| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 69 از 70:  « پیشین  1  ...  67  68  69  70  پسین »  
#681 | Posted: 18 Jul 2011 08:19
تردید تلخ 1


گرمای آفتاب روی مغزم بود،دیوونه م کرده بود،مامان هم که تو این گرما فس فس کردنش گرفته بود!
با حرص کوبیدم رو فرمان و دستمو با تمام قدرت فشار دادم روی بوق ماشین!
صدای گوش خراش بوق ماشین آرومم میکرد!لااقل حرصم درمیومد!
مامان هراسان اومد پایین و پرید تو ماشین
- چته پسره ی خل و چل؟تمام محله رو خبر کردی
بازم حرصم رو روی فرمون خالی کردم و لبامو فشار دادم به هم!سعی میکردم سرش داد نزنم،هرکسی جز اون بود مطمئنا دندوناشو خرد میکردم!حوصله ی این همه منتظر شدن اونم تو این گرما رو نداشتم،مامان مدام داشت غرغر میکرد اما صدام درنمیومد،فقط لحظه به لحظه سرعتم دیوانه وار زیاد میشد.یه آن به خودش اومد و فریاد زد!
- چه مرگته تو؟!میخوای منو به کشتن بدی بچه؟
سرعتمو آوردم پایین و با حرص زدم رو ترمز.کنار بزرگراه پارک کردم و کامل برگشتم سمتش
- مادر من، غلط کردم خوبه؟
- راه بیفت دیره
رومو برگردوندم و گاز دادم،ماشین از جاش کنده شد،صداش درنمیومد،اعصابم خط خطی بود به خاطر اینکه باید مثل این بچه ژیگولا لباس فرم میپوشیدم و همراه مامان جونم راه میافتادم میرفتم به یه عروسی که دوتا بدبخت تر از خودم داشتن بیچارگیشونو جشن میگرفتن!
بالاخره رسیدیم.ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و در سمت مامان رو براش باز کردم و دستمو گرفتم جلوش که طبق معمول همسر افاده ای تاجر معروف دارو پیاده شه!
دستشو گذاشت تو دستم و با ناز پیاده شد،یه لحظه توجهم بهش جلب شد،خداییش با 42 سال سن خیلی خوب مونده بود،یعنی فوق العاده بود،چشمای توسی رنگش که به منم رسیده بودن همیشه میدرخشیدن ،در کل اصلا بهش نمیومد که 42 سال سن داشته باشه!
رسیدیم جلوی در متحرک بزرگ سالن که دو نفر جلوش ایستاده بودن و خوشامد میگفتن
تو در شیشه ای خودمو ور انداز کردم،موهای پرپشت و لختم که آرایشگر بدبخت سرویس شده بود تا بهشون حالت بده طبق معمول خودنمایی میکردن،با 188 قد و 85 کیلو وزن و اندام رو فرمی که به لطف 6 سال بکس کار کردن داشتمش بدک نبودم!اما کت و شلواری که به زور تنم کرده بودم اصلا راضیم نمیکرد!
مامان دستشو حلقه کرد دور بازوم و وارد شدیم،اون هتل و سالنش بهترین تو استانبول بودن،مامان دستمو گرفته بود و با افتخار قدم برمیداشت،رفتیم یه گوشه و نشستیم،سیگار و گوشی موبایلم رو در آوردم و گذاشتم روی میز،پیشخدمت ایستاد بالای سرمون و به زبون ترکیه ای گفت:
- عصرتون بخیر،خوش اومدین،چی میل دارین؟
- برای من آب بیارین
به مامان نگاه کردم و به فارسی گفتم:
- نترس بابا رژیمت به هم نمیخوره!اینجا نخوری از دستت در رفته ها!
چشم غره رفت و یه لبخند ساختگی زد،منو رو برداشتم و بعد از کلی این ور و اون ور کردن وقتی فهمیدم پیشخدمت میخواد کله مو بکنه با آرامش تمام سرمو بلند کردم و گفتم:
- برای منم آب بیارید!
پیشخدمت بدبخت یه لبخند ساختگی زد و رفت!
سرمو چرخوندم و اطرافمو نگاه کردم،هرکس یه جور لباس پوشیده بود و یه عده هم اون وسط داشتن تو هم میلولیدن!
عروس و داماد اون بالا نشسته بودن و با یه لبخند مضحک داشتن ملت رو نگاه میکردن،عروس خوشگل نبود اما با مزه بود،داماد هم از این بچه سوسولا بود!
یه لحظه یه جیگر ناز اومد کنار عروس و باهاش رو بوسی کردو مشغول صحبت شد،حواسم به دختره بود،درسته فاصله زیاد بود اما اندام ناز و پرش از دور هم معلوم بود!یه لباس نارنجی یه تیکه ی کوتاه پوشیده بود که نهایتا تا 4 انگشت زیر کونش بود و از بالا هم دکلته بود روی سینش بود،دقیق نمیتونستم ببینمش اما باز هم محوش شده بودم،عجب تیکه ای!نشست کنار عروس و شروع به صحبت باهاش کرد،به کله م زد که برم پیشش!به مامان نگاه کردم،داشت با آرامش نگاه میکرد
- نریم به عروس و داماد تبریک بگیم؟
- تو که مسخره میکردی!حالا چی شده میخوای بری؟
- خب الان نظرم عوض شده!
برگشت و عروس و داماد رو نگاه کرد!چشمش که به اون دختر افتاد لبخند زد و زیر لب گفت:
- بگو چرا!پاشو بریم
بلند شدم و رفتم سمتش و دستمو دراز کردم جلوش،دستشو گذاشت تو دستم و بلند شد و دستشو دور بازوم حلقه کرد،جلوتر که رفتیم کلا چشممو از اون دختر گرفتم و نگاهش نکردم،مامان سلام کرد و با عروس و داماد احوالپرسی کرد و تبریک گفت،اما من خودمو گرفته بودم و داشتم داماد رو نگاه میکردم،یهو عروس گفت
- آریا جان ایشون دوست بنده هستن و اینجا تنهان،میتونم خواهش کنم هواشونو داشته باشین؟
600 فاز از کله م پرید!اما طبق معمول با خونسردی گفتم
- خواهش میکنم
برگشتم و نگاهش کردم،وای خدا چه جیگری بود!چشمای رنگ شبش زل زده بودن به من و نگام میکردن!دماغ کوچولو و لبای ناز و قلوه ایش با اون پوست سفید و لطیف باعث شده بودن یه فرشته ی کامل باشه!معصومیت از چشماش میبارید،با یه لبخند ناز گفت:
- سلام!مزاحمتون نمیشم مائده جون لطف دارن!
تو دلم گفتم فدای مائده جونم میشم با این جیگری که گذاشت تو دامنم!
یه لبخند با یه اخم کوچولو کردم و گفتم:
- اختیار دارین،مملکت غریبه س ما که غریبه نیستیم!هموطنیم!
مائده گفت:
- آریا خان ایشون بهترین دوست من هستن،اسمشون پرستوئه،اگه امکان داره همراهیشون کنین!
پرستو با صدای نازش گفت:
- نه مزاحمشون نمیشم
لحنش داد میزد که میخواد بیاد!
لبخند زدم و گفتم:
- البته،بفرمایید خانوم،بد نمیگذره بهتون
یه چشمک هم چاشنی لبخندم کردم و دستمو به سمتش بردم،دستمو فشار داد و از جاش بلند شد و بین من و مامان ایستاد،بد جوری خودمو گرفته بودم،آروم چرخیدم و با دست راهنمایی کردم،با عروس و داماد بای بای کردیم و راه افتادیم،رفتیم و نشستیم سر میز ما،نشست کنار مامان و روبروی من،تازه داشتم دقیق چهره ی نازشو میدیدم!خیلی ناز بود،سینه های برجسته و سفیدش که بالاشون از زیر لباسش معلوم بودن آدمو جذب میکردن،مامان بهم چشم غره رفت تا با چشمام طرفو نخورم!یه چشمک به مامان زدم و گفتم
- مادموازل چیزی میل ندارن؟!
- نه ممنون
- شما چی خانم؟
- مرسی لطف دارین
واقعا عین منگولا شده بودم!حرفی به ذهنم نمیرسید که بگم!اولین بارم بود که اینطوری میشدم،آدم دختر ندیده ای نبودم،اما این یکی نمیدونم چرا خلم کرده بود!
مامان سر صحبت رو باهاش باز کرد:
- دانشجوئین اینجا؟
- بله با اجازه تون
- چی میخونین؟
- برق الکترونیک
- موفق باشی،اهل کجایی؟
- تهران
- مشکلی نداری تو فهمیدن زبون اینجایی ها؟
- اولا چرا ولی الان دیگه راحتم
در عجب بودم که چقدر کم حرفه!خیلی جدی گفتم
- پرستو خانوم میترسن باتریشون تموم شه،شارژر هم که همراشون نیس!اینه که انقدر مختصر جواب میدن!
یه لبخند ناز زد و گفت:
- نه!کلا کم حرفم!
- افتخار میدین برقصیم؟
انقدر ناگهانی و یهویی گفتم که یه کم شوک شد!به مامان نگاه کرد و گفت خواهش میکنم!
بلند شدم و منتظر ایستادم تا بلند شد،پاشنه بلند پوشیده بود،با این حال بازم تا شونه م به زور قدش میشد!آهنگ لیدی این رد کریس دبورگ از باندهای سالن پخش میشد،عاشق این آهنگ بودم!رسیدیم وسط سالن،حس میکردم صدای بلند و باس باندها سینمو بالا پایین میکنن!حس میکردم آهنگ درون من داره پخش میشه!رومو کردم طرفش و با لبخند نگاش کردم،مونده بودم دستشو بگیرم یا نه!رینگ اول آهنگ هنوز ادامه داشت و خواننده هنوز شروع نکرده بود!یه قدم اومد جلو و روبه روم وایساد،رینگ به اوج رسیده بود و تا 20 ثانیه ی دیگه خواننده شروع میکرد به خوندن،چراغا خاموش شدن و رقص نور به کار افتاد رفتم جلو و دست راستمو گذاشتم رو کمرش و یه کم کشیدمش سمت خودم،آروم گفتم:
- اجازه هست؟
- خواهش میکنم
دست راستشو گذاشت بالای کمرم نزدیک گردنم و دست چپشو از آرنج خم کرد و خیلی شل گذاشت رو شونه ی راستم کف دستش رو شونه م بود و ساعدش تا آرنج چسبیده بود به کنار سینم،دست چپمو گذاشم پشت سرش و سرشو نزدیک سینه م کردم،بعد دستمو آروم بردم پایین و گذاشتم بالای کمرش نزدیک شونه ش،حالتمون باعث شد نزدیکتر بشه بهم،تقریبا چسبیده بود به من،خواننده شروع به خوندن کرد:
I’ve never seen you lookin so lovely as you did tonight
I’ve never seen you shine so bright
I’ve never seen so many men ask you if you wanted to dance
They’re looking for a little romance
Given half a chance
دستش رو روی کمرم جا به جا کرد،آروم داشتیم میرقصیدیم،حس کردم میخواد نزدیکتر بیاد،دستمو رو پشتش فشار دادم و چسبوندمش به سینهم،همراه با آهنگ زمزمه میکردم،کنار گوشش بودم و آروم میخوندم،نمیدونم چه حسی بود!تا اون لحظه اون حس رو به هیچ دختری نداشتم!آروم نزدیک گوشم شد:
- بخون
شاخام داشتن سقفو سوراخ میکردن!آروم و با پچ پچ گفت!واسه اولین بار دلم ریخت!
And I’ve never seen that dress you’re wearing
Or that highlights in your hair
That catch your eyes
I have been blind
Lady in red
Is dancing with me
Cheek to cheek
سرشو بالاتر آورد و نگام کرد،آروم بهش لبخند زدم
Lady in red
is dancing with me
cheek to cheek
there’s nobody here
its just you and me
its wish I wanna be
but I hardly know this beauty my side
i’ll never forget the way you look tonight
I’ve never seen you looking so gorgeus as you did tonight
I’ve never seen you shine so bright
You were amazing
I’ve never seen so many people want to be there
and when you turned to me and smiled it took my breath away
and I have never had such a feeling such a feeling
of complete and utter love
as i do tonight
آهنگ آروم ادامه پیدا میکرد و پرستو سرشو گذاشته بود رو شونه م و با حرکتای من اونم تکون میخورد،دیگه نخوندم،فقط دستمو به کمرش فشار میدادم،واقعا گیج شده بودم،حس عجیبی بود!عجیب تر از اون اینکه این حس رو من داشتم!هم دوست داشتم از این حس فرار کنم،هم دوست داشتم توش بمونم!آهنگ به آخرش رسیده بود،سرمو بردم پایین و همراه خواننده خوندم باز
I never will forget the way you look tonight
My lady in red
My lady in red
My lady in red
My lady in red
سرمو نزدیک گوشش کردم و همراه خواننده نجوا وار تکرار کردم
I love you
آهنگ تموم شد،خودم ماتم برده بود!این من بودم؟!چراغا روشن شدن،سرشو آورد بالا و با چشمای خمار نگام کرد،چشماش میدرخشیدن،حس کردم فضا زیادی رمانتیک شده!
کمرشو فشار دادم و لبخند زدم:
- فکر کردم خواننده شدما!
- قشنگ میخوندی
- نه دیگه مطمئن شدم
- از چی؟
با یه لبخند مضحک سرمو متفکرانه تکون دادم و دستمو از کمرش کشیدم و گفتم:
- این که خلی!
شوکه شده بود!ازم جدا شد و گفت:
- متوجه نمیشم
بازومو حلقه کردم که بگیره و گفتم:
- آخه کسی که به این صدای نکره بگه قشنگ خله دیگه!
- ببخشید من نگفتم صدات قشنگه!
موندم چی بگم!این دیگه کی بود!
- پس لابد مادر بزرگ مرحوم مغفور بنده بودن!
- نخیر!من گفتم قشنگ میخونی نه اینکه صدات قشنگه!
اوه اوه!راست میگفت!خفتم کرد اساسی!اصلا نمیدونم چه مرگم شده بود!ترجیح دادم ادامه ندم!
رسیدیم جلوی میزمون و منتظر شدم که بشینه،مامان گفت:
- خسته نباشین
- ممنون
- ممنون
در حال نشستن بود که یهو پاشد دوباره!
- با اجازه تون من یه سر برم سرویس بیام
مامان نگاهش کرد و گفت:
- آریا جان!
بعد طبق معمول با اون حالت اشرافیتش اشاره کرد که برم!
چیزی نگفتم و یه قدم عقب رفتم و منتظر ایستادم با ناز از پشت میز بیرون امد و دستشو کشید پشتش و لباسشو مرتب کرد،کنارم راه افتاد،چند قدم برنداشته بودیم که گفت
- اگه امکان داره بریم من کیفمو از تو ماشین بردارم
- خواهش میکنم بفرمایین
کفشاش خیلی بلند بودن و باعث میشدن سخت راه بره،آروم قدم برمیداشت،منم به خاطرش آروم راه میرفتم،صحبتی بینمون رد و بدل نشد،تا رسیدیم جلوی در،بیرون رفتیم و از تو ماشینش کیفش رو برداشتیم،و دوباره برگشتیم تو سالن!
     
