| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستان از همه رنگ از همه جا

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 25 Aug 2010 06:17
عمه دكتر من

تو خانواده ما هيچ کس رو نمي توني پيدا کني که مدرک تحصيلي اش کمتر از ليسانس باشه. همه درس خونده ان. البته يک دليل عمده اش پدربزرگ مونه. پدر پدربزرگ جزو اولين کسايي است که رفته فرنگ درس خوندن و اونجا اقتصاد خونده بود ، پدربزرگ من هم جزو کله گنده هاي صنعت نفته و به دليل ثروت فراواني که از اين راه بدست اورده شرايطي رو توي خانواده فراهم کرده که بچه ها بدون هيچ دغدغه معيشتي اي درس شون رو بخونن. خانواده مادرم هم همين طوره. اونا هم همه تحصيل کرده اند. اگر چه من از اين فضاي علمي وآکادميک و باکلاس خوشم مي ياد ولي بعضي وقتا کلاس گذاشتن هاي اعضاي فاميل اونقدر حرصم رو در مياره که حد نداره. واسه همين هم هست که من معمولا فاصله ام رو با فاميل حفظ مي کنم.

من يک عمه دارم که 38 سالشه و دکتره و شوهرش هم دکتره و من خيلي دوسش دارم و تنها کسي يه که باهاش راحتم توي فاميل و مي تونم حرفام رو بهش بزنم. عمه هم من رو خيلي دوست داره و يه جوري من رو به حساب فرزند نداشته اش مي ذاره. البته اين که اونا بچه ندارن دليلش عمه من نيست. دليلش آقاي دکتره که از ضعف جنسي مفرطي رنج مي بره. آقاي دکتر توي جواني در يک آزمايشگاه هسته اي در آمریکا کار ميکرده و دکترا مي گن به همين دليله که اون توانايي بچه دار شدن رو از دست داده. اگر چه خيلي ها زير پاي عمه ام نشستن و خواستن اون رو مجبور کنن که از اقاي دکتر جدا شه و بره يه شوهر ديگه بگيره ( چون هم خوشگله و هم اين که يک دکتره ميتونه رو هر کسي انگشت بذاره و اون رو شوهر خودش کنه ، اين رو من مطمئنم ) ، ولي عمه من اين کار رو نکرد و گفت زياد بچه واسش مهم نيست و اين جوري آقاي دکتر هم لطمه روحي مي بينن و بهتره حالا که موقع خوشي ها با هم بودن موقع سختي ها هم کنار هم باشن. البته اين عمه من صفات مثبت فراواني داره که اين وفاداري اش اصلا در مقابل اونا هيچه. بايد يک چيز ديگه رو هم اضافه کنم که عمه من خيلي هم حشريه و خيلي سکس دوست داره ، شايد فکر کنيد که اين با اون چيزي که بالا در مورد آقاي دکتر گفتم تناقض داره ولي خوب ديگه ، يه چيزايي هست که نمي شه توضيح شون داد ولي با هم جور در مي يان. البته اين چيزا رو من بعدا فهميدم. چون عمه من اونقدر ظاهرا کار درسته که حتي کسي باورش هم نمي شه که عمه من چقدر مي تونه ماجراجو باشه. عمه جان خيلي اهل کتاب خوندنه و يه کرم کتاب واقعي محسوب مي شه و شايد يکي از دلايلي که من و اون اين قدر به هم نزديک شديم هم همين نکته باشه که ما ازکتابهاي مشترکي خوشمون مي اومد و با يه سري کتابها و موضوعات خاص حال مي کرديم. به قول عمه اين تو ژنتيکمونه. عمه گاهي اوقات به شوخي به من ميگه که من نيمه گمشده اونم که راهم رو گم کردم و به يک شکل عجيب غريب سر راهش سبز شدم و خدائيش هم من و اون خيلي شبيه هم هستيم. توي خيلي از مهماني هاي خانوادگي که زنا و مرداي فاميل مي يان و پيش همديگه پز زندگي شون رو مي دن من و عمه مي ريم يه گوشه اي و با هم گپ مي زنيم. آقاي دکتر هم گويا با اين مسئله مشکل نداره. آقاي دکتر يک دانشمند واقعيه و سرش با کلاس هاي دانشگاه و مريض هاش گرمه و اصلا زياد به عمه گير نمي ده و همين مسئله خيال من رو خيلي راحت کرده. چون مي دونم که هيچ کي حواسش به من و عمه نيست.راستي اون قدر از عمه گفتم که يادم رفت خودم رو معرفي کنم. من اسمم سعيده و 24 سالمه و دانشجوي کارشناسي ارشد برق دانشگاه تهرانم. برق قدرت. زياد از رشته ام خوشم نمي ياد ولي من هم مثل خيلي از شاگرداي زرنگ دبيرستان خر شدم و زدم برق و حالا هم هر جور شده دارم جلو مي برمش. از لحاظ تيپ و قيافه بايد بگم که قدم بلنده و لاغرم و چهره معمولي اي دارم. اونقدر خوب نيست که ديگران رو تحريک کنه و اونقدر هم زشت نيست که باعث دلزدگي کسي بشه. بعضي ها معتقدن که خيلي چهره بامزه اي دارم ولي من خودم چنين نظري ندارم.راستش رو بخواين من عاشق عمه ام بودم. البته عشق از جنس افلاطوني اش. اصلا نگاهم به عمه يک نگاه جنسي نبود ، حتي فکر هم نمي کردم که عمه از اين چيزا خوشش بياد.

يه روز عمه بهم گفت که ميخواد بره کامپيوتر بخره و بهم گفت که ميخواد با من بياد و يه کام بخره و من هم بهش پيشنهاد دادم که بهتره يه لپ تاپ بخره . چون هم از لحاظ قيمت فرقي نداره. هم خودش خيلي با لپ تاپ راحت تره و هم اينکه دردسر کمتري هم داره. اون هم قبول کرد و با هم رفتيم و بهترين لپ تاپ سوني موجود رو خريديم. اومديم خانه و من براش همه نرم افزارهاي لازم رو نصب کردم و يه آشنايي مقدماتي بهش دادم و رفتم خونه مون.چند روز از خريد لپ تاپ مي گذشت و من توي اين روزا هر وقت که فرصت مي شد مي رفتم و بهش ياد مي دادم و سئوالات و ابهام هاش رو برطرف مي کردم. خلاصه يه پا خبره شده بود خودش و هر جا هم که دچار مشکلي مي شد خودش مي رفت براي خودش توي گوگل سرچ مي کرد و رفع ابهام مي شد. يه سه هفته اي از خريد لپ تاپ اش گذشته بود که يه روز اومد و بهم گفت که مودم اش کار نمي کنه. برام جالب بود که اين قدر حرفه اي شده که مي دونه ايراد کامش از کجاست. من هم رفتم که يه نگاهي بهش بندازم. چون کار داشتم بهش گفتم لپ ش رو بده من مي رم توي دانشگاه بهش يه نگاهي مي اندازم و اون هم قبول کرد و لپ اش رو بردم دانشگاه و شروع کردم به وارسي. وايرلس اش که مشکلي نداشت. ديال آپ اش رو هم بردم خونه و تست کردم ديدم اشکال از مودم نيست و تنظيمات رو دست کاري کرده. رفتم توي هيستوري فايرفاکس اش. ديدم که بيشتر وقت اش رو توي وبلاگ هاي اين و اون مي گرده و يه بخش زيادش هم مربوط به يک وبلاگ خاص بود. يک خرده که کنجکاو شدم و خوندم فهميدم وبلاگ خودشه. ناقلا وبلاگ واسه خودش درست کرده و ما خبر نداشتيم. يه وبلاگ ساخته و ماجراهاي مطب اش رو توي اونجا مي نويسه. داشتم از کنجکاوي مي مردم. ميخواستم بخونم ببينم چي نوشته. تقريبا اون چيزايي که نوشته بود معمولي بود ، ولي يکي از پست هاش جالب بود. گويا يک آقايي مي ياد پيش اش و مي گه که روي آلت جنسي اش يه سري قارچ در اومده و اون رو نگران کرده. عمه من متخصص داخلي يه و اساسا اين مسئله هيچ ربطي به اون نداره ولي عمه بهش مي گه که بخواب روي تخت و مي ره معاينه مي کنه و بهش دارو مي ده و بعدش توي وبلاگ شروع کرده بود تعريف کردن از اين که چقدر اين مرد خوش تيپ و جذاب بوده. اگر چه اين داستان چندان نکته خاصي توش نبود ولي تصور من رو از عمه ديگرگونه کرد. يعني من تا قبل اون فکر نميکردم که عمه حتي حاضر بشه به اين چيزا فکر کنه ، چه برسه به اينکه صرفا بخواد براي ديدن آلت جنسي يه مرد ، چنين بازي اي رو در بياره و چنين ريسکي بکنه. چون اين مسئله هيچ ربطي به حوزه تخصص اش نداشت و تازه اگه نظام پزشکي بفهمه چنين داستاني رو ، خيلي براش بد مي شه. هم بين همکاراش و هم براي خودش و شوهرش.

لپ رو برگردوندم به عمه و هيچي نگفتم. فقط گفتم درستش کردم و رفتم.بعد از اون نوشته هاي عمه رو بيشتر دنبال کردم و متوجه شدم که عمه کاراي ديگه اي هم انجام مي ده که من اصلا حتي تصورش هم برام سخت بود. اگر چه کامل هيچ کدوم از اين ماجراها رو تعريف نمي کرد ولي مي شد فهميد که چه چيزي توي ذهنش مي گذره و اساسا چقدر روحيه ماجراجويي داره.از اين ماجراها کلي گذشت و يه روز که پيش اش بودم کرم ام گرفت و ازش پرسيدم که با ضعف جنسي اقاي دکتر چطور کنار مي ياد ؟ معلوم بود که عمه جا خورده. انتظار شنيدن چنين حرفي رو از من نداشت. همون طوري که من انتظار چنان پست هايي رو از اون نداشتم. رو کرد بهم و گفت چرا مي پرسي ؟ گفتم دليل خاصي ندارم. جديدا يه کتابي خوندم که توش زنه نمي تونه سردي شوهرش رو تحمل کنه و فرار ميکنه. خواستم بيشتر برام توضيح بدي. يه چند لحظه اي مکث کرد ، انگار داشت افکارش رو منظم مي کرد يا شايدم اينکه فکر مي کرد که چي بهم بگه که من بي خيال شم. بهم گفت که اين مسئله اون رو تا حدودي زجر ميده ولي گاهي اوقات چيزاي مهم تري ازسکس هم هستن. ازش پرسيدم مثلا چي ؟ يه نگاهي کرد بهم. مي شد فهميد که يه ذره گيج شده. علت اصرار من رو نميدونست و از نگاهم هم نمي تونست متوجه چيزي بشه. بهم گفت مثلا عشق ، عشق خيلي چيز مهمي يه و مي تونه جاي سکس رو هم بگيره. بعدش هم برام توضيح داد که آقاي دکتر به اون سردي هم که مي گن نيست و يه کارايي مي کنه.

نمي دونستم چرا احساس مي کردم که داره دروغ مي گه ولي نمي تونستم اين رو بهش بگم. يه مدتي ساکت شدم و بعدش بحث رو عوض کردم. ايده سکس با عمه افتاده بود توي ذهنم و خيلي اذيت ام مي کرد. يه جورايي هم فانتزي جذابي بود براي دنبال کردن و هم يه جورايي همراه بود با عذاب وجدان.يه روز که داشتيم در مورد استحکام شخصيت بحث مي کرديم ، بهش گفتم مثلا اگه محمدرضا گلزار بياد توي مطب ات و ازت بخواد که اسپاسم رون اش رو درمان کني ، چه کار ميکني ؟ آيا ازش ميخواد که لخت بشه و.... ، جا خورده بود. احساس کردم که داره شست اش خبردار مي شه که من با وبلاگ اش اشنايي دارم. بهم گفت که بايد در موردش فکر کنه ولي به نظرش اگه ديدن لخت چنين مرد جذابي معادل با درمان اش باشه بدش نمي ياد که معاينه اش کنه و.... ، من جواب ام رو گرفته بودم. عمه بدش نمي اومد. اما اتفاقاي بعدي که روي داد خيلي جالب تر از اين بود. حدسم درست بود. عمه فهميده بود که من وبلاگ اش رو دنبال ميکنم. چون از اون به بعد لحن وبلاگ نويسي اش کاملا فرق مي کرد. کلي مطلب درباره توجيه خيانت يه سري زنا که شوهرشان افسردگي جنسي داشتن نوشته بود ، تا اون موقع من هيچ وقت براش کامنت نمي گذاشتم ولي من هم شروع کردم به کامنت گذاشتن و جهت دادنش به سمتي که ميخوام. مثلا يه بار تحت عنوان يه زن ازش پرسيدم خانم دکتر من عاشق برادرزاده ام شدم ، برادرزاده ام خيلي سکسيه و هميشه آرزوش رو داشتم که باهاش سکس کنم. به نظرت اين افکار من يه جورگناهه ؟ يه مطلب مفصل در جواب من نوشته بود که به نظرش اگه همه راه ها براي ارضات بسته شده مي توني اين کار رو بکني و اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش ، چون اون هم يه مردي يه مثل مرداي ديگه.

