| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 69 از 79:  « پیشین  1  ...  68  69  70  ...  78  79  پسین »  
#681 | Posted: 4 Jul 2011 14:41
سكس از راه دور


با صدا و لرزش چندش آوري از خواب بيدار شدم چند لحظه منگ بودم ديدم صدا باز داره مياد از زير بالش و از موبايل اومد خودمو رو تخت ولو كردم و دستمو به جستجوي گوشي زير بالش فرستادم .
- الو
بله
- كيوان
بفرمائيد
- خودتي ؟
اين موقع شب زنگ زدي كه اينو ازم بپرسي آره خودمم شما
- من ! منم ديگه مگه در روز چند تا غريبه بهت زنگ ميزنند ؟
ببين خانم ساعت 3 صبحه اذيتم نكن كاري نداري ؟
- يادت نيست امروز به كي شماره دادي ؟
حس كنجكاويم خيلي گل كرد نيم خيز شدم و تو ذهنم دنبال كسي ميگشتم كه شماره بهش داده باشم اصلاً يادم نيومد صداي اون منو به خودش آورد
- آهاي يادت نيومد
نه بخدا
- امروز يادت نيست بهم ميل زدي در جواب ميلم ازم خواستي چند تا عكس بفرستم بعدشم شماره موبايلم رو بهت دادم كه زنگ بزني كه زدي اما من جواب ندادم .
با تعجب در حاليكه سر جام نشستم گفتم : تو !؟ واقعا خودتي ؟
- آره خودمم منصوره !
خوب ممنون كه زنگ زدي اما چرا اين وقت
- خوب اگه ناراحتي قطع كنم
نه بابا منظورم اين نيست اما فكر نميكني وقت زياد مناسبي نيست ؟
- نه من خودم هر وقت رو مناسب بودنم بايد براي همه مناسب باشه بخصوص وقتي يه خانم ميخواد به يه آقا پسر زنگ بزنه
تو دلم گفتم اين از اون دختر هاي فيس و افاده اي هست كه اگه بخواد حال بگيره بد جوري بايد ترتيبشو بدم تا يادش نره . كلي صحبت هاي متفرقه كرديم خيلي متكبر و از خود راضي بنظر ميومد حرفهاي قلمبه زياد گفت كه با گيجي و خواب آلودگي من اصلاً نفهميدم چي ميگه قطع كردم و گوشي رو طبق عادت گذاشتم زير بالشم . تازه داشت چشم گرم ميشد كه باز زنگ خورد برداشتم و گفتم الو الو اما صحبتي نميشد صداي نفس هاي مقطع شخصي ميومد از كوره دررفتم و گفتم آخه آدم عوضي ديوانه ابله مرض داري خوب حرف بزن اما بازم خبري نشد جز صداي نفسها . با عصبانيت شديدي گفتم احمق عوضي چوب تو يه جات كردن حرف نميزني ؟ خنديد و گفت آخ خ خ خ خيلي خوشم اومد بازم بگو بيشتر و داغ تر بگو سكسشو بيشتر كن .
ديدم انگار همون منصوره خانمه گفتم منصور خودتي ؟ گفت آره گفتم الان كه كلي با هم حرف زديم گفت ميخواستم فحش بدي حرفهاي ركيك بگي تا من حال كنم گفتم خوب الان تاريك بود به شماره نگاه نكردم اما اينكار بده بعداً من چه جوري تو روت نگاه كنم خنده عصبي كرد و گفت فقط بگو فحش بده و حرف بزن گفتم نه بابا اينجوري بده من اينكارو نميكنم بلند داد زد يالا ديگه حرف بزن فحش بده كيرتو حواله ام كن اصلاً بيا جرم بده ميدوني من الان لخته لخت هستم آخ ميدوني الام دستم كجاست ميدوني الان خيسه خيس هستم .
ديدم چيكو كه كاملاً خواب بود و البته فقط يه ملحفه نازك اونو از من مخفي كرده بود تقريباً بلند شده و و ملحفه داره خيمه ميشه گفتم منصور بده بي خيال داد زد سكس چت بلد نيستي سكس تلفني چي ؟ بلد نيستي ؟ ديدم داره قاطي ميكنه كم كم شروع كردم و خوابمم پريده بود گفتم منصوره : الان لختي ! دست منو رو سينه هات حس ميكني نوك سينه هاتو چي چقدر سفته چقدر داغي دختر و همينطور پشت هم براش اومدم تا اينكه دستم تقريباً رفته بود اون تو صداهاش داشت تبديل به جيغ ميشد و بعدش يه نفس بلند و خنديد كلي خنديد گفت خيلي حال دادي شب بخير گفتم زكي بابا پس من جواب اينو چي بدم گفت كي گفتم آقاي چيكو الان با حداكثر قد از من كس ميخواد خنديد و گفت تو هم مثل من ارضا بشو باي باي .
ديگه خوابم نبرد فكر نميكردم اينجوري هم تحريك بشم اما بد جوري شده بودم اگه منصوره دم دستم بود كه بد جوري تقاص ميداد اما حيف . تا صبح نتونستم بخوابم صبح ساعت 6 بلند شدم و صبحانه و مخلفات اما حالم اصلا مساعد نبود اين بود كه رفتم شركت و نشستم تا صفورا بياد اون موقع صفورا منشيم بود و خيلي هم راه افتاده بود در اتاقم رو باز گذاشته بودم تا بياد ببينمش بالاخره كليد انداخت و اومد تو تا منو ديد با خنده اومد جلو و گفت سلام صبح بخير سحر خيز شدي گفتم آره بيا تو و درو ببند اومد تو و كمي با ترديد اومد نزديك گفتم ميدوني ديشب يكي از دوستها زنگ زد گفت خوب گفتم انقدر تحريكم كرد كه نتونستم بخوابم و دستشو گرفتم و كشيدم سمت خودم به ميز تكيه داد و روبروم واستاده بود تو چشاش نگاه كردم و گفتم آره حالم خيلي خراب شده پاهاش با شلوار از چاك ماتنو بيرون بود و حتي همين صحنه هم منو تحريك ميكرد بلند شدم و جلوش واستادم هنوز دو دل بود ديدم انگار دم صبح زياد ميل نداره اين بود كه دست انداختم دور كمرش و اول يه بوسه داغ و خيس از لبهاش با تعجب بهم نگاه كرد آخه تا حالا اينجوري شروع نكرده بودم بلافاصله برش گردوندم و رو ميز خمش كردم و مانتوشو دادم بالا و چسبيدم بهش باسن گردشو محكم به خودم چسبونده بودم برگشت و گفت خوب خودتو راحت كن چرا اينجوري بلافاصله شلوار و شرتشو با هم كشيدم پائين و پوست سبزه اش چشمامو نوازش داد پوست خوش رنگي داشت بخصوص رو باسنش قبلا هم گفتم انگار شكر آب شده بود كيرمو كه بطرز ناجوري سفت بود درآوردم و گذاشتم لاي كونش و فشار دادم گفت : اوي ي ي ي يك كم خيسش كن پاره شدم صورتشو برگردونده بود و منو نگاه ميكرد آثار درد تو صورتش مشهود بود كيرمو كمي آوردم عقب و خودش برگشت و كرد تو دهنش و خيسش كرد وبعد برگشت و سرشو گذاشت در كونش و سرشو كرد تو خودشو ول كرده بود اما به سختي ميرفت تو بالاخره نصفش رفت تو و شروع كردم به كردنش كمي بعد راحت تر شد و داشت حال ميكرد كه چيكوي نامرد خوشو توي صفورا خالي كرد و بعدش به آرومي اومد بيرون صفورا برگشت و يه نگاه شماتت آميز و بعدش شلوارشو كشيد بالا وقتي داشت ميرفت تو اتاقش بلند بلند گفت لااقل اونو بذار سر جاش ديدم چيكو هنوز از لاي زيپ شلوارم بيرونه به راحتي رفت تو لونه اش و رفتم تو فكر دوست اينترنتي جديدم كه اونم مثل من كه مرض دارم هي فحش ميخورم و داستان مينويسم اونم مرض سكس از راه دور داشت .


