| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 65 از 66:  « پیشین  1  ...  63  64  65  66  پسین »  
#641 | Posted: 20 Jul 2011 12:16
تلفن اشتباهی

من رامون هستم و 25 سالمه
این خاطره مربوط میشه به 2سال پیش
یه شب من می خواستم شماره دوستمو بگیرم که دو رقم آخرشو اشتباه گرفتم و بعدش گفتم ببخشید اشتباه گرفتم . بعد دیدم صداش قشنگه گفتم یه بار دیگه می زنگم بعد که گفتم خوبی گفت به تو چه و گوشی رو داد به یه مرد منم در جا قطع کردم. ساعت 2 بامداد بود که یه اس ام اس اومد که گفت خط مال من بود و دست خواهرم بود و اونمرد هم شوهر خواهرم . بهش گفتم معرفی کن .
اس داد ویدا 28 سالمه
بعد من خودمو معرفی کردمو گفت از من کوچیکتری و بای فرستاد
من دوباره بهش اس دادم که مگه کوچیکا دل ندارن و بعد گفت از خودت بگو منم گفتمو ازش پرسیدم خوب تو بگو
گفت من مطلقه هستم
منو داری
قند تو دلم آب شد
به هر حال مخشو زدمو چند باری با هم سکس تل کردیمو باهاش قرار گذاشتم
من یک پسر تقریبا لاغر و قدی بلند و ویدا تقریبا پر بودو هم قد من
به محض اینکه منو دید گفت تو میخای منو تو سکس سیر کنی ؟
کلی بهم برخورد
جلسه دوم باهاش قرار گذاشتمو بردمش خونه
از اینجا به بعد صحنه داره
براش آهنگ گذاشتمو واسم رقص سکسی کرد
وای
نمیدونید
اون باسن نازشو می کشید رو کیرم به طوری که کیرم می خواست بلندشه باهاش برقصه
بعد چند دقیقه شروع کرد در آوردن لباساش
همشو در آمور موند یه شورت و سوتین بعد اومد سمت منو لباسامو دار آورد
یه لب حسابی از هم گرفتیم
حدود 10 دقیقه لب گرفتیموو بهدش بدنمو خورد رفت به سمت پایین و کم کم نافمو خوردو رسید به کیرم
اول سرشو لیس زد بعدشم کلشو کرد تو دهنش بعدش تا ته خوردش
الان که یادم میاد شهوتی میشم
بعد چند مین خوردن کیرم من افتادم به جونش
خوابوندمش رو تخت و شروع کردم لب و گردنشو خوردن
بعدش رفتم سراغ سینه های سایز 80 اینقدر خوردم که به آخ و اوف افتاده بود و هی می گفت کیرتو می خوام
بکن بکن بکن بکن بکن
بعد رفتم سراغ کوسش
شروع کردم خوردن کوسش
وای چه گرمایی داشت
خلاصه بعد اینکه حسابی آه و اوف ویدا دراومده بود کیرمو گذاشتم لبه کوسش و بازی کردم
بعد خودش پاهاشو حلقهکردو کیرم تا ته رفت تو کوسش
یه آهیکشیدو گفت جووووووووووووووونبکنم
میخام
کیر می خوام
همشو داد میزد
خوبه کسی نیومد
بعد 7 8 دقیقه تلمبه زدن حالتو عوضکردیمو من دراز کشیدم اون با کوسش رو کیرم بالا پایین میرفت
وای
پیشنهاد می کنم این کارو بکنید
خیلی حال میده
آخ و اوف و آه ویدا همه جارو برداشته بود
همینطوری بالا ÷ایین میرفتو می گفت
جوووووووووووووووووووون کیر رامون مال خودمه
می خوامش
بکن منوو
مال خودته آههههههههههههههههههههههههههههههه
دیدم آبم داره میاد گفتم ویدا چی کنم
گفت می خورمش
کیرمو گرفت تو دهنش و یکم ساک زد تا آبم اومد
من آبم خیلی زیاده
انتظارشو نداشت
یکمشو خورد دید دهنش داره پر میشه سریع کشید بیرون
بعد یک دست از کون به روش داگی کردمش
کونشخیلی تنگ بود
اول یکم جیغ کشید اما بعدش جیغ به آه و اوه تبدیل شد
بعد آبمو ریختم رو کمرشو همینطودی چند مین رو هم خوابیدیم
واقعا عالی بود
یکی از بهترین سکسهام بود
بعد این قضیه هر هفته یکبار باهم سکس داشتیم تا این که به یه دلیل مزخرف از هم جدا شدیم
امیدوارم این قضیه ها برا همه اتفاق بیفته
     
#642 | Posted: 20 Jul 2011 12:18
خریدهام رو برام میاری؟

واي چقدر هوا اين روزها گرم شده ، دماي بدن انسان حدود 36 درجه است و اگر دماي هوا ، از دماي بدن انسان بالاتر بره ، آدم گرمش مي شه .
حالا از اين کس و شعرهاي علمي که بگذريم ، اون روز رفته بودم توي بازار که يکمي خيابونهاي شهر رو ، متر کنم و روحم رو با ديدن ، دختراي خوشکل و خوش اندام ايراني تازه کنم . و البته مي خواستم براي روز پدر که فرداش بود ، يعني پنج شنبه اي که گذشت ، براي پدرم جورابي يا زير پيرهني بخرم !
خلاصه به همين بهانه رفتم توي پاساژ و وارد يه بوتيک کوچيک شدم و ارزانترين جوراب آنجا را خريدم .
از اونجا هم رفتم باشگاه ، تا لااقل نذارم کارت ماهيانه ام الکي هدر بره .
بعد از ساعتها گشت زدن و خرج کردن وقت ، پول ، و انرژي ام توي بازار ، رفتم ايستگاه تاکسي راني تا ديگه اين هيکل خسته و کوفته را به خانه برسانم.
ساعت حدود 1 ظهر بود و دما حدود 40 درجه !
- مطهري يه نفر ، مطهري يه نفر
خدايا شکرت ، با عجله رفتم و سوار شدم . و تاکسي راه افتاد ، در راه به مسافر کناري ام که کلي خريد کرده بود و معلوم نبود توي اين گرما ، چطور مي خواد اونا رو به خونه ببره ، نگاه کردم و ديدم که خوشکلترين زن محله مان کنارم نشسته و يه سلام گرمي کردم و اونم گويي که فرشته نجاتي راديده بود ، گفت : سلام سينا جان ، مامان اينا چطورن ؟
منم گفتم : خوبن ، سلام مي رسونن ، سمانه خانوم !!!
وااااي ، آبروم رفت . توي جيبم فقط کرايه يه نفر بود و خيلي ضايع بود که اگه کرايه سمانه خانوم رو حساب نمي کردم .
رسيديم به ايستگاه و با کلي تعارف ، سمانه جون راضي ام کرد که اون کرايه دو نفرمون رو حساب کنه .
از نگاههاي تمسخر آميز دو تا مسافر ديگه ، حسابي ضدحال خوردم .
راه خودم را کشيدم و مي خواستم برم که يه دفعه صدايي آتشين قلبم را فرو ريخت .
- سينا ، خريدامو برام مياري ؟!
واي ، آنقدر ناز و ادا در آن صداي قشنگ بود که ناخودآگاه کيرم راست کرد .
- من چقدر حواس پرتم ، ببخشيد ، معلومه که ميارمشون !
- ممنون ، سينا جون !
به سمت محله مان راه افتاديم .
- سمانه - سينا جان ، دانشگاهي ؟
- من - آره ، مکانيک مي خونم .
- سمانه - فکر کنم العان امتحانات پايان ترمت باشه ؟
- من - نه ، حدود يه ماه ديگه شروع مي شن !
- سمانه - که اين طور ؟!!!
_ من _ آره ديگه ، راستي چطور شد اينقدر خريد کردين ؟
_ س _ مگه نمي دوني فردا روز مرد ( مي باشد ) ، خوب منم رفتم واسه آقا امير چندتا وسيله و چيز ميز خريدم ، فردا بعد از يک هفته مي آد مرخصي ، مي خوام حسابي سورپرايزش کنم .
رسيديم به کوچه ، العان حدوداي ساعت 2 و ربع ظهر شده بود ، پرنده که هيچ ، پشه هم پر نمي زد .
خوب ، گذشت و رفتم و کلي زنگ زدم ، ولي هيچ کسي در را برام باز نکرد .
خوشبختانه در اين مدت سمانه خانوم تويکيفش داشت دنبال کليد مي گشت و وسايل را به بالا مي برد ، و وقتي متوجه شد که کسي درو ، بروي من باز نميکند ، به من گفت :
- سينا ، بيا داخل خونه ام و يه آب و شربتي بخور تا اونا بيان .
- شرمنده ام ، لامصب در خونمون يه جوريه که نمي شه از روش بالا رفت !
_ دشمنت شرمنده باشه عزيزم !
واي ، باورم نمي شد ، " عزيزم " يعني سمانه برام چه نقشه اي کشيده بود که داشت اينطور شروع مي کرد ؟!
رفتم بالا و شربتو گذاشت جلوم و خوردم و ، اون رفت توي اتاق و لباسهاشو عوض کرد ، چند لحظه بعد با يک دامن آب و پيراهن قرمز ، از جلوم رد شد و اون ساقهاي تراشيده اش از زير دامن به بيرون مي جهيدند .
کيرم داشت مي ترکيد .
يهو اون نگاه کرد سمتم و با ديدن کير ورم کرده ام که هيچ جوري نمي شد قايمش کرد ، لبخندي زد و بهم گفت : سينا راستش من موهاي پشت کمرم رو نزده ام و هيچکي رو هم ندارم که بهش بگم تا برام انجامش بده ، مي توني بياي توي هموم و برام بتراشيشون ؟
جنده ، خوب مي رفتي و به يک آرايشگاه زنانه و به اونا مي گفتي ؟
- گفتم باشه و يا علي گفتيم و اون رفت توي حموم و لخت لخت شد ، طوري که فقط شورت و کرست تنش بود ، و روي کف حمام دراز کشيد ، طوري که باسن و کمرش رو به من بود .
کرم موبر را گرفتم و به روي موهاي پشت کمرش ، نزديک خط باسنش زدم و شروع کردم به پاک کردن ، اونقدر زدم و پاک کردم تا عين پوست نوک کيرم صاف صاف شد ، من هم که همه لباسهايم را در آورده بودم که ، خيس ، يا کثيف نشن و فقط يه شرت آبي کم رنگ پام بود ، که کيرم به علت خيس شدن شرت ، کلا معلوم بود .
دستم رو بردم لاي باسنش و ناگهان سمانه پريد گوشه حمام و با ديدن کير ورم کرده ام گفت :داداش سينا چيکار مي کني ؟
و منم پريدم روش و با در آوردن سوتينش ، شروع کردم به مکيدن نوک سينه هاش .
يک دفعه صداي آه سمانه باند شد و گفت : نه ، سينا .
رفتم پايين تر و شرت زيبايش را درآوردم و شروع کردم به خوردن لبهاي کسش که حسابي شسته و خيس شده بودن .
آه ، آه ، آآآآآآآه ، نکن ، بي شرف ، آ آ آ آ ه ، تو مثل برادرمي
بدون اين که حرفي بزنم ادامه دادم ، و پاهايش را باز کردم ، کيرم را به درون کسش فرو بردم .
در اين هنگام او جيغي بلند و شهوت آلود کشيد و گفت : بيارش بيرون .
و شروع کرد به بالا و پايين رفتن ، و آه مي کشيد .
- واي سينا ، اگه امير بفهمه هردومونو مي کشه .
- عزيزم اگه تو چيزي بهش نگي نمي فهمه .
-ديگه بسه ، کيرتو بيار بيرون تا دسته گل به آب ندادي .
آن را بيرون کشيدم ، سمانه آن را در دست گرفت و به شدت آن را مي ماليد ، گهگاهي آن را درون دهنش مي کرد ، تا رطوبت کيرم از دست نرفت .
در آخر هم آب کيرم را به شدت تمام ، روي سينه هايش ريختم و با هم حمام کرديم.
همين العان ، سمانه به من اس زد ،با اين متن
: امير مرخصي دو روزه اش تمام شده و رفته سر کارش ، بيا ، کارت دارم .
فعلا باي . بايد برم ببينم که سمانه جونم ، چيکارم داره .
     