#682 | Posted: 18 Jul 2011 08:20
تردید تلخ 2



همونطور آروم قدم بر میداشت تا رسیدیم به سرویس بهداشتی خانوما که توی حیاط پشتی سالن بود،برگشت نکاهم کرد:
- ببخشید
- خواهش میکنم،من منتظرتون میمونم
دورتر ایستادم و از پشت نگاش کردم،با ناز قدم برمیداشت،باسن پر و خوش فرمی داشت،یه قوس هم بالای باسنش منتهی به کمرش بود که باسن و کمرشو جدا میکرد و لباسش هم دقیقا اون قسمت تنگ بود و جذابش کرده بود،لباسش از پشت هم باز بود تا بالای کمر و پوست نازش دیده میشد!وارد توالت شد،منم رفتم تو فکر،ازش خیلی خوشم اومده بود،خیلی ناز و آروم بود،چشمای شبرنگ و صورتش یه آرامش خاصی رو به آدم میداد!اما یه چیزی عجیب بود!من چرا انقدر محوش شده بودم؟!من!
تو همین فکرا بودم که اومد بیرون،آرایشش رو تجدید کرده بود،خیلی نازتر شده بود،آرایشش خیلی کم و ملیح بود،در کل به چشم نمیومد اما صورتش رو ناز کرده بود،اومد کنارم و لبخند زد:
- معذرت میخوام،مایه ی دردسرم!
- اختیار دارین!
تو دلم گفتم جیگرتو!دوباره راه افتادیم
- امممم ببخشید میشه بریم کیفم رو بذارم تو ماشین؟
- خواهش میکنم!بفرمایین
- راستش از اینکه این کفشا رو پوشیدم مثل چی پشیمونم!مائده انقدر تو گوشم خوند که "بکش خوشگلم کن" بالاخره راضیم کرد اینا رو بپوشم!وگرنه اگر به من بود که با کفش اسپرت راحتی میومدم!!!
- واقعا؟!
- بله،مگه دروغ دارم؟!
- نه آخه عجیبه!به قول شما همه ی دخترا شعارشون بکش خوشگلم کنه!
- خب من همه ی دخترا نیستم!
- آهان!بله!
- اوهوم
برگشتم و نگاش کردم،مثل یه بچه کوچولو لباشو غنچه کرده بود و میگفت اوهوم!خیلی بامزه بود!دلم میخواست بگیرم تو بغلم فشارش بدم!
دلم میخواست بگیرم تو بغلم فشارش بدم؟!؟؟؟!چی؟!عجب حرفی!اونم از من!واقعا دیگه داشتم تعجب میکردم!
در ماشین رو باز کرد و کیفشو انداخت رو صندلی و خودشم ولو شد رو صندلی!نشست و با یه حالت معصوم گفت:
- هووووووفففففف!خسته شدم!
- دو قدم راه رفتیا تنبل!
با یه حالت تهاجمی ناز و با مزه گفت:
- اگه راست میگی بیا با این کفشا 5 دقیقه راه برو!
- اوه اوه!چرا میزنی خانم؟!
یه اخم تصنعی کرد و سرشو انداخت پایین و یه پاشو گذاشت رو اون یکی و بندای تزیینی کفششو از دور پاش باز کرد و پاشو از تو کفش درآورد!
با اینکه کفش کلا باز بود و در واقع چندتا بند پاشو نگه میداشتن توش اما همون بندا پاهاشو حسابی آزرده بودن،پوست پاش سفید و لطیف بود!در عین حال که پاهاش کوچیک بودن کشیده هم بودن!بندا باعث شده بودن رد های ناجوری روش بیفته،جلوی پاش نشستم و پاشو گرفتم تو دستم،انگار که جا خورده باشه،گفت:
- ای وای نکــــــــــــــــن!الان خوب میشه!
سرمو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم و گفتم
- نترس پولشو میگیرم خوبه؟!
خندید،پاشو شل کرد و منم شروع کردم به ماساژ دادن پوست پاش، سرمو بلند کردم و نگاش کردم،زل زده بود به دستام و داشت نگاه میکرد،با نگاه من لبخند زد و گفت:
- خجالتم میدی!
- خب باشه بعدا پسش بده!
- ماساژو؟!
- نخیر خجالتی که بهت میدمو!
- تو خیلی با مزه ای!
- ممنون!دلقکیم دیگه؟!
- من نگفتم اما اگه دوس داری اینجوری فکر کن!
اون یکی پاشم ماساژ داده بودم و تقریبا بهتر شده بود!بهش گفتم:
- بریم داخل؟
- بریم،ببخشید مزاحم شدم!
تا اومدم جواب بدم موبایلم زنگ خورد:
- جونم؟
- آریا جان کجایین؟
- بیرون سالن
- باشه منم دیگه حوصله م سر رفت،بیام بریم خونه.
- منتظرم
تلفن رو قطع کردم و رو به پرستو گفتم:
- مامان داره میاد بریم،زودتر بلند شو بریم داخل بعدا نگی بی معرفت بودم تنهات گذاشتم!بعدشم بیام با مامی جونم بریم خونه لالا کنیم!
- دارین میرین؟!
- بله
- پس منم دیگه نمیمونم!
- برو تو دختر خوش میگذره بهت!
- نه دیگه،من تنها اومدم،تنها کسی هم که میشناسم عروسه!تنها میمونم!
- باشه خانوم،هرجور راحتین
- راستی یه چیزی!
- راستی چه چیزی؟!
- بوی ادکلنت فوق العاده س!
شروع کردم به باز کردن دکمه های کتم!مات و مبهوت داشت نگاهم میکرد!کتم رو درآوردم و شروع کردم به باز کردن دونه دونه ی دکمه های پیرهنم!آخرین دکمه رو هم باز کردم و همین که خواستم درش بیارم پرید روم و دستاشو محکم حلقه کرد دور مچ دستام!
- چیکار داری میکنی روانی؟
- مگه نگفتی بوی عطرمو دوست داری؟علی الحساب پیرنمو میدم بهت تا بعدا شیشه شو بدم!
- اوووووووووووه!باشه بابا مایه دار!نخواستم!اصلا دوست ندارم!
بعد شروع کرد با یه لبخند خنده دار به بستن دکمه های پیرهنم!خودمم از بالا شروع کردم و دکمه هامو بستم،بعد یه کارت از جیبم درآوردم و گرفتم جلوش:
- خوشحال میشم اگه کمکی از دستم بربیاد برات،این شماره ی منه
کارتمو گرفت و گفت:
- باشه بابا فهمیدیم مایه داری!میتونستی بگی بنویسم!
- خب حالا!
- من که عمرا!
- عزیزم بحث در مورد آدماس!شما که آدم نیستی!
- هرچی دوس داری بگو!من نیستم!




...
     
