|
دکتــرعبدالکــریم ســروش احیاگـــر فــکر دینــی:
<strong>همه موافق اند که دین ظاهری دارد وباطنی. اکثریت مسلمانان مجذوب همان ظاهر دین که بیشتر آدابی و مناسکی است میباشند . ولی باطن دین مربوط به نخبگان و نوارد است که از ظواهر دین عبور میکنند و به اعماق و لایه های زیرین دین میرسند. دین فقهاهتی دین قشری , مناسک محور و مقلدانه است. این آداب و رسوم به حدی اوج میگیرد که قدسی و جاودانی میشود. به این مفهوم که در هر عصرزمان غیر قابل تغیر میشود. فقه که علم حقوق است و بر مبنای نیاز مندی ها و مقتضیات عصرمیباشد در کنار وحی می نشیند وقدسی جاودانی پنداشته میشود. به همین دلیل نیازمندی ها ی قرن هفتم تعمیم به همه عصرها وقرن ها پنداشته میشود.
آقای سروش درباره دخالت دادن هرچه بیشتر احکام فقهی در اداره امورکشوری که در آن مذاهب مختلف ادیان مخلتف زندگی میکنند هشدار میدهد که فتیله بعضی از این احکام را نباید بالا کشید. چرا که چراغ دین دود می زند و همه خانه آتش می گیرد. لذا اتفاقا در جامعه چند فرقه ای که در آن انواع دینداران و حتی بی دینان وجود دارند باید این فتیله را پایین نگه داشت تا همگان بتوانند در این جامعه فعالیت کنند.
اسلام فقهاهتی بنابر ظواهر خیلی ستبرخود خالی از محتوای دورنی میشود. و این ظواهر خیلی کلفت و ستبر که بیشتر میراث سنت های بدوی عربی است نمی تواند با جهان جدید همسوی و همنشینی داشته باشد.این ظواهر خشک و بی روح به لباسی میماند که به تن تمامی عصرها و زمان ها دوخته شده باشد. در قرآن مجید گزاره های یافت میشود که ناظر به شرایط خاص زمان نزول بوده و احکام متغیر نیز در آن یافت میشود ولی این گزاره های موقت ناظربه مقتضیات زمان معین و مکان معین میباشند نه همه عصرها ,زمانها و مکانها.
دین اسلام بنابر همین فربهی وجهه شرعی و فقی خود از معنی و محتوا خالی شده است وبیشتر بجای احکام فراتاریخی و فرامکانی وحی , آداب , رسوم ,عنعنات و حتی خرافات فرهنگی حاکم برجوامع در آن حرف اول را میزند.فربهی فقه در اسلام از یک سو , ورد خرافات ازسوی دیگر و حاکمیت نظام های غیرمردمی و مستبد باعث آن شد تا کلام اسلامی از فربهی و قدرت و سیالیت عقلی خود فرو افتد و در حصار جزم اندیشی و تقلیدمداری سرگردان بماند.
همان گونه که قبلا هم بدان اشاره شد اسلام فقاهتی و صورتگرا بیشتر جذمی و تقلیدی است. همه چیزش قبلا ساخته و بافته شده است و نیازی به بازبینی و بازسازی در آن دیده نمی شود. این حصار ابدی و اذلی به سد بسیار بزرگی میماند که با مفاهیم و اندیشه های جدید شدیدا مخالفت و مقاومت می کند.
و قتی دین هندویزم و بوادیسم را مطالعه میکنیم میبینبم که در آن حصاری به این بزرگی در آن به چشم نمی خورد . بیشتر دورنی اند تابیرونی . حتی گفته میتوانیم که این ادیان و حتی عیسویت دین بی شریعت اند. و بیشتر بر اخلاق , عرفان و معنویت توجه دارند تا ظواهر و قشردین. برهمین مبنا گفته میتوانیم که ادیان بی شریعت که درون گرایی و غایت اندیشی درآن محوریت دارد میتواند با جهان مدرن کنار آیند. در حالیکه اسلام فقاهتی که خالی از اخلاق و معنویت است و بر ظواهر خشک مهندسی شده و بی روح متمرکز است نمی تواند با جهان مدرن همسوی داشته باشد. این قرایت از اسلام نمی تواند با جهان مدرن و یا بهتر بگویم با مولفه جهان مدرن سازگاری داشته باشد. با تاسف که دینداری حاکم همین دین تقلیدی روحانی محور و مناسک محور است.
