| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 8 از 78:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  77  78  پسین »  
#71 | Posted: 31 Aug 2010 14:42
کیس یاسمن

سلام به همه ی شما دوستان خوب
اسمن من شایان هستش 23 سالمه و قدم 1مترو 78 و وزنمم 73 هستش قیافه خوبی دارم نمی گم خوشگلم ولی قابل تحمل هستم.
من یه مغازه خدمات و تعمیرات کامپیوتری تو شرق گیلان دارم خودمم گیلانی هستم. یه رفیقم دارم که از داداشم به هم نزدیکتریم اسمش مهدی هستش. من زیاد اهل دخترو دوست دختر نبودم دوستمم همین طور. تا اینکه یه روز مغازه بودم دیدم یه دختره با باباش اومد مغازه دست پدره هم یه کیس هستش. گفتم بفرمایید که گفتن آره یه باره از کار افتادو از این حرفا.واقعا دخترش گوشت خوبی بود. تو همون نگاه اول جذبش شدم. پیش خودم گفتم باید مخشو بزنم. یه دختری بود قد 170 سن 18 تا 20 وزنم حدودا 65 تا 70 همین حدود و واقعا قشنگ بود یه آرایش ملایم هم کرده بود. کیس رو گرفتم گفتم شماره بدین باهاتون تماس میگیرم.پدره شماره خودشو داد.مهدی باز هم مثل همیشه شروع به کارشناسی کرد.شایان دیدی عجب کسی بود چی می شد من ترتیبشو میدادم.گفتم می خوام مخشو بزنم به دلم نشستم هدی گفت: یا منم بازی یا بازی خراب.گفتم حالا ببینیم چی میشه هرچی پیش آمد خوش آمد.خلاصه کیس رو با کمک مهدی باز کردیم داشتیم باز می کردیم مهدی می گفت چی میشه الان تو کیس شورت یا کرستشو جا گذاشته باشه.گفتم خره کیس هستش کمد لباس که نیست.مهدی میگه خوب حالا ما یه چیز میگیم تو ضد حال بزن.کیس رو باز کردیم دیدیم پاورش سوخته.مهدی پاورش رو تعویض کرد سیستم رو روشن کردیم.مهدی گفت بورو کنار من باهاش کار دارم.گفتم هرچی پیدا کردی 50 ، 50.گفت باشه قبول.من رفتم مشغول کارا بودم که یهو متوجه شدم مهدی دستشو گذاشته رو کیرش داره نوازشش میکنه گفت اگه جنبه نداری دیگه نیا مغازه ما اینجا آبرو داریم.گفت خفه شو اگه خودتم ببینی راست می کنی.سریع رفتم پشت دستگاه دیدم وای خدای من چه عکس هایی از دختره.همه با تاپ و شلوارک مهدی گفت بزار بریزم تو فلاش گفتم نه بیخیال ول کن جایی درز می کنه.گفتم ببین چت هم می کنه که دید آره با سیستمش دوتا آیدی باز شده خلاصه 2تا آیدی رو برداشتیم.فرداش زنگ زدم به بابای دختره گفتم سیستمتون آمادست بیاین ببرین که مادر جنده خودش تنها اومد برد.به مهدی گفتم تو آیدیشو ادد میکنی از الان میشی پای چت میبینی که خانوم کی آن میشه.خلاصه کار مهدی شده بود همین بعد از مغازه هم میرفت خونه شب می رفت تا شاید شب آن شد. خلاصه بعد از 5 روز آن شد مهدی یکم باهاش چت کرد خودشو معرفیکرد ولی یه چیزایی که معلوم نبود کی هستش اونم خودشو ياسمن 19 از شمال معرفی کرد.خلاصه مخشو زد و همش باهاش تو چت قرار می ذاشت و میچتیدن.تا یه روز گفتم مهدی بهش بگو اهل سکس هست یا نه گفت نه زوده از این حرفا.گفتم خوب با یه آیدی دیگه بورو ببین اگه اهلش هست که می کنیم توش اگه نه که کم کم رامش میکنیم.خلاصه با یه آیدی دیگه شروع کردیم من هم یکم باهاش چت کردم تو آیدی دوم خودمو شایان 23 شیرازی معرفی کردم اونم ياسمن 19 شمال. تا بهش گفتم اهل سکس چت هستی یا نه که کم کم آوردمش تو مسیر و کم کم یاهاش سکس چت می کردم.تا یه روز داشتیم سکس چت می کردیم خیلی حشری شده بود که حتی نمی تونست باهام بچته گفت چی می شه الان تو بیای خونمون آخه من خونه تنها هستم.گفتم هیچی من 30 دقیقه دیگه خونتون هستم گفت دروغ میگی چه جوری از شیراز می خوای بلند شی بیای گفتم شیراز کجاست من همشهریت هستم گفت دروغ میگی گفتم من فلانی هستم فلان جا مغازه دارم که باورش نمی شد خلاصه گفت تا نیم ساعت دیگه بیا خونمون.منم آدرسو گرفتم گفتم باشه.گفتم کسی خونتون نیست دیگه گفت پدر و مادرم رفتن رشت من خونه تنهام.گفتم باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام.از محل کارم تا خونشون با ماشین 15 دقیقه بود.به مهدی گفتم آقا شکار رو زدم گفت دروغ میگی گفتم به جون خودم الان می خوام برم ترتیبشو بدم.گفت منم میام یا میام یا بازی خراب گفتم خره صبر کن الان من می رم دفعه بعد تورو می برم.گفت نه من میام.حالا مگه میتونم اینو راضی کنم.خلاصه به هر بدبختی بود راضیش کردم.یعد رفتم داروخونه یه اسپری گرفتم با چند تا کاندوم خاردار .بعدم سر راه رفتم گل فروشی یه دسته گلم خریدم(داشتم می رفتم خاستگاری) رفتم دره خونشون قبل از اینکه پایین بیام زیپ شلوارمو باز کردمو اسپری رو زدم گفتم شاید تو خونه رفتم دیگه وقت نشه.رفتم در خونشون و زنگ رو زدم بدون هیچ حرفی در باز شد.در رو باز کردم رفتم داخل و در رو بستم یه حیاط کوچیک داشتند رفتم بالا از پله ها یه یا الله گفتم دیدم کسی خبری نیست گل رو گذاشتم رو میز جلوی مبل و تو یکی از اتاق ها رو نگاه کردم دیدم ياسمن خانوم لخت مادر زاد خابیده رو تخت و بهم اشاره می کنه که بیا دارم می میرم منم فرصت رو غنیمت شمردم و سریع لباسامو کندم و افتادم بجونش.اول از صورتش چند تا بوس چیدم تا دلم خنک شه. بعد یه لب طولانی ازش گرفتم و اومدم رسیدم به سینه هاش.سینه سمت چپش دو دهنم بود و سمت راستم تو دستم بعد جاهارو عوض کردم.یعد از 10 دقیقه که واقعا سیر شدم اومد رو بهشتش تا اومدم سرمو بهش نزدیک کنم دستشو گذاشت روش گفت فقط حواست باشه من دخترم.منم گفتم باشه خیالت جم منم پسرم.چوچولشو پیدا کردمو با زبون باهاش بازی میکردم و گاهی هم کسشو لیس میزدم که یهو با دو دستش سرمو بین پاهاش قفل کرد و یهو شل شد فهمیدم ارضا شد. گفتم حالا نوبت تو هستش. کیرمو دادم دستش هر کاری کردم حاضر نشد ساک بزنه.گفتم برگرد.برگشت و حالت چهار دستو پا به خودش گرفت دیدم کونش واقعا تنگ هست اول با انگشتام باهاش بازی کردم بعد کیرمو خوب با آب کسش خیس کردم ولی هر کاری میکردم داخل نمی رفت که نمی رفت ياسمن هم می گفت نه تو نمی ره دیگه نمی زارم از این کسه شعرا بزار لا پام.گفتم جا دیگه نیست بزارم لای پات رفتم رو میز آرایش گشتم یه ژل پیدا کردم آوردم تا میتونستم به دور کونش مالیدم و کیر خودمم کاملا ژلی کردم و به هزار زور و زحمت یک سانت یک سانت فرستادم تو.گریش در اومده بود میگفت بکش بیرون گفتم الان جا باز می کنه بعد از 2 دقیقه کم کم شورع کردم به تلمبه زدن.گفت یواش درش بیار دارم می سوزم.من گوش نکردم و به کارم ادامه دادم بعد از چند دقیقه دیگه کیرمو تا ته میکردم تو و فشار میدادم که جیق ياسمن هم به آه اوف تبدیل شده بود.20 دقیقه تلمبه زدم ولی از آب خبری نبود ياسمن ارضا شده بود ولی از آب من خبری نبود کیرمو کشیدم بیرون دیگه واقعا خسته شده بودک گفتم واسم جلق بزن که همین کارو کرد هر چقدر منتشو کشیدم تا واسم ساک بزنه نزد که نزد. کیرم دستش بود و واسم جلق میزد که دوباره نفسی تازه کردم و کیرمو گذاشتم تو کونش.بعد ار 10 دقیقه آبم اومد بهش گفتم آبمو کجا بریزم گفت همونجا جاش خوبه. که همون لحضه هم ياسمن شل شد.منم همشو همونجا خالی کردم.همونجا رو تخت هر دوتامون ولو شدیم ومن از لباش چند تا بوسه گرفتم و ازش تشکر کردم.بعد ار 5 دقیقه کیرمو بیرون کشیدم.و با هم رفتیم حموم وخوب همدیگرو شستیم. دیگه داشت دیر میشد من ازش دوباره تشکر کردم و اومدم رفتم خونه دیگه مغازه نرفتم گوشیمم خاموش کردم.رفتم یه دوش دیگه گرفتم خابیدم تا فردا صبح رفتم مغازه دیدم مهدی مثل برج زهر مار میمونه گفتم ها چته گفت کوفتت بشه.گفتم کسخل قراره تو هم بری ترتیبشو بدی گفت کی گفتم هنوز معلوم نیست.
ولی بعد از چند هفته هم مهدی رفت ترتیبشو داد و هنوزم با هم در ارتباط هستن ولی من دیگه قیچی کردم.

Yes.?
     
#72 | Posted: 31 Aug 2010 14:42
پرستار حشری

ساعت 8شب بود و من و خانومم توي يه بيمارستان بوديم، خانومم به دليل استفاده از قرص ضد بارداري توبيمارستان بستري شده بود و سرم تو دستش بود و من بالاي سرش نشسته بودم، تخت كناري ما يه خانم مسن بود كه كسي همراهش نبود و مسموم شده بود، يه پرستار هم هر از گاهي ميومد توي اتاق كه به اون خانم مسن و همسر من سر بزنه و كلي هم با من لاس ميزد و ميرفت.

