تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
گفتگوی آزاد

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

صفحه  صفحه 4 از 68:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  64  65  66  67  68  پسین »  
#31 | Posted: 8 May 2010 11:07




گاهی به نگاهت نگاه كن

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

استفان كاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است كه می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه كنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های كوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد كنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض كنید .»

او حرفهایش را با یك مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌كند:« صبح یك روز تعطیل در نیویورك سوار اتوبوس شدم. تقریباً یك سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سكوتی دلپذیر برقرار بود تا اینكه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر كرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌كردند. یكی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌كرد و یكی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌كشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها كه دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افكار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، كمی خودش را روی صندلی جابجا كرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم كه همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است.. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم كه خودم باید چه كار كنم و ... و بغضش تركید و اشكش سرازیر شد.»

استفان كاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اكنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد كه:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا كمكی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم كه این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم كه هر كمكی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

حقیقت این است كه به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. كلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است كه به شیشه‌های عینكی كه به چشم داریم بنگریم؛ شاید هر از گاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر كنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلكه تعبیر و تفسیر ما از آن است

عشق من عاشقم باش!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

دل نه اجبار میفهمد نه نصیحت...
آنکه لایق دوست داشتن است را دوست می دارد.
     
#32 | Posted: 9 May 2010 06:03





داستان مداد




پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .


صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .


صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.


صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .


صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#33 | Posted: 11 May 2010 03:58




No One Can Go Back
And
Make A New Begining
But
Anyone Can Start From Now
And
Make A Happy Ending.

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#34 | Posted: 11 May 2010 03:58




امروز را برای بیان عشق
به عزیزانت غنیمت بشمار

شاید فردا

احساسی باشد

اما

عزیزی نباشد

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#35 | Posted: 11 May 2010 04:00




اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شايد ؛ ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال ! و عاشقان که هميشه خواهانند؛هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت ؛ هيچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی ...و من شايد ؛ کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود ؛ چشمهايمان به جای لبهايمان سخن نميگفتند ؛ و ما کلام محبت را در ميان نگاههای گهگاهمان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود ؛ نزديک تر بوديم ؛ با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت ؛ هميشه خواب بوديم
هيچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شايد بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بيش از خدا نميبرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد ؛ تا ديگران از سر جوانمردی ؛بی ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند
اما بي گمان صفا و سادگی ميمرد .... اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترين کالا يود
ترس نبود ؛ زيبايی نبود ؛ و خوبی هم شايد
اگر عشق نبود ؛ به کدامين بهانه ميگريستيم و ميخنديديم؟
کدام لحظه ی ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب مياورديم؟
اری بي گمان پيش از اينها مرده بوديم .... اگر عشق نبود
اگر کينه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
اگر خداوند ؛ يک روز ارزوی انسان را براورده ميکرد
من بي گمان
دوباره ديدن تو را ارزو ميکردم
و تو نيز هرگز نديدن مرا
انگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#36 | Posted: 22 Jun 2010 16:10




مرحوم دکتر شریعتی در مقدمه یکی از سخنرانیهایش مطلب جالبی می گوید:



"دموستنس " یک خطیب بزرگ و معروف یونانی است. او آدم ضعیفی بود، بچه خیلی شرمگین و صدایش بسیار نا رسا و اندامش بی قواره و فن سخن گفتن را حتی در حد یک بچه معمولی بکلی بلد نبود.

در آن دوره یونان که سوفیسم از همه قوی تر بود و سوفیست ها یعنی سخنوران بزرگ و نیرومندی که با قدرت بیان شب را روز و روز را شب نشان می دادند، بر سرنوشت جامعه و افراد حکومت می کردند.(سفسطه از همین جا می آید) .

دموستنس بچه کوچکی بود و ارثی که به او رسیده بود، مدعیان خوردند. برای این که در دادگاه وکلای مدافع مدعیان و غاصبان که از همین سوفیست ها بودند، به قدری با توانایی توانستند حق او را ضایع بکنند و غصب دیگران را حق نشان بدهند که او از این ارث بزرگ محروم شد .

این محرومیت که به وسیله قدرت سخن و منطق دچارش شده بود، در او واکنشی ایجاد کرد که اگر من می توانستم حرفم را بزنم و می توانستم استدلال مخالف را جواب بدهم، حقم این چنین تضییع نمی شد. برای همین تصمیم گرفت علی رغم ضعف بدنی و ضعف بیان و صدا و جاذبه نداشتن قیافه بر همه ضعف ها یش چیره شود و یک سخنور توانایی شود که بعد بتواند حقش را احیا کند .

برای این کار تمرین های خاصی کرد . او تنها به کوهستان می رفت و در میان سنگ ها حفره ای درست کرد به اندازه ای که خودش ایستاده بتواند در این حفره جای بگیرد . در اطراف و دیوارهای این حفره و غار تیغ ها و میخ ها و سیخ هایی به شکلی نصب کرده بود که بتواند یک فضای متناسب و محدود و مقیدی داشته باشد که وقتی در ان قرار می گیرد و تمرین سخنرانی می کند، دستش و سرش و بدنش و گردنش را نتواند بیش از آنچه لازم است، حرکت بدهد و یا حرکات اضافی و ناشیانه به اندامش بدهد.

