| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 66 از 66:  « پیشین  1  2  3  ...  64  65  66  
#651 | Posted: 20 Jul 2011 14:10

پسر ارباب



من ابوالفضل هستم. پسر ِ خدمتکار ِ شهریار خان بختیاری. بیست و نه سال دارم و در شهر درس خوانده ام و اکنون در دبیرستانی در یکی از روستاهای اطراف مشغول تدریس هستم. روستای ما مدرسه ندارد. من دو سال از امین آقا، پسر شهریار خان، بزرگتر هستم. ارباب، من و امین آقا را با هم به مدرسه فرستاد. من و امین آقا با هم بزرگ شدیم. زمانیکه امین آقا به دبیرستان رفت ارباب در شهر خانه ای خرید. در آن زمان ارباب من و خواهرم کبری را به شهر برد تا خدمتکار خانه ی آنها در آنجا باشیم و من در کنار کارهای خانه درس هم می خواندم.
امین دو سال زودتر از من وارد دانشگاه شد و بعد پدرش او را برای ادامه تحصیل فرستاد خارج از کشور. تا زمانیکه امین آقا به خارج نرفته بود من هیچ وقت نفهمیده بودم که چقدر به او وابسته شده ام. درست آن زمان بود که فهمیدم چه روزگار خوشی را با پسر اربابم گذارنده بودم.
حالا من دیگر معلم دبیرستان روستای مجاور هستم، خواهرانم شوهر کرده اند و شهریار خان خدمتکار جدیدی گرفته. یکی از برادرانم باغبان شهریار خان شده و برادر دیگرم هم در شهر درس می خواند. پدرم با فرستادن او به شهر مخالف بود چون می گفت شهر آدمها را عوض می کند. می گفت ابوالفضل از وقتی درس خوانده جور دیگری شده. برای خانواده ی من عجیب است که پسرشان از صبح سرش را بیاندازد زیر و برود ده مجاور درس بدهد و شب برگردد خانه. می ترسیدند مهران هم همینطور شود. اما مهران به طور مخفیانه در کنکور شرکت کرد و پزشکی قبول شد. ما این خبر را با ترس و لرز به پدرمان دادیم؛ برخلاف تصور وقتی پدرم شنید پسرش قرار است دکتر شود از این رو به آن رو شد و رفت همه را خبر دار کرد که پسرش دکتر شده.
اما پدرم هنوز با من مشکل دارد. من بیست و نه سال دارم و هنوز زن نگرفته ام. از وقتی مهران پزشکی قبول شده پدرم به من می گوید هر کس می رود شهر تحصیل می کند عوض نمی شود. این من هستم که عوض شده ام. اما من خودم می دانم که موضوع شهر رفتن و تحصیل کردن من نیست. از وقتی امین آقا رفته خارج من انگار تازه قدر لحظاتی که با او گذارنده ام را دانسته ام. از وقتی او رفته دلم خیلی می گیرد. حال و حوصله ی هیچ کس را ندارم. اون اوایل دائی عین ا... دخترش آهو را برای من در نظر گرفته بود؛ هر چند من حال و حوصله نداشتم اما قرار بود با هم عروسی کنیم. از وقتی مهران پزشکی قبول شده دائی با پدرم صحبت کرده که آهو را به نامزدی مهران در بیاوریم. مهران هم گفته فعلاً تصمیم دارد درسش را تمام کند. اما دائی عین ا... گفته آهو تا 18 سالگی هم می تواند صبر کند؛ هر چند برای یک دختر روستائی سن زیادی است. ظاهراً مهران از وقتی پزشکی قبول شده چشم دائی عین ا... را گرفته.
عمو شیرعلی هم از یک طرف دیگر به پدرم پیشنهاد داده که مهران دخترش نصرت را عقد کند. پدرم با نصرت بیشتر موافق است و مادرم با آهو. مهران هم از این فرصت استفاده کرده و گفته تا شما از بین دخترهای فامیل یکی را انتخاب کنید من درسم را تمام می کنم. البته من می دانم راز مهران در چیست؛ او تصمیم دارد با دختر همکلاسی اش سودابه ازدواج کند. پدرم اگر بفهمد سخت عصبانی خواهد شد و باز ما را توبیخ خواهد کرد که شهر اخلاق ما را عوض کرده.
