| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 65 از 67:  « پیشین  1  ...  64  65  66  67  پسین »  
#641 | Posted: 12 Jul 2011 05:05
معماى تنهايى

سلام،سلام با تو هستم ها! سروش؟!سروش؟!
سرم رو بالا آوردم و صورتش رو ديدم ،صورتي كه هميشه عاشقش بودم و از ته دل ميخواستمش ،بدون جواب دادن بهش سرم رو آوردم بايين ،جشمام رو بستم ...
سروش اكه نميخواي جواب بدي من برم،مزاحمت نميشم
بازم جواب ندادم ،واقعا داشت ميرفت ،دستشو كرفتم ، بدون هيج حرفي ايستاد و به طرفم بركشت ،اومد كنارم نشست ،بازم عطر هميشكيش رو زده بود عطري كه عاشقش بودم،سرم رو بردم جلو تر و روشونش كذاشتم،دستشو تو دستام كرفتم ، از كرما و لطافت دستاش احساس آرامش ميكردم،اما نبايستي خودم رو ضعيف نشون بدم،سرمو بلند كردم و دستام رو از دستش جدا كردم و بهش زل زدم،با ديدنش دوباره خودم رو باختم و نكاهم رو به آسمون دوختم و خاطراتم رو كه باهاش داشتم رو مرور كردم خاطراتي كه بهترين لحظه هاي زندكيم بودن...
رويا ميشه وايستي كارت دارم،يهو وايستاد و با تعجب به مي نكاه كرد و كفت:اسم منو از كجا ميدوني؟
اونجاش مهم نيست،ميشه جند لحظه باهات صحبت كنم؟
نه نميشه،كلاس دارم،اصلا بهم بكو ببينم كي هستي؟
رويا من خيلي وقته كه عاشقت شدم،امروز هم خيلي برام سخت بود كه باهات روبرو بشم
اون فقط داشت منو نكاه ميكردو كفت:من كلاسم دير شده و بايد برم
بعد روش رو بركردوند و آروم آروم به طرف مدرسش رفت،من هم فقط داشتم به قدم هاي نكاه مي كردم هر قدمي كه بر ميداشت بيشتر احساس شكست خوردن ميكردم...
ببين سروش،اكه نمي خواي حرف بزني بس جرا به...
انكشت اشارم رو رو لباش كذاشتم و ديكه نذاشتم ادامه بده،بهش كفتم دوست داري منو تنها بذاري؟ميخواي منو نابود كني؟
سروش ما قبلا حرفامون رو باهم زديم ديكه شروع نكن.
نه،نزديم،هيج وقت حرف نزديم،هيج وقت نتونستيم رودرو حرف بزنيم ،رويا ميدوني غرور جيه؟ غروري كه من واسه بدست آوردن تو اونو زير باهام كذاشتم،غروري كه روز اولي كه باهات حرف زدم خاكستر شد،من واسه بدست آوردن تو نابود شدم،ديكه نميخوام واسه از دست دادن تو هم نابود بشم،ميفهمي؟!
بازم كفتم: نه،نمي فهمي،حال منو نميفهمي منو درك نميكني،جون فقط خودتو ميبيني،يادته فرداي اون روز دوباره اومدم باهات حرف بزنم اما تو جلوي دوستات منو خورد كردي،اكه يه روز نميديدمت طاقت نمياوردم.
سروش من واسه خاطره تعريف كردن نيومدم اينجا،اومدم تا تصميمو بهت بكم،اون باكتي كه كفته بودي هم آوردم . باكت رو از كيفش در آورد و روي صندلي كذاشت.بهش كفتم رويا اينا خاطره نيستن،زندكي من هستن،جشمام به باكت بود،يه جيزي منو شكه كرد،همون باكتي بود كه اولين بار به رويا دادم و توش حرفام و شمارمو كذاشته بودم،يه نكاه به رويا انداختم و باكت رو تو دستام كرفتم و بو كردم،بوي رويا رو ميداد ،بوي شوق من رو ميداد كه واسه ي بدست آوردن رويا دست به هر كاري ميزدم،ميخواستم بازش كنم كه دستاش رو روي دستم كذاشت و منم باكت رو روي صندلي كذاشتم و به زمين خيره شدم ،زميني كه شاهد بهترين خاطراتم بود،خاطراتي كه ...
سروش اين شاله خيلي خوشكله نه! آره عشقم،مكه ميشه سليقه ي تو بد باشه؟! رفتيم تو مغازه شال خودشو برداشت و شالي كه انتخاب كرده بود رو كذاشت و با شوق به من نكاه كرد،واقعا خوشكل تر شده بود،بهش كفتم خيلي بهت مياد يه كم تو آينه نكاه كرد و با شال ور رفت و كفت باشه، اينو ور ميدارم...
يه لحظه خشكم زد بهش نكاه كردم و ديدم كه همون شال سرشه،به انكشت هاش نكاه كردم همون انكشتر هايي بود كه من واسش خريده بودم،همون ساعت .
با عصبانيت بهش كفتم :ميخواي منو دق بدي نه؟!ميخواي منو نابود كني؟
بهم كفت هنوز كه جيزي معلوم نيست،جوابم تو باكته.
بازم يكم اميد داشتم،اما با حرفايي كه اون ميزد واسه تصميمش مصمم بود،اون ميخواست من رو تنها بزاره...
20 آبان بود،روز تولدم ،منو به خونه ي دوستش دعوت كرده بود،البته دوستش خونه نبود،وقتي در زدم،رفتم تو،اما كسي نبود،وقتي در رو بستم،يهو جراغ ها خاموش شد ديكه هيج جا رو نمي ديدم،اما حس كردم كه يه نفر داره به سمت من مياد،دو تا دست رو شونه هام كذاشته شدند،يهو كرماي لب هاي يه نفر رو روي لبهام احساس كردم،لب هايي كه طعمشون واسم آشنا بود،بوي عطر خاصي ميومد كه خيلي خوب ميشناختمش،كرمي آغوش كسي بود كه زندكيم بود،دستام رو دور كمرش حلقه كردم و اون رو به خودم نزديك كردم ،ولي يهو ازم جدا شد،دستم رو كرفت و به سمت يه اتاق برد،اتاقي كه نور قرمز رنكي تو اون تاريكي از خودش نشون ميداد،وقتي به اون اتاق رسيديم صورتشو تو نور قرمز ديدم،خيلي زيبا شده بود دوباره لب هامون بهم رسيد،ميخواستم فاصله هاي بينمون رو از بين ببرم لباس ها مون رو درآوردم ،حالا فقط لباس زير تن هردومون بود ،بند سوتينشو از بشت باز كردم و سينه هاشو ديدم،طاقت نياوردم شروع به بوسيدن و خوردن كردم،خيلي لذت بخش بود،نرمتر از هرجيزي كه ميشه تصور كرد از خوردن دست كشيدم،اونو تو آغوش خودم كرفتم،لطافت دخترونش به من زندكي ميداد از برخورد سينه هام به سينه هاش لذت عجيبي ميبردم،اونم با نفس هاش لذت بردنش رو نشون ميداد،هميشه عاشق قوس هاي بدن دختر ها بودم از ديدن رويا تو اون حالت به اوج لذت روحي رسيدم از بست بغلش كردم و خودم روبهش جسبوندم،باسن نرمش به من آرامش مي داد ،جلوش زانو زدم،با دو دستم شرتش رو آروم از باش در آوردم،شرت خودم رو هم در آوردم ،بازهم تو آغوش كرفتمش،هردو داشتيم لذت ميبرديم،رفتيم روي تخت دراز كشيديم و من شروع به نوازش بدنش كردم ،كه با جند لرزش و آه كوتاه ارضا شد،من هم كه نزديك ارضا شدن بودم با حركت دستاي رويا روي بدنم ارضا شدم،همديكه رو بغل كرديم و در اوج آرامش بوديم...
كرمي لب كسي رو روي شونم احساس كردم،رويا بود،اينقدر تو خاطراتم غرق شدم كه يادم رفت كجا هستم،رويا بلند شد و رفت،من هم نتونستم حرفي بزنم،فقط به قدم هاش نكاه ميكردم و به عشقي كه بهش داشتم فكر ميكردم،واقعا كه زيبا بود،جشمام رو به باكت دوختم،باكتي كه آينده رو مشخص ميكرد،به رويا كفته بودم ميخوام بيام خواستكاريت اما ميكفت سنم كمه نميخوام،من هم ناراحت شدم از دستش و كفتم بايد قبول كني هروز بيشتر تحت فشارش ميذاشتم ،اونم ديكه مثل قبل نبود و خيلي سرد شد،تا اينكه كفت ميخوام باهات بهم بزنم ،با هزار منت و خواهش من قبول كرد كه تا امروز فكر كنه و جوابشو تو باكت بذاره.
باكت رو روي قلبم كذاشتم و از ته دل از خدا خواستم كه رويا رو ازم نكيره،باكت رو باز كردم...يه شاخه كل ياس خشكيده بود...كل رو از باكت در آوردم و بهش نكاه كردم و ناخودآكاه خندم كرفت، كفته بود اكه يكي از هديه هاي من رو تو باكت بزاره يعني باهات ميمونم،اين كلم هديه ي من به رويا بود...

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#642 | Posted: 12 Jul 2011 05:06
آموزشگاه رانندگی