--------------------------------------------------------------------------------

يادمه اون روز صبح وقتي رفتم سر باكسم يه ميل ناشناس ديدم با يه آيدي دخترونه تا آن شدم شروع كرد به ارسال پيام با اينكه سرم شلوغ بود اما جوابشو ميدادم خيلي اصرار كرد كه بهش شماره بدم اما ندادم تا اينكه با هد ستش مشغول صحبت شد و صداي دخترونه اشو شنيدم تا اينكه شمارمو براش ميل كردم اما تا نصف شب كه زنگ زد خبري ازش نشد خيلي متعجب بودم كه چرا اون ساعتو برا تماس در نظر گرفته رفتم سر وقت باكسم و يه ميل با كلي نيش و كنايه براش نوشتم كه منظورش چي بوده تا عصر كه دفتر بودم خبري ازش نشد شب حدود يازده زنگ زد بيدار بودم و ديدم خودشه گفتم چيه باز مشكل ديشبي رو داري گفت نه خواستم احوالتو بپرسم صداش برام آشنا بنظر ميومد گفتم خوب بپرس با لحني مظلومانه گفت دوست داري همديگرو ببينيم با اشتياق گفتم آره چرا كه نه . گفت اما نميشه گفتم چرا گفت اگه منو ببيني شاخ درمياري با خنده گفتم چرا مگه از مريخ اومدي ! گفت نه كاش از مريخ اومده بودم اما مسئله اي هست كه مانع ديدار منو تو ميشه خيلي صحبت و اصرار كردم ظاهرا خودشم مايل بود اما چيزي اين وسط بود كه نميدونستم چيه بعد از كلي صحبت قطع كرد و منم رفتم تو فكر كه اين كيه اصلاً ميل منو از كجا گير آورده و منو از كجا ميشناسه هر چي فكر كردم عقلم به جائي قد نداد صبح كه رفتم شركت ديدم چند تا ميل زده انگار تا صبح بيدار بوده ميل هاش همه حاكي از شهوت شديد و تمايلات آتشين اون داشت كه خودشو منصوره معرفي كرده بود اما ميدونستم كه اسم اصليش نيست در جواب خواستم برام عكس بفرسته ظهر جواب داده بود و فقط نوشته خوب مشكل همينه نميشه عكس بدم برات و توضيح زيادي همه نداده بود چندين روز حيرون اين دختر بودم كه كيه و چرا با من بازي ميكنه تا اينكه يه شب كه زنگ زد بلافاصله گفتم ببين منصوره اگه نبينمت ديگه جوابتو نميدم و قطع كردم باز زنگ زد سريع گفتم ها يا نه ؟ با تلخي گفت چرا عذابم ميدي ميگم كه نميشه گفتم پس شب بخير چندين باز زنگ زد و جواب ندادم صبح برام ميل زده بود و گفته بود كه حاضره همديگر رو ببينيم اما بايد موضوع جائي درز نكنه و يكساعت بعدش زنگ زد و قرار گذاشتيم تو خيابان دانشگاه كه يه كافي نت با كافي شاپ سر هم هست اونجا همديگر رو ببينيم حدود يك ربع خودمو زودتر رسوندم سر قرار از دور ديدم يكي پشت ميزه كه انگار بايد خودش باشه رفتم نزديكتر چهره بسيار آشنا شد گرچه يه عينك آفتابي بزرگ بيشترشو پوشونده بود اما مانع از اين نشد كه پگاه رو نشناسم .
آره اون پگاه بود تك دختر يكي از فاميلهاي دورمون كه مشهدي نبودن و كلاً خراساني نبودن اون دختر شيرين و جذابي بود با قدي كوتاه و هيكلي لوند پوستي گندمگون و كمي سبزه ابروان پهن كه هنوز بهشون دست نزده بود موهاشو كه دم اسبي بسته بود از زير روسري نازكش پيدا بود سينه هاي درشت و بسيار برجسته اي داشت كه هميشه با ديدنش اين دل بي ظرفيت منو هوائي ميكرد همينطور باسن گرد و برجسته اي داشت كافي بود كمي پست سرش راه بري تا خودتو خراب كني . كمي عينكشو داد پائين و يه نگاهي كرد و گفت منو كه ميشناسي با خنده نشستم و گفتم آره عزيزم خيلي هم خوب و ميدوني كه چقدر با نگاهام خوردمت تاحالا .
اولين بار كه ديدمش تازه اومده بودم مشهد و هنوز دختر نورسي بود . با پدرش كه مهندس ساختمان بود يه پروژه مشترك داشتيم كه صنعتي محسوب ميشد و من مرتب به منزل اونها ميرفتم تو خونه خيلي بي پروا بود و هميشه همه جاش ديده ميشد بخصوص شرتهاي رنگ و وارنگي كه ميپوشيد و خوب به حساب كم سال بودنش ميذاشتن . از همون بر خورد اول با نگاهش باهام حرف ميزد و معلوم بود كه خيلي كنجكاو مسائل سكسي هست كار من با مهندس تموم شد و رفت و امدمون كمتر شد اما هنوزم گه گاه پگاهو ميديم و ميديدم كه چطوره داره بزرگتر ميشه و لوند تر ميشه خيلي آزاد بود راجع به هر چيزي سئوال ميكرد بعضي وقتا تو تولدي يا مجلس خودموني تا آخر ازش نگاه بر نميداشتم و خودشم ميدونست اما نميدونم چي مانع ميشد كه حتي يك كلمه راحت با هم صحبت كنيم هميشه حالت رسمي و تشريفاتي بين ماها برقرار بود همون احوالپرسي هاي كليشه اي معمول و تعارفات مسخره يه بار كه آخر مجلس بود و همه با هم ميرقصيدن رفتم سمتش و ازش خواستم با هم برقصيم چراغها بسيار كم نور بود و موزيك خيلي لايت دستم دور كمرش بود و دست اون روي شونه من تاريكي مجلس جسارتمو بيشتر كرد و كمي به خودم فشردمش اونم بدون مقاومت سينه هاي سفتشو چسبوند بمن تا لب گرفتن ازش راهي نبود كه چراغها روشن شد و خنده و مسخره بازي و دوباره حالت تعارف و تشريفات حايل بين من و پگاه شد و از هم فاصله گرفتيم بد جوري تو كفش بودم تا اينكه گرفتاري هاي كاري من ديدارهاي ما رو كمتر و كمتر كرد و تقريباً فراموشش كرده بودم اون تنها فرزند يه خانواده نسبتاً ثروتمند بود و البته كمي هم لوس و از خود راضي بود اما لبهاي قيطاني و سرخرنگش كه هميشه با دندون مشغول كندن پوست اونها بود فقط و فقط براي بوسيدن بود و بس كاربرد ديگري نداشت و اگر هم داشت بهانه اي بيش نبود .
گفتم همين جا بشينيم گفت نه بريم بردمش دفتر و درو بستم بلافاصله مانتو و روسريشو درآورد و با لباس حرير چسباني كه تورهاي چين دار ظريفي اونهارو زينت داده بود نشست روبروم شلوار مشكي تنگ كون بزرگشو بزرگتر نشون ميداد از برنامه اون شبش و سكس تلفني خجالت ميكشيد گفت كه مدتها بوده كه ميخواسته از نظر جنسي خودشو ارضا كنه اما از بكارتش ميترسيده كه دوست پسر داشته باشه و بيشتر خودارضائي ميكرده تا اينكه نگاه هاي خيره من يادش مياد و تصميم ميگيره هر جور هست يه ارتباط مخفي و مهيج بقول خودش با من داشته باشه كه خيره سري من باعث افشاي قضيه ميشه . چاك سينه هاش كه از لاي يقه پيراهن زيبا و مجللش هويدا بود بدجوري منو تحريك ميكرد كه بي تعارف در بيارم بذارم لاي سينه هاش اما همون رسميت ديدار هاي قبلي هنوز مقاومت بخرج ميداد به زحمت جوري كه متوجه نشه كيرمو جابجا كردم و سرشو هم كمي پيچوندم كه فعلاً خفه بشه همونجور كه نگاش ميكرده يه سكس طولاني و پر از كثافت كاري رو تو ذهنم مجسم ميكرده از اون سكس هائيكه از ظهر بعد از ناهار شروع ميشه و تا دم دماي صبح روز بعد كه هر دو بيهوش بشيم ادامه داره . گفتم پگاه مايلي ناهار رو با هم باشيم گفت البته بريم مهمون من رستوران معين درباري گفتم نه بريم خونه من يه نگاهي كرد و گفت فكر نميكني زود باشه گفتم اصلا ً اما گفت از نظر من خيلي زوده و گفت بريم و باز مانتوشو پوشيد و هر رفتيم براي ناهار تو رستوران خيلي راحت و دوستانه نشسته بود و باهام شوخي هم ميكرد ميگفت باور نميكردم وقتي منو ببيني بخاطر فاميليمون مايل به دوستي باشي گفتم اتفاقاً من خيلي مايل به دوستي باهات بودم چون رشدت رو ديدم و شاهد رسيدنت بودم الان هم كه شدي يه هلوي رسيده يه نگاهي كرد كه الاغ كتك خورده به صاحبش نميكنه اما برق شيطنت از چشاش تراوش ميكرد و سكوت كرد نميدونستم تو ذهنش چي ميگذره اما حاضر بودم هر بهائي رو براي دونستنش بدم در سكوت مشغول بازي با غذا شديم معلوم بود كه ذهنش خيلي مشغوله حدود يك ساعتي با غذا ور رفتيم انقدر ذهنم مشغول كنكاش چهره پگاه براي فهميدن نيتش بود كه اصلاً نفهميدم چي خوردم با صداي اون به خودم اومدم ديدم بلند شده و ميگه بسه ديگه بريم . بلند شدم اما احساس سنگيني مفرطي ميكردم . وقتي نشستيم تو ماشين گفتم ميري خونه ؟ گفت نه بريم خونه تو اما بي كلك ! گفتم مگه عشق و سكس كلك هم داره اونم واسه بعضي ها كه ساعت 3 شب زنگ ميزنن و سكس تلفني ميكنن ديدم چهره اش از خجالت ارغواني شد كمي دستپاچه شدم و گفتم چي شد بابا منظوري ندارم اما انگار خيلي خجالت كشيده بود گفتم ببين تو رفاقت اونم بين يه پسر و دختر اين چيزا بي معناست چرا خودتو آزار ميدي رسيديم خونه و تقريبا با هل بردمش تو پرده ها كشيده بود و خونه تقريباً تاريك خودشو رو مبل ولو كردو تا خواستم پرده ها رو كنار بزنم گفت نه همينطوري خوبه رفتم كنارش نشستم يه گيلاس كوچيك ويسكي حالشو جا آورد و جسور تر شد گفت فقط بزار تو چشمات خيره بشم كاري كه من با خيلي از دخترها اول آشنائيم ميكردم . با اينكه اتاق تاريك بود اما نگاهش تا مغرم نفوذ كرد نميتونستم تو چشماش نگاه كنم سرمو انداختم پائين و گفتم پگاه بسه اما دو طرف صورتم رو با دستاش گرفت و بالا آورد و دوباره زل زد تو چشمام واي چقدر سخت بود تو اين چشما نگاه كردن انگار دو ميله فلزي داغ و سخت داشتم به چشمام نزديك ميشدن و آماده فرو رفتن تو كاسه سرم بودن انقدر نگاه كرد كه ظاهرا جوابشو گرفت نميدونم خودم چرا اينكارو با بعضي دخترا ميكردم اما خيلي لذت ميبردم اما حالا نگاههاي پگاه عذابم ميداد خيلي رومانتيك و آهسته لباشو بهم نزديك كرد خودمو براي بوسيدن لباش حاضر كرده بودم كه شروع به صحبت كرد چنان نزديك صورتم بود كه لباش باهام مماس ميشد اما صحبت ميكرد از شهوت از ترس و از آينده مبهم براي دختراني كه تمايل به سكس دارن - ازم خواست كه بزارم هر كار اون خواست بكنه ولي من كاري نكنم خيلي ميترسيد اما كنترل خودشو هم نداشت بالاخره اون لباي قيطوني رو لباي پهن من نشست . چقدر خوشمزه بود تاحالا دو دختر رو نديدم كه طعم لباشون يكي باشه و پگاه هم مستثني نبود عطر كامش داشت منو به آسمونها ميبرد دندونهاي سفيد و مرتبش هوس گاز گرفتن رو در من زنده كرد به نرمي گوشه لبشو گاز گرفتم لبخندي حاكي از اعتماد زد و با زبونش به آهستگي لبامو امتحان كرد و بعد بيشتر داخل رفت نوك زبونش رو به لبه دندونهاي تيزم ميكشيد و بعد زبري زبونش رو با زبونم حس كردم محكم زبونشو داخل دهنم كشيدم و مكيدم آخ كه چه مزه اي داشت كمي بعد با اعتراض زبونشو به داخل اون دهن تنگ و زيبا لغزوند سينه هاي درشتش مماس سينه ام بود و دستم داخل چاك سينه اش قرار گرفت آخ كه چقدر منتظر اين سينه هاي درشت و نرم بودم دستش به نرمي روي شلوارم لغزيد و كمي كيرمو نوازش كرد تحملم تموم شد و كيرمو درآوردم و راست گذاشتم كف دستش با تماس كيرم با دستش انگار برق گرفته باشدش يا چيزي يادش بياد به سرعت دستشو كشيد و كمي فاصله گرفت و گفت كيوان نه خواهش ميكنم نه نميتونم و كمي عقب تر رفت گيج شدم يعني چشه رفتم جلو اما ترسيد و رفت عقب تر و به سرعت لباسهاشو مرتب كرد و گفت خوب برا امروز بسه منو ميرسوني خونه ؟ با تعجب گفتم پگاه چي شد ؟ طوري نشده كه ؟ گفت نه ولي بهتره تا طوري نشده بس كنيم و به سرعت كيفشو برداشت و مجبور شدم منم تبعيت كنم در حاليكه هر نوع لعن و نفرين كه از مادر بزرگم بلد بودم نثار خودم و چيكوي وقت نشناس ميكردم لباسهامو مرتب كردم و دنبالش راه افتادم تا ببرمش انگار كمي هم ترسيده بود رنگش كمي پريده بود و لباش هم به كبودي ميزد با هم سوار ماشين شديم و رفتم بطرف خونشون در حاليكه فقط داشتم به خودم فحش ميدادم . وقتي پياده شد برگشت و با لحني كه حاكي از عذرخواهي بود گفت : ميترسم فقط ميترسم و گرنه خودمم خيلي ميخوام .
پنج شنبه شب خونمون تولده حتماً بيا و رفت . با حالي گرفته رفتم تو شهر و برا خودم تو شلوغي شهر ميچرخيدم . حاشيه بلوار وكيل آباد يه خانمي حدود 30 سال دست بلند كرد نگه داشتم و سوارش كردم نشست عقب و گفتم كجا ميريد ؟ يه نگاهي كرد و گفت : شما كجا ميريد ؟ خنديدم و گفتم ميرم خونم شما هم ميايد ؟ گفت آره اما شب نميمونم ها ؟ پوزخندي زدم و گفتم حالا كي خواست شب بموني ؟ چند ميگيري ؟ گفت خوب حالا ببينيم ولي 30 تومن . يه نگاهي بهش كردم خيلي آرايش كرده بود و كمي چاق بود و بدنش دفرمه شده بود انگار خيلي ازش كار كشيده بود . زدم كنارو و برگشتم و يه نگاهي بهش كردمو و گفتم ببين من خودم برا هزار تومن كون ميدم بزن به چاك گفت غلط كردي سوارم كردي بايد 5 تومن بدي . گفتم انگار ميخواي تلكه كني خوب خودت خواستي ها و با تيك آف محكمي ماشين از جا كنده شد اول خونسرد بود بعد با ترديد گفت كدوم گوري ميري ؟ گفتم حالا ميبيني . كمي بعد با ترس گفت : نگه دار حمال پياده ميشم گفتم حمال باباته عذر خواهي كن گفت خيلي خوب غلط كردم نگه دار . نگه داشتم و پياده شد و از ترسش ديگه چيزي نگفت و درو محكم بست و راه افتاد به آهستگي رفتم كنارش و گفتم خوب حالا نرخت رو بگو و بيا بالا گفت برو گمشو ديگه من با تو نميام . گفتم نميشه من امشب كفم 3 تومن بهت ميدم بيا بريم واستاد و گفت راست ميگي گفتم آره 3 تومن ميدم گفتم بخوره تو سرت من براي 3 تومن لبم نميدم آخرش با 8 تومن راضي شد و خواست سوار شه كه گازو گرفتم و در رفتم ديدم از پشت سر داره بيلاخ حواله ميده . چه كنيم ديگه اينم يه نوع آزاره كه وقتي كسي اذيتم بكنه به سرش ميارم . رفتم شركت و ديدم صفورا داره ميره گفتم چيه امشب دير ميري ؟ يه نگاهي كرد كه معلوم بود هنوز از دادن نابهنگام قبلي دلخوره گفت : اگه موردي هست كه بكشم پائين ؟ خنديدمو و رفتم طرفش محكم تو بغلم گرفتمش و چنان فشارش دادم كه دادش در آومد و خودشو از بغلم كشيد بيرون . گفتم با شام موافقي بازم خيره خيره نگاهم كردو و بلافاصله گوشي رو برداشت و شماره منزلشون رو گرفت.
توي راه صفورا گفت خوب كجام يريم گفتم هر جا تو بگي و خوب مثل هميشه بسمت شانديز رفتيم . يكي از رستورانهاي شانديز ايستاديم و رفتيم تو . سفارش غذا و مخلفات ميخواستم هر جور هست از دلش در بيارم . كمي صحبت و تازه داشتم ميرفتم تو كارش . وسط هفته بود و خلوت . صفورا كنارم و چسبيده بم نشسته بود دستمو از پشتش بردم و نوك انگشتامو به سينه اش رسوندم و فشار دادم خنديد و گفت بده كسي ميبينه گفتم خوب ميخوام ببينن و صورتمو به صورتش چسبوندم صفورا بدن و صورت سفتي داشت البته اهل ورزش آنچناني نبود اما ظاهرا بقول بچه ها فابريك همين شكلي بود خوشگل نبود اما از اون سبزه هاي نمكي بود كمر بسيار باريكي داشت و باسن پهن دستمو آوردم پائين تر و انداختم دور كمرش اونم كمي خودشو ول كرد و داشت لذت ميبرد .
صداي خنده ريز چند زن و دختر توجهمو جلب كرد بسرعت برگشتم و ديدم چند دختر و يك مرد كه دو تا تخت بعد از ما نشسته بودن رفتن تو نخ ما و انگار دارن فيلم سكسي نگاه ميكننن صفورا خيلي جاخورد و سريع نشست كنار و لباسشو مرتب كرد نگاه خشمگينم رو رو يكي از دخترا ثابت كردم خنده رو لباش خشكيد و سرشو انداخت پائين شام رو در كمال سكوت صرف كرديم و خواستيم راه بيفتيم كه ديدم اون تخت بغلي هم كه ضد حالو زدن دارن راه ميفتن اونها با يك پرايد سفيد اومده بودن تا راه افتادن از عقب رفتم نزديكش و سو بالا دادم تو چشم راننده حالم خيلي گرفته بود البته ديد زدن اونها فرقي در اصل قضيه نميكرد چون تا اون حد هم با پرروئي رفته بوديم اما خوب ضد حال ضد حاله ديگه . سرعتشو كم كرد تا رد شم اما آزارم گرفته بود و بايد خالي ميشد هر جور رفت فقط پشت سرش ميرفتم اخرش نزديكهاي ويراني كشيد كنار منم با چند متر فاصله واستادم دوباره راه افتاد ايندفعه با حداكثر سرعت تا دوراهي وكيل آباد كه بقول مشهديها كخم خوابيد (( يعني كرمم كاملا ريخت )) ولش نكردم و بعد ازش سبقت گرفتم و در رفتم اونم سو بالا داد ولي بمن نميرسيد نزديكهاي سه راه آب و برق نزديك شد و دستشو رو بوق گذاشته بود صفور گفت ولش كن گفتم باشه و محكم زدم رو ترمز و منتظر شدم كه ماشين عقبي بخوره بهم اونم ترمز شديدي كرد و بلافاصله راه افتادم شايدم اگه واستاده بودم بهم خورده بود رفتم سمت خونه گفتم صفورا مياي از چشماش معلوم بود كه از من خرابتره چيزي نگفت و رفتم خونه . صبح با هم بلند شديم و رفتيم شركت شب قبل تا نزديكاي صبح كارمون طول كشيده بود و هردو با چشماي پف كرده و بهم ريخته رفتيم دفتر من بلافاصله رفتم حموم اما صفورا نميتونست بره و كمي معذب بود .تلفن زنگ زد پگاه بود
- كجائي بشر
. همين جا تو لباسامم
- فكر كردم سينه قبرستوني
. چرا اينقدر بمن لطف داري تو
- شنيدم ديشب خوب ديونه بازي درآوردي
. خبرا زود ميپيچه
- آره وقتي مريم ببينتت خوب منم بايد بفهمم
. مريم كيه ديگه
- اي بابا همون كه بيار اومدي و داشتي با چشات ميخورديش همون تپله
ذهنم ياري نميكرد و چيزي يادم نبود
- شب كه مياي
. كجا
- مگه نگفتم امشب خونمون تولده حتما بيا
. تولد توئه ؟
- نه بابا به هواي تولد مامان يه پارتي راه انداختيم غريبه نيست همه خودين
. باشه حتما ميام عزيزم
رفتم از يخچال يه آبجو برداشتم و پشت ميز مشغول كارهام شدم تا عصر خبري نبود عصري رفتم خونه و لباسهامو عوض كردم و كمي خودمو از پائين و بالا و عقب و جلو خجالت دادم و رفتم سمت سجاد دنبال يه كادوي مناسب بالاخره آخرشم يه ادكلن گرفتم تا حالا يادم نمياد براي تولد كسي چيز ديگه اي گرفته باشم .
در زدم و پگاه خودش درو باز كرد آخ كه چقدر به خودش رسيده بود به حالت رسمي باهام دست داد و منم زدم به در پرروئ

