| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی /

عروس 18 ساله

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 21 Jun 2012 10:58
ادامه ی قسمت ۲۳ تا قسمت ۲۷

فرهاد توی راهرو بیمارستان بهزادو سوپ به دست دید.
سلام بهزاد جان
_:سلام پسر کجاغیبت زد تو یهو... نگرانت شدم...
_ببخش که همینجوری گذاشتم رفتم.. اخه بدجوری کلافم کرد این دختر...
_تو باید اونودرک کنی فرهاد ....سخته ادم همه خاطراتشو از یاد ببره...
_بهزاد خواهش میکنم نگو که توا م باورت شده اون حافظشو از دست داده...
بابا این اگه سرش ضربه خورده بود که باید یه ورمی یه زخمی چیزی رو کل میموند...
_اما دکترش ...
_حرف دکتر و بیخیال ضایع بود یاسی با اون چشاش سحرش کرده....
_ چی شد فرهاد یهو از این رو یه اون رو شدی ؟ دیشب که داشتی بالا سرش خودتو میکشتی ... من عاشقتم ..من دیونتم ...بلند شو دیونه عشقتو ببین ووووو
_اون مال وقتی یود که فکر میکردم اون رام شده ولی میبنم خودش تنش میخواره حالا که کل انداختنو میخواد منم بدم نمیاد...اصلا منم واسه همین خر بازیاش قبول کردم ازدواج کنیم وگرنه من و چه به این دختر 18 ساله ...
_نمیدونم ولی خواهش میکنم اذیتش نکن ... اگه عصبی بشه از زخمش خون میاد و این اصلا خوب نیست...
_خیالت راحت پسر ...بهتره بری یه استراحتی کنیی بقیه کارارو بسپار به خودم ...
ممنون که عین یه برادر هواشو داشتی ...
_خواهش میکنم ..پس من میرم از طرف من ازش خدافظی کن....
_ یاشه حتما...میبینمت...

بهزاد داشت میرفت که یهو یادش اومد سوپ یاسی رو نداده...برگشت و فرهادو صدا کرد.... فرهاد ... فرهاد
فرهاد برگشت: جانم ...
_بیا این سوپ وواسه یاسی گرفتم از بس گشنش بود شکمش قارو قور میکرد...
_ دستت در نکنه ممنون بهش میدم...
_خدافظ
_خدافظ...

یاسی چشاش سنگین شده بود واسه یه لحظه خوابش برد که احساس کرد کسی داره موهاشو ناز میکنه ... فکر کرد بهزاده با همن چشای بسته گفت:اومدی بهزاد ؟ چقدر دیر کردی ...رفتی سوپ بیاری یا بپزی بابا ..
یدفعه حس کرد عضلات دست منقبض شد چشاشو باز کرد و صورت غضبناک فرهاد دید که سوپ به دست بالا سرش ایستاده ....
بی اختیار گفت فرهاد....
فرهاد با شنیدن اسمش قیافه تمسخر امیزی گرفت و گفت :اااا انگار یادت اومد من کی ام؟
یاسی خودشو جمع و جور کرد و با همون خونسردی گفت : مگه میشه ادم سگ اخلاقی مثل تو رو فراموش کنم ....بهزاد کجا رفت؟
فرهادبا شنیدن اسم بهزاد حسادتی عجیب تو قلبش حس کرد و عصبی گفت: خوب چایی نخورده باش پسر خاله شدی هان؟
یاسی هم از لج فرهاد گفت : از پسر خاله هم نزدیک تر... کجای کاری ... تا حالابا هیچ کس این همه احساس ارامش نکرده بودم ...
فرهاد که رگ گردنش متوورم شده بود واسه اینکه خودشو کنترل کنه سوپ و گرفت جلو یاسی و گفت : کوفت کن ...
یاسی روبشوکرد اونطرف و گفت: بهتره خودت کوفت کنی من میل ندارم...
فرهاد که داشت خون خونشو میخورد گفت: اااا تا چند دقیقه پیش که داشتی عشوه خرکی واسه بهزاد میومدی که از گشنگی داری میمیری حالا میل نداری ؟؟؟
یاسی باز ازلج فرهاد گفت : خوبه خودت میگی واسه بهزاد...من از دست ادمی مثل توعسلم نمیخورم چه برسه به سوپ....
فرهاد: عسل و 1 هفته نیست تو حلقت کردم مطمئن باش این سوپ که سهله چیزیای سفت تر از اینم به خوردت میدم .....
یاسی گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه ... گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه ...
فرهاد گفت :شترم نشونت میدم و عصبی سوپ رو رو میز کنار تخت گذاشت و رفت بیرون....
یاسی نفس راحتی کشید و گفت اخی گورشو گم کردا ...بعد یهو عین برق سر جاش نشست و گفت :نکنه بخواد یه بلایی سرم بیاره بلند شم برم تا نیمده برم قایم شم ...
با بدبختی از تخت اومد پاییین وسط اتاق بود که یهو در به شدت یاز و فرهاد ظاهر شد ...
یاسی همونجا قالب تهی کرد ...
فرهاد در و بست . در و بست و به سمت یاسی رفت و گفت: جایی میخوای تشریف ببری؟
یاسی باز جسارتشو جمع کرد و گفت اره میرم بهزادو پیدا کنم ....
فرهاد شمرده شمرده به سمتش میرفت و با خشم گفت : متاسفام بهزاد جونت رفته لالا ... تو هم تا سوپتو نخوری هیچ زیر گلی نمیری فهمیدی....
یاسی که با هر قدم فرهاد یه قدم عقب میرفت گفت : گفتم که خودت کوفت کن خر زور تر شی ...من از دست تو چیزی نمیییییییخخخخوووورررررم... و یدفعه شیرجه رفت تو شکم فرهاد ...
و شروع کرد به مشت زدن تو سر و کله فرهاد ... فرهاد اما عین سنگ سخت واستاده بود و عین خیالش نبود .....که یهو دستای یاسی رو تو هوا محکم گرفت و گفت : انگار تو یادت رفته من یه نظامیم هان ...میخوای مشت بزنی درست و محکم بزن ....وفشار سختی به دستای ظریف یاسی اورد که از شکم تا مغز استخونش تیر کشید .... با فریاد گفت ولم کن عوضضضضیییی...اشششغغغااااال
صدای فریادش اونقدر بلند بود که فرهاد گفت الانه که همه بیمارستان بریزن تو اتاق ...یاسی :پرسسسسسستااااار....

فرهاد با لباش فریاد بعدی یاسی رو تو گلوش خفه کرد ....دستاشو دور کمر اون حلقه کرد و ازز مین بلندش کرد .... همون لحظه دکتر بهرانی که داشت به اتاق خودش میرفت که سر و صدایی از اتاق یاسی شنید ...اروم رفت در و باز کرد از صحنه ای که میدید خنده رو لباش نشست و با خودش گفت : هی جونی کجایی که یادت بخیر و دوباره درو بست و رفت ...
تو چشم به هم زدنی فرهاد یاسی بدبختو انداخت تخت ... یاسی که داشت از درد میمرد اشک چشاش سرازیر شد ...و هی داد میزد وحششششششششششیییییی...که فرهاد چسب پارچه ای پهنی از جیبش بیرون اورد و روی دهن اون زد....
....و به سرعت با باندایی که از اتاق پرستاری کش رفته بود دستای یاسی رو محکم بالای تخت بست ...پاهاشم از پایین بست تا از لگدای خرکی یاسی ایمن بمونه ....
کارش که تموم شد گفت: اگه سوپتو مثل ادم میخوردی این بلاها سرت نمییومد ...یاسی اما لباش بسته بود و فقط صدای کنگی از ته حلقش بیرون میومد و عین ابر بهار اشک میریخت ...

فرهاد نشت کنارش و از کاسه سوپ قاشقی برداشت چسب دهن یاسی رو انقدر محکم کند که جیغ اونو در اورد ....جیغ زدن همانا سرازیر شدن سوپ تو حلقش همانا .....تا اخرین قطره سوپ و فرهاد به زور تو دهنش ریخت و اونم چاره ای جز خوردن نداشت....
فرهاد سرحال از کاری که کرده بود بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و گفت اخیش خسته شدم ....که یهو چشمش به جای زخم یاسی افتاد که غرق خون شده بود ...سریع گازروی بخیه اونو برداشت ... خوناشو اروم اروم پاک کرد...
یاسی هم از درد فقط ناله میکرد و خودشو فرهادو نفرین میکرد ....
زخمش که تمیز شد گاز استریل تمیزی از جعبه کمک های اولیه توی اتاق برداشت و روشو پوشوند و با چسب رو شکمش بندش کرد ... و باندا رو از دست و پای اون باز کرد ...
و با شادی گفت: خوب گربه وحشی من .. سوپ تو دادم ... پانسمانتم عوض کردم حالا میرم بگم بیان امپولتم بزنن تا خیالم راحت شه ...
یاسی رمقی واسش نمونده بود ..چشمه اشکشم خشک شده بود بس که گریه کرده بود ... فقط صدای شیه به نالیدن از ته گلوی خش دارش بیرون میومد ...
فقط تو دلش میگفت : تلافی میکنم فرهاد به ان خدای بالا سرمون قسم که بد جورم تلافی میکنم ...

طرفای 8 شب بود که بهزاد اومد پیش یاسی ..
وارد اتاق شد از فرهاد خبری نبود ..یاسی مثل یه عروسک اما رنگ پریده روی تخت خوابیده بود ...از دیدن رنگ پریده اون سگرمه هاش رفت تو هم و گفت حتما باز این فرهاد اذیتش کرده ...
اروم رفت کنارش و صداش زد :پری کوچولو..... بیداری؟؟؟
چشمای یاسی به زحمت باز شد از دیدن بهزاد حس ارامشی بهش دست داد ...
_کی اومدی؟
_همین الان ... شام خوردی کوچولو ...؟؟؟ فرهاد کجاست؟؟
_نه چیزی دلم نمیشه ...فرهادم نمیدونم من خواب بودم حتما رفته بیرون ...
_یعنی چی دلم نمیشه بزار برم برات یه چیزبگیرم بخوری....
_یاسی دست اونو گرفت و گفت نه....چیزی نمیخوام فقط اگه میشه واسم یه قیچی بیار ...
بهزاد با تعجب گفت: قیچی؟ واسه چی میخوای؟ نکنه میخوای باز بچه بازی در بیاری؟
یاسی با ونسردی گفت: لازم دارم ...میخوام نخوناموکوتاه کنم .. اخه عادت دارم با قیچی این کارو میکنم ....
_مطمئن باشم فقطواسه این کار میخوای ؟
_اره خیالت جمع یعنی فکر میکنی میخوام با قیچی فرهادو بکشم؟
_ والا از شما بعید نیست ...
یاسی خندید و گفت :اره از دیوو نه هایی مثل ما بعید نیست همدیگرم بکشیم...
بهزاد گفت باشه فردا واست میارم...
یاسی: نه من همین حالا میخوام میشه از اتاق پرستاری بگیری؟
بهزاد بی حرف به سمت اتاق پرستاری رفت...
_بفرما پری کوچولو اینم قیچی امر دیگه ای نیست؟
_ نه ممنون... دیگه مزاحمت نمیشم برو هتل استراحت کن فرهادم الان میادش...
_یاسی فرهاد باز اذیتت کرده؟
یاسی لبخندی زدوگفت : جرات سرش چنده که منو اذیت کنه ..پدشو در میارم منو که میشناسی؟
_اره شیطونک خوبم میشناسم ...بزار تا اومدنش بمونم پیشت؟
_نه برو منم میخوام بخوابم....
بهزاد که یاسی رو خسته دید دیگه اسرار نکرد ...بلند شد و خداحافظی کرد و رفت ....
ساعت 10 بود که فرهاد خنده کنان همراه پرستاری دم در اتاق یاسی ایستاد ...
فرهاد با لودگی به پرستار گفت: عزیزم شمارمو داشته باش هر وقت کارم داشتی سه سوته میام ...
پرستارم با عشوه گفت : حتما فرهاد جون ...

یاسی نیش خندی زد و گفت :فکر کرده حسادتم با این چیزا تحریک میشه بدبخت .. دارم برات امشب ...
همینکه فرهاد اومد تو یاسی خودشو به خواب زد ....
فرهادم پکر از اینکه تیرش به سنگ خورده سرخورده کنار تخت اون نشست و سرشو گذاشت رو تخت و خوابید ...


