| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی /

عشق ممنوعه

صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین »  
#41 | Posted: 5 Sep 2012 07:40
فصل هفتم
به در خانه که رسیدیم بابا و عمو را دیدیم که با دو تا کارگر مشغول خالی کردن وسائلی که خریده بودند از ماشین کامیون بودند. سریع پیش لیلا رفتم ودیدم که هنوز هم مثل ظهر حال خوبی نداره. از خاتون پرسیدم: خنوز وقتش نرسیده بیمارستان برید؟
گفت: دکتر گفته کمی صبر کنید شاید بهتر بشه.
لیلا با دیدن ساک لباس در دستمن کلی خوشحال شد و ذوق کرد. پتوها و ساکها. همه چی را نشونش دادم. بعد برای کمک به عمو و بابا از در وسط به خانه لیلا رفتم. به کمک خاتون و کامران همه چی را مرتب کردیم و سر جای خودش گذاشتیم. بابا و عمو هم خوشحال بودند.
عمو با نگاهش به ساعت گفت: وای بچه ها ساعت دوازده شده است. بهتره بریم بخوابیم.
بابا به خاتون گفت: هر موقع شب که لیلا مشکل پیدا کرد سریع به ویلا زنگ بزن تا به بیمارستان ببریمش.
خاتون گفت: خدا از بزرگی کمتون نکنه. واقعا سنگ تموم گذاشتید برای این دختر.
وقتی به اتاقم رفتم از خستگیپاهایم ذوق ذوق می کرد. صبح با صدای کامران بیدار شدم و پرسیدم: تو اینجا چی کار می کنی؟
با لحن خاصی گفت: هیچی بابا. پا شدم دیدم تو خونه پرنده پر نمی زنه. گفتم بیام یه کاری کنم که مجبور شی باهام ازدواج کنی و اینقدر منو ازار ندی.
از حرفش تمام صورتم سرخ شد وگفتم: خیلی بی شعوری کامی، اروپا رفتن اینقدر پررو و بی ادبت کرده.
خودش را روی صندلی گهواره ایم انداخت و دستش را زیر چانه اش گذاشت و یکی از ابروهایش را بالا انداخت و با خنده پرسید: می شه بگی از حرف های من چی برداشت کردی که اینو می گی. شاید منظور من این بوده که یه کتک مفصل به این دختر سرتقبزنم و بله رو ازش بگیرم. یا اینکه....
از حرف های نابجایی که زده بودم کلی ناراحت شدم ولی برای اینکهکم نیاورم با عصبانیت به طرفش رفتم و گفتم: تو فکر کردی کجا هستی که به خودت همچین اجازه ای بدی هان؟
با لبخند و خونسرد تمام گفت: بنده کامران کیانی، همسر اینده جنابعالی هستم.
برس مویم را از روی کنسول برداشتم و به طرفش پرت کردم و گفتم: مگه خواب ببینی که بامن ازدواج کنی پسره پررو.
در حالی که جا خالی داد تا برس بهش نخوره گفت:
حالا اینقدر عصبانی نشو. خواستنی تر می شی اونوقت نمی دونم می تونم جلوی خودم رو بگیرم یا نه؟
دستم به طرف شیشه عطرم رفت که برایش پرت کنم. گفت: عطر نه، حیفه. راستش من اومده بودم بگم لیلا رو بردن بیمارستان برای ما هم نامه گذاشتند.
- راست میگی، پس چرا از اول نگفتی.
- خواستم کمی اذیتت کنم که موفق شدم. حالا هم زود باش حاضر شو بیا پایین بریم بیمارستان. صبحونه حاضره.
وقتی پایین رفتم زری خانم برایم چایی ریخت و گفت: نمی دونم امروز نهار درست کنم یا نه.
گفتم: با مامان تماس بگیر و بپرس.
بعد از ان به بیمارستان رفتیم و بعد از دیدن بابا و عمو فهمیدم که لیلا بچه اش به دنیا اومده. کامران پایین ماند و من بالا رفتم. از ذوق دیدن صورت زیبایش غرق شادی شدم. یه دخترسفید با چشم و ابروی مشکی. رو به مامان کردم و گفتم: پس چرا اینقدر کوچولو است.
مامان گفت: همه بچه ها کوچولو هستند. ولی این یکی کمی زود بدنیا اومده.
گفتم: چرا پس توی دستگاه نیست؟
لیلا گفت: دکتر گفته تو هفتماه ریه بچه ها کامله ولی تو هشت ماه دوباره یه خورده باز می شه و باید در دستگاه بماند. هستی هنوز هشت ماهه نشده گفته تو خونه می تونید مواظبش باشید.
تا عصر توی بیمارستان بودیم و بعد به همراه لیلا و هستی به خانه برگشتیم.
کامران می گفت: واقعا بچه شیرینه. ادم دلش می خواد ساعت ها بشینه و نگاهش کنه.
همه حتی عمو و بابا خوشحال بودند. سالها بود که صدای بچه در خونه ما نپیچیده بود. بچه و لیلا را به خونه خودش بردیم و مامان گل پری کلی سفارش به خاتون کرد و دستورات غذایی داد. تا شب کنار هستی ماندم و بعد به خانه برگشتم. تینا تماس گرفته بود و گفته بود که هفته دیگر کنکور است. کمی درس خواندم و بعد به مامان گفتم که فردا به خونه عمه پرستو می روم و تا کنکور انجا می مانم. مامان هم قبول کرد و فردا پیش تینا رفتم. تینا به ارش گفته بود که تو این یک هفته به سراغش نیاید و من هم اتفاقات این دو روز را برایش تعریف کردم و بعد چسبیدم به دوره کردن کتابها.
خوشبختانه چون تموم سالها شاگرد اول بودیم هیچ مشکلی نداشتیم و خیلی زود همه کتابهارو دوره کردیم. تلفنم را هم خاموش کردم تا حواسم پرت نشود. چهار روز از رفتنم می گذشت و مامان مرتب تماس می گرفت و من هم از حال لیلا و هستی با خبر می شدم. مامان می گفت خاله ترگل و فتانه هم آمدند.
دو شب مانده به کنکور به تینا گفتم می خوام برم خونه وهستیرو ببینم. دلم خیلی برایش تنگ شده.
تینا گفت: مامان اینا هم شب میرن خونه شما دیدن خاله ترگل. خب ما هم می ریم.
گفتم: نه، نمی خوام با بقیه روبرو بشیم. مخصوصا با کامران. حواسم رو پرت می کنه. بعد از رفتن عمه اینا با هم می ریم پیش لیلا و زود برمی گردیم.
قبول کرد و شب با اژانس به خانه ما رفتیم. بی سر و صدا به خانه لیلا رفتیم و در زدیم. خاتون در را باز کرد و ما دو ساعتی پیش هستی بودیم و سرگرم شدیم. به خاتون گفتم به کسی نگو ما اومدیم. چون اونوقتمی گن چرا برای دیدن خاله ترگل نرفتیم و دوباره به خونه عمه برگشتیم. صبح کنکور بابا به دنبالمان آمد و ما را به جلسه امتحان رساند و گفت: که مطمئناست که هر دویمان قبول می شویم.
کنکور را بخوبی پشت سر گذاشتیم و بعد از بیرون آمدن از جلسه به جای بابا، کامران را دیدمکه منتظرمان بود.
با خوشرویی سلام کرد و گفت: خوب بود؟ هر دو جواب مثبت دادیم و به راه افتادیم.
کامران گفت:" بابا رو از بیمارستان خواستند و بابا هم به کامران گفته به دنبال ما بیاید." نگاهی بهش کردم و دیدم بلوز کرم و شلوار کرمی پوشیده که صورتش رو بازتر کرده. دلم برایش خیلی تنگ شدهبود. پرسید:" کجا برم؟ ویلا یا خانه ی عمو؟"
تینا گفت:" منو به خونه برسان که آرش حتماً منتظرم است. خودت و ژینا هم هرجایی دلتان خواست برید." تینا را که رساندیم کامران کفت:" آخیش، بالاخره تنها گیرت آوردم.
     
#42 | Posted: 5 Sep 2012 07:46
نمیدونی چقدر دلم برایت تنگ شده بود. وقتی خونه نیستی انگار خونه روح نداره. اگه بدونی هستی چه ناز شده. هر روز بهش سر میزنم."
خندیدم و گفتم:" پریشب دیدمش." با تعجب پرسید:" کجا؟"گفتم:" یک سری آمدیم خانه و دیدمش." ابروهایش را بالا انداخت و گفت:" پس فقط من و آرش بنده خدا ممنوع الملاقات بودیم،آره؟" گفتم:" آخه شماها مزاحمید. هستی که نیست. حالا زودتر برو خونه که دلم تنگ شدهبرایش." همین طور که دنده را عوض میکرد گفت:" حالا که اینطور شد من هم حالا نمیبرمت و میرویم به یک رستوران دنج و ناهار میخوریم تا خوب دلتنگی من هم برطرف بشه." گفتم:" آخهمامان اینا منتظرند." گفت:" نه بابا همه رفتند خانه خاله گلناز. اگه بریم خانه هم کسی نیست. زن عمو گفت اگه خسته نبودی بیا خانه خاله گلناز. تو هم که حسابی خسته ای مگه نه؟"
نگاهی به چشمهای سیاه مشتاقش کردم و گفتم:" آره خیلی خسته ام. حالا کجا بریم؟"
گفت:" بریم جاده سولقان، موافقی؟"
گفتم:" موافقم."
و با مامان تماس گرفتم و گفتم:" ما ناهار را بیرون میخوریم." مامان از کنکور پرسیدکه مطمئن اش کردم و به سمت جاده سولقان رقتیم. توی راه کمی خوابیدم و با صدای کامران که گفت:" خانم خوش خواب رسیدیم." بلند شدم و همراه او به رستورانی که پایین دره کناررودخانه قرار داشت رفتیم و سفارش کباب دادیم. بعد از غذا چای و قلیان آوردند.
