| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 65 از 70:  « پیشین  1  ...  64  65  66  ...  70  پسین »  
#641 | Posted: 5 Jul 2011 08:08
کيرکلفت و کس تپل


من کامرانم و ميخوام يه خاطره ديگه براتون بنويسم
تقريبا 3 سال پيش بود و من با يکي از دوستانم به نام آرش با هم شريک بوديم و کار کامپيوتر ميکرديم.اين آقا آرش ما از اون آدمهاي لانتوري اما بچه خوشگله.خلاصه يه روز گرم تابستان بود و 4 شنبه من در مغازه نشسته بودم که آرش هم اومد يکم کارامون رو رله کرديم سرمون که خلوت شد آرش گفت : راستي کامي ديشب داشتم ميرفتم خونه سر راه 2 تا دختر سوار کردم و با هاشون دوست شدم بعد شم بردم در خونشون تو فرمانيه پيادشون کردم. قرار شده که زنگ بزنن. من هم به شوخي بر گشتم گفتم : بد بخت اسکولت کردن فقط تو براشون جنبه يه راننده آژانس و داشتي عمرن زنگ نزنن. اونم شاکي شد. من خنديدم و گفتم شوخي کردم ايشالا زنگ ميزنن. فقط يادت باشه دوستش رو هم با من دوست کن.اونم گفت : حتما. اين تو فکر خودمم بود. خلاصه مشتري اومد و ديگه نتونستيم حرف بزنيم.

حوالي ظهر بود که تلفن زنگ زد و من گوشيو برداشتم:بفرماييد.- سلام ببخشيد ميتونم با آرش صحبت کنم ؟- بله حتما شما ؟- من الهه دوستش هستم- گوشي چند لحظه( اونطرف گوشي يه صداي ناز و مسخ کننده شنيده ميشد عجب صداي نازي داشت يه مقدار هم با عشوه صحبت ميکرد )گوشيو دادم آرش و گفتم : کونده اين ديگه کيه؟گفت : نمي دونمخلاصه آرش شروع کرد صحبت کردن و من يه دفعه ديدم انگار به آرش دنيا رو دادن نيشش تا بنا گوشش باز شد. من قشنگ ميتونستم حس کنم که آرش حسابي خر کيف شده.بعد از حدود نيم ساعت تلفن رو قطع کرد و يه بيلخ اساسي به من نشون داد. گفت ديدي زنگ زد؟گفتم خوب زد که زد چه فايده ؟گفت: ديوونه برا فردا شب باهاش قرار گذاشتم. تو هم بايد بياي.گفتم: من براي چي. بيام سر خر شم.گفت: با دوستش مياد ديگه. اسمش سميراس. تقريبا 2 سال هم از تو کوچيکتره.منم کلي ذوق کردم و گفتم ايول.اونروز گذشت و قرار شد اگر بشه وقتي رفتيم سر قرار اونارو ببريم دفتر باباي آرش و اگر تونستيم يه حالي بکنيم.5 شنبه بعد از ظهر مغازه رو بستيم رفتيم در خونه آرش اينا.با هزار زحمت کليد دفتر رو از باباش گرفته بود و بالاخره سرو کلش با 2 تا قوطي ويسکي و کليدها پيدا شدسوار شديم و رفتيم سر قرار ميدان توحيد.

ما که رسيديم دختره هم داشت از يه آژانس پياده ميشد.آرش گفت: داش کامي نگاه کن ببين چي تور کردم.گفتم: پس اون يکي کجاس ؟ گفت : نمي دونم. دختره اومد تو ماشين و بعد از معارفه آرش پرسيد پس سميرا کجاس ؟گفت که مهمون داشتن و نتونسته بيادمنم که حسابي خورد تو برجکم با زبون مطربي به آرش گفتم: پس من ميرم خونه شما هم بريد به عشق و حالتون برسيد.آرش گفت : لوس نشو ميريم يه مشروبي ميخوريم بعد برو گفتم: باشه فقط چون نمي خوام ضد حال بزنم ميام. رفتيم سمت دفتر باباي آرش. اونجا که رسيديم من رفتم يه کم خرت و پرت خريد مو رفتم تو دفتر.ديدم نشستن پهلوي هم و دارن حرف ميزنن.خلاصه نشستيم و بساط و پهن کرديم.تو حال خودم بودم که با صداي آرش به خودم اومدم. کامران چته حالا که چيزي نشده دفعه بعد سميرا هم مياد با هم جمع ميشيم حالا يه چند تا سلامتي آس بده حال کنيم منم که کونم سوخته بود پيکم رو گرفتم دستم و گفتم : ميخوريم به سلامتي ديوار که هر مرد و نامردي روش ميشاشه پيکمو که رفتم بالا يه دفعه به خودم اومدم ديدم الهه ترکيده از خنده آنقدر قشنگ ميخنديد که من و آرش هم با خنده هاي اون خند يد يم خلاصه يواش يواش داشتيم داغ ميشديم که الهه به آرش گفت : ميتونم يه نخ گرس بزنم من که چارشاخ بريدم يه نگاهي به آرش کردم ديدم اونم بدش نمياد و جواب مثبت داد من که اصلا از اين چيزا خوشم نمياد و فقط سيگار ميکشم خلاصه يه سيگار برداشت و شروع کرد درست کردن و با هم شروع کردن کام زدن يه دفعه الهه رو به من کردو تعارف زد!يه نگاه بهش کردم که آرش زرد کرد واي به حال دختره آرش سريع توضيح داد که من اهل اين چيزا نيستم و فقط با مشروب و سيگار حال ميکنم.خلاصه بعد ازمدتي قرار شد که من برم و به آرش هم يه نگاهي کردم و تو دلم گفتم کوفتت بشه!خداحافظي کردم و اومدم تو حال شرکت گفتم يه دستشويي برم بعد برم از دستشويي که اومدم بيرون ديدم در اتاق بستس صداي آرش رو شنيدم ميگفت بشين کامي بره برات برنامه دارم من هم يه آن يه فکري زد به سرم تا جلو در شرکت رفتم و در و بازو بسته کردم کفشهام رو هم از پام در آوردم گذاشتم کنار تو اون لحظه فقط فکرم اين بود ببينم ارش ميتونه کاري کنه يا نه ؟ رفتم از سوراخ کليد تو اتاق و ديد زدم ديدم دارن با هم عشقبازي ميکنن يه مدتي که گذشت ديدم الهه کير آرشو از جاش کشيد بيرون و شروع کرد به ساک زدن از صداي آرش ميشد فهميد که الهه خانم تو کارشون استادن يواش يواش آرش شروع به لخت کردن الهه کردو شروع کرد به ليسيدن تمام بدن الهه از مغز سر تا کف پا. بعد رفت سراغ اون کس خوشگلي که بهتون ميگم از کجا خوشگليش رو ديدمجفتشون حسابي حشري شده بودن يه دفعه الهه گفت : آرش کير ميخوامآرش هم گفت : کجات بزارم ؟گفت بزار تو کسمآرش گفت مگه اوپني ؟الهه با سر جواب داد آره.آرش هم که اينگار تو کونش عروسي بود( اگر انگشتش ميکردم شايد داماد کور ميشد )سريع پوزيشنش رو درست کرد و مشغول حال دادن به کير خودشو کس الهه شدتو اين حين منم که حسابي حشري شده بودم يه فکر بکر کردم سريع ليدوکائيني که تدارک ديده بودم رو ماليدم به کيرم و داشتم استخاره ميکردم که برم تو يا نه.از يه طرف الهه خيلي کس بود و نميشد ازش گذشت از يه طرف هم با آرش دوست بودم نميخواستم ضد حال بزنمتو 2 راهي بودم که صداي آرش رو شنيدم ديدم که ارضا شده و داره سعي ميکنه الهه رو هم با دست ارضا کنهزدم دنده خريت و در و باز کردم و رفتم توجفتشون تا منو ديدن کپ کردن منم که زده بودم رو دنده پر رو بازي و ديگه راه برگشت هم نداشتم رفتم سمت الهه و آرش رو کشيدم اينورگفتم من ارضاش ميکنم شما زحمت نکشخلاصه يکم با سرو سينه الهه ور رفتم تا از اين جو حاکم بياد بيرون آرش هم پاشد از اتاق رفت بيرون و جو يکم آروم شدرو کردم به الهه و گفتم : اگر اشکالي داره ميتونم برمگلوش رو صاف کردو گفت : نميدونم( البته اگر ميگفت اشکال داره بازم ميکردمش )

خلاصه شروع کردم به عشقبازي و ليسيدنش داشت دوباره به اون حالت قبلش بر ميگشت و دو باره حشري شده بود ديدم دستش اومد سمت کيرم و شروع کرد با هاش بازي کردنگفتم : ميخوريش ؟با سر جواب داد آرهکيرم رو بردم جلو دهنشاونم شروع کرد به ساک زدنجاي همتون خالي لا مصب چه قدر حرفه اي اين کارو ميکرد يه کم که گذشت خوابوندمش و خودم رفتم روش پاهاشو باز کرد و من هم اروم اروم سر کيرم رو روانه کسش کردم وقتي به آخرش رسيدم ديدم داره نگام ميکنه گفتم : چيه ؟ بزرگه ؟گفت آره از براي آرش هم بزرگترهگفتم حال ميکني ؟گفت : خيليگفتم : قشنگ پرت کرده ؟گفت : آره دارم حال ميکنمگفتم : حالشو ببرشروع کردم به تلمبه زدنجاتون خالي عجب کسي داشت عين جارو برقي مکنده بود و عين شومينه داغ يه چند دقيقه اي که گذشت پا هاش رو دادم بالا به هم چسبوندم کسش از اون وسط زد بيرون شروع کردم به تلمبه زدن ديگه داشت رو آسمونها پرواز ميکرد يه دفعه ديدم يه لرزش تو بدنش افتاد و سست شد فهميدم که پريده ولي من هنوز تا ارضاشد نم زياد مونده بود برش گردوندم و از پشت گذاشتم تو کسش همونطور که داشتم تلمبه ميزدم شروع کردم با سوراخ کونش بازي کردن عجب کوني بود لا مصب سفت و خوش فرم و کير شکن يه کم که گذشت اومدم انگشتم رو بکنم تو سوراخش با دستش دستم و زد کنار زدم رو دستش و گفتم حا لا که داري حال ميدي پس ضد حال نزن گفت آخه تا حالا از عقب ندادم گفتم خوب حالا ميدي عيبي نداره که گفت : آخه درد داره.گفتم تو که از عقب ندادي پس از کجا ميدوني درد داره ديگه چيزي نگفت يواش يواش انگشت دوم رو هم اضافه کردم و بعدش هم سر کيرم رو گذاشتم دم سوراخش گفتم : شايد درد داشته باشه ولي به حالي که ميکني ميارزه آروم سر کيرم رو فشار دادم تو لعنتي نميرفت يه تف توپول انداختم رو کيرم و يه دونه هم در سوراخش و دوباره سعي کردم کلاهکش که وارد شد کونشو سفت کرد يه سيلي زدم به کپلش تا شل کنهگفت درد داره.گفتم چند ثانيه تحمل کن دوباره يه کم ديگه پيشروي کردم و بهش وقت دادم تا استراحت کنه بعد از مدتي تمام کير 27 سانتي من داخلش بود يواش يواش شروع کردم به تلمبه زدن نميدونيد چه حالي ميداد فکر نکمنم بيشتر از 2 يا 3 بار کير رفته بود تو کونش ( خوش به حال اون کسي که افتتاح کرده بود )بعد از چند دقيقه تلمبه زدن ديدم که صداش دوباره رفت هوا دوباره داشت ارضا ميشد منهم تندتر تلمبه ميزدم اونهم مدام ميگفت : آهان اينجوري خوبه دوست دارم جرم بده دارم حال ميکنم اين حرفها بيشتر تحريکم ميکرد ديگه من هم داشتم ارضا ميشدم ديدم لرزه افتاد رو تنش تو همون حين من هم ارضا شدم و همونجا خالي شدم ديگه رمق نداشتيم تکو ن بخوريم.

همونجا يه لب اساسي ازش گرفتم که واقعا مکمل اون سکس زيبا بود هر دومون راضي بوديم چون با هم ديگه و هم زمان ارضا شديم بعد از چند دقيقه ديدم آرش اومد تو اتاق گفت بچه ها دير شده گفتم : بريم رفتيم الهه رو برديم دم خونشون و من با آرش رفتيم فري کثافت توخ خرمشهر تا يه غذاي خفن بخوريمبه آرش گفتم : آرش اگه از دستم ناراحتي بگو گفت : نه ناراحت نيستم اما خوب تيکه اي رو پر دادي گفتم : فکر نکنم بپره گفت : نمي دونم شايدوقتي رسيدم خونه يه دوش گرفتم و ميخواستم يه قهوه درست کنم بخورم ديدم که تلفن زنگ زد برداشتم آرش بود ميگفت که الهه زنگ زده و بابت همه چي تشکر کرده و گفته که خيلي حال کرده من هم خيالم راحت شد که حد اقل دختر نپريده بعد از اون من و آرش و الهه در حدود 7 ماه هفته اي دو بار با هم سکس داشتيم البته من هم با سميرا دوست شدم اما نذاشتم آرش بکندش اميدوارم خوشتون اومده باشه اوچيکه همه شما !
     
#642 | Posted: 5 Jul 2011 08:24
دوران باحال سربازی يه داهاتی كون كن

الان که این داستان رابراتون تعریف میکنم حدوداً چند ساله که ازاون خاطره خوب میگذره و من در حسرت اون روز به قول بزرگای ادبیاتمون آواره ترینم چون الان از شهرمون دورم و توی یک روستای دور افتاده که مثلاً پایتخت اقتصادی ایرانه توی یکی از پتروشیمیها مشغول به کارم (عسلویه). کف مثل کف صابون. اول اینم بگم که چون من بچه دهاتم اگر اسم ها رو واقعی بدم زود لو میرم من که گور سیاه اون بنده خدا که الان داره تو بغل شورهرش که ای کاش یه روز شوهرشم بکنم ضایع میشه.

من توی یکی از روستاهای شهرستان قیروکارزین واقع در استان فارس زندگی میکنم و از اون جایی که نتونستم سربازیمو بخرم مجبور شدم برم خدمت مقدس سربازی. من که دوران سربازیم هم مثل کارم توی یک شهرستان گرم بود هر موقع مییومدم باید کلی عشق و حال میکردم تا بتونم در انجام وظیفه، روحیه کافی داسته باشم. یکی از اون عشقوحالها بر می گرده به روزی که من از خدمت اومده بودم و بی خوابی شب گذشته باعث شده بود تا من تا ساعت 10صبح بخوابم. بالا خره بیدار شدم و دیدم غیر از داداش کوچیکم هیچکه خونه نیست، ما هم که کلی کف بودیم صبحونه روخوردیم و رفتیم دنبال یاسر تا بریم یه عرق سگی یا وتکا، کونیاک... یا هر زهر ماری که گیرمون اومد بگیریم و بخوریم دیدیم مثل همیشه آقا یاسر خوابه چون وضع مالی اونها خیلی خوب بود هیچ کاری جز خورد و خواب نداشت. ماهم بی خیال شدیم رفتیم سر کوچه دیدیم که رضا گفت من دارم میرم باغ تو هم برو مقداری مزه برای عرق سگی بگیر و بیار تا امروز که اومدی خوش باشیم. منم رفتم چند کوچه بالاتر تا چند کیلو میوه و چیپزو متخلفات بگیرم. توراه دیدم یه دختر خانومی داره مارو دید میزنه ولی از اونجا که یارو چادری بود گفتیم حالا همین جوری یه نگاه به مای بی جنبه کرده. دل سگ مذهب ما ول کن نبود ما هم اونو زدیم به دریا. گفتیم بریم دنبالش هر چه بادا باد، منم که خدایی اون موقع برا زرنگی مثل فنر بودم وحالا حداقل تو روستاییان خودمون خوش تیپ و خوش اندام، رفتیم تا در خونه یارو. اونم در را با کلید باز کرد و من فهمیدم طرف تنهاست وکسی خونشون نیست ولی حقیقتا ترسیدم چیزی بهش بگم چون طرف را یه خوبی میشناختم اونم یه نگاه معنی دار به ما کرد ورفت تو چون در را محکم نبسته بود گفتم برم تا ته کوچه یه دوری بزنم برگردم دیدم دم دره، یا یه چیزی بهم میگه یا یه چیزی بهش میگم، توکلت علی الله وقتی بر میگشتم دیدم دم دراز تو حیاط واستاده داره نگاه میکنه منم با کمال پررویی گفتم سلام اونم از من پررو تر گفت بفرما تو دم در بده (با شیطنت وشوخی) گفتم کی خونتونه گفت هیچکه همه رفتن تو باغ ولی از شانس بد من چون نزدیکای ظهر بود الان خونوادش مییومدن من گفتم من نمیام ولی خونه ما کسی نیست اگه خواستی بیا خونه ما باهات کار دارم منم بی خیال رضا رفتم خونه تا اون بیاد. حدود دو یا سه ساعت بعد دیدم یه نفر داره در میزنه خوشحال رفتم دیدم رضا ناراحت دم در واستاده، منم با عصبانیت گفتم ببخشید من مهمون داشتم نتونستم بیام باشه تا یک ساعت دیگه حتما میام واونم گفت من به خاطر تو خواستم سوروسات راه بیندازیم حالا تو... تو همین حین دیدم حوری هر دو عالم داره میاد منم با ترس و لرز از رضا خواهش کردم بره وهیچچی هم نگه واز اونجا که ما تو رفاقت واسه هیچ یکی از رفیقها کم نذاشتیم در این موردا از همه رفیقام مطمئن بودم تا پای جونشونم باشه هیچی لو نمیره اون اومد خونه و سلام کرد واول پرسید این پسره کی بود و از این جور حرفها که دیگه خودتون میدونید...... منم گفتم رفیقم بود و رفت. چون اگر غیر ازاین بود اون دم در وانمیستاد و اون که دیگه از این به بعد زهرا هست منطق را پذیرفت ودیگه چیزی نگفت زهرا جونم اومد تو ومن به داداش کوچیکم که تنها مزاحم بود گفتم بره توباغ ومیوه اون فصل یعنی انار برام بیاره در ضمن زهرا هم به خاطر کلاس خیاطی که اون روزها تازه توی روستای ما دائر شده بود اومده بود سر کلاس خیاطی (کیر) باهم رفتیم تو اتاقی که من توش خوابیده بودم. اونی که تو یک عروسی دید ما رو حسابی زده بوده از اون شب عروسی، بعداً که چقدر دنبال من بوده و از من تعریف شنیده و تعریف کرده و تو شهر (قیر) دنبال دختر خالش بودم فهمیده ولی چیزی نگفته ووو.. . تا یک ساعت هی میگفت منم الکی گفتم منم دنبال تو بودم وتو به من محل نمیزاشتی ووو... ولی همه این حرفها مخ زنی بود و بس من رفتم کنارش و دستشو گرفتم اون که حسابی از این کار میترسید گفت تورو خدا به من دست نزن توبه من گفتی کارت دارم من اومدم ببینم چیکارم داری. با اون لحجه ای که از شهریا یاد گرفته بودم خیلی با حال گفتم دوست دارم اونم احساس همدردی کرد و من دیگه طاقت نیاورد دستشو کشیدم رو رختخواب خودم که هنوز جمع نکرده بودم ویه لب به زورکی ازش گرفتم گفتم زهرا چرا نمیزازی من بوست کنم مگه نمیگی دوسم دارم داری گفت چرا ولی... من دیگه مهلت ندادم و پشت سرهم لب میگرفتم و دستم فقط روی سینه هاش بود دیدم آروم آروم شل و شلتر میشه تا اینکه خوابوندمش کاملاً رو تشکی که اونجا بود و همراه با لب، چادر که اونجا افتاده بود و لباسهاش رو از تنش در اوردم البته به اندازه تمام زندگیم دروغ گفتم و خایه مالی کردم وکونم پاره شد تا مخش رو زدم تا لباسش رو در بیارم اونم بعداز نیم ساعت قربان صدقه رفتن. یه شورت ویه کرست مشکی مثل روزگار الان من تنش بود. با خودم گفتم در آوردن این دیگه کار حضرت فیله تا همین تنه هم از دست ندادیم کارمون رو بکنیم کاملا خوابیدم روش همچنان لب میگرفتم واون هم تازه مز مزه میکرد مثل عرق خورای تازه کار از من لب میگرفت یعنی روش نمیشد و گرنه از خداش بود و مثلاً داشت نجابت نشون میداد. هزاران قربان صدقه مفت و مجانی نصیب هم میکردیم تا اینکه به من گفت تو من رو لخت کردی خودت لخت نمیشی. من که از خدام بود گفتم: شاید تو بدت بیاد، اونم گفت من که بهت گفتم دنبالت بودم تا گیرت بیارم و آرزو داشتم یه بار تو بغل هم باشیم من هم از فرصت استفاده کردم و خودم رو و کیر بدبختم که کونش پاره شده بود از تو لباس آزاد کردم من لخت و اونم یه شورت و کرست تو تن مبارکش. کم کم دستم رفت زیر شورتش ویه دستم هم زیر کرست، مالیدن همان وزهرا بی حال شدن همان منم که دیگه مثل خدابیامرزفردین شده بودم سلطان قلبش .کیرم رو چسپونده بودم به زهرا و اونم که در حال اه وناله بود خودشو بیشتر به من میچسبوند تااینکه زهرا جون منو توبغل گرفت و چنان فشرد که فهمیدم ارضا شده گفتم دیدی مملی کلاه رفت سرت. من که زرنگتر از این حرفها بودم سریع کرست و شورتشو در آوردم (اونم با التماس ودر حالی که اون از حال رفته بود) و سینه هاشو کردم تو دهن دیگه اعتراضی نکرد یه کس سفید مثل پیشونی یاسر وسینه هایی ازاون انارهای سفتی که برادرم رفته بود بیاره. من سینه هارو میخوردم واون تشنه آب بود تا بخوره در ضمن مملی کوچیکه هم لای پاش گذاشتم و هزاران قسم خوردم که مواظب باشم پرده پس نره.ت وی همین مکیدن سینه ولاپایی متوجه شدم داره بازم ولو میشه که امان بهش ندادم و وارونش کردم؛ گفت داری چیکار میکنی؟ منم گفتم: اینجا که دیگه شماره نمیندازه اونم یه لب بهم داد و شروع به شمارش گل تشک کرد و من که تا حالا کس و کونهای زیادی کردم چه پسر چه دختر و چه زن اول باید یه بوس رو کونش بکنم کس لیس نیستم ولی سینه رو دوست دارم کون زهرا جون رو یه دو سه بوس زدم و مقداری کرم که از تو یخچال موقعی رفتم آب برای زهرا بیارم همراه آوردم و کشیدم به کون مبارک وکیر خودم که شده عین گرز رستم. زهرا هم که تا اون موقع فرصت نشده بود کیر منو زیارت کنه یه نگاه بهش انداخت وکیرمو گرفت تودست وبعد از اون که مقداری با اون بازی کرد ودستشم چون کرمی بود نرم بود چند تا بوس به کیرم کرد و اونا از خجالت در آورد تا راحت کارشو بکنه و من چون بدم میومد و از همه مهمتر روم نمیشد ازش نخواستم برام ساک بزنه و شاید اون هم این کار را برام نمیکرد یه بالش گذاشتم زیر شکم نازش و مملی کوچیک که هر زن جنده ای خایش میچسبه چه رسد به یه دختر رو فرستادم برا ماموریت یه کم خیسش کردم واون که دیگه داشت منفجر میشد (کیر نگون بخت من) گذاشتم در سوراخ زهرا خانم وبهش گفتم تا اونجایی که میتونه شل کنه. تا کیرم رو فشار دادم از تنگی سوراخ کون یه ناله کرد ولی کیرم وارد مخزن الاسرار نشد و اونم چون دردش اومد یه جیغ زدوگفت دیگه نمیزارم این کار را بکنی بازم من التماس و دوست دارم های تکراری نصیبش کردم و به قولی حسابی خایه مالی کردم واسه دم مالی. تا اینکه اون قبول کرد ومن هم که دیگه راضی نبودم دوباره خایه مالی کنم گفتم اول سوراخ را کمی گوشاد کنم وبا انگشت افتادم به جون کون ومن هم چون عاشق کون هستم حسابی یه انگشت دو انگشت کردم تا اینکه اون آماده پذیرایی شد سر کیر را گذاشتم در کون مبارک و آهسته سر کیر را کردم تو. زهرا جونم یه جیغ دیگه زد و گفت دارم میسوزم منم به اون قول دادم الان دردش خوب میشه واز این کا ر خوشش میادکم کم کیر م رو فرستادم جلو تا آخرش اونم با استادی کامل. زهرا جون که داشت می ترکید گفت مملی جون هر كی دوست داری زود باش منم با حرکت آهسته شروع به تلمبه زدن کردم و اون بیچاره فقط ناله میکرد کم کم داشتم سرعت را بیشتر میکردم که دیدم دارم ارضا میشم بهش گفتم داره آبم میاد اونم گفت بریز رو سینه هام برگشت و من هم آبم رو ریختم رو سینه هاش. اصلاً دلم نمیخواست به این زودی کارم رو تموم شده ببینم ولی دیگه کاری نمیشد کرد اونم که دوباره نمی ذاشت بکنمش (چون واقعا کونش پاره شده بود) وداشت با آبم رو سینش حال میکرد منم با اینکارش فهمیدم که اون از ما پاچه پاره تره. ولی انصافاً اینجوریش رو دیگه نخورده بود. بعد که کلی همدیگر رو تو بغل گرفتیم و بوسیدیم به هم قول دادیم که تا آخر عمر مال هم باشیم. جون بیبیامون! اون دیگه باید میرفت، وقتی بلند شد که بره سوزش عمیقی در اعماق کونش احساس میکرد از حرکتاش میخوندم روش نمیشد ولی آخرش که داشت میرفت گفت کونم رو پاره کردی منم با خنده گفتتم توکه دیگه تو خیاطی استاد شدی برو بدوزش. آخرین لب رو دم در ازش گرفتم و تا دیدار بعدی که هنوز میسر نشده همدیگر رو به خدا سپردیم. ولی خداییش شاه کون بود.خوش به حال اون که میکنتش و اینم بگم که رضا هنوز واسه اون روز که درباره من مردونگی کرده به خودش فحش میده. اگر هم داستانم یه کمی داهاتی بود منو ببخشید.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#643 | Posted: 5 Jul 2011 08:55
سکس شب عروسیم