من 25 سالم بود و اون پرستار 27-28 ساله، از نگاهش فهميده بودم اهل حاله ولي اصلا تو فكر دوستي باهاش نبودم، يك ساعت بعد رفتم نزديك ايستگاه پرستاري رو صندلي ها نشستم كه فوتبال نگاه كنم كه متوجه شدم حواسش كامل به منه و زير نظرم داره، حول شده بودم، هم ميخواستم باهاش دوست بشم هم ميترسيدم كه اومد جلو و حال همسرم رو پرسيد و گفت اگه چايي ميل داريد واستون بيارم ولي من كه حول شده بودم بهش گفتم نميخورم و اونم رفت، يكي 2ساعت گذشت و من هرجا چشم انداختم پيداش نكردم، با خودم گفتم حتما شيفتش تموم شده و رفته و يه آه از روي حسرت كشيدم و رفتم بالا سر همسرم كه متوجه شدم اون خانوم مسن حالش بد شده و داره بالا مياره، يكي از پرستارا اومد بالا سرش و گفت همراهش بره يه تي بياره و اينجا رو تميز كنه ولي اون كه همراه نداشت، از روي محبت من حاضر شدم اين كار رو انجام بدم، وقتي اومدم كه از يه پرستار تي بگيرم چشمم افتاد به اون پرستاره-اسمش پريسا بود- قد بلند و هيكل تو پري داشت وجوري آرايش كرده بود كه انگار اومده عروسي، بسيار هم لوند و اهل حال بود و از من خيلي خوشش اومده بود، وقتي ديدمش ازش پرسيدم پس يه دفعه كجا غيبتون زد؟ جواب داد چه طور؟ مونده بودم چي جواب بدم كه گفت نميدونستم باهام كار داريد وگرنه نميرفتم، شيفتش تموم شده بود و لباسش رو عوض كرده بود وآماده رفتن بود، بهش گفتم تخت كنار بيمار من حالش بد شده و اگه ميشه يه تي به من بديد تا اونجا رو تميز كنم، گفت تا نيم ساعت ديگه خدمتكار مياد، گفتم تا اون موقع اتاق بوي بد ميگيره بعد با هم رفتيم سمت انبار كه به من تي بده، وقتي رفتيم داخل قلبم داشت تند تند ميزد، ميخواستم بهش پيشنهاد بدم ولي اصلا روم نميشد تا اينكه وقتي تي رو برداشتم يه تكه از چوب دستش رفت داخل انگشتم، همين كه صدام رفت بالا گفت چي شد؟ گفتم رفت تو دستم، اومد دستم رو گرفت و به انگشتم نگاه كرد، واااااي…. چه دستاي گرمي داشت، حرارت بدنش داشت منو ميسوزوند، از لرزش دست و صداش فهميدم اونم حالش خرابه، همين كه داشت دستم رو ميماليد بهش گفتم واقعا پرستار به مريض محرمه؟ گفت آره ،گفتم مريض هم به پرستارمحرمه؟ يه مكثي كرد و گفت بستگي داره كه بخواد چيكار كنه ، گفتم مثلا در حد يه لب محرمه؟ گفت در همين حد آره ،صورتش با صورت من يه وجب فاصله داشت، لبمو گذاشتم رو لبش، هر دو چشمامون رو بسته بوديم و صداي قلبمون توي اتاق پيچيده بود، من كه ديگه رو پا بند نبودم ، اون شيرين ترين لب زندگيم بود، توي اوج حال بوديم كه يه دفعه يه صدايي اومد و هردومون 2متر پريديم بالا، تازه فهميديم صداي تي بوده كه افتاده روي زمين، ولي ما هردو دست وپامون رو گم كرده بوديم، نميدونستيم كدوم سمت فرار كنيم ، يكم كه آروم شديم بهش گفتم داري ميري خونه؟ گفت آره ، گفتم ميشه من برسونمت؟ گفت باشه و جدا جدا رفتيم سمت ماشين من.

ساعت از دوازده شب گذشته بودواطراف ماشين من قو پر نميزد، همين كه سوار شديم 2باره لبامون رفت رو هم، بهم گفت بد جوري حشري شده، منم كه حالم از اون بدتر بود بي مقدمه زيپ شلوارم رو دادم پايين و كيرمو دادم دستش، جوري مك ميزد كه داشت ارضا نشده آبم رو ميكشيد، انگار داشت از باك ماشين بنزين ميكشيد، آن چنان آبم رو تو دهنش پاشيدم كه تا ته حلقش رفته بود، يكم كه حالم جا اومد گفتم بريم خونه ما؟ اونم كه ديگه چشماش باز نميشد قبول كرد، وقتي رفتيم خونه حتي به من فرصت نداد كه لباسم رو در بيارم و يكم بدنش رو بخورم، گفت اينقدر حشريم كه احتياجي به اين كارا نسيت، وقتي ميكردمش جوري دادو بيداد ميكرد كه در دهنش رو گرفته بودم، اون حشري ترين كسي بود كه به عمرم ديده بودم


Yes.?
     
#73 | Posted: 1 Sep 2010 08:40

اداره پست
اون روز میخواستم برم پست پولی رو که برای موبایل ریخته بودم پس بگیرم صبح از خواب بیدار شدم حموم رفتم لباسم رو پوشیدم و آماده شدم از خونه زدم بیرون تو راه چند نفری بهم تیکه انداختن تو تاکسی یه جوونی بغلم نشسته بود و خودش رو چسبونده بود به من برگشتم یه چپ چپ نگاش کردم خودش رو جمع وجور کرد رسیدم پست دیدم وای چه خبره انگار همه میخواستن انصراف بدن نزدیک هزار نفر آدم اونجا بود پرسون پرسون نفر آخر رو پیدا کردم و ایستادم تو صف چند دقیقه نگذشته بود که یه آقای 24 / 25 ساله اومد پشت سرم اولش خیلی عادی برخورد میکرد بعد از ده دقیقه که یه کم نفرات جلو تر جابه جا شدن و از پشت سر هم یه سری اضافه شدن و شروع کردن به هل دادن. نفر جلویی من یه زن 40 / 45 ساله بود منم حسابی چسبیده بودم بهش که احساس کردم از پشت یه نفر چسبید بهم برگشتم نگاه کردم دیدم همون آقاست تا دید نگاهش میکنم با لبخند یه معذرت خواهی کرد و پشت سرش رو نشون داد که اونا داشتن به جلو فشار می آوردن منم نمیتونستم چیزی بگم یه کم دیگه خودم رو چسبوندم به اون زنه اما فشار از عقب همچنان ادامه داشت تا اینکه احساس کردم یه چیزی داره روی باسنم تکون میخوره باز حس شهوت اومد سراغم یه کم خودم رو جا به جا کردم که اون چیز گرم و داغ قشنگ افتاد روی خط باسنم یه کم هم خودم رو عقب هل دادم که بیشتر حسش کنم که دیدم اون آقا هم فشارش رو بیشتر کرد تنها شانسی که داشتیم این بود که از بس شلوغ بود کسی حواسش به ما نبود با تکون خوردن اون آقا حسابی خوش خوشانم شده بود کم کم حس میکردم نوک سینه هام داره صفت میشه و ترشحاتم داره شروع میشه مخصوصا از پشت سر باهام حرف میزد و گرمای نفسش از روی روسری نازکم میخورد به گردنم یه عطری هم به خودش زده بود که انگار شهوت رو زیاد میکرد دلم میخوست برگردم کیرش رو بگیرم لای پام و بمالم به کسم با مکافات تحمل کردم تا اینکه یه نفر دیگه مونده بود به من که بهم گفت کارتون تموم شد یه چند دقیقه وقتتون رو به من میدین بدون اینکه جواب بدم کارم رو انجام دادم و از ساختمون پست بیرون اومدم جلوی در تو پیاده رو ایستادم چند دقیقه بعد برگشت دیدم داره به اطرافش نگاه میکنه تا من رو دید با لبخند یه دستی برام تکون داد و اومد سمتم تازه متوجه شده بودم که هم صورت قشنگی داره هم خوش تیپه رسید جلوم ازم تشکر کرد که منتظرش موندم بعد گفت شما ماشین دارین گفتم نه خیر گفت خوب شد گفتم چطور گفت چون من ماشین دارم هم شما رو میرسونم هم تو ماشین با هم صحبت میکنیم گفتم مرسی من مزاحمتون نمیشم شما هم اگر امری دارین بفرمائین چون من باید برم به کارام برسم یه کم اخم کرد گفت فکر کنید من آژانس هستم امروز میخوام تا هر موقع که کار دارین در خدمتتون باشم بعد بدون اینکه من چیزی بگم گفت یه خیابون پائین تر ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ بعد با دستش من رو به سمت جلو هدایت کرد نمیدونستم چی بگم دنبالش راه افتادم من یه قدم عقب تر ازش میرفتم رسیدیم دم ماشین یا زانتیا مشکی اسپرت بود در رو برام باز کرد نشستم روی صندلی تو ماشینش هم بوی عطر میومد خودش هم نشست پشت فرمان دستش رو دراز کرد سمت من گفت فرزین هستم منم بهش دست دادم و خودم رو نادیا معرفی کردم یه سری تکون داد گفت به به چه اسم قشنگی نادیا خانم گفتم همون نادیا یا نادی بگو کافیه با لبخند دستم رو فشار داد و گفت نادی عزیز استارت زد و حرکت کرد از پارکینگ بیرون اومد تو خیابون اصلی برگشت سمت من گفت خوب نادی جان کجا باید برم گفتم شما کارتون رو به من بگین من رفع زحمت میکنم گفت من امروز میخوام در خدمت شما باشم همین و بس با خنده بهش گفتم بهت نمیاد آدم بیکار و سرگردون باشی پس نه خودت رو بذار سر کار نه من رو خندید گفت خوشم اومد آدم زرنگی هستی گفتم مرسی حالا بگو کارت چیه گفت میخوام امروز بهم افتخار بدی کارت که تموم شد با هم ناهار بخوریم و بعد من شما رو میرسونم تا منزلتون گفتم من هیچ کاری ندارم بهت دروغ گفتم برای ناهار هم الان خیلی زوده پس اگر میشه من رو برسون و بعد هم برو به کارت برس یه کم اخماش رفت تو هم گفت چقدر بد اخلاقی گفتم شاید گفت نادی جان میشه افتخار بدی با هم بریم خونه ما ناهار با هم باشیم یه نگاهی بهش کردم گفتم تو در مورد من چی فکر کردی آقای ... خندید گفت فرزین گفتم بله گفت هیچی فقط ازتون خوشم اومده گفتم پس اون فشارهای تو صف هم برای این بود که ازم خوشت اومده بود؟سکوت کرد و چیزی نگفت گفتم خوب الان چرا نمیگی چی میخوای گفت شما تشریف بیارین منزل من از خجالتتون در میام بهش گفتم وایسا پیاده میشم برگشت نگاهم کرد گفت قصد جسارت نداشتم گفتم خوب پس نگهدار پیاده شم نگهداشت دستش رو گذاشت روی پام گفت نادی جان خواهش میکنم اذیتم نکن من ازت خوشم اومده باور کن من خودم هم آدم علاف نیستم ولی ... گفتم ولی چی گفت اجازه میدی بریم خونه چیزی بهش نگفتم چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد با سرعت حرکت کرد تو راه دیگه هیچ حرفی نزدیم فقط صدای موزیک تو ماشین بود خونشون بالا شهر بود یه خونه بزرگ و با کلاس از توی ماشین با ریموت در رو باز کرد با ماشین رفتیم تو حیاط و بعد در بسته شد یه پیر مرد داشت با گل و درختهای باغچه سر و کله میزد دوید اومد سمت ماشین دستش رو بلند کرد و سلام کرد فرزین هم بهش سلام کرد بعد من سلام کردم فرزین بهش گفت من امروز مهمون دارم فقط برای ظهر از بیرون غذا میخوام مرده هم سرش رو به علامت تائید تکون داد و رفت از ماشین پیاده شدیم و با راهنمایی فرزین رفتیم داخل ساختمون فرزین تعارفم کرد که مانتوم رو دربیارم و راحت بشینم تو دلم گفت خوب شد صبح حموم رفتم و لباس مرتب تنم کردم مانتو روسری رو در آوردم با یه تاپ زرشکی و یه شلوار جین نشستم روی مبل که دیدم فرزین داره از آشپزخونه با یه ظرف میوه میاد سمتم ازش تشکر کردم نشست کنارم گفت خوب نادی جان خوش آمدی گفتم خواهش میکنم گفت خوب حالا یه کم از خودت تعریف کن گفتم چی باید بگم هر چی میخوای بدونی بپرس تا جواب بدم با لبخند سرش رو تکون داد گفت منظورم وضعیتته شوهرت چیکاره است خودت چیکار میکنی گفتم شوهر ندارم لبخند نشست روی لباش گفتم همین رو میخواستی گفت ای گفتم خودم هم زندگی میکنم فقط همین گفت چه کوتاه و مختصرو مفید گفتم خوب دیگه حالا شما بفرمائین گفت منم هنوز ازدواج نکردم گفتم این رو توی صف متوجه شدم!خندید گفت تقصیر من نبود هر کسی جای من بود همین کار رو میکرد گفتم چرا سرش رو پائین انداخت گفتم پرسیدم چرا آروم گفت آخه باسنتون خیلی قشنگه بعد دیگه هیچی نگفت گفتم خوب چیکار میکنی گفت تو شرکت بابا مشغولم گفتم پس چرا الان اینجایی گفت مشکلی نیست بابا خودش مسافرته منم با تلفن کارم رو هماهنگ میکنم عصری میرم شرکت گفتم شرکت چی دارین گفت کار واردات و صادرات انجام میدیم از وضع خونه و زندگی و ماشینش هم معلوم بود وضعشون باید خوب باشه گفتم خوب حالا با من چیکار داشتی این همه اصرار کردی گفت هیچی دلم میخواست بیشتر باهات باشم گفتم برای چی گفت برای اینکه با هم حرف بزنیم گفتم فقط حرف زدن یه کم سکوت کرد گفت میتونم باهات راحت باشم گفتم از چه نوعش گفت از همون نوع تو صف گفتم یعنی میخوای بازم بچسبی بهم گفت آره گفتم خوب بیا بچسب ببینم آروم میشی لبخندی زد و گفت میوه بخور بریم تو اتاقم گفتم میوه نمیخورم بلند شو بریم لبخندش بیشتر شد بلند شد دستم رو گرفت بلندم کرد تقریبا بغلم کرد و من رو برد تو اتاقش اونجا که رسیدیم بغلم کرد و و محکم فشارم داد به خودش اول رو پیشونیم رو بوس کرد و بعد یه کم از خودش جدام کرد یه کم تو چشم هم نگاه کردیم و سرش رو جلو آورد و شروع کردیم از هم لب گرفتن زبونش رو کرده بود تو دهن من و میچرخوند بعد زبونم رو کشید تو دهنش و شروع کرد به مکیدن دستشم از بالای لباسم کرده بود تو داشت سینه هام رو از روی سوتین میمالید یه کم گذشت تاپم رو از تنم درآورد و سوتینم رو باز کرد من رو خوابوند روی تخت خودش هم خوابید کنارم از گوشم شروع به خوردن کرد گوش و گردن بعد اومد پائین تر تا رسید به بالای سینه هام یکی یکی لیسشون میزد و نوکشون رو می خورد دستشم از روی شلوار گذاشته بود روی کسم داشت میمالیدش یه کم سینه هام رو خورد و بلند شد گفت نادی جون اجازه میدی با سر بهش گفتم آره دکمه شلوارم رو باز کرد و اون رو از پام بیرون کشید یه کم از روی شرت کسم رو مالید و خورد بعد شرتم رو در آورد یه بالشت گذاشت زیر کمرم از دم سوراخ کونم زبونش رو میکشید بالا وسط کسم رو یه کم بیشتر زبون میزد و زبونش رو فشار میداد تو کسم و بعد با لباش تاجکم رو میگرفت تکون تکون میداد و میکشید بعد باز برمیگشت سمت پائین من حسابی تحریک شده بودم دستم رو کرده بود لای موهاش و سرش رو به کسم فشار میدادم ناله میکردم و آروم بهش میگفتم جوووووونننننن بخووووورررررر آیییییییی بخخخخخووووررررر اونم ادامه داد تا دیگه صدای من بلند شد و با یه لرزش شدید و یه آیییییییییییییییییییییی بلند اورگاسم شدم سرش رو از کسم بلند کردم داشت لبخند میزد بهش گفتم لخت شو سریع لخت شد دیدم چه کیر بزرگی داره کلفت و دراز حسابی باد کرده بود شرتش رو که درآورد مثل فنر تکون میخورد بلند شدم نشستم لب تخت اومد جلو با دستم کیرش رو گرفتم یه کم مالیدم بعد آروم و با احتیاط کردمش تو دهنم کیرش هم بوی عطر میداد خوشش اومده بود شروع کردم به ساک زدن با دستم تخماش رو میمالیدم اونم فقط آه میکشید و با دست سینه هام رو میمالید حسابی سرعتم زیاد شده بود که کیرش رو از دهنم بیرون کشید اومد خوابید روی تخت و من رو کشید روی خودش به حالت 69 شدیم باز شروع کرد به خوردن کسم ولی به من اجازه نمیداد ساک بزنم حسابی تحریکم کرد بعد بلندم کرد گفت بیا بشین روی کیرم پاهم رو کنارش گذاشتم خودش کیرش رو با کسم میزون کرد و من رو نشوند روی کیرش حسابی کسم پر شده بود یه کم نشستم بعد با کمک فرزین شروع کردم بالا پائین کردن فرزین هم خودش رو بالا پائین میکرد با کیرش تو کسم ضربه میزد بعد بلندم کرد به حالت سگی خوابوند و از پشت کیرش رو گذاشت جلوی سوراخ کونم برگشتم نگاش کردم و دستم رو دراز کردم کیرش رو یه کم پائین دادم تا رفت جلوی کسم گفتم حالا درست شد گفت نادی جون گفتم اصرار نکن فایده نداره یه کم خودم رو عقب دادم کیرش رفت تو کسم شروع کردم خودم رو عقب جلو کردن از قصد سرعتم رو زیاد کردم که زود تر ارضاء بشه فکر کونم به سرش نزنه اونم با دستش سینه و تاجکم رو میمالید منم براش حرفهای خوب خوب زدم که زود تر ارضاء بشه بهش میگفتم بکن کسم داره حال میکنه تموم کسم پر شده کسم سرعت میخواد اونم فقط ناله میکرد و کیرش رو تو کسم میکرد دیگه آخرش بود منم داشتم اورگاسم میشدم یه کم خودم تکون رو بیشتر کردم تا به اورگاسم رسیدم همون موقع فرزین کیرش رو از کسم بیرون آورد و تموم آبش رو روی کمرم خالی کرد بعد بی حال افتاد روم چند دقیقه بعد بلند شدیم به اصرارش با هم رفتیم حموم اونجا هم من رو قشنگ شست و بعد اومدیم با هم ناهار خوردیم بعد از ناهار یه کم با هم حرف زدیم و شماره خودم رو بهش دادم اونم شماره داد بعد بهش گفتم من باید برم برام یه آژانس بگیر هر کاری کرد که خودم میرسونمت قبول نکردم زنگ زد ماشین اومد بعد خودش اومد تا جلوی در کرایه آژانس رو حساب کرد و من اومدم خونه شب ساعت 10 بود بهم زنگ زد بعد کلی تشکر گفت توی کیفت یه امانتی هست دیدیش گفتم نه همونطوری که باهاش حرف میزدم رفتم سر کیفم دیدم یه دستبند طلای خیلی قشنگ توی کیفمه بهش گفتم کی اینکار رو کردی معذرت خواهی کرد که بی اجازه رفته سر کیفم بعد گفت موقعی که رفتی دستشوئی گذاشتم منم ازش تشکر کردم گفت دوست نداشتم بهت پول بدم اما دلم هم نیومد دست خالی بری. این شد دوستی من و فرزین که واقعا برای من یه دوست به تموم معناست