صبح با چشمای پف کرده از خواب بیدار شد نگاه کرد دید تخت یاسی خالیه.. با خودش گفت: یعنی کجا میتونه رفته باشه ؟
بلند شد و یه سمت راهرو رفت ..توی راه احساس کرد همه دارن یه جوری بهش نگاه میکنن با تمسخر .. با خنده ....
به خودش شک کرد گفت یعنی چی؟
پرستاری که دیشب باش خوشو بش کرده بود و دید ....جلو رفت و گفت :سلام شمسی جون چطوری شما ؟؟

دختر یهو زد زیر خنده و از اون دور شد ....فرهاد کلافه و عصبی یه نگاه به پیرهن و شلوارش انداخت ....
از چیزی که دید داشت شاخ در میاورد پشت شلوارش یه سوراخ به چه گندگی در اومده بود باسنشم از تو اون سواخ افتاده بود بیرون و همه زندگیشو ابروش بر باد رفته بود ... همونجا داد زد یاسسسییی مگه نبینمت ... .... دفتری که رو میز پرستاری بود و برداشت و گرفت پشتش وبه سرعت دویید سمت دستشویی مردونه ... همینکه وارد اونجا شد توی ایینه قدی اونجا مرد ی رو دید که خیلی شبیه خودش بود اما موهای وسط سر مرد عین مزرعه گندوم درو شده بود یه لحظه بی اختیار دستش رفت طرف سرش .....خدای من اون مرد خودش بود یاسی بد جوری زهرشو ریخته بود ابروشو قیافشو باهم از بین برده بود .. ..........همونجا از شدت خشم انچنان دادی زد که هر کی از اونجا رد میشد اومد تو دستشویی.......
یاااااااااااسسسسسسسیییییی یییییییی .. میکشششمتتت

پایان قسمت ۲۳ تا قسمت ۲۷

اعتقاد به جهان پس از مرگ مثل این میمونه که فکر کنیم به غیر از حساب بانکی خودمون یه حساب بانکی نامحدود هم داریم. اولین نتیجش چیه؟ هدر دادن حساب بانکی اول! و این اتفاقیه که داره توی جهان میفته
     
#22 | Posted: 21 Jun 2012 10:59
قسمت ۲۸ تا قسمت ۳۱

یاسی تو اتاق دکتر بهرانی ساکت منتظر یه طوفان نشسته بود ... وقتی صدای همهمه و خنده ...و داد فرهاد و شنید انگار یخ رو دلش گذاشتن ... اونقدر دلش خنک شد که نگو....
دکتر بهرانی که لبخند شیطنت بار اون دیدبا خنده گفت باز چه بلایی سر این بد بخت اوردی؟
یاسی با تمسخر گفت : هیچی ... فقط یکم با ظاهرشو ابروش بازی کردم ...
دکتر اینبار کمی جدی تر گفت: ببین دخترم هیچ وقت ...هیچ وقت با غیرت و ابروی یه مرد بازی نکن ...
شاید فقط به تعداد انگشتای دستت مردایی باشن که اونم از سر عشق زیاد بتونن همچین کاری رو ببخشن ...
فکر اینوکردی که حالا چطور میخوای باهاش روبرو شی؟
یاسی با این حرف دکتر تو دلش کمی ترسیدو گفت : خوب راستش نه اصلا فکر بعدشو نکرده بودم ... یعنی حالا چی میشه؟
دکتر که از داد و بیداد فرهاد شدت عصبانیت اونو تخمین زده بود گفت: فکر کنم الان گیرت بیاره خفت میکنه ... پس من بهت توصیه میکنم تا وقتی اروم بشه جلوش ظاهر نشی ...
یاسی گفت مگه میشه اون منو پیدا میکنه ... تو همین لحظه باز صدای داد فرهاد که یاسی رو تهدید میکرد به گوش رسید متعاقب اون پرستاری که داد میزد : اقا این جا بیمارستانه سر صحرا که نیست اینطوری داد میزنین.... برین یه لباس سالمم تنتون کنید ...اینجوری که نمیشه.....بفرمایید اقا ..بفرمایید....
یاسی با ترس گفت : اقای بهرانی دستم به دامنت یه چند روزی منو تو اتاقت قایم کن ...منو ببینه حتما میکشتم...
دکتر با حالت تاسف سری تکون داد و گفت : الکی که نیست دخترم ... این دفعه زیاده روی کردی ....
یاسی با عجز گفت: خواهش اگه منو کشت عذاب وجدان ولتون نمیکنه ها .....
دکتر با لبخندی از جا بلند شد ... تو همین جا باش تا برگردم درو هم قفل میکنم ...
یاسی با خوشحالی دستشو به هم کوبیدو گفت: میدونستم کمکم میکنید ...یه عمر ممنونتون میشم....
دکتر با جدیت گفت: فقط همین 1 بارو... بیرون رفت ودرو قفل کردو به سمت سر و صدا رفت....

اونوسط فرهاد بخت برگشته رو دید که موهای وسط سرش از پیشونی تا پشت گردنش اندازه یه بند انگشت تمام کوتاه شده بود .و قیافه واقعا مضحکی پیدا کرده بود یاسی باهاش چه کرده بود .....
به زور جلوی خندشو گرفت و صدا زد : اقای احمدیان ... اقای احمدیان ... خواهش میکنم اروم باشین ... اینجا بیمارستانه .. فرهاد بشدت عصبانی بود با خشم گفت: اروم باشم اروم ..... مگه این دختره اتیش گرفته میزاره من اروم باشم و پشتشو به دکتر کردو گفت : ببین چه به روز شلوار اورده .. ابرومم که برده ....

دکتر که از دیدن باسن بیرون افتاده فرهاد از تو شلوار پارش دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره دستشو گذاشت رو دلشو شروع کرد به خندیدن ....
فرهاد عصبی گفت : اره بایدم ببخندین... شما که از ریخت نیفتادین .. شما که ابروتون نرفته.... اگه شمام یه بلا گرفته مثل این دختره داشتین جای خنده... خون گریه میکردین....
دکتر کمی خودشو کنترل کرد و روپوش سفیدشو از تن در اورد و رو شونه های عصبی و کلافه فرهاد انداخت و گفت بیا حالا اینو بپوش تا ادمای بیشتری ندیدن.....
فرهاد اونو پوشید و کمی اروم گرفت... و با التماس گفت: دکتر یاسی رو ندیدین .. بخدا کاریش ندارم ... اگه میدونین بگین کجاست ....
دکتر با لبخند دستی به کمر فرهاد زد و گفت : فعلا فکر یاسی رو نکن ... بعدا تنبیهش کن ....اول بیا بریم یه سلمونی موهاتو درست کن ... بعدم بریم هتل دوش بگیر و لباس تو عوض کن ..یه کم سر حال بیای .....
فرهاد که سرش از دادایی که کشیده بود درد میکرد دمق و سر به زیر همراه دکتر شد ... وتو راه نگاه تمسخر امیز مردمو تحمل کرد و از شدت خشم لبشو گاز میگرفت و تو دلش واسه یاسی خط و نشون می کشید ... دکتر در بنز خوشکلشو باز کرد و به فرهاد گفت بشین تا بیام ...و به سرعت رفت ..
در اتاقشو باز کرد یاسی مچاله رو مبل نشسته بود و اشک پشیمونی میریخت ...
دکتر که قیافه بامزه اونو دید .. گفت : اشک ریختن سودی نداره ... اخه این چه کری بود که با این بیچاره کردی دخترم .. من اگه جای فرهاد بودم ... که شدت گریه یاسی بیشتر شد ...

دکتر دستی به سر یاسی که عین یه بچه نادم اشک میرخت کشید و گفت ... دارم میبرمش قیافشو درست راست کنه ...به پرستارم سپردم اتاقتو عوض کنه تا فرهاد نتونه فعلا پیدات کنه ......
یاسی که حسابی از کار دکتر احساساتی شده بود پرید تو بغل اونو گونه اشو بوسید ...دکتر غافل گیر از حرکت یاسی ... فقط دستی پر مهر رو سریاسی کشید و گفت :شیطونی هات منو یاد جونی های زنم ثریا میندازه ...اونم مثل تو از سر لجبازی چنان بلاهایی به سرم اورد که حتی با گذشت 5 سال از فوتش هنوز نتونستم فراموش کنم ... سر اخرین لجبازیش خودشم هم.....
دکتر که احسا کرد چشاش داره بارونی میشه سریع پشتشو به یاسی کرد و رفت ...
یاسی بهت زده یه رفتن اون چشم دوخت ...

دکتر فرهادو برد هتل تا لباسشو عوض کنه ... وقتی فرهاد میخواست از ماشین پیاده شه دکتر اورکت بلند همراه کلاه پهلوی شیک و مد روزخودش رو به فرهاد داد ..اونم با یه تشکر گرفت و پوشید و به سمت در هتل رفت ...میخواست از در هتل وارد شه که سینه به سینه بهزاد شد ...
بهزد با تعجب گفت :فرهاد خودتی..؟؟ این چه تیپیه زدی ؟ شدی عین پیر مردا ...
فرهادم ب دلخوری گفت: سلام .. هرچی باشه از تیپی که صبح داشتم خیلی بهتره...
بهزاد یادش اومد که سلام نکرده از فرها عذر خواهی کرد و گفت:ببخش فرهاد جون سلام .. اینقدر تعجب کردم که سلام یادم رفت...
فرهاد گفت پس اگه صبح منو میدید ی حتما شاخ رو سرت سبز میشد ...
بهزاد با سو ظن گفت:چطور مگه؟
فرهاد دست اونو گرفت و گفت بیا بریم تو اتاقم تا بهت بگم ...
بهزاد :خوب همین جا بگو...
فرهاد که یادش به خنده و تمسخر ادمای تو بیمارستان افتاد با خشم دست بهزادو گرفت و همراه خود وارد اسانسور کرد و گفت: اینجا نمیشه...
وقتی وارد اتاق شدن فرهاد روبروی اون ایستادوگفت اگه بخندی مردی....

فرهاد اروم اور کتش و در اورد و بعد کلاهو برداشت و با عصبانیت گفت میبینی بهزاد .. چه به روزم اورده...
بهزاد بی هیچ عکس عملی مات فرهادونگاه میکرد ...

فرهاد که دید بهزاد حتی یه لبخندم نزد رفت جلوشو دستشو جلو صورت اون تکوند دادو گفت: میگم ببین این تیپیه که صبح داشتم ... وای خدا اگه دستم به این دختره برسه تمام گیساشو قیچی میکنم ....
بهزاد که ناباورانه فرهادو نگاه میکرد دستشو اروم به سمت سر فرهاد بردو تازه وقتی دستش موهای سیخ سیخ شده فرهادو لمس کرد انگار باورش شد چیزی که میبینه واقعیه و شروع کرد به خندیدن..حالا بخندو کی نخند ....

فرهادم عصبی هی مشت میزد تو کمر بهزادو میگفت مگه نگفتم نخند .. نخند ..... میگم نخند ...تو رو خدا.. ...
فرهاد که دید فایده نداره بهزادو که از خنده رو تخت ولو شده بود و ول کرد و سمت کمدش رفت...بهزاد که چشمش به پشت فرهاد افتاد صدای خندش اونقدر بلند شد که ادم احساس میکرد در و دیوار داره میلرزه ...

فرهاد که دیگه این خندیدنا واسش عادی شده بود با خونسردی گفت : لا مذهب شورتمم همراه شلوارم قیچی کرد ه..... بذار حالا یه کاری میکنم که مرغای اسمون که کمه مرغای زمینی هم به حالش خون گریه کنن ...

وقتی فرهاد لباساشو پوشید و اماده شد ..دیگه خنده بهزادم تموم شده بود و فقط لبخند گنگی رو لباش بود ...
_پاشو بهزاد بریم که اقای بهرانی علف زیر پاش سبز شد ..
فرهاد کلاه به سر در کنار بهزاد پیش دکتر رفتند ...دکتر که تو ماشینش موزیک ملایمی از ویگن گذاشته بود .. با دیدن اونا دستی تکون داد...
به ارایشگاه رفتن وموهای فرهادو یکدست کوتاه کردن که خیلی بیشتر از مدل قبلی موهاش بهش میومد ..و بعدم همگی به دعوت اقای بهرانی به رستوران معروف وشیک جزیره رویای رفتند...
یه هفته از این ماجرا گذشت و هیچ خبری نه از فرهاد بود نه از بهزاد.... کم کم زخمش خوب شده بود و دیگه دردی احساس نمیکرد ...دکتر گه گداری بهش سر میزد و اونو معاینه میکرد ولی هیچی نمیگفت ... هرچی هم یاسی از فرهاد میپرسید دکتر واسه تنبیه اون جواب سر بالا میداد...
شب بود و یاسی افسرده و دمغ تو اتاق جدیدش رو تخت دراز کشیده بود و به بلاهایی که ممکن بود فرهاد سرش بیاره فکر میکرد ... میدونست که این ارامش قبل از طوفانه... یواش یواش خوابش برد ...
نیمه شب بود که از صدای شکستن چیزی از خواب پرید ... مرد سیاه پوشی رو دید که به سمتش حمله ورد شدو دستشو رو دهن اون گذاشت ... یاسی تقلا میکرد و با خودش میگفت اینم تلافی فرهاد که منتظرش بودم ... با بدبختی دهنشو تو دست مرد باز کرد و گاز محکمی از کف دست اون گرفت ...که باعث شد مرد دستشو از دهن یاسی بکشه کنار .. اما به سرعت موهاس سر اونو تومشتش پیچید طوری که سر یاسی بشدت به عقب کشیده شد و از درد ناله ای کرد اما جیغ نکشید و با خشم و درد گفت: منتظر تلافیت بودم فرهاد خان ... میخوای با این کارت مثلا منو بترسونی ...
کور خوندی ... من وبا این مسخره بازیا نمیتونی بترسونی ....
و تقلا کرد موهاشو از دست فرهاد بیرون بکشه که مرد با شدت بیشتری سر اونو عقب کشید و سیلی بدی تو گوش اون خوابوند ... وبا صدای اشنای گلفتی گفت : میبینم که عین بچگی هات نترسی ... .. تو تهرون دنبالت بودم تو کیش گیرت اوردم دختر رضا..
یاسی از شنیدن صدای مرد کابوس شبهای کودکیش جلو چشمش زنده شد... این همون صدا بود .. همون مرد .. همون که بارها قصد ربودنشو کرده بود ...اما هر بار به دلیلی نتونسته بود اونو رو همراه خود ببره.....
همون اشغالی که پدرشو و پدر بزرگشو تو یه روز از اوون گرفته بود ...
.با خشم ونفرت خواست خودشو از دست مرد خلاص کنه که دوباره سیلی محکم مرد صورتشو سرخ کرد ...
یاسی در مقابل اون مرد جوجه ای بیش نبود خواست با دادو بیداد پرستارو خبر کنه که مرد دستمالی خیس روی لباش گذاشت...بوی تندی تو دماغش پیچید و چشماش سیاهی رفت تو دستای مرد غول پیکر غش کرد... مرد با یه حرکت سریع اونو روی دوش انداخت واز راه همون پنجره بی حفاظ به سمت اتومبیل مدل بالای مشکیش رفت ...و یاسی رو تو صندوق عقب ماشین انداخت و به سرعت از دربیمارستان که دیگه نگهبانی ازش محافظت نمیکرد خارج شد ... مرد نگهبان غرق خون کف اتاقک افتاده بود....