به پشتی تکیه دادم و گفتم:" امروز ساکتی کامی. چی شده؟"
پکی به قلیان زد و گفت:" میدونی، تو این هفته بابا بدجوری بهم گیر داده که تا ایران هستم ازدواج کنم."
خندیدم و گفتم:" خب مبارکه، حالا کی هست؟" به سمتم خم شدو گفت:" خیلی بدی ژینا، یه روزی تلافی این رفتارت رو درمیارم."
گفتم:" مثلاً چه جوری؟" گفت:" به موقعش خودت میبینی خانم سنگ دل. با لبخند گفتم:" چرا سنگدلم؟ برای اینکه بهت تبریک میگم؟"
با حرص گفت:" من نمیفهمم تو چطور دختری هستی. چطور دلت میاد اینجوری حرف بزنی؟ خودت هم خوب میدونی هر دختری آرزویش است با من ازدواج کنه چه به خاطر موقعیت مالی و خانوادگی و چه اخلاقی و تیپی. من نمیدونم، اگهسنگم بود با این همه ابراز علاقه من نرم شده بود. آخه تو چته؟"
به صورت برافروخته اش نگاه کردم و یک استکان چای برایش ریختم و گفتم:" همه ی اینها که میگی درسته. من نمیتونم هیچ تصمیمی بگیرم. به خاطر اینکهمن هنوز هیجده سالم تموم نشدهو کلی تصمیم برای آیندم دارم که با ازدواج خراب میشه. من زندگی خارج از ایران رو دوست ندارمبرعکس خیلی از دخترها. فاصله سنی من و تو یک دهه است و من حتی نمیدونم تو در این پنج سالتو فرانسه چطوری زندگی کردی. از همه مهمتر، بارها بهت گفتم که ازدواج من و تو از نظر خانواده هایمان محال است. تو فکر میکنی اگه تو بهترین موقعیت را داری من کمتر از تو خاطرخواه دارم؟ ولی با تمام اینکه تو هر مجلسی پا میگذارم برایم خواستگار پیدا میشود ولی عمو هیچوقت منو به چشم عروسش نگاه نکرده. منو مثل خواهر تو میدونه بابام هم همینطور. فکر میکردی اگر غیر از این بود اجازه میدادند که تو اینقدر با من راحت باشی منو به دست تو میسپردند؟ من هم نمیخوام دریچهقلبم رو جایی باز کنم که امکان بستنش وجود نداره."
سینی چای را کنار گذاشت و نزدیک تر آمد و توی چشمهایم زل زد و گفت:" تو چشمهای من نگاه کن و بگو که دوستم نداری."
نگاهش را تاب نیاوردم و نگاهم را به قالیچه ی روی تخت دوختم.
با خنده گفت:" چیه؟ چرا نمیگی؟ میخوای بهت بگم؟ برای اینکه اگه از من دیوونه تر نباشی کمتر هم نیستی. تو هم مثل من عاشقی فقط چون دختری میخوای پایبند اصول اخلاقی خانواده باشی وگرنه اگه همین الان من تصمیم به ازدواج با دختر دیگه ای بگیرم از غصه دق میکنی."
در حالی که تو دلم تمام حرفهایش را تصدیق میکردم ولیبا پرروئی توی صورتش نگاه کردم و گفتم:" اصلاً اینطور نیست. میخوای خودم برات برم خواستگاری؟ تو فقط بگو کیه."
با حرص گفت:" ستاره شهابی دختر دکتر شهابی دوست بابات."مثل یخ وا رفتم و گفتم:" چرا اون؟"
پک محکمی به قلیان زد و دودش راتوی صورتم فوت کرد و گفت:" برای اینکه پیشنهاد باباته. میگه دختر خوب و خونواده داریه. مترجمی فرانسه هم خونده و میتونه تو کارخانه کمکم باشه.در ضمن قراره دکتر با خانواده اشبرای چند سالی به فرانسه بروند. همه چیز جوره مگه نه؟"
با دلواپسی پرسیدم:" تو هم دیدیش؟"
سرش را تکان داد و گفت:" دو سه شب پیش بود که عمو به ویلا دعوتشان کرده بود. البته بعد ازرفتنشان به من پیشنهاد داد." با صدایی که سعی میکردم نلرزدگفتم:" ستاره دختر خوبیه. مثلنازی جلف نیست. من یکی دو باری که دیدمش خیلی ساکت و آروم بود."
بلند خندید و گفت:" اتفاقاً بابا و عمو هم از آرامش ستاره خوششان آمده بود. انگار قراره منیه عمر با یه خانم بزرگ زندگی کنم. اونا نمیدونند که من دیوونه شر و شوری های تو هستم."
خندیدم و گفتم:" چقدر این نازی وستاره با هم وجه تشابه دارند. بالاخره معلوم نیست عمو برایتچه جور زنی میخواد بگیره."
اخمی کرد و گفت:" مگه قراره بابام زن بگیره؟ اون یکبار برایخودش مادر منو انتخاب کرد که من هیچ خیری ندیدم. اجازه نمیدم تو ازدواجم اون تصمیم بگیره. احترامش واجبه ولی قرار نیست هرچی بگه من بگم چشم. تو فقط اگه با من همراه بشی من هرمانعی رو برمیدارم."
از جایم بلند شدم و مقنعه ام را درست کردم و گفتم:" کامی بیا بریم لب رودخانه." چشم بلندی گفت و از جایش بلند شد. به لبرودخانه که رسیدیم پاهایم را با صندل درون آب کردم و سرمای زیاد آب به تنم خنکی بخشید.
کامران گفت:" وای چه آب سردی خوبه چله تابستونه."
گفتم:" برای اینکه از کوههای امام زاده داوود میاد. راستی کامی میای بریم امام زاده؟ خیلی دلم میخواد برم."
گفت:" باشه ولی من تا حالا نرفتم." گفتم:" میگن هرکسی برای اولین بار به زیارتگاهی برهحتماً حاجتش رو میگیره." در حالیکه از پله ها بالا می آمدیم گفت:" پس منم فقط و فقط تورو از خدا میخوام." خندیدم و گفتم:" و اگه من نخوام؟" گفت:" از خدا میخوام که تو هم بخوای."
     
#43 | Posted: 5 Sep 2012 07:49
سوار ماشین شدیم و به سمت بالا حرکت کردیم. پیچ های جاده را که میپیچیدیم به یاد جاده چالوس افتادم و گفتم:" از عید تا حالا شمال نرفتیم. دلم برای دایی بهروز تنگ شده."
سریع گفت:" حتماً همین هفته میریم. نمیخوام دوباره به هوای دیدن دایی ات تنهایم بگذاری."
از حرفش خنده ام گرفت و گفتم:"با مامان اینا قرار گذاشتی؟" گفت:" قرار شد توی هفته آیندههمگی با عمه اینا بریم. بهرام خاناینا هم میان." گفتم:" پس حسابی خوش میگذره."
کامران پرسید:" راستی تو رانندگی بلدی؟"
گفتم:" آره. پارسال با تینا رفتیم کلاس تعلیم رانندگی. تینا امسال اردیبهشت گواهینامه گرفت ولی من تا اول شهریور باید صبر کنم."
گفت:" یعنی بدون گواهینامه پشت ماشین ننشستی تا حالا؟"
گفتم:" من خلاف نمیکنم آقا."
با پوزخند گفت:" از مخالفت نکردن با بابات و بابام معلومه. دل و جرأت مخالفت کردن نداری."
گفتم:" مخالفت با خلاف فرق میکنه."
گفت:" هر دو از یک خانواده اند."
نزدیک امام زاده که رسیدیم پارک کردیم و پیاده از پله ها بالا رفتیم و بعد دوباره به سمت پایین سرازیر شدیم. کامران از دیدن کبابی ها و مغازه ها تعجب کرده بود و گفت:" فکر نمیکردم اینجا اینقدر جالب باشه." چادری گرفتم و وارد حرم شدیم و زیارت کردیم. همانجا از خدا خواستم تا کاری کند که بابام اینا با ازدواج من و کامران موافقت کنند و همیشه با هم خوشبخت باشیم ومنو برای همیشه دوست داشته باشه. بعد از زیارت از آب نباتهایمخصوص آنجا خریدیم و برگشتیم. توی سرازیری ها سرعت ماشین زیاد میشد که به کامران گفتم:" آهسته تر برو." یواش یواش خواب چشمانم را گرفت و گفتم:" من خوابم میاد." نگاه قشنگی بهم انداخت و گفت:" بخواب عزیزم. وقتی رسیدیم بیدارت میکنم." با تکانهای ماشین به خواب عمیقی رفتم و وقتی کامران صدام زد داخل حیاط بودم و هوا هم تاریک شده بود. هر دو به خانه لیلا رفتیم و هستی را در آغوش گرفتم و بوئیدم. بوی شیر میداد. چشمان سیاهش را چرخاند و بعد دهانش را به علامت گرسنگی به سمتم چرخاند. به لیلا دادمش و گفتم:" فکر کنم شیر میخواد."
در همین موقع حامد با موهای کوتاه و لباس سربازی وارد شد وسلام کرد:" حامد تو این هفته دومین باری است که میاد."
کامران خندید و گفت:" خب دائی شده دیگه." حامد رو به من گفت:" ژینا خانم من نمیدونم چطور محبتهای شما رو در حق لیلا و هستی جبران کنم. فقط اینو بدونید که هر وقت و هرکجا میتونید روی من حساب کنید و من هرکاری که از دستم بر بیاد برای شما و خانوادتون انجام میدم." گفتم:" من کاری نکردم. لیلا هم مثل اعضای خانواده ما میمونه." و چون لیلا میخواست هستی را شیر بده با کامران بیرون آمدیم و به ویلا رفتیم. مامان اینا هنوز نیامده بودند.