ما یک روستای کوچک داریم با چند خانوار؛ اما در همین روستای کوچک ما، ماجرا برای تعریف کردن بسیار است. اربابهای ما همه رفته اند شهر و فقط برای تعطیلات به روستا می آیند. توی روستای ما برای من حرف در آورده اند که من در شهر جن زده شده ام. از وقتی از شهر برگشته ام همیشه ساکتم. دائی عین ا... هم به همین دلیل آهو را به من نمی دهد. در همین بین مش نوروز هم تصمیم گرفته دختر بیست و پنج ساله ی ترشیده ی خودش را به من قالب کند. دخترش آبله روست و کسی در روستا او را به همسری نگرفته. من هم که پشت سرم حرف و سخن بسیار است و دیگر کسی به من زن نمی دهد. خوشبختانه شانس آورده ام که مادرم دختر آنها را نپسندیده و هر روز به من سرکوفت می زند که اگر به شهر نرفته بودم حالا دختر ترشیده ی مش نوروز را برای من در نظرنمی گرفتند. یک بار به زور من را پیش جن گیر برد و چند بار هم چیزهای عجیب و غریب توی غذایم ریخت که بار آخر مسموم شدم و خوشبختانه بعد از آن مادرم دست از شکستن طلسم من برداشت و من را یک سفر برد مشهد بست به ضریح امام رضا تا شفا پیدا کنم.
یک روز که مادرم نشست و کلی گریه زاری کرد گفتم که چیزیم نیست. فقط از وقتی امین آقا رفته خارج دلم گرفته. مادرم گفت تو اصلاً بزرگ نشدی. هنوز به فکر همبازی دوران بچگی ات هستی. بعد هم گفت تو کجا و امین آقا کجا! فکر می کنی اگر امین آقا باز تو را ببیند مثل بچگی ها با تو بازی می کند؟ تو را تحویل می گیرد؟ مادرم می گفت هر چند تو هم درس خواندی و معلم شدی اما تو پسر خدمتکار ارباب بودی. خواهرت و شوهرش توی شهر دارند خدمتکاری و پرستاری بچه ها و نوه های شهریار خان را می کنند. مادرم تمام این حرفها را می زند ولی من فقط دلم می خواهد که می توانستم یکبار دیگر به دوران بچگی ام برگردم و با امین آقا بازی کنم و درس بخوانم. کارهای خانه ی امین آقا در شهر را بکنم.
زندگی من به همین منوال می گذشت و روز به روز شرایط برای من سخت تر می شد. مدیر دبیرستان به من گفته بود که باید زن بگیرم وگرنه سال آینده نمی تواند از من برای تدریس در مدرسه اش استفاده کند. در یک بعد از ظهر گرم، در اواخر خرداد ماه بود که مدیر مدرسه آن حرفها را به من زد. می گفت پسری به سن و سال من تا آن روز باید زن گرفته باشد. او نمی تواند در یک روستای کوچک از معلمی استفاده کند که مردم پشت سر او حرف و سخن بسیار می گویند. آن روز آخرین روز سال تحصیلی بود. در راه برگشت به خانه داشتم به حرفهای مدیر مدرسه فکر می کردم. او به من گفته بود من مسئولیت پذیر نیستم. معملی که مجرد باشد برای بچه ها مشکل آفرین می شود. نمی تواند به بچه ها پند و اندرز بدهد. کسی که هنوز صاحب زن و فرزند نشده چطور می خواهد بچه های مردم را نصیحت کند؛ به آنها بگوید ازدواج سنت پیامبر است و با ازدواج نصف دین خود را ادا کرده اند.
با خودم فکر کردم آقای صادقی درست می گوید. داشتم فکر می کردم مادرم راست می گفت. من بچه گانه فکر می کردم. تمام این چند سال را با آرزوی بازگشت به دوران کودکی گذرانده بودم و اگر به خودم نمی آمدم کارم را هم از دست می دادم. باید تا دیر نشده ازدواج کنم. اما با چه کسی؟
آنقدر غرق در افکار خود بودم که متوجه نشدم کی به خانه رسیدم. مادرم در خانه نبود. فقط زینب، بچه خواهرم را دیدم که از برادر کوچکترش مراقبت می کرد.
- زینب بقیه کجا رفته اند؟
- همه رفتند خانه ی ارباب.
- خانه شهریار خان؟! آنجا چکار؟
- جشن است. رفته اند کمک کنند.
- جشن برای چه؟ ارباب که دخترانش را شوهر داده.
- برای پسر ارباب، از خارج آمده؛ برایش جشن گرفته اند.
- امین آقا؟!
- نمی دانم کیست. فقط شنیدم پسر ارباب از خارج آمده. گفتند به تو بگویم شب باید بروی آنجا از مهمانان پذیرائی کنی.