به این شکل که وقتی سخن می گوید دستش را به همان میزانی بتواند حرکت بدهد که برای بیان آن سخن لازم است و اگر دستش را به طور انحرافی ویا اضافی حرکت داد، به یکی از این تیغ ها و یا سیخ ها بخورد و مجروحش بکند . بعد این زنندگی ها و گزندگی ها و این محدودیت های تیز و تند او را مقید به حرکات یک نواخت و هماهنگ و لازم بکند. برای این که یکی از تمرین های سخنرانی این است که اداهایی که سخنران در می آورد، متناسب و طبق یک فنی باشد.

او سال ها در آن قیدها و در میان ان سیخ ها و تیغ ها در بیابان تمرین کرد ودر آنجا که کسی هم نبود و خجالت هم نمی کشید، خطاب به یک جمعیت فرضی سخن می گفت، فریاد می کشید و عقده هایش را خالی می کرد . این تمرینات البته بعدا اورا به یک سخنور بزرگ تبدیل کرد و خطیب بزرگی شد که در تاریخ به عنوان یکی از خداوندان سخنوری شناخته می شود و حتی برای یکی از سخنرانی هایش ۷ سال تمرین و کار کرده است و خلاصه توانست حقش را اعاده نماید.

از ماجرای دموستنس می توان آموخت که انسان در اثر تمرین و ممارست می تواند بر همه مشکلات فائق اید و به آرزوهایش برسد و در واقع ترجمان این ضرب المثل است که "خواستن توانستن است".

همچنان که سارتر می گوید " اگر یک انسان فلج ؛ قهرمان رشته دو نشود خودش مقصر است "

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#37 | Posted: 21 Aug 2010 06:08




هنوز هم یاد نگرفته ایم سکوت کنیم وقت هایی که باید!
نیاموخته ایم ذره ذره آب شویم و دریا، و رها باشیم.
نمی دانیم که هر چه فریاد دلمان بیشتر ،

سکوتمان باید که سنگین تر...
این رسمش نیست که اینقدر بی قراریم.

که اینقدر زود ظرف دلمان سر می رود.
که اینقدر کوچک ایم...کم ایم.
او هم آن بالا دلش می گیرد ،از این همه پریشانی و آشفتگی ،

و از این همه (تعلق)

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#38 | Posted: 23 Aug 2010 12:45




زندگی دو حالت داره:



فقط دو چيز هست كه نگرانش باشی:

اين كه سالمی يا مريض.

اگه سالمی، ديگه چيزی نیست كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز هست كه نگرانش باشی:

اين كه دست آخر خوب می شی يا می ميری؟

اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز هست كه نگرانش باشی:

اين كه بهشت می ری يا جهنم.

اگر بری بهشت، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه بری جهنم، اون قدر مشغول احوال پرسی با دوستای قديمی می شی كه دیگه وقتی برای نگرانی نداری!!



پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره!

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#39 | Posted: 31 Aug 2010 10:08




یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!



یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!



یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!



یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!



یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!



یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!



یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!



یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!



آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

جرج برناردشاو

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
#40 | Posted: 21 Nov 2010 16:52




من همنشين هميشگي تو هستم
من بزرگ‌ترين ياريگر و يا سنگين‌ترين سربار تو هستم
من تو را به سمت جلو مي‌برم و يا تو را به عقب برگردانده و دچار شكست مي‌كنم.
من تحت فرمان تو هستم
نيمي از كارهايي كه مي‌خواهي انجام بدي كافي است به من واگذار كني تا به سرعت و درستي آنها را انجام دهم
من به راحتي كنترل مي‌شوم، فقط بعضي وقتها بايد به من سخت بگيري.
دقيقاْ به من نشون بده كه مي‌خواهي يك كار چطور انجام بشه.
بعد از كمي آموزش من بطور خودكار اونو انجام مي‌دهم.
من خدمتكار انسانهاي خوب هستم.
و همچنين مايه پشيماني تمامي ناكامان.
براي افراد خوب خوبي به ارمغان مي‌آورم و براي ناكامان شكست.
من يك ماشين نيستم ولي با دقت يك ماشين و همچنين هوش يك انسان كار مي‌كنم.
تو مي‌توني من رو هم براي منفعت و هم براي خرابي به پيش‌ براني.
براي من كه فرقي نمي‌كنه.
من رو در اختيار بگير، من رو آموزش بده، بر من سخت بگير تا دنيا رو به پات بريزم.
با من با نرمش رفتار كن تا نابودت كنم.

اسم من عادته!






I am your constant companion
I am your greatest helper or your heaviest burden
I will push you onward or drag you down to failure
I am at your command
Half of the tasks that you do you might just as well
Turn over to me and I will do them quickly and correctly
I am easily managed; you must merely be firm with me
Show me exactly how you want something done
After a few lessons, I will do it automatically
I am the servant of all great people
And the regret of all failures as well
Those who are great, I have made great
Those who are failures, I have made failures
I am not a machine but I will work with all its precision
Plus the intelligence of a person
Now you may run me for profit or you may run me for ruin
It makes no difference to me
Take me, train me, be firm with me and
I will lay the world at your feet
Be easy with me and I will destroy you
I am called Habit !

عشق من عاشقتم!
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
پرنسس
     
صفحه  صفحه 4 از 68:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  64  65  66  67  68  پسین » 
گفتگوی آزاد انجمن لوتی / گفتگوی آزاد / هر چه ميخواهد دل تنگت بگو بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2016 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites