منصور وحشت زده دفترچه را بست ،هضم ان چه را که خوانده بود برايش سخت درناک والبته نامحسوس وغيرقابل قبول بود

(نه امکان نداره دروغه ،دروغه مزخرفه ...يعني شاهين پسر نيست ؟از جايش بلند شد ودر حالي که در اتاق به دور خودش قدم ميزد سعي کرد بر خود مسلط شود اما مگر مي توانست به ذهن مشوش ومغشوش خود را حتي براي ثانيه اي التيام بخشد ؟!
((امکان نداره من وشاهين خيلي به هم نزديک بوديم ولي ...خدايا يعني اين ها واقعيته يا فقط يک داستان ساده است ؟)) تنها کاري که مي توانست بکند تا براي سوال هاي مشکوک ذهن خود جوابي مناسب پيدا کند اين بود که ادامه نوشته هاي شاهين را دنبال کند پس دوباره سر جايش نشست وبا دستانش که حالا خيس از عرق بود دفترچه را گشود .
از دلهره هاي مادر ، عذاب وجدان وتشديد نگراني هايش که بگذريم تولد من روح تازه اي به خانه دميده بود پدر که حالا دل تو دلش نبود دستور داده بود تا هفت شب و هفت روز همه شهرميهمان او باشند در اين حين خانه پر شده بود از ميهمانان وقت وبي وقتي که با چشم روشني در انجا حاضر ميشدند عزيز حتي بعد از تولد من نيز به خانه بازنگشت ودلش را از کينه مادر خالي نساخت بلکه پيغام هم داده بود که اگر چشمش به مادر بيفتد مادر هرچه ببيند از چشم خودش است وبس
اما در عوض رابطه اش با پدر خوب وروشن بود پدر بعد از تولد من گويي که سال ها جوان تر شده بود اما بر عکس او مادر خيلي خسته افسرده ومنزجر به نظر مي رسيد وبين خدمه خانه صحبت وشايعه از اين بود که مادر به علاقه وافر پدر به من حسادت مي ورزد اما جقيقت اين بود که مادر دست اويز به عذاب دروني وجوان خويش وانتظار براي رفتن عزيز از ايران ودلهره فاش اين راز بزرگ براي گدر بي رمق تر از ان شده بود که مثل گذشته حتي لحظه اي را در کنار دخترانش باشدو يا اينکه به امور خانه درست وحسابي رسيدگي کند تنها از صبح تا شام را در اتاق خودش را حبس ميکرد وانقدر با افکار هراسناک خود گل اويز ميشد که خسته وناتوان خواب چشمانش را مي ربود وهيچ کس در ان خانه ي درندشت به جز دايه منيژه از دل خوني وملتهب مادر خبر نداشت زني که مبارزه اي سخت براي حفظ شوهرش که تا سر حد مرگ دوستش ميداشت به حقه ونيرنگ متوسل شده بود وچون اين سرشت ا ذات پاک وصادقش متضاد بود از همين تضاد که دلش ميسوخت واه از نهادش بلند ميشد وحالا ميدانست که بي جهت گرفتار مصيبت عظيم شده ،مضيبتي که جتي اگر ميبايست با هوويي کنار هم زندگي ميکردند خيلي کم رنگ تر از اين برايش جلوه ميکرد اما ديگر حکايت او شده بود مصداق يک لحظه غفلت ويک عمر پشيماني که ديگر پشيمانيش بي فايده به نظر ميرسيد ، که چرا که هر چه بيشتر از روز تولد من ميگذشت ، تاوان گناهش سنگين تر وزبانش از بيان حقيقت عاجز تر ميماند ، بخصوص وقتي که ان همه شور واشتياق را در پدر به پاس پسر دارشدنش ميديد وحتي خود به وضوح احساس کرده بود که علاقه ي پدر نسبت به خود او نيز دوچندان شده اما افسوس که ديگر اين تشديد علاقه او را ارضا نميساخت ودر قبال تاوان سنگين وهنگفتي که بابت ان داده بود حتي برايش ناچيز،بي ارزش .نامحسوس ميامد . تا اينکه من بيست ودو روزه شدم وهنوز اب از اب تکان نخورده بود که پدر مادر را صدا زد ،مادر داخل اتاق خواب شد وسربه زيرانه پرسيد

(بله ؟))پدر لبخندي زد وگفت

(برو به دايه منيژه بگو شاهين را امده کنه ))
-چطور ؟
-راستش ،عزيز قرار است به زودي به پاريس برگردد ،اما سفارش کرده که ميخواهد قبل از رفتنش جشن ختنه کنان شاهين را ببيند ،قرار است خانه ي وثوق خان به خرج خودش برگزار بشه .
مادر با شنيدن اين سخن بند دلش پاره شد ،لبش را به دندان گرفت وبي اختيار انديشه اش را به زبان راند

(خاک عالم برسرم ))
پدر از جا بلند شد بازوان مادر را در دست گرفت ولحني تسلي بخش گفت

(اشکالي ندارد ،هر چه باشد مادر بزرگ شاهين ، ناراحت نشو اگر هم دوست داشتي بعد که عزيز رفت يک جشن هم در خانه ي خودمان ميگيريم ،؛ خوبه ؟))
مادر مبهوت وهراسناک ساکت ماند که صداي ضربه هاي در اتاق بلند شد وپدر در را به روي دايه منيژه گشود ،دايه منيژه که مرا به اغوش خود کشيده بود سرش را زير انداخت