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#74 | Posted: 4 Sep 2010 08:32

منو منشي شركت ساختماني
سلام دوستان مي خوام براتون امروز يکي از خاطراتم رو بنويسم اين خاطره بر ميگرده به يک سال پيش که من بايد ميرفت توي يک شرکت ساختماني و در اونجا دوره ي کار آموزي ميديدم من با معرفي پدرم به اون شرکت رفتم روز اول وقتي در رو زدم يک صداي جيگر گفت کيه؟ من گفتم ..... هستم براي کار آموزي اومدم اون هم در رو باز کرد و من به داخل رفتم وقتي رفتم داخل ديدم دو تا دختر اونجا هستند که يکي منشي بود و يکي هم طراح نقشه کشي بود از منشي پرسيدم ببخشيد آقاي ..... نيستند اون گفت فعلا نه ولي بشنيد خودشون مي ياند من هم روي مبلي که اونجا بود نشستم و منتظر مهندس شدم توي همون زمان من حسابي توي کف اون دو تا دختر بودم البته منشي باحال تر و توپ تر از اون يکي بود بزاريد يک خورده از منشي براتون تعريف کنم دختر زيبا با کمري باريک و کوني بزرگ و صورت واقعا قشنگ که با ديدنش زدن کف دستي بر هر جووني حلال خواهد بود خلاصه من حسابي توي کف اين خانوم منشي بودم و اون هم همش از خودش حرکت هايي در مي آورد که جلب توجه کنه و همش با صدايي حشري اون يکي دختره رو صدا ميکرد و باهاش حرف ميزد تا اينکه مهندس اومد و من مجبور شدم باهاش برم سر يک ساختمون فرداييش دوباره اومدم و دوباره خانوم منيشي عزيزم رو ديدم و حسابي داشتم از هيکل زيباش حال ميکردم که يکدفعه اي چشمم به حلقه ي توي دستش افتاد که حسابي ناراحت و غمگين و افسرده شدم و با خودم گفتم خيلي حيف شد اين که شوهر داره بس لقمه دهن من نيست ولي نمي تونستم از فکرش بيرون برم خلاصه مهندس اومد و به من گفت از اين به بعد ديگه نياز نيست بياي دفتر ، شما فقط برو سر همون ساختموني که باهم رفته بوديم من هم که مجبور بودم قبول کنم خلاصه همينطوري 27 يا 28 روز گذشت که من براي آخرين روز بايد ميرفتم پيش مهندس تا بدم برگه ي کارآموزيم رو امضاء کنه پدرم هم گفت من هم باهات مي يام تا برم با رفيق قديميم يک سلام و عليکي هم بکنم خلاصه با همديگه رفتيم دفتر آقاي مهندس و منتظر مونديم تا مهندس برسه و فقط خانوم منشي اونجا بود و هيچکس ديگه اي نبود ، همينکه اومدم بشينم چشمم افتاد به سينه ي خانوم منشي که مشخص بود سوتين نپوشيده و نوک سينه اش کاملا مشخص بود و مانتوش انقدر تنگ بود که داشت سينه هاش مي ترکيد يکدفع اي توي دلم قند آب شد و گفتم واي خاک بر سرم اگه من اين آخرين روز نتونم اينو بکنم ولي چشمم خورد به بابام که درست نشسته بودم بقلم و هيچ راهي نداشت که بتونم از دست اون خلاص بشم خلاصه مهندس رسيد و با بابام 2-3 ساعت صحبت کرد و به بابام گفت که بيا با هم بريم سر ساختموني که دارم مي سازم بابام هم قبول کرد و ما 3 تايي از شرکت زديم بيرون من هم گفتم کار دارم نمي تونم بيام و از دستشون جيم زدم طرف در شرکت 2-3 ساعت کيشيک کشيدم تا ببينم خونه ي اين خانوم منشي کجاست و مي خواد کجا بره اون بعد از چند ساعت در اومد و داشت در رو مي بست که من رفتم جلوي بستن در رو گرفتم بهش گفتم سلام خوبي شما؟ -ممنون آقاي.... شما خوبي؟ ممنون به لطف شما -آقا مهندس الان نيست باهاش کار داشتيد؟ نه -پس چي؟ من ب ب ب ب با خو ددددد تون کار داشتم -با من؟ خوب بفرماييد توي همون لحظه تلفن شرکت به صدا در اومد و اون گفت ببخشيد تلفن داره زنگ ميزنه رفت داخل شرکت و تلفن رو برداشت من هم پشت سرش رفتم داخل ، حسابي داشتم سکته ميکردم و کاملا آب دهنم خشک شده بود و گوش هام هم قرمز بودند اون بعد از جواب دادند به تلفن به من گفت خوب امرتون رو بفرماييد من همون لحظه به آرومي دستاشو گرفتم و گفتم نمي دوني من نسبت به تو چه احساسي دارم و من عاشق تو هستم تو هموني هستي که من هميشه دنبالش بودم و درجا يک بوسه به لباش زدم اون هم بلافاصله دستاش رو کشيد و گفت آقاي محترم من شوهر دارم اين چه کاريه کرديد؟ گفتم ميدونم ولي ... همون لحظه کمرش رو گرفتم و به خودم نزديکش کردم و لباش رو خوردم واي چه قدر شيرين و خوشمزه بود تا حالا چيز به اون شيريني نخورده بودم دستم رو گذاشتم روي سينه هاش و مالوندم اون داشت کم کم رام ميشد ولي حمش ميگفت نه نه با من اين کار رو نکن تو رو خدا ولي مشخص بود که خوشش مي ياد خلاصه کم کم مانتوش رو در آوردم و يک تاپ سفيد زيرش پوشيده بود و اون رو هم در آوردم و با سينه هاي خوشگل و خوش فرمش روبرو شدم و انقدر خوردم تا نخوردن شير دوران بچه گيم رو جبران کردم اون چشمهاش رو بسته بود و چيزي نميگفت من هم از خدا خواسته همش سينه هاش رو مي خوردم و همجاي شکمش رو مي ليسيدم تا اينکه پيراهنم و شلوارم رو کندم و بهش گفتم ببينم چي کار ميکني اون هم محکم گرفت پسرم رو و از روي شرت واسم مي مالوندش تا اينکه شرتم رو کشيدم پايين و اون هم روي دو زانو نشست و کيرم رو مي خورد يک جوري که انگار تا حالا غذا نخورده بود و انگار داشت بستني مي خورد من نمي خوام بگم جنبه ام زياد هست ولي مي تونم بگم که ديگه با يک ساک زدن آبم نمي ياد اون هم همش مي خورد و با تخم ها بازي ميکرد تا چند ثانيه بعدش گفتم پاشو بسته ديگه اون هم بلند شد و من با کمک خودش شلوار و شرتش رو در آوردم عجب کس نازي داشت واي عجب کوني داشت من تا حالا برامدگي باسن از اين باحال تر نديده بودم خوابوندمش روي مبل و گفتم پاهات رو باز کن و اون هم که انگار داخل خواب و بيداري بود پاهش رو برد هوا و روي دو تا شونه هام گذاشت و من هم شروع به خوردن کسش کردم عجب بويي مي داد ، اصلا يک دونه مو هم انگار نداشت بدنش واقعا توپ بود انشا ا... نسيب شما هم بشه ، البته من ناعب الزياره شما هم بودم مطمئن باشيد خلاصه من مي خوردم و اون هم مي گفت بخور بخور تا اينکه حدود 2 دقيقه شد به من گفت تو رو خدا من رو بکن ، لطفا من رو بکن ازت خواهش مي کنم من رو بکن گفتم پس آماده اون گفت آره من هم بلند شدم و کيرم رو دوباره کردم دهنش و بيشتر خيسش کردم تا اينکه پسرم رو گذاشتم دم کسش و روي سوراخ کسش مي مالوندم تا اينکه اصلا داشت با دادهاي حشري من رو مست ميکرد همينکه کيرم رو انداختم داخل کسش يک جيغ کشيد ( وااااااااااااااايييييي) من هم گفتم چيزي نيست خوب ميشه خلاصه اولش شروع کردم به آرم تلمبه زدن بعد از 5-6 دقيقه ديدم اصلا حال نميده و يک نواخت شده بود بايد يک کار جديد مي کردم واسه همين از روش بلند شدم و گفتم من ميشينم تو بخواب روم اون هم همينکار رو کرد و درست جاهامون برعکس شد و ايندفع ديگه اون هم کمر مي زد ديگه حسابي سينه و شکمش خيس خيس شده بودند انقدر خورده بودمشون احساس کردم داره ديگه آبم مي ياد بهش گفتم ابم داره مي ياد چي کار کنم؟ گفت بزار دستمال مي يارم بريز اونتو گفتم باشه ولي توي دلم گفتم کسکش مي خواي بچه هام رو بريزم توي دستمال؟؟؟ عمرا" همينکه دستمال آورد بهش گفتم ساک بزن گفت آخه گفتي که آبت داره مي ياد که گفتم بزن هر موقعه اومد خبرت مي کنم اون هم شروع به ساک زدن کرد و من هم ديگه ديدم آبم داره مي ياد گفتم صبر کن نزن کار دارم کيرم رو به دست گرفتم و جلغ زدم و آبم رو روي سينه هاش ريختم اون هم انگار آب روي گربه ريخته باشي چشمماش رو از روي ترس بست و گفت اين چه کاري بود کردي من هم وسط حرف زدنش يک تير از آبم رو ريختم توي دهنش و گفتم بخور و کمتر حرف بزن اون هم خورد و دم نزد ؛ انگار از مزه ي آبم خوشش اومده بود خلاصه من هم رفتم از اونجا بيرون و الان يک ساله که ديگه از خانم منشي خبري ندارم ولي خيلي دوست دارم يک بار ديگه هم ببينمش و يک بار ديگه بکنمش چون واقعا حال داده بود