#683 | Posted: 18 Jul 2011 08:22
تردید تلخ 3




مرتضی گیر داده بود که دختری که نشسته روبه رومون رو مخ کنیم!من که عمرا اگه همچین کاری میکردم!دختره هم همچین مالی نبود!
- آخه پسر خوب دختر ایرونی رو گذاشتی چسبیدی به این ترک؟!
- اووه!همچین میگی انگار تا حالا با دختر ترک نبودی!
- چرا عزیزمن ،بودم!اما فقط واسه یه شب!
- باشه بابا خودم میرم!تو بشین اینجا مثل بابا بزرگا ژست بگیر!مبادا پرستیژت خراب شه!
بلند شد و رفت اون طرف کنار دختره نشست،منم دور تردمیل رو بیشتر کردم و سرمو تکون دادم،تندتر شروع کردم به راه رفتن،فکرم مشغول بود،اما حتی نمیدونستم مشغول چی!
حتی نمیدونستم به چی فکر میکنم!فقط فکرم شدیدا مشغول بود!به چی؟!خودمم نمیدونستم!
هی سعی میکردم آروم باشم،یه جورایی مشوش بودم...
تو همین جنگ و جدل با خودم بودم که تلفنم زنگ خورد،دور تردمیل رو صفر کردم و پایین اومدم،به ترکیه ای گفتم:
- بله؟
یه صدای نا آشنا به فارسی از اون ور خط گفت:
- سلام!
- سلام،بفرمایین!
- پرستو هستم!
- به سلام پرستو خانوم!احوال شما؟زنگ زدین یادم بندازین شیشه عطرمو بهتون بدم؟!
- ببخشیدا،شما همیشه پشت تلفن آدما رو میخورین؟!
- نخیر ببخشید خانوم!
- آخه اصلا مهلت نمیدی آدم صحبت کنه!
- چه کنم دیگه!فن بیانم خوبه!اینه که به رخ میکشم!
- چه کم رو!
- خواهش داریم!!!
- وقت داری همدیگه رو ببینیم؟!دلم گرفته!
- وقت که ندارم!اما به خاطر تو جورش میکنم!
- چه پررویی تو!نخواستم!کاری نداری؟
- اااا؟چه قدر زود رنجی!شوخی کردم!کی و کجا؟
- ساعت 8 سر خیابون عثمان بی،جلوی بستنی فروشی نهال!
- چشم،پس فعلا خدانگهدار!
- گوله گوله!(خداحافظ!)
نمیدونم چه حسی بود که بهش داشتم!خیلی خاص بود!اما...
تو انتخاب لباسام وسواس خاصی به خرج میدادم!حتی نمیدونستم چرا!اما دیگه برای خودمم جالب شده بود.یعنی انقدر برام مهم بود؟!
تمام طول راه رو تو فکر بودم،تا اینکه رسیدم سر قرار،زود تر از من اونجا بود،یه تاپ بندی بنفش پوشیده بود که بالای سینه هاش معلوم بود،با یه شورتک که تا چند سانت زیر کونش بود!
کیفشو انداخته بود رو شونه ش و ایستاده بود،جلوش ترمز زدم و شیشه ی طرفشو دادم پایین:
- بپر بالا!
- ببخشید فنرام خرابن پریدنم نمیاد!
- باشه،پس برم؟
درو باز کرد و نشست:
- لووووووسسسسسس!
انقدر صمیمی حرف میزد که انگار چندین ساله میشناستم!لبخند زدم:
- دیر که نکردم؟
- این پوزخند ملیییییییحت منو کشته!نخیر من زود اومدم!
- آهان!چشم دیگه نمیخندم!
- ای بابا!لوسی ها!
- آره دیگه!خب؟
- خب؟
- کجا بریم؟!
- بریم خونه ی ما شام در خدمت باشیم!
- به!چه عالی!آدرس؟!
- پررو!برو رستوران یشیل تاش!
- چشم!
- چقدر حرف گوش کنی تو!
- آره دیگه!جلوی مامانا سعی میکنم مودب باشم!
- مامان مامانته!
- بله درست میفرمایین!
انقدر شر و ور گفتیم تا رسیدیم به رستوران:
- بفرمایین اینم یشیل تاش!
پیاده شد و کنارم راه افتاد.یه میز که خالی بود نشستیم
- نظرت راجع به غذاش چیه؟
- والا ما که فقیریم!مثل شما پولدار نیستیم!نخوردیم غذاشم!
- آریا؟
- هوم؟
- تو خیلی جالبی!
سرمو از روی منو بلند کردم و با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفتم:
- دیگه مطمئن شدم خلی!
- ببین من آدم رکی هستم!از کسی هم نمیترسم!دلیل دعوت امروزم هم اینه که ازت خوشم اومده!
- ببخشید من قصد ادامه تحصیل دارم!!!
- در موردت از مائده هم پرسیدم،نمیدونم چطور بگم،شاید به نظرت مسخره باشه!اما من ازت خوشم میاد!
این حرفا برام تازگی نداشتن،اما شنیدنشون از اون خوشایند بود...!
- اشتباه میکنی!
- چرا اینو میگی؟
- ببین نمیخوام مثل فیلمای هندی فداکاری کنم و بگم من خوب نیستم و تو حیفی و از این حرفا! ببین پرستو خانوم،تو نمیتونی با اخلاق من بسازی!
- چرا؟!!!؟مگه اخلاقت چشه؟
- همین دیگه!اخلاقمو نمیشناسی وگرنه سلام هم نمیکردی بهم!
- چطور!؟
- ای بابا!خب بده دیگه!
گارسون اومد تا سفارش ها رو بگیره...
- از بچه گی هر چی خواستم داشتم!الانم تو رو میخوام!
- آهان!این الان خواستگاری رسمی بود؟!
- اه جدی باش!
واقعا گیج شده بودم،حس میکردم خیلی بهم نزدیکه،یه جورایی علاقه...!
- باشه قبوله!هر جا کم آوردی پای خودته ها!
- قبوله!
یه چشمک بهش زدم و دستمو دراز کردم:
- پس بزن قدش قورمه سبزی!!!
- واااااااااا؟!
- ای بابا!دهه!بیا!ناسازگاری از همین الان شروع شد!عزیز من خوب من جیگر دوست ندارم واسه همین میگم قورمه سبزی!
دست ناز و کوچولوشو تو دستم گذاشت و گفت:
- دییییووووونه!
- ببین خانوم فحش بدی میخورمتا!چون عاشق قورمه سبزی ام!
- بخور!
- نه عزیزم من آشغالخور نیستم!!!
شاکی شد و دستشو از تو دستم کشید بیرون،گارسون غذا رو آورد و فرصت اعتراض براش نموند!
غذا در کمال آرامش و بدون هیچ گونه حرفی صرف شد!تمام مدت پرستو سرشو انداخته بود پایین و با قیافه ی گرفته غذاشو میخورد،وقتی تموم کرد دستامو گذاشتم زیر چونه م و نگاهش کردم و گفتم:
- چیز دیگه ای میل دارین خانم؟
- نه!
- اوه اوه چه خشن!من میرم صورت حساب رو بگیرم،بیا این سویچ ماشین،برو بشین تا بیام!
با دلخوری نگاهم کرد و سویچ رو گرفت و رفت!دلم براش ضعف رفت،خیلی ناز و دوست داشتنی بود،میخواستم محکم بغلش کنم و ببوسمش!یعنی صورت ناز و معصوم و اندام رو فرم و خوش استایلش این حس رو در آدم تداعی میکرد که دوست داشت بغلش کنه!
از پشت سر رفتنش رو نگاه میکردم،ران های سفید و بلوریش میدرخشیدن،کونش هم که...!
رفتم و صورت حساب رو پرداخت کردم و در حالی که کیف پولم رو میذاشتم توی جیبم از در رستوران بیرون اومدم!توجهم که به ماشینم جلب شد خنده م گرفت!پرستو نشسته بود پشت رل و سرشو گذاشته بود روی فرمان!رفتم و سوار شدم،با باز و بسته شدن در هم سرشو بلند نکرد!
- ببخشید خانوم مسیرتون به خیابون بی اوگلو میخوره؟!
-...
- پرستو؟
- هوم؟
- ای بابا!دختر جون شاید جای من یکی دیگه سوار میشد!اون وقت تو سرتم بلند نمیکنی ببینی کیه!چیکار میکردی اگه یکی دیگه سوار میشد و اذیتت میکرد؟!
- اولا بوی عطرت داد میزنه که تویی!ثانیا نترس کسی منو نگاه هم نمیکنه!اگر هم نگران ماشینتی باید بگم معذرت میخوام!
سرشو آروم بلند کرد و تو تاریکی که با نور ضعیف چراغ های پیاده رو شکسته میشد زل زد بهم!
- ماشین فدای سرت خانوم!نگران خودت بودم!حالا بگذریم!رانندگی میکنی؟
- نه بیا خودت بشین حوصله ی پرداخت خسارت ماشین گرون قیمتت رو ندارم!
- ای بابا!اذیت نکن!میخوام تو برونی!میخوام دست فرمونتو ببینم!
بدون هیچ حرفی روشن کرد و راه افتاد!دلخوریش خیلی با مزه بود!عین بچه کوچولو ها اخم کرده بود و اصلا نگاهمم نمیکرد!تمام مدت با لبخند نگاهش میکردم،اما اون اصلا نگاه نمیکرد!
رسیدیم جلوی در ویلاشون،پیاده شد و کیفشو از صندلی عقب برداشت،خیلی خشک گفت:
- مرسی!خداحافظ!
چند قدم بیشتر دور نشده بود که پیاده شدم و صداش زدم:
- پرستو؟
برگشت:
- بله؟
- بیا
اومد و روبه روم وایساد!دستامو باز کردم و یه چشمک زدم،یه کم با تردید نگام کرد و نزدیکم شد و آروم بدن ناز و لطیفشو تو بغلم گذاشت،بازوهامو دورش قفل کردم و دستمو رو موهای نرم و لطیفش گذاشتم و نازش کردم،بدنش انقدر نرم بود که مثل یه بچه ی دو ساله تو بغلم چسبیده بود بهم،تقریبا تو بغلم گم بود،سرش رو سینه م بود و نفساش به پوست سینه م که از بالای سه دکمه ی پیرهنم که هر سه شونم باز بودن میخورد
- از دستم دلخوری؟
چیزی نگفت
- نمیبخشی منو؟
بازم ساکت بود
- پر پری خانوم؟
- هوم؟
- میدونی خیلی با مزه میگی هوم؟
- اوهوم
یه لحظه محبتم به جوش اومد و دستامو از دورش باز کردم و دودستی صورتشو کرفتم
- واااای دختر تو چقدر با مزه ای!
- واااا؟
- فینگیلی!
سرشو برگردوند و چشماشو بست
- پرستو شوخی کردم خب!ببخشید!
- نوموخوام!
لحنشو بچه گانه کرده بود!خدایا نمیدونم چه سری بود،ناخودآگاه دلم میلرزید با کاراش،عجیب بود واسم،اما حس میکردم دوسش دارم!دلم میخواست از این حس فرار کنم!نگاهش کردم،صورتش تو دستام بود و به خاطر فشار دستام یه کم لپاش بالا اومده بودن!
صورتشو برگردونده بود و چشماش بسته بود،وقتی دید ساکتم چشماشو باز کرد و دید زل زدم و دارم نگاش میکنم
- آدم ندیدی؟
- نچ!
- انقدر ببین چشات دراد!
لبخند زدم و خیره نگاهش کردم،اونم نگام میکرد،چشماش توی نور ضعیف روشنایی های خیابون میدرخشید،لبخندم رو لبم بود،به این فکر میکردم که کاش میتونستم از اون چشمای شبرنگ فرار کنم!صورتش نزدیک و نزدیکتر میشد،چشماشو بست...یه گرمای دلنشین و آروم رو روی لبام حس کردم،لباشو گذاشته بود رو لبام و بی حرکت ایستاده بود!وقتی دید حرکتی نمیکنم خواست عقب بکشه،بازوهامو دورش گرفتم و دست راستمو پشت سرش گذاشتم و سرشو نگه داشتم،یه بوس ریز رو لبش گذاشتم و چشمامو بستم،حس خاصی بود که تا اون لحظه اون طوری نداشتمش!اولین بارم نبود اما این یکی...لبامو رو لباش از هم باز کردم و لبای کوچولو و نازشو به کام کشیدم،لب بالاشو ول کردم و لب پایینش رو بین لبام گرفتم و کم کم میمکیدمش،دستاشو حلقه کرده بود دورم،هر دو دستشو کرد تو موهام و سرمو بیشتر فشار داد به خودش،آروم لبشو میمکیدم و دستمو رو تیره ی کمرش حرکت میدادم،چند دقیقه ای بود که لباشو میخوردم،آروم لبامو عقب کشیدم،اما سرمو فشار داد به خودش،قدش از من کوتاه تر بود،برای همینم چون سرمو به پایین خم کرده بودم گردنم درد گرفته بود،لبامو جدا کردم و کنار گوشش زمزمه کردم:
- خانومی یهو بابات میاد میبینه منو نقطه چین میکنه هااااا!