بدون آنکه متوجه شوم تمام آنچه در طول راه خانه به آنها فکر می کردم را از یاد بردم. تا غروب یک ساعت مانده بود. تصمیم گرفتم در آن یک ساعت حداقل کمی به وضع خودم برسم. روستای ما حمام نداشت. به روستائی که در آن درس می دادم برگشتم و رفتم حمام. بهترین لباسم را هم با خود بردم. تا شب آماده شده بودم. جشن در باغ شهریار خان بر پا می شد. وارد باغ شدم. همان ماشینهای همیشگی داخل باغ پارک شده بودند و همان میهمانان همیشگی از شهر آمده بودند. وقتی شهریار خان میهمانی می داد مادرم را برای کمک به باغ می برد. مادرم کارهای آشپزخانه را به من می داد و پذیرائی را می گذاشت به عهده ی خواهرهایم؛ چون دخترهای شهری لباسهای تنگ و برهنه می پوشیدند.
به محض ورود به باغ مادرم من را فرستاد به آشپزخانه. با اینکه هیچ وقت از آن دخترهای برهنه و لخت خوشم نمی آمد اما آن شب برای اولین بار از اینکه مجبور بودم داخل آشپزخانه کار کنم حسابی عصبانی بودم. می ترسیدم فرصتی پیدا نکنم تا امین آقا را ببینم. مشغول شستن لیوانها بودم که یکی از مردهای میهمان وارد شد.
- ببخشید یک لیوان آب به من بدهید. سرم درد می کند، می خواهم قرصم را بخورم.
- بفرمایید آقا.
- هی! ببینم تو همان ابوالفضل نیستی؟!
- بله آقا.
- من هستم، امین.
قلبم ریخت. او امین آقا بود! چراغ آشپزخانه نور کمی داشت و من به زحمت او را می دیدم. چقدر عوض شده بود! با اینکه حسابی به خودم رسیده بودم با دیدن او خیلی خجالت کشیدم. بهترین پیراهن و شلوار من هم در آن موقع بیش از یک دست لباس کهنه به نظر نمی رسید. امین یک دست کت و شلوار شیک مشکی بر تن داشت؛ و همینطور پیراهنی سفید به همراه کرواتی مشکی با خالهای لوزی شکل قرمز که با لباس خود ست کرده بود. بوی ادکلنش فضای آشپزخانه را پر کرده بود. ایران که بود سبیل داشت اما با این قیافه ی جدید اصلاً شناخته نمی شد. موهای مشکی اش را مش استخوانی زده بود، زیر ابروهایش را هم برداشته بود. احساس کردم بین من و امین آقا خیلی بیشتر از آنچه مادرم می گفت فاصله هست. صدای امین من را به خود آورد:
- آهای پسر پس این آب چی شد؟ مردم از سر درد.
لیوان را برداشتم و از یخچال آب خنکی ریختم داخل آن و دادم دست امین آقا.
- چه کار می کنی ابوالفضل؟ ازدواج کردی؟
- نه هنوز آقا. توی روستای مجاور معلم هستم.
- اوه! به من نگو آقا. می دانی در سوئد من دیگر پسر خان نیستم. هرچند الان دارم دکترای خودم را هم می گیرم اما دنیای غرب اخلاق آدم را عوض می کند. به من فقط بگو امین؛ همین.
- چشم آقا.
- باز که گفتی آقا. یادش به خیر چقدر با هم بازی می کردیم.
اشک توی چشمهایم جمع شده بود. گفتم:
- بله، یادم میاد.
در همان لحظه دختر بسیار زیبایی در آستانه ی در ایستاد. بوی عطرش همه جا پیچید. یک پیراهن مشکی بلند که قسمت پائینش چین می خورد، با یقه ای بسیار باز، بر تن داشت و یک گل قرمز خیلی بزرگ به سمت چپ موهایش زده بود. دقیقاً شبیه مانکنهای مجله های خارجی بود. موهای مشکی نسبتاً کوتاه، چشمهای بادامی قهوه ای با دهانی متوسط و لبهای نسبتاً درشت و قرمز داشت. به طرف امین آقا آمد و دستش را روی شانه ی امین گذاشت. ناخنهای بلند قرمزی داشت. دستبندش از دور مچ دستش لغزید پایین ساعدش و ظرافت دستش را بیشتر نمایان ساخت.
- امین جانم سردردت خوب شد؟
- بله هانی؛ ممنونم.
- بیا بریم با هم برقصیم. یک امشب که بعد از مدتها دیدمت ما را تنها نگذار.
امین لیوان آب را به من داد. دختر زیبا بازو در بازوی امین او را از آشپزخانه بیرون برد. امین انگار مسحور او شده بود. همه چیز را فراموش کرد و بدون بر زبان آوردن سخنی از آشپزخانه رفت بیرون.