یاسی از بوی تند ماهی که تو بینیش بیچیده بود به سختی چشم باز کرد ...
از تاریکی اونجا وحشت زده شد ...
_خدایا من کجام ... چه بلایی سرم اومد...
نفس عمیقی کشیدکه بوی گند ماهی اونو به عق زدن انداخت ..
اما با خوش گفت یاسی تو باید شجاع باشی تا بتونی زنده بمونی...
از جا بلند شد تمام بدنش بخاطر رطوبت اونجا درد میکرد ... نمیدونست چند ساعت یا چند روز گذشته....
احساس کرد رو یه جسم شناوره ... صدای دریا ... صندوقای بو گندوی ماهی ... همه نشان از قایق ماهیگیری میداد ...
چشاش کم کم به تاریکی عادت کرد ... دستشو به بدنه قایق گرفت و کورمال کورمال جلو رفت تا دستش به دستگیره در خورد سعی کرد اونو باز کنه اما تلاشش بی ثمر بود ...
با مشت محکم به در کوفت ...اهای کسی اونجا نیست؟ کمک ... من زندانی شدم اهای... یدفعه در بشدت باز شد نور خورشید چشم یاسی رو اذیت کرد که مرد غول پیکر جلوش ظاهر شد و با لگد محکمی به شکم یاسی زد وگفت : خفه میشی یا خفت کنم بچه؟
یاسی که از درد شکم به خودش میپیچید نتونست جوابی جز ناله بده...
مرد خنده رکیکی کرد و گفت هان چه مرگته؟ دیشب خوب بلبل زبونی میکردی چی شد پس...
یاسی باز به سختی از جا بلند شد... به مرد گفت: من کجام ... واسه چی منو دزدیدی ....؟ مگه من چی کارت کردم هان؟؟
مرد با همون خنده زشت گفت : چون ازجراتت خوشم اومده جوابتو میدم بچه...
بعد از جوابم یه گوشه میتمرگی تا برسیم ... بی صدا....شیر فهم شد...؟؟

یاسی سرس به نشانه بله تکون داد ..که مرد گفت : اولا داریم میریم ویلای رییس...دویومن بخاطر ایتکه نه ات راضی شه و چیزی که مال ماست و بهمون پس بده تو رو دزدیدیم ...سومن اگه بچه حرف شنوی باشی کسی کاری بهت نداره ...

یاسی گفت : مگه چیتون پیش مادرمه؟ هان؟
مرد با صدای کلفتش گفت به وقتش میفهمی ...
یاسی فکری مثل جرقه از ذهنش گذشت مرد داشت در و دوباره می بست
که یاسی در و گرفت و گفت : تو رو خدا بزار منم بیام بالا از بوی گند ماهی دارم خفه میشم ..بخدا یه گوشه میشینم و چیزی نمیگم .. تو رو خدا ...
مرداز دیدن صورت فرشته گون اون تو نور خورشید لحظه ای دلش سوخت با خودش گفت : حیف از این دختر زیبا که قراره بمیره... بهتره بزارم اخرین لحظه های عمرش شاد باشه ... ...خودشو کنار کشید تا اون رد شه ... .
یاسی باورش نمیشد این مرد غضبناک خواهششو قبول کنه ...
از ترس اینکه مرد پشیمون نشه زود دویید بالا ...پاش که به عرشه رسید خوشو وسط دریای ابی بی کران دید ...چه لذت بخش بود نور خورشید ونسیم دریا دستاشو باز کرد و با همه وجودش نفس عمیقی کشید و بوی دریا رو بلعید ...
مرد خیره به اون با لحن مهربون تری گفت: گشنت نیست بچه؟
یاسی با همون نگاه معصومانه گفت چرا خیلی ...
عجیب بود حالا که قیافه کابوس شبهای کودکیشو تو روشنایی میدید واهمه ای از او نداشت ... همیشه قیافه اونو به زشترین شکل ممکن تصور میکرد اما چیزی که میدید تنها مرد معمولی بود که توی صورتش یه جای زخم چاقو نشسته بود و سیبیلی متوسط پشت لبش رو پوشونده بود ......نه زشت بود نه زیبا کاملا معمولی
یاسی لبخند محوی رو لباش نشست تو دلش گفت : چه خر بودم من که ازهمچین ادمی میترسیدم ...
مرد که متوجه نگاه خیره یاسی به خودش شده بود با قلدری گفت : چیه مگه ادم ندیدی بچه ؟؟ ؟

یاسی لحظه ای یاد مرگ پدرش افتاد و دندوناشو محکم بهم فشرد و گفت: ادم که زیاد دیدم اما قاتل پدرمو از نزدیک ندیده بودم ...

مرد رگ گردنش متورم شد و گفت زیاد حرف میزنی بچه تا تو روت خندیدم پرو شدی...
میگن نباید به مونث جماعت رو دادا...با عصبانیت لقمه ای پرت کرد طرف یاسی و گفت:.بیا این نون پنیرو بگیر سق بزن تا برسیم نزدیکیم دیگه ...
یاسی سعی کرد چیزی نگه ....
نیم ساعتی گذشت یاسی گوشه ای از قایق نشسته بود و به فرهاد فکر میکرد با خودش گفت : خدا داره از طرف اون ازم انتقام میگیره .. کاش اون کارو باهاش نکرده بودم ...
یدفعه مرد با صدای خشن و کلفت گفت: بلند شو بو تو اتاقک رسیدیم ..صداتم در نیاد ...
ترس تو جون یاسی افتاد ... نگاهش به ساختمون بزرگ سفید رنگی که اطرافش پر درخت بود افتاد ...
مرد باز گفت د بپر تو اتاقک بهت میگم ...
یاسی سریع بلند شدو رفت تو اتاقک...قایق موتوری کنار گرفت و لب اسکله چوبی نسبتا پهنی ایستاد ...
یاسی دل تو دلش نبود ..هی با خوش میگفت یا خدا کمکم کن ...خدایا غلط کردم دیگه فرهادو اذیت نمیکنم ...خدای من هنوز ارزو دارم ...
در باز شد مرد غول پیکر همراه دو مرد مسلح وارد شد ...
اونو با خشم بلند کرد و به سمت اسکله راه افتاد ...
یاسی گفت ارومتر .. چه خبرته .. خودم میام .. ولم کن ...که یهو مرد دستمالی تو حلق اون چپوند و گفت خفه زر زیادی زدی نزدی.....
و اونو کشون کشون به داخل ساختمون بردن ...

یاسی لحظه ای ترسشو از یاد برد ...سالن مجلل و باشکوهی جلو روی خود میدید...پله ها از مرمر سبز ..... نرده های منحنی راه پله به زیبایی هرچه تمام تر از چوب مرغوب ساخته شده بود ...کف پوش زمین به رنگ زرد کهربایی بود که روح ادمو نوازش میداد ... تمام دیوارها پر بود از تابلو های نقاشی اساطیری .. مجسمه های سنگی بزرگ گوشه و کنار سالن به چشم میخورد ...یاسی با چشمای بیرون زده اطراف ونگاه میکرد و با خودش میگفت ..منو اوردن موزه .. چه عتیقه هایی اینجاست.....
همراه مردان مسلح از پله های مرمرین بالا میرفت که به اتاقی به همان زیبایی سالن وارد شدند ...
مردی هم قدوهیکل بهزاد پشت به او رو به پنجره کنار پرده های نقشدار سلطنتی ایستاده بود ...
دستشو بالا اورد به نشانه ترک اتاق...مردان مسلح یاسی رها کردن وبیرون اتاق منتظر ماندند ...
یاسی هنوز داشت درو دیوار اون خونه رو ورانداز میکرد که دید مرد برگشت ...اما چون پشت به نور کنار پنجره ایستاده بود یاسی نمیتونست درست چهره اونو بینه ...
مرد چند قدمی جلو ااومد چهرش به وضوح دیده میشد ...
یاسی لحظه ای با حیرت به مرد نگاه کرد وبعد با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفت: ب.. بهزاد ...تو...
بهزاد خودتی...
مرد به ارومی جلو روی یاسی ایستاد و گفت : اره عزیزم خودمم بهزاد تو ...وبعد دست یاسی رو گرفت که یاسی با چشای اشک بار با خشم دست اونو پس زد و گفت .. پس تو رییس قاتلای بابای منی .. تووووو... پس همه اون کاراتو مهربونیاتم نقشه بود ...اره ؟
مرد دوباره به اون نزدیک شد... اینبار یاسی با مشتهای محکم به سینه اون کوبیدو با گریه میگفت: چطور تونستی با احساسم بازی کنی ... کثافت ...چطور تونستی...
چطور دلت اومد ..من تو رو مثل شیرینم میدیدم عوضی ...ازت متنفرم بهزاد...
مرد دستای یاسی رو تو هوا گرفت و گفت بسه دیگه .. من مجبور بودم یاسمن ...
حالام به کمکت احتیاج دارم ...خواهرمو گروگان گرفتن ...اگه من اون چیزی که پیش تو و مادرته به اونا ندم خواهرمو میکشن...
یاسی به چشمای خاکستری جذاب اون نگاه کردوبا فریادو هق هق گریه گفت:چیه اون چیز لعنتی که بخاطرش این بازی کثیفو راه انداختی بگوچی از جونم میخوای...
بهزاد باورم نمیشه ..تو
مرد اما هیچ عکس و العملی شون نداد ..
.
پایان فصول

اعتقاد به جهان پس از مرگ مثل این میمونه که فکر کنیم به غیر از حساب بانکی خودمون یه حساب بانکی نامحدود هم داریم. اولین نتیجش چیه؟ هدر دادن حساب بانکی اول! و این اتفاقیه که داره توی جهان میفته
     
#23 | Posted: 21 Jun 2012 11:01
قسمت ۳۲ تا قسمت ۳۶
صدای زنگ تلفن در اتاق پیچید نگاه هردوبه جانب صدا برگشت ...مرد با خونسردی تلفن رو برداشت ...
_سلام قربان
_بله ماموریت به خوبی انجام شد ...
_الان پیش من ایستاده
_مرحله بعدی رو اجرا کنیم ؟
_چشم هر وقت شما بگید
_ میبینمتون قربان...
وگوشی رو سر جاش گذاشت ...
یاسی اما هنوز در شک بود تو عمرش تا این اندازاه بهت زده نشده بود احساس میکرد پاهاش دیگه تحمل سنگینی بدنشو نداره زانو هاش تا خورد و رو زمین زانو زد و به اشکهاش اجازه بیرون ریختن داد ...
مرد با دیدن یاسی در این حال به سمت او رفت ..خواست اونو بلند کنه اما یاسی به شدت دست اونو پس زد و گفت: به من دست نزن حیون کثیف ...
مرد سوتی کشید و گفت : من عاشق ماده خرس های وحشی ای مثل تو ام...
و بار دیگر خواست بازو های اونو بگیره که یاسی با همکه قئدرت اونو به عقب هل داد و به سمت در فرار کرد .. تا درو باز کرد مردای مسلح با نیشخند انتظارشو میکشیدن..
پشت سرش مرد با خنده چندش اوری گفت: عزیزم متاسفم راه فراری نیست ...
بعد با لحن جدی و کمی خشن گفت: ببرینش تو اتاقش...
یاسی میخواست از زیر دستای اونا فرار کنه اما بین حلقه دستاشون گیر کرد ولی تسلیم نشد اونقدر تقلا کردو فحش داد که دیگه رمقی واسش نموند و توی دستای اونا از حال رفت ...