سلام من بهراد هستم19 سالمه شیرازی هستم و چند هفته ای هم هست که با سایت شهوانی اشنا شدم وحالا تصمیم گرفتم داستانمو براتون بنویسم داستان من از اونجایی شروع شد که من هم مثله همه پسرا منتظر 18 ساله شدن بودم تا سریع برم اموزشگاهو گواهیناممو بگیرم اخه من دانشکده دولتی کاردانی قبول شدم(هنرستان بودم) قول داده بودن برام ماشین بخرن منم که تا 18 سالم شد مهلتش ندادمو رفتم اموزشگاه ثبت نام کردم کلاسام از روز دوشنبه شروع میشد چون دانشکده میرفتم مجبور شدم اموزشگاه نزدیک دانشکده ثبت نام کنم خلاصه روز اول شد من رفتم سر کلاس اموزشگاه هم پایین شهر بود ادم خوب توش پیدا نمیشدپسراشم هم از دانشکده خودمون بودن هم از ادمای اون منطقه من تازه رسیده بودم هنوز همه بچه های کلاس نیومده بودن که کم کم انگار که از خواب بلند شده بودن میومدن تو کلاس همه جور ادمی توش بود جواد. دانشجو. دختر که نه همشون سن بالا بودن تازه یادشون اومده بود که گواهینامه میخوان که چشمم به یه دختره افتاد که انصافا خوشکلم بود داشت با زنای دیگه صحبت میکرد منم نگاش میکردم نه اینکه هیز باشم ولی خوب دیگه واقعا هیشکه نبود که نگاش کنم که استاده اومد زنها ردیفای جلو نشسته بودن 15 نفریهم بودن اسمارو که داشت میخوند فهمیدم که اسمش سیما هست خلاصه استاده شروع کرد به فک زدنو بچه های کلاسم وسط حرفاش گلابی مینداختن استاده هم میترسید چیزی بهشون بگه مثل اینکه قبلا یکی حالشو گرفته بود چند روزی گذشتو روز امتحان ایین نامه رسید منم خوب خونده بودم از قضا دختره دیر اومد همه صندلیهای هم پرشده بود مجبور شد که بیات اخرکلاس بشینه صندلی جلویه من نشست بود منم خواستم یه حرفی زده باشم تا بتونم یه جورایی باهاش دوست بشم گفتم خوندی یا مثه من میخوای سکه بندازی که گفت اره زیاد خوندم برگه هارو اوردنو امتحان شروع شد همونجاهم داشتن برگه هارو صحیح میکردن اسمای قبولیارو میخوندن که هردومون قبول شدیم منم به خنده گفتم انگار سکه من خوب کارکرده که یه خنده کوچولو کرد بعد که دیگه رفتم کلاسایه عملی رو ثبته نام کردم بعد از اون بار چند باری دیدمش تا رسید به امتحان شهری نوبه من رسید منم که استرس داشتم شدید یه سرهنگم کنارم نشسته بود که از بس که جدی بود ادم میشاشید تو خودش با اجازتون پارک دوبلو خراب کردمو رد شدم از کنجکاوی شایدم فزولی نشستم ببینم اون دختره چیکار میکنه که با اجازتون اونم رد شد خیلی ناراحت بود منم از فرصت استفاده کردمو میدونستم که دخترا وقتی خیلی ناراحت هستن میشه باهاشون احساسی باشیو و اگه خوب باهوشون برخورد کنی دوستی باهوشون راحت تره رفتم پیششو سلام کردم اونم سلام کردو گفتم که منم رد شدمو از سرهنگه حرف زدمو پشته سرش پیشه سیما اداشو در اوردمو کلی خندوندمشو با کلی حرف زدنو شیرین بازی شمارمو بهش دادم خداحافظی کردم 1 روز گذشتو خبری نشد که یه دفعه یه اس اومد(سلام). منم اس زدم (سلام).بعدش دوباره یه اس دیگه دادم (شما) شاید باورتون نشه البته خودمم اون موقعه باورم نشد اس داد (پاکشوما) تعجب کردم بعدش یه اس دیگه اومد فکر کردی خودت فقط شوخی منم سیما که اون موقه بود که باورم نشد که اون همون دختره هست که با اون همه حرف زدن تونستم شمارمو بهش بدم یه چند روزی گذشتو باهم اس بازی میکردیمو باهم با گوشی حرف میزدیم که روزه امتحان شد خداروشکر اون قبول شدو با اجازتون من دوباره افتادم نمیدونم چرا پارک دوبلام همش خراب میشد
رفتم پیشش فهمیدم که قبول شده خیلیهم خوشحال بود تا فهمید که من رد شدم کلی ناراحت شد ولی من خودم خندم گرفته بود دلو زدم به دریا گفتم حالا که قبول شدی باید شیرینی بدی چیزی نگفتو بحثو عوض کرد شب یه اس اومد برام چی دوست داری منم پررو گفتم همه چی دعوتم کرد شب بریم بیرون یه شام مهمونم کنه قرار گذاشتبم منم به خودم رسیدمو یه تیپه خوشکل زدمو رفتم سره قرار منتظر موندم که اونم اومد خیلی خوشکلو خوشتیپ شده بود اومد که تاکسی بگیره که من گفتم پیاده بریم اونم قبول کرد تو راه کلی خندیدیمو باهم شوخی کردیم انگار که 100ساله همدیگرو میشناسیم اون روز هم به من هم به اون خیلی خوش گذشت اخه تو رستورانم کلی مسخره بازی در اوردیم همه نگامون میکردنومیخندیدن کم کم باهم پایه شدیم به هم اس های سکسیم میدادیم تا روزی که عموم زنگ زدو به بابام گفت یه دو روزی میخوایم بریم بیرون از شهر منم چون پایه نداشتم عموم هم بچه هم سن من نداره همراشون نرفتم بابام هم با من کنار اومدو گفت دوست نداری نیا اونا رفتن سیما هم که دیگه من همه چیرو براش تعریف میکردم میدونست ولی من اصلا به اینکه اون بخواد بیاد خونه ما فکر نمیکردم شب شدو یه اس دادم بهش (من امشب تنهام میترسم کی میاد پیشه من بخوابه) اونم جواب داد( اونی که دوسش داری) خلاصه فردا صبح شدو گفتم بزار یه امتحان کنیم زنگ زدم بهش گفتم که من تنهام غذاهم ندارم الانه که روده هام همدیگرو بخورن(البته دروغ گفتم) اونم گفت مگه من میزارم عزیزه دلم گرسنه بمونه باورم نشد گفت بیام برات غذا درست کنم منو بگو اره ه ه اونم با یه ترفنده جالب مامانشو پیچوند ساعت 10 بود که زنگ زد گفت دارم میام منو بگو گیچ شدم که چه کارکنم سریعه غذاهارو برداشتمو گذاشتم تو کمد که نفهمه من غذا داشتم خودمو درست کردم منتظرش شدم که وای زنگ درو زد منم خیلی ریلکس درو باز کردم چه خوشکل شدی اومد تو نشستو شالشو در اوردو میخندید اول نمیدونستم به چی داره میخنده منم براش یه شربت اوردم باهم یه کم حرف زدیمو شوخی کردیمو مسخره بازی در اوردیمو (من خودم خیلی شوخم اونم بدتر از من) حالا دیگه نوبت اون شده بود که هنر اشپزیشو مثلا نشون بده گفتم حالا میخوای چی بهمون بدی میخوام واسه عزیزه دلم یه قرمه سبزیه توپ درست کنم قرمه سبزی نه بابا مگه بلدی اره که بلدم رفت سره یخچال دیدم 4 تا تخم مرغ برداش اورد اون موقه بود که فهمیدم خندش واسه چی بود اصلا اشپزی بلد نبود دوتامون از خنده مرده بودیم نمیدونستم چی بگم منم چندتا سوسیس زدم بهشو یه چی شد خلاصه اینم دیگه یه جور قرمه سبزیه واسه خودش ولی باور کنید این خوشمزه ترینو باحالترین تخم مرغی بود که تا حالا خورده بودم سیر شدیم بلند شدو گفت اینم از قرمه سبزی خوشت اومد ظرفهارو برداشتو برد رو سینک که بشوره منم بلند شدم رفتم کنارش وایسادم بهش نگاه میکردم موهاشو از روشونش جمع میکردمو نازش میکردم اونم یه لبخنده کوچولو رو لباش بودو نگاش به ظرفها بود سرمو بردم جلو لباشو بوس کردم اونم برگشتو لباشو گذاشت رو لبام چه خوشمزه بود شیر ابو بست اومد که بره جلوش وایسادم لبمو گذاشت رو لبش چه احساس خوبی داشتم مثه بغل کردن بچه کوچولوها بغلش کردمو همینجوری لبام رو لباش بود بردمش تو اتاقم رو تختم نشستیم تو بغل همدیگه وای که چه لحظه ی خوبی بود اونایی که این حسو تجربه کردن میدونن که چه حسی داره همینطور که لبای همدیگه رو میخوردیم لباسای همدیگرو هم کم کم در می اوردیم چه بدن خوشکلی داره رفتم پایین تر سوتینشو باز کردم نمیدونم چه سایزی داشت که براتون بگم ولی خیلی ناز بود شروع کردم به خوردن سینهاش وای که چه شهوتی چشاشو گرفته بود دیگه صداش داشت در میومد میخواستم خوب لذت ببره هرچی تو این فیلمها دیدمو اجراش میکردم مثه حرفه ایها رفتم پایین تر همه بدن خوشکلشو خوردم اخه خوردنیم بود رسیدم به شرته نازش وای سیما کوچولو خیس شده بود داغ داغ گرمایه عجیبی داشت هرکاری بلد بودم با کسش کردمو به اوج لذت رسوندمش داشت دیوونه میشد دستاش تو موهام بود موهامو چنگ میزد راست میگن دخترا وقتی حشری میشن دیوونه میشنا نمیدونم یه بار ارضا شده بود دو بار نفهمیدم دستشو گذاشت رو کیرمو نازش میکردو باهاش بازی میکرد معلوم بود که چیزی بلد نیست مثه من فیلم نگاه نکرده با اینکه خودم کسشو براش خوردم ولی دلم نیومد بهش بگم برام ساک بزنه خودمم خوشم نمیاد از اینکه کسی برام ساک بزنه میدونستم که پرده هم داره منم که شهوتی شده بودم نمیدونستم که از عقب بکنم یا نکنم بهش گفتم میتونم اونم که میخواست منو ناراحت نکنهو منم تو شهوت اون شریک باشم گفت باشه ولی میدونستم از ته دل راضی نیست پیش خودم گفتم اگه زیاد دردش اومد بیخیال میشم با اجازتون همینکه شروع کردم صداش در اومد اشک تو چشاش جمع شد منم بیخیال شدم دیدم چاره ای نیست لاپای حال کردیم هرچیم اب بودو ریختم رو کمرش انگار شیره بدنمو کشیدن بلند شدمو کمرشو تمیز کردمو اونم خودشو جمع جور کرد جون نداشت انگار ادمی که یه روز کتک خورده باهم رفتیم حمام و این بهترین روزه زندگی من بود راستی گواهینامم رو گرفتم ولی یه شیرینی رفت تو پاچم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#643 | Posted: 12 Jul 2011 09:06
شوهر سرد


اسم من شيده است.من سی ساله ام.بدبختانه من یک شوهر خیلی سرد دارم که هر چند ماه یکبار به سراغ من میاید.بر عکس من زنی خیلی حشری هستم.چند وقت قبل وقتی که شوهرم خانه نبود من یک فیلم سکسی دیدم که دیوانه ترم کرد.مجبور شدم برم توی خیابون دنبال یک نفر بگردم ولی کسی رو گیر نیاوردم.البته چند تا ماشین برای من بوق زدند و ترمز کردند ولی راستش علیرغم اینکه خیلی حشری بودم ولی ترسیدم سوار ماشین بشم .نااميد به طرف خونه برگشتم نزديکی های خونه چشمم به يک نمکی افتاد و کسی که گاری نمک رو ميراند يک پسر حدود۱۵ ساله بود. مقدار زيادی نون خشک تو خونه داشتم به پسره گفتم بياد بالا تا نون خشکه ها رو ببره.همينجوری که از اشپز خونه گونی نون خشکه رو میاوردم و پسره هم دم در ایستاده بود.یکهو فکری از ذهنم گذشت و به پسره گفتم بیاد تو ویک لیوان چایی بخوره اولش گفت نه ولی بعد که اصرار کردم امد تو و نشست روی مبل.رفتم توی اشپزخونه تا کتری رو بذارم ويک شربت هم درست کردم و امدم کنارش نشستم.همينجوری که داشت شربتو ميخورد دستمو انداختم پشت گردنش و گفتم از زن خوشت مياد.طفلک خجالتی بود يا شايد هم ترسيد گفت منظورتان چيه من هم گفتم مثلا اگر همين الان تو رو ببوسم خوشت مياد و بدون اينکه منتظر جوابش بشم صورتش رو بوسيدم اول کمی خودشو کشيد کنار ولی وقتی که کيرشو از روی شلوار گرفتم کمی ارام شد و شروع کردم ازش لب گرفتن طفلک هيچکاری نميکرد.چون بدنش کثيف بود گفتم بريم حمام .لختش کردم و وقتی به شلوارش رسيدم خيلی مقاومت کرد ولی من بزور شلوار و شورتشو دراوردم چه کير نازی داشت تا بحال کير پسر ۱۵ ساله نديده بودم.بردمش زير دوش و شروع کردم صابون زدن به تنش در عين حال هم با کيرش بازی کردم ولی کيرش بلند نميشد.پس از اينکه حسابی شستمش بردمش بيرون از حمام وفيلم سوپر رو براش گذاشتم و همچنان با کيرش ور ميرفتم تا اينکه به من گفت خانم من تا بحال زنی رو نکردم و ميترسم.کلی دلداريش دادم تا ترسش بريزه در همين حال فيلم به جايی رسيد که زن هنرپيشه داشت کير مرد رو ميخورد.يکهو به من گفت تو ميتونی مثل تو فيلم کير منو بخوری؟من يکه خوردم چون تا بحال کير شوهرم را هم نخورده بودم ولی ظاهرا چاره ای نبود.همونطور که روی صندلی نشسته بود .من هم امدم روی زمين نشستم و لای پاش رو باز کردم کيرش همچنان خوابيده بود برای همين وقتی کيرشو کردم تو دهنم کيرش و خايه هاش همه با هم رفت تو دهنم.پس از کمی مکيدن احساس کردم کيرش داره بلند ميشه لذا با اه و ناله بيشتر کيرشو خوردم تا اينکه کاملا راست شد.کيرشو از دهنم دراوردم و نگاهش کردم به بزرگی کير شوهرم که هر چند ماه يکبار اونو ميديدم نبود برای همين از کير کوچک اين بيشتر خوشم امد.دوباره کيرشو گذاشتم تو دهنم و شروع به مک زدن کيرش کردم ديگه هيچی حاليم نبود چشمام رو بسته بودم و لذت ميبردم که ناگهان گرمی اب کيرش رو توی دهنم حس کردم خواستم کيرشو از دهنم در بيارم که ديدم کار از کار گذشته و اب کيرش رفته تو دهنم برای همين گذاشتم تا اخرين قطره اش رو توی دهنم خالی کنه.دروغ نگفته باشم از مزه اب کيرش که کمی هم شور بود بدم نيامد برای همين هم تمام ابشو قورت دادم.پس از انروز هر وقت که شوهرم سر کار بود من به اون پسره ميگفتم بياد تا دهن و صورت منو پر از اب کيرش کنه.البته مدتی است که از اون هيچ خبری ندارم و هر چقدر هم پرس وجو کردم پيداش نکردم.برای همين من دنبال يک پسر فقط ۱۴ يا ۱۵ ساله ميگردم تا برايش ساک بزنم تا اب کيرشو تو دهن و صورت من خالی کنه

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#644 | Posted: 14 Jul 2011 20:24
خيال سحر انگيز سارا