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#75 | Posted: 9 Sep 2010 04:22

امان از مستی
من مینا هستم میخوام داستانی رو براتون تعریف کنم که خیلی کم اتفاق میفته یا من این طور فکر میکنم.
من دختری 20 ساله هستم با اندامی پر و قد بلند . داستان از جایی شروع شد که رضا دوست پسرم
خونشون خالی بود و من رفتم پیشش . رضا اندام خوبی داشت و یه کیر کلفت که چند بار اول منو واقعا
اذیت کرد.
اون روز رضا یجورایی مشکوک بود و من حس میکردم میخواد یه اتفاقی بیفته .
رضا به من گفت تا چند روز خونشون خالیه میتونم پیششون بمونم . منم زنگ زدم خونه گفتم میرم خونه همکلاسیم تنهاست چند روز پیشش میمونم.
سر شب رضا با یه شیشه مشروب اومد بهم گفت مینا امشب میخوام مست کنیم خفن .
حدود دو ساعتی با هم داشتیم میخوردیم و حال میکردیم کاملا مست بودم. تا حالا اونجوری مست نکرده بودم
هیچی حالیم نبود .
همونجا تو حال داشتیم حسابی لب تو لب حال میکردیم
با دستاش بدنمو لمس میکرد از رو لباس و حسابی حشری بودم . دستمو کردم تو شلوارش کیرشو گرفتم
حسابی داغ بود . بعد لباسامو در اوردم فقط شورت پام بود . رضا هم فقط شرت پاش بود
حسابی تو هم وول میخوردیم . تا اونوقت اونجوری حشری نبودم .
رضا تو گوشم گفت امشب تا صبح میکنمت
بهش گفتم عمرا تو دست دوم خوابت میبره . گفتم تو منو هیچ وقت سیر نمیکنی
به شوخی گفتم حداقل سه نفر میخواد تا منو سیر کنه
رضا گفت میخوای بگم بیان سیرت کنن
گفتم آره .
من با لحن شوخی میگفتم
ولی رضا جدی بود . من تو مستی حالیم نبود .
رضا تو گوشم گفت یکیشون اینجاست بگم بیاد.
فکر میکردم میخواد کل کل کنه
گفتم بیاد
رضا یهو صدا زد آرش بیا تو
آرش اومد تو اتاق باورم نمیشد . تو حال مستی نمی تونستم فکر کنم و حرفی بزم.
آرش لخت اونجا واستاده بود و منو نگاه میکرد
اومد جلو رضا از رو من بلند شد.
آرش پیشونیو بوس کرد و لبشو آورد جلو لب من.
من باورم نمیشد . ولی چشمام که خورد به کیرش که هنوز خواب بود دوباره داغم کرد
آرش شروع کرد لبامو خوردن . رضا دستمو گذاشت رو کیر آرش
رضا اومد جلو تو گوشم گفت اینم کیر اضافی دیگه چی میخوای
آرش داشت دوباره حشریم میکرد . کیرش شق شده بود .
بهم گفت شنیدم خوب ساک میزنی . کیرشو اورد سمت لبام
یه لحظه چشامو بستم با خودم گفتم مینا امشب جنده شدی وای بحالت
کیرشو فشار میداد به لبام
شروع کردم به ساک زدن بعد چند دقیقه رضا هم اومد گفت منم هستم
پا شدم نشستم دو تا کیر جلوم بود با دستام گرفتمشون و شروع کردم لیس زدن
یکی به این میزدم یکی به اون . تازه میهمیدم تو این فیلم ها چیکار میکنن .
رضا تو ساک زدن خیلی بد بود همیشه کیرشو میکرد تو حلقم
رضا سرمو با دستاش گرفت شروع کرد به تلمبه زدن تو دهنم . بعضی وقتا نفسم میگرفت .
بعد کمی آرش گفت رضا بیا دیونش کنیم
دو تایی افتادن به جونم . حدود نیم ساعتی داشتن منو لیس میزدن . کلا عقل از سرم پریده بود .
بعد کمی آرش گفت رضا بیا بکنیمش و شنیدم میگفت سیر نمیشه
ارش منو بغل کرد رفتیم تو اتاق روی تخت . من کنار تخت دمر دراز کشیده بودم .
آرش کیر کلفتشو از پشت میمالید به کسم . کیرشو آروم فشار داد تو
شروع کرد به عقب جلو کردن بعد چند لحظه رو رضا عجب کس ی هست
من حالیم نبود فقط آه و ناله میکردم . کم کم ضربه ها بیشتر و سریع تر میشد . حدود چند دقیقه بعد نوک کیرشو رو سوراخ کونم حس کردم
کیرش از رضا هم کلفتر بود . با دشت تمام کیرد . آبشو خالی کرد تو کونم گرمای آبش حشرمو بیشتر میکرد
من تازه ارضا شده بودم بیحال رو تخت دراز کشیده بودم . که رضا اومد جلو تو گوشم گفت تازه اول شبه . اینو که گفت یهو کیرشو تا دشته زد تو کسم . دادم در اومد زدم تو گوش رضا و رضا هی ضربه میزد و گفت جون بزن .
راستی یادم رفت بگم من پردمو تو یه عمل جراهی از دست دادم و تو یه تصادف رانندگی رحمم کاملا آسیب دید و امکان بچه دار شدن ندارم.
رضا با همون شدت آبشو خالی کرد تو کسم دیگه کاملا دیونه بودم
بعدش رفتیم تو اتاق تا یه چیزی بخوریم . نمیزاشتن لباس بپوشم میگفتم اینجوری باحالتره
بعضی وقتا از کنارم رد میشدن یهو انگشت میکردنو خلاسه یه ساعتی ام اینجوری ابهام حال کردن
ساعت رسیده بود به یک شب
که دیدم دوباره دارن شیطون میشن و رضا گفت وقت کاره بریم . دوباره رفتیم تو اتاق . تقریبا مستیم رفته بود
ولی اونا نمیذاشتن حشرم بخوابه . تو اتاق رضا رو به آرش گفت تک تک حال نمیده و آرش رو به من گفت پایه ای گروه سکس کنیم.
اولش ترسیدم . ولی نذاشتن من جواب بدم دوباره شروع کردن به لیس زدن بدن من . رضا خوابید رو تخت من رفتم رو براش ساک بزنم کسم به طرف صورتش بود . انگشتشو با آب کسم خیس میکردو میکرد تو سواراخ کونم . اینکارشو خیلی دوست داشتم حسابی حشریم میکرد .
آرش اومد جلو منو برگردوند . رضا زیرم بود . آروم نشستم رو کیرش با دستش کیرشو کلا جا کرد تو .
آرش داشت کیرشو رو سوراخ کونم تنظیم میکرد . وقتی کیرشو کرد تو حس کردم کیرشون داخل بدنم میخوره بهم . اولش سخت بود ولی کم کم برام جذاب شد . مهچین فشاری و حس کردن خیلی جالبه .
حدود نیم ساعتی به همین حالت داشتن منو میکردن فقط یه با جاشونو عوض کردن . اخرشم تقریبا هم زمان آبشونو خالی کردن تو کس و کونم .
من دو بار ارضا شدم . همونجوری روی آرش خوابم بردده بود رضا هم کنار ما رو تخت خوابیده بود
صبح که بیدار شدم نه رضا بود نه آرش .
حس بدی داشتم لخت روی تخت خواب بودم . صنحه های سکس شب قبل یادم میومد . با خودم میگفتم
من کیم یه فاحشه
یه دوش گرفتم و قبل از اینکه اونا بیان رفتم . دیگه اونا ندیدم ولی همیشه اون صنحه ها یادمه.
امیدوارم لذت برده باشین نظر بدين تا بعدي رو بذارم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#76 | Posted: 11 Sep 2010 01:32

سکس در انباری
تا الان خاطرات زيادي از سکس هاي ديگران خوندم و براي اولين بار مي خوام يکي از خاطرات خودم رو تعريف کنم. بنابراين بدون زياده گويي به اصل ماجرا مي پردازم: يک روز ظهر که از سر کار به خونه برمي گشتم ديدم يه خانم با شلوار جين تنگ و مانتو خيلي کوتاه کنار تلفن عمومي نزديک خونمون مشغول صحبته طبق معمول با مشاهده سر و لباسش کير بنده سريع از خواب بيدار شد و به حالت آماده باش دراومد. دم در خونه منتظرش وايسادم تا صحبتش تمام بشه و بعد از اون دنبالش راه افتادم تا اينکه داخل يکي از کوچه هاي نزديک خونمون شد سريع رفتم کنارش و سر صحبتو باز کردم و بهش شماره تماس دادم.

