| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

خاطرات سکسی خانوادگی من

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 23 Aug 2013 15:17
قسمت بیــــستم

آنا و شیدا مانتوشونو درآوردن و سیمیا براشون آوریزون کرد، خیلی مست بودن، هردوپاشدن و رفتن تا برقصن، اینقدر آنا خوشگل و سکسی شده بود که همه پسرای مجلس داشتن اونو نگاه میکردن، منم خودمو به بیحالی زده بودمو مثلا زیاد توجهی بهشون ندارمو حواسم بهشون نیست، دخترخالم که دید من مستم از فرصت سوء استفاده کرد و دستمو گرفت و بلندم کرد تا باهاش برقصم، منو شهلا رفتیم داخل میدون رقص و شروع کردیم به رقصیدن، تقریباً همه داشتن میرقصیدن و فقط تعداد کمی از مهمونا نشسته بودن، آنا و شیدا عاشق رقصیدن بودن و خیلی هم حرفه ای میرقصیدن، شهلا خودشو بهم میچسبوند و میرقصید، آنا به من نگاه میکرد و منم به اون، یه لحظه از نگاهش حس کردم که ناراحت شده، بهش یه چشمک زدمو خندیدم اونم لبخند زد و به رقصیدنش ادامه داد، سیما و مهرداد کنار آنا و شیدا بودن و میرقصیدن، اونا هم مست مست بودن، کم کم فهمیدم که نقشه هایی در سر دارن، مهرداد خودشو به آنا نزدیک میکرد و دستشو روی کمر و شونش میکشید و به بهانه رقصیدن دستشو میگرفت و خودشو بهش نزدیک میکرد، سیمیا هم رفت سمت شیدا و شروع کرد به رقصیدن با اون، حالا دختر خالم شهلا پشتشو به من کرده بود و مدل رقص سکسی انجام میداد و هی کونشو به کیرم میمالید و نم نم خم میشد تا کونش بهتر به کیرم فشار بیاره، منم کمرشو میگرفتمو خودمو تکون تکون میدادم، هیچکس حواسش به ما نبود و همه توو فکر کار خودشون بودن، آنا به من نگاه کردن و از حسودیش بیشتر به مهرداد چسبید و دستاشو گذاشت رو بازوهای مهرداد، مهردادم دستاش دور کمر آنا بود و میرقصیدن، سعی کردم از دخترخالم جدابشمو برم پیش اونا، دختر خالمو گذاشتم بغل خواهرش و رفتم پیش سیما و شیدا، وسطشون بودمو اونا هم خودشونو به من نزدیک کردن، سیمارو بغل کردمو دستاشو بالا گرفتم و آروم گردنشو بوسیدم، اونم خوشش اومده بود، مهرداد که متوجه ما نبود ولی آنا همش حواسش به من بود، یهو برگشت و همون حرکت شهلا رو روی مهرداد انجام داد، کونشو به کیر مهرداد فشار میداد و مرهدادم دستش روی کونش بود و داشت نوازشش میکرد، کم کم دورمون شلوغ شد و همه پیش ما بودن، مهشیدم اومد کنار منو سیما، مرتضی هم رفت سراغ شیدا و با اون رقصید
اصلا فکر نمیکردم خواهرام اینجوری باشن و اهل پارتی و اینجور رقصیدن باشن، البته توی خونمون دوران مجردی خیلی پیش هم راحت بودیمو راحت لباس میپوشیدیمو توو مهمونیها همش باهم میرقصیدیم، ولی هیچوقت اینجوری نبودیم، مامانمم قشنگ میرقصید، جاش اینجا خیلی خالی بود، دلم میخواست مامانمو بغل کنمو باهاش برقصم، همیشه توو کف خواهرا و مامانم بودمو خیلی وقتا به یادشون و به یاد شیطنتای بچگیم جلق میزدم
سیما و مهشید خواهرای گلم دو طرف من وایستاده بودن و داشتن با داداششون میرقصیدن، نمیدونم چرا احساس میکردم همشون با هم سکس گروهی داشتن و نقشه کشیده بودن که مارو هم بیارن توو خط، اما شایدمب خاطر مست بودن همه کارایی میکردن که نباید بکنن، بهر حال من هدفم خوش گذشت بود و دلم میخواست آنا زن خوشگلمو همه دستاملیش کنن و باهاش حال کنننن
یکم که رقصیدم خسته شدمو رفتم کنار اپن آشپزخونه، دوست دامادم که داخل آشپرخونه بود بهم مشروب داد و 2.3پیک دیگه هم خوردمو رفتم روی مبل نشستم، خیلی مست شده بودمو داشتم به مرز جنون میرسیدمو چشام به زور دور دستو میدید ولی همش داشتم به آنا و نگاه میکردم، همه دور هم بودن و آنا سوگولیشون بود، آنا هم که زیادی مست شده بود وسط داشت میرقصید و نوبتی همه میرفتن و باهاش میرقصیدن و هرکی هم یه دستی به کون و سینه هاش میکشید، دختر خالم شهلا اومد کنارم نشست و باهام صحبت کرد، من اصلا صداشو نمیشنیدمو نمیدونستم چی میگه، فقط متوجه شدم که دستمو گرفت و با خودش برد، متوجه رفتن ما نشد، حتی آنا هم نفهمید که منو شهلا رفتیم، نفهمیدم کجا داریم میریم، فقط از سوزی که به تنم خورد متوجه شدم که توو حیاطیم، یه گوشه ای وایسادیم و شهلا منو چسبوند به دیوار و خودشم به من چسبید، داغی لباشو روی لبام حس کردم، بوی مشروب نه تنها از دهنش بلکه از تموم تنش میومد، من نمیتونستم حرکتی انجام بدمو فقط دستامو رو پهلوهاش گذاشته بودم، شهلا داشت لبامو میخورد و با یه دستش کیرمو میمالید و یه چیزایی در گوشم میگفت که من اصلا توو باغ نبودم
شهلا زیپ شلوارمو باز کرد و کیرمو کشید بیرون و با دستش مالش داد، با اینکه مست بودمو بیحال ولی کیرم حسابی شق شده بود، شهلا یه تف روی کیرم انداخت و با دستش برام جق زد، میدونستم به این راحتی ها آبم نمیاد، دو زانو نشست جلومو کیرمو گذاشت توو دهنشو خوردش، کم کم داشتم رو حال میومدمو شهوتم بالا زده بود و داشتم حال میکردم، شهلا خیلی قشنگ کیرمو ساک میزد، همشو میکرد توو دهنشو خیلی حرفه ای عقب و جلو میکرد، بلند شد و پیراهنشو داد بالا و شرتشو کشید پایین، پشت به من وایستاد و یکم خم شد، کیرمو با دست خودش کرد توو کسش، باید میدونستم که دخترخاله جنده من پرده نداره و قبلا یکی قفلشو باز کرده، خیلی راحت کیرم رفت داخل کسش، اینقدر میفهمیدم که باید تلمبه بزنمو تند و تند تلمبه میزدم، خیلی حال میداد و کس شهلا تر و تازه بود، شیدا هم سعی میکرد آروم داد بزنه، با دستام کمرشو گرفتمو محکم تر تلمبه زدم، دلم نمیخواست آبم بیاد تا بیشتر بتونم حال کنم ولی از بس شهوت داشتم آبم زود اومد و خالش د توو کسش، خودشم انتظار اومدن آبمو نداشت، آبمو تا ته توو کسش خالی کردمو کیرمو کشیدم بیرون، اونم یه بوس از لبام گرفت و شلوارمو مرتب کرد و منو با خودش برد داخل، با اومدن آبم یکمی از مستیم پریده بود و این حس خوبی بود، یه جوری رفتیم داخل که کسی متوجه ما نشه اما همه هنوز در حال رقصیدن بودن و حواسشون به جایی نبود، بهتر که به میدون رقص نگاه کردم خبری از آنا، مهرداد و سیما نبود، اول خیال کردم آنا حالش بد شده و بردنش یه آب به دست و روش بزنن، رفتم سمت دستشویی ولی کسی داخلش نبود، رفتم به اتاقی که ته سالن و انتهای راهرو خونشون بود، جلوی در وایستادم، صدای سیما و مهرداد میومد ولی من خوب متوجه نمیشدم که چی میگن، حالا فهمیدم که شهلا چرا منو برد بیرون، اونم یه نقشه بود، خیلی آروم در رو باز کردمو شانس آوردم که صدا نخورد و سیما و مهرداد متوجه نشدن، چشامو توو اتاق چرخودنمو با دیدن آنا و مهرداد و سیما کنار هم خشکم زد، آنا رو تخت دراز کشیده بود و سیما هم بالا سرش بود، مهردادم جلوش نشسته بود و داشت با کسش ور میرفت، دامن و شورتشو قبلا در آورده بودن، سیما پیراهن آنا را بالا داده بود و داشت با سینه هاش بازی میکرد، آنا بیحال رو تخت افتاده بود و کاری نمیکرد، سیما و مهرداد هی از بدن آنا تعریف میکردن و قربون و صدقش میرفتن، مهرداد بلند شد و شلوارشو کشید پایین کیر کلفت و بزرگشو برد سمت کس آنا، سیما اومد پایین کیر مرهداد و کرد توو دهنش و چندبار توو دهنش تلمبه زد و حسابی خیسش کرد، بعد رفت رو کس آنا و با تفش اونم خیس کرد، مهرداد پاهای آنا رو داد بالا و کیرشو کرد توو کسش، آنا یه آه کشید و مرهداد تلمبه زد، سیما هم سینه هاشو میخورد، آنا داشت حال میکرد و آه و ناله میکرد، از دیدن این صحنه ها کیرم دوباره راست شد، مهرداد کیرش خیلی کلفت بود و کس آنارو گشاد کرده بود، یهو کیرش رو درآورد و آنا رو بلند کرد و به پشت خوابوند، سیما دوباره کیر مهرداد رو کرد توو دهنش و خوردش و خیسش کرد، کون آنا رو داد بالا و مهرداد بدون اینکه کون آنا رو آماده کنه کیرشو فرو کرد توو کونش و به سختی رفت داخل، آنا جیغ زد و سیما سریع جلو دهنشو گرفت، مهرداد تند تند تلمبه میزد و سیما هم با کس خودش ور میرفت، مهرداد یهو کیرش رو درآورد و آبشو خالی کرد رو کمر آنا، سیما هم باقی مونده آب کیر مهرداد رو با زبونش لیس زد و خورد
مهردادو سیما لباساشونو مرتب کردن و آنا رو بلندش کردن، آنا که حالش بهتر شده بود گفت:
ممنون خیلی خوب بود،
سیما: قربونت برم عزیز، اینکه چیزی نبود حالا حالاها کار داریم باهات
مهرداد: اگه اون شوهر بی عرضت پا میداد دسته جمعی یه سکس تووپ میکردیم
سیما: اه درست صحبت کن راجب داداشم اونم به وقتش میاریمش توو خط، حالا زودتر بریم تا شک نکرده
در اتاق و آروم بستمو رفتم توی پذیرایی و روی مبل نشستم، اونا هم اومدن و کنارم نشستن، آنا منو دید و گفت
خوبی عزیم؟
عالیییی از این بهتر نمیشه

ادامه دارد.......

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#22 | Posted: 30 Aug 2013 11:22
قسمت بیست و یکم


