| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 51 از 51:  « پیشین  1  2  3  ...  49  50  51  
#501 | Posted: 20 Jul 2011 14:02
شرط بندی



من حمید هستم و این داستانی که می خواهم براتون تعریف کنم مربوط به زمانی است که برای کار کردن ژاپن بودم . حدود 8 ماه بود که تو ژاپن کار می کردم و بلانسبت مثل تراکتور جون می کندم اون موقع حدود 24 سالم بود و تو یک کارخونه پلاستیک سازی کار میکردم .
از روزی که ژاپن رفته بودم تا اون روز فقط دنبال کار کردن بودم و تنها عشق و حالمون در کنار بچه های ایرونی دیگه ای که نزدیک هم بودیم ورق بازی کردن و مشروب خوردن تو خونه بود .
اون روزی که می خواهم ازش براتون بگم تقریبا حدود عید نوروز خودمون بود، ژاپنیها هم دقیقا روز نوروز خودمون را تعطیل هستند و به اون جشن کاملیا (شکوفه های سیب ) می گن. ما (من و چهار تا از دوستهای ایرونی ) اون روز خونه یکی از بچه ها مشغول آبجو خوری و... بودیم که صحبت به اونجا کشید که بچه ها گفتند ما امشب می خواهیم بریم عشق و حال یعنی دنبال کس کردن . اونها که میدونستند من تو این چند ماه از این کارها نکردم گفتند که تو هم باید بیایی . ولی من گفتم که واسه کس که نباید پول داد اون هم اینجا که با این زحمت پول در می آریم و اونها می گفتند اینجا که نمیشه مخ زد و .......
خلاصه بعد از کلی گفتگو از اونها اصرار و از من انکار که من بابت کس پول بده نیستم حدود ظهر بود رفتیم بیرون.
تو شهری که ما بودیم یک میدان داشت که ایستگاه مترو و فروشگاه و.... اونجا بود تو میدان چند تا باجه تلفن هم بود که برای تماس با ایران از اونجا زنگ میزدیم و مقابل اون باجه ها وسط میدان که مثل یک پارک کوچیک بود چند تا نیمکت واسه نشستن بود .( اینها که تعریف می کنم برای اینه که راحت تر بتونین تجسم کنید ) .
ما به میدان رسیدیم تو باجه ها پر بود رو نیمکت نشسته بودیم که دوباره صحبت قبلی ادامه پیدا کرد من هم که نمی خواستم کم بیارم گفتم تو اون باجه تلفن رو ببینین می خواین برم مخ اون دختره رو بزنم .
- گفتن نمی تونی
- گفتم اگه زدم چی
- گفتن شرط می بندیم
- گفتم سر چهار لیتر آبجو ، اگه من باختم به هرکدومتون یک لیتر آبجو میدم ولی اگه شما باختید هر کدام یک لیتر آبجو برای من می خرین .
- گفتن باشه .
بعد من بلند شدم و رفتم سراغ باجه نمی دونستم چی باید بگم و چه کار باید بکنم فقط جلو باجه این پا و اون پا می کردم که متوجه شدم اون هم خارجی هستش (تایلندی ) و مطمئن بودم که مثل من ژاپنی کم بلده دیدم داره پشت سر هم کارت تلفن مصرف می کنه ، فکری به خاطرم رسید و در باجه رو زدم و با یک ببخشید رفتم تو باجه و گفتم زیاد کارت مصرف می کنی !!! من راهی بلدم که کمتر مصرف کنی .(تمام حرف زدنهام با یوری ژاپنی بوده که من ترجمه آن را می نویسم ) Youri اسم دختری بود که باهاش آشنا شدم که با وجودیکه قدش بلند نبود ولی هیکل و اندام قشنگی داشت و از این به بعد بهش یوری میگم .
تا یادم نرفته بگم ما ایرونی ها برای تلفن زدن به ایران چون هزینه اش بالا بود راهای دودره کردن بلد بودیم که خارجیهای دیگه بلد نبودند اون موقع هم یک راه خوب بلد بودم که کارت را میگذاشتیم و تلفن می زدیم و قبل از اینکه کارت صفر بشه یک سکه 10ینی که از جنس مس بود را روی بورد تلفن ( که زیر شیشه شماره انداز اون بود و ما شیشه را کنار می زدیم) میکشیدیم و یکهو کارت را سالم پس میداد و دوباره اون کارت مثل یک کارت مصرف نشده قابل استفاده بود . یعنی تلفن مفتی می زدیم .
- یوری گفت چطوری
- من گفتم کارتت رو بده و کارتش رو گرفتم و وارد تلفن کردم و گفتم شماره بگیر
شماره اش رو گرفت و شروع به صحبت کرد من هم مواظب بودم که کارت رو قبل از تموم شدن با روشی که گفتم سالم در بیارم که اینکار رو کردم و دوباره کارت رو وارد تلفن کردم وقتی مبلغ کارت رو دید خیلی تعجب کرد ولی خیلی هم خوشحال شد تا یادم نرفته بگم که کیوسکهای تلفن ژاپن اونقدر کوچیکه که وقتی دو نفری می ری توش باید به هم بچسبید تا اون تو بمونید. تو این مدت تو این فکر بودم که بچه ها رو نیمکت چیکار می کنن و چی دارن میگن .
- یوری گفت تو نمی خوای زنگ بزنی
- گفتم زنگ می زنم
اون موقع تو ایران صبح زود بود و هنوز همه خواب بودند ولی چاره نبود زنگ زدم و صحبت کردم. در حال صحبت بودم که متوجه شدم پاهای یوری لای پاهای من در حال بازی هستش و خودشو به من می ماله من هم که حواسم پرت شده بود و کیرم راست شده بود یادم رفت که کارت تلفن رو با اون روش، سالم در بیارم و کارت سوراخ شد و اومد بیرون .
- گفتم ببخشید الان یک کارت دیگه برات می خرم
- گفت نمی خواهد.
بعد از باجه اومدیم بیرون و رفتیم کنار هم رو یک نیمکت نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن ازش پرسیدم که کجائی هستش و اسمش چی هستش و کجا کار می کنه و چی کار می کنه و..... در مورد کارش باید بگم که تو یک اومیسه (بار ژاپنی ) کار میکرد و به اصطلاح کنار مشتری بشینه و براش مشروب بریزه و بعدش هم آخر شب باهاش بره و......
- گفتم من می خواهم امشب بیام اونجا و با تو باشم
- با عصبانیت گفت نه..
- گفتم چرا؟؟؟؟
- گفت تو که اینجوری تلفن می زنی و پول خرج نکردن برات اهمیت داره اگه بیایی اونجا باید کلی خرج کنی و برای اینکه شب رو هم با من باشی 30هزار ین پول بدی ( اون موقع هر ین برابر یک تومن بود و الان برابر 8 تومن )
- گفتم آخه ازت خوشم اومده و می خوام با تو باشم و ....
- گفت من هم می خواهم با تو باشم .
- گفتم پس چی کار کنم ؟
- گفت من امشب رو مرخصی می گیرم و میام هینجا ساعت 8 شب اینجا باش .
- کفتم باشه و دست دادیم و خداحافظی کردیم
اون رفت خونشون و من هم بعد از دور شدن اون رفتم پیش بچه ها که حدود یک ساعتی بود تو کف بودن . به بچه ها که رسیدم
- گفتم دیدید؟
- گفتن چی رو ؟
- گفتم مخشو زدم دیگه .
- گفتند کاری که نکردی هنوز ..
- گفتم برای شب قرارش رو هم گذاشتم .
اونها که نمی خواستند کم بیارند و هنوز قبول نداشتند که شرط رو باختند
- گفتند که سر کارت گذاشته و نمی یاد.
- من که از اون مطمئن بودم گفتم میاد اگه نیومد من دو برابر به شما آبجو میدم (8لیتر)
- گفتند باشه .
بعد از گشتی که زدیم رفتیم خونه و من رفتم حموم و خودم رو تمیز کردم و حسابی به خودم رسیدم و لباس تمیز و خوب پوشیدم و منتظر ساعت موعود بودم بعد به بچه ها گفتم که یکی تون که خودتون قبول دارین بیاد و ببینه که وقتی باهم میریم به شما بگه تا نگین دروغه و بزنین زیرش .
حدود یک ربع به 8 بود که رسیدم سر قرار فکر می کردم من عجله دارم !!! ولی وقتی دیدم که یوری زودتر از من اونجاست فهمیدم که اون بیشتر از من عجله داره؟؟؟!!! سلام کردم و گفتم بریم باهم چیزی بخوریم .تو اون لباسهایی که پوشیده بود عین یک تیکه هلو شده بودکه از همون جا من سیخ کرده بودم یک تاپ خوشکل با یک مینی ژوب که اندامش رو خیلی قشنگ نشون میداد و جوراب شلواری شیشه ای که پوشیده بود ، خدائیش چی شده بود. رفتیم یک رستوران معمولی و یک غذای ساده خوردیم و بعد
- گفت بریم خونتون !!!!!!!
- گفتم خونه ما نمی شه ( تو دلم گفتم چهارتا سیبیل کلفت اونجا نشستند)..
- گفت خوب بریم کجا ؟
- گفتم خونه شما نمی شه ؟؟؟
- یک کم فکر کرد و گفت اگر امشب دوستام شب نیان میشه ..
- گفتم کدوم دوستات ؟؟؟
- گفت با دو تا دیگه از هموطنهاش که تو همون اومیسه کار می کنند با هم خونه دارند و اگه اونها با مشتری برن بیرون تا ظهر روز بعد هم نمی آن .
- گفتم پس بریم اگر هم اومدند و تو بگی من برم ، می رم .
راه افتادیم ، خونشون زیاد دور نبود فقط تو راه یک کم خوراکی (چیپس و آبجو و سیگار و ...) گرفتم و رفتیم . به خونشون که رسیدیم دو تا اطاق تو در تو که کنار یکی از اطاقها آشپزخونه بود و یک حموم کوچولو هم درش به اون یکی اطاق باز می شد و وسط این دو تا اطاق هم از همان درهای کشوئی چوبی که همه می شناسند بود.
وارد خونه شدیم و رفتیم تو یکی از اطاقها نشستیم و یوری از آشپزخونه دو تا لیوان و بشقاب آورد و مشغول صحبت شدیم که کی اومده ژاپن و در مورد ایدز هم ازش پرسیدم ، گفت که توی اومیسه هفته ای یکبار ازشون تست می گیرند و اگه کسی مبتلا شده باشه بیرونش میکنند و همه دخترایی که اونجا کار میکنند سالم هستند (از جمله خودش ).
بعد از خوردن آبجو و غیره درحالی که پیشم نشسته بود شروع کردم ازش لب گرفتن الحق که خودش هم بدجوری هوائی بود از بوسیدن و اینکه خودش را به من فشار میداد این رو میشد فهمید درحالی که لبهامون به همدیگه قفل شده بود دست من بیکار نبود و داشتم پاهاش رو میمالیدم و یواش یواش بالا میومدم تا اینکه به کسش رسیدم دیدم داره از حال میره گفتم نشسته نمیشه پاشو چیزی بیار پهن کنیم بعد ادامه بدیم .
اون هم که منتظر همین بود از کنار اطاق پتو و بالش رو آورد و خودش هم شروع به لخت شدن شد . من هم معطل نکردم سریع لباسهام رو در آوردم و وقتی شورتم رو درآوردم و کیر سیخ شده من رو که حدود 22سانت بود دید آمد جلو و گفت از همون موقع که تو باجه احساسش کرده بود می خواستش . من هم گفتم ، خوب همون موقع می گفتی و من هم تو همون باجه میکردمت بعد هردو باهم خندیدیم .
ازش پرسیدم که کاندوم استفاده کنم یا نه که گفت هرجور که بیشتر دوست داری بکن فرق نمیکنه ......
- گفت از همون اولش هم از کیرت خوشم اومده بود چون تا دست بهش می زنی سفت و سیخ می شه ، مال ژاپنیها یا تایلندیها را باید کلی بمالم و بخورم تا کمی از جا بلند بشه اونهم نصفه نیمه ولی مال تو خیلی سفت ومحکمه و باهاش کیف می کنم .
- گفتم قابل نداره مال خودته
- گفت قول می دی که فقط مال من باشه
- گفتم البته
درحالی که صحبت می کردیم من مشغول بوسیدن و لیسیدن سینه هاش بودم نوک سینه هاش مثل یک گردو سفت و قهوه ای کمرنگ بود اون هم مشغول بازی با کیرم بود نمی دونست چطوری باهاش حال کنه اونقدر حشری بود که یک خورده می خوردش یک خورده باهاش بازی می کرد یک خورده با تخمهام بازی می کرد من هم از سینه هاش دست بردار نبودم با دست دیگم هم درحال بازی با چوچولش بودم دیگه به سرحد جنون رسیده بود و داشت ارضاء می شد و می گفت بیا بکن گفتم صبرکن چون می خواستم تا صبح باهاش حال کنم . خوابوندمش روزمین و پاهاش رو باز کردم ، ولی برعکس رفتم روش یعنی کیرم رو گذاشتم دم دهنش و خودم هم شروع به خوردن ولیسیدن کسش کردم .. الحق که کسش خیلی ناز بود با لبهای صورتی قشنگ و خیلی تنگ زبونم رو تو کسش می چرخوندم و اون هم با حرص و ولع در حال خوردن کیرم بود بعد از چند لحظه که این عمل را انجام دادیم دیدم تکونهاش سریع شده و بعدهم با یک تکون شدید و فریادی که از شهوتش خبر می داد فهمیدم که ارضاء شد من هم تو همون موقعها بود که آبم با فشار زیاد روی صورت و سینه هاش پاشیده شد بعد هردومون کمی بی حال کنار هم دراز کشیدیم من نیم ساعتی خوابم برده بود که با نوازش دستهای ظریف یوری چشمهام رو باز کردم و دیدم که به خودش دوباره رسیده و غذاو نوشیدنی برای خوردن آورده بود و گفت بیا بخور که تا صبح باهات کار دارم من هم که از خداخواسته غذا رو که یک غذای تایلندی بود و با گوشت و فلفل و سبزیجات مختلف درست شده بود خوردم که اونقدر تند بود که سوختم و کلی آبجو و نوشیدنی خنک خوردم و گفتم این چی بود گفت خیلی مقوی است گفتم اگه برام غذا درست می کنی دیگه اینقدر تنش نکن گفت باشه عزیزم هرچی تو بگی . بعد از خوردن دو باره مشغول شدیم و خلاصه تا صبح چهار بار دیگه کردمش و اون هم تو این چهار بار سه بار دیگه ارضاء شد ولی با اون غذائی که به من داد هردفعه اونقدر قوی شده بودم که هر دفعه لا اقل یک ساعت رو کارش بودم و اون شب یک شب فراموش نشدنی برای من بود . فردای اون روز که دوستاش نزدیک ظهر بود و اومدند من هنوز تو خونه اونها خواب بودم که با سرو صدای اونها از خواب بیدار شدم وبا اونها هم آشنا شدم و بعد از خوردن نهار با یوری اومدیم بیرون و من رو تا خونه همراهیم کرد . این شروع سکس من در ژاپن بود که شرط را هم بردم و 4 لیتر آبجو رو همون شب اورد دادم .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#502 | Posted: 20 Jul 2011 14:03
طعم تلخ عسل