اشک در چشمانم جمع شده بود. به سمت در آشپزخانه رفتم و با نگاهم به دنبال امین گشتم. مشغول رقصیدن با آن دختر برهنه بود. دختر گاهی موقع رقص خم می شد و پستانهایش بیشتر از یقه ی بازش می زد بیرون. امین هم لبخند بر لب با او می رقصید. رقص تمام شد و امین گونه های دختر را بوسید. داغی اشک را بر روی گونه هایم احساس کردم. فوراً به آشپزخانه برگشتم و مشغول شستن ظرفها شدم. دستهایم می لرزیدند. با خودم فکر کردم همه ی پولدارها، همه ی خانها، همه ی شهری ها فساد اخلاقی دارند. همه شان هرزه هستند. امین که دیگر اروپا رفته بود. با خودم فکر کردم راستی من از یک اروپا رفته چه انتظاری دارم؟ امین هم هرزگی می کند. وقتی آمد دهانش بوی الکل می داد.
دستهایم می لرزیدند و تند تند ظرف می شستم. یادم به دبیرستان افتاده بود. به آن شب که امتحان داشتیم و در اتاق بالا با امین درس می خواندیم. امین به زور با من یک کارهائی کرد. گریه می کردم. می گفتم ارباب نکن. آقا امین نکن. اما امین با من عشقبازی می کرد. آن شب من می گریستم اما به شدت لذت می بردم. تا مدتها شدیداً احساس گناه می کردم. اگر لذت نبرده بودم شاید هیچ وقت احساس گناه نمی کردم. بعد از آن باز امین چند بار دیگر با من عشقبازی کرد. دفعات بعد من راحت تر با او کنار آمدم. اما شدیداً احساس گناه می کردم. نمی دانم چرا امین را با تمام هرزگیهایش دوست داشتم. امین که رفت خارج احساس گناه من بیشتر شد. امام رضا که رفتیم توبه کردم. خیلی گریستم. اما امشب می دیدم امین هنوز هرزگی می کند. با آن دختر هرجائی هرزگی می کند. پدرم راست می گفت. شهر آدم ها را خراب می کند. من هم خراب شده بودم. الان که امین فرنگی شده، دیگه بدتر. من رفتم مشهد و توبه کردم. اما امین درست رفته در مرکز فساد زندگی می کند. ازش بدم می آمد. دلم می خواست میهمانی هر چه زودتر تمام می شد. تازه متوجه شده بودم چقدر اشتباه کرده بودم آن همه سال. قلبم تند تند می زد. احساس می کردم مجموعه ای از تمام عواطف دنیا به قلب و ذهن من هجوم آورده.
امین وارد آشپزخانه شد و آمد طرفم.
- ابوالفضل یک لیوان آب بده لطفاً. خیلی گرمم شده.
لیوان آب را بهش دادم.
چرا سرت پایین است؟
سرم را بردم بالا. چقدر خوش چهره بود و نفرت انگیز. شیک بود و کثیف.
- تو هنوز همانقدر ترسو هستی و بی دل و جرأت؟ پدرم گفته آخر شب بمان صندلی ها را جمع کن.
امین رفت بیرون. لیوان آب را داد دستم و رفت بیرون. انگار باز ارباب شده بود. من هنوز ترسو بودم و بی دل جرأت؟! یعنی در گذشته هم ترسو بودم؟! هیچ وقت نفهمیده بودم که ترسو هستم. اما راست می گفت. من همیشه تسلیم شده بودم. او با من عشقبازی می کرد و من تسلیم می شدم. اما این او بود که به من تجاوز می کرد. آیا من واقعاً ترسو بودم؟ اوایل از ترس با او همبستر می شدم. اما بعد خودم تمایل به آن کار پیدا کردم.
- تو یک آشغال کثیفی!
به خودم آمدم. خوب شد کسی صدای من را نشنید. از آشپزخانه رفتم بیرون تا ببینم کسی آن اطراف صدای من را نشنیده باشد. امین با چند مرد دیگر سرگرم گفتگو بود. همان دختر به سراغش رفت و با او مشغول گفتگو شد. نمی شنیدم چه می گفتند. بعد از چند لحظه دختر با دلخوری مردها را ترک کرد و رفت گوشه ای نشست و با بغض به امین نگاه کرد. برای یک لحظه احساس کردم هنوز امین را قلباً دوست دارم.
ساعت دوازده نیمه شب بود. با رفتن مهمانان محل کار من و مادر و خواهرهایم تغییر کرد. من مشغول جمع کردن صندلی ها و میزها شدم و آنها در آشپزخانه مشغول شستن ظرفها. امین نشسته بود روی صندلی و با موبایلش حرف می زد. من مشغول تمیز کردن میز کنار او بودم که متوجه شدم با طرف بحثش شده. ناگهان امین با عصبانیت گفت:
- می شه آخر شبی دست از سر من برداری. من خسته ام و می خواهم بخوابم. بای.