فرهاد هر روزصبح منتظر تماس دکتر بود که از حال یاسی با خبرش کنه ...
اما اون روز خبری نشد ....لباس پوشید و رفت دم اتاق بهزاد اما هرچی در زد کسی درو وا نکرد ... با خودش گفت حتما رفته هواخوری...شایدم پیش یاسی ..اما نه وقتی حساسیت منو دید قول داد فقط با خودم بیاد به یاسی سر بزنه ...
تاکسی دربست گرفت و به سمت بیمارستان رفت...
جلوی بیمارستان مملو از اادم بود ..ماشین پلیس .... نیروهای گشت ویزه...همه و همه خبر از اتفاق هولناکی میداد ...یه چیزی تو دل فرهاد فرو ریخت ...
با قدمای سست از ماشین پیاده شد به سمت جمعیت رفت ...با دیدن سر بریده پیرمرد مهربونی که هر روز موقع ورود و خروجش از جلوش بلند میشدو سلام و خداحافظ پسرم میگفت اشک تو چشمای عسلیش جمع شد ...
صدای همهمه مردم رو میشنید ...
زنی با هیکلی ریزه میزه و قیافه ای که فضولی ازش میبارید داشت با اب و تا ب میگفت: اره ..این بیمارستان دیگه امنیت نداره ... نصف شب یه دختر بد بختوتو اتاقش کشتن یکی هم با خودشون بردن معلوم نیست چه بلایی سرش بیارن بعدم این پیر مرد بیچاره واسه اینکه جلوشون واستاده سلاخی کردن .. والا من که دیگه پامو تو اینجا نمیزارم ...
فرهاد با وحشت داد زد : یاسی ...نکنه ...خدای من ...یاسی
وبه سمت اتاق یاسمنش دویید...جلوی اتاقش پر بود از مامور...نوار زرد اخطار از این سر در تا اون سر کشیده شده بود و اجازه وردو به هیچ کس داده نمیشد ... فرهاد اما میخواست به زور وارد شه ...اما نمیذاشتن و اون با داد یاسی رو صدا میزد ...بزارین برم تو .. یاسیییی...تو رو خدا بزارین ...
نا گهان دستی شونه های اونو گرفت و به عقب کشید و گفت اروم پسرم ....اروم ...یاسی تو اونجا نیست ..
فرهاد نا باور به چهره دکتر که معلوم بود خون گریه کرده گفت: پس این کیه ..این جسد مال کیه؟؟ این اتاق یاس منه ...
دکتر این بار با جدیت گفت :یاسی تو زندست این نوه منه که مرده...
فرهاد این بار شکه شده به دکتر خیره شد ...
دکتر : بیا بشین تا برات بگم .. فقط اروم باش ...
دیشب .. یه مرد از راه پنجره وارد اتاق یاسمن شده .. و میخواسته اونو ببره که ... که....
تو این لحظه بغض راه گلوی دکترو بست و اشگ از چشماش فرو ریخت با زحمت گفت: که..که شبنم ...نوه من که اون شب کیشیک بوده ...یه صدایی از اتاق یاسی میشنوه..از اونجایی که .. من کلی سفارش یاسمن و کرده بودم به پرستار دیگه میگه من برم ببینم صدای چیه .. چه خبره...
وقتی وارد اتاق میشه میبینه یه مرد سیاهپوش یاسی رو رو کول انداخته داره میبره ..تا میاد همه رو خبر کنه ...اون..اون نامرد.. یه چاقو..تو قلبششش...
و دیگه نتونست ادامه بده و صدای هق هق گریه اش فضای بیمارستانو پر کرد ....
فرهاد نمیدونست اونو تسلی بده یا خودشو ..
با بغض و گریه گفت : دکتر ما رو ببخش .. همش تقصیر ما بود ....اگه ما به این سفر لعنتی نمییومدیم ...
دکتر سرشو بلند کرد و گفت : این حرف و نزن پسرم .. قسمت و تقدیر این طور بوده .... ولی نمیدونم چرا یاسی رو بردن؟؟
مگه اون دختر چی داره؟؟؟
فرهاد داغون و پریشون دستی به موهاش کشید و گفت: اقاجونم میگفت هنوز این ماجرا تموم نشده باور نکردم ..
_چه ماجرای فرهاد جان ..؟؟؟
_پدر یاسی توی یه شرکت دارویی خارجی کار میکرد ...روی یه پروزه محرمانه پدر یاسی فرمولی رو کشف میکنه که اونا مدتها بود دنبالش بودن ...
اما پدر یاسی میدونسته که اگه این این فرمول به دست اونا برسه ادمایی زیادی از بین میرن ... بخاطر همین قسمت اصلی فرمولو قایم میکنه و به هیچ کسی چیزی نمیگه ...
فقط به پدر بزرگم میگه حواستون به یاسمنم باشه ... کلید دسته اونه ...
اونا هم نمیدونم از کجا این حرفوشنیده بودن .. از همون زمان دنبال یه فرصت واسه دزدیدن یاسی. و بدست اوردن کیلد ....حالا چه کلیدی خدا میدونه ...
دکتر گفت : عجب ماجرایی ....مطمئنن یاسمن و زنده نگه میدارن ...یاسی خودش چیزی میدونه؟
فرهاد ناراحت گفت: بدبختی همین جاست اون هیچی از این ماجرا نمیدونه ...
خدایا چطور به پدربزرگم و مادرش خبر بدم ...؟؟؟

نه نباید میذاشت اقاجونش چیزی بفهمه .. با این خبر حتما سکته میکرد ...
سریع به اداره پلیس ... کارت شناسایی خودشو نشون داد و درخواست ملاقات با رییس بخش رو داد ...
سلام سرهنگ صولتی
سرهنگ: سلام بازرس احمدیان
_ درخواست کمک داشتم سرهنگ ...
_ خواهش میکنم هر کمکی لازم باشه دریغ ندارم
_میخواستم اگه ممکنه پرونده قتل وربوده شدن از بیمارستان الحلال رو به من بدید
_اما بازرس اینطور که گفتند شما الان تو مرخصی هستید ...
_تو مرخصی بودم اما دیگه نه... دختری که ربوده شده همسر من بوده ..
سرهنگ متعجب گفت: همسر شما؟
_بله
_پس مطمئنن قصد اخاذی از شما رو دارن نه؟
_نه جریانش مفصله بعدا واستون توضیح میدم فقط اگه ممکنه بهترین افرادتونو همراه اجازه تام به من بدید .. تا بتونم قبل از اینکه بلایی به سر همسرم بیارن گیرشون بندازم ..
_حتما .. هر کمکی ازم بر بیاد واستون انجام میدم...
سرهنگ با صدای بلندی گفت: گروهبان تقی پور
مرد قد کوتاهی وارد اتاق شد و به حالت سلام نظامی پاهاشو به هم کوبید و گفت: بله قربان ؟
_زود برو ستوان کریمی و ستوان سهیلی بگو بیان دفتر من ...
_بله قربان ...
و به سرعت رفت.. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دو مرد قد بلند و قوی هیکل وارد شدند و مثل گروهبان سلام نظامی دادن ...
_بله قربان
_اقایون ایشون بازرس احمدیان هستند .. پرونده بیمارستان الحلال رو به ایشون سپردم .. بخاطر مسائلی که خودشون باهاتون مطرح میکنند ..امیدوارم با تمام قوا ایشونو همراهی کنید ..
دومرد با هم گفتند : بله قربان
فرهاد تمام قضایا رو واسشون شرح داد ..
ستوان سهیلی که مشخص بود ادم کار امدیه به با کمی فکر گفت بهتره اول از چند تا از خبر چینایی که داریم استفاده کنیم اینطوری زودتر به مقصودمون میرسیم ...
فرهاد گفت: فکر خیلی خوبیه شما این کارو انجام بدین ...منو ستوان کریمی هم باید تمام محل های مشکوک تو جزیره رو بازرسی کنیم...امشب همدیگه رو تو هتل میبینیم ... ضمنا بهتره از لباسای شخصی استفاده کنیم .....
_بله قربان ...
خوب از همین الان شروع میکنیم .
.
هر سه مرد از جا برخاستند و رو به سرهنگ تعظیمی کردند
سرهنگ گفت: در پناه خدا موفق باشید .. هر جا کمک خواستین سریع اطلاع بدید
فرهاد کمی نور امید در دلش تابید و برای اولین بار از اینکه همچین شغلی رو انتخاب کرده بود خوشحال شد ...

شب بعد از تلاشهای بی ثمرد هر 3 در اتاق فرهاد گرد هم اومدن...
ستوان سهیلی سلامی داد و خسته خودشو روی صندلی انداخت...
ستوان کریمی رو به اون گفت: چه خبر فرزاد جان؟؟
ستوان سهیلی با خستگی گفت: هیچ کسی خبری نداشت حسن جان ...اما سپردم که واسمون تحقیق کنن ببینن باند جدیدی به جزیره اومده یا نه ؟ یا کسی چیزی در رابطه با این قضیه میدونه... شما چی کار کردین ؟؟
فرهاد که تا اون لحظه ساکت و خاموش نشسته بود گفت: ما هم مثل خودت فرزاد جون ..تو هر سوراخ سمبه ای بگی سرک کشیدیم اما هیچی به هیچی ...
با خوبه اینجا یه جزیره کوچیکه ...
فرزاد کمی فکر کرد و گفت :ببینید بچه ها همون طور که فرهاد میگه اینجا خیلی کوچیکه ...پنهان کردن یه ادم اونم با این همه خبر چین و مردم فضول کار سختیه ...
هر سه به هم نگاه کردن .. فرهاد گفت : شمام به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید؟؟
حسن گفت: اره .. این کارو میشه فقط تو شبه جزیره های اطراف انجام داد ..
فرزاد گفت: پس بهتره بیشتر از این خودمونو تو جزیره الاف نکنیم باید سریع گروه تجسس و مخفیانه به شبه جزیره ها بفرستیم ...
فرهاد که احساس کرد یه قدم به یاسی نزدیک شده با خوشحالی دستاشو بهم کوبیدو گفت :خیلی ممنونم بچه ها .. امروز خیلی خسته شدین بهتره برید استراحت .. فردا با نیروی مضاعف کا رو دنبال میکنیم...
دومرد با فرهاد دست دادند و راه خانه درپیش گرفتند...
وقتی فرزاد و حسن اونو تنها گذاشتن ..پشت پنجره رو به دریا رفت.. اون شبم هوا مهتابی بود و امواج دریا به ارامی صخره ها را نوازش میدادن...
یاد اون شبی که یاسمن مثل فرشته ای رویایی با اون موهای بلند شرابی و پوست سفید مهتابی پشت پنجره ایستاده بودو زیر لب شعر((عاشم من )) رو زمزمه میکرد....افتاد ..
یدفعه دلش هوای اغوش سرکش و لجوج یاسی رو کرد.... دلش میخواست میتونست الان صورت مهتابی اونو اروم نوازش کنه و بوسه ای روی لبای غنچه ای سرخش بزنه .. اما افسوس که اون اینجا نبود....
قلبش از نبود اون فشرده شد ...با اشکی که تو چشاش جمع شده بود با همه قدرت از همون بالا روبه دریا داد زد کجاییییییییی یااسسسسسسیییییییییییی..

فرهاد تا صبح نتونست چشماشو روهم بزاره ... همش از این سر اتاق به اونسر میرفت و با خودش در جدال بود که به تیمسار جریان و بگه یا نه؟
وقتی به خودش اومد که افتاب از پنجره به داخل اتاق سرک کشید ...
ابی به صورتش زد و خودشو تو ایینه نگاه کرد ...
نه نمیشه اگه اونا بهوشون زنگ بزنن چی؟ یا برن خونه یاسی و مادرشو اذیت کنن؟ باید خبرشون کنم ...

لباس شو پوشید و به سمت اتاق بهزاد رفت: عجیب بود 2 روزی می شد که از بهزاد خبر نداشت .. بهزادی که هر روز خودش دنبال فرهاد میومد و از حال یاسی میپرسید ...
واسه پنجمین باربه در اتاق زد اما بازهم کسی جواب نداد ... یعنی کجا رفته این بشر .. بهتره از دفتر هتل بپرسم ...
در دفتر هتل دختری موشرابی نشسته بود و جواب گوی مهمان ها بود...فرهاد با دیدن اون چهره یاسمن جلو چشمش نقش گرفت... فکر اینکه هر لحظه ممکنه اونواز دست بده پریشونش کرد ...بعد با خودش گفت : بهتره اول به تیمسار خبر بدم ...بهزادم حتما یه جایی سرش گرمه ...

به سمت باجه های تلفن رفت و شماه تیمسار رو گرفت... با چهارمین بوق صدای گرم تیمسار شنیده شد..

_الو؟
فرهاد لحظه ای مردد شد..
_الو ..جواب بده بی پدر ..ازار داری اول صبحی مزاحم میشی؟
_فرهاد لبخندی به لبش نشست چقدر دلش واسه دیدن این پیرمرد مهربون تنگ شده بود ...
__سلام اقاجون خودم ..چطوری شما..
_ای برشیطون لعنت ..تویی پسر ؟چرا جواب نمیدی؟
_میخواستم یه کم سر به سرتون بزارم
_ ای پدر سوخته... خوب چی شده حالی از ما پرسیدی .. اینقدر سرتون گرمه که پاک ما رو فراموش کردین ...این دختر بی معرفتم نه یه حالی از ما میپرسه نه از مادرش بیچارش....اون رز مادرش خیلی ناراحت بود میگفت: اینم بچه .. انگار نه انگار یه روز مادری داشته...... حالا کجاست این ورپریده ....؟؟؟
فرهاد من من کنان گفت : اقاجون ...میگم... ببین میشه یه مدت مادر یاسی رو پیش خودتون نگه دارین ؟
تیمسار مشکوک گفت :چرا اینو میگی پسر ؟ اتفاقی افتاده؟ راست بگو فرهاد ...
فرهاد این بار سکوت کرد ...
تیمسار که به دلش بد اومده بود گفت : فرهاد یاسی حالش خوبه ؟ کجاست این دختر ؟ چرا همش جواب سر بالا میدی تو؟
نکنه بلایی سرش اوردی؟هان؟ د حرف بزن بچه؟
فرهاد با بغض گفت : منو ببخش اقاجون .. نتونستم از امانتتون خوب مراقبت کنم...

تیمسار با ناراحتی گفت: نصف عمرم کردی پسر بگو چی شده ؟؟؟
_اقاجون .. یاسی رو .. دزدیدن..
تیمسار با شنیدن این حرف با دست توسر خودش زد و گفت یاخدا ... یاخدا ...
ای تق به روت بیاد پسر چقدر بهت گفتم مراقبش باش ... چقدر ... حالا جواب مادرشو چی بدم ...
فرهاد با ناراحتی گفت: خواهش میکنم فقط مادرشو پیش خودتون نگه دارین...
چند تا از بچه ها هم بگین بیان مراقبتون ...منم اینجا پیگیر کارام ...
تیمسار با عصبانیت گفت : فرهاد دعا کن بلایی به سرش نیاد وگرنه ...
_اقاجون هرچی بگید حق دارید .. مطمئن باشی بی یاسی بر نمیگردم ...

و گوشی رو بی خداحافظی گذاشت ...
به سمت اداره حرکت کرد .. . وارد دفتر سرهنگ شد...
سرهنگ با دیدنش از جا بلند شد و با هم دشت دادند...
_ چه خبر بازرس ؟ چیزی دست گیرتون شد؟
_ بله با کمک ستوانها فهمیدیم که روباینده ها باید تو شبه جزیره های اطراف باشن ...واسه همینم مزاحم شدم .. میخواستم چند تا تیم جستجو تشکیل بدیم به همراهی من و ستوان سهیلی وکریمی...
_حتما پسرم همین الان ترتیبشو میدم ..