لام به همه دوستان خیلی وقت نیست که با این سایت آشنا شودم، من سکس خیلی زیاد داشتم از دختر خاله بگیر تا دخترای همسایه و همکار و ... ولی این داستان یک چیز دیگه است .
داستان از اینجا شروع می کنم که با یکی از دخترای فامیل(به اسم مستعار مریم)
چند سالی دوست بودم از اون دخترایی بود که اولش دهن من رو سرویس کرد تا بده ولی بعدش رام من شد هرجا بگید من با اون سکس داشتم خیلی حشری بود
مخصوصاً وقتی مشروب می خورد که دیگه وحشت ناک می شد. از خودم هم بگم خیلی معمولیم ولی خوب بخاطر کارم که فروش هست خیلی حراف با روابط عمومی خیلی قوی(کارشناس ارشد MBA)، خلاصه از مریم گفتم ما چند سالی با هم بودیم بعد فاصله ای افتاد بین من و مریم ولی جسته گریخته سکس داشتیم تا زمانی که من داشتم برای مراسم ازدواجم حاضر می شدم ، تلفنی با هم در تماس بودیم که می گفت باید آخرین سکس رو باهم داشته باشیم تا تو زن نگرفتی و از این حرفا که من همیشه به مسخره می گفتم زن گرفتم ایدز که نگرفتم...
خلاصه هر کار کردیم تواین مدت نشد که بشه با هم باشیم. تا شب عروسیم
عروسیم تو یک باغ تو کرج بود که خیلی باغ بزرگی بود
خود من که دوماد بودم ته مست و پاتیل بودم ، وسط رقص تو سن رقص این خانم هی خودشو به من می مالوند، با اینکه خیلی مست بودم چند بار بهش گفتم که نکن من رو همه دارن نگاه می کنن ولی اون حس زنونگی (حسودی یا شهوت) نفهمدیم که کدومش بود. من خودمو جمع جور کردم و رفتم نشستم ولی همش داشتم به مریم فکر می کردم به لحظه لحظه سکس هامون چون تو فامیل بود ما سکس های هیجانی زیادی با هم داشتیم(تو مسافرت ها با وجود همه فامیل)
، یک لحظه اولین سکس مون رو یادا آوری کردم که خیلی بچه بودیم خیلی حشری شده بودم از یک طرف هم داشتم فکر می کردم که لاشی تو زن گرفتی شب عروسیت داری با یکی لاس می زنی که یک هو برام SMS امود. SMS که باز کردم از مریم بود که نوشته بود خواهش می کنم بیا تو پارکنیگ(پارکینگ باغ ابتدای باغ سمت راست بود و یک زمین بزرگ و خاکی که دورش پر درخت و شمشاد بود) این جا رو بگم که اون باغ یک مامور نگهبان داشت به نام امیر که از اون لاتو لووت های قدر بود.که وظیفه داشت جلوی در ورودی و پارکینگ نزاره کسی مشروب بخوره و از این کارا ولی من سیبیل این آقا رو حوب چرب کرده بودم که خرم بود.
من با کلی بدبختی که من گرمم شده و از این حرفا پیچوندم و رفتم طرف پارکینگ امیر اونجا بود گفتم من دارم می مشروب بخورم مواظب باش کسی نیاد دوباره شاباش دادم بهش و خلاصه رفتم سمت محوطه پارکینگ که موبایلم زنگ زد دیدم خودشه که بیا این طرف خلاصه پیداش کردم دیدم دره ماشین خودشون بازه نشسته روی صندلی راننده و سیگار می کشه. رسیدم بهش تو اون تاریکی با هر با پک زدن به سیگارش چشمای خومار و حشری شو می شد به وضوخ دید. یک لباس تنگ کوتاه طلایی زیبا هم تنش بود که اندام قشنگش شو جذاب تر می کرد . تا رسیدم به ماشین گفتم مریم اینجا اگه ما رو ببینن که آبرو برام نمی مونه از این حرفا ساکت بود. یک لحظه از جاش بلند شد و گفت خواهش می کنم و لب شو گذاست رو لب من تو همون لحظه اول با چشیدن لبش مزه و بازدم های گرم و طولانیش می شد فهمید که خیلی مسته من که می دونستم و قتی مست میشه غیر قابل کنترله چنه لحظه ای به لب گیری مشغول بودیم که گفتم اینجا ضایع است بریم یک جای دیگه گوچه اونجا یک حالت خرابه بود که جلوش ماشین پارک کرده بود و از تاریکی نمی شد جایی رو ببینی ،پیش خودم گفتم بهترین جاس برای کار.
دست شو گرفتم و با دست دیگم دور کمرشو رفتیم پشت درختای قسمت خرابه چسبودمش به دیوار دستم از زیر لباس کوتاش خیلی راخت رسوندم به کسش که خیس خیس بود داشت دیونه می شد لبای من رو گاز می گرفت جوری که گفتم الان که باد کنه همه بعداً بفهمند، لبام نجات دادم و شروع کردم به کس مالی اینقدر خیس بود که انگشتم خیس خیس شده بود اون بیکار نبود زیپ شلواروم باز کرد تا کمربند من خواست بازکنه من نزاشتم گفتم دیگه اگه کسی بیاد نمی تونم جمع جور کنم ،تو اون حال خیلی فکر از ذهنم می گذشت که باعث شد به خودم بیام و هرچی خوره بودم بپره و لی از یک طرف خیلی خیلی حشری بودم تو این فکر را بودم که دیدیم بله کیرم تو دهن مریم و داره با ولع می خوره داشت آبم می امد بهش گفتم آب من داره می باد که سرعت ساک زدنشو بیشتر کرد و آب من با فشار زیاد ریخت تو دهنش چون چند وقتی بود بخاطر هیجان های شب عروسی وقت فکر کردن هم نداشتم چه برسه به سکس آب من خیلی زیاد بود فضای دهنش پر شده بود و کمی از آبم روی گردن و لباس ریخت بلندش کردم و گفتم من چکار کنم نمیشه الان سکس کنیم گفت با دست ،من هم نامردی نکردم انگشتم کردم تو دهن خودش خیس شد و شروع کردم بارش جق زدن بالا و پایین سریع روی چوجولشو دستمو می چرخوندم تا یک لحظه آه بلندی کشد و ارضاء شد داشت از سستی عظلات می افتاد که گرفتمش تو بغلم و چنتا لب گرفتم که مزره مشروب با آب خودم درهم بود تمام این داستان کمتر از 15 دقیقه طول کشید ولی برای من خیلی بیشتر طول کشید
خلاصه به اوضاع سرو سامون دادم خودم خودشو جمع جور کرئم یک لب خفنی گرفتم بو خودم سزیع رفتم به سمت سالن عروسی ، یک رب بعد مریم هم امو تو سالن من که شارژ شارژ بودم داشتم اون وسط با عروس می رقصیدم که چشم خورد به مریم یک بوس ریز برام فرستاد من هم با یک چشمک جوابش و دادم
عزیزان این خاطره برای خودم که خیلی تجربه سکس داشتم با اینکه قسمت سکسیش خیلی زیاد نبود ولی یک چیز دیگه بود که لحظه به لحظه اون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.
وقت همگی خوش امیدوارم که از خاطره من رازی باشد.