#643 | Posted: 20 Jul 2011 12:25
آموزشگاه رانندگی

سلام من بهراد هستم19 سالمه شیرازی هستم و چند هفته ای هم هست که با سایت شهوانی اشنا شدم وحالا تصمیم گرفتم داستانمو براتون بنویسم داستان من از اونجایی شروع شد که من هم مثله همه پسرا منتظر 18 ساله شدن بودم تا سریع برم اموزشگاهو گواهیناممو بگیرم اخه من دانشکده دولتی کاردانی قبول شدم(هنرستان بودم) قول داده بودن برام ماشین بخرن منم که تا 18 سالم شد مهلتش ندادمو رفتم اموزشگاه ثبت نام کردم کلاسام از روز دوشنبه شروع میشد چون دانشکده میرفتم مجبور شدم اموزشگاه نزدیک دانشکده ثبت نام کنم خلاصه روز اول شد من رفتم سر کلاس اموزشگاه هم پایین شهر بود ادم خوب توش پیدا نمیشدپسراشم هم از دانشکده خودمون بودن هم از ادمای اون منطقه من تازه رسیده بودم هنوز همه بچه های کلاس نیومده بودن که کم کم انگار که از خواب بلند شده بودن میومدن تو کلاس همه جور ادمی توش بود جواد. دانشجو. دختر که نه همشون سن بالا بودن تازه یادشون اومده بود که گواهینامه میخوان که چشمم به یه دختره افتاد که انصافا خوشکلم بود داشت با زنای دیگه صحبت میکرد منم نگاش میکردم نه اینکه هیز باشم ولی خوب دیگه واقعا هیشکه نبود که نگاش کنم که استاده اومد زنها ردیفای جلو نشسته بودن 15 نفریهم بودن اسمارو که داشت میخوند فهمیدم که اسمش سیما هست خلاصه استاده شروع کرد به فک زدنو بچه های کلاسم وسط حرفاش گلابی مینداختن استاده هم میترسید چیزی بهشون بگه مثل اینکه قبلا یکی حالشو گرفته بود چند روزی گذشتو روز امتحان ایین نامه رسید منم خوب خونده بودم از قضا دختره دیر اومد همه صندلیهای هم پرشده بود مجبور شد که بیات اخرکلاس بشینه صندلی جلویه من نشست بود منم خواستم یه حرفی زده باشم تا بتونم یه جورایی باهاش دوست بشم گفتم خوندی یا مثه من میخوای سکه بندازی که گفت اره زیاد خوندم برگه هارو اوردنو امتحان شروع شد همونجاهم داشتن برگه هارو صحیح میکردن اسمای قبولیارو میخوندن که هردومون قبول شدیم منم به خنده گفتم انگار سکه من خوب کارکرده که یه خنده کوچولو کرد بعد که دیگه رفتم کلاسایه عملی رو ثبته نام کردم بعد از اون بار چند باری دیدمش تا رسید به امتحان شهری نوبه من رسید منم که استرس داشتم شدید یه سرهنگم کنارم نشسته بود که از بس که جدی بود ادم میشاشید تو خودش با اجازتون پارک دوبلو خراب کردمو رد شدم از کنجکاوی شایدم فزولی نشستم ببینم اون دختره چیکار میکنه که با اجازتون اونم رد شد خیلی ناراحت بود منم از فرصت استفاده کردمو میدونستم که دخترا وقتی خیلی ناراحت هستن میشه باهاشون احساسی باشیو و اگه خوب باهوشون برخورد کنی دوستی باهوشون راحت تره رفتم پیششو سلام کردم اونم سلام کردو گفتم که منم رد شدمو از سرهنگه حرف زدمو پشته سرش پیشه سیما اداشو در اوردمو کلی خندوندمشو با کلی حرف زدنو شیرین بازی شمارمو بهش دادم خداحافظی کردم 1 روز گذشتو خبری نشد که یه دفعه یه اس اومد(سلام). منم اس زدم (سلام).بعدش دوباره یه اس دیگه دادم (شما) شاید باورتون نشه البته خودمم اون موقعه باورم نشد اس داد (پاکشوما) تعجب کردم بعدش یه اس دیگه اومد فکر کردی خودت فقط شوخی منم سیما که اون موقه بود که باورم نشد که اون همون دختره هست که با اون همه حرف زدن تونستم شمارمو بهش بدم یه چند روزی گذشتو باهم اس بازی میکردیمو باهم با گوشی حرف میزدیم که روزه امتحان شد خداروشکر اون قبول شدو با اجازتون من دوباره افتادم نمیدونم چرا پارک دوبلام همش خراب میشد
رفتم پیشش فهمیدم که قبول شده خیلیهم خوشحال بود تا فهمید که من رد شدم کلی ناراحت شد ولی من خودم خندم گرفته بود دلو زدم به دریا گفتم حالا که قبول شدی باید شیرینی بدی چیزی نگفتو بحثو عوض کرد شب یه اس اومد برام چی دوست داری منم پررو گفتم همه چی دعوتم کرد شب بریم بیرون یه شام مهمونم کنه قرار گذاشتبم منم به خودم رسیدمو یه تیپه خوشکل زدمو رفتم سره قرار منتظر موندم که اونم اومد خیلی خوشکلو خوشتیپ شده بود اومد که تاکسی بگیره که من گفتم پیاده بریم اونم قبول کرد تو راه کلی خندیدیمو باهم شوخی کردیم انگار که 100ساله همدیگرو میشناسیم اون روز هم به من هم به اون خیلی خوش گذشت اخه تو رستورانم کلی مسخره بازی در اوردیم همه نگامون میکردنومیخندیدن کم کم باهم پایه شدیم به هم اس های سکسیم میدادیم تا روزی که عموم زنگ زدو به بابام گفت یه دو روزی میخوایم بریم بیرون از شهر منم چون پایه نداشتم عموم هم بچه هم سن من نداره همراشون نرفتم بابام هم با من کنار اومدو گفت دوست نداری نیا اونا رفتن سیما هم که دیگه من همه چیرو براش تعریف میکردم میدونست ولی من اصلا به اینکه اون بخواد بیاد خونه ما فکر نمیکردم شب شدو یه اس دادم بهش (من امشب تنهام میترسم کی میاد پیشه من بخوابه) اونم جواب داد( اونی که دوسش داری) خلاصه فردا صبح شدو گفتم بزار یه امتحان کنیم زنگ زدم بهش گفتم که من تنهام غذاهم ندارم الانه که روده هام همدیگرو بخورن(البته دروغ گفتم) اونم گفت مگه من میزارم عزیزه دلم گرسنه بمونه باورم نشد گفت بیام برات غذا درست کنم منو بگو اره ه ه اونم با یه ترفنده جالب مامانشو پیچوند ساعت 10 بود که زنگ زد گفت دارم میام منو بگو گیچ شدم که چه کارکنم سریعه غذاهارو برداشتمو گذاشتم تو کمد که نفهمه من غذا داشتم خودمو درست کردم منتظرش شدم که وای زنگ درو زد منم خیلی ریلکس درو باز کردم چه خوشکل شدی اومد تو نشستو شالشو در اوردو میخندید اول نمیدونستم به چی داره میخنده منم براش یه شربت اوردم باهم یه کم حرف زدیمو شوخی کردیمو مسخره بازی در اوردیمو (من خودم خیلی شوخم اونم بدتر از من) حالا دیگه نوبت اون شده بود که هنر اشپزیشو مثلا نشون بده گفتم حالا میخوای چی بهمون بدی میخوام واسه عزیزه دلم یه قرمه سبزیه توپ درست کنم قرمه سبزی نه بابا مگه بلدی اره که بلدم رفت سره یخچال دیدم 4 تا تخم مرغ برداش اورد اون موقه بود که فهمیدم خندش واسه چی بود اصلا اشپزی بلد نبود دوتامون از خنده مرده بودیم نمیدونستم چی بگم منم چندتا سوسیس زدم بهشو یه چی شد خلاصه اینم دیگه یه جور قرمه سبزیه واسه خودش ولی باور کنید این خوشمزه ترینو باحالترین تخم مرغی بود که تا حالا خورده بودم سیر شدیم بلند شدو گفت اینم از قرمه سبزی خوشت اومد ظرفهارو برداشتو برد رو سینک که بشوره منم بلند شدم رفتم کنارش وایسادم بهش نگاه میکردم موهاشو از روشونش جمع میکردمو نازش میکردم اونم یه لبخنده کوچولو رو لباش بودو نگاش به ظرفها بود سرمو بردم جلو لباشو بوس کردم اونم برگشتو لباشو گذاشت رو لبام چه خوشمزه بود شیر ابو بست اومد که بره جلوش وایسادم لبمو گذاشت رو لبش چه احساس خوبی داشتم مثه بغل کردن بچه کوچولوها بغلش کردمو همینجوری لبام رو لباش بود بردمش تو اتاقم رو تختم نشستیم تو بغل همدیگه وای که چه لحظه ی خوبی بود اونایی که این حسو تجربه کردن میدونن که چه حسی داره همینطور که لبای همدیگه رو میخوردیم لباسای همدیگرو هم کم کم در می اوردیم چه بدن خوشکلی داره رفتم پایین تر سوتینشو باز کردم نمیدونم چه سایزی داشت که براتون بگم ولی خیلی ناز بود شروع کردم به خوردن سینهاش وای که چه شهوتی چشاشو گرفته بود دیگه صداش داشت در میومد میخواستم خوب لذت ببره هرچی تو این فیلمها دیدمو اجراش میکردم مثه حرفه ایها رفتم پایین تر همه بدن خوشکلشو خوردم اخه خوردنیم بود رسیدم به شرته نازش وای سیما کوچولو خیس شده بود داغ داغ گرمایه عجیبی داشت هرکاری بلد بودم با کسش کردمو به اوج لذت رسوندمش داشت دیوونه میشد دستاش تو موهام بود موهامو چنگ میزد راست میگن دخترا وقتی حشری میشن دیوونه میشنا نمیدونم یه بار ارضا شده بود دو بار نفهمیدم دستشو گذاشت رو کیرمو نازش میکردو باهاش بازی میکرد معلوم بود که چیزی بلد نیست مثه من فیلم نگاه نکرده با اینکه خودم کسشو براش خوردم ولی دلم نیومد بهش بگم برام ساک بزنه خودمم خوشم نمیاد از اینکه کسی برام ساک بزنه میدونستم که پرده هم داره منم که شهوتی شده بودم نمیدونستم که از عقب بکنم یا نکنم بهش گفتم میتونم اونم که میخواست منو ناراحت نکنهو منم تو شهوت اون شریک باشم گفت باشه ولی میدونستم از ته دل راضی نیست پیش خودم گفتم اگه زیاد دردش اومد بیخیال میشم با اجازتون همینکه شروع کردم صداش در اومد اشک تو چشاش جمع شد منم بیخیال شدم دیدم چاره ای نیست لاپای حال کردیم هرچیم اب بودو ریختم رو کمرش انگار شیره بدنمو کشیدن بلند شدمو کمرشو تمیز کردمو اونم خودشو جمع جور کرد جون نداشت انگار ادمی که یه روز کتک خورده باهم رفتیم حمام و این بهترین روزه زندگی من بود راستی گواهینامم رو گرفتم ولی یه شیرینی رفت تو پاچم.
     
#644 | Posted: 20 Jul 2011 12:29
نسرین تپل مپل

اين خاطره كه ميخوام تعريف كنم واقيعي يه و مال زمان دانشجويي من تو اصفهانه سال 86 ، با يه دختري آشنا شيديم به اسم نسرين كه اون زمان سال دوم دبيرستان رشته انساني بود و خيلي عشق سكس بنده خدا به بهونه استخر صبح ساعت هشت از خونه ميزد بيرون مستقيم ميومد خونه ما و ساعت 12 با مايوي خيس شده تو حموم ميرفت پيش نه نه اش خوب بريم سر قضيه داستان طبق روال هميشگي روز دوشنبه اومد و ممن خواب بودم يكي از هم خونه اي ها در رو باز كرد براش و امد تو مستقيم امده بود بالا سر من و شروع كرد به ور رفتن با كيرم البته نكته رو بگم كه فقط با من سكس كامل داشت و بقيه توكف تماشا ميكردنش ، من از خواب بيدار شدم و ديدم نسرين تپلم كنار من نشسته و دستش و كيرمه و داره نوازش ميكنش ، بهش گفتم كي امدي گفت تازه رسيدم از جام بلند شدم و گفتم بزار يه ابي به دست و صورتم بزنم و بر گردم گفت باشه و تو اين مدت كه من برم و برگردم لباساش رو در آورده بود البته كامل نه ولي كار من راحت شده بود ، من برگشتم نشسنم كنارش و گفتم بژر تو بغل من بينم دلم واست سوراخت تنگيده و اون هم ژاش رو دور كمرم حلقه كرد و نشست شروع به گرفتن لب كردم واقعا لباش شيرين بود هم زمان كمرش رو ميماليدم ،‌من عادت دارم با دست به حالت قلقلك رو شكم طرفم ميكشم و اين نسرين خوشكل من هم، هم عاشق اين موضوع بود و هم خيلي حساس هروقت مي خواستم برم روش اين كار رو ميكردم ،‌همين طور كه كمر رو مي ماليدم دستم رو آوردم بالا و سوتينش رو باز كردم واي چه سينه هاي داشت اين دختر مثل دوتا ليوي شيرين سفيد مثل برف با نوك صورتي ، كه چسبيدن بود به بدن من گرميش رو هيچ وقت يادم نمي ره ،‌آروم دستم رو كشيدم رو شكمش بچه يه هو ولو شد روي زمين من هم روش صداي نفساش رو يادم نمي ره از گردن شروع به خوردن كردم و امد تا رسيدم به سينه هاش آرزو مي كردم دوتا سر داشتم تا هر دوتا ليمو استفاده كنم وقتي نوك سينش رفت تو دهنم بالاتنه رو آورد بالا و گفت وووووييييي كه صداش رو فراموش نمي كنم من هم مگه ولش مي كردم هرچي هنر داشتم پياده كردم كه گفت علي جون بيا گفتم وايسا حالا حالا ها كار دارم باهات گفت تورو خدا بيا گفتم نه دستم رو بردم پايين سمت كسش خدا خيلي تپل بود اين كس تا بند انگشتم لبه هاي كس بود سفيد تراشيده مثل برف خيس انگار زير دوش رفته خيلي آروم مالوندم بارش صداش رو يادم نمي رم آآآآآآاه ه ه ه ه كيرم رو در آوردم از خوردن خوشش نمي آمد من هم اسرار نمي كردم ارم لاي كسش مي مالوندم آروم بالا و همون طور پايين تا كيرم قشنگ خيس شه و يه دستم هم رو سينه اش همون طور كه لاي كشس مي مالوندم گفت نره تووو نترس مواظبم سر كيرم لاي كش گم شده بود چقدر تپل بود اين كس به اين دختر نمي خورد اين كس نار دوست داشتم بكنم توش ولي .... گفتم چهار دست و پا شو كيرم با آب كسش خيس شده بود ديگه لازم به كرم و تف و .. نبود وقتي برگشت رفتم بين پاهاش جام رو درست كردم و آروم كيرم رو مالوندم روي كشس و كشيدم سمت بالا تا سوراخش هم خيس و سر شه يكي دو باري اين كار و كردم كه بار سوم تا كيرم رسيد به سوراخش خودش رو داد عقب سر كيرم روفت توش واي ي ي ي ي ي آروم و آروم نسرين هي ميگفت آروم يواش گفتم باشه خيلي آروم حول دادم تو كه تا زسر كلاهك كير تو بود يه خورده صبر كردم تا سوراخ باز شه و نسرين جيگرم عادت كنه بهش بعد خيلي آرو بازم كردم تو تقريبا تمام كيرم تو سوراخش رفته بود سوراخي به گرمي يه كيسه آب گرم،‌شروع كردم به تلمبه زدن اولش آروم بعد سريع شد همين طور كه ميزدم صداي نسرين بيشتر مي شد اه اه اه اه من هم مي زدم كيرم رو تو كونش نگه داشتم گفتم دراز بكش خوايد و من هم روش نرم قلمبه هاي كونش رو تو خواب هم نمي توني ببيييد شروع كردم به تلمبه زدن آبم داره مياد به محض اينكه كشيدم بيرون كير رو گرفتم دستم تا آبش نريزه بيرون سريع برگشت رفتم سمت سينه هاش ول كردم كير رو آب زد بيرون خورد به زير چونش لذت اون موقع رو فراموش نمي كنم بچه هاي هم خونه ايم داشتن از شق درد ميمردن گوشت به اين تپلي مهيا ولي دست كربه نره كوتاه ،‌يادم باشه داستان آشنايي و اولين سكسم رو با نسرين براتون بنويسم حال كنين .
     
#645 | Posted: 20 Jul 2011 12:30
من و رویا

سلام من آريا هستم 28 ساله از شمال،خاطره ي كه براتون مينويسم مربوط ميشه به خرداد ماه سال 90،داستان اينجوري شروع ميشه كه نزديك محل كارم ساختمونه تجاري هست كه چنتا واحد داره،يكي ازين واحدها نشريه است و يه خانمي هم تايپست اين نشريه بودن و از اونجايي كه ايشون حدود 30 سال داشتو در شرف ازدواج بود و هر روزم از جلوي محل كاره من رد ميشد ظاهرا يه جورايي از من خوشش اومد،البته ايشون با من طرح رفاقت نريختن،يه دختر خاله اي داشت به نام رویا كه دانشجوي معماريه،يه روزي كه واسه ساعت بيكاريش اومده بود پيش دختر خالش منو به رویا نشون ميده و به قول خودش كلي ازمن واسش تعريف ميكنه كه پسره خوبيه و برو باهاش دوست شو و ازين حرفا..به قول رویا بهش گفته بود شماره تله محل كارمو كه رو شيشه در زده بوديمو برداره و بهم بزنگه اما اون ممانعت كردو گفت نه و نميخوام.اما دور از چشم دختر خالش شمارمو برداشت.خلاصه يه روزي كه بيكار بودمو داشتم فيلم ميديم تل مغازم زنگيد،شماره آشنا نبود،گوشيو برداشتم گفتم بفرماييد اما كسي حرف نزد!يكي دو بار گفتم الو اما جوابي نيومد.قطع كردم،چند دقيقه بعد بازم زنگ زدو حرف نزد باز من چيزي نگفتم و قطع كردم،دفعه بعدي گوشيو برداشتم ديدم باز حرف نميزنه گفتم خوب يعني چي آخه اگه كار داري حرف بزن اگه نداري اذيت نكن ديگه..ايندفعه خودش قطع كرد،بعد از چند دقيقه ديدم باز زنگيدو خيلي يواش يه صداي دختر بهم گفت اگه ميشه شماره موبايلتو بده گفتم بله!چايي نخورده پسر خاله شدي!گفتم شما نه خودتو معرفي كردي اينهمه هم كه مارو هي اذيت كردي حالا شماره ميخواي؟گفتم نه نميتونم بدم.گفت باشه ببخشيد مزاحم شدم و قطع كرد.