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#682 | Posted: 4 Jul 2011 15:26
یه همکاری داشتم به اسم خانم ناری. شوهر داشت و اوایل که اومده بود شرکت، چادر از سرش نمی افتاد. اما دو سه ماهی که گذشت دیگه با مانتو و مقنعه می گشت. همیشه یه آرایش نسبتاً مشخص هم رو صورت و لباش دیده می شد. ظاهراً زندگی آرومی داشت و یه جور زن سالاری تو خونه اشون حکم فرما بود و البته بچه هم نداشتند. یه روز که تو اتاقش بودم در مورد یه موضوع کاری داشتیم صحبت می کردیم. آخر صحبت که می خواستم برم پشت میز خودم بهم گفت که نم دونم چرا نمی تونم از طریق کامپیوترم پرینت بفرستم. آخه اونجا بیشتر از همه من از کامپیوتر اطلاعات داشتم و همه این جور مسائلشون رو از من می پرسیدند. گفتم اجازه بدید چک کنم. از رو صندلیش پا شد و من نشستم. عجب حرارتی داشت صندلیش! سریع متوجه شدم که پرینتر را اشتباهی تعریف کرده است. درستش کردم و گفتم برای تست کدوم فایلتون را امتحان کنم. گفتم می خواهید آخرین فایل رو باز کنم و تا بیاد جواب بده من فایل رو اوپن کردم. فکر می کنید محتوای فایل چه بود؟ یه آگهی کون و کس فروشی تایپ شده. از تعجب شاخ درآوردم. خودش متوجه سوتی‏اش شده بود و حسابی هم ترسیده بود. متن آگهی به شرح ذیل بود: یک دور کس و کون کامل به همراه خوردن اول و بعد از آب ریزی فقط 50.000 تومان. کون تنها بعلاوه خوردن اولیه، 30.000 تومان. کس تنها بعلاوه خوردن اولیه، 30.000 تومان. 12 ساعت کامل از 8 صبح تا 8 شب، همراه مشروب و غذا، فقط 100.000 تومان. نمی تونستم موضوع رو هضم کنم. یعنی چی؟ حدوداً دو سه دقیقه‏ای هر دو مات و مبهوت شده بودیم تا اینکه من به خودم اومدم و به آرومی گفتم فایلهای شخصی رو یا روش پسوورد بزارین یا در دسترس نباشن. و ادامه دادم نگران نباشین. بین خودمون می‏مونه. بدبخت حالش خیلی گرفته بود و به نظر بسیار هم نگران بود. من تو فکر بودم که این آگهی مال چه کسی بود؟ نمی تونستم قبول کنم که برای خودش بوده. چون به نظر نم اومد جنده یا روسپی باشه. دو سه روزی این موضوع بدجوری افکارم رو به هم ریخته بود. تا اینکه چهارشنبه ظهر وقتی همه نهار رفته بودند به داخلیش زنگ زدم و گفتم چند دقیقه وقتتون رو می‏خوام بگیرم. خانمها نهارشون پشت میزشون می‏خوردن. رفتم بالا و وارد اتاقش شدم. ترس و نگرانی رو تو چشاش می شد خوند. سریع گفتم لطفاً خودتون توضیح بدهید. موضوع چیه. بدون اینکه حرفی بزنه یه تیکه کاغذ رو از کیفش درآورد و بهم داد. با تعجب دیدم پرینت همون آگهیه ست. زیرش یه شماره موبایل و ساعات تماس رو نوشته بود. با گفتن یه خداحافظ کوتاه برگشتم پشت میزم. تو آگهی یه شماره موبایل شهرستان بود و ساعات تماس هر روز 5 تا 7 بعدازظهر بود. زمان به کندی می گذشت و منتظر بودم تا ساعت 5 شود و من زنگ بزنم. حوالی 5 از شرکت بیرون رفتم و از یک تلفن کارتی به اون شماره موبایل زنگ زدم. بعد از سه چهار تا زنگ دیدم یه خانم گوشی رو برداشت. نتونستم تشخیص بدم خانم ناری یا نه. بهم گفت معرف شما کیه؟ گفتم خانم ناری. گفت شما؟ خودم رو معرفی کردم. گفت کدوم حالت رو انتخاب می کنین. گفتم حالت دوم. گفت فردا (پنجشنبه) ساعت 10 تا 13 بیائید به آدرسی که می دم. آدرس رو نوشتم؛ و تو کف ارتباط خانم ناری با این قضیه بودم. ساعت 10 فردا سر وقت تو آدرس مورد نظر بودم. زنگ زدم. خود خانم ناری بود. سریع شناختم. درب رو باز کرد. رفتم طبقه چهارم و دیدم لای در بازه. با انگشت به در زدم و بلافاصله صدای خانم ناری را شناختم که گفت در بازه بیاین تو. با دلهره داخل رفتم. داستان چیه؟ خانم ناری اینجا چکار می کنه؟ می ترسیدم نکنه می خواد من رو سر به نیست کنه تا نتونم رازش رو به کسی بگم! تو فکر و خیال غرق بودم که رایحه یه عطر زنانه خوشبو و محرک رو از پشت سرم احساس کردم. برگشتم. خود خانم ناری بود. یه پیرهن راحتی خانه پوشیده بود و با لبخند از من پذیرائی کرد. دیگه داشتم مطمئن می شدم جندهه خود خانم ناریه. روبروم نشست و پاش رو روی اون یکی پاش انداخت. ساق تراشیده شدش لب و لوچه هر آدمی رو آب می انداخت. از بوی شامپوئی که تو فضا پخش شده بود می شد حدس زد که تازه حموم بوده و پر و پاش رو حسابی تمیز کرده. فکر اینکه تا چند دقیقه بعد خانم ناری رو لخت کردم و دارم کس و کونش رو می لیسم داشت دیوونم می کرد. با عشوه خاصی بلند شد و اومد رو زانوم نشست. شروع کردیم به لب گرفتن از هم. همزمان از روی شلوار داشت با کیرم بازی می کرد. من هم بیکار نبودم و داشتم با کمرش و پشتش ور می رفتم. آروم آروم خودش رو کشید پائین و جلوی پام زانو زد. کمربندم رو باز کرد و بعد دکمه های شلوارم رو. یه شورت صورمعی پام بود که کیر شق شده‏ام بد جوری زیرش برآمده شده بود. جلوی شورتم رو کشید پائین. سر کیرم خیس شده بود. آبم رو مزه مزه کرد و بعد شروع کرد به میک زدن سر کیرم. در همون حال شورتم رو از پام داشت در می آورد. کاملاً پا باز جلوش روی مبل نشسته بودم و به طرز شهوانی داشت کیرم رو ساک می زد. دیگه کاملاً کیرم تو دهنش بود و نوازش زبانش رو زیر کیرم احساس می کردم. عجیب بود هیچ وقت نمی تونستم این جوری خودم رو کنترل کنم. ولی این بار در عین حال که داشتم حال می کردم ولی آبم هم نمی اومد. البته این حرفه ای بودن خانم ناری رو می رسوند چون روی نقطه حساس کیرم متمرکز نمی شد و در یک کلام اینکاره بود. من داشتم حال می کردم و اون هم با اشتها داشت می خورد. حدوداً یکربع بعد دیگه نمی تونستم منتظر کون سفید و بی موش بمونم. گفتم حالا نوبت منه. می خوام از اون شهد خوشمزت بچشم. بلند شد و پیرهنش رو با یه ضرب درآورد. عجب سینه های پر و ایستاده ای داشت و به تناسب اندامش خیلی کمک می کرد. کسش کاملاً بی مو و سفید بود. گفتم برگرد و دولا شو. با چه مهارتی تمام موهای پس و پیشش رو تراشیده بود باورکردنی نبود. انگار یکی از مدلهای سکسی آمریکائی رو جلوم دارم. تنش کاملاً بلوری و صاف بود. رایحه لای پاش تو فضا پیچیده بود و خودش شهوت آدم رو چند برابر می کرد. سوراخ کونش خیلی تمیز و خوش‏فرم بود. ردپائی از ناپاکی و بوی بد بهیچوجه وجود نداشت. صورتم رو بردم لای کونش و شروع کردم از زیر به لیس زدن. یه آه بلند و کشدار شهوانی کشید که ولع من رو دوچندان کرد. دور سوراخ کونش رو با زبون نوازش می کردم. عجب طعم و عطری داشت. تمیزی کونش اشتهای خوردنم رو بیشتر می کرد. دیگه وحشیانه داشتم می خوردم و بوس می کردم و لیس می زدم. دیوانه وار کونش رو تکون می داد که حاکی از لذت وافرش بود. با دست سینه های آب دارش رو چسبیده بودم و نوازش می دادم و گهگاه هم یه گریزی به کسش می زدم و آب کسش رو مزه مزه می کردم. آب اولیه کیرم جاری بود و احساس می کردم اگه ساک بزنه منفجر می شم. انگار فکر منو خوند و در یک آن به حالت 69 درآمدیم. من زیر بود و اون رو. کل کیر 20 سانتی‏ام تو دهنش بود و من هم از کس آبدارش داشتم فیض می بردم. همزمان با انگشت هم سوراخ کونش رو بازی می دادم. انتهای لذت بود. گاهاً کیرم رو از تو دهنش در می آورد و بعد دوباره می بلعید. برخورد سر کیرم با حلقش رو کاملاً احساس می کردم. از سینه هاش غافل شده بودم. با یه تقلا برعکس شدیم؛ من رو رفتم و اون زیر. به سینه هاش نگاه کردم. حرارت هیجان رو تو اون دو تا سینه خوش فرم می‏دیدم. از چپی شروع به میک زدن کردم و لیس می زدم. سینه اش انقدر بزرگ شده بود که تو دهنم جا نمی شد. همزمان کیرم رو روی کسش فشار می دادم. آه و ناله اش درآمده بود و آماده بود. طبق قرار درخواست کون کرده بودم و نمی خواستم تو کسش بزارم. گفتم برگرد و چهارزانو بشین و کونت رو بده به سمت بالا. من خوام پروازمون رو تکمیل کنم. به نظر نمی اومد قبلاً کیری تو کونش فرو رفته باشه. چون کون و کپلش خیلی خوش‏دست و میزون بود و حکایت از بکر بودنش رو داشت. عطش کون داشتم و حتماً باید به این فیض می رسیدم. سوراخ کونش کاملاً بسته و تنگ بود. اول با یه انگشت و بعد با دو انگشت سوراخ کونش رو کمی گشاد کردم. طوریکه سر کیرم تو کونش جا گرفت. فشار زیادی لازم بود تا فرو بره و نیاز به کِرِم بود. گفتم کرم کجا داری و با دست اتاق خواب رو نشون داد. دویدم و کرم داو رو آوردم. یه مقدار دور سوراخ کونش مالیدم و کیرم رو هم چرب کردم. اینبار سر کیرم خیلی راحت تو رفت و فشار کمتری لازم بود تا بقیه اش تو بره. ولی از حرکاتش پی بردم که کمی درد داره. من هم با آرامی اینکار رو جلو می بردم. سه چهار بار که تا نصفه های کیرم تو کونش فر رفت و کشیدم بیرون دیگه کاملاً جا برای کیر من تو کونش باز شده بود. آروم تو می دادم و بیرون می کشیدم. تنگی سوراخ کونش آبریزش من رو افزایش می داد. حالت گوشتی کونش وقتی توش فرو می کردم دیدنی و لذت‏بخش بود. آبم در حال اومدن بود و اون هم داشت جیغهای شهوانی کشدار می کشید. خواستم بکشم بیرون و آبم رو رو کمرش خالی کنم که با دست پام رو گرفت و نذاشت اینکار رو بکنم. من هم با فشار و سروصدا تمام آبم رو توی کونش تخلیه کردم و شل و ول افتادم. اون هم طرف دیگه ولو شد. فقط تو رویاهام فکر کردن خانم ناری رو می کردم و هیچ وقت تو واقعیت فکر نمی کردم حتی دستم بهش بخوره چه برسه به اینکه تو کونش بزارم. عجب تیکه ای بود خانم ناری. تر و تمیز و خوش‏بو و پاکیزه و خوش‏اندام و باکلاس. نیم ساعت بعد که خودم رو پیدا کردم لباسهامو پوشیدم و 30 هزار تومان بردم و گذاشتم تو اتاق خوابش. هنوز بیحال روی زمین دراز کشیده بود. اومدم کنارش نشستم و گفتم به من که خیلی چسبید. کارت واقعاً درسته و خیلی باحالی. از لبش یه بوسه گرفتم و گفتم من می خوام مشترکت بشم! یه چشمک زدم و رفتم
     
#683 | Posted: 4 Jul 2011 15:29
يادم مياد هشت سالم بود اون موقع عمه كتي در حدود نوزده سال داشت. يك شب كه اومد خونمون، شب كه همه خوابيدن عمه كتي اومد پيشم خوابيد. يه چند دقيقه اي كگذشت دستم رو گرفت و از زير تي شرتش گذاشت رو شكمش و يكم بالا پايين كرد كه يعني منم به تبعيت از اون بدنش رو نوازش كنم. اولش روم نمشد ولي بعد ... . ولي بعد يكم كنجكاو شدم و دستم رو بردم بالاتر (زير سينه هاش) يهو دست گذاشت رو دستم و دستم رو كشيد پايين. اما باز دوباره دستم رو بردم بالا ... و زير سينه هاش دست كشيدم . حس كردم خوشش اومده. چيزي نميگفت ... فقط آروم دراز كشيده بود و نفس مي كشيد. چند دقيقه بعد دكمه و زيپ شلوارش رو باز كرد . حس كردم كه با اين كارش ميگه بايد دستم رو بيارم پايين، اما همين كه دستم رو گذاشتم رو شرتش دستم رو كشيد منم ناراحت شدم و پشت كردم بهش و مثلا قهر كردم. يه چند سالي از اين ماجرا ميگذشت. (چهارده سالم بود) هر بار كه هم ديگه رو مي ديديم عمه شوخيهاي زيادي باهام ميكرد. تعدادش زياده ولي مثلا مي خوابيد رو پاهايم و سينه هاش رو از روي شلوار ميماليد به كيرم. با كيرم ور ميرفت، بعضي وقتا خم ميشد جلوم و كونش رو مي مالوند به كيرم. يكدفعه هم خونه مادربزرگم بوديم سر ظهر همه خوابيده بودند و من داشتم تلويزيون مي ديدم كه عمه اومد نشست. دكمه شلوارش رو باز كرد،دست منو گرقت كرد داخل شلوارش و دستم و از رو شرتش مي ماليد روي كُسش. يكبار هم دراز كشيده بود با هم مارپله بازي ميكرديم هي تاس ها رو يه8عج جوري مينداخت كه ميرفت زير سينه هاش و من براي برداشتن تاسها دستم ميخورد به سينه اش و ... . يه چند وقتي همديگه رو نديديم تا .اينكه عمه اينا يه خونه خريدند و واسه اسباب كشي از من خواستن تا برم كمكشون. منم ديدم هيچ كي خونه نيست(همه رفته بودند مسافرت) رفتم خونشون مشغول اسباب كشي شديم. نصف وسايل رو كه بار ماشين كرديم همه سوار ماشين شدن برن خونه جديد ولي عمه كتي برگشت به اميد (شوهرش) گفت من مي مونم اينجا با محمد وسايل رو جمع و جور مي كنيم شما بريد وسايل رو خالي كنيد و برگرديد. دو سه تا وسيله جابه جا كردم تا اينكه عمه گفت بسه محمد چقدر كار ميكني بزار بچه ها ميان بتخودشون همه چي رو جمع مي كنند. برو بشين اون گوشه تا من دو تا ليوان شربت آلبالو بيارم بخوريم. عمه شربت رو آورد و اومد نشست پيشم . يه جوري نگام ميكرد. گفتم عمه چرا اينجوري نگام ميكني؟! كه يهو پريد روي من و گفت مي خوام باهات كشتي بگيرم. ده دقيقه اي بود كه با عمه كتي تو سر و كله هم ميزديم كه يهو صداي در اومد عمه سريع بلند شد رفت جلوي در.صاحبخونه شون بود آمده بود ببينده چيزي لازم نداريم كه اينقدر ور ... ور ... كرد كه بچه ها برگشتند. هيچي، باقي وسايل رو جمع كرديم رفتيم خونه جديد ديگه وسايل رو چيده بوديم و همه يكي يكي رفتند خونشون. اميد (شوهر عمه ام) هم يكساعت پيش رفته بود سر كار آخه شيفت شب بود. مي خواستم خداحافظي كنم برم كه عمه سريع در رو قفل كرد و گفت كجا؟! گفتم عمه كارا كه ديگه تموم شد من برم خونه. گفت آخه خونه چه خبره؟ تنهايي! شب بمون همينجا، اميد نيست من و كيميا(دختر عمه ام) هم تنهاييم. صبح ميري خونتون. گفتم ولي ... . گفت ولي نداره، بشين پاي تلويزيون تا من برم كيميا رو بخوابونم و يه لباس راحت بپوشم و بيام. يه شلوار هم پرت كرد واسم و گفت بيا اينو بپوش مال اميده تا به حال نپوشيدش. بعد از سه چهار دقيقه برگشت، يه دونه تاپ پوشيده بود با يه دامن بلند نازك كه تا زير سينه هاش كشيده بودش بالا. تا اومد داخل من زدم زير خنده. گفت دامنه خيلي خنكه، ولي حيف بلنده مجبورم تا اينجا بكشمش بالا. گفتم عيب نداره كيميا كجاست گفت خوابه! و رفت تو آشپزخونه دو تا ساندويچ درست كرد خورديم! بعد هم نشستيم پاي تلويزيون. برنامه جالبي نداشت واسه همين عمه كتي تلويزيون رو خاموش كرد و بهم گفت محمد كشتي بعدازظهر نيمه كاره موند ادامش بديم؟! من گفتم نميدونم بديم! هيچي دوباره افتاديم رو همديگه! يه نيم ساعتي با هم ديگه ور رفتيم. دامن عمه كتي ميرفت بالا و اون رونهاي سفيدش ميزد بيرون ... اون كون گنده اش ... لاي پاهاش و ... يهو عمه كيرم و سفت گرفت گفت آي نامرد خوب واسه عمه ات چوب علم ميكني منم دردم گرفت به تلافي اش جفت سينه هاش رو فشار دادم كه دادش رفت رو هوا و همزمان صداي گريه كيميا بود كه بلند شد. عمه سريع رفت كيميا رو خوابوند و بعد هم گفت محمد ديگه بسه من بايد برم يه دوش بگيرم بخوابم آخه فردا خيلي كار دارم. اين ماجرا هم گذاشت تا اينكه سيزده بدر پارسال كه من بيست سالم بود با عمه اينا و مادر بزرگ و باقي فامبل رفتيم باغ يكي از آشناهامون . سيزده خوبي بود چون اينقدر بازي كرديم كه از فرت خستگي داشتم ميمردم. نزديكاي ظهر بود يه چرخ و فلك كوجولو يه جاي خلوت پيدا كرده بودم و نشسته بودم روش، يك پايم روي زمين بود و پاي ديگه رو از زانو خم كرده بودم و تكيه گاه خودم قرار داده بودم. داشتم منظره اطراف رو نگاه ميكردم كه يكهو عمه كتي اومد گفت ها ... چرا تنهايي؟ گفتم هيچي همينجوري! اومد نزديكتر و جلوش (كُس اش) رو چسبند به زانوي من، يكم كُسش رو مالون به زانوم يكم ديگه اومد جلو ، پا بلندي كرد و نشست روي ران من. يكم دست كشيد روي رونم و بعد گفت محمد اومدم دنبالت بلند شو بريم ناهار الان يكي ديگه رو مي فرستند دنبالمون. ساعت شش بود كه سيزده مون رو به در كرديم و وسايل رو جمع كرديم بريم خونه مادربزرگ. اميد (شوهر عمه كتي) طبق معمول شيفت شب بود و از همان طرف رفت سر كار. ما هم همگي رفتيم خونه مادربزرگ. همه تا شام رفتند دنبال كار و بارشون . منم ميخواستم از خونه برم بيرون يه دوري با ماشين بزنم كه ديدم عمه كتي گوشه اتاق پاهاش رو انداخته رو هم و واسه من تكون ميده يه چشمك بهم زد و گفت محمد كجا ميري؟! گفتم هيچي حوصله ام سر رفته ميرم يه دوري بزنم! گفت محمد بريم كامپيوترم رو درست كني يه دفعه كيميا با بقيه بچه ها گفتن ما هم مياييم ما هم مياييم. عمه يه چشمك زد گفت محمد تا آماده شي منم اومدم. رفتم بيرون يك دقيقه منتظر موندم ديدم عمه قايمكي اومد بيرون گفت بريم. با هم راه افتاديم رفتيم. داخل كه شديم پشت سرمون در و قفل كرد و گفت محمد كامپيوتر تو اون اتاق برو روشن كن من الان ميام . كامپيوتر كه روشن شد عمه اومد داخل روسري اش رو در آورد پرت كرد يه طرف، مانتوش رو انداخت رو ميز و رفت رو تخت دارز كشيد، يه تي شرت قرمز خوش رنگ با يه شلوار لي پاش بود. گفتم عمه كتي 2مشكلش چيه و گفت عكس پشت صفحه اش رو عوض كن. يك ضبط خوب هم واسم نصب كن . اون فيلمه رو هم كپي كن (آخه تازه كامپيوتر خريده بود) . كارها رو كه انجام دادم گفتم ديگه... ؟! گفت هيچي يه آهنگ باحال بزار بلند شو بياد اينجا "و دستاش رو باز نگه داشت كه برم تو بغلش" منم رفتم تو بغلش خوابيدم. يكم با گوشم بازي كرد بعد من برگردون رو خودش. يكم گونه هاش رو ناز كردم و بعد شروع كردم به خوردن گونه هاش و لباش . از روي تي شرتش مشغول مالوندن سينه هاش شدم بعد دستم رو بردم زير تي شرتش و از زير كمرش چسب سوتي انش رو باز كردم و سوتي انش رو همون طور كشيدم بيرون و دوباره از روي تي شرت اش مشغول مالوندن سينه هاش شدم عجب سينه هاي بزرگ و سفتي داشت تي شرتش رو زدم بالا، از زيرش دو تا سينه بزرگ و ژله اي زد مثل فنر زد بيرون شروع كردم به خوردن سينه هاش، تي شرتش رو از سرش بيرون آوردم و با تي شرتش سينه هاش رو كه با آب دهن خيس كرده بودم خشك كردم و پرت كردم يه طرف ديگه. دكمه هاي شلوارش رو باز كردم و ميخواستم بكشم پايين كه دستش و گذاشت رو شلوارش و اجازه اين كار رو بهم نداد. منم دوباره رفتم بالا و مشغول مالوندن سينه هاش شدم هر چي مي ماليدم سفت تر ميشد. خيلي حال مي داد سينه هاش رو خشك بمالي. اينقدر اين كار رو ادامه دادم كه مچ دستم درد گرفت خيلي خوشش اومده بود صداي آه و ناله اش در اومد . به نفس نفس افتاده بود ... او ... هـ ... م ... اوهم ميكرد. دوباره رفتم پايين و شلوارش رو از پاش در آوردم شلوارش اينقدر تنگ بود كه شرت و شلوار همراه با هم از پاش در اومد. عجب كُسي داشت يكم دست مالي اش كردم و رفتم از مچ پاش شروع كردم به خوردن و يواش يواش اومدم بالا پشت زانوهاش خيلي حساس بود چون دوباره صداي آه و ناله اش بلند شد رفتم بالا تا رسيدم نزديك كُسش همين كه خواستم شروع كنم به خوردن كُسش دست گذاشت روش و .گفت نه ... اينجا كثيفه ... من. به اميد اجازه ندادم اينكار بكنه. اونوقت تو ... . شروع كردم به درآوردن لباسهاي خودم اول پيرهنم و در آوردم بعد شلوارم و بعد هم شرتم و كشيدم پايين و كير راست شده ام رو گذاشتم وسط سينه هاش يكم با سينه هاش بازي كردم . بعد ازش پرسيدم عمه كتي اجازه است؟! گفت چي؟! به كُس اش اشاره كردم و ... جوابي نداد . دو تا بالش گذاشتم زير كمرش تا كُس اش بياد بالاتر . كيرم رو گذاشتم جلوي كُس اش كه بكنم داخل ، كه گفت محمد مواظب باش! آبتو نريز داخل ... منم فرصت ندادم و سريع كردم داخل فكر نميكردم كُس كردن يه همچين حالي بده چقدر داخلش گرم بود، مغزم داشت ميتركيد. انگار تاز خون تو رگام جريان پيدا كرده بود آروم شروع كردم به عقب جلو كردن عمه كتي هم خوشش اومد . گفتم عمه كتي از عقب اجازه ميدي گفت نه ... منم لج كردم دست .گذاشتم رو سينه هاش و فشار دادم و شروع كردم به تلبمه زدن صداي جيغ و داد عمه كتي بلند شده بود يه دستش رو گرفته بود جلوي من كه از شدت ضربه كم كنه يه دستش رو هم چنگ زده بود تو موهاش ، يهو آبم اومد و نتونستم خودم رو كنترل كنم چند قطره ريخت داخل كُس اش سريع كشيدم بيرون يكم پاشيد به آينه و بقيه رو ريختم رو كُس اش . بدجور اعصابم بهم ريخت! .ترسيده بودم ... افتادم رو عمه كتي و فقط گفتم شرمنده نتونستم خودم رو كنترل كنم! گفت عيب نداره !!! گفتم ولي آخه ... گفت ببين محمد، من و اميد ديشب تصميم گرفتيم دوباره بچه دار بشيم فكر كنم تا چند هفته ديگه جوابش رو هم بگيريم پس اصلا خودت رو ناراحت نكن! اگه ديدي اين بار هم كاري بهت نداشتم و اجازه دادم هر كاري كه دوست داري انجام بدي به خاطر اين بود كه ديشب اميد حامله ام كرده بود و بهونه اي براي حامله شدن داشتم اما اگه دفعه هاي قبل اجازه همچين كاري بهت ميدادم تو ميخواستي اينكار رو بكني ... يه بوس از لباي عمه كتي كردم و بلند شدم . يه نگاه به ساعت كردم ديدم ساعت نه. گفتم عمه بدو كه الان يكي رو ميفرستند دنبالمون. گفت موافقم سريع بريم يه دوش بگيريم لباس بپوشيم بريم. با هم رفتم تو حموم عمه سريع رفت زير دوش و شروع كردن به شستن موهاش منم رفتم زير دوش ولي نتونستم خودم و كنترل كنم و دوباره شروع كردم به مالوندن سينه هاش. عمه كتي رو تكيه دادم به دوش آب و آب رو داغ تر كردم داغ... داغ... و شروع كردم به مالوندن سينه هاش جيغ ميزد ولي واسم مهم نبود چون كسي صداش و نمي شنيد حدود پنج دقيقه سينه اش رو ميماليدم كه يهو يه تكون خورد و وا رفت و نشست رو زمين از كُس اش يه مايع لزج شيري رنگ بيرون آمد يه لب ازش گرفتم و آب رو يكم سرد كردم تا سرحال بياد گفتم بازم شرمنده و سريع خودم و شستم و كمك كردم عمه كتي هم خودش رو تميز شست و اومديم بيرون . خودمون رو خشك كرديم و سريع لباس پوشيديم اتاق رو جمع و جور كرديم . مي خواستيم بريم كه من ياد آينه افتادم چيزي .پيدا نكرديم كه باهاش آينه رو پاك كنيم عمه سريع رفت سراغ كمد يكي از شرتهاش رو آورد با خنده آينه رو پاك كرد و ساعت يك ربع ده از خونه زديم بيرون. الان كه نزديك يك سال از اون ماجرا ميگذره كيميا صاحب يك خواهر ناز و خوشگل به نام كيانا شده كه همه فاميل معتقدند كيانا خيلي شبيه پسر دايي اش "محمد" است
     