نور افتاب ظهر از لابلای درزهای افقی کرکره خودشو به زور تومیکشید و ولومیشد روتن لخت زن. ذره ذره لمس میکرد و زن گرم میشد. اما این گرما در مقابل حرارتی که از درونش بلند میشد هیچ بود.
اندامی بدون هیچ عیب و نقص با زیبائی خدادادی . فاصله بین باسن برجسته و بالاتنه سفیدش مثل هلال ماه نو با فرو رفتگی قوسی شکل.
در باز شد و مرد سینی به دست تواومد.
لیوان ابو به لبهای خشک زن نزدیک کرد : بخور جیگرم.
و لیوانوگذاشت روی میز.
مرد روی زمین نشست و صورتشو به صورت زن نزدیک کرد: چقدر معصوم میشی وقتی چشاتومیبندی.
و لبهاشو روی لبهای داغ زن گذاشت. با فشاری اندک لبها در هم گره خوردن و زبون داغ و اتشین مرد میون دهان زن جا خوش کرد. مرد دستشو رو قوس کمر زن کشید . و دستشو پائین برد. پائین و پائینتر تا به فرو رفتگی مابین دو لپ برجسته باسنش برسه.
اههای شهوانی که زن نیکشد مردو شهوتزده کرده بود. باسن تپل و سفیدشو میون مشت فشار داد. اونقدر که صدای اخ زن بلند شد.
: اوفففف چیکار میکنی؟
: هیچی عزیزم . میخوام انار ابلمبودرست کنم.
زن به پهلو شد و موهای ریخته توصورتشوکنار زد: ابلمبوواسه چی؟
: تا بخورم.
مرد هیکل درشت و عضلانیشو روی تخت کشید و زنو به رو بر گردوند.ما بین پاهای کشیده و صیقلی زن نشست و خیره شد به وسط رانهای تراشیده شده و تمیزش.
عزیز میخوامت.
زن نیم خیز و از شونه مرد گرفت و توهمین حالت موند.
: چی میخوای؟
: میخوام داغیتو حس کنم. میخوام تواتیشت بسوزم. میخوام اولین تجربه م با توباشه.
: اولین؟
: میدونم باور نمیکنی. اما تو اولین تجربه منی.
زن بلند شد و نشست.
پاهاش دو طرف کمر مرد حلقه شد و سرشو رو شونه پهنش گذاشت: و تو اولین تجربه منی...غیر از شوهرم.
مرد صورت زنو از خودش کمی دور کرد: به این فکر کردی که من باید بعد از این چطور تو چشاش نگاه کنم؟
: تو قرار نیست تو چشای کسی نگاه کنی. من باید فکر اینجاشو بکنم که نمیکنم. ای بابا. ولش دیگه. میشه از این حرفا نزنیم؟
مرد کمر باریک زنو به طرف خودش کشید. حالا نوک کیر ش کنار کس صاف و سفید زن بود.

