| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

فاميل با حال ما

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 14 May 2014 11:15
(قسمت سی و یکم)

لحظاتی بعد من صدای خنده های خاله زیبا و یه زن دیگه رو شنیدم. وارد هال شده بودند. صداش خیلی برام آشنا بود. ولی تا وارد آشپزخونه نشد نشناختمش. طلعت خانم بود. خواهر شوهر خاله زیبا. مثل همیشه به خودش رسیده بود. اومد سمت من و من رو گرفت تو بغلش و لپم رو بوسید. من هم بوسش کردم. تقریبا هم سن خاله بود و از همون بچگی که من میرفتم روستا من رو می بوسید و من رو بچه حساب میکرد.
یه کم از این طلعت خانم بگم. خواهر شوهر بزرگ خاله است. البته از آقا منوچهر، شوهر خاله کوچیکتره. هم سن خاله است. حدود 34 یا 35 سال رو داره. هنوز مجرده. دلیل ازدواج نکردنش رو هم نمیدونم. خاله میگفت تا چند سال پیش خواستگار داشت ولی الان دیگه نداره. از هیکلش بگم. یه کم از خاله بلند قد تره و بدنش هم مثل خاله گوشتی و توپره. ولی چون قدش بلنده زیاد مشخص نیست. همیشه هم حجابش رو کاملا رعایت میکنه. منتها لباسایی که می پوشه، لباسی تنگ و بدن نماییه. البته بیشتر این لباسا رو تو خونه می پوشه. مثلا اون روز خونه ی خاله، یه لباس آبی پر رنگ پوشیده بود که کیپ بدنش چسبیده بود. چادرش که از سرش برداشت، اندامش قشنگ افتاد بیرون. پستوناش از مال خاله کوچیکتر بودند ولی با این وجود باز تو اون لباس تنگش داشتند خودنمایی می کردند. از همه مهم تر و باحال تر اون کونش بود که خیلی گنده بود. تو اون لباس شیار کونش پیدا بود. خط شرتش رو هم من می دیدم. برای اون زن مجرد اون کون زیادی گنده بود!!. ولی به هیکلش میومد. دستاش هم همیشه پر النگو بود.
طلعت خانم همون روز اول عید رفت روستای مادریش که چند تا روستا با روستای خودشون فاصله داشت و دیشب برگشته بود. داشتند با خاله صحبت می کردند. صحبتشون هم عروسی یکی از اقوام تو اون روستا بود که اونا هم دعوت بودند. قرار بود پس فردا شب برن و شب بعدش هم برگردند. طلعت گفت: به مامانت و ثریا (مامان من) و مینا هم بگو...
من ازشون جدا شدم و به خاله گفتم: من میرم پیش سهیل... خاله هم گفت: آره برو... امروز میخواد برگرده سر خدمتش... سهیل که قرار بود سیزده بدر اینجا باشه... رفتم مغازه. سهیل تنها نشسته بود. دیدم کامل کچل کرده. سلام کردم و گفتم: مگه قرار نبود تا سیزده اینجا باشی؟... گفت: نه دیگه... جور نشد... یه کم نشستیم که گفت: قراره الان شهرام بیاد اینجا تا بکنمش... ناخودآگاه خنده ام گرفت. گفتم: اینجا؟... گفت: نه... میبرمش خونه... کسی نیست... تو هم تو مغازه وایسا... بعد بهم گفت: ناراحت نباش... هوای تو رو هم دارم...
حدودا ساعت 9 بود که سر و کله ی شهرام پیداش شد. (شهرام همون پسره است که روز بعد از عروسی من و سهیل چند تا از ظرف و ظروفشون رو بردیم خونشون و اونجا سهیل یه کم دستمالیش کرد.) گفتم که هم سن و سال من بود و بچه ی تپل و با مزه ای بود. سلام گرمی کرد و اومد نشست. سهیل خیلی سریع اون رو برد تو خونه شون و در رو هم از اون سمت بست. من هم از دیدن اون بدن توپر کیرم بلند شده بود. هر چند خیلی جون نداشت ولی داشت زور خودش رو میزد که بلند بشه. سهیل هم گفته بود که هواتو دارم. همین یه ساعت پیش تو کس خاله خالی شده بودم ولی باز طالب کون شهرام بودم.
یه ربع ساعتی من تو مغازه تنها بودم و تو اون مدت هیچ کس نیومد. با صدای قدم های سهیل و شهرام فهمیدم که کارشون تموم شده. وارد که شدند، من احساس کردم که رنگ شهرام یه کم سفید شده ولی داشت می خندید. سریع هم از مغازه رفت بیرون و دوید سمت خونشون.
سهیل هم اومد نشست و با خنده گفت: شهرام رو هم واست جور کردم... دیگه چی می خوایی؟... گفتم: جدی؟... چطوری؟... گفت: بابا این شهرام خودش کونیه... خیلی هم دلش بخواد که به تو بده... بعد رفت یه آب میوه ای خورد و گفت: امروز ساعت 2 تو با موتور من رو میرسونی سر جاده تا با اتوبوس برگردم خدمت... سر راه هم شهرام رو سوار می کنیم... برگشتنی هم هرجا دوست داشتی اون رو ببر... کاملا آماده است... گفتم: دمت گرم سهیل... پس من میرم، ناهار رو که خوردم میام...
از سهیل که جدا شدم مستقیم رفتم خونه ی دایی رستم تا یه سر به سامان بزنم. سهیل گفت که صبح زود از درمانگاه رفته خونه دایی رستم. اونجا که رسیدم همه بیدار شده بودند و تو حیاط نشسته بودند. سهیل هم تو اتاق بود. مامان تا من رو دید گفت: مسعود!... چشمات چرا این قدر سرخ شده؟... گفتم: دیشب تا دیر وقت داشتم تلویزیون می دیدم... گفت: شبا زودتر بخواب عزیزم... گفتم: چشم... نمی دونست که از دیشب تا صبح، سه بار آبجی خوشکلش رو گائیدم!!!.
بعد از سلام و احوالپرسی رفتم تو اتاقی که دخترا بودند. مرجان و فریبا داشتند موهاشون رو شونه می کردند و مهسا کوچولو هم تو جاش دراز کشیده بود. با حرکاتم یه کم به خنده آوردمش و یه کم هم سر به سر فریبا گذاشتم. مرجان هم مثل اینکه محیط اینجا حسابی بهش ساخته بود که مرتب می خندید. از اون دختر عبوس و مغرور و از خودراضی فاصله گرفته بود. فریبا داشت کفرش بالا میومد که من ولش کردم. من خم شدم که مهسا رو ببوسم که فریبا محکم یه تیپا زد در کون من!... من فقط تونستم که دستام رو سپر کنم تا رو مهسا نیفتم. فریبا گفت: این هم تلافی اون لگدی که خونه ی خاله بهم زدی... بعد با مرجان خنده کنان از اتاق رفتند بیرون. من هم مهسا رو بغل گرفتم و دنبالشون راه افتادم. مامان تا ما رو دید گفت: باز شما دو تا به هم پریدید؟... مامان بزرگ و بقیه هم می خندیدند.
من یه سر پیش سامان رفتم و تا ظهر پیشش موندم. بعد از ظهر سهیل با موتور یه سر خونه دایی رستم اومد و بعد هم من نشستم ترک موتورش و رفتیم سمت جاده. سر کوچه ی شهرام اینا که رسیدیم، دیدم که شهرام آماده است. پشت سر من سوار شد و رفتیم سمت جاده. یه ده دقیقه معطل شدیم تا اتوبوس بیاد. تو این مدت سهیل حسابی سر به سر شهرام گذاشت. تو تموم اون مدت دستش لای کون شهرام بود. شهرام هم همش می خندید. من هم خجالت می کشیدم و سرم پایین بود. خلاصه اتوبوس اومد و سهیل رفت. من موتور رو روشن کردم و می خواستیم راه بیافتیم که شهرام گفت: میشه من موتور رو برونم؟... من هم گفتم: باشه... یه کم عقب تر نشستم و شهرام هم پرید جلو و راه افتادیم. تو راه هیچکدوممون جرات حرف زدن رو نداشتیم. ولی من می دیدم که شهرام عمدا داره میاد عقب تر و کونش رو داره به کیر من می چسبونه. کیر من هم سیخ شده بود. قشنگ داشت حسش میکرد. بالاخره من سکوت رو شکوندم و گفتم: حالا کجا بریم؟... شهرام گفت: بریم خونه ی ما... گفتم مگه کسی اونجا نیست؟... گفت: این وقت همه خوابند... میریم تو انباری... دیگه تا خونه ی شهرام هیچ حرفی نزدیم.
دم در خونشون که رسیدیم، موتور رو قفل کرد و در رو باز کرد. آروم رفتیم سمت انباری شون که گوشه ی حیاط بود و بغل ساختمون اصلیشون. بی سر و صدا وارد شدیم و در رو بستیم. شهرام گفت: سریع شروع کنیم شاید کسی بیاد... باشه؟... من هم گفتم: من حرفی ندارم... شهرام سریع شلوارش رو تا زانوش کشید پایین و به من هم گفت: زود باش... از دیدن اون کون، کیرم بیشتر بلند شده بود. سفید بدون تاری مو و وقتی هم که بهش دست زدم نرم نرم بود. من هم سریع شلوارم رو دادم پایین. با دیدن کیر سیخ شده ی من، چند لحظه ساکت شد. بعد با دست اون رو گرفت. بهش گفتم: میخوریش؟... روم نمیشد واسه همین خیلی آروم گفتم. شهرام هم با خنده گفت: نه... بعد رو زمین چهار دست و پا شد و به طرف من قنبل کرد. سوراخ کونش رو من کامل می دیدم. سرخ سرخ شده بود. یه کم هم گشاد بود انگار. کیرم رو حسابی تف مالی کردم. یه تف گنده هم انداختم رو سوراخ کونش. سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخش و فشار دادم تو. سرش که رفت توش، شهرام یه جیغ کوتاهی کشید و گفت: مسعود!... آرومتر... هنوز مال صبح که به سهیل دادم، کونم درد داره... یه کم دیگه که کیرم رو کردم تو کونش، گفت: مسعود!... درش بیار... خیلی درد داره... من هم سریع کیرم رو از تو کونش در آوردم. سوراخش حسابی باز شده بود. من دیدم که شهرام سریع از جاش بلند شد و شلوارش رو داد بالا و گفت: صبر کن الان میام... و از انباری رفت بیرون. من هم وسط انباری همین طور کیر به دست وایساده بودم.
حدود یه دقیقه بعد شهرام با یه قوطی کرم برگشت. من تا کرم رو دیدم، گفتم: اینا مال کیه؟... گفت: مال مامانمه... تا شهرام گفت که مال مامانمه، من ناخودآگاه کیرم یه تکونی خورد. شهرام هم فهمید و یه لبخندی زد. باز شلوارش رو کشید پایین و چهار دست و پا شد. بعد گفت: کرو رو بزن به سوراخم تا خنک بشه... به کیرت هم بزن... من هم یه کم کرم زدم رو سوراخش و یه کم هم مالیدم به کیرم. خیلی خنک بود. مشخص بود که تو یخچال بوده. باز سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. این بار که کردم توش، سر و صدا نکرد. کونش از بس که گرم بود، اثر سردی کرم خیلی زود از بین رفت و کیرم داشت تو اون کون گرمش حل میشد. یواش یواش تا ته کردم توش. دیگه هیچی نمی گفت. مهم سر کیره که بره تو کون. بقیه اش دیگه هیچ دردی نداره. تا ته کردم تو کونش. وقتی دیگه حرکت نکردم، شهرام گفت: تا ته توشه؟... گفتم: آره... گفت: یه کم صبر کن بعد بزن... من هم یه کم صبر کردم تا کونش جا باز کنه. خودش هم داشت کونش رو باز و بسته میکرد. یه فشار باحالی به کیرم میاورد.