ستوان کریمی و سهیلی توی راهرو فرهاد و دیدند و به سمتش اومدن و سلام گرمی دادند ..
فرهاد هم جواب اونا رو داد و گفت: بچه ها با سرهنگ هماهنگ کردم اماده شید برریم واسه جستجو ...
فرزاد با لحن شوخی گفت: ما همیشه امادهایم قربان .. ... واسه دستگیری اشرار ... بریم ..
حسن: پیش به سوی دریا ...
هرسه با گروهی از سربازای لباس شخصی به سمت اسکله رفتند ..

با حرکت قایق فرهاد دستی بلند کرد و گفت: اگه چیز مشکوکی دیدین خبر بدین و گرنه شب همون جای قبلی میبینمتون... اونها هم دستی تکون دادند ...
وهر یک از قایق ها با سرعت به سویی رفتند ... 3 تا قایق گرفتند و هر کدوم سرپرست یکی از قایق ها شدند ..

اونشب وقتی یاسی چشم باز کرد خودشو تو اتاق خیلی بزرگ و قشنگ روی تخت سلطنتی دید ..
دوتا پنجره بزگ یکی اینور اتاق یکی اونور اتاق با پردهایی از حریر و ساتن به رنگ نقره ای دیده میشد چلچراغ بزرگی هم وسط سقف اتاق خودنمایی میکرد که اونجا رو مثل روز روشن کرده بود ... اروم از تخت بلند شدبه طرف پنجره رفت وپرده رو کنار زد بی صدا اونو باز کرد .. میخواست ببینه کجاست تو چه وضعیتیه...
.
روبه روش تا چشم یاری میکرد دریای اروم و بی موج بو که مهتاب نور نقره ایشو رو اون با ظرافت هر چه تمام تر میتاباند...اگه تو موقعیتت دیگه ای بود از دیدن این صحنه به شدت احساساتی میشد .. اما حالا ...
فکری عین برق از ذهنش گذشت... پنجره ها بی حفاظ بود ... فقط دو تا طبقه از زمین فاصله داشت ... میتونست از اونجا بپره .. البته شاید کمی زخم و زیلی میشد .. اما بهتر از این بود که تو دست بهزاد نامرد اسیر بمونه ...

اومد از لبه پنجره بره بالا که صدای پایی شنید ... سریع اومد پایین و خودشو رو تخت به خواب زد ...
در باز شد و مرد چشم خاکستری وارد شد و درو بست ...
یاسی زیر چشمی نگاه کرد ببینه کیه از دیدن بهزاد خونش به جوش اومد .. دلش میخواست چشای خاکستریشو با ناخوناش بیرون بیاره .
مرد کنار یاسی رو تخت نشست به ارومی دستی رو موهای نرم و شرابی اون کشید ..و با خودش زمزمه کرد : ببین چه معصوم خوابیده انگارر نه انگار که تا چند ساعت قبل داشت لگد میپروندو فحش میداد ...
تا حالاهزار تا دختر خوشگل دیدم اما هیچ کدوم به جذابی و سرکشی این نبودن ...باید قبل از اینکه صورت و بدن نازشو سیاه و کبود کنن یه کیف و حال اساسی باش بکنم ...
وقتی یاسی حرم نفسهای اونو رو صورتش حس کرد با همه قدرت سرشو تو پیشنونی اون کوبوند ..و با ناخوناش صورت اونو خراشید ...
مرد صورتشو گرفت و به عقب رفت اما با خندهایجای خراش رو لمس کرد و گفت : عاشق دخترای وحشی مثل توام ... کمر بند شلوارشو باز کرد .. یاسی ترسیده بود .. از رو تخت پایین پریید .. قدمی عقب گذاشت ... مرد یکی یکی دکمه های پیرهنشو بازمی کرد ...چشمای یاسی دنبال چیزی میگشت تا بتونه از خودش دفاع کنه ... گلدون رو میز و برداشت و به سمت اون پرتاب کرد اما مرد جا خالی داد ... یاسی راهی جز پریدن نداشت .. مرد اروم به اون نزدیک میشد ... یاسی اما به سرعت به سمت پنجره باز دویید .. داشت از طاقچه پنجره بالا میرفت که دستی از پشت با همه قدرت موهای بلندشو کشید و اونو رو زمین انداخت و روش نشست .. یاسی با چنگ انداختن میخواست اونو دور کنه یقه لباس اونو با همه وجودش کشید لباس با صدا پاره شد و سینه بی موی مرد نمایان شد ... یاسی لحظه ای از چیزی که میدید بهت زده شد... ماه گرفتگی کوچکی روی سینه سمت چپ مرد بود ....
یاسی با لکنت گفت : به ...بهر...بهرام ... توو ...توو بهرامی......
مرد با چشای خاکستری پر شهوت گفت: اره عشقم من بهرامم... فکر نمیکردم بهزاد چیزی راجع من بهت گفته باشه ...اما میبینم نه کامل کامل گفته..... واز اروم شدن یاسی استفاده کردو لبای یاسی رو بوسید ... یاسی که با این حرکت به خودش اومد زبون بهزادو که داشت به لباش میخورد و انچنان با خشم گاز گرفت که نوک زبون بهزاد کنده شدودهنش پر خون شد ....
بهرام از درد داد کشیدو با خشم سیلی های محکم پی در پی تو صورت یاسی فرود اورد ..
از صدای داد اون چند مرد مسلح وارد اتاق شدن و با دیدن بهزاد که دهنش پر خون بود و داشت یاسی رو به قصد کشت میزد به سمتش دوییدن و اونو از رو یاسی بلند کردن ...
بهزاد با صدای بلند اما گنگ و مبهم به یاسی فحش میداد ...و لگد های محکی تو شکم یاسی میزد ...
ضربات اونقدر سنگین بود که یاسی از درد چشاش سیاهی رفت و دیگه باز نشد ...
لیلا بیقرار و نا اروم به سر و سینه خود میزد و بلند بلند گریه میکرد: ای ی ی ی خددداا....؟؟؟ این چه پیشونی نوشت سیاهی که واسم نوشتی... چقدر اخه چقدر میخوای منو امتحان کنی ... بسسه خدا .. بسسسسه..... دیگه رمقی ندارم ....
خونوادمو که تو زلزله ازم گرفتی ...شوهرمو پدرشم که تو یه روز جلو چشام ربونی کردی .... یه روز خوش تو زندگیم ندیدم..... حالام تنها امید زندگیمو .... یاسی قشنگمو ....میخوای ازم بگیریییییی ..... ااااااا ی ی ی ی خخدددددااااااااااا..... ...خداااا اونو ازم نگییییررر.... منو به جاش ببر .....
تیمسار اروم به شونه های لیلا میزدو سعی در اروم کردنش داشت .. اما دل لیلا خون بود ... انگار تازه بهونه ای واسه باریدن پیدا کرده بود ...
_لیلا جون دخترم اروم باش هنوز که چیزی نشده ... مطمئن باش فرهاد پیداش میکنه . سالم برش میگردونه......
لیلا انگار دچار جنون شده بود خودشو میزد ...به شوهر التماس میکرد ....یاسمنشو صدا میزد ...
اخه رضا با ما چیکار کردی تو ... این کلید لعنتی رو کجا قایم کردی ... ؟؟ ... دخترمون واسش اسیره ... رضا؟؟ یاسمنم اسیره ... همش 3 روز وقت داریم وگرنه یاسم میمیره ه ه....چیه اون کلید لعنتی ...
تو همین حال و احوال یدفعه از هوش رفت ... انگار تویه عالم دیگه بود .. رویایی از گذشته تو ذهنش زنده شد... توی حیاط بزگ خونشون بودند ...روی تخت نشسته بود وداشت موهای یاسی رو که تازه 5 سالش شده بود رو شونه میزد و که دید یه قسمت از موهای یاسی به حالت عجیبی خالی شده ... فکر کرد سر دختر کوچولوش قارچ زده ..... رفت قیچی رو اورد و قصد کرد موهای اونو تا ته بزنه وپماد بماله ... که رضا دست اونو گرفت و گفت: چی کار میکنی عشق من ..؟؟؟
دلت میاد مو به این قشنگی رو کوتاه کنی؟؟ قول بده هیچ وقت ..هیچ وقت موهای اونو کوتاه نکنی ...؟
لیلا گفت: اخه ببین یه قسمت موهاش کچل شده ...حتما قارچ زده...
رضا دستی به سر یاسی کشید و گفت : این قارچ نیست .... کلیدهمه تلاش و زندگی منه .. مواظبش باش ...
لیلا خندش گرفت و گفت از دست شوخی های تو رضا ....

یهو با تکون های دستی و ریخته شدن قطرات اب به صورتش از رویا بیرون اومد ...
خواب بود؟ بیدار بود؟ چی بود؟ ...یعنی رضا راست گفته بود ؟... اخه کلید تو سر یاسی ؟ منظورش چی بود ؟؟؟
وقتی رویاشو به تیمسار گفت .... تیمسار با دهان باز گفت : خدای من ببین فرمول و کجا حک کرده این پسر ... به عقل جنم نمیرسید ...خدا خواست یادت بیاد ...

ما باید یه نقشه ترتیب بدیم لیلا... میریم کیش ...همون ادرسی که اونا بهت دادن ... و کلیدی که میخوان بهشون میدیم ...فرهادم در جریان میذاریم ...اونوقت ردشونو میگیریمو یاسمنو نجات میدیم تا بیان بفهمن کلید الکیه .........

لیلا با عجز وناله گفت : اگه کلکمونو بفهمن چی ؟؟ یاسمو میکشن...
تیمسار با مهربونی گفت نترس دخترم ...اونا عمرا تا به قول خودشون کلید و به دست نیارن دست به یاسی نمیزنن...خیالت راحت .. حالام بلند شو سریع وسایلتو جمع کن تا فردا صبح با اولین پرواز بریم

فرهاد پنج روزی میشد که با ستوانها بی وقفه تمام شبه جزیره ها رو زیر پا گذاشته بودن اما خبری از رباینده ها نبود ...
امید خودشو کم کم داشت از دست میداد که پیغام تیمسار بدستش رسید ...و نقشه تمیزی که پدر بزرگش کشیده بود رو پسندید ...
از طرفی گم شدن بهزاد فکرشو بد جوری مشغول کرده بود حتی دفتر هتلم گفته بود چند روزی میشه که ندیدنش... حتی وقتی در اتاقشو با کمک کلید یدک باز کرده بودن چیز مشکوکی ندیدن... همه چیز مرتب بود ...
همش میگفت نکنه بهزاد ربطی به این ماجرا داشته باشه .. نکنه اون ....

تو اتاقش داشت اماده میشد که زنگ تلفن به صدا در اومد ... گوشی رو به سرعت برداشت که صدای ظریف دخترمهمانپزیر گفت:سلام اقای احمدیان یه تماس فوری دارید وصل کنم؟
فرهاد باعجله گفت: بله البته ... البته
_الو فرهاد جان خودتی
فرهاد صدای غمگین دکتر رو شناخت
_سلام جناب دکتر بازم تسلیت میگم بهتون ببخشید که من نتونستم یه مراسم خاک سپاری بیام شرمنده ...
_ سلام ...ممنونم پسرم ... میدونم هنوز درگیر پیدا کردن یاسمنتی ... ولی میخواستم خبری بهت بدم میتونی سریع بیای بیمارستان؟؟
_چی شده دکتر خبریه؟ نکنه یاسمن پیدا شده...
_نه پسرم فقط بیا نمیتونم پشت تلفن بگم...
فرهاد سریع خداحافظی کرد و به سمت بیمارستان رفت... اونجا که رسید دکتر اونو به اتاقی برد ....

خدای من چی میدید بهزاد با تن و بدنی باند پیچی رو تخت بود و پرستاری داشت پانسمان های اونو عوض میکرد ...
با حیرت به سمت دکتر برگشت و گفت چی شده دکتر؟

بهزاد چرا این طوری شده؟؟
دکتر با تاسف سری تکون داد و گفت :منم تازه اونو دیدم ....
گویا دوروزی میشه اینجا بستریه .. یه ماهیگیر که رفته بوده تور شو از دریا جمع کنه میبینه به جای ماهی یه جسد تو تورش گیر کرده ... وقتی اونو بالا میاره میبینه نبضش خیلی ضعیف داره میزنه اونو سریع میاره بیمارستان .... نزدیک به 10 _20 تا ضربه چاقو خورده بود ....بعدم توی اون عمق از اب با این همه خونی که از دست داده زنده بودنش یه معجزست ...
فرهاد شرمنده از فکرایی که درباره بهزاد کرده بود بالای سر اون رفت ...
چهره بهزاد بی رنگ شده بود انگار خونی تو بدنش نبود .. چشای خاکستری جذابش بسته بود و کبودی های دور اون بنفش رنگ شده بود...رو لبای همیشه خندونش حالا ماسک اکسیزن جا خوش کرده بود ....و تودستای مردونش سرم وصل بود..... در حالی که به ارومی دست به موهای در هم اون میکشید گفت:

اعتقاد به جهان پس از مرگ مثل این میمونه که فکر کنیم به غیر از حساب بانکی خودمون یه حساب بانکی نامحدود هم داریم. اولین نتیجش چیه؟ هدر دادن حساب بانکی اول! و این اتفاقیه که داره توی جهان میفته
     
#24 | Posted: 21 Jun 2012 11:02
قسمت ۳۷تا قسمت ۴۱
منو ببخش بهزاد ... منو ببخش ...
با خالی شدن سطل اب یخ رو سرش با وحشت به هوش اومد ...
درد بدی تو تمام بدنش حس میکرد مخصوصا مچ دستاش ...
بین زمین و اسمون معلق بود ...
کمی طول کشید تا مشاعیر خودشو بدست بیاره....
کجا بود .. چی به روز ش اورده بودن ... چند روز گذشته بود؟؟؟ چیز کمی به یادش مونده بود ...
چشاش به سختی باز میشد .. .. اونقدر تو صورتش زده بودن که کلی ورم کرده بود
چشاش همه جارو تار میدید ... با سیلی محکمی که به صورتش خورد.. هوشیاریشو کامل بدست اورد ...
اره بی دلیل نبود که دستاش اینقدر درد میکرد... با طناب اونو از دست تو سقف زیر زمین نمور و نیمه تاریک اویزون کرده بودن ...
با کابلای سیمی به جونش افتاده بودن اونقدر با بیرحمی به کمرو پاهاش زده بودن که بدنش غرق خون شده بود ..مدام یه سوال تکراری رو ازش میپرسیدن...کلیدی که پدرت بهت داده کجاست؟ کلیدو چی کار کردی؟؟؟
هرچی یاسی التماس میکرد که کسی کلیدی بهش نداده و چیزی درباره کلید نمیدونه ... باورشون نمیشد ...
بهرام که هنوز زخم زبونش خوب نشده بود ...هر چند ساعت یه بار میومد با تمام قدرت یاسی رو شلاق میزد .. سیلی میزد... با کابلای برق شک الکتریکی میداد
طوری که دیگه از یاسی چیزی نمونده بود وتا مرگ فاصله ای نداشت ...