همیشه ارزو داشت هر چیزی رو امتحان کنه.
وقتی از یکنواختی زندگیش خسته میشد دلش میخواست با یه تنوع عجیب برای مدتها کسالت و یکنواختی رو از زندگیش پاک کنه.

هر دو خیره شده بودن به اتفاقی که لای پاشون در شرف انجام بود. کیر مرد به بزرگترین و داغترین حالنت خودش رسیده بود.
زن ، بی تابانه روی تخت افتاد و موهای اشفته شتوی صورتش ریخت. اشفتگی زیبائیشو صد چندان میکرد: بکن دیگه.

روزی که تو یکی از امتحانهای پایان ترم دبیرستان نتونست نمره قبولی بگیره همه حیرت کرده بودن. اما اون به خوشحالی کارنامه شو دستش گرفته بود و به این پیروزی میخندید: من بالاخره تو یه درس رد شدم.
من همه چیزو باید امتحان کنم. طعم هر چیزی رو باید بچشم.

مرد روی زن خیز برداشت: میخوام بکنمت اما میترسم. میخوای تا همینجا تمومش کنیم؟ نذارم تو...
زن گردن مردو به طرف خودش کشید و با زبان نرم و گرمش شروع به لیسیدن صورت و گردنش کرد.
:
واای تو چه شوری.
: بدت میاد؟
: نه عزیزم. عاشقشم. بذار بخورمت.
و با ولعی سیری ناپذیر ذره ذره صورتشو لیسید.


روزی که براش خواستگار اومد عادیترین ازدواج انتظارشو میکشید.همسری ایده ال مهربون زیبا و دوست داشتنی. مردی که خیلی از زنا ارزوشو میکشیدن. زن هم عاشق همسرش بود. هر روز صبح با هم میرفتن سر کار . اول زن پیاده میشد.یه بوسه هوائی و خدا حافظ تا ظهر. که همسرش میرفت دنبالش تا با هم برن خونه. تو خونه هم عشق و مهربونی و ....روز از نو روزی از نو.

مرد خم شد و کیر بزرگ شده شو نگاه کرد. میون دستش گرفت و چشمشو بست. و بعد به کس ملتهب زن نزدیکش کرد.
اما هنوز تردید داشت. زن سینه مرد و نوازش میکرد و اه میکشید با هر اه زن انگار گدازه های اتشفشان درونش بیرون میریخت .


همه چیز خوب بود. تا اینکگه یک روز زن از کسالت و یکنواختی زندگیش خسته شد. و اون روز روزی بود که تصمیم گرفت چیزی تازه رو امتحان کنه. نه زیاد...فقط یک بار. به خودش قول داد یکباره..یکبار برای همیشه. میخوام بدنم سکس با مردی غیر از همسرم چه طعمی داره....

و او روز برای چشیدن طعم سکس با مردی که یک روز فقط همکارش بود بی طاقت شده بود. باسنشو از زمین بلند کرد و کسشو به کیر مرد چشبوند. و لحظه ای بعد هرو در هم پیچیده بودن. مرد روی زن افتاده بود . اه میکشی...بیشتر شبیه فریاد بود: ااااااخ تو چی بودی عزیزم...تو چه تنگی...چه داغی...
مرد میگفت و زن زیر فشار بدن مرد لذت میبرد.
کمی بعد مرد فشار بدنشوکم کرد و بلند شد. و رفت و امدی لذت بخش برای هر دوشون ....با هر تکان که مرد به بدن زن میاورد اندام ظریف زن لحظه ای از تخت کنده میشد و دوباره سر جاش بر میگشت. زن ناله میکرد. ناله هایی که از لذت بیش از حدش خبر میداد.
لحظه ای بعد مرد کیرشو بیرون اورد و سرشو برد پائین و چشم دوخت به جائی که تا لحظه ای پیش مشغول ضربه زدن بهش بود. سوراخی خیس و متورم و صورتی. سرش رو نزدیک برد و بو کشید: هوووم ...چه عطری...میذاری بخورمش؟
زن دستشو زیر سرش گذاشت و با ناله ای خفیف موافقتشو اعلام کرد. مرد رانهای پر زنو از هم باز کرد و سرشو میون پاهاش فرو کرد. خیسی لزجی از مسون کس زن بیرون ریخته بود و رانهاشو مرطوب کرده بود. مرد رطوبت روعاشقانه لیسید تا به مرکز حرارت رسید زبانش رو لوله کرد و فرو کرد تو کس داغ زن.
حس شهوت تمام وحجود زن رو پر کرده بو. صدای ضربان قلبش اونقدر نزدیک بود که انگار قلبش توی گوشش میزد. دستش رو از زیر سرش برداشت و خودشو کمی بالا کشید.حالا دیگه به دیوار تگیه داده بو.د. دستهاش روی سینه های متناسب و برجسته ش بود و پاهاش بر روی شانه مرد. و صورت مرد تقریبا لای پاهاش مخفی شده بود.
میلیسید و با اصوات خفیفی که از حنجره شبیرون میومد رضایت خودش رو نشون میداد.