به اتاقم رفتم و دوش گرفتم و بلوز و شلوار جین پوشیدم و بهپائین رفتم. به کامران که در آشپزخانه مشغول دم کردن قهوه بود گفتم:" پس زری خانم کو؟"
گفت:" بهش گفتم بره. برای شام پیتزا سفارش دادم."
گفتم:" پس چرا مامان اینا نیامدند؟" گفت:" وقتی تو ماشین خواب بودی مامان گل پری تماس گرفت و گفت برای شام به خانه خاله گلناز بریم. منم گفتم تو خیلی خسته ای و خوابیدی. اونم گفت که دیر میان."نفس عمیقی کشیدم و گفتم:" پس من میرم تو حیاط." و از ساختمان بیرون آمدم و یک راست به سمت تاب رفتم و رویش نشستم. داشتم با خودم فکر میکردم که اگه با مرد غریبه ای هم در خانه تنها میماندم آیا باز هم به همین راحتی بودم یا چون کامی پسرعمویم است و از بچگی دیدمش ازش ترسی ندارم که یکهو کامران تاب را هل داد و رشته افکارم را پاره کرد. گفتم:" تو از مردم آزاری لذت میبری؟ ترسیدم خب." گفت:" آدم که روی تاب میشینه تاب میخوره، نه که تو فکر بره."
صدای خاتون که به دنبالم میگشت را شنیدم و گفتم:" من کنار تاب هستم خاتون." پیشمان آمد و گفت:" مادر جان شام چی میخورید؟"
کامران گفت:" پیتزا سفارش دادم خاتون. شما برید پیش لیلا تنها نباشه."
گفت:" پس هرکاری داشتید خبرمکنید." و رفت. کامران هم برای باز کردن در که پیتزا را آورده بودند رفت و بعد از چند دقیقه با پیتزاها و مخلفاتش برگشت و منو صدا زد. به داخل رفتم و تلویزیون را روشن کردم و وسط های یک فیلم خانوادگی بود و من جعبه پیتزا رو برداشتم و روی مبل نشستم تا فیلم ببینم. کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد و به جایش موزیک ملایمی گذاشت.
بهش اعتراض کردم که میخواستم فیلم ببینم که کنارم روی مبل نشست و با لحن خیلی قاطعی گفت:" امشب نمیخوام هیچ چیزی حتی تلویزین مانع تنهاییمان شود."
نگاهی به سراپایش انداختم و گفتم:" هیچ دوست ندارم بهم زوربگی."
خندید و با لحنی که بوی خواهش وتمنا میداد گفت:" عزیز دلم من کی زور گفتم؟ من خواهش کردم."
پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم:" وای خدا رحم کنه. اگه خواهش کردنت اینه وای به زور گفتن و عصبانیتت. راستی تواگه عصبانی بشی چیکار میکنی؟"
اخمهایش را در هم کشید و گفت:" سعی نکن منو عصبانی کنی چون من همینطور که آروم و خوبم وقتی عصبانی هم بشم کسی جلودارم نیست. بابام میگه به شاهرخ خان رفتم."
و بعد خنده بلندی سر داد. تکه پیتزا توی دستم مانده بود و بهحرفش فکر میکردم که گفت:" چیه، ماتت برده؟ حالا که عصبانی نشدم اینجور منو نگاه میکنی. نترس عزیز کوچولوی من،من اگه گرگم باشم واسه تو برهام."
آروم پرسیدم:" اگه من عاشق یه نفر دیگه بشم تو چیکار میکنی؟"
گفت:" اینقدر بهت محبت میکنم که هر کسی باشه از چشمت بیفته."
پرسیدم:" و اگه نیافتاد چی؟"
اخمهایش را در هم کشید و گفت:" اونوقت عصبانیت منو میبینی که طرف را ناکار میکنم. بسه دختر، گفتم امشب با هم تنهاییم و شاید حرفهای خوب بزنی ولی انگار تو عزمت را برای اذیت و آزار جزم کردی."
دستم را به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم:" باشه من دیگه چیزی نمیگم ولی پیتزا سرد شد." و پیتزا را گاز زدم. تکه پیتزایم را از دستم گرفت و خوردو به نگاه متعجب من خندید و گفت:" خوشمزه بود."
     
#44 | Posted: 5 Sep 2012 07:55
بعد از شام گفت:" بشین تا برایت قهوه بیارم." و به آشپزخانه رفت و با دو تا قهوه برگشت و گفت:" اینم یه قهوه شیرین، برای خانم کوچولوی خودم."
از اینکه مثل بچه ها لوسم میکرد و نازم را میکشید غرق لذتمیشدم.
چی میشد که بابا اینا راضی میشدن من و کامی به هم برسیمو با یاد اینکه الان تینا و آرش خوش و خندان به عنوان زن و شوهرکنار هم بودند از خدا خواستم که منو هم به آرزویم برساند.
کامران خندید و گفت:" راستی ژینا آلبوم بچگی هایت را میاری من ببینم؟" گفتم:" به شرطی که تو هم آلبوم این پنج ساله ات را بیاوری."
بلند شد و به سمت اتاقش رفت و گفت:" همه اش را که نیاوردم ولی یکی از آلبوم هایم همراهم است."
من هم آلبومم را آوردم و دوتایی مشغول دیدن شدیم. وقتی عکسهای بچگی من را نگاه میکردیم میخندید و میگفت:" واقعاً عین گربه های ملوس بودی. واقعاً جالبه که هیچ کدام از بچه های مامان گل پری شبیهش نشدند و فقط تو یکی تو نوه ها بور و چشم آبی شدی." عکسهای کامران همگی یا تکی بودند یا با چند تا دختر و پسر که میگفت مثلاً یکیشون دوست آن یکی است. خندیدم و گفتم:" کدام از این دخترها دوست تو هستند؟" گفت:" حسود خانم یکبار بهت گفتم اون دوستی که تو فکر میکنی هیچکدام." ساعت دوازده بود که مامان اینا آمدند و با دیدن آلبومها خندیدند و گفتند:" یاد بچگی هایتان کردید؟" دلم حسابی برای مامان تنگ شده بود و خودم را توی بغلش انداختم.
عمو با دیدنم گفت:" وای دختر کوچولوی مارو باش. کی گفته برای دختری که یه هفته از مامانش دور میشه ایجور دلتنگ میشه خواستگار بیاد؟" مامان موهایم را نوازش کرد و گفت:" اوناقد و قواره اش رو میبینند. از دل کوچیکش که خبر ندارند." مامان گل پری هم صورتم را بوسی و گفت:" اینطورها هم نیست وگرنه مگه تینا رو شوهر ندادیم." کامران پرسید:" حالا چرا گیر دادید به شوهر دادن ژینا؟" عمو گفت:" آخه امشب همه اش صحبت ژینا بود و اینکه بالاخرهعروس کی میشه."
کامران با وسواس دوباره پرسید:" خواستگار کی بود؟ نکنه بیژن بوده؟"
مامان گل پری گفت:" نه بابا. گلناز ژینا رو برای ارشیا پسر مرجان که تازگی مهندسی برق گرفته خواستگاری کرد. بهنوش هم بلافاصله گفت که ژینا هنوز بچه است." صورت مامانم رو بوسیدم و گفتم:" الهی من
قربون مامان چيز فهمم برم.» مامان خنديد و گفت: «خوبه ،حالا،پاشو خودتو لوس نكن.» بهبابا گفتم: «بابا،كامران گفته تو اين هفته قراره بريم شمال درسته؟»
بابا گفت: «مي خواي روزش رو بدوني،خب سه شنبه مي ريم. خوبه»
دستهايم را بهم كوبيدم و گفتم: «آره؟دلم براي دائي بهروزم خيلي تنگ شده.» شنبه صبح تا ظهرم را كنار هستي و ليلا گذراندم و ظهر سر ناهار به كامران گفتم: «قراره فردا برم تولد سارا دوستم. مي خوام برم خريد كنم. منو مي بري.» با لبخند گفت: «آژانس بايد كي حاضر باشد؟»
مامانم گفت: «ژينا شايد كامران كاري داشته باشه. مگه قرار نبود شب با آقاي صفوي به اصفهان بريد؟» من كه بي خبر بودم گفتم: «خب اگه اين جوريه من خودم مي رم.»
كامران گفت: «نه،بعد از ناهار با هم مي ريم خريد و تازه هشت شب كه بابا بياد مي ريم.» بعد از ناهار حاضر شدم و به همراه كامرانبه بازار تجريش رفتيم. يك كتاب و بلوز براي سارا خريدم و كامران هم يك شال زرشكي به انتخاب خودش براي من خريد.
تو راه خانه پرسيدم:«چطور شد يكهو مي خواي بري اصفهان.» از گوشه چشم نگاهي بهم كرد و گفت: «صبح كه تو پيش ليلا بودي بابام گفت، كه قرار با آقاي صفوي دو روزه به اصفهان بريم و يكي دوتا از كارخانه هاي آشناهاي آقاي صفوي را ببينم. شايد بشه باهاشون معامله داشته باشيم.»
پرسيدم:«پس شمال چي مي شه؟» گفت:«ما دوشنبه شب برمي گرديم. قراره با هواپيما بريم. فكر كنم ساعت يازده شب بليط داريم.» يكهو مثل برق فكري از دهنم گذشت و با تشويش پرسيدم:«نازي هم قراره بياد.»
صداي خنده اش بلند شد و گفت:«آخه دختر حسود وسط سفر كارينازي چكار داره؟لابد قراره بياد اون جا منو باد بزنه.»
با لحن رنجيده اي گفتم: »خب شايدم اين طور باشه و پشتم رو به طرفش كردم» با نرمي گفت: «حسود خانم. عزيزدلم. با من قهر نكن. مي دوني كه طاقت ندارم،اگه تو بخواي اصلا نمي رم.» به طرفش برگشتم و گفتم: «نه برو. فقط سوغاتي يادت نره.» دستش را روي چشمش گذاشت و گفت: «به روي چشم.»
