| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 8 از 56:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  55  56  پسین »  
#71 | Posted: 16 Sep 2010 03:56

مراسم ختم مادربزرگ و کون دختر خاله
من امیر هستم و 25 سالمه و تا حالا رابطه‌های سکسی نسبتا زیادی داشتم. با هم‌کلاسی‌های دانشگاه، یکی از همسایه‌ها و چندتا از فامیل‌ها ولی این یکی با بقیه فرق داره و خودم خیلی دوستش دارم و امیدوارم که شما هم لذت ببرید.
همه فامیل به چشم یه پسر پاک و دوست داشتنی بهم نگاه می‌کنن و یه احترام خاصی واسم قائل هستند. که همین موضوع هم باعث شده که همه بهم اعتماد کنند و منم در بعضی موارد از این اعتماد نهایت استفاده رو کردم و با خاله و دختر خاله و دختر دایی و یکی از عمه‌هام رابطه برقرار کردم و حسابی باهم حال می‌کنیم، ولی هیچ کدوم خبر ندارن که با بقیه فامیل سکس دارم.
یکی از دختر خاله‌هام اسمش مریمه و 32 سالشه و حدودا 10 ساله که ازدواج کرده. اینم بگم که با شوهرش باهم دوست بودن و اون زمان من از دوستیشون خبر داشتم و به همین دلیل با شوهرش خیلی صمیمی‌ام و همیشه به شوخی همدیگرو انگشت می‌کنیم. این دو نفر حدود 7 سال بچه دار نشدن و بالاخره با کمک موسسه رویان یه بچه نصیبشون شد. شوهرش تاکسی داره و بنده خدا همیشه مشغول کاره و مریم هم به خاطر اخلاق خیلی خوبش از اول ازدواج با مادرشوهرش زندگی کرده و هیچ مشکلی هم ندارند. چند ساله که تو کف مریم بودم و همیشه به چشم یک کیس مناسب نگاهش می‌کردم. سینه‌های درشت و توپر و خوش‌فرم، کون تپل و ردیف، هیکلشم تقریبا یه کم چاق بود ولی بدجوری دل منو برده بود. همیشه یقه لباساش بازه و خط وسط سینه‌اش معلومه ولی شوهرش با لباس پوشیدنش مشکلی نداره. خلاصه چی بگم...؟
همیشه سعی می‌کردم تو یه فرصت مناسب یه دستی بهش بکشم یا حرکتی انجام بدم که چندین بار موفق شدم به سینه‌هاش دست بزنم و چند بار انگشتش کردم و کونشو لمس کردم. بعد از این‌که دیدم واقعا کارای من خیلی تابلو شده و مریم هم عکس‌العملی نشون نمیده دیگه عزمم رو جزم کردم واسه بهره‌برداری از مریم جونم. تا این‌که 3 سال پیش موقعیت جور شد.
مادر بزرگم(مادر مادرم) فوت کرد و مراسم ختم توی خونه ما برگزار شد. اون موقع هم توله مریم و سعید تازه به دنیا اومده بود. یه چند روزی همه فامیل خونه ما چتر بودن و حسابی پروار شدند. من چون به اتاقم و کتاب‌هام خیلی حساسم از روز اول مراسم، در اتاق رو قفل کردم و فقط برای استراحت خودم بازش می‌کردم. بعد از پایان روز اول مراسم، چون یه سری از فامیلای آویزون همش پای تلفن بودن و سوء استفاده می‌کردن منم تلفن توی پذیرایی رو قطع کردم و گوشی رو برداشتم. روز دوم رسید و دوباره همه اومدن. نزدیکای ظهر بود که رفتم تو اتاقم که یه سر به ایمیلم بزنم و استراحت کنم و در رو از تو قفل کردم که کسی نیاد. صدای در اومد و فهمیدم که مریم خانمه. گفت اگه میشه بیام تو که به بچه شیر بدم و یه زنگ به سعید بزنم که واسه نهار بیاد این‌جا. با کمال میل درو باز کردم و دوباره قفلش کردم. من روی تختم دراز کشیده بودم، گوشی تلفن اتاقم کنار تخت خوابمه. مریم اومد و گوشی و برداشت و لبه تخت نشست که صحبت کنه. پیرهن مشکی و شلوار مشکی پوشیده بود و کونش حسابی خودنمایی می‌کرد. منم که خواب از سرم پریده بود، به بغل خوابیدم طوری که کیرم چسبید به کمر و کون مریم. وقتی دیدم چیزی نمی‌گه پر رو شدم و دستمو انداختم روی رونش و بعد از 1 دقیقه بردم وسط پاهاش که یهو خودشو جمع کرد. داشتم خودمو بهش میمالیدم که پاشد و رفت گوشه اتاق نشست که بچه رو شیر بده. من که داشتم میمردم و لحظه شماری می‌کردم که سینه‌اش رو در بیاره. پیرهشنو بالا زد و دوتا قرص ماه از سوتین مشکی فضا رو نورانی کرد.
متوجه شدم که زیر چشمی منو نگاه می‌کنه. گفتم خوش بحال نی نی که داره ممه می‌خوره. گفت خب توام بچه بودی خوردی، گفتم خب بچه بودم ولی الان بیشتر دلم می‌خواد. بعد از یه کم حرف زدن رفتم کنارش نشستم. بدون هیچ مقدمه‌ای رفتم سر اصل مطلب. هرچه بادا باد... گفتم مریم حقیقتش چند ساله تو کفتم ، ازت خواش می‌کنم آرزو به دلم نذار. طبق معمول با خوشرویی گفت خودم متوجه شدم و فقط صبر کردم که ببینم کی جراتشو پیدا می‌کنی؟ گفتم یعنی می‌تونم ممه بخورم؟ گفت احمق جان ما الان عذا داریم، گفتم بابا بی خیال خدا رحمتش کنه. بعد از این حرف سرمو گذاشتم روی پاش و اون یکی سینه‌اش رو گرفتم و شروع کردم به میک زدن. وای... تا حالا شیر داغ تازه نخورده بودم، خیلی خوشمزه بود. در همین حال دستمو انداختم دور کمرش و بعد دستمو کردم تو شلوارش و کونشو مالیدم. نی نی هم خوابید و گذاشتمش روی تخت. شروع کردیم به لب خوردن، گوش و چشم و لب و زبان و همه جاشو لیس زدم و خوردم. با یک حرکت پیرهنشو درآوردم و بعد از یه کم خوردن گردنش، سوتینشو باز کردم. سایز سینه‌اش 95 و رنگ قهوه‌ای نوکش دیوانه کننده بود. سرمو گذاشتم وسطش و با دستش اونا رو به سمت صورتم فشار می‌داد. با ولع تمام می‌خوردم و مریم هم حال می‌کرد. بعد شلوار و شرتشو درآوردم و یه ضد حال خوردم. مریم پریود بود و به همین دلیل نمی‌تونستم کسشو بخورم و بکنم و از طرفی وقت هم زیاد نداشتیم و باید زود تموم می‌شد. یه کم با دستم با کسش بازی کردم که حسابی حشری شد و گفت دیگه نوبت منه. سریع لخت شدم و کیرم که خیلی وقت بود انتظار می‌کشید به آرزوش رسید. احساس کردم کیرم داغ شده، تا به خودم اومدم دیدم کیرم تو دهن مریمه و داره خیلی حرفه‌ای ساک می‌زنه. تو این حال یه بار آبم آومد و یه کمی توی دهن مریم ریخت و بقیه‌اش هم تو دستمال کاغذی. دوباره شروع کرد به خوردن که راست شه و بعد کیرمو گذاشتم لای پستوناش و حسابی حال می‌کردم. این کارو خیلی دوست دارم و همیشه یکی از مراحل اصلی سکسمه. گفتم مریم جونم بریم سر اصل مطلب؟ گفت چی؟ گفتم بکنم دیگه. گفت خب من پریودم، گفتم خب از عقب می‌کنم، جلو بمونه واسه بعد. یه کم نگران بود ولی بعد راضی شد. به حالت سجده رفت و کونشو بالا داد. منم مثل وحشی‌ها فقط گفتم کیرمو خیس کن. با یه تف گنده سر کیرمو خیس کرد و بدون هیچ مقدمه‌ای سرشو گذاشتم دم سوراخش. گفتم آماده‌ای؟ گفت آره ولی تورو خدا آروم. با یه فشار سرشو کردم تو سوراخ کونش. یه تکون خورد و یه کم ناله کرد. بعد از یک توقف کوتاه، آروم بقیه‌اش رو فرستادم تو و یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن. بعد ازجا باز کردن، به تدریج سرعت رو زیاد کردم. سینه‌هاش رو گرفته بودم تو دستم و از پشت با سرعت تلمبه می زدم. مریم خیس عرق شده بود و خیلی آروم آه و ناله می‌کرد و یه تکون خورد و لرزید و ارضا شد. بعد از چند دقیقه گفتم داره میاد، چکارش کنم؟ گفت بریز تو کونم. همه آبمو خالی کردم تو کون نازش و بی حال شدم و چند دقیقه به همون حالت دراز کشیدم. بعد مریم پاشد و لباساشو پوشید و گفت دیگه برم بیرون. بعد از این‌که یه کم سرحال شد، به خودش عطر و اسپری زد که بوی عرقش نیاد. منم با بی حالی پاشدم و یه چیزی پوشیدم و در رو باز کردم. پشت در همدیگرو بوسیدیم و ازش تشکر کردم و قول کسش هم گرفتم و رفت بیرون. منم یه چرت زدم و رفتم دنبال کارهای مراسم.
از اون موقع تا حالا چند بار تونستم با مریم حال کنم و بالاخره کس قشنگ و نازش رو به بهره برداری برسونم.
اینم بگم که این مراسم ختم مادربزرگ خیلی واسه من خوب شد. چون شب بعدش هم موفق شدم با خاله‌ام، مادر همین مریم یه حال اساسی بکنم. البته خاله رو نکردمش، فقط دست‌مالی کردم و ممه خوردمو و یه کم لاپایی رفتم. همیشه واسه مادربزرگ فاتحه می‌خونم و ازش تشکر می‌کنم که توی ختمش من با دختر و نوه‌اش حال کردم.
اگه این خاطره رو دوست داشتید، داستان حال کردن با خاله هم می‌نویسم.
منبع :شهوانی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#72 | Posted: 17 Sep 2010 04:01