همانگونه که میدانیم ادیان دارای ظواهر و باطن اند. ظواهر ادیان خیلی متفاوت و درجاهای حتی با هم متعارض اند.
قرایت های معرفت اندیشانه , تجربت اندیشانه و روشنفکرانه از اسلام میتواند متعارض با جهان مدرن نباشد. حتی به جریت گفته میتوانیم که مشترکات ادیان در عرفان و معنویت است که درونی اند در حالیکه دراسلام صورتگرای فقیهانه نه عقل جایگاه رفیعی دارد ونه از معنویت ,اخلاق و عرفان خبری است و نهایتا کارایی عقل در حد کشف احکام شرع است. محسن کدیور بر این باور اند که انحطاط فرهنگ و تمدن اسلامی زمانی آغاز شد که نهضت عقلگرای معتزله و عدلیه توسط جریان محافظه کار اشاعره در هم شکسته شد. قرایت های خشک مقلدانه از هردینی که باشد نمی تواند جای برای جهان مدرن باز نماید. در حالیکه غایت اندیشی و معنویت گرایی میتواند با جهان مدرن همسوی داشته باشد. . البته یک نکته قابل ذکر است که هیچ دینی از دیان خداباور و غیر خداباورتهی از اخلاق و معنویت نیستند. همین موضوع یکی از دلایل بسیار قوی برای زنده ماندن ادیان در طول تاریخ بوده است.
درپاره ای از مباحث دیده شده که روحانیان ما از منظر نظری و فکری با اندیشه ها و فناوری های غرب کاملا مخالفت می ورزند ولی درمقام عمل بی اختیار آنرا پذیرفته و آنرا بکار میبرند این خود نشان میدهد که غرب همیشه نزد عامه مسلمانان مقلد جزم اندیش یک «مدل فرهنگی » است نه یک موضوع مطالعه و مولد تیوری های علمی .
نگاه حداقلی به دین یکی دیگرنظریات دکتر سروش بوده که حمل بار سنگین همه علوم برشانه های دین, دین را ازپیام اصلی آن دور میکند. ایشان معتقد اند که نگاه دین به همه امور زندگی حتی اخلاق اقلی است نه اکثری و نگاه اکثری به دین که منبع همه علوم انسانی , طبیعی و غیره است نه مرام و هدف اصلی شارع بوده و نه خواسته خداوند میباشد.
با تاسف که آنچه از متون مقدس دینی استخراج میشود بیشتر رنگ و بوی علومی را دارد که خداوند آنرا در حیطه عقل دانسته است. همه روشنفکران دینی به این امر معتقد اند که علوم تجربی را نمی توان از قرآن استخراج کرد. قرآن کتاب فلسفی , علمی نیست .حتی پاره اشاراتی که از مسایل علمی در آن دیده میشود بیشتر عرضی اند و نهایتا نمی توان تیوری های جدید علمی را از آن استخراج کرد. پاره ای از قرآن شناسان معاصر بر این با ور اند که قرآن پیرامون مسایل علمی و خاصتا هیات نجومی, فرهنگ زمانه را بازتاب داده است. صبغة فرهنگي و عربي قرآن كه در آن از «حور مقصورات» و باغ هاي پرميوه و پرسايه بهشتي و آتش و آب داغ و نامطبوع جهنمي سخن مي رود نشان میدهد که خداوند به زبان مردم زمانه و مطابق ذهنيات آنان از هفت آسمان , جنون, تاريخ و جغرافياي مقبول زمانه و هيات بطلميوسي و طب جالينوسي سخن گفته است. که خود نشان دهنده مسایل علمی همان عصر و علوم متداول قرن هفتم بوده است. بنابراین استخراج علوم عقلی محض از قرآن کاریست خطا و نامقبول . و ثانیا در عرصه فقه هم نمی توان علوم فقهی را فرا تاریخی و فرامکانی دانست .