مردی که یاسی رو با خودش اورده بود لحظه ای با دیدن اون تو این وضعیت دلش یه حال بدی شد .. فرشته ای که اورده بود حالا بیشتر شبیه یه تکه گوشت مرده شده بود ...
یادش نمیومد تا به اون روز دلش به حال کسی سوخته باشه حتی اونایی که با دست خودش کشته بود اما نمیدونست چرا این بار با دیدن این دختر دلش یه حالی میشد...شاید چون قرار بود تا چند ماه دیگه خودشم بخاطر سرطانی که گریبان گیرش شده بود بمیره... باید یه کاری میکرد این اخرین فرصت واسه توبه کردن بود ... شاید با نجات این دختر کمی از بار گناهش سبکتر میشد ...

هر بار که نوبت کشیک به اون میرسید ... سریع یاسی رو پایین میاوردو از طناب خلاص میکرد وغذاهایی که تو لباسش جاسازی کرده بود به زور اب به خورد یاسی میداد بلکه خون تازه ای تو رگهای اون بیاد .. و قدرت مقاومت پیدا کنه ...

یاسی اولین بار که دید کابوس شبهای کودکیش حالا فرشته نجاتش شده به خودشو این روزگار سخت خندید طوری که مرد فکر کرد دختر بیچاره از ضربه های توی سرش دیوونه شده...
جالب بود کسی که یه روز میخواست اونو توخواب خفه کنه حالا داشت زخماشو مرحم میذاشت و غذا دهنش میکرد ...
یکی از همون روزا که مرد داشت اونو تیمار میکرد یاسی با سو ظن بهش نگاه کرد و گفت: چرا داری بهم کمک میکنی ؟توکه قبلا میخواستی منو بکشی اما حالا ؟؟؟
مرد دستی به سیبلش کشیدو گفت: اونموقع فکر مردن خودم نبودم ... اما حالا با این مریضی لا علاج میخوام حداقل یه کار خوب تو زندگیم کرده باشم بی خیر از دنیا نرم ...
یاسی پرسید :اسمت چیه؟
و مرد با نگاهی غریب به اون گفت: قابیل...

چند روزی بود که دیگه یاسی رو شکنجه نمیکردن ..خبری ازشون نبود ... وقتی دلیلشواز قابیل پرسید جواب داد: قراره مادرت کلیدو ببره جایی که اونا گفتن ...
خیالشون راحته که کلیدو گیر اوردن ...
یاسی با لبخندی که با چهرش غریبه شده بود گفت: یعنی من ازاد میشم ؟ متونم مادرمو ببینم ؟؟ خدا جون یعنی میشه؟؟
مرد از دیدن شادی یاسی غم به دلش اومد ...میدونست اونا هیچ وقت این دختر بیچاره رو ازاد نمیکنن....
اما چیزی نگفت....باید هر طور شده از این فرصت استفاده میکردو اونو فراری میداد ...

زخمهاش کم کم رو به بهبودی بود .اما روحش اشفته و پریشون به سر نوشت عجیبی که روزگار براش رقم زده بود فکر میکرد ...
رو به قابیل که کناری روی صندلی نشسته بود گفت :فکر کن ... خدا یکی مثل بهزادو سر راه من قرار میده که جونمو نجات بده ... از طرفی برادرش بهرام که عین یه سیب از وسط نصف شده شبیه بهزاده میاد که منو بکشه ...
قابیل که سخت یاسی رو تو فکر دید با ملایمت گفت: روزگار بازی های خیلی عجیبی با ادم میکنه ... بهش فکر نکن دختر جون ..هیچوقت نمیتونی سر از کار این دنیا بیرون بیاری؟
یاسی اهی کشیدو گفت : اره راست میگی...ولی خیلی دلم میخواد بدونم چرا بین این همه ادم بهرام انتخاب شد .. اصلا چطور سر از ماجرای من بیرون اورد تا اونجا که من میدونم ااین ادم خونوادشو ترک میکنه و میره ترکیه ...
قابیل با لبخندی گفت: این که تعجب نداره ... ریسس ما الان مدتهاست تو ترکیه باند بزرگی رو رهبری میکنه ...بهرامم همونجا از بی پولی و در به دری رو به گروه ما اورد .. ولی چون جربزشو تو مدت کمی به رییس ثابت کرد شد همه کاره گروه در واقع جاگیر رییس تو نبودش ...
یاسی باز گفت: تو چرا جزو این گروه شدی قابیل؟ اصلا این گروه کیا هستن چرا تشکیل شد؟؟
قابیل خنده ای کرد و گفت :اینا رو میگم تا کمی وجدانم راحت شه ...در حالی که اگه تو وضع دیگه ای بودم محال بود کلمه ای در این رابطه حرف بزنم ...
منم از بی کسی و در به دری رو به خلاف اوردم .. چشم باز کردم دیدم نه ننه ای دارم نه بابایی ویلونو سیلون تو خیابونا دنبال یه لقمه نون بودم تا اینکه با یکی به اسم هوشنگ خط خطی اشنا شدم واون دستمو گرفت و وارد این خونواده خلاف کرد ... هی داستانش خیلی درازه ..اصلا دوست ندارم که یه بار دیگه زندگی لجنمو مرور کنم ...
نمیدونم پدرتو چقدر یادت هست ؟اما اون مرد خیلی بزرگی بود ..کسی که بخاطر نجات جون خیلی ها خودشو فدا کرد...
ماجرا از اونجا شروع شد که یه شرکت خارجی تو ایران مرکز تحقیق درباره بعضی بیماریها و چیزای دیگه دایر کرد .
پدرت هم از محققای معروف اونا بود تا اینکه منم نمیدونم انگار پدرت فرمولی پیدا کرد که به نفع اون شرکت و نابودی مردم مملکتش بود ...
اما اون قسمت اصلی فرمولو قایم کرد تا زمانی بدست اهلش برسه ...اما هیچ کس نمیدونه این فرمول کجاست ..فقط جاسوسای ما فهمیده بودن که پدرت به یه تیمسار که باهاش روابط نزدیکی داشتین گفته :کیلید دست دخترمه ..
بعدشم که اونا میخواستن پدرتو بگیرن و ازش بازخواست کنن که خودشو کشت....
یاسی ناباورانه گفت:پدرم خودشو کشت؟ اما همه میگن که شما اونو کشتین..
قابیل سری تکون داد و گفت: اون شب ما اومده بودیم اونو ببریم پیش رییس اما پدرت میدونست اگه دست رییس بهش برسه روزی هزار بار ارزوی مرگ میکنه
وشاید زیر اون شکنجه ها مجبور به اقرار بشه .. واسه همین با یه گوله تو مغزش جلو چشم ما خودشو خلاص کرد .
یاسی گیج ومنگ گفت: اما من تا الان فکر میکردم تو و چند نفر دیگه بابامو کشتین .قابیل نگاهی به یاسی کرد و گفت :من تو زندگیم خیلی ها رو کشتم اما خوشحالم که دستم به خون مرد بزرگی مثل بابای تو الوده نشد ...
لحظه ای سکوت کردن و هر یک در حال خود غرق شدند .که مردی وارد شد و قابیل رو صدا زد .با عجله بالا رفتند و یاسمن رو تو حال خود رها کردند.
یاسی حال غریبی داشت. از اینکه پدرش همچین ادمی بود احساس غرور میکرد و ازطرفی از اینکه خودشو کشته بود حس بدی داشت.یعنی اگه اونم جای پدرش بود این کارو میکرد؟
یاسی لحظه ای احساس خفگی کرد دلش میخواست یکی اونجا بود و سرشو رو شونه هاش میذاشتو با خیال راحت بار غمشو با اون ادم قسمت میکرد ..اما کسی نبود ...چشماشو بست پرنده خیالش به سمت مرد که
چشمای عسلی روشن و خماری داشت پرواز کرد .چقدر دلش واسه صاحب این چشما تنگ شده بود.
یاد بازوهای عضلانی و محکمش که با قدرت اونو به خود میفشرد یهو دلش رو لرزوند ... اون شب عاشقانه لحظه ای از ذهنش گذشت .... سماجت و لجبازیشون...بوسه های داغ اون...همه و همه...
چقدر محتاج این اون اغوش بود.. کاش فرهادش اینجا بود وبا همون سرسختی لباشو میبوسید و عطش محبتشو سیراب میکرد ..چقدر دلش محبت میخواست .. دلش عشق فرهادو میخواست...
بهرام به همراه چند مرد مسلح سوار قایق شد و به محلی که با لیلاقرار گذاشته بود
رفت ..از فکر اینکه بازم جلوی رییسش سر فراز بیرون میومد غرق شادی بود ...
با خشم دستشو مشت کرد وتو دلش گفت: بذار کیلیدو بگیرم یاسی .. اونوقت از تن و بدنت هیچی نمیزارم...با دستای خودم زبونتو از حلقومت میکشم بیرون میندازم جلو سگام ...تیکه تیکت میکنم و داغتو به دل ننه ات میزارم ... بهرام میدونست مادر یاسی از ترس کشته شدن دخترش هرگز پای پلیسو وسط نمیکشه .. اما ذهی خیال باطل...
طرفای 9 شب بود فرهاد یه بار دیگه نقشه رو با مادر یاسی مرور کرد و نکات لازم و تذکر داد ...
لیلا نگران از خراب شدن نقشه به سمت محل قرار رفت.
لب اسکله پر از کشتی های باربری و قایق های ماهیگیری بود .باید دنبال قایق کوچک سفید رنگ میگشت..چند دقیقه گذشت تا بالاخره اونو بین دوتا کشتی نسبتا بزرگ دید .نزدیک قایق که شد صدایی از قایق شنید .
_بیا تو قایق
لیلا حرفای فرهادو تکرار کرد .
_دخترم کجاست؟ مگه قرار نبود دخترمو بیارین؟ پس کوش؟
سایه سیاهی ازاتاقک قایق خارج شدو گفت: فکر کردی زرنگی؟
ما تا مطمئن نشیم کلید همونه که ما میخوایم از دخترت خبری نیست .و به سرعت ب سمت لیلا پریدو تو یه چشم به هم زدن جعبه رو از تو دستاش قاپید ... قایقو روشن کرد و رفت ...
فرهاد و تیمسار و دو ستوان که نظاره گر ماجرا بودن سریع دست به کار شدندو رد قایق و از ردیاب تو کلید گرفتن .. کلیدی که فرمول جعلی روش حک شده بود ساعتی گذشت ...نیمه های شب بود که چراغ چشمک زن روی نقشه ثاببت موند ...
فرهاد و بقیه سریع اماده شدند با قایق به سمت جزیره رفتند ..جزیره ای که از قلم افتاده بود ...
تا وسطای راه با قایق رفتند و بعد که جزیره نمایان شد با لباس غواصی به دریا زدند تا مخفیانه وارد جزیره بشن ...قرار بود بعد از نجات یاسی مامورا از هوا و دریا رو سر اونا خراب شن و دستگیرشون کنن...
فرهاد اروم سرشو از اب بیرون اورد و به فرزادو حسن علامت داد .
مردای مسلح جا به جا ایستاده بودند..فرهاد تو فکر خلاص شدن از شر اونا بود که یهو صدای هم همه و تیر و فریاد به گوشش رسید چند مرد تا داد میزدن بگیرینش از اونطرف رفت ...نذارین در ره ...بدویید...

یاسی قلبش عین گنجشک میزد با سرعت تمام داشت میدویید ...چشماش پر اشک بود مدام جسد غرق خون قابیل جلو چشمش بود .. باورش نمیشد قابیل بخاطر نجات جون ااون خودشو فدا کنه...
وقتی داشتند بی صدا از در پشتی فرار میکردند .. بهرام وچند تای دیگه
عین جن پشت سرشون ظاهر شده بودند...
قابیل یاسی رو هل دادو خودش تیرای که به سمتشون شلیک شده بود و به جون خرید و جلوی چشای وحشت زده یاسمن با لبخند جون داد...
صدای پای مردای مسلحی که دنبالش بودن لحظه به لحظه نزدیک تر میشد ...
تیرای که به سمتش شلیک میشد به طورمعجزه اسایی از کنارش میگذشت ..
خدایا کجا برم .. تو این جزیره فکسنی کجا فرار کنم ..یه طرف دریاست یه طرف این مردا خدایا...
از لابه لای شاخه و برگا به تندی رد میشد ...بازوهای لختش با برخورد به شاخه ها خراشیده شده بود ...
با خودش گفت یاسی دوراه بیشتر نداری... یا تسلیم شی ودوباره توی دستای کثیف
بهرام خار و ذلیل بشی و با خفت بمیری یا خودتو تو دریا غرق کنی.و با عزت و ابرو بمیری ....کدومو میخوای یاسی ؟ کدوم راهو میخوای ؟
نزدیک ساحل رسیده بود به سمت دریا به سرعت دویید و تو یه چشم به هم زدن خودشو تو موجای اون گم کرد ...بابا جون دخترت داره میاد ...زمزمه های اخری بود که یاسمن با خودش داشت...