فرداي همان روز به من زنگ زد و بعد از سلام و احوال پرسي گفت چرا به من شماره دادي ؟ من هم گفتم همين طوري. گفت نکنه به خاطر لباس هايم بوده که فکر کردي من اهلش هستم. من هم گفتم نه لباس پوشيدنت عادي بوده الان همه اينطوري لباس مي پوشند. گفت به هر حال من اهل اين نوع دوستي ها نيستم و الان هم که بهت زنگ زدم فقط به خاطر اين بوده که نگي بي معرفت بوده .گفتم اولا ممنون هستم که تماس گرفتي بعدش هم چرا عجله مي کني بگذار يه مدت با هم دوست باشيم اگه خوشت نيومد رابطمونو قطع مي کنيم. خلاصه ازون اصرار که من اهلش نيستم و از من پافشاري که عجله نکن. آخر سر بهش گفتم الان مي توني بياي محل کار من که با هم حرف بزنيم. گفت محل کارت کجاست و من آدرس دادم . بعدش چندتا بهانه آورد و گفت امروز نمي تونم بيام. در حين همين صحبتها من بهش گفتم اگه برات مشکل به محل کار من بياي به خونمون بيا که هم نزديک و هم راحت تر هستيم . بعد از اينکه اين حرفو زدم گفت خونتون چطوري و از لحاظ امنيتي مشکلي نداره گفتم نه من تنها هستم و مساله اي نيست. بعدش قرار شد يک روز ديگه زنگ بزنه و قرار بذاريم.چند روزي گذشت و خبري ازش نشد تا اينکه يک روز تو محل ديدمش. دوباره رفتم دنبالش و بهش گفتم چرا زنگ نزدي اون هم چندتا بهانه آورد و آخرش قرار شد فردا ساعت نه صبح به خونمون بيايد. از اوضاع خونمون بگم که قرار بود فردا صبح بابام اينا براي رفتن به دکتر به تهران برن چون خونه ما کرجه ولي از اونجا که خدا خواسته ما يک بار با خيال راحت کس نکنيم قرار فرداشون کنسل شد . من هم که به حموم رفته بودم و کيرم را حسابي صفا داده بودم مونده بودم چه کار کنم. از يک طرف به شانس تخمي خودم فحش مي دادم و از طرف ديگه به بقيه.

خلاصه ساعت نه صبح شد و من رفتم تو پارکينگ درو باز کردم و آوردمش داخل و براي اينکه کسي ما رو نبينه بردمش تو انباري. خلاصه تو انباري بهش گفتم چه اتفاقي افتاده و اون گفت مساله اي نيست بذار براي يه روز ديگه منم گفتم هر طوري شده امروز بايد يه جايي جور کنم به چند نفر زنگ زدم هيچ کدوم مکان نداشتند خواستم مخ طرفو بزنم که بريم خونه اونها گفت الان بچم خونست و نمي شه . در ضمن بگم که طرف شوهردار و بچه دار بود و حدود سي و پنج سن داشت ولي تا الان من نه شوهرشو ديدم و نه بچشو. بعد از اينکه از همه جا نااميد شدم همون جا شروع کردم با هاش ور رفتن و لب گرفتن. دکمه هاي مانتوشو باز کردم و ديدم يه تاپ کوتاه کاملا سکسي زير مانتو پوشيده و اونجا بود که آه از نهادم بلند شد ولي سريع خودمو جمع و جور کردم و گفتم ببين من بايد امروز باهات حال کنم بنابراين بيا همين جا بکنمت.گفت نه بابا اينجا نمي شه يه دفعه يه کسي مي آد و مي بينتمون منم گفتم ببين الان پارکينگ خلوت و چون داخل انباري هم تاريکه هيچکي مارو نمي بينه پس زود لخت شو تا بکنمت اونهم سريع شلوارشو درآورد و گفت حالا چه کار کنم؟ منم هم سريع يک کاندوم کشيدم رو کيرمو گفتم بشين روي زين اين موتور. يک موتور اسقاط تو انباريمون بود و ديدم هيچ جا بهتر از روي زين موتور نيست .نشوندمش رو زين موتورو پاهاشو از هم باز کردم و شروع کردم به خوردن کسش اونهم شروع کرد با موهام بازي کردن بعد از چند دقيقه ديدم که ديگه نمي تونم صبر کنم بلند شدم و کيرم کردم تو کس داغش . چند دقيقه اي تلنبه زدم تا آبم اومد و خلاصه بعد از ارضا شدن همه جا رو جمع و جور کرديم و من بهش پنج هزار تومن دادم و فرستادمش رفت. در ضمن بگم من قيافه خيلي مثبتي دارم طوري که جنده ها با خودشون فکر مي کنن من کير ندارم و نمي تونم بکنمشون و اصلا مال اين حرفا نيستم ولي خبر ندارند که بنده يک کير بلند و کلفت دارم که خوراک هر چي خانم حشريه. به همين خاطر طرف از کير من خيلي خوشش اومده بود و در حين کردنش دائم قربون کيرم مي رفت. اين جريان گذشت تا اينکه ظهر شد و از آنجا که بنده تا چهار راه نرم عذاب وجدان و عذاب کير دارم دوباره از خونه زدم بيرون به اميد اينکه دوباره پيداش کنم و بيارم تو انباري بکنمش. دست بر قضا دوباره کنار همان باجه تلفن ديدمش و بهش اشاره کردم بيا کارت دارم. بعد از چند دقيقه اومد و دوباره بردم تو انباري کردمش و چون اينبار آبم ديرتر اومد خيلي حال کرد. فرداش دوباره بهم زنگ زد ولي چون من کار داشتم نتونستم بيارمش و ديگه ازش خبري نشد تا اينکه خونمون براي مدتي خالي شد دوباره رفتم سراغش ولي مادرقبه برگشت بهم گفت ديگه از اين کارا دست برداشتم و از حالا به بعد به چشم خواهري نگام کن منم گفتم کس عمه ات و بي خيالش شدم. از انباريمون براتون بگم که بعدا يک نفر ديگه رو هم اونجا کردم ولي نفر سوم رو تا داخل انباري آوردم ولي نشد بکنمش . الان هم انباري رو خلوت کردم و موکت انداختم تا بتونم کسها رو راحت تر بکنم . از عموم خانمهاي عزيز دعوت مي شود جهت بازديد از اين انباري و انجام يک سکس به ياد ماندني از حالا جا رزرو کنند .اين هم داستان ما بي پولها که ويلاي شمال و خونه مجردي و تختخواب دو نفره نداريم که کسها رو با اعمال شاقه نکنيم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#77 | Posted: 11 Sep 2010 08:49

out_of_roadبا اجازه شما
اولین گروپ سکس من
من رها هستم یه دختر مثل هزاران دختر دیگه تو این شهر...
26 سالمه تو 25 سالگی بعد 3 سال لاپایی دادن به دوست پسرم پردم پاره شد تا دو ماه افسرده بودم احساس میکردم یه چیز مهم و از دست دادم و همه ی ساعتای بیکاریم به این فک میکردم که چیکارش کنم بماند نمیخوام اصلا در مورد پردم صحبت کنم از این اتفاق به هیچ کس چیزی نگفته بودم به جز صمیمی ترین دوستم که مامایی میخوند اونم برای اینکه مطمئن شم واقعا پاره شده ...
یه دوستی داشتم به اسم مانا که ازدواج کرده بود زیاد خونشون میرفتم چون خیلی با اون و شوهرش به من خوش میگذشت مانا فوق العاده هات بود و تعریف میکرد از 17 سالگی با دوست پسراش سکس داشته و خیلی دختر شیطونی بوده و اینکه الانم که ازدواج کرده اگه هرشب سکس نداشته باشه خوابش نمیبره و به تنوع تو رابطشون خیلی اهمیت میده مانا شدیدا مشتاق بود که با من سکس داشته باشه و اینو مستقیما بارها بهم گفته بود اما خوب نه موقعیتش جور میشد ونه من اونقدرها مشتاق بودم برای این قضیه چون تازه پردم پاره شده بود و درگیری های روحی خاص خودمو داشتم. از خودم براتون بگم که من یه دختر خیلی خیلی هات و حشری هستم از دوم دبیرستان هرروز فیلم سوپر میبینم و داستان سکسی میخونم و خودارضایی میکنم حتی اگه دوست پسرم کل روز منو کرده باشه باید خودارضایی کنم...
مدتها بود سکس نداشتم و خیلی حشری بودم میخواستم به مانا بگم که پایم که باهاش بخوابم بهش گفتم خیلییی حشریم همش ترشح دارم یه دفعه برگشت و گفت بیا به پرهام بده امشب!!!! اولین بار بود که همچین چیزی میدیدم مگه میشه؟ یه زن به دوستش پیشنهاد بده با شوهرش بخوابه؟ هیچی نگفتم . شب قرار بود برم اونجا رفتیم خونه و پرهام هنوز نیومده بود به مانا گفتم یه فیلم سوپر بذار ببینیم از تو فیلمای پرهام یه سی دی گذاشت و نشستیم به تماشا چند دقیقه نگذشته بود که پرهام رسید منتظر بودم که مانا قطع کنه که این کارو نکرد خود پرهام هم مشتاقانه سی دیاشو در آورد و یه سی دی بهتر گذاشت و بعد نشست از سکسای مختلفش تعریف کردن اون شب فقط از سکساشون و رابطه هاشون و پارتنراشون گفتن و فیلم سوپر دیدیم وقت خواب که شد مانا بهم گفت بیا رو تخت ما بخواب پیش ما که چون خیلی خسته بودم قبول نکردم و تو یه اتاق دیگه خوابیدم.

چشمام داشت گرم میشد که پرهام صدام کرد و اصرار که بیا پیش ما بخواب گفتم خیلی خستم پرهام واقعا نمیتونم گفت میخوای ماساژت بدم گفتم آره اومد و بهم گفت دمرو بخواب دمر شدم و شروع کرد به ماساژ دادن از کتفم شروع کرد و رسید به کمرم و کم کم رافت پایین باسنمو و رونمو و دوباره اومد بالا دستش و کرد از زیر تی شرتم به ماساژ دادن آرومم در گوشم باهام صحبت میکرد داشتم یه جوری میشدم همونطور که ماساژ داد از زیر لباس دستشو به بغلای سینم رسوند و شروع کرد به ماساژ دادن دیگه هیچی نفهمیدم باسنمو آوردم بالا و شروع کردم به مالیدنش به کیر پرهام اونم دست انداخت و سینه هامو چنگ زد و شروع کرد به مالوندن سرشو آورد چسبوند به لبم و سریع ازم لب گرفت . لبم و میخورد سینه هامو میمالید و لباسامو از تنم در میاورد تو شوک بودم نمیدونستم این کار درسته یا غلط اما نمیتونستم از سکس بگذرم دراز کشیدم و پرهام اومد روم لباسای خودشو در آورده بود ازم لب میگرفت و تنم و میمالید و سینه هامو فشار میداد و میمالوند و کیرشو لای پام فشار میداد اومد پایین تر و شروع کرد به خوردن سینه هام تو همین حالت دستشو برد پایین و گذاشت رو کسم و شروع کرد به مالیدن منم دستمو بردم سمت کیرش و شروع کردم براش مالوندن . کم کم رفت پایینتر سرشو گذاشت رو کسم و شروع کرد به خوردن کم کم صدام در میومد اه و اوه موهاشو گرفته بودم تو دستامو با قدرت میکشیدم و اه میکشیدم بلند بلند میگفتم انگشت کن همونطور که داشت کسمو میخورد یه دفعه دیدم مانا لخت کنارمون وایساده پرهام سرشو بلند کرد مانا بهش گفت قرار شد بری بیاریش و رفت سمت کیر پرهام و براش ساک زد پرهامم کس منو میخورد و قربون صدقه ی کس و کونم میرفت سرشو آورد بالا و حمله کرد سمت لبام و شروع کرد به لب گرفتن کیرش مالیده میشد به کسم و مانا سینه هامو میمالید وقت گاییده شدن کسم بود کسی که از روزی که پردم پاره شده بود هیچ کیری رو به خودش ندیده بود کیر پرهام زیاد بلند نبود اما کلفت بود کیرشو گذاشت رو کسم و فرو کرد دو تا جلو عقب که کرد کیرش از تو کسم درومد خیلی تنگ بود ازم خواست برگردم که از پشت بذاره برگشتم و خم شدم مانا کیر پرهام و گرفت دستشو .کرد تو کس من دوباره چند تا جلو عقب و کیرش دوباره از کسم درومد پرهام پیشنهاد از بقل کردن و داد به شونه دراز کشید و منم پشت بهش دراز کشیدم پاهامو باز کردم و کیرشو کرد تو کسم و ایندفعه با تمام قوا شروع کرد به گاییدن کس تنگم مانا هم سینه هامو میمالید و ازم لب میگرفت آه و ناله میکردم و جیغ میکشیدم کسم داشت جر میخورد کیر تو کسم بود وااای آآآی آآآآی و ارضا شدم همزمان با من آب پرهامم اومد که مانا همشو خورد چند دقیقه تو همون حالت بودیم پرهام و مانا ازم لب گرفتن و رفتن تو اتاق خودشون برای ادامه ی کار منم شورتمو پوشیدم و از شدت خستگی از حال رفتم صبح دوباره چند تا لک خون تو شورتم دیدم ....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#78 | Posted: 11 Sep 2010 17:22
عطیه