کم کم شام آماده شد، یه گوشه از سالن رو میز گذاشته بودن و روش مرغ و برنج و...بود و هرکس بشقاب برمیداشت و میرفت برای خودش شام میکشید، منکه اینقدر مشروب خورده بودم اصلا حال شام خوردن رو نداشتم، آنا رفت و برای خودشو و من شام کشید و آورد منم به زور چند قاشق خوردم، شیدا-مهشید و مرتضی، مهدی و زهرا، سیما و مهرداد هم پیش ما نشسته بودن و شام میخوردن، سر شام همه حواسشون به آنا بود، آنا هم طوری نشسته بود که خیلی تابلو بود، پاهاشو باز گذاشته بود و خودشم تکیه داده بود به مبل و زیر دامنش کاملا مشخص بود و چش همه رو درآورده بود، آنا هم از قصد پاهاشو هی تکون میداد که بیشتر خرابشون کنه، آنا دیگه کاملا جنده شده بود و با آنای چند ماه پیش زمین تا آسمون فرق داشت و اصلا از من خجالت نمیکشید و راحت بود، منم که خودمو به اون راه میزدم کسی نگران من نبود، من بعد چند قاشق دیگه نتونستم چیزی بخورم، بقیه شامشونو تا آخر خوردن، بعد شام من رفتم کنار گروه موزیک تا یه آهنگی بخونم، آخه قبلنا با مهرداد و گروهش تمرین میکردمو چندتا آهنگ توی خونه میخوندم، به ارکستش گفتم آهنگ قلب من مارتیک رو بزنه، اونم زد و منم خوندم، ولی خدایی خوب خوندماااا، همه کیف کرده بودن و ساکت و آروم فقط داشتن گووش می دادن، آنا و شیدا هم کنار هم نشسته بودن و حز میکردن، بعد از اینکه تموم شد من رفتم بیرون تا یه سیگار بکشم، رفتم داخل حیاط و سیگار روشن کردم، چند پک زدم، از پشت حیاط یه صدایی شنیدم، اروم رفتم پشت حیاط که ببینم چه خبره، واااای چیزی دیدم که چشام در اومد، مهدی رو دیدم که داره با یه دختری لب تــو لب شده، بیشتر که دقت کردم دیدم اون دختر کسی نبووود جز.....مهشید خواهر کوچیکم، داشتم شاخ در میاوردم، حدسم درست بود خواهر برادرام همه باهم اهل سکس و عشق و حالنو من این مدت کلا توو باغ بودمو از چیزی خبر نداشتم، مهشید به دیوار تکیه داده بود و مهدی هم جلوش وایستاده بود و داشت لباشو میخورد و با دستاش داشت سینه هاشو میمالید، عجب وضعی بود من با کیر راست شده داشتم نگاشون میکردم، مهدی پیراهن مهشید رو یکم درآورد و سینه هاشو داد بیرون، وااای مهشید عجب سشینه های نرم و نازی داشت، مهدی سینه هاشو میخورد و مهشیدم چشماشو بسته بود و داشت حال میکرد، مهدی دستشو کرد توو شلوار مهشید و کسشو مالید، با زبونش گردن و سینه هاشو لیسس میزد، مهشید دیگه طاقت نیاورد و خودش شلوار خودشو درآورد مهدی یه پای مهشید و داد بالا و گرفت توو دستش و نشست و رفت سراغ کسششش، کس مهشید تمیز و صاف و تپلی بود، مهدی زبونشو کرد توی کس خیس مهشید و شروع کرد به خوردنش، مهشید دیگه دادش دراومده بود، مهدی هم حشری تر شده بود و کسشو وحشیانه میخورد، مهشید لرزید و معلوم بود که ارضا شده سر مهدی و گرفت توو دستاش و فشار داد به سمت کسششش و اجازه نمیداد مهدی از جاش تکون بخوره....جوووووووووووووووون بخوووووووووووووور داداش گلم بخووووووووورررررررررر
انقدر تابلو داد میزد و میگفت که فکر کردم الانه که همه بریزن بیرون، صدای موزیک بلند شد، مهشید مهدی رو بلند کرد و چسبوندش به دیوار و نشست جلوش و شلوارشو درآورد،اوووففففففف کیر مهدی حداقل 25 سانت بود و کلفت و دراز بود، مهشید که دهن کوچولویی داشت فقط تونست سر کیرشو بکنه توو دهنش، ولی با زبون کل کیرشو خیس میکرد، کیر مهدی حتی یدونه پشمم نداشت مهشید هم راحت خایه هاشو میکرد توو دهنشو میخوردشون، انقد کیرشو تف مالی کرده بود که آب از کیرش میچکید و رو سر و صورت مهشید میریخت، مهشید بلند شد، مهدی یه پای مهشید و گرفت توو دستش و آورد بالا و از جلو کیرشو گذاشت توی کسش و تلمبه زد، با اینکه کیرش خیلی کلفت بود همشو توی کس مهشید جا داد، اونا در حال حال کردن بودن و آه و نالشون آدمو دیوونه میکرد، یهو یکی زد پشتمو گفت، چه خبره اینجاااا؟؟؟ بدجوری جا خوردمو ترسیدم برگشتم دیدم سیماست، سیگارم از دستم افتاد و بهش خیره شدم
گفتم....ها هیچی مننننن
چیه داداشی چرا هل شدی؟
من...........آخه....مهدی و..........
خودم میدونم، این دیوونه هارو نگاه کن چقدر بهشون گفتم تابلو بازی در نیارین
اینجا چه خبره؟ مهشید و مهدی آخه خواهر و برادرن.......
خوب مگه چیه چه اشکالی داره دارن عشق بازی میکننن دیگه ایرادی داره
نمیدووووونم، ولی اگه مرتضی و زهرا بفهمنننن
بفهمنن هیچی نمیشه اونا هم فکر کنم الان یه گوشه دارنننننننننن................
چی؟ ولی من باورم نمیشه....دارم خواب میبینم؟
نه داداش جووونم تو بیدار بیداریییی
یهو دستشو گذاشت از روی شلوار رو کیرمو بهم چسبید و گفت
وااااای این حسین کوچولو هم بلند شده
سیما نکنننننننن من..............
هیچی نمیخواد بگی داداشی، من چند ساله که توو کف داداش جووونمممممم، نمیخوای یه حالی به آبجیت بدی؟
من قدرت حرف زدن رو نداشتم، سیما آروم زیپ شلوارم رو باز کرد و کیرمو کشید بیرون و بدون معطلی نشست و کیرمو کرد توو دهنش، خیلی آروم و حرفه ای ساک میزد، همه کیرمو میکرد توو دهنشو میاورد بیرون، من هنوز شوکه بودمو بدون حرکت وایستاده بودم، یه نگاه به مهدی و مهشید کردم، مهشید خم شده بود و مهدی از پشت داشت میکردش، احساس کردم داره آبم میااااااد به سیما گفتم
واااای سیما آبم داره میااااااد
سیما یه لحظه کیرمو از دهنش آورد بیرون و گفت
بزار بیاد داداشی میخوام آب داداش جوووونمو بخووووووووووووووررررررم
دوباره کیرمو کرد توو دهنشو ایندفه تند تر خوردددددد، داشتم منفجر میشدم، آبم با شدت اومد و همش خالی شد تو دهن سیما و سیما هم آبمو تا ته خورد، چند دقیقه ای کیرم توو دهنش بود تا قطره آخر آبمم اومد و ریخت توو دهنش،سیما بلند شد و منم کیرمو جابجا کردمو بهش گفتم
فقط آنا نفهمه
چشمممم خیالت راحت باشه، ولی نگران آنا نبااااش اون الان خودش فکر کنم داره با یکی حال میکنه، راستی...نمیدونستم زنت اینقدر پایستاااا دل همه رو بردههههههه کثافت
سیما دستمو گرفت و گفت بیا بریم داخل
گفتم نه تو برو میخوام یه سیگار بکشم
سیما رفت و منم یه سیگار دیگه روشن کردم، به مهدی و مهشید نگاه کردم دیدم مهدی کیرش روی کون مهشیده او آبشم روی کون مهشید ریخته، رفتم داخل حیاط و یکم اونجا موندم تا مهدی و مهشید اومدن و در حالی که همو بغل کرده بودن رفتن داخل، متوجه منم نشدن، سیگارم تموم شد و رفتم داخل، همه وسط بودن و داشتن میرقصیدن، به اطرافم نگاه کردم، خبری از شیدا و آنا نبود، بیشتر که نگاه کردم مرتضی و مهرداد هم پیدا نبودن، سیما و مهشید و مهدی و زهرا داشتن وسط میرقصیدن، خونه سیما دوبلکس بود، چند تا پله میخورد برای طبقه بالا، بدون اینکه کسی متوجه من بشه رفتم بالا و رسیدم به اتاقی که درش نیمه باز بود، آروم جلوی اتاق وایستادمو داخل رو نگاه کردم، مهرداد و مرتضی رو دیدم که رو تخت لخت دراز کشیدن و آنا و شیدا هم لخت روشون نشستن، آنا رو کیر مرتضی و شیدا رو کیر مهرداد نشسته بود، هر 4تا لخت لخت بودن، کیر مهرداد تووو کون شیدا بود و کیر مرتضی توو کون آناااااا
فکر کردم امشب که میاییم اینجا همه میخوان آنا رو دستمالی کنن و میترسیدم از اینکه همه بفمن و آبروم بره، اما اونا بیشتر از اونچیزی که من فکر میکردم بودن، آنا و شیدا بالا و پایین میرفتن و صداشون تـــو کل ساختمون پیچیده بود، دیگه حوصله نگاه کردن رو نداشتم، خسته بودم، رفتم پایین و توی یکی از اتاقا رو تخت دراز کشیدمو خیلی زود هم خوابم برد

ادامه دارد...

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#23 | Posted: 30 Aug 2013 20:04
قسمت بیست و دوم