زن دست کمی از مرد نداشت. اما دهانش ازاد بود و صدای ناله شتبدیل به جیغهائی ممتد شده بود. سینه هاشو چنگ میزد و فریاد میکشید: اخخخ بخور عزیزم...بخور....بکنش...
مرد لحظه ای سرشو از روی کس زن بیرون اورد و گفت: تو چه داغی...اون تو چه خبره؟ مثل کوره اتیشی.
و چوچوله برجسته و صورتی زن رو میون دو لبش گذاشت و فشار داد. با این کار رعشه ای خفیف تو تندام زن پیچید. لرزشی که از رانهاش شروع میشد و مانند موجی تمام وجودشو در بر میگرفت. ابی گرم و غلیظ از کس زن بیرون ریخت.
مرد با نوک زبان رطوبت بیرون اومده رو لیسید و انگشتشوگذاشت میون کس گرم زن: خوشت میاد؟
: اوهووووم...بازم بخور.
حالا انگشت اشاره مرد توکس زن بود و شستش به دنبال راهی که بتونه سوراخ دیگه ای رو پر کنه میگشت.
باسن زنو کمی بلند کرد و لای دو لپ کپلشو از هم باز کرد. و سوراخی صورتی با گوشه هایی ور امده و متورم جلوی چشمش ظاهر شد. مرد دهانش رو باز کرد و گرداگرد حلقه ص.رتس رنگ رو میون لبهاش فرو برد و مکید. و بعد باز به جلو برگشت و لبه های کس زن رو با لبش مکید و رها کرد. انگشت شصت مرد اندک اندک توکون زن فرو میرفت و برای خود جا باز میکرد صدای فریاد زن هر لحظه بلندتر میشد .
: دردت اومد خانومی؟
: نه...بکن...بکککن...
: جوووووووون برگرد . برگرد عزیزم.
زن چار دست و پا شد و حالا باسن برجسته و سفیدش مقابل چشمان شهوت زده مرد بود. مرد با کف دست ضربه ای ارام به لمبرهای کپل زن زد.موجی ارام ایجاد شد و باز دل مرد لرزید. کیرشو که شق و رق اماده بود تو دست مرطوبش گرفت و کمی به کس زن مالید و بعد به سمت سوراخ متورم عقب نزدیک کرد. با اندک فشار کلاهک سرخ و ملتهب کیر مرد وارد سوراخی تنگ شد . مرد دستاشو روی کمر باریک زن گذاشت و ذره ذره فشارش رو بر روی کیرش بیشتر کرد. زن فریاد میزد و مرد در سوراخ تنگ زن جلوتر میرفت. تا جائیکه نیمی از کیرش درون سوراخ جای گرفت.
و کم کم ضربه های اهسته و پیوسته شو شروع کرد. با هر ضربه که به باسن زن میخورد تمام اند امش تکون میخورد . سینه هاش که حالا ازادانه زیر بدنش اویزوون بودن با هر تکان تلو تلومیخوردن و زن از تماشاشون بیشتر تحریک میشد. در لحظه ای حساس شدت تکانها بیشتر شد. مرد به شدت ارضا شد و با خستگی ، دمر بر روی تخت افتاد.
*****************************
کمی بعد زن لباسهاشو پوشیده بود. مقنعه سورمه ای رنگ فرمشو با دور دوزی طلائی سر کرد و پا گذاشت تو کوچه. و قبل از اینکه کاملا خارج بشه بر گشت و بوسه ای هوائی برای مرد فرستاد.
دیر شده بود و هر لحظه ممکن بود همسرش به اداره بیاد تا همراه هم برگردن خونه.
سر کوچه که رسید برای اولین تاکسی خالی دست بلند کرد و سوار شد. ادرس رو داد و با تاکید اینکه خیلی عجله داره به صندلی تکیه داد. اهی کشید و شادمان از تجربه ش اینه کوچک جیبی رو از توکیفش بیرو.ن اورد و ارایش ملایمی رو روی صورتش پیاده کرد.
ساعتی بعد سر خیابان اداره ش بود. موبایل زن صدا کرد. زنگ پیامک بود. کرایه رو داد و در حالیکه مشغول خوندن پیامک بود با عجله در عقب سمت راننده رو باز کرد.
اتومبیلی که برای رسیدن به همسرش عجله داشت تا با هم پنجمین بهار زندگیشون رو جشن بگیرن با پیاده شدن ناگهانی زن از اتومبیل کنترلش رو از دست داد و با شدت به زن خورد. زن فریاد زد و روی زمین افتاد. خون اسفالت رو به رنگ قرمزی خوشرنگ در اورده بود.
مرد با حیرت از ماشینش پیاده شد و زن رونگاه کرد. با دست بر سرش زد . مردی اورزانس خبر کرد و دیگری دستهای راننده خاطی رو که با شدت هر چه تمامتر بر سرش میکوفت نگه داشت.
مرد فریاد زد: این زن منه...
کودکی گلفروش که متاثر از این این حادثه گوشه ای ایستاده بود گوشی موبایل زنو اهسته توجیب کت مرد گذاشت.

********************
بیمارستان شلوغ بود . و مرد در سالن ، افسرده و بی رمق کناری نشسته بود . منتظر خبری از همسر بیچاره ش بود. بدنش از شدت ناراحتی سرد بود. دستهاش کرختشو توی جیب کتش فرو کرد. نوک انگشتاش به جسم سردتری برخورد. موبایل زن رو بیرون اورد و چشمش به پیامکی افتاد که هنوز روی صفحه موبایل بود: عزیزم...کست خیلی باحال بود. ممنونم که دعوتم رو قبول کردی تا جنده ناز من باشی. اگه یه بار دیگه زندگیت یکنواخت شد و بهت فشار اومد کیر من انتظارتو میکشه.
قربانت....
****************
در گوشه ای از بیمارستان تویکی از اتاقها زنی بر روی ویلچر نشسته بود. نگاهش بر روی پیامکی که روی صفحه موبایل بهش نیش خند میزد ثابت شده بود: همسرم....اگه نیومدم کنارت نم به این دلیل بود که نمیخوام همسرمو که از کمر به پائین فلج شده ببینم از روی بی مهری...و نه به این دلیل که عذاب وجدان گرفتم که فلج شدنش تقصیر منه...تنها به این دلیل که وقتی در سمت راننده رو باز کردی و با عجله از ماشین پیاده شدی وقتی که مشغول خوندن پیامک دلداده ت بودی و من به خاطر عجله ای داشتم تا به تو برسم ندیدمت و بهت زدم تو فرصت نکردی اون پیامک لعنتی رو پاک کنی.
همسرت...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#503 | Posted: 20 Jul 2011 14:10