شکل رابطه من و عمه هم کاملا عوض شده بود. بحث هاي خيلي قبل ترمون خيلي جنبه جامعه شناسانه داشت ولي بحث هاي جديد بيشتر حول و حوش مباحث روان شناسي بود. همش درباره انسان و ضعف هاش بحث مي کرد ، يه احساسي بهم ميگفت که خيلي حشري شده و فقط نمي دونه چطور بريم سر اصل مطلب و در ضمن از طرف من هم مطمئن نيست.لباس پوشيدنش هم مثل سابق نبود. احساس مي کردم که خيلي راحت تره و در ضمن خيلي بيشتر بهم مي رسيد. من هم بيشتر از سابق رفته بودم توي نخ اش. مثلا يه دفعه اون قدر هيکل سکسي و موهاي لخت اش و انحناي باسن اش حشري ام کرده بود که معامله بنده خدام به شکل تابلويي از روي شلوار جين ام معلوم بود. البته عمه متوجه نشده بود ولي من هيچ وقت اين قدر بي اختيار نشده بودم. يه روز بهش گفتم که خيلي دوست دارم که زماني که مطبه اگه وقت داره با هم بچتيم. پيش نهاد نسبتا خارج از عرفي بود ، چون من و اون هر روز هم رو ميديديم و اصلا لازم به چت کردن نبود ولي عمه سريع پذيرفت و گفت که خيلي هم خوبه. بعد از اون روز من و اون هر روز علاوه بر گفتمان شفاهي ، چتي هم بحث مي کرديم. با اين تفاوت که هنگام چت کردن مي شد چيزايي رو گفت که رو در رو حتي نمي شد غير مستقيم هم بهش اشاره کرد. مثلا چتي از دوست دخترام مي پرسيد و اين که آيا باهاشون سکس ميکنم و من هم براش گفتم که تا به حال سکس نداشتم و تمام هم و غم ام معطوف درس خوندن بوده تا حالا ، حتي ازم پرسيد که نظرم در مورد هيکل و قيافه اش چيه ؟ و من هم بهش گفتم که به نظرم خيلي سکسي هستي و خوش به حال آقاي دکتر که هر شب مي تونه بغلت بخوابه و اون هم شروع کرد به گله کردن که آقاي دکتر اصلا قدر من رو نمي دونه و فقط کنار من ميخوابه ولي کار خاصي رو نمي کنه.

مي ترسيدم شيطوني کنم ، ولي يه بار ديگه اونقدر حشرم بالا زده بود که ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. بهش گفتم عمه جون من تو رو خيلي دوست دارم و مي دونم که مي تونم باهات راحت باشم ، مي خوام يه تقاضاي عجيب ازت بکنم اگر چه نامتعارفه ولي ميخوام ازت تقاضا کنم و اون هم گفت که با کمال ميل برام انجام ميده . حتي ازم نپرسيد که چي مي خوام ازش بخوام. بهش گفتم که يکي از آرزوهام اين بود که با يک زن سکس چت داشته باشم. يه چند لحظه جوابم رو نمي داد. ولي آخرش جوابم رو داد و بهم گفت منظورم از سکس چت چيه و من هم بهش گفتم يعني توي عالم خيال هم رو شريک هاي جنسي هم بدونيم و با هم چت کنيم و هر چيز که ذهنمون مي رسه رو بدون هيچ سانسوري به هم بگيم. ازم پرسيد که ميتونيم اسم آلت هاي جنسي رو هم ببريم و من هم گفتم اگه بدش مي ياد مي تونيم اين کار رو نکنيم.يه ذره فکر کرد و گفت نه ، نميخواد از لذت اين کار براي من کم کنه و دوست داره که من کمال لذت رو از سکس چت ببرم. براش يه شرايط سکسي رو تعريف کردم و بهش گفتم که خودت رو جاي زن داستان بذار و خلاصه شروع کرديم. نيم ساعت داشتيم به شکل وقيحانه اي با هم مي چتيديم. اون قدر حشرم بالا زده بود که بهش گفتم که الان ميخوام بکنمت. ميخوام عمه ام رو بکنم. ميخوام کيرم رو اونقدر توي کس اش بچرخونم که تمام آبم با شدت تمام بپاشه توي کس اش. ميخوام کس ات رو جر بدم عمه جونم. بيا الان بريم خونتون و هم رو بکنيم. اون قدر حشري شده بودم که اصلا نمي دونستم چي دارم ميگم. اون هم فقط يه جمله گفت. يک ساعت ديگه خانه ما. با چنان عجله اي به سمت پارکينگ راه افتادم که نگو و نپرس. اصلا نفهميدم چطوري خيابون هاي تهران رو گذروندم. فقط زماني فهميدم که ديگه دم در خونشون بودم و قلبم داشت روي 180 مي زد ، تمام بدنم داغ شده بودم. ديدم 206 اش کنار خونه پارکه ، فهميدم اومده در زدم و در رو برام باز کرد. نمي دونستم وقتي ببينمش بايد چه طور رفتار کنم. نمي دونستم الان چي قراره ببينم.

وقتي در رو باز کردم ديدم جلوي دره. هيچ کدوممون جيک مون در نمي يومد. قلب جفتمون داشت بد جوري مي زد. مخ ام هنگ کرده بود. با لکنت ازش پرسيدم دکتر نيست ؟ خيلي سئوال احمقانه اي بود ولي هيچ چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسيد. گفت نه و خودش راه افتاد سمت اتاق خواب و من هم پشت اش راه افتادم. رسيديم به تخت که مثل ديوونه ها خودم رو چسبوندم از عقب بهش و شروع کردم به مالوندنش. صداش در نمي يومد. فقط شروع کرد به آه و اوه کردن. داشتم سينه هاش رو به شکل وحشيانه اي مي مالوندم و کيرم از روي شلوار ميخورد به کونش و بدجوري داشت به شلوارم فشار مي اورد. اصلا دلم نمي خواست برگردونمش. داشتم گردنش رو ميخوردم و با يه دستم شروع به کندن دکمه هاي شلوارم ، با پاهام شلوارم رو در مي اوردم. اون هم دامن اش رو داشت مي کشيد پايين. برگردوندمش و لبام رو گذاشتم روي لبام. اون قدر شهوت سراپاي وجودم رو گرفته بود که هيچ چيز رو نمي فهميدم. اصلا فراموش کرده بودم که من يه آدم تحصيل کرده هستم و زني که روبرومه هم يه دکتر متخصصه و يه آدم فرهيخته است. شده بودم مثل حيوونا. افتاده بوديم به جون هم. اصلا يادم نمي ياد که چطوري لباسامون رو در آورديم. تنها چيزي که يادم مي ياد اينه که ديدم وسط پاهاشم و دارم ازش لب مي گيرم. کيرم مثل سنگ شده بود. با يک فشار کوچولو رفت همون جايي که بايد مي رفت و من هم داشتم لذت مي بردم. لذتي که مثل و مانندش رو تا اون لحظه هيچ وقت تجربه نکرده بوديم. صداي عمه داشت ديوونه ام ميکرد. باورم نمي شد که اين زني يه که من تموم زندگي ام رو باهاش بحث هاي فلسفي و عميق کردم درباره زندگي و حيات و انسانها و حتي جامعه. الان داشت اون زن زيبا در مقابلم ناله ميکرد. ناله که از سر لذت بود ، نشئه لذت اون رو وادار به ناله کرده بود. شروع کردم به تلمبه زدن. ديواره هاي کس اش بدجوري داشت به کيرم فشار مي اورد و اين باعث مي شد که کنترل ام بر خودم کمتر بشه و خلاصه داشتم به مرز انزال مي رسيدم ، بهش گفتم ، گفت سريع در بيار و بريز روي شکم ام. مواظب باش حتي يه قطره اش اون تو نريزه. من هم سريع در اوردم و همش رو ريختم روي بدنش. اصلا باورم نمي شد که من اين همه آب داشته باشم. سريع رفتم دستمال کاغذي آوردم و تميزش کردم و بعدش رفتم و بغل اش خوابيدم. توي آسمان ها بودم. اصلا باورم نمي شد که يه روزي بتونم چنين کاري بکنم. عمه هم کنارم خوابيده بود و هي بلند مي شد و از لبام بوسم مي کرد. ازم تشکر مي کرد. فکر ميکردم اين منم که بايد ازش تشکر کنم. يه جورايي ازش خجالت هم مي کشيدم.

بهم گفت که بالاخره کار خودم رو کردم. بهم گفت که حتي مي دونسته که اين منم که توي وبلاگش کامنت مي ذارم. و بهم گفت که خودش هم چقدر آرزوي اين لحظه رو داشته. نيم ساعت بعدش توي حموم بودم و خودم رو شستم و دراومدم و رفتم خانه. توي خانه همش داشتم به اين اتفاق فکر مي کردم. ميشه که من و عمه هر روز با همديگه سکس داشته باشيم.سه روز از اون روز گذشت و من به علت فشارهاي کاري نتونستم حتي يه تماس کوشولو باهاش بگيرم. تا اينکه خودش بهم زنگ زد و بهم گفت که کارم داره برم خونشون. من هم مثل گلوله رفتم خونشون. تنها بود. کنارم روي کاناپه نشست و سرش رو گذاشت روي سينه ام و شروع کرد به گريه کردن. تا اون لحظه گريه يک زن رو از نزديک نديده بودم. نمي دونستم بايد چه کار کنم. بهش گفتم عمه جان چي شده ؟ بهم گفت هيچي و فقط دلش برام تنگ شده و من هم که احساس کرده بودم کار بدي کردم سه روز بهش سر نزدم شروع کردم به دليل اوردن که چرا اين چند مدته نتونستم پيش اش بيام. گفت که مشکلي نداره ، برام شروع کرد به گلايه کردن از آقاي دکتر و اين که الان سه ماهه که باهاش سکس نداشته و اگر من هم نبودم ديگه ديوونه مي شده و تحمل اين شرايط خارج از توان تحمل اونه ، من هم که نمي دونستم بايد چکار کنم بغلش کردم و بهش دلداري دادم و بهش گفتم که من پيش اش تا هميشه هستم و حتي اگه بشه ازدواج هم نمي کنم تا بين مون فاصله نيفته. با خودم مي گفتم که اگه من هم الان يه چند تا دونه اشک بريزم بيشتر عاشقم مي شه و بيشتر به عشق من به خودش ايمان مي ياره ولي هر کار مي کردم نمي شد. صورت اش رو توي دستام گرفتم و لبام رو گذاشتم روي لباي داغش و تا مدتي مشغول بوسه گرفتن ازش بودم. دستم هم آروم آروم داشت مي لغزيد روي دامن اش. اون هم دست اش آروم آروم داشت مي رفت سمت معامله من. مي دونستم که يه سکس ديگه در راهه ، خيلي خوشحال بودم.