علم فقه علم انسانی است ومطابق به واقعات زمانه بوده است. ولی مسلمانان صورت گرا بر مبنای این اعتقاد که قرآن کلام الهی است و همه علوم اعم از علوم طبیعی علوم انسانی وحتی شکل نظام های حکومتی در آن گنجانیده شده است, فقه را همه کاره ویک علم کامل و جامع واکثری برای تمام مشکلات جامعه پنداشته اند. به قول شماری از این علمای صورت گرا که قران داریم دیگر نیازی به علوم بشری نیست پشت به علوم عقلی کرده اند. درنگاه بسیاری از علمای دینی فقه میتواند جوابگوی همه مشکلات و نیاز مندی انسان باشد.در نگاه اسلام تاریخی و فقیهانه فقه که بیشتر علم حقوق است برعلاوه غنای حکمی , غنای برنامه ریزی نیز در آن متصور است. در حالیکه دکتر سروش معتقد اند که فقه غنایی حکمی دارد اما برنامه ریزی کار فقه نیست. برنامه ریزی کار عقل و علوم انسانی است. و روی شکل نظام های حکومتی در قرآن تاکید نشده است آنچه مورد نظر قرآن بوده نظام برمبنای عدل بوده است. اصلی که باید همه حاکمان در نظر داشته باشند .
دکتر سروش معتقد اند که مشکلات یک جامعه دینی فقط مشکلات فقهی نیست. ما نمی توانیم راه حل و برنامه ریزی های علمی را از فقه استخراج نمایم.
وقتی نخبگان سیاسی کشور بخواهد در پروژه های مانند آموزش پرورش , زراعت و جاده سازی برنامه ای طرح کنند نیازی نیست که به فقه مراجعه کنند و ببینندکه حکم فقه در این برنامه ریزی چیست. ما نمی توانیم برنامه ریزی های کاملا علمی را از فقه استخراج کنیم این کاریست که پاره از علمای فقه بدان معتقد اند و فقه را حلال تمام مشکلات جامعه میدانند.
به قول ایشان دین متشکل از سه بخش فقه , اخلاق, و اعتقادات است. دین در این سه ساحت حد اقلی است. قصاص, دیات, حد اقل کاریست که میتواند جلوگیری از ظلم و بی عدالتی در جامعه باشد. ذکات, خمس حد اقل کاریست که میتواند در یک نظام اقتصادی و امور حکومتی از آن استفاده شود. و طهارت هم حد اقل کاریست برای تامین بهداشت . برای حد اکثر کار ها باید از عقل و علم کارگرفت یعنی برنامه ریزی عقلانی نقش محوری و اساسی دارد. به طور نمونه برای از بین بردن تورم اقتصادی کشور نمی توانیم به فقه مراجعه کنیم و راه حل از آن جستجو کنیم بلکه برای مهار سازی تورم برنامه ریزی عملی باید نمود. همین طور میتوان دها نمونه ارایه کرد.
دکترسروش در کتاب بسط تجربه بنوی در مقاله دین اقلی و اکثری میگوید« بردین بارزیادی را نمیوان نهاد . کسانیکه از بیرون در دین نظر می کنند, یکی از وظایف شان آموختن این نکته است که دین اکثری نافی خود دین است. کسانیکه انتظارات گزافی را نسبت به دین بر می انگیزند(در عرصه اخلاق, عمل ,اقتصاد,بهداشت,برنامه ریزی حکومت و....) دین را به کشیدن باری سنگین وا میدارند که رفته رفته مشروعیت و مقبولیت خود دین را از آن میستاند »
معنی کامل بودن دین از نظردکتر سروش و سایر روشنفکران دینی به معنی آنست که خداند برای هدایت بشر به راه مستقیم آنچه فرستاده است کامل است. ویا به تعبیر دیگرکامل بودن دین این معنی را دارد که خداوند آنچه را که برای بشر اراده کرده کامل فرستاده است و شارع دین آنرا کامل برای مردم ابلاغ کرده است . پس کمال دین یعنی آنچه خداوند میخواست به بشر اعلام کند کامل اعلان کرده است.