یه کم که گذشت، شهرام که انگار کونش باز شده بود گفت: حالا بزن... من هم مثل یه کسی که کاملا گوش به فرمان اربابش هست، شروع کردم به تلمبه زدن. اولاش طبق معمول آروم آروم تلمبه میزدم ولی وقتی که دیدم هیچ آخ و اوخ و ناله ای از طرف شهرام نمیاد سرعتم رو زیاد تر کردم. به رفت و اومد کیرم تو سوراخش هم نگاه می کردم. سوراخ باحالی داشت. قرمز بود. یه کم که گذشت، شهرام انگار که حشری شده باشه، گفت: مسعود!... تا ته بکن تو... من هم کیرم رو تا اونجایی که میشد میزدم تا بره ته کونش. کم کم صدای آه و اوهش هم داشت بلند میشد.
چند دقیقه تو این حالت کردمش تا که گفت: پاشو مسعود که زانوهام درد گرفت... من هم کیرم رو از تو کونش درآوردم و بلند شدم. شهرام هم بلند شد و یه کم کونش رو مالید و با خنده گفت: امروز دیگه کونم حسابی پاره شد... اون از صبح که سهیل من رو کرد و این هم از الان که تو داری می کنی... حالا باز خوبه که کیر تو از کیر سهیل کوچیکتره... من هم خودم رو به اون راه زدم و بهش گفتم: کیر سهیل از کیر من خیلی گنده تره؟... گفت: آره... یه کم گنده تره... حالا نمیدونست که همون کیر سهیل چند روز پیش تا ته تو کون من رفته بود!!!
شهرام یه کم دیگه که کونش رو مالید، رفت کنار پنجره انباری و دستاش رو گذاشت لب پنجره و خم شد عقب و گفت: بیا بکن... من هم رفتم پشت سرش قرار گرفتم. از اونجا کاملا حیاطشون پیدا بود. خودم رو باهاش تنظیم کردم. اونجوری که خم شده بود لای کونش باز شده بود. کیرم هنوز از کرمی که زده بودم چرب بود ولی باز یه تف انداختم روش و چند بار کشیدم روش و لای کونش رو هم خیس کردم. حسابی که آماده شد فرو کردم توش. این بار راحت تا ته رفت تو. بدون هیچ آخ گفتنی از طرف شهرام. دو طرف پهلوهاش رو گرفتم و تو کونش تلمبه میزدم. از اون بالا وقتی که می دیدم که کیرم چطوری تو اون کون گرم و نرم، عقب و جلو میشه، کیف می کردم. کون باحالی داشت. از کون فرشاد هم باحالتر بود. یه لحظه وسط کردنم دستم رو بردم جلو شهرام و کیرش رو گرفتم تو دستم. کیرش سیخ سیخ شده بود. شهرام خندید و گفت: چیه؟... تو هم کیر دوست داری؟... نمی خواستم شهرام بفهمه که من هم مثل خودش دوست دارم کون بدم، واسه همین گفتم: نه... همین جوری... کیرش یه کم از کیر من کوچیک تر بود.
یه چند دقیقه ای تو این حالت کردمش که یهو صدای باز شدن در ساختمونشون اومد. چند لحظه بعد، مامان شهرام اومد بیرون. من یه کم ترسیدم و سریع کیرم رو از تو کون شهرام درآوردم. شهرام گفت: چی شد؟... چرا کیرت رو درآوردی؟... گفتم: آخه مامانت... گفت: خب مامانمه دیگه... گفتم: دیوونه... اگه بیاد این سمت چی؟... اگه ما رو اینجا ببینه چی؟... گفت: نترس بابا... اون این سمت نمیاد... الان هم میخواد بره صحرا... من هم که کیرم یه کم خوابیده بود، باز چسبیدم به شهرام. اون اعتراض کرد: ببین کیرت رو درآوردی، خوابید... من هم سریع همون کیر نیمه سیخ ام رو کردم تو کونش. خیلی سریع گرمای کونش، کیر من رو به حالت اول درآورد. سیخ سیخ. تو کون شهرام تلمبه میزدم و حواسم هم به مامانش بود. سن و سالش بالا بود ولی هنوز سرحال و سرپا بود. یه کم تو حیاط چرخید و بعدش رفت سمت دستشوئی که کنج حیاط بود. وارد دستشوئی که شد، من خیالم راحت شد و دیگه با خیال راحت تو کونش تلمبه میزدم. لای پای دو تامون عرق کرده بود. چند تا تلمبه ی دیگه که زدم، من دیدم که دردستشوئی باز شد و مامان شهرام اومد بیرون. این بار کیرم رو درنیاوردم، فقط تو کون شهرام نگه داشتم. خود شهرام این دفعه پیش دستی کرد و گفت: کیرت رو در نیاریا!!!... یه چند ثانیه بعد باز شروع کردم به تلمبه زدن. حواسم کاملا به مامان شهرام بود، هر چند که داشتم تو کونش می کردم. مامانش داشت میرفت سمت طنابی که کنار حموم و دستشوئی بود و چند تا لباس روش پهن بود. بعد به خیال اینکه کسی تو خونه نیست، لباسش رو داد بالا و زیرشلواری زیرش رو درآورد!!!من فقط تا زانوش رو دیدم!!.. البته یه کم از روناش هم پیدا بود. پاهای سفیدی داشت. مثل اکثر زنای روستا هم هیکلی بود. گفتم که نسبت به سنش خوب مونده بود. من یه کم خجالت کشیدم. می خواستم به شهرام بگم که بیا بریم کنار که شهرام رو که نگاه کردم دیدم اصلا خودش بیشتر از من محو تماشای مامانشه!!...
مامان شهرام سریع یه زیر شلواری دیگه از رو طناب برداشت و پوشید و این بار هم من فقط تونستم همون اندازه از پاهاش رو ببینم. تلمبه زدنام تو کون شهرام یه جور دیگه ای شده بود. خیلی بیشتر تحریک شده بودم. انگار شهرام هم متوجه این امر شده بود، چون کونش رو میداد عقب و به کیر من فشار میاورد. چند لحظه بعد من دیدم که مامان شهرام دستشو آورد پشت پیراهنش و داشت زیپ پیراهنش رو باز می کرد. حدس میزدم که میخواد چیکار کنه. ولی منتظر موندم. چند لحظه بعد دیدم بععللهه!!! پیراهنش رو کمل از سرش درآورد!!! حالا لخت با یه زیر شلواری وسط حیاط بود. کیرم رو تو کون شهرام نگه داشتم. یعنی نمی تونستم که تکون بخورم. مات اون بدن گوشتی و سکسی شده بودم... پستونای گنده ولی نه چندان شل و ول... کونی که می خواست اون زیر شلواریش رو پاره کنه... شکمی که چربی داشت ولی باز هم سکسی بود... خلاصه به نسبت سنی که داشت، بدنش فوق العاده بود. می خواستم به شهرام بگم که بیا این حالت رو عوض کنیم، فکر می کردم که داره خجالت میکشه که دیدم خودش سرش رو برگردوند عقب و من هم نگام رو از رو هیکل سکسی مامانش برداشتم و تو چشاش نگاه کردم. یه لبخندی زد و انگار که همه چیز رو از تو چشمام خونده باشه گفت: عیب نداره... نگاه کن... من ناراحت نمیشم... و باز هم خودش زودتر از من سرش رو برگردوند تا مامانش رو ببینه. من هم همون سمت رو نگاه کردم. تو کمتر از چند ثانیه مامانش یه لباس دیگه ای رو از رو طناب برداشت و کشید سرش. خیلی سریع خودش رو مرتب کرد. من هم به تلمبه زدنم تو کون شهرام ادامه دادم. مامانش هم لباسای قبلیش رو برد انداخت تو حموم و برگشت تو ساختمون.
شهرام از این حالت هم خسته شده بود و دیگه دستاش رو هم از رو لبه ی پنجره برداشته بود و کاملا ایستاده بود. من هم اون رو از پشت بغل کرده بودم و تو کونش میزدم. تو این حالت کونش خیلی تنگ تر شده بود. لذت خیلی زیادی به هر دوتامون میداد. تو یکی از این رفت و برگشتای کیرم تو کونش، کیرم اومد بیرون و رفت لای پاش و خورد به تخماش و کیرش که شهرام یه خنده ای کرد و گفت: آخ جوون... بعد به من گفت: دراز بکش تا من بشینم رو کیرت... من هم یه زیلو کهنه ای که افتاده بود رو زمین رو پهن کردم و به کمر خوابیدم روش. شهرام هم شلوارش رو کامل از پاش درآورد و پاهاش رو دو طرف بدن من باز کرد. پشت به من بود. لای کونش کاملا خیس شده بود. کم کم داشت میومد پایین. وقتی خم شد، من سوراخ کونش رو دیدم. باز باز بود. کیر من رو گرفت تو دستش و با سوراخش تنظیم کرد. همین که سر کیرم با سوراخش تماس پیدا کرد، شهرام نشست روش و کیرم تا ته رفت تو کونش. دیگه اختیار دست خودش بود. رو کیرم بالا و پایین میکرد. سوراخ کونش خیلی باحال بود وقتی که رو کیرم کشیده میشد. دیگه آخرای توانم بود. از اینجا به بعد دیگه هر جا اراده می کردم، آبم میومد. شهرام هم داشت تند تند کیرش رو می مالید. گفت: مسعود!... آبت نمی خواد بیاد؟... گفتم: بیاد؟... گفت: آره... کونم خیلی داره میسوزه... گفتم: خب بلند شو خودم بکنم... این جوری حال نمیده... شهرام هم سریع از رو کیرم بلند شد و رفت سمت پنجره و دستاش رو گذاشت اونجا و من هم سریع پریدم پشت سرش و کیرم رو فرو کردم تو کونش. بهش گفتم: دارم میام... بریزم تو کونت؟... شهرام هم که سرعت مالوندن کیرش رو تند تر کرده بود، گفت: آره... بریز... من هم با یه ضربه، همه ی کیرم رو فرستادم تو کونش و هر چی آب داشتم رو اون تو خالی کردم. شهرام هم آخرای کارش بود. تند تر کیرش رو می مالید و آه و اوه میکرد. مطمئنا نبض ضربان کیر من رو داشت تو کونش احساس میکرد. دیگه هیچ حسی نداشتم. ولی کیرم هنوز سرپا بود. شهرام هم داشت حال میکرد. تو این حالت لذت داره که یه کیر تو کونت باشه وتو هم جلق بزنی!!!. شهرام با دو سه تا ضربه ی دیگه، آبش اومد و پاشید رو دیوار. این بار من نبض ضربان کونش رو رو کیرم احساس میکردم. هنوز از کیرم جدا نشده بود. چند ثانیه بعد که کاملا حس و حالش خوابید، خودش پرید جلو و کونش رو از کیر من جدا کرد. آب کیر من داشت از تو کونش میومد بیرون. یه پارچه ای پیدا کرد و کشید لای کونش. بعدش داد من و من هم کیرم رو خشک کردم. شلوارامون رو کشیدیم بالا. شهرام گفت: خوشت اومد؟... گفتم: خیلی خوب بود... دمت گرم... شهرام هم یه دست کشید رو کون من و گفت: تو هم خوب چیزی داریا... باور کنید یه ذره هم از این کارش ناراحت نشدم. نمی دونم چرا؟... تازه یه حس مور مور شدن هم تو بدنم احساس کردم. چیزی بهش نگفتم. فقط خندیدم.
شهرام جلو راه افتاد و من هم پشت سرش و آروم از تو انباری اومدیم بیرون. رفتیم دم در و من سوار موتور شدم. شهرام گفت: عصری من سر زمین فوتبالم... دوست داشتی بیا اونجا... گفتم: باشه... موتور رو روشن کردم و گازش گرفتم و رفتم سمت خونه خاله. در حیاط رو باز کردم و موتور رو گذاشتم تو حیاط. خاله و اینا خواب بودند. رفتم تو دستشوئی بیرون حیاط و شاشیدم و خودم رو هم تمیز شستم. بعد رفتم تو هال و گرفتم خوابیدم.