[font#000000][/fontروز و شب بي وقفه درس ميخوندم . اون موقع سال دوم دبيرستان بودم و در دبيرستاني درس ميخوندم كه 2 شيفت مجبور بوديم بريم سر كلاس و البته اون موقع ساكن شيراز بودم . سخت گيري در دبرستان ما ديگه حالت ستمگري به خودش گرفته بود و زنگ ورزش كه براي بچه هاي دبيرستاني زنگ استراحت محسوب ميشه براي ما تقريبا حالت تمرينات سخت نظامي رو به خودش گرفته بود از كلاسها و آزمايشگاه كه ديگه نميگم . پدرم دائم مشغول كار بود و تنها دلخوشي من سارا بود . سارا يكي از زيباترين دختر هاي محل ما بود البته محل پر نعمتي داشتيم ندا ، شيدا ، سالومه ، ليلا و بازم ليلا 3 تا ليلا تو محل ما بودن يكي از يكي خوشگلتر اما بازم هيچكدوم سارا نميشد . سارا دختر بسيار سفيدي بود كه لباي سرخش و خالي كه بالاي لب داشت دل و دين آدمو يكجا ميبرد . موهاي فرفري بلندش و انگشتان باريكش . اون سال اول دبيرستان بود . حالت عشقي كه نسبت به اون داشتم يك نوع عشق عاطفي بود اصلا فكر سكس به مغزم هم خطور نميكرد . شايد هم نميدونستم از عشق چي ميخوام يا چي ميفهمم . گاهي به خونه ما ميومد و سعي ميكردم خودمو بهش نشون بدم اونهم زير چشمي نگام ميكرد اما هميشه خواهرم بود و نميشد حرفي و حديثي رد و بدل كرد . چشماي خمار اون هنوز تحريكم ميكنه و يادش كافيه كه منو پاك ضايع كنه . يه دوستي داشتم بنام پيمان . اون از بچگي تو خانواده ولنگ و بازي بزرگ شده بود اصلا تحريك نميشد يه روز كه به گرمي مشغول صحبت با پيمان بودم سارا از كنارم رد شد و حرف تو گلوم پيچيد . با سقلمه اي كه پيمان تو پهلوم زد به خودم اومدم بلند گفت : اوهوووو چه مرگت شده كيوان . گقتم هيچي گفت انگار گلوت خيلي پيش اين بنده خدا گيره و زد زير خنده عصباني شدم و دنبالش كردم . بعد از كمي شوخي گفتم پيمان واقعا تو از سارا خوشت نمياد خنديد و گفت : چرا دختر جذاب و تو دل بروئي هست اما خودت كه ميدوني از بچگي تو خونه ما همه از زن و دختر پيرو جوون منو دستمالي ميكردن و بخصوص چند تا از خانمهاي آشنا كه هنوزم منو به حساب بچگي حسابي ميمالونن البته راست ميگفت پيمان اگه يه روسري حرير ميكرد سرش و پرزهاي صورتشو هم ميزد كار يه دختر خوشگل و ظريف رو ميتونست انجام بده . خيلي ظريف و ملوس بود و البته شيطون . گاهي كه خونشون ميرفتم مادرش كه تازه معلم هم بود با سر و وضع آنچناني جلوي ماها ميگشت و هميشه سينه هاي بزرگش توي تاپ صورتي يا سفيدش چنان تكون ميخورد كه كه اگه تو اون سن و سال چند دقيقه اي نگاش ميكرديم كار تموم بود . منتها هميشه جلوي اون سرمونو مينداختيم پائين و گاهي زير چشمي ديد ميزديم همينطور خواهرش و بقيه خيلي راحت بودن . پيمان منو به خودم آورد و گفت : خوب بهش بگو دوستش داري گفتم : خره اينجوري كه نميشه همين جوري راست برم تو شيكمش بگم دوستت دارم ‍!!! گفت خوب اينجوري هم نه اما قضيه رو يواش يواش باهاش مطرح كن و ......... اومدم خونه و تو اين فكر بودم كه چه طوري سر صحبت رو با سارا باز كنم كه ديدم يه جفت صندل دخترونه جلوي در ورودي هال هست . مال سارا بود يكيشو برداشتم و بو كردم . صندلشم مثل خودش ظريف و خوشبو بود . همونطور كه يك لنگه صندل رو نزديك صورتم گرفته بودم تو روياهام غرق شدم و خودمو با سارا ميديدم كه دست تو دست هم يه جائي مثل بهشت داريم ميدويم و هيچ محدوديتي هم نيست . چه علم خوبي بود . صداي سرفه خشكي منو به خودم آورد . اهه اهوم اهو اهه . ديدم ساراست كه خشكش زده و روبروم واستاده . تا به خودم بيام صنلشو از دستم قاپيد و پاش كرد و بدو از خونه رفت بيرون . وقتي كه داشت ميرفت ديدم كه صورتش تا گردن و جائيكه ديده ميشد سرخ شده . انگار يدفعه دنيا رو رو سرم كوبيدن . اي داد بيداد ديدي همه چي خراب شد . تازه ميخواستم برم تو نخش . همه چيز از دست رفت . خيلي پكر رفتم تو خونه . خواهرم مشغول كار خودش بود . من رفتم تو اتاق خودم و طاقباز افتادم رو تخت خواب . تو روياهام انگار زندگي برام تموم شده بود . خوب تو اون سن و سال يا در واقع تو هر مقطعي از زندگي خوب احساسات و عواطف در هر كسي به شكل خاصي بروز ميكنه و منهم مستثني نبودم . تا مدتي از اومدن سارا به خونه ما خبري نشد . پدر سارا نظامي بود و آخراي خدمتشو ميگذروند . يه روز كه تو مود خودم بودم آيفون زنگ زد و من پريدم و گفتم كيه ؟ صداي خشك و محكم پدر سارا گفت : كيوان جان يه لحظه مياي دم در ؟ با ترس و لرز گوشي رو گذاشتم و رفتم جلوي در . پدرس با ديدن من لبخندي زد و گفت كيوان جان مياي كمي با سارا رياضي كار كني ! ميدونم كه درسهات خوبه و خواستم كمكي هم به سارا بكني براي خودتم يه مروري ميشه . آب دهنمو قورت دادمو و گفتم بله چشم حتما ميام . كي بيام ؟ گفت هر وقت كه وقتت آزاده و خداحافظي كرد و رفت به سمت خونشون . وقتي برگشتم تو خونه خواهرم گفت كي بود كيوان ؟ گفتم آقاي ..... بود . ازم خواست برم با سارا رياضي كار كنم . خواهرم پقي زد زير خنده و گفت با سارا !! اونكه درسهاش از تو خيلي بهتره . وقتي به اتاقم برگشتم نميدونستم كه واقعا درسهاي سارا بهتر از منه يا نه اما خيلي خوشحال بودم كه پيش سارا ميشينم و باهاش حرف ميزنم و نفس هاي گرمشو حس ميكنم . تا عصر اون روز برام صد سال گذشت . عصر ساعت 5 يه نگاهي به خودم كردم و دستي به موهام كشيدمو و رفتم بسمت خونه سارا در حاليكه دل تو دلم نبود . وقتي زنگ رو فشردم كم مونده بود برگردم اما در كه به سرعت باز شد اين مهلتو ازم گرفت . سارا تو لنگه در ايستاده بود و گفت بفرمائيد تو . با خجالت رفتم تو . مادرش از آشپزخونه داد زد : كي بود سارا . از همونجا بلند سلام كردم و اون با دستهاي كفي اومد بيرون و تا منو ديد احوالپرسي گرمي باهام كرد و گفت شما برين اتاق سارا به درسهاتون برسين . رفتيم تو اتاق و درو بست داشتم دفتر كتابهامو پهن ميكردم كه گفت : تو واقعا فكر كردي ميخوام بهم درس بدي . خنده شيطنت رو لباي سرخش ديدم . گفتم آخه ... گفت خيلي خوب اونهارو پهن كن تا بگم . اومد كنارم با حفظ فاصله نشست و گفت : اون روز با كفش من چيكار داشتي ؟ گفتم خوب ميخواستم ببينمش . گفت آره من 10 دقيقه اونجا تو رو تماشا ميكردم تو يه جاي ديگه بودي . سرمو پائين انداختمو و چيزي نگفتم . گفت سرتو بگير بالا از چي خجالت ميكشي ! نميدونستم چي بگم اما سارا گفت خوب حالا ولش كن . حرفي برا گفتم نبود سارا هم معطل بود من چيزي بگم آخرش گفت : خوب چيزي نميخواي بگي گفتم براي اون روز معذرت ميخوام . گفت اونو ولش كن الان چي ؟ گفتم الان و تو چشاش نگاه كردم منتظر يه كلمه يا حرف عاشقانه بود . گفتم سارا ميپرستمت . خيره خيره بهم نگاه كردو و گفت واقعا منو دوست داري ؟ گفتم بخدا عاشقتم خيلي دوستت دارم . گفت خوب حالا فرض كن منو دوست داشتي بعدش چي . گفتم خوب هيچي همين ديگه . گفت خوب ديگه بازم بگو بيشتر برام بگو يالا بگو ديگه . مادر سارا با يه سيني شربت وارد شد و ما هم مثلا سخت مشغول حل تمرينات رياضي بوديم . رفت و درو پشت سرش بست . سارا گفت يالا هر چي ميخواي بگي بگو ديگه . كمي جملات و حرف رديف كردم اما اينها سارا رو تسكين نميداد . آخرش دستمو گرفت و گذاشت رو صورتش وقتي بهش نگاه كردم ديدم تمام صورت و گردن و سينه اش سرخه سرخ شده . آهسته لبامو بردم جلو و چسبوندم به لباش . هنوز مزه مسي ترس اذيتم ميكرد . وقتي لبامو محكم گذاشتم رو لباش دست سارا رفت پشت سرم و نگذاشت كه لبامو بردارم . بوسه اي از ته دل و عاشقانه گرم و لطيف و هنوز بدور از شهوت . كمي بعد سارا كه انگار كمي تبش فروكش كرده بود گفت ببين هر روز بيا من سعي ميكنم كه مامانو بفرستم خونه شما كه با هم تنها باشيم وسايلمو جمع كردم ديدم هنوز لباي سرخ و داغش منو بسمت خودش ميخوند دوباره بوسه داغ و خيسي از لباش گرفتم و به سرعت زدم بيرون . دلم نميخواست دهنمو باز كنم مبادا طعم شيرين لباي سارا از دهنم بپره . وقتي به خونه رسيدم و تو اتاقم ولو شدم انگار كه تب كرده باشم اصلا تو اين عالم نبودم . فردا عصر داشتم به سمت خونه سارا ميرفتم كه ديدم مادرش دارم مياد بطرف خونه ما . فكر كردم با من كاري داره اما پس از احوالپرسي گفت : كيوان جان من پيش مادرت ميرم تا شما درستونو بخونين و بعد آهسته تر گفت : شيطوني هم نكنين باشه !!! گفتم حتما خيالتون راحت باشه . وقتي تو اتاق سارا نشستم بهش قضيه رو گفتم و اونم گفت بعد از رفتن تو مادرم از حالم فهميد كه خبري شده اما خوب بهر حال ميدونه كه اينم لابد يه جور نيازه چيزي نگفت اما كمي منو ترسوند . دست سارا دور گردنم حلقه شد و لباي آتشينش رو لبام نشست . كمي بعد زبون سارا رو محكم ميمكيدم . دنيا مال من بود وقتي كه لبامون از هم جدا شد . ديدم چشماي سارا سرخه و خمار . شايد بو و مزه شهوت رو اونجا براي اولين بار تجربه كردم . دستهام به زير تاپ سارا لغزيد و سارا فقط با لبخندي بمن خيره شده بود سينه هاي كوچيك و سفتشو لمس كردم هنوز به خودم نيومده بودم كه ديدم چيكو داره آبرو ريزي ميكنه ( البته اون موقع اسم نداشت ولي خوب حالا داره ) سارا با نگاهش ازم خواست كه سينه هاشو بخورم . در حاليكه خودش تاپشو كامل در آورد باورم نميشد . سارا تا كمر لخت بود و دو تا سينه سفيد و سفت با هاله اي صورتي داشت چشماي منو ميتركوند . وقتي لبامو رو نوك سينه هاش گذاشتم چنان آهي كشيد و نفسش صورتمو داغ كرد به نجوا ميگفت : محكمتر بيشتر يالا و من نوك سينه هاشو محكمتر به داخل دهنم ميكشيدم و ميمكيدم . دست فرشته گونه سارا روي تمام هيكلم ميلغزيد اما طرفهاي اصل قضيه كه ميرفت كمي مكث ميكرد و باز بر ميگشت . آخرش خودم دستشو كشيدم و گذاشتم رو چيكوي عزيز . محكم فشارش داد آخ من در اومد . چيكار ميكني سارا ؟ اما چشماي خمارش بسته بود و كير بنده هم داشت تو مشت گره كرده اش خفه ميشد . ديگه چيزي نمونده بود سارا رو خوابوندم و شلوار و شورتشو با هم كشيدم پائين . آخ كه چه چيزي . كس به اين سفيدي هنوز به عمرم نديده بودم صاف و تپل و بي مو . اون موقع هنوز نميدونستم كه اين لعبت رو ميشه خورد و ميشه مكيد . هنوز سكس مفهوم درست و حسابي برامون نداشت . كمي با انگشت لاي كسشو باز كردمو و با يكي ديگه از انگشتهام مالوندمش . وقتي ديد هنوز مشغولم منو كه نيمه لخت بودم كشوند رو خودش و كير مباركو گذاشت لاي كسش . تقريبا روش افتاده بودم و مجسمه مرمريني رو كه زيرم بود ميبوسيدم و نوازش ميكردم . چند لحظه بعد داشت آبم ميومد . خجالت ميكشيدم كه آبمو بريزم رو سارا اما اون منو محكم به خودش چسبوند و ارضا شد و همزمان منم خودمو روش خالي كردم . كمي بعد هر دو زديم زير خنده و شايد چند دقيقه بي وقفه خنديديم . بعد به سرعت لباسهامو پوشيدمو و اونهم خودشو مرتب كرد و نيم ساعتي نشستيم تا عادي تر بشيم و من رفتم خونه . از فرداش مادر سارا ديگه مارو تنها نذاشت و ما به مالوندن و لب گرفتن اكتفا ميكرديم تا اينكه بهونه ته كشيد و ديگه خيلي كم همديگرو ميديديم . و آخرش به حسرت اينكه يه حال حسابي و كامل با هم بكنيم مونديم .
سال بعد ما به مشهد كوچ كرديم و ديگه ازش خبري نشد تا اينكه ........