دامن اش رو کشيدم پايين و وقتي دامن اش داشت روي ران هاي سفت و نازش ليز ميخورد داشتم ديوونه مي شدم. شرت اش سياه بود و اون سياهي وسط يه عالمه سفيدي چنان هارموني شهواني اي رو توليد کرده بودن که اصلا نمي تونستم کار ديگه اي بکنم . شورت اش رو هم در اوردم ، به سرم زد که شروع کنم به کس ليسي ولي هر چه کار کردم نتونستم خودم رو قانع کنم به اين کار. چون مطمئن بودم که اصلا جاي تميزي نيست. نمي تونستم خودم رو کنترل کنم. شلوار و شورتم رو با هم کشيدم بيرون و رفتم لاي پاهاش. اصلا برام مهم نبود که بقيه جاهاش رو لخت کنم يا نه ، فقط مي خواستم بندازم توش و اين کار رو هم با ظرافت کردم و بعد شروع کردم به تلمبه زدن. به ازاي هر تلمبه اي که مي زدم احساس مي کردم ريشه هاي عشق عمه رو توي وجودم محکم تر ميکنم. خيلي روي خودم کار کردم. اين دفعه خيلي بيشتر از دفعه قبلي طول کشيد. صداي عمه ديگه در اومده بود. چنان مست از شهوت شده بود که نمي دونست چي مي گه ، فقط نفس نفس زنان بهم ميگفت : تو رو خدا بس نکن ، ادامه بده ، تو رو خدا ادامه بده. بکن. سريع تر. لباش رو گاز ميگرفت و اين جمله ها رو تکرار مي کرد ، ديگه نمي تونستم بيشتر از اين خودم رو کنترل کنم. يه مکث کوچولو کردم و کيرم رو درآوردم و ريختم روي لباسش. خيلي ناراحت شدم ولي بهم گفت ايرادي نداره. سريع پريد بغلم و شروع کرد به بوسيدنم. يه چند قطره از آبم هم ريخت روي کاناپه. ولي انگار اصلا مهم نبود. شروع کرديم به بوسيدن هم ، و اون برام از عشق مي گفت و اين که حتي مي شه عشق رو توي گناه آلوده ترين روابط هم تجربه کرد و اين عشق گناه آلوده چقدر براش لذت بخشه.

من برگشتم!!!!
بعد از 5-6 ماه!!!
     
#32 | Posted: 25 Aug 2010 06:17
سکس در سرعین

داستان که می خوام براتون بگم واقعیت داره ، من و همسرم و دخترم نازی یه روز خواستیم بریم به استان اردبیل و شهر سرعین ، همون شهریکه آب گرم و معدنی داره . بعد از ظهر به سرعین رسیدیم و دنبال اتاق گشتیم تا اینکه در هتل ماهان اتاقی اجاره کردیم و قرارشد که دویا سه شب اونجا باشیم . درب همه این اتاقها به راهرو چند ضلعی بازمیشد . ما از بس خسته بودیم که حال رفتن به اب گرم را نداشتیم برای همین رفتیم تو شهر دور بزنیم و آش دوغ سرعین بخوریم . بعد از خوردن آش و گشتن در شهر و خوردن شام به هتل برگشتیم . شب از بس خسته بودیم همه خوابیدیم و قرار شد که صبح همسرم و دخترم بروند به استخر آب گرم سبلان و من هم بعد از ظهر برم و تا ظهر خوب استراحت کنم . ساعت 9 اونها از اتاق خارج شدند و من هرچقدر کردم خوابم نیومد و خواستم برم بیرون و صبحانه بخرم .



موقع خروج از اتاق دیدم که درب اتاق مقابل بازه و خانم خم شده و اتاق رو جارو می کند . با دیدن این منظره کمی مکث کردم تا شاید منو ببینه و عکس العمل نشون بده . خانم وقتی منو دید لبخندی زد و سلام کرد و من هم جواب سلام رو دادم . برگشتم که بند کفشهام رو ببندم . بعد از بستن بندها برگشتم که برم بیرون که دیدم . خانم بصورت کامل بطرف من خم شده است . فوری چیزی به نظرم اومد که برگردم اتاق و از پشت درب نگاهش کنم تا ببینم چی میشه . برگشتم اتاق و درب رو نیمه باز گذشتم و از پشت به اون خیره شدم . زود فهمید و جارو رو کنار گذاشت و به طرف اتاق اومد . نمی دونستم چکار کنم . درب رو زد و من درب رو باز کردم . با لب خندان گفت ببخشید آقا شکر دارد . منظورش رو نفهمیدم برای همین گفتم اره صبر کنید الان می آرم . وقتی رفتم آشپزخونه که شکر رو بیارم دیدم که پشت سرم هست . تعجب کردم وقتی دیدم درب اتاق هم بسته شده و فقط من و اون داخل اتاق بودیم . بعداز کمی نگاه معنی دار به هم ، از من پرسید که خانم و دخترم کجا رفتند و من هم گفتم که به استخر رفتند . بدون اینکه من سوال کنم گفت که شوهرو دو تا پسرش هم به استخر رفتند .

وقتی شکر رو از داخل وسایل برداشتم و می خواستم به اون بدم یه نگاه عمیق به من کرد و نمی دونم کی منو بغل کرده بود و با هم لب می گرفتیم . کم کم لباس منو در آورد و من هم لباس اون رو . اصلا" باورم نمی شد اما اون خانم ( شهلا) مثل دختران بزرگ و حشری منو می خورد و لیسم می زد و من هم اون رو بوس می کردم . بدن شهلا خیلی نرم و سفید بود و درسته چهار و پنج سال از من بزرگتر بود اما مثل دختر در آغوش من بود . رو تخت دو نفری خوابیدیم و همدیگر رو لیس می زدیم و من سینه های خوشگل و نسبتا" بزرگ اون رو می خوردم تا اینکه کم کم پایین تر ، کوسش رو مالیدم و اون از ته دل لب می گرفت . نمی دونم چند دقیقه تو این حال بودیم که با دستش کیرم رو گرفت و فشار داد و رفت پایین تا اون رو بخوره . خیلی ماهرانه کیرم رو ساک می زد . تو عالم دیگه ای بودم من هم رفتم تا کوس اون رو بخورم تا حال هردو کامل بشه . بعد از مدتی که همدیگر رو خوردیم به پشت خوابید و پاهای خودش رو رو شانه من گذاشت و من هم کیرم رو که خیلی شق کرده بود تا دسته تو کوسش فشار دادم . یه آهی از ته دل کشید که تابحال چنین آهی نشنیده بودم . شروع به تلمبه زدن کردم . هی می گفت که آبت رو زود نریز . آبت رو زود نریز .




بعد از چند بار تلمبه زدن با دستش آب کیر منو تمیز می کرد و اینکار باعث میشد که آب من دیر بیاد . بعد از چند دقیقه تلمبه زدن کیرم رو از کوسش در آورد و به سینه رو تخت خوابید . طوریکه پا هاش رو زمین بود من در اختیار اون بودم و هنوز باورم نمی شد . اون گفت زود باش بکن تو کونم . من تعجب کردم که چه راحت می گه مگه نمی دونه که درد داره و شاید این کیر کلفت من اون رو اذیت کنه . تو این فکر بودم که با دستش کیر منو گرفت و سرش رو گذاشت دم سوراخ کونش و من هم فشار دادم تو . خیلی تعجب کردم کونش چربی بود و راحت رفت تو و شهلا یه آخش از ته دل گفت . دقت کردم دیدم که خانم موقع اومدن خودش کرم به کون مبارک زده و برنامه ریزی همه کار ها رو کرده تا وقت کم نیاره . خیلی حال می داد جاتون خالی . با فشار تلمبه می زدم و تا دسته کیرم و می فرستادم تو کونش و اون هم آه و ناله می کرد و می گفت : بکن تا ته بکن این کون و کوس رو که سه ماه کیر ندیده بکن . منو بکن . زود زود بکن من آب می خوام . با حرفهاش منو بیشتر حشری می کرد . تا اینکه وقت اومدن آب فرارسید و از اون پرسیدم که چکار کنم . شهلا خانم گفت که بریز تو کونم و من هم همه آب داغ کیرم رو به اون کون نرم و بزرگ و سفید ریختم و روش خوابیدم . چند لحظه نشد بود که منو بلند کرد و رفتیم دستشوئی و خودش کیر منو با دستش زیر آب ولرم شست و منو به اتاق آورد و شروع به ساک زدن کرد . من اصلا" حال و نا داشتم و روی تخت خواب نشسته بودم و اون هم جلوی من داشت ساک می زد . طوری منو ساک می زد که من نمی دونم چطوری کیر من بلند شد . خودم تعجب کردم وقتی با همسرم حال می کنم اصلا" نمی تونم بعد از یک بار آب اومدن دوباره بلند بشم . اما این دفعه شهلا خانم چنان ساک می زد که کیر من بهتر از قبل بلند شد . با خودم گفتم که من کوس و کونش رو کردم دیگه کجا مونده .



از شهلا خانم سوال کردم که برمی گرده تا کوس و کونش رو بکنم . هنوز کیرم تو دهنش بود و با سرش اشاره کرد که نمی خواد . هی ساک می زد و با آب دهنش برام جلق می زد تا اینکه وقت بیرون اومدن آب کیرم شد و بهش گفتم و اون گفت که بریزم تو دهنش . با فشار آب کیرم رو ریختم تو دهنش و اون هم با ولع همه آب رو خورد . بعد از اینکار من رو تخت ولو شدم و اون با دست مال منو پاک کرد و از من خیلی تشکر کرد که بعد از سه ماه تشنگی اون رو سیر آب کردم . خیلی دلم می خواست در باره اون سه ماه بپرسم ولی اون سریع لباس خودش رو پوشید و چند لب خوشگل از من کردو دوباره تشکر و رفت . من هم لباسم رو پوشیدم کمی ادکلن به خودم زدم و خوابیدم تا اینکه همسر و دخترم از استخر اومدن و با هم صبحانه ای که داشتیم خوردیم و به بیرون رفتیم . هر لحظه به فکر شهلا خانم بودم . ناهار رو بیرون خوردیم و به اتاق برگشتم و دیدم که نظافت چی داره اتاق اونها رو تمیز می کنه یعنی شهلا خانم از اونجا رفته بود . اون اسم خودش رو به من گفت ولی هیچ وقت اسم منو نپرسید و رفت . من همیشه تو فکر شهلا خانم هستم و به آقایون توصیه می کنم که ناراحتی زندگی رو به همبستری ربط ندهند که گناه شوهر شهلا خانم بیشتر از شهلا خانم است .علی

من برگشتم!!!!
بعد از 5-6 ماه!!!
     