طبق معمول اين حركتش مثه كرم افتاد تو سرم كه اين كي بود،چي بود،چي ميخواست،شمارشو يه جا يادداشت كردم داشته باشم،تا فردايش فوضوليم نذاشت خودمو نگه دارم دم دماي ظهر بود از يه خط ديگم بهش زنگيدم اما حرف نزدم اونم تيز بود چيزي نگفت،ديدم نه اينجوري نميشه،چن ساعت بعد از خط خودم بهش اس دادم گفتم مگه شماره موبايلمو نميخواستي؟پس چرا جواب نميدي،كه اس داد گفت سر كلاسم،خودم بهت اس ميدم..ازونجا دوستيه منو رویا كليد خورد.يه مدت باهم بوديم حرف ميزديم،بيرون ميرفيتم اما بعد از يه مدت تصميم گرفت ازم جدا شه،ميگفت ميترسم وايستت شم كه انگار داشت ميشد،ازون موضوع تا زماني كه اين خاطره پيش بياد حدودا 5 ماه گذشت و يه روزي رفته بودم آرايشگاه ديدم يه نفر هي به موبايلم ميس ميزنه و قطع ميكنه،يعني رو مخم بودا..منم نميتونستم جواب بدم آخه در حال آرايش بودم.كارم كه تموم شد انقدر كه اعصابمو با ميساش خورد كرده بود رفتم به خطه زنگيدم،ديدم يه دختر خانمه يكم حرف زدم شناختمش،و گفت دلش تنگم شده و ميخواد ببينتم،زمان امتحاناتشم بود،دقيقا يادم نمياد چطوري شد كه بعد يكي دو شب كه گذشت حرفاي عاديمون به سكسي تبديل شده بود،نميدونم اون شروع كرد يا من،اما طوري شده بود كه خيلي ازين حرفا خوشش ميومد،منه بدبختم چون خطم ثابته همش زنگ ميزدم آخه اون همش شارژ تموم ميكرد،خلاصه از هرچي كه بگين ما صحبت ميكرديم..تا اينكه يه شب بهش پيشنهاد دادم كه ميخواي باهم سكس داشته باشيم؟آهان اينحارو نگفتم كه قبلش طي اون شبايي كه دوباره باهم دوست شده بوديم و حرفاي سكسي ميزديم رویا 2 3 شب از طيق تل ارضا شد،يه شب كه كلا تشكشو به گفته خودش خيس كرده بود و فردايشم كلي كمر درد داشت،ظاهرا تا اون روز خود ارضايي نداشته،آره ديگه ما باهم واسه يه روز غروب ساعت 7 قرار گذاشتيم كه باهم سكس كنيم مكانشم شد همين محل كارم كه دارم اين خاطره رو مينويسم،رفتم دنبالش يه مانتو و شلواره پارچه ي سورمه ي پوشيده بود حسابي آرايش كرده بود خودشو يعني تيكه ي شده بود،اولش رفتيم بيرون يه چرخي زديم،بعدش اومديم مغازم رفتم طبقه بالا كه بالكنه مغازمه،از قبل تشك و تخت آماده كرده بودم،تخت بالا داشتيم اما تشك از خونه آوردم،بهم گفت جيش دارم،گفتم برو،منم رفتم پايين درو بستم برگشتم،همين كه اومدم بالا رفتم پيشش شروع كرد به بغل كردنو بوسيدنم،منم باهاش ميرفتم،خوابوندمش رو تخت،كلي از هم لب گرفتيم،اينم بگم كه خْْْْْْْْْْْــــــــــــــــــــيلي عاشق لب گرفتن،خــــــــــــــيلي،يعني اگه تا صبحم بهش لب بدي ميخوره،مانتو و شلوارش پارچه ي كه بودن ميشد از روشون بدنشو حس كرد،كم كم مانتوشو با كمك خودش در آوردم،زيرش چيزي جز سوتين مشكي صورتي تور توري نپوشيده بود،سينه هاش خوب بود فكنم 70 يا 75 بود،سفيد با نوكه قرمز كاملا دست نخورده،وقتي سينه هاشو ميماليدم جاي انگشتام رو سينه هاش ميموند،نوكه سينه هاشو شروع كردم به خوردن،ميك ميزدم اونم چشاشو بسته بودو فقط ميگفت جووووووووون..ازين جمله هميشه واسه سكسي شدن استفاده ميكرد،منم دوس داشتم جون گفتنشو،خواستم برم سمت كسش بهم گفت زوده بيا بالا لب بـــــــــــده..رفتم دوباره كلي بهم لب داديم،البته سينه هاشم همزمان ميماليدم،معلوم بود كه خيلي بيتابه،همش بخودش ميپيچيد،منم خودمو بردم سمت كسش كه شروع كنم به ماليدن و خوردنش بهم گفت لخت شو،پيرهنمو قبلا در آورده بودن شلوارم مونده بود،واسه اينكه كيرم سكسي تر ديده شه شبه قبلش رفتم حموم حسابي تميزش كرده بودم به رویام شب قبل سكسمون گفته بودم دوس دارم موي بالاي چاك كستو بذاري واسم خنديدو گفت باشه عزيزم حتما،شلوارمو در آوردم شرتمم سفيد پوشيده بودم،كيرم داشتم ميتركيد،شرتم سفيدم بود بزرگتر خودشو نشون ميداد،اگه تيره بپوشين كوچيكتر ديده ميشه،راستي سايز كيرم حدودا 17 سانته،خلاصه لخت شدمو وقتي واسه اولين بار منو لخت ديد يهو پاشود بغلم كرد،كيرمو از رو شرتم ماليد،اما من هلش دام پاهاشو وا كردم از رو شرت مشكي صورتيه تو توريش شروع كردم به ماليدنش،كم كم داشت آخ آخش بلند ميشد،بهش نگا ميكردم اصلا توين عالم نبود،داشت حال ميكرد،شرتشو خواستم در بيارم چشش وا شد،چشاش خماره خمار شده بود،باسن كوچيكشو بلند كرد،بهم كمك كرد شرتشو در آوردم،پاهاشو دوباره وا كردم كس تنگو خوشكلش جلوم بود،اولين كاري كه كردم ماليدمش،بعد دنبال چوچولش گشتم بس كه كوچيك بود زير لباي كسش مخفي شده بود،لباي كسشو وا كردم خم شدم سرمو نزديك كس تنگش اوردم چوچواشو كشيدم بيرون شروع كردم به ليس زدنش،ميك ميزدم كل شيكمش ميلرزيد،داشت ديوونه ميشد،بعضي وقتاي قلقلكش ميگرفت،بعد از كليماليدن كسش و خوردن چوچولو داخل كس تنگش كه خيلي م تنگ بود پاشد ازم لب گرفت،منو خوابوند و خودش اومد روم لب گرفت،سينه هامو گاز گرفت،همينجور رفت پاييتتر مثه حرفه اي ها عمل ميكرد،دوره شرتمو بوس ميكرد،بعد از رو شرتم كيرمو بوس ميكردو خيلي سكسي بهم نگاه ميكرد،دوس داشتم همونجا كيرمو تا ته فرو كنم تو دهنش،بعد آروم شرتمو در آورد،گرفت دستش باز گفت جوووووووون چقد بزرگه،بوسش كرد،ليسش ميزد،شروع كرد به خوردنش،تا ته نميخورد بهش گفتم بذا تا ته بره،گفت خيلي بزرگه اوق ميزنم،اما تا جايي كه ميتونست ميكرد تو دهنش،از چشاش داشت اشك ميومد،گفتم بسه،كشيدمش رو خودم،بوسيدمش،بعد يكم همو بغل كرديم و پاشدم از عقب بكنمش،كيرمو بردم بغل دهنش گفتنم خيسشش كن،آب دهنشو ريخت روش گفتم برگرد،برگشتو زانو زد،ديدم خيلي سوراخ كونش تنگه،اول با سوراخش ور رفتم انگشتمو كردم بره توش ديدم دادش در اومد،گفتم تحمل انگشتمو نداري چجوري ميخواي كيرمو توش كنم،ديدم نه نميشه،سر كيرمو گذاشتم جلو سوراخ كونش يكم كه فشار دادم داد ميزدو در ميرفت نميذاشت،دوست داشت بده اما درد اشت،يكم تقلي كرد ديدم نميشه تازه سوراخش خوني م شده بود،بيخيالش شدم،رفتم سراغ كسش،سر كسرمو ميماليدم لاي چاك كسش خيلي سعي كردم توش كنم اما نميخواست پردش پاره شه،منم ديدم نه از كون نه از كس تونستم بكنمش يه حالم گرفته شد،بهش گفتم توكه از عقب بهم دادي نه جلو حداقل خودت حال كن كيرمو گرفتم جلو كسش گفتم هر چقدر دوس داري بكن توش،اندازش با خودت فردا نري بگي پردمو زدي ..
كيره بدبخت ما شده بود اسباب بازيه خانم،داشت باهاش زندگي ميكرد،منم البته بيكاره بيكار نبودم،انقدر مظلوم نمايي ميكنم،بدنش نرم بود هرجوري كه دلم ميخواست ميتونستم بگردونمش،تقريبا كل سر كيرمو تو كسش مينداختم و از درد زياد تنگيه كسش هم درد ميكشيد هم خوشش ميومد،خلاصه اينكه 2 بار همينجوري سيمرا ارضا شد،منم آخره كاري پاشدم جلوش وايستادم واسم تند تند ميماليدم سر كيرمو ميخورد،خودمم بهش كمك ميكردم،تمام كيرمو خيلي خوب ميخورد،البته يكي دوبارم گازم گرفت دردم اومد،داشت آبم ميومد كه بهش گفتم داره مياد ولي هنوز كيرم تو دهنش بود توي همو ن حالت آبم با شدت ريخت تو دهنش و تا حلقش رفت،يهو كيرمو پرت كرد بيرون انگار داشت خفه ميشد،منم باقيه آبمو خالي كردنم رو سينه و بدنش..بعدش ازينكه كيرمو اونجوري پس زد كلي معذرت خواهي كرد،كلي بوسش كرد و خواست مثلا از دلم در بياره..بعدشم لباسامونو پوشيديم آماده شديم كه برسونمش اينم بگم كه از ساعت 7 تا 10.30 شب باهم بوديم و وقتي رسيد خونه كلي مامانش دعواش كرد،اما اون شب خيلي بابت روزي كه باهم داشتيم هردوتامون حس خوبي داشتيم..بعد ازون فعلا باهاش سكس نداشتم اگه پيش اومد كه مياد واستون مينويسم..

مرسي ازينكه وقت گذاشتين و خوندين.
     