     
#32 | Posted: 21 May 2014 12:14
(قسمت سی و دوم)

عصری با صدای ساناز از خواب بیدار شدم. چشمام رو که باز کردم دیدم داره چهار دست و پا میاد سمت من. من هم دستام رو باز کردم و اومد تو بغلم. یه چند تا بوس آبدار کردمش و بلند شدیم. صدای خاله زیبا و یه زن دیگه از تو حیاط میومد. زیر نخلای تو حیاط نشسته بودند. سارا هم تو حیاط بود. دست و صورتم رو شستم و ساناز رو بغل گرفتم و رفتم تو حیاط. زن همسایه ی خاله بود. سلام و احوالپرسی کردم و ساناز رو دادم تو بغل خاله و موتور رو بردم بیرون و رفتم سمت خونه ی دایی رستم پیش سامان. حالش بهتر شده بود. سوار موتور شدیم و رفتیم تو کوچه های روستا. یهو یاد شهرام افتادم که گفت عصر سر زمین فوتباله. رفتیم اونجا. زمین فوتبال روستا، پایین تو صحرا بود و عصرا حسابی شلوغ میشد. شهرام و چند تا دیگه از بچه ها هم داشتند تماشا می کردند. شهرام تا ما رو دید اومد سمت ما و با سامان حسابی گرم گرفت. چند دقیقه ای اونجا بودیم و بعدش شهرام هم سوار موتور شد و قرار شد یه دوری تو صحرا بزنیم. تا نزدیکی های روستای بغلی رفتیم و برگشتیم. می خواستیم تو روستا هم چند دور بزنیم که سامان گفت: من زیاد حالم خوش نیست... من رو برسونید خونه و خودتون برید... سامان رو رسوندیم خونه ی دایی رستم و با شهرام باز رفتیم به چرخیدن تو روستا.
شهرام گفت: یه سر بریم مزرعه ی ما ببینم مامانم چیکارم داشت... با موتور رفتیم خارج از روستا و رفتیم سمت مزرعه ی شهرام. بابا و مامانش اونجا بودند. آبجی بزرگش هم اونجا بود با خواهرزاده ی شهرام که گفتم دو سالی رو از من و شهرام بزرگ تر بود. اونجا حسابی من رو تحویل گرفتند. مامان شهرام رو که دیدم، باز ناخودآگاه کیرم یه تکونایی خورد. چند دقیقه ای اونجا موندیم و مامان شهرام یه پلاستیکی داد دست شهرام که ببره خونه ی خاله اش. باز با شهرام راه افتادیم سمت روستا. اونجا رفتیم خونه ی خاله ی شهرام و شهرام هم رفت داخل و سریع هم برگشت. باز سوار موتور شدیم و مجددا رفتیم تو روستا دور بزنیم.
به جاهای یه کم خلوت که رسیدیم، شهرام بی مقدمه گفت: مسعود!... تا حالا کس کردی؟... من که کلا از طرح این سوال تو این شرایط شوکه شده بودم، بعد یه مکثی گفتم: نه... احتمال میدادم که بخواد سوال پیچم کنه و من هم حوصله نداشتم که جواب بدم. حالا خبر نداشت که تو همین دو سه روز دو تا کس توپ تو همین روستاشون زدم زمین. حالا هرچند یکیشون خاله ی خود من باشه!!!
یه حدسایی میزدم که خود شهرام با وجود سن و سالش، اهل شیطونی و کس کردن باشه و این احتمال هم می دادم که دلش می خواد برام تعریف کنه، واسه همین گفتم: تو چی شهرام؟... تو تا حالا کس کردی؟... حدسم درست بود. چون بلافاصله گفت: آره... هم دختر کردم و هم زن... گفتم: تو همین روستا دیگه؟... گفت: آره... همین جا... این قدر زنای اینجا حشری اند که راحت بهت پا میدن... کافیه بهت اعتماد کنند... البته چاره هم ندارند... خیلی ها شوهراشون خارج اند و سال به سال برنمی گردند و زناشون مجبورند یه جورایی خودشون رو ارضا کنند!...
شهرام تا اسم زنایی که شوهراشون خارج از کشور اند رو گفت، انگار برق 220 ولت از بدن من رد شد. آخه خاله زیبا هم جزو همین گروه از زن هاست!!... یعنی خاله زیبا هم آره؟!!... اولش می خواستم این قضیه رو تو ذهنم رد کنم ولی وقتی درست فکر کردم دیدم که هیچ کاری از این خاله ی حشری ما بعید نیست. خودش رو به وسیله ی من که خواهرزاده اش هستم، ارضا کرد دیگه غریبه ها که جای خود دارند!!..
من تو فکر خاله بودم وشهرام هم داشت یه ریز درباره ی زنای روستا حرف میزد. منبع خوبی بود که تو این چند روزه، اطلاعات خوبی ازش بگیرم. اون می تونست حداقل درباره ی فامیلمون یه سری اطلاعاتی رو به من بده. از تو یه کوچه ای که رد شدیم، شهرام از دور یه خونه ای رو نشونم داد و گفت: از جلوی اون خونه که رد شدیم، اون زنه که اول همه نشسته و پیراهن جگری پوشیده رو نگاش کن... رد که شدیم، من نگاش کردم. چند تا از زن و دخترای همون کوچه بودند که دور هم نشسته بودند و داشتند قلیون می کشیدند. اون زنه که شهرام میگفت، بین 45 تا 50 سال رو داشت. ولی گفتم که زنای روستا لامصبا تا این سن هم سرحال و قبراقند. ازشون که رد شدیم، به شهرام گفتم: خب که چی؟... شهرام هم گفت: دیدیش؟... از اون شاه کسای روستاست... خودش و سه تا دختراش... یه پسر هم داره که یه سال از من کوچیکتره... ابنه ای آبنه ایه... همین فردا هم میتونم جورش کنم که دوتایی بکنیمش... گفتم: من دیدمش؟... گفت: احتمالا دیدیش... شاید به اسم نشناسیش... اسمش سعیده... یه کم مشروب بهش بدی که کله اش داغ بشه، تمام کارهای مامان و خواهراش رو میگه... بعدش هم یه جور برات ساک میزنه که زنا و دخترا جلوش لنگ میندازند...
همین طور که شهرام داشت تعریف میکرد، احساس کردم که کیرش هم داره بلند میشه!. دست بردم و از پشت کیرش رو گرفتم. گفتم: نامرد!... خوب پشت سر من سیخ کردیا!!... خندید و گفت: نه بابا... از این مامان و خواهرای سعید کیرم سیخ شده... من هم بهش گفتم: فعلا بی خیال کون من بشو... بعدا هر چی خواستی سعید رو بکن... باز خندید و شروع کرد به کس و شعر گفتن... دیگه هوا داشت تاریک میشد که شهرام رو بردم جلو در خونه شون پیاده کردم. بهم گفت: من فردا تا ظهر سعید رو جور می کنم... با یه کم مشروب راضی میشه... تو هم حوالی ظهر آماده باش... می ریم مزرعه ی ما... من هم از شهرام جدا شدم و رفتم خونه ی دایی فریدون و موتور سهیل رو گذاشتم اونجا و به اصرار زن دایی شهین، شام رو اونجا موندم. بعدش رفتم خونه ی دایی رستم. همه اونجا بودند. از عصر خونه نرفته بودم. زمانه خانم هم اونجا بود. چند باری از زیر چشم من رو دید زد و یه لبخند شسطنت آمیزی هم زد!! این چند روزه می دونستم که حال پدر شوهرش خوب نبود و با شوهرش بهمن، اون رو چند بار برده بودند شهر. اتفاقا کنار خاله زیبا هم نشسته بود. شاه کسایی که من دوتاشون رو کرده بودم.
خاله یه خورده زودتر از شبای قبل رفت. گفت: امشب طلعت میخواد بیاد باید زودتر برم آماده شیم واسه فردا... سامان هم که هنوز حالش بد بود و به من هم چیزی نگفت که نمیخواد امشب بیایی. خاله که رفت، خانما هم شروع کردن به پچ پچ کردن درباره ی فردا. فردا صبح قرار بود که برن روستای بغلی که طلعت خانم به خاله می گفت. ما هم دعوت بودیم و قرار بود خانما برن. من که سامان رو بهونه کردم و گفتم: نمیام... هر چند اگه سامان هم طوریش نشده بود، باز هم نمی رفتم. چون قرار بود فردا صبح زود برن، همه تو تکاپوی لباس و این چیزا بودند... خانما رو که دیگه می شناسید...
یه نیم ساعتی از رفتن خاله گذشته بود و سامان هم دواهاش رو خورده بود و خوابش برده بود. من به مامانم گفتم: من میرم خونه ی خاله زیبا... اگه طلعت خانم اومده بود برمی گردم... از خونه زدم بیرون و رفتم سمت خونه ی خاله. کوچه های روستا اون وقت شب هم رفت و آمد توش بود. رسیدم سر کوچه ی خاله. اونجاها خلوت بود. آروم و بی سر و صدا در حیاط رو باز کردم. در رو هم همون طور بی سر و صدا، پشت سرم بستم. به طرف در ساختمون رفتم. چراغای هال خاموش بود. ولی از نور اتاق خواب خاله که روشن بود، هال هم نورانی شده بود. آروم رفتم جلو. دمپایی های طلعت خانم هم بود. آروم از شیشه ی در سرک کشیدم. سارا و ساناز، تو جای من و سامان جلوی تلویزیون خوابیده بودند. خاله و طلعت هم حتما تو اتاق خواب بودند. در اتاق هم بسته بود. باز رفتم پشت پنجره. این بار هم پرده باز بود. آروم سرک کشیدم. خاله و طلعت وسط اتاق نشسته بودند. حالا با چه وضعی هم بودند؟!!! هر کدوم یه تی شرت تنشون بود و شلوار هم نداشتند. خاله یه شرت سفید پاش بود و طلعت هم یه شرت بنفش. یه ملحفه رو زمین پهن کرده بودند، اونجا نشسته بودند و داشتند موهای پاها و روناشون رو بند می انداختند. یعنی در اصل خاله داشت موهای طلعت رو بند می انداخت. بدن خاله که تمیز و صاف و مرتب بود. این طلعت بود که بدنش یه کم مو داشت. ولی با این وجود عجب بدن توپی داشت این طلعت. کون گنده ای که به مرانب حشری کننده تر از کون خاله بود تو این حالت. هر از چند گاهی که خم میشد و این ور و اون ور میشد، شرتش می رفت لای کونش و منظره ی جالبی رو به وجود میاورد.
خاله از موهای پای طلعت شروع کرد به زدن تا رسید به رونش. اونجا بود که طلعت ایستاد و من من از دیدن این هیکل سکسی داشتم دیوونه میشدم. شرتش قشنگ رفته بود لای کونش و اون هم هیچ تلاشی برای در آوردنش نشون نمی داد. خیلی آروم با هم صحبت می کردند که من اصلا نمی شنیدم.
طلعت همین طوری که خاله داشت بدنش رو تمیز می کرد، یه قر و وری هم تو بدنش میداد. خاله پشت پاهاش رو تمیز کرد. پشت روناش رو هم زد. حالا فقط اون قسمت کونش مونده بود که تو شرت بود. خاله از پشت شرتش رو کشید پایین. حالا اون کون گنده ی طلعت، لخت لخت جلو روی من بود. خاله به شوخی یه سیلی محکمی زد رو کونش و گفت: ببین چی ساخته؟... طلعت هم خندید و یه کم خم شد و با دو دستاش دو طرف کونش رو گرفت و لای کونش رو باز کرد و کونش رو گرفت طرف خاله و گفت: بیا زیبا جون... قابل تو رو نداره... خاله هم مثل دیشب که انگشت کرد تو کون من، سریع انگشتش رو کرد تو دهنش و اون رو خیس کرد و محکم کرد تو کون طلعت. طلعت هم دقیقا مثل من اصلا آمادگی این کار رو نداشت، یه جیغی کشید و یه متر پرید جلو و با دستاش کونش رو مالش میداد. خاله هم از خنده افتاده بود رو زمین.