گوشی را قطع کرد و با چهره ای اخم آلود به من نگریست. سرم را انداختم پایین و مشغول کار شدم.
- ابوالفضل یک لیوان آب برای من بیار. باز این عوضی سر من را درد آورد؛ شـِـت.
رفتم یک لیوان آب برای او بردم. لیوان را به امین دادم و پرسیدم:
- چیزی شده؟
- نه، اصلا مهم نیست. این دخترهای ایرانی فقط بلدند به آدم آویزون شوند.
- همان خانمی که با شما می رقصیدند؟
- بله. همان خانم.
امین جمله اش را با حرص ادا کرد و به من نگریست. برای یک لحظه به هم خیره شدیم. امین گفت:
- هی! تو چقدر عوض شدی!
دست و پایم را گم کردم.
- چه شکلی شدم؟
- شبیه مکزیکی ها شدی.
- مکزیکی ها؟!
- بله. هرچند صورت آفتاب سوخته ات دهاتی ات کرده، اما خودمانیم چهره ی جذابی داری ها!
- ممنون امین آقا.
- حالا چرا سرخ شدی؟
- من؟! من سرخ شدم؟!
- ابوالفضل امشب پیش من می مونی؟
- چی؟! شب پیش شما بمونم؟!
بدنم داغ شده بود. در عین حال حس کردم عرق سردی بر پیشانی ام نشسته. با آستینم پیشانی ام را پاک کردم و گفتم:
- ببخشید امین آقا. من نمی مونم. بر می گردم.
- چرا؟! ما با هم دوست بودیم. یادت رفته؟
- نه یادم هست. برای همین نمی مونم.
- برای چی؟ برای اینکه با هم دوست بودیم؟!
- برای اون کار.
- کدام کار؟!
- همون کار.
- چه کاری؟! کدام کار؟!
- یعنی به خاطر نمی آورید؟ بعد از اینهمه ارتباط؟!
- آخ! راست می گی!
صدای قهقهه اش در میان باغ پیچید. تمام وجودم زیر فشار صدای خنده ی او لرزید.
- تو برای همین می ترسی؟ من قبول دارم که آن موقع اشتباه می کردم. من اصلاً یادم به آن موقع نبود. بهت قول می دهم که کاری به کارت نداشته باشم.
- پس چرا از من می خواهید شب را پیش شما بمونم؟
- دوست دارم با هم باشیم. مثل گذشته. راستی تو ازدواج کردی؟
- نه.
- عجیبه. توی ده همه زود ازدواج می کنند.
- هنوز پیش نیامده.
- جالبه. اما من یادم میاد قرار بود آهو را بدهند به تو.
- بله، اما از وقتی مهران پزشکی قبول شده همه برای او نقشه کشیده اند.
- ای ول! مهران پزشکی قبول شده؟! راست می گی؟!
- بله آقا.
- اِ ِ ِ ِ! گفتم به من نگو آقا. پس امشب بیا با هم مثل گذشته حرف بزنیم. باور کن من اصلاً یادم به تو نبود اما الان که دیدمت احساس کردم دلم برایت تنگ شده.
- من هم دلم برای شما خیلی تنگ شده.
- راست می گی ابوالفضل؟!
نتوانستم جواب امین را بدهم. خودم را لو داده بودم و دیگر نمی توانستم بهانه بیاورم. به خودم لعنت فرستادم که اینقدر احمق و ضعیف بودم. حالا دیگر مجبور بودم شب را آنجا بمانم. اگر باز تصمیم می گرفت به من تجاوز کند چه؟ اما نه، من حالا بیست و نه سال داشتم و دیگر بچه نبودم که تسلیم شوم.
- چرا می لرزی ابوالفضل؟!
- من؟!
- سردته؟
داشتم می لرزیدم. هر چه بیشتر می ماندم بیشتر آبروریزی می کردم. بیشتر زمینه را برای دست درازی او آماده می کردم.
با دست پاچگی گفتم:
- من باید هر چه سریعتر اینجا را تمیز کنم.
- باشه. من منتظرت می مونم. الان می رم توی آشپزخونه به مادرت می گم. توی ساختمان منتظرت هستم. زود بیائی ها.
آهسته گفتم: چشم امین آقا.
ساعت یک بود که وارد هال ویلای شهریار خان شدم. امین با کامپیوتر لپ تاپش مشغول کار بود. لباس اسپرت پوشیده بود و راحت تر و خودمانی تر به نظر می رسید. بالای سر امین ایستادم. سرش را بلند کرد و با لبخندی گفت:
- اومدی. بیا بنشین اینجا کنار من.