از خواب که بلند شدم سرم خیلی گنگ و گیج بود، به زور و زحمت از جام بلند شدمو نشستم، یکم به دو و برم نگاه کردمو نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد، ساعت 1 شب بود، مثل اینکه 2.3ساعتی خواب بودم، چشامو مالیدمو از جام بلند شدمو به سمت در رفتم، هنوز صدای موزیک میومد، اینا عجب جونی داشتن که تاحالا داشتن میزدن و میرقصیدن، در اتاق و باز کردم صدای موزیک واضح تر به گوش میرسید، از اتاق اومدم بیرون، رفتم به سمت سالن، کسایی که وسط داشتن میرقصیدن به نظرم آشنا نیومدن، نگاه کردم به سمت صندلی ها و مبلها که خواهر برادرامو دیدم، با چه وضعی هم نشسته بودن، مهشید توو بغل مهدی یه گوشه نشسته بود و زهرا هم کنارشون بود، مرتضی و سیما هم کنارشون روی مبل نشسته بود و روی مبل دیگه، مهرداد نشسته بود و آنا هم توو بغلش بود و شیدا کنارش نشسته بود، دلم نمیخواست اونا فکر کنن که منم باهاشون پایمو هرکاری بخوان میتونن جلوی من بکننن، باید یه جور دیگه باهاشون رفتار میکردم، راستش خودمم ناراحت بودم از اینکه آنا اینقدر راحت جلو من هرکاری بخواد میکنه، آنا با دیدن من یکم خودشو جمع و جور کرد و از بغل مهرداد اومد بیرون، منم اخمامو کردم توو همو گفتم: خوش میگذره؟
سیما: اه داداشی بیدار شدی؟ معلوم بود زیاده روی کرده بودیاااا
آنا: خوبی عزیزم؟
من: تو بهتری؟، خوب دیگه پاشین بریم
مهرداد: کجا برین، هستین حالا تا صبح برنامه داریم بابا
من: نه دیگه زیادیشم خوب نیست ماهم باید بریم من صبح خیلی کار دارم باید زود بلند شم از خواب
مرتضی: حالا بمون یه دور دیگه برقصیم دسته جمعی بعد میرین دیگه
مهشید: آره داداش جون بمونین
من: نه دیگه کافیه باید بریم، بچه ها پاشین بریم
شیدا و آنا بلند شدن و رفتم به سمت اتاقی که لباسشون اونجا بود، سیما هم دنبالشون رفت، همه فهمیده بودن که من ناراحتمو آنا و مهرداد که بدجوری ترس برشون داشته بود، بعد از چند دقیقه و آنا شیدا آماده شده اومدن و از همه خداحافظی کردیمو رفتیم به سمت بیرون خونه، از در خونه که بیرون اومدیم یه نگاه معنی داری به آنا کردمو گفتم: امشب خیلی زیاده روی کردیااااااا
آنا که ترسیده بود جرأت حرف زدن نداشت
شیدا سریع پرید وسط و گفت: آره خیلی زیاده روی کردیم، زیادی خوردیم بابا، آناهم که امشب بدجور جیگر شده بود همه توو کفش بودن
من: بعله اونکه مشخصه
دیگه چیزی نگفتیمو سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم، توو راه پشت سرهم سیگار میکشیدم تا نشون بدم که عصبانیتم زیاده، آنا هیچ حرفی نمیزد، شیدا هم همش مزه میپروند و از مهمونی تعریف میکرد تا مشکلی پیش نیاد و من قاطی نکنم
رفتیم خونه و آنا سریع رفت داخل اتاق خواب، شیدا دستمو گرفت و گفت:
تو چته، معلوم هست؟
امشب مثل اینکه خیلی بهتون خوش گذشته ها، البته به آنا بیشتر
هیسسسس، اروم خوب تو هم همینو میخواستی دیگه
آره ولی دلم نمیخواد سوء استفاده بشه و آنا و بقیه فکر کنن من با این قضیه مشکلی ندارم
آهان فهمیدم، یعنی تو میخوای در ظاهر ناراضی باشی و آنا هم مجبور بشه یواشکی کارشو انجام بده
خوب آره، ولی به کمک تو خیلی نیاز دارم، چون تو باید آنا رو تحریک کنی تا یواشکی خیانت کنه
اون با من نگران نباش
فعلا شب بخیر
شب بخیر عزیزم
صورتمو بوس کرد و رفت و توو اتاقش خوابید، منم رفتم توو اتاق خواب خودمونو هنوز اخمام توو هم بود، آنا سریع لباسشو درآورده بود و فقط با یه شورت توی رختخواب دراز کشیده بود، منم لباسمو درآوردمو رفتم رو تخت، آنا سریع برگشت و منو بغل کرد و گفت:
عشقم از دستم ناراحت شدی؟؟؟؟؟؟؟؟ زیاده روی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره خیلی زیاده روی کردی؟
بخدا دست خودم نبود مشروب زیاد خوردم، بعدشم بخاطر تو بود، بخاطر تو با مهرداد و بقیه رقصیدم، فکر کردم تو خوشحال میشی
آره ولی دیگه قرار نبود..........
قرار نبود چی؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی بیخیال
نه بگوووووووو چی شده؟؟؟
من دیدم سیما و مهرداد داشتن توو اتاق باهات چیکار میکردن
خودشو روی من انداخت و محکم چسبید و گفت:
واااای حسین جوووووووونم بخدا من اون لحظا توو حال خودم نبودم، اونا سوء استفاده کردن از بیحالی من، بخدا دست خودم نبودم
من گفتم توو کفشون بزار و باهاشون لاس بزن ولی نه اینقدر دیگه
حسین توروخدا ببخش منو بخدا دیگه اینکارو نمیکنم، دیگه اصلا به هیچکسی رو نشون نمیدم، من فکر کردم تو ناراحت نمیشی و لذتم میبری، ولی اگه تو نخوای دیگه به هیچ پسری حتی نگاهم نمیکنم، قسم میخورممم
نه من اینو نمیگم، تو هرکاری بخوای میتونی بکنی، میتونی به پسرا قر و عشوه نشون بدی ولی سکس توو قرارمون نیست
بخدا ایندفه هم دست خودم نبود، اونا نامردی کردن، من بعدش که فهمیدم خیلی ناراحت شدم، دیگه اصلا با خواهرات اینا قطع رابطه میکنیم
نه اصلا، نمیخوام اونا بفهمن که من از قضیه خبر دارم، حالا اشکال نداره فراموشش کن، منم مشکلی ندارم که تو لذتهای جدید رو تجربه کنی، ولی میترسم اینجوری علاقت به من کم بشه و ازم خسته بشی
این حرفا چیه عشقمممم من فقط تورو دوست دارم نفس من، هیچوقتم ازت خسته نمیشم
باشه خر شدم
هر دو خندیدیمو آنا گفت
عزیزم منو بخشیدی؟
آره بخشیدم، ولی تو هم باید قول بدی سر قراری که باهم گذاشتیم بمونی ولی زیاده روی نکنی
باشه قول میدم، اصلا هرکی رو تو بگی اونقدر اذیتش میکنم که کف کنهههههههه
هرکی که من بگم؟
آره عزیزم، هرکاری تو بخوای من میکنم
باشه حالا بخواب تا فردا یه تصمیمی بگیرم
آنا لبامو بوسید و کنارم خوابید، خیلی هم زود خوابش برد، من خیلی نقشه های خفنی داشتم توو ذهنم میچیدم، اونقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد
صبح با حالی خسته و داغون از خواب پاشدم، به ساعتم نگاه کردم، ساعت 10.20 بود، از جام پریدمو از اتاق رفتم بیرون، شیدا و آنا توو آشپرخونه پشت میز نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن، من فقط یه شورت پام بود و مشکلی نداشتم چون جلوی شیدا راحت بودم، شیدا هم با شلوارک و تاپ بود، رفتم داخل آشپرخونه، شیدا و آنا هر دو گفتم صبح بخیر و من گفتم
چرا بیدارم نکردی صبح باید میرفتم مغازه قرار بود جنس بیاد
آنا: نگران نباش عزیزم صبح آقای لطیفی زنگ زده بود، منم زنگ زدم به همسایت آقا نیما و گفتم که جنسارو تحویل بگیره تا تو بری
من: مرسی کار خوبی کردی؟
آنا: حالا بیا صبحونه بخور
من: باشه برم دست و صورتمو بشورم الان میام
رفتم دست و صورتمو شستمو با حوله ای که رو دوشم بود رفتم پشت میز نشستمو شیدا برام چایی آورد و شروع کردم به خوردن صبحونه،
من: راستی یادتون باشه امشب باید بریم خونه سامان و آزیتا هاااا
آنا: حالا خسته ایم امشب حتما باید بریم؟
من: آره بابا قول دادم بهشون
شیدا: حالا یکم استراحت میکنیم شب میریم دیگه
من: آره بابا میریم اونجا خوش میگذره
آنا: خدارو شکر امروزم کلاس ندارم، فقط شیدا باید بریم بیرون یکم خرید دارمااا
شیدا: باشه
آنا استکان خودش رو برد سمت ظرفشویی تا بشوره
شیدا به من نگاه کرد و لبخند زد، منم یه چشمک براش زدم،صبحونمو خودمو آماده شدمو رفتم سمت مغازه، توو راه یادم اومد که گوشی من صدای تماسهارو خودکار ضبط میکنه ولی آنا از این موضوع بی خبر بود،
هنوز به مغازه نرسیده بودم، یه گوشه ای پارک کردمو گوشیمو از جیبم درآوردم، با سرعت رفتم جایی که ضبط شده ها اونجا ذخیره میشد، اولین تماس دریافتی امروز مال آقای لطیفی (همونی که برام جنس میاره) بود، صحبتشون خیلی معمولی بود و زودم تموم شد
آقای لطیفی: سلام خانم با آقا حسین کار داشتم مغازه نیستن
آره خونست خوابیده، دیشب تا دیروقت بیدار بوده
من براشون جنس آوردم
آهان بعله، شما یه کاری کنین، من الان با مغازه بغلی حسین آقا تماس میگیرم شما جنسارو به ایشون تحویل بدین
باشه پس من منتظرم دیگه
چشم حتما، اسمشون آقا نیماست خودشون میان ازتون تحویل میگیرن
مرسی ممنون
خداحافظ
رفتم تماس بعدی که آنا گرفته بود، همیشه به نیما همسایه مغازم شک داشتم، آخه خیلی چشش دنبال آنا بود و هر وقت میومد مغازه اونم به بهانه ای میومد مغازه و سینه و کس و کون آنا رو دید میزد، اونچیزی که حدس میزدم درست از آب دراومده بود
آنا: سلام آقا نیما آنا هستم
به بهههههههههه سلام خوشگل خانممممممممم چه عجب یادی از نیما جونت کردییییییییییی
شرمنده دیگه وقت نمیکنم بیام پیشت
معلومه دیکه سرت خیلی شلوغ شده تازگیاااا
آره دیگه سرم شلوغ شده
شیطون با بهتر از ما میپری
نه بابا، حسین یکم عوض شده و آزادم گذاشته، الان دیگه راحت تر میتونم شیطونی کنم
آفرین، چی شده آقا حسین بی غیرت شده
حالا بیخیال، نیما جووون یه زحمت بکش، آقای لطیفی جلو مغازه حسینه جنس آروده،حسین خونه خوابه، شما لطف کن جنسارو تحویل بگیر تا حسین بیاد ازت بگیره
چشممم تو جوووون بخواه آنا جوووونم، فقط بگو کی میای پیشم، بدجور تووو کفتم جندههه
میام همین روزا اگه تونستم میام پیشت
واااای من دارم از شق درد میمیرم، حوس اون کون تپلو نازتو کردم،
خوب حالا بی جنبه نباش، کار نداری فعلا؟
نه عزیزم مواظب کس و کونت باااااش
چشممم تو هم مراقب نیما کوچولو باش، خداحافظ
به امید دیداااار
حدسم درست بود نیمای عوضی با آنا رابطه داره، من ساده رو بگو، آنا قبل از این هم خیانت کرده بود و من فکر میکردم دختر خوبیه و خیانت توو کارش نیست

ماشین و روشن کردمو حرکت کردم به سمت مغازه


ادامه دارد....

نظر فراموش نشــــه

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#24 | Posted: 3 Sep 2013 13:29
قسمت بیست و سوم


اول رفتم مغازه نیما تا جنسامو ازش بگیرم، نیما مغازه لوازم آرایشی داشت، آنا هم زیاد ازش خرید میکرد و من احمق فکر میکردم صمیمی بودنشون باهم عادیه و خبری نیست، اما.....
نیما پشت پیشخوان بود و 2تا دختر خوشگل و سانتال هم داخل مغازش بودن و مثلا داشتن خرید میکردن، ولی معلوم بود که دوست دختراشن، آخه نیما خیلی شیطون بود و همش دنبال دختربازی بود با اینکه زنم داشت و زنشم خیلی خوشگل بود
نیما سلام علیک کرد و گفت:
کجایی پسر؟ تا حالا خواب بودی؟؟؟
آره دیشب تا دیر وقت مهمونی بودیم، داداش شرمنده دیگه مزاحمت شدیم
نه بابا این حرفا چیه صبح خانمت زنگ زد بهم منم جنسارو تحویل گرفتم
دلم میخواست کلشو بکنم مرتیکه عوضی رو ولی خودمو کنترل کردم
دستت درد نکنه نیما جان
خواهش میکنم، بردارش اون گوشست
مرسی
2تا کیسه بزرگ بود، که یکیش پیراهن و یکیشم بلوز بود
از مغازه نیما رفتم بیرون و کیسه هارو گذاشتم جلو مغازه خودم، کرکره مغازم برقی بود و از قبل بازش کرده بودم، در شیشه ای رو هم باز کردمو رفتم داخل و مشغول جابجا کردن جنسای جدید شدم، چون کارم زیاد بود ساعت 4 رفتم خونه ناهار خورم، دیگه بعدظهر مغازه نرفتم، چون ما عادت داشتیم خونه سامان و ازیتا زود میرفتیم ساعت 7 رفتیم خونشون، بعداز کلی سلام علیک و خوش آمد رفتیم داخل و نشستیم داخل پذیرایی
آزیتا جلوی من راحت بود، یه تاپ بندی و یه شلوارک کوتاه مشکی پوشیده بود، امشب به یه چشم دیگه ای نگاش میکردم، چون تصمیم داشتم اونارو هم توی بازی خودم شریک کنم، سامان همیشه نگاهای معنی داری به آنا میکرد ولی من زیاد جدی نمیگرفتم اما امشب تصمیم داشتم جدیشون بگیرم، منو سامانم با رکابی و شلوارک بودیم، آنا و شیدا هم هر دو تاپ و شلوارک پوشیده بودن
آزیتا از داخل آشپرخونه چایی آورد، منم توی مسیری که داشت میومد کل بدنشو برنداز کردم، همونجوری که گفته بودم من بدجور توو کف سینه های بزرگ آزیتا بودم و آرزوم بود که یه روز توو دستام بگیرمشون
ندا و شیدا روی مبل 2نفره نشسته بودن، سامانم روی مبل یه نفره، منم روی مبل 3نفره نشسته بودم که آزیتا بعد از اینکه چایی رو طارف کرد کنار من نشست، منم موقع برداشتن چایی از بالا به چاک سینه هاش زل زدمو با چشمایی خمار توو چشماش نگاه کردم که حدس میزنم آزیتا هم منظور نگاهمو فهمیده بود، گفتم
بابا عروس خانم چرا زحمت میکشی اومدیم یه دقیقه خودتو ببینیم از صبح توو آشپزخونه ای
همه خندیدن و آزیتا هم خندید و کنارم نشست، منم به شوخی با دست زدم رو پاشو (البته قسمتی از پاش که لخت بود) گفتم
خوب چه خبر خانمممم خوش میگذره؟
آزیتا: ممنون به شما که بیشتر خوش میگذره
من: نه بابا چه خوشی درگیر و گرفتاریم دیگه
سامان: درگیری و گرفتاری که واسه همه هست، منو که میشناسی از تو بدترم، صبح تا شب زیر آفتابمو دارم عرق میریزم
من: حالا خالی نبند دیگه، تو لوله کشی، کجای لوله کشی زیر آفتابه؟ همش داخل خونه هایی که
سامان اروم گفت: حالا ضایمون نکن دیگه
من: پیش کی ضایت نکنم، آنا که خودش خبر داره، شیدا هم که از خودمونه
شیدا: تازه قبل از اینکه تو بدونی من میدونستم سامان جان چقدر زحمت میکشه
سامان: آفرین نگاه کن یاد بگیر
من: خوب حالا تو هم یکی ازت تعریف میکنه جو گیر میشی
آنا: حالا شما دوباره دعوا نگیرین
من: نه بابا دعوا چیه
آزیتا: آنا جون چه خبر از کلاسات؟
من: خبری نیست که، یه سری آدم بیکار میان کلاسشون میشینن خانم من باهاشون انگلیسی گپ میزنه،
همه خندیدن و سامان گفت
دمت گرم خوب گفتی
آنا: هه هه خنده داره همینشم شماها عرضشو ندارین که
آزیتا: آفرین آی گفتی من کشتم خودمو به سامان انگلیسی یاد بدم مگه یاد میگیره
سامان: بابا ما همین زبان مادریمونو به زور حرف میزنیم، انگلیسی میخوایم چیکار
من: بعله صد در صد
شیدا: شما آقایونم که لنگه همین، عین اون شوهر خدا بیامرز من
سامان: آخی خدا بیامرزه کی فوت کرد
من: شیدا!! مگه شوهرت مرده
شیدا: نه بابا ولی خوب ازهم که جدا شدیم اونم مرد دیگه
سامان: البته حقم داری اون بنده خدا از دست تو سقت شد
دوباره همه خندیدیمو شیدا گفت:
بعله بایدم بخاطر من بمیره
سامان: بخاطر تو نبود که از دست تو بود
همینجور داشتیم میخندیدیم که آزیتا گفت:
ای بابا بسته شاید ناراحت بشه شیدا جووون
من: نه بابا اتفاقا خوشحالم میشه
آنا: اه شماهاهم دوست منو غریب گیر آوردین اذیتش میکنین
شیدا: عیب نداره آنا جون دارم براشون
من: خودتون میدونین که منو سامان در کنار هم باشیم دیگه دست خودمون نیست هرکی جلومون باشه باید اذیتش کنیم
سامان: راست میگه
من: حالا بعد شام میخوایم یه دست بطری باهم بازی کنیم، تریپ حالگیری دیگه
همه ساکت شدن و سامان گفت
آره دمت گرم خیلی وقته حوس کردم
من: فقط امشب بازی خیلی فرق داره ها همه باید جنبه کافی رو داشته باشن
سامان: منو که میدونی خدای جنبم
من: تورو که میدونم ولی باید خانما هم جنبه داشته باشن
آزیتا: منکه جنبه دارم
آنا: منم جنبه دارم ولی فقط اذیتم نکنینا
شیدا: منم هستم
من: خوبه، پس همه پاین
سامان: حالا همچین میگی انگار چه خبره نمیخوایم لخت شیم که جلوی هم
من: شایدم شدیم.......
همه سکوت کردن و زل زدن به من و چیزی نمیگفتن
من: چیه ترسیدین؟
سامان: ترس که نه فقط
من: چیه نکنه خجالت میکشی
سامان: نه بابا من جنبم بالاست، توو بازی بطری کم نمیارم
من: همینه، ماهم که باهم غریبه نیستیم، امشب میخوایم یه بازی تووپ انجام بدیمو حکمای خفن بدیم
سامان یه نگاهی به آزیتا و یه نگاهی به آنا کرد، از طرفی دلش نمیخواست آزیتا جلوی من لخت بشه، از طرفی از خداش بود و بدن لخت آنا و شیدا رو ببینه، گفت
باشه قبوله من هستم
آزیتا زیاد راضی به نظر نمیومد اما همش نگاهای معنی داری به من میکرد و مخافتی هم نکرد وقتی سامان موافق بود،
نمیدونستم باید چیکار کنم ولی انگار به سیم اخر زده بودمو فقط به حال کردن خودم فکر میکردم، شام آماده شد و همه دور میز شام نشستیم تا شام بخوریم،آزیتا چون میدونست من قرمه سبزی دوست دارم قرمه سبزی درست کرده بود برام
میزشون مستطیلی بود، شیدا و آنا کنار هم نشسته بودن پشت قسمت دو نفره میز، سامانم قسمت یکنفره نشسته بود کنار آنا، من آزیتا هم قسمت 2نفره روبروی آنا و شیدا نشسته بودیم، آزیتا کنار سامان بود
همه برای خودشون شام کشیدنو مشغول خوردن شام شدیم، من توی چند حرکت خوب تونستم یکم صندلیمو به صندلی آزیتا نزدیک کنمو خودمو به کنارش رسوندم، کسی هم متوجه من نشد، سامان مزه میپروند و همه میخندیدن
من یکدفه طوری که انگار قصدی توو کار نبوده پامو گذاشتم روی پای آزیتا و کمی مکث کردم، آزیتا یه شوک بهش وارد شد ولی عکس العملی انجام نداد و پاشو نکشید، منم امیدوار شدم که ناراحت نشده و اونم پایست، دیگه پامو از رو پاش برنداشتمو چند دقیقه همونجور بی حرکت بودم، باهم حرف میزدیمو میخندیدیم
آروم آروم پامو روی پای آزیتا کشیدم، طوری که کسی متوجه نشه و آزیتا هم تغییری درش ایجاد نشه، آزیتا عادی رفتار میکرد و پاشو سفت کرده بود، کیرم حسابی راست شده بود و دلم میخواست شام دیرتر تموم بشه و من تا تهش پیش برم
بعد از چند دقیقه پامو کشیدم کنار و گذاشتمش رو زمین که یهو آزیتا پاشو گذاشت رو پااااام، من خشکم زده بود و داشتم شاخ در میاوردم، آزیتا از من پایه تر بود و بیشتر دلش میخواست، پاهاشو روی پاهام میکشید
بخاطر سفره ای که روی میز گذاشته بودن زیر میز خوب معلوم نبود و کسی نمیتونست مارو ببینه، البته با کارایی که سامان میکرد و همه رو میخندوند کسی حواسشم به ما نبود
انگار که آزیتا هم منتظر فرصت مناسب بود، به بهانه گوش دادن به حرفای سامان از غذا دست کشیدمو دستمو روی پاهای آزیتا گذاشتم و آروم رونشو میمالیدم، آزیتا هم با اینکه بیخیال بود و داشت به کارای سامان میخندید ولی از چشماش معلوم بود که حشری شده
واای پاهای آزیتا چقدر نرم و لطیف و دااااغ بود، آزیتا دستشو گذاشت روی دستمو آروم دستمو از زیر دامنش برد به سمت کسش، باورم نمیشد داشتم دیوونه میشدم، دستم رسید به کس آزیتا و از روی شرت کمی نوازشش کردم، شورتش خیس بود معلوم بود که حسابی شهوتی شده و آب کسش ریخته بیرون، انگشتمو از کنار شرتش کردم توی کسش، آزیتا حالتش عوض شده بود و منم ترسیدم که تابلو بشه دستمو کشیدم بیرون و به مالیدن روناش غناعت کردم، حالا این آزیتا بود و دستش روی کیرم بود و داشت کیرمو میمالید، خیلی تشه بود و کیرمو محکم فشار میداد و میمالید، منم که شهوتی بودم هرآن ممکن بود آبم توی شلوارم بریزه، سریع صحبتو تموم کردمو شامو خوردیمو دوباره رفتیم توی پذیرایی نشستیم
میدونستم سامان همیشه یه بطری شراب داخل یخچالش داره، ازش خواستم شرابشو بیاره، اونم رفت و شرابو آورد
همه نشستیم رو زمین و.....