بعد طلعت مثل کسی که حسابی عصبانیه، اومد و خودش رو انداخت رو خاله. خاله هم زیر طلعت داشت خودش رو تکون میداد تا خودش رو خلاص کنه. خاله با شرت بود و طلعت با کون لخت. البته هر دو تی شرت تنشون بود. طلعت به زور شرت خاله رو از پاش درآورد. زورش از خاله بیشتر بود. اون کس سفید و براق خاله افتاد بیرون. طلعت هم سریع یه انگشتش رو خیس کرد و کرد تو کس خاله. بعدش هم اه و اوه میکرد. خاله به هر زحمتی بود از تو چنگ طلعت اومد بیرون و می خواست در بره که طلعت باز خودش رو انداخت روش. این بار خاله به شکم خوابیده بود و طلعت هم همین جوری خوابید روش. با مشت میزد رو کون خاله و می گفت: رو کون من سیلی میزنی؟... این جا رو ببین... ببین داداشم چی ساخته؟... و شلیک خنده ی هر دوشون بلند شد. طلعت نمی دونست که قبل از داداشش هم کسایی بودند که زحمت پروروندن این کون رو کشیده اند؟!!... البته بعدش هم باز بودند!!!...
طلعت که افتاد رو خاله، مثل وقتی که داری کون یکی رو می کنی، خودش رو به خاله می کوبید. یعنی کسش رو میزد به کون خاله!. هر دوشون به شوخی هم آخ آخ می کردند. از پشت که من می دیدم، لاپای هر دوتاشون که باز می شد، کس و کون خاله تمیز و صاف بود، ولی طلعت موهای کسش و اطراف کونش دراومده بود و به سیاهی میزد. خاله به طلعت گفت: خره... بلند شو... الان بچه ها بیدار میشن... طلعت از رو خاله بلند شد. خاله سریع در اتاق رو باز کرد و تو هال رو نگاه کرد و وقتی که از خواب بودن سارا و ساناز مطمئن شد، در رو مجددا بست. طلعت هم که وسط اتاق خوابیده بود و پاهاش رو از هم باز کرده بود و کس سیاهش رو گرفته بود سمت من. با تی شرتش یه کم عرقاش رو پاک کرد. همون چند لحظه ی شیطونی و تحرک، باعث شده بود که به عرق بشینه. من برای یکی دو ثانیه اون پستونای گنده اش رو دیدم. خاله بهش گفت: چیه؟... به عرق ریختن افتادی؟... طلعت هم گفت: آره... نفسم گرفت... اون پنجره رو باز کن یه کم هوا بخورم... خاله داشت میومد سمت پنجره که من سریع خودم رو کشیدم کنار. پنجره رو باز کرد و اصلا متوجه من نشد. خاله که رفت، من باز سرک کشیدم. روبروی طلعت دست به کمر ایستاده بود. با پاش داشت رو کس طلعت می کشید و می گفت: اینا رو هم می خوایی با تیغ برات بزنم؟... طلعت گفت: اگه زحمت اینا رو هم بکشی که دیگه ممنونت میشم... خاله گفت: اینا رو که لااقل خودت میزدی؟... طلعت گفت: دیگه گفتم زن داداش گلم یه جا زحمتش رو بکشه... خاله گفت: خب بلند شو بریم حموم... اونجا برات بزنم... طلعت گفت: حوصله حموم ندارم... برو وسائل رو بیار همین جا... خاله گفت: از بس کون گشادی... طلعت هم با خنده گفت: فدای زن داداش کون تنگم برم من... خاله همین طور که داشت میرفت سمت در اتاق گفت: خر خودتی... و خندید . کس و کون لخت از اتاق خارج شد. طلعت هم نگاهش به سقف بود و داشت کسش رو می مالید.
خاله یه دقیقه بعد با یه تیغ ژیلت و یه خمیر ریش و یه برس اومد تو اتاق. یه بطری آب هم تو دستش بود. آب رو داد دست طلعت و گفت: بگیر کست رو خیس کن... دیگه صداشون رو کامل می شنیدم. طلعت هم در بطری رو باز کرد و دو سه تا مشت آیب زد به کسش و با دستش حسابی خیسش کرد. خاله هم جلو پاش نشست. یه کم از خمیر ریشا رو ریخت رو کس طلعت و با برس اونا رو پخشش کرد. ظرف چند ثانیه کسش سفید سفید شد. بعد با تیغ افتاد به جون اون کس. از همون بالا شروع کرد به زدن و میومد پایین. طلعت هم سرش رو آورده بود بالا و داشت نگاه می کرد. با هر حرکت دست خاله، سفیدی کس طلعت بیشتر نمایان میشد. خاله تمام موهای کسش رو از بالا تا پایین زد. البته تا جایی که لمبرای کونش اجازه میداد. خاله وقتی که نتونست به طلعت گفت: پاشو چهار دست و پا شو تا لای کونت رو هم بزنم... طلعت هم مثل یه شاگرد حرف گوش کن، چرخید و چهار دست و پا شد. کمرش رو تا جایی مه می تونست آورد پایین تا کونش حسابی بره بالا و شیار کونش باز تر بشه. اونجاش هم یه کم مو داشت که خاله باز یه کم آب ریخت و یه کم هم خمیر زد و با برس اونا رو پخش کرد. حسابی که سفید شد، با تیغ شروع کرد به زدن موهای دور کونش. حسابی اونجا رو تمیز کرد که من از پشت پنجره، کامل سرخی سوراخ کونش رو می دیدم. خاله با دو تا انگشتی چند تا ضربه زد رو سوراخش که صدای شالاپ شالاپ با حالی میداد. طلعت هم خندید و گفت: نکن بیشعور... حشری میشم... خاله هم خندید و بلند شد و به طلعت گفت: پاشو برو خودت رو بشور... طلعت هم بلند شد و از اتاق رفت بیرون. همون طور کون لخت. خاله هم مشغول جمع کردن وسائل شد. ملحفه رو هم جمع کرد. بعد خم شد که شرتش رو بپوشه که طلعت وارد اتاق شد. یه حوله دور کونش کرده بود و داشت با اون خودش رو خشک میکرد. نو همون حالتی که خاله خم شده بود، طلعت رفت و از پشت خودش رو چسبوند بهش و با کسش چند تا ضربه به کون خاله زد و گفت: قربون زن داداش خوشگلم برم من... دستت درد نکنه عزیزم... خاله هم شرتش رو کشید بالا و گفت: چه فایده داره؟... حالا کیه که از این کون استفاده کنه؟... طلعت خندید و با یه لهجه ی مسخره ای گفت: نگران نباش... استفاده کننده اش هم پیدا میشه!!!... بعد پشتش رو کرد به خاله تا لباساش رو بپوشه. خاله هم که دامنش رو داشت می پوشید، برگشت و با تیپا زد در کون طلعت و گقت: خاک بر سرت بیشعور!... و بعد هردوشون خندیدند. خاله وسائل رو برد بیرون و طلعت هم شرت و دامنش رو پوشید و رفت بیرون. لحظاتی بعد سارا و ساناز، بغل هر کدومشون بودند و اونا رو آوردند تا سر جاشون بخوابونند. بعد مجددا هر دوشون رفتند بیرون تو هال. من هم که اوضاع رو چندان مساعد نمی دیدم، خیلی آروم از خونه زدم بیرون.
     
#33 | Posted: 23 May 2014 22:38
(قسمت سی و سوم)

برگشتم خونه دایی رستم. بعضی از خانما هنوز بیدار بودند و وسط حیاط نشسته بودند و داشتند صحبت می کردند. مامان و مامان بزرگ و شهربانو، زن دایی رستم و زن دایی مینا بودند. مامان گفت: چی شد؟... گفتم: طلعت اومده بود... من هم برگشتم... بعد رفتم و کنار سامان تو اتاق گرفتم خوابیدم. فردا صبح از خواب که بیدار شدم، دیدم زنا و دخترا صبح زود رفتند عروسی. همون روستای بغلی که دیشب بحثش رو داشتند. سامان خواب بود و زن دایی شهربانو هم نرفته بود.
من هم رفتم بیرون و تو روستا شهرام رو دیدم. گفت: سعید رو راضیش کردم... من گفتم: درباره ی من هم صحبت کردی؟... گفت: آره... پس چی؟... گفتم: چی گفت؟... شهرام گفت: بابا این سعید واسه مشروب حاضره به تمام روستا کون بده... گفتم: حالا کی بریم مزرعتون؟... گفت: ناهار که خوردی بیا بیرون... سعید خودش با موتور میاد دنبالمون... عجب موردیه؟!!!... خودش میخواد کون بده، خودش هم میاد دنبال بکناش!!!
از شهرام جدا شدم و تا ظهر یه جوری خودم رو سرگرم کردم. موقع ناهار، زن دایی شهربانو، ناهار من و سامان رو آورد. بعد از ناهار یه جورایی باید اجازه ی خروج از خونه رو از شهربانو خانم می گرفتم. رفتم پیشش و گفتم: زن دایی... من می خوام یه سر برم خونه ی شهرام، کارش دارم... اجازه میدین؟... اولش که سخت مخالفت کرد که نه و بگیر بخواب و از این حرفا که با یه کم حم خواهش و التماس راضی شد. به شرط اینکه زود بیام خونه. من هم گفتم: چشم... و از خونه زدم بیرون.
یه 5 دقیقه ای سر کوچه بودم که سر و کله ی شهرام هم پیداش شد. یه پلاستیکی هم همراش بود. رفتیم طرف خونه ی سعید. خونه اشون تو مسیر جاده ی خاکی بود که به طرف مزرعه ی شهرام میرفت. نرسیده به خونه شون، یه موتوری داشت از روبرو میومد. شهرام گفت: سعیده... این پسره رو من بارها تو روستا دیده بودمش و می شناختمش. قیافه ی سبزه و بانمکی داشت. هم سن هم بودیم. تا به من رسید، گفت: سلام مسعود... من هم مثل خودش به گرمی جوابش رو دادم. شهرام گفت: سوار شو تا بریم... اول خودش نشست پشت سر سعید و بعد هم من نشستم پشت سر شهرام. تا مزرعه، صحبت خاصی با همدیگه نداشتیم. برام جالب بود که سعید تو این سن و سال، 14-15 سالگی اهل مشروب خوردن باشه. تو این فکرا بودم که رسیدیم مزرعه.
به مزرعه که رسیدیم، سعید دوید پشت یکی از درختا و گفت: من برم بشاشم و بیام... سعید که رفت، من و شهرام در حالی که به سمت اتاق وسط مزرعه می رفتیم، شهرام بهم گفت: مسعود!... این سعید موقع مشروب خوردن همه چرت و پرتی میگه... مخصوصا اگه پشتش کون هم بده... می خواستم بهت بگم اگه یه وقت یه حرفی زد ناراحت نشی... بعد در حالیکه لبخندی میزد گفت: البته هر چی هم بهش بگی برات تعریف میکنه... وارد اتاق شدیم. اتاق تمیزی بود. کفش موکت بود و دو تا پتو هم دو طرفش انداخته بودند. شهرام پلاستیک رو وسط اتاق گذاشت. یه بطری آب بود که شهرام گفت توش مشروبه... خیلی کم بود. در حد چند تا پیک. چند تا ساندیس و پفک و چیپس و از اینا که که می گفت مزه و مخلفاتشه. سعید که وارد اتاق شد، تا مشروبا رو دید گفت: شهرام جون دمت گرم... و هجوم برد به سمت اونا.