فرهاد هنوز محتاطانه از داخل اب ساحل و دید میزد و منتظر یه فرصت مناسب بود که دید شبهی با اندام کشیده و موهای مواج بلند شتابان به سمت دریا اومد و خودشو تو موجهای دریا گم کرد ...
فرهاد تپش قلبش تند شد و بی صدا فریاد زد : یاسمن
اره خودش بود یاس سپیدش .. مردای مسلح به دنبالش خودشونو به دریا زدند...بلکه یاسی رو گیر بیارند .. فرهاد به خودش اومد و بااشاره ای به فرزادو حسن منوری شلیک کرد ...مامورای ویزه از تو تاریکی دریا با قایق
به سمت اونا حمله ورشدند ..فرهادم به سرعت به سمت جایی که یاسی خودشو غرق کرده بود شنا کرد ...
مردای مسلح با دیدن مامورا خودشونو از اب بیرون کشیدنو به سمت اونا تیراندازی کردن ...درگیری بدی
به وجود اومده بود .. فرهاد اما نگران یاسمنش به عمق دریا زده بود اما اونونمیدید...با نور ضعیف چراغ قوه روی سرش تاریکی اب رو میشکافت و جلو میرفت و با خودش زمزمه میکر ..یاسم کجایی ...زنده بمون الان پیدات میکنم ...
تو نور ضعیف چراغ جسم بی جون یاسمنشو دید که داره لحظه به لحظه تو تاریکی اب محو میشه
دستشو دور کمر اون دراز کرد واونو تو اغوش خودش گرفت و به سرعت به طرف بالا شنا کرد ...تا به سطح اب رسیدن
تیرهایی به سمتشون شلیک شد فرهاد دوباره با جسم بی جون یاسی به زیر اب رفت ... باید به خشکی میرفت ...اما چطوری.؟؟
فقط باتمام قوا به سمت صخره ای که قبلا دیده بودپیش رفت ... اینبار با احتیاط به سطح اب اومد ... مامورای خودی به ساحل رسیده بودندو دگیری ادامه داشت ...فرهاد با خیال اسوده جسم بی جون یاسشو از اب بیرون کشید و رو صخرهای نزدیک ساحل گذاشت ..
لوله هوا و عینک شناشو به سرعت از صورتش برداشت ...
یاسمنو رو کمر خوابوند ...موهای شرابی نازشو از تو صورت مهتابیش
کنار زد سریع فشار های مداوم و منظم بین جناق سینه اون اورد و راه بینی اونو بست و نفس عمیقی کشید... لباشو رو لبای غنچه ای و نیمه باز اون گذاشت و از وجودش به اون دمید ...چندین بار این کار وکرد اما یاسمنش بیدار نشد ...
بغض راه گلوشو بسته بود باورش نمیشد یعنی یاسش به همین راحتی پر پر شده بود ؟؟
اشک پهنای صورتشو پشونده بود با خشم و کینه از این روزگار بی اختیار ضربه های پی در پی رو سینه وشکم یاسمن میزد..دیونه شده بود و فریاد میزد ...خددداااا... چرا یاسمن .. چرا گل نشکفته من.. مگه اون چند سالش بود ...خدا ...

یاسی بیدارشو...عشق من ... یاسی پاشو جون فرهادت .. بیا بیا بازم موهامو قیچی کن .. سرمو بزن هر بلایی که میخوای سرم بیار فقط بیدار شو ... یاسسییییی

یاسی تو هاله ای از نور گم شده بود چشاش از شدت نور هیج جا رو نمیدید...چشاشو بست و دوباره باز کرد ...
بالای ابشار بلندی ایستاده بود لحظه ای سرش از بلندی اون گیج رفت و نزدیک بود بیفته..که دستی اونو گرفت برگشت ناجی خودشو ببینه ...
پدرش با چهرای نورانی و خندون با لبخند نظار گرش بود یاسی از شوق خودشو تو بغل باباش انداخت و سر و صورت اونو غرق بوسه کرد وگفت بابا جونم ...بابا میدونی چقدرد لم واست تنگ شده بود چرا تنهام گذاشتی ؟
پدرش اما تنها لبخندی روی لباش بودو چیزی نمیگفت ....
یاسی باز گفت : ببین بابا جون اومدم که واسه همیشه پیشت بمونم ...
پدرش همچنان لبخند میزد و بی او به سمتی رفت ...
یاسی هم با خوشحالی لی لی کنان همراه باباش رفت... که یهو صدای فریاد و ناله ای به گوش رسید...
یاسی اطرافشو نگاه کرد کسی نبود ...پس این صدا از کجاست؟ چه غریب بود این صدا ..انگار هزار بار این صدا رو شنیده بود اما چیزی یادش نمیومد ...
اومد با پدرش همراه شه که این بار صدا با فریاد دلخراشی گفت : ییااااسسسسیییییی...
صدا تو سرش پیچید با دست سرشو گرفت و رو زمین زانو زد .. چشمایی عسلی خماری تو ذهنش نقش بست ... خدایا این چشما ... درد بدی تو سرش پیچید و این بار چهره مردونه و جذاب فرهاد جلو چشمش زنده شد ... به سختی گفت: فرهاد.....
.اروم از زمین بلند شد و ایستاد ...صدا از پایین ابشار میومد ...
یعنی فرهادش پایین ابشار بود ؟ اما چرا گریه میکرد و ناله میداد؟
نکنه اتفاقی واسش افتاده بود ؟
دست پدرشو رو شونه هاش احساس کرد با نگرانی برگشت و به پدرش گفت:بابا فرهاده... بابا حتما تو دردسر افتاده ..چی کار کنم بابا؟؟
دست پدرشو دید که به پاییین ابشار اشاره میکرد
یاسی بهت زده گفت: چی میگی بابا ؟ منظورت چیه؟
باز پدرش به پایین اشاره کرد
یاسی کلافه گفت یعنی میگی بپرم ؟ اونم من ؟ از این ارتفاع؟ مگه خل شدم بابا ؟میخوای دخترتو به کشتن بدی؟
یدفعه از حرفی که خودش زده بود خندش گرفت : اخه اون که مرده بود ..چطور میتونست یه بار دیگه بمیره...

صداها قطع نمیشد یاسی یه بار دیگه به پدرش نگاه کرد و گفت ببخش بابایی زود برمیگردم برم ببینم این فرهاد باز چه خاکی به سرش کرده و برگردم پدرش با اخم نگاهش کرد ..
یاسی گونه اونو بوسید و گفت ای قربون بابای با ادبم بشم من باشه دیگه حرف بد نمیزنم ..برم ببینم واسه فرهاد جونم چه اتفاقی افتاده ... خوبه؟
دوباره لبخندرو لبای پدرش نشست...
یاسی چشاشو بست نفس عمیی کشیدو با جیغ یه پایین ابشار پرید

فرهاد همچنان ناله میکرد و یاسشو از خدا میخواست که یهو یکی دستشو تو هوا گرفت و گفت: ااااووووی ی ی ... این شکمه ها کیسه بوکس نیست .. دل و روده بدبخت منه که داری تو هم میکنی.....
فرهاد هیجان زده به سمت صدا برگشت : اره خودش بود ... یاسی شر و شیطون خودش بود که داشت با چشای پر خنده و شاد اونو نگاه میکرد .
زیونش از خوشی بند اومده بود که با زحمت گفت :خو ...خودتی یاسی...
یاسی هم از سر شیطونی گفت : نه آ ننه امه...
فرهاد درحالی که اشک شوق از چشاش میومد خندید وگفت: یعنی خواب نمیبینم ..بیدارم؟؟
چشای یاسی برق شیطانی زد ...دستشو بالا اورد و سیلی محکی تو گوش فرهاد زد.
فرهاد برق از سرش پرید و اخی گفت..
که یاسی با خنده گفت : دیدی بیداری ...
فرهاد بجای اینکه عصبانی بشه با شادی به پشت رو صخره ها افتادو اسمون شب و که داشت اروم اروم صبح میشد نگاه کرد و گفت: اره بیدارم ..بیدار بیدارگربه وحشی من ...
یاسی با اخم بهش نگاه کرد و گقت: باز که گفتی گربه وحشی ...
این بار فرهاد با شوخی گفت: دوست داری چی صدات کنم؟؟
یاسی پشت چشمی نازک کرد وگفت: ملوسم .. عروسم ..عزیز دلم ... ..قربونت بشم...
فرهاد با شیطنت لبخندی زد و گفت : چشم گربه ملوسم ...که یاسی غضبی نگاش کرد...
_قربون چشای گربه ای عروسم ...
یاسی با خشم از جا بلند شد که فرهاد دستشو گرفت و اونو سمت خودش کشید و یاسی رو انداخت رو خودش و گفت :کجا ملوسم ...قربونت بشم عروسم ...
اینبار چشای یاسی از عشق درخشید....
لباشون به اندازه یه بند انگشت فاصله داشت ..یاسی چشاشو بست وخواست خودشو به بوسه های گرم فرهاد بسپاره که یهو زیر دلش یه تیری کشید و صدایی تو هوا بلند شدو بوی بدی تو نسیم دریا بخش شد...
هر دو چشاشون گشاد شد ..فرهاد گفت : صدای چی بود یاسی ... و هوا رو بو کرد... و گفت: پیف پیف...
یاسی خجل گفت : من ..من نمیدونم ...

فرهاد پقی زد زیر خنده و گفت : تو ..تو .بودی یاسی؟...
یاسی با عصبانیت از رواون بلند شد و گفت نه خخخیییرررر
ولی فرهاد ول کن نبود و در حالی که از خنده اشک به چشاش اومده بود میگفت: چرا... چرا .خودت بودی...بیین حتی بوشم تو هوا پخشه..چی بهت دادن خوردی مگه؟....و باز خندید ...
یاسی دادی از عصبانیت زد و گفت : اره ..اره.. بودم ..که چی؟ مگه خودت تا حالا واست پیش نیمده؟ همه ادما واسشون اتفاق میفته ...و با مشت به کمر فرهاد که نیم خیز شده بود زد و گفت:نخند.... بهت میگم نخند .. نخند دیگه
اما فایده نداشت اون همچنان میخندید ..
یاسی کلافه از جا بلند شدو رفت لبه صخره و گفت ..حالا که اینطوره دوباره خودمو غرق میکنم میرم پیش بابام .. امد خودشو بندازه پایین که دستای پر عشق فرهاد دور کمرش حلقه شد و اونو تو اغوش گرم خودش گرفت و لبای تب دارشو رو لبای یخ کرده یاسی گذاشت و با حرارت بوسید ...تپش قلب یاسی تند شد و گرمای لذت بخشی تو تمام بدنش پخش شد ..

چند دقیقه ای گذشت که فرهاد گفت:ببین ملوسم خورشید داره طلوع میکنه ... این اولین طلوعی که داریم با هم میبینیم ..
یاسی به افق دریا که خورشید سلانه سلانه داشت از اون بالا میومد نگاخ کرد و عضمت و زیبایی اونو تو دلش ستود ...
صدای سرفه ای اونا رو به خودشون اورد ...
فرزاد و حسن سوار برقایقی جلوشون ایستاده با خنده نظاره گر انها بودند ...

یاسی لحظه ای تو دلش گفت: نکنه حرفامونوشنیده باشن ...وای خدا ... ابروم رفت...
فرهاد با سرخوشی سلامی به اونا داد و گفت ؟ چه خبر بچه ها ... ماموریت خوب پیش رفت؟؟
فرزاد نگاهی به حسن انداخت و با لحن شوخی رو به فرهاد گفت: خبرا پیش شماست ...
ماموریتم مگه میشه با وجود ما دوتا خوب پیش نره ... همه رو لت وپار کردیم ..
حالام اگه دیگه جیک تو جیکتون تموم شده بیاین بریم که داریم از خستگی میمیریم .یاسی شرم زده سر به زیر انداخت و با کمک فرهاد سوار قایق شد و همگی با شوخی خنده به سمت ساحل زیبای کیش پیش رفتند....
ادامه دارد...

اعتقاد به جهان پس از مرگ مثل این میمونه که فکر کنیم به غیر از حساب بانکی خودمون یه حساب بانکی نامحدود هم داریم. اولین نتیجش چیه؟ هدر دادن حساب بانکی اول! و این اتفاقیه که داره توی جهان میفته
     
#25 | Posted: 21 Jun 2012 11:03
قسمت ۴۲ و قسمت اخر
تو ساحل دریا لیلا و تیمسارو سرهنگ و چند تا نظامی دیگه منتظر برگشت اونا بودن ...وقتی فهمیدن ماموریت به خیر وخوشی تموم شده و ارازل همه دستگیر یا کشته شدند از خوشحالی همدیگه رو تو بغل گرفته و تبریک گفته بودند...
لیلا اما فقط چشم به دریا دوخته بود تا امدن دختر یکی یدونشو ببینه ...
وقتی قایق دیده شد لیلا از شوق خودشو به اب زد که زودتر یاسشو تو اغوش بگیره ...
از اونطرف یاسی از دیدین مادرش اینطور مشتاق به سمتش میومدی از خود بی خود شد و میخواست اونم بپره تو اب که فرهاد دستشو گرفت و گفت صبر کن دختر با میخوای خودتو غرق کنی ..
یاسی اما هیجان زده بود و با شادی گفت : فرهاد مامانم ..مامانمه .. قربونش بش.
دیگه نزدیک لیلا که تا شکم تو اب بود رسیدن قایقو خاموش کردند ..یاسی دست فرهاد و رها کرد و خودشو تو اغوش پر مهر مادرش انداخت ...
چه صحنه ای بود ...مادر و دختر هر دو اشک شوق می رختند و صورت همدیگه رو غرق بوسه ...
چند دقیقه ای گذشت تا کمی از دیدار هم سیراب شدند ...وبا هم به سمت ساحل رفتند ...
اینبار نوبت تیمسار بود تا عروس 18 سالشو با شوق تو اغوش بگیره ...
همگی خسته اما مشتاق به سمت هتل رفتند ولی فرهاد همراه دو ستوان و سرهنگ به اداره رفت تا از چند و چون کار اگاه بشه و از همه اونا رسما تشکر کنه...