شب سارا دوباره تلفن كرد و فردا را يادآوري كرد و گفت:«به تينا هم گفتم با آرش بياد. تو هم اگه دلت مي خواد با كامران بيا.» با ناراحتي گفتم:«كامران امشب مي ره اصفهان.» گفت:«چه حيف شد. دلم مي خواست مامان اينا هم باهاش آشنا بشوند.» شب بعد از خوردن شام و شنيدن حرف هاي عمو كه براي بابا توضيح مي داد كه اگه بتونيم با آقاي صفوي و دوستانش كار كنيم كلي سود بيشتر نصيبمان مي شود كامران و عمو به فرودگاه رفتند.
وقتي دم در با ساك دستي كوچكش خداحافظي كرد و رفت غم دلتنگي را توي چشمان سياهش ديدم. از همه بدتر صداي گريه قلبم بود كه هنو نرفته دلتنگي اش شروع شده بود. تازه فهميدم وقتي اون دو دفعه تنها مونده بود ومن رفته بودم چه حالي داشته. چون حوصله نداشتم زود به اتاقم رفتم و چراغ ها رو خاموش كردم و توي ترانس روي صندلي نشستم و به حياط نگاه كردم و به صداي پرنده ها گوش دادم . چراغ هاي حياطو دور استخر روشني خاصي به حياط مي داد. عمو مسعود هر وقت مي گفتم حياطمون،مي گفت بگو باغتون. اين جا كه حياط نيست. خب راستم مي گفت. تو حياط ما حداقل سه تا خانه اندازه خانه عمه پريوش مي شد ساخت. با صداي مامان گل پري و بابا كه آرام تو حياط حرف مي زدند گوشم را تيز كردند و شنيدم كه مامان گل پري به بابا مي گه، بهتره درمورد ازدواج كامران هيچ پيشنهادينده و تا تولد ژينا و خواندن وصيت نامه هيچ كاري نكنيم.
     
#45 | Posted: 5 Sep 2012 07:59
بابا هم پرسيد:« اينا چه ربطي به هم داره؟» مامان گل پري هم گفت:« كه شايد بابات براي كارخانه نقشه هايي داشته و مربوط به كامران هم بشه كه شايد ازدواجش مانع كارهايش بشود.» بابا پرسيد:«شما چيزيدر مورد وصيت نامه مي دونيد نه مامان، مگه مي شه بابا به شما نگفته باشه.» مامان گل پري همگفت :«حالا. چند وقت ديگه خودت مي فهمي .» از اينكه يواشكي بهحرفهايشان گوش داده بودم از خودم خجالت كشيدم ولي من كه مخصوصا اين كار را نكرده بودم . با صداي مامان كه وارد اتاقم شدهبود به داخل برگشتم و پرسيدماتفاقي افتاده.
مامان گفت:«نه، چرا چراغها رو. خاموش كردي.» گفتم: «تو ترانس بودم.» لب تخت نشست و گفت:« بيا، اينجا كارت دارم.» دلم هري پايين ريخت و فكر كردم در مورد رفتار من و كامران چيزي فهميده. ولي مامان گفت كه يكياز استادهاي دانشگاه كه خانم خيلي خوبي هست مجرد است و براي دايي بهروز خيلي خوبه و عكسش را به من نشان داد و گفت: «اين عكس را توي كيفت بگذار و و قتي به شمال رفتيم به خانه دايي بهروز برو و خودت تنها اين عكس را نشانش بده و ببين نظرش چيه؟خودت مي دونياگه من بگم مثل هميشه مي گه كه من قصد ازدواج ندارم ولي با تو راحت تره و شايد بتوني راضي اش كني.» به مامان گفتم:« كه ازدواج زوري نيست و شايد دلش جاي ديگه اي است.» مامان گفت:«خب، هر جا كه باشه ماكه مخالفتي نداريم. بگو ما خودمون برايش دست بالا مي زنيم.» خنديدم و گفتم:«فكر نمي كنم دايي تو سني باشه كه احتياج به دست بالا زدن داشته باشه. ولي چشم من سعيخودم را مي كنم تا از زير زبانش حرف بكشم اگه منظورتون اينه.»
مامان در حالي كه از اتاق خارج مي شد خنديد و گفت:«هر جوري كه ميخواي فكر كن. فقط سعي كن نتيجه بگيري.» گفتم:«باشه»
تازه چشمهاي توي رختخواب گرم شده بود كه گوشي ام زنگ خورد. خواب آلود گفتم:«بله» صداي كامران را شنيدم كه گفت:«خواب بودي خانومي .»
بي اختيار با شنيدن صدايش گفتم:«دلم برات تنگ مي شه كامي. »
با صداي پراحساسي گفت:«دلم برات تنگ شده عزيزدلم،الان تازه به هتل رسيديم. گفتم تا نخوابيدي باهات تماس بگيرم»
گفتم:«تنهايي؟» خنديد و گفت:«نه،نازي هم تو جيب بغلمه.»
گفتم:«لوس نشو.»
گفت:«برو بخواب و خوابهاي خوب ببيني.» گفتم:«تو هم همين طور و خداحافظي كرديم.»
انگار با شنيدن صدايش دلتنگي ام كمتر شد و خوابيدم. بعد از ظهر روز بعد تينا و آرش به دنبالم آمدند. كت و دامن سرمه اي پوشيدم و موهايم را پشت سرم جمع كردم. آرش كه چندروزي بود منو نديده بود با خنده گفت:«چيه، كامران رو فراري دادي ژينا؟» گفتم:« اي همچين چيزي.»وقتي وارد خانه سارا شديم اكثر مهمانها آمده بودند و مهتاب و گيتا هم در حال پذيرايي و كمك بودند. سارا به استقبالمان امد و تولدش را تبريك گفتيم و وارد شديم. مامان و باباي سارا همبه تينا و آرش تبريك گفتند ووقتي مي خواستيم روي مبل بنشينيم صداي مردانه اي مرا به اسم صدا زد و گفت:«ژينا خودتي؟» با تعجب به سمت صدا برگشتم و با ديدن پسر جواني كه موهاي مشكي و چشمهاي عسلي و قد بلندي داشت به دنبال اسم اين چهره آشنا گشتم كه خودش گفت:« ژينا، منم نيما فتوحي.» با خوشحالي گفتم:«واي خداي من چقدر فرق كردي. تو اينجا چكار مي كني، روجا چطوره؟ خوبه؟»سري تكان داد و گفت:«آره، خوبه. اينجا هم خانه دخترخاله مامانم است .»
به آرش و تينا كه همين طور ما رانگاه مي كردند گفتم:« بچه ها،اين همان نيما است كه چندتا خانه آن طرف تر از دايي بهروز زندگي مي كردند و يكهو از آنجا رفتند و من با خواهرش و خودش دوست بودم. »
آرش كه قبلا نيما را نديده بود با نيما دست داد و گفت:«قبلا ذكر خيرتان را از ژينا شنيده بودم ولي نديده بودمتان. چون ژينا پيش دايي ميرود. من هم پسرخاله ژينا هستم و خانومم هم دخترعمه ژينا.» نيما با خوشرويي با هر دو احوالپرسي كرد و اجازه گرفت و كنار ما نشست.
سارا به طرف ما آمد و پرسيد:«شماها همديگه رو مي شناسيد.»
گفتم:«نيما دوست بچگي هاي من است كه چند سالي از همديگر خبر نداشتيم.»
سارا گفت:«باز كن چه جالب. پس خوب شد نيما امشب با اصرار مامان آمدي.» نيما خنديد و گفت:«واقعا. آخه من قرار بود برم شمال ولي وقتي خاله گلي اصرار كرد صبر كردم تا فردا برم.»
سارا كنارمان نشست و گفت:«اين نيما خيلي تعارف مي كنه بچه ها پا نمي شيد يه كم با بچه ها مجلس را گرم كنيد، ناسلامتي امشب تولد منه.»
آرش و تينا به جمع بقيه بچه هاپيوستند و من كه از نبودن كامران دمغ بودم به بهانه پا درد سر جايم نشستم.
سارا هم خنديد و گفت:« من كه ميدونم چه مرگته. تو هم بشين ور دل نيما دوتايي با هم غمبرك بزنيد.» و رفت. وقتي تنها شديم به نيما گفتم:« روجا، چكار مي كنه؟چي شد كه شما بي خبر رفتيد. از دائي پرسيدم آدرس ندادند و رفتند.» دائي هم گفت :«نه بي خبر رفتند.»
نيما آهي كشيد و گفت:« وقتي بابا،بعد از فوت مامان،خيلي سريع با يك زن جوان ازدواج كرد،فخري يعني زنش دستور داد كه از آن خانه بريم چون دوست نداشت يادگاري هاي مامان را ببيند اگه به اون مي خواست وسائل و يادگاري هاي مامان را هم دور بريزد. به يك خانه نزديك ميدان نوشهر رفتيم و ان جا ساكن شديم.» گفتم:«خيلي متاسفم ولي حالا خودت و روجا چكار مي كنيد.» گفت:«من اينجا تو دانشگاه تهران داروسازي مي خوانم و حالا هم يك ترم دانشگاه تمام شده مي خوام به خانه برم.روجا هم كه دوسالي است ازدواج كرده.»
پرسيدم : «با كي ؟»
گفت : «با پسر يكي از همسايه هامون كه خيلي هم كارش خوبه ، كارش هم ساخت و ساز مبل و اين جور چيز هاست . ولي متاسفانه همين يكي دو هفته پيش به خاطر چك ضمانتي كه براي كار برادرش داده بود و برادرش هم ورشكست شده و افتاده زندان ، آمدند و سعيد را هم زندان بردند . دو هفته پيش بود كه روجا با منتماس گرفت و گفت كه اينطوري شده ؟ بنده خدا كارگاهش هم اجاره اي است »
پرسيدم : «خب باباي پسره يا باباي خودتون چي ؟ كمكش نمي كنند ؟»
سري تكان داد و گفت :« باباي سعيد كه سالها پيش مرده ، باباي ما هم از وقتي با فخري ازدواج كرده براي ما ، كار نمي كند .
     
#46 | Posted: 5 Sep 2012 08:03
يعني فخري بهش اجازه نميده . مردي كه زن بيست سال كوچكتر از خودش بگيره و تازه صاحب دو تا دختر دو قلو بشه ديگه بچه هاي زن اولش رو از ياد مي بره . همين كه خرج منو ميده و جهيزيه روجا رو داده هنر كرده . اون دو تا وروجك چهار ساله تمام فكر و ذكرش هستند .»
پرسيدم :«تو و روجا رو هم دوست دارند »
خنديد و گفت : «آره خيلي . اگه به خاطر آن ها نبود اصلا خانه ي بابام نمي رفتم . الان سه سالهمن آمدم تهران و هر دفعه كه مي رمكلي ذوق مي كنند و داداشي بهم ميگن »
با ناراحتي گفتم :«بيچاره روجا . حالا خونه خودشه ؟»
گفت :«آره . فعلا كه اونجاست » گفتم :«راستي ما هم دو روزه ديگه به شمال ميريم . تلفنت رو بده آمدم بيام ديدن روجا» خنديد و گفت :«چشم ولي فقط ديدن روجا مي ري » گفتم :«نه ديگه . تو را هم مي بينم . يادته چه روزايي كه لب دريا با ماسه ها قلعه مي ساختيم و كيك تولد درست ميكرديم .» نفس عميقي كشيد و گفت :«حيف چه زود گذشت »
شماره تلفن روبه من داد و من همشماره خانه و همراهم رو دادم و گفتم :«اگه كاري از دست من بر مياد حتما خبرم كن »
در همين موقع سارا به سمتم آمدو گفت :«پاشو پيرزن . از وقتي آمدي يك جا نشستي و مرا همراه خودش به وسط بچه ها كشيد . »
روي هم رفته شب خوبي را گذراندم و از پيدا كردن نيما و روجاهم خوشحال شدم . شب ارش و تينا مرا به خانه رساندند و وقتي وارد خانه شدم مستقيم به سمت مامان رفتم و جريان ديدن نيما را برايش تعريف كردم. مامان هم خوشحال شد و گفت وقتي به شمال رفتيم حتما سري بهشان بزن . شب تلفنم رو روشن گذاشتم تا كامران تماس بگيره ولي خبري نشد . حرصم در امده بود . حتما منو فراموش كرده بود . صبح روز بعد ، مامان گل پري گفت : « من دارم ميرم پيش ليلا تو نمياي » من كه كار خاصي نداشتم از خدا خواسته با مامان گل پري همراه شدم . مامان هم مشغول جمع آوري لباس ها براي سفر فردا شد . هستي روز به روز بيشتر خودش رو تو دل من و اطرافيان جا ميكرد .بعد از يك ساعت كه با هستي بازي كردم مامان گل پري گفت : «كه لباس هاي خودش و خودم را بياورم و ماشين خبر كنم تا هستي رو به دكتر ببريم »
با نگراني پرسيدم :«مگه هستي مريضه » مامان گل پري گفت :«نه عزيزم ، ولي بچه ها بايد مرتب زير نظر پزشك باشند . به خصوص هستي كه زودتر به دنيا اومده »
به همراه ليلا و مامان گل پري هستي رو به دكتر برديم و دكتر بعد از معاينه ويتامين براي هستي داد . و كلي سفارش غذاييبراي ليلا كرد تا شيرش بيشتر بشه و گفت اگه بهتر نشه بايد از شير خشك استفاده كنه .
وقتي برگشتيم مامان گل پري رو به ليلا گفت : «اين چند وقته كه ما نيستيم پول كافيبرايت گذاشتم و اگه موردي بود حتما با ما تماس بگير.» ليلا تشكر كرد و مامان گل پري باز همسفارش ليلا و ويلا را به خاتونو مشت رجب كرد و به ويلا برگشتيم.
مامان كه ما را ديد گفت: «پريوش هم تماس گفته همراه ما مياد » مامان گل پري گفت :«حالا كه اينطوره پس بگذاريد به گلناز و ترگل هم بگم بيايند و همگي با هم بريم »
با خنده گفتم :«مامان گل پري ، فكر مي كني اين همه آدم رو مي توني تو ويلاي شمال جا بدي »
مامان گفت :«دختره شيطون . اينهمه اتاق اضافي تو ويلاست . مگه قراره هر كسي يه اتاق برا خودش بر داره »
گفتم :«من كه هر سال با تينا تو اتاقم شريك ميشدم ولي امسال كه با وجود آرش نميشه . پس من با هيچ كس ديگه مخصوصا مهوش و مريم شريك نمي شم »
مامان گل پري گفت :«باشه ، تو با هيچ كسي شريك نشو . بالاخره همه جا ميشن . ناراحت نباش »
تو دلم گفتم :«آخ چي ميشد منمالان مي تونستم با كامران تو اتاقم توي شمال باشم و بعد بافكر اين كه ديشب و امروز با من تماس نگرفته به خودم بد و بيراه گفتم و به اتاقم رفتم و وسائل مورد نيازم رو جمع كردم »
شب بابا زودتر آمد و گفت : كه مطب رو تعطيل كرده و تمام بيمارهاي جراحي اش را هم به دوستاش سپرده و با خيال راحت مي تونيم به سفر بريم .
بابا روي مبل نشسته بود و كنارش نشستم و بعد سرم روي پاهايش گذاشتم و روي مبل ولو شدم . بابا موهايم رو نوازش كرد و گفت : خوبه بعد از چند وقت يادبابات كردي
خودم رو لوس كردم و گفتم : بابامن كه هيچ كس رو به اندازه شما دوست ندارم . اين چه حرفيه
بابا خنديد و گفت : حتي مامانت را ؟
گفتم : اونم مثل شما دوست دارم . ولي بابا من ميخوام يه سوالي از شما بپرسم .
گفت : بپرس
گفتم : چرا من و كامران خواهر و برادر نداريم . ما كه وضع مالي خيلي خوبي هم داريم . ولي هميشه تنها بوديم . من كه خودم ازدواج كنم حتما دو سه تا بچه ميارم تا تنها نباشن .
خم شد و موهايم رو بوسيد و گفت : مادر كامران زود مرد تو مدتي هم كه با هم زندگي كردند مرتب اختلاف داشتند و بعد هم كه عموت ازدواج نكرد . من و مامانتهم كه عاشق هم بوديم و بعد از دوسال خدا تو رو به ما داد ، مامانت سر تو خيلي سختي كشيد . طوري كه مرتب زير سرم بود و فشارش بالا نمي آمد . خيلي كم از اين اتفاق ها مي افته كه دكترها بگن شايد نتونه بارداري رو تا به آخر تحمل كند و بارداري مجدد هم برايش خطرناك است . مامانت و من خيلي نذر و نياز كرديم تا خدا تو را براي ما نگه داشت و به سلامت دنيا آمدي . اون روزها حال و روز بدي داشتم . مرتب نگران مادرت و تو بودم . براي همين وقتي دنيا اومدي اسمت رو ژينا گذاشتم . به معني زندگي و حيات ، چون تو زندگي من و مامانت بودي . و بعد از ان هم ديگه هيچ وقت بچه نخواستم چون نمي خواستم مامانت آسيب ببينه و تو همه ي زندگي ما شدي .
گفتم : « ولي مامان هيچ وقت اينو بهم نگفته بود و هميشه ميگفت خدا نخواسته »
بابا گفت : خب درست گفته . چون اگه خدا مي خواست مامانت به آن حال و روز نمي افتاد و فقط ميخواست تو را به ما بدهد . تو. كه از تمام گل ها برايمان عزيزتري و دوباره منو بوسيد
وقتي مامان وارد سالن شد خنديد و گفت : بابا و دختر خلوت كرديد. پس مامان گل پري كو ؟
گفتم : تو سالن بزرگه است و داره با تلفن صحبت مي كند .
     
#47 | Posted: 5 Sep 2012 08:08
همين موقع عمو و كامران هم از راه رسيدند و وارد شدند . كامران بلوز آبي و شلوار جين پوشيده بود و كمي ته ريش داشت كه به صورتش رنگ طوسي قشنگي داده بود .
سلام و احوالپرسي كرديم و بعد از نشستن عمو و بابا روبروي هم ، من به حياط رفتم و طبق معمول روي تاب نشستم . با خودم گفتم :«خيلي راحت سلام و احوالپرسي مي كند . انگار نه انگار دو روزه با من تماس نگرفته . حالا مي دونم باهاش چيكار كنم. »
وقتي ديدم سيگار به دست با ساكي به طرفم مياد رويم رو به طرف ديگه كردم و مشغول تاب خوردن شدم .
با بازوهاي قوي اش تاب را نگه داشت و با لحن قشنگي گفت:«عروسكم با من قهره »
جوابش رو ندادم كه كنار تاب نشست و گفت :«به خاطر اين كه تلفن نزدم ناراحتي ، آره »
با پرخاش به سمتش برگشتموگفتم:«من چکاره ی توام که بهم زنگ نزنی ناراحت بشم؟»
خندید و گفت:«تو همه ی هستی منی»
با دلخوری گفتم:«خودتم میدونیکه نیستم و گرنه با نازی و باباش به مسافرت نمیرفتی.»قهقه ای زد و گفت:«پس این طور خانوم کوچولو باور نکرده،نازی همراه ما نبوده .خب میتونی از بابا بپرسی.»
با حرص گفتم:«پس چرا تلفن نزدی؟»آروم گفت:«برای این که تو جاده ای که ما رفته بودیم و کارخانه در آن قرار داشت تلفنم آنتن نمی داد شب هم که به هتل برگشتیم گفتم حتما خوابی.امروز هم برات کمی خرید کردم. و گفتم بذار یکدفعه هم من زنگ نزنم تا بفهمی وقتی میری خانه ی خاله و عمه ات و تلفنت را خاموش میکنی من چه حالی دارم»
خنده ام گرفت و گفتم:«یعنی تلافی کردی؟»
گفت:«ای، یه چیزی تو همین مایه ها حالا بیا سوغاتی هایت را بگیر.»و از توی ساکش یک قاب معرق زیبا و یک جعبه ی خاتم درآورد و به من داد.خیلی قشنگ بود . گفتم :«مرسی خیلی با سلیقه ای»سرش را نزدیک صورتم آورد و گفت:«اگه با سلیقه نبودم که تورا برای خودم انتخاب نمیکردم.تو که از ماه هم ماه تری.»
یکهو از کامران پرسیدم:«راستی تو تا کی ایران می مونی؟»گفت تا تولد تو که هستم چون بابا گفته برای خواندن وصیت نامه همه ی اعضای خانواده باید باشند.بعدش را نمیدانم بستگی به وصیت نامه داره چون میدونی شاید بابابزرگ تصمیم گرفته باشه کارخانه را منفجر کنه یا اداره اش را به کس دیگه ای بسپاره هیچ چیز معلوم نیست.»
آروم گفتم:«ولی مامان گل پری همه چیز را میداند.»
گفت:«از کجا فهمیدی.»حرف های بابا و مامان گل پری را که شنیده بودم برایش گفتم که خندید و گفت:«راست گفته اند دیوار موش داره موشم گوش داره>»
بلند شدم و پایم را روی زمین کوبیدم و گفتم:«خیلی بیمزه ایومنو باش که میخواستم خبردارت کنم.»بلند شد و گفت:«من فدای تو بشم.شوخی کردم.چرا ناراحت شدی»
با هم قدم زنان به ساختمان برگشتیم و دیدیم بابا و عمو همچنان مشغول صحبت هستند.به مامان اینا سوغاتی هایم را نشان دادم که گفتند خیلی قشنگه و مامان گل پری گفت:«کامران فقط برای ژینا سوغاتی آوردی؟پس برای بقیه چی»
کامران گفت:«برای بقیه گز و پولک آورده ام.خب ژینا فرق میکند تازه ژینا برایش سوغاتی آورده ام با من قهره اگه نمی آوردم که دیگه هیچی»
عمو خندید و گفت:«مگه یه دختر عمو بیشتر داری.تازه ژینا جای خواهرت هم هست.باید سوغاتی بیشتریم می آوردی»
از گفتن کلمه ی خواهر رنگ از صورتم رفت و صورت کامران هم سرخ شد تنها کسی که متوجه حالت ما شد مامان گل پری بود کهسری تکان داد و گفت:«ژینا،انگارحالت خوب نیست و زری خانم را صدا زد و گفت تا برایم اب قند بیاورد.»
بابا هم گفت:«خسته ای عزیزم.هوا هم گرمه بهتره زود بخوابی که فردا توی راه حالت خوب باشه.»کمی آب قند خوردم و به اتاقم رفتم از این که دیگران مخصوصا بابا و عمو اینا منو خواهر کامران میدانستند حرصم می گرفت و لجم در می آمد.
صبح زود با سروصدای بقیه از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و حاضر شدم ساکم را برداشتم و به پایین رفتم و سلام کردم.مامان خندید و گفت:«تو ساکت را هم آوردی.»گفتم:«مگه نمیخواین تو ماشین بگذارید»مامان گل پری با صدای بلند خندید و گفت:«همه ی وسایلت را ببر توی حیاط و تو با عمو اینا بیا و هرچقدر می خواهی صدای ضبط رو بلند کن که من امروز سرم درد میکند و حوصله ندارم.»
عمو هم که دید مامان گل پری اینجوری میگه گفت:«اگه این جوره منم با شما میام.مدت هاست مادر با شما جایی نرفتم.این دوتامایه ی عذاب هم با هم بیان و سر مارا درد نیاورند.»
از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم.نگاهی به کامران انداختم که دیدم از این حرف مامان گل پری بال درآورده و بلافاصله ساکم را گرفت و گفت:«پس زود باش بقیه وسایل را بیار حالا که من و تو مایه ی عذاب و درد سریم و هیچ کس حوصله ما رو نداره بیا زودتر سر به کوه و بیابون بذاریم.»
همه از حرفش خندیدند و همگی بعد از جابجایی وسایل براه افتادیم.مامان کلی به کامران سفارش کرد که آهسته رانندگی کند و کامران گفت من پشت سر ماشین شما حرکت میکنم.
قرار بود سر جاده ی چالوس همگی جمع شوند و بعد باهم بریم.وقتی رسیدیم همه جمع شده بودن.تینا و آرش با ماشینآرش بودند و مانی هم با ماشین عمه پرستو پیش بابک رفته بود خاله گلناز اینا هم که تماس گرفته بودند و گفته بودند برای عصری میان و ما راهی شدیم.
توی جاده حال و هوای قشنگی داشتیم و کامران میگفت:«می دونی ژینا،فکر میکنم برعکس بابا اینا،مامان گل پری بدش نمیاد منو تو بهم برسیم.امروز دیدی چطور فیلم بازی کرد تا من و تو تنها باشیم»
گفتم:«آره.مامان گل پری اصلا از صدای موسیقی ناراحت نمی شه.منم فهمیدم داره فیلم بازی میکنه.»
بلند خندید و گفت:«من قربون این مامان گل پریم برم که باعث شد تو با من تنها تو ماشین باشیم میدونی مثل آرش و تینا شدیم.از صندلی عقب هم شیرکاکائو و کیک بردار و بخور تا ضعف نکنی.»
گفتم:«با خودت آوردی»گفت:«برای تو از یخچال برداشتم.»کیک و شیر را خوردم و به کامران که سیگاری آتش زده بود نگاه کردم و گفتم:«حسی تو این جاده هست که منو همیشهمثل آدم های عاشق میکنه و تو رویا فرو می بره.»
با صدای گرمی گفت:«خواهشا ایندفعه را واقعا عاشق این دلباخته ات بشو و دلش را نشکن.»
     
#48 | Posted: 5 Sep 2012 08:13
سیگار را از دستش گرفتم و پکی زدم و به سرفه افتادم و گفتم:«اه این چیه تو میکشی؟خفه شدم.»
گفت:«من عادت کردم ولی چیز خوبی نیست.همان بهتر که بدت بیاد.»گفتم:«تو که قبلا سیگاری نبودی.رفتی پاریس سیگاری شدی؟»
خندید و گفت:«خوبه که سیگاری شدم.مثل خیلی ها الکلی و معتادنشدم»
به منطقه ی آستارا که رسیدیم بابا نگه داشت و برای صبحانه پیاده شدیم.آرش و تینا خودشان را به ما رساندند و آرش گفت:«اگه میدونستم ماشینتان خالی است ماشین نمی آوردم و با شما همراه میشدیم»
کامران خندید و گفت:«چه خودش را هم دعوت می کند.نمی دونم چه اتفاقی افتاد که مامان گل پری دلش به حال من سوخت و کاری کردکه من با یارم تنها باشم.اون وقت بیام شما لولو سر خرمن ها را با خودم ببرم.»
تینا گفت:«باشه.حالا دیگه ما لولو شدیم.از قدیم گفتند گذر پوست به دباغ خانه می افتد.»
کامران گفت:«بابا شوخی کردم.ماتا آخرین لحظه هم قرار نبود تنهابیاییم.»
تینا لبخند موذیانه ای زد و گفت:«ولی انگار مامان گل پری فکرایی داره که این کارو کرده.»در همین موقع مهوش و مانی به سمتمان آمدند و مانی رو به کامران گفت:«پسر دایی عزیز انگار خیلی سبک سفر می کنید.تنهایی خوش میگذرد.»گفتم:«مامان گل پری ما رو از ماشین بیرون کرده و حوصله ی ما رو نداره.»
مهوش گفت:«عجیبه،مامان گل پری که جونش شما دوتا هستید.»گفتم:«علتش را باید از خودش بپرسید.»
مامان صدایمان زد که بیایید صبحونه بخورید. بعد از خوردن صبحونه کنار رودخانه نشستم و پایم را در اب فرو بردم. بابک و کامران به کنارم امدند و مشتی اب خنک به صورتشان زدند. و دوباره راه افتادیم. وقتی به گچسار رسیدیم آرش برای بنزینزدن ایستاد و بقیه رفتند. کامران هم پیاده شد و چهارتا بستنی و کمی هم پفک و چیپس خرید و بین خودمان و تیناو ارش تقسیم کرد و حرکت کردیم. از مامان اینا فاصله گرفته بودیم و کامران آروم حرکت می کرد. گفتم: یه خورده تندتر برو. عقب افتادیم.
از گوشه چشم نگاهی بهم کرد و گفت: داشتم فکر می کردم که همین جا سر ماشین رو کج کنم و تو رو بدزدم و ببرم. چه قدر باحال می شه، نه؟
در حالی که بستنی را می خوردم گفتم: بی مزه، همچین حرف می زنه که انگار دوست پسرمه و یواشکی پیش همدیگه ایم.
لبخند تلخی زد و گفت: روابط ما از اون هم بدتره. نه می تونیم فرار کنیم و نه با موندنمون چیزی درست می شه. دیروز بابا تو شرکت مدام از شراکت با اقای صفوی می زد و می گفت اگر با نازی روابط بهتری داشته باشی بهتره.
گفتم: یعنی اینکه باهاش ازدواجکنی، آره؟
گفت: منظورش همینه ولی مستقیم نمی گه. حالا ولش کن. بذار از سفرمان لذت ببریم.
آرش از کنارمون رد وبوق زد وگفت: لیلی و مجنون. عقب افتادیم.
کامران دنده عوض کرد و سرعت را بیشتر کرد به تونل کندوان کهرسیدیم، بعد از تونل گفتم: یکدقیقه نگه دار
و پیاده شدم و هوای خنک و پاک را در ریه هایم فرو دادم.