من که هیچی و شهرام هم که اهل مشروب خوردن نبود. سعید خودش نشست و واسه خودش می ریخت و کم کم تموم مشروبا رو سر کشید. وسطای کار دیگه معلوم بود که سرش داره گرم میشه، چون خیلی وراجی میکرد و حرف میزد. تمام مشروبا رو که خورد، دمرو به شکم گرفت خوابید. به قول معروف دیگه مشروب کاملا اون رو گرفته بود. اون کون باحالش تو اون شلوار گرمکنش داشت به ما چشمک میزد. شهرام هم داشت از رو شلوار کیرش رو می مالید. معلوم بود که کیرش حسابی بلند شده. شهرام انگار که قلقش رو خوب میدونه، آروم به سعید نزدیک شد و با کف دستش زد رو کونش و گفت: این کون رو باید چیکارش کرد سعید؟... سعید هم با لحن نئشه واری گفت: باید پاره اش کرد شهرام... شهرام هم دست برد و شلوارش رو گرفت و کم کم داشت می کشید پایین. سعید خودش هم همکاریش میکرد. کونش رو میداد بالا تا شلوارش راحت تر از پاش بیاد بیرون. دیدن اون کون بدون مو، باعث شد که کیر من هم سیخ سیخ بشه. شهرام چند تا ضربه ی آروم زد رو کونش که باعث شد موجای باحالی رو کونش ایجاد بشه. سعید هم یه آه و اوه خفه ای میکرد. شهرام بهش گفت: بیام روت؟... سعید گفت: اوهووم... شهرام هم شلوار و شرتش رو با هم درآورد. وایی!! این دو نفر، یکی از یکی باحالتر بودند. هیکل شهرام پرتر و سفیدتر بود. شهرام خوابید رو سعید و کیرش رو گذاشت لای پاهاش و بین روناش. سعید هم پاش رو یه ذره باز کرد و کیر شهرام کاملا بیفته بین پاهاش و بعدش پاهاش رو کامل بست. حالا کیر شهرام بین پاهای سعید قفل شده بود. سعید یه کم خودش رو تکون داد و یه نگاهی به من کرد و یه لبخندی زد. من هم هنوز شلوارم رو درنیاورده بودم و به همین خاطر کیرم رو از رو شلوار می مالیدم. دو تا بچه کونی خوشکل جلوم داشتند هنرنمایی میکردند. یکی شون رو دیروز کرده بودم و یکی دیگه شون رو هم تا دقایقی دیگر می خواستم بکنم. شهرام چند بار دیگه هم که خودش رو رو سعید تکون داد بهش گفت: آماده ای بکنم توش؟... سعید هم گفت: آره... بکن... شهرام هم کیرش رو از لای پای سعید کشید بیرون. چند تا تف انداخت رو کیرش و با دست کیرش رو حسابی خیس کرد. بعد با دستاش لای کون سعید رو هم باز کرد و یه تف گنده هم انداخت رو سوراخ کون سعید.سعید تا برخورد تف شهرام با سوراخ کونش رو حس کرد، گفت: آخ جون... شهرام یه کم با کیرش، تفش رو رو سوراخ کون سعید پخش کرد و بعد سر کیرش رو گذاشت رو سوراخ کونش و آروم فشار میداد توش. سعید هم انگار که کونش عادت کرده باشه، هیچ اعتراضی نداشت. شهرام آروم آروم کیرش رو میبرد جلو و تو یه لحظه یه فشاری داد و گفت: سعید رفت توش... سعید هم یه آخی گفت و گفت: واای مامان... شهرام که فقط سر کیرش رو کرده بود تو کون سعید و اون رو نگه داشته بود تا کونش عادت کنه، گفت: جووون... فدای مامان خوشگلت بشم... به من هم میده مامانت؟... بعد یه نگاهی به من کرد و یه لبخندی زد و با سرش به سعید اشاره کرد که یعنی توجه کن!!
سعید هم که بدجور مست شده بود، تو همون حالت مستی گفت: نه بابا... اون که به شماها نمیده... شهرام کم کم داشت کیرش رو بیشتر می برد تو کون سعید. کیرش تا نصفه رفته بود توش که گفت: چرا مامانت به ماها نمیده؟... سعید گفت: آخه کیر شماها هنوز کوچیکه... مامانم یه کیری میخواد که عینهو دسته ی بیل باشه... شهرام که دیگه کیرش رو تا ته کرده بود تو کون سعید گفت: مثل کیر کی باید باشه تا مامانت به ما هم بده؟... سعید خیلی راحت گفت: مثل کیر عموم باید باشه... (عموی سعید رو من نمیشناختم). شهرام در حالیکه یسه نگاهی به من کرد و یه لبخند شیطنت آمیزی هم زد، باز به سعید گفت: یعنی عموت هم مامانت رو میکنه؟... سعید گفت: آره... خیلی وقته که من میدونم... بدون هیچ شرم و حیایی، سعید داشت این حرفا رو میزد. معلوم بود که دیگه حسابی توپ توپ بود. من هم محو حرفای اون دو تا شده بودم و داشتم کیرم رو از رو شلوار می مالیدم. شهرام به خاطر من از رو عمد داشت این سوالا رو از سعید می پرسید.
شهرام کم کم شروع کرد به تلمبه زدن. اولاش یه کم از کیرش رو از تو کون سعید می کشید بیرون و باز می فرستاد داخل ولی کم کم دیگه کیرش رو تا سرش میاورد بیرون و باز میداد تو. سعید هم دیگه تو اوج حس و حال بود. دستاش رو برده بود عقب و دو طرف لمبرای کونش رو گرفته بود و اونا رو از هم باز کرده بود تا کیر شهرام راحت تر بره تو کونش. یه آخ آخ آرومی هم میکرد. شهرام باز یه نگاه به من کرد و باز یکی از همون لبخنداش رو زد!! که یعنی گوش بده. شهرام گفت: اولین بار کی فهمیدی که مامانت به عموت کس میده؟... سعید گفت: اولین بار راهنمایی بودم که پسر عموم بهم گفت... شهرام گفت: چی گفت؟... سعید گفت: پسر عموم میگفت که هر وقت که مامانم نیست، مامانت میاد و با بابا میرن تو اتاق و در رو می بندند... بعد از همون کارایی می کنند که مامانم و بابام انجام میدند... آخه اون دبستانی بود و نمی دونست که چی به چیه؟...شهرام باز پرسید: خودت کی متوجه شدی؟... سعید گفت: خودم هم یه کم بعد از اون که پسرعموم بهم گفت متوجه شدم... یه روز که کسی خونمون نبود، عموم اومد و با مامان رفتند تو زیر زمین و خونه و من از پشت پنجره دیدم که خوابیدن رو زمین و عمو داره مامانم رو میکنه...
بعد سعید یه مکثی کرد و با یه پوزخندی گفت: البته بابام هم تلافیش رو سر زن عموم در میاره... شهرام کیرش رو تا ته تو کون سعید نگه داشت و گفت: چطوری؟... سعید گفت: بابام وقتی که از خارج برمیگرده، اینقدر که کادو و سوغاتی واسه زن عموم میاره، واسه مامان و آبجیام نمیاره... البته من دیدم که بعضی از کادوها رو مخفیانه و به دور از چشم بقیه بهش میده... زن عمو هم با کسش، تلافی کار بابا رو میکنه... شهرام باز گفت: آخرین باری که از رابطه شون چیزی فهمیدی کی بود؟... سعید گفت: همین چند ماه پیش که بابام اومده بود... از پنجره ی پشت آشپزخونه دیدم که زن عمو داره براش ساک میزنه... بعد آبش رو هم خورد...
سوال و جوابای شهرام و سعید تمومی نداشت. شهرام به هر بهونه ای بود یه حرفی رو از زیر زبون سعید می کشید بیرون. اینایی که من نوشتم خلاصه ای از چیزایی بود که سعید می گفت. شهرام سرعت تلمبه زدناش رو هم زیاد تر کرده بود. یه کم دیگه که زد، سعید گفت: پاشو شهرام یه مدل دیگه ای بکن که شکمم سوراخ شد... شهرام هم کیرش رو از تو کون سعید درآورد و نشست. همزمان با این کار، سعید یه گوز محکمی داد بیرون. من منتظر بودم که هر دوشون بخندند، ولی برخلاف انتظارم اونا خیلی راحت برخورد کردند. سعید یه کم که کونش رو مالید، بلند شد و رو زانو نشست و چهار دست و پا شد. سوراخ تمیز کونش حسابی باز شده بود. شهرام هم رفت پشت سرش زانو زد. کیرش رو با تف خیس کرد و یه تف هم انداخت رو سوراخ کون سعید و سر کیرش رو گذاشت روش و آروم آروم فشار داد تو و تا ته رفت تو کون سعید. شکمش که چسبید به کون سعید، هر دوشون یه آهی کشیدند. بعد شهرام شروع کرد به تلمبه زدن و باز همون حرفای قبلی رو زدن. من از زیر، کیر نیمه شق سعید رو میدیدم که کاملا هم سیخ نشده بود و تو هوا معلق بود. شهرام ضربه هاش رو محکم میزد به طوری که سعید می خواست پرت بشه جلو. ولی پهلوهای سعید رو گرفته بود و نمیذاشت تعادلش بهم بخوره.
شهرام حدود 7-8 دقیقه ای بود که داشت یه کله سعید رو میکرد. از شدت ضربه زدناش و حالات صورتش من فهمیدم که کم کم نزدیکه که آبش بیاد. همین جور هم بود و حدس من کاملا درست از آب دراومد. چون کمتر از یه دقیقه بعد شهرام آهی کشید و کیرش رو محکم تو کون سعید نگه داشت و تمام آبش رو خالی کرد اون تو. بدون اینکه به سعید بگه، آبش رو خالی کرد تو کونش. سعید هم هیچی نگفت. انگار خودش هم خوشش میاد از اینکه آب کیر تو کونش خالی بشه. شهرام کیرش رو که درآورد، نیمه خوابیده بود. باز هم کون سعید گوز بلندی تولید کرد.!!! شهرام با دستمال کاغذی که وسط اتاق افتاده بود، کیرش رو تمیز کرد و بعدش هم شلوارش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون و گفت: تا شما کارتون تموم بشه، من یه دوری تو مزرعه میزنم... میرم مسیر آب رو عوض می کنم... مطمئنا شهرام می خواست من جلو سعید راحت تر باشم. با وجود اینکه خودم شهرام رو کرده بودم ولی یه حسی بهم می گفت اگه اون بره بیرون من راحت ترم، هر چند من جلو شهرام هم سعید رو می کردم.
شهرام که رفت، سعید هم بلند شد و یه کم بدنش رو کش آورد و کونش رو هم مالید و گفت: بی شرف زد کونم رو پاره کرد... بعد به من گفت: بلند شو دیگه... من هم از جام بلند شدم. سعید رفت در اتاق رو باز کرد و یه نگاه به بیرون انداخت و باز در رو بست و برگشت تو اتاق. من شلوار و شرتم رو با هم درآوردم. سعید تا کیرم رو دید گفت: وای مسعود!... اینکه از کیر شهرام هم بزرگتره که... بعد با دست یه کم مالیدش و گفت: خیسش کن بیا بکن... من هم چند تا تف انداختم رو کیرم و پخشش کردم رو همه ی کیرم و سعید هم یه تف گنده انداخت رو کیرم که دیگه حسابی خیس شد. بعد سعید دستاش رو گذاشت رو دیوار و کونش رو خم کرد عقب و گفت: بکن... مستی شراب تو چشماش و حرکاتش و حرفاش معلوم بود. من کیرم رو یه کم کشیدم لای شیار کونش و که سعید هم خوشش اومد و کونش رو همراه کیر من تکون میداد. بعد من سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش و فشار دادم. سرش که راحت رفت توش. سعید هیچی نگفت. حتی یه آخ هم ازش بلند نشد. من هم خیال کردم که کونش دیگه باز شده و دیگه دردی رو حس نمی کنه و تازه آب کیر شهرام هم داشت از تو کونش میومد بیرون و همین کونش رو نرم و باز کرده بود. من یه فشار دیگه به کیرم دادم که تقریبا همه ی کیرم وارد کونش شد.