طاهره و الاغه
اسم مادر خانمم طاهره است جریان دید زدنش رو موقع عروسی دختر باجناقم نعریف کردم خیلی دلم میخواست اونو بکنم ولی راهش نبود. از اون اتیشیا بود حتی پیر مردای دهاتم بهش چشم داشتند. پنج شنبه بعد عروسی بعداز ظهر زنم گفت وسایلام مونده خونه مامانم برو اونا رو بیار منم به خاطر اینکه شب حسابی بکنمش اطاعت کردم رفتم دهات خونه پدر زنم وقتی رسیدم دوسه بار زنگ زدم درو باز نکردند منم برای اینکه دست خالی برنگردم مجبور شدم برم بالای پشت بام و از اونجا برم تو حیاط.بالای پشت بام چیزی رو دیدم که هرگز تو عمرم ندیده بودم .تو حیاط رو نگاه کردم دیدم زیر بالکن روبرو که زیرش طویله بود در طویله بازه و الاغ نره پدر زنم بسته شده به تیر بالکن مادر زنم بدون شلوار لخت کیر الاغ گرفته دستش و می ماله به کوسش اون قدر مشغول بود که متوجه من نبود .من خوابیدم پشت بام ببینم چیکار میکنه شاید چیزی هم نصیب من بشه.اون همون طور مالید یک صندلی گذاشت زیرش و نشست رو صندلی من فکر کرم خسته شده ولی دیدم کیر خر رو رد کرد تو کوسش و فقط اویی گفت که منهم صداشو شنیدم با تعجب دیدم الاغه هم کمی خم شد خیلی راحت مادر زنم رو می گایید منم وقتو مناسب دیدم یواشکی رفتم پایین تا پیششان رسیدم یه سرفه ای کرم تا لا اقل زهره ترک نشه اونم فهمید و زیاد نترسید فکر کرد پدر زنمه هول شد یک لحظه دستش رو از کیر الاغ رو ول کرد و الاغه یه فشار دیگه اورد و نزدیک 20سانت بیشتر از کیرش رو تو مادر زنم فرو کرد.مادر زنم خواست کیر الاغ رو از تو کوسش در بیاره نتونست کیر الاغ تو کوسش گیر کرده بود وقتی فهمید منم قرمز قرمز شده بود از خجالتش نمی دانست چی کار کنه و چی بگه یک دفعه الاغه راه افتاد ومادر زنمو کشید و انو از رو صندلی انداخت ولی اون یه پا خودشو نگه داشت تا رو زمین سر نخوره منم بیکار نموندم و طناب و گردن الاغه رو نگه داشتم تا لا اقل به اون اسیب نزنه مادر زنم به گریه افتاده بوده والتماس میکرد که کمکش کنم کیر الاغه در نمی امد من گفتم چشمت کور باید جرت بده مارو باش اومدیم دختر کیروگرفتیم. ولی دلم سوخت طناب الاغه رو محکم کردم وپاهای جلوش رو با اضافه طنابه بستم تا در نره گفتم بکشش بیرون اونم دستش رو از کیر خر گرفته بود سعی میکرد بکشه بیرون با درد و گریه میگفت در نمی اد من نگاهی کردم زیاد تونرفته بود ولی بخاطر اینکه ابش خالی نشده بود باد کرده بود فکری به خاطرم رسید کیر الاغه رو دو دستی گرفتم و نگهش داشتم گفتم صندلی رو بذار زیرت اون نشست رو صندلی گفتم یه کم پاهاتو بلند کن جلو عقب کن اون اول نمی کرد وخجالت می کشید سرش داد کشیدم اونم از ترس انجامش داد بعد از یکی دو دقیقه دیدم الاغه تکان میخوره فهمیدم می خواد ابش رو بریزه گفتم حواست باشه می خواد بریزه اونم سرعتش رو بیشتر کرد منم که کوس باز شده مادر زنمو می دیدم حسابی کف کرده بودم ولی الان مهم در اوردن کیر خر از تو کوسش بود.الاغه از عقب خم شد تا ابش رو بریزه منم که محکم کیرش رو نگه داشته بودم تا زیاد تر نره یک دفعه دیدم مادر زنم حرف نمی زنه فکر کردم از هوش رفته به اون نگاه کردم دیدم نه بی حاله و فقط دندون قرچه میکنه و اخ میگه کوسش رو نگاه کردم دیدم اب کیر خره ازدرو برش زد بیرون کیر خر تو دستم شل شد فهمیدم کار تمومه کیر خر ازتو کوسش بیرون کشیدم دیدم همون خوابیده20سانت بیشتر بوده تعجب کردم که چطور پاره نشده پس نگو خانم بار اولش نیست و فقط این دفعه هول شده این طوری شده خودش بعدا تعریف کرد. دیدم مادر زنم حالش خرابه بی هوش شد به زور اونو بیرون کشیدم بردم بیرون لبه شیر اب به صورتش زدم تا به هوش امد صبر کردم حالش جا اومد گفتم چمپاته بشین بریزه بیرون اون اولش این کارو نمی کرد وخجالت می کشید با اخم من مجبور شد و نشست اب کیر همین طور می ریخت بیرون نزدیک صد گرمی همون جا جمع شد کوسش همین طور باز مونده بود براش اب گرفتم کوسش رو شست وخودش رو تکان میداد که کوسش جمع بشه گفتم شلوارت کجاس اونم نشونم داد اونو دادم پوشید گفتم پاشو بریم تو نمی تونست کمکش کردم بلند شد از دستش گرفتم بردم تو اتاق سرش پایین بود و اصلا نمی تونس حرف بزنه .گفتم چرا اینکار رو کردی مگه تو کمبود داری گریه اش گرفت گفت من بد بختم باید خودمو رو بکشم منم ناراحت شدم گفتم من باید می کشتمت ولی به خاطر ابروی حاجی این کار و نکردم ولی مجبور م بهش بگم تا تکلیفشو با تو معلوم کنه به التماس افتاد و غلط کردم و دیگه انجامش نمی دم تورو خدا ازا ین حرفا من یاد اون روز وکون گنده اش افتادم موقعیتو جور دیدم. گفتم اخه من به تو چی بگم حرف بزنم ابروی خودمان میره نزنم طاقت ندارم ببینم مادرزن من از این کارا میکنه. کمی صورتش باز شد و گفت گفتم که غلط کردم دیگه این کاررو نمی کنم . پرسیدم کدوم کار خجالت کشید وگفت همون کار کمی تند شدم گفتم کدوم کار این دفعه مجبور شد بگه کیر خر بزارم تو کوسم منم کم کم داشتم حشری میشدم البته حشری بودم ولی تا این لحظه به فکرش نبودم کم کم صورتم خندید گفتم اول بگو تو چه کمبودی داری که این کارو کردی اون حرف نمی زد گفتم از بیخ وبنت که من دیدم پس راحت پاش کم کم یخش اب شد با کمی منگ و منگ گفت اخه تو مردی شهوت و احساس زنو نمی دونی وقتی شهوت زن بزنه بالا دیگه هیچ چی نمی بینه منم از وقتی حاجی باد فتق شو عمل کرده وبا من کاری نداره قبلا برنامون زیاد بود دیگه سیر نمی شم با کس دیگرم رابطه ندارم. .اینو راست میگفت. گفتم با خیاری بادمجانی خودتو خلاص می کردی گفت اول اینکارو میکردم ولی یه روز که رفتم طویله دیدم الاغه انداخته بیرون اونجا شهوتی شدم گرفتم به خودم مالیدم اخه داغیش یه مزه دیگه میداد شما هم اونشب اینجا بودید وحاجی هم خانه نبود توهم گرفتی دخترمو کردی منم کیر تو دیدم بدتر حشری شدم اونشب رفتم فقط نوکشو گذاشتم. دیگه داشت راحت برای من تعریف میکرد کم کم راهشو یاد گرفتم و گذاشتم تو کوسم ولی مواظب بودم که زیاد تو نر تا جر بخورم امروزم یک دفعه هول شدم اون طوری شد. گفتم چند بار اینکارو کردی؟گفت یادم نیست ولی هر روز میکردم .فهمیدم که کردن منم دیده به نوعی خودم رو مقصر دانستم ولی اون طوری که اون تعریف می کرد بدجور شهوتی شده بودم و می خواستم بکنمش .دیدم هم کوسش گشاد شده وهم خودمو نگه داشتم تا اون خوش بخواد . گفت یه خواهشی ازت دارم و به پات می افتم. من دانستم چی می خواد گفتم چیه؟گفت این موضوع رو جایی نگو من حرفی نزدم بلند شدم کمر بندمو باز کنم اون فکر کرد می خوام برم و افتاد به پام دلم براش می سوخت ازشونش گرفتم بلندش کردم تاکامل نشست یواش هولش دادم عقب به پشت خوابید تکان نمی خورد و ملتمسانه منو نگاه میکرد دکمه شلوارمو باز کردم و کشیدم پایین کیرم افتاد بیرون چشماش برق زد و فهمید می خوام چیکار کنم رفتم جلو کیرمو انداختم تو دهنش و سرشو به کیرم فشار داد اعتراضی نکرد برام حسابی ساک زد تا ابم بافشار ریخت تو دهنش خواست در بیاره نذاشتم خواست بیاره بالا کشیدم بیرون اب کیرم از دهنش زد بیرون اصلا حرف نمی زدیم با گوشه تیشرتش دهنشو پاک کرد بلند شد که بره دیدم هنوز گشاد راه میره رفت حموم تا لباسشو دربیاره در حمومو نبست لخت شد زیربغل و هیچ جاش مو نداشت زنم به من گفته بود که بدن مامانش اصلا مونداره ولی باور نکرده بودم تا اینکه به چشم خودم دیدم.بدنش پر پر بود .هنوز نیفتاده بود واین منو بیشتر حشری کرد رفتم از پشت بهش چسبیدم کیرم دو باره سیخ شده بود اوردمش جلو پنجره دستاشو گذاشتم لب پنجره و نیم خیز شد کیرمو مالیدم سوراخ کونش نمی دونم ترس داشت یا باز دلش می خواست کونشو تکان می داد با دست رو کونش زدم کونش سرخ شد ولی حرفی نمی زد تفی انداختم در سوراخش یه فشار دادم دیدم بر عکس کوسش کونش تنگه دوباره فشار دادم نصفش رفت تو اخی گفت درد می کشید ولی حرفی نمی زد وتحمل می کرد نامردی نکردم کمی صبر کردم تا دردش افتاد یه بار دیگه خیسش کردم تا ته فرستادم تواین دفعه راحت بود تلمبه زدنمو تندتر کردم بعداز نیم ساعتی ابمو ریختم تو کونش همون طور ایستاده بود کم کم کونش بسته میشد اب کیر من می ریخت بیرون شهوتم دیگر خوابید ناراحت بودم که چرا کردمش گفت تموم شد یا باز میخوای دید من ناراحتم گفت عیبی نداره از کیر خر که بدتر نبود منم خندیدم به این ترتیب رومان به هم باز شد به شوخی گفتم به دخترت میگم مامان جونش کیر خر می کشید اونم گفت بگو باور نمی کنه گفتم چرا وقتی پیش اون گاییدمت و کوس گشادتو دید باور میکنه گفت بکن ازاین به بعد باید زحمت منم بکشی اخرش قول دادیم فقط بین خودمان باشه ازش خداحافظی کردم زنگ زده بود خونه به دخترش گفته بود خیلی کمکم کرد خیلی خسته شده شب اذیتش نکن و اینارو دخترش توجا برام تعریف می کرد و ازم تشکر کرد.
منبع:شهوانی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#73 | Posted: 18 Sep 2010 08:00

من و رضاجون
من یه خانم ۲۴ ساله هستم،و خیلی‌ زیبا با چشمای عسلی و خوش اندام،من که خیلی‌ وقت پیش دوست پسرم یه حالی‌ به کسم داده بود و بازم کرده بود،به راحتی‌ هر وقت که دلم می‌خواست و کسم میخارید آماده یه کس دادن میشدم.قرار شد به اتفاق خانواده چند وقتی‌ یه سفر خارج از کشور بریم،اونم همین کشورای همسایه،برنامه جور شد،چون عجله هم داشتیم و بلیط‌های هواپیما همه رزرو بودن مجبورن با اتوبوس راه افتادیم.۱ صندلی‌ پشت سر من ،یه پسر جوانی نشسته بود که اتفاقا کنار برادرم هم نشسته بود.با هم گرم صحبت بودن و گاه گاهی هم که من با برادرم حرف میزدم نگاههای پر معنایی بهم میکرد.تو مسیر راه همهٔ حواسش به من بود.اینو از حالتش می‌فهمیدم،اونم یه پسر تقریبا ۲۷ یا ۲۸ ساله بود.تا اینکه به مقصد رسیدیم.ما جای بلد نبودیم و زبان هم بلد نبودیم اما آقا رضا به زبان اون کشور آشنا بود و پدرم از اون خواست که حالا که خودش می‌خواد بره هتل ،ما رو هم همون هتلی که میره ببره و بهمون کمک کنه واسهٔ اتاق گرفتن.

تو اون مدت که ما تو هتل بودیم من می‌خواستم که یه سیم کارت بخرم واسه اینکه همهٔ دتم عزم بی‌خبر بودن،به همین خاطر به آقا رضا گفتم که اگه می‌شه همگی‌ بریم که من یه سیم کارت بخرم و پدرم هم همین خواهش کرد اون هم قبول کرد.وقتی‌ که سیم کارتو خریدیم اولین نفر اون شمارهٔ تلفن منو فهمید و برداشت.شب توی هتل بهم اس‌ام‌اس داد.که چه خبر،تو دانشجوی راستی‌ یا نه و از این حرفا،من که میدونستم حسابی‌ هوس کس لیزو گرم منو کرده با یه روی خیلی‌ خوشی‌ جواب دادم.خلاصه با هم دوست شدیم و بیرون برای اولین بر قرار گذشتیم،خیلی‌ معمولی‌ برخورد کرد و منم خیلی‌ معمولی‌ باهاش برخورد کردم.برگشتیم هتل که دیدم داره با پدرم حرف می‌زنه راجع به اینکه اون یه نفر و اگه می‌شه با خانوادهٔ ما تو یه اتاق بمن چون هزینهٔ هتلل خیلی‌ گرونه.پدرم اول کمی‌ فکر کرد اما بد موافقت کرد.اینا بگم که مادر من با خواهر کوچیکترم یه اتاق ۲ نفر گرفته بودند و منو بابامو داداشمم یه اتاق ۳ نفره.قرار شد که رضا بیاد و تو اتاقی که من هم توش بودم بخوابه. نمیتونستم فکر کنم که آیا واسهٔ اومدنش به این اتاق نقشه داره یا نه؟

شب شد و همه خوابیدیم.من خیلی‌ خسته بودم و خیلی‌ زود خوابم برد که یه لحظه احساس کردم کسی‌ داره منو میبوسه؟چشمامو باز کردم دیدم رضا اومده و پایینه تخت من نشسته،اولش خیلی‌ ترسیدام از اینکه یه وقت بابام یا برادرم بیدار شند و این صحنه رو ببینند سریع اما یواش بهش گفتم رضا برو بخواب گفت الان میرم و همینجوری با دستش سینهمو خیلی‌ سفت فشار میداد بدم بلند شد من که طاق باز خوابید بودم دستشو برد طرف کسم و آروم از رو شرت کسمو نوازش میکرد حتا با دو انگشتش تو همون فرصت کم چوچول منو گرفته بود و باهاش بعضی‌ میکرد.اما خودشم نگران بود واسه همین زود رفت.من تا صبح دیگه خوابم نبرد،بدنم داغ شده بود،کسم که توی شرت خیس خیس شده بود سر سینها‌ام احساس می‌کردم که چطور زده بیرون و سفت شده،آرزو می‌کردم همین الان رضا با اون کیرش می‌تونست کسمو جر بده. فرداش رضا با من قرار گذشت و باهم رفتیم بیرون یه گوشه ای رو گیر آورد و تا می‌تونست لبامو لیسید،آروم با زبونش کشید رو گوشم،بدم رفت سراغ سینها‌ام،سینهام که تو دهانش بود دستش رفت طرف کسم، ایندفعه از زیر شرت دست کرد و لایه چاک کسمو میمالید،کیرشو که بلند شده بود احساس می‌کردم،اما بیچاره نمیدونست که من زنم توی سوراخ کسم دست نمیکرد،تا اینکه خودم تو همون حالت که دیونه بودم بهیش گفتم دستتو بکن تو سوراخ کسم،من پارام،من جندم،دیدم سرخ شد از هوس،دیونه شد با چه حرصی کسمو با انگشت میکرد،منم دائم بهش می‌گفتم منو میگایی؟دوست داری این کسو بکنی‌؟دستشو آورد بیرون بدون اینکه چیزی به من بگه گفت بیا بریم رسیدیم دم در یه هتل رفت اتاق بگیره،وای منو بگو که واسه کس دادن آروم و قرار نداشتم،رسیدیم تو اتاق من دراز کشیدم اومد کنارم دراز کشیدو بغلم کرد،آروم لبمو خورد، بعدهم گردنمو لیسید با زبونش کشید رو سینها‌ام همینجور هم لباسامو در میاورد.یه شرت فقط پام بود اونم با شرت بود فقط.اول شرت منو در آورد البته نه با دست با دندون،من که تمام تنم داغ شده بود آروم پاهامو باز کردم سرشو گذاشت لایه پام و کسمو انداخت کامل تو دهانش،وای که چجور زبونشو لایه چاک کسم تکون میداد،دیگه تقات نیاوردم شرتشو از پاسه در آوردم و کیرشو که چقدر هم دراز و کلفت بود انداختم تو دهانم با دستم خایه هاشو میمالیدم وای که چه ناله یی میکرد دیگه تحمل نداشت اومد روم خوابید پاهامو گذشت رو شونهاش و کیرشو کرد با یه حرکت تو کسم.داشت تلمبه میزد که میگفت دیدی دارم می‌کنم کس قشنگتو،دارم میگامت و منم که یه سر داد میزدم کس جنده همینه دیگه کیف داره،من جنده یه توام بکن من جنده رو وقتی‌ تلمبهش تند تر شد فهمیدم که دیگه داره آبش میاد بهش گفتم اگه داشت آبت میومد کیرتو بذار تو دهانم کیرشو از کسم در آورد و گذشت تو دهانم که احساس کردم داره کیرش می‌زنه و آبشو حس کردم تو دهانم،وقتی‌ تمام شد آدرس ایرانشو با شماره تلفنش بهم داد و گفت که بازم دوست دارم تو ایران ببینمت،هنوزم همدیگه رو میبینیم و هنوزم داره منو میگایه.
منبع:شهوانی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#74 | Posted: 22 Sep 2010 05:17

سکس زنم و حسن بلوچ
من افشين ۲۵ ساله هستم و زنم رويا ۲۱ سالشه.من و رويا دو ۲ سالی ميشه که ازدواج کرديم و زندگی خوبی هم داريم .زندگی ما با عشق و علاقه شروع شده و هنوز هم مثل روزهای اول آشناييمون واسه همديگه تازگی داريم .ما حدود يک سال که از زندگيمون گذشته بود و تقريبا تمام روشهای سکس رو استفاده کرده بوديم و ديگه به نوعی دلزده شده بوديم.و من هميشه خواهان تنوع بوده و هستم.