سال 82 يه روز نيمه گرم بهاري تو خيابون فرهاد داشتم ميرفتم خونه يكي از دوستاي مونثم كه چهره آشنائي رو ديدم كه داشت از پياده رو روبرو ميومد . هر چي به ذهنم فشار آوردم نشناختمش اما خيلي آشنا بود . همونطور خيره زل زدم بهش . چند لحظه اي اونهم نگام كرد و رفت . هر چي زور زدم نشد . گفتم به درك ميرم از خودش ميپرسم . پياده شدمو و رفتم دنبالش كه خودش يهو برگشت و گفت : واي ي ي ي كيوان توئي واقعا خودتي و اومد طرفم و باهام دست داد وقتي ديد نشناختمش گفت منم سارا سار ........ شيراز زرگري كوچه ..... بابام ........ زدم تو پيشونيمو و گفتم واقعا خودتي سارا از خوشحالي هر دومون نميدونستيم چيكار بكنيم . نشست تو ماشينو و گفت كجا ميرفتي ؟ گفتم هيجي ميرم خونه . گفت خوب چيكار ميكني . گفتم هيچي . اون شروع كرد به درد دل . آره من تا ليسانسو گرفتم فوري شوهرم دادن . از تو هم كه خبري نداشتم . اون منو به مشهد آورد و آلان هم يكماهه از هم جدا شديم . گفتم : چه راحت . گفت تو چي : گفتم هيچي همچنان عزب باقي موندم . از تو كيفش يه سيگار أر اورد و بمن هم تعارف كرد . گفتم خيلي انگار خلافت سنگين شده . گفت چيكار كنم . يوسف پدرمو در آورد به زور خودمو كنترل ميكنم . داشت اشكهاش ميريخت . خيلي خوشگل ترو جا افتاده تر شده بود . گفتم خوب حالا چرا موندي مشهد . گفت با شركتي كه اونجا مشغول بودم درگير تسويه حساب هستم . تا چند روز ديگه ميرم . گفتم حيف ميشه . بردمش خونه . رفت حموم . برگشت و نشست پيشم . ديدم دلو دماغ حال دادن نداره . مشغول صحبت شديم تا بالاخره حرفمون رسيد به سكس دوران نوجواني . خنديد و گفت يادت مياد . چقدر چسبيد . اما انگار مامانم بو برده بود ديگه منو تنها نذاشت . و كلي خنديديم . بهش گفتم سارا ميدوني چقدر خوشگل تر شدي . گفت نه بابا چند ساله كه اعصاب ندارم . گفتم نه واقعا توپ شدي چه قد و هيكلي ساختي لامصب . گفت خوب خودتم گنده شدي و چاقم شدي و يه مرد درست حسابي شدي . بهش نزديكتر شدم . يه لب داد اما بي ميل بود گفت : باور كن كيوان از دلو دواغ افتادم . گفتم مهم نيست كاري ميكنم كه دلو دماغت با هم بياد سر جاش و خوابوندمش رو ميل . حوله خودمو كه تنش بود باز كردم . لخت لخت بود . كسش هنوزم سفيد و بلور بود . كمي شكم بهم زده بود اما بدن همون بدن مرمرين بود . سينه هاش كمي آويزون شده بود و دورش تيره تر بود . گفتم بچه هم داري . گفت نه چيزي پيداست . گفتم نه . لاي پاشو باز كردمو و لباي كسش. محكم مكيدم . تيغه كسش سفت بود و با نوك زبون من ناله اش در ميومد . انگشتهاشو تو موهام فرو كرد و سرمو محكم به كسش چسبوند . كمي بعد ازم خواست كه سرپا بايستم و شلواركمو كشيد پائين و گفت : واي اين همونه . اوه اوه چه بزرگ شده و سرشو بوسيد . و بعد كرد داخل دهنش . حلقه اي محكم دور كيرم رو در ميون گرفته بود و به شدت تحريكم ميكرددستمو لاي موهاش كردمو و اون در حاليكه ساك ميزد به بالا و به من نگاه كرد . دستشو زير تخمام ميبرد و اونهارو تو مشتش ميگرفت . كمي بعد رو مبل خوابيد و لاي پاشو تا اونجا كه ميشد باز كرد وقتي داشتم ميذاشتم تو كسش گفتم سارا اين كس روزي من بوده . ببين اون موقع نميشد اما كجا و كي باز به پست هم خورديم . اون در حاليكه چشماي خمارشو بمن دوخته بود گفت بهتره اول بكني بعد حرف بزني . هنوزم دنياي شهوت بود كيرمو تا بيخ توي كس سفيدش فرو كردم . آخ كيوان جيگرت در آد اين چي بود . به شدت مشغول كردنش بودم . سارا جيغ ميزد و از من ميخواست محكم تر بكنمش . چند لحظه بعد با جيغ بلندي ارضا شد و تمام اون سفتي زير بدنم شل شد و وارفت . گفت تو خيلي موندي . گفتم نه اگه برگردي فوري تموم ميشه . برگشت و بطرفم قمبل كرد و حتي سوراخ كونشم كاملا سفيد بود كيرمو كه دم سوراخ كونش گذاشتم پريد جلو و گفت نه كيوان نه . اون اگه تو كونم بره بايد يه راست برم بيمارستان . هر چي اصرار كردم نشد و مجبور شدم باز از جلو بذارم اما اون خودشو منقبض ميكرد و سفت ميشد طوري كه كيرم داخل كسش گير ميكرد . تا اينكه منم كشيدم بيرون و فوران آبمو ريختم رو شكم سارا .
وقتي كه نيمه بيهوش كنار هم افتاده بوديم گفتم سارا اون روز بيشتر خوش گذشت يا امروز . در حاليكه هر دو ميخنديديم گفت . بعد از اون روز سكس زياد داشتم اما هيچكدوم اون لا پايي كه با هم بوديم نشده . هر دو با آنچه در توانمون بود به قه قهه افتاديم
     
#645 | Posted: 14 Jul 2011 20:26
[font#DF0101][/font]ختنه

من فرهاد هستم والان 17 سالمه خاطره اي رو كه مي خوام واستون بگم خاطره من و خالمه كه دو سال پيش اتفاق افتاده يعني زماني كه من تازه 15 سالم شده بود و خالم كه اون موقع 24 سالش بود و يك سالي مي شد كه شوهرش گذاشته بود و رفته بود و معلوم نبود كجا رفته هنوز هم پيداش نشده و يه پسر 6 ساله به اسم رامين داشت . مادرم هم وقتي كه من بچه بودم رفته بود آمريكا . و من با پدرم و خواهر دوقلوم بهنوش زندگي مي كرديم . اسم خالم ناهيد و يك خانم چادري تو دل برو كه از خوشگلي آدم ياد خانم مجري هاي جوان و خوشگل تلوزيون مي افته. يك روز مدرسه ما به علت تعميرات تعطيل بود و من مونده بودم خونه تنها . منم فوري از خدا خواسته فوري رفتم فيلم زندان زنان رو با دو سه تا فيلم سوپر گرفتم و اوردم كه نگاه كنم . شلوارمو درآوردم زيرش يه شورت سفيد چسبون پوشيده بودم و با همون حال و يه زير پيرهن نشستم جلو كامپيوتر كه زندان زنان رو نگاه كنم . فيلم داستان چند تا دختر بود كه تو تركيه بهشون تهمت قاچاق مواد مخدر زده بودن و انداخته بودنشون تو زندون و هربار به يه بهونه مثل جستجوي بدني لختشون مي كردن . يكي از دخترا خيلي از بقيه خوشگلتر بود . فيلم رسيده بود به اونجايي كه رييس زندان دختره رو برد تو دفتر خودش و خمش كرد رو ميز و دامنشو زد بالاو دست انداخت شورت دختره رو از لاي كونش گرفت و شورتشو كند و شروع كرد به گاييدن دختر تو همين حال بودم كه ديدم در مي زنن . به شانس و اقبالم يه لعنتي فرستادم و رفتم دم در در رو كه باز كردم ديدم خاله ناهيد با پسرش رامين جلو در وايسادن . خالم باديدن من لبخندي زد و اومد تو صورتمو بوسيد و بغلم كرد . منم كه از ديدن خاله خوشگلم خوشحال شده بودم دعوتش كردم اومدن تو و تو حال نشستن بعد به خالم گفتم خاله يه دقيقه صبر كن من برم شلوار بپوشم بيام كه خالم گفت نمي خواد فرهاد جون بيا بشين و منم از خدا خواسته رفتم كنار خالم نشستم . به خالم گفتم خاله اين ورا خالمم گفت هيچي رامين سال ديگه مي ره مدرسه گفتم ديگه وقتشه مسلمون بشه اوردمش محل شما ببرم مسلمونش كنم. منم با تعجب پرسيدم ا خاله مگه رامين مسلمون نيست. خالمم كه فهميد منظورشو نفهميدم خنده اي كرد و گفت نه خاله مي خوام رامين ببرم ختنه اش كنم. مي خوام ببرمش پيش همون دكتري كه تو رو ختنه كرد.منم كه اينو شنيدم يه ذره از خجالت قرمز شدم. بعدش خالم در حالي كه با پاهام بازي مي كرديه دفعه شورتمو يه ذره بالا زد وقتي ديد كش شورت رو رونم جا انداخته بهم گفت خاله چراانقدر شورت تنگ مي پوشي بيضه هات درد نمي گيرن بعدش بدون اينكه منتظر جواب بشه گفت بلند شو وايسا جلوم ببينم خاله منم همين كارو كردم . خالم هم دوطرف شورتمو گرفت و شورتمو كشيد پايين تا سر زانوهام و سر كيرمو كه حالا يه خورده دراز شده بود رو گرفت دستش بعد در حاليكه يه كم از بزرگي كيرم تعجب كرده بودبا خنده قشنگي گفت فرهاد خاله چقدر بزرگه البته تعجبي هم نداره نوزاد هم كه بودي دودولت از نوزادهاي ديگه بزرگتر بودتوهم همسن حالاي رامين من بودي وقتي ختنه كرديمت ولي خدا پدرشو بيامرزه چه خوب ختنه كرده ولي خاله حالا ديگه بزرگ شدي بايد موهاشو بزني بيا بريم حموم بهت ياد بدم منم ازخدا خواسته دنبالش رفتم حموم هنوز صحنه لخت شدنش يادمه پيرهن سفيدشو كه دراورد زيرشيه سوتين سفيد پوشيده بود كرستشو كه دراورد پستوناي سفيد و شيپوريش كه به شكل مخروط بودن و زياد هم بزرگ نبودن افتادن بيرون . دامنشو كه دراورد ديدم يه شورت مشكي طوري با رنگ هاي قشنگي به لطافت بال سنجاقك كه فقط جلوشو مي پوشوند و كنارش هيچي نبود پوشيده خيلي زود اونو هم دراوردرو كسش يه كم موداشت ولي انقدر لبه هاي كسش به هم كيپ چسبيده بودن كه انگار كس يه دختر 14 ساله است و هيچوقت نزاييده كس بهنوش كه هنوز يه دختر باكره بود و من گاهي تو خواب سراغش مي رفتم و دامنشو بالا ميزدم و شورتشو پايين مي كشيدم و كسشو مي ديدم به اين باحالي نبود. خلاصه خالم بعداز اينكه من و خودشو شست واجبين درست كرد وبه كس خودش و به كير من زدو كس خودش و كير منو حسابي تميز كرد. از حموم كه بيرون اومديم وقتي اون لباساشو مي پوشيد من اعصابم خورد بود كه چرا نتونستم بكنمش. بعد يه دفعه خالم گفت خاله وقتي من اومدم داشتي شيطوني مي كردي . گفتم چطور. گفتش اخه كيرت سيخ شده بود منم از فرصت استفاده كردم و بهش گفتم اره داشتم فيلم سوپر مي ديدم اونم گفت اي شيطون بيا بريم منم ببينم چي داري منم بردمش وهرچي فيلم داشتم بهش نشون دادم اونقدر حشري شده بود كه با يه تكون خوابوندمشو لباساشو فوري دراوردم و خودم هم شورتمو دراوردم و خوابيدم روش كيرمو توكسش گذاشتم و فرو كردم انقدر تنگ بود كه به اسوني تو نمي رفت مجبور شدم پاهاشو بالا بگيرم واز هم وا كنم نمي دونيد چقدر خالم اون موقع قشنگ شده بود درست مثل اهويي كه شكار شده و حالا هم لنگاش رو هواست خلاصه حسابي خالمو كردم و بعد از اينكه حسابي پستوناشو خوردم ابمو رو شيكمش خالي كردم . بعد از اينكه كارمون تموم شد دوتايي دوباره رفتيم حموم . اين بود ماجراي سكس من و خالم
     