#684 | Posted: 4 Jul 2011 15:29
ساعت یه ربع به چهار بود من جلوی کامپیوترم نشسته بودم و داشتم بازی میکردم که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن گوشی رو برداشتم و جواب دادم رامین بود بهترین دوستم بهم گفت که امشب گود بای پارتی پانته آ ست تو هم دعوت کرده میتونی بیای گفتم آره میام رامینم گفت پس تا سه ساعت دیگه میام اونجا که با هم بریم منم قبول کردم و خودم رو حاضر کردم تا اینکه رامین اومد وبا هم راه افتادیم یکی دو ساعتی تو راه بودیم تا اینکه رسیدیم رفتیم توی خونه و بعد از سلام واحوال پرسی با بچه ها مشعول خوردن و رقصیدن شدیم. من همش حواسم به دخترا بود و دنبال یه داف مامانی میگشتم تا اینکه چشمم به یه دختره افتاد و زیر نظرش گرفتمش یه دختره مامانی با موهای بلند به رنگ خرمایی وچشمای نسبتا درشت به رنگ سبز تیره با یه لباس آستین بلند یقه باز و یه شلوار لی برمودا و تنگ رفتم روبروش با فاصله نشستم وگهگاهی بهش نگاه میکردم اونم کم کم شروع کرد به نگاه کردن من بعد از مدتی من توی چشماش نگاه کردم ویه لبخند ببهش زدم و منتظره عکس العملش شدم اونم روشو کرد اونور ویه نیش خند زد منم که فهمیدم چراغ سبز رو نشون داده بلند شدم و رفتم به طرفش و کنارش نشستم و سره صحبت رو باهاش باز کردم اسمش مرجان بود و 19 سالش بود یکم که با هم صحبت کردیم و رقصیدیم کم کم با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به گیر دادن و تیکه انداختن به بقیه بعد مرجان بهم گفت پاشو یه دوری توی خونه بزنیم ببینیم چه خبره منم بلند شدم دستشو گرفتم و راه افتادیم یه دوری توی طبقه اول زدیم و از پله ها رفتیم بالا تا به طبقه بالایی برسیم توی طبقه بالا چهارتا اتاق بود که دراش بسته بودن میخواستیم برگردیم پایین که یه صدای آخ و اوف از یکی از اتاق ها به گوشمون رسدیم فوضولیمون گل کرد که ببینیم اونجا چه خبره به سمت اتاق رفتیم و مقابل اتاقی که صدا ازش میومد واستادیم خیلی آروم لای درو باز کردم واااااای باورم نمیشد رامینو دیدم که با یه دختره مشغول سکس بود مرجان گفت اونجا چه خبره گفتم بیا خودت ببین نشست و از لای در داخل اتاق رو نگاه کرد و منم ایستاده داشتم نگاه میکردم دختره روی تخت نشسته بود و پاهاشو باز کرده بود رامین هم به صورت وحشیانه ای داشت کوسشو لیس میزد ودر همین حال سینه های سفته اون ختره رو چنگ میزد بعدش رامین خوابید روی تخت و دختره هم بر عکس روی اون دراز کشید وحالت 69 به خودشون گرفتن در همین حال یه چیزی رو روی کیرم حس کردم وقتی نگاه کردم دیدم مرجان با پشت دستش خیلی آروم داره کیرم رو لمس میکنه من به روی خودم نیوردم و دوباره داخل اتاق رو نگاه کردم بعد از چند دقیقه از 69 اومدن بیرون و رامین پاهای دختره رو گرفت و کشید بالا و گذاشت روی شونه هاش و دستشو به سمت دهن دختره گرفت دختره یه تف توی دسته رامین انداخت و رامین هم تفرو مالید به کیرش و آروم سرشو گذاشت دمه کسه دختره و یه دفعه با تمام قدرت همشو فشار داد توی کسه اون بیچاره دختره میخواست جیغ بشکه که رامین دستشو گرفت جلوی دهنش و نذاشت صداش در بیاد در همین حال مرجان داشت حسابی کیرمو میمالید منم دستمو بردم به طرفه سینه هاش واز توی یقه لباسش دستمو رسوندم به سینه هاش و آروم اونا رو میمالیدم بعد از چند دقیقه رامین کیرشو از کسه دختره کشید بیرون و دختره رو به صورت چهار دست و پا (سگی) خوابوند و دو تا از انگشتاشو توی دهن دختره کرد و بعد از اون یکی از انگشتاشو فرو کرد توی سوراخ کون دختره و عقب و جلو میکرد تا کمی باز بشه بعد به کیرش یه تف زد و فرو کرد توی کون دختره البته به این سادگی ها تو نمیرفت و دختره هم معلوم بود خیلی داره درد میک


يه دوستي داشتم که با هزار زحمت تو کلاس تونسته بودم که باهاش حرف بزنم و باهاش دوست شوم. حدود سه ماهي بود که باهم چت هم ميکرديم اما همش حرفهاي محترمانه و رسمي مي زديم چون ازم چهار سالي بزرگ بود ولي خوب هم خوشگل بود و هم ماماني و اصلا بهش نمي خورد که اين قدر سنش بالا باشه.يه روز براي امتحان با يه آيدي ديگه ام بهش پي ام دادم و بعد از چند بار گير دادن بهم جواب داد کاملا رفتارمو عوض کردم و خودمو يه فرد ديگه معرفي کردم قبول کرد که باهام دوستي چتي باشه. ولي اين بار با يه صحبتهاي ديگه و عاشقانه باهاش رابطه برقرار کردم طوري که بعد چند روز حرفامون به سکس و اين جور چيزا کشيد و بعد يه هفته حتي به ارضا کردن همديگه!من که ديدم خودش هم از اين چيزا بدش نمييد و نقاط ضعف و حساسش رو هم ميدونستم باهش قرار گذاشتم تا بياد خونمون. با هزار خواهش و تمنا بلاخره قبول کرد. روز قرار بود ديدم زنگ خونمون زده شد خيلي ترسيده بودم چون اگه ميفهميد که من بهش کلک زده ام احتمالا ناراحت مي شد و باهام قهر ميکرد. درو باز کردم اومد خونه تا منو ديد خيلي خجالت کشيد و خواست برگرده که مانعش شدم بعد هزار مکافات دلشو بدست آوردم و ازم قول گرفت که هيچ کسي از اين ماجرا بويي نبره چون ميگفت که اصلا اهل اين حرفا نيست و اولين باره که اين کارو مي کنه. راست هم مي گفت چون بهش ايمان داشتم.رفتم يه شيشه ودکا آوردم و کنارش نشستم بعد ليوان سوم بود که ديگه اختيار خودمونو از دست داديم و خودمو بهش نزديکتر کردم و در آغوشم گرفتمش و بوسه بارونش کردم بهم ميگفت که خيلي وقته که اين آرزو رو داشتم که در آغوش تو عشق بازي کنم. من هم گفتم که من در روياهام اينو ميديدم . وقتي ازش لب مي گرفتم انگار گيلاس مي خورم بقدري لبهاش خوشمزه بودن که نميخواستم ازشون دست بردارم ولي گفت که ديگه طاقت ندارم رفتم پايينتر سينه هاش رو برانداز کردم توپل و گرد اوني که هميشه دوست داشتم ديونه وار پيرهنش رو در آوردم و شروع به خوردن کردم لذت به اوج رسيده بود اون هم بيکار ننشسته بود و داشت با کيرم بازي ميکرد خيلي حشري شده بودم رفتم پايينتر و شلوارش رو هم در آوردم و شورتش رو هم با دهنم درآوردم.وااااي چه کوسي مثل اينکه خدا همه زيباييهارو به اين دختر داده مثل اينکه خدا اين دختر رو تو وقت خوشيش ساخته. وقتي کوسش رو بوييدم ديدم بوي موز ميده با زبونم شروع به تحريک کردنش کردم بهد از مدتي اونم شلوارم رو در آورد و به حالت 69 قرار گرفتيم تا هم اون لذت ببره و هم من.بقدري زيبا برام ساک ميزد که نزديک بود آبم بياد ولي تحمل کردم. بعد از چند دقيقه وقتي ديدم وضع بحرانيه بهش گفتم که اجازه ميدي تو کونت هم بکنم؟بعد از کلی اصرار قبول کرد!بهش گفتم تا قنبل کنه اونم کونشو بالا داد و قنبل کرد بعد از اينکه سوراخشو باز کردم کمي هم روغن به کونش و کيرم زدم تا دردش نگيره و يواش يواش داخلش کردم اولش خيلي جيغ کشيد که خواستم از خيرش بگذرم ولي ازم خواست تا بکنم!من هم کمي ديگه روغن زدم و باز داخلش کردم اين بار راحتتر رفت بهد از چند تلمبه ديگه داشت لذت ميبرد من هم کم کم آبم مييومد که بهش گفتم!اونم گفت حق نداري در بياري همونجا بريز من هم اين کارو کردم واي چه لذتي داشت. بعد از اينکه آبم اومد با انگشتم اونو هم تحريک کردم که ديدم از کسش يه مايعي فوران کرد فهميدم که اونم ارضا شد
     