بيشتر مواقع که من و رويا با هم فيلمهای سکسی می ديديم من ازديدن صحنه هايی که يه مرد سياه کير کلفت و سياهشو تو کس و کون يه زن سفيد می کرد واقعا لذت می بردم و هميشه دوست داشتم که شاهد رفتن يه کير سياه و کلفت تو کون و کس رويا باشم ولی می ترسيدم در اين مورد نظرمو به رويا بگم ومی ترسيدم که شايد در روابط من و رويا خللی ايجاد کنه.تا اينکه يه بار که داشتيم با رويا سکس می کرديم

و تقريبا هردو مون داشتيم اينو ابراز می کرديم من به رويا گفتم کاش می شد تو سکسمون يه تنوعی داشته باشيم اونم حرف منو تاييد کرد . در همين لحظه فيلم به اونجايی رسيده بود که من خيلی خوشم می اومد. به رويا گفتم که رويا من خيلی دوست دارم شاهد اين باشم که يه زن سفيد توسط يه مرد سياه کرده بشه و حاضرم کلی پول بدم بدم تا اين صحنه رو از نزديک ببينم و رويا به شوخی طوری که من ناراحت نشم گفت که : دوست داری اون زن هم من باشم؟

و من هم که حسابی ذوق زده شده بودم گفتم خوب اگه زنم خودش راضی باشه که خيلی خوب می شه و واقعا لذت می برم. و با اين اوضاع هر دومون به اين نتيجه رسيديم که مشکلی در اين زمينه نداريم.اون شب رو تا صبح نخوابيديم و تصبح در مورد اين ماجرا صحبت کرديم و به اين فکر افتاديم که شخص مورد نظر رو از کجا و چطوری پيدا کنيم که من يادم اومد تو کار خونه يکی از دوستام يه کارگر بلوچ هست که هم خيلی قوی هيکل و چهار شونه و سياه و کير کلفت هست و اينو به رويا گفتم و به رويا قول دادم که هر طور شده شب بعد اون کارگر رو به خونه بيارم و به کارمون برسيم. وای که از اون لحظه هردومون در انتظار بوديم و لحظه شماری می کرديم.

تا اينکه روز بعد، بعد از ظهر به کارخونه دوستم رفتم . کار خونه تعطيل بود به قسمت خوابگاه کارگران رفتم و اون بلوچ رو پيدا کردم و بهش گفتم که يه مقدار امشب کار داريم و می خوايم اسباب کشی کنيم و بهت احتياج داريم . و کرايه خوبی هم بهت ميديم.شب ميام دنبالت.اونم قبول کرد و من راهی خونه شدم و به رويا خبر دادم. هردومون از خوشحالی تو پوست خودمون نمی گنجيديم. و خودمونو آماده کرديم. رويا يه تاپ صورتی خيلی خوشگل با يه دامن کوتاه بدون شورت پوشيده بود که اون رونهای سفيد و گوشتالوش کير هر کسی رو راست می کرد.ساعت ۱۱ بود که رفتم دنبال اون کارگره که اسمش حسن بود. منتظر ايستاده بود . سوارش کردمو آوردمش خونه. وارد خونه شديم و اونو رو يکی از مبلها نشوندم و خودم هم رو مبل کناريش نشستم. ديدم گفت که من از کجا بايد کارمو شروع کنم . من هم گفتم يه کم صبر کن الان کارتو شروع می کنی.در همين لحظه رويا با دوتا گيلاس مشروب اومد و يکيشو به اون داد و بعد اومد جلوی من خم شد طوری که پشتش به حسن بود و مشروب رو به من داد و حسن مثل اينکه خيلی بهت زده شده بود و داشت همينطور کون رويا رو که از اتاق خارج می شد رو بدرقه می کرد. تو همين افکار بود که رويا برگشت و رفت روی پای حسن نشست و موهای حسن رو نوازش ميکرد . حسن هم نمی دونست چی کار کنه يه نگاهی به من انداخت و من هم بهش گفتم راحت باش.کار امشب تو همينه بايد زن منو جلو چشمام بکنی.طفلک باورش نمی شد. بعد از اينکه رويا يه کم با هاش ور رفت رويا بلند شد و اون تاپ و دامنو از تنش در آورد و حسن هم که خيلی حشری شده بود شروع به لب گرفتن از رويا کرد و بعد از لب گرفتن رفت سراغ سينه های سفيد و نرم رويا و شروع کرد به خوردن اونها.معلوم بود که خيلی داره حال می کنه و من هم از ديدن اين صحنه ها لذت می بردم . ديگه صدای آخ و اوخ رويا بلند شده بود که حسن بلند شد و به يکباره پيرهنشو تو تنش پاره کرد و شورت و شلوارشو تو يه چشم به هم زدن از تنش در آورد و کير سياه و کلفتش که حسابی شق شده بود افتاد بيرون. وای که چقدر کيرش کلفت و بلند بود تقريبا دو برابر کير من. کيرش ۳۰ سانتی ميشد. رويا تا اون کير سياه و کلفتو ديد از جا پريد و شروع کرد به خوردن کير حسن. با چه حرص و ولعی می خورد . رويا رو تا بحال نديده بودم که اينطوری کيرمو بخوره.وای که چه صحنه های جذابی بود و من خودم هم حسابی حشری شده بودم. رويا همچنان داشت کير سياه و کلفت حسن رو هی بيشتر و بيشتر تو دهنش فرو می کرد و حسن هم حسابی داشت حال می کرد که حسن کيرشو از دهن رويا کشيد بيرون و رفت سراغ کس رويا و با اون زبون بزرگش شروع کرد به گاييدن کس رويا.ديگه هر سه حسابی حشری شده بوديم.من هم ديگه لخت شده بودم و داشتم اين صحنه رو می ديدم و لذت می بردم. صدای رويا بلند شده بود که حسن منو بکن کسمو پاره کن کونمو جر بده .... و حسن هم بلند شد و اون کير سياه گندشو کرد تو کس رويا رويا جيغ خفيفی زد و به نفس نفس افتاد من هم ترسيدم و سريع خودمو بالا سرش رسوندم . حسن هم فوری کيرشو کشيد بيرون که ديدم رويا سرش داد زد بکن توش چرا کشيدی بيرون منو بکن کسمو پاره کن.حسن هم دوباره ولی اينبار محتاط تر کيرشو کرد تو کس رويا و شروع کرد به تلمبه زدن و هی سرعتشو بيشتر می کرد. من هم از ديدن اين صحنه يه يه کير سياه کلفت و دراز داشت کس سفيد زنمو می گاييد حسابی لذت می بردم. رويا به حسن گفت يه لحظه بکش بيرون و حسن هم اطاعت کرد و بعد حسن رو به رو خوابوند و خودش رفت رو کيرش و کير حسنو فرستاد تو کسش و شروع کرد به بالا پايين رفتن و يه کم که اينکارو انجام داد همونطور که کير حسن تو کسش بود دراز کشيد رو حسن و کونشو يه کم داد بالا و منو صدا کرد و کيرمو گرفت و شروع به ساک زدن کرد وای که ديگه صدای سه تاييمون تو اتاق پيچيده بود و داشتيم حسابی لذت می برديم. دوست داشتم اون کير سياه و کلفت رو تو کون رويا هم ببينم بلند شدم و به حسن گفتم که دوست دارم بذاره تو کون رويا . اون هم از رو رويا بلند شد و رويا هم کونشو قنبل کرد من هم گفتم که صبر کنين تا کرم بيارم که رويا گفت نه نمی خواد می خوام همينطوری منو بکنه. گفتم آخه دردت می ادکه گفت نه بهتره . منم بر گشتم و حسن هم يه کم با زبون سوراخ کون رويا رو گاييد و بعد هم يه مقدار آب دهنشو ريخت تو سوراخ کون رويا و يه کم هم رو کير خودش و کيرشو گذاشت در کون رويا هنوز کير کلفت حسن نرفته بود تو که صدای ناله رويا در اومد ولی سريع به حسن گفت کيرتو نکشی بيرون و يه کم همونطور موندند و حسن شروع کرد به آروم آروم فرو کردن اون کير سياه و کلفت تو کون سفيد و خوشگل رويا و من هم ديگه داشتم از شدت لذت ديوونه می شدم تا اينکه تموم کير گنده حسن رفت تو کون رويا. واقعا که چقدر حال می ده يه کير سياه و کلفت تو يه کون سفيد و ناز وايييييييييی که اين دو رنگ متضاد هم تو سکس کنار همديگه چقدر لذت بخشه. حسن شروع کرد به تلمبه زدن و هی سرعتشو بيشتر می کرد و سر و صدای هردوشون بلند و بلند تر ميشد و حسن می گفت:می خوام کونتو جر بدم کستو ژاره کنم و رويا هم هی داد می زد بکن منو بکن کونمو پاره کن منو محکمتر بکن و.... سه تای داشتيم لذت می برديم. من بلند شدم رفتم و کيرمو گذاشتم تو دهن رويا و رويا همينطور برام ساک می زد که احساس کردمآبم داره می اد ابمو همونجا خالی کردم. حسن هم آبش داشت می اومد به رويا گفت که کجا خاليش کنم رويا هم گفت همشو تو کونم خالی کن و فکر کنم رويا هم همون لحظه ناله ی خفيفی کشيد و افتاد رو تخت و حسن هم بعد از خالی کردن آبش همونجا روش دراز کشيد . وای که چقدر ديدنی بود دو بدن يکی سياه و يکی سفيد روی همديگه قرار داشتند و من که حسابی حال می کردم. اون شب حسن رو تا ۴ صبح نگه داشتيم و دوبار ديگه هم با رويا سکس داشت و حسابی به هر سه مون خوش گذشت.واقعا اون شب يکی از بهترين و خاطره انگيز ترين شبای زندگی من و رويا بود.
منبع:شهوانی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#75 | Posted: 22 Sep 2010 07:20