پسر ارباب



من ابوالفضل هستم. پسر ِ خدمتکار ِ شهریار خان بختیاری. بیست و نه سال دارم و در شهر درس خوانده ام و اکنون در دبیرستانی در یکی از روستاهای اطراف مشغول تدریس هستم. روستای ما مدرسه ندارد. من دو سال از امین آقا، پسر شهریار خان، بزرگتر هستم. ارباب، من و امین آقا را با هم به مدرسه فرستاد. من و امین آقا با هم بزرگ شدیم. زمانیکه امین آقا به دبیرستان رفت ارباب در شهر خانه ای خرید. در آن زمان ارباب من و خواهرم کبری را به شهر برد تا خدمتکار خانه ی آنها در آنجا باشیم و من در کنار کارهای خانه درس هم می خواندم.
امین دو سال زودتر از من وارد دانشگاه شد و بعد پدرش او را برای ادامه تحصیل فرستاد خارج از کشور. تا زمانیکه امین آقا به خارج نرفته بود من هیچ وقت نفهمیده بودم که چقدر به او وابسته شده ام. درست آن زمان بود که فهمیدم چه روزگار خوشی را با پسر اربابم گذارنده بودم.
حالا من دیگر معلم دبیرستان روستای مجاور هستم، خواهرانم شوهر کرده اند و شهریار خان خدمتکار جدیدی گرفته. یکی از برادرانم باغبان شهریار خان شده و برادر دیگرم هم در شهر درس می خواند. پدرم با فرستادن او به شهر مخالف بود چون می گفت شهر آدمها را عوض می کند. می گفت ابوالفضل از وقتی درس خوانده جور دیگری شده. برای خانواده ی من عجیب است که پسرشان از صبح سرش را بیاندازد زیر و برود ده مجاور درس بدهد و شب برگردد خانه. می ترسیدند مهران هم همینطور شود. اما مهران به طور مخفیانه در کنکور شرکت کرد و پزشکی قبول شد. ما این خبر را با ترس و لرز به پدرمان دادیم؛ برخلاف تصور وقتی پدرم شنید پسرش قرار است دکتر شود از این رو به آن رو شد و رفت همه را خبر دار کرد که پسرش دکتر شده.
اما پدرم هنوز با من مشکل دارد. من بیست و نه سال دارم و هنوز زن نگرفته ام. از وقتی مهران پزشکی قبول شده پدرم به من می گوید هر کس می رود شهر تحصیل می کند عوض نمی شود. این من هستم که عوض شده ام. اما من خودم می دانم که موضوع شهر رفتن و تحصیل کردن من نیست. از وقتی امین آقا رفته خارج من انگار تازه قدر لحظاتی که با او گذارنده ام را دانسته ام. از وقتی او رفته دلم خیلی می گیرد. حال و حوصله ی هیچ کس را ندارم. اون اوایل دائی عین ا... دخترش آهو را برای من در نظر گرفته بود؛ هر چند من حال و حوصله نداشتم اما قرار بود با هم عروسی کنیم. از وقتی مهران پزشکی قبول شده دائی با پدرم صحبت کرده که آهو را به نامزدی مهران در بیاوریم. مهران هم گفته فعلاً تصمیم دارد درسش را تمام کند. اما دائی عین ا... گفته آهو تا 18 سالگی هم می تواند صبر کند؛ هر چند برای یک دختر روستائی سن زیادی است. ظاهراً مهران از وقتی پزشکی قبول شده چشم دائی عین ا... را گرفته.
عمو شیرعلی هم از یک طرف دیگر به پدرم پیشنهاد داده که مهران دخترش نصرت را عقد کند. پدرم با نصرت بیشتر موافق است و مادرم با آهو. مهران هم از این فرصت استفاده کرده و گفته تا شما از بین دخترهای فامیل یکی را انتخاب کنید من درسم را تمام می کنم. البته من می دانم راز مهران در چیست؛ او تصمیم دارد با دختر همکلاسی اش سودابه ازدواج کند. پدرم اگر بفهمد سخت عصبانی خواهد شد و باز ما را توبیخ خواهد کرد که شهر اخلاق ما را عوض کرده.
ما یک روستای کوچک داریم با چند خانوار؛ اما در همین روستای کوچک ما، ماجرا برای تعریف کردن بسیار است. اربابهای ما همه رفته اند شهر و فقط برای تعطیلات به روستا می آیند. توی روستای ما برای من حرف در آورده اند که من در شهر جن زده شده ام. از وقتی از شهر برگشته ام همیشه ساکتم. دائی عین ا... هم به همین دلیل آهو را به من نمی دهد. در همین بین مش نوروز هم تصمیم گرفته دختر بیست و پنج ساله ی ترشیده ی خودش را به من قالب کند. دخترش آبله روست و کسی در روستا او را به همسری نگرفته. من هم که پشت سرم حرف و سخن بسیار است و دیگر کسی به من زن نمی دهد. خوشبختانه شانس آورده ام که مادرم دختر آنها را نپسندیده و هر روز به من سرکوفت می زند که اگر به شهر نرفته بودم حالا دختر ترشیده ی مش نوروز را برای من در نظرنمی گرفتند. یک بار به زور من را پیش جن گیر برد و چند بار هم چیزهای عجیب و غریب توی غذایم ریخت که بار آخر مسموم شدم و خوشبختانه بعد از آن مادرم دست از شکستن طلسم من برداشت و من را یک سفر برد مشهد بست به ضریح امام رضا تا شفا پیدا کنم.
یک روز که مادرم نشست و کلی گریه زاری کرد گفتم که چیزیم نیست. فقط از وقتی امین آقا رفته خارج دلم گرفته. مادرم گفت تو اصلاً بزرگ نشدی. هنوز به فکر همبازی دوران بچگی ات هستی. بعد هم گفت تو کجا و امین آقا کجا! فکر می کنی اگر امین آقا باز تو را ببیند مثل بچگی ها با تو بازی می کند؟ تو را تحویل می گیرد؟ مادرم می گفت هر چند تو هم درس خواندی و معلم شدی اما تو پسر خدمتکار ارباب بودی. خواهرت و شوهرش توی شهر دارند خدمتکاری و پرستاری بچه ها و نوه های شهریار خان را می کنند. مادرم تمام این حرفها را می زند ولی من فقط دلم می خواهد که می توانستم یکبار دیگر به دوران بچگی ام برگردم و با امین آقا بازی کنم و درس بخوانم. کارهای خانه ی امین آقا در شهر را بکنم.
زندگی من به همین منوال می گذشت و روز به روز شرایط برای من سخت تر می شد. مدیر دبیرستان به من گفته بود که باید زن بگیرم وگرنه سال آینده نمی تواند از من برای تدریس در مدرسه اش استفاده کند. در یک بعد از ظهر گرم، در اواخر خرداد ماه بود که مدیر مدرسه آن حرفها را به من زد. می گفت پسری به سن و سال من تا آن روز باید زن گرفته باشد. او نمی تواند در یک روستای کوچک از معلمی استفاده کند که مردم پشت سر او حرف و سخن بسیار می گویند. آن روز آخرین روز سال تحصیلی بود. در راه برگشت به خانه داشتم به حرفهای مدیر مدرسه فکر می کردم. او به من گفته بود من مسئولیت پذیر نیستم. معملی که مجرد باشد برای بچه ها مشکل آفرین می شود. نمی تواند به بچه ها پند و اندرز بدهد. کسی که هنوز صاحب زن و فرزند نشده چطور می خواهد بچه های مردم را نصیحت کند؛ به آنها بگوید ازدواج سنت پیامبر است و با ازدواج نصف دین خود را ادا کرده اند.
با خودم فکر کردم آقای صادقی درست می گوید. داشتم فکر می کردم مادرم راست می گفت. من بچه گانه فکر می کردم. تمام این چند سال را با آرزوی بازگشت به دوران کودکی گذرانده بودم و اگر به خودم نمی آمدم کارم را هم از دست می دادم. باید تا دیر نشده ازدواج کنم. اما با چه کسی؟
آنقدر غرق در افکار خود بودم که متوجه نشدم کی به خانه رسیدم. مادرم در خانه نبود. فقط زینب، بچه خواهرم را دیدم که از برادر کوچکترش مراقبت می کرد.
- زینب بقیه کجا رفته اند؟
- همه رفتند خانه ی ارباب.
- خانه شهریار خان؟! آنجا چکار؟
- جشن است. رفته اند کمک کنند.
- جشن برای چه؟ ارباب که دخترانش را شوهر داده.
- برای پسر ارباب، از خارج آمده؛ برایش جشن گرفته اند.
- امین آقا؟!
- نمی دانم کیست. فقط شنیدم پسر ارباب از خارج آمده. گفتند به تو بگویم شب باید بروی آنجا از مهمانان پذیرائی کنی.
بدون آنکه متوجه شوم تمام آنچه در طول راه خانه به آنها فکر می کردم را از یاد بردم. تا غروب یک ساعت مانده بود. تصمیم گرفتم در آن یک ساعت حداقل کمی به وضع خودم برسم. روستای ما حمام نداشت. به روستائی که در آن درس می دادم برگشتم و رفتم حمام. بهترین لباسم را هم با خود بردم. تا شب آماده شده بودم. جشن در باغ شهریار خان بر پا می شد. وارد باغ شدم. همان ماشینهای همیشگی داخل باغ پارک شده بودند و همان میهمانان همیشگی از شهر آمده بودند. وقتی شهریار خان میهمانی می داد مادرم را برای کمک به باغ می برد. مادرم کارهای آشپزخانه را به من می داد و پذیرائی را می گذاشت به عهده ی خواهرهایم؛ چون دخترهای شهری لباسهای تنگ و برهنه می پوشیدند.