#685 | Posted: 4 Jul 2011 15:34
سلام اسم من موناست. داستانی که میخوام واستون تعریف کنم مربوط به دو سال پیشه که تازه با ساناز جونم آشنا شده بودم. اون سال من 28 سالم بود وتصمیم داشتم واسه تولدم یه سری از دوستامو با دوست دخترهاشون و دوست پسراشون شام دعوت کنم بیرون .شب تولدم که شد با بچه ها هممون رفتیم رستوران. جاتون خالی اون شب خیلی به من خوش گذشت. توی اکیپ بچه ها یه دوست دختر دوست پسر بودن به اسمه ساناز و علی. من خیلی اون دو تا رو خوب نمیشناختم ولی از بچه ها شنیده بودم مدت طولانیه که با هم هستن و حسابی هم همدیگرو دوست دارن. سر شام با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم ولی من متوجه شدم ساناز انگار زیاد تو جمع نیست و فکرش یه جای دیگست. خیلی کنجکاو شدم. بعد از اینکه شام تموم شد و کلی کادوی خوب گیرم اومد، بچه ها چند تا چند تا با هم مشغول صحبت شدن.منم دیدم بهترین فرصته واسه اینکه از حال و هوای ساناز سر دربیارم. صندلیمو آروم کشیدم به طرفه اون و باهاش مشغول صحبت شدم. همینطور که راجع به چیز های مختلف داشتیم حرف میزدیم، علی دوست پسرش اومد نشست کنار ما و دستشو گذاشت رو پای ساناز. احساس کردم ساناز یه خرده خودشو جمع کرد و علی هم با دیدن عکس العمل بد اون ، دستشو همینطور به وسط پاش نزدیکتر کرد. به طوریکه دستشو کاملا لای پای اون گذاشت و یه کمی هم بهش فشار آورد.یهویی ساناز با یه حالته عصبی از جاش بلند شدو با گفتن ببخشید از کنار ما رفت. خیلی تعجب کردم. باورم نمیشد. آخه بچه ها میگفتن این دو تا با هم خیلی خوبن . تصمیم گرفتم از سر کنجکاوی هم که شده سر از کارشون در بیارم. بهمین خاطر موقع خداحافظی بطرفه ساناز رفتم و بعد از روبوسی باهاش شماره خونمودادم بهش و ازش خواستم اگه دوست داره بهم زنگ بزنه.
اون روز گذشت و درست دو روز بعد طرفهای ظهر بود که تلفن خونه زنگ زد و من در نهایت خوشحالی صدای ساناز و شناختم.بعد از حال و احوال ازش دعوت کردم اون روز بعد از ظهر بیاد خونم. آخه من تنها زندگی میکردم و بدم نمیومد یه چند ساعتی وقتمو با اون بگذرونم. ساناز هم بلافاصله قبول کرد و حدود ساعت 6 اومد پیشم. تو که اومد بهش اتاقمو نشون دادم که اگه میخواد بره لباساشو در بیاره.رفت تو اتاق و بعد از 10 دقیقه اومد بیرون. یه لحظه نفسم بند اومد. عجب هیکلی داشت. یه تاپ صورتی روشن پوشیده بود که با کمال تعجب دیدم زیرش سوتین تنش نیست. ولی لامصب عجب سینه هایی داشت.بزرگ و سفت و سر بالا.نوک صورتی پر رنگ اونم از زیر تاپش حسابی منظره توپی به راه انداخته بود( چیزی که من ازش بی نصیبم) رونهای پر و خوش ترکیب با باسن گرد و یه کمی هم گوشتالو و بزرگ. موهاشم که حسابی بلوند کرده بود ریخته بود رو شونه هاش.اینقدر حواسم به اندامه نفسگیرش بود که یادم رفت بهش تعارف کنم بشینه و بیچاره خودش اجازه گرفت و نشست.با هزار زور و زحمت حواسمو جمع کردم و با هم مشغول صحبت شدیم. کلی با هم گپ زدیم.بحثو اونقدر پیچوندم تا صحبتو کشوندم به علی و رابطش با اون. اون که انگار منتظر سوالم بود شروع کرد به درد دل کردن. تازه فهمیدم بر خلاف اون چیزی که بقیه فکر میکنن اصلا رابطه خوبی با علی نداره چون حدود 1 سال پیش مچ علی رو با یه دختره گرفته بود و فهمیده بود که بله علی آقا کارشه و با وجود اینکه با اون سکس کامل داره ولی این واسش ارضا کننده نیست و باز هم میره سراغ دخترهای دیگه و با اونا سکس داره. همینطور که برام تعریف میکرد آروم آروم اشک میریخت. خیلی دلم واسش سوخت. پا شدم رفتم از کمد بطری ویسکی رو آوردم و دو تا لیوان آماده کردم و یکیشو دادم دستش. اونم در مقابله چشمایه وق زده من یه نفس رفت بالا. واسشیه لیوان دیگه ریختم و مشغول شدیم . یه کم که گذشت احساس کردم سرم حسابی گرم شده و دیگه حرفاشو نمیشنوم. ناخود آگاه محو لبهاش و مدل حرف زدنش شده بودم.از حق نگذریم خیلی سکسی و ناز بود.فکر کنم خیلی ضایع نگاش میکردم و ظاهرا اونم بدش نیومده بود. با یه حرکتی که منو یاد ناز کردنه یه گربه مینداخت به طرف میز دولا شد تا لیوان مشروبشو بر داره. احساس کردم عمدا طوری دولا شد که کونشو به طرف من داد عقب و من متوجه یه زیبایی دیگه تو اون شدم و اون چاک کون خوشگلش بود که حسابی بالا بود و از وسط اون کون خوشگل کس توپول و قلنبش معلوم شد. احساس کردم حالم داره خراب میشه. اونم ظاهرا قضیه رو فهمیده بود و باز شروع کرد موقع حرف زدن به تکون دادن سینه های بدون سوتینش و دستشو لای موهای بلوندش میکرد و اونا رو مدام تو صورتش پریشون میکرد. احساس کردم دلم میخواد دستمو از پشت بکشم رو چاک کونش و برسونم بهاون کس قلنبش. انگار فکرمو خوند. دوباره به بهانه برداشتن مشروب پشتشو کرد به من و تا میتونست کونشو دادعقب و عمدا هم بیشتر از دفعه پیش تو اون حالت موند و یه تکون خفیفی هم به کمر و باسنش داد. دیگه احساس کردم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.بلند شدم و خودمو از پشت چسبوندم بهش . اینقدر خوشو خوب داده بود عقب که داغیه کسشو روی رونم حس کردم.کمرشو گرفتم تو دستام و فشارش دادم به کسم که مثله یه پارجه آتیش شده بود. اونم شروع کرد به تکون دادن و مالوندن کس و کونش یه رون و کس من. دیگه حسابی حشری شده بودم. با همون حالت هلش دادم رو کاناپه و از پشت دولا شدم چنگ زدم تو موهاش و سرشو برگردوندم و یه لب حسابی ازش گرفتموهمونطور که گردن و گوششو لیس میزدم دستمو از پشت بردم لای پاش و کسشو چنگ زدم. یواش یواش صدای آه و اوهش بلند شده بود. با یه حرکت برش گردوندم تاپشو زدم بالا .سینه های برنزش که خط مایو روشون معلوم بود نفسمو برید. با یه حرکت تاپشو درآوردم و شلوارشم از پاش کشیدم بیرون. آآآآآآآآه. لا مصب شورت هم پاش نبود. اون چیزی که میدید باورم نمیشد. یه کس خوشگل و توپول لای رونهای پر برنزه. ازشکمش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم وسط پاهاش . با یه حرکت برش گردوندم و مجبورش کردم روی چهار دستو پاش وایسته. زبونمو آروم کشیدم رو چاک کونش و قبل از اینکه برم سراغ کسش، حسابی کونش و سوراخشو لیس زدم .تا اونجایی که میتونستم سینه وشکمشو دادم پایین تا کسش بیشتر و بیشتر بزنه بیرون. با دستم لای کونشو وا کردم و کس صورتی خوشگلشو بو کردم. زبونمو اول آروم از بالا به پایین چاک کسش کشیدم. چند بار این حرکتو تکرار کردم و هر دفعه هم اون با صدایی آه مانند که لذت لرزونش کرده بود حال کردنشواز این کار من بیشتر نشون میداد. با دستام لای کسشو حسابی باز کردم و تا ته زبونمو کردم تو سوراخش. وااااااای نمیدونین چه حالی میداد. آبششیرین و خوشمزه بود. دستامو بردم دو طرفه باسنش و با زبونم شروع کردم به کردنش . میدادمش جلو و وقتی میکشیدمش عقب زبونمو تا ته میکردم تو کسش. دیگه صدای ناله هاش تبدیل به جیغهای کوتاه ونا منظم شده بود. همینطور که با زبون باهاش حال میکردم، رفتم زیر پاشو با زبون شروع به لرزوندنه چوچولش کردم. دو تا از انگشتامم با آب کسش خیس کردم و محکم کردم تو کسش. با انگشتام میکردمشو با زبونم واسش محکم لیس میزدم. شروع کرد به جیغهای کوتاه کوتاه کشیدن و یهو با یه جیغ طولانی و بلندی که کشید و با تکونهای شدیدی که به خوذش داد فهمیدم ارضا شده. آروم رفتم بالا تر و زیرش قرار گرفتم. و با دهنی که هنوز آب کس اون توش بود ازش یه لب حسابی و طولانی گرفتم.یه کم که آروم شد،از رو خودم بلندش کردم و نشوندمش پایین مبل.بهش گفتم حالا دیگه نوبت توئه که منو ارضا کنی. اونم فورا لباسامو از تنم در آورد و نشست پایینپاهام و از هم بازشون کرد. سرشو برد لای کسمو و با لبای قرمزو قلوه ایش شروع کرد به ساک زدنه کس من. از اون جایی که من به این سادگیها ارضا نمیشدم،چنگ زدم تو موهاشو بعد از یه لب حسابی که ازش گرفتم بهش گفتم میخوام به سبکه خودم باهات حال کنم. اونم موافقت کرد. نشوندمش زمین و خودمم روبروش نشستم. محکم کشیدمش طرفه خودم و پای راستم انداختم روی یه پاش و پای چپمو گذاشتم زیر اون یکی پاش و لبه های خیس و باد کرده کسمو چسبوندم به کسه خیس و داغ اون. دسته راستمو انداختم دورش. محکم هم خودمو و هم کسمو فشار دادم بهش . دسته چپمم حایل کرده بودم رو زمین که بتونم خودمو هل بدم جلو.شروع کردم به تکونهای محکم به خودم دادن و چرخوندن و مالوندن کسم به کس اون. اونم به خودش تکون میداد و کسهامون بیشتر و محکمتر به هم مالیده میشد. صدای آه و اوه هر دو تامون با هم مخلوط شده بود و از دیدن صورتهامون از نزدیک که حسابی حشری و بهم ریخته شده بودبیشتر حال میکردیم. احساس کردم ساناز دوباره میخواد ارضا بشه بهمین خاطر تکونهای رو به جلومو بیشتر کردم و لبه های کسمو بیشتر به چوچولش مالیدم. با شنیدن صدای جیغ اون فهمیدم دوباره ارضا شده. منم با دیدن ارضا شدن اون و با دیدن بالا پایین پریدن سینه هاش ، اینقدر خودمو رو کسش چرخوندم تا با یه حالت دیوانه وار ارضا شدم . هر دو تامون تو صورت هم نگاه میکردیم و از سکس بینظیری که داشتیم لذت میبردیم.آروم دراز کشیدم و بعد از گرفتن یه لب آروم اونو تو بغلم گرفتم و با هم خوابیدیم و از اون به بعد باز هم همدیگرو میبینیم و به سبک های خاص من با هم حال میکنیم.
     
#686 | Posted: 4 Jul 2011 15:35
ماجرای اولین حال کردنه من`

سلام.میخوام واستون از باحال ترین سکسهایی بگم که تا حالا داشتم. اسمه واقعیه من مریمه. من یه مشکل اساسی دارم و اون اینه که خیلی حشری هستم. دست خودم نیست. کافیه یک عکس یا نوشته ای راجع به کس یا کیر و یا کلا سکس به چشمش بخوره. اون موقعست که تا ارضای کامل نشم فکرم کار نمیکنه. مدتها فکر میکردم حتما چون دختر هستم باید حتما با یه پسر سکس داشته باشم و با کیر اون خودمو ارضا کنم. اما بعد از مدتی فهمیدم که چون همیشه پسرها کمتر از دخترها دور و ورم هستند تصمیم گرفتم که سکس با دخترها رو هم امتحان کنم و اون موقع بود که تازه فهمیدم حال کردن با کس خیلی بیشتر از کیر میچسبه . آخه صاحبهای اون کسهای عسلی که من باهاشون حال کردم ناز و عشوه ای داشتن که تو پسرها ازش خبری نیست.داستانی که میخوام واستون تعریف کنم راجع به اولین سکسیه که من تو زندگیم تجربه کردم و اون حال کردن جوری تو وجودم تاثیر گذاشت که محتاج یه کیر و یا یه کس توپول و قشنگ شدم که منو حسابی ارضا کنه.
این قضیه ماله 8 ساله پیشه. اون موقع من تازه 16 سالم شده بود و یواش یواش حسهایی که تو وجودم پنهون بود داشتن رو میومدن.تو مدرسه که بودیم دخترهای سال بالایی عکسهای کیر و کس و کردن و... با خودشون میاوردن و سر کلاس با دیدنشون حسابی حال میکردن. یه بار سارا یکی از دوستام یه عکس سکسی برام آورد که تو اون یه دختره رو به دوربین پاهاشو وا کرده بود و یه پسره دو تا از انگشتهاشو تا ته تو کس خوشگل بی موش کرده بود. حسابی حالی به حالی شدم. اما جلوی سارا به روی خودم نیوردم و شروع به خنده و مسخره بازی کردم .اما تا عصری که داشتم بر میگشتم خونه حالم خراب بود و همش توفکر اون عکسه بودم. تا رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که پریدم تو اتاق و در رو از پشت قفل کردم. رفتم جلوی آیینه. آروم آروم مانتو و مقنعمو در آوردم . بعد از اون شروع کردم به در آوردن بلوز و شلوارم. حالا دیگه فقط شورتو سوتین تنم بود. دستمو آروم بردم طرف سوتینم و بندشو وا کردم. با دقت و با کنجکاوی و با حسه خاصی که تا حالا تجربش نکرده بودم دستمو بردم طرف سینه هام و همونطوری که قبلا تو فیلمهای سکسی دیده بودم شروع کردم به مالوندن سینه هام جلوی آیینه و آروم آه و اوه کردن. بعد از یه خوردنه مالوندنه اونا( که از حق و انصاف نگذریم خیلی سفت و گنده بودن) دستمو آروم بردم توی شورتم..یه ذره که روی کس داغمو مالیدم احساس کردم دستم داره خیس و خیس تر میشه. منکه از صبح حالم خراب بود، تصمیم گرفتم همون ادا و اصولهایی رو در بیارم که تو فیلمها دیده بودم. روی زمین دراز کشیدم. آروم پاهامو به طرفه بالا بردم و شورتمو از پاهام در آوردم.حالا دیگه لخته لخت بودم. یهو با یه حرکت سریع پا شدم و آیینه میز توالتمو گذاشتم روربروم روی زمین. خودم دراز کشیدم جلوش یه طوری که وقتی پاهامو وا کردم اولینچیزی که به چشمم خورد کس خیس و پف کرده خودم بود. دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم. دسته راستمو بردم روی کسم و همینطور که داشتم تو آیینه خودمو نگاه میکردم دور سوراخم و روی چوچولم میمالیدم. دست چپمو بردم روی پستونم و شروع کردم به بازی کردن با نوکش. یواش یواش با تکرار این کارام نفسم تند تر و تند تر میشد. حرکت دستامو سریع کردم . با دیدن حالته خودم تو آیینه حسابی تحریک شده بودم. با ترس و لرز یکی از انگشتامو گذاشتم روی سوراخه خیسمو و آروم فشارش دادم تو . واااااااای دیگه نفسم داشت بند میومد.مدام انگشتمو میکردم تو و دوباره میاورده بیرون و با دسته دیگم هم پستونامو چنگ میزدم. واسم دیگه مهم نبود دردش چه قدره فقط میخواستم ارضا بشم . بعد از اینکه حسابی با سوراخه کسم حال کردم دستمو گذاشتم رو چوچولم و شروع کدم به تند و تند مالوندنش .تموم انگشتام خیسه آب شده بودن .چوچولمو اونقدر سریعمیمالوندم و تکونش میدادم که دیگه داشتم از حال میرفتم . یهویی به یه حاله عجیبی رسیدم که تا حالا تجربش نکرده بودم. نا خود آگاه صدای آه و اوهم بلندتر و بلندتر شد. وای نمیدونین چه حالی میداد. داشتم دیوونه میشدم.دیگه داشتم میمردم که یهویی انگار یه چیزی تو تنم منفجر شدو تموم تنم شروع کرد به لرزیدن. از شدت لذتی که بهم دست داده بود بی حال و خسته افتادم زمین. آره این اولین باری بود که ارضا شده بودم و اون دفعه اینقدر به من حال داد که الان با وجودی که با پسرها و دخترهای زیادی سکس دارم ولی مزه خود ارضایی اون روز هنوز زیره دندونمه و هر چند وقت یک بار به یاد اون روز با خودم حال میکنم!!!. اما حالا با شکل متفاوت و با وسایل مختلف.....
     