نوشته: پندار
     
#644 | Posted: 5 Jul 2011 09:04
سکس در قطار


بهارم ، 24ساله ومتاهل هستم باقد متوسط وپوست تقریبا سفید.
یه روز از مشهد میخواستم برم یکی از شهرهای نزدیک مشهد تصمیم گرفتم باقطار برم.
آخه من دانشجویم وهر هفته این مسیرو میرم.
وقتی سوار قطارشدم خیلی خلوت بود وسه تا واگن بود که خالی خالی بود من رفتم واگن وسط نشستم (قطارش اتوبوسی بود)یکی از کارمندای قطار که اسمش سعید بود اومد چندبار رفت وامد کرد ویه لبخندی زدو منم با لبخند جوابشو دادم کمی که قطار راه افتاد اومد وروی صندلی روبروی من نشست ومن داشتم آهنگی گوش میکردم درخواست کرد که برا ش بفرستم.منم قبول کردم .
ازاینجا بلوتوث بازی شروع شد.برام پیامم بلوتوث میکرد وچندتا عکس وفیلم سکسی فرستاد وگفت جیگرت حال اومد گفتم چه جورم.
آخه من خیلی حشریم ودر عوض شوهرم سرد.
پاشد وبا چهره متبسمش اومداین دفعه صندلی روبروی من نشست.ودستامو گرفت تو دستاشو فشار میداد حس جالبی بود واسم گفتم ولم کن کسی نیاد خندید وگفت نه جیگرم امروز میخوام جیگرتو حال بیارم.
گفتم چه جوری بدم نمیومد .
دستشو دراز کرد برد لای پامو میخواست زیپ شلوارمو بکشه پایین وبازش کنه نز اشتم. سرشو اورد جلو و ازم لب گرفت وهرجورشده زیپ شلوارمو کشید پایین وستشو برد گذاشت رو چوچولمو تکون میدادو بادست دیگش دست منو برد روی کیرش که از تو شلوارش در اورده بود وفشار میداد.من داشتم از ترس میمردم گفت حواست به واگن روبرو باشه وسرشو اورد لا پای منو شروع کرد به لیس زدنو بار اولم بود که کسی کسمو م یخورد وای چه حالی میداد ولی خیلی می ترسیدم شروع کردم به لرزیدن سرشو برداشت باز بادستش دلم میخواست جییییغ بزنم ولی نمیشد.منم مجبور کرد واسش ساک بزنم چندتا که زدم ابش اومد اخه توساک زدن مهارتم 20، 20 سریع بادستمال خودشو تمیز کرد ورفت .هنوزم که هنوز باهم در ارتباطیم وسکس تلفنی داریم

نوشته: بهار
     
#645 | Posted: 5 Jul 2011 09:05
سکس با مدیر مدرسه


سلام بچه ها این داستانی که میخوام براتون بگم به جون خودم برام اتفاق افتاده داستان از این جا شروع می شه که من 24 سالم بود و تو یک نمایشگاه کتاب کار می کردم اونجا همه جور ادم میومد و میرفت منم فروشنده یک قسمت از نمایشگاه بودم.من دوست دختری داشتم سال سوم دبیرستان بود همیشه بهم میگفت از دست این مدیر وحشی مون میترسیم گوشی همراه ببریم مدرسه و...از بدی های مدیر مدرسه خودشون زیاد برام میگفت تا این که یک روز ساعت حدود 1 ظهر یک مشتری اومد داخل نمایشگاه و اسمه کتابی رو گفت منم هر چی گشتم پیداش نکردم و بهش گفتم دوباره سر بزنید که حتما براتون میاریمش اونم ازم شماره تماس غرفه رو خواست که زنگ بزنه و از اوردن کتاب با خبر بشه منم خوب شماررو بهش دادم شماره همراه خودمو که رو کارتم بود ودر ضمن من اینطور شماره دادن رو زیاد انجام میدادم بابت کارم. ساعت حدود 10 شب هنگام تصویه حساب نمایشگاه دیدم همراهم داره زنگ می خوره گوشی رو که بر داشتمدیدم یک خانوم سلام کرد و بعد کمی صحبت گفت شناختی ومنم گفتم نه و اونم گفت خدارو شکر اخه می خوام حرفی رو بزنم اینجوری برام بهتره که منو نشناسی من کمی جا خوردم بعد گفت من تورو دیدم و ازت خوشم اومده و....من با خودم گفتم این کیه که این قدر صداش سن بالا می زنه و بعد کمی حرف زدن بهم گفت من شغلم مدیریت مدرسه: ... باور نمی شد که من با مدیر مدرسه دوست دخترم دارم صحبت می کنم بعد کمی صحبت کردن بهم گفت تو خیلی بدن سکسی داری اونجا بود که فهمیدم که به به طرف جنده از اب در اومد.خلاصه فرداشب اون روز ساعت 11 قرار شد برم خونش باورتون نمی شه مثل بید میلرزیدم اخه خودتون جای من بزارید نمی دونید طرف کیه و چه شکلی هست با خودم می گفتم اصلا نکنه کسی برام پاپوش درست کرده باشه واقعا سخت بود اما خوب هر جور بود رفتم .تو کوچه شون که رسیدم به همراهش زنگ زدم و دیدم در یک خونه باز شد از اف اف گفت بیا بالا منم رفتم داخل چشمتون روز بد نبینه در که باز کرد دیدم وای طرف 100 کیلو وزنشه تازه شناخته بودمش نه راه پس داشتم نه راه پیش تا رفتم داخل بغلم کرد و شروع کرد به ماچ کردنم بعد من بهش گفتم تنهای گفت اره از شوهرم 7 ساله جدا شدم و ...بعد کمی استراحت گفت بیا بریم تو اتاق من که وارد اتاق شدم اون رفت بیرون باورتون نمی شه خیلی ترسیده بودم رو تخت دراز کشیدم یهو اومد تو اتاق وای چه کونی چه سینه های چه بدن سفیدی کیرم داشت شلوارمو پاره می کرد اصلا بهش نمی خورد همچین بدنه توپی داشته باشه لخت اومد رو تخت. منم دراز کشیده بودم لباسامو در اورد و از نوک پام شروع کرد به لیس زدن کم کم اومد بالا کیرمو کرد تو دهنش وای چه ساکی میزد به جون خودم من این همه دختر برام ساک زده بودن اینجوری حال نمی کردم کم کم اومد به سمت لبم و کمی لب گرفت ازم بعد خوابید رو تخت منم اروم کیرم گرفتم و بردم جلوی کسش اروم اروم کردم تو بعد خودم خوابیدم روش جان چه کیفی می داد کیرم توی کسش داشت اتیش می گرفت می گفت بکن تو بکن تو داره میاد داد می زد و منم شدت کارو بیشتر می کردم کم کم داشت ابم میومد گفت نریزی تو بریز تو دهنم منم باور کنید تا جای که تونستم سعی کردم زود ارضاح نشم ولی هر کی جای من بود به 2 سوت ابش میومد اما من دوباره کیرمو در اوردم و گذاشتم تو کونش وای چه حالی میداد اون جیغ میزد و منم شهوتی تر می شدم نیم ساعت همینطوری از این سوراخ به اون سوراخ کردم بعد دیگه نتونستم و ابمو ریختم رو صورتش اینقدر کیف کرده بود که خدا میدونه کنارم خوابید وگفت کمی استراحت کنیم ولی من از خستگی زیاد خوابمبرد وقتی از خواب بیدار شدم دیدم دستم گرفته گزاشته رو کسش اونم هنوز خواب بود من کمی باز با دستم کسش مالیدم اما بیدار نشد من شهوتم زده بود بالا اروم کیرمو اومدم بزارم تو کوسش با صدای خواب الود گفت تو خسته نشدی عزیزم منم گفتم با این کس و کون تو عمرا اونم خندید گفت پس بکن تو منم اروم کیرمو کردم تو کسش وای اون شب هیچ وقت از یادم نمیره کسش باز پر اب بود با این که خواب الود بود ولی شهوتی شده بود باند شد کیرم محکم کرد تو دهنش وای نمی دونید چه ساکی میزد بی پدر منم باز کیرمو کردم تو کسش بعد اروم کردم تو کون سفیدش بعد شروع کردم به لیس زدن سینه هاش و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش اونم با دو دستش سینه هاشو بهم میمالید چه حالی میداد از اون شب به بعد من هر چند روز یک بار میرم پیشش واقعا با این که چاقه ولی بدن توپی داره که از 100 دختر 18 ساله سکسی تره.