اما میان کمال دین و جامعیت دین تفاوت وجود دارد . دین کامل است اما جامع نیست . معنی آن این است که ما نمی توانیم توقع علوم تجربی ,تکنالوژی و سایر علوم انسانی را از دین داشته باشیم.
بحث دیگری را که دکتر سروش مطرح کرده است مسله ذاتیات و عرضیات دین است.این بحث به عقید بنده در نگرش و فهم مسلمانان میتواند خیلی مفید باشد.
دکتر سروش در مورد ذاتیات وعرضیات دین میگویندکه هرپیامبری که مبعوث میشودبا خود معارفی را می آورد . این معارف ناچار در ظرف زمانی خاص و مناسب با محیط جغرا فیا و اجتماع و فرهنگ خاص به مردم عرضه میشود. به همین سبب اگر پیامبران در محیط های مختلف مبعوث شوند , رنگهای مختلف برپیام آنان می نشیند. به عقیده ایشان امور ذاتی همان اموری میدانند که پیامبر در هر محیطی که مبعوث میشدند آنها را بل ضروره می آوردند. امور عرضی را در دین اموری میدانند که محیط و شرایط زمانی و تاریخی و فرهنگی اقتضا می کند که پیام پیامبر و نحوه ابلاغ آن پیام با آنها همرا و هماهنگ بشود.
به قول ایشان یکی از آشکارترین امور عرضی همین زبان عربی است. پیامبر گرامی اسلام در محیط عربی مبعوث شدند لذا زبان وحی عربی شد. اگر پیامبر در جغرافیای دیگری مبعوث میشدند زبان وحی زبان غیر عربی میبود. چون زبان وحی عربی بود لاجرم خصیصه زمانی و مکانی رنگ خود را بر پیام پیامبر زد و آن پیام در جامه عربی عرضه شد.
به عقیده دکتر سروش ذاتیات همان محتوای اصلی وحی الهی است که جامه متناسب با فرهنگ ها ,زبان ها و مکان را پوشیده است. در یک کلمه عرضیات آن چیز های اند که میتوانستند نباشند و ذاتیات چیزهای اند که نمی توانستند نباشند.
عرضیات همان های اند که به ذاتیات پوشش مفهومی داده اند. مثال زنده آن همین قرآن مجید است که محتوای وحی همه پوشش مفهومی فرهنگ و زبان عربی را دارد. همین قرآنی ما داریم حتی یک حرف غیر عربی ندارد. همه قرآن بازبان عربی (بشری) آمده است. همه تصاویری که از دوزخ, بهشت , پاداش , کیفر در قرآن ذکرشده است تصاویری اند که از فرهنگ مالوف قرن هفتم میلادی شبه جزیره عربستان الهام گرفته است. تمام میوه های ایکه در قرآن از آنها نام گرفته شده باهمه آنها عرب های مکه و مدینه آشنا بودند . محتوای وحی همه صورت عربی دارد. وقتی پیامبر رازهای پشت پرده این جهان را به تصویر میکشید ناچار برای فهم شدن شان از مواد و مفاهیم عربی استفاده میکرد. به طور نمونه وقتی پیامبر از هول وسختی قیامت حرف میزد و آنرا به تصویر میکشید از وانهادن شتر آبستن ده ماهه سخن میگفت(سوره تکویر آیه 4).
این ها همه صورت افگندند بر بی صورت ها , کرانمند نمودن بی کران ها و ساختن تصاویر مادی برای ارایه مفاهیم معنوی بوده اند . همه این صورت ها رنگ بوی , ذوق , ظرافت , معیشت و محیط عربی را دارد.