ادامه دارد.....

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#25 | Posted: 5 Sep 2013 09:52
قسمت بیست و چهارم

طبق معمول همیشه آزیتا روی زمین یه پارچه پهن کرد و یه سینی بزرگ گذاشت وسط و همه دورش نشستیم، سمت چپ من شیدا و سمت راستم آزیتا نشست، آنا کنار شیدا نشست و سامان کنار آنا و آزیتا نشست
توو راه که میومدیم من یه سری تنقلات گرفته بودم، سامانم همیشه مختلفات مشروب خوری توو خونه داشت، همه رو وسط چیدیم و آزیتا برای همه لیوان شراب خوری آورد، سامان ساقی بود و واسه همه مشروب میریخت،هممون 2.3 پیک زدیمو کم کم گرم شدیم، شرابش خیلی خوب بود و اذیت نمیکرد و سبک بود، به همین خاطر باید بیشتر میخوردیم تا بیشتر بهمون فاز میداد
پیکایی که سامان میریخت واسه منو خودش لیوان رو که کمر باریک بود و تقریباً کوچیک بود پر میکرد و واسه خانما نصبه میریخت، بعد از 5پیک آنا کنار رفت و گفت که دیگه نمیخوره، آنا معمولا مشروب زیاد نمیخورد و سعی نمیکرد زیاده روی کنه، شیدا هم بعد پیک ششم کنار رفت، ولی آزیتا با منو سامان موند و تا پیک هشتم دووم آورد، البته پیک هشتم پیک آخر بود و منو سامانم دیگه مست مست شده بوووودیم و دیگه جا نداشتیم، من بعد هر پیک یه نخ سیگار روشن میکردمو میکشیدم، مشروب خوری که تمام شد همه ولو شدیمو هرکدوم یه نخ سیگار روشن کردیمو مشغول کشیدن شدیم، 10دقیقه ای که گذشت و با تیکه پرونی های سامان همه میخندیدیم من گفتم:
خوب حالا بریم سراغ بازی، کیا آمادگی دارن
همه دستشونو بالا بردن و اعلام آمادگی کردن، بسات مشروب رو از وسط جمع کردیم و آزیتا اون بطری همیشگی رو آورد و روی سینی گذاشت، منم بطری رو گرفتم توو دستمو گفتم:
خب قوانین بازی رو که میدونین
سامان: آره بابا میدونیم حالا میخوای توضیح بده شاید شیدا ندونه
من: این بازی اینطوریه که نوبتی این بطری رو میچرخونیمو وقتی که بطری وایستاد روبروی هرکی بود اونیکه بطری رو چرخونده باید یه دستوری به طرف مقابل بده و اونم باید دستور رو اجرا کنه، فقط اینو بگم، کسی نباید کم بیاره ها، هرکی فکر میکنه نمیتونه از الان بگه اصلا توو بازی شرکت نکنه
کسی چیزی نگفت و من ادامه دادم:
پس هر دستوری که داده شد باد اجرا بشه
از آزیتا هم شروع میکنیمو نفر اول آزیتا باید بطری رو بچرخونه، آزیتا جووون بفرماااااا
آزیتا بطری گرفت توو دستش و داخل سینی چرخش داد، بطری هم تند و تند چرخید و بعد از 20 ثانیه آروم شد و بالاخره روبروی آنا وایستاد، آنا خندید و گفت
عجب شانسی اولیش افتاد به من
من: خوب آزیتا جووون چه بلایی میخوای سر آنا بیاری
سامان: در ضمن بچه ها به هیشکی رحم نکنین و دلتون نسوزه، بزنین طرف رو کبابش کنین
همه خندیدن و آزیتا گفت
هرچی بگم قبوله دیگه
من: آره هر چی دوس داری بگوووو
آزیتا: خوب پس آنا دستور اینه که حسین باید توو دهن تو بشاشه
همه یک لحظه قفل کرده بودن و آنا با تعجب به آزیتا نگاه میکرد و گفت
آخه.....
آزیتا: دیگه آخه نداره باید دستور رو اجرا کنی
من: آره دیگه آنا چاره ای نیست
آنا با من و من گفت.....باشه
منم از خدا خواسته سریع از جام بلند شدمو خودمو آماده کردم تا توو دهن آنا بشاشم، همه با اشتیاق نگام میکردن، خودمم اینکارو خیلی دوست داشتم، معلوم بود آزیتا امشب مثل من دلو زده به دریا و میخواد تا تهش بره،سامانم هی آنا رو اذیت میکرد و تیکه مینداخت، من پشت به همه وایستادمو کیرمو اروم آوردم بیرون و طوری وایستادم که کسی کیرمو نبینه، آنا هم رو زمین نشست و دهنش رو باز کرد و آماده خوردن شاش من شد، توو اون لحظه شاش زیادی نداشتم و به زور خودم رو خالی کردم و شاشیدم توو دهن آنا...آنا هم به اجبار همه شاشمو خورد، چند قطره هم از دهنش بیرون ریخت و پاشیده شد رو گردن و لباسش، چون شاشم زیاد نبود زود تموم شد، آزیتا و سامان و شیدا فقط میخندیدن، کیرم رو جابجا کردمو رفتم سر جام نشستم، آنا هم صورتش رو با دستمال کاغذی پاک کرد و سرجاش نشست، قیافش خیلی دیدنی بود، ولی احساس کردم از اینکار بدش نیومده و بهش حال داده،
آنا: آزیتا خدانکنه تو گیر من بیفتی
آزیتا: ما درخدمتیم جوجو
سامان: بچه ها سعی کنین زیاد کثیف کاری نکنین، حالا چون دفعه بعد بود اشکال نداره ولی بازی رو حال بهم زن نکنین
من: خوب حالا اینکه بد نبووووود
سامان: بعله برای تو که خوبم بووود
آنا: حالا بس کنین بریم سر بازی....
سامان: اوه اوه خدا بخیر کنه....آزیتا خدا به دادت برسه
نوبت من بود که بطری رو بچرخونم، بطری رو محکم چرخوندمو بطری حدود 30 ثانیه چرخید و اینبار روبروی سامان وایستاد
من: خوب سامان جان نوبته تواه
سامان: حسین رحم کن
من: چشممم حتما، آزیتا جان یه 10 تا پیاز درشت و تر و تمیز واسه من میاری
همه به من خیره شدن و سامان گفت
چی؟ پیاز؟ شوخی میکنی
من: نه شوخی چیه؟ توکه پیاز دوست داری نداری؟
آزیتا رفت و پیازارو آورد و پوست کند و جلوی سامان گذاشت، سامانم از آزیتا خواست که براش آب و نوشابه بیاره، آزیتا هم آورد
من: سامان جان بفرما....
سامان: حالا میخوردم تا چشت درآد
من: نوش جان فقط باید همشو تا آخر بخوریا....پشت سرهم
سامان شروع کرد به خوردن پیازها، سرخ شده بود و پشت سرهم آب و نوشابه میخورد، ماهم فقط بهش میخندیدیم، بالاخره به طور هر 10تا پیازرو خورد و پشت سرش یه پارچ آب خورد، یکم موند تا آروم شد
سامان: حسین حالتو میگیرم بخدا
من: ما در خدمتیم دادا
همه خندیدن و نفر بعد که شیدا بود بطری رو گرفت توو دستشو بطری رو چرخوند و اینبار بطری روبروی خودش وایستاد و سامان گفت
باید دوباره بچرخونی بطری رو
شیدا هم بطری رو دوباره چرخوند و بطری بعد از کلی چرخیدن روبروی آنا وایستاد و همه مثل بمب منفجر شدن و زدن زیر خنده
شیدا گفت: آنا جون ببخشید دیگه
آنا: خواهش میکنم امشب افتادم رو دور بدشانسی
من: حالا زیاد غصه نخور نوبت تو هم میشه
سامان: خوب شیدا بگو میخوای چیکار کنی؟
شیدا بعد از کمی فکر کردن گفت:
آنا جون باید برامون برقصه
سامان: چی؟ برقصه؟ چقدر تو مهربونی، گفتیم نباید دلت واسه کسی بسوزه
شیدا: منکه دلم براش نسوخته، آنا جون باید برامون شاملی برقصه اونم به مدت 20 دقیقه
من: آهااااان تازه فهمیدم، آخه آنا از رقص شمالی متنفره و خوشش نمیاد شمالی برقصه
سامان: خوبه پس باید دیدنی باشه رقصش، ازیتا پاشو یه آهنگ شمالی پخش کن
آزیتا آهنگ شمالی گذاشت و آنا هم بلند شد و 20 دقیقه رقصید، خیلی براش سخت بود چون اصلا این رقص رو بلد نبود و از خندیدن ما هم بیشتر حرصش میگرفت، ولی در عوض هنگام رقصیدن حسابی قر داد و چندتا حرکت سکسی انجام داد که بی شک دل سامان رو برد، منم حواسم به سامان بود که میدیدم گهگاهی دستش میرفت رو کیرشو مالشش میداد
رقص آنا تموم شد و سرجاش نشست و همه براش دست زدیم
حالا نوبت آنا بود و اونم به سرعت بطری رو گرفت دستشو چرخوندش و بطری روبروی من وایستاااااد

ادامه دارد...

