| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

شعرایی رو كه مورد علاقتون هست، با اسم شاعر بنویسید.

صفحه  صفحه 1 از 76:  1  2  3  4  5  ...  72  73  74  75  76  بعدی »  
#1 | Posted: 2 Nov 2010 20:52
شده از گریه شود خیس شبی زیر سرت ؟

یا نبینی تو بجز غصه و غم دور و برت ؟

زیر سر خیس شد از گریه و زاری امشب

بجز از غصه و غم هیچ نیامد بر لب

بی تو دیگر شب و روزم همه تلخ است و حزین

روز ها شب بشود زین دل تنها و غمین

هیچکس تاب نیاورد کنارم نفسی

چه حزین است نباشد به بَرَت هیچکسی

من چو افتاده به دریای غمت غوطه ورم

تو همان چوب نجاتی که فتادی به برم

خویش دانم که شوم غرق و دگر بی کفنم

باز بر عشق تو هر چند عبث چنگ زنم

بجز از عشق نخواهم به خدا چیز دگر

گُلِ من بر دل تنها و غریبم بنگر


ساسان مظهری
     
#2 | Posted: 2 Nov 2010 20:53
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

کارو
     
#3 | Posted: 2 Nov 2010 20:54
نقشی که باران می زند بر خاک

خطی پریشان

از سرگذشت تیره ی ابرست

ابری که سرگردان به کوه و دشت می راند.

تا خود کدامین جویبارش خرد

روزی به دریا باز گرداند.


هوشنگ ابتهاج
=========================
چه كسی میداند كه تو در پیله تنهایی خود، تنهایی ؟؟!

چه كسی میداند كه تو در حسرت یك روزنهدر فردایی ؟؟!

پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن ، زیبایی .....

سهراب سپهری
==============
او که بی‌دلیل


مرا به در آمدن آفتاب امید می‌دهد


ابله دلسوز ساده‌ای ست


که نمی‌داند


نومیدی سرآغاز دانایی آدمی ست.


......


سید علی صالحی
===============
ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکر محزون منم
من نیستم ! من نیستم !
رفت عمر من ، از دست من
این عمر مست و پست من
یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
لیک عمر پای اندر گلم
باری نپرسید از دلم
من چیستم ؟ من کیستم ؟

کارو
     
#4 | Posted: 2 Nov 2010 20:58
چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

مرمرین پله آن غرفه عاج !
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است .

نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست .
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست .

می فرو مانده به جام
سر به جاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می

گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها ، چون موج
به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج !

فروغ فرخزاد
     
#5 | Posted: 2 Nov 2010 20:59
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند


بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند


زآن می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم


غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند


نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد


با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند


سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا


وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند


بستاند این سرو سهی سودای هستی از رهی


یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


رهی معیری
     
#6 | Posted: 8 Nov 2010 17:04
خوشا به حال لک لکا

که عشقشون قاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که مرگشون گاف نداره

خوشا به حال لک لکا

که خوابشون واو نداره

خوشا به حال لک لکا

که لک لکن... که لک لکن!

با بالای سپیدشون

تو آسمون پر می زنن

رها و شاد، بی دغدغه...

هر جا بخوان سر می زنن

اوج می گیرن تو آسمون

تو آسمون بی نشون...

سر به هوا به عشقشون

از عشق، پرپر می زنن.

حسین پناهی
     
#7 | Posted: 8 Nov 2010 17:08
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد.

فریدون مشیری
     
#8 | Posted: 10 Feb 2011 01:26
شاعر : یغما گلرویی
خط شکسته
بنویس عاشق خسته ! بنویس ! عشقو با خط شکسته بنویس !
تو رجز خونی این حنجره ها از دل به خون نشسته بنویس !
بنویس شاپرک مرده ی ما از تو بند پیله رسته بنویس !
بنویس که این صداهای دروغ حالا ازنخوردن مسته ! بنویس!
از تب ترانه های بی صدا از رفیقای گسسته بنویس !
بنویس که اوج پرواز کلاغ مثل این زمونه پسته ! بنویس !
یه نفر تو سرزمین شب هنوز دل به تاریکی نبسته ! بنویس !

مردم شهري كه همه در آن مي لنگند،
به كسی كه راست راه مي رود، مي خندند
     
#9 | Posted: 22 Feb 2011 01:49
"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
در جواب اولين شعر اين تايپيك

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست ............................ ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
     
#10 | Posted: 15 Mar 2011 20:57
من شعر كوچه فریدون مشیری رو خیلی دوست دارم، اما بلد نیستم، فقط شنیدم

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
===================
خوشتر ز عیش و صحبت باغ بهار چیست
ساقی كجاست، گو سبب انتظار چیست

حافظ

بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد, ما چترمان خداست
     
صفحه  صفحه 1 از 76:  1  2  3  4  5  ...  72  73  74  75  76  بعدی » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / شعرایی رو كه مورد علاقتون هست، با اسم شاعر بنویسید. بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.