#646 | Posted: 14 Jul 2011 20:30
زهره

سلام قبل از اينكه شروع كنم بايستي خودم و معرفي كنم من حسين هستم داستاني رو كه مي خوام براتون تعريف كنم بر ميگرده به سال قبل.داستان اين طوري شروع شد كه مامانم اينا با خاله كوچيكترم وشوهرش كه تازه ازدواج كرده بودن به مسافرت رفتن و من و خواهرم تو خونه تنها بوديم .
مشغول آب دادن به گلدونها و تميز كردن شاخ و برگاشون بودم (اخه من به گل و گياه خيلي الاقه دارم و رسيدگي به گل هارو وظيفه خودم ميدونم) كه مبايلم زنگ خورد دست از آب پاشي برداشتم و رفتم گوشي رو جواب بدم.
زهره بود(زهره دختر عممه كه ما از كوچيكي با هم بزرگ شديم و من خيلي بهش الاقه دارم) بهم گفت كه مامانش اينا رفتن بيرون و قراره كه شب بمونن . من تنهام مياي پيشم؟ بهش گفتم تو چرا نرفتي؟ گفت كه اصلآ حوصله مهموني رفتن رو نداشتم زياد اسرار كردن ولي كو گوش شنوا حتي خواستن يكي رو بيارن پيشم ولي من قبول نكردمو گفتم كه مي خوام تنها باشم و درس بخونم و زودم بگيرم بخوابم . خلاصه هر جوري بود رازيشون كردم و اونا هم رفتن. ولي حسين الان تنهام من از تنهايي ميترسم. بهش گفتم من كار دارم نميتونم بيام مي خواي پرستو رو بفرستم پيشت ؟ (پرستو خواهرمه) كه پرستو صدامو شنيد و بلند گفت نه من نميرم .خود زهره هم پيشنهادم و رد كرد آخه اين دو تا هميشه با هم قهرن. بعد ديدم چاره اي نيست بهش گفتم باشه ميام ولي ساعت 8:30 زهره گفت مي خواي خوابتو بياري اينجا بابا من تنهام ميترسم. بهش گفتم واقعآ كه. تو كه ميترسي چرا تو خونه تنها موندي زهره گفت حسين اذيت نكن بيا ديگه. گفتم خيلي خوب ميام .خداحافظي كردم و گوشي رو قطع كردم يه نگاه به ساعت انداختم ساعت 6:00 بود و من يه عالمه كار داشتم سريع كارامو انجام دادمو خودمو رسوندم خونه عمه يه نگاه به ساعتم انداختم ساعت 7:30 بود زنگ و زدم زهره در و باز كردو رفتم تو (عمم اينا تو يه خونه دو طبقه زندگي ميكنن اونا ساكن طبقه دوم هستن ) داشتم به پله ها ميرسيدم تا برم بالا كه در خونه طبقه پايين باز شد توجهي نكردم قدم اول رو واسه اولين پله كه برداشتم ديدم يه صداي خشن گفت سلام به به آقا حسين برگشتم يه دختر خانوم جون بود سلام كردم . بهم گفت حال شما خوبه؟ گفتم ممنون. با يه جزوه اي حرف ميزد گفت تشريف ميبرين خونه عمه جون ؟ گفتم بله عمه اينا خونه نيستن زهره تنهاست زنگ زد اومدم پيشش.گفت پس اومدي پيش زهره . بعد با يه لحن اروم تري گفت تنهايين ديگه نه؟ يه نگاه بهش انداختم و چيزي نگفتم بعد گفت خبري شد ما در خدمتيم گفتم منظور ؟ گفت هيچي ولش كن .خداحافظي كردم و رفتم بالا.توراه كه داشتم ميرفتم به حرفاش فكر ميكردم كه منظورش از جمله آخر چي بود !؟
جلوي در رسيده بودم و حواسم نبود كه يه هو در باز شد و زهره پريد تو بغلمو لباشو گذاشت رو لبم يه بوس از لبام گرفت(اين كارا مون عاديه و يه جور سلام و احوال پرسي خودمونيه البته بين منو اون. پس فكر بد نكنين) بعد گفت چرا اينقدر لفتش دادي تا اومدي بالا ؟ گفتم بريم تو برات تعريف ميكنم.
رفتم و ولو شدم رو كاناپه كنار شومينه واقعآ كه هوا سرد بود. زهره بهم گفت تا تو يه كم گرم ميشي ميرم يه چيزي بيارم و لباسامو عوض كنم گفتم جايي بودي؟ گفت نه رفته بودم سوپر ماركت سر كوچه پودر ژله بخرم گفتم پودر ژله؟ گفت تعجب نكن من زياد به اين چيزا الاقه دارم .
رفت و بعد از يه ده دقيقه اي با يه سيني شربت اومد يه تاپ بندي مشكي پوشيده بود با يه شلوارك زير زانو كه توجه منو جلب كرد . گفتم شلواركت خيلي خوشكله گفت ممنوم تازه خريدمش بهش گفتم صليقه خوبي داريا خنديد و اومد پيشم نشست سيني رو گذاشت روي ميز.به سيني نگاه كردم يه ظرف ژله هم كنار شربتها خود نمايي ميكرد با تعجب گفتم مگه تو تازه پودر ژله نخريده بودي؟ پس چرا به اين زودي آماده شد خنديد و گفت تو خونه ژله داشتيم اتفاقآ آماده هم بود اما من اجازه خوردنشو نداشتم و بايد صبر ميكردم تا آبجي ها هم بيان آخه اگه بهم اجازه داده بودن بخورم ديگه چيزي واسه اونا باقي نمي موند . پس منم رفتم
پودرشو خريدم تا باز درست كنم و اين يكي رو هم كه آمادست بيارم با هم بخوريم يه كم بهش نگاه كردم و بعد دوتايي با هم زديم زير خنده . بعد از خوردن بهم گفت نمي خواي لباساتو عوض كني ؟ گفتم چرا. گفت پس پاشو لباس كه آوردي؟ گفتم آره رفتم تو اتاق لباسمو عوض كنم كه ديدم شلوارك پامه پس عوض نكردم و اومدم بيرون .با تعجب گفت پس چي شد چرا لباساتو عوض نكردي گفتم اخه… گفت آخه چي؟ نكنه لباس نياوردي؟ گفتم چرا ولي شلواركم همرامه. خنديد گفت برو برو لباستو عوض كن بيا همچين ميگه شلوارك كه انگار ما تا حالا با شلوارك نديديمش برگشتم تو اتاق ولباسمو عوض كردم و اومدم رو به روي زهره نشستم
زهره گفت چرا اونجا نشستي؟ گفتم گرمم شد . خنديد و اومد پيشم نشست و گفت حالا من آمادم شروع كن .با تعجب گفتم چي رو؟ يه نگاه بهم انداخت و گفت قرار شد تعريف كني كه چرا اينقدر بالا اومدنت طول كشيد؟
خلاصه ماجرا رو براش تعريف كردم . بعد از اينكه ماجرا رو فهميد بهم گفت من زياد با اين دختره نمي گردم. از دوستام شنيدم كه آدم خوبي نيست ميگن جريان داره پرسيدم چريان دار؟ گفت آره شنيدم به چند نفر هم حال داده و … به فكر فرو رفتم و تازه فهميدم كه منظور طرف چي بود. پس فكر كرده بود خبريه . همينطور داشتم فكر ميكردم كه با ضربه زهره به پشتم از جام پريدم گفت كجايي دو سه بار صدات كردم اما انگار نه انگار.
نكنه تو فكر تور كردن اين دختره اي؟ گفتم چي ؟ گفت به خدا اگه بفهمم …مي كشمت؟ همون طور كه تو فكر بودم يه دفعه گفتم من كه تو رو دارم.
بعد خودم از حرف خودم جا خوردم دستم و گذاشتم جلوي دهنم و با حركت سر بهش فهموندم كه ببخشيد حواسم نبود از دهنم پريد.چيزي نگفت.
بعد بي اينكه خودم بخوام دوباره به فكر فرو رفتم ديدم صورتشو آورد جلو لبشو گذاشت رو لبم و يه لب خفه كننده ازم گرفت . هولش دام اونور بهش گفتم خفه شدم ديوونه چيكار ميكني؟ با خنده گفت مگه نگفتي كه منو داري؟منظورشو فهميدم ولي چيزي نگفتم (ولي وافعآ دلم نمي خواست روم به روش باز شه).دوباره اومد جلو ازم لب گرفت و خودشو انداخت رو من .منم دستام و آوردم دور گردنش وبوسيدمش و خلاصه يه ربع ساعتي با هم حال كرديم . مشغول حال كردن بوديم كه يه دفعه كيرم و گرفت و فشار داد منم دردم اومدو سينه هاشو گرفتم فشار دادم اونم گوشمو گرفت گفت كنديش ولش كن دردم اومد منم خنديدم و دستم و بردم پايين كسش و ميمالوندم از قيافش مشخص بود كه داره خوشش مياد اروم تا پش و در اوردم وبند سوتينش رو باز كردم و مشغول خوردن سينه هاش شدم . بعد از يه ده دقيقه اي ديد كه نه من از خوردن دست نمي كشم بهم گفت همش مال خودت ولي اگه تموم شد جواب بچه اي رو كه بعدآ قراره دنيا بياد و از اين سينه شير بخوره بايد بدي. خنديدم و از روش پاشدم سريع بلند شد و لباسامو در آورد مشغول خوردن كيرم شد .خيلي قشنگ مي خورد بهش گفتم بلديا گفت حرف نزن اينم مال اينه كه فيلم زياد ميبينم .بعد شلوارشو در آوردم خلاصه بلندش كردم وايسوندمش مي خواستم كيرم و بزارم لاي پاش كه رفت پشت سرم دستام رو گرفت بعد گفت چشمات وببند . گفتم باشه. گفت دنبال من بيا چشماتم باز نكن. گفتم باشه. صداي باز شدن در رو شنيدم منو برد تو اتاق دوتاي دستمو گرفت . فهميدم روبه رومه بعد هولم داد رو تخت و پريد روم يه كم ديگه ازش لب گرفتم و بعد از پشت خوابوندمش كيرم و گذاشتم لاي كسش و آروم فشار دادم تو (كس ماماني بود به قول بعضيا آكبند) يه كم دردش اومد آخه دفعه اولش بود ولي چيزي نگفت آروم آروم مشغول تلنبه زدن بودم خيلي يواش ناله ميكرد بهم ميگفت همش مال خودت بكن تو كسم پارش كن همش مال خودته بهد از چند لحظه از روش بلند شدم اونم بلند شد و مشغول خوردن كيرم شد . با خنده بهش گفتم اين خوشمزه تره يا ژله؟ گفت خوشمزه هست ولي ژله يه چيز ديگس بلندش كردم و بهش گفتم مي خوام بكونم تو كيونت گفت كيون رو بي خيال شو دردم مياد گفتم نترس يواش ميكنمت خلاصه رازي شد خابوندمش و كيرم رو يواش گذاشتم در كيونش سرشو با يه فشار دادم تو يه آخ گفت و بعد گفت بكش بيرون دردم مياد گفتم اولش يه كم درد داره بعدش خوب ميشه تقريبآ يك- سوم كيرم و داده بودم تو. يه فشار ديگه دادم يكم ديگشم رفت تو صداش در اومد گفت حسين تو رو خدا بكش بيرون دارم ميميرم ولي من گوشم بده كار نبود دو - سوم راه رو اومده بودم يه چند دقيقه اي صبر كردم بعد با يه حركت يه هويي تمام كيرم رو دادم تو يه جيغ كشيد بعد هيچي نگفت بهش گفتم زنده اي گفت فكر كنم. چند دقيقه اي همون طوري موندم بعد آروم شروع به تلنبه زدن كردم بهم ميگفت حسين خيلي كيف ميده ولي حيف كه اولش درد داره . يه چند دقيقه اي كه تلنبه زدم احساس كردم داره آبم مياد بهش گفتم آبم و كجا بريزم گفت مي خوام همشو بخورم كيرم و در آوردم و گذاشتم تو دهنش اونم نامردي نكردو همشو خورد بعد تا صبح همون جوري رو تخت خوابمون برد. صبح ساعت 8:00 بود كه از خواب بيدار شدم وديدم يه پتو رومه زهره هم نيست . اومدم بيام بيرون لباسامو بپوشم كه ديدم همه لباسام تاه خورده روي ميزه . لباسامو پوشيدم و از اتاق رفتم بيرون . تو حال كسي نبود وارد آشپز خونه شدم ديدم زهره صبحونه رو آماده كرده و منتظره منه . وقتي وارد آشپزخونه شدم متوجه من نشد انگار تو فكر يود رفتم و پيشش نشستم با يه سلام از تو خيال آوردمش بيرون جا خورد گفت كي بيدار شدي؟ گفتم يه ربع ساعتي ميشه بهش گفتم تو كي بيدار شدي گفت 7:300 ديدم ناراحته بهش گفتم چيزي شده؟ گفت نه. گفتم به چي فكر ميكردي؟ گفت به ديشب به اون دختره . حسين بهم بگو كه به من خيانت نمي كني گفتم چي شده؟ گفت اون دختره اون حرفها به فكر رفتن بي سابقه تو و… منظورشو فهميدم اشك تو چشمام حلقه زد بهش گفتم به قرآن اگه يه بار ديگه در مورد من اينطوري فكر كني يا اينكه غمگين ببينمت ديگه باهات حرف نميزنم بعد با يه لبخند كوچولو بهش گفتم تازه من تو رو دارم و بعد خنديدم بعد يه پس كله اي بهش زدم و گفتم بخند ديگه. بعد با هم زديم زير خنده. بعد اون ماجرا چند دفعه ديگه هم سكس داشتيم
     