#687 | Posted: 4 Jul 2011 15:35
سحر بچه گیشا

موضوعی که می خوام براتون بگم حدود 2سال پیش اتفاق افتاده یه روز یاسر بهم زنگ زد که میخوام برم کس چرخ بزنم اگه بیکاری بیام دنبالت با هم بریم. من هم که بیکار بودم قبول کردم قرار شد نیم ساعت بعدش بیاد دنبالم .... یاسر تازه پرشیا خریده بود قرارشد که بریم رینگ ولاستیک ببینیم برای ماشینش .. قرار گذاشتیم ولیعصر رو بالا پائین کنیم بعد بریم دنبال کارمون. روبروی سوپر استار 2تا دختر دیدیم که منتظر ماشین وایساده بودن بر خلاف همیشه هم که باید یه قطار ماشین جلوشون وایمیستادن هیچ ماشینی نبود!! یاسر که خودش اینا رو دیده بود چند متر جلوترشون وایساد ... داشتیم با هم سر اینکه کدوم مال کی بشه سر و کله میزدیم که دیدیم دارن میان که سوار شن یکیشون که قد بلند تری داشت مانتو کوتاه مشکی تنش بود که قرار شد مال من بشه و اونیکی هم مانتو خاکستری بلندی داشت قرار شد که مال یاسر باشه . سلام! سلام دوستای من. خوبید آیا؟ مرسی .. من علی هستم ایشون هم یاسر ... من سحرم (سهم یاسر) من هم مریم هستم. بعد از اینکه خوب بر اندازشون کردم برگشتم به یاسر گفتم : جون مادرت بیا عوض!! ( سحر هم خیلی خوشگل بود هم بدن خوبی نسبت به مال من داشت) یاسر هم که موضمع رو فهمیده بود گفت: گه خوردی دوسش دارم!! از لفظ یاسر خندم گرفته بود.مریم گفت:موضوع چیه؟ هیچی بگذریم!! خوب بچه های کجائید؟ کجا بهمون میخوره؟ یافت آباد؟!! بعد ازکلی شوخی و سر و کله زدن فهمیدیم که بچه های گیشان. جفتشون هم 20سالشونه الان هم قرار داشتن(تو چت شماره گرفته بودن قرار گذاشته بودن ولی طرف سر قرار نیومده بود خدائیش هم از دستش رفته بود) از شانس کیری من سحر هم از یاسر خوشش اومده بود من هم که کیر خفی خورده بوده بودم حالم گرفته بود اصلا متوجه مریم نبودم که داره کسشر میگه .از اینکه یاسر سحر رو یه روز بکنه بد جور کونم میسوخت. گفتن که زیاد وقت نداریم و باید زود خونه باشیم . ما هم زیاد اصرار نکردیم چون مکانی نداشتیم که بخوایم بریم اونجا!! شماره هر 2تا مونو گرفتن قرار شد فردای اونروز زنگ بزنن و با هم بیرون بریم.تا پل گیشا رسوندیمشون رفتیم دنبال کاری که به خاطرش اومده بودیم بیرون... تو ماشین به یاسر اعتراف کردم که چشمم بد جور سحر رو گرفته. یاسر هم که اصولا آدم راحتیه این قول رو داد که اگه خودش سحر رو کرد یه برنامه ای بذاره که من هم بکنم... فرای اون روز نزدیکای ظهر یاسر بهم زنگ زد که سحر با هاش قرار گذاشته ولی مریم نمیتونه بیاد !! قرار شد که اون 2تا با هم برن بیرون من هم بشینم تو خونه با تخم هام یقول دوقول بازی کنم ... شبش یاسر اومد دم خونه . گفت که بردتش خونه مادر بزرگش که خونه خود یاسر اینا بود و از عقب با سحر سکس داشته ... اینو که شنیدم حالم بد جوری گرفته شد .به یاسر قول شب قبلشو یادش اوردم که من هم باید بکنم ... چند روزی از اون ماجرا که داغش بد جور رو دلم مونده بود گذشت یاسر دوباره زنگ زد که الان با سحر بیرونم .سحر مودم کامپیوترش سوخته میخواد مودم بخره . تو یه مودم اضافی داشتی هنوز داری بیایم دم خونه ازت بگیریم. من که منظوره یاسر رو گرفتم .گفتم : آره هستش بیاین بگیریدش یاسر موضوع حله؟ یاسر هم جواب داد:آره فقط پولش بمونه آخر ماه بهت میدم ... گفتم من اینجا رو رله میکنم سریع بیان اینجا . به مادرم که کرج خونه خالم بود زنگ زدم که شب خودم میام دنبالت .از بابام هم رات بودم چون تا آخر شب شرکت میمونه... در خونه رو که باز کردم دیدم یاسر و سحر مثل این بچه های بیسرپرست با گردن کج دم در خونه وایسادن .سحر یه مانتو کوتاه تنگ نازک پوشیده بود که راحت میشد سوتین سفیدش رو دید این صحنه رو که دیدم نزدیک بود که کیرم شق کنه وآبروم رو ببره .دعوتشون کردم به اطاقم که ممکنه یه وقت خواهرم بیاد که خیلی زاکسه یاسر رو کاناپه ولو شد سحر هم رو تخت نشست و داشت اطاقم رو بر انداز میکرد چیزی میخورید بیارم ؟ سحر با یه ناز خاصی گفت: اگه میشه یکم آب بیار که خیلی گرممه ... یاسر گفت:تو این خونت چیزی پیدا میشه بخوریم کلمون داغ بشه بعد یه چشمکی زد بهم که یعنی بیار ... من رفتم اب بیارم که یاسر دنبالم اومد تو آشپزخونه آقا تا اینجاش با من بعدش با خودت .. یه قوطی ودکا بیشتر ندارم کافیه ؟ آره کافیه فقط حواست باشه که اون بیشتر از من و تو بخوره ... قوطی ودکا رو با 3تا لیوان ماست چیپس نوشابه بردم تو اطاقم که دیدم سحر روسریشو برداشته و تو مسیر کانال کولر وایساده تا خنک بشه . موهای صاف و بلند و مشکیشو که دیدم آمپرم بد جوری زد بالا . نشستیم رو زمین که شروع کنیم خوردنو سحر گفت: من خیلی کم میخورم حالمو بد میکنه ... پیک اول رو که ریختم برای سحر رو بیشتر ریختم و نوشابشوهم کم ریختم .اونو که خورد گفت من دیگه نمیخورم ... یاسر کلی رو مخش کار کرد تا راضی شد باز هم بخوره .بهش اطمینان داد که حواسش به سحر هست.من هم تو فاصله بین پیک ها هی لفط میدادم تا اثر کنه ... پیک آخر رو که گذاشتیم زمین به چشمای سحر نگاه کردم فهمیدم که کار خودشو کرده ... یاسر نشست پهلوش شروع کرد با موهاش بازی کردن یواش یواش رفت سراغ گردن و لب گرفتن از زیر مانتوش دستشو کرد تو شروع کرد با سینه هاش بازی کردن . اومد مانتوشو در بیاره گفت:علی اینجاست روم نمیشه .من پاشدم رفتم بیرون از تراس اطاق مامانم اینا که با اطاق من مشترک بود اومدم پشته پنجره اطاقم نشستم رو زمین داشتم کار اونا رو نگاه میکردم . یاسر سحر رو خوابونده بود رو تخت و داشت شلوارشو در میوورد. یاسر خوابید پیشش و شروع کرد با دستش از رو شرتش با کسش بازی کردن . بعدا فهمیدم تو همین فاصله راضیش کرد که با من هم سکس داشته باشه. داستانی تعریف کرده بود براش کهوقی خودم شنیدم گریم گرفت ودلم به حاله خودم سوخت !!! خلاصه داستان این بوده که من نامزد داشتم بعد تو یه تصادف کشته شده !!!!!!!! یاسر که میدونست من کجام بهم اشاره کرد که بیا تو . من هم سریع خودم رو رسوندم دم در اطاق منتظر یاسر شدم ... یاسر اومد بیرون گفت: خیلی راحت قبول کرد. برو از ایبجا به بعدش با خودت ... رفتم تو اطاق دیدم سحر به پهلو افتاده رو تخت به طوری که پشتش به سمت من . به زور سرشو بر گردوند منو نگاه کرد . دلم به حالش سوخت ولی آمپرم توری زده بود بالا که تمامی احساساتمو زیر پا برده بود ... دراز کشیدم پیشش آروم آروم شرع کردم به دست کشیدن رو بدنش.تنش مثل کوره داغ بود . پوسته لطیفیش رو که زیر دستم احساس میکردم حالی به حالی میشدم. دستمو بردم سمته سوتینش باز که کردم از پهلو دستمو بردم رو سینه هاش مثل سنگ سفت شده بود ... صافش کردم خودم رو اینداختم روش . شروع کردم ازش لب گرفتن ... نا حرف زدن نداشت . دسته چپم رو بردم تو شرتش ... موهای کسش تازه در اومده بود . تیغ تیغی بود . گوشش رو شروع کردم به خوردن با دستمم هم چوچولشو میمالوندم بعد از چند دقیقه منو محکم بغل کرد ... دستم که رو کسش بود خیس شد ... شورتشو در اوردم ... تو 2ثانیه لخت شدم دستشو اوردم گذاشتم رو کیرم شروع کرد با کیرم بازی کردن . گفتم بلند شو بخورش. گفت: نه بدم میاد نمیخورم ... برشگردوندم بالش رو گذاشتم زیر شکمش کونش باز شد ... آبش هم که مثل تف میموند لای کسش دیده میشد ... کاندوم که از قبل آماده کرده بودم کشیدم رو کیرم یه مقدار کرم زدم آروم سرشو گذاشتم دم سوراخش ... سرشو که گذاشتم تو صداش بلند شد که آآآآی دارم جر میخورم بکش بیرون ... گفتم:چند ثانیه تحمل کن دردش از بین میره اون موقع میگی که تا ته بذار تو ... آروم شروع کردم به هل دادن کیرم تو کونش . از درد به خودش میپیچید ولی دیگه صداش نمیومد ... چند دقیقه ای که گذشت خسته شدم گفتم :من میخوابم بیا بشین روش... دراز کشیدم اومد نشست رو کیرم خیلی راحت رفت تو ... خودشو بالا پائین میکرد چشماش رفته بود بالا ... دستمو بردم سمت سینه هاش و باهاشون شروع کردم بازی کردن نوکش زده بود بیرون ... احساس کردم داره آبم میاد بلندش کردم .خوابوندمش رو تخت کاندوممو در آوردم آبمو ریختم رو شکمش ... از اطاق که تومدم بیرون دیدم یاسر نشسته روبرو اطاق ... گفتم:نذرت قبول ... خندید گفت: چیزی برای ما مونده ؟ بلند شو ببرش حموم فقط باید تمیز شه
     
