| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
شوخی و سرگرمی سکسی انجمن لوتی / شوخی و سرگرمی سکسی /

شعر سكسی

صفحه  صفحه 1 از 32:  1  2  3  4  5  ...  28  29  30  31  32  پسین »  
#1 | Posted: 9 Mar 2010 17:45
اینم یه شعر قشنگ

الا ای شیخ جویای بکارت

الا اي شيخ جویای بکارت
به لاي پاي دخترها چه کارت؟

تو فرمودي بکارت ها که پاره ست
دقيقاً درصدش هفتاد و چار است

ببينم از کجا آوردي آمار؟
ز جمع آشنايان يا ز اغيار

شمارش را به ديگر کس سپردي
و يا خود رفتي از داخل شمردي؟!

تو از هرکس که ارقامش شنفتي
چرا زان بيست و شش درصد نگفتي

نگفتي بيست و شش درصد بکارت
نشان باشد ز انواع اسارت

گروهی باکره، از سکس دورند
کزین بابت گرفتار غرورند

گروهي ترس خورده، صاف و ساده
اسير انجماد خانواده

گروهي پاي بند دين و مذهب
به شدت باکره ، اما معذب!

شما که دختري را سن نُه سال
به شوهر ميدهي راضي و خوشحال

چرا خواهي اگر شوهر نکرده
شود چل ساله ، سالم مانده پرده؟

بیا و دست بردار از حقارت
نچسب ای شیخ نادان بر بکارت

بکارت مال دوران های دور است
به زن های جوان تحمیل زور است

بکارت نیست معیار نجابت
نجابت را چه بشناسد جنابت!

نجابت، شیخ نادان، پرده ای نیست
به اینکه داده ای یا کرده ای نیست

نجابت چیست؟ حق کس نخوردن
بکارت چیست؟ مال کس نبردن

نه بین مردمان اخلاق و عصمت
به میزان بکارت گشته قسمت

فریب مردمان، ضد عفاف است
نه آن کاری که در زیر لحاف است

که هر آمیزشی قبل از عروسی
بود یک مطلب خیلی خصوصی

مبر سر را درون بستر خلق
که بینی گوزشان را تا ته حلق

خودت شام زفاف ای شیخ بد ذات
بکارت داشتي ارواح بابات؟

تو با آن حجت الاسلام فاکر
چگونه میتوانی بود باکر؟

برای تو کسی پرونده هم ساخت
و يا بر پشت و پيشت کنتور انداخت؟

(در کون شما کنتور اگر بود
سر یکهفته کنتور هم دمر بود
اگر یک روز باشی توی حوزه
بواسیرت بچسبد زیر لوزه)

تو هم حالا به اين حد از جسارت
ز دخترها طلب داري بکارت؟

چه میفهمی تو قانون طبیعت
که میآئی ز مادون طبیعت

چه دخترهای نوزادی که گه گاه
ندارند این بکارت را به همراه

به آنها چون خدا پرده نداده
شوند البته که بی پرده زاده

ترا گر اعتراضی هست حالا
بگو با حضرت باریتعالی

که ای پروردگار پاک عالم
چرا پرده ندادی خاک عالم!

امام ِ جمعه آ! بر خویش رحمی
بکن کاری که یک قدری بفهمی!

بدن ها فرق دارد با بدن ها
خصوصاً مال دخترها و زن ها

همه یک شکل و جور و قالبی نیست
نمی فهمی؟ زن است این، طالبی نیست

یکی را پرده باشد نازک و ُترد
شود زائل اگر یک ضربه ای خورد

یکی را پرده کشدار و غشائی است
مثال شخص آقا ارتجاعی است

که تا وقتی که آن بانو نزاید
از آن یک قطره هم خون در نیاید

یکی هنگام ورزش داده از دست
یکی تا آخرش همراه او هست

تو آمار از کجا کردی فراهم
بیا یکخرده آگه کن مرا هم

من اینها را که گفتم مستند بود
قوانین ازل بود و ابد بود

ندارد حرف من ردخُور ز قرصی
ولی تو باید از دکتر بپرسی

که او بی پرده تر از پرده گوید
برایت واضح و گسترده گوید

***
امام ِ جمعه آ، یک چیز دیگر
نمیدانی، نمیفهمی، مکرر!

اگر شد پرده ای هرگونه پاره
تجارت، کرده پیدا راه چاره

بدوزد پرده را نرس و پرستار
خدایا زین معما پرده بردار!

(بکارت را ز مریم باید آموخت
که بعد از زایمان هم میتوان دوخت)

بکارت چیست قفل حفظ ناموس؟
نجابت در پس اش محفوظ و محبوس؟

اگر داری دلارش یا ریالش
بزن آن را بخیّه، بی خیالش!

تجارت، میکند حفظ بکارت
بود ناموس ها دست تجارت

اگر دارای ناموسی از این راه
به بی ناموسی ات صد بارک الله

امام ِ جمعه آ ! قدری حیا کن
دکانی دیگری این جمعه وا کن

مناسبتر ُپرش کن این دکان را
که بشناسی همه اجناس آن را

فوراگزامپل دکان بول و غایط
بخور آنقدر تا جانت درآید

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#2 | Posted: 5 Apr 2010 12:58
ایول کینگ

اینم یک شعر آویزونی

خواهرم در کوچه آرايش مکن!
از جوانان سلب آسايش مکن

گيسوان از روسري بيرون مريز
بر مسير ديدگان افسون مريز

خواهرم ديگر تو کودک نيستی
فاش مي گويم عروسک نيستی

خواهرم ، اين لباس تنگ چيست؟
پوشش چسبان رنگارنگ چيست؟

خواهرم اينقدر طنازي نکن!
با امور شرع لجبازي نکن

در امور خويش سرگردان مشو
لايق چشمان نامردان مشو

خواهرم ، پاچه ت چرا اينقد شده؟
راست راستي، اين تريپت بد شده !

پاچه ات ، کوتاه و برمودايي است
خشتکت چسبيده بر يک جايي است !

خواهرم ، اين خط چشم، ايراني است؟
امتدادش يک کمي طولاني است!

خواهرم گيرم که مو بر مي زني،
مو ي پا و دستها را ميکني ،

زير ابروي تو اي خواهر ! کجاست؟
زير ابروي تو ، رکن دين ماست!

خواهرم ، تاتوي ابرو ميکني؟
ابرو هشتي ، شينيون مو ميکني؟

خواهرم ، مو را چرا مش مي کني؟
توي مويت هي چرا کش ميکني؟

خواهرم ، رنگ برنزه ، رنگ توست؟
اين دو چشمم ، يک دو ساعت ، منگ توست !

چاک مانتو ، تا لب باسن چرا ؟
بردن دل از داداش و من چرا ؟

خواهرم من ديده ام چت ميکني
توي چت ، جلب محبت ميکني!

اين دماغ سر بالا ، از بهر کيست ؟
بهتر از من ، از برايت ، مرد نيست!

خواهرم ، اين ريش و پشمم ، مهر تو !
برده از من ، دين و دل ، اين چهر تو !

جون من، صيغه ميشي ، با مهر کم ؟
گر بخواهي ، کل ريشم مي زنم!!!

ازدواج ، از سنت پيغمبر است
هر که اين سنت نيابد ، بس خر است !

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#3 | Posted: 16 Apr 2010 15:20
شعری از عبدولقاسم فردوسی برادر ناخلف ابوالقاسم