#33 | Posted: 25 Aug 2010 06:18
ختنه

من فرهاد هستم والان 17 سالمه خاطره ای رو كه می خوام واستون بگم خاطره من و خالمه كه دو سال پیش اتفاق افتاده یعنی زمانی كه من تازه 15 سالم شده بود و خالم كه اون موقع 24 سالش بود و یك سالی می شد كه شوهرش گذاشته بود و رفته بود و معلوم نبود كجا رفته هنوز هم پیداش نشده و یه پسر 6 ساله به اسم رامین داشت . مادرم هم وقتی كه من بچه بودم رفته بود آمریكا . و من با پدرم و خواهر دوقلوم بهنوش زندگی می كردیم . اسم خالم ناهید و یك خانم چادری تو دل برو كه از خوشگلی آدم یاد خانم مجری های جوان و خوشگل تلوزیون می افته. یك روز مدرسه ما به علت تعمیرات تعطیل بود و من مونده بودم خونه تنها . منم فوری از خدا خواسته فوری رفتم فیلم زندان زنان رو با دو سه تا فیلم سوپر گرفتم و اوردم كه نگاه كنم . شلوارمو درآوردم زیرش یه شورت سفید چسبون پوشیده بودم و با همون حال و یه زیر پیرهن نشستم جلو كامپیوتر كه زندان زنان رو نگاه كنم . فیلم داستان چند تا دختر بود كه تو تركیه بهشون تهمت قاچاق مواد مخدر زده بودن و انداخته بودنشون تو زندون و هربار به یه بهونه مثل جستجوی بدنی لختشون می كردن . یكی از دخترا خیلی از بقیه خوشگلتر بود . فیلم رسیده بود به اونجایی كه رییس زندان دختره رو برد تو دفتر خودش و خمش كرد رو میز و دامنشو زد بالاو دست انداخت شورت دختره رو از لای كونش گرفت و شورتشو كند و شروع كرد به گاییدن دختر تو همین حال بودم كه دیدم در می زنن . به شانس و اقبالم یه لعنتی فرستادم و رفتم دم در در رو كه باز كردم دیدم خاله ناهید با پسرش رامین جلو در وایسادن . خالم بادیدن من لبخندی زد و اومد تو صورتمو بوسید و بغلم كرد . منم كه از دیدن خاله خوشگلم خوشحال شده بودم دعوتش كردم اومدن تو و تو حال نشستن بعد به خالم گفتم خاله یه دقیقه صبر كن من برم شلوار بپوشم بیام كه خالم گفت نمی خواد فرهاد جون بیا بشین و منم از خدا خواسته رفتم كنار خالم نشستم . به خالم گفتم خاله این ورا خالمم گفت هیچی رامین سال دیگه می ره مدرسه گفتم دیگه وقتشه مسلمون بشه اوردمش محل شما ببرم مسلمونش كنم. منم با تعجب پرسیدم ا خاله مگه رامین مسلمون نیست. خالمم كه فهمید منظورشو نفهمیدم خنده ای كرد و گفت نه خاله می خوام رامین ببرم ختنه اش كنم. می خوام ببرمش پیش همون دكتری كه تو رو ختنه كرد.منم كه اینو شنیدم یه ذره از خجالت قرمز شدم. بعدش خالم در حالی كه با پاهام بازی می كردیه دفعه شورتمو یه ذره بالا زد وقتی دید كش شورت رو رونم جا انداخته بهم گفت خاله چراانقدر شورت تنگ می پوشی بیضه هات درد نمی گیرن بعدش بدون اینكه منتظر جواب بشه گفت بلند شو وایسا جلوم ببینم خاله منم همین كارو كردم . خالم هم دوطرف شورتمو گرفت و شورتمو كشید پایین تا سر زانوهام و سر كیرمو كه حالا یه خورده دراز شده بود رو گرفت دستش بعد در حالیكه یه كم از بزرگی كیرم تعجب كرده بودبا خنده قشنگی گفت فرهاد خاله چقدر بزرگه البته تعجبی هم نداره نوزاد هم كه بودی دودولت از نوزادهای دیگه بزرگتر بودتوهم همسن حالای رامین من بودی وقتی ختنه كردیمت ولی خدا پدرشو بیامرزه چه خوب ختنه كرده ولی خاله حالا دیگه بزرگ شدی باید موهاشو بزنی بیا بریم حموم بهت یاد بدم منم ازخدا خواسته دنبالش رفتم حموم. هنوز صحنه لخت شدنش یادمه پیرهن سفیدشو كه دراورد زیرشیه سوتین سفید پوشیده بود كرستشو كه دراورد پستونای سفید و شیپوریش كه به شكل مخروط بودن و زیاد هم بزرگ نبودن افتادن بیرون . دامنشو كه دراورد دیدم یه شورت مشكی طوری با رنگ های قشنگی به لطافت بال سنجاقك كه فقط جلوشو می پوشوند و كنارش هیچی نبود پوشیده خیلی زود اونو هم دراوردرو كسش یه كم موداشت ولی انقدر لبه های كسش به هم كیپ چسبیده بودن كه انگار كس یه دختر 14 ساله است و هیچوقت نزاییده كس بهنوش كه هنوز یه دختر باكره بود و من گاهی تو خواب سراغش می رفتم و دامنشو بالا میزدم و شورتشو پایین می كشیدم و كسشو می دیدم به این باحالی نبود. خلاصه خالم بعداز اینكه من و خودشو شست واجبین درست كرد وبه كس خودش و به كیر من زدو كس خودش و كیر منو حسابی تمیز كرد. از حموم كه بیرون اومدیم وقتی اون لباساشو می پوشید من اعصابم خورد بود كه چرا نتونستم بكنمش. بعد یه دفعه خالم گفت خاله وقتی من اومدم داشتی شیطونی می كردی . گفتم چطور. گفتش اخه كیرت سیخ شده بود منم از فرصت استفاده كردم و بهش گفتم اره داشتم فیلم سوپر می دیدم اونم گفت ای شیطون بیا بریم منم ببینم چی داری منم بردمش وهرچی فیلم داشتم بهش نشون دادم اونقدر حشری شده بود كه با یه تكون خوابوندمشو لباساشو فوری دراوردم و خودم هم شورتمو دراوردم و خوابیدم روش كیرمو توكسش گذاشتم و فرو كردم انقدر تنگ بود كه به اسونی تو نمی رفت مجبور شدم پاهاشو بالا بگیرم واز هم وا كنم نمی دونید چقدر خالم اون موقع قشنگ شده بود درست مثل اهویی كه شكار شده و حالا هم لنگاش رو هواست خلاصه حسابی خالمو كردم و بعد از اینكه حسابی پستوناشو خوردم ابمو رو شیكمش خالی كردم . بعد از اینكه كارمون تموم شد دوتایی دوباره رفتیم حموم . این بود ماجرای سكس من و خالم

من برگشتم!!!!
بعد از 5-6 ماه!!!
     
#34 | Posted: 27 Aug 2010 09:16
سكس امير و رويا
سلام من امیر هستم و میخوام یکی از خاطره هامو براتون تعریف کنم.
یه روز سرد پاییزی بود. از خونه ی دوستم در اومدم. هوا سرد و بارون شدید بود. بدو بدو رفتم تا ماشین و سوار شدم..
همینطور داشتم میرفتم تو ترافیک روون که دیدم یه خانوومی کنار خیابون وایساده. ظاهر خوبی داشت. یجورایی دلم واسش سوخت و ترمز زدم.
گفتم میتونم تا جایی برسونمتون ؟ اون بیچاره هم که داشت یخ میزد چاره ای نداشت و سریع سوار ماشین شد و تشکرکرد.
ازش پرسیدم که باید کدوم طرفی برم و اون آدرس داد.
نمیدونستم جنده بود یا یه آدم عادی !. آخه تو اون شرایط هر کسی سوار میشد.. از شانس ما هم به یه ترافیک بدجور برخورد کردیم که باعث شد 2 ساعت و نیم با هم همصحبت باشیم.
حرفمون به خیلی جاها رفت.. به مشکلای جوونا و..با این که سی و چند ساله بود خیلی پخته حرف میزد... بحثمون به خیلی جاها کشید تا رسید به خانومای خیابونی و..
بهم گفت که این روزا نباید به هر کسی اعتماد کرد و این جور آدما ممکنه هزار جور مرض داشته باشن..
بهش گفتم خوب آدم مطمئن از کجا باید پیدا کرد ؟ برگشت نگام کرد و گفت شما مگه دوست دختر ندارید ؟ گفتم نه ! شرایط زندگیم اجازه نمیده به یکی اینطور پایبند باشد..
بحث گذشت و ما رسیدیم به سر کوچشون. ازم خیلی تشکر کرد و موقع رفتن گفت یادته گفتی اونجور خانوم رو از کجا میشه پیدا کرد ؟ گفتم آره. گفت من تنها زندگی میکنم و مقداری هم مشکل مالی دارم. به همین خاطر حاضرم برای تامین مخارجم با افراد سکس داشته باشم.. اگر خواستی میتونی بهم زنگ بزنی.
شمارشو گرفتم و خداحافظی کردم
***
3 هفته بعد بود که یکمرتبه یادش افتادم.. بهش تلفن زدم و گفتم که میخوام برم پیشش. قبول کرد و گفت فرداشب ساعت 10:30
گفتم چرا اینقدر دیر.. گفت قبلش هیچوقت نمیتونم و سرم شلوغه. منم ناچار قبول کردم.
فردا شب حاضر شدم ورفتم در خونشون و زنگ زدم. سریع درو باز کرد
رفتم بالا و در آپارتمانشو باز کرد.معلوم بود تازه حموم بوده.یه روبوسی ساده کردم و رفتم تو. خونه ی نقلیه 2 خوابه داشت
رفتم نشستم رو مبل و اونم اومد نشست رو بروم. احول پرسی کردیم و.. گف برم برات شربت بیارم.
وقتی رفت تو آشپزخونه یه دختر کوچولوی 5 6 ساله در اتاقو باز کرد و اومد تو حال ! متعجب به من نگاه کرد و گفت تو کی هستی ؟
زبونم بند اومه بود. نمیدونستم چی بگم. یه مرتبه رویا از آشپز خونه اومد و گفت دخترم ! چرا از خواب پاشدی ؟ دخترش دوباره گفت این آقاهه کیه ؟ رویا گفت این آقا دوست ماس مهمونه !
من سریع پاشدم و گفتم بهتره باشه واسه یه وقت دیگه. اما رویا گفت نه 10 دقیقه صبر کن و دست دختررو گرفت رف تو اتاق.
یک ربع بعد اومد بیرون و در اتاق رو بست. آروم ازم مهذرت خواهی کرد و گفت نمیخواستم بدونی بچه دارم.. واسه همین گفتم دیروقت بیای که خواب باشه.
بعد از شوهر معتادش که 3 سال پیش طلاق گرفته بود گفت و..
کم کم وقت عمل بود ! آخرین پک سیگارش رو زد و دستمو گرفت. گفت بیا بریم تو اتاق من.
رفتم تو اتاقشو درو آروم بستیم. شروع کرد به در آوردن لباسام.تا با یه شرت بودم. بعد من لاباسای اونو در آوردم و لخت لختش کردم !
حسابی سیخ کرده بودم دستمو گرفت و کسید سمت تخت.خودش نشست رو لبه ی تخت و من جلوش ایستادم. شرتمو پایین کشید و کیرمو گرفت تو دستش. یکم مالیدتشو بعد آروم دهنشو وا کرد و سر کیرمو گذاشت تو دهنش و شروع کرد ساک زدن. دهنش کوچیک و زبونش نرم و ولرم بود. خیلی آروم فقط سر کیرمو ساک میزد.
آروم دستمو بردم پشت سرش و فرو کردم تو ما هاش و سرش رو کمی به سمت حودم فشار دادم.کیرم بیشتر رفت تو دهنش یه 6 7 دقه ساک زد. گیرمو از دهنش در آوردم. آروم سرشو آور پایین تر و تخمامو لیس زد. حس عجیبو فوق العاده ای بود بعد از 30 ثانیه خودمو کشیدم عقب و آروم هلش دادم عقب که بخوابه رو تخت
آروم خم شدم رو و خوابیدو روش.شروع کردم به خوردن لباش. ماتیک قرمز تیره زده بود. 1 2 دقیقه ای ازش لب گرفتم. رفتم پایین تر و سینه هاشو خوردم. سینه های متوسط و خوش فرمی داشت.بعد پایین تر و رسیدم به کسش. پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و شروع کردم روی کسشو لیس زدن. بعد با دستا لیه های کسشو باز کردم از هم و شروع کردم لیس زدنن. کم کم زبونم رو چوچلش میچرحید فقط و با انگشتم کرده بودم تو کسش و سریع جلو عقب میکردم. اینقدر ادامه دادم تا ارضا شد.
حالا یه کس خیس آب جلو من بود. پاشد از تو کشوی کنار تخت یه کاندوم در آورد.من رو تخت خوابیده بودم.اومد خم شد رو کیرم و یه بار یه کوچولو ساک زد
بعد کاندومو گذاشت روش و کشید پایین. بعد رو زانو هاش ایستاد و رو تخت اومد جولو تر طوریکه اومد رو کیرم.بعدپاهاشو باز تر کرد و اومد پایین. بادستش کیرمو هدایت کرد تو کسش و آروم نشست روش.بعد شورع کرد آروم باالا و پایین رفتن.از ترس بیدار شدن دخترش آهو اوهی نمیکرد.کم کم ریتمش تند تر شد و منم خودم هم بالا پایین میکردم.بعد از 10 دقیقه ای از این حالت خسته شدم واز حالت خوابیده پاشدم نشستم طوری که رو پام بود.بعد طوری چرخریدمو و خوابیدم.ایندفع رویا زیرم بود و پاهاش دور کمرک حلقه بود.خیلی محکم تلمبه میزدم و اون بیشتر خوشش میومد.چند دقیقه ای گذشت و هردو عرقکرده بودیم.از روش پاشدم و نشستم.پاهاشو گذاشتم رو شونم.کشیدمش بالا تر. حالا 2 تا سوراخش تو دیدم بود ! آروم کیرمو کردم تو کسش و تا ته تو کس خیسش فرو کردم.اون بی حال افتاده بود. کیرمو در اوردمو مالیدم به چوچولش.بعد آوردم پایین. آروم می مالیدم به سوراخ کونش بعدش یه فشار آوردم و سرع پرید گفت نه. اما دیر گففت.سر کیرم رفت توکونش.
گفت از ک.ن نمیدمو من هم سریع در آوردم.. دوباره گذاشتم تو کسش و یه فشار دادم بعد شروع کردم تلنبه زدن. یه مدتی تلنبه زدم تا بار دوم ارضا شد.
ادامه دادم تا آبم اومدو ریخت تو کاندوم تو همون حال خم شدم روش و یه چند تا لب اساسی گرفتم.بعد پاشدم و کاندومو در آوردم و با کلینکس کیرمو پاک کردم.رویا خسته بودو افتاده بود رو تختو. لباسمو پوشیدم. یه تراول 50 ی در آوردم گذاشتم رو کشوی کنار تختش. بعد گونشو بوسیدمو پاشدم.
را خروج رو بلد بودم.
گفتم خدافظ و رفتم!
     