(ببخشيد اتابک خان !نميدانستم شما اينجاييد !))
-با بهار خانم کاري داري؟
-بله
وبعد پدر راه را برايش باز کرد که داخل شود وبعد همانطور که خودش از اتاق خارج ميشد حطاب به مادر گفت :
-پس بهار خانم خودت ودايه منيژه هر کار که لازم است بکنيد تا چند دقيقه ي ديگر بايد شاهين ببرم
در را که پشت سرش بست مادر با دودست به سرش کوبيد واه از نهادش بلند شد

(ديدي!ديدي! اخرش بدبخت شدم خودم کردم که لعنت بر خودم باد ))دايه منيژه که هنوز از اوضاع بي خبر بود با نگراني پرسيد

(چي شده خانم ؟))
-ديگه چي ميخواستي بشه همين امروز همه چيز لو ميره بدبخت شدم
- اخه مگه چي شده؟
-منيژه جان به فريادم برس اين عزيز خانم دوباره شرش مرا گرفته قراره شاهين رو ببرن خانه دکتر وثوق ختنه اش کنند
دايه منيژه چنگي خفيف به گونهاش کشيد

(اي واي !چرا اين جور بي خبر ))
مادر لبه ي تخت نشست ومثل انار ترکيد

(چه ميدونم همش تقصير اين عزيز خانمه اخرش منو ميکشه ، حالا ببين )) وبعد هردو مدتي در سکوتي سنگين با خود انديشيدند که صداي بلند پدر بر اين سکوت چنگ کشيد ودلشان را خون کرد
-خاک برسرم منيژه حتما ميخواهد که بچه را ببرد
-خانم شما بد به دلت راه نده خودم يک کاري ميکنم
مادر مثل ديوانه ها در ميان اشک هايش خنديد وگفت ((يک کاري؟!ديگه هيچ کاري از من وتو ساخته نيست تو برو منم قبل از اينکه عزيز و تابک خان مرا بکشند خودم را مي کشم ))
دايه منيژه با کلافگي گفت

(شما خيالتان راحت باشد ،خودم با شاهين ميروم ويه جوري سر وته قضيه رو بهم ميارم خوبه ؟)) مادر که زيا به وعده ي دايه منيژه دلخوش نبود اما براي انکه مطمئن شود دايه منيژه سر حرفش ميماند با التماس وزاري گفت

( به جان همين بچه اگر به فريادم برسي هر چه بخواي ازت دريغ نميکنم ))وبعد صداي بلند واين بار خشمگين پدر پشت هردويشان رالرزاند :
-بهار خانم ؟دايه منيژه ؟دير شد !
دايه منيژه اينبار معطل نکرد چشم از چشم ملتمس وخيس مادر برگرفت واتاق در پس ان خانه را به همراه پدر به قصد ختنه کنان من وخانه ي عمو وثوق ترک گفت ومادر را در دريايي پر تلاطم از امواج موذيانه وحشت واضطراب تنها باقي گذاشت دوساعتي گذشت اما هيچ خبري نشد هر چه بيشتر ميگذشت مادر بيشتر مشوش ميشد مجيط بسته خانه نيز اورا بيش از پيش معذب ميساخت به ناچار به باغ خانه رفت وسعي کرد با نفس هاي عميق از طپش بي امان قلب ملتهب وهراسانش بکاهد اما مگر فايده داشت تا اينکه دايه منيژه به تنهايي در حالي که مرا گريان ونالان به اغوش کشيده بود وگوشه ي چادرش را به دندان گرفته بود داخل شد مادر او را ديد درجا خشکش زد چرا که ميدانست اگر ان چه که نبايد اتفاق افتاده باشد او ديگر حتي فرصت افسوس خوردن را ندارد اما خنده ي دايه منيژه حاکي از قصه ي ديگري بود اما با همان خنده نيز نزديک بود از هيجان زياد پس بيفتد دايه منيژه دوان دوان خودش را به مادر رساند گونهي يخ او را بوسيد وگفت :
-خيالتان راحت باشد همان سکه ي اشرافي را که اتابک خان بعد از زايمان شاهين داده بودند گذاشتم کف دست طرف ودکش کردم به همين سادگي !!
مادر که با اين صحبت دايه منيژه گويي دنيارا به او بخشيده بودند فارغ از گريه ي من دايه را در اغوش کشيد وغرق بوسه کرد دو روز بعد از ان عزيز به همراه زري خانم به پاريس بازگشت وطبق قرارداد مادر با خودش ودايه منيزه قرار بر ان بود که واقعيت را براي پدر فاش سازد ولي مگر ميشد ؟از غير ممکن هم برايش غير ممکن تر شده بود اين بود که اين بار براي بار دوم به حقه متوسل شد اما اين بار به خودش حقه ميزد وهر روزش را به وعده ي فردا ميگذراند وفردا را نيز به وعده ي پس فردا از حقيقت طفره وسرباز ميزد دايه منيژه نيز هر چه به او اصرار وتمنا ميکرد فايده نداشت ومادر حلا مي بايست با اشرفي وطلا وجواهر دهان او را نيز بسته نگاه دارد تا اينکه يک سال تمام گذشت وهمچنان خورشيد از نظر مادر پشت ابرها پنهان مانده بود ودايه منيژه طبق معمول از اين اوضاع بهانه ميگرفت :
-من ديگر اينجا نمي مانم!
مادر که مشغول شانه زدن موهايش بود شانه را کنار گذاشت وچهره ي خونسردانه ي دايه منيژه را بوسيد وبا دلسوزي گفت:
-اگر کسي حرفي به تو زده وخاطرت را ازرده بگو تا عذرش را بخواهم .
دايه باعصبانيت اظهار داشت:
-خودتونون را به ان راه نزنيد خوب مي دونيد که چي ميگم
مادر به صرافت افتاد :
-چايي ميخوري بگم بيارن ؟
ولي دايه ....
ادامه دارد...