ماجرای رزیتا
‫سلام ،اسم من رزیتاست و ۲۵ سالمه و متاهلم ، میخوام جریان یکی از سکس هام رو براتون بگم. داستان از اون جا شروع شد که چند سال پیش تو یه شرکت نیمه خصوصی کار میکردم، یه کار پرداز داشتیم که سنش ‫دو برابر من بود ومن تقریبا جای دخترش بودم.اون موقع ها من تازه شوهر کرده بودم ومزه سکس واقعی روتازه چشیده بودم. البته تو دوران مجردی شیطونی کرده بودم اما همون داستان همشیگی تو ایران ، یعنی ‫جریان پرده واز این جور حرفا خوب نمیذاشت که من کامل مزه سکس رو بفهمم. چون تازه کار بودم پس‬ ‫عطشم برا سکس زیاد بود وشبها اکثرا تا دیروقت با شوهرم بیدار میموندیم ومشغول امرخیر بودیم. برای همین‬ ‫همش تو شرکت پشت میزم صبح ها مخصوصا، چرت میزدم.چون مسئول حسابداری بودم وتنخواه هم دستم‬ ‫بود این آقای کارپرداز زیاد پیشم میومد ومنم که همش تو چرت بودم از خواب میپریدم، اونم با خنده و شوخی‬ ‫سربسرم میزاشت وهی چرت وپرت میگفت. یه چند بارم جلو رئیسم خواب بودم و اون اومده بود تو اتاق و‬ ‫تذکر شفاهی داده بود که شرکت جای خواب نیست ازاین حرفها. خلاصه کمکم داشتم تابلو میشدم. یه روز صبح‬ ‫که شب قبلش تا دیر وقت جایی مهمون بودیم، وقتی رسیدم اداره دیدم خیلی خوابم میاد ، سرموگذاشته بودم رو‬ ‫میز و داشتم چرت میزدم که یکی از همکارا اومد وگفت امروز میخواد بازرس بیاد نخوابی یه وقت . من حالم‬ ‫گرفته شد ورفتم تندی به صورتم یه آب زدم تاشاید خواب ازسرم بپره .وقتی برگشتم تو اتاق دیدم اقای جاهد‬ ‫یعنی همون کارپردازمون منتظر منه. تا منو دید زدزیر خنده گفت: باز مثل همیشه دیشب احیا داشتی که. همون‬ ‫طور که صورتم رو خشک میکردم گفتم نه بابا،احیا کجا بود هیات چند روزه تعطیله آقاجون. دیشب جایی مهمون‬ ‫بودیم.حالام دارم از خواب میمیرم.یه خنده کشداری کرد و گفت : من یه کاری میتونم برات بکنم تا راحت‬ ‫بشی.گفتم : یعنی چی!؟ گفت : ببین من ته سالن بالا یه اتاقی دارم که حالت انباره اما من تمیزش کردم و ظهرا‬ ‫میرم اونجا چرتکی میزنم حالا اگه بخوای تا ظهر بهت قرضش میدم. کلی ذوق کردم اما واسه اینکه زیاد پرو‬ ‫نشه گفتم نه نمیخوام تمیز نیست. گفت: خوددانی اما به دیدنش میارزه که .نمیدونم چی شد که قبول کردم. اونم‬ ‫گفت: من اول میرم در رو وا میکنم بعد تو بیا اما بپا کسی نبیندت ها و رفت. منم رفتم پیش رئیس و بهش گفتم‬ ‫یه سر تا بانک سر خیابون میرموبرمیگردم. خلاصه، رفتم سالن بالا و در یه فرصت مناسب رفتم تو انبار و در‬ ‫رو بستم.خود جاهد تو بود وداشت خرتوپرتاشو مرتب میکرد. وقتی دید منم گفت: کسی که ندیدت. با سر گفتم‬ ‫نه. با دست اشاره کرد بیا اینجا.رفتم جلو.پشت اساسا یه تخت بود.گفتم ای کلک اینو ازکجا اوردی؟آروم خندید و‬ ‫گفت خوب دیگه لازم میشه. گفتم:اما این کثیفه ، لباسم کثیف میشه. گفت:خوب مانتو رو درار اینجا که کسی‬ ‫نمیاد. یه لحظه یه تکون خوردم اما دیدم من که تا اینجاشو اومدم دیگه نباید کم بیارم. گفتم : پس برو‬ ‫بیرون. گفت:باشه من در قفل میکنم بعدا میام و رفتم. منم مانتو رو دراوردم وبا یه تاپ گرفتم‬ ‫خوابیدم. نمیدونم چقدرخوابیده بودم که احساس کردم یکی تو اتاقه،دیدم خود جاهده ،داره دنبال چیزی میگرده. تا‬ ‫منو دید گفت پشو تنبل لنگ ظهرها. گفتم:مگه ساعت چنده .گفت نزدیک یازده.باعجله بلند شدم وگفتم مانتوم کو‬ ؟ گفت آویزون کردم چروک نشه. تازه یادم اومد دارم با یه تاپ جلوش راه میرم وسینه هام معلومه. یکم خودم رو‬ ‫جمع وجور کردم و رفتم مانتوم پوشیدم. گفت من میرم بیرون اگه خبری نبود میزنم به در بیا‬ ‫بیرون. خلاصه،بدون هیچ مشکلی برگشتم اتاق خودم و ظهرشد و ناهار خوردم.بعد ناهار احساس کردم شکمم‬ ‫داره پیچ میزنه و به اصطلاح یکم درد میکنه.تو این فکرها بودم که جاهد اومد تو اتاق گفت دیگه چته مگه‬ ‫خوب نخوابیدی؟ گفتم :چرا! دلم درد میکنه. یکم نگام کرد گفت صبر کن یه چایی نبات بخوری خوب میشی.البته‬ با فرمول من وگفت پاشوبیا ابدار خونه عقبی چون شرکت دوتا ابدارخونه داشت.وقتی رسیدم اونجا دیدم کسی‬ ‫توابدارخونه نیست، سراغ ابدارچیمون رو گرفتم گفت فرستادمش جایی چیز بگیره.رییس مهمون داره. وگفت‬ ‫بشین ویه لیوان چایی داغ داد دستم به محظ اینکه خوردم شکمم خوب شد گفتم مرسی معجزه کردمن برم. گفت‬ ‫حالا یه ذره بشین بعد برو. نمیدونم چی شد که افتادیم به حرف زدن. کمکم احساس کردم بالای بهشم میخواره.‬ ‫اولش اهمیت ندادم اما هرچی که گذشت بیشتروبیشتر میشد.بعداز یه مدت کاملا احساس کردم چوچولم داره‬ ‫میخواره وجالب اینجا بود که دور سوراخ کونم هم گزگز میکرد.نوک پستونام هم احساس کردم برجسته شده‬ ‫وداره از زیر مانتو معلوم میشه.اونقدر حالم خراب شده بودکه نفسم به شماره افتاده بود.جاهد پدرسگ که‬ ‫انگارمنتظر یه همچین موردی بود گفت:چیه باز حالت بد شده؟ به زحمت گفتم: یه جوری شدم دارم میمیرم! بدون‬ ‫معطلی اومد طرفموگفت: بذار یکم ماساژت بدم وبدون اینکه منتظرجواب من بشه شروع کرد با یه دست از رو‬ ‫مانتو شکمم رو مالیدن.همین که دستش بهم خورد انگاری آتیش به جونم خورد وحالم خراب تر شد و کاملا‬ ‫خیسی رو لای پام احساس کردم. بی اختیار سرم رو روشونش گذاشتم وآروم شروع کردم ناله کردن.اونم هی‬ ‫دستش رو میاورد پایین تر ومیگفت اینجات؟ منم فقط ناله میکردم.دستش دیگه تقریبا اومده بود رو شلوارمو‬ ‫داشت بالای کسم رومیمالید. با صدای لرزونی گفتم پایین تره که.درست تو همون لحظه احساس کردم یکی از‬ ‫پستونام تو دستشه ومنو چسبوند از بقل به خودش.وداره با کسم از رو شلوار بازی میکنه. دست منم گرفت‬ ‫گذاشت رو یه چیز قلمبه داغ که وقتی خوب لمسش کردم فهمیدم کیر اقاست که خیلیم کلفت بود...نمیدونم چقدر‬ ‫منو مالید تا احساس کردم ارضا شدم.اما هنوز تشنه بودم. حالم که یکم جا اومد تازه فهمیدم چیکار کردم اما‬ ‫دیکه یکم دیر شده بود.چشمای نگرا منو که دید گفت : نترس به کسی چیزی نمیگم.بعد اومد طرفم وشروع کرد‬ ‫به باز کردن دکمهای مانتوم.اولش میخواستم نذارم اما اونقدر حشری بودم که دست خودم نبود.برای همین زیاد‬ ‫مقاومت نکردم وفقط گفتم : اگه اقا رسول (آبدارچیمون) بیاد چی؟ که گفت: گفتم که نمیاد،حالا دختر خوبی باش‬ و بذار زود کارمونو تموم کنیم. دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم تا اومدم بخودم بیام دیدم جفت پستونام از تو‬ ‫کرستم بیرونه وشلوار و شرتم رو هم تا زیر زانوم کشیده پایین وداره میگه: بذار ببینم چی قایم کرده بودی این‬ ‫چند وقت این لا. یکم کسم رو وارسی کرد ویکمم خوردش.بعد گفت فعلا وقت نیست وهمون جوری منو دولا‬ ‫کرد رو میزوسط اتاقتا نوک ممه هام به میز رسید دوباره حشری شدم واونم بدون معطلی کیرشو فرستاد‬ داخلمو شروع کرد به تلنبه زدن وبرای اینکه زودتر ارضا بشم شروع کرد با یه دستش چوچولم رو مالیدن‬ ‫وانگشت دیگشم با اب دهن خودم خیس کرد واروم کرد تو کونم. خیلی وارد بود وخیلی سریع برای با دوم به‬ ‫اورگاسم رسوندوخودش رو هم رو پشت من تخلیه کرد.بعد همونطور که پشت منو تمیز میکرد گفت: حالا‬ ‫حالت جا اومد؟ نا نداشتم حرف بزنم فقط اروم گفتم اوهوم......گفت: یالا بجنب تا کسی نیومده خودمونو جمع‬ ‫کنیم وکمکم کرد لباسم رو مرتب کنم.بعدم درو واکرد و بیرون تو راه رو نگاه کرد گفت: کسی نیست برو. وقتی‬ ‫خواستم از در بیام بیرون لای چاک کونمو یه دست کشید و گفت دفعه دیگه مفصل تر بهت حال میدم. منم اصلا‬ ‫نگاش نکردم و زدم بیرون. تو راه پله ها آقا رسول ابدارچی رودیدم وتا منو دید برگشت یه نگاه معنی داری‬ ‫بهم کرد و رفت و این تازه شروع ماجرا بود‬ .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#76 | Posted: 23 Sep 2010 06:16

دختر سرهنگ
سلام من ماهان هستم 24 ساله اهله تهران این اولین خاطره ی سکسی منه امیدوارم که خوشتون بیاد. قضیه از اونجا شروع شد که وقتی نتونستم کنکور کاردانی به کارشناسی قبول بشم مثل بقیه پسرا مشمول خدمت مقدس سربازی میشدم و منم خیلی ناراحت و نگران تن به این کار دادم خلاصش اینکه ما رفتیم خدمت و دوره ی آموزشی نظام وظیفه رو با کون پاره شدگی و دهن سرویس شدگی به پایان بردیم و از شانس تخمی تخیلی روز دادن حکمهای تقسیم ( اونایی که خدمت رفتن میدونن من چی میگم) حکم اینجانب رو به استان ( حالا بماند کجا) دادن منم که اولش کوپ کرده بودم و از یه طرف خوشحال بودم که مثل اکثریت قریب به اتفاق سر از هنگ مرزی در نیاوردیم و به اتفاق سه نفر دیگه از دوستام بعد از 3 روز مرخصی پایان دوره راهی این استان شدیم ( بی خبر از اینکه تو همین استان قراره یکی از بزرگترین اتفاقات زندگیم رخ بده)

آقا به هر بدبختی بود رسیدیم و سرتونو درد نیارم بعد از یه دو هفته دیزل پست بودن من و دوستامو تقسیم کردن و هر کدومو دادن به یه بخش ( راستی یادم رفت براتون بگم من تو نیرو افتضاحی خدمت کردم) که منو تک و تنها دادن به راهنمایی و رانندگی خلاصه ما رفتیم اونجا و خودمونو به نگهبانی معرفی کردیم و اونم یه راست منو برد پیش رییس راهنمایی رانندگی سرهنگ ...( به دلایل امنیتی از بردن نام افراد معذورم) که تا دیدمش ان تو کونم آلاسکا شد یه مرد 52-53 ساله ریشو چرک( چرکشو با تشدید بخونین) که بیشتر به درد خدمت در سپاه میخورد تا نیرو انتظامی . خیلی خشک و محکم باهام رفتار کرد و در آخر سر هم گفت اگه گواهینامه داری یه ماشین بهت تحویل بدم و اگر نه که مثله بقیه بفرستمت بری سر چهار راه وایسی و اینقدر سوت بزنی تا تخمات باد کنه ( مرتیکه دقیقا عین همین جمله رو بهم گفت بدون هیچ حجب و حیایی) منم که تو دلم داشتم خواهر مادروشو آباد میکردم و از یه طرف به خودم اطمینان کامل داشتمو از رانندگیم مطمئن بودم و از طرف دیگه کونم گشاد بود و حس و حال سر چهار راه وایسادنو نداشتم قبول کردم خلاصه تخمی تخمی شدیم راننده ی جناب سرهنگ کله کیریان