تعبیری را که بیشتر دکتر سروش در این زمینه بکار برده اند , صورت افگندن بر بی صورت هاست که به تعبیر عرفای ما ریختن بحر در کوزه است.
دکتر سروش نگاه قرآن را نسبت به یهودی های مقیم شبه جزیره عربستان واکنشی و نوعی موضعگیری میداند. ایشان معتقد اند اگر بجای یهودی ها کسان دیگری با عقاید دیگری ساکن شبه جزیره عربستان میبودند به یقین که لحن و محتوای قرآن چیز دیگری میبود. برهمین مبنا معتقد اند که این عکس العمل ها , موضعگیری ها از جمله عرضیات دین اند که میتوانستند نباشند و یا به شکل دیگری میبودند. اگر بجای یهودی ها و عیسوی ها مردمانی دیگری باعقاید مختلف مانند بودیستم , هندویزم درشبه جزیره عربستان زندگی میکردند, در آنصورت شکل و حتی محتوای قرآن در بسیاری موارد که یهودی ها و عیسوی ها مخاطب قرارگرفته اند کاملا تغیر میکرد.
ایشان معتقد اند برخی از آیات قرآن در اثر پرسش های پدید آمده اند که میتوانستند نباشند. اگر آن پرسش ها مطرح نمی شد آن آیات نازل نمی شد.
به طور نمونه اگر کاکای پیامبر و خانمش آن بی ادبی و عمل خشن را در مقابل پیامبر انجام نمی دادند , به یقین که آیات سوره مسد نازل نمی شد. این سوره عرضی وارد قرآن شده و به هیچ وجه جزذاتیات دین نمی شود. اگر از روح , ساعت , ازذولقرنین , قاعده گی زنان و... سوال نمیشد آیات مربوطه نازل نمی شدند. این بدان مفهوم است که رسالت پیامبر چیزی غیر از این سوالات عرضی است. پیامبر مانند یک آموزگاری بود که با پیام های روشن و آشکاری وارد صنف درسی شده بود . وقتی پیام اصلی خود را عرضه کرد مورد پرسش ها و حتی شیطنت های فراوانی قرارگرفت. وقتی پیامبر مورد پرسش های بی شماری قرارگرفت به آنها پاسخ داد. بنابر این قرآن یک حرکت بیست و سه ساله در متن اجتماع است که محتوای دیالوگی دارد. ماهیت پیامبر با اجتماعش مانند یک آموزگار با صنفش است. قران کتابیست پاسخنامه . کتابیست که بر پرسش های جامعه عربی پاسخ داده است. پاره اعظم قرآن بر سش ها و پاسخ ها بنا یافته است . از تو این سوال را میکنند , برای ایشان این پاسخ را ارایه کن و از این قبیل گفتمان ها.
به عقیده دکتر سروش این عرضیات و موضعگیری های قرآن میتواند کمک زیادی به مفسران قرآن نماید تا بدانند که اشاراتی که به مسحیان و یهودیان در قرآن رفته است شامل حال تمام مسیحیان نمی شود. «.در قرآن سخناني به مسيحيان نسبت داده شده است كه مربوط به همهي مسيحيان نيست. گروههاي كوچكي از مسيحيان كه در آن روزگار در جزيرهالعرب و حجاز زندگي ميكردند، اعتقاداتي بسيار خاص و استثنايي و مخصوص به خودشان داشتهاند. آن اعتقادات در قرآن مورد توجه و تفكر قرار گرفتهاند. جمع قليلي از آن مسيحيان حتي حضرت مريم(س) را هم دخيل در الوهيت ميشمردند و معتقد بودند كه او هم يكي از اعضاي «God head» و به اصطلاح «مجموعهي الوهيت» است. اين اعتقاد، اعتقاد رايج و متداولي در ميان مسيحيان نيست، بلكه جمع قليلي اين اعتقاد را داشتند؛ ولي با اين حال خداوند در قرآن جهت نقض اعتقاد اين گروه قليل از مسيحيان چنين تذكر ميدهد كه روزي ميرسد كه خدا به مسيح (ع) بگويد: «. . . ءانت قلت للناس اتخذوني و امي الهين من دون الله»؛ تو بودي كه به مردم آموختي كه تو را و مادرت را به منزلهي خداوند برگيرند؟ ومسيح(ع) به خداوند پاسخ ميدهد: «اگر گفته بودم تو خود ميدانستي. من چنين سخني نگفتهام و چنين آموزشي ندادهام !» لذا حتي دامنهي عكسالعملها، موضعگيريها و نقل قولها تا اين حد باريك ميشود كه حتي پارهاي از گروههاي اقليت نادر هم مورد توجه قرار ميگيرند. اين مطلب بايد درسي براي مفسران ما باشد كه گمان نكنند هر اشارتي كه در قرآن به مسحيت رفته است، به جميع مسيحيان برميگردد و تمامي آنها را در برميگيرد. گاهي آن نقل قولها به گروه معين و محدودي كه در آن روزگار و آن نقطهي جغرافيايي وجود خارجي داشتهاند برميگردد.