ناگهان دیدم که سعید مثل فنر از جاش پرید و جیغی کشید و رفت جلو. دو دستی هم کیرش رو گرفته بود و می مالید. من اولش یه کم ترسیدم. گفتم: چی شد سعید؟... سعید کم مونده بود که گریه کنه. بعد با همون حال گفت: چیکار کردی مسعود... کونم پاره شد... من که گفتم کیرت گنده است... چرا همه اش رو یهویی کردی توش؟... تند تند نفس میزد و بدجور هم عرق کرده بود. من هم ازش معذرت خواهی کردم . بهش گفتم: معذرت میخوام سعید... من فکر کردم که کونت باز شده و اذیت نمیشی... سعید هم یه خنده ای کرد و گفت: آره... باز شده کونم... ولی نه واسه ی کیر گنده ی تو... بعد انگار که درد کونش کم شده بود، گفت: اصلا تو نمیخواد بکنی... بخواب... خودم میام رو کیرت میشینم... من هم همون جایی که سعید خوابیده بود و شهرام داشت اون رو میکرد، خوابیدم. با این تفاوت که من به کمر خوابیدم و کیر شق شده ام رو به بالا بود. سعید اومد پاهاش رو گذاشت اطراف بدن من و خم شد. اول یه تف انداخت رو سر کیر من که یه کم خشک شده بود و بعد هم آروم آروم نشست تا اینکه سر کیرم خورد به سوراخ کونش. یه کم مکث کرد و بعد اومد پایین تر. سر کیرم که رفت تو کونش یه آهی کشید. باز آروم آروم داشت میومد پایین. من تو صورتش داشتم نگاه میکردم. چشماش رو بسته بود و داشت زبون رو لباش می کشید. کیرم تا وسطش رفته بود تو کونش که متوقف شد و یه نفس عمیقی کشید و باز اومد پایین تر. البته چیزی نگذشت که تمام کیرم رفت تو کونش و تا ته نشست روش.
تا حدود یه دقیقه که همون جور نشسته بود و چشماش رو هم بسته بود و رو کیرم تکون نمیخورد. بعد چشماش رو باز کرد و لبخندی زد و گفت: مسعود تو هم کیرت مثل کیر دایی رستمت گنده است ها... انگار کیر گنده تو فامیلتون ارثیه... من هم با خنده گفتم: ناقلا... کیر دایی رستم رو از کجا دیدی؟... سعید گفت: حالا... من هم گفتم: نکنه با دایی رستم هم ...؟... خندید و گفت: نه بابا... کیر رستم خان که اگه بره تو کون من که رسما جر میخورم... گفتم: پس کجا دیدیش؟... سعید یه لبخند هوس آمیزی زد و گفت: اون هم وقتی که داشت مامانم رو میکرد!!!... من که با این حرفش رسما کپ کردم!!!!. بهش گفتم: دایی رستم و مامان تو؟؟!!... سعید که دیگه چشماش بدجور خمار شده بود گفت: آره... مگه چیه؟... گفتم: من که باور نمی کنم... سعید هم که انگار بهش برخورده باشه که من حرفش رو باور نکردم، با دلخوری گفت: میخوایی باور کن، میخوایی باور نکن...
بعد من بهش گفتم: حالا کجا دیدیشون؟... سعید هم که تازه چونه اش گرم شده بود، گفت: 6-7 سال پیش بود... من تازه میرفتم مدرسه... اون زمان رستم خان هنوز تو مزرعه پیش دایی فریدونت کار میکرد... مامان بیشتر وقتا میرفت اونجا تا سبزی بخره... من هم همیشه همراهش میرفتم... وقتی میرفتم اونجا هم سریع مشغول بازی تو سبزه ها و لای درختا میشدم و مامان و رستم خان هم غیبشون میزد... تا اینکه یه روز، تو همون اتاق وسط مزرعه دیدمشون... البته اون زمان اون اتاق کلی بی در و پیکر بود... من از لای در اتاق داخل رو دید میزدم که دیدم مامان خوابیده و پاهاش رو باز کرده و رستم خان هم بین پاهاش داره تلمبه میزنه... اون چند باری که رستم خان کیرش رو درآورد من تونستم کیرش رو ببینم... واقعا گنده بود... گنده ترین کیری که تا حالا دیده ام... من که هنوز تو شوک بودم، گفتم: پس خوش به حال مامانت شده... سعید خندید و گفت: آره... واسه همین بیشتر وقتا میرفت اونجا پیش رستم خان...
تو تمام این مدت هم سعید بی حرکت رو کیر من نشسته بود. البته کیر من سیخ بود و با حرفای سعید سیخ تر هم شد و تو کونش داشت نبض میزد. من میخواستم یه چیزی بگم که سعید صحبت هاش رو ادامه داد و یه چیزی گفت که من دیگه رسما ناک اوت شدم و یه جورایی ضربه نهایی رو به من زد!!! سعید گفت: البته مثل قضیه ی عموم، بابام تو این قضیه هم تلافی کرد... با تعجب بهش گفتم: یعنی چه جوری تلافی کرد؟... گفت: اون هم شهربانو خانم، زن رستم خان رو کرد... گفتم: زن دایی شهربانو رو؟... گفت: آره... ولی تنهایی نه... من که شاخم داشت با این حرفای سعید در میومد، منتظر بودم که سعید بگه که باباش با یه مرد دیگه ای زن دایی شهربانو رو کرده ولی یه چیزی گفت که باعث شد که من ناخودآگاه بلند بشم و بشینم و به صورت سعید نگاه کنم. سعید گفت: بابام شهربانو رو با شهین خانم، کنار هم داشت میکرد... من که همون لحظه نشستم. گفتم: با زن دایی شهین؟... گفت: آره... کنار همدیگه خوابونده بودشون و داشت میکردشون... گفتم: یعنی زن دایی شهربانو و زن دایی شهین کنار هم داشتند کس میدادند؟... سعید گفت: آره... بابام از تو کس شهربانو درمیاورد و میکرد تو کس شهین... از تو کس شهین در میاورد و میکرد تو کس شهربانو... و این چیزا رو با یه ریتم خاصی میگفت.
بهش گفتم: کجا دیدیشون؟... گفت: تو همون مزرعه ی داییت... من از شنیدن کس دادن زن دایی های مامانم، اون هم دوتایی و در کنار هم، به بابای سعید، کیرم داشت از جا کنده میشد. دیگه اینقدر حشری شده بودم که اصلا جزئیاتش رو از سعید نپرسیدم. بهش گفتم: بلند شو تا بیام بکنمت... سعید از رو کیر من بلند شد. من هم بلند شدم. کیرم از تعریفایی که اون از مامانش و زن دایی هام کرده بود، سیخ سیخ شده بود. خیلی سریع رو زمین چهار دست و پا شد. سوراخ کونش حسابی باز شده بود و قرمز بود. پشت سرش زانو زدم و یه تف انداختم رو کیرم و خیسش کردم و گذاشتم رو سوراخش. با یه فشار رفت توش. تا ته فرستادم بره که سعید یه آخی گفت. چند ثانیه همین جور فشار آوردم به کونش و کیرم رو تو کونش یه جورایی حرکت میدادم. بعد شروع کردم به تلمبه زدن. کیرم رو تا نصفه در میاوردم و مجددا تا ته میکردم تو کونش. کم کم سرعت ضربه هام رو بیشتر کردم. تو این حالت کیرم کاملا از تو کونش میومد بیرون و باز میکردم توش. چند بار هم کاملا اومد بیرون و برخورد کرد به زیر تخماش. واقعا حس خوبی داشت. من هم سریع میکردم توش. سعید ساکت شده بود. سرش رو بالشت بود و هیچی نمیگفت. من هم هر از چند گاهی چشمام رو می بستم و میرفتم تو فکر زن دایی هام که دارن به بابای سعید کی میدن. اینکه شهربانو و شهین کنار همدیگه خوابیده اند و بابای سعید کیرش رو از تو کس شهربانو درمیاره و میکنه تو کس شهین و برعکس. این تصورات یه حال دیگه ای به من میداد. تو این شرایط حشری تر میشدم و سرمست، ضرباتم هم بیشتر میشد تا جایی که سعید هم متوجه میشد و آه و اوهش میرفت بالا. کونش دیگه حسابی باز شده بود و کیر من رو تا ته تو خودش جا میداد. من هم پهلوهاش رو گرفته بودم و تو کونش تلمبه میزدم.
چند دقیقه تو این حالت کردمش تا که گفت: مسعود زانوهام درد گرفت... پاشو طور دیگه بکن... من هم همون طور که کیرم تو کونش بود، بهش گفتم: کامل بخواب رو زمین تا زانوت درد نگیره... سعید هم کم کم خوابید. من هم کیرم رو از تو کونش در نیاوردم و خوابیدم روش. سعید که کامل خوابید، من شروع کردم به تلمبه زدن. تو این حالت سوراخ دکونش نتگ تر شده بود و همین لذت کردن رو بیشتر میکرد. کون سعید به چس چس کردن افتاده بود. تا خایه هام میکردم تو کونش و در میاوردم. سعید هم آه و اوهش اتاق رو برداشته بود. سر من نزدیک گوشش بود. یه کم سرش رو چرخوند و گفت: خوب داری کیف میکنیا... من هم گفتم: واسه تو هم بد نیستا... خوب داری کون میدی... گفت: آره... من عاشق کون دادنم... و باز سکوت کرد و ضربات کیر من بود که تا ته میرفت تو کونش. یه کم که گذشت، سعید مجددا گفت: کیرم داره له میشه... شکمم هم داره درد میاد... گفتم: صبر کن الان آبم رو میارم... گفت: دیگه اصلا نمیتونم... پاشو ایستاده بکن آبت رو بیار... من هم که دیدم سعید داره اذیت میشه، کیرم رو از تو کونش درآوردم و بلند شدم ایستادم. سعید هم اول زانو زد و بعد بلند شد که تو همین حین یه گوز بلندی داد. من که دیدم خودش چیزی نمیگه، من هم چیزی نگفتم. فقط یه لبخندی زد و گفت: امروز دیگه رسما پاره شدم... بعد مثل اول کار، دستش رو گذاشت رو دیوار و کونش رو حسابی داد عقب. باز هم کیرم رو گذاشتم رو سوراخش و تا ته فرستادم بره توش. این بار دیگه سعید هیچی نگفت. حتی یه آخ هم نگفت. کونش رو براش حسابی باز کرده بودم. پهلوهاش رو گرفته بودم و تلمبه میزدم. هم خودم رو به سمتش تکون میدادم و هم کون سعید رو میگرفتم و میاوردم سمت کیر خودم. یه 10 تا 15 تا ضربه ای که زدم، سعید گفت: مسعود... مگه آبت نمیخواد بیاد؟... گفتم: بیارم آبم رو؟... گفت: آره... کونم داره خیلی میسوزه... من هم که آبم نزدیک بود، دیگه جلوی اومدنش رو نگرفتم و به سعید گفتم: بریزم تو کونت؟... اون هم گفت» آره ... بریز تو... با یه ضربه کیرم رو تا ته کونش فرستادم و همه ی آبم رو همونجا خالی کردم. چند ثانیه ای تو اون حالت موندم تا آبم کاملا خال بشه. بعد کیرم رو که هنوز نخوابیده بود رو از تو کونش درآوردم و کون سعید هم طبق معمول یه گوز بلندی تحویل داد!!!
با دستمال کاغذی کیرم رو تمیز کردم . چند تا دستمال هم دادم به سعید تا بذاره لای کونش. شلوارم رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون. سعید هم چنان داشت کونش رو تمیز میکرد. شهرام زیر درختی نشسته بود. تا من رو دید لبخندی زد. رفتم پیشش و بهش گفتم: دستشویی کجاست؟... نشونم داد و من رفتم اونجا و حسابی خودم رو شستم و تمیز کردم. از دستشویی که اومدم بیرون رفتم پیش شهرام زیر سایه ی درخت نشستم. هر دو به همدیگه نگاه کردیم و خنده مون گرفت. شهرام گفت: چطور بود؟... خوب کونی بود؟... گفتم: آره عالی بود... ولی به پای کون تو نمیرسید...