#647 | Posted: 16 Jul 2011 15:46
سمیرا سیریش

سلام خدمت دوستان عزيز همين اول بگم که اگه جمله بنديم خوب نيست و غلط املايي داشت ببخشيد
اسمه من شهروز اهل کرمانم 24 سالمه خاطره اي که ميخوام براتون بگم
مال بهار پارساله89 تو خونه پاي ماهواره نشسته بودم که روي گوشيم اس ام اس امد
"سلام ميثم سمیرام خيلي بيمعرفتي"
از اونجايي که من خيلي دوستامو سر کار گذاشته بودم و با شمارهاي ناشناس خودم
جاي دختر زده بودم و سر کارشون گذاشته بودم فکر کردم که يکي از
دوستامه که ميخواد سر کارم بزاره وجواب اس ام اسو دادم و نوشتم که اشتباه گرفتي من ميثم نيستم .دوباره اس داد که اگه ميثم نيستي پس کي هستي نوشتم به تو چه که من کيم من خودم همه رو سر کار ميزارم تو ميخواي منو سرکار بزاري
نوشت نه به خدا من نميخوام تورو سر کار بزارم
نوشتم پس چه کار ميخواي بکني نوشت ميخوام باهات دوست شم گفتم برو بابا حالت خوشه
خلاصه اون اس ميداد منم که فکر ميکردم سرکاريه سر بالا جواب ميدادم تا اينکه ديدم زورم نميرسه
نوشتم که ببين من اصلا هم جنس بازم و به دخترعلاقه ندارم که ديگه اس نداد

اون روز من کلاس داشتم ويادم رفته که گوشيمو سايلنت کنم ويه استاد داشتيم که اگه گوشيه کسي سر کلاس زنگ ميخورد ميگفت که از کلاس برو بيرون از شانس ما گوشيه من زنگ خورد. استاد ازکلاس انداختم بيرون اومدم بيرون که ديدم همون شماره اس داده.
نوشتم بچه کوني عمري بتوني منو سر کار بذازي که ديدم زنگ زد جواب دادم
ديدم يه صداي خيلي ناز گفت که خيلي بي ادبي اين چي بود نوشتي؟ جا خوردم
گفتم ببخشيد خانوم من فکر کردم که يکي از دوستام داره سر به سرم ميزاره
خلاصه بيست دقيقه با هم حرف زديم وخيالم راحت شد که سرکاري نيست کم کم باهم دوست شديم. هرچي که ميگفتم شماره منو از کجا اوري ميگفت بيکار بودم يه شماره شانسي گرفتم و همين جوري نوشتم که سلام ميثم من سمیرام و از جوابايي که ميدادي خوشم اومد تصميم گرفتم باهات دوست بشم.

البته بعد فهميدم شمارمو يکي از دوست دختراي قديميم که باهاش به هم زده بودم بهش داده. خلاصه باهم دوست شديم و قرار شد همديگرو ببينيم ديدمش خيلي خوشگل نبود ولي هيکله خيلي توپي داشت.
کم کم خيلي با هم راحت تر شوديم و صحبت هامون سکسي شد و او به من ميگفت که تا حالا با دختري
سکس داشتي و منم خودمو زده بودم به بچه مثبتي وگفتم نه من اصلا تا حالا دوست دختر نداشم چه برسه به سکس.
قرار شد باهم بريم بيرون هرچي تلاش کردم که بيارمش خونه خالي نشد و گفت نه ميريم کافي شاپ خلاصه قرار شد بريم کافي شاپ
من ديدم اگه با اين برم کافي شاب به جز اينکه کلي پول بايد بدم و کاري هم باهاش نميتونم بکنم تصميم گرفتم ببرمش جاده هفت
اگر کسي کرمان امده باشه ميدونه جاده هفت باغ جاده ايه که توش باغ زياده و بعضي از باغهارو کردن چايي خونه سنتي
و توشون الاچيقه باهاش رفتيم اونجا توي يه الاجيق وبه هر سختي که بود يه لب توپ ازش گرفتم وشانس اوردم که کسي نديد
و کيرمم حسابي راست شده بود وبراي اينکه نبينه که کيرم با يه لب راست شده و پيش خودش بگه که چه ادم بي جنبه اي مجبور شدم پيراهنمو بيارم روي شلوارم
خلاصه اون روز گذشت وکلي هم با هم گفتيمو خنديديم و سمیرا بهم گفت که دفعه بعد م ميام خونتون بله دوستان قرار بعدي شد روز
پنج شنبه خونه ما روز موعود فرا رسيد به هر بدبختي که بود خونه رو خالي کردم و رفتم حموم و هرچي مو اطراف کير خايه بود تراشيدم و پيش خودم ميگفتم که چه کوني بکنم امروز من. خودمو حسابي خوش بو کردم وساعت پنج رفتم دنبالش اوردمش خونه.
يه چند دقيقه اي باهم گفتيمو خنديديم که شروع کردم ازش لب گرفتن خيلي توپ لب ميداد وکيرمم حسابي راست شده بود. تا دستمو به طرف سينه هاش ميبردم هلم ميداد و نميذاشت.

به هر بدبختي که بود سينه هاشو از روي لباس گذاشت بمالم کيرم راست شده بود و هر کار که ميکردم نميگذاشت که مانتوشو در بيارم بهش گفتم تو که پشت تلفن گفتي که ميام پيشت يه حال توپ با هم بکنيم که گفت من کسشعر زياد ميگم باور نکن.
حالم گرفته شد و گفتم پاشو بريم الان بابام مياد گفت کجا تازه که امديم؟
گفتم چيزي نگو ممکن بابام بياد و بردم رسوندمش. زمان برگشتن به شانس کيريم فوش ميدادم. چي فکر ميکردم چي شد و داشتم از تخم درد ميمردم شب سمیرا هرچي اس داد جواب ندادم.

فرداش زنگ زد گفت بيا باهم بريم بيرون گفتم من کار دارم تا دو هفته هرچي خواست باهام قرار بزاره پيچوندمش ولي باز خر شدم و باهش قرار گذاشتم يه خونه جور کردم و باهم رفتيم اونجا چون دو هفته منو نديده بود تا رسيديم تو خونه شروع کرد ازم لب گرفن زبونشو ميکرد تو دهنم و منم داشتم سينهاشو ميماليدم شروع کردم دکمهاي مانتوشو باز کردن ديدم هيچي نگفت مانتوشو در اوردم يه تاپ نارنجي تنش بود تاپشو در اوردم يه سوتين سفيد داشت که سينهاش داشت از توش ميزد بيرون شروع کردم گردنشو به خوردن اومدم پايين خواستم که سوتينشو در بيارم نگذاشت. دوباره شد همون آش و همون کاسه منم که دوست ندارم کسي رو به زور بکنم اصرار نکردم و باز با کيري راست و تخم درد به خونه برگشتم. خيلي کونم سوخته بود و ديدم که جز ضرر چيزي تو دوستي با اين نيست. باهاش قهر کردم بعد سمیرا کلي التماس کرد که براي اخرين بار منو ببينه و باهم قليوني بکشيم چون خيلي
قليون دوست داشت گفتم باشه.

باز خونه خودمونو خالي کردم و رفتيم اونجا تا رسيد گفت واي چه گرمه و مانتوشو در اورد. من هم خيلي بي اعتنا داشتم قليون ميکشيدم. بهم خيره شده بود داشت منو نگاه ميکرد بهم گفت من تورو خيلي دوست دارم چرا مي خواي باهام قهر کني گفتم ازت خوشم نمياد حالا منو ديدي پاشو بريم
اومد کنارم بهم چسبيد و شروع کرد ازم لب گرفت منم لبامو محکم گرفته بودم که يهو با دستش کيرمو از روي شلوار شروع کرد به ماليدن لبام شل شد وشروع کردم باهاش لب گرفتن بهش گفتم حتمان باز امدي کير منو راست کني بري گفت که اصلا امروز من مال تو هر کار که دوست داري بکن با اين حرفش انگار دنيارو بهم دادن. تاپشو در اوردم. يه سوتين صورتي داشت شروع کردم سينهاشو به ماليدن سوتينشو باز کردم واي ي ي چه سينهايي داشت شروع کردم سينهاشو به خوردن رفتم پايين روي شکمشو ليس ميزدم شلوارشو در اوردم انگار اون ادم قبلي نبود و هيچ مقاومتي نشون نميداد يه شرت
صورتي هم پاش بود شورتشو در اوردم واي يه کس خوشگل تراشيده شده جلوي چشمام بود از کس ليسي بدم مياد به خاطر اينکه شهوتش بره بالا و حال توپي بهم بده چنتا ليس کوچولو به کسش زدم و بعد اومدم بالا وشروع کردم ازش لب گرفتن شهوت رو تو چشاش ميديدم. خودش تي شرتمو در اورد خودمم شلوارمو در اوردم شروع کرد سينهامو به خوردن اومد پايين شرتمو کشيد پايين و يه نگاه به کيرم کرد وکيرمو کرد تو دهنش باورم نميشد که داره برام ساک
ميزنه داشتم ميمردم و ميخواست که ابم بياد که بلندش کردم وشروع کردم ازش لب گرفتن چون تا قبلش داشت برام ساک ميزد طعم کيرمو داشتم تو دهنم حس ميکردم. ديگه ازش لب نگرفتم خوابوندمش خودمم خابيدم روش وکيرمو گذاشتم لاي پاش گفتم جلوت که فکر کنم بسته باشه.
از کون ميزاري بکنم گفت نه از کون درد داره گفتم مگه تا حالا کون دادي که ميگي درد داره گفت نه ولي ميدونم درد داره به همون لاپايي قناعت کردمو چنتاتلمبه زدم از بس تو کف بودم پنج ديقيه نشد که ابم امد يه نيم ساعتي تو بغل هم بوديم. بعد بردم رسوندمش فرداي اون روز با دوستم سه روز رفتيم مشهد زمان برگشتن تو قطار بهم زنگ زد که کي مياي دلم برات تنگ شده گفتم فردا کرمانم و باز صحبتامون سکسي شد بهم گفت که اين دفه بيا از جلو بکن. گفتم مگه جلوت بسته نيست که يه داستان سر هم کردو گفت بچه که بودم از روي دوچرخه خوردم زمين و ميله دوچرخه خورد وسط پام و پردم پاره شد من کسخل هم باور کردم شب تو قطار به صب فکر ميکردم که دارم سمیراو از جلو ميکنم.

صب رسيدم کرمان و قرار بود عصر با سمیرا بريم بيرون به هر دري که زدم خونه گيرمم نيومد وبا سمیرا رفتيم کافي شاپ و بعد بردم رسوندمش هر وقت مي خواستم برسونمش سر کوچشون نمي گذاشت و مي گفت اگه کسي منو با تو ببينه بد بخت ميشم سر چهار راه پيادش کردم ورفتم جلو تر ماشينو پارک کردم يواش رفتم دنبالش که منو نبينه تا خونشونو ياد بگيرم ديدم رفت توي يه کوچه و رفت توي يه خونه در سبز يادم امد که خونه يکي از دوستام
تو همون کوچه ست رفتم در خونه دوستم تا امار سمیراو از دوستم بگيرم که اون بهم گفت که سمیرا شوهر داره واسم شوهرشم وحیده و راننده ماشين سنگينه و هفته اي دو روز بيشتر تو خونه نيست همين حرفو که نزد انگار دنيا روي سرم خراب شد و از اينکه تا حالا داشتم با يه زن شوهر دار حال ميکردم از خودم بدم امد.

شب به سمیرا زنگ زدم و کلي فوش بهش دادم که چرا نگفتي شوهر داري و او گفت که از ايمان بدش مياد و ميخواد ازش جدا شه گفتم گه نخور اشغال تو هرچي ميگي دروغ ميگي کاش ميدونستم که شوهر داري تا هيچ وقت با تو دوست نميشدم بله دوستان بخاطرش مجبور شدم سيم کارتمو عوض کنم چون دست از سرم بر نميداشت و ميگفت که عاشقم شده اين هم شانس ما بود ديگه. اميد وارم از خاطره من لذت برده باشيد بازم خاطره سکسي دارم شايد
نوشتمشون. نظر يادتون نره...
     