#646 | Posted: 20 Jul 2011 13:29
شهرام


سلام من اسمم شهرام از مشهد 32 سالمه قيافه خوبي هم دارم اين رو تمام دوستان و فاميل ميگم که شکل يک از هنر پيشه هاي هاليود هستم اين داستان رو که مي خوام براتون بگم تقريبا 3سال پيش اتفاق افتاد ما از لحاظ مادي وضعمون خيلي خوبه من ازخودم ماشين(زانتيا) دارم ويک آپارتمان خيلي شيک بهترين نقطه شهربا بهترين لوازم که فکرش و بکنيد تک پسر هم هستم و يک دونه خواهر که اون هم آلمان مامان و بابا هم نيمي از سال رو ميرن پيش اون خلاصه يک روز من تنها بودم وحوصلم سر رفته بود گفتم يک سر برم توي شبکه (چت روم) وقتمون بگذره همين جور که داشتم سرک مي کيشدم ديدم يک ايدي دختر وارد چت شد من هم نا خواسته بهش سلام کردم ولي جواب نداد من هم کم نياوردم ايتقدر پيله شدم تا جواب داد بعد با هم صحبت کرديم و با ناز واکرا جواب من رو مي داد اسمش آزيتا بود و26سالش بود از من 3 سال کوچکتر بود با خودم گفتم اگر تو رو نکنم نامرد باشم از اين جريان 2 ماهي گذشت وکار من اين بود که هر روز ساعت 12 ظهر بيام و با اون چت کنم تا آخر با هزار کلک شماره بهش دادم واون هم بعداز 2هفته زنگ زد باز هم اين جريان 1 ماه طول کشيد باز هم تحمل کردم تا اينکه يک روز خودش گفت نمي خواي هم رو ببينيم من هم قبول کردم قرار گذاشتيم همون روز ساعت 9 توي يک رستوران آقا من توي کونم عروسي بود که ببينيم اين چه شکليه خلاصه رفتم وهمونجايي که قرار گذاشته بوديم ديدم بله يک خانم با همون مشخصات نشسته ولي اصلا خوشگل نيست و خيلي صورت معمولي داره سلام کرديم و ديگه هيچي نگفتيم غذا خورديم و بدون اينکه حرفي زده بايم خداحافظي کدم و رفتم حساب کردم و اومدم خونه وبا خودم گفتم اي کير توي اين شانسه من با اينکه هميشه از اين لحاظ خيلي خوش شانس بودم ولي اين سرس خيلي بد بود اون شب خيلي توي فکر بود که با اون حرفهايي که به من زده بود نمي خورد با خودم گفتم ولش کن مهم نيست ساعتهاي 1 شب بود که ديدم موبايلم داره زنگ مي خوره نگاه کردم ديدم شماره همونه جواب ندادم ولي ول کن نبود خاموشش کردم و نشستم به مشروب خوردن تا سپيده صبح مي خوردم نفهميدم کي خوابم برد نزديکهاي ظهر بود که از خواب بيدار شدم و اول موبايلم رو روشن کردم چون منتظر تماس يکي از دوستهاي کاري بودم رفتم دوش گرفتم ديدم داره زنگ مي خوره اومدم نگاه کردم ديدم با ز آزيتاست اينقدر تماس گرفت ديگه کلافه شدم جواب دادم الو سلام. سلام .خوبي اي . گفت چرا اينجوري جواب من رو ميدي گفتم هميچي بعد گفت ميخوام ببينمت گفتم نه حوصله ندارم خيلي اصرار کرد و من هم ناچار قبول کردم گفتم کجا گفت الان کجاي گفتم توي آپارتمان خودم گفت ميام اونجا اشکالي نداره با ناراحتي و بيميلي گتم باشه ولي من مي خوام برم جايي کار دارم گفت باشه تا نيم ساعت ديگه ميام با زور و اکرا گفتم باشه وگوشي رو قطع کردم نيم ساعت گذشت وديدم ايفون زنگ خورد کيه منم باشه بيا بالا واحد 3 رفتم در رو باز کردم وامود توي پذيرايي روي مبل نشستم چند ثانيه بعد اومد سلام تا برگشتم بگم سلام کپ کردم وبه لکنت افتادم واي چه هلويي جلوم ايستاده بود بلند شدم ودست دادم بفرما بشين يک دسته گل خيلي قشنگ دستش بود داد به من گذاشتمش توي ظرف آب و اومدم مقابلش نشستم مونده بودم که اين ديروزي نيست که قدش بلندتر از اون سفيد لبهاي قلبه اي چشمهاي حالت دار گونه هاي خوشگل خيلي خوش اندام خلاصه هلورفتم و براش آب ميوه اوردم خورد وبعداز چند دقيقه گفت فقط خواستم خوب ببينمت و برم وبابت ديروز معذرت خواهي کنم اوني که اومده بود دختر کارگرمون بود چون نمي تونستم اعتماد کنم وخودم بيام وخودم اون طرف نشسته بودم ديدمت نمي تونستم بيام جلو گفتم که ناراحت ميشي بعد بهت توضيح ميدم ببخشيد يک ساعتي با هم حرف زديم البته اومده کنار من نشسته بود ومن هم هيچ کاري باهاش نکردم از چشماش التماس دعا رو ميخوندم ولي خودم رو بي تفاوت گرفتم حتا دستش رو هم نگرفتم بعد بلند شد کاري نداري من ميرم گفتم کجا گفت آخه تو کارداري مي خواي بري نخواستم کم بيارم گفتم اهان يادم نبود وقتي خم شد کفشش را پاش کنه کونش به طرف من بود واي چه کوني اصلا از رو مانتوش نشون نمي داد دست داد و رفت از اون رو چندروزي گذشت من هم هيچ اصراري نکردم براي دوباره ديدن شب جمعه همون هفته بود من باشگاه نرفتم و با 2 تا از دوستانم رفتيم شام بيرون و توپ مشروب خورديم آزيتا تماس گرفت که کجايي جريان رو بهش گفتم بدون هيچ حرفي قطع کرد من هم ناراحت شدم گفتم ديگه جوابش رو نميدم آخر شب بر گشتيم واز دوستام جداشدم چون تنها بودم و مامان و بابا رفته بودن آلمان جاي خواهرم اومدم آپارتمان خودم ساعت رو نگاه کردم 12 بود لباسهام رو در آوردم وبا يک شرت روي کاناپه داز کشيدم داشتم شبکه XXL رو نگاه مي کردم که آيفون زنگ خورد من هم بدون اينکه بگم کيه در رو زدم ودرب آپارتمان رو باز کردم واومدم باز روي کاناپه داراز کشيدم آخه اونقدر خورده بودم که فقط مي خواستم ولوبشم با خودم گفتم حتما پسر داييمه چون اون بيشتر اوقات که من تنها بودم شب جمعه ها ميومد توي همين فکر بودم که دست گرمي روي بازوم احساس کردم برگشتم نگاه کردم ديدم آزيتاست جا خوردم گفتم تو گفت آره اومدم امشب با تو باشم گفتم خونوادت پس چي گفت اونها با عموم از بعدازظهر رفتن شمال و5 روز ديگه ميان پس خواهرت چي گفت به اونا گفتم من با دوستام مي خوام برم کيش خيالم راحت شد لباسهاش رو از تنش در آورد وبا يک دونه تاپ نشست جلوي من بعد گفت من مشروب ميخوام گفتم برو از يخچال بيار يک شيشه ويسکي آورد وشرع کرد به خوردن گفت قليان (ميوه اي) هم ميخوام من رفتم آماده کنم وقتي که اومدم ديدم نصفه شيشه رو خورده بعد شروع کرد به کشيدن قليان معلوم بود اولين بارش گفتم تو که نمي توني چرا ميکشي گفت چون تو ميکيشيدي براي همين فهميدم که چون من رفته بودم با دوستام ناراحت شده و مي خواد تلافي کنه قبلا بهم مي گفت که دوستم داره باورم نميشد ولي امشب باورم شد ديگه داشت ولو ميشد گفت بريم رو تخت من هم قبول کردم دراز کشيد روي تخت و لباسهاش رو در آورد من هم فقط يک شرت پام بود خودش برام درآورد خدا عجب هيکلي داشت سفيد وبي مو کمر باريک و کون تپل وتراشيده آخه ورزشکار بود کمربند مشکي رزمي داشت سينه هاش سفت وسربالا کس تپل و سفيد و صورتي ولي من خودم رو خيلي نگه داشتم اومدم کنارش دراز کشيدم من رو گرفت توي بغلش وشروع کرد با موهاي سينم بازي کردن وهمين جور هم دستش به کيرم بود کيرم اينقدر سفت شده بود که نگو من بلند شدم وبه بهانه آب ميوه آوردن اومدم اسپري بي حس کننده زدم به کيرم وبا دوتا ليوان آب ميوه اومدم توي اتاق ديدم نشسته وداره تلويزيون ميبينه من هم نشستم وشروع کردم به حرف زدن تا قشنگ بي حس بشه (کيرم) آب ميوه رو خورديم من هم اومدم توالت وکيرم رو قشنگ شستم اومدم توي اتاق ساعت2 بامداد بود کنارش خوابيدم ديدم گفت شهرام من ميخوام گفتم چي گفت کير گفتم ول کن بابا حوصله لا پايي رو ندارم گفت نه ديوونه بکن توي جلو وعقب گفتم مگر تو پرده نداري گفت نه من يک بار ازدواج کردم ولي خب به دلايلي طلاق گرفتم من هم آب از دهنم راه افتاده بود خنديدم وخودش فهميد که بايد شروع کنه رفت سراغ کيرم وبا يک اشتهايي شروع کرد به خوردن که انگار از گرسنگي داره ميميره من هم شروع کردم به مالوندن سينه هاش گفت شهرام کسم رو بخور من هم خيلي بدم ميومد گفتم نه گفت تازه حمام بودم وبرات تميزش کردم با بي ميلي رفتم سراغ اون گل سرخ تازبونم خورد ديدم عجب حالي داره واي داشتم ديوونه ميشدم چنددقيقه اي گذشت گفت صبر کن يک کار ديگه ورفت شيشه ويسکي رو آورد گفت پاشو به ايستبه من گفت که از روي سينت بريز تا من از زيره کيرت بخورم من هم همين کار رو کردم بعد نوبت من شد بهش گفتم بيا لبه تخت بشين من هم سرم رو بردم زيره کون و کسش اون از بالا مي ريخت من هم ميخوردم شيشه تمام شد بعد گفت بکن ديگه وقتشه من هم نامردي نکردم سرشهرام کوچولو رو گذاشتم دمه کسش وخان رو سواره درشکه کردم واي چقدر گرم بود وتنگ بزور رفت تووحالا نکن که کي بکن اصلا از ارضاع شدن من خبري نبود اون آه و نالش تو اتاق پيچيده بود ويک فرياد بلند زد فهميدم ارضاع شد گفتم پس من چي گفت ايتقدر بکن تا تو هم بشي من هم گفتم چشمممم کيرم رو در آوردم گذاشتم دمه کون خوشگلش آروم فشار دادم شروع کرد به جيغ زدن گفت شهرام دارم جر ميخورم ولي بکن حال ميده بعد بيشتر قنبل کرد واقعا داشتم رواني ميشدم از خوشحال خيلي کونش قشنگ بود تا حالا توي عمرم همچين کوني نديده بودم از بغلهاي پام زده بود بيرون سفيد و تپل و نرم و ناز خلاصه شروع کردم به عقب جلو کردن اون هم مي گفت شهرام محکمتر من هم وحشي شده بودم هرچقدرزور داشتم فشار ميدادم نفهميدم چقدر طول کشيد ولي ديگه عرق جفتمون در اومده بود مثل اينکه رفتيم دوش گرفتيم وکم کم به لحظه موعود نزديک شدم اره داشتم ارضاع مي شدم خواستم بکيشم بيرون گفت نه بريز تو کونم من هم که نميتونم حرف خانم خوشگل هارو زمين بزنم اطاعت کردم همش رو ريختم توي کن مبارکش ديگه ولو شديم چنددقيقه اي گذشت بعد با هم رفتيم حمام و باز توي وان شروع کرديم به کردن وقتي اومديم بيرون ديديم صبح شده اومديم روي تخت خوابيديم تا عصر وبازهم تکرار تا شب شام رفتيم بيرون واين 4 روز با من بود ولي خيلي به من حال داد خيلي واقعا کم نذاشت براي من والان هم با هم ارتباط داريم ولي سيقه اش کردم اين هم نتيجه پيله بازي من بود و بد نبودبه شما هم نصيحت ميکنم کم نيارين

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#647 | Posted: 20 Jul 2011 13:53
مهرداد و دوستش


سلام اسم من مهرداده من هميشه آرزو داشتم كه اي كاش يك بار ميتونستم جاي يك دختر باشم و كلي سكس كنم ولي هيچ وقت امكانش فراهم نشد ، خيلي وقتها سعي ميكردم به يك نحوي خودم جاي يك دختر بزارم مثلا يك آي دي دخترونه درست ميكردم و با پسرها سكس چت ميكردم يا يك خط ايرانسل داشتم كه بهش يكي از اين هنزفريها كه صداي آدم دخترونه ميكنه وصل بود وبا هاش با پسرها صحبت مي كردم و لي هيچ وقت نميتونستم قرار بزارم تا اينكه يك بار با يك پسري تو چت اشنا شدم كه از همه چيز من متلع شد و قول داد كه كمكم كنه و جالب اينكه همه شرايط خود به خود جور شد تا من بزرگترين تجربه سكسي خودم كسب كنم .
من وفرهاد (همون پسر) دنبال يك جايي مگشتيم كه بتونيم برناممون پياده كنيم تا اينكه خانواده من عازم يك مسافرت خارجي شدند ومن براي رسيدن به ان موقعيت از اون سفر چشم پوشي كردم .
بالاخره روز موعود رسيد همه رفتن و من موندم يك خونه خالي كه يك ماه در اختيار من بود تا هر كار ميخوام بكنم .
فرداي اون روز من به بازار رفتم و چند تا مانتو دكمه اي خفن ، چند تا شلوار استريج ، هفت هشت تا پيراهن جلو باز رنگ روشن دخترونه خريدم كه البته يكي دو تا از پيراهن ها سفيد و شبيه پيراهن مردونه بود فقط يك كم كمرش باريك شده بود و خلاصه چند تا هم لباس زير .
براي پوشيدن اونها لحظه شماري ميكردم . همون شب به فرهاد زنگ زدم و بهش گفتم خودم آماده ميكنم تا بياد و اونم واسه ساعت 7 شب قرار گذاشت .
بلا فاصله رفتم حموم و تمام بدنم با واجبي شستم ، شده بودم مثل برف ، خودم خشك كردم و رفتم جلوي آينه دو تا سينه مصنوعي خوشكل به جلوم وصل كردم و سوتينم بستم يك آرايش غليظ دخترونه هم روي صورتم پياده كردم .
حالا نوبت كلاه گيس و لباسها بود كلاه گيس رو به سرم چسبوندم و بعد يكي از اون پيراهنها ي سفيد را برداشتم و تنم كردم ، دونه دونه دكمه هاش بستم و بعي يك جليقه دخترونه تنم كردم كه 4 تا دكمه داشت .
واي كه چي شدم خودم از ديدن خودم داشتم حال ميكردم رفتم يك مانتو سياه كه 6 تا دكمه مشكي داشت و كمرش چسب و كلا تنگ بود برداشتم تنم كردم و دكمه هاش بستم و يقه پيراهنم رو از بالاش دادم بيرون ، ديگه اگه كسي من ميديد فكر نميكرد كه من دختر نباشم ، عجب چيزي شده بودم رفتم تو حال چايي و شربت درست كردم و منتظر فرهاد شدم .
ديگه داشتم براي اومدن فرهاد جون لحظه شماري ميكردم ، تا اينكه صداي زنگ اومد دوييدم و در را باز كردم ، راستي اين يادم رفت بگم كه من قبلا فرهاد رو ديده بودم ، اون يك پسر 20 ساله بود بدون ريش و سبيل با موهاي كوتاه و هيكل معمولي .
فرهاد كه از در اومد تو و من ديد كلي حال كرد و گفت فكر نميكرئم اينقدر قشنگ بشي اگه من نميدونستم دختر نيستي باز هم محال بود متوجه بشم .
اومد جلو من بغل كرد و خواشت من ببوسه كه گفتم نه هنوز زوده ، دستش گرفتم بردمش نشوندمش رو مبل و خودم كنارش نشستم . فرهاد دستش انداخت دور گردنم و من به خودش فشار داد ، كلي حال ميداد اينگارواقعا يك دختر بودم . به فرهاد گفتم از حالا اسم من سمانه است و تو هم شوهرمي مي خوام نقش زنت بازي كنم اون با خوشحالي قبول كرد . بلند شدم براش شربت ريختم و تعارفش كردم ، بعد رفتم يك آهنگ قشنگ گذاشتم و كلي براش رقصيدم ، ديگه هر دومون گشنه شده بوديم . رفتم تو آَشپز خونه تا براش غذا درست كنم اونم اومد اونجا و مرتب از پشت من بقل ميكرد و اي چه حالي داشت كونم يه كيرش كه راست شده بود فشار ميدادم .
اومد دكمه مانتوم باز كنه كه مانعش شدم و گفتم هنوز نه عزيزم .
ميز غدا رو چيدم وفرهاد و صدا كردم كه بشينه پشت ميز، فرهاد گفت پس صندلي تو كو آخه فقط يك صندلي گذاشته بودم ، منم گفتم صندلي من پاهاي توي ديگه ، فرهاد كلي حال كرد و من رو پاهاش نشوند و يك دستش دور كمرم حلقه كرد و گفت من غذا دهنش كنم .
فرهاد كمي غذا خورد و گفت ديگه نمي خوام ، من بهش گفتم چرا مگه غذا خوب نبود و لي اون گفت چرا ميخوام جا داشته باشم تا تو رو بخورم، منم خنديدم و پاشدم ميز جمع كردم .
فرها رو مبل نشسته بود و منتظر من بود منم كه كارم تموم شد رفتم و يك وري رو پاش نشستم ، فرها دستاش دورم حلقه كرد و من محكم به خودش فشار ميداد ، آروم شروع كر به ماليدن سينه هام .
اومد دكمم باز كنه كه دستش و گرفتم و چرخيدم تو بغلش و شروع كردم به لب گرفتن ، اونم من محكم فشار ميداد ، با دو دستش كونم گرفت و بالا و پايين ميكرد .
كيرش شده بود اين سنگ و كاملا اون زير كونم حس ميكردم ، خيلي لذت داشت با يك مانتو دكمه اي و پيراهن سفيد تو بغل فرهاد بودم و اونم من ميماليد .
فرهاد و بلند كردم و نشوندمش روي زمين و خودم رفتم و يك تاس آوردم بهش گفتم هر بار كه تو 6 بياري ميتوني يك دكمم باز كني و اگه من 6 آوردم يك دكمم ميبندم ، از اينكه اون سعي ميكرد دكمه هام باز كنه و من بكنه لذت ميبردم واسه همين اينقدر اذيتش ميكردم.
رفتم به پشت و تو بغلش نشستم و اونم يك دستش رو محكم دورم حلقه كرد و با انگشتاش بايكي از دكمه عام بازي ميكرد و آرزو ميكرد كه 6 بياره و اونو باز كنه تا اينكه بعد از چند بار 6 آورد و اونقدر خوشحال شد كه من خندم گرفت ، با دو دستش محكم من گذاشن وسط پاش و سرم هل داد و از عقب گذاشت رو شونش يك دست از بروي شهوت از بالا تا پايين كشيد و يك دكمه مانتوم باز كرد .
تازه فرهاد يادش افتاد كه من زير مانتوم يك پيرهن دارم و با ناراحتي گفت نكن بايد براي اونها هم تاس بريزم ، و من گفتم نه عزيزم و آروم بلند شدم و دستش گرفتم و اونو بردم تو اتاق و خودم دو دستم گذاشتم رو ديوار و كونم دادم عقب فرهاد هم از پشت چسبيد به من و محكم من بغل كرد .
دستش گذاشت رو سينه هام و بعد از اينكه كمي انها رو ماليد دستش گذاشت روي دكمه هاش كه سينه هام داشتن پارشون ميكردن و گفت اجازه هست فريده خانم و منم سرم تكون دادم و اونهم دونه دونه دكمه هام باز كرد و مانتو از رو شونم پايين انداخت وشروع كرد به ماليدن من وسينه هام ، من آروم چرخيدم هولش دادم رو دخت و شلوارش در آوردم و كيرش رو از رو شرت خوردم .
فرهاد خودش كيرش درآورد و داد دهنم و منم با ولع تمام خوردم ، كيرش تا ته ميكردم تو دهنم و درمي آوردم
اونقدر ساك زدم كه فرهاد گفت الان آبم مباد و من سريع كيرش ار تو دهنم درآوردم .
شلوارم و دراوردم و اون بلند كردم و از پشت چسبوندم به خودم اونم كيرش از لاي شرتم ميماليد به كونم و حال ميكرد ، آروم دكمه هاي جليقم و باز كرد و در حالي كه كيرش لاي پام بود اون و درآورد ، بعد من اون كنار زدم و رفتم ار تو كشو يك كرم لوبريكانت آوردم و دادم بهش .
بعد من در حال كه فقط يك پيراهن سفيد تنم بود رفتم لبه تخت وكونم قنبل كرئم به طرف فرهاد ، اونم با كرم حسابي به كونم حال داد و بعد آروم كيرش گذاشت رو سوراخم و چون ليز بود سر خورد رفت تو و من از درد داد كشيدم ولي يواش يواش دردش آروم شد و داشتم ار شهوت ميتركيدم مرتب پر وخالي ميشدن تا اينكه ديدم يهو فرهاد كيرش باد كرد و تمام آبش ريخت تو مونم .
كونم داشت پاره ميشد كه فرهاد ابش اومد و كيرشد دراورد ار پشت بغلم كرد و تا صبح روم خوابيد

پایان

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#648 | Posted: 20 Jul 2011 14:00

خون !!