#35 | Posted: 31 Mar 2011 08:21
امید و سارا
سلام.من اميد هستم اين داستانی كه ميخوام براتون تعريف كنم واقعيه و همين چند ماه پيش اتفاق افتاده و عين ماجرارو براتون مينويسم. تو خيابون داشتم با ماشين ميرفتم.صبح ساعت 8بود و ديدم كه گرسنمه.تصميم گرفتم يه نون بربري بگيرم و ببرم تو دفتر كارم بخورم.كنار يه نونوايي نگهداشتم و پياده شدم و نون گرفتم.همينكه ميخواستم سوار ماشين بشم چشمم خورد به يه دختر سبزه و ناز كه كمي هم تپل بود.يه تيكه بهش انداختم و رفتم طرف ماشين.سوار شدم و از آينه نگاه كردم ديدم سوار تاكسي شد و از كنار ماشينم كه رد ميشه زير چشمي بهم نگاه كرد.منم سريع گاز ماشينو گرفتم و دنبالشون حركت كردم.متوجه شد كه دنبالشونم و چند باري برگشت و عقب و نگاه كرد و داشت لبخند ميزد.رفتم دنبالشون تا اينكه جلوي دانشگاه آزاد ايستاد و پياده شد و منو ديد.منم كشيدم كنارشو سلام كردم .خنديد و رفت توي داشگاه آزاد.رفتم و دور زدم و دم در دانشگاه منتظر شدم تا بياد.تا ساعت 1ظهر همونجوري منتظرش بودم و كم كم حوصلم داشت سر ميرفت كه ديدم اومد.از تو ماشين بهش سلام كردم.با تعجب منو نگاه كرد و گفت : تو هنوز نرفتي.؟ خنديد...ميخواست سوار ماشين بشه ولي نشد و پياده راه افتاد.با ماشين رفتم دنبالشو گفتم بيا با هم بريم.آروم گفت : برو جلوتر بايست. سريع رفتم كمي جلوتر ايستادم و اومد و سوار ماشين شد رو صندلي عقب.كمي احوالپرسي كرديم و گفتم كجا ميري؟ گفت هرجا ميخوايي برو ولي جاي شلوغي نباشه.از هردري گفتيم.گفت : دانشجوي سال آخر زمين شناسي هستش و فردا صبح بايد برن اردو به زنجان.شمارمو دادم بهش و بردمش هونجايي كه صبح اولين بار ديده بودم پيادش كردم. عصر بهم اس ام اس زد كه فردا صبح ساعت 7از جلوي دانشگاه آزاد ميرن اردو.منم فردا صبح رفتم در دانشگاه.كمي بعد ديدم يه آقايي با پيكان آوردش وكمي حرف زدن و مرده رفت.سارا هم منو ديد و خنديد.ولي بهم گفته بود كه دوستانش نبايد بفهمن. از دور ايما و اشاره ميكرديم تا اينكه اتوبوسشون حركت كرد.يه هفته تو اردو بودن و تو اين يه هفته كلي تلفني حرف زديم و اس ام اس زديم.تا اينكه مجوز ارسال اس ام اس سكسي رو ازش گرفتم و چندتايي فرستادم و اونم چندتايي فرستاد.خيلي صميمي شده بوديم. يه روز ازم پرسيد : چرا زن نميگيري؟گفتم حوصلشو ندارم.گفت: جون مادرت قسم بخور كه مجردي؟گفتم راستشو بگم؟گفت : آره.گفتم زن دارم يه دختر 6ماهه هم دارم. كمي شاكي شد كه چرا بهم نگفتي و از اين حرفا ولي منم ميدونستم چطوري آرومش كنم. ديگه راحت شده بودم كه اصل قضيه رو ميدونه ......راحت تر شده بوديم با هم.....از اردو برگشتن و چندباري بيرون همديگه رو ديديم.يه بار بهش اس ام اس زدم و خواستم يه جايي خلوت كنيم و بوس و عشق و حال.اونم قبول كرد و گفت كه از عقب بايد قول بدم زياد اذيتش نكنم.باورم نميشد اينقدر راحت قبول كن.منم كلي قربون صدقه رفتم و قبول كردم.فرداش با هم رفتيم شركت من كه هميشه خلوته.كلي حرف زديم و من كم كم حرف سكس رو باهاش زدم كه گفت : شوخي كرده و الكي گفته...كمي حالم گرفته شد.ولي خونسرديمو حفظ كردمو گفتم: فقط بوس كنمت.قبول كرد.كمي بوس و ناز و نوازشش كردم و تو بغلم نشوندمش و كم كم باهاش بازي ميكردم كه انگار يه باره آتيش گرفت و محكم بغلم كرد و اونم منو بوسيد منم زود دستمو بردم طرف سينه هاشو ماليدمشون و كم كم كون و كوس و...... ديگه داغ كرده بوديم.منم زود از فرصت استفاده كردم و لختش كردمو خودمم لخت شدم.بهم نگاه كرد و گفت فقط به دو شرط اجازه سكس ميدم.گفتم چي؟ گفت : اول اينكه فقط از عقب...گفتم قبوله....بعدشم اگه سكس كنيم ديگه همديگه رو نبينيم. گفتم چرا؟گفت : اين شرطمه.داغ بودم و گفتم قبول .ميكنمتو ديگه قطع رابطه.اونم سرشو انداخت پايينو گفت شروع كن.كلي باهاش حال كردم و ماليدمو سرحال اومد . ولي يه بارم به كيرم نگاه نكرد.با وازليني كه تو دفتر داشتم كيرمو كونشو حسابي چرب كردم و با تمام مهارتي كه داشتم كونشو شروع به گاييدن كردم.خيلي راحت تر از اون چيزي كه فكرشو ميكردم كيرم رفت تو كونش.يه ربع حسابي تو كونش عقب و جلو كردم و اونم معلوم بود كه حسابي حال ميكنه.بعد يه ربع سارا گفت كه پاهاش سست شدن.نشوندمش رو صندلي كه ديدم داره ميلرزه و از حال ميره.سريع براش آب آوردم و بهش دادم كه بخوره و كمي هم سروصورتشو آب زدم.كمي حالش بهتر شد ولي كلد بي حال بود.پيش خودم گفتم: اولين سكسشه و استرس باعث شده بي حال بشه.خلاصهاومديم بيرون و رسوندمش سر كوچشون.موقع پياده شدن بهم گفت : ديگه همديگه رو نميبينيم.؟ گفتم اگه تو بخوايي ميبينيم.گفت : برات يه اس ام اس ميزنم و فكر كنم بعدش ديگه دست از سرم برنداري...گفتم : چيه؟ گفت 1ساعت ديگه بهت اس ميزنم. بي صبرانه منتظر اس ام اس بودم كه بالاخره زد......متنش همين بود: من يه زن هستم.1ساله از شوهرم طلاق گرفتم. بلافاصله بهش اس امس زدمو خواستم كه رابطمون حفظ بشه.در جواب نوشت: چيه؟نكنه هوس كوس كردي؟ خيلي داغ كرده بودم.كلي قربون صدقه رفتم و راضيش كردم كه با هم در ارتباط باشيم.....خلاصه قبول كرد و ما هميشه همديگه رو ميديديم.
     