رستم و سودابه

شبي فردوسي خواب زشتي بديد ---------- سراسيمه از خواب خوش بپريد

بديدا كه شرتش شده بس غني ---------- ز آب سفيد و غليظ مني

كتاب بزرگ خودش باز كرد ------------- ز رستم سخن گفتن آغاز كرد

برايت كنم نقل اين داستان ------------ كه آن پهلوان رستم سيستان

حشر شد شبي كير خود كرد راست -------- دو لنگش هوا كرد و دختر بخواست

پر مرغ خود را به آتش كشيد -------- پس از مدتي مرغش آمد پديد

بدو گفت كاي مرغ زيباي من --------- تمام سرت لاي پاهاي من

بسي رخش خود كردم اين سالها -------- بماليدم او را كس و يالها

بقدري كه كردم توي كس رخش -------- شده كس رخش از وسط بخش بخش

هم اكنون ز هاماوران وز شهر و دشت ----- ز توران و ايران و گرگان و رشت

بگرد و برايم زني برگزين -------- كه كونش نمايان شود پشت زين

بدو گفت سيمرغ كاي پهلوان ------ اگر داشته باشي تو جا و مكان

برايت نظر دارم اينك زني -------- كه گر بيني او را بپاشي مني

من اينك روم پس تو بركن لباس -------- ز مرغت مبادا شوي ناسپاس

ولي قبل از آن چيزي از من بگير -------- كه در شهر زابل كِشندش به كير

به آن چيز كاندوم لقب داده‌اند -------- براي زناني به است كز عقب داده‌اند

بگير و بكش بر سر كير خود -------- ز دوشت بيانداز نيزه و تير خود

برفت مرغ و رستم هراسان بشد -------- پس از مدتي لخت و عريان بشد

در افكار خوش روح او پر بزد ---------- به ناگه كسي حلقه بر در بزد

در را باز كرد و ديدا كه او ------------ همان دختر شاه پرورده گو

زن سال و زيباي توران زمين -------- با آن پيكر تركه و نازنين

همان دختر شاه هاماوران --------- كه آوازه‌اش رفته تا آسمان

هماني كه سودابه نامش بود -------- هماني كه كاووس رامش بود

كنون آمده كس به رستم دهد ---------- به كير تهمتن همي لم دهد

بدو گفت رستم كه اي جان من -------- فدايت همه عشق و ايمان من

بيا تا كست را بليسم همي -------- همي آب رويت بريزم همي

ببست اسب خود را نزد رخش قوي ------ ميان درخت سپيدار و سرو سهي

خودش را بيانداخت بر روي تخت -------- برايش تهمتن در آورد رخت

نخست كرست ساخت زابلستان ------ سپس شرت پشمين كابلستان

در آورد و پستان سودابه ديد ------- بترسيد و از جاي خود بپريد

كه اي دختر شاه هاماوران --------- نديدم چنين سينه‌اي تا الان

به پستان سودابه دستي كشيد -------- در كون سودابه شستي كشيد

نگاهي بزد كس سودابه ديد --------- به كيرش سپس كاندوم اندر كشيد

به سودابه فرمود تا پيش او ---------- كَند از كسش پرده و پشم و مو

سپس كير خود كس سودابه كرد ------ بشد رنگ سودابه از درد زرد

بدو گفت سودابه اي پهلوان ----------- برايت بليسم كنون دنبلان

به كير تهمتن بشد حمله ور -------- بگفتا كه كيرت بود كير خر

دهان بزرگ خويش باز كرد --------- به يكباره ليسيدن آغاز كرد

بپاشيد آب رستم بسي با شتاب -------- دهانش بشد پر چو درياي آب

به فرياد سودابه مي‌گفت آه --------- شنيدند همه اهل بازار گاه

گروهي از آن خايه مالان شهر ----- كه از خايه مالي ببردند بهر

رساندند خبر سوي كاووس شاه ------ هراسان بشد زهره و تير و ماه

همه برده سر در گريبان فرو -------- كه شاه و تهمتن شوند روبرو

دل شه همي از زنش تيره گشت ------ به اطرافيانش دمي خيره گشت

به روي سمندش نشست و برفت ------ همي ماند از كار گيتي شگفت

پس مدتي شه به مقصد رسيد --------- ولي زين و اسب تهمتن نديد

در خانه بگشود و سودابه ديد -------- ز نا راحتي جامه از تن دريد

تهمتن به گه خوردن افتاده بود -------- شد كس سودابه خيس و كبود

تهمتن به كاووس گفتا ببخش -------- از اين پس مجدد كنم كس رخش

ببخشود شاه و با خشم گفت --------- مبادا شوي با زنم باز جفت

تهمتن سپس توبه كرد و بگفت -------- كه دارد بسي دردسر كس مفت

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#4 | Posted: 24 Apr 2010 07:26
شوخی با خواجه حافظ شیرازی