کامران هم همین کار را کرد و گفت:واقعا اینجا هوای خوبی داره.
و دوباره سوار شدیم و حرکت کردیم. تو سیاه بیشه هم ماستکیسه ای و دوغ خریدیم و سرازیر شدیم. هوا مه الود بود و خنک. باران نم نم شروع به بارش کرد و گفتم: ای کاش باران تمام تردیدها و اندوه ها و جدایی ها را با خودش بشوید و ببرد و سبزی زندگی را به همه هدیه دهد.
کامران گفت: یادته بچه بودی و به پاریس آمدی کنار رود واقعا باران تماشایی بود. تو از زیر چترعمو در رفتی و می خواستی داخل رودخانه را نگاه کنی. حالا اگه بیای پاریس و کنار رود سن زیر بارون قدم بزنی چه حالی داره.
خندیدم و گفتم: من همین جا هم می تونم زیر بارون باهات قدم بزنم. احتیاجی به پاریس امدن نیست. می خوای تو همین جاده هم پیاده شد و چهارتا بستنی و کمی هم پفک و چیپس خرید و بین خودمان و تینا و ارش تقسیم کرد و حرکت کردیم. از مامان اینا فاصله گرفته بودیم و کامران آروم حرکت می کرد. گفتم: یه خورده تندتر برو. عقب افتادیم.
از گوشه چشم نگاهی بهم کرد و گفت: داشتم فکر می کردم که همین جا سر ماشین رو کج کنم و تو رو بدزدم و ببرم. چه قدر باحال می شه، نه؟
در حالی که بستنی را می خوردم گفتم: بی مزه، همچین حرف می زنه که انگار دوست پسرمه و یواشکی پیش همدیگه ایم.
لبخند تلخی زد و گفت: روابط ما از اونهم بدتره. نه می تونیم فرار کنیم و نه با موندنمون چیزی درست می شه. دیروز بابا تو شرکت مدام از شراکت با اقای صفوی می زد و می گفت اگر با نازی روابط بهتری داشته باشی بهتره.
گفتم: یعنی اینکه باهاش ازدواج کنی، آره؟
گفت: منظورش همینه ولی مستقیم نمی گه. حالا ولش کن. بذار از سفرمان لذت ببریم.
آرش از کنارمون رد وبوق زد وگفت: لیلی و مجنون. عقب افتادیم.
کامران دنده عوض کرد و سرعت را بیشتر کرد به تونل کندوان که رسیدیم، بعد از تونل گفتم: یک دقیقهنگه دار
و پیاده شدم و هوای خنک و پاک را در ریه هایم فرو دادم.
کامران هم همین کار را کرد و گفت: واقعا اینجا هوای خوبی داره.
و دوباره سوار شدیم و حرکت کردیم.تو سیاه بیشه هم ماست کیسه ای ودوغ خریدیم و سرازیر شدیم. هوا مه الود بود و خنک. باران نم نم شروعبه بارش کرد و گفتم: ای کاش باران تمام تردیدها و اندوه ها و جدایی ها را با خودش بشوید و ببرد وسبزی زندگی را به همه هدیه دهد.
کامران گفت: یادته بچه بودی و بهپاریس آمدی کنار رود واقعا باران تماشایی بود. تو از زیر چتر عمو در رفتی و می خواستی داخل رودخانه را نگاه کنی. حالا اگه بیای پاریس و کنار رود سن زیر بارون قدم بزنی چه حالی داره.
خندیدم و گفتم: من همین جا هم می تونم زیر بارون باهات قدم بزنم. احتیاجی به پاریس امدن نیست. می خوای تو همین جاده پیاده شم و توجاده زیر بارون بیام.
خندید و گفت: اون وقت میگن دیوونه شدی. این جا خطرناکه دختر.
خندیدم و گفتم: اگه دیوونه نبودم که حرف های تو رو گوش نمی دادم.بس کن کامی، انگار یواش یواش داره باورت می شه که می تونی با من ازدواج کنی. خودتم می دونی محاله.
     
#49 | Posted: 5 Sep 2012 08:15
انگشتش رو روی لبم گذاشت و گفت:خواهش می کنم دوباره شروع نکن بذار بهمون خوش بگذره.
لبخندی زدم و گفتم: باشه.
توی جنگل برای نهار نگه داشتیم و بابا اینا بساط جوجه کباب را پهن کردند و مشغول باد زدن شدند.
با بچه ها توی جنگل کمی گردش کردیم و بعد به راه افتادیم. وقتی واردنوشهر شدیم هوا دم کرده بود و شرجی بود. از شهر خارج شدیم و بعد از پل فلزی وارد ویلا شدیم.
بوی دریا مستم کرد و اقا اردشیر و بنفشه خانم سرایدار ویلا به استفبالمون امدند. ویلا مرتب بود و ساکم را به اتاقم بردم و بعد بدوناینکه صبر کنم کلاه و عینکم را برداشتم و به سمت دریا رفتم. گلهای خرزهره تماماً گل داده بودند و دو طرف جاده ی منتهی به دریا را زیبا کرده بودند.
.قتی به دریا رسیدم دریا متلاطم بود. موج بلندی خیسم کرد و خنک شدم. در همین مواقع صدای بچه ها را شنیدم که نزدیک می شدند.
مهوش با دیدنم گفت: وای ژینا خیس شدی. بلند شو.
کامران گفت: این همیشه در حال خیس کردن پاهایش است ولی حالا سرش هم خیس شده.
بابک گفت: چه حیف دریا خرابه و گرنه الان یه شنای حسابی می چسبید.
کامران خواست از روی زمین بلندم کند که پایش را گرفتم و محکم به روی ماسه ها زمین خورد و یک موج هم سر تا پایش را خیس کرد. از دیدن قیافه اش که اب از سر و رویشمی چکید همگی به خنده افتادیم.
بابک گفت: بهتره پاشید. به نظرم دریا طوفانی تر می شه.
به سختی هر دوخیس شده بودیم از جا بلند شدیم و با بچه ها به سمت ویلا حرکت کردیم. وقتی وارد شدیم مامان با نگرانی گفت: چی شده؟ چرا این طور شدید؟
گفتم: یه موج زد و خیسمان کرد.
کامران گفت: البته موجی که به من زد اسمش ژینا بود.
بابا خنده اش بلند شد و گفت: ژینا، زورت زیاد شده ها؟
عمو گفت: خوب خستگی رانندگی را از تنت درآورده کامران. حالا یه دوش گرم بگیر و بیا.
گفتم: باشه کامران خان بهم می رسیم.
مامان گل پری گفت: بهتره زود دوش بگیرید و اماده شید که فکر کنم ترگل و گلناز اینا سر برسند.
وقتی وارد اتاق شدم دیدم ساک مامان گل پری هم انجاست. فهمیدم که با هم تو اتاق شریکیم. بعد از دوش لباس لیموئی و شلوار لی پوشیدم و به طبقه پایین رفتم.
خاله گلناز و ترگل آمده بودند و خاله ترگل که از وقتی آمده بود منوو تینا رو ندیده بود هر دویمان را بوسید و گفت: هر دویتان خانمی شدید.
تشکر کردم و به سمت خاله گلناز رفتم که با دیدن دو تا چشم سبز کهزیر ابروهای پیوسته اش بهم خیره شده بود معذب بودم. خاله که متوجه حالتم شده بود گفت: شهروز برادر کوچک بیژن است و تو المان مثل بیژن دندان پزشکی می خواند.
سلام کردم که در جوابم گفت: سلام. من هیچ فکر نمی کردم که توی خونه خاله گل پری همچین ماه رویی ببینم و گرنه زودتر از اینا پاشنه در خانتان را در می آوردم.
در مقابل حرفش نمی دونستم چی بگم. من اولین بار بود که او را می دیدم و او به همین راحتی جلوی همه این طور راحت حرف زده بود و به نوعی ابراز علاقه کرده بود. ببخشیدی گفتم و به اشپزخانه رفتم و با فتانه و مرجان روبوسی کردم. مرجان که شاهد برخورد شهروز با من بود روبه فتانه گفت: پسرت خیلی عجوله، ما برای ارشیا صحبت کردیم جواب نگرفتیم و شهروز تو از گرد راه نرسیده شروع به ابراز علاقه کرده. خوش سلیقه ام که هست.
کامران و بابک که شاهد گفتگوها بودند به حیاط رفتند و من و تینا هم به اتاق برگشتیم. تینا با خنده گفت:خدا اخر و عاقبت این سفر را به خیر کند. بگذار حساب کنم، ارشیا، کامران، شهروز، حالا از دل بیژن و نیما که خبر نداریم.
گفتم: تو هم شلوغش کردی. بیژن و نیما بدبخت را واسه چی قاطی میکنی. ارشیا هم که یک خواستگاری کرده و شهروز هم که...
تینا حرفم را قطع کرد و گفت: شهروز هم که از گرد راه نرسیده میگه می خواد پاشنه خونتون را از جا دربیاره و هر هر خندید.
گفتم: بس کن تیناو من می خوام برم پیش دایی بهروز. تو و ارش هممیایید یا نه؟
بلند شد و گفت: باید از ارش بپرسم. خب دایی اونه. و به پایین رفت. منم حاضر شدم و رفتم پایین.
تینا گفت: ارش نیست. نمی دونم کجارفته.
گفتم: عیبی نداره، خودم میرم.
بزرگترها همگی استراحت می کردند وبه تینا گفتم به مامانم بگه من رفتم. وارد حیاط که شدم دیدم پسرهازیر آلاچیق دور هم نشسته اند و سرگرمند. آهسته به سمت در ویلا رفتم و وارد خیابان شدم و به سمت ویلای دایی به راه افتادم. ویلای دایی پنج تا ویلا فاصله داشت. از سمت دریا هم راه داشت ولی چون مردم کنار دریا می نشستن دوست نداشتم برم.