به محض ورود به باغ مادرم من را فرستاد به آشپزخانه. با اینکه هیچ وقت از آن دخترهای برهنه و لخت خوشم نمی آمد اما آن شب برای اولین بار از اینکه مجبور بودم داخل آشپزخانه کار کنم حسابی عصبانی بودم. می ترسیدم فرصتی پیدا نکنم تا امین آقا را ببینم. مشغول شستن لیوانها بودم که یکی از مردهای میهمان وارد شد.
- ببخشید یک لیوان آب به من بدهید. سرم درد می کند، می خواهم قرصم را بخورم.
- بفرمایید آقا.
- هی! ببینم تو همان ابوالفضل نیستی؟!
- بله آقا.
- من هستم، امین.
قلبم ریخت. او امین آقا بود! چراغ آشپزخانه نور کمی داشت و من به زحمت او را می دیدم. چقدر عوض شده بود! با اینکه حسابی به خودم رسیده بودم با دیدن او خیلی خجالت کشیدم. بهترین پیراهن و شلوار من هم در آن موقع بیش از یک دست لباس کهنه به نظر نمی رسید. امین یک دست کت و شلوار شیک مشکی بر تن داشت؛ و همینطور پیراهنی سفید به همراه کرواتی مشکی با خالهای لوزی شکل قرمز که با لباس خود ست کرده بود. بوی ادکلنش فضای آشپزخانه را پر کرده بود. ایران که بود سبیل داشت اما با این قیافه ی جدید اصلاً شناخته نمی شد. موهای مشکی اش را مش استخوانی زده بود، زیر ابروهایش را هم برداشته بود. احساس کردم بین من و امین آقا خیلی بیشتر از آنچه مادرم می گفت فاصله هست. صدای امین من را به خود آورد:
- آهای پسر پس این آب چی شد؟ مردم از سر درد.
لیوان را برداشتم و از یخچال آب خنکی ریختم داخل آن و دادم دست امین آقا.
- چه کار می کنی ابوالفضل؟ ازدواج کردی؟
- نه هنوز آقا. توی روستای مجاور معلم هستم.
- اوه! به من نگو آقا. می دانی در سوئد من دیگر پسر خان نیستم. هرچند الان دارم دکترای خودم را هم می گیرم اما دنیای غرب اخلاق آدم را عوض می کند. به من فقط بگو امین؛ همین.
- چشم آقا.
- باز که گفتی آقا. یادش به خیر چقدر با هم بازی می کردیم.
اشک توی چشمهایم جمع شده بود. گفتم:
- بله، یادم میاد.
در همان لحظه دختر بسیار زیبایی در آستانه ی در ایستاد. بوی عطرش همه جا پیچید. یک پیراهن مشکی بلند که قسمت پائینش چین می خورد، با یقه ای بسیار باز، بر تن داشت و یک گل قرمز خیلی بزرگ به سمت چپ موهایش زده بود. دقیقاً شبیه مانکنهای مجله های خارجی بود. موهای مشکی نسبتاً کوتاه، چشمهای بادامی قهوه ای با دهانی متوسط و لبهای نسبتاً درشت و قرمز داشت. به طرف امین آقا آمد و دستش را روی شانه ی امین گذاشت. ناخنهای بلند قرمزی داشت. دستبندش از دور مچ دستش لغزید پایین ساعدش و ظرافت دستش را بیشتر نمایان ساخت.
- امین جانم سردردت خوب شد؟
- بله هانی؛ ممنونم.
- بیا بریم با هم برقصیم. یک امشب که بعد از مدتها دیدمت ما را تنها نگذار.
امین لیوان آب را به من داد. دختر زیبا بازو در بازوی امین او را از آشپزخانه بیرون برد. امین انگار مسحور او شده بود. همه چیز را فراموش کرد و بدون بر زبان آوردن سخنی از آشپزخانه رفت بیرون.
اشک در چشمانم جمع شده بود. به سمت در آشپزخانه رفتم و با نگاهم به دنبال امین گشتم. مشغول رقصیدن با آن دختر برهنه بود. دختر گاهی موقع رقص خم می شد و پستانهایش بیشتر از یقه ی بازش می زد بیرون. امین هم لبخند بر لب با او می رقصید. رقص تمام شد و امین گونه های دختر را بوسید. داغی اشک را بر روی گونه هایم احساس کردم. فوراً به آشپزخانه برگشتم و مشغول شستن ظرفها شدم. دستهایم می لرزیدند. با خودم فکر کردم همه ی پولدارها، همه ی خانها، همه ی شهری ها فساد اخلاقی دارند. همه شان هرزه هستند. امین که دیگر اروپا رفته بود. با خودم فکر کردم راستی من از یک اروپا رفته چه انتظاری دارم؟ امین هم هرزگی می کند. وقتی آمد دهانش بوی الکل می داد.
دستهایم می لرزیدند و تند تند ظرف می شستم. یادم به دبیرستان افتاده بود. به آن شب که امتحان داشتیم و در اتاق بالا با امین درس می خواندیم. امین به زور با من یک کارهائی کرد. گریه می کردم. می گفتم ارباب نکن. آقا امین نکن. اما امین با من عشقبازی می کرد. آن شب من می گریستم اما به شدت لذت می بردم. تا مدتها شدیداً احساس گناه می کردم. اگر لذت نبرده بودم شاید هیچ وقت احساس گناه نمی کردم. بعد از آن باز امین چند بار دیگر با من عشقبازی کرد. دفعات بعد من راحت تر با او کنار آمدم. اما شدیداً احساس گناه می کردم. نمی دانم چرا امین را با تمام هرزگیهایش دوست داشتم. امین که رفت خارج احساس گناه من بیشتر شد. امام رضا که رفتیم توبه کردم. خیلی گریستم. اما امشب می دیدم امین هنوز هرزگی می کند. با آن دختر هرجائی هرزگی می کند. پدرم راست می گفت. شهر آدم ها را خراب می کند. من هم خراب شده بودم. الان که امین فرنگی شده، دیگه بدتر. من رفتم مشهد و توبه کردم. اما امین درست رفته در مرکز فساد زندگی می کند. ازش بدم می آمد. دلم می خواست میهمانی هر چه زودتر تمام می شد. تازه متوجه شده بودم چقدر اشتباه کرده بودم آن همه سال. قلبم تند تند می زد. احساس می کردم مجموعه ای از تمام عواطف دنیا به قلب و ذهن من هجوم آورده.
امین وارد آشپزخانه شد و آمد طرفم.
- ابوالفضل یک لیوان آب بده لطفاً. خیلی گرمم شده.
لیوان آب را بهش دادم.
چرا سرت پایین است؟
سرم را بردم بالا. چقدر خوش چهره بود و نفرت انگیز. شیک بود و کثیف.
- تو هنوز همانقدر ترسو هستی و بی دل و جرأت؟ پدرم گفته آخر شب بمان صندلی ها را جمع کن.
امین رفت بیرون. لیوان آب را داد دستم و رفت بیرون. انگار باز ارباب شده بود. من هنوز ترسو بودم و بی دل جرأت؟! یعنی در گذشته هم ترسو بودم؟! هیچ وقت نفهمیده بودم که ترسو هستم. اما راست می گفت. من همیشه تسلیم شده بودم. او با من عشقبازی می کرد و من تسلیم می شدم. اما این او بود که به من تجاوز می کرد. آیا من واقعاً ترسو بودم؟ اوایل از ترس با او همبستر می شدم. اما بعد خودم تمایل به آن کار پیدا کردم.
- تو یک آشغال کثیفی!
به خودم آمدم. خوب شد کسی صدای من را نشنید. از آشپزخانه رفتم بیرون تا ببینم کسی آن اطراف صدای من را نشنیده باشد. امین با چند مرد دیگر سرگرم گفتگو بود. همان دختر به سراغش رفت و با او مشغول گفتگو شد. نمی شنیدم چه می گفتند. بعد از چند لحظه دختر با دلخوری مردها را ترک کرد و رفت گوشه ای نشست و با بغض به امین نگاه کرد. برای یک لحظه احساس کردم هنوز امین را قلباً دوست دارم.
ساعت دوازده نیمه شب بود. با رفتن مهمانان محل کار من و مادر و خواهرهایم تغییر کرد. من مشغول جمع کردن صندلی ها و میزها شدم و آنها در آشپزخانه مشغول شستن ظرفها. امین نشسته بود روی صندلی و با موبایلش حرف می زد. من مشغول تمیز کردن میز کنار او بودم که متوجه شدم با طرف بحثش شده. ناگهان امین با عصبانیت گفت:
- می شه آخر شبی دست از سر من برداری. من خسته ام و می خواهم بخوابم. بای.
گوشی را قطع کرد و با چهره ای اخم آلود به من نگریست. سرم را انداختم پایین و مشغول کار شدم.
- ابوالفضل یک لیوان آب برای من بیار. باز این عوضی سر من را درد آورد؛ شـِـت.
رفتم یک لیوان آب برای او بردم. لیوان را به امین دادم و پرسیدم:
- چیزی شده؟
- نه، اصلا مهم نیست. این دخترهای ایرانی فقط بلدند به آدم آویزون شوند.
- همان خانمی که با شما می رقصیدند؟
- بله. همان خانم.
امین جمله اش را با حرص ادا کرد و به من نگریست. برای یک لحظه به هم خیره شدیم. امین گفت:
- هی! تو چقدر عوض شدی!
دست و پایم را گم کردم.
- چه شکلی شدم؟
- شبیه مکزیکی ها شدی.
- مکزیکی ها؟!
- بله. هرچند صورت آفتاب سوخته ات دهاتی ات کرده، اما خودمانیم چهره ی جذابی داری ها!