گفتم کف تو دارم گفتـا سرش در آيد ---- گفتم که زيد من شو گفتا مگر خر آيد

گفتم ز زيــد بازان رسم زنــا بـياموز ---- گفتـا ز خوب رويــان اين کار کمتر آيــد

گفتم که بر دهانت راه سـرش ببندم ---- گفتا که شبرو است او، الان کمتر آيد

گفتم که بوی گوزت گمراه عالمم کرد ---- گفتا اگر بمانی جانت ز لب بر آید

گفتم خوشا هوايی کز باد معده خيزد ---- گفتـا خنـک نسيمی کز جای دلبر آيـد

گفتم زدن زاغ سياهت مارا به آرزو کشت ---- گفتا تو زاغ زنی کن تا زید از در آید

گفتم چرا نمالی کیر مرا به کونت ---- گفتا که چیست این کیر درد از دبر بر آید

گفتم اگر نخواهی کیر مرا بفرما ---- گفتا که خوب گفتی این کار بهتر آید

گفتم کنون که شب شد بر من اجازه بنما ---- گفتا که شوی بنده فردا مکدر آید

گفتم دل رحيمت کی عزم سکس دارد ---- گفتا مگوی با کس تا وقت شب در آيد

گفتم زمان عيشت ديدی که چون سر آيد ---- گفتا خموش شازده کين شب نيزسرآيد

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#5 | Posted: 25 Apr 2010 07:40
آنقدر طوفانیم که باد را هم میکنم ... یعنی از مستی به یادت یاد را هم میکنم
دوش شیرین را به خواب ناز و شیرین کرده ام... بخت اگر یاری کند فرهاد را هم میکنم
خوش دل از آنم که شد نر نوعروس طبع من... ساقدش را کرده ام داماد را هم میکنم
در کلاس عشق اگر استاد هم گوید نکن ... با همه شاگردیم استاد را هم میکنم
کردنی بسیار بود و وقت اندک زین سبب... آنچه را که از قلم افتاد را هم میکنم


زحرف عمه وتعريف خاله
كني يك عمر گوز خود نواله
سپس جوييد كام خود زهر كوي
تو از يكسو وخانم از دگر سوي
ايرج ميرزا



نــاگـهـانــي چــون مـرا از دور ديـــد
روي پس كـرد و گفت اي خــواهــران
گــر جـمـاع اينست كـايـن خـر مـيـكـنـد
بـر كـُس مـــا مـيـريـنـند ايـن شـوهـران

شيخنا عبيد زاكاني


مگر كون قحط بود اينجا قلندر
كه ترسيدي كنم كون ترا تر

ايرج ميرزا

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#6 | Posted: 27 Apr 2010 04:26
شعر از عبید زاکانی


