حرکتو تکرار کردم و هر دفعه هم اون با صدایی آه مانند که لذت لرزونش کرده بود حال کردنشواز این کار من بیشتر نشون میداد. با دستام لای کسشو حسابی باز کردم و تا ته زبونمو کردم تو سوراخش. وااااااای نمیدونین چه حالی میداد. آبششیرین و خوشمزه بود. دستامو بردم دو طرفه باسنش و با زبونم شروع کردم به کردنش . میدادمش جلو و وقتی میکشیدمش عقب زبونمو تا ته میکردم تو کسش. دیگه صدای ناله هاش تبدیل به جیغهای کوتاه ونا منظم شده بود. همینطور که با زبون باهاش حال میکردم، رفتم زیر پاشو با زبون شروع به لرزوندنه چوچولش کردم. دو تا از انگشتامم با آب کسش خیس کردم و محکم کردم تو کسش. با انگشتام میکردمشو با زبونم واسش محکم لیس میزدم. شروع کرد به جیغهای کوتاه کوتاه کشیدن و یهو با یه جیغ طولانی و بلندی که کشید و با تکونهای شدیدی که به خوذش داد فهمیدم ارضا شده. آروم رفتم بالا تر و زیرش قرار گرفتم. و با دهنی که هنوز آب کس اون توش بود ازش یه لب حسابی و طولانی گرفتم.یه کم که آروم شد،از رو خودم بلندش کردم و نشوندمش پایین مبل.بهش گفتم حالا دیگه نوبت توئه که منو ارضا کنی. اونم فورا لباسامو از تنم در آورد و نشست پایینپاهام و از هم بازشون کرد. سرشو برد لای کسمو و با لبای قرمزو قلوه ایش شروع کرد به ساک زدنه کس من. از اون جایی که من به این سادگیها ارضا نمیشدم،چنگ زدم تو موهاشو بعد از یه لب حسابی که ازش گرفتم بهش گفتم میخوام به سبکه خودم باهات حال کنم. اونم موافقت کرد. نشوندمش زمین و خودمم روبروش نشستم. محکم کشیدمش طرفه خودم و پای راستم انداختم روی یه پاش و پای چپمو گذاشتم زیر اون یکی پاش و لبه های خیس و باد کرده کسمو چسبوندم به کسه خیس و داغ اون. دسته راستمو انداختم دورش. محکم هم خودمو و هم کسمو فشار دادم بهش . دسته چپمم حایل کرده بودم رو زمین که بتونم خودمو هل بدم جلو.شروع کردم به تکونهای محکم به خودم دادن و چرخوندن و مالوندن کسم به کس اون. اونم به خودش تکون میداد و کسهامون بیشتر و محکمتر به هم مالیده میشد. صدای آه و اوه هر دو تامون با هم مخلوط شده بود و از دیدن صورتهامون از نزدیک که حسابی حشری و بهم ریخته شده بودبیشتر حال میکردیم. احساس کردم ساناز دوباره میخواد ارضا بشه بهمین خاطر تکونهای رو به جلومو بیشتر کردم و لبه های کسمو بیشتر به چوچولش مالیدم. با شنیدن صدای جیغ اون فهمیدم دوباره ارضا شده. منم با دیدن ارضا شدن اون و با دیدن بالا پایین پریدن سینه هاش ، اینقدر خودمو رو کسش چرخوندم تا با یه حالت دیوانه وار ارضا شدم . هر دو تامون تو صورت هم نگاه میکردیم و از سکس بینظیری که داشتیم لذت میبردیم.آروم دراز کشیدم و بعد از گرفتن یه لب آروم اونو تو بغلم گرفتم و با هم خوابیدیم و از اون به بعد باز هم همدیگرو میبینیم و به سبک های خاص من با هم حال میکنیم.
     

#470 | Posted: 4 Jul 2011 15:35
ماجرای اولین حال کردنه من`

سلام.میخوام واستون از باحال ترین سکسهایی بگم که تا حالا داشتم. اسمه واقعیه من مریمه. من یه مشکل اساسی دارم و اون اینه که خیلی حشری هستم. دست خودم نیست. کافیه یک عکس یا نوشته ای راجع به کس یا کیر و یا کلا سکس به چشمش بخوره. اون موقعست که تا ارضای کامل نشم فکرم کار نمیکنه. مدتها فکر میکردم حتما چون دختر هستم باید حتما با یه پسر سکس داشته باشم و با کیر اون خودمو ارضا کنم. اما بعد از مدتی فهمیدم که چون همیشه پسرها کمتر از دخترها دور و ورم هستند تصمیم گرفتم که سکس با دخترها رو هم امتحان کنم و اون موقع بود که تازه فهمیدم حال کردن با کس خیلی بیشتر از کیر میچسبه . آخه صاحبهای اون کسهای عسلی که من باهاشون حال کردم ناز و عشوه ای داشتن که تو پسرها ازش خبری نیست.داستانی که میخوام واستون تعریف کنم راجع به اولین سکسیه که من تو زندگیم تجربه کردم و اون حال کردن جوری تو وجودم تاثیر گذاشت که محتاج یه کیر و یا یه کس توپول و قشنگ شدم که منو حسابی ارضا کنه.
این قضیه ماله 8 ساله پیشه. اون موقع من تازه 16 سالم شده بود و یواش یواش حسهایی که تو وجودم پنهون بود داشتن رو میومدن.تو مدرسه که بودیم دخترهای سال بالایی عکسهای کیر و کس و کردن و... با خودشون میاوردن و سر کلاس با دیدنشون حسابی حال میکردن. یه بار سارا یکی از دوستام یه عکس سکسی برام آورد که تو اون یه دختره رو به دوربین پاهاشو وا کرده بود و یه پسره دو تا از انگشتهاشو تا ته تو کس خوشگل بی موش کرده بود. حسابی حالی به حالی شدم. اما جلوی سارا به روی خودم نیوردم و شروع به خنده و مسخره بازی کردم .اما تا عصری که داشتم بر میگشتم خونه حالم خراب بود و همش توفکر اون عکسه بودم. تا رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که پریدم تو اتاق و در رو از پشت قفل کردم. رفتم جلوی آیینه. آروم آروم مانتو و مقنعمو در آوردم . بعد از اون شروع کردم به در آوردن بلوز و شلوارم. حالا دیگه فقط شورتو سوتین تنم بود. دستمو آروم بردم طرف سوتینم و بندشو وا کردم. با دقت و با کنجکاوی و با حسه خاصی که تا حالا تجربش نکرده بودم دستمو بردم طرف سینه هام و همونطوری که قبلا تو فیلمهای سکسی دیده بودم شروع کردم به مالوندن سینه هام جلوی آیینه و آروم آه و اوه کردن. بعد از یه خوردنه مالوندنه اونا( که از حق و انصاف نگذریم خیلی سفت و گنده بودن) دستمو آروم بردم توی شورتم..یه ذره که روی کس داغمو مالیدم احساس کردم دستم داره خیس و خیس تر میشه. منکه از صبح حالم خراب بود، تصمیم گرفتم همون ادا و اصولهایی رو در بیارم که تو فیلمها دیده بودم. روی زمین دراز کشیدم. آروم پاهامو به طرفه بالا بردم و شورتمو از پاهام در آوردم.حالا دیگه لخته لخت بودم. یهو با یه حرکت سریع پا شدم و آیینه میز توالتمو گذاشتم روربروم روی زمین. خودم دراز کشیدم جلوش یه طوری که وقتی پاهامو وا کردم اولینچیزی که به چشمم خورد کس خیس و پف کرده خودم بود. دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم. دسته راستمو بردم روی کسم و همینطور که داشتم تو آیینه خودمو نگاه میکردم دور سوراخم و روی چوچولم میمالیدم. دست چپمو بردم روی پستونم و شروع کردم به بازی کردن با نوکش. یواش یواش با تکرار این کارام نفسم تند تر و تند تر میشد. حرکت دستامو سریع کردم . با دیدن حالته خودم تو آیینه حسابی تحریک شده بودم. با ترس و لرز یکی از انگشتامو گذاشتم روی سوراخه خیسمو و آروم فشارش دادم تو . واااااااای دیگه نفسم داشت بند میومد.مدام انگشتمو میکردم تو و دوباره میاورده بیرون و با دسته دیگم هم پستونامو چنگ میزدم. واسم دیگه مهم نبود دردش چه قدره فقط میخواستم ارضا بشم . بعد از اینکه حسابی با سوراخه کسم حال کردم دستمو گذاشتم رو چوچولم و شروع کدم به تند و تند مالوندنش .تموم انگشتام خیسه آب شده بودن .چوچولمو اونقدر سریعمیمالوندم و تکونش میدادم که دیگه داشتم از حال میرفتم . یهویی به یه حاله عجیبی رسیدم که تا حالا تجربش نکرده بودم. نا خود آگاه صدای آه و اوهم بلندتر و بلندتر شد. وای نمیدونین چه حالی میداد. داشتم دیوونه میشدم.دیگه داشتم میمردم که یهویی انگار یه چیزی تو تنم منفجر شدو تموم تنم شروع کرد به لرزیدن. از شدت لذتی که بهم دست داده بود بی حال و خسته افتادم زمین. آره این اولین باری بود که ارضا شده بودم و اون دفعه اینقدر به من حال داد که الان با وجودی که با پسرها و دخترهای زیادی سکس دارم ولی مزه خود ارضایی اون روز هنوز زیره دندونمه و هر چند وقت یک بار به یاد اون روز با خودم حال میکنم!!!. اما حالا با شکل متفاوت و با وسایل مختلف.....
     
صفحه  صفحه 47 از 56:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  55  56  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.