...
     
#684 | Posted: 18 Jul 2011 08:24
تردید تلخ 5



کپ کرده بودم!انقدر با احساس گفت که شک کردم!اما سریع اون حس درونم گفت این حزف ناشی از لذتیه که برده!نازش کردم و چیزی نگفتم،دستشو از روی پشتم لغزوند و آورد جلو،گذاشتش روی کیرم و یه فشار کوچولو بهش داد،دستشو گرفتم تو دستم
- بخواب خانومی خسته شدی!
- ااااا؟جواب این فلفل نبین چه ریزه رو کی بده؟!
- تو با اون کاری نداشته باش!بخواب!
- نچ!
با لجبازی دستشو از تو دستم کشید بیرون و اومد روم،دستاشو دو طرف سرم حائل بدنش کرد و نیم خیز شد
- دستا بالا!زود لخت شو!
- ای بابا!مگه پلیس بازیه؟
- اوهوم اوهوم!
- میخورمتا!
- بااااااشه!
لباشو گذاشت رو لبام،کیرم داشت شلوارو جر میداد!با دوتا دستاش پیرهنمو بالا کشید و لباشو جدا کرد،نگاهم کرد و درش آورد
- بذار شلوارتم درارم
شلوار و شورتمم درآوردیه نگاه به کیرم انداخت
- واااااااااایییییییییی!این بره تو من مردم که!
کشوندمش بالا و گفتم:
- نیازی نیست بره توی تو!بخواب بچه!
- میخوام ببینم چه مزه ایه!
اینو گفت و رفت پایین و گرفتش تو دستش،سرشو زبون زد و آروم کرد تو دهنش،حس کردم با اکراه داره انجام میده!زیر بغلاشو گرفتم و کشوندمش بالا
- اااااااهههههههه نکـــــــــــــن!میخوام بخورم!
دیدم خانوم شده فداکار و تا نخوره ول کن نیس!با اینکه هیچ رغبتی هم نداره!کنار گوشش آروم زمزمه کردم:
- اما من میخوام بکنم تو کست
- اوووووووممممممممم!باشهههههههه!
خوابوندمش و پرسیدم
- ببینم پرده که نداری؟
با همون شیطنتش گفت:
- نچچچچچچچچچ!
لبامو گذاشتم رو لباش،آروم آروم بودیم،کیرم دقیقا جلوی سوراخش بود،لباش بهم آرامش میدادن،لبای نازشو باز کرد:
- دوست دارم...
تا اینو گفت یهو کل کیرمو محکم و بدون مقدمه هل دادم تو کسش!جیغی زد که گوشام سوت کشیدن!
- آآآآآآآآآخخخخخخخخ!پاره شدممممممممممم اوووووووففففففففففف
نگهش داشتم اون تو تا جا باز کنه،بیچاره حق داشت،کسش خیلی تنگ بود،بازوهامو با دستاش گرفته بود و ناخناشو فرو کرده بود توشون،کمرشو گرفته بودم و خم شده بودم روش
- بکن
صداش خیلی شهوتی بود،کم کم کیرمو بالا پایین میکردم،سعی میکردم زیاد اذیت نشه،همون فشار اول کافیش بود!کم کم سرعتمو بالا بردم و دیگه داشتم تند تند عقب جلو میشدم،چشماشو باز کرده بود و داشت نگاهم میکرد،تمام پوست سفید و لطیفش قرمز شده بود،سینه هاش با ضربه های من بالا پایین میشدن،چنگ زدم بهشون و نوک سینه س راستشو بین دو انگشتم گرفتم و فشار دادم،شصت دست چپمو گذاشتم روی چوچوله ش و تند تند میمالیدم،سرعتم بالا رفته بود،وحشی شده بودم،جیغ میزد و میگفت
- تند تر بکن،بکن،پاره م کن،جرم بده،میخواممممم اوووووووووففففففففف
نزدیک ارگاسمم بود،صدام درنمیومد،اما دوست داشتم فریاد بزنم،نه از حس لذت شهوت!از اینکه من اونو دوست داشتم!نمیخواستم دوسش داشته باشم!حس خواستنی بود اما...
شهوت تو نگاهش موج میزد،آرین زورمو زدم و محکم تر خودمو تکون دادم،سرعتم خیلی بالا بود،جیغ زد و سینه هاشو محکم گرفت،کمرش بالا و پایین میشد،من هنوز داشتم با سرعت ادامه میدادم که احساس کردم الانه که منفجر بشم!کشیدمش بیرون و بلافاصله آبم با فشار پاشید رو شکمش،بیحال افتادم روش،بدن جفتمونم نافرم عرق کرده بود،سرم کنار سرش روی شونه ش بود
یه کم که حالم جا اومد بلند شدم و نشستم کنارش،با نوک انگشتم موهای روی صورتشو کنار زدم و خم شدم روش،تمام صورتشو میبوسیدم اما کاری به لباش نداشتم،قیافه ش نشون میداد که غرق لذته،کنار گوشش گفتم
- خسته نباشی فسقلی
- هممممممممم،مرسییییییی،فسقلی هم خودتییییییییی
- میخورمتاااا!!!
- نه نه!غلط کردم!
سرمو بالا آوردم و به صورتش خیره شدم،آروم چشماشو باز کرد و دوختشون به چشمام
- آریا؟
- جونم؟
- تو نمیتونی دوسم داشته باشی.....نه؟
نمیدونستم چی جوابشو بدم،گیج شده بودم
- خسته شدی وروجک،بگیر بخواب
- تو که نمیری مکه نه؟
- نه عزیزم اینجام،آروم باش
کنارش دراز کشیدم،برگشت طرفم و دستای ظریفشو دورم حلقه کرد و بدنشو چسبوند بهم،مثل بچه کوچولویی بود که از باباش آویزون بشه!سرشو کرد تو گردنم و گردنمو بوس کرد و همونجا موند
بازوشو ناز میکردم و تو فکر بودم،فکر اینکه چرا نمیتونم باهاش باشم؟این چه قانونی بود که تا از کسی خوشم میومد باید از دست میدادمش؟چرا همه ترکم میکردن؟چرا هر بلایی بود سر من میومد؟
شاید دنیا تصمیم گرفته بود تمام بلا هاشو اول رو من تست کنه بعد که نتیجه شو دید رو بقیه پیاده کنه!شایدم من جاذبه ی بدنم زیاد بود که تمام بلالها سر من نازل میشدن!اما پرستو تو دلم جا باز کرده بود،لوس بازی ها و بچه شدناش و ناز کردناش برام جذاب بود،اما...ترس نمیذاشت درست فکر کنم!
تو همین فکرا بودم که گرمای نفسای آروم و منظم پرستو رو گردنم قلقلکم داد!آروم سرشو بالا آوردم و دیدم چشماش بسته س و ناز خوابیده،درست عین فرشته ها شده بود،لبای ناز و پرش بسته بودن،به خاطر لبای طولانی و محکمی که ازش گرفته بودم یه کم باد کرده بودن و سرخ بودن،سرمو آروم جلو بردم و لبامو گذاشتم رو لباش،یه بوس کوچولو کردم و دوباره سرشو گذاشتم بین شونه و گردنم،تو فکرای مسموم و آزار دهنده م غلط میزدم...
چشمامو باز کردم،پرستو هنوز تو بغلم بود،جفتمون لخت بودیم،هوا روشن شده بود،ساعت بالای سرم رو نگاه کردم،حدود 9.45 رو نشون میداد،نرم دستمو کشیدم روی تیره ی پشتش و موهاشو ناز کردم،چند ثانیه اینطوری ادامه دادم اما بیدار نشد،سرشو با دو دستم گرفتم و از لای گردنم بیرون کشیدمش،خواب خواب بود!لباشو بوس کردم و با پشت انگشت سبابه م گونه شو ناز کردم،اما...!بیدار نمیشد!بدنش شل و ول شده بود تو بغلم،چسبیده بود بهم،لبای وسوسه کننده ش بهم چشمک میزدن!دلم میخواست بخورمشون،آروم لبامو گذاشتم روشون،یه بوس کردم و لب پایینشو گرفتم تو دهنم،آروم میمکدیمش،مزه ی خاصی داشت،دوست داشتم همینطوری ادامه بدم،اما پرستو هیچ حرکتی نمیکرد!نفساش آروم و منظم بود!لبمو جدا کردمو گفتم:
- وروجک منو مچل کردی؟پاشو ببینم!
صداش در نیومد!فهمیدم دوست داره این بازی ادامه پیدا کنه،دوباره لبامو گذاشتم رو لباش و لب پایینشو خوردم!کم کم اونم داشت لبمو میخورد،دستاش رو پشتم بازی میکردن!حس کردم داره برای یه سکس دیگه آماده میشه!لبامو جدا کردم و گردن تا سینشو بوسیدم و بلند شدم و شورتمو پوشیدم،پیرهن و شلوارمم تنم کردم و نشستم کنارش
- چشماتو باز کن دیگه!
چشماشو باز کرد و نگاهم کرد!
- به به سلام خوابالو!
- سلامممم صبح به خیر!
- ظهر بخیر!پاشو ساعت 10 شده ها!
- باشه حالا!
- صبحانه نمیخوری؟
- نه عادت ندارم!من باید برم!
- باشه برو،ولی بهم زنگ بزن
- باشه حتما
داشتم کفشامو میپوشیدم که از پشت بغلم کرد،برگشتم و بغلش کردم
- مواظب خودت باش
- چشم
لباشو گذاشت رو لبام...
- آریا کاش دوسم داشتی...
- بای بای وروجک!