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#26 | Posted: 5 Sep 2013 22:09
قسمت بیست و پنجم

بطری رو به من وایستاده بود و آنا باید یه دستوری میداد و یه بلایی سر من میاورد، آنا با یه حس مرموزانه ای به من نگاه کرد و گفت: سوراخ کون سامان رو بلیـــــس
همه شوکه شدن و به آنا خیره شدن، کسی چیزی نمیگفت و دستور آنا برای همه جالب بود، بالاخره من سکوتو شکستمو گفتم:
باشه
اینبار نگاه ها به من افتاد و باز سکوت برقرار شد،
من: سامان جان بکش پایین
سامان: مطمئنی؟
من: آره دیگه خوب بازیه و ماهم قرار گذاشتیم که کم نیاریم
سامانم بلند شد و روبه همه وایستاد و آروم شلوارکشو داد پایین که آنا گفت:
اینطوری نه برگرد، طوری که همه ببینن،
آزیتا و شیدا زدن زیر خنده و سامان برگشت و شلوارکشو داد پایین و کونشو قمبل کرد، باور نکردنی بود، سامان حتی یه نخ مو هم رو کون و دور سوراخ کونش نداشت، معلومه تازه حموم رفته بود و تمیزش کرده بود، منم رفتم سمت کون سامان و زبونمو آروم بردم سمت سوراخ کونش، خیلی برام سخت بود اینکار، ولی به هدفهام فکر میکردمو دلو به دریا زدم و زبونم رو سوراخ کونش کشیدم،2بار اینکارو کردمو بعد رفتمو سر جام نشستم و سامانم شلوارکشو داد بالا و سرجاش نشست، تا چند دقیقه ای همه فقط میخندیدیم، من یه سیگار روشن کردمو کشیدم، سامانم بطری رو گرفت دستشو داخل سینی چرخوندش و بطری روبروی آزیتا وایستاد
سامانم با خوشحالی گفت : خوب آزیتا جون نوبتی هم باشه نوبت تواه
آزیتا: بگووو من آمادم
سامان: عزیزم ...............میخوام یه بلایی سرت بیارم که.........
آزیتا: اه بگو دیگه
سامان: میخوام یه کاری با سامی جونت بکنی که همه کف کنننن
آزیتا هم از خدا خواسته سریع پرید بغل سامانو اونو روی زمین خوابوند و لباشو به لباش چسبوند و وحشیانه شروع کرد به خوردن لبای سامان، این حرکاتشون خیلی جالب و عجیب بود برام، انگار اونا از من تشنه تر بودن و منتظر بهانه بودن تا رابطمون از یه دوست صمیمی ترش کنننن
خلاصه که آزیتا و سامان حسابی لب همو خوردن و در این بین سامان با دستاش سینه های آزیتا رو میمالید و آزیتا هم کیر سامان رو از رو شلوارکش میمالید، منکه دیگه داشتم کسخل میشدمو شق درد داشت منو میکشت، شیدا و آنا هم با اشتیاق نگاه میکردن
بالاخره من گفتم: بسته دیگه زیادی جو گیر نشین
آزیتا از رو سامان بلند شد و سر جاش نشست، سامانم خودشو جمع و جور کرد و گفت
چیه، خوب دستورم باید اجرا بشه دیگه
من: تو هم از فرصت خوب استفاده میکنیاااا، عشق بازی تونو بزارین واسه بعد
آزیتا خیلی معنی دار و با حس گفت
چیه حسودیت شدددد
منم بهش نگاه کردمو لبخند زدم
سامان: آخی نوبت تو هم میشه خیالت راحت داداش
از حرف سامان خوشم اومد و بطری رو برداشتمو دادم دست آزیتا که دوباره نوبت اون بود که بطری رو بچرخونه، اونم بطری رو چرخوند و اینبار بطری بین شیدا و آنا وایستاد و آزیتا مجبور شد بطری رو دوباره بچرخونه و بطری روبروی من وایستاد
آزیتا یه نگاهی به من کرد و بعد از لبخندی قشنگ گفت:
خوب........
من: خوب
آزیتا یه نگاه به سامان کرد و احساس کردم ازش اجازه گرفت و بعد منو خوابوند رو زمین پیراهنش رو درآورد،داشتم شاخ در میاوردم، بالاخره سینه های بزرگ آزیتا رو تونستم از نزدیک ببینم، وای چقدر بزرگ و خوشگل بود، این سینه ها اصلا به هیکل و اندام کوچیک و ریزه میزش نمیخورد، آزیتا اومد و روی من نشست و سینه هاشو گذاشت رو صورتم، اینقدر سینه هاش بزرگ بود که حس کردم دارم خفه میشم، واقعا عذاب سختی بود، تحمل سینه های بزرگ ازیتا روی صورتم خیلی سخت بود و آزیتا چند بار سینه هاشو رو صورتم فشار داد و کشید بالا، منم بی حرکت مونده بودم و فقط دماغم رو بین سینه هاش حس میکردم، آخرین باری که آزیتا سینه هاشو داشت از رو صورتم برمیداشت به سرعت زبونمو درآوردمو زدم به نوک سینش، که دیدم آزیتا یه طوریش شد و چشاشو بست
سامان گفت: بسته دیگه خفه شد بچه
آزیتا که از کار من خوشش اومده بود دوباره سینه هاشو انداخت رو صورتم ولی اینبار طوری اینکارو کرد که نوک سینه سمت راستش رفت توو دهنم، خودشم با دست راستش سینه شو به سمت دهنم حول میداد، داشتم حال میکردمو با سرعت تمام نوک سینشو میمکیدمو آزیتا حسابی حشری شده بود، آزیتا طوری خودشو روم جابجا کرد که چاک کونش رفت روی کیر راست شدمو خودشو روی کیرم تکون داد و حسابی با کونش کیرم رو مالید و منم نوک سینه شو حسابی خوردم، بالاخره آنا گفت
بسته دیگه کشتی شوهرمو
آزیتا دیگه مجبور بود بلند شه، بلند شد و رفت و سر جاش نشست، نوک سینه راستش که توو دهنم بود زده بود بیرون و تیز شده بود، همه داشتن نگاش میکردن آزیتا سریع پیراهنش رو پوشید، منکه داغ شده بودم بلند شدمو سرجام نشستم، سامان گفت
سرخ شدی پسر
من: داشتم خفه میشدم بخدا
آنا: خوبی؟
من: آره ولی داشتم میمردماااا
شیدا: بهرحال بد که نشد، خوش بحالتم شد
همه خندیدن، آنا هم انگار زیاد ناراحت به نظر نمیرسید، .....

ادامه دارد.....

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#27 | Posted: 6 Sep 2013 18:41
قسمت بیست و ششم

حالا نوبت من بود که بطری رو بچرخووونم، به همه نگاه کردمو گفتم
خدا به داد اونیکه بطری روبروش وایمیسته برسه
همه خندیدن و من بطری رو چرخوندمو بطری روبروی شیدا وایستاد، توو این فکر بودم که چیکار کنم که طلسم شکسته شه و بریم سراغ کارای اصلی و چیزایی که توو سرم بود بعد از کلی فکر کردن سامان گفت
چرا انقدر فکر میکنی بگو دیگه
من: باشه الان میگم....شیدا جون پیراهنتو در بیار؟
شیدا: چرا؟
در بیار تا بهت بگم
شیدا پیراهنشو درآورد و با سوتین وایستاد
نه سوتینت رو هم در بیار
باشه
سوتینش رو هم درآورد و بالاتنه لخت نشسته بود، سامان چشاش 4تا شده بود و داشت نگاه میکرد، آنا و آزیتا هم زیر لب میخندیدن، گفتم
آزیتا جان یه چندتا ماژیک بیار
آزیتا رفت و 4تا ماژیک با رنگهای مختلف آورد، منم ماژیکارو دادم دست بچه ها و گفتم
حالا رو بدن شیدا نقاشی کنین
همه رفتن سمت شیدا و روی بدنش مشغول نقاشی شدن، آزیتا و آنا و سامان رو شکم و سینش نقاشی میکشیدن و منم رفتم پشت و رو کمرش نقاشی کشیدم، سامان حسابی داشت حال میکرد و با شهوت خاصی به شیدا نگاه میکرد، نیم ساعتی نقاشی کشیدن طول کشید و بعد نیم ساعت یکی یکی کنار رفتن، منم نقاشیم تموم شد و رفتم سرجام نشستم، نقاشی ها واقعا جالب و خنده دار شده بود، سامان روی گردن و شونه شیدا مار کشیده بود که سرمار زیر چونه شیدا بود و نیشش زیر لبای شیدا بود، آزیتا روی سینش یه صورت کشیده بود که لباش به حالت غنچه نوک سینه شیدا بود، آنا هم رو شکم شیدا عکس گل و درخت کشیده بود، به شیدا گفتم
شیدا برگرد تا بچه ها پشتتو هم ببینن
شیدا برگشتو بچه ها با دیدن کمر شیدا همه خشکشون زدو چشاشون 4تا شد
من رو کمر شیدا عکس یه دختر لخت کشیده بودم با سینه های بزرگ و کوس تمیز و کون گنده، چند دقیقه ای بچه ها به نقاشی من نگاه کردن و شیدا برگشت و سرجاش نشست و خواست لباسش رو بپوشه که من گفتم
چرا میپوشی؟ باید همینجوری تا آخر بازی بمونی
شیدا هم لباسش رو یه گوشه ای گذاشت و سرجاش نشست و بطری رو گرفت توو دستش، سامان یه نگاهی به من کرد و چشمک زد و منم خندیدمو سر تکون دادم، شیدا بطری رو چرخوند و بطری روبروی سامان وایستاد
شیدا: لباستو در بیار لخت شو
سامانم با من و من لباسشو درآورد لخت نشست سرجاش، کیر راست شدش خیلی تابلو بود و فاتاده بود توو چشم همه
نوبت آنا بود که بطری رو بچرخونه، آنا بطری رو چرخوند و اینبار بطری روبروی خودش وایستاد، آزیتا گفت دوباره باید بچرخونی ولی آنا گفت نه و خودش لباس خودشو درآورد و لخت شد، اونقدر سکسی لباسش رو درآورد که من کیرم داشت شلوارکمو پاره میکرد چه برسه به سامان که لختم بود و دستش همینجور روی کیرش بود، آنا لخت شد و نشست، دیگه کسی حرف نمیزد و خنده ای در کار نبود، الان همه فقط دنبال چش چرونی بودن، سامان بطری رو برداشت و چرخوند و بطری روبروی من وایستاد، فکر کردم الان سامان میخواد به منم بگه لخت شم ولی اون چیز دیگه ای خواست، از آزیتا خواست که بطری نوشابه رو بیاره، آزیتا هم آورد یه بطری نوشابه مشکی خانواده بود و ازم خواست که نوشابه رو سر بکشمو یه نفس بخورم، نمیدونم چرا اینو خواسته بود، منکه نمیتونستم بخورم ولی مجبور بودم که دستور رو اجرا کنم نوشابه رو سر کشیدمو هنوز به نصفش نرسیده بودم که چندتا سرفه کردمو دیگه نتونستم بخورم، اما سامان اصرار داشت که تا آخر بخورم، منم به هر زحمتی بود نوشابه رو خوردمو حدود 15 دقیقه فقط داشتم نفس تازه میکردم
آزیتا بطری رو برداشت و چرخوندش، بطری روبروی آنا وایستاد، آزیتا هم دلو به دریا زد و گفت:
باید کیر سامان رو تا ته بکنی تــووو دهنت
همه به آزیتا خیره شدیمو با تعجب نگاش کردیم، آزیتا هم نگاهی به همه کرد و گفت:
چیه؟ قرار شد جنبه داشته باشیمو کم نیاریم،بازیه دیگه
منم گفتم: راست میگه بازیه دیگه
آنا که دید مشکلی از طرف من وجود نداره بلند شد با اشتیاق زیاد رفت طرف سامانو نشست جلوش، سامانم پاهاشو باز کرد و آنا کیر سامان رو کرد توو دهنش،کیر سامان از کیر من درشت تر و دراز تر بود، البته با سابقه ای که من از آنا دیده بودم میدونستم میتونه کلیر سامان رو بکنه توو دهنش، ولی آنا از قصد سرشو بالا پایین میکرد که مثلا نمیتونه کیرو تا ته بکنه توو دهنش، چند بار کیر سامان رو تا نصبه کرد توو دهنشو آورد بیرون، سامانم دیگه داشت منفجر میشد و هرآن بود که آبش بیاد، منم واسه اینکه آبش نیاد و کار تموم نشه گفتم
آنا بمجمب دیگه تو میتونی
آنا هم دیگه مجبور بود و کیر سامان رو تا ته کرد توو دهنشو 5ثانیه همونجور نگه داشت و بعد کشیدش بیرون، آب دهنش حسابی کیر سامان رو خیس کرده بود، سامانم نا نداشت و به زور خودشو جمع و جور کرد و نشست سر جاش، ولی کیرش هنوز شق بود و خیسسسسس
آنا هم نشست سر جاش،من بطری رو چرخوندمو بطری روبروی شیدا وایستاد، از شیدا خواستم لخت شه، اونم لخت شد و بطری رو برداشت و چرخوند، بطری روبروی آزیتا وایستاد
شیدا گفت: آزیتا جان لباس حسین رو در بیار
آزیتا از که منتظر این دستور بود اومد طرفمو لباسم رو درآورد، پشتش به بقیه بود و واسه همین هی پشت چشمشو برام نازک میکرد و لبشو گاز میگرفت، وقتی داشت شورتمو میکشید پایین دستشو نرم و لطیف روی کیرم کشید که از لذتش داشتم دیوونه میشدم
هنوز کار آزیتا تموم نشده بود که آنا سریع بطری رو برداشت و چرخوند و نمیدونم چیکار کرد که بطری روبروی من قرار گرفت و اونم سریع به من گفت
تو هم لباسای آزیتا رو در بیار