هیچ وقت تو عمرم چنین شبی رو نگذرونده بودم . همین الانم نمیتونم باور کنم که اون شب همچین اتفاق بزرگی برام افتاد که سرنوشتمو عوض کرد ! ... وای که شبی بود ... اوه اوه اوه ... ! وقتی تا آخر داستان رو بخونید شما هم عجیب بودن این داستان رو باور می کنید ! بگذارید برای شما هم تعریف کنم تا بدونید چه دخترایی تو این تهران خودمون هستند و اونوقت شما بیست ساعت میرید تو رومهای yahoo و چهل ساعت به هزار تا دختر pm میدید در حسرت اینکه بعد از نود روز به شما asl بدند . امان از دست این پسرا و دخترای ساده ... !
اما قبل از اینکه ماجرا رو براتون تعریف کنم می خوام از عطیه براتون بگم ... عطیه دختر یه مایه داره که تو پاسداران یه خونه بزگ که چه عرض کنم یه قصر دارند ! به جز خودش فقط یه خواهر 5 ساله خوشگل داره . شکر خدا برادرم نداره .همینه که انقدر باحاله . خودشم الان 21 سالشه .چهره خیلی جذابی داره؛ چشمای سبزآبی با مژه های بلند، لبای کوچولوی پرخون ، پوست سفید ، ابروهای نازک ودماغ سربالای عمل کرده . من نمی دونم این دختر چرا عاشق من شده! خداوکیلیم با این که من بد چیزی نیستم اما خیلی از من سرتره . فقط این جوری بگم که مامان و بابای عطیه برای اینکه وقتی میره بیرون از خونه کسی اذیتش نکنه بهش اجازه نمیدند با مانتوی خالی بگرده . آره عطیه چادریه !!! یه تارمو از موهاش هم از روسریش بیرون نمی ریزه که اگه اینطوری بود مطمینم روزی دوبار میدزدیدنش و انقدر میکردنش که ... ! قدش فکر کنم حدودای صدو هفتاده ، خوش استیل ؛ اصلا از زیر چادر برآمدگی سینه هاش به آدم چشمک میزنه . خلاصه ما هرچی از این عطیه بگیم کم گفتیم . شاید فکر کردید دارم کس میگم! آره ! شما میتونید اینجوری فکر کنید اما اونقدرام کسخول نیستم که از یه دختر انقدر خفن تعریف کنم. به جون خودمم پولی هم بابت تبلیغش نگرفتم . واما اصل داستان از اینجا شروع شد که .......