...
     
#685 | Posted: 18 Jul 2011 08:25
تردید تلخ 6




تا عصر فکرم مشغول این بود که چرا اینطوری شدم!بهش زنگ زدم...
اما جواب نداد،دیگه زنگ نزدم،رفتم خونه و طبق معمول محسن یاحقی شد همدمم!
خسته م از بغض کهنه ی عشق...
سنگینه تحملش تو صدام
خوبه که به یاد تو قانعم
میتونم بگذرم از شکوه ها
باورش سخته برام ولی من
میرم و چیزی ازت نمیخوام
اما بدون هرجا برم بعد تو
بغض عشق میمونه از تو برام
بغض من وا نمیشه تو صدام
خدایا یه دریا گریه میخوام
نفهمید اون که باید میدونست
بیشتر از جون هنوز عزیزه برام
با جدایی هیچی تموم نمیشه
عاشق از عاشقی سیر نمیشه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمیشه
بغض عشق مونده نوز تو صدام
هنوزم هیچی ازت نمیخوام
عاشقت بودم و از عاشقی
جز غمت هیچی نمونده برام
اما من هنوز به پات مونده ام
یه لحظه بی درد نیاسوده ام
از جدایی خیلی اگه گذشته
اما هنوز به عشقت آلوده ام
با جدایی هیچی تموم نمیشه
عاشق از عاشقی سیر نمیشه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمیشه
صدا مثل پتک تو سرم کوبیده میشد
پرستو نبود...رفته بود!اون خونه هم خالی بود!
همه میگفتن نیست!هیچ کس ندیده بودش!
یه جورایی داغون بودم،حد اقل نمیدونستم که به چه جرمی اینطور مجازات شدم!به دلم نشسته بود...
کاش بهش میگفتم...
تنها خبری که از پرستو به دستم رسید یه نامه بود که وقتی از باشگاه میومدم بیرون دیدم...
خیلی دوستت داشتم،و دارم،اما نمیخوام حضورمو به اجبار قبول کنی
خداحافظ واسه همیشه...
همه جا رو گشتم...اما نبود!
پرستو رفته بود...!
این نیز بگذرد...!

نوشته: آریا
     
#686 | Posted: 20 Jul 2011 12:16
تلفن اشتباهی

من رامون هستم و 25 سالمه
این خاطره مربوط میشه به 2سال پیش
یه شب من می خواستم شماره دوستمو بگیرم که دو رقم آخرشو اشتباه گرفتم و بعدش گفتم ببخشید اشتباه گرفتم . بعد دیدم صداش قشنگه گفتم یه بار دیگه می زنگم بعد که گفتم خوبی گفت به تو چه و گوشی رو داد به یه مرد منم در جا قطع کردم. ساعت 2 بامداد بود که یه اس ام اس اومد که گفت خط مال من بود و دست خواهرم بود و اونمرد هم شوهر خواهرم . بهش گفتم معرفی کن .
اس داد ویدا 28 سالمه
بعد من خودمو معرفی کردمو گفت از من کوچیکتری و بای فرستاد
من دوباره بهش اس دادم که مگه کوچیکا دل ندارن و بعد گفت از خودت بگو منم گفتمو ازش پرسیدم خوب تو بگو
گفت من مطلقه هستم
منو داری
قند تو دلم آب شد
به هر حال مخشو زدمو چند باری با هم سکس تل کردیمو باهاش قرار گذاشتم
من یک پسر تقریبا لاغر و قدی بلند و ویدا تقریبا پر بودو هم قد من
به محض اینکه منو دید گفت تو میخای منو تو سکس سیر کنی ؟
کلی بهم برخورد
جلسه دوم باهاش قرار گذاشتمو بردمش خونه
از اینجا به بعد صحنه داره
براش آهنگ گذاشتمو واسم رقص سکسی کرد
وای
نمیدونید
اون باسن نازشو می کشید رو کیرم به طوری که کیرم می خواست بلندشه باهاش برقصه
بعد چند دقیقه شروع کرد در آوردن لباساش
همشو در آمور موند یه شورت و سوتین بعد اومد سمت منو لباسامو دار آورد
یه لب حسابی از هم گرفتیم
حدود 10 دقیقه لب گرفتیموو بهدش بدنمو خورد رفت به سمت پایین و کم کم نافمو خوردو رسید به کیرم
اول سرشو لیس زد بعدشم کلشو کرد تو دهنش بعدش تا ته خوردش
الان که یادم میاد شهوتی میشم
بعد چند مین خوردن کیرم من افتادم به جونش
خوابوندمش رو تخت و شروع کردم لب و گردنشو خوردن
بعدش رفتم سراغ سینه های سایز 80 اینقدر خوردم که به آخ و اوف افتاده بود و هی می گفت کیرتو می خوام
بکن بکن بکن بکن بکن
بعد رفتم سراغ کوسش
شروع کردم خوردن کوسش
وای چه گرمایی داشت
خلاصه بعد اینکه حسابی آه و اوف ویدا دراومده بود کیرمو گذاشتم لبه کوسش و بازی کردم
بعد خودش پاهاشو حلقهکردو کیرم تا ته رفت تو کوسش
یه آهیکشیدو گفت جووووووووووووووونبکنم
میخام
کیر می خوام
همشو داد میزد
خوبه کسی نیومد
بعد 7 8 دقیقه تلمبه زدن حالتو عوضکردیمو من دراز کشیدم اون با کوسش رو کیرم بالا پایین میرفت
وای
پیشنهاد می کنم این کارو بکنید
خیلی حال میده
آخ و اوف و آه ویدا همه جارو برداشته بود
همینطوری بالا ÷ایین میرفتو می گفت
جوووووووووووووووووووون کیر رامون مال خودمه
می خوامش
بکن منوو
مال خودته آههههههههههههههههههههههههههههههه
دیدم آبم داره میاد گفتم ویدا چی کنم
گفت می خورمش
کیرمو گرفت تو دهنش و یکم ساک زد تا آبم اومد
من آبم خیلی زیاده
انتظارشو نداشت
یکمشو خورد دید دهنش داره پر میشه سریع کشید بیرون
بعد یک دست از کون به روش داگی کردمش
کونشخیلی تنگ بود
اول یکم جیغ کشید اما بعدش جیغ به آه و اوه تبدیل شد
بعد آبمو ریختم رو کمرشو همینطودی چند مین رو هم خوابیدیم
واقعا عالی بود
یکی از بهترین سکسهام بود
بعد این قضیه هر هفته یکبار باهم سکس داشتیم تا این که به یه دلیل مزخرف از هم جدا شدیم
امیدوارم این قضیه ها برا همه اتفاق بیفته
     
#687 | Posted: 20 Jul 2011 12:18
خریدهام رو برام میاری؟

واي چقدر هوا اين روزها گرم شده ، دماي بدن انسان حدود 36 درجه است و اگر دماي هوا ، از دماي بدن انسان بالاتر بره ، آدم گرمش مي شه .
حالا از اين کس و شعرهاي علمي که بگذريم ، اون روز رفته بودم توي بازار که يکمي خيابونهاي شهر رو ، متر کنم و روحم رو با ديدن ، دختراي خوشکل و خوش اندام ايراني تازه کنم . و البته مي خواستم براي روز پدر که فرداش بود ، يعني پنج شنبه اي که گذشت ، براي پدرم جورابي يا زير پيرهني بخرم !
خلاصه به همين بهانه رفتم توي پاساژ و وارد يه بوتيک کوچيک شدم و ارزانترين جوراب آنجا را خريدم .
از اونجا هم رفتم باشگاه ، تا لااقل نذارم کارت ماهيانه ام الکي هدر بره .
بعد از ساعتها گشت زدن و خرج کردن وقت ، پول ، و انرژي ام توي بازار ، رفتم ايستگاه تاکسي راني تا ديگه اين هيکل خسته و کوفته را به خانه برسانم.
ساعت حدود 1 ظهر بود و دما حدود 40 درجه !
- مطهري يه نفر ، مطهري يه نفر
خدايا شکرت ، با عجله رفتم و سوار شدم . و تاکسي راه افتاد ، در راه به مسافر کناري ام که کلي خريد کرده بود و معلوم نبود توي اين گرما ، چطور مي خواد اونا رو به خونه ببره ، نگاه کردم و ديدم که خوشکلترين زن محله مان کنارم نشسته و يه سلام گرمي کردم و اونم گويي که فرشته نجاتي راديده بود ، گفت : سلام سينا جان ، مامان اينا چطورن ؟
منم گفتم : خوبن ، سلام مي رسونن ، سمانه خانوم !!!
وااااي ، آبروم رفت . توي جيبم فقط کرايه يه نفر بود و خيلي ضايع بود که اگه کرايه سمانه خانوم رو حساب نمي کردم .
رسيديم به ايستگاه و با کلي تعارف ، سمانه جون راضي ام کرد که اون کرايه دو نفرمون رو حساب کنه .
از نگاههاي تمسخر آميز دو تا مسافر ديگه ، حسابي ضدحال خوردم .
راه خودم را کشيدم و مي خواستم برم که يه دفعه صدايي آتشين قلبم را فرو ريخت .
- سينا ، خريدامو برام مياري ؟!
واي ، آنقدر ناز و ادا در آن صداي قشنگ بود که ناخودآگاه کيرم راست کرد .
- من چقدر حواس پرتم ، ببخشيد ، معلومه که ميارمشون !
- ممنون ، سينا جون !
به سمت محله مان راه افتاديم .
- سمانه - سينا جان ، دانشگاهي ؟
- من - آره ، مکانيک مي خونم .
- سمانه - فکر کنم العان امتحانات پايان ترمت باشه ؟
- من - نه ، حدود يه ماه ديگه شروع مي شن !
- سمانه - که اين طور ؟!!!
_ من _ آره ديگه ، راستي چطور شد اينقدر خريد کردين ؟
_ س _ مگه نمي دوني فردا روز مرد ( مي باشد ) ، خوب منم رفتم واسه آقا امير چندتا وسيله و چيز ميز خريدم ، فردا بعد از يک هفته مي آد مرخصي ، مي خوام حسابي سورپرايزش کنم .
رسيديم به کوچه ، العان حدوداي ساعت 2 و ربع ظهر شده بود ، پرنده که هيچ ، پشه هم پر نمي زد .
خوب ، گذشت و رفتم و کلي زنگ زدم ، ولي هيچ کسي در را برام باز نکرد .
خوشبختانه در اين مدت سمانه خانوم تويکيفش داشت دنبال کليد مي گشت و وسايل را به بالا مي برد ، و وقتي متوجه شد که کسي درو ، بروي من باز نميکند ، به من گفت :
- سينا ، بيا داخل خونه ام و يه آب و شربتي بخور تا اونا بيان .
- شرمنده ام ، لامصب در خونمون يه جوريه که نمي شه از روش بالا رفت !
_ دشمنت شرمنده باشه عزيزم !
واي ، باورم نمي شد ، " عزيزم " يعني سمانه برام چه نقشه اي کشيده بود که داشت اينطور شروع مي کرد ؟!
رفتم بالا و شربتو گذاشت جلوم و خوردم و ، اون رفت توي اتاق و لباسهاشو عوض کرد ، چند لحظه بعد با يک دامن آب و پيراهن قرمز ، از جلوم رد شد و اون ساقهاي تراشيده اش از زير دامن به بيرون مي جهيدند .
کيرم داشت مي ترکيد .
يهو اون نگاه کرد سمتم و با ديدن کير ورم کرده ام که هيچ جوري نمي شد قايمش کرد ، لبخندي زد و بهم گفت : سينا راستش من موهاي پشت کمرم رو نزده ام و هيچکي رو هم ندارم که بهش بگم تا برام انجامش بده ، مي توني بياي توي هموم و برام بتراشيشون ؟
جنده ، خوب مي رفتي و به يک آرايشگاه زنانه و به اونا مي گفتي ؟
- گفتم باشه و يا علي گفتيم و اون رفت توي حموم و لخت لخت شد ، طوري که فقط شورت و کرست تنش بود ، و روي کف حمام دراز کشيد ، طوري که باسن و کمرش رو به من بود .
کرم موبر را گرفتم و به روي موهاي پشت کمرش ، نزديک خط باسنش زدم و شروع کردم به پاک کردن ، اونقدر زدم و پاک کردم تا عين پوست نوک کيرم صاف صاف شد ، من هم که همه لباسهايم را در آورده بودم که ، خيس ، يا کثيف نشن و فقط يه شرت آبي کم رنگ پام بود ، که کيرم به علت خيس شدن شرت ، کلا معلوم بود .
دستم رو بردم لاي باسنش و ناگهان سمانه پريد گوشه حمام و با ديدن کير ورم کرده ام گفت :داداش سينا چيکار مي کني ؟
و منم پريدم روش و با در آوردن سوتينش ، شروع کردم به مکيدن نوک سينه هاش .
يک دفعه صداي آه سمانه باند شد و گفت : نه ، سينا .
رفتم پايين تر و شرت زيبايش را درآوردم و شروع کردم به خوردن لبهاي کسش که حسابي شسته و خيس شده بودن .
آه ، آه ، آآآآآآآه ، نکن ، بي شرف ، آ آ آ آ ه ، تو مثل برادرمي
بدون اين که حرفي بزنم ادامه دادم ، و پاهايش را باز کردم ، کيرم را به درون کسش فرو بردم .
در اين هنگام او جيغي بلند و شهوت آلود کشيد و گفت : بيارش بيرون .
و شروع کرد به بالا و پايين رفتن ، و آه مي کشيد .
- واي سينا ، اگه امير بفهمه هردومونو مي کشه .
- عزيزم اگه تو چيزي بهش نگي نمي فهمه .
-ديگه بسه ، کيرتو بيار بيرون تا دسته گل به آب ندادي .
آن را بيرون کشيدم ، سمانه آن را در دست گرفت و به شدت آن را مي ماليد ، گهگاهي آن را درون دهنش مي کرد ، تا رطوبت کيرم از دست نرفت .
در آخر هم آب کيرم را به شدت تمام ، روي سينه هايش ريختم و با هم حمام کرديم.
همين العان ، سمانه به من اس زد ،با اين متن
: امير مرخصي دو روزه اش تمام شده و رفته سر کارش ، بيا ، کارت دارم .
فعلا باي . بايد برم ببينم که سمانه جونم ، چيکارم داره .
     