- ممنون آقا.
- باز که گفتی آقا. فکر می کنم به زبون فارسی باهات حرف زدم.
- ببخشید.
- خوب بگو ببینم چرا هنوز ازدواج نکردی؟
- هنوز پیش نیومده؛ گفتم که.
- بله گفتی اما راستش برای من خیلی عجیبه. من خودم هم بچه ی همین روستا هستم. فقط فرق بین من و تو اینه که من بچه ی خان بودم و رفتم شهر. من هم اگر در جایگاه تو بودم تا الان زن گرفته بودم.
- خوب من هم دیگه مجبورم تا آخر تابستون ازدواج کنم.
- مجبوری ازدواج کنی؟!
- بله، برای اینکه مدیر دبیرستانی که من یکی از دبیرهایش هستم گفته اگر ازدواج نکنم مجبوره عذر من را بخواد. من هم تا اول مهر باید زن بگیرم.
- یعنی خودت تمایلی به انجام این کار نداری؟
- راستش زیاد بهش فکر نکرده بودم.
- چرا تا دیر نشده بود با آهو ازدواج نکردی؟
- ببخشید امین آقا می شه بپرسم چرا شما اینقدر راجع به ازدواج از من می پرسید؟
- فکر کردم شاید...
- شاید چی؟
- هیچ چی. بی خیال.
- ولی من دوست دارم بدونم.
- باشه بهت می گم اما بگذار برای بعد. خودمونیم تو چهره ی خوبی داری ها. من از چهره های مکزیکی و سبزه همیشه خوشم می یومده. می شه یک کاری برای من بکنی؟
- چه کاری؟
- اون سبیلت را بزنی.
- چی؟! برای چی؟!
- خواهش می کنم. این طوری خوش چهره تر می شی. مطمئنم خودت هم خوشت میاد.
- آقا امین من فکر می کنم شما...
- تو بیا بریم طبقه ی بالا تا من صورتت را اصلاح کنم؛ بعد با هم حرف می زنیم. می خوام یک چیزهائی بهت بگم.
- شما قول دادید که...
- من سر قولم هستم.
با امین رفتم طبقه ی بالا. از من خواست صورتم را اصلاح کنم و دوش بگیرم. وقتی سبیلهایم را زدم اول قیافه ام برایم خیلی غریب بود. اما کم کم از چهره ی خودم خیلی خوشم آمد. امین یک دست لباس اسپرت نو به من داد پوشیدم و من را به اتاق خودش برد.
- قبول داری که خیلی ناز شدی؟
- ناز شدم؟!
- منظورم اینه که بهتر شدی. بگذار با این کرم صورتت را مرطوب کنم.
امین با یک کرم خوش بوئی صورتم را ماساژ می داد. تنم شروع کرد به لرزیدن. امین دستش را کشید زیر گونه ام و سپس آنرا برد زیر چانه و گردنم. دستش را از گردنم سراند به روی سینه و شکمم و با دست دیگرش شانه ام را چنگ زد.
- ابوالفضل تو اگر به من تمایلی نداری پس چرا میلرزی؟
- امین آقا من به شما علاقه مندم اما موضوع فقط همینه؛ شما قول دادید.
- می دونم. من به تو دست نمی زنم مگر اینکه خودت بخواهی.
- منظورتون چیه؟! من بخواهم؟!
- ابوالفضل من آن موقع بچه بودم. هیچ چی نمی فهمیدم. فقط می خواستم شهوت خودم را فرو بنشانم و نمی فهمیدم که برای این کار باید از طرف مقابلم اجازه بگیرم. من واقعاً بابت آن کارها متأسفم. اما الان می دانم که چه می خواهم. ابوالفضل من در سوئد با هیچ دختری دوست نبودم.
- منظورتون چیه آقا؟!
- منظورم اینه که هیچ وقت دلم نخواست با دختری همخوابه شوم.
- یعنی با پسر...؟!
- درسته.
- آه! امین آقا شما رفتید اونجا همجنسباز شدید؟!
- تو فکر می کنی خود تو نیستی؟
- من آقا امین؟! من آن موقع...
- نه ابوالفضل نترس. مادرت امروز وقتی آمد به باغ از من خواست وقتی آمدی حتماً بیام پیشت. می گفت تو همیشه به یاد من بودی و دلت برای من تنگ می شده.
- اما من هیچ وقت دنبال هوسبازی نبودم امین آقا. به جز همون زمان که شما...
- من نگفتم هوسبازی. ابوالفضل یک چیزهائی هست که تو نسبت به آنها آگاهی نداری. این حسی که در وجود توست طبیعیه. این هم نوعی از عشقه. نوعی از احساسه. تو دوست نداری با آهو زندگی کنی. من هم دوست ندارم با ترناز، آن دختری که امشب با من می رقصید، زندگی کنم. تو من را دوست داری. ابوالفضل، من هم تو را دوست دارم؛ دوستت دارم.