#688 | Posted: 4 Jul 2011 17:34
ساسان حشری

ببينيد من هميشه دوست داشتم قبل از سكس - براي بيشتر تحريك شدن ٿيلم پورنو نگاه كنم - مخصوصا با شريك سكسيم - (چه همسر چه دوست دختر) ولي همسرم هيچ وقت با من همراهي نداشت و طوري وانمود ميكرد كه گويا اصلا از سكس شرعي و عرٿي با همسرش هم زياد دل خوشي نداره و صرٿا به خاطر من و شايد هم انجام وظيٿه زناشويي تن به سكس با من ميده.
به اين ترتيب خيلي به ندرت و زماني كه يه كمي حشريش كرده بودم با من ٿيلم سوپر نگاه كرده بود ولي ٿقط سكس هاي عادي رو. يعني اگه به همجنس بازي زنها ميرسيد يهو از حالت سكسي خارج ميشد و ميگٿت اين كثاٿت كاريها رو بزن بره
منم كه حقيقتا يكي از ٿانتزيهاي ذهنيم و ايده آل هام ديدن همجنس بازي دو تا زن از نزديك بود - حتي تو ٿيلمهاي سوپر از ديدن لزبين ها بيش از سكس هاي معمولي تحريك ميشدم- الهه هميشه تو اين جور موارد ضد حال بود
ميدونين واسه امتحان الهه يه بار بهش گٿتم الهه ديشب خواب ديدم با سارا (دختر دايي زيبا و لوند همسرم) داري همجنس بازي ميكني
يهو خيلي آشٿته شد - و مني كه بعضي وقتها با خيال همجنس بازي همسرم با زيبا روي ديگر خودم رو تحريك ميكردم - از اين آشٿتگي برام مسجل شد بي نهايت از همجنس بازي بدش ميادو منزجره
تا روزي كه گٿت دوست جديدي به نام تينا پيدا كرده كه از مشتري هاي آرايشگاهشه و وقتي عكسهاي عروسي ما رو ديده به همسرم گٿته حيٿ تو كه با اين (منو گٿته) ازدواج كردي و شوهرت اصلا بهت نمياد و تو خيلي ازش سر تري ( البته همه اينها رو الهه به من گٿت) - و الهه هم گٿت ساسان منم جوابشو دادم
ولي راستشو بخواين حس كردم يه جورايي دچار غرور شده و خودش رو گرٿته - از تعريٿ تينا خودش رو گم كرده - مثلا هميشه تو سكس هامون واسم ساك ميزد ديگه بازي در مياره و به نوعي مثل قبل به من حال نميده
حدس زدم همه اين آتيشا داره از تو کوره تينا بلند ميشه - شروع كردم به صورت غير مستقيم از تينا پرسيم - ٿهميدم از همسرش طلاق گرٿته و 29 سالشه و تو باشگاه محلمون مربي آيربيكه و خانواده درست و حسابي هم نداره - مادر ناتني و اينكه تينا رو تو 15 سالگي مجبور به ازدواج كردن - و تنها داره زندگي ميكنه و خونه مجردي داره
يه حسي به من گٿت شيرازه زندگيم در خطره و بايد بيشتر حواسم رو جمع كنم
تا اينكه يه روزي كه من وقت دندونپزشكي داشتم و قرار بود ديرتر سر كارم (كه پيش پدرم تو كارخونش - توليدي گرده هاي آْلومينيومي براي ظرٿهاي تٿلون- هستم) برم - الهه از من خواهش كرد زودتر برم از خونه بيرون - تعجب كردم گٿتن چرا؟
گٿت تينا قرار بياد آرايشگاه (در ضمن يكي از اتاق خواب ها رو الهه كرده آرايشگاه)
گٿتم خوب بياد - گٿت ميخواد اپيلاسيون كنه - منم با شيطنت پرسيدم همه تنش رو؟ (البته چون ميدونستم الهه از اين كارا نميكنه نهايت ٿقط دست و پا روانجام ميده)
الهه هم گٿت آره همه تنش رو - چون با هم صميمي هستيم و اونم خواهش كرده - منم قبول كردم حالا زودتر برو كه تو رو ببينه معذب ميشه - منم با بيميلي و يه طوري كه سرش منت بذارم (چون منو از نعمت ساك زدن كيرم توسط همسرم محروم كرده بود) گٿتم باشه ولي اين جور مشتري ها و رٿيق ها رو آدم نداشته باشه به نٿعشه - الهه هم با شيطنت گٿت چيه چون گٿته خوش قياٿه نيستي ازش دلخوري؟
منم بهش گٿتم : منم صد تا رٿيق دارم كه ميگن من از تو سر ترم- حالا منم بيام واسه تو قياٿه بگيرم؟ يا اصلا چه دليلي داره كه بخواي اين حرٿا رو مطرح كني؟
تو همين حين آيٿون زنگ زد - گٿتم بيا اينم همونيه كه ريده به زندگي مون- اومدم بيرون در محكم پشتم كوبيدم - موقع پايين اومدن ديدم تينا داره مياد بالا - يه نگاه كشداري به هم كرديم و سلام كرد - منم بدون جواب از كنارش رد شدم - ولي نگاهش آنچنان گيرا بود كه من تو يه لحظه تو ذهنم باهاش تا تو رختخواب هم رٿتم - تو يه لحظه ٿكر اينكه تينا اومده كس شو مومك بندازه- كلاٿم كرد- تصور كس مو دارش يا كس بي موش يه لحظه رهام نميكرد
تو همين ٿكرا بودم كه الهه در و باز كرد و از بالاي راه پله ها پايين نگاه كرد ببينه من اونجا هستم يا نه؟ احتمالا زاغ سياه منو چوب زده بود و ديده بود كه من از در ساختمون بيرون نرٿتم - بعدا به من گٿت ٿكر كردم واستادي بياي بالا جلوي تينا به من چيزي بگي من ضايع شم- به تينا هم بر بخوره و بره پي كارش-ولي تو يه لحظه ديدن اپيلاسيون كس تينا بزرگترين هدٿ زندگي من تو اون لحظه شده بود - و اين ٿكر سمج ولم نميكرد كه صورت به اين زيبايي و گيرايي ببين عورتش چيه؟ و دائم اين آيه شريٿه رو زمزمه ميكردم كه: كس كسه بي مو ، با آب ليمو
گٿتم تا كار و شروع نكرده به بهانه اي برم بالا و كليد رو ذره اي از تو مغزي خارج كنم تا بتونم از بيرون با كليد خودم در و باز كنم شايد بتونم به آرزوي بزرگ اون لحظم جامه عمل بپوشونم
دويدم بالا در زدم الهه در و با اخم و سردي باز كرد- گٿت چيه؟(با حالت عصباني)
منم خودم رو زدم به غد بازي گٿتم اگه دوست محترمتون تو هال نيستن ميخوام برم از تو كشو پول بردارم - پول تو جيبم كمه-اونم با سردي گٿت واسا الان خودم ميارم –
همينكه رٿت آروم كليد رو به اندازه دو سه ميليمتر از مغزي خارج كردم - به اميد اينكه شايد بتونم صحنه نابي از كس تينا رو شكار كنم - و به آرزوي بزرگ اون لحظم برسم(ميدونين آدمها در موقع عصبانيت و شهوت تصميماتي ميگيرن كه تو حالت عادي به قدري ملاحظات هست كه انسان حتي بهشون ٿكر نميكنه- حالا يكي نيست به من بگه بابا كس كسه ديگه چه كسه الهه كه هر روز زيارتش ميكني چه كسه تينا كه اينطوري در حسرت ديدارش ميسوزي از خود بيخود شدي!
الهه با يه دسته پونصدي برگشت - منم گرٿتم و از پله ها پايين اومدم و از درب حياط هم خارج شدم و متوجه بودم انگار الهه داره از پشت پنجره رٿتن منو چك ميكنه
يه چند دقيقه اي صبر كردم تا الهه خيالش از رٿتن من راحت شه - ديگه دندونپزشكي تخمم هم نبود - ٿقط ٿكر كس تينا بود كه برام آروم و قرار نذاشته بود - با سلام و صلوات اومدم و در حياط رو باز كردم - و اومدم بالا پشت درب منزل - گوشام رو تيز كردم - ديدم صداي موهومي از داخل به گوش ميرسه - ولي قابل ٿهم نبود - منم مستاصل نشستم رو پله ها - با خودم گٿتم چي كار كنم؟ ٿكر كسه تينا( در حين اپيلاسيون) ديوونم كرده !
وقت دندونپزشكي رو چيكار كنم؟ - خلاصه با اكثريت آرا به اين نتيجه رسيدم برگشتن به منزل حماقت محضه و احتمالا چيزي هم نصيب كيرم نميشه - به قول شاعر: دست بردم به ابول ديدم شده چوب طغور - گٿتم يه راه كٿ دستيه رو بريم ٿكرمون آزاد شه ؟ چون طبقه آخر هستيم خيالم از اينكه كسي منو ببينه راحت بود
القصه - گرٿتم دستمو و لحظه هاي اپيلاسيون كس تينا رو با جزييات كامل به تصوير كشيدم - كه مثلا من كليد انداختم تو در و رٿتم تو و الهه و تينا هم كه حشري شده بودن - الهه از لمس كردن كس تينا و تينا از لمس كردن كسش توسط الهه - همين كه منو ديدن اومدن سراغم - تينا كمربندم رو باز كرد - كيرم رو در اورد گذاشت تو دهنش و د بخور - چون وقتم كم بود ديگه زود ميخواستم تو ذهنم بكنمش برم برسم به دندونپزشكي - ( مي دونين تصورات سكسي واسه جلق زدن انقدر بعضياش احمقانه ست كه ٿقط به درد كٿ دستي ميخوره و بس) آقا اٿتادم رو تينا و گذاشتم نو كسش ( حالا انگار الهه اونجا برگ چغندره - اصلا الهه كيرمم نيست) داشتم تو ذهنم جلو عقب تينا يكي ميكردم كه.....- يهو صداي جيغ هاي كوتاه و شيطنت آميز از داخل خونمون به گوشم رسيد - كه حس كردم دارن دنباله هم ميكنن - منم كه ٿكرم دنبال كس و كون وسكس بود هيچ ٿكري به ذهنم نيومد جز اينه حتما قضيه سكسيه
تو دلم گٿتم جووووووون_ همونجا سجده شكر به جا آوردم - كه انگار دارم به آرزوم ميرسم..........(
گوشم رو تيز كردمو منتظر موندم - صدا بعد از مدتي قطع شد - همينطور داشتم با خودم كلنجار ميرٿتم - كه خدايا چي كار كنم ؟- برم تو؟ - نكنه اون چيزي كه من ٿكر ميكردم نباشه؟ - ولي حشر چنان قالب شده بود كه اگه نمي رٿتم تو ، مطمئن بودم كه تا آخر عمر حسرت مي خورم- با تمام حشري كه كس تينا برام به وجود آورده بود ، بازم يه ملاحظاتي نميذاشت بي پروا عمل كنم - اگه ميرٿتم تو و الهه ديوونه بازي در ميورد؟ اگه تينا جيغ و داد ميكرد؟ و خيلي اگه هاي ديگه ولي........ - ولي مطمئن بودم اون تو يه خبر هايي هست - ولي ممكن بود با اين كار زندگيم از هم بپاشه - دل رو به دريا زدمو ........ خودم رو واسه عمليات استشهادي آماده كردم - (به هر حال ممكن بود تو اين راه به مقام رٿيع شهادت نايل بشم .........)
شهادتين رو بر زبان جاري كردمو- با رمز مبارك و مقدس يا باب الحوائج - عمليات رو آغاز كردم
كليد رو با احتياط كامل وارد مغزي كردمو - آروم چرخوندم - در قٿل نبود ٿقط بسته بود - تقريبا بدون صدا در باز شد - نٿسم تو سينم حبس شده بود - خدا خدا ميكردم تيرم به سنگ نخوره - وارد خونه شدم - كسي تو هال نبود - اومدم پشت در آرايشگاه ( همون اتاق خواب وسطي) - گوشم رو چسبوندم به در - خبري نبود - از سوراخ كليد نگاه كردم همينطور - بازم خبري نبود - يه لحظه به خودم اومدم و خواستم اگر ديده شدم ( كه قطعا ديده ميشدم ) ورودم عادي به نظر بياد - ٿقط اونقدر حول بودم كه حتي نمي تونستم درست ٿكر كنم و يه دروغ واسه برگشتنم بسازم - مخم كاملا از كار اٿتاده بود -
رٿتم به سمت اتاق خوابمون - همينكه در و باز كردم - در دم خشكم زد - الهه روي تخت به صورت طاقباز خوابيده بود و تينا تو لاپاش بود - سرش لاي كسه الهه بود - ولي تنها چيزي كه سريعا توجه منو جلب كرد - كسه خوش استيل و مو دار تينا بود - كه به صورت چهار دست و پا خم شده بود - و كس استخونيش تو بين لاپاش جلب توجه ميكرد - نميتونستم چشم از روش بردارم - البته همه اينها در كسري از ثانيه اتٿاق اٿتاد
تينا يهو مثل برق گرٿته ها كسو كونشو جمع كرد - الهه هم كه سكس از سرش پريده بود با پررويي گٿت تو اينجا چه غلطي ميكني؟
منم با خونسردي رو كردم به تينا گٿتم انگار شما داشتين كسه الهه رو اپيلاسيون ميكردين؟
الهه گٿت برو گم شو بيرون - منم يهو قاطي كردم - گٿتم بي پدر - تو حين هرزگي مچت رو گرٿتم دوقورت و نيمت هم باقيه؟ لاشي
تينا به سرعت لباساشو پوشيد و خواست بره كه من دستم رو اوردم جلوش
گٿتم تشريٿ داشته باشين - باهاتون كار دارم - با عصبانيت دستم رو كنار زد و رد شد - منم همچين هولش دادم كه محكم خورد به در اتاق خواب - يهو با صداي بلند، آخي گٿت كه همراه با گريه بود ( يه لحظه دلم سوخت براش )
گٿتم حرومزاده يه بار ديگه ببينمت مادر تو به عزات ميشونم ها - با گريه در وا كرد و به سرعت خارج شد كه الهه هم با بي شرمي اومد جلو ( همينطور كون برهنه) گٿت كثاٿت چيكارش داري؟
منم كه كيرم رو صابون زده بودم واسه كسه تينا - با اين پيش آمد شديدا عصبي شده بودم - يهو الهه خواست به من تعرض كنه ( احتمالا بزنه تو صورتم ) - كه ناخودآگاه هولش دادم
ناگهان يه ٿكري مثل برق از ذهنم گذشت - الهه كه از اول ازدواجمون منو تو حسرت گاييدن كونش گذاشته بود - حالا بهترين ٿرصت بود - ازش آتو هم داشتم - اگه بازي درميورد - خوارش رو ميگاييدم - خواست با عصبانيت از كنارم رد بشه كه گرٿتمش - محكم هولش دادم رو تخت - تو يه چشم به هم زدن شلوار و شورتم رو در اوردم و با زور زيرم نگهش داشتم - دائم به من ٿحش ميداد - ولي كيرمم نبود - از پشت اٿتادم روش - يه لحظه حس كردم خودشو شل كرد - حتما پيش خودش گٿته يه راه كس بهش ميدم خرش ميكنم - ولي كور خونده بود
سريع تٿ زدم سر كيرم - و گذاشتم در سوراخ تنگ كونش - يه حركتي به خودش داد و كيرم رٿت تو چاك كسش - سريع در اوردمش- و دوباره دستم رو تٿي كردم ماليدم به سوراخ كونش و كمي هم زدم به سره كيرم - تو اين مدت لاينقطع ٿحش ميداد و ميگٿت كثاٿت ولم كن و آشغال.........
- من كه گوشم اصلا بدهكار نبود - همينكه تٿ زدم دم سوراخ كونش دوزاريش اٿتاد كه چه خوابي براش ديدم
گٿت احمق چيكار ميكني؟ منم كه تو بدترين لحظات دست از لودگي بر نميدارم - گٿتم بايد تنبيه بشي - همچين كونت ميذارم كه ديگه از اين غلط ها نكني - حالا واسه من ٿيلم بازي ميكني؟ همجنسبازي رو خاموش كن يا بزن بره؟( موقع ٿيلم سكسي ديدن)
همينكه متوجه شد چه خيالي تو سرمه - عضلات كونش و سوراخ كونش رو شديدا منقبض كرد - منم ديدم اينجوري ديگه محاله بتونم كونش بذارم - يهو بي هوا گذاشتم تو كسش - جا خورد و يهو شوك زد - تو همين حال خودش رو يه كم رها كرد - منم وحشيانه كيرم رو دراوردم و گذاشتم سر سوراخش - يه ذره رٿت تو - ديگه با ٿشار وزنم سعي كردم نذارم بياد بيرون - يهو انگار كه يه كوچه بن بست تهش باز شده - جر خورد و رٿت تو سوراخش - چنان جيغي زد .... مامان مامان مامان
- آخ نميدونين چه حالي داد - كيرم تا دسته تو كون الهه رٿته بود و آرزوي ديرينم برآورده شده بود- طٿلي الهه با دستش تمام رو تختي رو چنگ زده بود و مچاله كرده بود - آروم داشت اشك ميريخت- حالا وقتش بود كه آروم تلمبه بزنم تو كونش - باورتون نميشه وقتي كيرم رو ميكشيدم بيرون انگار سوراخ كونش هم چند ميليمتري به سمت بيرون كشيده ميشد - چون من حالت تلمبه زدن رو حس نميكردم - ٿقط سوراخ كونش به بيرون كشيده ميشد و برمي گشت سره جاش
طٿلك به التماس اٿتاده بود - تو رو خدا - تو رو خدا - مردم - پاره شدم - پاره شدم - بسه ديگه .......... گٿتنش بي وقٿه ادامه داشت - ٿكر كنم طٿلك از درد داشت زمين و گاز ميگرٿت ولي......
ولي بالاخره بايد تنبيه ميشد - به هر حال از نظر شرعي هم كه حساب كنيم - تنبيه زن يه وقتهايي لازمه - حالا من اين تنبيه رو در نظر گرٿته بودم - البته مطمئنم كه شما هم حق رو به من ميدين - مگه نه؟
خلاصه اونقدر عجز و ناله كرد كه زودتر از هميشه به اوج لذت جنسي رسيدمو به سرعت آبم اومد - منم ريختم تو سوراخ كونش - خيلي حال داد - خيلي .......
همينكه در آوردم - مادرشو گاييدم - ديدم سره كيرم اني شده - خاركسده انش قهوه اي بود - گٿتم ريدي رو كيرم -
اونم با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن......(دلم واسش سوخت)
ولي همينكه چشمم دوباره به كير اني شدم اٿتاد شاكي شدم مي خواستم به زور كيرم رو بكنم تو دهنش ساك بزنه - ولي............ ولي گٿتم خدا رو خوش نمياد و از مسلماني هم به دوره
رٿتم به سمت حموم واسه نظاٿت و غسل جناب...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#689 | Posted: 4 Jul 2011 23:56
اولین سکس من با صبا
سلام.اسم من دانیاله تابستون 89_88 بود،با دوستام قرار گذاشتیم بریم فوتبال بازی کنیم،قرار بود ساعت 4:30تو باشگاه باشیم.من ساعت 4 از خونه اومدم بیرون،زیاد حوصله نداشتم و همش تو خودم بودم چون قراربود واسه دختر همسایمون خواستگار بیاد و من اونو خیلی وقت بود که دوس داشتم.خلاصه ،حدودای 4 و نیم رسیدم باشگاه ،حدود ساعت 6 بود که از باشگاه اومدم بیرون،با دوستام بودم و از اونجایی که حوصله نداشتم بچه ها حی سربسرم میذاشتن.
باشگاه به خونمون نزدیک بود و بغل اون یک پارک بود که همه ی دختر پسرای محلمون میومدن اونجا.بچه ها اسرار کردن که برم اونجا،منم رفتم،بی حوصله کنار بجه ها رو نیمکت نشسته بودم که بهم گفتن: ((دنی اون دختر رو نگا،زوم کرده به تو)) اولش فکر کردم بازم دارن سربسرم میذارن ولی بعد دیدم نه راس میگن،دختره زوم کرده به من و از رو هم نمیره از اونجایی که حوصله نداشتم گفتم: ((ولش کنید بابا،من دارم میرم خونه حوصله ندارم))با بچه ها خدافظی کردم واومدم خونه.
شب تو تختم همش به اون دختره فکر می کردم و هرکاری می کردم از فکرم بیرون نمی رفت.به خودم گفتم فردا میرم پارک و ازش دلیل زوم کردنش رو من رو ازش میپرسم.شب خوابیدم و حدود ساعت 12 از خواب پاشدم رفتم دوش گرفتم ماهواره داشت مسابقات کشتی کج رو نشون می داد منم نشسته بودم داشتم اونو میدیدم که موبایلم زنگ خورد،دیدم آرازه گوشی رو برداشتموبعد احوالپرسی بهم گفت: ((امروز میای بریم پارک؟بچه ها همه هستن،خوش میگذره))منم قبول کردم گفت: ((ساعت 7 پارک باش))ساعت 6 بود که رفتم پارکینگ تا یکم به سرو وضع ماشینم برسم.ماشینو تمیز کردم و از خونه زدم بیرون.
بعد از 20 30 دقیقه الافی تو خیابونا رفتم پارک.بچه ها روی چمن نشسته بودن و داشتن شاه وزیر بازی می کردن منم رفتم نشستم پیش شون یکی از بچه ها رفت که از کافی شاپ پارک 5 تا قهوه بگیره بیاره که بهم گفت: ((دنی پاشو با هم بریم)) پاشدم که باهاش برم یه 200 300 متری از بچه ها دور شده بودیم که همون دختره رو دیدم به دوستم امیر گفتم: ((امیر تو برو من با این دختره کار دارم)) فکر کنم شنید چون خودشو خیلی جمع و جور کرد،رفتم جلوش،با دوستاش بود،بهش گفتم : ((خانم ببخشید یه لحظه میاین؟کارتون دارم))با یه کمی غرور از پیش دوستاش پاشد و گفت: ((بفرمایید؟))یکمی رفتیم اونطرفتر بهش گفتم: ((ببخشید،شما دیروز خیلی بهم نگاه میکردین!کاری داشتین!!))با غرور و انکار گفت : ((نه.حتما اشتباه می کنید.من؟!!اصلا!!امکان نداره.حتما اشتباه گرفتین))گفتم: ((باشه،ببخشید که وقتتون رو گرفتم))2 3 قدمی ازش دور شده بودم که برگشتمو بهش گفتم: ((ببخشید،این شماره ی منه اگه مایل بودید بهم زنگ بزنید تا با هم بیشتر آشنا بشیم))شماره رو گرفت و یه تبسم کوچیکی کرد و رفت.منم در این حین گفتم: ((منتظرتونما)) بعد رفتم سراغ دوستام تا ساعت 10 پارک بودم که بابام زنگ زد و بهم گفت یه ماست بگیر و بیا خونه،مهمون داریم.ماست رو خریدم و رفتم خونه.خالم اینا اومده بودن خونمون.
از یک طرف اضطراب داشتم و ازیک طرف دیگه خوشحال بودم.ساعتای 2 نصف شب بود داشتم میرفتم بخوابم که دیدم یه اس ام اس اومد.اومدم بازش کردم دیدم شماره ناشناسه و نوشته بود: ((آره شما راس می گفتین من دیروز حی به شما نگاه میکردم،من به شما یکی دو ماهه علاقه پیدا کردم ولی شما متوجه نمیشدید))بعد از نیم ساعت اس بازی خوابیدم.صبح که از خواب پاشدم دیدم 10 تا میست کال دارم وهمش هم اوندختره بود.راستی اسم دختره صبا بود.
اومدم بیرون و بهش زنگ زدم،گوشی رو برداشت،بهش گفتم: ((ببخشیدا صبا جون،خوابیده بودم متوجه تماستون نشدم،کاری داشتین؟))گفت: ((کار واجبی نداشتم،می خواستم اگه میشه بیای بیرون و باهم باشیم،میاین؟؟))منم قبول کردم گفتم: ((کجا؟))گفت: (( بیا ورودی پارک))قبول کردم و رفتم دم ورودی پارک 5 6 دقیقه منتظر موندم که دیدم داره یواش یواش داره میاد.با ماشین 2 3تا چراغ دادم و فهمید تو ماشینم،اومد و نشست تو ماشین و یه سلام گرمی داد،من یکم شوکه شدم نیم ساعتی داشتیم با ماشین می گشتیم که دمه یه رستوران توقف کردم.رفتیم ناهار رو خوردیم و بعد رسوندمش جلو در خونشون.وقت خدافظی با هم دست دادیم و یه لحظه هردومون خشکمون زد و بی اختیار از لپش بوسیدم.هم اون هم من هر دوتامون شوکه شدیم.رفتم خونه و یه دوش آبسرد گرفتم،بعد صبا اس ام اس زد که: ((خیلی ممنون از بابت ناهار امروز،مرسی خیلی خوشگذشت!!))بعده 2 3 روز که رابطه مون فقط دوستی بود،بهش یه جوک سکسی فرستادم،اونم جوابمو داد و از اون روز به بعد رومون به هم باز شد.هر روز رابطمون گرم و گرمتر میشد.
یه هفته بعدش پدرو مادر من تصمیم گرفتن که برن کانادا سری به داداشم بزنن آخه داداشم اونجا دکترا می خونه منم به خاطر اینکه کارت پایان خدمت نداشتم و سربازی نرفته بودم،نتونستم با اونا برم.
خلاصه،بعد یه هفته بابا و مامانم رفتن کانادا و من موندم یه خونه ی تنها.روز ها همینطور میگذشت و من نمی تونستم به صبا پیشنهاد سکس بدم تا یه روز که:
بهش گفتم: ((خونه تنهام و حوصله ی اومدن به بیرون رو ندارم و تو خونه هم حوصلم سر میره)) گفت: ((دنی خیلی دوس دارم اتاقت رو ببیتم، میای دنبالم بریم خونتون؟؟))رفتم دنبالش و اومدنی از فس فود سر خیابونمون 2 تا پیتزا با مخلفات اضافی گرفتم و رفتیم خونه.
محلمون هم آروم بود و کسی هم همدیگرو دید نمیزد یا کاری به کار همدیگه نداشت،در پارکینگ رو باز کردم و ماشین گذاشتم تو پارکینگ. بعد رفتم خودم در ماشین رو واسش باز کردم و خودشم خیلی از این کارم تعجب کرد،رفتیم خونه و صبا هم خیلی خودمونی و راحت و انگاری دفعه ی اولش نیست که اومده تو خونمون،رفت و همه جای خونمون رو گشت(خونه ی ما عین یه خونه باغه،تو الهی پرست)اتاق من طبقه ی دوم بود رفت اونجا منم رفتم حموم تا یکم به سرووضعم برسم،از حموم در اومدم صداش زدم ولی جوابمو نداد.رفتم به طرف اتاق در رو باز کردم دیدم رو تختم خوابیده یواش صداش زدم ولی جواب نداد،منم دیدم خوابیده رفتم از کمدم لباسام رو برداشتم و همونجا حوله رو در آوردم تا لباسام و بپوشم که یهو صدای خنده ی صبا بلند شدمنم ئشوکه شدم برگشتم طرفش ببینم چی شده که صبا بهم گفت: ((به پاهام اشاره کرد و گفت دیوونه لباساتو بپوش))منم گفتم: ((ببخشید،آره!!!یادم رفت،دیوونه ترسوندیم)) بازم خندید و منم پشتم رو کردم طرفش تا لباسام و بپوشم.بعدش رفتیم تا ناهار بخوریم؛پیتزاهارو گرم کردم و سرمیز نشستیم،ازش دلیل خنده هاشو پرسیدم گفت: ((دنی!!تو بدنسازی کار میکنی؟)) گفتم: ((قبلا دوسال کار کردم.چطور؟)) گفت: ((وقتی بدنتو دیدم نتونستم جلو خودموبگیرم،از بدنت خوشم اومد خیلی اندامت قشنگه!!)) گفتم: ((قابل شمارو نداره))جواب ندان و سرش رو انداخت پایین و تبسم کرد و بهم گفت: ((سر نهار زیاد حرف نمی زنن،ناهارتو بخور سرد شد!!))بعد ناهار بهم گفت(دنی اون پیانو تو اتاقت مال خودته؟بلدی؟))گفتم(آره،پاشو بریم تو اتاقم واست یه ذره آهنگ بزنم))رفتیم اتاقم و واسش آهنگ سلطان قلبم رو زدم خیلی خوشش اومد بهم گفت که بذار منم بزنم خوشت میاد.اومد جلوی پیانو و منم کنارش ایستادم.تا دستشو برد طرف پیانو فهمیدم آماتوره و تا حالا پیانو هم نزده گفتم (میخوای بهت یاد بدم))گفت(آره،آقای استاد!بفرمایید))از پشت دستاشو گرفتم و روی پیانو همرراه با انگشت های من انگشتاشو حرکت میداد.چون به طرف جلو خم شده بودم سینه هام به پشتش چسبیده بود،کیرم شق شق شد و از رو شلوار بدجور معلوم بود مواظب بودم که کیرم بهش نخوره،ضربان قلبم خیلی رفته بود بالا،سرم گیج میرفت و چشمام یه لحظه تار میشد از رو شهوت نمی دونستم دارم چیکار می کنم،چشمامو بستم و خودمو از پشت بهش چسبوندم،بدنش خیلی نرم بود،محکم تو بغلم گرفتمش و از پشت گردنشو میبوسیدم و خودشم چشماشو بسته بود.حالا فقط صدای نفس نفسمون بود که همه جای اتاق رو پر کرده بود.همینطور تو بغلم گرفتمشو بردم رو تختم،برگردوندمش و لبام رو گذاشتم رو لباش خیلی با احساس لب همدیگرو میخوردیم و هردو تامون هم عجله نداشتیم که زود تموم کنیم.همیطور که ازش لب می گرفتم دستمو بردم طرف سینه هاش یکمی با دستم مالوندمش و صباهم دستشو کرده بود تو موهام و سرم رو محکم رو سرش نگه داشته بودو لبیایه همدیگرو میخوردیم.با زحمت لبامو از رو لباش کشیدم کنار و شروع کردم به بوسیدن گردنهش،تیشرتشو در آوردم شروع کردم به بوسیدن سینه هاش از روی سوتینش و شکمشو بوسیدم.صبا چشماشو بسته بود و نفس نفس میزد.سوتینشو در آوردم و نوک سینه هاشو بوسیدم،و با نوک زبونم خیلی کنار نوک پستوناشو لیسیدم بعد کردم تو دهنم و مکیدمشون،یه آخ کوچیکی گفت و لباشو گاز میگرفت.
همه جای سینه هاشو خوردم و یواش یواش رفتم پایینتر.شلوترشو با شرتش کشیدم بیرون،از روی کسش بوسیدم و شروع کردم به خوردن کسش.صدای آه آهش همه جا رو پر کرده بود. 2 3 دقیقه خوردمش.بعد یه لب ازش کرفتم و شروع کردم به در آوردن تیشرتم.وقتی میخواستم کمرم رو باز کنم بهم گفت(دنی!بذارخودم شلوارتو میکشم پایین!!))بعد خندید و اومد طرفم با عجله کمربندم رو باز کرد و شلوارمو کشید پایین،از رو شرتم کیرم رو گرفت و فشار داد و گفت(اینچیه دیگه؟!کیر یا خرتوم فیله!!!)) خندیدم و شرتم رو کشیدم پایین،با دستش کیرمو گرفت تو دهنش و با ولع خاصی تند تند خورد،واقعا خیلی بهم حال میداد 3 4 دقیقه بود که داشت میخورد که آبم اومد.خیلی عصبانی شد و دوید طرف دسشویی،منم رفتم دنبالش بهش گفتم(صبا!چی شده؟!ببخشید،نتونستم جلوی خودمو بگیرم.حالت خراب شد؟؟!))از دس شویی اومد بیرون
گفت(آره،اشکالی نداره))گرفتم تو بغلم و بردمش تو اتاقم،انداختمش روی تخت و بوسیدمش،بهش گفتم(صبا!اوپنی؟)) گفت(نه،مواظب باشیا)) یه کمی کیرمو به کسش مالوندم که خیلی به هردومون حال میداد ولی ترسیدم نتونم جلو خودم رو نگه دارم و بکنم تو کسش و هردوتامون پشیمون بشیم.بهش گفتم(از عقب اجازه میدی عملیاتمون رو شروع کنیم؟))گفت(آخه،شنیدم خیلی درد داره!!))گفتم(بذار امتحان کنیم اگه درد داشت نمی کنم)) حرفی نزد ولی فهمیدم راضیه.
کرم نرم کننده ی نیوام رو برداشتم و به سوراخ کوننش زدم و یواش یواش انگشتم رو کردم تو کونش صداش همه جای اتاقم رو گرفته بود.کم کم او یکی انگشتم رو هم کردم تو کونش،حالا دو انگشتممم توش بود،یکیم که گذشت عادت کرد و منم کیرم رو خوب چربش کردم و گذاشتم دم سوراخش.2 3 ثانیه ای نگه داشتم که خودش گفت(دانیال بکن دیگه!چرا منتظری؟!!جرم بده دیگه)) این حرف رو که گفت حشری تر شدم و کیرمو تا دستش کردم تو کونش یه جیغی کشید که نمیتونم الان توصیفش کنم.وقتی کیرم رو کردم تو کوننش همه جای بدنمو یه گرمایه خاصی گرفت،حدود 1 دقیقه ای بود که داشتم تلمبه میزدم که فهمیدم داره آبم میاد(من تا اونموقع حتی جلق هم نزده بودم و به همین دلیل زود ارضا میشدم)،بهش گفتم و گفت(عیبی نداره بریز تو کونم و خودتو خالی کن))انتظار این حرفشو نمی کشیدم،تا اینو گفت شدتم رو زیاد کردم و تمام آبم رو تا قطره ی آخرش ریختم تو کونش............. .
الان دو سال از اون قضیه میگذره و منو صبا هم حدود یک سالی میشه که با هم حرف نمیزنیم،چون بعدا فهمیدم که بهم خیانت کرده.......امیدوارم از این ماجرایی که به سرم اومده بود خوشتون اومده باشه...خوشحال میشم اگه اشکالاتم رو به بگین....مخصوصا ساینا جون و سارا.
     