#688 | Posted: 20 Jul 2011 12:25
آموزشگاه رانندگی

سلام من بهراد هستم19 سالمه شیرازی هستم و چند هفته ای هم هست که با سایت شهوانی اشنا شدم وحالا تصمیم گرفتم داستانمو براتون بنویسم داستان من از اونجایی شروع شد که من هم مثله همه پسرا منتظر 18 ساله شدن بودم تا سریع برم اموزشگاهو گواهیناممو بگیرم اخه من دانشکده دولتی کاردانی قبول شدم(هنرستان بودم) قول داده بودن برام ماشین بخرن منم که تا 18 سالم شد مهلتش ندادمو رفتم اموزشگاه ثبت نام کردم کلاسام از روز دوشنبه شروع میشد چون دانشکده میرفتم مجبور شدم اموزشگاه نزدیک دانشکده ثبت نام کنم خلاصه روز اول شد من رفتم سر کلاس اموزشگاه هم پایین شهر بود ادم خوب توش پیدا نمیشدپسراشم هم از دانشکده خودمون بودن هم از ادمای اون منطقه من تازه رسیده بودم هنوز همه بچه های کلاس نیومده بودن که کم کم انگار که از خواب بلند شده بودن میومدن تو کلاس همه جور ادمی توش بود جواد. دانشجو. دختر که نه همشون سن بالا بودن تازه یادشون اومده بود که گواهینامه میخوان که چشمم به یه دختره افتاد که انصافا خوشکلم بود داشت با زنای دیگه صحبت میکرد منم نگاش میکردم نه اینکه هیز باشم ولی خوب دیگه واقعا هیشکه نبود که نگاش کنم که استاده اومد زنها ردیفای جلو نشسته بودن 15 نفریهم بودن اسمارو که داشت میخوند فهمیدم که اسمش سیما هست خلاصه استاده شروع کرد به فک زدنو بچه های کلاسم وسط حرفاش گلابی مینداختن استاده هم میترسید چیزی بهشون بگه مثل اینکه قبلا یکی حالشو گرفته بود چند روزی گذشتو روز امتحان ایین نامه رسید منم خوب خونده بودم از قضا دختره دیر اومد همه صندلیهای هم پرشده بود مجبور شد که بیات اخرکلاس بشینه صندلی جلویه من نشست بود منم خواستم یه حرفی زده باشم تا بتونم یه جورایی باهاش دوست بشم گفتم خوندی یا مثه من میخوای سکه بندازی که گفت اره زیاد خوندم برگه هارو اوردنو امتحان شروع شد همونجاهم داشتن برگه هارو صحیح میکردن اسمای قبولیارو میخوندن که هردومون قبول شدیم منم به خنده گفتم انگار سکه من خوب کارکرده که یه خنده کوچولو کرد بعد که دیگه رفتم کلاسایه عملی رو ثبته نام کردم بعد از اون بار چند باری دیدمش تا رسید به امتحان شهری نوبه من رسید منم که استرس داشتم شدید یه سرهنگم کنارم نشسته بود که از بس که جدی بود ادم میشاشید تو خودش با اجازتون پارک دوبلو خراب کردمو رد شدم از کنجکاوی شایدم فزولی نشستم ببینم اون دختره چیکار میکنه که با اجازتون اونم رد شد خیلی ناراحت بود منم از فرصت استفاده کردمو میدونستم که دخترا وقتی خیلی ناراحت هستن میشه باهاشون احساسی باشیو و اگه خوب باهوشون برخورد کنی دوستی باهوشون راحت تره رفتم پیششو سلام کردم اونم سلام کردو گفتم که منم رد شدمو از سرهنگه حرف زدمو پشته سرش پیشه سیما اداشو در اوردمو کلی خندوندمشو با کلی حرف زدنو شیرین بازی شمارمو بهش دادم خداحافظی کردم 1 روز گذشتو خبری نشد که یه دفعه یه اس اومد(سلام). منم اس زدم (سلام).بعدش دوباره یه اس دیگه دادم (شما) شاید باورتون نشه البته خودمم اون موقعه باورم نشد اس داد (پاکشوما) تعجب کردم بعدش یه اس دیگه اومد فکر کردی خودت فقط شوخی منم سیما که اون موقه بود که باورم نشد که اون همون دختره هست که با اون همه حرف زدن تونستم شمارمو بهش بدم یه چند روزی گذشتو باهم اس بازی میکردیمو باهم با گوشی حرف میزدیم که روزه امتحان شد خداروشکر اون قبول شدو با اجازتون من دوباره افتادم نمیدونم چرا پارک دوبلام همش خراب میشد
رفتم پیشش فهمیدم که قبول شده خیلیهم خوشحال بود تا فهمید که من رد شدم کلی ناراحت شد ولی من خودم خندم گرفته بود دلو زدم به دریا گفتم حالا که قبول شدی باید شیرینی بدی چیزی نگفتو بحثو عوض کرد شب یه اس اومد برام چی دوست داری منم پررو گفتم همه چی دعوتم کرد شب بریم بیرون یه شام مهمونم کنه قرار گذاشتبم منم به خودم رسیدمو یه تیپه خوشکل زدمو رفتم سره قرار منتظر موندم که اونم اومد خیلی خوشکلو خوشتیپ شده بود اومد که تاکسی بگیره که من گفتم پیاده بریم اونم قبول کرد تو راه کلی خندیدیمو باهم شوخی کردیم انگار که 100ساله همدیگرو میشناسیم اون روز هم به من هم به اون خیلی خوش گذشت اخه تو رستورانم کلی مسخره بازی در اوردیم همه نگامون میکردنومیخندیدن کم کم باهم پایه شدیم به هم اس های سکسیم میدادیم تا روزی که عموم زنگ زدو به بابام گفت یه دو روزی میخوایم بریم بیرون از شهر منم چون پایه نداشتم عموم هم بچه هم سن من نداره همراشون نرفتم بابام هم با من کنار اومدو گفت دوست نداری نیا اونا رفتن سیما هم که دیگه من همه چیرو براش تعریف میکردم میدونست ولی من اصلا به اینکه اون بخواد بیاد خونه ما فکر نمیکردم شب شدو یه اس دادم بهش (من امشب تنهام میترسم کی میاد پیشه من بخوابه) اونم جواب داد( اونی که دوسش داری) خلاصه فردا صبح شدو گفتم بزار یه امتحان کنیم زنگ زدم بهش گفتم که من تنهام غذاهم ندارم الانه که روده هام همدیگرو بخورن(البته دروغ گفتم) اونم گفت مگه من میزارم عزیزه دلم گرسنه بمونه باورم نشد گفت بیام برات غذا درست کنم منو بگو اره ه ه اونم با یه ترفنده جالب مامانشو پیچوند ساعت 10 بود که زنگ زد گفت دارم میام منو بگو گیچ شدم که چه کارکنم سریعه غذاهارو برداشتمو گذاشتم تو کمد که نفهمه من غذا داشتم خودمو درست کردم منتظرش شدم که وای زنگ درو زد منم خیلی ریلکس درو باز کردم چه خوشکل شدی اومد تو نشستو شالشو در اوردو میخندید اول نمیدونستم به چی داره میخنده منم براش یه شربت اوردم باهم یه کم حرف زدیمو شوخی کردیمو مسخره بازی در اوردیمو (من خودم خیلی شوخم اونم بدتر از من) حالا دیگه نوبت اون شده بود که هنر اشپزیشو مثلا نشون بده گفتم حالا میخوای چی بهمون بدی میخوام واسه عزیزه دلم یه قرمه سبزیه توپ درست کنم قرمه سبزی نه بابا مگه بلدی اره که بلدم رفت سره یخچال دیدم 4 تا تخم مرغ برداش اورد اون موقه بود که فهمیدم خندش واسه چی بود اصلا اشپزی بلد نبود دوتامون از خنده مرده بودیم نمیدونستم چی بگم منم چندتا سوسیس زدم بهشو یه چی شد خلاصه اینم دیگه یه جور قرمه سبزیه واسه خودش ولی باور کنید این خوشمزه ترینو باحالترین تخم مرغی بود که تا حالا خورده بودم سیر شدیم بلند شدو گفت اینم از قرمه سبزی خوشت اومد ظرفهارو برداشتو برد رو سینک که بشوره منم بلند شدم رفتم کنارش وایسادم بهش نگاه میکردم موهاشو از روشونش جمع میکردمو نازش میکردم اونم یه لبخنده کوچولو رو لباش بودو نگاش به ظرفها بود سرمو بردم جلو لباشو بوس کردم اونم برگشتو لباشو گذاشت رو لبام چه خوشمزه بود شیر ابو بست اومد که بره جلوش وایسادم لبمو گذاشت رو لبش چه احساس خوبی داشتم مثه بغل کردن بچه کوچولوها بغلش کردمو همینجوری لبام رو لباش بود بردمش تو اتاقم رو تختم نشستیم تو بغل همدیگه وای که چه لحظه ی خوبی بود اونایی که این حسو تجربه کردن میدونن که چه حسی داره همینطور که لبای همدیگه رو میخوردیم لباسای همدیگرو هم کم کم در می اوردیم چه بدن خوشکلی داره رفتم پایین تر سوتینشو باز کردم نمیدونم چه سایزی داشت که براتون بگم ولی خیلی ناز بود شروع کردم به خوردن سینهاش وای که چه شهوتی چشاشو گرفته بود دیگه صداش داشت در میومد میخواستم خوب لذت ببره هرچی تو این فیلمها دیدمو اجراش میکردم مثه حرفه ایها رفتم پایین تر همه بدن خوشکلشو خوردم اخه خوردنیم بود رسیدم به شرته نازش وای سیما کوچولو خیس شده بود داغ داغ گرمایه عجیبی داشت هرکاری بلد بودم با کسش کردمو به اوج لذت رسوندمش داشت دیوونه میشد دستاش تو موهام بود موهامو چنگ میزد راست میگن دخترا وقتی حشری میشن دیوونه میشنا نمیدونم یه بار ارضا شده بود دو بار نفهمیدم دستشو گذاشت رو کیرمو نازش میکردو باهاش بازی میکرد معلوم بود که چیزی بلد نیست مثه من فیلم نگاه نکرده با اینکه خودم کسشو براش خوردم ولی دلم نیومد بهش بگم برام ساک بزنه خودمم خوشم نمیاد از اینکه کسی برام ساک بزنه میدونستم که پرده هم داره منم که شهوتی شده بودم نمیدونستم که از عقب بکنم یا نکنم بهش گفتم میتونم اونم که میخواست منو ناراحت نکنهو منم تو شهوت اون شریک باشم گفت باشه ولی میدونستم از ته دل راضی نیست پیش خودم گفتم اگه زیاد دردش اومد بیخیال میشم با اجازتون همینکه شروع کردم صداش در اومد اشک تو چشاش جمع شد منم بیخیال شدم دیدم چاره ای نیست لاپای حال کردیم هرچیم اب بودو ریختم رو کمرش انگار شیره بدنمو کشیدن بلند شدمو کمرشو تمیز کردمو اونم خودشو جمع جور کرد جون نداشت انگار ادمی که یه روز کتک خورده باهم رفتیم حمام و این بهترین روزه زندگی من بود راستی گواهینامم رو گرفتم ولی یه شیرینی رفت تو پاچم.
     