روشنفکران دینی قرآن را یک متن تاریخی و فرهنگی میدانند که در افق تاريخي بايد آن را مطالعه كرد. این روشنفکران معتقد اند که در بررسي هر متن بايد به فرهنگ زمانه آن پرداخت رابطه متن با فرهنگ نيز ديالكتيكي است، چون از سويي تأثير ميپذيرد و از سويي ديگر تأثير ميگذارد.
به طور نمونه همه صفاتی که ما بخداوند نسبت میدهیم همه مجازی اند. وقتی ما میگویم خداوند «رحمان» است , «رحیم » است , بینا است و..... همه این صفات مجازی اند برای اینکه ما به طور مجازی این صفات کاملا انسانی را به خدا نسبت میدهیم.«رب» در زبان عربی به معنی صاحب است در حالیکه قرآن این کلمه و این صفت بشری را تعالی بخشیده و به خداوند نسبت میدهد.
دکتر سروش وسایر روشنفکران دینی بر این باوراندکه چون خداوند اراده كرده تا پيام خود را به انسانها عرضه كند، از زبان بشري استفاده كرده است. از همينجاست كه روش تحليل زباني، تنها راه فهم پيام الهي است.
مرحوم دکتر نصرحامد ابوزید که یکی از قرآن شناسان و قرآن پروزه های بسیار شهیر جهان اسلام بودند پا را یک قدم از سایرین جلو تر گذاشته و معتقد بودند که : « جامعة اسلامي در زمان رسول خدا(ص) جامعهاي قبيلهاي و مبتني بر بردهداري بود و تجارت بردگان از عناصر اصلي نظام اقتصادي آن جامعه به شمار ميآمد، لذا احكام بسياري نظير ازدواج و آزادسازي برده متناسب با آن روزگار بود. امروز كه نظام بردهبرداري از ميان رفته، آن احكام ديگر مصداق پيدا نميكند و بايد آنها را كنار گذاشت. احكام جزيه و ربا نيز از همين گونهاند که باید حذف شوند.»
مرحوم دکتر نصرحامد برعلاوه اعتقاد به الهي بودن قرآن , متن قرآني را بيارتباط با زمينة فرهنگي، اجتماعي و سياسي زمان نزول آن نميدانستند. به بيان ديگر ایشان قرآن را يك محصولِ فرهنگي میدانستند كه در زمينة خاص فرهنگي - اجتماعي خاص شكل گرفته و زبان آن هم جدا از فرهنگ روزگار آن نيست. نصوص ديني مطابق شرايط فرهنگي خود نازل شده و زبان نيز شكلدهندة نظام معنايي آن است.
پژوهش های قرآنی ایکه امروز از متن مقدس بدست آمده بیشتر در افق تاریخی به آن نظر شده است که فرهنگ زمانه را بازتاب داده و بیشتر مطابق شرایط فرهنگی زمان خود نازل شده است و از مفاهیم و تصاویر مادیکه برای ارایه مفاهیم معنوی استفاده کرده کاملا ازمحیط مالوف پیامبراخذ شده است.