صبح جمعه بود ... هنوز تو رختخواب بودم که صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد . گوشی رو از بالا سرم برداشتم . با همون صدای گرفته خابالو گفتم :
بفرمایید .( صدای نازک یه دختر بود که گفت)
* سلام
- علیک سلام
* هنوز نشناختی ؟ من عطیه ام ! ...... ( تا گفت عطیه سریع خودمو جمع و جور کردم و با گرمی جواب سلامشو دادم .نمیدونم چرا تا صداشو شنیدم یه هو قلبم ریخت . از بس تو این چند وقت بهش فکر کرده بودم انگار واقعا عاشقش شده بودم .... !)
- سلام... حال شما چه طوری عزیز؟
* مرسی ( زودی پشت سرش گفت)
* ببین من وقت ندارم فقط می خواستم بگم امروز مامانم اینا همه رفتند شمال و منم باهاشون نرفتم ، میتونی امروز یه سر بیای خونه ما با هم صحبت کنیم ؟( منم که که از قرار قبلی درس عبرت گرفته بودم و دیگه نمیخواستم این فرصتم از دست بدم ، سریع گفتم
- معلومه میام !
* چه ساعتی میتونی بیای؟
- هر وقت که شما راحتید ، برای من ساعتش مهم نیست . پرسید :اصلا مهم نیست ؟
- نه
* پس حالا که اینطوره امشب ساعت 11 منتظرم !
- 11 شب ؟ !!!
* آره . بده ؟!
- دیر نیست ؟
* هیچ کی نمیاد خونمون . مامانم اینا تا دو روز دیگه بر نمیگردند
- باشه میام
* پس منتظرم .خداحافظ
- خداحافظ
گوشی و که قطع کرد دیگه داشت قلبم از خوشحالی از جا در میومد... می دونستم امشب برام یه شب دیگست . آخه تا حالا همچین اتفاقی برام نیفتاده بود از همون موقع شروع کردم خودمو آماده کردن برای رفتن به خونه عطیه اینا . رفتم بیرون یه تی شرت سفید خوشگل خریدم . بعد یه ساعت حموم کردم و خودمو حسابی برق انداختم . ده یازده دستم مسواک زدم تا دندونام اکبند بشه .
..... دیگه کم کم طرفای غروب شده بود . اضطراب وجودمو گرفته بود . از خونه زدم بیرون که یه جوری تا ساعت 11 خودمو سرگرم کنم . رفتم خیابون شریعتی . به سرم زد برم سینما . خلاصه تا ساعت 10.5خودمو اونجا الاف کردم از بس تو فکر بودم اصلا نفهمیدم فیلم چی بود . از سینما که دیگه اومدم بیرون یه راست رفتم پاسداران . 20دقیقه ای طول کشید تا اینکه بالاخره رسیدم . هوا دیگه تاریک تاریک بود . کوچه هم خلوت و ساکت ... رفتم سمت درشون . اول یه نگاهی به ساعتم کردم . یازده و پنج دقیقه ! قلبم دیگه داشت از شدت تند زدن وای میستاد . دیگه نمیتونستم جلوی اضطراب خودمو بگیرم . زنگ آیفون رو زدم . تا آیفون رو برداشت بدون هیچ سوالی گفت :
*سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخل
در رو باز کرد ... وای که تا حالا تو عمرم همچین خونه ای ندیده بودم . انگار اومده بودم تو یه ویلای با صفای شمال . صدای شر شر آب که از جوی وسط حیاط می گذشت بلندترین صدایی بود که می شنیدم . جلوتر اومدم تا رسیدم به در اصلی خونه . منتظر شدم تا در رو برام باز کنه . ... نفسم حبس شده بود ... در رو یواش باز کرد .... از اولین لحظه دیدنم فقط اینو بگم که واقعا کم آوردم . گفتم :
- سلام
* سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخل
رفتم تو . حقا که داخل خونشونم خیلی زیبا بود . راهنماییم کرد که کجا برم . نشستم رو یکی از مبلهای سالن مهمونیشون . بهم گفت : ایلیا همین جا بشین الان من میام . رفت تو آشپز خونه و پارچ و در آورد و دو لیوان شربت آلبالو ریخت و آورد گذاشت جلوی من . خودشم نشست روبروی من ....
* بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید
منم که هنوز سرم پایین بود و جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم با همون حالت گفتم :
- مرسی تشکر
اما دست به لیوان شربت نزدم . یه لحظه هر دوتامون ساکت شدیم ...
* شربتش و دوست نداری ایلیا ؟ می خوای برات آب پرتقال بیارم ؟
- نه مرسی . دستت درد نکنه همین کافیه
کم کم سرمو بالاتر آوردم تا بتونم یه نگاه عمیق بهش بندازم . خدا بگم چی کارت نکنه عطیه ... آخه چقدر این بشر خوشگله ! دیدم سرشو خم کرده و داره تو چشمای من نگاه میکنه .یه لبخند ناز هم رو لبای سرخ کوچولوش بود ...تی شرت سفید خوشگلی تنش کردو بود طوری که بر جستگی سینهاشو بند کرستش کاملا مشخص بود . یه شلوارک قرمز خوش رنگی هم پاش کرده بود و پاهای سفیدشو انداخته بود رو هم . موهای خرمایی رنگ بلند صافشم بسته بود .
همینجوری به من زل زده بود ... یه لحظه نگام به نگاه چشمهای سبزآبیش گیر کرد . باز گفت : شربتت رو نمی خوری ایلیا؟ یه خنده ای کردمو گفتم : بابا عطیه تو رو خدا با من مثله مهمونا نباش که خجالت میکشما . اونم یه نیشخند ناز قشنگ زد و گفت :
* یعنی راحت باشم ؟
- (بلند گفتم ) : اوهوم
* خودت گفتی ها
- خودم گفتم
لیوان شربت رو برداشت اومد کنارم نشست ؛ یه قلپ از شربت خورد ، دوباره یه کم بهم نزدیکتر شد ؛ باز یه ذره دیگه از شربت آلبالو رو خورد . ...دوباره یه کم دیگه اومد نزدیکتر به من طوری که پاهاش چسبید به پاهام ...
* ایلیا ! لیوان منو نگاه کن
- خوب ...!
* جای روژمو رو لبه لیوان می بینی؟
- آره
* لیوان و داد دست منو دستشو گذاشت رو جای لباش رو لیوان و گفت :
* از اینجا بخور
لیوان و گرفتم از همونجا شربتو تا آخر سر کشیدم ...
* خوشمزه بود
- بود اما فکر نکنم به خوشمزگی ... !
یه نگاه خماری بهم کردو با زبونش رو لباش و خیس کرد ...
نمیدونم چرا نمی تونستم صحبت کنم با سر حرفی رو باز کنم . باز ساکت شدم . سکوت من عطی رو هم گرفته بود . شاید فقط صدای نفسهاش بود که می شنیم . یه چند دقیقه ساکت بودیم . نگاش کردم . شونه هامو رو شونهاش تکون دادمو گفتم :
- ساکتی ...
* چی بگم ؟
* همه حرفام یادم رفته ایلیا ...
باز تو چشماش نگاه کردم . دستامو بردم سمت دستاس ، اونا رو گرفتم .... یه کم با نوک انگشتاش بازی کردم و انگشتای دخترونشو یکی یکی بین انگشتای خودم گذاشتم ...دستشو تو دست خودم جمع كردم و محكم فشارشون دادم . لبو بردم طرف صورتش و يه ماچ كوچولو از لپاش گرفتم . خواستم به ماچ از لباش بگيرم ، صورتش رو برد عقب و گفت :
* الان نه
- چرا ؟
* يه كاري بگم ميكني؟
- جون بخواه
* قول ميدي نگي نه ؟
- باشه
* قول داديا
- باشه ...
* مياي باهم بريم حمام ؟ !!
زدم زير خنده و گفتم :
- حمام ؟
* آره .....
* جون عطي بيا بريم
- باشه ....
عين اين دختر كوچولو ها كه دست باباشونو ميگيرند دست منو گرفت و برد سمت حمام . در حمام و باز كرد . وان حموم از آب نيمه پر بود . يه دستي به آب زدم . ديدم سرده سرده و گفتم :
- اين كه يخه ! گرمش كن
* بريم توش
- سرما ميخوري .
* با لباس ميرم
- پس من با چي برگردم خونه
* امشب مهمون مني
پاهاشو كرئ تو آبو تو وان دراز كشيدو همه بدنش و برد زير آب . خيسي اب تي شرتش و به تنش چسبونده بود طوري كه برجستگي سينه هاش واقعا حشريم كرده بود . موهاي خيسشو از رو چشماش كنار زدو گفت : تو هم بيا ايليا . پاهامو گذاشتم تو ابو كم كم رفتم تو وان ... . انقدر آب يخ بود كه همه موهاي تنم سيخ شد ... تا خوابيدم كنارش ، سریع منو بغلش گرفت ، دستاشو دور شونه هام محکم فشار داد و گفت : تو چه گرمی ایلیا ! . دستامو دور کمرش حلقه کردم ، محکم تنش رو به خودم فشار دادم طوری که نرمی سینه هاشو رو سینه هام حس میکردم . یه نگاه عمیق بهم کرد . چشماشو بست و لبش رو گذاشت رو لب من . شروع کردم لب پاینش و میک زدن .... لب بالاییشم مزم مزه کردم ...پشت سر هم یه چند تا ماچ کوچولو از لباش گرفتم و با زبونم بین لباش و خیس کردم . عطی هم زبونشو کرد تو دهنمو منم زبونشو میک می زدم چقدر لباش خوش طعم بود ! دوست داشتم بیشتر بخورم. دیگه مست شده بودم . سردی آبم باعث می شد آغوش هم و بیشتر فشار بدیم ....
دستمو آوردم طرف سینه هاشو گذاشتم رو پیرهنش ، اما نمیدونم چرا دستمو برداشت . نمی ذاشت سینه هاشو بمالم . با نگاهش بهم حای میکرد که نباید دست به سینه هاش بزنم ! باز چشماش رو بست . انگار میخواست لبای تشنش رو ارضا کنم . منم اول روی پلکاشو بوسیدم ، گردنشو ، گونه هاشو ، باز رفته سراغ لباش ؛ اگه بگه نیم ساعت با لبو زبون هم ور رفتیم دروغ نگفتم ! اما به جز لباش اصلا نمی گذاشت با جای دیگه ای از تنش بازی کنم . !
بعد از نیم ساعت از تو وان بلند شد گفت : بسه ! یه حوله هم بهم داد و گفت سرتو خشک کن تا برم برات لباس بیارم . یه حوله هم رو موهای خودش گذاشت و شروع به خشک کردن موهاش کرد . از حموم اومدیم بیرون . رفت سمت اتاق . گفت : الان برات لباس میارم . تو نبا تو اتاق ! می خوام لباس عوض کنم . مات و مبهوت گفتم باشه . در اتاق و بست و بعد از یه دقیقه یه پیرهن و شورتک برام آورد . گفت بپوش منم الان میام . باز رفت تو اتاق و در رو بست ! منم زود تا نیومده تی شرت و شورتک و تنم کردم . این برام جالب بود که برام شورت نیاورئه بود 1 شاید روش نشده بود ! منم همون شورتک خالی رو پام کردم و نشستم رو کاناپه . منتظر شدم تا بیاد چند بار به سرم زد که برم در اتاق رو باز کنم اما پیش خودم گفتم این که تو اون وان با اون وضع لخت نشد ، حتما اگه الان در اتاق رو باز کنم شاکی میشه ! بی خیال شدم . نشستم و باز منتظر موندم . 10 دقیقه گذشت ؛ هنوز نیومده بود . گفتم :
- عطی ! چی کار می کنی ؟ زنده ای؟
* اومدم ....
پنج دقیقه بعد در اتاق رو باز کرد . واااااای ! چه قیافه ای که برای خودش درست نکرده بود . یه لباس یه سره قرمز مخملی که بالاش حالت تاپ داشت و درازی پایینش هم تا نوک انگشتای پاش می رسید . از اینکه این لباس رو پوشیده بود خیلی تعجب کردم . برگشتم بهش گفتم : این دیگه چیه پوشیدی . نکنه میترسیدی من لباسات رو به زور در بیارم ! چیزی نگفت . اود جلوی پای من که رو کاناپه نشسته بودم ، پشتش رو به من کرد و نشست . سرش رو انداخت پایین . گردنش رو رو به پایین خم کردو موهای پشت گردنش رو با دستاش ریخت جلوی صورتش . طوری که لختی گردنش معلوم شد . بیشتر تعجب کردم !
همینطور که روش به پشت من بود دستش رو آورد پشت گردنش و زیپ لباسش رو که از عقب باز می شد تا کمرش کشید پایین .. ! با صدای وسوسه کنندش گفت : از الان دیگه من در اختیار توام ! هر کاری می خوای با من بکن ایلیا .. !
بند کرست سفیدش رو از لای زیپ باز شدش میدیدم . کمرش رو از پشت گرفتم . زیپ رو تا آخر کشیدم پایین . ساکت بود . هنوز سرش پایین بود. آروم لباس یه سرش رو از تنش در آوردم . حالا دیگه فقط یه کرست سفید با یه شورت سفید بندی تنش بود . کرستش رو باز کردم . انداختمش زمین . دستاشو برد گذاشت رو سینه های لختش . بند شورتشم باز کردم و آروم از بین پاهای سفیدش در آوردم . همونطور که پشت بهم ایستاده بود دستم رو گذاشتم رو دستای گره کرده رو سینه هاشو اونا رو از هم باز کردم . هنوز سینه هاشو ندیده بودم ! دستامو کنار سینه هاش گذاشتم و انحنای اندامش رو تا نوک پاش لمس کردم ؛ بعد شروع کردم به مالوندن سینه هاش . تو مشتم جا می شد ... سر سینه هاش سفت شده بود . بیشتر فشار دادم . آخ که چه حسی داشت ... روش و کردم طرف خودم . هنوز سرش پایین بود و از خجالت نمی تونست تو چشمهام نگاه کنه . صورتش رو با دستام آوردم بالا . یه نگاه توی چشمای خمارش کردم و لبم و رو لبش چسبوندم . انقدر لب و زبون هم و میک زدیم که آب دهن هر دوتامون خشک شد . تی شرتم و در آوردم . رو دستام بغلش کردمو بردمش اتاق خواب و خوابوندمش رو تخت . خودمم خوابیدم کنارش . زبونم رو با آب دهنم خیس کردم و کشیدم رو گردنش، دیوانه وار میلیسیدمش و می اومدم پایی... لای سینه هاش ....! با نوک دندونام یه گاز کوچولو از نوک سینه های برومده خوش فرمش گرفتم . گفت : آخ ... ! یواش ایلیا ... نوک اون یکی سینش رو هم اینبار محکم تر گاز گاز کردم . بعد شروع کردم به خوردن سینه هاش ... هام ....! هام .... ! نوک سینه هاش یه کم سرد بود ، اما با آب دهنه داغش کردم . همینجوری که سینه هاشو می لیسیدم دستش رو برد سمت کیرم و آروم آروم از رو شورتک شروع کرد به مالوندن کیر شق شدم . منم که بیشتر حشری شده بودم شورتکمو کشیدم پایین . عطی هم بی هیچ رو در واسی سر کیرمو گرفت و با دستاش شروع کرد به بالا و پایین کردن .
کیرم راست راست شده بود .سر کیرم از بس پر خون شذه بود از قرمزی داشت می ترکید . مالش دستای نرمش و رو کیرم حس می ردم . باز رفتم سراغ سینه هاش .... صدای اهستش رو می شنیدم که می گفت می خوامت ایلیا . منم در گوشش طنین دوست دارم رو زمزمه می کردم . باز دوباره زبونمو گذاشتم لای سینه هاش . همونطور که می لیسیدم می اومدم پایینتر . رسیدم به بند نافش ، نوک زبونم و کردم توش و یه کم بازی بازی کردم . عطی هم رو تخت به خودش می پیچید . اومدم پایینتر ، رسیدم به کسش ! وای که چه کسی داشت .... معلوم بود تازه به کسش صفا داده بود و تمیز بود . نوک زبونمو گذاشتم روی کسش و مزه مزه کردم . تند تند زبونمو بالا پایین می بردم . وقتی لای گودی کسش رو لیس می زدم انگار دارند تمام حلای عالم رو بهم میدادند ! خیلی تکون می خورد . نمی ذاشت کسشو راحت لیس بزنم . منم دو تا پاهاشو با دستم گرفتم و باز کردم و دوباره لیسیدم . صدای فریادش بلند شده بود ... " بسه ایلیا ..! دارم دیوونه میشم ... بسه ! "
دست از لیسیدن بر داشتم . خوابیدم رو سینه هاشو بهش گفتم کرم داری؟! به روی میز اشاره کرد . رفتم و یه کم کرم برداشتم و زدم به دستام و مالوندم به کیرم . عطی رو به پهلو خوابوندم ... پاهاشو رو هم جفت کردمو با زانوهام دور پاهاشو حلقه زدم . کیرم و گذاشتم لاپاش و شروع کردم به مالوندن کیرم رو پاش ، طوری که وقتی می مالوندم سر کیرم روی کسشم لمس میکرد . کیرم و جلو عقب می کردم . از حشر زیاد داشتم دیوونه میشدم ... دیگه طاقت نداشتم . صدای ناله عطی هم حشری ترم می کرد . سر کیرم پر خون شده بود . میخواستم کیرمو بذارم تو کسش . اما می دونستم پرده داره . اینم می دونستم نمیذاره تو سوراخ کونش بذارم . بیخیال کسش شدم . با شدت بیشتری کیرمو لای پاهاش می مالوندم . انقدر با خشونت و صدای شلپ شولوپ زیاد کیرم رو داخل و خارج می کردم که صدای فریار آخ آه اووفه عطیه ! شنیده نمی شد . دیگه داشت ابم در می اومد . کیرمو از لا پاش در آوردم . سر کیرمو کردم یه طرف دیگه و آبم و رو تخت ریختم . عطی هم دستشو گذاشت رو کیرم و با مالوندنش از بالا تا پایین آبمو تا آخر در آورد !
.... دیگه هم ارضا شده بودم ، هم خسته .. از بیحالی افتادم رو عطی ، یه یه دو سه تا لب کوچولو هم ازش گرفتم و با دستام تن لختش و به سینه هام فشار دادم . ...
ساعت نزدیک 2 نیمه شب بود . صورتم و بردم سمت گوشاش .. لاله گوشش رو مکیدم و اروم در "وشش گفتم : شیطون ! این کارا رو از کجا یاد گرفتی ؟ نمیدونم چی شد تا این حرف رو زدم بغض کرد و اشک از چشماش درومد ! با صدای بغض آلود بهم گفت : من دوست دارم ایلیا ! من عاشقت شدم ! میخوام تو مال من باشی .... این حرف و که زد برای یه لحظه دلم ریخت ...! احساس کردم منم واقعا دوسش دارم . بهش گفتم : وجود ایلیا همش مال تو عطی ! گفت : نه ! میخوام واقعا مال من باشی ! گفتم : معلومه هستم ....گفت : باید بهم ثابت کنی ! جواب دادم : چه طور این کار رو برات بکنم ؟ آخه چطوری ثابت کنم دوست دارم ....گفت : نمی دونم 1 روم نمی شه بگم ! ... گریه هاش داشت عذابم میداد . دیگه از شدت گریه هق هق میزد . میترسیدم نفسش بند بیاد . گیج شده بودم . نمی دونستم باید چی کار کنم . گفت : الان یه ماهه منتظر این لحظه هستم ، که تو کنارم باشی ، کنارم بخوابی . میخوام یه قولی ازت بگیرم ! گفتم : جون بخواه عشق من ...گفت : می خوام قول بگیرم که باهام ازدواج کنی ! نمی دونستم چی جوابش بدم .... آروم گفتم : قول میدم ، قول میدم عطیه . پرسید : باور کنم ؟ جواب دادم : باورکن ! کفت باید بهم ثابت کنی ! گفتم آخه چه جوری ! همین امشب که نمیتونیم با هم ازدواج کنیم !
آروم دستشو برد سمت کیرم و شروع کرد به مالوندن ! انقدر مالوند تا باز شق کردم . بعد با دستاش کیرمو برد سمت کسش ! گفت : اینجوری ایلیا !!! اینطوری می خوام بهم ثابت کنی !گفتم نه ! اینکارو نکن . بغض کرد و گفت : پس همه حرفات دروغه . گفتم : دروغ نیست . اینکارو نمی خوام بکنم چون شاید قبل از ازدواجمون من مردم . اون وقت میخوای چی کار کنی؟ گفت : من بعد تو زنده نیستم می فهمی؟
باز کیرمو گرفت ... بررد سمت کسش. تو چشمهای دل فریبش نگاه کردم . التماس نگاهش و تو ته چشمهاشو تو قطره های ریز اشکاش می دیدم . اون لحظه یه حسی بهم می گفت که تو هم فقط با عطیه زنده ای . کیرم و گذاشتم رو کسش ... انقدر نرم بود که خودش بی اختیار سر خورد رفت تو ....
اون موقع بود که از شدت درد صدای فریادش بلند شد ... آه ... ! دیگه نمی دونم بعدش چی شد . فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه جای تخت قرمز شده ... آره ! من اون کار رو کرده بودم . دیگه عطیه دختر نبود ! نمی دونستم کار درستی کردم یا نه . نمیدونستم پشیمونم یا خوشحال ! اما تو نگاه عطیه لبخند رضایت رو میدیدم ....
با هم رفتیم حمام و خونه و تخت و تمیز کردیم و شستیم .... اون شب رو تا صبح تو آغوش گرم عطی خوابیدم .... بعد از ظهر فرداشم من برگشتم خونه خودمون ... اما این بار با یه تجربه سکسی بزرگ ...
عطیه از اون شب برای من تا آخر عمرم یه رویا ساخته بود ....

Yes.?
     
