|
بابا هم پرسيد:« اينا چه ربطي به هم داره؟» مامان گل پري هم گفت:« كه شايد بابات براي كارخانه نقشه هايي داشته و مربوط به كامران هم بشه كه شايد ازدواجش مانع كارهايش بشود.» بابا پرسيد:«شما چيزيدر مورد وصيت نامه مي دونيد نه مامان، مگه مي شه بابا به شما نگفته باشه.» مامان گل پري همگفت :«حالا. چند وقت ديگه خودت مي فهمي .» از اينكه يواشكي بهحرفهايشان گوش داده بودم از خودم خجالت كشيدم ولي من كه مخصوصا اين كار را نكرده بودم . با صداي مامان كه وارد اتاقم شدهبود به داخل برگشتم و پرسيدماتفاقي افتاده. مامان گفت:«نه، چرا چراغها رو. خاموش كردي.» گفتم: «تو ترانس بودم.» لب تخت نشست و گفت:« بيا، اينجا كارت دارم.» دلم هري پايين ريخت و فكر كردم در مورد رفتار من و كامران چيزي فهميده. ولي مامان گفت كه يكياز استادهاي دانشگاه كه خانم خيلي خوبي هست مجرد است و براي دايي بهروز خيلي خوبه و عكسش را به من نشان داد و گفت: «اين عكس را توي كيفت بگذار و و قتي به شمال رفتيم به خانه دايي بهروز برو و خودت تنها اين عكس را نشانش بده و ببين نظرش چيه؟خودت مي دونياگه من بگم مثل هميشه مي گه كه من قصد ازدواج ندارم ولي با تو راحت تره و شايد بتوني راضي اش كني.» به مامان گفتم:« كه ازدواج زوري نيست و شايد دلش جاي ديگه اي است.» مامان گفت:«خب، هر جا كه باشه ماكه مخالفتي نداريم. بگو ما خودمون برايش دست بالا مي زنيم.» خنديدم و گفتم:«فكر نمي كنم دايي تو سني باشه كه احتياج به دست بالا زدن داشته باشه. ولي چشم من سعيخودم را مي كنم تا از زير زبانش حرف بكشم اگه منظورتون اينه.» مامان در حالي كه از اتاق خارج مي شد خنديد و گفت:«هر جوري كه ميخواي فكر كن. فقط سعي كن نتيجه بگيري.» گفتم:«باشه» تازه چشمهاي توي رختخواب گرم شده بود كه گوشي ام زنگ خورد. خواب آلود گفتم:«بله» صداي كامران را شنيدم كه گفت:«خواب بودي خانومي .» بي اختيار با شنيدن صدايش گفتم:«دلم برات تنگ مي شه كامي. » با صداي پراحساسي گفت:«دلم برات تنگ شده عزيزدلم،الان تازه به هتل رسيديم. گفتم تا نخوابيدي باهات تماس بگيرم» گفتم:«تنهايي؟» خنديد و گفت:«نه،نازي هم تو جيب بغلمه.» گفتم:«لوس نشو.» گفت:«برو بخواب و خوابهاي خوب ببيني.» گفتم:«تو هم همين طور و خداحافظي كرديم.» انگار با شنيدن صدايش دلتنگي ام كمتر شد و خوابيدم. بعد از ظهر روز بعد تينا و آرش به دنبالم آمدند. كت و دامن سرمه اي پوشيدم و موهايم را پشت سرم جمع كردم. آرش كه چندروزي بود منو نديده بود با خنده گفت:«چيه، كامران رو فراري دادي ژينا؟» گفتم:« اي همچين چيزي.»وقتي وارد خانه سارا شديم اكثر مهمانها آمده بودند و مهتاب و گيتا هم در حال پذيرايي و كمك بودند. سارا به استقبالمان امد و تولدش را تبريك گفتيم و وارد شديم. مامان و باباي سارا همبه تينا و آرش تبريك گفتند ووقتي مي خواستيم روي مبل بنشينيم صداي مردانه اي مرا به اسم صدا زد و گفت:«ژينا خودتي؟» با تعجب به سمت صدا برگشتم و با ديدن پسر جواني كه موهاي مشكي و چشمهاي عسلي و قد بلندي داشت به دنبال اسم اين چهره آشنا گشتم كه خودش گفت:« ژينا، منم نيما فتوحي.» با خوشحالي گفتم:«واي خداي من چقدر فرق كردي. تو اينجا چكار مي كني، روجا چطوره؟ خوبه؟»سري تكان داد و گفت:«آره، خوبه. اينجا هم خانه دخترخاله مامانم است .» به آرش و تينا كه همين طور ما رانگاه مي كردند گفتم:« بچه ها،اين همان نيما است كه چندتا خانه آن طرف تر از دايي بهروز زندگي مي كردند و يكهو از آنجا رفتند و من با خواهرش و خودش دوست بودم. » آرش كه قبلا نيما را نديده بود با نيما دست داد و گفت:«قبلا ذكر خيرتان را از ژينا شنيده بودم ولي نديده بودمتان. چون ژينا پيش دايي ميرود. من هم پسرخاله ژينا هستم و خانومم هم دخترعمه ژينا.» نيما با خوشرويي با هر دو احوالپرسي كرد و اجازه گرفت و كنار ما نشست. سارا به طرف ما آمد و پرسيد:«شماها همديگه رو مي شناسيد.» گفتم:«نيما دوست بچگي هاي من است كه چند سالي از همديگر خبر نداشتيم.» سارا گفت:«باز كن چه جالب. پس خوب شد نيما امشب با اصرار مامان آمدي.» نيما خنديد و گفت:«واقعا. آخه من قرار بود برم شمال ولي وقتي خاله گلي اصرار كرد صبر كردم تا فردا برم.» سارا كنارمان نشست و گفت:«اين نيما خيلي تعارف مي كنه بچه ها پا نمي شيد يه كم با بچه ها مجلس را گرم كنيد، ناسلامتي امشب تولد منه.» آرش و تينا به جمع بقيه بچه هاپيوستند و من كه از نبودن كامران دمغ بودم به بهانه پا درد سر جايم نشستم. سارا هم خنديد و گفت:« من كه ميدونم چه مرگته. تو هم بشين ور دل نيما دوتايي با هم غمبرك بزنيد.» و رفت. وقتي تنها شديم به نيما گفتم:« روجا، چكار مي كنه؟چي شد كه شما بي خبر رفتيد. از دائي پرسيدم آدرس ندادند و رفتند.» دائي هم گفت :«نه بي خبر رفتند.» نيما آهي كشيد و گفت:« وقتي بابا،بعد از فوت مامان،خيلي سريع با يك زن جوان ازدواج كرد،فخري يعني زنش دستور داد كه از آن خانه بريم چون دوست نداشت يادگاري هاي مامان را ببيند اگه به اون مي خواست وسائل و يادگاري هاي مامان را هم دور بريزد. به يك خانه نزديك ميدان نوشهر رفتيم و ان جا ساكن شديم.» گفتم:«خيلي متاسفم ولي حالا خودت و روجا چكار مي كنيد.» گفت:«من اينجا تو دانشگاه تهران داروسازي مي خوانم و حالا هم يك ترم دانشگاه تمام شده مي خوام به خانه برم.روجا هم كه دوسالي است ازدواج كرده.» پرسيدم : «با كي ؟» گفت : «با پسر يكي از همسايه هامون كه خيلي هم كارش خوبه ، كارش هم ساخت و ساز مبل و اين جور چيز هاست . ولي متاسفانه همين يكي دو هفته پيش به خاطر چك ضمانتي كه براي كار برادرش داده بود و برادرش هم ورشكست شده و افتاده زندان ، آمدند و سعيد را هم زندان بردند . دو هفته پيش بود كه روجا با منتماس گرفت و گفت كه اينطوري شده ؟ بنده خدا كارگاهش هم اجاره اي است » پرسيدم : «خب باباي پسره يا باباي خودتون چي ؟ كمكش نمي كنند ؟» سري تكان داد و گفت :« باباي سعيد كه سالها پيش مرده ، باباي ما هم از وقتي با فخري ازدواج كرده براي ما ، كار نمي كند .
 بلند ترين ارتفاعي که باعث مرگ آدمي مي شود افتادن از چشمان کسي ست که فکر مي کند همه چيز اوست . .. |
|