#648 | Posted: 18 Jul 2011 04:36
اینجا ایروان است

وقتی وارد شهر ایروان پایتخت ارمنستان می شوی کافی است برنامه ریزی خوبی داشته باشی و از فرصت استفاده کنی و شبها کمی بیدار بمانی.
زمان زیادی برای امثال ما نیست و اومدی یک سیخی بزنی و خودت رو از اسارتی که بیش از سه دهه به زور برات تعریف کردن رها کنی. این داستان منه از سفری که به ارمنستان داشتم. با توجه به شغلی که دارم دوستانم برای من از قبل خانه ای رو اجاره کرده بودن و وقتی مستقر شدم خوب خوب استراحت کردم تا چشم باز کردم دیدم از فرط خستگی راه تا شب خوابیده ام حالا دیگه خواب به چشمام نمی یاد تصمیم گرفتم برای هوا خوری کمی پیاده برم اما باز کلافه بودم تا اینکه یک تاکسی گرفتم و چون نقشه شهر رو به همراه نداشتم با انگلیسی دست و پا شکسته با راننده ای که خوب به انگلیسی مسلط بود خواستم من رو تو شهر بگردونه تا اینکه دیدم شبهای ایروان بهتر از روز هاش ارزش داره من از اون خواستم من رو به یک دیسکو ببره و اون هم این کار رو کرد و وقتی جلوی درب یک دیسکو رسیدم دیدم چند تا دختر جلوی در ایستادن یکی از اونها رو خواستم بیاد سمت من و از راننده خواستم باهاش صحبت کنه دیدم یک دختر که سینه های فرم داری داشت به سمت من اومد و کمی خم شد تا سینه هاش رو به دستام بچسبونه و وقتی سر قیمت شد دیدم دیدم که برای یک ساعت سکس صد و پنجاه دلار پول می خواهد دیدم ارزش نداره و از اونجا دور شدیم تا اینکه دیدم در یک خیابان تعدادی زن ایستاده اند به راننده گفتم بیاستد و این بار خودم برای انتخاب پیاده شدم چند دقیقه نگذشته بود دو تا دختر رو دیدم و بسوی اونها رفتم یکی از اونها هم به انگلیسی مسلط بود و گفت من و دوستم با هم هستیم و نفری 20 دلار، حالا ارزش داره فرم بدنی شان من رو به شدت حشری کرده بود.

سوار ماشین شدیم و به سوی خانه روانه و به خانه رسیدیم تا اینکه وقت پذیرایی و گپ کوچک شد اونها تقاضای قهوه کردن و من از فرصت استفاده کردم و یک قهوه خوب برایشان آماده کردم زمان گذشت و پس از صرف قهوه نه از سوی من چون بی خوابی به همراه داشت نوبت سکس رسید نام دختره رو که انگلیسی می دانست پرسیدم او خودش رو کیسو معرفی کرد و رفتیم بسوی تخت خواب آروم آروم شروع کردیم همدیگر رو بوسیدن حشرم بالا زد و لباس هایم رو زود از تنم دراوردم و کیرم رو محکم کردم تو دهنش و اون لبهاش رو مثل غنچه کرد و شروع کردم تلمبه زدن حس محشری بود زبونش و لبهاش کاملا هماهنگ بودن و چشمهای بسته اون و صداهای خفیف که شنیده می شد سعی کردم در حالتهای مختلف اون ساک زنی کنه تا ابنکه نوبت خشونت رسید با دستام سرش رو قفل کردم و شروع کردم به تلمبه زنی تند تا ته گلوش و هر از چند باری یک نفس بهش می دادم تا اینکه وقت اون رسید آب کیرم رو بریزم تو دهنش با یک تلمبه زنی قوی تو همون دهن غنچه شده آب کیرم رو ریختم تو دهنش دیدم از لای دهن و کیرم داره می ریزه بیرون سریع رفبقش رو صدا کردم اون هم اومد زیر دهن و قطرات آب کیر رو که سرازیر می شد می خورد بعد از این سکس خوب و یک کم استراحت نوبت رفقیش شد به کیسو 20 دلار اضافه تر برای یک اجرای خاص پیشنهاد کردم و اون قبول کرد سکس سه نفره از رفیق کیسو خواستم دراز بکشه و اون خوابید و کیسو رو با کسش رو دهن رفیقش نشست و شروع کرد با کسش رو دهنش بازی کردن و من هم پاهای رفیقش رو وی و با یک کاندوم خار دار شروع به تلمبه زنی کردم حالا به سختی من ارضا می شدم چون زمان زیادی از سکس من و کیسو نمی گذشت و این به نفع من بود و البته با کمی بی حسی که کاملاً طبیعی است سعی کردم کوتاه باشه و دیدم بدنم گرم شده چون دیدن کس لیسی رفیقش من رو بیشتر تحریک می کرد تا اینکه دقیقه ای نگذشته بود که کار تمام شد و من هم لذت کافی رو بردم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#649 | Posted: 18 Jul 2011 08:19
تردید تلخ 1


گرمای آفتاب روی مغزم بود،دیوونه م کرده بود،مامان هم که تو این گرما فس فس کردنش گرفته بود!
با حرص کوبیدم رو فرمان و دستمو با تمام قدرت فشار دادم روی بوق ماشین!
صدای گوش خراش بوق ماشین آرومم میکرد!لااقل حرصم درمیومد!
مامان هراسان اومد پایین و پرید تو ماشین
- چته پسره ی خل و چل؟تمام محله رو خبر کردی
بازم حرصم رو روی فرمون خالی کردم و لبامو فشار دادم به هم!سعی میکردم سرش داد نزنم،هرکسی جز اون بود مطمئنا دندوناشو خرد میکردم!حوصله ی این همه منتظر شدن اونم تو این گرما رو نداشتم،مامان مدام داشت غرغر میکرد اما صدام درنمیومد،فقط لحظه به لحظه سرعتم دیوانه وار زیاد میشد.یه آن به خودش اومد و فریاد زد!
- چه مرگته تو؟!میخوای منو به کشتن بدی بچه؟
سرعتمو آوردم پایین و با حرص زدم رو ترمز.کنار بزرگراه پارک کردم و کامل برگشتم سمتش
- مادر من، غلط کردم خوبه؟
- راه بیفت دیره
رومو برگردوندم و گاز دادم،ماشین از جاش کنده شد،صداش درنمیومد،اعصابم خط خطی بود به خاطر اینکه باید مثل این بچه ژیگولا لباس فرم میپوشیدم و همراه مامان جونم راه میافتادم میرفتم به یه عروسی که دوتا بدبخت تر از خودم داشتن بیچارگیشونو جشن میگرفتن!
بالاخره رسیدیم.ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و در سمت مامان رو براش باز کردم و دستمو گرفتم جلوش که طبق معمول همسر افاده ای تاجر معروف دارو پیاده شه!
دستشو گذاشت تو دستم و با ناز پیاده شد،یه لحظه توجهم بهش جلب شد،خداییش با 42 سال سن خیلی خوب مونده بود،یعنی فوق العاده بود،چشمای توسی رنگش که به منم رسیده بودن همیشه میدرخشیدن ،در کل اصلا بهش نمیومد که 42 سال سن داشته باشه!
رسیدیم جلوی در متحرک بزرگ سالن که دو نفر جلوش ایستاده بودن و خوشامد میگفتن
تو در شیشه ای خودمو ور انداز کردم،موهای پرپشت و لختم که آرایشگر بدبخت سرویس شده بود تا بهشون حالت بده طبق معمول خودنمایی میکردن،با 188 قد و 85 کیلو وزن و اندام رو فرمی که به لطف 6 سال بکس کار کردن داشتمش بدک نبودم!اما کت و شلواری که به زور تنم کرده بودم اصلا راضیم نمیکرد!
مامان دستشو حلقه کرد دور بازوم و وارد شدیم،اون هتل و سالنش بهترین تو استانبول بودن،مامان دستمو گرفته بود و با افتخار قدم برمیداشت،رفتیم یه گوشه و نشستیم،سیگار و گوشی موبایلم رو در آوردم و گذاشتم روی میز،پیشخدمت ایستاد بالای سرمون و به زبون ترکیه ای گفت:
- عصرتون بخیر،خوش اومدین،چی میل دارین؟
- برای من آب بیارین
به مامان نگاه کردم و به فارسی گفتم:
- نترس بابا رژیمت به هم نمیخوره!اینجا نخوری از دستت در رفته ها!
چشم غره رفت و یه لبخند ساختگی زد،منو رو برداشتم و بعد از کلی این ور و اون ور کردن وقتی فهمیدم پیشخدمت میخواد کله مو بکنه با آرامش تمام سرمو بلند کردم و گفتم:
- برای منم آب بیارید!
پیشخدمت بدبخت یه لبخند ساختگی زد و رفت!
سرمو چرخوندم و اطرافمو نگاه کردم،هرکس یه جور لباس پوشیده بود و یه عده هم اون وسط داشتن تو هم میلولیدن!
عروس و داماد اون بالا نشسته بودن و با یه لبخند مضحک داشتن ملت رو نگاه میکردن،عروس خوشگل نبود اما با مزه بود،داماد هم از این بچه سوسولا بود!
یه لحظه یه جیگر ناز اومد کنار عروس و باهاش رو بوسی کردو مشغول صحبت شد،حواسم به دختره بود،درسته فاصله زیاد بود اما اندام ناز و پرش از دور هم معلوم بود!یه لباس نارنجی یه تیکه ی کوتاه پوشیده بود که نهایتا تا 4 انگشت زیر کونش بود و از بالا هم دکلته بود روی سینش بود،دقیق نمیتونستم ببینمش اما باز هم محوش شده بودم،عجب تیکه ای!نشست کنار عروس و شروع به صحبت باهاش کرد،به کله م زد که برم پیشش!به مامان نگاه کردم،داشت با آرامش نگاه میکرد
- نریم به عروس و داماد تبریک بگیم؟
- تو که مسخره میکردی!حالا چی شده میخوای بری؟
- خب الان نظرم عوض شده!
برگشت و عروس و داماد رو نگاه کرد!چشمش که به اون دختر افتاد لبخند زد و زیر لب گفت:
- بگو چرا!پاشو بریم
بلند شدم و رفتم سمتش و دستمو دراز کردم جلوش،دستشو گذاشت تو دستم و بلند شد و دستشو دور بازوم حلقه کرد،جلوتر که رفتیم کلا چشممو از اون دختر گرفتم و نگاهش نکردم،مامان سلام کرد و با عروس و داماد احوالپرسی کرد و تبریک گفت،اما من خودمو گرفته بودم و داشتم داماد رو نگاه میکردم،یهو عروس گفت
- آریا جان ایشون دوست بنده هستن و اینجا تنهان،میتونم خواهش کنم هواشونو داشته باشین؟
600 فاز از کله م پرید!اما طبق معمول با خونسردی گفتم
- خواهش میکنم
برگشتم و نگاهش کردم،وای خدا چه جیگری بود!چشمای رنگ شبش زل زده بودن به من و نگام میکردن!دماغ کوچولو و لبای ناز و قلوه ایش با اون پوست سفید و لطیف باعث شده بودن یه فرشته ی کامل باشه!معصومیت از چشماش میبارید،با یه لبخند ناز گفت:
- سلام!مزاحمتون نمیشم مائده جون لطف دارن!
تو دلم گفتم فدای مائده جونم میشم با این جیگری که گذاشت تو دامنم!
یه لبخند با یه اخم کوچولو کردم و گفتم:
- اختیار دارین،مملکت غریبه س ما که غریبه نیستیم!هموطنیم!
مائده گفت:
- آریا خان ایشون بهترین دوست من هستن،اسمشون پرستوئه،اگه امکان داره همراهیشون کنین!
پرستو با صدای نازش گفت:
- نه مزاحمشون نمیشم
لحنش داد میزد که میخواد بیاد!
لبخند زدم و گفتم:
- البته،بفرمایید خانوم،بد نمیگذره بهتون
یه چشمک هم چاشنی لبخندم کردم و دستمو به سمتش بردم،دستمو فشار داد و از جاش بلند شد و بین من و مامان ایستاد،بد جوری خودمو گرفته بودم،آروم چرخیدم و با دست راهنمایی کردم،با عروس و داماد بای بای کردیم و راه افتادیم،رفتیم و نشستیم سر میز ما،نشست کنار مامان و روبروی من،تازه داشتم دقیق چهره ی نازشو میدیدم!خیلی ناز بود،سینه های برجسته و سفیدش که بالاشون از زیر لباسش معلوم بودن آدمو جذب میکردن،مامان بهم چشم غره رفت تا با چشمام طرفو نخورم!یه چشمک به مامان زدم و گفتم
- مادموازل چیزی میل ندارن؟!
- نه ممنون
- شما چی خانم؟
- مرسی لطف دارین
واقعا عین منگولا شده بودم!حرفی به ذهنم نمیرسید که بگم!اولین بارم بود که اینطوری میشدم،آدم دختر ندیده ای نبودم،اما این یکی نمیدونم چرا خلم کرده بود!
مامان سر صحبت رو باهاش باز کرد:
- دانشجوئین اینجا؟
- بله با اجازه تون
- چی میخونین؟
- برق الکترونیک
- موفق باشی،اهل کجایی؟
- تهران
- مشکلی نداری تو فهمیدن زبون اینجایی ها؟
- اولا چرا ولی الان دیگه راحتم
در عجب بودم که چقدر کم حرفه!خیلی جدی گفتم
- پرستو خانوم میترسن باتریشون تموم شه،شارژر هم که همراشون نیس!اینه که انقدر مختصر جواب میدن!
یه لبخند ناز زد و گفت:
- نه!کلا کم حرفم!
- افتخار میدین برقصیم؟
انقدر ناگهانی و یهویی گفتم که یه کم شوک شد!به مامان نگاه کرد و گفت خواهش میکنم!
بلند شدم و منتظر ایستادم تا بلند شد،پاشنه بلند پوشیده بود،با این حال بازم تا شونه م به زور قدش میشد!آهنگ لیدی این رد کریس دبورگ از باندهای سالن پخش میشد،عاشق این آهنگ بودم!رسیدیم وسط سالن،حس میکردم صدای بلند و باس باندها سینمو بالا پایین میکنن!حس میکردم آهنگ درون من داره پخش میشه!رومو کردم طرفش و با لبخند نگاش کردم،مونده بودم دستشو بگیرم یا نه!رینگ اول آهنگ هنوز ادامه داشت و خواننده هنوز شروع نکرده بود!یه قدم اومد جلو و روبه روم وایساد،رینگ به اوج رسیده بود و تا 20 ثانیه ی دیگه خواننده شروع میکرد به خوندن،چراغا خاموش شدن و رقص نور به کار افتاد رفتم جلو و دست راستمو گذاشتم رو کمرش و یه کم کشیدمش سمت خودم،آروم گفتم:
- اجازه هست؟
- خواهش میکنم
دست راستشو گذاشت بالای کمرم نزدیک گردنم و دست چپشو از آرنج خم کرد و خیلی شل گذاشت رو شونه ی راستم کف دستش رو شونه م بود و ساعدش تا آرنج چسبیده بود به کنار سینم،دست چپمو گذاشم پشت سرش و سرشو نزدیک سینه م کردم،بعد دستمو آروم بردم پایین و گذاشتم بالای کمرش نزدیک شونه ش،حالتمون باعث شد نزدیکتر بشه بهم،تقریبا چسبیده بود به من،خواننده شروع به خوندن کرد:
I’ve never seen you lookin so lovely as you did tonight
I’ve never seen you shine so bright
I’ve never seen so many men ask you if you wanted to dance
They’re looking for a little romance
Given half a chance
دستش رو روی کمرم جا به جا کرد،آروم داشتیم میرقصیدیم،حس کردم میخواد نزدیکتر بیاد،دستمو رو پشتش فشار دادم و چسبوندمش به سینهم،همراه با آهنگ زمزمه میکردم،کنار گوشش بودم و آروم میخوندم،نمیدونم چه حسی بود!تا اون لحظه اون حس رو به هیچ دختری نداشتم!آروم نزدیک گوشم شد:
- بخون
شاخام داشتن سقفو سوراخ میکردن!آروم و با پچ پچ گفت!واسه اولین بار دلم ریخت!
And I’ve never seen that dress you’re wearing
Or that highlights in your hair
That catch your eyes
I have been blind
Lady in red
Is dancing with me
Cheek to cheek
سرشو بالاتر آورد و نگام کرد،آروم بهش لبخند زدم
Lady in red
is dancing with me
cheek to cheek
there’s nobody here
its just you and me
its wish I wanna be
but I hardly know this beauty my side
i’ll never forget the way you look tonight
I’ve never seen you looking so gorgeus as you did tonight
I’ve never seen you shine so bright
You were amazing
I’ve never seen so many people want to be there
and when you turned to me and smiled it took my breath away
and I have never had such a feeling such a feeling
of complete and utter love
as i do tonight
آهنگ آروم ادامه پیدا میکرد و پرستو سرشو گذاشته بود رو شونه م و با حرکتای من اونم تکون میخورد،دیگه نخوندم،فقط دستمو به کمرش فشار میدادم،واقعا گیج شده بودم،حس عجیبی بود!عجیب تر از اون اینکه این حس رو من داشتم!هم دوست داشتم از این حس فرار کنم،هم دوست داشتم توش بمونم!آهنگ به آخرش رسیده بود،سرمو بردم پایین و همراه خواننده خوندم باز
I never will forget the way you look tonight
My lady in red
My lady in red
My lady in red
My lady in red
سرمو نزدیک گوشش کردم و همراه خواننده نجوا وار تکرار کردم
I love you
آهنگ تموم شد،خودم ماتم برده بود!این من بودم؟!چراغا روشن شدن،سرشو آورد بالا و با چشمای خمار نگام کرد،چشماش میدرخشیدن،حس کردم فضا زیادی رمانتیک شده!
کمرشو فشار دادم و لبخند زدم:
- فکر کردم خواننده شدما!
- قشنگ میخوندی
- نه دیگه مطمئن شدم
- از چی؟
با یه لبخند مضحک سرمو متفکرانه تکون دادم و دستمو از کمرش کشیدم و گفتم:
- این که خلی!
شوکه شده بود!ازم جدا شد و گفت:
- متوجه نمیشم
بازومو حلقه کردم که بگیره و گفتم:
- آخه کسی که به این صدای نکره بگه قشنگ خله دیگه!
- ببخشید من نگفتم صدات قشنگه!
موندم چی بگم!این دیگه کی بود!
- پس لابد مادر بزرگ مرحوم مغفور بنده بودن!
- نخیر!من گفتم قشنگ میخونی نه اینکه صدات قشنگه!
اوه اوه!راست میگفت!خفتم کرد اساسی!اصلا نمیدونم چه مرگم شده بود!ترجیح دادم ادامه ندم!
رسیدیم جلوی میزمون و منتظر شدم که بشینه،مامان گفت:
- خسته نباشین
- ممنون
- ممنون
در حال نشستن بود که یهو پاشد دوباره!
- با اجازه تون من یه سر برم سرویس بیام
مامان نگاهش کرد و گفت:
- آریا جان!
بعد طبق معمول با اون حالت اشرافیتش اشاره کرد که برم!
چیزی نگفتم و یه قدم عقب رفتم و منتظر ایستادم با ناز از پشت میز بیرون امد و دستشو کشید پشتش و لباسشو مرتب کرد،کنارم راه افتاد،چند قدم برنداشته بودیم که گفت
- اگه امکان داره بریم من کیفمو از تو ماشین بردارم
- خواهش میکنم بفرمایین
کفشاش خیلی بلند بودن و باعث میشدن سخت راه بره،آروم قدم برمیداشت،منم به خاطرش آروم راه میرفتم،صحبتی بینمون رد و بدل نشد،تا رسیدیم جلوی در،بیرون رفتیم و از تو ماشینش کیفش رو برداشتیم،و دوباره برگشتیم تو سالن!
     