#36 | Posted: 5 Apr 2011 16:24
حمید و سمیرا

این داستان ماله 1 سال پیشه. یک روز مثل همیشه تو پارک آزادی (شیراز) تو پاتوق نشسته بودیم و کس شعر می گفتیم.داشتیم می خندیدیم وکه یهو چشم افتاد به نیمکت کنار دستیمون . دیدیم که یک دختر سفید و فوق العاده خوشکل مامانی که با ماماتش نشسته تخمه می خورد.نه ایتو. اون موقع من 19 سالم بود ولی به خاطر هیکل و قدم کسی باورش نمی شد که من 19 دارم.من همون جا شق کردم ولی اصلا به رو خودم نیاوردم مثل بچه مثبت ها ساکت نشستم و دیگه کس نگفتم خلاصه یواش یواش بچه ها رو دک کردم و فهش گذاشتم هرکس چیزی بگه به دختره.همه که رفتن من با کلاس نشستم و هرکس از دوستام می یومد می گفتم برو حوصله ندارم.من واسه خودم کلاس گذاشته بودم که یههو دیدیم چند تا از دوستام از دور دارن می یان برای این که اذیتم کنن.یکی می گفت حمید 200 تومن منو بده .یکی داد میزد من 100 تومنمو می خوام یکی می گفت شلوارم و بده شرتمو می خوام. خلاصه آبرومو بردن تو کون سگ و در اوردن. تا تونستن سرمون لاشی بازی در آوردن.منم ساکت نشستم تا اونا رفتن.بعد از چند دقیقه دیدم یکی داره میگه بفرما.نگاه کردم دیدم مامانش داره بهم تخمه تعارف می کنه منم با اسرار اون برداشتم و تشکر کردم. دختره البته دختر که چه عرض کنم فرشته" گاهی وقتی یک نگاه کوچولو می کرد منم دراز کرده بودم نه اینطور و تودلم می گفتم یک کردنیت بکنم که....... زمین و زمون رو دندون بگیری . من روم نشد شماره بهش بدم به خاطر تخمکه.شماره رو دادم به یکی از دوستام گفتم بده به اون بگو ماله منه.خلاصه دختره که فهمید شماره منه گرفت و شب ساعت 12 س م س داد فهمیدم که خودشه همین جور شد و که با هم دوست شدیم/ اون 24 سالش بود و معلم زبان انگلیسی.. منم که مثل خر کار می کردم صبح ها که تا 1 خوابم بعدش نهار می خورم دوباره تا 5 استراحت می کنم بعد می رم حمام واسه ی کار اصلیم حاضر می شم و میرم پارک و قدم میزنم تا 12. هرچی فکر میکردم که چه جوری بحث سکس و باز کنم می دیدم جواب نمی ده. حتی چند باری به یادش چیز زدم.تا یک روز که گفت اب جوش ریخته رو پام.منم گفتم گوشی رو بذار روپات تا خوبش کنم.گذاشت منم دو تا بوس آبدار از پشت گوشی کردمو با این که گوشی رو پایین گرفته بود فهمید.بهش گفتم من نمیدونم من حالیم نیست باید بیای تا ببینم چه طور شده.منم که میدونستم خونشون خالی بودوچون بدجایی بود باید مواظب خونه می موندو نمی تونست بیات بیرون .منم گفتم من میام خونتون.با هزارالتماس و خایه مالی وکس لیسی قبول کردوقرار شد من ساعت 5 عصر خونشون باشم . (البته قبلا خونشون رفته بودم ولی کاری نکرده بودم درحد بوس کردن اونم رو لپ) من که تو کس و کونم عروسی بود گفتم میرم خونشون پاهای تپل و سفیدش رو می بینم داشتم می مردم از شق درد. خلاصه رفتم حموم و هر چی پشم بود زدم و با صابون کیر 19.5 سانتی(بلندیش) در14.5 (کلفتیش) خوب برق انداخته بودم و برای یک کس آبدار ... در ضمن من از اون دسته ادم هایی هستم که زیر 1 ساعت نیم ابم نمی یاد..باورتون نمیشه .ولی تا حالا هیچکس رو مثل خودم ندیدم این قدر بدون اسپری وکاندوم وکرم و .... طول بکشه..."بگذریم. ساعت 4.30 (عصر)از خونه زدم بیرون 5 دقیق در خونشون رو زدم.وای وای وای باورتون نمی شه اگر می دیدن چه دختری درو باز کرد به جون خودم ابتون می اومد.رفتم داخل پریدیم تو بغل همدیگه.گذاشتمش رو شونه هامو بردمش تو اتاقش.نمی دونم چرا اینقدر پرو شده بودم اونم باورش نمی شد ولی به رو خودش نمی اورد . انداختمش رو تخت و از دهنم پرید و گفتم کدوم خارکسه پاتو سوزونده.اونم نگام کردو گفت بیشعور مامانم حواسش نبود اینجورشد. منم تو راه که می امدم یک پاستیل نوشابه ای خریدم .موقع تو لبی لازم می شه. اون رفت شربت بیاره منم نشسته بودم روی این دوچرخه ثابت ها هست.تا اون بیاد.کیرم هم قشنگ جا سازی کردم.تا تو کلما نباشه.اومد" شربتو خوردم.بهش گفتم بیا جلوی من وایسا . اونم امد لبم رو گذاشتم رو لبش اونم طوری نشون داد اینگار نه اینگار برای بار اول بود که به من تولبی می داد منم که دیدم این جوریه دستمو گذاشتم رو باسنش شروع کردم به مالیدن .به خدا قسم نمی دونید چه قدر این باسن نرم و خوش فرم بود . پاستیل رو از جیبم در اوردم 1 دونه دادم به اون 1 دونه هم خودم . وای چه حالی می داد .بعد از یک دقیقه پاستیل هامونو عوض می کردیم.(فقط 1 بار با پاستیل امتحان کنید تا بفهمید من چی می گم)بردمش رو تختو شلوارشو در اوردم باورتون می شه من چی می دیدم یک کس سفید وتپل .بدون مو(خارکسه همون روز زده بود (رمش))دست زدم دیدم خیسه خیسه (آخه نیم ساعتی بود لب میگرفتیم.)خواستم کسشو بخورم سرم رو گرفت گفت بیا روم بخواب منم رفتم.حدود 15 دقیقه ای گردون وگوشش رو خوردم که دیدم دیگه هرچی صداش می زدم محلم نمی زاره .نگو به ارگاسم رسیده بود.تا من لباسامو در اوردم اونم حالش جا اومد .باورم نمی شد که می خوام تا چن دقیقه ی دیگه کسی رو بکنم که آرزوشو داشتم. کنارش دراز کشیدم و گفتم نوبت توهه. گفت چه کار کنم گفتم:دیگه نوبت تو هست که میکروفن رو دست بگیری.خارکسه به من می گفت ساک نمی زنم شما باورتون می شه.تو دلم گفتم تا اومدم اینجاهزار تومن خرجم شده" تازه اولشه باید قد یک میلیون بکنمت.خلاصه جاتون خیلی خالی بود بزور کاری کردم که ساک بزنه.وای یک ( شلم شیمپویی) راه انداخته بود که نه ایتووووو. من یه لحظه جو فیلم سوپر گرفتمو همین طور که سرشو گرفته بودم محکم فشار دادم وخانوم خانوما رید به حال ما " می خواست بیاره بالا / یک چن لحظه ای رفت دست شویی تا بیاره بالا .ولی کونده یک کمی هم زیادی شولوقش کرد.می خواست دیگ ساک نزنه..منم گفتم مشکلی نداره.خوب اومدو دراز کشید منم از پشت افتادم روشو "کله ی حمید کوچولو رو تف مالی کردم چون می دونستم دیر ابم می یاد گفتم بزار رب ساعتی لا پایی بزنم .الان دیگه کیرم لای پای سفیدش بود منم تحریک شده بودم نه ایتووو. گذشتو یکم کرم که کنار تختش بود زدم به کیرم " یکم هم زدم دور کون لاشی خانوم که دیدم صداش درامد که من از کون نمی دم.دیدم نمی شه باید یه خوردم از زور استفاده می کردم .چاقوم رو از تو جیب شلوارم که کنار تخت بود برداشتم برای این که از کون بده یه خورده ترسوندمش.خلاصه گفتم اگر نزاری یک زخم آباد(پسته ای) روقمبلت میندازم..قبول کرد.سرش رو گذاشتم هر چی زور زدم نرفت تو.اونم مثل سگ واق واق می کرد.یه تف از اون تفا که کش می یاد انداختم رو کیرمو با کرمه قاطی شد لیز لیز (میشد روش اسکی بری)گذاشتم رو سوراخش با دستم هم شون هاشو گرفتم که یه موقع شیطونی نکنه فرار کنه.محکم با تمام وجود فشار دادم کم مونده بود تخمم هم بره تو . چشوتون روز بد نبینه یه جیق زد که من از ترس یه گوز اباد کندم که همین شد با هم بخندیم و دردو یادش رفت.اولش آخخ اوخ زیاد می کرد بعد دیدم نه بابا دست گذاشته پشت رونم فشار می ده خودش هم عقب جلو میکرد منم با صدای اون محکم تر تلمبه می زدم عرق کرده بودم نه ایتوو.الان اتاق فقط پر از اه اه اه اهان اهان اهان اوم اوم اوم اوم اومممممممم تا ته..منم داشتم با کسش بازی می کردم که لحضه ساکت شد ویه لرزش کوچولو رفت واِرضا شد.منم به کارم ادامه دادم.احساس کردم منم ابم داره می یاد تند تند تلمبه زدمو همون تو خالی کردم.کنارش دراز کشیدم.. لباسمو پوشیدم رفتم دمه در می خواستم خدافظی کنم داشتم تو لبی می گرفتیم که حمید کوچولو دوباره بلند شد .گفتم می خواستی لب ندی.گفت اشکال نداره دوباره رفتم تو اتاق.همون اشو همون کاسه..یه بار دیگه کردمو حالا دیگه ساعت 9 بود. کارم تموم شدو تو پله ها نشستم که کفشمو بپوشم.خارکسه اومد نشست تو بغلم که کیرم با فهش خوار مادر بلند شد.دیگه جون نداشتم برم تو اتاق رفتیم توپذیرایی رو مبل شروع کردم به تلمبه زدن کون سمیرا خانوم .دیگه داشت کونم پاره می شد البته شده بود این بار که داشتم می کردم به خودم گفتم ابم رو بریزم تو دستمال ببرم بزنم به صورت دوستام که دفعه ی دیگه کون ندن سر ما.....کردم کردم تا اومد.ریختم تو دستمال کاغذی گذاشتم تو جیبم. این سری به سمیرا گفتم تو همین جا بمون من خودم میرم.اومد بلند بشه منم" خوب کفش پام بود با سرعت از خونه زدم بیرون........ساعت10:45 بود ....رفتم تو پارک دوستام وایساده بودن دستمالو محکم مالیدم به صورت دوستم خلاصه کلی ازش خندیدیم.جاتون خالی
     
#37 | Posted: 9 Nov 2011 16:44 | Edited By: eteraf1984
فرزاد و فرشته
.سلام به همه ی شما بچه های اهل حال و با صفا
من اسمم فرزاد و الان 20 سالمه این خاطره ای که می خوام براتون بگم مال وقتیه که تازه 18 ساله شده بودم و اون موقع در همسایگه ما یه خونواده ی نسبتا شلوغ بود که 4 تا دختر و یک پسر داشت که اسمش رضا بود رضا حدود 3 سال از من کوچیک تر بود و یکی از خواهراش هم که 5 سال از من بزرگتر بود اسمش فرشته بود.
ماها توی بچگیمون با هم خاطرات شیرینی از دودول بازی هامون داشتیم. آخه یه جورایی با هم بزرگ شده بودیم و با هم صمیمی بودیم. من و رضا سگا(یه چیزی تو مایه های آتاری) داشتیم و منم که بچه ی مثبتی بودم و مادرامونم به من خیلی اعتماد داشتن خیلی وقتها با رضا تنها بودم. همین عامل باعث شده بود که منی که شهوتی بودم جذب کونهای سفید و خوش تراش رضا و سینه های ناز فرشته جونم بشم.
خلاصه من به بهونه ی فیلم های سگا و چندتا چیزای دیگه خیلی با رضا حال می کردیم.
وقتایی هم که می رفتم خونشون خواهرشو با نگاهم می خوردم و برای سینه های فرشته تو خلوتام جق می زدم(آخه اون خیلی از من بزرگ بود البته من هیکلم خیلی بزرگتر از سنمه)خلاصه تو همین رفت و اومدا بود که یه روز فرشته به من گفت فرزاد اگه شوی جدید گیرت اومد به منم بده (آخه خیلی اهل آهنگ و شو بود) منم گفتم چشم شما جون بخواه!!
همین جوری داشتیم می گذروندیم تا بالاخره یه روز من یه شوی ناز از نوال زغبی اومد دستم این در حالی بود که خونه ی ما خالی بود و من به بهونه ی باشگاه خونه مونده بودم. منم راست کردم برای سکس با فرشته. سریع خودمو رسوندم در خونشون. خودش در و باز کرد تازه از حموم اومده بود گفتم که بیاد خونمون
اونم رو حساب اینکه خونمون خالی نیست گفت: باشه تو برو تا من موهامو خشک کنمو بیام. منم رفتمو خونه رو برای اومدن عزیزم آماده کردم. بعد از حدود 5 دقیقه اومد و تا منو تنها دید جا خورد اما چون گفتم مامانم الانا پیداش می شه اومد تو و نشست منم ضبط رو روشن کردم اما تا می خواستم سی دی رو بذارم که
گفت:فرزاد من می خوام برم وقتی مامانت اینا بودن میام باشه؟(اون تازه 2 هفته بود که با یه پسره نامزد کرده بود) که من گفتم:این سی دی رو می خوام بدم به صاحابش که یه کمم اصرار کردم تا قانع شد و گفت پس زود باش چون اگه مامانامون بفهمن خیلی زشته!!!!
منم که داشتم می مردم از شهوت رفتم نشستم کنارش و گفتم فرشته جون یه چیزی رو خیلی وقته که می خوام بهت بگم ...
گفت چی؟..
- که دوست دارم و خیلی عاشقتم....
فرشته خندید اما چشماش برق خاصی میزد و یهویی گفت:دیرت نشه آقا فرزاد اون موقع که من تنها بودم و تو هم تنها چرا تو رضا رو به من ترجیح می دادی ؟!!!!
من که شاخ در آوورده بودم فقط گفتم: آخه فکر می کردم تو به من اهمیت ندی اینو که گفتم یهویی فرشته منو بغل کرد و گفت: من هیچ کسی رو به اندازه ی تو دوست ندارم عزیزم و لبهاشو گذاشت روی لبهام. من کاملا مبهوت و شگفت زده بودم و اونم داشت هی لبهای منو می مکید...
یه کم طول کشید تا به خودم اومدم و تازه کارمو شروع کردم و دست چپم رو گذاشتم روی سینش که دیدم فرشته چشمش رو بست و فهمیدم آره داره یه اتفاقاتی می افته کم کم دستمو بردم زیر لباسش و دیگه حالا دو تا دستام روی سینه هایی بود که من به خاطر رسیدن بهشون یه سال انتظار گشیده بودم!!!
کم کم بلوزشو در آوردم(فرشته یه بلوز سفید و یه شلوار استرچ تنش بود که توش خیلی نازتر شده بود)اول خوست مقاومت کنه اما وقتی یکمی بیشتر سینه هاشو مالوندم کوتاه اومد و خودشم کمک کرد!!!کم کم لبم رو از روی لبهاش بر داشتم و رفتم کم کم روی دو تا انار شیرین که حالا صورتی هم شده بودن و شروع کردم به خوردن اونا که دیدم فرشته داره دست می کشه روی سرم و میگه فرزادجوووووون ...بخور....بخورشون همش ماله توووه....منی که اون موقع اولین سکسم بود فقط سعی کردم که اونو ارضا کنم اما یهو فهمیدم که بهله انگار داره آبه آقا فرزادم میاد...
منی که اصلا دوست نداشتم آبم هدر بره شلوارو شورتمو در آووردم(فرشته سرش بالا بود وقتی پایینو نیگاه کرد و دید من چیزی تنم نیست چشماش گرد شد آخه کیرمم حسابی بزرگ شده بود) خلاصه یه کمی با نازو نوازش اونم با من راه اومد و لخت شد کسی که خودشم فکرشو نمی کرد این اتفاق بیافته!!!!(اینو بعدا بهم گفت)
منم که دیدم ماتو مبهوت مونده نذاشتم از تو این حال در بیاد یواش یواش خوابوندمش و رفتم سراغ کسش وایییییییییی چه کسی داشت سفید خوشبو تر و تمیز(آخه از حموم تازه اومده بود)کسش یه کمی مرطوب بود اون موقع نفهمیدم چرا( اما حالا می دونم) خلاصه اونقدر کسشو لیسیدم که احساس کردم آبم داره میاد برش گردوندم و کیرمو گذاشتم در سوراخ کون تپلیش و با یه کم کرم هول دادم تو فرشته نمی خواست داد بزنه بخاطر همین زمینو چنگ می زد تا سه تا تلمبه زدم آبم اومد آبم یه کمش تو کونش ریخت بقیشم مثه فیلم سوپرایی که دیده بودم ریختم رو سینه های نازش. بعدش که بازم به هم ور رفتیم و من یهو به ساعت نیگاه کردم دیدم ساعت 8 و بهش گفتم: فرشته جون الانه که مامانم اینا بیان اونم سریع خودشو جم و جور کرد و به من یه لب حسابی داد و رفت...
فرشته اینا چند ماه بعد اساس کشی کردن و رفتن...