وقت آن شد كه عزم كار كنيم --- رسم الحاد آشكار كنيم
خانه در كوچه مغان گيريم --- روي در قبله تتار كنيم
روزگار ار به كام ما نبود --- كير در كون روزگار كنيم
بهر كون تا به چند غصه خوريم؟ --- بهر كس چند انتظار كنيم؟
كس و كون چون به دست مي‌نايد --- جلق بر هر دو اختيار كنيم!
بنشين اي عزيز تا بتوان --- به از اين در جهان چه‌كار كنيم؟
جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد
روز و شب گِرد شهر مي‌پوييم --- خانه مِي فروش مي‌جوييم
مست شنگوليان بي‌باكيم --- فتنه شاهدان مه روييم
بستگان كمند زلفينيم --- خستگان كمند ابروييم
ايمن از دهر ناجوانمرديم --- فارغ از روزگار بد خوييم
گر نيفتد به‌دست ما كس و كون --- ما كه رندان زور بازوييم
بنشينيم و كير را بكِشيم --- جلق خوش ميزنيم و ميگوييم
جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد
دوستان كار كير، بازي نيست! --- هيچ كاري بدين درازي نيست
كير من چون علَم برافرازد --- كم ز سنجاق شاه غازي نيست
پيشه، خر گادنست و جلق زدن --- و آن دگرها بجز مجازي نيست
هيچ نوعي براي وضع جماع --- بهتر از رسم بذله‌بازي نيست
كير را پيش كون به سجده در آر --- زانكه محراب كُس نمازي نيست
كان بده كنده‌اي به دست آور --- ورت امروز كار سازي نيست
جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد
كار بي سيم بر نمي‌آيد --- در رهِ عشق سيم مي‌بايد!
اِمرد بي درم نمي‌خسبد --- قحبه رايگان نمي‌آيد
خوش بخور مال ورنه از ناگاه --- در جهَد روزگار، بربايد!
پيش اهل دلي به صفا --- بنشين تا دلت بياسايد
بعد از اين ناز كون و كُس كم كش --- بر تو زين كار هيچ نگشايد
رغم آن قلتبان كه كون طلبد --- كوري مردكي كه كُس گايد
جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد
ما همه جمريان قلماقيم --- رِند و لفاظ و چست و شفراقيم
روز و شب هم‌وثاق معشوقيم --- سال و مه همنشين عشاقيم
مُرده دلبر شكّر دهنيم --- تشنه شاهد سمن ساقيم
بعد از اين تَرك كون و كُس كرديم --- هر دو را گرچه سخت مشتاقيم
اي برادر اگر تو را عقليست --- پند ما گوش كن كه جلاقيم
جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد
اي دل از غصه جهان تا چند؟ --- بيش از اين رنج ما و خود مپسند!
دست از كار روزگار بِدار --- خويشتن را خلاص ده ز كمند
كون و كُس چيست، جز دو ديوانه --- اين يكي بر گُه، آن يكي بر گند
بگذر از هر دو چون جوانمردان --- تا شوي ايمن از زن و فرزند
آن زمانت كه كير برخيزد --- بشنو از من، به ريش خويش مخند!
بنشين، در ببند، كف تر كن --- هر زمان، همچو صوفيان لَوند
جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد
برِ ما جز مي و مغانه مجوي --- پيش ما جز حديث عشق مگوي
جز به پهلوي بكروان منشين --- جز به دكان مِي فروش مپوي
خوش بخور، خوش بخند، خوش ميباش --- تيز در ريش مردك بد گوي
اي نسيم صبا ز روي كرم --- لطف كن ساعتي بهانه مجوي!
وز زبان عُبيد زاكاني --- برو اين حال را به يار بگوي
جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#7 | Posted: 1 May 2010 06:33


ديدم كه بيافتاد نفيرش ز تكاپو
گويي كه رسيدست دلش را خبر از من
تا خايه فروبردم وگفت اخ كه مردم
گويي به دلش رفت فرو نيشتر از من
گفت اين چه بساطست ولم كن، پدرم سوخت
برخيز برو پرده عصمت مدر از من
من اهل چنان كار نبودم كه تو كردي
خود را بُكشم گر نكشي زودتر از من


مردي رفت تا نماز كند
كرد كون ِ سفيد ِ خود بالا

فاسقي زود جست بر پشتش
گفت سبحان ربي الاعلي

ایرج میرزا




گر كـون بكنم ز تنگيش دل ريـش است
ور كـس بكنم گشادي از حـد بيش است

قـربـان هميـن جـلـق كـه هنـگـام عمـل
تنگي و گشاديش به دست خويش است!

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#8 | Posted: 14 May 2010 08:45
چادر (شعر، ایرج میرزا)


بیا گویم برایت داستانی

كه تا تأثیر چادر را بدانی

در ایامی كه صاف و ساده بودم

دم كریاسِ در استاده بودم

زنی بگذشت از آنجا با خش و فش

مرا عرق النسا آمد به جنبش

ز زیر پیچه دیدم غبغبش را

كمی از چانه قدری از لبش را

چنان كز گوشه ابر سیه فام

كند یك قطعه از مّه عرض اندام

شدم نزد وی و كردم سلامی

كه دارم با تو از جایی پیامی

پری رو زین سخن قدری دو دل زیست

كه پیغام آور و پیغامده كیست

بدو گفتم كه اندر شارع عام

مناسب نیست شرح و بسط پیغام

تو دانی هر مقالی را مقامیست

برای هر پیامی احترامیست

قدم بگذار در دالان خانه

به رقص آر از شعف بنیان خانه

پریوش رفت تا گوید چه و چون

منش بستم زبان با مكر و افسون

سماجت كردم و اصرار كردم

بفرمایید را تكرار كردم

به دستاویز آن پیغام واهی

به دالان بردمش خواهی نخواهی

چو در دالان هم آمد شد فزون بود

اتاق جنب دالان بردمش زود

نشست آنجا به صد ناز و چم و خم

گرفته روی خود را سخت و محكم

شگفت افسانه ای آغاز كردم

در صحبت به رویش باز كردم

گهی از زن سخن كردم، گه از مرد

گهی كان زن به مرد خود چه‌ها كرد

سخن را گه ز خسرو دادم آیین

گهی از بی‌وفایی‌های شیرین

گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم

ولی مطلب از اول بود معلوم

مرا دل در هوای جستن كام

پریرو در خیال شرح پیغام

به نرمی گفتمش كای یار دمساز

بیا این پیچه را از رخ برانداز

چرا باید تو رخ از من بپوشی

مگر من گربه می باشم تو موشی؟

من و تو هر دو انسانیم آخر

به خلقت هر دو یكسانیم آخر

بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین

تو هم مثل منی ای جان شیرین

ترا كان روی زیبا آفریدند

برای دیده‌ی ما آفریدند

به باغ جان ریاحینند نسوان

به جای ورد و نسرینند نسوان

چه كم گردد ز لطف عارض گل

كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل

كجا شیرینی از شكر شود دور

پرد گر دور او صد بار زنبور

چه بیش و كم شود از پرتو شمع

كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع

اگر پروانه‌ای بر گل نشیند

گل از پروانه آسیبی نبیند

پریرو زین سخن بی حد برآشفت

زجا برجست و با تندی به من گفت

كه من صورت به نامحرم كنم باز؟

برو این حرف ها را دور انداز

چه لوطی ها در این شهرند، واه واه

خدایا دور كن، الله الله

به من گوید كه چادر واكن از سر

چه پرروییست این، الله اكبر

جهنم شو مگر من جنده باشم

كه پیش غیر بی روبنده باشم

از ین بازی همین بود آرزویت

كه روی من ببینی؟ تف به رویت

الهی من نبینم خیر شوهر

اگر رو واكنم بر غیر شوهر

برو گم شو عجب بی‌‌چشم و رویی

چه رو داری كه با من همچو گویی

برادر شوهر من آرزو داشت

كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت

من از زنهای تهرانی نباشم

از آنهایی كه می‌دانی نباشم

برو این دام بر مرغ دگر نه

نصیحت را به مادر خواهرت ده

چو عنقا را بلند است آشیانه

قناعت كن به تخم مرغ خانه

كنی گر قطعه قطعه بندم از بند

نیفتد روی من بیرون ز روبند

چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟

به سختی مثل رویت سنگ پا نیست؟

چه می‌گویی مگر دیوانه هستی؟

گمان دارم عرق خوردی و مستی

عجب گیر خری افتادم امروز

به چنگ الپری افتادم امروز

عجب برگشته اوضاع زمانه

نمانده از مسلمانی نشانه

نمی‌دانی نظر بازی گناهست

ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟

تو می‌گویی قیامت هم شلوغ است؟

تمام حرف ملاها دروغ است؟

تمام مجتهد‌ها حرف مفتند؟

همه بی‌غیرت و گردن كلفتند؟

برو یك روز بنشین پای منبر

مسائل بشنو از ملای منبر

شب اول كه ماتحتت درآید

سر قبرت نكیر و منكر آید

چنان كوبد به مغزت توی مرقد

كه می‌رینی به سنگ روی مرقد

غرض، آنقدر گفت از دین و ایمان

كه از گُه خوردنم گشتم پشیمان

چو این دیدم لب از گفتار بستم

نشاندم باز و پهلویش نشستم

گشودم لب به عرض بی‌گناهی

نمودم از خطاها عذر خواهی

مكرر گفتمش با مد و تشدید

كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشید

دو ظرف آجیل آوردم ز تالار

خوراندم یك دو بادامش به اصرار

دوباره آهنش را نرم كردم

سرش را رفته رفته گرم كردم

دگر اسم حجاب اصلاَ نبردم

ولی آهسته بازویش فشردم

یقینم بود كز رفتارم اینبار

بغرد همچو شیر ماده در غار

جهد بر روی و منكوبم نماید

به زیر خویش كُس كوبم نماید

بگیرد سخت و پیچد خایه‌ام را

لب بام آورد همسایه‌ام را

سر و كارم دگر با لنگه كفش است

تنم از لنگه كفش اینك بنفش است

ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار

تحاشی می‌كند، اما نه بسیار

تغییر می‌كند اما به گرمی

تشدد می‌كند لیكن به نرمی

از آن جوش و تغییر‌ها كه دیدم

به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم

شد آن دشنام‌های سخت و سنگین

مبدل بر « جوان آرام بنشین»

چو دیدم خیر، بند لیفه سست است

به دل گفتم كه كار ما درست است

گشادم دست بر آن یار زیبا

چو ملا بر پلو مومن به حلوا

چو گل افكندمش بر روی قالی

دویدم زی اسافل از اعالی

چنان از حول گشتم دستپاچه

كه دستم رفت از پاجین به پاچه

ازو جفتك زدن از من تپیدن

ازو پُر گفتن از من كم شنیدن

دو دست او همه بر پیچه اش بود

دو دست بنده در ماهیچه اش بود

بدو گفتم تو صورت را نكو گیر

كه من صورت دهم كار خود از زیر

به زحمت جوف لنگش جا نمودم

در رحمت بروی خود گشودم

كُسی چون غنچه دیدم نوشكفته

گلی چون نرگس اما نیمه خفته

برونش لیموی خوش بوی شیراز

درون خرمای شهد آلود اهواز

كُسی بشاش تر از روی مؤمن

منزه تر ز خلق و خوی مؤمن

كُسی هرگز ندیده روی نوره

دهن پر آب كن مانند غوره

كُسی برعكس كُس های دگر تنگ

كه با كیرم ز تنگی می كند جنگ

به ضرب و زور بر وی بند كردم

جماعی چون نبات و قند كردم

سرش چون رفت، خانم نیز واداد

تمامش را چو دل در سینه جا داد

بلی كیر است و چیز خوش خوراكست

ز عشق اوست كاین كُس سینه چاكست

ولی چون عصمت اندر چهره‌اش بود

از اول ته به آخر چهره نگشود

دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم

كه چیزی ناید از مستوریش كم

چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه

« حرامت باد» گفت و زد به كوچه

حجاب زن كه نادان شد چنین است

زن مستوره‌ی محجوبه این است

به كُس دادن همانا وقع نگذاشت

كه با روگیری الفت بیشتر داشت

بلی شرم و حیا در چشم باشد

چو بستی چشم باقی پشم باشد

اگر زن را بیاموزند ناموس

زند بی‌پرده بر بام فلك كوس

به مستوری اگر بی‌پرده باشد

همان بهتر كه خود بی‌پرده باشد

برون آیند و با مردان بجوشند

به تهذیب خصال خود بكوشند

چو زن تعلیم دید و دانش آموخت

رواق جان به نور بینش افروخت

به هیچ افسون ز عصمت برنگردد

به دریا گر بیفتد تر نگردد

چو خور بر عالمی پرتو فشاند

ولی خود از تعرض دور ماند

زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»

اگر آید به پیش تو « دكولته »