ادامه دارد....

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#28 | Posted: 14 Sep 2013 13:29
قسمت بیست و هفتم

دیگه قفل شکسته شده بود و میتونستم با خیال راحت کارمو بکنم، پیراهن آزیتا رو درآوردمو دوباره سینه های بزرگ و خوشگلش اومدن جلوی چشمام، بعدش دامنشو بعد شورتش رو کشیدم پایین، حالا دیگه همه لخت بودیم، آزیتا دیگه به فکر بازی نبود و منو خوابوند رو زمین و خودشم اومد و روم نشست،وااای باورم نمیشد، به آرزوم رسیده بودمو آزیتا رو توو بغل داشتم، کیرم وقتی به کس داغ آزیتا میخورد از شهوت تموم تنم داغ میشد، آزیتا روم خوابید و لباشو چسبوند به لبامو آروم لبامو بوسید، هنوز جرأ نداشتم کاری بکنمو فقط دستامو دور کمر آزیتا حلقه کرده بودم، زیر چشمی به آنا نگاه کردم که اصلا حواسش به من نبود، بیشتر که دقت کردم دیدم آنا کیر سامان رو توو دستاش گرفته و داره میمالدش، سامانم با سینه های آنا بازی میکرد، شیدا بلند شد و رفت کنار سامان سرپا وایستاد و سر سامان رو گرفت توو دستاش و فرو کرد سمت سینه هاش، سامان بیچاره بین سینه های بزرگ شیدا داشت خفه میشد، اما انقدر بیشرف بود که خودش سرشو تکون میداد و با زبون سینه هاشو میلیسید، آنا افتاد رو کیر سامان و دوابره گذاشتش تو دهنش، انگار دفعه قبل خیلی بهش حال داده بود، خیلی حرفه ای و قشنگ کیرشو ساک میزد و آروم اروم سرشو بالا و پایین میکرد، سامانم مشغول خوردن سینه های شیدا بود،
این وسط منو آزیتا فقط به فکر حال کردن بودیمو مطمئناً منو اون امشب بیشتر از همه دلمون این رابطه رو میخواست، هنوز مشغول خوردن لب هم بودیمو از خوردن شیرینی لب هم سیر نمیشدیم، من واقعا از ته دل به آزیتا علاقه داشتمو فقط دلم میخواست باهاش عشق بازی کنم، زبونامونو بهم گره زدیمو توو چشمای هم خیره شدیم، ازچشاش میخوندم که چقدر خوشحال و شهوت زدست، کونشو تکون میداد و کیر من اون زیر داشت حال میکرد، کیرم دقیقا روی خط کسش بود و هر لحظه خیسی کس آزیتا کیرمو خیستر میکرد، این لذت رو نمیخواستم به این راحتی ها از دستش بدم، همونجور که آزیتا داشت لب و صورتو گردنم رو لیس میزد منم حواسم به آنا و سامان و شیدا بود
سامان نشسته بود رو زمین و پاهاش رو دراز کرده بود، آنا و شیدا هم جلوشو نشسته بودن و 2تایی افتاده بودن به جون کیر گنده سامان، آنا سر کیر سامان رو میمکید و میخورد و شیدا هم ته کیر و خایه های صاف و بی موی سامان رو میخورد، دیدن کس دادن زنم اونم به بهترین دوستم سامان خیلی لذت بخش بود و شهوتم رو 100 برابر میکرد،
آزیتا داشت گردنم رو با زبونش لیس میزد و میخورد، آروم آروم رفت پایین نوک سینه هامو زبون زد، من فط نگاش میکردمو با دستام آروم موهاشو نوازش میکردم، یکم داخل نام رو با زبون خیس کرد و رفت سمت کیرم، و با زبون از بالا تا پایینشو لیس زد، خیلی آروم و قشنگ اینکارو میکرد، حسابی با زبون با کیرمو خایه هام بازی کرد و آروم سر کیرم رو کرد توو دهنش، وقتی کرم رفت داخل دهنش چشماشو بست و سرشو یکم بالا گرفت، اینطور که مشخص بود آزیتا هم مثل من مدت زیادی بود که منتظر این لحظه بود، عاشقونه و با احساس کیرم رو میخورد و توو دهنش میچرخوندش و با دستش ته کیرمرو گرفته بود میمالید، منم اونقدر توو حس و حال بودم که متوجه سامان نشدم
به سامان نگاه کردم که افتاده رو کس آنا و داره میخوردش شیدا هم زیر سامان خوابیده و داره کیرشو میخوره، عجب صحنه ای بود، سامان عین کس ندیده ها افتاده بود رو کس آنا و داشت میخورد، اونقدر تند تند زبونشو داخل کسش میچرخوند و با چوچولش بازی میکرد که آنا وحشی شده بود و بلند بلند جیغ میکشید، موهای سامانم گرفته بود توو دستش و چنگ میزد
آزیتا هم یه لحظه برگشت و بهشون نگاه کرد و سریع برگشت سمت منو لبخند زد و دوباره مشغول خوردن کیرم شد، این خوردنا خیلی ادامه دار شده بود و هیشکی دلش نمیخواست خوردن تموم بشه، حالا سامان سرپا وایستاده بود و شیدا و آنا جلوش زانو زدنو نوبتی کیرشو تا ته میکردن توو دهنشون،
آزیتا رو بلند کردمو بردم سمت مبل و خوابوندمش رو مبل،پاهاشو باز کردم دو طرف مبل گذاشتم، کسش سفید مثل برف بود، زبونم رو از بالا تا پایین کسش کشیدم، داغ و خیس بود، آزیتا یکسره لرزش داشت و معلوم بود شهوتش خیلی بالا زده، چوچولش رو کردم توو دهنمو با زبونم تند تند میخوردمشو انگشتمو آروم آروم میکردم داخل کسش،
سامان نشست رو مبل روبروی ما، آنا یه تف رو کیرش انداخت و با دستش آب دهنشو رو کل کیر سامان مالید و نشست روش،یکدفه کل کیرو کرد توو کسشو یه جیغ بلند کشید، خودشو با سر و صدای زیاد رو کیر سامان بالا و پایین میکرد، کیر سامان و کس آنا انقدر خیس بودن که صدای شالاپ و شولوپشون کل ساختمونو پیچیده بود، شیدا هم کنار سامان مشغول لب دادن با سامان بود، آنا دیوونه شد بود و توو حال خودش نبود، مست و پریشون و شهوتی بود و فریاد میزد و میخندید هی میگفتت
جووووووووون واااااااااااااای سوووووووووختممممممممممم اووووففففففففففففف
سامانم با دستاش پهلوهای آنا رو گرفته بود و بهش کمک میکرد برای بالا پایین رفتن
همونجور که داشتم به اونا نگاه میکردمو کس آزیتا رو میخوردم، آزیتا سرمو گرفت کشوندم بالا به سمت صورتشو گفت
حسین دیگه طاقت ندارم شروع کنننن دارم دیووونه میشم
مطمئنی؟
آرههههه خیلییییییییییییی
چشمممممممممممممممم
بلند شدمو پاهای آزیتا رو کاملا باز کردمو کمرشو گرفتم یکم به سمت پایی کشیدم، دیگه نیازی نبود کیرمو خیس کنم، چون کس آزیتا خیس خیس بود، فقط یکم کیرمو مالیدمو گذاشتم لب کسش، کیرمو بالا و پایین کردمو روی کس و چوچولش مالوندم، آزیتا میلرزید و آروم و قرار نداشت و گفت
بکننننننننننننن دیگهههههههههههههههههه
منم آروم سر کیرمو کردم داخل و آزیتا دیگه بهم مهلت نداد و یکم خودشو جلو کشید که کل کیرم رفت داخلللللللل
وااااااااای چقدر داغ و تنگ بوووووووووود، انگار بار اوله که داره کس میدههه، کیرم داشت آتیش میگرفت، سعی میکردم آروم تلمبه بزنم، اما آزیتا انقدر تکون میخورد و خودشو عقب و جلو میکرد که منم مجبور میشدم تندش کنمممم
واااااااای چه حس خوبی داشتم، ارزوم بود این لحظه، ازیتا هم انگار خیلی راضی و خوشحال بود و همش آه و ناله میکرد، لبمو بردم سمت لباشو آروم بوسیدمشون و توو چشاش زل زدم، تمام عشق و شهوتش رو میشد توی چشماش دید، لبمو بردم سمت گونشو خواستم ببوسمش که آزیتا آروم در گوشم گفت
دوستت دارم حسین عاشقتممممممممممم
منم حرکتی نکردم که تابلو نشه، فط لپشو بوسیدمو لبامو چسبوندم به لبشو اونم عاشقونه و دیوونه وار لبمو میمکید، همینطور که داشتم لبشو میخوردمو اونم دستاش دور گردنم بود و پشتمو میمالید، گاهی اروم و گاهی تند و با شدت تلمبه میزدمو کیرمو داخل کسش میچرخوندم
اون طرف آنا و شیدا لحظه به لحظه جاشونو باهم عوض میکردنو نوبتی مینشستن رو کیر سامان، آنا کیر سامان رو تا ته میکرد توو دهنشو یه عالمه آب دهنشو میریخت رو کیرشو بعد میکرد توو کس شیداف تا حالا آنا رو اینجوری ندیده بودم، شبیه زنای فاحشه و جنده توو فیلم سکسی های وحشیانه شده بود، موهاش پریشون بود و ریمیل و آرایشش همه بهم ریخته شده بود، سامان بلند شد و آنا رو به حالت سگی نشوند روی مبل و آنا کونشو قمبل کرد و پاهاشو یکم باز کرد تا سوراخ کونش خوب معلوم بشه، سامان چند تا ضربه زد رو کون آنا و گفت:
میخوام بزارم داخل کونت عزیزم اجزه هستتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟
آنا هم با شهوت فراوان گفت
آره بکننننننننننننن، من تاحالا به حسین کون ندادممممممممممم ولی میخوام به تو بدممممممم بکنننننننننن میخواااااااااااااااام
سامانم خندید
منم خندم گرفت و زیر لب گفتم ای دروغگو که ازیتا هم شنید و خندید
سامان شیدا رو نشوند رو زمین و کیرشو کرد داخل دهنشو و چند بار کیرشو توو دهن شیدا عقب و جلو کرد تا خیس بشه بعد دست خیشو رو سوراخ کون آنا مالید و 2تا انگشتشو کرد داخل کونشو سعی کرد گشادش کنه، اما خبر نداشت که کون آنا گشاده گشاده، کیر ملفتشو گذاشت رو سوراخ کونش و سعی کرد سرشو بکنه داخل و اما بر خلاف فکرش تمام کیرش به راحتی رفت داخل و راحت تونست تملبه زدن رو شروع کنه، تند تند تلمبه میزد و پشت سر هم ضربه های محکمی رو کون آنا میزد که کونش حسابی قرمز شده بود،
من داشتم زیر چشمی اونا نگاه میکردم که آزیتا سرمو برگردوند سمت خودشو لبامو خورد، بعد حولم داد و خودشو عقب کشید که کیرم از کسش اومد بیرون، بلند شد و نشوندم رو مبل و گفت: میخوای از کون منو بکنی؟
تا حالا دادی؟
یکی 2بار
نه نمیخواد دردت میاد
ولی بخاطر تو حاضرم تحمل کنم
نه نمیخواد
اونم خوشحال شد و اومد رو کیرم نشست و بالا و پایین کرد خودشو،منم با دستام با سینه هاش بازی میکردم، یکم جلو رفتم و سینه های بزرگشو کردم توو دهنم، اونم سینه هاشو به هم چسبوند، منم سینه هاشو میخوردمو نوکشو میک میزدم، آزیتا خودشو تکون داد یدفه سفت شد و یه لرزش تند و وحشتناک گرفت که فهمیدم ارضا شدهف این ارضا دیگه تهش بود و به اوجش رسیده بود، منو بغل کرد و چند دقیقه توو بغلش نگهم داشت، منم صبر کردم تا حالش به اخر برسه، دوباره به سامان و بچه ها نگاه کردم،
سامان هنوز داشت کون آنا رو با شدت میکرد، آنا هم خودشو عقب و جلو میکرد تا حالش بیشتر بشه، هر دو حسابی عرق کرده بودن و شر و شر عرق میریختن، شیدا رفت کنار مبل کنار آنا خودشو 90 درجه خم کرد و کونشو داد سمت سامان و انگشتو کرد توو دهنشو بعد کرد داخل کونش تا آماده بشه، سامانم دیگه معطل نکرد و کیرشو از کون آنا دراورد و کرد توو کون شیدا، شیدا هم جیغ کشید و خودشو سفت کرد، سامانم به هر زحمتی بود کیرشو داخل کون شیدا جا داد و تلمبه زد
آزیتا رو بلند کردمو بردمش سمت آنا و کنار آنا و شیدا نگهش داشتم، آزیتا هم خم شد و کنار شیدا وایستاد، زدم پشت سامان و خندیدم، اونم که توو حال خودش نبود فقط خندید، کیرمو از پشت کردم داخل کس آزیتااااا و تلمبه زدم،سامان کیرشو دوباره در آورد و کرد توو کون آنا، شیدا هم نشت بین آنا و آزیتا و از زیر کوساشونو با دستاش میمالید، آنا و آزیتا هم بلند بلند جیغ و فریاد میزدن، منو سامان شدت تلمبمونو بیشتر کردیم، دیگه داشتیم منفجر میشدیم، منکه داشت آبم میومد، گفتم: آبم داره میاد
سامان گفت: منم همینطور
کیرامونو دراوردیمو و آنا و آزیتا هم نشستن رو زمین کنار شیدا و صورتاشونو بهم نزدیک کردن، آنا کیر سامان رو با دستش گرفت و جق زد و آزیتا هم کیر منو
انقدر تند تند برامون جق زدن که اول من بعد سامان آبمون اومد، آزیتا دهنشو باز کرد و زبونشو بیرون آورد، منم آبمو ریختم رو صورتو توو دهنش، سامانم آبشو رو صورت آنا و شیدا خالی کرد، انقدر آبمون زیاد بود که 2 دقیقه طول کشید تا آبمون کامل از کیرامون خالی بشه، بعد آزیتا و شیدا و آنا و شروع کردن به لب گرفتن از هم و آب رو صورت همو میخوردن، منو سامانم همو بغل کردیم....