تمام تنم با شنیدن آن جمله لرزید. به امین خیره شده بودم. امین درحالیکه زیر گونه و چانه ام را نوازش می کرد گفت:
- ابوالفضل. فقط دلم می خواهد امشب در کنار من بخوابی. فقط دلم می خواهد در کنارم باشی. تا امشب نمی دونستم که چقدر بهت علاقه دارم.
امین خواست از جا بلند شود اما من او را بر جا نشاندم. متعجب به من نگریست. با نگرانی پرسیدم:
- بعد چه می شود؟
- تو را با خودم می برم.
- من را با خودت می بری؟!
- بله. تو یکبار با من به شهر آمدی. اینبار با من میائی سوئد.
- من می ترسم.
- می دانم عزیزم. آن اوایل پذیرفتنش برای من هم سخت بود. اما مطمئن باش به زودی همه چیز را خواهی فهمید. حالا پیش من می خوابی؟ فقط دوست دارم در کنارم باشی.
روی تخت کنار امین دراز کشیدم. بازویش را گذاشت روی سینه ام و صورتم را نوازش کرد. خم شد و گونه ام را بوسید. تنش چسبید به تنم. داغ شده بودم. سرش را از روی صورتم بلند کرد. دستم را انداختم دور کمرش و سینه اش را چسباندم به سینه ام. نفس عمیقی کشید و مبهوت نگاهم کرد. چند لحظه به هم خیره شدیم. امین لبخندی بر لب آورد. جا به جا شد و خودش را کشاند روی من. هر دو آهسته و عمیق نفس می کشیدیم. با دو دستم سرش را آوردم پایین و لبانم را چسباندم به لبهایش. نرمی و رطوبت

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#652 | Posted: 14 Jun 2012 16:16

تو این داستان میخوام سکس با برادر دوستم که اسمش فرشید هست رو براتون بگم .
امیدوارم از داستان قبل لذت برده باشید.
فردا اون روز نسترن یه 20 باری میس انداخت ولی جوابشو ندادم .نمیدونم شاید عذاب وجدان گرفته بودم خوب خیلی دردناکه برا یه دختر که تو سن 20 سالگی این اتفاق براش بیفته.دو سه روز بعد هی زنگ زد جوابشو ندادم تا آخر سر اس داد دختر تو چه مرگته ،منم گفتم:بدبختم کردی میگی چه مرگته هر چی فحش آب کشیده نکشیده از ته حلقوم بیرون فرستادم نثار جمیع مرده و زنده فرستادم .اونم اس نداد تا دو روز بعد .
شروع کرد به منت کشی که ببخشید خلاصه به فعل گوه خوردم افتاد منم دلم براش سوخت گفتم باشه بسه دیگه .قرار گذوشت که بریم کافی شاپ که قبلان رفتیم ساعت 5 بعد از ظهر با هم قرار داشتیم که ساعت 4:50 اونجا بودم منتظر شدم تا اومد .تا منو دید باز شروع کرد به عذر خواهی ،تو رو خدا ببخشید ول نمیکرد ،بوس کردن که صاحب کافه یه نگاه چپی کرد گفتم خاک تو سرت پاشو بریم الان میاد ترتیبمونو میده گلو تر نکرده گذوشتیم رفتیم بیرون نسترن گفت بریم پیاده روی ،راه افتادیم تو پیاده رو ،تا موقع که نسترن برسه دم خونشون سی نفری بوق زدن خودشونو پاره کردن نزدیک خونه نسترن اینا که داشتیم میرسیدیم یه موتوری جوون شروع کرد به تیکه انداختن ول کنم نبود یه دفعه یه ماشینی 100 متر جلوتر نگه داشت سریع پیاده شد رفت سمت اون جوون موتوری ،نسترن زبونش بنده خدا بند اومده بود گفتم چه مرگته گفت داداشمه ،داداششم تا جا داشت موتوری رو زد موتوری به گوه خوردن افتاده بود ،موتوری رفت داداشش اومد طرف ما سلام کرد،گفتم سلام یه نگاه بهم کرد، خندید منم سرم انداختم پایین .داداشش هیکل بدنسازی داشت شبیه کینگ کنگ بود بیشتر تو دلم گفتم بسم الله این دیگه چه غولیه چشم ابرو مشکی داشت .خداحافظی کردم رفتم خونه .ساعت 12 نصف شب بود که یهو اس اومد سلام تعجب کردم این کیه نصفه شبی اس داده شمارش نا آشنا بود ،پیام فرستادم شما ،فرشید ،فرستادم خر کیه ،اس داد داداش نسترن اوه چه سوتی دادم عذر خواهی کردم گفتم شماره منو از کجا آوردی گفت:یواشکی از گوشی نسترن برداشتم قسم داد نگم بهش گفتم باشه حالا چی کار داری گفت :باهام دوست میشی اولش گفتم نه بعد گفت در حد اس ام اس گفتم باشه.اولاش اس های درست حسابی می داد یه ماه گذشته بود که اس های سکسی فرستاد ،اس دادم گفتم خجالت نمیکشی ،خلاصه کارشو توجیح کرد بازم می فرستاد تا گفت بیا همو ببینیم گفتم okکجا یه پارک نزدیک خونشون بود ،سه شنبه بود ساعت 10 رسیدم اونجا یه 2 ساعتی زر زر مفت کرد پاشدیم رفتیم تا روز جمعه بود که اس داد میتونی بیای گفتم چی کار داری حوصلم سر رفته ،گفتم هم بزن سر نره،اگه بخوای چرت پرتای دفعه قبلی تو بگی بی خیال ،نه بابا اون حرفا نیست
رفتیم سر قرار گفتم بفرما :گفت که آبجیش یعنی نسترن مریضه هست بریم عیادتش گفتم چشه : عمل چی کرده .یه کمپوت گرفتیم رفتیم رسیدیم دم خونشون با کلید در باز کرد رفتیم بالا ،خودم یه راست رفتم طرفه اتاق نسترن میدونستم کجاست چند بار خونشون اومده بودم .در باز کردم دیدم کسی تو اتاق نیست
فهمیدم چه مخمصه ای افتادم برگشتم نگاش کردم گفتم خیلی کثافتی خواستم برم که درو قفل کرده بود ،نمیدونستم چی کار کنم مات مبهوت مونده بودم که گفت بیا یه حالی به ما بده خودتم یه حالی کن چاره نداشتم حکایتم مثل اون بچه بود که با یه قزوینی تو کوچه بن بست گیر افتاده اونم اومد جلو لباشو گذوشت رو لبام با دستاش سینه ها مو می مالید منم که بدم نیومده بود همراهیش میکردم که یهو بلند کرد برد سمت تخت خواب با اون هیکل گوری انگوری افتاد روم لب گرفتن،زبونشو تو دهنم میکرد آخراش حالم داشت بهم میخورد که دست انداخت لباسمو پاره کرد گفتم دهنت سرویس 20 تومان پول لباسو دادم گفت تلافی میکنم دست زد به سینه هام میمالید یواش یواش میرفتم به سماء یهو فشار داد که یه جیغ زدم موهاشو کشیدم هیچی نگفت،دستشو برد پشت سوتینم باز کرد تو تا هلو منو تا دید شروع کرد به خوردن حالا نخور کی بخور دیگه قرمز شده بودن خودشم خسته شده بود عباس اقا داشت میترکید دست به شلوار شورتو با هم کشیدم پایین که عینهو فنر پرید بیرون کیر خرم اونقدر بزرگ نبود گفت بخورش:منم سرشو یه لیس زدم ،مشغول خوردن شدم داشتم خفه میشدم خودشو از قصد بیشتر فشار میداد که بعد 20 دقیقه آبش مثل آبشار نیاگارا فواره کرد ریخت روسینه هام ،بو گند ما داد ،آدم حالش به هم میخوره اونوقت ما از چنین چیزی به وجود اومدیم اینقدر مغروریم .باز با اکبر آقا باری کردم تا بیدار شد ،دستشو گذوشت رو کوسم از شلوار یه خورده مالید ،زیپ شلوارم باز کرد به زور شلوار کشید پایین یه دست رو کسم زد شورتم درآورد تا دید چشاش دو تا شد عینه وحشیها شروع کرد به خوردن که بعد 10 دقیقه یه جیغ کشیدم ارضا شدم ،کیرش ویه خورده به لب کسم مالوندو تا ته کرد تو گفتم یواش تر انگار کر بود که 20 دقیقه تلنبنه میزد انگشتشو از پشت تو کونم میکرد که تا خواست آبش بیاد سریع کیرشو درآورد دمرم کرد کیرشو گذوشت تو کونم آبشو ریخت تو که خیلی داغ بود بی حال افتاد رو تخت ،یه بوسم کرد گفت :خیلی حال داد.بعد دو تایی رفتیم حموم باز یه شیطونی کرد لباس پوشیدیم منو تا دم خونمون رسوند.
     
صفحه  صفحه 66 از 66:  « پیشین  1  2  3  ...  64  65  66 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.