کس زنم ديگه برام اونقدر جذابيتی نداشت.آخه چقدر اون کسو بکنم.بسه ديگه.اصلا زنمو که از دور ميديدم سايز پستوناشو٫نوک قهوه ای سينه هاشو٫چاک کونشو خط روی کسشو اون سوراخ گشاد کسش همش با هم در يه لحظه ميومد جلو چشمم.نتها چيزيو که نميتونستم خوب تصور کنم سوراخ کونش بود.آخه هيچوقت از کون نميداد.حتی يبار موهای لای پاشو که براش ميزدم دور سوراخ کونشم تميز کردم ولی بازم از کون نداد.دوسش داشتم ولی نه زياد.بيشتر از اونکه واقعا دوسش داشته باشم بش عادت کرده بودم و از روی همين عادت بش ميگفتم دوستت دارم.ولی در عوض عاشق منشيم بودم که قبلا تو شرکتم کار ميکرد.مسه هلو بود.راه که ميرفت مسه اين مانکنا پاهاشو ميزاشت جلوی همديگهو راه ميرفت که کونش قر بده.يه کون قلمبيم داشت که وقتی ميشست رو صندليش نصفش ار اينورو اونور صندلی ميفتاد بيرون.منم که هر وقت به زنو دختری نگاه ميکردم اولين جاييشو که ديد ميزدم کونش بود چون کون نرم قلمبه لذت سکسو برای من ۹۲۸۳۴۹۲۳ برابر ميکرد.مخصوصا که يه کون لخت جلوم باشه٫با ۴ تا انگشت بالاشو بگيرمو با تو تا انگشت شستم چاکشو از عقب ياز کنم که کسش از لاش بزنه بيرون.فکر کردن به اين چيزا کاره هميشگی من بود.اونروز هم تو همين فکرا بودم که اگه دختری روزی ۳ بار به آدمای مختلف کس نده پس چجوری ميتونه تجربه کافيو پيدا کنه که بعدا بتونه زنه کاملی برای شوهرش باشه٫که يهو يکی در زدو گفت:قربان٫براتون نامه اومده٫الان ميل دارين براتون بيارم؟‌گفتم:بيارينش ببينم چيه.نامرو آوردنو منم در اتاقو بستمو نشستم رو صندليم.پاکتو اولش يزره بالا پايين کردم ديدم توش يه چيزی سنگين تر از يه نامس. يزره با دقت بيشتری بش دست زدم ديدم چتنا چيزه قطورتر از نامه توشه.کنجکاويم زياد تر شد ببينم چيه.با احتياط که چيزای توش پاره نشه بالای پاکتو پاره کردم.خيلی آروم با دستم چيزايی که توش بودو دراوردمو دونه دونه گذاشتم رو ميز.توی پاکت يسری عکس بود.چتنای اوليش فقط عکس کونو کس باز شده بود.بعديشو که ديدم يهو دستام شروع به لرزيدن کرد.اين عکسا چيه٫چشمامو کامل باز کردم که درست ببينم ولی اشتباه نميديدم.اون عکسای بدنه لخت زنم بود که يکی برام فرستاده بود.اول فکر کردم يکی داره بام شوخی ميکنه ولی من بدنه لخت زنمو و مدلی که دستاشو ميزاره رو تختو قمبل ميکنه که کسش از لای پاش بزنه بيرونو خوب ميشناخت.نميدونستم بخندم يا داد بزنم.پشت نامرو نگاه کردم ديدم آدرس فرستنده هم نداره.باروم نميشد و ميدونستم که اون يه شوخی نبود.حدود ۷-۸ تا عکس بود.دونه دونه با ناباوری نگاه ميکردمو لحظه به لحظه پيشونيم بيشتر خيس عرق ميشد.ديگه نتونستم سر جام بشينم.پاشدو وايسادمو عکسارو پرت کردم رو زمين. ولی سرم گيج ميرفت.اصلا نميدونستم بايد چيکار کنم چون هنوز باورم نميشد.اون لحظه فقط دوتا کار تونستم بکنم.اول اينکه تا ميتونم محکم با مشت بزنم رو ميز که از حالت وحشيگری در بيام که بتونم درست فکر کنم و دوم اينکه منشی رو صدا کنم.منشی تا درو باز کردو منو ديد از ترس يهو گفت :‌وای وای و سريع بقيه رو صدا کرد.منم برای اينکه نميخواستم تو اون حال با کسی جرو بحث کنمو سر کسی عربده بکشم در اتاقو بستمو سعی کردم چنتا نفس عميق بکشم.از شدت حرص و عصبانيت چشمام قرمز شده بود و تنها فکری که يهو اومد به ذهنم تلفن زدن به چند نفر بود.قبل از اينکه گوشی تلفنو ور دارم ديدم از پشت در دارن صدام ميکنن که قربان حالتون خوبه٫کمکی احتياج ندارين.منم يهو کفرم درومد و چنان دادی سرشون کشيدم که همون لحظه همشون ساکت شدن.گوشی تلفنو ورداشتمو زنگ زدم به اونايی که ميشناختمو بشون گفتم همين الان مياين دفتر منو گوشيو گذاشتم.خيلی نگذشت و داشتم عکسارو از رو زمين جم ميکردم که منشی با ترسو لرز با تلفن داخلی به خبر داد که چند نفر با شما کار دارن...نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم بيان تو و گوشيو گذاشتم.دوستام تا اومدن تو و منو ديدن خيلی تعجب کردن.منم پيپمو روشن کردمو بشون گفتم بشينين و يراست رفتم سر اصل مطلب.پاکت خالی نامرو دادم نشونشون دادمو گفتم:فقط ۳ روز وقت دارين آدرس فرستنده اين نامرو پيدا کنين.پاشدم در اتاقو باز کردمو دوباره نکرار کردم فقط ۳ روز و با دست بشون اشاره کردم که ميتونين برين.اونا که رفتن در اتاقو از پشت قفل کردمو به این فکر کردم که الان که ميرم خونه چه عکس العملی بايد از خودم نشون بدم.زياد نتونستم تو دفتر بمونم.گره کراواتمو سفتر کردمو سوئيچ ماشينو ورداشتمو از شرکت اومدن بيرونو ماشيونو روشن کردمو رفتم سمت خونه.دم در خونه که رسيدم اول تو آينه موهامو يکم مرتب کردمو از ماشين پياده شدمو رفتم سمت خونهو در زدم.زنم از پشت آيفن تصويری منو ميديد ولی عادت داشت باز بپرسه کيه.ميگفت: دوست دارم صداتو قبل از اينکه بيای تو خونه بشنوم.درو باز کردو رفتم تو.تا ديدمش رفتم سمتش.کتمو دراوردمو با تمام وجود تو چشماش نگاه کردمو با هر دو تا دستم محکم بغلش کردمو فشارش دادمو تا ميتونستم بوسش کردمو پشت سر هم بش ميگفتم دوست دارم.شامو آوردو خورديمو بر خلاف شبای ديگه اينبار من بزور بردمش تو اتاق که لختش کنم.اون شب زنم داشت شاخ در مياورد چون تا حالا من اونقدر بهش ابراز علاقه نکرده بودم.چراغو خاموش نکرده لخت مادرزادش کردم.زنم معمولا شورت نمپ پوشيد.کرستشو پرت کردم اونورو يراس رفتم سر کسشو اونقدر محکم چوچول کسشو مک زدم تو دهنم که دادش درومد.موهامو ميکشيدو ميگفت يواش وحشی٫کس جنده که نميکنی٫کس زنته٫يجور بخور که يچيزيم برای بعدت بمونه.ولی من به اين کارا کاری نداشتم.خط کسشو با انگشتام باز کردمو توی کسشو تو نور چراغ قشنگ برسی کردم.قلمبگی کسشو که ديدم ديگه بقول خودش وحشی شدمو لنگاشو انداختم رو شونم که کسش قشنگ از لای پاش بزنه بيرن.اول يذره با کسش بازی بازی کردم که توش خيس شهو کردم تو.اونقدر محکم ميکردمش که طفلت به عرعر افتاده بود.آبمم همرو ريختم تو و لنگاشو بستمو خودشو با کسش تو اتاق تنها گذاشتم.کارامو کردمو زودتر از هميشه رفتم تو اتاقو خوابيدم.از اون شب ۲ روز گذشت.تو دفتر خودم بودم که منشی تلفنو وصل کردو گفت:‌تلفن دارين.گوشيو ورداشتم ديدم همونايی بودن که فرستاده بودمشون دنبال آدرس فرسنتده نامه.بشون گفتم همين الان بياين دفتر.خيلی سريع خودشنو رسوندنو گفتن که آدرسو پيدا کردن.اسم خيابونو که گفتن خودم فهميدم که کاره کيه.کسی که اون عکسارو فرستاده بود دوست پسره قبلی زنم بود.شک کرده بودم بازم باهم رابطه دارن ولی هيچ وقت دنبالشو نگرفته بودم.عصر اون روز چند ساعت زودتر کارو ول کردمو کتمو پوشيدمو رفتم سراغ فرستنده نامه.از روی شماره پلاکی که بم داده بودن خونرو پيدا کردم.ماشينو همون جا پارک کردمو رفتم سمت خونه.دوست پسره قبلی زنم نقاش بود برای همين همه درو ديواره خونش رنگوارنگ بود.در زدم ولی کسی جواب نداد.محکم تر که در زدم ديدم يکی از پشت در ميگه:کيه.‌اسمشو که گفتم خيالش راحت شد که من آشنام.فقط منتظر بودم که درو باز کنه که همينطور هم شد.تا درو باز کرد هولش دادم تو و وارد خونه شدم.منو که ديد رنگش پريدو بيشتر از اين تعجب کرد که من از کجا فهميدم که اون عکسارو فرستاده.شروع کردم باش حرف زدن.از کارش پرسيدمو از جوابايی که ميداد فهميدم بخاطر مشکل مالی که داره با زنم ايجاد رابطه کرده.همينجور که داشت حرف ميزدو سعی ميکرد مسائل ديگرو بکشه وسط يهو رفتم سمتشو هولش دادم رو تخت.تا افتاد رو تخت چشمم افتاد به انگشتر عروسی زنم که روی تختش جا مونده بود ولی اصلا بروی خودم نياوردم.اونم سعی کرد مثلا تا قبل از اينکه من انگشتز زنمو رو تختش ببينم يجوری قايمش کنه که من نبينم.بش گفتم پاشو وايسا.پاشد وايساد.با صدای بلند و خشن ازش پرسيدم:چی ميخوای بگی٫تو هم با صدای بلند جواب بده.ديدم داره گريش ميگيره.همونجور که سرش پايين بود يهو داد زد:تينا عاشقه منه.اينو که گفت هر دوتامون برای ۱-۲ دقيقه ای ساکت شديم.صدای نفس کشيدنمونم نميومد.چنتا نفس عميق کشيدمو چند قدم رفتم عقبترو با يه قدرت اراده جزابی بش گفتم:قبول کن.ميدونستم نفهميده من چی گفتم برای همين دوباره ولی اينبار يکم بلندتر گفتم:قبول کن.يهو صداش درومدو گفت:چيو؟گفتم فقط قبول کن.سرشوآورد بالا٫موهاشو داد پشت گوششو دوباره پرسيد:آخه چيو قبول کنم؟چی ميخوای از من که ميگی قبول کن.برای چند ثانيه تو چشماش نگاه کردمو قبل از اينکه دوباره بگه چيو قبول کنم بش گفتم:زنمو بکش.اينو که گفتم ديدم خندش گرفت.منم رفتم جلو و ۳-۴ تا سيلی محکم زدم تو گوشش.سرشو که آرود بالا بش گفتم:من بهت پول ميدم که زنمو بکشی.آره نا نه؟گفت:در قبال چی؟گفتم:پول.گفت:ولی من قاتل نيستم و اين کارو نميکنم.بش گفتم:تو اين کارو نميکنی چون فکر ميکنی که نميتونی بکنی.قتل آدم کشتن نيست٫کشتن آدم قتله.تو ميگی قاتل نيستی چون فکر ميکنی که نميتونی يا نميخوای آدم بکشی پس اگه فکر نکنی که چيکار ميکنی هر کاريو ميتونی بکنی.گفت:ولی آخه من...حرفشو قطع کردمو ادامه دادم:هميشه برای دانستن يک چيز شهامت لازمه و قبل از فهميدم يک چيز راه فهميدم اون چيز مهمه و تصميم به انجام يک کار برای هر کس در يک لحظه گرفته ميشه و اون لحظه برای تو همين الانه.آره يا نه؟گفت:خب چجوری و کجا و چقدر؟بش گفتم:چجوری و کجاشو فردا که اومدی خونمون٫تو خونه خودم بهت ميگم و چقدرشم هر چقدر که تو بگی.قبل از اينکه بگه چقدر ميخواد بش گفتم:من گفتم هر چقدر که تو بگی پس احمق نباش و هر چقدر که دوست داری بگو.ديدم برای چند ثانيه فکر کردو بعد يه نفس طولانی کشيدو يه عدد خيلی بزرگی گفت که من فکر نميکردم اونقدر بگه.گفت:خوب٫نظرت چيه؟خودت گفتی هر چقدر دوست دارم بگم و اگه اين مقدار پولو ندی امکان نداره اين کارو بکنم.پپپمو روشن کردم.رو صندليش نشستمو بش گفتم:دو برابره اينقدرو بهت ميدم.نصفشو که ميشه همونقدری که خودت گفتي قردا شب که اومدی خونمون بهت ميدم٫بقيشم وقتی کار تموم شد.ديگه نذاشتم حرف زيادی يزنه و قرار فردا رو باش گذاشتمو برگشتم خونه.اون شب از زنم خواستم برام برقصه.چيزی که تا حالا از زبون من نشنيده بود که ازش بخوام برام انجام بده.همونجور با رقص کسشو نشمون ميدادو کونشو ميکرد طرف منو قمبل ميکردو ميرقصيد.همونچور که رو کاناپه دراز کشيده بودم کشيدمش سمت خودمو تا ميتونستم کردمش.اونقدر از زير زده بودم به لمبراش که تا صبح آخو ناله ميکرد.صبح که از خواب بيدار شديم قبل از اينکه برم سر کار بش گفتم من امشب جلسه دارمو نميتونيم با هم بريم مهمونی.گفت:پس يعنی من تنها برم؟بش گفتم:آره٫من شب خونه منتظرت ميمونم.بوسش کردمو رفتم شرکت.مخصوصا چند ساعت ديرتر رفتم خونه که مطمئن باشم که زنم رفته مهمونيو خونه نيست.کارامو کردمو منتظره دوست پسره زنم شدم که بياد.با چند دقيقه تاخير ديدم زنگ خونرو زد.درو باز کزدمو اومد تو.بش ودکا پيشنهاد کردم ولی يذره بيشتر نخورد.گفت:خب از کجا شروع کنيم؟بش گفتم:پس کيفتو بذار رو مبلو دنبالم بيا و خوب گوش کن من چی ميگم.اونم رفت کيفشو گذاشت اونجايی که من گفته بودمو گفت:من حاضرم.گيلاس خودمو خوردمو يه دستی به موهام کشيدمو بش گفتم دنبالم بيا و گوش کن:اول بردمش جلوی پنجره اصلی و از اونجا در پارکينگو بش نشون دادمو بش گفتم:فردا شب راس ساعت ۱۰ من از خونه ميرم بيرون.تو بايد پشت در منتظر باشيو تا در پارکينگ باز شد بيای تو خونه.بعد رفتيم توی انباری پايين خونه.زير يکی از ميله هايی که اونجا بودو بش نشون دادمو گفتم کليد خونرو ميزارم اينجا.در انباری بازه٫بيا تو و کليد خونرو از اينجا وردار.رفتيم تو يکی از راهرو هايی که به حموم نزديک بود.وارد حموم شديم.بش گفتم:فردا شب راس ساعت ۱۰:۳۰ به اون تلفنی که ته راهرو ميبينی زنگ ميزنم.زنم اون موقع اينجا تو حمومه ۳ تا زنگ اولو جواب نميده تا از تو حموم بياد بيرون تلفن ۴ تا زنگ ديگه هم ميخوره.سر زنگ هشتمی زنم ميرسه به تلفن و گوشيو ورميداره.گوشيو که ورداشت کارتو شروع ميکنی.بعد رفتيم تو آشپزخونه که درش پشت به همون تلفن بودو بش گفتم تو اينجا منتظر ميمونی.تا زنم گوشيو ورداشت از پشت بش حمله ميکنيو کارو تموم ميکنی.از تو آشپزخونه هم يسری ابزار مثله چاقو٫ساتور و .. نشونش دادم که اگه ميخواد از اونا استفاده کنه.بعد رفتيم تو اتاق کارم تو خونه و همونجا نصفه پولو بش دادمو يذره باهم حرف زديمو اون رفت.اونشب زنم يذره ديرتر از حدمعمول اومد خونه.وقتيم که اومد بش گفتم چقدر دوسش دارمو به وجودش چقدر افتخار ميکنم.اونشب دست به کسش نزدمو راحت خوابيديم.فردا بعد از ظهر کارامو کردمو برای شب آماده شدم.من اون موقع يروز در هفته ميرفتم خونه يکی از همکارام.همه دور هم جمع ميشديمو پکر بازی ميکرديم.اون شبم يکی از همون شبا بود.تا ساعت ۹:۱۵ گذشت تا اينکه من رفتم سراغ زنم.همونجور که داشت تو اتاق خواب به لباساش ور ميرفت از پشت پريدم روشو تا ساعت ۹:۳۵ يراه کسشو کردمو پتورو کامل کشيدم رومون که بعدش مجبور بشه بره حموم.کارمون که تموم شد خودم بغلش کردمو بش گفتم:من هميشه چيزيو تا اون اندازه ای دوست دارم که بتونم مرگشو ببينم.يذره ترسيد ولی خنديدم که فکر کنه شوخی کردم.گذاشتمش تو حمومو شير آبم براش باز کردمو خودم سريع آماده رفتن شدم.ساعت ۹:۵۲ بود که در حمومو بستمو دويدم سراغ دسته کليدش که طبق معمول گذاشته بود رو ميز .سريع کليد خونرو از تو دسته کليدش ورداشتمو رفتم تو انباريو کليدو گذاشتم همونجايی که گفته بودمو ماشينو از دور روشن کردمو نشستم تو ماشين.ساعت ۹:۵۹ بودکه خيلی آروم درو باز کردمو با ماشين از پارکينگ رفتم بيرون.از دور ديدم که پسره با يه نقاب مشکی وارد خونه شد که کارشو شروع کنه.خونه ای که توش پکر بازی ميکرديم تقريبا نزديک خونه خودمون بود.ساعت ۱۰:۱۵ رسيدم اونجاو بازيو شروع کرديم.يه چشمم به ورقام بودو يه چشمم به ساعت.ساعت ۱۰:۲۹ گفتم من بيرونم و بازيو ادامه ندادم.قبل از اينکه ثانيه شماره ساعت بياد رو عدد ۱۲ اونيکی موبايلمو از تو جيبم دراوردمو شماره خونرو گرفتم.سر ساعت ۱۰:۳۰ تلفن خونه اولين زنگو زد.قلبم خود به خود تپشش دو برابر شد.زنگ دومم.نفسم به سختی بالا پايين ميرفت.زنگارو ميشمردم تا به زنگ هشتم برسم زنگ پنجم٫ششم٫هفتم و بالاخره هشتم.زنگ هشتمو که زد گوشيو قطع کردم.برگشتم سر ميزو گفتم:ادامه ميدم.يدست ديگه هم بازی کردمو من يهو اورکتمو پوشيدمو گفتم من امشب ديگه بازی نميکنم.از خونه اومدم بيرونو سوار ماشين شدم.تو راه به اولين خرابه ای که رسيدم دستمو از ماشين بردم بيرونو اون موبايليو که باهاش به خونه زنگ زده بودمو از پنجره انداختم بيرون.سرعتمو بيشتر کردم که زورتر به خونه برسم.سر کوچمون که رسيدم ماشينو همونجا پارک کردمو تا دم خونرو پياده رفتم.رسيدم به دم در خونه.کليد خودمو از تو جيبم دراوردمو در خونرو باز کردم.طبقه پايين هيچ خبری نبود.آروم از پله ها رفتم بالا.تمام حواسم به دورو ورم بود که ببينم چه خبره ولی اصلا هيچ صدايی نميومد.رسيدم به طبقه بالا.چشمم که به راهرو افتاد تصميم گرفتم اول برم تو حمومو ببينم.قلبم خيلی تند تند ميزدو با تمام وجود به اطرافم نگاه ميکردم.همه جا ساکت بود که يهو يه صدايی منو سر جام ميخکوب کرد.دقت کردم ببينم درست شنيدم يا نه.دوباره اون صدا اومد.باورم نميشد چی دارم ميشنوم.صدای زنم بود.تا صدای زنمو شنيدم دويدم سمت صدا که از تو آشپزخونه ميومد.به آشپرخونه که رسيدم يهو دهنم باز موند.ديدم زنم خونی و زخمی افتاده يور آشپزخونه و داره با دستش يچيزيو به من نشون ميده.سريع مسير دستشو تعقيب کردم ببينم تو اون حال چيو ميخواد بم نشون بده.رومو که برگردوندم به اون سمتی که زنم داشت نشونم ميداد يهو نفسم بند اومد.چشمام داشت از حدقه در ميومد.ديدم اون پسره افتاده رو زمين و يکی از چاقوهای آشپزخونه تا نصفه تو گردنشه.دور تا دور پسررو خون گرفته بود.سريع برگشتم سمت زنم.بغلش کردمو بردمش تو اتاق خوابمونو گذاشتمش رو تخت.هرچی ازش سوال ميکردم چی شده جواب نميداد.از ترس و شکه ای که شده بود زبونش بند اومده بود.اونو همون جوری تو اتاق ولش کردمو دويدم سمت پسره.ديدم دورش دريای خونه.تا جايی که ميتونستم با فاصله ازش رو زمين دوزانو نشستمو تو جيباش دنبال کليد خونه ميگشتم.هنوز کليدو پيدا نکردم که شنيدم که زنم با اون حالش از تو اتاق خواب داره با پليس تلفنی بزور حرف ميزنه.وقته اينو نداشتم که برمو جلوشو بگيرم.خيلی سريع همه جيبای پسررو گشتم تا کليدو پيدا کردم.بعد سريع رفتم سروقت دسته کليد زنمو کليدو زود دوباره گذاشتم تو دسته کليدش.از پله ها دويدم رفتم سراغ در اصلی خونه و با يه پيچ گوشتی سوراخ کليد درو خراب کردم.بعد رفتم تو دستشوييو دستامو شستمو برگشتم پيش زنم تو اتاق خواب.ديدم داره گريه ميکنه.تا منو ديد گريش بيشتر شدو منو محکم بغل کرد.منم بغلش کردمو گفتم:عزيزم ديگه نترس من اينجام٫همه چيز تموم شد.و شروع کردم نازش کردن.زياد نگذشت که در خونه رو زدن ۷-۸ تا پليس ويژه قتل وارد خونه شدنو يذره از ما سوال جواب کردن.منم همش ميگفتم زنم الان حاله مساعدی برای اين کارا نداره و مارو تنها بزارين.اوناهم قبول کردن و فقط از من خواستن که باهاشون برم تو آشپزخونه که اگه ميشه همون موقع جسدو قبل از اينکه تکونش بدن شناسايی کنم .چنتا از پليسا با دستکش رفتن بالای سر جسد پسرهو سعی کردن آروم ماسکشو در بيارن.منم خودمو متعجب و کنجکاو نشون ميدادم.ماسکو که آروم آروم بالا کشيدن دهن من بيشترو بيشتر باز ميشد.واقعا از شدت تعجب حتی پلک هم نميتونستم بزنم.دستام همونجوری بی حرکت مونده بود.ماسکو که کامل ورداشتن از من سوال کردن:ميشناسيش؟منم که تا اون موقع اونو واقعا نديده بودم و نميشناختمش گفتم:نه.آخه اونی که به زنم حمله کرده بودو الان رو زمين افتاده بود دوست پسره زنم نبود٫يکی ديگه بود.اصلا نميفهميدم چی شده.فقط ازشون خواستم که مارو تنها بزارن. اونا هم يه قرار برای فردا صبح گذاشتنو از همونجا به يه آمبولانس زنگ زدنو جسد اون يارو رو با خودشون بردن.منو زنم تا صبح پيش هم بوديمو من همش سعی ميکردم خيالشو از هر جهت راحت کنم که يه غريبه بوده اومده تو خونه و همه چيز ديگه تموم شده.ولی خودم هموز تو اون شک بودم که پس اين پسره که تو خونه ما بوده کی بود.فرداش رفتيم اداره پليسو يسری سوال جواب کردنو دوباده قرار های بعديو برای کامل کردن پرونده گذاشتن.بين يکی از اين قرارا که چند روز فاصله بود برای اينکه يزره حال زنم بهتر بشه تصميم گرفتيم بريم ويلای خونواده زنم.اونجا هم همش از ما سوال ميکردن که چی شدو اون کی بوده اومده تو خونتون ولی با خواهش من و زنم ساکت ميشدن.روز دومی که اونجا بوديم قبل از خوردن صبحونه رفتم تو اتاق زنم که ديدم باز داره گريه ميکنه.بش گفتم:چيزی ميخوری من برات بيارم که گفت:نه٫فقطميخوام تنها باشم.منم به خواسته خودش تنهاش گذاشتمو رفتم سر ميز که با بقيه مشغول خوردن صبحونه بشيم.وسط خوردن صبحونه بوديم که چشمم افتاد به گوشی تلفنی که کنار ميز بود.با دقت که نگاه کردم ديدم يه چراغش روشنه.به اونايی که سر ميز بودن نگاه کردم ديدم همه دور ميزن و تنها کسی که پيش ما نيست زنمه و اون با اون حالش به تنها کسی که ميتونه تلفن بزنه همون پسرس.صبحونمو سريع خوردمو به بهونه سر زدن به زنم برگشتم تو اتاق خواب پيشش.ديدم گوشی تلفن سرجاشه و زنمم رو تخت نشسته.تا منو ديد گفت:ببخشيد اينهمه اذيتت کردم.منم بش گفتم:نه٫نه اصلا٫ولی بهتره که بازم دراز بکشی٫کاری داشتی منو صدا کن.دوباره رو تخت خوابوندمشو پشتشو کردم به تلفن.پتو رو کامل روش کشيدمو گوشی تلفنو آروم ورداشتمو گذاشتم تو جيبم.در اتاقو بستمو رفتم تو دستشويی و همون شماره ايو که زنم گرفته بودو دوباره گرفتم و صبر کردم تا گوشيو ورداره.چنتا زنگ که خورد پسره گوشيو ورداشتو گفت:عشق من٫اصلا نگران نباش من پيشتم....يهو پريدم وسط حرفشو گفتم:فردا صبح ساعت ۹ فلان جا همو ميبينيم.اينو گفتمو گوشيو قطع کردم.برگشتم پيش زنم و گوشيو آروم گذاشتم سر جاش.به بهونه کار نصفه شب حرکت کردم که فردا صبح سر قرار پسررو ببينم و قرار شد که فاميلای زنم چند ساعت بعد از حرکت من وقتی زنم از خواب بيدار شدو کاراشو کرد خودشون برشگردونن خونه خودمون.تقريبا يک ساعت زودتر رسيدم سر قرار و منتظرش وايسادم تا بياد.يزره از ساعت قرارمون گذشته بود که ديدم از دور داره مياد.از ماشين پياده شدمو رفتم سمتش.تا رسيد به من گفت:بريم اونجا و به يه جای خلوت که يکم با ما فاصله داشت اشاره کرد.با هم رفتيمو رسيديم به همونجايی که اون گفت.تا سرشو آورد بالا بش گفتم:پولو پس بده.تا اينو گفتم زد زيره خنده و گفت:تو بقيه پولو بده.يقشو گرفتمو کوبيدمش به ديوار پشتيشو بش گفتم:همين الان پولو ميدی يا...نذاشت حرفم تموم بشه که گفت:بريم تو ماشينت تا بت بگم کی به کی بدهکاره.سريع رفتيم تو ماشين.تو ماشين کنارم که نشست قبل از اينکه من حرفی بزنم خودش از توی جيبش يه نوار دراورد و گذاشت تو ضبط ماشين.چند ثانيه اول نوار خالی بود ولی بعدش من صدای خودمو از توی نوار شنيدم.ديدم دوباره خنده هاش شروع شد.صدای نوارو که زياد تر کردم فهميدم که اون روزی که من تو خونه خودمون داشتم نقشه قتل زنمو براش توضيح ميدادم اون با ضبط کوچيکی که تو جيبش بوده داشته صدای منو ضبط ميکرده.نذاشت نوار تموم شه.نوارو دراوردو گذاشت تو جيبشو در ماشنو باز کردو از ماشين پياده شد.ماشينو دور زدو اومد سمت شيشه من که باز بودو سرشو آورد دم گوشمو آروم گفت:فقط دو ساعت وقت داری.دو ساعت ديگه با کل پول همينجا ميبينمت.اينو گفتو آروم آروم از ماشين دور شد.اون لحظه از شدت حرصم چنتا محکم کوبيدم به فرمون ماشينو سرمو به صندلی تکيه دادم.هيچ راهی به ذهنم نميرسيد بجز اينکه پولو بش بدم.تو اون دو ساعت پولو تهيه کردمو پرگشتم همون جايی که با هم قرار داشتيم.سر ساعت ديدم اومد.در ماشينو باز کردو گفت:پولو بزار اين تو و در کيفه خودشو باز کرد.منم بسته پولارو گذاشتم تو کيفش.اونم نوارو بهم دادو گفت:معامله خوبی بود.از ماشين پياده شدو داشت ميرفت که داد زدم صداش کردمو بش گفتم:ميدونی داشتن پول لياقت ميخواد؟اينو که گفتم منو با تعجب نگاه کرد ولی ترجيح داد به راهش ادامه بده و هرگز نفهميد که وقتی من داشتم پولارو ميزاشتم تو کيفش بليط قطارشو که توی کيفش بودو ديدم و ميدونستم با چه قطاری در چه ساعتی و به کجا ميره.ساعت حرکت قطارش ۳ ساعت ديگه بود.ت