نوشته: مهراد
     
#646 | Posted: 9 Jul 2011 07:28
اتوبوس سکسی


لبم روی لبهای داغش بود.داغی لبهاش بدجوری آتیش شهوتمو شعله ور کرد.دوباره صورتمو بلندکردمو به چشای سیاهش خیره شدم. هنوز به روشنیه روزیادمه. تابستون۸۷بود.ماشینمون پای سکوبود.ترمینال گرگان. یه دخترقدمتوسط ته چک بلیطشوبهم داد. یه نگاه نافذکرد و سوار شد. راه افتادیم.چه شب افتضاحی بود.خلوت. ۱۰،۱۵تابیشترمسافرنداشتیم.پذیرایی مسافراهو دادم.رفتم آهنگ حکایت سیاوشو پلی کردم.نشستم روصندلی خالی ردیف اول. طبق معمول بلوتوث گوشیمو روشن کردم. یک عکس انتخاب کردم و سرچ. فقط ۱دستگاهوپیداکرد(سارا)هنری نوشته شده بود.خوشم اومد از سلیقه اش.عکس رو سندکردم،گرفت،چندتا عکس دیگه،بازم گرفت. حالانوبت سارابود،چندتافرستاد.گرفتم.با نوت گفتم آهنگ جدیدنداری؟ گفت نه،همشون قدیمین. اینجوری رابطه منوساراشروع شد. سارادانشجوی روانشناسی تهران،گرگانی،۲۲ساله و هم سن الان من بود.دخترخوب و ساده.اونشب تنهابود.تانزدیکای زیرآب پیشش نشستم.آخه ازاونجابه بعد بابام بیدار میشد و مینشست پشت رول. زمان می گذشت و منو سارابهم نزدیکتر میشدیم. چون از نظر جثه ازش بلندتر و بزرگتربودم اختلاف سنیمون به چشم نمیومد.قدم۱۸۵،چهارشونه،باچشمای آبیه تیز.
واسم فوق العاده دارای احترام بود.دوست داشتنی. زیبا دیگه پام به خونه دانشجوییش باز شده بود.بارهاپیشش رفتم.حتی بامریم هم خونه ایش هم خوب آشنا شده بودم.زمان با گذشتش رابطمونو عمیق تر میکرد.تو یکی از این روزها که توراه برگشت به گرگان بودم.گوشیم زنگ خورد.باآهنگ بلالوم که مختص سارابود.
الو سلام عزیزم
صدای گریه ی سارا.
ساراچی شده؟سارا سارا.
کوروش مریم،مریم تصادف کرده.
شوکه شدم.نمیدونستم چی بایدبگم.سعی کردم آرومش کنم.فرداصبح زودکار ماشینو رسیدم و رفتم خونه سارا.تامنو دید زد زیر گریه.بغلش کردم. سعی کردم دلداریش بدم.آرومی نداشت.فکرکردم بادیدن مریم شاید ارومتر شه..
بریم ملاقات مریم؟
باچشمای سیاه ونافذش بهم خیره شد.
مرسی عزیزم.
رفتیم به بیمارستان.هوای گرم وعذاب آوری بوداونروزتهران.مریم توآی سی یوبود.وضعش چنان بدنبود،ولی خب چندان هم خوب نبود.یه موتوری بهش زده بود و سرش به گوشه جدول خورده بود.ساراازپشت شیشه به مریم نگاه میکردومن به سارا.برگشتیم خونه.ساعت نزدک ۱بود.تانیم ساعت دیگه اتوبوسمون بایدحرکت میکرد.اصلاامیدی به رسیدن به ماشین نداشتم.
گوشیموبرداشتمو شماره پدرموگرفتم.
سلام بابا،خوبی؟معذرت ولی امروزنمیتونم برسم به سرویس.دوستم تصادف کرده!
سلام،کدوم دوستت؟حالش چطوره؟زودترمیگفتی شاگردمیگرفتم.باشه.شبوچیکارمیکنی؟
.میرم خونه خاله خداحافظی کردیم.دعوام نکرد.ازمزایای تک پسری بود.به ساراگفتم میرم دوش بگیرم.رفتموتنموبه آب گرم دوش سپردم.خودموخشک کردموحوله روبه دورخودم پیچیدم.ساراتواتاقش بودوبازگریه میگرد.رفتم کنارش روتخت نشستم.بقلش کردم.
کوروش اگه بلایی سرمریم بیادچی؟
نترس عزیزم چیزیش نمیشه.
پیشونیشوبوسیدم.سرش روشونه هام بود.هنوز هق هق میکرد.موهای بلندونازشونوازش میکردم.آرومترکه شدجواب بوسموپس داد.البته روی گونه هام.بوسیدمش،بوسید.دوباره بوسه ازمن وجواب بوسه ازسارا.سرعت بوسیدنمون زیادشد.کم کم لب هامون توهم گره خورد.آروم آروم طوری که لباهامون بازنشه روتخت درازکشیدیم.بلندشدم ازکنارش.یه نگاه به سرتاپاش کردم.یه دست تاپ شلوارک سبزفسفری پوشیده بود.درنهایت زیبایی بود.اینبارخودموانداختم روش.بازلبم روی لبهای داغش بود.داغی لبهاش بدجوری آتیش شهوتموشعله ورکرد.دوباره صورتموبلندکردموبه چشمای سیاهش خیره شدم.تاحالااصلابه فکرسکس باهاش نبودم.شایدبخاطردخترای دوروبرم بود.شایدازاختلاف سنیمون.دوباره لبهاشوبوسه بارون کردم.شهوت کارخودشوکرد.گستاخ شدم.دستموازروتاپش به سینه هاش رسوندم.اعتراضی درکارنبود.لباهمون هنوزدرهم بودن این بار جسارتموبیشترکردم.دستمواززیرتاپش به سینه هاش کشیدم.مقاومتی ندیدم.بلندشدم ازروش تاپشوخیلی سریع آروم دراوردم.سانتیمتربه سانتیمترتنشولیسیدموبوسیدم.نوبته شلوارکش بود.خیلی آروم درش اوردم.باهرسانت پایین کشیدنش هزاران بوسه به پاهاش میزدم.شلوارکشودرواوردم.دوباره رفتم سمت بالاتنش.دوباره لبهاشوبوسیدم.سوتینه بنفش رنگشوسریع بازکردم.سینه های سفیدوخوش فرمی داشت که به هیکلش زیبایی خاصی میداد.باولع مشغوله لیسیدنش شدم.میلیسدموگازریزازش میگرفتم.نفس های بیشمارش وضربان تندقلبش ازلذتش میگفتن.کم کم اومدم پایین.همینطوربدنه سفیدولطیفشومیبوسیدمومیلیسدم.به شرتش رسیدم،خیس خیس بود،یه نگاهی بهش کردم.ملحفه تختوکشیدروصورتش.سارام خجالت کشید.شورتشودراوردم.کس سفیدوبی مویی داشت.کوچیک بود.انصافاخداخوب همه ی زیبایی هاشوتو سارا جمع کرده بود.پاهاشو باز کردمو سرموگذاشتم بین پاهاش. هنوزچندباری بیشتر زبونمو رو کسش نکشیده بودم که ارضاشد. رفتم کنارش درازکشیدم.ملحفه رو زدم کنارو لبشوبوسیدم.موهاشونازمیکردم.گذاشتم تاحسابی ازین وضعیت لذت ببره.بلاخره گفتم سارای من؟سارای نازم گفت شروع کن.حالت چهاردستوپا بهش دادم.رفتم واز رو میز آرایشش کرمی برداشتم رفتم پشتش.نمیدونم چی شدکه این سواله احمقانهوپرسیدم!سارااوپنی؟!
بیشعور بار اولمه!!!
کیرموحسابی چرب کردم.کون ساراروهم همینطور.کیرموگذاشتم روسوارخش.نمیرفت.هرکاری میکردم بدون اذیت شدن بره نمیرفت.آخریه زوراساسی زدم.سرش رفت تو.دیدم ساراملحفه تختوچنگ زدوبادوتادستاش جمع کردوکشیدسمت زیرش.تاآخر کردم تو.بعدازچنددقیقه شروع به تلمبه زدن میکردم.همزمان کس سارارو هم میمالیدم.دقیقه هابالذت سپری میشد.ساراباهرتلمبه ای آهی شهوت ناک میکشید.دیگه داشتم به اورگاسم نزدیک میشدم.گفتم ساراکجابریزم؟گفت هرجادوست داری.منم سرعتموبیشترکردم.فضای خونه باآه و ناله های منوساراپرشده بود.اومدن آبمو حس کردم.دادی زدم سارا و آبمو تو کونش خالی کردم. ساراهم تواین بین باز ارضا شد.بغلش کردموبوسیدمش. ساعت اتاق دادمیزدکه ساعت۶.۳۰غروب شده......