#650 | Posted: 18 Jul 2011 08:20
تردید تلخ 2



همونطور آروم قدم بر میداشت تا رسیدیم به سرویس بهداشتی خانوما که توی حیاط پشتی سالن بود،برگشت نکاهم کرد:
- ببخشید
- خواهش میکنم،من منتظرتون میمونم
دورتر ایستادم و از پشت نگاش کردم،با ناز قدم برمیداشت،باسن پر و خوش فرمی داشت،یه قوس هم بالای باسنش منتهی به کمرش بود که باسن و کمرشو جدا میکرد و لباسش هم دقیقا اون قسمت تنگ بود و جذابش کرده بود،لباسش از پشت هم باز بود تا بالای کمر و پوست نازش دیده میشد!وارد توالت شد،منم رفتم تو فکر،ازش خیلی خوشم اومده بود،خیلی ناز و آروم بود،چشمای شبرنگ و صورتش یه آرامش خاصی رو به آدم میداد!اما یه چیزی عجیب بود!من چرا انقدر محوش شده بودم؟!من!
تو همین فکرا بودم که اومد بیرون،آرایشش رو تجدید کرده بود،خیلی نازتر شده بود،آرایشش خیلی کم و ملیح بود،در کل به چشم نمیومد اما صورتش رو ناز کرده بود،اومد کنارم و لبخند زد:
- معذرت میخوام،مایه ی دردسرم!
- اختیار دارین!
تو دلم گفتم جیگرتو!دوباره راه افتادیم
- امممم ببخشید میشه بریم کیفم رو بذارم تو ماشین؟
- خواهش میکنم!بفرمایین
- راستش از اینکه این کفشا رو پوشیدم مثل چی پشیمونم!مائده انقدر تو گوشم خوند که "بکش خوشگلم کن" بالاخره راضیم کرد اینا رو بپوشم!وگرنه اگر به من بود که با کفش اسپرت راحتی میومدم!!!
- واقعا؟!
- بله،مگه دروغ دارم؟!
- نه آخه عجیبه!به قول شما همه ی دخترا شعارشون بکش خوشگلم کنه!
- خب من همه ی دخترا نیستم!
- آهان!بله!
- اوهوم
برگشتم و نگاش کردم،مثل یه بچه کوچولو لباشو غنچه کرده بود و میگفت اوهوم!خیلی بامزه بود!دلم میخواست بگیرم تو بغلم فشارش بدم!
دلم میخواست بگیرم تو بغلم فشارش بدم؟!؟؟؟!چی؟!عجب حرفی!اونم از من!واقعا دیگه داشتم تعجب میکردم!
در ماشین رو باز کرد و کیفشو انداخت رو صندلی و خودشم ولو شد رو صندلی!نشست و با یه حالت معصوم گفت:
- هووووووفففففف!خسته شدم!
- دو قدم راه رفتیا تنبل!
با یه حالت تهاجمی ناز و با مزه گفت:
- اگه راست میگی بیا با این کفشا 5 دقیقه راه برو!
- اوه اوه!چرا میزنی خانم؟!
یه اخم تصنعی کرد و سرشو انداخت پایین و یه پاشو گذاشت رو اون یکی و بندای تزیینی کفششو از دور پاش باز کرد و پاشو از تو کفش درآورد!
با اینکه کفش کلا باز بود و در واقع چندتا بند پاشو نگه میداشتن توش اما همون بندا پاهاشو حسابی آزرده بودن،پوست پاش سفید و لطیف بود!در عین حال که پاهاش کوچیک بودن کشیده هم بودن!بندا باعث شده بودن رد های ناجوری روش بیفته،جلوی پاش نشستم و پاشو گرفتم تو دستم،انگار که جا خورده باشه،گفت:
- ای وای نکــــــــــــــــن!الان خوب میشه!
سرمو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم و گفتم
- نترس پولشو میگیرم خوبه؟!
خندید،پاشو شل کرد و منم شروع کردم به ماساژ دادن پوست پاش، سرمو بلند کردم و نگاش کردم،زل زده بود به دستام و داشت نگاه میکرد،با نگاه من لبخند زد و گفت:
- خجالتم میدی!
- خب باشه بعدا پسش بده!
- ماساژو؟!
- نخیر خجالتی که بهت میدمو!
- تو خیلی با مزه ای!
- ممنون!دلقکیم دیگه؟!
- من نگفتم اما اگه دوس داری اینجوری فکر کن!
اون یکی پاشم ماساژ داده بودم و تقریبا بهتر شده بود!بهش گفتم:
- بریم داخل؟
- بریم،ببخشید مزاحم شدم!
تا اومدم جواب بدم موبایلم زنگ خورد:
- جونم؟
- آریا جان کجایین؟
- بیرون سالن
- باشه منم دیگه حوصله م سر رفت،بیام بریم خونه.
- منتظرم
تلفن رو قطع کردم و رو به پرستو گفتم:
- مامان داره میاد بریم،زودتر بلند شو بریم داخل بعدا نگی بی معرفت بودم تنهات گذاشتم!بعدشم بیام با مامی جونم بریم خونه لالا کنیم!
- دارین میرین؟!
- بله
- پس منم دیگه نمیمونم!
- برو تو دختر خوش میگذره بهت!
- نه دیگه،من تنها اومدم،تنها کسی هم که میشناسم عروسه!تنها میمونم!
- باشه خانوم،هرجور راحتین
- راستی یه چیزی!
- راستی چه چیزی؟!
- بوی ادکلنت فوق العاده س!
شروع کردم به باز کردن دکمه های کتم!مات و مبهوت داشت نگاهم میکرد!کتم رو درآوردم و شروع کردم به باز کردن دونه دونه ی دکمه های پیرهنم!آخرین دکمه رو هم باز کردم و همین که خواستم درش بیارم پرید روم و دستاشو محکم حلقه کرد دور مچ دستام!
- چیکار داری میکنی روانی؟
- مگه نگفتی بوی عطرمو دوست داری؟علی الحساب پیرنمو میدم بهت تا بعدا شیشه شو بدم!
- اوووووووووووه!باشه بابا مایه دار!نخواستم!اصلا دوست ندارم!
بعد شروع کرد با یه لبخند خنده دار به بستن دکمه های پیرهنم!خودمم از بالا شروع کردم و دکمه هامو بستم،بعد یه کارت از جیبم درآوردم و گرفتم جلوش:
- خوشحال میشم اگه کمکی از دستم بربیاد برات،این شماره ی منه
کارتمو گرفت و گفت:
- باشه بابا فهمیدیم مایه داری!میتونستی بگی بنویسم!
- خب حالا!
- من که عمرا!
- عزیزم بحث در مورد آدماس!شما که آدم نیستی!
- هرچی دوس داری بگو!من نیستم!




...
     
صفحه  صفحه 65 از 67:  « پیشین  1  ...  64  65  66  67  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.