اقا 6 و نیم صبح ماشینو در میاوردم میرفتم دنباله سرهنگ میاوردمش پاسگاه و ساعت و 2 بعد از ظهر هم برش میگردوندم خونش یه دو ماهی به همین منوال گذشت تا بر اثر خایه مالی های اینجانب و سر موقع اومدن و ادا اطوار های نظامی بازی و از این کس شعر ها جناب از ما خوششان اومد و از این به بعد با همدیگه به گشت زنی در شهر میرفتیم و کلی پلیس بازی در میاوردیم ( سرهنگ کس خل بنز الگانس و ول میکرد با سمندی که تحویل من بد به گشت میومد) دیگه یه جورایی بهم اطمینان پیدا کرده و بود همش ازم تمجید و تشکر می کرد ( بدبخت خبر نداشت با دخترش چی کار میخوام بکنم) تا یه روز حین گشت که دیگه داشت هوا تاریک میشد بهم گفت بپیچ تو فلان خیابون منم اطاعت اوامر کردمو بعد از آدرس دادنهای پی در پی تا به خودم آومدم دیدم جلو یه موسسه ی آموزشی آمادگی کنکور وایسادیم بعد سرهنگ گوشیشو در آورد با یکی تلفونی صحبت کرد و بهش گفت من جلو در وایسادم منم که از حس کنجکاوی داشتم میمردم ( آخه این سرهنگ داستانه ما اهله دادن توضیحات اضافه نبود) که دیدم یه دختر 18-19 ساله خوشکل با یه مانتو ی طوسی که بدن خیلی حرفه ای هم داشت درب عقب ماشینو باز کرد و با گفتن سلام سوار شد من که اولش هنگ کرده بودم تا این حوریو دیده بودم به خودم اومدم و بعد از بابا جونش بهش سلام کردم و راه افتادم سمت خونه ی سرهنگ ولی همش توی مسیر داشتم تو آینه دختر رو با اون بدن و مانتو ی کوتاه و پاهای تو پرش دید میزدم ( طوری که جناب سرهنگ نفهمه وگرنه که تخمامو می کشید مینداخت دوره گردنم) خلاصه اصلان نفهمیدم چطوری رسیدیم در خونه ی جناب سرهنگ. پیادشون کردمو بعد از خداحافظی و ادای احترام نظامی رفتم پاسگاه . توی راه همش به قیافه و هیکل دختر فکر میکردم و یه چند باری هم مثل کس دستهای تازه وارد نزدیک بود تصادف کنم تا به هر بدبختی بود رسیدم پاسگاه ولی اصلا تو حال خودم نبودم بعد از پارک کردن ماشین یه سلام علیک زورکی با بقیه ی سربازا کردمو رفتم سر کمدم و حوله و لباسم و برداشتم رفتم حموم تو حموم هم یه جق اساسی به یاد دختر سرهنگ زدمو خودمو خلاص کردم ( واسه ی اونایی که نمیدونن میگم در خدمت مقدس سربازی به دلیل نبود امکانات کافی جلق زدن یکی از راه های مفید برای رهایی از تحریکات جنسیه) بعد از حموم اومدیم مپله بقیه روزها با بقیه آشخورها شام خوردیمو با یه کم ورق بازی و هر و کر رفتیم که لالا کنیم واسه ی آمادگی برای یه روز کیریه دیگه اما من اونشب اصلا خوابم نمی برد و همش تو فکر اون دختر بودم تا یه دو هفته گذشت و من کم کم داشتم از فکر دختر سرهنگ بیرون میومدم که سرهنگ یه روز که با بنز رفته بئد گشت و بازدید از مرکز تعویض پلاک زنگ زد به پاسگاه و به افسر نگهبان گفتش که به استوار وظیفه فلانی بگو با ماشین بره دنبال دخترم دمه آموزشگاش خودش مسیر بلده بگو بره منم از خدا خواسته راه افتادم تو مسیر داشتم پرواز میکردم تا رانندگی تا رسیدم هنوز تعطیل نشده بودن تا یه 20 دقیقه اونجا مثل دول آویزون وایسادم تا بالاخره خانوم خانوما اومدن و بعد از سلام کردن سوار شدن خودشو معرفی کرد و گفت من ساناز هستم و شما استوار اسمتون چیه منم که از گرم گرفتن این دختر خانوم با من تعجب کرده بودم گفتم استوار وظیفه ماهان ... ( آخه این دفعه یه مانتوی مشکی کیمونو پوشیده بود که خیلی توش جیگر شده بود و اصلا طرز برخوردش به باباش نمی خورد خیلی خون گرم و صمیمی منو تحویل گرفت دقیقا بر عکس بابای کس کشش بود) که اونم بعد از معرفی من گفت خوشبختم از آشنایی با شما که من هم در جواب گفتم من بیشتر خانوم خلاصه بعد از اینکه حسابی منو سوال پیچ کرد و از سنم پرسید ( اون موقع من 21 سالم بود) از اینکه چند ماه دیگه خدمت دارم و بچه ی کجا هستم و ... تا اینکه نزدیک خونشون رسیده بودم که یهو یه سوال ازم پرسید که برق از سه فاز کونم پرید اونم این بود که با یه لحنه شیطنت آمیزی پرسید : دوست دختر داری ؟ من یهو کوپ کردم واسه ی این که جلوش کم نیارم گفتم داشتم ولی پرید . که اون گفت واسه ی چی ؟ که من باز جواب دادم به خاطر خدمت مقدس سربازی همین که الان باید در خدمت پدر محترم شما و خود شما باشم که اونم با یه لحن مسخره جوابمو داد و گفت آخی حیوونی....
خیلی بهم برخورد طوری که دیگه تا پایانه مسیر باهاش حرف نزدم و توی دلم داشتم اول به بابای دیوثش بعد هم به خوش فحش میدادم .... تا رسیدیم در خونشون که تا درو باز کرد و خواست پیاده شه گفت خداحافظ بد اخلاق منم گفتم خداحافظ دختر جناب سرهنگ که تا این جمله رو گفتم درو محکم بست و رفت منم از لجش پر گاز و تکاف کشون از اونجا راه افتادم رفتم خلاصه بعد از اون روز دیگه جناب سرهنگ با سمند حال نمیکردن و همش با بنز اینور اونور بودن و منم شده بودم راننده ی شخصی خانوم ... میبردمش کلاس ...میاوردمش ( بعد میگن استفاده ی اختصاصی از ماشین دولتی ممنوعه ! ) واسشون خرید میکردم خلاصه اینکه یه جورایی شده بودم محمد امین خانواده ی جناب سرهنگ تا اینکه یه روز که دختر سرهنگ و بعد از کنکور آزمایشی سوار کرده بودم و داشتم بر میگشتیم خونه دیدم بد جوری حالش گرفتست که ازش پرسیدم چرا سگرمهاتون تو همه سرهنگ ( به دخترش به شوخی میگفتم سرهنگ اونم بهم میگفت سرباز ) که گفت من هرچی ریاضی و فیزیک و خوب تست میزنم نمیدونم چرا نمیتونم از پس زبان انگلیسی بر بیام و واسم مشکله و از این جور کس شعرا .... منم گفتم خوب لابد دانش لغویت کمه یا شاید علاقه بهش نداری ؟ که جواب داد تو فوق دیپلم چی داری ؟ که منم گفتم کامپیوتر که اون باز پرسید پس باید زبانت خوب باشه که منم به شوخی گفتم خوبه سلام میرسونه زبان شما چطوره ؟ کا داد زد بی مزه من اصلا حالم خوب نیست باهام شوخی نکن میتونی بهم زبان یاد بدی ؟ منم که یه جورایی باز پشمام ریخته بود بابت این پیشنهاد جوابشو دادم و گفتم من سرباز راننده ی بابای جناب عالی هستم و باید 24 ساعت در خدمت پدر شما باشم که با عصبانیت گفت اون با من دیگه چه مشکلی داری؟ که من جواب دادم دیگه سلامتی شما مشکل خاصی نیست حالا کجا کلاس بذاریم ؟ که جواب داد تو پاسگاه که نمیشه پس مجبوریم بریم خونه ی خودمون که من اولش داشتم می خندیدم ولی بعد همین جور حاج و واج داشتم از تو آینه دید میزدم تا رسیدیم در خونسون موقع پیاده شون بهم گفت مرسی ماهان جون من با بابا صحبت میکنم نمیتونه نه بیاره ! منم که هنوز ماق بودم گفتم من هموجوره در خدمتتون هستم... بعد خداحافظی کرد و رفت منم طبق معمول رفتم سمت پاسگاه .....
فردا صبحش سرهنگ منو خواست و پرسید دخترم ازت خیلی تعریف کرده و گفته زبان انگلیسی بلدی راست گفته میخوام از خودت بشنوم ؟ منم با یه خورده منو من کردن گفتم ایشون لطف دارن نه اونجوریا هم که میگن نیست ای یه لکو کی بلدیم که سرهنگ جواب داد از فردا ساعتای بع د از کلاس آموزشگاه میری باهاس زبان کار کنی وای به حالت اگه اون تو کنکور نتونه زبان بزنه .....
منم که باز کوپ کرده بودم گفتم قربان ماشین چی میشه ؟ که گفت به سرباز فلانی هم بگو باید بیاد ماشینو تحویل بگیره و با تو بشید دو تا راننده که وقتی تو نیستی اون راانندگی کنه بهش بگو این یه دستوره .... بهد بهم گفت مرخصی
منم بعد از پاچسبوندن رفتم بیرون تو دلم یه حسه عجیبی داشتم مثله یه جور استرس تا اینکه روز موعود رسید
سرباز فلانی منو با ماشین نظام جلوی در خونه سرهنگ انداخت پایین و خودش گورشو گم کرد و رفت
منم با یه دنیا استرس زنگ اف اف خونرو زدم که یه صذای نازی بهم جواب داد کیه؟
منم گفتم استوار ماهان فلانی هستم حسب الامر جناب عالی خدمت رسیدم که در باز شدو رفتم داخل عجب حیاط بزگی داشت یه زانتیا هم کنج حیاط بود مه تو دلم گفتم کس کشا خودشون ماشین دارن اونوقت از ماشین دولت به جای سرویسه مدرسه ی دخترشون استفاده میکنن از پله ها رفتم بالا جلو ی در وایسادم منتظر بودم تا خود سرهنگ درو بازکنه اما چی دیدم ! دخترش با یه چادر سفید خیلی نازک که راحت اونور چادر پیدا بود اومد به استقبال و بهد از یه یالا گوفتن رفتم تو که مادرشو دیدم که رو ویلچر با یه بلوز و دامن و روسری نشسته بود و یه پسره 9-8 ساله هم پای تلویزیون داشت پلی استیشن بازی میکرد تا منو دیدن یه احوالپرسی ازم کردن که انگار منو چند ساله که میشناسن بعد مادره به دخترش گفت ساناز جان آقا معلمتو ببر بالا تو اتاق خودت ( راستی یادم رفت بهتون بگم خونشون دوبلکس بود ) اقا ما رفتیم بالا البته پشت سره ساناز خانوم که سره پله ها بزرگی باسن خانوم از زیر چادر سفید خودنمایی میکرد که منو بد جوری حالی به حالی میکرد رفتیم تو یکی از اتاقها و درب اتاف بست گفت بفرمایین بشینین تل من هم کتابامو بیارم ....... کتاباشو آورد و کنار من روی صندلی بقلدست و کتابها رو روی میز گذاشت منم یکیو برداشتم تا اومدم ورق بزنم دیدم قسمت بالای چادرو شل کرده طوری که زیرش یه تی شرت چسبون سفید رنگ تنگ آستین کوتاه که رو سینش هم عکس یه گل سرخ رنگی بود تنش کرده بود. همون لحظی بود که کیر من یه تکونی خورد تی شرتش یقش باز نبود بلی بر آمدگی سینه هاش بدجوری تو چشم میزد ...مثلا خواستم خودمو عادی نشون بدم و کتابیو که تو دستم بود و باز کردم گفتم کجاشو اشکال داری که جواب داد:» همشو و منم گفتم خوب اشکالی نداره منم از درس اول شروع کردم به توضیح دادن مشغول تدریس شده بودم و هر از چند گاهی هم نیم نگاهی به سر و سینه ی خانوم مینداختم اونم همینجور داشت خیره به صورتم نگاه میکرد که بعد از یه یک ساعتی بهم گفت استاد یه زنگ تفریحی . استراحتی چیزی نمیدی منم که دیدم جلسه ی اولی ضایعس بخوام اینقدر زیاده روی کنم بهش گفتم خوب پس یه 15 دقیقه استراحت میکنیم بعد دوباره شروه میکنیم اونم گفت ok .دیگه کیره من داشت عرض اندام میکرد و منم حسابی داشتم دیدش میزدم که اون وایساد به تک و تعریف از زندگیش که مادرش تو یه تصادف فلج میشه از اون روز به بعد باباش دیگه پشت فرمون نمیشینه زیاد و باباش خشکه مذهبیو و.... تا اینکه من حرفشو قطع کردم گفتم بسه بیا ادامه درسو با هم بخونیم که اونم این بار صندلیشئ آورد جلوتر نزدیکه صندلیه من طوری که رونه پاش به پای من مالیده میشد من که دیگه اصلا حواسم به درس نبود عجب حرارتی داشت بدنش داشت پاش دستمو کذاشتمو روی پای خودم که مثلا خستگی در کنم اما پشت دستم به بغل رون پای اونم میخورد عجب گوشتی بود اووووووووووف
دیگه حسابی داغ کرده بودم چادرش از سرش افتاده بود موهاشو دم اسبی بسته بود کیرم هم حسابی به حالت آماده باش در اومده بود طوری که کاملا از روی شلوار معلوم بود نگاهش کردم دیدم اصلا تو بر درس نیست یه چند ثانیه نگاهامون به هم قفل شده بود یک دفه بهم نزدیک شد و لبمو بوسید منم دیگه طاقت نیاوردمو و بوسشو پاسخ داد و شروع کردیم از همدیگه لب گرفتن خیلی حرفه ای این کارو میکرد طوری زبونشو تو دهنم می چرخوند که انگار هر روز ایکار رو تمرین کرده دستمو گذاشتم قسمت بالایی رون پاش نزدیک آلت تناسلیش و به سمت پایین فشار دادم که یه آهی کشید که کیریم داشت منفجر میشد .... دستش میلرزید نمیدونم از زور شهوت بود یا ترس ... دست گذاشت از روی شلوار روی کیرم که گفت چه سفته ... منم دستمو آوردم بالا و سینه ی سمت چپشو گرفتم تو دستم و همزمان با لب گرفتن داشتم میمالیدم بعد بلند شدیم رفتیم رو تخت کنار اتاق و شروع کردیم به لخت کردن هم اول اون منو لخت کرد و کیرمو با دستش لمس کرد که هم زمان با لمسش من یه لرزی تئ تنم حس کردم بعد من تی شرتشو در آوردم یه سوتین سفید خوشکل بسته بود بعد رفتم سراغ شلوار استرج سیاهی که تنش بود اونم در آوردم دیدم که یه شورت سیاه توری تنشه که پشمای کسش ازش زده بیرون صورتمو بردم نزدیکش و باز لبشو بوسیدم و با آرومی سوتینشو باز کردم واااااااااااااااااااااای خدای من دو تا گوی سفید گوشتی با نوک قهوه ای روشن با سر بالا و خوش استیل جلوم بودن دیگه حالیم نبود دارم چه کار میکنم افتادم ب جون سینه هاش و دهنمو تا اونجا که جا میشد از سینش پر میکردم اونم نفس نفس میزد و آروم آه میکشید رفتم پایین سر قت کسش دیدم خودشو خیس کرده یه ماچ از روی شرت از کسش کردم و اونو در آوردم اوووووووووووووووووووووووووووووف عجب کسی بود با اینکه من تو عمرم هزاران فیلم سوپر دیده بودم ولی هیچکدوم به خوشکلی این نبود لبه هاش کپ کپ بودن بدون حتی یه ذره گوشت اضافه افتادم روش و تا جون داشتم خوردم که دو بار لرزید و قشنگ آبشو تو دهنم خالی کرد من دیگه دهنم کف کرده بود از بس کس لیسی کرده بودم حالا نوبت اون بود هر کاری کردم برام ساک بزنه قبول نکرد میگفت حالم به هم میخوره فقط واسم دستمالی میکرد واسم جق زد تا آبم اومد از کنار تختش دستمال کاغذی براشت دست خودشو و کیر منو تمیز کرد ... بلندش کردم روی تخت درازش کردم رفتم سراغ سوراخ کونش اونقدر انگشت کردم تا بزرگ شد بعد کیرمو تف مالی کردم یه تفم انداختم رو سوراخش و سر کیرمو فرو کردم که یه جیغ کوچولو زد منم سریع بالشو بهبش دادم تا بذاره جلو دهنش بعد از چند دقیقه که ماهیچه های کونش عادت کردن تا ته فرو کردم و تلنبه زدنو شرو کردم یه 20 دقیقه ای کردم که دیدم آبم داره میاد که همون تو خالی کردم و افتادم روش یه 10 دقیقه ای بی حال بودم بعد کیرمو بیرون کشیدم دیدم سر کیرم گهی شده که پاکش کردمو اونم خودش جمو جور کرد بعد از یه لب بازی دیگه لباسامون پوشیدیم به ساعت نگاه کردیم دیدیم یک ساعت و نیم کلاس پر شده بهد با هم رفتیم پایین ولی اون یه خورده بد راه میومد بعد از خداحافظی از مادر و برادرش تو حیاط یه چشمک بهم زد و منم قبل از اینکه سرهنگ پیداش بشه گورم گم کردم و رفتم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#77 | Posted: 26 Sep 2010 19:00
داستان س.ک.س ريحانه و شرت پ !!!