- ممنون امین آقا.
- حالا چرا سرخ شدی؟
- من؟! من سرخ شدم؟!
- ابوالفضل امشب پیش من می مونی؟
- چی؟! شب پیش شما بمونم؟!
بدنم داغ شده بود. در عین حال حس کردم عرق سردی بر پیشانی ام نشسته. با آستینم پیشانی ام را پاک کردم و گفتم:
- ببخشید امین آقا. من نمی مونم. بر می گردم.
- چرا؟! ما با هم دوست بودیم. یادت رفته؟
- نه یادم هست. برای همین نمی مونم.
- برای چی؟ برای اینکه با هم دوست بودیم؟!
- برای اون کار.
- کدام کار؟!
- همون کار.
- چه کاری؟! کدام کار؟!
- یعنی به خاطر نمی آورید؟ بعد از اینهمه ارتباط؟!
- آخ! راست می گی!
صدای قهقهه اش در میان باغ پیچید. تمام وجودم زیر فشار صدای خنده ی او لرزید.
- تو برای همین می ترسی؟ من قبول دارم که آن موقع اشتباه می کردم. من اصلاً یادم به آن موقع نبود. بهت قول می دهم که کاری به کارت نداشته باشم.
- پس چرا از من می خواهید شب را پیش شما بمونم؟
- دوست دارم با هم باشیم. مثل گذشته. راستی تو ازدواج کردی؟
- نه.
- عجیبه. توی ده همه زود ازدواج می کنند.
- هنوز پیش نیامده.
- جالبه. اما من یادم میاد قرار بود آهو را بدهند به تو.
- بله، اما از وقتی مهران پزشکی قبول شده همه برای او نقشه کشیده اند.
- ای ول! مهران پزشکی قبول شده؟! راست می گی؟!
- بله آقا.
- اِ ِ ِ ِ! گفتم به من نگو آقا. پس امشب بیا با هم مثل گذشته حرف بزنیم. باور کن من اصلاً یادم به تو نبود اما الان که دیدمت احساس کردم دلم برایت تنگ شده.
- من هم دلم برای شما خیلی تنگ شده.
- راست می گی ابوالفضل؟!
نتوانستم جواب امین را بدهم. خودم را لو داده بودم و دیگر نمی توانستم بهانه بیاورم. به خودم لعنت فرستادم که اینقدر احمق و ضعیف بودم. حالا دیگر مجبور بودم شب را آنجا بمانم. اگر باز تصمیم می گرفت به من تجاوز کند چه؟ اما نه، من حالا بیست و نه سال داشتم و دیگر بچه نبودم که تسلیم شوم.
- چرا می لرزی ابوالفضل؟!
- من؟!
- سردته؟
داشتم می لرزیدم. هر چه بیشتر می ماندم بیشتر آبروریزی می کردم. بیشتر زمینه را برای دست درازی او آماده می کردم.
با دست پاچگی گفتم:
- من باید هر چه سریعتر اینجا را تمیز کنم.
- باشه. من منتظرت می مونم. الان می رم توی آشپزخونه به مادرت می گم. توی ساختمان منتظرت هستم. زود بیائی ها.
آهسته گفتم: چشم امین آقا.
ساعت یک بود که وارد هال ویلای شهریار خان شدم. امین با کامپیوتر لپ تاپش مشغول کار بود. لباس اسپرت پوشیده بود و راحت تر و خودمانی تر به نظر می رسید. بالای سر امین ایستادم. سرش را بلند کرد و با لبخندی گفت:
- اومدی. بیا بنشین اینجا کنار من.
- ممنون آقا.
- باز که گفتی آقا. فکر می کنم به زبون فارسی باهات حرف زدم.
- ببخشید.
- خوب بگو ببینم چرا هنوز ازدواج نکردی؟
- هنوز پیش نیومده؛ گفتم که.
- بله گفتی اما راستش برای من خیلی عجیبه. من خودم هم بچه ی همین روستا هستم. فقط فرق بین من و تو اینه که من بچه ی خان بودم و رفتم شهر. من هم اگر در جایگاه تو بودم تا الان زن گرفته بودم.
- خوب من هم دیگه مجبورم تا آخر تابستون ازدواج کنم.
- مجبوری ازدواج کنی؟!
- بله، برای اینکه مدیر دبیرستانی که من یکی از دبیرهایش هستم گفته اگر ازدواج نکنم مجبوره عذر من را بخواد. من هم تا اول مهر باید زن بگیرم.
- یعنی خودت تمایلی به انجام این کار نداری؟
- راستش زیاد بهش فکر نکرده بودم.
- چرا تا دیر نشده بود با آهو ازدواج نکردی؟
- ببخشید امین آقا می شه بپرسم چرا شما اینقدر راجع به ازدواج از من می پرسید؟
- فکر کردم شاید...
- شاید چی؟
- هیچ چی. بی خیال.
- ولی من دوست دارم بدونم.
- باشه بهت می گم اما بگذار برای بعد. خودمونیم تو چهره ی خوبی داری ها. من از چهره های مکزیکی و سبزه همیشه خوشم می یومده. می شه یک کاری برای من بکنی؟
- چه کاری؟
- اون سبیلت را بزنی.
- چی؟! برای چی؟!
- خواهش می کنم. این طوری خوش چهره تر می شی. مطمئنم خودت هم خوشت میاد.
- آقا امین من فکر می کنم شما...
- تو بیا بریم طبقه ی بالا تا من صورتت را اصلاح کنم؛ بعد با هم حرف می زنیم. می خوام یک چیزهائی بهت بگم.
- شما قول دادید که...
- من سر قولم هستم.
با امین رفتم طبقه ی بالا. از من خواست صورتم را اصلاح کنم و دوش بگیرم. وقتی سبیلهایم را زدم اول قیافه ام برایم خیلی غریب بود. اما کم کم از چهره ی خودم خیلی خوشم آمد. امین یک دست لباس اسپرت نو به من داد پوشیدم و من را به اتاق خودش برد.
- قبول داری که خیلی ناز شدی؟
- ناز شدم؟!
- منظورم اینه که بهتر شدی. بگذار با این کرم صورتت را مرطوب کنم.
امین با یک کرم خوش بوئی صورتم را ماساژ می داد. تنم شروع کرد به لرزیدن. امین دستش را کشید زیر گونه ام و سپس آنرا برد زیر چانه و گردنم. دستش را از گردنم سراند به روی سینه و شکمم و با دست دیگرش شانه ام را چنگ زد.
- ابوالفضل تو اگر به من تمایلی نداری پس چرا میلرزی؟
- امین آقا من به شما علاقه مندم اما موضوع فقط همینه؛ شما قول دادید.
- می دونم. من به تو دست نمی زنم مگر اینکه خودت بخواهی.
- منظورتون چیه؟! من بخواهم؟!
- ابوالفضل من آن موقع بچه بودم. هیچ چی نمی فهمیدم. فقط می خواستم شهوت خودم را فرو بنشانم و نمی فهمیدم که برای این کار باید از طرف مقابلم اجازه بگیرم. من واقعاً بابت آن کارها متأسفم. اما الان می دانم که چه می خواهم. ابوالفضل من در سوئد با هیچ دختری دوست نبودم.
- منظورتون چیه آقا؟!
- منظورم اینه که هیچ وقت دلم نخواست با دختری همخوابه شوم.
- یعنی با پسر...؟!
- درسته.
- آه! امین آقا شما رفتید اونجا همجنسباز شدید؟!
- تو فکر می کنی خود تو نیستی؟
- من آقا امین؟! من آن موقع...
- نه ابوالفضل نترس. مادرت امروز وقتی آمد به باغ از من خواست وقتی آمدی حتماً بیام پیشت. می گفت تو همیشه به یاد من بودی و دلت برای من تنگ می شده.
- اما من هیچ وقت دنبال هوسبازی نبودم امین آقا. به جز همون زمان که شما...
- من نگفتم هوسبازی. ابوالفضل یک چیزهائی هست که تو نسبت به آنها آگاهی نداری. این حسی که در وجود توست طبیعیه. این هم نوعی از عشقه. نوعی از احساسه. تو دوست نداری با آهو زندگی کنی. من هم دوست ندارم با ترناز، آن دختری که امشب با من می رقصید، زندگی کنم. تو من را دوست داری. ابوالفضل، من هم تو را دوست دارم؛ دوستت دارم.
تمام تنم با شنیدن آن جمله لرزید. به امین خیره شده بودم. امین درحالیکه زیر گونه و چانه ام را نوازش می کرد گفت:
- ابوالفضل. فقط دلم می خواهد امشب در کنار من بخوابی. فقط دلم می خواهد در کنارم باشی. تا امشب نمی دونستم که چقدر بهت علاقه دارم.
امین خواست از جا بلند شود اما من او را بر جا نشاندم. متعجب به من نگریست. با نگرانی پرسیدم:
- بعد چه می شود؟
- تو را با خودم می برم.
- من را با خودت می بری؟!
- بله. تو یکبار با من به شهر آمدی. اینبار با من میائی سوئد.
- من می ترسم.
- می دانم عزیزم. آن اوایل پذیرفتنش برای من هم سخت بود. اما مطمئن باش به زودی همه چیز را خواهی فهمید. حالا پیش من می خوابی؟ فقط دوست دارم در کنارم باشی.
روی تخت کنار امین دراز کشیدم. بازویش را گذاشت روی سینه ام و صورتم را نوازش کرد. خم شد و گونه ام را بوسید. تنش چسبید به تنم. داغ شده بودم. سرش را از روی صورتم بلند کرد. دستم را انداختم دور کمرش و سینه اش را چسباندم به سینه ام. نفس عمیقی کشید و مبهوت نگاهم کرد. چند لحظه به هم خیره شدیم. امین لبخندی بر لب آورد. جا به جا شد و خودش را کشاند روی من. هر دو آهسته و عمیق نفس می کشیدیم. با دو دستم سرش را آوردم پایین و لبانم را چسباندم به لبهایش. نرمی و رطوبت