در این قمار عشق ؛ به خود بیش از تو بد کردم.
     
#38 | Posted: 25 Nov 2011 18:39
سکس با بابام و خواهرم

پنجشنبه بود و یکمی زود تر از کلاس تعطیل شدم اومدم خونه تو راه دائم به حرفهای سعیده فکر میکردم آخه مگه میشه ؟؟؟ من و اون دوستای قدیمی بودیم و تقریبا هیچ سری با هم نداشتیم . سکس با داداشش ؟ یعنی چه جوری تونستن ؟ چه جوری روشون شده ؟ و چیا اون موقعی به هم میگفتن ؟ تو همین فکرا بودم که دیدم جلو در ساختمان وایسادم . طبق معمول کلید نداشتم زنگ زدم خواهرم درو باز کرد و رفتم داخل . مهسا (خواهرم ) نشسته بود پای ماهواره . این کره خر از اون چشم و گوش بازهای تیر بود طبق معمول نشسته بود پای کانالهای سکسی چشمم افتاد بهش گفتم خواهرم سیر نمیشی این دریوری ها رو میبینی ؟ حالا خداییش اگه کسی نبود خودم هم همین کارو میکردمااا . گفتش اخه خیلی باحالن این میشینن یک ساعت کس و کون خودشون رو میمالند که چی بشه ؟ مثل ادم برید یکی رو تور کنید باهاش حال کنید نه اینکه دهن پسر دخترهای تو کف رو سرویس کنید حالا خوبه اینا تا اراده کنن یه کیر جلوشونه اما ما فقیر بیچاره ها باید تو کفش بمونیم . اینا رو میگفت دیدم دستش رو گذاشته رو کس کوچولوش و هم با من حرف میزنه و هم کسش رو میماله . یه لحظه نگاش افتاد به من که داشتم لباسام رو عوض میکردم و بهت زده هم نگاش میکردم . درسته که باهاش از این حرف نداشتم اما اونم از رو نمیرفت . بهم گفت ابجی خوش بحال شوهرت . گفتم چرا گفت اخه هیکل مرد پسندی داری همه دوست دارن خانومشون مثل تو باشن اما یکمی لاغری ها به خودت برسی دیگه میشی یه تیکه گوشت راسته درست حسابی که ملت واسش سر و دست میشکونن . همونجوری چوب رختی رو پرت کردم طرفش گفتم اولا اونجا رو ول کن معلوم نیست داری با اونجات حرف میزنی یا با من دوما خفه میشی یا یام خفت کنم اصلا انگار نه انگار من هیچی نمیگم توام همش از کس و کون و دادن و کردن حرف بزن گفتش نه تو بدت میاد . گفتم میزنمتااا که با خنده گفت قربونت برم تو منو اصلا بکش کی میخواد چی بگه . گفتم خوب ادم و خر میکنی که چیزیت نگه ها اونم یه خنده ملیح کردو هیچی نگفت .
هوا گرم بود کولرم خراب منم ترجیح دادم با یه سوتین و یه شلوارک گشاده کوتاه باشم . اومدم اشپزخونه و گفتم چیزی میخوری گفت اره کیر . گفتم مهسا خفه شو دیگه همچین کیر کیر میکنه امگار ناحالا طعمشو چشیده . گفت مگه تو چشیدی . گفت نه البته یه نه گفتم که خودم گوشم کر شد . گفت خدا قسمتت کنه که ناکام از دنیا نری منم دیدم نه نه مثل اینکه نمیخواد از رو بره گفتم تو پررویی من پررو تر . گفتم بنده خدا . خدا زودتر نصیب من میکنه تا تو تو برو فکر خودت باش که حالا حالا ها تو کف میمونی باید بشی جلو همین کانالا به خودت ور بری و کیر هم تو خوابت باهاش حال کنی . گفت اره تو اینجوری فکر کن . خلاصه اومدم پیشش و نشستیم با هم یکمی از پیزایی که از دیشب مونده بود رو خوردیم و همچنان کانال سکسی هم جلومون . یه مدت گذشت و دیدم مهسا داره لباس در میاره گفتم چیکار میکنی گفت گرمه بابا نترس منم کیر ندارم که با دیدن هیکل جنابعالی راست کنم بخوام لخت شم بکنمت . گفتم حیف شد ولی و خندیدیم . اونم لخت شد و فقط با یکدونه شرت دراز کشیده بود جلو کاناپه روبروی تلویزیون . منم همونجا رو زمین دراز کشیدم و همینجوری تو کانالهای سکسی سیر میکردیم البته کانال سکسی که چه عرض کنم همون کانالهای سکس تلفنی که یه گوشی میگیرن دستشون و الکی به خودشون ور میرن . به مهسا گفتم اه اینا چیه اصلا حال نمیده یا کلی شماره وشه که نمیشه تصویر رو دید یا اینقد بی کیفیتن که ادم حالش بهم میخوره کانال و عوض کن . مهسا گفت مونا میخوای سوپرایزت کنم ؟ گفتم میشناسمت یا یه کانال پیدا کردی که قفل نیست یا اینکه دوست پسرت رو قایم کردی یه جا که بیاد بکنتمون . خندید گفت نه بابا این خبرا نیست . اگه هم باشه دوست پسرمو بیارم بدم دمه دهن گربه که تو رو ببینه و بیخیاله من بشه ؟؟؟ نه اما بیا اینم کد کانالهای قفل شده . گفتم خاک توسرت الان اینا که بدرد نمیخورن بزارشون دره کوزه ابشوه بخور تا ساعت یک و نیم شب که برنامه قشنگا شرو میشن . گفت مولتی ویژن یک همیشه لز ها و منفی 16 رو شبانه روزی نشون میده بزن بریم اونو حداقل ببینیم . زدی و باز شد بهش گفتم کد رو از کجا اوردی گفت بابا اون دفعه ای که میخواست کد رو بزنه منم دیدم اما به روم نیاوردم . خلاصه نشستیم پای لز دیدن و کم کم هم دستمون رفت تو شلوارک و داشتم به کسم ور میرفتم و باز رفتم تو خیال که آخه سعیده چه جوری سکس کرده با داداشش و همینجوری داشتم تو فکر و خیال خودم سعیده و داداشش رو لخت تو بغل هم دیگه تصور میکردم که دیدیم مهسا داره بدجوری نگام میکنه گفتم چته ؟ گفت ببین با خودت چیکار کردی ؟
تازه سر افتادم که به به همچین کسه رو مالیدم که ابش زده بیرون و قشنگ جلو شلوارم رو خیش کرده بود ( راستی من چون تازه پریود شده بودم و دورش تموم شده بود شرت نپوشیدم که راحت تر باشم ) . مهسا گفت خواهری بزار کست رو ببینم گفتم نچ . گفت ترو خدا بزار ببینم . گفتم شیطون شدی گفت چیکار کنیم دیگه . گفتم باشه اما الاناس که بابا سرو کلش پیدا بشه ها گفت نه بابا اون همیشه دیر میاد راستی یادم رفت بگم من مامانم با چند تا از دوستاش رفته بودن کیش و یه یک هفته ای قرار بود اونجا باشن و من و خواهرم و بابام فقط مونده بودیم خونه . خلاصه شلوارم رو در اوردم و مهسا اومد چسبید کنارم و رفت جلوی پام جوری که دوتا پاهام اطرفاش بودن نشست و دستش رو امود بیاره سمت کسم که زدم رو دستش گفتم هوی چیکارش داری ؟
گفت کاریش ندارم میخوام کس کوچولوت رو نازش کنم . قبل اینکه من حرفی بزنم دستش رو کشید لای کسم وااااای چه حالی داد اصلا یه لحظه هرچی حسه خوب بود بهم وارد شد . یه اهی کشیدم که مهسا گفت اوووه چته ندید بدید بزار کار دارم باهاش حالا حالا ها . سرش و که اورد سمت کسم که به قول خودش یه بوسی از کسم بگیره در باز شد و چشممون افتاد تو چشم بابایی که از راه رسیده بود اینقدر صدای تلویزیون بلند بوده که ما نشنیدیم کی اومده بالا . یه لحظه نفهمیدیم چه جوری خودمون رو جمع و جور کردیم و ماهواره رو خاموش کردیو لباسمون رو تنمون کردیم البته جلو بابا اکثرا راحت میگشتیم و زیاد به پوشش خونه توجه نمیکردیم. بابا هم بدون اینکه حرفی بزنه رفت سمت اتاقش و لباساش رو در اورد و من و مهسا از فرط خجالت سرخه سرخ شدیم و نمیدونستیم چی بگیم . سرم پاین بود و تو دلم داشتم به مهسا فحش میدادم که دیدی چه ابرویی ازمون رفت . که دیدیم بابا بدون اینکه اصلا احساس کنه اتفاقی افتاده باشه گفت بچه ها چیزی هست من بخورم که منم رفتم سریع سم پیزای بابا رو براش اوردم و گذاشتم رو میز با نوشابه و سس و مخلفات . یه جورایی تریپ گه خوردیم و اینا .