دکتر سروش برای تصدیق این مدعا میگوید« شما اگر قرآن را نگاه کنید کتابی است که کاملا با محیطی که پیامبر در آن زندگی می کرده است تناسب دارد. تناسبی تام و تمام دارد. یعنی کتابی است که از دل آن جامعه و آن تاریخ برخواسته است. رنگ و بوی آن جامعه و تاریخ را قویا در خودش دارد. این چیزی است که هم مسلمان باید به آن اعتراف بکند و هم غیر مسلمان، چیزی نیست که ما بتوانیم از آن بگریزیم. از زبان عربی این کتاب گرفته که متناسب است با قومی که این زبان در میان آن ها رایج بوده است، تا داستان هائی که در آن هست، تا مثال هائی که در او هست، مبالغه هائی که در آن هست، ضرب المثل هائی که در آن هست. اشارات و تنبیهاتی که در آن هست. همه چیز حتی عالم آخرت، جهان دیگر که پیامبر آن را تصویر می کند باز هم یک تصویر گری عربی و حجازی است. یعنی خوب نشان می دهد که پیامبری که در آن محیط بار آمده بوده، بهشت را هم با صورت ها و پدیده های همان محیط تبیین می کند و به مردم می شناساند. نه به یک صورتی که هیچ چیز آشنای او نیست. مثلا میوه هائی که در بهشت هستند و در قرآن نام آن ها آورده شده درست همان میوه هائی هستند که در عربستان پیدا می شدند. یک دانه میوه در آنجا ذکر نشده است که در جای دیگر جهان باشد و پیامبر از آن ها نامی برده باشد یا خدا نامی از آن ها برده باشد. حتی شکل زندگی بهشتیان، لباس هائی که می پوشند، میوه هائی که می خورند، تخت هائی که روی آن می نشینند، کاخ هائی که دارند، شرابی که می خورند، نحوه رفتار و معاملاتی که با هم دارند، همه این ها بر گرفته از صورت زندگی و محیط اجتماعی است که پیامبر در آن ها زندگی می کرد و با آن ها آشنا بود.
مفاهیمی که در قرآن به کار رفته کاملا با زندگی اعراب آن موقع متناسب بوده . این تناسب را میتوان در سه گفتمان که در قرآن وجود دارد به وضوح مشاهده کرد, یعنی گفتمان کاروانی , گفتمان بازرگانی و سومی هم گفتمان سلطانی . یعنی پیامبر اسلام یا خدای پیامبر اسلام حرف خودش را از این طریق به مردم رسانده و به آن ها فهمانده است. برای اینکه توضیح بدهد که اصلا هدایت چیست، از مقوله کاروان و در بیابان رفتن و در بیابان گم شدن و اسیر راهزن ها شدن و به مقصد نرسیدن و حاجت به راهنما داشتن، همه از این مقولات استفاده کرده است. سمبولیسم کاروانی قوی ترین سمبولیسمی است که در قرآن دیده می شود. بحث هدایت و ضلالت کاملا در آنجا دیده می شود و مسئله راهزنی و گم شدن در طریق و بی آب بودن و بی توشه ماندن، نمی گویم که این تعابیر امروز برای ما قابل فهم نیست ولی می خواهم بگویم که با آن زندگی چه تناسبی دارد.»
نتیجه ایکه دکتر سروش میگیرد این است که« دین ذاتی و ماهیتی ارسطوی ندارد. بلکه شارع مقاصدی دارد. این قاصد همان ذاتیات دین اند. برای ابراز و تفهیم و تحصیل این مقاصد, شارع از زبان خاص , مفاهیم خاص, شیوه های خاص(فقه و اخلاق) کمک گرفته است. این کار در زمان معین , مکان معین(عربستان قرن هفتم) برای مردم خاص با طاقت های بدنی و ذهنی خاص صورت پذیرفته است...

anything |
|