تو اتاق هتل یاسی تو وان اب گرم غوطه ور بود و داشت به اتفاقات افتاده فکر میکرد .. یدفعه یادش به بهزاد افتاد ...اشک از چشمای میشی نازش سرازیر شد ...
قابیل بهش گفته بود که بهرام دستور داده تنها برادرشو که یه مامورمخفی نیروی ارتش بوده بکشن وتو دریا غرق کنن تا نتونه رد اونا رو بگیره و همه از نبودش شک کنند و فکر کنن کار اون بوده .... وقتی این خبر و شنید تا خود صبح گریه کرده بود ...از خودش بخاطر مرگ بهزاد متنفر بود ...با خودش گفت : بهزاد نمبزارم جسدت تو دریا بمونه پیدات میکنم و مراسم تدفین ابرومندی واست میگیرم ...
سریع خودشو شست ولباس پوشید و بیرون اومد ... رو به مادرش و به تیمسار که با خیال اسوده داشتند صبحونه میخوردند گفت من باید برم پیش فرهاد هنوز کارمون تموم نشده ...باید جسد یکی رو از تو اب پیدا کنیم ...
و بدون مهلت صحبت به اونا از اتاق خارج شد ..
توی اداره همه نشسته بودندو چای و شیرینی میخوردند و از پیروزی خود شاد بودن که در سراسیمه باز شد و یاسی نمایان .. همه با تعجب به پری که مو شرابیش خیس بود و انگار از اب بیرون اومده بود نگاه کردند ...
فرهاد به خود اومد و گفت: یاسی ...اینجا چیکار میکنی؟
یاسی بغض فرو خوردشو ازاد کرد و گفت :فرهاد بهزادو کشتن...فرهاد به سوی اون رفتو سر خیسشو تو بغل گرفت و گفت :اروم باش عزیزم .. بهزاد حالش خوبه ...
یاسی نا باور سرشواز تو اغوش فرهاد بیرون کشید و گفت: دروغ میگی من خودم میدونم کشتنشو تو دریا غرقش کردن .. حالام باید کمکم کنی جسدشو پیدا کنم...اون واسه خاطر من مرد ...
فرهاد این بار لبخندی زد و موهای خیس اونو از تو صورتش کنار زد و گفت: بیا ببرمت یه جایی تا حرفامو باور کنی..
دست یاسی رو گرفت با یه خداحافظی از بقیه به سمت بیمارستان رفت...
یاسی بی طاقت گفت :چرا داری میری بیمارستان ..
فرهاد اما چیزی نگفت ...وارد بیمارستان شدن فرهاد اونو به سمت ته راهرو جلوی در اتاقی برد و به ارومی در و باز کرد ...
یاسی وقتی دید بهزاد به ارومی رو تخت خوابیده هیجانزده پرید تو بغل فرهادو اونو غرق بوسه کرد ...
بلند گفت ..خداجون ممنونم..... فرهاد بهزاد زندست ... خداجون چقدر تو بزرگی ....و به سمت بهزاد رفتند ...
فرهادسرخوش از شادی یاسی با شوخی گفت: فکرکنم از دیدن من اینقدر خوشحال نشدی که از دیدن بهزاد ...
یاسی که دید فرهاد انگار دلخور شده بوسه ای اروم کنج لبای اون نشوند و گفت :
مگه میشه عزیزم دیدی که از خوشحالی دیدن تو چه به روزم اومد ...و سر خوش خندید ....فرهادم خندون گفت اره دیدم چه نسیم دل انگیزی واسم راه انداختی...
دوباره یاسی گفت : تو که میدونی من بهزادو فقط به چشم یه دوست میبینم ..اون برام مثل شیرینه .. پس اذیت نکن دیگه
فرهادم گفت: من غلط بکنم ملوسکمو اذیت بکنم ....بفرمایید
تو همین لحظه صدای ضعیف بهزاد و شنیدن که گفت: خوشحالم که میبینم بالاخره عاشقونه کنار هم واستادین ....
یاسی خندون دست بهزاد و تو دست گرفت و گفت : ما هم خوشحالیم که خوشحالت کردیم ... و همینطور ممنونیم که زنده موندی ...
بعد رو به فرهاد کرد و گفت : میدونستی این اقای بهزاد مثل شما مامور مخفی هستند ..
فرهاد با تعجب گفت : نه ...راست میگی ؟؟
و بعد با دست اروم موهای سر بهزادو به هم ریختو گفت: ای ناکس..... پس بگو چرا میخواستن سرتو زیر اب کنن ...
بهزاد که تا اون لحظه فقط میخندید گفت : ای یاسی شیطون از کجا فهمیدی؟؟؟

لحظه ای غم تو چشای میشی یاسی نشست و گفت: اینو کسی که تو و داداشتو خوب میشناخت بهم گفت ...اخرشم منو فراری داد و دادشتم با بی رحمی اونو جلو چشام کشت ...
لحظه ای هر سه نفر سکوت کردند که بهزارد با صدای لرزونی گفت: تو بهرامو دیدی ؟؟
یاسی نگاه غمزدشو به بهزاد دوخت و تمام ماجرا رو واسشتعریف کرد ...
که چطور اولش فکر کرده بهرام بهزاده وووو....
اخر ماجرا که رسید چشمای هر سه تاشون پر اشک شده بود ..بهزاد گفت : این شغلو انتخاب کردم تا بتونم اونو پیدا کنم و برگردونم از منجلاب بیرونش بکشم اما حالا ...
یاسی گفت: هنوزم دیر نشده حتما اونم دستگیرکردن اوردن ...
اینبار فرهاد بود که دست بهزادو گرفت و گفت: متاسفم رفیق ... بهرام ... بهرام دیگه زنده نیست ...اون خیلی از بچه ها رو کشت و در اخرم خودش کشته شد ... جسدشم الان تو سر خونه پزشک قانونیه ..
بهزاد به سختی بغض شو خورد و گفت: میدونستم دیگه کاری نمیشه براش کرد اون تا خر خر غرق خلاف شده بود ...

تو همین لحظه صدای دکتر شنیده شد که با شوق گفت:مییبینم که دوستان همه جمعند ..
هرسه با خوشحالی به دکتر سلام کردند ..
دکتر نزدیک یاس شد و گفت : چقدر خوشحالم که سالم میبینمت دخترم ...
یاسی با شوخی گفت : منم خوشحالم که سالم موندم ...
دکتر رو به بهزاد گفت: میبینم که از دیدن دوستات رنگ به روت اومده و دیگه باید تختو بسپاری به ما و بری ...
بهزاد با قدر شناسی به دکتر نگاهی کرد و گفت : بخاطر زحمات شماست که من زنده موندم و حالا سرحالم ..
دکتر این بار با غمی تو صداش گفت : پسرم عمر دست خداست .. بخواد میگیره نخواد زنده نگه میداره ...
فرهاد واسه اینکه جو رو عوض کنه گفت: همگی امشب شام مهمون من رستوران رویایی... باید واسه سلامتی هممون یه سور حسابی بگیریم ...
وقتی به هتل برگشتند فرهاد در اتاق و باز کرد و یاسی با سرخوشی پرید تو اتاق که یهو چشماش 4 تا شد .. خداجون درست میدید .. این شیرین بود که کنار مادرشو تیمسار نشسته بود ..
دو دختر جیغ زنون همدیگرد تو بغل گرفتنو از اینور اتاق میپریدن اونور اتاق ...
بقیه هم خنده کنون نظارگر شادی اونا بودن ....
لیلا با شادی گفت میدونستم سوپراز میشی عزیزم بخاطر همین ازش خواستم که بیاد اینجاد ...

کمی که اروم گرفتن شیرین گفت: ای یاسی بی معرفت ... نگفتی یه زمانی یه دوستی داشتی؟رفتی که رفتی من باید از مامانت جویای حالت میشدم ...
یاسی چپکی نگاهی به شیرین انداختو گفت .. روتو برم دختر جای اینکه گریه زاری کنی و دلت واسم بسوزه و بگی ..اوه یاسی من تو زنده ای .. خوشحالم که زنده ای ... گلگی میکنی ازم ..
شیرین بوسه ای کنج لبای یاسمن خوشکلش گذاشت و گفت : قربون اون حرف زدنت برم .. من دلم واسه اون بدبختایی که تو رو گروگان گرفته بودن میسوخت .. و اروم کنار گوش اون گفت: اخه نمیدونستن چه گربه وحشی رو گرفتن ...و زد زیر خنده و از کنار یاسی در رفت ..
یاسی هم هوار کشون که واسیا .. واسیا بگیرمت نشونت میدم گربه وحشی کیه .. دنبال شیرین دورتا دور تیمسار و مادرش مچرخید تا شیرینو بگیره وحسابشو برسه ..
دیگه همگی از خنده مرده بودن ...

شب همگی به اتفاق دکتر و بهزاد که تازه کمی رو پا شده بود به رستوران جزیره رویایی رفتند ..
اونجا بود که شیرین گلوش پیش چشمای خاکستری بهزاد گیر کرد ولی به روی خودش نیاورد ..

دور هم شام صمیمیانه ای خوردن و در اخر تیمسار گفت ما پیر پاتالا بریم ... شما هم اگه خواستین برین کنار دریا واسه خودتون خوش باشین ....
دیدم که جشن گرفته بودن ...
یاسی دستاشو با شوق به هم زد و گفت : اخ جون جشن ...میدونی چند وقته نرقصیدم ...
دکتر با خنده به کمر فرهاد زد و گفت : پاشوپسرم یاسی خوشکلمونو ببر و ارزوشو براورده کن ..
فرهاد از جا بلند شد و به بهزاد گفت حالشو داری خانما رو ببریم یکم هوا خوری؟؟؟
بهزادبا لبخندی گفت: کی جرات داره حال نداشته باشه .. بریم ..
همگی نظاره گر رفتن اونها شدند ..
لیلا رو به تیمسار و دکتر گفت : ببینین شیرین و بهزاد چه بهم میان...
اونا با سر حرفشو تصدیق کردن ..
یاسی هم هی با ایما و اشاره به بهزاد شیرینو نشون میداد ... میخواست هر طور شده بهزادو واسه شیرینش تور کنه ..

بهزاد اما تو این فازا نبود ... تا بالاخره یاسی گفت : خوب بهزاد جان اینم شیرین ما که تعریفشو واست کرده بودم...
بهزاد نگاهی به دختر خوش اندام و مو مشکی که کنار یاسی قدم میزد انداخت
تو دلش اونو با یاسمن مقایسه کرد
چشمای به رنگ شب که ادم تو سیاهیش گم میشد و ابروهای خوشحالت پیوسته ... پوستشم گندمی باز که خیلی بهش میومد بینی قلمیو ظریفی که زیرش لبای قلبه ای خوشرنگ نشسته بود ...
زیبایش از نوع شرقی بود ...ادم یاد شهرزاد قصه گوی داستانا میفتاد ...


یاسی که دید بهزاد چیزی نمیگه با حالت قهر دست شیرینو گرفت و به سمتی که جشن بر پا بود دویید ..
فرهاد و بهزادم متعجب از رفتن اونا به دنبالشون رفتن ...
یاسی و شیرین عین اون موقع ها هم ریتم با موزیک تند و شاد بندری شروع به رقص هماهنگ کردن .. که یهو موزیک تموم شد و اهنگ ملایمی به درخواست زوجای عاشق اونجا گذاشته شد ...یاسی اومد با شیرین همگام شه که فرهاد دستشو دور کمر اون حلقه کرد و اونو تو اغوش خود گرفت و گفت فکر کنم این اهنگ مخصوص عاشقاست نه دوستا ...مگه نه بهزاد ...
بهزاد که با فاصله کمی از اونا ایستاده بود به سمت شیرین رفت و دستشو دور کمر اون حلقه کرد و تو چشمای به رنگ شب شیرین خیره شدو گفت : البته ...فقط عاشقا نه دوستا ...

سالها از اون زمان میگذره هنوزم یاسی با وجود دختر نازش نیلوفر با فرهاد کل میندازه و بر عکس زندگی اروم شیرن و بهزاد که پسری هم سن دختر یاسمن دارن هر روز شون پر هیجانه ......وصمیمانه تو ویلای تیمسار زندگی میکنن ...

تیمسار واسه ادای دینش به مهران تا اخر عمر مراقب عروسش و دخترش یاسی بود و روزی که تونست محقق رازدار و امینی رو پیدا کنه... یاسی رو پیش اون برد و گذاشت حکاکی زیر موی یاسی رو بخونه تا بتونه فرمول و کامل کنه و با اون به ملت غیور ایران خدمت کنه ...


پایان

اعتقاد به جهان پس از مرگ مثل این میمونه که فکر کنیم به غیر از حساب بانکی خودمون یه حساب بانکی نامحدود هم داریم. اولین نتیجش چیه؟ هدر دادن حساب بانکی اول! و این اتفاقیه که داره توی جهان میفته
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عروس 18 ساله بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.