ادامه دارد....

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
#29 | Posted: 16 Sep 2013 06:22
قسمت بیست و هشتم

بهترین شب زندگیم بود، خیلی خوش گذشت، بعد سکس نیم ساعتی هممون مست و پاتیل همونجا افتادیمو هیچکدوم چیزی نگفتیم، بعد ازیتا برامون چایی آورد و نشستیمو چایی خوردیم، کم کم لباسامونو هم میپوشیدیم، ساعت 3.30 صبح بود بلند شدمو گفتم
خوب دیگه بچه ها پاشین بریم
سامان: کجا برین هستین حالا؟
من: نه بابا ساعت 3.30 شده بریم دیگه خونه
آزیتا: خوب امشبو همینجا بمونین، الان خسته میخواین تا خونه برین
من: نه دیگه میترسم اینجا بمونیم تا صبح......بعد دیگه جونی برامون نمیمونه
سامان: واسه تو که بد نمیشه
من: واسه تو هم همینطور
آنا و شیدا بلند شدن و لباشاسونو پوشیدن و آماده رفتن شدیم
سامان: بازم اینورا بیاین
من: ما که همیشه میایم، ولی اینبار شما باید بیاین
سامان: حتمااااا
آنا: خیلی خوش گذشت بچه ها ممنون
آزیتا: قربونت بشم عزیزم،
بعد همدیگه رو بغل کردن و یه چیزی در گوش هم گفتن که من متوجه نشدم، منو شیدا زودتر رفتیم بیرون آزیتا هم دنبالمون اومد، داخل حیاط ما جلوتر بودیم، یواشکی و زیر چشمی پشتمو نگاه کردن دیدم سامان دستش دور گردن آناستو داره با سینه هاش بازی میکنه، منم کم نیاوردمو سریع آزیتا و شیدا رو بغل کردم، رسیدیم دم در، شیدا خداحافظی کرد و رفت بیرون به سمت ماشین، منم آزیتا رو سریع بغل کردمو گفتم
امشب بهترین شب زندگیم بود
منم همینطور
امیدوارم بازم....
خیلی دوستت دارم حسین خیلی کاش.....
حرفشو قطع کرد و دیگه چیزی نگفت، نگاهم به سامان و آنا افتاد که داشتن لب همو میخوردن، آنا هم از رو شلوار داشت کیر سامان رو میمالید، من نمیخواستم پر رویی کنمو کارای سامان رو بکنم، از آزیتا جدا شدمو به سامان گفتم
شما نمیخواین بیخیال شین؟ آنا بیا بریم دیگه
سامان آنا به خودشون اومدن و لب همو رها کردن و به سمت ما اومدن، یواشکی به ازیتا گفتم
مواظب سامان باش، نزار زیاده روی کنه
آزیتا هم آروم گفت: باشه
سامان و آنا اومدن و آنا دوباره آزیتا رو بغل کرد، منم سامان و بغل کردمو سامان گفت
ممنون پسر شب خوبی بود
نوووش جونت
خداحافظی کردیمو سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم، توو راه زیاد حرفی راجب امشب و اتفاقایی که افتاد نزدیم، رسیدیم به خونه و پیاده شدیمو رفتیم داخل، نمیخواستم آنا پر رو بشه و فکر کنه من مشکلی با کس دادنش ندارم، دلم میخواست قایمکی و دور از چشم من جندگیشو ادامه بده، واسه همین وقتی رفتیم داخل خونه گفتم
بچه ها شب خوبی بود مگه نه
آنا: عالی بود
من: ولی عزیزم یادت نره این فقط بازی بوداااا
شیدا: ولی به جاهای خوبی ختم شد
من: اونکه بعله ولی شماها جنبه داشته باشین و امشب رو به خاطرات بسپرین
آنا: یعنی چی؟
من: یعنی که دلم نمیخواد دیگه تکرار بشه و اصلا دوس ندارم ببینم یا بفهمم تو با کسی
شیدا شب بخیر گفت و رفت داخل اتاقش تا بخوابه
آنا گفت: متوجه منظورت نشدم
من: امشبو فراموش کن، من اجازه میدم تو واسه پسرا قر و قمیش بیایی و دلبری کنی ازشون ولی دلم نمیخواد با کسی جز من سکس کنی
آنا چند لحظه ای توو فکر فرو رفت و با یه حالت داغونی گفت
باشه عزیزم هرچی تو بگی؟
آفرین، فکر نکنی آدم بی غیرتی هستما، ولی دووس دارم همه دنیا توو کف زنم باشن، ولی هیشکی جز من دستش بهت نرسه،
مطمئن باش که نمیرسه، حالا بریم بخوابیم
بریم عزیزم
رفتیم داخل اتاق، لباسامونو عوض کردیمو رفتیم رو تخت و خوابیدیم، آنا خیلی عصبی بود و معلوم بود تیرم به هدف خورده، خیلی زود خوابمون برد، فرداییش ساعت 9 از خواب بلند شدمو بعد از خوردن صبحانه و آماده شدن رفتم مغازه، ساعت 10 بود که به شیدا زنگ زدم تا ببینم اوضاع چجوریه
سلام شیدا خوبی بیدار شدی؟
آره توو ماشینم دارم میرم خونه
خونه چرا؟
چند روزه سر نزدم خونه، بعد یه سری کار دارم باید انجام بدم
ای بابا آنا رو ول کردی، من تورو گذاشتم حواست بهش باشه ها
نترس آنا جونت نیاز به مراقب نداره، بعد خودت دیشب دیگه قفلو شکستیو...
نه...من دیشب اومدیم خونه به آنا گفتم نباید دیگه به کسی بده، من دوست ندارم اینکارو بکنه
آهان یعنی تیریپ شوهر غیرتی برداشتی
حالا دیگه
ولی اینکاری که تو کردی آنا دیگه بیشتر از قبل میره دنبال جندگیش
چطور؟
همین الان رفته پیش آرش جونش
تو از کجا میدونی
من داشتم میومدم بیرون اونم داشت میرفت پیش آرش
پس که اینطور
خوب کار نداری من دیگه برم
نه مواظب باش، فقط زود برگردیا...باید آمار آنا رو برام بگیری
چشممممم بای
خداحافظ
همونی که میخواستم شد، سریع مغازه رو بستمو با ماشین رفتم به شرکت آرش، اول میخواستم برم بالا، اما تصمیم گرفتم همونجا وایسم ببینم چه خبره، روبروی شرکت آرش اونطرف خیابون پارک کردمو منتظر شدم، نیم ساعتی گذشت که آنا از شرکت اومد بیرون، یه طوریش بود و بد راه میرفت، به گمونم آرش حسابی از خجالتش در اومده بود، آنا تریپ و قیافه و استایلش نسبت به چند ماه قبل زمین تا آسمون فرق کرده بود و جندگی از سر و روش می بارید، راه افتاد سمت پیاده رو و قدد زنان حرکت کرد، منم پیاده شدمو دنبالش راه افتادم، طوریکه متوجه من نشه دنبالش می رفتم، پسری نبود که از کنارش رد بشه و بهش تیکه نندازه، دمشون گرم 80 درصد پسرا هم وقتی از کنارش رد میشدن خودشونو کاملا به آنا میچسبوندن و دستشونو روی کونش میکشیدن، آنا هم از قصد از جاهای شلوغ میرفت که بیشتر دلبری کنه، جلوی عابر بانک خیلی شلوغ بود و تقریبا کل پیاده رو رو گرفته بودن و البته بیشترشونم مرد بودن، با نزدیک شدن آنا بهشون همه نگاهشون خیره شد به آنا، آنا هم با قر راه میرفت و یه دفعه هم الکی برگشت و پشتشو نگاه کرد و کونشو یه تکون داد تا دل مردارو ببره، دقیقا از وسط مردا رد شد، با مکث فراوان خواست از بینشون بره، اونا هم نامردی نکردن و حسابی دست مالیش کردن، آنا هم یه لحظه یه طرفه حرکت کرد و کونشو کاملا به کیر یکی از اونا چسبوند، طوری که هرکی میدید خیره میشد و یه چیزی زیر لب میگفت، این حرکتش خیلی تابلو بود
خلاصه با کلی قر و ادا از جلوی عابر بانک رد شد، خیلی توو خیابونا چرخید و معلوم نبود کجا میخواد بره، اما مردی نبود که از کنار آنا رد بشه و آنا دلشو نبره، خیابونو عوض کرد و رفت توو یه خیابون دیگه، از مسیری که داشت میرفت حس کردم داره میره سمت مغازه، به خیالم که دلش برام تنگ شده و میخواد بیاد ببینتم، نزدیکیهای مغازه حس کردم یه طوریش شده و زیادی مکث میکنه و حواسش به دور و برشه، بعد فهمیدم که یه پسری افتاده دنبالشو داره مخشو میزنه، پسره جوون بود و تازه از تخم در اومده بود، هی خودشو به آنا میپسبوند و یه چیزایی بهش میگفت که آنا هم یکسره خنده بر لب داشت و جوابشو میداد، خیلی راحت کنار هم رد میشدن و پسره هم پرو و با جرأت تمام دستشو از پایین تا بالای کونش میکشید، یکم که باهم قدم زدن و پسره حسابی مخ زد، پسره آروم تر شد و آنا جلو رفت، آنا پیچید داخل کوچه ای بن بست و پسره هم دنبالش رفت، صبح بود و خیابونا شلوغ بود، آنا اونقدرا هم دیوونه نبود که توو روز روشن داخل کوچه ای تابلو کای بکنه، وسطای کوچه یه ساختمون بود که طبقه اولش دفتر وکالت و طبقه دومش مطب دندون پزشکی بود، آنا رفت داخل پارکینگ ساختمون و پسره هم دنبالش رفت، منم آروم آروم خودمو به در ساختمون رسوندمو یواشکی داخل رو نگاه کردم، دیدم آنا و پسره رفتن پشت پله ها، یکم تابلو بودن اما آنا عین خیالش نبود، سعی میکردن بیشتر برن زیر پله که دیده نشن، منم خوب نمیتونستم ببینم، رفتم داخل و خودمو چسبوندم به دیوار و طوریکه منو نبینن از پله ها آروم رفتم بالا، طبقه اول وایستادم و سعی کردم از بالا زیر پله ها رو ببینم اما چیزی معلوم نبود، یکم اومدم پایین تر و فقط میتونستم صداشونو بشنوم، آنا داشت حرفای سکسی می زد و معلوم بود که داره دکمه شلوار رو باز میکنه، بعد چند دقیقه آه نرم پسر بلند شد و صدای عقب جلو شدن کیر پسره توو دهن آنا به گوشم خورد، دلم میخواست ببینم اما نمیتونستم برم جلو تر، یک نفر اومد داخل ساختمونو من مجبور شدم برم بالا که شک نکنه، تا طبقه دوم رفتمو وقتی اون یارو رفت داخل مطب دکتر منم سریع رفتم پایین، قشنگ که نگاه کردم دیدم اثری از آنا و پسرک نیست، حتی صداشونم به گوش نمیخورد، رفتم پشت پله ها و دیدم نیستن، فکر نمیکردم انقدر زود کارشون تموم بشه، بدو بدو رفتم از ساختمون بیرون و دویدم سمت مغازه، درست 50 متر نرسیده به مغازه آنا رو دیدم، خوب موقعی رسیده بودم، فکر کردم آنا داره میاد مغازه پیش من، اما اینطور نبود، آنا یه نگاهی به مغازم کرد و در بسته مغازه رو دید و فهمید که مغازه نیستم، مطمئن شدم که داره میره پیش امید، رفت داخل مغازه و منم نزدیک مغازه امید منتظر وایستادم، چندتا دختر از مغاره اومدن بیرون، و دیگه کسی داخل نرفت، البته چند نفری دم در رفتن و برگشتن، فهمیدم که امید نامرد در رو از داخل قفل کرده، مغازه امید طبقه بالا داشت و جای دنج و باحالی بود، حدود 45 دقیقه آنا اون توو بود، منم همینجور توو کف بودمو داشتم میترکیدم، بیشتر از 10 نخ سیگار کشیدم، بالاخره خسته شدمو رفتم مغازه خودم، نیم ساعت دیگه هم گذشت و اما از آنا خبری نبود، رفتم سمت مغازه امید، دیدم در مغازش بازه، فهمیدم که آنا رفته بود، بی معرفت حتی نیومد مغازه یه سری به من بزنه