لحظاتی بعد سعید هم از تو اتاق در اومد و مستقیم رفت سمت دستشویی. 3-4 دقیقه ای بعد هم اومد و کنار ما نشست. شهرام دستی کشید پشت کمرش و بهش گفت: خوش گذشت؟... سعید هم خنده ای کرد و گفت: برید گم شید... زدید کونم رو پاره کردید... یه کم نشستیم و بعد سعید گفت: پاشید برگردیم... حالات مستی یه کم دیگه تو سرش مونده بود. خلاصه وسایل رو جمع و جور کردیم و سوار موتور شدیم و حرکت کردیم به سمت روستا. تو بین راه هیچ کدوممون صحبتی نکردیم. تو روستا که رسیدیم، من سر کوچه خونه ی دایی رستم پیاده شدم و اونا هم رفتند. در خونه که رسیدم، در زدم و سامان اومد در رو باز کرد. گفتم: زن دایی کجاست؟... گفت: خوابه... گفتم: چیزی نگفت من دیر کردم؟... گفت: نه... تو که رفتی اون هم گرفت خوابید... سامان رفت تو ساختمون و من هم رفتم سمت دستشویی کنج حیاط. یه کم صابون هم از تو حموم برداشتم و حسابی کیر و خایه هام رو شستم. اومدم بیرون و می خواستم برم سمت در هال که چشمم به پنجره ی اتاق خواب زن دایی شهربانو افتاد و ناگهان یاد حرفایی که سعید در مورد اون و زن دایی شهین میزد، افتادم. رفتم سمت پنجره و سرک کشی
     
#34 | Posted: 26 May 2014 18:58 | Edited By: jarzan
(قسمت سی و چهارم)

عصری با صدای شهربانو خانم که داشت با یه زن دیگه حرف میزد از خواب بیدار شدم. سامان هم تازه بیدار شده بود. من رفتم بیرون تا دست و صورتم رو بشورم. دیدم که زمانه خانم هست که اومده پیش زن دایی شهربانو. من رو که دید یه لبخندی زد و احوالپرسی کرد. جوابش رو دادم و رفتم تو آشپزخونه تا دست و صورتم رو بشورم. همزمان با بیرون اومدن من، سامان هم از اتاق اومد بیرون و با زمانه خانم حال و احوال کرد. زن دایی هم تو حیاط خلوت بود. سامان که رفت تو آشپزخونه، زمانه با صدای آرومی گفت: چیه مسعود جان... کم پیدایی؟... من هم لبخندی زدم. بعد زمانه آروم تر گفت: فردا صبح میتونی بیایی مزرعه؟... بعد یه لبخند موزیانه ای زد و دستش رو از رو لباسش گذاشت رو کسش و گفت: بهت بد نمی گذره... من هم خنده ام گرفت و گفتم: چشم... حتما میام...
خوشحال بودم از اینکه یه بار دیگه میتونم زمانه خانم رو بکنم. سامان که اومد، یه کم پیش زمانه خانم و زن دایی شهربانو نشستیم و بعدش رفتیم بیرون تو روستا. تو خیابون شهرام رو پیدا کردیم. مشغول گشتن بودیم که سعید سوار بر موتور اومد کنار ما. دیگه کاملا مستی چند ساعت پیش از سرش رفته بود. من و شهرام رو که دید خیلی عادی برخورد کرد. اون هم رفت موتورش رو گذاشت و اومد به ما ملحق شد. چهارتایی تو روستا قدم زدیم تا سرشب. شام رو که خوردیم، مشغول تماشای تلویزیون شدیم.
حوالی ساعت 11 بود که مامان اینا که رفته بودند عروسی، برگشتند. مامان و مامان بزرگ و زن دایی مینا و مرجان و فریبا و مهسا کوچولو. خاله زیبا برگشته بود خونه اش. به مامان گفتم: خاله تنها بود برم پیشش یا طلعت خانم رفت اونجا؟... مامان گفت: نه... طلعت هم باهاش رفت... من هم کنار سامان گرفتم خوابیدم. چون اهل و عیال خسته بودند، در عرض نیم ساعت خاموشی تو خونه زده شد. فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم، همه خواب بودند جز زن دایی شهربانو که همیشه سحرخیز بود. البته دایی رستم هم صبح زود رفته بود بیرون. دست و صورتم رو شستم و رفتم تو آشپزخونه. شهربانو برام چایی آورد و شیرین کردم و خوردم. بعد پشتش رو به من کرد و داشت چند تا از ظرفای دیشبی رو می شست. یاز یاد حرفای دیروز سعید افتادم. بابای سعید، زن دایی شهربانو رو کرده بود!!! اون هم کنار جاری اش، زن دایی شهین... برام خیلی جالب بود. پس زن دایی شهربانو هم آره!... علیرغم قیافه ی موجه اش اون هم اهل شیطنت بود!!. پس بگو چرا دخترش، زن دایی مینا این طور راحت عشق و حال میکنه و کس میده. دختر به مادر میره دیگه!!!.الان تو دو سه متری دارم اون هیکل گنده اش رو دید میزنم. هر از گاهی که پاهاش رو جابجا میکنه، کونش یه تکون باحالی میخوره. از فکر اون و اینکه تا یکی دو ساعت دیگه میرم که زمانه رو بکنم، کیرم بلند شده بود. چایی رو که خوردم به زن دایی گفتم: من یه سر میرم بیرون پیش شهرام... گفت: صبح به این زودی؟... گفتم: کارش دارم... زود میام... خودش هم می فهمید که دارم راستش رو بهش نمیگم. میخواستم برم خونه دایی فریدون و موتور سهیل رو بردارم و برم مزرعه. به مغازه که رسیدم، زن دایی شهین تنها تو مغازه بود. به محض دیدنش باز همون افکار چند لحظه پیش اومد تو سرم. اینکه شهین جون کنار شهربانو داره به بابای سعید کسش میده... زن دایی شهین هیکلش یه کم میزون تر از زن دایی شهربانو بود. گفتم: اومدم موتور سهیل رو بردارم... اون هم حسابی من رو نصیحت کرد که مواظب باش و از این حرفا... از تو مغازه رفتم تو خونه شون و داشتم موتور رو می بردم بیرون که دیدم شهین جون با یه گونی کوچیکی داره میاد سمت من. گونی رو گذاشت جلو من و گفت: حالا که داری میری بیرون، یه توک پا تا مزرعه هم برو و این گونی رو بده به زمانه... داییت احتمالا تا ظهر برنگرده... بیچاره شهین جون نمی دونست که مقصد خود من هم مزرعه است.
تخته گاز رفتم سمت مزرعه. پس دایی فریدون امروز مزرعه نیست. حتما بهمن هم نیست که زمانه به من گفته امروز بیا مزرعه. وقتی رسیدم زمانه خودش تنها وسط مزرعه بود و داشت از آغلی که برای گاوها و اسب ها بود بیرون میومد. من رو که دید یه لبخندی زد. رفتم و کنار اتاقی که توش یونجه و علوفه بود، ایستادم. زمانه هم داشت میومد همون سمت. گونی رو گذاشتم کنار دیوار و از همون دور بهش گفتم: این رو زن دایی شهین داد... زمانه هم با سر تایید کرد. به من که رسید اول با دست یه کم لباساش رو تمیز کرد و بعد سفت من رو بغل کرد و یه بوس گنده ای از رو لپم گرفت. بعد خندید و گفت: دیگه کردی و رفتی و یه سر به ما نزدیا مسعود جان... من هم خنده ام گرفت. یه لباس سرمه ای یه سره پوشیده بود و روسریش هم بالای سرش بسته بود. چون داشت کار میکرد. تو دستش هم یه وسیله ی عجیبی بود. بهش گفتم: این چیه تو دستت؟... گفت: این شیر دوشه... با این شیر گاوا رو می دوشم... برام جالب بود. اولین بار بود که این وسیله رو از نزدیک می دیدم. به زمانه گفتم: این چطور کار میکنه؟... زمانه خندید و گفت: بذار این وسایل رو ببریم داخل اتاق، اونجا بهت نشون میدم... من هم بهش کمک کردم تا وسایل بیرون رو ببریم تو اتاق.ته اتاق پر از علوفه و یونجه بود. همون اتاقی بود که اون روز سهیل توش ترتیب زمانه رو داده بود و من از پشت پنجره دید میزدم. تو همین رفت و اومدا، زمانه یه بار کیر من رو از رو شلوار گرفت و گفت: ببینم اینجا چه خبره؟... و بعد با صدای بلند زد زیر خنده.
همه ی وسایل رو که بردیم داخل، زمانه در اتاق رو هم بست. بعد یه لبخندی به من زد و گفت: الان طرز کار این دستگاه شیر دوش رو بهت نشون میدم... بعد اومد پشتش رو به من کرد و گفت: زیپ پیراهنم رو باز کن... من هم زیپ پشتی پیراهنش رو براش باز کردم و زمانه هم چرخید و لباسش رو از سر دوشش درآورد وکشید پایین. اون دو تا پستونای گنده اش افتاد بیرون. بعد دو تا از مکنده های دستگاه رو گذاشت رو دو تا پستونای خوشگلش و ته دستگاه هم یه لوله ای بود که احتمالا وصل میشد به یه جایی. به من گفت: تو اون لوله بمک... من هم شروع کردم به مکیدن لوله. بعد زمانه به من گفت: طرز کارش این طوریه عزیزم... این چند سر رو وصل می کنیم به پستونای گاو و می دوشیم... حالا اینجا وصل شده به پستونای من... و بلند خندید. من هم که خوشم اومده بود بیشتر شروع کردم به مکیدن. دیدم کم کم صدای آه و اوه زمانه بلند شد و داره پستوناش رو می ماله. گفتم: چی شده زمانه خانم؟... گفت: هیچی... همین طور ادامه بده... داره خوشم میاد... من هم به کارم ادامه دادم. زمانه چشماش رو می بست و بعد باز میکرد. می گفت: آخ جون مسعود... خیلی حال میده... دو دقیقه ای این کار رو انجام دادم تا اینکه خودش اونا رو از رو پستوناش برداشت و چند تا آه بلند کشید. سر پستوناش هم قرمز شده بود. رو یه بسته یونجه نشست . گفت: مسعود جان... اول صبحی خوب حالم رو جا آوردیا... بعد دیدم که لباسش رو داره میکشه بالا. شلوار که پاش نبود. بالا که رفت تا رو شکمش دیدم که یه شرت سفید پاشه. شرتش رو زد کنار و گفت: اگه یه حالی هم به این بدی دیگه عالی میشه... و کسش رو با دست می مالید. من هم رفتم جلوش و اول چند تا زبون رو کسش کشیدم. کسش یه کم مو داشت. کمتر از یه دقیقه نشده بود که من رو بلند کرد و کیر من رو از تو شلوارم کشید بیرون وسریع هم گذاشت تو دهنش. ساک نمیزد، فقط اون رو میخواست خیس کنه. کیر من هم حسابی بلند شده بود. زمانه باز رو یونجه ها خوابید و پاهاش رو باز کرد و گفت: بیا بکن عزیزم... من هم روبروش زانو زدم و اون هم یه پاش رو انداخت رو دوش من. من هم یه تف انداختم رو کسش و با دستم لای کس چاقش رو باز کردم و کیرم رو فرو کردم تو کسش. اولش یه جیغ آرومی کشید و بعش ساکت شد.
با اینکه کسش گشاد بود ولی من چند بار کیرم رو تا نصفه می بردم تو و در میاوردم تا بتونم تا ته کسش بزنم. کیرم که رفت ته کسش و خایه هام چسبید به سوراخ کونش، یه آه بلندی از ته دل کشید و با هر ضربه ای که میزدم یه آهی می کشید. شرتش رو کشیدم کنار تا کیرم رو اذیت نکنه. زمانه داشت پستوناش رو می مالید و من هم دست بردم و یکی از پستوناش رو گرفتم و می مالیدم. کسش دیگه حسابی روون شده بود. زمانه بهم میگفت: تند تر بکن مسعود جان... تند تر... من هم سرعت تلمبه زدنام رو زیاد تر کردم. زمانه هم طوری داشت پستوناش رو می مالید که انگارمی خواد اونا رو از جاش بکنه. با هر ضربه ای که میزدم هم آه و اوهش میرفت آسمون.