#690 | Posted: 4 Jul 2011 23:58
کون نسرین و چهار کیر داغ
سلام نسرینم 21 سالمه 15 سالم بود که از خونمون بخاطر گیر دادن های بابام متواری شدم وبه تهران اومدم خاطرات تلخم از تهران زیاده چون تو همین شهر بکارتمو واسه یه شب جای خواب از دست دادم یا کسایی که وحشیانه و مفتی گاییدنم و خلاصه بعد مدتی از سکونت در تهران به کار تو یه جنده خونه تو تهران مشغول شده بودم که دیدم بیفایده ست هر کسی منو با 40 تومن میکرد از بچه 13 ساله تا پیرمر 70 ساله تازه نصف این پول بمن رسید باقیش جمع میکردیم واسه کرایه خونه و غیره... این شد که بسرم زد و با بچه ها ی خونه یه دعوای اساسی راه انداختمو ساکمو جمع کردم وبرای همیشه از اون خونه رفتم و که بزرگترین اشتباهمم همین بود.

تا شب تمام تهرانو واسه پیدا کردن خونه زیر پا گذاشتم ولی پولم خیلی کم بود.دیدم فایده نداره اینجوری پیش برم شبو تو خیابون باید بخوابم .تا اینکه یه راه حل به ذهنم رسید رفتم تو یه بنگاه که مسئولش که یه پیرمرد تقریبا 50 ساله بود .سلام کردم و کونمو کمی دادم عقب و با معصومیت گفتم آقا من یه خونه واسه اجاره میخوامم ولی پولمم کمه میشه جای پول چیز دیگه بدم .گفت مثلا چی ؟ منم با صراحت گفتم مثلا کون بنده خدا اولش شکه بود ولی بعد چند ثانیه مکث دستمو گرفتو گفت : آره عزیزم چرانشه .فقط شرطش اینه که الان پیش قسطشو بدی .گفتم اینجا تو بنگاه! گفت آره مگه چیه؟ گفتم نه اینجا فقط واست ساک میزنم گفت باشه عزیزم رفت در مغازشو قفل کرد کرکره شو هم تا نیمه آورد پایین از پشت منو بغل کردو از رو شلوار کیرشو به کونم میمالوند .خیلی زود لخت شدو روی زمین دراز کشید منم بصورت بر عکس روش دراز کشیدم بطوریکه کیر اون توی دهنم بود کس کون من هم توی دهان او خیلی با تجربه بود طوری کسموو میمکید که حس میکردم تو فضام .منم نامردی( نا زنی) نکردمو کیرشو براش تا دسته میخوردم بعد از چند دقیقه ساک زدن نامرد بدون اینکه بگه تمام آب کیرشو تو دهنم خالی کرد من خیلی از این کار بدم میاد ولی با اکراه آبشو خوردمو بعد کلی غر زدم بجونش که چرا این کارو کرده معذرت خواهی کرد .قرارمون این شد که هفته ای دو بار جای کرایه منو از کس بکنه.شبش رسوندم در خونه ای که مال خودشم بود و کلیدشو بهم داد یه خونه شیک با تمام وسایل بود.

روی کاناپه لخت شدمو خوابیدم تا ظهر خواب بودم. ظهر هم بلند شدم که به اصطلاح اولین مشتریمو تور بزنم سر خیابون اصلی وایساده بودم که ماشینها بوق بارونم کردن یه 206 جلو پام ترمز کرد و گفت: برسونمت گفتم :اینکاره نیستم برو بچه گفت چه کاره ای جیگررر؟ گفتم 50 تومان داری گفت:بپر بالا تا سوار شدم گفتم پولمو بده یه تراوول 50 تومنی داد و گفت چقد عجولی تو راستی اسم پسره کاوه بود.رسیدیم در خونش که یه خونه ویلایی بزرگ بود رفتیم تو تا رفتیم تو خونه در رو قفل کرد گفتم؟چرا درو قفل کردی؟گفت خفه شو کسو تا اینو گفت سه تا پسر از اتاق خواب زدن بیرون و افتادن بجونم شروع کردم به داد و بیداد ولی فایده ای نداشت در عرض چند ثانیه لختم کردنو افتادن بو جونم یکی کسمو میخورد یکی انگشت تو کونم میکرد و یکی سینهامو میمالوند نامردای عوضی مثل گرسنه ها افتادن بجون کس و کونم و منم فقط داد و بیداد میکردمو فوش خواهر مادر میدادم بهشون کاوه درازم کردو نشست رو کونم لپایی کونمو باز کرد منم که تازه دوهزاریم افتاده بود شروع کردم به التماس که از کون نکنم ولی بیفایده بود بقیه پسرا نفری یه تف انداختن در سوراخ کون گوشتیمو کاوه هم اینقد فشار میداد باسنمو که حس کردم الانه که نصف شم .کاوه عوضی یکم تف به کیرش مالید و سر کیر کلفتشو گذاشت در سوراخم یکم مالوندش و بی مقدمه کردش تو کونم شروع کردم به داد وبیداد و التماس ولی بیفایده بود کیرش تا دسته تو کون گوشتی و نرمم بود نامرد اصلا فکر من نبود اونقد تند تند تلمبه میزد که داشتم جر میخوردم بقیه پسرا هم مشغول بودن یکیشون که خوشکل بود کیرش داغو گوشتیشو کرده بود تو دهنم بقیه هم لاس خوشکه میزدن با سینه و کسم بازی میکردن یکی از پسرا که لاغر بود کاوه رو پس زد و خودش نشست پشت ولی با معرفت بود چون ملاحظه منو میکرد و کیرش اروم اروم میکرد تو کونم شروع کرد به اروم تلمبه زدن تو کون سفید و نرمم یه لحظه نگاهمم به کاوه آشغال افتاد که داشت با موبایلش ازم فیلم میگرفت دنیا رو سرم خراب شد از همه چی و همه کی متنفر شدم و به حال خودم افسوس میخوردم تقلا میکردم که از زیر دست این پسرای عوضی در برم ولی فایده نداشت دستامو رو صورتم گرفتم که حداقل صورتم تو فیلم نیفته ولی یکیشون موهامو محکم کشیدو سرمو داد بالا پسر لاغره آبشو تو کونم خالی کردو رفت رو کاناپه و جاشو داد به دوستش که کم سن تر بود کونم گشاد و بی حس شده بود کیر این یکی راحت رفت توم شروع کرد به تلمبه زدن و لذت برد ن ولی دریغ از کوچکترین لذت برای من .اصلا دیگه حس نمیکردم کیر تو کونمو و یه کیر هم تو دهنم و...........ادامه دارد .اگه خوشتون اومد بگید ادامشو بذارم خوشتون نیومد هم بگید که بیخودی ننویسم در ضمن هر کس فیلم منو دید مردونگی کنه و پخشش نکنه من موهام سیاست و بدنم سفیده و این چهارتا پسر هم ترک بودن اگه همچین فیلمو دیدید تو رو خدا پاکش کنید
     
صفحه  صفحه 69 از 79:  « پیشین  1  ...  68  69  70  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.