وقتی به ویلای دایی رسیدم دیدم در بازه وارد شدم. صدای خنده بچه ای توی حیاط پیچیده شده بود و من با تعجب جلو رفتم که دیدم پسر بچه ای تقریبا سه ساله ای با لپ های اپل و سرخ و موهای مشکی صاف در حال بدو بدو است.
با دیدن من با خنده جلو امد و گفت: شما هم مریضید؟
از حرفش که خیلی با مزه بود خنده ام گرفت و روی زمین جلوی دو پایش زانو زدم و گفتم: نه عزیزم. اینجا خونه دایی منه. ولی تو اینجا چی کار می کنی؟
با خنده بادی به غبغب انداخت و گفت:خب خونه بابای منه.
من که فکر می کردم این بچه یکی از بیمارها است که بعضی مواقع که دایی خونه است، اینجا مراجعه می کنند پرسیدم: اسمت چیه کوچولو؟
گفت: بهادر.
گونه اش را بوسیدم و گفتم: چه اسمقشنگی. مامان و بابات کجا هستند؟
با سر به سمت تراس ویلا اشاره کرد و گفت: اون جا بابام داره ورزش می کنه.
گفتم: آقای دکتر هم اونجاست؟
با خنده مثل اینکه من حرف خنده داری زده باشم گفت: خی آقای دکتر بابای منه.
با اینکه از حرف های بهادر چیزی دستگیرم نشد دستش را گرفتم و با هم به تراس رفتیم و دیدم دایی در حال نرمش کردن است. و خانمی حدودا سی و چند ساله هم با دامن کوتاه و تاپ روی صندلی نشسته و در حال چای ریختن است و متوجه امدن من نشدند.
بلند سلام کردم که دایی و خانوم ناشناس دستپاچه به سمتم برگشتند و دایی با دیدن من و بهادر با عجله به سمتم امد و با خنده ای که سعی می کرد اضطراب را پشت ان پنهان کند گفت: خوش امدی داییجان، چه بی خبر. چرا تنهایی؟
     
#50 | Posted: 5 Sep 2012 08:17
گفتم: تنها نیستم. مامان اینا با یه لشکر بزرگ تو ویلا هستند ولی من دلم براتون تنگ شده بود و خودم بی خبر اومدم.
دایی دستم را گرفت و گفت: بیا بالا عزیزم.
خانوم ناشناس هم صندلی ای برایم عقب کشید و گفت: بفرمایید ژینا جون.
از اینکه اسمم رو می دانست کمی تعجب کردم ولی خودم فهمیدم که یک موضوعی اینجا هست که من خبر ندارم.
بهادر به سمت دایی رفت و گفت: بابایی این خانومه می گه این جا خونه دایی اش است. مگه اینجا خونه ما نیست؟
از حرف های بهادر و بابا گفتنش و دیدن این خانم همه چیز دستگیرم شد که دایی ازدواج کرده و بچه دار شده ولی چرا بی خبر و یواشکی. چطورچندساله که ما اینجا می آمدیم متوجه نشدیم؟!
با تعجب به دایی نگاه کردم که بهادر را بوسید و گفت: برو عزیزم دوچرخه سواری کن تا ژینا جون ببینه بلدی.
بهادر با ذوق و شوق دوچرخه اش را برداشت و سوار شد و رفت. دایی با لبخند گفت: می دونم که تقریبا یه چیزهایی فهمیدی ولی برای روشن موضوع باید بگم پروانه همسر منه.
از صندلی بلند شدم و صورت پروانه را بوسیدم و گفتم: خیلی خوشحال شدم زن دایی. تبریک می گمولی نمی دونم چرا باید اینطوری همدیگه رو ببینیم.
پروانه خندید و گفت: چرایش را دایی ات بهت میگه. منم خیلی دلم می خواست شماها رو از نزدیک ببینم.
رو به دایی کردم که گفت: چایی ات رو بخور تا بهت بگم. گفتم: منتظرم می شنوم.
دایی گفت: خودت می دونی که بابابزرگ و مامان بزرگت چقدر اصرار به ازدواج من داشتند و بخصوص بابابزرگ که می خواست نوه پسری اش رو ببینه. ولی من در همان سالها به شما امدم و یک روز با پروانه که پرستار بیمارستان بود اشنا شدم و بهش دلباختم و یک روزبیرون بیمارستان ازش خواستگاری کردم ه بلافاصله به من جواب رد داد. خیلی ناراحت شدم ولی کوتاه نیامدم و انقدر به دنبالش رفتم و امدمتا اینکه یک روز به من گفت به هیچ عنوان نمیتونه با من ازدواج کنه. منم پرسیدم دلیل ان چیه. قول میدم اگه دلیل موجه ای باشه دیگه مزاحمش نشم. اون هم به من گفت که بعد از مرگ پدرش و مادرش که تو تصادف از بین رفتند تو پرورشگاه بزرگ شده چون قوم و خویش نزدیک نداشته که ازش نگه داری کنند.
من هم گفتم که اصلا دلیل خوبی نیست و هیچ نمی تونه منو منصرف کنه. که با ناراحتی گفت: تنها این نیست. من تو همون تصادف دچار مشکل شدم و نمی تونم باردار بشم و طعم مادر شدن را بچشم یا تو رو به ارزوی پدرشدنت برسانم.
راستش اولش خیلی ناراحت شدم ولیدیدم نمی تونم از پروانه بگذرم. با خودم گفتم: مگه تمام ادمهایی که با هم ازدواج می کنند از اول می دونند که بچه دار خواهند شد یا نه. شاید من نتونم بچه دار شم. با این تفکرات پیش پدر و مادرم رفتم و با کلی مقدمه چینی گفتم که عاشق شده ام و دختر مورد نظرم این مشکلرو داره.
پدر حتی اجازه نداد من بقیه حرفهایم را بزنمم و گفت: اصلا فکرش را همنکن.ن منتظرم که نوه ی پسری ام را ببینم تا اسم خانواده مهروزی را زنده نگه داره. هر چی خواستم قانعش کنم نشد که نشد. مادر حرف منو قبول داشت ولی حریف پدرم نمی شد و آخر سر به من گفت: خودت می دونی پدرت حرفش یک کلام است و بهتره کوتاه بیایی. بالاخره یک روز دختر دیگه ای را می بینی و عاشقش می شی.
با ناامیدی به شمال برگشتم و هر چقدر سعی کردم پروانه را فراموشکنم نشد. برای همین هر دختری را کهپیشنهاد دادند قبول نمی کردم و تا اینکه پدر و مادر فوت کردند. بدون اینکه نوه پسری شان را ببینند. در دلم از اینکه انها را به آرزویشان نرسانده بودم خیلی ناراحت بودم ولی دست خودم نبود، نمی تونستم پروانه را فراموش کنم.
بعد از مدتی تصمیم خودم را گرفتم و به پروانه گفتم ما با هم ازدواج میی کنیم و بچه ای را به فرزندی قبول می کنیم. پروانه اول راضی نمی شد و می گفت:من نمی خوام تو را از داشتن بچه محروم کنم.
من هم گفتم: از کجا معلوم که منم بچه دار بشم یا نه. در ضمن مگه فقط باید بچه را بدنیا آورد تا پدر و مادرش بشی. این همه خانواده که بچه ای را بزرگ کرده اند و از بچه ای که خودشان می خواستند عزیز تر شده.
پروانه موافقت کرد به این شرط که با خانواده من روبرو نشه. چون می گفت طاقت نداره که بهش به چشم یک عروس ناخواسته نگاه کنند.
من که هر کاریش کردم حریفش نشدم تصمیم گرفتم این ماجرا را از بقیه مخفی کنم. برای همین به سادگی عقد کردیم و بعد هم بهادر را از بهزیستی گرفتیم و بزرگ کردیم.
بهادر فقط چند روزش بود که به بهزیستی سپرده شده بود. نمی دونیم که پدر و مادر اصلی اش کی بودند. ولی اینو می دونم که بهادر از هر بچه ای که خودم می خواستم داشته باشم عزیزتره و با دنیایی عوضش نمی کنم. می دونم می خوایبپرسی پس روزهایی که شما این جا می آمدید پروانه و بهادر کجا بودند.
وقتی شما تماس می گرفتید پروانهو بهادر به خانه دوست صمیمی پروانه می رفتند و من هم جز قاب عکس ها به چیزی دست نمی زدم. موقع جشن ارش و تینا هم چون بهادر تب کرده بود نتونستم بیام. حالا همه چیز را می دونی. می دونم که می خوای بگی من نباید قضیه را پنهان می کردم ولی تو اون شرایط تصمیم بهتری نتوانستم بگیرم. با خوشحالی گفتم: ولی دایی من خیلی خوشحالم که یکدفعه صاحب زن دایی و پسر دایی شدم. مطمئنم مامان وخاله هم حسابی خوشحال می شوند.
پروانه گفت: نه زینا جون. من از روبرو شدن با انها و و نگاه سرزنش بارشان می ترسم. مطمئنم که از این که باعث شدم برادرشان عروسی نگیرد و خودش بچه ای نداشته باشه ناراحت می شن.
دستانش را در دستم گرفتم و گفتم: اصلا این طور نیست. مامان و خاله امخیلی مهربونند و فقط خوشبختی برادرشان را می خواهند وقتی بفهمند که شما با هم خوشبختید خیلی هم خوشحال می شن و فقط از این ناراحت می شن که چرا برادرزاده شان را دیر دیده اند. مامان دو شب پیش به من عکسی داده بود تا به دایی نشان دهم و ببینم حاضره ازدواج کنه یا نه. حالا باید بهش خبر بدم که دایی ازدواج کرده و بچه هم داره.
پروانه در حالی که برای آوردن شربتو میوه به داخل می رفت گفت: ولی من هنوز می ترسم.
     
صفحه  صفحه 5 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  14  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / عشق ممنوعه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.