من ي پسر عمه به نام علي دارم كه زن بچه هم داشت كه طلاق گرفته بود. حدودا 36 سالش ميشد . ي روز واسه ناهار مهموني داده بود كه من اون روز كلاسم زود تموم شد. به مامان زنگ زدم و گفتم من زودتر ميرم خونه علي . چون راهم دور مي شد اگه مي خواستم برم خونه و دوباره با مامان اينا برگردم .
مامان گفت خب برو ما هم دو ساعت ديگه ميايم . اون روز همه فاميل دعوت بودن .
به محض اينكه رسيدم در مجتمع كه علي اونجا زندگي مي كرد خود علي هم رسيد . ميوه و چيزاي ديگه خريده بود . من اون روز ي شلوار لي سورمه اي تنگ پوشيده بودم با ي مانتوسفيد تقريبا تنگ و ي شال سفيد . علي اومد و گفت به به ببين كي اومده چرا تنها اومدي؟
گفتم كلاس داشتم ديگه از اون طرف اومدم . گفت بهترين كارو كردي . حالا دو تايي ميريم خوش مي گذرونيم. من متوجه نشدم چي ميگه .
داشتيم به طرف آسانسور مي رفتيم كه بهم گفت خوب چيزي شديا منم گفتم خوب چيزي بودم . گفت بله بر منكرش لعنت . من وقتي تو رو مي بينم لذت مي برم.
وارد آسانسور شديم . چيزايي كه خريده بودو گذاشت زمين و دستشو آورد دور كمر من و بهم گفت ببين چه دختر دايي دارم من . من فهميدم كه كارم تمومه . خب منم خنديدمو گفتم كه چي حالا . گفت بيا تا تنهاييم خوش بگذرونيم . گفت چيكار كنيم؟ گفت حال كنيم . گفت خب چه حالي؟ منو چسبوند به خودشو گفت از اين حالا !
من كه فهميده بودم ي سكس ديگه در پيش دارم گفتم باشه و خنديدم . توي چشماي هم نگاه كرديم تا علي لباشو اورد جلو منم چشمامو بستم تا لباي علي رو رو لبام احساس كردم كه همه لبامو گذاشت تو دهنشو شروع كرد به خوردن . داشت لبامو مي خورد كه دكمه آسانسورو زد واسه طبقه ششم اسانسور بالا ميرفتو علي لباي منو مي خورد . اسانسور ايستاد علي لباي منو ول كرد در باز شد . علي با اون دستش خريداشو برداشت با اوندستشم دست منو گرفت و منو با خودش برد.
در آپارتمانو باز كرد و رفتيم داخل. همون جا خريدارو ول كرد روي زمين و منو سبوند به ديوار .معلوم بود خيلي حشري شده بود .سرمو چسبوند به ديوارو شروع كرد به لب خوردن من . منم همين طور . صداي ملچ ملوچش شنيده ميشد . از روي مانتو كونمو مي ماليد كون كوچولو و خوشكلمو . مانتومو كشيد بالا و از رو شلوارقمبولام مي ماليد واقعا عالي بود معلوم بود اونم به كون علاقه بيشتري داره تا كس .
دستشو ميذاشت وسط كونمو تا لاي پام ميكشيد و بر ميگشت . لبامو ول كرد و شروع كرد به باز كردن دكمه هاي مانتوم . نميدونيد با چه عجله اي باز مي كرد واسه همين دكمه هام باز نمي شدن . خلاصه بازشون كرد و همون موقع دستشو گذاشت رويكسمو از رو شلوار مالشش مي داد از اون طرفم ازم لب مي گرفت .
ديگه كاملا منو تحريك كرده بود بدنمو بي حس. مانتومو از تنم در اوورد و همون جا روي زمين انداخت بدن خوشكلم رو نمايي شد . زيپ شلوارمو كشيد پايين . واقعا هل كرده بود چون خيلي حشري شده بود . شلوارمو به زور كشيد پايين كه تا زير باسنم اومد پايين . بعد شلوار خودشو باشرطش با هم در اوورد . من وقتي كيرشو ديدم خشكم زد . بزرگترين كيري كه تا حالا ديده بودم واسه همين خيلي ترسيدم اخه اگه قرار بود منو از كون بكنه من پاره مي شدم.
خب خودشم هيكلي بود قطعا كيرشم هيكلي ميشد .
بهم گفت زود شلوارتو در بيار . منم در اووردم. شلوارو ازم گرفتو به ي طرف اتاق پرت كرد.بعد شالمو گرفت كشيد و اونم به ي طرف پرت كرد . بعد بلوزمو از بالا گرفتو كشيد كه تمام دكمه هاش كنده شد ريخت روي زمين . گفتم چيكار مي كني علي؟ ميذاشتي دكمه هاشو باز مي كردم . هيچي نگفتو پراهنمو در اوورد و پرتش كرد گوشه اتاق .
من واقعا ترسيده بودم چون اختيارش دست خودش نبود مثل ادماي مست شده بود . شهوت از همه جاش مي باريد .
دستمو گرفتو منو برد سمت مبلاي تو سالن . منو به صورت دو زانو نشوند روي مبل البته به طرف مبل بعد منو خم كرد مثل حالت چهار دست و پا . دستاشو كرد توي شرطم و شزطمو از وسط پاره كرد . من اعتراضي نكردم چون ي جورايي اين نوع سكس جالب بود برام . تا اونجايي كه جا داشت شرتمو پاره كرد و بلافاصله صورتشو برد لاي كونم و شروع كرد به ليسيدن سوراخ كونمو كسم . من داشتم لذت مي بردم از اين كارش .
اونم مثل حميد داداشم يكي يكي انگشتاشو كرد توي كونم تا جا باز كنه بعد بلند شد و نشس روي مبل . بهم گفت بيا بشين رو پاهام روبروش نشستم رو پاهاش .دستشو برد زير كنمو يكم بلندم كرد بعد كيرشو گذاشت دم سوراخم و اروم هل داد توش واي اون لحظه ي دادي بلند زدم چون واقعا دردم اومد . ولي به هر جال كيرش رفت توي كونم . درد تو همه جاي ونم پخش شده بود .
زير قمبولامو گرفتو و كونمو بالا پايين مي كرد . منم شونه هاشو گرفته بودم و از درد فقط ناله مي كردم .
اي اي اي اه اي ايييي اااااي ا ا اي اي اوم اه اي اي
اين صداي خوشكل من بود كه تو سالن پيچيده بود . علي اصلا قربون صدقه من نرفت فقط داشت كون من مي ذاشت و به هيچي ديگه فكر نمي كرد .
كيرشو از تو كونم كشيد بيرون و ابشو ريخت روي كمر و قمبولام . اروم تر شد و منو گرفت تو بغلش . ي چند دقيقه اي تو بغلش بودم . بعد بهم گفت بلند شو الان مهمونا مياند . من با شرط پارم بلن شدم دنبال لباساي پرت شدم مي گشتم . هر كدومشو ي گوشه سالن افتاده بود .لباسامو پوشيدم ولي زير مانتوم ي پيرهن پاره بود و زير شلوارمم ي شرط پاره.
بعد از برگشت از مهموني شرتمو عوض كردمو اون شرط پاره رو ي جايي واسه يادگاري نگه داشتم.

Yes.?
     
#78 | Posted: 29 Sep 2010 04:06

مقابله به مثل

يک خاطره مختصر ومفيد مينويسم وقضاوت را به شما ميسپارم.
من الآن 36سالمه . ببينيد !!!، شما گوش کنيد اون مرتيکه(شوهرم) بامن چي کارکرد ،… اونوقت قضاوت کنيدکه آياکارمن درست بوده ياغلط…
17سال پيش ازدواج کردم . شوهرم فقط يکي دوماه اول باهام درست وانساني رفتارکرد ولي بعدش ديگه مرتب کتک ميزد، به پدرومادرم درحضورخودشون بدترين فحشها رو ميداد. بجز يکماه اول ازدواج باورکنيد ديگه اصلا” با من همخوابگي نکرد(شايد سالي يکبار). درعوض جلوي چشم من خانوم مياورد خونه وميبردشون توي اطاق خواب وبه من ميگفت :مادرجنده اگه صدات دربياد ميکشمت .من وقتي خانوم ها ميرفتند با گريه والتماس بهش ميگفتم لااقل قبلش زنگ بزن وبگو من بچه را بردارم ،برم خونه مامانم اينا.ولي اصلا” گوشش بدهکاراين حرفهانبود.مامان من74سالشه وبابام هم81سال .آخه اينها فحش دادن دارن که روبروشون وا ميستاد وبه اونها رکيک ترين فحشها روميداد؟… پسرم 9سالشه . وقتي 4سالش بود براي اينکه منو آزار بده باآتيش سيگار ميسوزوندش ….خلاصه من سرتون رادردنيارم.. هيچ نامردي نبود که درحق من نکنه …ومن فقط آرزو ميکردم يکروز بتونم ازش سخت ترين انتقام رو بگيرم.
پارسال شوهرم سکته کرد و زمينگير شد طوري که نه ميتونه ازجاش تکون بخوره ، نه ميتونه حرف بزنه. .. فقط مثل يک جنازه يک گوشه اي افتاده و فقط نگاه ميکنه.
دو هفته پيش چون پول قبض تلفن زياد اومده بود رفتم مخابرات تا اعتراض کنم … اون آقاهه که مسئول کار من بود ، احساس کردم داره يه جوري منو برانداز ميکنه… به روم نياوردم… پرسيد چندسالتونه ؟ گفتم : 36 گفت بخدا فکرکردم 24يافوقش 25سالتونه! چقدرهم خوشگليد! منهم گفتم چشماتون خوشگل مي بينه .حالا قبض ما درست ميشه يانه؟ گفت: آخه استفاده کردين .واقعا” زياد ب تلفن صحبت کردين. حالا ميخواين بيام يک نگاهي به سيمهاتون بندازم شايد سيمکشي اشکال داشته باشه. منهم که ميدونستم اين بابا چه مرگيشه و چي ميخواد ، ازفرصت استفاده کردم وگفتم : مسئله پولش نيست ، قبض رو پرداخت ميکنم ولي اگه دلتون خواست بياين يک نگاهي به سيمها بکنيد…. يارو هم ازخدا خواسته فوري ميز کارشو سپرد به همکارش و گفت بفرمائيد بريم.
توي راه آقاهه سر صحبت رو باز کرد و همونجور که فکر ميکردم پرسيد که آيا شوهردارم يانه؟ منهم که خيلي دلم پربود بطور خلاصه براش يک چيزايي تعريف کردم. ديدم همينطورکه داره رانندگي ميکنه وبامن حرف ميزنه ، دستشو ميذاره روي رون پاي من . اولش دستشو ميذاشت و زود برميداشت ولي کم کم ديدم دستشو که ميذاره دير برميداره . تااينکه دفعه آخر ديگه اصلا” دستشو بر نداشت وهمينجور که باهام حرف ميزد پاهام را هم از روي مانتو نوازش ميکرد و ميماليد . منهم اصلا” هيچي نميگفتم . کم کم ديدم دستش از روي ران پام رفت لاي پاهام و يکدفعه ديدم شروع کرد به ماليدن کسم . حالا ديگه اصلا” حرف هم نميزد. منهم گذاشتم حسابي کارشو بکنه . تااينکه رسيديم خونه .
وقتي رسيديم خونه ديدم شوهرم بيداره و داره روبروشو نگاه ميکنه . آقاهه گفت : خانم بريم سيمها را ببينيم؟…گفتم سيمها را همينجا نگاه ميکنيم بعد آروم بهش گفتم : ببين هرکاري ميخواي بکني همينجا جلوي چشم اين آشغال ميخوام بکني؟ هرجور دوست داري باهات راه ميام . آقاهه هم اولش يک کم مردد بود ، بعدش گفت : باشه ، اتفاقا” اينجوري بيشترهم حال ميده …. بهش گفتم هرکاري دوست داري بکن ، حساب کن اصلا” هيشکي اينجا نيست .
آقاهه هم گفت : چشم غزيزمممممم…… بعد همونجا دستشو گذاشت روي سينه هام وشروع کرد به ماليدن . يک مقدارکه از روي لباس ماليد کم کم دستشو برد زير کرستم و يک چند دقيقه اي هم از زير کرست ماليد …. بعد آقاهه گفت : من ممه ميخوام … گفتم ميخواي بخوري ؟ گفت : آره عزيزم… گفتم : من که يکبار بهت گفتم هر کاري ميخواي بکن ، حالا هم ميگم خودت وکيلي …. گفت : بابا دمت گرم.. و پستونهامو درآورد و شروع کرد به مک زدن . همونجور که ممه ميخورد ومن هم آخ واوخ ميکردم ، شوهرم هم داشت نگاه ميکرد.حالا نميدونم چون قدرت تکلم نداشت ، هيچي نميگفت يا اصلا” شاکي نبود!!! ولي من براي عذاب دادن اون اينکارو ميکردم.
کم کم يکي يکي همه لباسهامو درآورد ومن لخت لخت شدم . بهش گفتم : ببين يک کم زودباش چون بچه تايکساعت ديگه ازمدرسه مياد هاااا … ودرهمين حين که اين حرف رو ميزدم دستم را بردم واز روي شلوار کيرش را گرفتم دستم و درهمون حال خودمو چسبوندم بهش واون هم شروع کرد به لب گرفتن . بعد همونطور که داشت لب ميگرفت دکمه شلوارشو بازکرد و کيرش رو از شلوار بيرون آورد. عجب کيري بود (هنوز قيافه اش جلوي نظرمه) کيرش را گرفتم دست و روبه شوهرم کردم وگفتم : ببين! هوه…. اين کيره ها… ميبيني؟ کس کش ….. بعد ديگه آقاهه رو کمکش کردم تا لباسهاشو درآورد و افتاد به جونم… اولش قبل ازاينکه بکنه گفت : بابا بيا بريم اون اطاق ،اين مرتيکه رو بيخيالش شو ..گفتم : نه .. ببين: من نه اينکاره ام نه نياز مالي دارم ، اگه به توهم امروز پا دادم فقط بخاطر اينه که جلوي چشم اين باشه … آقاهه هم گفت باشه و شروع کرد به ساک زدن … طوري زبونشو فشار ميداد توي کسم که انگار داره با کيرش ميکنه.. من چون ساک زدن را دوست ندارم فقط کيرشو ميماليدم…بعد ازاينکه حسابي کس ليسي هاشو کرد ، دستاشو گذاشت روي دوتا شونه هام و آرام هلم داد که يعني بخوابم ، ميخواد بکنه …خوابيدم نزديک شوهرم وپاهامو باز کردم …آقاهه هم اومد افتاد روم و دستاشو کرد لاي موهام وهمونطور که لب ميگرفت ومن زبونمو توي دهنش ميچرخوندم، با انگشتاش چوچوله مو ميماليد وبعد هم سر کيرشو گذاشت روي کسم وآروم فشار داد تو…. بخدا همچين دردم گرفته بودکه اصلا” داشتم پشيمون ميشدم…. آقاهه ميگفت : بابا توعجب ناز تنگي داري !!! منهم نگاه کردم به شوهرم وبلند گفتم: آخه اين شوهرعزيزم حيفش ميومد بکنه … تواين 17 سال 17 بارهم با من همبستر نشده ……خلاصه شانس ما اون آقاهه بعد از چندبا عقب جلو کردن ارضا شد وآبش راهم ريخت روي ناف من … حالا جالب اينه که آقاهه اولش ميگفت بايد از پشت هم بکنمت چون خودت کفتي که هرکاري خواستي بکن … وقتي آبش را ريخت روي بدنم بهش گفتم : پس چي شد؟!!! وخنديدم.. آقاهه هم که يک مقدار کم آورده بود سرخ شد وگفت : آخه اين لامصب اينقدر تنگه که نتونستم خودمو بيشتر کنترل کنم، ايشالله بعدا” جبران ميکنم… بهش گفتم : ديگه خواب ديدي خيرباشه… اين دفعه هم خودت ميدوني واسه چي اينکارو کردم .
آقاهه رو(که هنوز هم اسمش رانميدونم) بوسيدم وگفتم : خب ديگه برو ، الآن پسرم مياد .
آقاهه گفت : من بايد بازهم ببينمت . گفتم: اصلا” …گفت ترا خداااا…گفتم : حرفش هم نزن.آقاهه رو کرد به شوهرم وگفت : خداحافظ حاج آقا !!!
خلاصه آقاهه رفت وخوشبختانه تاحالاهم همونطور که ازش خواهش کردم سر و کله اش پيدا نشده