چو در وی عفت و آزرم بینی

تو هم در وی به چشم شرم بینی

تمنای غلط از وی محال است

خیال بد در او كردن خیال است

برو ای مرد فكر زندگی كن

نِه ای خر، ترك این خربندگی كن

برون كن از سر نحست خرافات

بجنب از جا، فی التأخیر آفات

گرفتم من كه این دنیا بهشت است

بهشتی حور در لفافه زشت است

اگر زن نیست عشق اندر میان نیست

جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست

به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟

كه توی بقچه و چادر نمازی؟

تو مرآت جمال ذوالجلالی

چرا مانند شلغم در جوالی؟

سر و ته بسته چون در كوچه آیی

تو خانم جان نه، بادمجان مایی

بدان خوبی در این چادر كریهی

به هر چیزی بجز انسان شبیهی

كجا فرمود پیغمبر به قرآن

كه باید زن شود غول بیابان

كدامست آن حدیث و آن خبر كو

كه باید زن كند خود را چو لولو

تو باید زینت از مردان بپوشی

نه بر مردان كنی زینت فروشی

چنین كز پای تا سر در حریری

زنی آتش به جان، آتش نگیری

به پا پوتین و در سر چادر فاق

نمایی طاقت بی‌طاقتان تاق

بیندازی گل و گلزار بیرون

ز كیف و دستكش دل ها كنی خون

شود محشر كه خانم رو گرفته

تعالی الله از آن رو كو گرفته

پیمبر آنچه فرمودست آن كن

نه زینت فاش و نه صورت نهان كن

حجاب دست و صورت خود یقین است

كه ضد نص قرآن مبین است

به عصمت نیست مربوط این طریقه

چه ربطی گوز دارد با شقیقه

مگر نه در دهات و بین ایلات

همه روباز باشند این جمیلات

چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟

رواج عشوه در بازارشان نیست؟

زنان در شهر‌ها چادر نشینند

ولی چادر نشینان غیر اینند

در اقطار دگر زن یار مرد است

در این محنت سرا سربار مرد است

به هر جا زن بود هم پیشه با مرد

در اینجا مرد باید جان كند فرد

تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ

نمی‌گردد در این چادر دلت تنگ؟

نه آخر غنچه در سیر تكامل

شود از پرده بیرون تا شود گل

تو هم دستی بزن این پرده بردار

كمال خود به عالم كن نمودار

تو هم این پرده از رخ دور می‌كن

در و دیوار را پر نور می كن

فدای آن سر و آن سینه باز

كه هم عصمت درو جمعست هم ناز
     
#9 | Posted: 16 May 2010 17:26
کیرم تو کونت میده تشکیل زاویه
واسه رو کم کنیست همین یه بیت کافیه
------------------------------------------------
بيا اي نازنين كيرم تو كونت
آبم داره مياد بريز رو زبونت
---------------------------------------
از عشق تو یبوفا نگارم
شبها كس میمون میگذارم!
------------------------------------
زمستان امدو فكر نمد كن ××× نمد را لوله كن كوس ننت كن
----------------------------------------
تو که از جام شراب می میخوری

کله کیر مرا کی میخوری
--------------------------------
اگر كون از در و دیوار بریزد
به جان خودم كه كیرم بر نخیزد

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#10 | Posted: 18 May 2010 13:24
بشين برقله كيرم ودنياراتماشاكن

اكر مردم توراديدن بزن كوزي و حاشا كن.
----------------------------------------------
از اینجا تا به شیراز لاله كاشتم
میون لاله ها كونت گذاشتم
----------------------------------------
اگه تو شاعری من بچه شیرم
عقب عقب نیا میخوری به كیرم
.----------------------------------------
در جوانی منت دختر نكش
دست خود را حلقه كن بر قامت كیرت بكش
-----------------------------------------------
من فداى أب كوزت , مسل رود خانه نيل أست

توهم فداى كيرم باش , مسل جراغ شب نور أست

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 1 از 32:  1  2  3  4  5  ...  28  29  30  31  32  پسین » 
شوخی و سرگرمی سکسی انجمن لوتی / شوخی و سرگرمی سکسی / شعر سكسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.