ادامه دارد.....

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     

#30 | Posted: 19 Sep 2013 13:33
قسمت بیست و نهم

گوشیم زنگ خورد مامانم بود
الو سلام مامانی خوبی؟
سلام پسرم تو خوبی مامان؟
مرسی شما چطوری؟ بابا خوبه؟
خوبه سلام داره، آنا جون چطوره؟
اونم خوبه سلام میرسونه خدمتتون
چه خبر مادر
سلامتی هستیم دیگه
کار و کاسبی خوبه
شکر بد نیست
خوب خدارو شکر، راستی حسین مامان مهمونی بهتون خوش گذشت
آره خوب بود جای شما خیلی خالی بود
آره جای منکه خیلی خالی بود، سیما برام تعریف کرد و گفت که چقدر بهتون خوش گذشته
حرفش خیلی معنی دار به نظر میرسید که منو حسابی توو فکر برد؟
الو حسین
جانم مامان
هستی؟
آره...آره دیگه مهمونی خوبی بود
مامان جون هر بار وقت کردی یه سر پیش مامان بیا
چشم حتما میام، این روزا سرم یکم شلوغه، ولی چشم حتما میام پیشتون
دیگه مزاحمت نمیشم، به آنا جووون عروس گلم سلام برسون
بزرگیتونو میرسونم تو هم سلام برسون خداحافظ
خداحافظ
خیلی مامانم مشکوک میزد، با اون وضعی که اونشب من از خواهر و بردارام دیده بودم، شک نداشتم که مامان و بابام ار اونا بدترن، فقط این من بودم که تا به امروز از هیچی خبر نداشتم، نه از زنم نه از خانوادم
ساعت نزدیک 12 بود خیلی خسته بودم، مغازه تعطیل کردمو حرکت کردم به سمت خونه، من همیشه ساعت 1. 1.30 می رفتم خونه، توو راه گوشیم زنگ خورد، برداشتمو دیدم که آزیتاست، توو دلم ولوله شد،
الو سلام
سلام حسین جون خوبی عزیزم؟
مرسی آزیتا تو خوبی؟
ممنون خوبم
چی شده یادی از ما کردی؟
راستش حسین من.........من......
بگو راحت باش
دیشب یه شب فراموش نشدنی بود
آره برا منم همینطور
حسین من...........من خیلی دوستت دارم، همیشه آرزوم بود با تو باشمو تو مال من باشی
خوب
خیلی خوشحالم که دیشب بالاخره تونستم به آرزوم برسم، اصلا فکرشو نمیکردم که سامان راضی باشه
منم مثل توام، همیشه همین حس رو نسبت به تو داشتم
حسین از دیشب تا حالا آروم و قرار ندارم، دلم بدجوری تورو میخواد، بهت نیاز دارم
میدونم
حسین میشه بیای اینجا؟
الان؟
آره من حالم خوب نیست به تو احتیاج دارم
سامان مگه نیست؟
نه سامان دیر میاد، میشه بیای؟
باشه الان میامس منتظرتم زود بیا
باشه
حرکت کردم به سمت خونه آزیتا، میدونستم از این به بعد رابطم با ازیتا بیشتر و بیشتر میشه، اما جواسم همش پیش آنا بودف دلم میخواست بدونم الان داره چیکار میکنه، به شیدا اس ام اس دادم گفتم بره پیش آنا و آمارشو در بیاره و ببینه که چیکار میکنه، اونم گفت باشه و رفت
رسیدم به خونه آزیتا، میترسیدم که سامان یهو نیاد، نمیدونستم اگه سامان منو اونجا ببینه عصبی میشه یا نه، اگرم عصبی نشه حتما میخواد تلافی کنه و بره سراغ آنا، ولی من دلم نمیخواست سامان از طرف من با آنا رابطه داشته باشه، دوس داشتم دور از چشم من رابطه داشته باشن
زنگ زدمو آزیتا در رو باز کرد، با استرسی که نمیدونم از کجا اومده بود رفتم داخل، آزیتا دم در ورودی منتظر بود، چشمای آزیتا روشن بود و در فصل های مختلف رنگ چشماش تغییر می کرد، امروز با این آرایش زیبایی که کرده بود چشماش آبی شده بود، موهاش قشنگ و حرفه ای شونه کرده بود و بسته بود و چند نخ هم روی صورتش ریخته بود که جذابترش میکرد، با رژ قرمزی که زده بود لباش بیشتر توو دید بود و بدجوری دلبری میکرد، یه پیراهن خوشگل آبی هم پوشیده بود که تا رانش میشد، پاهای سفید و بدن سفید و تمیزش جلوی چشام خودنمایی میکرد، پیراهنش یه بند داشت که پشت گردنش بسته بود، سوتینشم بدون بند بود و بزرگی سینه هاشو به صورت طبیعی نشون میداد، احساس میکنم امروز خیلی زیبا تر شده بود
چند دقیقه ای روبروی ایستادمو بهش خیره شدمو لذت بردم، ازیتا هم همینطور بعد آزیتا سکوتو شکست و گفت
خوش اومدی
مرسی...چقدر زیبا تر شدی
ممنون
اومد جلو دستامو گرفت توو دستاش و چند ثانیه صبر کرد و بعد صورتشو آورد جلو و آروم لبامو بوسید، من هیچ حرکتی نکردم، آزیتا دستامو گذاشت رو پهلوهای خودشو دستاشو انداخت دور گردنمو بغلم گرد، منم دستامو دورش حلقه زدمو آروم کتفش رو میبوسیدم، خیلی حس خوبی داشتم، چند دقیقه توو بغل هم بودیم، تا اینکه آزیتا خودشو صورتشو آورد جلوی صورتمو لباشو چسبوند به لبام، حدود 30 ثانیه لبامون بی حرکت رو لبای هم بود و بعد آزیتا آروم نوک زبونش رو رو لبام حرکت داد و منم لبامو باز کردم تا بتونه زبونش رو داخل دهنم بکنه، منم زبونم رو درآوردمو حالا زبونامون داشتن باهم روبوسی میکردن، کم کم و آروم آروم لبای همو میک می زدیمو زبونامونو توو دهن هم می چرخوندیم، اصلا حواسمون نبود که هنوز توو حیاط جلو در ورودی خونه ایم و یادمون رفته بریم داخل خونه
با دستام کمر و شونه های آزیتا رو نوازش میکردم، آزیتا هم با موهام بازی میکرد، خوردن لب و زبون 10 دقیقه ای طول کشید، دستامو بردم پایین تر و کون بزرگ و نرمشو مالیدم، چقدر دلم میخواست کونش رو هم بکنم اما دلم نمیومد درد کشیدنش رو ببینم، پایین پراهنش رو یکم دادم بالا و دستمو به قمبل کونش رسوندم، شورتش نخی بود و کونش رو نپوشونده بود، واااااای کونش نرم بود و صاف آدم دوست داشت ساعتها فقط کونش رو نوازش کنه
از چاک کونش انگشت وسطیمو بردم پایین و به چوچولش رسوندم، اول از روی شرت مالیدمشو بعد شرتشو یکم کنار زدمو انگشتمو گذاشتم رو سوارخ کسشو یه کوچولو فشار دادم داخل که آزیتا آه کشید و یه تکون خورد، معلوم بود که حال کرده، آروم آروم کسش رو مالوندم، یه انگشتم رو چوچولش بود و انگشت دیگم تا نصفه داخل کسش بود، آزیتا گفت بریم داخل اما من گفتم نه
توو حیاطشون آلاچیق داشتن، بردمش سمت آلاچیق و نشوندمش رو تخت، از لباش روع کردمو بعد گردنش رو خوردم، بند پیراهنش رو از پشت باز کردمو پیراهنشو دادم پایین، واااااای سینه های خوشگلش وقتی میومد جلو چشام مستم و روانیم میکرد، افتادم رو سینه هاشو مثل تشنه ها خوردمشون، اونقدر خوردم تا قرمز شدن، آزیتا هم ناله میکرد، پاهاشو دادم بالا، شورتش رو کنار زدمو زبونم رو گذاشتم رو چوچولش و شروع کردم به خوردن، زبونمو از داخل کسش میکشیدم به سمت بالا و رو چوچولش تند تند لیسش میزدم، آزیتا هم جیغ میزد و حال میکرد....بخووووووووووووووورررر آیییییییییییییی حسینننننننننننننن بخوووووووووووووررررررررررررررر میخواااااااااااااااااااام
خودمم دیگه طاقت نداشتم، بلند شدمو دوباره لباشو خوردمو، با دستم پای چپش بالا نگه داشتمو با دست دیگم کسشو تند تند میمالوندم، آزیتاااااااااااااااااااااااا
جووووووووووووووووونمممممممممممممم
چیییییییییی میخواای؟؟؟
تورو میخواااام حسینننن تورووووو
چیکار کنم برات؟
بکننننن حسین منو بکننننننننن جرمممم بده بکنننننننن
همونجور که لباشو میخوردم کمربندمو باز کردمو شلوارمو دادم پایین البته ازیتا هم کمکم کرد، آزیتا کیرمو گرفت توو دستش و مالوندش، بعد آب دهنشو ریخت توو دستشو مالوند به کیرمو خیسش کرد، کیرمو گذاشت رو کسسش و به کسش مالوند و بعد آروم کرد داخل، کیرم یکم سخت ولی همش رفت داخل، عاشق کس تنگ آزیتا بودم، نمیدونم با کیر کلفت سامان چطور این کس هنوز تنگ مونده بود، تلمبه زدن رو شروع کردمو کیر شق و دیوونمو تو کسش عقب و جلو میکردم، پاهاش و کاملا بالا داده بودمو با دستام نگهشون داشتم، همینجور که میکردم سینه هاشو میخوردم، آزیتا اونقدر شهوتی بود که بیحال شده بودددد
منم از فرصت استفاده کردم
آزیتا خوبه
آرههههه خوبههه بکنننننننن
کیر من بهتره یا سامان
جوووووووووون کیر توووووووو عشقمممممممممممممم فقط کیییر تووو، بکننننن تو کسمممممممم بکننننن اووووف
داشت آبم میومد، گفتم:
آبم داره میاد بریزم توو کست؟
آره بریز تووووش بریز توووش برییییز
آبم اومد و همشو خالی کردم توو کسش، روش خوابیدمو ازیتا پاهاشو گذاشت رو کمرم، هنوز داشتیم لبای همو میبوسیدیم، کیرم کم کم آروم شد، 20 دقیقه ای توو همون حالت بودیمو حرفای عاشقونه بهم میزدیم، به ساعتم نگاه کردم ساعت 1.15 بود، خودمو مرتب کردمو با یه لب خوشگل دیگه از آزیتا خداحافظی کردمو حرکت کردم به سمت خونه
توو راه شیدا بهم زنگ زد.........

ادامه دارد.........

شــرمنـده ایــم ز دوســت کـه دل نیـــسـت قـابلـــش

بـایـــد بـرای هـدیــه ســـری دســـت و پـا کنیـــــم...
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات سکسی خانوادگی من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.