#689 | Posted: 20 Jul 2011 12:29
نسرین تپل مپل

اين خاطره كه ميخوام تعريف كنم واقيعي يه و مال زمان دانشجويي من تو اصفهانه سال 86 ، با يه دختري آشنا شيديم به اسم نسرين كه اون زمان سال دوم دبيرستان رشته انساني بود و خيلي عشق سكس بنده خدا به بهونه استخر صبح ساعت هشت از خونه ميزد بيرون مستقيم ميومد خونه ما و ساعت 12 با مايوي خيس شده تو حموم ميرفت پيش نه نه اش خوب بريم سر قضيه داستان طبق روال هميشگي روز دوشنبه اومد و ممن خواب بودم يكي از هم خونه اي ها در رو باز كرد براش و امد تو مستقيم امده بود بالا سر من و شروع كرد به ور رفتن با كيرم البته نكته رو بگم كه فقط با من سكس كامل داشت و بقيه توكف تماشا ميكردنش ، من از خواب بيدار شدم و ديدم نسرين تپلم كنار من نشسته و دستش و كيرمه و داره نوازش ميكنش ، بهش گفتم كي امدي گفت تازه رسيدم از جام بلند شدم و گفتم بزار يه ابي به دست و صورتم بزنم و بر گردم گفت باشه و تو اين مدت كه من برم و برگردم لباساش رو در آورده بود البته كامل نه ولي كار من راحت شده بود ، من برگشتم نشسنم كنارش و گفتم بژر تو بغل من بينم دلم واست سوراخت تنگيده و اون هم ژاش رو دور كمرم حلقه كرد و نشست شروع به گرفتن لب كردم واقعا لباش شيرين بود هم زمان كمرش رو ميماليدم ،‌من عادت دارم با دست به حالت قلقلك رو شكم طرفم ميكشم و اين نسرين خوشكل من هم، هم عاشق اين موضوع بود و هم خيلي حساس هروقت مي خواستم برم روش اين كار رو ميكردم ،‌همين طور كه كمر رو مي ماليدم دستم رو آوردم بالا و سوتينش رو باز كردم واي چه سينه هاي داشت اين دختر مثل دوتا ليوي شيرين سفيد مثل برف با نوك صورتي ، كه چسبيدن بود به بدن من گرميش رو هيچ وقت يادم نمي ره ،‌آروم دستم رو كشيدم رو شكمش بچه يه هو ولو شد روي زمين من هم روش صداي نفساش رو يادم نمي ره از گردن شروع به خوردن كردم و امد تا رسيدم به سينه هاش آرزو مي كردم دوتا سر داشتم تا هر دوتا ليمو استفاده كنم وقتي نوك سينش رفت تو دهنم بالاتنه رو آورد بالا و گفت وووووييييي كه صداش رو فراموش نمي كنم من هم مگه ولش مي كردم هرچي هنر داشتم پياده كردم كه گفت علي جون بيا گفتم وايسا حالا حالا ها كار دارم باهات گفت تورو خدا بيا گفتم نه دستم رو بردم پايين سمت كسش خدا خيلي تپل بود اين كس تا بند انگشتم لبه هاي كس بود سفيد تراشيده مثل برف خيس انگار زير دوش رفته خيلي آروم مالوندم بارش صداش رو يادم نمي رم آآآآآآاه ه ه ه ه كيرم رو در آوردم از خوردن خوشش نمي آمد من هم اسرار نمي كردم ارم لاي كسش مي مالوندم آروم بالا و همون طور پايين تا كيرم قشنگ خيس شه و يه دستم هم رو سينه اش همون طور كه لاي كشس مي مالوندم گفت نره تووو نترس مواظبم سر كيرم لاي كش گم شده بود چقدر تپل بود اين كس به اين دختر نمي خورد اين كس نار دوست داشتم بكنم توش ولي .... گفتم چهار دست و پا شو كيرم با آب كسش خيس شده بود ديگه لازم به كرم و تف و .. نبود وقتي برگشت رفتم بين پاهاش جام رو درست كردم و آروم كيرم رو مالوندم روي كشس و كشيدم سمت بالا تا سوراخش هم خيس و سر شه يكي دو باري اين كار و كردم كه بار سوم تا كيرم رسيد به سوراخش خودش رو داد عقب سر كيرم روفت توش واي ي ي ي ي ي آروم و آروم نسرين هي ميگفت آروم يواش گفتم باشه خيلي آروم حول دادم تو كه تا زسر كلاهك كير تو بود يه خورده صبر كردم تا سوراخ باز شه و نسرين جيگرم عادت كنه بهش بعد خيلي آرو بازم كردم تو تقريبا تمام كيرم تو سوراخش رفته بود سوراخي به گرمي يه كيسه آب گرم،‌شروع كردم به تلمبه زدن اولش آروم بعد سريع شد همين طور كه ميزدم صداي نسرين بيشتر مي شد اه اه اه اه من هم مي زدم كيرم رو تو كونش نگه داشتم گفتم دراز بكش خوايد و من هم روش نرم قلمبه هاي كونش رو تو خواب هم نمي توني ببيييد شروع كردم به تلمبه زدن آبم داره مياد به محض اينكه كشيدم بيرون كير رو گرفتم دستم تا آبش نريزه بيرون سريع برگشت رفتم سمت سينه هاش ول كردم كير رو آب زد بيرون خورد به زير چونش لذت اون موقع رو فراموش نمي كنم بچه هاي هم خونه ايم داشتن از شق درد ميمردن گوشت به اين تپلي مهيا ولي دست كربه نره كوتاه ،‌يادم باشه داستان آشنايي و اولين سكسم رو با نسرين براتون بنويسم حال كنين .
     

#690 | Posted: 20 Jul 2011 12:30
من و رویا

سلام من آريا هستم 28 ساله از شمال،خاطره ي كه براتون مينويسم مربوط ميشه به خرداد ماه سال 90،داستان اينجوري شروع ميشه كه نزديك محل كارم ساختمونه تجاري هست كه چنتا واحد داره،يكي ازين واحدها نشريه است و يه خانمي هم تايپست اين نشريه بودن و از اونجايي كه ايشون حدود 30 سال داشتو در شرف ازدواج بود و هر روزم از جلوي محل كاره من رد ميشد ظاهرا يه جورايي از من خوشش اومد،البته ايشون با من طرح رفاقت نريختن،يه دختر خاله اي داشت به نام رویا كه دانشجوي معماريه،يه روزي كه واسه ساعت بيكاريش اومده بود پيش دختر خالش منو به رویا نشون ميده و به قول خودش كلي ازمن واسش تعريف ميكنه كه پسره خوبيه و برو باهاش دوست شو و ازين حرفا..به قول رویا بهش گفته بود شماره تله محل كارمو كه رو شيشه در زده بوديمو برداره و بهم بزنگه اما اون ممانعت كردو گفت نه و نميخوام.اما دور از چشم دختر خالش شمارمو برداشت.خلاصه يه روزي كه بيكار بودمو داشتم فيلم ميديم تل مغازم زنگيد،شماره آشنا نبود،گوشيو برداشتم گفتم بفرماييد اما كسي حرف نزد!يكي دو بار گفتم الو اما جوابي نيومد.قطع كردم،چند دقيقه بعد بازم زنگ زدو حرف نزد باز من چيزي نگفتم و قطع كردم،دفعه بعدي گوشيو برداشتم ديدم باز حرف نميزنه گفتم خوب يعني چي آخه اگه كار داري حرف بزن اگه نداري اذيت نكن ديگه..ايندفعه خودش قطع كرد،بعد از چند دقيقه ديدم باز زنگيدو خيلي يواش يه صداي دختر بهم گفت اگه ميشه شماره موبايلتو بده گفتم بله!چايي نخورده پسر خاله شدي!گفتم شما نه خودتو معرفي كردي اينهمه هم كه مارو هي اذيت كردي حالا شماره ميخواي؟گفتم نه نميتونم بدم.گفت باشه ببخشيد مزاحم شدم و قطع كرد.