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#79 | Posted: 30 Sep 2010 05:59

ناشی
روشين تو بغلم نشسته بود. داشتيم با هم صحبت ميکرديم و منم همينطور با موهای کسش که ازش خواهش کرده بودم بذاره بلند بشن بازی ميکردم. انگشتام کاملا تو موها گير ميکردن و خيلی کيف ميداد. روشين رو يکماه پيش تو راهه دبيرستان باهاش دوست شدم. هيکل ريزه سينه های بزرگ و چشمای سبزه روشنی داشت. تقریبا هر روز تا موقعی که مامانش از سرکار برگرده یعنی حدوده سه الی چهار ساعت ما دوتا لخت تو بغل هم بودیم ولی خوب نهایتا به لاپایی ختم میشد. دستم که لای موهای کسش بود و با چوچولش بازی میکردم بهش گفتم بذار امروز یه تجربه جدید داشته باشیم. گفت چه تجربه ای؟ گفتم از کون بکنمت. یه نگاهی بهم کرد و زد زیره خنده. گفتم چرا میخندی من که جدی گفتم. گفت منم بدم نمیاد ولی سپیده دوستم یکبار اینکارو کرد و تا چند روز کمرش درد میکرد. گفتم بابا اون بلد نبوده. با تعجب گفت مگه تو بلدی؟منم دیدم ضایع شد گفتم منظورم اینه که راستش میکنم میذارم توش!!!گفت: خیله خوب بیا امتحان کنیم ببینیم چطور میشه!از پشت دراز کشید و گفت خوب شروع کن. من یه نگاهی انداختم منتها چیزی شبیهه سوراخ ندیدم تو دلم گفتم بدشانسی هرچه کاره سخته ماله پسرهاس! منم بناچار روی روشین خوابیدم به امیده اینکه کیرم خودش راهه کونه خانمه پیدا کنه!هی داری چیکار میکنی ؟ با تمامه وزنت افتادی رو من دارم له میشم!پس چیکار کنم باید بکونمش تو کونت یا نه؟!آخه بد بخت اینطوری که تو نمیره. فقط من زیرت له میشم.حالا درست میشه یه لحظه صبر کن ( و همینطور داشتم با کیرم دنباله سوراخه خانم میگشتم)دیوونه از دستت هم استفاده کن اون چیزت رو بگیر بذار رو سوراخ بکن تو!باشه باشه عصبانی نشو ( کیرمو گرفتم و بصورت عمودی گذاشتم رو شیاره وسط)کسخل این کونه زیپ که نداره بازش کنی هر جا دلت خواست بکنیش تو!تو هم منو دست کم گرفتیا بابا خوب اولش یخورده سخته دیگه.ول کن آشیل بذار من برات جلق میزنم کرمت بخوابه.چرا انقدر هولی الان پیداش میکنم ( بلند شدم دو تا لپ رو یه خورده وا کردم دیدم چه سوراخه نازنینی اون وسطه و با انگشت یه خورده مالوندمش)خوب معطله چی هستی؟ بلند شم یا میکنی توش لامصبو؟!بذار جاشو حفظ کنم وقتی میخوابم نمیتونم ببینمش!احمق مگه چندتا سوراخ اون وسطه که حتما باید ببینیش؟؟؟( راست میگفت تا حالا فکرش رو نکرده بودم) خیله خوب عزیزم الان درست میشه.کیرم رو گرفتم و گذاشتم رو سوراخ یه هل دادم دیدم نیم متر رو هوام و یه نعره وحشتناکی میادپدر سگ کونم و پاره کردی! دلت میخواد یه خیار رو نشسته محکم تو کونت بکنن بفهمی چه دردی داره؟آخه عزیزم تو خودت گفتی بکنم توش. منم داشتم میکردم توش که منو پرت کردی.آخه این بدمصب خیلی سفته یه خورده نرمش کن. کرم داری؟نه حالا من تو این گیرو ویر از کجا کرم پیدا کنم؟خوب اشکال نداره من واست تف میزنم یه خورده لیز بشه که راحت بره تو.یه خورده تف انداخت کفه دستش و به کیرم مالوند که حسابی لیز بشه.روشین جان خوبه لیز شد. الان آبش میریزه بیرون. خوب پس دیگه بی عرضه بازی در نیاریا وای به حالت.( خدایا حسابی جلو یه دختر آبروم رفت) بابا ایول دیگه ما یه کونم نتونیم بکنیم دیگه هیچی!!!!آره میبینم آقای کون کن! دهن منو گاییدی.دستش درد نکنه حسابی لیز شده بود منم نوکش رو گذاشتم رو جایی که احساس میکردم کونش باشه و فشارش دادمخاک بر سره احمقت کنن کونمو پاره کردی آشیل دردم اومد.( عصبانی شدم) اینطوری که نمیشه هی بهم فحش میدی. بذار بره تو بعد بگو درد داره.خنگه خدا نمیتونی غلط میکنی دختر میاری لختش میکنی بعد عرضه نداری بکنیش.خیله خوب لازم نیست سرکوفت بزنی اصلا من از خیرش گذشتم.غلط کردی !! مگه شهره هرته ! حالا که اینطوره حتما باید بکنی توش بی عرضه.منم از خدا خواسته چیزی نگفتم و فقط کمی اخم کردم. بهم گفت:تو بگیر دراز بکش من خودم همه کارا رو میکنم.منم دراز کشیدم. اومد روم کیرم رو با دستش گرفت و آهسته گذاشت رو سوراخش. به آرامی پایین رفت. یکدفعه تمامه وجودم گرم شد. به آرامی خودش رو حرکت میداد. با همون دوبار اول که تکون خورد آبم اومد ولی انقدر باحال بود که کیرم نخوابید و روشین داشت حسابی کیف میکرد. همونطور که داشت لذت میبرد گفت دوباره که خواست آبت بیاد بهم بگو و بازم ادامه داد. جیغ های قشنگی میزد و خودشو به هر طرفی که دوست داشت مینداخت. بعد از یه ربع گفتم که داره میاد. کشید بیرون و خوابید رو پاهام و با دو انگشت سره کیرم رو گرفت و فشار داد. چند لحظه بعد ولش کرد و آبم با فشار پرید تو صورتش. یه نگاهی بهش کردم دیدم چشمای سبزش با صورته پر از آبش خیلی خوشگل شده و سرم رو گذاشتم زمین. کیرم رو گرفت و حسابی لیسش زد. بعد اومد تو بغلم و دراز کشید. گفت: دیدی کاری نداشت! فردا باید کس کردن هم یادت بدم.پایان


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#80 | Posted: 30 Sep 2010 07:29