#79 | Posted: 11 Sep 2010 17:25
سکس در سرعین



داستان که می خوام براتون بگم واقعیت داره ، من و همسرم و دخترم نازی یه روز خواستیم بریم به استان اردبیل و شهر سرعین ، همون شهریکه آب گرم و معدنی داره . بعد از ظهر به سرعین رسیدیم و دنبال اتاق گشتیم تا اینکه در هتل ماهان اتاقی اجاره کردیم و قرارشد که دویا سه شب اونجا باشیم . درب همه این اتاقها به راهرو چند ضلعی بازمیشد . ما از بس خسته بودیم که حال رفتن به اب گرم را نداشتیم برای همین رفتیم تو شهر دور بزنیم و آش دوغ سرعین بخوریم . بعد از خوردن آش و گشتن در شهر و خوردن شام به هتل برگشتیم . شب از بس خسته بودیم همه خوابیدیم و قرار شد که صبح همسرم و دخترم بروند به استخر آب گرم سبلان و من هم بعد از ظهر برم و تا ظهر خوب استراحت کنم . ساعت 9 اونها از اتاق خارج شدند و من هرچقدر کردم خوابم نیومد و خواستم برم بیرون و صبحانه بخرم . موقع خروج از اتاق دیدم که درب اتاق مقابل بازه و خانم خم شده و اتاق رو جارو می کند . با دیدن این منظره کمی مکث کردم تا شاید منو ببینه و عکس العمل نشون بده . خانم وقتی منو دید لبخندی زد و سلام کرد و من هم جواب سلام رو دادم . برگشتم که بند کفشهام رو ببندم . بعد از بستن بندها برگشتم که برم بیرون که دیدم . خانم بصورت کامل بطرف من خم شده است . فوری چیزی به نظرم اومد که برگردم اتاق و از پشت درب نگاهش کنم تا ببینم چی میشه . برگشتم اتاق و درب رو نیمه باز گذشتم و از پشت به اون خیره شدم . زود فهمید و جارو رو کنار گذاشت و به طرف اتاق اومد . نمی دونستم چکار کنم . درب رو زد و من درب رو باز کردم . با لب خندان گفت ببخشید آقا شکر دارد . منظورش رو نفهمیدم برای همین گفتم اره صبر کنید الان می آرم . وقتی رفتم آشپزخونه که شکر رو بیارم دیدم که پشت سرم هست . تعجب کردم وقتی دیدم درب اتاق هم بسته شده و فقط من و اون داخل اتاق بودیم . بعداز کمی نگاه معنی دار به هم ، از من پرسید که خانم و دخترم کجا رفتند و من هم گفتم که به استخر رفتند . بدون اینکه من سوال کنم گفت که شوهرو دو تا پسرش هم به استخر رفتند . وقتی شکر رو از داخل وسایل برداشتم و می خواستم به اون بدم یه نگاه عمیق به من کرد و نمی دونم کی منو بغل کرده بود و با هم لب می گرفتیم . کم کم لباس منو در آورد و من هم لباس اون رو . اصلا" باورم نمی شد اما اون خانم ( شهلا) مثل دختران بزرگ و حشری منو می خورد و لیسم می زد و من هم اون رو بوس می کردم . بدن شهلا خیلی نرم و سفید بود و درسته چهار و پنج سال از من بزرگتر بود اما مثل دختر در آغوش من بود . رو تخت دو نفری خوابیدیم و همدیگر رو لیس می زدیم و من سینه های خوشگل و نسبتا" بزرگ اون رو می خوردم تا اینکه کم کم پایین تر ، کوسش رو مالیدم و اون از ته دل لب می گرفت . نمی دونم چند دقیقه تو این حال بودیم که با دستش کیرم رو گرفت و فشار داد و رفت پایین تا اون رو بخوره . خیلی ماهرانه کیرم رو ساک می زد . تو عالم دیگه ای بودم من هم رفتم تا کوس اون رو بخورم تا حال هردو کامل بشه . بعد از مدتی که همدیگر رو خوردیم به پشت خوابید و پاهای خودش رو رو شانه من گذاشت و من هم کیرم رو که خیلی شق کرده بود تا دسته تو کوسش فشار دادم . یه آهی از ته دل کشید که تابحال چنین آهی نشنیده بودم . شروع به تلمبه زدن کردم . هی می گفت که آبت رو زود نریز . آبت رو زود نریز .
بعد از چند بار تلمبه زدن با دستش آب کیر منو تمیز می کرد و اینکار باعث میشد که آب من دیر بیاد . بعد از چند دقیقه تلمبه زدن کیرم رو از کوسش در آورد و به سینه رو تخت خوابید . طوریکه پا هاش رو زمین بود من در اختیار اون بودم و هنوز باورم نمی شد . اون گفت زود باش بکن تو کونم . من تعجب کردم که چه راحت می گه مگه نمی دونه که درد داره و شاید این کیر کلفت من اون رو اذیت کنه . تو این فکر بودم که با دستش کیر منو گرفت و سرش رو گذاشت دم سوراخ کونش و من هم فشار دادم تو . خیلی تعجب کردم کونش چربی بود و راحت رفت تو و شهلا یه آخش از ته دل گفت . دقت کردم دیدم که خانم موقع اومدن خودش کرم به کون مبارک زده و برنامه ریزی همه کار ها رو کرده تا وقت کم نیاره . خیلی حال می داد جاتون خالی . با فشار تلمبه می زدم و تا دسته کیرم و می فرستادم تو کونش و اون هم آه و ناله می کرد و می گفت : بکن تا ته بکن این کون و کوس رو که سه ماه کیر ندیده بکن . منو بکن . زود زود بکن من آب می خوام . با حرفهاش منو بیشتر حشری می کرد . تا اینکه وقت اومدن آب فرارسید و از اون پرسیدم که چکار کنم . شهلا خانم گفت که بریز تو کونم و من هم همه آب داغ کیرم رو به اون کون نرم و بزرگ و سفید ریختم و روش خوابیدم . چند لحظه نشد بود که منو بلند کرد و رفتیم دستشوئی و خودش کیر منو با دستش زیر آب ولرم شست و منو به اتاق آورد و شروع به ساک زدن کرد . من اصلا" حال و نا داشتم و روی تخت خواب نشسته بودم و اون هم جلوی من داشت ساک می زد . طوری منو ساک می زد که من نمی دونم چطوری کیر من بلند شد . خودم تعجب کردم وقتی با همسرم حال می کنم اصلا" نمی تونم بعد از یک بار آب اومدن دوباره بلند بشم . اما این دفعه شهلا خانم چنان ساک می زد که کیر من بهتر از قبل بلند شد . با خودم گفتم که من کوس و کونش رو کردم دیگه کجا مونده . از شهلا خانم سوال کردم که برمی گرده تا کوس و کونش رو بکنم . هنوز کیرم تو دهنش بود و با سرش اشاره کرد که نمی خواد . هی ساک می زد و با آب دهنش برام جلق می زد تا اینکه وقت بیرون اومدن آب کیرم شد و بهش گفتم و اون گفت که بریزم تو دهنش . با فشار آب کیرم رو ریختم تو دهنش و اون هم با ولع همه آب رو خورد . بعد از اینکار من رو تخت ولو شدم و اون با دست مال منو پاک کرد و از من خیلی تشکر کرد که بعد از سه ماه تشنگی اون رو سیر آب کردم . خیلی دلم می خواست در باره اون سه ماه بپرسم ولی اون سریع لباس خودش رو پوشید و چند لب خوشگل از من کردو دوباره تشکر و رفت . من هم لباسم رو پوشیدم کمی ادکلن به خودم زدم و خوابیدم تا اینکه همسر و دخترم از استخر اومدن و با هم صبحانه ای که داشتیم خوردیم و به بیرون رفتیم . هر لحظه به فکر شهلا خانم بودم . ناهار رو بیرون خوردیم و به اتاق برگشتم و دیدم که نظافت چی داره اتاق اونها رو تمیز می کنه یعنی شهلا خانم از اونجا رفته بود . اون اسم خودش رو به من گفت ولی هیچ وقت اسم منو نپرسید و رفت . من همیشه تو فکر شهلا خانم هستم و به آقایون توصیه می کنم که ناراحتی زندگی رو به همبستری ربط ندهند که گناه شوهر شهلا خانم بیشتر از شهلا خانم است .علی
-------------------------------

Yes.?
     

#80 | Posted: 11 Sep 2010 17:26
خواهر زن





من یه خواهر زن داشتم که 7سال از زنم کوچکتر بود 18ساله بود.همیشه از طرز نگاه کردنش حدس میزدم که ازمن بدش نمیاد .چندبار که شب خونمون مونده بود نصفه شب میرفتم سراغش وسینه هاش و میمالیدم سینه هاش خیلی خوش فرم وسفت بود ودستمو میکردم توشرتش .همیشه کسش خیس بود بعضی وقتها هم کیرمو میمالیدم به کسش اونم مثلا خودشو میزد به خواب .ولی از ترس اینکه زنم بیدار نشه زود بیخیال میشدم ویه جلق میزدم خودمو خلاص میکردم .
تااینکه دوسال پیش یه شب مهممونی بودیم حال پسرم 1سالش بود بهم خورد بازنم وخواهرزنم بردیمش بیمارستان .گفتند باید بستری بشه ساعت 1نصفه شب بود قرارشد زنم پیش بچه بمونه منم خواهرزنمو برسونم خونه خودشون فرداش بیاد پیش خواهرش .
از بیمارستان که اومدیم بیرون گفتم خونتون دوره حالاهم که فردا بایدبیای بذار بریم خونه ما شب اونجا باش من برمیگردم بیمارستان .اونم قبول کرد .بردمش خونه خودمون وبه بهانه بیمارستان زدم بیرون . بعداز نیم ساعت که مطمئن شدم خوابیده برگشتم خونه ماهواره روروشن کردم وکانالهای سکسی رو نگاه میکردم کیرم بد جوری سیخ شده بود وکلی دلش رو صابون زده بود واسه خواهرزنه . اونم فکر کنم که متوجه اومدن وفیلم نگاه کردن من شده بود ولی خودشو توی اتاق بچه به خواب زده بود .دیگه نمیتونستم تحمل کنم یواش رفتم تواتاق خواب دیدم یه شلوار وبلوز خانمم روپوشیده وطاقباز خوابیده .رفتم سراغش اول خوب سینه هاشواز روی لباس مالیدم بعد لباسشوزدم بالا سوتینشو زدم کنار وسینه های لختشو مالیدم خیلی حال میداد اونم خودشو به خواب زده بود وهیچ حرکتی نمیکرد ولی معلوم بود حال میکنه شروع کردم به خوردن سینه هاش وبوسیدنش خیلی سینه هاش خوشمزه بود داشتم دیوونه میشدم کیرمو از روی شلوار میمالیدم به کسش .شلوارشو وشرتشو باهم کشیدم پایین وای چه کس وکونی اولش یه ذره مقاومت میکرد ولی بعدش شل شد .کیرمرمو میمالیدم به کس خیسش کلی حال داد هم خیس وهم نرم و هم گرم بود .بعداز مالیدن یهو ترسیدم پردشو بزنم اونم هی پاهاشو میچسبوند به هم .برش گردوندم وکیر سیخ شدمو گذاشتم رو سوراخ کونش وای چه کونی بود بعداز یه ذره درمالی یواش یواش کیرمو کردم تو کونش یه جبغ کوچیکی کشید ولی با اینکه معلوم بود درد داره خودشو زد به خواب وهیچ حرکتی نمیکرد .جاتون خالی کلی تلمبه زدم تو کونش اونم به نفس نفس افتاده بود بعد یه تکونی خورد یه آه طولانی کشید که معلوم بود ارضا شده منم بافشار تمام آبمو خالی کردم تو کونش وهمونجوری تا چند دقیقه روش خوابیدم .نمیدونید چه حالی داد کردن کون خواهر زن ایشالله نصیبتون بشه واقعا راست میگن خواهرزن مثل نون زیر کباب میمونه چون به همون اندازه خوشمزس .کردن کونش خیلی خوب بود خواهرش از عقب نمیده میگه خیلی درد داره منم اصرار نمیکنم . نمیدونه خواهرش رو از کون کردم چه حالی کرده . بگذریم از روش بلند شدم رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم در اتاق رو قفل کرده .ترسیدم گفتم نکنه فردا همه چیو بگه کلی التماسش کردم تا درو باز کرد .بغلش کردم ازش معذرتخوالهی کردم وازش قول گرفتم به هیچکس هیچی نگه اونم قول داد نگه ونگفت .وقتی ازش پرسیدم چرا درو قفل کردی .گفت هم خجالت میکشیدم وهم ترسیدم بازم بیای سراغم وپردمو بزنی بوسش کردمو اونم منو بوس کرد گفتم من میرم بیمارستان توهم بگیر بخواب رفتم بیرون بعد که خونه رو از بیرون نگاه کردم دیدم نشسته پای ماهواره وداره تند تند کانال عوض میکنه معلوم بود دنبال فیلم سکسی میگرده .منم برگشتم بیمارستان .بعداز اون ماجرا هنوزم نگاهاش همون جوریه وبااینکه جلوی من روسری سرش میکنه ولی معلومه هنوزم میخواره ولی دیگه موقعیت جور نشد بکنمش .میبینمش کیرم سیخ میشه .

Yes.?
     
صفحه  صفحه 8 از 78:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  77  78  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.