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#504 | Posted: 14 Jun 2012 16:16

تو این داستان میخوام سکس با برادر دوستم که اسمش فرشید هست رو براتون بگم .
امیدوارم از داستان قبل لذت برده باشید.
فردا اون روز نسترن یه 20 باری میس انداخت ولی جوابشو ندادم .نمیدونم شاید عذاب وجدان گرفته بودم خوب خیلی دردناکه برا یه دختر که تو سن 20 سالگی این اتفاق براش بیفته.دو سه روز بعد هی زنگ زد جوابشو ندادم تا آخر سر اس داد دختر تو چه مرگته ،منم گفتم:بدبختم کردی میگی چه مرگته هر چی فحش آب کشیده نکشیده از ته حلقوم بیرون فرستادم نثار جمیع مرده و زنده فرستادم .اونم اس نداد تا دو روز بعد .
شروع کرد به منت کشی که ببخشید خلاصه به فعل گوه خوردم افتاد منم دلم براش سوخت گفتم باشه بسه دیگه .قرار گذوشت که بریم کافی شاپ که قبلان رفتیم ساعت 5 بعد از ظهر با هم قرار داشتیم که ساعت 4:50 اونجا بودم منتظر شدم تا اومد .تا منو دید باز شروع کرد به عذر خواهی ،تو رو خدا ببخشید ول نمیکرد ،بوس کردن که صاحب کافه یه نگاه چپی کرد گفتم خاک تو سرت پاشو بریم الان میاد ترتیبمونو میده گلو تر نکرده گذوشتیم رفتیم بیرون نسترن گفت بریم پیاده روی ،راه افتادیم تو پیاده رو ،تا موقع که نسترن برسه دم خونشون سی نفری بوق زدن خودشونو پاره کردن نزدیک خونه نسترن اینا که داشتیم میرسیدیم یه موتوری جوون شروع کرد به تیکه انداختن ول کنم نبود یه دفعه یه ماشینی 100 متر جلوتر نگه داشت سریع پیاده شد رفت سمت اون جوون موتوری ،نسترن زبونش بنده خدا بند اومده بود گفتم چه مرگته گفت داداشمه ،داداششم تا جا داشت موتوری رو زد موتوری به گوه خوردن افتاده بود ،موتوری رفت داداشش اومد طرف ما سلام کرد،گفتم سلام یه نگاه بهم کرد، خندید منم سرم انداختم پایین .داداشش هیکل بدنسازی داشت شبیه کینگ کنگ بود بیشتر تو دلم گفتم بسم الله این دیگه چه غولیه چشم ابرو مشکی داشت .خداحافظی کردم رفتم خونه .ساعت 12 نصف شب بود که یهو اس اومد سلام تعجب کردم این کیه نصفه شبی اس داده شمارش نا آشنا بود ،پیام فرستادم شما ،فرشید ،فرستادم خر کیه ،اس داد داداش نسترن اوه چه سوتی دادم عذر خواهی کردم گفتم شماره منو از کجا آوردی گفت:یواشکی از گوشی نسترن برداشتم قسم داد نگم بهش گفتم باشه حالا چی کار داری گفت :باهام دوست میشی اولش گفتم نه بعد گفت در حد اس ام اس گفتم باشه.اولاش اس های درست حسابی می داد یه ماه گذشته بود که اس های سکسی فرستاد ،اس دادم گفتم خجالت نمیکشی ،خلاصه کارشو توجیح کرد بازم می فرستاد تا گفت بیا همو ببینیم گفتم okکجا یه پارک نزدیک خونشون بود ،سه شنبه بود ساعت 10 رسیدم اونجا یه 2 ساعتی زر زر مفت کرد پاشدیم رفتیم تا روز جمعه بود که اس داد میتونی بیای گفتم چی کار داری حوصلم سر رفته ،گفتم هم بزن سر نره،اگه بخوای چرت پرتای دفعه قبلی تو بگی بی خیال ،نه بابا اون حرفا نیست
رفتیم سر قرار گفتم بفرما :گفت که آبجیش یعنی نسترن مریضه هست بریم عیادتش گفتم چشه : عمل چی کرده .یه کمپوت گرفتیم رفتیم رسیدیم دم خونشون با کلید در باز کرد رفتیم بالا ،خودم یه راست رفتم طرفه اتاق نسترن میدونستم کجاست چند بار خونشون اومده بودم .در باز کردم دیدم کسی تو اتاق نیست
فهمیدم چه مخمصه ای افتادم برگشتم نگاش کردم گفتم خیلی کثافتی خواستم برم که درو قفل کرده بود ،نمیدونستم چی کار کنم مات مبهوت مونده بودم که گفت بیا یه حالی به ما بده خودتم یه حالی کن چاره نداشتم حکایتم مثل اون بچه بود که با یه قزوینی تو کوچه بن بست گیر افتاده اونم اومد جلو لباشو گذوشت رو لبام با دستاش سینه ها مو می مالید منم که بدم نیومده بود همراهیش میکردم که یهو بلند کرد برد سمت تخت خواب با اون هیکل گوری انگوری افتاد روم لب گرفتن،زبونشو تو دهنم میکرد آخراش حالم داشت بهم میخورد که دست انداخت لباسمو پاره کرد گفتم دهنت سرویس 20 تومان پول لباسو دادم گفت تلافی میکنم دست زد به سینه هام میمالید یواش یواش میرفتم به سماء یهو فشار داد که یه جیغ زدم موهاشو کشیدم هیچی نگفت،دستشو برد پشت سوتینم باز کرد تو تا هلو منو تا دید شروع کرد به خوردن حالا نخور کی بخور دیگه قرمز شده بودن خودشم خسته شده بود عباس اقا داشت میترکید دست به شلوار شورتو با هم کشیدم پایین که عینهو فنر پرید بیرون کیر خرم اونقدر بزرگ نبود گفت بخورش:منم سرشو یه لیس زدم ،مشغول خوردن شدم داشتم خفه میشدم خودشو از قصد بیشتر فشار میداد که بعد 20 دقیقه آبش مثل آبشار نیاگارا فواره کرد ریخت روسینه هام ،بو گند ما داد ،آدم حالش به هم میخوره اونوقت ما از چنین چیزی به وجود اومدیم اینقدر مغروریم .باز با اکبر آقا باری کردم تا بیدار شد ،دستشو گذوشت رو کوسم از شلوار یه خورده مالید ،زیپ شلوارم باز کرد به زور شلوار کشید پایین یه دست رو کسم زد شورتم درآورد تا دید چشاش دو تا شد عینه وحشیها شروع کرد به خوردن که بعد 10 دقیقه یه جیغ کشیدم ارضا شدم ،کیرش ویه خورده به لب کسم مالوندو تا ته کرد تو گفتم یواش تر انگار کر بود که 20 دقیقه تلنبنه میزد انگشتشو از پشت تو کونم میکرد که تا خواست آبش بیاد سریع کیرشو درآورد دمرم کرد کیرشو گذوشت تو کونم آبشو ریخت تو که خیلی داغ بود بی حال افتاد رو تخت ،یه بوسم کرد گفت :خیلی حال داد.بعد دو تایی رفتیم حموم باز یه شیطونی کرد لباس پوشیدیم منو تا دم خونمون رسوند.
     
صفحه  صفحه 51 از 51:  « پیشین  1  2  3  ...  49  50  51 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.