بابا با یه رکابی و شلوارک اومد منم که همچنان برق سکس از کلم کاملا نپریده بود یه لحظه نگاه هیکل سکسی بابام انداختم و دیدم واقعا هیکل نازی داره از اون مدلهایی که خیلی دخترا دوست دارن موقع سکس دوست پسرشون یا شوهرشون اونجوری باشن و بابام همه اون مشخصات رو داشت. تو این فکرا بودم که دیدم بابام میگه کجایی دختر به چی نگاه میکنی ؟ به خودم اومدم دیدم عجب امروز روزه بدیه همش دارم سوتی میدم . خلاصه بابا اومد نشست ناهارو خورد و جمع و جور کردیم و من رفتم بخوابم . مهسا هم عادت داشت رو تخت مامان اینا بخوابه . راستی مهسا سیزده سال بیشتر نداره و حتما با این تعریفای من یه چیزی بزرگتر تو ذهنتون اومده بود منم که هفده سالمه . سات حدود 2 بعذ از ظهر بود که رفتیم بخوابیم بابام گفت از مامانتون چه خبر که گفتم همون دیشب که باهاش حرف زدم حالشم خوب بود . بابا گفت امشب میاد ؟ گفتم ا بابا اون تازه پیریرو رفته تا اخره هفته دیگه هم شاید نیاد . اخه بلیط رفت و برگشت گیرشون نیومده بود و قرار بود از اونجا بلیط بگیرن که تاریخش دقیق معلوم نبود . بابام گفت بد شد گفتم چرا گفت امشب باید با دست حساب کنم . من نفهمیدم که منظورش چی بود . اما گفتم من خوابیدم . فعلا.
یه لحظه خوابم برد و بعد یه مدتی بیدار شدم هوا خیلی گرم بود خیلی خیلی تشنم شده بود رفتم سمت اشپزخونه که دیدم دره ماهواره روشن شبکه مولتی ویژن و داره یه فیلم لز منهای شونزده نشون میده و هیچ کسم نبود گفتم باز این دختره اومده زده اینجا و داشتم فحش میدادم بهش که بس نبود ابرومن جلو بابا رفت که رفتم سمت اتاق مامان این اما چیزی که دیدم باورم نمیشد .یه لحظه فکر کردم باز توهم سکس زده به کلم اما نه واقعیت بود مهسا نشسته بود بین پای بابام و داشت با یه کیره نسبتا کلفت بازی میکرد . میخکوب شدم همونجا . اروم رفتم سمتشون که ببینم جریان چیه . که دیدم بابایی کاملا لخت شده و لباسای مهسا هم یه طرف افتاده و دارن حسابی با هم حال میکنن . اصلا قابل باور نبود . صحنه سکس سعیده و داداشش اومد جلو چشام و اصلا حس میکردم توی یه دنیای دیگم . دقت کردم ببینم چیکار میکن . دیدم بابام گفت نه مثله اینکه مامان جونتونم که نباشه شماها از پسه باباتون بر میاین اره ؟ که مهسا با یه دست کیر بابا رو براش جق میزد و گفت هرچند که به پای مامانی نمیرسیم اما جاشو سعی مینیم پر کنیم. که بابام گفت برا بابایی ساک میزنی دختر خوشگلم که دیدم مهسا هم انگار منتظزه همین بود کیر بابایی رو که به نظره من خیلی خوش فرم و البته یکمی هم زیادی بزرگ بود کرد تو دهنش و شرو کرد ساک زدن . خیلی تعجب کردم این مهساس اونم بابای منه ؟
بابا هم گفت پدر سوخته این کارا رو از تو اون ماهواره یادگرفتی یا کسی یادت داده ؟ گفت بابا هر دوش
بابا گفت از کی مثلا ؟ مهسا گفت خودتون ! بابا گفت پدر سوخته حالا من ساکی واسه کی زدم که از من یاد گرفتی ؟ که گفت نه قربونتون برم اون موقعی که شما فکر میکردین من خوابم و میخواستین ترتیب مامان رو بدین من همش رو مو به مو نگا میکردم. پیش خودم گفتم الحق که خیلی پدر سوخته ای .
تو همین حالا بودیم که من یه لحظه چشمام رو بستم و خودم رو جای مهسا فرض کردم . دستمو بردم توی شلوارکمو شرو کردم با کسم بازی کردن . نمیدونم چرا اینقدر ترشحم زیاد بود . همینطور که چشمام بسته بود به صدای حال کردن بابام گوش میکردم که کماکان مهسا داشت براش ساک میزد یه لحظه حس کردم صدا قطع شد چشمام رو باز کردم که ببینم چیکار میکنن دیدم جفتشون دارن به من نگاه میکنن منم اینقدره تو حال خودم نبودم که متوجه نشدم جلوی در مقابل اونا وایسادم . بابام گفت به به دختره گلم بیا پیش ما خوش میگذره ها که من گفتم نه و سریع رفتم توی اتاقم .
چند لحظه بعد دیدم بابایی لخت اومد توی اتاق و پشت سرشم مهسا با اون سینه های کوچولوش اما هیکل خوشگلش.
بابا اومد کنارم روی تخت دراز کشید و گفت که مهسا واسم گفته تو کفه کیر بودین حالا نمیخوای دلی از عزا دربیاری ؟
هیچی نگفتم و نگاو رو دوختم به کیر بلند شده و دراز و کلفت بابایی که بدجوری چشمک میزد . بابا گفت چیه ؟ نمیخوایش بدمش خواهرت ؟ گفتم نه دوباره از اون نه های معروف خودم که بابام گفت باشه بابا چته اصلا مال جفتتونه . گفتم پس مامانی چی ؟ گفت سهم اون جداست اما تا نیومده میتونم از سهم اون بدم شما دوتا .
منم سرم رو بردم سمت کیر بابام و اونم اومد قشنگ جلوم وایساد. اول میترسیدم . یه حسی داشتم جزو اولین کیرایی بود که زنده میدیدم . قبلا یه دیده کوچولو رو کیر بچه کوچولوهای فامیل زده بود اما این یکی خیلی فرق داشت بزرگ رسیده و حتما هم خوشمزه
اروم با دستم میمالیدمش و بوسش میکردم خیلی حس خوبی بود بابام گفت بخورش دیگه گفتم باشه . و لبام رو باز کردم و بابا هم دستش رو دور سرو گرفت و سعی کرد با حرکت خودش براش ساک بزنم . منم سرم رو با حرکت دست اون هماهنگ کردم واقعا خوشمزه بود بابا رو نگاه کردم دیدم چشماشو بسته و داره خفیف ناله میکنه منم دیدم خوشش اومده یواش یواش از نوک کیرس لیس میزدم تا اونجایی که کامل توی دهنم رو پر میکرد و دیگه جایی نداشت بره پایین تر. سرعتمو بیشتر کردم و سریع و اسش ساک میزدم اونم هی میگفت اره بخور این کیره که تو کس مامانتون میرفته حالا دختراش دارن جورش رو میکشن بخورش دختره خوشگلم یه چند دقیقه ای براش ساک زدم یادم افتاد به مهسا سرم رو اوردم بالا که ببینم اون کجاس دیدم رفته رو میز توالت وایساده و بابا هو سرش رو برده لای پاش و داره کسش رو براش میخوره . خیلی داشتم لذت میبردم و همینطورم داشتم تو ذهنم این جریان رو برای سعیده دوستم تعریف میکردم و چهرش رو تصور میکردم که وقتی بهش بگن چه جوری میشه .
دیدم بابا با دستاش داره سرعت ساک زدنمو زیاد میکنه موهامم که ریخته بود روی کیرش و نمیذاشت حرکت ساک زدنم رو ببینه مثل اینکه ناراحتش میکرد گفت موهاتو بزن کنار میخوام ببینم دخترم چه جوری برا باباجونش ساک میزنه
اره بخورش کیر بابات رو بخور و همینطور سرعت میداد به کارش جوری هم من براش ساک میزدم که فکر کنم واقعا داشت لذت میبرد که یهو یه اه بلندی کشید و حس کردم توی دهنم داره پره پر میشه کیر بابا قرمز شده بود و رگاش زده بود بیرون یهو دیدم داره ابش میاد خواست بکشه بیرون که من نذاشتم و اونم فهمید و تمام ابش رو توی دهنم خالی کرد همونجورم حرفای حشری کننده ای میزد
بخور اره همش رو بخور ابه کیر باباجون رو بخور همون ابیه که ریختم تو کس مامان جونتون و شما دوتا خوشگل رو درست کردم اره بخور همش رو بخور . و خودش با دستش همه اب مونده تو کیرش رو ارود و منم تمت دهنم پره اب شده بود ابش رو خوردم وای یه طعم باحالی داشت خیلی خوشم اومده بود مهسا هم همین که دید اب بابا داره میاد اومد نشست کنارم و سعی کرد باقی اب بابا رو اون بخوره اما من زرنگ تر بودم و بیشترش رو خوردم . اونم لباش رو گذاشت روی لبام و زبونش رو کرد توی دهنم و توی دهنم تابش میداد . بابا گفت نترس برای تو هم اب کیر نگه داشتم مهسا سریع برگشت و گفت کو ؟ بابا خندید گفت قربونه دختره حشریم برم برات دوباره میارمش . اونم گفت اخ جون و کیر بابا رو دست گرفت . منم که دوره دهنم اب کیر ریخته بود با انگشتم اونا رو توی دهنم بردم اخه خیلی لذت داشت . بابا گفت نمیخوای سوتینت رو در بایری من سینه های خوشگلت رو ببینم ؟
من اون درش اوردم و شلوارم رو هم همینطور . به بابا گفتم بابا میشه یه خواهش بکنم ؟ گفت بگو عزیزم
گفتم میشه منو بکنی ؟
گفت چی ؟ بکنمت ؟ اخه اذیت میشی ها مامانت هم اون اوایل خیلی زحمت کشید تا تونست کیرم جا بده تو کوس و کونش ها گفتم من میخوام بابا تروخدا . گفت باشه عزیزم کیره من مال شما هاست هرجا بخواین میدمتون.
گفتم اخ جون و دمر خوابیدم اونم فهمید و اومد پشت من و کمرم رو داد پایین به مهسا هم گفت برو از تو کشو میز مامانت یک کرم هست اون بیار مهسا هم رفت اونو اورد . لذت اینکه یه کیر کلفت اونم کیره بابایی میره تو کون داشت دیوونم میکرد . بابا کیرش و سوراخ کون من رو حسابی چرب کرد و اولش با انگشتش حسابی کونم رو باز کرد و ماساژ میداد بعد خواست دو انگشتی این کارو بکنه که حسابی دردم اومد و خودم رو یکم کشیدم جلو بابا گفت چیه درد داره گفت اره گفت تازه دردش مونده میخوای بیخیال بشم گفتم نه بازم از اون نه های بنفش گفت باشه عزیزم و این دفعه سرکیرش رو گذاشت دمه کونم . مهسا گفت بابا پس من چی ؟ که من بهش گفتم ابجی جون بیا پیش خودم که گفت نه منم کیر میخوام . گفتم دیدی من زودتر به مراد رسیدم که خندید گفت نه گفتم یعنی چی نه حالا که میبینی من کیر دارم و تو نداری که گفت من قبلا اونو خوردم چشمام گرد شد گفتم یعنی ... ؟ که بابام خندید گفت اره با اینکه از تو کوچیکتره اما چند دفعه ای زودتر کیر بابایی رو تو کونش حس کرده . گفتم بابا میخوام کیرت رو زود بکن تو که دارم میمیرم کهسا هم همون حال اومد جلو من و پاشو باز کرد منو کس رو شرو کردم براش خوردن .
بابا سر کیرش و اروم گذاشت دمه کونم وای بزرگیش رو کاملا حس میکرم . حس اینکه الان کاملا کونم پاره میشه و یه کیر کلفت میره تو کونم منو بیشتر حشری میکرد.
بابا سره کیرو کاملا کرد تو کونم و من یه دادی زدم اما نمیخواست از دستش بدم و از زور درد بیشتر به کس مهسا فشار می اوردم اونم حال میکرد و میگفت بابا بکنش بیشتر بکنش که خیلی کیر میخواد .
بابا هم یه لحظه با فشار کیرش رو کرد تو کونم و تقریبا تا نصف رفت داخل خیلی خیلی درد گرفت اشک تو چشمام حلقه زده بود با دستم کیرش رو از عقب گرفتم و سعی کردم نزارم جلو تر بیاد . اونم فهمید و همونجا نگهش داشت وای داشتم میمردم خیلی درد داشت اما لذت میبردم دلم میخواست تا ته بره تو کونم اما میدونستم که حتما جر میخورم بابا شروع کرد به تلمبه زدن وای چه حسی داشتم خیلی حال میداد اول یواش یواش عقب میاورد و خیلی یواش تر میاورد جلو وای که داشتم جر میخوردم . چه کیره گنده ای داشت. کم کم درد داشت برام به لذت تبدیل میشد که گفت درش بیارم . گفتم نه گفت پس میخوای کیر بابا رو تو کونت حس کنی گفتم اره بابا تروخدا جر بده دخترت رو دارم حال میکنم جرم بده دخترکوچولوت رو جر بده اونم میگفت دارم جرت میدم کیرم کجاته منم میگفتم توی کونمه اونم حال میکرد مگفت چه کونه تنگی داره جان میکنمت وای چه داغ و تنگه یه چند دقیقه ای داشتم از کون میدادم و با یک دست کیر بابا رو گرفته بودم و با اون دستم کسم رو میمالیدم خیلی دلم میخواست اون کیر الان به جای کون کسم رو جر میداد اما خیلی لذت بخش بود که یه لحظه حس کردم دارم به اوج میرسم داد میزدم و به بابا میگفتم که محکمتر بکنه منو اونم حسابی با تمام توانش کیرش رو میکرد توی کونم به ارگاسم رسیدم خیلی خیلی لذت بخش بود بی حس شد که حس کردم کیربابا داره میترکه که همونجا به مهسا گفت بیا که اب کیر باباییت داره میاد بیا برا بابات ساک بزن و نزار یه قطره از ابش هدر بره اونم سریع از جلو پرید سمت بابا و شروع کرد براش ساک زدن بابا هم صداش بلند تر شد و داشت ارضا میشد مهسا هم همچنان کسش رو میمالید منم که ارضا شده بودم و بدنم میلرزید وداشتم به صحنه ارضا شدن اون دوتا نگاه میکردم مهسا قبل اینکه بابا ابش بیاد ارضا شد اما حالتش با من فرق میکرد همچنان کیر بابا رو محکم میکرد تو دهنش . بابا داشت ابش می اومد که گفت تو اب باباییت رو نمیخوای منم سریع برگشتم و گفتم همش هم میخوام که مهسا سرش رو اورد سمت کیر بابا و اب بابا هم همون لحظه اومد همش رو پاشید توی دهن من و مهسا واقعا از این لحظه اخرش لذت بردم . کیر بابا بی حال شد و ما هم اخرین قطرات ابش رو به نوبت تو دهنمون خالی میکردیم. هر سه بیحال شدیم بابا اومد سرش رو اورد سمت لبامون و یه چند دقیقه هم با لبامون بازی کرد و اونا رو خورد و همونجا پیشمون دراز کشد .
لذت اولین سکس من اون با بابام بهترین سکس من بود کونم حسابی گشاد شده بود و میسوخت اما به لذتش می ارزید و یه نگاه به مهسا کردم و یه بوسش کردم و از هردوشون تشکر کردم .
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستان از همه رنگ از همه جا بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.