نوشته: کوروش
     
#647 | Posted: 9 Jul 2011 07:30
بهترین تابستان زندگی ام


من امین هستم شانزده سالمه.خیلی دلم می خواست این اتفاق که واسه من تو این سن افتاد رو همه بخونن.قبل از اینکه داستان رو شروع کنم میخوام بگم که همش واقعییته.
این داستان برای من تابستون سال 89 اتفاق افتاد.داستان از اینجا شروع شد که من و خونوادم از شهرستان رفتیم تهران دیدن داییم.خونه ی داییم اینا تو یه آپارتمان 8 طبقه بود.داییم طبقه ی دوم زندگی می کرد و با همسایه ی طبقه بالایی رفت و آمد خونوادگی داشت(یعنی هنوز هم دارنا!)همسایه ی داییم اینا یه دختر داشت هم سن من به اسم بهار.این بهار خانوم خیلی خوش هیکل و خوشگل بود.ولی بهش نمیومد با پسرا جور باشه.
من از روز اول که دیدمش چشمم دنبالش بود نه واسه سکس و این جور کارا اونو به عنوان یه دوست میخواستم همین و بس(به جون خودم راست میگم)
من همش تو فکرش بودم که چه جوری خودم رو بهش نزدیک کنم.تا اینکه یه روز دیدم مادر بهار خانم اومد دمه در به مامانم چیزی گفت و رفت.از مامانم پرسیدم شهلا خانم چیکار داشت؟گفت واسه امشب دعوتمون کرده پارک واسه شام.
من تو کونم عروسی شده بود.ولی سعی کردم خودم رو کنترل کنم.خلاصه شب شد و ما به پارک نزدیک اپارتمان رفتیم.بعد از خوردن شام همه رفتن یه چرخی تو پارک بزنم.منم تنهایی بلند شدم رفتم رو یه تاب که آخره پارک و قسمت تاریک پارک بود نشستم.یه چند دقیقه ای گذشت.حس کردم کسی پشت سرمه.برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم بهاره.گفت میتونم پیشت بشینم گفتم بفرمایین.چند دقیقه ای گذشت اما هیچکدوممون حرفی نزدیم خلاصه بعد یه ربع گفت :امیییییین
گفتم:جونم بفرما
-تو دوست دختر دری؟
از سوالش تعجب کردم که چرا اینو پرسیده
-نه تا حالا دوست دختر نداشتم تو چی تا حالا داشتی?
-دوست دختر؟!!!
-نه نه منظورم دوست پسره
-آره داشتم
-داشتی؟ یعنی الآن نداری؟
-نه
-واسه جی ولش کردی؟
-حالم ازش بهم میخورد.
-آخه واسه چس؟
- بیخیال ولش کن.
-تو رو خدا بگو .من کنجاوم که بدونم
-به جوننه تو نمیشه گفت.
من هیچوقت از اصرار کردن خوشم نمیاد.تو رو خدا بگو.
-میگم اما تو رو خدا به کسی نگو. باشه؟؟؟
-قوله قول به هیچکی نمیگم.
- بهت میگم ولی تو فکر بد راجع به من نکن.یه روز به من زنگ زد گفت بیام ت. پارک.منم اومدم.وقتی دیدمش دیدم 2 تا دختر با یه پسر دیگه پیششه.میخواستم بر گردم خونه قبل از اینکه منو ببینه اما ازبد شانسی منو دید و اومد طرفم کثافت با اون دهن بو گهدوش منو یه ماچ کرد و گفت امروز میخوام ببرمت یه جای خوب اولش قبول نکردک و بهانه آوردم که نمیتونم بیام اما به زور منو برد ته پارک و یه ساعت در گوسم خوند که خیلی اونجا که میخوایم بریم حال میده.منم قبول کردم.یه تاکسی گرفتیمو رفتیم.رسیدم پیشه یه خونه که رضا(دوست پسرم) گفت بچه ها پیاده بشین.همه رفتن تو اون خونه.من اول ترسیدم که برم اما رضا منو به زور حل داد داخل.امین تو رو خدا ول کن نمیتونم بگم.
یه نگاه اخمو بهش کردم و خودش فهمید و بقیش رو واسم تعریف کرد
-یه دفعه رضا تز پشت منو بغل کرد و منو برد تو اتاق من هر چی داد میزدم کسی محل نمیزاشت.رضا مثه سگ شده بود.شولرش رو کشید پایین و کیرش رو در آورد گفت بخور.من با گریه ازش التماس میکردم که ولم کنه اما انگار کر شده بود کیرش رو به زور کرد تو دهنم
تو حیت تعریفاش من حس کردم داره به کسش دست میکشه هی دستش رو میکرد تو شلوارش و در میاورد
-بعد منو به زور رو تخت خوابوند و کیرش رو گذاشت جلو کسم با ورم نمیشد میخواد بکنه تو کوسم آخه من هنوز پرده داشتم داد زدم رضا تو رو خداااااااا من پرده دارم اما اهمییت نداد و کیرش رو تا آخر کرد تو کسم.یه لحظه حس کردم دارم میمیرم از بس دردش شدید بود.بعد چند لحظه از حال رفتمو بیهوش شدم وقتیث بیدار شدم دوست رضا بالا سرم بود.کمکم کرد بلند بشم و منو آورد خونه.وقتی رسیدم خونه ساعت یک ربع مونده به دوازده بود.وقتی رسیدم بابام اونقدر عصبانی بود واسه دیر کردنم که منو میخواست با کمربند بزنه اما مامانم مانع شد.
-مامانت اینا نفهمیدن که تو پرده نداری؟
-نه هنوز نفهمیدن.
بهار منو یه بوس کوچولو کرد و گفت امین الان راجع به من چی فکر میکنی؟ فکر میکنی من یه دتر جنده ام؟
از این کلمه ی جنده که گفت خیلی جا خوردم گفتم:نه گلم تو یه دختر پاک پاکی من میدونم.تقصیر تو نبوده که این اتفاق افتاده.
گفت امین جونی حالا زودی بلند شو بریم پیش ماما اینا تا کسی رو نفرستادن دنبالمون.
بلند شدیم و رفتیم.خلاصه اون شب هم گذشت.موقع خواب همش به این فکر میکردم که چرا بهار این حرف ها رو به من گفت.چجوری به من اعتماد کرد.
صبح حدود ساعت یازده یکی دره خونه رو زد داییم در رو باز کرد.بعد چند ثانیه برگشت و به من گفت امین خانم رحیمی(مادر بهار) کارت داره.بار رو فرستاده دنبالت.منمئ آماده شدم و رفتم د.بهار دمه در ایستاده بود تا منو دید سلام کرد و گفت امین مامانم کارت داره بودو زود.با هم رفتم خونشون یه یاالله گفتم و رفتم داخل.بهار پشت سرم در رو بست گفت مامانم تو اون اتاقه منه خر هم رفتم تو اتق مامان و باباش اما کسی تو اتاق نبود میخواستم برگرئم و به بهار بگم کسی نیست اما یه دفعه یه چیز گرم رو پشتم احساس کردم.بهار بود اما لختت لخت.خودش رو چسبونده به به من.با یه صدای شبیه ناله گفت امین بورو رو تخت و منو حل داد رو تخت و خودش اومد رو من نشست و شروع کرد لب گرفتن از من.با دستام دکمه های پیرهنش رو باز کردم و می می های کوچولوشو با دستام مالوندم.یه دفعه یه آه عمیق کشید که دلم میخواد یه بار دیگه اون صدا رو بشنوم.بعد چند لحظه حمله کرد به شلوارم و اونو از پام در آورد کیرم رو با دستش گرفت و بوش کرد . گفت امییییییییییییین وای چه بویییییییی منم شهوتم زد بالا و سینه هاشو محکم تر مالوندم صدای آه و تالش کل آپارتمان رو برداشته بود.بعد دو سه دقیقه کیرم رو از تو دهنش در آورد و بالند شد سره پا.نمیدونستم میخواد چیکار کنه .یه دفعه پاهاشو باز کرد و نشست رو کیرم.کیرم تا ته رفت تو کسش دو سه بار بالا پایین شد که یه لحظه حس کردم داره میاد سریعا بهش گفتم و اونم زود بلند شد و کیرم رو دوباره کرد تو دهنش یکم مک زد که آبم اومد و همش رو خورد من بیهال افتادم رو تخت.یه چند دقیقه ای گذشت.دوباره شروع کرد به ساک زدن.یه چند تا مک که زد من بهش گفتم بهار جون درش بیار یکم اذییتم میکنه آخخه تازه ارضا شدم .کیرم رو از تو دهنش در آورد و گفت امین کاش تو خونتون اینجا بود اونوقت هر شب همین بساط رو داشتیم.اونوقت کمر واست نمیموند.
دو تامون دراز کشیدیم رو تخت و به هم نگا کردیم.گفت امین خییلی دوستت دارم منم گفتم منم تو رو خیلی دو ست دارم بعدش به هم یه لب به یاد موندنی دادیم.
من لباسام رو پوشیدم و آماده شدم که برم.بهار گفت واسه امشب ممنونتم امین جون.گفتم اختیار داری ما مدیون شما هستیم.گفت اون که باید باشی از امشب تا دو هفته دیگه که بخواید برید باید هر شب مدیون باشید.گفتم ااوههههههههه پس کمر بی کمر.دوتایی خندیدیم و برا بار هزارم از من تشکر کرد ویه ماچ آبدار هم بهم داد وخداحافظی کردم و اومدم خونه.شروع کردم موز خوردن واسه روز های بعد!!!!!!!!!!!!!.
(کل این داستان واقعییت محض لست و حتی یه کلمه اضافه و برای زیبایی داستان نوشته نشده است امیدوارم زود داستان رو تو وب بزارن تا همه بخوننش)

نوشته:‌ امین
     
#648 | Posted: 10 Jul 2011 06:28
آی عشق


بیش از هشت سال از ماجرای من و ماندانا در تالاب می‌گذشت و من از این حادثه و شرح آشنایی‌مان، لب از لب نگشوده بودم و در جایی سخن نگفته بودم. پس از آن روز و نجات از تالاب، گرچه علاقۀ عمیقی بین‌مان شکل گرفته بود و گهگاه همدیگر را می‌دیدیم، اما مشغله ی کار و زندگی و سپس، سفرم به امریکا برای ادامه ی تحصیل، رفته‌رفته سبب جدایی و دوری‌مان شده بود؛ و من هشت سال را با یاد عشق لطیف و دل‌نشین او سر کرده بودم. گواین‌که گاه در غربت، در میان مرور شیرین‌ترین خاطرۀ عشقم، همچنان «حسرت» همبستری با دخترخاله‌ام سارا، همچون قله‌ای که فتح نکرده باقی مانده بود، به سراغم می‌آمد.