دختر سرهنگ - ۲
قبلا داستان دختر سرهنگ (۱) واستون گفتم و حالا میخوام ادامه ی ماجراهای خودمو با اون دختر خانوم واستون بگم .....
اونروز بعد از خداحافظی از ساناز ( دختر سرهنگ ) و برگشتن پای پیاده به سمت پاسگاه ( آخه ماشینو اون یکی هم خدمتیم برده بود پاسگاه و از بس سربازای راهنمایی و رانندگی وجهه و اعتبار دارند هیچ ماشینی تخم سوار کردن سربازای راهنمایی رانندگیو نداره مجبور بودم یه یک کیلومتری پیاده برم سمت پاسگاه کیری خودمون) حسابی توی راه داشتم به امروز و اتفاقی که واسم افتاده بود فکر میکردم و پیش خودم فکر میکردم اگه بابای کس کشش بفهمه ( جناب سرهنگ کله کیریان میگم ) حتما میدن منو خشک خشک وسط میدون صبحگاه ستاد فرماندهی بکنند یه جورایی خایه فنگ شده بودم و از طرفی میترسیدم از عواقب کار از یه طرف حس نیاز به سکس و ارضای جنسی بهم میگفت ادامه بدم خلاصه همین جوری با نفس اماره و وجدانه باطله ( به قوله آخوند کس کش عقیدتی سیاسی که هر پنجشنبه میومد توی پاسگاه ما و کس شعر های مذهبی واسمون میگفت و ما آشخور های در به در هم باید عین دول 2 ساعت گوش به اراجیفهای حاج آقا میدادیم و... ) درگیر بودم تا رسیدم جلو ی درب ورودی پاسگاه. نگهبان جلو در که از سربازای همونجا و یکی از دوستای هم خدمتی من بود درو واسم باز کرد و منم رفتم داخل بعد از سلام علیک با الباقی افراد پاسگاه از جمله افسر نگهبان خوار کسه رفتم تا لباسمو عوض کنم موقعی که شلوارمو در آوردم متوجه شدم بد جوری از جلو بوی گه ( البته ببخشیدا ) میدم که باز مجبور شدم جول و پلاسم جمع کنم برم حموم توی حموم داشتم خودمو میشتم تا اینکه دست بردم زیر بیضه هام تا مثلا بشورمشون دیدم یه درد وحشتناکی از زیر بیضه هام تا مغز کلم پیچید ( فکر کنم چون یه خیلی وقت بود که یه درست و حسابی آبم نیومده بود اینطوری شده بودم یا شایدم به خاطر برخورد و فشار به لمبرهای کون دختر سرهنگ اینجوری شدم ) به هر بدبختی بود خودمو شستم و اومدم بیرون که دیدم افسر نگهبان مادرجنده اومد پیشم و گفت : عافیت شازده خبریه هر روز میری حموم که منم در جواب گفتم نه دیشب جنوب شدم وقت نشد صبح برم حموم ( آخه یکی نیست به این دیوث بگه بتوچه کس کش آماره حموم رفتن منو میگیری مگه تو روزای شنبه با قیافه ی کیری و موهای بهم ریختت میای سر کار من بهت میگم دیشب با حاج خانوم خبری بوده ) خلاصه شب شده و طبق معمول شام خوردیم بعد از یه خورده کس کلک بازی با الباقی سربازها رفتم که لالا کنیم واسه فردا ....
فردا صبح قبل از ساعت 6 و نیم سرهنگ با افسر نگهبانی تماس گرفت به افسر نگهبان گفت : به استوار وظیفه ماهان فلانی بگو امروز بیاد دنبالم .. منم اطاعت اوامر کردمو و راه افتادم سمت خونه ی جناب سرهنگ و سر موقع و مثل همیشه با ادا اطوارهای نظامی (البته بیشتر از سر خایه مالی چون نمی خواستم این موقعیت از دست بدم چون هر از گاهی که با بچه های سر چهار راه ها حرف میزدن میگفتن دهنشون گاییده شده و حتی یکی دو تاشون دیسک کمر گرفتن واسه ی همین همیشه احترام نظامی بازی خفنی از خودم واسه ی سرهنگ میذاشتم تا یه وقت فکر به درون شهری فرستادن منو نکنه ) سوارش کردم و تو راه همش ازم تقدیر و تشکر کرد و گفتش که دخترش خیلی ازت راضی بابت تدریست و پیش منم یه چند روزی مرخصی تشویقی داری و منم گفتم گفتم قابلی نداره قربان من همه جوره در خدمتم ( همه جورشو دیگه شما میدونین منظورم چیه ! ) بعد بهم گفت امروز بعد از ظهر هم منظرت هستم در ضمن خودم هم امروز بعد از ظهر کاری ندارم و میخوام نحوه ی تدریستو به دخترم تو منزل ببینم منم گفتم : چشم حتما خدمت میرسم ( خوب پس امروز از بکن بکن خبری نیست چون بابای جاکشش خونست )
ساعت حدود بود که 5.30 که باز این تلفن تخمی پاسگاه زنگ خورد و افسر نگهبان بهم گفت به فلانی بگو تا در منزل رییس ( سرهنگ ) برسونتت باز رفتم درب خونه ی سرهنگ . زنگ زدم خوده سرهنگ جواب داد منم گفتم قربان استوار فلانی هستم حسب الامر جناب عالی خدمت رسیدم که یهو در باز شد و رفتم داخل ... تا چشمم به سرهنگ افتاد نزدیک بود از خنده بمیرم که خیلی خودمو کنترل کردم مردک کس مشنگ ( سرهنگ میگم) تو خونه ابای آخوندی قهوه ای رنگ ( همینی که تو تنه آخوندا هست و تو مملکت ما هم زیاد بابه ) پوشیده بود برای اولین بار با من دست داد که انصافا عجب دستای قوی و سنگینی داشت و بعد تعارف کرد و بهم گفت دخترم تو اطاقش منتظزته برو بالا منم خیلی رسمی و با کلاس رفتم بالا تا در اتاق باز کردم چشمم شد 4 تا دختره با مانتو نشسته بود بهم سلام کرد و منم جواب سلامشو دادم و گفتم چرا با مانتویی؟ اونم جواب داد آخه بابام خونست و نمیتونم مثل دیروز باهاتون راحت باشم امروز باید خیلی احتیاط کنی وگرنه.... که دیگه نذاشتم ادامه بده و گفتم نمیخواد بگی و بقیشو خودم میدونم و بهتر بریم سر درس اقا درس و شروع کردمو داشتم متن کتابو واسش ترجمه میکردم و توضیح میدادم هنوز نیم ساعت نگذشته بود که دیدم دارن در میزنن دخترش جواب داد گفت بفرمایین و در اتاق باز شد و سرهنگ با یه سبد میوه و چندتا پیش دستی اومد داخل ( با همون لباس تخمیه مسخره که زیرش زیرپوش آستین دار پوشیده بود) منم گفتم شرمنده کردین جناب سرهنگ شما چرا به زحمت افتادین که جواب داد اینجا که اداره نیست پسر جان تازه خودت که خانومم رو دیدی بنده خدا نمیتونه خودش بیاره که منم گفتم در هر صورت راضی به زحمتتون نبودم و از این جور کس شعر ها که به تدریس ادامه بده منم میخوام یه خورده نگاه کنم آقا ما بعد از خوردن یه مقدار میوه ( اما چه خورنی مردک عین کیر رستم بالا سرم وایساده بود نفهمیدم که چی دارم کوفت میکنم ) درس رو دوباره شروع کردم و با صدای رسا و بلند داشتم مطالبو توضیح میدادم و از دخترش هم یه سری جاها توضیح میخواستم که موبایل سرهنگ زنگ خور و با ببخشید گفتن رفت بیرون و در اتاق پشت سرش بست که منو و دخترش بعد از رفتنش یه نفس راحتی کشیدیم بعد ساناز خانوم رو به من کرد و گفت امروز خیلی خوب پیش رفتیم ولی نمیتونیم تا زمانی که بابام خونست مثل دیروز با هم سکس کنیم که منم حرفشو با سر تایید میکردمو و اونم با صدای خیلی آروم بهم میگفت: از اون روز اولی که سوار ماشینت شدم ( همچین میگفت ماشینت انگار ماشین ماله بابامه ! ) دلباختت شدمو و از این جور اراجیفی که دخترا به پسرا تحویل میدنو مثل این جمله که تو همشون مشترکه : من تا حالا با پسری نبودمو ... تو مثل داداشمیو . و.... آقا دیگه رسما درس تعطیل کرده بودیم و داشتیم دل میدادیم و قلوه میگرفتیم و که در همین منوال دستشو از روی شلوارم گذاشت روی کیرم و آروم واسم میمالوند و منم دو تا دکمه ی بالای مانتوشو باز کردم ودستمو به پستونش رسوندم ناکس زیر مانتو فقط سوتین داشت انگار فکر همه جارو کرده بود خلاصه یه یک ربعی همدیگرو میمالیدیم که تایم کلاس امروز هم به پایان رسید و منم با یالا گفتن رفتم پایین که سرهنگ هم جلو پام بلند شد با گفتن خسته نباشید منو به بیرون هدایت کرد و لباس پوشید و گفت تا جلو ی پاسگاه میرسونمت آخه زمستونه و هوا هم تاریکه هم سرد منم الکی گفتم راضی به زحمت شما نیستم ( ولی تو دلم گفتم بذار برسونه آخه کجا معلمه خصوصی مفت گیر میاد ... چشمش کور مگه پاهای زانتیاش خسته میشه ) خلاصه سوار شدیم و اونروز بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت ( البته یه کم بمال بمال داشتیم ولی به خوبیه دیروز نبود) و من داشتم خودمو واسه فردا آماده میکردم (و از خدا میخواستم که این بابای جاکشش خونه نباشه تا من به آرزوم برسم ) رفتم پاسگاه و همون کارای کیری تکراری همیشگی با یه مشت آدم مزخرف و تکراری تا باز دوباره صبح شد رفتم باز دنبال سرهنگ و آوردمش اداره توی مسیر به جز سلام علیک هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد ... ظهر دوباره خودم برش گردوندم و بهم گفت امروز بعد از ظهر باید بیای تدریس ولی من جلسه دارم و نیستم با ماشین بیا و ماشینو بیار تو حیاط زمستونی نمیخوام تو تاریکی و سرما پیاده برگردی منم از خدا خواسته قبول کردم و بهش گفتم فقط جناب سرهنگ به افسر نگهبان این امر بگین تا مانع رفتن من نشه که اونم جواب داد بهش گفتم و خداحافظی کرد و پیاده شد و رفت .. آقا من دیگه از خوشحالی تو شرت خودم جا نمیشدم (در شرت خودم نمی گنجیدم ) رفتم پاسگاه و دل دل میکردم تا ساعت بشه 5 تا با ماشین نظام برم کس بکنم ( حتی فکرش رو هم نمی کردم سرهنگ همچین حالی بهم بده البته منم حال به دخترش میدادم ) و ساعت 5 شد من با هماهنگی با افسر نگهبان مادر قحبه ماشینو کشیدم بیرون و راه افتادم تا رسیدم در خونه سرتنگ و زنگ زدم صدای خود سانازجونم جواب داد و درو واسم باز کرد منم رفتم داخل باز همون چادر رو سرش انداخته بود ولی لباسای زیرش چیزه دیگه ای بود رفتیم بالا اینبار کامل چادر گذاشت کنار و پرید تو بقلم یه ماچ آبدار از لپم کرد و بهم گفت خیلی میخوامت منم که اولش جا خورده بودم اما میخواستم خودمو عادی نشون بدم و بهش گفتم بزار یه کم درس بخونیم بعدا با هم حال کنیم ( راستی تا یادم نرفته اینبار یه تاپ یقه باز تا سر خط سینش پوشیده بود با یه شلوار استرج آبی آسمونی که حجم ماهیچه های رونش توش هوار میزد ) یه یک ساعتیو درس خوندیم تا اینکه اون باز پیش قدم شد ( اینکه میگن خانوما از نظر جنسی از آقایون حشری تر و تحریک پذیر ترنو من بهش ایمان دارم و به خودم کاملا اثبات شده ) و شروع به مالیدن من کرد و منم همینطر ....... تا اینکه لب تو لب شدیم و من دستمو گذاشتم رو سینشو مالش رو شروع کردم و همزمال لب میگرفتیم تا اینکه رفتیم سر تختش تا خواستم لختش کنم بهم گفت بذار درب اتاق قفل کنم تا یه وقت سامان ( داداشش ) نخواد سر زده بیاد تو آخه بعضی وقتا از این کارها میکه و منم یه چشمک خرکی بهش زدم و اونم بعد از قفل کردن در اتاق امود پیش منو گفت حالا در خدمتتم سرباز که منم با یه لبخند شروع کردن به در آوردن لباسهاش ( عاشق این کارم که خودم با دستای خودم یه خانومو لخت کنم ) اینبار شرت و سوتینش با همدیگه ست بود و سفید گلدار و خیلی تحریک کننده اونم منو لخت کرد ... حالا هردو لخت بودیم و منم بهش گفتم با اجازه سرهنگ و دستمو بردم پشتش و سوتینش رو باز کزردم که سینهاش تالاپی افتاد بیرون باز به همون قشنگی و سر بالا و گرد و سفت با نوک بیرون زده از حشر .... افتادم به جون سینه هاش و مثل دفعه ی قبلی دهنمو با سینش پر میکردم و نوکشو مثل آبنبات چوبی میمکیدم اونم همش میگفت : اه ه ه ه اوووووووووووووووووویییییییییییییی ییییی اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووممم
رفتم پایین و شرتش رو در آوردم Oh my God اینبار پشمای کسش رو زده بود وااااااااااااااایییییی چی میدیم قشنگ ترین کس دنیا روبروی صورتم بود افتادم به جونش اینقدر چوچولشو خوردم که باد (ورم) کرد لای کسشو باز کردم میخئاستم ببینم توش چیه ؟ که دیدم بعله خانوم حلقوی تشریف دارن و قشنگ سوراخشون معلومه بعد رو کردم بهش و گفتم : ساناز خیلی بدی تو حلقوی بودی و به من هیچی نگفتی اونم گفت حالا که خودت دیدی میخواستم بهت بگم ولی می ترسیدم...منم دیگه هیچی نگفتم و زبونمو کردم تو کسش برای اولی بار بود که داشتم کس یه دختر ( البته زین پس به جای وازه ی دختر های حلقوی بفرمایید خانوم ) می خوردم مزش ترش مانند میزد دائم دیواره های کسش منقبظ می شد و زبونم رو مفشرد ولی چه حالی میداد نمیدونید من چی میگم حتما یه بار امتحان کنید ساناز فقط داشت به آرومی و از روی شهوت لب پایینشو گاز میگرفت دیگه ادامه ندادم و بلند شدم شرتمو در آوردم و کیرمو تمام قد گذاشتم جلو دهنش که باز نمیخواست واسم بخورتش اما با کس لیسی و خواهش و تمنای من خیلی با اکراه این کار کرد بدک نبود ولی دندوناش به سطه کیرم میخورد که آزارم میداد بعد از پنج دقیقه خوردن راضی شدم و گفتم کافیه و رفتم روش و باز لب گرفتم و آروم در گوشش گفتم ساناز جونم میذاری از جلو بکنم اونم خیلی با ناز گفت اوهوم و منم با دست لبه های کسش رو آروم و با احتیاط باز کردم و سر کیرمو با مشقت و سختی زیاد فرستادم تو کسش که باز میخواست داد بزنه و منم مثله همیشه از شگرد بالش استفاده کردم دادم بذار جلو دهنش ولی چه با حال بود یه فشار دیگه دادم و کیرم به خاطر آب کسش و معاشقه ی قبل از دخول ( خیلی تاثیر داره ) راحت تا ته رفت توش اصلا با کون قابل مقایسه نبود یه حجم ماهیچه ای نرم و لزج و گرم که تمام فضای دور کیرمو در بر میگرفت و خیلی هم تنگ بود بعد از یه دو دقیقه که ماهیچه های کسش به حجم کیر 28 سانتی من عادت کرد افتادم به تلنبه زدن حالا نزن کی بزن یه دفعه دیدم صورت ساناز جونم قرمز شده و چشماشو بسته و یه تکون شدید خورد و انگار که بیهوش شد منکه پاک ریده بودم به خودم کیرمو از کسش در آوردم و وایسادم تکون دادنش و به گه خوردن افتاده بودم همش میگفتم ساناز ساناز جونم حالت خوبه؟ از ترس کیرم خوابید بعد از یه 3 دقیقه ای که انگار رفته بود تو خلسه به حال اومد و گفت مرسی عزیزم تا حالا اینطوری ارضا نشره بودم منم که تا حالا رنگم مثله گچ شده بود بهش گفتم آخه دختر تو که منو نصفه جون کردی بعد بهم گفت بازم میخوام منم گفتم روتو برم ولی اینبار کسش انگار باز تر و گشاد تر شده بود کیرمو به قوله بچه های سایت شهوانی باز فرستادم تو بهشتش و بعد از یه 5 دقیقه کردن دیدم انگار میخوام خالی بشم در آورد و بالای کسش خالی کردم ( مثل این فیلم سوپرای خارجی ) و بیحال کنارش افتادم بعد از 5 دقیقه که حالم جا اومد لباس پوشیدمو و به ساناز جونم هم کمک کردم تا خودشو تمیز کنه و لباسشو بپوشه بعد از پوشیدن لباسامون دوتایی با هم موز از تو سبد میوه های تو اتاقش خوردیم تا جبران انرزی از دست رفته رو بکنه یه لب از هم دیگه گرفتیم و با هم اومدیم پایین و من با مادرش اینا خداحافظی کردم و رفتم تو حیاط تا ماشینو در بیارم برم که ساناز چادر به سر دوید اومد سمت ماشین بهم گفت بابت امروز ممنون ماهان جونم و دوست دارم و منم گفتم:I love U عشقم و بعد درب حیاطو برام باز کرد و منم ماشین بردم بیرون و رفتم ........8 ماهی که از خدمت مقدس سربازیم مونده بود 3 ماهش رو با این خانو کلاس خصوصی زبان انگلیسی داشتم و تو فرصتهای مناسب حسابی اونو از جلو و عقب کردم و اونم هیکلش پاک اومده بود روی فرم و به اصطلاح خودمون باز شده بود ( مثل این دخترایی که ازدواج میکنن و بدناشون به خطر سکس با شوهراشون روی فرم میاد ) هیکل ساناز هم اونجوری شده بود وقتایی هم که که بابای خرمقدس کس کشش خونه بود رابطه ی اون و من در حد مالش بود و بس .....خلاصه تو این 3 ماه حسابی کس کردم و 5 ماه باقی موندرو چون نمیتونستم برم خونشون و بکنمش به یادش دست به خود ارضایی ( جلق) میزدم ولی هیچوقت خاطره ی اولین باری که کسش گذاشتم رو یادم نمیره . امیدوارم که لذت برده باشین.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 8 از 56:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  55  56  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.