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#649 | Posted: 20 Jul 2011 14:02
شرط بندی



من حمید هستم و این داستانی که می خواهم براتون تعریف کنم مربوط به زمانی است که برای کار کردن ژاپن بودم . حدود 8 ماه بود که تو ژاپن کار می کردم و بلانسبت مثل تراکتور جون می کندم اون موقع حدود 24 سالم بود و تو یک کارخونه پلاستیک سازی کار میکردم .
از روزی که ژاپن رفته بودم تا اون روز فقط دنبال کار کردن بودم و تنها عشق و حالمون در کنار بچه های ایرونی دیگه ای که نزدیک هم بودیم ورق بازی کردن و مشروب خوردن تو خونه بود .
اون روزی که می خواهم ازش براتون بگم تقریبا حدود عید نوروز خودمون بود، ژاپنیها هم دقیقا روز نوروز خودمون را تعطیل هستند و به اون جشن کاملیا (شکوفه های سیب ) می گن. ما (من و چهار تا از دوستهای ایرونی ) اون روز خونه یکی از بچه ها مشغول آبجو خوری و... بودیم که صحبت به اونجا کشید که بچه ها گفتند ما امشب می خواهیم بریم عشق و حال یعنی دنبال کس کردن . اونها که میدونستند من تو این چند ماه از این کارها نکردم گفتند که تو هم باید بیایی . ولی من گفتم که واسه کس که نباید پول داد اون هم اینجا که با این زحمت پول در می آریم و اونها می گفتند اینجا که نمیشه مخ زد و .......
خلاصه بعد از کلی گفتگو از اونها اصرار و از من انکار که من بابت کس پول بده نیستم حدود ظهر بود رفتیم بیرون.
تو شهری که ما بودیم یک میدان داشت که ایستگاه مترو و فروشگاه و.... اونجا بود تو میدان چند تا باجه تلفن هم بود که برای تماس با ایران از اونجا زنگ میزدیم و مقابل اون باجه ها وسط میدان که مثل یک پارک کوچیک بود چند تا نیمکت واسه نشستن بود .( اینها که تعریف می کنم برای اینه که راحت تر بتونین تجسم کنید ) .
ما به میدان رسیدیم تو باجه ها پر بود رو نیمکت نشسته بودیم که دوباره صحبت قبلی ادامه پیدا کرد من هم که نمی خواستم کم بیارم گفتم تو اون باجه تلفن رو ببینین می خواین برم مخ اون دختره رو بزنم .
- گفتن نمی تونی
- گفتم اگه زدم چی
- گفتن شرط می بندیم
- گفتم سر چهار لیتر آبجو ، اگه من باختم به هرکدومتون یک لیتر آبجو میدم ولی اگه شما باختید هر کدام یک لیتر آبجو برای من می خرین .
- گفتن باشه .
بعد من بلند شدم و رفتم سراغ باجه نمی دونستم چی باید بگم و چه کار باید بکنم فقط جلو باجه این پا و اون پا می کردم که متوجه شدم اون هم خارجی هستش (تایلندی ) و مطمئن بودم که مثل من ژاپنی کم بلده دیدم داره پشت سر هم کارت تلفن مصرف می کنه ، فکری به خاطرم رسید و در باجه رو زدم و با یک ببخشید رفتم تو باجه و گفتم زیاد کارت مصرف می کنی !!! من راهی بلدم که کمتر مصرف کنی .(تمام حرف زدنهام با یوری ژاپنی بوده که من ترجمه آن را می نویسم ) Youri اسم دختری بود که باهاش آشنا شدم که با وجودیکه قدش بلند نبود ولی هیکل و اندام قشنگی داشت و از این به بعد بهش یوری میگم .
تا یادم نرفته بگم ما ایرونی ها برای تلفن زدن به ایران چون هزینه اش بالا بود راهای دودره کردن بلد بودیم که خارجیهای دیگه بلد نبودند اون موقع هم یک راه خوب بلد بودم که کارت را میگذاشتیم و تلفن می زدیم و قبل از اینکه کارت صفر بشه یک سکه 10ینی که از جنس مس بود را روی بورد تلفن ( که زیر شیشه شماره انداز اون بود و ما شیشه را کنار می زدیم) میکشیدیم و یکهو کارت را سالم پس میداد و دوباره اون کارت مثل یک کارت مصرف نشده قابل استفاده بود . یعنی تلفن مفتی می زدیم .
- یوری گفت چطوری
- من گفتم کارتت رو بده و کارتش رو گرفتم و وارد تلفن کردم و گفتم شماره بگیر
شماره اش رو گرفت و شروع به صحبت کرد من هم مواظب بودم که کارت رو قبل از تموم شدن با روشی که گفتم سالم در بیارم که اینکار رو کردم و دوباره کارت رو وارد تلفن کردم وقتی مبلغ کارت رو دید خیلی تعجب کرد ولی خیلی هم خوشحال شد تا یادم نرفته بگم که کیوسکهای تلفن ژاپن اونقدر کوچیکه که وقتی دو نفری می ری توش باید به هم بچسبید تا اون تو بمونید. تو این مدت تو این فکر بودم که بچه ها رو نیمکت چیکار می کنن و چی دارن میگن .
- یوری گفت تو نمی خوای زنگ بزنی
- گفتم زنگ می زنم
اون موقع تو ایران صبح زود بود و هنوز همه خواب بودند ولی چاره نبود زنگ زدم و صحبت کردم. در حال صحبت بودم که متوجه شدم پاهای یوری لای پاهای من در حال بازی هستش و خودشو به من می ماله من هم که حواسم پرت شده بود و کیرم راست شده بود یادم رفت که کارت تلفن رو با اون روش، سالم در بیارم و کارت سوراخ شد و اومد بیرون .
- گفتم ببخشید الان یک کارت دیگه برات می خرم
- گفت نمی خواهد.
بعد از باجه اومدیم بیرون و رفتیم کنار هم رو یک نیمکت نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن ازش پرسیدم که کجائی هستش و اسمش چی هستش و کجا کار می کنه و چی کار می کنه و..... در مورد کارش باید بگم که تو یک اومیسه (بار ژاپنی ) کار میکرد و به اصطلاح کنار مشتری بشینه و براش مشروب بریزه و بعدش هم آخر شب باهاش بره و......
- گفتم من می خواهم امشب بیام اونجا و با تو باشم
- با عصبانیت گفت نه..
- گفتم چرا؟؟؟؟
- گفت تو که اینجوری تلفن می زنی و پول خرج نکردن برات اهمیت داره اگه بیایی اونجا باید کلی خرج کنی و برای اینکه شب رو هم با من باشی 30هزار ین پول بدی ( اون موقع هر ین برابر یک تومن بود و الان برابر 8 تومن )
- گفتم آخه ازت خوشم اومده و می خوام با تو باشم و ....
- گفت من هم می خواهم با تو باشم .
- گفتم پس چی کار کنم ؟
- گفت من امشب رو مرخصی می گیرم و میام هینجا ساعت 8 شب اینجا باش .
- کفتم باشه و دست دادیم و خداحافظی کردیم
اون رفت خونشون و من هم بعد از دور شدن اون رفتم پیش بچه ها که حدود یک ساعتی بود تو کف بودن . به بچه ها که رسیدم
- گفتم دیدید؟
- گفتن چی رو ؟
- گفتم مخشو زدم دیگه .
- گفتند کاری که نکردی هنوز ..
- گفتم برای شب قرارش رو هم گذاشتم .
اونها که نمی خواستند کم بیارند و هنوز قبول نداشتند که شرط رو باختند
- گفتند که سر کارت گذاشته و نمی یاد.
- من که از اون مطمئن بودم گفتم میاد اگه نیومد من دو برابر به شما آبجو میدم (8لیتر)
- گفتند باشه .
بعد از گشتی که زدیم رفتیم خونه و من رفتم حموم و خودم رو تمیز کردم و حسابی به خودم رسیدم و لباس تمیز و خوب پوشیدم و منتظر ساعت موعود بودم بعد به بچه ها گفتم که یکی تون که خودتون قبول دارین بیاد و ببینه که وقتی باهم میریم به شما بگه تا نگین دروغه و بزنین زیرش .
حدود یک ربع به 8 بود که رسیدم سر قرار فکر می کردم من عجله دارم !!! ولی وقتی دیدم که یوری زودتر از من اونجاست فهمیدم که اون بیشتر از من عجله داره؟؟؟!!! سلام کردم و گفتم بریم باهم چیزی بخوریم .تو اون لباسهایی که پوشیده بود عین یک تیکه هلو شده بودکه از همون جا من سیخ کرده بودم یک تاپ خوشکل با یک مینی ژوب که اندامش رو خیلی قشنگ نشون میداد و جوراب شلواری شیشه ای که پوشیده بود ، خدائیش چی شده بود. رفتیم یک رستوران معمولی و یک غذای ساده خوردیم و بعد
- گفت بریم خونتون !!!!!!!
- گفتم خونه ما نمی شه ( تو دلم گفتم چهارتا سیبیل کلفت اونجا نشستند)..
- گفت خوب بریم کجا ؟
- گفتم خونه شما نمی شه ؟؟؟
- یک کم فکر کرد و گفت اگر امشب دوستام شب نیان میشه ..
- گفتم کدوم دوستات ؟؟؟
- گفت با دو تا دیگه از هموطنهاش که تو همون اومیسه کار می کنند با هم خونه دارند و اگه اونها با مشتری برن بیرون تا ظهر روز بعد هم نمی آن .
- گفتم پس بریم اگر هم اومدند و تو بگی من برم ، می رم .
راه افتادیم ، خونشون زیاد دور نبود فقط تو راه یک کم خوراکی (چیپس و آبجو و سیگار و ...) گرفتم و رفتیم . به خونشون که رسیدیم دو تا اطاق تو در تو که کنار یکی از اطاقها آشپزخونه بود و یک حموم کوچولو هم درش به اون یکی اطاق باز می شد و وسط این دو تا اطاق هم از همان درهای کشوئی چوبی که همه می شناسند بود.
وارد خونه شدیم و رفتیم تو یکی از اطاقها نشستیم و یوری از آشپزخونه دو تا لیوان و بشقاب آورد و مشغول صحبت شدیم که کی اومده ژاپن و در مورد ایدز هم ازش پرسیدم ، گفت که توی اومیسه هفته ای یکبار ازشون تست می گیرند و اگه کسی مبتلا شده باشه بیرونش میکنند و همه دخترایی که اونجا کار میکنند سالم هستند (از جمله خودش ).
بعد از خوردن آبجو و غیره درحالی که پیشم نشسته بود شروع کردم ازش لب گرفتن الحق که خودش هم بدجوری هوائی بود از بوسیدن و اینکه خودش را به من فشار میداد این رو میشد فهمید درحالی که لبهامون به همدیگه قفل شده بود دست من بیکار نبود و داشتم پاهاش رو میمالیدم و یواش یواش بالا میومدم تا اینکه به کسش رسیدم دیدم داره از حال میره گفتم نشسته نمیشه پاشو چیزی بیار پهن کنیم بعد ادامه بدیم .
اون هم که منتظر همین بود از کنار اطاق پتو و بالش رو آورد و خودش هم شروع به لخت شدن شد . من هم معطل نکردم سریع لباسهام رو در آوردم و وقتی شورتم رو درآوردم و کیر سیخ شده من رو که حدود 22سانت بود دید آمد جلو و گفت از همون موقع که تو باجه احساسش کرده بود می خواستش . من هم گفتم ، خوب همون موقع می گفتی و من هم تو همون باجه میکردمت بعد هردو باهم خندیدیم .
ازش پرسیدم که کاندوم استفاده کنم یا نه که گفت هرجور که بیشتر دوست داری بکن فرق نمیکنه ......
- گفت از همون اولش هم از کیرت خوشم اومده بود چون تا دست بهش می زنی سفت و سیخ می شه ، مال ژاپنیها یا تایلندیها را باید کلی بمالم و بخورم تا کمی از جا بلند بشه اونهم نصفه نیمه ولی مال تو خیلی سفت ومحکمه و باهاش کیف می کنم .
- گفتم قابل نداره مال خودته
- گفت قول می دی که فقط مال من باشه
- گفتم البته
درحالی که صحبت می کردیم من مشغول بوسیدن و لیسیدن سینه هاش بودم نوک سینه هاش مثل یک گردو سفت و قهوه ای کمرنگ بود اون هم مشغول بازی با کیرم بود نمی دونست چطوری باهاش حال کنه اونقدر حشری بود که یک خورده می خوردش یک خورده باهاش بازی می کرد یک خورده با تخمهام بازی می کرد من هم از سینه هاش دست بردار نبودم با دست دیگم هم درحال بازی با چوچولش بودم دیگه به سرحد جنون رسیده بود و داشت ارضاء می شد و می گفت بیا بکن گفتم صبرکن چون می خواستم تا صبح باهاش حال کنم . خوابوندمش روزمین و پاهاش رو باز کردم ، ولی برعکس رفتم روش یعنی کیرم رو گذاشتم دم دهنش و خودم هم شروع به خوردن ولیسیدن کسش کردم .. الحق که کسش خیلی ناز بود با لبهای صورتی قشنگ و خیلی تنگ زبونم رو تو کسش می چرخوندم و اون هم با حرص و ولع در حال خوردن کیرم بود بعد از چند لحظه که این عمل را انجام دادیم دیدم تکونهاش سریع شده و بعدهم با یک تکون شدید و فریادی که از شهوتش خبر می داد فهمیدم که ارضاء شد من هم تو همون موقعها بود که آبم با فشار زیاد روی صورت و سینه هاش پاشیده شد بعد هردومون کمی بی حال کنار هم دراز کشیدیم من نیم ساعتی خوابم برده بود که با نوازش دستهای ظریف یوری چشمهام رو باز کردم و دیدم که به خودش دوباره رسیده و غذاو نوشیدنی برای خوردن آورده بود و گفت بیا بخور که تا صبح باهات کار دارم من هم که از خداخواسته غذا رو که یک غذای تایلندی بود و با گوشت و فلفل و سبزیجات مختلف درست شده بود خوردم که اونقدر تند بود که سوختم و کلی آبجو و نوشیدنی خنک خوردم و گفتم این چی بود گفت خیلی مقوی است گفتم اگه برام غذا درست می کنی دیگه اینقدر تنش نکن گفت باشه عزیزم هرچی تو بگی . بعد از خوردن دو باره مشغول شدیم و خلاصه تا صبح چهار بار دیگه کردمش و اون هم تو این چهار بار سه بار دیگه ارضاء شد ولی با اون غذائی که به من داد هردفعه اونقدر قوی شده بودم که هر دفعه لا اقل یک ساعت رو کارش بودم و اون شب یک شب فراموش نشدنی برای من بود . فردای اون روز که دوستاش نزدیک ظهر بود و اومدند من هنوز تو خونه اونها خواب بودم که با سرو صدای اونها از خواب بیدار شدم وبا اونها هم آشنا شدم و بعد از خوردن نهار با یوری اومدیم بیرون و من رو تا خونه همراهیم کرد . این شروع سکس من در ژاپن بود که شرط را هم بردم و 4 لیتر آبجو رو همون شب اورد دادم .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#650 | Posted: 20 Jul 2011 14:03
طعم تلخ عسل


نور افتاب ظهر از لابلای درزهای افقی کرکره خودشو به زور تومیکشید و ولومیشد روتن لخت زن. ذره ذره لمس میکرد و زن گرم میشد. اما این گرما در مقابل حرارتی که از درونش بلند میشد هیچ بود.
اندامی بدون هیچ عیب و نقص با زیبائی خدادادی . فاصله بین باسن برجسته و بالاتنه سفیدش مثل هلال ماه نو با فرو رفتگی قوسی شکل.
در باز شد و مرد سینی به دست تواومد.
لیوان ابو به لبهای خشک زن نزدیک کرد : بخور جیگرم.
و لیوانوگذاشت روی میز.
مرد روی زمین نشست و صورتشو به صورت زن نزدیک کرد: چقدر معصوم میشی وقتی چشاتومیبندی.
و لبهاشو روی لبهای داغ زن گذاشت. با فشاری اندک لبها در هم گره خوردن و زبون داغ و اتشین مرد میون دهان زن جا خوش کرد. مرد دستشو رو قوس کمر زن کشید . و دستشو پائین برد. پائین و پائینتر تا به فرو رفتگی مابین دو لپ برجسته باسنش برسه.
اههای شهوانی که زن نیکشد مردو شهوتزده کرده بود. باسن تپل و سفیدشو میون مشت فشار داد. اونقدر که صدای اخ زن بلند شد.
: اوفففف چیکار میکنی؟
: هیچی عزیزم . میخوام انار ابلمبودرست کنم.
زن به پهلو شد و موهای ریخته توصورتشوکنار زد: ابلمبوواسه چی؟
: تا بخورم.
مرد هیکل درشت و عضلانیشو روی تخت کشید و زنو به رو بر گردوند.ما بین پاهای کشیده و صیقلی زن نشست و خیره شد به وسط رانهای تراشیده شده و تمیزش.
عزیز میخوامت.
زن نیم خیز و از شونه مرد گرفت و توهمین حالت موند.
: چی میخوای؟
: میخوام داغیتو حس کنم. میخوام تواتیشت بسوزم. میخوام اولین تجربه م با توباشه.
: اولین؟
: میدونم باور نمیکنی. اما تو اولین تجربه منی.
زن بلند شد و نشست.
پاهاش دو طرف کمر مرد حلقه شد و سرشو رو شونه پهنش گذاشت: و تو اولین تجربه منی...غیر از شوهرم.
مرد صورت زنو از خودش کمی دور کرد: به این فکر کردی که من باید بعد از این چطور تو چشاش نگاه کنم؟
: تو قرار نیست تو چشای کسی نگاه کنی. من باید فکر اینجاشو بکنم که نمیکنم. ای بابا. ولش دیگه. میشه از این حرفا نزنیم؟
مرد کمر باریک زنو به طرف خودش کشید. حالا نوک کیر ش کنار کس صاف و سفید زن بود.

همیشه ارزو داشت هر چیزی رو امتحان کنه.
وقتی از یکنواختی زندگیش خسته میشد دلش میخواست با یه تنوع عجیب برای مدتها کسالت و یکنواختی رو از زندگیش پاک کنه.

هر دو خیره شده بودن به اتفاقی که لای پاشون در شرف انجام بود. کیر مرد به بزرگترین و داغترین حالنت خودش رسیده بود.
زن ، بی تابانه روی تخت افتاد و موهای اشفته شتوی صورتش ریخت. اشفتگی زیبائیشو صد چندان میکرد: بکن دیگه.

روزی که تو یکی از امتحانهای پایان ترم دبیرستان نتونست نمره قبولی بگیره همه حیرت کرده بودن. اما اون به خوشحالی کارنامه شو دستش گرفته بود و به این پیروزی میخندید: من بالاخره تو یه درس رد شدم.
من همه چیزو باید امتحان کنم. طعم هر چیزی رو باید بچشم.

مرد روی زن خیز برداشت: میخوام بکنمت اما میترسم. میخوای تا همینجا تمومش کنیم؟ نذارم تو...
زن گردن مردو به طرف خودش کشید و با زبان نرم و گرمش شروع به لیسیدن صورت و گردنش کرد.
:
واای تو چه شوری.
: بدت میاد؟
: نه عزیزم. عاشقشم. بذار بخورمت.
و با ولعی سیری ناپذیر ذره ذره صورتشو لیسید.


روزی که براش خواستگار اومد عادیترین ازدواج انتظارشو میکشید.همسری ایده ال مهربون زیبا و دوست داشتنی. مردی که خیلی از زنا ارزوشو میکشیدن. زن هم عاشق همسرش بود. هر روز صبح با هم میرفتن سر کار . اول زن پیاده میشد.یه بوسه هوائی و خدا حافظ تا ظهر. که همسرش میرفت دنبالش تا با هم برن خونه. تو خونه هم عشق و مهربونی و ....روز از نو روزی از نو.

مرد خم شد و کیر بزرگ شده شو نگاه کرد. میون دستش گرفت و چشمشو بست. و بعد به کس ملتهب زن نزدیکش کرد.
اما هنوز تردید داشت. زن سینه مرد و نوازش میکرد و اه میکشید با هر اه زن انگار گدازه های اتشفشان درونش بیرون میریخت .


همه چیز خوب بود. تا اینکگه یک روز زن از کسالت و یکنواختی زندگیش خسته شد. و اون روز روزی بود که تصمیم گرفت چیزی تازه رو امتحان کنه. نه زیاد...فقط یک بار. به خودش قول داد یکباره..یکبار برای همیشه. میخوام بدنم سکس با مردی غیر از همسرم چه طعمی داره....

و او روز برای چشیدن طعم سکس با مردی که یک روز فقط همکارش بود بی طاقت شده بود. باسنشو از زمین بلند کرد و کسشو به کیر مرد چشبوند. و لحظه ای بعد هرو در هم پیچیده بودن. مرد روی زن افتاده بود . اه میکشی...بیشتر شبیه فریاد بود: ااااااخ تو چی بودی عزیزم...تو چه تنگی...چه داغی...
مرد میگفت و زن زیر فشار بدن مرد لذت میبرد.
کمی بعد مرد فشار بدنشوکم کرد و بلند شد. و رفت و امدی لذت بخش برای هر دوشون ....با هر تکان که مرد به بدن زن میاورد اندام ظریف زن لحظه ای از تخت کنده میشد و دوباره سر جاش بر میگشت. زن ناله میکرد. ناله هایی که از لذت بیش از حدش خبر میداد.
لحظه ای بعد مرد کیرشو بیرون اورد و سرشو برد پائین و چشم دوخت به جائی که تا لحظه ای پیش مشغول ضربه زدن بهش بود. سوراخی خیس و متورم و صورتی. سرش رو نزدیک برد و بو کشید: هوووم ...چه عطری...میذاری بخورمش؟
زن دستشو زیر سرش گذاشت و با ناله ای خفیف موافقتشو اعلام کرد. مرد رانهای پر زنو از هم باز کرد و سرشو میون پاهاش فرو کرد. خیسی لزجی از مسون کس زن بیرون ریخته بود و رانهاشو مرطوب کرده بود. مرد رطوبت روعاشقانه لیسید تا به مرکز حرارت رسید زبانش رو لوله کرد و فرو کرد تو کس داغ زن.
حس شهوت تمام وحجود زن رو پر کرده بو. صدای ضربان قلبش اونقدر نزدیک بود که انگار قلبش توی گوشش میزد. دستش رو از زیر سرش برداشت و خودشو کمی بالا کشید.حالا دیگه به دیوار تگیه داده بو.د. دستهاش روی سینه های متناسب و برجسته ش بود و پاهاش بر روی شانه مرد. و صورت مرد تقریبا لای پاهاش مخفی شده بود.
میلیسید و با اصوات خفیفی که از حنجره شبیرون میومد رضایت خودش رو نشون میداد.

زن دست کمی از مرد نداشت. اما دهانش ازاد بود و صدای ناله شتبدیل به جیغهائی ممتد شده بود. سینه هاشو چنگ میزد و فریاد میکشید: اخخخ بخور عزیزم...بخور....بکنش...
مرد لحظه ای سرشو از روی کس زن بیرون اورد و گفت: تو چه داغی...اون تو چه خبره؟ مثل کوره اتیشی.
و چوچوله برجسته و صورتی زن رو میون دو لبش گذاشت و فشار داد. با این کار رعشه ای خفیف تو تندام زن پیچید. لرزشی که از رانهاش شروع میشد و مانند موجی تمام وجودشو در بر میگرفت. ابی گرم و غلیظ از کس زن بیرون ریخت.
مرد با نوک زبان رطوبت بیرون اومده رو لیسید و انگشتشوگذاشت میون کس گرم زن: خوشت میاد؟
: اوهووووم...بازم بخور.
حالا انگشت اشاره مرد توکس زن بود و شستش به دنبال راهی که بتونه سوراخ دیگه ای رو پر کنه میگشت.
باسن زنو کمی بلند کرد و لای دو لپ کپلشو از هم باز کرد. و سوراخی صورتی با گوشه هایی ور امده و متورم جلوی چشمش ظاهر شد. مرد دهانش رو باز کرد و گرداگرد حلقه ص.رتس رنگ رو میون لبهاش فرو برد و مکید. و بعد باز به جلو برگشت و لبه های کس زن رو با لبش مکید و رها کرد. انگشت شصت مرد اندک اندک توکون زن فرو میرفت و برای خود جا باز میکرد صدای فریاد زن هر لحظه بلندتر میشد .
: دردت اومد خانومی؟
: نه...بکن...بکککن...
: جوووووووون برگرد . برگرد عزیزم.
زن چار دست و پا شد و حالا باسن برجسته و سفیدش مقابل چشمان شهوت زده مرد بود. مرد با کف دست ضربه ای ارام به لمبرهای کپل زن زد.موجی ارام ایجاد شد و باز دل مرد لرزید. کیرشو که شق و رق اماده بود تو دست مرطوبش گرفت و کمی به کس زن مالید و بعد به سمت سوراخ متورم عقب نزدیک کرد. با اندک فشار کلاهک سرخ و ملتهب کیر مرد وارد سوراخی تنگ شد . مرد دستاشو روی کمر باریک زن گذاشت و ذره ذره فشارش رو بر روی کیرش بیشتر کرد. زن فریاد میزد و مرد در سوراخ تنگ زن جلوتر میرفت. تا جائیکه نیمی از کیرش درون سوراخ جای گرفت.
و کم کم ضربه های اهسته و پیوسته شو شروع کرد. با هر ضربه که به باسن زن میخورد تمام اند امش تکون میخورد . سینه هاش که حالا ازادانه زیر بدنش اویزوون بودن با هر تکان تلو تلومیخوردن و زن از تماشاشون بیشتر تحریک میشد. در لحظه ای حساس شدت تکانها بیشتر شد. مرد به شدت ارضا شد و با خستگی ، دمر بر روی تخت افتاد.
*****************************
کمی بعد زن لباسهاشو پوشیده بود. مقنعه سورمه ای رنگ فرمشو با دور دوزی طلائی سر کرد و پا گذاشت تو کوچه. و قبل از اینکه کاملا خارج بشه بر گشت و بوسه ای هوائی برای مرد فرستاد.
دیر شده بود و هر لحظه ممکن بود همسرش به اداره بیاد تا همراه هم برگردن خونه.
سر کوچه که رسید برای اولین تاکسی خالی دست بلند کرد و سوار شد. ادرس رو داد و با تاکید اینکه خیلی عجله داره به صندلی تکیه داد. اهی کشید و شادمان از تجربه ش اینه کوچک جیبی رو از توکیفش بیرو.ن اورد و ارایش ملایمی رو روی صورتش پیاده کرد.
ساعتی بعد سر خیابان اداره ش بود. موبایل زن صدا کرد. زنگ پیامک بود. کرایه رو داد و در حالیکه مشغول خوندن پیامک بود با عجله در عقب سمت راننده رو باز کرد.
اتومبیلی که برای رسیدن به همسرش عجله داشت تا با هم پنجمین بهار زندگیشون رو جشن بگیرن با پیاده شدن ناگهانی زن از اتومبیل کنترلش رو از دست داد و با شدت به زن خورد. زن فریاد زد و روی زمین افتاد. خون اسفالت رو به رنگ قرمزی خوشرنگ در اورده بود.
مرد با حیرت از ماشینش پیاده شد و زن رونگاه کرد. با دست بر سرش زد . مردی اورزانس خبر کرد و دیگری دستهای راننده خاطی رو که با شدت هر چه تمامتر بر سرش میکوفت نگه داشت.
مرد فریاد زد: این زن منه...
کودکی گلفروش که متاثر از این این حادثه گوشه ای ایستاده بود گوشی موبایل زنو اهسته توجیب کت مرد گذاشت.

********************
بیمارستان شلوغ بود . و مرد در سالن ، افسرده و بی رمق کناری نشسته بود . منتظر خبری از همسر بیچاره ش بود. بدنش از شدت ناراحتی سرد بود. دستهاش کرختشو توی جیب کتش فرو کرد. نوک انگشتاش به جسم سردتری برخورد. موبایل زن رو بیرون اورد و چشمش به پیامکی افتاد که هنوز روی صفحه موبایل بود: عزیزم...کست خیلی باحال بود. ممنونم که دعوتم رو قبول کردی تا جنده ناز من باشی. اگه یه بار دیگه زندگیت یکنواخت شد و بهت فشار اومد کیر من انتظارتو میکشه.
قربانت....
****************
در گوشه ای از بیمارستان تویکی از اتاقها زنی بر روی ویلچر نشسته بود. نگاهش بر روی پیامکی که روی صفحه موبایل بهش نیش خند میزد ثابت شده بود: همسرم....اگه نیومدم کنارت نم به این دلیل بود که نمیخوام همسرمو که از کمر به پائین فلج شده ببینم از روی بی مهری...و نه به این دلیل که عذاب وجدان گرفتم که فلج شدنش تقصیر منه...تنها به این دلیل که وقتی در سمت راننده رو باز کردی و با عجله از ماشین پیاده شدی وقتی که مشغول خوندن پیامک دلداده ت بودی و من به خاطر عجله ای داشتم تا به تو برسم ندیدمت و بهت زدم تو فرصت نکردی اون پیامک لعنتی رو پاک کنی.
همسرت...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 65 از 66:  « پیشین  1  ...  63  64  65  66  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.