تلخی‌ها و شیرینی‌های هشت سال زندگی در کشوری بیگانه دست به دست هم داده بودند تا رفته‌رفته خاطرات گذشته در ذهنم کم‌رنگ شوند؛ اما کمی پیش از بازگشتم به ایران بود که ناگهان احساس کردم تصاویری که در ذهنم رنگ باخته بودند، جان گرفته‌اند و بار دیگر شعله‌های عشق ماندانا و حسرت سارا در وجودم بیدار شده‌اند. این گونه شد که در آغاز سفر بازگشتم به کشور، داستان «تالاب» را نوشتم و مدتی پس از اقامتم در ایران، داستان «حسرت» را به رشتۀ تحریر درآوردم. قصدم از نوشتن این دو داستان، مرور لحظات دل‌نشین زندگانی‌ام بود و برآن بودم تا هرکدام را از طریق ایمیل برای شرکای عشقی و جنسی‌ام بفرستم. بااین‌همه، در آغاز جسارت این کار را نیافتم و در عوض داستان‌ها سر از سایت «شهوانی» درآوردند.
شبی را که به ایران رسیدم، در خانۀ سارا صبح کردم و فردای آن روز به دیدار خانواده‌ام رفتم. از دیدنم، آن هم بدون مقدمه و اعلام قبلی، چنان شگفت‌زده شدند که تا ساعت‌ها شادمانی را فراموش کردند. نخستین هفتۀ حضور در موطنم، به دیدوبازدید خویشاوندان و دیدار دوستان و هم‌کلاسی‌های قدیم گذشت و بی‌آن‌که دریابم، در چشم برهم‌زدنی پایان یافت. اما دو هفتۀ بعدی، به ویژه برای من که به زندگی در امریکا خو کرده بودم، به سختی و ملال‌آور گذشت. بیش از آن‌که در جمع خانواده باشم، اوقاتم را در پشت لپ‌تاپم می‌گذراندم و به «او» می‌اندیشیدم. هر روز داستان «تالاب» را می‌خواندم و گاه برای بار چندم، کامنت‌ها را مرور می‌کردم.
سارا چند بار تماس گرفت تا نزدش بروم، اما هر بار بهانه‌ای می‌آوردم و از او می‌گریختم. تنها خیالی که ذهن و ضمیرم را به خود مشغول کرده بود، ماندانا بود. در سه سال نخست اقامتم در امریکا، از طریق ایمیل از حال هم باخبر بودیم، اما ناگهان تماس‌هایش قطع شد و به هیچ‌یک از نامه‌هایم نیز پاسخی نداد؛ و از آنجا که دوست مشترکی نداشتیم، در پنج سال گذشته کاملاً از او بی‌خبر بودم. تنها چیزی که از او در دست داشتم، نشانی شرکت بود و شمارۀ موبایلی قدیمی که دیگر کاملاً بی‌مصرف بود.
سرانجام، در هفتۀ سوم بر سستی و تردیدم غلبه کردم و به سراغ شرکت کامپیوتری رفتم. با افسوس دریافتم که بیش از چهار سال است که شغلش را ترک کرده و پس از تسویه حساب، دیگر کسی او را ندیده است. ناامید و مغموم به خانه بازگشتم و ساعتی خود را با کتاب‌هایم مشغول کردم. دیری نپایید که نیرویی بیرون از اراده‌ام، مرا به پشت لپ‌تاپ کشاند و داستان «تالاب» را به ایمیلی که از گذشته‌های دور از «او» داشتم، فرستادم و در پایان، نشانی سایت شهوانی و شمارۀ تلفنی از خود گذاشتم. بی‌آن‌که امیدی به تماس محبوبم داشته باشم، تنها می‌خواستم حس آشنا و دل‌پذیرم را به نشانی عشقی که از دست داده بودم، بفرستم.
سه روز از این ماجرا و تلاش بیهوده‌ام برای یافتن ماندانا گذشته بود و من کم‌وبیش ارسال داستان را فراموش کرده بودم که تلفنم به صدا درآمد. با بی‌حوصلگی دست دراز کردم و گوشی را از بالای تختی که بر آن دراز کشیده بودم، برداشتم. شماره‌ای ناآشنا بود. پاسخ دادم:
ـ بفرمایید؟
اما تنها چیزی که شنیدم، سکوتی کوتاه و بعد بوق منقطع تلفن بود. گوشی را به کناری انداختم و به خوابی سبک فرورفتم. چندی نگذشت که بار دیگر زنگ تلفن مرا از جا پراند. همان شماره بود:
ـ الو . . . بفرمایید؟
این بار صدای نفس‌های تند زنی به گوشم خورد. نیم‌خیز شدم و بر لبۀ تخت نشستم.
ـ گفتم بفرمایید. شما؟
صدای نفس نفس زدن‌ها تندتر شد و با آهی ممتد که گویی از دلی اندوه‌ناک برمی‌خاست، درآمیخت. خون به چهره‌ام دوید و صورتم داغ شد. نمی‌دانستم چه کنم. مردد بودم که آیا اوست. گوش‌هایم را تیز کردم تا بلکه نشانه‌ای از محبوبم بیابم. اما انتظارم بی‌فایده بود. آن سوی خط، تنها صدای تنفس‌های عمیق زنی به گوش می‌رسید که در دوردست‌ها با آرزوهای من درمی‌آمیخت. بیم آن داشتم که اگر بیش از این درنگ کنم، گوشی را بگذارد. جسارت به خرج دادم و زمزمه‌کنان، به گونه‌ای که چندان مفهوم نبود، نامش را صدا زدم:
ـ ماندانا . . . تویی؟ خودتی . . . نه؟
بغض صدا ترکید و به هق هق افتاد.

بعدها دریافتم که ماندانا داستان مشترک‌مان را خوانده و همان شعله‌ها در وجود او هم زبانه کشیده است. سرآغاز قرارمان در رستورانی دنج، به سکوتی طولانی گذشت. دست‌هایش را در دست گرفتم و به صورت زیبایش که گرد گذر هشت سال زندگی بر آن نشسته بود، خیره ‌نگریستم. به نرمی کوشید تا انگشتانش را از میان دستانم رها کند. از پاسخ به پرسش‌هایم طفره می‌رفت و هربار که از زندگی‌اش می‌پرسیدم، به میز خیره می‌شد و می‌پرسید که چرا تنهایش گذاشته‌ام. چندی گذشت تا در میان سکوت و آه و نگاه، ناگهان چشم‌هایش برقی زد و همان خندۀ شیطنت‌بار آشنا بر لبانش پیدا شد که دلم را فروریخت. با لوندی گفت:
ـ داستانت را خواندم . . . خیلی شیطونی.
گفتم:
ـ من عاشق تو‌ام.
ـ که این طور . . . پس فکر کردی من از عمد سرفه می‌کردم؟! نخیر؛ با اون چیزی که به من خوروندی، معلومه که سرفه‌ام می‌گیرد.
ـ من عاشق این چشم‌هام.
و با خنده اضافه کرد:
ـ من کی گفتم حالا چند روز اینجا بمونیم؟ آخرش را از خودت درآوردی ها!
گفتم:
ـ من با صدای تو زنده می‌شوم.
ـ ولی خودمونیم‌ها . . . خوب با جزئیاتش توصیف کردی. راستی، کامنت‌ها را هم خواندم. داشتم از خنده می‌مردم. به خصوص اون دو نفری که گفتند سرقت ادبیه.
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ یک دختره گفت با کمی تغییرات از یک اثر ادبی از نویسندۀ معروف گابریل گارسیا مارکز نوشتی، یکی دیگر هم نوشت برداشت آزادی از یکی از فصل‌های کتاب اسکارلت نوشتۀ الکساندر ریپلی کردی. آره؟
گفتم:
ـ جالبه؛ با این حساب باید نتیجه گرفت که یا مارکز از روی ریپلی کپی‌برداری کرده یا ریپلی از روی مارکز!
شیطنت از چشم‌هایش می‌بارید:
ـ ولی خوشحالم . . . داستانت . . . نه، نه ؛ داستان‌مون به قدری قوی بوده که خوانندگان چنین تصوری کردند و تو را با مارکز یا اون یکی دیگر اشتباه گرفتند!
خندیدم و گفتم:
ـ وقتی به عنوان نویسندۀ ناشناس برای جایی مطلب می‌فرستی، سرقت ادبی که معنا نداره. اصلاً از کجا معلوم که خود مارکز داستان تالاب را ننوشته باشه و برای شهوانی نفرستاده باشه؟!
ناهارمان تمام شده بود. به سرعت نگاهی به ساعتش انداخت و آشفته حال گفت که باید برود. خواهش کردم که بیشتر بماند یا اجازه دهد دوباره ببینمش. در حالی که طره‌های زیبای مویش را در زیر شالش پنهان می‌کرد، گفت که نمی‌تواند و از جا برخاست. به سرعت گونه‌ام را بوسید و عزم رفتن کرد.
گفتم:
ـ تا نزدیکی خانه همراهی‌ات می‌کنم.
ـ نه . . . نیا. خواهش می‌کنم.
ـ تنهایت نمی‌گذارم.
ـ نیا . . . اذیت می‌شوی. ماندانا را همین طوری به خاطر بسپار و برو.
ـ نمی‌توانم. همراهی‌ات می‌کنم.
قدم‌زنان، مسیری را پیمودیم. در پیچ خیابان، زیر درختی نارون، توقف کرد:
ـ خواهش می‌کنم بیشتر از این نیا.
آهنگ صدا و نفوذ نگاه‌اش چنان بود که ناخودآگاه از رفتن بازماندم. دست دادیم و به سرعت در انحنای دیواری از نظر پنهان شد. لختی درنگ کردم، اما گویی ناگهان به خود آمده باشم، در پی‌اش روان شدم. کمی آن سوتر، دو دختر خردسال، چونان سیبی که از وسط به دو نیم کرده باشند، از مهد کودکی بیرون دویدند و خود را در آغوش او انداختند . . .

بغض راه گلویم را بسته بود. گوشی را برداشتم و در حالی که به سختی می‌کوشیدم اندوهم را پنهان کنم، به سارا زنگ زدم و گفتم که به دیدارش می‌روم. از خوشحالی به لکنت افتاده بود. وقتی آیفون را زد، پله‌ها را با شتاب بالا رفتم. در آپارتمان باز بود. کاملاً برهنه، چهاردست‌وپا بر روی کاناپه قرار گرفته بود، پاها را از هم گشوده بود و سینه‌های آبدارش را در دو سویش رها کرده بود. باسن تپل و گوشت‌آلودِ سفیدش را تکانی داد و با صدایی آکنده از شهوت صدایم کرد. معطلش نکردم. با حسی آمیخته از خشم و شهوت، تا انتها در فرج نرمش فرو کردم. جیغ‌اش به آسمان رفت.