طبق معمول اين حركتش مثه كرم افتاد تو سرم كه اين كي بود،چي بود،چي ميخواست،شمارشو يه جا يادداشت كردم داشته باشم،تا فردايش فوضوليم نذاشت خودمو نگه دارم دم دماي ظهر بود از يه خط ديگم بهش زنگيدم اما حرف نزدم اونم تيز بود چيزي نگفت،ديدم نه اينجوري نميشه،چن ساعت بعد از خط خودم بهش اس دادم گفتم مگه شماره موبايلمو نميخواستي؟پس چرا جواب نميدي،كه اس داد گفت سر كلاسم،خودم بهت اس ميدم..ازونجا دوستيه منو رویا كليد خورد.يه مدت باهم بوديم حرف ميزديم،بيرون ميرفيتم اما بعد از يه مدت تصميم گرفت ازم جدا شه،ميگفت ميترسم وايستت شم كه انگار داشت ميشد،ازون موضوع تا زماني كه اين خاطره پيش بياد حدودا 5 ماه گذشت و يه روزي رفته بودم آرايشگاه ديدم يه نفر هي به موبايلم ميس ميزنه و قطع ميكنه،يعني رو مخم بودا..منم نميتونستم جواب بدم آخه در حال آرايش بودم.كارم كه تموم شد انقدر كه اعصابمو با ميساش خورد كرده بود رفتم به خطه زنگيدم،ديدم يه دختر خانمه يكم حرف زدم شناختمش،و گفت دلش تنگم شده و ميخواد ببينتم،زمان امتحاناتشم بود،دقيقا يادم نمياد چطوري شد كه بعد يكي دو شب كه گذشت حرفاي عاديمون به سكسي تبديل شده بود،نميدونم اون شروع كرد يا من،اما طوري شده بود كه خيلي ازين حرفا خوشش ميومد،منه بدبختم چون خطم ثابته همش زنگ ميزدم آخه اون همش شارژ تموم ميكرد،خلاصه از هرچي كه بگين ما صحبت ميكرديم..تا اينكه يه شب بهش پيشنهاد دادم كه ميخواي باهم سكس داشته باشيم؟آهان اينحارو نگفتم كه قبلش طي اون شبايي كه دوباره باهم دوست شده بوديم و حرفاي سكسي ميزديم رویا 2 3 شب از طيق تل ارضا شد،يه شب كه كلا تشكشو به گفته خودش خيس كرده بود و فردايشم كلي كمر درد داشت،ظاهرا تا اون روز خود ارضايي نداشته،آره ديگه ما باهم واسه يه روز غروب ساعت 7 قرار گذاشتيم كه باهم سكس كنيم مكانشم شد همين محل كارم كه دارم اين خاطره رو مينويسم،رفتم دنبالش يه مانتو و شلواره پارچه ي سورمه ي پوشيده بود حسابي آرايش كرده بود خودشو يعني تيكه ي شده بود،اولش رفتيم بيرون يه چرخي زديم،بعدش اومديم مغازم رفتم طبقه بالا كه بالكنه مغازمه،از قبل تشك و تخت آماده كرده بودم،تخت بالا داشتيم اما تشك از خونه آوردم،بهم گفت جيش دارم،گفتم برو،منم رفتم پايين درو بستم برگشتم،همين كه اومدم بالا رفتم پيشش شروع كرد به بغل كردنو بوسيدنم،منم باهاش ميرفتم،خوابوندمش رو تخت،كلي از هم لب گرفتيم،اينم بگم كه خْْْْْْْْْْْــــــــــــــــــــيلي عاشق لب گرفتن،خــــــــــــــيلي،يعني اگه تا صبحم بهش لب بدي ميخوره،مانتو و شلوارش پارچه ي كه بودن ميشد از روشون بدنشو حس كرد،كم كم مانتوشو با كمك خودش در آوردم،زيرش چيزي جز سوتين مشكي صورتي تور توري نپوشيده بود،سينه هاش خوب بود فكنم 70 يا 75 بود،سفيد با نوكه قرمز كاملا دست نخورده،وقتي سينه هاشو ميماليدم جاي انگشتام رو سينه هاش ميموند،نوكه سينه هاشو شروع كردم به خوردن،ميك ميزدم اونم چشاشو بسته بودو فقط ميگفت جووووووووون..ازين جمله هميشه واسه سكسي شدن استفاده ميكرد،منم دوس داشتم جون گفتنشو،خواستم برم سمت كسش بهم گفت زوده بيا بالا لب بـــــــــــده..رفتم دوباره كلي بهم لب داديم،البته سينه هاشم همزمان ميماليدم،معلوم بود كه خيلي بيتابه،همش بخودش ميپيچيد،منم خودمو بردم سمت كسش كه شروع كنم به ماليدن و خوردنش بهم گفت لخت شو،پيرهنمو قبلا در آورده بودن شلوارم مونده بود،واسه اينكه كيرم سكسي تر ديده شه شبه قبلش رفتم حموم حسابي تميزش كرده بودم به رویام شب قبل سكسمون گفته بودم دوس دارم موي بالاي چاك كستو بذاري واسم خنديدو گفت باشه عزيزم حتما،شلوارمو در آوردم شرتمم سفيد پوشيده بودم،كيرم داشتم ميتركيد،شرتم سفيدم بود بزرگتر خودشو نشون ميداد،اگه تيره بپوشين كوچيكتر ديده ميشه،راستي سايز كيرم حدودا 17 سانته،خلاصه لخت شدمو وقتي واسه اولين بار منو لخت ديد يهو پاشود بغلم كرد،كيرمو از رو شرتم ماليد،اما من هلش دام پاهاشو وا كردم از رو شرت مشكي صورتيه تو توريش شروع كردم به ماليدنش،كم كم داشت آخ آخش بلند ميشد،بهش نگا ميكردم اصلا توين عالم نبود،داشت حال ميكرد،شرتشو خواستم در بيارم چشش وا شد،چشاش خماره خمار شده بود،باسن كوچيكشو بلند كرد،بهم كمك كرد شرتشو در آوردم،پاهاشو دوباره وا كردم كس تنگو خوشكلش جلوم بود،اولين كاري كه كردم ماليدمش،بعد دنبال چوچولش گشتم بس كه كوچيك بود زير لباي كسش مخفي شده بود،لباي كسشو وا كردم خم شدم سرمو نزديك كس تنگش اوردم چوچواشو كشيدم بيرون شروع كردم به ليس زدنش،ميك ميزدم كل شيكمش ميلرزيد،داشت ديوونه ميشد،بعضي وقتاي قلقلكش ميگرفت،بعد از كليماليدن كسش و خوردن چوچولو داخل كس تنگش كه خيلي م تنگ بود پاشد ازم لب گرفت،منو خوابوند و خودش اومد روم لب گرفت،سينه هامو گاز گرفت،همينجور رفت پاييتتر مثه حرفه اي ها عمل ميكرد،دوره شرتمو بوس ميكرد،بعد از رو شرتم كيرمو بوس ميكردو خيلي سكسي بهم نگاه ميكرد،دوس داشتم همونجا كيرمو تا ته فرو كنم تو دهنش،بعد آروم شرتمو در آورد،گرفت دستش باز گفت جوووووووون چقد بزرگه،بوسش كرد،ليسش ميزد،شروع كرد به خوردنش،تا ته نميخورد بهش گفتم بذا تا ته بره،گفت خيلي بزرگه اوق ميزنم،اما تا جايي كه ميتونست ميكرد تو دهنش،از چشاش داشت اشك ميومد،گفتم بسه،كشيدمش رو خودم،بوسيدمش،بعد يكم همو بغل كرديم و پاشدم از عقب بكنمش،كيرمو بردم بغل دهنش گفتنم خيسشش كن،آب دهنشو ريخت روش گفتم برگرد،برگشتو زانو زد،ديدم خيلي سوراخ كونش تنگه،اول با سوراخش ور رفتم انگشتمو كردم بره توش ديدم دادش در اومد،گفتم تحمل انگشتمو نداري چجوري ميخواي كيرمو توش كنم،ديدم نه نميشه،سر كيرمو گذاشتم جلو سوراخ كونش يكم كه فشار دادم داد ميزدو در ميرفت نميذاشت،دوست داشت بده اما درد اشت،يكم تقلي كرد ديدم نميشه تازه سوراخش خوني م شده بود،بيخيالش شدم،رفتم سراغ كسش،سر كسرمو ميماليدم لاي چاك كسش خيلي سعي كردم توش كنم اما نميخواست پردش پاره شه،منم ديدم نه از كون نه از كس تونستم بكنمش يه حالم گرفته شد،بهش گفتم توكه از عقب بهم دادي نه جلو حداقل خودت حال كن كيرمو گرفتم جلو كسش گفتم هر چقدر دوس داري بكن توش،اندازش با خودت فردا نري بگي پردمو زدي ..
كيره بدبخت ما شده بود اسباب بازيه خانم،داشت باهاش زندگي ميكرد،منم البته بيكاره بيكار نبودم،انقدر مظلوم نمايي ميكنم،بدنش نرم بود هرجوري كه دلم ميخواست ميتونستم بگردونمش،تقريبا كل سر كيرمو تو كسش مينداختم و از درد زياد تنگيه كسش هم درد ميكشيد هم خوشش ميومد،خلاصه اينكه 2 بار همينجوري سيمرا ارضا شد،منم آخره كاري پاشدم جلوش وايستادم واسم تند تند ميماليدم سر كيرمو ميخورد،خودمم بهش كمك ميكردم،تمام كيرمو خيلي خوب ميخورد،البته يكي دوبارم گازم گرفت دردم اومد،داشت آبم ميومد كه بهش گفتم داره مياد ولي هنوز كيرم تو دهنش بود توي همو ن حالت آبم با شدت ريخت تو دهنش و تا حلقش رفت،يهو كيرمو پرت كرد بيرون انگار داشت خفه ميشد،منم باقيه آبمو خالي كردنم رو سينه و بدنش..بعدش ازينكه كيرمو اونجوري پس زد كلي معذرت خواهي كرد،كلي بوسش كرد و خواست مثلا از دلم در بياره..بعدشم لباسامونو پوشيديم آماده شديم كه برسونمش اينم بگم كه از ساعت 7 تا 10.30 شب باهم بوديم و وقتي رسيد خونه كلي مامانش دعواش كرد،اما اون شب خيلي بابت روزي كه باهم داشتيم هردوتامون حس خوبي داشتيم..بعد ازون فعلا باهاش سكس نداشتم اگه پيش اومد كه مياد واستون مينويسم..

مرسي ازينكه وقت گذاشتين و خوندين.
     
صفحه  صفحه 69 از 70:  « پیشین  1  ...  67  68  69  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.