دو سه دقیقه ای تو این حالت کردمش که دیدم زانوم داره درد میاد. به زمانه گفتم: زانوم داره اذیت میشه... زمانه هم گفت: خب بلند شو ایستاده بکن عزیزم... من هم کیرم رو از تو کسش درآوردم و ایستادم. زمانه هم سریع از جاش بلند شد و خم شد رو یونجه ها و کونش رو قمبل کرد سمت من. لباسش هم تا روی کمرش داد بالا. بهش گفتم: شرتت رو دربیارم؟... با صدای هوسناکی گفت: آره عزیزم... درش بیار... من هم شرتش رو کشیدم پایین و اون رو از سر پاش هم درآوردم. زمانه هم یکی از پاهاش رو گذاشت رو یونجه ها تا راه کسش بیشتر باز بشه. من هم باسنش رو دادم بالا و کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کسش و فرو کردم توش. خودش هم دستش رو آورد تا به من کمک کنه و شیار کونش بیشتر باز بشه.
کیرم که رفت توش، دیگه شروع کردم با یه ریتم خاصی تلمبه زدن. زمانه فقط آه و ناله میکرد. خیلی حشری شده بود. چند باری هم محکم با کف دستش زد رو کون خودش. معلوم بود که دیگه داره خیلی بهش خوش میگذره. آه و اوهش قطع نمیشد. پستوناش گنده اش رو هم می دیدم که داره تو هوا معلق میخورن. کیر من هم تا ته میرفت تو کسش و تخمام میخورد به بالای کسش و شالاپ شالاپ صدا میداد. کسش واقعا بی نظیر بود. گرم و نرم بود. حسابی به کیرم خوش میگذشت اونجا!!! ریتم رو تند تر کردم و زمانه هم دستاش رو میاورد عقب و من رو به خودش فشار میداد و می گفت: آره مسعود جان... همین طور بکن... همین طور بکن... من هم ادامه میدادم. تا ته میزدم تو کسش. البته نمی دونستم که کیرم تا ته کسش میره با نه؟ چون کونش از بس گنده بود که شکم من که به کونش میخورد دیگه من جلو تر نمی رفتم و کمرم رو میاوردم عقب و کیرم رو در میاوردم و باز میکردم تو کسش. با دو دستام دو طرف باسن و کمرش رو گرفته بودم و خودم که تلمبه میزدم، زمانه هم خودش رو میاورد عقب و می کوبوند به کیر من. تو اون فضا فقط صدای فرو رفتن کیر من تو کس زمانه و برخورد باسن زمانه به شکم من و آه و ناله ای که زمانه از سر می کشید، به گوش می رسید. من هم تند تند نفس می کشیدم. چند دقیقه که تو این حالت زمانه رو کردم، زمانه کامل ایستاد در حالی که هنوز کیرم تو کسش بود. من هم تلمبه زدن رو متوقف کردم و گفتم: چی شد؟... گفت: هیچی... بیا حالت رو عوض کنیم... بذار من برم رو اون تخت بشینم و بعد تو بیا از روبرو بکن... یه تخت کهنه ی زهوار در رفته تو اتاق بود که چند تا گونی کهنه روش بود. زمانه رفت جلو تا اونا رو از رو تخت برداره و با رفتن اون به جلو کیر من هم ازتو کسش دراومد. زمانه رفت و اوئن چند تا گونی رو از رو تخت برداشت و گذاشت رو زمین. تخت چوبی و درب و داغونی بود. با یه پارچه رو تخت رو که انباشته از گرد و غبار بود رو پاک کرد. بیشتر هم اونجایی رو پاک کرد که قرار بود خودش روش بشینه. لباسش رو که افتاده بود تا بالای کونش بالا کشید و تو شکمش جمع کرد و بعد همون پارچه ای که باهاش تخت رو تمیز کرده بود رو گذاشت رو تخت و زیر باسنش و رو تخت نشست. پاهاش رو از همدیگه باز کرد. من رفتم بین پاهاش قرار گرفتم. کیرم روبروی شکمش بود. حالت تخت و بلندیش اینطور بود. باید یه کم پاهام رو خم میکردم تا کیرم بره تو کسش که اون هم مشکلی نداشت.
یه تف انداختم رو کیرم و زمانه هم خم شد و اون هم یه تف انداخت رو کیرم و با دستش تفا رو پخش کرد به تمام کیرم تا حسابی لیز بشه. بعد سرش رو گذاشت رو سوراخ کسش و من هم دیگه منتظر دستورش نموندم و با یه فشار تا ته کیرم روفرستادم تو کسش. تا خایه هام رفت تو کسش. زمانه فقط یه آه هوسناکی کشید و دیگه هیچی نگفت. من هم چند ثانیه مکث کردم و بعد شروع کردم به تلمبه زدن. کیرم روتا سرش از تو کس زمانه در میاوردم و باز تا ته می فرستادم تو کسش. زمانه سرش پایین بود و داشت به رفت و امد کیرم تو کسش نگاه میکرد. سرش کاملا پایین بود و من دقیقا چشماش رو نمی دیدم که تو چه حالتیه؟. ولی مسلما بد جوری شهوتی شده بود. من هم مسیر نگاه زمانه رو دنبال می کردم. کیرم رو نگاه می کردم که هر گاه که از تو کس زمانه میومد بیرون برق میزد از خیسی ترشحات کس زمانه و با هر رفت و اومدش اون لایه های کس زمانه رو از همدیگه جدا میکرد و صحنه ی جالبی به وجود آورده بود. با وجود این صحنه ها و اینکه زمانه هم بد جور محو حرکات کیر من شده بود، من هم ناخودآگاه سرعت تلمبه زدنم رو زیادتر کردم. با تند تر شدن سرعت تلمبه زدن من، صدای غیژ غیژ کردن تخت هم بلند شد. زمانه سرش رو آورد بالا. اول چشماش رو بسته بود و بعدش سرش رو آورد بالا و تو چشمای من نگاه میکرد. چشماش بد جور خمار شده بود. چقدر شهوتی و داغ بود این زمانه خانم... بعد با صدای آرومی بهم گفت: بده اون لبای خوشگلت رو بخورم... من هم سرم رو خم کردم پایین و صورتم رو بردم جلوی صورتش. زمانه لباش رو گذاشت رو لبام ویه جورایی میشه گفت لبام رو بلعید. لبای فوق العاده شیرینی داشت. چون لباش از لبای من گنده تر بود، کاملا تحت اختیار اون بودم. زبونش رو میکرد تو دهنم و می کشید روزبونم و یه جورایی داشتند با هم کشتی می گرفتند!!!
تو این حالت تلمبه زدن خیلی سخت بود و ریتم تلمبه زدن من هم کاملا به هم ریخته بود و نامنظم شده بود. دیگه این آخراش کاملا ایستادم و کیرم رو توکسش نگه داشته بودم و تا زمانه کاملا از لبام سیر بشه. زمانه که دید من کیرم تو کسش متوقف شد و از تلمبه زدن خبری نیست، بالاخره رضایت داد و لبای من رو ول کرد و گفت: پس چرا نمی کنی مسعود جان؟... من هم یه نفسی چاق کردم و گفتم: آخه تو این حالت نمیشه زمانه خانم... زمانه هم کامل سرش رو برد عقب و گفت: خیلی خبووو بیا بکن... من هم مجددا شروع کردم به تلمبه زدن. سرعتم رو زیادتر کردم. باز سر و صدای تخت بلند شد و به غیژ غیژ کردن افتاد. هیچ کدوممون اعتنایی نکردیم تا وقتی که صدای بلندی مثل صدای شکستن چوبی رو شنیدیم. ناخودآگاه هر دومون ساکت شدیم. من دست از تلمبه زدن برداشتم. بهش گفتم: زمانه خانم... هیچ اعتباری به این تخت نیست... هر آن ممکنه خرد بشه... زمانه هم گفت: آره عزیزم... بلند شو که هیچ اعتباری به این تخت نیست... من هم کیرم رو از توکسش در آوردم و زمانه هم بلند شد و ایستاد. لباسش باز افتاد تا رو پاش. اگه روسریش رو سرش میکرد اصلا مشخص نبود که داره سکس میکنه!!!. زمانه یه چند تا تکون به تخت داد و گفت: نباید زیاد بهش فشار بیاریم... بعد برگشت سمت من و کیرم رو که شق و راست ایستاده بود رو تو دستش گرفت و گفت: آبت نزدیک نیست؟... گفتم: یه کم دیگه بکنم آبم میاد... بعد دیدم رفت و دو تا بسته یونجه رو گذاشت کنار هم و رفت به کمر روش خوابید. بعد دستاش رو آورد و پایین لباسش رو گرفت و داد بالا تا روی شکمش. پاهاش رو هم از هم بازکرد و به من گفت: بیا بکن... من هم رفتم بین پاهاش و کیرم رو با کسش تنظیم کردم و فشار دادم توش. بعد کامل خوابیدم رو زمانه و تلمبه میزدم. زمانه هم دو دستی من رو بغل کرده بود و به خودش فشار میداد. من هم تو اوج حس و حال بودم. دیگه تمام تمرکزم رو جمع کزدم تا آبم بیاد. ولی زمانه کاری کرد که دیگه نیازی به تمرکز هم نداشته باشم. دستاش رو برد و لمبرای کون من رو گرفت و چنگ میزد. یه لحظه هوس کون دادن اومد تو سرم و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و آبم رو ول کردم. قبلش به زمانه گفتم: آبم داره میاد... البته فکر کنم اون از نفس زدنای تند من متوجه شده بود و واسه همینت سریع گفت: بریز تو کسم عزیزم... همه اش رو بریز تو کسم... من هم با یه فشار کیرم رو فرستادم ته کسش و همون جا نگهش داشتم. تمام آبم رو خالی کردم تو کسش. زمانه هم همراه خالی شدن آب کیرم تو کسش، آه واوه میکرد. بعد از خالی شدن آب کیرم تو کس زمانه، یکی دو دقیقه همون جوری بی حال افتادم روش.
بعد بلند شدم و کیر خوابیده ام رو از تو کسش درآوردم. بلند شدم و کیرم رو فشار دادم تا باقی آبم که مونده بود تو کیرم رو بریزم بیرون. زمانه هم شرتش رو انداخت طرف من و گفت: بیا بگیر کیرت رو تمیز کن... من بهش گفتم: آخه شرتت کثیف میشه؟... گفت: عیبی نداره... می شورمش... کیرم رو که تمیز کردم، می خواستم شرتش رو بذارم رو تخت و که زمانه بهم گفت: بده تا من هم خودم رو تمیز بکنم... من هم شرتش رو دادم بهش و اون هم کس خیسش رو که آب کیر من هم توش بود رو تمیز کرد. بعد بلند شد و لباسش رو مرتب کرد و روسریش رو هم انداخت سرش و اتاق رو هم یه کم جمع و جور کرد و من هم شلوارم رو پوشیده بودم و هر دو مرتب رفتیم بیرون.
بیرون که رفتیم زمانه به من گفت: برو سریع دستشویی و شاش کن که مریض میشی... من خودم همیشه این کار رو میکردم ولی این بار زمانه به من گفت. من هم رفتم دستشویی و شاشیدم تا آخرین قطره های منی هم از تو کیرم بیاد بیرون. از دستشویی که اومدم بیرون حسابی سبک شده بودم. رفتم سمت موتور و زمانه هم اومد و دو تا ماچ آبدار رو لپام کرد وگفت: رو جاده احتیاط کن عزیزم... من هم موتور رو روشن کردم وتخته گاز برگشتم. از مزرعه هنوز بیرون نیومده بودم که یه لحظه سرم رو برگردوندم و دیدم که زمانه خانم هم داره میره سمت دستشویی...
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / فاميل با حال ما بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.