سینا
     
#649 | Posted: 10 Jul 2011 06:59
ناخن پای هم کلاسیم


سلام
من اسمم سپهره و 22 سالمه
من پارسال توی یه آموزشگاه زبان درس میخوندم یه دختره بود به اسم روژان که 28 سالش بود.
این روژان خانم انگشتای کشیده و سکسی داشت و همیشه هم سندل های سکسی میپوشید و ناخناش هم همرنگ اون سندل لاک میزد . ناخناش بلند و کشیده و صاف و صوف بود . جوری که آدم تو یه نظر نگاش میکرد آبش میمومد.
توی طبقه پایین آموزشگاه کلا یه کلاس داره. یه روز که تقریبا 45 دقیقه زود رسیدم آموزشگاه منشی گفت که امروز کلاستون پایینه.
رفتم پایین و دیدم که بله... روژان خانم تنها تو کلاس نشسته و کتاب میخونه . تو کونم عروسی بود . رفتم تو و به هم سلام کردیم.
رو به روش نشستم . دیدم که به ناخنای پاش لاک سیاه زده و سندل سیاه پوشیده . با دیدن این صحنه سیم ثانیه کیرم سیخ شد و پیشونیم عرق کرد .
به پاهاش خیره شدم . بعد از چند دقیقه فهمید . گفت به چی نگاه میکنی؟ حول شدم . گفتم هیچی . دوباره شروع به کتاب خوندن کرد . دل و زدم به دریا و سر صحبت رو باهاش باز کردم ...
پرسیدم رژان خانوم شما با این لاک و این سندلهایی که میپوشید تو خیابون بهتون گیر نمیدن؟ . خندید و گفت تا حالا که گیر ندادن خدا رو شکر . گفتم میشه یه خواهش ازتون بکنم؟ . گفت بفرمایید . گفتم میخواستم اگه اجازه بدید انگشتای پاتونو ببوسم . رنگش پرید . گفت یعنی چی؟ . گفتم فقط همین یه بار خواهش میکنم . به خدا خودتم خوشت میاد . قول میدم که زیاده روی نکنم . خواست از کلاس بره بیرون که جلوس رو گرفتم . گفتم رژان ازت التماس میکنم . گفت اخه بوسیدن پای من چه لذتی برات داره؟ . گفتم داره . لذت داره . برای تو هم داره . فقط همین یه بار تا کسی نیومده قول میدم که چیزه بیشتری نخوام التماس میکنم . رفت نشست رو صندلی . رفتم جلوی پاهاش نشستم . گفتم اجازه هست؟ . گفت فقط زود باش . باورم نمیشد . سریع سندلش رو درآوردم و شروع کردم به لیسیدن ناخناش ...
آخ که چه حسی داشت . گفت دیگه بسه الان یکی میاد . گفتم نترس اگه یکی بیاد من میفهمم من که خودم رو به گا نمیدم . بعد از چند ثانیه کیرم و از تو زیپ درآوردم . ترسید گفت چیکار میکنی؟ گفتم میخوام آبمو بیارم نترس . کیرمو به انگشتای یه پاش میمالیدم و یکی دیگه از پاهاش تو دهنم بود . فهمیدم که اونم تحریک شده . گفت تورو خدا تمومش کن . گفتم الان تموم میشه . بعد از چند ثانیه نیم کیلو آب از کیرم ریخت رو انگشتاش . آخ که چه فازی داد . سریع با یه دستمال کاغذی آبها رو پاک کردم و هردو خودمون رو جمع و جور کردیم . بهش لبخندی زدم و گفتم مرسی . اونم یه لبخند زورکی زد . از آموزشگاه بیرون رفتم تا یه نخ سیگار بکشم . اون بهترین سیگار زندگیم بود . از اون روز تا حالا هفت بار با روژان جون سکس کردم...
خوش باشید دوستان ...

!
     

#650 | Posted: 10 Jul 2011 08:52
میهمان

جر خوردن من


سلام
اسمم لیداست. 17 سالمه. میخوام جریان اولین سکسمو با دوست پسرمو بگم براتون.
من و آرین الان 2 ساله که با همیم..خیلی هم دوس داریم همدیگرو ولی تصمیم گرفته بودیم که تا قبل ازدواج کاری نکنیم. یعنی پردمو نزنه.. ولی میدونین خیلی سخت بود برام . هدف اصلی سکس اینه که کیر طرفو تو کست حسش کنی.. خلاصه کنار اومدم.
یه روز مامانم گفت که باید با بابام برای یه سمینار برن خارج از شهر. منم بهونه ی درس رو کردم که خونه بمونم.. اون روز صبح رفتم حموم که به خودم برسم چون میدونستم که آرین حتما میاد پیشم. خوشبختانه مشکلی از لحاظ مو و اینا ندارم چون بورم و اصلا معلوم نیست.. ولی حسابی کسمو شستم تا خوشبو شه. دل تو دلم نبود تا مامان اینا برن. ناهار نتونستم بخورم. خداروشکر مامان نفهمید چرا انقدر استرس دارم. رفتم تو اتاقم رو تختم دراز کشیدم تا وقت بگذره که مامان صدام کرد گفت داریم میریم احتمالا طول میکشه. اگه حوصلت سر رفت برو خونه ی دوستت. منم گفتم باشه. صدای دررو که شنیدم سریع پاشدم گوشیمو برداشتم و به آرین زنگ زدم. جریانو براش تعریف کردمو اونم قبول کرد که بیاد. چون خونشون نزدیکه خیلی سریع رسید. زنگو که زد دلم ریخت. رفتم درو باز کردم که سریع اومد بغلم کرد. آرین یه پسر خیلی خوشتیپه که همه ی دوستام بهم حسودی میکنن.. قیافه ی خیلی خوشگلی داره که حتی کمپانی **** بهش پیشنهاد کرده بودن که کاره مدلینگشونو بکنه. بگذریم.. آرین سرمو گرفت تو دستاش یه نگاهی بهم کرد و گفت که دلم تنگ شده بود برات منم یه لبخندی زدم و لبمو گذاشتم رو لبش.. اونم شروع کرد به خوردن لبام.. زبونشو میکرد تو دهنم و دور زبونم میمالید. یهو دستاشو گذاشت رو کونمو بلندم کرد. برد تو اتاقم و پرت کرد رو تختم. خوابید روم و بازم لبامو خورد. آروم اومد تو گوشم گفت که سینه هاتو میخوام منتظر جواب من نموند.. سریع تاپمو در اورد گفت ای جووون هرروز داره بزگتر میشه.. سوتینمو در اورد و شروع کرد به خوردن سینه هام.. منم آه و ناله میکردم .. گاهی وقتا یه گاز کوچولو هم میگرفت.. بهش گفتم لباساتو در بیار گفت خودت درشون بیار. منم گفتم باشه.. تیشرتشو در اوردم بدن ورزشکاریش داشت دیوونم میکرد.. گفتم بخواب میخوام شلوارتو در بیارم. شلوارشو که دراوردم کیرش از رو شرتش معلوم شد. دستمو گذاشتم رو شرتش یکم مالیدم.. گفت نکن گازت میگیره ها.. منم شرتشو در اوردم که کیره کلفتش زد بیرون.. کیرش خیلی سفید و خوشگله.. تخماش خیلی گرد و تمیزه.. زبونمو مالیدم رو کیرش.. یه آه بلندی کشید و گفت نکن.. منم که تازه خوشم اومده بود بازم زبونم مالیدم رو کیرش.. از بالا به پایین.. زبونم رو رگه کیرش میمالیدم.. با دستم تخمشو میمالیدم.. کیرشو میمکیدم.. کلاهک کیرشو کردم تو دهنم.. اونم همش آه و ناله میکرد و دسشتو گذاشته بود رو سرمو خودش بالا پایین میکرد سرمو.. گفت بهم بسه دیگه بخواب.. منم خوابیدم و اونم شلوارمو در اورد .. میدونستم خوشش میاد شورت نپوشم.. منم نپوشیدم.. گفت پاتو باز کن.. میخوام کستو بخورم.. منم پامو باز کردم .. زبونشو مالید رو کسم .. منم یه آه بلندی کشیدم.. زبونشو رو کسم میمالید.. چوچولمو میمکید.. میگفت ماله خودمه.. جوون.. کستو دوس دارم.. زبونشو دوره سوراخه کسم میمالید.. داشتم دیوونه میشدم.. کسم خیسه خیس شده بود.. اومد بالا تو گوشم گفت که میخوام بزارمش تو کست.. منم تو اون حال و هوا قبول کردم.. کیرشو میمالوند رو سوراخ کسم.. آ ه ه ه ه .. بزارش تو دیگه... کلاهک کیرشو یکم کرد تو سوراخ کسم.. نفس عمیقی کشیدم.. منتظر درد بودم.. بهم گفت آماده ای؟ منم گفتم اوهووووم... یهو کیرشو کرد تو کسم... آ ه ه ه ه .. کیرت کلفته.... اوووووف... کیرشو تو کسم عقب جلو کرد.. بعد در اورد تا خونشو پاک کنه.. خیلی خون نبود ( نذاشت من ببینم ولی خودش گفت.. ) گفت ادامه بدم؟ گفتم آره ه ه ه .. بکن... میخوام جرم بدی... کیرشو تو کسم عقب جلو میکرد... آ ه ه ه ه ... اگه میدونستم انقدر حال میده زودتر می کردمت لیدا... کست مال منه... جووووون... میخوام کستو جر بدم.... آ ه ه ه ه ه... نمی فهمیدیم صدامون چقدر بلنده.... اوووووف... کیرت کلفته... آ ی ی ی ی ی .... کسمو جر بده... دارم ارضا میشم... آه ه ه ه ... آ ی ی ی ی .. بسه...... تنم میلرزید.... لیدا آبمو کجا بریزم؟ آ ه ه ه ه ... بگو الان میااااد.... آ ه ه ه .. بریز رو سینه هام... اوووف.. داغه آبت... دوس داشتی؟ اوهوووم.... بیا بغلم.... ههههممم... نفهمیدم کی خوابم برد... با صدای مامان بیدار شدم... لیداااا.. بیا شام.. گوشیمو نگاه کردم .. یه اس ام اس داشتم... عزیزم دلم نیومد بیدارت کنم... دیگه رسما زن من شدی!!
     
صفحه  صفحه 65 از 70:  « پیشین  1  ...  64  65  66  ...  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.